{"book": "adl0986", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2, "text": "مجله کابل\nدوره سال اول\n١٣١٠ ١٣١١"}
{"book": "adl0986", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 6, "text": "شماره اول\nمجله ایست ماهوار ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\nادرس\nمحل اداره مجله : - انجمن ادبی ، برج شمالی\nنگارنده : - (سرور گویا)\nمخابرات با مدیر انجمن (محمد انور بسمل) است\nعنوان تلگرافی : - کابل ، انجمن\nاشتراك سالانه\nکابل ۱۲ افغانی\nولایات داخله ۱۴ «\n« خارجیه نیم پوند انگلیسی\nطلبه معارف وطن که حائز نمره های ۱، ۲، ۳\nباشند و کسانیکه كمك قلمی مینمایند رایگان\nسائر طلبه معارف وطن نصف قیمت\n۱۸ محرم ۱۳۵۰ هـ ق = ۱۵ جوزا ۱۳۱۰ هـ ش = ۵ جون ۱۹۳۱ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 7, "text": "فهرست مندرجات\nنمره مضمون نویسنده صفحه\n۱ : افتتاحیه و تشکر غلام جیلانی اعظمی ۱\n۲ : مرام مجله گویا ۵\n۳ : اهمیت ادبیات محمد کریم قاضی زاده ۶\n٤ : ادبیات در افغانستان میر غلام محمد غبار ۱۲\n٥ : نویسندگی اعظمی ۲۰\n٦ : مرام انجمن و پروگرام آن انجمن ٢٦\n۷ : هم شاه هم شاعر سرور گویا ۳۰\n۸ : اتفاق بسمل ۳۵\n۹ : اندرز بشعرای وطن مستغنی ۳۶\n۱۰ : اسلوب هاشم شایق ۳۷\n۱۱ : شهر کابل غبار ٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 8, "text": "صفحه ( ۱ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( اول )\n\nبسم الله الرحمن الرحيم\n\nنحمده ونصلی علی سیدنا محمد رسوله الکریم\nوعلی آله واصحابه الطاهرین\n\nدر پایان بدبختی ، در خاتمه دوره منحوس شرارت و خونریزی ، در انتهای آنروزهای سیاهیکه ابرهای تیره و تاريك جهل افق باصفای آمال ترقی خواهی و آرزو های سعادت پرستی اولاد این خطه را پوشیده بود !\nامروز قلوب افسرده مایل است که تجدید انبساط وافکار پژمرده و ملول دوباره درفضای با افتخار و آزاده امروزه وطن کسب سرور وحیات نماید !\nامروز خورسندی وانبساط اهالی این کشور طبیعی است ! زیرا اعم ازینکه انسان خوش بختی وضعیت فعلی را احساس می نماید ، تصور خاتمه یافتن آن روزهای مذلت وبد بختی نیز قلب وروح را می بالاند .\nآنروز های تاريك كه آرزوها و آمال ملی را بخاك يأس مدفون كردن میل داشت ! دران ایام تیره که دیو جهل واغراض بسریر فرشته دانائی وتمدن حکمرانی داشته وروح معارف وتجدد را خفه و نوامیس عامی واخلاقی را آزرده بود ! هنگامیکه دست های غرض آلود از آستین توده جهال برآمده قلم وافکار وطن خواهانه را شکسته و اقدامات وعملیات سعادت جویانه را معطل ومی خواست کشور آزاد و آسوده افغان دلاور را بازیچه اغراض ومنکوب تاخت وتاز مشتی از ارازل واوباش قرار دهد .\nمخصوصاً در نزديك ترين اوقاتيكه اولاد با تربيه و علمای معروفه ، اشخاص صحیح این ملت بايك جهان يأس ونا امیدی رو برو عازم بودند كه، آسمان باصفا وهوای روح فزا وخاك عنبر آساء وطن مألوف و محبوب را با اشك ريزی وقلوب مجروح وداع کرده و گمنام و آواره خاک های غربت وبادیه های"}
{"book": "adl0986", "page": 9, "text": "صفحۀ ( ۲ ) سال اول - مجلۀ كابل شمارۀ ( اول )\n\nمدت شوند .\nدرهمان موقع وهمان زمان که رشته های امید از هر طرفی مقطوع واشعه آخرین\nآرزو از افق امال و انتظار همه افول نموده بود ! دفعتاً فضل بیکران و رحمت\nبی پایان خداوندی شامل حال این ملت شده و یکی از فرزندان نجیب این ملت\nیعنی اعلیحضرت غازی محمد نادر شاه تاجدار بسروقت مملکت خود رسیده و آنهمه\nعوامل بدبختی را دفع وخطرات مدهشه حیاتی را ازین خاك بكلی رفع نمود .\nاین روز خوش یا این صبح امیدپایان ونتیجه آنشب مدهش و تاریکی ایست که\nتصور آن قلب انسان را میلرزاند . گرچه ازطلوع این صبح سعادت یکسال و نیمی است\nکه میگذرد ولی ما آنرا بیش ازلحظه تصور کرده نمیتوانیم . درطول این یکسال\nونیم نجات دهنده شریف وتاجدار غمخوارما اعلیحضرت « محمد نادرشاه غازی »\nباهمان عزم واراده قوی وفعالیت خسته گی نا پذیر مثل زحمات اوایل نجات وطن تاحالا\nباصلاح خسارات وارده کوشیده قلوب زخمی این ملت را مرهم داری و جسد بیمار\nمملکت را پرستاری میفرمایند .\nدرطول این یکسال و نیم طوریکه دیگر خرابی ها ترمیم و شکسته گی ها درست\nوتنظیم شده است دوائر عالیه ما هم مالك جان تازه ورونق دوبارۀ شـده ، بلکه\nدرین تجدید صحت مکروب های فساد وعوامل مضرت گذشـته را نیز ازوجودشان\nتبعید کرده وبايك پيكر جوان وسالم و روح جدی و فعال دوباره درساحه وطن\nقامت افراشته اند .\nمخصوصا وزارت معارف ما که با وجود اختناق و ضعف شدید گذشـته امروز\nدر ردیف همقطاران خویش خوب تر نایل این صحت شـده وباقدم های جدی\nومعقول بمقصد افادۀ اولاد این ملت روان گردیده ومیل دارد هرچه زود تری\nکه ممکن شود تلافی مافات وجبیرۀ خسارات اوقات تعطیل گذشته نماید .\nلهذا بمكافات این مساعی عرفان پروری اولیای معارف وطن ، بافتخار نزول\nسعادت دوباره علم وفضل ، بقدر شناسی علماء ومربيان سعادت اولاد افغانسـتان"}
{"book": "adl0986", "page": 10, "text": "صفحهٔ ( ٣ ) سال اول - مجلهٔ کابل شمارهٔ ( اول )\n\nبا معاوضه و تلافی اوقات قیمتدار تربیه و تحصیل گذشته که آن در آتش جهل و شرارت سوخته بود حضور اعلیحضرت مربی دانش و ترقی افغانستان « انجمن ادبی » و مجلهٔ « کابل » را درین موقع تأسیس و هدیهٔ اولاد عرفان پرست وطن خود میفرمایند .\nانجمن ادبی و مجلهٔ « کابل » عطیهٔ مخمّنی است که از حضور پادشاه معارف پرور خود در محیط عرفانی افغانستان امروز قدم بعرصهٔ وجود گذاشته و عواطف و آمال معارف پروری و ترقی آتیهٔ معارف وطن را بعموم مژده و تبشیر مینماید .\nگرچه فعلاً بمقصد همدردی و خدمت کردن بمعارف وطن ادارهٔ این مجله و انجمن مفوض باین مخلصین و طرفداران سعادت و معارف مملکت فرموده شده است که این اعضا از نقطهٔ اهمیت و خدمتگذاری بيك انجمن ادبی ويك دايرهٔ مهم عرفانی شاید - مقدوری بسزا نداشته باشند ولی از انجا که اعضای حاضره روحاً علاقه مند بمعارف وطن خود بوده و آرزو دارند پست ترین شغلی را باین شعبهٔ مهم مملکتی دارا باشند البته خدمتگذاری خود شان را درین انجمن بمسرت و تمام مساعی و افتخار حاضر بوده و ابراز خواهند نمود . خاصتاً اظهار اعتماد و رضائیت وزارت جلیلهٔ معارف و توجه و مراحم بیکرانهٔ اعلیحضرت غازی بیشتر موجب قوت قلب و مسرت خاطر واقع شده و این اعضا را بقبول و تمکین این شغل بزرگ جرئت بخشیده است .\nهر چند شان بلند و موضوع نفیس ادبیات عالیتر از قدرت فکر و لیاقت اعضای موجوده است که ادعای اداره و انجام آن کرده شود ولی چون ما از پرورش و توجه مخصوص اعلیحضرت معارف پرور خویش امیدوار و از مساعدت و همراهی وزارت جلیلهٔ معارف و اهل فضل و کمال مملکت خود انتظار داریم که از هر نوع كمك و همراهی نسبت باین انجمن خود داری نخواهند فرمود لهذا با این معاذیر بایفای این خدمت منهمك خواهیم شد .\nعجالتاً این انجمن بمطالب و مشاغل مقدماتی خود پرداخته فقط در اثر"}
{"book": "adl0986", "page": 11, "text": "صفحه ( ٤ ) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ ( اول )\n\nاحساسات و نیات خالصانه بعضی هدیه های ناقابلی را بعنوان معارف دوستی ماه یکبار بوسیله این مجله به پیشگاه نظر قارئین عرض و تقدیم خواهد نمود .\nضمناً انجمن ادبی کابل از دوستداران فضل و معارف انتظار دارد که نظر بمقصود اساسی این انجمن که جزو پروگرام آن بوده و در قسمت ما بعد مسطور گردیده است روح ادبیات وطن را شاد فرموده و در بعضی موادیکه انجمن لازم دارد مساعدت و همدردی خود شان را مضیقه نفرمایند .\nدر پایان این آرزو تشکرات مخصوصی بحضور اعلیحضرت اقدس تقدیم داشته باینوسیله معروض میشود که اعلیحضرتا ! ملت افغانستان در مقابل زحمات و خدمات باقیمت و مساعی و مجهودات ذیشرافت شما مدیون ابدی است ، تشکرات و سپاس گذاری را که نسبت بحقوق بزرگ و شان واجب الاحترام شما لازم است تا هنوز بتادیه آن اولاد این ملت مقتدر نگشته زیرا ملل و اقوام مبتدی در همه جای دنیا و در هر زمانه قیمت قائدین و نوابغ خود را در عین حال بطور فرا خور شان و مقام عالی و محبوب آنها نشناخته اند ! ولی این ملت شریف صادق اگر زبانی برای اظهار تشکر نداشته باشند قلب صفا و صادقی دارند که اعلیحضرت شما را دران منزل و مقامی باشد .\nاعلیحضرت غازی ! گرچه ما میدانیم و بخصلت نجیب و فطرت شریف شما آشنائیم که در برابر همه گونه خدمات و طپیدنهای وطن خواهانه و اقدامات مجدانه که از عهد اولین شامل شدن بشغل رسمی مملکت تاموقع زمامداری والی وقت حاضر برای این جامعه و این خاك ابراز فرموده اید ؛ امید تلافی و خواهش مکافات از اهالی این کشور ندارید و فقط مسرت و افتخار وجدانی وراحت ضمیر منیر اعلیحضرت خود را مکافات خود قرار داده اید ولی هستند اولاد قدر شناس شما که احسان و مراحم را فراموش نکرده و آنرا بیادگار قدر شناسی شما با خلاف و اولاد آتیه این جامعه برسانند ! کار کنان این انجمن که حیات یافته دست حق پرست اعلیحضرت شماست ! بهترین ادعیه و تشکرات خالصانه را تقدیم"}
{"book": "adl0986", "page": 12, "text": "صفحه ( ٥ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( اول\n\nحضور ملوکانه داشته از خدای متعال برای خود استدعای توفیق می نمایند که موافق و آراسته بشئون وشرافت دینیه واحترام داشتن بشریعت مقدسه اسلامیه نظر بآرزو ونیات معارف خواهانه اعلیحضرت غازی ومفاد اولاد وطن خدمتی که خوبتر وشایسته است آنرا بپایان برسانند . ومن الله التوفيق .\nبقلم یکی از اعضای انجمن « غ ج اعظمی »\n\nمرام مجله\n\nانجمن ادبی کابل که آرزوی یگانه و نقطهٔ هدف مقصودش تنها اصلاح و توحید سبك ادبیات وطن و اتخاذ اسلوب نفیس و آسان است لهذا درحدود این مقصد نشر يك مجله را هم بنام کابل لازم دانسته ، اعضای انجمن ادبی میل دارند نظر بانتظار دوستداران معارف وطن قبل از شروع بوظائف اساسی ، نگار شاتی حاوی از احساسات و افکار اصلاح جویانه و نمونه از مطالب مفیدهٔ عرفان خواهانهٔ خود را بوسیلهٔ این مجله هدیهٔ حضور هموطنان نماید .\nمجله کابل که بار اول است باین مقصد در محیط عرفانی وطن در سایه توجهات پادشاه معارف پرور خویش اعلیحضرت محمدنادرشاه افغانستان حیات یافته و از طرف این انجمن بمعرض نمایش و مطالعه میرسد امید داریم بتواند بهترین آرزوها ونيات اصلاح خواهی و وطن دوستی را ترجمان شده و نمونه های بهترین اعمال و افکار خدمتگذاری این انجمن را بحضور قارئین محترم ترجمانی نماید .\nمجله « کابل » بمقصد قدر شناسی از اهل قلم ، فضلا ، معاریف ، و برجسته گان ملت خود و به افتخار آثار نفیس شان صفحات خود را زینت داده وتذکاری از انها خواهد نمود ."}
{"book": "adl0986", "page": 13, "text": "صفحه (٦) سال اول - مجله کابل شماره (اول)\n\nمجله «کابل» بغرض وحدت سبك نويسندگی و اسلوب تازه ادبیات امروزه نمونه های کوچکی باولاد نو قلم و محصلین مکاتب وطن خود هدیه خواهد نمود .\nمجله «کابل» آمال و نظریات انجمن ادبی را در اطراف زبان و لغات و سبك اشعار و تحریرات فعلی بمقصد اصلاح و ترقی به پیشگاه نظر فضلا و ادبای محترم وطن عرض و مساعدت فکری و قلمی آنها را باین موضوع جلب و استدعا خواهد نمود .\nدر پایان این آرزوها کارکنان مجله توفیق یگانه خداوندی را شامل حال خود خواسته مستد عیند که این مجله كوچك بتواند موافق بآمال و نیاتیکه مادر نظر داريم موفق شده و طرف میل و محبت هموطنان عزیز خود واقع شود .\n\nاهمیت ادبیات و موقع آن در ملل\n\nاز آنجائیکه بشر طبعاً اجتماعی بوده ، بزیستن بصورت اجتماع مجبور است در عین حال حیات اجتماعی او موقوف و مربوط به تساند و تعاون است ، که نمیشود از آن صرف نظر نمود ؛ چه بشر بیچاره در مبارزه حیات برای تکمیل نواقص و رفع احتیاجات مادی و معنوی خویش بمشکلات و موانعی بر میخورد که بدون استمداد از سر پنجه توانا و با اقتدار تساند و تعاون ممکن نیست به پیش برد کوچکترین احتیاجات ضروریه خود نائل گردد .\nزیرا : در صورت عدم رعایت ازان بشر مدنی امروز مجبور میشود ، که عور و ملتوی بدون ملجأ و ماوای مانند بهائم و حیوانات وحشی در جنگلهای پر آفت ، بیابانهای وحشت افزا ، در دامان جبال مهیب منزوی یانه به پیمودن مراحل زندگانی بدرجات پستر از دوره های تیره و تاريك دوره سنگ امرار حیات نمایند .\nو در سایه راحت بخش تساند و تعاون است که از احتیاجات ضروریه بشری"}
{"book": "adl0986", "page": 14, "text": "صفحۀ ( ٧ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ ( اول )\n\nگرفته تا خواهشات غیر محدود مدنیۀ آن که تعدادش از صدها چیز تجاوز میکند\nقسماً در داخل محیط زندگانی و بعضاً در محیط خارج از زندگانی او تأمین\nو تهیه میشود ؛ همانقسمیکه بشر در حیات اجتماعی از تعاون و تساند چاره و گزیری\nندارد ، همچنان برای ایفای وظیفۀ تساند و تعاون مجبور است که دست التماس\nبدامن لسان ( ادبیات ) زده تا بتواند بوسیلۀ آن تساند و تعاون را از قوه بفعل\nآورد .\nزیرا : برای جلب امداد و معاونت همنوعان خود ، بشر نخست ضرورت\nو احتیاج بافادۀ مرام خویش داشته و دارد . افادۀ مرام صورت پذیر نیست مگر\nبوسیلۀ لسان ( ادبیات ) .\nلسان است ، که : بشر را از افکار و خیالات همدیگر مستحضر مینماید ،\nبتوسط اوست که ما افکار ، عواطف و احساسات خود را افاده نموده ، از\nاحساسات و افکار بنی نوع خود مستفید میشویم ؛ و همین لسان است که قوام ملل ،\nمدنیت ، عمران ، حتی حیات بشر برآن متوقف و مربوط است .\nو از اینجاست که بشر اولین مایحتاج خود را برسبیل توارث ادراك کرده\nقبل از تکامل قوای ذهنی ( كه بثلث عمر طبیعی ( ٧٥ ) ٢٥ سال باشد کامل\nمیگردد ) در انکشاف لسان میکوشد . و همچنین نخستین آله که او پس از\nعرض وجود در ساحۀ حیات استعمال می نماید ، نیز لسان است .. که یگانه\nدلیلی از مهمترین دلایل اهمیت آن در نزد بشر نسبت بسایر احتیاجات او در\nنظر میخورد .\nعلاوه براینکه بشر در حیات امروزی خویش احتیاج خود را به ( ادبیات )\nنشان میدهد ، حیات ملل گذشته را نیز بواسطۀ ادبیات تثبیت مینماید .\nزیرا : ادبیات است که ما را از چگونگی اصول حیات و مدنیت ملل\nگذشته مطلع ساخته عیناً همان وقایع گذشتۀ تاریخی را در برابر چشم ما مجسم\nنشان میدهد و ما از کیفیت ارتقا و یا انحطاط و زوال آنها واقف گردیده"}
{"book": "adl0986", "page": 15, "text": "صفحه ( ٨ ) سال اول - مجله کابل شماره ( اول )\n\nخوبیها و بدیهای آنهارا تمیز و تشخیص می دهیم ، وسایل رفاه وسعادت یافلاکت\nو بد بختی آنهارا دانسته باولین متشبث واز ثانوی عبرت و پند میگیریم .\nتاریخ واهمیت تاریخ که امروز در نزد هر صاحب فکری آشکار ومبرهن بوده\nازان بشمر مستفید میشود ، درحقیقت زاده ادبیات واز سر چشمه ادبیات سیراب\nگردیده نشو و نما یافته و مییابد .\nوبوسیله ادبیات است که تواریخ ملل ومدنیت اقوام گذشته وحیه از نسل\nبه نسل ، از محیط بمحیط واز دوره بدوره آهسته ، آهسته انتقال کرده و میکند .\nچنانچه انتقال مدنیت یونان بروم ، واز روم بآسیای کوچک وسوریه واز\nآنجا وفارس بعرب و اندلس بواسطه تماس و انتقال لسان است ، که هر يك از\nآنها حلول کرده ، بنوبه خود در صنایع ومدنیت از بزر گترین دول دوره خود\nمحسوب میشدند .\nخصوصاً عوامل مهمه تمدن مشعشع و ترقی عرفانی عرب ( که از روشنائی\nآن دیدها میدرخشید ) نیز همین لسان فصایح و بلیغ عرب است ( که قران\nشریف درآن نازل شد ) با اختلاط وامتزاج آنها ( عرب ) با ملل سوریه وفارس ،\nکه از اولین دین مقدس اسلام و احکام آن واز دومین ادبیات وفلسفه صنایع\nآنهارا اقتباس کرده ودين پاك اسلام را تا امروز در آن سرزمین ها بیاد گار\nگذاشتند .\nچنانچه ، دخول وظهور فلسفه و حکمت یونانی ها وبعضی از افسانه های\nفارس باتمام موجودیت خود بوقت عباسیان در عرب ورواج نفوذ آن تاحال\nدر بین عالمای اسلام از بزر گترین دلایل مقنعه تاثیر ادبیات بشمار میرود .\nسبك ، اسلوب ، واشکال مختلف ادبیات مخصوصه هرقوم وعصر است که\nامتیازات هر دور حیات اجتماعی وصنفی بشر ازان معلوم وظاهر میشود ، مثلاً :\nاز سیمای قصاید شور انگیز ، امرألقیس (شاعر شهیر جاهلیت ) حماست وروحیات\nسلحشورانه ، وحيات عشیروی اقوام بدوی عرب پدید و مقابل آن از اشعار"}
{"book": "adl0986", "page": 16, "text": "صفحه ( ۹ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( اول )\n\nوقصاید با طراوت متنبی است که مناظر زیبای تمدن عباسیان در پیش چشم\nجولان میکند ، همچنین از خلال کلمات ایلیادای هومیروس ( شاعر مشهور اساطیری\nیونان ) است که میتولوژی های ( اساطیر ) خیال آلود یونان با روح پر نزاکت\nخود تبسم مینماید و از آثار ولتر ( شاعر وفيلسوف فرانسه ) است که روح\nفسرده و مخنوق اهالی عصر استبداد فرانسه میتراود ، و كذا از اشعار و آثار\nبوجود آمدهٔ هر زمان و هر محیط است که کیفیات اجتماعی ، سیاسی ، اصول معیشت\nوزندگانی آن قوم و آن محیط بخوبی معلوم و ادراك میشود .\nزیرا : در هر زمان و بهر محيط ، ادبیات در زیر تأثیر و نفوذ جامعه بوده\nحسب الاقتضاى محيط و وقت رونق تازه بخود گرفته است .\nاقوام وملل حیه که بر نفوس و اذهان ملل و اقوام دیگر تسلط کردن\nمیخواهند ، بتوسط ادبیات است ، که میتوانند ، اخلاق ، مدنیت حتى ديانت\nخودرا در افكار و روحانيت آنها تزریق میکنند .\nاگر حقیقت این قضیه را معلوم کردن بخواهیم ، مجبور میشویم ، که اوراق تاریخ\nاستعمار آنها را زیر مطالعه قرار بدهیم ، تا کیفیت نفوذ و استیلای آنها ظاهر کردد\nمثلاً اگر نفوذ ، رسوخ وتمكن دين مقدس اسلام را در شرق وایران زیر مطالعه\nبگیریم ، می بینیم ، که عامل مهم آن بهترین نمونه ادبيات عرب قرآن شریف است\nکه تمامی فصحای عرب ببلاغتش اعتراف کردند وهم چنين در غرب شیوع دين\nمسيح (ع) است ، كه آن نیز بواسطه ادبيات لاتین ترویج و تعمیم یافت\n( اعنی ترجمۀ انجيل بلسان لاتين )\nزیرا که این هر دو زبان در عصر خود دارای جنبه های مهم علمی وفنی بوده\nاز مهمترین لسانهای سرمایه دار زمان خود محسوب می شد . وهكذا ازحيث سرمایه\nوذخائر علمی لسان عرب بود که مسلمانان بنا بر عطش شدید ومحبت سوز اينكه\nدربارۀ علم وفن داشتند ، به تحصیل این لسان کوشیدند، تا آنکه رفته رفته بواسطهٔ"}
{"book": "adl0986", "page": 17, "text": "صفحة ( 10 ) سال اول  ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( اول )\nبسط اطلاع ومعرفت در ادبیات آن لسان ، یکدسته تغیرات وتبدلات در روحیات\nوساختمان فکری آنها بوجود آمده بطوری محبت آن لسان با عظمت وعلویت\nعرب بکنجینه قلب آنها جاکزین شد ، که تمام محررین آن دوره و زمان در\nمسائل تالیف وتحریر ، لسان مادری خود را گذاشته آغاز به تالیفات در لسان\nعرب نمودند . مثلاً ابن سینای شهیر ، فارابی وغزالی وغیره وغیره عالمای فارسی\nنژاد که از محررین ومؤلفین بزرک لسان عرب میباشند . وهمچنین در غرب\n( سرایزک ) نیوتان فیلسوف وحکیم شهیر انکلیس وغیره بعضی از فلاسفه آندوره\nکه بنا بر اهمیت لسان لاتین ، تمام مؤلفات خود را بلاتین نکاشته اند .\nودرنتیجه همین ذوق وشوق محررین اسلامی فارس نژاد بود ، که ادبیات\nلسان فارسی روبا نحطاط رفته عنقریب بود که محو بشود .\nواینکه یکی از علماء میگوید ، یگانه باعث تغیر وتبدل روحيات يك ملت ،\nتغیر ، وتداول لسان جديد در ان جامعه میباشد ، بغایت منطقی است ، زیرا تداول\nلسان جدید بالتدرج آنقدرها دیانت ونظامات آن ملت را زیر ورو نمـوده ،\nباندازه تصرفات در خصایص فکری ثانوی وشئونات روحی آن می نماید ، که از\nتصور انسان خارج است .\nمانند نفوذ اخلاق وخصائص نژاد انکلوساکسون در اتاژونی ـ با وجود تشکیل\nاین جمهوریت از اقوام مختلفه انکلیس فرانسوی وقسمابومی ومهاجرین ایطالوی ،\nواختلاف نژاد ، بوسیله تعمیم لسان انکلیس وطرز تعلیم انکلو ساکسونیسث ،\nکه تفریق بین طرز حیات ، معیشت ، شئونات واخلاق آنها از نژاد انکلو ساکسون\nممکن نیست .\nوهم چنین ترویج و تعمیم مدنیت و اخلاق دول مسیحی انکلیس ، فرانسه\nوالمان وغیره در مستعمرات شان مثل کانادا ، نیو زیلند استرالیا و غیره اقوام\nو مللیکه ادبیات خود را نگاه وحفاظت كرده نتوانستند ، بپاداش آن"}
{"book": "adl0986", "page": 18, "text": "صفحه ( 11 )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( اول )\nآهسته آهسته از طرف ملل دیگر که در ادبیات ولسان ترقی کرده بودند، بلعیده شدند .\nمانند فنیقه ها : که در تجارت و تمدن از جمله ملل نمره اول دنیا محسوب می شدند و خدمات شایسته آنها ، بسیر تمدن اعنی تکمیل تجارت وفن کشتی رانی وارتباط ممالک مختلفه دنیا بیکدیگر محتاج توضیح نیست ، از رهگذریکه فاقد قدرت ادبی بودند ، اولا ازطرف مصریها وکلدانیها وبعدها از جانب رومی ها وعرب ها بلعیده شده ، ملیت شان پایمال گردید .\nوهمچنین آثوربها و کلدانیها وغیره اقوام تاریخی که هريك دروقت خود دارای مدنیت های بزرگ وشانداری بوده مسلسلا در ساحه حیات عرض وجود نمودند لیکن بنابرعدم ترقی وحفاظت ادبیات خود محوشده رفتند ، ودر عوض لسان اصلی شان ، بلسان عربی امروز تکلم می کنند .\nرجال بزرگ تاریخی بشر است ، از قبیل فلاسفه ، شعرا، فضلا وحکمه داران که بواسطه ادبیات نام نامی شان مجاودان مانده و می ماند . اینکه در اثر همین کیفیات مذکوره تاثیر ادبیات مجامعه و جامعه در ادبیات بود که ذات خجسته اعلیحضرت شهر یاری محمد نادر شاه غازی بنا برعلاقه شدیدی که بخدمت وطن دارند برای اعلای سطوت ، عظمت و شئونات وطن وارتقای لسان فارسی کوهستانی ( که امروز دروطن مقدس ما متداول است ) وابقای شان وشرف ملی از خرابی های روح گداز سلطه و نفوذ افکار و اخلاق بیهوده ومضر اجانب ( که بوسیله استعمال بی موقع کلمات شان در ادبیات وطن بروز میکند ) وجلو گیری از سیلاب های مدهشه انقراض وانحطاط ادبی ( که سرمایه بربادی وافنای يك ملت است ) اقدام بتاسیس انجمن ادبی از يك عده فضلای وطن عزیز نموده به تشکیل آن موفق شدند که عینا پروگرام ووظائف انجمن بوسیله مجله مخصوصه انجمن انتشار وتوزیع خواهد یافت ."}
{"book": "adl0986", "page": 19, "text": "صفحه ( ۱۲ ) سال اول - مجله کابل شماره ( اول )\n\n( ادبیات در افغانستان )\n\nمطلب از ادبیات افغانستان درینجا فقط در موضوع علم ادب Literature\nکه عبارت از دوفن نظم و نثر وطن - آنهم در حالت موجوده باشد - چیز نوشتن است ،\nشک نیست این مقصد واجب مینماید کم و بیشی از اوضاع پیشین ادبی این\nسرزمین بحثی رانده آید ، ولی تفصیل این مجمل نه آنست که علی العجاله از ادبیات\nقرون قدیمه وطن تذکری داده شود . چه مسایل بسی پیچیده و مرور دهور\nآن را در زوایای فراموشی جهان مدفون نموده است . جستجوی این جنس\nمطالب باقیمت نفاست و اهمیت واجبی که دارد ، محتاج به زحمات سنگین ،\nو عاقبت نه امری قریب به یقین ، بلکه آمیخته باشك و تخمین خـواهـد بود .\nو اینست حال تاریخ های ادب والسنهٔ ازمنهٔ متقدمهٔ اکثر ملل جهان .\nبا رعایت این مراتب باید گفت زحمت و مجاهدت درین راه از واجبات روحیهٔ\nاقوام است . اما این مراعات از وظائف صفحات تاریخ ادبیات مملکت خواهد بود .\nنه ارتكاليف مقالهٔ بسیطی که اراده و ضيق صحائف مجله باو اجازهٔ طـول کلام\nنمیتواند داد .\nخوب است برگردیم بمقصد : - برای آنکه حالت موجودهٔ ادبیات وطـن\nتا اندازهٔ آشکارا و روشن گردد ، باایستی قدری بگذشته نظر افـگند ، وایخود\nواجب مینماید در زمینهٔ ادبیات فارسی کوهستانی این مملکت سخن کشاده تر گفت .\nشیوع دیانت مقدسهٔ اسلام در وسط آسیا مصدر تغیرات بزرگ مادی و معنوی\nاکثر ملل مخصوصاً افغانستان گردیده است ، درطی تطورات مهمه ، السنة وطنيهٔ\nاین سرزمین از دستبرد تبـدلات و تحولات روزگار تبدیل ماهیت نمـود . مذهب\nمقدس اسلام در اثر نفوذ عمیق روحانیت وحاکمیت ، باسهولت حیرت آوری\nلسان عرب را جانشین السنة اغلب ممالک مفتوحهٔ آسیا نمود . تقدم عرب درعلوم"}
{"book": "adl0986", "page": 20, "text": "صفحه ( ۱۳ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( اول )\n\nو فلسفه كمك كرد باينكه زبان علمی و ادبی بلاد متعددهٔ عالم عربی باشد ، چنانيكه\nآثار بهت آور او با عظمت مقام خویش هنوز باقی و پایدار است .\nبعد ازین پیشآمد و انقلاب عظیم ، مملکت افغانستان با السنهٔ وطنيهٔ خویش\nوداع نمود . این السنهٔ وطنیه از قبیل زاولى ، هروی ، سگزی ، رخت جانب\nدیار نیستی بربستند .\nافغانستان از عهد قدیم در بعضی ازمنه و برخی امکنه با مملكت فارس اشتراك\nزبان داشتند ، این اشتراك از پهلوی قرابت جوار و منافع اقتصادی و اختلاط باليك\nو غیره تائید میگردید . چنانيكه زبان زند Zand معروف به باکتریائی\nBactrian زبان قدیم افغانستان ، در هزار سال قبل الميلاد با کتاب\nمشهور اوستا Avesta و مذهب جدید روشنی پرست از ساحهٔ افغانستان\nدر مملکهٔ فارس عزیمت فرمود ، و هکذا در زمانهای بعد تری ، زبان پهلوی فارس\nجانشین زبان زند در افغانستان گردید . زیرا مملکت فارس مانيكه در نژاد\nآریائی با افغانستان شرکت دارد ، در بعضی السنهٔ وطنیه نیز باهم مشترک بودند .\nزبانهای هر دو مملکت مثل زبان سغدی ماورألنهر از يك شجره مشتق بود .\nو الحاصل جریان عظیم عربیت این زبانها را رو بهم رفته بشست . تنها درین\nمیانه زبان « پشتو » در دره های مهیب و بلندیهای جبال وطن محفوظ و مامون ماند\nوقسماً پهلوی ساسانی از روی بر و بحر عبور کرده در سواد اعظم هند پناه برد .\nاز ظهور اسلام سه قرن نگذشته بود ثقلت تحميلات لسان دور دست تر\nسامی احساس شد ، لہٰذا ادبای محیحه در صدد چاره برآمده ، خواستند به\nایجاد زبان مشترك نوینی جلوگیری از هجوم لسان نو وارد نمایند .\nافغانستان و ادبای آن برای حصول این مقصد از همه بیشتر و پیشتر راه سعی\nو مجاهدت گرفتند ، زبانی که از آمیزش پهلوی ساسانی و عرب میرفت پا بعرصهٔ\nشهود نهد ، به پرورش و ترقی آن سعی و غیرت ورزیدند . نتیجهٔ آن مساعی موجودیت"}
{"book": "adl0986", "page": 21, "text": "صفحه ( 14 ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( اول )\n\nزبانی شد که آنرا فارسی امروزه شناسند . اولین ادیبی که شعر باین زبان سرود\nاز اهل افغانستان ابوالعباس مروزی است در اواخر قرن سوم هجری .\nعمال عرب برای از بین بردن السنه و آثار این ممالك مفتوحه بی نهایت سعی\nورزیدند . ولی بالعکس سلسله صفاریان نیمروز ( نیمروز نام تاریخی قسمتی از\nافغانستان ) در سیستان به پرورش و نوازش زبان جدید بذل همت نمودند . شعرای\nافغانستان از قبیل ابو شکور بلخی ، محمود و راق ، فیروز مشرقی ، حنظله\nهراتی وغیره در آن دوره بدی خدمات شایان و نفیسی درین راه نمودند .\nاین جنبش اولین ادبی در اواخر قرن سوم هجری واقع شد .\nدر قرن چهارم هجری خانواده سامانیان بلخ برمسند سلطنت افغانستان\nوما وراء النهر عروج کردند ، هرات و بخارا و سمر قند ، پایتخت علم و ادب\nگردید ، اینخانواده ، فارسی جدید را از افغانستان بما وراء النهر داخل نمودند . ،\nشعرای افغا نستان در آن زمینه رنج ها بردند و زحمت ها کشیدند ، تا ادبیات\nفارسی را جمیل ساختند ، از قبیل شهید بلخی ، دقیق بلخی ، مرادی ،\nطخاری و غیره ، ازین ببعد است که ادبیات فارسی تور کستان در جهان فضل\nودانش شهرتی بسزا حاصل نمود .\nسلاطین غزنویه افغانستان در قرن های پنج وشش هجری ، ادبیات فارسی\nکوهستانی افغانی را در منتهای عروج جلال و جمال رساندند ، آری جمال ادبی\nآنعهد ، هنوز نظیری در عرصه گاه جهان ندارد .\nشعرای مشهور افغانستان ، در آن دوره ، موافق بحكم زمان و مکان ،\nسجایا واخلاق محیط و سیاست ، قرایح واستعداد ، نفیس‌ترین معانی را باسلوب خاص\nاین سرزمین در قالب الفاظ ، بامتین ترین صورتی ریختند ؛ در استعاره و تشبیهات\nو ترکیب جملات ، اسلوب خاص ادبی کوهستانی افغانستان را بمنصه ظهور\nآوردند . ازینجا عنوان شعرای خراسان ( اسم قدیم افغانستان که مسلمانان اورا"}
{"book": "adl0986", "page": 22, "text": "صفحۀ ( ١٥ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( اول )\n\nبآن نام میخواندند ) صفحات تاریخ ادبی جهان را کشاده ، و زرین ترین\nسرلوحۀ را اختیار نمود . ادبای این دورۀ افغانستان ، از مشهور ترین ادبای\nآسیا هستند ؛ از قبیل : عنصری ؛ منوچهری ؛ فرخی ؛ عسجدی ؛\nسنائی ؛ ناصر خسرو ؛ ابورجا ؛ وابوالفتح بسطی وغیره .\nشعرای افغانستان بعد از آل ناصر ، دورهای ادبی ممالك سلاجقه وخوارزم\nشاه را بمیدان علم وادب برآوردند ، ودرتمام آن اسلوب های ادبی ، تسلط ونفوذ\nشعرای غزنی وافغانستان حکومت مینمود .\nسلاطین غور افغان خود طبیعی است ، باسلوب وطنی افغانستان ادبیات را\nترقی دادند . ادبای اینعهود از مشاهیر شعرای افغانستان بودند از قبیل رفیعی .\nجوهری ، ارزقی ، جبلی ، انوری ، ترمذی ، مولوی معنوی ،\nوطواط بلخی وغیره .\nشعرای مملکت فارسی که بادرعرصۀ وجود نهادند رویهم رفته باسلوب ادبی\nافغانستان اقتدا کردند واقتفا جستند ، تادورۀ ادبی عصر حاضر برروی کارآمد .\nوالحاصل ادبیات افغانستان بی نهایت ترقی نمود ، در محیط مستعد اونه شعرا حتی\nشاعره های نامداری عرض جمال قریحه وذوق وعلم وفضل نمودند از قبیل\nامینیه ها ومخفیه ها ، مهریها ، بیدلی ها ، اغابیکه ها ، رابعه ها\nوعایشه ها وامثالها .\nرزم سرائی ها وحماسه های شعرای غزنی مثل دقیقی ها ، رافعی ها ،\nمتنبی ها ، هنوز درگوشها طنین مهیجی می اندازد ، مولوی ها ،\nسنائی ها ، فلسفۀ توحید وتصوف را در قالب اشعار چنان روح پرور ودلاویز\nریختند که هنوز نظیری درعرصه گاه جهان ندارند .\nازبزم سرائیهای مهیجه ، قصاید غرا ، اشعاردلکش وروح نواز ـ افغانستان\nخود چگوئیم که درفضای بی انتهای ادبیات عالم هريك ماهی اند تابنده و آفتابی"}
{"book": "adl0986", "page": 23, "text": "صفحۀ (١٦) سال اول ـ مجله کابل شمارۀ (اول)\n\nاند درخشنده .\nسیلابهای خانمان خراب کن مهاجمین خوارزم و مغول ، اگرچه طومار علم\nو ادب افغانستان را درهم پیچید ، ولی جواهر لا یموت ذوق و استعداد فطری\nو قرایح ملی بکلی نمرد ، هر زمانی که تندباد حوادث ناموافق مجالی میداد ، جواهر\nمتلالای ادب ، چون اخگر درخشانی از زیر خاکسترهای ویرانه این سرزمین ،\nبنور افشانی آغاز نمود ؛ وازین قبیل اند جامی ها ، ناظم ها ؛ حاذق ها ؛\nسالکها ؛ ادای و بنائی ها ؛ زلالی و طاهریها و امثالها .\nدرین دو قرن اخیریکه ، نسبتاً مملکت را در داخله آرامش و سکونتی نصیب\nافتاد ، و اجانب متجاسر ، از مملکت رانده شدند ، دوباره شعرای شیرین وطن ،\nبشعر سرائیها آغاز نمودند ؛ از قبیل : افغانها ؛ عاجزها ؛ جایز و غرتها ؛\nواسع و مهردلها ؛ بالاخره الفتها ؛ طوافها ؛ واصل و فاضلها ،\nعشرت و وحشتها و غیرها .\nما نمیخواهیم ، راجع بادبیات گذشته وطن ، زیاده ازین داخل بحث شده ،\nدربارۀ آنها انتقادی و یا حکمیتی عجالتاً نمائیم ؛ لهذا : می پردازیم بادبیات\nموجوده ، و حالت شعری شعرای معاصر ؛ خواه نظم باشد خواه نثر .\nپس میگوئیم .\nادبیات هر ملت ، مثلی که بحکم و جوب قرائح و اذواق ، استعدادات و محیط ، احتیاج\nو سیاست ، اخلاق ، و سویه علمیه و الحاصل سائر مؤثرات طبیعیه ، باهم متفاوت\nو متمایزند ؛ همچنان دوره های مختلفۀ ادبی یک ملت در زیر اثر عوامل مذکوره\nاز همدیگر فرق و تفاوت دارند . چنانیکه نمیشود ، روح رزم سرایهای شعرای\nافغانستان را ، در کالبد نازکخیالی ها ، و خضوع کارانه ادبیات هند یافت ،\nو یا فلسفه تصوف فارس را در خطابه های یونان بالید ، همچنان نمیتوان حماسه های\nعهد فاتحان غزنوی و غور را در دورۀ تسلط مغول در افغانستان جستجو کرد ."}
{"book": "adl0986", "page": 24, "text": "صفحه (۱۷)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( )\n\nپس واجب شد هر دورۀ در عالم ادبیات ، از خود مقتضیات جداگانه از روی\nاحتیاجات مادیه ومعنویه ، وساختمان فکری ملت ، در يك ملت داشته باشد .\nاگر مجرای قلم بطور صحیح ، در عالم علم وادب ، دريك عصر تهیه شود اسباب\nتزکیۀ روح ، تهذیب اخلاق ، ترقی و تکامل مادیه ومعنویۀ همان ملت خواهد شد .\nبالعکس اگر ملتی در يك عهد به مقتضیات زمان و مکان دقت نکرده ،\nعلی الرغم نوامیس طبیعیه وعقلیه ، ادبیات خود را بسابقۀ تقلید صرف در قفای\nیکدورۀ گذشته تری میدواند ، بعلاوه آنکه چون مقصدی ندارد ، کامیاب\nنمیشود ، عمری را درین راه بیهوده باخته ، وعاقبت یکروزی از راه رفته باز\nمیگردد ، وبر عمر تلف کرده تاسف مینماید .\nگناه این ضیاع عمری جامعه عاید بکسانی ست که قلم در دست دارند\nو محصولات قلمیۀ آنها باعث سرگردانی عموم میگردد ، در واقع موجودیت\nاین قبیل نویسندگان سدراه مجاری تقدم ادب وادبیات است .\nهكذا اگر در موقع تجدید اسلوب وطرق ادبی ، ادبا وشعرا مقتضیات و\nعوامل مؤثره محیط خویش را مد نظر نگرفته ، و باز بتقلید کامل ، بنام تجدد\nادبی ، رویه وانداز ادبیات يك ملت بیگانه ، مخصوصاً بـسرحد كمال رسیده را\nتعقیب نمایند ، لابد موجد خسار های مادیه ومعنویۀ جامعه بشمار خواهد رفت ،\nوضرر این بیشتر ازان است که در بالا گفتیم .\nراه صواب آنست که ادبای يك مملكت ، سوقیات طبیعیه ومقتضیات عصریه\nواحتیاجات جامعه وحکمای مؤثرۀ محیط ملت را در نظر گرفته ، قلم را بکار وا\nدارند ، وازین راه بمنزل تكامل وترقی تدریجی واصل شوند .\nیگانه وسیلهٔ انتخاب این طریق نیز داشتن مؤسسه ها ، انجمن ها ، جراید ،\nمجلات ، کانفرانسها ، خطابه های ادبی است ، تا بعد از تعیین خط حرکت ، از\nیکطرف بتوحید افکار ادبا ، و از طرفی به نشر مقاصد و ترویج و ترقی ادبیات"}
{"book": "adl0986", "page": 25, "text": "صفحه ( ۱۸ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( اول )\nمصروف شوند .\nامروز که اولین انجمن ادبی درافغانستان ، بسایه علم وادب پرور پادشاه کمالات آگاه او اعلیحضرت نادرشاه غازی تأسیس گردیده ، و خوشبختانه مجله ادبی بنام کابل بمطالعه هموطنان میگذارد ، فرض وقرض ملی وادبی ادبای محترم وارباب فضل ودانش مملکت است ، که قولاً وقلماً وعملاً از هیچگونه همراهی علمی وادبی ، نسبت باو مضائقه نفرمایند ، تابوسیله این همراهی و تعاطی افکار ، درانتخاب خط حرکت ادبی وطن ، واصلاح عیوب بیشمار ادبی، واسلوب بوقلمون صفت آن ، بتوان خدمتی شایسته ادا نمود ، و تا اندازه از مسئولیت خویش در پیشگاه محاکم نسل آینده کاست .\nواقعاً بيك نظر میتوان فهمید ، ادبیات امروزه مملکت باوجودی که ندارد، بینهایت معیوب و مضحک است در منظومه ها و منثوره ها حتی جراید واسلوب مکاتبات خصوصیه و عمومیه امروزه ما هیچ صنعت و نفاستی ، نه از قواعد و صنایع ادبی قد ما موجود ، و نه هیچ سلاست عبارت ، و انشا ، و روشنی ، ووضوح مطالب ومعانی ، وحسن ترتیبات و ترکیبات اسلوب عصری معلوم است .\nتقریباً در سالهای اخیر عهد شاه شهید تجدد ادبی ، در مملکت آغاز نمود ؛ از آنجا که وسایل صحیحه برای ترتیب واجرای اینمطلب نفیس وجود نداشت ، برخلاف انتظار این تجدد بیقاعده ، اسباب گمراهی ادبی مملکت گردید ؛ و يوماً فيوماً اوضاع علمی محیط ، رشته پیچیده ادبیات را ژولیده تر ساخت . بحدیکه امروز نمیتوان فهمید زبان ادبی مملکت کدام است ، واصول وقواعد تحریر نظم ونثر ، انشأ واملای آن کدام ها هستند .\nزیرا اسلوب ادبای متقدم ، با اسلوب عصری نما ، بطور ناقصی آمیخته شده ، و لغات ، کلمات ، جملات ، مصطلحات مخصوص لسان اجنبی ، داخل زبان و تحریر فارسی کوهستانی افغانی گردیده است ، در صورتیکه غالب از اینها"}
{"book": "adl0986", "page": 26, "text": "صفحه ( 19 ) سال اول - مجله کابل شماره ( اول )\n\nدر زبان فارسی وطنی کلمات صحیحه و مترادفی داشته ، و از قرنها مأنوس و\nمستعمل بوده است .\nاغلاط صرفی ، نحوی ، لغوی ، املائی ، زبان امروزه ما را ، آشفته\nو پریشان ساخته است ؛ بحدیکه میتوان گفت در اثر این ترکیبات عجیبه ، حتی\nشیوه و رسم الخط افغانستانی قریب است از بین برود ، و بعوض آن ، رسم الخطهای\nمختلفه از ممالک بیگانه ، بقابل سیاحت کنندگان آن بلاد قرار گیرد .\nشك نيست اصلاحات اینهمه نواقص وعیوب بان موجوده و ترقی ادبیات\nافغانستان ، موافق بمقتضیات زمان و مکان کار سهل نیست . اینکار واجب مینماید\nزبان و ادبیات افغانستان مستقل باشد .\nلغات بیلزم اجنبی نفی و تبعید ، و آنچه قبول میشود تابع قواعد خود زبان\nگردد ، زبان وقلم عوام بهم نزديك بلكه يكى شود ، قواعد زبان تقریباً باصول\nمغرب تدوین ، ولغات وطنی جمع گردد ، اغراقات كاذبة ووهميات بیفایده دور،\nسلاست و روانی كلام وانشأ معمول شود ، آنگاه میتوان ادبیات یعنی نظم ونثر\nوطن را ، با داشتن روح انتقاد ادبی ، برای تهذیب اخلاق وتوحيد ملت در افكار\nوآرا و تشویق اهالی بعلم وفضل وتحذیر از صفات مذمومه ، و آشنا ساختن\nبرموز زندگی عصری و الحاصل برای ترقی و تکامل جامعه بکار انداخت ،\nو اینهمه امور سنگین وابسته بكمك و همراهی تمام ادبا وفضلا ، وارباب جرايد ،\nوصاحب قلمان مملكت است نسبت بانجمن و مجله ادبی کابل .\nمیر غلام محمد ."}
{"book": "adl0986", "page": 27, "text": "صفحه (۲۰) سال اول - مجله کابل (شماره (اول)\n\nنویسندگی\n\nنویسندگی یکی از صنایع مفیده عالیه و يك اختراع ذیقیمت و با شرافت انسان\nاست ! انسان همچنین که مایل است مکنونات و مطالب خود را شفاها تقریر نماید\nفطرتاً نیز آرزو دارد که آمال وما فی الضمیر خود را در غیاب خود تصویر کند .\nبحکم همین ایجابات فطری است که هر چند در تاریخ انسانهای قدیم و آثار\nزندگانی شان کنج وکاوی و تدقیق میشود باز هم در ضمن اسباب ووسایل حیاتی\nآنها خطوط ونقوش و علائمی از نویسندگی مشاهده و مکشوف میگردد که حتی\nمردمان زمانه های پنجهزار سال قبل هم از ابراز این صنعت نفیس خــود\nداری نتوانسته اند .\nنویسندگی نطق وزبان باطن انسان است که آرزو و آمال وواقعات و حوادثی\nرا که انسان داشته وفهمیده است میل دارد باین وسیله آنرا بدوستان و هم\nنوعان خود اظهار وحکایه نماید . نویسندگی و این صنعت بزرگ و نفیس یکرشتهٔ\nمهم ارتباط انسال وطوایف مختلفهٔ نوع بشر است که یاد گارهای قیمتی و آثار\nنافع اسلاف را باخلاف و بالاخره آثار و احوال طبقات متفرقه انسان را از جهات\nونقاط مختلفه وبعیده زمین رابطه بوده و بهمدیگرشان عرض و اطلاع مینماید .\nنویسندگی آن عامل بزرگ ومهم حیاتی است که انسانها در هر عصر و زمانی\nبوجود آن محتاج و در اداره و انتظام حیات بشریت تعلق مخصوصی دارد .\nانسان بی سواد همه وقت در تنگنای فکر و محسوسات مانده نه لایق استفاده\nو نه قابل افاده شده است ، حیات مردم بی سواد عبارت از همان لمحات مختصر\nو محدودی بوده است که فقط در مقابل نظر آنها میگذرد ولی خاطره هــا و\nیاد داشت های عمریكروزهٔ مردم باسواد لذت حیات صد ساله صنف مقابل را\nبه آنها می بخشاید ."}
{"book": "adl0986", "page": 28, "text": "صفحه ( ۲۱ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( اول )\n\nگرچه بمقصد اظهار مکنونات ومدعا تنها چیزی نوشته توانستن بر روی\nصفحه کافیست ، ولی درموقع احتیاج که انسان خواسته باشد طرف مخاطب و\nمقابل خود را بقبول فکر وعقیده یا بمقصد اجرای حوائج ومطالب خود قانع\nوراضی ، متأثر ، ملول یا مشعوف وخورسند نماید درانصورت ناگزیر است\nکه فن شریف نویسندگی را يك مقداری بقدر احتیاج خود تحصیل کند .\nنویسندگی اساسا بترقیات عقلانی وحسی وصفائی فکری ودماغی انسانها\nیکجا ترقی وپرورش یافته است ومسلماً تاكه انسان معناً وفكراً ترقی نکند قلم\nازحدود حسی ودایرۀ عقلانی انسان خارج ترکاری نمیتواند ولی با این هم نویسندگی\nمحتاج بقریحه وذایقه مخصوصی بوده وماسوای آن بقدر آرزوی نویسنده میسر\nنمیشود که چیزی تحریر کند یعنی طوریکه نغمه تار وصداى موزيك نزد همه كس\nمحبوب ومطبوع است و آنرا بدون سابقه ومهارت کسی نواخته نمیتواند ،\nنویسندگی هم آن صنعت نفیسی است که بدون سابقه وسلیقه مخصوص آن مورد حظ\nواستفاده نمیگردد .\nازین جهت است که علماء آنرا شامل صنایع ظریفه وازقسمت های معتنابه\nعلم ادب قرار داده اند .\nبقدریکه يك جمال محبوب يابك منظره زیبای طبیعت بانغمه دلکش ساز و\nآواز خاطر را بخود جذب و روح انسان را متلذذ میسازد يك شعرنغز ويك\nتحریر نثر با قاعده وموزون هم همان تاثیر را بروح وقلب مینماید .\nيك تحریر زیبا عقده گشای خاطرها ، وتسلى بخش دلهاست .\nنوشتن چند عبارت موزون وشیرین میتواند قسی ترین دلها را نرم ولطیف نماید .\nهمچنان برای تحريك عواطف شريف ولايق انسان استعمال آن کافیست !\nپیش ازینکه فن شریف ونفیس نثر نویسی هنوز قدم بسر حد رشد نگذاشته\nوجمال جوانی را جلوه گر وظاهر نکرده بود ، مردم اشعار منظوم را روح"}
{"book": "adl0986", "page": 29, "text": "صفحه ( ۲۲ ) سال اول ـ مجلۀ كابل شمارۀ ( اول )\n\nسخن وجوهر نطق یافته بخط سحر خیز وزلف دلاویز آن آویخته بودند ولی\nپس از جلوۀ بدیع وثبوت جوانی خود این فن مطبوع بوسیلۀ تحریر كتب و جراید\nومجلات پرشور وشر ولوائح نطقها وخطابه های مؤثرو درامه های بهت آور سینما\nوتیاتر ، مردمان زمانه را انقدر واله ومفتون ساخته است كه كمترین محرر نثر نویس\nازهر چه پیشتر نزد آنها قدر وقیمت دارد .\nامروز مخصوصاً نویسنده گان ومحررین در عالم دارای موقعیت عالی وملل جهان\nباین صنف احترام قایلی نموده و جود نوا ننده گان خود شانرا وسیلۀ نهضت و\nوترقیات خود عقیده دارند .\nحقیقتاً يك نویسندۀ ماهر وشریف بیغرض میتواند جاده های صاف وهمواری\nرا برای مشی سر منزل مقصود ترقی وسعادت ملت خود تعین كرده وبذریعۀ آثار\nونشریات صحیحۀ مفیده ، آنها ارانه نماید .\nوالحاصل نویسنده كی مقصد از سطور وعباراتیست كه آنرا انسان بصحت و\nمتضمن مقصد نوشته كرده وآن نوشته ها تاثیری درقلوب خواننده گان القا بتواند\nمثلاً نویسنده مایل است كه درقلب وروح خواننده مؤثراتی از قبیل ، حب ،\nنفرت ، رافت ، غضب ، جرئت ، خوف وغيره توليد شود ، بايد در تحرير\nخود كلمات وجملات متناسب وموزون باین مطالب را استعمال نماید كه آن\nعبارات تاثیرواقعی بخواشنده بخشند .\nنویسنده كى يك فن بزرگ وجامع صفات عدیده است كه ما آنرا بواقعی تشریح\nنمیتوانیم مجملا گفته می شود كه نویسنده كی عبارت از اقسام تاریخ نویسی ، وقایع\nنگاری ، یاد داشت ها ، تحریر مقا ولات سیاسی و اقتصادی ، نوشتن نطقها و\nخطابه های علمی و سیاسی رومانها ، درامه ها ، جراید ، مجلات ، كتابها ی\nعلوم مختلفه وغيره وبالاخره تحرير مكاتيب شخصی ودوستانه ، فرامين احكام های\nدوایر رسمی ، عرائض ، اسناد معاملات حقوقی بوده تحریر و عبارات و تركیب"}
{"book": "adl0986", "page": 30, "text": "صفحه ( ۲۳ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( اول )\n\nالفاظ و کلمات آن از شعبۀ فن نویسنده گی شناخته می شود .\nگرچه يك نویسند نه میتواند در قسمت های مختلفۀ نویسنده گی جامع و ماهر\nشود و باین صفات جامع وجود نویسند گان شاذ و نادر است و لی باز ممکن\nاست آنانیکه از نقطۀ قریحۀ عالی و مسبوقیت از اصول این فن پیشۀ نویسند گی\nدارند آنها در قسمت های مختلفۀ نویسنده گی تا یکدرجه ابراز لیاقت\nکرده بتوانند .\nامروز گرچه علمای فن برای شاعر و نویسنده مثل سابق يك سرحد معين\nقواعد را قایل نبوده و آزادی روح وعواطف و تتبعات ذایقه آنها را بیشتر اهمیت\nمیدهند ولی باز كه يك استعداد فطرت تارسیدن بحد رشد و جوانی خود معاذیر\nو موانعی را غالباً متصادف میشود لہذا بدواً فہمیدن قواعدی برای نویسنده لازم\nخواهد شد که تا موقع بروز استعداد و تکمل قریحهٔ این قواعد ممد و معاضد\nنویسنده شده بتواند .\nلهذا بعضی از علمای این فن اصول نویسنده گی را بمراعات مطالب آتی\nتوصیه میفرمایند :\n۱ : ذوق واستعداد فطری نویسنده در کار است که بچه شعبه از شعبات نویسند گی\nقلبا مایل است ؟ مثلا منشی گری اداره یا رومان نویسی وغیره .\n۲ : تحصيل يکمقدار علوم مخصوصه برای این مقصد مثلا مقدمات علم ادب\nاز قبيل : رسم الخط ، املا ، انشأ ، صرف ، نحو ، لغت وغيره .\n۳ : در قسمت های که شخص مایل است نویسنده شود باید از علوم مخصوصهٔ\nآن بقدر لزوم اطلاع و بصیرت حاصل نماید : مثلا نویسنده که خطابهٔ سیاسی\nیا اقتصادی می نویسد لابد از اصل موضوع باید بهره و اطلاعی داشته باشد .\n٤ : ساده نویسی و روانی عبارات و ترتیب کلمات و جملاتیکه مدعا و مقصد را اخلال\nنکرده و هم در عین زمان از موضوع خارج نشده ، مقصد گنگ و متفرق نشود ."}
{"book": "adl0986", "page": 31, "text": "صفحه (٢٤)\nسال اول - مجله كابل\nشماره (اول)\n\nه : اجتناب از استعمال لغات زاید از لزوم و الفاظ پیچیده و مبهم یا آنگونه لغات و الفاظیکه عموما عوام نفهمند یا خواص نپسندند.\n٦ : بقدر ممكن نوشتن بی تکلف یعنی بطوریکه نویسنده حرف میزند سبك تحریرش هم همان قسم باید باشد ولی از نوشتن الفاظيكه از قاعده لغت خارج و مخصوص عوام است باید اجتناب کرده شود.\n٧ : استعمال جملات و كلمات موزون و مناسب حال و مقام هر موضوع و آنها را بيك سليقه خاصی ترتیب و نوشته كردن.\n٨ : ایجاز و اختصار : یعنی مقاصد و مرام خود را نویسنده از هر جهتی سنجیده و جمع كرده با بهترین معانی و مدلول در قالب كوچك عبارات ریخته حواله تحریر نماید كه طویل ترین مدعای او در ظرف مختصر چند سطر یا چند جمله برجسته بابهترین تاثیر بخواینده تلقی شود که خود در فن نویسندگی این مسئله يك مهارت وسلیقه خاصی لازم دارد.\n٩ : عدم تکرار موضوع و مطلب! ولی اگر تکرار آن عندالضروره لازم گردد. باید برای آن دیگر كلمات يا جملاتی اختیار كرده شود كه بآن عبارت در مرتبه اولی عینا ذكر نشده باشد.\n١٠ : رعایت طرز تحریر و استعمال الفاظ و عبارات مناسب حال و ادراك خواننده یعنی : نویسنده مقتدر است كه بقدر چند درجه اعلی و اوسط و ادنى مطالب را تحریر نماید پس اگر مقابل او شخص فاضل و عالمی است نباید مضامین پستی را بوی بنویسد و هم اگر مخاطب و مقابل عوام باشند مراعات ذهن و فکر آنها را کرده خارج از ادراك و طاقت آنها باید عبارات ولغات خاص وغير مانوس استعمال کرده نشود.\n١١ : نویسنده در وقتی که میل دارد چیزی بنویسد باید قبل از شروع حواس خود را جمع کرده مطالب را در حافظه خود حاضر و آنها را در خیال خود يك ترتیب و نظام خاصی"}
{"book": "adl0986", "page": 32, "text": "صفحه (25)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (اول)\n\nداده بعد از نوک قلم بروی صفحه حاضر کند درین مرحله محرر حكم مصور برا\nدارد كه مصور اولا در حافظه و خیال خود صورت وهیئت يك شخص يایک\nموقعی را حاضر و ترسیم کرده بعد عملا بروی سطح یا صفحه بترتیب خاصی\nتصویر می نماید.\nاصولا طریقه نویسندگی و کیفیت خصوصی و مهارت حاصل کردن درین فن\nهمین مسایل و موادیست که عرض کرده شد، که اگر انسان مراعت وتعقیب\nاین طریقه ها را کرده و هم يك ذوق واستعداد وسلیقه خوبی بنویسندگی داشته\nباشد البته درین فن خوبتر احراز موقع ولیاقت خواهد نمود. ولی شخصی اگر\nندرتآ دیده شده باشد که بدون توسل بوسایل اساسی این فن بهره از نویسندگی\nدارد و میتواند چیزی نوشته پس چنین اشخاص مالكين قريحه عالی و دارندگان\nذوق واستعداد فطری بوده فقط در سایه ملکات خوب و مشق مرتب و مطالعه و\nتدقیق در آثار محرربن واستدرك مضمون و عبارات، خود را قابل ومستعد این فن\nساخته اند که گویا این هم طریقه ثانوی نویسندگی و تحصیل آن بندرت اتفاق\nمی افتد. این طبقه محررین گویا تربیت شده مكتب فطرت اند اکثراً شعرای\nمنظوم هم ازين طبقه بااستعداد لايق وقريحه عالی پیدا می شود که ملاحت کلام\nو زیبائی بیان در اشعارشان پیدا وروح لطافت اران هویداست ولی ازینکه انسان\nمجبور است تحصیل ضروریات حیاتی را برروی اساس صحیحه ومستقيم نماید،\nالبته کسانیکه مایل اند نویسنده شوند و بتوانند چیزی نوشت لازم است اصول آنرا\nاز نقطه اساس متوجه شده و درين فن مهارتی حاصل نمایند."}
{"book": "adl0986", "page": 33, "text": "صفحۀ ( ٢٦ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ ( اول )\n\nمرام انجمن و پروگرام آن\n\nاز مسلمات است که حفظ بقا و ادارۀ زنده گی ملتها وابستۀ ترقیات علمی و فنی است ، تفهم وتفهیم علوم وفنون ، ومطالب باطنی انسانها ازيك بديگر مربوط است بزبان والفاظ . برای ضبط و تنظیم الفاظ ، علوم وقواعدی مخصوص است که در تفهیم مقاصد مذ کوره سهولت وسرعت وارد می نماید . این مسئله واجب میکند ترقی السنه ومخصوصاً ادبيات ملتها را ؛ ترقیات لسانی وادبی نظر بمقتضیات عصر و زمان در فروع خويش و بعضاً در اصول خود محتاج بتغيرات و اصلاحات مهمه است تاریخ ادبی اقوام خود شاهد این بیان است .\nمملکت عزیز ، در مرور زمان وطی حوادث وانقلابات روز کار درینمورد افتقار و احتياج شدیدی را دچار گردیده ، بحدیکه نه از اساس علوم و قواعد ادبی ازمنۀ این سرزمین علم و ادب جز اندکی باقیمانده است؛ و نه شیوه و اسلوب ادبیات عصریه در ادبیات موجوده آن تطبیق شده است .\nلهذا : بحران ادبي محيط علم و ادب وطن را استیلا کرده است . شدت احتیاج متقاضی گردید جنبشی درین راه بصحنۀ عمل ظاهر و قدمی برای اصلاحات ادبیه برداشته شود .\nخوشبختانه اراده ونيات علم و ادب پرور اعليحضرت نادر شاه غازی از همه بیشتر اصلاح ادبیات را احساس فرمودند ، در نتيجۀ این احساس همایون بودکه اينك اولين انجمن ادبی درصحنۀ مملكت عرض وجود نمود. برای اینکه هموطنان محترم تا اندازۀ از نیات و ارادات این انجمن جديد التاسيس مطلع شوند ، پروگرام انجمن در ذيل سطور مندرج میگردد . کار کنان مجله بعد ازان که از خدای متعال توفيق سعى وعمل برای ادای این وظایف مقدسه استدعا مینماید ضمناً خاطر ابنای وطن را مستحضر ميسازد كه انجمن ادبي منتظر مساعدات علميه وادبيۀ فضلا وادبای مملکت است شاید مضایقه نفرمایند ."}
{"book": "adl0986", "page": 34, "text": "صفحه ( ۲۷ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( اول )\n\nپروگرام انجمن ادبی\nمقصد\n\nماده اول - در اصلاح سبك وتوحيد اسلوب وانشا واملای ادبیات وطن\nزيرنگرانی ( سرمتشی حضور ) باسم ( انجمن ادبی ) انجمنی تأسیس\nیافته نشر افکار ومرام میکنند .\nماده دوم ـ در توحيد سبك تحرير وتقويت لسان ادبي بقرار ذیل اجراآت مینماید:\nا ـ درالقاب وعنوانهای رسمی وخصوصی حدودی تعیین میکند .\nب ـ در اسلوب تصویری وتحکیه وی وتعرینی ، خواه متعلق بصنایع\nنفیسه باشد ؛ خواه بصنایع عادیه خط مشی مقرر مینماید .\nج ـ در تثبیت اشکال اصول تنقيط وانجام و ابتداوانتهای سطور\n( ورسم و قطع کاغذهای رسمی ) و اشاره های حروف\nمرکب ومفرد اصول واحدی اتخاذ مینماید .\nد ـ موضوع های نظم ونثر ( فارسی، افغانی ) سابق ولاحق را\nبا اشکال بديع وحياتی مروج میسازد .\nه ـ در تزئید ارباب قلم وفكر مطابق نظريات سابق ولاحق خواه\nبطريق تاليف خواه بطریق ترجمه کوشش میکند .\nو ـ بواسطه نشريات خود درتقویه حس وطن پروری میکوشد.\nماده سوم ـ بنابر مواد فوق متحدالمآلها، اعلانها ومقاله ها و کنفرانسهای\nدر اخبار و رساله ها نشر میکند و درانجمن ومحفلهای ادبی خود\nکه عنداللزوم منعقد میگردد تدابیر لازمه اتخاذ مینماید .\nماده چهارم ـ این انجمن وقت بوقت در وضع و توحید اصطلاحات علمی وادبی نیز\nبقدر مساعدت کوشش میکند ."}
{"book": "adl0986", "page": 35, "text": "صفحه ( ۲۸ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( اول )\n\nماده پنجم ـ در تصحیح لسانی بعضی کتب که وزارت معارف بغرض تصحیح تقدیم نماید میکوشد .\nماده ششم ـ با ادبا و صاحبان ذوق ادبیات داخله و خارجه مراوده و مکاتبه نموده افاده و استفاده مینماید .\nتشکیل\nماده هفتم ـ این ( انجمن ادبی ) مرکب از دو قسم اعضا که یکی اعضای طبیعی دوم اعضای افتخاری است تشکیل یافته عده اعضای طبیعی ( ۸ نفر ) وعده اعضای افتخاری ( ۱۰ نفر ) میباشد .\nماده هشتم ـ ( اعضای طبیعیه با پیشنهاد رئیس از حضور حکمدار مقرر گردیده مطابق بودجه مخصوص مستحق تنخواه و مشاهره میباشند و اعضای افتخاری بنابر پیشنهاد اعضای طبیعیه در وقت ضرورت انتخاب بشمولیت مجلس ملحق شده حق حضور میبرند .\nماده نهم ـ نظر بگنجائش بست مخصوص انجمن يك مدیر داخلی و يك سركاتب و بقدر ضرورت چندی کاتب و مصحح و مترجم داشته میباشند .\nماده دهم ـ انجمن افکار خود را چون بتوسط اخبار ، رساله ، کتاب مصور و غیر مصور نشر میکند ؛ ازین رو دارای مطبعه مخصوصی خواهد بود که مجهز با هرگونه لوازم میباشد . اما عجاله با مطبعه عمومی سرکاری رفع احتیاج میکند .\nماده یازدهم ـ انجمن برای مطالعه اعضای طبیعیه و افتخاری خود کتبخانه کوچکی تاسیس نموده پی درپی در تزئید و وسعت آن میکوشد تعداد و نوع ابتدائی این کتبخانه در قسمت مصارف بودجه انجمن معین شده ."}
{"book": "adl0986", "page": 36, "text": "صفحهٔ ( ۲۹ ) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارهٔ ( اول )\nمتفرقه\nمادهٔ دوازدهم ـ افکار و اوراقیکه از طرف انجمن بدوائر تبادل می یابد ، از نام\nنگران ( رئیس ) عنوان میشود . لهذا در امور خارجی همین رئیس\nمسئول شمرده میشود .\nمادهٔ سیزدهم ـ تشکیل بست و مصارف بودجه نیز از طرف رئیس تهیه شده بحضور\nاعلیحضرت تقدیم یافته اجرا میشود .\nمادهٔ چهاردهم ـ اصول ادارهٔ مجلس مثل مجلسهای مروجه بوده ؛ تنها موضوع\nمذاکره و اجرای حق حضور و قبول اشتراک اهل قلم و تبادل نشریات\nو انتظام امور داخلی اداره و شکل و نوع چھاپ متعلق بمدیر میباشد .\n[ORNAMENTAL DIVIDER]"}
{"book": "adl0986", "page": 37, "text": "صفحه ( ۳۰ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( اول )\n\nهم شاه هم شاعر\n\nدر حدود ۵۰۰ هجری\n\nهمچنانکه حیات سیاسی و مملکت گیری این سلطان جنگجو و مقتدر یعنی : علاوالدین جهانسوز غوری روشن و هویدا ست خوشبختانه حیات ادبی و شاعرانه این سلطان نیز از خلال سطور مورخین و تذکره نویسان معروف پدید و آشکارا است. مسقط الراس این شاه شاعر که مراد از جبال شامخه غوارات و جلگه های شاداب و آب های غریونده آن است ، در پرورش و تقویت روح ادبی او اندك قصوری نکرده است و موقعیت جغرافیائی این ناحیه کوهی که سنگر های غیرقابل تسخیر و حصار های مستحکم دشوار گذار است سبب شده که شعرای این سلسله و کسانیکه در ناحیهٔ آزاد افغانستان سکونت داشتند و در دامن جبال فلك سای آن پرورش یافته ند در استعما ل سبك و لهجهٔ کوهستانی خود آزاد تر و از تحت نفوذ زبان بیگانه خارج تر بوده باشند این است که تمام شعرای این اقلیم کوهستانی دارای یك روح سرشار و آزاد و در سخن پروری مسلط و در تعبیر مقتدر ، صاحب معانی بلند و عبارات سهل و فصیح و کلمات خوش آهنگ که بر پایهٔ مقام و سماحت خاطر شان بهترین دلیل است .\nاین سلطان نامور غور ، با آنکه در ردیف شاهان تاریخی و سالك نیرومندان آسیا محسوب است ؛ در عین حال از فحول شعرای روزگار و اشعارش از مهمات آثار جهان سخن است . این سلطان غور باندازهٔ شهرت ادبی را مالك بوده است که مورخین از اشعار او اسم پدر و جد او را استنباط مینمایند ؛ چنانچه مؤلف تاریخ حبیب السیر مینویسد : زمرهٔ زمورخان گفته اند که نام علاوالدین حسین است ، و طایفهٔ بر آن رفته اند که او را حسن نام بوده ، وجدش نیز حسن نام داشت؛ فرقه اول ، این بیت او را باستشهاد آورده اند : گر غزنین را زبیخ و بن بر نکنم پس من نه حسین ابن حسین حـنـم ؛ و طبقهٔ ثانیه که نامش را حسن"}
{"book": "adl0986", "page": 38, "text": "صفحه (۳۱)\nسال اول – مجله کابل\nشماره (اول)\n\nعقیده کرده اند بیت مذکور را چنین خوانده اند : من خـود نه حسن ، ابن\nحسین حسنم . نزديك ترين کتابی که نماینده سوانح ادبی وادب پروری وشعر\nدوستی این شاه شاعر است ؛ چهار مقاله نظامی عروضی سمرقندی است که\nیکی از نفیس ترین کتب و در عین زمان معاصر با خود سلطان است . این کتاب\nنفیس را در زمانی بتالیف آن پرداخته است که سلطان غور شروع بلشکر\nکشیهای خود در پایتخت غزنی نموده است نظامی عروضی که مادح این دودمان\nعظم الشان است و این کتاب نفیس خود را به برادر زاده این سلطان غور ملك\nالجبال ( ابومنصور ) اهدا نموده است در پایان مقدمه این کتاب بعد از شرح دعا\nگوئی این خاندان مینویسد : نعمت بزرگتر آنکه ، منعم بر کمال ومکرم بیزوال،\nاو را عمی بارزانی داشته است .\nچون خداوند عالم ، سلطان مشرق علاو الدنیا و الدین ابو علی الحسین ابن\nاختیار ؛ امیرالمؤمنین ادام الله عمره وخلد ملکه باپنجاه هزار مرد آهن پوش سخت\nگوش که جمله لشکر های عالم را باز مالید و کلی ملوك عصر را بگوشه نشانده\nايزد تبارك وتعالى جمله را بيكديگر ارزانی داراد ، و از یکدیگر بر خور داری\nدهاد ، وعالم را از آثار ایشان پرانوار کناد، در مقاله دوم کتاب که راجع بماهیت\nعلم شعر وصلاحیت شاعر است مینگارد که ژنده گابیش در از باد وچتر دولتش\nمنصور، بكين خواستن از دو ملك، شهریار شهید وملك حميد بغزنین رفت وسلطان\nبهرام شاه از پیش او برفت بردرو آن دو شهید که استخفافها کرده بودند وكزافها\nگفته ، شهر غزنین را فتح نمود وعمارات آل ناصر را خراب کرد ، ومدايح\nایشان برومیخرید و در خزانه مینها د ، کس را زهره آن نبودی که در آن لشکر\nيادر آن شهر ایشان را سلطان خواند ، و پادشاه خود از شاهنامه بر میخواند ، آنچه\nابوالقاسم فردوسی در تعریف محمود گفته بود :\nچوكودك لب از شیر مادر بشست – زگهواره محمود گوید نخست"}
{"book": "adl0986", "page": 39, "text": "صفحه ( ٣٢ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( اول )\n\nبتن زنده پیل و به جان جبرئیل — بكف ابر بهمن بدل رود نیل\nجهاندار محمود شاه بزرك — بآبش خور آرد همی میش و کرگ\nبعد از چهار مقاله عروضی سمرقندی معتبر ترین تذکره که نماینده سوانح ادبی وحافظ وناشر اشعار آبدار اوست تذکرۀ لباب الالباب عوفی است ، که بسال های ٦١٦ و ٦١٧ تألیف گردیده است . عوفی درنصف اول تذکرۀ خود در باب پنجم که حاوی لطائف اشعار ملوك كبار است می نگارد : که سلطان علاوالدین غوری را اشعار پادشاهانه است ولطائف ملکانه ، وشعرا ومدون است دیوان او ودیوان سلطان اتسز دريك جلد در کتابخانه سرد و آبدار سمرقند مطالعه افتاده است در آنوقت که از برای انتقام سلطان سوری لشکر بسوی غزنین راند ، و آنشهر معظم را بگرفت وخصمان را مقهور کرد ، و بتادیب طرفداران آل ناصر مثال داد ولی متعاقباً درشبی که مجلس سرور و شادمانی این فتح است ابیات ذیل را در مدح خود بگفت ، ومطربان را فرمود تا در پیش او در چنگ وچغانه بزنند و در اثر آن عفو عمومی را اعلان فرمود :\nجهاندانند که من شاه جهانم — چراغ دودمان غوریانم\nعلاوالدین حسین ابن حسینم — که دائم باد ملك خاندانم\nکه بارا موج زن کرد سپاهم — اجل یاری گری نوك سنانم\nهمه عالم بکردم چون سکندر — بهر کشور شه دیگر نشانم\nبدان بودم که از طغیان بغزنی — بتیغ تیز جوی خون برانم\nولیکن گنده پیران اندوطفلان — شفاعت میکند بخت جوانم\nبخشیدم بایشان جان ایشان — که بادا جان شان پیوند جانم\nوباز عوفی مینویسد ، که اشعار او از غایت لطافت شهرتی دارد در اطراف بلاد هند و دیار غزنی اما بدینقدر اقتصار برفت ، علامه ایرانی میرزا محمد خان قزوینی در حواشی چهارمقاله عروضی سمرقندی این رباعی او را قبل از حرکت"}
{"book": "adl0986", "page": 40, "text": "صفحه (۳۳) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره (اول)\n\nبیضوی از جامع التواریخ نقل مینماید که قبل از حرکت این رباعی را بقاضی القضات\nغزنی فرستاد .\nاعضای ممالك جهان را بدنم ـ جوینده خصم خویش و لشکر شکنم\nگر غزنین را ز بیخ و بن بر نکنم ـ پس من نه حسین ابن حسین حسنم\nاضافه برین در صفحهٔ ١٥٨ حواشی چهار مقاله چند بیت آتی را\nکه از شاهکارهای فصاحت زبان است از طبقات ناصری\nکه در تمام وقایع غزنی حاضر و ملتزم رکاب این سلطان بوده است با عین\nواقعه نقل می نماید : پس از فتح و گرفتن آن شهر معظم یک هفته دیگر هم بعزا داری\nدو برادر مشغول شد و صندوق های برادران را بنور برد و چون بفیروز\nکوه رسید و خاطرش از انتقام خون دو برادر بیاسود این قطعه را بگفت و\nمطربان را فرمود تا در عمل مزامیر در آوردند و بعشرت و نشاط مشغول گردید :\nآنم که هست فخر ز عدلم زمانه را آنم که هست جور ز عدلم خزانه را\nانگشت دست خویش بدندان کنند عدو چون برزه کمان نهم انگشت وانه را\nبهرام شه بکینه من چون کمان کشید کندم به کینه از کمر او کنانه را\nپشتی خصم گرچه همه رای ورانه بود کردم بگرز خورد سر رای ورانه را (۱)\nکین توختن بتيغ در آموختم کنون شاهان روز گار و ملوک زمانه را\nای مطرب بدیع چو فارغ شدم ز جنگ بر گوی قول را و بیار آن ترانه را\nدولت چو بر کشید نشاید فرو گذاشت قول مغنی و می صاف مغانه را\nبعد ازان حمد الله مستوفی در تاریخ گزیده خود که از یاد گار های قرن\nهفتم هجری است فقط اشاره بلطافت طبع این پادشاه مینماید بدون آنکه اشعار\nاو را حفظ کند ، چنانچه مینگارد : پادشاه عاقل کار دان لطیف طبع بود\nبرادر زاده خود غیاث الدین محمد را در غزنین نیابت داد و بر خود هری را\n\n(۱) مراد از راجه و رانی هند است ."}
{"book": "adl0986", "page": 41, "text": "صفحه ( ٣٤ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( اول )\n\nدارالملك ساخت مدت شش سال پادشاهی کرد و درسنه ٥٥١ در گذشت و ابوالقاسم\nدر تاریخ فرشته خود می نویسد که از بعضی کتب چنین معلوم میگردد که چون\nخسرو شاه از ترس آسیب علاوالدین غوری جهانسوز بهند گریخت علاوالدین\nغوری گرمسیر قندهار و تکیه آباد را مسخر ساخت و بسلطان غیاث الدین محمد\nسپرد. بغور رفت و چون خسروشاه از هند با سپاه موفور متوجه غزنین گردید ،\nعلاوالدین جهانسوز میخواست که مصالحه نماید باینطریق که خسرو شاه شهر\nوقلعه تکیه آباد را بوی گذارد و بغزنین قناعت نماید خسرو شاه قبول نکرد ،\nعلاوالدین غوری جهانسوز این رباعی گفته نزد او فرستاد :\nاول پدرت نهاد کین را بنیاد\nتا خلق جهان جمله به بیداد افتاد\nهان تا ندهی ز بهر يك تکیه آباد\nسر تا سر ملك آل محمود بباد\nمطابق فهرست (ريو) ونسخه بريتش موزیم معلوم میشود که دیوان این شاه\nشاعر در کتاب خانه لینن گراد تا امروز موجود است و مستشرق شهیر انگلیس\nپروفیسر براون درجلد سوم تاریخ ادبیات خود اطلاعات مفصل وجهان قیمت\nدرباره این سلطان مقتدر داده واشعار او را از حیث جزالت لفظ ورشاقت معنی\nدر ردیف شعرای نامدار می شمارد .\n( سرور گویا )"}
{"book": "adl0986", "page": 42, "text": "صفحه (٣٥)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (اول)\n(اتفاق)\nاتفاق است که شیرازه نوع بشر است\nاتفاق است که هر عیب ازان چون هنر است\nاتفاق است که اقوام بدان مسعوداند\nور نباشد بمیان راحت شان در خطر است\nباید ایقـوم گریزیم زسیـلاب نفاق\nکه ازین سیل بناهای قوی ته وسر است\nهر کجـا آتش سوزان نفاق افروزد\nخرمن هـستی آنقـوم براه شرر است\nخانه جنگی و عـداوت بمیان اقـوام\nهر بلای که جهان دارد از ان سخت تر است\nخانه جنگی است که برباد دهد عز وشرف\nخانه جنگی است که بر ذلت ما دست وراست\nچه قدر حال فلاكت بسر ملك آمد\nکه کنون هم اثر مدهش آن در نظر است\nرفت برباد همه اسلحه و ثروت ملك\nاینهمه دشمنی و كیـنۀ ما را اثـر است\nنكتۀ عرض کنم از ره اخلاص بقوم\nکه معانی است در ان مضمر وبس مختصر است\nگر همه یکدل و همدست حکومت باشیم\nکه يقين پادشه کامل صاحب خبر است\nنیست ممکن که بمادست ،حوادث يابد\nچه همین یکجهتی درره تيغش سپر است\nکیست آن شاه که با او همه همفکر شویم\n( نادر ) غازی ما صاحب تاج و کمر است\nخادم ملت و قوم است باثبـات عمـل\nکه فدا کاری او خوب بزیر نظر اسـت\nدیده بودی که چراگاه ستوران شـده بود\nباغ ارگی که دران لاله و گل جلوه گر است\nاین حیـاتی که دگر باره خدا داد بما\nاز طفيل عمل و سعی همين پرهنر است\nشکر این نعمت عظمای الهی بر ماست\nهر که این شکر نداند ز بهائم بتر است\n( بسمل )"}
{"book": "adl0986", "page": 43, "text": "صفحة ( ٣٦ )\nسال اول ـ مجلة كابل\nشماره ( اول )\nاندرز بشعرای وطن\n\nحیف است وصف آن لب همچون شکر کنون\nهیچ است حرف تنگ دهان و کمر کنون\n\nدر فکر سرو قامت و سیب ذقن مباش\nحاصل ازین نهال نگردد ثمر کنون\n\nلعل لب است و گوهر دندان خیال محض\nمیجوی کان لعل و نشان گهر کنون\n\nعناب لب چه باشد و بادام چشم چیست\nباید نمود ازینهمه صرف نظر کنون\n\nگرداب غبغب است کدام ای غریق و هم\nلازم نباشد اینهمه دوران سر کنون\n\nتشبیه و استعاره چندین هزار سال\nبگذار و شعر گوی بطرز دگر کنون\n\nراهی که بی سپر شده چندین هزار بار\nراه دگر بگیر و ازان در گذر کنون\n\nبگذشت و رفت قصه ماضی دگر مگوی\nمستقبل است و حال زمان معتبر کنون\n\nگر عاقلی نسب منمای و حسب مگوی\nعلم است و جهل مایه عیب و هنر کنون\n\nهر عصر، اقتضای دگر دارد ای لبیب\nتوپ تفنگ برد زتیر و تبر کنون"}
{"book": "adl0986", "page": 44, "text": "صفحه ( ۳۷ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( اول )\nلازم بود مناسب هر عصر كارو بار\nعصر دگر بود تو و کار دگر کنون\nمجبور اقتضای زمان است هر که هست\nباشد بمقتضای زمان خیرو شر کنون\nاهل سخن هر آنکه بود در وطن بگو\nمیگو بوصف اهل وطن شعرتر کنون\n( مستغنی )\n\nاسلوب\n\nاین کلمه از چندین سال باینطرف در تحریرات ادبی بنا دارد که جای گرفته در اصول انشا و خطابت قلم و زبان نگارنده گان و خطبا اثرات عملی خود را اظهار نماید . تنها بعضی از ادبا عوض سبك همین کلمه اسلوب را چنانچه در کتابهای لغت است بمعنی طرز و روش استعمال نمایند . اما نه بر حقیقت و ماهیت آن ونه بتقسیم و مراحل آن اعمال ذهن میشود . چون انجمن ادبی ما نظر به پروگرام خود کیفیت بسط و انتخاب آن را از جمله وظایف خود میداند ؛ لہٰذا در تعیین مقصد اسلوب و اقسام و درجات آن این مقاله را تحریر کرده ضمنا خواستیم فکر کافی و صحیحی درین زمینه بقارئین خود بدهیم . اینست که اولا مختصری از مقصد و ماهیت این کلمه بعد از آن اقسام و مراحل آن و بالاخره از تاثیر و صورت استعمال اسلوب در سطور بعد شرح خواهیم داد :\n\nاسلوب ، در لغت بمعنی روش و طرز است . اما در اصطلاح ادبیات عصر بمعنی ( طرز تحسس و تفکر و افاده مخصوص ) استعمال میشود که اولا بعالی متوسط و سافل یا اینکه بمزین وساده وعادی ثانیا باسلوب تعریفی ( توصیفی ) ؛ اسلوب نقلی ( تحکیه وی ) و اسلوب ابداعی ( ابتکاری ) تقسم کنند ."}
{"book": "adl0986", "page": 45, "text": "صفحه ( ۳۸ )\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره ( اول )\n\nچنانچه آنها گفته شد ؛ اسلوب طرز مخصوص تحسس ، تفکر و افاده است .\nبرین وجه اسلوب رفتار ، اطوار و طرز مخصوص لباس ، خوراک و نشست و\nبرخاست و غیره که در عصر خود ( مو ) و یا محصول ذوق تازه است ؛ خارج\nمیشود ؛ از تعریف اسلوب اصطلاحی که در ادبیات قصد شده استعمال میگردد .\nاگر چه در لغت اسلوب بمعنی خوراک مخصوص نیز آمده . مگر اسلوب ، انشا\nو خطابت را منحصر و خاص میدارد ؛ بقید افاده و بیان و بس . بعبارت دیگر\nاسلوب از روزی که بساحهٔ تجدد قدم گذاشته ادبیات تحریری و شفاهی یعنی\nمجموع شعر خواه نظم و نثر محرر باشد خواه نظم و نثر شفاهی در زیر انحصار\nخود گرفته .\nحال آمدیم بشرح و بسط اقسام ثانی اسلوب که در بالا بتقسیم آن اشاره رفت :\nاگر محرری پیش روی خود درختی را موضوع تحریر قرار داده بخواهد که\nتوصیف و تعریف کند . آنگاه ارتفاع محیط قطر ، شکل ، برگ ، شاخه ،\nگل و میوهٔ آن را نمایش میدهد .\nدرینموقع نویسنده نه تنها عکاسی است که عکس گرفته بدون رنگ ارائه\nنموده است . درعین زمان ریشه تنه ، شاخه وبرگ و گل و میوهٔ آن را مثل\nيك نبات شناس ایضاح میکند .\nبهمین طور اگر نگارنده و یا گوینده گل ، بته ، بنا ، کوه ، دره، تپه ،\nانسان یا حیوان مخصوص و یا یکی از اجرام سماوی و غیره را که محسوسند ها بعبارات\nوالفاظ مطابق اینموضوع بدون اینکه از خیال خود چیزی منضم ساخته روی کاغذ\nبیارد و یا تنها بعبارت ادا کند باسلوب تعریفی و توصیفی عمل نموده .\nپس اسلوب توصیفی و یا تعریفی عبارت از تحریر و تقریر است که نویسنده و یا\nگوینده کلمات و الفاظی را که در تحریر وافاده يك شی محسوس انتخاب میکند ؛\nباید مطابق محسوسیت و مشاهدهٔ آن موضوع باشد ."}
{"book": "adl0986", "page": 46, "text": "صفحه ( ۳۹ ) سال اول - مجله کابل شماره ( اول )\n\nاسلوب تحکیه وی و یا نقلی طرز مخصوص تحریر و یا تقریر یست که نویسنده و یا\nناطق يك حادثه و واقعه را خواه خوش آینده باشد خواه دلگیر کننده با الفاظ\nو کلمات مطابق آن بدون تصویر وانضمام مخیله خود بشرط آنکه سلسله آنواقعه و\nحادثه را از دست نداده بیان و تحریر کند ؛ اسلوب تحکیه وی و یا نقلی گویند .\nاین حادثه را خواه مشاهده کرده یا از دیگری چنین شنیده باشد ؛ مساویست .\nالبته قسم اول این طرز که خود مشاهده کرده است صحیح تر و بی آلایش افاده\nمیشود . از اینکه شنیده میگوید . اما در صورت شنیدن با خیال وحس شنواننده\nو نویسنده آمیخته خواهد بر آمد . درین صورت نویسنده و یا قائل داشت که\nدر شنیدن و یا مشاهده کردن خود اشاره نماید . چنانچه در شنیده بعبارت\n( گویند ) و یا ( چنین و چنان شده ) تعبیر باید نمود .\nاسلوب ابتکاری و یا ابداعی : این قسم اسلوب نسبت باسلوبهای فوق مرکب\nو پیچیده است چونکه شخصیت نویسنده و سخنور در اسلوب ابتکاری ظاهر\nمیشود اگر چه فعالیت مخیله و ذوق بدیع نگارنده و گوینده مختلف است و تربیه\nذوق و سلیقه در انکشاف تفاوت میکند . ( این مضمون بکر است ) و این تحریر\nو یا بیان چنین مهیج و گیرنده است ) گفتنها از همین جهت است که در چنین\nتحریر و تقریر ؛ خیال و حس شخص گوینده و نگارنده انضمام یافته است .\nچنانچه در بالا دیده شد که نویسنده و یا گوینده درختی را تعریف و توصیف\nنموده افاده کرد ، هرگاه باد مدهشی آن درخت را از پا فگند ؛ نویسنده هجوم\nوحمله آن باد صرصر را مشاهده نموده جریان آنرا تعقیب کرده نوشت و یا گفت .\nدر همین اثنا ضرری که ازین باد تند بآن درخت رسید واز شکست و سقوط آن\nدرخت ضرر و زیانی که باشخاص دور ونزديك آن عارض شده علاوه نمود ،\nاسلوب توصیفی را با سلوب تحکیه وی مخلوط ساخت . گذشته ازین هرگاه\nمحرر این ضرر و زیان که از افتادن و سرنگون شدن آن بنزديك ونواحی رسیده"}
{"book": "adl0986", "page": 47, "text": "صفحۀ ( 40 ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( اول )\n\nاشخاصیکه از قبیل اطفال و یاپسر ، مرد زن وغیره باین ضرر وزیان معروض مانده اند؛\nبخاندان ووالدین آنها چه صدمه های روحی تولید کرده و در فامیل آنها چه ماتم جانشکافی\nبروی کار آورده است ؟ تصویر وتحلیل کرده بیان نماید ؛ آنوقت علاوه برینکه اسلوب\nوصفی را با اسلوب نقلی ممزوج نموده بود ؛ حالا این تحریر و تقریر را باسلوب\nابتکاری و ابداعی بتوسط خیال وتصورات خود نیزمترین ومرصع نموده است ،\nبعبارت دیگر ابداع کرده است . اینست خلاصۀ سه قسم اسلوب که که به اسم\nتوصیفی ، نقلی و ابتکاری یاد می شود .\nازایضاح فوق معلوم می شود که بعضی اوقات این اسلوبها مستقلا ازطرف\nمحرر ویا گوینده بکار برده می شود اما نگارندۀ مقتدر ، اکثر یا هر سه را\nجسته ـ جسته ممزوج و مخلوط ساخته روح وقلب شنونده ویا خواننده را استیلا\nنموده گاه درپیش منظرۀ درخت ، حیوان و انسان یعنی تیپ ونمونۀ معین نشان داده\nسطح و سیمای آنرا سیر میدهد و گاه در باغ ، مجلس جشن وعید برده غرق\nشغف و سرور میدارد . و گاه حریق ، سیلاب وطوفان و انقلاب درهم وبرهم\nکنندۀ در مفکره و مخیله سامع وقاری خود ترسیم نموده درياس ، ناکامی رقت\nوهراس ، اضطراب و کدر میاندازد . .\nاین قدر را باید گفت که اسلوب یعنی طرز ، تحسس وتفکر وافادۀ خاص\nبعضاً آنقدر پرقوت و شدت میشود که ، هیجاناتی را که نگارنده حس کرده\nمضطرب ویاءنشرح گردیده است در قلب ودماغ آنانیکه متوجه اش بوده اند :\nغلیان تولید کرده باشك وآه فغان ونوامیدارد ویا اینکه اختیارش را بوده بتکلم\nو ترسیم ( واه ـ واه ؛ بلاکرده ؛ طوفان نموده هی جوانمرگ هی بدبخت )\nهای متوالی و بپای کوبی و دست زدن وسرجنبانیدن متراقی میسازد . باشترط\nآنکه ذوق خواننده ویا شنونده از عالم ذوق گوینده و نگارنده باشد یعنی این\nذوق بآن ذوق دريك مكتب ادب تربيه و اعتیاد ؛ الفت و آشنائی دیده باشند ."}
{"book": "adl0986", "page": 48, "text": "صفحه ( ٤١ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( اول )\n\nاین خصوصیت ذوق آشنائی همه ارباب صنایع نفیسه را با فرق کم یا زیاد بیکدیگر مربوط داشته از یکدیگر خود حمایه و مدافعه میکنند . با وجود شعبات جداگانه خود از نقطه تولید هیجان و شغف قلبی امتزاج حتی اتحاد نموده در گرد حسن و تناسب جمع آمده یکی دیگر را اتمام و تقویت میکند . چونکه هدف همه صنایع ارباب نفیسه همین اظهار و اثبات حسن یعنی تناسب است .\nاینست که موسیقی دان شاعر را وشاعر رسام را ؛ رسام ، رقاص را و رقاص، ممثل را ، هیکل تراش معمار را ، تأیید و تثبیت مینماید .\nخصوصیت انقسام اسلوب در همه شعبات صنایع وفنون باعتبار موضوع سیاسیاً عرض وجود باید نمود اگرچه نویسندگان درین باب متفق نیستند . بعضی گویند که تاریخ را بطوری نوشت که خواننده و یا شنونده ازان افاده ها تنها وقائع و اسباب خاص اکتساب کند . نه اینکه حصه ادبی بگیرد . کذا از منظره که جغرافیا نویسی توصیف و تعریف میکند ؛ بایستی آن منظره را مثل عکاس ارائه و تمثیل کرد ؛ ضرورت ندارد که مانند رسام تصویر و تلوین نماید .\nبلی ! اگرچه مقصد تاریخ و جغرافیا همین است که تاریخ و جغرافیا شناخته جغرافیا و تاریخ دانسته شود ؛ مکر ادبیات و لسان که تاریخ و جغرافیا را ضبط و اعاده میکند ، باید با کلمات و الفاظی آراسته شود که خواننده وشنونده بتوسط قسمت توصیفی مشاهده کند و بتوسط اسلوب نقلی حافظه و مصوره را تربیت دهد و بالاخره بواسطه اسلوب ابداعی مخیله و مفکره خود را مزین نماید . در حقیقت نویسنده هم عوض رسام و عکاس و هم عوض حیات شناس و جویات دان کار کرده نویسنده از يك کارخانه متحرك بیشعور كائنات تا ماشین خانه فعالیت دماغ بشر مجبور است که یگان یگان آگاه ساخته ؛ مثل خود گاه چرخ جمعیت بشر را در تلاطم افکار و خیالات تجدد وشئون سوق بدهد و گاه از تماشای رنگین كائنات یعنی اسلوب ابداع ، توصيف و نقل آفاق و انفس که در شعور وعقل انسان"}
{"book": "adl0986", "page": 49, "text": "صفحة ( ٤٢ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( اول )\n\nكوچك نمودار شده است ؛ کشان کشان پرده بحضور قدرت فاطر بخضوع\nبنشانند . چونکه کمال نویسندگی در همین است که حقیقت مشهوده ومحسوسه را\nآهسته آهسته بحقیقت که تخیل وتعقل کرده است بیاراید .\nپس نویسنده از ابداع وتوصیف ونقل ( قلمزن از لی ) تقلید کرده درهرشعبه\nصنعت خواه نفیسه باشد خواه عادی . یکسان تصرف کرده میرود و دیگران را\nنیز بهمین اسلوب ( روش ) متحفظ و یا متالم میکند . اثرسخنور است كه\nبعضاً قلب ودماغ بيروح وافسرده ملتی را بيك خطابه ويامنظومة وجدآتنين طوفان\nفعالیت وانتباه میگرداند . پل منبع هیجانات واحساسات میسازد .\nدرينجا این نکته را نیز نباید فراموش کرد که ( اسلوب جامع ) مثل كتاب\nاخلاق گذشتگان مرکب میباشد : قدما اخلاق را مختلطاً باساس ادارة قواى عقلى\nودماغی تدبیر منزل و سیاست مدن بنامیکردند . بعبارت دیگر تربیة شخصی ،\nتربية عائلوى وتربية اجتماعى وكشور برا عبارت ازمحتویات اخلاق می شمردند\nومیگفتند كه يك انسان آنوقت مکمل گفته میشود که وظیفه شخصی و اجتماعی\nخود را با رعایت موقع بصورت درست انجام داده بتواند . اینچنین بعقدة\nنگارنده يك اثر خوب دارای مزیاتی باید بود که بعضی قسمت بطور تعریف وتوصيف\nو بعضى بطور نقل و حکایه و بالاخره بعضی از اقسام آن بطور اختراع وابداع\nتحریر یافته باشد . بشرط آنکه تطابق موضوع و اساس با شکل و الفاظ از دست\nنرود .\nوینوجه دراثر تدریج ، رنگینی و تنوع آمیخته حیات ، حرارت و جنبش احساسات\nحیان طبیعی وهیجانات حیات اجتماعی را باتمام صمیمیت وطبیعیت نقل داده گاه\nخیال وتصویر و گاه حافظه ومفكره وگاه محاکمه وعقل را پیچانیده شخص را از\nهرطرف مشغول بدارد . بطوريكه نگارنده موضوع را با تمام شخصیت وطبعیت\nباهمه خصوصیت ها تمثيل واستحضار ؛ تصویر وترسيم کند . گاه اشیارا بانسانها"}
{"book": "adl0986", "page": 50, "text": "صفحه ( ٤٣ )\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره ( اول )\n\nوگاه انسان را باشیا تبدیل نماید . ( سنبولیزم ) ؛ ( ایده الیزم ) و ( ره آلیزم ) را\nدريك كسوه نمایش دهد .\nاینست که محررین امروزه از یکطرف اسلوب را بقسم عالی و متوسط سافل\nتقسیم کردنرا صحیح نمی شمارند و از طرف دیگر اسلوب را بمزين ، بسيط وعادى\nامتیاز نداده گویند که اسلوب دارای رنگینی و جاذبه باید بود . خواه در نقل و\nتوصیف صنايع نفيسه و خواه در افاده اختراع صنايع و فنون عادیه باشد . بشرط آنکه\nدر افاده یعنی شکل بیان بتدريج رحرکت و در موضوع یعنی در اساس ( مضمون )\nبوحدت وانسجام رعايت كرده شود . يعنى ( وصف اساسی ) دراثر\nنویسنده از دست نرود .\nازین رو ارباب تعلیم و تربیه گویند که اولا در تعليم انشا وتحرير ، اسلوب\nتوصیفی که موضوع آن اشياء محسوس است و بعد از ان در انشای نقلی که موضوع\nآن حادثات است و بالاخره در اسلوب ابداعی که موضوع آن محصول مخيله ومفكره\nاست بايد تلقين وتعليم نمود . چون دوره توصیف و نقل كم كم طی شد ، آنوقت\nرفته ـ رفته بابداع خیال وفكر شروع كرده می شود .\nدر اینجا بد نخواهد بود که درجات اسلوب را از جزو اول قواعد ادبیه نقل\nکرده در مقالهٔ خود عجالتاً خاتمه بدهیم .\nدرجات اسلوب\nیكی از جمله اسباب موفقیت هر نویسنده آنست که در شکل و اساس تحریرش\nهمیشه توافق بایستی موجود باشد . این توافق اکثريا در اول وهله راجع است ؛\nبشخصيت صاحب اسلوب . يعنى اسلوب هر شخص بسته بخصوصيت ميل وذوق\nخود نویسنده است . مگر بدرجه دوم هر اسلوب تابع بخصوصيت موضوع نیز\nمیباشد . ازین رو اكثراً فقرات ؛ جملات حتی کله های آثار گزیده نویسندگان"}
{"book": "adl0986", "page": 51, "text": "صفحه ( ٤٤ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( اول )\n\nبزرگ در تحت تأثیر مضمون و موضوع تجلی و بروز مینماید . چنانچه موضوع\nزمستان را هيچ نویسنده نمیتواند باوصف نرمی و گرمی با كیفیت شطارت و جوش\nو خروش توصيف و تعبیر بكند . هرگاه بر خلاف این روش تحریر کند ؛ اثرش\nنه رونق داشته میباشد و نه جاذبه . این است که محررین ادبیات ، موافقت شکل و\nاساس را در بحث اسلوب باعتنای مخصوص موضوع بحث قرار داده اند . ( هاشم شایق )\n( باقی دارد )\n[ شهر کابل ]\nچون اولین انجمن ادبی در شهر شهیر کابل بنیاد یافت ، و در مرتبهٔ نخست\nاولین خدمت نفیس آن بصورت يك مجلهٔ ادبی بنام « کابل » در فضای مطبوعات\nوطن پرواز نمود . نویسنده لازم دانست شرح مختصری از تاریخ این شهر عزیز\nیعنی « کابل » بمطالعهٔ هموطنان محترم گذارد .\nولی منتظر نباید بود این نوشته كوچك حاوی تاریخ مكمل این شهر قدیم\nاست ، چه بدبختانه حوادث سوء زمان و تخریبات متوالی ترکتازان آسیای وسطی\nچندان اسناد و مدارکی درین موضوع بر روی روزگار ها نگذاشته است . و حتی\nدر نتیجهٔ مرور سالیان و شهور ، شهر کابل موقع اصلی خودش را ترك و تبدیل\nمکان کرده ست .\nتتبع و تعمق درین زمینه لامحال از وظایف نفیس متطلعین تواریخ و سیر شهر\nعزیز کابل ست . و ممکنست متطلعین محترم از بذل توجه و تحریری درین مورد\nمضایقه نخواهند فرمود .\nولی ما عجالتاً درینجا تا اندازهٔ بس مختصر ، شرح حال این شهر قدیم را\nمنظور سیر تاریخی خویش قرار میدهیم ، و از قصور و خلل آن بعلل عدم\nبضاعت ، اغماض نی بلکه انتقاد و تصحیح واقفین محترم را تمنا مینمائیم .\nنام کابل ، اسمی ست که از قرون قدیمه در صفحات جغرافیا و تاریخ آسیای"}
{"book": "adl0986", "page": 52, "text": "صفحه ( ٤٥ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( اول )\n\nکهن اخذ مقام کرده ست. این نام اطلاق بشهری میشد که غالباً مرکز تمدن و\nسلطنت پادشاهان با اقتداری بود. هرچند موقعیت سیاسیه کابل در ازمنه قبل\nالاسلام چندان روشن واشکارا نیست. با آن این قدر معلوم است که شهر کابل\nاز عصرهای زیادی حتی زمانه اسکندر مقدونی در صحنه حیات موجود فی الخارج\nبوده است. مورخین اسکندر از آن مکرر نام برده اند، و جغرافیای بطلیموس\nبقول شمس الدین سامی ـ از کابل بنام (کابوره) و (اورتوسپانه) تذکر\nداده است.\nکابل از قدیم الایام معبر فاتحین و مهاجین بزرگ و مختلف دنیا واقع بوده ست\nو نفوذ ملل متنوعه هند، چین، یونان، فارس، مغول را گرفته و ازيك بدیگر\nتحویل داده است.\nچنانیکه نفوذ یونان، عرب، فارس را ازین راه در هند، و نفوذهند،\nچین را بفارس عزیمت داده است.\nکابل نظر بموقعیت ومكان خویش از ابتدا مرکز تجارت دو براعظم آسیا\nیعنی هندوستان و تورکستان بوده ست، و بقول هیرودت مورخ یونان مال\nالتجاره کابل در تمام بازارهای یونان وروم مشتری داشته است. ممکن ست لاجورد\nافغانستان که منظور حضور فراعنه سلسله دوازده هم مصر بوده و برای نقش\nو نگار قصور سلطنت بکار میرفت، بعضاً از تجارتگاه كابل بکاروان ها\nسپرده میشد.\nکابل در عهد یونیان: در حدود دونیم قرن قبل الميلاد یعنی بعد از اسكندر\nوعهد دولت های یونانی ـ باختر (بلخ) بالطبع مدنیت واقتصاد کابل رو به ترقی\nوعروج میرفت. زیرا مدنیت یونان از همین راه در مملکت هندوستان و سيع\nانفاذ واد خال میگردید.\nبعد از آغاز قرن اول قبل الميلاد که دولت یونانیان بلخ، بواسطه حمله های"}
{"book": "adl0986", "page": 53, "text": "صفحهٔ ( ٤٦ ) سال اول - مجله کابل شماره ( اول )\n\nمیدیا از شمال و پارت ها از غرب داخل دوره انحطاط و انقراض گردید . دولت\nآنها در صفحات جنوب هندو کش استقرار یافت ، پس به ترقیات و مدنیت کابل\nبیشتر افزود ، و این تمدن تا بلاد غزنی و بست ( گرشك ) و سیستان و سواحل سند\nامتداد یافت .\nبعد از تحقیق و حفريات مسيو فوشر فرانسوی در افغانستان ، مسکو كات\nنقرئين ومسين ( هر مایوس ) آخرین پادشاه یونانی کابل بدست آمده ، و نه دانه آن\nدر ۱۹۲۸ مسیحی به موزه نفیسه کابل تحویل یافت . این پادشاه در آغاز صدی\nاول بعدالمیلاد در شهر کابل سلطنت کرده است .\nواقعاً نه تنها كابل بلكه مملكت افغانستان در عهد یونانیان در منتهای عروج\nو ترقی بوده است . مسیو فوشر میگوید شاهد این مطلب مسکو كات دی میترسن\nپادشاه یونانی بلخ در سال ۱۹۰ قبل المیلاد است . ازان به بعد مسکو كات يونانى\nافغانستان نشان میدهد که بر خلاف اوایل حکمرانی یونانیان ، در یکروی سکه ها\nحروف یونانی ، و در روی دیگر آن حروف آریانه ثبت گردیده است . این\nحروف آریانه نه پهلوی و نه سانسکریت است . پس گفته میشود اگر نوشته جات\nتخت رستم فارس با نوشته جات كابل وجلال آباد مقایسه گردد ، معلوم میشود\nکه نوشته ها بمذکوره مسکو کات از آن زبان آریائی است که بعلاقه آریانه یعنی\nاز کوهای هندو کش گرفته تا قرب و جوار پرسی پولیس رواج داشته است\nاین مطلب بما میفهماند که یو نانیان حکمدار نیز آهسته آهسته در تحت\nمؤثرات و عوامل مدنیت افغا نستان گرفتار و آمیخته شده اند .\nاز سیر یونانیان در افغانستان ، این قضیه مسلم میشود که شهر کابل در آن\nعهدها موجود بوده ، اما کی و از طرف کیها اعمار شده ، هنوز به نویسنده\nموضح و آشکار اینست . تنها میتوان فهمید که کابل نام شهری قبل از ورود\nیونانیان در افغانستان وجود داشته است ."}
{"book": "adl0986", "page": 54, "text": "صفحهٔ ( ٤٧ ) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارهٔ ( اول )\n\nدر یکی از آثار آلمانی که اسم آن را فراموش کرده ام ، وقتی دیده بودم شهر کابل در ٧٧٠ قبل‌المیلاد از طرف پادشاه آشور سالماناسار دويم بنا گرديده است .\nکابل در عهد کوشانی : کابل بعد از زوال يونانیان در افغانستان تا ظهور اسلام ، مراحل مختلفی را در دوره‌های حکومات متعددهٔ طی کرده است . بعد از انقراض يونانیان سلسلهٔ بنام کوشان از طایفهٔ تخارها ( طخارستان = قطغن و بدخشان) از شمال کابل نشأت کرده و قسمت عمدهٔ هندوستان را مسخر نمودند. این سلسلهٔ کوشانی خود ها را حامی دین بودا میدانستند ، و در ترجمهٔ جغرافیای تاریخی فارس تألیف استاد بارتولد مستشرق شهیر روسی شرحی درین زمنیه نگاشته آمده است . کابل تا قرن پنجم بعدالمیلاد در تحت سلطنت کوشانی‌ها زندگی کرده است . مسکوکات ( تاپیکی ماليك ) پادشاه کوشانی کابل در قرن پنجم قبل‌المیلاد ، در موزهٔ کابل موجود است .\nدر عهد سلاطین کوشانی برعلاوهٔ مدنيت و ترقیات ماديه ، شهر کابل اهمیت یکنوع مرکزيت مذهبی را نیز پیدا کرد ، روابط مذهبيهٔ بلخ ، بامیان ، هده ، با مرکز کابل قایم گردید ، و این مرکزيت در آن عهد خود بسی بر ترقیات کابل و جلال این شهر بیفزود .\nکابل ويقاتله : از قرن پنج بعدالميلاد سلسلهٔ کوشانی ـ مثلی‌که قبلاً طخارها از هندوستان طرد شده بودند ـ غالباً از بلاد جنوبی هندو کش نیز بجانب بلخ رانده شدند . در همان‌وق از طایفهٔ تخارها سلسلهٔ دیگری بنام یفاتله ـ كه مؤرخين عرب آنها را هياطله خوانند ـ عروج و در بلخ به تشکیل سلطنتی پرداختند. يقاتله‌ها متعاقباً صفحات جنوب هندوکش را استیلا کردند ، و کابل تا نیمهٔ قرن ششم بعدالميلاد در زمرهٔ بلاد مشهورهٔ يقاتله‌ها امرار حیات میشود. در نيمهٔ قرن شش توركان با ساسانیان فارس متفقاً با ستيصال دولت یفاتله پرداختند . بعد از انقراض یفاتله ، تورکان بر مملکت تخارستان که مشتمل بر ٢٧ ولایت بود تسلط یافتند ، و این تسلط تا ظهور اسلام طول کشید ."}
{"book": "adl0986", "page": 55, "text": "صفحۀ ( ٤٨ ) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ ( اول )\n\nکابل و سلطنت های بومی : در وقتیکه تور کان برطخارستان مسلط شدند ،\nدر کابل يك سلطنت بومی متشکل گردید ، عمر این سلطنت تاظهور اسلام بلکه\nظهور صفاریان سیستانی امتداد یافت . کابلشاهان یعنی پادشاهان کابل درحدود\nفتوحات مسلمین ملقب به ( رتبیل ) بودند ، ودامنۀ حکمرانی شان گاهی از جنوب\nشرقی هندوکش گرفته تا جوار هند دامنه میکشید ، نام کابل هم چنانیکه یاقوت\nاشاره میکند اطلاق به ولایت کابل میشد که تاحدودهند تماس مینمود . در بعض\nازمنۀ معاصرین بومی پادشاهان کابل ، شاهان بومی بلخ مشهور به آل داود\nو پادشاهان گردیز بودند . سلسلۀ اول الذکر درعہد خلفای عباس وشاهان طاهری\nو صفاری حتی سامانیها مشهور بودند بآل داود ، چه ابوداود محمد بن احمد\nدر اواخر قرن نهم دربلخ سلطنت داشته است . از پادشاهان گردیز یکنفر را باسم\nابو منصور افلح بن محمد بن خاقان ، صاحب زین الاخبار در محاربۀ یعقوب صفاری\nذکر می کند .\nبہر حال از وقتیکه سلاطین بومی کابل به تشکیل سلطنت پرداختند تا زمان\nمحاربات صفاریان سیستان ، هيچ يك ارفاتحين عرب بفتح حقیقی کابل و بلادجنوب\nهندوکش کامیاب شده نتوانستند ، چنانيكه حجاج مشهور نیز درین زمینه ناکام\nماند وصاحب هفت اقلیم بدان اشارتی می کند . تنها اعراب بگرفتن خراجی از\nاز شاه کابل قناعت مینمودند . فقط يعقوب ليث باني سلسلۀ صفاریان در قرن\nنہم بعدالمیلاد توانست در نتیجه محاربات سنگین زابلستان را لگد کوب ، وشارستان\nغزنی را تخریب ، و نوشار بلخ را با ابنیۀ آل داود متأسفانه هدم ، وهم پاد شاهی\nکابل را بصورت قطعیه ضمیمۀ ممالك اسلامی ساخت ، و همين یعقوب بود که از پادشاه\nگردیز خراج گرفت .\nاما بمجرد سقوط سلسله صفار دوباره در شهر کابل سلطنت بومی متشکل\nوبرقرار گردید ، که ماراجع بتاریخ سیاسی آن در بعد الاسلام و وضعيّات جغرافی\nکابل جدید و سوانح او در آینده بحث خواهیم راند . ( میرغلام محمد )"}
{"book": "adl0986", "page": 56, "text": "غلطنامه\n\nصفحه سطر غلط صحیح\n٦ ١٧ زیرا چه\n٧ » » چرا که\n٩ ١٢ روحانیت روحیات\n» » میکنند کنند\n١١ ١٣ اینکه اینک\n» ١٥ بخدمت وطن بوطن\n١٧ ١٩ حکما حکمها\n٣٠ ٤ غورات غعورات\n٣١ ٤ ایزك ایزد\n٤١ ٨ سباحتاً سبیحاناً"}
{"book": "adl0986", "page": 57, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 58, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 59, "text": "یادآوری و پیش نهاد\n\nانجمن ادبی چون در نظر دارد صفحات مجله کابل را بمضامین تاریخی و ادبی وطن مزین سازد لذا : بنویسندگان محترم که بتوانند درین راه از قبیل شرح حال و آثار ادبا و شعرا وغیره سر بر آورد گان افغانستان ، باطلاعات نفیسهٔ تاریخی و ادبی که در زوایای فراموشی و نسیان مدفون گردیده است خدمتی نمایند یکدورهٔ سالانهٔ مجلهٔ کابل یا يك جلد کتاب نفیسی از طرف انجمن ادبی مجاناً بنویسنده اهدا میشود ."}
{"book": "adl0986", "page": 60, "text": "كابل\nشماره دوم\n\nمجله ایست ماهوار ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\n\nادرس\n\nمحل اداره مجله : — انجمن ادبی ، برج شمالی\nنگارنده : — ( سرور گویا )\nمخابرات با مدیر انجمن ( محمد انور بسمل ) است\nعنوان تلگرافی : — کابل ، انجمن\n\nاشتراك سالانه\n\nکابل ۱۲ افغانی\nو لایات داخليه ١٤ »\n» خارجيه نیم پوند انگلیسی\nطلبه معارف وطن که حائز نمره های ۱ ، ۲ ، ۳ ]\nباشند و کسانیکه كمك قلمی مینمایند ] رایگان\nسائر طلبه معارف وطن نصف قیمت\n\n۲۰ صفر ۱۳۵۰ ه ق = ١٥ سرطان ۱۳۱۰ ه ش = ٧ جولای ۱۹۳۱ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 61, "text": "فهرست مندرجات\n\nنمره: مضمون نویسنده صفحه\n۱ : عادت ونفوذ آن م كريم قاضی زاده ۱ الى ٦\n۲ : بقیۀ اسلوب هاشم شائق ۸ « ۱۰\n۳ : کاروان زرد میر غلام محمد غبار ۱۰ « ۱۲\n٤ : کاهی کابلی سرور گویا ۱۳ « ١٤\n٥ : اندرز بخویش غلام حضرت شائق ١٥ « ١٦\n٦ : از مشاهیر رجال وطن غلام جیلانی اعظمی ۱۷ « ۳۸\n۷ : افغانسان ونگاهی بتاریخ آن میرغلام محمد غبار ۳۹ « ٥١\n\nتصاویر\n۱ : فوتوی اعلیحضرت غازی\n۲ : « منظرۀ عمومی شهر کابل\n*********"}
{"book": "adl0986", "page": 62, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 63, "text": "یگانه فرزند بزرگ و نامور وطن نجات بخشایندۀ ملت افغانستان اعلیحضرت\nمحمد نادرشاه غازی حامی معارف و مؤسس انجمن ادبی و مجلۀ کابل ."}
{"book": "adl0986", "page": 64, "text": "صفحه ( ۱ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۲ )\n\nقسمت اجتماعی و علمی\nنگاهی بعادت و نفوذ آن\n\nاعمالیکه در ساحه تیره و تار ، تنگ و محدود حیات بیوفای این جهان فانی از انسان ترشح کرده در خارج از محیط نفسی او انعکاس و تظاهر میکند ، در حقیقت ناشی از یکدسته کیفیات نفسی ، یا عبارت از یکسلسله موالید ذهن بشر است که تمام آن در زیر سه عنوان جامع ، ( اختیاری ، غریزی ، اعتیادی ) قید مییابد که ما آنها را از هم تفکیک نموده ، تعریف مینمائیم .\n( ۱ ) اعمال اختیاری ، اعمالیرا گویند که از اول تا اخیر اراده دران بطور فعالیت دخیل و مؤثر بوده در سایه تأثیر اراده است که از انسان بروز میکند ، مانند تمام اعمال ارادی که محدث آن اراده است .\n( ۲ ) اعمال غریزی ، از آنجائیکه غرض از غریزه ( یا طبیعت ) در نزد نفسیون ، عبارت است از صفات راسخه حیوانی که بلا وساطت تجربه و تعلیم ، مصدر اعمالی میشود که بسبب آن حصول بغایه مقصود یابست .\nپس اعمال غریزی آن اعمالیست که خاصه خصایص فطری و صفات اولیه نفسی بوده از قید اختیار و اراده خارج و بدون قصد از انسان صادر میشود ، مانند خوف ، تقلید ، تأسف ، هوش و غیره و غیره حرکات طبیعی ، که اطاله کلام درین زمینه از موضوع بحث ما خارج است .\n( ۳ ) اعمال اعتیادی ، اعمالی میباشد که ابتداء بوسیله اختیار و قصد از انسان سرزده بعدها بتوسط تکون ملکه در دماغ سلاسل پر پیچ و تاب اراده"}
{"book": "adl0986", "page": 65, "text": "صفحۀ (۲)\nسال اول - مجلۀ کابل\nشمارۀ (۲)\n\nواختیار را گسیخته بدون علاقه و ارتباطی باوجدان و مفکره در صحنه وجود\nعرض اندام می نماید .\nوفرقیکه بین غریزه وعادت موجود است، این است که غریزه از اول از قید\nاختیار ، اراده وتفکیر خارج بوده بعکس آن در عادت ، اول اختیار واراده بطور\nفعالیت مؤثر وبا مساعدت و همراهی وجدان ومفکره موجب ابداع آن گردیده\nاست ، که بعدها رفته رفته بالتدرج تمام اینها سقوط و ارادۀ مؤثر از فعالیت\nبانفعال انتقال میکند ، بتعبیر دیگر عادت چیزیست که انسان بخواهش وبدست\nخود يك غريزه وطبيعت جديدیرا بخود ابداع و احداث میکند که قوۀ فکریه را\nمعطل و توجه وجدانرا خمود احساسات را کور کرده بمقابل آن اراده را که\nمستخدم خود قرار میدهد برو غالب می سازد .\nتكون عادت : عامل مهم تكون عادت ، رخاوت و سستی دماغ است ،\nبمقابل تأثیرات اشیا خارجی ، چرا که ما در صورت اصدار فعلی اولاً بنا بر عدم\nموالفت و انس با صعوبت وجهد بنابر توجه وجدان و فکر اقدام در انجام آن\nمینمائیم ، بعدها تدریجاً بواسطۀ تکرار عملی بطوری آنعمل بما آسان میشود ،\nکه در اقدام بسائر تکرار ، آن عمل بدون توجه وجدان ، تفکیر و ارادۀ خود\nبخود انجام میگیرد .\nیعنی در مرتبۀ اول اعمال آنعمل با تمام موجودیت اراده ، تفکیر و توجه\nوجدان يك اثر خفيفي در دماغ ها گذاشته سپس بنابر تكرار آنعمل اثر مذكور\nيك كبارت و عمقی در دماغ اکتساب مینماید ، که خود را در دفعات دیگر\nار تکاب واعمال آن محتاج به تفکیر ، اراده و توجه وجدان نمی بینم که شرح آن\nبقرار ذیل است : -"}
{"book": "adl0986", "page": 66, "text": "صفحهٔ ( ٣ ) سال اول - مجله كابل شماره ( ٢ )\n\nانسان در اول وهله که میخواهد بفعلی مبادرت ورزد مجبور است که با توجه\nومساعدت وجدان وفکر بانجام آن كوشد ، زيرا كه بنا بر فقدان موانست\nوموالفت با آن بيك صورت غريب و بی سابقه باو بر میخورد ، که این عدم سابقه\nوموالفت باعث تحريك و مولد اضطراب گردیده از ان وجدان متهيج میشود ،\nهمین که مرتکب آن گردید میل به تکرار در نهاداو توليد وپيدا ميشود هر چنديكه\nآن عمل تکرار یافت همانقدر میل بعمل شدید تر میشود و در اثر این تکرار وازدیاد\nمیل توجه مفكره و وجدان برطرف گردیده بدون خواهش سر بخود آنفعل\nانجام میگیرد که حقيقتاً همان تکرار عمل است كه عادت از ان تكون یافته است .\nمسئله اعتياد وتأثير عادت يك قانون طبيعي است كه از انسان گرفته تاحیوان\nو نبات بر همه کی نافذ و حكم فرما بوده تمام آنها بحكم طبیعت به پیروی از ان\nمجبور اند .\nوهر چیزیکه در دائره ومحیط عادات يك فرد ، يايك قوم ويايك اجتماع جريان\nیافته است اعم ازینکه مشروع باشد یاغير مشروع ، خواه بد باشد خواه خوب ،\nبواسطه اعتیاد و تکرار عمل ، بطوريكه بآن الفت پیدا کرده است ، خواه نخواه\nاورا بيك نوع تلقی مانوسانه می پذیرد که نه زیاد مسرت افزا باشد و نه بیش\nملال انگیز .\nزیرا که از صفات مهمه عادت است تأثیر عطالت ورخاوت آمیز او در وجدان\nوحساسيت ( قوه درا که الم ولذت ) که همه جا متوجه اعمال بشر میباشد ،\nباینطریق که محرك وجدان تغیر و اختلاف حالی است که در عادت ، آنها محو\nونیست میگردد وهر آنقدر اختلاف وتغير کم شد ( یعنی عادی شد ) موازی آن\nاهتمام وتوجه بآن تقلیل مییابد ، حتمی است که بهمان اندازه وجدان استراحت"}
{"book": "adl0986", "page": 67, "text": "صفحة ( ٤ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ٢ )\n\nنیز مینماید . پس ازین قیاس کرده میتوانیم که اعمال بمجرد عادت شدن ، فی الفور توجه وجدان ازان نیست و برطرف میگردد .\nوازینجاست که انسان در نتیجۀ اعتیاد بهر کاریکه باشد الفت پیدا کرده اعمال و اقدام بآن کار سهل و آسان گردیده از احتیاج ، بسعی ، توجه ، فکر ودقت مستغنی میشود وازحصول استغنا هیجان وجدان نیز روبهبوط و تنزل گذاشته آهسته آهسته احساس لذت و الم هر دو یکجا محو و معدوم میشوند ، ودر نتیجه همین قوانین فوق است ، اشخاصیکه اعتیاد باعمال ناشایسته از قبیل دزدی ، چرس ، قمار وغیره کرده‌اند ابداً از ارتکاب آن بیم واندیشه نمیکنند .\nومثل آن در نتیجۀ قوانین و تاثیرات اعتیاد درحساسیت است که اشخاص دهاتی و بدوی نسبت بسائر اشخاص مدنی ( بنا برعدم سابقه ) بشنيدن موزيك وساز یا دیدن موتر وغيره وغيره آثار مدنی ، غير مانوسۀ شان بیشتر اهمیت داده نسبتاً باشخاص مدنی بیشتر وزیاده تر متلذذ میشوند .\nاز آنجائیکه نظر به نگارنده همانا بحث در اطراف و نواحی نفوذ عادت دراجتماع میباشد وبقدر لزوم از کوایف تکوین وچگونگی عادات تاثیر ونفوذ آن در وجدان وقوۀ فکریه وحساسیت بیان کردیم کنون بد نخواهد بود که بالای اصل مطلب ( نفوذ آن در فرد واجتماع ) بر گردیم .\nيك قسمت بزرگ ومهم اعمالیکه از انسان در مراحل زندگانی سر میزند اعمال اعتیادی است که مقام رفیعی را در عداد وسلك وسائل قويه وسوائق مهمه بشاهق قلل منیع سعادت و خوشبختی ، یا به پرتگاه دهشتناك سفالت وبد بختی اشتغال کرده مقدرات وسرنوشت او را تعیین مینماید .\nودر نتیجۀ عاملیت آنست که انسان مسعود وبختیار ، یا خوار و زبون میشود"}
{"book": "adl0986", "page": 68, "text": "صفحهٔ ( ٥ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٢ )\nکه مصداق اولی را تمسک بخصائل حسنه وشرافت ودومی را تشبث واقدام به عیوب رذیله وشفاهت امتثال میکند .\nچنانچه علامهٔ ( مکلن ) این نظریه را تائید کنان در بارهٔ فضائل ومضار آن میفرماید ( عادت سلاح دودمه و برنده ایست اگر اساسش فضیلت باشد و به عکس آن دردعضال ومرض قتالی است اگر تمایل بسوی رذالت ودناءت بکند ) واگر حقیقت کم و کیف این نظریه را در بارهٔ اجتماع معلوم کردن بخواهیم مستلزم آنست که تاریخ سیاسی ملل عالم را از اوّل تا امروز یگان یگان گذرانیده وعواملی که بیکقسم مثبت و نافذانه در آن موجد ومحدث بسا انقلابات مادی و معنوی گردیده است زیر مطالعه قرار بدهیم ، درینصورت دیده میشود که ازبدو قدم گذاشتن بشر درساحهٔ حیات اجتماع تا ین هنگام ( چه درشرق چه درغرب ) موجب تمام انقلاب های خانمانسوز مصدر بسا فجائع وبد بختیهای روح گداز عالم بشریت همانا الفت داشتن بشر بیکدسته ار آراء وافکار ، ياتمسك و پیروی ببیکی ازمبادی اجتماعی بوده است ، که برای ادراك بكنه اين مطلب اگر دقیق بشویم ، می یبنیم که :\nعلت العلل اینهمه فلاکت مستولیه وبد بختی های المناك نوع بشر ، عوامل مهم نشو وارتقای آراء وافكار مذ کوره دردماغ ، مصادر نفوذ ، وتمكن آن دراذمان بشر ، مايهٔ تملك آن يك رسوخ فوق الطاقه را در عمیق ترین زوایای روح يك ملت بايك اجتماع ، عادت است ، که تصادم واصطكاك كدام فكر يارای وفعل مخالف ونوى ، باجریانات خروشان پرتلاطم آن موجب واسباب اینگونه وقائع خونين وتظاهرات درد ناکی گردیده است كه انسان ازتصور آن بخود میلرزد . مانند دورههای سفاکی وخونریزیهای وحشیانه درالمان هنگام نبوغ رفار ماتور"}
{"book": "adl0986", "page": 69, "text": "صفحه ( ٦ ) سال اول - مجله كابل شماره ( ٢ )\n\nشهیر المان ( لويتروس ) يا فظایع جانگزاى رفارم فرانسه در قرون جدیده بوقت\nشيوع مذهب ( کالونی ) وهكذا وضعيت مخوف وقيافه عبوس محاکم انكزيسيون\nدر اسپانی كه هريك بخوبى ممثل اين مدعا شده ميتوانند ، چرا كه اعتياد اجتماع\nبيك مبدأ يا فكر ورأى ولو كه فاسد وسقيم باشد ، بنا بر حاكميت اعتياد وانس در اذهان\nبطورى فكر ورأی مذكور را نزد افراد آن برازنده ، وموزون بايك شكل\nزیبا وصحیحى جلوه میدهد ، مظهر ومعرض متابعت و پيروى كور کورانه توده\nاجتماع وطبقات عامه قرار میدهد ، كه در حيز تصور بشرى گنجایش آن محال است .\nوازين روست كه بغايت دشوار و ممتنع مینمايد ، تعميم يك فكر صحيح ويك روش\nمعقولانه نوين با واضح و روشن بودن صحت ومنافع آن در انظار بيك جامعه .\nزيرا كه بديهيست هنگام اجرا - تصادم آن با طوفان گرد باد های متموج و\nهولناك يك دسته از عادات وقوانين متداوله اجتماع كه مفضى بخيلى اضطراب ها\nو هيجانات سوزناك در روحيات اجتماع گردیده ، احداث فتن واختلالات الم\nآلودی می نماید .\nزیرا كه اعتياد اجتماع بيك فكر يا رأى بمثابه زلزله های مدهش خانمانسوز\nيا سيلاب لاو های جبال آتش فشان ( ولکان ها ) است ، محال ازینكه مانع پذیری\nباشد ، تمام نواحی واطراف خود را هدم وپامال بلع ونیست مینماید .\nو از فحوای تشریحات مجمل وايضاحات مختصر فوق بخوبی ظاهر و مبرهن گردید ،\nنفوذ ، ورسوخ عادات در اذهان بشر وتأثيرات آن در اجتماعات .\nپس زمام دارانیكه طرفدار اعتلا و ارتقا ، شائق مدنيت و پيشرفت ملت خود\nمیباشند آنوقت صحيح شناخته میشوند كه تمام عادات مراسم وشئونات ملی را ( که\nاز سالهای دراز توده اجتماع در بین موجهاى پر تلاطم آن ارتماس دارند ) بغایت غور"}
{"book": "adl0986", "page": 70, "text": "صفحهٔ ( ۷ ) سال اول - مجلهٔ کابل شمارهٔ ( ۲ )\nو دقت زیر نظر گرفته وسائل پیشرفت و ترقیات مادی و معنوی را دران بغاوری فراهم آورده و آهسته آهسته در معرض اجرا بگذارند .\nتا مصادمه باشئونات ملی ، عادات و مراسم قومی که در جامعه بحکم ،\n( العرف كالنص ) نفوذی را داراست نکرده ، در نتیجه بعوض اصلاح و پیشرفت موجب خرابیهای غیر منظوره ، باعث خسارات جانگزای جبران ناپذیری نشود .\nم . کریم قاضی زاده"}
{"book": "adl0986", "page": 71, "text": "صفحه ( ۸ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ۲ )\n\nاسلوب\n\nـ ۲ ـ\n\nحالا آمدیم بتقسیم درجات اسلوب که موضوع بحث اصلی ما است :\nچون طرز تحسس ، طرز تفکر وطرز افادۀ مخصوص را دانستیم که عبارت از اسلوب بوده است ؛ این جهت را نیز میدانیم که تلقیات وفهم هر شخص بعینه مشابه یکدیگر نمیباشد ، بعبارت دیگر اسلوب شخصی وخصوصی است . ازین رو گویند که « اسلوب بحق خود شخص است » یعنی شخصیت وخصوصیت هر شخص مساویست باسلوب . ازین قاعده همین فرع و یا نمونه را میتوان کشید که شخصیت وخصوصیت هر شخص منحصر به فرد وشخص آنست . لهذا در دنیا همانقدر که شخص موجود است ؛ بهمان اندازه اسلوب تعدد دارد . مع مافيه سبك واسلوبها را باعتبار مناسبت ها ومشابهتها بیکدیگر نزدیک نمودن وبالاخره يك وصف مشترك میان یکچند اسلوب دریافتن ممکن بوده اسلوب فلانيها وياسبك اين طبقه شعرا گفتن جایز است . چنانچه اسلوب ( جلال الدين رومى وشيخ عطار وحکیم سنائی غزنوی ) را بطور تقریب یکی است گویند . كذا ( بیدل ، ناصر على وبيخبر بلگرامی قریباً در سبك مساوی شمرده میشوند . این است که بعضی از ادبا در اسلوب درجات تعیین کرده اسلوب را ( عالی ) ( متوسط ) و ( سافل ) انگاشته در سه قسم تقسیم میکنند . ليكن تقسيم اسلوب از حيث قاعده فوق قطعياً درست نیست . برخلاف قاعده ( اسلوب بعينه شخص است ) حقیقت اسلوب را بسه قسم تقسیم کردن مبنی بر اساس صحیح نمیباشد . چه ، این قاعده جایز نمی شمارد که اسلوب سه قسم باشد و گرنه قاعده کلی نمی شود . بل اسلوب بقدر تعدد"}
{"book": "adl0986", "page": 72, "text": "صفحه ( ٩ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٢ )\n\nاشخاص متعدد بوده تقسیم را تزییف میکنند .\nعلاوه برین صورت تقسیم ، اسلوب را بعضی از محررین ادبیات چنین نشان\nمیدهند :\n( ١ ) اسلوب ساده و یاروان [ ٢ ] اسلوب مزین و یا متوسط [ ٣ ] اسلوب\nعالی یا ممتاز . در اسلوب ساده همان [ سهل ممتنع ] را مثال میدهند که اشعار\nرودکی را از آن جمله خوانند . در اسلوب مزین اشعار [ ظهیر ] و در اسلوب\nعالی آثار [ خاقانی ] را نمونه میشمارند . چنانچه (کلیم) در مزین ، (واقف)\nدر ساده ، ( بیدل ) در ممتاز مثال خواهد شد . لیکن بنظر نویسنده در تقسیم\nاسلوب همه آثار واشعار يك شاعر وادیب را داخل قسمتی از اسلوب ارائه کردن\nدور از اصول تدقیق ادبیات است . چونکه بعضاً دیده میشود که در میان آثار\nيك شاعر سه قسم ازین اسلوب موجود میباشد : چنانچه شاهنامه فردوسی بسه\nاسلوب مثال شده میتواند : بعضی باسلوب ساده و روان وبعضی باسلوب مزین\nوظریف وبعضی باسلوب عالى و ممتاز امتیاز دارد . هکذا این تفاوت در اشعار\nمتوسطین و متأخرین حتی در معاصرین نیز دیده میشود . چنانچه بر ارباب آن\nمعلوم است . بنا بر آن اسلوب باعتبار اساس وموضوع متفاوت و متقاسم است\nنه باعتبار الفاظ وشكل . خواه موضوع ادبی باشد ؛ خواه غیر ادبی .\nپس قیمت اسلوب در ارائه موضوع یعنی درینست که موضوع را بکسوه های\nگونا گون جلوه داده تواند . موضوع را از يك جنبه ببیند . ایستاده ، افتاده ،\nافقی و غیره به بیند با اینهمه در وحدت موضوع خلل وارد نکند . اینست\nکه ( وصف اساسی ) بکاراست . نه تنها ره آلیزم و نه تنها ایده آلیزم . برای\nقطع طوالت مقاله ( وصف اساسی ) ومسالك ره آلزم (حقیقیون) واید آلیزم"}
{"book": "adl0986", "page": 73, "text": "صفحه ( ١٠ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۲ )\n\n« خیالیون » و غیره را در آینده شرح داده کمال اسلوب را در ممزوجیت آن\nارائه خواهیم کرد .\n« هاشم شائق »\n\n[ کاروان زرد ]\n\nفرانسه ها درعالم تاریخهای جهان ، خدمات نفیس وشانداری ایفا کرده اند .\nعواطف ملی فرانسه ها طبعاً بصنایع ظریفه بیشتر متمایل بوده ، ومیتوان گفت در\nسایه همین اذواق وعواطف لطیف فرانس ، مدنیت کنونی عالم پا بعرصه شهود\nگذاشته است .\nواقعاً بعد از قرنهای دوری که چراغ تمدن در کانون ویرانه های یونان و\nرومه الکبری خاموش گردیده بود ، ادبیات فرانسه اشعه شدید ترقی واعتلای\nبشری را در زوایای مظلم دماغ جهان مغرب زمین انفاذ نمود . وازان به بعدت است\nکه دنیای متمدن منت این همت بلند را بمقابل پیشروان مدنی دنیای جدید\nیعنی فرانسه ها بگردن دارند .\nذوق لطیف فرانس گاهی از زحمت های ابداع وتدقیقات ظریفه خسته نشده ،\nومتناسباً با ترقيات محیرالعقولی مادیۀ آنها يوماً فيوماً تقدم مینماید . بسائقه این تمایل\nطبیعی وصفت بارزه ملی ، کارنامهای که از ملت فرانسه در روی روز کار ها قید\nوثبت گردیده ، تعداد آن درین مقاله كوچك تقريباً محال وافزون از شمار است .\nاز انجمله است مساعی خوشنمای مسیو اندره ستروین فرانسوی که هیئت\nاعزامیۀ او در سالهای ۱۹۲۲ - ۲۳ - ١٩٢٤ - ٢٥ در طی اسفار علميه وفنيه"}
{"book": "adl0986", "page": 74, "text": "صفحه ( ۱۱ )\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره ( ۲ )\n\nصحراهای عظیم افریقه را درنور دیدند. و اینك همان هیئت مذکوره است كه بنام کاروان زرد در زیر ریاست مسیو ژور ژهاردت و معاونش ادوان دو برایل بسیاحت سواد اعظم آسیا مشغول و مصروفند. این هیئت مرکب است از بیست و نه نفر اعضای مهمهٔ علمی وفنی در شعبه های مختلفه: نقشه برداری، طبقات الارض، حیوان و نبات شناسی میکانیکی، جغرافیا وتاریخ، سینما و غیره. هیئت زرد مظهر مساعدت انجمن های علمی وجغرافی فرانسه حتی امريك نیز گردیده اند.\nوالحاصل هیئت زرد از پاریس حرکت نموده، و براه بیروت، دمشق، بغداد طهران، خراسان فارس، بتاريخ ۳ جوزا وارد خاك افغانستان گردیدند. ورود هیئت مذکوره در شهر هرات مصادف با ۲۰ می بود. هیئت زرد چندین روز در هرات آثار عمرانات عظیم آن یادگار آریانای قدیم را دیده، و براه شهر های سبزوار، فراه، گرشك قندهار، مقر، غزنی بتاریخ سه شنبه ۱۹ جوزا وارد پایتخت کابل گردیدند.\nجراید داخله مینویسند در عرض راه ها دوایر عرفانی مملکت از هیئت زرد باشغف و مسرت استقبال کردند. در کابل نیز مدارس و دوایر عرفانی بامیان تمام آنها را پذیرفتند. وقسمتی از هیئت در تاریخ ۲۳ جوزا بزیارت بامیان قدیم شتافتند.\nهیئت زرد در شهر های هرات، فراه، گرشك، قندهار، غزنی کابل، بامیان، با علم آوری بس مختصر و کوتاه خود ها، به برداشتن عکس ها وفلم های مناظر زراعتی و عمرانات قدیمه مبادرت ورزیده اند. از قراريكه شنودیم هیئت زرد از مشاهدهٔ این مراکز تمدن آسیای قدیم و این منشأ نژاد آریا، بسی مستفید گردیده، و هم ضمناً اخلاق ملی و ساختمان بدنی ملت افغانستان مورد دقت و تقدیر"}
{"book": "adl0986", "page": 75, "text": "صفحه ( ۱۲ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۲ )\n\nایشان گردیده است . چنانیکه رئیس هیئت ستروین در محفل دعوت ریاست بلدیه\nکابل ، نسبت باهمیت و صفای اخلاق ملی و استعداد مدنی و مملکتی افغانستان\nاظهارات حقیقتی کرده ، و سرزمین افغانستان را بصفت مهد اولین انسانهای\nمتمدن ومولد ومسقط الرأس نژاد آریا ستوده است .\nهیئت زرد در تاریخ ٢٥ جوزا براه : ـ هده ، جلال آباد ، روانه پشاور\nشدند ، که از آنجا بطریق کشمیر ، پامیر در صفحات چین و غیره سیاحت\nخود ها را در آسیا ادامه واختتام دهند .\nبهر حال ما خورسندیم از وضعیات و پذیرائی با نزاکتی که دوایر عرفانی وبلدی\nمملکت از هیئت زرد بعمل آورده اند ، چه این رویه و انداز ما مساعدت وتشویق\nمی کند هیئت های علمیه وفنیه مغرب زمین را که آهسته آهسته در خاك ما قدم\nگذارند ، ودر زوایای مستور وفراموش شده مدنیت سه هزار ساله افغانستان ،\nتفحص و جستجوئی کرده ، صدای عظمت مقام وعلوی نژاد مارا ، در ایوانهای\nمغرور عالم منعکس گردانند . چه مارا حوادث سوء زمان ظالمانه از قرنهاست\nاز نظرها پنهان داشته است ، وبرین فراموشی ها نیز اهمال و تغافل ما كمك ها\nکرده است . ( میر غلام محمد )"}
{"book": "adl0986", "page": 76, "text": "صفحهٔ ( ۱۳ ) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارهٔ ( ۲ )\n\nقسمت ادبی\nکاهی کابلی\n\nمتأسفانه ارباب تذکره و نگارندگان سیر از شعرا ورجال نامداری که سر\nبرآوردهٔ شهر عزیز کابل است صرف نظر کرده هویت وحقیقت حال ایشان را\nدر پردهٔ خفا مستور مانده و گذاشته اند ـ در تذکرههای موجودهٔ زبان فارسی\nفقط دو تذکره نویس که صاحب لباب الالباب وآتش کده باشد اسم ومختصراً\nشرح حال دونفر شاعر کابلی را آنهم مجهولانه در برگرفته اند که اولی حکیم\nضیاءالدین کابلی را در اوایل قرن شش هجری در غزنی ملاقات دوستانه نموده و\nمدتی باهم رفیق معاشرت بوده و در ان مدت بعض اشعار او را که در غزنی ساخته\nاست بخط خود شاعر یادگاراً گرفته و در جلد دوم کتاب لباب الالباب در سلك\nشعرای غزنی و لاهور بعد از دو سطر شرح حال شاعر يك قطعه و چند رباعی او را\nدر تذکرهٔ معروف خود جاداده است .\nدومی که صاحب آتشکده باشد بعد از ان که کابل را از دیار قدیم جهان واقلیم\nچهارم واول مملکت هندوستان وبخوبی آب هوا مشهور وبکثرت فواکه واثمار\nمعروف میداند تنها يكنفر شاعر را ازین دیار خرم و شاداب باسم خواجه زاده\nشاعر کابلی شمرده بايك سطر ترجمهٔ حال آنهم مجهول ونارسا ويك فرد از افراد\nاو قید کرده است خوشبختانه تنها ( کاهی کابلی ) است که از همقطاران و همکاران\nخود جلو افتاده تا اندازهٔ توجه ولطف تذکره نویسان شامل حالش بوده است\nکه مانند دیگران بصورت يك پارچهٔ شعر نگردیده که دامنش را بچنگ نتوان"}
{"book": "adl0986", "page": 77, "text": "صفحهٔ (١٤)\nسال اول ـ مجلهٔ کابل\nشمارهٔ (٢)\nآورد. بنابران از چند سطری که تذکره نویسان در حق این شاعر نگاشته ولطف بی پایان خود را دریغ نکرده اند بنده توانستم که از چین و شکن های این سطور واقوال متردد و متناقض تذکره نویسان شاعر را بچنگ آورده تا اندازهٔ بريك پایهٔ ثابت ومحکمی که بیم تزلزل وتردد نداشته باشد قرار دهم . این است که شروع بحال شاعر می نمایم .\n(١) اسم ونسب : اسمش نجم الدین ابوالقاسم (١) وتخلص کاهی و در نزد ارباب تذکره مشهور بقاسم کاهی کابلی است اصلش از سادات گلستانه وبقول آتشکدهٔ آذر که پدر کاهی در فتنهٔ تیموری از شهر بیرون رفته باردو پیوست ومورد الطاف شاهی گردید وهمه جا در اردو بوده تا در نواحی بلخ سید مشارالیه متولد شد و در کابل نشو ونما یافته مشهور بکابلی گردید . وباز تا وارد شدن بمرحلهٔ سال پانزدهم عمر که اختتام دورهٔ طفولیت وصباوت و افتتاح ایام جوانی و عنفوان شباب است اطلاعی در دست نیست حال آنکه يك قسمت درخشان عمر شاعر شهیر کابل که حامل وشامل وقوعات این سالیان متوالی ومراحل کودکی که دامان مادر وآغوش پدر ودیباچهٔ تمام شدهٔ يك فصلی از فصول عمر وطلیعهٔ روزگار شباب باشد در پردهٔ خفا مستور مانده است که نه مامیدانیم ونه از تذکره ها صدائی وندائی برمی آید . صرف اینقدر معلوم میشود که حیات پانزده سالهٔ عمر خود را باتمام عوارض و کوائف گوناگون آن در زیر آسمان شفاف و نیلگون کابل بسر برده است .\n( باقی دارد )\n( سرور گویا )\n(١) قاموس الاعلام ش سامی بیگ ."}
{"book": "adl0986", "page": 78, "text": "صفحه (١٥)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره (٢)\n\nاندرز به خویش\n\nتا کی ایدل وصف زلف خوبرویان میکنی\nفکر مردم را چرا آخر پریشان میکنی\nچند با مه نسبت رخسار جانان میکنی\nاز چه با خنجر برابر تیر مژگان میکنی\nتا بکی تعریف آن لبهای خندان میکنی\nتا کجا توصیف گلهای گلستان میکنی\nمنع اخوان از نفاق و جهل مضمون خوش است\nخامه ات ناصح چو باشد حربۀ دشمن کش است\nمیگزد آن زلف چون مارت دگر یادش مکن\nچشم جانان ساخت بیمارت دگر یادش مکن\nتیغ ابرو داده آزارت دگر یادش مکن\nآن گل عارض که زد خارت دگر یادش مکن\nمانده لعل او ز گفتارت دگر یادش مکن\nخوش ندارد یار دیدارت دگر یادش مکن\nگر توانی وصف گلزار وطن کن بعد ازین\nبی سخن از هردهن خواهی شنیدن آفرین\nایکه میخوانی قیامت قامت دلدار را\nایکه بافردوس نسبت میدهی گلزار را"}
{"book": "adl0986", "page": 79, "text": "صفحه ( ۱۶ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۲ )\n\nایکه میدانی بت خود شوخ گلرخسار را\nایکه دایم گفته بادام چشم یار را\nایکه با مژگان برابر مینمائی خار را\nمفت دادی از کف خود عمر قیمت دار را\nدیگران طیاره و بالون و موتر ساختند\nدر زمین و در هوا ، در بحر اخضر تاختند\nمدح ابنای زمان را از طمع کردن خطاست\nمرجع حمد و ثنا مخصوص ذات کبریاست\nفکر بهبود وطن کار نکو شغل بجاست\nسعی در کار ترقی فرض بر ما و شماست\nهر قدر با معنی بیگانه طبعت آشناست\nیا به اندار مضامین خامه ات معجز نماست\nدر طریق شاعری سبك جديد آغاز كن\nچشم اخوان وطن از خواب غفلت باز كن\nای محیط مستعد این خواب غفلت تا بکی\nدیگران آسوده حال و ما بزحمت تا بکی\nبیخبر از کسب علم و فکر صنعت تا بکی\nباچنین دست تهی در شوق راحت تا بکی\nموشکافی تا کجاها و نزاکت تا بکی\nشعرهای خالی از پند و نصیحت تا بکی\nشائق از دنیای امروزینه چیزی یاد گیر\nارتقای دیگران را بهر خویش استاد گیر"}
{"book": "adl0986", "page": 80, "text": "صفحهٔ (۱۷) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارهٔ (۲)\n\n( قسمت تاریخی )\n\n« از مشاهیر رجال وطن »\n\nکوهسار بلند و با صفا ، خاك برومند و خوش آب و هوای ما که نمونهٔ از شاه کارهای دست قدرت است ! در هر عصر و زمانی یادگارهای بسی قیمتی و آثار بزرگی و عظمت و استعداد و قابلیت خود را جلوه گر عرصهٔ شهود ساخته و نمونه های با افتخاری در مرور روزگار بوجود آورده است .\n\nبطوریکه هوای لطیف و اسمان صفا و آفتاب نورانی و روشن خاك يونان مستعد پرورش رجال نامی و جنگجویان رشید بوده و در ابتکار روز کار عفیف و دورهٔ سادگی و آوان بی تکلفی حیات سابقهٔ خویش ابراز قابلیت کرده و اشخاص نامی از قبیل افلاطون ، ارسطو ، سقراط ، دیوژن ، اسکندر وغیره بوجود آورده است ، خاك مستعد ما باوصف ارتفاع وعظمت موقع طبیعی خود نیز مالك آن لیاقت و قابلیت بوده است .\n\nادوار با افتخار گذشتهٔ وطن صفحات روشن و سطور برجستهٔ بنام فرزندان معروفهٔ خود بیادگار گذاشته است . ولی اگر بعضی آن رجال نامی احراز موقعیت در عالم تذکار و تاریخ ملل معروفه نکرده باشند ؛ قصور استعداد محیط و یا تاریکی حیات عقلی و عرفانی محیط آنوقته بوده که افکار و خیالات بلند آن نوابغ بزرگ را تجلی و تشعشعی انعکاس داده نتوانسته است .\n\nتنها عدهٔ خیلی معدودی که از آنها برسبیل اتفاق مصادف بمحیط های روشن تری شده اند آن استعداد و لیاقت های بزرگ شان موقع نشو و نما و زمینهٔ شهرت و ارتقا یافته است ؛ مثلاً : ابن سینا در محیط وطن خویش بگمنامی زیسته ولی محیط عرفانی آنوقته خاك خارجه از افکار بلند او استقبال روشنی نموده است ؛"}
{"book": "adl0986", "page": 81, "text": "صفحه ( ۱۸ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۲ )\n\nشیر شاه سوری وخاندانش در کوهسار وطن بیش از خانواده گمنامی نبوده ولی\nدر بار سلاطین افغانان لودی ، در خاك هند فضیلت شمشیر و کفایت ویرا تعظیم و\nکارنامه های درخشنده و بلند او را در صفحه روزگار عنوان نموده است .\nهمچنان علامه روزگار سید جمال الدین افغان طپیدنهای جانبازانه که بآرزوی\nسعادت وطن خویش میکرد بجز عده قیمت ویرا در وطن نشناختند ولی در محیط\nجنبی بآغوش محبت و احترام پذیرفته شده است ، وقتا که شرح زندگانی و حیات\nخصوصی این مرد بزرگ را در موقع خدمت و توقف وی بوطن انسان ملاحظه میکند\nمیداند که وطن ما در پرورش و بوجود آوردن اولادهای بزرگ و لا یق هیچگاه\nقصوری نکرده ولی محیط ملی ما نتوانسته از آنها استفاده در خور لزوم نماید همین\nنابغه بزرگ سید جمال الدین در عصر خدمت و توقف بدر بار سه نفر شاهان\nوطن خود هیچگاه موفق شده نتوانست که در يك مجمع عام ويا بحضور در باریان\nنظر بمقتضیات مسایل اجتماعی وطن اظهار عقیده و یاجرئت بایراد نطق و خطابه\nکند بلکه مطالب لازمه را بایستی در زمینه خاص و مساعدی بشخص شاه معروض\nودر عدم اجرای آن حق رنجش و اصراری نداشته باشد ولی محیط های مستعدلندن\nو پاریس ، در بارهای سلاطین نیمه متمدن مشرق بسید جمال الدین افغان موقع\nبخشیدند که مکنونات خود را در هر جا آزادانه اظهار و بزرگترین رجال عالم\nرا بقبول و احترام آن وادار نماید .\nو الحاصل وطن ما پرورش دهنده رجال نامی و افکار بزرگ است ! وطن ما\nمهد آسایش و محل زندگانی بزرگترین شجاعان ایشیا است وطن ما : غیرت ،\nشجاعت ، عقل صحیح ، دماغ توانا تربیه می نماید !\nذکاء سرشار ، هوش سریع الانتقال ، همت بلند ، عزم قوی ، قوه قلب ،"}
{"book": "adl0986", "page": 82, "text": "صفحه (۱۹) سال اول - مجلهٔ کابل شمارهٔ (۲)\n\nغرور ملی، حس حاکمیت و استقلال خواهی از صفات طبیعی و استعداد وطن و خصائص ذاتی ملی ما است.\nو الحاصل غرض ما درین نگارش فقط نشان دادن نمونه های استعداد و و قابلیت خاك پاك وطن است تا اولاد امروزه افغانستان برو حیات اصلی و خصائص نسلی خویش که در تاثیر ترکیب اجزای قابل و لایق آب و هوای اينخاك تكوين ماده کرده وحیات یافته است آشنا باشند ؛ وبرای بروز و ظهور آن لیاقت وقابلیت خداداد فطری درمیدان مبارزه حیات امروزه غیرت وپافشاری کرده منكوب و مغلوب سیر حوادث خسيسه نشوند .\nاولاد امروزه ما باید بدانند که مرور زمانه های سه چهار صد ساله يا كمتر تا هنوز تاثيرات كلی در خون وروح ما كرده نتوانسته كه موجب انحراف فطرت اصيله ما شناخته شود .\nهمین خاك مستعد در کوهستانات مرتفع وبلند خویش نظر بطبیعت آن نقاط قهر مانان و نام آوران حربی و اداری بزرگی مثل شاهان غزنوی، غوری، لودی، سوری، خلجانی ،هوتکی ، درانی پرورش داده وصيت شهرت و شمشير آنها را در عرصهٔ گیتی منتشر نموده است .\nهمچنانکه جلگه های سرسبز و شاداب آن نظر بخواص خود فضلا، حكما، شعرای نامی ومعروفی ازقبیل علی ابن سينا حكيم ناصر خسرو بلخی، مولوی رومی بلخی حکیم سنائی غزنوی، خواجه عبدالله انصاری هروی، نظام الدين عبدالشکور بلخی، ابوسعید ابوالخير، ابو معشر بلخی، ابوریحان برونی، شهید بلخی، دقیقی بلخی، انوری بلخی، حسن غزنوی وغیره بوجود آورده که امروز اسامی بزرگ وقابل افتخار آنها در ردیف اول ناموران مشرق ودنيا زيب ارقام واحراز موقع می نماید ."}
{"book": "adl0986", "page": 83, "text": "صفحه (۲۰) سال اول - مجله کابل شماره (۲)\n\nهمین خاک مستعد لایق است که در عصر کنونی وجود مرد رشید ودلاوری را مثل ذات همایون اعلیحضرت « نادر شاه » غازی پرورش داده ونمونه ازان قابلیت های ذاتی واستعداد فطری ملت ومملکت افغانستان را در اثر کفایت وقابلیت او متجلی نموده و می نماید .\nاولاد امروزه افغانستان باید بقابلیت ذاتی خود مطمئن و مفتخر بوده حتم وتصمیم نمایند که ما عیناً در عزم وفطرت و روحیات عالیه مثل اسلاف بزرگ خود میباشیم و همان افغانی هستیم که بودیم ! فطرت ما عالی وشرافت ما ارثی وما خلف رشید وصحیح همان پدران بزرگ ومعروف خودیم .\nاولاد ما در پیش آمد و وقوع هر گونه سختی ها وحوادث ناملایم دهر باید مثل اجداد و پدران رشید گذشته خود خون سردی وتحمل ومقاومت داشته باشند تا در مبارزه حیات امروزه ناکام ومایوس نشوند .\nما باید فکر کنیم که سیر حوادث وظهور واقعات متوالیه از عرصه سالیان درازیست که باما مشت و گریبان میباشد ولی بحمدالله تاهنوز نتوانسته بکلی مارا مغلوب ومایوس نماید . بلکه بجای کاستن از عزم و مقاومت ما با العکس یکعده تجارب ومعلوماتی بما هدیه نموده که ما میتوانیم بوسیله آن کارهای حیاتی ومطالب آتی خود را خوبتر فهمیده ودر مقابل حملات آینده قوه کافیه مبارزه و دفاع داشته باشیم .\nاينک ما درین نمره مجله کابل باساس یاد آوری خیر خواهانه همکار محترم آقای غبار که سابقاً در جریده انیس و نمره اول مجله کابل تذکاری ازین موضوع مهم فرموده بودند بشرح حال یکی از رجال تاریخی وطن یا بزرگترین مردان قرن نوزدهم می پردازیم ."}
{"book": "adl0986", "page": 84, "text": "صفحه (۲۱) سال اول - مجله کابل شماره (۲)\n\nوجود این نابغه بزرگ که ما افتخار نوشتن حالات مختصر او را داریم ؛\nنظر باثبات مدلول ومدعای ما در مورد اظهار استعداد وقابليت وطن و حسن\nفطرت ملی ما بهترین شاهد و نمونه ایست که میتواند محرك همت وغيرت و روح\nعظمت جوئی و شرافت پرستی اولاد کنونی ما واقع شود .\nدرعین حال ما از دوستداران مفاخر ملی خود مستدعی ایم که نظر بوجوب\nاین مقصد مقدس ملی ما را تائید و همراهی فرموده و آنها هم بنوبه خود از نوشتن\nحالات پرافتخار دیگر نوابغ ورجال مهم تاریخی وطن مضایقه نفرمایند .\nالبته ازين نگارشات روح ناموران ونیاکان بزرگ گذشته را شاد\nو خدمتی بمعنویات اولاد امروزه کرده خواهند بود .\n\nنابغه عصر نوزدهم\nیا\nیکی از مشاهیر تاریخی وطن سید جمال الدین افغان\n\nنسب :\nمؤرخین گذشته ما در نسب خانواده سید جمال الدین افغانی نظریات مختلفی\nظاهر میدارند ؛ بعضی از مؤرخین مثل سلطان محمد خان قندهاری شیر محمد خان\nغلجائی ، هیئت مورخین سراج التواريخ وی را سید ومنتسب باهل نبوت دانسته اند\nکه مؤید قول شان بعضی از مؤرخین فارس وماوراءالنهر هم بوده وصاحب تالیف\nتذکرة الابرار خانواده سید جمال الدین را از اولاد میر سیدعلی ترمذی میداند\nمثلا باینصورت که سید جمال الدین بن سید صفدر معروف افغانى بن سید حسن\nبن مولانا میرسید علی است . میرسید علی اصلا از اهالی قطغن موجوده که پدرش"}
{"book": "adl0986", "page": 85, "text": "صفحۀ (۲۲) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ (۲)\n\nاز سادات ترمد و مادرش از بومیان آنجا بوده و شهرت بترمدی دارد میباشد؛\nچون سید علی يك شخص عالم وفاضل و مخصوصاً در فن رسم و نقاشی مهارت\nبسزا داشت همایون پاد شاه او را بمعیت خود بهند برده و پس از زمانۀ همایون\nپسرش حسن که در فضایل وکمالات مثل پدر بود در جملۀ ندیمان اکبر پاد شاه\nبهند می زیست آخراً در کابل آمده توقف گزین خاك مشرقی کابل شد .\nهمچنین بعضی از مؤرخین افغانی وخارجی مثل مؤلفين سكنية الفضلاء ،\nتذكرة الابرار ، نگارستان تذکرۀ شمع انجمن وغیره اتفاق دارند که ورود\nخانوادۀ سید جمال الدین در کابل و مشرقی کابل از سالهای عهد کور گانی ها\nولودین های افغانی هند است ولی تنها حیات خان افغان نه تنها در حق این\nخانواده بلکه نسبت بعموم خانواده های سادات مشهورۀ افغا نستان مخصوصاً\nطوایف متوطن مشرقی و جنوبی وغیره در تاریخ معروف خود مینویسد که :\nتاریخ های صحیح وموثوق ورود این خانواده ها که در افغانستان مشهور بسیداند\nمعلوم نمی شود بلکه شهرت های تاریخ و آثار نیا کان شان آنقدر در افغانستان\nمعروف و قدیم است که نمیشود آنها را غیر افغان قدیم دیگر چیزی تصور نمود .\nبهر حال چون مورخین خودما وخارجه راجع بسیادت جمال الدین وخانواده اش\nاکثریت دارند و ورود این خانواده را هم از عهدکور گانی ها یالودین ها میگویند\nدرین مسئله که اختلافی زیادی نبوده است لہذا ما هم عجالتاً وی را سید جمال الدین\nمیگوئیم .\nمسكن ومسقط الراس وفاميل :\nقریه اسعد آباد کنر جلال آباد سمت مشرقی کابل محل سكونت و ملك\nزراعتی اجداد سید جمال الدین است ، بطوریکه دیگر خانواده های سادات کنر"}
{"book": "adl0986", "page": 86, "text": "صفحه ( ۲۳ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۲ )\n\nدر قریه جات مختلفه آنجا امتیاز ملك دارى وزراعات دارند قریه اسعد آباد\nكنر هم این اختصاص وامتیاز را بخانواده سید جمال الدین داشت .\nسید صفدر بن سید حسن بن سید علی پدرسید جمال الدین میباشد ، جداعلى\nجمال الدین که در تاریخ معروف است فعلا سیدعلی است . اگرچه سید علی\nمعروف ترمذی بالاتر ازان هم سلسله روشن اجدادی الى خاندان نبوت دارد\nولی از آنجا که بين سید علی قطغنی مصور مشهور عهد همايون وسيدعلى ترمذی\nشیخ معروف اشتباه موجود است که آیا این دونفر شخص عليحده يا بصفات\nعليحده وفي حد ذات يكى بوده اند ازين رو نمیشود دیگر سلسله اجدادی سید\nجمال الدین را زاید ازین توضيح نمود .\nوالحاصلی سیدصفدر پدر سید جمال الدین که معاصر سلطنت شاه شجاع الملك\nواعلیحضرت امیردوست محمدخان است شخصیت و حیثیت معروفی داشته قلم از شرح\nحال آن بزرگوار قصوری ندارد لهذا سیدصفدر از مشاهیرعلمای مشرقی کابل بوده،\nوملك وجايداد يكه در قریه اسعد آباد متعلق بخانواده سید صفدر است قسما\nموروثى اجداد شان و مقداری را هم بطور جیره ومستمری از شاهان صدوزنی\nیافته بودند زیرا موقعیکه اعلیحضرت امیر دوست محمد خان سید صفدر را مغاير\nروش پولتيك خارجي خود ديده وبکابل جلب کرده بود ملك وجايداد او را\nبعنوان مصادره جايداد سر کارى مستمرى سيد صفدر بديوان دولتى قيد و\nضبط داشته بود .\nاجداد سيد صفدر که بقول مورخین خواه از بخارا و ترمذ يا از خان آباد\nموجوده وطن بمشرقى وكابل آمده باشند معلوم است با عايله نيامده بودند زیرا\nوالده سید صفدر وجده اش از افغانان صافی کنر وبهمین نسبت خویشی قدیمه"}
{"book": "adl0986", "page": 87, "text": "صفحه ( ٢٤ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٢ )\n\nسید صفدر هم باهمان طایفه مزاوجت کرده بود که از والده صافی سید جمال الدین\nبوجود آمده است .\nمشاغل وزندگانی سید صفدر :\nمشاغل شخصی این مرد جلیل تحصیل وتدريس علوم شرعیه بود تلامیذ\nزیادی ازخود اهالی مشرقی و کابل داشت ، از اشراف قومی و رجال درباری\nنیز بخدمت وی ارادت داشته مراودات با او می نمودند . خودسید صفدر گاهی\nدر ایام اعیاد و احتفالات بزرگ در کابل و یا مشرقی بحضور شاهان معاصر\nخود هم حضور میرسانید .\nسید صفدر مثل بعضی از سادات معروفه افغانستان از تکالیف دولتی مثل\nسیورسات و غیره احتراماً نیز معاف بود .\nسید صفدر باوجود هدیه های قابلی که از طرف تلامیذ و دوستا نش بوی\nمیرسید یکمقدار کافی عواید از املاکش نیز تحصیل میداشت ولی او همه آن\nدارائی را سالانه بمصرف دوستان و تلامیذ وتدریسات خود میرسانید .\nسید صفدر بعضی مواسم گرما را بخوگیانی جلال آباد وبعضی سالها را بخود\nکابل صرف می نمود و نظر بعشقی که در تحصیل علوم داشت گاهی بهند هم\nتشریف برده و تماشای تدریس خانه ها وصحبت علمای آنجا مشغول می شد .\nدرمحاربه سال ١٢٥٦ سید صفدر در ردیف مجاهدین سمت مشرقی با عمده\nاقوام و دهاقین خود هم شامل شده بود . سید هاشم مجاهد مشهور که ازجمله\nحکام امیر دوست محمد خان و موقع عودت شاه شجاع الملك بوی تسلیم نشده و\nدرقلعه خصوصی خویش یکنز مردانه دفاع از قوه اجنبی کرده بود اوهم از بنی\nاعمام سید صفدر بوده است ."}
{"book": "adl0986", "page": 88, "text": "صفحه ( ٢٥ )\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره ( ٢ )\nسيد صفدر بعد از حدوث واقعه ورود اجنبي بخاك پاك وطن جداً بدفاع كوشيده و روح جهاد را بتابعين خود ميدميد حتی در مرتبه جلوس ثانی اعلیحضرت امير كبير كه افق سياست ما باهتز صفائی پيدا كرده بود و اعلیحضرت امیر كبير جداً بزرگان ملی را از هر گونه قیام برضد سیاست حکومت همسايه منع میکرد ولی سيد صفدر بآرزو و عملیات خود دوام داده از اقدامات خود سرمشق حرکت بديگر طوايف مشرقی میداد حتی این اقدامات از ديگر اقوام مشرقی هم بروز كرده و اعلیحضرت امیر دوست محمدخان مرحوم آخراً مجبور شد كه جناب سید صفدر را بكابل جلب و امر توقف داده جایداد کنر او را مصادره كند .\nلهذا ازان ببعد سيد صفدر با عايله و اولاد خود با مصارف جدا گانه دولت محترمانه بكابل توقف می نمود .\nمفاد سعادت مولود سید جمال الدین :\nباید مشرق ومشرقیان قرن نوزده بخود می بالیدند كه درمقابل سير حوادث داخلی وفضاهای خانه خراب كن نفوذ جهانگيری خارجی آنعصر ؛ خاك مستعد وسرزمين لايق و كوهسار مرکزی شرق زمين برای انتباه و رهنمونی اهالی مشرق بهترين فرزندی را مثل علامة روزگار سيد جمال الدین افغان پرورش داده و بمقابل حوادث ميشومه آنروزه وتعيين خط حركت آتيه بميدان مبارزه و دفاع حاضر آورده بود .\nدر موقعيكه این نابغه دهر وعلامة روزگاریعنى سيد جمال الدین افغان دوره های صباوت حیات خودرا بكوهسار بلند طی وهوای لطيف وطن را استنشاق مینمود ، هنگامیکه دست قدرت اورا برای بزرگی وعظمت تربیه و نور خرد و جوهر عقل"}
{"book": "adl0986", "page": 89, "text": "صفحه ( ۲٦ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۲ )\n\nدر قلب و دماغ او تکوین می یافت خاك مشرق تعزیه بزرگی داشته اولاد مشرق بخون خود آغشته بودند .\nتورك و ایران در زیر آتش بیداد سلاطین قباء خود میسوخت ، مصر وسودان هند و بلوچستان وتورکستان منکوب استعمار و پامال استیلای عناصر اروپائی شده بود .\nوطن سید جمال الدین افغانستان در اثر نفاق حکام وشهزادگان خود بحالت دهشت ناکی دوچار بوده گاهی ذلیل محاربات داخلی و اوقاتی هم معروض حملات خارجی میگردید .\nمخصوصاً در آنعصر که اهالی مشرقی غافل از مجاری عصر وروش پولتيك زمانه بوده و در اثر جهل وسیلۀ کامیابی خارجه و بربادی خود را خودشان تهیه میکردند مکروب این مذلت وخواری در تن بيمار خاك مشرق بيشتر كسب قوت وشدت مینمود .\nنفاق های مذهبی واختلافات قومی هندوستان کشیدگی های دول تورك وایران وایران وافغانستان منازعات حكام بخارا و ديگر ولایات تورکستان وبالآخره هزار نوع بدبختی دیگر فتنۀ عظمی در حیات و اخلاق مشرقیان تولید کرده افق مشرق آنوقته را بکلی تیره وتاريك ساخته بود .\nدر چنین موقع خداوند متعال از اقبال مشرقیان آفتابی را پدیدآورد که اشعۀ فضل و معرفت ولیاقت او زوایای سياه وتاريك خاك مشرق را روشن و از حرارت افکار و فرمایشات او روح افسردۀ مشرقیان را زنده وبرومند ساخت .\nازان زمانه ببعد جنبشی درزندگی و آثاری ازبیداری درین قارۀ عظیم پیداشده اقوام مشرقی یکی بعد دیگر سری از بستر خواب برداشته وقدری بهوش آمدند ."}
{"book": "adl0986", "page": 90, "text": "صفحه (۲۷) سال اول - مجله کابل شماره (۲)\n\nزمانه عصر حاضره بیستم اینک آب و هوای مساعد و بهتری را حاضر\nکرده و دارد دانه هائیکه بدست جمال الدین در مزرعه آمال مشرقی ها کشته\nشده آنرا خوبتر پرورش و بار آور نماید .\nگرچه حوادث میشومه گذشته تا هنوز با آثار و رشته های خبیثه خود\nدر سرزمین مشرق عرض وجود می نماید ، ولی علایم و آثار موجوده و روح\nبیدار و افکار جوان عناصر امروزی مشرق زمین موقعی برای ابقای تار و پود\nجولانی آن باقی نگذاشته بلکه مشرق جوان و مقتدر فعلی در مقابل هجوم و\nاستیلای بدبختی ها و امراض مزمنه سابقه مایل است داخل اقدامات و مبارزه شده\nو با اسلحه که قبلا سید جمال الدین آنرا تهیه کرده دفاع از حقوق ، از نوامیس\nاز اوطان خود نمایند ، همچنان فرمایشاتیکه سید جمال الدین راجع باخلاق\nباجتماعیات و تمدن ، وتنور و غیره فرموده آنهم در خاطره ها موئید ومحرك\nواقع شده وبرای يك استقبال روشن ومعقول مشرقیانرا بتعين يك خط حركتی\nبرای مقابله با موانع و مشکلات حیات حاضره وادار می نماید .\nظهور جنبش روحی واخلاقی وتبدلات وتحولات مدنی وعرفانی و سیاسی\nدر مرور سی چهل سال گذشته بین طبقات مشرقی بهترین شاهد مطلب و مقدمه\nمدعاست که وجود این نهضت تا يك موقع نزدیکی در آتی هم میتواند اسباب\nامید واری نسبت بسعادت و کامیابی مشرقیان واقع شده و يك سعادت و خوش\nبختی برجسته و مستقیمی را حاضر و تامین نماید .\n\nتاریخ تولد :\nسید جمال الدین افغان بن سید صفدر شاه کنری در سال ۱۲۵۴ هجری\nمطابق سنه ۱۸۳۸ میلادی در قریه اسعد آباد کنر جلال آباد سمت مشرقی کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 91, "text": "صفحه (۲۸) سال اول ـ مجله کابل شماره (۲)\n\nقدم بعرصه شهود گذاشت .\nولادت این نامور بزرگ عیناً مصادف با سالیست که شاه شجاع الملك در هند معاهدهٔ دوستانه را باحکومت برطانیا امضاء کرده و بتائید قشون آندولت عازم استرداد تاج وتخت خود بافغانستان شده بود وعیناً در همین سنه اعلیحضرت امیر دوست محمد خان تخت سلطنت در کابل جلوس نموده بود که بسال دوم این تاجپوشی سنه ۱۲۵۵ حادثه بزرگ استیلای خارجی ودفاع ملی شروع میشود .\nازهمین سنه ببعد حدوث واقعات شوم فضای باصفای مملکت را تیره وتاريك ساخته افکار وحواس عموم طبقات ممتازه ملت را بخود مشغول میسازد .\nدراثر حدوث همین تیرگی وتوالی آن است که یکعده وقایع وسوانح خصوصیه رجال بزرگ واشخاص نامی آنوقته ما در تاریکی وزوایای فراموشی مانده صرف مورخین ما قدرت قلم خود شانرا بتوضیحات وکار نامه های رجال حربی ما مصروف میدارند حتی مسائل جنگ دوران و جوشش خونرا درعروق حمیت وشرائین غیرت محررین ملی ما آنقدر بشدت جاری کرده بود که سوای حوادث جنگ از سوانح مفصل وحالات خصوصی زندگانی بعضی ناموران حربی ما هم مثل نواب محمد زمانخان ، وزیر محمد اکبرخان ، سردار سلطان احمد خان ، امین الله خان لوگری ، محمدشاه خان غلجائی وغیره صرف نظر فرموده اند .\nولی بودند حساسین وعلاقه مندانیکه با وجود حوادث میشومه وفساد محیط آنروزه تذکاری با افتخار برجسته گان ونوابغ وطن در آثار ویاد داشت های خصوصیه ویا در صفحات تاریخ وقایع بادوار زنده گی خود در مطبوعات داخله و خارجه ثبت نموده وبا وجود معاذیر وموانع محیط که عناوین آن نوشته بخون و حاوی پریشانی ها و بدبختی های گونا گون است از ضبط ودرکش صرف نظر"}
{"book": "adl0986", "page": 92, "text": "صفحۀ (۲۹) سال اول – مجلۀ کابل شمارۀ (۲)\nکرده نتوانسته اند که این مجاهدت و جوانمردی محررین گذشتۀ ما از نقطۀ بی سوادی\nمحیط آنروزه و تنهائی و بی سر و سامانی حیات شخصی شان قابل قدر و امتنان میباشد.\nگرچه راجع بحالات پر افتخار نابغۀ قرن نوزدهم سید جمال الدین در قسمتیکه\nحیات خارجی ویرا تصویر و توضیح بتواند ملل قدرشناس خارجه مخصوصاً\nمحررین شهیر انگلستان و فرانسه ، مصر و تورکیه مقدمات مفصلی نوشته و روح\nآنمرحوم را از هر گونه نگارش مکرر مستغنی ساخته اند ولی در قسمت حیات\nخصوصی و واقعات داخلی مرحوم که خارجیان تا یک اندازه ناآشناء و خود\nسید جمال الدین هم نظر بمقصد بلند شرق خواهی و خیالات عالیۀ انسانیت دوستی\nاز تفصیل مطالب شخصی در آثار خود نپرداخته و خودداری فرموده اند.\nباری برای اولاد قدرشناس اینخاک لازم افتاد که محض اثبات مدعای قیمت و\nقابلیت خاک پاک وطن و ذکر خیری بقدر دانی ازین فرزند نامی وطن تذکری\nنموده و نخست در ردیف شرح حال باقی رجال تاریخی مملکت وقایع حیات این\nمرد بزرگ را مقدم سازد.\nحالات صباوت :\nسید جمال الدین از بدو مولود الی انقضای مرحله هشتمین سن شریفش\nدر کنف حمایت و تربیت آغوش پدر نیک سیر خویش در کنر جلال آباد متوقف\nو از فیض علاقه و صحبت او استفاده میفرمود.\nهوش سرشار ، ذکاء فوق العاده و استعداد فطرت بزرگ و عالی وی مساعد\nبود که با آن سن كوچك بقدر جوانان بزرگ و عاقل از پدر استفاده نماید.\nقضایای مؤلمه جنگ و دفاع وطن و پریشانی های داخله بجناب سید صفدر هم\nاجازه نمیداد که زاید ازین موقع یافته و دربارۀ تربیت و تعلیم سید جمال الدین"}
{"book": "adl0986", "page": 93, "text": "صفحه ( ۳۰ ) سال اول – مجله کابل شماره ( ۲ )\n\nاقداماتی بکار برد .\nبالاخره در سال ١٢٦٢ هجری که دفاع ملی بموفقیت انجامیده\nو اعلیحضرت امیر دوست محمد خان دوباره باريکه شاهی جلوس نموده\nوافق سیاست هند وافغانستان روشنی پیدا کرد اتفاقاً در اواسط همان سنه مردم\nمر کی خیل مشرقی واهالی اشپان آنجا شورش آغازیدند و ضمناً پاره اقداماتی دایر\nبمطالب جنگ وجهاد از طرف کنری ها محسوس می شد که شاید در ناحیه\nنفوذ واقتدار واعتبار سید صفدر این مسئله بیعلاقه نبود ؛ اعلیحضرت امیر کبیر\nکه بخیالات عالی سید صفدر دانا وبحيثيت بزرگش آشنا بود فوراًوی را با اهل\nبيتش بكابل جلب و جايداد و ملك مزروعی قریه اسعد آباد کنروی را در محل\nمصادره آورده بتوقف كابل وترك مراوده با کنر او را محکوم ولی بقدر مداخل\nسالانه جایدادش از طرف حکومت وسایل معاش او را اجرا میفرمود تاسید صفدر\nمحترمانه بكابل زیسته و از توقف کنر نظر بمراعات نزاکت اوضاع سیاست خارجی\nصرف نظر نماید .\nسید صفدر پس از وصول باین حیات نوین و توقف کابل که از هر جهت\nآسوده و برای تربيه فرزند عزیز خویش موقع داشت لهذا از مبادی تشریف\nآوری و اقامت بكابل شروع بتعلیم سید جمال الدین نمود .\nآغاز تعلیم سید جمال الدین از همان سال ١٢٦٢ میباشد که شخصاً پدر مغفورش\nمعلم ومربی او بوده از بدو اقامت کابل الى سال ١٢٧٢ سید جمال الدین در اثر\nتوجه ومساعى جمیله پدر و حسن ذکاوت و استعداد قابل خود مقدمات علوم فارسی\nوعربی و بالاخره فقه اصول ، تفسیر ، صرف و نحو ، منطق ، حکمت ، ریاضی\nقدیم قسمتی هم از تاریخ و ادبیات را تحصیل و تکمیل فرمود ."}
{"book": "adl0986", "page": 94, "text": "صفحه (۳۱) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (۲)\n\nاز حسن اتفاق درین سالی که سید جمال الدین بمرحلهٔ سن هژده میرسد و از دورهٔ\nتحصیل فراغت می یابد اعلیحضرت امیر دوست محمد خان عازم مسافرت قندهار\nگردیده و جناب سید صفدر را باعطای جایداد و املاک سابقه اسعد آباد او مسرور\nو با مصارف راه و بخشش و محبت تمام بطرف مشرقی مرخصش میفرماید .\nسید جمال الدین بعد از مرور ده ساله اقامت کابل در معیت پدر محترم خود\nعازم کنر شده و از ملاحظهٔ آنسر زمین مسقط الرأس خیلی مسرور بود ولی چندی\nطول نکشید که سید صفدر داعی اجل را لبیک گفت مرگ آن پدر بزرگوار\nاسباب اندوه و ملال خاطر سید جمال الدین شده از حیات تنهائی و عدم مانوسیت\nباهالی آنعلاقه و ترك عادت بآب و هوای کنر فکرش وادار نمود که بهند مسافرت\nکرده تبدیل موقع و تعدیل اندیشه نماید .\nمسافرت اول سید بهند :\nسید جمال الدین در سال ۱۲۷۳ بعد وفات پدر و انقضای چند وقته حیات کنر\nرهسپار خاك هند گردید ، بعضی از شهرهای مختلفهٔ هند را بطور غیر معروف\nسیاحت کرده ضمناً ریاضی جدید و پارهٔ علومیکه تازه بآنخاك قدم گذاشته بود\nآنرا تحصیل و در نیمهٔ سال بیستم سن شریف خود که باواخر سنه ۱۲۷۳ مصادف\nبود بمقصد تشرف بکعبهٔ معظمه رهسپار گردید .\nبعد ادای فریضهٔ حج و زیارت مدینهٔ طیبه روانه شامات و بیت المقدس و از آنجا\nبعراق و از عراق به بعضی شهرهای فارس مسافرت و سیاحت کرده دوباره از راه\nكرمان خاك فارس وارد بلوچستان و هندوستان شده در سال ۱۲۷۸ هجری\nموقعیکه اعلیحضرت امیر دوست محمد خان جهة صرف موسم شتا بجلال آباد\nمتوقف بود سید جمال الدین وارد خاك وطن و بدربار شاهی در جلال آباد بحضور"}
{"book": "adl0986", "page": 95, "text": "صفحه ( ۳۲ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۲ )\n\nشاه معرفی و در سلك مصاحبین پاد شاهی شامل گردید .\nسید جمال الدین از مبادی این مسافرت وجدائی از خاك وطن تمام مدت\nغیبت را در خارجه بتدقیق مجاری امور ممالک و احوال ملل مشرق و ادراك مطالب\nمهمه پرداخته این مسافرت در استعداد و قابلیت فطری و حسی وی تاثیرات خوب\nبخشیده و انقلاب بزرگی در افکار و خیالات او واقع کرد . ولی درین وهله ابدا\nمداخله در امور یا تعاطی فکر و نیاتی بخارجیان نکرده تمام توجه و مساعیش مصروف\nکسب اطلاعات و توسیع معلومات خودش بود زبان عربی ، اردو را درین مسافرت\nبايك مقدار زبانهای انگلیسی و تورکی هم تحصیل کرده بود .\nآخراً این مسافرت و آن مشاهدات و معلومات خارجي بوى يك عشق وعلاقه\nخاصی را بخشیده و ادارش نمود که مستقیماً بدر بار سلطنت منتسب و متمسك شده\nو برای سعادت وطن آرزو ئیکه دارد باجرای آن نایل شود .\nهنوز اعلیحضرت امیر دوست محمد خان در جلال آباد تشریف داشت که خبر\nحمله سردار سلطان احمد خان مرحوم بفراه بحضورش رسید ، امیر کبیر در سال\n۱۲۷۸ بعزم دفع وی از جلال آباد عازم کابل و رهسپار قندهار گردید سید جمال الدین\nنیز در سلك ندیمان خاصه بمعیت وی عازم قندهار و میل داشت درین مهم بهترین\nخدمت فکری خود را بحضور شاه موصوف ابراز نموده باشد . خوش بختانه در\nاثر تدابیر و افکار برجسته وی بدون اینکه زحمت مداخله حرب عايد بشخص\nامیر کبیر شود یا دران واقعه محاربه و خونریزی بعمل آید عساکر و سرداران\nامیر کبیر بدون جنگ بتصرف شهر فراه و اخراج سلطان احمد خان مر حوم\nموفق گردیدند .\nموقعیت سید جمال الدین درین سفر مخصوصا در نیمورد بدر بار نفوذ و بلندی"}
{"book": "adl0986", "page": 96, "text": "صفحه (۳۳) سال اول ـ مجله کابل (شماره (۲))\n\nحاصل کرد زیرا سردار سلطان احمد خان که يك ذات رشيد و يك سردار\nمعروف افغانستان بود هرگاه به تسخیر قندهار موفق می شد بزرگترین صدمه\nبحکومت امیرکبیر رسانده میتوانست .\nپس از حدوث این واقعه که امیرکبیر بتنظیم و اداره محالات فراه و غیره\nمصروف بود سردار سلطان احمد خان مرحوم بازدوم بهرات از راه فارس حمله\nکرده آنشهر را از تصرف عمال امیرکبیر خارج و متصرف گردید .\nسید جمال الدین که درین امر دست و اغراض پولتيك ناصرالدین شاه فارس\nرا شريك و شامل میدانست رفتن امیرکبیر را بسرعت طرف هرات تجويز و تسخير\nهرات را بزودی الزام کرده امیرکبیر روانه هرات شده شهر را بمحاصره انداخت\nولی در آغاز این محاصره عمر سردار سلطان احمد خان سپری شده برحمت ایزدی\nپیوست و سردار شهنواز خان پسرش چندی محاصره را طول داده آخر امیرکبیر\nآنشهر را بغلبه وقهر فتح و همان روز داخل شدن بشهر وفات نمود .\nبعد وفات اعلیحضرت امیر دوست محمد خان مرحوم در هرات چون شهزادها\nو اولاد آن پادشاه يك عده زیاد وغالب شان داوطلب سلطنت بودند و این واقعه\nنظر بحالت مریض و نزار وطن بلطمات شدیدتری بصحت او وارد مینمود لہذا\nسید جمال الدین که از جمله اولاد امیرکبیر از نقطه استعداد ولیاقت وقابلیت فقط\nخلعت سلطنت را بوجود امیر شیرعلیخان مغفور وامیر محمد اعظم خان مرحوم\nزیبنده میدید و این دو شهزاده عالی مقام هم هر کدام بلیاقت و کفایت خود\nمغرور بوده و نمیتوانستند از حق خود نسبت بدیگر خود صرف نظر نمایند\nلابد مسئله انتخاب را دوچار زحمت می ساخت .\nسید جمال الدین نظر بتمایل سرداران پرنفوذ که ممکن بود آنها هم مصدر حرکتی"}
{"book": "adl0986", "page": 97, "text": "صفحۀ ( ٣٤ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ٢ )\n\nبرخلاف رضای خود شوند بهر وسیلۀ که توانست امیر محمد اعظم خانرا وادار بیعت\nامیر شیرعلیخان ساخته و آن شهزاده را اجبار نمود که خود شخصاً\nاز باقی رجال کشوری و عساکر بیعت گرفته بامیر شیرعلیخان تسلیم نماید .\nوالحاصل اعلیحضرت امیر شیرعلیخان در سال ١٢٧٩ در هرات بمسند سلطنت\nتقرر گرفته سید جمال الدین را مشیر اول و مصاحب خاص خود مقرر فرمود .\nولی متأسفاً تحريك واغراض بعضی ها امیر محمد اعظم خانرا ازین اتحاد منصرف\nساخته عازم شد که قبل از حرکت امیر شیرعلیخان بکابل آمده و پایتخت را\nمتصرف شود بنا بران روانۀ کابل گردیده ولی در نواحی کابل از طرف عمال امیر\nشیرعلیخان مدافعه شده از تسخیر کابل منصرف واز راه لهوگرد بسمت جنوبی\nکه جایدا د عهد شهزادگی او بود منزوی گردید .\nاعلیحضرت امیر شیرعلیخان با سید جمال الدین ودیگر مستخدمین شاهی عازم\nووارد کابل گردیده متمکن تخت شاهی شد رجال معروفه را بکارها مقرر و از انجمله\nاز نقطۀ نظر خدمات و نفوذ قومی که محمد رفیق خان لودی داشت او را وزیر اول قرارداد.\nولی مرتبۀ عزت واحترام سید جمال الدین بحضورش بالا تر ازان بود محمد رفیق خان\nلودی از موقعیت خود نسبت بنفوذ واقتدار سید جمال الدین اطمینان کاملی نداشت\nلهذا درصدد بود که صدمۀ بموقعیت جمال الدین وارد کند .\nسید جمال الدین با اینکه رقابت شخص مقتدری را مثل محمد رفیق خان نسبت بخود\nاحساس می کرد ولی از نقطۀ نظر فطرت بلند وخیالات عالی بآن اعتنائی نداشته\nتمام توجه ومساعی اش مصروف آن بود که کاری بمفاد وطن کرده وتوجه\nاعلیحضرت امیر شیر علیخان مرحوم را باجرای آن معطوف سازد .\nلهذا در اثر تشویق ورهنمائی های خیر اندیشانه سید جمال الدین بود که"}
{"book": "adl0986", "page": 98, "text": "صفحه ( ٤٥ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٢ )\n\nاعلیحضرت امیر شیر علیخان به نشر جریده معروف « شمس النهار » موفق شده و چند نمره آن را در تمام ولایات داخله و خارجه انتشار داده بود که این جریده تاچندی دوام ورزید .\nهمچنان دیگر کارهای بزرگی را اساس و بنیاد گذاشته بود که بعضی ازانها در عهد توقف سید جمال الدین و قسمتی هم پس از هجرت سید جمال الدین از طرف اعلیحضرت امیر شیرعلیخان مغفور بمحل اجرا رسانیده شد که ما از جزئیات آن صرف نظر کرده بذکر آثار بزرگ آن اکتفا میورزیم :\nامور دربار بصورت خیلی عالی و مطابق سلیقه دربار شاهان بزرگ تنظیم گردید ، عساکر خیلی مرتب و منظم که نظیر آن در بعضی بلاد شرقی کمتر دیده شده بود بایک تعداد کافی تشکیل گردید . مکتب های عسکری و کشوری تاسیس شد ، شفاخانه ، بیطارخانه ، پوسته تاسیس وتکت پوستی طبع شد تسطیح راه ها واحداث مسافر خانه ها درعرض طرق مسافرت برپا و تعمیر شد . كابينه وزراء ، القاب وعناوين صاحب منصبان عسکری و کشوری باسامی زبان افغانی وضع شد . شهر جدید شیرپور احداث گردید .\nولی بخت برای افغانستان مساعدت ننمود که آن پادشاه بزرگ افغانی مؤسسات خود را باکمال رسانیده واستفاده بوطن کرده می شد . همچنان تنظیم تجارت و روابط باخارجه صورت گرفته سید جمال الدین میل داشت هرچه زود افغانستان بصورت دول معروفه داخل اتحاد ومراودات بادول خارجه شود که این مقصد او در اواخر حکومت اعلیحضرت امیرشیرعلیخان آغازشده و نماینده های بعضی دول همسایه هم بکابل حاضر شده بودند .\nبهرحال درآغاز کار روائی که سید جمال الدین بتمام نفوذ و قدرت داخل کار"}
{"book": "adl0986", "page": 99, "text": "صفحه ( ٣٦ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٢ )\n\nشده و نفوذ احکام و عمایات وی بی مانعی مجری بود این مسئله اسباب تردد و پریشانی محمد رفیق خان لودین را فراهم کرده معزی الیه از در مخالفت علنی با سید جمال الدین رو برو و بهر وسیله که توانست اسباب انزجار او را فراهم آورد.\nاعلیحضرت امیر شیر علیخان با همه صفات ممتازه که داشت ولی در عین حال نفوذ سرداران و عمال بزرگ دولت خود را از خود دفاع کرده نمیتوانست چنانچه در اواخر حال حکومتش همین رافت قلبی اسباب جسارت خدام او شده شیرازه حکومتش از هم گسیخت.\nبهر حال سید جمال الدین از اوضاع محمد رفیق خان بکلی مایوس شده بعنوان مسافرت موقتی از حضور شاه اجازه گرفته و عازم هند گردید.\nمسافرت دوم سید جمال الدین بهند.\nدر سال ١٢٨٢ سید جمال الدین عازم هند شده از طرف حکومت هند خیلی پذیرائی مجلل گردید و او را منحصراً نظر بافکار بلندش در يك نقطه که خواه پنجاب بود یا میل داشت بدیگر جا مسافرت نماید پذیرائی کرده و تحت مراقبت میداشتند.\nولی بعد از تشریف بردن سید جمال الدین از خاك وطن اوضاع داخله ملك در اثر حملات متواتر امیر محمد اعظم خان و برادر و برادر زاده اش مختل شده اسباب پریشانی کار امیر شیر علیخان مرحوم فراهم شد حتی امیر محمد اعظم خان از راه شمال مملکت حمله بکابل آورده امیر شیر علیخان را منهزم و کابل را متصرف شده برادر بزرگ خود محمد افضل خان را پاد شاه گردانید و محمد رفیق خان لودی را بقتل رسانید.\nامیر شیر علیخان مرحوم بعد هزیمت کابل بقندهار تشریف برده یکعده قشون"}
{"book": "adl0986", "page": 100, "text": "صفحه (۳۷) سال اول - مجله کابل شماره (۲)\n\nقومی تهیه و عازم شد که حکومت خود را دوباره تصاحب نماید ولی امیر محمد اعظم خان مرحوم بعزم دفاع روانه قندهار شد، از واقعات مذکوره که سید جمال الدین در هند مطلع گردید فوراً از راه چمن و کوته خود را بقندهار رسانیده و چون دوباره تبدل سلطنت افغانستانرا موجب خونریزی و بربادی وطن عقیده داشت لابد از امداد امیر شیر علیخان منصرف و بتائید اعلیحضرت امیر محمد اعظم خان شامل و ممد کار وی گردید .\nامیر محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان برادرزاده اش شکست بقشون اعلیحضرت امیر شیر علیخان داده باسید جمال الدین عازم کابل گردیدند .\nبعد ورودشان امیر محمد افضل خان فوت شده امیر محمد اعظم خان جانشین او گردید و سید جمال الدین را وزیر اول خود مقرر داشته کارها را بروفق میل و اراده او آغاز کرد . سید جمال الدین ازین پادشاه امید زیادی راجع باصلاحات مملکت مینمود چه حقیقتاً این پادشاه عیناً صفات بزرگ منشی را مثل اعلیحضرت امیر شیر علیخان مرحوم دارا بود ولی قوت قلب و اراده قوی را زیاده تر داشت درین حال که اعلیحضرت امیر شیر علیخان بهرات رفته و هنوز از مسئله تاج و تخت منصرف نشده بود وضعیت محیط خیلی خطرناك و تیره مینمود چه احتمال جنگ و خونریزی میرفت سید جمال الدین هم که خوبتر بطبیعت این دو پادشاه مانوس بود از آینده اوضاع نا مطمئن و چاره جز توکل نمیدید .\nتا اینکه دوباره اعلیحضرت امیر شیر علیخان بتائید فرزند خود امیر محمد یعقوبخان مرحوم قندهار را دوباره تسخیر و از آنجا عازم کابل شده کابل را نیز فتح و بسریر سلطنت جلوس فرمود، امیر محمد اعظم خان فرار خاك فارس گردید . درینموقع سید جمال الدین متوقف کابل بوده دوباره مورد پذیرائی در بارنشد و هم امیر شیر علیخان"}
{"book": "adl0986", "page": 101, "text": "صفحه (۳۸)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۲)\nمرحوم نظر باحترام افکار بلند و خدمات گذشته او مصدر اوضاع نا خوب باوی نشده او را بحال خودش وا گذاشت.\nچون سید جمال الدین ازین هرج و مرج داخلی و اوضاع دلخراش محیط دیگر امیدی بآینده وطن نداشت و هم سر چشمه بدبختی‌های داخله وطن را ناشی از تصادم اوضاع پولتيك خارجه میدانست در صدد شد که وجود خودش را بوطن مهمل نگذاشته پس ازان بحیثیت عمومی برای همه ملل مشرقی و خاك مشرق خدمت نماید.\nلهذا باین قصد و نیت که سعادت آینده و امنیت آتیه افغانستان وطن خود را هم در قبال خوش بختی و امنیت عمومی مشرق عقیده میکرد از حضور شاه اجازه مرخصی بعنوان تشرف کعبه درخواست نمود.\nاعلیحضرت امیر شیر علیخان این درخواست او را پذیرفته بشرطی‌که دوباره نزد امیر محمد اعظم خان که متوقف خاك فارس بود و باید سید نزد او نرود ازو وعده گرفته و بعد پول مصارف راه و اجازه مرخصی بوی داده سید جمال الدین در اواخر سال ۱۲۸۵ عازم مسافرت خارجه از راه هند گردید.\nکه ما این قسمت مسافرت دوره سوم او را در نمره آتی انشاء الله شرح خواهیم داد.\nدر قسمت آتی قارئین مجله بهترین وقایع و حالات پر افتخار این مرد جلیل را مسبوق خواهند شد.\n(غلام جیلانی اعظمی)"}
{"book": "adl0986", "page": 102, "text": "صفحه (۳۹)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۲)\n\nبقلم میرغلام محمد (افغانستان و نگاهی بتاریخ آن)\n(۱)\nمملکت ها برای ملت ها حکم خانه را دارند برای عایله ها . چنانیکه تنظیم حیات در يك خانه بالبداهه محتاج است به معرفت در و دیوار و ساختمان خانه و جوار ، شناختن جغرافیای ممالک برای ملل همان احتیاج را وارد مینماید . از جغرافیا که میگذریم وظیفه ثانویه ملت ها فهم قضایا و حوادثی است که در ایام ماضی بر ساکنین يك مملکت تطبیق شده . محفظه های این قضایا و حوادث را ( تاریخ ) نامند .\nعدم تاریخهای ماضیه سررشته امور و انتظام حیات ملت ها را ، در حالت موجود و استقبال ژولیده و پریشان میسازد . چونکه حیات عبارة است از یکسلسله تغیرات و حرکاتی که تابع حوادث زمان است ، و لهذا کیفیت اغلب حرکات حال را میتوان در علل محرکه ماضی جستجو و نتایج مطلوبه زندگی را از ان استخراج نمود . و یا زمینه مساعدی برای انتاج مقاصد حیاتی جبهه مستقبل آماده کرد . خود میدانیم اگر فی المثل آدمی قوه حافظه دماغ خویشرا امروز معطل کرده ، و از مساعی و اعمال دیروزه فراموش میکند ، لابد انقسمت اعمال دیروزه او ، که برای انتاج مطالب امروزه و یا فردا مقدمتاً بصحنه شهود آمده، عقیم و بی نتیجه میماند .\nبعلاوه تاریخهای گذشته ملل آینه سراپانمای اعمال اسلاف بوده ، و مساعی نافعه و مضره ماضی را ، برای تشویق و تحذیر اخلاف ، در انظار مجامع بشریه تقدیم میکند .\nباندازه تقدم مدنیة جهان ، احساس تاریخ شناسیهای ام عمیقتر میگردد ."}
{"book": "adl0986", "page": 103, "text": "صفحه (٤٠)\nسال اول - مجله كابل\nشماره (٢)\nازنجاست كه امروز نه تنها صحايف و اوراق كتب ، بلکه دستگاه های وجود\nبشری ، آلات و افزار سنگی و گلی ، مغارهای تنگ و تاريک دنیا ، مورد\nاستفاده تاریخ شناسان انسان گردیده است . آری سینه خاك را میشگافند و\nازقلب اموات قصه های پریشان روزگار گذشته استماع مینمایند .\nدرین ميانه ملت ومملكت افغانستان متأسفانه هنوز مراحل دور افتاده تريرا\nطی میکند ، و در عالم تاریخ فقر شديدی را دوچار است . بحديكه اگر اهمیت\nمقام وعظمت حوادث گذشتگان این مملکت در فضای دنیا انعکاس نمی نمود ،\nوبعد از قرنها امروز کوچکترین صدای رسای آنخاطرهای فراموش ناشدنی ،\nاز دهان دوردست ترین نقاط جهان تمدن بگوش هوش نميرسيد ، و یا آثار بهت آور\nمدنیت های قویم او هنوز در دل خاكها و كوه های وطن ، مصئون عن الزوال\nنمی ماند ، لا محاله مملکت از تذکارهای درخشنه این سرزمين ، مأیوس و محروم\nهمیشه گی میبود . چونکه گردش روزگارها ويغما های بیباکانه اجانب سفاك ،\nبرای امحا و افنای جاه وجمال این مملکت از قرنها مصروف و منهمك بوده اند .\nاهمال هموطنان از قرنهای درازی ، در عدم ترتيب و تدوين تاريخهای ملی ،\nممکن است مورد انتقاد قرار گيرد . ولى سير در تاريخ سرگذشته های خونین\nومحاربات سنگین وانقلابات عظيم افغانستان ، تا اندازه معاذیر مشروعه در مقابل این\nاهمال تقدیم میکند . با آن میتوان گفت گذشتگان مملکت اگر گاهی وقتی یافته\nو فرصتی جسته اند ، دستی یازیده و ارایفای این وظایف نفیسه مضایقه و دریغی\nننموده اند ، و هنوز آثار مؤرخين بلخ و غزنی ، هرات و کابل ، غور وقندهار\nبیاد گار آنخدمات ظريف باقی و پایدار است .\nاما چه باید کرد ؟ تاریخهای این مؤرخين در زمان ومکانی تحریر و تدوین"}
{"book": "adl0986", "page": 104, "text": "صفحه ( ٤١ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٢ )\n\nيافته که از کلاسکی کلا سکتیر حتی میتالوژی تری بصفحه عیان بر آمده است ، ولهذا درد های امروزه ما را نمیتواند دوا کرد . متأسفانه معاصرین با اطلاع نیز گذاشتند تاریخهای ملی را حکومت ها تدوین نمایند ، چونکه تدوین این تواریخ محتاج است به مؤسسه های جغرافى ، تاریخی ، نژاد و زبان شناسی ، حفريات سنگين وغيره، اينها هم محتاج بودند بظروف زمان ومصارف عمرها وسرمايه های کافی ، که رویهمرفته از دائرۀ قدرت وتوان افراد با اطلاع معاصر عجالة خارج بود . از ديگر طرف حكومات بالطبع مجبور و محتاج تر بودند باصلاحات و ترقیات ماديه مملكت ، و چون تاريخا درصف ادبیات و در عقب احتياجات ماديه قرار دارد ، لامحاله هميشه حواله باستقبال گرديده است .\nاین قضایا سبب شد که بعلاوه تراکم جهالت عمومیه در تاریخهای ملی ، اجانب و بیگانگان موقع مفصلترى يافتند ، وكمافى السابق به تحرير تاريخهای ما پرداختند ، وهر يك بسوائق مختلفه بلكه متضاده پلتيك ، اقتصاد ، مذهب ، رقابت وغيره آنچه خواستند در حق ما گفتند . و نوشتند . بحد یکه میتوان گفت امروز در هجوم مطالب مجهوله این تاریخهای بوقلمون اجانب ، نزديك است روح تاريخ ملى بمیرد ، و بیم آن است که حتی تربیه شده گان ما در داخله و خارجه از هویت وموجوديت ملى خود در تردد و اشتباه افتند . چونکه تاریخهای هند وفارس ، تورك ومغول ، روس و انگليز هريك بميل خود پانزده مليون نفوس داخله و خارجۀ افغانستان را بصدها قبایل و عشاير متفاوت النسل متباين اللسان پارچه پارچه کرده وسلسله انساب آنها را از هند و یهود گرفته تا بشجرهای تورك و منگول مربوط ومنسوب داشته اند . وضعيت اراضى وجغرافیای طبیعی این مملکت قدیم را که از فرانسه بزرگتر ، واينك در عرصۀ شهود وعيان هويدا و آشكار است ، باندازۀ"}
{"book": "adl0986", "page": 105, "text": "صفحه (٤٢)\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره (٢)\nفشرده وبه ممالك دیگر چسبانداند که حتی از وجود آن در عالم كون وفساد\nبايستی انكار نمود . از مدنيت های مشعشع تقریباً سه هزار ساله این مهد\nو منشأ نژاد آریا ، خود چگونه که هيچ يادی ازان نکرده ، وظالمانه طفرها\nزده اند .\nولی با اینمراتب ایمان بحقیقت امید میدهد که حق و حقیقت هيچگاه از میان نمیرود ،\nوبکلی مغلوب اباطيل واغراض سيئه نميگردد . امروز و یا فرداست كه نورعلم\nوحقيقت زواياى تاريك وطن را روشن ، واز هر گوشه و كنار ويرانهاى\nاينسر زمين ، آثار برجسته و قيمتدار تمدن و افتخار قديم را ظاهر و مبرهن\nخواهد نمود .\nاميدواری ما زياده تر ميشود ، وقتيكه در صفحات تاریخهای ملل مختلفه جهان\nاز آثار هيرودوت Horo doti يونانی گرفته تا كرزن انگليسی\nG. N. Curzon نظر می افگنيم ، در عين تراكم اغراض سيئه مورخين\nخود خواه ، بازهم مصنفين منصف وحق پرستی می يابيم كه گاهی پرده های\nاشتباه را ازروی مملکت قدیم افغانستان برداشته ، وحقایق را تا اندازهٔ بی حجاب\nدرانظار عالم عرضه داده اند . حتی می بینیم که بعضاً مورخين متعصب اجنبی هم ،\nدرضمن تحريرات پلتيك آميز خويش ، گاهی بی اختیار گرديده و نتوانسته اند\nاز حقايق بكلی چشم بپوشند .\nدر زمانه حال نويسنده واجب میداند خاطر نويسندگان با اطلاع مملكت را ،\nدرین زمينهٔ فريضه ملی جلب وبخدمات قلميه تاريخيه دعوت نمايد . تا پیشتر ازانکه\nمجامع ملیه و حکومت ها ، مقتدر به تدوین تاریخهای اساسيه وعموميه مملكت گردد ،\nدر سايه خدمات قلميه افراد با اطلاع اقلاً ذخایر تاريخيه نفيسى تدوين و آماده"}
{"book": "adl0986", "page": 106, "text": "صفحه ( ٤٣ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٢ )\n\nگردد . ما يقين میکنیم تحریر و نشر رساله های كوچك و مختصری ولو ناقص باشد ، بنام سلسله های مشاهير علمی ، ادبی عسکری ، و نكات تاریخی عسکری ، سیاسی ، اقتصادی ، يا مضامین جغرافی و فهرست های كتب مؤلفه مؤلفین و مصنفین افغانستان و امثالها ، در راه توسيع معلومات هموطنان از بهترین خدمات نویسندگان وطن بشمار خواهد رفت .\nبا رعایت همین مطلوب است که ما درینجا آغاز كرديم به تحریر مختصری از جغرافيا و تاریخ قدیم افغانستان . و لازم میدانیم قبلاً متذكر شویم این محردات ناچیزانه ما رو بهمرفته مستند است ، بر نوشته های مؤرخین وسياحين محقق مغرب زمین از یونان و آلمان گرفته تا روس وانگلیز . که ما از اقوال آنهمه تا اندازه مطالب تاریخیه را استخراج ، و با تاريخها و جغرافیای وطن خويش تطبيق و ترتیب داده ، اينك بمطالعه هم وطنان محترم تقدیم مینمائیم و در پایان مقالات خویش مآخذ مذکوره را آشکارا میکنیم وبسببکه این نوشته های مايك رشته مقالات است نه يك سلسله رسالات در اختصار آن میکوشیم .\nافغانستان جغرافی :\nافغانستان در چهار هزار سال پیشتر ( تخميناً ) از طرف اقوام آریائی که از سواحل سيحون و جيحون در افغانستان هجرت كرده و بدواً ولایت هرات را مسکن قرار داده بودند ، بمناسبت نام مهاجرین آریائی آریانا نامیده شد . تقریباً در سه هزار سال قبل هنگامیکه این نژاد آریانی در ولایت بلخ به تشكيل سلطنت پرداختند ، افغانستان موسوم به باکتريا گرديد . و در اثر تبدلات طبيعي اسم باکتریا بود که ولایت بزرگ مشرقی افغانستان با کتبا و متعاقباً پاکتیا خوانده شد، و ساکنین آن باسم پاکتین مشهور گردیدند ، پکتون"}
{"book": "adl0986", "page": 107, "text": "صفحه ( ٤٤ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( ۲ )\nو پکتانه یاپختون و پختانه ( که در حصهٔ غربی افغانستان ، خ سخت آن به ش ملایم تبدیل شده ، مثل خز (زن) شز ، پشتون وجمع آن پشتانه تلفظ شد) از همان اسم پآ کتیا و پکتین گرفته شده وبعدها اسم ملی افغانستان گردید ، واجانب وهندوها پشتانه را به پتهان مبدل ساختند ، که ما در قسمت تاریخی خود ازین و جوه اسمای ملی جدا گانه بحث خواهیم نمود . و الحاصل یونانیان مجموع افغانستارا اکسیمیا نامیدند . و هندوها اورا باه لکا گفتند ، وبعد ازچندی راجهای هنود افغانستا نرا آلپيك ديس خواندند . فارسی ها در اوایل افغانستا نرا بنام اریا ورتا میشناختند و در اواسط بنام نیمروز وبعد ها زابل یاد میکردند . شامی ها با اندك تبدیل از اسم باکتر قدیم باختر تلفظ مینمودند . اعراب باین مملکت خراسان نام نهادند . و در بعض از منه بتاثیر تشکیلات مختلفهٔ سیاسیه ، افغانستان بنامهای متعددهٔ ولایات خود یاد میگردید . بالاخره از دو نیم قرن پیشتر افغانستان اسم عمومی وملی مملکت گردید . که ما از وجه تسمیهٔ افغان درقسمت تاریخی آن سخن خواهیم گفت .\nاین افغانستانی که گفتیم در عالم تاریخ سیاسی کمتر اتفاق افتاده است که با وضعیت اراضی یعنی جغرافیای طبیعی خـود تشکیلات سیاسیهٔ را متساویاً دارا باشد . غالباً اقتدار و سلطهٔ سلطنت های افغانستان تا داخل بلاد مما لك همجوار کشیده شـده ويك امپرا طوری وسیعی را متشکل ساخته است . گاهی هم جغرافیای سیاسی این مملکت طوری قرار گرفته است که اکثر اراضی طبیعی وملی او خارج دایرهٔ حکومت ها مانده وجزو ممالك همجوار بشمار رفته است . مثلاً درعهد حکومتهای یونانیان بلخ در قبل الميلاد ویا دورهای سلاطین کوشانی"}
{"book": "adl0986", "page": 108, "text": "صفحه (٤٥)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۲)\n\nوهياطله ها در بعد الميلاد، و هكذا در زمان سلطنت های غزنویه و غوریه\nدر بعد الاسلام، حتی در عهد عروج ابدالیان در دو قرن پیشتر ، مملکت افغانستان\nدارای چنان تشکیلات عظیمه امپراطوری بود که حدود سیاسیه اش بعلاوه\nافغانستان طبیعی شامل ممالک ماورأ النهر ، خوارزم ، قسماً فارس\nوهندوستان بوده، و گاهی هم تعداد اتباع امپراطوری افغانستان بیکصد ملیون میرسید .\nافغانستان امروزه در رقبه سه صد هزار مربع میل با تعداد تقریباً ده ملیون\nنفوس ، در آسیای جنوبی باشکل بی قاعده واقع شده ، و از جهات مختلفه خود\nمحدود است به ممالک ماورأ النهر وتورکستانات و سلسله کوههای همالیا وچترال\nوچین و سلسله کوههای سلیمان وممالک بلوچستان و فارس . ومحل وقوع این مملکت\nدربین ٣٩ درجه ٣٠ دقیقه و ٣٨ درجه ٣٥ دقیقه عرض البلد شمالی و ٦٠ درجه\n٥٠ دقیقه و ٧٤ درجه ٥٠ دقیقه طول البلد شرقی میباشد ، که شرقاً غرباً\nطول افغانستان بالغ میشود بر شصد میل .\nبرای آنکه خواسته باشیم جغرافیای طبیعی افغانستانرا خوبتر ظاهر نمائیم\nلازم است بگوئیم ، افغانستان در صفحات شرقی و شمال خود فرو رفته گیهای دارد\nکه حدود طبیعیه اورا از یکطرف تا دریای سند و از دیگر طرف تادریای آمو و\nریگستانهای خوارزم میرساند ، حصص باقیمانده مملکت سطوح مرتفعه میباشد که\nدر عهد سوم تشکیلات ارضیه بوقوع پیوسته است . افغانستان دارای سلسله\nکوهها و جبال متعدده است که در تشکیلات ارضیه و ساختمان وادیها و جریان\nرودها عامل و مؤثر یگانه مملکت بشمار میروند .\nو از ان جمله است سلاسل متعدده و طویلی که از شمال شرقی بجنوب غربی و از مشرق به"}
{"book": "adl0986", "page": 109, "text": "صفحه ( ٤٦ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٢ )\n\nمغرب مملکت امتداد یافته، وادیهای ولایات هرات، قندهار، کابل، نورستان و دریاهای\nکرم، هلمند، ترنك، ارغنداب، ارغستان را تشکیل و تقسیم مینمایند،\nکه ما عجالتاً از انها بحث نمیرانیم و خواننده را در هجوم مطالب جغرافیائی\nسرگردان نمیسازیم . فقط از دو سلسله کوه های مهمه هندوکش و پامیر وسلسلهٔ\nسلیمان در آینده نزدیکی سخن خواهیم گفت، چه این دو سلسله بزرگ است\nکه هیئت عمومیهٔ افغانستان یعنی جغرافیای طبیعی او را تشکیل و تعیین میکند .\nاما دریاهای افغانستان عموماً بسه قسمت منقسم میشوند :- قسمت اکسس\n( آمون ) قسمت هلمند . قسمت ایندس ( سند ) .\nدر قسمت آمو رود آمون ومعاونینش ردو های شمالی هندوکش مثل رود\nمرغاب و هریرود ورودهای خورد دیگری شامل است که از کوه های شمالی\nبرآمده نظر بمقیاس ارضی وسطحی مملکت جانب وادی آمونشیب داشته و جریان\nدارند، وهر گز بدریای آمو نمیرسند . تنها هریرود است که درین میانه از\nکوه های جنوبی کوه بابا برآمده و در میدان های هرات داخل، ودر جهت\nشمال بمیدان تورکستانهای روسیه رسیده، جانب ذوالفقار جذب میشود .\nدر قسمت هلمند، دریای هلمند و معاونینش یعنی دریاهای جنوبی هندوکش\nشامل است، آن دریاهای جنوبی که نظر بوضعیت اراضی بالتدریج جانب سیستان\nنشیب داشته و بعضاً به هامون زره جریان دارند . ردوهای جنوب غربی\nهندوکش که از قرب وجوار کابل برآمده و در ولایت زمینداور میروند . و\nدر جهت یسار ارغنداب ملحق میشوند، نیز در قسمت هلمند حسابند .\nقسمت سند عبارت است از نهرهای کابل ومعاونین او دریاهای کنر، تگاو،\nکرم، توچی که بشعب جنوب رفته و در خاکهای ماورای سرحد حالیه افغانستان"}
{"book": "adl0986", "page": 110, "text": "صفحه ( ٤٧ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٢ )\n\nباهم ملحق میشوند . هکذا دریای گومل که کوه های وزیرستان را از تخت سلیمان جدا ساخته ، از الحاق کندر وژوب تشکیل میشود ، در قسمت سند بشمار میروند .\nافغانستان از قسمت های شمالی خود با صفحات جنوب هندو کش و از صفحات جنوب هندو کش با ولایت های شرقی سلسله کوه های چترال و اسپین غر و کوه های سلیمان ، راه های دشوار گذاری دارد ، که از کوه های بلند و وادیهای صعب المروری عبور نموده است ، صعوبت همین راه ها بود که در روابط همیشه گی اقتصاد و اختلاط اقوام افغانستان خلل انداخته و تفاوت فاحشی در مدنیت و اعتیادات ولایات مختلفه آنها ایجاد کرده است . با لعکس راه های مواصله افغانستان بالممالک همجوار از نهرهای آمون وسند و ریگستانهای خوارزم از جهت شمال و شرق سهل المرور است ، هکذا راه های که از هرات و سیستان جانب فارس میرود . تنها از جهت شرق شمالی با تور کستان چینی از کوه ها و دره های صعبی مربوط گردیده است .\nنباتات افغانستان با نباتات هندوستان اختلاف شدیدی دارد ، بالعکس با نباتاتی که در سطح مرتفع مملکت فارس بعمل میرسند مشابهت نزدیکی را داراست . در میدانهای آبی افغانستان بعلاوه اشجار غرسی و باغی اقسام اشجار مثمره و غیر مثمره وحشی بکثرت موجود است . در قسمت های مرتفعه اراضی اشجار مختلفه از قبیل صنوبر ، کاج ، بلوط ، تاکهای انگور صحرائی ، گلابی بهم میرسد . در اراضی خشک و کم آب درخت های پسته صحرائی ، زیتون ، انکوزه ، هنگ میروید ، گل های صحرائی در فصول بهار بسیار است . بته های نیل ، سیاو و شان ، نعناع ، پودینه و غیره ، از قبیل شیر خشت ،"}
{"book": "adl0986", "page": 111, "text": "صفحه ( ٤٨ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٢ )\n\nعنب الثعلب ، ترنجبين وغيره در افغانستان بعمل ميرسد .\nزراعت افغانستان ومحصولات آن در ولايات مختلفه ، متفاوت است ، گندم وجو ، جواری و باقلی ، چقندر وشلغم ، برنج ، اقسام سبزی کاریهای مشرقی ومغربی ، تربوز وخربوزه ، کدو ونیشکر ، تنباکو وزعفران ، بيد انجير وغيره در قسمت های افغانستان بعمل میرسد .\nمعدنیات افغانستان بی نهایت مهم است ، طلا ، نقره ، لاجورد ، ياقوت ، آهن ؛ مس ، سرب ، سرمه ، جست ، گوگرد ، نوشادر ، زاك ، اهك ، زغال سنگ ، شوره ، نمك وغيره در نقاط مختلفه افغانستان موجود است .\nحيوانات افغانستان از قبیل حیوانات اهلی ووحشی و سباع وطيور زیاد است تنها طیور آن به یکنیم صد انواع پرندگان مختلف بالغ میشوند . اقسام اشتر و اسپ ، گاو گوسفند ، سگ وشير ، ميمون وپلنگ ، شغال و روباه ، گرگ وراسو ، قاقم وسنجاب ، خرس وموش ، آهو و گوزن ، دارد . مؤرخین ، وطن اصلی اسپ ، آسیای وسطی و افغانستانیرا میگویند ، وشترهای دو کوهانه بلخ حتى در عهد سلاطین آشور از بهترین حیوانات اهلی آسیا بحساب میرفت و تصاویر آنرا در ستونهای یادگار مینگاشتند .\nآب وهوای عموم افغانستان سرد وخشک است ولی بعض حصص آن در گرما نهايت حار ست که از آنجمله است قسمتهای سیستان وگرم سیر وقندهار و پشاور وبلوچ وسواحل سند. قسمتهای جنوب ـ هندوكش غالباً معتدل وگوارا وبعضاً زیاده برفگير وشديدالبرودة است ، هكذا سواحل آمون و الحاصل حرارت درهر نقطه مملکت اختلاف فاحشی دارد وفی مابین آنها از ۱۷ تا ۳۰ درجه فاهرن هايت تفاوت موجود میشود . درموسم بهار وخزان هوای وادیهای مرتفعه"}
{"book": "adl0986", "page": 112, "text": "صفحه (٤٩)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٢)\n\nبی نهایت خوشگوار و مساعد بهمرسیدن انگور، خربوزه، شفتالو، زردآلو،\nچهارمغز وغیره است .\nاین اثرات آب وهوای مختلفه مملکت هرچند بصحت جسمانی ملت مساعد است\nولی باصعوبت طرق مواصله داخلی شانه بشانه داده، در تمام وادیها و حوضه های\nصفحات جنوبی و شمالی سلسله هندوکش و ولایات شرقی وغربی سلسله پامیر\nوسلیمان، اختلاف رسوم و اعتیادات، موزيك و ادبیات، حتی لهجه و زبان\nوغیره ایجاد کرده است. واینست از بزرگترین عوامل طفاوت حیاتی در قبایل\nوعشایر و بلاد مملکت که ما در محل مناسبی ازان سخن خواهیم گفت .\nحالا میرویم بتفصیل همان دوسلسله عظیمه جبال هندوکش و پامیر که از شرق\nشمال بجانب شمال و شرق مملکت امتداد یافته وجغرافیای طبیعی افغانستان را\nتشکیل کرده است پس میگوئیم :\nاگر سطح مرتفعه پامیر که در شرق شمال وطن قرار گرفته، راس يك زاويه\nحساب شود، دورشته جبال مسلسله ئی تقریباً بشكل يك زاويه از رأس آن نشئت\nکرده است، که یکرشته شمالی او بجانب غرب شمال افغانستان تا نبرسند ترکستان\nو شمال هرات ممتد و بخط اعوجاجی سیر کرده است . این سلسله شمالی پیروپامیس\nو یاهندوکش نامیده میشود. رشته دیگر این زاویه، عبارت است از سلسله کوههای\nشرقی که از پامیر گرفته تقریباً بخط مموج، تمام وادیهای مشرقی صفحات جنوب\nهندوکش را تاداخل بلوچستان سیرمینماید، این سلسله پامیر در هرحصه افغانستان\nنامهای مختلفی داشته و در قسمت آخری خود بسلسله سلیمان مشهور است\nارتفاع این دوسلسله جبال از ١٢ تا ٢٠ هزار فت است، و هر قدر بجهت غرب\nو جنوب مملکت نزدیکتر میشوند از ارتفاع شان میکاهد ."}
{"book": "adl0986", "page": 113, "text": "صفحة ( ٥٠ ) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارهٔ ( ۲ )\n\nبا حساب تشکیلات جغرافیای طبیعیهٔ افغانستان در سه قسمت منقسم میگردد .\nاول ولایات و وادیهای که در ماورای سلسلهٔ هندوکش در صفحات شمالی وطن\nموجود شده . دویم حوضه ها و وادیهای که در ماورای سلسلهٔ پامیر و سلیمان در\nصفحات مشرق مملکت قرار گرفته است . سیوم وادیهای که در بین این دو سلسله\nجبال یعنی جنوب هندوکش و مغرب سلسله های پامیر و سلیمان ـ واقع گردیده است .\nوادیهای صفحات شمالی هندوکش را از مملکت اجنبی بخارا ، رود بار آمون بصورت\nطبیعی از هم جدا میکند . این رود بار از شرق شمالی افغانستان بر آمده تقریباً\nتا ثلثان ولایات شمالی مملکت جریان دارد ، و بعد ازان منحرف گردیده\nراه بحیره ارال را می پیماید .\nحصص باقی ماندهٔ شمال جنوبی صفحات شمالی را ولایات مرو از ریگستانهای\nخوارزم سوا مینماید . ولایات مشرقی افغانستان را در شرق شمال همان رشته های\nکوه های پامیر از تورکستان چینی ، و بعد ازان در تمام جهت شرقی مملکت\nاز دیار وسیع هند ، رود بار سند بشکل طبیعی جدا وتقسیم می کند . و همین\nرودبار سند است که افغانستان را به بحیرهٔ عرب پیوند مینماید . قسمت غربی\nافغانستان را صفحات خراسان و کل سیستان و بلوچستان از صحرای لوت و مملکت\nفارس جدا میکند . جنوب مملکت نیز بلاواسطه به بحیرهٔ عرب چسپیده\nاست .\nقسمت شمالی هندوکش عبارت است از ولایات طخارستان ( قطغن و بدخشان )\nو باکتریا ( بلخ ، گوزگان ، مرورالرود و مرغاب وولایت مرو ) .\nقسمت شرقی سلسلهٔ پامیر و سلیمان شامل ولایات بلور ( چترال ) وگندها ریا\n( پشاور ، سوات ، بنیر ، باجور ) وولایت پاکتیا ( بنو ، دامان ، دیره جات ، )"}
{"book": "adl0986", "page": 114, "text": "صفحه (۵۱)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۲)\n\nسند است).\nقسمت وسطی مملکت که بین سلسله های هندوکش و پامیر و سلیمان واقع است\nشامل ولایات ذیل است : ولایت کابل وقسماً ولايت بلور وقسمت اعظم\nولایت با کتبا ( سمت جنوبی وقسماً مشرق کابل ) وولایات آریانه وغاجستان\n( هرات وهزاره جات ) وولایت سیستان وارا کوسيا ( قندهار ) و ولایت\nبلوچستان .\nما راجع باین تشکیلات ملکیه وجغرافیای داخلی وتاریخی مملکت ،\nاز زمان یونبان به بعد درمقاله دویم سخن خواهیم گفت ، و اسمای مختلفه\nولایات را باصطلاح جغرافیون یونان واعراب وهند وفارس معین خواهیم کرد .\nو کوشش خواهیم نمود که در تمام قسمت های ثلانه افغانستان یعنی ولایات\nشمالی هندوکش و جنوبی هندوکش و شرقی سلسله پامير وسليمان ،\nمراکز مدنیت مختلفه ، آريانه وبا كتریا ، گندهاريا ، بلورستان وسيستان\nکابل وارا کوسیارا ، معین وروشن سازیم ."}
{"book": "adl0986", "page": 115, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 116, "text": "معاون جدید در انجمن ادبی\n\nجناب احمد علیخان که از خاندان سدوزائی است و علوم شرقیه را تادرجهٔ\n(منشی فاضل) و علوم عصری را تا درجهٔ F.A درکالج اسلامیه لاهور\nمملکت هندوستان تحصیل کرده و درعین زمان یکی از مورخین و ادبای وطن بشمار میروند\nدرین نزدیکی ها از حضور باهرالنور اعلیحضرت شهریاری بصفت معاونی انجمن ادبی مقرر\nو سرفراز گردیدند. امید است انجمن ما از وجود شان استفاده های شایانی نماید عجالةً\nمنصوبیت شان را باین وظیفه انجمن ادبی تبريك ميگويد.\n(نگارنده گویا)"}
{"book": "adl0986", "page": 117, "text": "غلطنامه\nشماره دوم مجله کابل\n\nصفحه سطر غلط صحیح\n  ۷ گذرانیده از نظر گذرانیده\n٦ ١٤ زیرا که چونکه\n١٠ ١٠ بمد است بعد است\n١٨ ١٦ جنبی اجنبی\n٢٦ ٣ قباء قهار\n٣٣ ١٠ بلطمیات لطمات\n٤٠ ١٥ سر گذشته های سر گذشتها\n٤١ ١ کلاسیکتیر کلاسیکی تر\n٤١ ٨ تاريخا تاریخها\n٤٢ ٨ تمذن تمدن\n٤٦ ١٧ ردو های رود های\n٤٩ ١٣ بشكل يك زاويه بشکل دو ضلع زاویه\n٥٠ ١٠ شمال جنوبی شمال غربی\n٥١ ٨ یونیان یونانیان\n\nغلطنامه شماره اول مجله کابل\n\nصفحه سطر غلط صحیح\n١٠ ٦ نزاد زبان\n« ٩ نزاد زمان"}
{"book": "adl0986", "page": 118, "text": "یکقسمت از مناظر دورنمای شهر کابل از شرق بغرب"}
{"book": "adl0986", "page": 119, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 120, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 121, "text": "یادآوری و پیشنهاد\n\nانجمن ادبی چون در نظر دارد صفحات مجله کابل را بمضامین\nتاریخی و ادبی وطن مزین سازد لذا : بنویسندگان محترم که بتوانند\nدرین راه از قبیل شرح حال و آثار ادبا وشعرا وغیره سر\nبرآوردگان افغانستان ، باطلاعات نفیسه تاریخی و ادبی که در\nزوایای فراموشی و نسیان مدفون گردیده است خدمتی نمایند\nیکدوره سالانه مجله کابل يا يك جلد کتاب نفیسی از طرف\nانجمن ادبی مجاناً بنویسنده اهدا میشود ."}
{"book": "adl0986", "page": 122, "text": "کابل\nشماره سوم\nمجله ایست ما هوار ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\nادرس\nمحل اداره مجاله : - انجمن ادبی ، برج شمالی\nنگارنده : - ( سرور گویا )\nمخابرات با مدیر انجمن ( محمد انور بسمل ) است\nعنوان تلگرافی : - کابل ، انجمن\nاشتراك سالانه\nکابل ١٢ افغانی\nولايات داخليه ١٤ »\n« خارجیه نیم پوند انگلیسی\nطلبه معارف وطن که حائز نمره های ١ ، ٢ ، ٣ } رایگان\nباشند و کسانیکه كمك قلمی مینمایند\nسائر طلبه معارف وطن نصف قیمت\n٢٢ ربيع الاول ١٣٥٠ ه ق = ١٥ اسد ١٣١٠ ه ش = ١٦ اگست ١٩٣١ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 123, "text": "فهرست مندرجات\n\nنمره    مضمون    نویسنده    صفحه\n۱ -    شعر در آینده    مترجم رشید لطیفی    ۱ الی ۶\n۲ -    کاهی کابلی    سرور - گویا    ۱۵ « ۷\n۳ -    از انجمن ادبی    مستغنی    ۱۷ « ۱۵\n۴ -    مخمس    غلام جیلانی اعظمی    ۱۹ « ۱۷\n۵ -    از مشاهیر تاریخی وطن    « « اعظمی    ۳۵ « ۱۹\n۶ -    نظری بتاریخ کابل    حافظ نور محمد    ۵۸ « ۳۶"}
{"book": "adl0986", "page": 124, "text": "صفحه ( ۱ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۳ )\n\nترجمه از مجله الهلال مصر شعر در آینده !\n\nدر یکی از شماره های مجله الهلال مصر مبحث تحلیلی در بارهٔ شعر و ماهیت\nشعر و وضعیت آن در آینده بنظرم خورد و اينك ترجمه آنرا با مختصر تصرف\nبرای استفاده قارئین محترم مجله کابل تقديم مينمايم .\nمیگویند شعر لغت عواطف است . یعنی طوریکه عواطف انسان از شنیدن\nيك شعری متأثر و متلذذ میشود عقل گاهی آن لذت را درك نمی نماید ، واز همين\nپهلو است که شعر را لغت عواطف خوانده ونثر را نیز که بسته بقافيه شعری\nنمیباشد میتوانیم لغت عقل بنامیم و درین شکی نیست که شعر نسبت به نثر سابقه و\nقدامت دارد ، همچنانکه عواطف نيز در تاريخ انسان ونموی آن دارای سابقه\nمیباشد چنانچه اگر بزمانه جاهلیت عرب مراجعه نمائیم شعرهای زیادی به نظر\nمی خورد ، اما نثر تام چیزیرا نمی یابیم و در تاریخ یونان قديم نيز قبل از ( الياد\nهومير ) نثری بخاطر نمی آید .\nدر اصل شعر عبارت ازيك مجموعه سرود واغانی بود که باساز یکجا خوانده\nمی شد و هنوز هم در بعضی مللی که از حالت ابتدائیت خارج نشده اند بهمین حالت\nرواج داشته و تاحال نیز شعر هندوستانی عبارت از سرود ها و آغانی می باشد که\nباساز یکجا خوانده میشود .\nمحررين عرب میگویند که شعر مشتق از شعور است ، یعنی شعر نماینده\nاحساسات و مشاعر شاعر میباشد ، اما امروزه بر خلاف آن نظریه داشته و\nمیگویند که شعر مشتق از ( شیر ) است و ( شير ) در لغت ( عبرانی ) غنا و"}
{"book": "adl0986", "page": 125, "text": "صفحه (۲)\nسال اول - مجلۀ کابل\nشماره (۳)\n\nساز را میگویند.\nانسانهاییکه در اوایل بساختن شعر آغاز نمودند غایۀ نهائی شان فقط جمع و\nتالیف آغانی و سرود هائی بود، که آنها را جمع و تالیف نموده ومثل که موسیقی را\nممارست مینمایند آنرا نیز زیر مما رست قرار دادند. و اگر بخواهیم علاقه\nعاطفه را در اینجا بنظم گرچه این نظم شعر یا موسیقی باشد بشناسیم در هر سه\nاین ها بيك لهجه وصدا و آواز منظمی برمیخوریم که این صدا و آواز را اگر\nبلغت ایقاع شعر بنامیم معنی مطلب خوب تر و نزديك تر میرسد. و ایقاع این\nدو چیز فقط برای تحريك وشورا ندن عاطفه میباشد و بس هر گاه مواضع\nعاطفه را در اعمال خودها جستجو نمائیم تقریباً تمام آنها را مشبع از ایقاع می یابیم\n(درصورتیکه عاطفه را بقوت عقل محبوس و جلوگیری ننمائیم) چنانچه اگر\nبحالت يك حزن عمیقی دچار باشیم، این حالت حزن ما به ایقاع شیون و گریه\nيك زن یا موسیقی بیشتر و عمیق تر می شود، همچنان در هنگام رفتار يك قطعه\nعسکری صدای موزيك عاطفه شجاعت را در عسکر تحريك نموده و می شوراند\nو تمام اینها دلیل بر این است که ایقاع لغت عواطف بوده ومللی که ممارست شعر\nرا مینمودند فقط برای غنا وساز وحظ برداشتن عاطفه بود. چنانچه (الیاد\nهومیر) نیز اشعار خود را بصورت غنائی در نزد یونانیها میخواند، و موقعیکه\nنهضت حالیۀ اروپا آغاز نهاد مهمترین عاملی که از ناحیۀ شعر باعث تحريك و پيشرفت\nآن گردید وجود مغنی هائی بود که در فرانسه نشأت یافته و برای مردم سیر و\nحالت اشراف و محبت شان را به نظم غنائی می خواندند."}
{"book": "adl0986", "page": 126, "text": "صفحة ( ٣ )\nسال اول ـ مجلة کابل\nشماره ( ٣ )\n( غلبهٔ عقل )\nدر بالا گفتیم که در سابق عموماً شعر باساز و یا بآواز بلند خوانده میشد ،\nاما این را هم نباید نگفته بگذریم که یکدوره بر سیر شعر آمد که از حالت\nغنائی بیرون شده و مردم آنرا بدون ساز و آواز خوانده و می شنیدند و این\nپیش آمد وقتی بر شعر واقع شد که عقل بر عواطف غلبه نموده و همان غایه و مقصود\nاولی که از شعر طالب معنی بودند نه ایقاع بمیدان آمده و معنی مقدم بر ایقاع گردید ،\nاما با وجود اینها می بینیم که خواندن شعر بیصدای بلند برایما لذت کامله نمی بخشد .\nزیرا همان طوریکه عقل از معنی مسرور میگردد عاطفه نیز باید از استماع و ایقاع\nآن مسرور و مبتهج گردد و از همان وقتی که شعر نخواندن آهسته رواج یافته\nو از حالت غنائی افتاد . تکلف بلاغت دران جمع شده و بالاخر صناعت لفظیه که\nعبارت از قواعد تشبیه و استعاره یا مجاز و غیره باشد بمیدان آمد و طبعاً عقل\nاز معانی بلند آن مسرور میگردید اما عواطف بحالت جمود باقی میماند چنانچه\nقصایدی که درین دوره ساخته شد همه را باید بآهستگی و سکوت مطالعه کرده زیرا\nقصاید مذکور موضوعات تفکری را پرورش داده و ذهن را مشغول میکند\nاما با عاطفه هیچ سروکاری بهم نمیرساند و این خارج از وظیفه شعر میباشد .\nدر حالیکه پیشتر گفتیم شعر لغت عواطف و بلکه حماست عواطف است و بهمین\nمناسبت و قتیکه ( ابو تمام ) بهترین و اجود ترین اشعار عرب را میخواست\nدر کتاب که سردست داشت داخل نماید پس از انتخاب اشعار مذکور آنرا\nدر کتابش ضم نموده و کتاب را بنام ( حماسه ) موسوم ساخت حماست در لغت\nعربی احتداد و شدت و حرارت را میگویند در حالیکه عقل طبیعتاً بارد بوده\nو حماست ندارد ، بلکه حماست یکی از خواص عواطف است و از همین باعث است"}
{"book": "adl0986", "page": 127, "text": "صفحهٔ (٤)\nسال اول ـ مجلهٔ کابل\nشمارهٔ (۳)\n\nکه شعر متنبی را وقتیکه میخوانیم تأثراتیکه از خواندن آن برایما پیش میشود ما را وادار میسازد که بآواز بلند آنرا انشا نمائیم . زیرا شعر متنبی موضوعاتی را در بر دارد که عواطف را بشور آورده و مارا محظوظ میسازد . اما شعر ابوالعلای معری نسبت بوی خشک وجامد میباشد چه در شعر او موضوعات فلسفی مضمر است که مخصوص عقل میباشد ومیتوانیم آنرا مثل يك پارچه نثر بسکوت و آهسته گی بخوانیم ، و درینموقع معانی آن مارا متلذذ میسازد اما به عواطف هیچ تأثیراتی نمی بخشد ، اما معانی متنبی محتاج بهمان ایقاع میباشد که عواطف را تحريك مینماید ، زیرا متنبی باعواطف ما صحبت میکند و ابو العلاء برخلاف آن عقل ها یمارا مخاطب خود قرار میدهد .\n\nشعر آینده\nطوریکه در بالا شرح دادیم هر گاه رای ما صواب باشد و شعر لغت عواطف است نه عقل در ابتدا نیز بمیل و خواهش عواطف خوانده می شد ، اما بعدها بواسطهٔ انتشار علم و معرفت عقل بر آن غالب آمده و شعر از حالت غنائی خارج گردید ، و باین علت معانی بلاغت مقام ایقاع را گرفت ! از روی آنها نمیتوانیم از سر این منطق خویش منحرف شویم ، بناءً علیه میگوئیم که شعر در آینده نسبت بحالت ماضیش خیلی پائین تر شده وتغیرات خواهد کرد ، چه عقل روز بروز برعواطف غالب آمده وعلوم جای آداب را خواهد گرفت ، وحتی بعضی ها درین تشائم خیلی مبالغه کرده میگویند که شعر در عصر ما مثل افسانه زائل خواهد شد ، و حالا ما دارای مزاج علمی شده ایم و در صورتیکه نتوانیم يك نظریهٔ آنشتین را در قصیدهٔ خود داخل نموده و موضوع را خوب برسانیم جز نثر برای ماوسیلهٔ دیگری برای تعبیر مقصود نمی ماند چه موضوعاتی را که نظریهٔ"}
{"book": "adl0986", "page": 128, "text": "صفحه ( ٥ )\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره ( ٣ )\n\nآشيتين تعبير مینماید ، موضوعات علمی است كه ذهن آنرا قبول نموده اما هيچ يك عاطفه مارا تحريك نمينمايد ولی ما عقيده داريم كه این آشانم از حدود ممكن بیشتر رفته است زیرا تا موقعيكه انسان انسان است عواطف كاهی نمی میرد و در حاليكه شنيدن موسیقی مارا متلذذ می سازد همچنان از شنيدن غنا نیز محظوظ و متلذذ ميكرديم .\nما نمیگوئيم كه شعر بحالت غنا عودت مینماید ، ولی ازين هم ناگزيريم بگوئيم كه عواطف انسان چنائيكه امروزه ثابت و تزلزل ناپذیر است همانطور تا وقتيكه ما محبت ميورزيم يا خشمگین می شویم و مسرور ميگرديم يامحزون می شويم ، عاطفه بجای خود باقيمانده و اینها مقام شعر را حفاظه مینمایند ، منتها اگر این مقام قدری از حدود خود انحطاط ورزيده باشد بواسطة غلبه عقل ومزاج علمی و انتشار قرائت ميباشد كه مقام ايقاع را پائین میبرد ، زیرا اگر شعری را بآهسته كی و سكون خوانده و بصورت غنائی نشنویم بدون استماع نميتوان قيمتی برای ايقاع قایل شد .\nاما در آينده حالت شعر چه خواهد بود ؟ جواب ابن سوال را ميتوانيم بصورت ذيل بدهيم . كه هر نهضتی دارای دو معین و پشتیبانی میباشد و آن تاريخ گذشته ها وطبيعت است كه نهضت مذكور باین دو چیز تكيه نموده وشاعر مودل شعر خود ابن دوچیز را قرار میدهد .\nمثلاً در اروپا نهضت جديد به خواندن اشعار شعرای قديم يونان آغاز نهاد ، وادبا تا مدتی ازين دایره بیرون پاننهاده واز قيود آن در همین آخرها پس ازينكه به طبيعت نظر انداخته وازان شعر خود را مستنسخ نمودند خود را رهانيدند ، همچنان شعرای عربستان ومصر نیز باستثنای قليلی ازادبای جديد سوريه ومصر"}
{"book": "adl0986", "page": 129, "text": "صفحه (٦) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره (٣)\n\nبه تعقیب همان اشعاریکه در زمان جاهلیت شائع بود میروند . معین ثانی عبارت از طبیعت است و آن موضوع شعر در آینده خواهد بود و تاریخ نیز در آن دخالت خواهد داشت ، و شاید شاعر در حوادث ماضی و تطورات انسان و غلبه اش بقوای طبیعی و اختراعات ومخترعین و امثال آن تعمق وفکر نماید ، اما بواسطة عدم اعتمادش برقدما به ابتکار معانی جدیدی محتاج خواهد شد و باین علت همیشه ذهنش بطرف معنی مصروف خواهد بود نه ایقاع .\nخلاصه\nممکن است مطالبی را که در بالا ذکر کردیم بصورت ذیل خلاصه نمائیم :\n١ : شعر قدیم عبارت از غنا بود .\n٢ : بعد از انتشار خواندن و قرائت بآهستگی قیمت ایقاع از بین رفته و شاعر متکی بمعنی شد ؛ تا خواننده را در عوض همان قسمتی که در ایقاع از دست داده میباشد بمعنی مشغول سازد .\n٣ : بواسطة غلبۀ عقل برعواطف وعلم برادب قیمت شعر پائین رفت .\n٤ : شعر در صورتیکه لغت ادب شده نتواند و هم نتواند که عقل را مخاطب خود قرار داده دران رهنما پیدا کند طبعاً رو بانحطاط میرود .\n٥ : در صورتیکه شعر لغت عواطف باشد و این عواطف نیز همیشه ثابت است ، البته گاهی بکلی از بین نمیرود ، ولو از مکانت و قیمتش چیزی کسر شود .\nاین است بعض ملحو ظاتی که در بارۀ شعر و آیندۀ آن نوشتیم .\n( مترجم عبدالرشید )"}
{"book": "adl0986", "page": 130, "text": "صفحه ( ۷ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۳ )\n\nكاهی كابلی\n۲\n\n( خطوط مسافرت و دوره تحصیل )\n\nنویسنده از دروازه کابل عقب این شاعر افتاده سعی خواهد کرد که از روی اشارات مبهم و مختصری که تذکره نویسان داده است خط سیر و گردش مجهول او را از دست نداده سایه وار دنبال او روان باشد در اواخر سن پانزده سالگی که آغاز سال شانزده عمر باشد شاعر ما از دیار خوش آب و هوای کابل دل کنده و رخت سفر بسوی دیار بدخشان بسته و در آنجا اقامت چند وقته اختیار کرده است و بقول خزانه عامره و تذکره حسینی حاکم بدخشان که در آنوقت عسکری میرزا بوده تمام خزانه خود را که مبلغ خطیری بود بوی بخشیده است اما شاعر کابل از همت بلندی که داشت قبول نکرده همه را دفعتاً پاشید این سخن تا اندازه از حقیقت دور بنظر می خورد زیرا زمانیکه شاعر کابل وارد بدخشان گردید کاروان عمرش مرحله شانزده سالگی حیات او را سیر می نمود و تا حال هيچ يك از جنبه فضلی در او دیده نشده اضافه برین اشعار و قصایدی که مدیحه آمیز باشد و در وصف این حکمدار سروده باشد هم تذکاری نرفته است که صله و جایزه شعر او باشد کمالات معنوی و مراتب و مدارج روحی را هم تا هنوز طی نکرده است که حکمران بدخشان بواسطه آن بزرگواری و مقام جمیل ارادت ایشانرا برگزیده چنین اکرامی در حق شان کرده باشد غیر ازینكه يك شخصى بي خانمان و مسافر و واجب الرعايه بوده همانقدر مبلغی که بدرد حضرتش میخورد منتها"}
{"book": "adl0986", "page": 131, "text": "صفحهٔ ( ۸ )\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشمارهٔ ( ۳ )\n\nقدری اضافه تر تقدیم کرده وشاعر بلند همت کابل سرفرو نیاورده و دست رد\nبرسینه گذاشته است رویهم رفته بعد از مدت چندی که درینجا اقامت گزید از\nراه ترکستان ومیمنه وارد هرات گردید و یک آن اولتر خدمت باشرافت حضرت\nمولانا جامی را یافته بحوضهٔ تعلیم وتدریس آن بزرگوار شامل گردید گویا اولین\nاطلاع و خبری که از تحصیل و اکتساب رسمی این شاعر شیوا بیان کابل در دست\nداریم شهر هری وسال هفدهٔ عمر وحوضهٔ تدریس وتعلیم عارف و شاعر قرن نهم\nهجری حضرت مولانا عبدالرحمن جامی است (۲) که مدت هفت سال و چند ماه\nدرنزد آن بزرگوار بدارالعلم هرات بخط تحصیلات علوم عالیه از قبیل علم فقه ،\nکلام ، حکمت ، منطق ، تصوف ، علوم ادبیه و غیره افتاده تا اینکه از برکت آن\nاستاد بزرگوار حصهٔ کامل ومستوفائی ازعلوم عقلیه و نقلیه را مالك گردید وبقول\nصاحب ریاض العارفین از علوهمت و سموفطرتی که داشت روی بعلم باطن آورده\nبتزکیهٔ نفس و تنزیه خاطر خود را مشغول نمود . بعد ازین مدت که بحضور این\nعارف شهیر و غیره معاریف هرات بسر برد و استفاد های روحی و معنوی کرد\nو ذخیر های ظاهری و باطنی اندوخت یکسره بسوی مملکت آباد و زرخیز\nهند شتافت .\n\n۳ : ( شهرت ادبی )\nشاعر کابلی پس از انکه از دربار شاعر پرور سلطان حسین میرزا و وزیر شعر\nنواز آن امیرعلی شیرنوائی وارد دربار آگره که مقرسلطنت باشکوه و مجلل\nاکبر جلال الدین بود گردید و با شعرای آن دیار که بهترین رقبای شعرای پایتخت\nبایقرا بودند درمیدان نزاع ادبی روبرو گردیده رقیبانه وجریفانه پنجه داد و در\n\n(۲) خزانهٔ عامره"}
{"book": "adl0986", "page": 132, "text": "صفحۀ (۹)\nسال اول - مجلۀ کابل\nشماره (۳)\n\nهرزمین غزلی ومضمونی طرح نمود شعرای متنعم وباطنطۀ آن دربار را بمشاعره واستقبال دعوت نمود تا اینکه ملك الشعرای پایتخت اکبری غزالی مشهدی شاعر مغرور وبلند پرواز اقلیم هند ازروی لطف ومحبت پیش آمده این رباعی خود را درحق او بگفت (۱) و درمصاف شاعری پیش او سپر انداخت . رباعی :\nکاهی بجهان نکته سرای چوتو نیست - شیرین سخنی وخوش ادای چوتو نیست\nکردی به سخن ربودۀ خویش مرا - کاهی چو من وکاه ربائی چوتو نیست\nوبواسطۀ غزلی که هر مصرع آن ملتزم بلفظ فیل است مشمول عنایت پادشاه هند گردیده صدهزار تنگه از خزانه شاهی دریافت وهمه را درهفته صرف مستحقان نمود (۲) وروز بروز شهرت ادبی وقدرت سخنوری این شاعر توانا وبا اقتدار کابل بدرو دیوار دربارمجلیل وشاعر پرور هند تابش مینمود تا اینکه پادشاه هند حکم کرد هرگاه شاعر کابلی بحضور قدم رنجه کند هزار روپیه بصیغه پایمزد در هرنوبۀ آمدن خود از خزانه سلطنتی بازیافت دارد (۳) وشاعر بلند فطرت کابل ازین جهت از دربار ومقام سلطنتی کناره گرفت (٤) ودنیای ظاهر را پشت پا زده بادل آرام وخاطر مطمئن بکنجی نشست وجهانی را درخود ملاحظه نمود .\n( ٤ ) ( شاعری )\nقبل از مسافرت بدخشان و هرات ورسیدن بحضور مولانای جام اشعاری که زادۀ طبع این شاعر نازك خیال کابل باشد در تذکره ها دیده نشد و اگر احیاناً سروده باشد باطومار روزگار پیچیده شده که امروز از وجود آنها خبری نیست\n\n(۱) عرفات\n(۲) خزانۀ عامره\n(۳) خزانۀ عامره\n(٤) خزانۀ عامره"}
{"book": "adl0986", "page": 133, "text": "صفحه ( ۱۰ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۳ )\n\nدر مدت اقامت چندین ساله هرات وحیات محصلانه و شاعرانه که دران دیار بسر\nبرده است اشعار و ابیاتیکه رسماً دلالت بران سالهای عمر و روزهای اقامت\nشاعر بکند حاضر آتذکرها سراغی نداده اند فقط از چهار فرد مختلف المضمون\nشاعر از روی وزن و روی و قوافی معلوم میشود باستقبال شعرای هری و\nمعاصرین مولانا جامی از قبیل شیخ احمد سهیلی خواجه عبدالله مروارید و مولانا\nآصفی وغیره سروده است که در برابر غزلیات کامل شعرای هرات که در تذکره\nدولت شاه سمر قندی ضبط است تنها حکم چهار فرد مختلف الشکل را داشته\nکه آنهم به چهار کتاب معینی که خریطه جواهر و گلستان مسرت و تذکره حسینی\nو خزانه عامره باشد مسافرت کرده است و از اشعار شاعر کابل مقدار قلیلی\nدر دست است که نسبت به شهرت ادبی و قدرت سخنوری آن ارباب تذکره\nتوجه بضبط اشعار او نکرده اند و حتی ازان مسابقه های شور انگیز این شاعر\nبدربار اکبر تماماً صرف نظر كرده يك فردی هم ازان زمینه ها بدست خواننده\nنمی دهند .\nاما از چند بیت موجوده او معلوم میشود که طرز شعر و سبك شاعری او\nهمان سبك مطبوع و دلکش هند است که از با بافغانی شروع وبناصر علی سرهندی\nخاتمه یافت ولی این شاعر که پرورش یافته آب و هوای معطر و مناظر زیبا و خیال\nآلود و دامنه های پر گل ولاله کابل است همین طرز لطیف هند را هم لطیف تر\nساخته لطافت خیال و معنی را چنان در قماش زیبای الفاظ پیچیده است که از برخی\nابیاتش لطیف ترین بوی گل و عطر را انسان استشمام می نماید و بطور افکار دقیق\nو صمیمی و تهیجات روحی خود را با يك خلوص بي آلایش و شفاف غیر قابل تقليد\nتجسم می کند که خواننده مثل اینکه بغتة از خواب بیدار شده ملتفت میشود"}
{"book": "adl0986", "page": 134, "text": "صفحۀ (۱۱) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (۳)\nکه شاعر عوض اینکه چنگ بتارهای بربط شاعری زده باشد با الیاف قاب او بازی میکند .\n(٥) ( وفات و مزار شاعر )\nدر قسمت قبل دیدیم شاعر کابل از مراتب درباری و تشریفات سلطانی خسته شده از دربار کناره گرفت و گوشۀ آرامی اختیار نمود اما بقول صاحب مفتاح التواریخ یک چندی بابهادر خان برادر خان زمان که منتها دلجوئی و خاطر خواهی شاعر کابل را مینمود در بنارس بسر آورده بعد ازان بآگره آمد و باقی ایام سیاه و سفید عمر را دران دیار بپایان رسانید تا اینکه بتاریخ دوم ربیع الثانی سنه ۹۸۸ به عمر یکصد و ده سالگی بدرود زندگانی نمود و در روز مرگش تمام اعیان و اکابر آگره حاضر بوده مدفنش که آخرین منزل راحتی و ابدی اوست در جوار دروازۀ ( مدار جای ) قرار گرفت و مولانا قاسم بخاری که از شاگردان حضرتش بود تاریخ وفاتش را در الفاظ (رفت ملا قاسم کاهی) یافت و میر یوسف استرآبادی از عبارت ( خوش طبع ) و مولانا عارفی ولد مبارک مصرعی : زجهان رفته قاسم کاهی را مادۀ تاریخ وفات قرار داد و شیخ فیضی دکنی چنین انشا نمود : تاریخ وفات سال و ماهش جستم ـ گفتا دوم از ماه ربیع الثانی که همین بیت آخرین برلوح مزار شاعر منقور و مرقوم گردید و ازین قرار تاریخ تولد شاعر در سنۀ ۸۷۸ هجری قرار میگیرد .\n(٦) ( آثار و اشعار شاعر )\nاز آثار منثور شاعر کابل غیر از سه رساله که بنام قاسم کابلی خوشبختانه"}
{"book": "adl0986", "page": 135, "text": "صفحه ( ۱۲ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۳ )\n\nدرین اوقات بد ستم افتاد دیگر اطلاعی از روی تذکرها و غیره مآخذ و مدارك\nدستگیرم نشد که بدان رجوعی میکردم و درین باب بدقت چیزی مینوشتم این\nسه رساله خطی که نزد بنده موجود است بنام مولانا قاسم کابلی اختتام\nیافته ولی باز هم اطمینان کلی نداشته در وقت نگارش این فصل متردد بوده\nاضطرابم دامن میگرفت تا اینکه دوست مکارم آقای قاضی زاده مبشر این قضیه\nواقع شده عین همین سه رساله را در اثر تتبعات ادبی خود بنام قاسم کاهی کابلی\nدریافته اند و ما ازین اطلاع نفیس شان خوشوقت شده اکنون بکمال جرئت\nاین سه رساله که شرحش بقرار آتی است از آثار شاعر کابل و راس المال های\nادبی او میشناسیم این سه رساله که بشاعر کهن سال کابل منسوب است در يك\nوقایه واقع شده رساله اول در علم عروض وقوافی رساله دوم در معانی و بیان\nرساله سوم در نقد الشعر وقرض الشعر و سرقات ادبی است این اثر نفیس یاد گار\nاواسط سلطنت جلال الدین اکبر است که مولانا قاسم کابلی در قریه تونك\nپشاور از نگارش آن فارغ شده است سابقاً در قسمت های قبل دیدیم که شاعر کابل\nاز هرات به هندوارد گردید و زمانی ملتزم دربار اکبر بوده و بعد از چندی از دربار\nکناره گرفت و مدتی هم با بهادرخان در بنارس زندگی بسرمی برد تا اینکه دوباره\nبه آگره آمده و آخرین روز عمر خودرا بآن دیار خاتمه داد . گمان میکنم شاعر\nکهن سال کابل زمانیکه در بنارس زندگی بسر می برد بطور گردش و تفرج به\nپشاور آمده و بقريه تونك که قصبه افغانها واكثراً قوافل و مسافرین کابل در آنجا\nآمد و رفت منزل و سکونت داشتند بجهت کشش قومی و هموطنی مدتی در آنجا\nبوده و این اثر نفیس را در انجا تمام کرده و از خود اثری بیاد گار گذاشته اند\nاین اثر نفیس از کتبی که تا حال درین زمینه نگارش یافته و مخصوصاً آثار دوره"}
{"book": "adl0986", "page": 136, "text": "صفحه (۱۳) سال اول - مجله کابل شماره (۳)\n\nمتأخرین است از قبیل حدایق البلاغه طبع هند و پنج رساله عبدالواسع هانسوی و چهار گلزار یوسفی وابد البدائع و قطوف الربیع شمس العلما طهرانی و غیره این اثر نفیس کامل تر و مبسوط تر است ، زیرا اولا عبارات واسلوب نگارش باندازه سلیس و روان است که انسان گمان میکند دیروز نوشته شده باشد ثانیاً امثال و شواهد از ادبا و شعرای میآورد که همه آنها ائمه فن و آیات کبری بلاغت وفصاحت بوده اند ثالثاً از وجود شعرای دوره اکبری که بیشترش را منسوب بافغانستان میداند از قبیل آتشی قندهاری و هاشمی وغیره اطلاع مفصل و جهان قیمتی میدهد .\nرابعاً برای مدارک و مأخذ خود بهترین کتب را از قبیل ترجمان البلاغه فرخی حدایق السحر وطواط بلخی والمعجم قیس رازی و معیار الاشعار طوسی و عقود الجمان سیوطی و کتاب الصناعة و كتاب البلاغه بهرامی سرخسی و غیره را در دست داشته . خامساً در قید تاریخ و مولف آن هیچ جای شك و تردیدی نمی گذارد ، زیرا با دقت تمام در پایان رساله خود می نویسد :\nتمام شد رسایل این احقر العباد قاسم کابلی بتاریخ بیست و هفتم صفرالمظفر روز پنجشنبه سنه ٩٧٦ هجری نبوی صلعم در قصبه تونك پشاور در عهد محمد اکبر شاه پادشاه غازی ادام الله تعالی اقباله .\nسادساً به حواشی آن نیز نکات و مطالب جالب دقت از قبیل حل کردن بعض رموزات لغوی و اصطلاحات ادبی و قطعات شعری و پارچه های نثری شاعرانه دیده میشود . درینموقع و شکم آمد كه يك بيت آنرا که در صنعت تخیل مثال میآورد نهفته بگذارم .\nبسکه در آغوش گل ها شیشه شبنم شکست - مینماید در نظرها چشم عينك دار گل"}
{"book": "adl0986", "page": 137, "text": "صفحه ( ١٤ ) سال اول ـ مجلۀ كابل شمارۀ ( ٣ )\n\nولی متأسفانه كه از آخر كتاب يك دوسه ورق آن افتاده اما نه آن جائیكه تاريخ كتاب را با خود برده باشد و تاريخ اختتام كتاب معادل است بسالهای اواخر عمر و گوشه گيری شاعر ماكه در بنارس و پشاور و غيره نواحی هند زندگانی داشته است.\n( اشعار )\nديوان مرتب ومستقلی كه حافظ و نگهبان تمام ابیات واشعار این شاعر کهن سال وموسفيد بوده باشد ملاحظه نشد حتی از وجود دیوان او در تذكره ها اشارتی نرفته است ولی بعید می نماید كه اين شاعر شهير بآن شهرت عالم گير و توانائی خاطر وسر شاری طبع ونیروی پنجه كه معروف وممتاز روزگار خود بوده ديوانی يا مجموعةً از اشعار نداشته باشد این دو سه بیت ذیل كه مشت نمونة خروار و نماینده سبك متين اوست از تذكره ها وغيره سفائن شعری اقتطاف و انتخاب نموده درینجا نقل نموديم :\nتا كشندت خوبرويان در بغل ـ همچو شیشه با درون صاف باش\nایكه پا می نهی براه طلب ـ گر ز بد بگذری نكو كردی\nمركب سعی خویش را ميران ـ تا بجای كه جمله او گردی\nگاهی رهی بكعبه مقصود هر كه يافت ـ ديگر نه بست توسن همت به ميخ از\nچشمه كه میزاید ازین خاك دان ـ اشك مقيمان دل خاك دان\nنرگس شهلا نبود هر بهار ـ آنكه بر ويد به لب جويبار\nچشم بتان است كه گردون دون ـ برسر چوب آورد از گل برون\nازین سه فرد فوق معلوم می شود كه شاعر پير و كهن سال کابل، در پایان روزهای سفید عمر وپیرانه سری وقتیكه از عالم ظاهر وجسم کناره گرفت ورو بحضرت کعبه دل وجان آورد این ابیات را سروده باشد زيرا پخته گی کلام ومتانت"}
{"book": "adl0986", "page": 138, "text": "صفحۀ (١٥)\nسال اول – مجلۀ کابل\nشماره (٣)\n\nاسلوب وصحت معانی که محصول بادۀ بی خمار عشق حقایق و بدست آوردن زندگانی\nحکیمانه که انتهای آرزوی بشر است ازان پدید و آشکار است و یقین میرود که\nبرهمین وزن و پخته گی کلام و اسلوب بیان که مناسبتی از روی وزن و بحر به مخزن\nالاسرار نظامی و مطلع الانوار خسرو دهلوی و از روی معنی و پخته گی کلام به\nاشعار حکیمانه حکیم سنائی غزنوی و رباعیات حکیم عمر خیام لوگری دارد اثر مستقلی\nداشته است که متأسفانه غیر از سه فرد فوق ما بقی آن در تذکره ها و سفائن\nو مجموعۀ شعرا ملاحظه نگردید.\nسرور گویا\n\nاز انجمن ادبی\n\nامروز روز گار کمال است و کار عام\nخرم کسیکه گشت درین عصر یار عام\n\nاین گلشن آب میخورد از چشمۀ سار خضر\nهرگز نشد دو چار خزان نو بهار عام\n\nهر دم خورد ز نخل برومند او ثمر\nمسعود ملتی که شود آبیار عام\n\nمقبل کسیکه پرورد این نونهال فضل\nاقبال و عز و جاه بود برگ و بار عام\n\nعاقل نمیکند بجهان اختیار جهل\nزانرو که شرط عقل بود اختیار عام\n\nسودی نمیکند بجز از علم هرچه هست\nسودای دیگری عبث ای هوشیار عام\n\nخصمی باهل علم بعالم کسی نکرد\nدارند دوست خلق جهان دوستدار عام\n\nبر اعتبار خلق جهان نیست اعتبار\nباشد گر اعتبار بود اعتبار عام\n\nاز منزلت بدیده کند جای مردمش\nچون سرمه هر غبار که هست از دیار عام\n\nفانی شود ز گردش ایام هر چه هست\nباقی بود همان اثر پایدار عام\n\nکوه گران سبک رود از جای چون صدا\nزور آورد چو بر دل سنگش فشار عام"}
{"book": "adl0986", "page": 139, "text": "صفحه (١٦) سال اول ـ مجله کابل شماره (٣)\n\nگاهی بود به پله قدرش وقار کوه سنجیده اند لنگر کوه و وقار علم\nسرسبز میکند چو چمن فیض نوبهار جاری بهر دیار که شد چشمه سار علم\nخوشبخت ماتی که بغواصی طلب آرد بچنگ گوهر فیض از بحار علم\nبوده است عیش و عشرت عالم زعالم و فضل عبید و برات نیست چو لیل و نهار عام\nتا باخبر شوی زحقائق بعلم کوش پنهان هرچه هست بود آشکار علم\nگردد علم بجمله عالم چو آفتاب روشن دلی که یافت بدهر اشتهار علم\nیاجوج جهل نشکندش تا بروز حشر سد سکندر آمده روئین حصار علم\nتاثیر زشت جهل بود از قرار عقل در سینه گر دلت نبود بیقرار علم\nعلمت کند بهر دو جهان سعد و نیکبخت باید بروزگار گزینی شعار علم\nجهل سیاه روز نشاند بخاک مرگ گیرد اگر بدست کسی ذوالفقار علم\nفرمانروا بود بجهان عرش تا بفرش دارد جهان بزیر نگین تاجدار علم\nسیم و زرت چه سود نماید بحال جهل دارا ئیت خوش آنکه نمائی نثار علم\nدر وی نکرد رخنه خرابی بهیچوجه در دهر هر بنا که بود استوار علم\nخم میکند زبار ندامت به پیریت گر در جوانیت نکنی کار و بار علم\nوقت از برای علم مقرر نکرده اند آری نکرده اند بوقت انحصار علم\nعلمت اگرچه پیش بود بیشتر طلب باید کشید تادم مرگ انتظار علم\nخواهی که بر کنار نشینی ز حادثات اینک بیا بیا بنشین در کنار علم\nکمتر ز گردگان شمرد گنبد سپهر عالم ندیده است هنوز اقتدار علم\nدر پرده خفاست چها و چها هنوز کین علمها کسی ننهد در شمار علم\nصورت پذیر کی بود از اقتدار جهل نقش شگرف خامه صورت نگار علم\nگلنها دمد سراسر صحرای سینه اش در هر دلی که ریشه کند خار خار علم"}
{"book": "adl0986", "page": 140, "text": "صفحه ( ۱۷ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۳ )\n\nعریان علم و فضل نشینی چرا بپوش آن جامه که بافته ار بود و تار علم\nبیهوده و عبث نکنی ترك او ز جهل خالی مباد مملکت از گیر و دار علم\nداغ ندامتش نرود تا بروز مرگ چون لاله هر دلی که شود داغدار علم\nعلمت شود بهر دو جهان یار و غمگسار یکچند روز اگر تو شوی غمگسار علم\nسر سبز تا بمحشر بود نخل باغ او آب حیات کرده روان جویبار علم\nفرمان همین بظلم دهد حکمران جهل جز عدل پیشه نکند شهریار علم\nجهل است سر بسر همه عیب و تمام شر در کارهای خیر بود انحصار علم\n( مستغنی ) ای بطبع تو نازیده علم و فضل برخامه تو ختم بود انتشار علم\n\nمخمس اعظمی\nبر غزل استاد سخنور مستغنی\n\nعصر نو است و دوره علم و هنر کنون تخنیک گشته مایه فتح و ظفر کنون\nفن عروض و قافیه شد بی اثر کنون حیف است وصف آن لب همچون شکر کنون\nهیچ است حرف تنگ دهان و کمر کنون\nمصروف سجع و قافیه ای خوش سخن مباش وز هرچه لازم است بگو بی دهن مباش\nاز زحمت بدیع و بیان در محن مباش در فکر سرو قامت و سیب ذقن مباش\nحاصل ازین نهال نگردد ثمر کنون\nتشبیه سرو و قامت جانان خیال محض تیر و کمان ابرو و مژگان خیال محض\nسحر نگاه و جادوی چشمان خیال محض لعل لب است و گوهر دندان خیال محض\nمی جوی کان لعل و نشان گهر کنون"}
{"book": "adl0986", "page": 141, "text": "صفحه ( ۱۸ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ۳ )\n\nتکرار ساغر و قدح و جام چشم چیست افسون و فتنه و می گلفام چشم چیست\nمخمور و مست و کشته ناکام چشم چیست عناب لب چه باشد و بادام چشم چیست\nباید نمود ازین همه صرف نظر کنون\nفکر تو در خطاست مدام ایغریق و هم رو بر صواب یکد و سه گام ایغریق و هم\nسیر سفائن است بکام ایغریق و هم گرداب غبغب است کدام ایغریق و هم\nلازم نباشد این همه دوران سر کنون\nامروز مقتضی نبود کار پارسال کاری بکن که خوش گذرد بر دیار سال\nمضمون دور کهنه و مود پرارسال تشبیه و استعاره چندین هزار سال\nبگذار و شعر گوی بطرز دگر کنون\nبر خیز سعی جهد بکن بهر کار و بار سرمایه ها ذخیره کن از دشت و کوهسار\nهرگز مرو بجادۀ پستی و ننگ و عار راهیکه پی سپر شده چندین هزار بار\nراه دگر بگیر و ازان در گذر کنون\nاز کیمیای مهمل پیشین اثر مجوی بیهوده صرف عمر مکن در بدر مپوی\nبگذار مهملات بود بسته در بروی بگذشت و رفت قصه ماضی دگر مکوی\nمستقبل است و حال و زمان معتبر کنون\nتا گشته شهسوار سخن ویکتور هوگوی خلقی براه والتر و گوته بجستجوی\nاکنون که زاده است ادب شعر تولستوی گر عاقلی نسب منا از حسب بگوی\nعلم است و جهل مایۀ عیب و هنر کنون\nهر کس بطب عصر خبر دارد ای حبیب وز شیمی و فزيك کمی بهره و نصیب\nپرسد که فصد گوچه اثر دارد ای طبیب هر عصر اقتضای دگر دارد ای لبیب\nتوپ و تفنگ برده ز تیر و تبر کنون"}
{"book": "adl0986", "page": 142, "text": "صفحه ( ۱۹ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٣ )\n\nامروز عصر سائنس بود دور برق وتار ريل و جهاز وموتر وتانك ست روی کار\nتو هم بکن بنو بت خود ای عزیز کار لازم بود مناسب هر عصر کارو بار\nعصر دگر بود تو و کار دگر کنون\nاز قول اعظمی باديب سخن بگوی گل کرده شعر نغز تو در طبع من بگوی\nگویا چو باحمام بغبار ز من بگوی اهل سخن هرانکه بود دروطن بگوی\nمیگو بوصف اهل وطن شعر تر کنون\n\nاز مشاهیر تاریخی وطن\nسید جمال الدین افغانی\n( ٢ )\n\nدر سال ۱۲۸۰ هجری قمری سید از کابل روانه خاك هند گردید ، حکومت\nهند ازوی پذیرائی و استقبال مجللی نمود ، منزل عالی وهمه گونه وسایل راحتی\nبرای وی تهیه کردند ولی چون حکومت مشار الیه شخصیت بزرگ و خیالات\nبلند او را میدانستند لهذا دائره آمیزش و تعلقات ویرا با اهالی بومی آنجا محدود\nو پس از اقامت یکماه وسایل سفر و حرکت او را آماده نمودند .\nسید روانه سویس گردیده از آنجا بمصر تشریف برد . مصر بآن تازه گی\nتحت استیلای اقتصادی حکومت برطانیا در آمده بود . سید در جامع اظهر اقامت\nگزین شده حوضه درسی قایم و طالبین مصری بوی مراجعه نمودند .\nفضلای مصری بصحبت او مرتباً حضور یافته از وی در مضامین مختلفه\nکسب استفاده می نمودند ."}
{"book": "adl0986", "page": 143, "text": "صفحه (۲۰) سال اول - مجله کابل شماره (۳)\n\nسید اوقات خود را منقسم بساعات مخصوص تدریس طلبه ، صحبت فضلاء و شائقین مجلس وعظ ومباحث مذهبی وسیاسی ساخته بود .\nسید مخصوصاً ازجمله تلامیذ و دوستان خود عده را که مستعد تر میدانست بتنویر افکار وتنقیح اذهان شان میکوشید تا برای آینده مصر کفایت ولیاقتی بسزا داشته باشند . همچنان در محضر عامه از معایب جهل ونواقص اداره مملکت ازضرر سلطه اجنبی بوسیله خطابه ها تنقید واذهان را بآن متوجه میساخت .\nآخراً از نطقهای غرا و آتشینیکه دایر بسیاست خارجه وسوء اداره داخله می نمود اسباب تشویش حکومت محل شده مترصد بودند که برای اخراج سید موقعی بدست آورند .\nاتفاقاً در همان روزها کشیشی از نصرانیان مجذوب فرمایشات سید شده بدست وی اسلام آورد ، اقوام عیسوی مقیم مصر بمعارضه برخواستند ، مسلمین آنجا بدفاع قیام نمودند ، خدیو مصر موقع را غنیمت دانسته از طول اقامت سید معذرت خواست .\nسید پس از مرور دوماه یا کمتر درصورتیکه از افاده دروس مستقیم ونطقها و خطابه های غرا ومؤثر خود قلوب چندین اشخاص مستعد مصری را حساس و افکار شانرا منور ساخته بود بطرف استانبول مراجعه فرمود ، دوستان وتلامیذ مصریش ما یلزم سفر اورا تهیه و بمشایعت مجللی اورا وداع کرده ضمناً بدوستان ومندوبین خود شان باستانبول نوشتند که مراقب خدمات سید بوده و از فیض حضورش استفاده نمایند .\nسید وارد استانبول شد بعض رجال واشخاص مقیم آنجا نظر بمعرفی وتوصیه مصری ها باستقبال او شتافتند ولی عالی پاشا صدر اعظم تورکیه که بحالات سید"}
{"book": "adl0986", "page": 144, "text": "صفحه ( ۲۱ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۳ )\n\nخوبتر سابقه داشت مقدم از همه باستقبال و پذیرائی سید جمال الدین کوشیده مقام و منزل عالی و همه گونه وسایل راحتی برایش تهیه کرد .\nصحبت های چند روزه و فیض افکار و فرمایشات سید جمال الدین ، عالی پاشاه صدر اعظم را چنان واله و مفتون ساخته بود که معزی الیه وجود آن سید عالی را بهترین مربی برای خودش یافته حتی هیئت وزرای تورکیه را نیز بوی معرفی و در سلك مخالصینش داخل کرد تا باین سلسله آخراً تمام اشراف و اعیان درجه اول تورکیه تعلق و رابطه مخصوصی به سید پیدا کرده قوه ناطقه سحر آفرین و جاذبه کلام سعادت قرینش همه را به پیروی افکار و احترامش تسلیم میداشت .\nبا اینکه در اوایل ورود زبان تورکی را کمتر محاوره توانسته و بزبان عربی صحبت میداشت ولی کمی از اقامت او نگذشته بود که در ان زبان بقدری ماهر شد که صفای ناطقه و بلاغت کلام و لهجه را بپایه عالی رسانید .\nوزراء و اشراف تورك دایماً در مجالس سید حضور رسانده از فیض صحبت وی متمتع و از افکار و خیالات بلند او مستفید میگردیدند ، عالی پاشاه و وزراء در غالب امور مهمه کشوری و مطالب سیاسی از وی استشاره و هدایات او را محترم میدانستند .\nسید در مدت اقامت به تصحیح افکار و تنویر اذهان بسی اشخاص و رجال درباری و غیره میکوشید .\nو الحاصل سید افکار بلندی را نسبت باصلاحات مهمه امور داخلی و تنظیم اداره و تعین خط مشی سیاسی دولت و اصلاح معارف آنجا بدولت و اولیای امور پیش نهاد و تلقین می فرمود .\nآخراً عالی پاشاه صدر اعظم بمقصد اصلاح امور معارف وی را بعضویت انجمن"}
{"book": "adl0986", "page": 145, "text": "صفحه (۲۲) سال اول - مجله کابل شماره (۳)\n\nمعارف باب عالی منصوب و رسمیت این مقام را از حضور سلطان برایش حاصل کرد.\nسید در مدت قلیلی باصلاحات معارف آنجا موفق شده و يك سر و صورت تازه و جدی بآن بخشید، طرز تحصیل و مواد پروگرام را تغیر داده يك طریقه خاص و مواد موزون و معقولی را مقرر نمود، کلاس های فنی را ایجاد کرد، در مجامع علمیه نطق های غرا و خطابه های پر جوشی دایر بمطالب علمی، صنایع، اقتصادیات، تجارت، اتحاد مسلمین، مصائب و مشکلات مشرق و غیره ایراد میفرمود.\nمهمترین خطابه ها و کنفرانس های وی در اثر درخواست رئیس انجمن علمی آنجا بود که در يك محفل خیلی محتشم و بزرگ که تمام نماینده ها و مامورین دولتی و اشراف و علمای مملکتی حضور داشت آنرا بخیلی عظمت و اقتدار ایراد فرموده موجب تحسین و تمجید واقع گردید.\nرفته رفته حسن شهرت وی در تمام اقطار ترکیه نفوذ کرده اهالی برای شنیدن خطابه ها و فرمایشات سید بباب عالی می شتافتند و سید هم اوقاتی را برای افاده عموم معین کرده بلا فاصله باعطای کانفرانس ها و اجرای مواعظه می پرداخت، اهالی ترکیه واله و مفتون فضایل و کلام سحر آفرین سید شده همیشه بدور او مجتمع و از وی مدح، و تمجید می کردند. خطابه های او را (سحر القلوب) نام نهاده بودند.\nشهرت و نفوذ سید و جلب آنهمه احترامات اهالی نسبت بخودش آخراً آتش رشک را در قلب شیخ الاسلام مشتعل نمود، زیرا موقعیت و نفوذ شیخ اسلام بکلی نزد اهالی ساقط شده مردم در انجاح حوائج دینیه و علمیه بسید جمال الدین مراجعه میکردند و سید نظر باقتدار موقعیت خویش حقوق اهالی را از اتلاف"}
{"book": "adl0986", "page": 146, "text": "صفحه (۲۳) سال اول ـ مجله کابل شماره (۳)\n\nصیانت می نمود لهذا شیخ الاسلام همدستی بعضی از حاسدین دیگر شاه را نسبت\nبسید مشوش ساخته وجود او را در انسرزمین موجب فتنه ومضر حال حکومت\nقرار دادند سلطان هم که هجوم احترامات اهالی را بطرف سید دیده و مطلع بود\nاز غمتلنه اندیشیده مجبوراً از سید در خواست نمود که برای برطرف شدن\nاجتماعات و هنگامه مردم چند روزی از استانبول کناره گیرد.\nسید در اول سال ۱۲۸۷ قمری دوباره عازم مصر گردید و می خواست درین\nسفر صرف بتماشای آثار قدیمه و مبانی مهمه و تاریخی مصر پرداخته بمسايل داخلی\nآنجا تعلقی نداشته باشد و هم نمی خواست اقامت وی در انمملکت زاید از چند\nهفته بطول انجامد. بعد و رودش بمصر باریاض پاشا دوستی وی اتفاق افتاد ،\nریاض پاشاه خیلی با احترام و تکریمش کوشیده بدلجوئی و تشویق او بمقصد طول\nاقامتش صمیمانه میپرداخت. تا سید بدون اندیشه وتشويش كما في السابق بإفادة اهل\nمصر مصروف و مملکت را از وجود خود مستفيد سارد ، وسائل خوش گذرانی\nو راحت سید را هم ریاض پاشاه بدرستی وارسی کرده ماهواره هزار غروش مصری\nخرج جيب برایش تعین نمود.\nسيد بدواً مدرسة علمی دایر کرده از معقولات و منقولات بطالبین دران\nمدرسه درس میداد و عادتاً در مجامع و محافل عامه اجرای وعظ و خطابه هم\nمیفرمود .\nعلاوتاً درین مرتبه سید تأسيس يك انجمن سياسي و يك حزب ملی را برای مصر نيز\nلازم دانسته لهذا از دانشمندان و فضلای مصری انجمنی بنام حزب وطنی\nتشکیل داد .\nمواد عمده پروگرام این انجمن حاوی مطالب اصلاحات امور داخلی و حريت"}
{"book": "adl0986", "page": 147, "text": "صفحه ( ٢٤ ) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارهٔ ( ٣ )\n\nسیاسی و اقتصادی مصر بود . رفته رفته موقعیت حزب وطنی ترقی یافته افکار\nتازه و جدی ازان بممالکت نشئت نمود ، مخصوصاً منافع خارجه مورد تنقید واقع\nگردید ، مستر کلادستون معروف رئیس الوزرای انگلیس بمدافعه برخاسته\nاخراج سید را از حکومت مصر تقاضا کرد ، چون بآن تازه گی توفیق پاشاه\nبجای ریاض پاشاه دوست جمال الدین منصوب شده بود این خواهش را پذیرفته\nامر باخراج سید داد .\nسید در سال ١٢٩٤ قمری روانهٔ هند و بیکی از شاگردان افغانی خود\nابو تراب نام وارد حیدر آباد دکن گردید . حکومت حیدر آباد از وی احترام\nو پذیرائی نمود ، فضلاء و شائقین عرفانی از هر طرفی بوی مراجعه و از فیض صحبت\nاو مستفید میگردیدند . ضمناً سید کتاب ( نفی مذهب دهری ) را در آنجا\nبزبان فارسی تألیف کرد .\nبعد از خروج سید که حزب وطنی وسائر دوستان سید متدرجاً هنگامهٔ\nضد اجنبی را برپا کرده بودند در بموقع واقعات مصر بکلی شدت پیدا کرده\nحکومت برطانی را دوچار مشکلات ساخته بود ، حزب وطنی بمقصد صحت اداره\nامور ونظم انقلاب خود شان کتبا از سید تشریف آوری او را درخواست نمودند\nولی حکومت برطانی ملتفت شده سید را بفوریت بکلکته جلب وتوقیف نمودند .\nخبرتوقیف سید بیشتر در روح احرار مصری مؤثر واقع شده معاملهٔ شان\nبا خارجی بجنگ منجر شد ولی حکومت برطانی در بحال از جنگ کردن تردد\nداشته مجبوراً بسید جمال الدین مراجعه نمود که وی این قضیه را بین مصر و برطانی\nاصلاح نماید .\nسید زاید از مقدور مصر مقاومت شانرا دیده و دیگر منفعتی که ازان انقلاب"}
{"book": "adl0986", "page": 148, "text": "صفحه (٢٥) سال اول ـ مجله کابل شماره (٣)\nبمفاد مصريها تصور کرده نمیتوانست لهذا چنین پیشنهاد نمود که برطانیها بعضی\nامتیازات خودشانرا که صدمه بر وحیات مصر و احزاب وطنی رسانده بتواند آنرا\nلغو و معارف مصر را آزادی تمامی باید ببخشد ، مصريها هم باین شرایط و انزاد چند\nمواد جزئی دیگر حاضر شده و بالاخره صلح بین مصر و برطانی قائم شد یکنفر\nمورخ انگلیسی در کتاب معروف خود که موسوم به (واقعات سال ١٨٧٩\nبرطانیها و مشرق) است حالات پر افتخار سید را بايك نگارش صاف و بی آلایش\nنوشته ضمناً میگوید که : اعم از موقعت بلند و خیالات عالی این فیلسوف روزگار\nکه ملل بزرگ را باحترام خود مجبور کرده بود مخصوصاً بمات انگلیس يك حقی\nدارد زیرا در وقعات سال مذکور بین برطانيا ومصر جمال الدین بهترین\nکوششی را بخیر ومنفعت طرفین ابراز نمود ، یعنی اگر برطانیها مجبور بمحاربه\nمی شد در سیاست عمومی مشرق که بآن تازه گی اشنا شده بود خساره مند میگردید\nو همچنین اگر مصريها تن باین حرب میدادند دیگر نمیتوانستند قد خود را\nدرعالم بلند کنند .\nوالحاصل پس از خاتمه یافتن وقایع مصر حکومت انگلیس بسید جمال الدین\nاجازه داد که هر جا میل دارد برود ، سید از بندر گاه کلکته مستقیما روانه لندن\nشد ، چون شرح حالات و خیالات عالی او را جراید انگلیسی قبلاً نوشته بودند\nمعروفین شهر ورود او را انتظار داشته بوقت تشریف آوردنش از طرف معززین\nولاردهای معروفه وفضلای شهر و جمعیت های علمی استقبال خوبی شده از طرف\nبلدیه شهر برایش منزل و وسایل راحتی معین گردید ، اهل فضل و شوقمندان\nعلوم همواره بحضورش مشرف شده از وی استفاده می نمودند ، بعد سید میل\nفرمود که چیزی از علوم نظامی در آنجا تحصیل کند لهذا بیکی از مدارس نظامی آنجا"}
{"book": "adl0986", "page": 149, "text": "صفحه ( ٢٦ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٣ )\n\nشامل شده در کمی مدت بهترین تحصیلی نموده توانست ، عجب تر اینکه نظریات\nو تطبيقات خود را بآن افزوده همان علوم را تا چندی باهالی آنجا تعلیم میداد .\nمجامع علمیه لندن در کانفرانس های بزرگ او را دعوت و بایراد نطق ها\nوخطابه ها بمقصد استفاده عموم تكليف میکردند ، سیدار نطق های غرای خود\nکه بخود زبان انگلیسی ایراد میفرمود سامعین را مات و مبهوت فضایل و فصاحت\nخود ساخته بود ، رجال معروفۀ لندن اعم از معروفین داخلی و خارجی بحضور\nسید تعلقات خاصی داشته اکثراً وی را بمنازل خود شان دعوت میکردند\nبا آنحال سید از سودای مشرق آسوده نبوده با نماینده های دول مشرقی مقیم\nآنجا علایق خصوصی داشته ، راه و رسم پولتيك غربی را بآنها می آموخت ،\nاز انجمله پرنس ملکم خان معروف سفیر ایران بود که از فیض مصاحبت سید\nخیلی استفاده کرده بالاخره بايك خيالات عالی و افکار بلند بمقصد اصلاحات کشور\nفارس پیشنهادات مهمی بپاد شاه و مملکت خود تسلیم داشته آثار خوبی نوشت .\nبعد از اقامت چند وقته سید بعزم سیاحت خاک فرانسه از لندن خارج شده\nوارد پاریس گردید علما ومشاهیر فرانسه از وی احترام و پذیرائی خیلی زیادی\nکردند اتفاقاً سید در آنجا شاگرد معروف خودش « شیخ محمد عبده » استاد\nسعد زغلول فقید را ملاقات کرد .\nسید جمال الدین در سر زمین آزاد فرانسه خوب تر میتوانست خدمتی بعالم شرق\nنماید لہذا بعضی دوستان و تلامذه مصری خود را جمع کرده بوسيله آنها باب\nمراوده را با مصر مفتوح ونخست انجمنی بنام عروة الوثقی در پاریس تاسیس کرد\nكه يك شعبه بزرگ آن مطابق پروگرام سید در مصر دایر شده مصروف\nخدمت بودند ، مقصود این انجمن غالباً اتحاد مسلمین و آزادی مشرق زمین بود."}
{"book": "adl0986", "page": 150, "text": "صفحه ( ۲۷ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۳ )\nمجله هم ازین انجمن در پاریس بنام عروة الوثقی بقلم خود سید انتشار می یافت\nکه مرتباً هژده نمره آن بطبع رسیده و در بعضی بلاد مشرقی شایع شد .\nچون این مجله مخصوصاً بسیاست استعماری حمله میکرد ، حکومت برطانیا\nدخول آنرا در هند سخت قدغن کرده حتی در بنادر عرض راه هم مورد\nسانسورشدید واقع گردید .\nسید برعلاوه این مجله راجع بمسايل پولتیکی مشرقی مثل ممالك افغانستان\nو باین خود و تورکیه و مصر و فارس وهندوستان در جرائد فرانسه مقالات\nمهمی میداد .\nجمعیت های علمی و اشخاص فاضل و بزرگ فرانسه از وی خیلی احترام\nو اکثراً بصحبت او فایض شده از فرمایشات آن استفاده می نمودند از انجمله\nفیلسوف مشهور فرانسه مسیو « آرنست امان » است که در نتیجه مناظرات\nقلمیه با او در جرائد بالاخره با هم آشنا و یکی از معتقدین فیلسوف افغانی\nبشمار میرفت .\nپس ازان دوستان وتلاميذ او از لندن بخدمت سید اصرار کرده عودت\nاو را خواهش نمودند ، سید هم عازم لندن شده دوستان خودرا ملاقات ودوباره\nبپاریس تشریف آورد بعد عازم سیاحت بعضی شهرهای معروفة فرانسه گردید .\nچون صيت شهرت سيدجمال الدین افغان ار ممالك متمدن مغربی درمشرق\nخوبتر وروشن تر انعكاس نمود شاهان مشرقی بآرزوی ملاقات وی افتادند ،\nاز انجمله ناصرالدین شاه ایران مقدم از همه تلگرافات متعددی بسید کشیده\nتشریف آوریی را بفارس تمنا نمود ، سید هم که این مسافرت را با مملکت مطابق\nآمال و خیالات خود میدید فوراً بخاك فارس عازم شده از راه نجد وعراق"}
{"book": "adl0986", "page": 151, "text": "صفحه (۲۸) سال اول - مجله کابل شماره (۳)\n\nو اصفهان وارد طهران گردید. ناصر الدین شاه از وی احترام و پذیرائی درستی کرد بعد از ملاقات و مصاحبه ها موقعیت سید در قلب او جا گزین و در غالب امور مملکت خود از وی مشاوره می خواست ، سید که در جمله نواقص امور اداره وضعیت قشونی آنجا را خیلی خراب و برهم یافت نخست با صلاح آن توجه می فرمود .\nچون مطابق داب آنوقته اکثر خانزاده ها و سردار زاده های خورد سال و بی تربیه در رس قطعات اردو قرار گرفته بودند سید غالب آنها را منفصل و مقرر داشت که بعد ازین بدون استحقاق خدمت کسی صاحب منصب عسکر شده نمیتواند ، این حرکت برخلاف تمایل متنفذین و درباریان واقع شده همه بر علیه سید کینه می پرورانیدند تا اینکه بواسطه دسائس و نمامی خاطر شاه را از وی منحرف و سید ناراض شده از راه انزلی عازم خاک روسیه گردید ، روسها از وی خیلی استقبال مجللی نموده مطابق حکم پطرو گراد وی را بقطار مخصوص پادشاهی عازم ماسکو نمودند که بعد چند روز توقف روانه پطرو گراد گردید .\nاز دربار امپراطوری رجل عمده در باری و فضلای روسیه باستقبال وی شتافته باحترام وی را داخل عمارت دولتی کردند بعد امپراطور او را ملاقات و از صحبت های وی محظوظ شده جای راحت و وسایل خوشگذرانی او را بمامورین خود سفارش کرد ولی سید که از ان تجملات مستغنی بوده و سر و کاری با محافل و مجالس علمی و عرفانی داشت از حکومت آنجا خواهش کرد که وی را اجازه تماشاء و مناظره با انجمن های آنجا بدهند حکومت خواهش او را پذیرفته سید مرتباً در انجمن ها تشریف برده نطق ها و خطابه ها میفرمود و راجع بسیاست"}
{"book": "adl0986", "page": 152, "text": "صفحه ( ۲۹ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ۳ )\n\nروسیه و بشرق نواقص خط حرکت حکومت را نقادی میکرد جمعی باین افکار طرفدار وی شده ستایش میکردند ولی سیاسیون دولتی معترض شده خارج شدن سید را تقاضا می نمودند ، لابد سید روسیه را ترك کرده در سال ۱۳۰۶ هجری قمری از راه پولند وخاك جرمنی دو باره بپاریس عودت فرمود .\nناصرالدین شاه قاجار که دران روزها تازه وارد پاریس شده بود مجاری امور آنجا وی را متأثر وار نظر باینکه سید راجع باصلاحات مملکت او پیشنهاد می فرمود بخاطر آورده خیلی از رفتاریکه باسید شده بود تأسف داشت تا اینکه از تشریف آوری سید در آنجا شنیده باوی ملاقات واز ماجرای گذشته خیلی معذرت خواسته دوباره رفتن او را بفارس اروی خواهش نمود .\nسید خواهش شاه ایران را پذیرفته بمعیت او روانۀ طهران گردید ، درین مرتبه شاه بیشتر باحترامش افزوده سید از موقعیت بلند خود استفاده کرده برای اصلاحات اساسی مملکت توجه فرمود .\nنخست انجمن بزرگی در آنجا تأسیس واشخاص مستعد را از علوم مختلفه درس میداد ولی روح این دروس از تربیه فکری و تنور واز يك عده افکار عالی وطن پرستی مشحون بود ، در کمی زمان اشخاص زیادی از فارسی ها بکنه مسایل مملکتی ومجاری اداری داخل وطن پی برده بالجمله از بین همۀ آن تلامیذ سید :ـ سید جمال الدین واعظ اصفهانی ، شیخ محمد خیابانی ، رضا خان کرمانی ، احراز موقعیت درجۀ اول کردند ، دیگر طالبین هر کدام در علوم وافکار مختلفه اران استاد شهیر استفاده می نمودند . افکار تجدد پسندی در انسرزمین بخوبی نشو و نما یافت . کمی ازین دوره توقف سید نگذشته بود که شهرت فضل و لیا قتش تمام محیط ایران را استیلا کرده اهالی و طالبین از جهات مختلفه بحضورش میرسیدند و"}
{"book": "adl0986", "page": 153, "text": "صفحة (۳۰) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره (۳)\n\nضمناً کلمات برجسته و مطالب ملی از دهن ها نشئت کرده در گوش ها تأثیرات عمده می بخشید در باریان از موقع استفاده کرده دوباره شروع بنما می نمودند صدراعظم فارس بهمدستی کامران میرزای نائب السلطنه که بیشتر از همه بموقعیت های خود می ترسیدند زیاده باین مطلب تقویت کرده خاطر شاه را سخت افروخته ساختند سیدجمال الدین از وضعیت درباریان رنجیده بزیارت شهزاده عبدالعظیم طهران پناهگزین و مردمانیکه در آنجا اجتماع میکردند مقابل شان خطابه های غرا ونطق های پرجوشی میفرمود که طنین انداز در تمام محیط شده بنیان ستمگاران را بلرزه می آورد .\nآخراً شاه ایران با نهایت شدت وقهر بپنجصد نفر سواران شاهی را فرستاده سیدجمال الدین افغانی را از بست شهزاده عبدالعظیم جلب کرده و با بدی اوضاع اسف آور از خاک فارس خارج نمود .\nسید با تن کوفته و بیمار وخاطر افسرده و نزار در عراق متوقف و دوستان و تلامیذیکه در ان دیار داشت از وی پرستاری می نمودند .\nسید با این همه آلام و مصیبتی که از خاک فارس دیده بود یأسی نداشته از طرف شاگردان خود اطمینان می پرورانید که آنها شاید بتوانند دران سرزمین مصدر کاری شوند چنانچه کمی نگذشته بود که شاگردان سید هنگامه وطن پرستی را در فارس برپا و اول حال رضا خان کرمانی در عین موضع شهزاده عبدالعظیم بتلافی جرمیکه بر علیه استاد محترمش رفته بود قیام و پس از ان سید جمال الدین ثانی یعنی جمال الدین واعظ اصفهانی ( معروف باسد آبادی ) با يك شور و جدیت فوق العاده در مجامع ونقاط مختلفه فارس داخل اقدامات بزرگ شده روح حریت و آزادی را بفارسیان میدمید و مطالب حقه حقوق عامه و منافع وطن را باهالی آنجا خاطر"}
{"book": "adl0986", "page": 154, "text": "صفحه ( ۳۱ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۳ )\n\nنشان و روزمره بعده طرفداران وطنیت می افزود ، همچنان شیخ محمد خیابانی بجدیت و گرمی تمام مصروف این خدمت بود که آخراً شخصي مقدم الذکر در عهد مظفرالدین شاه و سید جمال الدین اصفهانی که در واقعه مخالفت محمد علی شاه قاجار با ملت چون وی در رأس حزب وطنی قرار گرفته و مورد تعقیبات شدید حکومت واقع شده بود لابد بهمدان فرار کرده بحاکم آنجا که از دوستانش بود متوسل شد ولی حاکم مذکور ویرا اسیر کرده بالاخره بموجب حکم تلگرافی شاه در سال ۱۳۲۷ بقتلش رسانیدند . همچنان شیخ محمد خیابانی بجرم وطن پرستی بدار آویخته شد .\nو الحاصل از اول اخراج سید در خاک فارس متوالیاً و مرتباً انقلاب ملی شروع شده در سالهای ۱۳۲۶ ، ۱۳۲۷ بعد صیاع اسف ناك قتل شاگردان معروف سید جمال الدین افغانی مثل رضاخان و سید جمال الدین اصفهانی و شیخ محمد خیابانی و خلع محمد علی شاه قاجار و تاسیس شورای ملی دوباره امنیت قایم و شورش تسکین گردید . )\nسید جمال الدین افغانی بعد حصول صحت بموجب درخواست تلگرافی یکی از وزرای لندن بانگلستان عازم شد تلامیذ و دوستانش مقدم او را گرامی دانسته باحترامش میکوشیدند حکومت هم بوی محبت و احترام کرده از وی خواهش نمود که در مجامع علمیه هر زمانی تشریف برده و بخطابه های خود سامعین را مستفید سازد ، جراید بلافاصله صورت خطابه های سید را بمقصد استفاده عموم شایع می ساختند .\nدر روز جشن - الگره ولادت ملکه ویکتوریا که تمام اشراف و بزرگان و نمایندهای خارجه حضور داشتند ارباب حکومت از سید خواهش نمودند که دران"}
{"book": "adl0986", "page": 155, "text": "صفحه ( ۳۲ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۳ )\n\nمجمع بزرگ نطقی ایراد نماید سید همچنان نطق مؤثری ایراد فرمود که حاضرین بی اختیارانه میگریستند حکومت امر کرد آن نطق عالی را بالتمام نوت کرده بجراید شایع کنند .\nمستر گراهم نام انگلیس میگوید گرچه من موقع ایراد نطق حاضر نبودم ولی سواد آنرا که در جراید خواندم بی اختیار بمن هم رقت و گریستن دست داد نمیدانم در کلام سید چه سحر و روحی موجود است که شنونده را بی اختیار واله و مجذوبش میدارد .\nآخراً سلطان عبدالحمید خان سلطان ترك نامه بسيد فرستاده تشریف آوری او را باستانبول خواهش نمود ، سید که باخلاق وحالات خصوصی آنسلطان مطلع بود قدری در رفتن تردد داشت ولی مجدداً نامۀ سلطان بوی رسیده بنام دوستی اسلام ومملکت ترک آمدن وی را خواهش نمود سید لابد عازم استانبول و بدواً خیلی بحرارت از طرف سلطان پذیرائی و بمنزل عالی و کالسکه شاهی ودیگر تحفه ها ونوازش شاهانه امتیاز یافت ، سید هم از جمله مشاورین ومصاحبين شاهی بوده واكثراً بدر بار سلطان مشرف می شد و هم بتربية اشخاص صحیح و لایق میکوشید . که آخراً روح تربیه از شاگردان سید در محیط اثر کرده ، در نتیجه اسباب نجات وسعادت ملت ترکیه گردید .\nوالحاصل دران تازه گی نامه زطرف ناصر الدین شاه فارس بسلطان عبدالحمید خان رسیده وی را نسبت بسید خیلی مشتبه ساخته بود همچنان نظر باینکه سید بآن تازه گی داخل يك اقدام بزرگ شده و بمقصد اتحاد اسلام وتشکیل خلافت کبرای اسلامی با سلطان داخل مذاکره و بتلامیذ خود در ممالك اسلامیه سفارشات و آنها را بموافقت نظر علماء و بزرگان ممالك اسلامیه راجع باین موضوع"}
{"book": "adl0986", "page": 156, "text": "صفحۀ (۳۳)\nسال اول - مجلۀ کابل\nشمارۀ (۳)\n\nتوصیه کرده بود که نتیجۀ اینقصد چون بمنفعت استعماریون مضر واقع می شد لهذا نماینده های بعضی دول وهم اشخاص در بار عبدالحمیدخان را برعلیه سید تحريك کرده و رفته رفته آنها قوت گرفته سلطان را بکلی نسبت بسید عصبانی و از دربارش منفور ساختند تا اینکه برای سید مرض سرطان پیدا شده ضمناً در بین دواسمی بوی خورانیدند سید بعد چند روز بستری شدن در سال ۱۳۱۶ قمری هجری مطابق ۹ مارس ۱۹۰۰ میلادی ازین جهان فانی برحمت ایزدی پیوست .\nاین نابغۀ دهر پس ازینکه چهل وسه سال عمر شریف خودرا بمقصد استفادۀ بشریت مخصوصاً بآرزوی نجات و خوشبختی وسعادت مشرق صرف کرده و در راه این مقصد بسی صدمات دیده ومسافرت ها نمود آخراً ازدست یکی از سلاطین مشرق حیاتش فانی شده در صورتیکه مغربيان باهمان مخالفتیکه سید بمقصد استرداد حقوق شرقیان با آنها دست و گریبان بوده آنها هر زمان از ان نابغۀ بزرگ خیلی احترام کارانه رسمیمانه پذیرائی میکردند وقیمت واقعی او را بخوبی میدانستند .\nسید عالی بعمر ( ۶۲ ) از جهان در گذشته در قبرستان ( شيخلر مزارلغی ) استانبول مدفون ودر چند سال قبل از طرف امریکائیهای قدرشناس مرقد مبارکش بصورت خیلی عالی تعمیر گردید .\nاز آثار معروفه وتالیفات این نابغۀ افغانی آنچه تا حالا بنظر رسیده و معروف میباشد این آثار است .\nمجله عروة الوثقی منطبعۀ پاریس ، کتاب الرد على الدهرين ، مقالات جماليه ، البيان فى الانگليز والافغان مجموعۀ ضياء الخافقين ، تمة البيان فى تاريخ افغان وسوانح عمر جمال الدين ، القضا والقدر ، الوصية السياة الاسلاميه . سید جلیل افغان برعلاوۀ زبان مادری خویش غالب زبانهای ملل مشرقی را میدانست که از انجمله بزبان عربی"}
{"book": "adl0986", "page": 157, "text": "صفحه (٣٤) سال اول ـ مجله کابل شماره (٣)\n\nترکی ، استانبولی ، تورکی ماورالنهر ، فارسی ، هندی بدرستی وفصاحت محاوره می توانست :\nهمچنان از زبانهای ممالك مغربی : انگلیسی ، فرانسه را بدرجه خوب وروسی را بقدر متوسط مکالمه میکرد .\nتخصص وی درعلوم دینیه ، فلسفه ، حکمت ، ریاضیات ، پولتيك عصر ، علوم نظامی بدرجه اعلی بوده و در بلاد مختلفه این علوم درس داده و علمای معروفه این علوم را درهمه جا به برتری وفضل ولیاقت خود قانع وهنگام مباحثه ومناظره های علمی مات ومبهوت فرموده است .\nشرح فضایل و صفات این مرد بزرگ را غالب اشخاص در ممالك مختلفه مخصوصا فرانسه و انگلیس نوشته اند ولی کتبیکه درینمورد بنظر ویاد داشت نویسنده رسیده قرار آتی است :\n١ : « بيوك آدم لر » تالیف هيئت علمية تركيه مطبعة استانبول .\n٢ : « اشهر مشاهیر شرق » از مطبوعات مصری .\n٣ : مشاهیر مشرق اثر ژورژی زیدان مورخ معروف .\n٤ : كتاب واقعات سال ۱۸۷۹ « برطانيه و مشرق » در انگلیسی .\n٥ : مجلات الهلال مصر .\n٦ : تاريخ سلطان محمد خان با رکزائی افغانی .\n٧ : تاریخ دیق حیات خان افغان .\n٨ : تذكرة الابرار .\n٩ : نگارستان .\n١٠ : سكينة الفضلا ."}
{"book": "adl0986", "page": 158, "text": "از مشاهیر رجال تاریخی افغانستان نابغه قرن نوزدهم\nسید جمال الدین افغانی"}
{"book": "adl0986", "page": 159, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 160, "text": "صفحۀ (٣٥) سال اول - مجلۀ کابل شماره (٣)\n\n۱۱ : شمع انجمن .\n۱۲ : فرصت حسین فارسی .\nچون شرح صفات و توضيح حالات وکمالات و کاپیۀ خطا به ها ونطق های\nسید که میتواند خواننده گان ازمشاهده ومطالعۀ آنها قیمت وعظمت واقعی مقام\nسید افغانی را فهمیده يك مجله کتاب ضخیمی لازم دارد عجالتاً نویسنده باین\nمختصر پرداخته عرض اعتذار می نماید . « غلام جیلانی اعظمی »"}
{"book": "adl0986", "page": 161, "text": "صفحه ( ٣٦ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( ٣ )\n\nبعدالالقاب ....\nتاریخچۀ مختصر کابل را که از قلم آقای ( غبار )\nدر قسمت آخر مجلۀ اول کابل نشر شده بود مطالعه\nنموده اينك به تعقیب آن من هم چند صفحۀ نوشتم\nرجا ست اگر موافق بمسلك مجله باشد نشر نمایند .\n( حافظ نورمحمد )\n\n( نظری بتاریخ کابل )\nشهر کابل با قدامتی که دارد زمانه ها و ادوار تاریخ را قدم ب قدم پیموده\nاست . اما ولایت کابل بر حسب وقت وزمان مساحت آن گاهی کم گاهی وسیع میگردیده،\nدر وقتیکه صورت ایالت را میداشت وسعت آن خورد و درزمانیکه پایتخت سلطنت\nمیگردید ظاهراً جميع اراضی مفتوحه بدان الحاق یافته همه را یکجا سلطنت کابل یا کابلستان\nمیخواندند ـ در اغلب اوقاتیکه کابل بصورت ولايت اداره میگردید حدودش\nاز طرف مشرقی دریای سند، از جانب غرب غوربند، از جهة شمال اندراب ؛\nاز جنوب گردیز بوده .\nاما شهر کابل در قدیم الایام بموقعیکه حالا از آن بنام [بگرام] (١) یاد\nمیشود كائن بوده وهم درهمانجا مدنیت های قدیمه را کهنه کرده است ـ سبب\nانتقال از شهر قدیم بشهر جدید چندان معلوم نیست اما زیاده تر در اثر\nخرابیهای خواهد بود که کابل بنا بر مقاومت خود ازدست جهانگیران مثل\n\n(۱) بگرام در جهت شمال شهر موجودۀ کابل بحوضۀ وسیع کوهدامن و کوهستان درفاصلۀ\n٢٤ ميل واقع است ."}
{"book": "adl0986", "page": 162, "text": "صفحۀ (۳۷) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارهٔ (۳)\n\nسکندر ماکدونی و تورامان هونی وغیره دیده است ـ همچنانکه از کابل قدیم، امروز آثاری موجود نیست بانی و حدود شهر آن هم در پردهٔ خفا مانده و معلوم نمی شود ، چه کسی آن را در اول بنا نموده است و در ادوار تاریخ تا چه معموریت ها رسیده خواهد بود .\nبهر صورت : آنچه برای ما معلوم است کابل از زمان موجودیت خود یکی از تجارتگاهای مشهور شرق بوده و تا وقتیکه بحرها شاهراه نگشته بودند مال التجارهٔ چین وهند و خراسان تماماً در کابل میرسیده و هم از بازار کابل براه شمال ایران و آسیای صغیر باروپا حمل و نقل می شد .\nابوالمورخین هردت (Heradoti) یونانی (٤٨٤ - ٤٠٦ ق. م) که رواج مال التجارهٔ کابل را در بازار های یونان وروم میگوید ازین جاست . من در يك تاریخ جرمنی دیده ام که کلمهٔ اسمیهٔ کابل تحریف يك لغت سندیست که معنی آن تجارتگاه است و شاید سبب تسمیهٔ این نام برای این شهر هم از جهتی است که اکثراً کاروانهای سندی مال التجارهٔ هند را در بازار کابل که تجارتگاه مشهور بوده در معرض من یزید ، میگذاشتند .\nکابل با همه تخریبات که شده و با همه لشکر کشیها و فتوحات که بالای آن اجرا گردیده باز هم موقعیت تجارتی خود را از دست نداده و کاروانهای تجارتی از هر سو در آن آمد و شد داشتند .\nدر زمان امیر معاویه (رض) ، در يك روز بازار ؛ تنها نیل که از کابل خریداری شده بقیمت هشت لك دينار بوده ، حالانکه در زمان سلالهٔ آخرینیکه پیش از فتح قطعی اسلام در کابل سلطنت میکردند خرید نیل کابل تا دو ملیون هم رسیده بود ؛ ظهیر الدین محمد بابر که در اواخر آن را فتح کرده در ترك خود مخصوصاً از تجارت وزراعت کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 163, "text": "صفحه ( ۳۸ )\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره ( ۳ )\n\nبحث رانده مینویسد که : اشیای خراسان ، روم ، بابل ، چین همه درکابل\nیافت میشود و مالیات آن هشت لك شاهرخی که هر شاهرخی يك مثقال نقره میشود بود .\nمعدن نقره پنجشیر کابل از معادنیست که از اوایل در آن کار شده و ممکن است\nهمچنانکه پنجشیر دارالضرب یعقوب لیث شده بود برای ضرابخانهٔ بسیاری از\nپادشاهان گذشته نقرهٔ صاف وخالص خودرا دریغ نکرده خواهد بود .\nاز روی تاریخ : کابل ، یکی از بلاد بسیار معروف وقدیم دنیای کهن بوده در قدامت\nخود با بلخ و بامیان حتی با نینوا و بابل که امروز از روی دنیا ناپدید شده اند همسری داشته\nدر کتاب وداس ( ۱ ) Vedas که قریباً ۱۲ قرن قبل المیلاد تصنیف شده\nو از قدیم ترین یادگارهای زبان سنسکرت است برای کابل نام ( کبهها ) داده شده\nباشنید نام کابل حکایه های شانزده سال پناه جستن جمشید در نزد ( كورنك )\nمرزبان کابل ، و آمدن ( سهنزا ) پسر ضحاك دران ، وقصه های افسانه نمای\nمحرابشاه کابلی ورودابه دختر آن ؛ که مادر رستم است وسلطنت خود رستم بالای\nسیستان وقندهار وغزنی و کابل ، و بالاخر قتل رستم در یکی از کند های\nکوتل سفید خاک یا تنگی للندر کابل ، بخاطر خطور می کند .\nتاریخ این شهر تا زمان فتح اسکندر کبیر بنزد نویسنده کاملاً مجهول بوده\nوفقط اینقدر معلوم است که کابل و تمام افغانستان در قرن پنجم داخل فتوحات\nسیروس [ ( كيخسرو ) جلوس ۵۵۰ ق . م ] گردیده و در زمان کشتاسب و فتح\nداریوش در میدانیکه امروز کابل و ملحقات آن کائن است يك قوميكه معنون\n(۱) ( ودا ) ازکلمة ( ويد ) گرفته شده که بمعنی دانش است ، مذهب برهمنی را ۱۱ قرن\nقبل المیلاد از مذهب قدیم ( ودی ) ماخوذ نموده اند که کتاب مقدس او همین کتاب\n( ودا ) است آن قوم که بمذهب ( ودی ) بوده اند از آرین هائی بوده که در ازمنهٔ\nقدیمه در حوالی گنگا زیست داشتند وشهر بنارس را آباد کرده باب السماء میگفتند ."}
{"book": "adl0986", "page": 164, "text": "صفحه ( ۳۹ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۳ )\n\nبه ( قنداری ) بود زیست میکرد .\nداریوش در سنه ۵۰۰ یا ۵۱۶ ق . م از راه هریوا ( هرات ) وزنگوش\n( هزاره جات ) کابل را عبور نموده از درهٔ خیبر داخل هند گردید و درین وقت\nکه سلطنت ( مکده ) در هند بدست ( آجاسترو ) نام بچهٔ راجه ( بهار ) بود\nتمام حصهٔ مغربی هند را در حکومت خود شامل کرد که بعد از آن دریای\nسند حد فاصل حکومت فارس و سلطنت خود مختار هند گردید - در کتیبهٔ\nنقش رستم که منسوب بداریوش شاه است و در آن شهرهای مفتوحهٔ آن نقر\nگردیده از شهر کابل و پشاور ( گندارا ) نام برده شده - خلاصه کابل در تحت\nاین وضعیت ها تاوقتی دوام نمود که اسکندر کبیر بايك هجوم بنیاد کن داخل\nافغانستان گردید .\nکابل در وقت اسکندر :\nاسکندر بزرگ در ۳۲۸ ق . م هندوکش را عبور نموده با کتر یارا\nتسخیر وبطرف ماوراءالنهر گذشت واز فتوحات شمال او كسس ( امو ) عنان\nگرفته در سال بعد آن که ۳۲۷ ق . م باشد از دشتیكه امروز کابل بر روی آن\nآباد است بطرف درهٔ خیبر مرور کرد . اگر منار ( چکری ) ومنار ( سنجتك ) ( ۱ )\nو ( منار هائیكه در کوتل پایمنار بوده و خراب شده ) از آثار هنود یا علائم\nسرحدی شاهان فارس نباشد ممکن است نشان عبور سکندر وقشون او خواهد\nبود زیرا اكثراً راه های دشوار را بمنارها نشانی میکردند که در وقت پس\n\n(۱) [ ارتفاع منار چکری ۲۲ متر ۴ دسی \nدورهٔ « « ۱۳ « ۸ دسی ۶ سانتی ۶ ملی\n[ ارتفاع منار سنجتك ۱۲ « ۲ « ۶ « ۶ «\nدورهٔ « « ۸ « ۵ « ۳ « ۳ «"}
{"book": "adl0986", "page": 165, "text": "صفحۀ (٤٠)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (٣)\nگردیدن غلط نکنند ـ اگر چه در نزد مؤرخین اسکندر از کابل نامی برده\nنشده اما ( نیکیای ) آنها با کابل امروز موافقت دارد و در اطلس های تاریخی\nهم ( نیسا ) Nysa که تحریف نیکیا خواهد بود عین بحدیکه حالا کابل\nاست دیده میشود ـ جغرافیه دانهای مشهور یونانی که در قرن اول حیات داشته اند\nمثل پتو لمیوس ( بطلیموس ) وسترابون (١) هم کابل را ( کابورا ) و\n( ارتوسپانا ) یاد کرده اند .\nکابل بعد از اسکندر .\nاسکندر بعد از فتح پنجاب در آنجا يك سلطنت یونانی تشکیل نموده بطرف\nمغرب از راه ژدرژی ( بلوچستان ) عودت و در سال ٣٢٣ ق . م فوت شد\nاما درین وقت کابل مانند سائر افغانستان در تحت ادارۀ سلوکوس نيكيا تراول\nيك سردار یونانی که نام اصلی آن هم سکندر بود (٢) و در باکتریا از ٣١٢\nتا ٢٨١ ق . م سلطنت داشت اداره میشد اما مقارن همان وقت هندستان در تحت\nقیام ( چندر گپت ـ موريا ) آثار حکومت مكدونیه را از هند بر انداخته\nدر ایالات واقعه در جنوب جبال هندوکش كه کابل هم در آنجمله است\nدست یافت ـ سلوکوس ها اگر چه در اثر کوشش های فاتحانه خود\nمی خواستند پنجاب را مجدداً بدست آرند اما مغلوب شده و به شاه هندی\n( چندر گپت موریا ) Chandraguptomorya تسلیم گردید و باینصورت\nایالت پا رو پامیسو Paropamisus (هندوکوه و پامیر) و جدرجی Gederosie\n(١) این شخص ٥٠ سال قبل الميلاد کتاب جغرافی خودش را در چند مجلد تألیف نموده\nکه بعدها بحکم ناپلیون اول موسیو ( كوری ) آن را بفرانسه ترجمه کرد .\n(٢) مبداء تاریخ اسکندری از جلوس همین سکندر گرفته شده نه سکندر کبیر ."}
{"book": "adl0986", "page": 166, "text": "صفحه (٤١) سال اول ـ مجله کابل شماره (٣)\n\n(بلوچستان) داخل حکومت موریا گردید (٣٠٥ ق.م) این سلطنت در وقت حکمرانی مهاراجه (آشوك) Acoka نواسه چندر گپت که از ٢٧٣ تا ٢٣٢ بهندوستان و بلوچستان و افغانستان حکومت داشت ترقی و وسعت زیاد پیدا کرد مهاراجه آشوك در اول برهمن و شیوائیست بود اما در سال ٢٦١ ق . م مذهب (بودائی) در آمد و يك نائب الحکومه خود را در تکسلا Taxila (بین راولپندی و اتك) مقرر کرد که بالای پنجاب و افغانستان و بلوچستان حکومت میکرد.\nگریکو باکتریا : بعد از فوت (آشوك) سلطنت (موریا) تنزل پیدا کرده و در سال ٢٥٠ ق . م باکتریا هم بواسطه (دیو دوتوس) Diodotus یونانی استقلال خود را حاصل ساخت این پادشاه که از آن بنامهای (دئودو توس) و (دویو دوتوس) (دیو دوتوس) یاد میشود خود را لقب شاه هزار شهر باکتریا داده و بلخ را پایتخت حکومت جدید خود قرار داد .\nاز سلسلهٔ شاهان مستقل باکتریا که تقریباً دو صد سال دوام نموده اند (دمتریوس) پسر (اوتیدوس) چارمین پادشاه آن تمام افغانستان و پنجاب را بحیطهٔ تصرف داشت که شاید سکهٔ آن در موزیوم کابل هم باشد . ولی بباعث رقابت پارتها و بعد ازان از تهاجمات اقوام خانه بدوش ترکمنها که از وسط آسیا بدان سمت تاخت و تاز می نمودند سلطنت باختر رو به تنزل نهاد (١٢٦ ق.م) درینفرصت (منان دروس) یونانی بر کابل و پنجاب سلطنت میکرد که سلطنتش از ١٦٠ تا ١٤٠ دوام هم نمود . عین در وقتیکه گریکو باکتریا از دست آخرین پادشاه یونانی هلیوکلس می برآمد آخرین شاه یونانی در کابل هم هر مایوس بود که توانائی و اقتدار خود را بايك رئيس يوئچى (کوشان) قوی کرده از سنه"}
{"book": "adl0986", "page": 167, "text": "صفحه ( ٤٢ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۳ )\n\n۲۰ تا ٢٥ عیسوی در کابل سلطنت کرد .\nکوشانشاهی بزرگ : در سنه ۹۰ قبل از میلاد يك قوم تازه باسم قوم کوشان\nکه چینی ها ازان به یوچی تعبیر مینمایند با کتریا را استیلا نموده ، در شمال\nافغانستان دست یافت این قوم مطابق يك ترجمه ناقصی که از دائرة المعارف اسلامی\nبزبان المانی از قلم لونگورث دیمس M. Longuorth Dames\nنزد ما موجود است از آرین های افغانستان بوده ، و در مسکو کاتیکه از ایشان\nروی دست است معلوم میشود که عموماً اشخاصی بوده اند بریش وطويل اللحيه\nو بینی درشت ، وازین جهت میتوان گفت که افغانها و تاجکهای امروزه از\nاخلاف و اعقاب آنها هستند زبان آنها نیز اصلاً از لهجه های آریانی بوده است\nومسكوكات آنها عموماً بزبان آریانی و خط یونانیست . بهر صورت شاه اولین\nکوشانی کد فزس Kadqhises ( كد فائسز ) اول ( کو جولا ) بوده است\nکه چهل یا نجا سال بعد از میلاد بسلطنت رسیده و در زمان خود بکتریا ، کابل\nو نجاب را فتح نموده بود و عقب وی گوند وفرنس Gondophernes\nبر تخت برآمده و در سال ۸۰ بعد از میلاد بعمر ۷۷ یا ۷۸ سالگی بدرود حیات\nکرد و بعد ازین پادشاه نوبت بپسرش کا فزس دوم ( هیما ) رسید که در کابل\nاز ٨٥ تا ١١٠ عیسوی سلطنت میکرد این پادشاه حدود مملکت خود را بفتوحات\nپی در پی وسعت داده و تادریای گنگز (گنگا ) رسانید و در سالی ۹۰ از ترقی\nنظامی چینی ها ندیده يك پرنسس چینائی را بازدواج طلب کرد مگر شاه چین این\nخواهش را بی احترامی تصور کرده بجنگ پیش آمد کادفزس میخواست بمقابل\nچینی ها خوب جنگ کند اما قبیله اش اظهار ناراضی کرده متشتت شدند وحدود\nبسیاری حتی کابل هم از دست او برآمده در سال سنه ۱۱۰ مسیحی مرد. اما\nمتعاقب آن كنشك Kanishka قانیشقه اول که از همین قوم ازسنه"}
{"book": "adl0986", "page": 168, "text": "صفحه ( ٤٣ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۳ )\n\n( ٥٠ ) عیسوی در قندهار حکومت میکرد کابل و باکتریا را واپس فتح کرده چینیان را در کاشغر شکست سخت داد اگر وسعت سلطنت عمومی او را نظر کنیم عبارت از تمام سرزمین حالیه افغانستان و ترکستان چینی و کشمیر و پنجاب وسند تا مد دریای جمبل جمنا امتداد داشت این پادشاه بسیار مدنی طبع بود ، و در زمان او صنایع بسیار رواج پیدا کرده عمارات متعددی هم بنا گردید و این موقع صنایع ( کریکو بوديك ) بود که فورم صنایع بودائی به صنایع حجاری یونانیها افزود شده بود . چون این پادشاه برای نشر دین بودا بسیار ساعی بود میگویند بتهای بامیان را همین حکمدار ساخته است . بعد از فوت این پادشاه کنشکای ثانی از ۱۲۰ الی ۱۵۰ حکومت را بدست گرفته می در و بعد از ان اوشكاه Huvishka جانشین آن گردید و اوشکاه در تمام این مملکت پهناور از ۱۵۰ تا ۱۸۰ سلطنت نموده بعد از خود ورسودیوا Vasudewa را گذاشته وفات نمود ، ولی بدبختانه در سال ٢٢٦ عهد این پادشاه مملکت بزرگ بقطعات تقسیم شده و تحت اداره ساسانیها رفت ، اما يك قسمتی از اعقاب این سلسله مانده بود که در کابل تا قرن پنجم پادشاهی میکردند . خلاصه سلاطین کوشانی با شکانیان رقابت و و جنگها مینمودند و با ساسانیان دارای روابط دوستی بوده اند حتی هرمز دوم پادشاه ساسانی ( جلوس ٣٠٣م ) دختر یکی از آنها را بمزاوجت گرفته و در روی سکه خود نام خودش را از دودمان شاهانه کوشان بزرگ ضرب کرده بود . اما اعقاب اینها چنانکه گفتیم در کابل سلطنت میکردند و سلطنت آنها تا استیلای قوم ( هياطله ) يا انتاليتها دوام داشت ( تا بیكی ماليك ) كه آقای غبار در تاریخچه کابل از ان نامی برده اند از جمله همین شاهان است اگرچه مذهب بودیائی در کابل شاید از زمان اشوك موریا شروع گردیده بود اما در زمان این شاهان مستحکمتر شده صومعه ها وزیارت گاهای اشخاص مقدس بودیزم جابجا"}
{"book": "adl0986", "page": 169, "text": "صفحه (٤٤)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٣)\nدر کابل بنا گردید سیاح مشهور چینی که اروپائیان نام آنرا سیانسیان و هندیها هیون سانگ یا هوان سانگ مینویسند، درین موقع وقتیکه بکابل رسید کابل را کاملاً بودستی دیده در میان معابد حتی زیارتگاه خود (بودا) را هم دیده بود.\nقوم هیاطله: این قوم اصلاً از شعبه قوم طخار ها بوده، در اواخر قرن پنجم میلاد در ناحیه اکسس (آمو) بتاخت و تاز آغازیده و در سنه ٥٠٠ میلادی کابل را زدست بقایای کوشانی نیز کشیدند و سلسله فتوحات آن به تحت اداره (توره مانا) Toromana تا بهند دامنه پیدا کرد.\nپای تخت این طایفه Sakala ساکلا (سیالکوت) بود در اواخر سال (٥٠٠ که کابل را تصرف نمودند ممالک شان آنقدر وسیع گردید که از فارس شروع شده و ناحق دارای چهل نائب الحکومتی بود، در وقت مهر گل Mehrgal جانشین تورامان از طرف بالادیته راجه مکد این گروه از اطراف کشمیر رانده شدند و قریباً در اوسط قرن ششم ناحیه اوکسس را هم از نزدشان ترکها استیلا کرده و بالاخره از طرف خسرو اول (نوشیروان) کاملاً از صفحات شرق رانده شدند و کابل که تا نیمه قرن ششم بزیر اداره این قوم بود خلاصی یافت، درین وقت (٦٥٠) مسیحی ترکانیکه بر حصص دریای آمو (ناحیه اوکسس) Oxus استیلا یافته بودند از طرف چینی ها رانده شده و کافرستان ضمیمه حکومت چینی ها شد.\nسلسله دوم کوشانشاهی و فتوحات اسلام.\nپیاپی زمانیکه هیاطله از صفحات افغانستان طرد و تبعید می شدند در کابل از کوشانی ها سلسله دومی تأسیس پادشاهی نمودند که آنها را در تواریخ شاهان کابل مینویسند."}
{"book": "adl0986", "page": 170, "text": "صحیفه (٤٥)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٣)\n\nاگرچه مؤسس این سلسله و چنانکه باید اخلاف آن هم بدرستی برای ما\nمعلوم نیست اما اینقدر میدانیم که این شاهان تا سنه ۸۸۰ م مطابق ۸ - ٢٦٧هـ\nیکی بعد دیگری زمام سلطنت کابلستان را بدست گرفته اند و هم در زمان اینها\nبوده که اعراب داخل کابل گردیدند .\n\nاولین دفعه فتح کابل بدست اعراب : -\n\nدر سنه ٢٨ یا ٣٢ که زمان خلافت حضرت سیدنا عثمان (رض) بود مسلمین\nبسر کرد گی عبدالرحمن بن سموره بن حبیب قرایشی از راه غزنی بر کابل\nحمله آوردند این وقت کابل شاه کوشانی شخصی بود که اعراب آن را در تواریخ\n( اعرج ) نامبرده اند . اعرج بالشکر خود که قوای معاونه از هند هم داشت\nبیرون شهر جنگ کرده وبعد از شکست داخل شهر گردید عبدالرحمن هم\nشهر را محاصره کرده و در پایان کار بحکم غلبه شهر را بکشوده بسیاری از سپاه\nکابل شاه را عرضه تیغ ساخت وزنها و فرزندان شان را اسیر گرفته سالانه يك\nملیون درهم بطور خراج بروی قبولانید . در اینوقت اعرج هم که دستگیر گردیده\nبود بحضور عبدالرحمن کلمه بزبان راند و مسلمان گردید .\nوقتا که شهر فتح گردید و شاه مسلمان شد عبدالرحمن تمیم (رض) بن قیس\nو جبیر (رض) را با چند نفر اصحابه برای تعلیم فرائض و آداب اسلامی در کابل\nگذاشته رفتند .\nچون بپایی فتح کابل شهادت حضرت عثمان بمیان آمد و اعرج شاه هم فوت گردید\nجیپال نام که بعد از وی شاه کابل شده بود از شهادت حضرت عثمان و جنگهای\nموقع خلاوه استفاده کرده از تادیه خراج ابانمود وحضرات تمیم وجبیر را با\nاصحابان معیت وی در موضعیکه حالا بشهدای صالحین مشهور است در شب\nعلی لغفله بشهادت رسانید (رضی الله عنهم) اگرچه از طرف اعراب بعد ازین\nچندین لشکر کشی دیگر هم بر سر کابل شده اما این لشکر کشیها آنقدر مشهور"}
{"book": "adl0986", "page": 171, "text": "صفحه (٤٦)\nسال اول مجله کابل\nشماره (۳)\n\nنبوده و چنان معلوم می شود که بجهة اختلال در بار مقام خلافت اگر از طرفی کابل را گرفته اند بپای آنرا از دست داده وحتی بعضاً بشکست فاحشی دچار هم شده اند مثلاً : دسنه ٦٩٨ ع ٨٧٩ که زمان عبدالملك مروان است حجاج بن يوسف ثقفی عبید الله بن ابا بکر صدیق را که در بعضی از تواریخ آن را عبدالله ابی بکره و در بعضی هم یزید بن زیاد می نویسند حاکم سیستان نمود اولشکر ها را جمع کرده بآویزهٔ کابل شاه آمد این وقت رتبیل Rutbil یا زنتبیل Zuntabeel بن جیپال شاه بود که از سنه ٦٣ هـ تخت کابل بدو رسیده بود خلاصه این لشکر بيك حالت بسیار آسف ناك شکست خورده و در تنگنا های کابل اکثراً اسیر و شهید گردیدند . چنانکه گفتیم این شکست برای قشون اسلام آنقدر خساره و تلفات رساند که بقایای مسلمین برعلاوه همه تلفات ، هفت لك درهم برای کابل شاه داده وخود را زنده کشیدند .\nفتح دوم اعراب\nدوسال بعد ازین یعنی در ۸۱ ه ۷۰۰م عبدالملك يك فوج كثير التعداد را بسر کرده کی عبدالرحمن بن اشعث برای فتح کابل و انتقام از رتبیل شاه نامزد فرمود چون این لشکر مانند سیل جوشان و خروشان رو بكابل شد زنتبیل هراسان شده بالای اهالی شهر و تمامی قشون بسرعت تمام گرداگرد شهر دیواری (۱) بنیاد نهاد و آن را با بروج مشیده\n\n(۱) این دیوار ها همان است که تاحال بالای کوها آثار آن باقیست اگر از اهالی شهر در باب بانی این دیوار پرسیده شود میگویند آنرا ( زنبورك ) شاه تعمیر نموده و بلافصل از ظلم واجحافیکه در وقت بنای آن کرده تفصیل می رانند ما هم که می بینیم زنبورك ، زنتبیل ، رتبیل ، زمبر - این ها همه تحریف یکدیگر اند و معلوم میشود که صحیحاً بانی این دیوار هم کسیست که یکی ازین نامها را داشتند اینکه میگویند دیوار مذکور را چغتائیان ساخته اند و یا جهانگیر و یا نادر افشار غلط خواهد بود زیرا در وقت چغتائیان کابل سرحد بوده و در وقت دیگرها اینطور مهمی که باعث دیوار ساختن گرد کابل شود پیش نشده ممکن است این ها دیوار شهر را هر يك بنوبه خود مرمت کرده خواهند بود ."}
{"book": "adl0986", "page": 172, "text": "صفحه (٤٧)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۳)\nودروب محکم استوار گردانید این دشاه کابل درعین زمان عیاش هم بوده وبسیار\nزنهانگاه میداشت چون قشون اسلام سیستان ، بست ، قندهار را فتح کرده بغزنی\nرسیدند خود عبدالرحمن برای فتح غزنی معطل شده ويك عده از شری خود را تحت\nاداره لیث بن قیس ، بن حضرت عباس (رض) یعنی نواسه کاکای حضرت رسوالله\nصلی الله علیه وسلم برای فتح کابل پیشتر فرستاد ابن عسکر چون گرد دیوار شهر\nرسیدند زنتیل لشکر خود را برتیر کش ها برای جنگ تقسیم کرده خودش\nبفراغت نشست اما دیری نگذشت که مسلمین چند موضع دیوار را از حد\nمبرده مزنگ سوراخ نموده وبغلبه داخل شهر گردیدند. در ینوقت آنچنان جنگ\nشدیدی اجرا گردید كه يك بردکر فرق نمی توانستند.\nاگر در همین فرصت جناب عبدالرحمن که از جنگ وفتح غزنی فراغت\nیافته بود نمیرسید مسلمین تماماً بشهادت میرسیدند ، اما چون جناب عبدالرحمن\nرسید شهر تماماً تسلیم گردیده و زنتبیل بقلعه گردیز گریخت عبدالرحمن جناب\nلیث را که درین جنگ شهید گردیده بود به موضعی که حالا بشاه دوشمشیره\nمعروف است دفن کرد و این جناب چون در آن روز که شدت حرب بود بهر\nدودست شمشیر میزدند بشاه دو شمشیره مشهور شدند.\nجناب عبدالرحمن بعد ازین واقعه تمام (معابد) در مسالهای هنود را که در\nدو طرفه دریا آباد بود خراب کرده تنهايك درمسال را که در پایان کوه بود وحالا\nهم است بحال خود گذاشت واولین مسجد را در پهلوی مشهد جناب لیث «شاه\nدوشمشیره» اعمار فرمود (۰)\n(۰) این مسجد که حالا بنام مسجد شاه دو شمشیره معروف است اولین مسجدی است که\nدر کابل بناشده عمارت آخری آن از نصیر الدین همایون بن بابر شاه بود که آنرا در دور امانی\nتجدید نمودند."}
{"book": "adl0986", "page": 173, "text": "صفحه (٤٨) سال اول - مجله کابل شماره (٣)\n\nپس از ان جناب عبدالرحمن در موضع شهدای صالحین گذر کرده و جسد حضرات تمیم (رض) وجبیر (رض) را که تا این وقت در ته خاک سلامت مانده بودند شناخته و معروف نمودند اما دیگر جنابان معیت ایشان شناخته نشدند درین وقت کدام خبری به جناب عبدالرحمن رسید که به بسیار دهشت کابل را تخلیه کرده و بطرف سبستان بنای حرکت را گذاشت.\nاما در عین حال مورد غضب حجاج واقع گردیده با زنتبیل که بعد از تخلیه اعراب؛ کابل را مجدداً متصرف شده بود بتفصیل که در تواریخ تصریح شده ملحق گشت و بالاخره زنتبیل عبدالرحمن را که بعد از شکست و پناهنده شدن در بست بکابل آورده بود در سنه ٧٤ ه ٧٠٣ م برای حجاج فرستاده در عوض هفت سال از ادای خراج معافی گرفت و عبدالرحمن هم خود را در راه هلاک ساخت .\nفتح سوم و چهارم کابل :\nچون امر کابل بدینصورت ماند دیگر تا عهد خلیفه هشام اموی بدان طرف توجه تامه مبذول نگردید و در عهد این خلیفه در سنه ۱۰۷ھ ٧٢٥م امین بن اسد بن عبدالله قشیری ( حاکم خراسان ) غور و غرجستان کابل را تصرف نموده و تمامی افغانستان را در حکومت خراسان شامل نمود اما چون در همین اوقات در حکومت امویان اختلال شروع نموده بود و کابل دوری داشت از عهده نگهداری آن بر آمده نتوانسته فتح کابل باز ملتوی ماند تا آنکه نوبت خلافت به عباسیان رسید. در زمان هارون الرشید در سنه ۱۷۱ه ٧٨٧م ولایت خراسان به جعفر بن محمد بن اشعث داده شد و او پسر خود عباس را برای فتح کابل گماشت عباس با قشون متعددی برکابل تاخته آنرا مسخر و با غنائم کثیری عودت کرد ولی طولی نکشید که شاه کابل باز تمرد نموده از اطاعت در بار خلافت سرباز زد ."}
{"book": "adl0986", "page": 174, "text": "صفحه (٤٩)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٣)\n\nسلطنت صفاریان وفتح پنجم کابل :\nوقتیکه یعقوب ابن لیث صفار به تخت سیستان جلوس نمود (٢٥٣ - ٢٦٥)\nقشونی برابر کرده میخواست فارس را استیلا نماید اما درعین زمان المعتمد بن\nالمتوکل عباسی (٢٥٦ - ٢٧٩) فرمانی و سفیری نزد او فرستاده خواهش نمود\nکه از فتح فارس عنان گرفته متوجه ولایت بلخ و طخارستان و سیستان شود و\nآن نواحی را صافی نموده به سلطنت پردازد، برسیدن این فرمان یعقوب، بلخ را\nفتح نموده در سنه ٢٥٧ه ٨٧٠ م بر سر کابل تاخت آورد پادشاه کوشانی کابل\nدرین وقت هم زنبیل یا رتبیل (+) نامی بود که شکست فاحشی خورده و بتمام\nفامیل شاهی آنطرف دریای سند جلا نمود. لیث صفار کابل را ضمیمه فتوحات خود\nساخته از تمام بتهائیکه در کابل بود بعضی آن را منهدم وبرخی را برای خلیفه فرستاد .\nيك سکهٔ مذکور که دارای تاریخ ٢٦٠ میباشد و در پنجشیر کابل ضرب شده\nدر دست است ازین معلوم میشود که لیث صفار معدن نقره پنجشیر را کار انداخته\nبود و بلکه کابل دار الضرب او بود . بعد ازین فتح اغلب کابل تاوقتی مفتوح ماند\nکه سلطنت صفاریان در مراحل عروج بود اما چون سلطنت صفاریان رو به تنزل نهاد\nمعلوم است که کابل باز از دست آنها بر آمده بود. بهر صورت بقایای کوشانی که پای\nتخت خود را در یکی از نواحی سند نقل داده بودند در آنجا بدست یکقوم\nهندی که بعدها موسس جدید شاهی کابل شدند انقراض قطعی شان شد .\n\n(+) ازینکه شاه کابل در وقت هجوم عبدالرحمن اشعث ویعقوب لیث صفار هردو نزد برخی\nرتبیل گمان شده بعضی ها چنان میدانند که پادشاهان کوشانی کابل تماماً رتبیل نام داشتند و\nاینصورت لقب را داشت اما بخیال ما نه چنان است بلکه هر يك نام عليحده بدون لقب\nداشتند - پادشاهی که در وقت عبدالرحمن اشعث بود زنبیل يا زنبيل يا زنبورك بوده و این\nشاه رتبیل نامداشت . اگر نام این شاه به آنشاه اولیه موافق باشد آنگاه ممکن است\nهمین دو پادشاه بيك نام بوده اند نه تمام این سلسله ."}
{"book": "adl0986", "page": 175, "text": "صفحۀ (٥٠) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (٣)\n\n(١) از آثار این سلسله که در کابل مانده و مشاهده میشود یکی چندین قلعه چه\nهای است که تا حال در دره های کوه ( شاخ برنقی) مشاهده میشود .\nمیگوینديك عالمی در مذهب (بودا) بنام ( برمت ) بوده که طالبین آن ،\nبرای خاندن و پخته کردن آن درین کوه انزوا مینمودند و بعد از مردن در قلعه ها\nدفن می شدند نام این کوه که برنقی مشهور شده اغلباً تحریف همان برمت\nاست . نهر مشهوریکه مشهور به ( نهر درسن ) و از اختتام چهار دهی کابل\nشروع شده از درمسال ( آسه مائی ) میگذرد و پنج دهی کابل را مشروب\nمیسازد نیز از آثار این سلسله خواهد بود زیرا اصلاً نام این جوی نهر درشن\n( جوی دیدار ) است و این نام با در مسال آسه مائی شاید بی مناسبتی نباشد .\n\nسلطنت شاهی جدید در کابل\nمقارن ضعف سلسلۀ صفاریان از کوهستان مشرقی كابل يك قوم دیگری\nقوت یافته که آنها اصلاً هندی و مذهب برهما داشتند سر کردۀ آنها (کالاله)\nKalalah نامی بود که سلطنت کوشانی را از آنطرف دریای سند بر انداخته\nتاسیس يك سلسله شاهی جدیدیرا در کابل نمودند .\nاگرچه مؤرخ اسلامی ابو ریحان محمدالبیرونی هفت تن ازین پاد شاهان را\nدر کتاب خود ذکر نموده اما از روی مسکو کاتیکه در دنیا ظاهر شده اسامی\nده نفر شان تا بحال معلوم گردیده است .\nبسلطنت این سلسله مذهب بر هما در کابل رواج یافت و اینها شاهی کابلستان\nرا داشتند تا آنکه شاه آخرین شان موسوم به ( جا یا پا یا ) Jayapaya\n\n(١) پیشتر نوشتم که سقوط قطعی سلطنت کوشانی در کابل در سنه ٨٦٧ ـ ٨٨٠ ع بود واین\nچون قول صحیح است معلوم می شود که صفاریان درین سنه بار دوم هم کابل را\nفتح نموده باشند ."}
{"book": "adl0986", "page": 176, "text": "صفحه (٥١) سال اول - مجله کابل شماره (٣)\n\nفوت گردید و کابل در سنه ٨٣٦٦ داخل فتوحات سبکتگین شاه ( ٣٦٦ - ٣٨٧ )\nغزنی شد در ٥٤٧ که غزنی را علاؤ الدین غوری مستأصل گردانید و سلطنت\nغزنویان بلاهور منتقل شد کابل هم بدست غوریان در آمده تا ٦١٢ که سلطنت\nغوریان بدست علاء الدین محمد تکش خوارزمشاه بآخر می رسید تحت اداره\nغوریان ماند ، درین وقت که ولایت غور وغزنی وکابل بزیر اداره جلال الدین\nمنکبرنی پسر علاؤالدین خوارزمشاه بود سیل فتوحات چنگیزی از معبر ترمذ\nبطرف افغانستان سرازیر شده و تمام وطن عزیز را بخاک و خون نشاند اگرچه\nجلال الدین لشکر چنگیز را در غزنی چند بار شکست هم داد اما چون خود\nچنگیز خان در ٦١٨ه بغزنی رسید جلال الدین تاب نیاورده و قالب دریای سند\nپس نشست که در همین هجوم ، کابل هم بتصرف سپاه مغل در آمده از نهب\nوغارت بحق خود رسیده بود. در وقتیکه چنگیز خان ممالک مفتوحه خود را بین\nاولادان خود تقسیم کرد کابل سرحد حکومت چغتای وایلخان ایرن واقع شده\nبود چون در بین جانشینان این دو سلسله زد وخورد بسیار زیادی بمیان آمده و\nبجز از خرابی بهبودی برای کابل متصور نبود نویسنده نمی تواند از میان آن همه\nخانه جنگیها وفتح وشکست وضعیت کابل را در آن وقت ها تعیین بدهد .\nعلی ای حال این وضعیت مذبذب دوام داشت تا امیر تیمور کورگان بر تمام آن خاتمه داد\nامیر تیمور گورکان : در وقتیکه امیر تیمور گورکان بنای جهانگیری را\nگذاشته بود کابل در تحت اداره امیر حسین بن صلای بن امیر قرغن بود وچون صاحب\nقران با امیر حسین قرابت دامادی داشت در اول باوی یکجا بکابل آمده وکابل را\nاز دست ( پولاد بوقا واقبوقا ) که اظهار بغاوت کرده بودند فتح نمود و نیز بعد\nاز آنکه امیر تیمور امیر حسین را کشته خود پادشاه گردید کابل هم در تحت اداره او\nدر آمده چندی امیر جاکو برلاس وچندی ابوسعید نامی را در انجا گذاشت ."}
{"book": "adl0986", "page": 177, "text": "صفحه ( ٥٢ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۳ )\n\nوقتیکه امیر تیمور فتح هندوستان را پیشنهاد خاطر ساخت در سنه ٨٠٠ ھ بدند\nکابل نزول نموده در موضع بگرام ( کابل قدیم ) نهری را که تا امروز باسم\n( ماهى گیران ) موسوم است بيك فرصت اندك بالای لشکر خود حفر نمود\nو هم زمانیکه از فتح هند برگشته رهسپار سمرقند بود روز ٩ رجب ٨٠١ھ را\nبکابل گذرانده عازم سمرقند شد .\nدر وقت حیات تیمور کابل ، غزنی ، قندهار ، قندوز ، بغلان ، بلخ را\nتامسرحدات هند میرزا غیاث الدین جهانگیر پسرش اداره میکرد ، اما چون او\nدر حیات پدر فوت شد حکومت او به پسرش میرزا پیر محمد بن میرزا جهانگیر\nداده شده بود که بعد فوت تیمور در ٨٠٧ ھ بكابل پادشاه گردیده و در سنه ٨٠٩ ھ\nدر شبرغان بقتل رسید .\nبعد ازین کابل در تحت سلطه میرزا شاه رخ بن امیر تیمور که در هرات شاهی\nمینمود درآمده و پسر چهارمش سیورغتمش در کابل وزابل الی حدود هند، والى\nگردید اما چون سیورغتمش درسنه ٨٣٠ ھ وفات نمود مجدداً از طرف شاهرخ\nشاه امیر شیخ علی مغل والی کابل شد و این همان شیخ علی است که در ٨٢٣ ھ و ٨٣٤ ھ\nبالای هند حمله نموده .\nبعد ازین رفت آمدهای حاکمان ، و بعد از چندین کشمکش دیگر روزی\nآمد که سلطنت بمیرزا ابو سعید بهادر خان شهید بن سلطان میرزا بن سلطان\nجلال الدین میران شاه بن امیر تیمور رسیده و کابل را که از جمله متصرفات اوست\nمیرزا الغ بیگ پسرش اداره مینماید مگر دیری نمیگذرد که الغ بیگ در ٩٠٧ھ\nدر کابل فوت میگردد و امرا پسرش عبدالرزاق را از بی کفایتی که داشت\nفرار میدهند و درین بین که آخرسنه ٩٠٧ھ است محمد مقیم نام پسر امیر ذالون"}
{"book": "adl0986", "page": 178, "text": "صفحه ( ٥٣ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ٣ )\nبالشکر خود آمده کابل را متصرف میشود (١)\nاین خبر که بظهیرالدین محمد بابر رسید از جهة آنکه عبدالرزاق عم زاده او بود\nبرسر کابل هجوم آورده در آخر ربیع الثانی ٩١٠ کابل را تسخیر و آنرا\nدارالملك خود قرار داد.\nکابل که ازدیر زمان مرکزیت خود را باخته بود باین صورت برای چندی باز\nپای تخت گردید و در همین سال در کابل زلزله عظیمی واقع شد که فصیل های قلعه\nو اکثر منازل بالاحصار وشهر افتاد خانه های تمام پغمان بخاك یکسان شد اگرچه\nتايك ماه زمین روز ٢ و ٣ دفعه می جنبید امادريك روز جنبش زمین به ٣٣ دفعه\nرسید که اکثر مردم را تلف کرد ، در میان پغمان وبیکتوت يك تكه زمین عریضی را از جا\nکنده ودور افگند که ازجای این زمین چشمه ها درفوران آمد ، ازحد استرغچ الی\nمیدان که قریب شش فرسنگ میشود درزمین پشته ها برآوردوکندها تشکیل داد.(٢)\n( ١ ) امیر ذالنون بيك ارغون از امرای سلاطین گور کانیه بود وبفرمان سلطان حسین\nمیرزای گور کانی در ٨٨٤ حکومت داور وغور یافت پس قند هار وفراه بگرفت و زمین\nداور نشیمن ساخت بعد ازو پسرانش شجاع بیگ که بشا بیگ معروف است ومحمد مقیم در\nقند هار وگرمسیرات بحکومت رسیدند .\n( ٢ ) كذا در ٧ رمضان ١٢٩١ که زمان اعلیحضرت امیرشیر علی خان مرحوم است\nبعد الظهر يك زلزله شدید بوقوع انجامید که قریباً ١٥ دقیقه زمین ازجنبش سکون نیافت\nدر کابل هیچ سنج وصندوقه آباد نماند از کوی آسمائی وشیر دروازه سنگهای بزرگ\nسرازیر شده راه ها را تماماً مسدود نموده بسیار خانه های درون شهر خراب گردید\nدر کوهدامن و کوهستان خرابی بسیار نمود ازان جمله قلعه میرور خان پسر رجب خان\nپروانی را ازبیخ کنده آن طرف افگند سه چهار باغ محمد پروان ( جبل السراج ) درزمین\nفرورفت که تنها نوك درختهايش برای عبرت ظاهر مانده بود ، زمین ها شق گردید ،\nتلفات جانی این زلزله در کوهستان وکوهدامن تا اندازه ١٢ هزار نفر بود ، در قلعه ده قاضی\nبر سردروازه جای غلامجان خان صاحب زاده تلفات نفوسی این زلزله را در سنگ نفر نموده اند\nکه مصرع آخر آن اینست ( شش هزار آمد حساب اندر دوبار ) . زلزله زمان امیرمرحوم\nو اول سلطنت امیرشهید وزلزله چند روز پیشتر که در پنجشیر خرابی کرد شاید حاجت\nبتحریر نخواهد داشت زیرا اکثراً از آن یاد دارند ."}
{"book": "adl0986", "page": 179, "text": "صفحه (٥٤) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره (٣)\n\nدر کابل آثار بابرشاه واخلاف او بسیار دیده میشود از ان جمله یکی باغ بابر\nواقع چهاردهی که قبر خودش هم دران است مشهور مانده ـ دیگر باغ عالم گنج\nامروز است که بابر بنام جهان آرا در ٩٢٥ طرح نموده است .\nدر سنگ کلانی که در حد قلعهٔ هزاره های کابل بکوه شیر دروازه ملحق\nبود در سنه ٩١٤ يك تخت سنگی برای خود ساخته در آن می نشست ونظر گاه\nآن را که تمام باغها بود تماشاء میکرد .\nمیگویند یکحوض سنگی بالای این تخت ساخته بود ودر آن فرد ذیل را\nکه زادۀ طبع خود اوست حك كرده بود .\nنو روزو نوبهارو بت دلربا و خوش\n(بابر) بعیش کوش که عالم دوباره نیست\nدرسنه ١٠١٦ که جهانگیر بن اکبر جلال الدین بن بابر شاه برای تماشاء\nکابل آمده بود برین تخت سنگی حوض دیگر کنده و در تکیه گاه آن عبارت\nذیل را نقر نمود :\n( تخت گاه پادشاه بلاد هفت اقلیم نورالدین جهانگیر پادشاه بن جلال الدین\nاکبر شاه ) .\nكذا عمارت سابق مسجد شاه دوشمشیره آباد کردۀ نصیر الدین همایون بن\nبابر شاه بوده است. احاطهٔ بالاحصار پایان را که شهر بالاحصار را تشکیل میداد\nو انگلیس ها آن را مسمار نموده اند در سنه ٩٠٤ کامران میرزا ولد بابر شاه\nتعمیر کرده بود .\nباغی که امروز سفارت روسی در آن سکنا دارد در سنه ١٠١٦ بمقابل باغ\n\n(*) شنیدم حوض سنگی این تخت را در موزیم کابل نقل داده اند ـ اما خود سنگ با همین\nبزرگی خود که بعضی تخت همایون و برخی تخت سفر میگفتند در یکی از شبهای ماه حمل\n١٣٠٨ هجری شمسی از کوه جدا شده و در معبر عام افتاد که تا امروز هم در همان راه\nموجود است ."}
{"book": "adl0986", "page": 180, "text": "صفحه (٥٥)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٣)\nجهان آرای بابر، جهانگیر نواسه او طرح کرده و موسوم به شهر آرا کرده بود\nمسجد سنگی باغ بابر تعمیر کرده شهاب الدین شاه جهان است که در سنه\n١٠٥٦ بصرف مبلغ ٤٠ هزار روپیه آباد کرده است.\nچار چته مشهور کابل باهمان تزئین که هر کس شنیده است از آثار علیمردان\nنام صوبه دار کابل است که در عهد شاه جهان ساخته - مسجد علیای شور بازار\nو جامع گذری از بناهای اورنگ زیب است.\nخلاصه چنانکه گفتیم کابل در عهد بابر و اخلاف او بسیار بارونق شده بود\nتاوقتیکه پائخت بود هر روز در عظمتش می افزود، درخت آلوبالو را اول بابر در\nکابل غرس نموده اگر چه کوشش داشت که در کابل نیشکر هم زراعت شود اما\nآب و هوای آن مساعدت نکرد - باغهای تاك انگور را در کرد و نواح کابل\nکه اکثراً تا امروز دیده می شود بابر ترتیب و انتظام داده -\nکابل در عهد بابر و تمام شاهان مغلی بابری دار لضرب بوده در وقت اکبر\nجلال الدین طلا هم در کابل سکه میشد - سکه آخرین شاهان بابری که در کابل\nزده شده دارای تاریخ ۱۱۳۸ است.\nبعد از آنکه مرکز از کابل بدهلی منتقل گرديد كابل بقسم يك صوبه مستقل\nاداره میشد که از اتك تا هندوکوه ١٥٠ گروه طول و از قره باغ قندهار تا\nچغانسرای ( چفته سرای ) اسمار ١٠٠ گروه عرض داشت.\nنادر شاه افشار\nکابل تا سنه ٩٣٢ که پایتخت بود از طرف پادشاه مستقلاً در زیبائی آن توجه\nمیشد بعد از سنه مذکور که مرکزیت آن بدهلی منتقل گردید از توجه خصوصی\nافتاده و تنها از طرف والیانیکه وقتاً فوقتاً شاهان مغل میفرستادند اداره میگردید\nدر وقت هجوم نادر شاه ترك، والی آخرین از طرف شاهان دهلی در کابل نصیرخان"}
{"book": "adl0986", "page": 181, "text": "صفحه ( ٥٦ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۳ )\n\nبود که بدون جنگ ارگ کابل را برای شاه نکشود یعنی همینکه روز سه شنبه ۳ ربیع الاول سنه ۱۱۵۱ نادر افشار در هندکی ورود نمود رحیمداد خان کوتوال بالاحصار را محکم نمود حتی در روزیکه شاه برای تماشای حصه شرقی شهر در سیاه سنگ میرفت بالایش هجوم ناگهانی هم کردند و شاه را باین آوردند که با تمام قوه که برای حمله هندوستان میبرد متوجه فتح بالاحصار کابل شود . با وجود آن تا نادر شاه در شهر بسیار خرابی نرسانید امان نخواستند ـ بعد از فتح کابل از ظاهر شهر کوچ کرده بطرف هند رفت و عین در غره رمضان ۱۱۵۲ بود که نادر شاه با غنائم هندوستان واپس وارد کابل گردید .\nنفری افشار نانچی ، افشار تیپه ، چنداول از بقیه عساکر نادری است که در کابل گذاشته و رفته است .\nکابل در عهد شهنشاه بزرگ احمد شاه:\nچون در سنه ١١٦٠ اعلیحضرت احمد شاه درانی پادشاه افغانستان گردید و مالیات چند ساله کابل و پشاور را که ناصر خان صوبه دار کابل برای نادر شاه میبرد قبض نمود در همان سنه ناصر خان را بدستور عهد نادر شاه والی کابل مقرر نموده با پنجاه سوار درانی بکابل عودت داد اما مشروط بر اینکه فوری ۵ لك روپیه دیگر هم از خزانه کابل بفرستد .\nچون ناصر خان بعد رسیدن کابل تمرد نموده وجه را نفرستاد اعلیحضرت احمد شاه هم که بجهة تسخیر هند در حرکت بود در آخر سنه ١١٦٠ کابل را گرفته ناصر خان را اول بجلال آباد و بعد از ان بهزارۀ چچ فرار داد و بجز همین يك پیش آمد خفیف دیگر هیچ بندیشی در کابل برای اعلیحضرت مذکور پیش نشد چنانچه بعد ازان در تمام حملات هند بی منازعت از همین راه عبور و مرور فرمودند.\nدر سنه ١١٦٤ که اعلیحضرت احمد شاه نشاپور را فتح وتصرف نمود عباسقلیخان مختاری بیات را که رئیس نشاپوریان بود با عائله اش مقیداً بکابل فرستاده بعد از"}
{"book": "adl0986", "page": 182, "text": "صفحه (٥٧)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٣)\n\nچندی بهمان رتبه ریاست رخصت وطنش فرمود.\nاعلیحضرت احمد شاه نسبت بکابل نظریه خوبی داشت و از جهتیکه در آنوقت کابل تقریباً در وسط افغانستان واقع بود میخواست مرکز را در کابل نقل بدهد چنانچه برای همین مطلب در سنه ١١٦٦ هـ امر احداث يك دیوار بزرگ را در شهر کابل داده باهتمام سردار جانخان پوپلزائی سپهسالار سرانجام آن را گماشت.\nو سردار جانخان این دیوار را بجهار ماه دور کابل اعمار نموده و باختتام رسانيد يك ضلع دیوار مذكور از حد ماشینخانه اندرابی را در بر گرفته الا آخر گلستانسرای، و ضلع دیگر حد سلاخخانه خاص و بالای زیارت با به کیدانی را عبور نموده بهمین وضع از کدام حدی کج شده تا دروازه لاهوری میرسید همچنین قسمت دیگر آن با پیج و تاب بالای چنداول را عبور نموده در حدود ماشینخانه تمام میگردید.\nدروازه قندهاری در دهمزنگ.\nدروازه سفید در حد سلاخخانه خاص.\nدروازه سردار جانخان در حد با به کیدانی.\nدروازه پیت در حد داش‌های پشت مسجد عید گاه.\nدروازه گذرگاه، لاهوری، خافیا، شاه سمند ها، کبرى ها، قرت ها، شیرازیها، دروازه های این دیوار بود.\nاین دیوار بزرگ یازده مهره داشت و امروز يك حصه آن که دريك گوشه اندرابی داخل عمارت است و تا بحال مانده بعرض سه متر میباشد. و يك گوشه دیگر آن در مندی ( میان دهی ) خربوزه فروشی داخل خانقاه آنجا تا هنوز است.\nعزیزی بنای این دیوار را نظم نموده و از مصرع آخر تاریخ آن را یافته است که ما عیناً آن قطعه را می نویسیم:\nثانی محمود احمد پادشاه\nآنکه شد از امر حق عالم شکار\nغم بندد صورتی در عهد او\nگر شود عالم همه آئینه وار"}
{"book": "adl0986", "page": 183, "text": "صفحہ ( ٥٨ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٣ )\n\nبا ایاز خاص خود یکتای دهر آن که گردد اسم از و گردون و قار\n(۱) خان خانان آن امیر با گهر آنکه گیرد جان زخصم شہر یار\nامر کرد از لطف آن کیهان خدیو از سر جاه و جلال و اقتدار\nتا کشد حصنی زبهر حفظ خلق دور کابل همچو گردون پایه دار\nشد پی اجرای امر شه بجهد از ارادت آن امیر نامدار\nشهر بندی کرد بنیاد آن امیر کو بسر برداشت چرخ زر نگار\nگرچه دور از عقل بودی کین بنا سال چار و پنج گردد استوار\nليك ز اقبال شه والا نصیب دیگر از سعی امیر بختیار\nماه پنجم این اساس با شکوه شد تمام از التفات چار یار\nسال تا ریخش چو جستم از خرد شد معینم لطف خاص کرد کار\nدر فشانشد از سر اعزاز و گفت (همسری دارد بگردون این حصار)\n١١٦٦\n\nکابل در عهد تیمور شاه :\n\nاعلیحضرت تیمورشاه کابل را نسبت بدیگر امصار افغانستان و قعت زیاد\nمیدادند و همینکه در سنه ١١٨٦ ه شاه شدند بعد از تنظیم قندهار برای سیر و تفریح\nبکابل آمده و دیگر مجزحسب ضرورت بقندهار نرفتند تا آنکه در سنه ۱۱۹۰ ه\n۱٧٧٦ م رسماً كابل مرکز سلطنت قرار داد شده و دوائر کار های شاهانه از\nقندهار منتقل گردید و همانست که کابل تا حال دیگر مرکزیت را از دست نداد .\nچون بعد ازین واقعاتیکه بالای کابل آمده باشد در کتابهای تاریخ مفصلاً\nدرج است . ما این تاریخچه را بهمین جا ختم کرده برای مطالعات واقعات آینده\nکابل قارئین را در خود تواریخ مبسوط تکلیف میدهیم .\n\n( ۱ ) مراد از سردار جانخان فوفازائی است که در عهد احمد شاه منصب خانخانان\nو میر پرژن و سپهسالاری داشت ."}
{"book": "adl0986", "page": 184, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 185, "text": "یاد آوری و پیشنهاد\n\nانجمن ادبی چون در نظر دارد صفحات مجلهٔ کابل را بمضامين\nتاريخی وادبی وطن مزین سازد لذا : بنويسندگان محترم که بتوانند\nدرین راه از قبیل شرح حال و آثار ادبا وشعرا وغيره سر\nبرآوردگان افغانستان ، باطلاعات نفیسهٔ تاریخی و ادبی که در\nزوایای فراموشی و نسيان مدفون گردیده است خدمتی نمایند\nيكدورهٔ سالانهٔ مجلهٔ کابل يا يك جلد کتاب نفیسی از طرف\nانجمن ادبی مجاناً بنویسنده اهدا میشود ."}
{"book": "adl0986", "page": 186, "text": "شماره چهارم\n\nمجله است ماهوار، علمی، ادبی، اجتماعی، تاریخی\n\nادرس\n\nمحل اداره مجله: — انجمن ادبی، برج شمالی\nنگارنده: — (سرور گویا)\nمخابرات با مدیر انجمن (محمد انور بسمل) است\nعنوان تلگرافی: — کابل، انجمن\n\nاشتراك سالانه\n\nکابل ۱۲ افغانی\nولایات داخله ١٤ «\n« خارجه نیم پوند انگلیسی\nطلبه معارف وطن که حائز نمره های ١ ، ٢ ، ٣ } رایگان\nباشند و کسانیکه كمك قلمی مینمایند \nسائر طلبه معارف وطن نصف قیمت\n\n٢٣ ربيع الثانى ه ق = ١٥ سنبله ١٣١٠ ه ش = ٦ ستمبر ١٩٣١ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 187, "text": "فهرست مندرجات\nمضمون\nنویسنده\nصفحه\nرموز ترقی\nغلام جیلانی اعظمی\n۱ الی ۱۱\nمرزا عبدالقادر بیدل\nقاری عبدالله\n۱۲ « ۲۱\nادیب پشتاوری\nسرور گویا\n۱۲ « ۷۲\nتوصیه باخلاف\nشاعر شهیر مستغنی\n۲۷ « ۳۰\nاهمیت ترجمه\nشهزاده احمد علیخان درانی\n۳۱ « ٤٤\nافغانستان جغرافیائی\nمیرغلام محمد غبار\n٤٤ « ٥٧\nقدر شناسی\n٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 188, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 189, "text": "تمثال جناب عالیقدر جلالتماب والا حضرت سردار\nمحمد هاشم خان صدر اعظم که این ذات عالی و نجیب از بدو\nتکفل و اشغال کرسی صدارت عظمای افغانستان تا کنون\nبا جدیت و قابلیت شایان تقدیری اجرای مهمات ریاست\nکابینه را فرموده اند .\nامید واریم در عصر این صدر اعظم لایق واولاد صالح\nخود افغانستان موفق به بسی خوشبختی ها واصلاحات عالیه\nگردد ."}
{"book": "adl0986", "page": 190, "text": "صفحۀ (۱) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ (٤)\n\nرموز ترقی\n\nاسرار ترقی نوع بشر و رموز سعادت و شقاوت حیات آن وابسته بکیفیاتیست که خالق مقتدر کائنات کلید این گنجینۀ مهمه را در محفظه عقول و افکار خود این نوع شریف مودع فرموده است ! انبیای کرام و مقدسین مذهب باساس کتب معظمۀ آسمانی این موضوع بزرگ را نا گفته نمانده بارها بپیروان خویش توضیحات فرموده اند .\nعلما و حکمای اجتماعی که اخیراً بمقصد اصلاحات امور مدنی و ترقیات معاشرتی همنوعان خود درین خصوص زحمات تطبیقات و تجارب را کشیده و یکعده دستورات و قوانین مشروحه باین مقصد گذاشته اند : ملل مترقیۀ امروزه آنرا اساس خط مشی ترقی و تعالی خویش قرار داده و بآن پیروی کرده اند که بالاخره ترقیات کنونی را نایل شده و امروز جملات و کلمات برجستۀ آندوستداران بشریت را یگانه رموز ترقی و کلید سعادت حیات میدانند .\nهرگاه ما خواسته باشیم عموم آن فرمایشات را که در مورد اصلاحات اساسی و خصوصیات ترقی گفته شده یگان یگان درینجا بحث و تشریح کنیم البته درین نگارش مختصر گنجایش نداشته و حتی از حدود گنجایش یکی دو کتاب ضخیم هم خارج است .\nلهذا نگارش بعضی جملات عالیه آنرا هم کم از کم بی فایده ندانسته خواستیم محض استفاده هموطنان درینجا متذکر شده و در آخر نظریات عاجزانه را معروضداریم :\nعلما و حکمائی دانشمند اساساً کلید هر گونه ترقیات و اصلاحات مهمه را"}
{"book": "adl0986", "page": 191, "text": "صفحه ( ۲ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ٤ )\n\nناشی از صحت عقل و انتظام عملیات میدانند که ما این جملات فرمائشات شان را متکی باین دو اساس دانسته قرار آتی تشریح می نمائیم :\nمثلاً : میفرمایند : ( عقل انسان بزرگ خلق شده ) که خود این مبحث را ما در جای خودش مستقلاً شرح و آنچه از فضایل يك عقل صحیح که میتواند انسان را در حیات خوش بخت سازد و چطور عقلی برای نایل شدن باین سعادت لازم است آنرا متذکر خواهیم شد .\nثانی : موضوع اعتماد بنفس و اراده است که امروز این مبحث اساس تربیۀ ملل راقیه قرار گرفته است : -\nحکیم معروف « ژان ژاك » میفرماید که در مقابل سعی وعمل موانع حكم خس وخاشاکی را دارد در برابر سیلاب های عظیم و باد های شدید .\nهمچنان سید جمال الدین بزرگ میفرماید نا امیدی بازنده گانی نمی سازد و زنده گانی با نا امیدی راست نمی آید .\nفرمایش این دوستداران بشریت از ارکان مهمه موضوع اعتماد بنفس بوده و عجالتاً بمقصدیکه خوانندگان بموضوع بیشتر آشنا شوند ما این دو اصل عمده وصفات ملحقۀ آنرا علیحده علیحده شرح و هر کدام آنرا بصورت يك فضیلت مستقل تشريح خواهیم نمود ؛ ولی در عین زمان باید دانست که :\nوجود این فضائل بزرگ از روی تجارب ونتائج مشهوده اساس عمده و یا مواد اصلی خمیر مایه ترقی و راحت بشری بوده و در صورت تناقص یکی آن فتور و خللی در ارکان تمدن وسیر ترقیات نوع بشر واقع می شود : -\nچه کسانیکه عادتاً یا فطرتاً دارای یکی ازین فضایل بوده و فاقد آندیگری میباشد نمیتواند کاميابانه جادۀ سعادت و خوش بختی را مشی نماید !"}
{"book": "adl0986", "page": 192, "text": "صفحه ( ٣ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٤ )\n\nمثلاً : یکی دارای قوه اراده ومعتمد بنفس خود بوده ومیداند که رسیدن\nبسر منزل ترقی وخوش بختی یا توقف در زاویه شقاوت وبد بختی وابسته بهمت یا\nضعف نفس واراده خود وی است ولی فاقد مزایای عقلی وممیزه بوده وبا وجود\nفعالیت وتوانائی از روی صحت عمل وسنجش عقلی اقدام بکار وعمل نمیتواند و\nدرعین زمان چیزهای ممکن را مشکل وغیر ممکن دانسته وتفكيك صحت وعلت\nکاررا نتوانسته بالاخره مایوس میشود ؛ البته این فضیلت وی بی نتیجه مانده\nکاری از ان برای نجات وخوش بختی خود ساخته نخواهد توانست . گویا دارندهٔ\nاین صفت مانند شمعی است که در خانه تاريك بوده و روشن نمیشود .\nیا همچنان اشخاصیكه نورخرد وشعاع عقل درقلب ودماغ شان تابیده ومیتوانند\nبروشنی آن پی بكنه هر چیزی برده وزود تر جاده های صاف وهموار ترقی وسعادت\nرا پیدا كنند ؛ ولی قوه سعی وعمل دروجود آنها خسته وعلیل بوده واعتماد\nبنفس واعتقاد بتاثیر اراده را ندارند ودر مشی طرق عمل عزم وتصمیم نمی نمایند !\nاین طبقه هم فاقد نتیجه بوده عدم ووجود این فضیلت برای شان مساوی\nو باشخاصی می مانند که در شدت فقر واحتیاج ، نعمت وسعادت را از دورجائی\nدیده وبرای جلب وتحصیل آن قدرت وحركتی نداشته باشند !!\nفطرت عالی انسان وطبیعت مدنی آن اساساً متقاضی جلب راحت ودفع مضرت\nاست ودایماً آرزودارد در حیات خود خوش بخت بوده بموانع وزحماتی متصادف\nنشود ولی از آنجا که آرزوها و آمال سعادت جویانه نوع بشر محصور ومحدود\nبچهار دیوارغوایق ضعف ، اوهام ، جهل وتذبذب است ونمیتواند بدون مجهز\nشدن وتوسل جستن بوسائل : عقل روشن واتكاء بنفس یعنی سعی وعمل ،\nعزم وثبات دیوارهای فلاکت وبد بختی را شکسته وبجاده سعادت حیات رهسپار"}
{"book": "adl0986", "page": 193, "text": "صفحه (٤) سال اولی - مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nشود البته لازم مینماید که انسان باید حصول این وسایل مهم را مقدمه نائل\nشدن بسعادت دانسته ومقدم بهر آرزوی قرار دهد ؛ چه بشرهای عادی که\nمثل اولیای کرام مورد تائیدات غیبی وخوارق عادات شده نمیتوانند لابد بایستی\nدرین جهان اسباب متوسل بوسائلی شوند که آنرا خالق کائنات وسیله موفقیت\nوکامیابی درحیات قرار داده است .\nپس اگر آرزو مندان بترقی این طرق معقول ومجرب را که از طرف علماء\nوحکمائی اجتماعی وضع و تعیین شده آنرا اساس خط حرکت قرار داده ومشی\nنمایند شبه نیست زود تر بسر منزل سعادت خواهند رسید ؛ چه طرق معلوم و\nمستقیمی است که قوافل متمدن امروزی را بنقطه حیات مسعودانه رسانده و آنها\nتجارب ومشاهدات خود شانرا نسبت باهمیت وصفات این فضایل اظهار احترام\nمی نمایند .\nما اگر بخواهیم مفاد ومدلول صحیح آنهارا فهمیده وطرق استعمالش را بدانیم\nباید در تشریح این مواد تدقیق کرده سپس هر کدام آنرا در موضوع خودش\nتطبیق ودر مواقع بکار بریم ؛ برای ذهنی شدن مقصد ما مواد مذکوره را باین\nترتیب تشریح وسپس باهالی وطن محبوب درمورد استعمال آنها نظریات عاجزانه\nخودرا معروضمی دارم : اول: بشر باید متکی بنفس بوده اراده خودرا قوی بندد .\nممکن است تا اندازه مغایر مدلول این جمله انسان بتعاون اجتماعیه محتاج وبصورت\nانفراد عمل در حیات خویش کاری بتنهائی ساخته نتواند ؛ ولی از آنجا که\nحضرت حکیم مدبر کائنات ودائع بزرگی در وجود انسان از قبیل عقل وحواس\nواعضای صحیح وفعال خلق کرده وانسان بواسطه این نعمای الهی میتواند برخلاف\nسائر حیوانات خوبتر درحیات خود مطمئنا نه زیست کند وهم چون تعاون وكمك"}
{"book": "adl0986", "page": 194, "text": "صفحه (٥)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٤)\n\nاجتماعی اساساً بطور معاملات متقابله و یا ناشی از سلوك اخلاقی بوده واصلا هيچيك انسان بدون آن مقابل دیگری مقید ومكلف بكمك و خدمت وتعاون نمیباشد ؛ لهذا برای حسن موفقیت در مبارزه حیات انسان بايستی چنان تصور نماید كه در يك سرزمين دور از اجتماع تنها و منفرد و بی چيز خلق شده وجز تائيدات الهی وهمان قوای عقل و اراده كه خالق بوی عطا فرموده ديگر هيچيك چیزی ندارد وابداً كسی بوی معاونت نخواهد نمود !\nپس در چنین موقع تکلیف شخصی وی برای حفظ وادامه حیات چه چيز است و چه باید بكند ؟ !\nموضوع اعتماد بنفس و اعتقاد باراده وعمل بما تعليم ميدهد كه بايد چنين انسان منفرد بی چیز خودش را مغلوب وهم نساخته و در ميدان مبارزه حیات با قلب قوی ويقين كامل وعقيده راسخ حاضر شده به تهيه وتدارك آنچه حيات ويرا مستريح و از خطر گرما وسرما و گرسنه گی وتشنه گی واذيت حيوانات وحشرات موذيه حفاظه مینماید پرداخته بشخص خویش چنین اعتماد داشته باشد كه هر كاری را خود او توانسته در ساية عقل و اراده خویش برای رفع همه گونه حوائج خود بدون تعاون دیگری مقتدر و تواناست .\nوقتاً كه باین عزم و نيت با چنین احساس قوی كلیة افراد يك جامعه متحسس گردیدند البته چنين ملتى مالك حیات استقلالی شده در صورتيكه تعاون وكمك اجتماع هم خود بخود مجری و مرسوم بوده و فتوری در بازار معاملات و داد و دهش اجتماعی واقع نمی شود البته چنين قومی زودتر بنقطه سعادت واصل شده منكوب سیر حوادث نخواهند گرديد ، و بالاخره افراد این گونه ملتى در هرجا و هر سرزمینی مقتدر بتدارك لوازم زنده گانی خود بوده عزيز ومحترم واقع می شود ."}
{"book": "adl0986", "page": 195, "text": "صفحه ( ٦ )\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره ( ٤ )\n\nاقوامی را که ما میشنویم دارای حیات استقلالی بوده و بترقیات عالیه نایل اند ؛ ترتیب اساسی زندگانی و اصول تربیه افراد آنها از همین قبیل است ، یعنی اولاد خود را از مبادی صباوت طوری تربیه مینمایند که آنها معنی اعتماد بنفس را فهمیده و بقدری متکی بسعی و عمل و معتقد بارادهٔ خویش میشوند که ابداً در جامعه خود را محتاج بکمك و معاونت کسی حتی والدین خود ندانسته خوش بختی و بدبختی خود شانرا نظر بمقدار لیاقت و فعالیت خود عقیده مند میباشند .\nدوم : سعی و عمل : یعنی صرف قوه و ابراز فعالیت در کارها و ترك رخاوت و تنبلی و کوشش کردن بحصول نتیجهٔ صحیح و مفید در آنچه صرف قوت و دقت لازم می نماید .\nسعی و کوشش در کار و اطراف آنرا بدقت و مهارت سنجیدن آخرآ نتیجهٔ صحیح و بی عیب را بار می آورد .\nمقدار راحت و خوشبختی اشخاص یا اقوام مربوط بمقدار کار و فعالیت آنهاست ولی ضمناً باید فهمید که ابراز سعی و عملی و صرف وقت در کارها بصورتی نتیجهٔ صحیح و مطلوبه را بمیدان میکشد که عاملین آن اطراف آنرا معقولاً سنجیده و نقشهٔ مرتب و موزونی در خیال خود برای آن کار کشیده و سپس بانهایت فعالیت و سر گرمی در ان ابراز عمل نموده باشند .\nکار کردن نباید بمقصد صرف وقت بوده باشد ، بلکه اخذ نتیجه را بدواً در نظر داشته و در صورت تکرار آنکار فاعل کار باید تصمیم داشته باشد که آنرا نسبت بمرتبهٔ اولی خوب تر و بهتر و سهل تر اجرا خواهد کرد و صرف وقت هم کمتر دران می نماید : -\nیعنی آمال و نصب العین کار کن بایستی چنین باشد که کار وی بتدریج ترقی"}
{"book": "adl0986", "page": 196, "text": "صفحه ( ۷ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nکرده در پیشه و کار خود ماهر و متخصص و از ان پیشه در حیات خود متمتع واقع شود .\nسعی و عمل صفت بارزه انسان است ! سعادت حیات آن نقطه رفیع و بعید یست که انسان فقط محل آنرا بوسیله عقل و خرد شناخته می تواند ولی رسیدن بآن بدون وسیله سعی و عمل متعذر است .\nسوم : زنده گانی با نا امیدی نمی سازد و نا امیدی با زنده گانی راست نمیآید :\nاین جمله حکیمانه قوه قلب و تحمل وقوه عزم و اراده و ثبات را تائید و تثبیت می نماید ! چه یأس روح سعی و عمل را در وجود انسان می میراند و اراده را ضعیف میگرداند ! هر گاه در وجود بشر امید نام يك كيفيتى موجود نباشد ، معلوم است بشریت در هر گاهی مخصوصاً موقع ظهور حوادث و بلیه باید بکلی خود را باخته ابدا يكقدمی بطرف نجات و سعادت رهسپار نشوند .\nامیدواری بموفقيت وترك يأس که اساساً همان مطلب قوه قلب و عزم واراده و ثبات ازان درین مورد استفاده می شود یکی از بزرگترین فضایل انسان است و در سایه آن همه نقشه ها و اعمالیکه انسان بمقصد خوش بخت ساختن خویش بذريعة عقل عمل تهیه می نماید باجرا و نایل شدن بآ نمقام منیع موفق میگردد ، و بغیر آن البته هر آرزوی عقیم و بی نتیجه مانده انسان در تحصیل مقصود خود ناکام واقع خواهد شد .\nانسان بایست بمقصدیکه نتیجه آنرا طالب است پس از سنجش و فیصله عقلی عزم وتصميم لا يتزلزل كرده الى حصول نتیجه ثبات ومقاومت فتور ناپذیری دران داشته باشد ، هر گاه در عین حال ضعفی در عزم و تصميم وثبات خود ظاهر نموده ویأس و نا امیدی بوی غلبه کرد البته فاقد نتیجه شده اعم ازینکه چنین"}
{"book": "adl0986", "page": 197, "text": "صفحه (۸)\nسال اول - مجله كابل\nشماره (٤)\n\nاشخاصی بنقطه سعادت رسیده نمیتوانند در حیات خود همواره دوچار زحمات\nو متاعب زایده هم بی جهت بوده اوقات شان مصروف اعمال غیر نتیجه میشود .\nوقتا که انسان رسیدن بمطلوب خودش را آرزو داشته وحصول این مقصد را\nباساس علمی و عقلی سنجیده باشد لازم است ممکن شدن وحصول نتیجه آنرا\nامیدواری داشته و با تمام قوت قلب و ثبات کامل داخل عمل شده تذبذب و یأس را\nدر خاطر راه ندهد .\nامید و عقیده داشتن در رفع موانع و مشکلات و هر ناممکن را ممکن دانستن\nدر وجود انسان همت و فعالیت را قوی ساخته عزم را ثابت میگرداند ؛ همچنانکه\nاز یأس و ناامیدی ضعف قلب و رخاوت و سستی اراده معلوم میشود .\nچهارم : عقل انسان بزرگ خلق شده ! محتاج تشریح نیست !: چه عظمت\nمقام نوع شریف انسان بواسطه عظمت عقل وی است ؛ امروز مشهودات اوضاع\nاین کره خاکی و طبعیت سائر مخلوق و مایازم آن نسبت بنوع انسان اینمد عارا تسلیم\nو تثبیت میدارد .\nدرینجا ما باید فقط در خصوص صحت و علل عقل بحث کنیم که وجود چطور\nعقلی میتواند انسان را بسر منزل سعادت رهبری کند !\nعقل انسان از بزرگ ترین عطایای قدرت است ! انسان ها عاقل خلق شده اند !\nولی بعضی ازین نعمت معظم الهیه حصه زیادی و بعضی کمتری گرفته اند که\nممکن است اثر مداخله دست حوادث و عوارض غیر فطری این تفاوت را موجب\nشده باشد ! یعنی از قبیل تفاوت محیط های تربیه و زندگانی یا تعطیل عقل بواسطه\nعدم تجارب و تحصیل معلومات و غیره که همین مطالب در جلی و صحت یا تیره گی\nو ضعف عقل مداخله میداشته باشند ."}
{"book": "adl0986", "page": 198, "text": "صفحه ( ۹ )\nسال اول - مجله كابل\nشماره ( ٤ )\n\nبهر حال وقتا که ما معترف شدیم که هر انسان فطرتاً عاقل است و در سایه\nعقل میتواند مصدر هر کار خوبی شده و بمشی طریق سعادت مستعد وقابل\nرفتار است پس لازم میشود که موانع و عوارض را جلو گیری کرده آنچه\nعقل را علیل یا دوچار وقفه و تعطیل میدارد بدفاع آن باید قیام نمائیم !\nمثلاً : چیزیکه تا حالا موجب فتور وعلت عقل شناخته شده ، عدم تجارب\nو نقص معلومات است که عقل را بحال و قفه و تعطیل میگذارد ، ثالثاً صرف\nقوای دماغ است بموهومات ووسوسه ها و اندیشه های باطله که انتظام وقوت\nاحساس را ضائع داشته و ازین راه بعقل ضعف پیش میشود یا افراط کردن\nبمطالب حیوانی از قبیل جماع و مسکرات که مولد ضعف اعصاب و دماغ شده\nضرر فوق را تولید میدارد که غا لباً انسان در اثر حدوث امراض وعا رضة\nبلیات غیر ارادی بآن دو چار میشود یا بواسطه اعتیاد باین بلیه گرفتار میگردد .\nوقتاً که ما نظر بوجود این اجمال امراض عقلی را شناخته و برضد آن\nداخل اقدامات و مصروف معا لجه گردیدیم ، البته عقل ما از خطا وضعف\nنجات یافته اکمال میگردد ! آنوقت ما میتوانیم در سایۀ عقل سلیم و بوسیله\nاتکاه بنفس و سعی و عمل ، عزم و ثبات و رهنمائی علم و تجربه در شه راه حیات\nمسعودانه رهسپار و بنقطۀ مطلوب واصل گردیم .\nو الحاصل عقلی که میتواند انسانها را بسر منزل سعادت حیات رهبری کند\nعبارت از عقلی است که از دماغ سالم وقوی نشئت کرده و باوهام و خرافات\nزنگ آلود نشده باشد ، وهم تابش انوار واشعه آن برزمینه های علم و تجربه\nبوده باشد تا ازان انعکاس نور حقیقی عقل شده جاده های سعادت را در مقابل\nانظارما منور ومرئی بگرداند ."}
{"book": "adl0986", "page": 199, "text": "صفحه ( ۱۰ ) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارهٔ ( ٤ )\n\nدر صورتیکه ما مدلول و معنای صحیح این فضایل را دانسته و نظر بتجارب دیگر همنوعان مترقی خود آنرا عامل بزرگ سعادت وخوش بختی حیات خود تسلیم واعتراف نمودیم ؛ آنگاه لازم است فکر کنیم که اهالی وهم طبقهٔ آتیهٔ خود را که بعد ازما مقدرات مملکت بآنها متعلق خواهد بود ! چطور و مچه طریقی صاحب این فضایل ساخته خواهیم توانست ؟\nبرای نایل شدن باین مقصد و درک فیوضات این سعادت نظر تجارب و تحصیل فایده و اخذ نتیجه که دیگر همنوعان ما بعمل آورده اند باز هم بمالازم میشود که همان طریقه استعمال واعتياد آنها را تعقیب نمائیم که آنها درمبادی حال چطور این فضایل را بشخص خود و سپس باخلاف خود تطبیق و عملی نموده بودند برای ماهم سهل تر ازان ترتیبی نخواهد بود !\nملل مترقی امروزه درحالت ابتدائی وبی چیزی که مثل ما حیات بسر میبردند عموماً درک این فضایل را بدوصورت نموده توانسته اند ؛ مثلاً اول تطبيق نمودن وتمسك شدن اهالی باین فضایل ويك پابندی خلل ناپذیری بمفاد آن داشتن که این عقیده وتمسك حقيقتاً در آنها رفته رفته بصورت خصايل فطری این فضایل را قایم کرده و بآن معتاد نموده است .\nلهذا برای حصول این نتیجه در محیط فعلی ما هم فریضهٔ وجدانیه تمام طبقات دانشمند ومعقول است که روح سعی وعمل را در تمام طبقاتیکه بآنها يكنوع تسلط معنوی یاریاست اداری وفامیلی دارند تزریق کرده وباین فضایل آنها را معتادبسازند.\nثانیاً موضوع تربیهٔ اولاد است که باید اولاد امروزهٔ ما که مردان فردای این کشور خواهند بود ؛ مطابق اصول تربیهٔ استقلالی ملل مترقیهٔ امروزه باید تربیه کرده شوند ! یعنی روح سعی وعمل و اعتماد بنفس ازهمان سن وسال كوچك"}
{"book": "adl0986", "page": 200, "text": "صفحة (١١) سال اول - مجله كابل شماره (٤)\n\nدرانها جلوه گر شده عقل شان بمرض گرفتار نشود .\nبرای حصول این آرزو که بتواند حقیقتاً اولاد امروزه ما را مردان مبارز\nصحنه حیات آتیه قرار دهد البته دو وظیفه مهم و سنگین بوالدین و پرستاران\nاطفال ومعلمين مکاتب شان عايد خواهد بود ! :\nاول تكليف والدین است که از ولادت طفل صحت مادی ویرا مراقبت داشته\nمحیط زنده گانی داخلی خانه و محیط بازی و خارج ویرا تدقیق داشته باشند که\nآنچه بصفائی عقلی ومسائل اخلاقی طفل نقص وصدمه وارد می نماید ازان جلو\nگیری شده و طفل را آخراً با جسم صحت و حواس صحیح واخلاق صفا تسليم معلم\nکرده و تا مدت رسیدن بسر حد رشد آنچه طفل از مکتب و معلم خود می آموزد\nآن آموخته گیها و تربیه مکتب در محیط خانه خراب و مغشوش نشود .\nثانی وظیفه معلمین است که آنها مقدم از هر چیزی در نظر خواهند گرفت\nکه طفل را طوری تربیه خواهد نمود که پس از فراغ مکتب عقل قدرتی وی\nصحیحاً نشو و نما یافته با اخلاق درست و صحت بدن آن طفل از مکتب خارج شده\nو بدون اینکه برای اداره حیات خود دو باره متکی به پدر و مادر شود خود\nوی مستقيماً مقتدر خواهد بود که وسایل حیات خود را تهیه کرده از راه سعی\nوعمل تأمين حيات نمايد .\nالبته برای خوب حالی شدن معلمين مكاتب ـ اولیای معارف مملکت متبوع\nمیدانند چه دستورات لازمه بآنها اعطا و اساس تربيه وتعلیمی که اطفال مكتب\nقولاً وعملاً از معلمین شنیده و معمولدارند باید بچه ترتیبی مجری شود ؟ در\nزمینه تربیه کلاسی اطفال هم آتیاً نظریات خود را جدا گانه خواهیم نوشت .\n( غلام جیلانی اعظمی )"}
{"book": "adl0986", "page": 201, "text": "صفحه ( ۱۲ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nمیرزا عبدالقادر بیدل\n\nفیلسوف معروف و شاعر شهیر میرزا عبدالقادر بیدل قدس سره در افغانستان\nو ترکستان شهرتی بکمال داشته و قبول عامه یافته . درین دو مملکت از اشخاص\nخواننده کمتر کسی خواهد بود که نام اورا نشنیده یا از اشعارش چیزی یاد\nنداشته باشد حقیقةً این شهرت درخور اوست زیرا طریق اجتهاد در ادبیات\nفارسی پیمود و دنیائی جدید در آفاق سخن کشف کرد و شاید بعدها شهرت او\nبیشتر عالمگیر شود وصیت کلام او ممالك متمدنه را نیز فرا گیرد . احوال میرزا\nاز تذکره هائی که نام ازو می برند بخوبی معلوم نمیشود . هر کدام سطری چند\nسطحی و سرسری نگاشته بغور وتحقیق نپرداخته اند و مقام ادبی این استاد\nهمانطور در پردۀ خفا مانده است .\nنگارنده که عقیدۀ مخصوص بجناب او دارد چیزی از خزانۀ عامره و بیشتر\nاز چهار عنصر خود او که جسته جسته ذکر یافته فراهم کرده و تا این اندازه\nتوانستم بشرحال او پردازم : - میرزا از طائفۀ چغتای برلاس است نام پدر او\nمعلوم نیست . اینقدر از اشارۀ خود او در چار عنصر ظاهر میشود که پدران میرزا\nنوکر پیشه و در سلك عسکری انتظام داشتند . مسقط الرأس او بقول خزانۀ\nعامره پتنه و موطن ونشو و نمایش دهلی است . ولادتش در سنه ١٠٥٤ هزار و\nپنجاه چهار واقع گشته و راجع بتاریخ و لادت خود از زبان بزرگی ( میرزا\nابوالقاسم ترمذی ) می سراید : -\nبسا لی که بیدل بملك ظهور ز فیض ازل تافت چون آفتاب\nبزرگی خبر داد از مولدش که هم ( فیض قدس) است و هم ( انتخاب )"}
{"book": "adl0986", "page": 202, "text": "صفحۀ (۱۳) سال اول ـ مجله کابل شمارۀ (٤)\n\nپیش از انکه میرزا پنج ساله شود پدرش وفات کرده و در سن پنج و نیم مادر او را بمکتب فرستاد . در هفت ماه خط شناس گردید و قرآن کریم را ختم کرد تا چهار سال دیگر بفارسی و عربی پرداخت وقواعد صرف و نحو آموخت بعد از سال دهم ظاهراً در مکتب درس نخوانده مگر در کنار پرورش عم خود مرزا قلندر که از بزرگان عهد بود تا آوان رشد و بلوغ تربیه یافت و بوساطت او از خدمت بسیاری از اکابر استفاده جست وچنان می نماید که نزديك به بیست سال خدمت اکابر نموده و از فیض صحبت آنها فوائد معنوی اندوخته سه سال با مرزا ظریف مامای خود در سفر اودیسه بصحبت شاه قاسم میرسید و استفاده میکرد . از جمله تفسیر بعضی از آیات بینات را از و تحقیق مینمود .\nمرزا غالباً از هند بیرون نیامده و در داخل بعضی از شهرها و قصبه ها را سیر کرده مانند اکبر آباد متهرا اودیسه رانی ساگر بنارس آره کساری و بطرف مغرب تا حسن ابدال آمده نوبتی پیش از سنه ۱۰۷۰ سفری بترهت کرده واقع شمالی پتنه و در باز گشت ازین سفر سخت خیلی رنج و زحمت دیده و از قراریکه خود می نویسد سبب این سفر لشکر کشیهای شاه شجاع بود پسر شاه جهان که میخواست دهلی را تصرف شود و ازینجهة دستۀ از لشکر را به تسخیر نواحی ترهت نامزد فرمود و مرزا عبداللطیف را که از وابستگان مرزا قلندر است بسرافسری آنفوج بر گماشت مرزا عبداللطیف مرزا را نیز باخود برد . مدت سه ماه دران حدود پای ثبات فشرده و سر گرم کار بودند . درین اوقات خبر از آله اباد رسید که اورنگ زیب عالمگیر در آنجا با شاه شجاع برادر خود مصاف داد وقوۀ او را در هم شکست این خبر انتشار یافته و در معنويات قوۀ مرزا عبداللطیف بد تاثیری نمود و ارکان آنرا بتزلزل در افگنده از قبضۀ"}
{"book": "adl0986", "page": 203, "text": "صفحه (١٤) سال اول ـ مجلۀ كابل شماره (٤)\n\nاختیار بیرون شدند و هر قدر مرزا عبداللطیف گرد چاره برآمد سود ببخشید\nتا همه پاشان گشتند ناچار مرزا عبد اللطیف از ترس سر کشی و دست\nاندازی زمینداران آنسر زمین جریده با بیدل و سائر رفقای یکدل\nبه بهانۀ شکار راه فرار پیش گرفت و افتان و خیزان پس از ده شبانه روز\nخودرا به پتنه رسانیدند و پیش از رسیدن به پتنه در چاند پور نام منزلی میرزا\nبا چار نفر دیگر از رفقا دور افتاده راه را گم کرده بودند میرزا عبداللطیف نفری\nبجستجو بر گماشت تا بعد از تفحص پنجنفر گم شده را پیدا کرده و پس از يك\nشبانه روز بهم یکجا شدند . این پنجنفر نزديك شام بتماشای تلی سفید که از\nدور مینمود تاخته بودند بعد يك دومیدان قطع مسافه احاطۀ دیدند که میدان\nفراخی داشت دو بنگله دران بود مشرف بر تالابی از آب صافی اولاً با هیچکس\nدر آنجا برنخوردند و چون خوب متوجه شدند سردابۀ یافتند واقع در کنار\nتالاب اندرون آن پری وشی تنها و خوش نشسته قلیان میکشید واردین هر چند\nاز و پرس و جو کردند ملتفت بجواب نشد اما بعد از نگاهی تغافل خیز رو بآسمان\nکرد و آهی کشیده این بیت خواند :ـ\nسالها در طلب روی نکو در بدرم روی بنما و خلاصم کن ازین در بدری .\nبعد ها میرزا بدهلی باز گردید و غالباً پس از دو سال ملازمت اختیار کرده\nو پیشۀ عسکری را که سبب از تحصیل فضائل میشود مانند شجاع کشتن و\nشهادت یافتن و از ریا پاك شدن بر سائر کسب ترجیح داد و دران سلك جا گرفت\nو این وقتیست که میرزا متاهل گشته و بار عیال بدوش او افتاده و میخواست\nازین ممر پسندیده نفقۀ عیال تهیه نماید . مدت ملازمتش معلوم نیست چقدر"}
{"book": "adl0986", "page": 204, "text": "صفحه (١٥) سال اول ـ مجله كابل شماره (٤)\n\nدوام كرده مگر وقتيكه طبع رمنده از علائق اين شاعر آزاد را مى بينيم گمان ميكنيم\nآنقدرها طول مدت نداشت و بسيار بزودى ازين بند رهايى جسته باشد چنانكه\nگرفتار عائله بسيار هم نگرديده و پسر بزرگ نداشته در چار عنصر مى نويسد :-\nشبى كه عقد تزويج گوهر آراى رشته اتفاق ميگرديد ... بمكاشفه ... رسيد كه گل\nكردن آثار اين كيفيت مقتضى مصلحتى است خاطر از وسوسه انتظار تناسل و توالد\nبايد پرداخت .» آرى ميرزا را هميشه در صحبت بزرگان عهد مى يابيم گاه از حضور\nشيخ كمال شاه فاضل شاه قاسم استفاده صحبت ميكند گاه با شاه كابلى دو بدو و\nدست بدست بگوشه تنها اخذ معارف مى نمايد وقتى در بنارس از خدمت شاه ملوك\nابياتى مى شنود . خزانه عامره مى نويسد :- ميرزا در آغاز شباب بنوكرى\nشاهزاده محمد اعظم خلف خلد مكان ( عالمگير ) روزگار ميگذرانيد و منصبى\nداشت يكى از آشنايان تعريف سخن سنجى ميرزا بسمع شاهزاده رسانيد شاهزاده\nفرمود قصيده در مدح ما پردازد تا در خور استعداد قدردانى بعمل آيد . چون\nحرف شاهزاده بميرزا رسيد سرانكار باز زد . . . . . . و هما نساعت علاقه\nنوكرى را قطع كرد . در كليات ميرزا قصيده بيست و هفت بيت بى تشبيب در مدح\nشاهزاده محمد اعظم موجود است شايد در همان اوقات قصيده مذكور را بتكليف\nاو سروده باشد . بيتى كه دران نام ممدوح را تصريح كرده اين است :-\nوارث صاحبقران سلطان محمد اعظم آن كز گل مدحش زبان دارد چمن در آستين\nقصيده مختصرى در مدح اورنگ زيب هم دارد و در تشبيب آن از چراغانى وصف\nكرده شايد در كدام جشن سروده است . در سنه ١٣٣٣ نواب آصفجاه از دكن\nنامه بميرزا نوشت وتكليف حضور فرمود . مرزا در جواب بيت ذيل را\nنوشت و عذر خواست :-"}
{"book": "adl0986", "page": 205, "text": "صفحه (١٦)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٤)\n\nدنیا اگر دهند نخیزم زجای خویش\nمن بسته ام حنای قناعت بپای خویش\nاین تاریخ آخر عمر مرزاست و یکسال بعد که تقریباً هشتاد سال از عمر او شود در سوم صفر سنه ١١٣٣ در دهلی جهانرا وداع گفته و در صحن خانه خود دفن گردید صاحب خزانه عامره قطعه ذیل را بتاریخ وفات او گفته : ـ\nسرو سر کرده ارباب سخن\nاز غم آباد جهان خرم رفت\nگفت تاریخ وفاتش آزاد\nمیرزا بیدل از عالم رفت\nگویند مزار مرزا امروز معلوم نیست و کس سراغ ندارد در کجای دهلی آسوده مگر پیشتر ظاهر بود .\nخزانه عامره مینویسد که میرعبدالولی عزلت تخلص گفت : ـ روز عرس مرزا بر مزار او رقم شعرا جمع آمده و کلیات او را درمیان گذارده بودند . بخیالم گذشت آیا مرزا را از آمدنم خبر هست ؟ کلیاتش را کشودم سر صفحه این مطلع بر آمد : ـ\nچه مقدار خون در عدم خورده باشم\nکه برخاکم آئی و من مرده باشم\n\nمرزا و رجال عصر\n\nشاکر خان و شکرالله خان و سائر رجال العصر معتقد مرزا بودند و چنانکه از رقعات او معلوم است مکاتبه و مراسله در بین مرزا و آنها جریان داشت و گویا علت همین نامه و کتابت بوده که میان شاهد نام شخصی از مرزا تنقید نموده و گفته شیوۀ مرزا در تحریر بشاکر خان و شکرالله خان نسبت بترك تعلق و تجرید اوبی شائبه تملق نیست و از فقرا این شیوه پسندیده نباشد . مرزا برقعه سخت او را جواب داده و در آخر بطور ایهام میگوید : ـ مضی مامضی من بعد باستغفار باید کوشید و گرنه میدانید"}
{"book": "adl0986", "page": 206, "text": "صفحه (۱۷)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٤)\n\nکه بیدل عبدالقادر است ، یعنی اسم ( القادر ) مربی اوست واو بنده و مظهر\nآن اسم است و میتواند ترا بپاداش این گستاخی برساند مرزا در مثنوی طور\nمعرفت هم نام از شکرالله خان می برد این مثنوی در تعریف ( کوه بیرات ) است\nو در وقتیکه با شکرالله خان در آنجا رفته باستقبال او این مثنوی را گفته :\nکنون در کوه بیرات آب و رنگی است - که هر سنگش بدل بردن فرنگی است\nکل رایات شکرالله خانی - بفرق آن زمین کرد آسمانی . و در آخر طور معرفت\nگوید : عصای من درین گلگشت مقصود - نسیم فیض شکرالله خان بود\nو گرنه من کجا کو بر فشانی - سر بشکی بودم آنهم بی روانی\nدرین گلشن خرامی داشت کلکش - که پیوستم من بیدل بسلکش\nکلامش گشت سر مشق خیالم - ازان سرچشمه جوشید این زلالم\nدو روزی در پس زانو نشستم - خیالی را بهاری نقش بستم\nبیجش آخر این مکتوب منظوم - بطور معرفت گردید موسوم\nاگرچه مرزا با شکرالله خان وسائرین مشاعره ومکاتبه داشت ولی هیچگاه\nبطمع صله وبخشش مدح کس ننمود . از کلیات ضخیم او این سخن ظاهر است\nکه بآن بزرگی و احاطه برانواع سخن از قسمت مدح عاریست عوض آنکه\nدر قصاید غرای طولانی گریز بمدحی کند یادر مثنویهای متعدد ( جز طور\nمعرفت ) نام از ممدوحی برد شعرای طماع را تعریض کرده ودر قصیده میگوید:\nبیدل من آن نیم که شوم تاجر کمال - جائی که خاص وعام سخن راست مشتری\nدر عرصه بیان نفسی گرد میکنم - بی دعوی فضیلت و لاف سخنوری\nمحکوم بی نیازی شوقم نه محو فکر - آزادم از تخیل او هام گستری\nاز هیچکس نیم صله اندیش بیش وکم - مداح فطرتم نه ظهیرم نه انوری"}
{"book": "adl0986", "page": 207, "text": "صفحه (۱۸)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٤)\n\nحیف است فطرت وصله مشتاق عمر وزید - دارد قصور همت ازین رنگ شاعری\nکلکم بصفحه مشت غباری نشانده است - ورنه سخن حقیقت بادی است سرسری\nآغاز شعر سرائی : - مرزا هنوز در مکتب بود که طبع موزونش بشعر\nمیل کرد و نخستین نظمی که از قریحه روشن و فکر روانش سرزد رباعی ذیل\nاست درشان یکی از همدرسان که اکثر قرنفل می خائید : -\nیارم هر گاه در سخن می آید - بوی عجیبش از دهن می آید\nاین بوی قرنفل است یا نکهت گل - یا رایحه مشک ختن می آید\nبعضی که رباعی فوق را شنیدند از سبب صغارت سن باور نکردند که از\nمرزا باشد ازینجهه مدتی شعر میگفت و بکسی نشان نمیداد آنچه از طبعش\nبداهة سر میزد بتدوین آن نمی پرداخت و بعضی را هیچ نمی نوشت . بعدها\nدرسن بیست بترغیب بعضی بتدوین اشعار خود پرداخته و بمرور زمان نسخه چند\nفراهم آورد بعضی از مقالات نثر و اندکی نظم و مثنوی محیط اعظم و طلسم حیرت\nاو بیقین معلوم است که پیش از چهار عنصر گفته چنانچه خود دران کتاب از\nهر کدام آن ذکر میکند . محیط اعظم را در سنه ١٠٧٤ نظم کرده و لفظ محیط\nاعظم تاریخ اوست و درین وقت بیست سال عمر داشت . طلسم حیرت را هم غالب\nآنست که در همین سالها نظم کرده چهار عنصر در سنه ١١١٦ تالیف یافته مرزا\nقطعه بتاریخ آن گفته و این ابیات ازان است : -\nدمی کاندیشه تحقیق پرواز - بفکر سال این تحریرها رفت\nدو تاریخ از حساب آورد بیرون - که دخل شبهه خون گشت و خطارفت\nنخست افزونی از اعجاز پرداخت - که از افراد هر عنصر فنا رفت\nدوم در اجتماع چار عنصر - نحوست بود چون زنگ از صفا رفت\n١١١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 208, "text": "صفحه ( ۱۹ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nمثنوی عرفانرا که یازده هزار بیت است در سنه ١١٢٤ نظم نموده و این بیت تاریخ ختم آنست : ـ کرد تاریخ او نیاز کزام هدیه ذو الجلال\n١١٢٤\nوالا کرام ولی تاریخ نکات و مثنوی طور معرفت و غیره تالیف او معلوم نیست غزلیات مرزا از قبیل اشعار غنائی وعرفان او قصصی و تمثیلی و رباعیاتش شرودی ( حکمتی ) وطور معرفت وصفی و طلسم حیرت او را اگر منظومه از روحیات قرار دهیم شعر تعلیمی است با وجود آن تصوف روح کلام اوست .\n( سبك مرزا ) مرزا در سبك هند كه مخترع آن بقول بیشتر تذکره نویسان بابافغانی است جاده نویی پیمود سبك هند یا شعر خیالی را بعد از فغانی ، ظهوری ، عرفی ، نظیری ، سلیم ، طالب ، قدسی ، صائب وكليم و سعتی بخشیدند . تا دور بمرزا رسید این نابغه از فکر عمیق اختراعات تازه و ترکیبات بدیعی بامضامین جدید روی کار آورد و شعر را بمعنی کلمه طوری استعمال نمود که عقل اعجوبه فکر را بهت میزند . مضامین تازه و ترکیبات نو بقدری در کلام اوست که در کلام دیگران یافت نمیشود این ترکیبات کلامش را دارای روانی و تاثیر مخصوصی ساخته غزلهای او در بحور قليل الاستعمال مانند بحر کامل و غیره بسیار است وازان قدرت خداداد او بیشتر ظاهر می شود :\nبحر کامل\nزلب فصيح و قاپسان بحديث کین ندهی زبان\nستمست حنظل اگر کشی بترازوئی که شکر کشد\nنگرفت گردنه آسمان سر راه هرزه خرامیم\nمگرم تأمل نقش پا مژه به پیش نظر کشد"}
{"book": "adl0986", "page": 209, "text": "صفحه ( ۲۰ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nنه دماغ دیده کشودنی نه سرفسانه شنودنی\nهمه را ربوده غنودنی بکنار رحمت عام او\nبحر متدارك شانزده رکنی\nچه بود سروکار غلط سبقان در علم وعملی بفسانه زدن\nزغرور دلائل بی خبری همه تیر خطابه نشانه زدن\nاز بحر تقارب شانزده رکنی\nنصیبی از عافیت ندارد حباب بحر غرور بودن\nحذر که باد دماغت آخر برنج نفخ شکم نگیرد\nاگر بنازم بزور همت نیم خجالت کش غرامت\nکشیده ام بارهر دو عالم به پشت پائی که خم نگیرد\nغائله تن پروری منشأ همه مصیبتهاست رفته رفته از نشاط کاسته جسم را سست و فرسوده و معنویات را بالمره خفه سازد . تنبل که مشاعر و حواس را باخت از کار برآید و از جمیع سعادتها محروم ماند . شخصی که ازین غائله ترسید و پرهیز نمود و میل بتربيه وتهذیب اخلاق کرد البته از کسب هنر غفلت نمی ورزد و چون هنر کسب نمود قابل آن گردد که ذوق معنی حاصل کند ذوق معنی در آن است که اسباب رضائی حق فراهم آرد و آن بعد از توحید منحصر است در کوشش بنفع رسانی مخلوق که همه ودیعت خالقند عز اسمه ، در بحال نگذارد روح آزاد بعزلت افسرده گردد مانند آب روان که در جنبش و حرکت وکشت و مزارع را شاداب و سرسبزدارد و هر وقت جابجا استاد ورا کد گشت از لطافت طبع و نفع رسانی بازماند و یخ بسته منجمد گردد . دارای این مقام حق دارد بدیگران توصیه فرماید که تواضع را به نخوت در نیـاویزند و درشتی را از طبیعت زدوده از صدق"}
{"book": "adl0986", "page": 210, "text": "صفحه ( ۲۱ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nمقال نگذارند تا از وخامت کبر ایمن مانند و از نرم خوئی و برده باری باستراحت جاوید رسیده بروشنائی نور دل فائز گردند . مرزا این مطالب را در قصیده که از امیر خسرو استقبال کرده می پروراند .\nنیست جز گرد مزات حاصل از تعمیر جسم خاک بر سر می فشاند فیل چون تن پرور است\nحسن معنی خواهی از کسب هنر غافل مباش ابروی بی مو بود تیغی که او بی جوهر است\nگر رضای حق طمع داری بنفع خلق کوش هر غذا کافتد موافق بابدن جان پرور است\nبر دل آزاد از عزلت مبند افسردگی هر کجا آب روان یخ بست سنگ مرمر است\nبر تواضع زینهار افسانه نخوت مخوان طاق را گرچین ابرو گشت ظاهر ابتر است\nچون درشتی از طبیعت رفت راحت فرش تست خواب مخمل را همان وضع ملائم بستر است\nنور دل خواهی نگردی غافل از صدق مقال در هوای مختلف فیض چراغان کمتر است\n( قاری عبدالله )\n\nبقلم سرور گویا مرحوم ادیب پشاوری\nچشم گردون هیچگاه شمشیری برنده تر از کلام سنجیده و بیان دلنشین در بسیط زمین ندیده است چنانکه پیغمبر اکرم میفرماید ان من البيان لسحر وان من الشعر لحکمه ظهور نوابغ ادبی درین صفحه پهنا و در گیتی بآسانی صورت نمیگیرد تا اینکه آسمان در گردش چندین صد ساله خود با ذرق درخشان و طلوع تابان یکی از ایشان عالم بشری را روشن نسازد این است که مرحوم ادیب پشاوری ازان ستارگان درخشان آسمان وطن است که مسافت بعیدی را بنام خود روشن و فهمانده است که طلوع آفتاب علم و معرفت تنها بآسمان اجانب منحصر نبوده"}
{"book": "adl0986", "page": 211, "text": "صفحه ( ۲۲ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nو نخواهد بود گاه و بیگاه این مهد تمدن و سرزمین دانش و هوش منشأ و بسگاه\nآریای قدیم نوابغی از خود بوجود آورده و می آورد که جهانی بسوی ایشان\nچشم دوخته و در عین حال مایه نازش و افتخار عصر و زمان خود میگردند پس\nبی مناسب نخواهد بود که بنام تذکر و احترام شمه از نام ونشان آن مرد جلیل القدر\nرا درین مجله که یگانه آرزو و مرامش یاد آوری و تخلید از مشاهیر و نوابغ\nوطن است نگارش داده و در ضمن تشکرات بی پایان ومملو از عقیدت و حرارت\nخود را بنام محیط قدردان وملت همجوار خود ایران تقدیم کنیم زیرا از مراتب\nتفخیم و تجلیل آن بزرگوار چه اولیای امور مملکت و چه اهل علم و ادب در\nزمان حیات و ممات آن مبرور سعید خود داری نکرده حتی بعد از مرگ ادیب\nافغانی نیز مجالس ترحیم وسوگواری آن فقید سعید را بيك صورت عالی و باشکوهی\nچنانچه سزاوار حضرتش بود دولت وملت متحداً ( برای چند روزی ) بپاداشته\nتمام جراید و مجلات و ارباب قلم و صاحبان قریحه درین مصیبت شريك و سهیم\nبوده خطابه های فصیح وغرا ومقالات با آب و تاب در اطراف روزگار زندگانی\nو دور های تحصیل و مسقط الراس و خطوط مسافرت و هویت شخصی و مراتب\nعلم وفضل وبلندی خیال و اسلوب بیان و آثار قلمی و افکار فلسفی آن مرحوم\nشرح مرتب و مفصلی داده اند . که متاسفانه تاحال در جرائد وطن ازان مرد\nبزرگ هیچ تذکاری نرفته است لهذا این مختصر شرح مختصریست که از جرائد\nطهران مجله آینده و سالنامه محترم فارس و ایران شهر درین مجله اقتباس\nکرده ایم .\nمرحوم سید احمد ادیب پشاوری فرزند سید شهاب الدین به حدود سنه ١٢٥٥\nهجری در اراضی کوهسار سرحدی وطن بین پشاور وخيبر متولد و تحصيلات"}
{"book": "adl0986", "page": 212, "text": "صفحۀ (۲۳)\nسال اول - مجلۀ کابل\nشمارۀ (٤)\n\nابتدائی خود را در پشاور نموده در سن ۱۸ سالگی از پشاور بکابل و بعد\nبغزنین آمده مدت دو سال و کسری در مزار متبرک حضرت حکیم سنائی به تحصیل\nمشغول و از آنجا به هرات و خراسان رهسپار و در مشهد چندی تحصیلات خود را\nادامه داده سپس بسبزوار شرف محضر مرحوم حاجی ملاهادی سبزواری را\nدرك و بعد از وفات حاج سبزواری مراجعت به مشهد کرده در آستانۀ رضوی\nبتدريس علوم اشتغال داشتند و در اول ۱۳۰۰ هجری بطهران آمده تا آخر عمر\nدران شهر شهیر منزوی و گوشه گرفته بمطالعه و گاهی بتدريس امرار وقت\nمیکردند تا اینکه بروز دو شنبه ۹ تیر ماه ۱۳۰۹ برحمت ایزدی پیوست ادیب\nمبرور در فنون صرف و نحو و فارسی و عربی و اردو و افغانی و منطق و معانی و بیان\nو کلام و حکمت الهی و طبیعی و ریاضیات و تاریخ و لغت و ادبیات هر چهار لسان\nمتبحر و بی نظیر و از تمام علایق دنیوی مجرد حتى آلوده بزن و مسکن هم نشد\nو نسيم آسا با روح و خاطر آزاد عمر خود را بپایان رسانید گاهی برسبیل تفنن\nشعری میسرود دیوان اشعارش غالب بر ۳۰۰۰ بیت است و بر غالب کتب فلسفی\nحواشی دارد اخيراً به ترجمۀ اشارات و شرح آن مشغول بودند که ناتمام ماند\nو تاریخ بیهقی را که از منشیان و مورخین زبر دست و در قرن ششم میزیسته\nبا حواشی زیاد تصحیح نموده و بطبع رسیده دیوان ناصر خسرو را نیز تصحیح کرده\nو حواشی منظوم بران نوشت لکن ناتمام مانده و هنوز بطبع نرسیده است .\nعلاوه برین آثار ادبی حضرت استاد اعظم در ایام جنگ عمومی عبارت است\nاز کتاب قیصر نامه که تقریباً سی هزار بیت است بحر تقارب\nقیصر نامه اساساً حاکیست از جنگهای قیصر ويلهلم و ملت ژرمن با دولتهای دیگر\nو تمجيد شجاعت و همت وعزم و غیرت شخص قیصر و سر کردگان او"}
{"book": "adl0986", "page": 213, "text": "صفحه ( ٢٤ ) سال اول ـ مجله کابل شمارهٔ ( ٤ )\n\nو ملات باشمامت ژرمن ولی با اینحال حاوی جمیع مطالب عرفانی و تحقیقات علمی\nو پند و مواعظه و ترغیب اسلامیان بعدم قبول ستم و ظلم وتشویق ابناء وطن بوطن\nپرستی و پیدا کردن حس جانبازی در راه استقلال وعظمت اسلام وحاضر شدن\nبرای ابراز شجاعت و عدم تمکین اجانب چنانچه فاضل ایرانی آقای غنی زاده\nدر شماره ( ٢ ) سال دوم ایرانشهر راجع به این اثر ادیب افغانی مینویسند :\nبعقیده بنده نگارنده و سایرین از بزرگان فضل ودانش بعد از شاهنامه\nدر بحر تقارب بدین محكمی و فصاحت تاحال کسی سخن آغاز نکرده واگر\nتقدم طوسی علیه الرحمه واحترام از روان پاك او نبود جسارت براینکه در غالب\nازمزایا مضامین عالیتر استعمال شده میکردم . قطعهٔ ذیل از آثار ادیب فقیداست .\n\nدفترجهان\n\nبگوینده گیتی برا زنده است که گیتی زگویندگان زنده است\nسخن چشم وگوینده چشم آفرین سراپای گیتی بدین چشم بین\nز آغاز کیهان و انجام وی سخن گوی بنمایدت راه و پی\nسخن ازسخن گوی دامابه است سخن های نادان ستوهی ده است\nکسی کو زدانش برد توشه جهانست بنشسته در گوشه\nنکو کار اندر جهان مقبلست که بدکار پیوسته لرزان دل است\nیکی دفتر است این جهان ای پسر نبشته دران نامه ها سر بسر\nبنیکی نویس اندران نام خویش که تا بهره یابی ز ایام خویش\nوابیات ذیل را آقای شیخ الملك او رنگ عضو محترم انجمن ادبی طهران در\nارثاء آن فقید عصر سروده است ."}
{"book": "adl0986", "page": 214, "text": "صفحۀ (٢٥) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (٤)\n\nمرثيۀ اديب\n\nاز افق شرق بين صبح قيامت دميد مهر سراسيمه وار معجر شب را دريد\nگشت قيامت عيان کز اثرش در جهان دولت شادى گذشت نوبت ماتم رسيد\nاز چه سخن در کتاب کرده سيه جامه را خامه چرا سر شگافت وزچه زبانرا بريد\nچيست ندانم خبر کين همه وحشت فزاست کز اثرش خار غم در دل و در جان خليد\nناگه آمد بگوش خواند زغيم سروش مير پشاور دوش از غم هستى رهيد\nمير پشاور باز کرد بر اين ملك ناز ساز سفر را چوباز کرد و زگيتى پريد\nاحمد پشاورى رست ز زندان تن نادرۀ علم و فضل جان بملك بر کشيد\nقامت حکمت زغم تاك صفت گشت خم علم و هنر را علم شد زجهان ناپديد\nفضل و ادب شد يتيم تا که پدرشان زسر رفت و ادب جامه را در خم نيلى رزيد\nقنيه درون گر شوى آه و فغان بشنوى کز جگرش مولوى در غم او پروريد\nنالۀ خاقانى از بارۀ شروان بـمــاه بر شد و از شيونش سقف فلك بترکيد\nگنجه درون گنجوى کرده قيامت بپا خاك مصيبت بسر يکـسـره پيرا کنيد\nتربت فردوسى از خون دلش لعل فام رودکى از غم زدست رود طرب بفکنيد\nسعدى اگر از مغاك نعره زنان شد ز خاك حافظ غمديده پاك دخمه درون پژمريد\nدرۀ يمگان درون جله شده لعل گون ناصر دابـسـکه خون از بن مژگان چکيد\nراد سنائى بخاك کرده کفن چاك چاك عنصرى ريخت پاك زدست جام نبيد\nبوعلى از خاك زد نالۀ واغـربـتـا که بجهان علم گشت بازغـريـب وحيد\nخواجه نصير از مژه ريخت ز بس خون دل دخمه ز سيلاب خون بحر صفت آگنيد\nتا که اديب از سخن لعل سخن گوى دوخت بلبل لب از غزل بست و همينش سزيد"}
{"book": "adl0986", "page": 215, "text": "صفحۀ (٢٦) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (٤)\n\nگلبن دانش بسوخت گشت پریشان هزار\nقمری از شاخ سرو در بن چاهی خزید\nگنج هنر در طلسم ماند چو گنجور رفت\nباز نگردد که گم گشت زگیتی کلید\nدس مه نو فلک گوئی از آن برگرفت\nتا ز جهان بدرود مرد هنر چون خوید\nبا دم آن داس تیز از چمن روزگار\nنوگل بشکفته را از سر کین بر کنید\nریخت بصحن چمن از گل سوری ورق\nباد اجل چون بباغ از سر سردی وزید\nمیوۀ باغ وجود گر بندى ذات وی\nاز چه و را باغبان تا نظر افگند چید\nآه و دریغ از ادیب کز تف مسموم مرگ\nلاله رخش شد برنگ یکسره چون شنباید\nنطع جهان را چودید بی نمک از کودکی\nکرد بدانش بسیج شیوۀ عیسی گزید\nاز همه روی زمین خوی بدانش گرفت\nو از کم و بیش جهان رشتۀ خود بکسلید\nبود بساط سخن یکسره برچیده باز\nمنطق شیرین وی از سر نو گسترید\nطفل سخن بد یتیم در بدرو دل دونیم\nدر کنف این کلیم باز یتیم آرمید\nنوك زبان چاك زد هشت دهن طفل را\nگرسنه كودك از آن شیر بلاغت مکید\nهشت بگهواره درو از بی آرام و خواب\nخواند فسانش بگوش تا که و را خوابنید\nبی هنر از صولتش کنج خموشی گرفت\nحق بود از راه شیر رو بهگی گر رسید\nهمچو سکندر ز علم از پی یاجوج جهل\nمنطق مستحکمش بود چو سدی سدید\nاسب سخن را چنو هیچ نبودی سوار\nفرد سواری که بود در همه عالم فرید\nچشم فلك بر زمین هیچ ندیدش نظیر\nدید بسی چرخ اگر دور قديم وجديد\nليك هر آنکو که کرد خوی بدانش چو من\nبر سخن نغز تو از دل و جان بگروید\nدیدۀ اورنگ را دید چو دریای خون\nگشت دلش پر زدرد هر که و را بنگرید\nاز پی تاریخ سال کرد هزاران رقم\nچون نشدش دلپسند بار دگر بسترید\nهاتقش از غیب گفت عاقبت این بیت نغز\nغنچه دلش بر شگفت از پس آن کوچمید\nاحمد پشاوری دیده بهم زد زجان\nاز سر دنیا چو باز بال زدو او پرید\nمجری ۳۱ ٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 216, "text": "صفحه (۲۷) سال اول - مجله کابل شماره (٤)\n\nتوصیه باخلاف\n\nتاچند پی مطلب و مقصود نكوشی تا کی بهر ملت مسعود نكوشی\nسرمایه بدست است و بی سود نكوشی فرصت گذران است چرا زودنکوشی\nمیکوش که در اهل زمان فرد برائی\nدر زمره افراد جهان مرد برائی\nامروز وطن چشم زعرفان تو دارد امید زگلهای گلستان تو دارد\nافغان همه جا گوش با فغان تو دارد روشن دلش آینده رخشان تو دارد\nامید که این ملك درخشان شود از تو\nاین خانه تاريك چراغان شود از تو\nمن بعد بود راحت ملك و وطن از تو ای گل شمرد رونق و زیب انجمن از تو\nروشن شود این شمع همین انجمن از تو گفخر و اگر عار بود جان من از تو\nهشدار دگرگون چو شود رنگ زمانه\nتا فخر توان شد نشوی ننگ زمانه\nطفلان چوشود نوبت ادراك شما را دوران نیارت دهد افلاك شما را\nمیراث رسد این و طن پاك شما را ما خاك و بود فرصت این خاك شما را\nما چون بتو این خاک سپردیم امانت\nهشدار امانت نكند خاك خيانت\nدوران چو پدر برد بجایش پسر آرد هر وقت خلایق ز پی یکدگر آرد\nخوش باشد اگر نيك برد نیکتر آرد بد باشد اگر بد برد از بد بتر آرد\nيارب شود اخلاف زاسلاف نکوتر\nاولاد وطن را شود اوصاف نکوتر"}
{"book": "adl0986", "page": 217, "text": "صفحه (۲۸)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٤)\n\nمیکوش که تا علم و هنر کار تو باشد\nدر هر صفت از جهل دنی عار تو باشد\nبر تو ز کسان پایه و مقدار تو باشد\nسنجیده دانش همه رفتار تو باشد\nخوبست که باشد چو تو معمار وطن را\nمگذار خراب اینهمه مگذار وطن را\nسودا نکنی چند ببازار معارف\nتا کی نتوان گشت خریدار معارف\nغفلت نبود شیوه بیدار معارف\nاهل اند همین مردم هشیار معارف\nاز علم و معارف مگذر کار همین است\nسودای تو فرخنده و بازار همین است\nدریاب زوان گوهر نایاب ترقی\nسرگرم تعالی شو و بیتاب ترقی\nآماده بود بهر تو اسباب ترقی\nآموخت توان ای پسر آداب ترقی\nننگ است پی ملت بیدار تنزل\nهشدار درین عصر بود عار تنزل\nدر حکمت ازین جامعه پاپس نگذاری\nمیراث خود ایوای بهرکس نگذاری\nآه این گل بیخار بهر خس نگذاری\nاین حرف همیگویمت وبس نگذاری\nحکمت زتو گم گشته چرایش نجوی\nچونست چرا گم شده خویش نجوی\nحیف است درین باغ گل از خار ندانی\nاز بی خردی یار ز اغیار ندانی\nتاچند زهم روز و شب تار ندانی\nافسوس بود گنج اگر از مار ندانی\nعیب و هنر ازهم نکنی فرق چه حاصل\nبر خرمن دانش زدن این برق چه حاصل"}
{"book": "adl0986", "page": 218, "text": "صفحه (۲۹) سال اول - مجله کابل شماره (٤)\n\nيك چند دل از فقر هنر تنگ توان کرد خواهی اگرش صاحب فرهنگ توانکرد\nقامت زبی سعی عمل چنگ توان کرد تا پرده دل را طرب آهنگ توان کرد\n\nاز علم و ادب عاقل و هشیار توان شد\nاز کسب وهنر عامل و بیدار توان شد\n\nایوای چرا عاقل و هشیار نباشی حیف است اگر کامل بیدار نباشی\nکامل اگر از علم خبردار نباشی میکوش که در جهل گرفتار نباشی\n\nاز زندگی بی هنرت مرگ نکوتر\nآتش پی آن نخل که بی برگ نکوتر\n\nبی علم ترقی نتوان داد وطن را افراد هنر ور کند آباد وطن را\nایکاش که عالم شود اولاد وطن را محکم شود از مدرسه بنیاد وطن را\n\nتعلیم چوشد عام شود عام تمدن\nبی علم و معارف نشود تام تمدن\n\nدولت شود آباد ز بیداری ملت ویرانه شود ملك ز بیکاری ملت\nتا رفع کند زحمت و بیماری ملت دولت بود آماده پی یاری ملت\n\nدولت پی ملت کند اجرای مکاتب\nسوداست سراسر همه سودای مکاتب\n\nفخر وطن افغان شود از کوشش وغیرت نام آور دوران شود از کوشش و غیرت\nهر قوم چو جاپان شود از کوشش وغیرت هر مشکلت آسان شود از کوشش و غیرت\n\nاقبال شود زحمت ادبار ز کوشش\nگلدسته نمایان شود این خار ز کوشش"}
{"book": "adl0986", "page": 219, "text": "صفحه ( ٣٠ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ٤ )\n\nخیزید که از بهر وطن کار نمائیم و قتست که ملت همه بیدار نمائیم\nبر طبق معارف همه رفتار نمائیم هر کرده که نیکو بود اظهار نمائیم\nاز سؤ تنزل همه آگاه نمائید\nبر حسن ترقی همه را راه نمائید\nدر عام و هنر نیست کنون عصر تغافل تحصیل معارف نبود جای تأمل\nقانع نتوان گشت بخار از چمن گل مگذار ترقی که بود ننگ تنزل\nغافل بجهان رتبه آگاه ندارد\nشك نیست گدا منزلت شاه ندارد\nفخر و شرف از سیم و زر و لعل و گهر هیچ نازیدن ما جز بهمین علم و هنر هیچ\nعلم است و معارف بجهان کا و دگر هیچ پسند جهان محو کمالات و تو در هیچ\nای هیچ بدست از عوض عمر گرامی\nهشدار که رخ داده بسر مایه تمامی\nشد منتظمم لطف جهاندار بکابل تا درج کنم پاره اشعار بکابل\nدرد دل خود میکنم اظهار بکابل تا چشم کند کار کنم کار بکابل\nصد شکر برین خدمت سنجیده گذارم\nهر نقطه اش از مردمك دیده گذارم\nعمریست ستایم من دلبریش وطن را بیگانه ندانسته ام از خویش وطن را\nشاه است مرا گر همه درویش وطن را دوری نگزینم من ازین پیش وطن را\nبلبل وطن خویش اگر خواند چمن را\n( مستغنی ) ما نیز چمن خواند وطن را"}
{"book": "adl0986", "page": 220, "text": "صفحه ( ۳۱ )\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره ( ٤ )\nبقلم شهزاده احمد علیخان درانی معاون انجمن ادبی\n« اهمیت ترجمه »\nاذهان انسانی چه بحیث اجتماعی و چه انفرادی بدو قسم میباشد ـ (١)\nذاتی (٢) اضافی .\n(۱) ذاتی ـ مراد از ترقی همه اعمال است که تعلق بفطرت انسان دارد ،\nو به اهلیت اختراع دماغی خودش وابسته میباشد .\n(٢) اضافی ـ درینجا مدعای بنده به ترقی اضافی از آن اکتسابات است\nکه بمشاهدۀ عالم وما فى العالم بمطالعۀ افکار دیگران حاصل میشود . برای این\nشق دومین کار تراجم از لزومیات است ـ اگر به تدوین تاریخ ترقی اروپا\nپردازیم خیلی جزئیاتی است که برای ما درس عبرت و پند دار دران\nپنهان است .\nزمین اروپائی کنونی که مولد و منشای ترقی وعروج انسانیت و منبع ومخرج\nنهضت علمی ومسکن ابداعات و اختراعات بشمار میرود ازینجهت نیست که دماغ\nو ساختمان افرادش ازدیگران خوبتر وبهتر است ، بل اروپائیان نوامیس فطرت را\nمطالعه کردند افکار متقدمین مارا بذریعۀ تراجم بنگاه تدبر و تعمق دیده اند\nیعنی اول از جذبات و حالات اقوام متأثر شده اقدام به ترجمه نمودند هنگامیکه\nاستعداد ذهن شان انکشاف نمود جدتها بکاربرده ؛ راهای تازه تری پیش نظر\nشان باز شده بمرور ايام علوم و فنون دیگران را به تغیر جزئی مال خویش\nنشان دادند ."}
{"book": "adl0986", "page": 221, "text": "صفحه ( ۳۲ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nقوم از افراد قوام میگیرد و از ترقی افراد نهضت قومی بوجود می آید ،\nبسا ذهنیت اقوام فطرتاً برای اینچنین کار خیلی موزون میباشد و بد بختانه در\nبعضی عقیده ها چنان راسخ گردیده که زمینه نشو و نما را برای افراد مشکل\nمیسازد ، همین فرق بین در مشرق و مغرب نمایان است ، در اروپا هر روز\nصدها محاورات جدید دوش بدوش اختراعات و هزار ن الفاظ و اسلوب نو بنو\nپیدا میشود ، اما درینجا حرف از دهن نبر آمده که سند کدام استاد قدیم یا نظم\nو نثر عتیقی میخواهند و از چار سو برای شهادت تحریر گذشتگان\nهیا هو بر میخیزد ، نتایج این غلغله نوازی و فرسوده خیالی این برآمد\nکه زمین مغرب خمود علم و فضل ما را زنده کرده مخترع صدها علوم وفنون\nگردیده ولی شرقیان تنك بخت بنزاعات لفظی در افتاده سرمایه خود را از دست\nخود بباد دادند .\nدر نظر اکثر آقایان محترم خدمات علمی اروپا چندان وزنی و حقیقتی ندارد\nزیرا که مطالعه خودشان سطحی است اما ازین حقیقت که منکر میشود که\nامروز چقدر علوم وفنون ما را اروپا زنده کرده است و کنون بچه مقدار کتابهای ما\nبوسیله تراجم وعلم دوستی آنان بسواد دیده های بینا جلوه گری میکنند -\nعلمای یهود مغرب که بسلسله تجارت و تمام در تمام اروپا منتشر بودند چگونه\nبدرس و تدریس و تراجم عبرانی و آرامی يك توجه مخصوصی را معطوف\nداشتند ؟ بالخصوص یهود اسپین بزبان عربی چقدر خدمات بزرگی بانجام رسانیدند ،\nداؤد القمی ، حيوح ، و ابن جناح قواعد نحو عبرانی را مرتب کرده زبان\nمذکور را بر طلبای مغرب چگونه یسیر الحصول ساختند ، نیز در بنیاب خاندان\nتبوع که با جنوب فرانسه تعلق داشت خدمات بزرگی انجام داد ، افراد همین"}
{"book": "adl0986", "page": 222, "text": "صفحه ( ٣٣ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٤ )\nکتابهای قسطابن لوقا ( طبيب بعلبك ) واسحاق بن حنين را ترجمه نموده مشهور عالم شدند .\nاهل مغرب چگونه علم یونانی را از عربی حاصل كرده در زبان اروپا تغيرات عظيم پيدا نمود ؟ اعراب اندلس وصقيليه علوم خود را چطور در اروپا ترويج نمودند ؟ وكجا كجا درسگاها بنا كردند ؟ طالب علمان مثل پوپ سلوستر ثانی وراهب ريمن لل Raimon Sull برای نشر تراجم عربی درسگاها بنا نموده چه اقدامات علمی كردند ؟ ازين تراجم برای طلبه ارو پای قدیم كه بسير وسياحت يا تفتيش وتحقيق علمی بممالك دور دست اسلاميه ميرفتند چقدر آسانی و سهولت ها بهم رسانيدند ؟\nديگر کسانيكه بتراجم علوم مشرقيه اروپارا در ابتدا با علم و مذاق مشرق آشنا ومعرفی نموده موجب ترقی وتعالی وازدياد علم وفضل مغرب گرديدند اسمای شانرا با تحريرات شان گرفته بقرار ذيل بقارئين محترم خود میگذاریم .\n١ - كونا ردپلى كانس ـ در مقام الزاس پیدا شد این مترجم فاضل ومستشرق شهیر ازنسل المانی بود .\n۲ ـ جان روشلين ـ يك كتاب بر مبادی لغت عبرانيه نشر داده بلسان مذبور تسهیلات پیدا نمود .\n\n١ سابقاً كسیكه از طلبای اروپا وسط آسیا و آسیای شمالی را بسیزدهم صد عيسوى سياحت نمود موسوم به کار پينى ( Carpini ) است و از قبيل همين طلبا ماركوپولو در سیاحت خود خیلی مشهور است نیز بدرسا های ایتالیه و فرانسه لغات شرقیه را حاصل کرده در علم عربی وعبرانی شهرت تام دارد .\n\n(1) Conard Pellicanas (2) John Ruchlin"}
{"book": "adl0986", "page": 223, "text": "صفحه (٣٤) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٤ )\n\n٣ ـ کاردی نل زيمنس ـ سابقاً ترجمه تورات شریف را در سنه ١٥١٤ عیسوی شائع کرد .\n٤ ـ جان بکستورف ـ دانای ادبیات شرق ، آلمانی بود .\n٥ ـ جين مورن ] در زبان عبرانی شهرت زیاد داشتند .\n٦ ـ لوئیس کاپل\n٧ ـ جرجس میکائیل ـ در سنه ١٦٣٣ عیسوی يك كتاب نحو (۱) لغت سریانی را شائع نمود .\n٨ ـ گيچی ] این هر دو در حصول زبان فارسی از همه اروپائیان سبقت دارند .\n٩ ـ اگناتوتس دى جيسو\n١٠ ـ رابرت كنت ـ از همه اول قرآن مجید را در زبان ایطالیه ترجمه نمود .\n١١ ـ سيل ـ در زبان انگلیسی از همه اول مترجم قرآن کریم است .\n\n(٣) Cordinal ximens (٤) John Buxtorf (٥) Jean Morin (٦) Louis capella (٧) Gerjies Micaiel\n\n( ا ) اما بر محضر شریف قارئین محترم پوشیده مباد که قبل ازین در همین موضوع ابراهيم الحاقلانی در سنه ١٦٢٨ ع ابتدا کرده بود .\n\n(٨) Giggei (٩) Egnatalius Dejesu (١٠) Robert Kennet -\n\n( ب ) امروز هيچ يك لغت چنین نیست که قرآن مجید دران ترجمه نشده باشد .\n\n(١١) Sale"}
{"book": "adl0986", "page": 224, "text": "صفحه ( ٣٥ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ٤ )\n۱۲ ـ تهامس ار پی نیوس ـ زبان عربی را از يك فاضل مصری حاصل نمود ،\nو باز دروینس بلغات فارسی ، ترکی ، و حبشی دستگاه بسیار پیدا کرد ،\nدر لیدن ها لیند يك مطبع فخیمۀ عربی از مصارف خود قائم کرد ، از\nتالیفات مهمه اش يك كتاب قواعد درلسان عربی در سنه ١٦١٣ عیسوی\nشائع نمود .\n١٣ ـ بارتهلمی ـ این مستشرق مشهور در هژده هم قرن عیسوی در فرانسه از\nهمه اول ترجمه نقوش قتقیه را ابتدا کرد .\n١٤ ـ سلوستری دی ساسی ـ در جامعه پاریس اولین پروفیسور عربی بود در\nسنه ١٧١٠ عیسوی يك كتاب بر قواعد عربی نوشت ـ همین شخص مذبور\nرسم الخط پهلوی را انکشاف نمود او کاوش وتراجم اواست که اروپا از کتاب\nکلیله دمنه و مقامات حریری واقف شد .\n١٥ ـ انتانی کالان ـ این مستشرق شهیر از همه اول مردم اروپا را بالف لیلا\nآشنا کرد .\n١٦ ـ بار بردی مینارد ـ تاریخ مشهو مسعودی را ترجمه فرانسوی نموده شائع کرد.\n(ج)\n۱۷ ـ ایم ـ دی سلائن ـ ابن خلکان را شائع و ابن خلدون را ترجمه نمود .\n(۱۲) Thomas Erpenius (۱۳) Barthelmy\n(١٤) Sylvestre Desacy (١٥) Antoine Gallant\n(١٦) Barbier de Meynard (١٧) M. D. Slane\n(ج) این هردو کتاب در فرانسه شهرت بی اندازه حاصل کرد ."}
{"book": "adl0986", "page": 225, "text": "صفحۀ (۳۶) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ (٤)\n۱۸ - نولدکی - شاهنامۀ حکیم فردوسی طوسی را بعد از تحقیق بسیار نشر داد.\n۱۹ - کارل براکلمان - (۲۰) هرتمان - (۲۱) بکر - (۲۲) ولهوزن - از\n[۱۸ تا ۲۲] کسانی اند که « در مجلس علوم شرقیۀ المان » بعلوم اسلامیه\nوفنون مشرق خدمات پربها انجام دادند.\nبر اسباب ترقیات ژاپون تفصیل دادن نمی خواهیم تنها بريك سبب ترقی علمی\nشان کنایۀ چیزی پیش میکنیم، «مواعظات» فاضل امریکائی دکتور سندرلیند\nکه در ژاپون برای عرصۀ دراز قیام کرد اکنون بصورت کتاب بعنوان « جاپان\nترقی پذیر » در لغت انگلیسی بنشر رسیده است - بيك جادر ضمن خصائل ژاپون\nمینویسد - « درینجا تشویق انام بجرائد ورسائل و روزنامه ها محدود نیست بل\nاینان هر وقت بشغل کتاب خیلی مشغول و مشعوف دیده میشوند، به کثرت\nکتابهای علمی وذخائر تصانیف برگزیدۀ آلمان، فرانسه، ایتالیه، روسیه و انگلیسیه\nکه همگی در لغت ژاپون ترجمه شده اند حیرت می آید، در هر کتابخانه و به هر دارالمطالعه\nازین اصناف تراجم کتابهای علم وفن ذخائر علمی وفنی موجود است، باز\nهمینقدر شمار تصانیف مستقلۀ خود جاپونیان بر هرگونه علم فن محير العقول است ».\nدر تراجم عموم کتابهای علمی و فنی (که بعلم ادب ومعانی متعلق نیستند)\nهیچ فرق نمیباشد زیرا که مصنفین این علوم و فنون تنها در علم وفن خود ماهر\nمیباشند و از انجا که تمام حیات شان در تکمیل يك مضمون صرف میشود و بنا\n\n(۱۸) Noldeki (۱۹) Coral Brohelesman\n(۲۰) Harthman (۲۱) Bacher (۲۲) Well Hausen\n(۷) Asiatic Sucity in Germany."}
{"book": "adl0986", "page": 226, "text": "صفحه (۳۷) سال اول - مجله کابل شماره (٤)\n\nبرعدم فرصت میل و توجه خود را بادب و معانی معطوف نمیدارد لذا مطالب خود را بفصاحت و بلاغت ( محدود ) انشا نمیکند اما برعکس این ، عموم مترجمین ادیب میباشند که مطالب خود را از اسقام و آلااشات اصل کتاب یا مضمون مبرا ترجمه مینمایند ازین جهات اکثریه تراجم از اصل هم بهتر میشود.\nحالت علمی و ادبی فارسی موجوده مقتضیست که توجه اکثریه اهل قلم و ادبای معارف پرور جانب تراجم معطوف باشد. در حیات هرقوم چنین وقتی می آید که ضیای علم و ادب بلحاظ سیاسی و تاریخی کم میشود ، در چنین وقت احتیاج است که چراغ خود را از چراغ دیگران بافروزند ، در چنین دور قوت آفرینش نیز زائل میگردد زیرا که طرز وقوت تصنیفات گذشته از درجه ادنی پیش نمیرود و مذاق عوام نیز از مهملات کج و پیچ تخیل ، و اشعار نازك خیال ناممكن الحصول بیعنی ( چنانکه امروز اکثرا دیده میشود ) صحیح نمی ماند ، در چنین زمان برای مصنفین محترم لازم است که بجای اینکه خیالات نیم پخته و فرسوده خود را اظهار دهند باید ترجان مصنفین مو جوده و گذشته دنیا بگردند ، اگرچه هر کس تمنای تصنیف نمودن بسیار دارد و مشتاق است که مردم او را مصنف بگویند ، ومترجم ومؤلف بودن خود را کسرشان خود میدانند ولی امروز در اروپا قدر و بهای ترجمه نیز همانقدر است که از تصنیف میباشد ، مترجمین درجه شهرت مصنفین را دارند ، برسبیل تمثیل ، شهرت ولیم آرچر مدام برین بنا دوام دارد و در آتیه نیز قائم خواهد ماند زیرا که او مترجم ابسن(۱) است ، رکرت(۲) بترجمه دیوان حماسه شهرت دوام دارد استیفان کیبارگی شاعر آلمانی از باعث ترجمه برن (۳) نامدار شد.\n\n(۱) تمثیل نویس ناروی - (۲) در شعرای آلمان بدرجه ممتاز شمار میشود - (۳) شاعر مشهور اسکا تلیند ."}
{"book": "adl0986", "page": 227, "text": "صفحۀ ( ۳۸ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ٤ )\n\nانکیوتل دوپیران ( Anquetil Duperron ) که یکمعالم بی نظیر\nوسیاح فرانسوی بود ازهمه اول زند و اوستای پارسیان را ترجمه نمود ، اوپانیشد\nسنسکرت را نیز از زبان فارسی به لاطینی ترجمه نموده توجۀ شوپن هاور\n( Shopen Hauer ) فیلسوف آلمانی را جانب فلسفۀ هند منعطف ساخت .\nگویتی ( Goethe ) شاعر شهیر آلمان از همه اول بجانب ادبیات شرق\nمتوجه گردید ، قبلا به کتب هنود مایل شد ولی که تسکین قلبی نیافت رجوع به\nشعرای خاور زمین آورد ، این شاعر بی بدل يك عقيدة مخصوص بلسان الغیب\nحافظ شیراز داشت و از آنجا که در تمام نوشته هایش رنگ بلبل شیراز غالب\nاست بنا برین خودش راه «محافظ آلمانی» یاد میکنند ـ يك تصنيف سرجونس\nموسوم بشاعری ایشیا توجۀ هردر ( Herder ) را بجانب ادبیات شرق\nگردانید ازهمین جاست که در اوراق پریشان کتاب (۲) خود بعض قسمتهای\n(۳) (٤)\nبهگوت گیتا وهت او پدیش را ترجمه نموده شامل کرده است .\n(٥)\nشیلر ( Scheller ) ترجمۀ شکنتلا را خوانده مائل ادبیات شرق\n\n( ۱ ) شاعر معروف شرق علا مۀ دكتور اقبال هندی به تعریفش رطب اللسان گردیده ،\nبل يك تصنيف مستقل خود را بجواب کتا بش که « سلام مغرب بمشرق » بود نظم نموده\nنامش را « پیام مشرق » گذا شت .\n( ۲ ) از زرستبلی بلاتر - ( Zersenleblather )\n( ۳ ) هنود این کتاب سنسکرت قدیم را میگویندکه کتاب مقدس کرشن است این را فیضی\nفیاضی دکنی ملك الشعرای اکبر جلال الدین در فارسی منظوم ترجمه کرده .\n( ٤ ) که ترجمه اش در فارسی کلیله دمنه است ."}
{"book": "adl0986", "page": 228, "text": "صفحه (۳۹) سال اول – مجله کابل شماره (٤)\n\nگردید استفاده و شهرت بسیار حاصل نمود .\nدانتی (Daunte) مشهور شاعر ایتالیائی دارای چنین کتاب معروف\n(٦)\nخود دیوائن کامیدی (Dvine Comedy) گاهی نمیشد اگر جمله\n(٨)\nماخذاتش را از تراجم «فتوحات مکیه» و دیگر تصانیف شیخ اکبر محی الدین\nابن عربی (رحمت الله علیه) و از رسالة «غفران وجهنم» ابو العلای معری و\nدیگر اکابر علم تفسیر و خود کلام مجید نمی آورد .\nمستشرق شهیر و پروفیسر موصوف براؤن (E. D. Brown)\nدوازده سال کامل در عراق و ایران محصول عربی و فارسی صرف نمود جمله\nکتابهایش که حامل تاریخ شعر و ادب فارسی است از تراجم خالی دیده نمیشود .\nشاعر مشهور هند تیگور نمایش جذبات بیکران خود را بصورت این تصنیفات\nفخیمه بی آلایش ترجمه تمثیلات کالیداس و دیگر شاعران عتیقه سنسکرت و هندی\nو فارسی پیش برده نمی توانست .\nحالت علوم مثل اجسام جامد نیست که بیکدیگر مخلوط شده نتواند بلکه به نهال\nمیماند که با هم پیوند میتواند بشود ، جهت احیای علوم فارسی بشاخه ای علوم\nشرقیه قلم علوم جدید را پیوند نمودن از لزومات است ، تخیل قدیم آسیا را\n\n(٥) یکی از تمثیلات قدیم هند مصنفه شا عر بی بدل کالیداس است .\n(٦) در اطراف این کتاب علامه مشرق دکتور محمد اقبال نوشته و «به جاوید نامه»\nموسوم کرده که تا حال زیر طبع است .\n(۷) ببینید کتاب (Devine Comedy and Islam) را که\nمصنف مذکور جمله کتاب خود را از تراجم تصانیف مسلمانها پر نموده است .\n(۸) شاعر مشهور که در تمثیل بتمام مشرق پیش است ."}
{"book": "adl0986", "page": 229, "text": "صفحهٔ ( ٤٠ )\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره ( ٤ )\nباید با نقطهٔ نظر جدید اروپا یکجا و در جسم سرد علوم مشرق خون گرم و تازهٔ\nعلوم مغربی را جریان بدهیم تا در علوم و فنون بیجان ما يك جان تازه دمیده شود ،\nجهت این مقصد عظیمه همين يك ذريعهٔ تکامل گفته میشود که علوم مغرب\nو شرق بوسیلهٔ تراجم توام مطالعه شود زیرا که بمطالعهٔ دقیق ونظر عميق بهترین\nقیمت های هر دوجانب خود بخود یکجا و با لتدريج همجان گردیده موسس\nيك ترتيب وتهذیب زبان جدید علمی خواهد شد اگر فلسفهٔ قدیم ما به اختلاط\nفلسفهٔ جدید مغرب از رطب ویابس خود پاك بشود قابلیتی پیدا خواهد کرد که\nجزو لازمی تعلیم و تربيت ما بگردد ، اگر فنون لطيفهٔ ما براصول فنون لطيفهٔ\nمغرب بر اساس وسیع تری قایم بشود حتمیست که بهترین و عظیم ترین اساس\nفنون جمله عالم خواهد گردید .\nتنها اساس حقیقی ملت و قوميت ما علوم اسلامی و ایشیائیست که ما بعدم\nاحیای شان يك تمثيل فرسودهٔ مغرب میگردیم و اگر ما تعلیم مشرق و مغرب هر دو را\nیکجا نموده رواج دادیم باز لزوماً باندك فرصتی دارای چنین تصانیف و تاليفات\nمهمه میگردیم که در عالم موجب ازدیاد علم ، و بچشم هنروران مغرب نیز بربها\nوقابل قدر خواهد بود .\nجمله کتابهای علوم قدیمه تقريباً بلسان عرب است و علوم جدید به السنهٔ\nمختلفهٔ اروپائی ، در زبان فارسی نه تماماً علوم شرقيه ترجمه ومنتقل شده ونه از\nعلوم جديده کدام کتابیست که او را رهنمای حقیقی عالم گفته بتوانیم .\nبعض احباب محترم گمان دارند که « علوم قدیمهٔ مشرق را در عربی و علوم\nجدیده را بلسان های اروپا باید خواند » ولی ما جرأت نموده میگوئیم که علوم\nهرگز بحدود جغرافیائی محدود ومحصور نیست ، زبان ولسان مثل ظرف است"}
{"book": "adl0986", "page": 230, "text": "شماره: (٤) سال اول ـ مجلۀ کابل صفحه (٤١)\n\nوعلم بمثابه مظروف که هیچ پابند ومحتاج کدام ظرف مخصوص نمیباشد، علم بعينه مثل آب است که بذریعۀ تراجم میان هر ظرف زبان منتقل میتواند بشود واگر علوم را بلسان حقیقی شان مطالعه کرده شود باز باید جهت حصول هر شاخ وشعبۀ کدام علم جدید کم از کم به دانستن هفت هشت زبان اورپا موفق باشیم هر مسئله جدید وبحث معرکته الآرا خواه بفلسفه و حکمت تعلق داشته باشد یا بعلوم وفنون، یا بکدام اصول جدید واکتشاف و اختراع نو واسطه داشته باشد اگر دقت فرموده شود معلوم خواهد شد که هر ملك اروپا دارای ماهرین ومتخصصین آن علوم است که بتعلق آن يك شعبهٔ علمی بزبان ولسان مخصوص ملکی خود چندین تصانیف کرده بمعلومات اضافه نموده است، بنابرین درین عصر برای هريك شعبۀ علمی ومضمون فنی تا وقتیکه رجوع بتراجم زیاد نشود، پنج شش لغت ولسان دانستن هم مکتفی نیست .\nامروز در زمین مغرب چنان مملکتی نیست که ذرائع تعلیم وتربیت فقط ترجمه نباشد تعلیم علوم صحیحه بجز تراجم امکان ندارد، هر شاخ و شعبۀ علم محتاج ترجمه است، برسبیل تمثیل امروز اگر کس بخواهد که تنها از فلسفۀ جدید بهرۀ بردارد برای او لازم است که کم از کم نوشته های بیکن وبرنو وغیره باخبر باشد که اصل تصانیف شان بزبان لاطینی است ـ نسبت دی کار، کانت وروسو، که مصنفین زبان فرانسه اند خوب واقف باشد، از هیکل، کانت، فشتی، شلیگل، نطشی، وغیره که اصل تصنیف شان بلسان آلمان است خبر داشته باشد.\nاز اسپینوزا خوانده باشد که اصل تصانیفش بزبان دچ است، از کروچی وغیره با خبر باشد که اصل تصانیفش بزبان اطالویست، از نوشته های برکلی،"}
{"book": "adl0986", "page": 231, "text": "صفحه (٤٢)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٤)\n\nمل و اسپنسر بهره داشته باشد که اصل تصانیف شان بلسان انگلیسی است\nو قس علی هذا .\nبنا برین تصنیفات اگر کسی تنها يك دولت را ذریعه تعلیم ساختن بخواهد ،\nباز در عالم علم ابواب جمله تحقیقات و تفحصات علمیه بيك روز مسدود میشود .\nاگر مصطلحات زبان قدیمه را بزبان پارسی جدید بگردانیم هم قابل اعتراض\nو گرفت نباید بشود زیرا که از مصطلحات عرب بعضی اوقات همان اشکالات پیش\nمیشود که امروز انگلیسی را از دست مصطلحات لاطینی حاصل است وعکس\nاین برای آلمانی ها مصطلحات تراشیده زبان خود شان آسانیها پیدا نمود ،\nخوبی لغات علمیه همین است که هر کس او را زودتر بفهمد و به آسانی\nحفظ نماید مثلا بجای كثيرة الرجل ، اخطبوطیه ، شوکیته الجلد ، مسلخج الجلد ،\nسلحفیه ، ومستقيم الاجنحه ، باید کثیر پا ، خار پشت ، گداز جلد ، غلاف پوش\nوراست پر استعمال بکنیم ، زبان فارسی برای مصطلحات خیلی موزون افتاده\nزیرا که پیش زبان آلمان درین زبان هم دوالفاظ را يکجا نموده يك لفظ مركب\nساختن روا و سهل است ، برای سهولت تراجم علمیه و ادبیه چند لغات\nمصطلحات که از روی شان استفاده بر داشته میتوانیم برای آسانی مترجمین و\nمتلاشیان علم در ذیل درج میکنیم : -\n(۱) يك كتاب مصطلحات در سنه ١٨٧٤ از طهران شایع شده است که\nبیانش مصطلحات طب مغرب ، و علم الانسان در فرانسه ، انگلیسی ،\nآلمانی و فارسی درج است .\n(۲) در زبان اردو يك كتاب موسوم « بفرهنگ اصطلاحات علمیه » را\n\n(۱) تاحال جز اين يك كتاب مستند دگر هیچ لغات مصطلحات جدید علمیه به تکمیل نرسیده"}
{"book": "adl0986", "page": 232, "text": "صفحه (٤٣) سال اول - مجله کابل شماره (٤)\n\nجامعه عثمانیه حیدر آباد دکن نشر داده قدر و بهای زبان اردورا از خزائن زبان\nفارسی ، عربی و هندی بلند نموده است ، (٣) البته در بیروت چند مکتب\nبطبع رسیده که از انمیان يك لغت علمیه عربیه موسوم به المنجد را لوئس معلوف\nبه سنه ١٩٠٨ شایع نموده است که در کتابخانه انجمن ادبی هم موجود\nاست ، درین کتاب مصطلحات تخنیکی و طبیعیات نیز درج است ، (٤) يك\nکتاب مفیده «مصطلحات ابکار یوس» است که در آن الفاظ مرادف مصطلحات\nانگلیسی در عربی موجود است .\n(٥) در سنه ۱۸۹۷ بمصر لغت اسپیرو شایع شده است .\nيك کتاب دیگر موسوم به :\n(1) Dictionary of the Technical Termsused in the\nSciences of the Mohommadans شایع شده است .\n(٦) دائرة المعارف البستانی هم از همین نقطه نظر قابل تحسین است ،\nدر کتب عتیقه مفاتیح العلوم خوارزمی و دیگر بسیار چنین کتاب ها است که\nاز میانشان مصطلحات علمیه را میتوانیم بزبان جدید برمحك نو موزون نموده\nرواج بدهیم -\nمعارف پروران محترم و ادبای ملك وملت مارا باید که به ترجمه لسان های\nمشرق و مغرب متوجه بشوند و نیز اگر در تحریرات علمی مصطلحات عربی ،\nاردو ، فرانسه ، انگلیسی ، المانی هم جای جای استعمال بشوند درست است زیرا\n\n(۱) « در مصطلحات تخنیکی که در طبیعیات مسلمانان بکار آمده » این کتاب که غالباً\nاز تالیف فاضل صاحب تهانوی است . در ایشياتك سوسائیتی بنگال ( انجمن ایسیائی بنگال )\nموجود است ."}
{"book": "adl0986", "page": 233, "text": "صفحه (٤٤)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٤)\n\nکه بعض اوقات در ترجمه اصطلاح و محاوره يك زبان بدیگر موافق نمی شود\nو در تلاش و ایجاد مصطلحات اشکال بسیار پیش می آید ، اما بگمان ناقص ما\nاین اشکالات کار ترجمه را وقیع تر میسازد ، زیرا وقتیکه این گونه مشکلات\nحل شوند ، باز عمارت لسانی استوار تر وجهت انسال آتیه شاهراه طلاقت زبان\nو تحریر وسیع تر میگردد .\n\nافغانستان جغرافیائی بقلم میر غلام محمد غبار\n(۲)\n\nدر قسمت اول گفتیم افغانستان طبیعی در سه قسمت شامل و منقسم است :ـ\nصفحات شمالی هندوکش . وادیهای شرقی سلسله پامیر و سلیمان . حوضه های\nبین هندو کش و پامیر و سلیمان . این قسمت های ثلاثه شك نيست قبل از ورود\nاسکندر مقدونی ، دارای تشکیلات ملکیه بطور خاصی بوده است ، چونکه\nافغانستان قدیمترین سلطنت های آریائی را در آسیای وسطی داشته ، و ویشتاسب\nسلطان مشهور بلخ در حدود هفت قرن قبل الميلاد ، مملکتی را اداره میکرد ،\nکه از داشتن تقسیمات و تشکیلات ملکیه ئی لاچار بود . ولی این تشکیلات\nاز پشت پرده های تاریکی بما معلوم میشود که ، روشن ترین نقاط آن همان\nولایت های با کتریا و آریانه است .\nیونانیان بعد الورود خویش تشکیلات نوینی کردند که شاید قسمت بزرگ آن\nبر اساسهای همان تشکیلات ملکیه سلطنت قدیم افغانستان منطبق میگردید .\nاما یونانیان اسمای ولایت و بلاد مملکت را عادتاً بزبان معمول خود تحریف"}
{"book": "adl0986", "page": 234, "text": "صفحه (٤٥) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره (٤)\n\nیا تبدیل نمودند. قبول اسمای یونانی در افغانستان طبیعی بود، چه بعلاوه تسلط سیاسیهٔ یونانیان قدیمترین ملتی هستند که تاریخ ها وجغرافیای اکثر ممالک عالم را نوشته اند، واز ان جمله بود ممالک افغانستان.\nتشکیلات ملکیهٔ یونانیان در افغانستان ثابت وابدی نبوده، بلکه تابع قضایا و مقتضیات اقتصاد ومخصوصاً پولتیک سلطنت ها میگردیده است. ولی بالتغيرات تقسيمات طبیعیهٔ مملکت غالباً محفوظ وتاهنوز بعضاً باقی وپایدار است، که ما هم از همین جنس اخیر سخن میگوئیم.\n\nتخارستان\nیعنی قطغن وبدحشان\n\nقسمت شمال هندوکش مشهور به باکتریا بود که مرکزش همان بلخ بشمار میرفت، ولی باکتریا درصفحات شمالی خود شامل ولایات بزرگی شمرده میشد که در جهت شرقی آن ولایت تخار ودر جهت غرب ولایت گوزکان ودر غرب گوزکان ولایت مرگیانا اوفتاده بود.\nاما ولایت تخار یا طخارستان، عبارت از قطعه ایست که در شرق شمال افغانستان واقع شده، شرقاً بکوههای پامیر وشمالاً به نهر آمون وغرباً بولایت خلم (تا شقرغان) بلخ، وجنوباً بسلسلهٔ هندوکوه محدود ومتصل است. تخارستان بدو حصهٔ علیا وسفلی منقسم است که علیارا (بدخشان) وسفلی را (قطغن) خوانند.\nتخارستان علیا در شرق تخارستان سفلی افتاده ولوالیز جرم (رستاق حالیه)"}
{"book": "adl0986", "page": 235, "text": "صفحه ( ٤٦ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nفیض آباد ، شهر بزرگ ، اشکاشم ، راغ ، زيباك ، كشم ، از شهرها و قريه های\nمشهور اوست . معدن ـ لاجورد بدخشان خود مشهور آفاق است .\nتخارستان سفلی مملکت زراعتی ست ، گندم و جو واشجار پسته او مشهور است\nمراتع سبز وخرم قطغن بعد از بادغیس های هرات بهترین مراتع افغانستان بوده ،\nو ازین رو اسپ های آن معروفترین اسپ های مملکت است . تالقان ، اندراب ،\nاشکمش ، نهرین ، بغلان مشهور ترین شهر های تخارستان سفلی است .\nمربوطیت تخارستان باولایت بلخ از حیث اقتصاد طبیعی است ، چونکه باکتریا\nاز صفحات تخارستان عليا با مملکت تبت و چین راه مواصله پیدا میکند . و یونانیان\nبلخ بعد از اشغال تخارستان از همین راه با تبتی های چین محاربات کرده و روابط\nتجارتی با چین برقرار نموده اند حالات تاریخیه تخارستان قبل از اسکندر مثل اغلب\nممالک مجهول است . ونفوذ و تاریخ یونان در تخارستان محتاج به حفريات وتحقيقات\nاست . تخارستان غالباً و در قرون وسطی عموماً در قید بسته گی بلخ و از لحاظ\nتاریخ با مقدرات او شريك بوده است .\nولایت تخار معلوم نیست در عهد قدیم بچه نامی موسوم بوده ، اما از اینکه\nبنام تخارها نامیده شده ، از آنوقتی است که طایفه از باشندگان اینسر زمین\nبنام تخار مشهور آفاق شدند منابع یونانی هم قوم تخار را در زمره فاتحین\nیونانیان باختر در قرن دویم قبل الميلاد ذکر کرده اند . مسیو بار تولد روسی\nدر کتاب معروف خود W. Barthold Historico Georuphical Survey of Iran\nدرین زمینه اطلاعاتی بدست میدهد ، او میگوید قوم تخار\nسابقاً در پولو نسز یر واقعه در سر حدات خود چین ( شرق شمال\nافغانستان ) میزیسته ، و در دوره اسلام هم قسمتی از باختر بنام قوم تخار"}
{"book": "adl0986", "page": 236, "text": "صفحه ( 47 ) سال اول - مجله کابل شماره ( 4 )\n\n(تخارستان) نامیده شده راجع به نژاد تخارها مسیو لونگورت دیمس المانی M. Longworth Domes در دایرة المعارف اسلامی المانیا مینویسد که آنها آریائی بوده‌اند. وغالباً آلمانها وطن اصلی نژاد هند و ژرمن «آریائی» را در آسیا بکوههای هندوکش و پامیر میدانند. پس معلوم شد که قوم تخار از ساکنین قدیم تخارستان بوده، و نژاداً با اقوام افغان از يك اصل میباشند.\nبطوريكه مورخین معاصر مهاجرت آریائی هارا از سواحل سیحون و جیحون در افغانستان ذکر کرده، و هجرت اقوام هند وفارس را از افغانستان بهندوستان وفارس نشان میدهند، این مسئله واضح میشود که آریائی های اصیل در افغانستان متوطن، ودسته دسته دروادیهای داخله مملکت منقسم شده‌اند. این دسته های آریائی بمرور دهور دراثر وضعیات بلدی وجغرافیائی، به اسمای متعدده موسوم، وهريك دارای لسان و لهجه های مختلفه گردیده‌اند، که ازان جمله است «قوم تخار و تخارستان»\nراجع بزبان تخارها، چنانیکه در مقدمه کتاب بارتولد ذکر یافته، هر چند تمام السنة افغانستان از لهجه ساریگل که شرقی ترین لهجه های پامیر است گرفته تالهجه های کردی غربی شبه جزیره آسیای صغیر، یعنی تقریباً از 75 تا 38 درجه طول شرقی نصف النهار گرینویچ همه داخل زبان آریائی است ولی زبان قدیم طخاری که از قرن اول بعد المیلاد تاقرن دهم وجود داشته، از جمله آن السنة آریائی اسیای وسطی شمرده شده که دارای رونق و جمال ادبی نیز بوده‌است. این مطلب از یکفقره آثار باقیمانده بودائی ترکی معلوم شده، که بزبان تخار ادبیات بودائی وجود داشته، وغالباً بزبان ترکی ترجمه شده است ومسیو بارتولد ازان ذکری میکند."}
{"book": "adl0986", "page": 237, "text": "صفحه ( ٤٨ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ٤ )\n\nوالحاصل چنانیکه قبلاً اشاره کردیم تخارها در حدود دو قرن قبل الميلاد در بلخ نفوذ پیدا کردند ، و بعد از صد سال سکونت در باختر طائفه از آنها بنام کوشانی ترقی کرده ، و بتدریج قسمت عمده هندوستانرا مسخر ساختند . سلاطین کوشانی از پیروان جدی دین بودا بشمار میرفتند . از قرن سوم بعد الميلاد کوشانی ها بجانب بلخ رانده شده ، و در تحت سلطه ساسانیان در آمدند ، فقط شعبه از اینها در کابل تا حدود قرن پنجم با یکنوع حاکمیتى باقی بود ، که مسکوکات پادشاه قرن پنجم کوشانی کابل تاپيكى ماليك نام در موزۀ کابل موجود است .\nحدود سیاسیه افغانستان در عهد کوشانیان توسیع ، و عمرانات وصنایع اینعهد مخصوصاً صنعت حجاری و مجسمه سازی تکمیل گردید . در نتیجه محاربات سنگینی که در حدود دو نیمقرن بعد الميلاد بین کوشانی ها و فارس واقع شد ، دائرۀ نفوذ کوشان شاهان در صفحات جنوب هندوکش محدود گردید .\nچنانیکه گفتیم نفوذ سیاسی قوم تخار از بلخ آغاز میکند ، ازان رو لازم می آمد ما در مورد سلطنت کوشانی ها ، در ضمن وقایع باکتریا سخن بگوئیم . ولی بمناسبت نام تخارستان خواستیم درینجا شمه از احوال آنها بحث کرده باشیم ، لهذا باین مختصر اکتفا رفت . برای آنکه این سلسله از دست نرود مناسب است از طائفه دیگر تخارها یعنی دولت هیاطله نیز سخنی چند گفته آید :\nبعد از سقوط کوشانیان در باختر طایفه یفاتله که اعراب آنها را هیاطله خواندند ، به تشکیل سلطنتی در بلخ پرداختند ، و متعاقباً برمناطق جنوبی هندو کوه استیلا جستند . یادگار یفاتله ها در تخارستان بقول بار تولد شهرهای بود بنام یفتل كه یکی آن در تخارستان سفلی و حاليا سوای نام نشانی ندارد ، و دیگری در تخارستان علیا تا هنوز بشكل قريه"}
{"book": "adl0986", "page": 238, "text": "صفحه ( ٤٩ )\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره ( ٤ )\n\nموجود است . این قریه یفتل در ده میلی شهر موجوده فیض آباد ، و دارای سه هزار خانوار اهالی « سیزده هزار نفوس » است که زبان شان همان فارسی مروجه افغانستان بوده ، و خود ها را از عهد قدیم از نژاد افغان میدانند .\nراجع بدولت هیاطله آقای عباس اقبال اشتیانی در دوره تاریخ عمومی خود شرحی نوشته وازین دولت محارب تعریف میکند . او میگوید : ـ دولت هیاطله محاربات صعبي با شاپور ذوالاکتاف فارسی کرده اند . وفیروز والی سیستان را در حدود نصف دويم قرن چار مسیحی در پناه خود گرفتند ، اینوقت هرمز برادر فیروز بعد از فوت یزد گرد دویم پاد شاه فارس بود . دولت هیاطله فیروز را تأييد کرده و قهراً بسریر سلطنت فارس نشانیدند . فیروز قبول مالیاتی نمود که بدولت هیاطله به پردازد ، ولی پسآنها در تادیه آن اهمال نمود . لهذا بین دولتین حرب اعلان و در نتیجه نیروز مغلوب گردید ، اینبار فیروز دادن دختر خود را به خوشنوار پادشاه هیاطله متعهد گردید در سال ، ٤٨٣ م دوباره بین هیاطله و ساسانیان در حدود توران حرب وا قع شد ، فیروز از اردو های هیاطله در حدود بلخ مغلوب قطعی و بلا فاصله از طرف پاد شاه هیاطله اعدام گردید .\nبلاش بعد از فیروز پاد شاه فارس شد ( ٨٣ - ٤٨٧ م ) و ادای خراج را بدولت هیاطله متقبل گردید . اما قباد شهریار فارس در مدت سلطنت خود ( ٤٨٧ - ٥٣١ م ) از دولت هیاطله بی زحمت ها دید ، زیرا قباد از بانی مذهب جدیدی مزدك نام در مملکت خود حمايه ميكرد ، ملت انقلاب کرده او را خلع و جا ماسب برادرش را پاد شاه ساختند . قباد بدربارهیاطله پناه آورد ، دولت هیاطله او را كمك كرده جاما سب را خلع و قباد را دوباره بر تخت فارس متمكن ساختند و خراجی"}
{"book": "adl0986", "page": 239, "text": "صفحه ( ٥٠ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nباو تحمیل نمودند قباد در همان سال ٥٠١ م برای آنکه خراج هیاطله ها را تهیه کند ،\nمالیات خود را از دولت روم تقاضا کرد ، رومیان ندادند ، و جنگ دولتین\nدر ارمنستان در گرفت . اینحرب پنجسال تا ٥٠٦ م طول کشید ، ولی قباد\nدر حین فتح بواسطه هجوم مکرر پادشاه « هیاطله مجبور شد . با رومیان صلح نماید . »\nدر حدود نصف قرن ششم میلادی دولت هیاطله در اثر هجوم تورکان و ساسانیان\nفارس منقرض گردید . و تورکها بر تخارستان که در آن وقت مشتمل بر\n٢٧ ولایت بود تسلط یافتند . ( بار تولد ) نو شیر وان در سال ٥٦٥ م قسمت\nیسار ساحلی جیحون را اشغال و حدود فارس را به آمو رسانید . و بعد از\nتسخیر افغانستان ، مملکت سیاسی خود را بقرار ذیل تقسیم و تشکیل نمود : ـ\nاول قسمت شمال غربی ( باختریا ) دوم قسمت جنوبی غربی ( نیمروز ) سوم\nقسمت مشرق ( خراسان ) چهارم قسمت مغرب یا ایران شهر . ( تاریخ\nعمومی اقبال ) .\nبعد از هجوم تورك و فارس سلطنت افغانستان به قسمت های مختلفه تقسیم گردید ،\nولی این تقسیمات برترقیات مالیه فارس بسی افزود . مسیو بارتولد میگوید : ـ\nعظمت ساسانیان فارس دارای جنبه مصنوعی بوده ، و وسیله تجارت عظیم شان\nطلای بیزانس شمرده میشد . در کارهای ساختمانی و آب یاری و ایجاد رشته های\nصنعتی جدید ، از اسرای بیزانس استفاده میکردند . تمدن مادی فارس مربوط\nبه تراجم یونانی وهندی و سامی بود . در بین ممالک پادشاه فارس از همه پیشتر\nولایت سامی با بل اهمیت اقتصادی داشته ، و ثلث عایدات شاه فارس را بابل\nمیداد . بعد از بابل دو مین کانون تمدن را ولایات شرقی فارس ( افغانستان )\nتشکیل داده بودند ، که قسمتی از انها در انتهای مملکت فارس ( مرو ) و قسمت دیگر"}
{"book": "adl0986", "page": 240, "text": "صفحه ( ٥١ )\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره ( ٤ )\n\nخارج حدود فارس ( باختر ) واقع شده بود . اما ولايات داخلی مملکت فارس\nشهرهای غیر مهمی بودند .\nبهر حال تخارستان بعد از انكه در تحت تسلط توركان رفت ، وهياطله هــا\nمنقرض گرديدند ، تا ظهور اسلام در دست تورکها بانواع مختلف اداره میشد .\nدر خلافت حضرت عثمان بقول صاحب حبيب السير بسال ۳۱ هجری عبدالله ابن\nعامر بفتح خراسان مامور و اعزام شد ، مشاراليه عبدالله بن حازم را بولايت\nهرات گسیل نمود . ابن حازم بعد از انکه با هرات مصالحه کرده و مبلغ خراج\nبر او مقرر کرد ، احنف بن قیس را بفتح باختریا و تخارستان مأمور نمـود .\nاحنف ولایت گوزکان ( جوزجان ) و بلخ و طخارستان را با شهر طالقان\nفتح کرده بین خود وقیس بن هشیم و خالد بن عبدالله تقسیم نمود . ازين ببعد\nشیوع دیانت اسلامیه در تخارستان رواج يافت . ولى عادة ابن اشاعة مذهبى\nباتعصبات و محاربات ملی دو چار شد ، جنگهای مشهور ابن قتیبه با شهزادگان\nتخار ، در دره های ایبك وبغلان از انجمله است که طبری به تفصیل این محاربات\nرا ذکر کرده است .\nدر عهد طاهریان ـ خراسان و صفاریان ـ سيستان ، تخارستان غالباً جزء\nولایت باختر بشمار میرفت . ( قرن سوم هجری ) در عهد سامانیان بلخ كه\nماورالنهر را استیلا کردند و از اوا خر قرن سوم تا اواخر قرن چهارم هجری\nدارای سلطنت وسیعی بودند ، تخارستان بالطبع جزولایات باختر حساب میشد .\nولی بعد از سقوط آل سامان ، ايلك خانيه تورك كاهی بممالك اين روی چشمی\nدوخته و دستی دراز میکردند ، سلطان مشهور افغانستان محمود يمين لدوله\nدر شکستی كه به ايلك خان پاد شاه تورك در دشت بلخ داد ، این دست بیگانه را"}
{"book": "adl0986", "page": 241, "text": "صفحۀ ( ٥٢ )\nسال اول - مجلۀ کابل\nشمارۀ ( ٤ )\n\nبکلی قطع نمود. از ان بعد تخارستان بصورت قطعی جزء افغانستان گردید (اواخر\nقرن چار تانصف قرن شش هجری )\nدر مدت سلطنت سلاطین غور افغانستان که از سال ٥٤٣ هجری آغاز\nو به ٦٠٩ هجری خاتمه یافت ، طخارستان در زیر امر دولت مخصوص غوری\nکه از شعبۀ سلطنت غور مرکزی بوده اداره میشد . در ٦٠٩ هجری\nخوارزمشاهیان بر افغانستان مسلط ، وسلسلۀ غوریان منقرض گردیدند ، بعد\nاز ان از بکان بر تخارستان قسماً تسلط یافت و از ان جمله بود ملك وسيع خان\nاز بك كه در اسفار چنگیز خان برچندین ولایات طرفین آمو دریا حکومت\nمینمود . پایۀ تخت خان مذکور شهر قندز موجوده بود که در قرن دهم میلادی\nبوجود رسیده است .\nچنگیز خان بعد از انکه تر مذرا خراب کرده ، برای تخریبات ولایات معمورۀ\nهرات و بدخشان اردوهای خونخوار خودش را اعزام نمود . عساکر چنگیز\nوارد تخارستان علیا گردیده و شهر آبادان بدخشان را که در محل فیض آباد\nموجوده بود ، منهدم ساختند . متعاقباً چنگیز خان در حدود سنۀ ٦١٧ هجری\nبالذات عازم تخارستان سفلی گردیده وبعد از تخریبات عمرانات عرض راه ، شهر\nشهیر طالقان را که از بهترین و بزرگترین شهرهای تخارستان بود محاصره\nنمود . اهالی بشدت مدافعه کردند ، بالاخره چنگیز خان شهر را فتح و از فرط\nخشم بکلی خراب نموده و دیاری دران دیار نگذاشت .\nپس از مرگ چنگیز که ولایات سلطنت عظیم او در بین اولادش منقسم\nگردید ، ماورا لنهر ( بخارا ) و ما دون النهر ( تخارستان و باختریا ) ومملكت\nغزنین در تحت فرمان چغتائی داخلی شد . چغتائیان از سال ٦٢٤ هجری تا ٧٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 242, "text": "صفحه ( ٥٣ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nقمری بر این ممالک استیلا داشتند ، تا آنکه امیر تیمور کورکان از سال ٧٧١\nتا ۷۸۲ هجری مما لك ما و رالنهر ، خوارزم ، افغانستان را فتح کرده ،\nو تخارستان جزو حکومت او گردید . ا گرچه بعد از مرگ تیمور در سال\n۸۵۰ هجری مملکت بزرگ او پارچه پارچه شد ، با آن نفوذ شهزاد گان تیموری\nتا اوایل قرن دهم هجری در تخارستان باقی بود ، در نصف اخیر قرن نهم مشهور\nترین آنها ابو بکر حکمران بد خشان بود . و بعد ازان تا اوایل قرن دهم\nحکومت سلطان حسین از هرات اجرای تاثیر در تخارستان می نمود .\nدر اوا خر قرن دهم سلطنت از بکان ترقی یافت و بر تمام بلاد فرغانه ،\nکا شغر ، ختن ، باختر ، تخارستان استیلا کردند ، و بر هرات و خرا سان\nتاختند . حتی در اوایل قرن یازده هجری برقندهار مسلط شدند ، ولی در سال\n۱۰۳۱ شاه جهان مغول كبير هندوستان آنها را از قندهار طرد نمود .\nبعد ازفترت از بك نفوذ امرای بومی در تخارستان روز افزون شد ، و اینها\nبنام ( میرها ) بصورت مختلفی در تخارستان علیا وسفلی حکومت می نمودند .\nحتی نمونه ها یشان تا قرن ۱۹ هجری موجود بود . میران تخارستان را بعض ها\nاز نژاد سکندر یونانی گمان میکردند ، چونکه هنوز نزد آنها آثاری از\nمسکوکات و ظروف زمان یونانیان موجود می شد . اینها گاهی به چترال ،\nپامیر سرقول هم مسلط بودند . ومشهورترین آنها درقرن ۱۹ میرشاه معروف\nبوده است .\nدر نصف آخر قرن دوازده هجری هنگامی که ابدالیان قندهار به تشکیل\nيك سلطنت عظیمه امپراطوری میپرداختند ، بفرمان احمد شاه بزرگ اردوهای\nافغان درتحت قوماندانی وزیر شاه ولیخان فوفلزائی مرور عبور کرده ، ولایت"}
{"book": "adl0986", "page": 243, "text": "صفحه ( ٥٤ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٤ )\n\nکوزکان ( میمنه ، اند خوی شبرغان و غیره ) و بلخ وتخار - تان عليا وسفلی را اشغال نمودند . بعد از کمی امرای بومی تخارستان بر خلاف تسلط سلطنت مرکزی قندهار حرکت نمودند ،، وشاه مراد بی امیر بخارا باین اغتشاش داخله افغانستان كمك نمود . وزیر شاه ولیخان دوباره به تامین تخارستان - تان مامور و اعزام گردید ، متعاقباً شخص احمد شاه بزرگ از راه فراه جانب مرو شتافت ، وبراه میمنه و بلخ آمو را عبور کرده و به بخارا عسکر کشید . شاه مراد بی باعسا کر بخارا در حدود قرشی بمقابله شتافت ، ولی مصلحت خود را در مصالحه دیده از در اعتذار داخل شد وخرقه مطهره حضرت رسول خدای را علیه السلام ـ که تیمور کورگان از عراق در ثمر قند آورده واکنون در بخارا بود ـ در حضرت احمد شاه هــدیه نمود ، وحدود دولت افغانستان با امارت بخارا رود آمون معین گردید . این واقعه در حدود ۱۱۸۲ هجری اتفاق افتاد . احمدشاه نظر بمشی سیاسی که داشت این مصالحه را معتبر شمرده و با خرقه مطهره بقندهار عودت نمود ، وتخارستان بکلی تامین گردید . زیرا احمدشاه برخلاف پادشاهان خلجی ، ولودى وسورى وغيره سلسله های افغان كه ممالك بيگانه را اشغال نموده و از ترقيات داخله وطن بیگانه مانده بودند نصب العین خویش ترقیات داخله وتامین افغانستان طبیعی را قرار داده بود ، و در عسکر کشی های خارجه خود فقط بگرفتن خراجی از شاهان همسایه اكتفا کرده ، و اتحاد دول را نسبت بافغانستان جلب مینمود . چنانیکــه همــین رفتار را در حین غلبه و فتوحات خود ، بمقابل شاه رخ پادشاه خراسان ـ فارس و شهنشاهان هندوستان مراعات نمود .\nاما راجع بزبان تخار ـ تان :ـ بعد از انکه مروردهور واختلاط و نفوذ سیاسی و اقتصادی وعلمى السنة يونان ، تورك ، عرب ، فارسی کوهستانی افغانستان"}
{"book": "adl0986", "page": 244, "text": "صفحه ( ٥٥ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ٤ )\n\nزبان اصلی تخاری را از میان برد ، زبان مخلوط و نوینی بمیدان کشید . در دورۀ\nاسلام چنانیکه ، زبان قدیم و مشهور سغدی را در ماورالنهر از\nساحۀ رواج اخراج کرد ، همچنان در زبان مخلوط تخارستان اجرای تاثیر نمود .\nوزبان پشتو نیز درین اختلاط بی تاثیر نبود . در نتیجه زبان جدید تخارستان همان\nزبان فارسی افغانستان گردید که در چندین قسمت افغانستان معمول و مروج بود\nو با زبان فارسی فارس تفاوت دارد . فارسی ها این زبانرا بنام تاجیکی و صاحبان\nآنرا تاجيك يا تازيك خواندند که از ان ببعد این اسم مشهور و معروف گردید .\nمستر ایچ دبلیو ـ بیلوی انگلیز در کتاب معروف خود ( که در موضوع\nجغرافیا و تاریخ افغانستان نگاشته ) و بعضاً مورد استشهاد ( انسکلوبیدی اوف\nاسلام بریتانیا در زمینۀ افغانستان واقع میشود ) راجع بتاجيك های افغانستان\nشرح جالب توجۀ ذیل را می نویسد :ـ تاجك = پارسیوان مردمان وطنی افغانستان\nهستند که عرب با آنها مخلوط شده و نام خود را بآنها گذاشتند ، یعنی تازيك\nکه فارسی ها اعراب را بآن نام میخواندند و فارسیان دشمنان خود را نیز\nباسم ترك و تاز یا تاج می نامیدند ، لهذا عرب را هم تاز گفتند ،\nو بعد ها تازيك و تاجيك شد . اگر اسپ و یا سگ عربی با اسپ\nو سگ فارسی می آمیخت نام او اسپ تازی و سگ تازی بود ، والا\nاسپ و سگ عربی خالص میبود ، آنوقت اسپ عربی خوانده میشد .»\nواقعاً اختلاط اقوام در تخارستان در دورۀ اسلام آغاز نمود ، و یکقسمت\nکوچك اعراب نووارد درا کثریت ملت بومی تحلیل یافت ، که هنوز یکدسته\nاز اهالی تخارستان بنام عرب بتعداد شش هزار خانوار در حدود خان آباد\nو قندز و طالقان یاد میشوند . هکذا قسمتی از تورك وازبك بعد از اسفار"}
{"book": "adl0986", "page": 245, "text": "صفحه ( ٥٦ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ٤ )\n\nچنگیز و تیمور در اهالی تخارستان تحلیل شد . ولی اختلاط بزرک اقوام داخلی\nافغانستان با تخارستان در عهد غزنویان و غوریان آغاز نمود ، و طوایف افغان\nاز صفحات جنوب هندوکش در آنولایت سرازیر شد . این مهاجرت داخلی\nدر عصر سلاطین ابدالی و محمد زائی ها در دو قرن اخیر بسرعت تقویه گردید ،\nودوباره اهالی تخارستان با اصل خود پیوستند . درین اختلاط اخیر قسمتی هم\nهزارهٔ مرکزی افغانستان شامل بود .\nبهر حال ما راجع بوجوه تسمیهٔ تاجيك و نژاد آریائی آنها ، در قسمت تاریخی\nافغانستان سخن خواهیم گفت . عجالتاً باید فهمید تخارستان در دورهٔ اسلام\nبا وجود انقلاب و کشمکش های خارجی و داخلی دارای مراتب علم وفضل بوده ،\nواشخاص فاضلی در صحنهٔ وطن پرورانده است که ازان جمله اینهارا فاضل\nعبدالحكیم رستاقی در کتاب « چراغ انجمن » خویش قید میکند .\nقاضی ابومطیع عبدالحكیم سمنجانی راوی فقه اکبر وصاحب امام اعظم رح\nواستاد ابن مبارك ( ١١٥-١٩٩ه ) ابو صالح عبدالحكيم خوستی (٩٣-٢١٣ه)\nابورجا امام قتیبه بغلانی معروف شیخ بخاری و استاد امام بخاری ( ١٨٤-٢٤٠ه)\nابو عثمان سعید ابن منصور طالقانی محدث معروف واستاد امام احمد حنبل رح\nو صاحب سنن ( فوت ٢٢٩ ه ) ابو اسمعیل ابراهیم بن شماس طالقانی محدث\nمشهور و شاگرد امام مبارك ( ٢١٠ ه ) ابو بكر سعید ابن یعقوب طالقانی محدث\nمعروف . قاضی حمید الدین عمر ابن محمود و لوالجی رستاقی معروف به بلخی\nقاضی القضاة عصر سنجر سلجوقی وممدوح انوری ( فوت ٥٦٠ ه ) ابو الفتح عبدالرشید\nرستاقی صاحب فتاوای ولوالجیه ( ٤٦٨ ـ ٥٤٠ ه ) ابو احمد امير خسرو نهرینی\nمعروف به دهلوی صاحب تالیفات متعدده ( فوت ٨٢٥ ه ) مولانا شمس الدین"}
{"book": "adl0986", "page": 246, "text": "صفحه ( ٥٧ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ٤ )\n\nبغلانی جليس نظام الملك وزير معروف در قرن ششم . شمس الدين شاعر بدخشانی\nمعروف به معمائی صاحب ديوان اشعار در قرن دهم . ابوعبد الله سعيد ابن\nحيدر جرمی فقيه مشهور ( فوت ٥٤٠ ه ) ميرزا عبدالقادر بيدل معروفترين\nشعرای قرن دوازده ( ارگوئی بدخشان ) ـ ١٠٥٤ ـ ١١٣٣ ه مولانا محمد\nمعمائی اشکمشتی معاصر جامی ( فوت ٩٢٩ ه ) اسلام خان خوستی ( قطغنی )\nمتخلص بوالا شاعر معروف ورئيس الوزرای اورنگ زيب مغول كبير هندوستان\n( فوت ١٠٨٤ ه ) مير محمد افضل ثبات خوستی قطغنی شاعر مشهور وصاحب\nديوان اشعار ( فوت ١١٦٢ ه ) ملا شاه محمد رستاقی معروف بلسان الله صاحب\nديوان اشعار وتفسير ( ١٧٠ ه فوت ) مولانا محمد صالح فرخاری اتاليق\nشهزاده عبدالمؤمن بخارائی . داملا عبدالله راغی متخلص به مصرع شاعر معاصر\nاعليحضرت شير عليخان . محمد عمر حسرت کشمی صاحب ديوان اشعار معاصر\nاعليحضرت عبدالرحمن خان . قاضی عبدالمؤمن سودا رستاقی صاحب ديوان\nاشعار ( فوت ١٣١٨ ه ) واز شعرای معاصر ملا عبدالله عارف رستاقی صاحب\nديوان اشعار ومثنوی يوسف زليخا . مولوی عبدالودود الهی رستاقی صاحب\nديوان وتشريح الارض وشرحى بركافيه وشرحى بر بيدل ( فوت ١٣٤٨ ) مفتی\nشمس الدين حيرت رستاقی شاعر وصاحب ديوان قصايد و رباعيات وغزليات نفيس\nقاضی عبدالعزيز عزيزي قندزی معروف به ايشان جان که شرح حالش در تذكرهای\nبخارا مرقوم ومطبوع گرديده است ( فوت ١٣٤٨ ه ) مير عبيدالله تائب رستاقی\nعالم متجر وشاعر صاحب ديوان واز اولين خطاطان فارسی عصر حاضر ودر\nحسن خط عديل خطاط مشهور سيد داودخان كابلی است واينك در علاقه\nتخارستان متواری است ."}
{"book": "adl0986", "page": 247, "text": "صفحه ( ٥٨ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ٤ )\n\nقدر شناسی\n\nمطبعه عمومی کابل از بدو جلوس ذات همایونی با معاذیر ومشکلات عدم لوازم وحروف ودیگر صدماتی که در عصر انقلاب به پیکرش وارد شده بود ، بازهم تاکنون در اثر کفایت وفعالیت رئیس فاضل خود آقای صوفی عبدالحمید خان دمی از کار و اجرا آت نیاسوده وحوائج اداره جات ومطبوعات وطن را خیلی بجدیت وخوبی تهیه کرده است .\nحقیقتاً کسانیکه افکار صادقانه و جدیت وفضل وهمدردی وطن خواهانه آقای رئیس محترم مطبوعات کنونی را میداند البته قلباً از جناب شان تشکر و خورسندی داشته وجود اینچنین مرد لایق هنرمند را برای مملکت خود غنیمتی میداند .\nاکنون در اثر مساعی واصطلاحات این مرد فاضل است که جناب نوری افندی که مخصوصاً قسمت زیاد اوقات خود را بشعبه کار زینکو گرافی مصروف داشته اند اینک بتازه گی بترتیب زینکو گراف رنگه که يك صنعت خیلی نفیس وعزیزیست موفق شده و از جمله نمونه های کارهای تازه شان مجله کابل تصویر منظره رنگه را درین صفحات خود بنظر قارئین کرام میرساند .\nكذا جوان فاضل آقای عبدالغفور خان دیپلوم رسامی که از بدو فراغ تحصیل از جرمنی که در مطبعه عمومی کابل مصروف اند تاحالا درین شعبه خیلی بجدیت وخلوص ابراز خدمات نموده اند .\nلهذا که وطن بوجود اینگونه اشخاص صادق وخدمتکاران صمیمی ولائق خود خیلی محتاج است ما ازین ذوات محترم شکریه وامتنان نموده موفقیت آنها را از خدا تمنا می نمائیم ."}
{"book": "adl0986", "page": 248, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 249, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 250, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 251, "text": "یادآوری و پیشنهاد\n\nانجمن ادبی چون در نظر دارد صفحات مجلۀ کابل را بمضامین\nتاریخی و ادبی وطن مزین سازد لذا: بنویسندگان محترم که بتوانند\nدرین راه از قبیل شرح حال و آثار ادبا وشعرا وغیره سر\nبرآوردگان افغانستان، باطلاعات نفیسۀ تاریخی و ادبی که در\nزوایای فراموشی و نسیان مدفون گردیده است خدمتی نمایند\nیکدورۀ سالانۀ مجلۀ کابل یا يك جلد کتاب نفیسی از طرف\nانجمن ادبی مجاناً بنویسنده اهدا میشود."}
{"book": "adl0986", "page": 252, "text": "شماره پنجم\nمجله ایست ماهوار ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\nادرس\nمحل اداره : - جاده ارک ، انجمن ادبی\nنگارنده : - ( سرور گویا )\nمخابرات با مدیر انجمن ( محمد انور بسمل ) است\nعنوان تلگرافی : - کابل ، انجمن\nاشتراك سالانه\nکابل ۱۲ افغانی\nولايات داخليه ١٤ \"\n» خارجیه نیم پوند انگلیسی\nطلبه معارف وطن که حائز نمره های ۱ ، ۲ ، ۳\nباشند و کسانيكه كمك قلمی مینمایند\nرایگان\nسائر طلبۀ معارف وطن نصف قیمت\n٢٥ جمادی الاول ه ق = ١٥ میزان ۱۳۱۰ هـ ش = ٧ اکتوبر ۱۹۳۱ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 253, "text": "فهرست مندرجات\nنمره مضمون نویسنده صفحه\n۱ : وظیفه شناسی م . کریم قاضی زاده ۱ الی ه\n۲ : ضرورت توحید رسم الخط غلام جیلانی اعظمی ۶ « ۱۱\n۳ : شاعره هری سرور جویا ۱۲ « ١٥\n٤ : پند پدر غ : اعظمی ١٦ « ١٧\nه : مدنيت قديم افغانستان احمد علیخان مترجم فرانسه ۱۸ « ٢٥\n٦ : اعجاز قرآنی م . کریم قاضی زاده ٢٦ « ٣٢\n۷ : افغانستان و نگاهی بتاريخ آن م . غ . م غبار ۳۳ « ٥٠\n۸ : یادی از فضلای غزنی شهزاده احمدعلیخان درانی ٥١ « ٥٩\n۹ یادآوری و تصحيح غبار\nتصاویر\n۱ : والا حضرت وزیر صاحب حربیه‌ ۲ : منظره کوهستانی پنجشیر\n۳ : مستر پدیفوت مبلغ ضد شراب ٤ : منظره شاعرانه کوهستانی اندراب"}
{"book": "adl0986", "page": 254, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 255, "text": "تمثال یگانه فرزند شجاع و سرباز افغانستان عالیقدر جلالت\nمآب امیر اعلیٰ نشان والا حضرت شاه محمود خان سپه\nسالار و وزیر حربیه که در خدمات فدا کارانهٔ وطن حصهٔ مهم\nو قیمت دار تاریخی را مالکند ."}
{"book": "adl0986", "page": 256, "text": "صفحه (۱) سال اول ـ مجله کابل شماره (٥)\n\nبقلم محمد کریم قاضی زاده وظیفه شناسی\n\nدنیای امروزی عرصه گاه مجادله و تنازع بوده ، مظفریت و رستگاری\nازین برزخ مخوف و دهشتناك مربوط و متعلق به ابراز فعالیت و پشت کار است ،\nفعالیت و پشتکار صورت پذیر نیست ، جز در سایهٔ وظیفه شناسی ، که در حقیقت هر دوی\nآن ( پشت کار و فعالیت ) از جمله علل مهمهٔ مظفریت و رستگاری بوده ، مولود\nوزاده وظیفه شناسی است .\nهم چنانیکه وظیفه شناسی فردرا ، از یکطرف به ابراز فعالیت و پشت کار\nدر امورات وادار نموده ، از طرف دیگر به رستگاری وکامیابی های درخشندهٔ\nدر حیات نائل مینماید ، وسائل نجاح و نجات را برایش فراهم نموده ، بمحبوبیت\nدر انظار عامه جلوه میدهد .\nبمثل آن ؛ از آنجائیکه ارتقا و اعتلا یا اهمیت و موقعیت يك جامعه مربوط\nبه کثرت افراد صالح ووظیفه شناس اوست ، فعالیت ورستگاری ، قدر و قیمت ،\nحیثیت وحفظ شئونات آن نیز در اثر وظیفه شناسی افراد و حکومت آن است که\nدر ساحهٔ وجود از قوه بفعل می انجامد .\nوازین بخوبی نتیجه در افکار واذهان حاصل میشود ، که ترقیات هر ملت و\nجامعه اعم ازینکه اقتصادی باشد یاسیاسی خواه مدنی باشد خواه عرفانی در نفس الامر\nبمثابه فردناشی از فعالیت و پشت کار افراد آنست ، که وظیفه شناسی آنرا بدان\nوا دار نموده است .\nو ازینرو است : ملایکه امروز مظفر و رستگار از رزمگاه تنازع بقابر آمده ،\nباقدمهای متین و استواری رو بشاهق قلال ترقیات مدنی ، عرفانی ، اقتصادی و"}
{"book": "adl0986", "page": 257, "text": "صفحۀ (۲) سال اول - مجله کابل شماره (٥)\n\nسیاسی میروند ، مراحل پر تعب و خطرناك زندگانی را با يك رشادت و قوت قلب پیموده ، بشرف سعادت و میمنت های مادی و معنوی فائز میشوند. علت آن همان وظیفه شناسی افراد یا تعقیب و پیروی آنها از همان منجی و رستگار کننده حقیقی بشر فکر مقدس و ظیفه شناسی است . که ایشانرا به این مراتب عالیه ترقی وسعادت مادی وعقلی سوق داده است .\nوظیفه شناسی : دوقوه مخالف ومتضادی در اذهان بشر بساحه حیات بحكم فطرت او حکمفرماست . و اگر تعمق شود حقيقة همین دوقوه مذکوره است . که از بدو تاریخ بشر تا کنون باعث تمام خرابیهای جانگزا ، موجب بسا اختلالات و بد بختیهای تحمل فرسای در جوامع بشری گردیده ، به انجاف واعتسافات قساوت اندود اقویا ، یا به سفالت ومظلومیتهای رقت انگیز ضعفا سبب شده است .\nاین دو قوه مخالف و بر هم زننده نظم ونسق اجتماعات بشری ، یکی عبارت از تعدی وظلم یا زبون شدن در مقابل همان حس تملک است که از غرائض انسانی بشمار میرود ، و دیگری قبول ظلم و قناعت بدان است ، که صاحب آن بواسطۀ ضعف نفس و ناتوانی نمیتواند دفاع از حقوق مشروعه خود نماید . که ما میتوانیم آنهارا خلاصه نموده بتعبیر دیگری بیان نمائیم . که اولی نماینده احتراص و افراط حس تملك و خود خواهی بشر بوده ، دومین بهترین نمونه پستی فطرت وجبن آنست .\nاما وظیفه شناسی : که عبارت از قناعت بوظيفه خويش واشتیاق به انجام تکالیف دینی و دنیوی است ، گفته میتوانیم که یکی از اقسام عدل میباشد و فیلسوف و متصوف شهیر اسلام ابن مسکویه آنرا نیز چنین تعریف نموده میگوید ؛ که عدل حد اعتدال و وسطی مابین ظلم ( تعدی ) و قبول ظلم"}
{"book": "adl0986", "page": 258, "text": "صفحه (۳) سال اول - مجله کابل شماره (٥)\n\n(ضعف نفس) است. لذا وظیفه شناسی : ــ که قناعت بحق خود ، احتراز\nو خود داری از تجاوز نامشروعانه بحقوق دیگران و جلو گیری از تعرض و تجاوز\nبدون وجه دیگران بحقوق خویش نمودن است ، نیز ظاهر میشود که از فروعان\n( عدل ) میباشد .\nو این همان فریضه اخلاقی ما است که صرف نظر از توصیه اخلاق از جانب\nشارع نیز ، بدان مکلف و بانجام آن موظف ایم .\nو جای تأسف اینجاست که ما با وجود دینا بانجام آن مکلف بودن ، امروز\nبدبختانه این وظیفه دینی و اخلاقی خود را فراموش نموده و برضای خویش\nسپرد دیگران کرده ایم .\nو خوشا بحال مللیکه سر تاسر این حس مقدس وظیفه شناسی در اذهان و\nافکار افراد آن از كوچك تا بزرگ جا گزین گردیده ، بجاده ترقی پویانند .\nوبالعكس تأسف به آن جوامعیکه که این تکلیف دینی خود را فراموش کرده ، ابداً\nدماغ افراد آن به آن آشنائی ندارد. و غیر شعوری رو به انحطاط و اضمحلال میروند .\nدر دنیا هیچ موجود و مصنوعی بدون موجد وصانعی امکان پذیر نیست ، مشاهده\nمعلول یگانه دلیلی بوجود علت آن بوده ، بدون علت تکون آن محال است . پس\nبحکم این قانون منطق وظیفه شناسی نیز یکنوع فکر و رأی است ، که نمیتوان\nتكون آنرا در دماغها بدون علت و فاعلی تصور نمود .\nو برای مللیکه ازین رهگذر قافله ترقی و سعادت شان از رسیدن بمنزل\nمقصود خیلی ها عقب مانده ، در هاویه انحطاط سرگردان ورشته ملیت و آقائی\nشان رو به انقراض میرود. از همه چیز کرده پیشتر برایشان لازم است. که در\nصدد ادراك و بدست آوردن علت نمو این فکر مقدس وظیفه شناسی که مایه"}
{"book": "adl0986", "page": 259, "text": "صفحه (4) سال اول - مجله کابل شماره (5)\n\nهر گونه ترقی و سعادت مادی و معنوی است برآمده ، از ابراز هیچگونه کوشش و جدیت درین زمینه خود داری ننمایند ، تا بتوانند بوسیله آن این فکر مقدس را در اذهان عامه افراد خویش تولید و تعمیم نموده ، وسائل ترقی و نیل بسعادت ملی را آماده و حاضر بکنند .\nیگانه چیزیکه درین مورد سبب تشفی ما ازین امراض انحطاط و پس ماندن از ترقیات مدنی و غیره گردیده ، ما را دلالت براه نجات و رستگاری مینماید . تربیه اخلاقی یا پرورش نمودن ملکات فاضله ایست بدماغ اطفال ما که در رأس آن وظیفه شناسی قرار گرفته است !\nو از چندیست که طرفداران سعادت نوع بشر یا علمای فن تربیه ( پداکوژی ) برای پرورش و نمو قوای اخلاقی و قوای جسمی و فکری اقدام نموده ، بالاخیر به ترتیب و تدوین يك رشته معلومات صحیحه راجع به پرورش قوای انسانی کامیاب گردیده اند .\nو همان است که تربیت را بسه قسمت مهم تقسیم نموده ( تربیه جسمی ، عقلی و اخلاقی ) یگانه چیز را که بیشتر از سایرین برای پرورش و رشد ملکات فاضله اخلاقی دخیل یا برای سعادت و ابقای نوع بشر موثر قرار داده اند همان تربیه اخلاقی یا عادت دادن بشر را به اخلاقیات است .\nچنانچه سوسیا لیستها حتی دموکراسها نیز این تفاوت عجیب و غریب طبقات بشر را زیر مطالعه قرار داده برای اصلاح و تعدیل اجتماعات بشری همین تربیه اخلاقی و بعدها عقلی را مفید و موثر میدانند ، و حتی درین نظریه خود راه افراط را پیموده ، تاثیرات شدیدی آنرا در ساختمان فکری و خصایص نژادی ملل و اقوام نیز دعوی مینمایند ."}
{"book": "adl0986", "page": 260, "text": "صفحه ( 5 ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( 5 )\n\nبهرطریق درحال صرف‌نظر کردن از جزم و تمسک شدیدی آنها به این عقیده و از گفت و شنیدهای طولانی علمای علم اجتماع ( سوسیالوژی ) که تا اندازه جداً مخالف این عقیده و فکر بوده ، از انساب يك رسوخ و تأثيرات شدید تربیه در ساختمان فکری و خصائص نژادی ملل و اقوام شدیداً دفاع میکنند و طرفدار عدم تغیر و تبدل پذیری خصائص نژادی اقوام و ملل اند .\nباز به تأثیرات تربیه اذعان نموده گفته میتوانیم . هرچندیکه فطرت و سرنوشت انسانرا نمیتوان بوسیله تربیه بکلی تغیر و تبدیل داد ، لیکن ؛ اینقدر هست که بواسطه آن يك انقلابی در اذهان و طرز احساسات آنها تولید نموده ، بنابران به اصلاح و تعدیل اخلاق آنها میتوان کامیاب شد .\nو علم الروح ( پسکولوژی ) نیز عیناً این نظریه را تائید نموده ، میگوید که پیدایش و تکون هر ملکه خواه اخلاقی باشد خواه غیر آن منوط بممارست و اعتیاد است . و تربیه نیز جز اعتیاد و خو دادن چیزی دیگری نیست . و درصورت جزم و تسلیم ما به تأثیرات تربیه .\nشایقین ترقی و تعالی ، طرفداران مدنیت و هر فانرا لازم است ، که بیشتر از همه به تربیه اخلاقی اولاد و احفاد خود ( که نسل آینده وطن اند ) اهتمام نموده ، به تکمیل قوای اخلاقی آنها خصوصاً به تولید و پرورش این حس مقدس وظیفه شناسی در دماغ آنها بکوشند . تا بدین وسیله توانند افراد صحیح و وظیفه شناس، مزین به اخلاق فاضله بوجود آورده ، شأن و شرف ملی را با ترقيات مادی و معنوی آن تأمین نمایند . و هم يك فائده کلی به اولاد خود رسانیده باشند ."}
{"book": "adl0986", "page": 261, "text": "صفحۀ ( ٦ ) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ ( ٥ )\n\nضرورت توحید رسم الخط\n\nبرای وحدت فکری و نزدیکی اخلاق و روحیات يك ملت ضرورت و لزوم\nمسایل و موادیست که هر کدام آن در موقع خودش تاثيرات خاصی را داراست\nهر کدام این ضروریات در حد ذات خود یکی از مسایل عمدۀ اصلاحات داخلیه\nبوده و مخصوصاً برای نزدیکی و آشنا شدن افراد يك جامعه بروحیات همدیگرشان\nاهمیت مخصوصی دارد .\nمثلاً : وحدت لغات وزبان و ادبیات و خط و دیگر عرف و عادات ؛ در نظر\nطرفداران باصلاح و سعادت وطن این موضوعات پوشیده نبوده البته همه مایلند\nکه در عصر حکومت ترقی خواه اصلاح پرور حاضره در زمنیه های مقتضی\nو مساعدی تری باجرای این آرزوها نایل آیند .\nو هم شاید انجمن ادبی و دیگر دوستداران وحدت ملی بتوانند ازین ببعد\nآنموضوعات مهمه را سنجیده و یگان یگان بمقصد افاده و جلب نظر هموطنان\nعزیز بوسیلهٔ نشریات عرفانی مملکت بحضور شان تقدیم نمایند .\nاز انجمله که فعلاً موضوع خط و کتابت است و خط و کتابت چه از حیث\nمکاتبات شخصی چه از قسم مراسلات و محررات دوائر رسمیه و دوائر قضائیه\nکه نسبت بحوائج عامه يك عامل بزر ک حیاتی بوده و در امور اجتماعیات يك ملت\nتعلق مخصوصی دارد ! لہذا این موضوع را ما مورد بحث قرار میدهیم : -\nامروز محررین و کاتبان ما اجرای تحریرات خود شانرا بخطوط مختلفه\nمیدارند : مثلاً عموم طلبه و محصلین و منتسبين معارف يك طریقه می نویسند که\nاساساً ناشی از خط نستعلیق و بلکه بتفاوت خیلی جزئی یعنی چند حروفی که"}
{"book": "adl0986", "page": 262, "text": "صفحۀ (۷) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ ( ٥ )\nاشکال آنرا بمثل خط شکست و نسخ تغیر میدهند ، باقی عین خط نستعلیق گفته میشود .\nاین طریقه را ما عجالۀ تمجید مینمائیم چه اولاً از شیوۀ نستعلیق نویسی که مطابق ذهنیات و آشنا بودن اشخاص سواد خوان ما است و آنها سواد ابتدائی را به نستعلیق خوانده وتحصیل نموده اند بیرون نبوده وموافقت بذهن شان کرده موقع مطالعۀ مکاتیب و مراسلاتیکه باین خط نوشته شده باشد ابداً بمشکلاتی برنمی خورند : -\nمثل کتاب دوائر ، اعضای محاکم قضا ، و سایر مردم باسوادیکه مکاتیب ومراسلات را باین شیوه قرائت و مطالعه میتوانند و بحروف آن تماماً آشنا میباشند .\nاینکه فکر شود شاید نوشتن این طریقه وقت محرر را زیاد میگیرد این مانع هم در نوشتن طریقۀ مذکوره نمیباشد ! چه مقصد از تحریر این شیوه همانا نوشتن و تحریر اشکال حروف است که فقط بایدباحروف نستعلیق یا باصطلاح بطرز حروف کتابی مشابهت داشته و ازان قاعدۀ اساسی شکل حروف خارج نباشد ! اما اینکه نویسنده حروف را خوش یابد خط مینویسد نوشتن آن بمیل وذوق خود نویسنده مربوط بوده برای مطالب عامه نقصی ندارد : -\nپس در صورتیکه نوشتن حروف بشیوۀ نستعلیق خوش خط باید خط مشروط و مقید نباشد البته برای نویسنده درصرف وقت تفاوتی نمیکند که خواه بشیوۀ مذکور اجرای تحریرات نماید یا بدیگر شیوۀ خطوط معموله موجوده بنویسد .\nدوم : طبقۀ که باطرز خطوط ثلث آشنابوده ودرتحریرات شان این شیوه را معمول میدارند وبعضی شیوۀ فارسی را باطرز ثلث وکوفی نما آمیخته مینویسند ."}
{"book": "adl0986", "page": 263, "text": "صفحه (۸)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٥)\n\nگرچه وجود اینقسم خطوط نسبت بسائر رسم الخط معموله نسبتاً محدود\nاست ، ولی باز هم این رسم الخط يك قسمت محررات ملی را تشکیل داده و در\nحوائج عامه ذیمدخل شناخته می شود .\nچون از قرائت خطوط ثلث و کوفی نما کسانیکه بهره و تحصیلی دران نداشته\nباشند بکلی متعذر بوده و کسانیکه فی الجمله باین طرز میدانند تنها از شیوه مذکوره\nمستفید شده ولی عامه از ان بی بهره میمانند ؟ پس وجود این شیوه اعم ازینکه\nمشکلات قرائت را تولید مینماید بلدیت و دست رس عامه نیز بآن نبوده صرف\nوقت هم در نوشتن طریقه مذکوره واقع می شود .\nسوم : طریقهٔ شکست و یاطرز میرزائی دفاتر قدیمه است : که غالباً کتاب\nدوایر و مردم صاحب سواد قدیم ما باین شیوه معتاد و غالباً در مملکت مرسوم است .\nاگر چه این شیوه را ما از حیث کرامت قدامتش تنقید نمی نمائیم چه سالها\nحوائج اداری ما را همین شیوه تأمین کرده است ، ولی امروز موانعی که\nاین شیوه مقابل خود داشته و دیگر ما استفادهٔ خوبی از ان نخواهیم توانست اینست :\nاول : باوجود خط ونستعلیق سابقاً این طریقهٔ متداول عمومی بوده و تقریباً\nخط رسمی مملکت گفته میشد ؛ ولی امروز خط نستعلیق موجوده یا طرز تحریرات\nمحصلین مدارس در دوائر مکتوب نویسی مقامات عالیه وطبقات معارفيه اهميت\nدرجهٔ اول را حایز شده واولاد این ملت عموماً بطرف این شیوه روان هستند\nکه گویا طرز سابق محدود وکم رواج شده میرود ! چون محررین و اشخاصیکه\nمعتاد باین شیوه میباشند تا هنوز اراده بتغیر آن نکرده وهمان سبك سابق را\nتعقیب می نمایند لهذا طریقهٔ مذکوره عموماً دو طبقه را در وقت قرائت دوچار\nمشکلات مطالعه میگرداند ."}
{"book": "adl0986", "page": 264, "text": "صفحه (٩)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٥)\nاول اشخاصی که محصلین علوم عربی میباشند؛ زیرا آنها در تحصیلات خود\nجز سواد نستعلیق فارسی و رسم الخط عربی دیگر طریقه را ندیده و غالباً احتیاجی\nهم به تحصیل خط شکست میرزائی ندارند.\nدوم اولادهای جوان و طلبه معارف و مکاتب هستند که ابداً در نصاب تعلیم\nو اوقات آنها گنجایش تحصیل رسم الخط شکست نبوده و باین شیوه تعلقی نمیتوانند\nداشته باشند! گرچه آنها بکلی از قرائت خطوط میرزائی قدیمه هم عاجز نیستند\nولی قرائت آن بی زحمت برای شان نخواهد بود چه وجود همان حروف طرز\nشکست در نظر آنها بیگانه جلوه مینماید.\nسوم: اشخاصی که يك كمترك سواد داشته باشند از خواندن و فهمیدن خطوط\nشکست و طرز مذکور بکلی عاجز و بار فی الجمله اگر استفاده کرده بتوانند\nاز خط نستعلیق خواهد بود! زیرا بحروف آن که سابقاً بدروس خود خوانده\nو محافظه دارند آشنا میباشند!\n٤: یک عده اشخاصی که برسم الخط ترکی مینویسند و باین شیوه ابداً اهالی\nباسواد مملکت آشنا نمیباشند.\nلهذا که طرز خط و تحریر عبارات يك سبك واحد و مستقیم از ضروریات\nو احتیاجات يك ملتی بوده و نباید نویسنده گان در فهماندن مطالب و آمال خود\nبواسطه تفاوت و اختلاف رسم الخط طرف مقابل خود را بمشکلات گذاشته\nو مقصد نوشته را در خاطر خواننده مغلق بگذارند؛ لازم است این موضوع\nدر نظر اهمیت گرفته شود!\nپس برای اینکه از رسم الخط و طریقه های معموله وجوده آن کدام طریقه\nباید اهمیت و رسمیت داده و در وطن معمول و مرسوم باشد؟ نویسنده عقیده"}
{"book": "adl0986", "page": 265, "text": "صفحه ( 10 ) سال اول – مجله کابل شماره ( 5 )\n\nعاجزانه را مینگارد :\nاول : طرز ثلث و كوفی نما كه ابداً ارقام هم بطور عمومی مرسوم و معمول ما نبوده و عجالتاً هم نمیباشد مگر گاهی که بطور تفریح بعضی چیزی بآن بنویسند یا در كدام مقاله و رساله كه بمقصد صحت معنى بعضی جملات و كلمات را بان تحریر نمایند . البته طرز مذکور بهمین اندازه طرف احتیاج بوده و زاید از ان مورد احتیاج عامه شده نمیتواند که حتماً باید نویسند این طرز را رسم الخط عمومی خود قرار دهد .\nپس در صورتیکه اصل رسم الخط مذکوره محتاج به ما نباشد نوشتن فارسی ممزوج به ثلث و كوفی نما لزومی نخواهد داشت ! ! چه نه طرف اعتیاد ملت است و نه وقت را صرفه مینماید ! علاوتاً نویسنده این شیوه به تعداد خیلی محدودی بوده و اكثريت تابع بآن شده نمیتوانند .\nدیگر رسم الخط شكست و طرز میرزائی است که سابقاً گفتیم دارای آن مشکلات بوده و برای آینده پیشرفتی نمیتواند ! چون عاجلا عموم محررین این طرز آشنا و بلد بطرز نستعلیق نویسی بوده و آن را در اول تحصيل رسم الخط مشق كرده و بلد هستند و عجالتاً هم در محررات شان تقریباً از سه حصه دو حصه بعبارات نستعلیق است ؛ هرگاه آنها بخواهند طرز نستعلیق نویسی را تماماً مثل اهل معارف رعایت نمایند مشکلاتی ابداً برایشان ملحوظ نخواهد بود .\nیعنی تنها همان عبارات را که در تحریره موجوده خود بطرز شکست و مخلوط می نویسند همان عبارات را تغیر داده بمرور اوقات کوشش نمایند که عیناً بطرز حروف نستعلیق تحویل یابد !\nمثلاً : بجای نوشتن حرف ( ی ) که آن را بطرف پایان میکشند باید حرف"}
{"book": "adl0986", "page": 266, "text": "صفحۀ (١١)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (٥)\n\nمذکور مثل (ی) نستعلیق بوده باشد ، همچنان لفظ (وغیره) که حروف آنرا یکجا وغیر منقوط نوشته و از ترکیب آن بدون سابقه وملکه داشتن ابداً چیزی فهمیده نمیشود ! وقس علهذا !!\nسابقاً عرض شد که شیوۀ نستعلیق یا رسم الخط کتابی را عموم مردم باسواد ما بدرستی آشنا هستند ! هرگاه نویسنده های ما اعم از کاتبان دوائر ودیگر اشخاص باسواد ما فعلاً همین شیوه را تحریر وبطور رسم الخط عمومی برای مملکت قرار دهند در نوشتن آن هيچيك معاذیری موجود نخواهد بود و بلکه برای وحدت سبك تحریر خط يك خدمتی کرده مشکلات را از مقابل نظر مردم صاحب سواد ابتدائی مملکت رفع و بیگانه گی ومشکلات مطالعه خطوط ومراسلات طبقات مختلفه را از بین کناره کرده خواهند بود !\nخوش نویسی درین شیوه که ما آنرا طرز نستعلیق میدانیم متعلق بسلیقه وذوق خود محررین داشته شرط نیست !\nولی تنها اینقدر کوشیده شود که حروف نوشته عیناً دارای شیوۀ رسم الخط نستعلیق بوده باشد ؛ تا در مرور چند وقت طرز رسم الخط در مملکت عزیز ما بصورت واحد ومستقيم تحویل یافته مثل سایر ملل مترقی رسم الخط مستقل ومعلومی را دارا باشیم .\n( غلام جیلانی اعظمی )"}
{"book": "adl0986", "page": 267, "text": "صفحه ( ۱۲ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۵ )\n\nشاعره هری بقلم سرور جویا\n\nعطایای قدرت چطوریکه از هوای صاف و آفتاب درخشنده بگلستان هرات\nيك طراوش و بالیدنی نصیب گردانیده در نالش های نیستان آن نیز اثرات\nجانکاه ودلربائی بخشیده .\nهر عصری از غروب که جایگاه سر سبز و شاداب هرات میخواهد از تاریکی\nشب محجوب شود آخرین اشعه تابناک آفتاب را در آن هوا وفضای نمناک آنقدر\nاجازه درنگ است که اطراف آسمان بشکل دور نماهای قشنگ آب و رنگی\nگیرد و بهیا هوی تند باد معروف تابستان آنجا ، این مناظر دلکش بآن پایه امان\nمیدهد که ساعتی برای سکوت و آرامش در زمین بصورت لطیف ترین نسیم\nمعطری تغیر وضع پذیرد .\nآنوقت ذوق کنجکاو وهوش سر شار دلباخته گان فگاری میباید تا در زیر\nهر شاخه خمیده گلی بصدها شوریده بلبلی دیده یا از هر گوشه گلزار ولابه لای\nاشجار هزاران ناله های زاری بشنود ؟ که در پرده و بی پرده نغمه سرائی هادارند .\nمثلاً یگانه شاعر آزاد ما « حاجی اسمعیل » اگر برنگ سیاه و یا هراتی\nشیرین سخن بچشم سفید شوخ چشمانه ظواهر لوایح ادبی هرات را رنگ آمیزی\nمیکنند باید ازین هم غافل نبود که در ستر سایه های برگ های سبز انبوه آن\nگلزار مانند مستوره و محجوبه غنچه های نوشگفته ونیم رنگی نیز اسباب زینت\nباغ و بوستان علم و ادب آن سامان شده میتوانند ، هنگامی که در هرات بودم\nروزى بیکی از مجالس ادبی حسب المعمول دستگاه شعر و شاعری پهن شده\nو سخن از سخن وران وطن مطرح کشید در آن حین دیوان غزلیاتی بنام"}
{"book": "adl0986", "page": 268, "text": "صفحه ( ۱۳ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٥ )\n\n( محجوبه ) جالب توجه حضار گردید در ضمن يك سلسله منظومات شکوه آمیزی که پیش آمدهای ناگوار احساسات رقیق و عواطف سرشار این شاعرهٔ شیرین گفتار را بسرودن آن وادار نموده بود این بیت خوانده شد :\nفلك كه يوسف صديق را غلام نمود عجب مدار كه محجوبه را کنیز کند\nاینجا اکثر از رفقا را تخديش ذهنی پیدا شده و میخواستند انکار کنند از کلیه آثار حقيقى يك شاعرهٔ كه با تطبيقات نسبتی آنجا زیب ادبیات ملی و فخر دانشتان نسائیت ما گفته میشود بالاخره قرار بران شد که هراتی شیرین سخن بنام مشاعره درصدد امتحان برآمده نظمی چند با و بفرستد و منتظر جواب شود همان ساعه چیزی نگذشت ، منظومهٔ فی البدیهه از سوی محجوبه با هراتی تعاطی گردید که از نقطه نظر و انصاف بسی از آثار هراتی بهتر و تمام مزایای عصمت و ناموس کاری را دربر داشت ،\nمحجوبه شاعره عفیفه ایست که سی و دو بهار از بساتین عمر و حیات دیده و فقط در دامان عاطفت مادر و توجهات اخلاقی پدر یا اثرات محیط تاریخی هرات گلهای علم و فضیلت چیده ، اگر سمت پدری او مرحوم منشی ابو القاسم خان شرف امتیاز دارد ولی بقومیت نه تنها جمشیدیها که عموم هموطنان ما بایستی افتخار کنند .\nغرض محجوبه عفیفه که یک عمری بطور غنچه با طراوتی در باغچه والدین بزیست فعلاً در محله قبطی چاق شهر هرات مانند نوشگفته گلی با همسر عزیزش ( شوهر ) بکمال عصمت زندگی آبرومندانه بسر میکند ،\nاز انجا که نگارش من چنانچه باید و شاید درخور نوشتن ادبیات نبوده و از اوصاف مقامات ادبی آن عاجز است اينك عين مشاعره را بوسیلهٔ مجله کابل در پیشگاه اهل ذوق وطن اتحاف میکنم ، اگر چه این اشعار فی البدیهه سروده شده و شاید"}
{"book": "adl0986", "page": 269, "text": "صفحه (١٤) سال اول ـ مجله کابل شماره (٥)\nدر قواعد شعری و انظار نظم شناسان خالی از ایرادی نباشد بازهم گفته میتوانیم\nاگر دیوان تحت طبع یا ملاحظه هموطنان بیاید منظومات بهتر و مؤثر تری ازان\nبرای استفاده اهل ذوق و ارباب دانش ظاهر گردیده بلکه دور نیست به اثبات\nشئونات عرفانی و تاریخی مردان و نسوان افغانستان مصدر خدمتی بشود .\nهراتی\nهزاران آفرین بر طبع شکر بار محجوبه\nبحیرت رفته ام از دفتر اشعار محجوبه\nزهی درات بچشم پاک در کاشانه ادراك\nمیسر گرشود روزی مرا دیدار محجوبه\nبنازم آستان محفل ناسوت را هر دم\nکه بوی عشق آید از درو دیوار محجوبه\nزلطف شعر موزون عارفان را کرده مجنون\nرموز عشق سرمستی همه گفتار محجوبه\nندارد هیچ مه جانا زعشق پاك در كس پاك\nچرا در پرده باشد آن گل رخسار محجوبه\nزخال و آب و دام و دانه پای مرغ دل هر دم\nگرفتار کمند طره طرار محجوبه\nبصحرای محبت هر زمان ترك سمن صورت\nهراتی را مکن چون لاله خونین بار محجوبه"}
{"book": "adl0986", "page": 270, "text": "صفحه ( ١٥ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشما ة ( ٥ )\nمحجوبه\nزهی لطف كلامت صیقل زنگار محجوبه\nبیان روشنت رونق فزای کار محجوبه\nزبس گوهر فشانی کرده از نظم چون پروین\nرساندی بثریا پایه مقدار محجوبه\nبود شهر هری كان خرد مندان و دانایان\nچه باشد نزد شان اشعار نا هموار محجوبه\nندارم عشق گر دارم مرا فخر است از پاکی\nمعاذ الله ز ناپاکی كه باشد عار محجوبه\nنه سوی کس نظر دارد نه كس سویش گذر دارد\nصبا را نیست راهی بر در و دیوار محجوبه\nمحال است آنکه چون گل جلوه گر گردد بچشم کس\nبجز آئینه کم دیده است کس دیدار محجوبه\nنباشد غیر شرح محنت و دوری و مهجوری\nاگر صدره بخوانی دفتر اشعار محجوبه\nچو گل بودم بباغستان چو سرو آزاده در بستان\nبقید خواری افتادستم از ادبار محجوبه\nچو آنشمعی که میسوزد عبث در محفل اعمی\nتلف شد جمله علم و عقل و كار و بار محجوبه"}
{"book": "adl0986", "page": 271, "text": "صفحه (١٦)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره (٥)\n\nاثر اعظمی\nپند پدر\nای نور دیده همت مردانه داشتن\nخلق نیکو به از خود و بیگانه داشتن\nبراوج افتخار و شرف خانه داشتن\nرفتار خوش چو مردم فرزانه داشتن\nزین شیوه برقرار شود اعتبار مرد\nدر روزگار خوش گذرد روزگار مرد\nعلم است باعث شرف و شان آدمی\nروشن زدانش آمده عنوان آدمی\nدارد زمانه رنگ زبستان آدمی\nگل رنگ میبرد زگلستان دمی\nگر آدمی مخالف طرز بشر مباش\nیعنی زعلم و فضل جهان بیخبر مباش\nدر صحنه حیات هنر را شعار کن\nسعی و عمل به پیشه خود اختیار کن\nباعزم و جهد وهمت مردانه کار کن\nمیکوش و رام توسن این روزگار کن\nتا مرد روزگار ومجاهد شوی حساب\nذیحق وباقار و مساعد شوی حساب"}
{"book": "adl0986", "page": 272, "text": "صفحه (۱۷) سال اول ـ مجله کابل شماره (ه)\nچون دیو جهل کرده کمین باش باخبر\nزین تنگنای مهلکه بسیار کن حذر\nمیدان کار زار حیات است پر خطر\nسنجیده پا گذار و ازین ورطه درگذر\nهان ای پسر ز شر زمن بیخبر مرو\nدور از طریق دانش و علم و هنر مرو\nاز جهل روز گار شود تیره و خراب\nجاهل تمام عمر کشد رنج و التهاب\nماند بتنگنای شقاوت بصد عذاب\nفرق ره خطا نکند تاره صواب\nجهل است مخرب همه آسایش بشر\nمانع زراحت و خوشی و خواهش بشر\nآنانکه بر بساط ترقی رسیده اند\nبرسرلوای مجد و تمدن کشیده اند\nخار موانع از ره آمال چیده اند\nاوهام را گلو و گریبان دریده اند\nدارند هادئیکه بود علم نام او\nاین است مقتضی علوی مقام او\nاز تنبلی تو مهمل و عزلت گزین مشو\nبار گران خاطر هر آن و این مشو\nدزد و گداو مصدر آشوب و کین مشو\nهم مفت خوار و مخرب اهل یقین مشو\nرو از طریق سعی و عمل کار ساز کن\nباب مراد برخ آمال باز کن"}
{"book": "adl0986", "page": 273, "text": "صفحه ( ۱۸ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ٥ )\n\nبعد الالقاب\n\nمطالعۀ حصص تاریخی مجلات شریفه کابل مرا وا دار ساخت تا نظریات عاجزانه را که در حفريات بامیان باموسیو هاکن همراه بودم با معلوماتیکه از راپورت تقدیمی پرو فیسر «فوشه» در « اکادمی » فرانسه اخذ کرده ام مرتب کرده و در معرض مطالعه شایقین تاریخ وطن عزیز قرار دهم اينك بهمين مقصد سطری چند تحریر و تقدیم گردید تا اگر موافق بمسلك مجله باشد نشر فرمایند .\n\nمدنيت قديم افغانستان ترجمه و تحریر بقلم احمدعلیخان ترجمان لسان فرانسوی\n\nوطن مالوف ما افغانستان که از حیث وضعیت جغرافیائی طبیعی منظره گره دار کوهستانی دارد در اعصار قدیمه جاده عبور و مرور مهمی بوده است ، لیکن وقتی این نظریه به اثبات میرسد که خط حقیقی این معبر بصورت درست تعین شود تاریخ شاهد است که قبل از ظهور اسلام روابط مهم تجارتی بین هند و باکتریای قدیم قايم ومال التجاره زیاد بین دو نقطه فوق تبادله میشد . لیکن معبر یکه در آن عصر مال التجاره از آن میگذشت غیر از معبر امروزی بوده است .\nآن راه قدیم نسبة راه کوتاه و سهل العبوری بود که از دره های هندوکش گذشته پشاور را به بلخ یعنی جلگه ( اندوس ) سند را به جلگه ( اوکسوس )"}
{"book": "adl0986", "page": 274, "text": "صفحۀ (۱۹) سال اول – مجلۀ کابل شمارۀ (٥)\n\nآمو دریا متصل میکرد ، خوشبختانه دراثر مسافرت زوار چینی هوئن تسنگ Hiuan - tsang (که در سنۀ ٦٣٠ میلادی بمقصد زیارت مراکز بودائی آسیای مرکزی و هند از چین عازم شده بود از جانب شمال از راه بلخ داخل افغانستان شده کوتل دندان شکن ، اغربات ، بامیان ، کوهدامن ، تگاو ، نجرو ، لغمان ، هده ، جلال آباد را معاینه کرده رهسپار هند گردید) سراسر این معبر تاریخی کشف وشکی در وجود آن باقی نمانده است - بلی این معبر اصلی قافله ها - جاده رفت وآمد صنعتگران وزوار وسوقیات دسته جات متهاجمین بزرگ بوده است .\nمسبوقیم که حکومت افغانستان درماه اکتوبر ١٩٢٢ معاهده با حکومت فرانسه نموده وامتیاز ٣٠ ساله حفرياترا در تمام خاك افغانى بانها داده است .\nاز نقاطیكه تا امروز فرانسویان در آن گردش و حفريات نموده نظریات خودها را كتباً وعملاً گذاشته اند معلوم میشود که ایشان ابتدا بصورت معاینه مقدماتی خط سیرهمان زوار چینی هوئن تسنگ Hiuan - tsang را تعقیب كرده اند وبعدها در تجسسات خود فوق العاده كامیاب شده اند . باستثنای غزنی در جنوب وهديك در شمال نقاطیكه در آن هیئت های ایشان كشفیات نموده اند عبارت انداز :\n(نگار آرا ياهده) - (لامپاکا یالغمان - تگاو - نجرو) - (کاپیسا یا کوهدامن) (بامیان) - (باکتریا یا بلخ) .\nپس میخواهیم جدا جدا مواضع فوق را تحت مباحثه گرفته تا حدیكه معلومات دارم نتائج کشفیات تعمیل شده را شرح دهم .\n(١) (نگار آرا) (Nagarahara) نقطه که از همه اهمتر و فوق العاده آثار زیاد ومهم خرابه های بودائی دارد منطقۀ (نگار آرا)"}
{"book": "adl0986", "page": 275, "text": "صفحه ( ۲۰ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٥ )\n\nهده است - وقتيكه « هونستن » چینائی اینجا وارد شده بود تمام معابد\nبودائی آباد ودین بودا به منتهای جلال در اینجا منتشر بود . يك قرن میشود\nکه مسن Masson انگلیسی و هونيك برگر Honigberger\nو ديگر شايقين سكوك قدیمه در ( استوپه ها ) ( صفه های بلندی که در مرا کز\nمعابد واقع بود ودر آنجا مسکوکات را پنهان میکردند ) به امید کشف سکه\nکاوش نموده اند و خساره های زیادی رسانیده اند اما خوشبختانه ایشان میدانهای\nمستطیل شکلی که در مجاور این صفه ها واقع اند نشناخته اند و تقریباً ده معبد\nازین معابد مستطیل شکل مصئون مانده بود که مخصوصاً از چهار دیواریهای\nآن مجسمه های عديده مختلفه کشف شد .\nدر اولین حفرياتيكه موسيو گودار در ۱۹۲۳ در هده بعمل آورده است\nسرها و اشکال مجسمه های کوچکی یافته اند که تماماً به آثار ما خوذه منطقه\nتا كزيلا Taxila كه آنطرف اندوس یعنی رود سند واقع است شباهت\nکمی دارد . این اثر ها وجود مکتب « کرگ، بوديك Greco - boudhique »\nیونان و بودائی را که درین نواحی رواج و شهرت بلندی یافته بود اثبات میکند .\nبعد از « موسیو گودار » موسيو برتو در ١٩٢٥ اصولاً حفريات هده را\nشروع کرده هزار ها مجسمه های كوچك و بزرگ كه در میان آن حتی سربازها\nو حیوانات مختلفه هم است کشف کرده است . این مجسمه ها همه از چونه و گچ\nساخته شده و منتهای مهارت و قابلیت صنعتکران مكتب ( گرك و بوديك ) را\nاثبات میکند .\n٢ - ( لمپا کا [ Lampaka ] مناطق لغمان ـ تگاو ـ نجرو :\nملتفت باید شد که معبر تاریخی هند و بلخ و آسیای علیا از خود کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 276, "text": "صفحه (۲۱) سال اول - مجله کابل شماره ( ٥ )\nامروزی که درانوقت قصبه کوچکی بود و اهمیت عارضی داشت نگذشته بلکه از کوبها Kubha یا کوفن Kophen و دره های لغمان و تگاو و نجرو گذشته بدون اینکه با مانعات سختی مواجه شود وارد مرکز کاپیسا (کوهدامن) میشد . این حصهٔ معبر تاریخی را هونستق و اسکندر هر دو عبور کرده اند در منطقهٔ لمپا کا که شامل تمام اراضی سمت چپ رود کابل است و یا بعبارت اخری عبارت از اراضی لغمان ، تگاو و نجرو است آثار مذهب برهمنی کشف گردیده است .\n۳ - ( کاپیسا Kôpica ) کوهدامن :\nبالآخره چون این معبر قدیمی را تعقیب کرده از جانب جنوب شرقی داخل کاپیسا یعنی کوهدامن شویم یکی از مناطق خیلی حاصل خیز و قشنگ افغانستان مقابل نگاه ما منبسط میشود - درینجا حتماً ( شهر اسکندریه قفقاز ) وجود داشته لیکن چون محوطهٔ این شهر فوق العاده كوچك بود نمیشود محل آن را بصورت قطعی معین کرد لیکن درعوض احاطه بديع منظر پایه تخت قدیمی ( کاپی‌سی ناگارا Kôpicinagara میتوان تعیین نمود .\nاز طرف دیگر زوار چینی هونستن در وقت عبور خود چندین خرابه ها را که هريك دارای مفاد تاریخی و افسانه ئی است از قبیل دیر ( کانیشکا Kânichka (۱) که ایام بهار را آنجا میگذرانید و ( استوپهٔ ) صفه که در اثر کامیابی جنگی که با يك خان کوهستانی پغمان بنا کرده بود وغیره خاطر نشان کرده است .\nبالاخره چون اولین مجسمه هائیکه موسیوهاکن از ( پای تاوه ) کوهدامن و موسیو بر تو از بگرام یافته است از احجار شیستی که مخصوص کار مکتب (گرک\n۱ - کانیشکا یکی از پادشاهان سلسله کوشانی افغانستان است که در حدود قرن اول مسیحی سلطنت میکرد ."}
{"book": "adl0986", "page": 277, "text": "صفحه (۲۲)\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره (٥)\n\nوبوديك) بود تراشیده شده است معلوم میشود که صنعت گاندها را Gandhora (ولایت پشاور تا کابل) غرباً تا این منطقه رسیده است. چنانچه سرحد شرقی نفوذ این صنعت را کاوشات (سرژون مارشل Sir John Marshal به ناحیه تاکز یلا آنطرف رود سند موقوف کرده است.\n٤ - بامیان :\nچون از جلگهٔ کاپیسا جانب غرب چند منزل دورتر رفته شود به درهٔ تنگ بامیان خواهند رسید. اینجا مقابل خرابه های اسلامی اثرات مهم بودائی دیده میشود ـ هیونستن بعد ازینکه از زیارت بلخ فارغ شد کوتل دندان شکن واغرباترا عبور کرده راجع به بامیان ۱۳۰۰ سال قبل چنین نوشته است :\nبعد ازینکه کوتل اغربات را فرود آمدم بین کوه هندوکش و کوه بابا وارد درهٔ بامیان شدم در جدار سنگی دو مجسمهٔ عظیم الجسد یکی بارتفاع تقریباً ۱۰۰ فت ودیگر ١٥٠ فت که در تاقهای برجسته تراشیده شده بودند مشاهده کردم. بدن مجسمهٔ كوچك سراسر از يك ورق طلا پوشیده شده بود که در اثر نور آفتاب خیلی مشعشع ونظر ربا بنظر میخورد ـ درین زمان در بامیان ده معبد بودائی وجود داشت و تقریباً دو هزار علمای بودائی مشغول تدریس و ریاضت بودند اولاً موسیو فوشه وبعد در ١٩٢٤ موسیو ها کن وقتا که روانه مزار شریف بودند اینجاها را نوت و بحکومت خود (فرانسه) خاطر نشان نموده بودند چنانچه موسیو هاکن در مسافرت دوم خود در ١٤ ژون ۱۹۳۰ اصولا حفریات را در پای بت كوچك شروع کرد ـ در نتیجه معبد مربع شکلی با سرهای مجسمه که برای تزئینات بکار رفته بودند کشف گردید. این مجسمه ها از حیث شکل شبیه مجسمه های مکشوفهٔ هده است لیکن از حیث مواد ساختمان به آن فرق"}
{"book": "adl0986", "page": 278, "text": "صفحه (۲۳)\nسال اول - مجله کابل\nشماره : ( ٥ )\n\nکلی دارد مجسمه های مکشوفه معبد بامیان محض از گل ساخته شده و باوجود\nاین هم مدت يك و نیم هزار سال در تحت فشار خاك و احجار دوام کرده است.\nعلاوتاً ازین معبد نوشته جات زیاد سانسکریت که بروی پوست درخت نوشته\nشده بود کشف شد چنانچه در اثر خواهش موسیوها کن وزارت معارف\nافغانستان آنها را بغرض ترجمه بصورت امانت بفرانسه فرستاد. این پوست بقدری\nنازك و بحدی خشک شده بود که باندك تماسی از هم میپاشید.\nعلاوه در دره کكرك كه جانب جنوب شرق بامیان واقع است بت کوچکی\nبه ارتفاع ۱۰ متر وجود دارد . در اطراف این مجسمه معابد و يك عده سمچهای\nمهمی وجود داشته چنانچه یکی از آن سمچ ها تا پار سال محافظه شده بود\nو موسیوها کن آنرا کشف نموده تصاویر قشنگ رنگه که سقف و دیوارهای\nمعبد را پوشانیده بود جدا کرد و یکحصه آن در موزیم کابل موجود است.\nخلاصه بامیان یکی از بزرگترین مراکز بودائی آسیای مرکزی است\nو از نتایجیکه بدست آمده امید میرود که بسا آثار قیمتدار از اینجا کشف\nوصفحات تاريك تاريخ این مملکت قدیم مجدداً روشن و نمایان گردد.\nه - ( با کتریا ) بلخ :\nنشیب های جنوبی کوه هندوکش حقيقةً ذخاير تاریخی قابل التقدیری را\nدارا است و تا حال فقط بعضی جزئیات آن موزه کابل و موزه « کیمه » پاریس را\nمزین کرده است . لیکن نشیب های شمالی کوه مذکور همچنانکه امید وار\nبودیم چندان ذی نتیجه ثابت نشد چنانچه در ناحیهٔ بلخ هنگامیکه موسیو «فوشه»\nدر ۱۹۲۳ حفريات نمود مطابق انتظار آثار مهمی بدست نیامد پلی برج ها\nومساجد ومكاتب اسلامی وجود دارند اما اینها تماماً آثار قرن ۱۷ اند. اگر چه"}
{"book": "adl0986", "page": 279, "text": "صفحه ( ٢٤ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٥ )\n\n(استوپه ها) هم دیده میشود لیکن از ملاحظاتیکه در تخت رستم ( توپ رستم )\nبعمل آمده واضح میشود که تزئینات آن جزئی بوده و این اولین تجربه ایست\nکه ظاهراً نظریه مرکزیت صنعت یونان و بودائی را در بلخ تقریباً\nفسخ میکند و نیز راجع به وجود عمارات مهم یونانی و بناهای سلاطین سلسله\nاکه مند ( ١ ) Achéménides فارسی یا زور استرین افغانستانی\n( ٢ ) Zorastriens که منتظر نباید باشیم که مکشوف گردند چرا در اثر\nآب و هوا و شمال و حرارتی که این منطقه دارد هر قبیل مواد ساختمانیکه بوده\nباشد مقاومت کرده نتوانسته اند لیکن این نظریه راجع به بلخ باز يك جواب\nقطعی نیست چرا این نظریه نتیجه امتحان اولینی است که دريك محوطه محدودی\nبعمل آمده و حفريات تا امروز فقط در ناحیه که ( ارگ ) مینامند تعمیل شده\nحال آنکه بلخ تنها عبارت از ارک نیست مناطق مهمی مثل : بالاحصار با محوطه\nسه کيلو متريش ـ تپۀ زرگران ـ نادر تپه و دیگر مراکز مهم هستند که آثار\nقیمتدار خود را در سینه تاریخی خود نگاه کرده اند گذشته ازین باکتریای\nقدیم تنها شامل بلخ امروزی نیست بعلاوه این پایه تخت قدیمی که چندین مرتبه\nآباد و خراب شده است میدانهای وسیع سهل الحفریات دیگری وجود دارند\nکه طبقه زمین قدیمی آن نزدیکتر بسطح است چنانچه موسیوها کن ( خلم قدیمی )\nو موسیو برنو در محل التصاق کوکچه و آمو دریا وجود مقبره های زیر زمینی\nرا خاطرنشان کرده اند خلاصه تقریباً تمام نقاط وطن عزیز ما افغانستان اسرار\nخیلی قیمتدار تاریخی و آثار قدیمترین تمدن دنیا را در سینه های خود نهفته دارند .\n( ١ ) خانوادۀ سلاطین ایرانی که از ٦٨٨ تا ٣٣٠ قبل از مسیح سلطنت کرده اند (هخامنشی )\n( ٢ ) « زور استر » یا « زور اتوسترا »\n( زرتشت بلخی )"}
{"book": "adl0986", "page": 280, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 281, "text": "يك منظره از مناظر کوهستانی پنجشیر"}
{"book": "adl0986", "page": 282, "text": "صفحه (٢٥)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٥)\n\nدر وطن عزیز تنها مناطق تاریخی بلخ و بامیان ، جلال آباد ، کوهدامن ، هده مهم نیستند بلکه بسا نقاط دیگر مانند هرات ( هری ) و قندهار ( ارکوزائی ) با این اهمیت وجود دارند . حال آنکه دره های هلمند و حصهٔ سیستان افغانی را از بحث کنار گذاشته ایم ورنه این منطقه اخیر نه فقط آثار اعصار اسلامی و بودائی و « زور استرین » را دارا است بلکه هیئت عتیقه شناس هند وجود تمدن سه هزار سال قبل را در آنجا خاطر نشان میکند ."}
{"book": "adl0986", "page": 283, "text": "صفحه (٢٦)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٥)\n\nبقلم محمد کریم قاضی زاده\nاعجاز قرآنی\n\nتکامل از نوامیس طبیعی موجودات بوده ، بشریت نیز بمثل سایر موجودات فطرتاً محکوم این قانون و به پیمودن مراحل ترقی در سیر است. چنانچه اعصار مختلفه Geology علم طبقات الارض ، تاریخ طبیعی ، و با لاخره تاریخ عالم بشریت بهترین مؤید ومحلل این نظریه و مدعا است.\nدر زیر نفوذ و تاثیر این قانون طبیعی (تکامل) است ، که بالتدرج ارتقائی در قوای عقلی و فکری بشر تولید شده ، در نتیجه منجر باینهمه ترقیات بهت انگیز و مدنیتهای حیرت افزای امروزه عالم گردید. و هکذا ؛ در اثر همین سابقه طبیعی یا ارتقای قوای عقلی و فکری او است ، که آهسته آهسته یکی بعد دیگری غوامض كون و وجود ، اوامر و نواهی اسرار آلود شارع حقیقی و ادیان سماوی ، در جلو عقل و ادراک داهی و سرشار او کشف گردیده ، پرده عارضی بطلان و اوهام از روی جوهر و حقایق اشیا برداشته شده میرود.\nاز آنجمله موفقیت شگفت انگیز کنونی بشر ، بحل عقده غامضه مضرات شراب ، یا بفهم و ادراک علل حرمت آنست ، که در پیش گاه بی نیاز حکمت بالغه الهی مبرهن و آشکار بوده ، از ١٣٥٠ قبل ما مسلمین را بنابر مضرات مادی و روحی ، صدمه های صحی و عقلی ، اخلاقی و اقتصادی آن ، از گرفتار و آلوده شدن بلوث شرب آن بموجب آیه کریمه ( انما الخمر والمیسر والانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون . انما یرید الشيطان ان يوقع بينكم العداوة والبغضاء فی الخمر والميسر ويصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل انتم منتهون . ( سوره مائده سپاره هفتم ) منع و نهی نموده است. که"}
{"book": "adl0986", "page": 284, "text": "صفحه ( ۲۷ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٥ )\n\nاينك بعد از تجارب زياد ومتحمل شدن با خسارات طاقت فرسای لا يتناهی آن ،\nبزرگترين ملت متمدن دنيا ( امريك ) بمضرات خانمانسوز آن پی برده ، بجلو\nگيری بل بقمع واستيصال آن جداً ازجان ميکوشد . وبرهانيدن جان ومال ابنای\nوطن خويش از چنگال بيروت وظالمانهٔ آن ، از ابراز هيچگونه مساعی دريغ\nنمی نمايد ، وهمچنان روسيه و اکثريه ملل متمدن دنيا نيز دراجرای اين مقصد\nبا اويار وهم آواز بوده ، به استخلاص عالم بشريت از شر آفات روح گداز آن\nمصروف اند ، وساليانه چقدر مبالغ هنگفت ومصارفی نيست ، که ايشان از\nرهگذر تبليغ ( اجتناب از ان ) و اعزام مبلغين به اطراف ونواحی عالم ايثار آنرا\nمتحمل می شوند وحقداراند .\nزيرا ؛ مضراتيرا که عالم بشريت از هنگام شيوع عمل شنيع شرب آن ،\nتا کنون از پهلوهای متعدد صحی وعقلی ، اخلاقی و اقتصادی بدان دوچار و مبتلا\nگرديده است ، با بزرگترين مصائب وفلاکت های مستوليه ئی عالم بشريت ، زير\nمطالعه ومقايسه قرار بدهيم . آنگاشته نميتوانيم مصيبتها ئيکه از بدو استعمال آن\nتا امروز به بشريت رسيده است ، هيچيك از آفات وقايع مهمه طبيعی وغيرطبيعی\n( بمانند تلفات سنگين امراض مهلکه محرقه وکوليرا ، صدمات جانفرسای\nولکانها ، زلزله ها ، طوفانهای بری ، طغيانهای دهشتناك ابحار و رودخانه هـــا\nياتشدد مخوف وتباە کن سردی وگرما ها ، بالاخره وقوع حريقهای بزرگ )\nنيست ، که با خسارات فوق الطاقهٔ آن برابری وهمسری نموده بتواند .\nچه آنوقايع و صدمات آنها از يك جنبه يا دو جنبه بيشتر نبوده ، موقهٔ\nدوام داشته است . باالعكس مضرات اين مادهٔ خبيثه و وجود آن پس از اعتياد ،\nهميشه با عالم بشريت توام و برسبيل استمرار ودائم همراه بودە ، متمادياً به فاسد"}
{"book": "adl0986", "page": 285, "text": "صفحهٔ (۲۸)\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره (٥)\n\nو معطل نمودن اعضای جدی و فعال جامعهٔ بشری مصروف ، و بخاتمه دادن حیات\nباشرفانهٔ آن در پی کار است .\nتا اینجا از مضرات پر آشوب آن ببحث مجموعی بحث راندیم ، کنون\nبد نخواهد بود که سلسله کلام را قطع نموده ، داخل تفرعات مضار آن بشویم\nو حتی المقدور فرداً فرداً به تشریح ضررهای مهمهٔ اینکه از آن متوجه عالم بشریت\nشده و میشود بپردازیم .\nصرف نظر از ضررهای اخلاقی و اقتصادی آن ، نخست لازم میدانیم که\nنبذی از مضرات ( صحی و عقلی ) آن مباحثه شود ، بهتر است ، چرا که ؛\nوجود صحت و سلامت عقل اولین شرط بقای انسان در ساحهٔ زندگانی و تنازع\nحیات بوده ، در مقابل پیش آمدهای خشن و ناگوار روز کار ( که هر انی بايك\nقیافهٔ عبوس و وضعیت های درشت ، در مراحل تعب خیز حیات انسانرا استقبال\nمینماید و او برای ادامهٔ حیات بپذیرفتن آن مجبور است ) بزرگترین وسیلهٔ کامیابی\nو مظفریت بشمار میرود .\nبیشترین مضرات جسمی الكحل و مشروبات الكحلی Alcohol\nدر معده ، نظام عصبی ، مرکز قوای فکری و دماغی و سایر اعضای رئیسهٔ بدن\nبمشاهده رسیده است ، چه ؛ اولین هدف پیکان زهر آلود آن در جسم از قرار\nمعلوماتیکه عالمای فن تشریح پس از تجارب زیادی بدست آورده اند ، معده\nمیباشد .\nزیرا ؛ بواسطه استعمال آن یکنوع خراش و سوزشی در معده تولید ،\nو بالتدرج غشای لعابدار آن ( که هضم و تحلیل غذا بدان مربوط است ) تورم\nو درشتی اکتساب نموده ، در نتیجه بسوء هضم ، اسهال و پیچ شکم و غیره"}
{"book": "adl0986", "page": 286, "text": "صفحه ( ۲۹ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٥ )\n\nامراض امعائی منجر میشود .\nو هكذا بوسیله عروق جاذبه بجگر نفوذ نموده ، جگر را خورد و ضعیف\nساخته ، بالاخره دامنه آن بورم جگر ، استسقا و یرقان میکشد . و از خواص\nآنست كه بواسطه دوران خون بقلب رسیده ، بی انتظامی در حر کات آن\nتولید ، وامراض متنوعه قلبی بمانند اختلاج وضعف قلب احداث مینماید . و بسا\nچنین نیز شده است ، که از شدت جریان خون بعضی از شرائین كوچك دماغی\nتر كيده ، بمرض سكته بحيات صاحب آن خاتمه داده است .\nيا بريه ( شش ) انتقال نموده آنرا تحريك و در حرارت غریزی وحر کات آن\nموقتاً ، حدت و تندی تولید مینماید . و پس از چند ساعت رفع تاثیرات آن ،\nرخاوت در طبیعت طاری گردیده ، جسم سرد و كمپولت فوق العاده بدن\nواعصاب را استیلا مینماید ، که ازان بعد ها سل و ذات الریه احداث شده ،\nطراوت ورونق چهره برطرف ، و از عمر طبیعی میکاهد .\nوازینجهه است که در اوایل استعمال ، بدماغ و دوران خون هیجان و سرعتی\nتولید نموده ، موقتی از آن انسان احساس لذت و مسرت میکند .\nو بد بختانه بعد از چندی عكس العمل بخود گرفته ، در نتیجه اختلال در نظام\nعصبی ودماغ پیدا شده ، مثمر بامراض مهمه دماغی مانند هذیان ، فراموشی ،\nرعشه ، فالج ، گردیده ، قوای عقلی مختل ، ناطقه دچار لکنت و متدرجاً حواس\nزایل شـده ، بالاخیر مجنون و مالیخولیا یابانتحار و خود كشی خاتمه مییابد .\nچنانچه ( در ممالکی که شرب آن رائج ومتداول است ) درصد ( ٦٠ ) الى ( ٧٠ )\nاز مجنونین و انتحار كننده گان ، مبتلا یان با لكحل ، یا اشخاصی معتاد\nبمشروبات الکحلی میباشند . و گذشته ازینها بر سبیل توارث نیز تمام این امراض"}
{"book": "adl0986", "page": 287, "text": "صفحه ( ۳۰ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٥ )\n\nکه اران حاصل میشود ، بنسل و اولاد صاحب آن متوجه گردیده ، بعاقبت وخیمی نسل بشری می انجامد .\nمضرات اخلاقی آن ؛ از آنجائیکه تکون اخلاق حسنه در بشر ارتباطی بممیزه داشته ، تمکن ورسوخ آن متعلق بقوای دماغی وحواس اوست ، واستعمال مشروبات الکحلی ، یگانه برهم زننده نظم ونسق قوای دماغی وعقلی بشمار میرود . لذا دراثرضعیف ومختل ساختن استعمال آن دماغ را . بدیهیست ؛ که بواسطه دماغ ممیزه نیز معطل مانده ضعف اخلاقی تولید میشود .\nوانسان از دائره اختیار خارج گردیده ، بمانند حیوانات بهیمه از ارتکاب هيچيك اعمال شنيعه ( كه بحكم شرع يا عادت ومراسم اجتماعی ممنوع است و شرم وحیا که در وقت سلامت حواس مانع آن میشود ) باك وروگردانی ندارد . که توضيح وتشريح هريك آن منفرداً خارج از محاط تهذیب ونزاکت است .\nمضرات اقتصادی آن : این قانون اقتصاد است ، كه هيچيك از سرمایه وثروتها استهلاك كرده نمیشود ، مگر در اثر فائده که بعدها از آن مترتب و در زیر نظر گرفته شده است .\nانسان مبالغی صرف مینماید از برای خوراک واطعمه ، و بالمقابل فائده ئیکه از آن به او عاید میگردد همان ادامه حیات و رفع وسائل هلاکت است . زیرا ؛ ادامه حیات از جمله آن مسائلی است که رأساً به اکل و خوراك متعلق بوده ، بجز آن چاره متصور نیست .\nهمانطور ـ زارع ها ، تاجرها ، شرکتها ، کمپنیهای بیمه وغیره وغیره موسسات اقتصادی ، فنی ، مدنی ، عرفانی ، هرانقدر سرمایه و مبالغی را که استهلاك مینمایند ، از برای فائده آتی خویش وثمره لذیذ و خوشگوار يست ،"}
{"book": "adl0986", "page": 288, "text": "صفحه ( ۳۱ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٥ )\n\nکه بعد از چندیها مدت بدان نائل میشوند .\nاما استهلاك سرمایه و مبالغیکه در راه الکحل و شراب نوشی نموده میشود ،\nیا بمصرف میرسد ، ظاهر است ؛ که از رهگذر جسمانی ، بغیر نتائج وخیم آن که\nدر فوق ذکر یافت ، بهیچ رنگ فائده دیگری از آن توقع و چشمداشت نشده\nو نمیشود . و همچنین نقصانات آن از جنبه های دیانت ( اسلام ) و اخلاق نیز\nبهر فردی آشکار است . که در پاداش آنهمه ثروت و مبالغ مستهلکه خویش ،\nجز خسران و پشیمانی برای خود باری دیگری نیاورده ، چه ظلمهای صریحی\nنیست ، که چه در دنیا و چه در عقبی در حق خویش نکرده است .\nچنانچه دیده میشوند ( در ممالکی که شرب شراب متداول ومستعمل است )\nاکثریه از مبتلایان آنرا ، که آهسته آهسته تمام سرمایه و هستیهای کزاف خود را\nدر راه آن عمل شنیع و حرام صرف نموده ، در آخیر به انواع امراض مهلکه\nو خانمانسوز جسمی و اخلاقی مبتلا گردیده ، به آلام گوناگون و بد بختی های\nحسرت باری رخت زندگانی ازینجهان بربسته اند .\nیا بعضاً بعد از اتمام دارائی های گران خویش ، به سفالت و سیه روزیهای\nرقت انگیزی افتاده ، گمگشته و سرگردان هامون پر آشوب سفاهت اخلاقی ،\nدزدیها ، یغماها ، نهب ها ، قطاع الطریقی ها و غیره و غیره گردیده ، والحاصل بزیر\nساطور خونریز جلادان ، دست و پایشان قطع و یا بر سر چارجوبه های مهیب دار\nمقدرات شان فیصله و حیات ننگین سر تا سر عارشان خاتمه یافته است . ( نعوذبالله )\nو ازینجاست ؛ که آنرا در کتب فقیه مایه ام الخبائث تعبیر نموده اند .\nو باعث اینکه ؛ شرب آن در دین مقدس اسلام ( از ١٣٥٠ سال قبل\nبرین ) حرام قطعی گردیده ، و به اجتناب و دوری گزیدن ازان ،"}
{"book": "adl0986", "page": 289, "text": "صفحۀ (۳۲)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٥)\nکافۀ مسلمین مامورند . مضرات و همان صدمات جان خراش آنست . که ذات واجب الوجود (جل جلاله) بعلم قدیم خویش بدان عالم بوده ، در شریعت غرای محمدی استعمال آنرا نهی نموده است .\nبنازم آندیانت پاک و حکیمانه‌ای را ، که بعد از (۱۳۵۰) سال حقایق منافع و مضرات اوامر و نواهی آن امروز کشف و ظاهر گردیده ، مخالفین آن بحقانیت و برتری آن اعتراف و بغیر از فرو کردن سر تسلیم در مقابل آستان رفیع و مجید او چاره نمی بینند .\nو اينك برسبیل اطلاع و تائید قول خویش یکقطعه فوتوی یکی از مبلغین مشهور امريكا (مستر پسیفوت) نامی را که کنون در مدراس (هند) جهت تبلیغ ضد شراب آمده است . نشر و توزیع مینمائیم ، که تا ابنای وطن عزیز ازان عبرت و پند گرفته ، در انجام و اجرای اوامر و نواهی دینی خویش که رویهمرفته تمام آنها از روی نفع و ضرر خالی از حکمت نبوده ، وما بدان مامور و مكلفيم . نبایست که از هیچگونه مساعی کوتاهی و خود داری ورزند ."}
{"book": "adl0986", "page": 290, "text": "مبلغ معروف ضد شراب\n\nمستر پسیفوت (mr. Pussyfoot) یکی از مبلغین معروف ضد\nشراب نوشی در دنیا ؛ باین تازه گی ها که وارد خاک مدراس شده اند بروز\nورود شان يك استقبال و پذیرائی گرمجوشانه از طرف جمعیت پرهیز گاران و\nمبلغین ضد شراب نوشی بومی مدراس بعمل آمده و گلها بوی تقدیمداشته اند .\nمسترپسیفوت مبلغ معروف امریکائی تا حال يك سلسله خطابه ها و بیانات\nراجع بمضرت شراب ولزوم عدم استعمال آن بهندو ها و فارسی های آنجا ایراد\nنموده است .\nهمچنان بمسلمین انجا هم راجع بمضار شراب که اساساً بیانات او بمطابق\nمقررات دین مقدس اسلام تطبیق می شود ایراد و تبلیغ می نماید ."}
{"book": "adl0986", "page": 291, "text": "صفحه (٣٣)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره : (٥)\n\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\nبقلم میر غلام محمد\n(٣)\n\nباکتریان (ولایات مزار، میمنه، مرغاب، مرو)\nباکتریان یا باختر ولایتی است در جنوب آمو دریا، که شمالاً به نهر آمون و ریگستانهای خوارزم، جنوباً بسلسله هندوکش، شرقاً بولایت تخارستان، غرباً بولایت آریانا (هرات) محدود و متصل است. اینحدود یکه گفتیم وادیهای طبیعیه ولایت خاص باختر یعنی بلخ را تشکیل میکند. ورنه اسم باکتر در مفهوم جغرافیای عمومی و سیاسی، اطلاق بر مملکتی میشود که بعلاوه افغانستان موجوده، شامل تمام ممالك بخارا، سمرقند، خوارزم، خراسان، سیستان، بلوچستان، وادیهای شرقی نهرسند، بوده و پایتخت اینهمه شهر بلخ بشمار رفته است.\nباکتریای طبیعی در سه حصه منقسم است : ـ ولایت بلخ. ولایت گوزکان (ولایت میمنه حالیه در غرب ولایت بلخ) ولایت مرگبانا (ولایت بالامرغاب حالیه و مرو در غرب ولایت گوزکان) و چون ما در قسمت اول مقاله خود ضیق صفحات مجله را علت اختصار محررات خویش اشاره کرده ایم، لذا مجبوریم درین سلسله ها از تعریف وضعيات طبیعی چون کوهها، دریاها، نباتات، معادن، راهها، محصولات و غیرها منصرف بوده، و تنها بذکر بلاد مشهوره که با تاریخ ما مربوط است اکتفا نمائیم پس گوئیم :\nاز بلاد مشهوره ولایات بلخ و گوزکان و مرگبانا شهرهای ذیل حساب میشدند :ـ"}
{"book": "adl0986", "page": 292, "text": "صفحه (٣٤) سال اول ـ مجله کابل شماره (٥)\nبلخ قدیم ، خلم قدیم ( درسه میلی شمالی تاشقرغان موجوده که حالیا خراب است )\nسمنگان یا باصطلاح چینی ها سی تمین - تسزیان ( ایبک حالیه ) شهر انبار ( سرپل\nموجوده ) قیصار ( حالا بشکل قریه موجود است ) شیرین تکای ( حالا صوت قریه\nدارد) فاریاب ( قریه دولت آباد کنونی ) شهر یهودیه مصطلح اعراب (میمنه موجوده)\nشهر مروچاق ( بصورت قریه باقیمانده ) طالقان ( در شرق حوضه مرغاب وحاليا\nمعدوم است ) شهر مرو ، ارگ شبرغان همان قلعه سفید دز است که ابوالقاسم\nفردوسی در شهنامه ازان نام برده ، در بین شبرغان و بلخ شهر قديم عمليك در مقام\nقریه سدره موجوده واقع بوده ، که یوکراتید پادشاه فاتح بلخ در حدود اواخر\nقرن دویم قبل المیلاد ساخته بود . شهر تاشقرغان موجوده را در قرن هجده\nاحمد شاه بزرگ اعمار کرده است .\nاما شهر بلخ از اعاظم بلاد روزگار بوده ، و در وسط جلگه بفاصلۀ چهار\nفرسخ در نزدیکترین جبال واقع شده بود . محل و قوع بلخ در نزديك مخرج\nرود با کتروس ( بلخاب ) بسی حاصلخیز و مرکز تجارت باهندوستان بوده ،\nو ارتباط آن باهند ( با وجود طرق سهل وقطعات آباد دیگری ) غالباً از جلگه های\nخلم قایم بوده نه از جلگه های بلخاب . مسیو بار تولد شرحی درین زمینه مینگارد\nاو میگوید تمام واحۀ بلخ به باروی طویلی محاط بود ، که طول آن بقول يعقوبی\nجغرافیا نویس قرن نهم دوازده فرسخ ، ولی در دوره استیلای عرب وجود\nنداشت . از ابنیۀ مشهورۀ قبل الاسلام در بلخ یکی عمارت نوبهار Nava Vihare\nمعبد عظیم بودائیها حساب میرفت ، این عمارت در قرن دهم میلادی خراب\nاوفتاده ، و بقول ابن الفقيه نوبهار مركب از گنبد بزرگی بود ، که طول\nشعاع آن صد عرش و دارای سه صد و شصت حجره برای خدمه معبد بود ."}
{"book": "adl0986", "page": 293, "text": "صفحه (۳۵) سال اول - مجله کابل شماره ( ٥ )\nسوآن تساز زوار Hiuantsang معروف چینائی در قرن هفتم عمارت نوبهار را\nدر یاد داشتهای خود توصیف مینماید .\nشهر بلخ در مقاومت شدیدی که بمقابل اعراب بروز داد ، بکلی خراب\nو از عرصه وجود خارج گردید . اعراب شهر جدیدی بنام بروقان در دو فرسخی\nبلخ قدیم بنا کردند . ولی امیراسد مشهور بلخی در سال ٧٢٥ م مجدداً بلخ را\nترمیم و اهالی را از بروقان بدانجا انتقال داد ، مرمت و تجدید عمارة شهر\nبخانواده معروف بلخ آل برمك که یکوقتی متولی معبد نوبهار بودند وا گذار شد .\nدر سال ١٠٠٦ میلادی بلخ موجب تهاجم و تخریب قراخانیان گردید ، ولی\nبتوجه سلطان محمود غزنوی بزودی کسب اهمیت و رونق نمود . چنگیز خان\nدر قرن ۱۳ بلخ را خراب کرد و این خرابی تا نیمه اول قرن چهارده باقیماند .\nامیر حسین سلف تیمور در ١٣٦٨ م قلعه هنداوان ( ارك سابق بلخ ) را\nترمیم و اهالی را مجبور بسکونت آنجا نمود ، شهر قدیم بلخ بكلى متروك ورو\nبخرابی گذاشت . امیر تیمور معروف بعد از خلع امیرحسین قلعه را در ۱۳۷۰ م\nتخریب و اهالی را مجدداً بعودت شهر قدیم امر نمود . اما اینکه بعد از تخریبات\nچنگیز شهر قدیم را و بنا شدن شهر جدیدی ، آیا شهر جدید در همان محل\nشهر قدیم بنا یافته یا بدیگرجا ، چیزی معلوم نمیشود . فقط اینقدر معلوم است\nخرابهائیکه امروز در سطح زمین نمایان است ، منسوب بدوره قرون وسطی\nمیباشد . بعلاوه بارتولد مینویسد دو تپه بزرگی که در جنوب شهر معروف\nبه تخت رستم و تپه رستم بوده ، منسوب بدوره بودائی است ، و احتمال دارد\nدو دستگاه عمارة نوبهار که سیوان تسان چینی ذکر کرده در همین جا واقع\nبوده است . تپه رستم بنای مدوری بوده که قطر دائره بنیان آن ۱۵۰ فوت"}
{"book": "adl0986", "page": 294, "text": "صفحه (٣٦)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٥)\nو ارتفاع او ٥ فوت ، و قسمت بالای بنا از آجر بوده است . در حوالی شهر بلخ تپه های دیگری نیز است که منسوب بدورهٔ بودائی است .\nدر نیمهٔ اول قرن دوازده میلادی روایتی در دهن عام اوفتاد که ، شخصی در عالم رویا بکشف مرقد حضرت خلیفهٔ چهارم ( در محلی مزار کنونی ) موفق شده ، مردمان بساختن مقبری جسارت کردند ، وسلطان حسین از اولاد تیمور در ١٤٨١ مسیحی بنای جدید حالیه را در انجا تعمیر نمود . ازان ببعد برونق شهر مزار شریف که قبلاً قریهٔ بنام ( خیر ) بیش نبوده ، بیفزود ، این ترقیات شهر جدید که در قرن ١٩ او را رسماً پایه تخت ولایت قرار داد و تعمیرات اعلیحضرت امیر عبدالرحمن مشهور در شهر مزار متدرجاً شهر بلخ را رو بسقوط کشید ، تاوضعیت امروزه را کسب نمود . با اینمراتب اهمیت بلخ تا اواخر باقی ، و در ایامی که گاهی در تصرف خانهای بخارا ، و گاهی در ید اقتدار امرای مستقل از بك میرفت ، بهمان صفت شهر مهم قبة الاسلام و ام البلاد بلخ نامیده میشد . در قرن هفده سبحان قلیخان والی بلخ مدرسهٔ جدیدی نیز در آنجا اعمار کرد .\nولایت گوزگان در تجارت چرمهای که بخراسان میبرد شهرت فوق العادهٔ داشت . در قرن دهم سلسلهٔ مستقلی از آل فریغون در گوزگان حکومت مینمودند ، لقب اینها گوزگان ـ خدات و پایه تخت شان گاهی شبرغان و گاهی میمنهٔ حالیه بود . ولایت مرگیانا در تمدن دورهٔ اسلام مراحل بلندی طی میکرد. شهر طالقان به پارچه های پشمی و ظریف خود شهرت کاملی داشت ، ارگ طالقان که موسوم به نصرت کوه بود ، در برابر چنگیز خانیان شش ماه مدافعه نمود . ترقی طالقان در قرن نهم روز افزون بود . مسیو بار تولد از عقیدهٔ پروفیسر"}
{"book": "adl0986", "page": 295, "text": "صفحه (٣٧) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره (٥)\nژوکوسبکی میگوید که شهر اسکندریۀ مرگیانا در محل مرو رود یا مرو چاق حالیه واقع بود که اسکندر مکدونی آنرا بنا کرده است.\nاما شهر مرو قدیم که از مشاهیر بلاد متمدن آسیا بود، امروز نشانی در صفحۀ وجود نداشته و خرابه های آنرا در حدود کافر قلعه مکشوف نموده اند مرو را مغولها در ١٢٢٢ میلادی تخریب نمودند، شاهرخ شهر جدیدی در ١٤٠٩ بنا کرد. بعلاوه شهر دیگری که موسوم به سلطان قلعه بود، در قرن سیزدهم عمارت مقبرۀ سلطان سنجر در سلطان قلعه از مرتفعترین عمارات مسلمین عالم محسوب میشد. تاریخ شهر مرو قبل الاسلام بسیار روشن نیست، جز اینکه واحهٔ مرو محاط بدیواری بوده که محیط دائرۀ آن دوازده فرسخ بود. موقعیت اقتصادی مرو از جهتیکه در سر راه آسیای غربی با آسیای شرقی واقع شده بی نهایت مهم بود، و تا وقتیکه تجارت فارس با ماورالنهر از راه هرات آغاز ننموده بود، این اهمیت باقی بود. ولی اهمیت مرو همیشه بسبب قرب جوار ریگستانها و تاخت تاز ایلات بدوی کوچ نشین در معرض خطر بوده، حتی در قرن سوم قبل الميلاد انيتوخ سوتر، در این سرزمین شهر انطاکیه را بنا کرد، و بدور واحهٔ مرو دیواری بطول چهل میل جغرافیائی کشید، تا از تاخت تاز عشایر مامون ماند (بار تولد)\nوالحاصل ولایت باکتریان مملکت زرخیز فلاحتی بوده، و در قسمتهای گوزگان دارای مراتع سرسبز و خرمی است. شترهای دو کوهانهٔ بلخ و اسبهای او حتی در هزار سال قبل الميلاد در عالم آسیا شهرتی بسزا داشته، و بقول بار تولد در ستون مخروطی که بسال ٨٤٢ ق.م در زمان سالمانا سار دويم پادشاه آثور نصب گردیده، تصاویر این شترهای بلخ موجود، و او را جزء"}
{"book": "adl0986", "page": 296, "text": "صفحۀ (۳۸) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (ه)\n\nخراجی ذکر کرده اند که پادشاهان ارمنستان تقدیم کرده بودند .\nعلی ای حال آرین ها کی بباختر آمده ، و شهر بلخ را بنا کرده اند ؟ مثل اکثر\nامہات مسایل تاریخیهٔ قدیم ، بطور یقین معلوم نبوده وجزء معلومات ثابته شمرده\nنمیشود . فقط محققین راجع به تشکیل سلطنتی در باختر سخن رانده اند ، تاریخ\nاین تشکیلات نیز معین نشده ، بعض از هزار سال قبل الميلاد وبرخی از آنهم پیشتر اظهار\nعقیده کرده اند . مسئله ظهور زرتشت در بلخ و اشاعهٔ معتقدات وی در آسیا،\nمورد دقت و تفحص مورخین گردیده ، و از اطلاعاتی که درین زمینه بدست\nمیدهند ، رویهم رفته معلوم میشود ظهور زرتشت در بلخ در عهدی بوده که\nاینولایت دارای حکومت آریانی بوده است ، این حکومت قدیمترین سلطنت های\nاست که در آسیای وسطی از نژاد آریا بعرصهٔ ظهور رسیده است .\nمجله مزدیسنان انگلستان Mazdaznan در شماره ماه ستامبر ۱۹۲۶ شرحی\nاز احوال زرتشت انتشار داد ، او گفت :- زرتشت در ۶۹۰۰ سال قبل الميلاد\nدر افغانستان به منزلی نزديك Vanguhuidartya و نگہونی داریتا تولد\nیافته ، پدراو پوروشسب ومادرش دغدو از خانواده امرا بودند ، زرتشت در سی\nسالگی بعد از فراغت تحصیل یگانه پرستی را بدنیا اعلام نمود ، و خودش را\nدر کوه ـ اشیدر ملہم دانست ، پس ازان اوستای معروف را ظاهر ساخت .\nگاتها ( سرود های زرتشت ) را در هند بزبان قدیم که سانسکرت شعبه از ان است\nنیز بسرودند . زرتشت در سن هفتاد در مرکز دعوت خود بلخ کشته شد .\nآئین زرتشت شامل قوانین و فلسفه های بوده که در اعصار مختلفه توسط دیگران\nتکرار شده ، او توصیه میکند به اقوال ، افعال ، خیال نیکو .\nدوکتور کارل گوستافن پلاتن آلمانی Dr. Karl Gustavn Platen"}
{"book": "adl0986", "page": 297, "text": "صفحه ( ۳۹ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۵ )\n\nبعد از مسافرت علمی خود در بلورستان ـ افغانستان (نورستان حالیه) شرحی در المانیا\nراجع بافغانستان انتشار داد، و از ان جمله در شمارهٔ ۱۰۴ نهم فروری ۱۹۲۶\nروزنامه کلینشیه تسایتونك Kölnische Zeitung مطبوعهٔ کلن اظهار\nکرد: ـ بعقیدهٔ علما مثل نظریهٔ گوبنیونیت وطن اصلی نژاد ( هند و ژرمن ) را\nدر آسیا بکوههای پامیر و هندو کش بایستی پیدا کرد. نژاد شمالی آریائی\nدر شمال هندو کوه دولت قدیم باختری را تأسیس نموده و مذهب روشنی پرست\nزرتشت از بین خود ایجاد کردند. و در ۲۵۰۰ ق. م طبقهٔ فرمانروا تشکیل\nنمودند. » با تفاوت فاحشی که در تاریخ ظهور زرتشت ذکر شد ، این مطلب را\nبایستی بخاطر داشت که زرتشت های متعددی ظهور کرده، و همه از همان زرتشت\nنخستین پیروی کرده اند. مجلهٔ مزدیستان انگلستان نیز گفته بود: ـ مبادا\nزرتشت ۶۹۰۰ ق. م با زرتشت زمان داریوش و یا زمان دانیال پیغمبر مشتبه شود. ،،\nبهر حال آنچه امروز تاریخ شرح مفصلتری میدهد، از همان زرتشتی است که\nدر حدود ۷۰۰ سال قبل الميلاد در بلخ ظهور کرده است.\nقبل از ظهور زرتشت مذهب اریائی افغانستان، پرستش اصنام، قوای\nطبیعت: ـ آسمان ، نور ، آتش ، باد وغیره بوده است. علمای المان بت پرستی را\nدر افغانستان دیانت قدیم آریائی حساب کرده اند و قعاً مذهب بت پرستی در طوایف\nافغان باشنده گان کوهساران غور مرکزی و جبال جنوبی حالیه و مشرقی افغانستان\nتا ظهور اسلام بلکه تا دورهٔ غزنویه موجود، و حتی در بلورستان تا قرن ۱۹ ثابت\nو پايه دار بوده است. زرتشت مبنای مذهب خود را به توحید و یگانه پرستی گذاشت،\nولی پسیانها بقول مورخین فارس، مذهب زرتشتی در اثر اختلاط نژاد اصفر\nو معتقدات آنها، آمیخته به آتش پرستی گردید."}
{"book": "adl0986", "page": 298, "text": "صفحه (٤٠) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٥ )\n\nظهور زرتشت در بلخ مصادف باویشتاسب شهنشاه باکتر یا بود . مسیو بار تولد\nاز وذکر میکند ، او میگوید : ـ قدیمترین نکات اوستا Avesta که اصلیت آنها\nاز روی علایم زبان شناسی مدلل میگردد، بعقیده مسیو اولدنبرگ H. Oldenberg\nوسایلی بدست میدهد که میتوان هویت ومذهب زرتشت را تصور نمود . او معتقد\nاست که نه تنها زرتشت بلکه ویشتاسب پادشاه باختر که زرتشت را پیغمبر خطاب\nمیکند ، از اشخاص تاریخی بودند . در ردیف نام و یشتاسب ارهوتا اوس ملکه\nودونفر از اعوان پادشاه ذکر میشود . این پادشاه در اطراف خود شکوه وجلالی\nنداشته ، پادشاه ملت زارع ومالداری بود زرتشت پادشاه ومقربان اورامثل دوستان\nخود خطاب مینمود . ،،\nزبان باختر در عهد زرتشت وویشتاسب همان زبانی است که اوستا در آن نوشته\nشده ، و در نزد فرنگیان بزبان اوستا معروف است . زبان باختری از همان زبان قدیم آریائی\nمشتق شده ، که هنوز ماهیت آن زبان کلی ، در انظار جهان مجهول است . زبان\nفرس قدیم وسانسکریت بازبان زند باختری شرکتی داشته است . راجع بمدنیت\nآنوقته باختر ، محققین جدید از نفوذ مدنیه آشور در باختر افکار دارند. واسفار\nجنگی پادشاهان آشور را در افغانستان ثابت نمی پندارند ، مسیو بار تولد هم\nمیگوید اسفار پادشاهان آشور از روی کتیبه های منار یاد گار آشور در افغانستان\nثابت نمیشود ، ممکن است روابط تجارتی بین باختر و آشور بوده است . لہٰذا\nمعلوم شد باختر آنوقته از خود مدنیت خاصی داشته ، و لو آن مدنیت بقول\nبار تولد از مدنیت مللی که در آنعهد در سواحل مدیترانه زنده گی میکردند ،\nپایان تر بوده است .\nاشاعه مذهب زرتشی در داخله باختر ، دو چار مقاومت های اعتیادی گردیده ،"}
{"book": "adl0986", "page": 299, "text": "صفحه (٤١)\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره ( ٥ )\n\nو در نتیجه تحمل مشکلات بالاخره در آنجا و متعاقباً در آریانه شیوع یافته است . بالعکس این مذهب در ممالک خارجهٔ میدیا و فارس بسرعت حیرت آوری مورد قبول گردیده ، ولی بچه طرزی و از طرف چه نوع مبلغینی ؟ معلوم نیست . احمد رفیق در تاریخ عمومی خود میگوید : ـ دین زرتشت از شرق فارس ( افغانستان ) پیدا شده ، و از آنجا در فارس و میدیا انتشار یافته ، معلوم نیست تکامل مذهب زرتشتی و رسوخ اعتقادات او از طرف کیها بوده است . »، اقوام میدیا در شمال فارس تا شیوع مذهب زرتشت ، در تحت فشار و مظالم سلطنت آشور دست و پا میزد ، در اوایل قرن هفتم مستقل ، ومتعاقباً بر مملکت فارس مسلط شدند . در نصف قرن ششم قبل المیلاد حکومت میدیا در دست هخامنیشان محکوم ، منقرض گردید ، بعد از آن دولت اولین فارس عظیم شد و کوروش کلان پادشاه معروف هخامنیشی بر سلطنت باختر خاتمه داد . کامبوزیا پسر کوروش خراسان و باختر را به برادر خود بردیا نام داد ( ۲۹ ـ ٥٢١ ق . م ) اردشیر اول ( ٤٦٦ ـ ٤٢٥) با طغیان برادر خود در باختر مصادف گردید . دارایوش ( ٥٢١ ـ ٤٨٥ ) پنجاب و سند را نیز الحاق کرده بود .\nباختر تا ظهور سکندر مقدونی ، در تحت سلطه سیاسی هخامنیشان فارس امرار عمر مینمود ، ولی بطوریکه مسیو بارتولد میگوید ازین نفوذ هخامنیشان ، مدنیت و زبان فارس در باختر رواجی پیدا نکرد ، جز اینکه سلطهٔ فارس عبارت از اخذ خراج و نفوذ نظامی بود و بس . ولایت باختر در عین آنکه در تحت ادارهٔ سیاسی هخامنیشان واقع بوده ، استقلال داخلی خویش را همیشه محافظه مینمود . حتی دارایوش سیوم هنگامیکه از اردوی اسکندر مغلوب و جانب مشرق فراری شد ، بقول صاحب تاریخ عمومی فارس ، بسوس Bessus فرمانروای باختر ،"}
{"book": "adl0986", "page": 300, "text": "صفحۀ (٤٢)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (٥)\nشهنشاه هخامنشی را بدست آورده اعدام ، و خودش بنام اردشیر چهارم اعلان سلطنت نمود .\nاما سکندر بعد از فتح فارس در سالهای ٢٤ ـ ٣٣٠ ق م بفتح افغانستان پرداخت ، او درین محاربات صعوبت زیاد دید ، اردوی او تصور میکردند به محاربات افسانهای قدیم پهلوانان یونان دوچار شده اند ، مسیوالبرماله و ژول ایژاک در تاریخ ملل شرق و یونان میگوید سکندر در خاک افغانستان ( آرا کواری ) بعلاوۀ حرارت شدید هوا و برف باریهای سنگین از دفاع شدید اهالی افغانستان صدمات سختی متحمل شد ، وعین این صدمات پس از بیست و دو قرن درهمان حدود بر سر اردوهای بریتانیا فرود آمد . والحاصل سکندر وارد باختر گردیده تا رود سیحون عسکر کشید و دو سال در آنجا ماند و چندین شهر بساخت که ازان جمله بود اسپیجانا یا اسکندریۀ اقصی که امروز به خجند معروف است . اسکندر در ٣٢٧ با صد هزار فوج جانب سند بشتافت و بعد از شکست دادن به پوروس نام والی آنجا بعد از دو سال بر گشت و براه جنوب جانب فارس عزیمت نمود .\nبعد از فوت اسکندر سلسله سلوکید آسیا را حفظ کرده نتوانستند ومدت یکقرن در اثر منازعات جانشینان سکندر قسمتی از جهان گرفتار اضطراب بود. درین گیرو دارها که مملکت سکندر بین جانشینانش منقسم میشد در باختر دولت مستقلی از یونانیان تشکیل گردید ، دامنۀ این سلطنت از آسیای مرکزی تا هندوستان کشیده میشد ، این دولت تا حدود ١٢٧ ق . م باقی و پایدار بوده بعدها منقرض گردید . علت انقراض یونانیان باختر هجوم طوایف تخار وحملۀ پارتها از غرب افغانستان بوده است . پارتها مردمانی بودند بروایتی زرد پوست"}
{"book": "adl0986", "page": 301, "text": "صفحه ( ٤٣ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٥ )\n\nکه از دشت های شمال آمده در جنوب بحر خزر در ولایت پارتیا ( خراسان شمالی حالیه ) در قرن سوم قبل الميلاد به تشکیل دولتی پرداختند ، مؤسس این دولت بقول بارتولد آرشاك باختری از اهل افغانستان بوده . دولت پارت در مملکت فارس جانشین یونانیان گردید و در نتیجه محارباتی که با دولت یونانیان باختر نمودند وقتی بقسمتی از حصص ولایت آریانا ( هرات ) قابض شدند حتی حکومتی هم در سواحل رود هلمند قایم نمودند. اما بعض مورخین پارتها را نژاداً یکدسته از اصل آریائی حساب میکنند .\nباختر در عهد یونانیان در نهایت اوج ترقی رسید ، پروفيسور فوشه با استناد به کتاب مسن Masson شرحی درین زمینه در موزه کابل نگاشته است ، او مسكوكات دیمترسن پادشاه باختر را ( ١٩٠ ق . م ) شاهد این ترقیات قرار میدهد . باختریان تمدن یونانی خود را در ممالك وسیعه چین و هندوستان نفوذ دادند ، پروفيسر هيرت - F. Hirth چین شناس مشهور در قدیمترین آثار صنایع چین که منسوب به دوقرن قبل المیلاد است علائم و آثار نفوذ صنایع باختری را مشاهده کرده و مسیو بارتولد در اینباب اشارتی میکند . در نجا نا گفته نگذریم که یونانیان نیز در تحت مدنیت باختر و نفوذ آن محکوم واقع گردیده اند ، و این مطلب از مسكوكات يوتيمى ديمس و یوگری دی تس پادشاهان یونانی باختر ( ٢٢٠ ق . م - ١٦٥ - ١٣٥ ق . م ) آشکارا گردیده و بوضوح پیوسته که خط یونانی تغیر کرده و یونانیان خط آریائی باختری را قبول نموده اند ، مسکوکات پادشاه اول الذکر در برتش موزیم لندن و از موخر الذکر در موزه کابل موجود است .\nدر عهد یونانیان مذهب باختر تغیر نمود و بتدریج مذهب وطنی زرتشتی به"}
{"book": "adl0986", "page": 302, "text": "صفحه ( ٤٤ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٥ )\nمذهب بودائی هندوستانی تبدیل یافت . ظهور شهزاده بنارسی سدر دا نامی که\nپسان به بدها معروف گردید اگرچه یکقرن بعدتر از ظهور زرتشت افغانستانی\nبعمل رسیده است ولی در افغانستان مذهب او از قرن سوم قبل الميلاد معروف\nشده و در عهد یونانیان جانشین مذهب زرتشتی گردید ، درین تبدلات مذهبیه قطع\nروابط افغانستان بافارس واستقرار اقتران اقتصادی و پلیتيك باهندوستان مدخليت\nنامی داشت . نفوذ بودائیت در باختر طوری توسعه یافت که نوبهار بلخ مرکز بودائیان\nو پیشوای سلاطین چین و کابل گردید ، بارتولد میگوید بلخی که مرکز دین زرتشت بود\nدر عهد یونانیان دارای یکصد دیر بودائی وسه هزار راهب شد . آثار بودائیها\nهنوز در سمنگان ( ایبك حالیه ) در غارهای کوها باقی و پایدار است . بایستی\nفهمید این تغیر مذهب مخصوص ولایت باختر نبوده بلکه در قسمت عمده افغانستان\nتاثیر نمود چنانیکه ا کافو کل پادشاه یونانی ولایت قندهار حالیه که در نزد\nنویسندگان كلاسيك به ارا کوسيا Harakhushti معروف بوده در نیمه\nاول قرن دویم قبل الميلاد تصوير بقعه بودائی را در مسکوکات خود رواج داد.\nدر طی این تطورات خط باختری هم قبول تعدد و تغیری نموده و بطوریکه\nپروفیسر فوشر مینویسد خط هندی در باختر رواج یافته و این مطلب از مسکوکات\nانتى ماكس پادشاه یونانی باختر ( ۷۰ - ١٤٠ ق . م ) ظاهر و هویدا است .\nاین دولت یونانی باختر که در غرب تا هری رود و در شرق تا هندوستان کشیده\nمیشد و در عهد یوفیدم و پسرش دیمیتری ( ربع اول قرن دویم قبل الميلاد ) تمام\nولایات هندوستان را تا دریا در شرق و ولایات کوهستانی را تاماك سرهـا يعنى\nچینی ها و فرنی ها که از اقوام تبت بودند در شرق شمال ، الحاق کرده بودند ،\nآخرالامر در اثر اغتشاشات داخله و در نتیجه محارباتی که هلیا کوس پادشاه"}
{"book": "adl0986", "page": 303, "text": "صفحه (٤٥)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٥)\n\nباختر (١٤٥ ق . م) بادولت پارتها نمود ، تجزیه و در چند حکومتهای کوچکی منقسم گردید ومتعاقباً از هجوم پارتها وقوم تخار بکلی منقرض شد .\nاز قوم تخار بعد از یک قرن سکونت در باختر طایفۀ بنام کوشان ترقی وقسمت عمده هندوستان را مسخر نمودند ، دولت کوشانی در تائید مذهب بودائی بسی کوشید ، صنایع بودائی درین دوره باحجاری یونانی آمیخته گردید وباختر درینعهد دوباره رو بعروج وترقی رفت ورونق عهد یونانیان را از سر گرفت که ما ازین دورۀ ثانویه ودورۀ ثالثه هیاطله ها سخن بدراز نخواهیم گفت چه در قسمت تخارستان قبلاً مجملی نگاشته ایم . در قرن سوم میلادی کوشانی ها از جنوب هندوکش در جانب باختر رانده شدند ومتعاقباً طایفۀ دیگری از تخارها بنام هیاطله ها در تشکیل یک سلطنت عظیمی جای کوشانشاهان را در افغانستان وباختر گرفتند واین دولت تا نصف قرن ششم میلادی با محاربات سعی با همسایه غربی برقرار بوده وعاقبت در ٥٦٥ میلادی بدست نوشیروان عادل شهنشاه معروف آسیا مستاصل گردید . در طول اینمدت مذهب بودائی کماکان بر مملکت باختر سیادت داشت ونفوذ این مذهب تا زمان فتح عرب در بلخ وصفحات واقعه در دوطرف جریان علیای آمودریا که در قید بسته گی بلخ بودند حاکمیت میکرد ، سلطۀ ساسانیان وانوشیروانی که از طرفداران جدی مذهب زرتشتی بوده ومزدکیان فارس را قتل عام کرده بود ابداً در دیانت باختر تاثیری نه نمود ، بارتولد میگوید اقتدار ساسانیان اهمیتی درین مملکت نداشت .\nاما ظهور اسلام وعسکر کشی عرب اوضاع دینیه ومدنیه باختر را دگرگون نمود ، در عهد حضرت خلیفه ثالث رضی الله عنه اردوی عرب از راه خراسان حالیه وهرات بر باختریا مسلط شدند ، دیانت بودائی بمذهب مهذب اسلام"}
{"book": "adl0986", "page": 304, "text": "صفحۀ (٤٦)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (٥)\n\nمبدل گردید و زبان باختری از میان رفته جای خودش را بزبان نوینی گذاشت .\nدر مقاومتی که بلخ بمقابل عرب نشان داد آن شهر مشهور بکلی ویران و از\nصفحۀ عیان محو و نهان گردید ، تنها نفوس هندو و یهود که از ساکنان\nما قبل الاسلام بلخ بوده ومحله های مخصوصی در شهر داشتند تا حدی ازین دستبرد\nوتطورات معنویه محفوظ مانده و هنوز خانواری چند از بقایای آنها در خرابه های\nشهر بلخ منزوی و عزلت گزینند .\nولایت باختر بعداز قبول اسلام دورۀ جدیدی را در مدنیت جهان آغاز نموده\nبلخ و مرو که پایه تخت دویمی باختریا شمار میشد مرکز علم و حکمت آسیا\nگردید ، مرو حیثیت مرکزی قوای عرب و مسلمین را کسب کرده و از انجا\nدیانت اسلام در ماوراءالنهر و تورکستان تبلیغ میشد . بصدها نفر مصنفین بزرگ\nو علما و حکما ازین شهرها طلوع کردند و صدها مجلد کتب علمی و حکمتی\nدر زبان نو ظهور عرب نوشتند . خانوادۀ مشهور آل برمك که اسباب زينت\nوترقیات سلطنت خلفای بغداد بودند از بلخ ظهور نمود ، و خاندان عظيم الشان\nآل سامان که معروفترین سلطنت های مدنیه اسلامیه را در افغانستان و ماوراءالنهر\nمتجاوز از یکقرن بپا داشتند از همان بلخ نشئت کرد . زبردستترین رجال سیاسی\nاسيا ابومسلم مروزی معروف به خراسانی پروریده آب وخاك مرو بود .\nبعد از نفوذ دینی و سیاسی عرب بزودی در بلخ يك پادشاهی كوچك وطنی قايم\nگردید این سلسله مشهور بآل داود و معاصر بخلفای بغداد وطاهریان خراسان و\nصفاریان سیستان بودند ، اگر چه در لوائی که خلافت بغداد بنام خراسان برای\nشاهان صفار میفرستاد غالباً بلخ جزو آن بشمار میرفت و امیر یعقوب صفاری در\n٢٥٦ هجری نیز هجومی در بلخ نموده و عمارت مشهور نوشار و ساير عماراتيرا که"}
{"book": "adl0986", "page": 305, "text": "صفحه (٤٧)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره (٥)\nداود بن العباس بن هاشم بن مانجور آباد کرده بود تخریب نمود ، با آن حکومت\nآل داود مدتی محفوظ و مسلم ماند . در قرن سه و چار هجری نفوذ مستقیم دولت\nسامان در بلخ قایم شده و آنجارا عوامل آنخاندان اداره میکرد ( ٢٧٩ - ٣٨٩\nهجری ) در دورۀ سلاطین غزنوی افغانستان ولایت باختر کسب اهمیت نموده و\nشهر بلخ یکی از پایه تختهای مهمهٔ افغانستان حساب شد ، سلطان محمود معروف\nسلسلۀ آل فریغون گوزکان را نیز مستاصل نمود . منتهای عروج و ترقی بلخ و\nباختر در زمانه بعد الاسلام همین عهد سامانیان و خصوصاً غزنویان حساب میشد .\nدر دورۀ فتور غزنویان و عصیان رعایای تراکمه سلجوقی ( نصف قرن پنج\nهجری = نیمه قرن یازدهٔ مسیحی ) هنگامیکه الپ ارسلان سلجوقی کوس\nخود مختاری مینواخت ولایت باختر عموماً بتصرف سلاجقه رفته و صفحات شمال\nهندوکوه از افغانستان مجزا شد . ولی بزودی سلاطین غور افغان چنگ های\nقوتمند خویش را دراز کرده و این عضو اصلی را بدولت افغانستان مسترد والحاق\nنمودند ( قرن دوازده میلادی ) بعد از انقراض این دولت افغانستان بود که روزگار\nادبار و ایام فلاکت بار ولایت باختر و افغانستان بلکه آسیای وسطی آغاز نمود یعنی\nمقدمات ظهور چنگیز خان در صحنهٔ آسیا چیده شد . علاء الدین محمد معروفترین شاهان\nخوارزم در اوایل قرن هفتم هجری باختر را از سلاطین غور گرفته و ضمیمه ممالک\nخویش ساخت و متعاقباً در ٦١٢ هـ بکلی دولت غوریه را در غزنی و غور و بامیان\nمنقرض نموده و ولایت غزنی را بجاگیر رشید ترین فرزندان خویش جلال الدین\nمشهور اعطا نمود . ولی طولی نکشید که اردو های وحشی و خونخوار چنگیز خان\nطومار عظمت خوارزمشاه را پیچیده و بر بلاد افغانستان استیلا جستند . چنگیز خان\nدر سال ٦١٦ هـ ولایت باختر را اشغال و شهر بلخ را واژگونه نمود عساکر او"}
{"book": "adl0986", "page": 306, "text": "صفحه (٤٨) سال اول - مجله کابل شماره (٥)\n\nبلاد مشهوره گوزکان را بخاک سیاه برابر کردند ، شهر بزرگ مرو را در سال ۱۲۲۲ مسیحی از روی روزگار برداشتند مورخین تعداد مقتولین مرو را هفتصد هزار نفر ذکر میکنند ، کتابخانه ها ، مدارس ، جوامع ، علماء ، حكما ، شعرای بلخ و مرو و سائر شهرهای باختر که نظیری در اسیای وسطی نداشتند همه خاک شدند و برباد رفتند ، ازان ببعد دیگر ولایت باختر نتوانست در صحنه جهان قامت علم نماید .\nبعد از مرگ چنگیز خان رود آمون سرحد بین اولاد هلاکوخان (شاهان فارس) و چغتای خان (شاهان ماوراءالنهر) اعلام شد ، ولی خوانین چغتای این سرحد را بهم زده در قرن سیزده مسیحی در بلخ و ولایات مجاور استحکام یافته بودند ازان پس تا ظهور امیر تیمور کورگان ولایت باختر جزو ممالك ویرانه چغتائیان وحشی بشمار رفت .\nدر قرنهای شانزده و هفده عیسوی منازعات باهمی امرای ازبک و بخارا و مغولهای کبیر هند و شاهان فارس ولایت باختر را در حالت اضطراب و کشمکش های مختلفه و آشفته ئی نگهداشت . تا اینکه در قرن هجده میلادی موسس بزرگ دولت جديد التأسيس افغانستان احمد شاه بابای مشهو ظهور کرده و تمام ولایت باختر را از تخارستان گرفته تا مرگیانا و مرو بمملکت افغانستان به پیوست . ولی در عین حال ازبک ها در ولایات شرقی و غربی بلخ سکونت اختیار نموده بودند و نمونه امرای كوچك آنها تا قرن نوزده میلادی در شهرهای شبرغان ، سرپل ، میمنه ، اندخوی ، موجود بوده و در همان قرن بکلی محو و معدوم گردیدند .\nدر قرن ۱۹ فارسی ها هرات را محاصره کردند در نتیجه اگر چه شکست فاحشی خوردند ولی مشغولیت هرات با آنها فرصتی بدست خوانین خیوا داد که وادی"}
{"book": "adl0986", "page": 307, "text": "صفحه (٤٩)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٥)\n\nمرغاب و پنجه ده و وادى كشك وقلعه مور را گرفتند ، دولت روسیه نیز در ١٨٨٤\nمسیحی مرورا اشغال نمرد ، متعاقباً دولت افغان یتن بالا مرغاب ومرو چاق را\nمسترد نمود ، اما پنجه ده در دست روسها الى يو منا باقى ماند .\nراجع بزبان باختر : چنانیکه در اثر سلطه و آمیزش یونانیان و نفوذ مذهبی\nهندیان و اختلاط لسان پهلوی ساسانیان اصل زبان باختری از هم بپاشید ، بقایای\nآن نیز در نتیجه رسوخ عمیق دیانت اسلامیه و لسان عرب متروك ومعدوم شده ،\nزبان علمی باختر عربی گردید ، و از دیگر طرف رفته رفته زبان فارسی کوهستانی\nافغانستانی بنوعیكه در قسمت تخارستان گفتیم جانشین زبان باختری شده و امروز\nبعلاوه زبان پشتو در ولایت باختر معمول ومروج است .\nاما اختلاط نژادى نسبةً در باختر زیاده تر بعمل رسيده است و بعلاوه عرب\nقسما نژاد مغول وازبك در اهالی آریائی وطنى مخلوط و تحلیل گردیده است .\nآمیزش ثانويه اقوام داخلی افغانستان از صفحات جنوب هند و کوه با صفحات\nشمالی آن در عهد غزنویان وغوریان وابداليان ومحمد زائی ها بوقوع آمده است .\nوالحاصل ولایت باختر در تاریخ وطن افغانستان از حيث قدامت تاریخ سیاسی ،\nادبى ، مدنى دارای اهمیت زیادی است . عظمت مقام باختر در دوره های\nقبل الاسلام و بعد الاسلام نه تنها اسباب افتخار مملکت افغانستان بلكه مايه مباهات\nمشرق وسطی است . علما وحكما ، فیلسوفها ، صوفى ها ، شعرا وصنعت کارانی\nكه ولایت باختر در دوره اسلام پرورانده است ، غالباً از چنان نوابغ جهان علم\nوفضل بشمار رفته اند که نظیری در آسیا نداشته و مصنفات هر يك بمجلدات مختلفه\nو متعددی میرسد متاسفانه شرح و ترجمه حال آنها از عهده مقالات ما خارج\nو محتاج مجلدی مستقل است . از انجمله اینها را قاموس ها و تاریخها وتذکرهـا"}
{"book": "adl0986", "page": 308, "text": "صفحه (٥٠) سال اول ـ مجله کابل شماره (٥)\nغالباً ذکر میکنند .\nحکیم علی ابن سینای بلخی . حکیم ناصر خسرو بلخی . محمد بن ذکریای\nبلخی . حکیم ابو معشر منجم بلخی . عمر بن خالد بن عبدالملک منجم مروزی\nحضرت ابوحنيفه امام اعظم مروزی (١). حضرت ابوعبدالله امام احمد حنبل مروزی.\nمولوی روم بلخی . ابوالعباس ثعلب مروی . سفیان بن سعيد الثورى . اسحق\nبن راهويه مروی . عبدالله ابن مبارک مروی . عبدالرحمن بن احمد بن عبدالله\nابوبکر القفال مروی . ابواسحق ابراهيم بن احمد بن اسحق المروزی . محمد بن\nعلی ابو بكر بلخى ، شیخ معروف بلخی ، حضرت شقیق بلخی . نظام الدین\nعبدالشکور بلخی . حسن بن شجاع بلخی . محمد بن عقیل بلخی . محمود ابن مسعود\nمورخ اند خونی . نظام الدین مورخ شبر غانی . محمد ابن شيرويه بلخی . ابوعلی\nبلخی مؤلف شهنامه . ابن النقيب بلخی . ابن قتیبه مروزی . استاد ابو الحسن\nشهید شاعر بلخی . استاد دقیقی بلخی . استاد انوری بلخی . استاد عنصری بلخی .\nاستاد منوچهر شصت کله بلخی . استاد رشید الدین وطواط بلخی . قطران بلخی.\nرابعه قزدار بلخیه . حکیم کسائی مروزی . ابو منصور عماره بن محمد مروزی .\nابو نظر عبدالعزيز بن منصور عسجدی مروی . محمود بن علی سمائی مروزی .\nاثیر الدین اشرف الحکما فتوحی مروزی . شهاب الدین ابوالحسن طلحه مروزی .\nابوزید مروزی . ابو مطیع بلخی . ابوالقاسم بلخی . مظفر پنجدهی . احمد\nشادان بلخی . اسعد مهنه خاوری . سراج الدین بلخی . ابولمؤید بلخی . ترابی\nبلخی . عبدالله بلخی . مظفر بلخی . حمیدی بلخی . امینی بلخی . ضیاء الدین\nبلخی . واعظی بلخی . ابو حامد بلخی . وامثالها .\n( ١ ) بقول اله یار بلگرامی صاحب تاريخ حديقة الاقاليم امام اعظم اصلاً استرنجی کابلی\nبوده و بسان بت روی و کوفی معروف گردیده است ."}
{"book": "adl0986", "page": 309, "text": "صفحه ( 51 )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( 5 )\n\nیادی از فضلای غزنی\n\nآفتاب علم و فن اسلام در وسط آسیا باوج کمال رسیده بود که خاک افغانستان بعروج غزنی (1) و آل غزنویه (2) مایه نازش و افتخار شرق گردید - جمله فرمانروایان اطراف آنوقت بتربیه علوم و فنون و قدر دانی صاحبان فضل و کمال جدیت بسیار بکار میبردند - آل سامان (3) - آل وشمگیر (4) - آل مامون (5) - آل صفار (6) - و آل بویه (7) شاخه علم و فضل را درهر گوشه و کنار سلطنت خود توسیع نمودند .\n\n(1) غزنین - غزنه یاغزنی تا زمان بهرام شاه در وسعت و فسحت خود ازهمه امصار عالم وسیع تر بود - بقولی امین رازی دوازده هزار مدارس و مساجد داشت و علاوه ازین رباطها و خانقاهای بی شمار و دیگر عمارات با شکوه جهت غربا و مسافرین ساخته شده بود - سلطان علاؤ الدین غوری غزنی را فتح نموده این عروس جهانرا بتوده خاکستر مبدل ساخت و درین عالم لقب جهانسوز حاصل نمود - هنوزهم دو مینار غزنی که سلطان محمود و مسعود بیادگار فتح و فیروزی خود ساخته بودند بزبان حال مرثیه بانیان خودرا به سیاحان میخوانند .\n(2) از سنه 366 هـ تا سنه 582 هـ شاهان ذیل در غزنی سلطنت نمودند امیر ناصرالدین سبکتگین - امیر اسمعیل بن سبکتگین - سیف الملت یمین الدوله ولی امیر المومنین حضرت سلطان محمود بن سبکتگین نورالله مرقده - سلطان عمادالدوله محمد بن سلطان محمود - نصیر الدوله سلطان مسعود بن محمود - شهاب الدوله سلطان مودود بن مسعود - سلطان مسعود بن مودود ( طفل شیر خوار ) سلطان بهاء الدوله علی بن سلطان مسعود - عزالدوله سلطان عبدالرشید بن مسعود - جمال الدوله سلطان فرخ زاد بن مسعود - رضی الدوله سلطان ابراهیم بن مسعود - علاء الدوله سلطان مسعودثانی بن سلطان ابراهیم - عضد الدوله سلطان شیر زاد بن مسعود - سلطان الدوله سلطان ارسلان بن مسعود - معزالدوله سلطان بهرام بن مسعود - سراج الدوله سلطان خسرو بن بهرام - تاج الدوله سلطان خسرو ملك بن خسرو . بقیه اش بصفحه ( 52 )"}
{"book": "adl0986", "page": 310, "text": "صحفه ( ۵۲ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۵ )\n\nچنانچه در مقارن همین عصر امام مسلم ـ امام بخاری ـ حكیم ابونصر فارابی ـ\n( معلم ثانی ) وزیر ابوعلی محمد بن محمد بلعمی بلخی ـ حكیم ابوالخیر الخمار ـ\nوزیر ابو حسین السهیلی ـ شیخ الرئیس حكیم بوعلی سینا بلخی امام رازی ـ\n\nبقیه حاشیه صفحه ( ۵۲ )\n( ۳ ) آل سامان كه سامانیهای بلخ گفته میشوند ایشان در ترقی زبان فارسی و ترویج\nعلم وادب كوشیدند چنانچه نصر بن احمد سوم پاد شاه سامانی بسیار فیاض و قدردان بود\nپدر شعر فارسی استاد ابوالحسن رودکی ملك الشعرای پای تخت بفرمایش نصر بن احمد\nكلیله دمنه را نظم نمود و بقول حكیم ابوالقاسم فردوسی و دولت شاه سمرقندی چهل هزار\nدرهم صله گرفت چنانچه عنصری میگوید .\nچهل هزار درم رودکی زمهتر خویش ـ عطا گرفت زنظم كلیله در كشور ـ و نوح بن\nنصر سامانی ـ به علوم فلسفه رغبت زیاد داشت ـ ابونصر فارابی بفرمایش همین پاد شاه ترجمه\nهای كتب فلسفه یونانرا تصحیح نمود و جمیع مسائل فلسفه را یكجا در كتاب خود مدون نموده\nلقب « معلم ثانی » گرفت در عهد منصور بن نوح سامانی ـ بسیار كتب ترجمه شد و برای ترجمه\nتفسیر كبیر علامه طبری علماء و فضلای وقت را از سمرقند و فرغانه و غیره یكجا نموده سهولت\nمعانی و تفسیر قرآن را برای عجم سهل و آسان ساخت ـ امیر ابوالمنصور بن عبدالرزاق\nسامانی ـ موبدان مجوس را از سیستان ، هرات ، طوس و شاپور بهم خواسته خدائی نامه را\nترجمه نموده شاهنامه نام نهاد كه باز از روی افسانه هایش دقیقی ، فردوسی و اسدی داستانهای\nمشهوری سرائیدند نوح بن منصور سامانی برای نظم نمودن شاهنامه به شاعر دربار خود\nدقیقی بلخی امر نمود و شیخ الرئیس بوعلی سینا بفرمایش همین پادشاه جمله اصطلاحات طب را\nحل نموده لغات سدیدیه‌ را به پنج جلد نوشت .\n( ٤ ) آل وشمگیر شمس المعالی امیر قابوس بن وشمگیر كه معاصر سلطان محمود بود\nشعر خوب میگفت و خط زیبا مینوشت ـ علامه ابوریحان بیرونی نخست بدربار همین پاد شاه\nآمده آثار الباقیه را نگاشت ـ امیر علاؤالدوله قابوس بن وشمگیر شیخ الرئیس بوعلی سینا\nبفرمایش این پادشاه « حكمت علائیه » را بفارسی نوشته جمله علوم فلسفه را دران درج نمود\nوباز « كتاب الشفا » را كه يك اثربی مثال اوست در عهد همین پاد شاه در مدت هژده ماه\nتمام كرد ـ فلك المعالی امیر منوچهر بن قابوس وشمگیر ـ بشاعری شغف داشت ـ منوچهری\nشصت گله بلخی از فیض همین بارگاه ممتاز است . بقیه اش بصفحه ( ۵۳ )"}
{"book": "adl0986", "page": 311, "text": "صفحه (٥٣) سال اول ـ مجله کابل شماره (٥)\n\nابوالفضل جوهری ـ ادیب بدیع الزمان همدانی ـ ابو الفتح بستی ـ حکیم ابو\nریحان المنجم البيرونی ـ امام ابو سهیل صعلوکی ـ امام ابو المنصور ثعالبی و امثالها\nمردان صاحب فضل و کمال پیدا شده پایه قصر علم و فضل را بفلک رسانیدند.\nبه انقراض دوره سامانیان حکومت غزنویه افغانستان وسعت گرفت\nسلطان محمود یمین الدوله خوارزم ، نیمروز ، جوزجان و سیستان را فتح نموده\nجمله ارباب علم وفن وفضلائی آنجا را با خود در غزنه آورد وقتیکه آل سلجوق ،\nآل بویه و آل وشمگیر وغیره هم بحلقه انقیاد واطاعت او در آمدند بسیاری از ارباب\nفضل و کمال صیت قدر دانی و ذوق سلطان را شنیده بدربار غزنه جمع شدند ـ\nو مدینة الاسلام غزنی به اندک زمان دارالعلوم جمله عالم گردید .\n\nبقیه حاشیه صفحه (٥٢)\n(٥) آل مامون ـ علی بن مامون ـ سرپرست شیخ الرئیس حکیم بوعلی سینا بود ـ ابوالحسین\nالسهيلی وزیر همین پادشاه بود ـ ابو العباس مامون ـ در علم پروری وقدر دانی بی همتا بود ـ\nابو ریحان المنجم البيرونی ـ حکیم بوعلی سینا ـ ابوالحسین السهیلی ـ وعلامه ابوالخیر الخمار را\nپرورش میکرد ـ بنامش بسیار کتابهای علمی وحکمتی نوشته شد ـ امام ابومنصور ثعالبی\n«کتاب الطوائف والظرائف» را باسم همین شهریار فاضل نوشته است .\n(٦) سلاطین آل صفار سیستان ونیمروز ـ خلف بانو بن احمد الصفار ـ صیت قدر دانیش\nاهل علم وکمال را دربارگاهش بهم آورده چنانچه علامه ابوالفتح بستی مداح وادیب بدیع الزمان\nندیم خاص او بود ـ علما را از عرب وعجم یکجا نمود تا يك تفسیر قرآن حکیم را نوشتند که درو\nجمله مسائل مبهمه علم حديث وفقه وعلم الكلام ونكات صرف ونحو وغيره را حل نموده بودند\nبقول عتبی (که این کتاب را در کتابخانه نیشاپور دیده بود) يك كاتب بتمام عمر خود اینرا نقل\nنموده نمیتوانست ـ وابو شرف ناصح نسبت این تفسیر در (ترجمه یمینی) نوشته «که این\nتفسیر تا سنه ٥٤٥ ه بيك صد جلد ضخیم در نیشاپور بود ـ و بعد در کتابخانه آل خجند\nدر اصفهان محفوظ ماند»\n(٧) آل بویه ـ شیخ الرئیس حکیم بوعلی سینا بعد وفات امیر قابوس بن وشمگیر بقیه\nعمر خود را در زیر سایه آل بویه گذرا نید ."}
{"book": "adl0986", "page": 312, "text": "صفحة ( ٥٤ ) سال اول ـ مجلهٔ كابل شماره ( ٥ )\n\nمرقع فضل و كمال غزنی\nبعهد سلطان محمود یمین الدوله\n\nسیف الملة یمین الدوله سلطان محمود بن سبكتگین ولیٔ امیر المومنین . که در دامان\nعلم و كهوارهٔ فضل تعلیم یافته و از علما و فضلای عصر کمالات علمی حاصل نموده\nاز ائمهٔ فقها بشماره میرود (١) سلطان بعد از فتح هند در مدينة الاسلام غزنی یك مسجد\nرخام خالص ( كه اورا عروس الفلك میگفتند ) ويك مدرسهٔ بسیار باشان و شكوه\nتعمیر نموده موجب تشویق امرا و اعیان گردید ـ تا ایشان از بناهائی عظیم الشان مدارس\nومكاتب عالیهٔ غزنی را دارالعلم بساختند ـ سلطان دربارش را از فضلا و علمای دهر\nوشعرای عصر پر ساخته قدر علم و ذوق سخنوری را بحد کمال رسانید (٢)\nوعلمای عصر وفضلای روزگار را بعهده های جلیله وزارت ، سفارت ، قضاوت\nوکتابت وغیره سر بلند ساخت (٣) .\nسلطان در علم حدیث وفقه کتابی چند تصنیف نموده که از جملهٔ «كتاب\n\n( ١ ) قول علامهٔ ابی الوفا ـ\n( ٢ ) چنانچه حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده صفحه ٣٩٥ مینویسد « کتاب یمینی\nمقامات ابو نصر مشکان ومجلدات ابو الفضل شیبانی شاهد حال او ست ـ علما و شعرا را\nدوست داشتی و در حق ایشان عطای جزیل فرمودی ـ هر سال زیادت از چهار صد هزار\nدینار اورا بدین جماعت صرف شدی »\n( ٣ ) سلطان محمود یمین الدوله که از فتح خوارزم بازگشت اطبا و فیلسوفان بارگاه\nآل مامون را نیز با خود آورده رونق دربار غزنی را بعلم وکمال شان زینت داد ایشانرا\nبه الطاف و مکرمتهای زیاد نوازش نمود ـ چنانچه علامهٔ ابوالفضل بیهقی در حالات ابو الخیر\nالخمار می نویسد « سلطان محمود با او در نهایت اکرام و عنایت تجلیل اختیار نمود بحدیکه\nگویند زمین را در مقابل او بوسید » .\n( ٤ ) این تصنیف سلطان مشتمل است بر شصت هزار ٦٠٠٠٠ مسائل ."}
{"book": "adl0986", "page": 313, "text": "صفحه ( ٥٥ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ٥ )\n\nالتفريد » ( ٤ ) است که در فقه حوانف يك اثر مستند بشمار میرود و نیز سلطان بشعر\nو اصناف سخن مهارتی بسزا داشت . در عربی و فارسی شعر میگفت ـ چنانچه\nاز وست\nز نخت را گرفتم از سر لطف\nخون من ریختی و عذرت هست\nزانکه هنگام رگ زدن شرطست\nگوئی سیمین گرفتن اندر دست\n( مجمع الفصحا )\nامام ابو محمد ( ٥ ) عبد الله بن حسین الناصحى ـ در زمان سلطان محمود و سلطان\nمسعود تا عرصه بسیار بعهده جلیله قضاء مامور بود ـ این عالم بی بدل در علم حدیث\nتفسیر و فقه دستگاه بسیار عالی داشت ـ چنانچه در مذهب حنفیه او را امام وقت\nمیگفتند ـ در سنه ٤٤٧ هـ بزمان سلطان جمال الدوله فرخ زاد بن سلطان مسعود\nدر غزنی وفات یافت .\nالصدر الاجل عماد الدولة ( ٦ ) والدين مويد ـ ابو العباس فضل بن احمد الاسفرائينى\nالكاتب ( ٧ ) ـ در علم و فضل همتائی نداشت و در علو مرتبه و شان منزلت هم بی عدیل\nبود ـ سابقاً کاتب سلاطین سامانیه بوده باز نزد امیر ناصر الدین سبکتگین بعهده\nجلیله وزارت سربلند گردید و تا آغاز سلطنت سلطان محمود یمین الدوله نیز\nبرتبه خود برقرار ماند ـ حکیم ابوالقاسم فردوسی که شاهنامه را نوشته از طوس\n\n( ٥ ) جواهر المضيه جلد ١ صفحه ١٧٤ سلطان محمود شنید که راه بیت الله از باعث\nخوف قرامطه مسدود گردیده یك قافله حجاج مرتب نموده بسرکردگی همین امام ابومحمد\nبصرف سی هزار درم جانب حجاز فرستاد که این قافله حجاز با قافله سالار از حج\nبیت الله شریف مستفید گردیده بعد یکسال مامون ومصئون پس آمد ـ ( ابن اثیر جلد ٩\nصفحه ٢٢٩ ) .\n( ٦ ) این القاب را صاحب لباب الالباب محمد عوفى مینویسد ـ لباب الالباب جلد ١ صفحه ١٤٧ .\n( ٧ ) شرح یمینی صفحه ٦٦ و ١٧٢ ."}
{"book": "adl0986", "page": 314, "text": "صفحه (٥٦)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٥)\n\nبدربار غزنی رسید همین وزیر فاضل سبب تقربش به بارگاه سلطانی گردید. درامور جهانبانی لیاقت بسیار داشت ـ و درعهد وزارت او فرامین و توقیعات از عربی بلسان فارسی تبدیل یافت ـ تا هشت سال عهدهٔ وزارت داشت و بقول عوفی « امرا و وزراء اطراف بعنایت و رعایت وی محتاج بودند » يك دختر ويك پسر داشت (١) اسم پسرش حجاج بود ـ ابوالعباس در فن شعر نیز طبع موزون وبلندی داشت ومدح سلطان هم کرده ـ نمونه کلام : ـ\nقصیده\nهست با بحر کف او که گهر پاش سخاست ابرتر دامن وكان خشك لب وشيدائی\nچرخ با همت اولاف علوزد گفتم مكن ای پیر كه باهمت او برنائی\nآب باطبعش دعوی لطافت میکرد عقل گفتش که زهی سرزده‌سودائی\nصیت جودش گه پیمودن این مرکز خاك باد را گفت خهی یاوه رو هر جائی\nآتش تیز اثر یافت ز قهر و غضبش زان شدش پیشه جهان سوزی وجانفرسائی\nرباعی\nدانی که فلك بقائی دهرت ندهد يك شربت آب جز بقهرت ندهد\nمعشوقهٔ بیوفاست دنیا هشدار تادر قدح گلاب زهرت ندهد\nدرسنه ٣٩٧ هـ بدرود جهان گفت ـ\nشمس‌الدین ابوقاسم خواجه بزرگ احمد بن حسین میمندی (٢) ـ سلطان محمود\n\n(١) وزیر فضل الله رشید نسبت ایشان در جامع التواریخ چنین مینویسد « ابوالعباس پسری داشت حجاج نام که از اکتساب در فضائل نفسانی سرآمد آن دیار بود واشعار عربی در غایت بلاغت نظم میفرمود ـ و دختری نیز داشت که در علم حدیث مهارت بی‌نهایت پیدا کرد چنانچه بعضی از محدثان ازوی حدیث روایت کنند . »\n(٢) ابن اثیر جلد ٩ صفحهٔ ٣٨٣ و ٢٩٤ عوفی . جلد ١ صفحهٔ ٦٣ فرشته صفحهٔ ٣٨"}
{"book": "adl0986", "page": 315, "text": "صفحه ( ٥٧ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٥ )\n\nدر آغاز روز کار دیوان رسائل خراسان مامورش کرد وقتیکه فضل بن احمد اسفرائنی\nمعزول شد به رتبه وزارت رسید و تا هژده سال بعهده خویشتن باقی ماند بعده سلطان\nعزلش فرموده در قلعه کالنجر ( هند ) محبوسش گردانید ـ تا سیزده سال به اسارت\nبود ـ سلطان مسعود او را رها فرموده باز زمام وزارت بکف اختیارش سپرد\nاین وزیر فاضل اجل و عالم متبحر بود ـ در شعر عربی طبع بلندی داشت و در فارسی نیز\nفصیح الکلام بود ـ در سنه ٤٢٤ هـ از قید هستی خلاصی یافت .\nامام عبدالملک محمد بن اسمعیل الثعلبی (١) ـ که در علم ادب امام وقت و در تاریخ\nسر آمد روز کار بود بمقام نیشابور در سنه ٣٥٠ هـ تولد شد ـ در سنه ٣٩٠ هـ\nاز جانب سلطان محمود بدربار خلافت برسم سفارت در بغداد رفت تا برای سلطان\nخطاب حاصل کند ـ امام موصوف تا یکسال جهت این کار قیام فرموده جدیت بسیار\nبکار برد تا از حضور خلیفه المسلمین خطاب « یمین الدوله ولی امیر المومنین » را گرفت .\nتصنیفات معروف امام موصوف حسب تفصیل « موسیو زوتن برگ » فقه اللغه ،\nالنهایه فی الکنایه ، سحر البلاغت ، کتاب الغرر (٢) ، لطائف المعارف و یتیمة الدهر (٣)\n\n(٣) واینکه بعضی وزارت را به « حسن میمندی » منسوب میکنند صریحاً غلط است زیرا\nحسن میمندی بزمان امیر ناصر الدین سبکتگین گذشته است . چه وقتیکه امیر مذکور\nبست را تسخیر نمود او را در آنجا برای ضبط اموال مقرر ساخت باز بخیانتی اعدامش نمود -\nاین واقعه بقول عتبی قبل از تخت نشینی سلطان محمود بظهور رسیده است .\n(٤) امام ابو المنصور ثعلبی در کتاب « یتیمة الدهر » خود اشعار عربیش به قید قلم\nآورده است .\n(١) مفتاح السعاده جلد ١ صفحه ١٨٧ و ٢١٤ و ٤١٣ ابن خلکان جلد ٢ صفحه ٩٢ برکلمان\nجلد ١ صفحه ٢٨٤ و ٢٨٦ دولت شاه صفحه ٣٤ موسیو زوتن برگ ـ M. Zotinburg\nدر دیباچه « کتاب الغرر فی اخبار الملوک الفرس » احوال این فاضل بی مثال را بالتفصیل بیان\nنموده است .\n(٢) امام موصوف این کتاب را بفرمایش امیر نصیر بن سبکتگین تصنیف نمود .\n(٣) این تصنیف بی مثال خود را باسم سلطان مسعود بن سلطان محمود معنون نموده است"}
{"book": "adl0986", "page": 316, "text": "صفحه ( ٥٨ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٥ )\n\nاست - امام موصوف در سنه ٤٢٩ ھ در خاك غزنی رحلت نمود .\nابو نصر بن مشکان (٤) - استاد علامه ابوالفضل بیهقی از زمان سلطان محمود تا\nدور سلطان مسعود بعهده دیوان رسالت ما ور بود - ادیب مشهور و فاضل\nبا کمال بوده چنانچه در علم ادب (٤) يك تصنیف بیمثال بنام « المقامات » نوشته\nدر سنه ٤٣٤ ھ بزمانه سلطان مودود وفات یافت .\nامیر الخیر الحسن بن الخمار (٥) - حکیم مشهور دوره اول اسلام است در\nسنه ٣٣١ ھ در بغداد تولد شد - « اورا بقراط ثانی میگفتند سزاوار بود به\nاین اسم (٦) » قبلا در سلك مصاحبین خاص مامون پادشاه خوارزم داخل بود-\nولی بعد فتح خوارزم سلطان محمود او را با خود در غزنی آورد - همعصر ابن ندیم\nاست چنانچه ابن ندیم در « الفهرست » خود دوجا ذکرش نموده و شهر زوری\nحالاتش را نسبت بدیگر مورخین تفصیل داده - تقریباً شانزده هفده کتاب\nتصنیف نموده ولی بدبختانه که الحال جمله ناپدید است - « او را تصانیف بسیار\nاست در اقسام علوم حکمت بعضی از آن مقاله است در توفیق میان نصاری و فلاسفه-\nو مقاله است در ظاهر ساختن آرائی حکما - درباری تعالی و شرائع - و مقاله است\nدر روز بازگشت - و کتابیست در کیفیت خلق انسان » ( شهر زوری ) روزی\nسلطان محمود او را بجهت عارضه طلب نمود - در بازار کفش فروشان اسپش رم\nکرد و ابن الخمار را افگنده بکشت (٧) اما سنة وفاتش پوره محقق نیست (٨)\n(٤) ابن اثیر حوادث ٤٣١ « الوافی بالوافیات » از صلاح الدین صفوی .\n(٥) کلام عربیش را امام ثعلبی در تتمة يتيمة الدهر نقل نموده است .\n(٦) قفطی صفحه ١٦٤ ابن ابی اصیبعه جلد ١ صفحه ١٣٢ و ٢٣٣ شهر زوری\n( فارسی ) صفحه ١٦٦ ابن ندیم صفحه ٢٤٥ و ٢٦٥ .\n(٧) شهر زوری .\n( ٨ ) شهر زوری ."}
{"book": "adl0986", "page": 317, "text": "صحفه ( ٥٩ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٥ )\n\nابونصر محمد بن عبدالجبار العتبی - سلطان محمود حینیکه متمکن اریکه سلطنت\nگردید این ادیب شهیر و فاضل یگانه را به مهم گرجستان اعزام فرمود - باز در\nگنج رستاق رئیس پوسته شد - پس ازان در غزنی آمده داخل بارگاه گردید -\nدرسنه ٤١١ ه تاریخ یمینی ( ٩ ) را بحالات امیر ناصر الدین سبکتگین وسلطان محمود\nیمین الدوله تصنیف نمود - علمای علم ادب سبك عبارت این کتاب را در فصاحت\nوبلاغت بی نظیر گفته اند - احمد منینی ( المتوفی ١٠٧٢ ) برین شرح ( ١٠ ) نوشته\nجمله لغات مشکله را حل نمود . ( احمد علی درانی )\n( باقی دارد . )\n\n( ٩ ) اگرچه در تاریخ اطبای عرب وستنفیلد Westinfield تاریخ وفاتش را\nسنه ٣٨١ ه قرار میدهد ولی صریحاً غلط است زیرا که سلطان محمود خوارزم را در سنه ه ٤٠٨\nفتح نموده حسن بن الخمار را همراه خود آورد که بعد این سنه هم تا مدتی زندگی نموده\nو چنانکه در سطور بالا نگاشتیم این ندیم هم عصر اوست .\n( ١٠ ) این کتاب را دکتور سپرنگرس Springers به دهلی در سنه ٣٨١ ه به طبع\nرسانید ، و پرو فیسر نولدکی ( Noldeki ) بلسان آلمانی ترجمه نموده که در سنه\n١٨٥٧ ء « به وی آنا » نشر شده است - قبلاً تاریخ یمینی را ابو شرف ناصح بن ظفر بن\nسعدالجر بادقانی حسب فرمایش وزیر مهذب الدین ابوالقاسم علی بن الحسين ( وزير اتابك\nابوبکر محمد بن ایلد گز پادشاه آذربائیجان ) درفارسی ترجمه نمود که شهرت وقبولیتش\nاز اصل عربی هم بالاتر شد - اکثر مورخین مثل حمد الله مستوفی ، احمد غفاری ، ابوالقاسم\nفرشته دکنی وخوندمیر وغیره حالات وتذکار امیر ناصر الدين سبكتكين ويمين الدوله سلطان\nمحمود غازی را از همین ترجمه نقل نموده اند - این ترجمه در سنه ۱۲۷۲ ه در تهران بطبع\nرسیده است - همین ترجمه فارسی یمینی را درویش حسن لباس ترکی پوشانیده ، و جیمس\nرينالد JamesRenold در انگلیسی ترجمه نموده که در سنه ١٨٥٨ ع بلندن طبع شد .\n( ١١ ) این شرح درسنه ١٢٨٦ ه بنام « فتح الوهبی » در بولاق بطبع رسیده است ."}
{"book": "adl0986", "page": 318, "text": "صفحه ( ٦٠ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٥ )\nیاد آوری وتصحيح\nآقای گویا !\nدر قسمت دويم مقاله تاریخی تخارستان مندرجه شماره چهارم قدری مغالطه و اشتباه واقع شده گویا در وقت صافه نویسی این اشتباه روی داده باشد بهر حال خواهشمندم این چند سطر را برای رفع آن در مجله آینده خود لطفاً منتشر نمائید :\nدر صفحه ٥٢ به سطرهای ٧ و ٨ و ٩ و ١٠ این جمله ها بصورت غلط طبع شده :ـ « بعد از ان ازبكان بر تخارستان قسماً تسلط یافت و از انجمله بود ملك وسیع خان ازبك كه در اسفار چنگيز خان بر چندین ولایات طرفين آمو دریا حکومت مینمود پایه تخت خان مذکور شهر قندز موجوده بود که در قرن دهم میلادی بوجود رسیده است . » صحيح این جملات اینست :ـ « بعد ازان مغولها بر تخارستان تسلط یافتند . » بعد ازین آغاز میشود به سطر ١١ .\nهكذا در صفحه ٥٣ در سطر ١٢ بطور ناقص این جمله طبع شده :ـ « بعد از فترت ازبك نفوذ امرای بومی در تخارستان روز افزون شد ، و اینها . » عبارات کامل این جمله اینست : ـ « بعد از فترت ازبك نفوذ امرای بومی در تخارستان روز افزون شد . با آن نمونه ازبك باقى بود وازانجمله بود ملك وسيع خان ازبك كه بر چندین ولایات طرفین آمو دریا حکومت مینمود ، شهر عمده خان مذکور در قرن ۱۹ شهر قندز موجوده بود که در قرن دهم میلادی بوجود رسیده است.\nاما امرای بومی . » بعد ازین شروع میشود به سطر ۱۳ .\n( میرغلام محمد )"}
{"book": "adl0986", "page": 319, "text": "یکی از مناظر کوهستانی اندراب"}
{"book": "adl0986", "page": 320, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 321, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 322, "text": "یاد آوری و پیشنهاد\n\nانجمن ادبی چون در نظر دارد صفحات مجلهٔ کابل را بمضامین تاریخی و ادبی وطن مزین سازد لذا : بنویسندگان محترم که بتوانند درین راه از قبیل شرح حال و آثار ادبا و شعرا و غیره سر برآوردگان افغانستان ، باطلاعات نفیسهٔ تاریخی و ادبی که در زوایای فراموشی و نسیان مدفون گردیده است خدمتی نمایند یکدورهٔ سالانهٔ مجلهٔ کابل يا يك جلد كتاب نفیسی از طرف انجمن ادبی مجاناً بنویسنده اهدا میشود ."}
{"book": "adl0986", "page": 323, "text": "کابل\nشماره ششم\n\nمجله ایست ماهوار، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\nادرس\n\nمحل اداره : - جاده ارگ ، انجمن ادبی\nنگارنده : - (سرور گویا)\nمخابرات با مدیر انجمن (محمد انور بسمل) است\nعنوان تلگرافی : - کابل ، انجمن\nاشتراك سالانه\n\nکابل ۱۲ افغانی\nولايات داخله ١٤ \nخارجیه نیم پوند انگلیسی\nطلبه معارف و مان که حائز نمره های ۱ ، ۲ ، ۳\nباشند و کسانیکه كمك قلمی مینمایند\nرایگان\nسائر طلبه معارف وطن نصف قیمت\n٢٦ جمادی الثانی هـ ق = ١٥ عقرب ۱۳۱۰ هـ ش = ٦ نومبر ۱۹۳۱ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 324, "text": "فهرست مندرجات\nنمره\nمضمون\nنویسنده\nصفحه\n۱ :\nرنگ آمیزیهای قدرت\nشهزاده احمد علیخان درانی\n۱ الی ه\n۲ :\nتهذیب نفس\nمترجم حبیب الله طرزی\nه « ۹\n۳ :\nتشويق بعلم وفن\nمستغنی\n۱۰ « ۱۰\n٤ :\nبهزاد و نگارستان هرات\nسرور گویا\n١٦ « ۲۱\nه :\nپدر کهربا\nمترجم رشید لطیفی\n۲۲ « ٢٦\n٦ :\nیادی از فضلای غزنی\nشهزاده احمد علیخان درانی\n۲۷ « ٤١\n۷ :\nاز مشاهیر تاریخی وطن\nغلام جیلانی اعظمی\n٤١ « ٤٥\n۸ :\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\nمیر غلام محمد غبار\n٤٦ « ٦٦\n۹ :\nتصحیح و غلطنامه"}
{"book": "adl0986", "page": 325, "text": "صفحه ( ١ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nبقلم شهزاده رنگ آميزي هاي قدرت\nاحمد علیخان درانی\n\nصبغة الله و من احسن من الله صبغة\n\nبساط کائنات که هر ذره اش حامل يك جهان تفکر و در عين زمان يك عالم\nاسرار است اگر دران دقت کنیم ظاهر میشود ، که از انسان ، حیوان ، نبات\nو جماد تا کوچکترین اجسامیکه در هوا موجود بوده و با زحمت زیاد بوسیله\nذره بین ها ( ميكريسكوب ) ديده ميشوند همه کی بجهة بقای خویش مصروف\nپیکار بوده از همدیگر سبقت می جویند که فلاسفه جهان این همه جدوجهد ایشانرا\nدر راه بقای خویش تنازع للبقا نام نهادند ، قدرت بالغه الهی طوریکه اسباب\nتنازع را آفریده است ، برای دفع و ایمنی از ضرر آن قوا و اسباب مدافعه نيز\nبآنها بذل واعطا نموده است ، چنانچه رنگ اجسامرا نيز یکی از ان قوا و اسباب\nمدافعه گفته میتوانیم .\nاز آنجائیکه تجسس و کنج کاویهای علمای علم وظایف الاعضا هنوز بجائی\nنرسیده است که این نظریه را تحقیق کاملی گفته بتوانیم ، لیکن تاجائیکه تحقیقات\nمحققین در باب اجسام رنگها از غرائب اکتشافات است ، لذا خواستیم که شمه\nاز ان تحقیقات نشر شده ایشانرا در پیشگاه نظر قارئین محترم بگذاریم بد نخواهد بود.\nبفحوای آیه شریفه ( ربنا ما خلقت هذا باطلا ) هیچ فعلی از افعال قادر قدرت نما\nخالی از حکمت نیست .\nنموی اجسام رنگ حیوانات نيز برطبق قانون ( تغییر و تبدل ) حالات تبدلیرا\nدارا است که بقرار تحقیقات عمیق علمای علم حیوانات رنگ آنها در حقیقت نتیجه"}
{"book": "adl0986", "page": 326, "text": "صفحه ( ۲ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nرنگ آن اجزا ئیست که اشیای مذکور ازان ترکیب یافته است .\nچشم ما برنگ سطحی بر میخورد ، که اگر او را رنگ ( ما بعد پیدایش )\nبنامیم بیجا نخواهد بود اعم ازینکه نبات باشد یا حیوان زیرا که هر دو مرکب\nاز جماد بوده و دارای رنگ جمادی خواهد بود که دران قسمت ارضی بیشتر است .\nمثلاً يك کرم باریکی دیده میشود که جسمش را يك خول برنج رنگی پوشانیده\nاست و علت آن اینست که جسم او دارای يك ماده چسپکی میباشد که ذرات ریگ\nو خاك دران چسپیده تشکیل یکنوع جسم دیگری نموده است .\nلیکن اگر دقت شود ، دیده خواهد شد که کرم مذکور ، يك كرم کوچکی است\nکه با خول جلدی خود متحرك بوده رنگ آن مطابق رنگ آن سر زمینی است\nکه دران آفریده شده و پرورش یافته است و هكذا سائر حیوانات نیز در زیر\nرنگ ظاهری خود دارای یکرنگ تکونی میباشند که حقيقةً همان رنگ\nاصلی شان است .\nعلایم و داغها ، این قانون عمومی است ؛ که نخستین مرتبه داغها و نشانات\nبهر دو جانب پشت و پهلوی حیوان یکرنگ و یکسان میباشند ، زیرا که هر دو\nاز يك ماده و بيك اندازه و مقدار ساخته شده اند .\nلیکن آنها طبیعی نبوده ، بنا بر پیدایش شان بیشتر در تحت تاثیرات خارجی\nو عوارض جسمی ، از روی علم و ظایف الاعضا علائم غیر طبیعی ( عارضی )\nنامیده میشوند .\nرنگ غذا ؛ فضا ومكان على الخصوص اشياء دور و پیش آن که زیاده بران\nنزديك اند تاثیرات زیادی را در رنگ حیوان دارا میباشند مانند رنگ برك\nو شاخ درختان گرد و پیش آن یا رنگ آن سر زمینی که در ان زیست مینمایند"}
{"book": "adl0986", "page": 327, "text": "صحۀ (۳)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۶)\n\nکه ما برسبیل مثال نمونه از آنها بیان میکنیم.\nرنگ شیر خاکیست لیکن شیرهای که در ریگستان نشو نما یافته اند رنگشان همرنگ ریگ میباشند؛ شیران پرورش یافته نیستان از سبب سایه نی ولخ های دراز که اکثر بر جسمشان می افتد رنگ جلد شان مخططه میشود، یا کرم توت از انجائیکه درمیان برگ هاست سبز میباشد یارنگ حیوان سمور از باعث زنده گانیش در میان برف، رنگ مویش بمثل برف سفید است.\nوازین ظاهر میشود هرانقدر حیوانات نباتات و جماداتیکه در قسمت های مختلفه روی زمین موجود اند رنگ همه شان بنا بصورت اجزائیکه دران مواقع کثرت وفراوانی دارد شبیهه است، رنگ برای حیوانات موجب ادامه حیات شان میباشد چونکه حیات عبارت از جد وجهد است ودرین جهان پرزد وخورد که هر يك از مخلوق نسبت بدیگر صید و صیاد آفریده شده اند، اگر رنگ شان با زمین آفرینش شان مطابقت نمیکرد، مسلم است که حیوانات مغلوب وضعیف هنگام گردش وتجسس خودها برای تحصیل خوراك و غذای خویش به دشمن بزرگ وقوی تر از خود برخورده نیست ومعدوم میشدند.\nدرین نیز شکی نیست که بمیلونها حیوانات از تأثیرات گرد و پیش خود مخالف خلق شده رنگ شان مطابق محل نشو و نما ورهایشان شان نمیباشد ولی در اثر همین قانون تنازع للبقا نیست گردیده در آتیه نیز محکوم بفنا خواهد شد.\nازینجاست که در کتاب علم الحیوان، بسا حیواناتی بنظر میخورند که اکنون اثری از آنها بمیان نیست وفقط حیواناتی امروز بنظر می آیند که بواسطه موافقت رنگشان بارنگ نواحی زنده گانی ورهایشان آنها به بهترین"}
{"book": "adl0986", "page": 328, "text": "صفحة (٤)\nسال اول ـ مجلة کابل\nشماره (٦)\n\nآله مدافعه مجهز اند.\nهمچنان خوراک رنگی که در جسم خود داشته میباشد نسبت برنگ آکل خود نیز همان تاثیر را داراست و در اثر این قانون است اگر رنگ غذا روشن باشد رنگ آکل آن نیز روشن میباشد و هکذا اگر رنگ خوراک تیره باشد رنگ آکل نیز بر حسب تاثیر آن تیره خواهد بود، چنانچه طیور میوه خوار که در شاخسارهای درختان زندگانی میکنند (مانند طوطی) در اثر موضع زندگانی و تاثیر خوراک است که رنگ شان سبز و روشن است، بالعکس رنگ مگسهای که در مواضع کثیف زندگانی نموده از اشیای غلیظه تغذی مینمایند تیره میباشد.\nو ازینجاست که طیور سبز رنگ و حیوانات خاکی رنگ را بواسطه همرنگی آنها با مواقع زندگانی و رهایش شان چشم های اشخاص شکاری و بعضی حیوانات که با آنها دشمنی دارند بخوبی دیده نمیتوانند.\nوقتیکه حیوانات مائل به بعضی غذاهای مخصوص گردیده بهمان رنگ الفت پیدا میکنند در خواهشات تناسلی و مقاربت خود با همدیگر نیز همان رنگ مانوسه را مائل است و ازینجا بخوبی ظاهر میشود که رنگ اغذیه در رنگ و تمایلات حیوانی تا چه اندازه اثرات انداخته و تغیر بوجود می آرد، مرغوبیت رنگ در مقاربت و تناسل حیوانات از لزومیات است لذا مقاربت آنها در تحت آن تاثیر بحصول می آید. مانند طاؤس؛ کبوتر، قاز، و مرغابی و غیره و غیره که مذکر شان در وقت مقاربت بحرکت های گوناگون و نمایشات پرهای زیبای خود جالب توجه طرف مقابل خویش واقع میگردد.\nاگرچه علمای علم الحیوان و متخصصین رنگ ها باین تحقیقات قانع نبوده"}
{"book": "adl0986", "page": 329, "text": "صفحه (٥)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٦)\n\nو بکشفیات جدیدتری مشغول اند ، با وجود آن ما گفته نمیتوانیم که از گنجینه نوامیس فطرت و اسرار و غوامض قدرت که تحقیقش موجب ترقی فکر و ذهن ماست ، عشر عشیری هم بروی کار آمده و کشف شده باشد .\nخلاصه بهر مرحله و هر قدم قدرت کامله هزاران ابواب ندرت و عجائبات مکنونه خلقت را پیش چشم ما جلوه میدهد آیه (٢ ان فی ذالك لآيات القوم يتفكرون)\nبرگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتریست معرفت کردگار\n\n(تهذیب نفس)\nحصه اول\n(تربیه ذکاء)\nمترجم\nحبیب الله طرزی\nمصنف جان ستو وارت بلیکی\n\nفی زماننا هذا تعليمات على العموم بواسطه کتب از پیش برده می شود ، هیچ شبهه نیست که کتب معاونتی زیادی به تعلیم میرساند و تا يك اندازه در استعمال صنایع مفیده و دیگر تکملات انسانیت نیز ممدو معاون واقع میگردد ، ولی بهیچ صورت ذرایع ابتدائی وطبیعی تعلیم گفته نمیشوند و بعقیده من باید بصفات آنها حتی دران فروع تربیه که به نهایت درجه ضروری دیده می شوند نیز قیمت و اهمیت زیادی داده نشود ، کتب بهیچ معنا قوه اختراعی ندارند تنها حیثیت معاونین ، آلات و ادوات را دارند ، حتی بدان حیثیت نیز آلات مصنوعی شمرده میشوند بلکه ممد آلاتی گفته میشوند که خالق عظیم الشان ودانا بما"}
{"book": "adl0986", "page": 330, "text": "صفحه ( ٦ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nارزانی فرموده است مثل تلسکوب ها ( دور بین ها ) وميكروسكوب ها\n( آلات معاینه اجرام وذرات ) که معاونت شان در بسیاری از انکشافات غرایب\nمافوق التصور را مدرك قرار میدهد ولی باستعمال آنها هیچگاه نمیتوانیم که از\nقیمت استعمال بینش چشم خود بکاهیم و یا صرف نظر کنیم ، ذرایع طبیعی و حقیقی\nعلم وعرفان کتب نی بلکه حیات ، تجارب ، احساسات واعمال است ، وقتیکه\nيك شخص با اینها ابتدا میکند کتب خلاهای بزرگی را املا ، اغلاط زیادی\nرا اصلاح ونقايص هنگفتی را اصلاح کرده می تواند ولی بدون تجربۀ حیاتی در\nکار کردن ، کتب ، مثل باران و نیر حیات بخش شمس تابان است که برزمین\nخاره تصادف میکند .\nاز بحر بزرگ علم گر قطرۀ آب در کام هر آنکه ریخت گردد سیراب\nلذت برد از علم وفن آنشخص که او گر قلب وی از علم لدن شد سیراب\nهیچ شبهه نیست که این امر بيك طرز قدری شاعرانه ایضاح شده ،\nولی اگر دران توغل شود معانی و حقایق بزرگی منکشف میگردد ،\nهمچنانکه کتابی راجع بعلم معدنيات بشخصی که هیچگاه\nیکی از معدنیات را ندیده باشد ، معلومات علمی و حقیقی داده نمیتواند ،\nو شهکاریهای ادبی و پارچه های قیمتدار شاعری طالب بی خبر از حیات و معاشرت را\nدرس نمیدهد ، همچنان دروس موسیقی شخص عاری از تجارب آوازهای شیرین را\nموسیقه شناس ساخته نمیتواند و کتب آسمانی کسی را که صمیمیت روحانی\nوطهارت حیاتی نداشته باشد هدایت نمیکند تمام معلومات و اطلاعاتی علمی که\nاز کتب حاصل میشود بصورت غیر مستقیم و بواسطه انعکاس خواهد بود ،\nتعليم حقيقى از يك ريشۀ زنده در روح حساس و باعاطفه تراوش میکند و هر چیز برا"}
{"book": "adl0986", "page": 331, "text": "صفحه (٧)\nسال اول - مجله كابل\nشماره ( ٦ )\n\nكه يك روح حساس از خارج میگیرد آنرا باصول تدریجی در مدارج مختلفه حیات\nدريك نظم ونسق زنده كسب ميكند نه اینکه شما آنرا بقسم مساعده از دیگران\nبگیرید بنا بران همه را بکمال جدیت سفارش میکنم که تا باندا زه ممکن تعلیمات\nخودشان را از راه مستقیم مشا هدات حقایق ، شروع كنند نه اینکه تنها با خذ\nمعلومات از کتب قناعت ورزند ، يك كتاب نهایت مفیدی درین اواخر در زیر\nعنوان : « چطور باید مشا هده نمود : » نوشته شده است ، این عنوان باید در\nحصص مهمترین دوره تعلیمات ابتدائی ، هادی و بدرقه ، باشد ، يك مسئله که\nبدبختانه به نهایت درجه دست خوش نسیان و فراموشی واقع گردیده تمام علوم\nطبیعی قیمت مخصوصه را داراست که بحیثت اینکه مفکوره را با ثروت مندترین\nو قشنگترین زیوریات می آراید بلیکه باین لحاظ که انسان ها را مفید ترین صنایع\nیعنی طریقه استعمال چشم می آموزد ، چقدر جای تعجب و استغراب است که همه ما\nباچشم های باز تردد میکنیم ولی هیچ نمی بینیم ، باعث این امر این است که عضلهٔ\nچشم مثل دیگر عضلات تربیه و پرورش بکار دارد و بواسطه عدم تربیه و مشق\nو هم تمایلات چاکرانه بطرف كتب كند وضعيف ميشود و متعاقباً از استعمال\nوظایف طبیعی خودش باز میماند پس باید تمام آن تعلیمات را كه در مدارس\nو دارالفنون ها داده میشود ، تعلیمات ابتدائی که عد وحساب نموده که جوانان را\nطریقه درك مشاهدات وهم دیدن چیزهائیکه پیشتر ازان دیده نمیتوانستند\nمی آموزد ، برای اینمقصد در زمره دیگر تعلیمات مفیده ، علم نباتات ، حیوانات ،\nمعدنیات طبقات الارض ، كيميا ، معماری ، رسامی وصنایع مستظرفه خیلی\nنافع است .\nبسا اوقات بمشاهده رسیده که گردش های کوهستانی وهم مسافرت های"}
{"book": "adl0986", "page": 332, "text": "صحیفه (۸) سال اول - مجله کابل شماره (٦)\n\nطولانی برای جوانانیکه در کتب تدریس خود ها مهارت تامه داشته اند محض\nبواسطه عدم معلومات مختصر و اساسی در علوم مشاهده بی فایده و بی ثمر ثابت\nگردیده است .\n(۳) مشاهده مفید است و مشاهده دقیق مفیدتر است ؛ ولی چون دنیا از\nاشیاء متنوعه و مختلفه مملو است ، قوه مشاهده مغلوب و مطرود خواهند خواند\nاگر ما کدام طریقه یقینی و مخصوصی اتخاذ نکرده و این توده اشیاء را بيك\nاصول تناسبی در زیر انضباط مفکوره خود نگیریم . این اصول تناسبی\nچیزیست که ما آنرا « تفریق » مینامیم و دلیل انسانی آنرا کشف کرده\nمی تواند زیرا بکمال وضوح می بینیم که درین دنیا که مظهر عقل\nکل است در هر طرف وجود دارد . این «تفریق» بر اتحاد اساسی شکل و طرز که\nعقل کل بر تمام اشیاء گذاشته و منوط است . این اتحاد خودش را در ایجاد\nنقاط مشابه در اشیای بکل مختلف از یکدیگر بظهور میرساند ؛ و همین نقاط\nمشابه است که اگر معرض يك چشم با مشاهده و حساس واقع میگردد ، چشم\nمذکور را اجازه میدهد که توده اشیاء مختلفه و متعدده این دنیا را در بسته ها\nیا فرقه های بزرگ و كوچك كه انساب نامیده میشود و خود ها را طبیعتاً در زیر\nانضباط مفکوره مقایس و ممیز می آورد ، تفریق میکند . بنابرین کار اولین\nيك طلبه در هر چیزیکه می بینید اینست که باید بکمال خورده بینی و احتیاط نقاط\nمتشابه را زیر مشاهده گرفته علاوه بر ان نقاط ممیزه اختلاف را هم غور کند ؛\nزیرا نقاط اختلاف با اشتباه مثل سایه و آفتاب باهم توام و یکجا میرود ؛ و اگرچه\nخود آنها از خود شیء حقیقی تشکیل نمیدهند تا با آن يك قسم را از دیگر تفریق\nمینمایند و در عین زمان يك نوع را از نوع دیگر تباین می بخشند . تلاش تنوع"}
{"book": "adl0986", "page": 333, "text": "صفحه ( ٩ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ٦ )\nو تفريق برای جميع اشیاء یکی از نظامات عادیه است ، تركيبات صنعي مثل كلمات\nدر يك كتاب لغت الفبائی و یا اسامی گلها در سیستم ( لینیاس ) (۱) علم نباتات ، برای\nآموز كاران مدارج ابتدائی از معاونتهای مفیده است ، ولی اگر محض باستعمال\nآنها قناعت شود بعوض اینکه فایده از آنها متصور نخواهد بود ، موانع زیادی را\nدر تعليمات حقیقی وارد خواهند كرد چيزيكه يك جوان بايد مطمح نظر خود\nقرار دهد اينست كه عادت بگیرد تا تمام اشیاء را بنابر ارتباط تناسبات طبیعی شان\nبهم مربوط دارد ؛ این مقصد در نتیجه ترکیب نظریات وسيعة اثرات عمومیه ،\nبا مشاهدات دقیقانه صفات مخصوصه ، حاصل شده میتواند . نامهای که از طرف\nعوام الناس بگلها داده میشود ، مثالهای سر سری یکرنگی بدون کوشش\nتمیز است . مثلاً شقایق بخیال اینکه سوسنی است که بر آب می روید « سوسن آبی »\nنامیده میشود ، حال آنکه سوسن و شقایق هيچيك ربط حقیقی بهم ندارند ،\nدر مقابل آن یکنفر عالم علم نباتات که بکمال دقت و خورده بینی خصایص و\nاجزای نباتات را در زیر مشاهده گرفته است ، شقایق را از قبیل گلهای\nگلمنار و خشخاش تفريق ميكند و برای این تخصيص و تفریق خودش دلایل معقولی\nبرای شما اقامه کرده میتواند. برای اینکه درین عمر حركت و هیجان در احداث\nعادت مشاهدات کمکی کرده باشم ، جوانان را مشوره میدهم که از معاینه موزه\nخانه های محلی باوقات متعدده که وقت شان اجازه دهد غفلت نورزند ؛ و وقتیکه\nدر آنجا تشریف داشته می باشند ، دقت و توجه خود را على العموم ، بهمان يك\nچیز که مخصوص ترين و مهمترین اشیاء آن مقام باشد ، جلب و عطف نمایند .\nاگر بطرف هر چیز دیده شود هیچ چیز بخاطر نخواهد ماند . ( باقی دارد )\n( ١ ) Linnas لیناس عالم متبحر و معروف علم نباتات ."}
{"book": "adl0986", "page": 334, "text": "صفحه (۱۰) سال اول - مجله کابل شماره (۶)\n\nتشویق بعلم وفن\n\nخلق را از علم و عرفان پایه برتر می شود\nکهتری گر فضل حاصل کرد مهتر میشود\n\nمیشود برتر زاقران مرد از کسب و کمال\nهر قدر دانش فزون قدرش فزونتر میشود\n\nبهتر از تحصیل عرفان نیست اکسیری بدهر\nاین عمل هر کس که آموزد مسش زر میشود\n\nتافت گرنيك اختری را نور دانش از جبين\nگر سها باشد بمعنی مهر انور میشود\n\nآبرو حاصل نما از کسب دانش در جهان\nآب مییابد اگر مردی شنا ور میشود\n\nبی هنر هرگز نبینی ما و من را جوهری\nآدمی را از کمال و علم جوهر میشود\n\nدل درون سینه از نور خرد گیرد فروغ\nهردم این آئینه بی دانش مکدر میشود\n\nگمرهی می آورد بی دانشی هر جا که هست\nعلم و دانش خلق را هادی و رهبر میشود\n\nاز زر و سیمت نمیگردد غنا حاصل بدهر\nاز کمال و معرفت هر کس توانگر میشود"}
{"book": "adl0986", "page": 335, "text": "صفحه ( 11 ) سال اول ـ مجلۀ كابل شماره ( 6 )\n\nهر دنی عالی شود از كسب و علم و معرفت\nمیشود آقا غلام و خواجه چاكر میشود\nدر طريق سعى عالى و دنى در كار نيست\nپاى اگر سير طلب سر ميكند سر ميشود\nنيست ناشد پيش علم وفضل كارى در جهان\nگر شدن بر چرخ هم باشد برادر ميشود\nپرورش در ظرف بيش و كم اثر مى پرورد\nقطره آبی چون مربى يافت كوهـر ميشود\nچون مهوس تاكى از سوداى باطل در گداز\nاز کمال و علم دانا كيمياگر ميشود\nهر بنای را كه سازد علم و عرفان استوار\nدر متانت بيگمان سد سكندر ميشود\nعلم را فرمانروائى ميسزد بر بحر و بر\nامر او بر بحر اگر جارى شود بر ميشود\nبی خبر از علم ننشینی که هر کار جهـان\nگرچه خوش باشد زنورعلم خوشتر میشود\nيك نفس غافل ز دانش زيستن بیدانشی است\nكسب دانش كن گرت فرصت میسر میشود\nفى المثل بد هیکلی كز وی کند عفریت رم\nچون بنور علم چهر افروخت دلبر میشود\nکار کیتی دایم از علم و هنر کیرد نظام\nارتباط ماو من از جهـل ابتر میشود"}
{"book": "adl0986", "page": 336, "text": "صفحه (۱۲) سال اول - مجله کابل شماره (٦)\n\nتلخ تر از زهر گردد انگبین در کام جهل\nدر مذاق علم اگر زهر است شکر میشود\nسنگ؛ چوب آید بنطق از علم چون فونو گراف\nاز زبان علم و فن گنگی سخنور میشود\nآهنی را میکند غواصه و طیاره نام\nهر جماد از فیض عامش ریل و موتر میشود\nپیش دانائی پریدن در هوا دشوار نیست\nدامن علم ار بدست افتاد شهپر میشود\nخلق را بی علم و دانش نیست تمکین و وقار\nزورق ما را همین اوصاف لنگر میشود\nسروری بر ما و من از جهل کم دارد بقا\nمیکند پایندگی چون علم سرور میشود\nشمع بزم علم تابان است تا روز جزا\nدلکش آن محفل کزین پرتو منور میشود\nهمچو طفلی اشك هر طفلی که شد بی معرفت\nتا ز چشم افتد گریبانگیر و خود سر میشود\nبهتری از علم و فن حاصل شود بنگر عیان\nتیره باطن آهنی رخشنده خنجر میشود\nبرنمی آید بزور علم و دانش بحر و بر\nبحر تا ایجاد زورق میکنی بر میشود"}
{"book": "adl0986", "page": 337, "text": "صحه (١٣) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ٦ )\n\nعلم را مغلوب نتوان ساختن در روزگار\nآب فکر غرق کشتی میکند تر میشود\nکوه پیش قهرمان عالم کاهی بیش نیست\nفربهی تا میکند اندیشه لاغر میشود\nدولتی کو بر قرار علم بگذارد اساس\nدر متانت خال روی هفت کشور میشود\nگر حصار ملك و دولت را نمايند آهنين\nچون بود بيعلم بیديوار و بی در میشود\nزخمها در سینۀ خارا کنند از علم و فن\nنرم چون موم سفید این سنگ مرمر میشود\nمقصد و مطلوب خویش ار باخت نماید بعید\nبازی بی علم و دانش زود شش در میشود\nهرچه میگوید بهر تقدیر میگوید صواب\nآنچه رای صائبش فرمود اکثر میشود\nبا اصول علم و فن نازك شود كار درشت\nصنعت آهنگر اینجا رشك زرگر میشود\nتربيت با قابلیت نیست بی رنگ اثر\nچون بتابد مهر سنگ خاره گوهر میشود\nفیض دانائی رذالت را شرافت میکند\nبد سرشت از فیض عامش نيك محضر میشود"}
{"book": "adl0986", "page": 338, "text": "صفحه ( ١٤ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nیاور دیگر نمیباید ترا در روز گار\nهر کجا باشی كمالت یارو یاور میشود\nاندرا در کشور دانش کمال آموز و فن\nکز غنی اینجا فقیر ما غنی تر میشود\nهر ضعیفی را قوی سازد کمال و معرفت\nمورا گر باشد چو علم آموخوت اژدر میشود\nاز علوم عصر اگر جر ثقیل آموختی\nآنچه در وهمت گرانتر شد سبک‌تر میشود\nجبن میگردد تهور گر توان یابد زعسلم\nرو بهی از این صفت رشك غضنفر میشود\nاز تمیز خیر و شر عاریست جهل بی تمیز\nهر زمان اندیشۀ خیری کنی شر میشود\nصنعت استاد فن نازم که گر یکپاره سنگ\nدست او بوسید با گوهر برابر میشود\nفرض باشد علم برهر مسلم و هر مسلمه\nگر پسر زاید زن بیعلم دختر میشود\nسرمکش از علم و عرفان زینهار ای نور چشم\nگر همیدانی که چشم ازوی منور میشود\nعلم باهر طبع میسازد که اهل این صفت\nآب را ماهی و آتش را سمندر میشود"}
{"book": "adl0986", "page": 339, "text": "صحفه ( ١٥ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nمیتوان گردید بر گرد سر تاثیر علم\nمرغ را تعلیم اگر دادند خط بر میشود\nمنکر تاثیر طرز تربیت نتوان شدن\nشاهد ما قاصد بال کبوتر میشود\nگر نماید رتبه علمت بدوران سربلند\nخاك پستت از تعالی چرخ اخضر میشود\nقوت علم است و زور دانش و تدبیر عقل\nاینکه دام و دد مر انسان را مسخر میشود\nگر بنور علم و عرفان آدمی بینا شود\nهر مقامی را که میگویند در خور می شود\nمعرفت بخشد دل تاريك جاهل را فروغ\nاین ذکال آخر زتاب علم اخگر میشود\nدر سرشت آدمی باشد ملايك جوهری\nمی شود گر بر فراز عرش با ور می شود\nبس شرافت در نهاد او مخمر کرده اند\nاز همین نوع بنی آدم پیمبر میشود\nعلم را برق و بخارش بین و ماشینهای نغز\nکار این عالی صفت زینهم فزونتر می شود\nفرق در جاپان و چین جزعلم نتوان یافتن\nبیشتر از تنبلی کمتر ز کمتر می شود\nهیچ ملك از کثرت مردم نگردد فتح یاب\nاز کمال و علم هر ملت مظفر می شود\n( مستغنی )"}
{"book": "adl0986", "page": 340, "text": "صفحه (١٦) سال اول ـ مجله کابل شماره (٦)\n\nبهزاد و نگارستان هرات (بقلم سرور گویا)\n\nدر تاریخ تمدن ملل غرب قرن چهاردهم تا شانزده میلادی را دوره (رنسانس) مینامند یعنی از یکطرف صنایع قدیم ومتروك شده از نو زنده گشته است و از سوی دیگر صنایع نو ظهور مستظرفه به منتهای جمال و کمال خود رسیده شهر فلورانس روم را مهد صنعت و مرکز ارباب علم و هنر قرار داده نوابغی مانند لئونارد داونچی ، رفائل ، البر دورد وميکل انژ و غيره بروی کار آورد ، در ان عهد و زمان هرات عزيز نيز ازين صنعت نفيس محروم نبوده و این مشعل فروزان وچراغ درخشان را بکف داشته نقاط بعیدی را بنور خود روشن نموده است یعنی در همان قرن وروز گاری که آفتاب صنایع مستظرفه در وسط السماء اروپا رسیده بدر و دیوار عزب تابش مینمود در دور دستترین نقاط وطن عزيز يعنى (هرات) نقاشی ، خطاطی ، معماری ، دوره ترقی و شکوه خود را سیر نموده بدون توقف به تکامل خود مداومت می نمود وشهر هرات را همسر ورقیب یگانه فلورانس قرارداده بوستان پر نقش و نگار آسیا معرفی میکرد. بطوریکه تا آن زمان هیچ شهری از شهرهای مشرق آنمقام را احراز نکرده و در هیچ عهدی پایهٔ صنعت ازان بالا تر نرفت وخوش نویسان و نقاش ها باين اندازه طرف تشویق و احترام نبودند در سال ١٤١٩ م مطابق ٨٢٢ ه شاه رخ مرزا نقاش معروف غياث الدین خليل را به سفارت نزد خاقان چین دای منبع که از خاندان منیغ است میفرستد (۱) (دورهٔ منیغ ها در چین بهترین دورهٔ صنایع است) .\n(۱) مجلهٔ آینده شماره ٣ صفحهٔ ١٨٠ --"}
{"book": "adl0986", "page": 341, "text": "صفحه (۱۷) سال اول - مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nدر اثر همین تشویقات روز افزون يك میدان وسیع برای صنعت گران هنرور\nباز گردید و اکادمی برای صنایع مستظرفه تأسیس یافت ( ۱ ) و درین اکادمی\nجدیدالبنا چهل نفر نقاش و خوش نویس مستخدم بوده يك نوع سنگر مدافعه\nدر مقابل نفوذ روز افزون صنعت چینی تشکیل میدادند ، در تحت نفوذ این\nنگارستان در هندوستان نگارستان هند که تخم آن بدستیاری غزنویان کاشته\nشده بود بدرجۀ تکمیل رسید و شاهکارهای مانند تاج محل وغیره بوجود آمد (۲)\nدر همین عهد است که کمال الدین بهزاد نقاش معروف و صنعت کار بزرگ مانند\nستارۀ درخشانی در آسمان هرات طلوع نموده و تا دور دست ترین نقاط محیط\nخویش و بیگانه را تحت الشعاع خود قرار داد .\nدر همان موقعی که در اروپا لئو ناردد اوینچی ها ، رفایلها ، البر دور رها ،\nبرای افتتاح دورۀ تجدد در صنایع مستظرفه سحر نمائی میکردند بهزاد در هرات\nسکۀ تجدد را بنام خود زده اسلوب نقاشی اروپا را بآسیا امتزاج داده این فن\nنفیس را بدرجۀ تکمیل رسانید . پس بی مناسبت نخواهد بود که یادی ازین\nاستاد عظیم الشان نموده و این صنعت کار بزرگ را به هموطنان عزیز معرفی\nنمائیم . چند سال قبل کتابی بنام سر آمدان هنرور در برلن شائع شد و تا اندازه\nروز گار زندگانی حضرت استاد را روشن نموده حق مقامش را چنانچه سزاوار\nاوست ادا کرد لهذا درین نگارش غیر از ماخذ ذیل ( ۳ ) که در دست داریم\n( ۱ ) اول کسیکه در تأسیس نگارستان هرات اقدام و مباشرت نموده با لینقور مرزا\nاست که خودش نیز خطاط و نقاش معروف بوده است . ( حبیب السیر )\n( ۲ ) مجلۀ آینده منطبعۀ طهران .\n( ۳ ) حبیب السیر ، روضات الجنات فی اوصاف المدنیة الهرات ، عالم آرای عباسی ، روضة\nالصفا ، مجالس النفائس ، کاوه ، مجلۀ آینده ، ناسخ التواریخ ، گنج دانش ، جام جم ،\nمنتظم ناصری ، با برنامه ."}
{"book": "adl0986", "page": 342, "text": "صحفه ( ١٨ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nآنچه طرف احتیاج است ازانجا نقل میشود .\nکمال الدین بهزاد .\nبهزاد از اهالی شهر هرات بوده و کمال الدین لقب داشته است . از قرار معلوم در سال ١٤٤٠ میلادی تولد یافته و بعد از مدتی بخدمت سلطان حسین بایقرا آمده یگانه حامی و مشوق بهزاد وزیر و شاعر معروف میر علی شیر نوائی بوده است . بهزاد باشاعر بزرگ و عارف مشهور قرن نهم هجری حضرت مولنا جامی دوستی ورابطه تمامی داشته است . بهزاد يك اکادمی نقاشی در شهر هرات بر روی کار آورد و يك سلسله از استادان نامور با او همراه بوده به منتهای سعی و جدیت مشغول کار بودند ( ١ ) در همان ایام ستاره سعادت و اقبال وی درخشان و بعد ها شاه اسمعیل صفوی او را بهمراهی خود بتبریز برده است اولین کتابی و نزدیکترین تاریخی که دران ذکری از بهزاد رفته و در عین حال معاصر با خوداوست حبیب السیر مؤلفه اخوند میر است که در جزو سوم از جلد سوم صفحه ٣٥٠ طبع بمبئی در حق بهزاد چنین مینویسد « استاد کمال الدین بهزاد ، مظهر بدایع صور است و مظهر نوادر هنر ، قلم ماند رقش ناسخ آثار مصوران عالم و بنان معجز شیمش ماحی تصویرات هنروران بنی آدم بیت :\nموی قلمش ز اوستادی — جان داده بصورت جمادی .\nو جناب استاد به یمن به تربیت و حسن رعایت امیر نظام الدین علیشیر باین مرتبه ترقی نمود و حضرت خاقان منصور را ( ٢ ) نیز با آنجناب التفات وعنایت بسیار بود و حالا نیز آن نادرالعصر\n( ١ ) ارکان مهمی که اکادمی هرات را تشکیل داده بودند قرار ذیل است :—\nخواجه غیاث الدین هروی ، سلطان ابراهیم مرزای هروی ، امیرشاهی سبزواری ، ميرك هروى ، بالجهد هروی وخوش نویس معروف سلطان علی وسلطان محمدخندان و غیره ( حبيب السير وروضة الصفا ) .\n( ٢ ) یعنی سلطان حسین بایقرا آخرین ملوك تیموریه در هرات متوفی درسنه ٩١١"}
{"book": "adl0986", "page": 343, "text": "صفحه ( 19 ) سال اول - مجله كابل شماره ( 6 )\n\nصافی اعتقاد منظور نظر مرحمت سلاطین انام است ومشمول عاطفت بی نہایت\nحکام اسلام بی شبهه همیشه اینچنین خواهد بود . سایر کتب مرقومه ما نیز\nاقتضا به حبیب السیر و عالم آرا نموده تماماً به تعریف و توصیف قلم معجز رقم\nبهزاد و نگار خانه او که رشک ارژنگ مانی و نگارستان چین است پرداخته اند\nو از تمام اینهمه استعارات انبوه و تشبیهات خوشرنگ و چین وشکن های الفاظ\nوعبارات رنگی اینقدر معلوم میشود که در سلطنت سلطان حسین بایقرا ( 911 )\nو اوایل سلطنت شاه طہماسب اول ( 930 - 114 ) وی در حیات بوده است\nو در عہدہ شاه اسمعیل اول ( 906 - 930 ) وی رئیس کتابخانه پادشاه مذکور\nبوده است .\nو در عہد سلطان حسین در شهر هرات که پای تخت سلطان حسین بوده\nمیزیست و پس از ظهور صفویه سرامدان هنر بایران آمده و مظہر عنایت\nشاه اسماعیل شده و شاه طہماسب اول هم پیش وی شاگردی کرده است و در\nهر صورت تاسنه 1514 میلادی در قید حیات بوده است . اما صاحب سرآمدان هنر\nتاریخ روزگار جوانی و پیری و مدت فعالیت بهزاد را از قول موسیو بلوشه\nکتابدار کتابخانه ملی پاریس استنباط نموده است چنانچه مینویسد « موسیو\nبلوشه » کتابدار کتابخانه ملی پاریس در کتاب خود موسم به ( نقاشیهای\nنسخه های خطی شرق ) شرحی در خصوص بهزاد نوشته است که حاوی همان\nمسطورات حبیب السیر ونامه نامی (1) وعالم آرای عباسی است با وصف بعضی\n\n(1) حبيب السیر حاوی دو قطعه مهم است راجع به بهزاد که یکی آنها عبارت از توصیفی\nاست که خواند میر درباره مجموعه بهزادکه موسوم بنامه نامی است نوشته و دیگری\nسواد فرمانشاهی است راجع به تعین بهزاد بریاست کل کتابخانه شاهی ( سرآمدن هنر)"}
{"book": "adl0986", "page": 344, "text": "صحه (۲۰) سال اول - مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nاز نقاشیهای کار بهزاد و عقیده او اینست که مدت فعالیت بهزاد از سنه ۸۷۰\nتا ۹۳۲ هجری بوده است .\nبهزاد و عقاید فرنگیها .\nهنر نمائی های بهزاد با قریحه سرشار و خامه مثبت و مخترع او که از آثار\nجهان قیمتش پدیدار است وادار نمود که عده از مستشرقین معروف گنجینه\nحیات خود را برای زنده کردن نام و روشن نمودن مقام آن استاد بزرگ وفنی\nعصر نثار نمایند چنانچه دکتور کنل المانی کتابی بنام منا تورهای ملل اسلامی\nدر شرق تالیف نمود و زحمت بسیار کشید تا بهزاد و کارستانهای او را به هم\nوطنان خود معرفی نمود . موسیو هورت ( معلم فارسی در مدرسه السنه شرقی\nپاریس ) کولکسیونی بنام بهزاد و آثار او ترتیب و تدوین نمود ، موسیو بلوشه\nکتابدار کتابخانه ملی پاریس در کتاب خود موسوم به ( نقاشیهای نسخه های\nخطی شرق ) شرحی در خصوص بهزاد نوشت . مستشرق معروف فلیپ\nوالتر شولز آثار منتخبه بهزاد را با تحقیقات و بصفحات عمیقانه در اطراف زندگی\nومدت حیات و مسکن و مولد و معاشرین و معاصرین او تالیف و ترتیب نمود\nاخيراً مارتين فرانسوی کامل ترین و مبسوط ترین کتابی که به بهزاد نز د يك\nاست و تماماً آئینه سرا پا نما و حاوی جمیع صور و نقوش و آثار دستی اوست\nفرا هم نمود که تقریباً نصف حیات بهزاد را در سرآمدان هنر همین کتاب\nروشن نموده و یکدسته اطلاعات گرانبهای داده است . مارتين عقیده خود را\nنسبت به بهزاد چنین نگاشته است که ما از سرآمدان هنر نقل مینمائیم . با اینکه\nکمال الدین بهزاد در يك محيط ديگر و در يك عهد زیسته است باز مقام او از مقام"}
{"book": "adl0986", "page": 345, "text": "صفحه (٢١) سال اول - مجله کابل شماره (٦)\n\nنقاشهای معروف فرنگ مانند فوکه (١) و مملينگ (٢) و غیره کمتر نمیباشد استاد بهزاد که تقریباً در ١٥٢٥ وفات یافته در مملکت خود در نزد پادشاه وقت بسی مظهر لطف و تحسین گردیده است چنانکه رفایل در روم از طرف ایتالیا مورد حرمت و ستایش واقع شده بود بهزاد نیز در وطن خود محبوب القلوب بوده و در روز وفاتش حزن و تأثر صفت شناسان ملت بدرجه بوده که نظیرش کمتر دیده شده است تصویرهای خطی بهزاد را در پهلوی تصویر های فوشه که در شانتی است و تصویرهای کریمان که درو نیز و یا در پهلوی نسخه خطی مشهور رونه دانژو که در کتابخانه امپرا طوری وین است میتوان گذاشت.\nآثار استادان فرنگ ممکن است برایما خوشتر و باقیمت تر باشند بدین جهت است که ادراک موضوع ومفهوم آنها برای دماغ ما آسان تر وطرز نقشه و نگارش آنها با احساسات قلمی ما موافق ونزدیکتر است و گرنه از نقطه نظر صنعت کاری صرف و از نقطه نظر تزئین وامتزاج واستکمال رنگ ها و تکامل عمل آثار و مینا تورهـای بهزاد بعینه نظیر آثار استادان مذکور بوده و بلکه بر آنها فائقند * ( باقی دارد )\n(١) ژآن فوکه یکی از معروفترین نقاشان فرانسه میباشد در ایطالیا اکمال تحقیق کرده در ١٢١٥ تولد و در ١٣٧٥ فوت شده است .\n(٢) ها نس مملينک هولا ندی در ١٣٣٠ تولد و در ١٣٩٥ وفات یافته است , آثار وی معدنهای ممالک هولاند , فرانسه , ایتالیا , بلژیک موجود است (سرآمد هنر)"}
{"book": "adl0986", "page": 346, "text": "صفحه ( ۲۲ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nقسمت علمی\nترجمه از مجله کل شیء ، مترجم\nعبدالرشيد لطيفي\n\nفار ادای پدر کهربا\nبمناسبت اختراع قوه « مغناطيس » اخيراً انگلیس ها جشن مرور سال\nصدمین اختراع مغناطیس را با افتخار علامهٔ معروف انگلیسی « میشل فرادای »\nمخترع آن گرفتند .\nحقیقتاً تمام عالم بايستى بمناسبت این اختراع بزرگ که امروز قوهٔ برق در\nعالم بوسیلهٔ آن راه انتشار حاصل نموده و اساس تمام آلات « دای نمو ها »\nوتوربین های امروزه همین قوه میباشد بمخترع آن احترام کرده زحمات وخدمات\nوی را درخاطر داشته باشند .\nاین شخصی که در حیات مادی بشر بزرگترین انقلابی را تولید کرد بدواً\nبطور گمنامی وذات حیات بسر برده گمان نمی‌شد که بران مراتب عالی که سپس\nنایل آمد رسیده بتواند .\nاین مخترع عظیم الشان در ۲۲ ستمبر سال ۱۷۹۱ در شهر ( نیونگیتون نیس )\nانگلیس متولد شد . چنانچه این بلده دران زمان بمثابه قریه ییلاقی بوده\nوامروزه شهر بزرگی در جنوب لندن می‌باشد . پدرش که موسوم به جیمس\nفرادای آهنگر بوده واو و زوجه اش که مادر میشل فرادای باشد خیلی کم\nاز تحصیل بهره برده بودند . بعد کم مدتی ازتولد میشل فرادای پدرش با عایلهٔ\nخویش بلندن نقل مکان کرده ودر يك خانهٔ كوچكى که بالای استیلی بنا یافته\nبود سکونت اختیار نمودند ."}
{"book": "adl0986", "page": 347, "text": "صفحهٔ (۲۳)\nسال اول ـ مجلهٔ کابل\nشمارهٔ (٦)\n\nمیشل فرادای نصیب خیلی قلیلی از تعلیم برده وبسن دوازده سالگی مجبور شد که مثل شاگردی در نزد کتابفروش موسوم به جورج ریبو کار کند. وظیفه اش در نزد این کتاب فروش تنظیف پنجره های دکان و جاروب زمین آن وتکاندن خاکهای روی کتاب ها وغیره بود.\nبعد از چندی از ین عمل پست بوظیفهٔ تجلید کتابها در خود همین دکان منتقل شد و در اینوقت بهترین فرصتی برای وسعت معلومات وفکرش بود. زیرا هر وقتی که برایش فراغتی از کار دست میداد بمطالعهٔ کتابها مشغول شده و روزی موضوعی در بارهٔ برق در دائرة المعارفی که برای یکی از خریداران جلد میکرد بنظرش رسید و آنرا مطالعه کرد تا اینکه همتش بطرف برق مصروف شده و درین زمان برق در بدائت وعالم ابتدائی بوده و اکتشافات محدودی در بارهٔ آن آغاز شده بود.\nبعد از آن میشل هر قدریکه از اجرت قلیلش ذخیره میکرد برای خرید بعض جهاز های کوچکی جهة مباحث علمی خویش صرف کرده و هر قدر شوقش بیشتر به علم میشد همانقدر هر کتابیکه در موضوع کیمیا بوده وبدستش میافتاد مطالعه میکرد و باینصورت سالهای را که در صناعت تجلید کتابها در دکان مذبور گذشتاند عمرش را ضایع نکرد و بلکه دکان بالنسبه برای وی بمثابه دارالفنونی بود که در آن تحصیلات علوم را ادامه میداد. و چون حافظه اش ضعیف بوده و هر چیزی را که میخواند زود فراموش میکرد. تصمیم نمود تا یاد داشت های از تمام چیزهای که بران اطلاع حاصل میکند ترتیب بدهد تا در موقع حاجت بآنها مراجعه نماید.\nدر جمله مشتریان محل و ببور شخصی موسوم به ( دانش ) بود که نشاط و محبت فارادی بعلم موجب تعجبش شده و اجازه نامهٔ حضور در چار مجلس"}
{"book": "adl0986", "page": 348, "text": "صفحۀ ( ٢٤ )\nسال اول ـ مجلۀ كابل\nشمارۀ ( ٦ )\nعلمی كه علامه سير همفری ديفی در معهد شاهی در سنه ١٨١٢ ميداد برايش\nداد . فار ادای مثل بقيه مستمعين نبوده و از شدت شغف و شوق مفرطی\nکه بعلم داشت نطق ها و بيانات را با دقت زياد استماع کرده و ياد داشت های\nاز آنها جمع ميكرد ، چنانچه وقتيكه جار مجاس مذبور خاتمه يافت يك مجلد از\nياد داشتهای که گرفته بود تدوين يافته و آنرا بدست خود جلد كرده و برای\nسیر همفری ديفی فرستاد . و باين وسيله باين علامه رابطه و آشنائی حاصل کرد\nو دراصل این اتصال بود که بعدها به شهرت و مجد مذبور نايل شد سیرهمفری\nديفی از شدت شغف این جوان بعلم مسرور شده و در نزد خود خواستش و از\nهديه اش تشکر كرد و بعد از مدتی بصورت معاون خویش بمعاش ٢٥ شلنگ\nدر هفته مقررش ساخت .\nدرین عصر سير ديفی از بزرگترین علما محسوب میشد و در عین حال شاعر\nمؤثر نيز بود و مخصوصاً ناطق زبردستی بوده و بياناتش تأثير عجيبی داشت .\nچنانچه بعد از چندی عازم مسافرت اروپا جهة دادن بعض کنفرانس های علمی\nشد وعلى الرغم جنگی که بین فرانسه و انگلیس بوده جواز عبور را از ناپلیون\nحاصل کرده در سفينة ايشان عازم مسافرت خویش شد درین سفر فارادای نیز\nجهة مساعدت علامه برای عرض تجارب علمیش و اعتنا و رسیده گی در شؤن\nکتب و جهازات ( جهازات درینجا مقصود از سامان و آلات علمی میباشد )\nمذبور همرای ایشان حرکت نمود حتی در نتیجه فارادای چندین دفعه مصمم شد\nکه استادش را ترک کرده و به انگلستان عودت نماید .\nتا اینکه درخلال مسافرت خودها بصورت مهمان در نزد علامه طبیعی سویسری\nموسوم به ( دو لاريف ) وارد شدند و علامه مذبوز علایم مستقبل درخشانی"}
{"book": "adl0986", "page": 349, "text": "صفحه (٢٥)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٦)\n\nرا در ناصیه فارادای مشاهده کرده و مهربانی و لطف وی کوئی خاتمه برای\nزحمات و مشقاتی که متحمل شده بود گردید . چنانچه مشقتها و تکالیفی را که\nاز سوء معامله لادی دیفی کشیده بود خوب جبران کرده و به بزرگترین علماء\nاروپا مثل امپیروفولتا وجای لوساك و هومبولت و غیره معرفیش کرد و همچنان\nوسایل را برایش فراهم کرد تا نقاط مختلف اروپا را گردش کرده و در کوه\nآتشفشان وه زو باند شده وچیزی را که هرگاه در مملکتش باقی میماند ممکن\nنبود به بیند سیر نماید .\nدر ٢٣ اپریل سنه ١٨١٥ به دوفر مراجعت کرده و ازین مسافرت فواید\nبزرگی کسب کرده بود ، و سپس بو ظیفه اش در معهد شاهی مرا جعت\nکرده حقوقش به سی شلنگ درهفته ترقی کرد .\nاما مدت باقی حیاتش را ممکن است بچار قسمت تقسیم نمائیم : از سنه ١٨١٦ الی\nسنه ١٨٣٠ فارادای این مدت را درتعلیم خویش گذشتهانده ومخصوصاً بکیمیا\nخیلی اهتمام نمود چنانچه مواد جدیدی مٹل بنزول وبوتیلین کشف کرده ودرهمین\nزمان بود که تجاربش درمقنا طیس برق آغاز نهاد .\nاز سنه ١٨٣١ الی ١٨٦٠ ـ این زمان بحث دربرق بود دراثنای آن علاقه\nبین برق ومقناطیس را کشف کرد از سنه ١٨٤٤ الی ١٨٦٠ ـ این زمان در\nفلسفی' مخصوص درچیز های که درزمان سابق کشف کرده بود گذشت تعجب\nاینجا است که فار ادای اختراع خویش را چنانیکه ادیسون مخترع معروف\nاکثری اختراعاتش را فروخت نمی فروخت وبلکه بهمین یك اکتفا کرد که\nبه تولید برق ازمقناطیس موفق شود ودرین مو ضوع تاهمین حد پیچیده و قانع\nبناحیهٔ علمی آن شد ولی تا موقعیکه آلاتی برطبق نظریه اش بوجود آمده"}
{"book": "adl0986", "page": 350, "text": "صفحه (٢٦) سال اول ـ مجله کابل شماره (٦)\n\nزنده گانی کرده و یکعده مناره های را در مملکت خویش دید که بوسیلهٔ برق روشن شده و برق مذکور بحسب طریقهٔ که ابتکار نموده بود بوجود آمد.\nاز فضایلش این بود که هر وقتی يك حقیقت علمی را کشف میکرد فی الحال مبادرت بنشر آن کرده بمعلومات دیگر علما غیر از خودش در آن موضوع رشك نبرده و نه بفکر اخفای آن جهة مقاصد مادی میافتاد. در زمان وی علما میگفتند که برق انواع مختلفه دارد و هر کدام را اسم علیحده میدادند، چنانچه برقی که از خلايا توليد ميشد برای ایشان نسبت به برقی که از برق حاصل میشود اختلاف داشت.\nولی فارادای بوسیلهٔ يك عده تجارب ثابت کرد که برق همه يك رنگ ويك چیز است وسایل تولید آن مختلف میباشد.\nفارادای در حیات خویش تقدیری را که لایق مقامش بود نایل شد، حتی او را برتبه شوالیه مفتخر ساخته و از قبول آن عذر خواست. سپس ریاست جمعیت شاهی را برایش پیشنهاد کرده و از آنهم عذر خواست. بسان ها ملکه وکتوریا درسنه ١٨٥٨ ايكونه يك خانه ییلاقی قشنگی دعواتش کرده و در آنجا تا موقع وفاتش سکونت داشت.\nوقتیکه بعمر هفتاد ساله گی واصل شد بواسطه زحمت وسعی زیادی که در طول حیات خویش در راه نجات وتجارب و مخاطرات متحمل شده بود در صحتش نقصان پیدا شده و ازین باعث از وظایف علمی متعد دش کناره گرفت. تا اینکه در روز ٢٥ اوت سال ١٨٦٧ مرد و بازمانده گانی از وی بدنیا نماند. ملت انگلیس عموماً در وفات وی غمگین شده و مراسم عزاداری شایانی برایش گرفتند."}
{"book": "adl0986", "page": 351, "text": "صفحه (۲۷)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٦)\n\n(۲)\n\nیادی از فضلای غزنی \nدر عهد سلطان محمود يمين الدوله \nبقلم شهزاده\nاحمد علیخان درانی\n\nشمس الاسلام امام ابو طيب سهل بن سلیمان صعلوکی ( ۱ ) - قاضی القضات\nنیشا پور بود - در علم تفسیر ، حدیث ، فقه ، ادب وكلام امام العصر گفته میشد .\nاگر در کدام مسئله پیچیده بین علما اختلافی می افتاد جهت تصفیه رجوع به امام\nموصوف می آوردند بنابرین ائمه حدیث ایشانرا بلقب شمس الاسلام و شیخ خراسان\nیاد کرده اند - حینیکه ايلاك (۲) خان آل سامانرا از مملکت سامانيه استيصال نمود\n\n(۱) مفتاح السعادة جلد ٢ صفحة ١٨٢\n(۲) ايلك خان نام کدام مخصوص پادشاهی نیست بل این يك لقب خاندانیست که\nتا حال هیچ مورخ حالات این خاندان را به عنوان مستقل نه نوشته رشید الدین فضل الله\nوزير ، ابن اثیر ، منهاج السراج و ابن خلدون و غیره حالات ایشانرا در ضمن احوال\nدگر سلاطین تذکار نموده اند . و غفاری در کتاب «جهان آرا» حالات این خانواده را\nباب علیحده داده است ـ البته سرهنری هوارت Sirhenry Hoart تاریخ شانرا از\nتصانيف مورخين عرب اخذ نموده يك مقالة مكمل وجداگانه پر از معلومات تحریر نموده است .\nبعض مورخين علاوه برايلك خانيه «آل افراسیاب» هم گفته اند - نسبت به ظهور\nاین خاندان اینقدر گفته میتوانیم که از آخر چهارم قرن هجری تاریخ حالات شان را ذکر\nمیکنند ـ در اول مقر ایشان کاشغر بود ولی ما وراءالنهر را که از آل سامان گرفتند\nبخارا مرکز شان گردید ـ سلطنت شان در بلاد ترکستان تاحدود چین وسعت گرفته بود .\nاولین پادشاه این خاندان را مؤرخین «بفراخان» گفته اند ـ و بقول ابن اثیر اسمش «هارون\nبن سلیمان» ملقب به «شهاب الدوله» است که در ۳۸۳ وفات یافت ( ابن اثیر حوادث\n۳۸۳ ) ابن اثیر اسم جانشین بفراخان را «ابو نصر احمد ابن علی» نوشته است ولی اسم\nصحیح اش که تحقیق شده «نصر بن علی» است زیرا که روی مسکوکاتش «ناصرالحق\nنصير ايلك» ( یا ) «نصر بن على ايلك» مضروب است . ( اینگونه مسکو کات از ده سال\n( بقيه اش بحاشية صفحة ٢٨ )"}
{"book": "adl0986", "page": 352, "text": "صفحه ( ۲۸ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nبین سلطان محمود و ايلك خان قرار داده شد که ماوراءالنهر بقبض ايلك خان و مملكت خراسان بدست سلطان محمود باشد ـ سلطان امام موصوف را برسم سفارت با تحف و هدایای بسیار نزد ايلك خان فرستاد ايلك خان بتعظیم و تكريم بسیار پیش آمد و امام موصوف بعد از مدتی چند از اور کند فائز المرام مراجعت نمود (١) در ٤٠٤ به نیشاپور وفات یافت .\nحکیم ابوریحان المنجم البیرونی ـ در هیئت و تاریخ یگانه عصر بود ـ در سنه ٣٦٣ ھ در حوالی خوارزم تولد شد ـ از آنجا که باشنده بیرون شهر بود لذا به لقب بیرونی (٢) یاد شد ابوریحان اوایل ایام زندگانی را بدربار آل مامون در خوارزم طی نمود و باز برای عرصه چندی در جرجان بدربار شمس المعالی ابو قابوس بن وشمگیر رفته « آثار الباقیه » خودرا باسمش تصنیف نمود ـ در سنه ٤٠٠ ھ از جرجان بخوارزم آمده تاهفت سال بدر بار ابوالعباس مامون بن مامون خوارزمشاه زندگی بسر برد وقتیکه سلطان محمود در سنه ٤٠٨ ھ خوارزم را فتح نموده ابوریحان را با خود در غزنه آورد ـ ابوریحان در حملات حربی سلطان هم شريك بود و چندین دفعه دیار بر بهار هند رفت و نزد دانشوران هنود رسوخ زیادی پیدا نمود لسان سنسکرت ( که مشكل ترین لغات دنیاست ) و تاریخ\n( بقیه حاشیه صفحه ۲۷ )\nبه اینطرف یعنی از سنه ٣٩٠ ھ تا سنه ٤٠٠ ھ حاصل شده است ) محمد بن نصر بن على معاصر سلطان محمود یمین الدوله بود که امام صعلوکی بدربارش برسم سفارت رفته و خواهی سلطان محمود را بعقد خود آورد ـ جمله مؤرخین برین اتفاق دارند که این باد شاه از سنه ۳۸۳ ھ تا سنه ٤٠٣ ھ قریباً بیست سال سلطنت نموده ولی برهغوی هوارت تا سنه ٤٠٧ھ\nمینویسد .\n( ١ ) ترجمه میر خوند سلاطین غزنویه صفحه ٢٤ وفرشته جلد ١ صفحه ٢٣ و عتبى صفحه ٥٥ طبع دهلی .\n( ٢ ) صاحب مجمع الانساب امام عبدالكريم سمعانى المتوفى سنه ٥٦٢ھ در ( كتاب الاشارب ) نوشته میکنند « البيرونى بفتح الباء موحده و سكون الياء آخر الحروف وضم الراء\n( بقیه اش بحاشیه صفحه ٢٩ )"}
{"book": "adl0986", "page": 353, "text": "صفحۀ (٢٩) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ (٦)\n\nو جغرافیه، نجوم و هیئت و ریاضیات و دیگر علوم هندوستان را یاد گرفت و از آن رو «كتاب الهند» را در زمان سلطان محمود به اتمام رسانید (١) .\nابوریحان بیرونی تصانیف زیادی دارد اما امروز تمام تصنیفاتش قرار فهرست خودش هم پیدا نیست در علوم مختلفه احاطه تمامی داشت - چنانچه امروز هم «قانون مسعودی» که در علم هیئت است از مهمترین تصانیف دنیا بشمار میرود (٢) و «آثار الباقیه عن قرون الخالیه» (٣) حامل تاریخ علم اقوام قدیمه است که در سنه ٣٩٠ هـ بنام ابوقابوس بن وشمگیر تصنیف نموده «كتاب الهند (٤)» از تاریخ اهل هنود واز عام وفن هندوستان بحث میراند «کتاب التفهیم فی صناعت التنجیم» (٥) در علم هندسه و نجوم است ـ «کتاب لارشاد فی احکام النجوم» این کتاب هم چنانکه از نامش ظاهر میشود در مبادی علم نجوم نوشته دگر «كتاب الجماهر فی الزوائر» «مقالید الهیئت» در علم هیئت «العجائب الطبيعه» و علاوۀ اینان تقریباً بیست کتاب (٦) سنکرت را\n(بقیۀ حاشیۀ صفحۀ ٢٨)\nبعدها الواو وفي آخرها نون هذه النسبة الى خارج خوارزم فان بها من يكون من خارج البلد ولا يكون من نفسها يقاله «فلان بيرونى است» ويقال بلغتهم ان يشترك است و المشهور بهذا النسبة ابوریحان المنجم البيرونى »\n(١) دیباچۀ آثار الباقیه از ایدروو سیخاو E,Seikhao تاریخ الیت جلد ٢ بروکلمن جلد ١ صفحۀ ٤٧٥ .\n(٢) در جملۀ تصانیف علم هیئت هر چه که نوشته شده این تصنیف از همه بهتر و مکمل تر است .\n(٣) به اهتمام ایدور دسخاؤ طبع و نشر شده است .\n(٤) ایضاً هم ایدور دسخاؤ طبع و نشر کرده است .\n(٥) این کتاب را البیرونی باسم ریحانه بنت الحسن که دختر يك امير مشهور خوارزم بود تالیف نموده ذوق علمی و قدردانی نسوان اسلام آن ایام را یاد میدهد (دیباچۀ آثار الباقیه ایدور دسخاؤ)\n(٦) امروز اکثر این تراجم کمیاب و ناپیداست ."}
{"book": "adl0986", "page": 354, "text": "صحه (۳۰) سال اول - مجله کابل شماره (٦)\n\nترجمه (۱) و خلاصه نمود و خدمات پیش بهائی عرفانی را انجام داده در سوم رجب\nسنه ٤٤٠ بعمر ۷۷ سالگی وفات یافت .\nقافیه طرازان در بار غزنی\n( در عهد سلطان محمود يمين الدوله )\nعنصری بلخی ( ۲ ) - سرآمد سخنوران در بار وامير الامرا و مصاحب خاص\nسلطان بود - نخست بوسیله ابوالظفر امیر نصر بن سبکتگین نابارگاه رسید -\nذوق ادبی و قدر دانی سلطان او را تا پایه ملك الشعرا ئی سر بلند وافسر تمام شعرا\nمقرر گردانید - قوت کلام و بلندی اقبال چار صد شاعر شهیر را به شا گردیش\nافتخار داد حتی شاعری مثل منوچهری هم که استاد کامل بود در قصائد خود\nاقرار بشا گردیش نمود - از جاه و حشم بسیار و دولت و ثروت بیشمار همواره\nچهار صد غلام زرین کمر همرکاب داشت و بر خوانش ظروف طلا و نقره میچید -\nاشعارش را از سی هزار بالا گفته اند ولی اکنون دیوانی که در طهران بطبع\nرسیده است مشتملبر چند غزل رباعی و قصائد است که تماماً از سه هزار شعر\nزیاد نیست - از ابیاتی که اسدی طوسی در لغاتش نقل نموده معلوم میشود که\n\n(۱) در همین نزدیکها يك ترجمه اش در هندوستان بدست آمده که نامش «غرة الازياج»\nاست ـ اين کتاب ترجمة يك زيج هنديست در عربی، که بقول خود مترجم ( البيرونى )\nبجيانند پسر جیبانند بنارسی تصنیف نموده - این نسخة نامکمل در همین سال از احمد آباد خریده\nبکتابخانه «شاه پیر محمد صاحب» داخل شده است - جمله کتاب بعنوانات ذیل قسمت شده.\nاستخراج وسط الشمس ـ استخراج اوج القمر - استخراج وسط الراس وتقويمه -\nمعرفته تحقيق وسط الراس - معرفته تصحيح الاوسط فى البلدان - استخراج قوس الجيب -\nمعرفته استخراج وسط المريخ - معرفته استخراج تعديل الخاصه - معرفته مقادير الكواكب -\nمعرفته مامضى من القمر . ( معارف نمبر ۳ جلد ۲۸ صفحه ٢١٤ و ٢١٥ و ٢١٦ ) .\n(۲) لباب الالباب محمد عوفی صفحه ۲۹ جلد ۲ طبع لیدن هالیند - سخندان فارس صفحه ۲۸۸\nطبع لاهور (تصنيف شمس العلما مولوی محمد حسین آزاد مرحوم ) - فرشته جلد ۱ آتشکده آذر -\nبراؤن جلد ۲ - مراة الخيال - خزانة عامره - مجمع الفصحا جلد ۱ دولت شاه سمرقندی ."}
{"book": "adl0986", "page": 355, "text": "صفحه (۳۱) سال اول - مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nعنصری چند مثنوی دیگر نیز داشت (۱) که بقول عوفی آنرا باسم « خزانة\nیمین الدوله » منسوب کرده بود ـ در بار داری شب و روز الفاظ فصیح و تراکیب\nنزاکت آمیز را بزبانش داده موجب لطافت و شیرینی کلام گردید .\nقدرت طبعش در فخامت الفاظ و شهامت معنی قریحه سرشاری دارد . سبك\nمتنبی را پیرو است در قصائد خود حالت جغرافیائی ملکی را اشارات بلیغ مینماید\nو تمهیدات بهار و عشق را تاسیس ، چهل و پنجاه شعر گفته بمدح سلطان محمود\nیا مسعود یا به تهنیت فتح وجشن وغیره گریز می زند .\nنمونه کلام : ـ قصیده در تهنیت جشن\nسده جشن ملوك نامدار است زافریدون و از جم یاد گار است\nزمین امشب تو گوئی کوه طور است کزو نور تجلی اشکار است\nگر از فصل زمستان است بهمن چرا امشب جهان چون لاله زار است\nهمی مر موج دریا را بسوزد بدان ماند که خشم شهریار است\nدر مدح سلطان محمود یمین الدوله میگوید\nغود استند بر ماه منور خط و زلفین آن مه روی دلبر\nیکی را سنبل نورسته بالین یکی را لاله خود روی بستر\nبروی و موی او بنگر که بینی بی آذر هر دوانرا فعل آذر\n\n(۱) « مثل عین الحیوة » و « خنگ بت » و سرخ بت » ( خنگ بت و سرخ بت نام\nدوبت سنگیست در بامیان افغانستان ـ آثار البلاد علامه قزوینی ) يك مثنوی « شادمهر »\nدر بحر شاهنامه دارد ـ چوسر گشته غنچه سرخ گل . جهان جامه پوشید همرنگ مل\nمثنوی « وامق و عذرا » در بحر هفت پیکر نوشته ـ گفت کین مردمان بباك اند\nهمه همواره دزد و چالاك اند ."}
{"book": "adl0986", "page": 356, "text": "صفحه ( ۳۲ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ٦ )\n\nیکی بی دود سال و ماه تیره یکی بی نور روز و شب منور\nمرا بهره دو چیز آمد ز گیتی دل پاك و زبان مدح گستر\nیکی بر مهر جانان وقف کردم یکی بر مدح شاهنشاه کشور\nمبارك دست او دو گونه ابرست کشند دشمنان و دوست پرور\nروز جنگ تیغ او و گرزش بزور بازوی شاه دلاور\nیکی جیحون خون راند بصحرا یکی هامون کند سد سکندر\n\nدر فصد نمودن سلطان قطعه فی البدیهه گفته : ـ\n\nآمد آن رگ زن مسیح پرست نیش الماس گون گرفته بدست\nطشت زرین و آبدستان خواست بازوی شهریار را بر بست\nنیش بگرفت و گفت عز و عليك اینچنین دست را که یارد خست\nسر فرو برد و بوسه برداد از سمن شاخ ارغوان برجست\nمیگویند شبی سلطان در عالم سرخوشی زلفین ایاز را برید و بامدادان با خاطر\nپشیمان و حال پریشان بکس دیدار نمی نمود عنصری بگفت امرا و ه حاجب علی\nقریب ، ( مصائب سلطان ) ازین رباعی زنگ از خاطر سلطان ربائید و سلطان به\nصله دهنش را سه بار از لعل و جواهر پرساخت ــ رباعی اینست : ــ\nکی عیب سر زلف بت از کاستن است نی جای بغم نشستن و خواستن است\nروز طرب و نشاط و میخواستن است کاراستن سرو ز پیراستن است (۱)\n\nوفات عنصری بقول اکثر مورخین در سنه ٤٣١ هـ بزمان سلطان مسعود بن\n\n( ۱ ) این نوع روایتها بنا بر علو مقام سلطان محمود یمین الدوله از افسانهائ بی سر و پا\nزیاد نیست بلکه مثل افسانه فردوسی و نقص عهد سلطان با او از حقیقت عاریست که\nدشمنان این خاندان به حضرت سلطان منسوب میکنند ."}
{"book": "adl0986", "page": 357, "text": "صفحه (۳۳) مجله کابل سال اول شماره (٦)\n\nسلطان محمود شده است (۱).\nمنوچهری اسمش ابو النجم احمد بن قوص مشهور به دامغانیست ولی اکثر\nتذکره نویسان (۲) این را شصت گانه بلخی نیز میگویند – در دربار سلطان\nمحمود بعد از عنصری رتبهٔ دوم و نسبت به ابو الفرج سنجری مقام شاگردی داشت\nشعرای دربار استادیش را مثل عنصری اعتراف مینمودند – نخست بدربار فلك\nالمعالی امیر منوچهر پسر شمس المعالی امیر قابوس بن وشمگیر (ولی جرجان\nکه بسلطان رابطهٔ دامادی داشت) آمد ازین روست که تخلص خود را باسم\nممدوحش «منوچهری» نمود – بعد از وفات امیر مزبور بدربار غزنوی نزد\nسلطان محمود رفته بپایهٔ بلند و رتبهٔ ارجمند نایل گردید.\nبلحاظ زبان بومی الفاظ و محاورات قدیم را استعمال میکند – در حسن کلام\nاز استادان گوئی سبقت ربوده – یکی از نوادر خصوصیاتش اینست که در\nتمام کلام خود هیچ لفظ اندوهناك و عبارت غمگین نیاورده گویا در مجلس طرب\nيك رند مشربیست که هر دم پای میکوبد و شعر میسراید – در تشبیهات بکر\nعلو تخیل دارد و در شکوه مناظر ید طولی.\nنمونهٔ کلام: – قصیدهٔ کاروان: –\nالا یا خیمه‌گی خیمه فروهل که پیش آهنگ بیرون شد ز منزل\nبتیره زن بزد طبل نخستین شتربانان همی بندند محمل\n\n(۱) و لطف علی بیگ آذر مینویسد که «در زمان سلطان ابراهیم بن مسعود بمقر\nموعود رفت وكان ذالك فی شهور سنه ٤١٢» (آتشکدهٔ آذر - خطهٔ بلخ صفحه ۳۱۹\nطبع بمبائی) و لیکن این صریحاً غلط است زیرا که سلطان ابراهیم بن مسعود ۲۰ سال بعد\nاز وفات عنصری بر اریکهٔ فرمانروائی جلوس فرموده.\n(۲ آتشکدهٔ آذر – هفت اقلیم – فرشته و تذکرهٔ دولت شاه سمرقندی او را از خطهٔ\nبلخ (افغانستان) مینویسند."}
{"book": "adl0986", "page": 358, "text": "صحفه (٣٤) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره (٦)\n\nنماز شام نزديك است امشب مه و خورشيد را بينم مقابل\nبسان کفه زرين تراز که این کفه شود زان کفه مایل\nو ليكن ماه دارد قصد بالا فرو شد آفتاب از کوه بابل\nهمی بگداخت برف اندر بیابان تو گوئی داردش بیماری سل\nچو پاسی از شب دیرنده بگذشت برآمد شعریان از کوه موصل\nبنات النعش کرد آهنگ بالا بکر دار کمر شمشیر هرقل\nز نوك نيزه های نیزه داران شده وادی چو اطراف سنابل\nنجیب خویش را گفتم سبك تر الا يا دستگیر مرد فاضل\nبجرا كت عنبرین بادا چرا گاه بجما كت آهنین بادا مفاصل\n\nرعد و برق\n\nشبی گیسو فر و هشته بدا من بلاسش معجر و قيريش كرزن\nبكردار زن زنگی که هر شب بزاید كودكی بلغاری آن زن\nکنون شویش بمرد وگشت فرتوت از آن فرزند زادن شد سترون\nشبی چو چاه بيژن تنگ وتاريك چو بیژن در میان چاه او من\nثریا چون مژژه بر سر چاه دو چشم من برو چون چشم بیژن\nدم عقرب بتابید از سر کوه چنون دو چشم شاهین از نشیمن\nمرا در زیر ران اندر ضعیفی کشنده نی و سرکش نی و توسن\nعنان بر گردن سرخش فگنده چو دو مار سیه بر شاخ چندن\nهمیراندم فرس را من بتقريب چو انگشتان مرد ارغنون زن\nسر از البرز برزد قرص خورشید چوخون آلوده رو دزدی زمکمن"}
{"book": "adl0986", "page": 359, "text": "صفحه ( ٣٥ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ٦ )\n\nبكردار چراغ نيم مرده كه هر ساعت فزون گرددش روغن\nبرآمد بادی از اقصای بابل هبویش خاره در و باره افكن\nز روی بادیه بر خواست گردی كه گيتی كرد همچون خزادكن\nچنان كز روی دريا با مدادان بخار آب خيزد ماه بهمن\nبرآمد زاغ رنگ و مار پيكر يكى ميغ از ستيغ كوه قارن\nچنان كاهنگری از كوره تنگ به شب بيرون كشد رخشنده آهن\nتو گفتی نای روئين هر زماني بگوش اندر دميدى يكد ميدن\nبلرزیدی زمين از زلزله سخت كه كوه اندر فتادی زو بگردن\nتو گفتی هر زمانی زنده پيلی بلر زاند ز رنج پشه گان تن\nفرو با ريد با رانی ز گردون چنان چون برگ گل با رد ز گلشن\nو يا اندر تموز مه ببارد جراد منتشر بر بام و بر زن\nز صحرا سيلها بر خاست هر سو دراز آهنگ و پيچان و زمين كن\nوله :-\nنوروز روز گار مجدد كند همی وز باغ خويش باغ ارم رد كند همی\nدر لاله زار لاله نعمان سرخ رو خالى زمشك غاليه بر خد كند همی\nوان برگهاى بيد تو گويي كسی بقصد پيكانهای پهن زبرجد كند همی\nضراب وار شاخ گل سرخ هر شبی دينارهای گرد مجدد كند همی\nاز بهر آنكه زلف معقد نكو بود سنبل بباغ زلف معقد كند همی\nدر مدح ابوسهل دبير گفته :-\nنوروز روز گار نشاط است و ايمنی پوشيده ابر دشت به ديباى ارمنی\nبرار غوان قلاده ياقوت بكسلى بر مشك بيد نائره عود بشكنی"}
{"book": "adl0986", "page": 360, "text": "صفحه (٣٦)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٦)\nبر گل همی نشینی و بر مل همی خوری\nبرخم همی خرامی و بردن همی دنی\nشاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر\nماننده مخالف بوسهل زوزنی\nاحسان شهریار به تعلیم نيك اوست\nچون قوت بهار بباران بهمنی\nتا حرف با نقط بود و حرف بی نقط\nتا خط مستوی بود و خط منحنی\nعمرتن تو باد فزاینده و دراز\nعیش خوش تو باد گوارنده و هنی\nوله : ـ\nچو از زلف شب باز شد تابها\nفرو مرد قندیل محرابها\nسپیده دم از بیم سرمای سخت\nبپوشید برکوه سنجابها\nوله : ـ\nهمی ریزد میان باغ لولو ها بژئبرها\nهمی سوزد میان باغ عنبر ها بمجمرها\nزده یاقوت رمانی بصحراها بخرمنها\nفشانده مشك خرخیری به بستانها بزئبرها\nزقرقوبی بصحراها فرو افگنده بالشها\nز بوقلمون بوادیها فرو گسترده بسترها\nچوچنبرهای یاقوتین برادوز باد گلبنها\nجهنده بلبل وصلصل چو بازیگر بچنبرها\nهمه کهسار بز زلفین معشوقان بر رویده\nهمه زلفین ز سنبلها همه دیده زعبهرهها\nچوحورانند نرگسها همه سیمین طبق برسر\nنهاده برطبقها برز زر ساد ساغرها\nدبیرانند پنداری بباغ اندر درختانرا\nورقها پر زصورتها قلمها پرز زیورها\nمسمط : ـ\nکرده گلو برز باد قمری سنجاب پوش\nكبك فرو ریخته مشك بسوراخ گوش"}
{"book": "adl0986", "page": 361, "text": "صفحه (٣٧)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٦)\n\nبلبلکان با نشاط قمریـکان با خروش\nدر دهن لاله مشك در دهن نحل نوش\nسوسن کافور بو گلبن گوهر فروش\nوز می اردی بهشت کرده بهشت برین\nچوك زشاخ درخت خویشتن آویخته\nزاغ سیاه بردو بال غاليه آمیخته\nابر بهاری زدور اسپ برانگیخته\nوز سم اسپ سیاه لولوی تر ریخته\nدر دهن لاله باد ریخته و بیخته\nبیخته مشك سیاه ریخته در ثمین\nسرو سماطی کشید بر دولب جویبار\nچون دور ده چتر سبز در دوصف کار زار\nمرغ نهاد آشیان بر سر شاخ چنار\nچون سپر خیز ران بر سر مرد سوار\nگشت نگارین تذرو پنهان در کشت زار\nهمچو عروس غریق درین دریای چین\nگوئی بط سپید جامه بصابون زده است\nكبك دری ساق پای در قدح خون زده است\nبر گل تر عندلیب گنج فرو بدون زده است\nلشکر چین در بهار بر گه هامون زده است\nلاله سوی جویبار خرگه بیرون زده است\nخیمه آن سبز گون خیمه او آتشین"}
{"book": "adl0986", "page": 362, "text": "صفحه ( ۳۸ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nاین شاعر بی عدیل در سنه ۴۳۲ هـ وفات یافت .\nفرخی ـ نامش ابو الحسن علی بن جولوغ و بقول خودش در دیار سجستان\n( سیستان ) تولد شده ( ۱ ) در شعر طبع لطیف و درموسیقی جوهر خدادادی\nداشت ـ عروسی دلخواه تنگی رزقش فزود و افلاس بسیار بومش را سر او حلقه\nنمود ـ جستجوی معاش او را نزد امیر ابوالمظفر ( ۲ ) در چغانیان آورد ـ امیر\nبداغگاه گله های کره را می‌دید فرخی جهت باریابی خود به « عمید اسعد »\nگفت ـ عمید از ظاهرش اعتبار شاعر نکرده امتحان شعر نمود ـ فرخی بتعریف\nداغگاه قصیدۀ فی البدیهه سرائید ـ چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار\nپرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار . . . . الخ عمید ازین قصیدۀ بی مثال\nشگفت زیادی نموده نزد امیرش برد ـ چون طائر طبعش در هوای موسیقی\n\n( ۱ ) من قیاس از سیستان دارم که آن شهر منست  وز پی خویشان ز شهر خویشتن دارم خبر\n( ۲ ) مورخ دکنی ابو القاسم فرشته برادرزادۀ سلطان محمود مینویسد و میرغلام علی آزاد\nبلگرامی به اسم ناصرالدین چغانی یاد میکند ـ دولتشاه سمرقند ابو المظفر ناصر بن ناصر الدین\nچغانی حاکم بلخ میگوید ـ لطف علی آذر و والۀ داغستانی هم موجب چنین سهو های\nفوق گردیده اند ـ ولی حقیقت اینست که ابوالمظفر هیچگاه حاکم بلخ نبود و نه برادرزاده\nسلطان محمود است بلکه از نسب ابوبکر محمد بن مظفر بن محتاج میباشد که جمله امیران\nاین سلسله را « آل محتاج ما وراءالنهر » میگویند و از آنجا که ایشان باملوك سامانيه\nو غزنویه روش خوبی داشته اند لذا در عهد هر دو خاندان این سلسله را بسیار عزت و\nعروج حاصل و حکومت چغانیان بمیراث ایشان شامل بود . امیران این خاندان مثل\n« ابو المنصور » « المظفر » « محمد » « فخر الدوله ابوالمظفر احمد بن محمد چغانی ( ممدوح فرخی) »\n« ابو علی احمد » « ابوالمظفر طاهر » چنانکه از تاریخ ناصری ظاهر است همگی علم دوست\nعالم پرور قدردان وهنر شناس بودند ـ چنا نچه ادیب معروف « ابو القاسم » کاتب ابوعلی\nبن محمد چغانی بود ـ طاهر بن فضل چغانی يك امير فاضل و شاعر بی بدل بود که مثل منجيك\nترمذی و شاعر مشهور دقیقی وابستگان دربار داشت ."}
{"book": "adl0986", "page": 363, "text": "صفحهٔ ( ٣٩ ) سال اول - مجلهٔ كابل شمارهٔ ( ٦ )\n\nهم بر میزد بنابرين يك قصيدهٔ غرای را حسب حال خويش به آهنگ حزين و لحن دلگداز سرود ـ با كاروان حله برفتم زسيستان ـ باحلهٔ تنيده ز دل بافته زجان ... الخ باز بتعريف داغگاه قصيده خواند ـ امير خوشنود گرديده امر داد كه از يك گلهٔ هزار كره هر قدر كه بتوانى بگير . فرخى بسيار تگ و دو كرد خيلى جهيد و طپيد ولى كره گان توسنى كردند و رم نمودند و دست ندادند ـ چنانچه امير قدر دان يكران خاصه را با سه مهار اشتر و پنج غلام با يك دست ملبوس و آن همه گله را كه قبلاً رم ميكرد به او ببخشيد ـ امير ابوالمظفر چغانى كه در غزنى رفت فرخى را نيز تا بارگاه عظمت نشان سلطانى رهنمون شد تا وقتيكه بخت رسا ياور و مساعد گرديده در برابر استاد عنصرى اش كشيد ـ همواره بيست نفر غلامان زرين كمر برركابش می تاخت .\n\n« اول بدقت معانى كوشيد و در آن از اقران سابق آمد و بآخر سهل ممتنع ايراد ميكرد » ( ١ ) فرخى در صنائع و بدايع يك كتاب « ترجمان البلاغت » نوشته كه اكنون ناپيداست ، ولى رشيد الدين وطواط ذكر آن كتاب را در « حدايق السحر » خود كرده ( ٢ ) كلامش سليس و خوش آهنگ ـ جمله قوانين علم بلاغت و تمثيلات مناظر در كلام او پيدا ـ فكرش نهايت سادگی و بساطت دهقانى را داراست ديوانش كه مشتملبر شعر و قصايد و مدايح است نه هزار بيت ( ٣ ) دارد .\n\n( ١ ) لباب الالباب محمد عوفى جلد ٢ صفحه ٤٦ طبع ليدن ها لیند .\n( ٢ ) کتابيست در معرفت بدائع شعر فارسى كه آنرا ترجمان البلاغت خوانند “ بمن بنده نمود بنگريستم شواهد اين كتاب را ناخوش ديدم ـ همه از راه تكلف نظم كرده و بطريق تعسف فراهم آورده و با اينهمه از انواع زلل و خلل خالى نبود “ ( حدائق السحر تصنيف رشيد وطواط ) .\n( ٣ ) سخن وسخنوران از نشريات كميسيون معارف صفحه ١١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 364, "text": "صفحه (٤٠)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٦)\n\nنمونه کلام : -\nسلطان بدامنه کوه يك قصر (٤) باشکوه با کاخهای دلکش و زیبا و باغهای فرح فزا بنا نمود که نهرهای جاری و شرشره های طرب خیز باغ از سر چشمه بالائی کوه سیراب میگردید ـ و فرخی در وصف آن چنین میگوید : ـ\nبه فرخنده فال و به فرخنده اختر بنا باغ می خواست شاه مظفر\nبه باغ درختان او عود و صندل بباغ ریا حین او بسد تر\nبه باغ چو پیوستن مهر خورم بباغ چو رخساره دوست دلبر\nبه باغ درو سایه شاخ طوبی بباغ درو چشمه آب کوثر\nبهشت اندرو باز یابی به نیسان بهار اندرو باز یابی به آذر\nز سرو بریده چو زلف بریده زشکل مدور چو چرخ مدور\nدرو مسکن ماهرو یان مجلس درو خانه شیر گیران لشکر\nبکاخ اندرون صفه های مصطی دران صفه ها ساخته سوی منظر\nیکی همچو دیبای چینی منقش یکی همچو ارژنگ مانی مصور\nنگاریده در چند جا مر مصور شه شرق را اندران کاخ پیکر\nبيك جای درصید و در دست ژوپین بيك جای در بزم و در دست ساغر\nازان کاخ فرخ چو اندر گذشتی یکی رود آب اندرو همچو شکر\nبرفتن ز تیزی چو فرمان سلطان بخور دن زخوبی چو عیش توانگر\nبدینسان بباغ اندرون تند رودی یکی ژرف رودی مر آنرا برابر\nبدو اندرون ماهیان چون عروسان بگوش اندرون برکهر حلقه زر\n\n(٤) موسوم به « کاخ فیروزه » بود که در همین موضع سلطان بخواب نوشین خویش مشغول است اکنون صورت حقیقی این منظر بجا نیست زیرا که دست برد روز گار اورا بخرا به يك مقبره مبدل کرده ."}
{"book": "adl0986", "page": 365, "text": "صفحۀ (٤١)\nسال اول - مجلۀ کابل\nشمارۀ (٦)\n\nفرخی بتماشای سمرقند رفت در بین راه دزدان دولتش را بچپاول بردند -\nاز سمرقند که پس گشت این قطعه را بیادگار گذاشت .\nهمه نعیم سمر قند سر بسر دیدم نظاره کردم در باغ و راغ و وادی و دشت\nچو بود کیسه و جیب من از درم خالی دلم ز صحن امل فرش خرمی بتوشت\nبسی زاهل هنر بارها بهر شهری شنیده بودم کوثر یکیست و جنت هشت\nهزار کوثر دیدم هزار جنت بیش ولی چه سود چو من تشنه باز خواهم رفت\nچو دیده نعمت بیند بکف درم نبود سر بریده بود در میان زرین تشت\n\nبقلم غلام جیلانی اعظمی از مشاهیر تاریخی رجال وطن\nسلطان غیاث الدین غوری\n\nقلم از نگارش سوانح با افتخار شاهنشاه بزرگ افغانیان اعلیحضرت سلطان\nغیاث الدین سوری افغان معروف بغوری مباهات می نماید !\nاین راد مرد بزرگ و این سلطان مقتدر افغانی از جمله آن شاهدان\nجلیل الشان وطن است که بنای سلطنت افغانی را در کوهسار وطن گذاشته\nعظمت و وسعت آنرا در خارج مملکت توسیع و بانی اساس خیلی معظم و منتظم\nشاهنشاهیت افغانی گردیده است .\nهر گاه ما بتاریخ پادشاهان بزرگ خود مراجعه میکنیم می بینیم که مؤسسین\nسلطنت های عادلانه باقاعده و موافق باسلوب کشور مداری و شاهنشاهی های معظمه\nکه طرف تمجید و احترام از خود و بیگانه واقع شده است پس از اعلیحضرت"}
{"book": "adl0986", "page": 366, "text": "صفحه ( ٤٢ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ٦ )\n\nسلطان محمود غزنوی این سلطان بزرگ افغانی و آخراً اعلیحضرت احمد شاه غازی بودند . تاریخ مملکت ما بوجود بسی ناموران وشاهان معظم خودافتخار دارد ولی حقیقتاً ملت و مملکت ما بسوانح و کار نامه های با افتخار این سه نفر سلاطین معظم خود بایستی بیشتر بنازند .\nسلطان غیاث الدین غوری آن فرزند بزرگ ولایق افغانستان است که نمونۀ شمشیر ولیاقت اداری و کیاست وقابلیت ذاتی ملت خود واقع شده و در دورۀ زمامداری خویش استعداد بلند اهالی افغانستان را بجهانیان ظاهر نمود !\nمخصوصاً در زمانۀ خیلی خطر ناك و پر آشوب وطن مقابل هجوم حوادث مهمۀ داخلی وخارجی قد مردی و مردانگی را علم کرده شئون وحیثیت تاریخی مملکت را از خطرات محافظه ودرعین زمان بعظمت وافتخارات آن افزوده است\nظهور این مرد رشید در موقعی اتفاق می افتد که اخلاق اهل ادارۀ کشور منجر بفساد واولاد سلطان با شان محمود غزنوی بـلاقـیـدی و بیـمبالاتی در در بار افغانستان بـسـر میبردند ! داو طلبان حکومت و متجاسرین از هر طرفی بولایات ملحقۀ افغانستان مثل پنجاب ، سند ، خراسان بالحصص داخلۀ وطن مانند باختریا ومرو هرات خیال جسارت را داشتند .\nپیشرفت ها وحملات مدهشۀ تورکان خوارزم شاهی که مثل سیلابی بوسط آسیا میرسید وغالباً همسایه های قویه هم نمیتوانستند از تجاوز آن جلو گیری نمایند مخصوصاً از حوادث بزرگ آنوقتۀ کشور ما بحساب میرفت . همچنان اتفاق واقتدار راجگان هند خاك های ملحقـۀ شرقی افغانستان را بکلی تحت تجزیه واستیلا قرار داده بودند ؛ هکذا حکام و سرداران داخله هر کدام در فکر خود سری ها ومطلقیت ها افتاده بودند که از هر جهتی امنیت واعتبارات ملك را"}
{"book": "adl0986", "page": 367, "text": "صفحه ( ٤٣ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٦ )\nخطرات تهدید می کرد . ناگاه این مرد رشید با برادر شجاعش شهاب الدین\nغوری چون دوستاره روشنی از عقب کوهای شامخ غورات در افق وطن طلوع\nکرده چشم دوستان را روشن ودیده متجاسرین را سوزانیدند .\nافغانسان و ملحقات خارجی اش در عهد این پاد شاه بزرگ افغانی نایل بترقیات\nو عمرانات عالیه شده امنیت عمومیه در کل قلمرو سلطنتش جاری ورعایا در کمال\nخوش بختی و مرفه الحالی و مسرت روزگار بسر می بردند حتی رعایای دیگر\nممالک همجوار بمقصد راحت وخوشی پناهگزین در تحت حمایت این پادشاه عادل\nورعیت پرور میگردیدند ظهور این مرد بزرگ و عهد زمامداری وی و برادر\nرشیدش اسلطان شهاب الدین وغلام شان قطب الدین ایبک نه تنها قامع فسادات\nکشور شان واقع گردید بلکه حسن اداره و انتظام آنها و سلوک و رویه شان\nدر هند آنخاک را طوری به نيك اندیشی افغانان مستعد نمود که پس از ایشان طبقات\nمختلف افغانی در انجا بحکمرانی وخوش بختی بسر برده توانستند و هم اقوام آنجا\nسالیان متمادی براحت و خوشی بسر برده نایل ترقیات وعمرانات عالی گردیدند .\nطوریکه اعلیحضرت سلطان محمود غزنوی چراغ دیانت حقه اسلامرا در\nخاك هند روشنی وفروغی بخشید اخلاف این سلطان بزرگ نیز بآن پیرایه عزت\nو تمدن افزودند ! بالمره تجدید امور خیریه و مدنیه وعمرانات عالیه در آن خاك\nاز عهد سلطنت این شاه عالی صورت پذیر گردیده است .\nتمدن مجلل وممتاز غزنی که آخراً در اثر سؤ کفایت اولاد سلطان مغفور\nمحمود غزنوی حریق انتقام و نفاق داخلی میگردد جبيره وتلافي آن در خاك هند\nو ولایات مغربی وطن از طرف این شاه بزرگ و اخلافش می شود که امروز\nآثار مهمی از بقایای آن عمرانات بیادگار بزرگواری آن ها تا هنوز در نقاط مذکوره"}
{"book": "adl0986", "page": 368, "text": "صفحه (٤٤) سال اول - مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nباقی و پایدار است .\nسلطان غیاث الدین بزرگ طرز اداره مملکت خود را خیلی باساس صحیح و تشکیلات منظم عالی گذاشته بود چه اولا بنای حکومت خویش را بطور عادلانه وضع فرموده حقوق سایر اتباع داخلی وخارجی خود را مساویاً رعایه می فرمود و برای سرپرستی رعایا و تصدیع امور دوایر دولت رجال کافی عادل وصادق را انتخاب کرده ضمناً برای حفظ مملکت یکعده خیلی ممتاز از طوایف رشید و جنگجوی وطن را بخدمات عسکری تعین نموده بود که تعداد این اردو درموقع محاربات از سه لك الى سه ونيم لك ودر موقع حضر بدو لك نفر مرد مسلح در کل قلمرو او میرسید ، اردوی سلطان خیلی باحشمت و طنطنه زندگانی میکردند مثلا سرداران وصاحب منصبان تاج های مروارید و کلا های مکلل بجواهر والیسه فاخره می پوشیدند همچنان افراد سپاهی لباسهای خیلی برازنده و کلا های سیم دوزی باعلامات طلائی استعمال می نمودند .\nسلطان در مواقع مسافرت بخارجه خیلی مجلل ومحتشم حرکت می کرد چنانچه بارخانه مخصوص پادشاهی را سه صد فیل و پنجهزار یابو می کشید ولی در داخله وطن خیلی بسادگی حیات بسر می برد و آنهمه تجملات و طنطنه پادشاهی مخصوص شهاب الدین غازی برادر سلطان قرار میگرفت .\nسلطان شخصاً خيلى شجاع وعاقل ورعیت نواز وباذل بود چنانچه در محاربات هند غالباً بذات خود در ردیف عسکر مقابل دشمن شرکت وحمله می فرمود ودرسخاوت ضرب المثل است حتی در عهد حکومتش هر گاه بکدام ولایتی از ولایات خاك او امراض ساری واقع شده بود مصارف تیمار داری و ادویه معالجه را از کیسه همت خود می پرداخت و غالباً فقرای شهر از پول شخصی او اعاشه"}
{"book": "adl0986", "page": 369, "text": "صفحۀ (٤٥) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (٦)\n\nمگیرد بدند؛ سلطان بتعمیرات وابنیه خیلی دلچسپی داشت در جبال غورات وفیروز\nکوه تعمیرات مهمی برپا نمود مخصوصاً در ولایت هرات حوض انبارها وقنوات\nزیادی بمقصد مفاد اهالی حفر و احداث کرد ابنیه و عمارات عالی برپا نمود از انجمله\nتعمیر مسجد جامع بزرگ شهر هرات است که این بنای بزرگ تا حالا بیادگار\nشرافت ومدنیت پروری آن پادشاه عالی برقرار مانده است .\nسلطان غیاث الدین بمقصد حسن اداره و انتظام کشور خویش که ولایات\nمهمه غربی و شمالی مملکت خود را بخوبی وارسی بتواند مرکز ادارۀ خود را\nدر جبال غور وفیروز کوه مقرر داشته بود و ولایات پنجاب و سند بلوچستان و\nحصص جنوبی و مشرقی مملکت را بسر پرستی و اداره برادر رشیدش سلطان\nشهاب الدین وا گذار شده بود .\nطرز اتحاد و اتفاق این دو شاهنشاه نامور افغانی خیلی قابل ستایش است چه\nبرخلاف مفکوره شاعر دوسلطانی در اقلیمی گنجیده و سوای آبادی ملک و\nمرفعه الحالی رعایا دیگر مدعای نداشته والی آخر زمان انقضای دولت شان خیلی\nبارعایا وبین خودشان بشرافت و صمیمیت روزگار بسر برده اند\nعلما وفضلا در عهد این شاه بزرگ دارای موقعیت عالی بوده مدارس علمی\nوفنی را ترویج می نمود . ( باقی دارد )"}
{"book": "adl0986", "page": 370, "text": "صفحه ( ٤٦ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nافغانستان ونگاهی بتاریخ آن بقلم میرغلام محمد\n( ٤ )\n\nآریانه یاهری ( هرات )\n\nآریانه یا آریا Ariane - Arya ولاتی است در شمال غرب افغانستان که شمالاً بصفحات ولایت مرگیانا (مرو) جنوباً بولایت درنگیانا ( سیستان وفراه ) شرقاً بولایت غور و غرج ( غور و هزاره جات ) غرباً بولایت پارپتا (قسماً خراسان حالیه ) محدودومتصل است ، این حدود اربعه را جلداول تاریخ عمومی فرانس ازروی نقشه ممالک مفتوحه اسکندر کبیرنیز مشخص ومعین میکند. آریانه در قسمت های شمال شرقی ( گنج رستاق ) و شمال غربی خود ( بادغیس ) دارای بهترین مراتع مملکت است ، حتی مسیوفریه سیاح J.P.Ferrier بقول بارتولد مراتع شمال شرقی آریانه را بهترین مراتع تمام آسیا مینامد . هری‌رود که از کوهای بابا برآمده ورو بغرب شمال سیلان دارد ، درپائین سرخس بین ریگزارها فرومیرود ، این رود در قسمت سفلی مسیل خود معروف است به رودتجند ، واو كمك ميكند تمام وادیهای واقعه در دو طرف جریانش از شاداب ترین اراضی آریانه بلکه افغانستان شمار رود. رشته های انهار هری و مرغاب را سلسله کوه پاروپامیس ( هندو کوه ) ازهم جدا میکند ، این کوها حالا در هر حصه بنام جدا گانه ئی خوانده میشود .\n\nبلاد مشهوره آریانه اینهاست : - هرات اسفزار ( سبزوار ) بغشور ( در"}
{"book": "adl0986", "page": 371, "text": "صحنه (٤٧)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٦)\n\nنزدیکی قلعه مور حالیا خراب است) . سرخس قدیم . بوشنگ یافوشنج (زندجان حالیه ) كوهسان . اوبه ( اوبه ) شهرك ( خراب اوفتاده ) .\nاما شهر هرات قدیمترین شهرهای اسیای وسطی است ، مورخین اسلام و یونان بنای او را باسکندر کلان نسبت میدهند و بقول بارتولد بطلیموس تحت عنوان ariametropolis و هم چنین ایزویدر خارا کسی Lsidori characeni غیر از شهرار تا کوان ( پایه تخت قدیمی بومی هرات ) ازین شهر نام میبرند . و شهرارتاکوان را گویند در محل ارگ کنونی هرات واقع بوده است . ولی شك نیست قبل از اسکندر شهری در هرات موجود بوده چه محل اولین تشکیلات جمعیتی نژاد آریا در افغانستان هرات بوده است شمس الدین سامی نیز در قاموس الاعلام میگوید اسکندر شهر هرات را نه تعمیر بلکه توسیع و تزئین کرده و آن را الکساندریا آریانه نام نهاده است .\nشهر هرات در دور های قبل الاسلام بعد از انکه شهر بخدی یا با خدی« بلخ » پایه تخت زرتشتیان و یونانیان گردید ، در اهمیت مقام دوم را احراز کرد ، در دوره اسلام نیز پایه تخت های عمدۀ مملکت افغانستان بلخ ومتعاقباً نیشاپور ومرو وبالاخره غزنى وغور و با میان بود، معهذا شهر هرات از اعظم بلاد الله محسوب وغالباً مقر شهزادهای سلطنت بشمار میرفت که از ان جمله بودند شهزاده مسعود پسر یمین الدوله محمود غزنوی وشمس الدوله ابوالفوارس طغانشاه بن الب ارسلان سلجوقی ممدوح شاعر معروف حكيم ازرقی هروی . در عهد دولت قوی شوکت شهنشاهان غور براهمیت و جمال هرات بسی افزود ، شهنشاه غیاث الدین ابوالفتح محمد بن سیف الدین سام (٥٥٨-٥٩٨ھ) جامع معروف هرات را بساخت . حمد الله قزوینی در نزهت القلوب میگوید در آن عهد هرات دارای دوازده هزار دکان آبادان و شش هزار حمام و کاروانسرا"}
{"book": "adl0986", "page": 372, "text": "صفحه (٤٨) سال اول - مجله کابل شماره (٦)\n\nوطاحونه ( آسیا ) وسه صدو پنجاه و نه مدرسه و خانقاه و چهار صدو چهل و چند\nهزارخانه مردم نشین بود . یاقوت حموی که در اوایل قرن هفت هجری (٦٠٧) هرات\nرا زیارت مینمود ، بسی مفتون بساتین و عمرانات او گردیده و می گوید این شهر\nشهیر از ثروت وکمال ، علما وفضلامالامال است. واقعاً مدارس هرات بود که امثال فخر\nرازی را در مهد فضلیت خویش میپرورید . پارچه های هرات که زربفتی و دارای تصاویر\nگوناگون بود از انفس نفایس آسیا بشمار میرفت حتی همین صنعت نفیس بود که\nدر دور مغول دوباره باعث بعد از فنای شهر هرات گردید یعنی مغول بعد از\nانهدام هرات پارچه هایش را پسندیده وامر بتعمیر دوباره شهر نمود .\nدر آخرین محارباتی که از اواخر قرن پنج تا اوائل قرن ششم هجری بین\nسلاطین خوارزم وغور مشتمل بود، علا الدین محمد خوارزم شاه معروف . در\nعهد دولت : ـ سلطان مشرقین وشهنشاه مغربین، محمود بن محمد بن سام بن حسین،\nآخرین پادشاه غوریه ، در حین محاصره هرات بشهر آب بست و برج خاکستر را بباد\nدادوبقول ابن اثیر این مسافرت خوارزم شاه مصادف با سال ٦٠٣ هـ بود در یکی ازین\nمحاربات عطا ملك جوینی صاحب جهان کشا بتاراج و بربادی بادغیسات از تطاول\nخوارزمیان نیز توضیحاتي ميدهد. در سال ٦١٦ هـ = ١٢٢١ عیسوی تولی پسر\nچنگیز خان هرات را بمصالحه اشغال کرد و سوای اعدام يك قول اردو « ١٢٠٠٠ »\nعساکر محافظ هرات دیگر ضرری بشهر و شهريان نرسانید، ولی در سال آینده\nهرات عصیان نمود ، مغول ششماه بمحاصره پرداخته عاقبت شهر را شکافتند واز\nفرط خشم و افتراس آن شهر معظم وزیبا را بخاك سياه نشاندند . بعد از چنگیز\nاوغدی خان پسر او « ٦٢٤ ـ ٦٣٩ هـ » بعلت پسندیدن پارچه های زربفتی هرات\nامر بتعمیر شهر جديدی داد و هراتیان بقية السيف مغول از هر طرف شتافته آهسته"}
{"book": "adl0986", "page": 373, "text": "صفحه (٤٩) سال اول - مجله كابل شماره (٦)\n\nآهسته بتعمیر پرداختند.\nدر عهد منکو « ١٢٥١ - ١٢٥٩ = ٦٣٨ - ٦٥٧ ه » سر بر آورده\nمشهور غور شمس الدین محمد کرت صاحب قلعه خیسار (این قلعه در بین راه هرات\nوغور بفاصله دو روزه راه از شهر هرات واقع بوده ) شهر هرات را بدست\nآورده و اساس سلطنت سلسله غوری الاصل را استوار نمود . رونق دوباره\nهرات نیز ازین تاریخ شروع میشود ، خرابی بلخ ومرو سبب شد راه تجارتی اسیای\nغربی که رو بتورکستان چنی از شمال شرق و هندوستان در جنوب شرق میرفت،\nمتوجه هرات شد بلکه شهر هرات نقطه اتصال تمام راهائی گردید که بممالك\nعمده آسیا میرفت و این مطلب باهمیت شهر هرات بیفزود و تا احداث راه آهن\nمهم شمرده میشد . ملك فخر الدين كرت « ٦٨٤ - ٧٠٨ هجری ارگ کنونی\nهرات را بنا کرد وموسوم بقلعه اختیار الدین شد ، هکذا قلعه دست نیافتنی امان\nکوه و یا اسکلجه در چهار فرسخی جنوب غربی شهر در دوره کرت اعمار گردید\nامیر تیمور کور کان در سنه ۷۸۳ هجری = ۱۳۸۱ م هرات را فتح ودیوارهای\nداخلی و خارجی شهر را تخریب نمود . بعد از تیمور هرات بصفت پایه تخت\nخراسان ممتاز شد، چندی میران شاه پسر او و بعد ها شاهرخ معروف از سال\n۱۳۹۷ ع این شهر را مقر حکومت خود قرار داد ، شاهرخ استحکامات شهر\nرا که پدرش منهدم نموده بود در سال ١٤١٥ م آباد ساخت . از سائر سلاطین\nمقتدر تیموریان سلطان ابوسعید « ١٤٥٨ - ١٤٦٩ ع » و سلطان حسین\n« ١٤٦٩ - ١٥٠٦ ع » شهر هرات را پایه تخت قرار دادند . غالب عمرانات\nنفیسه که هنوز آثار آن در نواح شهر باقیست یاد کار سلسله تیموریه سابق\nالذکر است . مصلی هرات در شمال غربی شهر که دارای سه قسمت و منارهای"}
{"book": "adl0986", "page": 374, "text": "صفحه (٥٠) سال اول ـ مجله کابل شماره (٦)\n\nمتعددی بوده از نفایس معماری هرات حساب میشد ، مسجد و مدرسه مربوط\nباین مصلی را ملکه محبوب هرات گوهر شاد در عهد شاهرخ بنا کرد ، بقول\nبار تولد از دیدن بزرگی وظرافت گنبد ومحرابهای این مسجد وتنوع وتزئینات\nاو مستر آیت G.E.Yate ومسیو فریه اظهار شگفت کرده اند ، همین ملکه\nبود که مسجد واقع در جهت جنوب روضة ثامن الائمه را در شهر مشهد اعمار\nنمود ، ومستر فرزر J.B.Fraser مسجد گوهرشاد را در مشهد عالیترین عمارتی\nمیداند که در تمام مملکت فارس دیده است .\nبعد از انقراض سلسله تیمور واستقرار شاهی بيك ازبك « ۹۲۳ ه » هرات\nرو بخرابی رفت . شنهشاه اسمعیل صفوی فارس بعد از يك سال شهر هرات\nرا اشغال ونفوس زیادی را بقتل رسانید ، در عهد شاه طهماسب و شاه عباس\nصفوی « ۹۰۰ ـ ۹۳۰ ـ ٩٥٨ ـ ۱۰۳۸ ه » ازبكها مکرر بهرات تاخته واستیلا\nجستند ، مدافعات صفوی ها وهجوم ازبك ها بی نهایت اسباب خرابی هرات\nگردید ، عباس شاه صفوی مجبور شد رباطهائی در سرراه یورش ازبکان برای\nاقامه محافظین عسکری تعمیر نماید که هنوز آثار آن باقیست . سلطه و نفوذ\nصفویها تا سال ۱۱۲۹ هـ در هرات طول کشید .\nابدالیان افغان از سال ۱۱۲۹ ه صفوی ها را از آریانه کشیدند و در ۱۱۳۵\nمضافات خاف را مسترد نمودند ومشهدرا در محاصره گرفتند . در سال ١١٤٤هـ\nنادر شاه افشار از رقابت بعضی اقوام افغان با ابدالیان هرات استفاده کرده و\nدر نتیجه امداد آنها هرات را اشغال نمود ، بعد از قتل نادرشاه ترکان ، ابدالیان\nهرات را مسترد نمودند و برخراسان استیلا جستند . ازین به بعد است که\nمحاربات ملی افغان ها با فارسها در سر زمین هرات آغاز می نماید ، تاریخ از سال"}
{"book": "adl0986", "page": 375, "text": "صفحه ( ٥١ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٦ )\n\n۱۲۲۲ هـ تا ۱۲۷۳ یعنی در مدت پنجاه و یکسال دوازده محاربه بین افغان و فارس نشان میدهد ، در طول اینمدت بهزارها نفوس هرات کشته و بهزار ها نفر دیگر از قحط ارزاق فوت و فرار گردید ، عمرانات نفیسه حوالی شهر بخاک برابر و بساتین مشهوره او بخار زارها تحویل یافت .\nدر سال ١٢٥٤ هـ هنگامی که اردو های بریتانیا حدود مملکت افغانستان را عبور مینمود و تمام ملت افغان تهیه قیام و مقابله را در برابر آن دولت عظیم در نظر داشت قجر های فارس با تمام اردوهای خود موقع را غنیمت شمرده بولایت آریانه تاخت آورده و شهر هرات را محاصره نمودند ، در یکی از روز های سال ١٢٥٥ هـ تنها تعداد گله های توپی که قجرها در یکروز بداخل شهر انداخته بودند بچهل هزار میرسید. در اثراین گله باری دو هزار زن و طفل شهید و اکثر عمارات داخل شهر خراب شد. جلگای هرات و بادغیسات تاقرۀ تبه و قعه نو و مرغاب و میمنه از طرف الله یارخان آصف الدوله مقدمة الجيش قجر تاراج و یغما گردید. چون این محاصره شهر هرات (باوجود حضور شخص پادشاه فارس و داشتن چندین صاحب منصب اروپائی امثال مسیو سیمینوف و ژنرال بروسکی و موجودیت شهزاده ها و قوماندانهای بزرگ فارس) تقریباً ده ماه طول کشید و در طی اینمدت افغانها مدافعه نموده ابداً هیچگونه شرایط فارس را قبول نه نمودند حتی شهریارکامران افغان از سهیلترین شرایط فارس که عبارت از فرستادن میرعبدالرحمن خطاط معروف هرات را بفارس، و فرستادن و زیر خویش یار محمد خان الکوزائی را بملاقات شاه قجر باردوگاه فارس باشد، نیز سرکشی نمود، لہذا بعصبیت شاه قجر افزوده و امرداد تمام اسرای افغان را که دراردوگاه او بود قتل عام کردند ازان بعد تا زمان ناکامی و مراجعت بفارس هر قدر افراد افغان که اسیر میشد بلافاصله"}
{"book": "adl0986", "page": 376, "text": "صفحه (٥٢)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٦)\n\nاعدام میگردید: دوازده هزار نفوس داخل شهر که بعلت گرسنه گی دایمی از\nشهر برآمده و بازدوی دشمن پناهنده شدند عموماً در تحت نظارت قطعات عسکری\nجانب خراسان نفی و تبعید گردیدند .\nدر تمام این محاربات نمیقرنه اگر چه اغلب مغلوبیت قسمت فارس بود\nبا آن شهر هرات رو بخرابی و اضمحلال روان شد ، بحدیکه بارتولد از قول مسیوفریه\nمینویسد نفوس شهر هرات قبل ازین محاصره قجرها هفتاد هزار نفر بود و بعد از\nمحاصره فقط به شش یا هفت هزار نفر میرسید . در عهد دولت سدوزائی ها و\nو محمدزائی ها وزیر معروف یار محمد خان و شاه شهید و اعلیحضرت شیرعلیخان به\nترمیم جامع کبیر غیاث الدین غوری و تعیین اوقاف و تعمیر عمارات و باغها و تاسیس\nمدارس پرداختند و اعلیحضرت امیرعبدالرحمن عمارت چهارباغ را بنـانمود ؛\nمتأسفانه در دورۀ پادشاه موخرالذکر باقیات صالحات عمرانات نفیسه حوالی شهر\nبکلی معدوم شد و در سال ۱۳۰۳ هـ باصرار و الحاح انگلیزها که از لشکر کشی\nروسها بها بهرات در اندیشه بودند ، بقایای عمرانات مصلی منهدم گردید .\nاز مقامات مشهوره در نواح شهر هرات یکی گازرگاه است که بقول بارتولد\nمقر سلاطین سابق هرات بوده ، و مدفن صوفی معروف قرن یازده عیسوی\nخواجه عبدالله انصاری است . بعقیدهٔ مسیوفریه در ازمنه سابقه تمام عمارات و\nابنیه حوالی شهر جزو شهر هرات بحساب میرفت اسفزار در فاصله سه منزلی هرات\nواقع و دارای چهار شهر کوچک بود که منجمله ادرس کن و حالیه این اسم بقریه\nاطلاق میشود . محال اسفزار بی نهایت سرسبز و معمور بود ، شهر اسفزار در زمان\nتيمورلنگ در سال ۱۳۸۳ فرنگی دستخوش تاراج و قتل و غارت هولناکی گردید\nو مناری از اجساد دو هزار نفر زنده جان برپا شد . این تخریبات دویمی بود که بعد"}
{"book": "adl0986", "page": 377, "text": "صفحه ( ٥٣ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nاز چنگیز خان در اسفزار تطبیق گردید زیرا خرابی اول اسفزار از طرف عساکر\nچنگیز خان واقع شده بود . قلعه بالای کوه « در فاصله نیمساعت از اسفزار » در\nدوره اسلام معمور و مسکون بوده و پسان ها خراب شد بقول اسفزاری صاحب\nروضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات که از خرابه های اسفزار و طن خود\nقصه میکند قلعه مذکوره « مظفر کوه » نامیده میشد .\nشهر بغشور در كشك روس نزدیکی آبادی کنونی قلعه مور واقع بوده است ،\nخرابه های بغشور محوطه بزرگی را اشغال کرده و در وسط این محوطه بر روی تپه\nمصنوعی و مرتفعی آثار قلعه که از آجر ساخته اند نمایان است و مسیو بارتولد\nبآن اشارتی مینماید . شهر بوشتك يا فوشنج در فاصله يك منزلی\nهرات واقع و در قرون وسطی شهر مشهوری بوده که اکنون بقریه ئی\nتحویل یافته این شهر وطن خانواده معروف السیما آل طاهر است این خاندان\nدر شرق و غرب عالم اولین سلسله هستند که در مقابل استیلای سیاسی عرب\nزود تر از همه علم استقلال برافراشته اند . فوشنج بسی شاداب و معمور بود\nحمدالله قزوینی در تعریف بساتین و میوه های او میگوید تنها انگور او با لغ\nبر یکصد و چند نوع میشود .\nشهر کوهسان آبادان بوده و در اثر انقلابات و محاربات مکرره خراب شده\nکه حالیا خرابه زاری بیش نیست ولی محوطه های شهر قدیمش هنوز پدیدار است .\nاوبه یا اوبه شهرك كوچك و مقبولی بوده یاقوت از و تعریفی میکند و فضلای\nبزرگ آنجا را میشمارد واکنون هم از معمورترین قصبات آریانه حساب میشود\nو در اطراف عمرانات حالیه آثار دیوارهای آبادی قدیم نمایان است . در قدیم"}
{"book": "adl0986", "page": 378, "text": "صفحه (٥٤) سال اول ـ مجله کابل شماره (٦)\n\nسنگهای مرمر سفید را از نزدیکی همین اوبه استخراج میکردند. شهر سرخس خیلی عتیق بوده و بسببیکه در سر راه نیشاپور به مرو است اهمیت زیادی داشت بارتولد اورا از حیث بزرگی برابر نصف مرو شمرده است ولی این اهمیت بعد از احداث راه آهن ماوراء خزر سقوط کرد، سرخس قدیم در سمت یمین رود خانه هری و متعلق بدولت روسیه است سرخس نو در حدود فارس داخل شده اول الذکر دارای صد خانوار اهالی و مؤخر الذکر دارای یک قلعه بوده، بقول مختار بکر صاحب تاریخ تورکستان سرخس امروزه دارای دوهزار نفوس است.\nاز قصبات معروف آریانه یکی هم قصبه کاریز مربوط ببادغیسات است که بقول جغرافیای نزهت القلوب مقام حکیم برقعی موجد و مخترع ماه نخشب مشهور است. صفحات طوس، نیشاپور، از روی جغرافیا و تاریخ قسمت غربی آریانه را تشکیل میدهد و شهر عمده آن همان نیشاپور است شهرت نیشاپور با آوازه خاندان طاهری فوشنج یکجا مشتهر گردید زیرا اولین آباد کننده خراسان همین خاندان شمرده میشوند بعد از آل طاهر سلسله صفاری سیستان نیز نیشاپور را بپایه تختی گزیدند و سلاجقه به آبادی آن همت گماشتند، نیشاپور از عهد سامانیان و غزنویان پایه تخت خراسان شناخته میشد، لہذا در علم و فضیلت و ثروت از بلاد عمده بوده و در ردیف بلخ و مرو و هرات جا داشت معادن مس، آهن، نقره، فیروزه که از و استخراج میگردید شهرتی بسزا داشت، عشایر غز در ٥٣٥م این شهر را تخریب نمودند و شهر جدید در حصه غربی شهر قدیم در محل شادیاخ آباد شد و بسرعت پیش رفت در ١٢٢١ م = ٦١٦ ه مغولها بسختی او را منهدم و باستثنای چهارصد نفر صنعت کار اهالی را قتل عام نمودند. بعد از سقوط مغولهای"}
{"book": "adl0986", "page": 379, "text": "صفحه ( ٥٥ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٦ )\nفارس نیشاپور جزو حکومت سربداران سبزوار گردید و در سال ۱۳۸۱ م = ۷۸۳ هـ درید اقتدار امیر تیمور سپرده شد در قرن هجده میلادی محاربات فارس با احمد شاه بابای ابدالی نیشاپور را سقوط کلی داد ، و در اخیر همان قرن بعلت خانه جنگیهای افغانستان نیشاپور از افغانستان مجزا و بمملکت فارس مربوط شد نیشاپور مدفن فرید الدین عطار صوفی معروف و حکیم عمر خیام لو گری است که وزیر مشهور هرات علیشیر مرقد مذکور را در حوالی شهر اعمار کرده است . شهر طوس در قرون وسطی شهرتی نداشت تولی خان پسر چنگیز او را تخریب کرد و در زمان اوغدی خان تجدید عمارات شد بعد از سقوط مغولهای فارس جزو قلمرو حکومت امیر ارغونشاه رئیس طایفه جون غریانی گردید و در سال = ۷٨٤ هـ ۱۳٨٢ م علی بیگ پسر ارغون محکوم امیر تیمور شد در سال ۱۳۸۶ م طوس بواسطه شورش اهالی خود تلفات زیادی داد و بعدها مشهد بلحاظ مذهبی ترقی کرده و اهالی طوس بدانجا شتافتند ، امام احمد و محمد غزالی و شاعر رزم سرای مشهور فردوسی در انجا مدفونند . اما شهر مشهد آهسته آهسته ترقی نمود و بعد از اشغال توركها بر کربلا و نجف توجه شیعه ها باین مقام معطوف و لہذا بسرعت دارای اهمیت مدنی و روحانی گردید . و بهمان تفصیلی که در موضوع نیشا پور گفتیم در اخیر قرن هجده مسیحی طوس و مشهد با صفحات جام و خواف و غیره از افغانستان متنزع و بفارس ضمیمه شد . در قرن ۱۹ عیسوی روسها بدهنه ذوالفقار ( سرحد حالیه افغان و فارس در رود هریرود ) حمله کردند و ناکام ماندند و فارس ها به موضع هشتادان تجاوز نمودند و در نتیجه موضع مذکور به منفعت فارس بین افغان"}
{"book": "adl0986", "page": 380, "text": "صفحه (٥٦) مجله كابل سال اول ـ شماره (٦)\n\nو فارس بحکمیت انگليسها منقسم کرديد (١).\nولايت آريانه مثل ولايت باختر وطن اصلى و مبداء و منشأ امم آريه\nشناخته شده ، راجع باينكه آريانها از كدام جا و در كدام تاريخ وارد آريانه\nشده و به تشکیل جمعیت پرداخته اند ؟ با يستى قبلاً دانست ششهزار ساله بیشتر\n\n(١) درقرن ١٩ عیسوی واقعات مهمى درسر حدات شمال شرقی وشمالی غربی افغا نستان\nرخداد منجمله واقعهٔ اول در سال ١٣٠٢ قمرى است : ـ درین سال اعلیحضرت امير\nعبد الرحمن خان بسفرهند بود وكميسون حدبخشی افغان وانگلیز در گلران هرات معاینهٔ حدود\nمى نمودند عساکر روس بردهنهٔ ذوالقفار سـرض نمودند وژنرال كامروف بساير سرحدات\nهجوم نمود محافظین افغان در دفاع شدیدی كه بروز دادند با افسرشجاع خود کلنل شاه مراد\nخان کشته شدند وروسها در ١٢ جمادى الاحرآ نسال آق تپه و پنجده را تصا حب نمودند .\nدر سال ١٣٠٣ قمری کميسون افغان برياست سعدالدینخان والى هرات و كميسون روس\nبرياست كلنل كلبرك وكهـدين لو كسبرج بمعاينه ذوالقفار پرداختند ومتعاقباً باتفاق كميسون\nانگليس ( درتحت رياست ديورند مشهور ) بمعاينه وتعيين حدود شمالی افغان وروس مشغول\nشدند درين تعيينات افغانستان توانست علاقه خميات آقچه را ( كه مطابق معاهده ١٨٧٢ م\nلندن به روسيه واگزار شده بود ) مسترد نمايد .\nدر سال ١٣٠٥ قمرى نزاع افغا نستان وفارس راجع به هشتادان در گرفت کمیسیون\nافغان درتحت ریاست ژنرال غوث الدین خان و كميسون فارس درتحت رياست ناظم الملك\nبراى حل مسئله ما مور شدند وكيسون انگلیس بمانفتی ژنرال كونسل مشهد مستر متكاين\n( بصفت حكم ثالث ) مداخلت نمود در نتيجه چندين بار مذاكره والتوای مجلس آخرالامر\nفارسیها بمعاونت انگليس موفق شدند كه هشتاداترا با افغا نستان تقسیم نمايند .\nدر سال ١٣١٢ قمرى عساکر روس برمقا مات غندي شاخدرهٔ بدخشان تجاوز كرده\nومعدن لعل غاران را اشغال نمود افغانستان كميسونى درتحت رياست غلام محی الدین خان\nومفتى عاشور محمد خان برای مذاکره وتعيين حدود پاميرات افغا نستان وروس مقرر نمود\nكميسونى هم از انگليسها برياست ژنرال جرارد برای حل ا ين مطلب روانه پاميرشد ودر\nنتیجه درسال ١٣١٣ قمرى دولت روسیه مشكي ، كونا ، واعمان علاقه های درواز،\nاوشان ، شيغنان را واپس بدوات افغانستان مسترد نمود ."}
{"book": "adl0986", "page": 381, "text": "صفحة ( ٥٧ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٦ )\n\nهنگامیکه نژاد هند و اروپا در سواحل رود ولگا و یا بقول بعضی در سواحل\nبحیرۀ بالتيك و یا در آسیای وسطی زیست مینمودند ، هزار سال بعدتر شعبه\nآرین از سایر شعب جدا و بصفحات جنوبی عزیمت نمودند و مدتی هم در اراضی\nواقعه بین انهار سیحون و جیحون زندگی کردند ، پس ازان شعبۀ آرین رخت\nمهاجرت بولایات باختر و آریانه کشیده و بعد از کمی بسه قسمت منقسم شدند ،\nقسمتی براه پامیر جانب هند شتافتند اینها چون از نهر سند Sindhu عبور\nنمودند بهمین اسم معروف شدند و بسانها تلفظ ایرانی سند به هند Hindu\nتبدیل یافت چونکه س هندی همیشه مطابق ه ایرانی است ، مورخین مهاجرت\nشعبۀ هندی را در هندوستان در حدود دو هزار و پنجصد سال قبل المیلاد ذکر\nکرده اند . قسمت دیگر به فلات مملکت فارس ( ایران حالیه ) سرازیر گردید .\nو در آنجا منشعب شده اند و از انجمله است پارسه ها ( فارسی ها ) که حصص\nجنوبی مملکت را اشغال نموده و خود شان را پارسه Farsa نامیدند ، ومیدیا\nکه در قسمت شمال ولایت توطن گزیده موسوم به مدیا گردیدند . مورخین\nهجرت این شعبه را به فلاتهای مملکت فارس در حدود دو هزار سال قبل المیلاد\nنشان میدهند .\n\nقسمت دیگر همان آرین های است که در باختر و آریانه رحل اقامت\nافگنده و ازینجا بسایر وادیهای مملکت افغانستان منتشر گردیده اند . آرینهای\nافغانستان بدوأ نام خودشانرا بولایت هرات گزاشته و به آریانه موسوم نمودند\nوبعد ها شاخه های که ازینجا در حصص مملکت تقسیم شدند غالباً اسامی\nمقامات و طوایف شان با يك تبدیلات طبیعی همین کلمه آریانه بعمل"}
{"book": "adl0986", "page": 382, "text": "صحيفه ( ٥٨ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nرسید چنانکه اسم غوریان در صفحات غربی ولایت حالیه هرات تحریف کلمه آریان است که پس‌ان به اوریان وغوریان تبدیل یافت و اسم محل و اهالی غور در جهت شرقی هرات نیز تحریفات همان اوریان وغوریان بوده است شاخۀ دیگر آریانها از آریانه در حصص جنوب آن ریخته وباندک تحریفی موسوم به اسکاتئی شدند ، اسکاتئیها نام خودرا بوطن جدیدشان گذاشته و اسكاستين خواندند که پسانها به سکزی و سجستان وسیستان تبدیل یافت . بقول بیلو اسم افغان نیز مشتق از زبان آرینی بوده که اولاً اغوان ( محرف اروان ) بوده و پس‌ان اوغان وبالاخره افغان شهرت یافت ولی ملتفت باید بود او غان اسم طائفه ئی از طوایف پشتون بوده و درین اواخر اسم ملی و عمومی گردیده است .\nشاخهٔ عمدهٔ آرینهای افغانستان که بولایت با کتر ( باختر ) توطن اختیار کرده وبه‌مان نام موسوم شدند ، قسمتی از انها بسیار حصص افغانستان شتافتند وغالب ازینها نامهائی که اختیار کردند تحریف همان اسم با کتر و با کتریا بوده است واز انجمله است طوایف با کتیا که بعدها پاکتیا و پختیا و پشتیا شده و اجانب آنها را پرستاتا و پتهانا گفتند ، ولایت اینها نیز موسوم به با کتین گردید که هیرو دوت ابوالهمورخین حدود جغرافیائی و طوایف عمدۀ آن را ذکر میکند و ما در قسمت های آینده ازان بحث خواهیم نمود . هکذا مملکتی که در نقشه های قدیم بلور و بولر نوشته شده تحریف همان اسم با کتر ( باختر ) است مستر بیلو درینمورد توضیحاتی قابل توجه مینویسد او میگوید « علاقه بلور جزو بیکتریا بوده و طوایف کافرستان ( نورستان حالیه ) و چترال ( کاشکر ) ياسين ، گلگت ، سکاردو را شامل است ، و بلور فی حد ذاتها محض از تبدلات طبیعی لفظ باختر بوده » درینجا بیلو خواسته است"}
{"book": "adl0986", "page": 383, "text": "صفحهٔ (٥٩) سال اول - مجله کابل شماره (٦)\n\nبا آوردن امثلهٔ مقوله خویش را تائید کند ازان روچند عدد اسمای پشتو (افغانی) و فارسی را که تحریف و تبدیل یافته همدیگرند باستقرار تذکر میدهد : - پلار (پشتو) پدر (فارسی) لور (پ) دختر (ف) سول (پ) سوختن (ف) مور (پ) مادر (ف) پلندر (پ) پدر اندر (ف) .\nاروپائیها آرین ها را بقول بارتولد در معنای (هند و اروپائی آسیائی) بدو شاخه منقسم کرده اند :-\nاول شعبهٔ هندی ، دوم شعبهٔ ایرانی یعنی آرینهای افغانستان و فارس (ایران حالیه) تا قسمت های شرقی شبه جزیرهٔ (اسیای صغیر) این تقسیمات از روی علائم زبانی است که يك واحدی را تشکیل میدهند . بارتولد میگوید کلمه ایران که در اول ازان بکسر همزه بود بعدها پیدا شده و مضاف الیه صیغهٔ جمع کلمهٔ آریا Airya (Airyânam) است که بمعنی مملکت آریاها میباشد ، این کلمه را برای اولین دفعه در کتاب اراتسفن قرن سوم قبل المیلاد بشکل یونانی آن یعنی Ariane مییابیم سرحد این آریانا بقرار ذیل بود در شرق هند . در شمال سلسله های هندوکوه و سلسله جبال که در غرب آن واقع است در جنوب اوقیانوس هند . سرحد غربی از دروازه خزر یعنی از معبر کوهستانی در خطی که پارت را از مدیا و کارامانیا (کرمان) را از پرسید (فارس) جدا میکند . مستر بیلو میگوید در جغرافیای قدیم فارسی ها مملکت افغانستان را آریا ورتا مینامیدند ، چنانیکه یونانی ها اورا آریا میگفتند .\nدر کتیبه های داریوش نام ایران بسکنهٔ مملکت فارس اطلاق شده ، ولی بطوریکه پروفیسرمارکورات مستشرق شهیر المان میگوید «قطعات شمال رود آمون مثل خوارزم، سغد (سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند) وغیره (ایران بالا)"}
{"book": "adl0986", "page": 384, "text": "صفحه (٦٠)\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره (٦)\nنامیده میشد ، و برای همین تفريق ممالك بود كه افغانستان را (ایران شرقی)\nمیخواندند . هكذا مارکوارت در جای دیگر میگوید و لایات ( ۱ ) توران\n( بلوچستان ) مکران ، سند چون جز طبیعی ایران نبوده اند لهذا هميشه بنام\nغیر ایران یاد میشدند و از همانجهت است که در کتیبه ها ( شاهان ایران و آن (غیر)\n( ایران ) نوشته شده است .\nدر مقابل ایران کلمه توران ذكر شده و تورانيها بقول مورخين يك دسته\nمردمان آریائی نژاد ولی بادیه نشین بوده و با آرینهای شهر نشین متفاوت بودند،\nاینها را بعدها طوايف هون وتورك طرد نمود و نام شان به محلی از خیوه باقیمانده\nو تا قرن هفتم میلادی معروف بود ، در قرن های بعد الميلاد تعبير توران ببـاديه\nنشین های سوار التای انتقال یافت . این مطالب را مارکوارت ذکر میکند\nو مسیو بارتولد میگوید مسکن این تورانيها حوضه آرال بوده و پسـان بمملكت\nتورکها ( ترکستان ) اطلاق شد و گاهی تمام دنیای آسیا وسطی یعنی از\nدشتهای جنوب روسیه تا چین توران شناخته شده و آنها را نه تنها در مقابل ایران\nحالیه بلکه در مقابل تمام آرین ها قرار میدا ند .\nبهر حال آرین ها در هرات به تشکیل جمعیت و مدنیتی پرداختند ، و درین عـهد\nهنوز زبان اصلی آریائی در تمام ممالك افغانستان وفارس و هند حكومت مینمود\nرفته رفته تاثیر وضعیات جغرافی و عوامل طبیعی السنه اين ممالك ثلاثه را از هم\nمنفرد و ممتاز نمود تا آنکه در هند سانسکرت و در افغانستان همان زبان معروف\nبه اوستا و پازند معمول و مروج گردید ، فارسی ها هم بعدها زبان پهلوی قدیم را\n( ۱ ) این توران یعنی بلوچستان غیر آن اسمی است که به توران صفحات شمالی افغا نستان\nو ایران کنونی اطلاق میشد اسم توران در حدود قرن دهم عیسوی به بلوچستان افغانستان\nنیز منطبق میگردید ."}
{"book": "adl0986", "page": 385, "text": "صفحه ( ٦١ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nمستعمل ساختند . در حدود هفت قرن قبل الميلاد كه باكتريا در شمال آريا\nدارای تشکیل سلطنتی بوده وزر تشت مشهور احكام اوستارا وسيله ارتقای\nمعنویه ملت قرار داد و لایت آريانه بالطبع تحت الشعاع باختر واقع گردید\nو مذهب زرتشتی در آريانه جانشين مذهب قدیم آريائي ( قوای طبیعت پرستی )\nشده معابد زرتشتی در آريانه تعدد پیدا کرد و از انجمله معابدی که در جوار شهر\nهرات بالای قلل کوها بنا شده بود تا قرون وسطی پایدار و مورخین از آنها\nذکری میکنند .\nبعد از سقوط باختر و استیلای دولت هخامنیشان فارس ( قرن شش تا چار\nقبل الميلاد ) و لايت آريانه جزء ممالك فارس گردیده و چنانیکه هیرو دو تس\nذکر کرده با ممالك سغديانا ، خوارزم ، پارت در رديف يك ساتراپی\n( نائب الحكومه کی ) قرار گرفت ، بطوریکه تاریخ باختر میفهماند ازین تسلط\nخارجی مدنیتی عاید بآریانه نگردید . در اواخر قرن چار قبل المسيح سکندر یونانی\nخاندان هخامنشی را برانداخت و خودش بالذات وارد آريانه گردیده و شهر\nهرات را تعمیر يا توسيع نمود . بعد از فوت اسكندر و استقرار دولت باختر\nولايت آريانه مثل تمام حصص افغانستان مربوط به بلخ شد يونانيان بلخ تا هیررود\nحکومت مینمودند و ازان جمله است یوتمی دیمس شهنشاه ( ٢٢٠ ق . م ) باختر\nکه مسكوكات او در موزه کابل موجود است . مدنیت باختری یونان در آريانه\nنفوذ نموده واسباب ترقی آن گردید ، ولی رقابت و محاربات يونانيان باختر و دولت\nپارت ها در فارس همیشه بضرر آريانه خاتمه مییافت مخصوصاً در جنگهای\nکه یو کری دی تس شهنشاه ( ١٦٥ - ١٣٥ ق . م ) باختر ( آن شهنشاهی که\nتا ماورای سند بهزارها شهر حكمفرما بوده ) بادولت پارت ها بر پانمود ، آريانه"}
{"book": "adl0986", "page": 386, "text": "صفحه (٦٢) سال اول ـ مجله کابل شماره (٦)\n\nخساره زیادی متحمل شد در صورتیکه مردم میدیا ازین جنگها استفاده بسیار\nکردند. هستر هسن ازین پادشاه تعریف میکند و مسکو کات او در موزه کابل\nموجود است در قرن دویم قبل المیلاد هنگامیکه پارتها قوی شده بودند در سلطنت\nمهرداد اول، علاقه های اسپپونا و توری یوی یا از ولایت آریانه مجزا و بحکومت\nپارتها منظم شد.\nبعد از سقوط دولت باختر و استقرار سلطنت کوشانشاهان افغانستان،\nآریانه تا قرن سیوم بعدالمیلاد جز دول کوشانی بوده و هم درین عهد مذهب\nبودائی در نواح آریانه نفوذ نمود، از قرن سیوم تا قرن ششم بعدالمیلاد آریانه مثل\nدوره کوشانی ها در زیر قدرت دولت هیاطله افغانستان امرار عمر مینمود. در\nاوایل نصف دویم قرن ششم که ساسانیان فارس با تورکهای ماوراءالنهر ساخته\nو به قسمت های غربی افغانستان حمله نمودند تخارستان در تحت تسلط تورکها\nرفت و نوشیروان مشهور در سال ٥٦٥ میلادی برولایات باختر و آریانه مسلط شد.\nازان ببعد تا ظهور اسلام این تسلط طول کشید. در قرن های شش و هفت میلادی\nمثایکه ولایت مرو مرکز نصرانیان نسطوری گردیده بود، در هرات نیز نفوذ\nمذهب نصرانی منبسط شد و معابدان هادر جوار شهر هرات معمور گردید\nحمدالله قزوینی وبار تولد محل این معابد را (بین شهر و معابد زرتشتی که در قله\nکوه بفاصله دو فرسخ از شهر هرات واقع بوده رشك (زسك) نامیده\nمیشد وپسان به امکلجه (اسکلجه موسوم گردید) تعیین مینمایند.\nبعد ازانکه مرور دهور و اختلاط السنه یونان وفارس زبان قدیم آریانه را\nارهم برد آهسته آهسته زبان نوینی در آریانه معمول گردید که پسان ها او را\nزبان هروی خواندند زبان هروی مثل السنه زابلی وسکزی یکی از مشتقات زبان"}
{"book": "adl0986", "page": 387, "text": "صفحه (٦٣)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ ( ٦ )\n\nآریائی است ، این زبان تا اوایل دورۀ اسلام نیز باقی و پدیدار بود و بعد از\nتسلط زبان عرب حکم زبان متروکی را در برگرفت علامه محمد قزوینی در حواشی\nکتاب مجمع النوا در مینویسد : ـ عبدالله انصاری الهروی کتاب طبقات الصوفیه\nلابي عبدالرحمن السلمی را املا نموده و بعض تراجم از خود بر آن افزوده ، یکی\nاز مریدان وی آن آمالی را بزبان هروی قدیم جمع کرده ، پس ازان در قرن\nنهم هجری عبدالرحمان جامی آن آمالی را از زبان هروی بعبارت فارسی معمول\nدر آورده و تراجم مشایخ دیگر را بر آن افزوده و کتاب نفحات الانس معروف\nرا ساخته است . »\nزبان عرب اگرچه زبان علمی و سیاسی آریانا گردید ولی نتوانست زبان\nملی قرار گیرد لهذا بزودی زبان دیگری که فارسی افغانستان باشد بوجود\nآمده و رفته رفته زبان عمومی گردید که امروز هم بعلاوه زبان پشتو در آریانه\nمعمول و مروج است .\nمسلمین در عهد حضرت خلیفۀ ثالث رضی الله عنه بر آریانه استیلا کرد\nو مذهب اسلام نشر شد ، ولو چندین بار مردم آریانه مثل سایر اهالی افغانستان\nبرضد دیانت جدید بشوریدند که از انجمله بود واقعۀ مشهورۀ فتنۀ کازر گاه\nدر سال ٠٢٦ ھ آخرالامر دیانت مقدس اسلام صفحات مذاهب سایره را شسته\nو مذهب عمومی آریانه قرار گرفت . دورۀ اسلام در آريانه يك مدنیت جدید\nو مشعشعی را ایجاد نمود ، کمی نگذشت که در قرن سیوم اسلامی طاهریان\nهرات خراسان را تقریباً مستقل ساختند و بتعمیر ولایات آریانه پرداختند بعد\nاز طاهریان سلسلۀ صفاری سیستان آریانه را اهمیت دادند در عهد سامانیان بلخ\nو بخارا آریانه آنقدر بارونق بود که حتی یکبار پاد شاه مشهور سامانی امیر"}
{"book": "adl0986", "page": 388, "text": "صفحه (٦٤)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٦)\n\nنصر بن احمد چهار ال پایه تخت اصلی خودش را گذاشته و در شهر هرات توطن اختیار کرد تا عاقبت بخارائیان در باری شعر و موزیک را بهم آمیخته و در اثر تهیجات خمار اورصنعت کار مشهور رودکی شاه را مانند ماهی بآسمان بخارا کشیدند. به اهمیت و مدنیت آریانه در دوره سلاطین غزنوی بسی بیفزود و سمت پایه تختی دویم افغانستان را کسب نمود ، مرکز اداره ولایات مرو و خراسان و عراق نیز آریانه گردید. این اهمیت در دوره سلاجقه نیز باقی و پایدار بود ، اما در دوره سلاطین غور چنانیکه قبلا اشاره کردیم آریانه از معمورترین ولایات افغانستان بشمار رفت و این معموریت تا دوره کوتاه استیلای خوارزم شاه طول کشید. ورود چنگیزیان ولایت آریانه را واژگون نمود و بعدها سلطه مغولهای فارس در آن پهن شد تا اینکه خانواده سوری کرت از نوبه آبادی آن همت گماشتند و یکبار دیگر آریانه را در زمره ممالك آباد افغانستان قرار دادند. ظهور تیمور اگرچه اسباب خرابی شهرهای مشهور آریانه را فراهم نمود ولی احفاد او توانستند نسبت باین ولایت خدمتی بسزا ایفا نمایند.\nاستیلای مکرره از بك ها و تسلط صفویهـا و محاربات باهمی آنها ولایت آریانه را رو بسقوط و انحطاط کشانید. هکذا تجاوزات صفويها ومدافعات ابدالیان افغانستان و چپاول نادر شاه ترکان و محاربات تعرض کارانه قجرهـا ودفاع سدوزائیها این انحطاط و سقوط آریانه را به آخرین درجه رسانید. معهذا همیشه آریانه و هرات از معظه ترین ولایات وبلاد وطن افغانستان بشمار رفته است.\nاما اختلاط اقوام خارجی از قبیل عرب ومغول کمتر در آریانه بعمل رسیده بحدیکه از نژادهای مذکور اثری نمانده و آنچه بوده در اهالى وطنی تحلیل و تمثل"}
{"book": "adl0986", "page": 389, "text": "صفحة ( 65 ) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ ( 6 )\n\nکرده است ، طوایف پشتانه از عهد قدیم از جبال غور درین وادیها سرا زیر\nشده و باهم مخلوط شده اند چنا نیکه ایماقات فیروز کوهی ، تا یمنی ، جمشیدی ،\nتيموری نمونۀ این اختلاطها بوده و از آثار طوایف کاکر وغور بشمار میروند .\nو این اختلاطها در عهد سلاطین غور وغزنی وابدالیان وبارکزائیان بوفرت انجام\nگرفته و از انجمله اند طوایف مشهورۀ نورزائی ، اچکزائی ، پوپل زائی ،\nبارکزائی . اسحق زائی ، علی زائی و سایر طوایف کوچی .\nبا کل حال آریانه در دورۀ اسلام یکی از مرا کز علم وفضل ومدنیت دنیای\nآسیا بشمار رفته وعلما و حکمای او در صف اول مشاهیر علمی وطن افغانستان\nقرار دارند وازا نجمله اند .\nعلما وحكما : ـ مولانا عبد الرحمن جامی . مولانا كمال الدين حسين واعظ .\nمولانا شمس الملة والدين . مولانا میرحسین معمائی . حسین بن عالم مشهور\nبسید حسین علوى . علامۀ تفتازانی . حسین بن مبارك . ابولیث فوشنجی .\nشمس الدین محمد اسفزاری وغيره . روحانيون وصوفيون : ـ خواجه عبد الله\nانصاری . ابو قاسم منصوری بن احمد اسفزاری . مو لا نا شمس الدين محمد\nكهسانی . ابوالفتح عبدالملك بن عبدالله الكروخی . شیخ ابوالحسن فو شنجی\nو امثال ها .\nمورخين : ـ ميرخواندشاه مشهور . سيف الدين هروی (صاحب تاريخ هرات)\nمعین الدین اسفزاری ( صاحب روضات الجنات ) ابو الفضل هروی ( صاحب\nتاریخ معجم الشيوخ . ابو محمد هروی (صاحب تاريخ مفاخر خراسان ) معين الدين\nهروی( صاحب تاريخ مبارکشاهی ) . سيف الدين هروی (صاحب تاريخ ملوك كرت)\nحافظ ابروی هروی ثم طالقانی (صاحب زبدة التواريخ) ابوروح عيسوی هروی\n( صاحب تاریخ هرات ) ."}
{"book": "adl0986", "page": 390, "text": "صفحه ( ٦٦ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٦ )\n\nصنعت کاران : بهزاد هروی نقاش معروف . حاجی محمد هروی ( نقاش ) خواجه\nميرك هروی ( نقاش ) بنائی هراتی شاعر و موزیکچی معروف . عبد القادر هروی\nشاعر و موزیکچی . امير خلیل قلندر هروی خطاط مشهور . میر عبد الرحمان\nخطاط . دوست محمد هروی خطاط . میر علی هروی خطاط . محمد فايض خطاط . محب علی\nهروی خطاط . میرزا شفیعای هراتی خطاط . مجوز هراتی شاعر و خطاط وصاحب\nتالیفات در فن خطاطی .\nشعرا : حکیم ازرقی شاعر معروف . عسجدی ( شاعر ) سعید هروی .\nامامی هروی . حسینی هروی . ابوشعیب هروی . مجد الدین اسفزاری صاحب\nخارستان ابونصر هروی . مظفر هروی . سلطان شمس الدین کرت . حضوری\nهروی . ازهری هروی . ابو المفاتح هروی . عبد الرافع هروی . عبد الله هاتفى\nهروی . مهری هروی شاعره . شاعره آ غابیکه هروی . شاعره بیدلی هرویه\nوامثالها ."}
{"book": "adl0986", "page": 391, "text": "یکی از مناظر فلاحتی اندراب"}
{"book": "adl0986", "page": 392, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 393, "text": "تصحیح و غلطنامه\n\nاز قارئین محترم متمنی است که قبل از قرائت اوراق مجله اغلاط ذیل را تصحیح\nنمایند تا در ضمن مطالعه به جملات مبهم و کلمات نامفهومی بر نخورند .\n\nصفحه سطر غلط صحیح\n١٦ ٥ البردورد البردورر\n١٧ ١٥ سر آمدان هنرور سر آمدان هنر\n١٨ ١٤ قلم ماند قلم مانی\n١٨ ١٧ به یمن به تربیت بیمن تربیت\n١٩ ٣ اقتضا اقتفا\n١٩ ٦ عبارات رنگی عبارات رنگین\n١٩ ١١ سر آمدان بقول سر آمدان\n٢٠ ١٣ وبصفحات وتفحصات\n٢١ ٥ صفت صنعت\n٢١ ١١ قلمی قلبی\nپاورقی صفحه ٢١ ١ اکمال تحقیق اکمال تحصیل\n\" ٢١ معن های در موزه های"}
{"book": "adl0986", "page": 394, "text": "یاد آوری و پیشنهاد\n\nانجمن ادبی حفظ و تدوین لغات و اصطلاحات مخصوصه زبان\nافغانی و فارسی کوهستانی وطن را در نظر دارد !\nهموطنانیکه بمقصد خدمت بزبان و ادبیات ملی انجمن ادبی را\nدرین راه كمك نموده وقتاً فوقتاً يكمقدار لغات و اصطلاحات\nوطنی را اعم از افغانی یا فارسی که مطابق بقوا عد اصلیه زبان\nمتعارفی ملی بوده و بین نویسندگان فعلی معمول و متعارف نباشد\nترتیب داده و باین انجمن اهدا بفرمایند متشكراً برسم یادگار\nبر علاوه اظهار قدر شناسی یک دوره مجله کابل را یگان بآنها\nتقدیم خواهد شد."}
{"book": "adl0986", "page": 395, "text": "کابل\n\nشماره هفتم\n\nمجله ایست ما هوار ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\nادرس\n\nمحل اداره : — جاده ارگ ، انجمن ادبی\nدر تحت نظر انجمن ادبی طبع و نشر میشود .\nمخابرات با انجمن است .\nعنوان تلگرافی : — کابل ، انجمن\n\nاشتراك سالانه\n\nکابل ۱۲ افغانی\nولایات داخليه ١٤ »\n« خارجيه نیم پوند انگلیسی\nطلبۀ معارف وطن که حائز نمره های ۱ ، ۲ ، ۳\nباشند و کسانیکه كمك قلمی مینمایند ] رایگان\nسائر طلبۀ معارف وطن نصف قیمت\n\n٢٦ رجب المرجب هـ ق = ١٥ قوس ١٣١٠ هـ ش = ٧ دسمبر ۱۹۳۱ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 396, "text": "فهرست مندرجات\n\nنمره\n۱ :\n۲ :\n۳ :\n٤ :\nه :\n٦ :\n۷ :\n۸ :\n۹ :\n۱۰ :\n\nمضمون\nتغیرات جسمیه یا افعال حسیه\nاخلاق\nذكاوت وغباوت اطفال\nمبارزه در حیات\nیادی از فضلای غزنی\nبهزاد ونگارستان هرات\nحیات توماس ادیسون\nمشاهیر تاریخی رجال وطن\nافغانستان ونگاهی بتاریخ آن\nتصویر\n\nنویسنده\nشهزاده احمد علیخان درانی\nغلام جیلانی خان اعظمی\nمترجم محمد بشیر خان منشی زاده\nجناب مستغنی\nشهزاده احمد علیخان درانی\nآقای گویا\nآقای لطیفی\nآقای اعظمی\nآقای میر غلام محمد خان\n\nصفحه\n۱ الی ٦\n٦ « ۱۲\n۱۳ « ١٦\n۱۷ « ۲۳\n۲۳ « ۳۳\n۳۳ « ۳۹\n٤٠ « ٤٧\n٤٧ « ٤٨\n٤٩ « ٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 397, "text": "صفحه (۱)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۷)\nمجله کابل\nبقلم شهزاده احمد علیخان درانی معاون انجمن\nتغیرات جسمیه\nیا\nافعال حسیه\n\nجذبه مرکب از افعال حسی و احساسات نیز نتیجه تغیرات جسمی است مثلاً در حالت خوف اگر شخصی از دیدن شیری بهراس اندر شود در حالیکه میگریزد ضربان قلب او سریع تر و شماره تنفس تکثیر شده رنگ بشره اش دگرگون میگردد. این تغیرات جسمانی بالطبع احساسات مخصوصی تولید مینمایند که مجموع آن را « جذبه » خوانند.\nاز آنجا که حالات مختلفه خوف، خنده، اندوه و امثالها در جسم موجد تغیرات متعدده ئی میگردد لهذا تعداد مرکبات و مجموعات آنها بوفرت می انجامد و بناء علیه تغیرات جسمیه با جذبه ها مختلف میشود. گفتیم که جذبه مرکبه از احساسات مولود تطورات جسمانیه است، و تا اندازه هم تولید تغیرات جسمانی داخل اختیارات انسانی است از قبیل دویدن، لرزیدن، تسریع تنفس و غیره. ولی ملتفت باید بود تولید تغیرات در فعل و انفعال غده ها و تسریع حرکت قلبیه و تغیر لون و امثالها از حیطه تصرف اراده ما خارج است. لهذا تولید يك جذبه بمعنی حقیقی او کار انسان نیست. فی المثل اگر کسی خواسته"}
{"book": "adl0986", "page": 398, "text": "صفحه (۲) سال اول - مجله کابل شماره (۷)\n\nباشد جهه تولید جذبه خوف ، تغیرات عضوی در خود ایجاد کند ، بیشتر بآن تغیرات مصنوعی شبیه است که از چکاندن آب پیاز در چشم و یا کشیدن مرچ در بینی ، بعمل میرسد . هکذا تهیه جذبه خوف ارادته حکم همین تغیرات مصنوعی عضوی را دارد .\nعالم مشهور مستر جیمس انگلیزی نیز درینمورد میگوید : - بدیهیست که اشیا بوسایل اسباب و آلات خلقی وطبیعی فی الواقع دوچار این همه تغیرات جسمی میشوند ، ولی این تغیرات خیلی بطور متعدد وقوع یافته و تاثیر آن در جسم انسان از لحاظ ضعف وقوت احساس ومدارك او مختلف است !\nجسم انسان را در برابر تاثیرات جذبات وی بپرده های یك « آر کن » یا تارهای یك طنبور تشبیه کرده میتوانیم یعنی بطوریکه از صدمات پرده های مختلف آر گن و تار متأثر شده وهر كدام بقدر ضخامت خود انعکاس صورت مینماید جسم انسان هم در مقابل جذبات او دارای این تاثیر است .\nچونکه فعالیت های عضوی میتوانند بطریقه های مختلف بايكديگر مجتمع شوند لہذا خفیف ترین جذبه نیز ممکن است موجب انعکاس تأثيرات جسمانی انسان واقع شود یعنی بطور عمومی مثل کیفیات ذهنی بی مثل و استثنا میبا شد از انجا که در تأثیر جذبات اکثر حصص جسم تغیر پذیر است البته برای ما ممکن است كه بطور اختیاری كدام جذبه را محرك شده و یکی از اعضای خودرا که بحیطه اقتدار ما هستند ارادتاً بوسيله آن متغیر بسازیم ولی جلد وغدها ، دل و دیگر احشا و غیره وجود خود را ارادتاً متغير ساختن بواسطه تحريك جذبات ارادی ممکن نمیشود زیرا اینان در تحت تصرف اراده ما مقید شده نمیتوانند ."}
{"book": "adl0986", "page": 399, "text": "صفحه (۳)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۷)\n\nممکن است درینجا يك اعتراض واقع شود : یعنی در صورتیکه ما قبول\nنمائیم اسباب و وسایل مختلفی بر جسم انسان تغیرات واقع میکند و تعداد\nتاثیرات آنهم زیاد بوده و بحالات متفاوتی بیش یا کم جسم را متأثر میسازد\nباز چگونه انسان بطور ارادی مقتدر بتغیرات عمومی در جسم خود نخواهد شد؟\nما در جواب عرض میکنیم که هر کس از تدقیق و مطالعات در باطن خود\nفهمیده میتواند که در موقع تغیرات جسمانی در تاثر کدام جذبه که انسان\nمتأثر و مغلوب آن میشود ، آیا این احساس وتأثرات وی در يك موقع خاص\nو لمحات مخصوص ومعینی است یا خیر ؟\nالبته معرفت باین کیفیت خارج اقتدار است ! چه رقماً که ما بخواهیم در موقع\nتأثرات وجذبات اول آنرا معطل کرده و معاینه وتدقیق نمائیم که چه واز کجا\nو برای چیست ؟ طبعاً آن جذبه فتا شده تاثیرات آن خود بخود در جسم مختنق\nمیشود وازین رواست که انسان جذبات باطنی خود را مطالعه کرده نمیتواند.\nجیمس نیز جواب اعتراض فوق را چنین خاطر نشان میدارد :\nهر کدام ازین تغیرات جسمانی که نابود شد هنگام وقوع بطور واضح یا غیر\nواضح محسوس میشود مخصوصاً اشخاصی که درینمورد توجه می داشته باشند که\nبدواً بدانند این تأثرات مختلفه بایشان چطور هجوم می آورد ، البته آنها خوبتر حس\nکرده میتوانند زیرا هر يك حصه های جسم ما ، ذی حس و چیزهای خفیف و شدید ،\nخوش آیند ، وبد را بدرستی احساس میتوانند بکنند .\nمثلاً وقتیکه ما بكدام مشکل خفیف دلگیر میشویم آنوقت نقطهٔ اجتماع\nهمه مشاعر جسمانی ما اکثراً بانقباض غیر محسوس چشم و ابرو میباشد : همچنان\nهنگام پیش آمد يك خوف ،وقتی و هراسان شدن عارضی نقطهٔ اجتماع این"}
{"book": "adl0986", "page": 400, "text": "صفحه (٤)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٧)\n\nتاثرات جسمی حلقوم قرار میگیرد یعنی در اول وقت از انضمام حرکات بلع نما و خشونت حلق ظاهر شده و متوالیاً میخواهد باللعاب دهن آنرا مرطوب سازد يا يك سرفه خفيف نمايد . و هم ازین قبیل دیگر مثالهای زیادی موجود میباشد مثلاً اگر شخصی را یکچیز مضحکه خیز خنده آور نشانداده یا الفاظی بگوئیم که دروی القای خنده نماید و آنگاه ازوی سوال کنیم که معنی و کیفیت این خنده چه بود ؟ یابوی امر کنیم که میلان خنده را معطل کند البته مقتدر باظهار کیف یا تعطیل میلان آن نخواهد گردید چه طبعی است که چیزهای مضحك و الفاظ خنده آور که دیده یا شنیده شوند طبعاً انسان می خندد . یا اگر جذبه قهر در وجود تاثيرات القا مینماید طبعاً در چهره سرخی و در لبها و پره های دماغ پرش پیدا میشود و انسان دندانهای خودش را بهم میفشرد در بحالت غیر هجوم قهر دیگر تغیری انسان بحركات اعضای مذکوره پیدا کرده نمیتواند همچنین در حالت خوف اگر سرعت تنفس و لرزش لبها و پرش قلب واقع نشود البته خوف نام هم چیزی در وجود انسان استیلا نمیتواند بکند . ازینجا میتوان فهمید که جهه تشکیل و تکوین جذبات حضور و وجود این آثار و علایم لابدی و بغیر آنها که بمنزله (آئینه مظهر تجلیات جذبه) اند نمیشود تاثیراتیرا در جسم پیدا نمود .\nهرگاه این احساسات در وجود انسان حامل تاثيرات جذبه نشوند جذبات هم در وجود بی تاثیر بوده و بنزد علمای علم النفس باطل وغير واقع بحساب میرود چه جذبه غير مجسم از يك وقوف بحس و بى ادراك زیاده تر چیزی نیست .\nهرگاه بدقت ملتفت شویم معلوم خواهد شد که هر نوع کیفیات جذبی و تاثرات آن مرکب ازان تغيرات جسمی میباشند که ما ایشانرا مظاهرات آنان میگوئیم بالعکس در جسم بی حس هيچ يك جذبه طاری نمیشود و برای توضیح"}
{"book": "adl0986", "page": 401, "text": "صحفه ( ٥ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٧ )\n\nاین مطلب دلایل آتی را در معرض مطالعه قرار میدهیم :\nجیمس میگوید :\nاگر کدام جذبهٔ شدیدی را ما بتصور خود آورده و سپس برای معرفت و\nشناسائی آن مشاعر جسمی و جمله علایم احساسات خود را بخواهیم سعی کرده\nتجزیه و تحلیل کنیم معلوم خواهد شد که نه از جذبه و نه از فهم کیفیتش چیزی\nدستگیری نخواهد کرد و در چنین موالید ذهنیه که از روی فکر و اراده چیزی\nدستگیری انسان نمیکند البته آن را نمیتوان مرکب دانست بلکه ما آنرا يك\nادراك سرد و جامد عقلیه می نامیم .\nکارل جارج لینگ ( ۱ ) نیز درین مسئله تقریباً همین نظریه را اثبات\nنموده در اینجا باجیمس همنوائی میکند . وی مدعی است که « جذبهٔ خوف بمعنی\nادراك تغیرات جسمانی است اگر این ادراك از میان برخیزد وجود خوف\nهم باقی نمی ماند » .\nپس اگر اعتراضی در بخورد واقع شود که یعنی در خوف هم مثل هر جذبه\nيك تغير و احساس يك حالت مخصوص میباشد که بجسم تعلق نمیگیرد . جواب\nاین اعتراض را از قول کارل جارج میگوئیم .\n( کارل جارج لینگ ) میگوید که « در نزد ما هيچيك وسيله موجود نيست\nکه بین احساس نوعیت ذهنی و جسمی امتیازی بگذاریم بلکه حقیقت اینست\nکه هیچکس در احساس جسمانی و ذهنی تمیز کرده نمیتواند . و هیچکس قابل\nآن نیست که در حیات جسمانی و نفسی فرقی بکند زیرا ما انتساب کدام احساس\nرا تنها بطور نظری میکنیم نه بر بنای کدام ادراك فوری و قریبی » .\n\n( ۱ ) ماهی عضویات مملکت دنمارک که بدارالفنون کوپن هگن مشغول بود ."}
{"book": "adl0986", "page": 402, "text": "صفحه ( ٦ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ٧ )\n\nدر جای دیگر میگوید : « اگر علامات جسمانی یک آدم خوف زده (مخوف) را معلوم واستنباط نمائید یعنی اگر در نبض ، نگاه ، رنگ وچهره ، حرکات تکلم ، وخیالات او کدام تغیری پیدا نشود پس از خوف در وجود او چیزی باقی نخواهد بود » .\nدر توضیح این مقصد باید این مثالها را مقابل نظر داشته باشیم که یعنی یک شخص غمزدہ را می بینیم که دارای سردی جلد بدن وکم خونی وپریده گی رنگ جلد ، نرمی وخسته گی عضلات بوده واین علایم میتوانند مظاهر غم والم برای وی واقع شوند زیرا اجتماع توجه وی در باطن شخص تاثیرا تیرا القا نموده که این مظاهر عکس العمل آن در ظاهر بوجود آمده است .\nلہذا اگر از « جذبه » علامات تغیرات جسمانی ظاهر نشود باز هيچيك مواليد ذهنی باقی نمی ماند که بوسیلۀ آن جذبه را مرگ بگوئیم .\n\nبقلم غلام جیلانی خان اعظمی\nاخلاق\n\nبنای تمام مذاهب وادیان باساس اخلاقی استوار بوده وهر پیشوائی به پیروان خویش این هدیۀ بزرگ را بارمغان آورده است .\nدین مقدس اسلام که وسیع ترین وکامل ترین ادیان بوده ونمیشود بهتر ازان دین و آئینی بشریت نسبت بحوائج حیاتی خویش جستجو نمایند موضوع علم بزرگ اخلاق را با خوب ترین و نافع ترین اسلوبی دارا و بما مسلمین توضیح وسفارش می نماید ."}
{"book": "adl0986", "page": 403, "text": "صفحه (۷) سال اول - مجله کابل شماره (۷)\n\nاخلاقیات در جنب دیگر تکالیف دینیه ما بيك قسمت بزرگی قرار گرفته\nکه ما مسلمین نسبت بسائر قوام جهان میتوانیم آنرا از پهلوی دیانت حقه\nبیشتر استفاده کنیم !\nفضایل و امنیت زندگانی و پیشرفتهای اسلاف مسلمان ما در اعصار گذشته\nنظر بعدم ترتیب یافتن قوانین موضوعه اجتماع یا ترقی و اصلاحات علوم معاشرتی\nبآ ندرجات عالیه و پیمانه های وسیعه که عروج یافته و تاریخ ازان متذکر است\nفقط در سایه اخلاق بوده است و بس .\nزیرا از جمله صفات اخلاق که میگویند اخلاق بانسان فضیلت نفس ، سعی\nو عمل ، اتفاق و محبت می آموزد شک نیست که این فضایل چه در گذشته چه\nدر حوائج حیاتی امروزه بزرگترین عوامل ترقی و پیشرفت اجتماعات بشری بوده\nاست و بعكس آن طبعاً اقوام بطرف ذلت و پستی سیر قهقرائی می نمایند .\nاز بزرگترین علل ضعف و پس مانده گی کنونی اسلام سوای ضعف امور\nاخلاقی آنها چیز برا علت غائی نمیتوان شمرد .\nیکی از سیاحین عاقل آمریکائی میگوید برای اینکه قبل از اجرای سیاحت\nدر بلاد عالم و فهمیدن مقدار فضل و ترقیات آنها کافی است که اگر یکی یا چندی\nاز اهالی آن مملکت را ملاقات کرده و اندازه اخلاق و تهذیب آنها بدانید !\nاخلاق در اصلاح امور عقلانی و مدنی و تربیه اجتماعات بشری ، آن اندازه علاقه\nمهمی دارد که فقط به تحصیل و استقرار آن بقا و ترقیات ملل و اقوام جهان را\nمیتوان تیقن نموده و بالعکس با شهادت تاریخ و مشاهدات وقت حاضره نمیتوان\nبموجوديت وحيات استقلالى يك ملتى مطمئن شد .\nو الحاصل از مهمترین فضائلی که نوع انسان را نسبت بسائر مخلوق بکلی عالی"}
{"book": "adl0986", "page": 404, "text": "صفحه ( ۸ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۷ )\n\nوتمایز میگرداند مسئله اخلاق وامتیاز داشتن وی بصفات اخلاقیه اوست .\nگرچه اساس امتیازات انسانی نسبت بدیگر حیوان که علما آنرا تعین نموده\nاند عبارت از فضایل سه گانه عقل وحسیات واقتدار وی است ولی معلوم است\nاگر این فضایل عالیه انسانی متحلی باخلاق نبوده و درحدود مقررات امور\nاخلاقی معمول نباشد البته نمیشود انسان ازین فضایل خویش حسن استفاده\nکند درصورت سوء استعمال آنها فرقی بین حیوانات ضاره وانسان نخواهد بود .\nدر پیشگاه مشاهدات ومحسوسات بشرعادتاً مرسوم ومعمول است که\nبآندرجه به نظر های خفت و ذلت كه بيك دزد رهزن يك شخص جانى\nويك ظالم متجاسر مى بينند باين نفرت وبغض در سیمای بعضی حیوانات نمی بینند !\nنوع شریف انسان که فطرتاً از جنبه های مختلف حیوانی و معنوی سرشته\nوتکوین یافته است البته این دوقوا در وجود وی استیلا داشته و هر کدام\nمتقاضی پیشرفت نفوذ خود است ولی از انجا که مقتضیات جنبه حیوانی وی متعلق\nبادامه حیات و طبعا در مبادی حال انسان در تحت تاثیر وی رفتار می نماید هر گاه\nمرعات خواهش وفرمایشات این جنبه بحد اعتدال نشده و از اندوجه تجاوز نماید\nلابد ضعف در قوه ملکی یا جنبه معنوی انسان طاری شده و بکلی حفظ موازنه\nرا خراب کرده وفضایل انسانی را می بازد .\nچون اینحادثه بزرگ در حیات بشر ملحوظ بود خداوند متعال رهنمایانی\nبنوع انسان کماشت تا آنها یکعده خصایل خوب و عادات و ملکات فاضله را\nبانسان آموختانده و مارا بوسیله مشق و اعتیاد آنها از خطره فنای فضایل و\nشرافت انسانی نجات بخشایند .\nامروز مجموع آنعادات خوب وملكات فاضله بنام علم اخلاق تدوین شده"}
{"book": "adl0986", "page": 405, "text": "صفحه ( ۹ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۷ )\n\nو بوسیله مکاتب ومدارس و علما و پیشوایان اجتماعی مورد استفاده ما و اولاد ما قرار میگیرد : که در صورت فهمیدن آن ما افعال واقوال خوب و ناخوب خودرا فرق کرده میتوانیم .\nعلم اخلاق بتعبیر اخلاقیون حاوی مسائلیست که ما بذریعه آن وظایف وتکالیف خود را نسبت بخویش و غیر فهمیده ومراعات نمائیم ! چه از نقطه ایجاب عقل و اخلاق تا ما پی بوظائف و تکالیف خود نبریم البته ظلم بنفس خویش وحق دیگران کرده خواهیم بود .\nازین رواست که تحصیل علم اخلاق را دیانت و همه پیشوایان اجتماعی وروحانی بانسان حتمی دانسته و سفارش می نمایند .\nگرچه شریعت مقدسه و قوانین اجتماع برای حفظ و احترام حقوق انسان حدودی را معین کرده که درصورت تجاوز وانحراف بمر تکب جزا خواهد داد ولی فضایل بزرگ انسانی و علایق محبت کارانه و تعاون اجتماع و حیات توام انسانی اجازه نمیدهد که هردم وهرزمن حقوق واحترام اشخاص معروض تجاوز و اقـع شـده و بوسیله مقامات حاکمه تلافی و استرداد کرده شود بلکه بایستی ا نسانیت از نقطه تهذیب اخلاق و اصلاح فکر ونفس ابدا مبادرت باوضاع و اعمال سوئی نکنند تا حقوق و احترام اشخاص در معرض تلف واقع نشود نظیر این آمال بزرگ اخلاقیون را امروز در ممالک متمدنه میتوان مشاهده نمود چه هر مملکتی که از روی علم وتمدن و اصلاح اخلاق زیاده تر پیش رفته است منازعات ودعاوی در محا کم عدلیه و دوائر پولیس شان کمتر اتفاق می افتد !\nدر ممالکی که هنوز اهالی آن متجلی باخلاق نشده وجریان مسایل خلاف اخلاقی در انجا حکمفرما باشد حکومات طبعاً قوانين ومجازات را در انملك شديد میگذارند"}
{"book": "adl0986", "page": 406, "text": "صفحه ( ۱۰ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ۷ )\n\nولی در جائیکه مردم متصف بفضایل و صفات اخلاقی شده باشند بعکس آنست\nمنبع فسادات اخلاق اساساً دريك قوم وملتى دوچيز است :\nاول : جهل که مردم بوظایف و تکالیف خود ندانسته از مقتضیات اخلاق\nبیخبر می مانند .\nدوم : افساد متنفذین و مقتدرین است که روح اخلاق طبیعی را هم در\nوجود اشخاص کشته و آنها را بمقاصد خویش استعمال و در طرق سوء اخلاق\nسوق می نمایند .\nاستفاده از فضایل اخلاق و متنبه شدن ازینکه انسان دوچار مراتب سوء\nاخلاق نشود بازهم بوسیلۀ همان قوای فاضله ایست که خداوند متعال ممتازاً\nنسبت بدیگر مخلوق در وجود انسان مودوع فرموده است : یعنی عقل طبیعی که\nبواسطه علم صیقل شده باشد و انسان بوسیلۀ آن بین خیر و شر ، زشت و زیبا\nفرق میگذارد .\nدیگر حسیات است که بذریعۀ آن انسان تأثیرات خارجی را در وجود خود\nانتقال داده و ارادات خودش را بوسیلۀ آن تحريك مي نمايد .\nثالثاً اقتدار که بتوسط آن از اعمال خود اخذ نتیجه میدارد .\nدر صورتیکه این سه قوۀ ممتازۀ انسانی باساس تربیه و پیروی بمطالب اخلاق\nدر وجود انسان تقویه شده وشروع بکار وايفای وظایف وعملیات خود می نماید\nطبعاً انسان مصدر خوشبختی شده شخص وی و هم جامعه از وجودش مستفید\nمیگردد و بچنین شخصی اطلاق انسان و متصف بودن بفضایل انسانی جایز\nوسزاوار است .\nطوریکه عرض شد که انسان در حیات خویش تکالیف ووظایفی را نسبت"}
{"book": "adl0986", "page": 407, "text": "صفحه (١١)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٧)\n\nبشخص خودش وهم بجامعه دارا بوده و مدیون بتادیه آن میباشد عبارت از مطالبی است که باین تفریق توضیح می یابد .\nقسم اول : تکالیف و وظایف شخصیه که این هم اساساً بدو قسمت تقسیم می شود :\nاول : رعایت حقوق واحترام باریتعالی جلت مجده که خالق و آفریده گار ما است و بایستی وظایف بنده گی و لوازم اطاعت و انقیاد تماماً بحضور حضرت باری او بجا آورده شود .\n٢ تکالیف ووظایفی که عاید بشخص و نفس است غرض از تهذیب نفس و اخلاق وتربیه روح و جلب واعتياد بعادات وملكات فاضله بوده ضمناً رعایت حسن اداره قوای بدنی وسلامتی مزاج است بمقصد انجام و ایفای وظایف و تکالیف خویش درحیات ؛ سپس فراهم نمودن وسایل و موجبات يك زندگانی آبرومندانه ایست از طریق مشروع وبوسيله سعی وعمل .\nقسمت دوم : تکالیف و وظایفی ایست که انسان درمقابل عموم بتاديه و ایفای آن مجبور می باشد :\n١ : مقابل خانواده ئل پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عیال و اولاد و غیره اقارب ؛ چه در موقع عسرت وبدبختی با دیگر مواقع بقدریکه تو نسبت بسایرین طالب رحمت ومحبت وتعاون آنهائی و آنها ترا مقدم بدیگران خدمت و كمك كرده اند لابد از توهم نسبت بسایرین طالب رحمت ومحبت و تعاون تو بوده و مدیون آنهائی و نبایست این حق واجب التادیه را فراموش نمائی .\nاین قسمت مراعات وتکالیف که نسبت بخانواده مرعی می شود آنرا موسوم باخلاق فامیلی و یا خانواده گی کرده اند که این مرتبه اول تجارب و زمینهٔ"}
{"book": "adl0986", "page": 408, "text": "صفحه ( ۱۲ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ۷ )\n\nعملیات اخلاقیست برای يك انسان که در صورت حسن اجرای این وظیفه و\nبر آمدن از عهده اش ممکن است انسان در ملل و اجتماعات بشری از عهدۀ تکالیف\nو وظائف عمومیه اخلاقیه بدرستی بر آمده خواهد توانست .\n۲ : وظایف و تکالیف اخلاقی نسبت بملت و وطن که خود مراعات حقوق\nو احترام وطن و جامعه ملی و داشتن محبت و صداقت بآنها عیناً بمثابه آن تکالیفی است\nکه انسان بخانه و فامیل خود میداشته باشد .\n۳ : تکالیف و وظایف اخلاقی داشتن نسبت بقوانين ونظامات اجتماعی مملکت\nخود چه در صورتیکه عموم افراد يك جامعه مواد آنرا اراده و قابل اجرا\nشمرده اند عدم احترام ومراعات نکردن بآن عیناً بیحرمتی و بدرفتاری باملت\nو جامعه است .\n٤ : تكاليف و وظایف داشتن در مقابل عموم بنی نوع خویش :\nوقتا که ما احتیاج حیاتی خویش را در اثر اجتماع و كمك و همراهی آنها\nدانسته و احساس کردیم آنگاه فضایل و مميزات انسانی بحكم اخلاق متقاضی است\nکه چگونه می خواهیم در جامعه بخوش بختی و راحت زندگی کنیم ؟ و چه احترام\nو سعادت و راحت و امنیت را برای خویش آرزو داریم ؟ باید برای دیگران\nهم خواهان و آرزو مند آن بوده باشیم .\nوهم چه چیزی سعادت وراحت ما را ممکن است اخلال وبما اذیت نماید\nالبته ماهم آنرا بدیگران نپسندیده و بایستی دست و زبان را از اذیت کو تاه سازیم.\nتا اینجا از مراتب کلیه و صفات عمومیه اخلاق مختصراً چیزی نوشتیم و امید\nاست در آتیه موفق شویم ، موادیکه از اجزای این علم بشمار بوده و هر کدام آن\nمستقیماً میتواند مورد استفاده هموطنان عزیز قرار گیرد البته راجع بآنها عليحده\nعلیحده معروضات خواهیم نمود . ( غلام جیلانی اعظمی )"}
{"book": "adl0986", "page": 409, "text": "صحفه ( ۱۳ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۷ )\n\nترجمه از مجله کل شی قاهره\nمترجم محمد بشیر خان منشی زاده\n( به ذکاوت و غباوت اطفال )\n( نباید اعتماد نمود )\n\nغالب اطفال قبل از وقت معین رشد نموده و آثار ذکا از ناصیه آنها پدیدار میگردد در صورتیکه این رشد و ذکا ابداً با کمی سن شان موافقت نمی نماید.\nهکذا بسی از طفل ها دیر تر نشو و نما کرده و قوای عقلیه شان بابطائت تمامی بمنصه ظهور میبرآید. مادران اطفال اول الذکر عادتاً از سرعت نمو و ذکای او لاد های خود تعجب نموده و ضمناً افتخار مینمایند، مادر های اطفال مؤخرالذکر نیز طبعاً ازین فتور نشو و نما و غباوت اولاد های خویش متالم شده اظهار ناشکیبائی میکنند چنانچه دیده شده که برخی از اولیای اطفال از مشاهده طلوع و نبوغ ذهن و ذکای اطفال خود مباهات و افتخار مینمایند و بعضی بالعکس از ماجرای کار و کردار آنها بستوه آمده از نشو و نمای ایشان در روز های زندگانی تماماً مایوس و ناکامند حال آنکه خاتمه کار نه مربوط به افتخار اولیها و نه بستوه و شیون ثانویها است.\nبنا بران ما مطالب و نکاتی را یاد آور میشویم که ایضاح و تائید مدعایمارا نماید. « لی هانت » رسام مشهور در اثنای شاگردی خود تنها به ضرب بسیط قادر نبوده و نه از ضرب زبانی چیزی را بخاطر سپرده بود و همچنین «گولد اولیفر» که یکی از نویسندگان مشهور و مقتدر انگلیس است بسیار کند ذهن و بطی الانتقال بوده حتی استاد او در موقع دروس خویش میگفت «غبی ترین شاگرد های من گولد اولیفر است» و شاعر شهیر انگلیس « بایرن » در اوایل"}
{"book": "adl0986", "page": 410, "text": "صفحه (١٤)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره (٧)\nحال نسبت به همقطاران خویش نازل ترین رتبۀ داشته است .\nموسیو دارون فیلسوف شهیر را پدرش بالفاظ ذیل توبیخ و سرزنش میکرد :\nدر دنیا هیچ چیز برای تو اهمیت ندارد بجز ازینکه تربیۀ سگ ها و شکار\nبوزینگان نمائی دیگر کاری از تو ساخته نیست بغیر اینکه عار شخص خویش\nو ننگ دودمان خودباشی ، مادران «ديوك ولنگتن » وقاهر ناپلیون . فرزندان\nخویش را بالفاظ ای فرزند غبی خطاب مینمودند . « وانشتان» عالم بزر گ و ریاضی دان\nمشهور در دورۀ صباوت در حساب ابتدائی ناکام ماند حال آنکه در فن ریاضی\nمایهٔ شگفت و استعجاب عالم گردیده در مسئلۀ نسبت و تناسب مقام حيرت\nآوری را دارست اگرچه بعضی از نوابغ در ایام خوردی روز گار\nصباوت هم امتحان این مسئله را داده اند وما نميتوانيم اران منکر شده ودیده\nرا نا دیده انگاریم ولی این حکمیت خود را علی الاکثر اطلاق کرده نمیتوانیم\nزیرا این چیزها از نادرات است . مثلاً «گوته» شاعر آلمانی قبل از سن\nده سالگی زبان های فرانسوی ، المانی یونانی ، لاتینی را تماماً آموخته\nدر عین حال زبان ایطالوی ولاتنه بطور استماع بر گنجینۀ اطلاعات خود\nمیافزود هکذا داکتر « ینگ تومس» که در سنۀ ۱۷۷۳ میلادی تولد شده\nاست هنوز دومرحله از سنین عمر را که دو سال باشد طی نا کرده زبان بومی\nخودرا آموخت و بسن چهارسالگی انجیل را مکرراً قرائت نمود. و اینکه\nمادران قبل از سن معتاد معین اولادهای خود بعضی اطواو و خصایل شگفت\nآور در ایشان دیده آنها را نابغه میگویند حال آنکه عاری از حقیقت است\nزیرا که درین حال نه نبوغ مفهوم صحی دارد و نه آنها را نابغه گفته می توانیم .\nولی علمای جمعیت النبوا بعد از تحقیات عمیقانه خودها چنین قرار داده اند ،"}
{"book": "adl0986", "page": 411, "text": "صفحه ( ١٥ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ٧ )\n\nسن که انسان دران نبوغ نموده و مصدر تکامل می شود مرحلۀ سال\nچهلم حیات است . پس مادران را لازم است که نبوغ اولاد خود را در سن\nچهل انتظار داشته و اگر دران سن اولاد خودرا دارای نبوغ مشاهده کنند\nحقدارند که آنرا نبوغ صحیح عقیده و اعتراف داشته باشند .\nآگاهی از استطاعت اطفال\nبین ماه دوم الی چهارم طفل میتواند که سر خویش بالا نماید .\nدر بین ماه سوم و پنجم میتواند که خنده نماید .\n« « پنجم و هفتم بدست خویش هم احساس مینماید و هم آنرا زیرورو میگرداند .\n« « هفتم و نهم مساعی و مجهودات خودرا درایستادن صرف نموده حتی\nمقتدر به عمل خویش هم میشود .\nدربین ١٠ و ١٢ بالذات وظیفۀ بپا ایستادن را اکمال میکند .\n« « ١٢ و ١٣ قدم از قدم جدا میکند . چون به عمر پانزده ماهگی\nرسید بدون معاونت غیر خودش راه میرود .\nو الحاصل اولاد در سن یکساله گی باید بنطق کلمات مفرده قادر گردد !\nهمچنان در آوان یکنیم سالگی باید تکلم جملات چند حرفی را بتواند .\nدر عصر حاضر اکثر از اصول قواعد تربیۀ اولاد را که در غرب قدیماً\nجاری بود تغیر داده اند . مثلاً از لته های سه گانه که شیر خوار گان را\nمی پیچانیدند صرف نظر نموده اکنون به اصول امروزه یعنی ( پیراهن های فراخ )\nو پارچه های نرم آزاد چار گانه تبدیل داده اند .\nو همچنین داکتران امریکائی استعمال تنبان های رابری وقنداق های متنوع را"}
{"book": "adl0986", "page": 412, "text": "صفحه (١٦) سال اول ـ مجله کابل شماره (٧)\n\nبا روغن های مالش بدنی واستعمال گرد های پاشیدنی از قبیل پودر و مورم وغیره که برای اطفال خصوصاً در ایام گرما استعمال مینمایند اکیداً منع کرده اند .\nو از خرافات قدیم یکی آن است که گرفتن ناخن های طفلکان را تارسیدن بکدام مرحله از مراحل عمر میگذاشتند بلکه بالعکس آن لازم و حتمیست که ناخن های آنان گرفته شده تا موجب خراش چهره و صورت آنان نگردد . زیرا مخوف ترین عادات اطفال این است که ناخن های خود را بدندان های خویش قطع مینمایند و باید جهد بسیاری درین راه نموده تا این عادت خطیر وخصلت وخیم را از اطفال رفع نمود .\nزیرا مراعات وتلطف در حق دندان از روز پیدایش و آوان ظهور آن لازم و واجبست در ازمنه قبل مادرانی بودند که گمان میکردند که دندان های اولیه رفته باز برای فرزندان شان دندان های ثانوی میبراید حال آنکه از خراب شدن مینای دندان و سیاه و كاوك شدن نارف های آن تماماً بخبر بوده اند زیرا دندان های ایام صغارت بهترین آله جویدن و واسطه جودت هضم طعام است که اگر آنها در اول کار فاسد و تباه گردید دندان های ثانوی نیز رو بخرابی رفته تماماً معيوب وغير منتظم خواهد بود ."}
{"book": "adl0986", "page": 413, "text": "صفحه (۱۷) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (۷)\n\nاثر طبع جناب\nمستغنی (مبارزه در حیات)\n\nشده است فرض حیات انسان بجامعه کار و بار کردن\nزپيشۀ تنبلی و سستی بجان و دل ننگ و عار کردن\nبخدمت اهل نوع خود را بهر صفت بختيار كردن\nبهر طريقی كه ميتواند طريق نيك اختيار كردن\nچه همت است و كدام غيرت هميشه نان طفيل خوردن\nبطبع ناصاف مشرب ما روا بود آب سيل خوردن\nچولنگ تاچند پا بدامن زقطع سير عمل نشستن\nدر آستين تا بچند بيكار بشيوهٔ دست شل نشستن\nخوش است بی کار زنده گانی بزير تيغ اجل نشستن\nبشغل كسب معاش بر خيز چه سود ازين بی محل نشستن\nدرست تاكی نميتوانی چودست بشكسته كار خود را\nفگندن ای بی تميز تاكی بگردن غير بار خود را\nنمرده تاچند چون جنازه بدوش مخلوق بار بودن\nز بیحسی تابکی فسرده چوسنگ لوح مزار بودن\nدرين جهان تاكه زنده باشی روا بود صرف كار بودن\nحيات ميدان کار زار است سزاست با گیر و دار بودن\nبصحنهٔ كار زار دائم تلاش جنگ و نبرد باشد\nازاین میان جان برد سلامت هران حریفی که مرد باشد"}
{"book": "adl0986", "page": 414, "text": "صفحه (١٨) سال اول - مجله کابل شماره (٧)\nنمی سزد مرد را که چون زن همیشه مانوس خانه باشد\nز ترك سعی و عمل نباید که بار دوش زمانه باشد\nبخلق همدردی و تعاون وظیفه جاودانه باشد\nبه تیر طعن کسان نباید زمفت خواری نشانه باشد\nملك نه آدمی ندانم با کل و شربت ضمان که جوید\nبشر هزار احتیاج دارد زجدو جهدش کران که جوید\nبخیر ملك و وطن نكوشی چرا چه باشد توان نداری ؟\nسخن بوصف وطن نگوئی چرا خموشی زبان نداری ؟\nبزنده گی همدم است کوشش تو زنده مرده جان نداری ؟\nیقین که در حال احتضاری بعمر باقی گمان نداری ؟\nبخواب و غفلت بسر نگردد حیات صد احتیاج دارد\nمباش غافل که زنده گانی هزار رسم و رواج دارد\nبرای تعیین هر مکینی چنانکه باشد مکان ضروری\nتهیه قوت نیز باشد بقوت جسم و جان ضروری\nبشر که حفظ حیات او را بود هزار این و آن ضروری\nبود پی اینقدر ضروری تلاش پیر و جوان ضروری\nتو کز ازین جمله بی وقوفی ضرور بهر تو مرگ باشد\nنهال عمر تو بی ضرورت همیشه بی بارو برگ باشد\nمخوان پیا پی بگوش همت زتنبلی داستان غفلت\nمخور گرت همت است و غیرت بخوان تعطیل نان غفلت"}
{"book": "adl0986", "page": 415, "text": "صفحه (١٩)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ٧ )\n\nفلاکت ونکبت است و ادبار بدهر دایم نشان غفلت\nهمین بغم سیر می نشیند درین سرا مهمان غفلت\nکه تا بقید حیات باشی روا بود جدو جهد کردن\nبسعی مردانه دست دادن بکوشش و کار عهد کردن\nگدا صفت پای لنگ تا کی بخلق بادست شل نمودن\nبس است این عذر لنگ تا کی بکار هستی خلل نمودن\nبه هیچ کس اعتماد نتوان بغیر سعی و عمل نمودن\nیقین ثابت قدم چه لازم بهر گمانی بدل نمودن\nبکار دنیا و دین همیشه همین عمل اعتماد دارد\nز کار غافل مشو که دل را مدام این پیشه شاد دارد\nبغیر سعی وعمل نمودن ازین گمان و یقین چه حاصل\nنکرده تخم عمل پریشان چه خیزد از این زمین چه حاصل\nز خرمن سعی برنخوردن ز کوشش خوشه چین چه حاصل\nتو گر طریق عمل نپوئی برایت از آن و این چه حاصل\nبصاحب کار وسعی کوشش امید مخلوق عار دارد\nبهمت خلق تکیه کردن گلی است رنگین و خار دارد\nنگویمت فرض زنده گانی نمودن است این و آن تهیه\nبرای شب را سحر نمودن توان نمودن مکان تهیه\nبرای فرزند و زن نگویم که کردن است آب و نان تهیه\nبی سگ نفس خویش آخر توان نمود استخوان تهیه\nنمیتوان برد اگر بهمت چو این و آن بار زنده گانی\nبکوش تا وارهی بکلی ز زحمت کار زنده گانی"}
{"book": "adl0986", "page": 416, "text": "صفحه ( ۲۰ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۷ )\n\nرویهٔ علم وفن نداری چگونه رفتار می نمائی\nبکار کسب و هنر نکوشی سفیه و بیکار می نمائی\nبشغل شوق و شغف نداری برنگت بیمار می نمائی\nباین و آن خویش را چه لازم ضعیف کردار می نمائی\nهنر بیاموز وعلم و دانش بخلق مجهول و دنگ منما\nچوشیشهٔ دل صاف کن بحکمت کدورت انشا چوسنگ منما\nخوش است يك لحظه چیدن ما گل مراد از بهار معنی\nبدست صورت پرست بودن بکیش صورت نگار معنی\nبغلظ تا چند آشنائی توان نگاهی بکار معنی\nبداغ حسرت قرین نباشد تصور لاله زار معنی\nطراوت شبنمی نباشد بنو بهاران رنگ صورت\nنداد صورت نگار معنی گل حقیقت بچنگ صورت\nزقید هستی کناره بودن بگو برادر که میتواند\nزچنبر زنده گی بعالم کشیدن سر که میتواند\nنیامدن در سرای گیتی بخود مقرر که می تواند\nتغیر دادن بخوب زشتی که شد مقدر که می تواند\nچو چارهٔ نیست فرض باشد بحکم تقدیر سر نهادن\nبامر فرمان روای هستی دو دست باید ببر نهادن\nضرور باشد عمل نمودن بامر و فرمان زنده گانی\nبهر زمان می توان نمودن رویهٔ شایان زنده گانی\nبترك اداب زنده گانی کجاست امکان زنده گانی\nبخلق سعی و تلاش باشد دلیل و برهان زنده گانی"}
{"book": "adl0986", "page": 417, "text": "صفحه (۲۱) سال اول - مجله کابل شماره (۷)\n\nچو سعی شغل و عمل نداری تر است لازم ضرور مردن\nز مردم بی تلاش و کوشش چوراست گویم چه دور مردن\n\nشود زسعی و عمل بگیتی برای هر شخص نام حاصل\nبغیر کوشش که می تواند زچرخ گردنده کام حاصل\n\nچو قرص خورشید سعی باید که تا شود صبح و شام حاصل\nهلال سازد زسعی و گردش بشهر ماه تمام حاصل\n\nچو اسیا بسته است گردون همیشه رزق وتلاش باهم\nبریده تیغ زمانه ناف تلاش هستی و آش باهم\n\nبهیچ کار آشنا نگشتی توهیچ کاره چه کار داری\nخبر زسعی و عمل نداری تو بدعمل بد شعار داری\n\nبکیسه غیر چشم دوزی نه ننگ داری نه عار داری\nبه ننگ ناداریت نمردی لیاقت پای دار داری\n\nتمام عمر ای دنی نشاید زنان مردم صلا گرفتن\nدنائت است اینکه گشته عادت ترا برسم گدا گرفتن\n\nبکوش در کار دین ودنیا که سود گردد زیان زکوشش\nسزاست گر فی المثل بگویم زمین شود آسمان زکوشش\n\nکجا رسیدند ای برادر تمام اهل جهان زکوشش\nبچشم عبرت نظر کن آخر که گشته عالم چسان زکوشش\n\nچنانکه کوشند خلق عالم چرا تو ای بیخبر نکوشی\nکجاشد ایوای ننگ وغیرت که ازهمه بیشتر نکوشی"}
{"book": "adl0986", "page": 418, "text": "صفحه (۲۲) سال اول - مجلۀ کابل شماره (۷)\n\nاز این و آن برتری نمودن همیشه باشد قرار غیرت\nبه تنبلی چند صبر کردن چنین نباشد شعار غیرت\nکجا رسانید کار جاپان ببین زمانی بکار غیرت\nبکوشش ارزنده گی نداری یقین بود ننگ وعار غیرت\nبکوش ای بار دوش هستی بس است افسرده زنده گانی\nنه کسب و کاری نه ننگ و عاری بدست این مرده زنده گانی\nکجا کس از پستی و دنائت بکارهابر تری نماید\nچو نقش پا پایمال گردد دنی چو فکری سری نماید\nبعلم وعرفان توان نمودن اگر کسی برتری نماید\nکه برتری بی کمال و دانش بدیده ها سرسری نماید\nبکوش در کار علم و عرفان که برتر از ین و آن برائی\nبکار تعلیم کن ترقی که بر سر آسمان برائی\nبعلم و دانش بکار و کوشش اگر بعالم سری نداری\nبچشم مردم سبك نمائی به پیش کس لنگری نداری\nبس است داری اگر کمال چه شد که سیم و زری نداری\nچو با کمال است آدمیت دگر چه نقص ارخری نداری\nنه مال باشد نه جاه باشد چو علم وعرفان کمال مردم\nکه مال بی معرفت نماید بچشم بینش و بال مردم\nبگوش اهل وطن دمادم چگونه حرف وطن نخوانی\nچه شد که این ماجرا پیاپی محافله انجمن نخوانی"}
{"book": "adl0986", "page": 419, "text": "صفحه (۲۳)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۷)\nبه بحر شعر آشنا نباشی اگر روان این سخن نخوانی\nشکر مقابل بهیچ صورت بشعر شيرين من نخوانی\nبگلشن کابل پر از گل هزار بلبل نوا سراید\nولی چو مستغنی سخنور بدلربائی كجا براید\nبقلم شهزاده یادی از فضلای غزنی\nاحمد علیخان درانی\n( در عهد سلطان محمود يمين الدوله )\nقافیه طرا زان در بار غزنی\n(۳)\nدر ذکر مراجعت سلطان از فتح سومنات میگوید : -\nامین ملت محمود شاه بادل شاد بفال نيك دگرروی سوی خانه نهاد\nبتان شکسته و بتخانه ها فکنده زپا حصارهای قوی بر کشاده لاد به لاد\nز بسكه رنج سفر برتن شريف نهد همی ندانم کان تن تنت یا فولاد\nبسوهنات شد امسال سومنات بکند درین مراد به پیموده منزلی هشتاد\nدر مدح سلطان محمود میگوید :-\nبرآمد نیلگون ابری ز روی نیلگون دریا\nچوروی عاشقان گردان چوطبع بیدلان شیدا\nبباريد و زهم بکست و گردان گشت برگردون\nچو پیلان پراگنده میان آبگون صحرا\nتو گفتی آسمان دریاست ازسبزی و بر رویش\nبپرواز اندر آور دست ناگه بچگان عنقا"}
{"book": "adl0986", "page": 420, "text": "صفحه (٢٤) مجله کابل سال اول - شماره (٧)\n\nهمی رفت از برگردون گهی تاری گهی روشن\nوزو که آسمان پیدا و که خورشید ناپيدا\n\nبسان چندن سوهان زده بر لوح پیروزه\nبکردار عبیر بیخته بر صفحه مینا\n\nچودودین آتشی کاینش برو اندر زنی ناگه\nچو چشم بیدلی کز دیدن دلبر شود شهلا\n\nهوای روشن از رنگش تغیر گشت و شد تیره\nچو جان کافری کشته به تیغ خسرو والا\nوله :-\nچوسیرگشت سرنرگس غنوده ز خواب گل کبود فرو خفت زیر پرده آب\nچو سرخ گل بسر اندر کشید سبز ردا فرو کشید رخ ارغوان کبود نقاب\nمگر درخت شکوفه گناه آدم (ع) کرد که همچو آدم (ع) عریان همیشود ز بشتاب\nبرآمد از سر کوهسار ها طلایه ابر چومویهای حواصل که برکشی بطناب\nوله : -\nبرگرفت از روی دریا ابر پرور دین سفر ز آسمان بر بوستان بارید مروارید تر\nکه زروی آسمان اندر کشید پیروزه لوح که بروی آفتاب اندر کشد سیمین سپر\nهر کجا باغیست برشد بانگ مرغان از درخت\nهر کجا کوهیست بر شد بانگ کبکان از کمر\nسوسن سیمین وقایه بر گرفت از پیش رو نرگس مشکین عصابه برگرفت از گردسر\nوله : -\nسپیده دم که هوا بر دریده پرده شب بر آمد از سر کوه روز بار دای قصب"}
{"book": "adl0986", "page": 421, "text": "صفحه ( ٢٥ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( ٧ )\nچنان سياه شبى اندکی سپیده برو\nچو زنگی که بخنده کشاده باشد لب\nوله : -\nآن آمدن ابر گسسته نگر امروز\nکوئی ز کلنگان پراگنده قطاریست\nفرخی در اواخر سلطنت سلطان مسعود در سنۀ ٤٢٩ ھ وفات یافت .\nبهرامی سرخسی - اسمش استاد ابوالحسن على و بومش سرخس هرات (افغانستان) است صاحب مجمع الفصحا این را معاصر امير ناصر الدین سبکتگین مینویسد (١) اما عوفی او را از شعرای سلطان محمود میشمارد - در علم عروض وفن قافيه مهارتی تمام داشت (٢) و تصانیفی چندی از خود بیادگار مانده است - مثل عنايت العروضين ، خجسته نامه (٣) و کنز القافيه و غيره -\nنمونۀ کلام : -\nنگار من آن چون قمر برصنوبر\nنه مانی چنون کرد صورت نه آذر\nدو خدش بسان دو ماه منقش\nدو زلفش بسان دو مار معنبر\nنه دیدی نه بینی چو رو و چو قدش\nنگاری بکشمیر و سروی بکشمر\nوله : -\nماهی دو بتا گل دو رنگيم\nبنگر بچه خواهمت صفت کرد\nيك نيمۀ آن توئی بسرخی\nوین نيمۀ دگر منم چنين زرد\n( ١ «از معاصرين ناصر الدين سبکتگين بود » (مجمع الفصحا جلد ١ صفحه ١٨٣) اما سنۀ وفات امير سبکتگين ٣٨٧ است و تاريخ وفات بهرامی ٥٠٠ میباشد یعنی یکصد و سيزده سال بعد از مرگ سبکتگین ازینجا معلوم شد که صاحب مجمع الفصحا سهو نموده و قول عوفی که او را معاصر سلطان محمود يمين الدوله میگويد صحيح است .\n( ٢ ) عوفی جلد دوم صفحه ٥٥ و ٥٦ .\n( ٣ ) درعلم عروض بی نظير است (عوفی جلد دوم ) ."}
{"book": "adl0986", "page": 422, "text": "صحفه (٢٦) سال اول ـ مجله کابل شماره (٧)\n\nبهرامی در سنه ٥٠٠ ه‍ وفات یافت .\nامیر بزرجمهر قائنی ـ اسمش قسیم بن ابراهیم بن منصور است ـ مداح\nسلطان محمود یمین الدوله و بسیار صاحب ثروت بود . در فارسی و عربی (١)\nطبع موزونی داشت . نمونه کلام :ـ\nرأیتک تبغی بسوء الصنیع ثناء جمیلاً فسؤی علیکا\nو تغسل قبل الضیوف الیدین کانک تغسل منهم یدیکا (٢)\nدر صفت پسته :ـ\nآن پسته سر کشاده را بین آورده بدست بر بصد ناز\nچونانکه دهان ماهی خرد آنگه که ز تشنگی کند باز\nبزمان سلطان مسعود در خاک غزنی وفات یافت .\nبدائعی (٣) ـ اسمش محمد بن محمود ـ وطنش خطه بلخ (افغانستان)\nو ممدوحش سلطان محمود یمین الدوله است اشعارش نایاب است يك کتاب موسوم\nبه «پند نامۀ (٤) نوشیروان» را در وزن تقارب نوشته .\nنمونه از پند نامۀ نوشیروان :ـ\nسپاس از خداوند چرخ بلند که در دل نگنجد از و چون و چند\nنگارندۀ گنبد کوژ پشت نماینده راه نرم و درشت\nمنشوری ـ اسمش ابو سعید احمد بن محمد و بومش خاك سمرقند است مداح\nسلطان محمود یمین الدوله بود .\n\n(١) اشعار عربیش را امام ابو المنصور ثعلبی در «یتیمة الدهر» انتخاب نموده است .\n(٢) عوفی جلد ١ صفحۀ ٣٣ طبع لیدن هالیند .\n(٣) صاحب سخن و سخنوران او را بدیع بلخی میگوید که اینهم قرین قیاس مینماید .\n(٤) این کتاب کمیاب است ."}
{"book": "adl0986", "page": 423, "text": "صفحه ( ۲۷ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( ۷ )\n\nمنثوری صنعت تلون را اختصار داده است خورشیدی شرحش را نوشته کنز الغرائب نام نهاد . (۱)\nنمونه کلام : ـ\nیکی دریا پدید آمد زمین از مشک و آب از زر\nمعلق موج زرینش باوج اندر کشیده سر\nغضائری رازی . (۲) اسمش ابوزید محمد بن علی است متوطن ری (۳) بود وعوفی وصاحب مجمع الفصحا وخزانۀ عامره او را از فضلای عراق مینویسد چون پدرش کاسه گر بود لہذا تخلص خود را به نسبت کسب پدر غضائری گذاشت ( ٤ ) نخست بهاءالدوله دیلمی را تاچهارده سال مدح نمود ـ هرسال يك قصیدۀ غرا بمدح سلطان محمودیمین الدوله فرستادی وصلۀ هزار دینار گرفتی آخر بوفات بهاءالدوله بغزنی آمده داخل بار گاه سلطانی شد و مکرمتهای بسیار دید ـ بعض تذکره نویسان ، رقابتش را باعنصری گفته اند ، بتعریف ایاز رباعی گفته از حضور سلطان دو هزار درم صله گرفت و در شکرانۀ شاهنشاه سلطان محمود به قصیدۀ لامیه تا هفتاد وهفت بیت پرداخت .\nاگر کمال بجاه اندر است و جاه بمال\nمرا ببین که ببینی جمال را بکمال\n( ۱ ) حدائق السحر تصنيف رشيد وطواط صفحۀ ١١\n( ۲ ) مرآة الخيال صفحۀ ۲۲ تاریخ ابوالقاسم فرشته جلد ۱ تذکرۀ دولتشاه سمرقندی صفحۀ ٣٣ خزانۀ عامره صفحه ٣٦١ .. عوفی جلد ۲ صفحۀ ٥٩ طبع هاليند مجمع الفصحا جلد ١ صفحۀ ٣٦٨ .\n( ٣ ) بعضی از مرو نیز نوشته اند .\n( ٤ ) الغضارة مولدة لانها من حرف وفضا العرب من خشب غضائری ( مزهرا لغة ازعلامه جلال الدین سیوطی ) ."}
{"book": "adl0986", "page": 424, "text": "صفحه (۲۸) سال اول - مجله کابل شماره (۷)\n\nمرا دو بیت بفرمود شهریار جهان بران صنوبر عنبر عذار مشکین خال\nدوبدره زر بفرستاد هر هزار تمام برغم حاسد و (۱) غماز و بد سگال تکال . الخ\nدرین قصیده باز بمدح ایاز پرداخت و سلطان مسرور گردیده دامنش را\nاز صله چهارده هزار درم مملو نمود. عنصری ازین انتقاد وتعرض بهم برامده\nدر همین ردیف وقوافی يك قصیدهٔ غرای گفت و غضایری باز در همین زمینه\nجوابش نوشت، میگویند آتش رقابت بحدی رسید که روزی عنصری تمام\nدیوانش را شست و بر باد داد (۲) وا کنون از اشعارش بجز چند قصائد\nدر مدح سلطان محمود اشعار پراکنده که در تذکره ها دیده میشود دیگر\nاثری نمانده - در تشبیب تازگی ولطف غزل را نمایان دارد.\nچنانچه دريك قصیده سلطان میگوید.\nنمونه کلام : -\nبا همه گیتی عدو يك تير باران تو بس نی غلط کردم چه حاجت تیر پیکان توبس\nوانگه کاندر نوردند آسمان چون نامه آسمان جاودان از سقف ایوان توبس\nدولت باقی چه گفت این عمر نا انجام را گفت رای اوبگاه درد در مان تو بس\nدر شعر مثال خوب میگوید چنانچه : -\n\n(۱) اشاره به عنصریست که باوی میگویند رقابت داشت.\n(۲) مجمع الفصحا صفحهٔ ٣٦٨ طبع ایران ، خزانهٔ عامره صفحهٔ ٣٦٣ طبع هند ،\nآتشکدهٔ آذر صفحهٔ ۲۲۰ طبع بمبائی اما از اخلاق يك چنين فاضلی و ملك الشعرای\nسلطان بعید می نماید که مرتکب چنین کار شده باشد ، وقتیکه سلطان عادل با غضایری\nنوازشات بیکران هم داشت ، و درین هم جای انکار نیست که عنصری از غضایری پایهٔ\nبلندی داشت ودر علم وفضلی نیز پیشتر بود باز چرا دیوان او را بشوید ؟"}
{"book": "adl0986", "page": 425, "text": "صفحه ( ٢٩ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٧ )\n\nسیاه انگشت چون روز جدائی میان آتشی چون داغ هجران\nسیاه اخگر میان آتش سرخ چو چشم درد مند از دور تابان\nوله : ـ\nچو برق از میغ بدرخشد تو پنداری یکی زنگی\nز خرگاهی بخرگاهی دواند پاره اخگر\nوزان اخگر بسوزد دستش از گرمی و بیتا بی\nوزان آسیب بخرو شد روانی بفکند آذر\nغضا ئری در سنۀ ٤٢٦ ه به اوایل عهد سلطان مسعود وفات یافت . عسجدی هروی ـ اسمش حکیم ابو نظر عبد العزیز بن منصور عوفی ( ۱ ) از خاك مرو وصاحب مجمع الفصحا درعنوان همراه اسم مروزی « القزوینی » را بی سند نوشته ( ۲ ) اما بقول دولتشاه سمرقندی مولدو موطن این ادیب فاضل خطۀ مردم خيز هرات ( ۳ ) ( افغا نستان ) است . صاحب آ تشكده را از شا گردان عنصری ( ٤ ) وصاحب مجمع الفصحا ه از اقران حكيم عنصری و حكيم فرخی و حکیم فردوسی و سایر شعرای در با ر سلطان محمود غز نوی ، می نگارد ( ٥ ) ازشعرای مشهور و بلند پایۀ غزنه و از مشاهیر دربار سلطان محمود بود ـ ا گرچه کلامش مقبول عوام گشت ولی الا ن دیوان شعرش از\n\n( ۱ ) لباب الا لباب محمد عوفی جلد ٢ صفحه ٥٠ طبع ها ليند .\n( ۲ ) مجمع الفصحا جلد ۱ صفحه ٣٤٠ طبع ايران .\n( ۳ ) تذ كرۀ دولتشاه سمرقندی صفحه ٤٧ طبع ليدن ها ليند .\n( ٤ ) آ تشكدۀ آذر صفحه ١٣٦ طبع بمبئی .\n( ٥ ) مجمع الفصحا جلد ١ صفحه ٣٤٠ طبع ايران ."}
{"book": "adl0986", "page": 426, "text": "شماره ( ۷ )\nسال اول - مجله کابل\nصفحه ( ٣٠ )\nعرصه بسیار نا پیداست . در کلام خود روش استادانه و پختگی تمام دارد - \nبلندی و سلا ست در نظمش توام است .\nنمونه کلام \nدر تهنیت فتح سومنات و مدح سلطان محمود میگوید : -\nتا شاه خسروان سفر سومنات کرد\nکردار خویش را علم معجزات کرد\nآثار روشن ملکان گذشته را\nنزديك بخردان همه از مشکلات کرد\nبزدود زاهل کفر جهان را براهل دین\nشکر و دعای خویشتن از واجبات کرد\nمحمود شهریار کریم آنکه ملک را\nبنیاد بر مجاهد و بر مکرمات کرد\nشطرنج ملك باخت ملك با هزار شاه\nهر شاه را بلعب دگر شاهمات کرد . الخ\nوله : -\nبه بخشش کف او ساعتی و فانکند\nاگر ستاره درم گردد و فلك ضراب\nوله : -\nباران قطره قطره همی بارم ابر وار\nهر وروز خیره خیره ازین چشم سیل وار\nزان قطره قطره باران شده خجل\nزان خیره خیره خیره دل من زنجیر یار . الخ\nوله : -\nصبح است و صبا مشك فشان میگذرد\nدر یاب که از کوی فلان میگذرد\nبرخیز چه خسبی که جهان میگذرد\nبوئی بستان که کاروان میگذرد\nوله : -\nاز شراب مدام و لاف مشرب توبه\nوز عشق بتان سیم غبغب توبه\nدر دل هوس شراب و بر لب توبه\nزین توبه نادرست یارب توبه"}
{"book": "adl0986", "page": 427, "text": "صفحه ( ٣١ ) سال اول ـ مجلهٔ کابل شماره ( ٧ )\n\nاین حکیم فاضل و شاعر کامل بدوران سلطان مسعود در سنه ٤٢٢ جان\nبجان آفرین سپرد .\nاسدی (۱) اسمش حکیم ابو نصیر احمد بن منصور و نسبتش بملوك عجم\nمیرسد ـ مولدش طوس خراسان است .\nاستاد فردوسی بود و خواهرش را نیز بعقد نکاح خود در آورد نخست\nدر عراق و آذر بایجان بدر بارملوك بویه وآل زیار مداحی کرد باز در مصاحبین\nابو دلف کر کری حاکم آران داخل و بفرمایش و زیرش گرشاسب ( ۲ )\nنامه را بنام ابودلف در سنه ٤٥٨ ه به انجام رسانید ـ چنانچه خود میگوید .\nبمن گفت فردوسی پاك مغز بداد است داد سخنهای نغز\nبه شاهنامه گیتی بیاراست است و زان نام نام نیکو خواست است\nتوهم شهری اورا و هم پیشه چو او در سخن چابك اندیشه ای\nازان همرهان نامه باستان به نظم آر خرم یکی داستان\nباز دربار گاه غزنه تا عرصه دراز سلطان محمودرا مداحی نمود ، قصائد گفت\nو نوازشها دید لغت فارسی را از همه اول او تدوین کرده است که موسوم\nبه فرهنگ اسدی طوسی ( ٣ ) است و برای هر کلمه اشعار اساتذه را بطور\nاستشهاد می آورد ـ گویند فردوسی وقت رحلت خود اسدی را جهت تکمیل شاهنامه\nتوصیه کرد و او در « احوال تسلط عرب بر عجم » در دو روز چهار هزار بیت\n\n(۱) پسرش علی بن احمد نیز اسدی تخلص داشت از همینجاست که اکثر تذکره\nنویسان بین هردو امتیاز نکرده هر دو را یکی دانسته در تذکار خود سهو مینمایند .\n(۲) این مثنوی کتاب بخط خود اسدی در کتابخانه شاهی « ویانا » موجود است\nبعضی این مثنوی را از فردوسی انگاشته بشاهنامه الحاق دادند .\n(٣) این کتاب در سنه ١٨٩٧ میلادی بمقام کوتنگن بطبع رسیده ."}
{"book": "adl0986", "page": 428, "text": "صفحه ( ۳۲ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ۷ )\n\nگفت ( ۱ ) در کلامش رنگینی با سنگینی آمیخته است . در پیرانه سری دل\nجوانی دارد ذکر باغ و بهار ـ حسن و شراب و شاهد و ساقی را طول میدهد\nولطف می اندوزد در تشیب مناظرات را تمهید نموده گریز می زند ـ در مناظرات\n« لیل و نهار » « ارض و سما » « عرب و عجم » « نیزه و کمان » « گبر و مسلمان » او\nبدنیای شعر ندرت دارند .\nنمونه کلام : —\nدر گرشاسپ نامه قلم و روانی شاگردش را یاد میدهد .\nز کردار گرشاسپ اندر جهان یکی نامه بد یادگار از جهان\nز فرهنگ و نیرنگ و داد و ستم ز خوبی و زشتی و شادی و غم\nز رستم همی چونکه خواهی شنود گمانی که چون او بمردی نبود\nگر از رزم گرشاسپ یاد آیدت همه کار رستم به باد آیدت\nهمی رستم آن بد که دیو نژند ببردش به ابرو بدر یا فگند\nستوه شد ز هومان بگرز گران ز دش دشتپانی بمانند ران\nزبون کردش اسپندیار دلیر به کشتنش آورد سهراب زیر\nسپهدار گرشاسپ تا زنده بود نه کردش زبون کس نه افگنده بود\nبه شاهنامه فردوسی نغزگوی چو از پیش گویندگان بردکوی\nبسی یاد رزم یلان کرده بود و زین در سخن یاد ناورده بود\nنهالی بد این رسته هم زان درخت شده خشک و بی بار و پژمرده سخت\n\n( ۱ ) صاحب آتشکده مینویسد « این سخن در نظر فقیر خالی از غرابت و تعذر نیست\nچه در دو روز نتوان نوشت » ( آتشکده اقلیم طوس ـ صفحه ۸۹ طبع بمبائی ) مانیز\nاین را از يك افسانه بیش نمیدانیم زیرا که فردوسی بمد ختم شاهنامه زنده بود و باز که\nدر عراق رفته مثنوی « یوسف و زلیخا را » را نوشت پس شاهنامه را چرا ناتمام می گذاشت ؟"}
{"book": "adl0986", "page": 429, "text": "صفحه ( ٣٣ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٧ )\n\nمن ایدون ز طبعم بهار آورم مر این شاخ را نو بهار آورم\nبیاد هنر گل كفانم بر او ز ابر سخن در فشانم بر او\nسراینده دهقان موبد نژاد ز گفت دگر مو بدان كرد ياد\nاسد طوسی در عهد سلطان مسعود درسنهٔ ٤٢٥ هـ وفات یافت . (باقی دارد)\n\nبقلم\nآقای سرور گویا\n\nبهزاد و نگارستان هرات\n( ٢ )\n\nآثار بهزاد : ـ\nبا آنکه استاد کمال الدین بهزاد در يك محل با يك روح آزاد و خاطر آرام مقيم نبوده و چندین بار از هرات به تبریز و از تبریز به اصفهان و غیره مسافرت نموده در انقلابات و شورشهای داخلی گاهی ضمیمه لشکر کشیها و گاهی ملتزم رکاب سلطان بوده است رویهم رفته هر گاهی که فرصتی جسته از وقت استفاده نموده آثار گرانبهای از خود بیاد گار گذاشته است آرام ترین و درخشنده ترین روزهای زندگانی این مصور زبر دست هرات همان ایامیست که در عهد سلطان حسین بایقرا بايك خاطر آرام در شهر هرات میزیست از يكطرف سرپرستی ریاست کتابخانهٔ سلطنتی را مینمود و ازسوی دیگر اداره اکادمی صنایع ظریفه هرات را که از مساعی و فعالیت خود بروی کار آورده بود بوجه احسن نموده و خود نیز با يك شور وغلیانی که در سر داشت درین راه ، ظریف ونفیس سیلابه روح برورق رانده زیبا ترین و قشنگ ترین یادگارهای ابد مدتی برای شهر و وطن"}
{"book": "adl0986", "page": 430, "text": "صفحۀ ( ٣٤ )\nسال اول - مجلۀ کابل\nشماره ( ٧ )\nخویش باقی گذاشت چنانچه پروفیسور مارتین میگوید : جای بسیار تأسف است\nکه بهزاد طرز واسلوبی را که در نقاشی های در و دیوار قصر سلطان هرات\nبکار برده بود بعد ها تعقیب نکرد ورنه هیچکدام از استادان ایتالیائی در تزئین\nو نقاشی قصر واتیکان روم حتی رفایل و به نوزو گوزولی بقدر نقاشیهای قصر\nسلطان هرات که از طرف استاد بهزاد بعمل آمد در فن دیکو ریشن ( تزئین )\nهنر نشان نداده اند . پس آثار قلمی و میناتور های بهزاد که تمام موز های عالم\nو کتابخانه های سلطنتی شرق و غرب بدان ها غنی و توانگر است قسمت مبهم\nآن محصول زنده گانی حوزه زندگی بخش هرات است . زیرا مرقعات و کتاب\nهائیکه نقش بهزاد را بخود دیده اند حتماً صنعت خوش نویسی خطاطان هرات\nاز قبیل سلطان علی و سلطان محمد خندان و محمد ابن عطار بآنها همراه و توام بوده است\nعلاوه برین محکم ترین دلیل و قوی ترین برهانی که برای اثبات نظریۀ خود در دست\nداریم همانا تاریخ های تصویر و محل ارتسام آن است که در پایان مرقعات خطی\nو گوشۀ لوح های مصورۀ منقوشۀ آن عهد مرقوم است مثلاً همایون تپه ، قصر\nنمکدان ، کاخ هری ، قصر لاجورد ، برج فیروزه ، باغ بهشت ، چهل ستون و غیره .\nمرقعات فوق تماماً در موزیم افغانستان که از کتابخانۀ سلطنتی امیر حبیب الله خان\nو نائب السلطنه مرحوم وغيره فراهم شده بود موجود ولی متأسفانه که در اثر\nشورش و اغتشاش خانمان سوز چند ماهۀ داخلی تماماً بر باد و تلف گردید\nعلاوه بران آثار ذیل نیز یادگار شهکاریهای بهزاد و محصول نقاشیهای آنوقتۀ\nهرات در موزۀ کابل موجود بود .\n( ١ ) سلامان و ابدال مولانا جامی که از طرف سلطان علی خوشنویس\nاستنساخ و نقاشی های آن بدست خود استاد بهزاد با میناتورهای متن و زرنگاریهای\nحواشی کتاب صورت گرفته است چون استاد مذکور با حضرت مولانا جامی"}
{"book": "adl0986", "page": 431, "text": "صفحه ( ٣٥ )\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره ( ٧ )\nدوستی و رابطه تمامی داشت بنابران در این اثر نفيس شاعر ، بطور دلخواه اظهار هنر نموده و یاد گارا بحضرتش سپرده است .\n( ٢ ) مرقعات یا بهارستان بهزاد که مجالس سلطان هرات را بصورت های گونا گون و مینیاتورهای قشنگ ترسیم نموده وازان گنجینه گرانبها چهل مرقع آن که یکطرف آن کارهای نفیس بهزاد وطرف دیگر آن صنعت خطاطی وخوش نویسی خطاطان معروف آنعهد را شامل بود در جمله کتابهای مرحومی نائب السلطنه موجود واخیراً بدست موسیو فوشه فرانسوی آمده یاد گارا بموزیم لو پاریس هدیه نمود .\nباقی آثار بهزاد را تماماً صاحب کتاب سر آمدان هنر در مجموعه خود قید نموده است چون کتاب مذکور از نقطه نظر صنعت شناسان قیمت بسزا داشته علاوه بران در دسترس عامه قرار نگرفته است بنابران تمام آثار ذیل را که منسوب به حضرت استاد بهزاد از روی تحقیقات و تفحصات خویش میداند از انجا نقل مینمائیم :\nنخستین آثار بدیعه بهزاد صورت های کتاب سفر نامه تیمور میباشد که بخط شرف الدین یزدی برشته تحریر کشیده شده است . این کتاب ظریف در تاریخ ١٤٥٣ میلادی انجام یافته است . بعضی از مورخین را عقیده برانست که این کتاب برای مرزا ابراهیم سلطان نوشته شده است و برخی از تاریخ نگاران را ظن قوی بران است که این کتاب همان کتاب اکبر نامه میباشد که مال کتابخانه شاهی همایون پسر بابر شاه مغول بود واز طرف سلطان علی استنساخ شده و بهزاد نیز نقش وتذهیبش کرده است .\nاین کتاب در ١٥٣٠ میلادی از طرف لشکر گجرات به یغما رفته بعد"}
{"book": "adl0986", "page": 432, "text": "صفحه (٣٦) مجله كابل سال اول شماره (٧)\n\nاز طرف سلطان اکبر گرفته شده و در ١٥٥٦ بواسطهٔ نادر شاه بایران رفته\nو بدست سلالهٔ قاجار رسیده است. در حاشیهٔ کتاب مهرها نشان میدهند\nکه این کتاب از کتابخانهٔ دولتی برامده و مدت مدید در کتابخانهٔ مغول هندی\nمانده و بالاخره بدست سلالهٔ قاجار رسیده است. در خصوص قیمت این اثر نادر\nمتخصصین فرنگ مینویسد که با قیمت ترین کتابهای دنیا بوده است .\nيك اثر دیگر بهزاد بنام باغ بهشت هرات بسیار لایق تمجید است و بخصوص\nسرستون ها که با ترتیب استلا كتیت کشیده و حاشیه ای که در دور گنبد کشیده\nسزاوار همه گونه تعریف و تحسین است . بهزاد در معماری نیز مهارت داشته\nچنانکه قدرت خود را در این فن مینا توریکه باسم مسجد سمرقند کشیده مخرج\nداده است. برای شناختن طرز معماری در زمان وی این اثر نمونهٔ خوبی\nمیتواند بود . دیگر بعضی نقشهای آجر و مرمر و کاشی تصویر کرده که یگان\nیگان سزاوار مدح و تحسین است . يك جلد کتاب خمسه امیر خسرو دهلوی\nکه در ١٤٩٦ نوشته شده دارای ٣٣ مینا تور میباشد که از کارهای بهزاد است.\nو نیز در شهر نیویورك در موزهٔ متر پول يك جلد بوستان سعدی هست که\nمینا تورهای آن نیز از کارهای بهزاد است . در موزهٔ برتش لندن و در استانبول\nدر سرای یلد زنیز از آثار بدیعه بهزاد موجود است چنانکه درین اواخر\nدر استانبول ار مناك بيك عضو وزارت اوقاف کتابچه بنام آثار بهزاد در زبان\nفرانسه نوشته و شرحی درین خصوص داده است تصویر ضحاك یكی از شمه كارهای\nبهزاد شمرده میشود . در واقع لوحهٔ ضحاك به تماشا کنندگان تاثیر فوق العاده\nمی بخشد مثل این است که تماشا کنندگان را با نتقام نیاکان خود که آغشته خون\nشمشیر ظلم و استبداد او بوده اند تهییج و تشویق میکند در تاریخ ١٥٣٧ يكنفر"}
{"book": "adl0986", "page": 433, "text": "صفحه (۳۷) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره (۷)\n\nکاظم نام از آثار بدیعۀ صنعتکاران معروف مرقعی جمع آوری کرده و به شاه\nطهماسب تقدیم نموده و این تصویر ضحاک نیز در میان آنها بوده است . قدیم ترین\nو معروف ترین اثر بهزاد مرقع تاریخ تیمور است که در ١٤٦٧ به اتمام پیوسته است\nاین مرقع دارای صفحه ها میباشد که هر دو طرف آنها نقش و طلا کاری شده\nو هیچ نوشته ندارد . این آثار بدیعه نمونه خوبی است برای شناختن استعداد\nفطری بهزاد .\nاستاد مذکور در اکثر آثار ابد زندۀ خود تمام صحایف را با تصویر پر کرده\nوجای خیلی کمی برای نوشته خالی گذاشته است . کار دستی بهزاد غیر ازینها\nصورتهای يك نسخه از بوستان سعدی است . که در ١٤٨٧ نوشته شده\nو در موزه قاهره مصر موجود است ولی بدبختانه از اوراق این اثر بدیع قدری\nناقص است . در کتابخانه ملی برلن نیز ۳۳ پارچه از مینا تورهای نگارخانه\nبهزاد موجود است و این میناتورها را در يك نسخۀ دیوان امیر خسرو که در\n١٤٩٦ نوشته شده کشیده است و بعید نیست که چند پارچه از آنها کار دستی\nخود بهزاد باشد . یکی از شاهکارهای بهزاد تصویر شخص سلطان حسین مرزا\nمیباشد که این تصویر وقتی در جزو کولکسیون مارتین بوده است . وصورت\nيك شهزاده که در حال امارت نقاشی شده است نیز از کارهای بهزاد میباشد .\nيك نسخه بسیار قشنگی که در ١٥١١ در شهر هرات برای کتابخانه\nسلطان حسین بایقرا که شش سال پیش از انجام یافتن همان کتاب در ١٥٠٤\nوفات یافته استنساخ شده است که حالا در کتابخانه موزه برتش لندن موجود است .\nبرای تمام کردن يك چنين كتاب نفیس اغلب سالهای دراز لازم میشود . این\nنسخه خطی که ازان سخن میگویم در ١٤٧٥ از طرف محمد ابن عطار استنساخ"}
{"book": "adl0986", "page": 434, "text": "صفحه (۳۸) سال اول - مجلۀ کابل شماره (۷)\n\nوبهزاد نیز باصورت های چینی پیرایه اش بسته است . قیمت واهمیت این به همین\nجهت است که صورت های او از شهکاری های استاد بهزاد است بعقیده مارتین\nدرمیان این صورت ها درویش های رقص کننده ومجلس پذیرائی خسرو از شیرین\nوولادت مجنون ومنظرۀ بهار ، وتصویر مردیکه طوطی سبز رنگ در دست\nدارد از جمله شهکار های بهزاد میباشد .\nبهزاد بطرز و ترتیب صنعتکار های فرنگ کار میکرد وباندازه آنها\nدر کار های خود دقت وسعی بخرج میداده است . یکی از بهترین وقشنگ ترین\nصورت های که هیچ نقاش چنین اثر بدیعی بوجود نیاورده لوحه میباشد که\nمنظره روح فزای بهار را نشان میدهد . این تصویر فصل بهار پرتو آفتاب\nو يك زندگانی خرم و يك روشنائی تند را بما الهام میکند که این دور نمای قشنگ\nو این منظرۀ دلکش فقط منحصر بسر زمین آریا است در واقع هیچوقت\nچنین جلوۀ طبیعت درممالك فرنگ وحتی در ایتالیا نیز مشاهده نمیشود لوحه که پذیرائی\nشیرین را نشان میدهد بی شبهه از يك پرده نقاشی دیواری ماخوذ وملهم میباشد\nزیرا زمینه تصویر بسیار وسیع بوده نظر ربائی رنگهای شدید حیرت آور نیز\nخیلی بزرگ است باوجو این در جزئیات آن بعضی چیز های حیرت بخش\nدیده میشود مانند طارمی های چوبی که باوجود آن نازک کاریهای دوربینی نقشهای\nآنها از همدیگر فرق دارد کار آخر بهزاد که در موزه پطر سبورك موجود\nاست درجه احساسات و افکار قوه مبتکرۀ اورا بخوبی نشان میدهد . دراین\nمیناتور ها قصه لیلی و مجنون را تصویر کرده است ودر واقع در نقش کردن این\nمیناتور ها ودر نشان دادن طبایع مختلف حیوانات قوه جذبات عشق اظهار\nخارقه نموده است که در یکی ازین تصاویر شکل مجنون را بطور واضح کشیده"}
{"book": "adl0986", "page": 435, "text": "صفحه ( ۳۹ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۷ )\n\nمثل اینکه يك عاشق دلسوخته سالها است که پی معشوقه خود گردیده وبعد از طی را های خطر ناك بوصال محبوبه خود رسیده سر محنت دیده خود را در روی زانوی دلداده خود گذاشته و چشمان حسرت کشیده خود را به جمال کعبه آمال خود دوخته است . در یکطرف شتریکه از قیود امور زندگانی و از مبارزه جانبازی میدان عشق آزادانه از آتش فراق سوخته و نه از جام مستی بخش وصال سرمست شده با طبیعت حیوانی خود لاقیدانه مشغول خوردن خار است . وباز در اطراف لیلی و مجنون سایر حیوانات از قبیل غزال و خرگوش وشغال وغيره هر یکی در حال طبیعی خود مشغول چریدن و دویدن هستند . در نصف دیگر آن كه بايك نهر جدا میشود حیوانات درنده از قبیل شیر و ببر و پلنگ و غیره مشغول خورد وخواب میباشد . بهزاد در واقع در کشیدن و ترتیب دادن این میناتورها بقدر نقاش های امروزی فرنگ ابراز هنر نموده و نقاشی را از خیالات واهی بطرف حقیقت هدایت کرده است چنانکه در ایران وهند وستان چندین بار تصویر لیلی ومجنون را کشیده اند و در اکثر آنها حیوانات اهلی را با حیوانات درنده در یکجا نشان داده اند بدیهی است که این مسئله را غیر از اغراقات شاعرانه اسم دیگر نمیتوان داد زیرا که پلنگ هیچوقت نمیتواند این نکته را خیال بکند که لیلی و مجنون یکدیگر را ازته دل دوست میدارند و نباید بایشان دست بزند و یا برای خاطر ایشان بره و آهوی را که پیش چشم او خوابیده اند راحت و سالم بگذارد تانشه لیلی و مجنون بهم نخورد . ولی ذکاوت بهزاد این مسئله غامض را بطوری حل کرده است که هم از اسلوب قدما دوری نورزیده وهم قدمی بطرف تجدد برداشته است چنانکه حیوانات درنده و وحشی را با يك نهر از حیوانات اهلی تفریق کرده است . انتهی"}
{"book": "adl0986", "page": 436, "text": "صفحه ( ٤٠ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ٧ )\n\nيك صفحه از حیات توماس اديسون\nبقلم آقای لطیفی مخترع وعالم معروف\nامریکا\nبمناسبت فوت او :\nاخیراً تلگرافات بیسیم خارجی خبر فوت توماس اديسون مخترع وعالم مشهور امریکائی را اشاعه کرده ، تمام محافل علمی دنیا و بلکه بسی افراد ملل گیتی را ازین خبر متاسف نمود اديسون مرد و بفقدان خویش دنیای علم و اختراع را یتیم گذاشت .\nدنیای پیر خیلی از مشاهیر ونوابغی را كه بيك وسیله شهرت و نبوغ پیدا کرده اند دیده و در آینده هم خواهد دید ، ولی نظیری چون ادیسون را کمتر تاریخ زمانه نشان داده توانسته و ما در ایام چون او نابغه وزنی را در آتیه نیز کمتر خواهد پرورید بسیاری از مشاهیر و نامداران را صحایف تاریخ بنشان میدهد که از پهلوی افنا و انهدام همنوعان خود شهرت و نامی حاصل کرده و بیرق مجد و افتخار خویش را بر روی کله منارهای جنس بشر برافراشته اند ، اما آنهائیکه فقط حیات را خدمت کردن بنوع خویش دانسته و زندگانی خودرا وقف سعادت ورفاه و اعتلای بشریت نموده اند در صحنه پهناور گیتی خیلی کم بوجود آمده و بر روی اوراق سیاه تاریخ كه مملو از سفاکی ها و خونریزی ها ، قتل وقتالهای عمومی در راه منافع و مطامع شخصی است دران نقطه های سفید بسیار کم دیده می شود ."}
{"book": "adl0986", "page": 437, "text": "صفحه (٤١) سال اول - مجله کابل شماره (٧)\n\nهرگاه از گذشته ها صرف نظر کرده و تنها تاریخ قرون معاصر را ورق بزنیم بخیلی از اینگونه اشخاص بر میخوریم ، که یا از راه علم و اختراع یا فتوحات و جهانگیری شهرت و نبوغ حاصل کرده اند ، منتها چطوریکه نمیتوان فتوحات شاندار قایدین اوایل اسلام را که در دنیای تاريك مثل ستاره درخشانی تابیده و از پرتو آنها عالم روشن شد با وحشت ها و قتال و انهدام های چنگیز واتیلا طرف مقایسه قرار داد همچنان نمیتوانیم برای مخترع گاز زهر دار و چراغ برق يك اندازه قیمت قایل شویم .\nتوماس ادیسون بین علما و مخترعین قرن معاصر بمثابه چراغی بوده که در روشنائی آن اختراعات و علوم دیگران نوری نداشته وبقدريكه از خدمات و ثمره افکاروی دنیای انسانیت فایده برداشت از مخترعین دیگر بآن پایه استفاده نبرد .\nیکی از بزرگان میگوید : « ایام صحایف اعمال شما است در آن بهترین کار نامه های خود را بیادگار گذارید » ادیسون در صحیفه ایام چنان آمده ها و یادگار های جهان قیمتی گذاشت که در نسل های گذشته کمتر نظیر داشته ونسل معاصر و آینده آنها را با تمجید واحترام یاد خواهد کرد و برای اینکه حرف ما بمبالغه تعبیر نشود مثال کوچکی میآریم :\nدر اواخر وقتی که بکتابچه های ثبت اختراعات او رسیده گی کردند تعداد آنها به پنجصد جلد بالغ شده و هر جلدی قریباً دارای هزار صحیفه بود که از روی این مثال كوچك اهمیت این عبقری بزرگ و قیمت خدمات مهم و بزرگش را برای جامعه بشر میتوان درك كرد .\nادیسون در مدت حیات خویش گاهی راحت نکرده و به آسایش و تنعم آشنا نشد ، بلکه بگفته خودش فقط راحت را در کار یافته و در حقیقت بهمان علت"}
{"book": "adl0986", "page": 438, "text": "صفحة (٤٢)\nسال اول ـ مجلة كابل\nشماره (۷)\n\nفعالیت همیشه گی در اواخر حیاتش علیل و ناتوان شده و زود تر نسبت به پدر\nو اجدادش رخت ازدنیا بست زیرا میگویند متوسط عمر پدر و اجداد ادیسون\nبين ٩٤ و ٩٦ سال بود . واز روی آن ادیسون گوئی بعمر طبیعی خود نرسید.\nموانع ومشکلاتی که برای اینگونه اشخاص غالباً پیش می شود ومخصوصاً ادیسون\nدر بدائت حیات خویش خیلی بآن دچار شدهر چند برای برانداختن قوی دل ترین اشخاص\nکافی بود معهذا در عزم و متانت و تحمل و بردہ باری ادیسون ادنا سکته وارد\nنتواسته و بگفته یکی از مشاهیر که میگوید : علم خزینه است که کلید آن عمل\nمیباشد و به تیشه علم و عمل تمام سدها و موانعی که در جلو آمال و آرزو هایش\nواقع می شد دور میکرد و سیر تدریجی خویش را جانب شهرت و ارتقا ادامه\nمیداد .\nهر چند خامه ناتوان من قادر آن نیست که تمام تاریخ حیات این مرد بزرگ\nو مخترع قرن نوزده و بیست را طوریکه لازم است شرح داده بتواند معهذا\nبرای اینکه هموطنان و مخصوصاً آنهائیکه ازین شخص کمتر اطلاعات دارند از\nفقدان وی بسوگواری دیگران شرکتی داشته باشند مختصراً تاریخچه حیات وی\nاز روی مآخذی که در دست است نگاشته می شود : ـ\nتو ماس الوادیسون در ١١ فوریه سال ١٨٤٧ بدنیا آمده پدرش کارگر بانک و\nمادرش قبل از اینکه شوهر نماید سمت آموزگاری دریکی از مدارس داشت .\nاديسون دوره طفولیت را تماماً در دامان مادر طی کرده واز آنجا کسب\nفیوضات نمود ، زیرا ادیسون در کدام دارالعلوم و او نیورسیته و حتی مدرسه\nابتدائیه تحصیل نکرد. وفارغ التحصیل کدام جامعه علمی هم نیست , بلکه از\nآغوش مادر یکسر بميدان عمل داخل شده و تنها استعداد سرشار و ذکاوت\nطبیعی او بطرف علم و اختراعات محیرالعقولی که چشم دانشمندان بزرگ را"}
{"book": "adl0986", "page": 439, "text": "صفحهٔ (٤٣) سال اول - مجله کابل شماره (٧)\n\nخیره ساخت سوقش داد . زیرا در طفلی برای اولین دفعه که داخل يك مدرسه\nابتدائی دهاتی گردید بزودی بعلت اینکه غبی است و قابل تلقی دروس نمیباشد\nاز مدرسه خارج شد و تا سنه ١٨٥٩ که بسن دوازده ساله گی واصل شد سربار\nخانواده اش بود . اما این مدت را هم بیهوده صرف نکرده و در زیر زمینی\nخانه پدریش در پورت هیرون با وجود موانع مادرش يك عده مواد شیمیائی را\nدور خود جمع کرده و بالای آن تجربیات خویش را اجرا میکرد ، اما چون\nخانواده اش تا آنزمان از وجودش فایده نبرده و بلکه برایشان خرچهای زیاده گی\nمی تراشید ادیسون را بشغل روز نامه فروشی در قطار آهن داخل کردند .\nدخول ادیسون باین وظیفهٔ جدید که باشغل پیشترش بکلی منافات داشت عامل\nیاس و افسرده گی برای او نشده و برعکس از همان روز دخول کار بجدیت\nمصروف وظیفه اش شد و در عرصهٔ یکسال موفقیتهای شایانی نصیبش گردیده\nو توانست سه نفر کاریکر دیگر را نیز برای فروش جراید و مجلات استخدام نماید.\nادیسون بار وظیفه که بگردن داشت و آنرا بوسیله استخدام سه شاگرد دیگر\nسبك ساخت وقت زیادی برای قرائت کتبی که از پولهای پس اندازش میخرید\nپیدا کرده ومخصوصاً بمطالعه کتب شیمى وفيزيك خيلى شوق وانهمك ميو ورزید\nولا براتوار کوچکی نیز در یکی از وا گونهای مال برایش تاسیس کرد ، باین\nوضعیت چند وقتی که به شغل روز نامه فروشی در قطار ریل مصروف بود\nاوقات خود را بسه قسمت کرده قسمتی را بمطالعه کتب میگذشتاند وقسمتی را\nتماشای ماشین ریل و رفتن در مطابع جراید و تلگراف خانه ها برای دیدن\nطرز ساختمان ماشین ها وغیره ملحقات شان بسر برده و يك حصهٔ وقتش هم\nدر لابراتوارش صرف می شد جریدهٔ موسوم به ( دی کریت ترنکٹ رایلوی"}
{"book": "adl0986", "page": 440, "text": "صفحه (٤٤) سال اول ـ مجله کابل شماره (٧)\n\nهير الد) را نیز که در مطبعه شخصیش چاپ میکرد و بسانها شهرت و رواج زیادی بین مسافرین\nیافته بود نیز در همین مدت کارش در قطار آهن نشر نموده و حتی یکوقتی روز نامه تیمس\nلندن نیز از ان تعریف و تقریظ نمود . اما در نتیجه حادثه احتراق ، جریده و\nمطبعه و لابراتوار کوچکش بکلی از بین رفته و پس از مدتی که جریده انتقادی\nدیگری در پورت هیرون نشر کرد ، در آنهم پیشرفت نصیبش نشده و در نتیجه\nحادثه دیگری برای ابد از جریده نگاری دست کشیده و داخل تلگراف خانه شد\nو برای اولین دفعه قانون مورس Morse را که عبارت از صحیح نوشتن و ثبت\nآوازها بود یاد گرفت . اما چون درین وظیفه اش نیز دست از تتبعات و مطالعات\nخود نکشیده و غالب اوقات خود را بمطالعه کتب صرف میکرد ، دیر مدتی دوام\nنکرده و از آنجا طرد شده ویکسر به استاسیون میشیگان رفت و داخل کار شد\nمعهذا پس از کم مدتی از آنجا هم طرد شده به لویزوپل و از آنجا به اندیانا پولیس\nو بالاخر در پورت هیرون مستقر گردید .\nدر سنه ١٨٦٤ که ادیسون در تلگراف خانه «مفیس » مشغول کار بود بفکر\nاختراعی که بتوان چند خبر را در یك سیم و در آن واحد توسط آله دوبلیکس\nمخابره نمود افتاده و وقتی مفکوره خویش را بمدیرش شرح داد ، مدیر خنده بلندی\nنموده اظهار داشت : فرزندم تو دیوانه هستی !\nادیسون بعد از این حادثه ازین دفتر نیز طرد شده و بدون شغل و عمل ماند\nاما چون در حیات کم خویش به بسیار پیش آمدهای مأیوس کن دیگری نیز مصادف\nودست و گریبان شده و بابرده باری تمام تحمل کرده بود ازین حادثه نیز مأیوس\nنشده و پس از مدتی به نيويورك مسافرت کرد و در آنجا در شرکت موسوم\nبه « گولدان ستوك » مستخدم گردید . روزی ماشین اوتوماتیکی که اسعار بورصه"}
{"book": "adl0986", "page": 441, "text": "صفحه (٤٥)\nسال اول - مجله بل وشما\n(٨)\n\nرا ثبت مینماید خراب شده وادیسون در ظرف چند ساعتی مجدداً آنرا اصلاح ودرست کرد.\nمدیر شرکت ازین استعداد عجیب ومقدرت فنی او خیلی متعجب شده و بلا فاصله ۱۲۰۰ پوند معاش سالیانه برایش مقرر کرد .\nادیسون از پول این عایدی جدیدش بعض اسباب های ساخت فارا دای را خریده و باین وسیله يك دنيا معلومات جدیدی در مقابلش پهن شد .\nازین به بعد ستاره طالع ادیسون بصعود شروع کرده وسحاب تاريك فقر واحتیاج از بالای سرش یکطرف شد ودورۀ نا کامیهای متواترش گذشت ، چنانچه بعد ازمدت قلیلی در دو شرکت بزرگ بحقوق گزافی مهندس برق مقرر شده واولین اختراعات خویش را نیز بالای این شرکت ها فروخت . ازین بابعد وظایف و مشاغلش خیلی زیاد شده و کثرت کار و علاقه وميل اورا بشغلش از اینجا میتوان یافت که در سنه ۱۸۷۳ موقعیکه عروسی کرده و بازوجه ومدعوينش از کلیسا بطرف خانه بازگشتند برای چند دقیقه از زوجه ومدعوينش اجازه خواسته و داخل لابراتوارش شد ، اما در آنجا مصروف تجارب خویش گردیده وفراموش کرد که درین روز ازدواج کرده است چنانچه موقع صرف چاشت رسیده وبعد از آن موقع صرف شام شد وبالاخر درنصف شب بسراغ او رفته در لابراتوارش یافتند که بکارش منهمك بوده وهمه را فراموش کرده بود .\nدرسنه ١٨٧٦ ادیسون لابراتوار منلو پا ك را تاسیس کرده و در سنه ۱۸۷۸ ازیونیون کالج باخذ درجه دکتوری در فلسفه موفق گردید و در همین سال دولت فرانسه نیز نشان ( لژیون دو نوررا ) برایش فرستادند .\nواقعاً اديسون همان طوریکه عاشق کار بود وازهر چیزی بیشتر احراز موفقیت"}
{"book": "adl0986", "page": 442, "text": "صفحه (٤٦) سال اول ـ مجله کابل شماره (۷)\n\nدر اعمالش را دوست داشت بهمان اندازه در طول حیات ٨٤ ساله اش توانست که دنیای علم و اختراع و مدنیت را بقدم ها پیش ببرد ، چنانچه ربع اخیر قرن نوزدهم را اگر زمان مخترعات و مستکشفات و پیشرفت صنایع بشماریم شاید نام ادیسون يك صفحه علیحده ومجلل تری در طلیعه رجال این عصر و عصرهای آینده تشکیل بدهد ، و برای تائید ادعای ما تنها همین کفایت می نماید که ادیسون در (٦٢) سال حیات خویش از ١٤ تا ١٦ ساعت را در لا برا توارش به تجربه و عمل در راه خدمت انسانیت گذشته و از دستگاه دماغش آلاتی بیرون آورد که چشم زمانه ندیده وفكر قاصر بشر كمتر در پی آن میرسید ، در سنه ١٩٠٤ عدد اختراعاتی را که ثبت کرده بود به (٦٠٠) رسیده و در سنه ١٩٢٠ بهزار واصل شد و تا آخر روز حیاتش به (١٠٧٨) فقره اختراع مؤفق شده بود که معظم ترین آنها عبارت از اینهاست .\nفونو گراف که در سنه ١٨٧٧ اختراع کرد .\nچراغ برق که در سنه ١٨٧٩ اختراع نمود .\nدینامو واولين تراموای برقی که در سنه ۱۸۸۰ الی ۱۸۲۰ اختراع کرد .\nانشای اولین استاسیون برقی مرکزی در سنه ١٨٨٣ .\nتلگراف بی سیم که بین قطارهای آهن در حالت رفتار و بین قطارها و استاسیونها در سنه ۱۸۸۱ الی سنه ۱۸۸۷ اختراع نمود . و همچنان اختراع سینمای ناطق ، اصلاح ریکاردهای گرامو فون ، میکرافون ، تيلفون اوتو ماتيك و غیره که از برجسته ترین مخترعاتش میباشد ، اما باقی اختراعات او در اینجا گنجایش ندارد و بایستی در اطراف آنها مقاله ها نوشت ، بالاخر اديسون مرد واز فقدان وی دنیای علوم وفنون یتیم و بی مربی ماند ."}
{"book": "adl0986", "page": 443, "text": "توماس الوا اديسون پدر مخترعين"}
{"book": "adl0986", "page": 444, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 445, "text": "صفحه (٤٧)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۷)\n\nيك ضرب المثل فرانسوی است كه میگوید ، علوم و طن ندارد بواقعی\nهمچنانیکه علوم وطن ندارد علما و مخترعين نيز مختص يك ملت نبوده و چون\nفوائد شان بتمام مجامع بشرى بلا استثنا میرسد از فقدان آنها تمام ملل عالم\nمتألم و متأثر میگردند چنانچه غالباً اشخاصیکه از خبر مرض ادیسون مضطرب شده\nواز مرگش متألم گردیدند با او بكدام رابطه دوستی یا آشنائی و خویشاوندی\nمربوطـه نبوده وتنها خدمات شاندار و عظمت شخصی او بود که دوستان\nوطرفدارانی برایش پیدا کرده ومرگش امریکائی هانی بلکه تمام ملل عالم را\nمحزون ومتألم ساخت - لطیفی .\n\nبقلم آقای غلام جیلانی خان\nاعظمی\nاز مشاهیر تاریخی رجال وطن\nسلطان غیاث الدین غوری\n(۲)\n\nمملکت این سلطان عادل غرباً شامل تمام ولایت خراسان حالیه وسیستان\nوجنوباً بلوچستان وشرقاً تمام ممالك سند و پنجاب الی دهلی ونواحی آن بود و\nازجهت شمال ولایات مرو بلخ وطخـارستان وبدخشـان الی کوه هـای پامیر و\nچترال بود که اساساً تا اواسط دوره حکومتش تمام این خاک وسیعه در تحت\nشهنشاهیت خود وی مستقیماً اداره و احکامات بعمال و مامورین دولتی داده میشد\nسپس که کارنامه ها و خدمات شایان تقدیر از اعلیحضرت شهاب الدین برادر\nکوچك خود مشاهده نمود بصورت سلطنت مستقله بلوچستان وسند و پنجاب را\nبوی وا گذار شـده غالباً رسیده‌گی بمهمات داخلیه وطن را هم تحت استشاره\nوعملیات وی قرار می داد ! گرچه دراثر تجاوزات حكام ماورالنهر یکبار"}
{"book": "adl0986", "page": 446, "text": "صفحه (٤٨) سال اول - مجلۀ کابل شماره (۷)\n\nاعلیحضرت شهاب الدین غوری مجبور شد که بداخلۀ خاك آنها تاخته و مملکت\nهای خیوه و بخارا را تصرف نماید ولی محض همت بلند دوباره آنرا بحکام خود\nآنجا گذاشته تنها بگرفتن باج و خراجی قناعت می ورزید . سلطان شهاب الدین\nغوری و قطب الدين ايبك غلام وی که هر دو از تربیه شدگان دربار و حضور\nاین پادشاه بزرگ بودند حقیقتاً در موقعی که زمام ادارۀ سلطنت بآنها مفوض\nگردید هر کدام بنوبۀ خود داد لیاقت و کفایت را داده و کارنامه های درخشانی\nاز خود بیادگار گذاشتند .\nخاندان سلاطین غور .\nخاندان سلاطین غور از طائفۀ سوری افغان است و سوری ها بین اقوام\nافغانى يك سوانح با افتخاری دارند! چه غالباً در محاربات رشادت ها و غیرت\nشایان تقدیری بروز داده و شاهان و ناموران بزرگی ازین خانوادۀ افغانی\nبوجود آمده است که ممتاز ترین آنها اعلیحضرت غیاث الدین و شهاب الدین\nو شیر شاه پادشاه معروف سوری است .\nاجداد غیاث الدین غوری از زمانه های قبل از اسلام ریاست اقوام افغانی\nغور وجبال فیروزه را دارا بودند و در هر موقع سلاطین سابق بكمك وامداد\nآنها محتاج شده است مخصوصاً شمشیر و فتوحاتی که این خانوادۀ رشید در عهد\nشاهان اسلام و غزنوی ها ابراز نموده اند آخراً همین مجاهدات سبب ارتقا و\nشهرت آنها گردید .\n(باقی دارد)"}
{"book": "adl0986", "page": 447, "text": "صحفه ( ٤٩ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٧ )\nبقلم آقای میر غلام محمد خان\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\n( ٥ )\nسکاستین ( سیستان و فراه )\nسکاستین یا سیستان ولایتی است در جهت غرب افغانستان که شمالاً بولایت آریانه و جنوباً بولایت گد روسیا ( بلوچستان ) شرقاً بولایت غرج و غورو اراکوسیا ( قندهار ) و غرباً بولایت قهستان و کویر لوت مملکت فارس محدود و متصل است . دریای ایتی مندر ( رود هلمند ) که از جهت غربی کوهای پغمان بنعان کرده و تا قلب سیستان میدود ، یگانه رودی است که حیات اهالی را ضمانت مینماید ، هلمند مستعد کشتی رانی بوده و در عهد اصطخری بین بست و زرنج کشتی ها حرکت می نمود . رود های هاروت و فراه خاش و هلمند دو پارچه یا باطلاق تشکیل می دهند : ـ هامون فراه ( محل ریختن دورود اولی ) هامون سواران ( محل ریختن دو رود دیگر ) محوطه واقعه بین این دو دریاچه معروف به ( نی زار ) است و نی انبوهی دارد ، در مواقع کثرت آب دریاچه ها بهم متصل میشوند و اگر احیاناً آب زیاد تر گردد تمام جلگه هامون غرق آب میشود ، اما این اتفاق کمتر می افتد .\nجغرافیا نویسان قرن دهم از دریاچه هامون که اعراب آنرا بحیره زره میگفتند و در نزد نویسنده گان كلاسیك به Aria Polus معروف است ، اسم می برند و طول او را ( ٣٢ ) فرسخ و عرضش را از ٤ تا ٨ فرسخ مینویسند ، دریاچه مذکور بکلی خشکیده است . تشکیل کود وزره را اهالی قطعاً بخاطر ندارند ."}
{"book": "adl0986", "page": 448, "text": "صفحه (٥٠)\nمجله کابل سال اول\nشماره (۷)\nچون وضعیت سیستان بسته به کثرت و یقلت آب بوده لهذا مملکت غالباً دوچار تغیرات بزرگی میشد، اکثراً خرابیهای عمرانات سیستان بواسطه طغیان آبها پیش شده و بهمین جهة است که سیاحین مغرب میگویند آنقدر خرابه شهرها و قصبه ها که در بعض اراضی آنجاست متناسباً بدیگر جا نظیر ندارد. مسیویار تولد از قول کمیسون سرحدی انکلیز که در سال ١٨٨٥ در امتداد سیر رود خانه هلمند از خواجه علی تا هامون سیاحتی کرده اند مینویسد تمام محوطه بین لندی و قلعه فتح مملو از خرابه های قلاع و قرأ و آثار قنوات قدیمه می باشد .\nدریک منزلی بالای شهر زرنج قبل از دوره اسلام سدی بوده که از هلمند نهرها با و کشیده بودند، این بند بنام پهلوان افسانه سیستان (رستم) موسوم بود، ولی امیر تیمور کورکان و شاه رخ پادشاه هرات بند رستم را خراب کردند. صفحات شمال شرقی سیستان (فراه حاله) دارای بهترین مراتع او بشمار میرفت. وجهات جنوب شرقی او (کرم سیر) که زمینداورش گویند از حاصل خیزترین وادیهای افغانستان شمرده میشد بقول کرزن هیچ يك از ولایات افغانستان مانند کرم سیر از هوا و هوسهای انسانی صدمه ندیده. و بیلو با تعجب از حاصلخیزی و وفور آب انجا سخن میراند.\nوزش بادهای گرم در سیستان و طوفانهای ریگی او، باندازه اسباب زحمت میشد، که اهالی مجبور شدند برای حفظ اراضی مزروعه از هجوم ریگها، حصارهای چوبین احداث کنند. از طرفی بادهای تند مساعدت مینمود اسیا های بادی دایر گردد. رو بهمر فته سیستان با آب و هوای گرم خود ولایت حاصل خیزی بشمار می آید."}
{"book": "adl0986", "page": 449, "text": "صفحه ( ٥١ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۷ )\n\nسیستان قدیم چنانیکه در تعین حدود او گفتیم بمراتب از سیستان حالیه وسیع تر\nبوده و این اسم به تمام اراضی واقعه در مصب هلمند رود اطلاق میشد . مستر\nبیلوسیستان را در جهت شرق شامل منابع دریا های ترنك و ارغسان و سلسلهٔ\nکوه توبه و در غرب بسلسله کوه نه بندان و دشت نا امید متصل می شناسد\nدر جهت جنوب سلسله کوه خواجه عمران ودشت بلوچستان را نشان میدهد ،\nباین حساب ولایت قندهار حالیه را نیز جزو سیستان میشمارد ، و این تعیین او\nمطابق به تقسیمات یونانی هاست که سیستان را بدو حصه تقسیم كرده يك حصه\nرا در نگیانه و دیگرش را ارا کوسیا مینا میدند . چنانیکه فارسی ها سیستان و\nزابلستان میخواندند . سرحدات شمالی سیستان بدرستی آشکارا نمیشود جز اینکه\nتقریباً خطی که شرقاً از جنوب ولایت اسفر از گذشته وبجانب جنوب صفحات\nقائینات غرباً میرود ، سیستان را از ولایت آریانه منفصل میسازد .\nبا کل حال در قرون وسطی نیز سیستان وسیعتر از صفحاتی بوده که امروزه\nبنام سیستان مشهور و بین افغانستان و فارس منقسم است ، و باستثنای صفحات\nارغنداب که جزء ارا کوسیا است سایر صفحات سابق الذكر همان ولایت سیستان\nرا تشکیل میداد. نام قدیم سیستان مکاستین بود. یونانیان او را بنام شهر زرنگ\nذرنگیانه و در نگیانه نامیدند ، فارسی ها این ملك را نیمروز میگفتند و پساتها سیستان\nخواندند که تعریب آن سجستان گردید در قرون وسطی اهالی سیستان شکزی\nشکزائی موسوم بودند بلاد سیستان نظر بوضعیت جغرافی و تأثيرات مخرب آب و\nهوا بيك حال نمانده ودایما تبدیل محل و صورت کرده است ، و آنچه مینماید\nاینها ستند : ـ زرنگ ( زرنج ) فراه ، پیشاوران ، بست ، جون ،\nطاق ، قلعه فتح ، رودبار ، شکوهه ، نصر آباد ، نادعلی ."}
{"book": "adl0986", "page": 450, "text": "صفحه (٥٢) سال اول ـ مجله کابل شماره (٧)\n\nاما شهر زرنج قدیمترین شهرهای سیستان است که در سمت یمین رود هلمند بنا، و بقول مورخین اسم اسکائی ها نخست روی او گذاشته شده، نویسنده گان كلاسيك او را بنام ذرنك شناخته، و آباد کردۀ پهلوان افسانه ملی سیستان رستم میدانند. یونانیان این شهر را درنك نامیدند و اعراب زرنج خواندند. شهر زرنج نه تنها در دورۀ قبل الاسلام دارای عظمت مقام بوده، بلکه در قرون وسطی نیز عمده ترین شهرهای سیستان بحساب میرفت. شاهان صفاری سیستان به ترقی و تعمیر روز افزون زرنج پرداخته کما فی السابق او را بپایه تختی سیستان گزیدند. خرابه های شهر زرنج را اکنون بین ناد علی وقریۀ زاهدان جهان آباد میتوان یافت. شهر فراه حالیه در ساحل یسار و جنوب فراه رود واقع است، در قرن دهم مسیحی بقول بارتولد شهر در هر دو طرف ساحل رود خانه آباد بود، و بقول فریه خرابه های جنوب رود خانه در درۀ کوه که بفاصلۀ نیم ساعت از شهر افتاده قدیمترین شهری است که بمدتی قبل از حمله اسکندر مقدونی معمور و آبادان گردیده است. شهر حالیه که به نمونۀ هرات آباد گردیده بمراتب ازان کوچکتر، و امروز سوای دیوارها و خاك ریزهای محیط شهر، آثاری ازو باقی نمانده است.\nبرجسته ترین خرابه های بلاد قدیمۀ سیستان از حیث عظمت، خرابه های شهر پیشاوران در شمال نیزار است که یادی از مجدد و جلال گذشته او میدهد. از جمله آثار جالب توجه هم قلعه طاق است در يك منزلی شهر زرنج، که کونولی Konolly سیاح قرن نوزده از و ذکر میکند، در قرن دهم میلادی طاق شهر کوچکی، و در قرن یازده قلعۀ مستحکمی بود که سلطان محمود غزنوی در سال ١٠٠٣ ع با زحمت زیاد او را اشغال نمود، طاق در انوقت محاط بهفت بارو"}
{"book": "adl0986", "page": 451, "text": "صفحه (٥٣) سال اول ـ مجله کابل شماره (٧)\n\nو خندق عمیقی بود که بقول بارتولد عبور ازان بواسطهٔ پل متحرکی میسر میشد. بست یکی از شهرهای بزرگ سیستان و در زمانهٔ مدنیت اسلامیه معمور و آبادان بود، از باغهای او شمس الدین سامی تعریف میکند و او را منشأ علمای بزرگ و متبحری میشمارد، یاقوت خرابه های آن را بعظمت ستایش میکند، حالیا نیز قلعهٔ مخروبه بست بیننده را با تعجب بحیرت می اندازد.\n\nنادعلی ورود بار قرائی بیش نمانده و امروز اهمیت مدنی را مالک نمیباشند. هکذا جوین در نزدیکی لاش در عهد خود از بلاد عمده بحساب رفته، منشأ علما و رجال مدیری بود، جوین حالیه دیگر از ان اعتلائی که داشت سقوط کرده و جزء فراه بشمار میرود. بلاد عمدهٔ امروزهٔ سیستان در سمت یسار هلمند سکوهه و نصرآباد هستند که موخر الذکر مرکز حکومت سیستان فارس و اول الذکر حکم قریه دارد.\n\nشعبهٔ اسکائی یک شاخهٔ از آرین های افغانستان است که بعد از هجرت از بین النهرین سیحون و جیحون در آریانه، بسیستان سرازیر شده و نام خود را روی وطن جدید شان گذاشته سکاستین خواندند و ما درین موضوع اشاره در مقالهٔ آریانه نمودیم. اما در کدام تاریخ اسکائی ها بسیستان داخل شدند معین نمیشود، بطوریکه مسیو بارتولد میگوید اطلاعات اولیه راجع به اسکائی ها ظاهراً بقرن هفتم قبل از میلاد منتهی میشود. اسکائی ها که در کتیبه های دارا باسم ساکارا اوکها یاد شده اند و آنها را مورخین ساکا اسکیت واسکیث وسك میخوانند، نه تنها در کیپ حماسه افغانستان تاثیر نفوذ نموده، بلکه در حماسه های همسایه غربی خود مملکت فارس نیز مدخلیت تامی داشته اند و مشهورترین این داستانها قطعه پهلوان معروف سیستان رستم است که با جوانان"}
{"book": "adl0986", "page": 452, "text": "صفحه ( ٥٤ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ٧ )\n\nزابل و کابل حمله های تورانیان را از آرین های افغانستان و فارس دفاع نموده است.\nبعد از قرن هفتم قبل الميلاد که مذهب زرتشتی بلخ در آریانه نفوذ پیدا کرد ، بالطبع ولایت جوار خود سیستان را متأثر ساخت ، و در عقاید قدیمه آریائی که نوعی از بت پرستی بود تاثیر نفوذ نمود. در قرن شش قبل الميلاد ظهور دولت هخامنشی های فارس و فتوحات کوروش مشهور ولایت سیستان را مثل سایر ولایات افغانستان ضمیمه دولت هخا منشی نمود ، حتى دارا یوش ولایات سند و پنجاب را نیز الحاق نمود.\nدر قرن سیوم قبل الميلاد اسکندر یونانی هخا منشی ها را سقوط داده و بر افغانستان مستولی شد ، ازان ببعد دولت یونانی باختر بر افغانستان حکومت نموده و سیستان با لطبع جزء حکومت باختر بشمار میرفت. یکی از حکمرانهای یونانی سیستان انتی ماکس پادشاه فاتح ( ١٧٠ ـ ١٤٠ ق . م ) است از مسکوکات نقرئین این پاد شاه که بسیار زیبا و مقبول است فاتح بودن او واضح میشود خرما که علامت فتح است در سکه او نمایان بوده و پرو فیسر فوشه شرحی راجع باین مطلب مینویسد. و پرو فیسر مذکور میگوید سکه این شهزاده را شهزاده گان کوین نیز تقلید کرده اند ، کوین را بعلاقه سیستان منطبق دانسته اند.\nنفوذ یونانیان باختر در سیستان ، نشر تمدن جدیدی نموده و سیستان را رو بعروج سوق نمود. ولی دولت پارتها در قرن دويم قبل الميلاد قوت گرفته و اسباب اختلال دولت یونانیان باختر گردیدند ، حکومت یونانی سیستان نیز خاتمه یافته و موقة پارتها بر صفحات سیستان تسلطی قایم کرده ، حتی در جنوب حوزه هلمند رود به تشکیل دولتی پرداختند. ولی بطوریکه فوشه مینویسد این تسلط پارتها موقتی بوده و اهالی سیستان بسرعت از قید دولت پارت آزاد گردیده"}
{"book": "adl0986", "page": 453, "text": "صفحهٔ ( ٥٥ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۷ )\n\nوبقول بار تولد اسکائی ها در جنگهای که با پارتها نمود نداشك هفتم ( فرهاد دویم )\nجانشین مهرداد اول ( ١٤٠ - ١٢٥ ق . م ) را در رزم گاه کشته و مملکت\nپارت را غارت کردند ، حتی از قول کو تشمید ثابت میکنند اینکه گویند مهرداد\nاول سلطنت خود را تا هندوستان بسط داد صحیح نیست ، بلکه این هجوم بهندوستان\nاز طرف اسکائی ها ـ که در تواریخ چین باسم ( مات سه ) مسطور است بعمل\nآمده است .\nکوشانی ها که در قرن اول قبل الميلاد در باختر ظهور کرده بودند ، در قرن\nاول بعد المیلاد سیستان را مثل سایر صفحات جنوب هندوکش بحکومت کوشانی\nملحق نمودند . در قرن سیوم میلادی دولت هياطله جای کوشانی ها را در افغانستان\nگرفته و سیستان بالطبع جزء حكومت هيطل بحساب رفت . در قرن چهارم ساسانیان\nفارس قوتی گرفته و بسیستان دستی دراز کردند و نایب الحکومه های شان\nدر انجا حکومت مینمود . اما دولت هياطله ها بزودی سیستان را مسترد نموده ،\nو شاهان فارس را مکرراً در محارب مغلوب و منهزم کردند . بعد از انقراض\nدولت هیطل در نصف قرن ششم انوشیروان مشهور سیستان را ضمیمه فارس\nساخته ، و در تقسیمات مالكیه قسمت سیوم ( جنوب مشرقی ) مستملكه فارس\nقرار داد . این تسلط سیاسیه در سیستان تا ظهور اسلام طول کشید .\nدر ازمنه قبل الاسلام سیستان دارای مدنیت باختری یونان بود ، و در عهد\nکوشانیان صنعت و مذهب بودائی ها در صنعت یونان و مذهب زرتشت نفوذ\nو حلول نمود . زبان آریائی قدیم سیستان در طی این تطور است وتسلط السنه\nیونان وهند و فارس آهسته آهسته از هم رفته ، و در دوره ساسانیان مقام خود را\nبزبان جدیدی گذاشت ، این زبان نوین وطنی را بنام سکزی حالیا میشناسند ."}
{"book": "adl0986", "page": 454, "text": "صفحۀ (٥٦)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (٧)\nزبان سکزی مثل السنه هروی وزابلی از زبان آریائی افغانستان مشتق شده وبهم مربوط بودند . این زبان تا بسط زبان عرب در سیستان باقی ومعمول بود .\nظهور عرب واسلام باب يك تمدن جدیدی را در سیستان کشود ، واورا در دورۀ اسلام در زمرۀ ولایات عمدۀ ومترقی افغانستان بشمار آورد . اما اعراب در مملکت سیستان دوچار مقاومت های شدید اهالی گردیده و مدتی مصروف مبارزه بودند . مسلمین در سال ٢٣ هجری بقوماندانی عبدالله ابن عمر الخطاب رضی الله عنه ، سیستان را بعد از محاربات صعبي استیلا ، و شهر ذرنك پایه تخت آنجا را مفتوح نمودند و امیر سیستان تسلیم اردوی عرب گردید . این تسلط عرب در سیستان تا ظهور دولت فوشنجی هرات ( آل طاهر ) طول کشید ولی هیجانهای ملی دایما بروز مینمود ، چنانیکه در عهد خلافت حضرت عثمان رضی الله عنه سیستان سخت بشورید و اعراب با تحمل مشکلات برفع آن قادر شدند . در خلافت حضرت معاویه رض این انقلاب تکرار شد ، وزیاد بن ابوسیفان بزحمت آن را خاموش نمود . وقتا که خلیفۀ یزید اموی در دمشق فوت شد سیستان مجدداً انقلاب کرد ، وسلم بن زیاد باطفای آن پرداخت در عهدی که عبیده بن بکره عامل حجاج یوسف در سیستان بود ، رتبیل کابل ( کا بلشاه ) سیستان و زابل (قندهار) را جزء کابل حساب کرده و خراج سیستان را از اعراب بازداشت، عربها بجنگ پرداختند ، رتبیل کابلی حاکم عربی را مغلوب و سپه سالار عسکری آنها را اعدام نمود . حجاج بیست هزار عسکر بقیادت عبدالرحمن در مقابل رتبیل سوق نمود . رتبیل بعد از انکه با عبدالرحمن صلح نمود، پس از چند که او معزول و پسر اشعب بجایش منصوب گردید ، عبدالرحمن را با فوج زابل بدفع حجاج گسیل عراق نمود ، و این اردوی زابل بخصال در مقابل"}
{"book": "adl0986", "page": 455, "text": "صفحۀ (٥٧)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (۷)\n\nحجاج بجنگید. رتبیل بعد از شکست عبدالرحمن باردیگر او را با فوج کابل بدفع والی عربی هرات سوق نمود، و بعد از کمی او را با خود بکابل برد. طبری این محاربات را به تفصیل ذکر میکند.\nآخرالامر حجاج وفدی بدربار کابل فرستاده، و انصراف خودش را از اخذ خراج سیستان و زابل برای هفت سال تعهد نمود. قتیبه ژنرال زبردست و فاتح مشهور عرب قرار داد حجاج را با رتبیل تجدید نمود. و رتبیل او را در محاربات ماوراءالنهر معاونت نمود، ولی عاقبت همین قتیبه سیستان را اشغال کرد. در اوایل قرن دویم هجری موقع ظهور ابو مسلم مشهور مروزی سیستان به ولات عباسی ها انتقال نمود، و در اواخر همان قرن از دربار هارون الرشید جزء ولایات خراسان بـجـاگـیـر مامون پسر او اعطا گردید. بعد از انکه شاهـان طاهری فوشنج به استقلال خراسان پرداختند، سیستان جزء حکومت آریانه شده، و سوای شورش حمزه سیستانی در عهد دولت طلحه بن طاهر دیگر انقلابی واقع نشد.\nدر قرن سیوم هجری خانوادۀ معروف صفاریها در سیستان ظهور نمود، و یعقوب پسر لیث، درهم بن نصر بن رافع بن لیث بن نصر سیار والی سیستان را طرد و تبعید نمود، صالح و نصر پسران درهم نیز به رتبیل کابل پناه بردند، یعقوب بعد از تصرف سیستان نائب الحکومۀ طاهریان را از هرات براند و امیر محمد طاهری، فوشنج پایه تخت آل طاهر را گذاشته به نیشاپور پایه تخت دویمی طاهریان پناه برد. یعقوب متعاقباً تخارستان و باختر و زابل و کابل را اشغال نموده به فارس مستولی شد، عمر و برادر یعقوب لوای اصفهان، کرمان، ماوراءالنهر را از دربار بغداد حاصل نمود. سیستان و پایه تخت او زرنج درین عهد مدارج ترقی را سیر مینمود. اگرچه عمرو صفاری در محاربه با سامانیان بلخی"}
{"book": "adl0986", "page": 456, "text": "صفحه (٥٨) سال اول - مجله کابل شماره (۷)\n\nمغلوب ومقید و بالاخره در زندان بغداد جان داد ، ولی خانواده واخلاف صفاریان\nازان بعد تا قرن دهم هجری بصفت ریاست در سیستان باقی و پایدار بودند ، واگر\nدرین میانه بعضاً بخانواده صفار مربوط نبودند هم از حسن شهرت آنخاندان\nقدیم استفاده کرده و خود را باین سلسله منسوب نموده اند .\nدر طی اینمدت سلطنت های مقتدره سایره به سیستان استیلا کردند ، ولی\nرو بهم رفته حکومت داخلی را بهمان منسوبین خاندان صفار باقی گذاشتند ، و\nیا منسوبین این سلسله خود شوریده و زمام ریاست را در دست گرفتند . در دورهٔ\nسامانی ها ، عمر وثانی وخلف بن احمد حکمرانهای سیستان از همین قبیل\nموخرالذکر بودند . خلف را سلطان غزنی محمود در زندان هندوستان مقید\nداشت تا بمرد ، یاقوت عظمت مقام علمی و مملکتداری این شاه سیستانی را\nتذکر میدهد . در قرن پنجم که زمانهٔ فتور غزنویان بود سلاجقهٔ خراسان\nبر سیستان استیلا کردند . در عهد سنجر سلجوقی (قرن شش) حکمران\nسیستان طاهر بن محمد از اخلاف خلف صفاری بود ، و در فتنه حشم غز ملك\nشمس الدین محمد یکی از شاهان همین سلسله صفاری بود که سیستان را ازان بلیه\nمحفوظ نگهداشت . خطبهٔ سلاطین غور در عهد حکمرانی ملك تاج الدین سیستانی\nدر سیستان خوانده شد .\nسیلاب مغول در عهد حکومت نصرة الدین شاه سیستانی سرازیر گردیده\nودر سال ٦١٧ هـ = ١٢٢٢ ع سیستانرا خراب کردند و در سال ١٢٢٩\nبالقطع مسخر ساختند . تاریخ سیستان در دورهٔ مغول تاريك است ، جز اینکه\nمیتوان فهمید هنوز شاهان بومی در انجا ریاست داشتند ، چنانیکه در هجوم\nامیر تیمور کورکان بسیستان (قرن نهم هجری) پادشاه بومی فراه ملك\nجلال الدین بود که به تیمور تسلیم شد ، و پادشاه بومی سیستان مرکزی ملك"}
{"book": "adl0986", "page": 457, "text": "صفحه (٥٩)\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره (٧)\nقطب الدین مغلوب تیمور گردیده، و شهر جلال آباد پایه تخت سیستان خراب شد. (۱) صاحب تاریخ حبیب السیر از قول ملك شاه یحیی حکمران بومی سیستان معاصر سلطان حسین میرزا شهریار هرات، قصه میکند که او خود را از احفاد صفاریان شمار میکرد.\nدر نصف دویم قرن هشتم هجری هنگام هجوم ابوالقاسم بابر میرزای شاهرخی گورکانی بسیستان حکمران بومی آنجا شاه حسین بن ملك علی بود که بدست یکی از ملازمانش بقتل رسید. در اوایل قرن دهم حکمران بومی سیستان ملك شاه محمد بن شاه یحیی معاصر شاه اسمعیل صفوی بود و درهمان قرن صفویهای فارس بر سیستان استیلا کرده، و بنیاد امرای بومی را برانداختند.\nدر قرن ١٢ هجری دولت قندهار سیستان را از دولت فارس مسترد کرده، و کرمان را الحاق نمودند، و متعاقباً بر مملکت فارس استیلا و به تشکیل دولت افغانی در انجا پرداختند. نادر شاه ترکمان در همان قرن سیستانرا مثل سایر ولایات افغانستان اشغال و ضمیمهٔ فارس نمود، ولی بلافاصله درهمان قرن دولت ابدالیه قندهار در عهد سلطنت احمد شاه بابای بزرگ سیستانرا مثل خراسان بافغانستان مسترد و ملحق ساخت. در اواخر دورهٔ سلطنت سدوزائی و اوایل ظهور دولت محمد زائیه افغانستان، فارسی ها قسمتهای غربی سیستانرا آهسته آهسته اشغال کردند و عاقبت مسئله به نزاع دولتین افغان و فارس منجر شد. بالاخره بحکمیت کمیسون سرحدی انگلیزها در ۱۸۷۲ مسیحی سیستان کنونی که قسمت کوچکی از سیستان قدیم بود - بین افغانستان و فارس تقسیم شد، و ضمناً فارسی ها توانستند بمعاونت انگلیس ها قسمت بهتر آن را تصاحب نمایند.\n(۱) جلال آباد را بعض ها در جای زرنج نوشته اند و آن را دو شاك نیز خوانده اند."}
{"book": "adl0986", "page": 458, "text": "صفحه ( 60 )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( 7 )\n\nدوره اسلام زبان سکزی را در سیستان متروک نموده ، و زبان علمی و ادبی آنجا زبان عربی قرار گرفت . و مؤلفین بزرگی بزبان عربی بوجود رسید . معهذا زبان عرب نمیتوانست بکلی زبان ملی سیستان گردد ، لهذا زبان نوین فارسی افغانستان با لتدییج زبان ملی آنسرزمین گردید ، و بسی شعرا و مؤلفینی درین زبان ظهور نمود .\n\nدر مرور این اعصار اختلاط نسلی در سیستان وقوع یافت و این اختلاط عبارت بود از آمیزش طوایف بلوچ و سربندی و قومی و کیانیان . با اینمراتب محققین اوروپا ، اهالی سیستان را مثل طوایف جمشیدیهای هرات ، از صاف ترین نژاد آرین های افغانستان حساب می کنند ومسیو روانسون این مقوله را تائید مینماید .\n\nسیستان در دوره اسلام ، مراتب تمدن و ترقی علمی و عقلانی را با صفوت و صراحت اخلاق طی نمود ، و این مطلب از آثار عمرانات و مشاهیر علمی و ادبی آنها بوضاحت آشکار است . یاقوت حموی بعلا وه شجاعت ، بسی از محاسن اخلاق اهل سیستان تمجید میکند . واقعاً در عهدیکه اغراض سیاسیون جاه طلب عرب سبب شد ، که در منابر مسلمین شرق و غرب ، حتی در مساجد حرمین شریفین ، به نسبت حضرت علی رضی الله عنه ناسزا گفته شود . درین میانه تنها اهالی مهذب حنفی مذهب سیستان بود ، که بومسببین این مقولات ناجایز و ننگین ، بادیده حقارت نگریست ، وجداً در مملکت خود از شیوع آن جوانمردانه جلو گیری نمودند .\n\nعلی ای التقادیر ولایت سیستان یکی از ولایت عمده و تاریخی افغانستان بوده ، و رجال عالی مقام او در ردیف مشاهیر علمی و ادبی مملکت افغانستان قرار دارند و ازان جمله اینها ستند : ـ ابو حاتم بستی عالم متبحر و صاحب تصانیف متعدده ."}
{"book": "adl0986", "page": 459, "text": "صفحهٔ ( ٦١ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٧ )\n\nابی حاتم محمد بن حبان بستی عالم اجل و دارای تالیفات عدیده . الخطابی ابوسلیمان\nاحمد بن محمد بستی عالم متبحر . ابوالفتح علی بن محمد بن حسن بستی شاعر ماهر\nو نویسنده زبردست . اسحق بن ابراهيم بن اسمعیل ابو احمد قاضی بستی فقیه\nو محدث مشهور . ابا احمد اسحق بن ابراهيم القاضی مفسر و محدث معروف .\nابا الحسن محمد بن عبدالله بن جنید بستی فقیه و محدث بزرگ . ابوالفتح بستی\nشاعر معروف . شمس الدین بستی شاعر شیوابیان . ابونصر فراهی مشهور .\nمحسن فراهی شاعر شیرین بیان . ملا معین فراهی صاحب تصنیفات عدیده .\nمرزا برخوردار ترکمان فراهی صاحب کتاب مشهور شمس و قهقه . مجد الدین فراهی\nصاحب گنج اللغات وحلل مطرز . عطا ملك جوینی صاحب تاریخ جهانکشا ،\nشمس الدین محمد صاحب دیوان وزیر معروف دوره هلاکو و آباقا آن بهاو الدین\nمحمد جوینی عامل معروف هلاکوئیان . امام الجرمین جوینی استاد امام محمد غزالی\nمروزی . دعلج بن احمد دعلج السجستانی صوفی معروف . ابوداؤد سلیمان ابن\nالاشعث بن اسحاق السجستانی فقیه مشهور . احمد عبد الجليل السجزی از مشاهیر\nمنجمین وریاضین قرن چهار هجری ( ۲۹ کتب مؤلفه او در مکاتب اوروپا\nموجود است ) ابوبكر عبدالله سجستانی فقیه و محدث بزرگ . امام یحیی بن\nعمار سجستانی عالم وصوفی مشهور . خلیدت السجستانی صاحب تاریخ آل محمد.\nزین الدین و جلال الدین شعرای مشهور سیستانی. استاد فرخی معروف سیستانی .\nاستاد ابوالفرج سجزی شاعر مشهور و استاد عنصری بلخی . شيخ سعد الدين\nحموی سیستانی صوفی معروف و دارای تالیفات متعدده. ابوسلیمان منطقی سجستانی\nعالم وریاضی دان دوره متوکل عباسی . قاضی احمد لاغر سیستانی عالم متبحر\nو مصنف قرن چهارم هجری . طبیعی وعاشق شعرای شیوا بیان سیستانی وامثالها ."}
{"book": "adl0986", "page": 460, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 461, "text": "یاد آوری\n\nاز مشترکین عظامیکه تا حال وجه بدل اشتراك این مجله را نپرداخته‌اند متمنی است که\nمبلغ اشتراك خود شانرا بخزانه جات محلی پرداخته رسید عوض معاوضه یا مستقیماً\nپول بخود دفتر مجله ارسال و رسید حاصل داشته زاید ازین ما را بانتظار نگذارند.\nدفتر مجله کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 462, "text": "یاد آوری و پیشنهاد\n\nانجمن ادبی حفظ وتدوین لغات واصطلاحات مخصوصه زبان افغانی وفارسی کوهستانی وطن را درنظر دارد .\nهموطنانیکه بمقصد خدمت بزبان وادبیات ملی انجمن ادبی را درین راه كمك نموده وقتاً فوقتاً يكمقدار لغات واصطلاحات وطنی را اعم از افغانی یا فارسی که مطابق بقواعد اصلیه زبان متعارفی ملی بوده وبين نویسندگان فعلی معمول ومتعارف نباشد ترتیب داده وباین انجمن اهدا بفرمایند متشکراً برسم یاد گار برعلاوه اظهار قدرشناسی یکدوره مجله کابل رایگان بآنها تقدیم خواهد شد ."}
{"book": "adl0986", "page": 463, "text": "کابل\n\nشماره هشتم\n\nمجله ایست ماهوار ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\nادرس\nمحل اداره : - جاده ارگ ، انجمن ادبی\nدر تحت نظر انجمن ادبی طبع ونشر میشود .\nمخابرات با انجمن است .\nعنوان تلگرافی : - کابل ، انجمن\nاشتراك سالانه\n\nکابل ١٢ افغانی\nو لایات داخله ١٤ «\n« خارجه نیم پوند انگلیسی\n\nطلبه معارف وطن که حائز نمره های ۱ ، ۲ ، ۳\nباشند و کسانیکه كمك قلمی مینمایند\nرایگان\n\nسائر طلبه معارف وطن\nنصف قیمت\n\n۲۷ شعبان هـ ق = ١٥ جدی ١٣١٠ هـ ش = ٦ جنوری ١٩٣١ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 464, "text": "فهرست مندرجات\n\nنمره مضمون نویسنده صفحه\n١ : زندگی وقرن حاضر محمد بشیرخان منشی زاده ١ الی ٧\n٢ : اخلا قیات آقای غلام جیلانی خان اعظمی ٧ « ١١\n٣ : جبلی غرجستانی آقای سرور گویا ١١ « ١٥\n٤ : نکوئی جناب مستفی ١٦ « ١٨\n٥ : فاریاب وظهیر آقای اعظمی ١٨ « ٢٢\n٦ : یادی از فضلای غزنی شهزاده احمد علیخان درانی ٢٣ « ٢٨\n٧ : از مشاهیر تاریخی رجال وطن آقای اعظمی ٢٨ « ٣٢\n٨ : اسلام وكشف امريكه اقتباس وترجمه شهزاده احمد علیخان درانی ٣٣ « ٣٨\n٩ : کوشش محمد سرور خان صبا ٣٩ « ٤٠\n١٠ : افغانستان و نگاهی بتاریخ آن آقای میر غلام محمد خان ٤١ « ٥٨\n١١ : فضلای فرا موش شده بقلم آقای عبدالله خان افغان نویس ٥٩ « ٦٠\n١٢ : تصا ویر ٢"}
{"book": "adl0986", "page": 465, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 466, "text": "يك قسمت از منظرهٔ داخلی تالار شورای ملی\nکابل"}
{"book": "adl0986", "page": 467, "text": "صفحه (۱)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۸)\n\nآدرس\nمحل اداره : جاده ارگ\nانجمن ادبی\nعنوان تلگرافی : کابل انجمن\nمخابرات : با انجمن\n\nمجله کابل\n\nاشتراك\nکابل : ۱۲ افغانی\nولایات داخله = ١٤\nخارجه = نیم پوند\nانگلیسی\nطلبه معارف نصف قیمت\n\nمجله ایست ماهوار: علمی، ادبی، اجتماعی، تاریخی\n۱۵ جدی ۱۳۱۰ هـ ش = ٦ جنوری ۱۹۳۱ م\n\nمطالعات بقلم محمد بشیرخان منشی زاده\nزندگی و قرن حاضر\n\nعصر کنونی عصریست که از روی قیمت و اهمیت زندگانی فعلی و از نقطه\nنظر موفقیت یا ناکامی درین هنگامه پرگیر و دار ، هر روزش بقدر سالی وهر\nسالش معادل قرنی بحساب میرود ؛ چه وقتاً که ما در قرون خواب آلود اعصار\nفترت اندود ، صفحات حیات گذشتگان را تحت مطالعه میگذاریم ، می بینیم\nاعصار گذشته باستثنای نهضت های مقدس دینی میدان گاه قتال وجدال در راه\nمقاصد و آمال محدودی قرار گرفته بود ، که جز اوهام و خرافات وخود پرستی\nنتیجه را متقابل آمال سعادتمندی و خوشبختی بشر ارائه نمی نمود .\nولی عصریکه ما در آنیم حیات بشر در راه تکامل و تقدم عقلانی و حسی ،\nپیشرفت و تطور مادی و جسمی بمقصد ارتقا و خوشبختی مخلوق قدمهای فراخی\nبرمیدارد و نوع بشر را باین مسابقه حیاتی دعوت مینماید - امروز بشریت را"}
{"book": "adl0986", "page": 468, "text": "صفحه (۲) سال اول - مجله کابل شماره (۸)\n\nانقلابی فرا گرفته که محرك این انقلاب بزرگ عقل بشر است و میل دارد همان\nخصایص عظیمه و فضایل عالیه انسانی را بمنصه حیات از خود بروز داده ، و در\nپرتو آن جهانرا منور و حقیقت و شرافت انسانی را اثبات نماید ! این انقلاب عظیم\nزنده گی و اجتماع بشر مخصوص کدام طایفه و ملتی در دنیا نبوده ، بلکه تأثیراتش\nعمومی و بلا فاصله شامل كافه ساکنین کره غبرا ئیست . و هیچکس و هیچ قومی\nنمیتواند باین داعیه طبیعی جواب رد داده و از وی کناره جويد ، ولو در زاويه\nتنهائی و گوشه سکونت و آرامی فرو رفته و اطرافش را با سدهای فولادینی حصار\nکرده باشد . چه این کناره گیری و انزوا حاوی اجسام خواهد بود . ولی\nعقول و ارواح دیگر بحکم زمان بکلی تبدل وتغير نموده و داعی این هیجان\nتکامل را لبيك اجابت گفته است . آری تحولات عقلیه وحسیه از احکامات نفسی و\nطبیعی انسان است و هیچ قوتی نمیتواند بشر را از ین تطور و تحول بازدارد الا ماشاء الله .\nوقتيكه ما بمقتضای اوضاع امروزه نظر کرده و روش روحی و عقلانی بشر\nامروزه را تدقیق میکنیم البته می بینیم در راه این تکامل عظیم بشری مبارزه\nطبقات مختلفه بشریت بشدت جاری و هر که درین میانه فاقد سعی وعمل وچاره\nجوئی بوده مغلوب پهلوانان میدان معرکه گردیده و راه فنا را در پیش میگیرد در\nعین این گیر و دارها لازم است فکر کنیم آیا درین مبارزه تكامل ما چه\nخواهیم کرد و وظایف ما كدام است آیا درین زمان انقلاب و نهضت بشری\nملتی می تواند بخواب غفلت بسر برده و گول پلتيك جهل و نادانی بخورد\nو با مشاهدات جاریه عصری در بطالت و تنبلی عمر خود را کم کند ؟\nدر ينصورت آگاه باید بود نتیجه غیر ازین دو نیست : - يا گرفتاری\nبه دردهای بی درمان پریشانی و بالاخره در هجوم قوای غالبه محو ومعدوم شدن"}
{"book": "adl0986", "page": 469, "text": "صفحه ( ۳ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۸ )\n\nیا مفتون شدن بعصر وزمان وتن بمقتضیات عصری دادن و در راه تکامل و تقدم\nقطع مراحل نمودن ، آن تکامل وتقدمی که اساسات دین مقدس نبوی هم نیز\nبشر را بسمت آن سوق می نماید . یکوقتی یکی از فضلای حکیم عرب مخاطبین\nمصری خود را خطاب کرده بود : - بدون رفتار بروش زمانه اگر فرداست\nیا جماعه چاره ندارد ، انسان مجبور است که خود را تابع محیط زندگانی ساخته\nو بنای حیات را توام باشالوده عصر خویش دانسته و بر طبق آن عمل نماید ،\nورنه هیچ گاه قابل زیست و مستحق عفو از مجازات روز گار نیست . عشایر\nواقوام تا تدارك مميزات عصری و تدبیر محیط وصلی خود را نه نموده و متخلق\nباخلاق عصر ، یعنی مجهز بوسایل حیاتیۀ اقران زمان نگردند ، مشکل است\nکه در راه مبارزه بحیات قدمی به کامیابی برداشته بتوانند . حضرت علی رضی الله عنه\nچقدر عصرها پیشتر فرموده بودند : - ( علمو اولادكم بغير زمانكم لان\nزمانهم غير زمانكم ( میتوان گفت که غالب ممالك شرق را خمودی فرا گرفته\nواز ٦ ، ٧ قرن باینطرف غرق جمود گردید است . بحدیکه حاليا این ممالك\nمنجمده را فقط يك موجود غیر زنده میتوان نامید. زیرا موجودی که اظهار\nزندگی نتواند موجودیتش متزلزل و دست خوش حوادثی است که امید بقارا\nازان نتواند داشت . اگر ما آرزومند حیات حقیقی باشیم لازم است که عوامل\nحیات و ترقى وفنارا در عصر موجوده دانسته و بلا درنك داخل میدان این تنازع\nجهان شمول حیات شویم ، تا دست حوادث غفلتاً بنیاد ما را از پا در نیندازد .\nپس لازم است از قدما حفظ آبرومندی ماضی و از خلف نوین استحكام مستقبل\nخود نمائیم . آیا درین قرن طلائی چگونه میشود از اعصار هجری وما قبل الاسلام\nتقوية عقول وعادات ، تمدن ، واخلاق جست ، فی المثل اگر قدری بطرف عالم"}
{"book": "adl0986", "page": 470, "text": "صفحه (٤) سال اول - مجله کابل شماره (۸)\n\nبر انبوه چین دیده شود ، بانتیجه که آنها در سالیان دراز بدست آورده اند\nگاهی بیننده و ناظر ، از احوال حاضر شان حظی نخواهد برد خصوصاً اگر\nبا یادگار پرافتخار ماضی آنها يك مقايسه‌ئی بعمل آورده شود ، آنگاه قلوب\nاهل خبرت تشکک میگردد .\nچون اکثر آراء ، افکار ، عادات ، اطوار مشرقیان ماخوذ از سلاسل\nپرپیچ و تاب قرون ابتدائی است که بقسم میراثی از همان قرنهای دیرینه آمده\nوحتی در برابر اوامر مذهبیه نیز بدبختانه مقاومت کرده اينك موجود است .\nپس گاهی باین عصر ترقی و تکامل مدنی موافقت ومطابقت نخواهد کرد . واقعاً\nچقدر براهل خبرت وبصارت فشار آور است وقتی که می بینند رسم ورواجی را\nکه از تاریکی های روزگار جاهلیت میراث و یا یادگار مانده ، ودیده باشند\nظواهری را که از باطن اثری ندارد ، آری می شنویم کلماتی را که معانی آن‌را\nدرك نميكنيم وهكذا ازین قبیل بسی اعمال واخلاقی داریم که مضر زندگانی\nدر عصر حاضر است . بسی‌دیده باشند که مردمان برذکر اساطیر تفاخر کرده\nواز کار حال تغافل مینمایند یعنی اهتمام بعرض غیر جوهری داده اند ، وحقیقت را\nگذاشته به موهومات پرداخته اند . بالعکس اقوامی‌که خواسته اند در میدان\nحیات عصری مستحق زنده گی کرده اند لاچار بسی ازینگونه حجابهای افکار\nواعمال سؤرا مردانه وار از هم دریده اند ! خوبست که ما از عادات و آرای\nمنتشره سؤ که موجب انتباه و ایقاظ نفوس است دو سه را زیر بحث آوریم ،\nمثلاً موضوع تعلیم وتربیه را اگر هدف قرار بدهیم مجاری ذیل بنظر می آید\nکه تعلیم خاص را آشکارا میکنند : -\n(١) اولاً بطبقة معين که آن عبارت اند از آسان پسندان . دین مقدس"}
{"book": "adl0986", "page": 471, "text": "صفحه ( ٥ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ٨ )\n\nاسلام گفته است طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة .\n( ٢ ) بمكان معين عبارت از مكاتب و مدارس . حضرت رسول صلعم ميفرماید . اطلبو العلم و لو كان با الصين !\n( ٣ ) بزمان معين ( از فلان سال تا فلان سال ) حالا نكه علم نبايد مخصوص طبقه بوده بلکه ملك تمام ورایج عام باشد زیرا بسا کاريگران عالم يابزرگان معاریف از هر کنج و كنار بر جهیده یا از محیط غریبان سر کشیده اند وكذا نبايد بمكان محصور باشد زیرا علما گفته اند بهر جا بجوی ! از هر جایاب ! وهمچنان نبايد بزمان انحصارش دهی پیغمبر برحق ما میگوید : ــ اطلبو العلم من المهد الى اللحد ! بايد طلب كرده و سعی كنی كه بهر آنی از عام در خود چیزی بیافزائی . تعلیم و تعلم نه تنها حفظ امثله ها ، جواب دادن تمرین ها ، و دادن امتحان ها ، یا طوطی بودن از افسانه ها ، فرا گرفتن حادثات ، سردادن واقعات ، است بلکه از ينها كرده وظیفه مهمتر است : یعنی اصل کار مدرسه تربیه انسان حقیقی ، تکامل شاگردی تربيه ذهن و ذكا قبل از تعليم علوم ــ هكذا تربيه جسم ــ تربيه عواطف تربيه فکر و دماغ ــ تربیه اراده میباشد ــ تربیه که رجال همدرد نوع خواه به پروراند . حق و حقیقت مدرسه آن است كه يك صورت عالم صغير از مظهر عالم كبیر گردد . واجب است که فرزندانرا برای وطن بهترین خدمت کار بسازند ، وقبل از همه متحلی بحلیه اخلاق متین و متقن و آماده پیشرفت هر گونه امداد مملکت خویش گردانند .\nانسان نباید جز بر شد و قوت خود اعتماد کند اگر چه غالبیت و سیطره ملك و مال صاحب قوت و شدت میباشد ولی انسان ذکی میتواند اقویا را بعلم"}
{"book": "adl0986", "page": 472, "text": "صفحه ( ٦ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٨ )\n\nودها خود نوکر سازد ، پس سیطره حق علم ودها است ، اگر امروز علم\nبهمه طبقات عام شود سیطره بدارندگان اخلاق راقیه ، باهل اقدام و ثبات ،\nبصاحبان جلادت وشجاعت محول میشود ، وسيطره ملك صاحبان عزم آهنین\nشده ، عزمیکه در دنیا چیزی مانع آن شده نمیتواند .\nباز مثالاً تماس بنکات دیگری مینمائیم که عبارت ازلغت وادب باشـد . اولین\nچیزیکه دراین راه ما باید خاطر نشان نمائیم این است که لغت برای مفاهمه ونقل\nدادن معانی است ، نه در حد ذات غايه ومقصود که اعتناً بلفظ نموده از جواهر معانی\nپروائی نه نمائیم . حالیا مر دمان بکلمات نظر انداخته از موضوع می برایند، بقالب\nاهتمام داده از قلب خبر ندارند ، بلکه ازین شیوه و همی برما استیلا یافته که هر کس\nقادر بسوادی گردید ، یاچند جمله مقفی از خود بافید ، و بدعوای صرف ونحوهم\nتازید، خود را محرر و نویسنده معین داشته ، واز ارباب حل وعقد و غور وخوض\nپنداشته ، گرچه مباحث از علم دقیق یا سیاست عمیق باشد خواه کار مهم اجتماع\nيافكر رزين اقتصاد ، سر جنبانده و قلم میراند وازین اكتفاً واستيفاً خود خبری\nهم ندارد که عالمی را غرقاب فنا میگرداند ! وحالانکة آنچه ذکر یافت محض\nفرع الفرع میباشد تا باصل کجا وکی رسیم ، و باید از ذهن نبریم که لغت بمنزله\nبوجود آورنده زندگی است ، والفاظ و عبارات در مقام تنازع للبقا است ، که\nاصلح شان ماندنی است ، وباز لغت تابع سیر احوالات ، واستكشافات واختراعات\nو استنباطات انسان است ، پس چگونه آن را جامد میخوانیم ، در صورتیکه\nخود به استکشاف و استنباط و اختراع نه پرداخته ایم ؟ لهذا ادب نیز باید بروح\nعصرى موافقت نماید ، بلی درست است که قدمای ادب برای ما نشاید مهیج\nو نماذج بدیع الصنعه گذاشته و رفته اند ، ولی ا گرما برانها اکتفا و اقتفا"}
{"book": "adl0986", "page": 473, "text": "صفحه ( ۷ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۸ )\n\nورزیده توقف نمائیم نه تنها از پست همتی ما است بلکه ارتجاع و تقهقر است . چگونه میتوان راهی به تقدم و ارتقاء سپرید اگر نداشته و انباشته قدیمه قانع و بمیراث مانده اکتفا میکنیم .\nزیرا تقدم و پیشرفت بدون استحداث و اختراع امکانی ندارد . بعضی مسایل قابل بحث داریم که تقطیع نشر ووقت به ما بعدها گذاشته و انشاءالله الکریم بآینده بحسب اقتضاها پرداخته می آید .\n\n( بقلم آقای غلام جیلانی خان )\nاعظمی\n\nاخلاقیات\n۲\nاعتیاد بملکات عالیه\n\nخادمین نوعی دراثر مساعی وزحمات و تحقیقات خویشتن نسبت بعلل وامراض دماغی وقوای روحی انسان ، که اساس اعمال وارادات غیر صحیحهٔ آن شمرده میشود ، نتایجی را مکشوف میدارند ؛ وبایستی انسان نظر باین تحقیقات مسلمه معتقد شود زمام اراده و اعمال وی در طریق خوب و حقیقی در دست اقتدار فکر و خیالات صحیح و باترتیب وی است ! یعنی در مجاری حیات در صورتیکه قوای باطنی خود را بطور منظم وبمطالب نافع وسود مند ورزش داده و آنهارا بعملیات موزون ولایق عادت میدهد ، البته عادات ردی اکتسابی یاموروثی را در وجود خویش مغلوب ساخته و روش نامرغوب و خصائل بد را منکوب می سازد .\nفضلای دانشمند عصر از قبیل ! نیوتن lsaac Newton هاین ریش"}
{"book": "adl0986", "page": 474, "text": "صفحۀ ( ۸ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( ۸ )\n\nلو به Heinrichloube لیسنگ Lessing و امثالها از علمای علم الروح\nو علم النفس میگویند اعمال و ارادات صحیحۀ شماها تابع احساس و عکس العمل\nخیالات سالمۀ شماست ، هر گاه نتیجۀ صحیح و ثابت از اعمال ظاهر نمیشود ،\nنقصش را باید در عقول و افکار خود جستجو نمود ! خیال شما میتواند اراده را\nبصورت خوب و صحیح یا بطور غلط و ناخوب القا و تحريك نماید ، مثلاً خيال\nمیکنید که حتماً صبح ساعت ( 6 ) بایستی از خواب بیدار شوید ، و این خیال\nبصورت جزم و تصمیم در دماغ شما تمرکز مینماید ، البته صبح در سر ساعت\nبیدار خواهید شد .\nپس اگر تصمیمی در خیال و ارادات باطنی خود کرده و آنرا بمقاصد و اعمال\nمستحسن معتاد میسازید البته ارادات و اعمال ظاهری از حدود صحت و اعتدال\nتجاوز کرده نمیتواند .\nبرای اینکه انسان از عادات خوب و ملکات فاضلۀ خويش يك حظ روحی\nبرده و بعکس آن يك انقباض وتأثری در روح پیداشود ، يك قوۀ مميزه را\nخداوند متعال در باطن انسان خلق کرده که آنرا « وجدان » مینامند . و\nاز خصایص اعمال وجدانی این است که فرق بین اعمال خوب و بد گذاشته ،\nدر صورت بروز اعمال صالحه و خوب انسان در روح خود يك مسرت و انبساط\nو بارتكاب اعمال سوء وغیر حسنه بمقابل نفس خود يك خجالت و سرزنش\nباطنی احساس می نماید . همین احساسات خوب و ناخوب باطنی اعمال و فعالیت\nوجدانی انسان را ظاهر میدارد و گفته می شود که واقعاً قوۀ شریفه بنام\nوجدان در وجود انسان موجود است .\nولی چون نفوذ عادات ردی و مشق رذایل یکنوع تسلط قاهرانه در اخلاق"}
{"book": "adl0986", "page": 475, "text": "صفحه (۹)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۸)\nوعواطف کرده ، ورفته رفته ضمیر را زنگ آلود وقلب را قسی میگرداند،\nالبته در چنین انسانی فعالیت وجدان مخنق شده ، تاثیراتش روح را خوب تر\nتألم یا انبساط داده نمیتواند ، چنانچه چشمهای علیل وتاريك از مناظر زشت\nیا زیبا کمتر محظوظ یا متألم میشوند .\nهر گاه انسان در میدان ابراز تکالیف نوعیت ومبارزه در حیات حاضر شده\nومایل باشد : طرق پر پیچ و تاب زندگانی را بدون مخاطره ومغالطه مشى ،\nوفضايل اخلاقی ومقتضيات انسانی را درین رزمگاه پر ولوله و آشوب مفقود\nنکند، یعنی از حدود تکالیف اوامر و نواهی وجدانی خارج نشود لازم است\nموقع ارتکاب عمدی یا تصادف بیکی از اعمال خلاف اخلاق سرزنش و تحقیرات\nوجدانی را تماماً گردن نهاده نفس خود را معتوب و مستحق بنکوهش بداند\nو نادم باشد . یعنی سرزنش و توبیخ وجدانی را که بعلت اعمال زشت در نفس\nانسانی تولید اضطراب مینماید .\nاگر انسان مطیعانه آنرا تلقی میکند، البته آتیه خودش را از تکرار اعمال\nسوء حفظ و برای پرهیز کاری و تقوای قوای باطنی خودش را مستعد\nکرده خواهد بود .\nاشخاصیکه بر خلاف این سرزنش و تادیب وجدانی ، بالحاجت وبمبا لاتى وجدان\nخود شانرا نگریسته ، و مقابل الزامات آن يكنوع دليل تراشی وفتاوى غير\nمعقول اقامه ، و باقناع وجدان خویش میکوشند ، گویا آنها عمداً خود را در\nکرداب عمیق جهل وبدبختی پرتاب کرده ، ومیل دارند دیده روشن باطن\nخویش را کور کرده و پرتگاه عدم را بادیده نا بینا استقبال نمایند .\nهمت بلند ونیروی عقل واستعداد عالی و قابل انسانی ، در قبول و اعتیاد"}
{"book": "adl0986", "page": 476, "text": "صفحه ( ١٠ ) سال اول ـ مجلۀ كابل شمارۀ ( ٨ )\n\nبملكات فاضله و خصايل حمیده خیلی قوی وزاید از کفایت است : چه وقتاً\nکه انسان عظمت مقام عقلانی و قوۀ بزرگ اراده وتصميمات خودش را در\nکارهای سایره ، از قبیل اختراعات وكشفيات وغيره بسنجد البته سهل است\nکه برای معتاد شدن بیکعده ملكات وخصايل خوب تصمیم گرفته و فکر\nوخیالات خود را باین اعتیاد مجبور ومانوس بسازد\nعادت يك عامل بزرگ و مؤثريست که جلو ارادات انسانی بهر طرفی که\nمیل داشته باشد میکشاند ، وقتاً که انسان خصل خوب وشایسته را اعتياد\nومشق مینماید ، البته عادات همیشه ارادات و اعمال او را بطرفی خوبی سوق\nمیکند ، ولی در اول وهله عادت را بمقصد جلوداری اعمال صالحه و ملکات\nفاضله جز بعزم و تصميم تسخير كردن ممكن نمیشود یعنی شخص معتاد بافیون که\nتقلیل آنرا مایل باشد تا تصمیم نکند که از مقدار گذشته کمتر باید استعمال نماید\nالبته باين عمل معتاد شده نخواهد توانست .\nعزم و تصميم قطعی ولايتزلزل خصايل خوب وملكات فاضله را در عادات\nتمرکز داده ومطبع آن میگرداند ! مثلاً انسان تصمیم مینماید که هیچگاه\nزبانرا بدشنام ومذمت معتاد نخواهد کرد ! و بمقصد نفاق انگیزی بین همنوعان\nوسیله قرار نخواهد گرفت ! و گوش را بشنیدن الفاظ بی فایده وسخن\nچینی حاضر نمی نماید ! و دست را بحق غير يا اذيت نوع دراز نمیکند !\nچه این چیزها همه مغاير اخلاق وبرخلاف اوامر وجدانی و مضر شرافت\nانسانی است ! پس آنرا مرتکب نمیشود بلکه هر زمان ازین افعال نفرتی در خیال\nو ضمیر خود می پروراند ، البته رفته رفته بايك تصميم و ثباتی درین راه ، این\nملکات جزو عادت وی قرار گرفته ، اعمال ناخوبی را مرتکب نخواهد شد !"}
{"book": "adl0986", "page": 477, "text": "صفحه (۱۱)\nسال اول - مجلۀ کابل\nشماره (۸)\nوضمناً باینوسیله ملکات عالیه را تملك خواهد نمود .\nهمچنان برای غلبه و نفوذ اخلاق ردی و خصایل مذمومه ، همین طریق\nاعتیاد است ، که اگر انسان حسیات و عواطف صحیحه را مغلوب هوسات\nوطغیان شهوات ساخته ، ضعفی در تصمیم او طاری و بمقابله قیام نورزد ، البته\nعادات ردیه در انسان نفوذ کرده و ارادات و اعمال او را بجاهای پستی می کشاند .\nفقط غلبه وموفقیت انسان درین مبارزه مربوط به این است که از قوهٔ ممیزه\nو وجدان در تفریق خصایل وملکات زشت و زیبا كمك و همراهی خواسته ،\nو به نیروی عزم و تصمیم عادت را مطیع اعمال و کارهای خوب قرار دهد .\n\nجبلی غرجستانی\nاسم ونسب : -\nبقلم آقای سرور گویا\nتمام تذکره نویسان نام او را عبدالواسع جبلی که جبلی را از مقاطع اشعارش\nدریافته اند مینویسند مگر صاحب مجمع الفصحا اسم پدرش را هم علاوه کرده\nاو را پسر سید عبد الجامع ابن عمر ابن ربیع میداند . از اشعار خود شاعر که\nبمنزلهٔ آئینه سراپای نمای شاعر است نیز استنباط میشود که از خاندان محتشمی بوده\nونسب برسول اكرم ص میرسانده است . اما اینکه اورا حمد الله مستوفی\nصاحب تاریخ گزیده پسر دهقانی دانسته و در بنه زاری اشاره کرده وکتب\nمابعد او از قبیل روضة الصفا وحبيب السیر و آتشکده آذر بدان اتکاء و استناد\nکرده اند تماماً عاری از حقیقت است زیرا اولاً خود شاعر بانهایت صراحت\nقول وصداقت لهجه نسب وسلاله خود را روشن نموده هیچ اشتباه وترددی"}
{"book": "adl0986", "page": 478, "text": "صحفه ( ۱۲ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۸ )\n\nنگذاشته است . ثانیاً عبدالواسع جبلی در آغاز سلطنت سنجر از شعراء مبرز و زبردست زمان خود بوده و بمدح امراً قصاید میساخته است چنانچه صاحب سخن و سخنوران از قول عماد الدین صاحب تاریخ سلجوقیه مینویسد که در مدح طغرلنکين محمد قاروی بن انکتجی که پدرش فرمان فرمای خوارزم و بخوارزم شاه موسوم و در سال ۴۹۰ بدست قودن و با رقطاش از امراء سلجوقی کشته گردید قصیدۀ گفته و او را بفتح خوارزم تهنیت کرده گوید :-\n\nوارث گنج ونگین میر اجل طغرلنکین ـ پهلوان ملك ایران شمس شاهان بشر\nمیر فرزانه قماروی بن انکتجی که داد ـ ایزد او را فضل بر شاهان عالم سر بسر\n\nو طغرلنکين در سنه ۴۹۰ بر خوارزم استیلا یافت و در همین سال سنجر از طرف برادر خود برکیارق بامارت خراسان منصوب گردید . علاوه برین دولت شاه سمرقندی که سخنان وی در بین تذکره نویسان و تتبع کنند گان بنهایت اعتبار است در تذکرۀ معروف خود مینویسد :\nآنچه مشهور است که عبد الواسع در اول حال جلف عامی بوده و آنها که برو می بندند که در اول چگونه شعری گفت بالتمام سخن عوام است و در تواریخ ندیده ام ازین جهت بقلم در نیاید چون اصلی ندارد چه شخصی که در سخن وری یکی از بی نظیران روز گار بوده باشد عقل قبول نمیکند که در پایان شباب چنین عامی بوده بتربیت اهل شده باشد اشاره بقول حمد الله مستوفی صاحب تاریخ گزیده است ( ۱ )\n( ۱ ) عبدالواسع معاصر سلطان سنجر سلجوق بود گویند در اول بزرگر سلطان بوده در پنبه زاری او را دید که میگفت : - اشتر صرا می گرد تا دانم چه خواهی کرد تا گردن درازی میکنی پنبه بخواهی خورد تا سلطان در او بوی لطف طبع یافت او را ملازم کرد و تربیت فرمود تا بدان مرتبه رسید که بطرز شعرا و تا غایت شعرا نگفته ( تاریخ گزیده )"}
{"book": "adl0986", "page": 479, "text": "صفحه (۱۳) مجله کابل سال اول - شماره (۸)\n\nمسقط الراس و خطوط مسافرت :\nباتفاق تمام مورخین وسفینه نگاران مولد ومنشأ او غرجستان افغانستان (غور وهزاره جات حالیه) بوده است . در آن عهد ظهور اینچنین شاعر زبردستی ازسینه کوهساران مرکزی وطن افغانستان استبعادی ندارد چه افغانستان در دوره اسلام مدارج مدنیت ثانوی خودش را در همین قرنهای پنج وشش هجری به منتهای عروج و ترقی سیرمینمود و بلاد افغانی چون بلخ ، هرات ، غزنی ، زرنج ، بست وامثالها یکی پی دیگری در پرورش نوابغ عالم و رجال مشهور آفاق میکوشیدند ، غرجستان که در جهات شرق وغرب خود دارای معمور ترین بلاد مدنی از قبیل بامیان و فیروزه کوه و غیره بوده ، نیز در پروریدن مشاهیر علمی وادبی قصوری نورزیده و ازان جمله است شاعر شهیر کوهستانی که در سنه ٤٧٠ هجری بدامان جبال فلک سای غرجستان بروز گار دولت غزنویه و آل سلجوق ظهور کرده و بقول دولت شاه سمرقندی در اول حال از جبال غرجستان بدار الملک هرات آمده و از انجا بخدمت سلطان بهرام شاه مسعود که سلطان غزنی بود رفته و در غزنین بخدمت او مشغول شده مدت چهار سال مدایح او گفته است .\nو بعد از این تاریخ ملتزم رکاب سلطان سنجر بوده و گاهی هم با سلطان موصوف بغرض مملکت گیری و تاخت و تاز اقالیم مسافرت های چندی اختیار کرده است که آخرین آنها در سنه ٥٤٤ هجری حرکت سنجر بطرف عراق در زمستان و فتح آن بلاد است و قصیده غرا و بلند بالای هم درین فتح سلطان سروده است .\nسلاطین وشعرای معاصر\n(۱) یمین الدوله بهرامشاه بن مسعود ٤١١ - ٥٥٢ که بقول دولت شاه"}
{"book": "adl0986", "page": 480, "text": "صفحه (١٤) سال اول ـ مجله کابل شماره (٨)\n\nپادشاه فاضل دانشمند و شاعر پرور بوده دارالملک غزنین بروزگار او مرکز اهل فضل شده و تربیت این فرقه را ازو بهتر کسی نکرده است کتاب کلیله و دمنه را در روزگار او حمیدالدین نصرالله که تلمیذ ابو حامد غزنویست از عربی بفارسی ترجمه کرده و بنام بهرامشاه پرداخته و داد فصاحت و بلاغت دران کتاب داده است و شیخ سنائی حدیقه را بنام او میگوید و این بیت از وست :\nای فلك همچو بارگاه هستی شاه بهرام شاه شاهـتی\nعبدالواسع جبلی چهار سال تمام در زمرهٔ شعرای پای تخت او بوده قصاید غرا و گرانبهای اوایل روزگار شاعری خود را وقف نام او کرده است .\n(٢) معزالدین سنجر بن ملک شاه سلجوقی ٥١١ ـ ٥٥٢ که دربار سلطنت او از حیث شعرا و ادبا یکی از بهترین دربارهای آسیا بوده علما و شعرای از قبیل امام محمد غزالی و حکیم سنائی غزنوی و حکیم انوری بلخی و ادیب صابر ترمذی و رشید وطواط بلخی و سید حسن غزنوی و مختاری غزنوی و امیرالشعرای معزی سمرقندی ولامعی جرجانی و فتوحی مروزی و عبدالواسع جبلی و غیره ستارگان روشن عصر او بوده نام و نشان سنجر را در صحیفهٔ روزگار تا ابدالدهر زنده و جاوید گذاشته اند شاعر مؤخرالذکر که مقصود ماست در دربار سنجر بانهایت افتخار و آبرومندی تمام در بین اقران و معاصرین خویش که هر يك رقیب و معارض يك ديگر بوده هجوها شنیده و اهانتها دیده اند زیست نموده و زندگانی هشتاد ساله خود را بامنتهای علو وعزت نفس بپایان رسانیده است چنانچه خود جرس دعوی می جنباند .\nشاهان همی کنند بفضل من افتخار اقران همی کنند برسم من اقتد\nباخاطر منیرم و با رای روشنـم کالبرق فی الدجية و الشمس فی الضحی\nعالیست همتم بهـمه وقت چون فلك صافیست نسبتم بهمه حال چون هوا"}
{"book": "adl0986", "page": 481, "text": "صفحه ( ۱۵ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۸ )\n\nبر همت منست سخنهای من دلیل\nبر نسبت منست هنرهای من گوا\nهرگز ندیده و نشنیدست کس ز من\nكردار ناستوده و گفتار ناروا\nدر پای جاهلان نه پراگنده‌ام گهر\nوز دست ناکسان نپذیرفته ام عطا\nاین فخر بس مرا که ندیداست هیچکس\nدر نثر من مذمت و در نظم من هجا\nوانرا که او بصحبت من سر در آورد\nجویم بدل محبت و گویم بجان ثنا\nور زلتی پدید شود زو معاینه\nانکارمش صواب و نپندارمش خطا\nاهل هری مرا نشناسند بر یقین\nتا رحلتی نباشد ازین منزل فنا\nمقدار آفتاب ندانند مردمان\nتا نور او نگردد از چشمها جدا\nاندر حضر نباشد آزاده را خطر\nکاندر حجر نباشد یاقوت را بها\n\nو همین همت نفس و علو مقام شاعر است که تمام امرا و وزرا و شعرای معاصر حتى سلاطین وقت باو بنظر تفخیم و احترام می‌نگریسته‌اند چنانچه از اشعار او برمی‌آید که سلطان سنجر باو علاقه شدیدی داشته و وقتی که از حضرت او دورمانده بدو نامه سراپا احترامی نوشته و با نهایت اکرام احضار در بارش کرده است .\n( باقیدارد )"}
{"book": "adl0986", "page": 482, "text": "صفحه (١٦) سال اول – مجله کابل شماره (۸)\n\nاثر طبع\nمستغنی\nنکوئی\n\nنهان خوشست به مخلوق و آشکار نکوئی\nبود بسند بهر کس بهر دیار نکوئی\nبود زیاده اگر يك بدی کنند به دبری\nولی کم است نمایند اگر هزار نکوئی\nنمیخرند متاع بدی بهیچ دیاری\nهمیخرند اگر باشدت بیار نکوئی\nبهر طرف که بسودای سود سیر نمائی\nزیان ندارد اگر بسته بار نکوئی\nبود نجات ز رنج خزان بیار نهالش\nبگشنی که نمایند آبیار نکوئی\nچو گل به نکهت خود صید میکند دل مردم\nکمند خلق نکو میکند شکار نکوئی\nکمال خلق حسن فرق خوب و زشت نداند\nکند به خار و به گل ابر نوبهار نکوئی\nسر خلاف بنا سازی زمانه ندارد\nبهر مزاج نمودند ساز گار نکوئی\nبه حسن زیور دیگر چه حاجت اهل خرد را\nچو گوشوار همین بس بگوشدار نکوئی\nهمین صفت ز دل خلق زنگ کینه زداید\nکند آینه ات منع این غبار نکوئی\nز یاد کار دگر هرچه در جهان بگذاری\nهمین خوشست گذاری بیاد گار نکوئی\nبصفحه که بماند بیاد گار زمانه\nگرت ز دست بر آید همی نگار نکوئی\nبدی بدست که باشد بدهر شیوه عاقل\nنکو بود که کند پیشه هوشیار نکوئی\nبدی نموده بود منتظر نشسته بدی را\nتوان کشید نکو پیشه انتظار نکوئی\nخوشست هر بدو نيك جهان بمرض مقامش\nکسی نکرده بدشمن بکار زار نکوئی\nجلیس بد مگزین ای نکو نهاد که دارد\nز اختلاط بدو زشت ننگ و عار نکوئی\nبه خلق نيك توان از هزار حادثه رستن\nمدار غم چو ترا هست غمگسار نکوئی\nبد آن کسی که بنام بدست شهره عالم\nخوش آنکه داد بدورانش اشتهار نکوئی\nبهر صفت که توان بهر طریق که دانی\nمده ز دست خدا را باختیار نکوئی\nهزار کار دگر گر بود بکار نیاید\nهمین بهر دو جهان آیدت بکار نکوئی"}
{"book": "adl0986", "page": 483, "text": "صفحه ( ۱۷ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ۸ )\n\nبدی كنند اگر ماه من باهل زمانه نميكنند ندانم پی چه كار نكوئی\nبكار تخم نكوئی بهر طريق كه دانی روان بكار كه می آيدت ببار نكوئی\nمكن به لكه منت خراب جامه جودت نكو نباشد اگر گشت داغدار نكوئی\nگرت اميد نكوئی بود بدا من محشر بكن مجای بدی نيز باز بار نكوئی\nكسی نميشود از كردهای نيك پشيمان بزندگی نكنی ترك زينهار نكوئی\nنگفته بد به نكوئی كسی بهيچ زمانه بود ستوده خلق اين ستوده كار نكوئی\nبود بدهر جز اين شيوه ننگ مردم دانا بهر زمان بود اسباب افتخار نكوئی\nمكن رويه جز اين پيشه ستوده كه دارد به پيش خالق و مخلوق اعتبار نكوئی\nجز اين طريق نكو نسپری بدهر طريقی رها كنی چه بدهر از چه رهگذار نكوئی\nنموده اند همين نام نيك حاصل هستی بهر دو كون نمودند بختيار نكوئی\nجز اين صفت نبود پرده پوش خلق جهانرا بصد هزار عيوب است پرده دار نكوئی\nاگر بدام غم و رنج روز گار اسيری كند زهر غمت آزاد غم مدار نكوئی\nبما ر خلق حسن باد سر زمين وطن را كه سر چو سبزه برارد زهر كنار نكوئی\nبه نيك وبدا گرت شيوه نكوست رعايت شود بهر قدمت هر نفس دوچار نكوئی\nبدی بعاقبت بد كند دوچار كسانرا شنيده ؟ كه سری را دهد بدار نكوئی\nكند صيانت از آفات زشت دور زمانش كشد بدور نكويان جنان حصار نكوئی\nخلل پذير بود از بدی بنای محبت حصار الفت ما سازد استوار نكوئی\nسزد كه نيك و بد خلق را كنند شماری نه آنكه محو كند يك بدی هزار نكوئی\nز خلق نيك توان كرد جای در دل مردم خوش آنكه باشدش اندر جهان شعار نكوئی\nسبكسری و بدی توام هم اند بعالم چو كوهسار بود صاحب وقار نكوئی\nكمال خواجه نباشد به جمع مال مقرر بگو كمالت اگر هست جمع دار نكوئی\nطبيعی كه بعمر از بدی نگشت پشيمان تو از طبيعت نيكو برو كمار نكوئی"}
{"book": "adl0986", "page": 484, "text": "صفحه ( ١٨ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ٨ )\n\nنکرده است فراموش اگر زخلق بدی را یقین نمیرود از یاد روز گار نكوئى\nبه تشنه كامى مستغنی اند اگر بمعارف كنم يمات ازين شعر آبدار نكوئى\n\nبقلم آقای غلام جیلانی خان اعظمی\n« فاریاب »\nظهیر\n\nام البلاده بلخ ، در روزگاران قديم يكی از بلاد معروفه فضل خیز مشرق زمین و از جمله محبوب ترین قطعات تاریخی خاك پاك وطن بوده و بسی بعظمت و افتخار مشهور و تاريخ مشعشعی دارد .\nبلخ در عهد عظمت و ترقیات عرفانی و مدنی نه تنها اینکه سعادت و مزيت را منحصر بخود ساخته و یگانه آفتاب درخشان افق وطن محبوب بشما ميرفت؛ بلکه قطعات كوچك و شهر های صغیر دور و نواحش را هم سعادتمند ساخته و هر كدام مثل ستار های درخشانۀ بحول خورشید عزت و جمال وی نور افشانی و ضیا پاشی داشته و از انوار فضل و تمدن بلخ استفاده واستناره مینمودند .\nاز انجمله شهر كوچك و مقبول « فاریاب » قديم يا دولت آباد حاضره است که در قرن ( ٦ ) اسلام در تمدن و معارف چون ستاره روشنی در افق مغربی شهر معمور و زیبای بلخ افغانستان می تایید .\nفاریاب در تقسیمات کشوریه و اداريه آنوقته مملکت ما جزو ولایت جوز جان بوده جوز جان حاوی شهر های میمنه، اندخوی ، فاریاب ، سرپل شناخته میشد و مرکز اداره اش گاه شبرغان و گاهی سرپل قرار میگرفت . ولایت جوز جان در تقسیمات ملكيه همیشه از مربوطات ولايت بلخ بشمار رفته است ."}
{"book": "adl0986", "page": 485, "text": "صفحه (۱۹)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۸)\n\nموقع ظهور اسلام که مدنیت قدیم افغانستان سپری شده و مدنیت جدید\nاسلامی آغاز نمود ولایت جوز جان نیز دوره مشعشعی را طی می نمود .\nدر قرن دهم عیسوی جوز جان داخل سلطنت بومی آل « فریغون » بود که\nاینها تا کوهستانات غور اجرای نفوذ مینمودند و پای تخت شان نیز گاهی شبرغان\nو موقعی فاریاب می بود.\nدر قرن یازده عیسوی دولت غزنوی مرکزی افغانستان حکومت بومی جوزجان\nرا بکلی خاتمه داده و جزو ایالات غزنی قرار داد ، سپس جوزجان مثل عهد\nغزنوی های افغانستان مربوط سلطنت غوری ها بشمار میرفت ولی این تصرفات\nشاهان غزنی و غور بدون اینکه صدمه در بنیان مدنیت و سعادت آن وارد کند\nبیشتر اسباب ترقی و وسیله پیشرفت و ترقیات وی واقع گردید ؛ چه درین زمانه هائیکه\nطوفان حوادث جنگ و مبارزات خونین از خارجه جاری و غالب ممالک از صدمۀ\nآن کناره شده نمیتوانست فاریاب و دیگر هم قطارانش در مهد خوش بختی و امنیت\nدر تحت لوای وحدت قومی و ملی افغانستان روز گار بسر میبردند .\nدر قرن «۱۳» عیسوی تند باد سخت و بیرحم حوادث وزیده و اکثر به چراغ های\nروشنی را از ممالك شرق خاموش نمود فاریاب ماهم در پیش آمد سیل بنیان کن\nفتنه مغول و آنحادثه شومۀ هستی و موجودیت خودش را حفظ نتوانسته با خاك نیستی\nبرابر شد که امروز جز خرابه زاری از ان بیش نمانده است » اکنون که فاریاب\nقدیم باسم دولت آباد مشهور و مختصر آثار عمرانات محقر و نهر آب تازه روی خرابه زار\nآنجا باقی و جاری دیده میشود بعقیده نگارنده از بقایای آثار اقوام آنطرف رود\nآمو به است که در قرن (۶) باکثر حصص شمالی افغا نستان مسلط شده و در\nفاریاب قدیم باساس جغتائی ها بنا ئی برپا و بنام دولت آباد موسوم کردند .\nو الحاصل فاریاب قدیم که گفتیم یکی از محبوب ترین شهرهای زیبا و مدنی"}
{"book": "adl0986", "page": 486, "text": "صفحه (۲۰) سال اول - مجله کابل شماره (۸)\n\nزمانه ترقیات افغانستان بوده و مهد پرورش رجال شهیر و مردمان فاضل و بزرگ\nبشمار میرفت ؛ ازین خاک یکدسته فضلا و شعرا و حکمای معروفی بوجود آمده\nاست که شهرت و حیثیت تاریخی آنها عظمت مقام مدنی و عرفانی فاریاب قدیم را\nدر انظار جلوه گر می سازد .\nاز جمله فصحای نامی و شعرای بزرگ و گرامی که فاریاب آنروزه پرورش\nداده و بمنصه سخن وری موقع بخشید : « ظهیر الدین فاریابی است » : این\nشاعر شهیر و ادیب شیرین سخن از معاریف شعرای قرن (۶) اسلام و در میدان\nشعر و ادب اکثریه بلاد مشرق عرصه جولان گاه خیال و فضای پرواز کلام او\nبوده شاهان بزرگ در بارهای خود شانرا بنور جمال و لطف کلام این شاعر\nشهیر افغانستانی روح و فروغی میدادند . اسم این شاعر شیوا بیان ظهیرالدین\nابن طاهر بن محمد است که بحلاوت گفتار و بلاغت کلام یگانه عصر خویش و\nمخصوصاً در قصاید رنگین و الفاظ متین از سر آمدان سخن بشمار رفته است ،\nدر اهمیت مقام شعری وی است که گفته اند :\nدیوان ظهیر فاریابی در کعبه بدزد اگر بیابی\nظهیر الدین فاریابی پس از اینکه در اوایل قرن (۶) اسلام در خاک زیبای\nفاریاب بدنیا آمده نشوونمای در هوای آزاد، و روح پرور وطن محبوب نمود ،\nتاثیرات موقع جغرافیائی این خاک پاک روح و استعداد اورا مثل سایر رجال نامی\nاین کشور بلیاقت و قابلیت پرورش داد ظهیر دوره تحصیلات فارسی و عربی خودش\nرا در وطن طی کرده چون روح حساس و ذوق سرشارش توسن خیال او را\nبطرف شعر و ادب می کشانید لابد در خدمت رشید بلخی مشهور به سمرقندی (۱)\nکه از ادبای نامی آنوقته بود این فن شریف را اکمال و سپس جبهه آزمایش\n\n(۱) بقول مفتاح التواریخ و چهار مقاله عروضی سمرقندی که مسقط الراس رشیدی\nاز بلخ افغانستان است ."}
{"book": "adl0986", "page": 487, "text": "صفحه ( ۲۱ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ۸ )\n\nطبع و اظهار فضل و لیاقت بطور سیاحت عازم خاک فارس گردید.\nنخستین اتابك محمد پهلوان جهان بن ایلدکز كه از اتابكان مشهور عراق و\nآذربایجان بود صیت فضل و شهرت كمال ظهیر شاعر افغانستانی را شنیده\nدربار خویشش جلب ولوازم احترام ومحبت را درباره اش بعمل آورده و چندی\nمجمله ندیمان خاصۀ دربار این پادشاه میزیست ـ پس در خدمت قزل ارسلان\nحكمدار عراق شتافته همان موقعیت را حاصل کرد و قصیدۀ معروفىكه :\nنه كرسی فلك نهد انديشه زير پای ـ تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد\nآنرا در مدح وی سرود و بسی مورد تحسین درباریان و دوستان وی و\nموجب حيرت هم كاران واقع شد .\nظهیر در ابداع سخن و روانی طبع مشهور است چنانچه گویند روزی که\nدر معیت سلطان طغانشاه ثانی سلجوقی عازم تماشای معدن فیروزه معروف نیشابور\nبود سلطان ازوی خواهش کرد كه فی البدیهه درانخصوص چیزی ازطبع ظریفش\nبسراید ظهیر بدون تسامح از قدرت سخنوری و سرشاری و شادابی طبع خویش\nبداهةً باین قصیده مترنم شد که بعضی ابیاتش این است :\nترا ست لعل شکر بار و در میان گوهر میان لعل چرا کردهٔ نهان گوهر\nبخنده چون لب یاقوت رنگ بکشائی ز شرم زرد شود همچو زعفران گوهر\nرخم چوزر شد و ازجزع دیده هر ساعت فشانم ارغم آن لعل در فشان گوهر\nاگرچه سیم و زرم نیست هست گوهر نفس كه نزد عقل به از صد هزار كان گوهر\nهمین بس است که الماس طبع من دارد چو خنجر ملك شرق در میان گوهر\nخدايگان ملوك جهان طغانشه ازانكه كه بذل میکند از جود برجهان گوهر\nگرچه ظهير الدين در خدمت این پادشاه خیلی به عزت و احترام میزیسته\nو موقعیت عالی داشت باز هم از فکر و عشق وطن مسقط الراسش افغانستان"}
{"book": "adl0986", "page": 488, "text": "صفحه ( ٢٢ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۸ )\n\nخالی نبوده گاهی طایر عشق و آرزویش شوق پرواز بآشیانه پدری کرده و آرزوی ترخیص وطن اصلی را تمنا و در خواست از خدمت سلطان می نمود ولی محبت وعلاقه که سلطان بظهیر میداشت کمتر این استدعای وی را پذیرفته است چنانچه ازین ابیات ظهیر آرزو و ناکامی اش ظاهر میشود :\nسد مژه بر دیده گریان نتوان بست\nاز دسته خاری ره طوفان نتوان بست\nهر چند ظهیر از وطن خویش بنالم\nبر باره سلطان خراسان نتوان بست\nظهیر گرچه در مقام شعر و غزلیات مرتبه عالیتری از غالب شعرای معاصر خود داشته و پایه رفعت وی را در مقام شعر بعضی استادان فن ادب از قبیل : رشید و طواط و ادیب صابر از انوری شاعر معروف بلخی تصدیق داشته اند ولی اهمیت و مقام او در قصاید بالاتر ازان بشمار رفته است .\nدر شعر الفاظ برجسته وشیرنی دارد از قبیل :\nدلم چنان بسر زلف یار میلرزد\nکه در کمند دلیران شکار میلرزد\nوالحاصل پس ازینکه مدت زیادی را ظهیر در دربار حکمداران سلجوقی خطه فارس بسر برد و سن شریفش داخل مرحله کهولت گردید طبعاً افکار بلند وی بمقامات عالیتری سیر کرده طبع وقادش در حکمت وفلسفه در های معانی را برشته نظم میکشید که امروز غالب آن از قبیل :\nگیتی که اولش عدم و آخرش فناست\nدر حق او گمان ثبات وبقا خطاست\nوامثالها ضرب المثل محررین و متفکرین عصر است .\nآخراً بشوق انزوا و عشق خدا پرستی افتاده از در بار و تجملات دنیوی کناره کرده در تبریز بعبادت خالق مشغول و از خلق منزوی شد تا اینکه پیمانه حیاتش لبریز شده در سال (٥٩٢)هجری در عهد سلطنت اتابك بن قزل ارسلان از جهان در گذشته در سرخاب تبریز در جنب قبر خاقانی شاعر مشهور همکار خویش مدفون گردید."}
{"book": "adl0986", "page": 489, "text": "صفحه ( ۲۳ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۸ )\n\nبقلم شهزاده احمد علیخان درانی\nیادی از فضلای غزنی\nدر عهد سلطان محمود یمین الدوله\nقافیه طرازان دربار غزنی\n( ٤ )\n\nفردوسی . اسمش حکیم ابوالقاسم منصور (۱) مولدش شاداب طابران (۲) ( نواحی طوس خراسان حالیه ) و پدرش اسحاق (۳) هنگامیکه در چارباغ حاکم طوس پیشه باغبانی داشت باغ مرادش ازین میوه نورس ( فردوسی ) بار آورد و فردوسی در همانجا نشو و نمو یافت ـ طبع موزونش جوهر خدا داد داشت از تکلفات دربار و صحبت امرا بر کران بود لذا خلوت صحرا و دشت کلامش را ساده ، سلیس و رجزیه گردانید ـ از آنجا که فردوسی شاعر آریائی نژاد خراسانی بود بنا برین خود را همه تن بیاد آوری مفاخر سلاطین ایرانیان و پهلوانان زابلستان و کابلستان در مقابل تورانیان مکلف پنداشت . نامه باستان ( شاهنامه ) را دقیقی بلخی آغاز نموده بود ولی چندی نگذشت که جامه حیات او بدشنه يك غلام ترکی از هم درید و این کار بدست فردوسی افتاد ـ فردوسی حالات و تذکار تاریخی مجوس را از « جاماسب نهاد » ( ٤ ) و « آئین بهمن »\n\n(۱) کنیتش ظاهرا مادر اسمش اختلاف است کسی احمد کسی منصور و کسی حسن میگوید .\n(۲) این قول دولتشاه سمرقندی است ولی صاحب چهار مقاله از قریه پاژ یافاژ می نویسد . و بعضی از قریه رزان می گویند ـ ولی این مسلم است که او در نواحی طوس متولد شده .\n(۳) اسحق بن شرف ، کسی علی بن شرف و بعض احمد بن فرخ نوشته اند .\n(٤) این کتاب را دانایان عهد قدیم مجوس نگاشته اند ولی بنام طهمورث ختم میکنند ."}
{"book": "adl0986", "page": 490, "text": "صفحه ( ٢٤ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٨ )\n\nو « داراب نامه » و « دانش افزای نوشیروانی » ( ١ ) و « شاهنامه » ( ٢ )\nو « باستان نامه » و « دانشور نامه » و « خرد نامه » و از زبان مؤبدان آتشکده\nبهم آورده به غلو ( ٣ ) بسیار نظم نمود که اکنون « بشاهنامۀ فردوسی »\nمشهور است ـ خیالات بی کران فردوسی قوت کلامش را طوفانی ساخته بروی\nکاغذ آورد ـ نخستین « عروج ضحاك ، وزوال جمشید » را به پیرایۀ نظم آراست\nو پیرا مونیان بنظر استحسان دیدند ـ صیت قدر دانی سلطان محمود یمین الدوله\nکه عالم را فرا گرفته بود او را بدربار غزنی جلب نمود ـ عنصری بلخی ملك الشعرای\nدربار فردوسی را با ابو العباس احمد اسفرائنی معرفی نموده تا آستان حضرت\nسلطانش برسانید ـ فردوسی بطرز مخصوص خود در مدح سلطان قصیدۀ غرائی\nسرا ئید که از انجماله است :\nز یزدان بر شاه باد آفرین که نازد به او تاج و تخت و نگین\nجهاندار محمود شاه بزرگ با بشخور آرد همی شیر و گرگ\nجهان آفرین تا جهان آفرید چو او مرزبانی نیامد بدید\nچو كودك لب از شیر مادر بشست بگهواره محمود گوید نخست\nببزم اندر او آسمان وفاست برزم اندر او شیر جنگ آزماست\nبه تن ژنده پیل و بجان جبرئیل به کف ابر بهمن به دل رودنیل\n\n( ١ ) جامع آن حکیم دانا بزر جمهر وزیر نوشیروانست .\n( ٣ ) يك شاهنامه از ابوالموید بلخی و دگر از امیر ابوالمصور بن عبدالرزاق است که\nبفرمائش منصور بن نوح پاد شاه سامانی در نثر نوشته شد .\n( ٢ ) چنانچه فردوسی درین شعر خود قول بالارا تصدیق میکند ـ\nمنش ساختم رستم داستان ـ و گرنه یلی بود در سیستان ."}
{"book": "adl0986", "page": 491, "text": "صفحه (٢٥) سال اول ـ مجله کابل شماره (٨)\n\nداستان « رستم واسفندیار » را هم که نوشته بود رو بروی سلطان خواند .\nکنون خورد باید می خوشگوار که می بوئی می آید از جویبار\nهوا پر خروش و زمین پر زجوش خنك آنکه دل شاد دارد زنوش\nدرم دارد و نقل و نان و نبید سری گوسفندی تواند برید\nچندی نرفته بود طبیعت سلطان به تحريك حاسدان از و منغص شد وفردوسی هم به صله شاهنامه قیمتی نداده از غزنی بهرات آمد چنانچه در بین راه از بخت خود شکایت کرده میگوید .\nحکیم گفت کسی را که بخت والا نیست بهیچ روی مر او را زمانه جویا نیست\nخجسته درگه محمود زابلی دریاست کدام دریا کا نرا کرانه پیدا نیست\nشدم بدر یا غوطه زدم ندیدم در گناه بخت من است این گناه دریا نیست\nدر هرات فردوسی بخانه ادیب اسمعیل وراق ترمذی پدر ادیب صابر تا شش ماه نهان ماند سپس به طوس و باز بمازندران نزد اسپهبد شهریار که از نسل یزدجرد بود رسید و گفت که شاهنامه را عوض اسم سلطان بنام تو تقدیم مینمایم ولی آنشهریار راضی نشد فردوسی از انجا بمکه معظمه رفت و مثنوی « یوسف زلیخا » را در وزن تقارب نوشت . سلطان افغانستان را ازین بادیه گردی و بی نوائیهای فردوسی که خبر رسید دل بسوخت و برایش چندین بدره زر بفرستاد ولی فردوسی در سال ٤٦١ مصادف روز رسیدن این دولت ازین عالم بیع و شرایی نیاز گردید .\nفردوسی علاوه از « شاهنامه » و « یوسف زلیخا » دگر اثر مشهوری ندارد اما یوسف زلیخای او که از داستانهای بزمیه شمار میرود ابداً در برابر شاهنامه رزمیه این رزم سرای مشهور وقعی ندارد ـ فردوسی در انتظام نظم و تراکیب چست شکوه معانی و شوکت کلام دارد ـ تشبیهات نزديك گفتارش"}
{"book": "adl0986", "page": 492, "text": "صفحه (٢٦)\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره (۸)\n\nرا مطبوع وقريب الفهم میسازد اضافت و استعارات پیچ در پیچ هيچ ندارد ـ كلامش از الفاظ گل و بلبل و هجوم سبزه ومل خاليست ـ قدرت زبانش تنها با مطلب آشناست طلاقت بیان الفاظ ساده ونزاكت محاوره را با سلاست و اختصار مربوط نموده .\nنمونه کلام : ـ\nکس نمیخواست رستم و اسفندیار بهم بياويزند مفاهمه و پيام رستم به نزد اسفنديار صلح را نتيجه نداد ، شاعر در اينمورد از زبان زال ( پدر رستم ) افسوس ميکند .\nببينيم تا اسب اسفندیار\nسوی قلعه آید همی بی سوار\nو یا بارۀ رستم جنگ جو\nبه آخور نهد بی خدا وند رو\nفردوسی در تشبيهات حقیقی كیفيت قدرتی دارد چنانچه افراسیاب سهراب يل را از مدنيت شهر در جنگلی می بیند .\nشه ترك ناگاه يکی بنگرید\nکشاورز مردی تناور بدید\nستاده در ان دشت همچون هيون\nبه تن همچو کوه و به چهره چو خون\nکشیده برو ساعد و یال برز\nدرختیست در دست مانند گرز\nقوی گردن و سینه و بر فراخ\nبه تن چون درخت و به بازو چو شاخ\nاین فرزند تل و صحرا ( فردوسی ) نغمه طبع زادش را بتکلفات خیالی نمی آلاید بلکه در لوازمات حسن هم كيفيت حقيقي را تصوير ميکند ـ چنانچه در تعریف عروس رستم میگوید : ـ\nلبان از طبر زد زبان از شکر\nدهانش مرصع به لعل و گهر\nدو ابرو کمان و دو گيسو کمند\nزبانش چو خنجر دهانش چو قند\nهنگام ملاقات خسرو از چشم اشك ميريزاند .\nبه نرگس گل ارغوان را بشست\nکه بیمار بد نرگس و گل درست"}
{"book": "adl0986", "page": 493, "text": "صفحۀ (٢٧)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (٨)\n\nوله : ـ\nیکی دختری داشت خاقان چو ماه\nکجاه ماه دارد دو چشم سیاه\nبدنبال چشمش یکی خال بود\nکه چشم خودش هم بدنبال بود\nبهم بسته مو را بصد پیچ و تاب\nگره داده شب را پس آفتاب\nجنگ اشکبوس را با رستم تصویر می کشد : ـ\nتهمتن به بند کمر برد چنگ\nگزین كرديك چوبه تیر خدنگ\nخدنگی بر آورد پیکان چو آب\nنهاده برو چار پر عقاب\nبمالید چاچی کمان را بدست\nبه چرم گوزن اندر آورد شست\nستون کرد چپ را و خم کرد راست\nغریو از خم چرخ چاچی بخواست\nچو سوفارش آمد به پهنای گوش\nزچرم گوزنان بر آمد خروش\nچو بوسید پیکان نر انگشت او\nگذر کرد از مهرۀ پشت او\nقضا گفت گیر و قدر گفت ده\nملك گفت احسن فلك گفت زه\nبزد تیر بر سینۀ اشکبوس\nسپهر برین بر کفش داد بوس\nکشانی هم اندر زمان جان بداد\nتو گفتی که هر گز ز مادر نزاد\nدر اختصار کلام خصوصیت تام دارد ، این لف و نشر مرتب ازو ست :\nبروز نبرد آن یل ارجمند\nبه تیغ و به خنجر به گرز و کمند\nدرید و برید و شکست و ببست\nیلان را سرو سینه و پاو دست\nوله : ـ\nپی مشورت مجلس آراستند\nنشستند و گفتند و برخاستند\nوله : ـ\nاگر جز بکام من آید جواب\nمن و گرز و میدان و افراسیاب\nرستم قهرمان تصنیفش است و فردوسی با این نیروی خیالی اش محبت بدرجۀ"}
{"book": "adl0986", "page": 494, "text": "صفحه (٢٨) سال اول - مجله کابل شماره (٨)\n\nعشق دارد چنانچه میگوید : -\nجهان آفرین تاجهان آفرید سواری چورستم نیامد پدید\nوله : -\nغم در دل من درآمد و شاد برفت باز آمد و رخت خویش بنهاد و برفت\nگفتم به تکلف که زمانی بنشین بنشست کنون رفتنش از یاد برفت\nوله : -\nشبی در برت گر بر آسودمی سر فخر بر آسمان سودمی\nقلم در کف تیر بشکستمی کلاه از سر ماه بر بودمی\nجمال تو گر زانکه من دارمی بجای تو گرزانکه من بودمی\nبه بیچاره گان رحمت آوردمی بدلداده گان بر به بخشودمی\n\nبقلم آقای غلام جیلانی خان\nاعظمی\nاز مشاهیر تاریخی رجال وطن\nسلطان غیاث الدین غوری\n(٣)\n\nمورخین گویند که سجا نام یکی از اجداد غیاث الدین از مشاهیر اشراف غور و معاصر فریدون پادشاه اساطیری فارس بوده و بوی همراهی های زیادی در محاربات کرده است ؛ همچنان « شنسب » جد اعلای این خاندان بزعم مؤرخین معاصر خلیفه چهارم بوده و بردست او اسلام آورده ولوا از حضرتش گرفته است « بنجی » نام بن نهاون معاصر هارون رشید و سوری جد معروف این خانواده معاصر حکام صفاریه و از قائدین حربی آنزمان بشمار می رفت « محمد سام » معاصر سلطان محمود غزنوی بوده و بآن پادشاه بزرگ در"}
{"book": "adl0986", "page": 495, "text": "صفحه ( ۲۹ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۸ )\n\nفتوحات هند خدمات شانداری کرده که ازان ببعد تاریخ خانواده و اولاد او در صفحات تاریخ درخشندگی حاصل مینماید . طائفه افغانان سوری از عهد جد اعلی شان سوری باسم فامیل خود معروف و مثل دیگر فروعات طوائف افغان باین اسم فامیلی شهرت حاصل کرده اند .\nشاهان محلی سوری غور در سال ( ٥٤٥ ) هجری در اثر شمشیر علاؤ الدین جهان سوز سوری بنای يك سلطنت وسیعتی را گذاشته اند که بعدها چندین طبقه دیگر از بخانواده در ممالك هندوستان سلطنت های بزرگ و کوچکی تشکیل داده اند مشهور ترین شاهان این طایفه سلطان غیاث الدین و سلطان شهاب الدین معروف وشمس الدین کرت شاه ( هرات ) وجلال الدین فیروز شاه ، شاه ( هند ) و سلطان حسين ملقب بدلاور خان شاه ( مالوه ومندو ) ومحمد بختیار شاه ( بنگال ) و محمد خان سور ملقب بجلال محمد شاه بانی سلطنت بنگال می باشند .\nمحمد سام سوری شخصاً در اوایل حکومت سلطان محمود غزنوی گاهی تجارت بین افغانستان وهند مشغول بوده و تمایلی بخانی وریاست نداشت ولی همینکه لشکر کشی های سلطان در هند شروع گردید وی با قوم خود بجمعیت سلطان پیوسته بامر جهاد قيام وخانواده اش مورد عزت واحترام دربار شده سپس در يك مسافرت بحرى غرق واسیرلجه امواج گردید . در عهد سلطان ابراهیم غزنوی حسين بن محمد سام بریاست قراولان خاصۀ شاهی تقرر داشت و دختری از خانوادۀ شاهی سلاطین غزنوی را سلطان ابراهيم بحباله نکاح او در آورده بود حسین را ازان شهزاده خانم غزنوی هفت پسر بوجود آمد که آنها مشهور به هفت اختر و ازینقرار بودند : فرزند اولش : ـ ملك فخر الدين مسعود که سپس پدرش ویرا والی بامیان مقرر داشته واولاد او را ملوك باميان ميگويند."}
{"book": "adl0986", "page": 496, "text": "صفحه ( ۳۰ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( ۸ )\n\nدوم قطب الدین محمد که آخر بهرام شاه غزنوی دختر خود را بوی داد. سوم شجاع الدین علی\nکه در عنفوان جوانی مرد چهارم ناصر الدین محمد که ولایت زمین داور بوی متعلق\nبود . پنجم سیف الدین سوری که بعد انقراض خاندان محمودی پادشاه غزنی شد. ششم\nبهاؤالدین سام پدر غیاث الدین پادشاه محلی غور . هفتم علاؤ الدین جهانسوز معروف .\nوالحاصل پس از وفات سلطان ابراهیم که پسرش سلطان مسعود بر اریکه شاهی تقرر\nیافت شاه حسین غوری را بفرما نروائی غورات اعزام نمود ، چون ضعف در\nامور اداره غزنویان واقع شده بود حسین باستقلال تمام بحکومت پرداخته و\nاولاد خود را در ولایات بامیان که حاوی قسمت های افغانستان مرکزی و شمال\nشرقی بود و هم بحصه زمین داور که شهر معتبر آنوقته ولایت قندهار و حصص\nفراه و پشت رود و غیره مربوط بآن بود تعیین نمود . بعد از فوت حسین شاه\nپسرش قطب الدین محمد پادشاه غور گردید . قطب الدین محمد خيلي يك ذات لایق\nو قابل و در بین اولاد شاه حسین غوری ممتاز بوده هوای بزرگی و عظمت\nدر سر داشت شهر فیروز کوه را بنا نهاده محل اداره غورات قرار داد و قصور\nملوکانه ساخته روش سلاطین بزرگ را اختیار نمود . بهرام شاه غزنوی\nاز شهرت ولیاقت قطب الدین هراسیده وی را ببهانه از غور بغزنین طلب ومحبوس\nو بالاخره مسموم نمود .\nدر اثر این واقعه مسئله اتحاد غوری ها و غزنویها خراب شده اولاد شاه حسین\nبر سر انتقام آمد نخست ملك سيف الدين برادر قطب الدین که بغزنین اقامت\nمیداشت از قتل برادر متألم شده بغورات آمده به تشکیل لشکرهای افغانی\nپرداخته متوجه غزنی شد ، بهرام شاه را خلع و فرار هند ساخت و خودش\nبر تخت شاهی غزنی جلوس و سکه و خطبه بنام خود جاری کرد آخر همان سنه\nمردم غزنی بوی مخالفت کرده بهرام شاه را دوباره بسلطنت برداشتند و ملك"}
{"book": "adl0986", "page": 497, "text": "صفحه (٣١)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (٨)\n\nسیف الدین بدست بهرام شاه بقتل رسید .\nقتل سیف الدین بعلاوه انتقام گذشته سرداران و ناموران غوری را مشتعل ساخت علاؤ الدین برادرش با دوازده هزار افغانان غوری بغزنی ریخته غزنی را فتح و آنچه لوازم انتقام بود از اهل غزنه بعمل آورده دوباره عازم غورات شد و بهاؤ الدین سام پدر سلطان غیاث الدین در اول این معرکه آبله کشیده از جهان رحلت کرد .\nعلاؤ الدین جهان سوز بعد تقرر بحکومت مستقله غورات ، ولایات را بین برادر زاده های خود قسمت نمود از انجمله حکومت سنجه «گرم سیر» را بغیاث الدین و برادرش شهاب الدین واگذار شد تا اینکه پس از ٦ سال فرمان روائی علاؤ الدین از جهان در گذشت و در مدت حیات او را محارباتی باسنجر سلجوقی نیز دستداد . ملك سيف الدين بن علاؤ الدین بجای پدر متمکن سریر سلطنت شد و حکومت سنجه را کمافی السابق بهم زاده های خود غیاث الدین و شهاب الدین ارزانی داشت و خودش بعد از یکسال سلطنت در یکی از محاربات بدست ابوالعباس نام یکی از بنی اعمام خود کشته شد .\nسلطنت سلطان غازی غیاث الدين :-\nتولد سلطان غیاث الدین در سال (٥٣٦) هجری قمری در جبال غورات وطن اتفاق افتاده پدرش بهاؤ الدین سام بن اعر الدین حسین است که قبل از جلوس علاؤ الدین جهان سوز بدرود زندگانی نمود . موقعیکه علاؤ الدین جهان سوز ولایت قندهار را از دست اولاد محمود غزنوی کشیده و بران قبضه نمود . سلطان غیاث الدین را با وجود کوچکی سنش در انجا والی گماشت و او آنقدر جود و سخا و تفقد بحال رعایای آنجا میفرمود که عمش از موقعیت او رشك برده وی را بقلعه سنجه محبوس نمود ولی پس از رحلت علاؤ الدین جهان سوز که پسرش"}
{"book": "adl0986", "page": 498, "text": "صفحه ( ۳۲ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ۸ )\n\nملك سيف الدین بجای پدر متمکن شد دوباره وی را از حبس رها و محكومت\nسنجد بر قرار نمود .\nدر سال ( ٥٥٦ ) هجرى كه ملك سيف الدين بشهادت رسيد چون غیاث الدین\nنسبت بسایر بنی اعمام خود لایق وسزاوار مقام حكومت بود از طرف عموم بسلطنت\nپذیرفته شد .\nسلطان غیاث الدین که تا آنموقع خیالات بلند وافكار عالی خود را مكنون\nخاطر داشته و منتظر چنین فرصتی بوده لقب سلطانی بخود گذاشته و عامه رؤسا\nو سرداران قومی را از فكر جهانگيرى وشاهنشاهی خود مطلع فرمود وميخواست\nدوباره شئون وشوكت محمود غزنوی را در افغانستان تجدید کند . پس برادر\nاعیانی خود شهاب الدین را به تسخير ولايت قندهار فرستاد وخودش شخصاً\nپایه تخت غزنی را در نتيجه يك حرب خفیف از اخلاف سلطان محمود متصرف\nشده بشهاب الدین تحویل داد .\nدر سال ( ٥٧٢ ) شهاب الدین را رسماً بسپه سالاری کل قشون خویش\nبرقرار ساخته به تسخير ولايات متصرفه محمود غزنوى در هند اعزام داشت\nشهاب الدین نخست ملتان که بدست قرامطه آنجا در آمده بود تصرف نموده\nبطرف را جوالی ( اجه ) متوجه وآنراهم بسهولت تسخير كرده در هر دو ملك\nمفتوحه علی كرماج نامی را از طرف خود والی گماشته دوباره عازم غزنی شد .\nدر سنه ٥٧٥ دوباره سلطان غیاث الدین بعزم فتوحات هند شهاب الدین را\nبالشكر منظم اعزام نمود شهاب الدین دران سنه بعضی ترتيبات لازمه در خصوص\nجلب قلوب اهالی پنجاب ووسايل راجعه به پیشرفت حرب وعسکریت گرفته\nبسال دوم در پنجاب سوقيات عسکرى نمود وخسرو ملك آخرين دود مان\nمحمودی را از آنجا اخراج و اکثریت پنجاب را متصرف شد . بسال دیگر ولایت\nسند را فتح کرده مظفرانه بغور مراجعت نمود . ( باقیدارد )"}
{"book": "adl0986", "page": 499, "text": "صفحه (٣٣) مجله کابل سال اول - شماره (٨)\n\nاقتباس و ترجمه بقلم شهزاده احمد علی خان\nاسلام و کشف امریکه\n\nاز چهار صد و سی و سه سال قبل باین طرف تمام عالم «کولمبس» معروف را کاشف امریکا دانسته واسم او را باحترام میبرند - و وی را در کشف این دنیای جدید اولین مرد مبارز و شخص کامیاب میدانند.\nاخیراً تحقیقات و تدقیقات که از طرف علما نسبت بمسئله قارهٔ بزرگ امریکا کرده شده است نتیجهٔ خیلی شگفت آوری ظاهر میدارد که اگر این مسئله بکلی اسم کولمبس را از میان نبرد لا اقل از شهرت او چیزی خواهد کاست.\nدر نتیجه تحقیقات کنونی ثابت میشود که اگرچه کولمبس يك مرد بزرگ و مجاهد این طریق است و بعد از مسافرت او مسئله امریکا برای بشریت آفتابی شده میرود ولی او امریکا را کشف نکرده بلکه در حصه این مقصد نظریات مختلفی ما را نسبت بخود «کلمبس» متوجه میسازد.\nمحققینی که درین خصوص صرف قوای دماغی نموده اند اعلان بالجهر میکنند که کشف امریکه سهواً بنام کولمبس شهرت و خاتمه یافته است ! ؟\nگرچه این اظهارات و اعلامات تاهنوز تودهٔ عوام را بخود متوجه نساخته و خواص هم در بخصوص استعلام نکرده اند که این صداها امروز بتواند رخنهٔ در بنیان شهرت کولمبس واقع نماید زیرا نتایج تحقیقات فعلی تاکنون بکلی مطبوعات عالم را بخود مشغول نساخته است. تنها مقالاتیکه درین نزدیکیها راجع بموضوع مذکور از طرف لیووینر آف هارورد (Leowiener of Harward) باسمه مجله کتاب طبع و شائع شده است این آثار بنهایت وضاحت و الفاظ برجسته به اثبات میرسانند که ابداً «کولمبس» امریکا را کشف نکرده است ، ولی"}
{"book": "adl0986", "page": 500, "text": "صفحه ( ٣٤ ) سال اول ـ مجله كابل شمارة ( ٨ )\nاز آنجا كه این كتاب نیز با عبارات پیچیده ومبهم تدوین یافته و مطالعه كنندگان\nدر بادی نظر نمیتوانند بآسانی این مطلب را استفاده كنند باز هم تا هنوز این راز\nاز پرده بخوبی نبر آمده است . ولی اگر مطالعه كننده با ذوق كمی زحمت بخود\nداده و در پیچ و تابهای عبارات غور وتدقیق نماید البته این نتیجه را درك واستفاده\nخواهند نمود والامطالعهٔ سطور وصفحات مقدماتی این كتاب مثل رسالهٔ اقلیدس\nخاطر خواننده را خسته ومتنفر میسازد .\nاسم این كتاب كه موضوع بحث ماست ( كشف افریقه و امریكه است ) كه\nبدواً خواننده ازین اسم حقایق این مطلب مهمه را گمان كرده نمیتواند .\nچند سال قبل حینیكه مستر « وینر » ( ١ ) بمطالعه و تدقیق لغات باشندگان\nحقیقی وقدیمی امریكه آغاز نمود در نتیجه شگفت زیادی بوی رخ داد ! چه\n( وینر ) در لغات باشندگان اصلی امریكا كه فعلاً در زبان قدیمه شان لغات\nانگلیسی فرانسه و پرتكال شامل شده نيز يك عده زیادی از لغات عربی را\nاستنباط می نماید .\nوبه این مناسبت « وینر » گمان میكند كه این الفاظ در زبان باشندگان\nاصلی امریكه در حدود سنه ١٢٩٠ ع داخل شده و این سنه مسئله را مردد\nمینماید چه كولمبس دو صد سال بعد این سنه بكشف امریكه موفق شده است\nلذا از تحقیقاتیكه (وینر) نموده ثابت كرده است كه در سال سنه ١٢٩٠ ع یعنی\nدوصد سال قبل از مسافرت « كولمبس » این لغات عربی در زبان باشندگان\n(۱) كسانيكه لیاقت و حيثيت وینر را میدانند البته نظریه او را درین خصوص تأئید\nخواهند نمود چه وینر به زبانهای مختلفه اقوام وقواعد وقوانين مخصوصه شان تخصص ومهارت\nفوق العاده داشته وبیست و شش زبان به سهولت نطق ميكند و درمعرفت لغات متعارفه\nانسانی در دنیا مقام درجه اول حائز است ."}
{"book": "adl0986", "page": 501, "text": "صفحه ( ٣٥ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( ٨ )\nاصلی امريك جا گزين ومتعارف شده است ، همچنین قبل ازینکه ( وینر ) اظهار\nاین نظریه مینمود چند اشخاص ممتازی نیز این عقیده را دارا بوده و زمزمه\nمینمودند «کولمبس» تنها کاشف امریکه گفته نمیشود از آنجمله سفیر سابق\nفرانسه متعینه نیویارك است که وی دارای این عقیده بوده ولی این عقیده خود را\nنظر به اینکه بر بنای علوم السنه استوار نمیدانست چندان اعتمادی بآن نمیکرد\nتا اینکه اظهارات « وینر » شبهات را از فکر او رفع کرده و این نظریه را بالتمام تائید\nنمود ، درین مسئله شکی نیست در مطالب شگفت آور طبیعت انسانی برای تفتیش\nو تدقیق حاضر نمیشود متلیکه فعلاً ما گمان نمیکنیم اقوام سلف مثل وقت حاضر ما\nمهذب ومترقی بوده باشند ولی حقیقت اینست که اقوام عالم در قرون چهارده\nو پانزده در بحر پیمانی وجهاز رانی چنان کارهای حیرت آوری از خود نشان\nداده اند که امروز پایۀ اطلاعات ما نسبت به آنها يك چيز ابتدائی گفته میشود\nمثلاً بقدری که این مسافرت «کولمبس» در بحر اوقیانوس اطلس اسباب حیرت\nجهانیان شده است ، تحقیقات امروزه بما ثابت میکند که قبل از « کولمبس »\nهم بحر پیمایان و تاجران اروپائی مغربی کاهیسابانه درین بحر بزرگ سیاحت\nو مسافرتهای زیادی کرده پیداور نفیس آمريك را بمحاکمهای خود شان نقل\nداده اند ، حتی اکثریه این محمولات تجارتی امریکه در یورپ عبارت از مقدارهای\nطلائی بوده که نجار اروپائی سراً وعلناً در خاك خود نقل میدادند ، بنابرین\nغالباً كشف قطعات جديد عالم در اثر احتیاجات تجارتي يك امر طبیعی و اتفاقی\nبوده است .\nممكن است درینجا سوالی واقع شود که اگر امریکه قبل از « کولمبس »\nكشف شده بود پس چرا تا زمان « کولمبس » اسم این قطعه بزرگ و موجودیتش\nدر افواه انام مخفی ماند وچنین رازی که ذکرش در هیچ يك تاریخی نشده"}
{"book": "adl0986", "page": 502, "text": "صفحه (٣٦)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٨)\n\nمردم از کنجکاوی آن غافل بودند؟ ولی این اعتراض بلا فاصله تردید شده است\nزیرا کم از کم یکصد سال قبل از «كولمبس» تاجر های فرانسه دیپی (Deppei)\nورون (Roven) طلا و عاج مصالح پوست و سنگهای قیمتی را از ساحل\nکنی (Guinea) و غالباً از خلیج های جنوبی امریکا می آوردند و تقریباً\nاین تجارت شان مثل کمپنی های امروزه منظم و مستحکم بوده ولی آنرا\nبه پنهانی مجری می داشتند زیرا درین مواقع بعضی جنگها و هنگامه ها بین\nحكومات كوچك يورپى بمقصد شهرت و نام آوری ها جاری بوده و بواسطهٔ\nادخال طلا که تجار ممالك مذکوره ثروتمند و نقطهٔ مطلوب حکومات خود ها\nواقع شده و دیگر رعایا بغربت زیست داشته و متحمل مصارف جنگ و تادیهٔ\nماليات حكومات خود شده نمیتوانستند لا بد محصولات و مالیات زیادی بتجار\nتحمیل میشد و آنها در زیر بار کمر شکن آن مضطرب شده بنا بران غالباً\nاین گونه تجارت خود شان را مخفیانه اجرا میکردند. چنانچه جهازات تجارتی\nشان از سواحل دیپی ورون خيلی بصورت مخفی و بی صدا در حرکت افتاده\nو همچنین بخاموشی عودت مینمودند که جز خود تجاریکه شامل این کار بود\nکسی دیگر ملتفت نمیشد .\nطوریکه در پسانها معلوم شده يك دفتر مهم بحری در مقام « دیپی » تا چندی\nبر پا بود و این دفتر حاوی اطلاعات مهمهٔ بحر پیمائی و مطالب تجارتی و خطوط\nکشتی رانی شناخته می شد ، کپتانهای ماهر آنروزه این اطلاعات را بعد از عودت\nبرای مالکین خود ها و رهنمائی کپتانهای مابعد تقدیم مینمودند ـ کپتانهای\nمذکور از جمله جهاز رانهای ماهر دنیا بشمار بوده و در قطعات جدید عالم بمقصد\nتوسیع تجارت سیر و مسافرت زیادی کرده و برای پیدایش نقاط تازه جهتۀ بازار\nتجارت خود سعی بلیغ مینمودند و هر کپتان بگرفتن اجازه نامه مکلف بود."}
{"book": "adl0986", "page": 503, "text": "صفحه ( ٣٧ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ٨ )\n\nدر سال سنه ١٦٩٢ ع يك مصیبت ناگهانی به این دفتر بحری واقع شده موجودیتش را اخلال نمود که آن در هنگام جنگ فرانس و انگلیس واقع شد یعنی بر مقام دیپی گله باری شدیدی آغاز و آتش در کدام و دفتر بحری افتاده جمله نوشته جات و غیره را طعمۀ حریق نمود ولی با اینهم خوشبختانه برای استناد و تمسک صاحب این عقیده يك چیزی باقی ماند که ویرا درین مقصد تائید زیادی مینماید ، طبیعی است که بین تجار هر عصر اختلافاتی واقوع میشود در آنموقع هم اتفاقاً بین بعضی تجار « دیپی » اختلافاتی رو داده بود که آنها در محکمۀ آنوقته بمراجعه مجبور گردیده بودند و در محکمه اظهارات و صورت حال شان که لازم می نمود خوش بختانه چیزی کا غذات اصلی یا نقول مصدقه قید دفتر گردیده و آن نوشته جات تجار دفتر دیپی در اوراق محکمه محفوظ بماند .\nآخراً از مطالعۀ این اوراق مدققین مطالب زیادی را نسبت به اهمیت تجارت بحری « دیپی » و کار و بار آنها و مسایل ترقی و رفعت مقام بحر پیمائی ایشان کشف و استعلام نمودند مثلاً این نکته معلوم شد که در « دیپی » علاوه بدیگر کمپنی های تجارتی يك کمپنی بنام انگوت برادران (Angot Brothers) موجود بود که این کمپنی از سال سنه ١٤٧٠ الی ١٥٥١ عروج و رونق داشت و شهرت این کمپنی در آن زمان بقدری بود که امروز کمپنی ( روته چارلدز) Roth Charlds این شهرت را در عالم دارا میباشد .\nپس موقع کار و بار و شهرت کمپنی « انگوت برادران » بیست و پنج سال قبل از « کولمبس » بوده است ، که باین حساب معلوم است چنین کمپنی های معروفه در زمانهای کمی تا این اندازه مالك شهرت و حیثیت شده نمیتوانند بلکه برای معراج و ترقی کار و بار آنها عمر زیادی در کار است .\nمسلم است که کمپنی « انگوت برادران » چندی قبل از ساحل « کنی »"}
{"book": "adl0986", "page": 504, "text": "صفحه (۳۸)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره (۸)\n\nخبر داشتند ومعرفت اهل « دیپی » ازین ساحل نسبت به کشف حکومت پرتگال که در سال سنه ١٤١٩ اتفاق افتاده بسیار مدت پیشتر بود .\nجافر ل(Gaff arel) فرانسوی می نویسد که جان کزن (Jon Cousion) نام در سال سنه ١٤٨٩ « برا زیل » رفت و از آنجا از راه « راس امـیـد » (Good Hope) عودت نمود و درین مسافرت هيچيك تلفات جانی وا قـع نشد و از دیگر بـیـانات نيز تصديق قول « جافر ل » میشود ، مـمـکن است که « برازیل » رفتن ( کزن ) اتفاقيه باشد .\nدران ایام که نزد جهاز رانها کم پاسـها ( مقیا سهای ) مقناطیسی و غیره موجود بوده که بمدد آنها طرق بحریه را معلوم مینمودند در زمان « کزن » در سواحل مغربی افریقه در بین بحر بسیار جزائر خورد خوردی بودند که غالباً از ین جزائر خطراتی برای سیر جهازات ملحوظ بود لذا برای رفـع خطرات کشف جزائر کنیری (Canery) بسیار لازمی بود جـهـاز را نـهـا محض بر سبیل تجربه وعادت جانب مغرب جزائر« کنیری» خیلی دور رفته ومقابل سمت جنوب حر کت مینمودند و آنهارا از علم ارض البلد و تجربه معلوم میشد که ایشان \"مقابل بسواحلی هستند که از آنجا طلا آورده میشود پس از آنجـا مستقیماً بسوی مشرق میرفتند ، بین نقاط آخرین مغربی افریقه و انتهای نقاط مشرقی امر یـکـه کـه صـرف فا صله پانزده میل است و در میان هر دو يك رو خليجی (Gulf stream) است که اول شمالاً باز غرباً جریان دارد کیفیت کامل آنرا در آنوقت کس نمی دانست ممکن است که «کزن» جهازران در چرخاب این نهر گرفتار شده و امواج سیر کشتی اورا بساحل « برا زیل » کشیده باشد تفصیل این واقع وکشف «برازیل » خیلی از مطالب دلچسپی است ولی را پورت پس آمدن « کزن» از «برازیل» دلچسپ تر از آنست . ( باقیدارد )"}
{"book": "adl0986", "page": 505, "text": "صفحه ( ۳۹ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۸ )\n\nاثر محمد سرور خان صبا ( کوشش )\n\nای ملت مسعود پی دانش و فن کوش در تربیت و تقویت روح و بدن کوش\nپرهیز کن از غفلت و در کار وطن کوش در رفعت اینخانه بجان و سرو تن کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش\nآنانکه بسر منزل مقصود رسیدند خورشید صفت سر بفلك باز کشیدند\nاز سعی و عمل پردۀ غفلت بدریدند غافل مشو از سعی و عمل دیدۀ من کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش\nضائع مکن ایجان نفسی وقت زمانرا بدرود کن ایدیدۀ من خواب گرانرا\nنیکو بکن از جهد تو کار دو جهانرا در خدمت اسلام و وطن سرو علن کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش\nای بیخبر از نور هنر مانده بظلمت تا چند نباشی پی مطلوب بهمت\nمیکوش ، بیفزا بوطن رونق صنعت بشتاب پی حکمت و همچون ادیسن کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش\nامروز وطن دیده باحوال تو دارد این مزرعه امید ز افعال تو دارد\nمقصود زبر خوردن اعمال تو دارد ای صانع و ای زارع و ای اهل سخن کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش\nتا باز نیاید بوطن روز مصیبت غفلت بنما كار کن اما بدیانت\nای حاکم و ای مفتی و مامور وزارت در خدمت مرجوعه باخلاق حسن کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش\nاز رشوت و افعال دنی صرف نظر کن از آنچه وطن زار شده زود حذر کن"}
{"book": "adl0986", "page": 506, "text": "صفحه ( ٤٠ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٨ )\n\nایبارستم برده کنون هوش بسر کن بر شکر نجات از الم دور فتن کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش\nتن، خدمت این جامعه ، جانست صداقت ! میکوش بخدمت ، بهمه صدق و درایت\nصدق است بتوضاءن هرگونه سعادت با صدق و صفا در وطن ایدیده من کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش\nای اهل وطن ! اهل وطن ! قوم مسلمان تا چند نیاری بکفت گوهر عرفان\nدریاب عروج دو جهان از یم قرآن از نوبت گهواره الی وقت کفن کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش\nاین مملکت ما بهمه چیز تواناست کوه و کتلش آهن و مس نقره و طلاست\nمحتاج به سعی و عمل ملت بیضاست اندر پی آبادی این ملک کهن کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش\nباری بکفت آمده چون رشته وحدت بر روی تو باز است در نعمت و راحت\nاز جهد بجو مجد و علا رفعت و شوکت با کالر و نکتائی و دستار و چپن کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش\nدریاب « صبا » سر تعالی جهانرا از علم منور بنما دیده جانرا\nقربان وطن سازهمه سود و زیانرا پروانه صفت در طلب شمع لگن کوش\nدر اوج وطن ، اوج وطن ، اوج وطن کوش ، در اوج وطن کوش"}
{"book": "adl0986", "page": 507, "text": "صفحۀ (٤١)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (٨)\n\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\n(٦)\n\nبقلم آقای\nمیر غلام محمد خان\n\nزابل یا ارا کوسیا (ولایت قندهار)\nارا کوسیا یا ارا خزیا Hara Khuohta ولایتی است که شمالاً به\nولایت غرج وغور ، جنوباً به ولایت بلوچستان ، شرقاً به ولایت پختیا ،\nغرباً بولایت سیستان محدود و متصل است وادیهای مربوطه به نهر ارغنداب\n(که از سطح مرتفع غرجستان بپغمان و بجنوب غرب جریان میکند) از\nحاصلخیزترین حصص ارا کوسیاست ، ورود خانهای که در دریاچۀ (آب ایستاده)\nمیریزد شهر های مشهوری در سواحل خویش بوجود آورده اند . زراعت و\nفواکه این ولایت مشهور ، واشتران بادی و سگ های تازی او معروف است .\nحاصلخیزی صفحاتی که از شرق غزنی تا غرب قندهار افتاده اند ، مسکینی\nقسمت های شرقی را که کوهستانی است تلافی مینماید . ارا کوسیا دارای\nاهمیت اقتصادی و سوق الجیشی بوده ، و در قسمت های جنوبی خود مرکز اتصال\nدورشته راهی است ، که از آسیای غربی روبه هندوستان میرود ، فقط قلعه\nكشك ( شهر فیروز وند قدیم ) عبور از هلمند را براه قندهار بهرات محافظه\nنموده واهمیت خودش را از نقطۀ نظر سوق الجیشی آشکار میکند .\nاهمیت ارا کوسیا باعث آن بود که چندین بلاد و شهرهای عمده ئی در آنجا معمور\nگردد ، ولی تاریخها بضبط حال و احوال این بلاد نه پرداخته اند ، مسیو بارتولد میگوید:-\nدرین صفحات از ازمنه قدیمه که قدمت آن بخاطر نرسد شهرها و بلاد معمور بوده ،\nلیکن نامهای این بلاد بعدها معروف شده اند ، و از انجمله است شهرهای تکین آباد"}
{"book": "adl0986", "page": 508, "text": "صفحۀ (٤٢)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (٨)\n\nپنجوای ، غزنی ، قندهار ، از تکین آباد و پنجوای بیهقی مکرر یاد میکند ، و تکین آباد در جای شهر قندهار واقع بوده . شهر پنجوای در فاصله يك فرسخ از تکین آباد برسر راه غزنی اوفتاده بود که حالیا نشانی ندارد اما شهر غزنی بعد از قرن دهم عیسوی سمت پایه تختی افغانستان امپراطوری را درارا کوسیا کسب کرده ، و در قرن یازده از مشاهیر شهرهای عالم بحساب میرفت ، در آن عهد غزنی از جنبۀ عرفانی و عمرانات خود باداشتن بساطین عالیه وقصور مزینه و مدارس عالیه با بغداد همسری مینمود ، و در بار غزنی مرکز صنایع و علوم وعلما وفضلای زمان بود . زوال غزنی با فول ستارۀ اقبال آل ناصر توام واقع شد ، وسلطان مشهور علاؤ الدین حسین جهانسوز در سال ١١٤٨ مسیحی شهر غزنین را تخریب وسلسله غزنویان افغان را منقرض نمود . درسال ۱۲۲۱ ع از طرف چنگیز خان این تخریبات بسختی تکرار یافت ، و اهالی متمدن غزنی با ستثنای صنعت کاران قتل عام شدند . هنوز غزنی از صدمات وارده قدعلم نکرده بود که در سال ۱۳۲٦ ع مغولهای فارس اردوی ترما شیرین خان چغتائی را مغلوب نموده ابنیار بقایای شهر غزنی را بکلی منهدم نمودند و قرآن کریم وسایر کتب را بسوختند ، قبر شهنشاه محمود غازی نیز ویران شد ، ازان به بعد است که دیگر نتوانست غزنی در ردیف سایر بلاد معموره قرار گیرد ، واينك خرابه های آن شهر زیبارا در فاصله پنج کیلومتری شمال شهر موجوۀ غزنی میتوان یافت . شهر موجودۀ غزنی در هجوم سال ۱۸۳۸ مسیحی اردوهای بریتانیا در مدافعه شدیدی که نشان داد مغلوب گردید . در دور مغول ( قرن سیزده ) اهمیت پایه تختی غزنی به شهر کابل انتقال نمود .\nاما شهر قندهار با وجودیکه بسی قدیم بوده و از یادگار عمرانات دورۀ سکندر مقدونی است ، معهذا کمتر مورخین از قبیل بلاذری ، یعقوبی ، مسعودی بانام"}
{"book": "adl0986", "page": 509, "text": "صفحهٔ ( ٤٣ )\nسال اول ـ مجلهٔ کابل\nشمارهٔ ( ٨ )\n\nکنونی ازان اسم میبرند ، وغالباً نام قندهار را در مورد قندهاری که در نزدیکی مصب کابل در جهت شرق افغا نستان واقع است ذکر میکنند . شهر قندهار بعد از سقوط غزنی دوباره رو بعروج رفته و در قرن پانزدهٔ مسیحی صفت پایه تختی ارا کوسیارا حاصل نمود ، و در اهمیت ، مقام شهر گرشك و بست قدیم را احراز کرد . شهر قندهار در قرن هجده از طرف نادرشاه ترکان تخریب شد، و قدری بجهت غربی تر آن شهرك كوچكى بنام نادر آباد بنا گرديد . محل شهر قدیم قندهار در بین راه شهر حالیه قندهار و ساحل نهر ار غنداب ، میان جبال بر روی سه قطعه مرتفعه سنگی واقع بود . نا در آباد در همان قرن هجده منهدم و شهر حالیه قندهار از طرف احمد شاه بابای بزرگ اعمار گردید .\nولایت اراکوسیا در ازمنهٔ متقدمه از طرف مهاجرین آریانی ، که از آریانه رخت سفر بسته بودند اشغال شده ؛ و به مناسبت نام آریانه آراخز یا نامیده شد . یونانیان بعدالورود خویش با تحریف کوچکی آن را اراکوسیا خواندند .\nمعرب این اسم در دورهٔ عرب و اسلام الرخاج والرخَذ گردید . و دران هنگام این ولایت در افغانستان بنام زابل معروف بود و حاليا بنام شهر قدیمی او قندهار موسوم است . هستر بیلو از قول هیرودوتس ارا کوسیا را جزء ولایت پاختیا میداند ، وما در انخصوص شرحی در قسمت پاکتیا خواهیم نگاشت . در دورهٔ قبل وبعدالاسلام ولایت بلوچستان جزء ارا کوسیا بحساب میرفت ، و در اغلب ازمنه مقدرات سیستان و کابل با ارا کوسیا شريك بود . شهنامه ازین مطلب بسی ذکر کرده کابل و بلوچستان و سیستان را جزو زابل حساب مینماید ،\nو در عهد قدیم زبان ارا کوسیا همان زبان آریائی افغانستان ، و دیانت آنها قسمی از بت پرستی ( مذهب اولی آرین ها ) شمرده میشد .\nبعد از انکه ولایت باختر کانون مذهب جدید زرتشتی گردید، دین قدیم اراکوسیا"}
{"book": "adl0986", "page": 510, "text": "صفحة (٤٤)\nسال اول ـ مجلة كابل\nشماره (۸)\n\nمتزلزل شد ، و مذهب جدید از باختر به آریانه و سیستان و از آنجا به اراکوسیا\nنفوذ نمود ، و در قرن شش قبل الميلاد که هخامنشیان فارس تا دریای سند عسکر\nکشیده و بر پنجاب قابض شدند ، بر نشر مذهب زرتشتی در اراکوسیا بیفزود .\nدر قرن چار قبل المسیح یونانیان بر افغانستان مسلط شدند ، و یونانیت را\nدر اراکوسیا و بلوچستان رواج دادند ، درین میانه چندی هندوها نیز بر اراکوسیا\nدستی یافتند ، ولی این تسلط دوامی نداشت ، و بلافاصله از طرف یونانیان\nمسترد شد . اراکوسیا در دورهٔ یونانیان باختر مراحل ترقی و تمدن را سیر\nنمود ، و دین قدیم را بدرود گفت . بودائیت بسرعت در اراکوسیا پذیرفته\nشد ، وحتی یونانیان حکمران نیز باین مذهب بگرویدند ، و از انجمله است\nاکاتوکمل حکمدار یونانی اراکوسیا که در نیمهٔ اول قرن دویم قبل الميلاد\nتصویر بقعه بودائی را در مسکوکات خود منقور و مروج ساخت . در همین عهد\nبود که صنعت وحرفت بودائی با صنایع یونان در آمیخت ، و موضوعات شرقی در\nنقاشی و حجاری لباس صور یونانی پوشید . خط هندی و علم سنسکریت نیز درین\nدوره بتوسط پیروان مذهب بودا در اراکوسیا و قسمتی از افغانستان انتشار یافت .\nیونانیان اراکوسیا نسبت به یونانیان باختر تقریباً یکقرن زیاده تر زنده گی\nنمودند ، در حدود قرن اول میلادی کوشانشاهان افغانستان اراکوسیا را الحاق\nنمودند ، و درین دوره بودائیت در اراکوسیا به منتهای عروج رسید . از قرن\nسیوم میلادی دولت هیطل افغانستان جانشین سلطنت کوشانی گردید و تا قرن\nششم اراکوسیا جزء اینحکومت بشمار میرفت . حمله های تورک و فارس درهمان\nقرن بنیاد دولت هیطل را در افغانستان برانداخت ، و فارسها بر ولایات اراکوسیا\nمسلط شدند ، ملوك الطوایفی افغانستان در تحت اقتدار رؤسای بومی نیز از همین\nقرن آغاز می کند ، و این مطلب تا ظهور اسلام طول میکشد ، اشاعهٔ اسلام"}
{"book": "adl0986", "page": 511, "text": "صفحۀ ( ٤٥ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ٨ )\n\nدر ولایات افغانستان بتفاوت زمان بعمل آمد ، لهذا بعلاوۀ اختلافات ملوك الطوایفی ماقبل الاسلام ، مغایرت های مذهبی نیز بوجود رسیده ، و از جنبه سیاسی مملکت را تا قرن یازده مسیحی در حالت آشفته و پراکنده ئی نگهداشت ، میتوان گفت از قرن شش میلادی ( تسلط تورکها و فارسی ها ) تا قرن یازده ( تاسیس دولت غزنوی ) افغانستان بکلی از نعمت وحدت سیاسیه محروم بوده، و ولایات مملکت به خود سری و استقلال های داخلی در تحت اوامر رؤسای مستقل ملی مشغول و معتاد گردیدند . معهذا هنگام احتیاج ، روابط ملیه بین بعض حکمدارهای مستقلۀ افغانستان غالباً موجود و برقرار بود ، و این مطلب از هجوم اعراب بولایت سیستان و اراکوسیا روشن میشود ، سوقیات عسکری و محارباتی که کابلشاهان ، در مقابل اردوی عرب و حجاج ثقفی ، برای دفاع از حقوق حکمرانهای سیستان و اراکوسیا ، بروز داده اند ، از قبیل همان روابط ملیه است که در بالا گفتیم .\nعلی ای حال اراکوسیا در دورۀ قبل الاسلام یکی از ولایات متمدنۀ افغانستان بشمار میرفت . در مرور آن اعصار السنۀ آریائی قدیم اراکوسیا در اثر تسلط یونان و هند از هم رفت ، و زبان زابلی که شعبۀ ازان بود ، زبان اراکوسیا گردید ، زبان زابلی مثل السنۀ سکزی و هروی یکی از لهجه های آریائی افغانستان بوده و تفاوت کوچکی باهم داشتند ، و این زبان تا اوایل دورۀ اسلام در اراکوسیا مروج بود ، و بعد ها در اثر رسوخ عربیت متروك گردید . و زبان پشتو که زبان کوهساران اراکوسیا بود در جلگه های آن داخل گردیده ، و ازینجا در تمام ولایات سیستان شرقی و آریانه بسط یافت و تا امروز زبان ملی آنسرزمین است و بر عمومیت زبان پشتو مهاجرتهای داخلی طوایف افغان در صفحات اراکوسیا و سیستان و آریانه و حصص شمالی بلوچستان بسی افزود ."}
{"book": "adl0986", "page": 512, "text": "صفحه (٤٦) سال اول ـ مجله کابل شماره (۸)\n\nدائرت المعارف اسلامی بریتانیا اشاره میکند : ـ زبان موجودۀ غرجستان (هزاره جات حالیه) نمونه و بقایای همان زابلی قدیم است . » وما درينمورد بقسمت ولایت غرج شرحی خواهیم نگاشت .\nدر قرن اول هجری مسلمین ارا کوسیا را کشادند ، واز سال ٤٤ ه اسلامیت در آن دیار انتشار یافت ، عمال عرب از جانب نایب الحکومه خراسان بر اراکوسیا حکم مینمودند ، و اقتدار رؤسای بومی ضعیف میشد ، در قرن سیوم هجری طاهریان هرات که در خراسان مستقل شد ، اقتدار رؤسای بومی در اراکوسیا عود نمود ، ولی ظهور دولت صفاری سیستان در قرن سیوم هجری این اقتدار حکمرانهای محلی اراکوسیا را درهم شکست و عساکر عمر و پایه تخت غزنی را اشغال نمود ، ولی این تسلط صفاری دوامی نداشت و متعاقباً اقتدار رؤسای محلی برقرار گردید . دولت سامانیه در قرن سیوم هجری خراسان را ضبط کردند و بر صفحات اسلامی افغانستان ـ تخارستان ، باختر آریانه ، سیستان ، اراکوسیا استیلا یافتند . اما اقتدار رؤسای بومی تقریباً محفوظ ماند . دولت غزنویۀ افغانستان در قرن چار هجری بنیاد ملوک الطوایفی را در افغانستان برانداخته وا راکوسیا را اشغال نمود ، و ازان بعد ارا کوسیا رو بعروج رفت ، چه مقتدر ترین سلطان این سلسله محمود که مادرش از قندهار بود ، توجه تامی به آبادی این ولایت داشت ، وبهمین جهت انتساب بقندهار او را محمود زابلی میگفتند .\nدر قرن ششم هجری سلطان بیباک افغان حسین جهانسوز بساط غزنویان را پیچید ، وا راکوسیا جزء دولت غوریه گردیده ، غزنین بصفت پایه تختی دوم افغانستان برقرار ماند ، هجوم خوارزمشاه در اوایل قرن هفت هجری غزنین را لگدمال و تاج الدین یلدز غوری را فراری سند ساخت . متعاقباً سیلاب مغول ساحۀ افغانستان را مالامال و ولایت ها و بلاد او را تخریب نمود ، از ان بعد"}
{"book": "adl0986", "page": 513, "text": "صفحه ( ٤٧ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٨ )\n\nتاظهور چنگیز ثانی صاحبقران تیمور گور کانی اراکوسیا جزء مملکت مغول حساب شد . تیمور که در قرن هشتم جای دولت چغتائیه را در افغانستان گرفت ، پس ازو شهر شهیر هرات بصفت پایه تختی افغانستان ممتاز شد ، وارا کوسیارا عمال هرات اداره مینمود ، و در زمانه فتور تیموریان یکی بدیگری بضبط ارا کوسیا سبقت میجستند . مشهورترین حکمرانان تیموری قندهار كيدرو والی بلخ است . که از ٨١٢ تا ٨٢٠ هجری برولایت قندهار استیلا داشت . سوبور غاتمش وا لی کابل نیز در سال ٨٣٠ هجری برانجا استیلا یافت . در عهد سلطان حسین مرزای مشهور ، امیر ارغون بیک پسر امیر ذوالنون ( اتالیق شهزاده بدیع الزمان ) در سال ٨٨٤ هجری ولایت زمین داور یافت ، واو صفحه ار غنداب ( قندهار ) را بگرفت ، و بعد ازو محمد مقیم پسرش جا نشین او گردید. پسر دیگر ارغون شجاع بيك مشهور به شاه بيك بعلاوه قندهار و گرمسیر به علاقه سند عسکر کشید و تهتهه را از جام فیروزالدین بن جام نظام الدین پادشاه محلی سند اشغال نمود . علاقه سند هرچند در تقسیمات جغرافیائی جزء ولایت پاختیا حساب میشود ، ولی در تقسیمات سیاسیه غالباً جزء ارا کوسیا شمار رفته ، و راهی که از شکارپور سند در دره مشهوره بولان ممتد شده ( به اراضی بلوچستان شهر قنداوه را در جهت شرق شمال به یمین خود میگذارد و علاقه کوهته را در سمت یسار گذاشته براه پشین داخل (قندهار میشود ) ولا يت سند را به اراکوسیا مر بوط میسازد . ولایت سند در سقوط دولت های غزنویه و غوریه افغانستان از ارا کوسیا مجزا گردیده ، ازان بعد گاهی بالا ستقلال در تحت قیادت شاهان بومی زنده گی میکرد و گاهی ضمیمه حکومات هندوستان میگردید . پس از شجاع بیگ حکومت ارا کوسیا به پسرش شاه حسین تعلق گرفت ، وبالا خره میرزا عیسی خان ژنرال شاه بیگ حکومت"}
{"book": "adl0986", "page": 514, "text": "صفحه (٤٨) مجله کابل سال اول - شماره (٨)\n\nار غونیه را در ارا کوسیا خاتمه داده ، خودش و خاندانش چندی در آن دیار حکمرانی نمودند . بابر میرزای معروف نیز در سال ٩١٣ هجری بارا کوسیا بتاخت ، و چندین سال در انجا مسلط بود ، تا آنکه در سال ٩٣٢ هجری بفتح هندوستان پرداخت .\nدر سال ٩٤٧ هجری افغانهای سور در هندوستان همایون شاه پسر بابر شاه را شکسته ، و بجانب فارس طرد و تبعید نمودند ، طهماسب اول صفوی ( ٩٣٠ - ٩٨٤ ه ) همایونشاه را كمك نمود تا آنکه در سال ٩٥٢ هـ همایون قندهار را اشغال ، و متعاقباً بتخت هندوستان جلوس فرمود . همایون ارا کوسیا را بدولت فارس گذاشت ، ولی بعد از کمی دوباره بحکومت هندوستان الحاق شد ، در عهد دولت اکبر جلال الدین ( جلوس ٩٦٣ ه ) میرزا غازیخان نامی از احفاد مرزا عیسی خان حکمدار سابق قندهار ، از دربار هند بنائب الحکومه کی سند مقرر شد ، و در عهد جهانگیر ( جلوس ١٠١٤ هـ ) ولایت قندهار باو سپرده شد. عباس صفوی فارس ( ٩٥٨ - ١٠٣٨ ه ) مجدداً ارا کوسیا را استیلا کرد ، بعد از مرگ عباس در عهد حفید اوصفی شاه ( ١٠٣٨ - ١٠٥٢ ه ) از بکان که از فرغانه تا کاشغر و از ختن تا باختر مسلط ، و آریانه را تاخته بودند ، بولایت ارا کوسیا قابض شدند . شاه جهان مغول كبير هندوستان ، ازبك ها را در سال ١٠٣١ هـ طرد نموده ، و ارا کوسیا را بدولت هند ضمیمه کرد . اما عباس ثانی صفوی ( ١٠٥٢ - ١٠٧٧ ه ) مکرراً ارا کوسیا را اشغال نمود ، وازان بعد تا ظهور دولت افغانی قند هار ، ارا کوسیا جزء مستملكات فارس بحساب می رفت .\nدر سال ١١٢١ هجری = ١٧٠٩ مسیحی ملت افغان در ارا كوسيا علم استقلال برداشته ، و در تحت قیادت سیاسی مشهور افغان ميرويس خان بن شاه عالم ،"}
{"book": "adl0986", "page": 515, "text": "صفحه ( ٤٩ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٨ )\n\nگرگین نام نایب الحكومۀ فارس را بابیست و دوهزار عسکر آندوات ازتیغ کشیدند ، و درمرتبۀ دويم اردوی اعزامی فارس را که بیست و پنج هزار نفر بود مع خسرو خان قوماندان نظامی ، بکلی کشتار عام نموده ، وبنياد دولت ملیه را استوار کردند . شهریار محمود پادشاه ثالث خانوادۀ میرویس درسال ١١٣٥ هـ = ١٧٢٢ مسیحی عسکر به مملکت فارس کشیده و آنجا را مسخر نمود ، وريشه سلسلۀ صفوی را ازبیخ وبن برآورد . بعد ازسقوط سلاطين صفاری و غزنوی و غوری افغانستان به پنجصد سال یک بار دیگر شهریار محمود سیادت افغانستان را در مملکت فارس برقرار نمود .\nدرنصف قرن دوازده هجری نادرشاه ترکمان اراکوسیا را اشغال ، و شهر قدیم قندهار را پس از يکسال محاربه و محاصره فتح نمود ، ولی متعاقباً درسال ١١٦١ هـ = ١٧٤٧ مسیحی شهنشاه مشهور افغان احمد شاه بابای بزرگ طرح دولت امپراطوری افغانستان را دراراکوسیا ريخت ، که دامنۀ آن یکوقتی از جيحون تا بحرعرب وازجنوب بحرخزرتا قلب هندوستان ( دهلی ) کشیده میشد .\nاراکوسیا در سال ١٢٥٠ هجری اردوی هندی و مهاجم شه شجاع الملك را شکسته ، و قوماندان نظامی او ژنرال کین انکلیزرا اسیرنمود ، ولی درسال ١٢٥٥ هجری بمقابل اردوهای مهاجم دولت بريتانيا مغلوب گرديد ، ومطابق مادۀ ٦ معاهدۀ ٢٦ جون ١٨٣٨ مسیحی لاهور ( منعقده بين شه شجاع ودولت انکلیز ورنجیت سنگ پادشاه لاهور ) ولایت سند از تشکیلات سیاسیه اراکوسیا منتزع ، و به ميران بومی سند مربوط گرديد ، و متعاقباً ضميمۀ دولت هند انگلیزی شد . درسال ١٢٩٥ هجری هجوم ثانوی اردوهای بريتانيا دراراكوسيا شروع شد ، ومصادمۀ اولین جانبین در حدود تخته پل بعمل رسيد . و مطابق مادۀ اول معاهده ٢٦ می ١٨٧٩ مسيحی ( منعقده بين امير محمد يعقوبخان ودولت"}
{"book": "adl0986", "page": 516, "text": "صفحه ( ٥٠ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٨ )\n\nانكليز ) علاقهای شالیکوت و فوشنج ( که در تقسیمات ملکیه مربوط به قندهار بودند ) تا جیل كوژك از ولایت ارا کوسیا منفصل و ضمیمه حدود هند برطانوی گردید . محاربه عظیمه میوند ( ۱۷ شعبان ۱۲۹۷ قمری ) نیز یکی از جهادهای تاریخی ملی در ارا کوسیا است .\nوالحاصل ولایت ارا كوسيا یکی از عمده ترین ولایات افغانستان بوده ، و در دوره اسلام مراحل بلندیرا در مدنیت و ترقی ، زراعت و تجارت ، صنایع و فنون، علم و ادب طی کرده است ، فضلای ارا کوسیا از مشاهیر رجال وطن افغانستان بوده و از انجمله اینهاستند : - حكيم سنائى غزنوى . احمد بن حسن میمندی . ابن الرشيد غزنوی . ابونصر مشکان . ابورجاء غزنوی . ابو الفضل حسن بيهقى . حمید الدین نصر الله غزنوی . ابو حنیفه اسکافی . شيخ بدر الدين غزنوی . بوسهل زوزنی . عثمان غزنوی . ابوبکر عمید . فرج الرخجی . عمر بن فرج الرخجى . هائم قندهاری . عایشه درانی . سيد حسن غزنوى . زينبي معروف غزنوی . ابو الفرج سنجری غزنوی . محمد غزنوی . مختاری غزنوی . على فتحى غزنوى . كافرك غزنوی . عبهری غزنوی . صندلی غزنوی معزى غزنوى يمنى غزنوى . يوسف غزنوی . ملا شیر محمد هوتکی صاحب تصانيف متعدده . حبیب الله قندهاری . انيسی قندهارى . اتشى قندهاری . محمد صديق قندهاری . عبد الحكيم قندهاری . عبد الباقی قندهاری . محمد حسن قندهاری . سعد الله قندهاری . ابو بكر قندهارى . عبدالحق قندهاری . عبد الاحد قندهارى . عطا محمد قندهاری . بابو جان قندهاری . عبدالغفار هوتکی . مهردل محمدزائی . خوشدل محمدزائی . پیر محمد کاکری . سلیم علی زائی . عبید الله چکزائی . مرزاخان نورزائی . ملا مير اق قندهاری . ملا کمال علی زائی وامثالهم ."}
{"book": "adl0986", "page": 517, "text": "صفحه ( ٥١ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ۸ )\n\nكدرو سيا ( بلوچستان )\n\nكد روسيا Gadrosia يا او ريشيا Vreitae ( بلوچستان ) ولا يتی\nاست در جنوب افغانستان که شمالاً به اراکوسیا ( قندهار ) وسيستان وصحرای\nلوت فارس وجنوباً به بحیره عرب ، شرقاً به خط سند ( سلسله کوهی که از\nکراچی تا كویته در طول سه صد میل رفته و بلوچستان را از سند جدا ميكند )\nو غرباً بمملكت فارس مربوط ومتصل است . بلوچستان يك ولایت كم آب ونسبته\nغیر معمور بوده ، دارای میادین چول ، وریگزار های خشك ، سنگ چاها ،\nریگهای متحرك وسوزان ، جبال وسلسله كوههای غیر منبت ، اراضی ناهموار ،\nدلد لها ، اراضی مرطوب وسبزه زار ، سطوح مرتفعه ، جنگل ها ، چشمه‌ها ،\nوادیهای تنگ وفراخ ، نهرها است . انهار بلوچستان غیركافی است وغالباً در\nگرما خشك وبعضا دردشت ها غرق ومعدوم میشوند ، لہذا آبیاری بواسطه\nقنوات است واراضی مزروعه کمیاب ، آب وهوای این ولایت مختلف و بسیار\nخشك وغير بارانی بوده ، در زمستان سیماب ترما میتر در شبها پایان صفر را\nنشان میدهد ، و در گرما حرارت شدیدی دارد ، قسمت كثير زراعت منوط\nبگندم بوده ، وصادرات آن مخصوص میوه جات از قبیل تربوز و انگور است\nمعادن بلوچستان عبارت از ذغال ( بین راهای هار نای Harnai وکویته )\nوتیل (دامان کوهای شیرانی وغيره) وگوگرد وغیره میباشد حوادث وعوارض\nطبقات الارضی در بلوچستان زیاده تر وقوع یافته، واسباب تغیرات ارضیه گردیده است،\nحتی نزديكترين انحوادث زلزله ۲۰ دسمبر ۱۸۹۲ مسیحی را میتوان حساب کرد\nکه شق هولناکی در حصص مغربی خواجه عمران احداث نمود .\nحیوانات وحشیه بلوچستان زیاد ، ودر اراضی ساحلی دارای ماهی است که"}
{"book": "adl0986", "page": 518, "text": "صفحه ( ٥٢ )\nمجله کابل سال اول -\nشماره ( ۸ )\n\nقسمت بزرگ خوراک اهالی را تامین میکند ، جغرافیون یونان یکوقتی اهالی\nآنجارا ( ايختيوفاج ) یعنی آکل السمک نام نهاده بودند . در ساحل بلوچستان\nچند خلیج واقع شده که حکم لنگرگاه دارد ، ومذهب عمومی اهالی مسلمان\nحنفی المذهب وزنده گی شان چادر نشینی است .\nنفوس بلوچستان تقریباً بريك مليون ودوصدهزار بالغ میشود ، وولايت او\nعجالته بدوحصه تفریق میگردد :- غربی وشرقى . حصه غربی در رقبه تخميناً\n٦٠٠٠ مربع ميل وبدو قسمت شمالی و جنوبی واقع شده که اول آن بری و دویمش\nساحلی است . ایحصه غربی موسوم به مکران و حاليه مربوط بمملکت ایران بوده\nو تقریباً دارای سه صد هزار نفوس است . قصبات مشهوره او عبارة است از :-\nبمپور، مكران، جالق ، ديزک ، سرحد ، ايرافشان ، ماکاژ ، سرباز ، لاشار ،\nچامپ ، فابوخ ، دامان وغيره . طوایف مشهوره این قسمت اینها هستند :\nبرهان زائی، یا را حمد زائی ، غمشاد زائی . بيهارزائى، جهانشاه زائی وغیره . فارسی ها\nبلوچستان غربی را در سال ١٨٤٠ مسیحی بعد از عسکر کشی های بمپور اشغال\nکردند ، معهذا تا سال ۱۸۷۲ مسیحی بطور قطع حدود فارس شناخته نمیشد .\nبلوچستان شرقی ، در قرن ۱۹ عیسوى بالتدر يج از طرف انگلیز ها استعمار شده ،\nو علاقه‌های بلوچ در اثر پالیسی رابرت سندیمان معروف متعلق بحکومت هند برطانوی\nگردید ، وحتى (پشين و - وی) که در جهت شمالی آن و مربوط بولایت قندهار بود،\nنيز درسال ۱۸۸۱ مسیحی از افغانستان مجزا وضمیه حکومت هند شد، ودرسال\n۱۸۸۳ بلوچستان، بلوچستان برطانوی گفته شد. و در سال ۱۸۸۹ تمام بلوچستان و ژوب\nتا حدود افغانستان بتصرف انگلیس‌ها رفت . سر حد حالیه بین افغانستان و بلوچستان\nاز جنوب رود گومل شروع شده بطرف جنوب غرب میرود ، و از آنجا بسمت جنوب"}
{"book": "adl0986", "page": 519, "text": "صفحه ( ٥٣ ) سال اول ـ مجلۀ کابل ( شماره ( ٨ ) )\n\nشوراوك بطرف نوشکی میدود ، ومتصل نوشکی ریگستان هلمند را عبور وتقريباً\nدر يك خط مستقیم از بین ریگستان سیستان بجانب غرب تاسرحد فارس\nممتد میشود .\nقصبه و شهرهای مشهوره بلوچستان شرقی عبارت از کلات ( ١٥ هزار\nنفوس دارد ) قندا بیل ( قنداره ) کویته ( پایۀ تخت انگلیزی بلوچستان )\nولاس بیله ، نوشکی است . در قرن دهم شهر عمده بلوچستان قصدار بود که\nاهمیت امروزه کلات را داشت ، وعايدات گمرکی اورا بار تولد از قول مقدسی\nيك مليون درم مینویسد . در وقتیکه حکمران قصدار غیر از خلافت بغداد اقتداری\nرا نمی شناخت ، محمود غزنوی در قرن یازده مسیحی جنگهای سختی با قصدار\nنمود . شهر قندابیل در مرکز حاصلخیزترین نقاط بلوچستان واقع شده ، وبقول\nانكلیز ها اگر معمور شود ، خورا که تمام بلوچستان را میتوان داد .\nدر ازمنۀ متقدمه که شعبه هند واروپائی آسیائی از آسیای وسطی در ولایت\nباختر و آریانه مهاجرت کرده واز آنجا بصفحات داخله افغانستان منقسم شدند ،\nقسمتی از اینها براه اسكاستين و آراکوسیا بقسمت های شمالی و غربی\nبلوچستان سرازیر گردیده ، وبدوأ با تحریف همان اسامی اسکاستین واراکوسیا\nو آریانه نام وطن خودرا او ریشیا گذاشتند ، قبایلی هم از همان اوقات نام\nخودشان را با تبدلات اسمای مذکوره آسا گا و آساجدا‌ن نهادند که تا\nامروز موجود بوده ساگا وساجدا‌ن خوانده میشوند ، و محققین اروپا\nاینها را ازساکنان قديم واصلی بلوچستان میشمارند . هكذا دسته های\nدیگری از طوایف باختر براه بلور و یا کتیا بجهت شرق و جنوب بلوچستان\nسرازیر شدند ، واینها به تحريف كلۀ باختر وباکت یعنی باخت ( بپختوی حالیه )"}
{"book": "adl0986", "page": 520, "text": "صفحه (٥٤) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ (٨)\n\nبختی وماری و برا هوی نامیده شدند ، که تا اکنون موجود وبقول متطلعین مغرب از همان باشندگان قدیم این سرزمین شمرده میشوند . راجع به بختی ها وماری ها که در جنوب کوهای سلیمان در بلوچستان سکونت داشته و رند بلوچ Rind Baluch خوانده میشوند دایرة المعارف بریتانیا چنین تعریف میکند : ـ « بختی ها وماری ها مثل افریدیهای افغان سفید میباشند ، و هم چنین هستند بلوچهای دیره جات ، و اینها سوار کار و شجاع و مانند پشتون ها وابستۀ روایات اسلاف اند » اصل کلمۀ بلوچ نیز تحریف همان اسم باختر و بلور است که امروزه بلوچ وبلوچستان نامیده میشود . طایفۀ براهوی که تقریباً سه صد هزار نفوس وربع اهالی بلوچستان را تشکیل میکنند ، بقول دايرة المعارف بریتانی اسم آنها ( براهوی ـ مطابق بغرش ) تحریف باراهوی ( مردم کوهی ) بزبان سانسکریت است . و اینکه اهالی افغانستان را اغلبأ هندوها ، مردم کوهی مینامند . طبیعی و معلوم است ، براهوی ها در میدان وسیع قلات تا سند سکونت دارند . طایفۀ تاجيك بلوچستان نیز از تاجیکهای قدیم افغانستان است که قسماً از پامیرات در ما وراالنهر هجرت نمودند و قسماً بصفحات بلوچستان هجرت کردند ، وا کنون طایفۀ از انها بنام دهقانان در شهر مکران و اکناف آن توطن داشته ، وبنام نقبا هم یاد میشوند . قبیله هات را محققین در بلوچستان از طوایف اصلی فلوات آنجا حساب میکنند .\nمرور دهور پای اقوام جوار و دور دست را در بلوچستان باز کرد واختلاطهای قومی شروع شد ، از انجمله است فارسیهای که در ریگستانهای ماشکل وخاران سکونت دارند این طایفه از اختلاط بومی ها با فارسی ها بعمل آمده اند . طوایف ریکی یا ریکتانی که در علاقهای کر ، کیچ ، کاش ، کاین وغیره بود وباش دارند ، از اختلاط"}
{"book": "adl0986", "page": 521, "text": "صفحہ ( ٥٥ ) سال اول ـ مجلہ کابل ( شماره ( ٨ )\nاعرابی کہ در نصف ریگی بلوچستان قبایل بدوی و صحرا نشینی تشکیل کرده بودند ، بوجود رسیده است ، طایفہ قنبری از انجملہ منسوب بہ قریشی عرب است .\nمغولیهای تاتار کہ در قسمت جنوبی بلوچستان و در حصص کوهستانی و جنوبی خاران ومکران منتشر گردیدند ، نیز آهستہ آهستہ بابومیان در آمیختند . واز اختلاط راجپوتهای هندوستان با اهالی بومی بلوچستان طایفہ جدیدی بنام جتجکی ظهور نموده کہ در مکران ، بیخ کر ، کیچ ، سکونت دارند . وطوایف پشتون از سلسلہ جبال جنوب ارا کوسیابصفحات شمالی بلوچستان سرازیر گردیدند . و از انجملہ است طوایف ناصر ، خروت ، ترین وغیره .\nبعد از انکہ آرین های افغانستان در بلوچستان بہ تشکیل جمعیت پرداختند ، مدتی بآسوده گی زیست نمودند ، در آنعہد دیانت آنها بت پرستی بود و زبان شان زبان قدیم آریانی افغانستان . وقتیکہ دولت باختری سقوط کرد ، هخامنیشان بر افغانستان قسماً تسلط یافتند ، واز انجملہ دارایوش بود کہ برسند و پنجاب دست دراز کرد ، و بر بلوچستان تسلطی بہمرساند . در اواخر قرن چهار مسیحی اسکندر یونانی بہ پنجاب عسکر کشید و در وقت عودت بمملکت فارس ، از بلوچستان گذر کرد ، او درین سفر بیابانهای بی آبی را طی نمود ، و چاها حفر نموده آبی خورد ، وبماهی و خرمائی قناعت کرد ، ومجبور شد با اهالی شجاع رزم های سختی نماید . سکندر در عین این زحمات بعض اراضی شاداب و زرخیزی را نیز تصادف نمود ، ونباتات مقبول وبته های خوشبو وخار داری تماشا کرد، وبالاخره بعد از طی کردن راهای صعب المرور ، تحمل گرمای سوزان حصص غربی مکران ، ازین وادی بسلامت گذشت .\nبعد از اسکندر یونانیان در باختر بہ تشکیل سلطنتی پرداخته ، وسلوکس نیکباتر ( ٣١٢ ـ ٢٨١ ق . م ) در رأس آن تشکیلات قرار گرفت ، متعاقباً"}
{"book": "adl0986", "page": 522, "text": "صفحۀ (٥٦)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (٨)\n\nدر هند هندوها بشوریدند و بنیاد یونانیان را بر انداختند، قاید مشهور آنها چندر گپت موریا صفحات جنوب هندوکش را استیلا کرد، و بر بلوچستان مسلط شد (٣٠٥ ق.م) مگد دیری نگذشت دولت باختر قوی شد، وشاهزاده گان باختری برصفحات جنوب هندوکوه تادریای سند استیلا کردند، اراکوسیا پایه تخت قسمت جنوبی افغانستان قرار گرفت، و نفوذ آنها در بلوچستان کشیده شد. در عهد دیمتری پادشاه مشهور باختر (ربع اول قرن دویم قبل المیلاد) تمام ولایات هندوستان تادریا ضمیمۀ حکومت افغانستان گردید. بعد از انکه دولت باختر سقوط نمود، کوشان شاهان جای آنها را در تمام افغانستان اشغال کرد، واز قرن سیوم میلادی دولت هیاطله عوض کوشانیان قرار گرفت. در فتور هیاطله ها ساسانیان فارس برقسمتی از افغانستان مسلط شدند، ونفوذ آنها از جهت غربی بلوچستان در داخله آن پهن گردید. ولی قدرت و تسلط همان رؤسای بومی را بود. این وضعیت تا ظهور اسلام طول کشید.\nدرطی این اعصار دیانت زردشتی از جهت شمال و غرب و دیانت بودائی از شرق وشمال در بلوچستان نفوذ نمود و دیانت بت پرستی قدیم را تا اندازه ئی فشار داد. زبان آریائی قدیم نیز در اثر اختلاط السنۀ فارس و یونان و هند از هم رفت و زبان نوینی جانشین آن گردید. اختلاط السنه پشتو و زابلی وفرس در ترکیب زبان جدید مدخلیت تامی داشت، ولغات هند در آن افزود، واین همان زبانی است که تا اکنون بعلاوه زبان تاجیکی حصه غربی در بلوچستان معمول و مروج است. اما بسط و نفوذ تمدن باختری و بودائی درین ولایت فسیح الاراضی وقلیل النفوس محتاج تحقیق و کاوش های علمی است.\nدر قرن هشتم مسیحی افواج خلفای عرب بلوچستان را فتح کردند واهالی بدیانت اسلام و متعاقباً بمذهب حنفی گرویدند، در قرن نهم بلوچستان در قید"}
{"book": "adl0986", "page": 523, "text": "صفحه ( ٥٧ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٨ )\n\nاطاعت پادشاهی زابل بود ، غالباً در ادوار ما قبل وما بعد از اسلام مقدرات بلوچستان با ولایت زابل شريك شمرده میشد ، معهذا ریاست داخله در دست رؤسای بلوچستان باقی ماند . در عصر خلفای عباسی بغداد ، در بلوچستان سلسلهٔ بومی بنام آل سهراب حکومت مینمودند و سلطه این سلسله مدتی دوام نمود . و بعد ها حکومت به سلسله سواه منتقل شد ، این سلسله از باشندگان جبال بودند ، و یکوقتی مجبور با ستمداد از قبایل براهوی شدند ، ولی این استمداد به ضرر آنها ختم گردید ، چه قبیله میرواری ( یکی از قبایل براهوی ) قوت گرفته و در تحت ریاست قنبر خان نامی حکومت کلات را بدست گرفتند و مدتی هم در انجا حکمرانی نمودند .\nدر قرن دهم حکمرانهای بلوچستان غیر خلافت بغداد قدرتی را نمی شناختند ، در قرن یازده دولت غزنوی آنها را مطیع حکومت مرکزی افغانستان قرار داد ، و تا اختتام دولت غور این قرار باقی بود .\nدر قرن دوازده هجوم خوارزمشاه و چنگیز بساط سلطنت غوریه افغانستانرا برچید و در ولایات فتور رخداد ، بلوچستان نیز در تحت ریاست رؤسای بومی مستقل گردید ، در قرن شانزده بعهد دولت جلال الدین اکبر شهریار گورکانی هندوستان ، بلوچستان ضمیمه دولت هند گردید ، ومتعاقباً در تحت رایت ناصر خان حکمران بومی کلات ، که از همان سلسله آل قنبر بود ، بلوچستان شرقی قوت گرفته ، وخان مذکور رؤسای سرکش مکران ( بلوچستان غربی ) را مطیع خویش ساخته ، و به تشکیل يك حکومت بزرگ بلوچستانی کامیاب آمد .\nبعد از فوت ناصر خان این سلسله از هم گسیخته و بلوچستان در تحت حکومتهای مختلفه بومی قرار گرفت . در قرن هجده نادر شاه تركمان بر بلوچستان مستولی شد ، ومتعاقباً درهمان قرن احمد شاه بابای بزرگ آن را بدولت افغانستان مسترد"}
{"book": "adl0986", "page": 524, "text": "صفحه ( ۵۸ ) سال اول ـ مجلهٔ کابل شماره ( ۸ )\n\nنمود . در قرن ۱۹ سلطنت افغانستان گرفتار اغتشاشها و خانه جنگی ها بود ، \nلهذا چنانکه در پنجاب هندوها ، و در سند میرها اعلان استقلال کرده و از افغانستان\nمجزا شدند ، بلوچستان نیز توسط خانهای بومی از افغانستان جداشده و بسرعت\nضمیمهٔ دولت بریتانیای هند گردید .\nدورهٔ اسلام در بلوچستان اسباب ترقی زراعت و حفر قنوات گردید ، وهنوز\nآثار زراعت و کاریزهای آنعهد پدار است . اعراب بند های قیمت‌داری در\nبلوچستان اعمار نمودند ، و مساجد نفیسی درا نجا ساختند . بنای شهر مکرما‌ن\nو کتیبه های ظریفی که مانده بهترین یاد گارهای معماری مهندسین اسلام بشمار\nمیرود . باکل حال ولایت بلوچستان از حیث تجارت و طرق مواصله بدنیای بحار،\nاز عمده ترین ولایات مملکت بوده ، واهالی آن بشجاعت و زحمت کشی ، تحمل\nو جوانمردی ، فیاضی و جنگجوئی متصف و موصوف است . ( با‌قی دارد )"}
{"book": "adl0986", "page": 525, "text": "صفحۀ ( ٥٩ ) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ ( ٨ )\n\nبقلم آقای عبدالله خان\nافغان نویس\n( فضلای فراموش شده )\n\nانجمن محترم ادبی !\n\nنظر باینکه کار کنان مجلۀ نفیسۀ کابل در نشریات مفیدۀ خود بیشتر احتیاجات تاریخيۀ وطن عزیز را طرف توجه قرار داده، و بزنده کردن مفاخر ماضی این مملکت قدیم صرف مساعی می نمایند بنده نیز به ترتیب فهرست یکسلسلۀ رجال فاضل افغان که بدبختانه در زوایای مجهول ومظلم نسیانهای تاریخی فراموش مانده پرداختم. ازین اعاظم ملی ما بدبختانه تذکرها و تاریخهای مشهورۀ آسیا ذکری نه نموده اند وحتی اسامی اغلب آنها را باستثنای دوسه تاریخ ملی از قبیل حیات افغانی و خورشید جهان و تاریخ شیرشاه سوری (قلمی و متعلق به نویسنده) درسایر کتب نمیتوان یافت، متاسفانه اینهاهم باختصاری اکتفا نموده و بشرح حال آنها مفصلاً نه پرداخته اند باکل حال به اتخاذ وترتیب اقلاً فهرست آنها عجالةً اکتفا رفت، بلحاظ آنکه این اختصار جالب دقت فضلا و متتبعين وطن عزيز گردیده و در اثر توجه عمیق اینها این اسمای گرامی روشنتر ومقام درخشنده تری را احراز نماید. واگروقت مساعدت نماید بنده در تعقیب این فهرست بذکر حال ساير اعاظم ملی حتی المقدور خواهد پرداخت.\n\n( عبدالله افغان نویس )\n\n( ١ ) مولانا محمد عصام که یکی از علمای متوسطین و در علوم شرقی اسلامی عالم با اطلاع بوده و برکتاب شرح وقایه حاشیۀ مستقلی نوشته است که تا حال بطبع نرسیده و نسخه های قلمی آن در حوزه های تدریسی وطن رایج و متداول است، مولدش کجور لغمان سنين عمرش بین ٦٨ و ٧٠ قوم او نیازی و در سنه ۹۰۰ پدرود حیات گفته ومدفنش در کجوری لغمان واقع است.\n\n( ٢ ) مولانا شیر محمد آخند زادۀ اوتکی در سال ١٠٩٢ قدم بعرصۀ وجود نهاده ایام جوانی را در هرات ودر بعضی شهرهای ایران به تحصیل علوم پرداخته"}
{"book": "adl0986", "page": 526, "text": "صفحه ( ٦٠ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۸ )\nبعد در قندهار به تعلیم و تدریس و تصنیف مشغول بوده در علوم دینی و منطق و دیگر علوم شرقی تصانیف عدیده از و بیاد گار مانده است و کتابی هم بزبان افغانی موسوم به اسرارالعارفین از تصانیف این علامه منظوم و بطبع رسیده مولدش قندهار سنین عمرش ( ۸۳ ) درسنه ١١٧٥ طومار حیات را در نور دیده در تکیه سهو بمسافه سه گروهی شهر قندهار مدفون است .\nمشار الیه در نزد اعلیحضرت احمد شاه منزلت نیکوئی داشته و معروف به ملا ارادت بوده است .\n( ٣ ) مولانا عبد المطلب صاحب مرحوم معاصر اعلیحضرت تیمور شاه و از صاحبان فضل و کمال عصر خود بود و از طرف اعلیحضرت موصوف به صدرالعلما ملقب بوده است مشار الیه در علوم شرقی عالم خبير وبصير ومخصوصاً درالهيات دسترس تمامی داشته اند و در تصوف مقام بلندیرا حائز بوده بر مقدمات علم تلویح که مبنی بر علم اصول است حواشی نوشته اند و حواشی مذكور بطور ارث باعقاب شان جناب مولوی عبد القدیر خان رسیده که تا کنون بطبع نرسیده است مولد شان چهار باغ لغمان سنين عمر شان تخميناً ( ٥٧ ) ساله و در سنه ١١٩٥ بدرود حیات گفته در مقبره عمومی چهارباغ لغمان مدفون میباشند .\n( ٤ ) ملا محمد عمر صاحب اسحق زائی فاضل ومتشرع ودر تمام علوم شرقی معروف روز گار خود بوده کتابی در علم تجوید بزبان افغانی از یاد گار های علمی و قلمی اوست که تا حال بطبع نرسیده است ، مولدش دنده لغمان سنين عمرش ( ۹۲ ) ساله در سنه ١٢٠٥ پدرود حیات گفته و در دامنه خواجه رواش کابل مدفون است . ( باقی دارد )"}
{"book": "adl0986", "page": 527, "text": "منظره يك قسمت از باغ وحصه از سمت داخلی مشرقی ارگ كه موقع برف باری اول خزان فوتو برداشته شده ."}
{"book": "adl0986", "page": 528, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 529, "text": "یاد آوری\n\nاز مشترکین عظامیکه تاحال وجه بدل اشتراك این مجله را نپرداخته اند متمنی است که مبلغ اشتراك خود شانرا بخزانه جات محلی پرداخته رسید عوض ومعاوضه یا مستقیما پول بخود دفتر مجله ارسال ورسید حاصل داشته زاید ازین مارا بانتظار نگذارند .\nدفتر مجلۀ کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 530, "text": "یاد آوری و پیشنهاد\n\nانجمن ادبی حفظ و تدوین لغات و اصطلاحات مخصوصه زبان افغانی و فارسی کوهستانی وطن را در نظر دارد .\nهموطنانیکه بمقصد خدمت بزبان و ادبیات ملی انجمن ادبی را درین راه كمك نموده وقتاً فوقتاً یکمقدار لغات و اصطلاحات وطنی را اعم از افغانی یا فارسی كه مطابق بقواعد اصلیه زبان متعارفی ملی بوده و بین نویسندگان فعلی معمول و متعارف نباشد ترتیب داده و باین انجمن اهدا بفرمایند متشكرآ برسم یاد گار بر علاوه اظهار قدرشناسی یکدوره مجله كابل رایگان بآنها تقدیم خواهد شد ."}
{"book": "adl0986", "page": 531, "text": "شماره نهم\nمجله ایست ماهوار ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\nادرس\nمحل اداره : - جاده ارگ ، انجمن ادبی\nدر تحت نظر انجمن ادبی طبع و نشر میشود .\nمخابرات با انجمن است .\nعنوان تلگرافی : - کابل ، انجمن\nاشتراك سالانه\nکابل ١٢ افغانی\nولایات داخله ١٤ «\nخارجیه نیم پوند انگلیسی\nطلبه معارف وطن که حائز نمره های ١ ، ٢ ، ٣\nباشند و کسانیکه كمك قلمی مینمایند رایگان\nسائر طلبه معارف وطن نصف قیمت\n٢٦ رمضان هـ ق = ١٥ دلو ١٣١٠ هـ ش = ٣ فروری ١٩٣١ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 532, "text": "فهرست مندرجات\n\nنمره\nمضمون\nنویسنده\nصفحه\n\n۱ : علم و تربیت\nآقای غلام جیلانی خان اعظمی\n۱ الی ۸\n\n۲ : زبانها در بابل\nجناب مولوی فضل ربی صاحب\n۸ » ۱۰\n\n۳ : جبلی غر جستانی\nآقای سرور گویا\n۱۰ » ۱۲\n\n٤ : انسان چگونه بکتابت آشنا شد\nترجمه محمد بشیر خان منشی زاده\n۱۳ » ۱۷\n\n٥ : علم و عمل\nجناب مستغنی\n۱۸ » ۲۷\n\n٦ : از مشاهیر تاریخی رجال وطن\nآقای اعظمی\n۲۷ » ۲۹\n\n۷ : اسلام و کشف امریکا\nاقتباس و ترجمه شهزاده احمد علیخان درانی\n۳۰ » ۳۸\n\n۸ : فضلای فراموش شده\nعبدالله خان افغان نویس\n۳۹ » ٤١\n\n۹ : افغانستان و نگاهی بتاریخ آن\nآقای میر غلام محمد خان\n٤١ » ٦٤\n\n۱۰ : تصاویر - ۳"}
{"book": "adl0986", "page": 533, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 534, "text": "حصه مابین جنوبی وغربی وحصۀ از شرقی ارگ شاهی"}
{"book": "adl0986", "page": 535, "text": "صفحۀ ( ۱ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ٩ )\n\nآدرس\nمحل اداره : جاده ارگ انجمن ادبی\nعنوان تلگرافی : کابل انجمن\n» مخابرات : با انجمن\n\nمجلۀ کابل\n\nاشتراك\nکابل : ۱۲ افغانی\nولایات داخله = ١٤ »\n» خارجه = نیم پوند انگلیسی\nطلبۀ معارف نصف قیمت\n\nمجلۀ ایست ماهوار : علمی ، ادبی، اجتماعی، تاریخی\n\n۱٥ دلو ۱۳۱۰ هـ ش = ٣ فروری ۱۹۳۱ م\n\nبقلم آقای غلام جیلانی خان اعظمی\nعلم و تربیت\nعلم و تربیت دو اسم مترادفیست که غالباً در اذهان توام و مشترك شناخته میشوند ! علت این تعرف مشترک هم لزوم وحدت و ضرورت مفاد و مدلول آنهاست که در موقع تطبيق وعملیات یکی بدون وجود دیگر آن اثبات ماهیت و حقیقت کرده نمیتواند !\nمثلاً شخصی را از کدام کتاب علمی چیزی می آموزانند و برای اینکه آنچیز در عقل وحواس متعلم تاثیر بخشیده و منتج نتیجۀ گردد البته معلم ذهن و حافظه و ناطقه و بالاخره ارادۀ متعلم را به تطبیق و اعتیاد آن موضوع حاضر ساخته و بکار می اندازد ؛ پس آنچه شاگرد فهمیده علم است ! و آنچه معلم زحمت کشیده تربیه است که توام بعلم در حق شاگرد خود مبذول داشته ! اما درعین زمان شاگرد از معلم خود علم و تربیه فرا گرفته است یعنی از کتاب علم و از معلم تربیت ."}
{"book": "adl0986", "page": 536, "text": "صفحه (۲)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۹)\nهر گاه شاگردی بدون زحمت معلم و مربی بوسیله مطالعات یا از طریق مسموعات بمطالبی کسب اطلاع می نماید گویا صرف علم آموخته خواهد بود نه تربیت ! زیرا علم چیزیست که از حقیقت وماهیت شی بحث مینماید ولی تربیت آنرا درعقل واحساس تزریق کرده وشخص را بفرا گرفتن آن مستعد میسازد پس ازینجا میتوان فرقی بین علم وتربیت گذاشته وهرکدام آنرا بصفات علیحده متمایز نمود : مثلاً علم که مقصد از دانائی ووقوف بهر چیزیست ازقبیل علم توحید و دیانت ، حکمت ، فلسفه ، حقوق ، تاریخ ، سیاست وغیره که بدواً این علوم یا در روی اوراق کتب وروز نامه ها وغیره موجود میباشد یا درحافظه اشخاص فقط آنها علم است وعالم نامیده میشوند که فاعلین و ( دانایان ) آنرا ماعالم مسبوق ، یا اطلاع می نامیم ولی بالعموم کسانیکه ازعلوم مستفید شده و دارای صفات مذکوره میشوند ذریعه نیال وموفقیت شان تربیه معلمین ومربیان است که آنها قوای معنوی ومادی متعلمین را باستقبال و پذیرفتن مفاد ومدلول این علوم حاضر ساخته ذهن واراده شان را مستعد مشق وتطبیق آن نموده اند چه اگر این وسیله تربیت درمیان نباشد بسا کتب علمی موجود است که کسی از آنها استفاده نخواهد نمود ! یعنی علم بخودی خود عقل وذهن را برای درک وتطبیق آن همه مطالب روشنی واستعداد بخشیده نمیتواند .\nولی اگر بصورت شاذ وندرت بینیم که دروجود بعضی اشخاص تاثیرات علمی بیشتر رسوخ کرده وکمتر محتاج بتربیه اشخاص مربی میشوند حکم این قاعده مستثنا ومنحصر بهمان مردمان فوق العاده بوده وعمومیت ندارد وباقی هر کسیکه است در راه استفاده ازعلوم بیشتر محتاج تربیت بمربی میبا شد وبدون تربیت نمیتوانند مستقیماً استفاده ازعلم ومعرفت نمایند یعنی نتایج مفید یرا که علم ایجاب می نماید ازان محروم خواهند بود ."}
{"book": "adl0986", "page": 537, "text": "صفحه ( ۳ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۹ )\nبرای توضیح این مقصد وجود دو نفر طالب العلمی که یکی بوسیلهٔ مطالعات از علوم الکتریکی زیاده میداند و دویمین بقدر مطالعات خود فقط نزد انجنیر برق تطبیقات کرده و داخل عملیات میباشد در نتیجه معلوم است که کدام یک ازین دو نفر از فن الکتریکی عجلتاً استفاده خواهد توانست ؟\nگرچه تربیت اساساً از سرچشمهٔ علم شاداب میشود و فقط وقتا که نور و فروغ علم در وجود کسی تابیدن گرفت وجود تربیه احیا میشود و ما میتوانیم چنین شخصی را با تربیت ، ماهر ، فاضل و غیره بگوئیم ولی در مورد احتیاج حیاتی بشر بقدری این موضوع مهم و قابل توجه است که علم بدون تربیت حکم عدم را دارد وطوریکه میگویند علم بی عمل فانی است واقعاً چنین بوده و بزعم ما عمل علم عبارت از همان تربیه ایست که در راه مظاهر علمی باشخاص تلقی و تزریق میشود و باینوسیله روح و حواس و ارادات اشخاص در هر موقعی بدرستی میتوانند نور علم را از خود انعکاس بدهند بالعکس اگر مصقل تربیت وجود نه داشته باشد وجود علم یا فضیلت علم در حافظه ها دارای همان مقامی است که در کتب و رسائل موجود میباشند .\nتربیت اصول مختلف و طرق متنوع دارد ! یعنی تربیت علمی که قوای عقلی و حسی را بچه ترتیب برای فرا گرفتن علوم و حسن استعمال آنها حاضر می نمایند، تربیت عقلی و حسی که عقل و احساس طبیعی را در وجود اشخاص چگونه روشنی وقوت می بخشایند ؟ و تربیهٔ بدنی که جسم را بوسیلهٔ آن چگونه قوت وقدرت حاصل میشود ؟ وغیره تربیه هائیکه هر کدام بوسایل مختلفه تاثیرات خوب ومفیدی در یکی از قوای مادی ومعنوی کرده و بآنوسیله ترقی و پرورش می یابند ؟ !\nدرموضوع علوم مقصد ما از ان تربیه ایست که معلم نباید بهمین اندازه تربیه"}
{"book": "adl0986", "page": 538, "text": "صفحه ( ٤ ) مجله کابل سال اول ـ شماره ( ٩ )\n\nو تعلیم اکتفا ورزد که صرف کدام مضمون علمی را از صفحهٔ کتاب در لوحهٔ حافظه و خیال متعلمین نقل دهد بلکه مساعی در تربیهٔ اساسی شاگرد لازم است که وی از علم چه استفاده و از معلم چه باید بیاموزد !\nپس ازینجا میتوانیم مهمترین قسمت های تربیه را نسبت بحوائج عمومی يك نفر محصل دو نوع قرار بدهیم : اول تربیهٔ عمومی معلم که شاگرد نباید تنها کابیهٔ کدام مضمون کتبی یا لفظی قرار گرفته و از مفاد علوم بی بهره گذاشته شود . ثانی تربیه خصوصی معلم که فرضاً کتب و دیگر وسایل تعلیم در میان نباشد یکنفر طفلی نسبت بمعرفت نفس و دیگر ضروریات حیاتی و ترقیات و پرورش امور عقلانی و جسمانی خود چه چیزهای لازم دارد و معلم بچه ترتیبی میتواند درین طرق بطفل كمك كند ؟ باید است درین مطالب شاگرد از معلم خود استفاده نماید .\nلهذا درين مبحث مقصد ما از تربیه عموماً عبارت از همین دو صورت خواهد بود . حالا اگر بفضائل تاریخی تربیت مراجعه کنیم خیلی بمسئله حیرت آوری متصادف میشویم چه می بینیم با وجودیکه در امم قدیمه مثل ، آثوریها ، مصریها ، رومیها ، یونانیها بقدر امروزه علوم وسعتی نداشت بلکه سواد و کتابت هم خیلی ها محدود بود ولی با آنهم افراد ملل مذکوره از چیزی که معروف و مرسوم زمانهٔ شان بود از انها بی اطلاع نمانده و بطرز معاشرت معموله آنوقته بخوبی آشنا بوده اند .\nبطوریکه تاریخ نشان میدهد : در اقوام مذکوره علم وعلوم منحصر بهمان عده معدود علما وحکما و روحانیون و طبقات ممتازه بوده ولی مفاد آنعلومرا عموماً بمادونين ورعایا واولاد خود شان تطبیق و تحمیل کرده وعملاً بپذیرائی آن طبقات مادون را تربیت میکردند و خیلی بتربيه اولاد ومادونين خود حريص هم بودند و درین راه تجربيات وامتحانات مختلفه بعمل آورده می شد یعنی تربیه"}
{"book": "adl0986", "page": 539, "text": "صفحه (٥) سال اول - مجله کابل شماره ( ٩ )\n\nشدگان امور اخلاقی و مدنی را در مجالس سلاطین و بزرگان و تربیه شدگان\nروحانی را در معابد و متعلمان حربی را در میادین قتال و مقابل دشمن آزمایش\nو امتحان میکردند و کسانیکه از عهده این تکالیف بدرستی بر آمده میتوانست\nمورد توجه و انعام واقع میگردید .\nقدما وجود اولاد و اهل بی تربیت را خیلی برای خودشان عار میدانستند\nحتی همین عشق تربیه آنها را بتربیه حیوان نیز وادار مینمود که از قبیل اسپ\nو سگ و غیره را هم بخوبی تربیه کرده و در نمایشگاها بنظر عموم می رسانیدند .\nقدما سواد خوانی را يك صنعت و زرنگی دانسته خود را به تحصیل آن\nچندان مکلف نمیدانستند ولی تربیه اولاد و اهل خود را که آنها را\nبایستی مقابل خانواده ، حکومت ، قوم ، مقابل دشمن در تکالیف\nمهمان داری ، زراعت فلاحت و غیره چطور مستعد و آماده بسازند خیلی\nدرینموارد توجه و مساعی بکار میبردند . وقتاً که ما هم در عصر خود به بعضی\nاشخاص بیسواد متصادف شده و در وجود آنها یکنوع لیاقت وزرنگی و غیره\nمی بینیم شاید استغراب می نمائیم که چگونه بدون تحصیل و مکتب شخصی دارای\nاین فضایل میشود ولی اگر اهمیت و مقام بلند تربیه را در خاطر بیاوریم فوراً\nاین تعجب ماها برطرف خواهد شد ! چه روح آن مطالب که از منبع تحصیل\nو مکتب نشئت می نماید شخص مذکور آنرا بعنوان تربیه از پدر خود یا دیگر\nدانشمندان عصر بدون وسیله سواد فرا گرفته خواهد بود ! يا ذهن و استعداد\nقوی فطری و یرا چنان مستعد نموده است که هر چیز خوب را از هر کس و هرجا\nمستقیماً درک کرده که پای مربی ابدا در میان نبوده است و این صورت اخیر را\nما بایستی تربیه فطرت یا تربیه محیطی بگوئیم و الحاصل کتب مقدسه آسمانی\nو انبیای عظام هم بیشتر درین راه بمردم قدیمه معاونت مینمودند مخصوصاً روحانیون"}
{"book": "adl0986", "page": 540, "text": "صفحه ( 6 )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( 9 )\n\nاوضاع عامه را تدقیق و احتساب میکردند که آنچه بآنها هدایت داده شده بایستی تعمیل کرده شود !\nدر ملل دیندار قدیمه مثل هندیهای قدیم تربیه بیشتر وجود داشت چه تا امروز وحشی های جنگلات وسط هند باوجود بیعلمی وبی سوادی ، عریانی وغیره بعضی خصایص را مالك اند که جز اثر تربیه قدیمه آنرا نمیتوان دیگر تعبیری نمود . دیانت حقه اسلام از همه بیشتر درین مورد خدمت و مساعدت نموده است چه در اقوام مشرق بعضی خصایل و عادات زشت وظالمانه که جزو تربیه آنوقته بشمار میرفت موجود بوده واز لحاظ عدم بصیرت مردم یا اغراض متنفذین بین مردم رواج داشت لهذا دین مقدس آنرا رفع کرده ونقصانات این تربیه را اکمال و بعموم ابلاغ فرمود و ازان ببعد تربیه صحیح در مشرق عرض اندام کرده وانوارش در ودیوار تمام عالم را منور گردانید ولی با اینکه مسلمین سلف در اشاعه علوم قصوری نورزیده بودند معهذا تربیه عملی بیشتر از کتب و مدارس علمی مورد توجه آنها بود چه هر حاکم وعامل وپدر وپيشوا نسبت با تباع واولاد خود شان این مسئله را ملحوظ خاطر میداشتند که بایستی از آنچه لازم وما به الاحتیاج حیاتی است باید بآنها بیاموزاند پس درین راه قصوری نکرده بهمه دانستنی ها آنها را مکلف ووادار می نمودند ! گرچه امروز بین مشرقیان معروف است که بغداد . اندلس ، يا بلخ وهراټ فلانه مقدار کتب خانه و مدارس علمی را دارا بود ولی انصافاً مقدار و تعداد این کتب خانه ها و مدارس علمی بقدر مدارس وکتب خانه های موجوده هند ومصر ، عثمانی نمیرسد ! پس اگر در کیفیت ترقیات معنوی وانضباط اخلاقی مسلمین و مشرقیان سلف وانحطاط اخلاقی حال حاضره شرق تحقیقات وجستجو نمائیم می بینیم که فقط دران زمانه بتربیت خیلی اهمیت میدادند ولی امروز مامیل داریم که اولاد ما همه ضروریات خودرا از اوراق چند دانه کتب و روز نامه ها"}
{"book": "adl0986", "page": 541, "text": "صفحه (۷) مجله کابل - سال اول شماره (۹)\n\nفهمیده ومطابق مقتضیات عقلی وحسی خود آنرا قضاوت ورسیدگی نمایند ! !\nیکی از آلمانها از يك شخص انگلیسی علت پیشرفت و ترقیات محیر العقول\nساکنین جزیره بی چیز و نادار بریتانی را سوال کرده بود شخص انگلیسی\nدر جواب میگوید که آلمانها وزارت علوم دارند ولی ما وزارت تربیت داریم .\nموضوع حسن تربیه جنس انگلوساکسون امروز دنیای بشریت را بحیرت\nانداخته و به پیروی اصول خودشان وادار می نماید ! چه آنها مثل ملل مترقیه\nقدیمه بلکه صحیح تر اولاد خود را بمقصد مبارزه درحیات تهیه میکنند و آنچه\nلوازم آدمیت و شرایط موفقیت وغلبه است آنرا قولا ، عملاً ، نظراً باولاد\nخود آموزانده برای حسن نتیجه از همان عهد تربیه وتعلیم اخذ امتحان لازمه می\nنمایند و پس ازفراغ مکتب حتماً فرزند خودرا بمیدان سعی وعمل سر داده از\nوی امدادیکه ممکن است رخنه درعزم واستقلال و اراده فرزندشان تولید نماید\nبازمیدارند و هم تربیه وکسب قوت وصحت جسم که شرط عمده این موفقیت است\nآنرا در مرتبه اولی مجری و مراعات می نمایند .\nپس درصورتیکه امروز برای نایل شدن بسعادت وکامیابی درحیات اهمیت\nتربیه حایز مقام بالاتری است و عام بدون تربیه نمیتواند سنگ های موانع را\nاز سرراه نسل امروزه ما کناره کند برای ما که تا هنوز هم مثل بعض ملل\nلاتینی درراه توسیع مدارس علمی وفورم تعلیمات ووقت خساراتی را محتمل نشده\nایم که از تغیر دادن آن دو چار حسرت و تأسف گردیم لازم است اولیای\nعرفانی ما این موضوع مهم را درخاطر داشته و برای اینکه از اسلوب تربیه\nبهترین عصری که در کجا و بچه طور متداول است وسیله یکعده فضلای عرفانی\nخود آنرا فرا گرفته و با مزید اخلاقیات وخصایل ملیه و دینیه خود ما که\nازان تربیه بهتری نیست آنها را ترتیب وتطبیق داده شامل نصاب عمومیه معارف"}
{"book": "adl0986", "page": 542, "text": "صفحه ( )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ۹ )\n\nوطن محبوب قرار بدهند . و امید است بوجود اینچنین ترقیان و نصاب صحیحه\nاولاد ما هم از فیوضات علمی بهره مند شوند وهم تربیه عصری را فرا گیرند !\nیعنی آن تربیه که نور علم را از روزنه های عقول و احساسات انعکاس داده\nمعنويات را تزكيه و جسم ما را قوی و نیرو مند ساخته و در ميدان سعی و عمل\nحاضر می سازد .\n\nزبانها در بابل\nبقلم جناب مولانا فضل ربی صاحب\nرکن جمعيت العلما\n\nشهرهای بابل و نینوا که گهواره مدنیت عالم و پیش آهنگ امصار و بلاد\nپهناور گیتی شناخته شده و تا امروز که هیئت های ( Geology ) طبقات الارضى\nو ( Archaeology ) وحفريات شناسی ملل حیه و با افتخار غرب کاوش های\nتاریخی و تفحصات روی خاکی وزیر خاکی نموده اند از کتیبه های بدست آمده\nوالواح منقوشه و آلات و ادوات كشف شدۀ تاریخی آن عهدها و روزگاران\nمعلوم میشود که قدیمترین و کهن ترین السنۀ عالم زبان سيميا طبقی و ( Semitic )\nسومتريت ( Symmetry ) ولی در تقدم و اولیت یکی بر دیگری تا امروز\nحکمیت کاملی نشده و این گرۀ تاریخی قضيه لاینحلی گفته میشود .\nاما تا آنجائیکه محققین تدقيقات عمیقانه نموده و سرمایه های تاریخی بشرهم\nمعاونتی بسزا کرده است معلوم میشود که زبان سومتری چهار هزار سال قبل\nاز میلاد حضرت عیسی ع در دنیا وجود داشته است . بعد از زبان سومتری\nزبان سیمیا طبقی که گویا دومین زبان با بل است بروی کار آمده و در دربارهای\nبابل و نينوا بايك فرجوانی و افتخار تمامی حکومت نمرده است تا اینکه سیمی طبقیان"}
{"book": "adl0986", "page": 543, "text": "صفحه (۹)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (۹)\nبوادی فرات و جلگه های قریب آن دست تصرف وتملك یازیده زبان خود را بر حصه شمالی آن نواحی مفتوحه بمثل برق سوق و سیر داده و در اندك مدتی حصه جنوبی آنرا (با آنکه دفاتر رسمی وزبان درباری وقومی زبان سومیتری بود) نیز بايك هيمنه فاتحیت وغالبیت تمامی فرا گرفت.\nمؤرخین اگرچه میگویند اعراب سیمیطیقی مراحل تعلیم وتعلم را طی نکرده و از چشمه جوشان علم چندان سیراب نبوده اند ولی چون باعتبار صحت جسمانی وقوای عقلانی مردمان طاقتمند ودارای بازوان قوی وقرایح سرشار و استعداد کاملی بوده و این مسئله ثابته را که حیات اقوام دردنیا وابسته بزبان اقوام است بخوبی فهمیده و درك نموده بودند پس زبانی را که ازبراری خشك و ریگستانهای گرم عرب باخود همراه آورده وحیات مدنی وترقیات قومی خود را وابسته بشیوع وتعمیم زبان خود میدانستند با منتهای سعی وکوشش وزحمات تحمل فرسا زبان خود را عمومیت بسزا داده تا اینکه بعد از مدتی به اعلا ترین ذروه اقتدار رسیده نه تنها زبان رسمی با بل بلکه تمام دنیای آنوقته را تحت الشعاع خویش قرار داد وكافه تصانيف وخطوط وتأثر علمی وادبی بزبان سیمیاطیقی تحویل یافت.\n(حکومت زبان سیمیاطیقی در انوقت تاخراسان ومصر وشام وفنیقیه رسیده بود سه هزار سال قبل از میلاد) ولی این زبان با افتخاراتی که برایش قایل شدیم بحال خود قایم نماند نفاق وشقاق داخلی تشتت وپارچگی یعنی ملوك الطوایفی درهر گوشه آنکشور پهناور ظهور نمود و نهال عمر این زبان بسر رسیده را از پا در آورد وزبان سومتری دوباره قایم مقام آن گردیده و بعد از چندی این زبان تازه رسیده دیگر هم جای خود را بزبانهای سوری و آریائی گذاشت خلاصه زبانهای اصلی ومحلی بابل را مؤرخین سه قسمت کرده اند: ـ\nاول سومتری (Symmetry) دوم سوریائی (Syrian) سوم"}
{"book": "adl0986", "page": 544, "text": "صفحه (۱۰) سال اول ـ مجله کابل شماره (۹)\n\nآریائی (Aryan) در روش و اسلوب خط سومری حروف مفرده شامل نبوده بلکه صورتها و شکل های حیوانات و پرندگان را برای هر موضوع قرار داده بودند وسیمی طيقیان آن را بحروف میخی تحویل داده . سوری ها و آرین ها همین حروف میخی را که زاده افکار سیمی طيقیان است اتخاذ نموده اند. چنانچه صاحب آثار العجم مینویسد : این خط میخی خط آریا میباشد که در سرهای تخت جمشید و فارس و بیستون و کرمان شاهان وغير ذالك بر احجار منقور و منقوش است . ( باقی دارد )\n\n( جبلی غرجستانی ) بقلم آقای سرور گویا\n(۲)\n\nاقتدار در شاعری :\nعصری که عبد الواسع جبلی ظهور نموده یکی از درخشنده ترین و خجسته ترین دور های ادبیات افغانستان بوده است . افغانستان آنروز قسما ( موسوم بخراسان ) علاوه بر آنکه سرحد طبیعی خود را دارا بوده ترکستان حالیه را نیز در زیر پر داشته است بنا بران شعرای افغانستانی را گاهی ترکستانی و خراسانی نیز گفته اند . در همین عصر است که آفتاب ادبیات در افغانستان بوسط السماء اقتدار رسیده و پرتو آن بدر و دیوار در بارهای غزنی و بلخ و نشاپور و هرات تابش نموده و شعرای این اقالیم ادبیات افغانی را با وج فصاحت و بلاغت رسانیده توانستند که در مقابل زبان رسمی عرب که بآن هيمنه فاتحیت و غالبيت عالمی را فرا گرفته بود دعوی رقابت و همسری نمایند و بلکه در ین نبرد ادبی و وطنی از"}
{"book": "adl0986", "page": 545, "text": "صفحه ( ۱۱ ) سال اول ـ مجله کابل شمارهٔ ( ۹ )\nمیدان مبارزه غالب تر برایند . علاوه بران بعد از فساد مغل که شام مشرق\nبی چراغ وطومار علم وادب در اسیای وسطی درهم پیچیده شد وبعدها شعرای\nنوظهوری که اقتفا و اقتدا بمشاهیر شعرای ما قبل نمودند از مشاهیر آن مقتدایان\nو پیشوایان شعر همین عبد الواسع جبلی بوده که یکی از پهلوانان این معرکه و\nسبک او که محتویست از اعمال صنایع بدیعی ازقبیل ترصيع و ترشيح و اسجاع\nو ایهام و لف و نشرهای مرتب وغير مرتب وتعلعب جمله ها و تلفيق بنیان های\nزنده لغوی و تنظیم پیکره های قوی لفظی و ساختمان های ترکیبی\nو تصویر میدانهای حربی با لاخره ترسیم مناظر و مرایای طبیعی که یادی\nاز قلل شامخه جبال و دامان کهساران و آبشارهای خروشان این اقلیم زرخیز\nکهستانی میدهد نزدیک ترین سبکی بروحيات و عواطف باشندگان افغانستان\nبوده است . اضافه برین شاعر غرجستانی در ادبیات عربی و فارسی اقتداری\nبسزا داشته ودر زبان فارسی یکی از اساتید روزگار خود بوده است . چنانچه\nنزديك ترین تذکره بزمان او که لباب الالباب محمد عوفیست ودر اوایل قرن\nششم هجری تالیف شده است مینویسد : اديب عبد الواسع ذوالبلاغتین بوده\nبرنظم تازی قادر بود ودرشعر فارسی ماهر همه فضلا بر تقدم او یکزبان بودند\nاما او درنظم دو زبان بود و این از ملمعات اوست :\nايا قرت العين هات المدام فما العيش الا السرور المدام\nحضرت مولانا جامی در بهارستان خود که آخرین مولفات اوست درحق او\nچنین می نگارد . « وی فاضل کامل و شاعر ماهر بوده است بردو زبان تازی\nو فارسی ، اتفاق است که هیچکس از عهده قصیدهٔ مشهور وی که مصرع\nمطلعش این است : که دارد چون تو معشوق و نگار چابک و دلبر ، چنانچه\nمیباید بیرون نیامده است . » این حکمیت درحق او ازطرف شاعر و عارفی"}
{"book": "adl0986", "page": 546, "text": "صفحه ( ۱۲ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۹ )\nبمانند جامی در نهایت درجه دقت و اعتبار است . در تمام فرهنگ ها ولغت های\nکه بعد از وفات شاعر نوشته شده ابیات و افراد او ساطع ترین دلیل و قاطع\nترین برهانی در هر مورد بشمار آمده است .\nوفات و آثار شاعر :\nوفات او در سنه ٥٥٥ اتفاق افتاد و گویا به عمر هشتاد و پنج سالگی طومار\nحیات را در نور دیده ازین دنیا رحلت نموده است و آخرین منزل راحتی\nو آرا مگاه ابدی او بقول صاحب تذکره عرفات در غزنی قرار گرفته است\nاز آثار منثور او که بقول خودش نثری نیز داشته است در کتب حاضر چیزی\nدر یافت نشد ولی صاحب تذکره حسینی دیوان منظوم او را هشت هزار بیت\nمینویسد و تا کنون دیوان قلمی یا مطبوع او بنظر نگارنده نرسیده است و\nدر تذکره ها از همه بیشتر صاحب مجمع الفصحا یکدسته قصاید و رباعیات او را\nنقل کرده . زیرا به طرز دلکش او مفتون و به سخنان دل انگیز او گیرند گی\nزیادی نشان میدهد چنانچه در شرح حال جبلی در جلد اول مجمع الفصحا می نویسد .\nفاضلیست حکیم و شاعریست کلیم متصف بصفات حمیده و متخلق باخلاق گزیده\nطرزش نهایت دلکش ومتين وقصایدش بغایت زیبا و رنگین است ."}
{"book": "adl0986", "page": 547, "text": "صفحه ( ١٣ )\nمجله کابل - سال اول\nشماره ( ٩ )\n\nترجمه از مجله\nكل شئی مصر\n\nانسان چگونه بکتابت آشنا شد ؟\n\nبقلم محمد بشیر خان\nمنشی زاده\n\nقبل ازانکه از تحولات خط سخنی گفته آید لازم می افتد که از اشیا و\nاجزائیکه ضروریات اولیۀ انسانی بآن برخورده و یا استعمال ادوات زندگانی\nو حوایج معیشتی ویرا فرا گرفته درینجا تذکار نمائیم :\nانسان پیش از انکه تشکیل اجتماع منظمی بدهد قرنهای بسیار در حالت\nتوحش و انفراد میزیسته ، روزگار پریشان و زندگانی فلاکت آمیزی داشته\nاست . مسکن اولیۀ بشر ، شکاف کوهها بوده . جنس دوپا چون بواسطة\nانقلاب طبیعت و اختلاف هوا خود را محتاج بسر پناهی دید ، عدم تامین حیات\nاو را بفکر بدست آوردن جاهای سهل الدفاع افگند غارها را بزحمت از تصرف\nحیوانات ضاره خارج کرد ، تغذیۀ اشرف مخلوقات از رستنیهای صحرا ، میوه\nهای جنگل ، و باز مانده طعمۀ درندگان بوده ، و تهیۀ قوت لایموت روزانه بیشتر\nوقت او را مستغرق می کرده است .\nوقتا که خانه های خویشتن را از هم جدا و تفریق و بصورت عایله وی زندگانی\nمینمودند برای اظهار نیات و افکار ما فی الضمیر خود صور و اشکالی اختیار\nکردند یعنی از رسم انسان مفهوم انسان و از ترسیم کوهها خود جبال را\nمطلوب ذهنی گرفته و هكذا از دیگر اشیا نیز صور و اشکال آنها را اخذ نموده\nبدینصورت کتابت صوری را بروی کار آوردند ، و بعضی از آنها تعبیر افکار\nو نیات خود را بوسیلۀ آلات و اجسام ، بطریق مرموز و مبهم اظهار و بیان میکرده اند\n( که مشهور ترین آنها همان سلسلۀ مِراس ها ، و گره های مختلف اللون اهل\n« پیرو » است ) ولی چون کتابت صوریه ، بسیار بسيط وقریب الفهم بود ، بنابران"}
{"book": "adl0986", "page": 548, "text": "صفحه ( ١٤ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٩ )\n\nبیشتر انتشار واشتهار یافته ؛ وشقوق مربوطه آن که مراد از هیر وغلیف وخط قدیم مصری که در عما رات و قصور سلاطین مصریان قدیم نقش ، نقرو رسم شده است ، دروسط السماء اقتدار رسید . بعده کتابت صوری انتقال بکتابت مقطعی نمود وصورت استعمال آن قرار ذیل بود :\nصورت شخص باسلاح را که مطلب از خصم وعدو میدانسته اند بلفظ ( عا ـــ عد ) و شكل مرغ و پرنده را به حروف ( ط ـ طی ) تعبیر وتحویل میکرده اند با این همه در آخر هر کلمه کلمه وضع نموده اند که حاوی ومفسر همان مطلوب ومقصود ضمیری شان میبود وباز برای برخی رسوم واشکال اصطلاحاتی را وضع نمودند که دلالت برمعانی کلی و كافی آن مینمود در صورتی که صورت خارجی نمی داشت .\nوقتا که خواستند از صور و كتابت هیروغلیف به شیوه وکتابت دیموطیقیه انتقال نمایند چون کاری دشوار و سنگینی بود لــهذا در صور و كـتـابت هيرو غلیف اختصار وتسهیلاتی ، روی کار ، آوردند ولی با این همه زحمات ومساعی خسته کی ناپذیر مقتدر نشدند که حروف هجائیه را استنباط و اختراع نـمـوده ودرخط و کتابت شیوه آسان وسهلتری را ایجاد نمایند ولی این اکلیل شهرت وافتخار برفرق سوریای قدیم یعنی فنیقی ها منصوب و برازنده آمد ؛ که به استنباط واختراع حروف هجائيه موفق و کامیاب گردیدند از همه اول خود آنها بدان حروف پابند ورفع مابه الحیات خویش را نموده و بعد بگرد ونواح ومعاصرين تعلیم و تلقین کرده اند چنانچه اول یونان وکلدان ازانـهــا اقتباس نموده وباز بدیگر اقوام انتشار یافت تعمیم وشيوع این حروف در بلاد وممالك دور ونزديك آنوقت از روی رغبت ومیلان فطری بود نه از روی دقت وتتبع كامل"}
{"book": "adl0986", "page": 549, "text": "صفحه (١٥)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٩)\nچنانچه فنیقیان در ان عهد بازرگانان معروف و مال التجاره آنها در تمام بازار های\nدنیا متداول بود و در همین زمان دسته از سوداگران یونانی برسم تجارت بمصر\nآمده ناچار بودند که برای اجرای معاملات تجارتی کاتبی آگاه و با بصیرت\nداشته باشند و از همین جاست که بخط و کتابت هیر و غلیف آشنا شده و رفته\nرفته از خود دخل و تصرفاتی در ان نمودند و بطول روزگار حروف تازه مولود را\nبه ٢٢ شکل رسانیدند که هر يك از ان ها را برای يك مقطع وحرف را به حرف\nو شکل را به شکل ولغت را به لغت نام نهادند چنانچه گاو را مصريها ( ثور )\nمیگفته اند و فنیقی ها بزبان ولهجه بومی خويش ( آدا ) میگفته اند پس بك رسم\nو شکلی را اختیار کردند که عبارت از شکل و رسم سر گاو باشد .\nبرای دلالت و رهنمائی مقطع حرف الف يك شكل مربع نمائی وضع كردند\nکه به شکل خانه بوده است ، ( ) و در نزد مصريها همین شکل دلالت\nبرمعنی خانه میکرد و خانه را فنیقی ها (با) میگفتند پس يك رسمى را اتخاذ نمودند\nکه به مثابه آن دلالت برخانه و بر مقطع با بکند و هم چنان رفته رفته بدین\nشکل وروبه همه مقاطع را در بر گرفتند و این همه پیش تر از پانزده قرن قبل\nاز اسلام بوده است .\nما دیدیم که پیش رو این کاروان ازهمه اول فنیقیها بوده وبحسب مرور زمان\nمعاصرین و مجاورین از انها تقلید نموده که از انجمله یونان قديم و آثوريها بوده\nاند و از اخذ واقتباس یونانی این همه خطوط و شیوهای کتابتی اهل فرنگ\nتوسيع و تمدید یافته مثلیکه از حروف آشوری ها مشهور ( به ارامی ) همه خطوط\nمشرقی ها از قبیل خطوط عربی حصص طرابلس ، تيونس ، مصر ، مراكو ،\nشام ، سودان و غیره سواحل افریقه و بلاد عربیا و عراق و ایران و افغان\nو ترکستان حتی بصفحات هندی مانند اوردیه نیز پیدا و همه زادگان ارامی"}
{"book": "adl0986", "page": 550, "text": "صفحه (١٦)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (٩)\n\nمیباشند و خط کوفی قدیم ترین خطوط عربیست و کشف آن در شهر کوفه مقارن قرن اول اسلام است اما بعضی کاوشهای روی خاکی وزیر خاکی کشفیات عمیقانه اخیره ثابت کرده است که در زمان جاهلیت نیز استعمال خط نسخی بوده است و اتفاقاً محققین کاوشاً بنوشته بر خوردند که از سنه ٥٦٨ میلاد است . و قدیم ترین خطوط کوفی کتابه است که در عهد خلیفه عبدالملک بن مروان در يك پارچۀ سنگ بورشلیم در سنه ٧٢ هجری نقش و نقر گردیده است و در فواصل سه قرن بعد خط نسخی بعد از کوفی بمنصه ظهور آمده و واضع آن ابن مقله وزیر خلیفه عباسی مقتدر باالله متوفی سنه ٣٢٤ بوده است اما یکی از لغت شناسان شرق (سیلوسترد ساسی) در بین آثار مصری در (موزۀ لو رپاریس) یکدسته اوراق بخط نسخ بدست آورده است که قدیمترین آن نوشته جات مقارن سنه ٤٠ هجری بوده است . و ازین اکتشاف نو ظهور معلوم میشود که خط کوفی و نسخی تقريباً بيك زمان پدید آمده مولود وزادگان يك عصرند اما خط کوفی را غالباً در جزیرة العرب زیادہ تر استعمال مینمودند در اواخر ایام خلفای راشدین رض خط عربی بظهور رسیده و به چهار قلم نوشته میشد و یکی از دیگر اشتقاق می یافت و کاتبی که نام او قطبية المحرر بود خوش نویس و مقتدر زمان خود بود و بعد ازان همین شهرت و فوق العادگی را دو نفر اسامی دیگر ضحاک بن عجلان ، اسحاق بن عماد حاصل نموده اند ، که اول الذکر از قطبیه بالاتر ومؤخر الذكر ميدان سبقت را از همه ربود . و بمرور دهور کاتبان جيد وزبر دستی بروی کار آمده حتی قلم را به دوازده روش آشنا کرده و از هر قلم کار خاصی میگرفته اند ، مثلاً برای عهود یعنی عهدنامه جات وبیعت ها ، يكقلم بکار میرفت وبرای مواصلات ، یعنی استشاره از امرا وفيصلۀ مناقشات شان ، قلم دیگر بکار میبردند وبرای اعلان جنگ ها و کتیبه های ، مساجد و الواح قصور قلم جلی"}
{"book": "adl0986", "page": 551, "text": "صفحۀ (۱۷) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (۹)\n\nاستعمال مینمودند و قلم الطومار و قلم الحرم که مخصوص بکتابت و مراسلات خانوادۀ سلطنتی بوده است و چون دورۀ عروج و اعتلای خطوط در عهد عباسی‌ها و انتشار علوم و عرفان بحد اعلی و پایۀ وسیع بوده است و علی الخصوص این تاج افتخار را مامون بسر گذاشته است ازان رو عهد و دربار او یکی از با رونق ترین و علمی ترین دربارهای آسیا بوده است و درین عهد است که نویسند گان مجود بمیل و شوق آمده برای شیوۀ مرسومه تجویدی وضع نموده باب انشاآت جدیدتری بر ابواب قبل گشودند مثل انشای مرصع و انشای نسخ و انشای ریاسی منسوب بذو ریاستین وزیر فضل بن سهل و انشای رقاع و غبار الحلبه که تمام آنها دایر و متداول حوزه های علمی و غیر علمی بوده تمام نوشته جات از قبیل مراسلات و مکاتبات و دفاتر و دواوین و غیره منشات بآن‌ها صورت میگرفته است و این ها همه زادۀ خط کوفی بوده و خط نسخ در بین عوام مستعمل بوده است تا اینکه ابن مقله ظهور نمود و بر چهرۀ نازنین خط حسن و زیباییهای زیاده علاوه نمود و کتابت مصاحف را نمود یعنی نخستین کسیست که قرآن کریم را در قرن سوم هجری بخط نسخ مرقوم نموده و بنای دفتر و دیوان را بران مستحکم و استوار داشت و بعد ازان علی بن هلال و باز یاقوت بن عبدالله رومی اختراعات تازه و زیادی نموده و در عین حال صورت بهتری اختیار کرده اند و بطول ایام خط نسخ فروع بسیاری پیدا کرد گویا خط معمول و متداول در عربی کوفی و نسخی گردید . و ازین بعد یعنی بعد از قرن شش تا قرن هفت هجری فروع ذیل بر روی کار آمد ثلث ، نسخ ، ریحان ، محقق ، تعلیق و رقاع و بعد فروعات دیگری تولید شده است یعنی خط دیوانی دشتقی فارسی و غیرۀ آنها ."}
{"book": "adl0986", "page": 552, "text": "صفحه (۱۸) سال اول ـ مجله کابل شماره (۹)\n\nاثر طبع مستغنی\nعلم و عمل\n\nبر آمد شاهد عرفان ز خلوت بحجاب اکنون\nفگند از چهر رخشان مهوش معنی نقاب اکنون\nبود سرمست صهبای معارف شیخ و شاب اکنون\nزدود از دهر ظلمت سر برآورد آفتاب اکنون\nجهان امروز هر رمزی که دارد فاش میگوید\nز نور مهر تابان دیده خفاش میگوید\nبدان رنگی که تابد روز خورشید جهان روشن\nبود حال جهان امروز بر پیر و جوان روشن\nحقائق میشود هر لحظه بر اهل زمان روشن\nشوند اسرار پنهان آشکار او عیان روشن\nترا تا چند روشن دیده انور بتاریکی\nمگر خفاش بیند چشمه خاور بتاریکی\nیکی چشم خرد بکشای و احوال جهان بنگر\nببین یکبار بکشا چشم عبرت این و آن بنگر\nتو ماندی بر زمین اهل زمان بر آسمان بنگر\nز غفلت چند بندد چشمت این خواب گران بنگر\nچرا آخر چو داری دیده بینا نمی بینی\nچرا آخر چرا چون کور نابینا نمی بینی"}
{"book": "adl0986", "page": 553, "text": "صفحه (۱۹)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۹)\nشب و روزت زحمالی نمیبایست جان کندن\nمهیا ساز خود را در وطن از بهر کان کندن\nچنین تا چند باید چاه بهر این و آن کندن\nروان در هر کنار ملك جو ئی میتوان گندن\nچرا ریزد به ملك ديگران آب روان داری\nنمایش صرف خاك خویشتن تاب و توان داری\nنمائی کار تا گردد بکشور کارگر پیدا\nبکوشش میتوان از مشت خاکی سیم و زر پیدا\nنماید کوشش غواص آبی از گهر پیدا\nبکوشش میکند هر چیز را نوع بشر پیدا\nیقین از هرچه ناید در گمان دارد خبر کوشش\nنماید آسمانی را زمین و بحر بر کوشش\nکه تا مردن نگیرد قوت و تاب و توان از تو\nبکوش آخر که خواهد زندگانی آب و نان از تو\nکه دارد آخر افزون دست و پا چشم و زبان از تو\nنیا موزد چرا علم و معارف دیگران از تو\nنه آخر باستعداد از خلق جهان کمتر\nباصل خلقت و فطرت نه از این و آن کمتر\nبکوش آخر توهم عقل و خرد تاب و توان داری\nبگو حرفی بخير مملکت نطق و بیان داری"}
{"book": "adl0986", "page": 554, "text": "صفحه (۲۰) سال اول - مجله کابل شماره (۹)\n\nچه کم دراصل خلقت جان من از این و آن داری\nچو جسم مرده چند افسرده باید بود جان داری\nجهان تا هست خواهد زندگی از زندگان کوشش\nحیات از این و آن خواهد روان کوشش بجان کوشش\nچه خوش باشد که از علم و معارف بهره ور باشی\nبحکمت قوم خود را رهنما و راهبر باشی\nفرید خلق این عصر منور در هنر باشی\nز اسرار و حقائق با وقوف و با خبر باشی\nبه اندر خاك خفتن در شمار مردگان بودن\nنه اندر زندگانی محو علم دیگران بودن\nبهمت خویش را باید نمود از این و آن بهتر\nنکو باشد که باشی در کمال از دیگران بهتر\nچه خوش باشد بدانش بودن از خلق جهان بهتر\nچو بهتر درهنر از دیگران باشی همان بهتر\nچرا در دهر خود را از کسان بهتر نمی سازی\nچرا خود را فرید عصر و نام آور نمی سازی\nکدامین کار از دست بنی آدم نمی آید\nز کاری عاجز این فرمانده عالم نمی آید\nبهر چیزی که کوشد از حریفان کم نمی آید\nزما و من کدامین کارو بار ایندم نمی آید\nبکار برتری سعی و عمل گشت این زمن ضامن\nتو کوشش کن نگشتی گر فرید عصر من ضامن"}
{"book": "adl0986", "page": 555, "text": "صفحه (۲۱) سال اول - مجله کابل شماره (۹)\n\nبکوش اندر معارف تا نمائی جوهری حاصل\nبه بحر علم غوصی تا نمائی گوهری حاصل\nنهال سعی بنشان تا ازو گردد بری حاصل\nنسازد زورق ما غیر عرفان لنگری حاصل\nچرا از علم و عرفان کار خود بهتر نگردانی\nمس قلبت چرا زین کیمیا چون زر نگردانی\nنداند بحر عرفان قطره اش گوهر نگردیدن\nنباشد در نصابش معنی بهتر نگردیدن\nدرین مکتب نخواهی خواند زین خوشتر نگردیدن\nنمی فهمی ازین اکسیر خاکی زر نگردیدن\nمدارس می نماید از خس و خاری گلستانی\nمکاتب می تواند ساخت دانای ز نادانی\nمعارف یاد دارد نسخه از خاك زر کردن\nمعارف می تواند قطره آبی گهر کردن\nتواند فیض عرفان حنظلی رشك شكر كردن\nتواند بید را سعی معارف با ثمر کردن\nز عرفان خاك تاری همسر افلاك میگردد\nازو بی علم و دانش صاحب ادراك میگردد\nبصنعت پنجه بکشا کردگارت داده دست آخر\nبحكمت كوش و حرفت اقتدارت نیست؟ هست آخر"}
{"book": "adl0986", "page": 556, "text": "صفحه (۲۴)\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره (۹)\n\nبزن دستی بکاری آسمان دستت نبست آخر\nبکسبی کوش هشیارانه نی دنگی نه مست آخر\nچو طفلان چند باید زیست بی اندیشهٔ کاری\nچو مجنون چند عریان گردنی ننگی و نی عاری\nنگوید کارگر کس در جهان ناکرده کاری را\nنداند صاحب غیرت کسی بی ننگ و عاری را\nنمی‌خواند کسی گلدسته هرگز مشت خاری را\nکه میگوید درین گلشن خزان جوش بهاری را\nکه خرمن کرد حاصل تا که تخمی بر نیفشاند\nکه میگوید کریم آن را که سیم و زر نیفشاند\nپی کسب تعالی کوشش بسیار می‌باید\nپی تحصیل عرفان ملت بیدار می‌باید\nمعارف دوست قوم عاقل و هشیار می‌باید\nکه تا یابد ترقی روز و شب در کار می‌باید\nهمیگویند درد جهل را درمان نمی‌باشد\nچرا این درد را دارو مگر عرفان نمی‌باشد\nچه باشد در جهان کان را بنی آدم نمیداند\nبعالم چیست کان این نخبهٔ عالم نمیداند\nچه اسرار و حقائق را زبیش و کم نمیداند\nکدامین زخم را جراح ما مرهم نمیداند\nبود از عرش تا فرش جهان آگاه می‌داند\nنمیداند نمیداند مگو والله می‌داند"}
{"book": "adl0986", "page": 557, "text": "صفحه (۲۳)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۹)\nچه مطلب را اگر مشکل اگر آسان ندانستی\nکدامین علم را ای حضرت انسان ندانستی\nکدامین پیشه کردی پیشه ات تا آن ندانستی\nکدامین درس را ای مایه عرفان ندانستی\nنکردی امتحان جوهرت هر کار میدانی\nچرا خود را چنین کم میزنی بسیار میدانی\nچرا با خلق عالم خویش را همسر نمیسازی\nچرا از کوشش خود قوم نام آور نمیسازی\nچرا هر روزت از روز دگر بهتر نمیسازی\nچرا بهر هوای ملک بال و پر نمیسازی\nز پستی چند چون نقش قدم بر خاک بنشینی\nتوانی جان من تا برتر از افلاک بنشینی\nدمی برخیز تا کی بایدت بیکار خوابیدن\nچه لازم از برای ملت بیدار خوابیدن\nبه بستر تابکی چون مردم بیمار خوابیدن\nبقرآن تنبلی می آورد بسیار خوابیدن\nضرور است ای عزیزان از برای کار بیداری\nبرای کار گر نیکو بود بسیار بیداری\nکنون وقتست ملت از پی بهبود برخیزد\nجهانرا روز اقبال است و گاه سود بر خیزد"}
{"book": "adl0986", "page": 558, "text": "صفحه ( ٢٤ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٩ )\n\nزمانی خواب غفلت را کند بد رود بر خیزد\nخوش آن کو در چنین صبح سعادت زود برخیزد\nزاد بار آنکه او را طالع بد روز میخوابد\nچو شب از بخت خواب آلوده خود روز میخوابد\nنیکو باشد بهر عصر و زمان بیکار ننشستن\nچو خواب آلودگان در سایه دیوار ننشستن\nنمیزیبد برای پاسبان بیدار ننشستن\nغلط باشد بی کسب و هنر هشیار ننشستن\nبهم پیوسته باشد نکبت و بیکاری مردم\nزبیکاریست در هر عصر رنج و خواری مردم\nنمیگردد بعالم ای عزیزان خوار کاریگر\nکسی نشنیده باشد صاحب ادبار کاریگر\nچو گوهر قدر دارد در جهان بسیار کاریگر\nندارد نسبتی با مردم بیکار کاریگر\nجهان و هرچه می بینی درو آثار کار است این\nبلی آثار کار است این عیان و آشکار است این\nوطن ماشین و ماشین کار و ماشینخانه میخواهد\nندارد خویشتن این جمله از بیگانه میخواهد\nضرور است این و آن را داشتن بیجا نه میخواهد\nکنون این نقص ملت غیرت مردانه میخواهد\nوطن را صد هزاران کار و مرد کار ناپیدا\nخراب افتاده کاخ مملکت معمار ناپیدا"}
{"book": "adl0986", "page": 559, "text": "صفحه ( ٢٥ )\nمجله کابل - سال اول\nشماره ( ٩ )\nترا از خویشتن ماشین و ماشینکار بایستی\nترا اهل و طن در مملکت معمار بایستی\nترا در ملك ماشینخانه بسیار بایستی\nترا ماشین زیبا از پی هر كار بایستی\nترا فرض است رفع احتیاج خویشتن کردن\nتوان ماشین پی هر کار دائر در وطن کردن\nچو کردی جمله ما یحتاج خویش اندر وطن پیدا\nشود اهل وطن را جانمن جانی بتن پیدا\nبهار ملك را گردد گل و سرو سمن پیدا\nشود یکباره استغنایت از اهل زمن پیدا\nنباید خواستن تا حشر تارو سوزن از مردم\nنباید چشم احسان داشت ای چشم من از مردم\nفرستد چند سامان حیاتت غیر از خارج\nترا تا چند ساز حمل و نقل سیر از خارج\nتفنگ چند خواهد کار طوس فیر از خارج\nچنین تا چند خواهی داشت چشم خیر از خارج\nنباشد چند ما یحتاج کا رت هیچ در داخل\nبکارت چند باشد عقده بر پیچ در داخل\nچو نتوان احتیا جات و طن را تاب آوردن\nزخارج تا بچندت اینقدر اسباب آوردن"}
{"book": "adl0986", "page": 560, "text": "صفحه ( ٢٦ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ٩ )\nزملك غير تا کی اطلس و كمخواب آوردن\nبكرباس وطن باید چومخمل خواب آوردن\nترا باید علاج خود کنی درمان خود باشی\nبرای سود خود کوشی بی سامان خود باشی\nکنون ای قوم افغان همت مردانه میباید\nعنایت بعد ازین از ملت بیگانه میباید\nزخارج در قفس تاچندت آب و دانه میباید\nبکارت هر چه باشد از درون خانه میباید\nبلند از احتیاج غیر تا کی شور و افغانت\nبغیرت آورد کاش ای کمال شرق جایانت\nپی بیداری ملت هزاران داستان گفتم\nبا فغان ما جرای درد باشور و فغان گفتم\nحدیثی را که در دل بگذرانی بر زبان گفتم\nزحال دل نمودم ترجمانی هرزمان گفتم\nچه می آیدز دست من جز این گفتار می گویم\nاگر کس بشنود یا نشنود ناچار میگویم\nسخن بسیار گفتم بعد از ین خاموش میگردم\nزلب بستن پی دیگ هوس سر پوش میگردم\nبرون گفتار را از حلقه آغوش میگردم\nزبان نطق بودم چند گاهی گوش میگردم\nنکو باشد زبعد اینقدر گفتار خاموشی\nسخن رنج است و دارد راحت بسیار خاموشی"}
{"book": "adl0986", "page": 561, "text": "صفحه ( ٢٧ )\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره ( ٩ )\n\nچه میخیزد ترا زین بی عمل گفتار مستغنی\nنمی بینم ترا اندیشهٔ کردار مستغنی\nسخن تاچند گوئی اینقدر بیکار مستغنی\nزمانی کار کن این گفتگو بگذار مستغنی\nخموشی پیشه کن تاچند بی تاثیر میگوئی\nنه تحریرت اثر پرداز و نی تقریر میگوئی\n\nاز مشاهیر تاریخی رجال وطن\nبقلم آقای غلام جیلانی خان اعظمی\nسلطان غیاث الدین غوری\n(٤)\n\nدر سال ( ٥٨٠ ) خسرو ملك و اتباعش که دوباره بعضی ولایات را مغشوش ساخته بودند سلطان غیاث الدین حکم بدفع آنها داده شهاب الدین جهة این مهم عزیمت و خسرو ملك را با تمام اولاد و خاندان او دستگیر کرده بحضور سلطان حاضر نمود که در یکی از قلعه های فیروز کوه محبوس شدند .\nدر سال ( ٥٨٥ ) سلطان بعزم سیاحت ممالك مفتوحه و ملاحظه رعایای شاهانه عازم هند گردید ضمناً شوق تسخیر قلعه پتده و اجمیر دامنگیر همت شاهانه شده آن دو ولایات را تسخیر و بلاهور مراجعت فرمود راجهٔ اجمیر از دیگر راجگان و راجهٔ دهلی كمك خواسته تعداد دونيم لك سوار و پیاده آراسته بجنگ سلطان و استرداد اجمیر حرکت کردند سلطان دران معرکه که هنوز قشون کافی نداشت با راجگان رو برو و محض تشویق سپاه افغانی شخصاً"}
{"book": "adl0986", "page": 562, "text": "صفحه ( ۲۸ ) سال اول – مجله کابل شماره ( ۹ )\n\nدران محاربه داخل شده و باصعوبت بسیاری آن مهم را فتح و دهلی را هم ضمیمهٔ\nخاك مفتوحه خود گردانید .\nسال ( ٥٨٦ ) دوباره شهاب الدین بعزم توسیع مملکت از حضور سلطان\nعازم هند شده چندین شهرهای اطراف ونواح دهلی را فتح وقطب الدین ایبك\nکه غلام وفا دار وی بود و بالاخره بپاد شاهی هند نایل گردید آنرا حاکم\nولايات مفتوحه مقرر وعازم پایتخت شد .\nدر سال ( ٥٩٢ ) سلطان اراده استرداد ولایت خراسان و سرخس را\nفرموده شهاب الدین را جبهه تسخیر و تصرف آن اعزام فرمود شهاب الدین بآن\nولايات شتافته همه را دوباره ضمیمهٔ خاك کشور افغا نستان نمود .\nچون ولایات شمالی مملکت مثل بلخ و بدخشان وبعض حصص مركزی مثل\nباميان و شمالی هزا ره جات و غیره که سابقاً از طرف اولاد ملك فخرالدين عم\nغیاث لدین اداره وسرپرستی میشد سلطان كما فى السابق حدود مذکوره را به نی اعمام\nخود گذاشته و آنرا در حوزهٔ شاهنشاهیت افغانی تحت تامین میگرفت .\nچون حدود کشور سلطانی بوسعت خود افزوده و برای اداره این مملکت\nوسیع تشکیلات منظمی لازم بود لہٰذا سلطان تمام کشور را باین ترتیب تقسیم\nفرمود : —\n۱ : — قسمت مركزی : حاوی ولایات غورات ، هرات ، فیروزه کوه ،\nخراسان ، مرو ، بلخ ، غزنی ، قند هار که از طرف خود پایتخت فیروزه کوه\nتحت مراقبت شخص سلطان اداره میشد .\n۲ : — قسمت ولایات بلوچستان ، صوبه سرحد ، مشرقی و جنوبی کابل ،\nپنجاب ، سند که تحت سلطنت و فرمان روائی اعلحضرت شہاب الدین برادر"}
{"book": "adl0986", "page": 563, "text": "صفحه ( ۲۹ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۹ )\n\nسلطان اداره میشد و مرکز آن ملتان و دهلی بود .\n۳ : ـ قسمت شمالی شرقی افغانستان مثل خان آباد و بدخشان با میان ، شمالی هزاره جات و سمت شمالی کابل و غیره که مرکز آن با میان بوده و از طرف ملوك بامیان بنی اعمام سلطان سر پرستی کرده می شد .\nدر سال ( ۵۹۹ ) پس از فتح خراسان که هنوز شهاب الدین برادر سلطان در ان ولایت مصروف نظم و نسق امور بود سلطان بعمر ( ٦٣ ) این جهان فانی را بدرود نموده در مسجد جامع هرات در جبهۀ شمال غربی آن مدفون گردید .\nبموجب وصایای آنسلطان مغفور شهاب الدین از خراسان به فیروز کوه تشریف آورده رسماً جالس سریر سلطنت گردید و مطابق همان تشکیلات اعلیحضرت سلطان غیاث الدین مرحوم ملوك بامیان را بحصه مصوبه سابقه شان برقرار گذاشته ولایات هند را به تحت سر پرستی و حکومت قطب الدین ايبك برقرار نمود .\nگرچه اعلیحضرت سلطان شهاب الدین در زمان حیات برادر سلطنت دهلی یافته بود ولی در مهمات شاهنشاهیت افغانستان خدمات مهمی با علیحضرت سلطان غیاث الدین برادر خود نموده و قسمت اعظم مفاخر را در زمان سلطان مغفور و پس از رحلت آن حاصل کرد که این دو سلطان اعظم در خانوادۀ سلاطین غور افتخارات را تواماً در همه تواریخ گذشته مشمول میباشند .\n( اعظمی )"}
{"book": "adl0986", "page": 564, "text": "صفحه ( ۳۰ )\nسال اول - مجلۀ کابل\nشماره ( ۹ )\nاقتباس و ترجمه بقلم شهزاده احمد علیخان درانی\nاسلام و کشف امریکا\n( ۲ )\n\nکزن درین سفر یکنفر جهازران ماهر هسپانوی النسل «پنزن» (Pinzon) نام را با خود برده بود نام پنزن را در سلسلۀ همراهان کولمبس باید بیاد داشته باشیم چنانکه اکنون هم معلوم خواهد شد. از راپورتی این سفر معلوم میشود که درهنگام عودت لوازم خورا که و ذوقه قریب به اتمام رسید و مسافرین جهت تحصیل آذوقه مجبور شدند که خط حرکت خود را در قریب سواحل افریقه قرار بدهند پنزن برای این کار تعین شده بود و چنین معلوم می شود که وی یکشخص جسوری بود و هم مزاج تند و عصبانی داشت لذا در انجام ماموریت خود پنزن با باشندگان امریکا داخل رزم و پیکار شده کله باری آغاز نمود که این حرکت پنزن یا بواسطۀ عدم پیدایش آذوقه بود یا بسبب تیزی مزاج او بهرحال باشندگانرا درون جنگل برجعت مجبور گردانید.\nکپتان ازین حرکت پنزن را زجر و توبیخ نمود زیرا اینگونه حرکات مخل امور تجارت واقع میشد هنگامیکه جهاز کزن وارد هسپانیه گردید برعلیه پنزن قاعدتاً شکایت نمود، در نتیجه لائیسنس پنزن ضبط و خودش از مسافرت در هر جهاز منع کرده شد وطرد اورا از ملازمت بحری اعلان نمودند معلوم است این مجازات تاچه اندازه به عصبانیت پنزن برخورده باشد؟ چنانچه از حدت مزاج و عصبیتش که بالاخره در مسافرت « با کولمبس » غالباً برعلیه وی صورت میگرفت این نتیجۀ اولیه را تصدیق و تثبیت می نماید."}
{"book": "adl0986", "page": 565, "text": "يك منظره از ( رخه ) پنجشیر - کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 566, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 567, "text": "صفحه ( ۳۱ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۹ )\n\n« كولمبس » در نخستین سفر امریکا سه نفر را در راه به همین اسم باخود\nبرده بود که هر سه نفر شان در مال تجارت شرکت داشتند ، از اوراق مسافرت\nمعلوم میشود که یکی ازین نفری بعهده کپتانی قابل دانسته شد اگر صاف\nبگوئیم آن شخص پنزن بود که از جمله این سه نفر موقع کپتانی را حاصل نمود\nولی اینقدر معلوم است که امیرالبحر هم در امور مهمه بحری از پنزن مشاورت\nمیگرفت . و ویرا همه یکجهت از زان ماهر میدانستند نیز کولمبس در واقعات سفر اول\nاین امر را اظهار مینماید چنانچه او می نویسد که تمام عمله جات ازین حرف\nناراض و هراسان بودند که پنزن جهاز را متوالیاً بسمت جنوب میبرد ( سمت\nجنوب همان ملك برازیل است که پنزن پیشتر هم آمده بود ) .\nعلاوه بر ان کپتانی پنزن ونیابت او را با کزن يك امر دیگر هم ثابت می نماید\nآخراً وقتیکه کولمبس بر ساحل رسید پنزن جسورانه جهاز را بلا اجازه\nگرفته بجانب جنوب رفت و تا سه هفته ابداً خبری ازوی ظاهر نمیشد ، چنین\nمی نماید که وی نسبت به برازیل میل داشت بوره قناعت حاصل نماید .\nتا اینکه کولمبس بساحل کوبا ( Cuda ) باوی مصادف گردید و الحاصل\nدلائل عدم کشف كولمبس بدواً در امریکا تنها همین مسئله جسارت پنزن\nنیست که ازین جریانات پنزن راهنمائی کولمبس را کرده یا نکرده باشد ولی\nاین مسئله مسلماً معلوم است که کولمبس بوره اطلاع داشت که قبل از وی\nسیاحین این طرق را پیموده وطریقی را که او در نظر داشت میدانست بکجا\nوكدام ملك منتهی میشود زیرا قبل ازین بسیار اشخاص در آنجا رفته بودند و\nكولمبس مستحضر بوده چنانچه از نوشته جات خود کولمبس اثبات این مطلب\nمعلوم می شود ."}
{"book": "adl0986", "page": 568, "text": "صفحه ( ۳۲ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۹ )\n\nچند سال قبل از سنه ١٤٩٢ عیسوی مسئله کشف ممالك جدیده امریکا در اروپا زبان زد عموم بود ، البته کولمبس ازین افواهات بی خبر نبود ، کولمبس یکبار به میدیرا ( Medeira ) مسافرت کرد و اتفاقاً يك جهاز ران بیماری در اثر مساعی و پرستاری وی شفا یافت و در ادای این خدمت که دیگر تحفه قابلی نداشت لذا يك نقشه مسافرت های بحری را بطور تحفه به کولمبس هدیه نمود که درین نقشه جزائر غرب الهند بدرستی توضیح یافته ، همین نقشه یا نقل آن یا کدام نقشه دیگری از همین اوقات جزائر غرب الهند و يك جزیره دیگری که یقیناً نیو فوند لند ( New Fvund Land ) باشد نشان داده است این نقشه ها در همین ایام بدست ایم - دى لا ر ونسكر ( M.D. La Roncier ) افتاده است که آنها را كمپیون ( Camp0iun ) با نوته های تشریحی « رونسكر » شایع هم کرده است که عنقریب ترجمه اش با تصاویر رنگه آن نشر خواهد شد ، كسانيكه برين نقشه و نقشه جات زمانۀ ماقبل آن عرق ریزی نموده اند از ایشان پایه بوبکوب ( Bob Cook ) بسیار بلند است ، رای او چنین که « ( ۱ ) باشندگان « آئر لیند » از مردم « سویدن » و « ناروی » هم اول تر « در نیو فوند لند » رسیده اند ( ۲ ) مردم « آئس لیند » امریکا را قريب سنه ١٥٥٥ عيسوى دریافت نموده اند ( ٣ ) قبل از سنه ١٣٦٧ عيسوى يك وفد از بريطانيا تا ساحل امريكه رفت ( ٤ ) در سنه ١٤٣٥ عیسوی یکی از جهازات سپین و پرتگال تا ساحل کوبا رسیده بود ( ٥ ) جهاز رانها از راس وردی ( Capvurde ) در سنه ١٤٤٣ عیسوی به امریکای جنوبی رسیده بودند » .\nدر هنگام کولمبس بحر پیمائی اوقیانوس از پرده راز بر آمده و شاهان معاصر"}
{"book": "adl0986", "page": 569, "text": "صفحه ( ٣٣ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٩ )\n\nتوجه و سر پرستی زیادی به این امر مینمودند ، پاد شاه پرتگال مخصوصاً درین\nمسئله آنقدر دلچسپی نشان میداد که در تمام اروپا او را هنری جهاز ران میگفتند،\nو این پاد شاه بود که بخواهشات کولمبس کمتر اعتنا کرده و میگفت که واقعات\nاین سر زمین نو و کیفیت طریق آن براه من پوره معلوم است ، کو لمبس\nهم نسبت به معلومات سابقه آمریکا تا حدی شهادت میدهد همچنین بعد از عودت\nسفر سوم بیان میکند که او را در آنجا با باشندگان حبشی آشنائی دست داد\nبلکه بعد ـ فراول میگوید که باشندگان اصلی آنجا او را ( گنیس ) یا چه هائی\nطلا دادند در لسان آنوقته آمریکا ( گنیس ) پارچه های طلا را میگفتند\nکه از سواحل گنی در اروپا وارد میگردید کولمبس این طلاها را دیده طبعاً\nبه استغراب عجیبی در افتاد زیرا اگر بدقت دیده شود کولمبس جهة کشف\nقطعه جدیدی عازم نشده بود بل منتهای خیال و آخرین نقطه مطلوب او همین طلا،\nو احجار کریمه بیش بها بود که در وطن او بمنفعت زیادی بفروش میرسید و کشف\nقطعات جدید درین ضمن يك امر اتفاقی بود ، ( كلمبس ) از باشندگان آمریکا\nنسبت به دریافت این طلا سراغ نمود که این را از کجا گرفته و چطور دستیاب\nآنها شده است اما جواب او غیر از شر مساری دیگر نتیجه را متضمن نبود\nزیرا گفتند « ما این طلاها را از سوداگران سیاه گرفته ایم که از سمت\nجنوب مشرق درینجا آمد و رفت داشتند » اما کولمبس به این جواب قانع نشده\nگمان نمود که باشندگان آمریکا از نشان دادن منبع اصلی مضائقه می ورزند ،\nچنانچه در سفر سوم خود باز این سوالش را اعاده نمود و باز همان جواب راشنید .\nواقعات مابعد این مسئله را تثبیت کرد که جواب هندی های باشندگان\nاصلی آمریکا صحیح بوده است . گنیس (Guanins) یکرقم طلای"}
{"book": "adl0986", "page": 570, "text": "صفحه ( ٣٤ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٩ )\n\nمغشوش را که بدواً پرتگالی ها، فرانسه ها از ساحل کنی می آوردند از طلای\nخالص نمی بود ؛ ازین جهت باشندگان اصلیه افریقا طلای خالص را يك شئی ناقص\nگمان داشته و صرف برای مصرف زیورات استعمال میکردند و چون رنگ\nطلای خالص برای شان تعلق نمیداد ازین رو یکمقدار مس را هموزن بآن\nمخلوط ساخته بکار می بردند .\nوقتا که طلا های آورده گی کلمبس یعنی کلمبس محموله ویرا امتحان کیمیاوی\nکردند عیناً آنرا مثل طلای مغشوش ساحل کنی یافتند یعنی بهمان مقدار\nآمیخته بمس بود که در افریقا معمول بوده و از هما نهمان وزن وترکیب بساحل\nکنی برده می شد ؛ و در بخصوص باشندگان اصلی آ مریکا اصل حقائق را\nبدون مبالغه برای کلمبس اظهار کرده بودند .\nهمچنان حبشی ها ئیکه با کلمبس در انجا مصادف شده بود از اهالی افریقا\nبودند که در آمریکا بمقصد تجارت رفته و سابقین شان طورهای مغشوشه افریقا را\nبا خود در آمریکا برده بودند .\nاکنون سوالی لازم خواهد شد که چگونه حبشی های افریقائی در آمريك\nرفته و رسیده بودند ؟ ولی این سوال زود تر فیصله و ختم میشود اگر نظریه\nکه نسبت بایشان راجع بافسانه کشف و سرگذشت کلمبس قایم شده است صحیح\nباشد ! از مسافرت های کپتانهای بحریما معلوم میشود که در آمریکا وجود\nحبشی ها ضروری بوده است زیرا که آنرا سیاحین مذکوره بطور ترجمان\nاستعمال میکردند .\nبعضی اوقات چنین اتفاق می افتاد كه يك كپطان جهاز از دپی جهة تحصیل\nطلا وعاج وغيره در قرب سواحل امريك كشتی رانده وهر طرف تجسس مينمود"}
{"book": "adl0986", "page": 571, "text": "صفحۀ (٣٥) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارۀ (٩)\n\nوقتا که می فهمید در کدام بندری مال بسیار و قابل موجود نمیباشد بدون اینکه\nدر آنجا وقت خود را تلف کند از انجا عبور کرده بجای دیگری میرفتند ولی\nبعضی کپتانهای دور اندیش هنگام عودت یکنفر از همان ملازمین افریقائی خود را\nدر انجا میگذاشت که تا موقع دوباره عودت وی در خصوص امتعۀ و پیدا وار\nتحقیقات بعمل آورد که تا بتواند باینوسیله بدون صرف وقت خویش خوب تر\nکامیاب شود .\nولی برای اینکار بی شبهه در غیاب جهازات خیلی ملازمین بر دل ولایق افریقائی\nدر کار بودند که بتوانند در ان عالم تنهائی و با خاک و مردم نا آشنا مقاومت\nکرده و مطالب اربابان خود را از پیش ببرند پس این مطالب را اربابان اروپائی\nدر نظر داشته و خیلی آدم های متحمل و جسور لایق افریقائی را انتخاب و باین کار\nمی گماشتند و این ملازمین شاید باین حیات نوین خود شان خوش بوده عودت\nخاک خود را دوست نمیداشتند . وبواسطهٔ لیاقت و قابلیت شان در انظار بومیان\nمعزز بوده و از خویشی کردن بآنها و دختر دادن برایشان بومیان عار نمیداشتند\nتا رفته رفته از آنها فامیل ها تشکیل مییافت که این فامیل های مستخدمین\nکار کن بصلاح و حرفه کمپانی ها خیلی مفید واقع میشدند .\nدر زمانهٔ عروج دبئی چون وجود اینقسم دلال های افریقائی برای آنها\nو تجارت شان ضروری واقع میشد لهذا ازین ببعد قیمت و قدر این نسل دو غلی\nکه مراد از اولاد های مستخدمین افریقائی و بومیان امریکائی بوده باشد خیلی\nبلندی گرفت زیرا اولاد های مذکوره از دوزبان و دو گونه صنایع واقف و از همه\nعلوم افریقه دانا و مستحضر بودند و جمله عیاری های اربابان سفید پوست خود را\nیاد میگرفتند تجار دبئی قدر نسل دو غسلی خود را زودتر دانستند و نه تنها"}
{"book": "adl0986", "page": 572, "text": "صفحه ( ۴۹ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۹ )\n\nاز قابلیت نسل دوغلی خود بحیثیت ترجمان استفاده میکردند بلکه آنها را بصورت غلام جهة خود شان قرار داده و نگاه میداشتند رفته رفته این نسل دو غلی بحیثیت ترجمان ها يك جماعت علحده را تشکیل دادند و این پیشه قدری وسیله عزت آنها هم قرار گرفت زیرا هيچيك از جهازرانان بدون وساطت آنها چاره نداشته و کاری نمیتوانست بکند حتی کلمبس در سفر اول خود باهمین نفری مصادف شده و از جمله آنها بعضی را جهة ترجمانی و معاونت خود بمقامات مختلفی گماشته بود گویا کلمبس را سابقاً معلوم شده بود که قبل از وی از ینگونه حبشی ها هم در آمریکه رسیده و توقف دارند و تجار جنوب مشرق همین ها معروف بودند . گنییس ( طلا ) با همین ها از افریقہ بآمريك حمل شده و لغات عرب و تهذيب عرب بوسیله همین ها در بین بومیان آمریکه شایع شده است که ( وینر ) را در لسان هندیهای آمریکه از اختلاط لغات عربی حیرت زیادی پیدا شده است .\nاکنون ماهران آثار قدیمه یا محققین السنه اتفاق کرده و هر دو جماعہ ثابت نموده اند که در آمریکه اثر تهذیب عرب خیلی قبل از کلمبس رسیده است و در مسئله کشفیات امریکه برای کلمبس بیچاره هيچيك حيثیتی باقی نمی ماند بلکه چنین مینماید که نیکی دنیا ( دنیای جدید ) در زیر اثر تهذیب عرب وافریقه تا اوقات زیادی بوده است و در بحر اوقیانوس جهازرانی خیلی از اوقات سابق تری صورت گرفته شود تهذیب های از تيك ( Aztec ) د مائن ( Dmayan ) در امریکه در حقیقت نقلهای تهذیب عربی افریقہ بود و زمانه شان از سنه ١١٥٠ع الى سنہ ١٢٠٠ ع قرار داده میشود .\nاگر چه قبل ازین زمانه این تهذیب ها خیلی ازین اندازه زیاده تر گمان کرده میشد . در همین ایام مردم بحر اقیانوس را طی نموده عبور کردند و داخل"}
{"book": "adl0986", "page": 573, "text": "صفحه ( ۳۷ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ٩ )\n\nامریکه شدند لفظ تولتك (Toltec) تائید این گمان را میکند .\nنخستین معنی این را برای کدام جماعت یا کدام قوم تهذیب شان گرفته\nخواهند بود ولی ( وينر ) و ( سپندن ) (Spinden) كه يك ناطق ما هر\nتهذيب مائن خیال کرده میشود این مسئله را معلوم نموده است که در اصل\nاین لفظ در زبان ابتدائی افریقه بمعنی كدام سردار بزرگ استعمال میشد و\nتولتك امريكه كدام شهر یار بزرگ گذشته است که وی را در نزدیکیهای\nسنه ١١٩٠ ع عروج و ترقی حاصل شده بود . سپندن گمان خود را چنین اظهار\nداشته است که تهذیب مائن بعد از ( از نيك ) آمده نه قبل از ان . در مطالعه\nکتیبه های مائن ازین جهت دقت پیش می آید که در اصل او از علوم ( ازتك )\nکه در ان وقت معدوم شده بود يك خلاصه ایست بطور مختصر نویسی . در نقاشی\nهای ما ئن اشکال آسامی ظاهر میشود و شکل و یاء کارهای مائن غباری است\nمطابق تفحصات و امکانات جدیده اینهمه را معنی جدیدی ظاهر خواهد شد\nکه آنها بعلم السنه كمك زيادی خواهد نمود .\nتهذیب عرب در قرن نهم بمعراج خود رسیده بود و درسنه ١١٠٠ ع صحرای\nاعظم را عبور نموده بساحل غربی افریقه منطقه تجارتی مندیگو (Mindingo)\nرا محل آن قایم کرده بود در مقابل این منطقه مچوكن (Michoucon)\nبود که بساحل خلیج مکسیکو واقع بود ! اختلاط الفاظ عربی از همه اولتر در\nمچوکن یافت میشود و همان الفاظ در زبان مندیگو دیده میشوند و این امر\nمخصوصاً قابل تذکر است که این الفاظ از چنان الفاظی هستند که مخصوصاً\nآنرا پیشه وران تجارتی یا سیاحین استعمال میکنند ؛ مثلاً : جادو ، ادويه وغيره\nنسبت بمذهب ونظام حکومت و این مسئله که مابین مندیگو ومچوکن رفت\nو آمد بود لابدیست و تحقيقات تازه بهر صورت تأئيد این امر را مینماید و هم"}
{"book": "adl0986", "page": 574, "text": "صفحه ( ٣٨ )\nمجله کابل - سال اول\nشماره ( ٩ )\nبلا فاصله انحطاط تهذیب های ازتك و مائن ثبوت ثانوی این امر را مینماید .\nچون تهذیبهای مذکوره یکنوع تازه و نوخیز بودند وقتا که از مرکز\nحقیقی شان تعلقات آنها قطع شد در آنها تنزل آغاز گردید .\nاینکه این تعلقات تنها تعلقات تجارتی بود از همین رو ثابت می شود که\nاثر تهذیب عرب در میچکن داخل شده و باین لحاظ مرا ودات تجارتی بوده است\nکه بدوآ در نزدیکهای طرق تجارتی این تهذیب اثر کرده است زیرا عرب های\nعهد خلیفه هارون الرشید فوق العاده ترقی کرده بودند و اروپا در انوقت غریق\nقعر بد بختی و گمراهی بودند و هنوز ( سارلین ) محو ابجد خوانی بود که بخاتمه\nدادن آن هم موفق شده نتوانست و اینکه از همه اولتر کدام کس در امریکا رفته\nباشد شاید گاهی معلوم شده نتواند ولی این امر یقینی است که تحسین این کشف\nمختصی برای کلمبس شده نمیتواند بلکه چند صد سال قبل ازان این اتفاق\nبرای کدام یکی از جها زران های عربی دست داده خواهد بود . انتها"}
{"book": "adl0986", "page": 575, "text": "صفحه (۳۹)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (۹)\n\nبقلع عبدالله خان\nافغان نویس\nفضلای فراموش شده\n(۲)\n\n(٥) آخند زاده حبیب الله کاکر مشهور به (حبو) آخند زاده بسال ۱۱٤٤ در شهر قندهار قدم بعرصه وجود نهاده و ایام جوانی را بحضور پدر بزرگوار و حوزه تعلیمی جناب احمد آخند زاده الکوزائی به تحصیل علوم شرقی گذرانده جنینکه بمرحله بیست و يك سالگی رسید جمله علما و فضلای معاصر وی به استادی مشارالیه مصدق و یکزبان بوده شهرت علم و فضلش زبان زد خاص و عام گردید. و در علم منطق فلسفه وهیئت و الهیات مقام ممتاز و برجسته حاصل نموده شروع بتدریس و تعلیم نمود. اولین نگاشته علمی او در منطق کتاب عین المیزان است که در سال (۱۱۹٤) از اتمام آن فارغ شده و بطبع رسیده است. دومین اثروی که فی الحقیقت از شهکاریهای علمی اوست کتاب مغتنم در علم اصول است که در سال ۱۱۹۰ منتشر نموده است و در سال ۱۲۰۱ بعزم سیاحت ایران از راه هرات عازم و تقریباً یکنیم سال در حصص و نواحی ایران امرار وقت نموده و با علما و فضلای آندیار همیشه منازعات علمی و حکمی نموده تا اینکه دوباره از راه هرات بوطن عزیز خویش عودت و رساله منظوم بزبان عربی در وصف مزارات هرات از طبع روان خود برای احباب قندهار بصیغه ره آورد آورد و در سنه ۱۲۲۰ کتاب منهاج العابدین را بزبان افغانی منظوم نمود و اکنون کتاب مذکور بطبع رسیده است و ما يك فرد از منهاج العابدین را بطور مثال بزبان پشتو درین جا ذکر می نمائیم."}
{"book": "adl0986", "page": 576, "text": "صفحه ( ٤٠ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٩ )\n\nيو عجب کتاب د دين دی چه منهاج العابدین دی\nخلاصه مولد آخندزادۀ مرحوم قندهار سنين عمرش ٩٢ قوم او کاکر درسنه\n١٢٥٦ بدرود حیات نمود درمقبرۀ عمومی قندهار مدفون است .\n( ٦ ) ملا احمد آخند زاده قندهاری که از علمای مشهور زمان خودبوده\nبوده وشاگردان رشید و نامداری ازقبیل ملا حبو آخندزاده وملا کته آخندزاده\nوملاعبدالحق آخندزاده درحوضۀ علمی ودرسی خودداشته است حواشی و هوامشی\nبرمیر زاید کلان وقطبی و بیست باب هیئت نوشته است که تاحال بطبع نرسیده\nونزد جناب قاضی عبدالکریم خان رکن جمعیت العلما موجود است . علاوه برین\nاز قراره مسموع آثار دیگری نیز داشته است که متاسفانه ازدست رس ما خارج است\nمولدش شهر قندهار ، مدت عمرش ( ٩٥ ) قوم اوالکوزائی . وفات درسنه ١٢٢٤\nمدفن مقبرۀ عمومی شهر قندهار .\n( ٧ ) عبدالحکیم آخند زادۀ مرحوم که درعلم منطق والهیات احاطۀ زیادی\nداشته و برقاضی سلم و شمسیه حواشی کاملی نوشته است که تاحال بطبع\nنرسیده مولدش دندۀ لغمان ساليان عمر او ٧٤ قومش اسحق زائی تاریخ\nوفات ١٢٧٤ هجری ودردندۀ لغمان مدفون است .\n( ٨ ) مولوی سلطان محمدآخندزاده که بر شرح مولانا جامی حاشیه دارد\nکه تاحال طبع نشده است مولدش لغمان سنين عمرش ٦٥ قوم او صافی تاریخ\nوفات ١٢٥٨ وبه دیره میان صاحب لغمان مدفون است .\n( ٩ ) محمدصدیق آخند زادۀ قندهاری یکی از پارسایان زمان خود بوده\nوعوام الناس عقیدۀ خوبی نسبت به حضرتش داشته اند علاوه براستحصال و\nاکتساب علوم دينى ومشرقی قريحۀ شاعرانه نیز داشته است اشعار افغانی\nاوخیلی ها ملیح ودارای لطافت وطراوت خاصی است . کتابی موسوم به"}
{"book": "adl0986", "page": 577, "text": "صفحۀ ( ٤١ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ٩ )\n\nمهملات صدیق بزبان افغانی از مولفات اوست که تا کنون طبع نشده .ولدش\nشهر قندهار مدت عمرش ٨٨ قوم او سلیمان خیل و در سنه ١٣٠٢ به شهر قندهار\nطومار حیات را درنوردیده و بمقبرۀ عمومی قندهار مدفون است . ( باقی دارد )\n\n( افغانستان و نگاهی بتاریخ آن ) بقلم آقای میرغلام محمد خان\nغبار\n( ٧ )\n\nولایت پاکتیا یا پاختیا ( قسمت شرق جنوبی افغانستان )\nولایت پبکتیا یا پیکی تیکا ولایتی است در شرق جنوب افغانستان که شمالاً\nبولایت گندها ریا ( ولایت پشاور تا کابل ) جنوباً به بحر عرب ، شرقاً به نهر\nسنده ، غرباً بولایت بلوچستان و زابلستان ( قندهار ) محدود و متصل است .\nقصبات و شهرهای مشهورۀ حالیه پاختیا اینهاست : ــ گردیز ، خوست ،\nارگون ، تهل ، وانا ، قلعه کرم ، دیره غازیخان ، دیره اسمعیل خان ،\nشکار پور ، تهتهه ، جیکب باد ، سیالکوت ، کراچی ، بنو ، دامان ، گالاچی،\nجام پور ، کاشمون ، گنده کوت ، غوث پور ، نور پور ، یعقوب آباد وغیره\nبندر گاه کراچی که جای بندرگاهای قدیم پاختیا را در ساحل بحر عرب گرفته،\nاز دروازهای مهم بحری آسیای وسطی شمرده میشود ، سلسلۀ جبال سلیمان\nکه در قلب ولایت پاختیا شمالاً جنوباً سیر میکند ، از کوهای عظیم افغانسان\nاست . دریاهای معروف پاختیا عبارة است از انهار کابل ، کرم ، توچی ،"}
{"book": "adl0986", "page": 578, "text": "صفحه (٤٢)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۹)\n\nگومل . دریای اول الذکر فاصل پاحتیا و کندهاریاست . وادیهای این انهار\nاربعه (بعلاوه راه بین کویته و قندهار در جنوب ، ومعبر خیبر در شمال) شاهراهای\nاصلی است که صفحات پاختیای غربی را به حصص پاختیای شرقی وصل مینماید .\nرويهمرفته ولایت پاحتیا مالک کوهستانی و دارای آب و هوای مختلف ،\nجبال بلند ، دره های مهیب و هولناک ، آبهای جاری ، جنگلهای سر سبز ،\nمیادین وسیع ، حوزه های كوچك وزيبا است ، سطوح مايله و دامن شرقی\nجبال او صفحات فرو رفته و حاصلخیزی دارد که تارود بارسند میرسد ، اینحصص\nبسی هوای گرم داشته و استعداد زراعتيش بيشتر است ، قسمت های مرکزی\nوغربی او در ارتفاع جبال (ازيك تاشش هزار فوت) اشجار بيشمار سرو ،\nصنوبر ، کاج ، جوز ، بلوت ، جلغوز وغيره ميروياند ، فواكه وحشى ،\nگلهای خوشبو ، بته های خار دار، نيشكر وشبدر ، حیوانات وحشی واهلی ،\nسباع پاحتيا معروف مملکت است . جهات شمالی وجنوبی پاحتیا دارای معادن\nقیمتدار یست از قبیل : - سرب ، جست ، ذغال سنگ وغیره .\nجغرافیای ولایت پاحتیا در دونیمهزار سال پیشتر وسیعتر ازین بود که ما\nگفتیم ، و پدر مؤرخین هیرودوت ، حدود اینولایت قدیم وقدیم را نشان داده\nاست ، و مستر بیلو توضیح مینماید ، او میگوید : - در آنعهد (چار قرن\nقبل المسيح) این ولایت افغان ( پاحتيا ) بنام پیكتیيا ويا پيكى ييكا واهالی آن به\nاسم پيكتين موسوم بود ، و پختون امروزه من حيث ماهيت ونسل عينا بهمان\nپیگتین مؤرخ یونانی ( هیرودت ) منطبق میگردد . این پکتیای هیرودوتس\nبر کناره دریای سند واقع و دارای اهالی بود که بچهار حصه منقسم گردیده ،\nوحكومت واحده تشكيل نموده بودند . ولایت مذکور در وسعت به پختون خواه\nحاضره مطابقت داشت ، و حدود آن باینقرار بود : - پکتیا شامل است"}
{"book": "adl0986", "page": 579, "text": "صفحه (٤٣)\nسال اول - مجلۀ کابل\nشمارۀ (۹)\n\nبرهمه علاقهای سلسله کوه سلیمان و کوه سفید ، که از یکطرف شمالاً الی منابع دریاهای سوات و پنجکوره و سلسله کوه دوما ، واز طرف دیگر تا سواحل جنوبی دریاهای لوگر د کابل الی جلال آباد وسعت داشته ، شرقاً بدریای سند و غرباً بدریای هلمند محدود و متصل بود ، حدود جنوبی آن همان بود که حاضراً علاقۀ کاکر است و از انجا متوازی علاقهای : - پشین ، شال ، وادی بوری ، الی دریای سند پیش میرود . پس ولایت زابل ( قندهار ) نیز داخل حدود ولایت پاکتیای قدیم بود . »\nمستر بیلو برای آنکه محل وقوع ولایت پاختیا را روشنتر در افغانستان طبیعی معین کند مینویسد : - « وقتیکه ما بجغرافیای قدیم این ملکی که ـ فارسی ها او را آریا ورتا ، ویونانیان آریانا میگفتند ، و بعدها خراسان وحالاً افغانستان نامیده میشود - نظر مینمائیم ، تقسیمات عمدۀ ملکیه او از زمانه قدیم اینچنین معلوم و آشکارا میشود : - در جهت شمال ولایت باختریا ( بلخ ، بدخشان ، میمنه ) وولایت مارگیانا ( مرغاب و مرو ) در جهت جنوب ولایت با گدراسد (گدروسیا = بلوچستان) در سمت غرب ولایت آریانا ( هرات وخراسان ) و ولایت درنگیانا ( سیستان ) در سمت شرق یک حصه از ولایت باختریا ( چترال و نورستان ) و ولایت پاکتیا ، در قطعه وسطی ولایت پیرو پاسیس ( غور و هزاره جات ) و ولایت اراکوسیا ( قندهار ) بانحساب نه تنها ولایت زابل بلکه ولایت گندهاریا ( پشاور ، سوات و باجور ، کابل ) نیز داخل ولایت پاختیای قدیم بود .\nاما مرور دهور و حوادث تاریخی ، پاختیای قدیم را دو چار سرنوشتهای متباین و متخالفی نمود ، بنوعی که میتوان گفت پاختیا از نقطۀ نظر جغرافیای تاریخی بسه حصه منقسم میگردد . اول پاختیای جنوبی یعنی قسمت زابلستان"}
{"book": "adl0986", "page": 580, "text": "صفحه (٤٤)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره (٩)\nوسند تا بلوچستان ، دویم باختیای شمالی یعنی قسمت کند هاریا ، سیوم باختیای\nمرکزی . شاهراه قندهار و کویته ومعبر درۀ بولان بین قندهار وسند ، زودتر\nاز همه گذر گاه ترکتازان هند قرار گرفته وضمناً سریعتر ولایت زابل داخل\nمدنیت جهان گردید ، اینستکه یکوقتی زابلستان را یکی از کانون های مدنیت\nیونانیان باختری مشاهده مینمائیم . هکذا شاهراه خیبر معروض عبور فاتحین\nبزرگ گردیده ، و ولایت گندهار یا روزی از مهمترین مراکز مدنیت بودائی\nبحساب رفت . درین میانه باختیای مرکزی مراحل جداگانه وخاصی را طی\nمینمود ، با رعایت این مطلب بود که ما از باختیای جنوبی ( زابلستان ) در گذشته\nسخن گفتیم ، واز باختیای شمالی در آینده بحث خواهیم نمود ، درینجا توجه\nما معطوف بتاریخ باختیای مرکزی است ، معهذا نمیشود مطالب را فشرده ودر\nحدود معینی نوشت ، زیرا باختیا در تاریخ وطن افغانستان یکی از عمده ترین قسمت\nهای قدیم محسوب است ، وبطوریکه میتوان فهمید افغانستان در قدیمترین ازمنه\nتاریخی خود بعد ازانکه نژاد آرین دران وارد و ساکن شد ، در سه قسمت\nاساسی منقسم گردید : ـ ولایت باختر در شمال وشرق ( شامل صفحات مرو و\nمرغاب ، میمنه ، بلخ ، قطغن و بدخشان ، چترال و نورستان ) ولایت آریانه\nدر غرب و مرکز ( شامل هرات و خراسان ، سیستان ، غور و هزاره جات )\nولایت باختیا در شرق و جنوب ( شامل باجور وسوات ، پشاور و کابل ،\nدیره جات و سند ، سمت جنوبی حالیه ، قندهار و بلوچستان ) سایر تقسیمات\nملکیه وطوایف افغانستان ازین سه منشأ بزرگ یعنی باختریها و آریانه ها\n( آریانه های هرات ) و پیکتین ها ( پختانه ها ) مشتق ومنشعب گردیده اند ،\nبطلونییز حدود باختیای قدیم را باین نوع تعیین میکند :ـ ولایت باختر که هندوها\nآنرا باهلمکا مینامیدند ، در شمال ومشرق افغانستان وشامل تمام علاقهای است"}
{"book": "adl0986", "page": 581, "text": "صفحۀ (٤٥)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (٩)\n\nکه در میان دریای آمون تا سرحد بلخ ، و حصهٔ بالائی دریای سند واقع گردیده ، و سرحد مذکور از سلسلهٔ کوه دوما ـ که بطرف مشرق و مغرب از منابع سوات و پنجکوره ( سواتس و کوا ریس یونا نیها ) امتداد دارد ـ منقطع میشود ، و در جهت جنوب و غرب سرحد باختر یا متوا زیست به کوهای پغمان الی سلسلهٔ جبال التمور ، که بانحساب علاقه های لهوگرد و وردك بطرف جنوب سرحد باختر میماند ، و شیرین دهن درهٔ غزنی را بدرهٔ پری جكد لك متصل میسازد ، و پیشتر ازین علاقه دریای کابل تا محل اتصال بدریای چترال یا کنر ، سر حد باختر را تشکیل مینمود ، پس بطرف شمال شرق ولایت بولر یا بلور ( نورستان حالیه و چترال ) داخل حدود باحتر یا شمرده میشود .\nعلی کل حال در قرن های قبل التاریخ بعد ازانکه آرین ها از آسیای وسطی داخل باختر و آریا گردیده و از انجا بسایر صفحات افغانستان پراکنده شدند ، قسمت بزرگی نیز وارد وادیهای ولایت باختیا شده ، و بدواً با تحریف کلمهٔ باکتر (باختر) اسم پاکت و پاکت را روی وطن جدید خود گذاشتند که متعاقباً پاكت و پاكتيا گردید، و خود نیز به پا کتبین مشهور شدند ، چنانیکه ازین اسم ها در دو نیم هزار سال پیشتر پدر مورخین ذکر کرده ، نام پاخت و پختون که بعد ها اسم ملی اینها گردید ، تحریف كوچك همان اسم پاکت و پا کتباست ، چنانیکه بیلو گوید :ـ « اسامی پختون و پختو موافق همان اسم پختوز مذ كوره هیرو دوت است » پس میتوان فهمید اسم پختانه در همان عهد قدیم مرادف نام پا کتیا و پکتانه بوده ، و پختوی در جای کلمه پکتوی یم و پکتوی استعمال میشده است . اصطلاح پختون يك لغت ملی افغانی است که تبدیل آن به کلمه پشتون و پشتو در حصص غربی جنوبی پاختیای قدیم ( ولایت زابل ) محض از يك تبدلات طبیعی در اثر وضعیات جغرافیائی بعمل رسیده ، و امروز پختانه و پشتانه ( از واحد پختون و پشتون )"}
{"book": "adl0986", "page": 582, "text": "صفحه ( ٤٦ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٩ )\n\nمستعمل و نام ملی افغان ها است ، بیلو و بار تولد و سایر محققین عیناً این عقیده را تائید میکنند .\nبطوریکه هیر دوت مینویسد طوایف اساسی پختانه های قدیم در انعهد چهار شعبه بود : -- گنداری ، آپارتیا ، ستا کی دا ، د ادیکا . شعبه گنداری از همان عهد قدیم بوادیهای گندهاریا ( ولایات پشاور ، کابل ) ساکن شده بود ، در اسفار دارا یوش ( پنچقرن قبل الميلاد ) ازینها با اندك تحريفي بنام دنداری ، در کابل و نواحی آن در تاریخها ذکری شده ، اسم گندهارا نیز ماخوذ از نام طایفۀ گنداری است ، پسانها شعب زیادی از طایفه گنداری منشعب گردیده و اسامی اغلبي تحریف کلمه گنداری بوده ، که ازان جمله است طایفه گنداپور افغان که تاهنوز در حصص جنوبی ولایت گندهار یا ( پشاور ) مسکن گزینند . بیلو میگوید : -- گنداری ها در اوایل اراضی مابین دریای کابل و دریای سند را از نقطه تلاقی دریای کنر بدریای کابل الی چاکان سرای و سلسله کوه دوما -- اشغال نمودند ، این رقبه شامل علاقهای ذیل است : - کوشتا ، با جور ، بنیر ، چمله مهبان ، مندر ( یوسف زی ) هشت نگر ، داؤد زای . بعبارت دیگر وطن گنداریها در اوایل شامل وادی پشاور بجهت شمال دریای کابل و کوه های که در آن جبهه بچهار دور کشیده شده ، بود ، و این ملك محدود بآ نقطه زمینی است که بین گوشه تلاقی دریا های کابل وسوات اوفتاده ، شمالاً بكوه نور و غرباً بدر یای کنر تحدید میشود . » وما راجع باین مطالب در قسمت گندهاريا سخن خواهیم گفت .\nشعبۀ اپارتیا یعنی افریدیها ( دیده شود هیرو دوتس تأليف لارنس وانسکلوپیدی اسلامی بریتانیا ) بقول بیلو در اوایل ساکن سرزمینی شدند که شامل است بر همه سلسله کوه سفید و علاقهای شمالی و جنوبی او الى درياهای کرم وکابل"}
{"book": "adl0986", "page": 583, "text": "صفحه ( ٤٧ ) سال اول ـ مجلهٔ كابل شماره ( ٩)\nوسعت ایخصه شرقاً غرباً ازنیهٔ پیوار یا منابع دریای کرم تا دریای سنده است و نقاط تلاقی آن بدریای کابل و کرم جانب شرق میباشد . اما شعبهٔ ستاگیدا یعنی ستگ و شتک یا ختک ( رجوع شود به هیرو دوت تالیف لارنس و كتاب بیلو ) در اوایل بعلاقهٔ سکنا گزیدند که شامل سلسله کوههای سلیمان و شاخهای کلان غربی آن ( موسوم به شنوإل ) وملك میدانی تا دریای سند بود ، که جنوباً الی دیرهٔ اسمعیل خان موجوده وسعت داشت ، وسرحد جنوبی آن در سلسله جبال سلیمان بمقام برمل خاتمه می یافت ( و متوازی سرحد کاکر امتداد داشت ) .\nراجع بشعبهٔ دادیکا هیرودوت میگوید : دادیکا در نهایت حصهٔ شرقی سلطنت دارا ولایتی تشکیل کرده بودند، و بیلو میگوید تاجيك های امروزه بقایای همان دادیکای قدیم میباشند .\nتاریخهای ماورآلنهر مینویسد تاجيكها ( داديك ها ) در قرون قدیمه از پامیرات افغانستان در اینجا ها هجرت کرده اند ، در قرون وسطی طایفه یوسف زائی افغان در علاقهای سوات ، باجور ، بونیر به بقایای طایفهٔ دادیکا موسوم به دیکانها فشار آورده و بکلی آنصفحات را اشغال کردند ، موجودیت قسم اعظم تا جيك های امروزه در چترال و بدخشانات که از همان عهد قدیم یاد گار مانده اند، بکلی تائید اقوال هیر ودوت و بیلو و غیره مورخین را مینماید ، و معلوم میشود مسکن تاریخی شعبهٔ دادیکای قدیم بختانه همان صفحات شرق و شمال افغانستان بوده، و از انجا بمرور زمان در سایر صفحات داخله و خارجه افغانستان مهاجرت اختیار کرده اند که تا امروز در افغانستان و ماورآلنهر و فارس بنام های تاجيك و ديكان و دهوار یاد میشوند . بیلو طایفه داری را که در بین طایفهٔ کاکرها آباد بوده و بطرف سرحد جنوبی ملك ستاگی دای قدیم جاگیرند ، نیز نمایندهٔ"}
{"book": "adl0986", "page": 584, "text": "صفحه ( ٤٨ ) مجله کابل - سال اول شماره ( ٩ )\nشعبة دادیکا میدانند . ( کاکر های حالیه در علاقۀ چچ و راولپندی در سواحل\nسند و دیگر مقامات هندوستان توطن دارند ؛ وطن کاکرها در سرحد سند\nتقریباً یکصد میل است ، و شمالاً جنوباً از علاقۀ طایفۀ وزیری ( ویرسی مورخین\nاسلام ) گرفته تا حدود بلوچها وسعت دارد ، و سلسلۀ جبال ژوپ فاصل حدود\nآنها با وزیریها ست . )\nپیشتر گفته بودیم در زمانه های قبل التاریخ افغانستان در سه ولایت وطوایف\nاساسی - باختر ، اریانه ؛ پختانه - منقسم بوده ، و سایر طوایف و تشکیلات\nملکیه ؛ ازانها مشتق گردیده است\nدرین میانه قسمت بزرگ مهاجرتهای داخله و خارجه از طرف پختانه ها بعمل\nرسیده ، وسلسلۀ این مهاجرتها از قرون قدیمه و دور های ما قبل الاسلام\nتا اعصار بعد الاسلام در ازمنه مختلفه کشیده شده است . چنانیکه قسمتی از\nشعبه دادیکای پختانه در همان عهود قدیم از ولایت پاختیا در شرق شمال و شرق\nولایت باختر ریخته و صفحات چترال و بدخشان را اشغال و از انجا قسماً بماورآلنهر\nپراگنده شدند ، و همچنان در وادیهای وسطی افغانستان و صفحات بلوچستان\nو سیستان منتشر گردیدند . در دورۀ قبل الاسلام طوایفی از شعبۀ گنداری\nپختانه در وادیهای وسطی افغانستان ( هزاره جات حالیه ) و سواحل ارغنداب\nو هلمند رحل اقامت افگندند ، بیلو تاریخ هجرت موخرالذکر را در اوایل میلاد\nمسیح میشمارد . هكذا سایر طوايف پختانه بجبال غور و صفحات سیستان\nو بلوچستان کشیدند . اما در دورۀ اسلام مهاجرتهای طوایف پختانه در داخله\nتکرار شده و آنها در ولایت تخارستان و باختر و آریانه و سیستان و بلوچستان و غیره\nمنتشر گردیدند .\nپختانه ها باین مهاجرتهای داخله اکتفا نکرده در جهت شرق نهر سند را عبور"}
{"book": "adl0986", "page": 585, "text": "صفحه (٤٩) سال اول ـ مجله کابل شماره (٩)\n\nنمودند و در ملتان به تشکیل جمعیت و حکومتی پرداختند ، و متعاقباً حصص مهمه پنجاب را اشغال و از انجا بصحنه هندوستان کشیدند ، انسکلوبیدی اسلامی بریتانیا نیز گوید : پختانه ها فامیلهای زیادی از برانچی و سور در هندوستان گذاشتند قبایل افریدی وار کزائی ، بنگش و ترین ، در صفحات پنجاب بسیار قوی گردیدند و زیاده از صد هزار در قریه جات متحده هندبنام طبقه غوری جمع شدند ، هکذا طوایف کاکروز مند و ابدالی در پنجاب تراکم نمودند ، اما پختانهای که در شمال هندوستان ( هزاران هزار نفر ) ساکن شده اند زبان خود را فراموش کرده اند . بعلاوه پختانها در اواخر بصفحات شمال شرقی و شمال غربی مملکت فارس ریختند و منجمله شاخه بنگش ها در مازندران به تشکیل جمعیتی پرداختند .\nاز قدامت نژاد پختانه این مطلب بخاطر میرسد که بسی از طوایف پختون از جبال عظیم افغانستان بسایر ممالک دور دست جهان هجرت کرده ، و درطی قرنهای متمادی از اصلیت خود ها فراموش کرده اند ، و ممکن است روزی دست علم بشر نقاب از رخساره این حقیقت بردارد چنانکه بیلو میگوید : « برای متجسسین و محققین علم التاریخ در مملکت پختون يك صفحه بی نهایت وسیع راز شناسی و اسرار عجیبه خوابیده و خاموش است » بیلو بعد از انکه راجع بحفظ اسامی دو نیم هزار ساله طوایف و مقامات پختانه ( ناحال ) و تطبیق آنها عیناً با اقوال پدر مورخین هیرودوت اظهار شگفت و حیرت زاید الوصف مینماید مینویسد : « هیردوت يك مملکت مختلف و با الکل جدا گانه باسم پاکتیا در ولایت ارمینیا متذکر میشود که با پاکتیای افغان اسماً منطبق میگردد ، بعلاوه مشکل نیست این اسم را در ممالک اروپای جنوبی تجسس نمائیم ، پکتوی ایم (قدیم) یعنی پواتیرز (جدید) در فرانسه و پکتس در جزایر انگلیند عیناً بنام پاکتیای قدیم افغان تطبیق میشود پکتيس واسکتیبه مالك پختانه با پکتس و اسکات وطن ما (انگلستان) شباهت"}
{"book": "adl0986", "page": 586, "text": "صفحه ( 50 )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( 9 )\n\nمحیر العقولی دارد ، اسم مردمان کیمبرین که در بوطانیه قدیم سکونت داشتند و مردم کباری از خانواده خان قلات بی کم و زیاد با نام کاساری وکامبر خیل پاختیا که شعبه بزرگی از افریدی هستند مطابقت مینماید ، وهکذا نام مردم لاکرین که در برطانیه قدیم ساکن بودند با نام مردم لو گری از لوه گر پاختیا ( لهو گرد ـ کابل ) تطابق میشود ، و در واقع این مشابهات باین مسافات بعیده بسی حیرت انگیز است . »\nمتطلعین بتاريخ انساب وطوائف پاختانها در بسیاری از موارد باین مشابهات ومطابقات بر میخورند ، ومیتوانند با اسامی مقامات وطوایف پختونها را با اسمای سایر طوایف ومقامات داخلی وخارجی افغانستان تطبیق نمایند . مثلاً راجع به كلمه غر ( كوه ) مسیر بار تولد میگوید : « کلمه غرج = غرج ياغرش يك اصطلاح آریائی است که تا بامروز بنام خلج در اسیای وسطی باقیمانده ودر مورد سكنه آریائی ولایت کوهستانی قسمت علیای مرغاب استعمال میشود . و بعقیده توما شك از كلمه Ger غر = گر ( کوه ) از زبان با کتری قدیم مشتق شده است ، و پختانه ها تا هنوز کوه را غر گویند مثلاً اسپین غر ( کوه سفید ) وطور غر ( کوه سیاه ) و غیره كلمات غلج و غرج و غرش ماخوذ همان کلمه غر است که بعد ها خلج گردیده ودر بعض حصص غلچ مشهور شده و حالا بنام غلز و غلزی ( غلزائی و غلجائی ) معروف میباشد .چنانیکه بار تولد در مورد هوتکی های غلجائی صراحةً مینویسد : « در اوایل قرن 18 افغانها از سقوط دولتهای صفوی فارس ومغول هند استفاده کرده و بهمان سرعتی که کوهستانیان غور ( افغانان غور ) در قرن 12 ترقی کرده بودند ، در مراحل بلندی قدم گزاردند ، در سال 1709 میرویس رئیس خلج ها ( غلجائی ها ) قندهار را متصرف شده وحتی بسال 1722 پسرش"}
{"book": "adl0986", "page": 587, "text": "صفحه ( ٥١ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٩ )\n\nمحمود ایران را مسخر کرده پادشاه ایران شد ، نادرشاه برای آنکه به جمعیت غلج ها ( غلجائی ها ) شکستی وارد نماید رؤسای قبیله افغانی ابدالی را بریاست عساکر افغانی تعیین میکرد ، احمد رئیس ابدالی از همان جمله بود که در قندهار دولت مستقل افغانی تأسیس کرد . »\nاسمای مقامات غوری ( در جنوب غربی قطغن ) غوربند ( در شرق بامیان ) واسامی طوایف گاری = گری ( ازشاخه ختك ) وغوری زئی ( شعبه جدرام ) وغوريا خيل وغوريا وغورنی وغرشين ( شعبه شرخبون ) وغرى ( شعبه ختك ) رويهم رفته مأخوذ و محرف همان کلمه غر - پختو ( کوه ) میباشد .\nهكذا کلمه تور بولو معروف ( شمشیر ) که اسم صفت آن بزبان پختانه توریالی ( شمشیری ) است مصدر اشتقاق بسا اسامی طوایف و مقامات داخله وخارجه گردیده از قبیل نامهای طوایف پختانه در داخل : ـ توری وتوری خیل ( از شعبه کررانی ) و ترین وتور ( شعبه ترین و ناصر و مامى خیل ) و دور ( شعبه میانه شرخبون ) وتوران ( از غلزائی ) وشاه توری ( شعبه موتی ) و تتور ( اسمعیل خیل لودی ) و اسم توران ( که در حدود قرن دهم عیسوی بربلوچستان اطلاق میشد ) ونام توران ( که در موارد طوایف آریائی ماورالنهر بمقابل نام ایران مستعمل بود ) تماماً مشتق و ماخوذ از کلمه تور افغانی « شمشیر و شمشیری » است ، و این مطابقت در مورد توران ماورالنهر ارتباط نژادی ولغوی آنها را باپختانه ها ظاهر می نماید .\nاسامی طوایف پختانه از قبیل گنداپور « شعبه استوری = ستاره » و گندری « اولاده تور » وکندی خیل « اولاد موسی » وکند و خیل و کگکاری ( شعبه شرخبون ) و گنداخیل ( شعبه تو من ) و گنداو ( شعبه یوسفزائی ) مشتق و محرف اسم شعبه قدیم گنداری پختانه است . و اسمای طوایف"}
{"book": "adl0986", "page": 588, "text": "صفحه ( ٥٢ )\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره ( ٩ )\n\nدادائی وديكان خيل( شعبه شرجنون ] ودهوار وديكان « شعبه بزرگ تاجيك »\nدر داخل وخارج افغا نستان تبدلات كلمه دا ديكای قديم پختانه ميباشد\nاسمهای سیت ، سکائی ، ساکارا موکا = سکستانی = سیستانی در داخله\nوسكانی ها = سكها در ما ورآلنهر با اسامی طوايف سيكي « شعبه تور »\nوسر كانی « شعبه الكزى » و شكرزائی « اولادۀ بريچ » و سکتوی « ئز\nشعبه اور مر » وساك « شعبه مامهی خیل ، وسلیتی خیل « شعبه ناغر » و سیقی\n« شعبه غرون » و سرك و سر کی رائی « شعبه لودی » وسوران ( شعبه از\nغر غشت ) و سكاك ( شعبه ما مدی زی ) و شتك « شعبه كررانی » وسوران\nخیل « خروتی » و سور « لودی » و اسم آکیس « نهر آمون رويهمرفته\nتحريفات و مشتقات همدیگرند .\nاسمهای گرجی و گرجستان « قفقاز » با اسم گرجی زای « اولادة ترك زی»\nپختانه ، و نام بابل قدیم یا کابل وزابل باختيا و نهر جهلم « در پنجاب ، باطایفه جيلم\nپختانه « شعبه شتك » مناسبات قريبه دا رند ، مثلیكه نا مهای زابل « قندهار »\nو كابل با نامهای طوايف زاولی خیل « شعبه خرت » و کابلی خیل « شعبه سلمان زی»\nو کابل زی « شعبه پنی » و کابل خیل « شعبه تورمان » و نام طایفه بلخ خيل\n« شاخه نیازی ) بابلخ قديم ، وعلاقه ايبك « در جنوب ولایت بلخ » با نام طایفه\nايبك پشتون « شعبه سروانی » و نامهای قلعه خیسار « در شرق هرات » وعلاقه های\nلوگر « در مرغاب و جنوب کابل » با نام درۀ خیسور « بجنوب داور درقرب بنون»\nوطايفۀ لوگر خيل « شعبه تورمان » و اسامی طایفه بختی « در بلوچستان » و\nمقام كيكران « در غرب شهر قندهار » با اسمای طایفه بختی « شعبه تنی »\nوطايفه كهكور « شعبه سروانی » وشعبه كاكر وکرران ، موافقت ومناسبت\nنزدیکی را داراست ."}
{"book": "adl0986", "page": 589, "text": "صفحۀ (٥٣) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ (٩)\n\nدر سطور پیشتر راجع به وجه تسمیۀ پختون و پختانه شمه نوشتیم ، معهذا با ادق\nفهمید مرور زمان واصطلاحات طوایف داخلی افغانستان و اجانب ، اسامی متعددی\nدر مورد پختانه ها مستعمل و مصطلح ساخت ، چنانیکه هندو ها سرزمین پختانه را\n( روه ) نامیدند ، و روه در لغت ایشان مفهوم کوه را ظاهر مینمود ، پس پختانه ها\nبه روهیله موسوم شدند ، اجانب هم بعضاً پختانه هارا مطابق اصطلاح هندو ها\nرو هیله گفتند ، در مطالعات تاریخهای هندوستان باین اسم بسیار بر میخوریم\nانسکلوپیدی اسلامی بر تیا نیا نیز گوید :- « مهاجرین افغان که از افغانستان در\nهند رفتند وقسماً در وادی گنگ ساکن گردیدند ، به روهیله موسوم شده و این\nاسم را به ایالت خود شان ( روهل خند ) دادند . » با اینمراتب اسم روهیله عمومیت\nنیافته و در مفهوم خاص باقی ماند . اما اسم پتهان که از قرن شانزده عیسوی بین\nمحررین ظاهر ، و در مورد پختانه ها مستعمل گردیده ، قبلا اسم قبیله وی یکی\nاز قبایل پختانه ها بوده ، و مشتق از اسم بتان و پتی که از شعبۀ های بزرگ پختانه\nاست ، میباشد. در هندوستان کلمۀ پتهان نسبۀ عمومیت پیدا کرد ، زیرا تحریف\nهندی کلمۀ پختانه و پښتانه نیز پتهان گردید .\nاسم افغان با آنکه خیلی در قدیم استعمال شده معهذا گاهی در مورد نژاد\nو یا عموم طوایف پختانه اطلاق نگردیده است ، نام افغان مثل اسامی سوری ،\nغوری ، لودی ، خلجی وغیره در اوایل تنها نام قبیله وی بوده و بعد ها اسم\nادبی گردیده است ، چنانیکه در آغاز فتوحات عرب در ضمن اسمای طوایف\nافغانستان در غور از قبیل سوری و غوری کاهی از قبایلی بنام بنی افغان\nنیز در تاریخهای مسلمین ذکری شده ، و از انجمله بود قیس افغان که در حجاز\nرفته مسلمان و موسوم به عبدالرشید گردید و در دعوت خود بغور مجاهدات زیادی\nدر راه نشر اسلام نمود ، ازان بعد غالباً اهالی خود را بفامیل او منسوب نموده"}
{"book": "adl0986", "page": 590, "text": "صفحه (٥٤) سال اول ـ مجله کابل شماره (٩)\n\nوشجره ای حیرت آور انساب جعل میداشتند که تا هنوز با قیست . از قرن پنج\nهجری باینطرف رفته رفته کلمه افغان معروفتر و مفهوم خارجی آن وسیعتر شده و\nبنوعیکه در قرن شش هجری بعضاً اسم افغان در مورد همان طوایف پختانه تذکار\nیافته که در کوهای سلیمان سکونت داشتند ، والبرونی نخستین بار از قبایل چندی بنام\nافغان در قرب وادی سند سخن رانده ، انسكلوپیدی اسلامی بریتانیا مینویسد\nریورتی ساکنین جنوب کرم و شرق غزنی را افغان نامیده است . فردوسی\nدر قرن ۱۱ از طایفه افغان اسم برده و ابن بطوطه در قرن ١٤ از اسم افغان\nدر کابل ذکر میکند . باکل حال هنوز کلمه افغان اسم ملی و عمومی پختانه\nدر افغانستان نگردیده بود ، منتها در صفحات تاریخ براسمای طوایف مشهوره\nپختانه اسم افغان اضافه شد ، چنانیکه در سال ٤٣١ هـ هنگام عسکر کشی\nسلطان مسعود غزنوی در ولایت باختیای شورش طلب قطعاً از اسم قبیله افغان\nحتی ابدالی سخن نمیگویند . و در سال ۵۱۲ هـ مینویسند ار سلان شاه عسکری\nمرکب از خلج ( غلزائی ) وافغان تشکیل نمود ، والفی گوید بهرام شاه اردونی\nاز افغانها و خلج ها مرتب نمود . و فرشته مینویسد غیاث الدین غوری قشونی\nاز افغان بساخت و یکی از مامورین هندی او عده از راجپوتها و افغانهای سوار\nکار تشکیل کرد در سال ٦٥٨ هـ هنگام سلطنت نصیر الدین محمد در دهلی الوغ خان\nسه هزار افغان از قبیله کوهی میوات راجپوتانا استخدام نمود . بعد ازین اهسته\nآهسته اسم افغان در ردیف طوایف بزرگ پختانه داخل شد، و به دار کمی در هندوستان\nکلمه افغان نه اینکه اسم ادبی گردید بلکه مهاجرین جديد الورود طوايف پختانه\nاز هر قبیله و عشیره که بودند بلا استثنا افغان نامیده شدند ، فقط طوایف بزرگ\nپختانه که بیشتر باسمای فامیلی و قبایلی خویش مشهور و در هندوستان بودند ازین\nتسمیه نو کناره ماندند ، علهذا غالب مورخین اجنبی و دور دست را در معرفت آن"}
{"book": "adl0986", "page": 591, "text": "صفحه ( ٥٥ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٩ )\n\nطوایف بزرگ اشتباه دست داد و غالباً آنها را در تحت عنوان کلمه افغان\nکه اسم جدید الولاده پختانه ها بود جمع نه نمودند ، تنها معدودی از مورخین\nومحققین اوروپا و آسیا بالحقیقت رسیده و پرده اشتباه را کنار نمودند از قبیل\nمستر هلسن ومستر براون و مستر ولیم بیل ومستر مار سدن وغيره وهكذا صاحبان\nتاريخ سير المتأخرين و حیات افغان و خورشید جهان و امثالهم . برون مورخ\nتاریخ ایران سلسله سلاطین غور را از افغانهای فیروزه کوه حساب میکند\nو هلسن قطب الدین اولین فاتح دهلی را یکنفر افغان نامدار میشناسد ، و\nمستر مار سدن مفتش مدارس مدراس در تاریخ کلاسیکی هند انگلیسی\nHistory of India-By-E Morsden' B . A سلسله سلاطين\nغلامان ( جانشینان قطب الدین ـ التمشيه ، بلبنيه ) وسادات ( خضر خانیه ) وخلجيه\n( غلجی ) وتغلق شاهیه را در هندوستان واضحاً از جمله سلسله های افغان میشمارد .\nتامس ولیم بیل ( صاحب مفتاح ) با شمردن نسب نامۀ پادشاهان تغلق انتساب\nآنها را به افغانهای غور ثابت مینماید . و الحاصل بعد از قرن شانزده مسیحی\nاسم افغان بطائفه ابدالی اطلاق شده و در اواخر مخصوص درانی ها گردید ،\nپس از انکه درانی ها به تشکیل سلطنت جسیمی در افغانستان پرداختند کلمه\nافغان اسم ملی عموم پختانه ها واهالی افغانستان گردیده و نام مملکت نیز افغانستان\nشد . وجه تسمیه افغان و ماهیت این کلمه نزد محققین هنوز مجهول است ، اما\nبیلو فکارد از زبان آریائی گرفته شده که اغوان بوده واکثراً اوغان تلفظ\nمی شد وحاليا افغان گفته می شود .\nبهرحال بعد از انکه شاخه پاکت ها ( پختانه ها ) وارد سرزمین پاکتیا\n( پاختیا ) شده وتشکیل جمعیتی نمودند ، دیانت آنها عبارة از عناصر پرستی و\nبت پرستی قدیم گردید . وقتا که باختر ( ٧ قرن ق . م ) مذهب جدید زرتشتی"}
{"book": "adl0986", "page": 592, "text": "صفحه ( 56 ) سال اول - مجله کابل شماره ( 9 )\n\nرا ایجاد نمود ، پاختیا از زابل تا گندها ریا و ازسند تا کابل تحت اداره قومی واقع بود . سلطه سیاسی هخامنشیان فارس ( بعد از قرن 7 ق . م ) بر نفوذ مذهب زرتشتی در پاختیای جنوبی ( زابل ) تاحدود سند بیفزود ، وپاختیای شمالی ( از کابل تا پشاور ) در زیر سلطه هخامنشیان واقع گردید ، معهذا پاختیای مرکزی در سایه جبال شامخه و دره های هولناك خويش از هر گونه تجاوز و تسلطی مصئون ماند ، و در کتیبه های مستملکین نامی ازو برده نمیشود .\n\nیونانیان ( در قرن 4 ق . م . ) از خراسان بهرات و سیستان و از آنجا به هر خواتیش ( الر خاج ) یعنی پاختیای جنوبی کشیدند ، سکندر از قندهار ببلخ و از انجا تا سیحون برفت و دوباره از راه بلخ هندو کش را عبور و معبر خیبر را در پاختیای شمالی گذر کرد ، اما حمله های شدید پاختیا سکندر را موقع نداد به پاختیای مرکزی چشم حرصی باز کند لذا بسرعت ایندس را عبور نمود . یونانیان باختر از قرن 3 تا اول قبل الميلاد چراغ با فروغی از مدنیت باختری در افغانستان افروختند و پاختیای جنوبی یکی از مراکز این مدنیت بشمار رفت ، هكذا پاختیای شمالی داخل تمدن مشعشعی گردید ، و هم درین عهد بود که سیمرغ بودا فضای مملکت را زیر پر گرفت و مخصوصاً پاختیای شمالی منبع اولین مدنیت جدید ( یونان و بودا ) قرار گرفت ، معهذا اندازه و تقدیر نفوذ این مدنیت ها در سرزمین دشوار گزار پاختیای مرکزی محتاج تحقیقات عمیق علمی است .\nدر همان اوایل دوره یونانیان بلخ هندوها بر پاختیای جنوبی و شمالی موقته تسلطی بهمرسانیدند ، مگر در پاختیای مرکزی این تسلط را وقعت و مقداری نبود .\n\nمی توان گفت از قرن اول تا قرن های سه و چهار مسیحی ( مدت سلطنت سلسله کوشانیان افغانستان ) و از قرن چهار ببعد ( 430 مسیحی ) تا قرن شش ( 562 مسیحی ) ( دوره سلطنت هیاطله های افغانستان ) پاختیای مرکزی"}
{"book": "adl0986", "page": 593, "text": "صفحه (٥٧) مجله کابل - سال اول شماره (٩)\n\nبا آنکه داخل حدود دولتهای افغانستان بوده، استقلال داخلی خودش را\nاز دست نداده است. تنها مرور دهور زبان قدیم آریانی افغانستان را\nاز بین برده و زبان مستقلی «پشتو» را جانشین آن گردانید.\nاما ظهور اسلام سرنوشت پختیا را تغییر داد و نخست اسلامیین در همان قرن\nاول هجری در پختیای جنوبی از قندهار تاسند انتشار یافت، پختیای مرکزی\nچند قرن دیگر هنوز در مقابل دیانت جدید مقاومت بخرج داد، بنوعیکه قشون\nخلفا از سند نگذشت و عساکر سلاطین طاهری هرات و صفاری سیستان و سامانیان\nباخ و فتح قلاع سنگین و دره های مهیب پختیای مرکزی موفق نگشت. فقط\nهندوها در سایه دیانت مانوس بودا بار دیگر پختیای شمالی را عبور و شهر\nکابل را استیلا نمود، اما ظهور دولت غزنوی این اقتدار را درهم شکست.\nدر قرن چهار هجری هنگامیکه الپتگین در غزنی اریکه پیرای سلطنت بود،\nدر منتهی الیه پختیای جنوبی (سند) شیخ حمید لودی اعلان استقلال نمود\nو جیپال شهریار پنجاب مجبور باعتراف استقلال او در سند و ملتان گردید (ناگفته\nنماند ولایت سند در ادوار هخامنشیان و یونانیان و کوشانیان و هیاطله ها یکی از\nمراکز مدنیت باختری و بودائی در پختیای جنوبی بحساب میرفت، در اواخر\nقرن اول هجری عمادالدین محمد قاسم داماد حجاج ثقفی آنجا را بکشاد، بعد\nاز چندی سلسله رؤسای محلی که از قدیم دارای اقتداری بودند دوباره بر سند\nمسلط گردید، عاقبت شیخ حمید لودی فرمانروای سند و ملتان قرار گرفت\nو پسران او ملحد شدند، تا آنکه غزنویه باستيصال شان پرداخت، پس از\nسقوط دولت غور در افغانستان و فوت ناصرالدین قباچه غوری والی سند،\nامرای محلی مجدداً برسراقتدار آمدند و مشهورترین آنها سلسله شاهان جامیه\nسند است (منسوب به طایفه جام پختانه شعبه نیازی بن لودنی) که ١٥ تن در انجا"}
{"book": "adl0986", "page": 594, "text": "صفحه ( ٥٨ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٩ )\n\nحکمرانی نمودند ، حکمداران ارغونیۀ قندهاریان سلسله را منقرض نمود و آخراً\nبتصرف شاهان مغول هندوستان رفت ، در قرن ۱۸ احمدشا بابای بزرگ سند را\nبافغانستان الحاق کرد . پختانهای سند در مرور زمان باراجپوتهای هند آمیختند\nو در حصص شمالی خود با بلوچها مخلوط شدند ، و زبان سندی جدیدی مروج\nگردید . ابدالی ها نیز از دریا بملتان یعنی مرکز تمدن بودا عبور و اشغال نمودند .\nاسلامیت که آهسته آهسته تمام ولایت پختیای جنوبی را از سند تاغزنی\nاستیلا کرده وحتی در حدود غربی پختیای مرکزی نیز قدم نهاده بود ،\nچنانیکه در قرن ۳ هجری شهر گردیز مرکز حكومت يك سلسله از امرای\nمحلى ومسلم پختیای مرکزی قرار گرفت و از انحمله است امير ابو منصور افلح\nبن محمد بن خاقان که پادشاه مشهور صفار يعقوب بن ليث ازو خراجی ستاند ،\nو گردیزی در زین الاخبار ذکری ازین مطلب مینماید . در دوره غزنویه\nقرن ٤ هـ » این دیانت جدید بسرعت در وادیهای پا ختیای مرکزی انتشار\nيافت وحتى قسمتهای جنوبی پختیای شمالی را از پشاور تا کابل نیز اشغال کرد\nپختانه های مرکزی برای قبول و نشردین و تمدن اسلامی استعدادات حيرت\nآوری از خود بروز دادند و کمی نرفته بود اردوهای مجاهد افغانستان را در\nفتوحات هندوستان ژنرالهای شجاع پختانه های مرکزی سوق نمود که از انجمله\nاست ملك خالو ، ملك عامو ، ملك داؤد ، ملك يحيى ، ملك محمود ، ملك\nعارف ، ملك غازی ، ملك شاهو ، ملك احمد وغيرهــا صاحب تاريخ\nخورشید جهان از کارنامهای این قوماندانهای دوره محمود غزنوی سخن میراند\nوسر داران پختانه مرکزی در دوره غوریه دروازه دهلی را کشادند . معهذا\nدیانت اسلام را در بعض حصص شمالی کند هاریا ( پختیای شمالی ) و بعض دره های\nدشوار گزار پختیا تا اسفار تیمور کور کان پیشرفت قابلی میسر نبود ."}
{"book": "adl0986", "page": 595, "text": "صفحه ( 59 )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( 9 )\n\nدر هجوم خوارزمشاه ومتعاقباً مغول ها که بنیاد سلطنت واحده ملیه افغانستان برای تقریباً شش صد سال از پادر آمده وقسماً در مملکت ملوك الطوایفی قایم شد ولایت پختیای مرکزی نیز در سایه شمشیر خویش آزادانه و مطلق العنان در تحت ریاست محلی زندگی بسر برد ، پختیای مرکزی در هجوم مغولهای وحشی مدافعات دلیرانه ویغما های افغانانه از خود بروز داد ، وعساكر چنگیز خان متحمل صدماتی شد که هفده قرن بیشتر اردوی سکندر یونانی تحمل آن ضربات نموده بود ، تیمور گورکانی ازین نهیب وتاراج پختیا مامون نماند ، وبابر مرزای مشهور مجبور شد در قرن 16 عیسوی برای حفظ اوضاع خویش استدعای مصاهرت با رئیس محلی یوسف زی ها در پختیای شمالی نماید . در تمام مدت استیلای مغول در افغانستان پختانه ها در سواد اعظم هندوستان زرخیز ، مشغول سلطنت وبسط مدنيت افغانی بوده ، توجه باصل مملکت نداشتند واین علت العالی بود برای بقای چندین قرنه مغولها در سرزمین افغانستان تفصیل این سلطنت ها ومدنيت افغانی در هندوستان محتاج مقاله مخصوصی است و ماحواله بآینده مینمائیم، معهذا بطور اختصار بايستى فهميد از سقوط دولت غوريه افغانستان يعنى هجوم خوارزمشاه ( قرن 7 ه ) تا عروج مغول در هندوستان ( قرن 11 ه ) در مدت متجاوز از چهارصد سال سی سلسله از پختانه ها به تعداد 216 نفر از سال 602 ه 1020 ه در ممالك دهلی ودكن، مالوه وگجرات ، اوريسه وبنگال ، جانپوروكشمير سلطنت وحکمرانی نموده اند ، و آن سلسله هائیکه بطور نوابی ریاست های مستقله از قبیل بهوپال ، رامپور ، بالاسنور وغيرها تشكيل وحکمرانی کرده اند ويا مانند خاندانهای محمدعلیخان روهیله ونواب نجیب الدوله يوسف زى وامثالهم در اواخر حكمدار بوده اند ، داخل ایجاب نیست . درین میانه سلسله ها وپادشاهانی از پختانه ها در هندوستان گذشتند که از جنبه تمدن و سیاست از نوابغ آسيا بشمار می آیند ، سیر در"}
{"book": "adl0986", "page": 596, "text": "صفحه ( ٦٠ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ٩ )\n\nتاریخ این حکمداران لایق از دلچسپ ترین وقایع و افتخارات تاریخی افغانستان است .\nدر طی دورۀ مغول در افغانستان ، حکومتهای هندوستان مجبور بودند مثل دورهٔ ظهور اسلام تا تشکیل دوام غزنوی همیشه جلوگیری حمله های تورکتازان و مهاجمین هند را از پاحتیای مرکزی خواهش نمایند، و پاحتیا دایما از ین رقابت ها حسن استفاده مینمود . در اختتام دورۀ تیمور به درهمات ازبك ها و فارسی ها تا صفحات پختیای جنوبی رسیدند ولی صرصر اینحوادث در قلاع سنگین پاحتیای مرکزی تاثیری ننمود. ظهور دولت هو تکیه در پختیای جنوبی سبب شد پاحتیای مرکزی بامداد عساکر بغرض تسخیر مملکت فارس به پردازد . نادر شاه ترکمان نیز خیبر را در پاحتیای شمالی با مشکلات زیادی عبور نمود. در ظهور دولت ابدالیه در پاحتیای جنوبی که مملکت بتوحید اداره مجدداً رونق آمد ، پاحتانه های مرکزی در رکاب قهرمان قرن مجده احمد شاه فاتح هند ، نهرهای هند را عبور و قصور سلاطین مغول را اشغال نمودند.\nدر تمام این اعصار در پاحتیای مرکزی زبان ملی همان زبان مستقل پشتو بوده و تنها نفوذ اسلام و رسمیت زبان فارسی کوهستانی در دربارهای افغانستان و مراودات با هند لغات عرب و فارسی و هندی را در آن ادخال نمود . عایدات ولایت پاحتیا عبارت از گمرکاتی بود که در دورهٔ فترت افغانستان از کاروانهای تجارتی گرفته ، وطرق مواصله تجار تورکستان ، چین ، فارس را با تجارت هندوستان آزاد میگذاشتند . تجارت خود پختانه ها با هندوستان عبارت از اصدار امتعه خام افغانستان و ایراد منسوجات هندی بود . اما مطالعه در عادات و اخلاق ، رسوم و جرگه ها ، جنگ و صلح ، شعر و موزيك اين پاك ترين عناصر آریانهای افغانستان محتاج مجلدی مستقل است . علی العجاله راجع بتاريخ سیاسی آنها با ایستی فهمید : ــ ولایت قدیم و قویم پاحتیا بعد از قرن هجده در اثر پالیسی دولت بریتانیا با طور عجیب و حيرت آوری پارچه پارچه و متلاشی گردید ، بنوعیکه"}
{"book": "adl0986", "page": 597, "text": "صفحه ( ٦١ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ٩ )\n\nتاریخ باختیا تا آنعهد نظیر اینچنین فتوری بیاد نداشت . در اواخر قرن هجده هنگامیکه\nناپلیون كبير وزار روس در صدد حمله بهند اوفتاده بود ، زمانشاه مشهور افغان\nاردوهای منتظم خودش را بغرض تسخیر هندوستان در کابل معاینه مینمود ،\nسفرای بریتانیا در طهران موفق شدند قجرها را بمداخله در امور داخلی افغانستان\nوادار نمایند ، در بار قجر شهزاده محمود را و سیله اغتشاش افغانستان\nقرار داده و بادعای تاج و تخت چندین بار او را با عساکر زیاد در داخل\nافغانستان سوق نمود ، و در هر مرتبه زمانشاه برای تامین داخله\nو جلوگیری از سیاست فارس مجبور میشد حمله را گزاشته از حدود هند\nبافغانستان عودت نماید ، با الاخره در یکی ازین محاربات داخلی زمانشاه گرفتار\nو مكفوف البصر گردید ، کور شدن زمان شاه و روشن شدن خانه جنگی ها\nدر افغانستان برای نیمقرن توام واقع شد . در نتیجه این انقلابات خونین داخله\nنه اینکه افغانستان از هند منصرف گردید بلکه بلا فاصله حدود اصلی افغانستان\nاز هم پاشید، و در مرتبه نخست رنجیت نام واحد العین عامل زمانشاه در لاهور\nاعلان استقلال نمود ، و متعاقباً میرهای سند علم خود مختاری برافراشتند .\nهکذا در غرب شمال آقا محمد خان قجر خراسان را استیلا نمود . دولت بریتانیا\nدر اوایل قرن ۱۹ توسط لارد منتو حاکم هند بايجاد روابط مستقیم با دولت\nافغانستان پرداخت ، وقدم اول مناسبات دولتين بوسيله مستر الفستين باشه شجاع\n( معاهده پشاور ۱۷ جون ۱۸۰۹ ) برداشته شد ، این معاهده تا اندازه تشویش\nحکومت انگلیز را از حمله الگز اندرو نا پولیون وافغانستان بهند رفع نمود.\nدر سالهای ٤٣ - ١٢٤٤ قمری ( دوره فتور افغانستان و حکمرانی برادران\nوزیر فتح خان ) مثلیکه میرهای سند قبلاً از فوت سردارن رشید افغان ( عظیم خان\nو شیر دل خان ) استفاده کرده و دارای استقلال شده بودند رنجیت اعمی نیز عسکر"}
{"book": "adl0986", "page": 598, "text": "صفحه ( ٦٢ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ٩ )\n\nبه تسخیر بقیه پنجاب کشید و اتک را تا کشمیر از افغانستان مجزا نمود ، درین میانه کارنامههای ملی قاید مشهور افغان سید احمد خان از طرفی بمقابل تجاوزات رنجیت سنگه و از طرفی بمقابل سرداران فتح خانی از خاطره های فراموش ناشدنی تاریخ است ، متأسفانه این قائد شجاع در سال ١٢٤٩ قمری بیکی از محارب باسکه ها شهید شد ورنجیت سنگه در همان سال مضافات پشاور و در سال آینده خود پشاور را ضبط واشغال نمود .\nدرهایلهٔ آخرین شه شجاع ، یعنی مقدمات حرب اولین افغانستان وبريتانيا، مطابق معاهدهٔ لاهور ( ٢٩ جون ١٨٣٩ منعقدهٔ بين شه شجاع ورنجیت سنگه وانکليزها ) تمام ولايات مذكوره وصفحات عمدهٔ پاختیای مرکزی از افغانستان مجزا شده و در متن معاهده تجزیهٔ ولايات بقرار ذیل مذکور گردید : ـ\n( کشمیر با تمام مضافات آن ، قسمت های شرقی وغربی ، جنوبی وشمالی اتك ، چچه ، هزاره ، کهنبل ، آنت با توابع او ، پشاور ، يوسف زی ، ختك ، هشت نکر ، مچنی ، کوهات ، هنگو ، تاحد خيبر ، بنو ، وزير ، تانك ، كرنك ، کاله باغ ، خوشحا لكده ، ديره اسمعیل خان ، ديره غازيخان ، کوت متمن ، عمر كوت ، سنگتر ، اروات مند ، اجل ، حاجی پور ، هرسه کيچي ملك مينگره ، ولایت ملتان ، سند و شکار پور . ) بهرحال این علاقوںی که شمرديم بعد از کمی مطابق بمعاهده ١٨٤٦ ( منعقدهٔ بين انگلیز و مهاراج دلیپ سنگه در لاهور ) بعضاً زیر امتیازات حکومت انگلیس رفته و در سال ١٨٤٩ بالقطع ضمیمهٔ حکومت هند برتانوی گردید . ولایات سند در سال ١٨٤٣ بتصرف انگلیس رفت . درین ضمن افغانستان بحدی در داخله گرفتار بود که استقلال سیاسی او در معرض خطر واقع شد ومعاهدات جمرود و پشاور در سالهای ١٨٥٥ ، ١٨٥٧ عیسوی ( منعقدهٔ بين انگريز و امير"}
{"book": "adl0986", "page": 599, "text": "صفحة ( ٦٣ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ٩ )\n\nدوست محمد خان ) باین مخاطرات تائید نمود . بعد ازانکه اعلیحضرت شیرعلی خان\nمفاد این عهد نامه جات را برهم زده و حرب دو یمین افغان و انگر یز بوقوع رسید ،\nمطابق معاهده ١٨٧٩ صفحات کرم تا ابتدای اراضی و جبال طوایف جاجی ،\nو دره خیبر تا کنار شرقی لندی کوتل ، از ولایت پاختیا مجزا و ضمیمه حکومت\nهند انگلیسی گردید ، چنانیکه شالکوت وفوشنج تا جبل کوژک از پاختیای\nجنوبی جدا و منتزع شده بود. در دوره اعلیحضرت عبدالرحمن خان حدبخشی\nافغان و انگلیز آغاز کرده و بالنتيجه حد بخشی مشهور به ( خط دیورند ) حدود از\nدست رفته را داخل حدود سیاسی برطانوی معرفی نمود ، و مطابق معاهده دیورند\n( ١٢ نوامبر ١٨٩٣ ) چمن ( محل چهاونی عسکری انگلیز ) در پاختیای جنوبی ،\nو صفحات سوات و باجور در پاختیای شمالی ، و علاقه های چترال و باشکل\nدر بلورستان ، و مالك و زیری و داور و چاکی در پاختیای مر کزی از خاك\nپاك افغانستان جدا و ضمیمه حدود هند برطانوی گردید . معهذا قسما\" مناطق\nاز دست رفته پاختیای مرکزی را نمیتوان محکوم اقتدار هیچ حکومتی تصور\nنمود ، این منطقه که قلب پاختیارا تشکیل میکند بهترین ممثل سجايا و سويه\nمعنویه پختانه ها شمرده میشوند و تا امروز بنام سرحدات آزاد حریت دونیم هزار\nساله ملیه خود شانرا محافظه کرده توانسته اند ، قسمت عمده این منطقه عبارت\nاز حصدی است که بین انهار گومل و کابل واقع است ، اینحصه\nدر شمال خود دارای طوایف بزرگ افریدی وار کزای و در جنوب خویش\nمالک شاخه های قوتمند وزیر و مسعود است که فاصل شمال وجنوب وادی کرم\nشمرده میشود . انگلیس ها بعد از اشغال پنجاب حریت این منطقه را اخلال\nنه نموده و پالیسی بنام « سرحد مسدود » اختیار نمودند ، محاربه اولین انگلیزها\nبا مسعودیها در سال ١٨٦٠ واقع شد ژنرالهای انگلیز نا کامبکورم و وزیرستان"}
{"book": "adl0986", "page": 600, "text": "صفحة (٦٤) سال اول - مجله کابل شماره (۹)\n\nپیشرفته وماکين - مسعود را تخریب کردند مگر در اثر مدافعات شدید اهالی\nمجبور بعودت در بنو شدند . رابرت سنديمان در ١٨٦٦ پالسی سرحد مسدود را\nخير باد گفت ودر ۱۸٩٥ انگلیز در وانا وتوچی قشلهٔ عسکری قایم نمودند ، در\n۱۸۹۸ کرزن مشهور عساکر منتظم را از سرحدات رجعت داده وجایشان به\nملیشیا سپرد ، در ۱۸۹۱ حکومت سرحد شمال غربی از پنجاب جدا و مستقل\nتشکیل گردید ، بعد از حرب سیومین افغان و نگلیز (چون طایفۀ شجاع مسعود\nبسی درین حرب انگلیز هارا فشار داده بودند) عساکر انگلیز با تلفات سنگنی\nملك مسعودی ها را اشغال نموده ودر سال ۱۹۲۰ حکومت انگلیز اشغال دایمی\nانجارا شروع نمود ، واز طرفی قوای انگلیزی بفشردن وزیربهای وانا وتوچی\nپرداخت ، بالاخره کنترول وزیرستان بواسطۀ سیتم سرك سازی انگلیز ها تکمیل\nشد ودر نتیجه چند صد میل سرك نگلیسی در داخل وزیرستان وسرحدات\nدیره جات تمدید شده وچندین هزار عسکر باقامت دایمی آنجاها مامور ومقرر\nگردید!\nو الحاصل ولایت پختیا یکی از مراکز عظیمه مملکت افغانستان بوده\nودر میدان حوادث سوء جهان وتنازع حیات انسانی حكم باوان آهنین\nوطن را داراست ، کارنامهای درخشان چندین قرنه پختیا و اسمای رجال\nتاریخی وحربی او از بهترین مفاخر تاریخ مملکت بشمار میرود ، متأسفانه\nضیق صفحات مجله بما اجازت طول كلام وتفصیل بیان نتواند داد ."}
{"book": "adl0986", "page": 601, "text": "منظره ارگ شاهي در حين باريدن برف"}
{"book": "adl0986", "page": 602, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 603, "text": "یاد آوری\n\nحضراتيكه باشتراك سال دوم مجله كابل متمايل باشند قبل از اختتام سال اول با ايستى\nورقه اشتراك ورسيد معاوضه قیمت سالانه مجله را بدفتر انجمن ارسال فرمایند والا مجلات\nسال دوم بخدمت حضرات نخواهد رسيد ..\nدفتر انجمن ادبی"}
{"book": "adl0986", "page": 604, "text": "یاد آوری و پیشنهاد\n\nانجمن ادبی حفظ و تدوین لغات و اصطلاحات مخصوصه زبان افغانی و فارسی کوهستانی وطن را در نظر دارد .\nهموطنانیکه بمقصد خدمت بزبان و ادبیات ملی انجمن ادبی را درین راه كمك نموده وقتاً فوقتاً يكمقدار لغات واصطلاحات وطنی را اعم از افغانی یا فارسی که مطابق بقواعد اصلیه زبان متعارفی ملی بوده وبین نویسندگان فعلی معمول ومتعارف نباشد ترتیب داده وباين انجمن اهدا بفرمایند متشکراً برسم یاد گار برعلاوه اظهار قدر شناسی یکدوره مجله کابل رایگان بآنها تقدیم خواهد شد ."}
{"book": "adl0986", "page": 605, "text": "كابل\nشماره دهم\n\nمجله ایست ماهوار ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\nادرس\nمحل اداره : - جاده ارگ ، انجمن ادبی\nدر تحت نظر انجمن ادبی طبع ونشر میشود .\nمخابرات با انجمن است .\nعنوان تلگرافی : - كابل ، انجمن\n\nكابل\nولايات داخله\n« خارجیه\nاشتراك سالانه\nطلبه معارف وطن که حائز نمره های ۳۰۲۰۱\nباشند و کسانیکه كمك قلمی مینمایند\nثر طلبة معارف وطن\n۱۲\n١٤\nافغانی\n\"\nنیم پوند انگلیسی\nرایگان\nنصف قیمت\n\n۲۷ شوال ه ق = ١٥ حوت ١٣١٠ ه ش = ٥ مارچ ١٩٣١ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 606, "text": "فهرست مندرجات\nنمره\nمضمون\nنویسنده\nصفحه\n۱ : تاثرات وانعکاس آن\nمحمد يعقو بخان\n١ الی ۷\n۲ : مدنيت قديم افغا نستان\nاحمد علیخان مترجم فرانسه\n٨ « ١٦\n٣ : عروس نیل\nمترجم سرور گویا\n۱۷ « ۱۸\n٤ : دکتور اقبال\nبقلم گویا\n۱۹ « ۲۳\n٥ : فلاحت\nجناب مستغنی\n٢٤ « ٢٧\n٦ : ترجمۀ منظومۀ شاعر مشهور هند\nمستغنی وصبا\n۲۷ « ۳۲\n٧ : انتقاد وموزيك\nمحمد کریم خان قاضی زاده\n۳۳ « ۳۹\n٨ : فضلای فرا موش شده\nعبد الله خان افغان نویس\n٤٠ « ٤١\n٩ : افغا نستان ونگاهی بتاریخ آن\nمیر غلام محمد خان غبار\n٤١ « ٥٨\n۱۰ : تشکر ویاد آوری\nانجمن\n« ٥٩\n۱۱ : تصاوير"}
{"book": "adl0986", "page": 607, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 608, "text": "مطبعه عمومی کابل ۱۳۱۰\nم"}
{"book": "adl0986", "page": 609, "text": "صفحۀ (١) سال اول - مجله کابل شمارۀ (١٠)\n\nآدرس\nمحل اداره: جاده ارگ انجمن ادبی\nعنوان تلگرافی: کابل انجمن\n« مخابرات: با انجمن\n\nمجله کابل\n\nاشتراك\nکابل: ١٢ افغانی\nولایات داخله: ١٤ «\n« خارجه: نیم پوند انگلیسی\nطالبۀ معارف نصف قیمت\n\nمجله ایست ماهوار: علمی، ادبی، اجتماعی، تاریخی\n\n١٥ حوت ١٣١٠ هـ ش = ٥ مارچ ١٩٣١ م\n\nبقلم آقای محمد یعقوب خان\nوکیل منتظم فابریکه ها\n\n(تأثرات و انعکاس آن)\n\nدر نمره ٧ مجله نفیسه کابل مقاله تحت عنوان تغییرات جسمیه وافعال حسیه مندرج بود و موضوع آن اساس نظریات قسمتی از فلاسفۀ غرب را نشان میداد چون اصل موضوع هنوز متفق علیه تمام علما نگردیده وعده ای در مقابل این نظریه مقاومت دارند . لذا بغرض استفاده هموطنان نظریات دسته دومین را توجه و تحریر و بغرض نشر مجله شریفه تقدیم مینمایم :\nعلمای عصر موجوده مینویسند : - مجموع احساساتیکه در حال خوف تولید میشود جذبه نبوده بلکه فقط خود خوف را تشکیل میکند . « خوف » را در علم النفس تأثر میدانند و بجزان دیگر هیئت مستقلی را دارا نیست . اینکه علمای سابقه معتقد بودند : احساسات نیز نتیجۀ تغییرات جسمیه است"}
{"book": "adl0986", "page": 610, "text": "صفحه ( ۲ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۱۰ )\n\nاین نظریه تاوقتی میتوانست رسمیت داشته باشد که هنوز تقسیمات معینی برای\nمعرفت تاثرات موجودنبود ( عقیده ویلیام جیمس انگایسی ( Tristesse )\nغم ( Frayeur ) ترس را از جمله تاثرات تصور کرده است ) فیلسوف\nهای کنونی غم را ناشی از يك کیفیت مزاجی ( Humeur ) دانسته\n( Frayeur ) خوف را یکنوع تاثر میشمارند.\nراجع بتاثرات معلوماتیکه تا کنون بدست آمده واکثر ازعلمای جدید\nبآن همفکری وموافقت داشته اند و تا اندازه دارای رسمیت هم شده است ،\nهمان است که بچهار نوع تقسیم وتعریف می شود .\nاول : مسرت ، دوم غضب ، که هردو ازتاثرات موقته وعالیه میباشد ،\nسوم رنج . چهارم خوف . که هردوی آنها تاثرات دانیه هستند ( اعنی باعث\nانحطاط نفس میشوند ) برای اینکه تاثر از کجا پیدا میشود معلومات کامله\nبدهیم ، لازم است گرافيك آتی تسلسل شعب حیاتية يك دوره را که بنام\nدوره پزشک ( Psychique ) مشهور است ، ارائه نمائیم . لیکن قبل از\nرجوع بگرافيك مذكور میباید فهمید که شعب مختلفة حيات عبارت از موضوعات\nذیل اند . وقتيكه درجة حالت تقلص از درجه حالت تقلص طبیعی کمتر باشد ،\nحالت ( Elepnessifs ) نامیده میشود . که از ان موضوعات ذیل ظاهر\nمیشوند . اندوه ، غم که به تاثرات هابطۀ خوف ورنج مربوط است ، یا بالعكس\nهر گاه درجۀ حالت تقلص از درجه حالت تقلص طبیعی زیاده باشد ، حالت موقته\nنامیده میشود ، که از آن موضوعات ذیل صادر میشود ( Enéruéwt ) و\n( Gaiete ) عصبانیت ، خوشی که هردو نیز بتاثرات موقته يعنى ( Joie )\nو ( Colere ) غضب ومسرت ) مربوط است .\nوقبل ازان یاد دهانی می نمائیم از يك نقطه دیگری که بعضی دوره های"}
{"book": "adl0986", "page": 611, "text": "صفحه ( ۳ ) مجله کابل - سال اول شماره ( ۱۰ )\n\n( Cene Thepq ) یعنی تمام احساسات داخلیه ) ازحالت ( Humeur ) مزاج بدون سبب شکل دیگری ( درین مقصد بدون سبب ( Psychique ) میگیرد ، این حالات مزاجی نتیجه حالت داخلی ( Incons Cient ) بوده در مسئله سعادت بشر رول مهمی را بازی میکند که در هر کسی بدواً واساساً موجود است . و اکثراً غلط است که میگویند یادگار غم آور فلان حادثه ما را غمگین نموده است .\nحالانکه حقیقت آنست که ما غمگین بوده نظر به حالت مزاجی خود شکل حادثه را انتخاب میکنیم که بامزاج موافقت کند یا مزاج بآن موافقت نماید وباید بدانیم که تأثرات چطور با انعکاسات ظاهر میشود ، اگرچه این مطلب به شرح وتفصیل زیاد محتاج است که ما نمیتوانیم عیناً آنرا درینجا متذکر شویم ، اما با آنهم نتیجه را چنین گفته میگذاریم که ( Enotion ) و ( Reflexe ) تأثر وانعکاس آن درعین زمان واقع میشوند .\nو بنابران هر تأثر معه يك تغيراتی در تقلص عضلات طبیعی ظاهر میشود ، معلوم است که تمام سیستم عضلاتی دائماً دريك درجهٔ مخصوص تقلص دوام داشته محافظه میشوند که آنرا تقلص طبیعی مینامند . وهیچ وقت يك انبساط کلی در این تقلص عضلات واقع نمیشود ، بدون دو موقع یا در هنگام فلج مکمل ویا بعد مردن .\nدر اثنای حدوث انبساط درعضلات زمانیکه تأثر واقع میشود ، اینوقوع بدو صورت ظاهر میگردد : یا درجهٔ تقلص زیاد میشود و یا کم . و این انبساط بدیگر عضلات مختلفه بيك طرز خصوصی بوده ، نظر بوقایع وحال در بعضی از عضلات جریان مینماید ، وازین جاست که انعکاسات وتأثرات خیلی ، متعدد ومختلف اند ، هر قدریکه تأثر قوی باشد ، همانقدر صورت نشر درجهٔ تقلص"}
{"book": "adl0986", "page": 612, "text": "صفحه (٤) سال اول ـ مجله كابل شماره (۱۰)\n\nكثيف است و بنابران عده زیادی از گروپ های عضلاتی در حرکت های\nوسعه می در آیند .\nحقيقتاً هيچوقت بصورت قطعی گفته نمیتوانیم که با فلان تأثر فلان فعل\nصادر میشود . زیرا که بوقت مسرت میتوان گریه کرد و بوقت رنج میتوان\nخندید . اما ( زهر خند )\nودر وقت خوف وغضب میتوان لرزيد ، اما بوقت مسرت میتوان فغان کرد\nکه از ته دل باشد . اگرچه تعیین تمام تأثر انعکاسی را از باعث کثرت شان\nنمیتوان معین کرد . اما چندی ازان ها را برای معلومات اظهار میکنیم : —\nReflexe des Muscles Stries (انعکاس عضلات مخطط) مانند\nآواز ، شکایت ، ناله ، لرزه ، تشنج عضلات ، فوق ، آه ، رعشه ، خمیازه .\nReflixe des Muscls Lisse انعکاس عضلات هموار بمثل تشنج معده ،\nوروده ومثانه .\nReflexe Secretion انعکاس افرازی : بمثل آب دیده ، لعاب دهن ،\nاسهال Reflexe Vasomoteur انعکاس وازو موتور : مانند سرخی\nروی ، زردی ، خلجان (حرکات غير منتظم وشديد قلب)\nچون دوام تأثر انعکاسی کم بوده ، پس از احضار Evocation صادر\nمیشود . و این احضار يك شکلی را که به منصوره او کم یا زیاد شبیه باشد حاضر\nمیکند و متعاقباً افکار مجهولی پیدا میشود که آیا ازین واقعه چه حاصل خواهد شد\nو چه خواهد کرد و از Evocation احضار يك تشبث دیگری نیز حاصل میشود .\nکه تأثر و انعکاس را تقویه میکند و يا رفع . این تشبث مرکب از احساس\nومزاج Sentiment و ( Humeur ) است و ازینجا باید فهمید که احساس\nچیست و چه وقت بروز میکند ( نباید که احساس خلاف نظریه عامی استعمال"}
{"book": "adl0986", "page": 613, "text": "صفحه ( ٥ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ١٠ )\n\nشود )\nاحساس عبارت ازان شیئ است که دوام دار نباشد مثلاً خواهش يا وهم ،\nو آنچه متداوم باشد و یا روز بروز در تزئید باشد مثل محبت و يا تكبر و ملت پرستی\nآنرا تمايل مینامند . پس احساس در حقیقت به تعقیب تأثر وانعکاس واقع میشود .\nودرين لايحه آتی بصورت مختصر صورت تسلسل تأثر ، انعكاس ومزاج واحساس\nو نتیجه شان را ظاهر میکنیم :\n\n| تأثر | مزاج | احساس | نتیجه |\n| --- | --- | --- | --- |\n| مسرت | عصبانیت | قناعت | حیرت ، اعتماد ، صمیمیت ، شفقت ، |\n| غضب | ضعف | خواهش | نفسانیت ، انفعال ، حقارت ، ذلت |\n| رنج | غم | ياس و فتور رخاوت | رحم ، تأسف ، شرم ، پریشانی |\n| خوف | اندوه | وهم | تردد |\n\nو آخرين صورت های احساس را که از اثر وقایع خارجيه و یا داخليّه مسلسلاً\nتولید میشود شرح میدهیم ، هرگاه قناعت Contenetement بعد از یاس\nوفتور ( بی حرکتی ) Decouragement واقع شود نتیجه آن\nتسلی است ، Consolation\nو هر گاه بعد از Desir ( میل ) پیدا شود نتیجه آن Satisfaction"}
{"book": "adl0986", "page": 614, "text": "صفحه ( ٦ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ١٠ )\n( رضائيت ، اکتفا ، ترضيه ) میباشد ، هر گاه بعد از وهم وترس Crainte واقع شود نتيجه آن تسکين Soulagement و تخفيف ميباشد ، هر گاه ياس بعد از ميل پيدا شود نتيجه آن Deception اغفال وهر گاه پس از يك اميد Espoir پيدا شود نتيجه آن Desillusion رفع اشتباه ميبا شد ، هر گاه ياس بعداز يك خوف توليد شود برای نتيجه آن يك اصطلاحی موجود نيست ليکن آن موضوع را باين کلمات ياد ميکنند ؛ مقدر بود، گمان نميکردم .\nبرای ختم مقاله خود ، يك مثال ديگريهم درخصوص Passion مطاوعت که عبارت از درجات بلند سابقه Inclinussion Gout و تمايل باشد بيان ميکنيم . حالت Passionnel شهوانی به شکل مخصوص احساسات ومزاج Sentiment - Humeur ميباشد که اين شكل ازيك حادثه موجوده ويا از يك حادثه قديم مجدداً بروز ميکند .\nمثلاً در کوچه يك شخصی می بينيد كه يك گادی بان بی رحم به اسپ خود يك زجر بسيار شديد می نمايد اين حادثه در وجود شخص اولاً يك تأثر غضبی توليد ميکند و بعد ازان احساسات Indignation ( غيظ ونفرت ) پيدا گرديده ، صورت های مختلفه احساسات ومزاج Sentiment - Humeur و خواهشات و ضعيفی Desir و Enervement به کثافت خيلی جلب آور معلوم ميشود . واين شخص يك فعل Bruyant پر تهيج و غوغا مينمايد وبلکه فغان حتى يك التجا و ميلان شديدی بمقابل گاديبان ظاهر ميکند . که اين Indignation ( غيظ و نفرت ) را نظر بدرجه زياديش حالت مطاوعتی مينامند ."}
{"book": "adl0986", "page": 615, "text": "صفحه (۷) سال اول - مجله کابل شماره (۱۰)\n\n(۱) Affectivite این هم مرکب است از | Avidite ( حرص )\n( افکتویته ) Bonte ( احسان )\nSociabilite استعدادو\nقابلیت معاشرت\n(۲) تمام احشای عمومیه داخلیه Activite\n(۳) Intelligence که مرکب است از | Memoire قوه حافظه\n( باز کاوت ) Imgination قوه مفکره\nJugement قوه قضاوت\nدوره مکمل پزیشك Psychique\nکه مرکب است ازین سه حیات\nاز حیات Affective ( مورثی ) از حیات زکی و نمو از حیات\nاکتیف Acnive ( حیات تعدی )\nحیات زکی شروع میشود : از Reviviscence و یا از Perception\nانعکاسات تاثرات\nاحضار احساسات\nمزاج مقیاس\nفعل"}
{"book": "adl0986", "page": 616, "text": "صفحه (۸)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۱۰)\n\n(مدنیت قدیم افغانستان)\n(صنایع گريك و بوديك)\n(در گندهاریا)\nبقلم احمدعلی خان\nمترجم فرانسه\n\nعموماً نام گاندها را به اراضی بین کابل و پشاور تعبیر میشود و تا اندازه این تعبیر مقرون بحقیقت است ولی اگر قرار باشد حدود گاندها را مدققانه تعیین کنیم خواهیم گفت: گاندها را بین رودکابل و اندوس و عبارت است از وادی پشاور و جلگه وسیع یوسف زائی (پشاور، هونی، مردان، شاهباز گرهی، جمال گرهی، تخت بائی، شهر بائی) هشت نگر با هشت شهر آن (پرانگ، چار صده، تانجی، راجار، اتمن زائی، تورانگ زئی، عمر زئی، شرپا او) بنیر (رستم، سانگالو،) سوات (تانو، ملاکند، شاخ دره، پیر خبل، باغراج، شاخ بات، توپ دره، دره اون زئی، تنگی لوریان،) باجور بعبارت دیگر گند هاریا عبارت است از جلگه وسیعه پشاور و حلقه های کوهستانی بنیر و سوات و باجور و مومند و سفید کوه که چهار طرف آنرا احاطه کرده است، منطقه گاندها را طوریکه امروز بهترین وادی های کوهستانی قشنگ را دارا است، در اعصار ماضی بمراتب بلندتری مناظر نزهت بخشائی را مالک بوده و بهمین مناسبت بود که راهبین بودائی هزارها معابد نفیس خویش را در این منطقه دلکش برپا و بهترین شاهکارهای صنعتی را تا عصرهای درازی بیادگار گذاشتند بلی آب و هوا و مناظر دلربای طبیعی این نواحی در تولید باشد ترین صنایع مستظرفه دنیا اثرات فوق العاده از خود بروز داد.\nصنعت گرك و بوديك، که از نقطه نظر فن از سرمایه های افتخار عصر"}
{"book": "adl0986", "page": 617, "text": "صفحه (۹) سال اول - مجله کابل شماره (۱۰)\n\nبودائیت و یونانیت در وطن افغانستان است » آیا چسان و در تحت تاثیر چه نوع حوادثی در افغانستان و مخصوصاً در ولایت گندهاریا پا بعرصه وجود نهاده است ؟ سوالی در خاطر ها وارد می شود ، جواب این سوال را نیز میتوان از فهم دو سلسله قضایا و حوادث فوق العاده استخراج نمود که نفوذ آن در صحنه وسیع قاره آسیا عموماً در افغانستان خصوصاً تبدلات مهمی وارد کرده است . راجع بقضایای اول الذکر کافیست اگر بگوئیم ما شنیده ایم آسیا قاره ایست که تقریباً منشأ و منبع تمام ادیان شمرده می شود و بسا دیانت ها که از انجا به سایر قطعات و اکناف عالم منتشر گردیده ، پس دین بودا هم یکی ازان جمله است که در سرزمین آسیا پرورش یافته است . دین بودا در اوائل قرن شش قبل از مسیح در مملکت چین پا بصحنه وجود گذاشت . موسس آن همان شخص است که معروف شد به «ساکیا مونی» Cakya - Mouni اسم اصلی او «سیدارتا گوتا ما» Sidhartha - Goutama بوده واز خانواده «ساکیاس» Gakyas بوجود رسیده و مطابق نوشته جات سینگال ها در ٥٤٣ ق.م. وبنا بر نظریات اروپائیان در ٤٧٨ قبل از میلاد وفات نموده است .\n\nبعد از او تابعینش دودسته گشتند ، دسته سخن های او را شنیده آنچه توصیه کرده بود بجا کردند و دسته تخلف ورزیدند . دسته اول الذکر موسوم به ماهایانا Mahayana بود که بالاخره در هند شمالی متمرکز شدند و دسته دومی در قسمت های جنوبی مسکن گزین گردیدند .\n\nدین بودا بعد از وفات ساکیا مونی شروع به انتشار نموده ابتدا در خود مملکت پهناور چین در قرن ٥ و ٤ ق. م . و بعدها در ممالك مشرقی مثل جاپان و کوره سر کشیده و بمرور زمان در حصص جنوبی چین و جزائر جاوا و هند و در حوالی قرن سوم ق. م. در افغانستان نفوذ نمود . چنانچه مقارن قرن اول مسیحی صحنه"}
{"book": "adl0986", "page": 618, "text": "صفحه ( ۱۰ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۱۰ )\n\nوسیع قاره آسیا را سر تاسر شرقاً ، غرباً بصورت زنجیر مسلسل فرا گرفت که\nحلقه های او عبارت بود از جزائر جاپان . کوره . چین . جاوا . هند . افغانستان\nچون افغانسان همسایه چین بود هجوم مبلغین بودائی از دو طرفه یعنی از شمال و\nشرق در آن سر کشیده تمام حصص شرقی و شمالی و مرکزی افغانستان را فرا\nگرفت .\nتابعین مذهب بودا چون طرح و بنای معابد و ترا شیدن بت ها را جزء\nعبادت خویش میدانستند لہذا تمام طبقات بلا استثنا به ساختن معابد و تراشیدن بت ها\nپرداختند و درین راه زبذل مال دریغ نمیکردند تعدد معابد ، متعدده و بیشمار درین منطقه\nشاهد این مطلب است اما حوادث ثانوی عباره از قضایائی است که از غرب\nیعنی از مقدونیه یونان وممالك کنار بحر الرومی نشئت نموده و این وقایع در اهمیت\nاز سلسلهٔ حوادث اولی کمتر نیست .\nحکومت یونانی در قرن 4 ق . م . در دوره سلطنت شاهان مقدونیه\nصورت وحدت بخود گرفت . فیلپ که از ٣٥٦ تا ٣٣٦ . ق . م . سلطنت\nنمود ، در ٣٣٨ کل یونان را تحت اطاعت خود آورد . پسرش اسکندر چون\nبسلطنت رسید در سنه ٣٣٤ ق . م . فکر تسخیر ممالك مشرقی در سرش افتاده\nو بقصد هجوم براه پرا طوری فارس بتاخت ، در ظرف چند ماه آسیای صغیر را\nعبور نموده عساکر دار یوش را در سنه ۳۳۲ در گرانيك Granique\nشکست داد و بطرف فنکسی Phenixi ( پایتخت تیر - Tyr ) و مصر رخ نمود .\nابتدا داخل شهر ممفيس Memphis مصر شده در قاره افریقا بجانب غرب\nتا نقطهٔ موسوم به « اورا کل ومون ، Oracled - Ammon رفت . از انجا\nسواحل بحر الروم را تعقیب کنان بر گشته شهر اسکندریه مصر را بنا نموده\nو به ممفیس عودت نمود ."}
{"book": "adl0986", "page": 619, "text": "صفحه ( ۱۱ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ۱۰ )\n\nاز ممفيس پس بهمان راهی که آمده بود مراجعت کرده مجاور دمشق حلب\nباز از فنكسى گذشت . ازین محل عنان خویش را جانب مشرق گشتانده چنانچه\nاز تا پيسك Thapoaque نه كبار رود فرات واقع است گذشته داخل\nبین النهرین شد . پس از عبور رود دجله در مقام آر بل Arbele به عساکر\nمتعدد دار پوش مقابل گردید. قشون ایرانی را درین محل شکست فاحشی داد .\nباز بطرف جنوب روان و داخل شهر بابل Babylon گردید .\nاسکندر درين شهر نيز بعضى ابنيه و عمارات از خود بیاد گار گذاشته\nرا ساً به پرسه پولی Persepolis آمد بعد ازان تسخیراتش را دامه\nنداده عنان خویش را جانب شمال گردانیده در مملکت مدیس داخل شهر\nاکبتان Ecbatan گردید . پس ازین سواحل کسپین را تعقیب و فارس\nشمالی را سراسر عبور کرده وارد خراسان شد و از انجا به هرات افغانستان\nرخ نموده و شهر « اسکندریه آسیا » را در آنجا بنا نهاد . سپس همین راه\nامروزی را تعقیب کنان بطرف جنوبی مما لك افغانستان روان شد و از فراه گذشته\nداخل منطقهٔ كه امروز باسم قندهار موسوم است گردید . اسکندر\nدر اینجا شهر دیگری بنـا نهـاد كـه معروف به « اســكـنـدويـه\nارا کوزی یا اسکندریه ارا کوسیا » است .\nاین شهر یونانی مجـا نب غرب شهر احمد شاهی در پای کوهی که بر پوزه آن\n« چهل زینه » تراشیده شـده معمور بود . هر چند تا حال حفريات اصولی در\nخرابه های آن نشده بازهم ساكنين مسكوكات و سایر یادگارهای عصر مدنیت\nیونانی را از ان یافته اند ) بعضی مورخین را عقیده برانست که اسکندر پس\nاز قندهار همین راه موجوده را گرفته مستقیماً داخل کابل و از انجا روانه مملکت\nبا کتريان ( ولايت مزار ) گردید ( اطلس كلا سيك فرا نسوي هم همين خط"}
{"book": "adl0986", "page": 620, "text": "صفحه ( ۱۲ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۱۰ )\n\nحرکت را تصدیق میکنند . ) بعضی ها میگویند که اسکندر در حین ورود خویش\nداخل کابل نشده روانه مملکت باکتریان گردید بهر حال پس از وصول به\nمملکت باکتریان و دخول در بلخ رود اکوس ( آمو دریا ) را عبور نموده\nدر سمرقند حالیه که آنوقت موسوم به مارا كاندا Maracanda بود رفت\nو از آنجا دامنه تسخیراتش را جانب شرق ادامه داده در Khodjend\n« کودجن » ( شهر اسکندریه اقصی ) را بنا نهاد . این شهر آخرین نقطه شرقی\nامپراطوری اسکندر مقدونی میباشد . اسکندر از کجا به تعقیب خط ورود خود\nو یا به راه موازی آن به بلخ مراجعت نمود ، احتمال قوی میرود که اسکندر\nهمان مسیر تا ریخی را که چند سال بعد هونستق چینائی طی نمود پیش گرفته و\nدره های هندوکش را عبور و وارد کاپیسا ( کوهدامن حالیه ) شده باشد .\nوچنانیکه در شماره ۵ مجله کابل ذکر کرده شده اعمار شهر اسکندریه قفقاز در\nکاپیسا ورود اسکندر را درین منطقه تائید میکند . اینکه میگویند اسکندر\nکابل را عبور نمود ، درست است ولی باید دانست شهری که اسکندر عبور\nنموده نه کابل فعلی بلکه شهر کابلی بوده که در منطقه بگرام واقع شده بود . پس\nاز ان اسکندر بعقیده موسیو فوشه از راه تیکاو و نجر او و مناطق شمالی دره خیبر\nگذشته کنار رود اندوس رسید و پس از عبور اندوس قشون اسکندر از\nتاکزیلا پیشرفت کرده نتوانست لہذا رود اندوس را تعقیب کنان تا نقطه\nپاتالا Patala فرو آمده وانگاه بلوچستان و حصص جنوبی ایران را عبور\nو پس وارد شهر بابل گردید ، و بعمر ۳۳ سالگی در سنه ۳۲۳ ق . م .\nدر شهر مذکور وفات نمود .\nدر اثر این جهانگیری و تسخیرات وسیعه سکندری تمدن و روح صنعت\nیونانی در مما لك مفتوحه را نج شد وچونکه اسکندر از هر جائی که میگذشت"}
{"book": "adl0986", "page": 621, "text": "صفحه ( ۱۳ ) مجله کابل ـ سال اول شماره ( ١٠ )\n\nآنرا معمور میکرد ، و در سلك قشون سکندری از هر قبیل اشخاص علما ،\nفلاسفه ، صنعتگران زیردست مسلك بودند . به علاوه چون بعد از اسکندر\nکبیر افغانستان از ٣٢٩ تا ١٣٥ قبل از میلاد یعنی در مدت تقریباً ۲۰۰ سال\nصحنه نفوذ و تسلط یونانیان واقع شده بود و خاندانهای متعددی از قبیل : اوقدنها ،\nمتوسن ها ، اوکراتیدن ها دران سلطنت کردند ، واضح است که درین مدت\nمدید اخلاق و رفتار و عادات بلکه روح صنعت یونانی در قالب کار گران\nواستادان منطقهٔ کوهستانی افغانستان اصولاً اثرات فوق العاده عمیق نموده است .\nدر نتیجه این دو سلسله قضایای تاریخی شرق وغرب بود که مملکت افغانستان\nمرکز مدنیت وصنایع یونان و بودا گردید . آری صنعت گرگ و بوديك\nوقتی در افغانستان عرض وجود نمود که از جانب شرق مبلغین بودائی باعقاید\nو افکار نوین ( که منحصر به ساختن مجسمه های « سا کیا مونی » و تعظیم\nو تکریم او بود . ) سر کشیده وارد شده بودند ، و از جانب غرب صنعتگران\nزیردست یونانی ( که در قصبه ها و شهرها گردش کرده رسم ها\nو صنایع حجاری خود را میفروختند و آهسته آهسته دنباله قشون\nسکندری را گرفته داخل ممالک مفتوحه شدند ) در ممالک افغانستان بابهترین\nخریدارها مقابل میگردیدند . گفتیم تابعین مذهب بودا ساختن معابد و\nمجسمه ها را عبادت میدانستند ، پس با این فهمید طبقه معمار و حجار و\nصنعتگر یونانی مقام بلندی را در گاندها راه افغانستان حائز وصاحب هر گونه\nنعمت و اعزاز گردیدند . چون قشون اسکندر از رود سند چندان دور تر\nرفته نتوانست وبرگشت لهذا صنعت گران معیت او هم پیشتر نرفته وعلی العموم\nدر افغانستان ومخصوصاً در حصه شرقی او باقی گندها را ونگار ها را مقیم\nگشتند پس بنابر اقتضای زمان ومکان مکاتب صنایع مستظرفه درین مناطق"}
{"book": "adl0986", "page": 622, "text": "صفحۀ (١٤)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (١٠)\n\nتاسیس گردید که ما آنها را «مکاتب صنعتی گرگ و بوديك» مینامیم این\nمکاتب در قرن اول مسیحی بمنتهای عروج و ترقی رسید .\nصنایع حجاری مکتب گرگ و بوديك و يا صنعت گاندها را صنعت شاذ و نادری\nاست که در اثر اشتراك مساعی صنعتگران شرقی و غربی صورت گرفته ، واین\nصنعت را از آن سبب مقام بلندی است که روح شرقی و غربی ، افسانه های\nقدیمی هندی و یونانی در آن مضمر است . اگر بمجسمه های موزیم لاهور (١)\n(که از بنیر و سوات و پشاور بدست آمده) و یا به کولکسیون موزیم کابل\n(که از هده و کاپیسا کشف شده) نگاه کرده خود مجسمه های کوچکی دیده\nخواهد شد که سربازان قشون سکندری را با کلاه گسك دنباله دار شان نشان\nمیدهد ، هکذا مجسمه های بملاحظه خواهد رسید که در چشمان کشیدۀ آنها\nخمار و غمزۀ نگاهای «شرقی پدیدار است ، همین آمیزش و اختلاط عجیب است\nکه این آثار گران بها را در نظر شرقی و غربی زیبا و دلفریب جلوه میدهد . موسیو\nفوشه(در کتاب سر حد هند و افغان) Curla Frontieie - Indo - Afghane\nمیگوید : ۔۔ اگر یکنفر اروپائی برای معاینه صنایع حجاری گرگ و بوديك\nدر موزیم لاهور و یا کابل بیاید ، البته طبعاً منتظر خواهد بود که از انواع\nحجاری خارجی (یعنی شرقی) چیزی خواهد دید و یا با آثاری مقابل خواهد شد\nکه تا حال ندیده و بآنها آشنائی ندارد ، ولی خلاف انتظار هر چه ازین صنایع\nنادره به بیند چیزی از خارجی بنظرش نخواهد رسید وعيناً طرز کار معماران\nو حجاران اروپا را از قبیل : گلدسته های برجسته سر پایه ها ، گل های مارپیچی\n\n(١) لاهور تقریباً به ٨٠ كيلو متری شمال شرقی محل التصاق رود کابل و اندوس\nمیباشد . نباید آنرا بالاهور پایخت پنجاب اشتباه کرد و یکی از قریه های افغان نشین\nعلاقه پشاور میباشد ."}
{"book": "adl0986", "page": 623, "text": "صفحه ( ١٥ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ١٠ )\n\nکه برای تزئینات بکار میبردند ، مجسمه های انسانی که بعضی گلدسته ها و پایه\nهای عمارات را بدوش گرفته اند ، مجسمه های ارباب انواع مثل : ــــ\nمرکوری Mercure هرکول - Hercule سیلن Silens اروس = Eros\nملاحظه خواهد نمود ، در تمام آثار مذکوره همان يك تازه گی ، نزاکت طرح\nجعد موی ، همان يك مهارت در قالب گیری مجسمه های برهنه ، وطرح خم وشكن لباس\nو بالاخره در تمام اینها يك روح نزاکت و لطافت را مشاهده نموده مبهوت\nومتحیر خواهد ماند . گرچه این صنایع در همه خاك گاندهارا و در مقابل آثار\nوصنایع ساخته دست آنها ایستاده ، معهذا هرچه زیادتر تدقیق شود و در محیط\nاستادی ومهارت این صنعتگران دیده شود ، افق اروپا بنظرش جلوه میکند ،\nو فوراً کارخانه های مجسمه تراشی و معماری ایطالیا بنظرش مجسم میشود ،\nدرین فرصت حالتی به او دست میدهد که مبهوتانه از خود جویا میشود : آیا\nخواب است یا بیدار ؟ و یا در مقابل كولكسیون موزيم لاتران Lotran\nایستاده است ؟ در اینجا نسیم مشرق بمشامش رسیده متحسس میشود كه نه\nخواب است و نه در مقابل كدام موزیم اروپائی است بلكه تمام این آثار از\nمعابد قدیمی منطقهٔ گاندهارا و یا ننگر هارای ( افغانستان ) بدست آمده است\nموسیو فوشه میگوید اگر كسی بخواص كلاسيك این صنایع فکر کند\nالبته چندان متیقن نخواهد گردید كه این آثار ساختهٔ گاندهارا و ساكنین آن\nزمین باشد ، چونکه ساكنین فعلی این منطقه از مرموزات مذهبی آنها\nاطلاعی ندارند وفقط را هبین تبت وسیلان که بهترین وارثین این مذهب اند\nاز اسرار آن آگاه و در ورای شكل یونانی این صنایع مفهوم مذهبی و بودائی\nآن را می بینند وموارد تصورات مذهبی خود را درك ميكنند . پس این آثار\nصنعتی برای کسانيكه از اروپا و یا آسیا بمعاينه آن می آیند بوضع مخصوصی"}
{"book": "adl0986", "page": 624, "text": "صفحة ( ١٦ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ١٠ )\n\nجلوه میکند . يك نفر اروپائی در تمام این آثار منظر و صورت كلاسيك می بیند\nو برای یکنفر آسیائی نیز بت محض بشمار میرود .\nفی الحقیقت این مجسمه ها باایستی همین طوريك جذبه مخصوصی را دارا بود ،\nزیرا در اثر ترکیب ( مبدء ) بودائی و ( شکل كلاسيك ) بعمل آمده اند .\nموسیو فوشه میگوید صنعت گرکت وبوديك را ازان سبب رتبه بلند ومقام\nارجمند است که در اثر آمیزش « روح بودائی » و « زنی یونان » زائیده\nشده است « اگر یونانی قالب آنرا تهیه کرده ساکنین گاندها را مواد دران\nریخته اند » و در اثر این اختلاط عجیب شاه کارهای بوجود آمده که نزاکت\nهر دو تمدن وصفات نادری را مالك میباشد ، چنانچه از مسکوكات سلاطین یونانی\nکه بعد از اسکندر در مملکت باکتریان سلطنت کرده اند بوضاحت آمیزش\nدو تمدن شرقی و غربی افغانستانی و یونانی هویدا میشود ، چه آن مسکوكات\nقشنگ ( در افغانستان وراولپندی یافت میشوند ) که بدوزبان نوشته شده اند\nبمثابه مداین و علاماتی است که درست عهد اختلاط دو تمدن فوق را یادهانی\nمیکند . و در نتیجه تمام این علائم با تاریخ همزبان شده میگویند : ـ که ملت\nکندهارای افغانستان منتهای عروج و ترقی خود را تا عصر سیت های متهاجم\nیعنی قرن اول مسیحی دارا بود، چه بعد ازین دیده میشود که مسکوكات شاهی\nجمال و نزاکت هند و گرکت خودها را از دست داده به لباس های عجیب وغریب\nسیت ها منقوش گردیده اند ."}
{"book": "adl0986", "page": 625, "text": "صفحه (۱۷) سال اول ـ مجله کابل شماره (۱۰)\nمترجم : سرور گویا\nاز تقویم الهلال\n(عروس نیل)\nدسته از مورخین قصهٔ حیرت انگیز عروس نیل را چنین می نگارند : که مصریهای قدیم پابند و متکی به عقاید و عاداتی چند بوده اند که اکثری از آنها را در ایام وفای نیل که یکی از اعیاد مذهبی ایشان بشمار می آمد در معرض اجرا و منصهٔ شهود میگذاشتند و این رسم و رواج در قصص و اسطورهای تاریخی بنام عروس نیل اشتهار دارد .\nدر ایام وفای نیل دختر خوشکلی را که از مقبول ترین و قشنگ ترین دوشیزگان می‌بود بابهترین حله و زیباترین زینتی آراسته و بموكب فخيم ومجللی نشانده بنام عروس نیل آن دختر بیچاره را طعمهٔ دریای مواج وبحر ناپیدای نیل می‌نمودند . بزعم برخی از مورخین این عادت سخیفه تا عهد قسطنطين امپراطور روما امتداد داشته و اوامر به الغا و ابطال آن نموده است . و از روایات مورخين عرب معلوم میشود که این عادت و روش تا عهد فاتح مصر یعنی عمر وعاص رض جاری بوده و قبطیهای مصر روزی بحضرتش کرد آمده گفتند : ای امیر ! نیل ما را طریقه و عادتیست که بدون آن جریان او غیرممکن خواهد بود . امیر گفت چه عادتیست ؟ گفتند وقتا که ماه آسمان ما هفتهٔ اولین خود را سیر نموده بشب دوازدهم میرسد دوشیزهٔ بکری را پیدا کرده از پدر و مادراو رضائیت میگیریم بعد دختر را با بهترین لباس وزیورات آرایش عروسانه نموده تقديم نيل مینمائیم . عمر وعاص (رض) گفت : در اسلام همچه بدعتی نیست اسلام اساس وكاخ تمام عادات ورسوم سخیف و عتیق ما قبل خود را ویران و واژگون کرده"}
{"book": "adl0986", "page": 626, "text": "صفحه (١٨)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (١٠)\n\nاست . مردم تا چهار ماه دیگر انتظار کشیدند و نیل هم هیچ جریانی بخود راه نداد تا اینکه ساکنان وادی نیل بنای فرار و ترك ديار گذاشتند چون عمر و عاص (رض) ازین قضیه آگاه گردید کیفیت واقعه و ماجرا را كالا بخليفهٔ دوم (رض) عرضه داشت خليفه بجواب او نوشت کاری بسیار خوبی نمودی بلی اسلام اساس قبل را تماماً ویران نموده اينك مکتوبی فرستادم وقتیکه واصل گردید به نیل بینداز ، فرمان خلیفه به عمر و عاص (رض) واصل شد پاکت را کشوده ملاحظه نمود که خلیفه نوشته : از طرف عبدالله امیر المؤمنین به نیل مصر ! اما بعد اگر توتنها بطور وميل خود رفتار داری پس مارا بتو حاجتی نیست و اگر جريانت بحكم خدای واحد قهار است پس ما از خدای توانا درخواست میکنیم که ترا جاری سازد خلاصه در هنگامیکه اهالی مصر همه اماده گریز وفرار از وطن بودند ، عمر و عاص (رض) مکتوب فوق را برود نیل انداخت . همینکه صبحگاهان مردم شهر از خواب دوشین برخاستند دیدند که خدای قادر متعال رود نیل را در یکشب به اندازه شانزده ذرع بالا برده و آب نیل را بوفرت زیادی بجریان آورده است ، مردم شهر تماماً خورسند گردیده و ازان ببعد این سنت سیّئه را با احتفال وفای نیل یکجا بدرود نمودند ."}
{"book": "adl0986", "page": 627, "text": "عروس نیل"}
{"book": "adl0986", "page": 628, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 629, "text": "صفحة ( ۱۹ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ۱۰ )\nدكتور اقبال\nبقلم ، سرور گویا\nدكتور اقبال شاعر بزرگ و نامدار كشور هند است علوم عالیه شرقی را\nدر خود هند تحصیل و شعب مختلفه حکمت نظری و الهیات و معقولات را در\nبران که یکی از پایه تخت های معتبر ومحتشم بلاداروپا است اكمال نموده و تاریکی\nافق سیاه مغرب را محواشراقات ضمیر مستنیر خود ساخته است اشعار ومنظومات\nاو مانند اکثر شعرای بزرگ و نامدار دنیا همه معرف اخلاق و شوق تعلیماتیست\nکه میخواهد قاره بزرگی را تحت الشعاع افکار خویش قرار دهد و پیش ازانچه\nمحيط دروی اثر کند خود در محیط تأثیر نماید در تمام آثار اويك روح حقيقت\nو يك قلب سوزان مملو از عواطف واحساسات صلح و صلاح و وسعت مشرب\nو روح سعی وعمل ومبارزه در حیات که مسلك ومشرب پاك متصوفین بزرگ\nاسلامی است دیده میشود .\nاشعار اقبال دارای آن تعالیم اخلاقی عالی است كه ميتواند سرمشق زندگانی\nونويد سعادت بشری قرار گيرد . اقبال علاوه برشهرت فوق العاده كه درخود\nممالکت پهناور هند دارد درسائر ممالك اروپا وشرق نیز بی نهایت مشهور است\nدکتور نکلسن مستشرق شهیر انگلیس ومعلم ادبیات در دارالفنون اکسفورد\nانگلستان که یگانه متتبع و زنده کننده نام و آثار اقبال در عالم فرنگ است\nمیگوید. اقبال سرتاسر قاره هند را مسخر نمود ودرتصرف خویش نگاهداشت\nو او یگانه شاعر و پیشوائی است که مملکت پیر هند از افکار جوان او تأسی\nو پیروی کرده است .\nاز آثار دكتور اقبال تا آنجا که نگارنده اطلاع دارم آثار وكتب ذيل"}
{"book": "adl0986", "page": 630, "text": "صفحه (۲۰) سال اول - مجله کابل شماره (۱۰)\n\nبطبع رسیده است و بعضی هنوز در تحت طبع است.\nپیام مشرق (بزبان فارسی بجواب گوته شاعر شهیر المان) ناله یتیم (بزبان اردو) زبور عجم (بزبان فارسی) رموز بیخودی (فارسی). اسرار خودی (فارسی). بانگ درا (اردو) جاویدان نامه (بزبان فارسی بجواب دانتی شاعر ایتالیا که هنوز در تحت طبع است) از تاریخ تولد و مسقط الراس و سنین عمر و خطوط مسافرت و دوره های تحصیل و غیره عوارض و خصوصیات حیات این شاعر شهیر چون دستم تهی است نتوانستم که بدقت درین باب چیزی بنویسم ناچار به این وجیزه اکتفا رفت و وعده که دانشمند معظم و دوست محترم آقای صلاح الدین خان سلجوقی داده اند امید قوی دارم که شرح حال مبسوط و کاملی از حضرتش بقلم توانا و مقتدر خویش در بمبئی نگاشته و مادر آتیه قریب درج صحایف مجله کابل نمائیم. اينك نمونه از اشعار آبدار شان را از (اسرار خودی) نقل و اقتباس می کنیم.\nاطاعت\nخدمت و محنت شعار اشتر است صبر و استقلال کار اشتر است\nگام او در راه کم غوغا ستی کاروان را زورق صحراستی\nنقش پایش قسمت هر پیشه کم خورد کم خواب و محنت پیشه\nمست زیر بار محمل میرود پای کوبان سوی منزل میرود\nسرخوش از کیفیت رفتار خویش در سفر صابرتر از اسوار خویش\nتو هم از پا فرایض سر متاب (۱) بر خوری از عنده حسن المآب\nدر اطاعت کوش ای غفلت شعار (۲) میشود از جبر پیدا اختیار\n(۱) تلمیح است به آیه شریفه قرآنی. (۲) اشاره است بطرف مسئله مشهور جبر و اختیار الهیات اسلامیه مقصدش اینکه حریت راست و اعلا از اطاعت مولی که پابندی بفرائض است بوجود می آید."}
{"book": "adl0986", "page": 631, "text": "صفحه (٢١) سال اول - مجلۀ کابل شماره (١٠)\n\nناکس از فرمان پذیری کس شود آتش ار باشد ز طغیان خس شود\nهر که تسخیر مه و پروین کند خویش را زنجیری آئین کند\nباد را زندان گل خوشبو کند قید بورا نافۀ آهو کند\nمیزند اختر سوی منزل قدم پیش آئینی سر تسلیم خم\nسبزه بروین نمو روئیده است پائمال از ترک آن گردیده است\nلاله پیهم سوختن قانون او برجهد اندر رگ او خون او\nقطرها دریاست از آئین وصل ذره ها صحراست از آئین وصل\nباطن هر شی ز آئینی قوی تو چرا غافل ز این سامان روی\nباز ای آزاد دستور قدیم زینت پا کن همان زنجیر سیم\nشکوه سنج سختی آئین مشو از حدود مصطفی بیرون مرو\n\nضبط نفس\n\nنفس تو مثل شتر خود پرور است خود پرست و خود سوار خود سر است\nمرد شو آور زمام او بکف تا شوی گوهر اگر باشی خزف\nهر که بر خود نیست فرمانش روان میشود فرمان پذیر از دیگران\nطرح تعمیر تو از گل ریختند با محبت خوف را آمیختند\nخوف دنیا خوف عقبی خوف جان خوف آلام زمین و آسمان\nحب مال و دولت و حب وطن حب خویش و اقربا و حب زن\nامتزاج ما و طین تن پرور است کشتۀ فحشا هلاك منکر است\nتا عصای لا اله داری بدست هر طلسم خوف را خواهی شکست\nهر که حق باشد چو جان اندر تنش خم نگردد پیش باطل گردنش\nخوف را در سینۀ او راه نیست خاطرش مرعوب غیر الله نیست"}
{"book": "adl0986", "page": 632, "text": "صفحه ( ٢٢ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ١٠ )\n\nهر كه در اقليم لا آباد شد فارغ از بند زن و اولاد شد\nمی كند از ما سوای قطع نظر می نهد ساطور بر حلق پسر ( ١ )\nپايكی مثل هجوم لشكر است جان بچشم او زبادار زان تر است\nلا اله باشد صدف ، كوهر نماز قلب مسلم را حج اصغر نماز\nدر كف مسلم مثال خنجر است قاتل فحشا و بغی و منكر است (٢)\nروزه بر جوع و عطش شبيخون زند خيبر تن پروری را بشكند\nمومنان را فطرت افروز است حج هجرت آموز و وطن سوز است حج\nطاعتی سر مايه جمعيتی ربط اوراق كتاب ملتی\nحب دولت را فنا سازد زكوة هم مساوات آشنا سازد زكوة\nدل زحـق تنفقوا محكم كند زر فزايد الفت زر كم كند\nاين همه اسباب استحكام تست پختۀ محكم اگر اسلام تست\nاهل قوت شو زو رد یا قوی تا سوار اشتر خاکی شوی\n\nنيابت الهی\n\nگر شتر بانی جهانبانی كنی زيب سر تاج سليما نی كنی\nتا جهان باشد جهان آرا شوی تاجدار ملك لايبلی شوی ( ٣ )\nنائب حق جهان بودن خوش است بر عناصر حكمران بودن خوش است\nنائب حق همچو جان عالم است هستی او ظل اسم اعظم است\nاز رموز جزو كل آگه بود در جهان قائم بامر الله بود\n\n( ١ ) اشاره است بطرف قربانی حضرت ابراهيم خليل الله .\n( ٢ ) اشاره بطرف آيۀ شريفه ان الصلواة تنهى عن الفحشاء .\n( ٣ ) يعنی مملكتى كه از دستبرد زمان محفوظ ومصئون است ."}
{"book": "adl0986", "page": 633, "text": "صفحهٔ ( ٢٣ )\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشمارهٔ ( ١٠ )\n\nخیمه چون در وسعت عالم زند\nفطرتش معمور و می خواهد نمود\nصد جهان مثل جهان جزوگل\nپخته سازد فطرت هر خام را\nنغمه را تار دل از مضراب او\nشیب را آموز د آهنگ شباب\nنوع انسانرا بشیر وهم نذیر\nمدعای علم الاسماستی\nاز عصا دست سفیدش محکم است\nچون عنان گیرد بدست آن شهسوار\nخشک سازد هیدت اونیل را\nازقم او خیزد اندر گور تن\nذات او توجیه ذات عالم است\nذره خورشید آشنا از سایه اش\nزندگی بخشد ز اعجاز عمل\nجلوه خیزد ز نقش پای او\nزنده گی را میکند تفسیر نو\nهستی مکنون او را ز حیات\nطبع مضمون بند فطرت خون شود\nمشت خاک ما سر گردون رسید\nخفته در خاکستر امروز ما\nغنچه ما گلستان دردامن است\n\nاین بساط کهنه را بر هم زند\nعالمی دیگر بیارد در وجود\nروید از کشت خیال او چو گل\nاز حرم بیرون کند اصنام را\nبهر حق بیداری او خواب او\nمی دهد هرچیز را رنگ شباب\nهم سپاهی هم سپه گر هم امیر\nسر سبحان الذی اسراستی\nقدرت کامل بعلمش توام است\nتیز تر گردد سمند روزگار\nمیبرد از مصر اسرائیل را\nمرده جا نها چون صنوبر در چمن\nاز جلال او نجات عالم است\nقیمت هستی گران از مایه اش\nمیکند تجدید انداز عمل\nصد کلیم آواره سینای او\nمی دهد این خواب را تعبیر نو\nنغمه نشنیده ساز حیات\nتا دو بیت ذات او موزون شود\nزین غبار آن شهسوار آید پدید\nشعله فردای عالم سوز ما\nچشم ما ازصبح فردا روشن است"}
{"book": "adl0986", "page": 634, "text": "صفحه ( ٢٤ )\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره ( ١٠ )\n\nاثر طبع جناب مستغنی\n\nفلاحت\n\nخوش آن گروه که گردید آبیار فلاحت\nبلى فلاح جهانی بود بکار فلاحت\nملك نه ایم کزین پیشه بینیاز نشینیم\nبود ضرور برای بشر شعار فلاحت\nاسیر پیشۀ دهقان توان شدن بحقیقت\nکه فرض عین زمان است کار و بار فلاحت\nتوان و قوت جسم است این طریقۀ نیکو\nفلاح و راحت روح است در کنار فلاحت\nرسد بمور و ملخ فیض این رویۀ دلکش\nتمام خلق جهان است جیره خوار فلاحت\nدماغ عالم هستی ز عطر اوست معطر\nکه رنگ رنگ گل آرد برون بهار فلاحت\nبفکر نشو و نمایاش سینه چاك چو گندم\nبرنگ دانه توان گشت خاکسار فلاحت\nجهان همیشه بکشت و درودن است مدارش\nمدار خرمن هستی بود مدار فلاحت\nجز این وسیله نیابد کسی ز مرگ رهائی\nیقین پر آب حیات است جویبار فلاحت\nبکردگار که مستغنی است از گل و سنبل\nچوسبزه آنکه کشد سر بکشتزار فلاحت\nبکار رزق تمام بشر نموده کفالت\nكفیل كار حیاتست کاردار فلاحت\nکدام پیشه چو این پیشۀ نکوست ضروری\nمقدم است ز هر کار پیشکار فلاحت\nرهین منت او خلق عالم است تمامی\nخمیده پیکر خلقی بزیر بار فلاحت\nفگنده ربقۀ احسان او زمانه بگردن\nشدی حیات ممات ارنه کسب و کار فلاحت\nغم تمام جهانش بهمت است مقرر\nضمان شادی خلق است غمگسار فلاحت\nفلاحت ار نبود پیشۀ دگر که تواند\nشد آنچه پیشه نمائی باختیار فلاحت\nمورز هرگز ازین مایۀ حیات تغافل\nقرار میطلبی باش بیقرار فلاحت\nهمیشه مشت بخروار میکنند تلافی\nمتاع سود بود سر بسر بیار فلاحت\nگدا و شاه برد لقمۀ ز خوان نوالش\nچه نيك بخت کسانند بختیار فلاحت"}
{"book": "adl0986", "page": 635, "text": "صفحه ( ٢٥ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ١٠ )\nنه بینیاز شود آدمی ز خوردن گندم نه بی رواج کند چرخ روزگار فلاحت\nنموده فرض حیات ومعاش خلق ضمانت بخالق فرض بود شکر بیشمار فلاحت\nزمان حرث کشد طول تا زمان قیامت کسی چه حیله نماید در اختصار فلاحت\nکه تاحیات زاسباب چاره نیست بشر را بود همی اینه گاو خری بکار فلاحت\nشنیده که کسی خورده است سنگ بعالم زکان لعل مجو و ضع آبدار فلاحت\nز سیم وزر نتوانی غذا نمود چوگندم بود بلند ازین و ازان عیار فلاحت\nتوان ز تاج شهی سرگران نشست بگیتی بسر نباشد اگر خاک رهگذار فلاحت\nچو طفل شیرتوان خورد تا زمانه پیری نباشد ار بجهان رسم پایدار فلاحت\nخوری گیاه وهمان حاصل شکارچووحشی نباشدار بمثل پیشه کشت و کار فلاحت\nازو بگردن مخلوق باشد آنهمه منت که تا محشر توان بود شرمسار فلاحت\nزيوغ منت اوگردنی نیافت رهائی بود بگردن جان طوق کاینت کار فلاحت\nچه باك اگرکندش جورروز گارحصاری که کرده است برانبارها حصار فلاحت\nکند ذخیره اش اندرزمان قحط کفایت بهر دیار که باشد گدا مدار فلاحت\nبه قحط سال بهر جا که کشت و کارنباشد چولا له سرکشد آنقوم داغدار فلاحت\nشود به قحط وغلا بیقرار صاحب ثروت خبر ازین و ازان نیست مایه دار فلاحت\nبه خشکسال بهر جا که خوشه دانه ببندد بسان ابرتوان گشت اشكبار فلاحت\nزمانه گرهمه طوفان احتیاج بگیرد یقین زجا نتوان برد کوهسار فلاحت\nباختیارخود اندر فلاح خویش نکوشی نمکینی اگر ایدوست اختیار فلاحت\nبود زروی یقین کارساز نشر تمدن بهر کجا که نمایند انتشار فلاحت\nکجا چودانه گندم عزیز دانه گوهر غنا شود بجهان حاصل از جوار فلاحت\nمگوبرتبه دوصد گنج زرچويك كف ارزن بگاه جوع کجا زر با عتبار فلاحت\nگل مراد نچیند زشاخسار امانی هر انکه در دل او نیست خار خار فلاحت"}
{"book": "adl0986", "page": 636, "text": "صفحه (٢٦)\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره (۱۰)\n\nخوشا آنکسی که خورد صبح و شام نان حلالش خوش آنکسی که بجان است دوستدار فلاحت\nنمیکند زکسی تا بروز مرگ جدائی وفا سرشت چه آب و گل است یار فلاحت\nبخط سبز دل از خلق میبرد لب جویش چگونه سبز ملیح است گلعذار فلاحت\nچه ریشها که دوانیده کشت و کار بعالم چرا بکشور ما باشد انحصار فلاحت\nچه رستگاری ازین شیوه یافتند خلائق خدا کند شود این قوم رستگار فلاحت\nهزار گونه ثمر داده این نهال بگیتی بدهر کرده چه پیوند برگ و بار فلاحت\nبود بگاو و بگا و آهنی ضرورت حارث بلی همیشه ضروری بود شیار فلاحت\nنه گاو راند و نه گاو آهن این زمانه که ماشین پی درو دن و کشت است استوار فلاحت\nنکرده ناخن تدبیر داس عقده کشائی درین زمانه جهان کشته هوشیار فلاحت\nدرو کنند تصرف هزار رنگ که دارد هزار رنگ ثمر نخل بار دار فلاحت\nشود چه حاصلت از طرز نادرست زراعت نکو بطرز درستیست اشتهار فلاحت\nچرا ز خرمن طرز زمانه خوشه نچینی گلی دگر بودا کنون بشاخسار فلاحت\nنشسته بیخبر از کار و بار حرث چه حاصل کست خبر نرسانیده از دیار فلاحت\nبطرز کهنه کشاورزیت چه سود نماید جهان بطرز جدید است ریشه دار فلاحت\nکند چه خاك بسر تخم سینه چاك زدستت نگشته هیچ برت حاصل از قرار فلاحت\nشود چه دیده وری حاصل تو سوخته خرمن نکرده چشم خرد سرمه از غبار فلاحت\nشود برنگ نگین حاصل تو روی سیاهی نگشته اگر امروز نامدار فلاحت\nبکار حرث توئی طفل شیرخوار زمانه خدا کند که شوی پیر پخته کار فلاحت\nبکشت و کار نگردیده آنکه همسر دنیا بود همیشه گرفتار ننگ وعار فلاحت\nنهال تربیت گر نیافت بار فزونی گلی بسر نتوان زد ز افتخار فلاحت\nنه هر تنی است توانای بار رنج کشیدن به هر کسی بجهان است مردکار فلاحت\nاگر چو خوشه ز هر عضو من زبان بدر آید نمیتوان که کنم وصف تاجدار فلاحت"}
{"book": "adl0986", "page": 637, "text": "صفحه (۲۷) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (۱۰)\nنمیخرند مرا شعر و شاعری به شعیری شعور داشتمی کاش در شعار فلاحت\nبرد ز خویشتم کشتزاری ولب جوئی زمانه کاش کند قسمتم عقار فلاحت\nچه سازم آه ندیدم جوی زحاصل هستی کشیده ام همهٔ عمر انتظار فلاحت\nز خود رمیده دلم صید دام او بشود آخر که مدتیست که گردیده دانه خوار فلاحت\nبدست مهر گذارم دگر بخرمن وصفش روم بصاحب خرمن دهم شمار فلاحت\n\nاثر طبع شاعر شهیر هندی (اکبر) اله آبادی و ترجمهٔ\nجناب مستغنی و محمد سرور خان صبا به فارسی\n\nمسلما نون بتاؤ تو تمهین اپنی خبر کچهه هی تمہاری کیا مدارج ره گئی اسپر نظر کچه هی\nاگر کچه هی توسو چودل میں بهی اسکا اثر کچه هی حریفوں کی تعالی باعث سوز جگر کچه هی\n(نہین معلوم هی کچه ره گئی هو کیابی کیا هوکر ۱ کدهر آنکلی هوراه ترقی سی جدا هوکر)\n\nمستغنی\nمسلمان با شدت از اعتلای خود خبر چیزی بمعراجی که اول داشتی داری نظر چیزی\nز درد جاه از کف داده ات داری اثر چیزی نمیسوزد ز اقبال حریفانت جگر چیزی\n(توهی گم کرده راهی را بعالم رهنما بودی ۱ بهر چیزیکه اکنون نام گیرند آشنا بودی)\n\nصبا\nمسلمانان شما را از خود است آیا خبر چیزی بآن اوج جدا گردیدهٔ تان هم نظر چیزی\nخبر گر هست در دل این خبر دارد اثر چیزی شده اوج حریفان باعث سوز جگر چیزی\n(بخاطر میرسد آیا چه بودید و چها گشتید ۱ ز شاهراه ترقی تا چه حد ناآشنا گشتید)\n\nکوئی آگه نه تهاتم سی ترقی کی تگ و دومین کوئی دس مین چمکتا تها تو تم ممتاز تهی سومین\nتہین نی فرق بتلا یا تها سبکو گندم و جومین تمهین سی سیکهه کر بنتی تهین عالم مفر نی قومین\n(شرف پا یا تها تم نی امتیاز حق و باطل سی ۲ مخالف بھی تمہاری قدردانی کرتی تھی دل سی\n\nمستغنی\nبه هر علمی که میگویند دانا پیشتر بودی بهر دم از مقام خویش گامی پیشتر بودی"}
{"book": "adl0986", "page": 638, "text": "صفحه ( 28 )\nسال اول - مجله كابل\nشماره ( 70 )\n\nبفرق خوب وزشت اهل جهانرا راهبر بودی\nتو از هر کار عالم با وقوف و باخبر بودی\n( تو مغرب را بسوی علم و عرفان رهنما گشتی ٢ تو عالم را بکار سعی و کوشش مقتدا گشتی )\nصبا\nبمیدان ترقی راه اول گام تو بکشود\nتو در صد میدرخشیدی اگر ده دیگر برا بود\nتمیز گندم و جو را بعالم دانشت فرمود\nز فیض بینشت مغرب رهی علم و هنر پیمود\n( ز تو شد امتیاز حق و باطل در جهان پیدا ٢ مخالف هم به تقدیر تو شد اندر سر سودا )\nتمهاری عزتین تهین اوج تهاری به تماشائین تهین\nتمهاری بات تھی احکام تھی کہناتہا آئین تهین\nتمهاری ذکر مین سرگرم دنیا کی زبانین تهین\nتمہی تم تھی زمانہ مین تمہاری داستانین تهین\n( غرور ناز کم کرتا پیا تها ايك عالم کو ٣ سر تسلیم خم کرتا پہراتہا ايك عالم کو )\nمستغنی\nکسی که داشت قدرعز وجاه و شوکت و شانت\nکسی کی داشت صدق و قول و حسن عهد و پیمانت\nجهانرا کام جان شیرین زحرف شکر افشانت\nتمام خلق عالم بود مداح و ثنا خوانت\n( تو و از راستی چون سرو قامت را علم کرده ٣ سر تسلیم پیشت جمله آفاق خم کرده )\nصبا\nشما را عزت و اوج و علا و رتبه شان بود\nشما را قول و فعل و حکم و آئین فکر و اذهان بود\nباوصاف شما جانان زبان ها شکر افشان بود\nبدنيا وصف يكتايی تان بر جسته دستان بود\n( سر گردن کشان خم گشته بودا ز مہر تعظیمت ٣ غرور ناز عالم جبهه سای مجد و تکریمت )\nتمہا را اتفاق باهمی دیوار آهن تها\nمخالف ايك كاجو تها وہ گويا سبكادشمن تها\nتمهاری همتون کاعرش اعظم پر نشيمن تها\nتمهاری ها نه مین آفاق كاهر علم هر فن تها\n( تم اپنی حق پرستی سیدہ لیتی تھی دنیا کو ٤ خدا کی سامنی جہك کر جھکادیتی تھی اعدا کو )\nمستغنی\nتو بودی آنکه بود از اتفاق سد روئینت\nتو بودی آنکه از چرخ برتر جا و تمکینت\nتمام خلق عالم تر زبان حرف تحسینت\nکلید گنج عرفان داشت طبع حکمت آئینت\n( ز روی صدق از بس حق پرستی بود مطلوبت ٤ تمام اهل عالم زان سبب گردید مغلوبت )\nصبا\nشما را اتفاق باهمی دیوار آهن بود\nمخالف كربيك تس كس شدی با جمله دشمن بود\nعلو همت تان عرش اعظم را نشیمن بود\nبدستت در جهان جانا کلید دانش وفن بود"}
{"book": "adl0986", "page": 639, "text": "صفحه ( ۲۹ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۱۰ )\n\n( ز فیض حق پرستی عالمی بودی ترا مرعوب ٤ بشان ایزدی اعدای خود را داشتی مغلوب)\nنه یه آپس کی جهوگری تهی نه یه ناحق پرستی تهی طبیعت پر نه دیو نفس کی یه چیره دستی تهی\nنه دل مین بد گمانی تهی نه همت مین یه پستی تهی نظر مین مظهر نور حقیقت سازی هستی تهی\n(تمهاری وضع دلکش تهی تمهاری شان عالی تهی ٥ خوش اخلاقی تمهاری مظهر شان جمالی تهی)\nمستغنی\nنه آندم بود کذب وکینه حقد وبخل و بهتانت نه بر عقل وطبیعت بود غالب نفس وشیطانت\nنه هرگز بدگمانی داشت دل با این و با آنت منور بود چشم وجسم و جان ازنور عرفانت\n( نبود اوصاف صدق و راستی مشهور آفاقت ٥ بهرسو خلق عالم صیدکردی حسن اخلاقت)\nصبا\nنه آندم این نقاضت نی چنین ناحق پرستی بود نه بالای طبیعت نفس را این چیره دستی بود\nنه دردل بدگمانی بود و نی همت به پستی بود بهستی دیده تان مظهر نور حقیق بود\n(بشان عالی واوضاع دلکش در جهان بودی ٥ بحسن خلق خود صید دل اهل زمان بودی)\nنهین هی های افسوس اب تمهارا وه چلن باقی نه وه حسن عمل باقی نه اب وه حسن ظن باقی\nنه وه ذوق هنرمندی نه شوق علم و فن باقی نه دل مین هی وه جوش حب یاران وطن باقی\n(جوفکر ین مین تو اپنی نفس کو راحت رسانی کی ٦ توقع کیا اسی پرهی خدا کی مهربانی کی)\nمستغنی\nنماندت این زمان آن صدق قول وحسن ظن باقی نه آن شوق کمال و کوششت درعلم وفن باقی\nنه آن مهرو و لایت مانده با اهل وطن باقی زاوصاف نکویت نیست چیزی این زمن باقی\n(برای نفس خویش امروزتنها این و آن خواهی ٦ خدای خلق را برخویش تنها مهربان خواهی)\nصبا\nنماند افسوس اوضاعی ازان دور زمن باقی نه آن حسن عمل باقی ونی آن حسن ظن باقی\nنه آن ذوق هنرمندی نه شوق علم وفن باقی نه دردل جوشش آن حب یاران وطن باقی\n(همه خواهد که اندر نفس خود راحت رسان باشد ٦ برین حالت توقع هم که خالق مهربان باشد)\nغضب هی حب اسلامی سی خالی سبکا سیناهی حسدهی ناتوان بینی هی بی مهری هی کیناهی\nبس اپنی هی مزی کیواسطی هراک کا جینا هی یهی قومی ترقی کا ذرا سو چوتو زینا هی\n(کهان هی اب مسلمانونمین باهم پیغرض الفت ٧ جوباقی شاعر ونمین هی توهی وه اک مرض الفت)"}
{"book": "adl0986", "page": 640, "text": "صفحه ( ۳۰ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۱۰ )\n\nمستغنی\nکنون از حب اسلامی است یکسر سینه ها خالی\nزرخت مهر و الفت باشد آه این خانه ها خالی\nبود این خانه ها افسوس اکنون زین هوا خالی\nچرا دلها بدینسان از وفا گشت ایخدا خالی\n( مسلمان را چرا باهم نباشد بیغرض الفت ٧ به بن شاعر میان شعر دارد الغرض الفت\nصبا\nاسف کز حب اسلامی تماماً سینه ها خالی است\nحسد با ناتوان بینی و بدخواهی و بی مهری است\nبهر کس ذوق فکر راحت و آسایش شخصی است\nکمی بنگر که این خود نردبان رفعت قومی است\n(چه شد دور از غرض آه الفت خاص مسلمانان ٧ نمی بینم نشانی جز بشعر شاعری از آن)\nمین تم سی کیا کہون اس وقت دلپر کیا گذرتی هی\nتصور دل مین آتا هی تو آنکهه اشکون سی بهرتی هی\nطبیعت بات کرنی کو بهی مشکل سی تهرتی هی\nخلش سینی مین ایسی هی که وه بیچین کرتی هی\n( مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد ٨ و گردم در کشم ترسم که مغز استخوان سوزد )\nمستغنی\nچگویم حال دل کز جور و غم زیر وز بر گشته\nجگر خونین زبادش دیده خونبار تر گشته\nنفس در سینه از فکر نکام نیشتر گشته\nدلم امروز ازین نطق و بیان خونین جگر گشته\n(مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد ٨ و گردم در کشم ترسم که مغز استخوان سوزد)\nصبا\nچگویم راز دل با تو که از غم زار میباشد\nبه تصویرش دو چشمم از الم خونبار میباشد\nسخن گفتن کنون بر طبع من دشوار میباشد\nخلش ها در درون سینه نشتر وار میباشد\n( مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد ٨ و گردم در کشم ترسم که مغز استخوان سوزد )\nوه باتین جن سی قومین هورهی هین نامور سیکهو\nاتهو تہذیب سیکهو صنعتین سیکهو هنر سیکهو\nبرهاؤ تجربى اطراف دنیاهین سفر سیکهو\nخواص خشك و تر سيكهو علوم بحر وبرسيكهو\n( خدا کی واسطی ای نوجوانون هوشمین آؤ ٩ دلون مین اپنی غیرت کو جگه او جوش مین آؤ )\nمستغنی\nترا باید سخن زان مردم دانشور آموزی\nبعالم هرچه ارعلم و معارف بهتر آموزی\nخواص خشک و تر ايمایه بحر و بر آموزی\nسفر کن در جهان تا هر چه آن نیکوتر آموزی\n( خدارا ایجوانان وطن هوشی و فرهنگی ٩ بحفظ مملکت امروز باید غیرت و ننگی )"}
{"book": "adl0986", "page": 641, "text": "صفحه ( ٣١ )\nسال اول - مجلۀ کابل\nشمارۀ ( ۱۰ )\n\nصبا\nسخن هائی کزان اقوام گشته نامور آموز بگیر اخلاق نیکو صنعت آموز و هنر آموز\nبیفزا تجربه اندر جهان طرز سفر آموز خواص خشک و تر آموز علوم بحر و بر آموز\n( خداراجان من بر عقل و فهم و هوش خود افزا ۹ دلت را منزل غیرت نادرجوش خود افزا )\nسخن معقول و موزون هو تو سب کادل بهلناهی کلام خوش کلامان رنگ با معنی بدلتاهی\nزبان سی نمره مدح و ثنا هردم نکلتاهی مگر شوق عمل هو واقعی تب کام چلتاهی\n( توجه گر نه هو دل سی تو پہر تاثیر کیونکر هو ۱۰ کلام دلکش« اکبر» هو یا مهدی کالکچرهو )\nمستغنی\nحديث د لفريبت هر دلی مسرور میسازد کلام نغز زنگ از هی طبیعت دور میسازد\nدل ویران ما شعر نیکو معمور میسازد تو مستغنی بشعرت ذوق اگر مجبور میسازد\n( نمی بخشد سخن بی التفات گوش تاثیری ۱۰ اگر اکبر و گر مهدی کند بالفرض تقریری )\nصبا\nحدیث نغز دلها را مسرت بار میسازد کلام خوش بمعنی رنگ را بسیار میسازد\n(صبا ) وصف آنزمان در عالم گفتار میسازد که ملت خویش را شایسته در کردار میسازد\n( نمی بخشد سخن بی التفات گوش و دل تاثیر ۱۰ اگر اکبر سراید شعر یامهدی کند تقریر )"}
{"book": "adl0986", "page": 642, "text": "صفحۀ ( ۳۲ ) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ ( ۱۰ )\n\nبقلم محمد کریم خان قاضی زاده انتقاد وموزیکه\n\nبنازم دست توانا و با اقتدار قدرترا ، که بساط بوقلمون کائنات را بطوری\nزیبا و متنوع بدیع ، ومرغوب خلق نمود ، به پیرایه وزیورهای قشنگ طبیعی\nبیاراست ، که عالم صنایع بشریت ، از مشاهدهٔ آن انگشت تحیر میگزد .\nو بالمقابل انسانرا بساحهٔ هستی بیافرید ، حس بداعت پسندی به او بذل و\nبخشید ، قلب ودماغ او را از عواطف رقیقه مملو وسرشار نموده ، چنان مورد\nالطاف وعنایات عالیه قرار داد ، که نمیتواند انسان بیچاره از تلافی وعهدهٔ شکران\nآنهمه مواهب وعطایای بی‌نظیر او بدر آید .\nاز انجمله مواهب بهای قیمتدار او ، تغنی یا اعطای استعداد ولیاقت موسیقی\nوترنم است به بشر ، که فطرتاً در هیولای او ( انسان ) مرکوز وبا او توام\nخلق شده ، يك امتیاز را به نسبت سائر مخلوقات مالك گردید .\nهمچنانیکه ادامه وبقاء نشو ونما ، عدم تفسخ و انحلال جسم مادی مربوط\nو متعلق بوجود و دوام روح است . اگر بگوئیم که زیر گنبد این گردون"}
{"book": "adl0986", "page": 643, "text": "صفحه (۳۳)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۱۰)\n\nپر آشوب احراز موجودیت و پایداری جوامع بشری نیز منوط ، بوجود موسیقی اوست ، جا دارد .\nهر ملل و جوامعيکه مالك و دارای يك موسیقی پر شور آفاقی است ، بدیهی است ، صاحب يك روح سلحشور و زنده ایست همانا در پرده های الحان و آهنگ های موزون با نواهای رسای نغمات دلفریب آن امتزاج یافته در سینه بسیط و ساکت فضای عالم بطور مستدام آشیان ابدی گزیده ، حاکمیت ادبی اورا برسبیل دائمی بعالم القا می نماید . بتعبیر دیگر موسیقی معیار ومقياس كم، كيف و چگونگی روحیات ملل و اقوام مختلفه بوده ، انعکاس حقیقی همان هیجانات پرشور درونی و تجلیات درخشان نشاط انگیز روح ایشان است که طنین اش خارج محیط او را فرا گرفته . بالعکس هر ملتی که بکلی فاقد موسیقی مخصوصی بوده ، یا آنکه بالفرض هم اگر داراست يك موسيقى منجمد و ساکت بیروحی را ، مسلم است ؛ که احساسات و روحیات آن نیز نظیر موسیقی او پست و دنی بوده ، به هیچگاهی از هنگام تظاهرش در ساحه حیات نشده است که شاهد غلبه و حاکمیت را در کنار کشیده باشد . بل طبیعی است ؛ که از جمله نفوذ و استیلاهای سیاسی و غیره محروم مانده ، همیشه ربقه ذلت و عبودیت دیگرانرا بگردن دارد .\nهر چندیکه موضوع تحلیل موسیقی و تشریح کیفیت اصلاح و ارتقای تدریجی آن از نقطه نظر صنایع مستظرفه ، بقدر عالی و بلند به اندازه ای رفیع و پر تحشم است که توان و استعداد نگارش آنرا بخود سراغ ندارم .\nبا وجود آنهم از رهگذر محسوسات و مطالعات کوتاه سطحی خویش ، اگر مباحثی را در ان به پیمایم ، بجاست . چه سودی اگر هم نداشته باشد ، زیانی هم نی هر شیئی در اوائل خلقت از نقطه نظر فلسفه طبیعی ، در حالت ابتدائی بوده"}
{"book": "adl0986", "page": 644, "text": "صفحۀ (٣٤)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره (١٠)\n\nناقص یا شکل دیگری (سوای هیئت امروزی خویش) بخود داشته است که بعدها تدریجاً بمرور ایام و توالی روزگار، حالت و رنگ ارتقائی بخود گرفت تا آنکه بصورت کنونی تکامل رسیده است.\nاز آنجائیکه در صنایع و مخلوقات طبیعی قانون تشابه بصورت کلی تماماً استیلا و نفوذی دارد. از آنرو گفته میتوان که صنایع و ادبیات حتی جمله صناعات امروزی مولوده دست بشر در اوائل چنین شکل صحیح و مجرای راستی را مکتسب و دارا نبوده است. و بمانند طفل نوزادی در حال طفولیت و ابتدائی بوده، نواقص پرظاهری را در بر داشت.\nپس از ان که انسان در اثر سوائق طبیعی رو به تکامل می گذارد، کلیه مصنوعات واشیا مولود فکر رسا و دست توانای او نیز این رفتار او را تعقیب نموده نواقص او رو به ارتفاع و کم شدن میگذارد.\nاصلاحات غریبه ای در ادبیات، صنایع وحتی بغیره غیره چیزها بعمل آمد، تا؛ داخل چنین حوزۀ صفا ومحیط منور تکامل کنونی میگردد. که مهم ترین ادوار اصلاحات ونهضت های حقیقی آن (ادبیات وصنایع) در غرب سالهای نیمۀ اخیر قرن ١٥ واوایل قرن ١٦ است که تاریخ آنرا بنام (رنسانس) یا تجدید حیات ادبی وصنعتی یاد میکند، رنسانس از مشعشع ترین دورهای پرافتخار تاریخی و نهضت های پرفشان صنایع نفیسه وادبیات است، که بدواً آغاز آن از ایتالیا بوده بعدها بالتدیج بفرانسه، المان و انگلیس انتقال می یابد، تا آنکه آهسته آهسته انوار درخشان آن بسایر محیط های تاريك وجوامع خواب آلود آنوقته اروپا تابیده، عالم استعداد وقریحه های تیره و مکدر بشریت را از فیض ادبی خویش روشن ساخت.\nنوابغ بی همتای بمانند رفائیل، میکل آنجلو، لؤناردونسی در رسم، مجسمه"}
{"book": "adl0986", "page": 645, "text": "صفحه (۴۵) سال اول - مجلۀ کابل شماره (۱۰)\n\nسازی و معماری ، شکسپیرها ، گوئیثها ، هوگوها ، لا مارتین ها در ادبیات و\nبالا خره واگنزها و بتهوفن‌ها ، در جهان موسیقی بمیان آورد . که هريك در\nآفاق صنایع و ادبیات بمانند ستاره های ثوابت الی الابد در تلالا و لمعان بوده ،\nدرسمت الراس افتخارات ملی غرب قرار گرفته اند ، که تعریف آنها احتیاج\nبه نگاشتن ندارد .\nو در مقابل دست مزد و زحمت های محمل فرسای ایشان است که صنایع\nو ادبیات محتشم و پر تجلل امروزی اروپا ( از قبیل بناهای با شکوه تابلوهای زیبا ،\nمجسمه های ظریف ، آثار ادبی وموزيك های دلکش و پرشوری ) در حواشی\nو نقاط مختلفه و در هر گوشه و کنار بوروپا دید ها را می درخشاند .\nهر چندیکه راجع بوجود آمدن رنسانس علمای تاریخ عوامل مختلفه تعیین\nو ذکر نموده اند ، اما مهمترین چیزیکه در بین آنها بنظر میرسد ، همانا وجود\nمشوقینی است ، که توانستند در سایه تشویق و توجه کامله آنها ، فضلا و صنعت\nکاران معاصر شان بچنین درجات حیرت انگیز کمال فائز شده ، در عالم انسانیت\nچنین آثار قیمتدار و شاهکار های زیبای صنعی و ادبی در عالم انسانیت از خود\nبیاد گار بگذارند .\nاهمیت صنایع و ادبیات در عالم کنونی بشر ، به اندازه مبرهن و آشکار است ،\nکه هیچگاهی نمیتواند غیاهب اوهام و شكوك مانع از تظاهر آن بشود . و خدارا\nسپاس که ما هم از چندی به این سر پوشیده روز گار آگاهی و اطلاعی یافته ،\nبه تاسیس مکاتب صنایع اقدام و بالاخیره موفق گردیدیم ، که عنقریب ثمرۀ\nشیرین آن کام ما را حلاوتی خواهد بخشید .\nو امید واریم که به این زودیها ادبیات وصنایع ما در کنف پرورش و تشویق\nحکومت رنگ و تابی بخود پیدا کرده ، به اکتساب مجرای حقیقی ارتقا و تکامل"}
{"book": "adl0986", "page": 646, "text": "صفحة (٣٦)\nسال اول - مجلۀ کابل\nشماره (١٠)\nکامیاب شود .\nليك متاسفانه ؛ در بین مجموع این صنایع نفیسه چیزیکه در زوایای فراموشی افتاده و از لوحهٔ خاطر ها زدوده شده است ، موسیقی ملی ماست ، که هیچ اصلاحی دران بعمل نیامده است . علمای این فن تاثیر ونفوذ موسیقی را در جوامع بشری ، به اندازه ای عام وزیاد ادعا می نمایند ، که انسانرا از مطالعهٔ آن حیرت دست میدهد چنانچه عده از آنها این امتیاز ورجحان موسیقی را حتی از تاثیرات و نفوذ ادبیات نیز بیشتر دانسته ، میگویند . از انجائیکه جوامع بشری طبعاً علایق شدیدی را به نسبت موسیقی وادبیات مالك بوده ، مشاهده ومطالعات موسیقی و ادبیات باعث انشراح صدور واكتساب طرب دلها است . لذا درین زمینه بدیهی است بدرجات تزاید تاثیرات موسیقی ، به نسبت تاثیرات شعر وادبیات در برانگیختن روحیات طبقات عامه انسانها ، زیرا که تاثیر شعر و ادبیات محدود به آنانی است که استطاعت فهم وادراك آنرا دارند . بخلاف موسیقی که در اعماق قلوب تاريك ترين طبقات جوامع بشری تاثيرات خويش را مبذول داشته ، در دماغهای گرفته وخاطرهای افسردهٔ آنها توليد نشاط وسرور مینماید . روح را منتعش کرده ، کدورت وتیره گیهای هموم را از صفحات قلوب آنها حك ومی زداید ، به انفاس پژمردهٔ شان رونق وطراوتی می بخشد . . . . موسیقار ها افراد نخبه عالم بشریت اند که برسبیل مستدام با انامل مقتدر وآوازهای دلکش و روح نواز خویش که از تنگنای قوانین حنجره فسونكار شان برآمده در جو فضا جولان میکند ، با الیاف دلهای کدورت زدوده وعواطف رقیقه ملل بهر رنگی که بخواهند ملاعبه و بازی مینمایند . وادبا ومترجمين عواطف رقيقه واحساسات نفیس روحی بشری است که آنرا بشكل شعر منظوم يا منثور درآورده ، همتهای ساکت وخمود کرده را تنهيض وتهيج ميتمابند ، واکر"}
{"book": "adl0986", "page": 647, "text": "صفحۀ ( ۳۷ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ۱۰ )\nاشعار پرسوز وگداز آنها با آهنگهای شور انگیز موسیقی ملی امتزاج یافته\nیکجا در تهییج روحیات ملتی مصروف گردند . طبیعی است که افسرده ترین\nارواح انسانی را بجدیت وفعالیت وادار می سازد .\nاما جای تأسف است که در چنین عصری از موسیقی ملی که داریم استفاده\nکرده نتوانسته ، بجادۀ خرافات موسیقی دیگران در سیریم .\nحالآنکه ما از خود موسیقی مستقلی داریم ، کسیکه اصولهای تغنی اقوام وعشایر\nمختلفۀ مارا زیر نظر و مطالعه قرار داده باشد ، اطلاع داشته خواهد بود ، که\nافغانستان نیز از خود ، سوای موسیقی که فعلاً تنها در کابل ترویج و تعمیم\nدارد ، موسیقی مستقلی را صاحب ومالک است . زیرا که آهنگ وتون مخصوص\nخوانش های اقوام مختلفه ما ( مانند اصول تغنی وخوانش چهار بیتی های وطنی\nوغیره درقسمتهای مختلفۀ وطن ) شکل مخصوص ملی خود را بنما اشعار می نمایند .\nکه هیچ گاهی بموسیقی موجوده ربطی نداشته طرز خوانش مستقلی را داراست .\nو بدبختانه تنها در کابل و هرات است که بنا بر مراودات و تماس زیاد شان\nبا هم جواران ، موسیقی ملی خویش را از دست داده ، اصول خوانش و تغنی\nدیگرانرا شعار خود قرار داده اند ، واین تمسك واعتياد رنگ دیگری بخود\nگرفته بطوری در مرکز و بعضی از نقاط تعمیم وشیوع یافت ، که چندیها مهارت\nو یا تلذذ از موسیقیهای مرده وکنه ، يك نوع فيشن وتجددی بشمار میرفت . ودر\nنتیجه مارا مغلوب خویشتن قرار داده روحیات مارا سست ، هیجانات ملی را سکته\nدار ، بالاخیره موسیقی ملی مارا که از موسیقی های پرشور و آفاق دنیا است در معرض\nبی اعتنائی گذاشت . واین قضیه برای ملت ومملكت اسفناك است . درصورتيكه\nموسیقی مستقلی داریم، جای آن نیست ؟ که از موسیقی های مندرس و فرسودۀ\nچندین ساله ملل منحطه متمتع و لذت بریم . بلکه لازم است ، همان موسیقی"}
{"book": "adl0986", "page": 648, "text": "صفحه (۳۸) سال اول - مجله کابل شماره (۱۰)\n\nصحیح و پرشور ملی خویش را بمانند سائر موسیقهای دنیای متمدن مرتب و درزیر\nنوته آورده همچنانیکه دیگر مزایا وافتخاراتی را دارا هستیم ، استقلال موسیقی را\nنیز صاحب بوده ، روحیات پرشور ومکنونات قلبی خود را بواسطه آن بروز دهیم.\nهر چندیکه موسیقی و طرز خوانش امروزه ما (که معمول و متداول است\nدر مرکز) دراساس و روی قوانین موسیقی هند گذاشته شده است. با وجود\nآنهم موسیقی ما درین چند سال تقریباً براه دیگری افتاده ، يك اندازه امتیاز به\nنسبت اساس خود پیدا کرده است. که برای مستمعینیکه با موسیقی موانست\nداشته باشند ؛ ظاهر میشود. وتقریباً این اسلوب نیم وطنی را میتوان از تقاضای\nروحیات ملی دانست زیرا که این تحول جزئی تقریباً زاده افکار عامه بشمار میرود ،\nواین را نیز از خاطر نبایست دور افگند ، که در چنین عصری باین اندازه يك\nتحول جزئی در موسیقی برای همچو مايك ملتی زنده ای کافی نیست.\nما ازین کرده ، بخیلیها تعدیل و انقلاب بیشتری در موسیقی خویش احتیاج\nداریم هیچگاهی قناعت نخواهیم کرد ، که موسیقی مايك صورت صحیح ومستقلی\nبخود نگرفته پیوسته در تعقیب قوانین موسیقی همانی بیروح ومخنق احساسات\nمصروف باشد ، وما درعین حال ازان لذتی نبرده به آن افتخار نمائیم.\nبرای ما لازم است که موسیقی مستقلی بمانند موسیقهای عالم شمول دنیای\nمتمدن و آنانیکه در دنیای امروزی حیثیت و مقامی دارند ، داشته باشیم.\nوجای آنست ، که موسیقی مهیج و روح نواز ملی خویش را که بهترین افراد\nسلحشور ونماینده های احساسات پرشور ملی ما در دامنه جبال شامخه یا در کنار\nرودبارها ، مراتع وچرا گاهای وطن (چوپانان ، دهقانان وغيره وغيره ....)\nبر آن مترنم اند ، در تحت قوانین علمی ونوته آورده درقطار وردیف موسیقهای\nمللیکه امروز دنیا بکامشان میچرخد داخل نمائیم."}
{"book": "adl0986", "page": 649, "text": "صفحه (۳۹)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۱۰)\nو درینصورت ضرورت و احتیاجی داریم به تاسیس و افتتاح يك باب مکتب\nموسیقی در قطار سایر مکاتب صنفی خویش که وزارت معارف در آنجا\nچندی از ارباب فضل و علمای فن موزيك را از دنیای متمدن استخدام نموده\nبا معاونت آن هموطنانیکه درین فن مهارت دارند موسیقی ملی ما را تعدیل\nو در زیر نوته و قوانین علمی این فن بیاورد ، روح موزيك وطنی را\nمجدداً ترویج و تعمیم نموده ، در تربیه آنانیکه این فن را به ارث برده اند ،\nبذل اجتهاد و توجه نماید ، تا این موسیقی آفاقی ما که در شرف اضمحلال است\nاز زوال و فنارهائی یافته دستخوش بازیچه دیگر ان نگردد و شئونات ملی ما هدف\nتیر های زهر آلود طعن و استهزا اجانب قرار نگیرد و بنام ملت پرستی و حمایت\nاز شئونات و نوامیس ملی ، در زمرۀ آنهمه مساعی بلیغیکه راجع به احیای ادبیات\nاز بین رفته این سر زمین مصروف و در قطار سایر مجاهداتیکه در راه ترقی و تعالی\nوطن مبذول داشته شده است به این موسیقی نیم رمق و انحطاط پذیر وطن\nشفقت و عطوفت ، رحم و مروتی نموده شود ، تا آتیـاً به آن درجات و مراتب\nبلندی که باید برسد ، نائل گردیده ، در صفوف موزیکتهای زنده دنیای\nبشریت بسریر زندگانی فنا ناپذیری قاعد شود ."}
{"book": "adl0986", "page": 650, "text": "صفحه (٤٠) سال اول - مجله کابل شماره (۱۰)\n\nبقلم عبدالله خان افغان نویس\nفضلای فراموش شده\n(۳)\n(۱۰) عبدالحکیم آخندزاده قندهاری که از علما و فضلای معروف روزگار خود بوده و کتاب عین العلم بزبان افغانی از یادگارهای علمی و ادبی اوست که در سال ١٢٢٤ نوشته شده و تا کنون بطبع نرسیده است مولد شهر قندهار ، مدت عمر ٨٤ قوم کاکر و درسنه ١٢٣٥ روزگار فانی را وداع گفته و در مقبره عمومی قندهار مدفون است .\n(۱۱) عبدالباقی صاحب کاکر که از علمای اعلم عصر خویش و خصوصاً در علم شریف فقه وعقايد اختصاص و امتیاز تمامی بهم رسانده و بزبان افغانی اشعار زیادی سروده اند و کتاب تهذیب الواجبات منظوم بزبان افغانی از مولفات اوست مولدش شهر قندهار وسنين عمرش ٧٥ تاریخ وفات ١٣٢٢ مدفن مقبره عمومی قندهار .\n(۱۲) ملا محمد حسن صاحب قندهاری که از فضلای ممتاز روز گار خویش و در زبان فارسی و افغانی طبع شاعرانه داشته و دیوان فارسی او بطبع رسیده و دیوان افغانی او غیر مطبوع در قندهار موجود است . مولدش طلوکان قندهار مدت عمرش ٦٨ قومش اسحق زائی تاریخ وفات ١٢٤٥ مدفن طلوکان قندهار.\n(۱۳) ملا مزمل معروف بملا صاحب صريغ . برکتاب قاضی ملم حاشیه نفیسی بزبان عربی موسوم به صریغ نوشته است که بحلیه طبع در آمده و باقی آثارش غیر مطبوع و به نزد اخلاف شان در قندهار موجود است . مولدش صریغ علاقه شش کروئی پشا ور سنین عمر ٤٥ تاريخ وفات ۱۲۹۹ مدفن علاقه صريغ ."}
{"book": "adl0986", "page": 651, "text": "صفحه ( ٤١ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ١٠ )\n\n(١٤) حبیب الله آخندزاده خلف الصدق ملاصاحب صریخ عالم معروف در\nعلوم معقول و منقول خبیر و آگاه در منطق برساله مولفه پدر خود حاشیه دارد\nکه طبع شده وخودش نیز حیات دارد .\n(١٥) قاضی میر جمال الله صاحب معروف بقاضی صاحب پشد عالم و فاضل\nمشهور وقت و برقاضی سلم حاشیه مستقلی دارد که بطبع رسـیده است .ولدش\nپشد سنین عمرش ٩٢ درسنه ١٣٠٤ پدرود حیات گفته در خود پشد مدفون است .\n\nبقلم میر غلام محمدخان غبار\n\n( افغانستان و نگاهی بتاریخ آن )\n(٨)\nولایت گندهارا ( وادیهای پشاور ،\nسوات و باجور ، سمت مشرق حالیۀ\nکا بل )\n\nولایت گندهارا Gandahara در مشرق مملکت افغـانستان واقع ،\nو شرقاً برود بار سند ، غرباً به قسمتی از سلسلۀ کوهای هندوکش ( سلسلۀ\nپغمان ) جنوباً به ولایت پاختیا وزابل ، شمالا ً بولایت بلور ( چترال ، نورستان\nپنجشیر ) محدود ومتصل است .گندها را در علاقه های پشاور ، اتك ، یوسف زی ،\nهشت نگر ، سوات ، باجور ، بونیر ، دیر ، ننگنهـارا ( وادی جلال آباد )\nلمپاکا ( لغمانات ) کنرها ، آسمار ، کابل ، لوگر ، وردك ، کاپیسا ( کوهدامن\nو کوهستان ) منقسم است . قدیمترین شهرهای کندهارا عبارت است از شهرهای\nبگرام واقع در غرب شهر جدید پشاور که میان خیبر و پشاور افتاده و حالیا"}
{"book": "adl0986", "page": 652, "text": "صفحهٔ ( ٤٢ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ١٠ )\n\nنشانی ندارد ، ( پیلو خرابه های آنرا تعریف میکند ) و بگرام دویم که\nدر حدود و حوالی پروان ( جبل السراج حالیه ) واقع بوده و در منزلهٔ کابل قدیم\nشمرده شده میشد ، و نگار آرا ( هدهٔ مقدسه ) که مراتب عروج خود را\nدر دورهٔ بودا طی مینمود ، و شهر اسکندریه واقع در کوهدامن که محققین\nمعاصر فرانسه وجود و بنای آنرا از طرف اسکندر مقدونی خاطر نشان کرده اند،\nهكذا علامات وامارات بسا شهرهای عتیق در سرزمین سوات ، باجور و غیره\nدر نتیجه حفريات محققين مغرب بظهور رسیده ، اما بلاد وقصبات عمدهٔ امروزه\nگند هارا ( که بعضاً یاد گارهای قرون قدیمه گفته میشوند ) عبارت ازینهاست :-\nکابل ، پشاور ( پشاور ) اتك ، چاريكار ، نوشاره ، بر کی را جان ، جلال آباد\nتگرى ومند رور وچهار باغ ( در لغمان ( اسمار ، شیوه و شیگی و چغه سرای\n( در کنرها ) لعل پور ، جلالا ، شب قدر ، کوت ، دیر ، امبیله ، تر کی ،\nمیان قلعه ، ناوه کی ، کوناى وغيره ها .\nگند هارا دارای آب و هوای مختلفه بوده ، در جهت های شرقی و وسطی\nدارای هوای گرم ، ودر قسمت های غربی مالك هوای معتدل و گواراست ،\nوادیهای پشاور بسی شاداب و زرخیز بوده ، اقسام برنج و گندم ، جو وجواری\nگال وارزن ، زغر ونیشکر میرویاند ، و دریای سوات در زرخیزی این سرزمین\nعامل مفیدی بشمار میرود . وادیهای لغمان و مخصوصاً ننگنمار ( جلال آباد )\nکه بواسطه انهار کابل ، كنر لغمان آبیاری میشود ، یکی از بهترین قسمت های\nزراعی افغانستان بلکه آسیای وسطی شمرده میشود ، پروفيسر واوى يوف\nو پروفیسر بو کی نیچ در کتاب « افغانستان زراعی » مطبوعهٔ لیننگراد ( ۱۹۲۸ )\nEgricultaral - Afghanistan شرح مبسوط وحيرت آورى درينباب\nمینویسند . وادیهای کابل ، کوهدامن ، لهو گرد که بوسیلهٔ دریا های پنجشیر ،"}
{"book": "adl0986", "page": 653, "text": "صفحه ( ٤٣ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ١٠ )\n\nکابل ، غوربند ، لهو کرد و غیره آبیاری میشوند ، بهترین اشجار غرس و مثمره را\nدر تمام افغانستان پرورش میدهند . حصص شمالی مشرقی و اندکی غرب جنوبی\nکندها را نسبةً دارای قیمت زراعتی بایندرجه ها نیست . کندها را در علاقهای\nیوسف زی و جکدلك معادن قیمتدار آهن و یاقوت را مالک است ، و حیوانات\nوحشیه و مشهوره او عبارت است از آهو ، گوزن ، بز کوهی ، غزال و امثالها\nرویهمرفته کندها را ولایتی است دارای کوهای بلند ، درهای سرسبز و سنگلاخ ،\nوادیهای حاصلخیز ، چشمه سارها و انهار خوشگوار ، حوزه های فرح بخش\nو دلگشا .\nما در قسمت تاریخ پاختیای مرکزی شمه نوشته و گفتیم که در قرن های\nقبل لتاریخ شعبه پختانه ها جان وارد ولایت جسیم پاختیا گردیده و بنامهای\nپختانه و پشتانه و پهتان و افغان موسوم شدند ، و ظاهر نمودیم که در دو نیم هزار\nسال قبل شعبه پختانه ها بچهار قسمت عمده منقسم بوده و منجمله شعبه\nگنداری ها است که هیرو دوت از ان ذکری میکند . با ایستی دانست بعد\nاز انکه شاخه گنداریها وارد ولایت گندهارا شدند ، نام صفحات مسکونه\nخودشانرا نیز گندها را گذاشتند ، و با التدریج نفوس آنها\nاز صفحات پشاور تا وادیهای کابل شرقاً غرباً منتشر گردید ، چنانیکه\nدر اسفار دارا یوش هخامنشی اینها در وادیهای کابل بنام دنداری زنده گی\nمینمودند . بطوریکه بیلو و محققین فرانسه مینویسند در اوائل شعبه کند هاری ها\nاراضی مابین دریاهای کابل و سند را از نقطه تلاقی دریای کنر\nبدریای کابل الی چاکان سرای و سلسله کوه دوما اشغال نمودند ، و این منطقه\nعبارت از علاقهای ذیل است : ـ کوشتا ، باجور ، بنیر ، چمله ، مهاین ، هندو\n( یوسف زی ) هشت نگر ، داؤد زای . بعبارت دیگر وطن کنداریها در اوایل"}
{"book": "adl0986", "page": 654, "text": "صفحه ( ٤٤ ) مجله کابل - سال اول شماره ( ١٠ )\n\nشامل وادی پشاور بجهت شمال دریای کابل و کوههای که بچهار دور آن منطقه کشیده شده ، بود . و این ملك محدود با نقطهٔ زمینی است که بین کوشه تلاقی دریا های کابل و سوات اوفتاده ، شمالاً بكوه نور و غرباً بدر یای کنر تحدید میشود .\nولی کند هاریها آهسته آهسته در تمام حصص گندها را پراکنده شدند و بنوعیکه در بالا گفتیم در قرن ( ٦ ) قبل الميلاد وا دیهای کابل را بنام دندا ری اشغال کرده بودند . و حتی بقسمتی از شعبهٔ دادیکای پختانه ( داديك = تاجيك ) که در حصص شمالی کندها را از زمانهٔ قدیم ساکن بودند نیز فشار آورده ، و آنها را قسماً بالا تر راندند ، و بعضاً در بین گنداریها تحلیل شدند ، که تا هنوز بقایای دادیگ ها در حصص لمانكا ( لغمانات ) نجر و ، تگاو و غیره بنام دیگان ها یاد میشوند . مهاجرت بزرگ شاخهٔ یوسف زی ها در شمال وا دی پشاور ( قرن ١٥ مسیحی ) بر موجودیت بقایای دا دیکای قدیم در صفحات بنیر وسوات تقریباً خاتمه داد ، از محاربات چندین سالهٔ داخلی اینها ملادر ویزه شرحی مینویسد . گنداریها در ابتدای سنه میلادی بقول بيلو بسواحل هلمند، و ارغنداب و قسماً غور ( هزارهٔ حالیه ) منتشر گردیدند ، و قبیلهٔ خوشکی یا خوشکری از کابل بجانب غوربند و وادیهای هندوکش کشیده ، در انجاها سکونت اختیار نمودند . بعلاوه مهاجرت های کنداریها در حصص شمال پنجاب و کشمیر در دورهٔ اسلام صورت گرفت ، و متعاقباً از انجا بسایر صفحات هندوستان منتشر شدند ، و تا حال قسمتی بزرگ از افغانان کنداری در انجاها مالك موجودیت قوتمندی بحساب میروند ، متأسفانه در اکثر حصص زبان پختانه را فراموش کرده اند ، راولپندی مابین انهار اتك و جهلم یکی از مراکز عمدهٔ تشکیلات افاغنه کندهـارا شمرده میشد طایفهٔ دلازاك پختانه که از ساکنین ما"}
{"book": "adl0986", "page": 655, "text": "صفحه (٤٥)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (١٠)\n\nقبل الاسلام بشاور بودند، در نتيجه فشار وهجوم يوسف زى ها نهر سند را عبور\nكردند وشاه سليم مغول شهریار هند آنها را قتل وتاراج وبقية السيف را در\nولايت دكن گسيل نمود .\nعلی ای حال بعد از انکه شعبه کندهار بها در ولایت گندها را به تشكيل جمعیتی\nپرداختند ديانت آنها عبارت از همان عناصر پرستی و نوعی از بت پرستی که مذهب\nاریائی هاست ، بود در قرن ٧ قبل الميلاد هنگامیکه افغانستان در حصه شمال خود\n(باختر) دارای تشکیلات سلطنتی وديانت جدید زردشتی بود ، گندهارا بصورت\nمطلق العنان زنده گی کرده و در تحت تشکیلات داخلی امرار حیات می\nنمودند . بعد از ان که هخامنیشان فارس بر افغانستان مسلط شدند عساکر\nدارایوش مشهور شاهراه خیبر را عبور نمود ، دارایوش در کتیبه نقش رستم فارس\nدرجمله (۲۹) ممالکی که بعلاوه فارس جزء مستملكات او بوده و باجی میداده است\nاز ولایت گندها را نیز اسمی میبرد ، اما در اوستا در ذیل اسامی شانزده ولایت\nیکی هم از کابل بنام (وای کرت) یاد شده معهد تسلط هخامنیشان در ولایت\nگندها را عبارت از اخذ خراجی بوده ، و بطوریکه مورخین فارس هم میگویند؛\nهخامنیشان بر خلاف تسلط در ممالك غربی فارس در مملکت شرقی فارس ( افغانستان )\nمجبور بودند اعتیادات ملی و روحیات داخلی آنها را زیر نظر گرفته ، استقلال\nرؤسای وطنی شانرا كما كان احترام نمایند تسلط هخامنیشان در ولایت گندها را\nاز قرن ۷ تا ٤ قبل المسيح طول كشيد ، ولی بعد از دارایوش این تسلط را رخاوت\nوضعفى استيلا نمود .\nیونانیان در قرن ٤ قبل الميلاد فارس را شکسته در افغانستان دست تسلط دراز\nنمودند ، افواج سکندر در عبور از جبال هندوکوه مقاومت سخت اهالی را دو چار"}
{"book": "adl0986", "page": 656, "text": "صفحه (٤٦)\nسال اول - مجله كابل\nشماره (١٠)\n\nشد، تاریخ ملل شرق و یونان از صعوبتی كه یونانیان در افغانستان دیده اند\nذكری مینماید. سکندر نواح كابل و ممر خیبر را بازحمات زیادی عبور كرد ، و\nدر وادی پشاور آخرین قوای ملی افغانستان را ملاقات نمود، پادشاه وطنی آنجا پرشور\nنام محاربات سختی با سکندر كرده و بالاخره مغلوب گردید، و بنوعيكه بعض كتب اوروپائی\nمی نویسد نام پشاور نیز ماخوذ از اسم پرشور شاه است ، یونانیان از قرن ٤ تاقرن\nاول قبل مسیح در افغانستان به ترویج تمدن غربی پرداختند ، و منجمله گندهاریا از\nمهمترین مراكز این مدنیت بشمار رفت ، چه معابر این ولایت صفحات شمال هند و\nكوه را با شرق افغانستان (هند) مربوط داشته ، وسیله بسط مدنیت باختری\nو اقتران اقتصادی افغانستان با هند حساب میشد. هرچند هندوها در اوائل تشكيلات\nیونانیان باختر ، رژیم آنها را در هند برانداخته ، ولایت گندها را اشغال نمودند\nو بر صفحات جنوب هندوکش استیلا جستند ، مگر این تسلط دوامی نداشت و\nبزودی در اثر تسلط باختريها ، هنود از ولایت گندهارا طرد و تبعید شدند\n(قرن ۳ ق. م.) یونانیان باختر زودتر از یونانیان گندهارا راه فنا پیش گرفتند\nچنانيكه دولت باختری در یك قرن قبل از میلاد خاتمه یافت ، ولی در گندهارا\nتانصف اول قرن اول مسیحی حكومت یونانیان برقرار بود ، هر مایوس آخرین\nپادشاه یونانی كابل است كه تا حدود سال ٢٥ بعد از میلاد دوام داشت.\nدر دوره یونانیان دیانت بودا در مملكت افغانستان نفوذ نمود ، و از قرن\nسوم قبل الميلاد پیروان بودا از جانب شرق (هندوستان) و اتباع ساكا-ونی\nاز شرق شمال (چین) به نشر این مذهب در افغانستان مشغول شدند ،\nو آهسته آهسته صنایع یونان با صنعت بودائی در آمیخت و موضوعات هندی\nجامه یونانی پوشید. بودا خودش در قرن شش قبل الميلاد در هندوستان ظهور"}
{"book": "adl0986", "page": 657, "text": "صفحه (٤٧)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (١٠)\n\nنمود (۱) ولی چنانچه گفتیم مذهب او در افغانستان از قرن سوم قبل الميلاد به انتشار آغاز ، و تقریباً در افغانستان جای تمام مذاهب زرتشتی و بت پرستی قدیم را اشغال نموده ، تاظهور اسلام دوام کرد ، هرچند مرور زمان ارباب انواع یونان را هم بعضاً در گوشه های این مذهب\n\n(۱) در اراضی تحتانی سلسلهٔ کوه همالیا جانب شمالی شهر بنارس ششصد سال قبل الميلاد حکمرانی موسوم بعنوان ( شیرین شديا ) بود . اوفرزند خودش را بنام ( سیدرتها = کامران ) مسما نمود . شهزاده سدردا برخلاف همسالان خود از عشرت کنار گرفته و با خلق متفکر کلان شد ، تا عاقبت حکومت را گذاشته به مسافرت وغربت پرداخت . این شخص در ایام شهزاده گی بگردش بر آمده و اتفاقاً از منظر پیره مرد ژولیده موئی رقت کرده و بیاد آورد که خودش را چنین روزی در پیش است . بازيك روزي مريض را دید که ناله مینمود ، سدردا بفکر این اوفتاد که او يكوقتی هم چنین خواهد شد . بار دیگر جنازه را با نالهای سوگواران مشاهده کرد ، ایندفعه بکلی منقلب گردیده و دانست که او را این مرحله در مقابل است . تفکر این مطلب که صحت به مرض وزنده گی به مرگ تبدیل شدنی است ، سدردا را باین نقطه آورد که : اشیای فناپذیر قابل اعتبار واعتماد نیست ، پس باید زنده گی را صرف اعانت نوعیت کرده ، از اغراض وشهوات شخصیه دامن کشید ، بالاخره سدردا شبی از پهلوی زن و فرزندش برخاسته بجنگلی پناه برد ، وبا البسه فقیرانه شش سال در انجا زیست کرد . ولی بزودی ملتفت شد درین شش سال عزلت سوای اضاعه وقت سودی نبرده ، پس به ترك کناره جوئی پرداخته و به مدد همنوعان برخاست . واقعاً حیات عبارت از ترك خود غرضی ، صداقت ، مرحمت ، رافت بهمنوع است ، در عالم مساوات است و فرقی بین شاه و گدا نبود همه محتاج اعانت همدیگراند ، لیاقت ذاتی ذریعه برتری است نه مال وجاه وسلسله انساب فامیلی . سدردا هدایات پسندیده و اخلاقیات برگزیده بعرض عموم هدیه مینمود . در نتیجه اینهمه تفکرات و اخلاق ، سدردا باسم ( بدها ) مشهور گردید چنانچه تا امروز اصل نام از میان رفته و همان شهرت باقیست . در وقت بدها هزارها هزار نفوس دسته دسته برای استماع مواعیظ و نصایح او ازهر جانب میشتافتند ، وامروز هم در اغلب حصص : هندوستان و برما ، سیلان ، پنجاب ، چین ، ژاپان وغيره قسمتی از نوع بشر پیرو عقاید آن انسان میباشند . بدها یعنی شخص روشن و هوشیار است . می آید يك روزی که انسانها در صدد کشف و تحقیق این مسئله واخذ تعلیم زنده گی ازان بر آیند .\n(کتاب گریکو بدهستک آف گند هاره تالیف مسیو فوشهٔ فرانسه . )"}
{"book": "adl0986", "page": 658, "text": "صفحه ( ٤٨ ) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارهٔ ( ١٠ )\n\nجاداد . در نتیجه این نفوذ جدید اولاً ولایت کندها را و متعاقباً ولایت باختر (بلخ) عمده ترین مراکز بودائیت در افغانستان بشمار رفت ، و حتی یونانیان حکمدار خود بقبول این مذهب تن دادند . بعد از انکه در قرن اول میلادی یونانیان کندها را سقوط کردند ، و از سال ٥٠ مسیحی دولت کوشانی افغانستان بر قرار گردید ، گندها را رونق تازه ئی بخود کسب نمود و کابل مقر سلطنت کدفزس دویم کوشانی گردید . دولت کوشانی هر چند زودتر از صفحات هندوستان غربی بر افتاد (بعد از قرن ٣ مسیحی) معهذا نفوذ آنها در ولایت گندها را تا قرن پنجم میلادی طول کشید ، و مسکوکات تقریباً آخرین پادشاه کوشانی کابل بدست است . دورهٔ کوشانی ها در افغانستان و مخصوصاً در گندها را از بهترین ادوار تاریخی افغانستان بشمار میرود ، چونکه این پیروان جدی دین بودا در تکمیل صنایع نفیسه بسی کوشیدند ، و مکاتب مجسمه سازی دایر نمودند معابد جمیل و با رونقی ساختند ، آری در دورهٔ اینها بود که صنعت یونان و بودار و بکمال میرفت\nدر قرن پنجم مسیحی (٤٣٠) استقرار دولت هیاطله افغانستان ، تشکیلات دولت کوشانی را در کندها را برهم زد ، و اقتدار این دولت جدید در تمام افغانستان تا قرن ششم مسیحی ( ٥٦٥ ) طول کشید . هر چند بعض مورخین محقق اوروپا دولت هیطل را يك حکومت مخربه و بربری شمرده و آنها را برای تشبیه به هونهای وحشی ( هونهای سفید ) خوانده اند ، معهذا با ایتی فهمید حفریات علمی عصر حاضر در علاقه های جلال آباد و کوهدامن ، و بدست آمدن آثار گران بهای صنعتی یونان و بودا این قضیه را ثابت نموده که هیطل ها در ولایت گندها را به تماماً اجرای تخریبات نکرده اند .\nبعد از سقوط دولت هیطل در افغانستان ، گندها را دارای تشکیلات مختلفهٔ"}
{"book": "adl0986", "page": 659, "text": "صفحه (٤٩) سال اول - مجلهٔ کابل شماره (۱۰)\n\nمحلی گردید، بزرگترین این سلسله های ولایتی همان رتبیل های کابل است که\nتا اواخر قرن نهم مسیحی دوام نمودند. هكذا رؤسای مقتدر محلی پشاور وصفحات\nشمالی پشاور که با استقلال داخلی زنده گی مینمودند. در تمام این مدت ( تا ظهور\nاسلام ) دیانت بودائی بر ولایت گندهارا حکمرنما بود ولی بمرور زمان زبان اصلی\nاریائی قدیم افغانستان در گندهارا متروك گردیده و جای خود را بزبان پشتو\nگذاشت ، وقسماً در حصص شمالی گندهارا لهجه های مختلفهٔ محلی از قبیل با جاوری قدیم\nو پشه ئی(تا هنوز نمونهٔ آن در بعض دره های نجر او باقیست) ظهور نمود، بعض محققین\nمغرب زبان موخرالذكر را از شعبهٔ السنهٔ هند شمار کنند ، ولی هنوز تحقیقات درستی\nدرین زمینه نشده و نتیجهٔ ثابتی بدست نیست . این لهجه های محلی مخصوص\nبقایای شاخهٔ دادیکای بخدانه ( تاجيك ها ) در ولایت کندها را بوده و ربطی بشعبهٔ\nگنداریها نداشت . نفوذ بودائیت با زبان هندی وعلم سانسکریت یکجا درافغانستان\nو ارد شد ، وحتی یکوقتی دروادی پشاور بقول انسکلپیدی اسلامی بریتانی زبانی\nکه گفتگو میشد یکقسم پرا کرت Pracrit ( آن السنه هندی که بعد از\nظهور بودا ومتروك شدن سا نسكريت ( ٦ قرن ق . م . ) پیدا و به پنج قسمت\nعمده تقسیم شده ) بوده که بزبان اریائی افغانستان و پشتو ربطی نداشت . بهر حال\nدردورهٔ اسلام این لهجه های مختلف اعم از انکه هندی بود یا اریائی جای خودش\nرا من حيث العموم بزبان پشتو گذاشت ، تنها در قسمتی از لغمان زبان فارسی\nکوهستانی میان قسمتی از داديك ها مروج و با پشتو آمیخته گردید .\nراجع بمدنيت وصنايع گريكو بودك ( يونان وبودا ) در ولایت گندها را ،\nحفریات علمی معلومات خوبی بدست میدهد . در قرن گذشته مستر مسون\nMasson انگايز ودوسه نفر همکاران او درهدهٔ مقدسه حفریاتی کرده و در\nاستوپه ها Stupa خسارهٔ زیادی رساندند ، معهذا سر رشتهٔ از آثار قیمتدار"}
{"book": "adl0986", "page": 660, "text": "صفحه (٥٠) سال اول ـ مجله کابل شماره (١٠)\n\nگند هارا بدست داد . بیلو یکوقتی گفته بود : ـ گندها را در قطعات مسکونه\nیوسف زی وخنك دارای مدنیت و ترقیات زاید الوصفی بوده ، خرابهای بسی\nشهر ها ومعابد قدیم را داراست ، بنوعیکه شاهدان خاموش ترقیات و معموریت\nقدیم و زنده گی سعادت مند انه اهالی آنجا شمرده میشود ، حفریات در اینجافن\nمعماری ، ظرافت سنگتراشی قدیم را مکشوف داشت که آنهمه مربوط\nبقرنهای ۲ تا یازده عیسوی است ، حفریات خرابه های سولدیر ، شهر بهلول ،\nجمال گرهی ، اندازه نفوذ صنعت حجاری یونان را در صنایع وطنی روشن نمود ،\nولی هنوز عشر تخت دابهای مذکوره ( استوپه ها ) دست نخورده ، هکذا\nسوات ، باجور ، بنیر ، مملو از یادگارهای سردوسا کت قدیم است ، خرابه\nهای ناو ا گرام ، خرکی ، پاجا وغیره منتظر حفریات است تا افسانه های تمدن\nو ترقی خویش را بیان کنند . حفریات عصر حاضر آرزو های بیلو را بر آورد\nو در نتیجه معلوم شد مدنیت قدیم گندها را شرقاً غرباً از شهر تا کنزیلا ( در\nماورای نهر سند ١٤ میلی شرقی راولپندی ) تا وادی های کابل و کوهدامن بسط\nیافته بود . مستر اوریل استین در ( عتائق وسط آسیا ) نام اثر خود راجع\nبه تصاویر و نقاشی های که از بتخانهای مخروبه بده ( در نواح قره شهر شمال\nمشرقی اراضی دریای تارم ) بدست آمده بود ، میگوید : ـ که صنعت و آرت\nبودا و یونان از انتهای شمال غربی هند ( افغانستان ) در انجاها رسیده ، ازین مقوله\nمیتوان حدود بسط این تمدن قدیم را در حصص شمال گند هارا نیز حدس زد .\nدر ١٩٠٩ مسیحی مغاره کوهای آشو کادر وادی پشاور حفریات شده و\nبعض مسکوکات کا نیشکا ( پادشاه کوشانی افغانستان ) بدست آمد ، دایرت المعارف\nبریتانی نیز درا نخصوص اشارتی میکند . اما فرانسه ها در نگار آ را ( هده در\n٣ میلی جنوب جلال آباد ) ولمپا کا( لغمان ) تگاو ، نجراو ، کوهدامن ، حق بلخ و"}
{"book": "adl0986", "page": 661, "text": "صفحه (٥١) سال اول - مجله کابل شماره (١٠)\n\nبامیان حفریات عمیق علمی اجرا نمودند، منجمله مسیو بروتو در سالهای ٦-١٣٠٧ شمسی = ١٩٢٥ مسیحی در مواضع باغ گهی، گارناو، کافر تپه، شاخل غندی، پراتیس، مواضع کافر غنده حفریات کرد. بنوعیکه مینویسند حفریات هده اهمیت مخصوصی را مالك است، چونکه بعد فوت بودا، هده مقبرهٔ سوخته های اعاظم بودائی بوده ويك مرکز عمده و بارونق مدنيت گريك وبودا حساب میشد، وحتی تا قرن ٧ میلادی (مصادف مسافرت هونستن زوار چینی) بهمین رونق برقرار بود لهذا متمولین بودائی بصنایع نفیسه حجاری، دستکاری، صندلهٔ، پلستر وغیره، مراقد مذکوره را مزین مینمودند. ازینجا تقریباً پنچصد مجسمه های خُورد و کلان ظاهر شد که غالباً از گل خام و ملمع گچ بوده و برخی طاقت هوا رسیدن نداشت موجوديت مكتب مجسمه سازی در گندها را مخزن این آثار بیشمار شمرده میشد. ننگنهار (نام قدیم وادی جلال آباد) نیز بقول بیلو بك كلمهٔ خالص از زبان سانسکریت و از لفظ (نووبهار) یعنی (نُه معبد) گرفته شده است. والحاصل بروتو و همقطار پیشتر او مسیو گودار درسنه ١٩٢٣ هزارها مجسمه ازین وادی کشف نمودند، که منتهای عروج صنعت گریکو بودا را نشان میداد. حفریاتیکه در وادیهای کوهدامن و بگرام شد، این مطلب را به ثبوت رسانید که آثار مذکوره به تماماً نمایندهٔ صنعت گریکو وبدای گندهار است.\nمسیو ژوزف هاکن فرانسه در رساله مجسمه تراشی گرگ وبودك درکاپیسا (کوهدامن) مطبعه پاریس ١٩٢٦ Boudhipus de Kapisa Sculptures Greco شرح مبسوط وحیرت آوری مینویسد که ما بطور اختصار قسمتی را ازان نقل میکنیم او میگوید:- مسیو الفرد فوشه عتیقه شناس مشهور در ١٩٠٠ مسیحی تا علی مسجد خیبر آمد، و در مجموعه (عمارات تاریخیه وخاطره ها) Eugeue Piot آثار مجسمه سازیهای گرگ وبودك را شرح داد، و در ١٩٢٢ مکرراً وارد افغانستان"}
{"book": "adl0986", "page": 662, "text": "صفحه (٥٢) مجله کابل - سال اول شماره (١٠)\nشده ، قصص مسافرت زوار چینی هونسن را با حکایت های درست\nو راست محلی تطبیق داده ، بعض معابد بودائی را کشاده ، و در سر تا سر معبر\nمقدس - که جلگه شمال هندوکش را بمراکز مقدس جنوب هندو کش\nمربوط مینمود - معبدها و غیره را توته کرد . همکاران فرانسوی پروفسیر\nمشارالیه در تعقیب او بحفریات هده شریفه ( پایه تخت قدیمی گندهارا ) و بگرام\nو کاپيسا ( كوهدامن حاليه ) که هر دو مربوط بزمانهٔ صنعتی گندهارا بود ،\nپرداختند . مسیو اندره گودار - M . André Godar در ١٩٢٣ در اطراف\nقریب تپهٔ کلان Teppeklan هده مقدسه حفرياتی نمود که گویا در نتیجهٔ\nآن يك ( موزيم صنایع یونان وبودا ) مکشوف شد ، هر يك از حجر های مکشوفه\nدارای استوپه ( محل گذاشتن آثار یاد گار و اشیا مقدس ) بود که دورا دور\nآن مجسمه ها چیده شده بود ، این مجسمه ها مرکب از گل و ملمع از يك ورق\nباريك کچی بود ، یکی ازین مجسمه ها بودا Boudha را در حالت قدم زدن\nنشان میداد ، گودار راجع باین مجسمه میگوید :- گرچه طرح البسه او ضخیم\nاست ، ولی مانند عصری که طراحی وساختمان البسهٔ یونانی بسیار بهتر شده بود ،\nسبك ولطيف است ، پاهای پر اعصاب این مجسمه خیلی قشنگ ساخته شده ،\nو برخلاف ساير آثار كرك وبودك كه غالباً سست وشل است ، ماهرانه تراش یافته\nبحدیکه معمولاً نظیر آن را ما ندیده ایم .» در صنایع مكشوفه کندهارا اشکال یونان\nو افکار هند ملاحظه میشود مثليكه اين امتزاج در تمام صنایع مکشوفه هند ( معابد\nتا كزيلا - Taxila ) مكشوف ژون مارشال John Marshall مدیر عمومی\nشعب عتیقه شناسی هند ) و آثار مکشوفه در افغانستان ، و حتی آثار معابد\nبلاد مخروبه تورکستان (علاقه های تمسك و كوتسكو - Chotscho\nTumsuq ) محلول و پدیدار است . حصهٔ زیاد مواد ساختمان این آثار تا كزيلا"}
{"book": "adl0986", "page": 663, "text": "صفحه (٥٣) سال اول - مجله کابل شماره (۱۰)\n\nوهده ونور کستان ، مرکب از :- گل رس ، میده مرمر و چونه ، آهک و چونه بوده و شیست - Chiste هم در جمله مواد بکار رفته است . از کاوش تپه های چاریکار (٦٠ کیلومتری کابل) Peshasreliefs پیزارهای که در شیست منبت کاری شده ، بدست آمده و مسیو فوشه کشف نموده که منبع شیست همان رشته تپه های شیستی است که فاصل حوز های کابل و کوهدامن استند .\nدر استوپه يك خرابه (واقع در حوزه کوهدامن) رئیس هیئت عتیقه شناسی فرانسه ، بقایای دیری را کشف نموده که اقامتگاه بهاری نمایندگان چینائی کانیشکا (یکی از پادشاهان کوشانی افغانستان) بوده است . در سه کیلومتری شرقی این موضع در محل برج عبدالله موسیو فوشه محل (شهر شاهی) قدیم را خاطر نشان مینماید . در فاصله ۱۲ کیلو متری شهر شاهی کاپیسا قریه (پایتاوه) Paitawa وجود دارد ، بعض پارچه های صنعتی كرك و بوديك که در موزه کابل موجود است - از همین جا در سال ١٩١٤ کشف شده . مشهور ترین مجسمه های سا كیامونى Cakya-Muni نيز از يك تپه در انجا بدست آمد (١٨ دسامبر ١٩٢٤) که در شیست کار شده بوده این مجسمه ساكیامونى در نتیجه التماس شاه پرزه ناجت - Prasenajit معجزه اكبر یا معجزه آب و آتش (كسلا Kosola و یا - ياما کاپراتی هاریا - Yamakapratiharya را نشان میدهد بنوعیکه از يك جهت بدن او باران می بارد و از دیگر جهتش آتش شعله میزند و در آسمان مانند کوه آتشفشان می درخشد ، حصه برهنه این مجسمه از سرخی رنگی که دارد ثابت می کند تماماً از طلای احمر پوشیده شده بوده در صحنه این مجسمه شکل براهم Brahma واندرا Indira نیز کار شده ، و اندرا هنوز بواسطه تاج شاهی مو کوتا - Mokoty از براهما تفریق می شود ، و ممکن است این مجسمه از آثار قرن ۳ یا ٤ مسیحی باشد ."}
{"book": "adl0986", "page": 664, "text": "صفحه ( ٥٤ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ ( ١٠ )\n\nهکذا از مجاور تپۀ مذکوره بعض آثار دیگری نیز از قبیل اشکال مختلفۀ اشخاص و اطفال ، زن و مرد با طرح عجیب زیور ها و البسه ، در همان سال مکشوف شد ( شرح این آثار و تصاویر مذکوره در رسالۀ مؤلفه ژورف هاکن به تفصیل جذابی موجود است ) مولف مذکور در خاتمه شرح حال این آثار میگوید : ــ صحنۀ این اشکال و مجسمه ها مثل اغلب ابنیه تاریخۀ کاپیسا ، از صرصر گزند ، هونهای سفید ( هیاطله ها ) که در قرن ٤ مسیحی اکثر معابد گندها را خراب کرده اند نجات یافته است ، ومعلوم میشود معابد کاپیسا در ابتدای نیمۀ دویم قرن هفتم مسیحی در اثر هجوم اعراب برباد گردیده است ، پس آنچه آثار عتیق که از پای تاوۀ کوهدامن بدست آمده میتوان آنها را از آخرین آثار صنایع یونان و بودا در افغانستان حساب کرد . »\nبطوریکه بیلو می گوید : ــ « در آن عهد ها هندو ها گندهارا را ( جنت شمال ) می خواندند ، افسوس محاربات متعصبانه و تهاجم مغل آن همه جمال وکمال را معدوم نمود ، شهر های که از سنگ ساخته شده بودند ومعابدی که پرنقش ونگار بودند ، همه بخاک برابر گردید ، مساکن برباد شد و مملکت مسکن حیوانات وسباع شده شهر ها بدشتها تحویل یافت ، فقط در حصص شمال پشاور از قرن ١٥ یوسف زی ها تا اندازۀ بزراعت و آبادی پرداختند . » علی ای حال ظهور ونشر دین مقدس اسلام سرنوشت گندهاررا تغیر داد ، واز سال ٣٢ هـ تا ١٧١ هـ مکرراً اردوهای اعراب در وادی های کابل وکواهدامن بهجوم آغاز نمودند ، رتبیل‌های کابل درمدت تقریباً یکنیم قرن بمدافعه ومقاومت مشغول بودند عاقبت در ٢٥٧ هـ یعقوب صفار سیستانی کابل را اشغال نمود، ولی متعاقباً رتبیل‌ها مستقل گردیدند . در دورۀ فتور سلسلۀ صفار هنود برهمینی مذهب در تحت قیادت کله له نامی از جانب شرق تاخته وپایه تخت کابل را اشغال نمودند ، این سلسلهٔ"}
{"book": "adl0986", "page": 665, "text": "صفحه ( ٥٥ )\nسال اول - مجلۀ كابل\nشمارۀ ( ١٠ )\nتازه به نشر مذهب برهمینی مشغول گردیدند وتقريباً تان قرن ٤ هـ بر گندهارا\nمسلط بودند، آثار مذهب برهمینی که در نواح لغمانات در نتیجه حفريات بدست آمده نيز\nمنسوب بدورهٔ اینهاست . معهذا وادیهای گندهارا در تحت ریاست رؤسای وطنی\nبشکل مستقلی اداره ميشد . سبكتگين غزنوی در سال ٣٦٦ ھ خانوادهٔ هنود را\nدر كابل منقرض نمود ، وشهنشاه محمود ، آخرين شاه بودائی وطنی را در جلگهٔ\nپشاور مستاصل ساخت. بعد ازین اسلام در حصص کابل و ننگنار و پشاور منتشر\nگردید ،و اهميت پايه تختی كابل به غزنی انتقال نمود .\nبعد از انقراض سلسلهٔ غزنوی واستقرار سلطنت غوری در نصف قرن شش\nهجری ( ٥٤٧ ) ولايت كابل در تحت اطاعت شاهان غور آمد وعمال غوريه گندها\nرا را اشغال نمودند ، درین دور ها بود كه آهسته آهسته مدنيت جديد اسلام\nصفحات گند هارا را بيك حيات ومعارف نوی آشنا ساخت ، متاسفانه عمر اين\nدوره كوتاه بود و در اوایل قرن هفت هجری ( ٦١٢ ) هجوم خوارزم شاه سر\nتاسر گند هارا را استيلا نمود ، متعاقباً ( ٦١٨ هـ ) سيلاب چنگیز خان از كابل\nتا ساحل سند سرازير شده و آنچه آثار عمرانات ومدنيت قديم و جديد بود\nهمه را بشست ، این آتش تاریخی در تمام ولایت گندهارا از خشك وترنسوختهٔ\nنگذاشت . از ان بعد تا ظهور تيمور گوركان ( قرن ٨ ھ ) ولايت گندهارا داخل\nحدود سیاسی چغتائيان وحشی بشمار رفت ، ولی وادیهای شرقی و شمال گندهارا،\nبا اتكاء بدولتهای مقتدر افغانی در هند و پنجاب، دائما موجوديت و استقلال داخلی\nخود شان را محافظه توانسته ، و در تحت ریاست رؤسای بومی زنده گی بسر\nمیبردند ، ولایت پشاور نسبتاً زیاد تر با دولتهای افغانی هند ، داخل روابط و\nعلائق سیاسی بود . در ظهور تیمور واولاد او تقریبا این ترتیبات اداری گندهارا\nبرهم خورد ، تیمور تا دهلی بتاخت ، و بابر میرزای مشهور در اوائل قرن ده"}
{"book": "adl0986", "page": 666, "text": "صفحه ( ٥٦ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۱۰ )\n\nهجری ( ٩١٠ ) کابل را مقر حکومت خویش بساخت ، ومتعاقباً کندهارا را عبور و سلطنت افغانی را در دهلی خاتمه داد . ازان پس بعضاً خانهای مغول از دربار هند در منتها الیه کندها رای غربی ( کابل ) بصفت حاكم مامور و اعزام می گردید ، نادر شاه ترکان در سال ( ١١٥١ ) ه آخرین خان مغول ( ناصر خان ) را در کابل سقوط داد .\n\nمعهذا اقتدار مغول هند را در کندهارهای شرقی وشمالی وقعت و مقداری نبوده ، مغولهای هند از ظهور تا دورهٔ فتور خود ها بلا فاصله با محاربات ملی این صفحات دوچار بودند ، انسکلپدی بریتانی میگوید : -- مغولهای هند از دست افغانهای پشاور بسی عذاب کشیدند ، حتی در عهد اورنگ زیب ( بزرگترین پادشاهان مغول که خریطهٔ سیاسی حکومت هند در عهد هیچ دولتی مثل دورهٔ او کسب وسعت نموده نتوانست ) نیز افغانها مستقلانه در انجا حکومت مینمودند.»\n\nکندها رای شرقی وشمالی در قرن ١٥ مسیحی برخلاف تسلط مغول ، در محاربات مقاومت شدیدی بروز میداد ، وازان جمله است محاربات شیخ بایزید ( پیر روشن ) و پسران او ( شیخ عمر وشيخ جلال الدين ) واحفاد او در مقابل مغل ها ، ولی متاسفانه اختلاف های مذهبی و ظهور مبتدعين ومجتهدين متعددهٔ دینی و نفاق های داخله ، اسباب شکست این مقاومت ها گردید هكذا جهادهای ملی یوسف زهی ها بعد از طی تقریباً ١٢ سال در مقابل مغولها بهمان علت اختلافات داخلی عقیم ماند . مشهور ترین حکمرانان محلی یوسف زهی ها ملك احمد كجوالی و ملك على اصغر خان بود که ولایات سوات را اشغال کردند . یوسف زاهی ها درین محاربات داخلی اگرچه بفتح باجور وبونیر کامیاب شدند ؛ ولی این نفاق های داخله فرصت بدست مغولهای هند داد که بنیاد آنهارا بر اندازد ، ملادرویزه معروف در تذکرت الابرار خود ازین نفاق ها ومحاربات مبتدعين ومجتهدین داخلی"}
{"book": "adl0986", "page": 667, "text": "صفحه ( ٥٧ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۱۰ )\n\nبايك لحن مذهبی سخن میراند . انتشار ديانت مقدسة اسلام در درهای دشوار گذار کندهارای شمالی نیز درهمان قرنهای ۸ ، ۹ هجری بکلی تعمیم یافت .\nظهور دولت هوتكية قندهار در اوایل قرن ۱۸ مسیحی تأثیری در وضعیات کندهاریانه نمود ، چونکه مساعی وهمم دولت مذکوره فقط مصروف مسایل ممالك غربي وتسخير مملكت فارس بود . اما نادر شاه تركمان بعد از سقوط دولت هوتکیه در همان قرن کندهـار ارا بغرض فتح هند با مشکلات زیادی عبور نمود ، و چندین بار در حدود خورد کابل و ننگهار و خيبر و پشاور معروض هجوم های شدید اهالى وحتی دوچار سوء قصد افراد گردید. تشكيلات قوية دولت ابدالية قندهار ، بعد از چندین قرن اختلافات داخله و تجاوزات خارجه را برطرف ، و مملكت افغانستان را بتوحید اداره موفق ساخت ، و منجمله کندهـارا بصفت عمده ترین ولایات افغانستان قد علم نموده بعد از کمی کا بل سمت پایه تختی امپراطوری افغانستان را کسب کرد . این اهمیت سیاسی کندهـارا تانصف اول قرن ۱۹ مسیحی برقرار بوده وبعدها رو بانحطاط رفت .\nدر سال ۱۸۰۹ مسیحی اولین سفارت دولت انگلیز در پشاور شرفیاب حضور شه شجاع شده ، ومعاهده نخستین بین دولتین امضا شد . در سالهای ٣٤ - ١٢٤٤ قمری بواسطة فتور خاندان احمدشاهی و مشغولیت داخلی برادران وزیر فتح خان رنجيت سنگهه اتك را تا کشمیر بهمان تفصیلی که در مجله ۹ گفتیم اشغال نمود، و در ٤٩ - ١٢٥٠ قمرى = ١٨٣٤ مسیحی پشاور و نواحی آن را استیلا کرد اما ژنرال اویتا بل در سنه ١٨٤٨ مسیحی این ولایت را ضمیمه حدود هند انگلیزی نمود . معاهدة لاهور ( ۱۸۳۹ مسیحی ) تمام حصص اتك ، پشاور ، یوسف زی، هشت نگر را تا حد خیبر باولایت کشمیر ارکندهـارا مجزا نمود ، محاربات اولین افغان وانگلیز در سالهای ٣٩ - ٤٠ - ١٨٤٢ مسیحی آغاز نمود ؛ وتلفات تاریخی"}
{"book": "adl0986", "page": 668, "text": "صفحه (٥٨)\nسال اول - مجله كابل\nشماره (١٠)\n\nباردو های منهزم برتیائی در ولایت گندهارا وارد شد . (١٨٤٢ مسيحی) در بلوای عام هندوستان پشاور مخزن قوا بود ، سرجان انگلیز لازم دید برای حفظ حصص باقیمانده شمالی ، پشاور را بدولت افغانستان واگذار نمايد ، ولى اتفاقات نگذاشت . حرب دويمين افغان و انگلیز نیز بدواً در ولایت گند هارا شروع گرديد ، ومعاهده گندمك (١٨٧٩) دره خيبر را تا کنار شرقی لندی کوتل از گندهارا جدا نمود ، در سپتمبر ١٨٧٩ مسيحی سفارت انگلیز در کابل مصادف بهمان حادثه تاریخی گردیده و متعاقباً شهر بالاحصار کابل در معرض عتاب حکومت انگلیز واقع گردید و بعد از ان مطابق معاهده ۱۸۹۳ مسيحی وحد بخشی دیورند علاقه ای سوات ، باجور از گندهارا منتزع گرديد ، وحاليا امرای مقتدر آن مناطق مستقله از قبيل نواب دير ، پادشاه سوات بعنوان امرای دوستدار مجاور انگلیس امرار عمر مینمایند . حرب سومين افغان و انگلیز در سال ۱۹۱۹ مسیحی هم از همه جهات زود تر در ولایت گندهارا مشتعل گرديد ، و اهالی شجاعت زاید الوصفی در دفاع وطن از خود بروز داد .\nو الحاصل ولايت گندهارا یکی از منابع قدیمترین نژاد بخنانه و دارای افتخارات يك تمدن تاريخی افغانستان بوده ، از حیث پولتيك و اقتصاد از مهمترين ولايات او بشمار میرود ."}
{"book": "adl0986", "page": 669, "text": "صفحه ( ٥٩ ) سال اول ـ مجلۀ كابل شماره ( ١٠ )\n\nتشكر\nازجناب اديب فاضل آقای سردار عبدالعزيز خان بسمل ديروز و حيرت\nكنونی مديرخارجۀ هرات و جناب شجاعت مآب عبداللطيف خان قوماندان عسكری\nسمت شمالی و جناب ميرزا سخی داد خان مكتوب نويس حكومت غوری كه از\nطريق قدرشناسی بعالم عرفان و ادبيات وطن اين انجمن را باهداء بعض كتب\nنفيسه ويك ماه معاش خودرا بطور اعانه ممنون وابراز عواطف صمیمانه فرموده\nاند ، انجمن ادبی بوسيلۀ اين مختصر از ذوات عالی شان تشكر نموده ازدیاد\nامثال لايق شان را در وطن ازخدا تمنا مینماید .\n\nياد آوری و پيشنهاد\nآقایان طلبه مدارس ، اهل ذوق و سایر محترمینیکه بنويسندگی وشاعری\nشهرتی ندارند هر گاه بطور اظهار فضل وارائه نمودن نمونه های آثار منظوم\nو منثور خويش در موضوعات مختلفی ازقبیل ، اخلاقیات ، اجتماعیات ، تاریخ ،\nفكاهيات ، ودیگر حصص مختلفه علوم ادب آثار ومقالاتی باين انجمن بفرستند\nانجمن ادبی بطور مسابقه آثار شانرا حکمیت کرده برای حايزين نمرۀ اول و\nدو مكافاتاً يكساله مجله كابل را باشتراك مجانی تقديم خواهد نمود وضمناً در\nصورت برجسته گی وخوبی آثار مذكوره يك شئی نفیسی ازقبیل ، تصاویر\nمناظر بدیعه یاظروف وغیره اضافه خواهد شد ."}
{"book": "adl0986", "page": 670, "text": "صفحۀ ( ٦٠ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ٧ )\n\nغلط نامه مجله دهم\n\nصفحه ـ سطر ـ ( غلط ) ( صحيح )\n\n۲ ١٦ Elepnessifs Depressifs\n» ١٩ Eneruewt Enervement\n٣ ١ Cenethepq Cenesthesique\n» ١١ Enotion Emotion\n٤ ١١ Réflisce Reflexe\n» ١٦ از احضار از آن احضار\n٥ ١٤ بحرکتی محرکتی\n٦ ٨ Inclinussion Incliaison\n٧ ١ Affectivite ( تاثرات ، تألمات )\n( افکتويته )\n» ٣ Activite Activite\n( تمام احشای عمومیۀ داخليه ) ( فعاليت ، زندگی )"}
{"book": "adl0986", "page": 671, "text": "از مناظر پل درونه جلال آباد\nمطبعه عمومی"}
{"book": "adl0986", "page": 672, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 673, "text": "یاد آوری\n\nحضراتی که باشتراک سال دوم مجله کابل متمایل باشند قبل از اختتام سال اول بایستی\nورقه اشتراک ورسید معاوضه قیمت سالانه مجله را بدفتر انجمن ارسال فرمایند والا مجلات\nسال دوم بخدمت حضرات نخواهد رسید . دفتر انجمن ادبی"}
{"book": "adl0986", "page": 674, "text": "یاد آوری و پیشنهاد\n\nانجمن ادبی حفظ و تدوین لغات و اصطلاحات مخصوصه زبان افغانی و فارسی\nکوهستانی وطن را در نظر دارد .\nهموطنانیکه بمقصد خدمت بزبان و ادبیات ملی انجمن ادبی را درین راه كمك\nنموده وقتاً فوقتاً يكمقدار لغات و اصطلاحات وطنی را اعم از افغانی یا فارسی\nکه مطابق بقواعد اصلیه زبان متعارفی ملی بوده و بین نویسنده گان فعلی معمول\nو متعارف نباشد ترتیب داده و باین انجمن اهدا بفرمایند متشكراً برسم یاد گار\nبر علاوه اظهار قدر شناسی یکدوره مجله کابل رایگان بآنها تقدیم خواهد شد ."}
{"book": "adl0986", "page": 675, "text": "شمارهٔ یازدهم\nمجله ایست ما هوار ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\nادرس\nمحل اداره : جاده ارگ ، انجمن ادبی\nدر تحت نظر انجمن ادبی طبع و نشر میشود .\nمخابرات با انجمن است .\nعنوان تلگرافی : - کابل ، انجمن\nاشتراک سالانه\nکابل ١٢ افغانی\nولایات داخلیه ١٤ \"\nخارجیه نیم پوند انگلیسی\nطلبهٔ معارف وطن که حائز نمره های ١ ، ٢ ، ٣ باشند رایگان\nسائر طلبهٔ معارف وطن نصف قیمت\n٢٧ ذیحجه هـ ق = ١٥ حمل ١٣١١ هـ ش = ٤ اپریل ١٩٣٢ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 676, "text": "فهرست مندرجات\n\nنمره مضمون نویسنده صفحه\n۱ : دین فطریست غلام جیلانی خان اعظمی ۱ الی ٦\n۲ : شهریار شاعر سرور گویا ۷ « ۹\n۳ : گوثه وصدمین سال فوت او عبدالملك خان ۱۰ « ١٤\n٤ : احتیاجات عصری جناب مستغنی ١٤ « ۲۳\n٥ : قضایای اجتماعی در اطراف مدنیت ترجمه محمد بشیر خان ۲۳ « ۲۸\n٦ : فضلای فراموش شده عبد الله خان افغان نویس ۲۸ « ۳۱\n۷ : پادشاه فیلسوف اقتباس از دانشکده ۳۲ « ۳۳\n۸ : عفت زبان اعظمی ٣٤ « ۳۷\n۹ : دیانت و تهذیب اخلاق محمد کریم خان قاضی زاده ۳۷ « ٤٣\n۱۰ : افغانستان ونگاهی بتاریخ آن میر غلام محمد خان غبار ٤٤ « ٦١\n۱۱ : تقدیر و تشکر انجمن ادبی ٦١\n۱۲ : تصاویر ٤"}
{"book": "adl0986", "page": 677, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 678, "text": "« مقبرۀ شهنشاه معروف افغان احمد شاه بابای بزرگ ، در شهر قندهار که اينك\nمجدداً از طرف بلدیه قندهار ترمیم و تزئین میشود . »"}
{"book": "adl0986", "page": 679, "text": "صفحه ( ۱ ) سال اول - مجله کابل شماره : ( ۱۱ )\n\nآدرس\nمحل اداره : جاده ارگ\nانجمن ادبی مجله کابل \nعنوان تلگرافی : کابل انجمن\nمخابرات : با انجمن \nاشتراك \nکابل : ۱۲ افغانی\nولایات داخله = ۱۴ «\n« خارجه = نیم پوند\nانگلیسی\nطلبه معارف نصف قیمت\n\nمجله ایست ماهوار : علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\n۱۵ حمل ۱۳۱۱ هـ ش = ۴ اپریل ۱۹۳۲ م\n\nبقلم غلام جیلانی خان ( اعظمی )\nدین فطریست\n\nطوریکه در عالم حیات اغذیه ، احساس حب ، بغض ، تجمل ، دیگر شهوات\nو خواهشات متعلق بیکی از امور مادی یا معنوی فطری انسان است ، حس\nپرستش و تدین نیز جبلی و فطری انسان بوده و نوع بشر خلقتاً مفطور باین\nکیفیت مقدس می باشند .\nعقول نارسای ما به طوریکه فهمیده نمیتواند انسان چرا حسن و جمال ، نغمه های\nدلکش و نواهای خوب ، صنعت بدیع وغیره را دوست میدارد ؛ همچنان\nنمیتواند از روی کدام قاعده ریاضی یا فلسفی این عقده را حل کند که چرا\nپرستش و علاقه داشتن بدیانت اسباب خشنودی و تسکین روح و قلب انسان میشود ؟\nعقل محدود بشر نه تنها درینمورد بلکه در بسی مطالب عمده هستند که هنوز\nاز رسیده گی عاجز مانده وضعف خودش را در احاطه بکم و کیف این عالم"}
{"book": "adl0986", "page": 680, "text": "صفحه ( ٢ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ١١ )\n\nبزرگ و پر اسرار خدائی تسلیم و اعتراف می نماید .\nوقتا که انسان از روی انصاف و تعقل محدودیت و عجز امور عقلانی خویش را\nقناعت حاصل نمود ؛ میتواند بکمال صداقت و فروتنی بمقام بلند تدین و پرستش\nتقدیس و تسلیم نماید که دین محبوب فطری ماست .\nمسئله عقیده بدیانت و حس شریف پرستش از ان کیفیات بزرگ و قدیمیست\nکه وجود آنرا با پیدایش نوع بشر میتوان توان ادعا نمود ! چه تاریخ ادوار\nحیات امم هيچيك قوم و دسته را از طبقات بشریت عاری از وجود این حس\nشریف نشان داده نمیتواند ! ولی تنها اینقدر بوده است که طرق این تجسس\nو اصول این پرستش در طبقات بشری مختلف و متباین بوده و هر قوم در اثر تحريك\nو آرزوی همان احساس مقدس فطری بمقصد حصول وصال محبوب و مطلوب\nروحی خویش بقدر عقول و مفکوره شان در راه های مختلفی پویان گردیده\nو متوسل بيك چيزی شده و آنرا نقش قدم محبوب حقیقی دانسته سرنیاز و\nعبودیت مقابل آن منکسر ساخته اند .\nمثلاً : قومی اجرام فلکی و برخی عوامل زمین و بعضی قوت و جبروت و\nدسته بت ها و هياکل مصنوعی و غیره را پرستیده اند . بقول شاعر شرقی :\nگه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد ، مطلوب توئی کعبه و بت خانه بهانه .\nهرگاه ما در طبقات وحشيه و جاهل يا صنوف ممتازه وعاقل انسان ها نظر میکنیم\nمی بینیم یکی با وجود فقدان عقل و دليل تراشی و دیگری با وجود خورده بینی\nو منطق عقلی هردو بيك اراده غیبی و احساس غیر اختیاری بطرف دین و پرستش\nپویان بوده اند : طبقه اول بدون تفکر و تعقل وصنف ثانی از خسته گی وضعف\nعقل و مفکوره بآستانه مقدس دین سرعجز وانكسار سوده وهردو بلا اختيار جبهه\nعبودیت و تسلیم درین مقام مقدس سوده اند البته معترف میشویم که این کیفیت"}
{"book": "adl0986", "page": 681, "text": "صفحه ( ٣ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ۱۱ )\n\nمقدس آتش فیروزا نیست که در اعماق روح ما تابیده و حرارت آن ما را بلا اراده درین راه غیر مفهوم می کشاند و ما بایستی ندانیم برای چه میرویم ؟ و بکجا منتهی و متصادف خواهیم شد ؟\nاین حس شریف و خصلت بزرگ که جز حس فطری انسان تا امروز دیگر تعبیری از طرف عقلا و فلاسفه بزرگ نیافته البته بایستی ما مطابق مفکوره و فیصله دانایان مذهبی خویش آنرا تعقیب و تقدیس نمائیم ! چه یکی از محققین اسلامی میفرماید :\nدین و ایمان را بود دل جایگاه\nوندران جز حق کسی را راه نیست\nدین و ایمان رشته از مهر اوست\nکس نسازد قطع کردن غیر دوست\nمحققین و مطلعین اسلامی بفلسفه تدین قطع دارند که روح انسان خلقتاً از امر وجلوه از جمال الهی وقطره از فیضان بحر بی کرانه وحدت خدائیست ! لذا اگر ما عقل وافکار خویش را از ذلت وسرگردانی وارهانیده ومعترف میشویم که این عالم بزرگ خلقت را مدبری واین مخلوق را خالق و آفریده کاریست ! آنگاه بسهولت میتوانیم عظمت مقام روحانی خویش را فهمیده و این هیجان و تشنه گی روح خود را بوصال محبوب ومطلوبی که مبداء ومنشأ این روح عالی ماست مرتبط دانسته وحس پرستش را يك کیفیت فطری یعنی یکی از خواص فطری روح خود خواهیم شمرد یعنی روح ما مجبور است بنقطه مرکز اصلیه خویش تمایل داشته باشد ! هر گاه ما ماهیت و کیفیات خصوصی روح خویش را عقلاً و منطقاً فهمیده نتوانیم جای تفکر و دلتنگی نیست ! زیرا عقل و حواس ما در پرتو اشعه تابناك این کیفیت مقدس مثل شیشه چراغ الکتریکی بیش نخواهد بود ! پس نباید این کیفیت مقدس یعنی روح آنقدر شیء غیر مبهم باشد که عقل ما یعنی این آله اجرای مقاصد روح آن عامل بزرگ متبوع خود را"}
{"book": "adl0986", "page": 682, "text": "صفحه (٤) سال اول - مجله کابل شماره (۱۱)\n\nبشناسد!\n\nپس در صورتیکه عقل ما انصافاً از معرفت روح باید عجز داشته باشد\nطبیعی است که از عشق و خصوصیات روح که یکی از آنها حس پرستش و علاقه\nباندین است عاجز و بی خبر می ماند.\n\nیکی از متصوفین اسلامی میفرماید: همین روح بزرگ که در مسند\nوجود ما حکمرانی می نماید ناشی از پرتو ذات احدیست که بمشیت و اراده\nبالغه وی درین قالب مادی داخل شده و انوار تابنا کش اعماق و زوایای تیره\nو نجس ما را مشعشع و متحرک ساخته است تا ما در تاثیر قوانین خلقت و احکام\nالهی بوظائف حیاتی و مخلوقیت خویش قیام کرده واجبات بشری را ایفا نمائیم.\nولی اگر این روح مقدس یادی از مبداء و منشاء خویش می نماید طبعاً يك هيجان\nو طپایشی می نماید که عقل و حواس ما از درك آمال وی عاجز است صرف ما\nاینقدر می توانیم که بوسیله پرستش و توجه بساحه معظم کبریائی قدری وی را\nمتسلی و آرام سازیم.\n\nیعنی آنچه درین مطلب عقل و محسوسات ما خدمت و کشفیاتی میتوانند اینست\nکه روح ما ما را بيك حركت و اراده غير شعوری بعشق پرستش و تدين بيك عالم\nغیب و بلندتر از محسوسات ما وادار می کند.\n\nوقتا که آتش مقدس دین و اشعه تابناک پرستش در کانون سینه ما مشتعل\nمیشود می بینم عقل و ادراك ما از فهم این کیفیت عاطل و بیگانه مانده و ما واله\nو مجذوب بکیفیتی میشویم که لذت آن را بهيچ يك وسیله شرح داده نمیتوانیم.\n\nعلمای روح شناس کنونی میگویند روح ما عظمت می پرستد ، عشق بالدین\nیکی از خصائص روحی بوده و حل این معما وابسته بمعرفت ماهیت روح\nخواهد بود!"}
{"book": "adl0986", "page": 683, "text": "صفحه ( ٥ )\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره ( ۱۱ )\n\nتاريخ نشان ميدهد ! قبل از بعثت انبیای کرام هم در بشريت حس تدين و\nعشق پرستش موجود بوده ولی اين عشق وعلاقه بقدر رشد عقلی انسان ها\nبمرور زمان تكامل كرده انسان را از پرستش اصنام بمحبت خالق انام رسانده\nاست ولی محرك ومربی در راه این عشق مقدس یكی بوده است .\nگواه بزرگ این مقصد همانا واقعات امم آشوری و اعراب قبل الاسلام است كه\nمی خواستند آتش افروخته قلوب خود شانرا بآب زلال پرستش سرد وتسكين\nكنند ولی از نارسائی هوش دست طلب بدامان بت ها و هيا كل خود ساخته\nخويش زده طرق آن سر چشمهٔ فيضان حقيقی را نميدا نستند ؛ تا در پرتو فضل\nورحمت الهی استعداد بزرگ وضمير عالی حضرت خلیل الرحمن و محمد (ص)\nآخر الزمان بنور خلعت نبوت منور وروشن شده ، وبوسيلهٔ آن هاديان طرق\nتوحيد انسانهايمذكور مطلوب و محبوب خویش را شناختند .\nامروز در نتيجهٔ انتشار علوم و فنون و تكامل ملكات عقلی و روحی این\nفلسفه بتدريج در تمام روی زمين منتشر وقبول خواهد شد كه دين محصول ایمان\nاست و ايمان يك امر وجدانی و يك رابطهٔ قلبی است كه ميان فرد بشر و\nآفريدگار او حاصل ميشود و هیچ فرد ديگر حق مداخله بدان امر ندا شته\nو هيچيك قوهٔ قاهره بقطع كردن آن را بطه قادر نیست . مدتيست در ممالك\nمتمدن مغربی این فکر منتشر شده ميرود وروز بروز بنفوذ و انتشار خود می\nافزايد كه دين فطری بشر است و بشريت بحكم این رابطه محكم وباطن خويش\nطبعاً باین جاذبه مقدس تسليم شده و آخراً این فکر ممالك مشرقی را هم استيلا\nكرده رفته رفته دين از بغض ودشمنی اشخاص نجات يافته ومقام قدسی خودرا\nبلا استثنا در اعماق روحها ودلها احراز خواهد نمود !\nيعنی طوريكه فطری بودن دين را ديانت حقهٔ اسلام تثبيت می نماید ( فطرت الله"}
{"book": "adl0986", "page": 684, "text": "صفحه (٦)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (١١)\n\nالتی فطر الناس عليها) فرموده حضرت مخبر صم صادق است امروز در جهان تمدن طرفداران این عقیده نیز ظاهر شده میروند؟ در نتیجه میگوئیم خوشا بحال اقوامیکه مثل ملت دیندار ما این عشق مقدس را از طریق مستقیم و معقول اسلامیت از سالیان متمادیست که دریافته و زمینه وصال محبوب حقیقی را با اساس های زیبا و درخشنده شریعت کبرای اسلامی نصب العین خویش قرار داده اند .\nپس میگوئیم ای ملت محبوب این طریق مقدسی که شما را نسبت بهمه گم گشته گان راه وصال زود تر بمنزل مقصود و نقطه مطلوب میرساند آنرا ذیقیمت بدانید! و آنچه از عوامل جهل و اوهام غبار تاریکی را در مقابل خط مشی شما می خواهد حایل سازد آنرا با چراغ شریعت و نور احکامات قرآنی محو و نابود کرده براه مقصود تان بشتابید! و دران ضمیر اقدسیکه تخم عشق حق و حقیقت را کاشته اید آنرا بخاشاک و اجزای مضره بغض، نفاق، حسد، کینه، والحاصل مطالب خلاف اخلاق مغشوش و مکدر نسازید! تا ثمرات پاك و مقدس و مطلوبیکه در نظر دارید بار آورده و بوصال محبوب خود نایل گردید."}
{"book": "adl0986", "page": 685, "text": "صفحه ( 7 ) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ ( 11 )\n\nبقلم سرور گویا\n\nشهریار شاعر\n\nقیمت هر شاعری را از روی محیط زندگانی و عوارض طبیعی آن محیط باید\nشناخت در ملت های ضعیف و مغلوب شعرای حماسی حکم سیمرغ و عنقا دارند\nولی در ملت های غالب و فاتح که روح سلحشوری در نهاد آنها بخشش قدرت است\nقهراً شعرای آن ملت طبع حماسی داشته و شعر آنها دارای همان روح و همان\nصفات بارزۀ ملیست که میتوان آئینه روحیات و زندگانی آن ملت نامید پس به\nهمین نسبت اگر نگارنده گان سیر و کاوش کنندگان ادبی ما در ادبیات افغانی\nودان وسفاین شعرای فخور و نامدار ملی آن يك سير عميقانه نموده زحمت تحقيق\nو تدقیق را برخویش هموار نمایند آنوقت حقیقت حال را درك كرده و برای\nخود ادبیات شاندار و آبرومندی را قایل خواهند شد و رنج های فراوان « مستر\nجوزف وراورنی » را که بغرض تحقیق و تفحص از دور دست ترین نقاط عالم\nسفر نموده واز دامان جبال وسينۀ كوهساران وسياه خانه های قبایل چادرنشین\nکوچی افغان مقصود و مطلوب خود را که تدوین تاریخ ادبیات افغانی و شناختن\nروحیات افغانها از روی آثار واشعار شعرای ملی آن باشد ، تقدیر خواهند نمود .\nشاید تا امروز غالب هموطنان ما از قیمت آثار واشعار وسوانح زندگی شعرای\nبزرگ و نامدار افغانی بی خبر بوده و برعکس آن در بزرگترین پایتخت های عالم\nچندین مرتبه سفاین اشعار ، خوشحال ، حمید ، رحمان ، شیدا ، سلیم ، نوروز وغیره\nطبع گردیده است . در تحت همان تاثیرات محیطی و كوایف روحی و استعداد طبیعی\nاین مملکت است که حتی سلاطین نامدار و كشور كشایان معظم اين مملكت"}
{"book": "adl0986", "page": 686, "text": "صفحه ( ۸ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ۱۱ )\n\nقریحۀ ادبی و ذوق شاعرانه داشته و از خود دیوان های منظوم و سفاین اشعار بیاد گار گذاشته و گذشته اند . و از ان جمله است شاهنشاه بزرگ افغانیان اعلیحضرت احمد شاه کبیر که در پرورش آن محیط زندگانی او اندك قصوری نورزیده از یکطرف واجد روح سلحشوری و کشور کشائی و از سوی دیگر مالك افكار عالی وقابليت اداری وجهانبانی بوده و با این همه صفات عديده قريحۀ نفیس شعر و شاعری را نیز داشته و در لسان افغانی در سلك ادبای طراز اول آن قرار گرفته است و تنها این شهریار هوشمند است که شرافت شمشیر و فضیلت قلم را دريك ميزان معتدل محافظه نموده و روزگار با افتخاری را بداشتن این دو فضایل عالیه سپری کرده است اينك از حسن اتفاقات درین روز ها دیوانی از ان شهریار بزرگ بدست ما افتاده و مطالعه آن ما را مسرور نمود دیوان مذكور طولاً ١٤ سانتي متر و عرضاً ١٠ سانتی متر است جلد آن چرم نسواری و شیرازۀ آن قبتان وطنی که سابقاً بافتن آن در کار گاههای وطن معمول بود . رنگ حواشی کاغذ آن زرد چينائي ومتن آن طلا کوب و اصل آن خان بالغ خوقندی بخط زیبای نیمه درشت نستعلیق از سر تا پا يك دست نوشته شده است که اندك تفاوتی محسوس نمیشود و ابیات مندرجه آن دارای سه قسمت است قسمت اول قصايد وقسمت ۲ غزليات وقسمت ۳ مخمسات ورباعيات كه عده تمام اشعار آن ( ۳ ) هزار فرد است و در مقاطع ابیات گه احمد و گاهی احمد شاه تخلص میکند و درینجا محض برای تيمن يك غزل آبدار او را انتخاب نمودیم باری اگر وقت مساعدت کرد البته در آتیه قریبی دیوان این پادشاه بزرگ بطبع خواهد رسید ."}
{"book": "adl0986", "page": 687, "text": "صفحه (۹) سال اول – مجله کابل شماره (۱۱)\nغزل\n\nنن بیا همی د گلزار په شنداره ځم چه لیاره سره خوښ همکناره ځم\nتوری سترگی سره لبانو شنه خالونه ستاد لب به می و مست و مستانه ځم\nمست درخت د چندن زلفی ښهماردی رقیبان که غایښ چیچی سر بریده ځم\nهله لاند تر هاتی اوس نی مهوت یم چه دا فتح می روزی شوه نن ښکاره ځم\nچه رقیب د رقیبانو خدای فنا کړ به ټولی دښو یارانو هموا ره ځم\nچه بر کړی می خدای لاس برقیبانو ترو به زه دهند بر لور په نماشه ځم\nچه د هند د ملکو فتح می روزی شوه نور ایران لره پتوغ به نغاره ځم\nبردا کړی دادی خدای نشی پښیمان ترتسکین می ایران لاند شاهانه ځم\nمعشوق دایران ډیر ترکی شوخ خدای چه را کی ترکی هندته دوباره ځم\nزه تسخیر دولایت دخدای په داد کړم به مدد د حبیب هره خواه تازه ځم\nچه ځما د ولایت فتح روزی شوه ترو بځه دیار لنا زه کنا ره ځم\n\nزاحد دنیا فانی گڼم چه نښته\nد نیا فا نه لا یمان بسره ځم"}
{"book": "adl0986", "page": 688, "text": "صفحه ( ۱۰ ) سال اول - مجلۀ کابل شماره ( ۱۱ )\n\nبقلم عبد الملك خان\nگوئته وصدمین سال فوت او\n\nروزی که چمن سر سبز ودمن رنگین است ، گل می جوشد و بلبل می خروشد،\nباران الم بوستان ادب وادبیات المانرا پژمرده ، وسحاب ماتم آسمان شعر و\nشاعری ایشان را تیره می سازد .\nدوم حمل روزی که از طلیعه درخشان آن جهانرا منور وتابان می بینیم ،\nتاریخچۀ ادبیات المان خاتمه حیات ادیب محترمی را چون گوئته به پیشگاه اولادهای\nبافضل ومعرفت خویش تذکار می نماید . ملت المان يك عشق پاك وعاطفه بی آلایش\nنسبت باین مرد فاضل خود دارد که البته اخلاف آن نیز این علاقۀ شیرین را\nحفظ و صیانت خواهند کرد ؛ چه رشحات قلم این ادیب زبر دست نخلستان\nادبیات المانرا سیراب وشاداب گردانید .\nحقیقتاً گوئته یکی از نابغه های ادبی دنیاست که درقرن هژدهم مانند آفتابی\nطلوع وتاسالیان دراز ملل حیهٔ اروپا را مرهون احساسات ادبی و فلسفی خود\nنمود . انصافاً اگرنظری به سوانح وشاهکارهای زندگانی این مرد برجسته\nانداخته شود لایق تقدیر ، و مقام بلند این ادیب دانشمند بآرأ عموم مظهر\nتمجید است .\nيوهان و كفکنگ گوئته Y. W. Gaethe در ٢٨ اوکست ١٧٤٩ به فرانك\nفورت ماین (یکی از شهرهای جرمنی ) تولد گردید مادر آن کاتارينا اليزابت وپدراو\nيوهان کسپار ، گوئته که از مشاغل رسمی سبك‌دوش وملقب به مشاور قيصر\nبود، شاعر والدين محترم خودرا بارث معنوی که از ايشان برده تشكر نمـوده\nمی گويد :-"}
{"book": "adl0986", "page": 689, "text": "صفحۀ (۱۱) سال اول ـ مجلۀ كابل شمارۀ (۱۱)\n\nاز پدر خود وقار و نموی زندگانی و از مادر خود طبيعت سرشار و ذوق\nحكايه گوئی دارم . وقتيكه فرانك فورت در اثنای جنگ هفت ساله از فرانسویها\nتسخير گرديد خانۀ پدری خود گوثه را يك نفر منصبدار فرانسوی «گراف\nتوران » اشغال نمود ، دراين وقت برای طفل احساسات جديدی عائد می شود\nچه توران دوستدار صنعت و شايق ادبیات و ازاين رهگذر دراطراف خود رسامها\nودراما نويسان مشهور فرانسه را گرد می آرد و گوثه دراين وقت خود را\nبمطالعۀ درام‌های شعرای معروف فرانسوی وقوانین درامانويسی ايشان مصروف\nميسازد . علاوه برآن این سالهای جنگ يك معلومات بسیطی برای گوثه\nجوان نسبت به تناسبات سیاسی آلمان نيز دست ميدهد .\nدرس وتعليم اورا شخص پدرش کفیل است و دراين وقت گوثه يك قسم\nرومان را به هفت زبان : ـ یونانی ، لاتينی ، فرانسوی ، انگلیس ، ايطاليائی ،\nجرمنی و یہودی تأليف مى كند واثرات شعرای جرمنی را نيز مدققانه می خواند\nمخصوصاً مسیح كلپ شتك را پسند وبه سبك او غزليات واشعار می نویسد .\nپس ازينكه گوثه ، براثر تعليم وتربيۀ والدین خود نمو وبأتناسبات خوبی اكتساب\nفهم و ذکاوت كرده به سن ١٦ سالگی ( ۱۷۶٥ ) در دارالفنون ليبزيك داخل\nوپاس پدر خود در دائرۀ محصلين حقوق شامل شد . تحصيل حقوق به مذاق\nگوثه موافقت نكرده و همچنین به فلسه رغبت پيدا نكرد توجه اورا علم اخلاق\nوعادات جلب نمود و علاوه بر آن براثر همان احساسات طفلی كه دراو بوديعت\nگذاشته شده بود صنائع نفيسه را بحضور « آدم اويزر » مدیر مدرسه صنائع لیپزيك\nتحصيل كرد .\nدر ليبزيك شاعر جوان برای اولين تجربه دراما نويسی خود طبیعت عاشق را\nدر ١٧٦٧ مجرمين متحد را در ۱۷۶۸ نوشت تمايلات طبیعی ادیب را در كمند"}
{"book": "adl0986", "page": 690, "text": "صفحه ( ۱۲ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۱۱ )\n\nعشق دختر جوانی اما تارينا انداخته واو را به عروج مراتب ادبی راهبر گرديد .\n١٧٦٨ گوئته بواسطه مرض سختی که برای او عايد شد از لايزيك عازم\nفرانك فورت شد تا در خانه پدری صحت خود را اعاده نمايد .\nپس از مدت زيادی که از چنگ مرض مهلك نجات می‌يابد در بهار ۱۷۷۰\nعازم شتراس بور گ می‌گردد تا در آنجا فرموده پدر خود را بجا آورده\nتحصيل حقوق را تکمیل نماید . درین موقع باز گوئته درضمن تحصیل حقوق\nبه طب و طبيعيات ميلان می‌كند ( بلی این تمايلات گوئته را یکی از مردان\nنامی علمای طبیعت میگرداند . )\nگوئته در این مدت رابطه مخصوصی با «هردر» شاعر فاضل جرمنی پیدا میکند\nو می گوید که از مناسبات دوستانه هردر و افکار و اخلاق او متشکر است . پس\nاز اینکه گوئته تحصیل حقوق خود را تکمیل و درجه داکتری را احصال میکند\nدر بهار ۱۷۷۲ مدت ٤ ماه در محكمه قضاء حکومتی کار و از آنجا واپس بطرف\nفرانك فورت عودت می‌نماید . بجز از سفرهای کم و کوتاه الی ١٧٧٥ در مولد\nو مسکن ارثی خود می‌ماند ، این جا است که طبع سرشار گوئته چون سیلاب ،\nحوضه شعر و شاعری المان را ما لا مال ميسازد و بر دسته اشعار و درامهای\nقيمتدار او می‌افزاید . نوشتن وقائع و سوانح گوئته تفصيلاً کتابی است که\nخود او بنام «شعر و حقيقت از حيات من » در ۱۸۱۱ تحریر کرده است .\nمجملاً آثار و گزا رشات شاعر : ــ\nدرین وقت يك درام معروف او که سانحه حيات يك جوان را در قرن ١٦\nنشان میدهد و مجموعه مکتوبهای که بنام دردهای ورتر جوان ناميده است\nتحریر میشود . گوئته در ١٧٧٥ وارد ويمار و از آنجا پس از مدت کمی برتبه\nوزارت مائل می‌گردد . این دوره نیز شاهکارهای زیاد او را نشان میدهد ."}
{"book": "adl0986", "page": 691, "text": "صفحه ( ۱۳ ) سال اول ـ مجلهٔ كابل شمارهٔ ( ۱۱ )\n\nپس از چندی این مرد فعال را بارهای گران وظائف رسمی ، تحریرات ادبی ،\nمواد علمی چون كان شناسی ، جراحی ، طبيعات ، حيوانات ، نباتات خسته\nساخته باعث زحمت میگردد ولو اینکه به موسیقی و رسامی و نقاشی نيز مصروف بود ،\nمگر تفجر باطنی او را آرام ساخته نمیتوانست . پس تصمیم سفر ايطاليه را\nمینماید و روم ، سی سل و ناپل را گردش نموده به ۱۷۸۸ پس به ویمار عودت میکند\nو مشاهدات خود را بنام سفر ايطاليه شيرازه بند می سازد .\nدرسنه ۱۷۷۹ گوته و شیلر در مدرسه کارل برای اولین دفعه ملاقات\nمی کنند . گوته با شيلر يك صميميت معنوی پرورده بود گفته می توانیم که\nگوته وشيلر چون دو برادر ويا دو ستارهٔ درخشان بودند که در آسمان ادبیات\nجرمنی میدرخشیدند . شیلر پس از مراجعهٔ فلسفه به ادبیات برای گوته\nمینویسد : ـ شاعر یگانه انسان حقیقی است وبهترین فیلسوف تنها يك كاريكاتور\nاست در مقابل آن گوته به شخص خود جهان را به صورت عادی آن معاینه کرده\nتحریر و در اثرات خود با کمال بی آلایشی تصویر می نمود در حاليكه شيلر يك\nادیب ایدآل پرست بود .\nگوته در ۱۸۰۵ از فوت ادیب معاصر و دوست جوان خود متأثر می گردد\nو خامهٔ رسای او به صحایف نوشته جاتش می افزاید در سفر ايطاليه ، وسفر\nسومین سویس ، محاصرهٔ مانیس را در ۱۸۰۹ برشتهٔ تحریر می کشد .\nگوته در اثنای جنگ های ناپليون والمان به تحصیل زبان عربی وفارسی\nمشغول میشود و يك مجموعهٔ ابیات خود را بنام « دیوان شرق وغرب » یادگار\nمیگذارد ، و به نسبت استقلال جرمن درام Epiménides Ernachen\nرا تکمیل و در ۳۰ مارچ ۱۸۱۵ در برلین برای نمایش تقدیم کرد ، درین اواخر\nشاعر ( گوته ) با مساعيات زیادی خدمات صحيح خود را بوطن ارائه میدهد و\nلحظهٔ آرام نمیشود . در ۱۸۳۲ در سال ۸۲ حیات خود Faust فاوست همان"}
{"book": "adl0986", "page": 692, "text": "صفحة (١٤) سال اول ـ مجله کابل شماره (١١)\n\nاثری را که المانها بعد از انجیل اولین کتاب معتبر دنیا میدانند بعد از دورهٔ\n٦٠ سال با تمام رسانید ، و در ۲۲ مارچ ۱۸۳۲ درویمار بعد از مرض کوتاهی\nدنیا را وداع گفت . اطاق کار و حجرهٔ فوت او بهمان صورت اولی باقی است\nمگر دیگر حصهٔ عمارت پر و مملو از آثار و اسباب اوست که بنام موزیم گوته\nحفظ گردیده و ازان مرد نامی یاد می کنند .\nملت المان این نابغهٔ بزرگ و مرد تاریخی خودرا با کمال محبت و صمیمیت\nاستقبال و بنام او در دنیای مدنیت افتخار مینمایند و از آنجا است که به مناسبت\nصدمین سال فوت ادیب المان ترانه های آتشین آن در فضای مملکت انعکاس\nو روزنامه ها ، مجله ها و عموماً عالم مطبوعات مقالات خودهارا چون برگ سبز\nدر دسته های گل پیچیده بر مزار شاعر محبوب نثار می کنند . ( ما هم بنام يك\nنفر ادیب ازویاد میکنیم . )\n\nاثر طبع جناب مستغنی\nاحتیاجات عصری\n\nدلا سر نه پیچی ز آداب هستی بشر را ضروراست اسباب هستی\nجهان است تعبیری از خواب هستی جگوید کسی آه در باب هستی\nتوان تا باین رشته پابند بودن\nبکوشش توان شاد و خرسند بودن\nبهستی توان کرد اظهار کوشش بود فرض هستی نفس وار کوشش\nبود زندگانی و بسیار کوشش حیات ترا هست در کار کوشش\nحیات است بی کار همرنگ مردن\nچنین زندگانی بود ننگ مردن"}
{"book": "adl0986", "page": 693, "text": "صفحه (١٥)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (١١)\n\nهستی هر انکس که بیکار گردد\nبود گر عزیز جهان خوار گردد\nاگر منصرف شخص ارکار گردد\nگر اقبال دارد که ادبار گردد\n\nندیدم کسی را که از کار مرده\nولیکن بود مرد بیکار مرده\n\nگرت زندگی نیست بهتر ز مردم\nتو خود را مپندار دیگر ز مردم\nبعلم ار نباشی نکوتر ز مردم\nدگر خویش را هیچ مشمر ز مردم\n\nرهائی نباشد ز حاجات هستی\nتوئی وهمین احتیاجات هستی\n\nشب و روز با زندگی کار داری\nزکارش چرا وقت بیکار داری\nبه هستی اگر غفلت اظهار داری\nدرو گر ز سعی و عمل عار داری\n\nحرامت بود خوردن نان هستی\nبه بیکاریت نیست امکان هستی\n\nبهر قوم باشد سزاوار غیرت\nکند سر فرازت مهر کار غیرت\nنمیترسد از سهل ودشوار غیرت\nبه کاهی نسنجیده کهسار غیرت\n\nبغیرت مهمی که یك فرد سازد\nبقر آن گر آنرا دوصد مرد سارد\n\nنداری مگر غیرت افغان نه تو؟\nبهمت کم از قوم جاپان نه تو\nبخلقت باین قوم یکسان نه تو ؟\nکه میگوید از نسل انسان نه تو\n\nبصنعت چرا همچو جاپان نباشی\nچو جاپان چرا محو عرفان نباشی"}
{"book": "adl0986", "page": 694, "text": "صفحه (١٦)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (١١)\n\nبعرفان گرت اندکی هوش بودی\nبحرف كمالت اگر گوش بودی\nچو امروز اگر در هنر دوش بودی\nبا قوام دنیا هم آغوش بودی\nبعلم و معارف زدو ران گذشتی\nازین داشتی سبقت از آن گذشتی\nبهر پیشه کادمی پیش گیرد\nنصاب عمل اندران پیش گیرد\nدران خویش را سبقت اندیش گیرد\nاگر صید عنقاست از خویش گیرد\nاگر فی المثل درد درمان نماید\nاگر سر بسر مشکل آسان نماید\nبه جهد آدمی خاك زر می نماید\nشبه را شبیه گهر می نماید\nبکوشش روان بحر بر می نماید\nبهر چیز سعیش اثر مینماید\nكم از هیچ مخلوق مشمار خود را\nتوان داشتن قدر بسیار خود را\nچه بود آنکه او را نه تدبیر کردی\nاگر خود بر بزاد تسخیر کر دی\nفلك را در اندیشه ات پیر کردی\nتو در دانش خویش تاخیر کردی\nفلك پيش قدرت زمین می نماید\nملك سجده ات را کمین می نماید\nممدان عاجز از هیچ کردار خودرا\nشناس اینقدر قدر و مقدار خود را\nزخاك اى فلك سیر بر دار خود را\nبلندی گزین پست مگذار خود را\nترا جوهری هست پنهان چه داری\nنمایان کن آخر نمایان چه داری"}
{"book": "adl0986", "page": 695, "text": "صفحه ( ۱۷ )\nسال اول - مجله كابل\nشماره ( ۱۱ )\nكنون كار كن ای وطندار آخر ز ملك و وطن رنج بر دار آخر\nترا شد كنون نوبت كار آخر بسعى و عمل كوش و كر دار آخر\nتو بيكار آه ای خرد مند تا كی\nبکار کسان محو تا چند تا کی\nتو آخر مگر دست کاری نداری ز بیکاریت ننگ و عاری نداری\nخرت مانده بیکار باری نداری تو ای سنگ سود اشراری نداری\nز چیزی که اندر وطن کار داری\nبگو تا چه چیزای وطندار داری\nگرت کار خانه گرت کار باشد چرا در وطن شخص بیکار باشد\nزکی اگر کس خبر دار باشد نه افلاس باشد نه ادبار باشد\nچو در ملك بسیار شد کار خانه\nنخسپد زن و مرد بیکار خانه\nز يك كارخانه كه بنیاد گردد ازو اهل يك شهر دلشاد گردد\nزيك خانه صد خانه آباد گردد ز رنج و غمش قوم آزاد گردد\nملازم شود جمع بسیار در وی\nشود کارگر خلق بیکار در وی\nبکار چرا طبع مائل نداری چرا دست شل پای در گل نداری\nچوبيكاريت کار مشکل نداری نخواهد دلت كار يا دل نداری\nاگر کارت ای قوم و ملت نباشد\nجز ادبارت از کنج عزلت نباشد"}
{"book": "adl0986", "page": 696, "text": "صفحهٔ (۱۸) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارهٔ (۱۱)\n\nنمائید شرکت بهر کار باهم زکم کم شود جمع بسیار باهم\nشوید از سر راستی یار باهم برانید از ملک ادبار باهم\nچه کاری خود از دست يك فرد خیزد\nکه از يك سواره کجا گرد خیزد\nبهم جمع شد افراد و لشکر نماید صحایف شود جمع و دفتر نماید\nچو کل دسته گردید خوشتر نماید که شرکت بهر کار بهتر نماید\nنه يك خوشه عاقل بخرمن گزیند\nنه دانا بيك جمع يك تن گزیند\nبه تنها نمائی چنین کارناکی بیاران نگردی مددگار ناکی\nنکوشی بی سود بسیار ناکی نشینی بدینسان زیان کار ناکی\nبه تنها نمائی چه از کار حاصل\nکه تنها نمایند بسیار حاصل\nگر این خانه را خلق معمار گردد بشرکت معین و مددگار گردد\nبهمت بهم یاورو یار گردد همین گلبنی چند گلزار گردد\nچو افراد یکجا شد انبوه باشد\nچو شد سنگها سر بسر کوه باشد\nبهر وقت نیکو بود کار شرکت منافع کند پیش تجار شرکت\nکه دایم بود گرم بازار شرکت الهی شود قوم معمار شرکت\nپی کار سازند بنیاد خانه\nکزیین خانه میگردد آباد خانه"}
{"book": "adl0986", "page": 697, "text": "صفحة ( ۱۹ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ۱۱ )\n\nاگر ملتی کار خانه ندارد زن و مرد راحت بخانه ندارد\nتمتع ز کار زمانه ندارد از کار غفلت بهانه ندارد\nهزاران چنین خانه بنیاد بهتر\nچنین خانه ای خانه آباد بهتر\n\nبشرکت قطاری چو سیار گردد بهر کار ملت مدد گار گردد\nسفر فارغ از رنج رفتار گردد دلت بیغم از اسپ رهوار گردد\nبسرعت بهر سوی رفتن نماید\nوطن خالی از دزد و رهزن نماید\n\nاگر شرکت راه آهن نمائی وطن امن از دست دشمن نمائی\nبهر گوشه دلخواه رفتن نمائی زهر گلشنی گل بدامن نمائی\nکند شهری آباد در هر ستیشن\nکزو میتوان مایۀ جان خریدن\n\nازین رهبرت ای برادر چگویم ازین قاصد مفت کشور چگویم\nازین بحر پوینده در بر چگویم چگویم ازین مرغ بی پر چگویم\nهران ملك كاين برق جولان ندارد\nیقین است کاندر بدن جان ندارد\n\nز ریلت نکوتر تجارت نباشد تجارت چنین بی خسارت نباشد\nمتاع ترا بیم غارت نباشد سزد گرجزاین هیچ کارت نباشد\nتماشای هر بقعه هردم نمائی\nبخانه درون سیر عالم نمائی"}
{"book": "adl0986", "page": 698, "text": "صفحه (۲۰) سال اول - مجله کابل شماره (۱۱)\n\nنه سیر ترا رنج و آزار در پی\nنه پای ترا زحمت خار در پی\nنه سهل ترا فکر دشوار در پی\nنه از رهزنت سوء رفتار در پی\nمحالی نگر خواب و رفتن توانی\nتو در عین رفتار خفتن توانی\n\nز کابل برد زود تا قندهارات\nچه اسرار در وی شود آشکارات\nنماید بعین خزان نو بهارت\nچه گویم ز اوصاف حسن قطارت\nکند قوم و مات ازو کام حاصل\nازو میکند مملکت نام حاصل\n\nبسرعت چو سیر پیاپی نماید\nبيك روز يك ساله ره طی نماید\nسحر مشهد و دیگرت ری نماید\nکسی سیر زینسان کجا کی نماید\nبرفتار چون سرعت آهنگ گردد\nجهان پیش جولان او تنگ گردد\n\nز افغان متاعی بایران فرو شد\nپی درد هر ملك درمان فرو شد\nگران هر چه باشد بارزان فرو شد\nجهان هر چه دارد بدکان فرو شد\nازو میتوان آنچه بهتر خریدن\nدات هر چه خواهد میسر خریدن\n\nبصحرا روان شهر همراه دارد\nندارد چه چیز آنچه دلخواه دارد\nگدا اندرو مسکن شاه دارد\nدات هر چه خواهد از و خواه دارد\nجهان هر چه دارد از و کم ندارد\nندارد همين يك ندا رم ندارد"}
{"book": "adl0986", "page": 699, "text": "صفحه (۲۱) سال اول ـ مجله کابل شماره (۱۱)\n\nزقحط و غلا کشور آزاد سازد دل جمع غمدیده را شاد سازد\nوطن را بهر گونه آباد سازد تمدن بهر گوشه بنیاد سازد\nبپای خری سیر و رفتار تاکی\nبود انتظارت بخر کار تاکی\nبهر گوشه مملکت تار خواهم قطاری بهر سوی سیار خواهم\nنه از خارج این برق رفتار خواهم که از شرکت ملت این کار خواهم\nبود زندگی آنقدر آرزویم\nکه ریل وطن بگذرد رو برویم\nوطن خواهد امروز سامان عصری بلی درد عصری و در مان عصری\nجهان سر نه پیچد ز فرمان عصری ضرور است گشتن ز باندان عصری\nکه هر عصر دارد تقاضای دیگر\nبهر فصل باب است کالای دیگر\nزخاک وطن نیست گلزار بهتر وطن از برای وطندار بهتر\nنمائی برای وطن کار بهتر وطن پروری از تو بسیار بهتر\nچمن را چسان قدر بلبل شناسد\nچنان کابلی قدر کابل شناسد\nترا تا بود جای آرام کابل ز سعی تو روشن کند نام کابل\nز علم تو حاصل کند کام کابل کمال تو سازد نکو نام کابل\nوطن مر ترا ای وطندار نیکو\nبود جای بلبل بگلزار نیکو"}
{"book": "adl0986", "page": 700, "text": "صفحه (۲۲) سال اول - مجله کابل شماره (۱۱)\n\nوطن چون وطنخواه بسیار داری سزاوار نازی خریدار داری\nز گلبانگ بلبل اگر عار داری چو من عندلیبی بگلزار داری\nوطن را کند نام بردار ملت\nگر اقبال بخشد گر ادبار ملت\nشود خاص هروقت کاری بمردی سر آید بهر عصر صاحب نبردی\nبراید بهر ملك يكروز فردی نمایان شود هر زمان اهل دردی\nکند قوم ممتاز صاحب تمیزی\nبهر مصر هر عصر خیزد عزیزی\nحکیمی گهی از دیاری براید یکی فرد از صد هزاری براید\nزقومي یکی اهل کاری براید ز گردی گهی شهسواری براید\nسرآید بهر عصر كامل عیاری\nبراید گهی نادری از دیاری\nگهی این نماید گهی آن ترقی که المان کند گاه جاپان ترقی\nکه ایران کند گاه طوران ترقی بنوبت کنند اهل دوران ترقی\nبهرکس نصیبی ز دوران رسیده\nکنون نوبت قوم افغان رسیده\nدگر بس کن این قصه بسیار گفتی تو هر گفتنی را دو صد بار گفتی\nزهر چیز گفتی زهر کار گفتی اگر گوش دارد وطن دار گفتی\nدگر پیشه گردان شما ر خموشی\nنکوتر ز گفتار کار خموشی"}
{"book": "adl0986", "page": 701, "text": "صفحۀ ( ۲۳ ) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ ( ۱۱ )\n\nچه خیزد از ینگونه گفتار گفتن مخاطب کند رنجه بسیار گفتن\nچرا گشته آخر ترا کار گفتن چه کار آید اینگونه بیکار گفتن\nبعلمت عمل ای نکو کار نیکو\nکه باشد ز گفتار کردار نیکو\nتو هر چند طبع گهر بار داری تو در جی ز در های شهوار داری\nتو مرغوب هر طبع گفتار داری تو شیرین تر از قند اشعار داری\nتويك لحظه مستغنی از جوش بنشین\nزمانی زبان بند و خاموش بنشین\n\nترجمه از المقتطف مصری\nبقلم محمد بشیر خان منشی زاده\nقضایای اجتماعی در اطراف مدنيت\n\nمدنيت عبارت از تنظیم و تلفیق اجتماعیات است ، و آن وقتی حاصل می شود که ارتقاء تدریجی یا نسبتی در سیر علوم وفنون وتدبیر مملکتی جاده پیما گردد ؛ مراد ما از سیر تدریجی یا نسبتی این است که سلاسل نسبتى يك بديگر بنوعى انسلاك پذیر باشد که در نظم ونسق آن خللی وارد نیاید ؛ یعنی درجۀ لاحقه بصورتی آغاز شود که بمدارج سابقه ارتباطی داشته گره های متین آنرا استوار گرفته تا از هم گسسته نیا ید ، البته باینطریق اکمال و تکامل مدنی صورت تحلیل انتهائی را ، در برگرفته مؤظف بایفای ارتقاء پذیر اعمال انسانی می گردد .\nبی مناسبت نخواهد بود که در سیر این طریق ارتقاء یاد آوری بعضی از حیوانات را که در این راه مدارج ، ایفای وظایف نموده بلکه در مبادی می توان گفت"}
{"book": "adl0986", "page": 702, "text": "صفحه ( ٢٤ ) سال اول – مجله کابل شماره ( ١١ )\n\nاعمالی در راه مدنیت بجا آورده ، و نمونه های امتثال گردیده اند که دانایان این\nراه ، از عملیات قابل قدر شان تذکار داشته ، در سیر مدارج از\nکار روائیهای آنها تدوینات مسجل گذاشته اند ، مثلاً در راه\nمعاش و شکار گشت و گذار یعنی تحمل خطرات و مصائب گزکا نرا ،\nبرای حراست و نگهبانی رمه ها از انواع چراشه بز را تعریف کرده اند ؛\nوهكذا در راه مطلوب ازسعی وعمل صف وقطار محارب وتعاضد نوعی مورچگان را\nوصف نموده اند ، درصنع ونساجى وجد وجهد زنبور عسل بیانات روشن\nداده اند ، حتی در انثیال از حیوانات علیا و تنظیم عایلوی شان و\nمثالهای قواه غضب وشهوانی بلکه رشك ( انباق داری ) در تعدد زوجات ،\nرقابت وحریفی آنها را نشانداده صدها مثال دروس عملی و امثال حسی را که\nبرای رحم و رافت در پرورش و تربیه صغار خود ابراز داده اند از مشاهدات .\nاینگونه موضوعات عملی بلكه ذرایع مشهودی را در تميزانشان مینمایانند ،\nچنانچه علاقه سگ بصاحبش بسا اوضاع اخلاقی نشانداده موجب تمدید اخلاص\nوجالب محبت گردیده وفای خودرا شهرت داده است ، همچنان از بعضی شادیها\nاعمال شگفت آور وعجیبی بروی کار آمده وحیله های غریبی استنباط نموده اند ؛\nذكاء فیل در ضرب المثل بانسانها آورده میشود . چنانچه بعضی عالمان از این\nيك متعذر گردیده نادر بین حیوانات علیا وانسانهای متوحشه ومنحطه از جاده\nترقی فرقی بدهند بحدی که عالمی گفته بعضی از حیوانات مذکور در بعضی\nخصايل وكيفيات نسبت بانسانهای موخر الذکر سبقت جسته اند . اما علا وه\nبرینکه فرق واضح در بين عمل انسان وحيوان موجود است ، نگارنده اعمال\nوارادات حيوانات را غریزه کورکورانه دانسته و پیشرفت آنها را بدون کدام\nغايه ومقصود فی الذهن میدانند ولی انسان حقیقی درکار گذاری خویش موضوع"}
{"book": "adl0986", "page": 703, "text": "صفحه (٢٥)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (١١)\n\nونصب العین مدرکی داشته ، بيك غایهٔ ذهنی طی مراحل مرام واکمال ارتقاً می ورزند.\n\nچونکه از عادت نویسندگان متأخرین این است که هر گاه کلمه مدنیت را استعمال مینمایند مقصد شان از مدنیت حاضره است در مقابل وحشت ایام گذشته بشر که هنوز بعضی از انسانهای منحطه در عمق مذاك ادبار آن گرفتار است ، موضوع بحث قرار میدهند ، وحالا نكه وصول انسان باین مدنیت حاضره بعد از گذشتن ادوار خطیر است که تحقیق واستعلام تاحال غير مقدور و بزرگترین اخبار آن از چشم تاریخ بشر پنهان مانده است چنانچه استاد ( جد یجز ) (١) بسه دور آنرا تقسیم می نماید که تعریف آنها قرار آتی است :-\n\n( ١ ) دور تأسیس یعنی هياكل و مجسمه و مصنوعات مدنیت های قدیم بابل و فراعنه مصر که اینها بصورت غیر مودت و در يك دایره احتیاط و مخاطرات اجتماعی حیات بسر می بردند یعنی از صفوت و اتحاد نوعی و امنیت اجتماعی بهره و حاصلی نداشتند و ایشان را بفقدان توصل و رجوع به بهبود یکدیگر معرفی می نماید وصاحبان اینگونه اجتماع مجبور بدفاع خویش علی الدوام میبودند مثلیکه آنها را عالم متوحشی احاطه کرده باشد یا مزاحم وموانع حول واطراف فرا گرفته تهدید شان مینمود یعنی قوای این شعب اولا\" متوجه محاربه وتضامن سیاسی از تأسیس نظم عسکری بین افراد برای تغلب جمع خود ودفع اعدای شان یا بالفاظ دیگر\n\n( ١ ) چنانچه هیگل نیز گفته یقین دارم که تاریخ را سه دوره است . اول دوره شرق و در آن دور هر واحدی حربیود . دوم دور روما و یونان درین دور عده کمی از افراط حر و آزاد گشته اند . سوم دور ما بعد شان است که ازان ببعد در این دوره سومین روح حریت خود را اشعار میدارد دولت و اقتصاد را نظم و نسق میدهد گویا مساعی جلیله دارد تا همه را حر و آزاد بگرداند که سرمنشه این الیوم کلمات ليكم دينكم می باشد لمترجم"}
{"book": "adl0986", "page": 704, "text": "صفحه (٢٦)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (١١)\nبه تضمین سلامت خودها مشغول بودند ، باز تا این هدف ها نشانه به تحقیق رسد دور ثانی آغاز مینماید ؛ اینان امتیاز بسیاست منحصره داشته و تضیق را باقامت نظام عسکر آغاز می نماید . در بین شعب نیز از روی عقل ، شخص ، آزادی اختیار می نمایند ، چنانچه رجال آن دوره تحت انتقاد آمده از طرف تنظیم اجتماعی ، آنچه دران دور از امکانات ضعف است اصرار می نمودند ؛ از امثال این دوره مدنیت یونانی و رومانی است خصوص از عهدهای آتنه ، روما با آنکه این دو مدنیت چونکه ثابت و مستقر نبودند متوقف ماندند با یصال به دوره سوم ، اگر چه ثروتی خارق العاده ، ومطمح الانظار وسامان طمع آور زیادی را جمع نموده بودند که نظر بی بصر اقوام منحطه وحشی بر آنها افتاده خواسته تا بزودی ثروت شانرا در ربوده با محای شان دریغی نداشتند ـ تا اینکه بر آنها عذاب ها آمده و تمدن و موجودیت شانرا برباد فنا دادند .\nولی این دور سوم که ما در ان زندگانی داریم عبارت از دور اقتصادی و اخلاقی است چنانچه متخلقین بسعی و کوشش درین دور سوم منهمك در شئون صنعت وفنون و جمع ثروتهای اجتماعی میباشند ، و سر گرم استکشافات جدیده و طرق استخدام آنها ، در راه تعلیم وتربيه ونشر ثقافت عموم برا زنده است ، محتاج بتوصیف نیست که دول مترقی به تمدن امروزی ، باین نشئت نرسیده مگر بعد از مرور دهور در سایه وقوف وتجربات و آگاهی خویش ؛ آری دور ثانی به بوته گداز انقلابات تصفیه شده در منتهای جوش و خروش اجتماعی از نهضت ادبیه اروپای اقتصادی قرنهای پانزده تا نوره یا نهضت فرانسوی سن بسن توارث بهتری در آنها حلول نموده ، این صور نافعه نافخه اشتغال وسیعی در خدمت مدنیت و عمران که اطراف عالم را فرا گرفته ، دورا دور راس المال ، شرکت ها وتوزيعات مال التجاره ( شیوعه ) یکصورت اکمال پذیر ، مجهز بلوازم اخلاق"}
{"book": "adl0986", "page": 705, "text": "صفحه (۲۷) سال اول ـ مجله کابل شماره (۱۱)\n\nواقتصادی به تطورات عصر حاضره است که آنها را هدیه عصر خویش نموده توانست .\nچون در این بیان ما تقسیمات «جد نجز» را آوردیم از دو رهگذر بود (۱)\nنسبت به تقسیمات دیگران در شعب تغیر بلند ذهنی از جهتی وتبدل عالی بنائی در\nتنظیم اجتماع از جانب دیگر بخشیده (۲) در آن واحد حسی و شهودیست . بهتر\nاست در اینجا ما برای تنویر بعضی اذهان بآنچه حکیم فرانسوی متوفی ١٨٥٧\n(كونت اوغست) اسناد جسته اشاره ببریم یعنی از دستور هائیکه در فلسفه حسیه\nبمقتضای تاریخ بشری سر می نماید و آن عبارت از جا گرفتن انسان در مدارج عالیه\nاین دو دوره است ، با سوابق توطیه دخول به دور نهائی سومین باشد ، پس\nدور اول نزد این حکیم دور لاهوتی است یعنی روزیکه عقل بشرى تفسير اسباب\nو مسببات را مینماید ، درین دور انسان خرافی بوده عقل جزوی ابتدائی داشت ،\nو بطريق خلق و عنايه مباشر به دخالت آلهیه گردیدند ، زیرا تا زمانیکه ادراک\nانسان بدینگونه در فهم عالم باشد گویا هیچ راهی در مشی حصول علم صحیح نه بر آورده\nاز علم معرفت در بین مسببات و اسباب را هرگز ندانسته وارتقاً مادی ومعنوی را\nدر بر نگرفته چرا که آن بدون علم صحیح محال است .\nاما دور ثانی دور بحث در ماوراء الطبيعه است ..... پس شروع میکنند\nتفسیر دنیا را بقواعد ونظريات مجرده . . . که اکثراً خبران از نظر عمیق\nدر ابحار بی پایان اینجا برده اند ، هر چند ازين يك انكار نميتوان کرد که عقل\nحریت زیاد در این دوره حاصل کرده ، عبودیت کور کورانه موهومات را هیچ\nدانسته بعبادت خالق گرائیده اند زیرا ازین صرف کردن اوقات در مسایل مجهول\nفی الكنه ، محجوب في الجوهر بسا ضیاع اوقات می نماید . ولی دور سوم علمی\nوحسی است یعنی زمانیست که نظریات حل گردیده تجربه ومشاهدات جايگير\nآن میشود و در این دور مشعشه قواعد كلية استقرأ وملاحظه ، شموليت اعظم"}
{"book": "adl0986", "page": 706, "text": "صفحه ( ۲۸ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ۱۱ )\n\nدارد ؛ ازین است که بشر ملتفت گردید که عالم حقیقی که امکان وصول بآن\nاست بسیار وسیع است ، و آن عالم بزرگ فرا گیرنده جمیع اوقات بوده و مصروفیت\nهمه قوای ما را بآن اجازه میدهد تا مقاصد بلند و رتبۀ ارجمندی را بگیریم رهروان\nاین طریق باتخاذ اساس و حقایق متین برسیدن به مقامات محتاج به پویان و خواهان\nمیباشند تا از اسرار فطرت و قدرت واقف گردند .\nاز اینجاست که تا درجات بسیاری انسان غلبه بکشف مطالب و غوامض مادیه\nو بر حصص بزرگ امور معنویه حاصل کرده و برای بهبود و پیشرفت حیات بدنی\nو ارتقای اوضاع زندگانی بشر امروزه موفقیتی حاصل نموده توانسته اند .\nبقلم عبدالله خان\nافغان نویس\nفضلای فراموش شده\n( ٤ )\n(١٦) ملا عمرا صاحب معروف به ملا عمرای کابلی فاضل معروف و دارای\nتصانیف عالی بوده بر فواید ضیائیه مولوی جامی حاشیۀ مستقلی که موسوم به حاشیۀ\nکابلی است نوشته و طبع شده است مولدش لنگر وردك قومش تركى سنين\nعمرش ( ٨٥ ) در سنه ١٣٠٩ بدرود زندگی نموده و در لنگر علاقۀ وردك\nدفن است .\n( ۱۷ ) ملا عمر صاحب كه يك عالم جيد وقت خویش و در علوم منطق\nوهيئت و فلسفه و الهیات و ریاضیات صاحب تصانیف عمده بوده بر صدر احاشیۀ\nمستقلی نوشته و چاپ شده . ولدش موشی لهوگرد سنین عمرش ( ٦٧ ) در سنه"}
{"book": "adl0986", "page": 707, "text": "صفحۀ (۲۹) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (۱۱)\n\n۱۳۰۵ بدرود حیات نموده است در خود موشئ لهو گرد مدفون است .\n(۱۸) ملا وسیم گل معروف به ملا صاحب باسول صاحب تصنیف وتالیف\nودر علم نحو بر شرح ملاجامی حاشیۀ موسوم به با ولی نوشته وبه طبع رسیده\nمولدش باسول سمت مشرقی درسنه ۱۲۹۹ داعی اجل را لبيك گفته ودرباسول\nعلاقه جلال آباد مدفون است .\n(۱۹) ملا سعدالله صاحب قندهاری عالم وفاضل صاحب تصانیف درعلم نحو\nبر کتاب مولوی عبدالغفور ودر تفاسیر برجلالین شریف حواشی نوشته وطبع شده\nمولدش شهر قندهار قوم او خروتی درسنه ۱۲۰۹ بدرود حیات گفته در مقبرۀ\nعمومی شهر قندهار مدفون است .\n(۲۰) قاضی عبدالحق صاحب افغان درسنه ۱۲۳۵ در وردك تولد وايام\nشباب را در کابل وقندهار بوطن مالوف خود به تحصیل علم پرداخته پس\nاز آنکه رتبۀ کمال را نایل آمد برای سیاحت رهسپار هند گردیده در علاقۀ\nبهوپال نظر به فضیلت وتقوی مورد ظن عامه واقع ودر محاکم شرعیه بهوپال\nمنصب رسمی قضاوت بهوپال را اشغال واز تصانیف وتألیفات متعددۀ خودش\nشهرت بزرگی حاصل نمود وبرقاضی سلم حاشیۀ مطبوع موسوم به قول مسلم\nعلی شرح سلم بیادگار گذاشته وبر میزاهد کلان وتلویح توضیح وقاموس اللغات\nنیز حواشی دارد که به طبع نرسیده مولدش وردك قومش اندر در سنه ۱۳۰۵\nجهان فانی را وداع گفته در بهوپال مدفون است .\n(۲۱) عبدالاحد آخند زاده صاحب قندهاری فاضل معروف وبرنصر المدارك\nحاشیۀ نوشته که به طبع رسیده مولدش شهر قندهار سن عمرش (۹۱) قوم او\nالکوزائی درسنه ۱۳۰۱ بدرود زندگانی نموده ودر مقبرۀ شهر احمد شاهی\nقندهار مدفون است ."}
{"book": "adl0986", "page": 708, "text": "صفحه ( ۳۰ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ۱۱ )\n\n( ۲۲ ) مولوی عطا محمد صاحب قندهاری فاضل عصر ودر علوم معقول و منقول\nوالهيات وفلسفه ونحو وریاضی یدطولائی داشته است وصاحب تصانیف عمده بوده\nبر عبد الغفور وقاضی سلم وشرح چغمنی و شرح نازی حواشی مستقلی نوشته ولی\nمولفات او تا هنوز بطبع نرسیده مولدش ارغستان قندهار سنين عمرش ( ۶۹ )\nقوم او شيخ محمدی در سنه ۱۳۰۲ عالم فانی را وداع کرده ودر خود ارغستان\nعلاقه قندهار مدفون است .\n( ۲۳ ) احمد الله آخند زاده معروف به ملاصاحب کند يا عالم جید و در منطق\nونحو وفلسفه والهيات اختصاص نامی داشته است در منطق برسلم وكتاب مولوى\nعبدالغفور حواشی مستقلی نوشته وبطبع رسيده مولدش کندیای علاقه کوهستان\nاباسین پشاور سنین عمرش تخمیناً ( ۷۰ ) در سنه ۱۳۰۱ داعى اجل را لبيك\nگفته در قصبه کندیای علاقه پشاور مدفون است .\n( ۲٤ ) عبدالحق آخند زاده صاحب علی زائی ملقب باستاد کل در فضلیت و\nعلم یگانه عصر دارای تصانیف عمده بود برصحیح بخاری شریف وشرح حكمت\nو مطول وجامی حواشی مستقلی دارد که بطبع رسیده و نزد احفاد شان جناب\nمولوی عبدالكريم خان ركن جمعيت العلما موجود خواهد بود مولد این فاضل\nمبرور شهر قندهار سنين عمرش ( ۸۰ ) در سنه ۱۲۸۸ بد رود حیات گفته و به\nمقبره عمومی شهر قندهار مدفون است حضرت قدوة السالكين ملا نجم الدين\nآخند زاده صاحب معروف به آخند زاده صاحب هده از جمله تلا میذ آنها بوده\nدر ايام جوانی در قندهار از حضور شان کسب تعلیم کرده است .\n( ۲٥ ) عبيدالله صاحب مشهور به قاضی صاحب شمسپور عالم و فاضل\nدر علوم فقه یگانه عصر بوده بر کتاب عینی موسوم به حاشیه شمسپوری کتابی\nنوشته و به طبع رسيده مولدش ( شمسه پور ) در سنه ۱۲۹۸ بدرود حیات"}
{"book": "adl0986", "page": 709, "text": "صفحه ( ۳۱ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۱۱ )\n\nگفته و در شمسه پور علاقه جلال آباد مدفون است .\n\n( ٢٦ ) ملا احمد صاحب معروف به ملا صاحب سنبت در علم و فضیلت یگانه وقت بوده بر کافیه ابن حاجب حاشیه نوشته و بنام سنبت طبع رسیده مولدش سنبت علاقه اباسین پشاور قوم او یوسف زائی سنین عمرش « ۷۲ » در سال ۱۲۹۹ عالم فانی را بدرود گفته مقبره او در سنبت علاقه پشاور است .\n\n( ۲۷ ) دارا شکوه آخند زاده عالم جید و در منطق و الهیات صاحب تصانیف بوده برمیر زاهد کلان حاشیه مستقلی نوشته که بطبع نرسیده مولدش دنده لغمان سنین عمرش ( ٦٧ ) قوم او اسحق زائی در سال ١٢٥٦ فوت و در دنده علاقه لغمان دفن است .\n\n« ۲۸ » عبدالقدوس آخند زاده صاحب در نحو و منطق و فلسفه و الهیات اختصاص تامی داشته بر قاضی سلم و میر زاهد کلان حواشی نوشته ولی به طبع نرسیده مولدش دیره میان صاحب لغمان سنین عمرش « ۷۰ » ساله قوم او صافی در سنه ۱۲۸۰ فوت و در مقبره میان صاحب علیه الرحمه مد فون است .\n\n[ornament]"}
{"book": "adl0986", "page": 710, "text": "صفحه (۳۲) سال اول ـ مجله کابل شماره (۱۱)\n\nاقتباس ازدا نشکده\n\nپاد شاه فیلسوف\n\nفردريك دوم ملقب بفردريك كبير ، امپراطور مشهور المان یکی ازسلاطین فاضل ودانش دوست دنیا بوده ومانند نوشیروان شهنشاه فارس ومامون خلیفه معروف عباسی ، غالب اوقات خودرا بمصاحبت فلاسفه بسر میبرده وبا آنان بمحاضره میپرداخته . امپراطور مزبور عشق غریبی بقرأت كتب داشته ومالك كتابخانه با انسبه مهمی بوده که بعدها آن کتابخانه اساس تشکیل كتا بخانه معروف خانواده سلطنتی المان ( هوهن زلرن ) گردیده است . اخیراً كتابدار ویلهلم دوم کتابی برشته تألیف آورده ونام آن را « فردريك كبير و کتاب های او » گذارده کتاب مذکور حاوی حکایات و نوادر چندیست در خصوص عشق فردريك بقرائت وشوق او به جمع آوری کتب ادبی وفلسفی . فردريك مذكور میگفت اگر يك روز كتاب همراه نداشته باشم عشق من بجنون مبدل خواهدشد . کالسکه اوهمیشه پراز کتاب بود وامپراطور کبیر ، هیچگاه بی کتاب نمیتوانست مسافرت نمایدوقتی در جنگ سور Soor تمام اسباب سفر و اساسیه ئیکه امپراطور همراه داشت دشمن بغارت برد . فردريك فوراً مراسله به پوتسدام ( محل اقامت امپراطور المان ) نوشته درخواست کرد که برای اويك دوره کلیات بو آلو يك دوره كلیات بوسوبه خطابه های سیسرون ، ودمستن ، يکدوره کلیات لوشین ، ترجمه فرانسه وچندجلدازتألیفات ولتررا بفرستد . درمدتیکه فردريك دوم مشغول جنگ هفت ساله بود ، پی درپی ازپای تخت او برای او کتابها ئیکه با ذوق امپراطور موافقت داشت ارسال میداشتند فن کات Fuoncott که قاره"}
{"book": "adl0986", "page": 711, "text": "« کانفرانس مشهور خلع اسلحه در جینوا » میز اول از طرف چپ در قطار وسطی\n۱ عبدالحسین خان سفیر کبیر ۲ محمد عمر خان رئیس ارکان حربیه ۳ محمد حیدر خان سرکاتب نمایندگان دولت افغانستان در کانفرانس مذکوره"}
{"book": "adl0986", "page": 712, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 713, "text": "صفحه (۳۳) سال اول ـ مجله کابل شماره (۱۱)\n\nمخصوص امپراطور بود دریاد داشت های خود نکات غریبی از نیات فرد ریک\nدر قرائت کتب و میل مفرط او بان اشتغال نقل کرده است مثلاً میگوید\nامپراطور مزبور چهل جلد کتاب تاریخ Histaryeclésiostique تألیف\nفلوری را بادقت خوانده و تاریخ انقلابات جمهوری روم تألیف ورتورا روزی\nيك جلد مطالعه کرده است. فرد ریک دوم با وجود جنگهای بزرگی که در\nدوره حکمداری خود کرده و اصلاحات نظامی وداخلی که درامور عسکری و\nحکومتی پروس نموده يك قسمت بزرگی از عمر خود را بمطالعه کتب ادبی و\nفلسفی گذرانده، عادت او در مطالعه کتب این بود که با کمال دقت بمطالعه\nمیپرداخت و هرجا نکته نظراورا جلب میکرد فوراً آنرا یاد داشت مینمود.\nولی گاهی اتفاق می افتاد که مسطورات و محتویات کتب چنان در وجود وی\nتأثیر مینمود که نمیتوانست در قرائت مداومت نماید و ناچار کتاب را رها میکرد.\nوقتی فن کات قاره سابق الذکر یکی از تراژدیهای راسین را برای او قرائت مینمود\nاشعیار راسین بطوری در فرد ريك كبير تأثير كرد كه امپراطور فن كات\nرا از قرائت مانع آمده گفت « من بیش ازین توانائی ندارم ، راسین\nقلب مرا می شگافد » خلاصه امپراطور مزبور بی نهایت دانش گستر\nو عالم دوست بود علما و ادبا را از اطراف بدربار خود میخواند از جمله ولتر\nفیلسوف و شاعر مشهور را از فرانسه بپروس طلبیده سه سال در پیش خود\nنگاهداشت و با وصلات گرانبها و نشانهای افتخار عطا کرد. در مدت اقامت\nولتر در دربار فردریگ امپراطور با او در خصوص ادبیات واشعار و فلسفه\nصحبت میکرد و گاهگاهی بزبان فرانسه قطعات شعری نیز ترکیب کرده از نظر\nولتر میگذراند و فیلسوف مزبور آنها را تصحیح مینمود. بواسطه همین\nمعاشرت فردریگ باولتر و فلاسفه دیگر است که علما و محققین امپراطور\nمزبور را پادشاه فیلسوف Heroiphilosophe لقب داده اند."}
{"book": "adl0986", "page": 714, "text": "صفحه ( ٣٤ ) سال اول ـ مجلۀ كابل شمارۀ ( ١١ )\n\nبقلم غلام جيلانى خان اعظمى\n\nعفت زبان\n\nشريف ترين عضوی كه كرامت و افضیلت آدمى را نسبت بسايرمخلوق متمایز مى سازد زبان وناطقۀ اوست ! زبان سند شرافت وتمسك فضيلت وقابليت نوع انسان است كه درمحضر خلقت انسان بوسيلۀ آن بهرجنسى ادعاى بزركى و افتخار مى تواند .\nزبان شمشيرقاطع انسان است تا درميدان مبارزۀ حيات هرمدعى را مغلوب ناطقۀ سحرآفرين ومحكوم اثرات حكمت آئين خود قرار دهد .\nزبان با این عطيه وموهبت بزرك كبريائى بما عنايت شده تابدان بذكرخالق خود مشغول بوده ضمناً درمورد حوايج خويش بوسيلۀ آن متكلم ودرمورد افاده بديگران بذريعۀ آن ناصح ، واعظ وناطق باشيم .\nبقدريكه چشم ، كوش ، دست ، پا وديگرجوارح واعضاى ما مقيد ومكلف اند كه زايد از وظائف خويش درحدود عفت و آنچه مشروع عقلى واجتماعى است كارى نبايد بكنند البته زبانما هم در اجزاى وجود داراى این قيود ومخصوصاً نسبت بهمه اعضا وظيفه ومسئوليت سنگينى دارد .\nچه بقدريكه همين زبان برای نفع و مفاخر و خوشبختى بشر نسبت بسايراعضا عامل بزرك وموقعيت اولى را در وجود انسان احراز مى كند همينطور اكر زبان از حدود خود تجاوز واز دايرۀ عفت انحراف نمود بهمان اندازه موجب خسران وبدبختى مى شود ."}
{"book": "adl0986", "page": 715, "text": "صفحۀ ( ٣٥ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ ( ١١ )\n\nاستاد الشرق سعدی می فرماید :\nزبان در دهان خرد مند چیست\nکلید در گنج صاحب هنر\n\nحضرت بیدل می فرماید :\nتحسین خسیسان هیچ نفربی نمیباشد\nبروی تیغ بگذر بر لب بیجوهران مگذر\n\nمقتدایان و اخلاقیون اسلام درین خصوص دفاتر بزرگی با خلاف خویش نوشته وتوصیه فرموده اند ولی متاسفانه بقدریكه اولاد مشرقی از بسی فضایل ارثی خویش صرف نظر كرده وكاری بمقصد حفظ شئون انسانی ونظام امور اجتماعی ازان نمیگیرند این موضوع بزرگ هم در عالم فراموشی وزاویه خاموشی مانده است !!\nگرچه اساسا حسن استعمال زبان یا ایراد صحبت وناطقه‌ وابسته بقابلیت وزما مداری افكار واحساس است كه آنها چه القائی درین قالب می نمایند تازبان بدرستی قیام بایرداد نطق و الفاظ كرده بتواند ، ولی در بعضی ها نمیتوان منكر تاثیر اعتیاد شد كه این دسته اشخاص باوجود قابلیت فكر و احساس آنقدر زبان را بكار كردن و ناطقه والفاظ را بایراد عادت داده اند كه ضمیر را بیجا كه وفكر وخيال را بسنجش وتعقل موقع نداده آنچه خیال سطحی شان تخیل میكند فوراً آنرا باید بزبان جاری كنند .\nعلمای علم النفس میگویند انسان دارای دو خیال است : یكی خیال اساسی كه بلفظ « خارجی » نامیده می شود دیگر خیال سطحی « » كه این خیال مؤخر الذكر در موقع خواب ، هزیان سرائی ، جنون وغیره موجود بوده وبجای خیال اساسی عامل و كار فرما در وجود انسان می شود .\nلهذا اشخاصیكه باوجود صحت حواس گاهی بالفاظ نامربوط و سخنان بی لزوم زبان میگشایند گویا دران حال توجه بخیال اساسی خویش نكرده"}
{"book": "adl0986", "page": 716, "text": "صفحه ( ٣٦ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ١١ )\n\nصرف در اثر تمایل همان خیال سطحی آنچه می خواهند میسرایند ولی\nهمینکه بعد گفتن و ایراد همان الفاظ ضرر و زیان یا عدم درستی آن نتیجه داد\nگوینده بخیال اساسی خود متوسل شده و بمیزان عقل می سنجد که سهو\nکرده و گفتار او عدم صحت را دارا بوده است ! آنگاه نادم و منفعل\nخواهد بود .\nکسانیکه اولا دارای این قریحه شریف و ذکاوت خداداد میباشند که باید آنچه\nمیخواهند بگویند البته قدری فکر میکنند که این گفتار شان دارای چه نتیجه خواهد شد\nبمحض این محاکمه كوچك خيال اساسی آن حاضر شده و برا در مفاد و اضرار\nکلامش رهنمونی کرده و بصحت و درستی ابراز مقصد کرده میتواند .\nاینچنین اشخاص اگر عادتاً در محاکمه خویش سهو نشده و همیشه پابند این قانون\nبوده باشند وجود شان از جمله اشخاص فوق العاده بشمار میرود و بالجمله اشخاصیكه\nکمتر این سوی محاکمه را گرفتار میشوند آنها هم در جمله عقلا و دانشمندان\nمحسوب خواهند بود ؛ ولی آنهائیکه غالبا بدون تعقل و محا كمه چیزی میگویند\nاینگونه گفتار همواره موجب خسران گوینده و زحمت شنونده واقع خواهد شد .\nاخلاقيون وعلما بنام « مناظره » علمی را عنوان و تدوین کرده اند ولی ما\nاز صرف وقت و زحمت تحصیل آن صرف نظر کرده میگویم اگر سخن\nبقدر لزوم و در حوضه تعقل و احکام خیال اساسی انسان ایراد کرده شود\nهیچگاه گوینده موجب خسران و برای مستمع که خواه فرد خواه جماعت باشد\nمغالطه ، اشتباه ، زحمت واقع نشده بالاخره موجب نفوذ سوء اخلاق و پریشانی\nحواس و اختلال زند گانی يك قوم و ملتی نخواهد گردید .\nکسانیکه زاید از مطلب فوق بمقصد فتنه انگیزی و تفرقه شیرازه جمعیت\nو اتحاد يك ملتى يا عدم محاكمه صحیحه فكر ، زیاده روی کرده و این گناه"}
{"book": "adl0986", "page": 717, "text": "صفحه ( ٣٧ )\nسال اول - مجلۀ کابل\nشماره ( ١١ )\n\nبزرگ را مرتکب می شوند معلوم است در مقابل تکالیف ایمانی و اخلاقی مسئولیت شان در جامعه خیلی خطر ناك و زیاده از هر گناهی سنگین تر است.\nبقلم م . كريم قاضی زاده\n( قل الروح من امر ربی ) آيه\nدیانت وتهذیب اخلاق\nازمدت مدیدی است به اینطرف ، که موضوع موجودات ، تحت مباحثه بسا ازمتفكرين وفلاسفۀ بشرى قرار گرفته ، جولا نگاه افکار و عقول آنها گردیده است. دراثر آنهم.ه بتتبعات عميق وتحقيقات موشکافانۀ ایشان است که مباحث مختلفۀ فلسفی ومذاهب غربيهٔ آن از کتم عدم بعرصهٔ شهود پا گذاشته ، انقلابات پرشوری ، در دائرهٔ عقول طبقات مختلفه جوامع بشرى تولید نمود . در کانون دماغهای حساس و متجسس دانشمندان وعقلاى روز كار يك نائرهٔ ملتهب وجوال ازتفحص وكـنجكاوى ، يك حرارت شديد و سوزان راجع به ادراك حقايق ومعرفت بدان ، برافروخته ، درعالم يك هنگامه وولولهٔ شهر آشوبی برپا کرد . که برای خوب ذهن نشین نمودن آن مجبوریم ، كه يك اندازه معلومات مجملی راجع به اصل واساس هريك ارآن نظریات مختلفه فلسفى تقدیم قارئین نموده، بعدها بموضع اصلی ( كمك ديانت در تزكيه نفس وتهذيب اخلاق ) که مرام ومقصد اساسی ما بوده ، روح این مقاله وعلت غائی ازینتحریر است ، برگردیم.\nهمچنانيكه ؛ رفتار ووضعیت این گردون پرشور از بسکه دگرگون و فتنه انگیز است . موضوع تحليل حقايق وتحقيقات آن نیز نهایت پیچیده و فوق العاده غوغا خیز بوده ، عرصه گاه ظهور آراء چند ومنا قشات حيرت آور عده از"}
{"book": "adl0986", "page": 718, "text": "صفحه ( ۳۸ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۱۱ )\n\nفلاسفه و متعمقين بشری گردیده است : که تا کنون از سالیان درازی به این سو\nدر جریان است .\nموضوع کائنات و حقائق اشیا مطرح مباحثه و مذاکرات تحمل فرسائی قرار\nگرفت . عده بمیان آمده در امکان وصول بحقیقت و اقتدار انسان بمعرفت و\nادراك كنه آن ره پیمای بادیۀ ضلالت شك و ارتیاب گردیده ، نه درامكان ادراك\nووصول بمعرفت آن و نه در عدم امکان ادراك و وصول بمعرفت آن ( چه این هم یکنوع\nادعای منافى شك مطلق است ( تسليم نا کرده گذشتند . مانند Protagoras (۱)\nپروتاغوراس ، Gorgias (۲) جور جياس سوفسطائی و Biyrrhon (۳)\nپایرون و بالاخره Hume ( ٤ ) هیوم و پیروان ایشان که تا ریخ آنها را\nبنام Sceptcime ارتیابیین یاد میکند .\nو قسمت دیگری مظهر افکار و آرا خویش گردیده ، اساس کل اشیا را\nبجز از ماده چیزی دیگری کمان نکردند ، از وجود روحی که قائم بذات\nخویش بوده گاه متصل و گاه منفصل از ماده میشود . انکار نموده ، راه\nاستنکاف و تمرد پیش گرفتند . از قبیل Epicurus ( ٥ ) اپییکورو\n\n( ۱ ) یکی از رؤسای فلاسفه سوفسطائی یونان قدیم است تولدش در ٤٨٥ ق م ووفاتش\nدر ٤١١ قبل میلاد .\n( ۲ ) یکی از سر بر آوردگان سوفسطائيون یونان قدیم بوده از تلامذه Zenon d , Elee\nزينون الیائی است تولدش در ٤٨٥ وفاتش در ۳۸۰ قبل از میلاد واقع شده است .\n( ۳ ) نیز یکی از فلاسفه متشکیکین یونان قدیم است که در سال ۳۷۰ قبل میلاد در Elis\nنام شهری از شهرهای پلیپونیز تولد یافته در ۳۷۰ ق . م وفات کرد .\n( ٤ ) يکی از مشاهیر فلاسفه ارتیابی انگلیس است . که در ۱۷۱۱ میلادی تولد یافته\nدر ١٧٩٦ در اکسفورد وفات نمود .\n( ه ) از فلاسفه معروف یونان قدیم است . تولدش در يك از ضواحی آتنه در سال\n٣٤٢ قبل از میلاد و وفاتش در ۲۷۱ ق . م واقع شده است ."}
{"book": "adl0986", "page": 719, "text": "صفحه ( ٣٩ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۱۱ )\nCondillac ( ١ ) کندیلاك و Lamarck ( ۲ ) لامارك وغيره پيروانشان\nکه بنام Materialistes مادیون یاد میشوند .\nو چندی دیگری رویكار آمده از حقیقت عالم خارجی انكار نمودند تمام\nموجودات را بجز از عمل فكر ( اعنی تصور و وهم ) چیزی دیگری ندانسته\nگمان نمودند كه بجز حقیقتی ظاهری چیزی نیست مانند Malbranche ( ۳ )\nمالبرانش و Berkley ( ٤ ) بركلی و ( ٥ ) Locke لاك وساير تلاميد\nو همفكرانشان که Idialistes بتصوريين و مثاليين معروفند .\nوقسمتی دیگری قیام نموده گفتند كه اساس ماده و روح هر دوشئ واحدی\nبوده روح است كه در هر ماده موجود و هر ماده در او موجود است مانند\nSqinoza ( ٦ ) اسپینوزا ( ٧ ) Fichte و فیخته Hagel ( ٨ ) وهیگل\nكه عنوان حلولی بآنها داده شده است .\n( ۱ ) از فلاسفه - مادی فرانسه است . تولدش ( ۱۷۱۰ میلادی و وفاتش در ۱۷۸۰\nمیلادی .\n( ۲ ) از فلاسفه مادی فرانس است سال تولدش ١٧٤٤ ميلادی وفاتش ۱۸۲۹ م .\n( ۳ ) مالبرانش از فلاسفهٔ مشهور فرانسه است كه بسال ١٦٣٨ م . در پاریس تولد\nیافته و در ١٧١٥ میلادی وفات کرد .\n( ٤ ) از فلاسفهٔ مشهور آیر لند است كه در ١٦٨٤ م . تولد یافته در ١٧٥٣ م .\nو فات نمود .\n( ٥ ) از فلاسفهٔ مشهور انگلیس است که تولدش بسال ١٦٣٢ م . در Wrington\nو وفاتش ١٧٠٤ م .\n( ٦ ) اسپینوزا درامستر دام بسال ١٦٣٢ تولد یافته ١٦٧٧ م . وفات كرد ، وازاجلهٔ\nفلاسفه حلولی است .\n( ٧ ) از فلاسفهٔ آلمان و شاگرد Kant کانت است تولد در ١٧٦٢ م . وفاتش\n١٨١٤ م .\n( ٨ ) از فلاسفهٔ مشهور آلمان است . تولدش ١٧٧٠ م . وفاتش ١٨٣١ م ."}
{"book": "adl0986", "page": 720, "text": "صفحه ( ٤٠ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۱۱ )\nوعده دیگری فلاسفه روحانی Spiritualistes یا Socnato سقراط فیلسوف شهیر یونان قدیم و Platon افلاطون و سایر تلامیذ و پیروان اوست که بوجود واجب الوجود صانع كل اشيا نفس روحانیه و خلود آن و ماده مکونه برای جسم معتقد گشته ، در هدایت خلق بشاهراه سعادت و تهذیب اخلاق که غاية آفرینش انسان است میکوشیدند . در صدد اشاعه حق و بطلان باطل برخاسته از پیشرفت Mateirialisme ماده پرستی و Naturalistes وطبیعیین جلوگیری نمودند ) که از چندی به اینطرف عقائد وارا برصلاحشان در زاویه های نسیان وفراموشی افتاده ، بل مورد استهزا وتمسخر مخالفين (مادیین) گردیده بود.\nتا آنکه در اواخر قرن هفده Descartes (۱) دیکارد نام یکی از فلاسفه فرانسه برخلاف سائر مسالك فلسفی خروج نموده . مجدداً بهمان نظریات خدا پرستانه سقراط وافلاطون تاسی جست ، با منطق قوی ریاضی اکتشاف خویش که مخالف منطق قیاسی ارسطوی یونانی بوده به منطق ( دیکارد شهرت دارد ) به تردید عقائد و آراء مخالفین برخاسته و با ثبات ادعای خویش یا احیای همان عقاید متالهین شدیداً اقامه نمود . حس و وجدانرا مشارا الیه مذکور به تنهایی از ادراك عوالم ماوراء طبیعت و ارواح عاجز وقاصر دانسته ، عقل را بهترین وسیله و واسطه اكتساب معرفت وادراك اسرار غامضه ماوراء طبيعت ادعا می نماید ماده وروح هريك را اشياء و هستیهای مستقلی دانسته بخلود روح ، از رهگذر\n\n( ۱ ) از معاریف فلاسفه عقلیین دنیا بوده ، از اهالی هالند است که دران وقت جزء فرانسه شمرده میشد، تولدش بسال ١٥٩٦ م . در شهر LaHey لاهی اتفاق افتاده و در ماه فروری سال ١٦٥٠ م . در استا کهالم از جهان در گذشت . جسدش بعد از فوت به پاریس نقل داده شده در آنجا دفن گردید ."}
{"book": "adl0986", "page": 721, "text": "صفحه ( ٤١ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۱۱ )\n\nتقاضای منطق وعقل معتقد است . ذات واجب الوجود باری را که کائنات را\nباچنين يك انتظام حيرت انگيزی اداره می نمايد ، قادر ، عالم ، صانع وخالق کل\nاشياء منزه ومبری از جمیع عوارض دانسته ، در افادهٔ نظریات خویش برای هدایت\nحق بوسیله تالیف وتصنيفات متعدده مبادرت ومساعی جميله ورزید .\nوبعدها V. Cousin (١) ویکتور کوزین و سائر پیروان غيور ومنسلكين\nمسلك اودامنه این نظریات وعقائد منزه او را رها نکرده ، از بذل هیچگونه جدیت\nومساعی خود داری ودريغ نکردند . سلسلهٔ يك‌دسته از منطق ریاضی وعقائد\nاورا هادی ساخته ، درمقابل ماده پرستان وطبيعيون ، که عالم را مسخر جادوی\nلاقيدی وبيباکی خويش نموده میرفتند ، اقامه نموده ، درهدایت خلق بمرجع\nحقيقی آن فعاليت های فوق العاده بروز دادند .\nلاكن ، متأسفانه با اینهمه، کلیه مساعی وزحمات شان به در رفته ، دوچار سکته های\nياس باری گشت ، بعكس همان ماديت ولاقيدی تا قران ( ٢٠ ) پيش بردی نموده ،\nابرهای تیره و تار مفاسد و بی با كیها بشریت را ، از صراط مستقیم بيگانه و منحرف\nساخته ميرفت . كه دفعهٔ در اواخر قرن ( ١٩ ) و اوائل قرن ( ٢٠ ) از بين\nآنهمه كدورت وتيره كیهای ماده پرستی ، كه محيط يورپ وامريك را فرا گرفته\nبود . سر ازنو روشنائی هدایت و نور حقيقت فلسفهٔ روحانی تابيدن نمود .\nايندفعه ، عالم بشریت را بواسطه مشاهدات عملی بجادهٔ سعادت که عبارت از\nدوری گزيدن از ماده پرستی ومتوسل شدن بمايهٔ نجات وسلامتی ( خدا پرستی\nباشد ) دعوت کرد . انجمن های بزرگت روحی در نقاط مختلفهٔ يورپ وامريكا\nتوسط مهمترین فلاسفه وعلمای روحانی این دورهٔ جديد تاسیس یافته ، از عوالم\nارواح وكوايف بقای آن سخن ها رانده شد . تحقیقات عمیقی بعمل آمده ، کتب\n\n( ۱ ) از فلاسفه روحیون فرانس است تولدش ١٧٩٢ م . وفاتش ١٨٦٧ م ."}
{"book": "adl0986", "page": 722, "text": "صفحه (٤٢)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (١١)\n\nمختلفه درین باب تالیف ودرجمیع ضواحی مهمه دنیا اشاعه وتوزیع یافت . تاباین\nوسیله ازمفاسد اخلاقی که امروز ازماده پرستی نشئت نموده بشررا به پرتگاه\nضلالت وبدبختی سوق داده میرود ، کاسته اورا انتباه نمود .\nوباری این نظریه وفکر را دراساس یکنوع اکتشاف نوی تصورنمیتوان کرد،\nبل اين يك جزء ازهمان اعتقادات اساسی دین مقدس اسلام و سایر ادیان حقه\nآسمانی است که تقریباً ازهزا، ها سال به اینطرف بوسیلۀ مبعوثین و پیغمبران برحق\nازجانب خالق کل اشیای بشریت به آن هدایت ورهنمائی شده است . که اينك\nبعد ازچندیها علما و دانشمندان مخالفین آن به غوامض اسرار آلودآن پی برده .\nسرتسلیم واعتراف بمقام صحت آن اوامر و فرموده های الهی گذاشتند .\nاگر انسان درصدد تحقیق مبادی اصلی جمیع ادیان سماوی و خصوصاً دین\nمقدس اسلام برآید ، می بیند . که دراساس همۀ آنها دواصلی است ، که حاکمیت\nونفوذی دارد . و آن عبارت از ایمان بذات واجب الوجود واعتقاد و جزم به\nابدیت وخلود روح است . زیرا که غایه هردین ومقصد از پیروی آن ، همانا عبادت\nتهذیب نفس واحتراز از نواهی وفحشا است .\nاعتقاد بخلود ارواح وعالم بعث بعد ازموت است ، که ایفای اوامر الهی ورو\nگردانی ازنواهی او ( که کتب سماوی بما القا وتلقین می نماید ) بدان وسيله\nانجام می یابد ، وازینروست که انسان مورد صدور اعمال نيك و حسنه گرديده،\nبدرجات عالیۀ انسانی و تهذیب نفس نائل میگردد . درنتیجه سعادت آخروی او\nکه غايه خلقت وآفرینش اوست تامین میشود .\nازباعث تأثيد وتأكيد اعتقاد مذکور تشویق و ترغیب بشر براه راست ادیان\nسماوی « خصوصاً دین اسلام » و انجاح افعال حسنه است که جميع ادیان سماوی\nروی یکعده از وعده ووعید استوار بوده بشررا درحدوسط واعتدال خوف ورجا"}
{"book": "adl0986", "page": 723, "text": "صفحه (٤٣) سال اول ـ مجله کابل شماره (۱۱)\n\nمیگذارد . بتعبیر دیگر جمیع ادیان سماوی بالخصوص دین مقدس اسلام است که\nدائماً بشر را مسرور و آرزو مند مختلط با خوف و هراس داشته و میدارد .\nاما سرور ورجائیکه با خوف و بیم آمیخته است یا ترس وهر اسیکه ازان شمیم\nورائحة عفو ورحمت می آید .\nنعوذ بالله در صورتیکه اگر دین و جودی نمیداشت ویا برطبق فرمود های\nکلام الهی برای بقاء روح حقیقی و عالم آخرت متیقن نبوده ، در آنجا هر\nکس مجزای اعمال و کردار خود نمیرسید . چگونه يك انتظام ورونقی درامور\nاجتماعی وحیاتی بشر حکمفرما بوده ، از تصور پاداش نيك اعمال حسنه خویش\nغریق بحر نشاط وامید ، ویا از جزای بد کردار زشت و قبیحی در خوف و هراس\nمیتوان زیست .\nو بدیهیست که از عدم تحقق بقای روح و عالم آخرت بچه اندازه شرارت\nو بدبختی های در جوامع بشری بروی کار آمده چقدر فتوری در اساس زندگانی ،\nو قوانین عادله تولید میشد . وچه مفاسد ، رزائل وفحشا ازانسانها سرزده بمانند\nحیوانات بزیستن مجبور میگردید . از موضوع دور رفتم .\nبآنکه انسان به ایمان آوردن بوجود واجب الوجود و خلود روح از رهگذر\nوقوانين منطق مجبور است از رهگذر مشاهدات و تجربه هائیکه امروز بعلمای\nعلم الروح دست داده به انجاز اوامر و احتراز از نواهی آن خود را موظف\nمیداند .\nچنانچه از قرار اکتشافات انجمن های روحی يورپ وامريك ، ونشرات آن\nبخوبی ظاهر میشود . که از ارواح نیز استمدادی نموده ؛ از القا آت پرمنافع\nآن میتوان مستفید شد . به تهذیب اخلاق ساعی و کوشان گشته ، از اجزای\nشديد اعمال ناشایسته در اضطراب افتاد ."}
{"book": "adl0986", "page": 724, "text": "صفحه (٤٤) سال اول ـ مجله کابل شماره (۱۱)\n\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\n(۹)\nبقلم مير غلام محمد خان\n\nولایت غور یا غرجستان ( هزاره جات حالیه وغور )\n\nولایت غور یا پا و پامیس Paropamisus از ولایات مرکزی افغانستان\nبوده ، شمالاً بولایت باختر و جنوباً بولایت زابل و سیستان ، غرباً بولایت\nآریانه و سیستان و شرقاً بولایت زابل و گندها را محدود ومتصل است . ولایت\nغور بعد از سطح مرتفع پامیرات ، از مرتفعترین سطوح افغانستان بوده ،\nبرفگیر و دارای زمستان و برودت شدید ، وضعاً در درهای بامیان و هزاره\nمالك معادن قیمتدار آهن ، ذغال سنگ ، گوگرد ، سرب میباشد . ولایت غور\nدر صحنه افغانستان بمنزله يك قلعه عظيم وبرج آهنين دست نارسی بشمار میرود .\nشهرهای تاریخی و معروف غور عبارت از اینهاست : ـ فیروز کوه ( یکی از پایه\nتخت های مقتدر ومزین آسیا و دارای ابنیه و عمارات عالیه در قرن ۱۲ مسیحی\nبوده و هنوز محل وقوع آن معین و حفریات علمی نگردیده ) بامیان ( یکی از\nشهرهای مدنی آسیا و ظریفترین پایه تختهای افغانستان از قرن اول تا ۷ وحتی\n۱۳ مسیحی بوده وحاليا خراب اوفتاده ) شهرك ( بشكل قریه ای موجود است\nو بعضی محققین آنرا در منزله پایه تخت مشهور غور شناخته اند ) تولك ( شكل\nقریه دارد و تحقیقاتی در آن باب نشده ) آهنگران ( پایه تخت آخرین پادشاه\nمحلی غور که در قرن یازده بدست سلاطین غزنی منقرض شد و امروز بصورت\nقریه ئی در سمت علیای هریرود باقیست ) قره باغ ( محاط بخرابهای است که"}
{"book": "adl0986", "page": 725, "text": "صفحه ( ٤٥ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۱۱ )\n\nمسکوکات منسوب بدوره اسکندر کبیر از آنجا پیدا میشود، و بطوریکه بارتولد میگوید محتمل است پایه تخت قدیم ولایت غور باشد ) كرمان ( واقع در هزاره جات حالیه که فرشته از آن در دوره غزنویه نام برده واکنون محو و معدوم است ) شهر ضحاك و شهر شاهی قدیم ( مؤخرالذکر در جانب جنوب غربی اصنام جسیمه بامیان واقع بوده و هونستق ازان ذکری کرده ، واول الذكر در نزد یکی شهر شاهی معمور بود که چنگیز آنرا تخریب نمود ) شهر غلغله ( معموره دوره اسلام و بجهت جنوب مقابل اصنام عظیمه بامیان واقع بود ، و درحمله مغول منهدم گردید ) پشین و شورمین ( شهرهای که در مشرق غرجستان واقع بوده و بارتولد ازان ذکری میکند . ) فردوسی خراسانی ولایت غور را باولایت کابل ، سیستان ، بلوچ ، قنوج جزو زابل ( قندهار ) حساب کرده ، وضمناً اهالی غور را بشجاعت وصف مینماید ، واز پادشاه قدیم غور بدین بیت یاد میکند : ـ\nسر غوریان بود بسطام شیر كجا پشت پیل آوریدی بزیر\nدر ازمنه قبل التاريخ بعد از انكه آریانها وارد هرات و بلخ گردیده ، و از انجا بسایر صفحات افغانستان منقسم شدند ، قسمتی هم از شاخه بختانه ها بدرهای ولایت غور سرازیر گردیده ، و در ارتفاع جبال و دره های سهمناک او مسکن گزیدند . زیرا دره های سرسبز و چراگاه های معروف و آبهای جاری و انهار خوشگوار اینولایت برای اقامت مال داران طايفه شريفه آريه بسی مساعد بود ، وطن اینها بسان معروف به غور گردید، و بنوعیکه ما در قسمت تاریخ باختیا نوشتیم کلمه غور و یا غريك لغت قدیم بختانه بوده و تا امروز در زبان پشتو مستعمل و موجود است ، تحریقات و تبدلات این کلمه بمرور زمان غرج و غرج و غرش شده، و در دوره اسلام مشهور به"}
{"book": "adl0986", "page": 726, "text": "صفحه ( ٤٦ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۱۱ )\n\nغر جستان و غر چستان وغر شستان کردید ، اسم طایفه بزرگ بختانه\n( غلجائی و یا غلزائی ) نیز منسوب بهمان نام ولایت غرج ویا غور است که\nبعضی مورخین آنها را بنام خلج و خلجی یاد کرده اند ، با کل حال اسم غور\nکه محرف غرو است و غرو در پختنا نه جمع غر ( کوه ) و بمعنی کوهها و\nکوهستان میباشد مناسب ترین اسمی است که در مورد این ولایت کوهستانی\nاطلاق گردیده است . اما از اینکه ولایت غور در حصص وسطی و مشرقی\nخود بعد از حمله های مغول موسوم به هزاره وهزاره جات گردید ، درسطور\nنزدیکی سخن خواهیم گفت ، عجالته بایستی دانست :\nاهالی پس از تشکیل جمعیت در غور ، دارای همان دیانت عناصر پرستی قدیم\nبودند ، و ولایت باصول حکومتهای محلی اداره میشد ، و ضعیات مستحکمه\nجغرافیائی ایشانرا از هر گونه نفوذ وتسلط همجواران مصئون ومحفوظ میداشت ،\nمعهذا مجمر دیانت زرتشت از کانون بلخ ، در هفت قرن قبل از میلاد به درهای\nغور روشنی انداخت . بعد از سقوط دولت باختر ونفوذ هخا منیشان در افغانستان ،\nبرخلاف سایر صفحات مملکت و لایت غور در سایه جبال شامخه و درهای\nهولناك خويش ، توانست آزادی وحریت داخلی خودش را حفظ وصیانت نماید\nومیتوان گفت در آن عهد فقط در تمام مملکت افغانستان سه منطقه بود که مالك\nاستقلال شمرده میشدند ؛ این مناطق ثلاثه در وضعیات جغرافیائی شبیه همدیگر\nواز آنجمله بود ولایت غور ، و آن دوی دیگر عبارت است از ولایت پاختیا\nدر مشرق و ولایت بلور در شرق شمال .\nدوره تسلط سکندر مقدونی این ترتیبات اداری را در ولایت غور برهم زد،\nواردوی یونان شاهراه غور را در بوغاز بامیان گذر کرد ، ولی تلفات سنگین\nعساکر یونان که تاریخهای جهان از ان ذکری میکنند ، نیز در حدود اینولایت"}
{"book": "adl0986", "page": 727, "text": "صفحهٔ ( ٤٧ ) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارهٔ ( ۱۱ )\n\nواقع شد ، در عهد دولت یونانیان باختر ؛ غور مستعد قبول رژیم و مدنیت\nباختری گردیده و حتی یکوقتی از مهمترین کانونهای این تمدن بحساب رفت ؛\nپرو فیسر فوشه در یاد داشتهای خود بموزهٔ کابل مینویسد : ـ\nدرعهد « انیتی ما کس » مشهورترین پاد شاهان یونانی باختر ( ٧٠ ـ ١٤٠ ق . )\nمسکو کات این پاد شاه فاتح ازطرف شهزاده گان « کوبن » تقلید شد ؛ واین\nحکومت کوبن در غرب شاهراه بلخ یعنی کوهستان هزاره ( غور ) متشکل\nبود . پس میتوان فهمید غور درا نعهد نیز به تشکیل حکومت محلی و حفظ\nآ زادی داخلی پرداخته است .\nولایت غور در دورهٔ یونان مراتب اعتلا و ترقی را سیر نمود ؛ وهم در آن\nدورهٔ بود که دیانت بودا از دامنه های شرقی آن داخل شده ، وغور را بمدنیت\nجدید تری آشنا ساخت ، صنایع گریکو بودیک درین منطقهٔ کوهستانی به نهجی ترقی نمود\nکه بقایای آثار قیمتدار او هنوز درصفحات صنایع مستظرفه عالم موقع حیرت آوری را\nحایز است ، درعهد دولت کوشا نیــان افغانستان ، غوره شرقی یکی ازمهمترین\nمراکز مذهب بودا بشمار میرفت ، وشهر شهیر بامیان قلب این مرکزرا تشکیل\nمینمود ، قلل جبال و بقایای دیوار بامیان میتواند یادی ازمنظر قدیم وحقیقی آنشهر\nمشهور دهد ، خرابه زارهای شهرهای عتیق ، مینارهای ویران شده ، سردابه\nهای بیشمار ، ومنظر خونین شفق مانند خرابه ها بیننده را سخت بحیرت وتأ ثر\nمی اندازد ، اصنام عظیم الجثه ( آنکه جغرافیا دان معروف عرب یاقوت بنـام\nخنك بت وسرخ بت یادی ازان کرده ) نقاشی های آبی وطلائی ( منقوشه برواق\nفوقانی اصنام ) هر يك خود اسباب تعجب نظاره گان عالم است ، تپه های محیط\nوادی شهر بامیان ، مغارهای متعددهٔ آن ، مناظر مقامات : ـ ـ چـهـل برج ،\nزاری ، سوخته چی ، شهر بر بر در فاصلهٔ چندین میل از بامیان ، مظهر همان عجوبه"}
{"book": "adl0986", "page": 728, "text": "صفحه ( ٤٨ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۱۱ )\n\nهای روزگاران قدیم بامیان بحساب میروند ، زوار معروف چین خوشبختانه\nتمام این مناظر حیرت انگیز را سیزده قرن پیشتر بهمان جلوه و رونقی که داشت\nتماشا کرده است . آری بامیان اعجوبه بلاد است و نمی توان آن را يك شهر\nجغرافیائی کلامی دانست ، معبر بامیان در یکرشته کوهای که بارتفاع ٢٥٩٠ متر است\nمنزلگاه غنی ترین قوافل عمده تجارتی و مرکز کاروانهای ممالک تاتار و تور کستان\nو هندوستان بود . خوب است اینقصه ها را گزاشته و در جای مناسبی از ان سخن\nگوئیم ؛ درینجا بطور اختصار باید دانست :\nولایت غور در عهد دولت هیاطله کما فی السابق رو بعروج میرفته ؛ وبرخلاف\nسایر حصص مملکت که بزعم بعض مورخین دوچار خرابی ها شده بودند ؛\nاز هر گونه اختلالی محفوظ و مسلم ماند . در قرن ششم تور کان و ساسانیان\nفارس بصفحات شمال وغرب افغانستان دستی دراز کردند ، اما ولایت غور\nدر تحت تسلط هیچ قدرتی نرفته و مستقلانه زیست مینمود ، رونق ومدنیت\nغور با استقلال داخلی آن تا زمان ظهور وشيوع اسلام امتداد داشت ،\nبعد ازان داخل سرنوشت جدیدی گردید که آن سرنوشت شامل تمام\nقطعات افغانستان بود .\nدرطول ایندوره های که شمردیم بعد از مذهب بت پرستی قدیم ؛ دیانت\nغور عبارت از زرتشتی ومتعاقباً بودائیت بود که تاظهور اسلام طول کشید ،\nهكذا زبان آریائی قدیم ولایت در مرور دهور و نفوذ السنه یونان\nو هند ؛ متروك گرديده و باالتدريج جای خود را بعلاوه لهجه های محلی\nبزبان پختو گزاشت ، ومهاجرت های دوباره داخله از پختانه های گندها را\nو پاحتیا در صفحات غور ، برعمومیت این زبان افزود ؛ بقول بيلو مهاجرت\nثانویه پختانه ها از ولایت گندها را بجانب وادی های غور در همان قرن"}
{"book": "adl0986", "page": 729, "text": "صفحه ( ٤٩ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( ١١ )\nاول مسیحی آغاز نموده است ، شهزاده مسعود غزنوی در حملاتی که بولایت غور برد ، مجبور شد توسط ترجمان با اهالی غور مذاکره نماید ، و بیهقی ازین مذاکره شمه ئی مینویسد . در ادوار قبل الاسلام ولایت غور یکی از متمدن ترین ولایات افغانستان بشمار میرفت ، هرچند در سرتاسر ولایت غور تحقیقات علمی نشده ، معهذا حفريات وتحقیقات در بامیان ، توانست از عظمت و جلال قدیم اینولایت نماینده گی کند ، و ما مناسب دانیم درینجا مختصری از آنهمه تحقیقات محققین مغرب زمین متذکر گردیم ، مسیو گودار و مسیوها کن در کتاب ( آثار عتیقۀ بودائی در بامیان ١ ) خودها منطبعه پاریس ( ١٩٢٨ ) چنین میگویند .\nدر نوامبر ١٩٢٩ مسيوا لفرد فوشه رئيس هیئت عتیقه شناسی در بامیان برای تحقیقات آثار عتیقه این مقام شهير وقشنگ شروع بکار نمود ، تشریحات فوشه که بعنوان مسيواميل سنار عضو مؤسسه ورئيس كميسيون مشاوری فرستاده شد ، در ژورنال اسياتك انتشار يافت . درزمانیکه بلخ مرکز تجارت بین المللی ومحور شاهرا های عمده وتلاته آسیا ( از غرب بجانب امپراطوری رومن ، از شمال شرق بطرف بر اعظم چین ، از جنوب شرق بجهت سواد اعظم هندوستان ) بود ، و صنعت گريكو وبديك در درهای کابل و گندها را بمنتهای عروج رسیده ، و منزل بمنزل بسمت باختریان پیش میرفت ، امپراطوری وسیع ومسخر كننده بزرگ کوشانى كانيشكا تمام اقتدار و دارائی خود را در دسترس عشق بمذهب بودا گذاشت ، و بامیان رو بارتقا و اعتلا نهاد . موقعیت بامیان بین پشاور و بلخ ، معبر متمولترین قافله های تجارتی بوده ، بزودی مقام مرکزیت\nLes Antiquites BoudhiquesdeBamiyan Par.M.Godard (١)\net Hackin"}
{"book": "adl0986", "page": 730, "text": "صفحه (٥٠)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (١١)\n\nبا رونقی را احراز کرد . موجودیت تپه ها و جدار های سنگی بامیان که غیر\nقابل تخریب است ، برای بوجود آوردن مجسمه ها و سمچ ها نیز بهترین مقامی\nبشمار میرفت . گفته میتوانیم اولین ابنیه بودائی بامیان مربوط بقرن اول میلادی\nاست . در اختتام قرن هفت مسیحی اولین تهاجات عرب در افغانستان شروع\nشد ؛ راهبین بودائی مقتول و تبعید و یا مسلمان شدند ، معابد آنها ویران و متروك\nاصنام شان خراب و مجروح گردید . پایه تخت قدیمی بامیان که هوانستن بجانب\nجنوب غربی صنم ها خاطر نشان کرده بود منهدم ؛ وارگ ( شهر غلغله )\nدر دامنه مقابل بحصة جنوب شرقی اصنام آباد و معمور شد ؛ شهر مؤخرالذکر\nاز دست چنگیز خراب گردید ؛ و شهر قدیمی دیگری موسوم به شهر ضحاك\nنیز بنوبت خود محو و معدوم شد . پس ملتفت باید بود آثار خرابهای که در\nبامیان موجود است ؛ بدو دسته بودائی و اسلامی مقسم می شود .\nاولین اروپائی که از مجسمه های عظیم الشان بامیان ذکری نموده مسیوهید\nHyde است ؛ و بعدازو مسیو ولفورد Wilford شمۀ درینموضوع نگاشت\nمونتس تورات الفنستن Mounts Twart Elphanstone نیز شرحی مبنی\nبر عقاید ولفورد ( ارتباط اصنام و دین بودا ) انتشار داد. چندسال بعد مور کروف\nMoorcroft و تری بك Trebeck بامیان را معاینه نمودند\n(١٨٢٤ مسیحی ) از سال ١٨٢٤ تا سال ١٩٢٤ مسیحی چندین نفر دیگر از قبیل\nالکزاندر برن Alexander Burnes داکتر ژرارد D.Gerard\n(۱۸۳۲مسیحی) هونيك برگر Honighberger شارل مسن Ch.Masson\n(١٨٣٥ م ) وغیره بامیان را عبور و ملاحظه نمودند ، درین میانه صاحب منصبان\nانگلیسی که سمت نمایندگی کمیسیون حد بخشی افغان و روس را داشتند نسبة\nبامیان را بسهولت دیده و منجمله کاپیتن میلاند C.Mailland وتالبوت\nTallbot درحین اقامت بامیان ( ١٨٨٥ م ) یادداشتهای قابل تحسینی از خود"}
{"book": "adl0986", "page": 731, "text": "صفحة ( ٥١ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ١١ )\n\nبیاد گار گذاشتند ، هکذا ایضاحات مور کروف وتری يك قابل تقدیر میباشند .\nدر سال ١٨٤٢ مستر ونسان ایر Wincent.Eyre کروکی اصنام بامیان را\nبعداز معاینه تحریر کرد ، ودرهمان سال Lady - Sale ودخترش کاپی تصاویر\nدیوار وسقف مجاور اصنام عظیم بامیان را کشید ، با الاخره در قطار کسا نیکه\nبمعاینۀ بامیان آمده اند از اسم داکتر گری فیت W.Griffith با ایـسـق\nمتذکر شویم که اخبار مسافرت او را ژ . ماك ـ كليلاند J.mac - clelland\nدر ١٨٣٩ شایع نمود ، هکذا از نام داکتر يابورسكى Yauorskii که نقل\nسفرش در ١٨٨٢ منتشر گردید . اما مهمترین تمام تشریحات منتشره از انجمن\nشاهی آسیائی وجريدة آسيائى انجمن بنگال ( که راجع بآثار عتیقه بامیان نگاشته\nشده ) عبارت است از آرتیکل مجله انجمن مذکوره (١) كه بعنوان\nThe Rockout cavesand Statuesan Bamiyan ( سمچ هـا\nو مجسمه های حجاری شده بامیان ) در ١٨٨٦ مسیحی شایع شده ، این آرتیکل\nشامل مقدمه کانل یول Yule مکاتیب کپطان تالبوت نقل کاپیهای نوابعشر\nمیتلاند و تشریحات ویلیام سمسن William Simpson ميبا شد .\nداکتر گری J.A.Gray در سال ١٨٩٥ برای اولین بار در كـتـاب\nموسوم به « اقامتگاه من در دربار امیر » کلیشه عکس بت ٣٥ متری را شایع\nکرد ، و آخراً در سال ١٩١٠ مستر هدن در جلد ١١ خاطرهای انجمن آسیائی\nبنگال نقل آرتیکل فوق را انتشار داد . در سال ۱۹۲۳ انجمن روسیه از طرف\nکمیساریای ملی برای تحقیقات ملیت شرق نزديك معين شد و پروفيسر بورو زدن\nJN. Borozdin که قسمت تاریخی صنایع و نژاد شناسی آنرا اداره می نمود\nکتابی بعنوان افغانستان ( حصه اول ) بزبان روسی منتشر ساخت .\nJournal of the Rayalasiatic Society (١)"}
{"book": "adl0986", "page": 732, "text": "صفحهٔ ( ٥٢ )\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره ( ١١ )\n\nاین مضامین و کروکیها تا ۱۹۲۲ بهترین اسنادی راجع به بامیان شمرده میشد ولی از سال ۱۹۲٤ هیئت عتیقه شناس فرانسه دامنهٔ تحقیقات خود شانرا در بامیان ادامه دادند ، و در نتیجه معلوم کردند اصنام عظیم بامیان در جدار سنگی متعلق بعهد سیوم طبقات الارضی است ، ( آخرین قصهٔ مسافرت در بامیان با تصاویر آنجا در ١٩٢٥ از طرف داکتر ترنك لر المانی در برلین انتشار یافت ) ملاحظات عدم تکامل و سلیقهٔ طاقها و ساختمان اصنام و موجودیت سموچهای قدیم در جوار آن ظاهر مینماید که - مچها مربوط بقرن اول مسیحی و اصنام منسوب بدورهٔ ما قبل عصر پنجم میلادی است . پاهای صنم ٥٣ متری را نادر شاه ترکمان بغیر توپ تخریب نمود . نمونهٔ كوچك این اصنام در تمام دنیای بودائی فروخته میشد و مجسمه های كوچك قديمه و جدیدهٔ آن در چین و ژاپان و تبت نمونه بت های بامیان را ظاهر نمود ، کارهای ساختمان زینهٔ داخلی و دسته سمچهای صنم ٥٣ متری بواسطهٔ هجوم اعراب ناتمام مانده است . تصاویر رنگهٔ بامیان در صفحات رواق صنم ٥٣ متری از روی قيافت و وضعيت با بودها و تصاویر گندها را قرابت تامی دارد ، رویهمرفته آثار و تصاویر بامیان مجموعهٔ از طرح آریائی افغانستان وفارس و طرز هندوچین و یونان را نشان میدهد ، و هكذا نفوذ طرح بامیان در سایر ممالک بنظر آمد از قبیل اشکال دره شاپور فارس که فتح شاپور را به امپراطور والرین نشان میدهد ، و قیافه که مسیو روتر M . Reuther در شهر بابل مشابه و قریب به تصویر « رب النوع مهتاب ـ بامیان » كشف نموده و امثالها . کاپیهای این تصاویر وصحنه های وسیعهٔ بامیان در موزه « کیمه » پاریس نهاده شده ، مشابهت این تزئینات بامیان با تزئینات آسیای مرکزی ( کاس زایل و غیره ) اسباب حیرت است ، زیرا اختلاط و ارتباط عجیب طرح اریائی افغانستان و فارس ، هندوچین را ارائه مینماید .\nمضامین هونستن میفهماند که تهاجمات هونهای سفید ( دولت هیاطله افغانستان )"}
{"book": "adl0986", "page": 733, "text": "صفحه ( ٥٣ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ١١ )\n\nکه یکقرن قبل از هونسقن دردره بامیان سرکشیده بود ، هیچ يك خرابی وبی\nانتظامی اساسی وقصدی درمعابد بودائی تولید نکرده است ، وهکذا این نظریه\nرا دروقت ورود به گند هارا سیاح مذکور تصدیق مینماید والحاصل صحائف\nمنقوشه بامیان بعد از سموچهای اجانتا ویران Ajanta - miran آسیای\nمرکزی قدیمترین نقاشی های بودائی است که تاحال شناخته شده ، و میتوان\nگفت آثار نقاشی بامیان اولین صحائفی است که درمعبر بسط بودیسم درجهت\nاسیای مرکزی مشاهده می شود . راجع بنفوذ آثار چینی دربامیان معلوم\nمی شود تازمانیكه هنديهادین بودارا ترك نكرده بودند ، راهبين وزوار وصنعت\nگران در طول قرنهای درازی از بامیان گذشته بچین و یا از چین بهند سفر\nمی نمودند ، وغالب مسافرین نقاش وروحانی آنچه از نقاشی وتزيينات متلونه\nو مختلفی که می دانستند نمونه برسم احترام ویادگار در بامیان ساخته و میگذاشتند\nآری درچنین مقامی که تمام تمدن ها در آن جلوه می نماید ، محتمل است كم\nوبیش آثار کار تمام مکاتب نقاشی از قرن ۲ مسیحی گرفته تا سوقیات اسلام\nدرانجا بوجود رسیده باشد . »\nاسلام ازقرن هفت درولایت غور پا نهاد وتاقرن یازده مسیحی بکلی در تمام\nولایت تعمیم یافت ، درین میانه مدتی به کشمکش های مذهبی گزشت ، حصص\nمسلمان شده با آن قسمت های که هنوز اسلام را قبول نه نموده بودند از در\nبیگانگی داخل شد ، وازین بعد است که ولایت غور در دو حصهٔ سیاسی\nغور وغور جستان منقسم گردید ، ودر مقابل پادشا هان محلی غور ( خانواده\nسور ) حکمرانان محلی غرجستان ملقب به ( شار ) هـا عرض و جود نمود .\nخانواده سوری غور از قدیمترین خانواد های حکمران ما قبل اسلام و لایت\nاست ، فخرالدین مبار کشاه رودی مورخ اینخاندان شرحی مبسوطی از شجرهٔ"}
{"book": "adl0986", "page": 734, "text": "صفحه (٥٤)\nسال اول - مجله كابل\nشماره (١١)\n\nانساب قدیم آنها می نگارد، بطوریکه فتوح البلدان ویعقوبی مینویسد ماهوی\nسوری ( منسوب بخاندان موصوف ) یزد گرد آخرین شهنشاه فارس را بقتل\nرساند ، ماهوی در آنعهد نایب الحکومه ولایت مرو بود و در عهد حضرت\nخلیفه رابع رضی الله عنه بکوفه آمد ، حضرت خلیفه رض به دهاقین واساوره\nخراسان حکم نوشت که جمیعاً جزيه وماليات قلمرو خود را باو به پردازند .\nخور شید جهان گوید بهرام شاه سوری ( یکی از پاد شاهان محلی غور ،\nدر عصر حضرت اسد الله بكوفه رفته و منشور غور را حاصل نمود . بعضی\nمورخین بهرام شاه مذکور را همان شنسب جد اعلای خانواده سلاطین قرن\n۱۲ غور وبامیان دانسته اند که معاصر خلیفه چارم رض بوده و بردست او ایمان\nآورده است . بعد از قرن ۱۲ تمام سلسله های سلاطین سوری و غوری که\nدر هندوستان سلطنت کرده اند منسوب بهمین خاندان سوری غورند که ما\nدر آینده شرحی مبسوطی بنام ( افغان درهندوستان ) از آنها خواهیم نوشت .\nاما شهر های غرجستان برای حفظ موجودیت خود ها در عهد دولت\nسامانیان باخی از سلاطین آل فریغون ( پاد شاهان محلی جوزجان ـ و لایت\nمیمنه ، اطاعت نمودند و آل فریغون در تحت حمایت سامانیان قرار گرفته بودند ؛\nشارهای غرجستان از خانواده حکمرانان وطنی غرجستان بوده و در تاریخها کمتر\nتفصیلی از آنها موجود است . با كل حال اسلامیت ابتدا در عهد حضرت\nامیر المؤمنین عثمان رضی الله عنه قدم بغور نهاد ، و عبدالله ابن عامر نواح غور\nغربی را فتح نمود وخالد بن عبدالله بحكومت هرات وغور مفتوحه مامور شد،\nاما حمله های شدید عرب در اوایل قرن ۲ هجری ( ۱۰۷ ) توسط ژنرال اسد\nبن عبدالله در غور آغاز نموده وحتى بامیان در غور شرقی نیز معرض یغما گردید،\nمعهذا نتیجه قطعی حاصل نشده و بقول جغرافیا نویسان قرن دهم در العهد"}
{"book": "adl0986", "page": 735, "text": "صفحه ( 55 ) سال اول - مجله کابل شماره ( 11 )\n\nغوریگانه و لایق بود ، که از هر طرف محصور بممالک اسلامی بوده و هنوز\nمسلمان نشده بودند ، اصطخری مینویسد در زمان سامانیان فقط کسانی از اهالی\nغور مسلمان بودند که در جوار علاقه های اسلامی سکونت داشتند . در قرن\nدهم اقتدار شارهای غرجستان بدرجه ای بود که بقول بارتولد حتی مرورود\n( مرغاب ) نیز مربوط به شارهای آنجا گردید .\nحملات بیانی ومحکم سلطان محمود غزنوی درقرن یازده مسیحی بکلی ولایت\nغور را سر بسر مفتوح ، و اسلامیت را درانجا تعمیم نمود ، پاد شاهان محلی\nغرجستان و غور و خانواده های مقتدر وطنی یکی پی دیگری سقوط نمودند\nوآخرین شاه غور در آهنگران محمد ابن سوری خودش را در دربار سلطان\nبه نگین زهر آگینی مسموم کرد و آخرین شار غرجستان ابو محمد ابن نصر\n( معروف به شاه شار ) اسیر سلطان گردید . ازین بعد ولایت غور اسماً تابع\nدولت مقتدر غزنوی گردیده ولی اهالی همان هوای تحکم در سر داشت . عهد\nغزنوی تاثیرات مهمی درمورد غور نداشت معهذا شیوع اسلام که انقلابی درماده\nو روح اهالی تولید کرده بود ، آهسته هسته نضج گرفته و ولایت را مستعد\nپرورش فضلا و دانشمندان زمان مینمود . در قرن 12 اقدام بزرگی از اهالی\nغور بروز نمود ، وخانواده سوربا طرح حیرت آوری به تشکیل قویترین سلطنتی\nدر افغانستان پرداخت ، جهانسوز معروف دولت فرسوده واز هم ریخته غزنی را\nاز پا در آورده ولایت غور را بمدارج ارتقا سوق نمود ، درین دوره ولایت\nغور توانست به تلافی خساراتی متوجه گردد که از قرن هفت ببعد بآ نولایت\nوارد گردیده بود ، فیروزه کوه و بامیان جدید وسایر شهرها از قبیل کرمان\nوشبوران هريك در صحنه مدنیت وجمال عرض اندام نمودند :\nافسوس حوادث سوء جهان با استعجال تمام این دولت درخشنده را ازمیان"}
{"book": "adl0986", "page": 736, "text": "صفحه (٥٦) سال اول ـ مجله کابل شماره (۱۱)\n\nبرداشت ، در اوایل قرن سیزده آن دولت خیوه که وقتی سمت نایب الحکومه گی\nافغانستان را داشت (دوره غزنویه) بهجوم آغاز کرد ، قدرت مهیب عسکریه\nسلطان محمد خوارزم شاه که آسیای وسطی را میلرزاند با قلاع سهمناك غور مقابل گردید،\nباالاخره آخرین شهنشاهان غور محمود بن محمد در ارگ فیروز کوه با ناکامی\nجان سپرده و خلف او بهاوالدین سام فرار شد. ملك الجبال بامیان جلال الدین علی\nبن بهاؤالدین سام نیز پایتخت ملوك هیاطله (شاهان غوری بامیان) را بعد از\nجان دادن به شهزاده معروف آسیا جلال الدین خوارزم شاه تحویل داد ،\nدرین میانه هنوز سرداران مقتدر غور در صحنه هندوستان مشغول فرمانفرمائی\nبوده و از حال زار قلب مملکت یادی نمیکردند. قدرت و تسلط خوارزم شاهیان\nدر ولایت غور طولی نکشید و متعاقباً (۱۲۲۲ مسیحی) نهیب مغول بنیاد آن دولت\nمغرور را در خوارزم برانداخت ، سلطان مشهور خوارزم از برابر اردوهای\nوحشی چنگیزخان فرار کرد ، و ولیعهد جوان (جلال الدین) بملت شجيع\nافغانستان پناه آورده و غزنی مرکزی برای تشکیلات ثانویه عسکریه او\nقرار گرفت.\nدرین میانه ولایت غور معروض سیلاب مغول گردید ، و بنوعیكه مورخین\nشرق وغرب مینویسند قلاع متین و کوهستانی غور در مقابل عساكر بریری\nمغول مقاومت سختی بمنصه ظهور رسانید ، و چندین شهزاده ها و سرداران\nبزرگ وهزارها نفر سپاه مغول را بخاك هلاك افكند ، مغولها مجبور شدند\nکه تمام قدرت پر وحشت خود را درین ولایت تطبیق نمایند ، معهذا تسخیر\nاینولايت بقيمت صدمات بزرگی بمغولها تمام شد، اما سرتاسر ولایت نیز\nبرباد فنا رفت واهالی قتل عام شدند ، ابنیه و عمارات منهدم گردید ، و بهزارها\nخانوار اهالی ولایت غور از قبایل سور گرفته تا افغان مساکن خود را گذاشته"}
{"book": "adl0986", "page": 737, "text": "صفحه (٥٧)\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره (١١)\n\nبجانب حصص شرق و جنوب مملکت فرار كردند ، و بجز قسمتی كوچك آنهم\nبناچار در درهای این سرزمین باقی نماند . بامیان بعد از تخريب مغول مشهور به\n(موبالك) و بقول رشید الدین معروف (مو كرغان) يعنى (قلعه نحس) شد ،\nازان تاریخ تا چهل سال دیگر این شهر شهیر ویران وغير معمور ماند ، و قرنها\nمیگذرد ولایت غور از انهمه خرابیهای وارده قد علم نمی نماید .\nبهرحال بعد از انكه مغول ولایت غور را اشغال وعساكر محافظ در درهای آن\nگماشت ، سالیان چندی عبور نمود ، وعساكر وحشى مغول آهسته آهسته اهلی\nگرديده ، و با بقایای پریشان ساکنین آنسرزمین آمیختند ، و آنقسمت اهالی\nخون مغول را جذب نمود ، كه تا هنوز آثار آن در سیمای عده از طوائف\nآشكار و پدیدار است ، وهکذا بعد از مدتی از حصص زابل و سیستان طوایفی\nدر درهای خالی غرجستان هجرت كرده و رحل اقامت افگندند ، از اینجاست\nكه اختلاط های طوائف مختلفه در داخله غرجستان شروع شده و بالاخره در تحت\nاثر وضعیت جغرافیائى تشكيل يك وحدت وطنی بظهور میرسد ، همچنانكه\nطوایف چادر نشین غوری الاصل در حصص غور غربی با آریانه های هرات\nو ترکان آمیخته ، طوایف جدیدی از قبیل چهار ایماق وغيره بمیدان كشيدند ؛\nاین طوایف مختلفه عبارت بود از قسمتی عساكر مستعمراتی چنگیز خان كه\nدر صفحات هزاره منقسم و باوجود اختلاط وحلول بطوايف سایره افغانستانی\nهنوز بهمان اسامی قبیله وی مغولی خودها شناخته میشوند ، از قبیل دسته های :-\nنکودری ، قره صوب ، شيرداغ وغيره . نكودر يك شهزاده چغتائی بود كه\nدر معیت هلاکو خان مغول فارس خدمت می نمود ، طایفه نکودری در غرجستان\nتا عهد بابر مشهور بهمان زبان مغولی تکلم می کردند ، وبعدها زبان جديد وطنی را\nقبول كردند ، معهذا لغات مغولی در لهجه آنها باقیماند و بهمین جهت است که"}
{"book": "adl0986", "page": 738, "text": "صفحه ( ٥٨ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۱۱ )\n\nبعضی محققین فرنگ از قبیل لیتونان لیچ وکابلنس زبان آنهارا از حیث ترکیبات لغوی وطرز صرف ونحو از لهجه های زبان مغول حساب کرده اند ، هكذا طایفهٔ معروف بصحرائی که درسمت علیای مرغاب زندگی وبا وجود تکلم به لهجه هراتی خودرا ازنسل مغول می شمارند :\nهمچنان مهاجرین زابلستان ( ولایت قندهار ) درورود خود به غرجستان باآمیزش بطوایف سایره ، اسم وطن اصلی خودرا محافظه نمودند که تا امروز جسیمترین طوایف آنجاراتشکیل داده وهنوز بنام ( زاولی ) یادمیشوند ، وبهمین مناسبت است که غالب محققین مغرب لهجهٔ حالیهٔ غرجستانرا نمونهٔ اززبان زابلی قدیم افغانستان حساب میکنندو انسکلوپیدی اسلامی انگلیزی این نظریه را تائید مینماید . قسمتی هم ازشاخهٔ طوایف پشه ئی ولایت گندهارا ( درهای نجر او ) درین هجرت به غرجستان شرکت کرده وباطوایف سایره درانجا آمیختند ، وبالطبع تغیر لهجه وزبان نمودند ، با مراتب مذکوره تا امروز بهمان اسم قدیم طایفهٔ ( پشه ئی ) خوانده می شود .\nاما طوایف سیستانی که وارد غرجستان گردیدند موسوم به ( داهی ) بودند ، درزمان اقامت بمسکن جدید خود ها نیزهمان اسم سابق خودرا محافظه کرده وتمام شعب تازهٔ آنها کلمۀ داهی را درابتدای اسمای جدید خويش گذاشتند از قبیل : ـ داهی زنگی ، داهی کندی ، داهی چوپان ، داهی فولاد ، داهی میرداد وغیره ، این عشیرهٔ داهی ازقدیمترین عشایر سیستان است وحتی بقول مورخین فارس دهستان حالیه بنام آنها ( مردم داه ) موسوم شده ، وبعض چادر نشین های شان مثل مردم های داهی ودروييك ها درحوالی پاریس نیز سکونت گزین شدند ، کورش هخامنشی که بعد از غلبه بابل بجنگ افغانستان پرداخته ، نیز ازدست قبيله دها ( شاخهٔ اسکائی ها ) کشته شد"}
{"book": "adl0986", "page": 739, "text": "صفحه (٥٩) سال اول - مجله کابل شماره (۱۱)\n\n(٥٢٩ . ق م .) مستر بیلو میگوید لفظ داهی یا ديهه در اسمای طوایف غرجستان يك اسم قومی است که شاید سراغ قوم داهای ماورالنهر را میدهد، آنها مردمانی بودند که در اوائل برخلاف مردم ساکا جنگ نموده وسپس با آنها در هجوم آوردن با ينقطعه در زمانه میلاد شرکت نمودند .\nبهر حال ترکیبات و ساختمان عضوی وبدنی طوایف حالیه غور و غرجستان مدلل میکند که باستثنای قسمت کوچکی از اهالی غرجستان (که از روی تیپ سر و ساختمان چشم و موی و دماغ ورخساره و زنخ وقد نمایند گی عرق وخون مغول را مینماید) سایر طوایف اینولایت رویهمرفته از زمره اقوام آریائی افغانستان بوده و در ساختمان بدنی اساساً يك نسل شمرده میشوند . آنعده مستثنا که گفتیم نیز در مرور قرنها بنوعى جزو لاينفك وحدت وطنيه غرجستان گردیده اند که سوای سیمای ظاهری ، در اخلاق و روحیات فرقی با سایرین ندارند .\nاما اسم هزاره و هزاره جات که تا امروز در مورد عموم سكنه غرجستان اطلاق میشود ، ابداً نام ملی وقومی وتاریخی آنها نبوده ، اسمی است که در اوایل فقط مورد عساكر مستملكانی چنگیز خان ( که در دسته های هزار نفری منقسم شده و در ولایت غور مقیم بودند ) اطلاق میشد ، ومیتوان این اسم را در سایر مقامات افغانستان که دارای اهمیت نظامی و محل سکنای عساکر چنگیز گردید بودند، یافت ، از قبیل مقام هزاره بر سرك مابين كابل وكرم نزديك شتر گردن، ومحل هزاره برلب سرکی که جانب نهر سند میرود در نزدیکی شهر اتك ، مستربيلو این نظریه را تصدیق مینماید . ومسیو بارتولد میگوید : « اسم هزاره در مورد یکی از مهمترین قسمتهای عسکر مغول بکار میرفت ، وبعدها در مورد مغولهای ساکنه غور معمول گردید . » معهذا اهالی غور و غرجستان تا هنوز خود را هزاره نخوانده و بلکه بهمان اسامی قبیله وی و دهاتی یاد میکنند از قبیل :- قلندر،"}
{"book": "adl0986", "page": 740, "text": "صفحه ( 60 )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( 11 )\n\nمسکه ، آنه ، ازدری ، باغ چری ، ارز کان ، مالستان ، اجرستان ، چہاردسته\nمحمد خواجه ، الودنی ، بیسود ، خواجه مری ، گزاب ، چوره ، چهار سینه\nوغیره .\nباکل حال بعداز حمله مغول بنوعی که گفتیم مهاجرین جدیدالورود داخله\nافغانستان از قبیل : - نجر اوی ، زابلی ، سیستانی ، مغول ، و باشندگان قدیمی\nغوری و سوری و افغان باهم آمیخته ، و جمعیت نوینی درغور و غرجستان تشکیل\nنمودند ، و ضمناً لهجه خاصی مرکب از زبان زابلی قدیم و فارسی کوهستانی\nافغانستان بین شان مروج گردید که لغات مغول در آن جا گرفت . بمرور زمان\nتاثیر وضعیات جغرافیائی این جمعیت جدید را وادار نمود ، به تشکیل ریاست های\nمحلی به پردازند ورؤسای مقتدری پرورش دهند ، و این آنعهدی بود که مغولها\nدر وادی های کشاده و سر سبز سایر حصص افغانستان مشغول تفرج بوده و دیگر\nیادی ازین منطقه کوهستانی نمینمودند ، اقتدار حکمرانان محلی غور و غرجستان\nبحدی رسید که در وقت ظهور امیر تیمور فاتح مشهور بکلی مستقل و آزاد بودند ،\nو امیر تیمور درینجا دچار محاربات سخت و مقاومت های صعبي گردید .\nجانشینان تیمور در افغانستان نیز مجبور بودند با اهالی شجاع غور وغر جستان\nمحاربات سختی نمایند . ازین ببعد تاقرن هژده مسیحی ( ظهور دولت های\nابدالی هرات وهو تکیه وابد اليه قندهار ) ولایت غور وغر جستان همیشه\nدارای استقلال داخلی بوده و از تجاوزات مغول و فارس محفوظ ومصئون مانده\nاست . درعهد دولت قوى شوکت احمد شاهی مجدداً اینولایت بصفت قلب\nمملکت شناخته شده ، اهالی غیور ورؤسای مقتدر آن در محاربات وفتوحات خارجه\nافغانستان ، مجاهدات زايدالوصفی بروز دادند ، متأسفانه در قرن ۱۹ تبلیغات\nدشمن ها واغراض خوانین داخله و تعصبات مذهبیه وقومیه ، آتش نفاق وشقاق"}
{"book": "adl0986", "page": 741, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 742, "text": "( مقبرۀ شریفۀ قائد مشهور افغان میرویس خان هوتك ، در موضع کهکران ساحل نهر ارغنداب\nکه مورد توجه و تعمیر ریاست محترمۀ بلدیه قندهار قرار گرفته . )"}
{"book": "adl0986", "page": 743, "text": "صفحه ( ٦١ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ١١ )\n\nو انقلاب را در بخطۀ با صلابت آتش زده و حکومت اعلیحضرت امیر عبد الرحمن خان\nبرای حفظ وحدت اداری و سیاسی افغا نستان مجبور باقدامات عسکری شد .\nعلی ای حال بیاد باید داشت که ولایت غور و غرجستان در منزله قلب مملکت\nافغانستان بوده ، و در صفحات تاریخ وطن عزیز مقام برجسته و با افتخاری را داراست .\n\nتقدیر\n\nنظر باقدام قابل قدر ریاست تنظیمیه ومجلس بلدیه قندهار راجع بفیصله و\nتصمیمیکه در خصوص تعمیر و ترمیم مزارات مبارکه رجال مشهور و نامی افغانستان\nاعلیحضرت احمدشاه كبير و جناب میرویس بزرگ گرفته اند ؛ انجمن ادبی\nتشکرات صمیمانه خود را بجناب محمدگل خان رئیس صاحب تنظيميه وحضرات\nوکلای محترم بلدیه قندهار نسبت باحیای آثار رجال مفاخر تاریخی وطن تقدیم\nداشته این اقدام واجرا آت شانرا همیشه بنظر محبت و قدر شناسی مینگرد .\nما از خدای متعال آرزو داریم نظر بتوجهات ترقپخوا هانۀ اعلیحضرت غازی\nسایر حكام ومامورین وریاست های بلدیه ولایات و محالات وطن محبوب هر کدام\nدارای این افکار خیرخوا هانه بوده و برای احیای ابنیه و آثار تا ریخی\nو با افتخار وطن ومزار رجال معروف مملکت خود که غالباً در خاک های غزنی\nهرات ، بلخ ، غورات و دیگر نقاط وطن با وضع خا کساری و حال خرابی\nافتاده اند توجهات و اقدامات غم خوارانه خود را بذل فرموده و ازین راه\nخدمتی شایسته بتاريخ اجداد نامدار خویش نمایند .\n\nتشکر\n\nبعضی مجلات وجراید مهمه تورک وایران ، اسمی از مجله کابل برده و تقریظی\nنموده اند ، مجلۀ کابل توسط این مختصر تشکرات خودش را بجراید شريفه\nمذکور تقدیم میکند ."}
{"book": "adl0986", "page": 744, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 745, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 746, "text": "« از مناظر فرحت انگیز قند هار منظره حصه از رود ارغنداب . »"}
{"book": "adl0986", "page": 747, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 748, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 749, "text": "یاد آوری\n\nحضراتيكه باشتراك سال دویم مجلۀ کابل متمایل باشند قبل\nاختتام سال اول باایستی ورقۀ اشتراك ورسيد معاوضه قیمت سالانه\nمجله را بدفتر انجمن ارسال فرمایند والا مجلات سال دوم بخدمت\nحضرات نخواهد رسید . ( دفتر انجمن ادبی )\n\nمحل اسم مشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــترك"}
{"book": "adl0986", "page": 750, "text": "شمارهٔ دوازدهم\n\nمجله ایست ماهوار ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی\nادرس\nمحل اداره : — جاده ارگ ، انجمن ادبی\nدر تحت نظر انجمن ادبی طبع و نشر میشود .\nمخابرات با انجمن است .\nعنوان تلگرافی : — کابل ، انجمن\nاشتراک سالانه\n\nکابل ۱۲ افغانی\nولایات داخلیه ۱۴ \"\n\" خارجیه نیم پوند انگلیسی\nطلبهٔ معارف ودان که حائز نمره های ۱ ، ۲ ، ۳\nباشند رایگان\nسائر طلبهٔ معارف وطن نصف قیمت\n\n۲۷ ذی الحجه هـ ق = ۱۵ ثور ۱۳۱۱ هـ ش = ۴ می ۱۹۳۲ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 751, "text": "فهرست مندرجات\n\nنمره مضمون نویسنده صفحه\n۱ : ما و مدنیت غلام جیلانی خان اعظمی ۱ الی ۷\n۲ : تحریر و تقریر ما سرور جویا ۸ « ۱۳\n۳ : شاعره افغان سرور گویا ١٤ « ١٧\n٤ : کابل جناب مستغنی ۱۷ « ۱۹\nه : معارف و معارف پروری اعظمی ۲۰ « ٢٥\n٦ : پیغام به محصلین افغان در مغرب عبدالرسول خان جنرال قونسل ٢٥ « ۲۷\n۷ : فضلای فراموش شده عبدالله خان افغان نویس ۲۸ « ۳۰\n۸ : مزایای اسلام احمد علیخان درانی ۳۱ « ۳۸\n۹ : سخن به نژاد نو دوکتور سر محمد اقبال ۳۹ « ٤١\n۱۰ : عقاید مصریهای قدیم ترجمه احمد علی خان درانی ٤٢ « ٤٤\n۱۱ : افغانستان و نگاهی بتاریخ آن غبار ٤٥ «\n۱۲ : تصاویر ۳\n۱۳ : فهرست مندرجات دوره یکساله مجله کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 752, "text": "صفحه ( ۱ ) سال اول - مجله كابل شماره : ( ۱۲ )\n\nآدرس اشتراك\nمحل اداره : جاده ارگ مجله کابل کابل : ۱۲ افغانی\nانجمن ادبی ولایات داخله = ۱۴ «\nعنوان تلگرافی : کابل انجمن « خارجه = نیم پوند\n« مخابرات : با انجمن انگلیسی\nطلبه معارف نصف قیمت\n\nمجله ایست ماهوار : علمی ،ادبی، اجتماعی،تاریخی\n۱۵ ثور ۱۳۱۱ ه ش = ۴ می ۱۹۳۲ م\n\nبقلم غلام جیلانی خان (اعظمی)\nما و مدنیت\nمجموع وسایل و اسبابیکه راحت وزندگانی اجتماعات بشری را تأمین و وقایه مینماید تمدن است ! این تمدن بقدر مراتب خوبی ، تجلیلات ، تسهیلات ، تشریفات خود عالی متوسط ، ادنی شناخته می شود مثلاً : وسایل و اسباب راحتی وزندگی ملل را قیه مغرب بممالك مشرق رجحان دارد لہذا تمدن آنها نسبت بشرق بهتر است . اما مقدار تمدنیکه ازدرجۀ ادنی هم کمتر است نمیشود آنرا تمدن نامید بلکه بدویت وبربریت بآن اطلاق کرده می شود : مثل حیات بعضی اقوام افریقائی .\nتمدن هر ملتی زاییدۀ اخلاق و فطریات آنهاست ! نوع شریف بشر فطرتاً مدنی و در مبارزه با حیات یا زندگی درین کره خاکی از ایجاد و ترويج يك تمدنی مطابق بروحيات و اخلاق خود نا گزیرند ! ازین جهت است غالب ملل"}
{"book": "adl0986", "page": 753, "text": "صفحهٔ (۲) سال اول - مجلهٔ کابل شماره (۱۲)\n\nگذشتهٔ تاریخی هم بقدر مراتب اخلاقی و درجات زندگی خود شان دارای يك تمدنی بوده‌اند . لہذا در صورتیکه این تمدن مولود اخلاق و فطرت خود نوع بشر است اساساً منقسم می شود بتمدن مادی و معنوی که اول الذکر اثر و ایجاد یافته دست خود انسان و مؤخر الذکر مؤثر و عامل و کار فرما در عقل و اراده و اخلاق آن میباشد . تمدن در اقوام مختلفهٔ جهان دارای تفاوت و تباین است و هر قوم لا بد نفاست و عظمت مقام آنرا نسبت با ستعداد و قابلیت فطری یا مقتضیات محیطی و اخلاقی خود شان توجه و ایجاد می دارند .\nمباینت حسی و اخلاقی یا تفاوت قریحه و ذوق وا بسته بکیفیات نژادی ، مقتضیات فیزیا لوجی ، سایکلو جی ، مواقع جغرافیائی اقوام بوده و در تحت این مؤثرات وجود می‌یابد . اجتماعات بشر بمقتضای مسایل فوق موجد یکدسته نظامات و وسایل و اسباب مدنی می شوند .\nاین نظام و اسباب تا وقتیکه امور عقلانی و حسی شان بمدارج عالی تری نرسیده باشد نزد آنها خیلی مطبوع و محبوب است ! هنگامیکه تحولات فکریه یا نهضت های علمیه در بین آنها شروع نمود ؛ عقلاً قبح و حسن آن تمدن را سنجیده و قسمتی ازا نرا تغیر یا ترمیم می نمایند ، ولی با آنهم تمدنی که نزديك قومی عزیز و محترم است طبعاً نزد ملت دیگر کلیتاً یا بعضی از انها ممکن است منفور و نا مطبوع واقع شود .\nتباین این ذیقه در اقوام جهان که نباید عموماً يك تمدن واحدی را بپذیرند تابع بتاثیرات همان اختلاف اخلاق و روحیات و ساختمان دماغی و فکری آنهاست که فطرتآ قدرت آنرا متمایز گردانیده .\nانسان ممکن است در زیر تاثیر اعتیاد و مرور زمان زندگانی و تربیه در يك محیطی تا اندازه های زیادی تمدن بیگانه را قبول کند ولی ممکن نمیشود که"}
{"book": "adl0986", "page": 754, "text": "صفحه (۳) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (۱۲)\n\nبکلی دست از مجموع مقتضیات فطری و اخلاقی ملت و محیط خود کشیده محو و مستغرق تمدن ملل بیگانه واقع شود!\nولی در صورت مرور يك زمانۀ طولانی در يك محیط بیگانه و ایجاد سلسله توارث ممکن است ذایقه و اخلاق قبول این تغیر را بتواند . وقتا که یکنفر مشرقی در غرب میرود هر چیز را بکمال میل می پسندد و لی اگر روی کدام میز ملاحظه میکند چند قسم طعام مختلفی چیده شده و بعضی از آنها دارای مزه و کیفیت طعام مشرقیست طبعاً آنرا می‌پسندد در صورتیکه آنطعام نزد اشخاص مغربی چندان مطبوع نباشد .\nکذا ممکن است در مرور وقت و تاثير عادت و زمان موزيك مغربی روح یکنفر مشرقی را متلذذ ساخته بتواند ولی همینکه از کدام جهتی صدای نغمۀ موزيك مشرقی شنیده شود طبعاً رشته های جان سامع مشرقی مهتز شده روانش مجذوب بکیفیت موزيك ملی وی خواهد گردید .\nچند سال قبل در یکی از جرائد فرانسه نوشته بودند : ـ هيچ مشرقی مغربی و هيچ يك غربی مشرقی نمی شود ) این ادعای نویسنده مذکور واقعاً باساس همین نظام موضوعه فطریست که چون هرقوم مطابق اخلاق و روحیات خود موجد يك تمدن جدا گانۀ میباشند لابد تمدن يك قوم افراد ملت دیگر را بكلی استيلا کرده نمیتواند .\nطوریکه در بالا گفتیم تمدن زائیدۀ اخلاق و روحیات اقوام و نظر بمراتب پستی و بلندی فکر واخلاق و عادات آنها دارای مراتب و درجات مختلفه ایست پس این تمدن رشد وصحت ، امراض و عللی هم دارد . مبهم ترین صحت واصلاحات یا امراض تمدن استيلا و غلبۀ قومیست بقوم دیگر که خواه این استیلا بوسيلۀ نفوذ سیاست و عسکریت صورت گرفته باشد يا بواسطة مهاجرت های مبهم كه يك"}
{"book": "adl0986", "page": 755, "text": "صفحۀ ( 4 )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ ( 12 )\n\nکتله زیاد از نفوس بشهر و دیاری بمرور یا یکمرتبه جاگزین میشوند . برعلاوه دیانت هم تعلقاتی باتمدن اقوام داشته و بوسیله آن عدۀ از تمدن اقوام اصلاح یا تغیر یافته می تواند ؛ یعنی چون اثر مستقیم دیانت باخلاق و روحیات است و تمدن هم زاده همین کیفیت طبیعی است درینمورد تمدن اصلاح و تغیری می پذیرد . \nاینکه استیلا و آمیزش اقوام بهمدیگر شان مربی اصلاحات یا موجد تغیرات تمدن می شود این امر وابسته بمقدار ترقی تمدن او صلاحیت علمی و اخلاقی قوم نو وارد است چنانچه تمدن رومی ها بوسیله جاگزینی و آمیزش بربری ها منقرض شد با العکس استیلای فاتحانه عرب مربی اصلاحات و ترقی مملکت فارس گردید ، نفوذ جهانگیرانه ملل اروپائی در خاک های مفتوحه موجد اصلاحاتی شد که از اشتراك این تمدن جدید و قدیم ؛ تمدن مطبوع و نوینی را بوجود آورد که هم مغربیان و هم بومیان همان خاك آنرا می پسندند .\nبصورتیکه اعتیاد واکتساب موثر در اخلاق بوده و میتواند اصلاح ذمایم یا ایجاد معایب کند عین آن در مورد تغیرات مدنی تطبیق می شود ؛ چه ایجاد وقبول يك زندگانی عالی یا دنی محتاج بنفاست سلیقه یا زشتی عادات ومزاج طالبین آنست و این هر دو کیفیت از منبع اخلاق و روحیات تراوش می نماید .\nوقتا که ما بتمدن و حیات گذشته چند عصر قبل خود نظری انداخته و توضیح آنرا از صفحات تاریخ اسلاف و آثار باقیمانده روی خرابه های خاك وطن جستجو می کنیم می بینیم موافق بسلیقه فکری ومقتضیات فطری امروزه ما در شش ونیم صد سال قبل داراى يك تمدن و زندگانی خیلی مطبوع و محبوبی بودیم که حیات امروزه وطرز معاشرت کنونی ابداً با خواهشات فطری و اخلاقی ما موافقت نداشته و بکلی با ما بیگانه می نماید .\nتمدن یا حیات امروزه را دست حوادث و مجبوریت زمان بما تحمیل کرده و ما"}
{"book": "adl0986", "page": 756, "text": "صفحه ( ٥ )\nسال اول - مجلۀ كابل\nشماره ( ۱۲ )\n\nمجبوریم بطور اعتیاد درتحت تاثیرات آن زندگی کنیم ؛ گر چه ششصد و پنجاه سال است ما تمدن و حیات مطلوب خود را فاقد شده و درتحت نفوذ و سلطۀ يك تمدن معلول و يك زنده‌گی مغشوش که فطرتاً ازان متنفریم و بآن امرارنما ئیم؛ بایستی مرور این زمانه علاقۀ نسبت باین طرز زنده‌گانی در قلب ما قایم میکرد؟ ولی ملاحظه میکنیم عوام و خواص ما با اینهمه مرور زمانه نفرتی در خاطر داشته و ازین تمدن روحیات و اخلاق عالی و فطرت بلند شان بیزار و دایماً در جستجوی يك زنده‌گانی آبرومندانه و نوینی میباشند . اینکه عموم طبقات ما چرا يك باره این بار محنت را دور نینداخته و تبدیل امور زنده‌گانی از وضع حاضر بيكطرز عالی مبادرت نمیکنند ؟ جواب این سوال روشن ومعلوم است ! چه عدم اصلاحات امور اقتصادی ، فقدان علم وتربيت ، مخصوصاً عدم امنیت که درهر عصری چندین سال عمرملت ما را بکشتار وخون‌ریزی های مدهشی معطل و مضطرب گردانیده البته عامۀ ملت ما را از نيل بسعادت يك حيات عالى واصلاحات عمومیه مدنی بایستی بی نصیب می ساخت ! ولی نمونۀ این استعداد وقابليت عالى مدنی را ما در بعضی افراد کنونی ملت خود و مخصوصاً بعضی قسمتها را بطور عمومی نشان داده می توانیم :\nملت ما درنظافت منزل عموماً باستثناى يك قسمت کوچکی علاقه دارند ! خانه های محقر و کلبه های دهاتی خود شانرا سال دو سه مرتبه با گل های سفید یا زرد استر وسفید می نمایند غذاهای پاکیزه ولی ساده میل میکنند . پختن غذا درحوضۀ نظافت و پاکیزه‌گی و نظافت ظروف طعام در همۀ اهالی و باشند‌گان قریه جات و دهاتی ها و چادرنشین های ما عموماً رواج وبان مسئله خیلی توجه داشته بنظافت اهمیت میدهند . صفوت اخلاقی ، عفت نفس ، شجاعت، سخا از مميزات عامۀ ملت ما بشمار میرود ."}
{"book": "adl0986", "page": 757, "text": "صفحه ( ٦ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ١٢ )\n\nنظافت بدن چه از نقطه ایجاب مذهب چه از قسم عادت سلیقه عمومی ملت\nماست . ولی یکمقدار زیاد معایبی که ما را استیلا نموده و نمیگذارد مطابق باصل\nفطرت خود بطرف يك تمدن عالی رهسپر شویم همانا عبارت از عادات و ملکاتیست\nکه بعد انقراض تمدن گذشته ما آنرا مهاجمین چنگیزی بمملکت ما ارمغان آورده\nیادگارهای سؤ اخلاق و دنائت خود شان را درینخاك باقی گذاشتند . قساوت\nو بیرحمی ، قناعت بپستی حیات عدم شفقت ومحبت ما علاقه ندا شتن بجامعۀ ملی،\nشرارت ، دزدی ، پابندی باوهام و خرافات ، ظلم ، عدم اعتماد ، و غیره ذمایم\nکلیتاً فطری و مقتضیات اصلی اخلاق ملت ما نبوده فقط این ذمایم مخصوص و\nمتعلق به وحشی های مهاجم آنروزه بوده است که طبعاً هنگام غلبه در کشورما\nویا دیگر ممالك مشرقی را که استیلا نموده بودند این تخم فساد را کشته اند .\nوقتا که ما بعضی افراد جامعۀ خود را ملاحظه می کنیم می بینیم در تأثیر\nصحبت با اشخاص عالی یاجوامع مدنیه عالیه یا بوسیله تحصیل و آشنائی بمعارف خیلی\nاصلاح شده و دارای يك امتیاز فاحشی نسبت بدیگر هموطنان خود می باشند\nبالعكس این تفاوت اخلاقی واجتماعی باستثنای فضایل علمی وفنی بین طبقات عالی\nو متوسط یا طبقات متوسط و ادنی مغربی ها کمتر دیده می شود ؛ آنگاه آن ادعای\nما تثبیت می شود که چون غالب ذمایم اخلاق و قبول زندگانی های دنی فطری\nملت ما نبوده اکتسابیست که ازيك ملت پست بیگانه بما رسیده و ممکن است\nبوسیله و اكتساب يك اخلاق و زندگانی صحیح تری بفوریت اخلاق موجوده خود\nشان را تصحیح کرده ترك عادات ردی و ذمایم حاضره را کرده بتوانند ؛\nازین رو ما باستعداد فطری خود امیدوار و يك آتیه درخشنده را انتظار\nکشیده می توانیم . ما امیدوار و متیقنیم برخلاف بسی اقوامیکه دارای اخلاق\nوفضایل ارثی نبوده و علوم وتمدن عصر در وجود آنها بمشکل تأثیر می تواند ؛"}
{"book": "adl0986", "page": 758, "text": "صفحه ( ۷ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۱۲ )\n\nملت ما بواسطه این نجابت فطری و قریحه عالی نژادی و صحت اخلاق طبیعی\nخود در صورت اجرای تربیه و تعلیم صحیح و معارف عمومیه و آشنا شدن\nبتمدن پاكیزه و بی عیب عصر زودتر از بسی اقوام مشرقی بدرك سعادت مستفيد\nشده و در راه تمدن عالى و يك حیات مسعودانه بدون هيچيك موانع و مشكلاتی\nمشی کرده بتوانند .\nلهذا نظر بمدلول فوق مربیان اجتماعی ما میتوانند از زمینه مساعد و استعداد\nقابل ملت خود مطمئن و امیدوار بوده و با عشق و علاقه مخصوص خود و توجه\nکاملی تخم سعادت و تمدنی را که پاکیزه و از موافقت اخلاق و روحیات ما بعید\nنباشد در مزرعه آمال ملی کشته و نتایج مساعی و زحمات خودشانرا مثمر هر\nگونه سعادت ملی و ضمناً افتخار و نیکنامی خود ، انتظار داشته باشند ."}
{"book": "adl0986", "page": 759, "text": "صفحه ( ۸ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۱۲ )\n\nبقلم سرور خان جویا\n\nتحریر و تقریر ما\n\nانسانها در عالم هستی چه از وجه لوازم زنده گانی وچه بباعث احتیاجات مدنی ناگزیر است گفتن و شنیدن یا خواندن و نوشتن را و سایل ظهور مفکورات باطنی و تخیلات درونی خویش قرار دهند .\nچه همینطوریکه قوه ناطقه شاخص شرافت نوع انسان از حیوان شناخته شده و بما ها ازین راه اهمیتی ثابت میکند ، گفته میتوانیم فضیلت سواد هم بمراتب خود در جهان انسانیت تمایز علویت انسانهای با تربیه از دنائت جهال آنها واقع میگردد . گرچه نطق و بیان بصورت ظاهر ذریعه ارتقای انسان را برحیوان نشان میدهند ولی درعین حال مشاهده میکنیم چقدر که انسان گویا بر گنگ و بینارا بر کور درجه يك رجحانیتیست بهمین اندازه اهل فضل و سواد امتی بربی سواد آنها اختصاص و برتری دارند .\nغرض گذشته ازین که بخواهیم فضیلت اهل سواد را بربی سواد قایل شویم باید گفت تقریر و تحریر یا باصطلاح عوام نوشت و خوان و گفت و شنید ، هردو جنبه ازواجبات زنده گی و لوازم مدنی بحساب میروند ، بلکه این حوایج بشری هرقدر بفصاحت وسلاست یا منطقی تر ادا شوند بهمان اندازه در موارد لازمه کار گر ومؤثرتر واقع خواهند شد ، چه وضع وصورت ادای این احتیاجات و مقاصد انسانی برطبق مقتضیات فطری طبقات امم بسبك های مختلفی ظاهر شده و می شوند ، یعنی لهجه ها هنگام تکلم از حنجره های متباین زیر وبم بیرون آمده مسموع میگردند وکلمات وجملات در نوشتن از اقلامی بطرز وسلیقه های"}
{"book": "adl0986", "page": 760, "text": "صفحه (۹)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۱۲)\nمتنوعی برشته های تحریر کشیده شده و بصحایف کاغذ صورت نقش و رسم\nمی بندند.\nخوب وزشت تحریر و تقریر یا فصاحت وسلاست گفتن و نوشتن هر قومی را\nبلهجه و آهنگ متداول وسبك و اسلوب مروج فی مابین آنها میتوان شناخت\nوتعبیراتی نمود ، مثلاً هر بیان خوش یا موضوع غم انگیزی را انسان از لهجه\nطبیعی وزبان مادری يك قومی بشنود بیشتر حظ برده یا متاثر و محزون میشود نسبت\nبشخص خارجی که عین همان موضوعات و بیانات را بزبان آنقوم ادا کند ،\nهمچنان سبك تحرير حتى غيره وضعیات رسوم و آداب مخصوصه يك قوم بطور\nتقلید چندان مایه حظ ولذت اهل ذوق اقوام دیگر واقع نخواهد گشت\nبموقع نخواهد بود يك بيتي را هم حسب معمول ملك خودما درین مورد\nدلیل بیاوریم:\nهر کس بوضع خويش عزيز است و محترم\nاز شير حمله خوش بودو از غزال رم\nبدیهی است است اگر بطور معکوس رم غزال را بشیر و یاحمله شیررا\nبغزال نسبت داده و تعریف کنیم بسیار بی نزاکت خواهد شد .\nدر وطن عزيز ما افغانستان اگر چه زبان ادبی و رسمی ما فارسی است\nولی همه هموطنان ما متحسس شده باشند که تلفظ و تحریر معموله ما بمناسبات\nفارسی متداوله جاهای ديگر يك وضع و اسلوب مخصوصی دارد که ما ها اگر\nهمان لهجه تلفظ و سبك تحرير خود را حفظ نکرد و بسلیقه دیگران\nپیروی کنیم گویا نزاکت های لازمه زبان خود را باخته خواهیم بود.\nبالخاصه از عرصه های بیست و بیست دو سال باینطرف که نهضت های روحی\nو انقلابات ادبی بیشتر درین سرزمین بسط یافته و خطابه های بسیاری از ناطقین\nشنیده و آثار قلمی از نویسنده گان وطن نوشته شده بسیار دیده میشود"}
{"book": "adl0986", "page": 761, "text": "صفحه ( ١٠ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ١٢ )\n\nکه ما در هر چند سال کمی يك سبك و اسلوبی را در گفتن و نوشتن\nاختیار کرده و باز آنها را تغیر داده ایم ، این تغیرات خواه دراثر بدوکار\nو شروع انتهاضات فکری و تیقظات روحی و خواه عدم فرصت وفقدان\nوسایل و قایه این نزاکت های ادبی بوده باشد بهر حال تا کنون در\nبعضی نقاط مملکت خود به بر خی صحبت ها و مرقوماتی بر میخوریم که\nفارسی و طنی را مخلوط شده مییابیم ، اگر چه تا اندازه به مناسبات\nاختلافات وضعیات جغرافیائی که شامل ما مردم افغانستانی است باید هم این\nتنوع در گفتار و نگارش ما باشد چنانچه خود نگارنده اینسطورهم اعتراف دارم\nکه اغلباً در زیر این تاثیرات آمده و بکلی مبرا نیستم ولی فعلا که دارای يك\nانجمن ادبی میباشیم میتوانیم و ظیفه این موضوعات را بطور دایم زیر دقت\nگرفته و همیشه متذکر شویم تا بمرور ایام اشتباهات ما اصلاح شده و مستقلا\nيك سبك و اسلوبی را که بعضی از نویسندگان و ناطقین و طن ما تا کنون\nدر گفتن و نوشتن خود محافظت کرده و بشیرین ترین وضعیتی در موارد لازمه\nادا مینمایند سایرین ما هم بعمومیت پیروی کرده باشیم .\nچه اساس سخن گفتن و استعداد نوشتن در زبان فارسی فی مابین ما ها\nموجود است فقط نواقصی که جزویات گفته میشود و فعلا افکار ما درك كرده\nتوانسته است ازین قبیل بشمار میروند :\nاولا يك فرق کلی بین گفتن و نوشتن داریم که آنچه بزبان میگوئیم با آنچه\nدر روی کاغذ رقم میشود هيچ يك شباهت لسانی بیکدیگر خود ندارند ولو این\nتفاوت بواسطه که نوشتن ها جنبه ادبیات بخود گرفته و تلفظ عام فهم تر است\nدر تمام السنه اقوام عالم وجود دارد ، بازهم میتوانیم احساس کنیم و بگوئیم\nبین ما تفاوت شفاهی و قلمی قوی تر است و امید میرود ترقیات علم و معارف چطوریکه\nملل مترقیه را تنویر کرده و این تفاریق را بین آنها کم کرده از بین ما ها هم"}
{"book": "adl0986", "page": 762, "text": "صفحه (۱۱) سال اول - مجله کابل شماره (۱۲)\n\nکمتر سازد.\nاما در عین زمان نباید منکر سعی و عمل شده و دست از کار بکشیم یا معطل\nتعمیم معارف شویم به قسمیکه بعضی افراد درین جامعه بدون يك تعليم و تربيه\nاساسی تنها بوسعت مطالعات و جریانات محیطی منور شده و ضمناً قدرت نوشتن\nیافته اند ممکن است در تلفظ خود هم مراعاتی کرده از گفتن برخی کلمات\nبی معنی و بی مورد خود داری کنیم و همانطور یكه صحيح می نویسیم\nصحیح هم تلفظ کنیم مانند : سيو ( سيب ) او ( آب ) قبض ( قوس )\nافتو ، ماهتو ( آفتاب مهتاب ) میگم ( میگویم ) کدن ( کردن ) و چندین\nصد الفاظ دیگر تا رفته رفته تلفظ ما هم مانند تحرير كمتر تصحيح شده و يك\nرنگ و رونقی اختیار کند ، چه در بسیاری نقاط دنیا که اهالی آنجاها به تلفظ\nصحیح آشنا هستند در اوقات صحبت و گفتگو کردن بزودی و سهولت اهل\nسواد و بی سواد آنها چندان فرق نمیشود.\nدوم ـ استعمال كلمات اجنبی در گفتن و نوشتن و مخصوصاً تقلید و تعقیب\nالفاظ و آهنگی که بيك ملت دیگر اختصاص تامی دارد در بين ما من غير\nاحتیاج هیچ لزوم اشاءه نخواهد داشت مثلاً كدام کلمه لاتینی با آنکه بین المللی\nمعرفی شده و ترجمه آن را بالكل در فارسی نداشته باشیم اگر عین آن نوشته\nشود بازهم از رهگذر مجبوریت گفته خواهد شد ولی اگر برای شهرت پسندی\nیا غیره هوسها فارسی وطنی را آمیز و یا مخلوط با کلمات غير ما نوسی بسازیم\nالبته باعث اشکال چندی خواهد شد علاوه بر انکه قارئین داخلی ما که بزبان\nخارجی آشنا نباشند خوانده نمی توانند تنها محرك و مشوق ذوقيات وصالح\nاعمال سایر نوجوانان هم شده نخواهیم توانست ، اما تعقيب بعضی الفاظ و تقليد\nآهنگ اگرچه فارسی باشد چون شباهتی بیشتر به ترکی و هندی و ایرانی میرساند"}
{"book": "adl0986", "page": 763, "text": "صفحه (۱۲) سال اول ـ مجله کابل شماره (۱۲)\nمانند ( فقط ) مثلاً کسی می گوید ( من میرفتم فقط کار دارم ) یا چونکه کار دارم ، ممکن است درعوض ( فقط ) ( لا كن ) ( مگر ) وغیره الفاظیکه لهجه وطنی را تغیر ندهد استعمال کنند همچنان کلمات غیرت کار ، ته جیز ، مسا عده ، وصدهاي ديگر که موردی درزبان وطنی ما ندارد . یا بيك هموطن خود خطاب می کنیم افندم ، رجادارم ، تشکر ادرم يابلهجۀ دیگری میگویند ( ما را معلوم ، مرا هم خبر است ) ممکن است گفته شود ( میفهمم ، بمن هم معلوم است ) ونیز آهنگ و الفاظ دیگری مانند قربان ، چه جور ، همچه آغا جا نم ، بجان شما دارد میمیرد ، وصدها الفاظ دیگر که ازطرفی ملا حت ونمود آنها بزبان خود آن اقوام اختصاص دارد و از طرف دیگر بعلتی كه روحیات مردمان افغانستان ازان بخوبی طراوش ندارد هیچ خوشنمائی وزيبندکی نخوا هد داشت اگر در گفتن و نوشتن آنها مبادرت ورزیم بلکه اگر ما سعی کنیم قضایا را بزبان فارسی معمول خود حل کرده بتوانیم و از استعمال لغات ولهجه خارجی دوری گزينيم مفاخر تا ریخی زبان خودرا بهتر حفظ کرده و بجا مۀ افغانستان خدماتی انجام داده خوا هیم بود .\nسوم ـ تکرار تلفظ بعضی الفاظ در وقت سخن گفتن که در عوام ما تكيه كلام مصطلح است ا كثر آن معنی ندارد چطوریکه در نوشتن چون ، لہذا ، بنا بران و غیره کلمات ربطيه ازین قبیل تکرار میشود بعلت با معنی بودنش بر بی نزاکت بحساب نیست ولی تکیه کلام های گفتار در مواقع و قفه کلام یا بندش زبان ما نند ! فهميدى ، فكرت است ، كه استيك ، مدعا ، چيز ، هوشت است وامثال آنها بکلی وضعیت نطق وبیان را تغیر داده وفصا حت را ازبین سخن گم میکنند .\nچهارم ـ اغلب کلمات وجملاتی که در فارسی بزیان مامعمول است ودر اذهان"}
{"book": "adl0986", "page": 764, "text": "صفحه ( ۱۳ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( ۱۲ )\n\nعوام هم مفهوم و معنی خاصی دارند ولی نویسندگان ما وقت نوشتن و ناطقین\nهنگام گفتن آنها را قابل ذکر نمیدانند مانند گب ، کشال ، هچم ، چبلك ،\nتیر و بیر ، چاشت طرق ، پگا ، شام کو کم ، صبح مردان ، چراغ روشن ،\nتنه طب ، پرت پوست ، لكتو ، لب لنج ، وغیره کلماتیست که وطنی و با معنی\nگفته میشوند و ما نباید از استعمال آنها خجالت کشیده یا اسباب توهین اد بیات\nخود بشمریم .\nغرض يك قسمت عباراتیست که باید آنها را ترك کرده ما تعقیب میکنیم\nو يك قسمت مضمونهائی را که بایستی رواج داد محوش میسازیم اقلاً اگر نتوانیم\nمقتبساتی را که از قدیم گرفته ایم کلمات لازمه را از انها چیده و مابقی را صرف\nنظر کنیم هیچ لازم نخواهد بود یکسلسله کلمات وجملات خارجی نوی را به تقریر\nوتحرير ملت افزوده وتحمیل نمائیم .\nاگر آنیا هموطنان عزیز هنگام گفتن ونوشتن این جزویات را کمتر غور\nودقتی فرموده واین خسارات را که پیش از وقت وخیرخوا هانه بنام اصلاح در قید\nنگارش آمده محض تنقید تصور نکنند ممکن است بما ها جرئت نوشتن بیشتر\nپیدا شده و تا اندازه مفید هم ثابت گردد ."}
{"book": "adl0986", "page": 765, "text": "صفحهٔ (١٤) سال اول ـ مجلهٔ کابل شمارهٔ (١٢)\n\nبقلم سرورخان گویا\nشاعره افغان\n\nعایشه از خوشبخت ترین شعرای این وطن است زیرا شرح حالش تا اندازهٔ روشن و تاریخ اختتام دیوانش معین و خود با دقت تمام تاریخ تولد و محل زندگانی وسالهای تحصیل علوم و آغاز شاعری وغیره عوارض حیاتیهٔ خویش را در آخر دیوان خویش ضبط کرده است . اهمیت شخصی ورواج شعرا ودر زمان حیاتش حسب میل وخاطر او بوده است .\nاعلیحضرت تیمور شاه منزلت نیکو ومقام ارجمندی برایش داده وزادگان افکار اورا بدیدهٔ تقدیر و استحسان نگریسته از صلات متواتر و گرانبهای خویش اورا همیشه مسرور و محظوظ داشته است قسمت مهم دیوانش که حاوی فرح بخش ترین آهنگ های شعر اوست رهین احسان وبخشش های شاهانهٔ اعلیحضرت تیمور شاه است از مطالعهٔ دیوان خطی او معلوم میشود که تحصیلات پر دامنهٔ خودرا از قبیل صرف ، نحو ، معانی ، بیان ، تجوید ، علم فقه و تا اندازهٔ علم حدیث و کلام وغیر شعبی که مربوط به ادبیت و متداول عصر بوده است در محلهٔ که موسوم به محل یونجی ها بوده از علمای آن زمان تحصیل نموده است و از آغاز سال بیستم عمر شروع به سرودن اشعار نموده و اولین فردی که سروده است فرد ذیل است که بعد از رؤیت هلال ماههای اول بهار کیفیت شامگاهان کابل و کناره های افق گل فام آن را بحضور اعلیحضرت تیمور شاه بدین کلمات تصویر کرده است .\nشفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون مگر خورشید را کشته که دارد دامن پر خون"}
{"book": "adl0986", "page": 766, "text": "صفحه (١٥)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (١٢)\nبعد ازین تاریخ به شاعری مشغول شده تا اواسط عمر خویش که مراحل ٣٥ و ٤٠ باشد يك قسمت دیوان خود را که شامل قصاید و غزلیات دوره جوانی و شاد کامی حیات است بانجام رسانیده است و قصیده که در شب زفاف و تزویج شاه محمود سروده از امهات قصاید اوست و بعقیده بنده غیر از مهستی گنجوی ندیمه سلطان سنجر سلجوقی تا کنون هیچ شاعره بدین سلاست و روانی قصیده نگفته است با آنکه اشعارش از نکات فلسفی عاریست ولى يك سلسله احساسات آتشین شاعرانه و عواطف رقیق قلبی او را همیشه در هر زمینه استقبال کرده است و قصاید خود را مانند شعرای ترکستانی بعد از تشبیب و تغزل و حسن تخلص بمدح ممدوح خاتمه داده است.\nولی افسوس که جور آسمان و رشک زمین نگذاشت که حیات خوشی بسر برده وسبك جوان خود را بپایه عروج و تکامل رساند، لاجرم بخش ثانی دیوان او یا دوره نصفه حیات او روزهای سوز و گداز و دقایق تلخ و سوانح ناکامی این شاعره سیه روز را در بر گرفته است و از آنجا که یگانه کوکب اقبالش یعنی فرزند جوان او که زندگی را برای او میخواست روبافول گذاشت و در عین جوانی در مقدمه کشمیر که سمت میر آتشی شاه محمود را داشته و به همراهی وزیر فتح خان بجنگ رفته و از دست دشمن جام شهادت نوشید لهذا بعد ازین واقعه جانسوز بدان هوای که پرواز می نمود یکباره پر و بالش سوخته و ازان معراج اشعار و پایگاه سخن فرود آمد و نصف دیوان خود را که مقارن بآخرین مرحله زندگانی اوست ازین حقیقت تلخ و واقعه دل گداز خویش چاشنی درد اندودی داده است که سنگین ترین دلها را بخخواندن آن ابیات آه آلود آتش افروز خویش متأثر و بساحه درد والم وارد می کند، دیوان حجیم و قطور او که بتاریخ ٥ رمضان سنه ١٣٠٥ هجری به امر و فرموده قهرمان مقتدر عصر"}
{"book": "adl0986", "page": 767, "text": "صفحۀ (١٦)\nسال اول - مجلۀ کابل\nشمارۀ (١٢)\n\nاعلیحضرت امیر عبد الرحمن خان و اهتمام احمد جان خان الکوزائی در مطبع سلطنتی کابل طبع شده است بادیوان خطی او که بعد از تفحصات زیادی بدست آورده ام تفاوتی زیادی محسوس میشود در دیوان مطبوع آن قصاید وغزلیات ومراثی ورباعیات ومسدسات وساقی نامه و قطعات یکدست نوشته شده و ترتیبی را که ملحوظ خود شاعر است رعایت نکرده اند ولی دیوان خطی او که بقلم خود شاعر است بدوبخش قسمت گردیده است قسمت اول که موسوم بشکر کنج است شامل قصاید و غزلیات دورۀ تعلیم وتعلم و روز های نشاط و شادکامی حیات اوست و بخش ثانی آن که شامل ساقی نامه ومراثی ورباعیات وقطعات است نمایندۀ روزهای سیاه وتاريك غم وشب های دیجورفراق وجدائی پسر جوان اوست که در چین و شکن های الفاظ خودناله های جانسوز ونواهای غم انگیزی ذخیره کرده است و برعکس دیوان منوچهری دامغانی که در ٣٠٠٠ هزار فرد اويك لفظ غمگین واندوهناك موجود نیست در ١٢٠٠ بيت نصف اخیر دیوان این شاعرۀ افغان يك لفظ خوش و کلمۀ فرحناکی وجود ندارد و تمام ابیات آن بر محور کجرفتاری زمانه وانتقاد از محیط ومظالم روز گارونا کامی حیات وبیوفائی عمروغیره افکاربدبینانه چرخ میزند. علاوه بران در دیوان خطی آن نسبت بدیوان مطبوع ٧ غزل و ٣ قصیده و ١٢ رباعی اضافه تر دیده میشود ولی معلوم نشد که دیوان مطبوع آن از روی کدام نسخۀ طبع شده باشد چرا که ترتیب دیوان مطبوع طرزی دگر ودیوان خطی آن سبکی دیگر است خلاصه عایشه ماننديك ستارۀ سحری درخشيده ويك آسمان کم رنگی را بفروغ خویش روشن نموده ومانند همان ستارۀ سحری ناکامانه در کنار افق غلطیده است و تاریخ اختتام دیوان خود را خود با دقت تمام روز پنجشنبه ٢٦ ماه رجب سنه ١٢٣٢ بساعت چاشت روز در موضع اونچی مرقوم نموده است و ازینقرار تاریخ فوت او از قطعۀ عاجز"}
{"book": "adl0986", "page": 768, "text": "صفحهٔ ( ۱۷ ) سال اول ـ مجلهٔ کابل شماره ( ۱۲ )\n\nکابلی سروده است و بعد از اختتام دیوانش در سال ۱۲۳۵ اتفاق افتاده است .\nاينك نمونهٔ ازيك بخش سخنوری او را كه حاکی از روز های غم و شب های\nسوز و گداز شاعر است درینجا نشان میدهیم .\nدر مرثیهٔ فیض طلب فرزند خود گوید\nدستت حنا بخون جگر شد کجا بدم می شستم از سرشك يد پر حنای تو\nقربان زخم سینه بی مرهمت شوم خواهم كه لطف حق بشود مو میای تو\nآسمان دو روز مین سخت چه گویم یارب که چها بر سرم آمد زغم فیض طلب\nآسیا وش بسرم چرخ فلك ميكر دد روز روشن شده اندر نظرم تیره چو شب\n\nاز طبع جناب مستغنی \n( كابل )\nکنون از فضل یزدان برد سالی را بسر کابل طريق عمر را بگذاشت گامی پیشتر کابل\nبود در سیر تاريخ و طن گام نخستینش نرفته منزلی از راه مقصد بیشتر کابل\nهنوز اینطفل عهد شیرخواری میکندروشن الهی در وطن چون شیر بیند روی سر کابل\nنمیداند هنوز این طفل طرز منطق شیرین زبان نا کرده شیرینكام نطق چون شکر کابل\nکنون باشد بحال غنچگی این گلبنخوبی گلستانی زرنگ و بو نمايد جلو ه گر کابل\nبرفتارش هنوز اول قدم باشد مکن عیبش فتان خیزان برفتن سر کند بالفرض اگر کابل\nکنون بسیار کم دارد بیان یکروز خواهد شد مطول در معانی بدیع این مختصر کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 769, "text": "صفحه (۱۸) سال اول - مجله کابل شماره (۱۲)\n\nاگر دارد چنین نطق و بیان يك سالگیهایش جوانی خوب و خوشگفتار خواهد شد مگر کابل\nاگر اینست در یکسالگی طرزبیان او ز استقبال شایان میدهد ما را خبر کابل\nهنوز این نونهال سالبر حاصل نمیداند ندارد آنقدرها سایه شاخ و برگ و بر کابل\nدل از عالم ربود این شوخ بی پروا درین طفلی زروی حسن در هر سال گردد شوختر کابل\nشود کار جهان هر روز از روز دگر خوشتر بسی زیسال نیکوتر شود سال دگر کابل\nبمیزان حقیقت هر سخن سنجیده میگوید شود سال دگر در هر صفت سنجیده تر کابل\nکند تعقیب اگر یکچند این شایسته گفتاری به پیش اهل خبرت میشود شایسته تر کابل\nبود گفتار طفل نوسخن بسیار شیرین تر بخردود این شکر گفتار طوطی را بخر کابل\nبود نوباوه را در هر زمانی قدر افزونتر بخرای طالب ذوق و حلاوت زودتر کابل\nبخر این نونیاز محفل عرفان مکن غفلت دهم مشت زرت را در عوض مشت گهر کابل\nمده یکمشت زرتا در کف آید گنج عرفانت نپنداری ندارد ارزش يك مشت زر کابل\nگر از اهل زبان از لطف بیند گوشه چشمی به پیش مردم آفاق گردد معتبر کابل\nگر از آغاز انشایش کسی پرسد کند ظاهر زعهد شاه غازی نادر افغان خبر کابل\nبنام نيك خواهم سالها پاینده و باقی بعصر خسرو آفاق شاه داد گر کابل\nبود پیوسته در این خاندان این سلطنت باقی که تا سازند ازین رفتار نیکو بهر ور کابل\nنها دندش اساس اندر چنین فرخنده آوانی باین تقریب داند خویش را فرخنده تر کابل\nحدود کشور خود هر مجله میکند روشن کند تحدید اطراف وطن در بحر وبر کابل\nشناساند بملت چار سمت خانه خود را نماید از وطن اهل وطن را باخبر کابل\nکند اهل وطن را از مشاهیر وطن واقف سراپاسر گذشت ملك ودولت کرده سرکابل\nنویسد شرح اعیان وطن را از پی ملت نماید فکر بهبود وطن شام و سحر کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 770, "text": "صفحه (۱۹) سال اول - مجلۀ کابل شماره (۱۲)\n\nکند روشن بر اولاد وطن اشخاص تاریخی نماید فخر افغان را بعالم منتشر کابل\nنماید زنده نام مردگان قوم و ملت را بغیر از ذكر خير ملك و دولت نیست در کابل\nکندا بن خیر خواه از خیر و شر آگاه ملترا همیسنجد بي ملك و وطن نفع و ضر رکابل\nکند اصلاح تحریر جوانان وطن کم کم خط مشی ادب را مینهد زیر و زبر کابل\nکند در انتظام سبك انشا سعی نیکوئی نماید طرز تحریر کسان رنگ دگر کابل\nکند تشریح و تشخیص زواياي وطن دايم بي تصحيح خاك ملك باشد دا کتر كابل\nبخوان خرسند میساز د دلت اشعار شیرینش بخوان گاهی بی تفریح طبع ای بر هنر کابل\nچرا میخیزد ازوی بار بار اشعار شیرینم ندارد کرشعار کشت و کار نیشکر کابل\nاگر اینست تاثیر کلام سحر پردا زش شناساند بعالم خویش را نیکوسیر کابل\nبروزی کز فزونی ماه تابان بدر میگردد بسان بدر در هر شهر کردد مشتهر کابل\nبرای اهل دانش میرساند تحفه معنی بهر ماهی ز کابل میکنند عزم سفر کابل\nتوان شرکت نمودای مهرورز این ماه تاباں را پس از يك ماه روزی میتوان دیدای پسر کابل\nبرغبت میتوان خواند ای وطنخواه وطن پرور که باشد از جوانان وطن رنگین اثر کابل\nگهر های درخشان میفروشد زین دکان مگذر ز نظم و نثر دارد صفحه های پردرر کابل\nندانی غازه کردن سهل باشد بر رخ معنی که رنگین میکند هر جمله از خونجگر کابل\nنماید گلفروش طرز رنگین ظاهر وباطن چونام خویش باشد از مضامین گل ببر کابل\nعزیزی را که باشد نظم شایان نثر شایسته سزد گر می فرستد از برای درج در کابل\nبرای درج کابل اینکه داری معنی رنگین بس است این تحفه ات هر گز مبر چیزی دگر کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 771, "text": "صفحه (۲۰) سال اول - مجله کابل شماره ( ۱۲ )\nبقلم غلام جیلانی خان اعظمی\nمعارف و معارف پروری\nاز مسلمات غیر قابل تردید است که بشریت در صحنه حیات و مبارزه در زندگی محتاج بوسائلی هستند که بغیر آن حیات واجتماعات دست خوش فتور سیرحوادث ومنکوب پیش آمد مقتضیه دهر خواهد بود .\nبشر در ادوار حیات گذشته مرارتها وزحماتی را که در راه حفظ حیات واجتماع نوعی خویش کشیده و بدبختی هارا که طی کرده اند از نظر تاریخ پوشیده ومستور نیست !\nمطلعین بتاریخ امم گذشته میدانند قسمت اعظم وعمده تاریخچه حیات بشر گذشته عبارت از يك سلسله جنگها وواقعات مدهش خون ریزی ونفاق بوده وکمتر از تمدن و آسایش وشیرینی حیات واجتماعات مستفید شده اند . مدت عمر اقوام متمدن ومسعود گذشته چون آفتاب نیمروز سريع الزوال و مانند خواب خوشی بزودی سپری شده است . گرچه از وجود تمدن و راحت زندگانی بعضی اقوام گذشته یاپاره اضطرابات وخون ریزی های بشر امروزه نمیتوان منکر شد ! ولی اگر این دوقسم حیات امروزه و گذشته مقایسه شود می بینیم تمدن وسعادت بشر گذشته اختصاصی و بپایه ها استوار بوده است که حامل آن تنها عده از مشاهير وفضلا وبرجسته گان قوم بوده و آن بنای عالی در برابر غلبه وفشار مخالف از طرف عموم معاضدت وحفاظه نمیشد لهذا گفته میشود که تمدن وسعادت آنروزه در حالت بیکسی مانده با نا ملایمات دهر مقاومت نمیتوانست وازین لحاظ جنگها ونفاق ها ومخالفت های سلاطین و اقوام"}
{"book": "adl0986", "page": 772, "text": "محفل توزیع انعامات معارف در چمن دلگشا\nپنجشنبه ۱۸ حمل ۱۳۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 773, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 774, "text": "صفحه ( ۲۱ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ ( ۱۲ )\n\nگذشته بيك حركتِ جزئی توانسته است بنيان آنكونه تمدن و سعادت بشر گذشته را بزودی ويران كرده و خون ريزی ها و بدبختی های مدهشی را در كتله های بشريت ايجاد نمايد .\nولی تمدن امروزه که از نقطهٔ عمومیت علم و معارف ووسعت مدارس ومکاتب طبعاً توده های اعظم اجتماعات بشری را هوا خواه و دوستدار خود گردانیده است میتوان گفت که اگر موجد وسایل مهمۀ مدنی و اسباب خوش بختی بشر فعلی عده های مخصوص و معدودیست ولی حافظ و نگهبان این تمدن سایر طبقات و عموم افراد بشر امروزه میباشد و بنای این تمدن بر روی احساس و خواهشات قلبیهٔ عموم توده وضع شده که اگر اقوام و حکومات کنونی معروضی مخالفت دشمنی همدیگر خود شان واقع شوند ولی غالبین و فاتحین مخالفت و تعرضی بعوامل و وسایل تمدن امروزه نخواهند نمود . جنگ خون ریز و بزرگ عمومی چند سال قبل گذشته شاهد اینمدعاست که باوجود وحشت وعظمتی که تاریخ نظیر آنرا در اقوام بشر گذشته نشانداده نمیتواند با آنهم بجای اینکه آثار وجمال تمدن کنونی را محو بالکه‌ دار نماید یکعده اختراعات وفنون وصنایعی را برای بشریت ارمغان آورد که امروز هر کدام آن بمقصد رفع احتیاج و تسهیلات زندگانی بشر قیمت بزرگی دارد .\nوالغرض تمدن و خوش بختی که میتواند از دشمنی واغراض مصون مانده بتواند ، عالمی که معایب شرارت و خون ریزی خویشتن را ممکن است جبیره و شکسته گی های مدهشی را ترمیم و تلافی کنند ، وسائلی که ممکن است سیر بشر را بجادهٔ سعادت و ترقی سریع ساخته وجلو گیری ازسؤ اخلاق ، شرارت ، بد امنی نموده و موانعات را از سر راه سعادت بشر کناره کند نشر معارف صحیح و عمومی است ."}
{"book": "adl0986", "page": 775, "text": "صفحه (۲۲) سال اول ـ مجله کابل شماره (۱۲)\nمعارف عمومی در يك مملکتی بیشتر از همه زمینه های فکری و اخلاقی عموم طبقات را بپذیرفتن فضایل زندگانی و وسایل خوش بختی اول باول مساعد ساخته تمدن عصری را از بغض ونفرت بر کنار می گرداند یعنی اگر مبارزات واختلافات را بکلی از بین بشر رفع نتواند باری از وحشت و ارتجاع عمومی جلوگیری توانسته خسارات وارده را بسریع ترین اوقاتی جبیره خواهد نمود .\nنشر معارف یا تربیت صحیح یگانه عامل مقتدریست که میتواند جنبه حیوانیت و شرارت فطری انسان را در وجود شان خسته و معطل ساخته عواطف عالی آنرا قوی و فضایل نفس و ملکات حسنه را در آنها نافذ و پایدار نماید .\nمعارف صحیح آخر ترین دوائیست که امراض اخلاقی و اجتماعی توده بشر را بآن معالجه میدارند .\nمكاتب و مدارس علمی دارالشفائی بیماران اولاد بشر است یعنی امراض فطری که مثل جنبه فضایل نفس سرشتۀ فطرت است یا مکروب های مضرۀ نسلی که ارثاً در خون و وجود کودکان يك قوم جایگزین میباشند درین دار الشفا انجکشن ومعالجه شده سپس اولاد بشر با صحت كامله معنوی و سلامت مادی در صحنه حیات و میدان سعی و عمل حاضر شده می توانند .\nقلم هر ذيعلاقه بسعادت نوعی این موضوع را مرتباً در تودۀ بشر و صافی کرده و هر کدام بنوبه خود فضیلت و شرافت علم و معارف را ستوده است ولی بعقيده ما صفت کردن علم و معارف امروز مستغنی از آنست که شرح داده شود زیرا طوریکه آفتاب روشن و نورانی بوده هر ذیحیاتی از نور و حرارت آن استفاده میتواند فضیلت معارف هم دارای این وضاحت و بی نیاز از تعریف خواهد بود ، درینجا مقصد نویسنده از قدر دانی و استقبال از معارف است که اقوام امروزه چطور ازین فیض بزرگ استفاده کرده می تواند ."}
{"book": "adl0986", "page": 776, "text": "صفحه ( ۲۳ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۱۲ )\n\nمعلوم است اقوام یا اشخاص بطور نزاکت احساس و روشنی افکار خویش از مطالب عالیه بطور تدریجی استفاده کرده و زمینه عقول و روحیات بقدر مراتب صفوت و شفافی نور خرد و فضایل را از خود انعکاس داده میتوانند.\nالبته يك موضوع علمی و حیاتی در جهان متمدن مثل دنیای جدید یا ممالك مغربی نسبت بوسط افریقا یا ممالک پس مانده مشرقی خوبتر پذیرائی و تقدیر شده می تواند.\nعلم و معارف سالیان زیاد پست در خاك پاك وطن محبوب ما قدم گذاشته است ولی از طرف ما و ملت ما بقدر فراخور مقام آن تقدیری نشده و شاید این قصور از نارسائی افکار عامه بوده و خواص ما هم بکنة آن تدقیق کرده نتوانسته اند.\nولی امروز که در راس اداره ملك وملت افغانستان زمامدار و قائد حساس و عاقلى مثل شخص نجیب اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی واقع شده ذات همایونش در پرتو همان افکار بزرگ و خیالات عالیه و احساس نفیس که قدرت با علیحضرت شان اعطا نموده در هر زمان و موقعی علاقه و صمیمیت مخصوصی نسبت بمعارف وطن خود نشان داده و خوشبختانه امروز می بینیم در وطن محبوب ما علم و معارف مربی و دوستدار بزرگ ولایتی پیدا کرده که تائیدات و پذیرائی ذات همایون وی از عالم عرفان و فضایل معارف می تواند سرمشق تمام جامعه ملی ما قرار گیرد و طوریکه معارف در ممالك متمدنۀ سایره کسب ترقی و نشو و نما کرده افغانستان و ملت آنهم ممد و مربی معارف وطن خود شده ازین عامل سعادت استفاده نمایند.\nاز برجسته ترین احساسات و اعمال معارف خواهانه و افکار قدرشناسانه اعلیحضرت همایونی که تثبیت این مدعای ما را کرده و اسباب امیدواری آتیه"}
{"book": "adl0986", "page": 777, "text": "صفحه (٢٤) سال اول - مجله کابل شماره (١٢)\n\nمملکت و ملت ما می شود اینست که در بدو امر زمامداری و در موقع نخستینیکه\nذات شاهانه بفتح کابل نایل گردیدند درصورتیکه تمام سرمایه ها و دارائی\nدولت حریق فتنه شورش شده وتنها بالغ به یکمقدار سرمایه قابل شخصی\nکه اعلیحضرت شان دارا بودند یکربع آنرا بنام ابراز عواطف معارف دوستی\nتسلیم وزارت معارف فرموده و از اصلاح هر امری اصلاح معارف وطن را\nمقدم شمرده باولیای امور معارف توصیه فرمودند .\nسپس امور معارف چه در هنگام پیش آمد حوادث چه در موقع امن و\nراحت يك آنی از نظر توجه و تلطف ذات شاهانه دور نمانده مرتباً مورد\nنوازش ومحبت ها یونی تا کنون واقع شده می رود که از بزرگترین مراحم\nشاهانه ها نا اعطای قصور و ابنیه واملاك ویاغات دارالامان است که بمعارف\nبخشش قطعی فرموده اند تا وزارت معارف آنرا در راه سعادت اولاد وطن\nبکار برده دارالامان را دارالسعادت اولاد آتیه افغانستان و بزرگترین\nمجامع علمی و عرفانی وطن قرار دهد .\nمخصوصاً مظاهرات عرفان پروری حضور همایونی که نمونه ازقدر شناسی معارف\nو تشویق اولیا واطفال دبستان خاك وطن است بعنوان محفل توزیع انعامات\n(یا گاردن پارتی) که بروز پنجشنبه ۱۸ حمل در چمن قصر دلکشا از طرف\nذلت همایونی انعقاد یافته و بزرگان عرفانی ومامورین دولتی عموماً دران محفل\nحضور داشتند قابل هرگونه تمجید و امید واری است چه توزیع انعامات بدست\nهمایون شاهانه مستقیماً اجرا ونطق ها وفرمایشات حکیمانه خاطر عموم را بدوستی\nوقدرشناسی معارف تشویق میفرمودند که حقیقتاً این محفل از طرف يك پادشاه\nافغانستان بتقدیر علم و معارف وطن وتقسیم مکافات و جایزه ها باهل معارف\nتأثیرات مهمی در روحیات وافکار عامه نسبت بقیمت شناسی معارف تولد نموده"}
{"book": "adl0986", "page": 778, "text": "محفل توزیع انعامات معارف در چمن دلکشا\nپنجشنبه ۱۸ حمل ۱۳۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 779, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 780, "text": "صفحۀ (٢٥)\nسال اول ـ مجله کابل\nشمارۀ ( ١٢ )\n\nو سرمشق خوب و شایسته بزرگان مملکتی گفته میشود . ما بسی امیدواریم که تمام هیئت دولت وعامۀ مامورین حکومت بتاسی اراده ونیات مقدس پادشاهی در راه تشویق ملت به معارف و تقدیر مساعی اهل عرفان از اینگونه قدر دانی ها دریغ نفرموده و ضمناً ملت عزیز را بسعی و عمل عرفانی جلب و دعوت نمایند ما یفین میکنیم پیروی مامورین حکومت ازین رفتار شاهانه مملکت را بزودی از آنچه مامول است بطرف سعادت حقیقی پیش خواهد برد .\n\nاثر طبع شاعر شیوا عبدالرسول خان\nژنرال قونسل افغا نستان در هند\n\n( پیغام به محصلین افغان در مغرب )\n\nپيك دردم قاصد سوز دل پروانه ام\nنشه سوز جگر گل كرده از پيمانه ام\nاز دهان زخم دل پيغام درد آورده ام\nنالۀ جان سوز پيك آه سرد آورده ام\nبر زبان شعله احساس دل پروانه ام\nدر گداز شمع شرح گریه مستانه ام\nيك دلى بايد بداغ مهر ملت مشتعل\nتا كنم تفسير طوفان گداز سوز دل\nدرهوای سوختن تا مرغ دل پر میزند\nاز مساماتم شرر فواره سان سر ميزند\nای بهار آرزوی سینۀ خاك وطن\nبشگفد گلزار خون پاکت از خاك وطن\nهمتت آرد برون از خاك رنگ صدبهار\nغفلتت سازد گلستان ارم را خار زار"}
{"book": "adl0986", "page": 781, "text": "صفحه (٢٦)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (١٢)\n\nتا بکی بر شیشه امید دل پا می‌زنی\nعالم افروز است داغ سینه بریان بیا\nمادر محنت قرین جنت آغوشت وطن\nگلشن آمال تو پامال جهل و غفلتست\nای که نور معرفت در سینه‌ات تابان شده‌است\nدل بدست جادوی فتانه مغرب مده\nیکجهان در انتظار کامیابی‌های تست\nای بهار آرزوی دیده امید شرق\nتوسن احساس ملت را بیا مهمیز زن\nدیده خوابیده گان ملتت را باز کن\nشمع وش غرق گداز گریه مستانه باش\nآتش عشق وطن در سینه بیدرد زن\nاز برای اعتلای ملتت کن جان فدا\nتا که این قصر تمدن در وطن برپا شود\nنونهال گلشن آمال قلب آسیا\nبین بدامان چمن رنگی سعادت کرده گل\nبر فلك رنگ شفق بشكفت با صد آب و تاب\nعالمی تبريك می بارد ز اوج افتخار\nآرزو در سینه بر اوج فلك برمی‌زند\nخاك نومیدی بچشم روشن ما در مزن\nاز اروپا تا وطن فرشت چشم انتظار\nهست یکعالم طپش سرشار یکعالم امید\n\nسنگ بر مینای يك عالم تماشا می‌زنی\nگریه هم شور قیامت می‌کند طوفان بیا\nدر وجود آرزنده جسم و برد دوشت وطن\nسرگران از نشه غفلت سراسر ملت است\nسینه ات از پرتو این نور شرقستان شده‌است\nداغ حسرت بر دل معشوقه مشرق منه\nارتقاء ملت تو چشم اندر راه تست\nکشتی آمال ملت را نباید کرد غرق\nبر دل خصم وطن با خنجر خونریز زن\nرسم آئین تجدد در وطن آغاز کن\nدر بهار سوختن سوز دل پروانه باش\nخامه ات را کن تبر در ریشه نامردزن\nوان سرت باید شود خشت اساس ارتقاء\nبیرق فخر وطن بر آسمان بالا شود\nیکه تاز ملك خاور فخر قوم آریا\nمیزند دور زمان بر بام گردون این دهل\nای محیط یأس و ناکامی بس است این مرگ خواب\nتا تو بر شمع وطن قربان شوی پروانه وار\nنکبت و فقر و فلاکت حلقه بر در می‌زند\nبیخ امید پدر بهر بت کافر مکن\nتا سلامت تو برون آئی زکام اژدهاو\nرحم کن بر والدین خویش آن موی سپید"}
{"book": "adl0986", "page": 782, "text": "صفحه ( ۲۷ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ۱۲ )\n\nمادر بیچاره ات شبها به چشم اشکبار میکند خون جگر بر سجده گاه خود نثار\nتا تو از این دیر با شان و شرف آئی برون پاک تر از گوهر از کام صدف آئی برون\nاینخوش آنخاکی که هر يك ذره اش درد آشنا است برگ برگ گلشنش جوش بهار اعتلاء است\nذره ذره جذبۀ احساس در ده ملت است هر سری سرشار مهر خواهشات دولت است\nدر همه افراد ملت يك دلی ناشاد نیست از زمین تا آسمان غیر از مبارکباد نیست\nوای بر حال زمین شرق مسکین وای وای هر طرف آخ است هر سو اف بهر سوها یهای\nگرم بازار جهالت حکم فرما جاهلیست فرد فرد شرق سرشار شراب غافلیست\nای محیط آرزوی يك جهان قلب حزين حاصل عمر عزیز ما در محنت قرین\nشعله داغ وطن برسینه خود برفروز هر چه هست اندر جهان غیر از وطن او را بسوز\nشعله جواله شو بر خرمن دشمن بزن آتش اندر دود مان دزد اهریمن بزن\nجاذب احساس همچون تارهای برق باش رگ برک چاك گريبان صباح شرق باش\nچون شرر بر بادی کاشانه بیگانه شو ، ويمو سر تا بپا سوز دل پروانه شو\nبسمل دلها بر افشان است در رقص طپش هست شریان جگر چون نبض عاشق در پرش\nفرش راه انتظارت چشمهای اشکبار دارد امید قدومت جوش صد عالم بهار\nشیشه بازار است زیر پات فرش آبله هوش کن آهسته بگذر زین شکستن مرحله\nای بکام دوستان سازد خدایت کامران نور چشم دوستان و خار چشم دشمنان\nدر عروقت سرد جوش خون افغانی مباد سرد و چارت نامرادی جهل و نادانی مباد\nاز رسول این ناله های جانگداز چون شرار بهر اولاد وطن اندر اروپا یاد گار\nشعۀ از آتش سوز دل بریان من میکند تقديم نور دیده گریان من"}
{"book": "adl0986", "page": 783, "text": "صفحه ( ۲۸ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۱۲ )\n\nبقلم عبدالله خان افغان نویس\nفضلای فراموش شده\n( ٥ )\n\n۲۹ ـ ملا گل آخند زادۀ معروف که شهرت فضل و معرفت ایشان اظهر من الشمس است از تلامیذ مسعود آخند زاده اند و مشارالیه برمتون و بیضا و شریف و شرح ملا حواشی نموده ولی بطبع نرسیده است و حواشی مذکور نیز در دست جناب مولوی عبد القدیر خان چهار باغی احفاد اوشان موجود ست مدفن آخند زاده صاحب مغفور چهار باغ لغمان .\n۳۰ ـ ملا عبد السلام آخند زاده صاحب مرحوم صدیقی الاصل و صاحب تألیفات است بر چلبی و شرح و قایه و عینی حواشی نوشته ولی به طبع نرسیده و نزد پسر شان جناب مولوی عبد القدیر خان رکن جمعیت العلما موجود است مولانا ی موصوف در سنه ۱۲۹۸ فوت و در حظیر عمومی چهار باغ لغمان مدفون هستند .\n۳۱ ـ الوس میر آخند زادۀ شینوار معروف به ملا صاحب کوت صاحب تصنیف و تالیف بوده بر کتاب بدیع المیزان حاشیۀ نفیسی نوشته ولی متاسفانه بطبع نرسیده مزارش رود کوت علاقۀ جلال آباد سنین عمراو ( ٦٥ ) در سنه ۱۲۳۰ فوت و به علاقۀ کوت مدفون است .\n۳۲ ـ ملا قمر الدین صاحب مبروم فاضل و در علم و تقوا دارای صفات عالی بوده بر میرزا بیدل و مثنوی جلال الدین رومی حواشی منظوم فارسی نوشته و اکثر از کتب اصول را شرح کرده و این عالم در افغانی و فارسی طبع روانی داشته"}
{"book": "adl0986", "page": 784, "text": "صفحه (٢٩) سال اول ـ مجله کابل شماره (١٢)\n\nولی متاسفانه کتاب های او به طبع نرسیده است.\nملا قمرالدین صاحب در سنه ١٣٢١ فوت و مقبره شان در بروی علاقه\nجلال آباد است.\n٣٣ ـ ملا فقیر کاموی عالم و فاضل و صاحب تصانیف است در افغانی تفسیر\nيسير را ترجمه و در فارسی ترشبه ارنیه را به یادگار گذاشته ولی متاسفانه فاضل\nموصوف در سال (١٢٨٥) عالم فانی را بدرود کرده در کامه علاقه جلال آباد\nدفن است. در اوایل اعلیحضرت شیرعلی خان فوت شده.\n٣٤ ـ ملا صاحب تایا قوم یوسف زائی عالم و صاحب تصنیف بوده بر قاضی\nسلم حاشیه مستقلی نوشته و به طبع نرسیده نسخه جات قلمی آن متداول است\nمولدش علاقه بغای بکلی صوبه سرحد پشاور در سال .... فوت و در حیدر آباد\nدکن مدفون است (قرن ١٩ ع)\n٣٥ ـ مولوی محمد شعیب صاحب شخص فاضل و دارای صفات عالی بوده\nحاشیه بر کتاب سنبت نوشته که موسوم به حامیه است مولدش خرکی باسول\nسنین عمرش (٨٠) در سنه ١٢٩٩ بدرود حیات گفته و مقبره او در هدیزه\nخرکی علاقه باسول جلال آباد میباشد.\n٣٦ ـ ملا ابوبکر آخند زاده صاحب قندهاری شخص عالم و فاضل و در\nعلوم شرقی عالم بصیر و دانا بوده هیئت فارسی را حاشیه و ایساعوجی و فیساغوجی را\nاختصار نموده ولی متاسفانه او بطبع نرسیده است و این فاضل مبرور در زمان\nاعلیحضرت دوست محمد خان رتبه ملا باشی گری داشته و در عصر اعلیحضرت\nعبد الرحمن خان در زمره چهار مدرس شهیر افغانستان در کابل بوده مولدش\nشهر قندهار سن عمرش (٩٠) قوم او اسحاق زائی در سنه ١٣٠٥ بدرود\nحیات کرده در مقبره عمومی قندهار مدفون است اثرات این فاضل نزد احفاد"}
{"book": "adl0986", "page": 785, "text": "صفحه ( ۳۰ )\nسال اول ـ مجله كابل\nشماره ( ۱۲ )\n\nشان جناب عبدالرسول خان آخندزاده سابق وكيل منتخبۀ قندهار موجود\nخواهد بود .\n۳۷ ـ ملا محمد نور آخندزاده صاحب پوپل زائی دارای تصانیف و از جمله\nتلامیز او شان یکی جناب عبدالحق خان آخندزاده صاحب الکوزائی مدرس شهر\nقند هار که در تمام علوم دارای صفات عالی میباشند هستند ملا محمد نور آخند\nزاده صاحب موصوف بر قاضی سلم حاشیۀ مستقلی نموده ولی به طبع نرسیده\nو نسخه های قلمی آن در قند هار رایج و متداول است مولدش شهر قندرهار و\nدر سنه ۱۲۹۹ بدرود حیات کرده و در مقبرۀ عمومی قندهار مدفون است .\n۳۸ ـ ملا دین محمد آخند زاده روغانی عالم مشهور و در تمام علوم شرقی حصهٔ\nوافی داشته برکافیه حاشیۀ مستقلی موسوم به مهردینه نوشته و چاپ شده قوم او\nدرانی مولدش روغانی جلال آباد و در سنه ۱۲۹۵ فوت و در علاقهٔ\nمذکور مدفون است .\n۳۹ ـ ملا فقیر الله صاحب کاموی بن عبدالرحمن يك فاضل جید و دارای\nهر گونه صفات عالی بود در تمام علوم حصهٔ وافی داشته در عربی فتح الجمیل\nفی مدارج التكميل وبراهين النجات من مصائب الدنيا والعرصات وطريق الارشاد\nفي تكميل المؤمنين والاولاد وفتوحات عينيه ، شرح عقاید صوفیه ،\nوجواهر الاولاد ( عربی ) و فوائد فقیر الله ( بزبان افغانی ) ومحمود الاوراد بزبان\nپنجابی وكتاب الازهار في ثبوت الاثار از یادگارهای علمی این یگانه روزگار است\nو بطبع رسیده مولدش کامه جلال آباد در سنه ۱۳۲۰ بدرود حیات کرده در کامه\nجلال آباد مدفون است ."}
{"book": "adl0986", "page": 786, "text": "صفحه (۳۱) سال اول ـ مجله کابل شماره (۱۲)\n\nبقلم : شهزاده احمد علیخان درانی\n« مزایای اسلام »\nروح قدس اسلام دارای کدام رعنائی و چه زیبا ئیست ؟ که با وجود این تنزل و تنزل انتهائی مادی مسلمانان موجوده باز هم تا کنون عقلای زمان و دانشمندان جهان در جنبر انقیادش بطیب خاطر خود می آویزند . ستونهای جرائدهندی خبری را که نسبت بمشرف شدن يك جوان امریکائی بدیانت اسلام « مستردی دبلیو » که در مسجد کانپور باین دیانت پاك گرویده ، البته از بیانیه خودش که نور حقیقت اسلام بدلش تابیده و آنرا موجب هدایت خود قرار داده ؛ باعث مسروریت ما شده می تواند ولی حقانیت و صداقت اسلام ازینهم بالا تر است چه این دین پاك از هر حیث مطابق فطرت بشر وحافظ حقوق انسانیت بوده و زاید از مفاد آن ديگر هيچ يك مذهب و دیانتی این مفاد عمومیه را افاده نمی تواند ! نکات قابل التفات درین دیانت که از مرور ایام قلوب انام را جذب نموده از حد و اندازه زیاد است ولی از آنجا که طوالت کلام موجب خسته گی طبیعت خوانند گان نشود تنها برسبیل اختصار نسبت به اصول آن اکتفا نموده تشریح میکنیم : عبادات در اسلام سبب منافع بشر ویگانه موجب لالی و ترقی دارین شمرده میشود .\nاول : دیانت حقه اسلام : پیشتر از همه باحتساب اهمیت داده و آنرا در امور عامه شرف تنفیذ می بخشد ؛ احکام ثابته این احتساب در موارد آتی اجرای نفوذ کرده وامور مبارکه مذکور را تحت تامین میگیرد .\n(۱) عبادات که متضمن نماز ـ زکوة ـ روزه وحج است ."}
{"book": "adl0986", "page": 787, "text": "صفحۀ ( ۳۲ ) سال اول - مجلۀ کابل شمارۀ ( ۱۲ )\n\n( ۲ ) معاملات : که حاوی معاملات شخصیه از قسم جزئی یا کلی ، تجارت حفظ امانات در ملازمت وغیره ، عدم رشوت وتلافی حقوق وغیره اموریکه مربوط است بحقوق فردیه وعمومیه میباشد .\n( ۳ ) اخلاقیات که حاوی است بمحایل : ممانعت از فحاشی ، شراب نوشی قمار بازی ، تمگدی ، فریب کاری اسراف وتبذیر که يك معصيت مهلك ودر نتیجه برباد کنندۀ اخلاق ومضر صحت ومنافع مادی ومعنوی انسان میباشند.\n( ٤ ) محاکمات از نوع دیوانی و نوع مالی ـ تشخیص سرمایه داری وخراج گذاری ـ نوع ديوانى وملكى حسن انتظام امور اداری ـ انسداد مظالم پولیس وعمال ـ اداره جات دولتی ، سرمایه داری ـ نظم اداره های تجارت وزراعت ـ ادارۀ نگهداشت آثار عتيقه ـ محکمه جات حفظان الصحه ـ وجميع اداره ها و موسسات دولتی که موجب ترقی انام وذمه دار امن و آسایش مخلوق است .\n( ٥ ) اشاعت وتوسعة تعليم وترتيب اصلاح مدارس مراقبت مدارس دولتیـ انسداد اشاعت تعاليم مضره وترويج وتحريص تعليم صحيحه .\nوالحاصل اسلام شعبۀ احتساب را قائم نمود تامعیار اخلاق بتوازن طبیعی خود قائم بوده فطرت بشری را کاملاً نگاهداشت نماید .\nنماز : مقصد است از اظهار عبودیت بحضور حضرت الهی یعنی انكسار وتذليل نفس خضوع وخشوع ، ابتهال وتوجه الى الله ، وضمناً قايم شدن اخوت واتفاق است : که انجام آن اجتناب وتحفظ از خواهش و منکرات و رذائل و خباثت که منبع فساد آدمیت وسرچشمۀ بی امنی عالم است میباشد . اگر در فوائد ظاهری بیائیم میتوانیم گفت که نماز پنجگانه عبارت از پنج وقته پاکی جسم ورفع کثافات بدنی واصلاح کسالت جسمی است ـ نیز هر پنج وقتی"}
{"book": "adl0986", "page": 788, "text": "صفحه (۳۳)\nسال اول - مجله کابل\nشماره (۱۲)\n\nمرتباً از حال همسایگان خود مستحضر شده و از احوال آنها مطلع میگردد\nتا بعیادت واستمداد همسایگان خودرسیده و در نماز های جمعه نیز هر هفته یکبار\nاز احوال مسلمانان شهر خود خبردار بوده بهر گونه مشورت و داد وستد\nامداد و اعانت رسیده گی بتواند - طوریکه بنای نماز ها و اجتماعات مسلمین\nوافادات آنها در اوقات پنجگانه و در يك شبانه روز و همچنین درهفته یکبار\nو اعیاد استوار شده است .\n(٦) حج : ادای حج در عمر انسان نیز باساس همین مقصد مقدس فریضه\nذمت انسان گردیده تا لا اقل افراد مسلمین درمدت عمرخود شان ارا براز این\nاخوت اسلامیه که عبادت اجتماعی وامر خالق کائنات را نیز حاوی است ادای\nذمت کرده باشند تجدید اسوۀ ابراهیمی - اجتماع جمله شعوب وقبایل موحدین\nوظهور وقيام اتحاد ممالك واهم از مفاد عمومیۀ حج است که در نتیجه آن تقویت\nتعاق الهی ، انقیاد احکام شریعت رفع انشقاق واختلاف وانسداد تفريق وتشتت\nبين المسلمين صورت می یابد .\n(۷) روزه : در یکسال یکماه روزه گرفتن برای صحت بدنی و روحانی انسانها\nنزد حكما واطبای قدیم وجديد يك فعل مستحسن و نهايت مفید بشمار رفته است\nزیرا برای رفع اکثر امراض از ین خوب تر تدبیری را نشان نداده اند ، نیز\nمقصد از روزه گرفتن تقوی وطهارت و پرهیز گاری نفس و تزكيه روح است\nتا درقوای بهیمی وغضبی انسان اعتدال واقع شده عادت بصبروتحمل پیدا شود .\nاز تشریحات فوق معلوم شد که منشأی اسلام تقرر محسنات واستيصال نقائص\nو معائب است ونگاهداشت اعتدال فطرت بشرى .\n( ۸ ) زکوة و وراثت : در نوع انسان « خواهشات جلب منفعت » ازهمه\nزياد محرك عمل است از ینرو اسلام املاك شخصی را احترام میکند ؛ ولی چون"}
{"book": "adl0986", "page": 789, "text": "صفحه ( ٣٤ )\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره ( ۱۲)\n\nاجتماع ثروت در يك مقام یا در چند جانبی نوع انسان را على العموم دوچار نقصان\nمیسازد بنا برین اسلام قانون زكوة را وضع نموده اجتماع سرمایه را که متجاوز\nعن الحد باشد سد باب نموده است زیرا که اساس حیات انسانها استوار به\nاتفاق و تعاون عموميه است لهذا شخصیکه از عایدات خود ذخيرۀ معقولى نموده\nو حوائج حیات خودرا نیز تأمین میکند مقبول محضر مسلمین بوده يك نوع\nواجب التقلید سیرت اسلامی محسوب میشود یعنی که مقدار ذخایر خود را براه خدا\nوانسانیت و منافع جامعه قسمت نموده خدمت عظیمی جهت بنی نوع نموده باشد .\nاز همینجاست که اسلام درین دورۀ سیزده صد سالۀ خود از کشمکش محنت و\nاختلاف نظر سر مایه داری برکران بوده و باساس يك اخوت و اتحاد کاملی\nسر مایۀ شخصی را نیز پوره احترام میکنند ، افراد ملت را جهت فرا همی\nسرمایه اختیار کلی داده ، چون قوای انسانی بلحاظ استعداد جسمانی و دماغی\nغیر مساوی واقع شده اند لذا آدمی که از از مبدء فیاض الهی بازوی توانا یا\nدماغ روشن و عقل و ادراك و فكر فعال را دارا ست ؛ طبیعی است\nنسبت بيك شخص غبی و کودن یاشل ومشت زیاده کمائی میکند و اگر آن\nکمائی را برای اشخاص ( روشن دماغ توانا ونحيف بی دماغ ) قسمت مساوی\nبکند باز حمقی است که آن جذبۀ عمل که محرك زيادتی « خواهش جلب\nمنفعت » می باشد از روی کائنات انسانیت بالکلیه نیست ومحو خواهد شد.\nبا اینهم آن نقائص نیز از چشم حقیقت بین اسلام پوشیده نیست که اندوختن سیم وزر\nغیر مشروط در میان جامعه مولد چگونه اضرار میشود ؟! و امروز دنیای متمدن\nتا چه اندازه ازین مسئله مضطرب اند ! یعنی اكر يكطرف چند نفر قارون صفت\nوسرمایه دار کلیدهای خزائن خودرا بالای اتوموبیلها بار میکنند دگر سوملیونها\nبنده گان خدا و هزاران هزار برادران شان از فاقه وبی خوراکی در آغوش"}
{"book": "adl0986", "page": 790, "text": "صفحه ( ٣٥ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ١٢ )\n\nمرگ افتاده و هم موجب بسی بد اخلاقی‌ها وجرائم بیشمار می گردد . اسلام\nاین معائب را بدواً بذریعهٔ زکوهٔ جلوگیری نموده برای پیروان خود فرض\nگردانیده که هر صاحب نصاب مجبور است قسمت عایدات و سرمایهٔ خودرا به\nغربا ومساكين واجب الامداد ومساكين مستحق انفاق بکنند .\n( ۱ ) هرمذهب داراى يك قوت جاذبهٔ می باشد : دريك مذهب مشهور\nمشرق قوت جذب نمودن توهمات بدرجه ایست که این مذهب في حد ذاته از\nهرسو يك طلسمات اوهام وسحرستان تخیل بنظر می آید ـ وتاریخ شاهد است\nکه وقتیکه این مذهب مشهور با کدام دیگر مذهبی تصادف نموده بجز اینکه توهمات\nآن مذهب را اقتباس کرد دیگر کاری نتوانسته است بالعکس مذهب حقهٔ اسلام\nبهر مذهبی که برخورده جوهر اخلاق ونخبهٔ محاسنش را پسندیده و در خود حل نموده\nاست ! یعنی اسلام برای قبول هر گونه ترقی علوم وفلسفه وطبعیات آماده ومستعداست:\nمثل فلسفه وحكمت يونان ، مصر وغيره اسلام بهر ملك و ديا ريكه رسيد\nطبعاً باديان و مذاهب آنممالك تصادم نموده ! افكار ، عقايد ، خيالات ،\nاخلاق هر ملتي باوی اصطكاك کرد ، ولی بجای اینکه عقايد من خرفه\nو اخلا قيـات پست یا عادات ردى ملل مذکوره دران تاثیر ونفوذی كرده\nبتواند ؛ با لعکس اسلام همه شؤن و مراسم و عقايد من وجه ممالك و ملل\nمفتوحه را تحت الشعاع قرارداده وبواسطهٔ عظمت فلسفه ومعقوليت وحقانيت\nخويش برهمه استیلا نمود . امروز اسلام با مزايا وحقیقت مسلمه ایست که قبل\nازین بوده ! یعنی در اساس واصول آن تحریف وتغیری راه نیافته است که\nشان بلند آنرا معلول ساخته بتواند . ديانت حقه اسلام پیروان خود را بلا استثنا\nوبدون مراتب وامتيازات در تحت تأمین گرفته حقوق همه را مساوياً رعايه مینمايد\nوبكافهٔ مسلمین افکار بلند وخیالات عالی را تعلیم میدهد ."}
{"book": "adl0986", "page": 791, "text": "صفحه ( ٣٦ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۱۲ )\n\n۲ : در اکثر ادیان عالم سلسله مراتب حدود و حقوق افراد الناس مختلفاً تعیین میشود ! ولی اسلام این قانون و روش غیر منصفانه ظالمانه را از بیخ و بن بر کنده است . در اولین فریضه اسلام که نماز با جماعت است سلطان و فقیر تفاوتی نداشته برای عموم مساوات را رعایه مینماید ! سویه مراتب حضرت بلال حبشی رض و زید بن حارث رض شاهد انمدعاست ! احوال خاندان غلامان هند ، مملوك مصر ، سلاطین مملوك غزنویه شاهان خوارزمشاهیان را تاریخ نشان میدهد . هویت فاتح اندلس طارق رض بن زیاد ، موسی بن نصیر و عیسی بن مزاحم را هر کس بخوبی میداند ! که حیات نخستین آنها چه بود ! واز فیض مساوات اسلام به چه مرتبه عظیم نایل گردیدند ! حریت شخصی را که اسلام به بنی نوع بشر اعطا فرموده ببانگ بلند گفته میتوانیم که دیگر هیچ مذهب و ملتی باین اندازه مراعات کرده نتوانسته است .\n\n٣ : در مذاهب دیگر بچه یا دختر را وارث املاك قرار داده اند وبس ! ولی در اسلام اینچنین نیست بلکه مذهب اسلام منسوبين نزديك ودور را نیز در صورت فقدان اصحاب لفروض وذوى الرحام وارث حقیقی قرار داده است کذا اسلام قانون تر که وضع نموده تا از همین نقطه نظر دست تطاول متجاوزین بحقوق الناس قطع بوده ، حاصل محنت کشی وزحمات يکفرد بعد فوتش بورثه واقارب یا کسانی را که در حال حیات خود شخص مذکور بمال خود شريك و درباره اش توصیه میکنند برسد .\n\n٤ : اسلام شدیداً احتکار را منع میفرماید و مرتكبين این فعل را که گویا بتعاون ومروت انسانی اخلال می نمایند مجازات میدهد .\n\nه : اسلام سود خواری را منع و بمرتکب مجازات تعیین فرموده تا افراد مسلمین در موقع ضرورت واحتیاج از نقطه ایجاب تعاون واتحاد بدون سود"}
{"book": "adl0986", "page": 792, "text": "صفحه ( ۳۷ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۱۲ )\n\nو منافع مادی بهمدیگر خود كمك و همراهی نمایند . وقتا که ما باین قانون مقدس تعمق می کنیم میدانیم که دیانت حقه اسلام در سیزده قرن قبل بنیان سرمایه داری و سود خواری را که موجب راحت یکعده قلیل وسبب بدبختی يك كتلة بزرك فقرای انسان می شود برانداخته است .\nاسلام با وجود وضع این قانون محکم ترك سود و استفاده نامشروع از فقرای مسلمین ؛ قانون زكوة را هم برعلیه سرمایه داران فرض گردانیده است ! در وسط خلافت بنی امیه و بنی عباس از كثرت فتوحات وازدياد مال غنيمت كه عامۀ مسلمین ازان استفاده میکردند مستحقین زکوة پیدا نمیشد ! ولی با اینهم اسم مکروه سرمایه داری وغیره در میان نبود .\nامروزهم بين ممالك وملل اسلاميه اختلاف سرمایه دارى و با رشك غربت موجود نیست ولی در همین دورۀ مجلل و متمدن عصر حاضر در اروپا و آمریکا بین محنت کشی و سرمایه داری جنگهای عظیمی برپاست !\nمضرات سرمایه داری امروز غیر از ممالك اسلاميه باقى در همه قطعات متمدنه حس کرده می شود که در آتیه نسبت به مسئله سرمایه دارى يك زد و خورد مدهشى بظهور خواهد رسید . بنابرین جمله عقلای عالم و فیلسوفان و سياسيون مغرب مجبور هستند که جهت جلوگیری ازین حادثه بزرگ درین راه تعلیمات اسلام را تعقیب نمایند ـ حوادث و واقعات حاضره معلوم و مدلل میدارد که عنقریب سرمایه داری را یگانه منشأ بدبختی و نفاق نوع بشر دانسته و اضرار آنرا همه عقلا و دانشمندان اجتماعی امروزه تسلیم کنند ، آنگاه کسانیکه مدعی باقانون مقدس اسلامی هستند قلباً ووجداناً اعتراف خواهند کرد که اسلام يك دین حقانی و بزرگترین وسیله سعادت و مربی نوع بشر است .\nدر خاتمه این مبحث بتائید معروضات خویش تذکار صادقانه و تدقیقات منصفانه"}
{"book": "adl0986", "page": 793, "text": "صفحه (۳۸)\nسال اول ـ مجله کابل\nشماره (۱۲)\nمستردی دبلیو آمریکائی را بنظر خوانندگان محترم میرسانیم.\nنظریات مستردی دبلیوی آمریکائی\nکانپور ۹ - اپریل : مستردی دبلیو امریکائی در مسجد جامع کانپور بدین اسلام تشرف حاصل کرد مشار الیه ۲۲ سال عمردار دو شخصی تعلیم یافته و واقف امورات میباشد نظریاتی را که نسبت بدیانت حقه اسلام ظاهر کرده قرار آتی است :\n۱ : مدتی در صدد جستجوی مذهب حقیقی بوده ام و اخیراً باین نتیجه برخوبدم که در دنیا فقط اسلام مذهبی است که دارای حقانیت وصداقت است.\n۲ : بعقیده من تنها اسلام است که مذهب تمام بنی نوع انسان شده میتواند.\n۳ : در اسلام مساوات برادرانه و يك جهتی مبرا از هر گونه آلایش موجود میباشد انجیل محبت با همسایه را مثل محبت باشخص خود تاکید و تعلیم میدهد ولی این درس و تعلیمات را جز اسلام هیچ مذهبی نمیتواند پیش ببرد.\n٤ : همانطوریکه انسان بایق برای مهمات خویش محاکم بزرگی مراجعه نماید اسلام صرف پرستش يك خدای واحد را تعلیم و درس میدهد.\nه : اسلام وحدانیت را درس میدهد و محمد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم پیغمبر برحق اوست.\nنام اسلامی مشارالیه عبدالحق است کا مابوی تبريك گفته و از خدای خویش نیاز میکنم که مشارالیه را استقامت بخشاید.\n(ترجمه از سیاست لاهور مورخه ۱۲ اپریل)"}
{"book": "adl0986", "page": 794, "text": "صفحه ( 39 ) سال اول - مجله کابل شماره ( 12 )\nسخنی به نژاد نو\nاز علامه داکتر سر محمد اقبال\nاین سخن آراستن بی حاصل است برنیاید آنچه در قعر دل است !\nگرچه من صد نکته گفتم بی حجاب نکته دارم که ناید در کتاب !\nگر بگویم می شود پیچیده تر حرف وصوت او را کند پوشیده تر !\nسوز او را از نگاه من بگیر\nیا ز آه صبح گاه من بگیر\nمادرت درس نخستین با تو داد غنچۀ تو از نسیم او کشاد !\nاز نسیم او ترا این رنگ و بوست ای متاع ما بهای تو ازوست !\nدولت جاوید ازو اندوختی از لب او لا اله آمو ختی !\nای پسر ! ذوق نگه از من بگیر سوختن در لا اله ازمن بگیر !\nلا اله گوئی ؟ بگو از روی جان تا ز اندام تو آید بوی جان !\nمهر و مه گردد زسوز لا اله دیده ام این سوز را در کوه و که !\nاین دو حرف لا اله گفتار نیست لا اله جز تیغ بی زنهار نیست !\nزیستن با سوز ار قهاری است\nلا اله ضرب است و ضرب کاری است\nمؤمن و پیش کسان بستن نطاق مؤمن و غداری و فقر و نفاق !\nیا پشیزی دین و ملت را فروخت هم متاع خانه و هم خانه سوخت !\nلا اله اندر نمازش بود و نیست نازها اندر نیازش بود و نیست !\nنور در صوم و صلوات او نماند جلوۀ در کائنات او نماند !\nآنکه بود الله او را ساز و برگ فتنۀ او حب مال و ترس مرگ !"}
{"book": "adl0986", "page": 795, "text": "صفحه ( ٤٠ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ١٢ )\n\nرفت ازو آن مستی وذوق وسرور دین او اندر کتاب و او بگور !\nصحبتش با عصر حاضر در گرفت حرف دین را ازدو پیغمبرگرفت !\nآن ز ایران بود و این هندی نژاد آن زحج بیگانه و این از جهاد !\nتا جهاد و حج نماند از واجبات رفت جان از پيكر صوم وصلوات !\nروح چون رفت از صلوات واز صيام فرد نا هموار و ملت بی نظام !\nسینه ها از گرمی قرآن تهی از چنین مردان چه امید بهی !\nاز خودی مرد مسلمان در گذشت\nای خضر دستی که آب از سر گذشت\nسجده كزوی زمین لرزیده است بر مرادش مهر و مه گردیده است !\nسنگ اگر گيرد نشان آن سجود درهوا آشفته گردد هم چودود !\nاین زمان جزسر بزیری هيچ نيست اندرو جز ضعف پیری هیچ نیست !\nآن شكوه ربی الاعلی کجاست این گناه اوست یا تقصیر ماست !\nهر كسی برجاده خود تند رو ناقۀ ما بی زمام و هرزه دو !\nصاحب قرآن و بی ذوق طلب\nالعجب ثم العجب ثم العجب !\nگر خدا سازد ترا صاحب نظر روزگاری را که می آید نگر !\nعقلها بی باك و دلها بی گداز چشمها بی شرم و غرق اندر مجاز !\nعلم وفن ، دين و سياست ، عقل ودل زوج زوج اندرطواف آب و گل !\nآسيا آن مرز و بوم آفتاب غیر بین ، ازخویشتن اندر حجاب !\nقلب او بی واردات نو بنو حاصلش را كس نگیرد بادو جو !\nروزگارش اندرین دیرینه دیر ساکن و یخ بسته و بی ذوق سیر !\nصيد ملایان و نخچیر ملوک آهوی اندیشه او لنگ و لوك !"}
{"book": "adl0986", "page": 796, "text": "صفحۀ (٤١)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشمارۀ (١٢)\n\nعقل و دین و دانش و ناموس و ننگ\nبستۀ فتراك لروان فرنگ !\nتا ختم بر عالم افکار او\nبر دريدم پردۀ اسرار او !\nدرمیان سینه دل خون کرده ام\nتا جهانی را دگر گون کرده ام\nمن بطبع عصر خود گفتم دوحرف\nکرده ام بحرین را اندرد وظرف !\nحرف پیچا پیچ و حرف نیش دار\nتا کنم عقل و دل مردان شکار !\nحرف ته داری با ند از فرنگ\nنالۀ مستانۀ ازتار چنگ !\nاصل این از ذکروع اصل آن زفکر\nای تو بادا وارث این فکر وذکر!\nآنچویم از دو بحر اصل من است\nفصل من فصل است و هم وصل من است !\nتا مزاج عصر من دیگر فتاد\nطبع من هنگامۀ دیگر نهاد\n\n( باقی دارد )"}
{"book": "adl0986", "page": 797, "text": "صفحۀ (٤٢) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (۱۲)\n\nترجمۀ شهزاده احمدعلیخان درانی\n\n«عقاید مصریهای قدیم»\nمتعلق بروح\nتهذیب قدیم مصر فصل مهم تاریخ قدیم دنیاست اگر این باب تفکیک شود يك حلقۀ از ترقیات عقلیۀ نوع بشر از سلسلۀ آن جدا میگردد ، در سال قبلین اهرام مصر و آثار حیرت انگیزش برای دنیا يك معمای لا ینحلی بود ولی امروز آن معما کشف گردیده باینکه آن معما کار مدارس را داده است یعنی خط قدیم مصری (هیرو گلیفی) امروز خوانده شد لغات و حشی و نقیله زبان مصری فراهم گردیده تحریرات عقیقۀ مصری در حیطه تصرف در آمد و از تمام این مجموعه يك ذخیرۀ مرتب علوم عصری مدون که آنرا مصریات (اجب تیا لوجیا) میگویند و این زمینه روز بروز وسعت پیدا کرده میرود درین اوقات کتابی بی مانند احمد بیگ کمال مرحوم راجع بآثار مصری شایع گردیده است مؤلف مذکور ناظر دارالآثار قاهره بوده و تمام حیات خود را وقف تحقیقات آثار مصریه نمود و این کتاب درین موضوع آخرین تحقیقات دنیای علمی مصر شمرده می شود .\n\nاعتقاد مصریها در بقای روح\nاز مدنیت قدیم آثار بسیار عجیبی که تا حال بما رسیده است مقابر و اجساد مومیائی کردۀ آنها است و اهرام نیز برای این مقصد ساخته شده بود که کار مقابر ازنها گرفته شود و عقاید مذهبی آنها که تعلق بمرگ وبعدمرگ وابدیت و خلود ارواح است ازین جا استنباط می شود ."}
{"book": "adl0986", "page": 798, "text": "صفحه ( ٤٣ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ١٢ )\n\nآغاز وتأسیس مقابر\nدر مصر قدیم آغاز مقابر چنین کرده شد که اول زمین را کاوش نموده و مرده را\nدفن می کردند در از انداختن نعش مردگان معمول آنروز نبود بلکه سر مرده را\nبسوی سینه خم کرده و بردو پا نشانده زمین را بالای آن هموار میکردند و\nبعد ازان برای نشانه مدفون زمین هموار را باندو خاك قبر را بشكل يك تپۀ كوچك\nخاکی مجسم می نمودند و باز برای حفاظت وصیانت مردگان خویش قبرهای\nخود را صورت سقف و دیوار نیز دادند تا وقتیکه ساختن تابوت بمیان آمد واجساد\nمرده گان را بتابوت های سنگی ماندن گذاشتند و باز برای نگهداشت قبور از حوادث\nوصدمات جویه بنای عمارات را گذاشتند همین طریقه عمارات رو بعروج گذاشته\nمقام عظیم ومهیب اهرام را اشغال نمود واکنون نیزمابین فیوم و مصب رود نیل\nتقریباً یکصد اهرام حاضر وموجود است اگرچه اكثریۀ آنها رو بانزوال وانهدام\nاست خلاصهٔ این سخن بحقیقت پیوست که اهرام مصر در حقیقت تنها قبرستانی\nبوده است مؤرخین قدیم بکلی راه خبط پیموده اند که اهرام را حصار\nو یا پناه گاه طوفان و یا مدفن خزاین محسوب کرده اند از لفظ اهرام در زبان\nقدیم مصری مقصد وموضوع محمول آن هویداست\nمثلاً مسکن ابدی ؛ مقام ؛ مکان ، کان خلود ، مقر روح ، وغیره مقابر\nاین ترقی تدریجی را چه طور حاصل نمود ؟ چونکه اعتقاد ابدیت روح در مصریها\nنیز بتدریج نشو و نما یافته بود\nوقتیکه مصری ها قائل به بقای روح نبودند معاملات قبور را نیز اهمیت\nنمیدادند و هرقدر که این عقیده محکم تر و استوار تر گردید اهمیت مقابر نیز\nرو بازدیاد گذاشت عقاید بمقابر ارتباطی قریبی دارد زیرا عقیدهٔ مصریها برین"}
{"book": "adl0986", "page": 799, "text": "صفحهٔ ( ٤٤ )\nسال اول - مجلهٔ کابل\nشماره ( ١٢ )\nبوده است : تا وقتیکه جسم از آسیب و حوادث زمان سالم و محفوظ ماند روح نیز همان طور پاید دار خواهد ماند چرا که روح بدون جسم وجود خارجی ندارد و از همین سبب سعی و کوشش داشتند که جسم مرده گان آنها برای سالیان درازی محفوظ و جاوید بماند ، محکم تر ساختن مقابر و مومیائی کردن اجساد نیز مربوط بعقیدهٔ فوق است .\nتخیل حیات در مصریها\nعقیدهٔ فوق چگونه در مصریها تولد گردید مصریها گمان میکردند که زندگانی از راه دهن و بینی از يك بدیگر انتقال می نماید و برخی اعضا و جوارح نگهبان جسم و حیات انسان است بشرطیکه حفاظت آنها نیز کرده شود نبض دست را نیز نگهبان حیات میدانستند و به پوشیدن چوری های دستی گمان میکردند از نبض دست که حافظ حیات است صیانت خوبی کرده اند و هم چنین گردن را عضو نگهبان شمرده برای حفاظت آن حمایل گردن می آویختند ، گوش را بگوشواره وسینه را بزیورات طلا و نقره عادت داده و این رسم را بطریق فوق مرسوم نمودند و احتمال قوی میرود که استعمال زیورات در دنیا از همین عقیده وطریقه فوق رواج یافته باشد .\nموت\nمصری ها زنده گانی را برای انسان علی الدوام تصور میکردند ولی گمان داشتند که در حات خواب و احیاناً در اوقات غشی زندگی از انسان موقتاً وداع میکنند وباز عقیده داشتند وقتیکه جسم فرسوده و خراب میشود علاقه حیات نیز برای همیشه ازو بدرود میگوید و ناشی از همین اعتقاد است که خیال حفاظت نعش های مرده گان در ایشان پیدا شده و باالاخر طریقه مومیائی کردن را رواج دادند واین طریقه آنقدر عجیب و صحیح بود که امروز نیز همان نعش ها با وجود مرور هزاران سال بحالت اصلی ونخستین خودها مانده اند -"}
{"book": "adl0986", "page": 800, "text": "صفحۀ (٤٥) سال اول ـ مجلۀ کابل شمارۀ (١٢)\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\n(١٠)\nبقلم آقای غبار\n\nولایت بلوریا بولر (نورستان حالیه وچترال)\nبلورستان ولایتی است در شرق شمال افغانستان که شمالاً بسلسلۀ هندوکوه (ولایت بدخشان ازواخان و زيباك گرفته تا منجان) جنوباً بولایت گندها را (صفحات سوات وباجور وسمت شرقی حالیه) شرقاً بولایت کشمير ، غرباً بولایت گندها را (وادی نجراو و پنجشیر) محدود بوده ، و از گوشۀ شرق شمال بسلسلۀ وسطح پامیر متصل است . بلورستان را یکرشتۀ كوتلها درحصۀ بالائی شرقی آن بدوحصۀ شرقی (چترال) وغربی (نورستان حالیه) تقسيم مى كند، این کوتلها غالباً از ١٢ تا ١٤ هزارفت ارتفاع دارد ازقبيل كوتلهاى زيدبك ، شونى ، شوال ، پرپت وغيره . رويهم رفته بلورستان یکولایت کوهستانی واز صعب المرور ترين دامنه های هندوکوه است ، ساختمان اراضی اینولایت برنهجی است که میتوان گفت در سرتاسر آن تقريباً هيچ یکقطعه زمینی وجود ندارد که بتوان اورا میدان نامید . وادیهای بزرگ اما غيرمرتب وعميق وتنگ بلورستان (که چندین وادیها ودرهای عمیقتر و تنگتر وکج وپیچتری ازان منشعب گردیده) بواسطۀ جبال مرتفعه که نشیب و فرازهای دشوار گذاری دارد از همدیگر جدا وآبها تقسیم می شود . این رودهای پر آب وسريع السيرى که درهای ولایت را تقاطع می کند غالباً پلهای بر روی خود بسته دارند که عبارت است ازتنۀ درختان قطور يايك دودانه چوبهای تیر ، اغلب راها ازكمرش"}
{"book": "adl0986", "page": 801, "text": "صفحه (٤٦) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره (۱۲)\n\nصخرها و کنار پرتگاها گذر می کند، و پیاده روهای متعددی که وادیهای همجوار را بهم مربوط میسازد پستر از ده هزار فوت نیست و بعضاً تا ١٤ هزار فت ارتفاع دارد ، راهائیکه در کوتلهای قسمت غربی ولایت است چندان دشوار گذار است که حتی در تابستان بدون رهنمای بومی عبور از آن محال است ، مشی مواشی در قلل شاخه این کوتلهای که در اعماق درهای آن آبها جریان دارد ، در چشمهای معتاد از پایان بمثل خیل مورچه ها می نماید در صورتیکه چشم های غیر معتاد از دیدن آنها عاجز است. در هنگام سرما و بر فباری ولایت بچندین وادیها و مناطقی تقسیم می شود که ابداً با هم رفت و آمدی نمیتوانند نمود ، و بعضاً در بین درها بیشتر از ایام سال هیچگونه ارتباطی برقرار نیست ، مسلم است که با این وضعیت ملك مسئله وحدت وطنی و ملی سکنه موضوع ندارد ، و از همین جاست که بین طوایف بلورستان اختلافات چهره ، زبان وعادات و غیرها بیشتر حادث گردیده است.\nآب وهوای بلورستان نظر باختلاف ارتفاعات اقلیم متفاوت است ، ولی تابستان در تمام ارتفاعات هوای گرم می باشد و در زمستان به وادیهای بلند سردی شدید حکمر فرماست، عموماً بر جاهائیکه از سطح بحر چهار هزار فت بلندی دارند برفباری زیادی می شود. بعضی وادیها مثلاً مستوج و شهر چترال بعلاوه زمستان شدید با دسختی نیز دارد ، در حالیکه در چندین وادیهای نورستان هیچ شمال نمی وزد ، معهذا هوای ولایت را من حيث المجموع صحت بخش و آب او را سخت صفا و شیرین می توان نامید .\nکوتلها و راهائیکه شمالاً بجانب بدخشان و یا وادی منجان میرود متجاوز از ١٥ هزار فیت ارتفاع دارند ، مهمترین آنها عبارت است از کوتلهای مندل ، کامه ، کتی ، کلام ، رامگل و غیرها فقط کوتل پتکون که از نزدیک دریای کنر می گذرد (٨٤٠٠ فت) بلندی دارد . اما دریا های غریوندهٔ"}
{"book": "adl0986", "page": 802, "text": "صفحه ( ٤٧ ) سال اول ـ مجلۀ کابل شماره ( ۱۲ )\nبلورستان عموماً بدریای کابل میریزد ، که از مشهور ترین آنها در حصهٔ\nشرق ولایت دریای چترال یا کنر است و بومیان اورا بیلام و گاهی کاشغر\nخوانند ، منبع دریای چترال بند آب پامیر و مصب او نزدیک جلال آباد دریای\nکابل است ، این دریا در طول ( ٢٧٠ ) میل جریان دارد و در ساحل غربی\nخود از جنوب ارندو از معاونین آب میگیرد که موسومند به انهار ارسون ،\nجنجریت کو ، دریز ، آئین ، اچست ، چترال ، شیلی ، اوردکل ، ( کل\nیا گول در زبان چترالی جوی را خوانند ) اژر ، ارکاری ، لتکو ، معاونین آن\nاز ساحل شرق ( جنوباً شمالاً ) عبارت است از انهار ارندو ( بلهجهٔ پشتو\nارنوی ) دهل ، عشریت ، کله تک ، دروش ، ششی کوه ، گیسو ، کهرت ،\nبروز ، چغور ، دینین ، نوردت ، کولنکو . معاونین آن بجهت شمال کولنکو\nاینها ست جوی حرام ( عمیق است و آب نمی دهد ) بری ایت ،\nمروای ، بری نیز ، بر نگول ، ریشون ، کوگر ، تیریچ ، تورکو ،\nبونی ، میرا گرم ، سنو غور ، لاسپور ، چهر کند ، یار خون . دریای\nباشکل حصهٔ وسط مشرقی بلورستان را آب یاری نموده نزدیک ارندو در دریای\nچترال می اوفتد ، دریای مذکور در قرب دهن وادی باشکل سه منبع مهم\nدارد ، واز معاونهای عمدهٔ او یکی دریای سگور یگل است که قدری بالا تر\nاز قریهٔ پشونی باو ملحق میشود ، دیگر دریای منان گل که از درهٔ شوال به\nتندی و شور خارج شده در نزدیک براگامتل ( لوت ده ) بدریای با شکل میریزد،\nدریای باشکل در جوار دهکدهٔ سزا در قلب یک درهٔ تاریک و تنگ داخل ويك\nنهر جوشان وخروشنده تحویل یافته تنه های ضخیم اشجار و صخرهای بزرگ\nرا که سد راه او واقع میشوند ، عبور مینماید و از جوار قریهٔ با گل کروم\nبسرعت گذشته بدوریکد ماغهٔ عظیمی دور میخورد که ( ١٨٠٠ ) فت بلندي"}
{"book": "adl0986", "page": 803, "text": "صفحه ( ٤٨ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ١٢ )\nدارد، جویهای وادی پتی گل و وادی گردیش نیز بکنار چپ دریای باشگل داخل میشود . در جائیکه باسمای چهارگانه خوانده میشود یعنی پیج ، کامه ، پریسون ، ویرون وادیهای مسکن قبایل پریسون ، کتی ، آشخون ، وائی را در وسط بلورستان آب داده واز چشمه ها و برفهای وادی بالائی پریسون و جوئیکه از کامه می آید (نزديك قريهٔ شیتوکروم) آب میگیرد ، ایندريا از قرب مرغزاریکه سابق بصفت ارض مقدس نگهداشته میشد بخاموشی عبور کرده و تمام قریه های پریسون را شاداب میسازد. آخرین دریا ها بعلاقهٔ سنگلاخ تسار و داخل شده ، از ساحل راست از جویهای کتی ، آشخون ، واز ساحل چپ از جویهای وائی آب گرفته نزديك چغرسرای بدریای چترال میریزد .\nبلورستان دارای جنگلهای بلوت وارچه و اشجار سیب ، تاك ، شفتالو ، انار، انجیر ، ، آلو بخارا ، چار مغز ، زیتون ، صنوبر وسرو آزاد ، با غهای وحشی بوده ، گندم ، جو ، برنج ، جواری ، ار زن ، با قلی ، نخود ، ماش، نسك ، میرویاند . حیوانات وسباع او عباره است از گاو ، گوسفند گدی ، بز ، اوریال ، غژگاو، اسب ، خر ، مار خور ، خرس ، پلنگ ، بوزینه ، كرك ، رو باه ، خفك ، سگ آبی ، آهوی نافه ، مرغ زری ، مرغ چرده ، كبك ، كفتر . روی همرفته بلورستان ولایتی است که مناظر دره های پر پیچ و تاب ، تنگه های غیر قابل عبور ، رودهای خروشنده و پرآب ، جنگلهای عظیم وسیاه ، و در نشیب آنجنگلهای غاو و مظلم مرغزارهای كوچك و زمردین ، و در پهلوی جویبارهای درخشنده اشجار بیشمار زیتون و بلوط سبز و سایه دار ، سرو وصنوبر دیده و هوش را می فریبد ، واز طرفی منظرهٔ كوتلهای مرتفع ، قلل ساكت و خاموش ، پشته های خشك و صعب المرور ، اراضی پربرف و یخچال ، طوفانهای باد و باران او خاطر را افسرده و ملول می نماید ."}
{"book": "adl0986", "page": 804, "text": "صفحه ( ٤٩ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۱۲ )\n\nقری و قصبات مشهوره امروزه بلورستان عبارت از اینهاست : - چترال\n( پایۀ تخت چترال ) دروش ، آئین ، بروز، لشفور ، درشپ (دو قریۀ موخر الذکر\nبدره واقع است که بزیباك میرود ) ریشون ، بونی، سنوغر ، استوج ، یارخون\n( عموماً در دره که بواخان میرود واقع میباشد ) لاسپور ، ملگوه ، تو۔ یکو\n[ اینها در درۀ استند که به گلیگت می رود ] بتسی گروم ، پشونی ، آپسائی ،\nشید گل ، برا گاماتیل ، باچندره ، بادا مك ، اولا گل ، چپو ، پيروك، برستم ،\nارمیر ، کاهدیش ، بیرگروم ، کامو، سارت ، پنی گن ، باز گل ( اینها در وادی باشگل\nافتاده اند) کتی ، شمو، و در درۀ وای قریه های انجی ، نیشی ، جمه ، امز نی ،\nچمی اون ، کیگلی ، آکون ، مللایش ، بار گل ، برینه ، و در درۀ بریسون\nقصبات شیتو گروم ، بروتز گروم ، دیورگروم ، کستیکی گروم ، ستو گروم .\nاما بقول بعضی ها جغرافیای ولایت بلورستان وسیعتر از انست که ما گفتیم،\nمنجمله مستربيلو می گوید بلورستان شامل علاقه های کافرستان ( نورستان )\nچترال ( کاشکر ) یاسین و گلگت ( در شمال غرب علاقه کشمير حاليه بجهت\nراست نهر سند ) سکا ردو ( در شمال سری نگر - پایه تخت کشمیر - بکنار\nچپ نهر سند ) است . »\nبابر مرزای مشهور نیز درقرن ١٦ ( ١٥٠٤ ) نه تنها چترار و نورستان را\nباسم کافرستان ذکر کرده ، بلکه موضع چغن سرای (چغه سرای حالیه اسمار )\nرا جزو کافرستان شمرده است ، وازین باك معلوم میشود که در عهد بابر اهالی\nبلورستان برقطعات متجاور باجور ( مشرق دریای کنر ) قابض بودند . مسیو\nبار تولد بحوالۀ قول محمد حیدر که یکی از نویسندگان قرن ١٦ است مینویسد کلمه\nبلور و بلو رستان به تمام مملکتی که از وادی کابل بطرف شمال مشرق تا کشمیر\nوياركند و کاشغرستان کشیده شده اطلاق میگردد . » سر هنری یول که در عهد"}
{"book": "adl0986", "page": 805, "text": "صفحه ( ٥٠ ) سال اول ـ مجله كابل شماره ( ١٢ )\n\nخود از جغرافیا دانهای معروفی بود میگوید ولایت کافرستان يك قسمت از\nمملکت با طل پرستی است که از کابل تا کشمیر امتداد دارد ، و آسیائی های\nقرون وسطی آنرا ابهاماً بیلاور میخواندند، ومارکوپولو او را بولور گفته است .»\nعلی ای حال میتوان فهمید بعد از انکه آرین ها در از منه قبل التاریخ وارد\nباختر و آریانه - افغانستان گردیده و بمرور زمان بعلت کثرت نفوس وقلت اراضی\nرخت سفر جانب سایر وادیهای افغانستان کشیده اند ، من جمله شاخهٔ از آرین\nهای باختر وارد سرزمین بلورستان گردیده و به تشکیل جمعیتی پرداخته اند ،\nاین ها در ابتدا بمناسبت وطن اصلی ( باختر ) بهمان نام موسوم بودند و آهسته\nآهسته تحریف کلمهٔ باختر بالور وبيلاور شده پسانها مشهور به بولور و بولر گردید\nو مملکت اینها نیز بلاور و بولور خوانده شد ، بقول بارتولد هنوز طایفهٔ معروف\nبسیاه پوشهای بلورستان گاهی خودرا بلور میخوانند ، او میگوید بلور کلمه\nایست که در تالیفات مورخین چین ( قرن اول مسیحی) دیده میشود ، هم در\nتالیفات چین تاقرن هجده و هم در تصنیفات مسلمین مثلاً نگار شات محمد حیدر\nکلمه بلور و بلورستان به تمام مملکتی اطلاق شده که از وادی کابل تا کشمیر و کاشغر\nویار کند ممتداست ، در بلورستان شرقی « چترار » که سابقاً او را کنتور میخواندند ،\nدریای چترار «کنتر» بلهجهٔ بومی هنوز باسم بیلام که همان محرف بیلاور است\nنامیده میشود .\nمستر بيلو میگوید اسم بلور فی حد ذاتها محض يك تحريف طبیعی از لفظ باختر\nاست . » کلمهٔ چترار یا چترال بجای کنتور بعد از قرن ١٦ مشهور و عمومی شده،\nدر قرن هفده این کلمه در مورد کنتور به نگارشات محمد امین ولی دیده میشود ،\nو بارتولد اشارتی بدین معنی میکند . چترال گاهی بنام کاشکار یا قاشقار نیز ازجانب\nاهالی یاد شده ، چونکه در قرن شش وهم در قرن هجده بتصرف چینی ها بوده"}
{"book": "adl0986", "page": 806, "text": "صفحه ( ٥١ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۱۲ )\nو جزو کاشغرستان چین بشمار میرفته است ، پس اسم کاشکاریکه از تورکستان چین جدا شده به چترال هم اطلاق کردید . بنا به بقول بیدولف سیاه پوشهای بلورستان غربی در مواردیکه ملت خودرا نقطه مقابل مسلمین قرار میدادند ، نام کاپره را در مورد خود استعمال مینمودند . » ممکن است نام کاپره بسان کافره و کافرستان گردیده باشد .\nبلورستان درعهد قدیم جزو ولایت باختر بوده و بعضی جغرافیادانها آنرا در ضمن ولایت باختر شناخته واسم برده اند چنانچه مستربيلوحدود ولایت باختر را بدین نهج تعريف مینماید باختر درشمال ومشرق افغانستان شامل تمام علاقه های است که درمیان دریای آمون تا سرحد بلخ وحصه بالای دریای سند واقع گردیده ، وسرحد مذکور از سلسله کوه دوما که بطرف مشرق ومغرب از منابع سوات و پنجکوره امتداد دارد منقطع می شود، و درجهت جنوب وغرب سرحد باختر متوازیست به کوهای پغمان الى سلسله جبال التیمور ، که باینحساب علاقهای لهوگرد و وردك بطرف سرحد باختر میماند و شیرین دهن دره غزنی را بدره بری جكد لك متصل می سازد ؛ و پیشتر ازین علاقه دریای کابل تامحلی اتصال بدریای چترال سرحد باختر را تشکیل می نمود ، پس بطرف شمال مشرق ولایت بلور داخل حدود باختر یا شمرده می شد . »\nآرین های بلورستان بعد از تشکیل جمعیت در اینولایت دارای همان مذهب زرتشتی قدیم بوده وحتی تاقرن ۱۹ علایم آتش پرستی در میان مذهب بت پرستی آنها دیده می شد ، چنانیکه انسکلپیدی بریتانی درین موضوع اشارتی می کند . دكتر کارل گوستاوفن پلاتن المانى بعد از مسافرت علمی خود در بلورستان شرحی به كليتثه تسایتونك مطبوعه کلن مرقوم نموده وضمناً اظهار داشت نژاد هند وژرمن در شمال هند و کوه دولت قدیم باختری را تشکیل نموده و"}
{"book": "adl0986", "page": 807, "text": "صفحه (٥٢)\nسال اول - مجله كابل\nشماره (١٢)\nمذهب روشنی پرست زرتشت را از بين خود ايجاد كردند و در ٢٥٠٠ سال قبل از مسيح طبقه فرمانروا ساختند، اكنون اين نژاد شملی آريائی در تمام مشرق ايران (افغانستان) با طبقات زير دست مخلوط شده و منحل گشته اند، فقط ساكنين امروزی کافرستان (بلورستان) که خود را در ميان قلل جبال از ديگران جدا كرده اند، از حيث نژاد خالص مانده اند می توان گفت از ملاحظه در دين اخلاق، عادات، اسلحه و سایر امور اهالی بلورستان، بطرز حيات پدران و اجداد آریائی خودمان پی برده می شود . ، ولی از تحقيقات علمی سایر محققين معلوم می شود که مرور زمان این شاخه خالص آریائی افغانستان را از اختلاط سایر طوایف آريائی داخله وحتی نژادهای خارجه چندان معاف نداشته است که ما در سطور نزدیکی بآن اشاره خواهیم نمود .\nبعد از سقوط دولت باختری و نفوذ سلسله هخامنشی در افغانستان، بلو رستان با استقلال داخلی زیست کرده، واز روی هیچ علایمی نمیتوان گفت کمترین سلطه از انها درین مملکت داخل شده باشد، هکذا در دوره تسلط یونانیان واقعاً تاحال علایمی بدست نیامده که بتوان گفت یونانیان در بلورستان به تشکیل دولت و مدنیتی پرداخته اند. ولی بعد از انکه دولت های کوشانی وهیطل از قرن اول تا شش مسیحی در افغانستان حکمفرما بوده ویونانیان برای ابد سقوط کردند، عده از باختریهای مدنی درهمان محاربات اولین تخارها با باختر ، غلوباً بدرهای بلورستان پناه بردند و ضمناً با اهالی آمیخته رسوم و عادات مدنیۀ باختری را بآنها ارمغان دادند ، چنانیکه هنوز آداب نشستن و خوردن غذا در روی میز وصندلی ومراسم تکفین و تجهیز و اصول خطابه و نطق ها و تشکیل انجمن و جرگه ها برای حل و فصل امور قبیله وی وطرز شرب مدام و رقص و غیرها بیادگار همان مدنیت قدیم باختری در بلورستان آشکارا و پدیدار است ."}
{"book": "adl0986", "page": 808, "text": "صفحه ( ٥٣ ) سال اول - مجله کابل شماره ( ۱٢ )\n\nدرین ضمن ارباب انواع پرستی یونانیان باختر نیز در مذهب روشنی پرست\nبلورستان تاثیر کرده و تا قرن ۱۹ در جامه بت پرستی باقی ماند ، هرچند ارباب\nانواع بلورستان بسی زیاده بوده و بهريك قربانی ها تقدیم می شد ولی از همه\nبزرگتر همان اماربالنوع اعظم تمام قوته او کیش رب النوع جنگ بود ،\nمونی از قدیمترین ارباب انواع بحساب میرفت ، ماده گاو قربانی امرا و گاونر\nقربانی گیش و گوسفند برای رب النوع ثروت و با العموم بزها تحفه ساير\nارباب انواع و معابد عمومیه شمرده می شد ، و گاهی اسیر حرب هم بقربانگاه\nسوق می گردید ، شیخ کلان هدایا و قربانی را بواسطه پاشیدن آب تطهیر و\nخون قربانی را بهمراه آرد وشراب و مسکه برمعبد انداخته فریاد می کرد : ـ\nسوچ ! سوچ ! یعنی پاك شو پاك شو ! ( سچه در پشتو عیناً همین معنی پاك را دارد . )\nدرین میانه دین بودا نیز از ماورای سند در بلورستان شرقی پا نهاده ، و در\nقرون اولیه مسیحی چنانیکه انسكلوپیدی بریتانی میگوید چترال از طرف زوار چین\nبصفت يك مركز مقدس بده شمرده میشد .» در سایه همین مذهب بود که\nلغات پرا کریت هند قسماً در لهجه های بلورستان منتشر گردیده وحتی زبان\nطایفه سیاه پوشها بطوریکه بیدولف میگوید و بارتولد اشاره میکند منسوب\nبشاخه هندی السنه اریائی گردیده است ، معهذا آثاری از مذهب بودا در\nکافرستان دیده نشده و درین مورد حکمی نمیتوان کرد .\nدورهای کوشانی و هیاطله ها تاثیرات مهمی در مورد بلورستان نداشته ،\nوتاريخ اینولایت در آن عهود بسی تاريك است . در قرن ششم میلادی تورکانیکه\nبا اتفاق ساسانی های فارس دولت هیاطله افغانستان را منقرض نموده ، و خود\nدر ولایت تخارستان وشرق شمال ( بدخشان ) حکمران شده بودند ، از طرف\nقوای مهاجم چینی ها طرد و تبعید شده ، بلورستان ضمیمه حکومت چین"}
{"book": "adl0986", "page": 809, "text": "صفحه ( ٥٤ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۱۲ )\n\nگردید ، وضمناً نفوس تبت ها در حصص انتهائی شرقی بلورستان مثل\nکلگت و کنجوت و لاك ريشه گرفت که تا امروز باقیست ، با این مراتب\nتسلط چینی ها در بلورستان غربی موقتی و عارضی بود ، فقط بلو رستان\nشرقی ( چترال ) مدتی در تحت ادارهٔ کاشغرستان چین واقع گردیده ،\nو حتى يسانها طایفهٔ زبر دست رونا و یارد ناس را که از جهت شمال فرود آمده و زمام\nحکمرانی چترال را بدست گرفته بودند ، نیز در خود تحلیل کردند ، باندازهٔ\nکه زبر دست های خارجی مجبور شدند زبان و اطوار اهالی اصلی و زیر دست\nخود را در چترال اختیار نمایند .\nبا کل حال تا زمان ظهور اسلام در چترال و نورستان مذهب عمومی همان\nبت پرستی بوده و و لایت در تحت امر رؤسای بومی ملقب به ادایا ادا شو\n( عدا شو ) که پسانها به جاشت یا جاست معروف شدند اداره میشد ، چنانیکه\nبلورستان غربی تا قرن ۹ و بلورستان شرقی تا قرن ۱۷ بهمان مذهب بت پرستی قدیم\nواستقلال داخلی باقی بوده وحتى تاحال نمونه از مذهب بت پرستی در دره های\nارسون ، جنجریت کو ، بریر ، بمبورت ، رنبور ( ساحل راست دریای چترال\nدر بلورستان شرقی ) باقیست و کافرهای آنجا بدو دسته گش وبش کلی یا کافر\nسرخ منقسم میشوند ، که اول الذکر از باشنده گان اصلی چترال و دویمی از\nفراریهای نورستان بوده و بدانجا مهاجرت نموده اند . در قرن دهم مسیحی\nکه اسلام در صفحات افغانستان مشرقی ترویج میشد ، دسته دسته مردم از قبایل\nآنحصص از قبول اسلام انکار نموده و بدره های بلورستان پناه می بردند ، این پناه برده\nگان بمرور زمان طوایف کمزور بلورستانی را مغلوب و مطیع خود ساخته وضمناً\nبا آنها آمیختند ، انکلپیدی بریتانی درینمورد میگوید باشنده گان موجوده از اخلاف\nهمان قبایل افغانستان شرقی هستند که در قرن دهم از مقابل اسلام گریخته و درینجا"}
{"book": "adl0986", "page": 810, "text": "صفحه ( ٥٥ )\nسال اول - مجله کابل\nشماره ( ۱۳ )\nپناه آورده اند . »\nبایستی دانست در از منهٔ قدیمه طایفهٔ بزرگ داد یکای پختانه ( تاجیک ها )\nاز ولایت پاخبتا و گند هاریا بجانب شرق شمال افغانستان وسایر حصص مملکت\nمنتشر گردیدند که از انجمله بود اهالی قدیم کوهستان ، خنجان ، سیستان ،\nپشه ئی ( ولو موخر الذکر زبان غیر اریائی تکلم مینماید ) ارمربهای قدیم لہوکرد ،\nکانی کرم ( وحصهٔ مسعود و وزیر ) که لہجهٔ معروف به با رکستا تکلم میکنند ،\nطوایف کالساى واخـان وبدخشان ( تاجیکهای سرقول ، واخـان ، شغنان ،\nمنجان سنکلیچ ، اشکا شم ) که بزبان مشهور به کالسا تکلم مینمایند ، سارت\nهای شمالی هندوکوه ، سایر حصص بدخشان و در واز که فارسی صاف تلفظ\nمینمایند ، وحتی بعضی ها زبان دری قدیم را منسوب بآنها میدانند ، منجمله قسمتی\nاز شاخهٔ داد یکا در نهایت شرق شمالی ولایت گندهاریا ( صفحات سوات ،\nدیر ، باجور ) سکونت داشتند ، این قسمت از طرف شعبهٔ کند ارین های پختانه\nبالتدریج بطرف بالا رانده میشدند ، در قرن پانزده یوسف زی ها بکلی آنها را\nاز صفحات با جور طرد و تبعید نمود ، عدهٔ از اینها بدرههای بلورستان مشرقی\n( چترال ) کشیده و با اهالی آمیختند . اما قسمت عمدهٔ دادیکها در ازمنهٔ قدیمتری\nبا اهالی بلورستان اختلاط ورزیده اند که تاهنوز قصبات سارت و پشوئی در وادی\nباشگل ( بلورستان غربی ) و درهٔ که به گلگت میرود ( در بلورستان شرقی )\nنماینده گی آنها ( دادیک ها ) را مینماید . بعلاوه چون اهالی بلورستان نظر به حصانت\nومتانت مکان و مقام سلحشور وجنگجو و اغلبآ با همجواران خود در ستیز\nبودند ، در محارب اکثراً فاتح وعدهٔ زیادی اسیر می گرفتند ، این اسرا\nبعنوان غلام بکار وا داشته شده وتقریباً باحقوق محدودی زنده گی میکردند ،\nالبسهٔ آنها سیاه و بعضاً در خانها و برخی بصناعت های نجاری و آهنگری وچرم"}
{"book": "adl0986", "page": 811, "text": "صفحه (٥٦) سال اول ـ مجله كابل شماره (١٢)\n\nدوزی خدمت می نمودند و به بعضی مقامات مقدسه نزديك شده نميتوانستند ، عده این غلامان نسبة زیاد است و دایرت المعارف انگلیسی احتمال میدهد آنها از احفاد باشندگان بسیار قدیم ملك استند .\nاین اختلاطهای طوایف داخلی افغانستان از قبیل باختری ، در ديك های پختانه ، اهالی افغانستان مشرقی ، محبوسین جنگی اهالی منجان و اندراب تخارستان ، اهالی مهاجم تبت و کاشغرستان چین باوضعیات جغرافیائی بلورستان که راهای دشوار گذار و عدم سهولت حمل ونقل وعسرت روابط باهمی را التزام مینمايد ، دست بدست داده سکنه بلورستان را درعادت ، اخلاق ، زبان وسایر امور حیاتی ازهم متفاوت وممتاز ساخت بحدیکه جنگ های داخلی بین شان بشدت مشتعل گردید و مشهورترین این محارب خانگی همان جنگای است که در قرن ١٦ و آخر قرن ١٩ بين . طوایف سیاه پوش واقع شده باندازه که مصادمات مسلمین دربرابر آن قابل مقایسه نبود .\nاهالی بلورستان بچندین اسم معروف ومنشعب بوده بلهجه های مختلفی تکلم میکنند، دربلورستان شرقی یعنی چترال اهالی بدوحصه عمده منقسم میگردد که دسته اول ساکنین قدیم اینسر زمین و دارای اکثریت بوده موسوم به خویاقوستند ، وزبان مستقلی بنام خوار تکلم مینمایند ، دسته دوم موسوم به رونا یاروناس است که از مهاجرین صفحات شمالی بوده وصفت ریاست را گرفتند ، معهذا دراهالی چترال تحلیل شده زبان واطوار آنها را اختیار کردند . در بلورستان غربی اگر از تقسیمات قدیمه بنام ( سیاه پوشان وسفید پوشان ) که ابدأ باعث سهولت شناخت نیست ، صرف نظر کنیم باید بگوئیم اهالی بسه دسته سیاه پوش ، وایگلی ، پریسنگلی یاویرون منقسم میشوند ، سیاه پوشها مشتمل است بريك قبیله عظیم یعنی کثیرها وچهار قبيله خورد کام ، مادوگلی ، کشتانیا کشتوز ،"}
{"book": "adl0986", "page": 812, "text": "صفحه ( ٥٧ )\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره ( ۱۲ )\nگردیش ، زبان سیاه پوشها با آنکه تحقیقات عمیق علمی نشده عجالته بشاخهٔ\nالسنهٔ هندی آریائی منسوب است . وایگلی ها بزبانی تکلم میکنند\nکه از لسان سیاه پوشها و پریسنیگلی ها جدا ومتمایزاست . پریسنیگلی ها درهمه\nاوضاع تقریباً با سیاه پوشها و وایگلی ها اختلاف دارند ، وا گرچه در سلحشوری\nاز آنها کمتر استند ولی در زحمت کشی و قوت تحمل ممتاز میباشند . زبانهای\nباورستان چنانیکه گفتیم بعلاوه محاورهای مختلفه پنجم ار دسته تقسیم میشود\nچترالی یا خووار ، زبان سیاه پوشها که بسیار مروج است ، زبان وای و پریسون.\nاهالی میگویند که زبان وای را بچه ها هم یاد گرفته میتوانند ، امازبان پریسون را\nتا کسی در آن منطقه تولد نشده باشد یاد گرفته نمیتواند .\nراجع بتاریخ ولایت بلورستان بایستی بگوئیم سخت تاريك ومجهول است،\nروایات وطنی اینها در پرده های اساطیری و آمیخته باقصص پریهای قشنگ\nوعفاریت خشن است ، معہذا تا اندازه بس مختصری از صفحات تواریخ میتوان\nدر ینموضوع معلوماتی بدست آورد ، در تاریخهای مسلمین نسبته بطور و ضوح\nاولین ذکری که راجع باین ولایت شده همان تاریخ تیمور کور کان است ، بابرنیز\nدر ترك خود اسمی از اهالی بلورستان میبرد ، و آئین اکبری گاهی از اینها\nیادی مینماید . شرف الدین هم در جلد ٢ کتاب خود از زبان اهالی بلو رستان\nذکری کرده میگوید لسان آنها نه بتورکی وهندی ونه بفارسی شباهتی دارد . ازفرنگیها\nاولین کسی که دست باین کارزد سردبلیولوک هارت Sir W Lockhart است\nمشارالیه در ٨٦ ـ ١٨٨٥ باوفد مخصوصی بغرض معاینه درهای هند و کوهزیمت\nنموده وتا حصص فوقانی وادی باشگل در بلورستان غربی رفته توانست ، بعدها\nببلورستان شرقی (چترال ) عودت نمود . ما ژورتینر MajorTanor نیزکوشش\nنمود که براه جلال آباد به نورستان داخل شود ، ولی بعلت بیماری ناکام ماند."}
{"book": "adl0986", "page": 813, "text": "صفحه (۵۸)\nسال اول ـ مجلۀ کابل\nشماره (۱۲)\n\nمستر نیر M.Noir کشاف معروف ( در شعبه کشافی هند ) به تبدیل لباس از\nهند براه چترال عازم نورستان شد ، و او علاقه کلاش چترال را که مسکن\nاهالی بت پرست بود نورستان صحیح پنداشت ، این اشتباه او از صورت راپورتی که\nداده است معلوم میشود . در سال ۱۸۸۹ مستر رابرت سن G.S.Rabertson\nداخل نورستان شد و بعد از یکسال این مسافرت خود را تکرار نمود ، معلومات\nاین شخص راجع به بلورستان غربی نسبتاً مفید و دلچسپ است . بنیدکت کؤز\nBenedictGOes نیز وقتیکه از پیشاور بکابل میرفت در باب نورستان شنیده بود\nاز ترس مرگ هیچ مسلمانی در انجا رفته نمیتواند ، و تجاران هندو رفته میتوانند\nاما در معبد اجازه داخل شدن ندارند ، مشارالیه شراب کافرها را هم نوشیده\nبود و گمان می کرد آنها نصاری هستند . ازان بعد راجع باین ولایت چیزی\nشنیده نشد حتی در تذکره نقشه هندوستان ، منتشره رنیل Rennell و کتاب\n« کابل » مصنفۀ الفنستن .\nرویهمرفته می توان فهمید بلورستان در دورۀ اسلام تا ظهور تیمور\nمستقل و مطلق العنان زنده گی کرده و بمذهب قدیم خویش پابند بودند ،\nچون ولایت دارای قلاع متین و هر قریه ای قلعه ئی داشت بزرگان قلاع\nدر عین حال سمت ریاست عسکری را در محارب داشته و در مقابل رئیس\nقویتری مطیع شمرده می شد . تیمور در سال ۱۳۹۸ هنگامی که بهندوستان\nحمله میبرد در اثر تظلم رعایای اندراب تخارستان از یغمای کتورها و بلورها بجانب\nبلورستان عسکر کشید ، و از جهت شمال از گردنۀ خاواك براه حصۀ فوقانی\nوادی پنجشیر عبور کرد ، تیمور درین مسافرت زمستانی درسبدی نشسته بواسطهٔ\nیخها لك خوردن از کوه سرازیر شد ، و او می گوید در جناح چپ خود يك\nدسته ده هزار سواری روان کردم معلوم میشود این عدۀ مبهم بحصهٔ شمالی نورستان"}
{"book": "adl0986", "page": 814, "text": "صفحه (٥٩) سال اول - مجلۀ کابل شماره (۱۲)\n\nرفته و تباه شده اند ، اما تیمور دعوی میکند من غالب بودم بهر حال تیمور بسرعت این ولایت صعب المرور و جبال مخوف را تخلیه نموده و از راه خاواك بدر رفت ، و ضمناً در درهٔ کتور کتیبهٔ بیاد گار این سفر خود گذاشت ، در در داخل نورستان بر کنار دریای ناجل یا الیشنگ تا حال قلعه موجود است که او را قلعهٔ تیمور نامند ، در قلعه قلوم سنگی است که بر آن آخرین نقطه پیشرفت تیمور منقوش گردیده و اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان در همان سنگ یادگاری نقر کرده است . بعد از تیمور تا زمان امیر عبد الرحمن خان ازین راه شمال غرب دیگر عساکری ببلورستان داخل نشده است ، مسیو بارتولد میگوید علاوه بر هجومی که ازین راه به نورستان شده ، از بدخشان در شمال و از وادی کابل در جنوب و چترال در شرق نیز حملاتی به بلورستان غربی شده است .\nترك بابری در ذکری که از اهالی بلورستان مینماید میگوید که در وادی پنجشیر چپاول ها میاندازند و شراب مینوشند، و هر آدمی بوطلی از چرم مملو از شراب در گردن حمایل دارد.\nآئین اکبری در ذیل نوشته های خود یکباری گفته است که کافرها ( اهالی بلورستان ) احفاد یونانی ها استند .» همین تذکار آئین اکبری است که مصدر این قصه نادرست گردیده و تا هنوز مردم را راجع به نژاد بلورها در اشتباه میاندازد، مستربول این نوشته را تردید نموده و انسکلپیدی بریتانی ذکری از ان میکند .\nبعد از تیمور بابر و محمد حیدر نیز حملاتی ببلورستان نمودند ، ولی دسته های سوارهٔ آنها عاجز بود از اینکه موفقیت محکمی درانجا احراز نمایند ، این حملات فقط درمنزله یغما و چپاولى بشمار رفت . بهرحال بعد از قرن شانزده با التدریج اسلامیت در بلورستان شرقی قدم نهاد ، در قرن دهم شاهرا های بزرگی از راه هندوکوه بوادی پنجشیر که از شعبات رود کابل است میرفت ، علاوه بر آن یکراهی هم از بدخشان به تبت ذکر می کنند یعنی بولایت سمت علیای هند که سکنهٔ آنجا از اهل تبت و در این زمان ولایات تحت الاطاعهٔ انگلیس ( گلگیت ،"}
{"book": "adl0986", "page": 815, "text": "صفحه ( ۶٠ ) سال اول ـ مجله کابل شماره ( ۱۲ )\n\nگنجوت ) ، لاك در انجا واقع است ، نفوذ اسلام هم از همین راها در چترال پیش میرفت . در وسط قرن هجده بلورستان شرقی ( چترال ) زیر تسلط چینی ها رفت ، وبعد ها دوباره ازاد گردیده در تحت رایت مهتر های چترال مستقل گردید وحتی بعضی قبایل سیاه پوشهای بلورستان غربی نیز اطاعت سیاسی مهتر چترال را قبول نمودند . وبقول محمد ابن ولی یکی از مهتران چترال با بر شاه نام به امام قلی خان بخارائی اظهار تمکین وانقیاد نمود .\nدر قرن ۱۹ مطابق معاهده دیورند ( ۱۲ نومبر ۱۸۹۳ ) منعقده بین دولتین افغان وانگلیز حقوق افغانستان از چترال سلب گردیده و در ۱۸۹۵ عساکر انگلیز تمام آنعلاقه را اشغال نمود . عمراخان رئیس جندول و شیر افضل خان باجوری پناه گزین سیاسی کابل که برضد استعمار انگلیز و امیر الملك برادر نظام الملك مهتر چترال حرب مینمودند اسیر گردیدند ، و چترال بصفت یکعلاقه مربوطه کشمیر قرار داده شد و شجاع الملك مهتر چترال در جنوری ۱۹۰۳ بدربار تاج پوشی دهلی حضور بهمرساند . در عهد وایسرائی کرزن عساکر انگلیز در منتهای جنوبی علاقه چترال در قلعه دروش اقامت داشت و در هانوقت تهانه های سرحدی بعوض عساکر منتظم به ملیشیای چترالی تحویل داده شد .\nدر همان حالیکه مقدرات چترال برنهج مذکور فیصله میشد مطابق مواد معاهده دولتین افغان و انگلیز علاقه بلورستان غربی ( نورستان ) از احتراصات مستقیم بریتانیا محفوظ ماند ، ولهذا اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان بسرعت در سال ۱۸۹۵ داخل اقدامات عسکری شده ، وبواسطه اشاعه اسلامیت ولایت مذکور را جزو لاینفك افغانستان قرار داد ، و امروزه اهالی ذکی وفعال بلورستان در ردیف متدین و وطن پرست ترین طبقات افغانستان بشمار میروند . انتهی ."}
{"book": "adl0986", "page": 816, "text": "محفل توزیع انعامات معارف در چمن دلگشا هنگام مسابقه والی بال بین طلاب مکتب امانی و امانیه\nپنجشنبه ۱۸ حمل ۱۳۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 817, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 818, "text": "(۱)\n\nفهرست مندرجات دورۀ سال اول مجلۀ کابل\n\nقسمت علمی\n\nمضمون   نویسنده   شماره   صفحه\n\nاهمیت ترجمه   شهزاده احمد علیخان   ٤   ۳۱\nضرورت توحید رسم الخط   غلام جیلانی خان اعظمی   ٥   ٦\nرنگ آمیزیهای قدرت   شهزاده احمد علیخان   ٦   ۱\nتهذیب نفس   ترجمه حبیب الله خان طرزی   ٦   ٥\nتغیرات جسمیه یا افعال حسیه   شهزاده احمد علی خان   ۷   ۱\nذکاوت وغباوت اطفال   ترجمه محمد بشیر خان   ۷   ۱۳\nتأثرات وانعکاس آن   محمد یعقوب خان   ۱۰   ۱\nدین فطری است   غلام جیلانی خان اعظمی   ۱۱   ۱\nدیانت وتهذیب اخلاق   محمد کریم خان قاضی زاده   ۱۱   ۳۷\nمزایای اسلام   شهزاده احمد علیخان درانی   ۱۲   ۳۳\n\nقسمت ادبی\n\nمضمون   نویسنده   شماره   صفحه\n\nاهمیت ادبیات   قاضی زاده   ۱   ٦\nنویسنده گی   غلام جیلانی خان اعظمی   ۱   ۲۰\nاسلوب   هاشم شایق   ۲،۱   ۸،۳۷\nشعر در آینده   مترجم رشید لطیفی   ۳   ۱"}
{"book": "adl0986", "page": 819, "text": "(پ)\nقسمت اجتماعی\nمضمون\tنویسنده\tشماره\tصفحه\nعادت و نفوذ آن\tمحمد کریم خان قاضی زاده\t۲\t۱\nرمز ترقی\tغلام جیلانی خان اعظمی\t٤\t۱\nوظیفه شناسی\tمحمد کریم خان قاضی زاده\t٥\t۱\nزنده گی و قرن حاضر\tمحمد بشیر خان مفتی زاده\t۸\t۱\nعلم و تربیت\tغلام جیلانی خان اعظمی\t۹\t۱\nانتقاد و پولیتيك\tمحمد کریم خان قاضی زاده\t۱۰\t۳۳\nقضایای اجتماعی\tترجمه محمد بشیر خان مفتی زاده\t۱۱\t۲۳\nما و مدنیت\tغلام جیلانی خان اعظمی\t۱۲\t۱\nتقریر و تحریر ما\tسرور جویا\t۱۲\t۸\nقسمت اخلاقی\nمضمون\tنویسنده\tشماره\tصفحه\nاعجاز قرآنی\tمحمد کریم خان قاضی زاده\t٥\t٢٦\nاخلاق\tغلام جیلانی خان اعظمی\t۷، ۸\t٦ ، ۷\nعفت زبان\tغلام جیلانی خان اعظمی\t۱۱\t٣٤\nقسمت تاریخی\nمضمون\tنویسنده\tشماره\tصفحه\nادبیات در افغانستان\tمیرغلام محمد خان غبار\t۱\t۱۲\nشهر کابل\t» »\t۱\t٤٤\nنظری بتاریخ کابل\tحافظ نور محمد خان\t۳\t٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 820, "text": "مضمون نویسنده شماره صفحه\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن میرغلام محمد خان غبار ۲ ۳۹\nتخارستان « « ٤ ٤٤\nباکتریا « « ٥ ٣٣\nمدنیت قدیم افغانستان احمد علی خان مترجم فرانسه ٦ ۲۷\nآریانه یا هری میرغلام محمد خان غبار ٦ ٤٦\nسکاستین یاسیستان و فراه « « ۷ ٤٩\nاسلام و کشف امریکا شهزاده احمد علی خان ۸ و ۹ ۳۳ ، ۳۰\nزابل یا ارا کوسیا میرغلام محمد خان غبار ۸ ٤١\nزبان ها در بابل مولوی فضل ربی ۹ ۱\nانسان چگونه بکتابت آشنا شد ترجمه محمد بشیر خان مفتی زاده ۹ ۱۳\nپاکتیا یا پاختیا میرغلام محمد خان غبار ۹ ٤١\nصنایع كريك و بوديك در افغانستان احمد علی خان مترجم فرانسه ۱۰ ۸\nعروس نیل ترجمه سرور گویا ۱۰ ۱۷\nگند ها ر یا میرغلام محمد خان غبار ۱۰ ٤١\nغوریا غرجستان « « ۱۱ ٤٤\nبلویا « « ۱۲ ٤٥\nعقاید مصریها ترجمه احمد علی خان درانی ۱۲ ۳۹\nقسمت شرح حال مشاهیر\nهم شاه هم شاعر سرور گویا ۱ ۳۰\nکاهی کابلی « ۲ ، ۳ ۱۳ ، ۷\nسید جمال الدین افغان غلام جیلانی خان اعظمی ۲ ، ۳ ۱۷ ، ۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 821, "text": "مضمون\tنویسنده\tشماره\tصفحه\nمیرزا عبدالقا در بیدل\tقاری عبدالله خان\t٤\t١٢\nادیب پشاوری\tسرور گویا\t٤\t٢١\nشاعرة هری\tسرور جویا\t٥\t١٢\nیادی از فضلای غزنی\tشهزاده احمد علیخان\t٥، ٦، ٧، ٨\t٥١، ٢٧، ٢٣، ٢٣\nبهزاد و نگارستان هرات\tسرور گویا\t٦ ، ٧\t١٦، ٣٣\nپدر کهربا\tمترجم رشید لطیفی\t٦\t٢٢\nحیات توماس ادیسون\tبقلم » »\t٧\t٤٠\nجبلی غرجستانی\tسرور گویا\t٨، ٩\t١١، ١٠\nفارياب وظهير\tاعظمی\t٨\t١٨\nغياث الدين غوری\tاعظمی\t٦، ٧، ٨، ٩\t٤١، ٤٧، ٢٨، ٢٧\nفضلی فراموش شده\tعبدالله حان افغان نویس\t٨، ٩، ١٠، ١١\t٥٩، ٣٩، ٤٠، ٢٨ ،\n١٢\t٢٨\nدو کتور اقبال\tسرور گویا\t١٠\t١٩\nشهریار شاعر\t»\t١١\t٧\nگوشه و صدمین سال\tعبدالملك خان\t١١\t١٠\nفوت او\nپاد شاه فيلسوف\tاقتباس از دانشکده\t١١\t١٣٢\nشاعرة افغان\tسرور گویا\t١٢\t١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 822, "text": "قسمت اشعار\n\nمضمون نویسنده شماره صفحه\n\nاتفاق انور بسمل ۱ ٢٥\nاندرز بشعرای وطن مستغنی صاحب ۱ ٣٦\nاندرز بخویش غلام حضرت شایق ٢ ١٥\nعلم مستغنی صاحب ٣ ۱۸\nمخمس غلام جیلانی اعظمی ٣ ۱۷\nتوصیه باخلاف مستغنی صاحب ٤ ٢٧\nپند پدر ا ظمی ٥ ١٦\nتشویق بعلم وفن مستغنی ٦ ١٠\nمبارزه در حیات مستغنی ٧ ۱۷\nنیکوئی « ٨ ١٦\nکوشش سرور صبا ٨ ٣٩\nعلم وعمل مستغنی ٩ ۱۸\nفلاحت « ١٠ ٢٤\nترجمه منظومه شاعر هند مستغنی وصبا ١٠ ٢٤\nاحتیاجات عصری مستغنی ١١ ١٤\nکابل « ١٢ ۱۷\nپیغام بمحصلین افغانی عبدالرسول خان ١٢ ٢٥\nسخنی به نژاد نو از علامه داکتر سر محمد اقبال ١٢ ۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 823, "text": "قسمت های متفرقه\n\nمضمون\nنویسنده\nشماره\nصفحه\n\nافتتاحیه و تشکر\nغلام جیلانی خان اعظمی\n۱\n۱\n\nمرام مجله\nسرور گویا\n۱\nه\n\nمرام انجمن و پروگرام آن انجمن\n۱\n٢٦\n\nکاروان زرد\nمیر غلام محمد خان غبار\n۲\n۱۰\n\nقدر شناسی\nانجمن\n٤\n٥٨\n\nیاد آوری و تصحیح\nغبار\nه\n٦٠\n\nتشکر ویاد آوری\nانجمن\n۱۰\n٥٩\n\nتقدیر و تشکر\n»\n۱۱\n٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 824, "text": "(ز)\n\nتصاویر\n\nشماره    صفحه\nذات اعلیحضرت همایونی    ۲    ۱\nیکقسمت از دور نمای شهر کابل    «    آخر\nفوتوی سید جمال الدین افغانی    ۳    ٣٤\nوالا حضرت صدر اعظم صاحب    ٤    ۱\nیکی از منظر های طبیعی    «    ٥٨\nوالا حضرت وزیر صاحب حربیه    ٥    ۱\nیکی ازمناظر پنجشیر    ٥    ٢٥\nمبلغ معروف ضد شراب    ٥    ۳۲\nیکی از مناظر کوهستانی اندراب    ٥    ٦٠\nیکی از مناظر فلاحتی اندراب    ٦    ٦٦\nتوماس ادیسن    ۷    ٦٦\nتالار شورای ملی کابل    ۸    ۱\nمنظره برف باری در ارگ کابل    «    ٦٠\nیکحصه مشرقی ارگ شاهی    ۹    ۱\nرخنه پنجشیر    «    ۳۰\nمنظره ارگ شاهی    ۹    ٦٤\nاز کارهای مطبعه آفت    ۱۰    ۱\nعروس نیل    ۱۰    ۱۸\nپل درونته    ۱۰    ٦٠\nمقبره احمد شاه بابا    ۱۱    ۱\nکانفرانس خلع اسلحه در جینوا    ۱۱    ۳۲\nمقبره میرویس هوتك    «    ٦١\nارغنداب قند هار    «    آخر\nمحفل توزیع انعامات معارف    ۱۲    ۲۰\n« « «    ۱۲    ٢٤\nوالیبال طلاب مکتب امانی و امانیه بروز محفل\nتوزیع انعامات معارف    ۱۲    آخر"}
{"book": "adl0986", "page": 825, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 826, "text": "اعلان\nانجمن ادبی کابل حاضر است باحضراتیکه در مرکز وسایر ولایات داخله وخارجه\nاقامت داشته ( ومتمایل باشند جزو اعضای افتخاری انجمن قرار گرفته ، ودرراه معارف\nعموميه خدمات وكمك های علمی وادبی نمایند ) داخل مفاهمه گردد ؛ وحضرات میتوانند\nکتباً بانجمن مذا كره فرمایند ."}
{"book": "adl0986", "page": 827, "text": "یاد آوری\n\nحضراتی که باشتراك سال دویم مجله کابل متمایل باشند قبل اختتام سال اول بايستی ورقه اشتراك ورسيد معاوضه قیمت سالانه مجله را بدفتر انجمن ارسال فرمایند والا مجلات سال دوم بخدمت حضرات نخواهد رسید . ( دفتر انجمن ادبی )\n\nمحل اسم مشـــــــــــــــــــــــــــــــــترك"}
{"book": "adl0986", "page": 828, "text": "کابل\n\nهدیهٔ انجمن ادبی\n\nبمناسبت بهترین خدمات تاریخیهٔ اعلیحضرت\nتاجدار نامدار حقه دار افغانستان\n\n«محمد نادر شاه غازی»\n\nیا\n\nاولین روز آغاز دورهٔ سعادت حقیقی ملك وملت افغانستان\n\nیعنی افتتاح مجلس مقدس شورای ملی\n\n۲۰ صفر ۱۳۵۰ ه ق = ۱۵ سرطان ۱۳۱۰ ه ش = ۷ جولای ۱۹۳۱ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 829, "text": "فهرست مندرجات\n\nنمره\n۱ :-\n۲ :-\n۳ :-\n٤ :-\n٥ :-\n٦ :-\n٧ :-\n٨ :-\n٩ :-\n١٠ :-\n\nمضمون\nافتتاحیه و تشکر\nگزارشات روز افتتاح\nنطق اعلیحضرت غازی\nمعروضه و کلای شورای ملی\nخطابه جمیعت العلماء\nاستقبال شوراء\n\" \"\nشورا و بشر\nمرامنامه شورای ملی\nاسمای و کلای محترم شورای ملی\n\nنویسنده\nهیئت اداره\nسرور - گویا\n\nمستغنی\nسرور صبا\nاحمد علیخان معاون انجمن\n\nصفحه\n۱ الی ٦\n۷ « ۸\n۸ « ۱۸\n۱۸ « ۲۳\n۲۳ « ٢٦\n٢٦ « ۲۹\n۲۹ « ۳۲\n۳۲ « ٣٦\n۳۷ « ٤٣\n٤٤ « ٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 830, "text": "صفحه\n(۱)\nهدیه انجمن ادبی\nبمناسبت بهترین خدمات تاریخیه اعلیحضرت تاجدار حتدار\nو نامدار افغانستان\nیا\nاولین روز آغاز دوره سعادت حقيقى ملك وملت افغان\nیعنی افتتاح مجلس مقدس شورای ملی\nبشریت بحكم تكامل پيش ميرود ، تجدد در زندگی ناموس طبیعی است .\nدر طی این تكامل وتجدد ، نصب العين انسان وصول بسعادت زنده گی است .\nوسرور از\nوسعات زنده گی عبارت است از آرامش روح وبدن ، که سلامت\nآثار قیمتدار اوست . وصول سعادت بی زحمت صورت نه بندد ، لهذا بشر قدم\nدر طريق علوم وفنون نظری وعملی كذاشتند ، وكمر سعي وعمل مردانه به بستند\nحكم تكامل و مساعی انسانی واجب می نمود ، مجامع بشريه بلا استثنا به\nنصب العين خويش يعنى سعادت حيات نزديكتر گردند ولى متأسفانه هنوز\nمالی در عالم وجود دارند كه بسى از مراحل خوشبختی ها دور تر افتاده ، .\nوبعضى بكلى در بادیه سرگردانی گمراه گرديده اند ، علت عقيم ماندن مساعی\nاينكونه ملت ها ، ونرسیدن بآرزوهای حقیقی شان غير طبیعی وعارضى است .\nاین علت عبارت از يكعده اعمال سوء بشر است که از منبع عدم اعتدال"}
{"book": "adl0986", "page": 831, "text": "صفحه\n(۲)\n\nاخلاق نشئت کرده ، و بشكل سد سدیدی در مقابل جریان قانون تکامل\nو مساعی حسنه بشریه می استد .\nاین سدی که شهوات نفسیه و غضبات سبعیه ایجاد میکند ، در دائره زندگی\nاجتماعی ولوله برپا ، و در عین زمان موازنه و اعتدال طبیعی حیات را متزلزل\nمیسازد این تزلزل زندگی میدان حرب شهوات و غضبات را بنام تجاوزات\nو مدافعات بشری آماده کرده ؛ و ازینجاست که انقلابات خونین و گرفتاریهای\nسنگین ملل آغاز و عصرها دوام میکند .\nاین انقلابات و گرفتاریها فرصت تقدم را در راه تکامل ، از ملل جهان\nمسلوب مینماید ، خواهند گفت انقلابات گاهی در سرعت حرکت جانب منزل\nمقصود كمك مینماید ، گوئیم چنین باشد ، ولی مطلب ما درینجا از اصل و ماده\nانقلابات است که فی حد ذاته ناشی از عدم توازن امور اجتماع ومانع تقدم طبيعى\nحیات است . بعلاوه اگر انقلابات مسبب تقدم و تکامل جوامع بشریه شمرده\nشدی ، پس واجب شدی در پس هر انقلاب انقلابی بودی ، و عمر بشر بنام تقدم\nمصروف انقلابات مسلسله گردیدی .\nجلو گیری از سیلابهای خانمان خراب کن انقلابات بشرى ، یعنی عدم توازن\nامور اجتماعی ، وابسته تدابیری است که عقول بزرگ و تجارب چندین قرنه\nنوع بشر ، تعیین و انتخاب کرده اند . اس الاساس اینهمه تدابیری که گفتیم\nتوحید افکار ملت است در طریق زندگی ، ملتی که باتفاق و وحدت آراء ،\nخط حرکتی منتخب ، و در راه تقدم و حصول سعادت قدم میبردارد ، رسیدن شان\nبسر منزل مقصود حتمی است ، چونکه هیچ مانعی نمیتواند دیگر سد راه تقدم\nگردد ، و اگر مانعی بمثل موجود است ، نیز در اثر اقتدار افکار عمومیه از هم"}
{"book": "adl0986", "page": 832, "text": "(٣)\n\nصفحه\n\nمیرود . ازان ببعد است که نفاق و اختلاف افکار ، که علت ظهور اغتشاش\nو انقلابات داخلیهٔ يك مملکت است ، رخت سفر جانب دیار نیستی می بندد .\nدر ظهور این تدبیر بزرگ یعنی توحید افکار جامعه از همه اول و اعلی تر\nهدایات جلیلهٔ الهیه است جل مجده که توسط آیات بینات قرآن کریم به پیروان\nدین متین اسلام بنام آیهٔ مقدسهٔ شورا نازل گردیده است . سیر در تاریخهای\nممالک اسلام بمانشان میدهد ، که پیروی باین هدایات جلیله حکومت های اولیه اسلام را\nبه ذروهٔ اعتلا و ترقی مادی و معنویه واصل نمود ، و بالعکس تمرد ازان اسباب سرنگونی\nهای تلافی ناپذیری گردید ، هیکذا رموز مهم تفوق و ترقی ملل مغرب زمین را\nدر رعایت از همین هدایات می یابیم .\nاما افغانستان از عرصه های دراز یست با وجود استعداد در تعمیل این هدایات\nمقدسه و تدبیر عظیم ، و با موجودیت عملی آن در اقوام متعدد افغان بنام جرگه\nهای قومی ، بدبختانه از فیض این نعمت باقیمت بصورت عمومی محروم مانده است ؛\nبلکه جرگه ها و شورا های داخلی اقوام متعددهٔ افغانستان ، افکار عمومی ملت را\nدر مسایل اجتماعی ، بدسته های مختلفه تقسیم ، و گاهی بمقابل همدیگر استعمال کرده\nاست ، و ازین راه در انقلابات داخلیه تائید نموده است .\nاین ملت از مدتها است محتاج بيك قوت مقدس اداری بود ، که بتواند شورا\nهای مختلفهٔ بین الاقوام افغانستانرا ، در يك مرکز عمومی جمع ، و وسائل توحید\nافکار و نصب العین جامعه را فراهم سازد . تاریخ دنیا منتظر بود قرعه این فال\nمبارك بنام نامی کدام مرد فوق العاده افغانستان خواهد افتاد . بدبختانه شورا\nهای حکومات گذشته که در زیر پرده های استبداد و مطلق العنانی مستور بودند\nنه آنکه از مداوای دردهای اجتماعی ملت عاجز شدند ، بلکه برتشتت و اختلاف"}
{"book": "adl0986", "page": 833, "text": "صفحه\n( 4 )\n\nافکار و آرای عمومی افغانستان بیفزودند ، تا آنکه تصادم افکار اسباب انقلاب\nممالکت گردید .\nدرست است که مملکت در انقلابات گذشته خود نگفته بود که شورا میخواهد ،\nفقط از دردهای که بر خلاف عواطف باطنیه شان احساس میشد مینالیدند . ولی باید\nفهمید ملت ها از نقطه نظر عوام الناس ، همیشه طالب يك سعادتی در حیات میباشند\nکه نام آنرا فراموش کرده اند ، حتی شکل عملی ، برای حصول این سعادت نیز\nاز نظر شان مستور است ، گویا گم کرده ئی میجویند که نمیدانند کجاست و چه\nنام دارد . لهذا هروقت زمامدار و یا سر برآورده ، درد های موجوده شان را\nشمرده ، نقشه جدیدی در حیات آنها نشانداه ، ملت بکمان آنکه از نصب العین --\nباطنی خود ها خبری شنیده اند ، با رغبت تمام از گوینده استقبال نمودند . ولی\nدر عمل چون آن نقشه ها را بر خلاف تمایلات خود ها احساس کردند ، دوباره\nاظهار الم نمودند ، وازینجاست که ناکامیهای قائدین ملی شروع میشود ، چه هنوز\nدر تشخیص مرض و تعین آرزوی باطنی ملت مشتبه بوده اند ، ازین رو میتوان گفت\nعلت عمده انقلابات گذشته نه بودن شورای صحیح بوده است .\nدورهای این گونه انقلابات ، وعدم توازن امور اجتماعی ملت ها ، نظر بمکان\nوزمان و تراکم حوادث عالم ، مختلف و کم وزیاد است ، گاهی ملتی در صد ها\nسال نمیتواند ازین فلاکت وبحران ها تخلیص گریبان نماید و گاهی ملتی در کمتر\nاز چندین سالیانی ، دراثر يك تصادف نیکو ومبارکی ، موافق بآرزوهای باطنی\nخویش ، به تعین درد و انتخاب مداوا آشنا میگردد .\nاین تصادف حسنه در ملت های خوشبخت ، در ظهور يك مرد نابغه وناموری\nتجلی میکند ، که مشيت الهيه او را مؤید و برای نجات از بدبختی ها ، و نیل"}
{"book": "adl0986", "page": 834, "text": "صفحه\n(ه)\n\nبسعادت زندگانی يك ملت ، مامور و موفق میگرداند . ظهور این مردان نامی\nدر ملت ها ، در قرنها گاهی و آنهم بشكل نادری صورت میگیرد . این نوابغ\nدر انظار عالم منزلتی مخصوص وشائسته دارند ، ملت ها و تاریخهای جهان آنهارا\nفراموش نمی کنند ، مکافات این مردان نامی نه در فرصت های حیات ، بلكه\nبعداز ممات بیشتر ظاهر و آشکارا میگردد ، یادگار تاریخی آنها تا به ابد تذکار\nو کارنامههای درخشان ایشان باقی و پایدار میماند .\nخدای را شکرهاست که وطن عزیزما افغانستان نیز ، در تاريكترين مواقعی\nهمیشه باراده فیاض الهیه ، نوابغی بهمرسانده است که سر رشته گسسته امور\nاجتماعی را بهم پیوند ، وموجودیت ملی را ازخطر فنا واضمحلال رهانیده است .\nازان جمله است شهریار عاقل و تاجدار حساس وسياس افغانستان اعلیحضرت\nمحمد نادر شاه غازی که امروز قامت مردانه گی در وسط آسیا علم ، و بیرق\nمجاهدت فی سبیل الله را ، در راه اعتلای حقیقی و مدنيت صحيح ملت افغان\nبرافراشته اند ، و اينك می بینیم که بعد از مرور دهوری ، در مملكت ما احیای\nسنت سنيه نبویه شده ، و دولت شورائی اعلام و اعلان میگردد : ( وقارئین محترم\nگزارش افتتاح این روز تاریخی را در ذیل مطالعه مینمایند ) .\nواقعاً امروز روزیست که عموم ملت و طبقات با اطلاع وطن ، از کثرت\nمسرت و انبساط ، سر از پا نشناسند ، و بيك مستقبل درخشان و سعادت مندی\nمنتظر واميد وار گردند . امروز روزیست که ، پیران وجوانان مملکت ، با تمام\nصداقت و فداکاری ، اغراض شخصیه را فدای ناموس وطن ، و خدمت پادشاه\nعزیز خود نموده ، و با تمام موجودیت ، در راه پیشرفت و تقدم نیات و خیالات\nوطن پرستانۀ پادشاه و پدر مهربان ملت بکوشند ."}
{"book": "adl0986", "page": 835, "text": "(٦)\n\nصفحه\n\nوکلای محترم بسیار سعادت مند هستند که ، مقدرات زنده گی ده ملیون نفوس افغانستان را ، در دورۀ رافت و عطوفت — چنین شهریار عدالت کرداری ، در کف اقتدار گرفته اند ، ویقین است که در سایۀ عدالت شهریاری ، بایفای وظائف حقۀ خویش ، نائل وکامیاب شمرده میشوند .\nکارکنان انجمن ادبی ومجلۀ کابل ، بهترین وخالص ترین تحیات و ادعیۀ قلبی خویش را ، بحضور اقدس پادشاه نامی وحامی مملکت ، مربی ومروج معارف ومدنیت ، اعلیحضرت نادرشاه غازی تقدیم نموده ومیگویند :—\nاعلیحضرتا ! خدمات برجستۀ تاریخیۀ شما ، درصفحات تاریخ وطن ، بمثابه ستارهای تابندهٔ هستند که ، درشبهای تیره وتار بفضای آسمان میدرخشند ، ودربین این ستارگان روشن ، مجاهدت های مقدس وعالی ترین شما که عبارت است ، ازفتوحات نمایان درجهاد استقلال ، وحصول افتخارات افغانستان ، و تاسیس مجلس مقدس شورای ملی ، مانند بدرهای شعشعه پاش نور افشانی میکنند .\nاعلیحضرتا ! مکافات اینهمه خدمات شاندار وطن پرستانۀ شما ، درسطور يك چند مقالات شاعرانه ، ويا يك عده نطق های ناطقین وخطبا ، گاهی ادا وبجا شده نمیتواند .\nمکافات خدمات مقدس شمارا ، تاریخ ملت در اعصار آینده ، بجا خواهد داد ونسل آتیۀ وطن ، ترانه های افتخار شما را ترنم خواهند نمود . از همه بهتر وخوشتر در عالم آخرت ، خدای عادل و کریم ، اجر زحمات و پاداش خدمات شمارا ، در راه سعادت يك ملت عطا ونصيب خواهد کنانید .\nپس بهتر است ما اتفاقاً صدا كنیم زنده باد نام نامی تاریخی بهترین پادشاه افغانستان اعلیحضرت نادر شاه غازی ."}
{"book": "adl0986", "page": 836, "text": "(۷)\n\nصفحه\n\nگذارشات روز افتتاح مجلس شورای ملی\n\nروزیکشنبه بحسب اطلاع واخبار های که ازمقام منیع صدارت عظمی نشر گردیده و مژدۀ افتتاح مجلس عالی شورای ملی را بار اول در مرکز برای اهالی بشارت می نمود ، در روز دوشنبه که یکروز مسعودی بود هر کس بايك مسرت وذوق از خانه ها بیرون آمده مخصوصاً قسمتی از اهالی که علاقه مند واز مدتها بانتظار بودند در ساعت نزديك افتتاح بجاده ها وراها عازم مجلس وبشوق و شطارت تمام می شتافتند عبور ومرور موترها وگادی ها مخصوصاًقسمت پیشروی عمارت مجلس ملی را پر نموده بودند .\nساعت نه ونیم مدعوین وارد عمارت مجلس عالی شورای ملی گردیدند اهالی وکلان شوندگان وکلانتران وصنوف مامورین ورجال بزرگ همه صف بصف درموقع های مخصوص خود نشسته منتظر بودند ساعت ۴۵ و ۹ موترهای سفرا وهیئت کور دپلوماتيك یگان یگان وارد گردیده وتقریباً در همین دقائق وزراء وهیئت کابینه هم در مواقع خود جا گزین گردیدند .\nتمام بساعت ۱۰ به اشاره واعلان وزیر صاحب دربار وآهنگ موزيك رسم تعظیم شاهی و ورود شاهانه را بشارت میداد تا اینکه حضور اعلیحضرت همایونی داخل تالار بزرگ مجلس گردیده واز طرف عموم حضار با قیام استقبال گردیدند بعد از ان اعلیحضرت در موقع ریاست قیاماً احوال پرسی مختصری باحضار وکور دپلوماتيك نموده متعاقباً نطق تاریخی افتتاح مجلس را ذیلاً ایراد فرمودند که شنیدن آن به تمام حضار يك جوش ورقت وامیدی بخشید ، سپس جناب عبدالحق خان وكيل هرات نطق شاهانه را بخطابه خیلی مؤثری از طرف ملت استقبال نمود ،"}
{"book": "adl0986", "page": 837, "text": "صفحه\n(۸)\n\nبعد ازان جناب مولوی محمد ابراهیم خان کاموی به نمایندگی جمعیت علمای عظام\nلایحهٔ خود را بآواز ولهجهٔ خیلی جدی وفصیح قرائت کرد .\nدر آخر حضور شاهانه با کلمات شیرین ومؤثر وکلا را خطاب فرموده\nمختصراً به بیانات خیلی حکیمانه راجع بامید واریهای آتیه ارشاد ودر آخر بدعای\nموفقیت ملت ودولت مجلس را خاتمه بخشیدند .\n\nعیناً نطق اعلیحضرت غازی\nبه تقریب افتتاح شورای ملی\n\nاین مجلس شورای اسلامی را بنام خدای قادر توانا که بخشایندهٔ سعادت دنیا\nو آخرت است افتتاح میکنم واز بارگاه ایزد متعال برای حکومت و ملت افغانستان\nتوفیق میخواهم که بسایهٔ شریعهٔ مطهره حضرت محمد علیه الصلوة والسلام باین\nخاك پاك اسلام خدمات برگزیدهٔ ابراز کنند وبار دیگر دراعلای کلمة الله وترقی\nوتعالی افغانستان موفقیت وکامیابی جاوید حاصل نمایند .\nعزیزان من ! لله الحمد که بار دیگر افغانستان را از مصائب ونوائب نفاق و\nخانه جنگیها مصئون ومامون می بینم ! و بخاطر آسوده و دل پراز امید شروع\nبه تاسیس این موسسهٔ شورای ملی مینمایم . میخواهم معنی شورای ملی را بشما شرح\nکنم الحمد لله همهٔ ماوشما مسلمان هستیم مشوره اساس کارهای ماست ما بحکم\nقرآن عظیم الشان ( وشاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله ) بمشوره کردن\nمکلف بودیم وهستیم وخواهیم بود حضرت محمد علیه الصلواة والسلام درحالی"}
{"book": "adl0986", "page": 838, "text": "صفحۀ\n(٩)\nمسائل مشوره میفرمودند ! خلفای راشدین رضی الله تعالی عنهم بمشوره کار میکردند خلفای بنی امیه نیز مشوره می فرمودند ! لیکن خلفای بنی عباس مشوره را اساس متینی برای پیش برد امور قرار دادند وکلای ملت به دربار خلفای عباسیه حاضر می بودند و حکومت تمام کارها را باوکلای ملت مشوره میکرد . بعد از خلفای عباسیه سلاطین اسلام مشوره را منافی قوت واقتدار خود دیده باین اساس ترقی وتعالی کمتر توجه نمودند بنابرین خیلی دوره های انقراض وتغیر وتبدل درعالم اسلام واقع شد !\nدر افغانستان مشوره از قرنهای مدیدی بایطرف دوام میکند چنانچه جرگۀ افغان ها را حاکم عادل ملت افغانستان گفته می توانیم برای ما ملت مشوره چیزنویست سلاطین گذشته اگر بمشورۀ ملت کارنکرده باشند لیکن ملت درقبائل وعشائر خویش جرگۀ خود شانرا تا امروز متروك قرار نداده اند وحکم جرگه درقبائل وعشائر نافذ است امان الله خان شورای دولت تشکیل کرد وکلای ملت بمرکز حاضر شدند لیکن آن شورا ياجرگۀ افغانان مفيد ثابت نشد !\nخیر ! ازخدا میخواهم که باردیگر آنچنان واقعات سیاه درافغانستان رو ندهد واین موسسۀ « شورای ملی » دوشمارا موقع وفرصت ودرايت عنایت فرماید که تمام موجبات شکایات را از بین ملت و حکومت رفع نمائیم تاملت برغم سابق حکومت خویش را ازملت وخادم بهبود وترقی کارمملکت بداند ! « شورای ملی » امروز مثل شوراهای سائر ملل که بمرور ایام ترقی واصلاحات بخود حاصل کرده يك نمونۀ ترقی شورا های سابقۀ ماست اگرچه ملت تا امروز اینطور يك چیزی را خواهش نکرده لیکن چون من « شورای ملی » را اساس ترقی ووسیلۀ مخصوص"}
{"book": "adl0986", "page": 839, "text": "صفحة (۱۰)\nاصلاح مملکت میدانستم و میدانم روز اول در « خط مشی » خود اعلان کرده ام\nشکرلله که درین فرصت بر امن افغانستان بافتتاح آن موفق شدم وقتیکه شما کتابچهٔ\nحقوق « شورای ملی » را مطالعه کنید واقف میشوید که « شورای ملی » امروز\nبا شوراها و جرگه های پیشتر چه فرق دارد اگر شما حقوق خویش را صحیح استعمال\nکنید و همیشه رفتار و روش حکومت را مراقب باشید و برای اصلاحات همیشه\nسعی بلیغ بفرمائید « شورای ملی » افغانستان بانی امنیت و مؤسس ترقی و تعالی\nمملکت خواهد شد و بامید خدای عز وجل خانه جنگیها و نفاق و شقاق برای همیشه\nازین وطن معدوم خواهد گشت ! مسائل شخصی باعث زوال و اضمحلال این\nسلطنت اسلامی نخواهد شد ! و همه وقت این ملت آسوده خواهد ماند ! تغییر\nوتبدیل سلطنت سبب استیصال ریشه های ترقی و تعالی ملک وملت شده نخواهد\nتوانست ! به اشقیا نوبت حکمرانی نخواهد رسید ! همیشه زمامداران نیک وحکام\nصادق ومحسن ملك وملت در خدمت افغانستان انتخاب ومشغول خواهند شد !\nاستبداد بدعت پرستی ورشوت ستانی يك قلم در قلمرو این مملکت رونما\nنخواهد گردید !\nگفته میتوانم روزیکه وکلای ملت در « شورای ملی » حقوق خویش را\nشناختند و خیر و شر را از روی مفاد عمومی امتیاز کردند و اغراض وتفرقه\nاز میان رفع شد ازهمان روز دور سعادت افغانستان آغاز خواهد کرد من از خدا\nمسئلت دارم آنروز سعادت وطن عزیز ما و شماهمین روز اول افتتاح شورای ملی\nباشد خدا قادر است رحیم است کریم است همانطوریکه افغانستان را باینفرصت\nکم از يك انقلاب خانه برانداز نجات داد و بملت افغانستان امنیت ، عزت و توانائی\nو اتحاد ممراز نو بخشید ، از درگاه بخشایش ایزدی مایوس نیستم و امید واثق دارم"}
{"book": "adl0986", "page": 840, "text": "صفحه (١١)\nکه انقلاب گذشته آخرین دور فترت ونکبت ما ملت حساب خواهد شد\nوانشاء الله تعالی برای همیشه خاتمه یافت و این روز افتتاح « شورای ملی » روز\nاول دور سعادت افغانستان خواهد بود که تا ابد دوام خواهد کرد !\nوکلای محترم ملت ! مایوس نباشید ، اینچنین ادوار ظلمت را که ما و شما\nگذرانیدیم تاریخ ملل عالم در حیات سائر ملل دنیا نشان میدهد بعد از هر سختی\nآسانی است و پس از هر تنزل ارتقا و اعتلا آمدنی است بشرطیکه بندگان خدا\nاز جاده حقیقت و انسانیت منحرف نشوند و عیب را هنر و اسباب تنزل را\nوسیله ترقی نشناسند .\nفرزندان و برادران عزیز من ! آنچه از اجرا آت این دوره را میخواهم\nخود من بشما بیان کنم سیاست خارجی امروزه افغانستان است ، تاشما از سیاست\nخارجی حکومت امروزه خود خوبتر واقف ومسبوق شوید باقی مسائل را که\nدر ظرف یکنیم سال و چند ماه شده صدراعظم صاحب و وزراء بشما معلومات خواهند\nداد میخواهم از ابتدای ورود خود بخاك پاك افغانستان تا امروز آنچه با دول\nمتحابه معامله و مکاتبه کرده ام بشما اظهار کنم تا بر شما سیاست خارجی من\nپوشیده نماند .\nوقتیکه من در خاك افغانستان قدم گذاشتم خودم وشاه ولیخان ، وشاه محمود\nخان را در سمت جنوبی ومحمد هاشم خان ومحمد گلخان را در سمت مشرقی تعیین\nنمودم ! درین موقع در سمت جنوبی آثار نفوذ سقویان ظاهر نبود و هیچ کس\nحکومت سقوی را وقع و اعتبار نمیداد اما همینکه امان الله خان در حدود قلات\nو مقر با عساکر قندهار نمودار شد و دوباره عزم استیلای کابل را باطراف و\nاکناف مشتهر گردانید اهالی سمت جنوبی قدری متردد شدند و گمان کردند"}
{"book": "adl0986", "page": 841, "text": "صفحه ( ۱۲ )\n\nکه من بابرادران خود بطرفداری امان الله خان خدمت میکنم هر چند زیاد وانمود\nکردم که مطلب من شخصیت هیچ کسی نیست حق خود من و برادران من برای\nاثبات شخصیت خود نیامده ایم ما میخواهیم در افغانستان امنیت قائم شود و خانه\nجنگی از میان رفع گردد و هر شخصی را که تمام قوم وملت افغانستان به پادشاهی\nانتخاب کنند همان شخص پادشاه شود . اما با آنهمه اصرار من اهالی سمت جنوبی\nباظهار من متردد بودند مطمئن نشدند جه من مجبور بودم که اعلان پادشاهی خودرا\nبدون اعتراف وتصویب تمام اهالی افغانستان رد کنم !\nهر چند در مواقع بزرگت و در اوقات ظهور ناکامی و شکست این مطلب را\nبمن تکلیف می نمودند من نسبت بنام پادشاهی بنام خدای توانا توکل میکردم\nو مهربانی ولطف کردگار را بر امدادیکه از نام پادشاهی بمن وا نمود می شد\nمرجح میدانم ومیدانستم تا اینکه در اکثر طبقات اهالی سمت جنوبی تشتت افکار\nتولید شد وسقویان در سمت جنوبی قدرت کامله یافتند گردیز و اکثر حصص\nخوست و ارگون وغیره جاها را استیلا نمودند من درین وقت اراده کردم تا از\nاقوام افاغنهٔ سرحد آزاد استمداد کنم میخواستم از قوم ارگنزانی استعانت نمایم\nدرین وقت راه مواصلت من و ارگنزائی ها در دست انگریزها بود بواسطهٔ حاجی\nمحمد اکبر خان با حکومت انگلیز داخل مذاکره شدم حکومت برطانیا موافقت\nنکرد وعذر غیر جانبداری را پیش کرده راه دادن ارگنزائی را منافی اعلان غیر\nجانبداری خود وانمود کرد و بهمین مضمون بمن نامهٔ حکومت برطانیا رسید\nکه این نامه تاهنوز موجود است با اینهمه مایوس نشدم ودست از کار نکشیدم\nقوم باغیرت جاجی و هم يك حصهٔ منگل و احمدزائی در دست من بود بالآخر فیصله\nکردیم که از قوم وزیر که برای امداد من و نجات افغانستان کمر همت بسته بودند"}
{"book": "adl0986", "page": 842, "text": "صفحۀ (١٣)\n\nو غیرت اسلامی و افغانی آنها بجوش بود استمداد کرده شود وزیریها دعوت مرا\nپذیرفتند و به حضورم حاضر شدند دولت بریتانیا بر این مسئله بیشتر با من درشتی\nکرد به حاجی میرزا محمد اکبر خان برین مسئله بسیار اصرار نمود که باید وزیریها\nرا از جاجی به وزیرستان خارج کنم و واپس بفرستم ! و هم اعلانات و مکتوبات\nخود را اسمی اهالی قندهار واقوام قبائل آنولا بواسطۀ عبدالغنی خان ارراه چمن\nفرستاده بودم آن همه دعوت نامه های من باقوام قندهار واچکزائی های غیرت\nمند رسید اما خود عبدالغنی خانرا حکومت هند مانع شد و انسداد سخت برای\nپیشرفت او نمود و او را در قندهار نگذاشت همانست که بمجرد گرفتن\nاعلانات من اقوام وقبائل ولایه قندهار قیام نمودند و عرائض خوشوقت\nگردیدن شان نسبت به مجاهدات من و آماده گی شان در قابل ستمویان و\nاظهار استعداد شان باجرای اوامر من بسمت جنوبی برایم رسید ! باوجود آن\nهمه اعتراضات دولت انگریز همینکه حاجی میرزا محمد اکبر خان را برای اظهار\nدلائل عدم امکان واپس فرستادن وزیریها به پاره چنار فرستادم من ، شاه ولیخان\nو شاه محمود خان و محمد گل خان را با دگر سر کرده های اقوام و وزيريها و يك\nعۀ جاجی و منگل و احمدزائی وجدران وطوطاخیل وگردیزی برای محاربۀ کابل\nولهو گرد اعزام نمودم هنوز دولت برطانیه بردلائل عدم امکان واپس فرستادن\nوزيریها قانع نشده بود که خبر فتح کابل رسید خلاصه قبل از فتح کابل بين من\nو وات بريطانيا برمسئله مشارکت وزيریها خیلی تیره گی و پیچیدگی موجود بود\nمن بحکم تقدير مجبور بودم که از هر قوم وقبیله افغان که امداد گرفته میتوانستم\nتشبث میکردم ازین وزندگانی بحز نیم نفس چیزی باقی نمانده بود تهديد دولـت\nبرطانيه نسبت به مشارکت وزيریها و هم مظالم ستمو در نظر من اهمیت نداشت"}
{"book": "adl0986", "page": 843, "text": "( ١٤ )\tصفحه\n\nزیرا عرصه حیات بر من تنگ شده بود من حیات باشرف یامرگ خود\nو خاندان خود را تصمیم کرده بودم ! اهل غرض بعد از فتح کابل پروپاغند\nمیکردند که گویا مرا در موقعی که در سمت جنوبی بودم دولت برطانیا امداد\nداده است و من بدولت انگلیز امتیازاتی داده ام ! من امروز بحضور شما و کلای\nملت اعلان مینمایم که من بجز فضل و رحم خدای قادر مطلق و فداکاری اهالی\nافغانستان بامداد هیچکدام دولت اجنبی کابل را فتح نکرده ام موفقیت من\nدر نجات وطن بفضل خاص الهی و همت و غیرت عموم ملت افغانستان بعمل\nآمده است .\nآن اشخاص واقوامی که با حکومت امانیه مخالفت داشتند وهم چنین آن\nوزراء و مامورین و عسکر و روحانیون ؛ واعزة ملت که با اعمال ضرر افزای\nشخص امان الله خان موافقت نداشتند ، مسلم است که این عدم توافق آنها با او\nبرای خیر وطن و سعادت ملت بوده میخواستند که او را ازان حرکات ناعاقبت\nاندیشانه شهرت پسندانه اش باز دارند که دران ابداً لحاظ جذبات ملی ومذهبی\nکرده نمی شد ، چنانچه به مشاوره چند نفر اشخاص کوتاه بین ، ملت را از خود\nمتنفر واثر ورسوخ همه خدمتگاران وطن را که در موقع مخاطره برای خیر جامعه\nباید خدمت میکردند ، دور نمود .\nعزیزان من ! بنده خیلی متأثر شدم وقتیکه یاوه سرائی مغرضین را شنیدم ،\nسیاست من در افغانستان سر وراز ندارد سیاست من در افغانستان سیاست\nآشکارا است من میخواهم هر چیز را بشما واضح کنم تا شما از هر چیز واقف\nباشید و بکار های خود بدانید .\nوقتیکه من در کابل رسیدم و شما ملت باصرار وتأکید مرا پادشاه افغانستان"}
{"book": "adl0986", "page": 844, "text": "صفحه ( ١٥ )\n\nانتخاب گردید وزارت خارجه فوراً بتمام دنیا اعلان کرد بجواب اعلان وزارت خارجیه از همه دول متحابه تبريك وشناسایی حکومت حاضره اعتراف واعلان شد سفیر کبیر دولت علیه ترکیه در کابل تشریف داشت و سفیر کبیر دولت بهیه شوروی نیز ازهمه اولتر بکابل رسید دول متحابه یکی بعد دیگری سفرا و نماینده گان خود شان را بدربار افغانستان فرستادند . من بنا براصول وقواعد بین المللی تمام معاهداتی را که حکومت سابقه با دول متحابه عقد کرده بود ، تصدیق کردم دیگر هیچ معاهده سری وعلنی ننموده ام .\nالبته سال گذشته بعضی از دول بما امداد کردند ، چنانچه حکومت بهیه برطانیا بدون کدام شرایط بافغانستان امداد کرد ، این امداد عبارت است از يك لك و هفتاد و پنجهزار پوند قرض بلا سود ، و ده هزار تفنگ و پنجاه لك کارطوس ، وچون این امداد مبرا از هرگونه آلایشات سری و علنی است ، و بدون شرایط است من به ممنونیت قبول کرده ام ، امان الله خان هم موترها و سیم های تلگراف و غیره اشیاء را از دولت برطانیا قبول کرده بود ، و در جنگ ملا عبد الله پنجهزار تفنگ و کارتوس از حکومت هند گرفته است . که این مسایل تا امروز اعلان نشده بود ، و هم در وقتیکه امان الله خان در لندن بود ، از طرف دولت برطانیا مبلغ نقد و ده هزار تفنگ و بعضی ادوات دیگر هدیه شده بود ، و امان الله خان آن هدیه دولت برطانیا را قبول کرده بود ، من در سیاست خارجی آنچه کرده ام واضح می گویم ، وبشما خاطر جمعی میدهم که حکومت من تا امروز امتیاز وحقوق بهیچ دولت نداده است و تا من زنده ام انشاء الله بقلم من اینطور چیزی امضاء نخواهد شد . من قطعاً در سیاست خارجی افغانستان سر و راز نمی خواهم داشته باشم ، وهم حکومت وملت خود را توصیه"}
{"book": "adl0986", "page": 845, "text": "صفحه\n(١٦)\n\nمیکنم . که موقعیت جغرافیائی افغانستان هیچ گاه سیاستهای سری را تحمل\nندارد ، از سیاستهای سری باید همیشه پرهیز کنیم .\nبغیر ازین اسلحهٔ که دولت بریتانیا بما امداد کرد ماهجده هزار تفنگ\nويك كرور وهشتاد لك كارتوس از فرانسه قرار داد و خریداری کردیم ،\nکه ازین جمله قیمه ۹ هزار آن نقد پرداخته شده است ، وباقی را هم بمرور ایام\nمی پردازیم دولت لمان هم بما وضعیت دوستانه نمود ، چنانچه باقی مانده مبلغ\nقرض را که بامان الله خان داده بود بما تسلیم کرد و اقساط تادیۀ قرض را از شش\nسال بهشت سال تمدید نمود . دولت المان پنجهزار تفنگ وپنجاه لك كارطوس\nبما داد و قیمت آنرا هم بهمان قرضه که بهشت سال ادا می شود ، قبول کرد ،\nدر همین اوقات قریب پنجهزار تفنگ و پنجاه لك كارطوس علاوه ازین اسلحهٔ\nکه شرح داده ام از انگلستان خریداری نمودیم و پول آنرا نقد تادیه کردیم .\nهمچنان از دیگر دول متحابه برای افغانستان اسلحه باقیمت مناسب خریداری\nکرده ایم ، معاهداتیکه جدید عقد شده و در شرف تعاطی وسر دست ماست\nيا بمذا كرات آن داخل شده و می شویم .\nمعاهدهٔ جاپان و افغانستان عقد شده است و در شرف تعاطی است . معاهدهٔ\nغیر جانبداری افغانستان وحكومت شوروی روسیه سر از نو عقد شده است .\nموافقه کمیسرهای سرحدی بین افغانستان و ایران عقد شده است .\nبه معاهدهٔ تجارتی افغانستان و دولت شوروی روسیه داخل مذاكره\nمی شویم .\nدر موافقهٔ تبادلۀ پست بادولت روسیه داخل مذاکره میشویم .\nمعاهدۀ افغانستان و دولت علیۀ حجار عنقریب تحت مذاكره می آید ."}
{"book": "adl0986", "page": 846, "text": "صفحه ( ۱۷ )\n\nخلاصه آنچه شده ومیشود همه را بشما وانمود کردم ، وبار دیگرمیخواهم\nبشما ظاهر کنم که مفید ترین سیاستیكه در افغانستان تصور میشود ، و من\nهمیشه دوام آن را توصیه میکنم ، این است كه باید افغانستان بیطرف باشد\nوباهمسایه های خود وتمام دول متحابہ روش وسلوك خوبیکه منافی مفادافغانستان\nنباشد اجرا كند و همسایه های خود را عملی یقین بدهد كه افغانستان موازنه\nجانبین را كامل محافظه نموده روش دوستانه مساویانه با همسایه های خود دارد\nو خواهند داشت و همین روش افغانستان برای خود افغانستان و برای همسایه های\nافغانستان مفید ترین است .\nراجع باقوام سرحد آزاد : این مسئله نا گفته نماند كه مسئله سر حد آزاد\nيك مسئله معتنی بهای سیاست افغانستان و دولت بریطانیاست افغانستان راجع\nبسلوك وروش باهمی اقوام سرحد و حكومت هند از اندیشه فارغ نیست میتوانم\nبگویم اقوام سرحد وما از حیث مسلمانی و قوميت يك چيز هستیم دولت بريطانيا\nشاید این همدردی اقوام سرحد رابه افغانستان و از افغانستان را بسرحد از سالهای\nدراز تجربه و مشاهده کرده است ما بهیچ وجه ازین همدردی انكار كرده نمیتوانیم\nچرا پریشانی اقوام سرحد آزاد در افغانستان بالضرور اثر می اندازد ازین رو\nسعادت و رفاهیت اقوام سرحد آزاد همه وقت آرزو وخواهش ماست و کلای\nمحترم ! این است سیاست امروزه حكومت شما كه برای تان شرح كردم تا شما\nبی کم وكاست از حقایق واقف باشید ، و در کار ها دقیق شوید هر مسئله را\nخوب بسنجید و فیصله کنید بی پروائی در امور مملكت گناه عظیم است شما\nمقدرات يك ملت بزرگ را درین مجلس فیصله میکنید سهو و خطای شما سهو\nو خطای شخصی شما حساب نخواهد شد خساره آن بيك ملت و يك مملكت"}
{"book": "adl0986", "page": 847, "text": "صفحه (۱۸)\n\nعظیم الشان اسلامی عائد میشود بسیار مدققانه و احتیاط کارانه در حل مسایل\nپیش شوید شما خوب مشاهده کردید که ناعاقبت اندیشی حکومت سابقه و عدم\nامتیاز کردن خیر و شر از طرف ملت چه خساره عظیم وارد کرد هر روز این\nملت را دچار مشکلات ساختن بجز اینکه بگوئیم خیانت کردن است دیگر چه\nتعبیر خواهم کرد.\nچون حکومت متبوعه شما زیاده تر به شوره اهمیت میدهد و میخواهد که دایما\nمصدر چنان اجراآتی شود که از آن رضای خالق و خوشنودی مخلوق حاصل ،\nو بر طبق حسیات عمومی به همه ترقیات مطلوبه خود نائل شود. اينك بكمال\nمسرت امروز این ( مجلس عالی شورای ) ملی را افتتاح کردم و در نظر دارم که\nبه فضل الهی جهت معاونت فکری ( شورای ملی ) وحصول دیگر مطالب عالی\nيك « مجلس اعيان » را هم در آتی تشکیل کنم.\nدر خاتمه : شما و حکومت و عامه ملت عزیزم را بخدا میسپارم و از خدا کامیابی\nو موفقیت مشروع تانرا مسئلت مینمایم.\n\nمعروضه وکلای محترم\nشورای ملی\n\nاعلیحضرت ناجی و استقلال بخش افغانستان\nمامله افغانستان راجع به آن فدا کاریهای تاریخی که از شما مشاهده\nکرده ایم هر قدر امتنان اظهار کنیم کم است ، آنچه را میتوانیم که بحضور اقدس\nشما ظاهر کنیم هما نا حس فدویت ملت است که نسبت به اعلیحضرت شما در"}
{"book": "adl0986", "page": 848, "text": "صفحه ( ١٩ )\n\nدل های پاك خود میپرورانیم ما ملت واضح میگوئیم که هر ملت باین امید زمام\nمهام خود را بدست حکومت خود میسپارد که شاید برحال زار ونزار مملکت\nترحم می شود و اختیارات حیات و ممات آن ملت را سوء استعمال نمی کند و\nآن قوم را براه ها وروش های غلط به مصائب ونوائب روز گار مبتلا نمی سازد\nو اختیارمال و جان ملت را به اشخاص دون همت شکم پرست نمی سپارد بدیانت\nو اخلاق اسلامی آن ملت مداخلت های بی جامی کند ، خلاصه باعث نفاق\nو شقاق و خانه جنگی نمی شود !\nهزار افسوس که در عصر گذشته باین عقیده و آمال ما بکلی مخالفت شد\nو برعکس آرزو و امید ما رفتار کردند ، بالاخره آنچه نمی خوا ستیم نا خواسته\nواقع شد ، خانه و آبادی مارا آتش گرفت ؛ سرمایه نقد و جنس ما تاراج\nو برباد شد ؛ امنیت از سر تاسر مملکت مفقود گردید ، دزدان غاصب روی کار\nشدند و بقتل پیر وجوان وطن اقدام نمودند اهل و اولاد ملت در مخاطرات\nومهلکه ها سردچار شدند ؛ نزديك بود شجاعت تاریخی ما ملت افغانستان که تمام\nدنیا ظاهر وثابت است لکه دار واستقلال افغانستان که به مهربانی خداوند وفدا\nکاری اعلیحضرت شما حاصل شده است از ناعاقبت اندیشیهای عصر گذشته\nقریب زوال رسیده بود که خدای قادر توانا این دولت اسلامی را دوباره بنام\nنامی شما احیا فرمود و اعلیحضرت شما را بسروقت ما ملت رسانید و وطن عزیز\nمارا از امحای ابدی نجات داد .\nاعلیحضرتا ! شما و برادرهای فدا کار وصادق تان را ماملت بخوبی شناخته ایم\nخدمات برگزیده شما وخاندان نجیب شما در انظار ما ظاهر است ؛ ما ملت شما را\nنادیده و ناشناخته وامتحان نا کرده پادشاه خود انتخاب ننموده ایم ؛ بلکه باوصاف شما"}
{"book": "adl0986", "page": 849, "text": "صفحه ( ۲۰ )\n\nصغير كبير ومرد وزن این ملت آشنا و گرویده بود و گرویده است ما آن همه فدا کاری های تاریخی شما را که برای این ملك و ملت خود تکراراً و عملاً اثبات فرموده اید عموماً بخاطر داریم. اول وجود مفخرت نمود شما آن نایره فساد منگل را که در عصر اعلیحضرت شهید بظهور انجامیده نزديك بود که بحکومت اعلیحضرت شهید خاتمه بدهد ، خاموش واز تدابیر عسكرانه وجذبات ملت خواهانه خویش شیرازه از هم گسیخته امنیت و انضباط سمت جنوبی را تنظیم فرمودید ؛ دوم در جهاد استقلال از فضل الهی وهمت وفدا کاری اعلیحضرت شما افغانستان بيك حیات پر از افتخار تازه نائل واستقلال و شرف ملی خود را حاصل وشجاعت ومردانه گی خود را در اقطار عالم اعلان کرده است ؛ سوم آن مساعی جمیله وخدمات فدا کارانه شما که در راه نجات مملکت وحیات دوباره ملت محبوب تان بآن موقع خطرناك انقلاب که تمام افغانستان را آتش جهل ونفاق فرا گرفته بود وهمه موجوديتش را سیلاب شقاق و خانه جنگی بغرق وفنا تهدید میکرد موجبات مزید امتنان وخوشنودی عامه ملت قدر دان تان را از شما فراهم آورده است !\nاعلیحضرتا ! این همه خدمات خیلی مهم و تاریخی شما بيك بريك در انظار فرد فرد ملت شما ایستاده است و تمام ملت افغانستان اعتراف دارند که وجود شما از مفاخر تاریخی ما ملت است دشمنان ما ملت هر قدر مارا قابل قبول تحريك وتشویق مفسدانه خود بدنیا نشان بدهند و بخواهند ما را در عالم يك ملت بی اراده معرفی کنند لا کن ما بدنیا اعلان میکنیم که ملت افغانستان رفتار وروش عصر گذشته را منافی سعادت دنیا وعقبی خود دیده واضح و آشکارا برای برطرف کردن آن حالت تباه کن قیام کرد و این حکومت نيك و پاك را برای خویش تشکیل نموده والى ماشاء الله باین سلطنت و حکومت بادیانت مشروعه خویش"}
{"book": "adl0986", "page": 850, "text": "صفحه\n(٢١)\n\nمطیع و فداکار خواهد بود.\nاعلیحضرتا ! با آنکه ما ملت به شما اعتماد واثق داشتیم و داریم و انشاءالله\nخواهیم داشت ؛ لکن ازین حسن نیت و صفای دل اعلیحضرت شما که حقوق\nمشوره را بما ملت ارزانی فرموده اید و شورای ملی را تشکیل دادید از صمیم\nدل دعا می کنیم که خدای متعال این مشوره و حکومت و ملت را وسیلۀ ترقی\nو تعالی اسلام و افغانستان ساخته موجب سعادت دنیا و رستگاری آخرت ما\nملت گرداند و بما توفیق ارزانی کند که بتوانیم آن گونه خدمات برگزیده را\nکه دران رضای خالق و سعادت مخلوق اوست ابراز کنیم ما از خدا مسئلت\nداریم که حکومت و ملت افغانستان را بشاه راه شریعت غرای محمدی ص آراسته\nو مستقیم داشته از نفاق و شقاق که موجب خذلان ابدی است دائماً ما را مصون\nو مامون دارد ما بهیچ زبان شکر این نعمت الهی را ادا کرده نمی توانیم که\nامروز حضرت رب العزت همچه شما يك پادشاه حقوق بخشای را بما عنایت فرموده\nاست.\nاعلیحضر تا ! لله الحمد که امروز ما وکلای ملت حکومت و ملت را يك چیز\nمیدانیم و از خدمات چع ج سردار محمد هاشم خان صدر اعظم و کابینۀ شان\nاظهار امتنان مینمائیم .\nدر موقعیکه براس کابینۀ افغانستان این چنین يك ذات حمیده صفات حضور\nداشته است ملت بکلی مطمئن و آسوده است چنانچه درین ایام صدارت سردار\nمحمد هاشم خان می بینیم در هر طرف مملکت لله الحمد امنیت است حکام و مامورین\nمودبانه حرکت میکنند ظلم و بدعت از میان رفع گردیده افغانستان به سر مایه\nخود قدم بقدم تلافی مافات میکند پول بیت المال بی جا صرف نمی شود هر"}
{"book": "adl0986", "page": 851, "text": "صفحه ( ۲۲ )\n\nقدر از مساعی این حکومت اظهار کنیم کم است !\nما ملت وفادار همیشه خدمات برگزیده مشاهیر ملت خویش را تقدیر کرده\nایم و مشاهیر خود مان را بجان و دل دوست داریم ، خائنان که یاوه سرائی\nمیکنند ما آنها را محققاً دشمن اسلام و دشمن افغانستان میدانیم خدا بما توفيق\nارزانی کند که در سایه شریعت حضرت محمد عليه الصلوت والسلام با او امر\nشما که برای ما سراسر باعث فلاح و نجات دارین است خویشتن را فدا کنیم\nتا بتوانیم در راه دین و دنیای افغانستان خدمتهای برگزیده را ابراز کرده\nباشیم !\nما ملت سیاست خارجی وداخلی اعليحضرت شما را نيك و مرغوب میدانیم\nما ملت از ایام گذشته تا حال اعلیحضرت شمارا درقول وفعل شما صادق ديده\nایم و بصدق و صفای شما اعتماد تام داشتیم که شما را به پاد شاهی خود بالاصرار\nانتخاب نمودیم !\nاعليحضر تا ! شما همان شخص اید که استقلال خارجی ما ملت را به لطف\nو مهربانی خدا جل شانه در عالم اسباب بسر بازی و فداکاری خویش حاصل\nکرده اید ما شما را با نی و حامی استقلال خود میدانیم و سیاست خارجی شما را\nبرای حفاظت استقلال افغانستان درست و صحیح می شناسیم !\nاعليحضر تا ! همان طوریکه خدای متعال شما را بامداد ما ملت تا امروز\nکامیابی بخشیده است ما ملت الى ماشاءالله برای امداد شما بجان و مال واولاد\nخود حاضر و آماده هستیم شاد باشید كه ملت افغا نستان شما را مثل\nپدر مهربان خود دوست دارند و آنقدر بشما و برادران شما و باقی اشخاص\nصا دقيكه در راه سعادت ملت با شما فدا کاری کرده و میکنند گرویده هستند"}
{"book": "adl0986", "page": 852, "text": "( ۲۳ ) صفحه\n\nکه ما وکلا از شرح محبت وصمیمیت ملت قدردانتان بحضور شما ذره عرض\nکرده نتوانستیم .\nاعلیحضرتا ! ما وکلای ملت بشما عهد میکنیم تا جان در بدن ماست برای\nخیر حکومت متبوعه و ملت و مملکت خود صادقانه خواهیم کوشید .\n\nخطابۀ جمعیت العلماء\nاعوذ بالله من الشيطان الرجيم\nبسم الله الرحمن الرحيم\n\nفبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لا نفضوا من حولك\nفاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله\nيحب المتوكلين ط\n( الحمد لله على دين الاسلام ) قران کریم از جانب خداوند رحیم بما هدایت\nمیکند و راه بهبود واصلاح جامعه را نشان میدهد و بشورای ملی که از معظم ترین\nمزایای اخلاقی و اجتماعی بشمار است و موجب بزرگ ارتباط کلی حکومت\nوملت دیده میشود ارشاد میفرماید .\nتاريخ يك شاهد قوى و يك عبرتگاه پر انتباه است که هر چیزی دران دیده\nو مشاهده میشود هیچ شبه نباید کرد که صحیفه های تاریخی پرثابت و روشن\nساخته شهادت میدهد که قوت وسطوت و عزت ملتهای که از وجود شورای\nملی محروم و یاتنها شوری گفته به آن کفایه نمود شورای حقیقی را دارا نبوده"}
{"book": "adl0986", "page": 853, "text": "(٢٤) صفحه\n\nاز حيث اغراض وشخصيات وعدم انتخاب حقيقى مترقبه شورای ملی را\nبرای تامين رفاه وترقی جامعه کسب نکرده اند روز بروز هیئت و رونق مجتمعه\nشان زائل وجامعهٔ شان محو ومضمحل شده اند حقيقتاً شورای اسلامی قوهٔ موجده\nودوام وقرار دهنده هر نوع سعادت و بهتری جامعه اسلاميه است شوری است\nکه دلها را زنده وفکرها را تر و تازه ميکند ، شوری است که اتحاد ويگانگی\nافراد پراکنده ملت را استحصال نموده عموم را يك دل ويك عقيده ميسازد ؛\nشوری است که ماهيت امت را محکم کرده تائيد ميدهد شوری است که شرف\nوحيثيت ملت را از انقلابات ضخيمه وتبدلات متنوعه مصئون ميدارد .\nشوری است که انتظامات متينه وقوای عموميه را وجود ميدهد ، شوری است\nکه باطفال وطن عزيز خود توصيه تربيه علم وعمر فان کرده از نهالهای وی\nمملکت رقم رقم اخذ منفعت ميکنند ؛ شوری است که قرار فريضهٔ اسلامی\nرهنمائی ميکند تا به صغار جامعه رحم ونسبت به بزرگان اعزاز و اکرام را\nرعايت ورزند وبچشم احترام ببينند ؛ شوری است که در عالم اسلام برای اوامر\nو نواهی شرعيه و اعتصام قرآن پاك در اسلاف و اخلاف خدمات شانداری نموده\nاست و برای ترغيب و تشويق ديانت و تحصيل علوم وفنون در هر منطقه ندا\nکرده به منبر ها برآمده علم را بنور جهل را به ظلمت معرفی فرموده است\nچنانچه تاريخ صدر اول شاهد اين مدعا است البته چون اين حکومت متبوعهٔ ما\nبنا بر اصرار و ذوق و شوق ما جامعهٔ اسلاميه برين خاكپاك وطن عزيز ما\nتشکيل شده است از وقت جلوس اعليحضرت غازی الی الان بسا خدمات بزرگ\nبرای خير وبهبودی وسعادت دارين ملت کرده اينکه افراد ذيشان محفل معظم\nشورای ملی را امر دادند تا از وطن مقدس اسلامی بصورت انتخاب حقيقى"}
{"book": "adl0986", "page": 854, "text": "صفحه ( ٢٥ )\n\nدر مرکز عالی مجموع گردیده و وظائف و حقوق حقه شورای ملی را اداره نمایند در نتیجه قرار حدیث مبارك ( اذا كان امراء كم خياركم واغنيا كم سمحاؤ كم واموركم شوری بینکم فظهر الارض خيرلكم من بطنها ) لازم است که جامعه اسلام را بمراتب رفعت وعزت وشوكت سوق داده حتماً از راه اتحاد فکری حکومت و ملت تمام اسلامی آن مفاخر اسلامی و تاریخی را که باینقدر مدت از دست ما مسلمان ها ؛ بنا بر غفلت و کهالت رفته واپس آنرا تحصیل کرده بعالم دنیا ناز وفخریه نماید ، اگر بدقت غور کنیم برای همه اکتسابات صنعت وتجارت و فلاحت و برای هر گونه آبادی ها و عمارت و برای هر رقم تاسیسات مدنیت وزراعت و برای اصول وقواعد حرب واستحضار آلات جهاد و فتوح بلاد كدام چیزی است که در آیات قرآنی و احادیث نبوی واصول فقهیه مندرج نشده باشد بدرجه که دین متین ما قواعد عدل و حقوق را امر فرموده در هيچ یکی از قوانین دنیا باین پیمانه علیا وجود ندارد اگر شورای حقیقی اسلام برپا واخلاق فاضله واجرا آت شریعت مطهره در خطه يك حکومت اسلامیه در همه طبقات از شاه تا گدا حکم فرما شود و احکام دین را مخالف ترقی عصری گمان نکرده بلکه منبع جمیع سعادت های اخروی ودنیوی واساس همه مدنیت عصری و اصلاحات کافی بدانند واصول اسلام را مدار ومعيار كار و بار معاد ومعاش خود دانسته باشند نفوس خود ها را بريا و کسالت و سفاهت و تنبلی تغییر نداده باخلاق جميله وموالفت واستقامت و فعالیت و عفت وصداقت وخدا جوئی و حقوق شناسی اصلاح نمایند وهر کسی ازمه و كه اهالی و مامورین علماء ومشایخ وغیره وظیفه خود ها را شناخته رفتار نمایند یقین است كه ذات ارحم الراحمين قرار آیه كريمه ( ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم ) و آیه ( وما كان"}
{"book": "adl0986", "page": 855, "text": "( ٢٦ )\nصفحه\n\nربك ليهلك القرى بظلم واهلها مصلحون ) هيچ گاه سعادت آن جامعه را بذلت\nوتباهی وخونی شانرا بخرابی تبدیل نمیدهد .\nما جمعيت العلماء كه خود ها را یگانه خدام دین و اصلاح اندیش ملت افغانستان\nدانسته ایم بحضار مکرم و وکلای محترم ازین روز فرحت اندوز که بافتتاح شورای\nملی در میان ما ملت افغانستان امتياز یافت واينك عيد بزرگ افغانستان است\nتبريك ميدهيم واز حضورتان درین مجلس عالی مسرور شدیم و گفته میتوانیم\nكه الحمد لله حكومت ما باديانت وصلاحیت است وشورای ما شورای حقیقی\nاسلامی است از خدای متعال خود امید میکنیم که محفل جلیله شوری از ثمرات\nواثرات این نعمت عظمی وفرط محبت وصداقتيكه ملت افغانستان با علیحضرت غازی\nدیانت پرست همه وقت بدل‌های خود می پرورانند از راه حقه شریعت مطهره\nخیر الانام بهر گونه ترقیات مادی و معنوی کار گرفته نتائج آنرا مفهوم فکر یه\nخواص و عوام خوا هند نمود .\nدر خاتمه زنده باد اعليحضرت شریعت خواه ما ، آسوده باد ملت دیانت\nخواه ما ، پاینده باد ریاست شورای ملی و جميع مصلحین مملکت اسلامی ما آمین\nيارب العالمين و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العلمين .\n\nاستقبال از شورای ملی\n\nزقوم افغان سحر بگوشم رسيد شور وفغان شوری\nبهر طرف ذکر این فسانه بهر زبان داستان شوری\nزهر کسی این مقوله روشن زهر تنی این بیان هویدا\nتمام ملت زروی فرحت بدین صفت تر زبان شوری\nکه فرد عصر آفتاب کشور حکیم دوران جهان دانش\nیگانه عهد و نادر وقت وشاه غازی و جان شوری"}
{"book": "adl0986", "page": 856, "text": "( ۲۷ ) صفحه\n\nزروی علم وقرار دانش بملك كرد اين سجيه جارى\nز نص قرآن وشرع انور بقوم شد ترجمان شوری\nنمود این شیوه شاه افغان بملت از روی لطف واحسان\nکه تا شود بر گل این گلستان ز فیض آب روان شوری\nبخیر ملك و رفاه ملت کنون شود انتباه ملت\nازین سبب خیر خواه ملت بکف سپردش عنان شوری\nبقوم کرد این رویه جاری بملك كرد اين طريقه شائع\nز لطف داد این شه حق اندیش بملت خود زبان شوری\nسرا سر این رویه حسن است و پای تا سر تمام خوبی\nنبی و اصحاب و پیروانش نموده نیکو بیان شوری\nسعادت ملك گشت طالع چو مهر از صبح این دوشنبه\nخدا کند مملکت منور ز نور نيك اختران شوری\nاز ین شرف قوم گشته دلشاد از ین روش ملك گردد آباد\nنشان امن و فلاح باشد بملك و ملت نشان شوری\nنماند اید و ستان کسی را بهرزه جای شکایت از کس\nنماید آسوده ملك وملت ازین سپس پاسبان شوری\nبجامعه زين رفیع بنیان بلند شد پایگاه ملت\nبشان او خود کسی چگوید بلند گردیده شان شوری\nندا زد این شاهراه روشن کجی در آید از استقامت\nندید سر گشته کی بعالم زگمرهی پیروان شوری"}
{"book": "adl0986", "page": 857, "text": "( ۲۸ )\nبجزمتاع سعادت اورا نبوده دربار جنس دیگر\nبود بسر منزل سلامت همین رۀ کاروان شوری\nبجز صلاح و صواب وخوبی ازین نکو مشوره نجونی\nکلام حق سنت پیمبر نشان دهد عزو شان شوری\nزصدق مگذر درین رویه صفا چو آئینه ساز پیشه\nزراستی سروناز دارد بهر زمین بوستان شوری\nبسود هر گز زیان نباشد مبارکست این ستوده سودا\nنموده اند امتحان ازین پیش چه حاجت است امتحان شوری\nگرش بوند اهل اهل دانش بری زاغراض نفس سرکش\nقسم بقر آن اگر ببینی بملك و دولت زیان شوری\nکه ناشود سرخ روی ملت زخاق مشکين وخلق رنگين\nچوگل بیاراید این و گیلان برنگ و بو گلستان شوری\nکه تا نباید خجل نشستن ز کرده بد به پیش دشمن\nرويه نيك پیش گیرید خدایرا دوستان شوری\nبدی کجا مشوره دهد عقل به نيك خواهان اینطریقه\nکجی کجا دل پسند دانش بشیوه راستان شوری\nنصیب ملت شود الهی صلاح وعلم وكمال ودانش\nکه تالیاقت کنند حاصل شوند ناشایگان شوری\nشرافت وعلم وعقل ودانش دیانت وصدق وفهم وبينش\nرعایت قوم وملك وملت سزد پی مردمان شوری"}
{"book": "adl0986", "page": 858, "text": "( ۲۹ )\n\nصفحه\nز حق كنون مسئلت نمايم بملت آئين اتفاقي\nکه تا نباشد نفاق هرگز میان یاران میان شوری\nاگر شوى فی المثل زمانی در انتخابی وکیل ملت\nتوسعی کن تابنام نیکو بسر بمانی زمان شوری\nچوتیر اگر راست رو نباشی ز زور صدق ار نشان نداری\nبخير ملك و رفاه ملت کشید نتوان كمان شوری\nکشند اگر اهلش از نجابت عنان نفس از غرض پرستی\nزهر بدی تا ابد نمايم به پیش ملت ضمان شوری\nبمات از بعد انتظاری نمود روی این نکو خصائل\nعزیز دارید ای عزیزان بجان و دل مهمان شوری\nبقدر احساس خویش هر کس کند بهر چیز قدرانی\nببال بر خویشتن زعشرت اگر توئی قدردان شوری\nبشكر این محفل مبارك بذوق این خير ملك وملت\nسزد که مستغنی این قصیده روان کند ارمغان شوری\n\nافتتاح شد به همه وجد و مسرت شورا ء\n\nخار غم از گل امید جدا می بینم رنگ و بوی شرف و عز و علا می بینم\nموج زن در همه سو آب بقا می بینم در گلستان وطن تازه هوا می بینم\nخاطر ملت خود شاد و صفا می بینم\nاین همه از اثر لطف خدا می بینم"}
{"book": "adl0986", "page": 859, "text": "صفحه\n( ۳۰ )\n\nماتی کو همه دور هراسان بودی بیکس ومضطرب وبیسر وسامان بودی\nمانده در دام خیالات پریشان بودی زیر ظلم و اثر قوت شا هان بودی\nمدتی گر بعقب مانده و نالان بودی\nحالیا کاخ عرو جش به بنا می بینم\nنیست وقتی که ز اضداد وطن بود تباه روز فیروز بتر از شب یلدای سیاه\nروح ما مضطرب و دیده به نم سینه به آه گه بزیر اثر غیر گهی تفرقه خواه\nمصر فرخنده ما بود چو یوسف در چاه\nایوطن كار تو امروز صفا می بینم\nکشور مستقل ای مصدر هر گونه امل هست در جیوگرافی بتو فرخنده محل\nکام شیرین تو لائق نبود در حنظل ای وطن محترمی در نظر جمله ملل\nکرده تقدیر تو با عهت و شان اهل دول\nجان من قدر تو در نشو و نما می بینم\nملت از تجربه درکار خود هوشیار شده خائن و صادق این ملك نمودار شده\nقدر سر باز وطن بیش ز بسیار شده نرود خواب دگر مردم بیدارشده\nاز تجارب درو دیوار پر انوار شده\nاین همه از اثر فکر رسا می بینم\nقول گردید بمیدان عمل جلوه کنان خاطر عاشق اسلام و وطن شد شادان\nآنکه در حب وطن داده همیشه سروجان ناجی و حامی ما ( نادر ) نسل افغان\nمجلس ملی شورا بگشود از احسان\nگشت این را به همه درد دوا می بینم"}
{"book": "adl0986", "page": 860, "text": "صفحه\n(۳۱)\nافتتاح شد به همه وجد و محبت شورا\nحق مشروعة ملت بکرم گشت عطا\nنرسد هیچ دگر درد و غم دهر بما\nیافت نیروی صحیح این وطن از فضل خدا\nای مسرت بتو مشغول شوم یا بدعا\nحال آینده کشور بضیا می بینم\nبخ بخ ای ملت خوش قسمت باغیرت ما\nگشت مختوم دم تفرقه و فترت ما\nشاد باشد وطن از سلسله اخوت ما\nکوه بازد کمر از سایه جمعیت ما\nبدرخشد بجهان كوكبة عزت ما\nکه من این مسئله بیچون و چرا می بینم\nبی تحصیل چنین نعمت عظما ایجان\nجوی خون کرده بهر جا ملل غیر روان\nما ز لطف شه غمخوار خود ای هموطنان\nبگرفتیم چنین مفت بکف نقد روان\nشاد بادا شه دانسته ما در دو جهان\nکه وطن از تو مشرف بعلا می بینم\nعرض تهنیت این نعمت عظمای وطن\nبا همه شوق و طرب باد بابنای وطن\nچشم زخمی نرسد باقد رعنای وطن\nباد حاصل همه دم کام و تمنای وطن\nاز یم مرحمت خسرو والای وطن\nکه من او را بوطن عقده کشا می بینم\nعصر ملیت ما دور سعادت بادا\nدیده روشن برخ اهل صداقت بادا\nسرما بسته فتراك اخوت بادا\nمملکت در شرف عزت و رفعت بادا\nدور از دامن ما گرد مذلت بادا\nبوطن این شرف از صدق و صفا می بینم"}
{"book": "adl0986", "page": 861, "text": "صفحه\n( ٣٢ )\n\nو کلا در پی اصلاح وطن جهد کنید غافل از سعی به بهبودی ملت نشوید\nبه متانت بره عز و سعادت بروید دست كمك چو برادر بحكومت بدهید\nتا ابد تفرقه جوئی زوطن دور کنید\nچشم امید همه سوی شما می بینم\nای « صبا » عشق تو در راه وطن باد زیاد نکشی هیچ دگر از غم ملت فریاد\nمیشود این وطن از لطف الهی آباد تا زمامش بکف ( نادر ) غازی افتاد\nآنکه فرمود وطن را ز اسارت آزاد\nذات او را ز محبان خدا می بینم\n\n[ شوراء و بشر ]\n\nنخستین مرتبه انسان از پراگنده گی کار و بیچاره گی بتنگ آمده ، سرش را\nبه پیشگاه رفیع شاهنشاهیت خم نمود ، تاکه نظامات اجتماعیه اش بروی یك اساس\nصحیح و يك فکر درستی جریان یافته ، خاطر مشوشش را از هجوم تفکرات داخلی\nو خارجی مطمئن و آسوده بسازد و مامون و مصئون بوده ، بخاطر جمعی تمام قدم\nبجاده علم و ترقی بگذارد و این سعی صحیح انسان بود .\nاگر چه انسان در اول وهله از کج و پیچهای این جنگل بی آئین خود بیرون\nگردیده دست التماس بدامان امارت و سروری زد ولی در اندازه آن تا يك حدى\nغلط تفکر کرده بود در آن امارت اثر مشورت و اعتدال بجا نماند - و شهر\nیاران و شاهان که می باید نگهبان و حافظ این گله رعیت ( اجتماع ) می بودند\nمع الاسف گرگهای درنده گشتند و بخوردن گوشت و جوشیدن خون زیر دستان"}
{"book": "adl0986", "page": 862, "text": "صفحه (۳۳)\n\nخود مصروف ومشغول گردیدند.\nبواسطهٔ همین غلط کاریهای شاهان خود سر - سرمایه داری از جای خود تجاوز نمود وعدل وانصاف بجور و اعتساف مبدل شد. خون جگر غربا بصورت لعل گران بها آرایش گوش و گردن ایشان گردید، چونکه جمهوریت سابق بی اصول و اساس بود، از ان رو انسان تار و پودش را بسان خانهٔ عنکبوت از هم گسیخت ولی اصول شاهنشاهیت را که قدم دومین سعی انسان بود نسبت بسابق بطور صحیح تری تأسیس نمود، و آن سلاسل را بزور بازوی خود از هم گسیخته نتوانست باز انسان بیچاره بایکعالم درماندگی باطراف و حوالی می نگریست اما متاسفانه درمان و علاجش را نمی یافت! هرچند که ناله و فریاد می زد! هرقدریکه آه و بکاء میکرد! و بهر پیمانهٔ که می جهید و می طپید هیچیک فائدهٔ را عائد، و راحتی باو نمی بخشید بالعکس چندانکه می طپید همانقدر گره هایش مستحکم شده میرفت! و حلقه های آن در بازوانش فرو می نشست! این اشرف مخلوق و این احسن تقویم بزیر شلاقهای فرعونی و تحت فشار شکنجه های طاغوتی شاهان مستبد بوده اسیر دست جلالت الملکان، با تن مجروح و استخوان شکسته ناله و شیون کنان امرار حیات داشتند!\nناگهان غیرت لم یزلی بجوش در آمد و از وادی بطحا يك موج بيتاب بر چین بالا شده مانند برق جهيد و بسینهٔ این ظلمت مستولیه فرو رفته پردهٔ کابوس بی ننگی عالم را به تیغ نورانی خود از هم درید.\nاین انقلاب سومین عالم بود که: خوش بختانه کسب موفقیت کرد و مغروقین گرداب مظالم و توحش را نجات بخشید و انسان بیچاره را که بدست خود مفلوك و مفلوج گردیده بود از خار زار خود غرضی و نفس پرستی بيك جنبش خویش"}
{"book": "adl0986", "page": 863, "text": "صفحه ( ٣٤ )\n\nبیرون کشید . باغبان عالم جمله جاده های چمن زار محبت را پیش چشمش باز نمود\nو کشت زارهای سر سبز و شاداب اخوت را نکهت خیز و عنبر بیز ساخت .\nانسان خود را از بند رهبران رهزن ، شاهان خود سر ، معبودان و پیشوایان\nمکار رهانید بندهایش از هم گسیخت و دست و بازوانش از سلاسل بندگی\nآزاد گردید در گردنش بجای آن طوق لعنت غلامی يك نشان مجلل بندگی\nمعبود حقیقی نمایان شد که آن نشان صدهزار آرایش دنیا را می شرماند .\nانسان از بیچارگی و بی اصولی افراط جمهوریت و از ضیق و فشار تفریط\nشهنشاهیت بیرون برآمده در سايه يك شخصيت واحد كه به مشورت عقلا\nو کلانتران قوم که هردم برایش روحیات تازه می آفریدند به شمیم روح پرور\nاعتدال و سلامت روی هر لحظه خود را میان فردوس محبت میدید .\nازمان شروع بخدمت عالم انسانیت و نشر تهذیب نمود اسم مبارك این سلامت\nروی را بمقابل آن دو اصول منحوس سابقه « اسلام » گفتند .\nاسلام مجلس شورای ملی را تاسیس نموده جمله حقوق انسانی را براهل عالم\nتفویض فرمود ثابت کرد که پراکندگی جمعیت موجب اختلال افکار افراد ملت\nشده می تواند ـ ضیق و فشار شهنشاهیت باعث ننگ انسانیت است چنانچه این تعالیم\nاسلام انسانها را انسان مکمل ساخت .\nاین اجاره داری تهذیب و تمدن ، این پارلمانها و مجالسهای مشاورت که امروز\nدنیای مغرب اینقدر بآن مینازد از خوشه چینی همین مجلس شورای اسلام است .\nبرای اینکه يك ملت از هر گونه ضرورت و احتیاج فارغ باشد ، نمایندگان\nخود را برای هر گونه مصالحت مفید به پیش حکومت خود میفرستند تا از حوائج\nخود فراغت خاطر و اطمینان کامل حاصل نموده قدم بجاده ارتقا و اعتلا گذارند ."}
{"book": "adl0986", "page": 864, "text": "صفحه\n(۳۰)\n\nبنابرین فریضه ارکان شوری است که عادات وخصائل حسنه را درملت تعمیم\nو افکار ملت را بحکومت و از حکومت را به ملت بصورت مفید و راسخ ترجانی\nکنند وسعی بکاربرند تا ضرر مضرات بتدریج کم و دامن قوم از آلایشات پاك\nشده برود .\nوقتیکه تاریخ کدام قوم را ترقی یافته میگوید ما فی الفور میدانیم که آن ملت\nمالك تمدنی هم بود و این تمدن نتیجه یك ماضی طویل میباشد که ازروی ادبیات\nو تعداد ادبا و معارف پرورانی که آنها را ملك و ملت بآغوش خود پرورش داده\nاست ، معلوم میشود . وجود همچه اثرها طبعاً این امر را ثابت میکند که آن ملت\nبنوبه اش دارای يك ماضی قدیم و تمدن بالسلویی بوده است .\nاز تاریخ تمدن ملت نجیب افغان واضح میشود که برخلاف اکثر ملل عالم\nاین ملت سرداران قوم و خوانین قبائل خودرا از مشورت خود مستفید مینمودند\nو این رویه را «جرگه» می نامیدند . گویا همین جرگه در افغانستان حکم مجلس\nشوری را داشت .\nوقتیکه حیات سلطان ( سرکرده قوم ابدالی ) در عالم از خود رفته کی با حاکم\nقندهار (که از جانب سلطنت فارس مقرر بود) يك وعده نامعقول نموده و متعاقباً\nبهوش آمده مضرتش را حس کرد ، جمله اعیان واشراف قوم خود را در يك\nمجلس مشاورت بهم خواست تا نتیجه کار بمشوره دولت خان ابدالی حسب\nخواهش قوم بروی کار آمده بر فارسیان غیرت و نجابت افغانها پدیدار گردید .\nبعد قتل نادر شاه افشار همین مجلس مشورت بود که اعلیحضرت احمد شاه\nدرانی را جهت حکمرانی بر گزیده اساس سلطنت افاغنه را محکم و مستقل\nساخت و ملت خود را بتاریخ ملل روشناس گردانید ."}
{"book": "adl0986", "page": 865, "text": "صفحه (٣٦)\nحضرت احمد شاه از انجا که دائما مشاورت را شعار خود ساخته بود ازین\nجهت ملك آباد ، عسكر فاتح و رعیتش فارغ البال بوده تماماً جاده پیمای علم\nو ادب بودند .\nبعد از وفات اعلیحضرت احمد شاه، خاندان سدوزائی و محمد زائی به مجلس شورای\nاساس صحیح نگذاشته و مشوره ملت را اهمیت ندادند همین بود که در بنیان سلطنت\nاز عدم مشوره ملت و نفاق خانگی تزلزل ، و در عظمت شهنشاهی افغانستان\nتنزل مسلسل شروع شد و این سلسله تنزل بدرجه رسید که برای يك دزد\nجرأت حاصل گشت که همان سلطنت دو صد ساله را مضمحل ، و شرف ملت\nافغانستان را لکه دار ، و وطن را زخمدار نمود .\nحال ازین رفتار حکومت نادرشاهی در دلهای ماییوس ما يك امید پیدا\nگردیده که حکومت موجوده اصل مرض را دریافته و تشخیص نموده و چاره\nسازیهای اساسی آن را پیشه خود گرفته است .\nچنانچه بهترین علاج این مرض مزمن تأسیس شورای ملی بود که باچشم\nخود روز دوشنبه ١٤ ماه حال آنرا ملاحظه نمودیم و نطق غراء افتتاحيه\nهمایونی و معروضه صادقه ملت افغانی را آویزه گوش خود ساختیم از ایزد توانا\nبرای حکومت وملت خود توفیق میخواهیم که این اقدام نيك را جامه عمل بپوشاند\nو دیگر گنجایش برای دشمن ها نماند که باز بذریعه اشخاص صاحب غرض در\nتفرقه ملت و حکومت کامیاب شوند بلکه این اساس را چنان متین و قائم سازند تا\nبعد ازین ملت وحكومت يك وجود بوده بيك اساس صحیح و پروگرام درست\nرفتار و این وطن را بتوفیق کرد گار بی نیاز گلزار نمایند ."}
{"book": "adl0986", "page": 866, "text": "( ۴۷ )\n\n( بسم الله الرحمن الرحيم )\nسواد مرامنامه\nاصول اساسی شورای ملی\n( * تشکیلات مجلس * )\nاصل - ۱ : - مجلس شورای ملی بعزم وتصميم اعلیحضرت همایونی وتصویب جرگۀ ۱۳۰۹ منعقدۀ مرکز کابل دائر ومؤسس است .\n۲ : - این مجلس تمام وکمال مرکب از افرادی است که در امورات معاشی وسیاسی افغانستان مشارکت دارند یعنی نمایندۀ قاطبۀ اهالی مملکت است .\n۳ : - ترکیب وتشكيل مجلس شورای ملی از وکلائی است که از ولایات کابل و سائر ولایات و حكومات وعلاقه داریها منتخب میگردند و محل انعقاد آن در پای تخت است .\n٤ : - تعداد و کلای شورای ملی در اصول نامۀ مصوبۀ انتخابات درج و تعیین گردیده است .\nه : - موعد انتخاب وکلای این مجلس در جميع ادوار سه سال است وشروع دور اول اعتباراً از روز افتتاح شورای ملی است ؛ ومقرر است که بعد سر آمد هر سه سال وکلاء مجدداً انتخاب شوند .\nانتخاب کنندگان در اینکه بخواهند از وکلای سابقه را تکراراً انتخاب کنند"}
{"book": "adl0986", "page": 867, "text": "( ٣٨ )\n\nدرصورت رضائیت مختار و مخیرند .\n٦ : - اوقات تعطیل و موعد اشغال شورای ملی در اصولنامه داخلی مجلس مشخص ومحدود کرده خواهد شد در اثنای تعطیل اگر حکومت بوضع کدام اصول نامه ضرورت حس کند این اصول نامه موقتاً از طرف حکومت تصویب و بموجب فرمان پادشاهی تعمیل میشود در موقع اشغال اگر اصول موفق از طرف شورای ملی تسلیم کرده شد در عداد اصول دائمی ادخال والا از طرف مجلس مذکور تعدیل یا تردید می شود .\n۷ : - مجلس شورای ملی برای تحقیق وفصله مسائل مهمه در هنگام تعطیل هم دائر شده می تواند . و هرگاه بجهة فوت مسئله مبحوث عنها فرصت اجتماع عموم ممکن نشود تنها بحضور وکلای مرکز وقریب آن مجلس شورای ملی انعقاد می یابد .\n٨ : - وقتی مذاکرات آغاز می شود که اقلاً مناصفه اعضا حضور داشته باشند وفصله مقررات آن هم باساس اتفاق یا اکثریت آراست .\n۹ : - مجلس شورای ملی در موقع افتتاح هريك از ادوار خود خطابه به پیشگاه پادشاهی عرض و تبیین داده و از طرف قرین الشرف همایونی مجاب میگردد .\n١٠ : - ابتداء اعضای شامله مجلس بترتیب مذیله سوگند یاد می نمایند و قسم نامه را امضاء می کنند ."}
{"book": "adl0986", "page": 868, "text": "( ۳۹ )\n\n( قسم نامه )\n\n۱۱ : ـ ما امضا کنندگان ذیل از جهة اعتمادیکه ملت و حکومت برما نموده\nبخداوند عظیم و قرآن کریم سوگند مینمائیم که برای ملت و حکومت خود\nصادق خواهیم بود .\n۱۲ : ـ اعضای مجلس شورای ملی در اظهار رای در مجلس شورا بحضور جمیع\nو کلاء آزاد و از هر گونه اعتراض مصئونند .\n۱۳ : ـ کافه مذاکرات مجلس شورای ملی بباغتیکه نتیجه آن بمنصة اجرا گذارده\nمیشود علنی است نماینده گان جرائد و معاینه کنندگان در تحت قیودات\nاصول نامه داخلی مجلس تنها حق حضور و استماع مذاکره را دارند .\n\n( وظائف )\n\n١٤ : ـ مجلس شورای ملی امورات داخلی خود را مثل انتخاب رئیس اول و ثانی\nو هیئت تحریر و سائر اجزا و اصول مذاکرات و شعبات و غیره بر اساس\nاصول نامه داخلی و دوائر خواهد کرد .\n١٥ : ـ کلیه اصولات و ضوابطیکه وضع موجودیت آن برای تشیید مبانی حکومت\nو انتظام امور مملکتی باشد بتصویب مجلس شورای ملی میرسند .\n١٦ : ـ تسویه امورات مالی رد یا قبول عوارض و فروعات و هم تحریمهای جدیده\nکه دولت اقدام نماید بتصویب مجلس خواهد بود .\n۱۷ : ـ ملاحظه ، بودجه مملکت بعد از ترتیب و پیشنهاد وزارت مالیه از وظائف\nشورای ملی است :"}
{"book": "adl0986", "page": 869, "text": "صفحه ( ٤٠ )\n\n۱۸ : - وضع اصول نامه جدید یا تغییر و فسخ قوانین مقرره به تصویب شورای ملی صورت خواهد گرفت خواه لزوم آن از مجلس عنوان و خواه از طرف وزرا اظهار شده باشد .\n۱۹ : - تصویب امتیاز تشکیل کمپنیها و شرکتهای عمومی از هر قبیل و بهر عنوان که باشد از طرف شورای ملی خواهد شد .\n۲۰ : - عقد مقاولات و معاهدات اعطای امتیازات ( انحصار ) اعم از تجارتی و صنعتی و فلاحتی و غیره خواه از طرف داخله باشد یا خارجه به تصویب مجلس شورای ملی می رسد .\n۲۱ : - استقراض دولتی اعم ازینکه از داخله یا خارجه ، بهر عنوان و اسم باشد به اطلاع و تصویب مجلس شورای ملی کرده خواهد شد .\n۲۲ : - تمدید خط آهن و شوسه بپول دولت و یا بخرج شرکت و کمپنیهای داخلی یا خارجی باشد تماماً وابسته به تصویب مجلس شورای ملی است .\n۲۳ : - مجلس شورای ملی حق دارد که در اوقات لازمه عریضه به پیشگاه همایونی تقدیم دهد .\nاما تقدیم این عریضه در حال بتوسط هیئتی مرکب از رئیس و شش نفر اعضا که سائر طبقات از بین خود انتخاب میکنند خواهد بود و وقت شرفیابی حضور هم اولاً توسط وزارت دربار استیذان می شود .\n٢٤ : - وزرا برای استماع مذاکرات در جلسات مجلس شورای ملی حضور بهم رسانده می توانند و نیز حقدارند که در صورت لزوم باستجازه رئیس مجلس برای مذاکره و تدقیقات امور توضیحات بدهند در مجلس برای حضور وزراء موضع معینه میباشد ."}
{"book": "adl0986", "page": 870, "text": "صفحه\n(٤١)\n٢٥ :- هرگونه قوانین جدیدۀ که بوضع آن احتیاج حس شود از طرف وزارات تجویز و انشاء گردیده توسط وزراء یا صدر اعظم به مجلس شورای ملی اظهار میشود و بعد از تصویب مجلس بصحۀ پادشاهی مزین گشته قابل التعمیل میگردد .\n٢٦ :- لزوماً رئیس مجلس میتواند که شخصاً یا به پیشنهاد ده نفر از اعضای مجلس و یا وزیری بدون حضور نمایندگان جرائد و معاینه کنندگان اجلاس محرمانه تشکیل دهد و نیز میتواند انجمن محرمانه مرکب از يك عدۀ منتخبین اعضای مجلس که اعضای سائرۀ مجلس حق دخول در آن نداشته باشند ترتیب نمایند مگر نتیجۀ انجمن یا اجلاس محرمانه وقتی مرعی خواهد بود که در هر دو صورت مسئله مبحوث عنها بحضور سه ربع از منتخبین مطرح مذاکره شده و با کثرت آرا قبول شده باشد در صورتیکه مطلب در انجمن محرمانه قبول نشود در مجلس عنوان نخواهد شد و مسکوت عنه خواهد ماند .\n۲۷ :- در صورتیکه مجلس محرمانه بخواهش رئیس دائر شده باشد اگر از مذاکرات را تا اندازۀ مناسب به اطلاع عموم برساند اختیار دارد اما اگر تشکیل مجلس بتقاضای وزیری بوده است در آنصورت افشای مذاکرات هم وابسته به اجازۀ خود وزیر خواهد بود .\n۲۸ :- وزراء مطلب اظهار نموده گی خود را ولو هر قدر بروی مباحثه شده باشد حق دارند که از مجلس مسترد کنند اما اگر اظهار ایشان بخواهش مجلس بوده است برای استرداد مطلب موافقت مجلس هم شرط است .\n۲۹ :- اگر لایحۀ اظهار نمودگی وزیری را مجلس قبول ننماید با ملاحظات خود عودت خواهد داد این لایحه وقتی بمجلس ثانیاً اظهار خواهد شد که وزیر"}
{"book": "adl0986", "page": 871, "text": "صفحه\n( ٤٢ )\nملاحظات مجلس را رد یا قبول نماید.\n۳۰ : - اظهار رای از طرف اعضای مجلس شورای ملی راجع بتردید یا قبول مطلب واضح و بالتصریح میشود و هیچ کس نمیتواند ایشانرا بدادن رای خویش تحریص یا تهدید نماید اظهار رد یا قبول اعضای مجلس بعلامات ظاهری امثال ورقهٔ سیاه و سفید بوده محل ادراك و افادات نمایندگان جرائد و معاینه کنندگان خواهد بود .\n( عنوان مطلب از طرف مجلس )\n۳۱ : - هريك از مطالبی که از طرف اعضای مجلس عنوان میشود آنوقت قابل مذاکره خواهد بود که اقلاً ربع اعضای مذاکره مطلب مذکور را تصویب بدارند درین صورت عنوان مذکور كتباً به رئیس مجلس تقديم می شود و اگر رئیس مجلس آن لایحه را بدواً در انجمن تحقیق تحت تدقیق بگیرد می تواند .\n۳۲ : - یکعده از اعضای شورای ملی ، که بانتخاب سائر اعضا وتصويب رئيس شورا منتخب و تجزیه میشود بنام ( انجمن تحقیق ) سنجشهای ابتدائی مسائل واردهٔ شورا را بدقت نموده از آنجمله مواد قابل الذكر مجلس را همراه يك لايحهٔ نظریه خود ها برئیس مجلس پیش میدارند . و باجازهٔ رئیس مطرح مذاکره می شود .\nو موادیکه اکمال بخواهد یا مذاکرۀ مجلس را ایجاب نه کند با اسباب موجهٔ آن از طرف رئیس بوزارت منسوبه اش اعاده می شود ـ اعضای انجمن تحقیق اقلاً ده نفر خواهد بود ."}
{"book": "adl0986", "page": 872, "text": "صفحه ( ٤٣ )\n\n۳۳ : - مطالبيکه نظر باصل ۳۱ در مجلس عنوان میشود اگر متعلق بیکی از وزرا\nباشد ، در وقت مذاکره و تدقیق لایحۀ مذکوره چه در انجمن تحقیق و یا\nدر مجلس باید بوزیر متعلقه اش خبر داده شود که شخصاً خودش حاضر\nشود و یا معین خود را بفرستد و يك نقل لایحه و ضمائم آنرا باید مجلس قبل\nاز احضار وزیر و یا معین برای مسبوقیت شان از ده الی پانزده روز باستثنای\nمطالب ضروری بوزارت منسوبه ارسال دارد .\n٣٤ : - در صورتیکه وزیر بنا بر کدام مصلحتی ، در مطالب معنون از طرف مجلس\nموافقت نتواند ، لازم است معاذیر خودش را مواجهه تصریح ، و مجلس\nرا قانع بسازد .\n٥٣ : - وزیریکه مجلس شورای ملی از وی توضیحات بطلبد ، از جواب نا گزیر\nو مسئول است و بدون عذر موجهه و علاوه از اقتضا بتعويق و تاخير جواب\nهم مجاز نيست ـ الا در صورتیکه مطالب محرمانه ـ و در اختفای آن برای\nيك مدت صلاح ملت و دولت باشد اما بعد موعد معینه بابراز مطلب مذکور\nبحضور مجلس مکلف است .\n٣٦ : - مصوبات و قرارهای مجلس شورا بالعموم بعد از امضای ذات شاهانه در موقع\nاجرا گذارده میشود .\nاجراء و انفاذ مواد فوق الذکر را امر و اراده میکنم . يوم شنبه (۲۷)\nبرج سرطان ( ۱۳۱۰ ) مطابق سوم ربيع الاول ١٣٥٠ ھ\n( محل مهر اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی )\n\n[ornament]"}
{"book": "adl0986", "page": 873, "text": "( ٤٤ )\nصفحه\nاسمای سامی آن وکلای محترم شوراء ملی افغانستان که فعلاً\nدر مرکز حاضر ومصروف وظائفند\nنمره اسم ولایت موضع انتخاب\n١- جناب عبد الاحد خان کابل مرکز شهر کابل\n٢- « غلام محی الدین خان « «\n٣- « حاجی سیف الدینخان « علاقه داری مربوط مرکز\n٤- « حاجی محمد شریف خان « حکومتی پغمان\n٥- « محمد عمر خان « لوگر\n٦- « عبدالقیوم خان « وردك\n٧- « جمعه خان « میدان\n٨- « عطالق بیگ « سیغان کهمرد\n٩- « سید محمد حسن خان « بامیان\n١٠- « عبد الستار خان « مرکز حکومت کلان شمالی\n١١- « غلام حیدر خان « حکومتی نجراب\n١٢- « عبد الرؤفخان « دره کوهستان\n١٣- « حاجی ایشانجانخان « پنجشیر\n١٤- « فقیر محمد خان « غوربند\n١٥- « میرزا عبدالغفور خان « جبل السراج\n١٦- « سید احمد خان « کوهدامن\n١٧- « شهاب الدین خان « حکومتی کلان غزنی و علاقه\nمربوطه آن"}
{"book": "adl0986", "page": 874, "text": "صفحه (٤٥)\n\nنمره اسم ولایت موضع انتخاب\n۱۸ - جناب امین الله خان کابل حکومتی مقر\n۱۹ - « نادر علیخان « « جاغوری\n۲۰ - « سید غلام رضا خان « مرکز حکومت کلان\nدایزنگی و دایکندی\n۲۱ - « میر محمد علی خان « « بهسود\n۲۲ - « سید شاه میرزا حسینخان « « یکه اولنگ\n۲۳ - « حبیب الله خان « « میربنی\n٢٤ - « محمد سرورخان « مرکز حکومتی سرخ و پارسا\n٢٥ - « عبدالعزیز خان قندهار وکیل مرکز قندهار\n٢٦ - « عبدالصمد خان « علاقه داریهای مربوطه مرکز\n۲۷ - « نظر محمد خان « حکومتی كشك نخود\n۲۸ - « محمد شریف خان « « قلات\n۲۹ - « حاجی عبدالعزیز خان « « گرمسیر\n۳۰ - « محمد شاه خان « « کذنی\n۳۱ - « یار محمد خان « « دهراؤد\n۳۲ - « داد محمد خان « « ترین\n۳۳ - « حاجی محمد عثمانخان « « دهله\n٣٤ - « غلام دستگیر خان « « ترنک وجلدك\n٣٥ - « احمد شاه خان « « ارغستان"}
{"book": "adl0986", "page": 875, "text": "صفحة ( ٤٦ )\n\nنمره اسم ولایت موضع انتخاب\n٣٦ - جناب عبدالرزاق خان قندهار حکومتی مرکز حکومتی کلان\nزمنداور و علاقۀ مربوطۀ آن\n٣٧ - « محمد فاضل خان « « گرشك\n٣٨ - « ملا محمد انیای خان « « حکومتی کلان ارزگان و\nو علاقه های مربوطۀ آن\n٣٩ - « حاجی میرحسینخان « « حکومتی گیزاب\n٤٠ - « حاجی عبدالحق خان هرات « وکیل مرکز هرات\n٤١ - « حاجی غلام حیدر خان « « « علاقه های مربوطۀ مرکز\n٤٢ - « حاجی شیرین خان « « حکومتی سبزوار\n٤٣ - « امین الله خان « « حکومتی غوریان\n٤٤ - « فراح الدینخان « « وکیل حکومتی كشك\n٤٥ - « حضرت نور خان « « « بالا مرغاب\n٤٦ - « جلال الدینخان « « « اوبه\n٤٧ - « عبدالکریم خان مزار شریف وکیل مرکز مزار شریف\n٤٨ - « میرزا محمد قاسم خان « علاقه داریهای مربوطۀ مرکز\n٤٩ - « ملا حیدو قل خان « حکومتی سنگ چارك\n٥٠ - « حاجی محمد ناصر خان « « تاشقرغان\n٥١ - « میرزا محمد یعقوبخان « « ايبك\n٥٢ - « ملا محمد یوسف خان « « سرپل"}
{"book": "adl0986", "page": 876, "text": "صفحة (٤٧)\n\nنمره اسم ولایت موضع انتخاب\n\n٥٣ - جناب محمد شریف خان مزار شریف حکومتی اقچه\n٥٤ - « ملا محمد امین خان « « بلخ\n٥٥ - « ملا قربان بای « « دولت آباد\n٥٦ - « غلام علیخان « « دره صوف\n٥٧ - « قاری عبدالصمدخان « « شیرغان\n٥٨ - « محمد کریم خان قطغن و بدخشان وکیل علاقه‌داریهای مربوط مرکز\nخان آباد\n٥٩ - « حاجی محمد اکرم خان « حکومتی برکه و تمیز (نهرین)\n٦٠ - « شاهمردانقلخان « « حضرت امام\n٦١ - « ملاعبدالاول خان « « تالقان\n٦٢ - « شاه عبدالمجید خان « « مرکز حکومتی کلان بدخشان\nو مربوط آن\n٦٣ - « میرش بيك خان « « کشم و درائم\n٦٤ - « ملا محمد ضمیرخان « « واخان\n٦٥ - « میر عالم خان « « جرم\n٦٦ - « ملا علی محمد خان « « غوری\n٦٧ - « میرزا رحمت الله خان « « رستاق\n٦٨ - « عبد الحلیم خان حکومتی اعلی مشرقی وکیل اهالی شهر جلال آباد\n٦٩ - « عبد لرسولخان « « علاقه‌داریهای مرکز"}
{"book": "adl0986", "page": 877, "text": "صفحه (٤٨)\n\nنمره اسم ولایت موضع انتخاب\n۷۰ - جناب عبد الله خان حکومتی اعلی مشرقی حکومتی دکه ( مهمند دره )\n۷۱ - « میرزاده خان » « شتوار\n۷۲ - « میان عبد الرحیم خان » « کامه\n۷۳ - « عبد الله خان » « لغمان\n٧٤ - « ملا شیر محمد خان » « نورستان لغمان\n٧٥ - « میرزا محمد خان » « خوگیانی\n٧٦ - « دین محمد خان » « حصارك غلجائی\n۷۷ - « ملا عبد الخالق خان » « مرکز کنر\n۷۸ - « ملا عبد الغفار خان » « درۀ سین و نورستان اسمار ( بر کنر )\n۷۹ - « محمد معظم خان » « کنر خاص کوز کنر\n۸۰ - « عبد الحنانخان » « دره پیچ\n۸۱ - « میر گل خان » « رودات\n۸۲ - « عابدین خان » « کوچی ننگنهاری\n۸۳ - « سید نادر شاه خان حکومتی اعلای جنوبی وکیل اهالی مرکز گردیز\n٨٤ - « خیر محمد خان » علاقه داریهای مربوطه مرکز\n٨٥ - « محب خان » کتواژ\n٨٦ - « گل محمد خان » حکومتی ارگون\n۸۷ - « سید رحیم شاه خان » خوست"}
{"book": "adl0986", "page": 878, "text": "( ٤٩ )\n\nصفحه\n\nنمره اسم ولایت موضع انتخاب\n۸۸ - جناب صاحب جانخان حکومتی اعلی جنوبی حکومتی خوست\n۸۹ - « جان نورخان « « «\n۹۰ - « میرزا عزت الله خان حکومتی اعلی میمنه وکیل اهالی\nمرکز میمنه\n۹۱ - « محمد ابراهیم خان « علاقه داریهای\nمربوطة مرکز\n۹۲ - « میرزا قهرمانخان « علاقه داری قیصار\n۹۳ - « حاجی سلیمانقل خان « « دزداب گرزیوان\n٩٤ - « ملا محمد یعقوبخان « « اند خوی\n٩٥ - « محمد انور خان حکومتی اعلی فراه وکیل مرکز فراه\nوعلاقه داریهای\nمربوطة مرکز\n٩٦ - « عبدالاحد خان « «\n۹۷ - « سید محمد خان « چخانسور\n\n( مابقی وکلاء محترم در شرف ورود وعنقریب بمرکز حاضر میشوند )"}
{"book": "adl0986", "page": 879, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 880, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 881, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 882, "text": "کابل\n\nهدیه انجمن ادبی\n\nبمناسبت جشن سال سیزدهم استقلال\nافغانستان\n\n۲۹ ربیع الاول ۱۳۵۰ ه ق = ۲۲ اسد ۱۳۱۰ ه ش = ۱۳ اگست ۱۹۳۱ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 883, "text": "فهرست مندرجات\nنمره : مضمون نویسنده صفحه\n۱ : عرض تبریکیه انجمن ادبی ۱ الی ۳\n۲ : عشق باستقلال سرور جویا ۳ « ۱۰\n۳ : قصیده مستغنی ۱۰ « ۱۳\n٤ : مسدس استقلال سرور صبا ۱۳ « ١٦\nه : قصیده قاری عبدالله ١٦ « ۲۰\n٦ : ترتیب افتتاح جشن محمدبشیر منشی زاده ۲۱ « ۲۲\n۷ : عیناً خطابه اعلیحضرت غازی ۲۲ « ۲۵\n۸ : معروضه شورای ملی ۲۰ « ٢٦\n۹ : بیانیه شیخ السفراء ۲۷\n۱۰ : جوابیه اعلیحضرت غازی \""}
{"book": "adl0986", "page": 884, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 885, "text": "تمثال همایون فال قهرمان جهاد استقلال\n( اعلیحضرت ( محمد نادر شاه ) غازی )\n( خلدالله ملکه )"}
{"book": "adl0986", "page": 886, "text": "(۱)\n\nتبریکیۀ انجمن ادبی\nبحضور اعلیحضرت نادر شاه غازی بمناسبت ورود\nسیزدهمین جشن مقدس استقلال ملی\n\nاعلیحضرتا !\nاجازه میخواهیم انجمن ادبی بنام ارباب قلم وطن ، تهانی وتبریکات صمیمانۀ\nخویش را ، بنسبت ورود سیزدهمین جشن اقدس استقلال ملی ، بحضور\nهمایون شاهانۀ شما عرضه وتقدیم نمایند .\nاعلیحضرتا !\nبحکم اعتبار حقیقت ، امروز ذات اعلیحضرت شما ، مستحقترین فرزندان\nرشید این آب وخاك هستید ، كه بایستی تهنیت و تبریکات این جشن تاریخی\nملی را ، از طرف تمام طبقات وصنوف ملت افغانستان ، وحتی سایر ملل جهان\nبگوش افتخار استماع فرمائید . آری در ایامی که ابرهای سیاه حمایه سیاسی\nاجانب ، آسمان استقلال وطن را ، تیره و تارسـاخته بود ، و ناگهان جنبش\nتاریخی ، و هیجان ملی افغان ، بمانند رعد مهیبی در صحنۀ آسیا ظهور نمود ،\nدران میانه اشعۀ خونبار شمشیر شرر بار ذات والای شما بود ، که مثل تازیانه\nهای برق ، در محاذات حرب وطن درخشیده ، و پرده های مظلم آن ابرهای"}
{"book": "adl0986", "page": 887, "text": "(۲)\n\nسیاه را از هم میدرید .\nاعلیحضرتا !\nملت افغان و سایر ملل جهان خوب تماشا کردند ، که نیروی بازوی قهرمانانه\nاعلیحضرت شما ، فضای حیثیت و شئون استقلال و آزادی وطن را ، چگونه از\nآلایشات ننگین و ننگینی ، مصفا و مبرا نمود .\nبلی اعلیحضرتا ! کتیبهٔ تاریخی مینارهٔ مقدس استقلال ، زبان حال ملت افغان\nاست که قصه های این عز و افتخار شما را تا قرن های درازی بسمع اخلاف\nاین دیار خواهد رسانید .\nملت افغانستان بسی قرین مسرت و افتخار است ، که امروز قهرمان یگانهٔ\nجهاد استقلال او ، بصفت پادشاه مملکت مستقل او ، در پایهٔ بهترین یادگار\nهای دورهٔ حصول استقلال او ، سیزدهمین جشن همایون استقلال ملت افغان را\nافتتاح مینماید .\nاعلیحضرتا !\nانجمن ادبی بعد از اینکه بهترین تحیات و تبریکات ناچیزانهٔ خویش را ،\nبحضور اعلیحضرت شما تقدیم مینماید ، میگوید که امروز در مقابل شهریاری\nمثل شما ، که حامی استقلال وطن و ناجی موجودیت مملکت از دستبرد دزدان\nاین وطن بوده ، و شبا روز عمر شاهانهٔ شما ، مصروف خدمات مهمه ، در راه\nتقدم این ملت مستعد و انقلاب دیده میباشد ، تمام طبقات ملت افغانستان ،\nبحکم ایمان و وجدان ، مرهون و مدیون فدا کاری و خدمات صمیمانهٔ شما هستند ،\nکه بتوانند بوسیلهٔ نثار موجودیت ، و ایثار مال و جان خود ها کمی از بسیار\nحقوق پدرانه و مهربانانهٔ شما را ادا کنند ."}
{"book": "adl0986", "page": 888, "text": "(۳)\nاعلیحضرتا !\nما عاجزانه از بارگاه خداوند متعال مسئلت مینمایم ، که بملت عزیز افغانستان\nتوفیق عنایت کند ، تا متحداً و متفقاً فی القول و العمل ، در سایهٔ شاهانهٔ ترقی\nخواهانۀ اعلیحضرت شما ، برای تعمیل اوامر همایون ، در راه حصول آمال های\nمقدس پادشاهی ، که عبارت از ترقی و تمدن این مملکت واجب الرعایت است ،\nقدم های سریعی بردارند .\nما از خدا میخواهیم که سالهای درازی ملت افغانستان ، این جشن ملی را،\nدرسایهٔ موجودیت اعلیحضرت شما آغاز و افتتاح نمایند .\nزنده باد اعلیحضرت نادر شاه پادشاه نامدار افغانستان ، پاینده باد استقلال\nملت افغانستان .\nعشق باستقلال\nدردنیای امروز و عوالم تنازع زندگی مخصوصاً بانظار ملل زنده دلی که\nبحرمت مقدسات ملی علاقه مندی دارند حریت ، ازان حقوق حقه بشری شمرده\nنشده که عمیق سنجیهای قدر شناسی را یارای تعیین قیمت و منزلت آن باشد ،\nنمیدانم چه فلسفیات بلندی در کنه این مطالب پر پیچ و تاب خوابیده که بیدار\nشده گان عالم برای يك لحظه آزاد زیستن ولو ، شئونات آنی باشد نقد حیات را\nمایه میگذارند و در راه حصول این آرزو بهزار گونه بر بادی خانمان دل از دست\nنداده حتی اتلاف سر وجان را يك نوع آبرو و افتخار میشمارند ،\nگرچه بقول متفکرین ، بشر فطرتاً مجرد از قیودات خلق شده و جز مراعات"}
{"book": "adl0986", "page": 889, "text": "(٤)\n\nنظام اجتماعی و احتیاجات مدنی هیچ اقتداراتی مانع آزادی او شده نمیتواند ، ولی مشاهدات و احساسات ما این استقلال طلبی های ملل حیهٔ دنیا مخصوصاً افغانان غیور ما را در زیر یکقسم اثراتی نشان نمیدهد . فقط از تهٔ دل بایست باین نکته مهم برخورد که از دیگران انس و محبت است و از ما عشق . بلی ، عشق ما هم بمراتب عالیتری یعنی قریب بجنون ارتقا و تحویل یافته که در مقابل رسیدن بمعشوق و محبوب تماماً سنجش فلسفی را پشت پا زده بايك حدت و شدت فوق التصوری اهمیت حیات و آسیب مرگ را تحت الشعاع میگیرد ، زعشق تا بصبوری هزار فرسنگ است !\n\nبلی ! عشق است که در روح و دماغ حرارت و احساس می بخشد ؛ و در جسد قوه و اساس ، دل را جرئت شجاعت و استقامت میدهد ؛ دست و بازو را توان کوشش و فعالیت ، این موجودیت های عشقی عاشق را با سلاح برنده و زندهٔ مجهز نمیسازد که در پی بدست آوردن مقصود و نیل بآرزو از اشد مشقات و زحمات رو بر گرداند و یا در میدان مبارزه آسایش با سعی و عمل روز را از شب امتیاز دهد همین عشقهای وقتی در مغز دماغ افراد يك قوم تولید عواطف حریت و یا در روحيات يك گروه تالیف حب آزا دی نمود هيچيك فردی در آن جامعه خودش را مسرور نمی بیند ، اگر در خانه و کاشانه خویش استیلا و حاکمیت بیگانگان بیند ، و همچنان بطور اجتماع جامعه ، خودها را مسعود و بختیار نمیشناسند هر گاه نسبت باداره جزو و کل امور جز از نژاد وطن دار خودشان به اتکاء دیگران راحت نشینند .\n\nاین عواطف و احساسات اگر چه در بسیاری نقاط با تريك تعليم و تربيه صحيح و عملی معلم و مربی حساس و مهتمی در افراد القا می شود ، ولی بسا طبقاتی در عالم دیده شده که بدون اهتمامات و هدایات علمی و فنی فقط در سایهٔ موجودیت های طبیعی و یا ذوق و شعور انسانی بر حسب المجبول بعد از انکه برای سیر جلوه"}
{"book": "adl0986", "page": 890, "text": "(٥)\n\nموجودات عالم چشم کشوده اند پیش از ادراك بسیار چیزهای لازمه يك نوع حس استقلال طلبی و غرور ملی از خود بروز وظهور داده اند که این حسیات بمرور دهور در مدارج زنده گی بزیر تاثیر اخلاقیات همه قطاران ، هم پای آنها طی مراحل نموده و بمحیط منسوب شان رشد و نمو می یابد تا در بزرگی و دورهای کاملیت آنان را بايك قوه خلل ناپذیری همراهی میکنند ، درین قسمت میتوان گفت آب وخاك وهوا وفضائی که محل تنميه و ساحه زنده گانی این طبقات است در ایجاد یا تقرر اینگونه احساسات متمکنین مدخلیت تامه دارد .\nاین خطه پاك و این پرورشگاه مردان شجيع وبا ادراك كه وطن مالوف ومحيط مانوس ما ( افغانستان ) گفته میشود هيچ خود ستائی و بلند پروازی نخواهد شد اگر بگوئیم بهترین سرزمینی است در عالم شرق که دست قدرت او را با اینهمه خواص و موجودیت طبیعی آرایش داده .\nعلى الرغم کوتاه نظران خودی و بیگانه هیچ بر خود گوا را کرده نخواهیم توانست که پیش از رسمی ساختن این استقلال سیزده ساله ما ها زنده گی در ذات اسارت یا استعمار بسر میکردیم بلکه همان رنگ تحت الحمایه گی را هم اگر بنام انجماد روحی ، یا عدم نهضت فکری برخود بسته بودیم بسی ننگین است چه بسیار دور نرویم همین امتداد صدو نود ساله دوره اخیری که هر گوشه و کنار وطن ما پس از جزر و مد زیاد حد و حدودی بخود گرفت و مجاهدتهای تاریخی پیش آهنگان شجاع افغان بمداخله و اقتدارات ناجایز اجانب خاتمه داد تا ایندم راساً ما بزیر هيچيك نوع حاکمیت خارجی نزیسته ایم . منتها نواقصی که متوجه ضعف اداره بعضی قایدین گذشته ما بوده اینست که نتوانسته یا نخواسته اند حریت و رسمیت ملی و مملکتی ما را چنانچه باید و"}
{"book": "adl0986", "page": 891, "text": "( ٦ )\n\nشاید بدنیا معرفی نمایند ، ورنه در روحیات ملی ما هیچ نقص وعیبی نبوده ،\nمهمترین دلیلی برین مدعا همان کشمکشهای داخلی و نبردهای خارجی که در\nمرکز و سرحدات افغانستان درین امتداد زمان ازما ظاهر شده کافیست ثابت\nکند که ملت افغان طبعاً از اسارت اجانب متنفر است موجودیت طبیعی افغا-\nنستان ایجاب میکند که افغانستان مستقل وملت او آزاد باشد افغانستان را باید\nملت افغانستان اداره کند نه دیگران چطور می شود يك قوم غيور و عاشق آزادی\nبمظلومیت اسارت تن در داده و بيك زندگی پست ور ذیلانه سرخم کند علا وتاً\nاگر ما در آن عرصه منازعات داخلی و پرو پاگندهای خارجی چطور یکه\nرقبا آرزو داشتند در مواقع لازمه همان حرکات و حرارت غریزی را بغلیان نیاورده\nتسلیم محض می بودیم فعلاً ازاین عادات و اخلاق موجوده محروم بوده قادر نمی\nشدیم بخشنودی ارواح شهدای راه آزادی با يك حنجره صاف و آهنگ جرئت\nآمیزی فریاد کنیم زنده باد استقلال !\nبلی این عدم تغير اخلاق خودش بزرگترین دلیلی است بر تائید ادعای\nگذشته ما اگرچه بآخرین دوره که ازان اعلان رسمی استقلال ما شروع\nمیشود چیزی نمانده بود فرط تنبلی و تن پروریها کثرت آلایش و عیاشیها ما را\nبخواب گران غفلت گرفتار و خانمان ما را باخاك يكسان و بباد فنا بسپارد ولی\nخوشبختیم که فضل ومرحمت خداوند تعالی باز احساسات اسلامیت وافغانیت را\nدر دل مجاهدين فی سبیل الله زنده ساخت ، خون آزادی خواهی بجوش و عرق\nملی بحرکت آمد بايك همت مردانه و جنبش غیرت مندانه برای آخرین دفعه\nخروش استقلال از دل بر کشیدیم سربکف نهاده و بسوی محبوب حقیقی شتابیدیم،"}
{"book": "adl0986", "page": 892, "text": "(٧)\n\nفرش توپ و تفنگ کوه و دشت عالم و آدم حتی سنگ و چوب را بفریاد\nآورد و برق نیزه و شمشیر در دل مردوزن يك عشق قربانشدن در راه استقلال وطن\nایجاد نمود راحت و آسایش بالتمام از شهر آشیان رخت بربست شوروغوغائی ازسینه\nو حنجره غازیان برخواست ؛ صحرا وسنگلاخهای سرحدات از خون مجاهدین پرده\nسرخی بسرکشیده جوانان رشيد ودلاورما بخاك وخون غلطيد ، زدیم خوردیم\nکشتیم کشته شدیم ولی الطاف بی نهایه پروردگار را شکر گذاریم که درین مرتبه سالار\nجنگ و سپه داراعظم آن کارزار مرد شجاع وتجربه کاری مانند شهریارا مروزی ما\nبودند که به فتوحات 'نادرانه' خویش ملت افغانستان را مرهون و آوازۀ استقلال\nما را آویزه گوش خاص وعام گردانیدند گویا زحمات وفداکاری ما هدر نرفت\nوطرف مقابل ازغلیه وظفر استقلال مارا مجبور به تسلیم گشت ، قسمت خفته گان\nدر داخل از خواب گران تکان خورده بقوۀ شمشیر این سر افسر بزرگ وناجی\nوطن اهمیت خود را شناختند و در خارج بهر مکان وزماني علم رسميت ملی و\nمملکتی افغا نستان را بر افراشتند .\nبنارم دامنه های کهسار غیرت خیز وهوا وفضای شور انگیز افغانستان را\nکه در بدو خلقت روح آزاده گی و حریت در خون افغانان جوان سرشته و اوللادان\nاین سرزمین را از طفوليت بغرور ملی وحرارت استقلال طلبی بار می آورد همين\nموج احساسات وجوشش خون است که در جشن های ملی عروق واعصاب را\nدر تهیج آورده بیاد خشنودی ارواح شهدا پير وجوان صغار وكبارما خوشبختانه\nاستقلال را باسرشارترین عشقی استقبال میکنند .\nاستقلال ! ای سرچشمۀ اعتبار افغان ، وسرمایه افتخار افغانستان ! استقلال"}
{"book": "adl0986", "page": 893, "text": "(۸)\n\nای منتهای آمال و محبوب سیزده سال ما متحیرم بحسان زبان با فصاحت و کلمات جذاب از حشمت و جلال تو ستایش کنم وبکدام قلم روان وجملات پر آب و تاب ناروا داران ترا سرزنش و نکوهش تو در هر سرزمینی بنظر اعتنا دیده و بعبارات پر اعتبار معرفی شده ولی نگاهی که از دریچۀ چشم عشقبازانۀ ما مجنون وار یا زلیخا صفت بسوی تو معطوف است شئونات نازهزاران لیلی و یوسف را بهم زده و از طنازی می‌اندازی ، متاسفم که قاموس عشق و محبت بآن تقدس خیال تا کنون از کلك آمال ما صورت تالیف نگرفته که برای استعمال نام ذی شان تو لغات و کلمات برجسته انتخاب کنم ، عزیزدل ما استقلال ! تو نتیجۀ فکر وتدبیر پیرمردان کامل مائی و اسباب سرخ روئی و سربلندی جوانان عاقل ما ـ توحاصل عمر وحیات فدا کاران این سامانی ومزد شمشیر شهریار شجاع ما نادر شاه افغان\nاستقلال ای خون‌بهای جوانان دلاور یامایۀ رنج‌بازوان توانا و زور آورما !\nاسم تو بر لوحه افتخار مملکت ما خط زرینی است ورسم تو در سینۀ هر فرد عسکر ما بیاد گار فتح وظفر مکین، یاد تو در هر سالی ارواح آزاده و پر شور قربانشده گان آزادی را شاد میکند و حب تو بهر حالی در دلهای اقوام سلحشور ، يك حس شهامت ایجاد ، حسن اعتماد بنفس را از عطایای تو یافته ایم و قبح اتکا بغیر را از مزایای تو شناخته مطمئن باش که از خاطر قدر شناسی‌ما فراموش نمی‌شوی ارتقاء علم و فضیات و پیشرفت های تجدد و مدنیت ما بمراتب عالیتری از تو قدردانی میکنند آن اختلافات فکری و دورنگی‌های دیروزه که شاید یکعدئی میخواستند غافل حال تو شوند وامروزه در زیر ادارۀ قاید دانشمند ما رنگ وحدت گرفته به اتفاق آراء ادامۀ ترا تمنا دارند . بلکه این شاخۀ سبزی را که بر مزار برادران شهیدما رویانیدۀ همیشه ملت نجیب و شجاع افغان از زردی خزان محافظه و بخون"}
{"book": "adl0986", "page": 894, "text": "(۹)\n\nآبیاری خواهند نمود .\nای شهدای راه آزادی و محصلین حقوق حقه افغانی امروزه اگر جسم\nو جسد شما بگورهای تاريك غنوده وخاك كشته ولى ارواح پر نور شما مانند ستاره های\nتابانی برای ابدی در آسمان افتخارات وشئونات افغانستان میدرخشند این همه\nتجمل وحشمت ما اثر زحمات و مشقات شماست و اینهمه تفاخر و عزت وطن از\nشرافت ومناعت نفس شما .\nای سر بازانیکه تا نفس آخرین وطن گفتید و بخاك وخون طپیدید ، برای\nاعتلای نام وطن بسخت ترین حالتی جان سپردید و برای حفاظه ناموس مملکت\nبسهل ترین موردی هم قبول قربانی گردیدید .\nآگاه باشید که تا بیرق افغان در جهان آمریت مستقلا باهتزاز است همت\nو غیرت شما مایه ناز و افتخار ما خواهد بود و تا نام افغانستان در دنیای مدنیت باقی است\nاز فدا کاری شما پاسداری خواهد شد چه زنده گانی و راحت ما ممنون مردن\nو طپیدن های تان است ، آسایش و آزاده گی ما مرهون زحمت قربان شدنهای شما ،\nباز موقع آن رسید که بمسرت آنروز های تاریخی جشن بگیریم احساسات\nدیرینه را در دل زنده کنیم ، بجوشیم و بخروشیم نداهای استقلال را از هر سر\nبلهجه و آهنگ مختلفی شادکامانه بر کشیم و از هر زبان و بیانی تبريك جشن استقلال\nبشنویم ، ما می بالیم که گیرنده استقلال ومنبع عزوكما ل بحسب اصرار ما زحمت\nقیادت بخود گرفته و به احداث عشرت درین شبا روزی غم وملال ملی را از م دور\nمیکند و شما هم یقین باین شادی های روحی می نازید که یکنفر د برجسته از همراهان\nبل سر عسکر دلاور و شريك زحمت شما را خداوند تعالی نعمت حیات و موقع\nعزت بخشیده که امروزه بمسرت تاریخی شما اظهار خوشدلی و سرور مینماید ."}
{"book": "adl0986", "page": 895, "text": "(۱۰)\n\nانجمن ادبی که درین تازه گی ها بزیر پرچم عرفانی دورۀ درخشان نادرشاهی باذوق\nو شوقی در اطراف اینگونه شئونات موقع قلم فرسائی یافته اند اينك هدیه نفیسی که\nعبارت از مجموع اوراق رنگینی است بخشنودی و شادی ارواح شما تهیه دیده و در\nفکر تقدیم بودند منهم آرزوهای قلبی یا ترشحات قلمی خودم را بصورت يك برگ\nسبزی در آن دسته گل بستیم تا دران روز تاریخی مسرت ملی بر مزار شما نثار شود\nاگر قبول شود طالعم همایون است\n( سرور جويا )\n\nکه نیست در وطن اکنون رواج دیده تر\n\nرسید جشن طراوت فزای جان پرور\nرسید جشن وز عشرت دهد بخلق خبر\n\nرسید جشن که گردد جهان پیر جوان\nرسید جشن که دل رقصد از طرب دربر\n\nرسید شکر دگر بار جشن استقلال\nکه ملك و دولت افغان حیات یافت زسر\n\nطراوت از در دیوار سر کشیده کنون\nطرب چورنگ نمایان بود زبام وزدر\n\nزفیض جشن دل مرده میشود زنده\nچنانکه داد بملك ووطن حیات دگر\n\nدوباره گلبن وعیش طرب شود پر گل\nنهال عیش وطن یافت شاخ و برگ و ثمر\n\nبخاك ريزد اگر مشت دانه دهقان\nبوجد ورقص شود چون سپند در مجمر\n\nرسید جشن که اهل وطن تمام زشوق\nروند سوی چمن دسته دسته چون گل تر\n\nرسید جشن که یکهفته از نشاط و طرب\nبسر برند چو عید وبرات شام وسحر\n\nرسید جشن وسرور و نشاط و عيش و طرب\nشدند رنج و غم وجور وغصه خاك بسر\n\nشگفته گشت هر آن غنچه که بود بباغ\nدلی گرفته نه بینی بروز کار دگر"}
{"book": "adl0986", "page": 896, "text": "(۱۱)\nشد انبساط و طرب در وطن همیشه مقیم نمیکنند دگر این و آن خیال سفر\nبروی گل نگذارند شبنم سحری که نیست در وطن اکنون رواج دیده تر\nبسوی او بردم کاش طالع مسعود طرب فزاست هوای چمن پس از دیگر\nزبس چراغ که روشن بود شب است چوروز بوقت جشن کسی شب نمیکند باور\nزمان جشن که عیش وطرب کند قسمت نمیکنند خلائق جزاین حساب دگر\nچمن زجلوه گلچهره گان شده گلشن اگر بسوی چمن طالعم شود رهبر\nبود بصحن چمن عشرت وطرب خرمن بیاتونیز چـو گل دامنی بیار وبر\nبیابیا بچمن میدهـد نشـاط بمفت کسی نگویدت این بی بها متاع بخر\nهمه سرور بود عهد این بهار طرب بغم حواله نداد این زمان قضا و قدر\nبجز نشاط نباشـد حواله تقدير برات غم ننویسد کنون بنـام بشر\nبسعی وغیرت این افتخار قوم و وطن زملك رفع شد اسباب انقلاب و خطر\nخلاص شد وطن از دستبرد غیر کنون که کوه سطوت او خلق را شکسته کمر\nببین که داد وطن را دوباره آزادی یگانه ناجي ملك آسمان نيك اختر\nفرید عصر و زمان آفتاب دولت وملك معين مذهب و دین یار شرع پیغمبر (ص)\nهزار شکر کنون قوم گشت فرمانده هزار حیف کزین پیش بود فرما نبر\nهزار شکر کنون یافت دولت استقلال نهال ملت افغان دوباره داد ثمر\nبدا ! اسیری و نیکا ! زمان آزادی اسیر قوم بسی از اسیر شخص بتر\nبمیر زار و مرو زیر بار غیر دگر ز زندگی بغلا میست مرگ نیکوتر\nمگیر نام سعادت بدام غیر اسیر گریز پاست چنین دولت این غلام بخر\nطمع که میکند اقبال از غلامی غیر چنین خیال کجا عقل میکند باور\nنمود این پدر معنوی وطن آزاد که تا زکف ندهی این شرف تو اهل پسر"}
{"book": "adl0986", "page": 897, "text": "( ١٢ )\n\nپدر برای تو آزاد اگر گذاشت وطن تو هم چنین به پسر واگذار جان پدر\nنگاهدار وطن را همیشه استقلال بجسم و جان و بسیم و بزر بمال و بسر\nخدا نخواسته ناموس ملك و دولت خویش بدست خویش سپارد کسی بدست دگر\nدلم بجشن بود شادمان کجاست بگو به شادمانی او شادمانی دیگر\nکنون زمانه بجز خوشدلی ندارد کار کنند ماه محرم دگر ز سال بدر\nتمام سال نشینند مردمان خوشنود بگو بجای محرم نهند عید دگر\nچه عشرتست کسی گرد غم نمی گردد توان نمود زهم فرق بدتر وبهتر\nکنون رسید دگر بار جشن استقلال زمانه بار دگر خوشدلی گرفت زسر\nازین طرب همه جاعیش وعشرتست سرور ازین فرح بهمه ملك جشن سرتاسر\nتمام ملت افغان بوجد جوش خروش تمام قوم پی بازدید يك دیگر\nیکی زوجد سراید که چشم حاسد کور یکی زعیش بگوید که گوش دشمن کر\nیکی بزمزمه گوید باین که عیش مدام دهد جواب مرانش که حال نیکوتر\nخلاف اصل چوگل دسته دسته سوی چمن شوند خلق تفرج کنان ز شهر بدر\nکنند روز شبان صرف جشن يك هفته برات عید بود در دیار شام و سحر\nچوسال جشن وطن رفت سیزده بشمار کنند جشن الهی هزار سال دگر\nبیاد نادر غازی کنند جشن و سرور هزارسال وبيكايك زدیگری خوشتر\nبیاد جشن قصاید نگار مستغنی که تا بود زپی قوم یادگار و اثر\nثنای خسرو غازی خوشست ورد زبان کنون دعای نکویش توان نمود زبر\nکه تا همیشه زمین ثابت و فلك سیار گهی هلال و گهی بدرتا که جرم قمر\nهمیشه تا که بودفیض معدن ازخورشید هماره تابود از مهتاب رنگ نمر\nمباد یکنفسش پای فارغ ازسر تخت مبادش آن سر پر مغز خالی از افسر"}
{"book": "adl0986", "page": 898, "text": "( ۱۳ )\n\nبذکر نام خوشش بادجشن استقلال دمی مباد زمانش تھی زرو منبر\nهمیشه منبرش از ذکر نام بارونق مدام سکه او باد زیب صفحۀ زر\nبدهر تا بود این پاك دود مان باقی بوند وارث تاج نگین قبا و کمر\nقرین لشکر جرار بر دلش نصرت رفیق فوج غیورش همشیه فتح و ظفر\nهمیشه حافظ خیلی سپاه او خالق همیشه تا که سپاه است حافظ کشور\nهمیشه باد دلش مهربان بملك ونظام که تا کنند دعایش رعیت و لشکر\nکه تا همیشه بود جشن دروطن ثابت همیشه عیش با هل وطن دهد داور\nکنم زلجۀ زخار طبع خویش روان بمدح خسرو غازی چنین قصیدۀ تر\nسخنوری نشود تر زبان بذکرسخن چومن شوم بمديح خوشش سخن گستر\nدهد بخسرو ما برتری خدای بزرگ دهد بخلق بزر گیش خالق اکبر\n\nمسدس استقلال\n\nبهار عزت و شانست کام استقلال عروج و شوکت و جاه شد مرام استقلال\nسعادت و شرف آمد بنام استقلال زهی بلندی و اوج مقام استقلال\nگرفته ایم بکف تا زمام استقلال\nخوش است خاطر ما از دوام استقلال\nنمیشود که چنین یاد گار غیرت ما ممثل خرد و همت و شجاعت ما\nمبلغ همه اعزاز و جاه و مکنت ما مصدق هنر و اوج روح و فطرت ما\nکشد نقاب برخ از وصال ملت ما\nکه نیست برلب ما جز پیام استقلال"}
{"book": "adl0986", "page": 899, "text": "( ١٤ )\n\nدميكه ملت ما عزم حريت فرمود در مراد بما سعی و جد جهد كشود\nز اتحاد و مواخات قدر ملك فزود شب سياه وطن رخ باختتام نمود\nطلوع صبح سعادت به برق تيغى بود\nکه می جهید به تحصيل كام استقلال\nشها ! به تیغ تو موجود بوده آبحیات نموده جوهر نیروی ملیت اثبات\nچو خضر هادی ما آمدی تو از ظلمات توئی فدائى ملت معلم حسنات\nتوئی محصل هر گونه رفعت و درجات\nتراست سهم بزرگ مقام استقلال\nدميكه ملت آزاد و مستقل گشتیم ز درد زحمت و تکلیف این و آن رستیم\nمجمله اهل دول عهد دوستی بستیم سلاسل غم دیرین خویش بگسستیم\nبقصر آرزوی اصل خویش بنشستیم\nبنوش شربت شیرین جام استقلال\nشجاعت است که شد اقتدار ما ببقا حماست است که فرموده درد ملك دوا\nشها ! یقین شده از همت تو ملت را که بر کشد سر عزت چو خور باوج سما\nتوئی مبانی هر گونه فخر ملی ما\nتوئى محصل شأن و قیام استقلال\nچو آفتاب سعادت بملك تابان است ز نور عزت ملی وطن درخشان است\nبحریت همه مطلوب ما بسامان است گل مراد همه دوستان بدامان است\nکجاست اینکه دل دشمنان بحرمان است\nكه واصليم بمعنى تام استقلال"}
{"book": "adl0986", "page": 900, "text": "(١٥)\n\nهر آنکه جهد نموده برای آزادی گذاشت جان و سرش در بهای آزادی\nشهید گشت بعشق و هوای آزادی بهشت یافته آن جان فدای آزادی\nدلا ببین شرف و اعتلای آزادی\nکه عزت دو جهانست رام استقلال\n\nبزرگوار خدا یا بحق خون شهید که در محبت دین و وطن بخون بطپید\nبراه حریت از جان خویش دست کشید کاین وطن بود آزادو مستقل جاوید\nبروز گار شود در تعاليات فرید\nمباد رخنه غم در قوام استقلال\n\nچنانکه در پی وصل نگار استقلال نمود ملت ما جان نثار استقلال\nهمان طريق بحفظ شعار استقلال همیشه ملت ما است يار استقلال\nبود عزیز تر از جان وقار استقلال\nدلا ببال بحرف و کلام استقلال\n\nتو ای وطن شرف قلب ایشیا داری ببین بغور چسان موقع بجا داری\nجبال شامخ و ابنای با و فا داری بوحدتی که تو از دین مصطفی داری\nر سی باوج ترقی که مدعا داری\nبشارتست ترا از سلام استقلال\n\nبعهد حریت و ملت عزیز و طن بقوت تو شود سعی کوشش احسن\nکنی عروج مدارج بیمن دانش فن برنگ و بوی شوی رشک عالم گلشن\nبپاس ابهت شان تو ای صفا مأمن\nچو خون بود ببدن اهتمام استقلال"}
{"book": "adl0986", "page": 901, "text": "( ١٦ )\n\nشود قشون تو برجسته عسکر دوران کند تجارت تو اعتلا بروی جهان\nبه صنعت برسد رونق سرو سامان بآب تاب نماید زراعتت میلان\nکند عروج بتربیت صحیح عرفان\nبه مقتضای گرامی نظام استقلال\nزسال سیزده حریت نوین روز است سراسر وطن ما مسرت آموز است\nچمن بعالم زینت نمایش اندوز است بهر طرف که نظر میکنم گل افروز است\nبشکر آنکه وطن شادکام و فیروز است\nبگیر دامن عشق مدام استقلال\nچورفته درد اسیری این وطن از یاد کشیده رخت ازین مملکت غم و فریاد\nگرفته ملت ما دست حریت دلشاد سرورو فرحت امروز کشور آزاد\nبشاه و ملت افغانیان مبارك باد\nمبارکست (صبا) احتشام استقلال\n\n( سرورصبا )\n\nقصيده قاري صاحب\n\nچمن نموده برنگ دگر بهار امروز چه خرمی است که گردیده آشکار امروز\nکشیده اند بصحن خودش بساط نشاط که خیره مانده در او چشم روزگار امروز\nصفای بوم و بر این فضای نزهت بخش زچشم خیره زداید همی غبار امروز\nزرفت و روب سرکهای پاك او پیداست که رهگذار وطن پاك شد زخار امروز\nنسیم دلکش جان پرور هوای خوشش نموده خون جگر نافه تثار امروز\nبفرق سبزه سحردانه های شبنم ریخت که در قدوم چمن خوشش بود نثار امروز"}
{"book": "adl0986", "page": 902, "text": "( ۱۷ )\n\nبرنگ فکر نکو از ضمیر صافدلان نموده رشحه تراوش زآبشار امروز\nصفاتر از نگه پاک در مظاهر حسن نسیم را بچمن میفتد گذار امروز\nزبان سبزه شاداب صحن دلکش او سزد که طعنه زن آید بلاله زار امروز\nصدای موج بلند است از پل مستان که هان زکف ندهی طرف جویبار امروز\nچه بخت داده خدا تپه مرنجان را که شد بدامنش این جشن را مدار امروز\nکنار کول چمن لحظه بیا و ببین رسیده کشتی مقصود در کنار امروز\nچنان زخرمی جشن کشته عشرت عام که نیست خاطر عشاق هم فگار امروز\nهر انکه در طلب عیش بیقرار بود درین چمن چو رسد میکند قرار امروز\nکه گفته است ندارد مدار عیش جهان درین چمن بنگر عیش را مدار امروز\nضیاءالعیش که آمد رهندگى خویش چه خوش بدامن اینجشن شد شکار امروز\nزنور برق چراغان شود فزای چمن دگر کسی نه زند حرف شام تار امروز\nشگفته خاطر گل غنچه میکند لب خند که می برد غم دل چهچهه هزار امروز\nزساز دلکش آهنگ عیش می خیزد زند چو مطرب ما ناخنی بتار امروز\nتهیه بزم سرور است و كوك سازطرب بگو به نی نکشد ناله های زار امروز\nبمحتسب بنمائید گشته بی می مست که واگذار شود رند میگسار امروز\nکنونکه گوهر آمال در کف چمن است زسنگ دست تهی وا رهد چنار امروز\nکناره سـرك این چمن دکان بستند بهر دکان بنگر مشترى قطـار امروز\nزما متاع نفیس دکان چه می پرسی که چیده اند در او عیش روزگار امروز\nهزار چشم گشود از کروپ و حیرانست نگشته سیر زسیر چمن منـار امروز\nببین ببین که در او از کروپ گل بستند که بهر جشن بود زینتی بکار امروز"}
{"book": "adl0986", "page": 903, "text": "(۱۸)\n\nشده است خیمه و خرگاه هر طرف برپای ز بهر تهنیت جشن یادگار امروز\nدرش کشاده تر از جبهه کریمان است که خاص و عام در او یافته است بار امروز\nز گرم جوشی ارکان جشن هیچ مپرس بصد نشاط نمایند کار و بار امروز\nبیادگاری فرخنده جشن استقلال گرفته بزم طرب شاه کامگار امروز\nشه بلند نظر فرد عصر نادر شاه که روشن است باو چشم روزگار امروز\nنفائس گهر نطق او براه رشاد شده است ملت ما را دلیل کار امروز\nرسیده است ازو جامعه به نیل مراد نباشدش پی مقصود انتظار امروز\nبروی فتنه و آشوب داخل و خارج کشد ز رای متین آهنین حصار امروز\nدوساله زحمت او ملك را نموده قرار که بیغم آمده دلهای بیقرار امروز\nکمر بخدمت افغانستان زغیرت بست که کار ملت و ملك است استوار امروز\nبکف گرفت سر از نوعنان استقلال که خوش بقبضه ما هست اختیار امروز\nدگر امور وطن را امید بهبودی است زکار دانی این شاه پخته کار امروز\nهنوز زنده بود نابغ زمانه وزیر کزو چنین خلفی هست تاجدار امروز\nشه از وزیر و امیر کبیر و احمد شاه برای ملت ما هست یادگار امروز\nشه مظفر رزم آزمای فاتح تل که در قلمرو ما هست شهریار امروز\nهجوم فوج دلیر شهان افغان را نمونه حمله فوجش بگیرودار امروز\nزلطف خویش بملت حقوق شورا داد که در صلاح وطن خود کنند کار امروز\nقضای شرع بفتوای اهل شرع گذاشت که جاری است شریعة بهر دیار امروز\nجناب حضرت ما را وزیر عدلیه ساخت که کس زجور نیاید بزینهار امروز\nشها توئی که زتدبیر رای والایت زآستین وطن کم شده است مار امروز\nتمام جامعه را دست داده خاطر جمع که فتنه گشت ز دست تو تارومار امروز"}
{"book": "adl0986", "page": 904, "text": "(١٩)\n\nاگر بسوی وطن کس بچشم بد نگرد سیاست توازو بر کشد دمار امروز\nبغیر مزرعه کور شوه خواه انبار است بدور بین نتوان یافت رشوه خوار امروز\nگرفته صفحه تاریخ حسن اعمالت ز مجمع علما زیب افتخار امروز\nزحضرت تو کنون روی حرف گردانم دوباره خود بخود آیم سخن گذار امروز\nچوشاه آمده غمخوار و ملك آزاد است دلا تو قدر چنین نعمتی بدار امروز\nمباد عمر تو از کف برایگان برود بدخل و خرج نفس یکنظر گمار امروز\nهمیشه رنج برو سود بخش جامعه باش که رد خلق نگردی ز عیب و عار امروز\nسعادت وطن خود گر آرزو داری در آرزوی وطن باش جان سپار امروز\nشده است پیچ وخم از جاده تکامل دور قدم بنه که بود راست رهگذار امروز\nکنون متاع هنر میخرند از من و تو چه مایه در کف تست هان بیابیار امروز\nبدوش همت مردانه بار خویش بکش بدوش غیر منه زینهار بار امروز\nبگو بزاهد عزلت گزین برای خدا زخانه زود برا هست وقت کار امروز\nفسرده چند نشینی که زنده جنبنده است نمای جنبشی ای زنده زینهار امروز\nچوزنده بیکاری میان جمع درای که جای مرده بود گوشه مزار امروز\nره معاش و معادی به پیش روداری بجای تا برسی باش رهسپار امروز\nمگر به نشه تحقیق اصل کار رسی و گرنه درد سر آرد ترا خمار امروز\nمباد روز شمار از حساب درمانی بگیر خیرو شر خویش را شمار امروز\nهنوز نشه خود بینی از سرت نپرید که مست جانی و آفاق هوشیار امروز\nبود دولفظ مرادف حیات و استقلال نوشته اند بفرهنگ اعتبار امروز\nاگر نگاه ندارند قدر استقلال حیات را نبود لمحه مدار امروز\nبحفظ صحه حیات احتیاجها دارد تو نیز صحت خود را نگاهدار امروز"}
{"book": "adl0986", "page": 905, "text": "(۲۰)\n\nمباد گوهر آزادیت کشند زكف چو کوهسار وطن باش پایه دار امروز \nبحسن خلق و بتوحيد فكر جامعه كوش كه نردبان عروجست این دوکار امروز \nملل بدانش خود در هوا بپر وازند توهم بكسب هنر بال و پر برار امروز \nزمین تمام بود نقشه نزاع حیات زروی نقشه برون آبکار زار امروز \nکشای راه نفس از برای خویش که هست هوای دهر پر از گاز زهر دار امروز \nتو هم علاج سپر کن زروی دانش وفن که رو بروی شود؛ تانك ؛ گله بارامروز\nثبات ورزو لیکن همیشه درپی کار مباش پای بدامن چو کوهسار امروز \nبزورکار ترا دست و پای سوده خوش است مباش با محنا دست در نگار امروز \nبچاره سازی فردای خویش در مانید اگر بهم نرسانید اقتدار امروز \nزدست خامه برون رفت طرفه رشته حرف ولی زجشن خوش آید سخن بیارامروز\nفزونتر است بمعنی زجشنهای دگر گرفته ایم ازین جشن خوش عیار امروز \nمگوی جشن که محبوب سیزده ساله است که آمده است بصد عشوه در کنارامروز\nزما تفاوت امروز و دی چه می پرسی که بهتر آمده از وی هزار بار امروز \nبکار گاه خیال از برای خلعت جشن کشیده كلك سخن باف پودو تارامروز \nحديث جشن خوش آمد ولی دعا خوشتر بصد نیاز بدر بار کرد کار امروز \nبقای مات و اقبال شاه افزون باد که تابجشن سر آرندصد هزار امروز\nموافقان شه ما زبخت برخوردار مخالفان وطن باد خوار و زار امروز\n( قاری عبدالله )"}
{"book": "adl0986", "page": 906, "text": "( ۲۱ )\nترتیب افتتاح جشن استقلال\nبحسب پروغرام دایره جشن استقلال باطراف و حواشی منار یادگار که\nباشکوه عالی صورت اهتمام را در بر داشت هیئت حکومت از کشوری وعسکری\nبا کور دیپلوماتیک که هر یک بجاهای مناسب قیام داشته در اثنائیکه از جوش\nو شوق و شغف اهالی و صنوف اهل معارف حظها برده همگنان انتظار تشریف\nآوری اعلیحضرت همایونی را داشتند عین ساعت (۸) بود که تاجدار دیانت\nشعار بيك طنطنه شایانی حضور بهم آورده بر نردبان اعلای منار موصوف برپا ایستاده\nبنام خداوند تعالی افتتاح و آغاز جشن سال سیزدهمین استقلال افغانستان را بقرائت\nيك خطابه غرا فرمودند که عالم عالم مسرت وجهان جهان خرمی را\nبسامعین می بخشید از پند های نادرانه و مواعظ پدرانه دل های پر از شوق\nو اشتیاق را بخود جذب و سامعه های حاضرین را نوازش عطا می فرمود\nالحق در خور هم چون معلم یگانه و مربی حکیمانه آن چنان اندرزهای شفیقانه لایق،\nو به شایقین و سامعین از دل و جان چنین شنیدن سزاوار ، لذتهای گرفتند\nکه بیان کردن آن حظایظ بالا تر از قوه توصیف محرر سطور هذا است بالجمله\nروح شهامت و جان فدائی بمقصد استقلال و غیرها از فواید سعی و عمل و ترویج منسوجات\nوطنی و منافع درست اقتصاد و معارف، صحیح وتسهیلات بهم آوری ذرایع حمل ونقل\nطرق و شوارع و هر گونه افادات مدنی و منزلی و اخلاقی را بيك پیرایه درست که کلام الملوك\nملوك الکلام را روشن نشان میداد حاوی بود هر که و مه ساعی و جاهد بود که\nهر چه پیشتر خودرا متلذذ بگرداند ، سپس از اختتام خطابه غراء شهریار غازی\nاز هیئت کور دیپلوماتيك جلا لمآب شیخ السفرا ( ستارك ) مختصر نطقی مبنی بر"}
{"book": "adl0986", "page": 907, "text": "( ۲۲ )\n\nتبريك و تهانی این روز فیروز جشن استقلال از طرف عموم هیئت سفرای دول\nبحضور اعلیحضرت شاه و ملت افغانستان عرض و تقدیم نمود که از حضور ملوکانه\nبابیانات مناسب ومتينی جواب و تشکر القاء گردید .\nبعد ازان جناب عالیقدر رئیس شورای ملی اقای عبدالاحد خان معروضه\nپر جوشی را از طرف عموم ملت افغانیه بوكالت جمع نمایندگان ملی بحضور\nشهریاری بشغف تمام قرائت نموده با تذکار یکان یگان از خدمات شاندار نمایان\nاعلیحضرت غازی و تمجید و تقدیر و بجا آوری مراتب خلوصیت و شکران بی پایان همگنان\nرا بآستان عالی اقبال شاهانه فراهم آوردند بعد از ان نیز محرر میدید از هر طرف علماء\nگرام و اهل شوق و ذوق نیز عرایض شکران را می خواستند قرأت و تقدیم\nنمایند كه اعلیحضرت غازی چون بالاتر از همه ، ملاحظات بی تکلفی عوام\nو خواص را مدنظر داشتند مطابق به پروگرام بساعت ( ده ) به دعاهای خیر\nانجام داده [ در بین گل افشانیهای تبريك وطيران نمانیهای گوناگون طیاره ها عالم مسرت\nباری دیگری را ارائه میداد ] با همه شوق و شغف تمام از که و مه شاه و گدا\nبالاتفاق برای تماشای رسم گذشت عسكری بطرف چمن حضوری رهسپار گردیدند .\nچون مرقع آن همه خطابه های را كجا يذبی يك بیان عاجزانه در بر گرفته\nنمی تواند لازم دیده عيناً خطابه های که تاحال بدست آمده بطور آتی برای\nبهره بردن حقیقی خوانند گان كرام اينك اهدی میداریم .\nعيناً خطابه اعلیحضرت غازی\n\nبنام خداوند فیاض و توانا این جشن مقدس سال سیزدهمین استقلال ملی را آغاز\nو افتتاح مینمایم وملت عزیز افغانستان را بورود این دوره فرخنده و بهترین یادگار\nهای افتخارات ملی تبريك و تهنیت میگوئیم ."}
{"book": "adl0986", "page": 908, "text": "( ۲۳ )\n\nای ملت عزیز و دلیر من .\nاستقلال ملت ها ازجمله آن نعمت های بزرگ خداوند قدیر است که در مقابل آن مالها و جانها را قدر وقیمتی نمیباشد زیرا مالها و جانها برای زندگی چند روزه دنیا واین زندگی بحکم حقیقت و فطرت آدمیت برای استقلال و مخصوص آزادی نوع انسان است .\nافغانستان که بفضل و مرحمت خداوند و حمیت و غیرت ملت نجیب خود سیزده سال پیشتر استقلال خود را تحصیل ومالک آن گردیده والی ماشاالله درسایه استقلال زندگانی باشرفانه بسر برده استقلال شان برقرار وبردوام خواهد بود اینست که ما امروز بیاد گارهمان جهاد پاك ملی وحصول استقلال افغانستان این جشن مقدس را افتتاح میکنیم و دوباره بکافه ملت عزیز خویش تبريك و تهنیت میگویم : -\nای ملت شجيع وعزيز من !\nوظایف ملیۀ ما در راه حفظ استقلال وطن بسی مهم و سنگین است مقتضیات عصر حاضر و ایجابات مدنیت جهان بعلاوۀ داشتن استقلال ملی برای ما وظایفی تعیین ومقرر می کند که در عدم ایفای آن بنیان استقلال ملی متزلزل وناپدیدار است .\nاین وظایف مهمۀ كه گفتیم عبارت از استقلال اقتصادی وصنعتی وعرفانی مملکت است سنگهای اولین این تهداب ها نشر معارف صحیح وترقى صنايع ترويج زراعت تكثير محصولات وطنى سهولت حمل ونقل تمديد راها و امثالها است واینها از همه اولتر محتاج امنیت داخله وتوحيد واتفاق افکار ملیه است ."}
{"book": "adl0986", "page": 909, "text": "( ٢٤ )\n\nچون حفظ موجوديت يك ملك محتاج بقوت منتظم عسکری است لہذا قبلاً\nما وحکومت ماحتی المقدور در تشکیل باقاعده آن کوشیده ایم وامید میکنم که\nبمعاونت خداوند در سایه حسن مساعی وفدا کاری وزارت حربيه و افسران\nاردوی افغانی عسکر افغانستان بزودی دارای قدرت وانتظام مكمل عصری\nگردد و نا گفته نماند که درین عصر تاحال خدماتیکه اردوی افغانستان در راه\nاقامت امنیت داخله فدا کارانه ایفا نموده اند البته ماوملت ما فراموش نخواهیم\nنمود راجع به توحيد اتحاد افکار عمومی چارهٔ بهترین را که در عالم متمدن هستند\nومتكا است همان دانستن حکومت ملی و مجلس شورا است که مانیز این چاره را\nبعون الله تعالى عملی ساختیم و امید میکنم که مجلس مقدس شورای ما بتواند درین راه\nبهترین خدمتی را انجام داده و اسباب نظم و نسق مملکت را فراهم سازد .\nبعلاوه ما وحکومت ما درين عرصه دوسال خدا را شکر میکنیم که در قایم\nکردن امنیت داخله نشر معارف نظم عسکر و ادارات تمديد طرق و شوارع ترقی\nمطبوعات تهيهٔ آلات و ادوات حربی و امثالها توانستیم خدمتی نمائیم ولى نصب العين\nما چون ازین ها بلندتر است از خدای متعال توفیق میخواهیم که بتوانیم در آینده\nخیالات وطن پرورانهٔ خویش را از قوه بمیدان عمل آريم .\nای ملت عزیز من !\nمن بهمهٔ شما توصیه مینمایم که متحداً ومتفقاً فى القول والعمل در راه حصول\nاین مقاصد مقدس ملیه و ترقی و تقدم وطن عزیز از هیچگونه سعی و ایثار مضایقه\nودريغ نه نمائید من از ملت ودولت انتظار دارم كه در ایفای وظایف منتهای\nجدیت و صمیمیت را ابراز نمایند و از هئیت شورای مقدس خواهش مینمایم که\nباقدم های سریع در تنظیم امور اجتماعی این ملت طی طریق نمایند من يقين میکنم"}
{"book": "adl0986", "page": 910, "text": "(٢٥)\n\nکه در تمام طبقات ملت عزیز دست بدست داده متحداً و متفقاً در راه تقدم\nو تمدن مملکتی قدم می بردارند واز مخالفت های قولی و عملی که باعث تشتت آراء\nو افکار اقوام و منتج به نتایج سوء و پیش آمدهای بربادی قوای مادی و معنوی\nملت است اجتناب خواهند کرد .\nدرین صورت شك نیست که مملکت عزیز ما افغانستان بزودی مراحل ترقی\nو تمدن را طی خواهند نمود و وظایف دینیه و ملیه ما وشما در مقابل باز پرس\nخداوند عادل ادا خواهد گردید . زیاد از خداوند قادر و توانا مسئلت مینمایم\nکه بملت افغانستان موقع آن بخشد که تا قرنهای درازی با مسرت خاطر و ترقیات\nروز افزون بیادگار جهاد باك استقلال ملی خویش جشن های مقدسی دائر\nو افتتاح نمایند .\n\nمعروضه که از طرف شورای ملی بحضور مبارك\nاعلیحضرت غازی قرائت شده است :\n\nاعلیحضرت غازی پادشاه محبوب القلوب ملت !\nورود این جشن با مسرت سال سیزدهمین استقلال را که از آرزوهای تاریخی\nو عنوان دورهٔ سعادت ملت افغانستان و به فضل و مرحمت خدای کریم وفدا کاری\nو سربازی اعلیحضرت شما ملت افغانستان بآن نائل گردیده است بحضور\nاعلیحضرت شما تبريك میگوئیم . حمد میکنیم خدارا که ما ملت افغانستان از فضل\nحضرت وکرم الهی و مجاهدت شما امروز با کمال امنیت و استقلال داخلی و خارجی\nو آسایش عمومی با ینقسم جشن باشرف ملی خود نائل هستیم - حقیقةً شکران\nاین لطف درخشان حضرت الهی را بهیچ صورت بجا آورده نمیتوانیم مسروریتیکه"}
{"book": "adl0986", "page": 911, "text": "( ٢٦ )\n\nدر جشن استقلال امسال نسبت بسال پیشتر بدلهای مملو از صمیمیت خود\nحس میکنیم اینست که الحمدلله تعالی علاوه برحصول امنیت و رفاه عمومی درین\nسال بتأسيس يك مؤسسۀ باشرف ملی که آن عبارت از افتتاح شورای ملی است\nو سعادت و درخشانیت آیندۀ ملت را نشان میدهد موفق شده ایم .\nاینحقوق شورای ملی را که دیگر ملل متمدنه عالم با کمال زحمت و خونریزی\nاستحصال نموده اند اعلیحضرت غازی باساس دینی و اسلامی و از نهایت عشق\nو علاقه مندی که بملت و وطن عزیز خود افغانستان دارند بحکم ( وشاور هم\nفي الامر ) برای حصول سعادت وتأ مین اسباب ارتقای جامعه ملت عطا فرموده اند .\nاعلیحضرتامارأی العین مشاهده میکنیم که اعلیحضرت شما از بدو جلوس شاهانه\nتا حال برای پیشرفت امورمملکتی و ایجاد اسباب سعادت دینی و دنیوی ما خدمات\nقیمتداری را ابراز فرموده و میفرمایند این اقدامات وطن خواهانه اعلیحضرت\nما ملت را بسعادت مستقبل آن امید وارمیسازد و امید قوی داریم که ازین افکار\nبی آلایش و پاك و خیالات مقـدسۀ شاهانه که نسبت بفلاح و آبادی ملت و وطن\nدارند موفقیات درخشان و خسارات دوره انقلاب افغانستان يوماً فيوماً تلافی و جبران\nشده ووطن بترقيات مشروعة نائل گردد .\nما وکلای ملت از طرف خود اصالةً و از جانب مؤکلین خود وكالةً به حضور\nاعلیحضرت شما اطمینان واثق میدهیم که باجرای تمام عزایم وتصمیمات شاهانه که\nبرای سعادت حال و استقبال مملکت در نظر دارند بهر گونه اقدامات جدیانه\nحاضر هستیم و از خداوند کریم برای هر فرد ملت بالخصوص شورای ملی\nوهيئت مامورین توفيق خدمت جامعۀ ملت ووطن عزیزما افغانستان را تمنا میکنیم\nدر خاتمه مراتب تبریکات خالصانه وعاجزانه خودرا به حضور اشرف همایونی تجدید\nکرده ورود بسی همچو روز های بامسرت واعیاد ملی را بسلامتی اعلیحضرت\nغازی و آبادی وسعادت ملت ووطن افغانستان از درگاه حضرت الهی نیاز مینمائیم ."}
{"book": "adl0986", "page": 912, "text": "( ۲۷ )\n\nبیانیه جناب شیخ السفرا\n\nاعلیحضرتا !\nافتخار دارم که امروز باعلیحضرت شما تبریکات صمیمی خود و همقطاران محترم را بمناسبت سالگره سیزد همین استقلال افغانستان تقدیم مینمایم .\nدرین روز عید بملت افغان آرزو های بی آلایش خود ها را بجهت پیشرفت در راه ترقی مادی و عرفانی و تشیید استقلال بیان میداریم و باعلیحضرت شما قوة واستطاعت زیاد و صحت کامل که برای عمل نيك سعادت حکومت افغانستان لازمی است آرزو میکنم .\n\nجوابیه که از حضور اعلیحضرت ایراد شده است\n\nجناب شیخ السفرا !\nبا تمام مسرت از تبریکات صمیمانه جلالتمآب شما و هم قطاران محترم تان اظهار تشکر مینمایم ، و همچنان از ابراز نظریات نيك شما ها نسبت به تعالی ملت عزیزم بس ممنون گردیده آرزو مندم که بمدد والطاف خدای متعال افغانستان مستقل همیشه بحفظ حسن روابط و تشیید مناسبات دوستانه که خوشبختانه با دول متعاهده خود دارد سالیان بیشمار برهمان اساس قایم و مستحکم بوده وحیات باشرفانه خود را بردوام داشته باشد ."}
{"book": "adl0986", "page": 913, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 914, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 915, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 916, "text": "کابل\n\nهدیۀ انجمن ادبی\n\nبمناسبت جشن سال سوم نجات وطن\n\n٤ جمادی الثانی هـ ق = ۲۳ میزان ۱۳۱۰ هـ ش = ۱۵ اکتوبر ۱۹۳۱ میلادی"}
{"book": "adl0986", "page": 917, "text": "فهرست مندرجات\nنمره مضمون نویسنده صفحه\n۱ : جشن نجات محمد کریم قاضی زاده ۱ الی ٦\n۲ : بیمنت وفیروزی روز مسعود غلام جیلانی اعظمی ٦ « ۱۲\nجشن نجات وطن\n۳ : تشکر وتبريك سرور گویا ۱۲ « ١٤\n٤ : مراسم افتتاح جشن « ١٤\nه : نطق افتتاحیهٔ اعلیحضرت همایونی « ١٤ « ۱۷\n٦ : تبريكنامهٔ شيخ السفراء « ۱۷ « ۱۸\n۷ : جوابيهٔ ذات شاهانه « ۱۸\n۸ : معروضهٔ وکلای شورای ملی « ۱۸ « ۲۱\n۹ نطق اختتامهٔ ذات شهریاری « ۲۱ « ۲۳\n۱۰ : استقبال از جشن مستغنی ۲۳ « ٢٦\n۱۱ : استقبال از جشن قاری عبدالله ٢٦ « ۲۸\n۱۲ : مارش نجات وطن اعظمی ۲۹\nتصاویر\n۱ : ذات اعلیحضرت همایونی ۲ : هیئت محترم شورای ملی"}
{"book": "adl0986", "page": 918, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 919, "text": "ذات همایونی در موقع ایراد خطابه افتتاحیه جشن نجات وطن"}
{"book": "adl0986", "page": 920, "text": "(۱)\n\nجشن نجات\n\nاحساس لذت و الم از خصایص فطری بشر بوده ، از روز اول ولادت تا آخرین مراحل زندگانی یاخاتمه حیات با او همراه و همعنان است .\nآثار جسمی جذبات موصوف تابع اعمال روحی بوده ، بنا بر اینکه فعالیت ذهنی نسبة به انفعالیت آن موخر است ، تمام حرکات مسرت انگیز ، اوضاع بشاشت آلود فرحت خیز تبسمها ، قهقه ها ، شوخیها وشطارتها با کوچکترین افعا لیکه شائبه لذت وخوشی در آن میرود . یابالعکس ، از انبساط و ابتهاج یا از انقباض وتألم روح نشاة نموده ، بتعبیر دیگر همگی از منابع مذکوره است ، که تکون و نما می یابد .\nروح انسان ؛ از مشاهده آثار قشنگ صنعی ، شاهکارهای زیبای دست توانای طبیعت ، لذت و هیجانی اکتساب نموده ، بعدها حرکات شوخ وشطارت خیزی ازان در تراویدن آغاز می نماید . یا عکس آن از رویت و پیش آمد يك واقعه فجيع ، يك منظره جان خراشی ، همچنان روح انسان را تکدر فرا گرفته ، بچه اندازه اوضاع ملال بار و تأثر آمیزی ازان سر میزند ، در حالیکه علائم جسمی اعمال بوجود آمده اولین دو جذبه متناقض کلیة مغایر وضد همدیگر میباشند .\nپس همچنانیکه انسان از مشاهده آثار فرحت انگیز یا از انهماك در يكعالم عيش و طرب ، نایل و کامیاب شدن بیکمی از آمال و آرزوهای قلبی خویش مسرور و پیمانه نشاطش لبریز میگردد ، هکذا از تخطر وقایع وخاطرات دیرینه پرشور وشغف آمیز ، تصور کامیابیهای لذت بخش نیز انبساط و هیجان بروح رو داده ،"}
{"book": "adl0986", "page": 921, "text": "( ٢ )\n\nمصادر اعمال پرنشاطی میشود ، که مختص جذبه مذکوره است . ولو که مدتهای\nطولانی و سالهای درازی ازان وقایع و خاطرات گذشته باشد .\nو در روی همین اساس و خصایص روحی بشر است . که پایه های اعیاد\nدینی ، جشن های شخصی و ملی هر ملت و دیانتی احراز و استوار گردیده\nاست . و بلا استثنا هر يك از اعیاد و جشن های ملل و ادیان بائده و حالیه\nاعم اینکه دینی باشد یاشخصی وملی . عبارت از یاد همان روزهای فیروز پر افتخار\nو تذکارهان خاطرات شور انگیز و کامیابیهای ملی و دینی است . که قبل از\nچندین سالها ملل مذکوره و پیروان ادیان موصوف بشرف اكتساب آن مواهب\nبزرگ نائل گردیده ، وتجدید آن ، خوشی وخرمیها سالیانه در ایام معین عیدها\nوجشنها گرفته میشد ، بعدها بواسطهٔ تکرار و محاکات ، اينك اساس اعياد وجشنهای\nدینی وملی گذاشته شده وعلی الدوام تا منقرض نشدن سلسله ديانت ومليت ، بياد آن\nایام شادمانی و پر افتخار ملی ودینی است ، که هر ساله ملتها ، قوم ها ، دولت ها ،\nعيد ها میکنند ، جشنها میگیرند ، خوشیها مینمایند . مانند عیدگرفتن مسلمین\nسالیانه روزهای اول ، دوم ، سوم شوال را با دهم ، یازدهم ، دوازدهم\nذی الحجه . وهكذا سائر اعیاد مسیحی وغیره وغیره . . . .\nيا سالیانه بنام جشن استقلال جشن گرفتن ما از ۲۲ الی ۲۸ اسد بیاد بهترین\nایام میمون تاریخی وخاطرات کامیابی ومظفریت های ملی خویش در خاتمه حرب\nاستقلال و آزادی . زیرا حرب استقلال از انمفاخر بزرگ ملی و تاریخی بشمار\nرفته ، حيثيت وعلو مقام جشن آن باندازه در نزد ما عزیز و بلند است . که نمیتوانیم\nآنرا از سایر اعیاد خویش به اهمیت اش قائل نشویم .\nو همچنان این جشن نجات وطن نیز بنابر منزلت تاریخی و اهمیت سیاسی خویش"}
{"book": "adl0986", "page": 922, "text": "( ٣ )\n\nمقام رفیع را در نزد آنانیكه عشق مفرط وعلاقهٔ شدیدی بوطن دارند اشتغال\nمیكند كه عبارت از نقطهٔ انقراض حكومت ظالمانهٔ سقوی و روی كار آمدن\nحكومت عادلهٔ امروزه ؛ یا دفعهٔ رهیدن از چنگال خونریز و بیرحم بلای مبرم\nانقراش و اضمحلال خانه جنگیها و اختلال و فائز شدن به تشكیل حكومت\nنادر شاهی است .\nآری قدر وقیمت آنروز های نجات وطن وجشن آنرا كسانی بهتر میدانند ،\nكه بماهیت آن پی برده ، حقائق ضررهای مادی ومعنوی دوام حكومت سقوی\nبرایشان آشكار بود . از فجایع ظالمانه وافتراس كار سقو روح آزاد شان مخنوق\nجسم شان در شكنجه وفشار ، حیات در مخاطره ، جهان در نظر شان از شب یلدا\nتیره تر می نمود .\nآه چه بنویسم فجایع آنروزهای مشئوم ونكبت بار وطن به اندازهٔ مهیب\nوهیبت افزاست ، كه از تصورش انسان بخود لرزیده ، محاكم انگیز سیونهای\nقرون وسطی را از خاطر ها فراموش می نماید البته\nلیكن بعدازان درمیان آنهمه فلاكت وبد بختی در بین تمام آن سفالت وبی سر\nوپائی چیزیکه بیشتر از همه استراحت بقلب وتسلی بخاطرهـای الم زده می بخشد .\nتنها همان خاطرات پرشور وشیرین ایام نجات وطن وجشن آن است .\nزیرا این جشن ( جشن نجات وطن ) ازیاد كارهای پربهای آن ایام بزرگ و\nفرخنده ، نمایندهٔ آن حماست وسطوتهای ملی مان است . كه توانستند ؛ زمامدار\nباعزم ومجاهدین وطنپرست ، بحسن تدبیر ومقاومت دلیرانه ، بضرب شمشیر و\nنیروی قوی خویش اتكا كنان ، دشمنان وطن وملت را در ساحهٔ كار زار منكوب\nومغلوب نموده ، خطهٔ پاك را كه معركهٔ آفتناك اختلال وخانه جنگیها گردیده ،"}
{"book": "adl0986", "page": 923, "text": "(٤)\nمشرف به انقراض واضمحلال بود ، از بلای مبرم فنا ونیست شدن نجات بخشید .\nای تاجدار عالیقام ای ستارهٔ اقبال وسعادت مادی ومعنوی ما ! تا هنگامیکه\nجان در بدن داریم ، ترا عزیز واز صمیم خاطرها قدر وتقدیس می نمائیم . زیرا\nکه تو وهمان فدا کاریهای حیرت افزای تو بود در راه نجات وطن وما آوانیکه فضای\nطالع این خاك مقدس و سکنای آنرا سرتاسر ابرهای سیاه وتیره یأس وبدبختی\nپوشیده ، آرزوهای قلبی یگان یگان در کانون سینهٔ سوخته سوخته خاکستر میشد که\nاز شرق آمال بمثل طلوع خورشید پدیدار گردیده ، بدم تابناك شمشیر خویش\nپرده های ضخیم و تیره گیهای مظالم دزدانرا دریده ، چه مملکت از ضیای متلالای\nعدل ، عرفان منور و روشن ساختی .\nای جشن نجات وطن ترا دوست و با بشاشت قلب می پذیریم ، زیرا ؛ هنگامیکه\nسفالت و بدبختی تمام نقاط وطن را استیلا نموده ، شئونات ملی دست برد گروهٔ\nاراذل ودزدان ، اقتصادیات در هم و برهم ، نظم و نسق امورات اجتماعی وسیاسی\nمختل ، معارف نیست ومعدوم ، مال وجان در معرض تهلکه و مخاطرات ، زمام\nمقدرات مملکت بدست دزدان خونخوار بوده ، از آن روح وطن پرستی\nسراسیمه وار در فضای زهرناك وطن به تفحص ملجا وماوای مصروف ، وحیات\nاینمملکت وسکنای آن با آخرین نفسهای خویش با یکعالم الم وبدبختی ، میخواست\nکه این جهان پرشور را وداع و پدرود گوید . وبد بختانه کس نبود که اظهار\nتأسف خود را نموده بتواند .\nهمان بود که یگانه قهرمان صحنه نجات ما ، کمر همت را بسته ، با فدا کاریهای\nفوق الطاقهٔ خویش عیان بر آمد ، به اطفای شعله های سوزان اختلال و خانه\nجنگی ها وحمایت از وطن ضعیف مصروف شد ."}
{"book": "adl0986", "page": 924, "text": "( ۵ )\n\nواخیراً تا آنکه بزیور امن و عدل پیکر آنرا نیاراست ، از مرام خویش\nکه تامین رفاه وسعادت ملت و مملکت باشد منصرف نشده ، از ایثار هيچيك\nجانفشانی و فدا کاری در راه نجات ما دریغ و خود داری ننمود .\nای زمام دار غیور و فدا کار ما ترا اطمینان میدهیم . در صورتیکه خاطرات\nهولناك مظالم سقویان از لوحهٔ ابنای این وطن زدوده شدنی نیست . خدمات\nبرجسته وفدا کاریهای عالیمقام تو ( که از انجمله یکی نجات وطن باشد ) نیز در مقابل\nآن فجایع چیزی نیست که ابدالدهر از پیش نظر ما ملت افغان دور و از خاطر مان\nفراموش گردد .\nای جشن نجات ای بهترین نمونه كار و مساعی این مرد نیکو و زمام دار\nباتدبیر ما ، مزایای درخشان تاریخی ترا هیچگاهی ملت از نظر دور انداخته نمیتواند\nتو بودی یگانه طبیب حاذقی که وطن مریض بیچاره را از امراض مدهشه اختلال\nوسایر بد بختی های رنگارنگ نجات و روح تازه به پیکر افسرده اش دمیده ،\nحیات باشرفانه اش را دوباره عود دادی .\nای جشن نجات ای خاتمهٔ بدبختی و مرحله نخستین سعادت ما ، از فوائد بی پایان\nوسعادتیکه با تو یکجا ما را استقبال کرد . امتنان بالای امتنان و تشکر بالای تشکر\nنموده ، بیاد روح پاك شهیدان راه نجات وطن و مجاهدین با عزم وغیور تو ، که\nبمقابل ایثار قطرات گلگون خون بهای خویش جائزهٔ نجات را در معرکه تنازع\nبا خائنین ربوده اند ، همیشه دسته دسته از گلهای ستایش و رحمت نثار می نمائیم .\nآری مبارز و پهلوانان با اقتدار تو بود ، که در مقابل جانبازیهای حماست آلود\nخویش توانستند که دشمن و خائنین ملت و وطن را در عرصه گاه عبرت گیر جهان\nسرزنش و مغلوب نموده علم علم وعدالت را در سر تا سر این محیط پاك برافراشتند ."}
{"book": "adl0986", "page": 925, "text": "( ٦ )\n\nهمان جانبازی و فدا کاریهای ایشان بود ، که شان و شرف از دست رفته افتخارات\nمنجمد و پامال شده ملی را سر از نو تجدید و بدست آورده ، اقتدار و حیات\nبا شهامت ملی ما نرا بعالم مدنیت و سیاست کنونی دنیا معرفی و شناساند .\nخلاصه ای جشن نجات ترا تقدیس و تمجید می نمائیم ، و از ورود اینروزهای\nمیمون سعادت بار که یاد گار پر افتخار تست بغایت ممنون و کمال خوشی و خرمی را\nداریم . چه این ایام است که مفاخر ملی ما را ممثل شده ، تا آخرین روزهای جهان\nعنعنات ملی و کار روائیهای زمامدار بزرگ ما را در سینه خویش بیاد گار و\nمحفوظ خواهد داشت .\nای ابنای وطن عزیز و برادران محترم اجتماع شما را درین روزها درین محفل\nسرور و شادمانی با یکجهان فرحت و خوشی تبريك گفته ، همیشه دوام چنین\nخوشی و مسرتهای شما را از خداوند رحیم ( جل و علا ) آرزو برده بدین جمله\nدعائیه کلام خویش را خاتمه میدهیم .\nزنده باد یگانه عامل سعادت و پاد شاه عادل نجات بخشای ما اعلیحضرت\nمحمد نادر شاه افغان ، پاینده و مستدام باد چنین خوشی و سعادت ملی مان .\n( محمد کریم قاضی زاده )"}
{"book": "adl0986", "page": 926, "text": "(۷)\n\nبمیمنت و فیروزی روز مسعود\nو جشن نجات وطن\n\nحوادث حیرت انگیز ادوار حیات امم و سیر تحولات تعجب خیز زندگی اقوام جهان یکعده وقایعی را در صفحات تاریخ ضبط نموده و بمنصة شهود میرساند که حقیقتاً ما نمیتوانیم درین جهان بی ثبات روش زمانه و گردش لیل و نهار را تماماً بآرزوها و آمال خود انتظار داشته و مقتضیات و مجاری این عالم کون و فساد را به نظر لاقیدی و بی اعتنائی ملاحظه نمائیم!\nصحائف تاریخ واقعات حیات اقوام معروفه را تا جائیکه بوضاحت نشان میدهد می‌بینیم که این دهر کهن در مرور روزگار خود اقوام و ملل گمنام و کوچکی را از زوایای خمود و بدبختی بعرصهٔ شهرت و خوش بختی رسانده و مدتی آنها بر آسمان عزت و ارتقا چون ستاره های روشنی جلوه و نور افشانی نموده و بعدها در اثر تصادفات خیلی حیرت آوری راه زوال و نیستی پیموده و عدهٔ دیگری جای شانرا اشغال نموده است!\nهمین ترتیب ارتقا و انحطاط متوالیاً باحوال طبقات مختلفه اقوام بشر تطبیق یافته و یکی بعد دیگری در فضای موجودیت عرض جلوه کرده و بالاخره راه عدم یا خمود در پیش گرفته و رفته اند.\nملل عظیمه و دول جسیمه از قبیل مصری ها، آشوریها، فنیکیها، یونانیها، بالاخره رومیها و امثالها در اثر همین شعبده بازیهای دهر گاهی در صحنهٔ حیات جلوه کرده و گاهی در زوایای خمود یا فنا بخواب سنگین و استرخای شدید و مزمنی دچار گردیده اند و بجای آنها چراغی در دودمانهای دیگر اقوام و ملل گمنامی"}
{"book": "adl0986", "page": 927, "text": "(۸)\nسپس افروخته شده ودراثر شعاع آن امروز مامیدانیم در زوایای تیره و تاريك ممالك جهان قبلاً هم اقوام وملل نامداری بوده و آنها هم گاهی تبسمی بررخ حیات وسعادت زنده گی نموده و کوس جهان بانی وافتخارات در صحنه گیتی کوفته اند .\nپیش آمد حادثات زمانه وتحولات روزگار برای همه اقوام وملل جهان يك امرطبعی وهیچ طائفه نمیتواند از پذیرائی آن خود داری وازنفوذ قوه قاهره اش چاره وجلو گیری کند . ولی بمشاهدات واطلاعات تاریخیه پیوسته است که تنها اقوامیکه فی الجمله بصیرتی از مجاری حیات بهم رسانده و آشنا بفسون گری و پوليتيك روش این دهر عجوزه بوده اند درهنگام وقوع حوادث نامملائم بکلی خودرا نباخته ومتحمل خسارات کمتری شده اند . و بعضی از ملل جهان بمقتضای همان استعداد وتجارب عالیه رفته رفته سلاسل حوادث دهر را ازخود دور ساخته ودوباره درمیدان حیات عرض موجودیت کرده وتجدید عنوان زنده گی نموده اند که احیای تمدن و ترقیات فعلی الملل رومی ومصری ویونان شهود اینمدعا شـــده میتوانند . بالعکس اقوام مآل نیندیش وعاری از تحمل که سپر حوادث را بسختی و بی مبالاتی مقابله کرده اند امروز در ساحه حیات جز نامی از آنها باقی نمانده است .\nوطن محبوب ما نه تنها ازهمین اعصار نزديك داخل مبارزه باحوادث زمان است بلکه از ادواریکه این چرخ دولابی اقوام وملل جهان را زیر ورو مینماید اونیز در ردیف دیگر هم قطاران خود پستی و بلندی وزشت وزیبای ادوار حیات را دیده وتواماً حملات حوادث زمانه را مقابله کرده است .\nاگر مسبوقین بتاریخ ومطلعین باحوال گذشته امم واقعات زنده گی وحوادث قرون واعصار گذشته ملت و وطن مارا در قبال تحولات وانقلابات مهمه اقوام جهان بانظر انصاف تدقیق نمایند البته تصدیق واعتراف خواهند نمود که ضربات"}
{"book": "adl0986", "page": 928, "text": "(۹)\nمدهشه و هنگامه های مهمه حوادث پیشتر از همه همسایه های آسیائی پیکر اینخاک\nوساکنینش را فشرده و با مبارزات خونینی هجوم آورده است مخصوصاً از ظهور\nاستیلای اسکندر مقدونی و هنگامه خون ریزی چنگیزی ها و سپس\nو استیلای اعراب و لشکر کشی های تورکتازان هند و بالاخره اختلافات\nسرداران وشاهان وطوایف داخلی اقلاً در ظرف اوقات کمی هم موقع استراحت\nو دم راسی باین ملک و ملت نداد که تا ممکن میشد این ملت زخم ها\nو آلام ایام مبارزه و زحمات خود را وارسی و مرهم داری کنند .\nمخصوصاً آخرین ضربه بیرحمانه که روز گار جفاکار در شورش سال ۱۳۰۷\nبه پیکرما وارد کرده ومملکت را بتجزیه کبرائی نشانید حقیقتاً وقوع این حادثه\nاز بزرگترین صدمات دهر و مدهش ترین مصائب روز گار نسبت بمملکت ما\nبحساب میرود .\nجه قیام عامه يك ملت مسلح برضد همدیگر و تعصب وافروخته گی شدیدی\nبمخالف حکومت که رفته رفته این اشتعال و افروخته گی ملت را از جهات\nشکایات معلومه و پروگرام معینه آنها آنطرف پرت کرده و آخراً داخل شخصيات\nواعمال غیر اختیاری نموده بود البته وجود آن شورش فجیع بآن سوزش والتهاب\nشدید وغضبناك خويش هيچيك از شؤن و هستی و موجوديت ملى ما ابقا نكرده\nبه نتائج خیلی دهشتناکی حیات آتیه ما را تهدید مینمود نه تنها غلطیدن\nجوانان نوخاسته ملت بخاك و خون یا در ایام متوالی صدا های رعد آسای توپ\nوتفنگ و تیره گی فضا بدود باروت دهشت وهیبت این انقلاب خان و مانسوز را\nاظهار ودلالت مینمود بلکه نتائج وخیم تر و شد یدتری از قبیل تجزیه اقوام\nوتفرقه مملكت ودوام نفاق وشقاق در سالیان متمادی در حیات استقلالی ووحدت"}
{"book": "adl0986", "page": 929, "text": "(١٠)\nملی ما ملحوظ و بمخاطرات بزرگتری ما را تهدید میکرد .\nاز آنجا که رحمت بیکرانه ذات اقدس واجب الوجود در هر آن و زمانی\nشامل حال و ممد احوال این ملت بوده وتائیدات غیبیه در همچه مشکلات و\nمواقع بد بختی و بیچاره گی دست قوی و نیرومندی را از آستین خود این ملت\nبر آورده ودرد ها وبد بختی های ما را بوسیله آن چاره وعلاج فرموده است\nهمچنان در هنگامه رستاخیز ودرعین شدت مصیبت و آلام که همه رجال معروفه\nکه بآنها يك نوع انتظار حمايه وكمك میرفت از دفع این بلیه عظیم عاجز آمده و\nیکی بعد دیگری سقوط کرده ومیدان کار زار را بین مبارزین مشتعل تر وشدیدتر\nساخته ورفته اند تا بالاخره رحمت خدائی وتائیدات غیبی قرعه فال به نیکنا می\nوافتخارات آتیه فرزند نامور ومرد بزرگت وطن پرور افغانستان اعلیحضرت\nمحمد نادر شاه غازی زده وذات باکفایت وی را باطفای این شعله هــولناك و\nاین آتش بزرگ موفق نموده ودر عین لمحات یاس ونا امیدی که چراغ این ملت\nقویم بنای خاموشی وروز گار روشن کوهسار وطن مایل به تیره گی شده بود\nدست حق پرست مجاهد ومردانه این شهر یار دلاور باعزم وهمت فوق العاده\nبامداد ونجات ملك وملت پیش آمده وبه نیروی عقل وتدبير و اقــدام بعمليات\nمدبرانه ومجدانه پنجه های قاهر وغدارانه حوادث خشن را از گریبان وطن قطع\nفرمودند .\nپس اگر در اهمیت این حادثه شوم و واقعات هولناك گذشته نظری کرده\nو وخامت آتیه آنرا می سنجیم البته مساعى ومجهودات وخدما ذیقیمت این ناجی\nبزرگ را خیلی بنظر تقدیر وامثان دید وطبعاً قلب ومميزما را باحترام وشكريه\nفوق العاده این نابغه بزرگت وادار کرده وبيك مديونيت ابدی نسبت بذات همايونش\nاحساس مینمائیم ."}
{"book": "adl0986", "page": 930, "text": "( ۱۱ )\n\nامروز که بافتخار آن روز مقدس که روز نخستین نجات وطن یاروز تجدید\nحیات و وحدت ملی ماست و درین روز مبارك جشن سروری بر پا گردیده\nما مقدماً تشکرات وامتنان قلبی خود را در قبال سایر افراد قدر شناس این ملت\nومرسوماً بعنوان اعضای انجمن ادبی به پیشگاه ناجی یگانه وطن و مربی و معاضد\nخوش بختی و سعادت ملك وملت افغان اعلیحضرت غازی ( محمد نادرشاه ) تقدیم\nداشته طول عمر و موفقیت کامله این شهریار عادل را از خدا تمنا مینمائیم .\nو هم بهموطنان محترم میمنت و سعادت این روز متبرك جشن نجات وطن را\nتهانی و تبريك گفته ضمناً معروض میداریم که : هموطنان عزیز ! این روز تاریخی\nو بزرگ يك یادگار پرقیمت عصر حاضر افغانستان است چه دراین روز مسعود\nبود که حیات و شئون ملی وتاریخی شما ومملکت شما بدست یکی از بزرگترین رجال\nنامدار وطن تامین وتجدید میشود ! در همین روز است که ملت افغانستان گلیم\nتعزیه را از ساحه وطن پاك جمع کرده و تیغ های کینه و نفاق را در نیام فرو برده\nبصلح و اتفاق میگرایند . همین روز است که سربر آوردگان ملی بصلح و آشتی\nدایمی قومی و رفع نفاق وشقاق با همدیگر خود عهد ومیثاق کرده و برای قیام\nامنیت عامه و اداره عمومی مملکت بسلطنت و زمامداری فرزند نامور بزرگ\nافغانستان و آنکسی که وطن را از تشتت و تفرقه نجات بخشیده است یعنی\nاعیحضرت محمدنادر شاه افغانستان متحداً توافق وپیمان مؤکد نموده و اریکه سلطنت\nسنیه افغانیه را بوجود محترم او زینت میبخشایند .\nآری این روز در نظر اولاد افغانستان خیلی قیمتمار است چه درین روز\nاست که یکطرف بحران و بدبختی مملکت خاتمه یافته و روز نه های نو را نیت و\nآرامی بر روی ملك وملت می کشاید از دیگر طرف تاج پوشی و اریکه پیرای يك\nپاد شاه بزرگ و قابل افتخاری صورت میگیرد که بهر دوحال این روز از روز\nهای خیلی پرمسرت ومسعود ما بشمار میرود ."}
{"book": "adl0986", "page": 931, "text": "( ۱۲ )\n\nما از خدای متعال بعموم افراد این جامعه توفیق و تائیدات الهی را خواستاریم\nکه قیمت واجبی این عصر و این دوره را دانسته و باتفاق وصمیمیت و قدر شناسی\nتمامی از ین دورۀ معظم استفاده کرده و آنرا بمقصد اصلاح مملکت و ترقیات وطن\nخیلی مهم و نافع بدانند ! چه عصر زمامداری اعلیحضرت نامی افغانستان که\nعملاً بمقصد نجات و سعا دت ملت تهلکه عظیمی را بحیات شخصی و خاندانی\nخویش می خواست وارد کند ، ثابت و یقین است که این خادم صمیمی وطن\nدر راه خوشبخت ساختن ملك و ملت هر آن با تمام مجاهدات وفداکاری حاضر\nبوده و خیراندیشانه برای سعادت این ملك وملت آماده و مستعد خدمت میباشند.\nدر خاتمه این آرزو می گوئیم زنده باد اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی ناجی\nیگانه ملك وملت ( افغانستان )\n\nتشکر و تبريك\n\nچه جور ها که کشیدند بلبلان از دی به بوی آنکه دگر نوبهار می آید\nببار گاه اقدس کبریائی هزاران حمد و ثنا میفرستیم که این دومین جشن\nنجات وطن را در تحت لوای قاید معظم و پادشاه دانشمند خود با منتهای مسرت\nو انبساط می نگریم بجای اینکه آن روز های غم انگیز و ایام فلاکت بار را که از\nدر و دیوار وطن ناله یتیمان و نوحه مظلومان شنیده میشد بیاد آورده اشك\nتاسف و تأثر بباریم بالعکس صدا بصدای شاعر شیراز داده میگوئیم :\nخوشش بادا نسیم صبحگاهی که درد شب نشینان را دوا کرد"}
{"book": "adl0986", "page": 932, "text": "(۱۳)\nزیرا در حالتيكه وطن عزیز بآخرين دقایق نزع مبتلا بوده و هیچکس مختصر امیدی هم بآتیه آن نداشت و به اقوال مختلفه از افغانستان جز اصطلاح جغرافیائی چیزی پیش نمانده بود ولی خدای کریم و رحیم ما نخواست که مملکت جوان و نیرو مند افغانستان تحت سلطه دزدان و خاينين وطن در آمده و برای مدتهای غیر معلومی نام و نشان ، عزت و بزرگی قدرت و سطوت ، سعادت و رفاه ، معارف و عسكر بالاخره استقلال و حریت خود را وداع و بدرود گوید بلکه ستاره سعادت ملت بر آسمان افغانستان درخشان و لواً پرمجود و افتخار نادری در صحن وطن افراشته شد و به تخت دل تبعه خود جلوس نمود و تاج محبت ملت را بسر گذاشت ، ما بچشم سر دیدیم و تاریخ هم فراموش کار نخواهد بود که از روز اول ورود خویشتن تا امروز برای انهدام کاخ آشوب و فساد و محو آثار نا امنی و هرج و مرج های داخلی و برانداختن عوامل خیانت ، اعوان دجل و لشکر جهل و نادانی در نبرد و ستیزه بوده آنی راحت نفرمود و تمام موجودیت خود را وقف آرامی و استراحت ملت خویش نموده مانند حکیم حاذق و معلم دانا يك دسته ملكات فاضله و اخلاق پسندیده و اطوار سنجیده باین ملت و مملکت عنایت نمود. و نام نامی خودش را ممدوح تاریخ و نسلهای آینده وطن قرارداد ، ما امروز از صمیم قلب این جشن نجات وطن را بآن ناجی بزرگ و زمام دار اعظم اعلیحضرت نادر شاه افغان و کافه ملت خود تبريك گفته از خداوند خویش استدعا داریم که روزهای خوشتر و جشن های پرمسرت تری بزير لوای این قائد معظم پادشاه دانشمند خویش استقبال نمائیم.\nشاها هزار سال چنین شهریار باش\nهر سال تو نكوتر و خوشتر ز پار باش"}
{"book": "adl0986", "page": 933, "text": "(١٤)\n\nمراسم افتتاح جشن\nمنطقۀ جشن و تمام نقاط مربوطۀ آن تا حوالی مینار یادگار نجات وطن بيك\nتزئینات و ترتیبات خیلی ها باشکوه و مجلل از طرف ارکان جشن آراسته گردیده\nو اهالی وطن عزیز بايك نشاط و انبساط فوق العاده از ۷ بجۀ صبح دسته دسته\nسوی چمن روانه گشته حوالی مینار یادگار را حلقه وار احاطه نموده وصنوف\nعسکری هم بجاهای مناسب خویش صف زده انتظار ورود موکب شهریاری را\nمی نمودند در حالیکه تماماً هیئت محترم وزرا و هیئت محترم کورت دیپلو ماتيك\nو وکلای محترم شورای ملی ومنصبداران نظامی وعلمای کرام واعیان و مشاهیر\nکابل وطلاب مکاتب ملکی و عسکری حضور به هم رسانیده بودند که ذات\nاعلیحضرت همایونی تشریف آورده بر منبریکه قبلاً برای ذات شاهانه معین شده\nبود قیام فرموده به نطق ذیل این جشن ملی را افتتاح نمودند سپس بجواب خطابه\nکور دیپلو ماتيك پرداخته بعد ازان معروضه تبریکیۀ شورای ملی را که مسلسلاً\nدر ذیل مرقوم است قبول فرمودند :\n\nنطق افتتاحیه اعلیحضرت\n\nبسم الله الرحمن الرحيم\n\nملت عزیز و قدر دانم !\nاولاً بشما وعامۀ ملت محبوبم ورود مسعود این روز فیروز را که مبدأ دور\nسعادت وحیات باشرف افغانستان ، و بهترین خاطرۀ قیمتدار تاریخی است ؛ تبريك"}
{"book": "adl0986", "page": 934, "text": "( ۱۵ )\nو تهنیت میگویم. و بدرگاه خالق بی نیاز عموماً عرض و نیاز مینمایم ، که افغانستان\nرا تا سالیان دراز، بمزید شرافت ها و اعزاز ، و افتخارات سر بلند و ممتاز داشته\nباشد !\nاز خداوند برای شما و تمام ملت محبوب و عامه مامورین و همه عسکر مظفر\nخود مزید توفیق و معاونت را مسئلت دارم تا در راه سعادت ملت و ارتقای مملکت\nخود بیش از پیش مظهر چنان خدمات مهمی شوید که ازان رضای الهی\nو خوشنودی ملت اسلامی و شرف و افتخار این خطه افغانی حاصل گردد .\nعزیزانم ! بمناسبت این روز فیروز که ما وشما آن را از فضل و مرحمت الهی\nو حسن مساعدت عموم ملت و مجاهدت فدا کاران صادق وطن نائل گردیده ایم\nو به این تقریب سعید در رفع افراط و تفریط ، و دفع وحشت و جهالت ، و ازاله\nمناظر بد بختی کسب موفقیت کرده ایم شکر نموده ، بشما و کافه ملت عزیزم توصیه مینمایم،\nتا برای حفظ موجودیت ملی و سیر مدارج تکامل و ترقی خود همیشه وقایع تاریخی\nجشن امروزه را که حاوی يك سلسله خاطرات متضاده غم انگیز و فرحت بخشی\nاست ، بخاطر داشته اسباب و علل آن را که باعث انتباه و بیداری نفوس است ،\nبمحافظه های نسل آینده وطن بسپارند زیرا اگر عدم آموختن تجربه از سوانح\nگذشته و غفلت آینده بار دگر میدانی به اینگونه بلیات ملی بدهد همانا كه ( خدا\nنا خواسته ) آبروی مملكت بخاك مذلت خواهد ریخت . ( لا وقع الله )\nآری اگر ملل واقوام جهان از سیر ناملایم حوادثات سوء عبرت نگرفته ،\nدر صدد اصلاح و جلو گیری از مخاطرات آتیه نبر آیند ، البته که روزگار برای\nاضمحلال وفشار دادن قوای هستی و موجودیت آنها حاضر و منتظر خواهد بود ،\nبرای اینکه ما وملت ما خدای منان را باین موفقیت ملی که جشن نجات وطن"}
{"book": "adl0986", "page": 935, "text": "( ١٦ )\n\nبهترین یادگار تاریخی اوست شکر گفته باشیم ، فریضۀ اولین ما وملت ماست که\nبرای اعلای کلمة الله وحفظ بقای ملی با تمام موجودیت خویش در راه تقدم و ترقی\nمملکت عزیز ایثار وفداکاری نمائیم .\nخداوند را شکر میکنیم ، که درین عرصۀ دوسال بفضل حق سبحانه وتعالی\nو معاونت و اتحاد ملت عزیز حکومت شما توانسته است تا يك درجه بخدمات و\nاصلاح امور مملکت کامیاب گردد ، و ازان جمله است ترتیب اردوی عسکری\nبالوازم عصری ، تامین امنیت عمومیه و تنظیم امور پرا کندۀ داخلیه ، تمدید را ها\nوسرك ها ، تهیۀ وسایل حمل ونقل ، ترقی تجارت و گمركات وزراء  ت وصناعت،\nتدویر مدارس ومكاتب ومطبوعات وطبّی، تأسیس موسسه های مقدس شورای\nملی ، واعيان وجمعيت العلماء ومجالس اطاق تجارت واصلاحیه، وانجمن های علمی\nوادبی ، ترویج و ترقی فابریکه های صنعتی ، كشف معادن تازه و استخدام\nمتخصصین علمی وفنی خارجی و امثالها .\nاین چیز های که شمردیم همه در اثر اتفاق و اتحاد ملت با حکومت و حسن\nخدمت گذاری ووظیفه شناسی تمام مامورین وهیئت کابینۀ دولـ  وصمیمیت و معاونت\nتمام اقوام افغانستان است . لہذا ما از عموم آنها اظهار رضایت مینمائیم ، و از\nخداوند توفيقات مزید برای عموم شان می خواهیم ولی ملتفت باید بود که باین\nخدمات واصلا حات قناعت کامل كرده نشود زیرا که این مملکت اسلامی ما\nمحتاج مزید ترقیات سریع اداری و عسکری ، فلاحتی وتجارتی ، تخنیکی ، صنعتی\nوصحى ، يعنى محتاج حيات علمى وفنى است .\nترقيات علم وفن نیز ازهمه بیشتر محتاج باتحاد اراء واتفاق افكار عموم ملت است،\nکه صمیمانه با هم دست داده با حکومت خود متحداً در راه این وظایف ملی که"}
{"book": "adl0986", "page": 936, "text": "(۱۷)\nاسباب بقای حیات مملکتی و حفظ آئین مبین اسلامی است قدم بردارند.\nما برای ادای این واجبات دینی و ملی خویش از همه پیشتر هیئت دولت را بمزید حسن اداره و اعتدال و ملت را بیشتر باتحاد و اتفاق و ابراز مودت و مساعدت با دولت، و عموم افراد مملکت را به تحصیل علم و فن و حفظ الصحه که مراد از ورزشهای جسمانی میباشد و تقویهٔ اخلاق حسنهٔ اسلامیه که سرچشمهٔ همه ترقیات مادیه و معنویه است توصیه و دعوت مینمائیم.\nمخصوصاً از ملت محترم تمنای ما اینست که دولت برای اجرا و عملی شدن آرزوها و آمال ملی و جلب مطالب و مواد خوشبختی و ترقیات مملکتی هیچگاهی از مساعدت عملی و همدردی و موافقت فکری ملت خود بی نیاز شده نمیتواند و حکومات مترقیهٔ امروزه در اثر همین گونه معاضدت و پشتی بانی ملل خویش مدارج ترقی و سعادت را طی میکنند، البته که ملت عزیز ما هم بحکم این ایجابات در همراهی کردن و هر گونه مساعدت و رزیدن با حکومت متبوعهٔ خویش بیش از پیش بذل مقدرت خواهند فرمود در خاتمه با منتهای صمیمیت و صفای نیت بقا و اعتلای ملت و مملکت عزیز افغانستان را از بارگاه خداوند فیاض نیاز و استرحام میکنیم.\nزنده باد افغانستان\n(متابعت عموم)\nتبریک نامهٔ شیخ السفراء\nبحضور اعلیحضرت\nدرین موقع ع ج سفیر کبیر شوروی که سمت شیخ السفرا را داشت تبریکنامهٔ ذیل را بحضور همایونی قرائت نمود:\nاعلیحضرتا\nامروز افتخار دارم با علیحضرت شما و ملت افغان تبریکات صمیمانهٔ همقطاران"}
{"book": "adl0986", "page": 937, "text": "( ۱۸ )\nمحترم وتبريكات صميمی خود را بتقریب جشن شاندار نجات وطن وجلوس\nتقدیم نمایم -\nدرین روز عيد ما بملت افغان آرزو های بی آلایش وصمیمیانه نسبت به پیشرفت\nآن در راه ترقی مادی و عرفانی و تشئید استقلال ابر از داده، و با عیلحضرت استطاعت\nوقوای زیاد وصحت كامل كه برای اجراآت درخشان و دوستی و سعادت دولت\nافغانی لازمی است ، آرزو میکنم .\n\nجوابیهٔ ذات شاهانه\nجناب شيخ السفراء !\nبا مسرت تمام از احساسات و نظريات نيك جناب شما و همقطاران محترم تان\nنسبت به تعالى مل- ومملكت عزیز خودمان و هم نسبت بشخص خویش امتنان می نمایم\nو آرزو دارم که افغانستان مستقل ، همیشه محفظ حسن روابط صمیمانه که خوش\nبختانه با دول دوست و معاهد خود دارد، بر همان اساس سالیان دراز قائم و پایدار بماند .\n\nمعروضهٔ وکلای شورای ملی\nبسم الله الرحمن الرحيم\nاعلیحضرت استقلال و نجات بخش افغانستان\nخوشبختی ومسرتيكه ما و کلای شورای ملی و عامهٔ ملت نجیب تان از ورود این\nروز فیروز سال سومین جشن نجات وطن که بیاد گار اختتام دورهٔ نحوست و\nبد بختی ملت افغانستان وشكرانهٔ حيات باشرفانه گرفته شده است داریم ، ما را\nوادار مینماید تا به حضور شما اعلیحضرت معظم غازی و تمام ملت افغانی خود عرض"}
{"book": "adl0986", "page": 938, "text": "(١٩)\nتبريك اين تقریب سعيد را تقدیم نمائیم و این نصائح عالی و ارشاد های قیمتی\nشهریاری را بگوش دل شنیده جداً به تعمیل آن بكوشیم و باین وسیله خود هارا\nبه مفخرت و شرافت مادی و معنوی ومراتب بلند دینی و دنیوی واصل گردانیم !\nاعلیحضرتا !\nاین روزیست که اجساد بيروح ملت دراثر مجاهدات ملت پرورانه وسـاعيات\nوطنخواهانه وایثار وشجاعت تاریخی اعلیحضرت شما بحیات با شرفانه نایل وازعزم\nبالجزم شما بالمره لکه جودت از دامان ملت افغانستان زایل شده است\nاین روزی است که طلوع خورشید پرچم مجاهدین بقیادت اعلیحضرت شما\nابرهای تیره و مظلم شقاوت و بدبختی و ابتلای جسمانی و روحانی ابنای وطن را از\nمملکت برطرف گردانیده است\nاین روزیست که فدا کاران وطن برای نجات مملکت صفحات خاك پاك افغانستان\nرا ازخون گلگون خود لاله زار و ملت و مملکت را از اقدامات تاریخی شان\nمسرور وصاحب افتخار نموده اند .\nاین روزیست که دقایق پاس و حرمان ملت بيك عالم امید درخشان ومسرت بی\nپایان به نیروی همت اعلیحضرت شما مبدل شده است .\nخلاصه این روز ، عنوان سعادت و ترقی و دیباچه اتفاق و وطن پروری و پیش\nخیمه انواع شرافت ومفخرت و حمیت ملی ماست .\nبه این تقریب بدرگاه حضرت الهی بكمال اخلاص و نیاز عرض شکران این\nلطف ومرحمت خداوندی را مینمائیم که بتأملات این روز فرحت اندوز نجات وطن\nرا ازکرم وفضل خود بواسطه حسن تدابیر نادرانه اعلیحضرت شما کرامت\nو ارزانی فرموده که عظمت ملی و شرافت تاریخی این خاطره شیرین و خدمات"}
{"book": "adl0986", "page": 939, "text": "(۲۰)\n\nقیمتدار شما شهریار دیانت قرین مادائما نقش سینه صداقت دفینه ما ونسل های آینده\nافغانستان بوده در بطون اوراق تاریخ وطن بخطوط در شت طلائی ثبت و\nبیاد گار می ماند .\nاعلیحضرتا ! هرچند ملت افغانستان از اثر انقلاب گذشته بسی خسارات مادی\nو معنوی را متحمل شده است ولی بهمراه آن ؛ تجارب مفیدی را حاصل، و دوست\nودشمن و خیر و شر خود ها را شناختند وازان لوحه عبرت خوبتر پند و نصیحت\nگرفته از یکطرف ملت شجاع ما برای جلب منفعت و دفع مضرت خیلی زیاد\nبذل مجاهدت دارند و از طرف دگر حکومت متبوع ما در اصلاح خرابی وارده\nو ترمیم خساره های دوره انقلاب و تنظیم عسا کر و نشر معارف و تعمیم وقوام\nامنیت وبسط انصاف وعدالت و فراهم آوری اسباب مسرت عامه ورفاه جامعه و غیره\nشعب اداریه ومدنیه فوق العاده بذل مقدرت می ورزد .\nاعلیحضرتا ! امروزملت محبوبت ، حکومت شما را از خود و خودها را ازشما دانسته\nتماماً سعادت و مرفه الحالی و آرامی خودها را منوط ومربوط بوجود همین حکومت\nمتبوع قدس خود میدانند و تماماً متیقن هستند که این افتخار ونیکنامی که\nافغانستان را بعد ازین انقلاب خانمانسوز دوباره از الطاف ربانی نصیب گردیده\nاست از اثر زحمت کشی وحسن نیت اعلیحضرت محمدنادرشاه غازی است .\nاعلیحضرتا ملت محبوب و قدردان شماهمه این زحمات قابل قدر تان را که شما\nآنرا محض جهته سعادت و آرامی ما متحمل شده درین عرصه دو سال مملکت\nرا بانواع فیوض ومکارم والطاف خود مالا مال فرموده اید از دل و جان تقدیر\nو از خدای قدیر برای شما شهریار باتدبیر خود مزید توفیق را خواستاریم تاحسب\nآرزو ونیات بلند خویش وطن را شاداب و ملت را بمعارج بلند ترقی کامیاب"}
{"book": "adl0986", "page": 940, "text": "(۲۱)\n\nگردانید .\nاعلیحضرتا ! امروز ملت افغانستان بر وجود مسعود شما می نازد و برین کار\nنامه های درخشان شما که موجب سربلندی و افتخار وطن در داخل و خارج است\nبرخود می بالدو از حسن ادارۀ بازوی توانای شما و وا لاحضرت صدر اعظم و باقی\nکابینۀ فعال شان که تحت اوامر و هدایات شاهانه شما برطبق امیدواری و انتظار\nملت اجرا آت مینمایند اظهار مسرت مینمائیم و اضافه بر اضافه دعای مزید موفقیت\nشما و حکومت تان را مینمائیم .\nاعلیحضرتا ! ما این دورۀ باسعادت نادرشاهی را که از موهبت حضرت الهی\nبر ملت افغانستان احسان شده است از مسعود ترین ادوار مملکت دانسته امرار\nو دوام آن را از در گاه حضرت قادر توانا خواستاریم که برای عموم ملت خصوص\nهیئت مامورین مزید تو فیق اتحاد و اتفاق وحسن نیت وخلوص عقیدت وفعالیت\nو زحمت کشی را که بهترین و سیلۀ ارتقای يك جامعه است عنایت نموده ملت\nافغانستان را از خوشبخت ترین ملت های دنیا بگرداند .\nدر خاتمه مزید موفقیت و کامیابی های اعلیحضرت استقلال و نجات بخشای خود\nرا در انجاح همه مقاصدیکه برای سعادت ملت و ارتقای مملکت در نظر دارند\nخواستار بوده میگوئیم زنده باد اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی ! پاینده باد\nاستقلال افغانستان !"}
{"book": "adl0986", "page": 941, "text": "(۲۲)\n\nنطق اختتامیه\nاعلیحضرت همایونی\n\nبعد از ختام معروضه فوق ریاست شورای ملی تکراراً ذات شاهانه در کلمات\nمختصر دلچسب نهایت مهم ازین حسیات وکلای ملت محبوب شان شکر گذاری\nفرمودند ودعا کردند « که خداوند بذات شاهانه وعموم مامورین وعسکر وملت\nافغانستان توفیق ارزانی فرماید تا در راه انجام خدمات مقدس وطن که فرض ذمه\nهر فرد ملت است مصدر اجراآت مهمی شده این وظیفه مقدسه ایمانی ووجدانى\nخود را بکمال صداقت وامانت انجام دهند»\nراجع بر اصلاحات و پیشرفتی که درین عرصه دو سال به ملت ومملکت\nافغانستان عائد شده است چنین ارشاد نمودند :-\n« این اصلاحات و اجراآت که شما ازان اظهارات نمودید در حقیقت از\nلطف وکرم حضرت الهی به نصیب شما واین خاك پاك اسلامی گردیده است ـ بازهم\nچون جهان عالم اسباب است ، تمام این کامیابی وموفقیت افغانستان در اثر مساعدت\nومعاضدت ملت محبوبم باحکومت متبوعه شان وكوشش ومساعی جمیله صدر اعظم\nو کابینه شان وعامه مامورين ملكى و نظامی افغانستان بعمل آمده است »\nاز درگاه الهی امیدواریم همانطوریکه از لطف وکرم خویش افغانستان را از\nآفات وبليات گوناگون نجات بخشیده درمدت اندك همه جراحاتش را التیام بخشیده\nاست، دائماً او را با شرف ووقار و جاده پیمای راه ترقی وافتخار داشته باشد .\nدرخاتمه بعموم شما توصیه میکنم که در همه مواقع برای خدمت وطن وتعالى"}
{"book": "adl0986", "page": 942, "text": "(۲۳)\n\nملت خود ساعی وجاهد و همت خود را همیشه بلند وعالی داشته باشید تا بواسطه\nجد وجهد وسعی وعمل و همت بلند خویش نزدخالق ومخلوق سرفراز وممتاز باشید\nهمت بلند دار که نزد خدا وخلق\nباشد بقدر همت تو اعتبار تو\nبهر اندازه که عزم و همت شما عالی وبدرگاه حضرت الهی سرعجز ونیاز شما\nبسجده باشد البته که بهمان اندازه مراحم ربانیه ممدو معاون شما بوده بواسطه\nعزم بالجزم و همت بلند خود مراتب ارجمندی را نائل میشوید .\n\nاستقبال از جشن\n\nبیا را دگر بار صحن چمن را - که وقت است جشن نجات و طن را\nهمی خواهم از حالت زار ماضی - کنم روشن و آشکار این سخن را\nکه تا شکر گویند امروز مردم - ازان حال گویم همی تن به تن را\nسری یافت از خودسران دز دورهزن - خدا گم کند این چنین یافتن را\nرسیدند بر تخت و تاج آن کسانی - که بودند شایسته دا رو رسن را\nقبای شهی کرد در بر غلیمی - که هر دم سزاوار بودی کفن را\nندانم که سر داد بر جان ملت - بیکباره سیل چنین موجزن را\nکه افگند در خانه ملك و دولت - الهی چنین برق آتش فگن را\nچسان بی سبب خشك وتر سوخت یارب - که کرد این چنین آتش افرختن را\nوطن گشت ویرانه از سؤ تدبیر - که دید آنچنان سیل بنیاد کن را\nندیدم یکی دزد با چند فردی - که بر پای تخت آورد تا ختن را"}
{"book": "adl0986", "page": 943, "text": "(٢٤)\n\nکجا بود تدبیر و ناموس و غیرت ـ که دادند ملك و وطن چند تن را\nتوان برد دست از مخالف حریفی ـ که هر دم مهیاست جان باختن را\nچها در وطن کرد دزد بد اختر ـ که مردن بدی مژدۀ زیستن را\nتن خلق از ان زشت رفتار دیدی ـ شب و روز زندان غم پیرهن را\nبتکرار دیدند افراد ملت ـ غم و درد و رنج و بلا و محن را\nزبی ضبطی ضبط و تاراج مردم ـ ندانستی از خویشتن خویشتن را\nزکف داده هر واحدی خان و مان را ـ وداع ابد گفته فرزند و زن زا\nبجور و جفا سوخت جانها گروهی ـ که واقف نبودند دل سوختن را\nچه بودی اگر دیدی آن سخت حالت ـ که آسان شدی بیستون کوه کن را\nنمود ارغوانی رخان زعفرانی ـ برنگ بهی ساخت سیب ذقن را\nوطن بود گلزار خون شهادت ـ عزیزان کفن ساخته پیرهن را\nنمودند در خاك بس جامه خونین ـ شهیدان ندانند رسم کفن را\nشب ما کند روز ای قوم و ملت ـ خبر میرسد آفتاب زمن را\nبپاریس خواهد شد آگاه روزی ـ کند در زمان عزم باز آمدن را\nنجات وطن سخت باشد و لیکن ـ نه شاه توانای شمشیر زن را\nوحید زمان نادر عصر و دوران ـ که جان میدهد لطف طبعش بدن را\nازان گوشۀ دور این بود عزمش ـ که از خار و خس پاك سازد وطن را\nپی راحت ملك و ملت چو مردان ـ پسندید برخویش رنج و محن را\nوطن را کند باز خالی زدشمن ـ کند خانۀ عیش بیت الحزن را\nچو خورشید طالع شد از صبح کشور ـ زدود آن شب تار تاری پرن را"}
{"book": "adl0986", "page": 944, "text": "(٢٥)\n\nشه معدلت کیش یکتای گیتی — که در بست برروی رنج و حزن را\nبهر دل کمین کرده صد زخم کاری — که داند جز او زخم دل دوختن را\nنظیرش نه بینم باخلاق نیکو — ازو یاد گیرید خلق حسن را\nوطنخواه فرزانه دلسوز ملت — که بشکست خیل بلا و فتن را\nشه دانش آموز جان معارف — که پیوسته میپرورد علم و فن را\nبعقل و بتدبیر و اقبال و طالع — زبد خواه دون کرد خالی وطن را\nبدانگونه شد منجی قوم و ملت — که حاجت نشدجنگ وخون ریختن را\nکند عزم ترمیم ویرانهایش — نوی میدهد این سرای کهن را\nبجان و دل اکنون وطنخواه گوید — روان شکر شاه فرید وطن را\nتوان خواستن حافظ جسم وجانش — خداوند دانای سرو علن را\nوطن یافت از دست دشمن خلاصی — رسانید بادوستان این سخن را\nمنادی توان کرددر کوی و برزن — که سازد خبردار اهل وطن را\nکه آمد دگر بار عید مسرت — مبر بعد ازین نام رنج و محن را\nکنون وقت عیش است و ایام عشرت — بیاور گل و سنبل و یاسمن را\nچمن گردد از جوش گل جای فرحت — رساند خدا بلبلی همچو من را\nصبا از چمن سوی چین و ختا شو — که ارزان نمایند مشك ختن را\nچراغان چمن را کند صحن روشن — کند خیره از رشک چشم پرن را\nوطن را کنون میکند برق روشن — نگیرد کسی نام شمع و لگن را\nنفس وار هردم نمایند مردم — بسوی چمن رفتن و آمدن را\nچو نقش قدم هر که هرجا نشیند — نماید فراموش برخاستن را\nگروهی تماشائی پهلوانی — کند سیر مغلوب و غالب شدن را"}
{"book": "adl0986", "page": 945, "text": "(٢٦)\n\nسرور سرود است و آواز مطرب ـ نوا برده از خویشتن مــاو من را\nبود جشن و زیبد بهر جامه زیبی ـ برنگین قبا پیکر آراستن را\nبطرف چمن میسزد دوستان را ـ چو سرو سهی قامت افراختن را\nبجشن نجات وطن دور نبود ـ که عشرت بوجد آورد روح من را\nدرین جشن شرطست خندان نشستن ـ بغم نیست نسبت گل خنده زن را\nمکش دست زنهار از عیش و عشرت ـ بپرور بعیش و طرب جان و تن را\nزهر ماتمی سور سر بر کشیده ـ نمیشاید اکنون بغم ساختن را\nعداوت کنون رنگ الفت گرفته ـ نداند کسی تیغ کین آختن را\nشب تار چون روز روشن نماید ـ بپرس از مـه و مهر پرداختن را\nبصد رنگ قوس قزح می‌نماید ـ نظر کن چراغان طرف چمن را\nسوی کابل از نغز خوانان افغان ـ بخوانید هريك فرید زمن را\nبعالم همین طوطی عصر دارد ـ ادای نواهای شکر شکن را\nموافق بمیزان شد این جشن موزون ـ که رجحان دهد پلهٔ شعر من را\nبود سالها یارب این جشن باقی ـ که تا نام گیرند شـاه زمن را\nمگر خلق در جمع مدحتگرانش\nشمارند مستغنی خوش سخن را\n\nاستقبال از جشن\n\nفزودند رونق بساط چمن را ـ مبارك بگوئید سر و سمن را\nچمن را بمیزان شد اردی بهشتی ـ به بلبل رسانید هان این سخن را\nدر او باز ترتیب جشن بزرگی‌ست ـ که بستند آیین دگر انجمن را\nبیکسوی او فوج شاهی ستاده ـ نماید دو چندان شکوه وطن را"}
{"book": "adl0986", "page": 946, "text": "(۲۷)\n\nدرین فوج بر بسته از دل بینید ــ جوانان سر باز لشکر شکن را\nتماشای این منظر نزهت آئین ــ ز خاطر برد زنگ رنج و محن را\nتگت ریخت طیاره ها برزمینش ــ فرا مش صبا کرد گل بیختن را\nتو گوئی بپرواز مرغان قدسیست ــ گرفته تۀ پر فضای چمن را\nکنون کول او بندر عيش گردید ــ دگر ره نپر سد نرخ عدن را\nاگر در چمن یکدم آرام گیرد ــ ز خاطر رود رم غزال ختن را\nفروزان کروبش بشب خوشه خوشه ــ کند در نظر خیره عقد پرن را\nمنار تجاتش بيكپاستاده ــ صلا میزند دعوت انجمن را\nمکرر گرفتند جشن مسرت ــ مسلسل شد اقبال دور زمن را\nکه یاد آورد این دوم جشن عالی ــ مه و روز نيك نجات و طن را\nشود بزم او مایۀ اتفاقی ــ چو یاد آوریم آن نفاق کهن را\nحکایت نماید ازان روز فیروز ــ فتوحات شه نا در صف شکن را\nجلوسش بیاد آیدو تازه سازد ــ دگر ایمنی خاطر مردو زن را\nقوی پنجه شاهی که از زور بازو ــ بهم بست یکباره دست فتن را\nمعارف پژوهی که بر روی ملت ــ کشوده دو باره در علم و فن را\nشه نامداری که نام بلندش ــ ردیف است نام آوران زمن را\nکنون رهروان بیغم از امن راهند ــ که گم کرده تدبیر او راهزن را\nتو آن شاه با فکر و رأی که خواهی ــ هنر مندی ملت خویشتن را\nوطن زندگی از وجود تو بگرفت ــ که از فیض جان زندگی هست تن را\nبعنوان دور تو نهضت نویسد ــ چو تاریخ افغان براند سخن را\nبنا وا قفان رموز محبت ــ دهد نطق تو درس حب و طن را"}
{"book": "adl0986", "page": 947, "text": "(۲۸)\n\nچو دانم پسند تو ناید ستایش -- مخاطب نمایم دگر انجمن را\nخدارا ازین شاه نیکو خصائل -- بگیرید سر مشق خلق حسن را\nبتوحید افکار یکسر بکوشید -- کشید از ضمائر دگر تو و من را\nبسر جاده حسن اعمال پوئید -- بجائی رسانید تا خویشتن را\nحریفان زکف نقد مطلب ربایند -- ندانید اگر بردن و باختن را\nبه بینید آخر بمیدان کوشش -- سواران گرو برده اند تاختن را\nتمنای دل شرح وبسطش دراز است -- کنون بر دعا ختم سازم سخن را\nبا قبال هه را خدا زنده دارد -- بدور ش توق فزاید وطن را"}
{"book": "adl0986", "page": 948, "text": "(۲۹)\n\nاثر طبع اعظمى مارش نجات وطن\n\nصد شکر زین عهد نوین محفوظ شد ملت و دین\nافسوس زان عهد غمین کو ساخت این ملك و حزين\nدگر مبر خبر ز درد و غم\nگذشت و رفت عهد پر الم\nکه شاه داد خواه محترم\nکند بناى ظلم منهدم\nشاد شو ! وطن ! خوش بزی و طن !\nبگذشت آن در دو محن ، خوش باش اولاد وطن\nمامون شد ملك کهن ، از ظلم و جور ز من\nبکن براى ملك كار و بار\nبقوم خویش شو یار و غمگسار\nشود وطن ز جهد قوم بختیار\nرسد بعز و جاوشان و افتخار\nخوش نما و طن ! با صفا وطن !\nامروز زین جشن نجات ، دا ریم عنوان صفات\nشد ملك مشحون صفات ، هم قوم عالی درجات"}
{"book": "adl0986", "page": 949, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 950, "text": "هیئت محترم شورای ملی که پس از خطابه ذات همایونی معروضات و تبریکات ملت را بوسیله عالیقدر جلالتمآب\nآقای عبدالاحد خان رئیس شورای ملی بحضو و ملوکانه عرض وقرائت مینمایند . وبطرف چپ شان هیئت محترم\nکورت دپلوماتيك قيام دارند که بعضی از آنها درین فوتو مرئی میشود : ۱ : شیخ السفرا عالیقدر جلالتمآب جناب\nموسيوستارك سفير كبير دولت شوروی . ۲ : عالیقدر جلالتمآب جناب اعتلاء الملك سفير كبير دولت علیه ایران\n٣ : عا ليقدر جلا لتمآب جناب حکمت بی سفیر کبیر دولت عليه تركيه ٤ : عاليقدر جلالتمآب موسیو گالانتی\nوزير مختار ايطاليه ."}
{"book": "adl0986", "page": 951, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 952, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 953, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 954, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 955, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 956, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 957, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 958, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 959, "text": "علمی ، ادبی كابل اجتماعی ، تاریخی\n۱۳"}
{"book": "adl0986", "page": 960, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 961, "text": "مجله کابل\nآدرس\nانجمن ادبی . جاده ارگ\nعنوان تلگرافی ـ کابل انجمن\nمخابرات\nبا انجمن\nماہوار\nتحت نظر انجمن ادبی نشر میشود\nاول سرطان ١٣١١ هـ ش - ٢٢ جون ۱۹۳۲م\nکابل\nولایت داخله\nخارجه\nطلبای معارف\nاشتراك\n١٢ افغانی\n١٤ »\nنیم پوند انگلیسی\nنصف قیمت\n\nفهرست مندرجات شماره اول سال ۲\nنمره  مضمون   نویسنده    صفحه\n۱  سال دوم   انجمن    ۱  الی ۲\n۲  حکمت و فلسفه   آقای محمد یعقوب خان دیپلومه فرانسه   ۳  « ۱۱\n۳  علامه اقبال   شهزاده احمدعلیخان درانی مدیر انجمن ادبی  ۱۲  « ۲۰\n٤  شاعر شهیر هند تاگور   »    ۲۱  « ۲۳\n٥  نامق کمال   »    ٢٤  « ٢٥\n٦  ملك الشعرای بهار   انجمن    ٢٦  « ٢٧\n۷  قاری عبدالله خان   آقای سرور خان گویا   ۲۸\n۸  تازیانه عبرت   سردار عبدالرسول خان جنرال قونسل\nافغانستان درهند   ۲۹  « ۳۲\n۹  هاتفی جامی و شعرای متاخرین  آقای سرور خان گویا   ۳۲  « ۳۷\n۱۰ فضلای فراموش شده یا خوشحال  آقای عبدالله خان افغان نویس   ۳۸  « ٤٢\nخان ختك\n۱۱ شرق و غرب   آقای غلام جیلانی خان اعظمی معاون\nانجمن ادبی   ٤٢  « ٥٤\n۱۲ صحرا    جناب مستغنی   ٥٤\n۱۳ غزلیات    فارغ و شایق   ٥٥\n١٤ نوابغ    جناب مستغنی   ٥٦\n١٥ افغانستان و نگاهی بتاریخ آن  آقای میرغلام محمدخان غبار عضو انجمن\nیا افغان در هندوستان     ٧٥  « ٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 962, "text": "نمره مضمون نویسند صفحه\n١٦ آثار عتیقه انجمن ٦٧ « ٦٩\n١٧ کشفیات جدیده « ٦٩ « ٧١\n١٨ دعوت قلمی انجمن ادبی ٧١ « ٧٣\n١٩ تقریظ وانتقاد « ٧٤ « ٧٧\n٢٠ متفرقات « ٧٧ « ٨٣\n٢١ مطبوعات آقای سرور خان جویا ٨٤ « ٩٠\n٢٢ تشکر انجمن ٩٠ « ٩١\n٢٣ زینگو ولیتوگرافی های مطبعه مطبعه عمومی کابل ٩٢ « ١١٢\n٢٤ پشتو آقای امین الله خان زمرلای ١١٣ « ١١٨\n٢٥ حب الوطن جناب مستغنی ١١٨ « ١١٩\n٢٦ همت « ١١٩\n٢٧ غلط نامه ١٢٠ « ١٢١\n\n(فهرست تصاویر)\n١ خیال حافظ صفحه اول\n٢ علامه اقبال ٢٠\n٣ تیگور ٢١\n٤ نامق کمال ٢٤\n٥ م - بهار ٢٦\n٦ قاری عبد الله خان ٢٨\n٧ سردار عبد الرسول خان ٢٩\n٨ بالا حصار کابل ٦٨\n٩ مسجد بابرشا ٦٨\n١٠ هیئت انجمن ادبی ٨\n١١ رئیس جمهور فرانسه ٨٢\n١٢ هیئت مطبعه عمومی کابل ١١٢\n١٣ از مناظر لغمان آخر"}
{"book": "adl0986", "page": 963, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 964, "text": "مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو \nيادم از كشته خويش آمد و هنگام درو\nحافظ شيراز\n\nرسامی آقای عبد الغفور خان"}
{"book": "adl0986", "page": 965, "text": "شمارهٔ (اول) سال دوم نمرهٔ خصوصی (۱)\n\nكابل\n\nKABUL\n\nسال دوم\n\nپار سال در ۱۰ جوزا ، اولین نمرهٔ مجلهٔ کابل در معرض انتشار گذاشته آمد .\nامسال در اول سرطان نمرهٔ نخست دویمین سال این مجله اشاعه مییابد .\nکارکنان این مجلهٔ عاجزانه و كوچك ، خالی از خوشوقتی نیستند . وقتیکه می بینند : دورهٔ\nسال اول آو ، مراتب مجله نویسی را ـ ولو دون تر از انتظار و آرزو ، و یا کمتر از مواعد سابقه\nبود ـ طی نمود . چونکه حوادث را حکمی است ، و متأثر در تحت مؤثر زمانی و مکانی لاچار .\nعلی ای حال کابل امساله ، با صحایف كوچك ، و اوراق پریشان خود در نظر دارد : تاجائیکه\nبتواند لزوم و مزایای بسط معارف عمومی ، تعدیل اخلاقی ، توحید ترقیات روحانی و مادی\n( دین و تمدن ) جامعه را شرح داده محاسن ادبیات قدیم اینسز زمین را ، با تراجم احوال شعرا\nو ادبای افغانستان روشن نماید ، و مفاخر تاریخیهٔ مملکت عزیز را ، با مقالات تاریخی ، وشرح\n\nنمرهٔ مسلسل (۱)"}
{"book": "adl0986", "page": 966, "text": "( ۲ )\nمجله کابل\nشماره ( اول ) - ال دوم\n\nحال مشاهیر وطن ، در برابر دیده عموم گذاشته ، نمونه های از ادبیات جدید ( نظم و نثر )\nمنتشر سازد ، گاهی هم تا حد توان ، از تنقیدات ادبی دریغی نه نموده ، بعلاوه قسمت های کوچکی\nاز ادبیات پشتو در نظم و نثر نگارد .\nکار کنان این مجله كوچك دانند : با آنکه زمینه عرفانی وطن ، تا اندازه محدود است ،\nمعهذا با فقدان استعداد قابل درین راه ، مراتب علمی و ادبی این سرزمین را ، بوساطت قلم ،\nنماینده گی میکنند ، چه هستند فضلا و نویسنده گانی ، در چهار دیوار وطن عزیز ، که\nهر يك فی حد ذاته بیشتر و بهتر مستحق این مقام نفیس بوده ، احراز اولیت را دار استند .\nولی چون افغا نستان در دوره تکامل ، مراحل نخستینی را طی میکند ، و توازن\nدر امور ، مطیع حوادث آنی است ، لابد از سالیان چندی باینطرف ، ارباب فضل و قلم مملکت ،\nمصروف مشاغل اداری و سیاسی و سایر امور عمده تر اجتماعی بوده ، کرسی نویسنده گی و\nمطبوعات را ، برای ذوات كوچك تری از خود خالی گذاشتند ، که ما نیز بحکم حوادث از\nهمین دسته نویسنده گان مؤخر الذ کریم .\nبا كل حا ل ما ، درضمن تأثر و انفعال ، مشعوفیم که درین دوره علم و ادب پرور نادری ،\nفرصت مستعار بدست است ، تا گامی در راه مطبوعات و طنی برداریم، گرچه خارج استطاعت ،\nو فوق حدود و بضاعت ماست .\nپس برای ایفای این وظیفه ملی ، استعانت از حضرت باری نموده ، و معذرت از فضلای\nوطن می خواهیم ، و من الله التوفيق وهو المستعان .\nانجمن"}
{"book": "adl0986", "page": 967, "text": "شماره ( اول ) سال دوم\nحکمت و فلسفه\n(۴)\n\nقسمت علمی\n\nحکمت و فلسفه\nبقلم آقای محمد یعقوب خان\n\nبعد از انکه عقول بشری بیدار گردیده ، در صدد شناخت حقیقت برآمد مصروف\nامور و تفکراتی شد که رفته رفته امور و تفکرات مذکور نه تنها در زمانۀ حال بلکه در\nاستقبال نیز اسباب بزرگ مشاغل بشری خواهد بود . این مشغلهٔ عمده عبارت است از\nمسائل مادهٔ روح ، حیات ، معرفت ، اخلاق ، بعبارت دیگر مسئله ازل و ابد یا ابتدا و انتها ،\nهكذا خاتمه ومنتهای طبیعت و اشیا .\nدرین میانه علتی که اعصار را مختلف جلوه میدهد . همان طرز طرح مسائل و اصطلاحاتی\nاست که برای فهم آن بکار میرود .\nاین قضیه هم مسلم است که پس از ظهور مشاغل بشری در هر عصر تاریخ رنگ دیگری\nبخود گرفته است .\nاگرچه یکنوع اظهار مختصر چنین نظریات بزرگ از خوف خارج نیست بازهم این نقطهٔ\nباريك را در نظر داشته ، حتی الوسع سعی مینمائیم که فلسفه را برای فهم عامه آماده کرده"}
{"book": "adl0986", "page": 968, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل ( ٤ )\n\nبتوانیم . چون فلسفه انسانرا به تفکرات خیلی معنوی واصولی سوق میدهد که در عین زمان خیلی عمیق وتاریك است ( در اساس نظریه مذکور است که محیط فلسفه مخصوص متخصصین آن گردیده در مطالعات مخصوصه خود نسبت بدیگرها خیلی جلب توجه کرده میتوانند ) ولی اینهم از استفاده بعید نخواهد بود که بطور عمومی نظریات بزرگ علمای عصری را به مجله شریفه کابل تقدیم نمائیم : ــ\nاز مطالعات فلسفه جدید چنین ظاهر میشود که عالم بشر دو سمت مختلف ومعکوس را اتخاذ کرده اند که قسمتی از ان زیادہ بزیادہ طرف ترقیات فوق العاده علوم مثبته رجوع کرده اند و این جماعه را این اصول ماخوذه شان خیلی تسکین و اقناع مینماید ـ اگر چه اینها بان فکر نیستند که تمام حقیقت را زیر تصرف خود آورده باشند . بلکه به دارا ئی یك کوچکترین حصه حقیقت هم دعوا ندارند . اما افکار شان تا بع این نظریه گردیده است که تمام اشیا ئیکه حقیقت تصور میشود و باعث تسکین روح بشر شده میتواند تنها به اصول سائنس میتوان کشف و معرفت بدان حاصل نمود .\nپارتی ثانوی آن برای تسکین خاطر خود سائینس را یگانه وسیله موافقت باین مقصد قبول نکرده ، روح شان وخصوصاً قلب آنها احتیاج به ادراک اشیائی دارد که سائینس نمیتواند آنرا تحلیل نماید . این پارتی نیز بدو گروپ تقسیم میشود :\nگروپ اول روز بروز اهمیت ومفاد خود را باخته فقط يك صورتی است که از گذشته باقی مانده است . این گروپ از اشخاصی مرکب است که روح شان مطلق ( غیر مقید ) وخیلی ساده بوده وبعضاً خیلی متکبر واکثراً به اندازه نادان اند که تنها از ظواهر مثبته استفاده کرده میتوانند وبس . ومیخواهند که از عالم محسوس ، مقصد غیر محسوس وغامض الفهم خود را حاصل کنند . وبنابر همین لحاظ سائینس را که بازحمت زیاد وخیلی آهسته باچندین Avatar وتغییر سمت برای کشف حقیقت پیشرفت کرده میرود ، اندکی تخفیف نموده می خواهند حقیقت را بصورت فوری کشف کنند . و این جماعه نیز اساس اخلاق وحقیقت بايك سیستم حقیقی و کائنات را جستجو کرده از دنیای جدید چیزی نفهمیده اند ، وآثار کمی که از اینها باقی مانده است تنها در فلسفه مکاتب تشریحات داده میشود ."}
{"book": "adl0986", "page": 969, "text": "شماره (اول) سال دوم حکمت و فلسفه\n\nگروپ دوم به اختلاف نظریهٔ گروپ اول بسائینس يك اهمیت خیلی زیادی داده و تماماً واقف و عالم سائینس اند. بعقیدهٔ این جماعه، علم برای اشیای خارج وجود شان و بلکه بعضاً بمقابل خود شان استعمال میشود. عقل و ذکاوت را خواص ظاهری دانسته در انسان يك معدن می بینند که: از ثروت های احساس و قوهٔ داخلیهٔ طبیعیه Instinct و تمایلات و احتیاجات و بعضی جاذبه های دیگر که عقل آنرا فهمیده نمیتواند مرکب است. و میگویند که علم اختراع عقل و ذکاوت بوده فقط قدرت بشر را در طبیعت تأمین میکند و تنها برای انسان استعمال اشیاء را نشان داده، هرگز در اصل و حقیقت اشیا ما را معلومات داده نمیتواند. پس در ان نقطه های وجود ما که عقل و وجدان در آنجا کاری ندارد میباید تجسس نمائیم که ما چیستیم، و طبیعت چه خواهد بود و بکجا می رویم و بسمت کدام چیز میل میکنیم اگرچه جاذبه های قلب و قوهٔ داخلیهٔ ما خیلی تاريك اند با آنهم نسبت به تحقیق منور عقل بیشتر میدانند..... به نظریهٔ اینها سائینس از تخم و پف نیست اما معلومات ایست که بدرجهٔ دوم واقع بوده قطعاً تسکین روحی برای شان حاصل کرده نمیتواند. این جماعه را بنام Ragmatisme یاد میکنند.\nحالا برمقصد آمده اگر بخواهیم که تمام تعریفاتیکه تاحال برای اسم فلسفه ظاهر شده است بنویسیم البته يك کتابیکه دارای هزار صفحه باشد جهت ابراز این مطلب کافی نخواهد بود. اما این را یقین کرده میتوانیم که به زیر این نظریات متعددهٔ اینکه ظاهر شده است حتماً يك اساس مشتركه نیز واقع است که این اساس را ذیلا تفصیل میدهیم: وقتیکه ما به مطالعات فلسفه فکر میکنیم گویا در عین زمان به يك مطالعه خیلی عمومی متفکر میشویم بنابران در تخمین اول خود فلسفه را ذیلا تعریف میکنیم نه جستجوی عمومی چونکه این عمومیات را دفعتاً ظاهر کرده نمیتوانیم و بعضی اوقات به ظواهر مخالف هم ظاهر میشود بنابران فلسفه بالعمق درفهم مترادف است.\nتاریخ ظاهراً يك سلسله مربوط افعال شخصیه است، کسیکه بخواهد تاریخ را به فلسفه مطالعه کند البته مطالعات او از فهم عامه بلند خواهد بود وبناء علیه جزئیات تاریخ را تجزیه کرده اسباب های اولین افعال را جستجو خواهد کرد یعنی ظاهر را شگافته قوانین عمیقانهٔ"}
{"book": "adl0986", "page": 970, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل ( ٦ )\n\nکه این افعال فقط از عوامل خصوصیهٔ آن بشمار میرود دریافت میکند . و از همین نظریه است\nکه افلاطون فلسفه را علم موهوم وارسطو فلسفه را تجسساتی راجع به اساس و نتایج\nآخرین اشیاء تعریف میکردند .\nچون فلسفه در علوم مخفیه تحقیق مینماید و استحصال علم بصورت آنی بظهور نخواهد\nپیوست و بهمین لحاظ تفکر لازم میشود . لهذا همین تفکر است که برای فلسفه اصول شده\nاست پس تفکر هم در حقیقت تعریف فلسفه شد همیتواند .\nآیا چرا در فلسفه این سه نظریهٔ بزرگ یعنی تعمیم و تعمق و تفکر راجع به اشیاء لازم\nمی افتد چونکه در بشر یک قوهٔ داخلیه طبیعیه بنام Curiosite ( تجسس ) نشو و نما\nنموده است و ( در بعض حیوانات هم موجود است ) انسان را مجبور مینماید که مقابل\nطبیعت تنها تما شا بین نبوده بلکه بفهمد و تفصیل دهد که چرا چیزیکه می بیند باین\nطور است که در نظر می آید ؟ مع مافیه ، آخرین مقصد فلسفه عبارت از تفصیل اشیاء بوده تعمیم\nو تعمق و تفکر و تفصیل کائنات شرائط ضروریهٔ آن ( فلسفه ) است .\nاگر چه در نزد یونانی ها فلسفه و سائینس بنابر ابتداء آغاز و تجدد از هم سوا نبوده ، هر دو را یکی\nمی پنداشتند . لیکن بعد فیلسوف بزرگ فرانسوی Descart دیکارت فلسفه را نظر به موضوع\nو حقیقت و اصول اخذ آن از سائینس تفکیک و مجدداً یک شکل در زیر قوانین مثبته در آورد فرق\nبین سائینس و فلسفه این است که سائینس آهسته آهسته و با زحمت زیاد میخواهد حقیقت را\nکشف کند مثلیکه یک کاریگر معدن میخواهد با نوک کدال خود معدن را از زیر زمین خارج\nمیکند ، فلسفه میخواهد که با یک Intuition ( کشف ) سریع حقیقت را تماماً کشف\nنموده بمثل یک انجنیر رگ های یک معدن را کشف کرده و یک نظر تمام ثروت داخلیهٔ\nآنرا معلوم و ظاهر نماید .\nآن علوم به سائینس تعلق دارد که از دانایان بزرگ : ( مثل از Thles اثبات طالیس\nملیطی ۶۳۹ متولد قبل میلاد و کسوف ظاهر شد در ۲۸ مایو ۵۸۵ ق م و از Ptagor\nریاضی و نظام شمسی ظاهر شد و از اودکس و اوکلید و ارشمید و نیوتون ، هندسه ریاضی ظاهر\nشد و غیره ... ) ظاهر شده است که در سابق اکثراً این چیز ها را بنام فن Art یاد میکردند\n\n٦"}
{"book": "adl0986", "page": 971, "text": "شماره ( اول ) سال دوم حکمت و فلسفه ( ۷ )\n\nو علو میکه دنیا را ( یا بواسطهٔ عناصر فطری و یا بواسطهٔ ریاضیه و یا بواسطهٔ اتوم Atome ) تشریح میدهم در محیط فلسفه داخل میشود .\nدر عصر موجوده علما خود را خیلی مجبور دیدند که سائنس را از محیط ماجرا پسند فلسفه جدا کند و به همین نظریه است که از يك طرف در محیط سائنس می بینیم که نتایج خصوصیه همیشه تحقق یافته تجسسات اصولی و دقیق متداوم بوده هر اختراع ( مثل سنگ است که قوهٔ مقاومت آنرا سنجیده برای سنگ دیگر اساس می نهند . ) بتوسط اکتشاف جدید تری بسوی تکامل در حرکت است ! چنانچه در خصوص ترقی هانری پوانکره ( از رواقیون بزرگ اخیر ) در کتابیکه ( بنام خیالات اخیرهٔ من ) نشر نموده است در فصلیکه بنام ( اخلاق و سائنس ) معنون است مینویسد : علم ، يك مجسمه است که تعمیر آن قرن ها بکار دارد و هر فرد بشر سنگ خود را آورده در انجا میگذارد برای بعضی ممکن است که به آوردن يك سنگ تمام عمرش بمصرف برسد .......\nو از طرف دیگر در عالم فلسفه می بینیم که فرضیات و تصورات آن از تجسسات جزوی و خصوصی سائنس در پیش تقدم ورزیده و میخواهند که اینها کلمه آخری اخیرا عنی شناخت مبداء و اختتام اشیا را تلفظ کنند . بنابران اگر فلسفه را به نسبت سائنس تعریف کنیم گفته میتوانیم که فلسفه مطالعات عمومی بلند تر از سائنس است و درینجا گمان میکنم که تعریف فلسفه کافی خواهد بوده عجالة از اصولا تیکه در فلسفه استعمال میشود مختصراً بحث نمائیم .\nاز جائیکه فلسفه و سائینس هر کدام مقصد مخصوص دارند ظاهر میشود که اصولات مستعملهٔ آنها نیز جهت تو صل بمقصد مختلف خواهد بود .\nدر سائینس اصول مستعمله یا ریاضیه است و یا تجربه ( دانایان موجوده سوای این دو اصول اصول دیگر استعمال نمیکنند ) و چیزیکه بواسطهٔ دو اصول عمومیه ثابت نشود در محیط سائینس قابل قبول نیست حالا نکه در فلسفه اصول آن است که قاعدهٔ عمومیه را از روی فرض جستجو و ظاهر میکنند ولی ظاهر است که فلسفه برای هر گروپ بشر شکل مخصوصی را پذیرفته است مثلا فلسفه های مادیون عبارت است از فلسفهٔ Idialist که در شماره ۱۱ تعریف آن ظاهر است و فلسفهٔ اخلاق حا لا نکه فلسفهٔ دین عبارت است"}
{"book": "adl0986", "page": 972, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل ( 8 )\n\nو فلسفه تنقیدی . همچنان در بین فامیلی و قوم نیز رنگ های مخصوصی ظاهر و نظر به افکار\nو یا مشاغلات خصوصیه شان در فلسفه های آن محیط فرق زیادی موجود است .\nبرای شناخت فلسفه عمومیه يك عصر واجب میشود که اختلاف این فلسفه را با فلسفه\nعصر سابقه آن در نظر آورند پس برای دانستن فلسفه عصر حاضر میباید اختلاف این فلسفه\nجدید را با فلسفه سابقه جستجو نمائیم .\nیکی از فلاسفر مینویسد که : چون فلسفه مربوط به سائینس است و نمیتواند بدون آن\nمستقیما حیات کند پس از همین لحاظ است که هر دانا يك فیلسوف درخشانی شده هیچ یکی\nنیست که از فلسفه گفتن خودداری کرده باشد يك طوفان شدید اینکه به مخالفت علوم مثبته\nدر مدنیت جدیده ظاهر شده بود خوشبختانه يك اثر متداوم نداشته خالی از فائده بود . زیرا\nکه اینها با فلسفه منفیه شرق بمقابل سائینس استاده شدند گویا بمقابل چیزی مانع میشدند که\nهیچ معلوماتی از آن نداشتند . و بهمین لحاظ بود که در قرن 19 بین متجسسین سائینس و متجسسین\nفلسفه مخالفت شدیدی ظاهر شده از همدیگر جدا شدند و در آن زمان فیلسوف ها از سائینس\nچیزی نفهمیدند در محیط های موهوم و مخفیه مثل اخلاق و غیره که تا حال هم چیزی از آن فهمیده\nنمیشود متوغل مباحث بدون انتها گردیده بودند . و فلسفه يك صورت ادبی را اختیار کرده بود\nکه از مجبو ریت ترصد علمی Observation و تجزية Anlys خود را یکطرفه نموده\nفقط مثلیکه در ادبیات ( فصاحت و طلاقت لسان و Grandiloquence ) خیلی\nکافی است در فلسفه نیز این دو صفت ادبی را کافی میدا نستند .\nحالانکه در فلسفه جدید از طرف تمام دانایانیکه باتفاق عمومیه بحيث حاکم افکار\nجدیده قبول کرده شده اند مقصد نوی درین میانه به عرصه ظهور پیوسته است و این مقصد\nعبارت است از تفکر در سائینس . لهذا این نظریه مجبورا فلسفه را با سائینس ملحق گردانیده\nبنای جدیدی در پیشرفت علمی بشر میگذارد . و تنها ذريعة همین دستور است كه سبب يك\nشی را دانسته و از دانستن آن سبب ، سبب بالا تر آنرا کشف کرده و هکذا به حقیقت شی\nمسلسلا قريب و یا مصادف میشوند .\nلیکن دیده میشود که فلسفة يك عصر به فلسفة عصر دیگر مخالف است بلکه در يك عصر نیز فلسفه های\n۸"}
{"book": "adl0986", "page": 973, "text": "شماره (اول) سال دوم\nحکمت و فلسفه\n(۹)\n\nمختلف بروز میکند که در عصر دیگر وجود نداشته پس از اینجا فهمیده میشود که فرق\nاساسی که در افکار فلاسفر جدیده موجود است چه خواهد بود؟ البته که غیر از علم و عمل\nدیگر چیزی نخواهد بود اما فرق این است که بعضی از فلاسفر طرفدار علم اند و میگویند از علم،\nعمل پیدا می شود و برخی از ایشان بر خلاف این حزب بوده طرفدار عمل اند و باین عقیده\nمیباشند که علم از عمل پیدا می شود.\nبه طرفداری حزب اول حزبهای ذیل موافقت دارند : Intellectualist\nRationalist ، Positivilst\nبه طرفداری حزب دوم حزبهای ذیل موافقت دارند  Pragmatist\nTadeist  Intuillonist\nفرقه دوم حزب اول باین فکر اند که عمل نمیتواند با سائینس و تجربه ملحق شود اگرچه\nعمل بر تجربه مستند است بلکه عمل اساساً نتیجه سائینس است مثلا بوسیله فنون نظری\n(یعنی فنون است که سائینس را عملا در تطبیقات می آورد) رابطه را که بین سائینس و\nاخلاق موجود است ظاهر میکنند و اخلاق غیر از يك فن نظری دیگر حیث مستقلی را دارا\nنیست یعنی تخنيك سجايا Moeur که نتایج سائینس سجایا و اجتماعیات را برای رهنمایی بشر\nدر تطبیقات میآورد و به پهلوی این حزب حزب دیگر نیز تقریباً موافق باین حزب موجود است\nکه اینها در انسان علمی و یا انسان عملی باستثنای عقل سالم دیگر چیزی نمی بینند.\nو برای اینها عمل عبارت از يك نتیجه آزادی عقل است و بس.\nحزب ثانوی آن خصوصاً از  Ragmatist  (پراگما تیزم) انگریز و امریکه\nتشکیل یافته است از عقیده اینها چنین فهمیده میشود که سائینس يك مجبوریت است که در\nاستحصال احتیاجات مادیه به مصرف می رسد. و این نظریه شان فقط به همان نظریاتیکه\nیونانی ها در فن داشتند موافقت میکند و باز میگویند که شناخت اساس فعالیت، تنها\nدر سائینس منحصر نگردیده در منابع بالاتر آن که علم و عمل هر دو از آنجا خارج میشود\nجستجو شود، یعنی در قوه داخلیه طبیعیه، که منبع نشو و نما است و هکذا در قوه کشفیه\nIntuillon و وجدان که در هر حال درجه انسانیت کسی را ظاهر میکند درین فلسفه"}
{"book": "adl0986", "page": 974, "text": "شماره (اول) سال دوم\nمجله کابل\n(۱۰)\n\nاخلاق را بصورت يك اطاعت قبول کرده کارش را برای ضروریات عملیه مفید میدانند.\nاگر به هر دوی این مطلب مذکوره نظری انداخته شود دیده میشود که فقط وقت را عبث گذاشتاندن است لیکن اگر باغور ملاحظه شود دیده میشود که اگر ازین نظریه ثانوی جلو گیری نشود باعث انهدام سائینس میگردد. مثلا اگر فرض کنیم سائینس فقط جهت رفع احتیاجات ما در کار انداخته میشود چه نتیجه حاصل خواهد شد :-\nاصول رسيدن بيك مقصد عبارت از يك دستور ایست که ما را در استحصال این مقصد کامیاب مینماید حالانکه برای رسيدن بيك مقصد در عین زمان دستورات مختلف موجود است یعنی هر دستوریرا که انتخاب نمایند مقصد را بدست میدهد. پس از این معلوم می شود که این سائينس نيز يك دستور منتخبه است که برای رفع احتیاجات بکار انداخته شده است و میتوان این دستور را ترک وعوض آن دستور دیگری که به عین مطلب ما را کامیاب مینماید انتخاب نمائیم. لهذا نبايد بآن سائیس متيقن بوده و یگانه وسیله جهت کشف و اخذ مقصد اخیره معرفی شود اگر این نظریه شان که مستند به عمل است افکار عمومیه را فرا گیرد سائینس از از دنیا سقوط نموده و افکار Mystique ( مستيك ) ومثل آن عروج خواهد کرد.\nدر نتیجه این مذاکرات معلوم میشود که مجادله بزرگ فلاسفه چون مجادله های بزرگ اخلاق و سیاست و اجتماعیات شاید همیشه بین روحانیون مطلقه و رو حانیون آزاد ، جاری خواهد بود یعنی بین عقل Serve که محدود به ( قوه داخلیه Instinct است و عقل حاكم Maitresse خود بوده Agent نماينده ترقی یعنی انقلاب است وکذا گفته میتوانیم که يك محاربه است بین خواص مكتسبه وخواص متجدده . و این مباحث فلسفی Echo ( ایکو ) انعکاس تمام مسائل وتمايلات و اضطراب و امید های ساعت حاضر است .\nدر این فلسفه که حقيقه زنده و قابل تاثیر است همانا فلسفه سائینس است که مقام شرف را در حیات زکیه اجتماعیه واخلاقیه این عصر اشتغال نموده است . عصر ما عصریست که جهت تشکیل احساسات علمی کوشیده در نتیجه مساعیات خود آنطور احساسات قوی و فعال و باروقی از هر گونه مطالب بمثل آن احساسات بزرگیکه تا حال انسان ها و طوایف را رهنمائی\n\n۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 975, "text": "شماره (اول) سال دوم حکمت وفلسفه (۱۱)\n\nمیکند ترتیب میدهد.\nمسئله اولین که فلسفه در راه خود تلاقی نموده وقوه خود را با آن می آزماید مسئله\nماده است زیرا نظر به Chronlogique ( علم ازمنه وتاریخ کل اشیا ) قبل ازینکه در\nحیات شخصیه خود تفکر نمائیم به دنیای خارج آشنا ومتفکر میشویم و بهمین لحاظ است که\nاولا فلسفه در مشاهدات حیرت آور کائینات خارجه مصروف میشود. وعلاوتاً چون مسئله\nماده نسبت به مسئله حیات ومسئله اخلاق خیلی ساده به نظر می آید پس نظر به این قانون\nAgnostique Scoptique بزرگ فلسفی میباید از مسائل ساده مسائل مشکل را\nدریافت وحل نمائیم. خواص ماده خیلی متعدد است بنابران تمام خواص آنرا به دوگروپ\nمنقسم مینمایند: اول خواص مقداری دوم خواص توصیفی ویا خواص Organoleptiqu\nاین خواص مستقیماً به احساس ما تاثیر میکنند خواص مقداری ماده را علم ریاضی تفصیل\nوتشریح میدهد وازخواص توصیفی آن علم کیمیا وطبیعیات Phisigus-Chimique\nبحث مینماید. ومسئله حیات را علم تکون حیات Biologi مسئله روح را علم الروح\nPsychologie اخلاق را علم اخلاق Intuition ومجايا بحث مینماید پس سلسله\nمطالعات که برای کشف حقیقت مرتب گردیده است قرار ذیل است:\nمسئله ماده، مسئله حیات، مسئله روح، مسئله اخلاق.\nدر خاتمه گویا همین است زینه ایکه برای ترقی وتعالی بشر خصوصاً ترقی ملل منحطه که\nهنوز هم راه حقیقت را نیافته اند نهاده شده است وحاجت نداریم باین که هر فرد را به\nانتخاب این راه نصیحت نمائیم زیرا که محیط خودش احتیاجات خودرا بر دوش افراد\nبار میکند.\n\n۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 976, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل ( ١٢ )\n\nمشاهير\n\nبقلم شهزاده احمد علیخان درانی\nمدیر انجمن ادبی\n\n« علامه اقبال »\n\nملتی که میخواهد از هبوط پستی و نکبت نجات یافته شأن و عظمت خود را در انظار عالم\nوخاطر جهانیان روشن نماید ، نخستين يك گونه تموج پستی و ذلت را در خود احساس میکند\nویکی از افراد آن جامعۀ بیدار شده کاروان ساکت و صامت را از اثر کلام و سوز ناله خود\nبشاهراه صحیح سر گرم تلاش و جستجو میگرداند .\nآنهمه طوفانات غنود و جمودیکه بر ملل اسلامیه طاری و مستولی شده اکنون همه کس\nحس کرده و در اكثر ممالک قائدين ملت بعقل رسا و فهم دراك قوم خود را پیش میبردند\nاقبال نیز یکی ازین قائدین بشمار میرود که صدای پرسوز وی برای ملت و قومش کار\nصور اسرافیل را داده است .\nدر ۱۸۷۰ عیسوی شهر سیالکوت ( پنجاب ) سرزمین مردم خیز هند را که مولد و\nمنشأى سعد سلمان ، امیرخسرو ، فیضی ، غنی ، واقف ، غنیمت ، بیدل ، غالب و پرورش گاه\nبدرچاچ ، عرفی ، نظیری ، صائب ، ظهوری ، اشکی و کلیم وسلیم است مژده ظهور اقبال داد .\nنعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد\nحسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد\n\nفطرت آشفت که از خاك جهان مجبور\nخودگری، خودشکنی، خودنگری پیدا شد\nاقبال\n\nآبا و اجداد این نو نهال هند از مسلمانان جدید کشمیر بوده اند ، چنانکه خود در ضمن\nتوصیف کشمیر میگوید : -\n\n١٢"}
{"book": "adl0986", "page": 977, "text": "( ۱۳ )\n\nعلامه اقبال\n\nشماره ( اول ) سال دوم\n\nسرت گردم ای ساقی ماه سیما\nبیار از نیاکان ما یاد گاری\n\nازان می فشان قطره بر کشیری (۱)\nکه خاکسترش آفریند شراری\n\nجای دیگر گفته :ـ\n\nمرا بنگر که در هندوستان دیگر نمی بینی\nبرهمن زادهٔ رمز آشنای روم و تبریز است\n\nاقبال بعد از فراغت تعلیم مدرسه در گورنمنت کالج لاهور داخل شده علاوه دیگر علوم انگلیسی تحصیلات فارسی را درسایهٔ عاطفت شمس العلما مولوی سید میر حسن صاحب مرحوم که در نظم و نثر فارسی شهرت و فضلیت زیادی داشت به پایان رسانید . چون از ایام صغارت طبع موزونی داشت توجهات استاد یگانه فکر رسای این نونهال برومند و این شگوفهٔ نو رسیده را بلسان فارس آبیاری نموده شیوا بیانی را تقدیر وی گردانید . و پروفیسر آرنلد که علاوه از فلسفهٔ جدید در ادبیات عرب هم ماهر بود به تعلیم فلسفه و نکات حکمت آشنایش ساخت .\nاقبال به اندك زمان شهرت بسیار پیدا نموده مایهٔ شگفت اقرانش بر آمد ، در امتحان ایم ، ای ، از دارالفنون پنجاب کامیاب گردید . نخست در گور نمنت کالج لاهور بدرس دادن فلسفه و سپس جهت اکتساب علوم عالیه در سنه ۱۹۰۰ عیسوی روانهٔ اروپا شد و بعد از گذشت سه سال از آلمان سند پی ، ایچ ، دی و خطاب دکتور را حاصل کرده بوطن عودت نمود .\nاقبال از خردسالی اشعار خوب و رشیقی را در زبان هندوستانی میگفت ، در مراحل اولیهٔ شاعری جمله رعنائی حسن و زیبائی عشق از کلامش پیداست ، چون پروردهٔ آغوش يك خانوادهٔ تصوف است لذا کلامش را چاشنی تصوف چنان زیبنده تر میسازد که چشم تعقل در امواج حیرت می غلطد . به انکشاف اسرار کائنات و کشف غوامض الهیات از عالم مرموز حکمت به آسانی عبور و مرور نموده ژولیدگی های لاینحل مظاهر حقیقی را بتخيلات فلك پیمای خود صورت سهل تری می بخشد . نوامیس فطرت و مظاهر قدرت را مثلا لب ساحل دل صحرا ، روانی آب، شام گاهان، نمود سبزه ، هجوم گل، عظمت کوهسار، سکوت دشت، دجر قیرگون لیل ، اشراقات سحرگاهی، درخشانی انجم، نمود ماه و سایر جزئیاتیکه نزد ما در اطراف شان\n\n(۱) مخفف کشمیری\n\n۱۳"}
{"book": "adl0986", "page": 978, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل ( ١٤ )\n\nچیزی گفتن درخور اعتنا نیست چنین رسم میکند که خواننده را استعجانی دست میدهد ،\nاستعارات شیرین ، تشبیهات بکر ومحاورات دلکش کلامش را يك سلسلة از درر متلا لای\nآبدار میسازد . در نشاط باغ کشمیر مینویسد : ـ\nخوشا روزگاری خوشا نو بهاری نجوم پرن رست از مرغزاری\nزمین از بهاران چو بال تدر وی ز فـواره الماس بار آبشاری\nنه پیچد نگه جز که در لا له و گل نه غلطد هوا جز که بر سبزه زاری\nلب جوخود آرا ئی غنچه دیدی ؟ چه زیبا نگاری چه آئینه داری\nنوا هـای مـرغ بلـند آشیـا نی در آمیـخت با نغمۀ جوئیباری\nتوگوئی که یزدان بهشت برین را نهاد است در دامن کوهساری\nبرای کر مك شب تاب میگوید : ـ\nيك ذرۀ بی مـا یه مـتـاع نفس اندوخت شوق اینقدرش سوخت که پروانگی آموخت\nپهنای شب افروخت\nواما نده شعاعی که گره خورد و شرر شد از سوز حیات است که کارش همه زر شد\nدا رای نظر شد\nپروانه بیتاب کـه هر سو تگ و پو کرد بر شمع چنان سوخت که خود را همه اوکرد\nترك من و تو کرد\nیا اختر كـی ماه مینی به کمینی نزد يك تر آمـد به تما شای ز مینی\nاز چـرخ برینی\nدر میادین حسن وعشق دشنه های جگر دوز را در زلفین غالیه بار پوشانیده ، ودر تموجات\nچین جبین صد صاعقه را غلطان نموده ، هر شعروی داستانیست از شجاعت اسلاف که صد\nهزار د ستان سام را در بر گرفته است .\nاقبـال اگرچـه در انصرام کلام جنبه ثقالت را نمی آورد تاهم در بادی النظار از نشیب\nوفراز تخیل وچین و شکن هـای پیرایهٔ فلسفه اش پی بردن دشوار تر مینماید زیرا که اختصار\nوجامعیت کلام درهر نکته اشطوفان حقایق ومعارف را برپا ساخته ، بقول حضرت بیدل :ـ\n\n١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 979, "text": "شماره (اول) سال دوم\nعلامه اقبال\n(۱۴)\n\nمعنی بلند من فهم تند می خواهد\nسیر فکرم آسان نیست کوهم و کوتل دارم\nاقبال با مهره های فلسفه، تاریخ، و الهیات شطارت و مهارتش را بر بساط سیاست چیده از یکسو درین عالم جد و جهاد، درین عرصه کون و فساد، درین فراخنای تنازع للبقاو درین میدان تگ و تاز باشاطران سیاسی و شیوا بیانان همعصر و فیلسوفان باريك بین دست و گریبان است و از جانب دیگر ممکنات حیات را در اخلاق الله دیده بملت راه راست اسلام را هدایت میکند.\nاقبال اضمحلال و سکون شاعری را که تنزل او حكم تنزل اقوام و امم را دارد در شکسته کاروان ملت را مثل قیس اعثی (۱) به کار زار علم و عمل و گیر و دار جد و جهد پیش میراند.\n\nبیا که غلغله در شهر دلبران فکنیم\nجنون زنده دلان هرزه گرد صحرا نیست\n\nمرید همت آن رهرویم که پا نگذاشت\nبجاده که در و کوه و دشت و دریا نیست\n\nاقبال: نه مثل بعضی جادو نفسان سحربیان که ملت شانرا از تاثیر کلام خود سست و مبهوت ساخته يك عالم حیات و يك جهان زنده را که عبارت از شور و شغب و زد و خورد است بموت مطلق سکون و حیرت خانه جنون بادل شکستگی و مظلومیت جوگیانه آشنا ساخته اند. بوده بل میخواهد هم آن اثراتی را که تعلیم مسلك قناعت و توکل شعرای متصوفین شرق و قادر الکلامان جادو رقم و سحر طرازان رنگین بیان به تخیلات ناممکن الحصول خود، ملت و قوم را در ورطه نکبت و فلاکت برده اند بر کشیده بجاده محرك اعتلا رهنمونی کند از همینجاست که گرمی سخنش در محافل خوابیده کشا کش سعی و عمل و در عروق منجمد اقوام تموج حیات و شور اضطرار را جریان داده در مصاف زنده گی با قوت ارادی مستنیر میسازد، چنانچه همین عقیده خو را یکجا در انگلیسی هم اظهار مینماید.\nجمله انجام جد و جهد آدم تنها حیات است و بس. و تمام علوم و فنون تحت حصول همین مقصد آمده، ازینرو اندازه منفعت هر علم و فن از قوت حیات آفرینش وی کرده میشود.\n\n(۱) شاعر نابینای عرب که اشعار حماسی وی در عرصه جدال و قتال آتش شجاعت را در صفوف لشکریان مشتعل میکرد.\n\n۱۵"}
{"book": "adl0986", "page": 980, "text": "شماره : ( اول ) سال دوم مجله کابل ( ١٦ )\n\nمثلا اعلی ترین فن همانست که قوت ارادی جبلی را بما تولید کند ، و ما را در کارزار حیات و مصاف زندگی برای ، مقابله ، طاقت مردانگی ابذال نماید ، جمله اثرات خواب آور که از حقیقت ، تعلیم گریز میدهند فی نفسه یک پیغام انحطاط و ممات است . ادبیات از «نقوش عالم افیون ، خورده باید مبرا باشد ، اصول « العلم للعلم » ایجاد زمانه تنزل است که در مقصد ما را از جذبه عمل و ذوق حیات محروم میسازد : »\nمقتبس مقاله اقبال از « نیوایرا »\nداستانهای غم و الم که از رشحات خامه عنبر شمامه اش رقم گرفته سخن آفرینی را بسحر بیانی مبدل میگرداند ، هر باب و عنوانش تفسیریست از آیات کارنامه های اسلاف و هر شعروی داغیست از محبت قومی که از قطرات خونین تراوش یافته صفحات تاریخ را یک حدیقه رنگین و یک مینو سواد نوبهار میسازد .\nاقبال عموماً در معارك حسن و عشق مذاق فلسفه را با چاشنی تصوف بهم آمیخته کاروان خودرا باقافله سالار زومی رح در کنار رکن باد و مصلی گامگشت میدهد. در علو تفکر و نزاکت تخیل «کلیم» و « بیدل » را بیاد می آورد ، در حسن تخاطب«بلبل شیراز» را زنده میسازد ، در مثالیه «غنی» را از کشمير و«صائب» را از اصفهان بر می انگیزد و پیمانه تغزل را مثل «خواجه حافظ » و «نظیری» سرشار مینماید و علاوه از محاسن شعری در فلسفه و تاریخ حیات اقوام و امم و جمله نکات حکمت و الهیات که موجب ترقی نوع بشر است باعلوم دینیه اسلامیه معلومات وسیع و جهان شمولی دارد . مطالعات کتب اروپائی حضراتش را مصور جذبات وحسیات نموده : چون در اطراف محاسن اصناف کلام او صاحب قلمان شرق وغرب تصانیف زیادی نوشته اند و نیز بر نمونه های اشعار فلسفی و تصوف ، طرزادا ، نزاکت زبان و سلاست بیان وعلو تخیل او چیزی نوشتن از قدرت خامه هم بیرون می بینم لذا شمه از ان احساس و نتایجی را که او در یک جامعه تولید نموده بر پیشگاه ناظرین معارف پرور اهدا مینمائیم .\nاقبال ملت را به نیش های قلمی خود از نواقص نفاق و بی مروتی که مایه نکبت و ادبار است آگاه ساخته ابواب پند و نصایح را گاه از زبان طبیعت و گاه از زبان طیور و گاه از زبان اجرام فلکی باز مینماید چنانچه حالت نکبت و فلاکت یک جهان ساکن وصامت را از زبان مه گیتی\n\n١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 981, "text": "شماره ( اول ) سال دوم علامه اقبال (۱۷)\n\nفروز بتشبیهات دهشتناکی پیرایه ذیل رسم میکند :\nشوره بوم از نیش کژدم خار خار مور اواز در گزو عقرب شکار\nصرصر او آتش دوزخ نژاد زورق ابلیس را باد - مراد\nآتشی اندر هوا غلطیده شعله در شعله پیچیده\nآتشی از دود پیچان تلخ پوش آتشی تندر غو و دریا خروش\nدر کنارش مارها اندر ستیز مارها با کمچه های زهر ریز\nشعله اش گیرنده چون کلب عقور هولناك و زنده سوز و مرده نور\nای خدا چشمم کبود و کور به ای خدا این خاكدان بی نور به\nاقبال در اول نظر انحطاط عالم اسلام را حس کرد ، پستی ملت ، زبونی قوم ، مصائب ، امت ، زوال مفاخر اسلامی و سکوت قائدین طلسم خاموشی اش را در هم شکست ، طبع خدا داد وی آه های سینه سوز و ناله های جانکاهش را باحسن فصاحت و شور بلاغت بر بسته ( نخست بزبان هند باز به آهنگ فارس ) بمشرق رسا نید .\nعشق پامال خرد گشت و جهان دیگر شد بود آیا که مرا رخصت آهی بخشند\nدر حقیقت نوادهای شعری اقبال جذبات زخم خورده جنون پرورش را بشغل سینه کاوی از اعماق دل بر فراز سخن بر آورده ، تا ناله های بیتابی که در جگر و داستان غم آلودی که در نظر دارد و انموده تمام عالم اسلام را از نتایج نواقص امتیاز ملت و وطن ( یعنی قیود ملی و نهایت مکانی ) آگاه نماید و سمند تخیل ایشانرا بتازیانه های عبرت از حدود جغرافیائی ورنگ وبو بتوحید مطلق وذوق طلب رهسپار جاده رفعت ومنازل ارتقا و اعتلا بگرداند بنابرین خواهش دارد که افراد و اقوام پریشان در سلك واحد مسلك گردیده برای تمام عالم اسلام يك قلب مشترك پدیدار آید .\nقلب ما از هند و روم و شام نیست مرزبوم او بجز اسلام نیست\nو این عقیده اش را که .\n« گردشی باید که گردون از ضمیر روزگار دوش من باز آرد اندر کسوت فردای من »\nتنها در پیروی ام الکتاب دیده میگوید : -\nگر تو میخواهی مسلمان زیستن نیست ممکن جز بقرآن زیستن\n\n۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 982, "text": "شماره (اول) سال دوم\nمجله کابل\n(۱۸)\n\nدل به سلمی عرب باید سپرد\nتا دمد صبح حجاز از شام کرد\nاندکی از گرمی صحرا بخور\nباده دیرینه از خرما بخور\nاقبال هر جا ملت را از اعوجاج بی راهیها آگاه و هوشیار میگرداند.\nترسم که تو میرا نی زورق بسراب اندر\nزادی بحجاب اندر، میری بحجاب اندر\nچون سرمه رازی را از دیده فرو شستم\nتقدیر امم دیدم پنهان بکتاب اندر\nبر کشت و خیابان پیچ ، برکوه و بیابان ، پیچ!\nبرقی که بخود پیچد ،میرد بسحاب اندر\nبی درد جها نگیری آن قرب میسر نیست\nگلشن بگریبان کش ای بو بگلاب اندر\nاقبال از خدا همین آرزو دارد تا کلامش را چنان سوز و تاثیری مرحمت کند که ملت\nمسحور را بیدار ساخته در طلب جستجو سرگرم عمل بیابد و باغ خزان رسیده اسلام دوباره\nخرم و شاداب گردد.\nای که ز من فزوده گرمی آه و ناله را\nزنده کن از صدای من خاك هزار ساله را\nغنچه دل گرفته را از نفسم گره کشای\nتازه کن از نسیم من داغ درون لاله را\nاشك چکیده ام به بین هم بنگاه خود نگر!\nریز به نیستان من برق و شرار اینچنین\nاقبال از عالم اسلام نا امید نیست بل امیدوار است از خاکستر گرم يك اخگر كوچك\nتری را عالمتاب ببیند و چشمانش در ظلمت الیل بر ناصية السما دوخته تا ضیای اختر اقبال\nمسلمانان بفیوض تعلیمات قدس ردای ظلماتی شب ادبار را ته نموده سر از اشراقات عالم\nنورانی باجمال منور و درخشان بر آورد و عالم انسانیت را از پنجه معصیت بار ظلوم و بدبختی\nو چنگال نکبت پاش سیاه مستی برباید.\nبتوان از بر صداقت را عدالت را شجاعت را\nکه عالم باز می گیرد زتو کار امامت را (۱)\nجمله تعلیمات اقبال مملو از آرزو هاست و نا امیدی را هر جا ممانعت میکند.\nدر طلب کوش و مده دامن امید ز دست\nدولتی هست که یابی سر راهی گاهی\nمسلم استی سینه را از آرزو آباد دار\nهر زمان پیش نظر لا يخلف الميعاد دار\n\n(۱) ترجمه از « طلوع اسلام »\n\n۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 983, "text": "(۱۹)\n\nعلامه اقبال\n\nشماره (اول) سال دوم\n\nزقید و صید نهنگان حکایتی آور مگو که زورق ما روشناس دریا نیست\nاقبال هر جا درس خودی میدهد تا قوم بدون امداد و اعانت غیری به نیروی سرپنجهٔ\nمحنت قرینش در حصول ترقی ممکنات خارجی خود کوشان گردیده بی نیا زانه بمیدان اقبال\nپا گذارد چنانچه میگوید : —\nبمنزلی رسد آن ملتی که خود نگر است\n\nز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست تجلی دگری در خور تما شا نیست\nمرید پیر خرا با تیان خود بین شو! نگاه او زعقاب گرسنه تیز تر است\nای زاهد ظاهر بین گیرم که خودی فانیست لیکن تو نمی بینی دریا بحباب اندر\nمن فقیر بی نیازم مشربم آینست و بس مومیائی خواستن توان ، شکستن میتوان\nمثل آئینه مشو محو جمال دگران از دل و دیده فرو شوی خیال دگران\nآتش از نالهٔ مرغان حرم گیرو بسوز آشیانی که نهادی به نهال دگران\nتذکرهٔ جمیل (جاوید نامه) که تازه ترین تصنیف و آخرین اثر علامه اقبال است در\nنظر داشتیم تحت عنوان « تقریظ و انتقاد » بیاوریم ولی نظر بلزوم تذکر آن درین مقاله\nبی مناسبت نخواهد بود اگر یک نگاه سر سری بآن معطوف شده درقید نگارش بیا ید .\nجاوید نامه\nچون چنین نوشتن باید از تنگنای قلم بفراخنای قرطاس بمعرض ظهور آید بعضی مغربیان\nنابلد اشهب بدلکام خود را در بازیگاه خیال همعنان مشرقیان ندیده حسب تقاضای طبیعت\nخویش بر مذاهب وملل تاخت می آورند تا دل آما سیدهٔ شان از حرص بر گفتن و افسانه\nتراشیدن سبکبار گردد . از همینجاست که « دانتی » شاعر مشهور وافسانه نگار ایطالیائی\nزمینه های افسانهٔ خود را از نوشته های دورهٔ اسلامی اعراب (یعنی از تصانیف شیخ اکبر\nمحی الدین ابن عربی ، ابوالعلای معری و از خود کلام الله شریف) سرقت نموده با شاعر نابینای\nیونانی (هومر) در تخیلات بهشت وطبقات دوزخ فرورفته است و این سیر جنت و جهنم\nخود را (دیوائن کامیدی) نام نهاد ، این شاعر بی باک بارهنمائی رهبر نابینای خود براهانت\n\n۱۱۴"}
{"book": "adl0986", "page": 984, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجلۀ کابل (۲۰)\n\nبانی اسلام هم لب کشوده است ، قلم غیرت رقم و كلك ناموس شعار حضرت علامه اقبال\nدر پاسخ وی ( جاویدنامه ) را نوشته بشیوایانان وسخن سنجان حقیقت جو كذب دانتی\nو حقانیت اسلام را نشان داده و در ضمن فریضۀ انسانیت را ادا نموده است ، علامه موصوف\nدرین کتاب خود بر هیچ مذهب وبانی آن تاخته بلکه از زبان خداوندان باطل اقوام و ارباب انواع قدیم\nو پیغمبران و پیشوایان ملل تاریخ منور صداقت اندود اسلام و تقدس و برگزیدگی حضرت\nخیر البشر را بصورتی پیش میکند که خود بخود عالم بشریت تمیز زشت و زیبا را کرده و بیگانه\nمصدق حقانیت اسلام واقع میگردد .\nاقبال درینجا نیز از فریضۀ عادی خویش غافل نمانده تازیانه های عبرت را بر مفارق بعضی\nخوابیدگان ملت خود می نوازد .\nاقبال در تخیل فلک پیمائی خرد سیر نه افلاک را میکند ، درین سیر بی انتها ئی او رهبر\nو راهنمایش دانندۀ اسرار حقیقت و بینندۀ غوامض معرفت حضرت مولانا جلال الدین\nرومی بلخی است که در حقیقت شایان رهبری یک عالم تماشا ئیان روزگار شده میتواند ،\nاقبال درین سیر و گردش نه افلاک خود قائدین عموم طبقات و مشاهیر تاریخی امم را می بیند\nکه هر یک برای سرزمین خود پیامی و سلامی میرسانند و درین صورت ابواب پند و نصائح را\nبروی ملت خود بطریق نو و مبتکری میکشاید ، اقبال نام خود را درین اثر زنده رود میگوید ،\nو بسا جاهای افلاک را از دل خود نام مینهد ، مثلا در قمر یک وادی را\n« یرغمید » یک بزرگ هندی را « جهان دوست » ( که ترجمۀ و شوامترا است ) میگوید\nدگر جاها را « طاسین محمد » و « طاسین گوتم » و « طاسین زر دشت » و غیره ، می نامد\nعناوین را نیز به پیرایۀ غریبی آورده مثلا « نوحۀ ابوجهل در حرم کعبه » وغیره خلاصه\nجملۀ عالم اسلام و بعضی ملل غربی که اقبال را شناخته اند خدمات پیش بهای او را بدیده\nتقدیر و تحسین می بینند . ما ، در خاتمه مقال خود را به آخرین غزل اقبال که « پیام اقبال\nبه ملت کهسار » است و درین تازه گی مستقیماً با قطعۀ تصویر اوشان برسم « یادگار »\nبه انجمن ادبی ما اهدا گردیده است بپایان میرسانیم .\n\n۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 985, "text": "پیام اقبال بملت کہسار\n\nبیا ساقی در میخانه بکشا که صبا را از مے\nبمنزل میرسد آن بتی که تو نیگزاراست\nببند و خیمه خود را بپای کوهساری و چمن\nنگاه از انقلاب گردش چرخ کبود است\nنخست که نقش زمانه نو کشد\nنه هر کس فلک در این دور پیش قهر است\nدگر بسد کوهسار خود بنگر\nکہ تو تجلی رخ تجلی دگر است !\n\nکاپی حرف اقبال در جریده پرچم\nبحر یک شماره تنش را اذن میگردد ۱\n\nبپاس که پیامی بامر داریم\nکه در ویرانی عمارت حیات است\n\nمحمد اقبال لاهور ۲۸ مئع ۳۳"}
{"book": "adl0986", "page": 986, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 987, "text": "شماره ( اول ) سال دوم\nتیگور\n( ۲۱ )\nشاعر شهیر هند رابند را ناتهـ\nتیگور\n\nشاعر شهیر وفيلسوف\nنامدار هند را بند رانات\nتیگور که در شهر کلکته\nبسال ١٨٦١ متولد و پس\nاز تحصیلات علوم متداوله\nبمدرسه حقوق لندن رفته\nو از آغاز جوانی به تحریر\nمقالات برای مطبوعات محلی\nمشغول شده در سنه ۱۹۰۱\nبسن چهل سالگی مدرسه\nمعروف خود را که موسوم\nبدار اسلام است در بولپور\nبفاصله ۹۳ میل از کلکته\nتاسیس کرده است، اخیراً\nصیت شهرت او تمام قاره\nآسیا واروپا و آمریکا را\nدر بر گرفته و امروز یکی\nاز بزرگترین شاعر عالم\nبشریت شناخته شده است\nو برخی از آثار ذی قیمت\nآن قرار ذیل است :\n\n(۱) گیتان جلی (۲) هلال قمر (۳) صد منظومه کبیر (٤) اقتطاف ثمرات ، (٥)\nمرغ جاوید (٦) هدیه عاشق (۷) خانه و جهان (۸) یاد من (۹) چترا ، (۱۰) ساد\nهانه (۱۱) ماشی (۱۲) عرابه بهاری (۱۳) سنگ های گرسنه (١٤) باغبان (١٥)\nملك وملكه ، و غيره.\n۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 988, "text": "شماره (اول) سال دوم\nمجله کابل\n(۲۲)\n\nما درینجا از کتاب «گیتان جلی» (مترجمه نیاز فتحپوری) که نفیس ترین آثار شاعرانه اوست\nبعضی پارچه های ادبی یا عرض نغمات اورا نمونه افکار وخیال شاعر گفته نشان میدهیم و در\nآتیه ترجمه نغمات تمام کتاب «گیتان جلی» حضر تش در شماره های کابل درج و نشر\nخواهد شد.\n\n«گیتان جلی»\nعرض نغمه\nنغمه پنجم\n\nامروز موسم گرما با آهای گرم و نجوی های پرحرارت خود نزد غرفه من آمده و زنبورهای\nعسل در گوشه حیاط خانه من سازهای خود را كوك كرده اند.\nاکنون وقت آنست که مقابل رویتو بشینم و در فرصت ساکن و آرام در حضور تو «نغمه حیات»\nرا بصورت هدیه بسرایم.\n\nنغمه ششم\n\nاین گل كوچك را بكن و بگير ! دیر مکن ! میترسم پژمرده نگردیده روی خاك سياه نه غلطد\nاو اگر در حمائل تو ما وا نگیرد نگیرد اما لمس انگشتان ظریف و دردمند تو در اعزاز و رونق آن\nافزوده است، من میترسم قبل از آگاه شدنم روز بپایان برسد و اوقات نذر دادن نگذرد.\nگرفتم که رنگ او شوخ و رایحه آن تندی ندارد ولی چه پروا برای پرستاری خویش آن گل را\nبکار بینداز و آنرا بکن وقتیکه هنوز وقت است.\n\nنغمه هفتم\n\nنغمه من آراستن های او را ماتوی گذاشت و دیگر او را بزیب و زینت ظاهر افتخار نمانده،\nچرا که زیورات او رابطه من و او را از لطف میکشید و مابين من و او حائل میشد و سر گوشی\nهای گرم او در سلسله های آواز مخفی میماند از شرم حضور تو غرور شاعر من سلب گردید\nای استاد الشعرا ! من در قدومت نشسته ام بگذار حیاتم را مانند نی ساده و راست کنم تا فقط\nاو را برای تو از موسیقی پر و مملو بگردانم.\n\n۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 989, "text": "شماره (اول) سال دوم\nتیگور\n(۲۳)\n\nنغمه سیزدهم\nمرا هم درین عشرت گاه دنیا نوبد (شرکت) داده اند ، درین عشرتگاه نواختن ساز را\nبمن سپرده بودند (۱) و هر چه که در حیطه تصرف و قدرتم بود از خود بروز دادم .\nاکنون از تو می پرسم ، آیا هنوز وقت آن نیامده که من در حجله گاه تورفته و سیمای ترا\nدیده سلام خاموش خود را بحضور تو اهدا کنم ؟\nنغمه هفدهم\nمن فقط منتظر محبت تو میباشم تا در انجام خود را بدستت بسپارم از همین جهت است\nکه اینقدر تا خیر شد ، و از همین سبب است که من بحرم اینقدر از تو دور مانده ام .\nمردم با قواعد و قوانین خود می آیند که مرا پابند بسازند ولی من همیشه از ایشان\nبرکران مانده منتظر محبت تو میباشم تا در انجام خود را بدست تو بسپارم .\nمردم بر من ایراد میگیرند و مرا بی پروا میگویند ولی هیچ اشتباهی ندارم آنان\nراست میگویند .\nروز بازار ختم شده و كار يك آدم مشغول به انجام رسیده ، مردمانیکه رایگان برای\nخواستن من آمده بودند اظهار دلتنگی نموده عودت کرده اند ، من فقط منتظر محبت تو\nمیباشم تا در انجام خود را بدست تو بسپارم .\n\nمترجم مدیر انجمن\n\n(۱) این آن خدمتیست که از انجام دادن آن آسمان و زمین شجر و حجر همگی انکار نمودند و عاجز\nآمدند ولی انسان متحمل آن بار سنگین گردید .\n« آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال بنام من دیوانه زدند »\n\n۲۳"}
{"book": "adl0986", "page": 990, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل (٢٤)\nنامق کمال بیگ\nشاعر شهیر بزرگ نامق کمال بیگ\nدر سال ١٢٥٦ ه در قصبه ( تکفور طاغی ) متولد\nومنسوب بیکی از خاندانهای باحسب ونسب ترك\nمیباشد شهرت شاعری اوازسن هفده سالکی\nبواسطه اشعار وقصائد حماسی وفخری اوست\nکه روح سعی وعمل را بملت خود ترزیق میکرد.\nوفاتش بسال ١٣٠٦ هجری قمری روز هشتم\nربیع الاول است.\nاز تصانیفش به نمرات آتیه ذکر خواهیم داد\nفی الحال يك پارچه منثور او را از کتاب جلال الدین\nخوارزمشاه از زبان هندوستانی ترجمه وبطور\nنمونه به پیشگاه ناظرین میگذاریم.\n\nجلال الدین خوارزم شاه\nهمینکه اخگر جنگ رنجک قتال را شعله ور ساخت، از آثار پرا گندکی در صفوف لشکریان\nمالرزشی پیدا شد ـ در اولین مهاجمه جیش مایان بفلأ کت منجر شد، وقشون ما منتشر گشته\nشکست یافت، برای دختران، وبالخصوص همچو مایان که نوز از کنار مادر جدا شده باشیم،\nاین چه روز بود؟ بفکر شما نمی گنجد، به هر سواریکه نظر میکردم یک مجسمه هلاک بود\nکه بسویم دوان دوان میشتافت، هزاران نیزه، وتیغهای، بیشمار بر پدرمن هجوم\n٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 991, "text": "شماره (اول) سال دوم نامق کمال بیگ (٢٥)\n\nآورده بود تن او از بسیار جاها سوراخ ، والبسهٔ شان از قطرات خون پوست کلدار مینمود.\nتیره گی فضای عالم رافرا گرفته ، غرش رعد بسان جهنم که آفریدهٔ غضب خدا باشد\nمدهشانه طنین انداز بود ، تندر به غرش و برق به دوش مانند اژدهای آتش نفس بدریدن\nوشقیدن ابر ها هر لحظه وحشت ما را می افزود گاهی بدرخت می افتاد ، و گاهی کدام زاغ را\nبال و پر میسوخت یا بر طائر سیاهی غلطیده خاکسترش میساخت ، چنین می نمود که جوشن\nبندان زره پوش جگر خود را نیز از آهن ساخته در گرفتن جان ها سبقت به عزرائیل\nمی ورزند ، هر یک جان دیگری را به نهایت حرص و بغایت خشم بگرفتن بود گویا که جان\nخود اوست که پس میگیرد، تیر و شمشیر ، خنجر و نیزه ، گرز و منجنیق ، آتش و صاعقه\nمیبارید ، دران عرصهٔ زد و خورد برادر های خود را دیدم بضربتهائی تیغ پاره پاره شده\nو شناخته نمیشدند که از کدامین مخلوق اند ، ما در بیچاره و مهجور و سائر پرستاران\nبسر فروشى و جان سپاری مشغول ، کنیزکان را دهشت بیهوش کرده ، خیمه را طوفان یکسو\nبرکنده ، اجساد از باران و تگرگ بسان برگ بید میلرزیدند ، این غلط است ، که « آدم بوقت\nخوف و بیم می میرد » زیرا اگر این مسئله اندکی هم بصواب مقرون میبود خودم دران روز\nچرا زنده می ماندم ؟\nبلی ، یاد دارم دران محاربهٔ قویم ، و قیامت مستقیم ، شما را دیدم ، وقتیکه هجوم\nآوران لشکریان ما را بر جعت مجبور گردانیده جانب خیمهٔ من تقرب نمودند باران نیزه ها\nباریدن گرفت ، سرهای سرفروشان به تنهٔ یکدیگر تصادم مینمودند و دور چادره چرخ\nمیخوردند من بهر آن منتظر عزرائیل بودم که ناگاه باد دامن گرد را چاك نموده فضا را\nبر من روشن ساخت ، غبار که فرونشست از ان ابر تیره ، و گرد خیره ما هتابی درخشید ،\nنی گلاچهرهٔ هویدا شد . »\n\nمترجم مدیر انجمن\n\n٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 992, "text": "( ٢٦ )\nمجلة کابل\nشماره ( اول ) سال دوم\nملك الشعراء بهار\nشاعر شهير و نامور ایران مرزا محمد تقی خان خراسانی متخلص به بهار\nو ملقب بملك الشعراء از ادبای زبر دست و با اقتدار ایران و از آغاز\nمشروطیت تا امروز بهترین اشعار جاندار و قطعات مهیج ملی سروده\nاست و در حقیقت یگانه نماینده سبك شعرای متقدمین و دوره فصاحت\nفارسی بوده شهکارهای ادبی او درخشنده ترین بر لیان های اکلیل\nشاعری ایران بشمار آمده است ، آثار ذی قیمت شاعرانه اش در روز نامه\nهای نو بهار و مجله دانشکده که صفت تاسیس و مدیریت آن را نیز\nخود داشته است و سایر روز نامه ها و مجلات ایران انتشار یافته\nو دیوان این شاعر مشهور تا کنون بطبع نرسیده است .\n\n- نمونه کلام -\nگل پدش رس\nبماه سفندار یکسال شید\nبتابید بر یاسمین سفید\nنشسته هنوز از ستم دست دی\nز ابرو بر افشاند خور شید خوی\nگره شد گلو گاه باد شمال\nهوای دژم را نکوگشت حال\nبصد رنگ سیمرغ زرین کلاه\nبزد تیر در چشم اسفند ماه\nگدازید برف و بتابید شید\nبجوشید سبزه بجنبید بید\nدو ده روز از آن پیش کآید بهار\nفریبنده خورشید شد گرم کار\nبدستان خورشید وزرق سپهر\nبهاری پدیدار شد خوبچهر\nبزد برگ تر سر از شاخ خشك\nپر از مشك شد زلفك بيد مشك\nدو سه روز شب گشت و شب روز شد\nگل پیش رس گلشن افروز شد\nنگار بهار و خدیو چمن\nگل یاسمین زیور انجمن\nيك ماه ازان پیش کایام اوست\nبرآمد ز مغز و برون شد ز پوست\n\n٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 993, "text": "شماره (اول) سال دوم ملك الشعراء بهار (۲۷)\n\nبخندید بر چهر خورشید روز بشب خفت پیش مه دلفروز\nگمان برد مسکین که خورشید و ماه بر او مهر ورزند بیگاه و گاه\nندانست کایدون نه هنگام اوست که برجای می زهر در جام اوست\nبناگه طبیعت برآمد ز خواب فرو خفت خورشید و بر شد سحاب\nبغرید باد از بر کوهسار بیفتاد تاژو و خم شد چنار\nزمانه خنك طبعی آغاز کرد طبیعت بسردی سخن ساز کرد\nبیفتاد برف و بیفسرد جوی سیه زاغ در باغ شد بذله گوی\nسراسر بیفسرد و پژمرد باغ همان پیش رس گوهر شبچراغ\nشکر خند نازش بکنج لبان بیفسرد و دشنامش اندر دهان\nچنین است پاداش زود آمدن بامید باطل فرود آمدن\nمن آن پیش رس غنچۀ تازه ام که هر جا رسیده است آوازه ام\nمن آن نوگل برگ جان خورده ام بغفلت فریب جهان خورده ام\nسبك راه صدساله پیموده ام به بیگاه رخساره بنموده ام\nبخونگرمی روز بشگفته ام ز دمسردی شب بخون خفته ام\nزبی آبی عرف پژمرده ام زسر مای عادات افسرده ام\nنبوده در ایام يك روز شاد نخندیده در باغ يك بامداد\n\n۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 994, "text": "شماره (اول) سال دوم مجله کابل (٢٠)\n\nشاعر شهیر معاصر قاری\n\nشاعر شهیر وطن قاری عبدالله خان که در سنه ١٢٨٨\nمتولد و از آغاز سن تمیز علوم ادبیه شرقیه را از نزد\nآموز کاران بزرگ وطنی آموخته و بعد از فراغ تحصیل گران\nبها ترین اوقات عزیز عمر خود را صرف تعلیم و تدریس\nمکاتب و مدارس عالیه وطنی کرده است و در عین حال\nلذت بخش ترین فرصت حیات را در اشتغال تالیف و تدوین\nکتب و رسایل ادبی دانسته ازین رو يك سلسله کتب ادبی\nمفیدی را که تا امروز تدریس آن معمول مکاتب و مدارس\nاست تالیف و تصنیف کرده است آخرین کتاب او تاریخ\nمختصر ادبیات فارسی شامل دوره متقدمین و متوسطین\nومتاخرین است .\nعلاوه برین در تصحیح و تنقیح دواوین قلمی و نسخه های خطی شعرای گذشته رنج های فراوانی\nمتحمل گردیده واکثر نسخ خطی را بعد از مقابله و تنقیح بخط شیرین وزیبای خود استنساخ کرده است .\nدیوان این شاعر شهیر در ١٣٠٢ هجری شمسی در مطبع اسلامی لاهور طبع شده ولی قسمت قصاید\nو مخمسات ورقعات منثور حضرتش تا کنون بطبع نرسیده و امید است که بتوجهات اعلیحضرت عرفان\nمدار افغانستان در آتیه قریبی طبع شود خلاصه عفت نفس ، رقت قلب ، عفت قلم و زبان، تواضع وانكسار\nاز خصایص فطرتی این ادیب عزیز وطنی بوده و زندگانی پارسایانه ٧٠ ساله خود را تا امروز بيك شرافت\nوابرومندی تامی بپایان برده است و در حقیقت یکی از بهترین نماینده های سبک شعرای متوسطین\nو متاخرین حصه آسیای وسطی درین کشور کهستانی میباشد زیرا سبک ملیح وانجام او در غزل\nفصیح ترین ترجمان و بارز ترین نماینده است از سبك كليم وطالب وصائب و غیره .\n\nنمونه کلام\nغزل شاعرانه\n\nشب که آن مه پاره طرح بزم با احباب ریخت\nبیتو سیل اشک من از بسکه شب بیتاب ریخت\nسجده گاه چشم مست آن طاق ابروگشته است\nخواب راحت یکقلم از چشم حیرانم پرید\nجلوه حسن تو خیلی شسته می آید بچشم\nضبط اشك بیقرار از دست مژگان مشکلست\nمستی سرشار او از جام مالا مال کیست\nتاکی ای نفس اینقدر گردی عرق ریز تلاش\nدر هوای تو بهار خط ریحان کسی\nاز صفای جلوه خود رونق مهتاب ریخت\nآنقدر خون شد دلم کز داغ زخم آب ریخت\nتاکدامین دست قدرت طرح این محراب ریخت\nفکرمزگان تو خارم تا درخت خواب ریخت\nبر سر دستت مگر خورشید انور آب ریخت\nمیشود پاشان چو از کف پاره سیماب ریخت\nمحررا مستانه از کف ساغر گرداب ریخت\nقیمت گوهر نمیماند چو از وی آب ریخت\nدیده چون ابر بهاری عاقبت سیلاب ریخت\nدیدم آن دور نگاه و سخت از خود رفته ام\nچشم او قاری بجام ما شراب ناب ریخت\n\n٢٨"}
{"book": "adl0986", "page": 995, "text": "شماره (اول) سال دوم شاعر شیوا بیان افغان (۲۹)\n\nشاعر شیوا بیان افغان\n\nشاعر شیوا بیان افغان جناب\nسردار عبد الرسول خان که\nدر ۱۲ ربیع الاول ۱۲۹۶\nدر ولایت مزار متولد و اکنون\nاز شعرای شهیر و نامدار وطن\nعزیز ماست اشعار آبدار و ملیح\nاو حاکی از متانت طبع و بلندی\nافکار او بوده مجله کابل را\nدرین دو شماره رونق و زیبائی\nتامی بخشیده است .\n\n« تازیانه عبرت »\nنه چو امريك دلا درد تمنا داری نه چو یورپ غم دوشینه و فردا داری\nنه بدل جوش جنون نی سرسودا داری نه خبر از شرر برق تجلا داری\nدور ایام زجهلت دل پرخون دارد\nشرم از خلقت تو صانع بیچون دارد\nدر چمن دید به باد بهار آمد و رفت موکب قیصر گل صوت هزار آمدورفت\n\n۲۹"}
{"book": "adl0986", "page": 996, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجلۀ کابل ( ۳۰ )\n\nلاله هم داغ بدل سینه فگار آمدورفت گردش سال ومه ولیل ونهار آمد ورفت\nخبر از زمزمۀ بلبل شیدا نشدی\nواقف داغ دل لاله حمرا نشدی\nتو زخود بیخبرو که به درآغوش تو سوخت دل برآتش کدۀ آتش خاموش تو سوخت\nناله اندر دل نی از کری گوش توسوخت نشۀ می بدماغ خم بی جوش توسوخت\nخواب غفلت به تو این نرد تغابن را باخت\nکوس افلاس تو در چهارسوی دهر نواخت\nنه ترا بهره زخلوت گۀ اسرار نیاز نه دلت طالب فیض اثر سوز وگداز\nبندۀ حرص وطمع مردۀ دل کشتۀ آز میرسد هر نفس ازعرش بگوشت آواز\nهر که درسر هوس اوج ترقی دارد\nجبر ئیل دل او شهپر برقی دارد\nدور افلاک دلا مانع رفتار تو نیست سیر سیاره مزاحم پی کردار تو نیست\nجز عمل هیچ کسی دشمن تو یار تو نیست غیر غفلت دگری باعث ادبار تو نیست\nاحولی در نظارت خجلت یکتا دارد\nذوق نظارۀ تو شرم تما شا دا رد\nچشم ای مست تغافل سوی بستان بکشا در عبرت کدۀ دیدۀ حیران بکشا\nقفل مژگان بسوی خانۀ ویران بکشا بند از پای ودل وبال وپر وجان بکشا\nتا به بینی ستم ایجاد تغافل چه بلاست\nعشرت آباد گلستان تو پامال جفاست\nمغرب از شعشعۀ علم تو گشته پرنور شد ز فیض تو کتب خانۀ عالم معمور\nتوبه عبرت کدۀ قرطبه بنگر ازدور تا به بینی همه آن طنطنۀ اهل قبور\nجغد ویرانۀ غرناطه همان شهبازست\nهمتی کن که در توبه هنوز هم باز ست\nپیت حمر از تو هم قبۀ خضرا ازتست كوشك تاج محل قصر معلا از تست\n\n٣٠"}
{"book": "adl0986", "page": 997, "text": "شماره (اول) سال دوم شاعر شیوایان افغان (۳۱)\n\nکوه طور از تو و هم کعبه عیسی از تست بخدا از تو بوالله به با الله از تست\nهمه از تست بیا چشم تغافل بکشا\nگوش بر بانگ نی و غلغل قلقل بکشا\nکاهلی تابکی ای همت مردانه بیا باز ای ذوق، طپش در دل پروانه بیا\nبگذر از شید و ریا جانب میخانه بیا جان بکن صدقۀ لب بوسی پیمانه بیا\nباش ای معتکف میکده سرشار وفا\nشو پرستار وفا یار وفا دار وفا\nجرس قافلۀ راه عدم می شنوم نوحۀ خیل گرفتار الم می شنوم\nخنده و گریه درین ره پی هم می شنوم ناله های سلف از نای قلم می شنوم\nاینچنین بی خبر از شهر خموشان مگذر\nغافل از شیون فریاد اسیران مگذر\nطاقت را همه تن صرف فداکاری کن پشت بر کاهلی و غفلت و بیکاری کن\nدلبری پیشه کن و ترک دل آزاری کن یکنفس مهلت خود صرف به بیداری کن\nپیش از ان دم که ترا در قفس گور کنند\nدیدۀ عبرتت از خاک لحد کور کنند\nخانه جنگی بگذاریم بهم یار شویم از می اخوت وحدت همه سرشار شویم\nچشمها باز کنیم و همه بیدار شویم یعنی هفتاد و دو ملت همه هوشیار شویم\nچست بندیم کمر ، بیخ تعصب بکنیم\nشه رگ جهل ببریم سر بغض زنیم\nمتفق از یکی و چینی و ایران باشد مهر هندی بدل ملت افغان باشد\nحبش و ترك و عرب يك دل و يك جان باشد لطف حق شامل احوال مسلمان باشد\nشرق انوار شود سینۀ پروانه ما\nلیلی علم نهد پا به سیه خانه ما\nمسلما تفرقه و خانه خرابی تا کی فرقه بندی پی سنی و وهابی تا کی\n\n۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 998, "text": "(۳۱)\nشماره (اول) سال دوم\nمجله کابل\n\nسینه از بغض چو دکان کبابی تاکی چشمها دوخته چون چشم شرابی تاکی\nفرقه بندی چقدر تفرقه انداز شدی\nسرمۀ خامشی بانگ هم آواز شدی\nذوق پرواز دل پر تب و تابم در داد بی پرو بالی این مرغ کبابم در داد\nدل فریبی تماشای سرابم در داد نشه تشنه گی های حبابم در داد\nصبر چون پنبه زتاثیر فغانم سوزد\nگرکنم ضبط فغان مسکن جانم سوزد\nآخر آن اخگر دل ساغر فغفور نشد وای فریاد شکستن همه منظور نشد\nناله لبریز ز پیمانه طنبور نشد دهر از نشۀ فریاد تو مخمور نشد\nنای را نای گلو جادۀ فریاد نشد\nروح پروانه این داغ خدا داد نشد\nذوق نظاره شرر در دل حیران ز دورفت اشتیاق نگه از جنبش مژگان زدورفت\nیاد مژگان تو نشتر برک جان زدو رفت ناخن فاخته در سینۀ بریان زدو رفت\nبخت یاران بدم تیغ تغافل خوابید\nتو به از شامت اعمال تو برخود لرزید\n\nبقلم آقای سرور خان گویا\nهاتفی جامی و شعرای متاخرین\n\nبعد از هجوم لشکر خونخوار مغل و پیچدن طومار علم وادب بدترین دورهای فترت و انحطاط ادبی را وسط آسیا بخود دیده نهال برومند شعر و ادبش در خشک ترین صحراهای دور از آبادانی مانده است . کشور کهستانی ما نیز علی الخصوص بسائقه این قانون طبیعی و سکته ادبی سالهای دراز و روزگار کشالی این جور زمین و رشک آسمان را متحمل گردیده است ولی چون هر طلوع را غروبی در پی و هر غروبی را طلوعی در دنبال است بحکم همین روش روزگار بعد از دو صد چند\n\n۳۲"}
{"book": "adl0986", "page": 999, "text": "شماره (اول) سال دوم هاتفى جامی و شعرای متأخرین (۳۳)\n\nسال ارمیدگی وانجماد دوباره این خشک سال شعر و ادب یک بهار نیکو و پردامنه عطاری\nرا دربرگرفته است این عهد خوشرنگ درست همان دوره تیموریه هرات است که با یک فرجوانی\nو شوکت تمامی درخشیده و بتلافی آن روزگار غم و اندوه یک دوره آرام و پر نفاستی روی\nکار آورده است که صنایع نفیسه آنعهد هرات عزیز مارا تا امروز قشنگ ترین صحیفه از صحایف\nآسیا معرفی مینماید علاوه بر ارباب صنایع و صاحبان فن یکدسته شعرای زبردست و نامداری\nظهور کرده اند که چراغ مرده شاعری مشرق را بعد از دو صد سال خاموشی دوباره برافروخته\nو دواوینی را که از سرتاسر آنها غیر از عجز و انکسار، درویشی و بی قیدی، رخاوت، وتنبل،\nانزوا و گوشه گیری دیگر نمایشی ندارد مکررا از ترکیبات شیرین لفظی و معنوی و پرورش\nافکار فلسفی و مبانی شور انگیز ادبی و نکات دقیق اخلاقی مملو نموده چنانچه آثار مولانا جامی\nو میرعلی شیر نوائی و سایر بزرگان این عهد خوبترین نمونه و صادق ترین شاهد مدعای ماست .\nو از همینجاست که سبک ملیح و بلیغ متأخرین شروع شده و در تمام مراکز و اقطار ادب فارسی\nاز آخر قرن نهم تا وسط قرن دوازدهم یعنی قریب ۳ قرن جاری مانده است و درین سبك\nشعرای بزرگ و نامداری در هند و ایران و افغان از قبیل فغانی شیرازی، اهلی شیرازی،\nخواجه آصفی هروی، میرشاهی سبزواری، لسانی و شریف تبریزی، يحي لاهیجی، محتشم\nکاشی، ضمیری اصفهانی، وحشی بافقی، و مرزا قلی میلی، و خواجه حسن ثنائی، و ولی دشت\nبياضى، وصالحی، وقاضی نورالدین اصفهانی، و فهمی، و حاتم کاشی، و میرالهی قمی، و صبری\nساوجی، و حضوری قمی، و روزبهان، وهلالی همدانی، عرفی شیرازی، آتشی قندهاری، هاشمی\nقندهاری، فیضی دکنی، رکنای مسیحی، شفائی، صائب تبریزی، طالب آملی، نظیری نیشاپوری،\nغزالی مشهدی، قدسی مشهدی، ناصرعلی سرهندی، حاذق هروی، ناظم هروي بالاخره\nكوكب فروزان این دوره بیدل عظیم آبادی و غالب دهلوی ظهور نموده اند که حقیقتاً\nگنجینه ادبیات فارسی بعد از مغل بوجود این اخترهای تابناك آسمان شعر و ادب غنای سرشار\nو توانگری معقولی بهم رسانده است پس یکی از ارکان بزرگ آن نهضت ادبی و درخشنده\nترین ستاره قرن نهم هجری در هرات (افغانستان) هاتفى جامیست که بعد از خال بزرگوار\nخود مولانا عبدالرحمن جامی بهترین شاعر و بزرگترین سخنگوی قرن نهم هجری است اسمش\n۴۴"}
{"book": "adl0986", "page": 1000, "text": "شماره (اول) سال دوم مجله کابل (۴۱)\n\nعبدالله ومولد او قصبۀ جردجرد که ازقصبات جام است دورۀ جوانی را در آغوش تربیه وحمایه حضرت مولانا جامی بسر برده وتحصیلات پر دامنۀ خود را نیز بنزد حضرتش بپایان رسانیده است و درمجلس ادبی هرات که بسعی وزیر دانا وادب پرور هری میرعلی شیرنوائی اساس یافته بود یکی ازارکان مهم آن انجمن بشمار آمده است وباتفاق تمام تذکره نویسان وارباب سیر بزرگترین شاعر مثنوی ساز این دوره هاتفی جامیست چنانچه صاحب تاریخ حبیب السیر مینویسد : « در نظم مثنوی ازسایر شعراء زمان گوی تفوق می ربود اکثراً کتب خمسه شیخ نظامی مانند لیلی ومجنون وخسرو وشیرین وهفت پیکر وسکندر نامه را تتبع واستقبال کرده بجواب هر يك آن لیلی ومجنون ، خسرووشیرین هفت منظر وتیمور نامه بنظم آورده است » هاتفی در سلاسل مثنوی های خود زمینه های بکر دست نخورده نیافته است که دران ایجاد وابتکاری کرده باشد زیرا همان پنج کتاب خمسۀ مذکور نظامی است که بعد از نظامی چندین مرتبه شعرای نامداری ازقبیل امیرخسرو معروف بدهلوی ، عرفی شیرازی ، وحشی بافقی ، مکتبی شیرازی ، ناظم هروی ، حاذق هروی ، وغیره ها استقبال کرده اند شورانگیز ترین فصل شاعری همین فصل استقبال ها وجواباتی است که شعراً متصدی جواب یکدیگر میشوند ما درینجا نمیخواهیم که همه را مقابله نموده وگویندۀ بهتری را معرفی کنیم زیرا زحمتیست سنگین وکاریست دشوار وعجالة از موضوع مقال ما بیرون ما فقط میخواهیم بعضی قسمت های هاتفی را در اینجا ارائه دهیم هرچند حق ابتکار ندارد ولی درصورتیکه از دیگران بهتر وقشنگتر ساخته ست بازهم خالی ازعذوبت وحلاوت نخواهد بود .\nدر سبب بیماری لیلی میگوید .\nدید آن بت سرو قد موزون در خواب که مرده است مجنون\nاز غایت اضطراب آن شب بیدار شد آن نگار درتب\nزین واقعه چون گذشت چندی شد زار و نزار مستمندی\nپژمرده شد ش عذار ساده مانند گل گلاب داده\nآن غبغب چون هلال تابان تاری شده از زه گریبان\nشد زانوی پای آن یگانه موئی گر هیش در میانه\n\n٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 1001, "text": "شماره ( اول ) سال دوم هاتفی جامی و شعرای متاخرین ( ۲۰ )\n\nحالش چو شد آنچنان مبدل\nبا ما در خویش گفت کای یار\nعمریست که زحمتم کشیدی\nوقت آمده است یار غمخوار\nخواهم که نبیند ای نکوزن\nباید نکشد کسی ز من بار\nاحوال مرا چنا نگه دانی\nبر گوی که شمع جان گدا زان\nلیلی زغم تو رفت در خاك\n\nشد نا مهٔ مر دتش مسجل\nيك لحظه غنيمتست ديد ار\nوز من همه رنج و تعب دیدی\nکز گردن تو سبك كنم بار\nجز سنگ لحد گرانی از من\nمن بعد مگر جنا زه بر دار\nگوئی بطریق تر جما نی\nوی چشم و چراغ عشق بازان\nپاك آمد و رفت همچنان پاك\n\nخلاصه اگر مثنوی های او ازجنبهٔ تقلید واقتباس ازنظامی وامیرخسرو مورد انتقاد\nاست ولی اشعار آن ازلحاظ ادبی محض بسیار لطیف و رقیق وهیجان انگیز است هاتفی\nعلاوه براشعار رقیق شاعرانه بعضی قطعات اخلاقی نیز سروده است که ازحیث انسجام الفاظ\nواستحکام تراکیب و پرورش معانی اخلاقی انسان گمان میکند که زادهٔ عصر فصاحت\nوپرورش یافته قرن بلاغت یعنی عهد رودکی وعنصری باشد قطعهٔ ذیل را به نهایت فصاحت\nسروده است .\n\nاندرز به پسران\n\nای سپهر جمال را مهٔ نو\nتانگردد نقاب رویت موی\nهرکه چیزی برایگان دهدت\nمیکن از صحبت بدان پرهیز\nتا رخت ساده و جمیل بود\nپسرانی که باده خوار شوند\nپسران را کند دو کار خراب\n\nنکتهٔ چند گویمت بشنو\nنروی رو کشاده بر سر کوی\nنستانی اگرچه جان دهدت\nهمچو خاشاك خشك زآتش تیز\nمی مخور گرچه سلسبیل بود\nاز می سرخ رو سیاه شوند\nهوس زینت و هوای شراب\n\n۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1002, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل (۶۰)\nوای بران پسر هزاران وای که بود می پرست و خود آرای\nبهر زن جامه سرخ و زرد آمد این چنین جامه ننگ مرد آمد\nها تفی در تمام قسمت های سخنوری جد وجهد خوبی کرده است حتی در قسمت رجز\nو حماسه که بعد از فردوسی شاعری برنخواسته که درین زمینه دم زند ولی بعضی اشعار تیمور\nنامه اورنگ شهنامه را بخود گرفته و بوی کلمات فردوسی را میدهد مثلا .\nز خون دلیران و گرد سپاه زمین گشت سرخ وهوا شد سیاه\nسپر ها فتاده همه واژگون چو کشتی که افتد بدریای خون\nسر نیزه در سینه کاوش گرفت ز چشم زره خون تراوش گرفت\nتبرزین بخون یلان گشته غرق چو تاج خروسان جنگی بفرق\nنه از قتل کس نیزه ها منفعل چو بالا بلندان بیر حم دل\nفتا ده دران پهن دشت درشت سر نا ترا شیده چون خار پشت\nافسوس که گذشت زمانه مجالی نداد که این شاعر توانا بعمر طبیعی خویش رسیده\nو اقلا یاد گاری از شهکارهای فصاحت و نمونه های بلاغت فارسی برایما باقی می گذاشت و بقول\nصاحب تاریخ کثیره در مراحل جوانی در محرم سنه ۹۲۷ بعالم آخرت شتافت یعنی از\nاواسط سلطنت سلطان حسین تا ایام سلطنت شاه اسمعیل صفوی در قید حیات بوده و بنام شاه\nاسمعیل صفوی هم مثنوی اختیار کرده ولی آن مثنوی با تمام نرسید که دیباچه کتاب عمرش\nباختتام رسید . ومولانا حبیب الله معرف که از شعرای فصیح و معاصر هاتفیست قطعه ذیل را\nدر تاریخ وفات او سروده است .\nاز باغ دهر هاتفی خوش کلام رفت سوی ریاض خلد بصد عیش وصطرب\nرفت از جها کسی که بود لطف شعر او آشوب ترک و شور عجم فتنه عرب\nتاریخ فوت او طلبیدم ز عقل گفت از شاعر شهان و شه شاعران طلب\n۹۲۷\nصاحب آتشکده مدفن او را در یکی از باغات قصبه جام که مولد او نیز همان قصبه است\nمیداند . از آثار هاتفی بغیر از کتاب تیمور نامه و بعضی قسمت ها از مثنوی های لیلی و\n٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1003, "text": "شماره ( اول ) سال دوم\nهاتفی جامی و شعرای متاخرین\n( ۳۷ )\n\nمجنون و خسرو و شیرین و مثنوی هفت منظر دیگر چیزی نمانده است و بقول صاحب تاریخ\nكثیره کتاب تیمور نامه بیست هزار بیت بوده و از جمله آن ٤ هزار بيت انتخاب شده\nاست و بقول صاحب تذکره حسینی اول کتاب مثنوی آن مثنوی لیلی و مجنون است چنانچه مینویسد :\nچون اراده تصنیف لیلی و مجنون نمود بخدمت مولوی آمده اجازت خواست مولوی فرمود\nاگر جواب قطعه مشهور فردوسی بگوئی اجازت داده آید و آن قطعه این است :\n\nدرختیکه تلخست و برا سرشت \nگرش در نشانی بباغ بهشت\n\nور از جوی خلدش بهنگام آب \nبه بیخ انگبین ریزی و شهد ناب\n\nسر انجام گوهر بکار آورد \nهمان میوه تلخ بار آورد\n\nمولانا این قطعه را جواب گفته بخدمت مولوی گذرا نید .\n\nاگر بیضه زاغ ظلمت سرشت \nنهی زیر طاوس باغ بهشت\n\nبهنگام آن بیضه پرور دنش \nز انجير جنت دهد ار زنش\n\nدهی آبش از چشمه سلسبیل \nبآن بیضه دم در دمد جبرئیل\n\nشود عاقبت بیضه زاغ زاغ \nبرد رنج بیهوده طاوس باغ\n\nمولوی فرمود اجازتست . خلاصه هاتفی از شعرای زبر دست قرن نهم و دهم هرات بوده\nموجد سبکیست که بعد ازو تا ۳ قرن در تمام مراکز فارسی زبان بر قرار مانده و ما را امروز\nبعد از مرور چهار صد سال جویای حال و احوال خود گردانیده است .\n\n۳۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1004, "text": "شماره (اول) سال دوم\nمجله کابل\n(۳۸)\n\nبقلم عبدالله خان افغان نویس\nفضلای فراموش شده\nشعرای افغان\n\n(۱) سلطان سکندر لودی پادشاه مدبر و شجاع افغان بوده است تاریخ شیر شاه نوشته میکند که این سلطان نامور با اینکه در ردیف شاهان تاریخی وسلك نيرو مندان آسیا محسوب است در فضیلت و علم نیز حصه وافی و بزرگی داشته در عین حال از فضلای روزگار و شعرای عالی مقداری بشمار میرود ایام شهزادگی و جوانی را در دهلی به تحصیل علوم و فنون بسر برده و در اشعار قریحه صاف و روشنی داشته است و گاهی گل رخی تخلص می نمود زمانیکه این سلطان با سلطان علاء الدین طرح مصالحت انداخت و در سنه ۹۰۰ از جنپور به علاقه سنبل اقامت گزید هنگامی بود که شیخ جمال کنبو از سیاحت عراق و روم عودت نموده به دهلی آمده بود چون حضرت شیخ به سلطان مقام استادی داشت شاه ورقه منظوم در طلب شیخ و خواهش کتاب مهر و ماه که از مؤلفات شیخ جمال است بقلم خود نوشته فرستاد و ما عيناً منظومه سلطان سکندر افغان را درینجا تذکار میدهیم:\n\nای فخر گنج لایزالی\nوی سالک راه دین جمالی\n\nدر گرد جهان بسی زده سیر\nدر منزل خود رسیده با الخیر\n\nبودی تو مسافر زمانه\nالحمد که آمدی بخانه\n\nباید که کتاب مهر و ماهم\nارسال دهد چنانچه خواهم\n\nای شیخ بما برس بزودی\nبسیار مسافرت نمودی\n\nبگشای بسوی درگهم گام\nتا دریابی ز گل رخی کام\n\nچشمم به جمال تو طپان است\nدل مرغ مثال در فغان است\n\nمن اسكندرو تو خضر ماهی\nباشد که بسوی ما بیائی\n\n۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1005, "text": "شماره ( اول ) سال دوم\nفضلای فراموش شده\n( ۲۱ )\n( ۲ ) خوشحال خان ختک .\nخوشحال خان ولد شهباز خان ولد یحیی خان ، ولد اکو خان قوم ختک ساکن ملك\nپو المعروف بسرانی ولادت خوشحال خان در سنه ۱۰۲۲ واقع شده است شهباز خان در\nعهد سلطنت شاه جهان از جمله اکابر دولت و خان قوم خود بوده ، چون قوم ختك از قدیم با قوم\nیوسف زائی و بنگش دشمنی و عناد داشتند و ملک شهباز خان در سال ۱۰۰۱ به محاربه یوسف زائی\nبقتل رسید و خوشحال خان به سن هفت ساله گی به عوض پدر خود از طرف شاه جهان به منصب\nو جاه پدر خود نایل آمده و در زمره اکابر شاه جهان شامل و مقرب شد زمانی که\nاورنگ زیب شاه جهان را محبوس ساخت خوشحال خان نظر به محبت و اخلاصی که به شاه جهان\nداشت ملازمت اورنگ زیب را ناگوار دانسته بوطن اصلی خود مراجعت کرد و در\nصدد اینکه اگر در استخلاص شاه جهان و امحای حکومت اورنگ زیب کاری بتواند و\nاورنگ زیب نظر به شخصیت و اهمیت قومی خوشحال خان مخوف بود که مبادا خان\nمذکور کدام تدبیر اندیشیده شاه جهان را از قید برهاند و یا برای افاغنه کاری کند\nاورنگ زیب ازین جهت قصد گرفتن خوشحال را تصمیم و ظاهراً از راه حیله درآمده\nباو نوشت چون شما شخص مهم و یکی از هوا خواهان سلطنت مغلیه بوده خواهش میکنم\nکه در آمدن خود مضایقه نورزید عجالتاً بدربار شاهی حاضر شوید من شما را به همان چشم\nقدیم دیده به رتبه و منزلت شما فرقی نخواهد آمد و در حین زمان بعضی از اقارب و اشخاص\nقومی خوشحال خان را به وعده خانی و منصب لغزانیده تا به رفتن او نزد اورنگ زیب کوشش\nو اصرار نمایند خوشحال خان با وجود حذاقت فطری و تجارب که داشت به تحریر اورنگ زیب\nو اصرار بعضی از اقوام فریب خورده در سنه ۱۰۷۰ با عده قلیلی روانه دهلی گردید چون پیشتر\nدر باب حبس و گرفتن خوشحال خان تمهید و یا صوبه دار پشاور امر رفته بود زمانیکه خان\nموصوف وارد پشاور شد صوبه دار پشاور فوراً او را محبوس کرده خواهش نمود اگر مبلغ\nپنجاه هزار روپیه بمن بدهید شما را رها خواهم کرد ورنه محبوساً شما را بدهلی میفرستم\nخوشحال خان خواهش او را نه پذیرفته فرستادن دهلی را قبول نمود صوبه دار پشاور\nخوشحال خان را به حفاظت تام روانه دهلی کرد با اینکه قوم ختك وسائر اقوام برای محاربه و\nخلاصی او اجتماع ورزیده محض به اجازه او میدیدند ولی بعضی از هوا خواهان اورنگ زیب\n۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1006, "text": "شماره (اول) سال دوم\nمجله کابل\n(٤٠)\n\nکه ظاهراً به لباس دوستی با خوشحال خان سرا ز يك گریبان می کشیدند خوشحال خان را به تسلیم و ادار ساخته نه گذاشتند که قوم را تحریص و امر به محاربه بدهد لذا تن به تقدیر داده قوم را از اراده که داشتند مانع آمد در وسط ماه رمضان ١٠٧٤ به دهلی رسید و بعد از توقف چند روز از حضور اورنگ زیب احکام محبوسی او صادر شد علاوه بران که عایله و پسرانش نیز حاضر دهلی شوند ولی بعضی از متعلقین و دو پسر او سعادت خان و میربازخان به غرض پرستاری او به دهلی حاضر شده و باقی پسران او نیامدند بعد از انقضای چهارسال اورنگ زیب خوشحال خان را از حبس رهائی داد و منصبی که در عهد شاه جهان داشت باو داده نشد و اما مشار الیه را در زمره ملتزمین خود مسلك ساخت و سپس خوشحال خان موقع بدست آورده خود را مع عیال و اطفال از دهلی کشیده بوطن اصلی خود باز آمد و در صدد مقابله اورنگ زیب بر آمد تمام اقوام افغان را بر علیه او تحریص نمود و در چهار محاربه اورنگ زیب را منهزم ساخت چیزیکه باعث ناکامی خوشحال خان شد فقط برخلافی مردم بنگش یوسف زائی بود که با و عناد قدیمی داشتند و خودش گفته .\n\nاتفاق په پښتانه کښ پیدا نه شه که نه ما به دمغل گریوان پاره کر\n\nخوشحال خان از حد زیاد در دیوانش اورنگ زیب راهجو کرده است چنانچه میگوید فردوسی چند ابیات در هجو سلطان محمود گفته اما من اورنگ زیب را بارها هجو گفته ام .\n\nمذهب و اخلاق خوشحال خان\n\nخوشحال خان اهل سنت و جماعت ومحب علمای حقیقی و متنفر از شیخان ریا کار بود . خوشحال خان صاحب سلوك ، مدبر ، باوفا ، غریب دوست و جواد کریمی بود با وجو دیکه در سال مالکی بسیار مبالغ میشد اما چون تمام را به سخاوت صرف میکرد بقول خود او گاهی برون كوات واجب نشده .\nشوق شکار را نهایت زیاد داشت تا آخر عمر خود شکار میکرد و اشخاص فاضل و صاحب علم را دوست داشت و همیشه بر قوم و افغانیت خود فخر میکرد چنانچه میگوید .\n\nد افغان به ننگ می و ترله توره\nننگیالی د زمانی خوشحال ختك یم\n\n٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1007, "text": "شماره ( اول ) سال دوم\nفضلای فراموش شده\n( ٤١ )\nبا اینکه در افغانی و فارسی شاعر بود اما شعر گوئی را بد میدانست تاریخ انتقال خوشحال خان معلوم نیست ولی احیاناً یقین کرده میشود که عمر او بين ١٠١ - ١٠٢ خواهد بود .\nکار نامه های خوشحال خان\nخوشحالخان از مشهور ترین اشخاص افغان و خان زبردست تمام قوم ختك بوده دیوان خوشحال خان تماماً اجتماعی و ضرب المثل های بدیعی دارد و روحیات هر قوم افغان را جدا جدا توضيح و تشریح میکند اگر چه در علوم و فنون مختلفه این شخص صد ها كتاب تصنيف كرده است اما الحال از تصنيفات او همین دیوان که به طبع رسیده و فضل نامه و فرخنامه و رياض الحقیقت ، دیگر ها به مشکل میسر میشود این بدیع افغان در اکثر علوم معقولات و منقولات علامه دهر گذشته است علاوه ازین خان موصوف از شجاعت و جوان مردی یگانه دوران خود بود .\nخوشحال خان ٣٤ فرزند ذكور علاوه از دختران کثیر التعداد داشت كه منجمله ایشان ٣٢ فرزند او بدرجه اعلی شاعر بودند . اقوال او نهایت معتبر است و اکثر آن ضرب الامثال گشته و این اشعار او را لازم تذکار دیده می نویسیم .\nبود بل نه زده كوى ددنيا دودی\nچه شاگرد نشی اوستاد نشی سری\nزبو نی به تی به دین کښ پیدا نشی\nكه زبون په اعتقاد نه شی سری\nخواست دعا په آسانی کله قبلیږی\nدتقوی په کار چه داد نشی سری\nدزحمت علاجی کله طبيبان كا\nچه په آه و په پرياد نه اشی سری\nکه په عمر صد ساله شی هم لا اوم دی\nچه سياح دهر بلاد نشی سری\nپه اولاد کښ اثر د اصل و شی\nد بد اصلو د دا ماد نه شی سری\nکه کوښش کا په اخلاص زئی ضامن يم\nکه کامران په خپل مردا نه شی سری\nبهتری دخوی خصلت بو يه خوشحاله\nخام طمع دپه نژاد نه شی سری\n٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 1008, "text": "شماره (اول) سال دوم\nمجله کابل\n(٤٢)\n\nكذا\nخوك چه بد ذات ته علم هنروركا\nد خان غليم به د كرك په خيرى ساتى\n\nخونى رهزن ته توره خنجرور کار\nخپل به تی نه شی که خپل جگرورکار\nانتها\n\nاجتماعیات\n\nشرق وغرب\n\nبقلم آقای غلام جیلانی\nاعظمی معاون انجمن ادبی\n\nاوایل قرن (۷) مسیحی که مغرب زمین در اثر سانحه بزرگ استیلای ژرمنهای وحشی دچار ذلت و بدبختی بوده و تمدن رومی ها بالمره پایمال حوادث بربری ها شده بود، ممالک معروفه آنجا یکی بعد دیگر استقلال و حاکمیت ملی خویش را تسلیم مهاجمین وحشیه ساخته و بعضی ممالک بخود سری و طوایف الملوکی زندگانی می نمودند.\nهنگامیکه سرتاسر خاک های مغرب را نفاق، جهل، ضعف اداری فراگرفته از فضل و تمدن، علم و حرفت، حریت نفس، عدل و مساوات، امینت مال و جان خبر و اثری دران سر زمین نبود.\nموقعیکه مظالم و استبداد مقتدرین بالخاصه حکام شرقی روم و فارس بعضی ممالك مشرقی را نیز بآتش بیداد و خود سری میسوخت یعنی اگرچه مشرق بقدر مغرب بدبختی نداشت ولی جبروت مقتدرین و گمراهی مذهبی از قبیل کفر و بت پرستی جهل و خرافات کم از کم\n\n٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1009, "text": "شماره ( اول ) سال دوم شرق و غرب ( ١٣ )\n\nمشرق را هم نسبت بمغرب خوش بخت تر نشان نمیداد .\nاوایل همین قرن که بشریت به نهایت شکنجه جسمی و روحی گرفتار\nبوده بالمره سلب راحت و امنیت از عالم شده بود در چنین موقع حضرت محمد هاشمی خاتم\nانبیا ( ص ) از خاك پاك عرب و سرزمین مستعد مشرق برای نجات بشریت قد مبارك\nرا علم کرده بدعوت خلق و سرنگون ساختن رژیم ظلم و خرافات و منکوب کردن جهل\nو گمراهی و نفاق قیام فرمود .\nنخست از شروع همین قرن ( ٧ ) است که آفتاب اقبال و سعادت مشرقیان از سر زمین\nعربت طلوع کرده اشعه تابناکاش زوایای تیره و تاریک عالم را میدرخساند و ازین ایام ببعد\nملل مشرق قدم بمرحله تمدن صحیح و حسابی گذاشته و ممالک حیات باشرافت مادی و معنوی\nمیشوند یعنی مشرق برخلاف اعصار تمدن چینی ها و هندی ها یا خرافات مذهب بودائی و ضعف\nدیانت زردشت افغانستان شروع بتمدنی میکنند که این تمدن از جنبه استعداد و وسایل مادی\nو قدرت معنوی تا اخیرالزمان محتاج بتغیر و تبدیلی دیده نمیشود .\nدر عصر مقدس این پیغمبر اعظم و هادی بزرگ بشریت قرآن عظیم الشان نازل میشود\nو این دستور العمل مقدس آلهی بشریت را باخوت و اتحاد ، و تحصیل علم و هنر ، حریت نفس\nهدایت کرده اصول اجتماع ، مشاوره در امور ، پابندی باخلاق و سایر کم و کیف مادی و معنوی\nرا بآنها تعلیم میدهد یعنی كتاب كامل و جامعی كه در مورد اداره و انتظام\nامور حیات بشری و فهمیدن رموز و دقایق كون بهتر ازان در سابق چشم بشر ندیده\nو عقلای روزگار مات و مبهوت بلاغت و حکمت محیر العقول آن میشوند .\nخدای متعال بوسیلۀ این کتاب مقدس بشریت را مستغنی از هر مربی و هر گونه احتیاجی\nساخته و شرقیان باساس هدایات و مفاد حکمت آیات آن شروع باصلاحات و تکامل مینمایند.\nوالحاصل از بدو دعوت حضرت رسول ( ص ) الی زمانه خلفای بنی عباس یعنی از اوایل قرن\n( ٧ ) الی قرن ١٣ مسیحی مشرق بمنتهای عظمت و اقتدار خود رسید حدود خاك های طبیعی\nو استعماری آن از سواحل محیط اتلانتيك الى سواحل بحر محيط كبير هندی الی بحر سفید و\nبعضاً حصص جنوب و مغربی اروپا میرسید که این محدوده حاوی قسمت اعظم قطعۀ افریقا\n\n٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1010, "text": "( ٤٤ ) مجلۀ کابل شمارۀ ( اول ) سال دوم\n\nو باستثنای حصۀ از چین و سایبریا تمام آسیا بانضمام جزایر شرق الهند بوده همچنان استعمار\nاسلام از قرن ۱۳ و ما بعد آن در اکثر به نقاط غربی و جنوبی اروپا تجاوز مینمود ! ازان\nجمله پورتگال و اسپانی و بعضاً سواحل شمالی بحر سفید و غربی یونان ، حتی جنوب فرانسه و\nاکثر به بالكانات و تمام سواحل بحر سیاه و استریا و هنگری در حیطۀ اقتدار و تسلط مشرق\nدر آمده .\nخورشید اقبال مشرقیان در قرون مذکوره تمام اقوام نامدار جهان را تحت الشعاع\nگرفته و بعظمت مشرق هر ملت معروفی تعظیم مینمود بلخ ، هرات ، غزنی افغانستان ، بغداد ،\nدمشق ، غرناطه از پای تخت های معظم مشرق و مهد علم وفضل وتمدن جهان بشمار\nمیرفت . کتب خانها ، مدارس ، علوم و فنون در هر گوشه و کنار موجود اقتصادیات\nو تجارت با رونق بود ؛ تمدن مجلل و نورنی مشرق چه از حیث نظام مادی و چه از جنبۀ فضل\nمعنوی که بهتر ازان تمدنی هنوز قدم بعرصۀ وجود نگذاشته است در خاك مشرق حكم\nفرما واهالي مشرقی را بعروج سعادت و اقبال رسانیده بود .\nطرز ادارۀ عمومیۀ اسلام عبارت از يك خلافت کبرای انتخابی مقید بقوانین قرآنی\nبوده و دیگر ممالك مشرقی را مثل حکومات متحده کنونی آمریکا بمركز خود علاقه مند\nداشته و تحت تأمین میگرفت . این ملل جسيمه و ممالك متعدده مشرقی را صرف وحدت\nمعنوی و احکامات قرآنی با همدیگر مربوط ساخته حقوق و حدود همه افراد بصورت\nمتساویانه محفوظ بود .\nدر چنین عصر و موقعیکه شرق بعزت و کامرانی و امنیت تمام بسر میبرد در غرب\nجنگها و خون ریزی های مدهشی بوقوع میرسید ، مهم ترین ان واقعات طوايف الملوکی\nو تجاوز امرا و سرداران مغربی بود که بر علیه همدیگر شان لشکر کشی کرده خون انسانها را\nمیریختند ، تجارت ، صنایع ، علوم در غرب آنروزه چندان رونق و رواجی نداشت بلكه پيشه\nعمومی تربیه حرب و خون ریزی بود ولی با وصف آن هنگاميكه ملل مغربی بقصد\nاستخلاص بيت المقدس عموماً متحد شده و در سالهای ١٠٩٦ ١٢٧٠ بجنگ شرق آغاز\nنمودند ملل مشرقی در سایۀ اتحاد معنوی و انتظام اداری خویش در تحت قوماندانی شخص\n\n٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1011, "text": "شماره (اول) سال دوم شرق و غرب (٤٠)\n\nشجاع و بزرگی مثل جناب صلاح الدین ایوبی چندین مرتبه شکست های فاحشی بآنها داده و ناکام شان برگردانید.\nوقتا كه انسان بواقعات جنگ های صلیبی یعنی محاربات غرب و شرق در سنوات مذکوره تدقیق میکند اندازه ترقیات مدنی و پیشرفت های معنوی ملل مشرقی را دران قرون تقدیر کرده میتواند که یعنی نسبت بمغرب بچه پایه ارتقا رسیده بود چه تمام دول معروفه اروپائی در تحت ریاست شاهان خود شان در حدود شامات و استانبول و عراق جنگهای که با مشرق کرده و هزیمت یافته اند رقبه آنخاك ها و تعداد نفوس مدافعین اسلامی به اندازه كوچك بوده که حتی بقدرخاك و نفوس افغانستان طبیعی ما هم نمیرسید.\nهر گاه ما در نظر خوانندگان وضعیات و حالات متفاوته آنوقته شرق و غرب را تمثیل کنیم بهتر است برای این مطلب حالات قرن ۱۲ مسیحی یعنی اوایل سال ٦٠٠ هجری ممالك اروپا را در غرب و افغانستان را در شرق بمعرض تطبیق گذاشته تفاوت زندگانی ملل مغربی و مملکت عزیز خودرا خاطر نشان نمائیم:-\nاول: در قرن ۱۲ انگلستان در تحت سیادت انسال جرمن های مهاجم تشکیل حکومتی کرده و بصورت مظلومیت و مظالم فوق العاده آنحکومت اداره میشدند، در تمام قلمرو این مملکت مکتب و دبستان صحیحی که بتوان درانجا کسب فضل و ادب نمود موجود نبود، باستثنای چند شهر غیر معروف و عاری از تمدن شهر و قصبات لایق دران قلمرو پیدا نمیشد بلکه اکثر یه اهالی اطراف مملکت بچادر نشینی و صید ماهی مشغول بودند. تجارت انگلستان در خارجه عبارت از خیلی امتعه محقر و پست از قبیل پوست حیوانات و روغن ماهی و غیره بود که تجار انگلیسی آنرا در سواحل اروپا با نفع خیلی قلیلی مبادله میکردند درین قرن حدود سیاسیه انگلستان منحصر بهمان جزائر برطانیا و از (۸۰) هزار کیلو میتر مربع زمین تجاوز نمیکرد، باوصف این بعضی خاک ها مثل ویلز یا اسکاتلند و آیرلند گاهی ازان مجزا شده و گاهی بصورت بغاوت بسر میبردند.\nبریطانیای آنروزه بمشکل حریف خارجی ها شده میتوانست در علم، صنعت، تجارت، شوکت عسکری بمراتب عقب مانده بود، نفوس اینخاک بهمه حال از ده الی ۱۲ ملیون\n٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1012, "text": "شماره (اول) سال دوم مجله کابل (١٦)\n\nتجاوز نمیکرد.\n۲ : مملکت فرانسه که در انعصر دارای (دو لك و پنجاهزار) کیلومتر مربع خاک\nیعنی معادل خمس افغانستان آنروزه بوده و فی الجمله در اندازه تمدن خود از انگلستان آنوقته\nچیزی پیشتر بود ولی علم و معارف و شوکت مدنی آن ابداً با ممالک مشرقی خاصتاً افغانستان ما\nمقایسه نمیشد نفوس آن از ۱۵ الی ۲۰ ملیون تجاوز نمی کرد.\nفرانسه آنروزه گاهی مقتدر بحفظ خاک های طبیعی خود شده توانسته و گاهی معروض\nحملات جرمن ها و گاه دو چار طوائف الملوکی ها و خود سری سرداران داخلی خود میگردید\nهر چند مختصر صنایعی دران مملکت رواج یافته بود ولی بازار تجارت آن در خارجه محدود\nو عاری از رونق بوده هرج و مرج های داخلی موقع باصلاحات برای آن ملت نمیداد .\n۳ : مملکت اسپانیا و پورتگال که بالتمام حیثیت و استقلال خود شانرا ضایع کرده\nو در تحت رقیت و استملاک اسلام داخل شده بودند فقط درین مملکت آنچه آثار و برکاتیکه\nاز علم و تمدن قدم گذاشت در اثر زحمات و کفایت و کاردانی مسلمین عرب بوده و ترقیات\nاین مملکت مرهون لیاقت و مساعی جمیله مسلمین آنوقته میباشد .\n٤ : مملکت جرمنی که دارای یکنیم برابر خاک فرانسه آنوقته بوده فقط ترقیات و پیشرفت\nآن منحصر بقوای حربی آن بود و در باقی مزایای مدنی و عرفانی از مملکت فرانسه آنوقته\nبهتر بشمار نمیرفت .\nه : مملکت روسیه : رقبه خاک آنوقته این مملکت معادل جرمنی آنعصر و تقریباً بقدر\nربع افغانستان آنروزه ها میشد، مملکت سبریا هنوز مکشوف و معلوم آندولت نبوده\nتورکستان و قفقاز در مهد آسایش و حمایت دول اسلامیه بسر میبرد ، خاك های پولند و ممالك\nمجاور بالتيك طوريكه امروز از ان مملکت مجزا شده اند دران موقع هم علیحده بوده بسر\nخود زندگانی میکردند همچنان از خاک های جنوبی و جنوب مغرب روسیه آنروزه مقدار\nزیا دی در تصرف دول همجوار آن مثل پولند ، هنگری ، لهستان و غیره بوده روسیه آنروزه\nقادر باستخلاص خاك های خود شده نمیتوانست .\nدر روسیه آنروزه ابداً از علم و تمدن آثاری نبوده مردم بوحشت مطلق حیات بسر\n\n٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1013, "text": "شماره ( اول ) سال دوم شرق وغرب ( ٤٧ )\n\nمیبردند تجارت و صنایع ابداً وجودی نداشت اهالي بمختصر ما يحتاجی قناعت داشته\nبمشکل امرار زندگی مینمودند .\n٦ : باقی دول خورد و كوچك كنونی که در مغرب زمین دارای اسم ورسم و شهرت است\nبعضی ضمیمه دول نامدار آنروزه و بعضی در نهایت ضعف و گمنامی بسر برده از تمدن و شوکت\nعسکری و غیره بکلی عاری و همواره مقهور سیر و غلبه دول بزرگ مغرب بوده در صحنه\nحیات عرض موجودیتی نمیتوانستند .\n٧ : دولت اتاژونی یا جماهیر متحده معروفه امروزه آمریکای شمالی : چون دران\nعصر قطعه بزرگ و دنیای جدید آمریکا بکلی غیر معروف و کسی از موجودیت آن\nاطلاعی نداشت ازین رو در شمار ممالک دنیا آنروزه وبشریت آنوقته بحساب نمیرفت\nبا وصف آن هنگامیکه در اواخر قرن ١٠ میلادی آن قطعه بزرگ کشف گردید معلوم\nشد این قطعه بزرگ با وصف همه گونه دارائی بوحشت مطلق زیسته وسرخ پوستان آنجا\nدر وحشت و بی بضاعتی بمراتب از وحشی های افریقا بدتر اند تا رفته رفته این خاک بکلی\nدر دست عناصر اروپائی در آمده و انسال اصلیه آن از صفحه هستی محوو منقرض گردید .\nولی افغانستان قرن ١٢ میلادی دارای ( ٩ ) لك ميل مربع زمين وصد ملیون تبعه بود\nکه انگلستان آنروزه برابر عشر آنهم نمیرسد .\nافغانستان آنروزه دارای شهنشاهیت بزرگ و حدود مملکتش از دهلی الی خراسان\nموجوده و از سواحل عمان بخيوه توركستان ميرسيد .\nافغانستان آنروزه دارای ( ٧ ) شهرهای بزرگ و پایتخت های عالی مدنی از قبیل بلخ ،\nهرات ، فیروز کوه ، بست ، غزنی ، فاریاب و چندین شهرهای متوسط و كوچك\nمقبول دیگری بود .\nافغانستان آنروزه غالباً در محاربات از سه لك نفر و زیاده ازان قشون مسلح استعمال کرده\nاست ، شهرها وقصبات افغانستان آنروزه مالك هزاران مدارس علمي ومكاتب فنی بود\nكه تنها از انجمله ١ هزار مدرسه در شهر هرات دا ثر بود . تجارت امتعه و مبادلات\nتجارتی افغانستان بازارهای چین و تا تارستان ، هند و عراق و فارس و قفقاس را استیلا\n٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1014, "text": "شماره (اول) سال دوم مجله کابل (٤٨)\n\nنموده حتی بقاره اروپا تجاوز مینمود .\nافغانستان آنروزه در صورتیکه اشخاص مشاهیر در غرب بقحطی بوجود می آمد\nدر سینه کوهسار خود رجال بزرگ و نامی از قبیل غزنویها ، غوریها ، و دیگر رجال نامدار\nحربی و سیاسی و فلاسفر و حکما ، شعرای بزرگی از قبیل ابن سینا ها مولوی ها ، سنائی ها ،\nدقیق ها و غیره را پرورش میداد . ولی آخراً در خاتمه قرن ۷ هجری تنبلی و جهل و خرافات ،\nترک معارف وفنون ، نفاق و شقاق بالاخره خود خواهی واغراض بزرگان و بیمبالاتی\nزمامدان مشرقی و جنگ و نفاق های داخلی، بصورت طوایف الملوکی قدیم مغربیا درشرق\nشروع شده و بدن واحده اسلام و مشرق را درین گیرو دارها وهنگامه ها پارچه پارچه\nنمود ، فساد اخلاق وانحراف از قانون مقدس قرآنی شعار ملت شرق گردید از ینموقع\nيك عده مغلهای وحشی استفاده کرده و بممالك مشرقی ریختند و مشرق را از پا در\nانداختند گرچه بدواً مقابل این سیل بنیان کن مغول قوم و ملتی که با شهامت و مردانه گی\nمقابله کرده و شدیدترین حملات و ضربات آنرا به پیکر خود متحمل گردید قوم و ملت افغانستان بود\nچه این ملت مغرور بشوکت و ترقیات خود بوده حمله مغول را بانهایت جرئت و مقاومت\nدفاع مینمودند ولي متأسفانه مغولها برای تهدید دیگر اقوام و عناصر مشرقی از بزرگترین\nقساوت ها و مظالم و وحشی گری درین خاک خود داری نکرده کشتند و سوختند ویران کردند\nو در آخر افغانستان بجز خرابه زاری بیش نما بد .\nدرین هنگامه خونین و گیرودار بزرگ که افغانستان به تنهائی مقابل حربه مغول سپر\nشده بود مشرقیان با بیمبالاتی ولاقیدی بسر برده بخون طپیدن این هم قطار مشرقی خویش\nرا تماشا میکردند تا در اثر این نفاق و کم مهری وحشی های مغول جرئت پیدا کرده فارس\nوعرب وهند و غیره را هم از پا درآوردند .\nگویا این حادثه خونین مجازاتی بود که از طرف قدرت نسبت بکفران نعمت اتحاد\nواتفاق ، بی اعتنائی بقانون اسلامی ومساوات ويك جهتی برای مشرقیان واقع شد . در پایان\nاین بلیه عظیم بجای اینکه اهالی مشرق از راه انتباه و انابت پیش آمده و دوباره بسجیه علمی\nو اخلاقی سابقه و اتحاد مذهبی خود بگرائید با لعکس یکعده اوهام پرستی وعادات ردی را\n٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1015, "text": "شماره (اول) سال دوم شرق و غرب ( ١١ )\n\nهم از مغولها کسب کرده و بفساد اخلاق آنوقته خود افزودند ازان ببعد امور مشرق بکلی\nتغیر کرده نه تنها برای مغول بلکه برای همه اجنبی ها موقع تسلط و دست اندازی بخاک\nو حیثیات مشرقی رسیده امروز است که تاهنوز اهالی مشرقی بتلافی این ضایعات بزرگ موفق\nشده نتوانسته اند. درین میانه که خاك و ملل مشرقی بتعزیه کبرائی نشسته و عوامل جهل و نفاق\nکرسی علم و اتحاد را در مشرق اشغال میکرد مغربیان در اثر جنگهای صلیبی و استحضا ریت\nاز سر ترقی مشرق شروع بکار و آغاز باصلاحات داخلیه خاکهای خود شان کرده در مرور\nاوقات کمی موفق باصطلاحات مهمه گردیدند یعنی خود سری ها طوایف الملوکی ها، اقتدار\nمفت خواران و ارباب کلیسا را خاتمه داده عدل و قانون را در ممالك خود شان ترویج و مكاتب\nو مدارس متعددی تاسیس نمودند تجارت، صنعت و غیره ضروریات حیاتی شان را بلا فاصله\nتنظیم کردند. پس ازین اصلاحات مهمه بلاد مختلفه و بحار عالم را سیر گاه تجارت و اقتصادیات\nخود شان قرار داده ضمناً باین وسیله به تسخیر ممالك مهمه جهان و حاکمیت کرۀ ارض نایل\nآمده و امروز است که کوس عظمت و اقتدار را درین کرۀ خاکی گرفته عظمت و ترقیات\nگذشته مشرق مقابل آنها از خواب یا حرف مبالغه بیش نمی آید :\nلهذا مابرای انتباه اولاد وطن نمونه ترقیات و پیشرفت و جهانگیری همان اقوامیکه\nدر قرن ١٢ میلاد دريك سرزمين محدود وبايك حال ذلیلانه حیات بسر میبردند درینجا\nمتذکر میشویم :\nاول : همان انگلیس قرن ١٢ امروز در غرب و شرق و جنوب و شمال و آنطرف کرۀ\nارض دارای ( ٣٦٠٤٠٠٠٠٠ ) کیلومیتر مربع خاك و ( ٤٥٧ ) ملیون تبعه است\nامروز انگلستان در قسمت پنجم خشکه و بحار عالم حکمرانی داشته دارای بسی شهر\nهای معظم و پای تخت های بزرگ است که تنها در شهر لندن ٧ ملیون نفوس مقابل دو ثلث\nنفوس تمام خاك فارس دران زندگانی میکند .\nتجارت واردات کنونی انگلستان سالانه به ( ٨٦٢٠١٧٤٠٠٠٠ ) پوند و صادرات\nآن سالانه به ( ٣٨٩١٦٣٠٠٠ ) پوند میرسد عایدات اقتصادی حکومت برطانیه که در\nظرف یکسال تولید نموده اند عبارت است از ( ٩٢ ) ملیون تن گندم سفید ( ٤٨ )\n\n٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1016, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله كابل ( ٥٠ )\n\nملیون تن برنج ( ٨٢٧ ) ملیون تن پنبه ( ٢٥٩ ) ملیون تن ذغال سنگ ( ١٦٠ )\nملیون تن آهن ( ٢٦٠ ) ملیون تن پشم ( ٢٢٩ ) ملیون راس حیوانات اهلی از قبیل\nگوسفند ، گاو ، اسپ و غیره .\nامروز در تمام ملت انگلیس فی صد یکنفر هم بی سواد موجود نمیباشد در صورتیکه در شرق\nفی صد پنج باسواد بودن ناممکن است .\n٢ : روسیه امروزه مالک ( ٣٠٠٠٠٠ - ٢١ ) کیلومیتر مربع خاك در آسیا و اروپا و\n( ١٣٧ ) ملیون نفر نفوس است مخصوصاً ترقیات و پیشرفت های کنونی روسیه اسباب تحیر\nمتمدنین یوروپ گردیده است .\n٣ : فرانسه : فرانسه حاضره در پنج قطعه معموره جهان مالك خاك و مستعمرات است که\nرقبه عموم آن معادل یکصدو سی ملیون کیلو متر مربع زهمین و نود و هشت ملیون تبعه است .\nفرانسه امروزه مهد تمدن و علوم و صنایع و یکی از جمله دول بزرگ و مقتدر جهان گفته\nمیشود قوای هوائیه این دولت در عالم ممتاز وقوه حربیه اش تقریباً بدرجه اول و در اقتصادیات\nهمسر دول عظیمه انگلیس و امریکا بشمار میرود مقدار حبو باتیکه از قبیل جو ، وگندم ،\nجواری ، این دولت سالا نه عاید می نماید به ( ١٢٤ ) ملیون تن غله و مقدار ( ٣٧ ) ملیون\nتن ذغال سنگ و مقدار ( ٤٤ ) ملیون تن آهن میشود .\nشهر های معظم و زیبای فرانسه کنونی محل تفریح و تفرج خارجی ها و مهد راحت\nوسرور است دار الصناعات دارالعلوم های بزرگ ، تجارت خانهای عظیم ، فابریکات مهمه\nدرین شهرها دایر و تجارت امتعه نفیسه فرانسه جهانی را فرا گرفته است .\n٤ : جر منی : مملکت و ملت بزرگ جرمنی گرچه در اعصار معاصر شرق مترقی گاهی\nبوسیله قوای حربیه خود پیش رفته بود ولی اکثراً بلحاظ تفرقه و بد نظمی امور داخلی وحیات\nانفرادی اقوام و تعدد حکومت داخلی خود مقهور سیر حوادث شده آخراً این اقوام و ولایات\nمختلفه در اثر کفایت و کاردانی شخص بزرگی مثل فردريك كبير پادشاه ترقی خواه خوددارای\nوحدت و یگانه گی شده و به تشکیل حکومت فعلی موفق و علوم و صنایع در ان خاك\nبشدت کسب پیشرفت و ترقی نمود .\n\n٥٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1017, "text": "( ٠١ ) شرق و غرب شماره ( اول ) سال دوم\nملت المان عظمت و نیروی بازوی مقتدر و توانای خود شانرا در پرتو علم و صنایع قبل از جنگ عمومی بتمامی بشریت نشان داده و پیشرفت فنی و تخنیکی این ملت فعال چه در حرب عمومی چه امروز چشم جهانیان را خیره میسازد .\nدولت آلمان قبل از جنگ عمومی در قطعات مختلفه جهان مثل فرانسه و انگلیس دارای مستعمرات بود ولی پس از ان جنگ مدهش طوریکه یکمقدار بزرگ تلفات مالی و جانی را این مملکت متحمل شد مستعمرات خارجی خود را هم ضایع کرده عجالتاً دولت آلمان تنها در قطعهٔ یوروپ دارای چهار لك هفتاد و دو هزار کیلو میتر مربع خاك و پنجاه و نه ملیون نفر نفوس میباشد .\nآلمان کنونی گرچه فعلا از مواد طبیعی سالانه ( ١٤٠ ) ملیون تن غله و ( ١٤٩ ) ملیون تن ذوغال سنگ و ( ٧٠ ) ملیون تن آهن استخراج مینمایند ولی بعد از جنگ عمومی سر گرمی و فعالیت ، تحمل و قناعت این ملت را وقتاکه انسان در راه اصلاحات امور مملکت شان سنجیده و می بیند ملت آلمان با وجود آن شکست مدهش اقتصادی و هزاران نوع خرابی و بربادئیکه در داخلهٔ خود دیده و شدایدی را که کشیده اند و امروز در سایه همت و مجاهدات خود ها دو باره حیات ملی خود شانرا باساس صنایع و اقتصادیات استوار نموده اند البته قانع میشود که در مرور چند سال قریب اگردست حوداث این ملت را موقع بخشد پایهٔ رفعت وعظمت آلمان عنقریب بمقامات بلندتر از آلمان قبل از جنگ عمومی خواهد رسید .\nه : اتاژونی یا دولت متحدهٔ آمریکای شمالی چون این دولت وملت بزرگ در سابق معروف به جهانیان نبوده و خارج از دنیای معلوم بود از این جهته داخل تطبیقات سابقه و حاليهٔ ما نیا مده با یستی در آخر ازان ذکری می نمودیم واقعاً طوريكه دولت متحدهٔ آمريكا در قطعه خاك جغرافیائی از دنیای ماخارج است در پیشرفت و ترقیات محیر العقول علمی اقتصادی ، فنی وغیره پایهٔ رفعت وی ازجهان مدنی بالا تروازدنیای مسكونهٔ ماممتاز تر است چه یکعده مردمان فاضل وجدی عناصر اروپائی در مرور سه صد سال پایهٔ رفعت آنخاك را بدرجهٔ رسانده اندکه امروز نه درمغرب زمین و نه درشرق هیچ قومی نمی تواند همسرتمدن\n\n٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 1018, "text": "(٥٢)\nشماره ( اول ) سال دوم\nمجله کابل\n\nوعظمت اين ملك و ملت واقع شود .\nدولت متحده امريكه شمالي دارای (٩٤) مليون كيلو متر مربع خاك ويكصد و هژده ملیون نفر نفوس است .\nمقدار مواد طبیعی که سالانه بعمل میآورد بالغ است به (٨٠٠) ملیون تن مواد معدنی و (٩٨) مليون تن پطرول (٤٨١) ملیون تن ذوغال (٨٠٠) مليون تن آهن (٣٥٠) ملييون كافى (٦٧١١) مليون تن غله (١٧٢٧) مليون راس حيوانات از قبیل گوسفند و گاو و خوك (٢٢٢٠) مليون تن پنبه سالانه بعمل می آورد .\n٦ : باقی دول واقوام كوچك عصر ۱۲ كه در حساب دول نبوده و بمحكومیت زندگانی میکردند امروز هر کدام دارای استقلال و تشکیلات و تمدنی شده و با برومندی امرار مینمایند كه هرگاه ما بذكرترقیات هر کدام آن پردازيم مسئله بطول می انجامد .\nو الحاصل امروز ترقيات محير العقول ملل وممالك مغربى موقع مقایسه بشرق ومشرقيان نمیگذارد و فقط همان توازن قوای حربی و اقتصادی و عرفانى دول مختلفة مغرب زمين است كه با جذب و دفع های فوق العاده همديگر شان آنها را در جای خود شان راحت گذاشته و یکسره برای بلع و امحای مشرق اجازه نميدهد .\nاکنون اگر اولاد وطن ما عظمت و ترقیات گذشته خاك محبوب خود شانرا در تاریخ ملاحظه كرده وفكری از اوضاع اسف آور کنونی نمايند البته سوال خواهند کرد بچه علتی از چنان اوج عزت وسعادت بچنین حال نکبت و بدبختی افتاده ایم ؟ ولی جواب این سوال را تعمق و تدقيقات خودشان در تطبیقات حالات گذشته و امروزه بآنها خواهد داد ! يعنی خواهند دانست كه نفاق، تفرقه، عدم علاقه بوطنيت، بی اعتنائی بقوانين قرآن واحكامات شرع، عدم موافقت با مقررات رسميه حکومت، فریب دشمنان و بدخواهان، بالآخره تنبل جهل ما را بچنین روزسیاه رسانیده و این همه بدبختی مجازات آن چیزها ایست که بآنها معتاد شده و از ره معقولیت درصدد دفاع آنها نمی برآئیم .\nبلی دیروز مترقی وبا افتخار ما در اثر مساعی وزحمات يکروز پيشتر با مذلت تهیه شده بود فردای مسعودانه را اگر ما طالب باشيم امروزهم سعی وغيرت و تهيه وتداركاتي لازم مينمايد\n\n٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1019, "text": "شماره (اول) سال دوم\nشرق و غرب\n(٥٣)\n\nیعنی هر نتیجه خوشگوار فردا مقدمه اعمال وزحمات امروزه خواهد بود.\nامروز بایستی او لاد مملکت ما یادی از مفاخر و شئون گذشته خود کرده برای اعادهٔ آن شرافت غیرت و جدیت بکار برند زیرا آن تمدن و افتخار جز نتایج غیرت و زحمات وجوانمردی اسلاف ما نبود .\nامروز موقعی مساعد است ! اسباب و وسایل ساخته و آماده که برای ترقی و پیشرفت جهان بشریت زحمات تهیه و اختراع آنرا کشیده اند ازيك طرف ؛ داشتن سرمایه های قدرتی و مساعدت خاك ما ازدیگر جهت مخصوصاً وجود سلطنت قومی و استقلال کنونی ملی ما بهتر ازهمه برای این مقصد كمك و تائید مارا مینماید.\nهرگاه اولاد مملکت ما باوضاع وحشت و پس ماندگی ٥٠ سال قبل ملت توانای جاپان و ترقیات محیر العقول امروزه شان توجه بفرمایند البته از خاك مستعد وملت نیرومند باهوش خویش مأیوس نخواهند شد .\nامروز وقت آنست که ما بعلوم و صنایع و وسایل موجوده عصر متوسل شده و آنرا بمقصد اصلاحات خاك خویش بکار بریم مخصوصاً اگر قبول این تمدن مادی دنیای حاضره در تحت مقتضیات معنوی واخلاقیات بلند مذهبی ما بوده باشد البته تمدن آینده ما مارا نسبت باقوام متمدن کنونی زیاده تر خوش بخت میسازد چه رحم ، عواطف ، عفت نفس وغیره درقوم وملت ما بیشتر خواهد بود واینگونه تمدن با روح دوامی بوده ازهرگونه آفت و ذلتی مصئون خواهد ماند .\nامروز ما میتوانیم درسایهٔ مساعدت حکومت کنونی وموافقت با مقتضیات عصر هر مشکلی را از پیش برده وسعادت گذشته خودرا در مرور اوقات کمی عودت دهیم یعنی مخالف جریان طبیعی تمدن کنونی عالم واقع نشده وصرف آنها را بعد تحصیل درقالب اخلاق ومعنويات بلند ملی ومذهبی خویش ریخته و بمقصدحوایج حیاتی بکار بریم تا در مسابقه ومبارزه با حیات امروزی درعالم مغلوب نشده از خصائص زندگانی عصر بی بهره و ناکام نمانیم .\nاکنون انتظار بهمت و جوانمردی اهالی واولاد امروزه مملکت است و هر کدام نباید منتظر كمك دیگری بوده و بطور اتکال در ابراز این وظیفه مهم ملی متردد باشند\n\n٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1020, "text": "شماره (اول) سال دوم\nمجله کابل\n(٥١)\n\nبلکه این مقصد مقدس طوری پیشرفت میتواند که همه افراد این جامعه بصورت انفرادی\nخود را نزد وجدان وضمیر خود مکلف بتأدیه این حقوق دانسته وبرای حفظ وترقی\nملت ومملکت خویش مستقیما مساعی واقداماتی بکار برند .\n( انتها )\n\nادبیات\n\nجناب مستغنی\nصحرا\n\nبتنگ از خانه شد بردم دل دیوانه در صحرا\nبرقص آیم بسان گرد باد از شوق آزادی\nچراغان کرده در هر گوشه از داغ جنون لاله\nاگر از خانه شبها در شکنج قبر میخوانی\nپرستش کن بیا ای گبر در کیش یقین لاله\nفزود از انس منزل وحشتم یکچند میخواهم\nاگر چون غنچه از سیر گلستان تنگ میگردد\nبخویش از قید آب ودانه منزل را قفس کردی\nچوسیل از خود بردمستانه ات کیف هوای او\nکنون در شهر کابل کیست مانند تو مستغنی\n\nبکام دل توان زد نعره مستانه در صحرا\nگراز من گم شود ای خضر راه خانه در صحرا\nنمیدانم نمی آید چرا پروانه در صحرا\nپی تفریح خاطر سیر کن روزانه در صحرا\nکه دارد از دل پرداغ آتشخانه در صحرا\nشوم با آهوی وحشی صفت همخانه در صحرا\nبیا بکشا دلت ای عاقل فرزانه در صحرا\nهمین یکقطره اشك است آب ودانه در صحرا\nنباشد میکشانرا حاجت میخانه در صحرا\nکه تا گوید غزل زین رنگ استادانه در صحرا\n\n٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1021, "text": "شماره ( اول ) سال دوم ادبیات (10)\n\nغزل\n\nدلم را تا سروکاری بآن سیمین تن افتاده است\nچوسیماب اضطرابی در سراپائی من افتاده است\nمرا تا در کمین آن دلبر صید افگن افتاده است\nز حسرت از غزالان چشم زخمی بر من افتاده است\nکجا دارد گلی چون نازنین من درین گلشن\nکه بلبل را هوای همنوائی با من افتاده است\nاگر بلبل هزار آه و فغان در گلشن اندازی\nپسند خاطر گل طرز فریاد من افتاده است\nبسو دایش چو نی « فارغ » نیم از زار نالیدن\nدل من همنوا تا با فغان و شیون افتاده است\n\nفارغ کاتب انجمن\n\nغزل\nاز خامهٔ شاعر شیوا بیان غلام حضرت خان شایق\n\nداغ عشق تو بجان هر که خریدار نبود\nاو به پیش من سودا زده هشیار نبود\nبعد مردن هم از ان کوچه گذر خواهم کرد\nتا نگوئی دل بیچاره وفادار نبود\nمیشود باعث بی آبی شمشیر کسی\nورنه خونریزی ما اینهمه دشوار نبود\nصبحدم رفته خیابان بخیابان گشتم\nهمچو رویتو گلی در همه گلزار نبود\nگل خود را بکف هر کس و ناکس میدید\nخوب شد خانهٔ بلبل سر بازار نبود\nدائم از راه کشیده است ترا شکوهٔ غیر\nورنه از کلبهٔ تاريك منت عار نبود\nراهب از دیر هم امروز مرا داد جواب\nگردن بستهٔ من قابل زنار نبود\nهمه کس کشتن منصور تماشا میکرد\nبجز انصاف که هرگز بسر دار نبود\n\n**"}
{"book": "adl0986", "page": 1022, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل ( ٥٦ )\n\nکاکلت واقف احوال پریشان من است بتو درد دل ما حاجت اظهار نبود\nآمد آن دم سر بالین من آن مایه ناز\nکه دل رفته زخود « شائق » گفتار نبود\nشایق کابلی شاعر معاصر\n\nنوابغ\n\nفردی که بروزگار خیزد خیزد پس از انتظار خیزد\nملت همه کار دان نماید يك مرد چو از دیار خیزد\nچون گل دمدم ببار آید گلبانگ خوش از هزار خیزد\nهمر نگ بخلق خسرو عصر اخلاق ز کار دار خیزد\nشاهنشه عقل هر چه گوید اعضا بی اختیار خیزد\nهر قوم که بختیار گردد زو مردم هوشیار خیزد\nاز حب دیار بر نخیزم از خاکم اگر غبار خیزد\nجناب مستغنی"}
{"book": "adl0986", "page": 1023, "text": "(٥٧)\nشماره ( اول ) سال دوم\nافغان در هندوستان\n\nعالم تاریخ\n\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\nافغان در هندوستان :\n( ١١ )\nبقلم آقای میر غلام محمد خان غبار عضو انجمن ادبی\n\nمادر ده مقاله تاریخیه منتشره در نمرات سال اول کابل وعده داده بودیم فصلی از تاریخ ( افغان در هند ) خواهیم نگاشت. در نظر داشتیم برای ایفای وعده شرح مبسوطی درینموضوع نوشته، و تا اندازه از فتوح بلاد، ترویج اسلامیت، تشکیل حکومت، بسط مدنیت، نشر معارف و ادبیات، اختلاط زبان، و سایر امور حیاتی افغان در هند سخن گوئیم. این مطلب بعلاوه آنکه محتاج تسوید اوراق زیاد بود، وقت نویسنده هم بحکم حوادث مساعد نگردید، و خاطر تقدیم تحریر ( تاریخ افغانستان ) را در مجلدی مستقل - چنانیکه در نظر است - اهم پنداشت. معهذا برعایت آنکه آنچه گفته آمده کرده آید، نگارش مختصری از آنموضوع در نظر گرفت. دانیم این رشته نوشته های ما از یکسلسله فهرست مفصل ( حکومات افغان در هند ) تقریبا متجاوز نخواهد بود، ولی چون مجموعه از ان وقایع تاریخیه افغان است که متأسفانه در کتابی واحد تالیف نگردیده، و جستجو کننده برای فهم این قضایا مجبور است چندین مجلدات ضخیم از تواریخ ممالك هند را ورق زند، لابد خالي از فايده نخواهد بود. قبلا بایستی دانست تاریخ هند از نقطه نظر تاریخ افغانستان بچندین حصه و رویهمرفته بدو حصه ( دور اسلام و دوره ما قبل آن ) میتوان منقسم شد، و تمام این ادوار تاریخیه هند کم وبیشی با تاریخ افغانستان مربوط است چونکه وحدت نژادی در میان بوده و آبا و اجداد هندیها از مملکت افغانستان هجرت اختیار کرده اند، قطعات کشمیر و پنجاب مثل صفحات سند از تاریخی ترین مساکین آرین های افغانستان است، در زبان ومذهب قديم اشتراك باهمى\n\n٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1024, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل ( ٥٨ )\n\nدارند ، بعلاوه تاریخ سیاسی ملتین در اغلب از منه بهم مخلوط بوده ، و در مرور چندین قرن\nقبل از حضرت مسیح و بعد ازو پادشاهان افغانستان از قبیل باختريها ، کوشانی ها ، هياطله ها\nبر قطعات وسیعهٔ هند حکمرانی کرده اند ، هکذا گاهی حکومات هند از قبیل چندر گپتاهای\nاول ( قبل از مسیح ) وكالالاها ( بعد از ظهور اسلام ) در بعض حصص افغانستان تسلطی\nبهمرسانده اند ، در نتیجه این علایق تاریخی بود که افغانستان مدنیت یونانی وصنایع باختری\nرا در هندوستان انتقال داد ، وخود نیز در تحت نفوذ دین بودا وحتی براهما داخل شد .\nباکل حال این موضوعاتی که شمردیم عجالته از دایرهٔ مقالات ما خارج ، واز وظایف تاریخ\nمفصل افغانستان است ، پس ما از ظهور اسلام درهند ببعد سخن خواهیم گفت :\nاسلامیت در اواخر قرن اول هجری در منتها اليه حدود شرق جنوبی افغانستان یعنی صفحات\nولايت سند قدم نهاد ، و ژنرال عماد الدین محمد قاسم ( داماد حجاج ثقفی ) در عهد خلافت خلیفه\nمعروف عرب عبدالوليد ابن عبدالملك ، حکمران سند داهیر نامی را مغلوب نموده شهرهای دنیل\nو نرون را فتح کرد ( ٩٣ ه ) محمد قاسم برای اولین بار - در تاریخ اسلام ـ رود بار سند\nرا عبور و بلدهٔ مشهوره ملتان را مقر حکمرانی خویش قرار داد ، پیشرفت اسلام نیز درهمین\nمنطقه برای چند قرنی خاتمه یافت . بعد از عمادالدین اخلاف او چندی در آن دیار حکومت\nداشتند ولی چون اهالی هوای آزادی در سرداشت آخراً در نتیجه شورشهای پی درپی\nحکومت عربی را مستاصل ساخته و بقول صاحب حديقة الاقاليم طایفهٔ موسوم به سومريها\nاز زمینداران آنسر زمین زمام حکومت در دست گرفت . بهر حال از وقت محمد قاسم\nتاقرن چهار هجری اسلامیت در صفحات پنجاب و هند نشانی نداشت .\nدر اوائل قرن چهار هجری دیپال نام آنکداورا چیپال واجیپال خوانند یکی از مقتدرترین\nملوك متعدده هندوستان بوده از کشمیر تاملتان و از سرهند تامیدان پشاور حکومت داشت ،\nافغانها سلطهٔ وسیع اینشخص را در حدود خود و پنجاب بادیده رضایت نمینگریستند لہذا\nبزودی برعليه او داخل محاربات شدند و اولین دسته های مجاهدین افغان در سال ٢٠٤ ه\nاز وادی های پشاور بہجوم آغاز کرد ، درین جهاد ملی بطوریکه صاحب خور شید جهان\nمیگوید طوایف زبر دست غلجى كمك و اشتراك نمود و در مدت پنجاه هفتاد جنگ\n\n٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1025, "text": "شماره ( اول ) سال دوم افغان در هندوستان ( 59 )\n\nبین افغان و جیپال وقوع یافت ، عاقبت اردوهای مهاراج مغلوب و خودش مجبور باعتراف استقلال افغان در صفحات پشاور تا اتك گردید . درین میانه افغان های سند و ملتان نیز بغرض حصول استقلال علم جهاد افراشتند . ریاست این انقلاب و جهاد ملی را شیخ حمید لودی افغان اداره مینمود و شیخ حمید یکی از زعمای کار آزموده آنولایت بوده طرح دولت مستقل افغانی را در سواحل راست رودایندس در نظر داشت ، والحاصل در تمام مصادمات افغان و جیپال مغلوبیت قسمت دشمن گردیده در نتیجه مهاراج پنجاب حکومت مستقل افغانی را در سند و ملتان ( بریاست شیخ حمید ) برسمیت شناخت ، و این آوانی بود که الپتگین غزنوی نقشهٔ یك سلطنت وسیع را در مرکز افغانستان طرح مینمود .\n\nسلاطین غزنی و هندوستان :\nبنا بقضیهٔ که مشهور است در سال ٣٥١ هجری الپتگین نائب الحکومه خراسان از منصور بن عبدالملك پاد شاه سامانی متوهم گردیده داخل غزنی شد و در آنجا به تشکیل حکومت مستقلی پرداخت ، الپتگین بعد از غلبه به عساکر شهریار سامانی متوجه فتح پنجاب شد و او اولین پاد شاه افغا نستان است که در دورهٔ اسلام با پنجاب رزم نموده . سپه سالار معروف و داماد شجاع او سبکتگین چندین بار بآنولایت تاخته وفتح ها کرده است . اگر چه الپتگین در این محاربات خود به فتح پنجاب کامیاب نگردید ولی راه جهاد را برای اخلاف خویش باز گذاشت ، و خودش در ٣٦٥ هجری رخت بسرای دیگر کشید . بعد از الپتکین پسرش ابواسحق پادشاه شد و میل باطاعت شهنشاه سامانی نموده بدربار بخار اشتافت و منشور حکومت از امیر منصور حاصل کرد ، ابواسحق عمر کوتاه داشت و در سال ٣٦٧ هـ سپه سالار سبکتگین تاج دولت بر سر نهاد .\nامیر ناصر الدین سبکتگین پادشاهی با نام فاتح ومدنیت پرور بود ، او افغانستان را در داخله تا مین نمود ، وبعد از قبول سفارت بخارا بامداد منصور عسکر کشید ، شهنشاه سامانی تا سر خس باستقبال او شتافت و سبکتگین دوبار بر فایق عاصی دربار بخارا ومعاونين او ابوعلى\n٥٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1026, "text": "شماره (اول) سال دوم مجله کابل (٦٠)\n\nسمجور والی خراسان و دارای بن شمس المعالی قابوس بن وشمگیر دیلمی فایق آمده نیشاپور را به شهزاده محمود سپرد . سبکتگین بعد از تاج پوشی در غزنی دوبار عسکر به تسخیر پنجاب کشید و جنگهای عظیم نمود ، در این محاربات شیخ حمید لودی پادشاه ملتان شخصاً در رکاب سبکتگین خدمات بزرگی ایفا کرد و شهزاده محمود شجاعت زاید الوصفی از خود بروز داد .\nمها راج پنجاب اجیپال بن اشتیپال درین جنگ ها بنام جهاد مذهبی از پادشاهان اجمیر ، دهلی کا لنجر ، قنوج و غیره استمداد و با صد هزار سوار و پیاده در اخرین حدود ملتان با اردوی افغان مقابله کرده مغلوب قطعی شد ، و در نتیجه بادادن باج و غرامات جنگ تحت الحمایه دولت افغانستان قرار گرفت . سبکتگین سواحل راست نهر سند را که حد طبیعی افغانستان بود بمملکت مسترد داشته و شعائر اسلامی را در آنجا ها ترویج نمود ، و بقول محمد قاسم فرشته پشاور را مرکز عسکری ساخته دو هزار محافظ در آنجا گماشت و افغانان غلجائی را که در انصفحات منتشر بودند جزو ارباب دولت و عسکر قرار داد . اما مستر ملیسون Malleson در هستری آف افغانستان میگوید : ــ مقدار ساخلوی افغان در پشاور از طرف سبکتگین ده هزار نفر بود . و علاوه میکند : ــ سبکتگین اولین پادشاه افغانستان ( در دورۀ اسلام ) است که بر افغانستان ــ خاص حکمرانی کرده است . « مطالع محترم ملتفت خواهد بود این تعیین حدود ملیسون بلحاظ جغرافیای سیاسی است ورنه در دورۀ اسلام بعلاوۀ سلسله مشهوره سامانیان بلخ خانو ادهای شاهی طاهریان هرات و صفاریان سیستا نی پیشتر از غزنویها به تشکیل دولت های افغانستانی پرداخته اند ، منتها حد حکومت آنها تا سواحل راست ایندس به تماماً بسط نیافته بود ، علی ای حال سبکتگین هر چند در ماورای نهر نیلاب تسلط مستقیمی نداشته معهذا مؤرخین هند او را در زمرۀ پادشاهان عظیم الشان لاهور حساب کرده اند و فرشته اشارتی بدین معنی مینماید زیرا مهاراج لاهور در تحت حمایت شهنشاه سبکتگین امرار عمر مینمود . در عهد سبکتگین افغان ها بمسافرت و اقامت خود ها در پنجاب افزودند و آهسته آهسته شعار اسلامی را در آنجاها آشکارا ساختند . سبکتگین در سال ٣٨٧ ه در نواح ترمذ از مربوطات بلخ راه آخرت گرفت و نام او ابدالدهر در تاریخ افغانستان باقیماند ، مبادا فراموش کنیم سبکتگین وزیری داشته سخت دانشمند و فاضل که تدبیر او\n\n٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1027, "text": "شماره ( اول ) سال دوم افغان در هندوستان ( ٦١ )\n\nدر تاریخ تمدن افغانستان ذی دخل است و اوست فضل بن احمد اسفراینی هراتی رحمة الله تعالي\nعليه رحمة واسعة .\nسلطان معروف افغا نستان محمود زابلی بعد از سبکتگین ( ۳۸۷ هـ ) عصای سلطنت در\nدست گرفت و نخست افغا نستان طبیعی را از نهر امون تاصفحات بلوچستان و از نهر سند تا\nصفحات خراسان و سیستان از تشتت ملوك الطوایفی وارهاند بنوعیکه نه از شارهای غرجستان\n(هزاره حالیه) و پادشاهان غور و نه از امرای جوزجان ( میمنه کنونی) و شاهان سیستان\nوغیرها اثری گذاشت و او ابوالفتح داؤد بن نصیر نواسه شیخ حمید لودی را در متنها الیه سر حد\nجنوب شرقی افغانستان بشکست . یمین الدوله محمود بعدها به توسیع حدود پرداخت و بخارا\nو خوارزم را با ولایات اصفهان ، ری ، همدان مسخر و ضمیمه خاك شهنشاهی افغا نستان\nنمود . محمود چون انجام نقشه پدر در نظر داشت و تسخیر براعظم هندوستان نصب العین او\nبود ، لہذا از سال ۳۹۱ هـ تا ٤١٨ هجری متجاوز از دوازده بار بهندوستان بتاخت . محمود\nدر یکی ازین اسفار نظامی خود از راه کشمیر و نشیب های جنوبی هما لیا بقلب هندوستان\nحمله محكمي نمود مليسون شرحی ازین سفر عجیب محمود مینویسد و میگوید درین مسافرت\nصد هزار سوار و بیست هزار پیاده منتخب ملتزم رکاب سلطان بود . بهرحال این غازی\nبزرگ وفتاح مشهور ، انندپال و پسر او مهاراج پنجاب و چندین پاد شاهان مشهور هندوستان\nرا محو و مغلوب نموده ، در نتیجه به تمام مملکت پنجاب ، کالنجر ، قنوج ( فرخ آباد ) تانیسر\nگوالیار ، مترا ، نهرواله ، برن ( بلندشهر ) وغیر ها از کشمیر و نهرسند گرفته تا اوقیانوس\nهند قابض ومالك شد ، و شعرای افغا نستان باستقبال فتوحات او شتافتند و منجمله راجع به\nمشهورترین فتوحات او گفتند :-\nتا شاه خسروان سفر سومنات کرد کردار خویش را علم معجزات کرد\nمحمود در حالیکه خیال تسخیر سرهند و ها نسی را داشت بحکم تقدیر سر در گریبان نیستی\nکشیده و در قصر فیروزۀ غزنی مدفون شد (٤٢١ھ) محمود یکی از بزرگترین پاد شاهان\nاسیا بوده و موجد تمدن مشعشع افغا نستان در دوره اسلام بشمار میرود .\nشهاب الدوله مسعود ( ٤٢١ - ٤٣١ هـ ) پس از انکه جانشین پدر گردید خطبه او\n\n٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 1028, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل ( ٦٢ )\n\nدر ولایات کچ و مکران ( بلوچستان ) خوانده شد و اوهاشی را درهندوستان فتح کرد\nو امیر احمد را نائب الحکومه وسپه سالار کل هندوستان مقرر داشت . در عهد سلطان مودود\n( ٤٣٤ - ٤٤١ ه ) راجهای هند از نفاق داخلی افغانستان استفاده و عصیان نمودند ، این\nعاصی ها هانسی و تانیسرررا اشغال کردند . ولی سلطان ابراهیم ( ٤٥٠ - ٤٩٢ ه ) دوباره\nمقامات از دست رفته را مسترد داشت و بعلاوه بعضی مواضع دیگری را که تا آنوقت مسخر\nنشده بود فتح کرد . بهرام شاه ( ٥١٢ - ٥٤٤ ه ) که بعدازمحمود یکی ازبزرگترین پادشاهان\nفضیلت پرور غزنوی است چندین بار بهندوستان بتاخت و تمام عاصیان هندی را گوشمال\nسختی داد ، واقعاً این بهرام شاه بود که بعد از غلبه سلاجقه وشکست مسعود و آنهمه تخریبات\nمدهشه طغرل کافرنعمت ونفاق خانواده سلطنتی وبغاوتهای رعایای هندی ، یکبار دیگر پایه های\nشهنشاهی عظیم افغانستان را در صفحات شرقی وهندوستان قایم وتحکیم نمود . سقوط بهرام شاه\nبا زوال دولت آل ناصر توام واقع شد وبعدازغلبۀ غوریها خسروشاه غزنوی ( ٥٤٤ - ٥٥١ )\nافغانستانرا تخلیه ولاهور را مقر حکومت پنجاب و هند قرار داد . خسرو ملك\n( ٥٥١ - ٥٩٨ ) آخرین پادشاه كوچك این خاندان بود که بدست محمد غوری منقرض\nو محبوس وسلطنت غزنویها خاتمه ابدی یافت .\nوالحاصل دورۀ شهنشاهی غزنویان که از قرن چهار تاشش هجری طول کشید قسمت\nبزرگ ممالك هندوستان را مسخر ، و دیانت اسلامیه را بامدنیت افغانیه در انجا ترویج نمود ،\nغزنویها زبان ادبی افغانستان ( فارسی ) را بهندوستان ارمغان بردند ، و بصدهانفر علما\nوفضلا وشعرای افغانی در انسرزمین به نشر علوم ومعارف و ادبیات افغانی مشغول گردیدند ،\nدر عهد غزنویها بصدهابقایل وهزار ها هزار نفرافغان در تمام صفحات کشمیر و پنجاب\nوهندوستان منتشر ومقیم گردیده بصنعت و تجارت پرداختند ، از ان بعد است که راهای جهاد\nوحکومت افغان در ممالک وسیعه هندوسان مفتوح وامروزه تقریباً هشتاد ملیون مسلمان\nهندی وچندین ملیون نفوس افغانی بیاد کارشهامت ملت افغان درانسرزمین باقیست . در دورۀ\nغزنویه ممالك مفتوحه هندوستان از طرف دربار غزنی بدو نوع اداره می شد ، قسمی که\nمستقیماً تحت اداره حکام وعمال افغانی قرار داشت مربوط به پنجاب و مرکز نائب الحکومه\n\n٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1029, "text": "شماره (اول) سال دوم\nافغان در هندوستان\n(٦٣)\n\nکی آن لاهور بود ، یکنفر نائب الحکومه ویکنفر سپه سالار نظامی از غزنی گسیل وانتخاب\nسایر مامورین افغانی از اختیارات آنها شمرده می شد یکباری هم هانسی در عهد شهزاده مجدود\nبصفت پایه تخت دویم افغانی در هند قرار گرفت . قسم دیگر ولا یات هند آز ا دی داخلی\nداشته در تحت ادارۀ راجه های بومی بصفت ممالک تحت الحمایه و با جگذار دولت افغانستنان\nاداره میگردید ، این قسمت مؤخرالذکر در سیاست خارجی خود قهراً تابع اراده و پلیتیک\nغزنی واقع و ابداً قادر بر حرکات مخالفا نه نبودند .\nغوریان و هندوستان :\nبعد از انکه اعزلدین حسین جهانسوز بتفصیلی که معلوم ست بنیاد سلطنت غزنویه را\nبر انداخت وخردش وپسرش ملك سيف الدین محمد در گذشت ، غیاث الدین محمد ســـام\n( ٥٥٨ - ٥٩٨ ) پادشاه افغانستان شد وشهاب الدین محمد معروف سپه سالار افغا نستان\nگردید ، شهاب الدین محمد بعد از تامین ملتان وفتح ولایت اوچه ( در کنار نهرپنج ند ) در سال\n٥٧٤ به گجرات تاخت واز بهیم دیورای شکست خورد ، واین هنوز اوانی است که\nخسرو ملك غزنوی حکومت سواحل سند و پنجاب در دست داشت. شهاب الدین در٥٧٥ مکرراً\nاز غزنی در ولایت پشاور ( بقول فرشته بگرام یا پرشور یا فرسور ) رفته شورشیان را\nمغلوب نمود ودر ٥٧٦ عسکر به لاهور کشیده ملك شاه پسر خسرو را پر عمل گرفت ، در\nسال ٥٧٧ بجانب دیول ( مربوط بسند ) شتافته و تمام سواحل راست نهر سندرا اشغال کرد ، و در\nسال ٥٧٨ لاهور را متصرف گردیده قلعۀ سیل کوت را ( میان آب راوی وچناب ) بنا نهاد\nو حسین خرمیل را در آ نجا حاکم گماشت در سال ٥٨٢ شهاب الدین لاهور و تمام ولایت آنرا\nبصورت قطعی فتح کرده به علی کرماج سردار غوری خود تحویل داد ، و خسرو ملك را با پسر\nوفامیاش محبوساً بدربارغور گسیل نمود تا در یکی از قلاع مشیده هزا رجات حالیه محبوس شدند .\nاما محارب مشهوره شهاب الدین فاتح در هند از سال ٥٨٧ هجری آغاز می کندوشهاب الدین\nدر انسال بغرض تسخیر قلب هندوستان از غزنی حرکت مینماید مستر ملیسون در تاریخ\nافغانستان شرحی ازین محارب ذکر می کنداو میگوید : ـ ( شهاب الدین بعداز الحاق پنجاب\nبه دوسال به اولین حمله در ما ورای در یای ستلج مبادرت نموده و در سال ١١٨٦ مسیحی\n\n٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1030, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل ( 64 )\nسوقیات عسکریۀ او شروع شد ، شهاب الدین قبل از انکه باین امر خطیر اقدام کند مسبوق بود درین حرب مقابل با قوای کوچک و ضعیفی نخواهد شد بلکه پرتهی راج ( پیتهورای ) را جای کل راجستان با اردوی که مرکب از عساکر تمام سلطنت های راجپوتانه و دهلی است در برابر او حاضر خواهند بود و راجپوتها همانهای هستند که در جنگها بمقابل غزنویها ثابت نموده اند که در فنون حربی و شجاعت ابداً طرف مقایسه باعساکر جیپال و انند پال شده نمیتوانند و صاحب منصبان آنها یادگار آن افسران کار دیده هنود است که از جنگهای محمود غازی تاحال کسب تجارب نموده و از طرز جنگهای افغان کاملا آگاه و مطلع هستند ، بعلاوه شهاب الدین میدانست سلطنت قنوج نیز قوت و عظمت سابقۀ خودش را بدست آورده و اینها رویهمرفته برای مقابله افغان با منتهای رشادت حاضر استند . معهذا شهاب الدین اعتنائی نکرده و با اردوی که نسبة اندك ولی گاهی شکستی ندیده رود بار ستلج را عبور و مقام پتهنده واقع در پتیاله را بيك هجوم دهشت ناکی استیلا کرد ( فرشته گوید شهاب الدین ضیاء الدین تولکی سردار هراتی را با عساکر ساخلو در پتهنده گذاشت ) و متعاقباً بيك حمله دیگر تانیسر را متصرف شد و سپس بغرض تسخیر دهلی عزیمت براه کر نال نمود ( مسافه بین تانیسر وکرنال ۲۲ میل است ) کر نال میدان وسیعی است و در بین تانیسر و کر نال در موضوع تراوری ( آنکه فرشته ترین خوانده در کنار آب سرس وتی هفت کروهی دهلی ) بغتۀ تلاقی افغان و هندی واقع شد ، تعداد افواج پر تهی رای راجه راجستان و گاندی رای والی دهلی وسایر شهزاده گان باجگذار پرتهی رای بالغ بر دوصد هزار نفر و سه هزار فیل جنگی بوده و اردوی شهاب الدین در مقابل آن بسیار قلیل شمرده میشد ، بهر حال جنگ شروع شد و شهاب الدین با اعتماد بطرز جنگهای قدیم غزنویها که دایماً با عساکر قلیل بر کتله های بزرگی فایق می آمدند با رشادت بحمله پرداخت ، طرز حربهای غزنویها باینصورت بود که با دسته های متعدده كوچك كوچك حمله های پیاپی بصفوف دشمن نموده آنها را خسته و غیر منتظم میساختند ، و سپس بيك حمله عمومی بنیاد شان می افگندند ، اینست که شهاب الدین همان روش را اختیار نمود ولی اردوی هنود با تجربه بوده قبلا خطوط عقب را با بهترین کند کهای پیاده قایم کرده بودند ، و قرار بود در وقت حمله های مدهش و پیاپی افغان که از طرف قلب هند دفاع می شد ، جناحین\n٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1031, "text": "شماره ( اول ) سال دوم افغان در هندوستان ( ٦٠ )\n\nهندی بسرعت حرکت کرده واردوی افغان را از جناحین و عقب محاصره نمایند ، واقعاً این قرار جنگی عملی شد و در حاليكه دسته جات متهاجم افغان بقلب دشمن که خط طویلی تشکیل کرده بود فشار میداد و ظواهر حالات ضعف هندیها را مدلل مینمود ، اردوی غور از جناحین و عقب محصور شده بودند ، این شکست بطوری محکم و قطعی بود که بدون فرار چاره نداشت ولابد عسکر شهاب الدین آنرا برقرار اختیار کردند ، از دیگر طرف این یأس بزرگ به شهامت و خشم طبیعی قوماندان شجاع افغان شهاب الدین افزود بنوعيكه شخصاً اسپ خودش را مهمیز و بر فیل سواری پادشاه دهلی هجوم برد و بلا فاصله بنوك نيزه دندانهای او را در دهان بشکست ، اما گاندی رای نیز آنقدر بهادر بود که جواب نیزه حریف را از پشت پیل بادم شمشیر داد و در نتیجه شهاب الدین از يك بازو زخم شدیدی برداشت و نزديك بمرگ شد ، سواران معیت شهاب الدین بلادرنگ او را برداشتند و شکست بدرجه مکمل بود که افواج هند تا چهل میل تعاقب کرده ، بقایای فوج غور در قلعه پتهنده رسیده محصور شدند این محصورین در قلب خاك دشمن یکسال و سه ماه مقاومت بخرج داده عاقبت مصالحه برقرار و قلعه تسلیم شد . اما شهاب الدین بدربار غور با خاطر گرفته حاضر و بعدها به غزنی حرکت و در تهیه اردو برآمد ، ازان بعد هیچ تفریحی ، خاطره غم انگیز ذات این شکست را از خاطر او محونه نمود عاقبت بعد از دو سال ( ۱۱۹۱ مسیحی ) دوباره بعزم گوشمال دشمن های بزرگ روان شد و بقول فرشته از راه پشاور ، ملتان ، لاهور بجهت دریای سرس وتی پیشرفت نمود ( سرس وتی نهریست در علاقه سرهند که از نشیب های همالیا بنعان و در ریگزار ها محو و پنهان میشود ) دشمن حرکت شهاب الدین را مستحضر بود ولی قوماندانهای فاتح را جپوت باندازه مغرور و متیقن بفتح ثانی خود بودند که حتی مکتوباً شهاب الدین را ملامت و سرزنش نمودند شهاب الدین حيله بکار برد و جواب بطرزی نوشت که دشمن یقین کرد او بسی ضعیف و مجبور است برای ترک جنگ استجازه از برادر تاجدار خود نماید ، در ینوقت اردوی هند بمقابل اردوی افغانستان در موضع سرسوتی موقع گرفته بود ، شهاب الدین از غرور و غفلت هندیها استفاده کرده ، شبانگاه بطور ناگهانی دریا را عبور و يك شباخون هولناکی آغاز نمود ، معهذا عساکر هند آنقدر زیاد بود که از یکطرف"}
{"book": "adl0986", "page": 1032, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل ( ٦٦ )\n\nبدفاع دهشت انگیز شبانه مشغول واز دیگر طرف بآراستن صفوف حرب پرداختند\nشهاب الدین نیز ترتیبات جنگ را از سرگرفت و ایندفعه باز در نظر داشت بهمان پروگرام\nو نقشه قدیم بواسطه حملات محکم دسته جات سواره اردوی دشمن را پریشان کند ،\nمنتها برای جلوگیری از قصد محاصره دشمن قرار داد دسته های هجوم کننده سوار بعد از\nاجرای تیرباران بدشمن دوباره بخط اردو مراجعت کرده و دسته های دیگرجایش را اشغال نماید\nورویهم رفته در موقع مراجعت ضعف و گریز نشان دهند تا بدینوسیله مدافعین هند از مواقع\nمهمه خود قدم بیرون تر گذارند ، والحاصل جنگ طرفین بهمین انداز آغاز و تا غروب\nآفتاب طول کشید ، شهاب الدین از یکطرف توسط حمله های پیاپی سوار خطوط دشمن را\nخسته ساخته و از دیگرطرف آنها را از استحکامات شان بیرون می‌کشید ، و در عین حال\nنگذاشت دشمن بقصد محاصره در عقب و جناح او دست یابد ، مقارن غروب آفتاب\nشهاب الدین با دوازده هزار سوار منتخب و تازه نفس خود بیکبار مثل سیلاب آتش\nبقلب دشمن سرازیر شد این حمله باندازه دهشت ناک وقوی بود که قلب دشمن ازهم شگافت\nوهندیها روبفرار نهادند ، جناحین هند نیز مقاومت نتوانسته گریز اختیار کردند ودر چند\nدقیقه اردوی هند بحالت پریشان وسخت ابتری در میدان کار زار بقصد فرار میدوید .\nفرشته میگوید درینحرب تعداد افواج هند بالغ برسه صدهزار نفر بود و در نتیجه تماماً شکسته ،\nوگاندی رای والی دهلی و سایر رایان جنگجو کشته ، ورای پتهورا با الذات بسته گردید .\nبهر حال شهاب الدین بعد ازین فتح عظیم که چشم هندوستان را سوخت بلا فاصله قلاع\nو ولایات سمانه ، گهرام ، هانسی ، سرسیتی ، اجمیر را فتح نموده و متعاقباً بعزم دهلی عسکر\nکشید ، صاحب دهلی بدادن باج ومالیات خود را حفظ نمود . شهاب الدین ملك قطب الدین\nغوری را ( که مشهور به ايبك ولك بخش است و مستر فرير در كتاب مشهور خود\nFerrier's Afghanistan او را از يك قبيله افغان و منسوب بخانواده\nلود میدادند ، ) بصفت نائب الحكومه كل ممالك مفتوحه هندوستان درشهر گهرام\n( هفتاد گروهی دهلی ) گذاشته وخودش از راه کوهستان سوالك عزيمت افغانسان نمود .\nشهاب الدین در سال ٥٨٩ هجری باز از افغانستان بعزم تسخیر بنارس عسکر کشیده\n\n٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1033, "text": "شماره ( اول ) سال دوم افغان در هندوستان ( ٦٧ )\n\nو آنجا را فتح نمود . ومتعاقباً قطب الدین شهر دهلی را مسخر و پایه تخت هندوستان افغانی\nقرار داد . اما شهاب الدین بعد از انکه بنارس را فتح وبافغانستان عودت نمود در سال ٥٩٢ ه\nمکرراً بهندوستان تاخته و بیانه را در هشتاد میلی آگره بجهت جنوب فتح و به بهاءالدین\nطغرل یکی از مامورین معیت خود سپرده و خود بغزنی مراجعت نمود . در سال ٥٩٨\nشهنشاه غیاث الدین راه آخرت گرفت و شهاب الدین بصدت پادشاه افغانستان و شهنشاه\nهندوستان رسماً به تخت سلطنت جلوس نمود ، ودر سال ٦٠٢ هجری در حین مسافرت از هند\nدر کنار نهر نیلاب از دست چند تن فدائیان طایفه گکر ( از کنار نیلاب تادا مان جبال\nسوالك بقول فرشته بود و باش داشتند ) شهید شد .\nدر عهد دولت شهنشاهان غور فتوحات افغان تادهلی امتداد یافت ، و دیانت اسلامیه در قلب\nهندوستان جا گرفت، بعلاوه بعضی طوایف پنجاب که تا آنوقت مسلمان نشده بودند نیز اسلام اختیار\nکردند ، در نتیجه در اکثر بلادهند مدنیت افغانی مروج وادبیات افغانستان منتشر گردیده،\nقصور مزينه ومساجد عالیه بر پا شد بنوعیكه هنوز نمونه آن جمال وصنعت را میتوان در\nمیناره قطب الدین در خرا به های کهنه دهلی تما شا کرد . ازین بعد است که صفحات\nهندوستان زمینه قابل ومستعدی برای دولت های افغانی و مدنیت افغانستانی گردیده ودر\nمدت متجاوز از چهار صد سال زیاده از دو صد نفر پادشاهان افغان در نقاط مختلفه\nهند سلطنت نموده اند ، و دا منه این دولت ها تا ظهور کورکانیان وبسط قدرت آنخاندان\nبپایان کشیده است . ما در پایان این نوشته ها بالتدریج شرح کوچکی از هر یك دولت های\nافغانی در هند نوشته و بمطالعه عموم تقدیم خواهیم نمود .\n\n٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1034, "text": "شماره (اول) سال دوم مجلۀ کابل (68)\n\nآثار عتیقه\n\nوقایه مجلۀ کابل مجموعه از تصاویر آثار قدیم و تاریخی وطن عزیز است برای خوبتر\nشناختاندن آن درینجا به تعریف هريك آن مختصراً پرداخته میشود.\nالف : در قسمت فوقانی ابتدا از راست لوحه :\n(1) منظره يک قسمت از کوه با میان قدیم وصنم عظیم معروف آن که یادگار مدنیت\nوصنعت مشعشع تقریباً دو هزار سال پیشتر مملکت تاریخی افغانستان است .\n(2) گنبد ظریفی که در پشت مینار قرار دارد مزار مشهوره ومنسوب بخلیفه چهارم\nرضی الله عنه است که یکی از یادگارهای معماری شش صد سال پیشتر افغانستان بشمار میرود .\n(3) میناره مصلی هرات ویکی از مینارهای متعدده ونفیسه افغانستان است ویادگار\nشش صد سال پیشتر واز ظریفترین خاطرهای مدنیت وطن محسوب است .\n(4) یکی از معماری های قضا زدۀ شهر معروف بلخ ویادگار دوره تمدن وصنعت\nقرون وسطی افغانستان است.\nب : در قسمت تحتانی ابتدا از راست لوحه :\n(1) مقبره اعليحضرت احمد شاه غازی مؤسس بزرگ سلطنت افغا نستان درقرن\n18 مسیحی در شهر احمد شاهی قندهار .\n(2) ایوان ظریف وعجیب شهر مشهور ( بست ) است که بابهترین صنعت کاریهای نفیس\nافغانستان از هزار سال باینطرف هنوز دربرابر صرصر حوادث جهان مقاومت مینماید . ودر\nحوالی دریای هیرمند واقع است .\n(3) مینار یادگار حرب استقلال ( 1919 ) واقع در شهر کابل است .\n\n68"}
{"book": "adl0986", "page": 1035, "text": "قسمت شرقی بالاحصار - كابل"}
{"book": "adl0986", "page": 1036, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1037, "text": "مسجد بابر شاه - كابل"}
{"book": "adl0986", "page": 1038, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1039, "text": "( ٦٩ )\n\nشماره ( اول ) سال دوم\nکشفیات جدیده\n\n٤ - میناره جسیم و نفیس در غزنی قدیم است که یادگار مدنیت حیرت آور نهصد سال\nپیشتر افغانستان در دوره آل ناصر است .\nه - در روی میدار استقلال و ایوان پست پل در ونته لغمان است که مدنیت عصر\nحاضره را در افغانستان نماینده گی مینماید .\n\nکشفیات جدید یا اخبار علمیه\n\nآله کشافه طیاره\n\nریاستهای متحده امریکه آله ای موسوم به « کشاف طیاره » ایجاد نموده است : -\nوزارت حربیۀ دنمارک آنرا از امریکه خریداری نموده و میگویند که در تمام یوروپ\nاین آله تازگی داشته و منحصر بفرد است .\nموجد این اختراع دعوی میکند که این آله محل و بلندی طیاره را دریافته میتواند علاوتاً\nيك قوۀ نور افگن بآن ملحق است وقتیکه طیاره را مییابد سمت پرواز طیاره را خود\nبخود تعقیب نموده میرود . حاضراً دولت دنمارك آنرا تحت تجربه گرفته است .\n( گرافيك )\n\nطیاره فیش فیشه\n\nاولین طیارۀ فیش فیشه که حامل پوسته باشد در بهار امساله جینوارا ته بال خود خواهد\n\n٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1040, "text": "شماره (اول) سال دوم مجله کابل (۷۰)\nگرفت . موجد آن يك سائینس دان آلمانی موسوم به (هر تانی لنگ) است . هر تانی لنگ\nبرعکس انجنیرهای دیگر مفکوره خود را قبل از عمل و تجربه پیشتر مشتهر نکرده بود - اولا\nيك طيارة كوچك پوسته را بغرض تجربه ونمایش تهیه کرد که طول بالهای طیاره وقتیکه\nدر پرواز باشد بیش از ده فت و ۱۵ پاو مواد آتشین برای راندن آن بکار خواهد بود .\nدر بدو حرکت بالهای طیاره كوچك مذكور باجسم آن پیوسته میباشند و بالهای آن وقتی\nباز میشوند که طیاره به سریع ترین رفتار خود رسیده باشد . هر گاه مواد سوختنی آن خلاص\nشود طیاره خود بخود فرو میآید .\nاولین کسوف (۱۹۳۲) عیسوی\nکسوف اولی سال جاری که درین نزدیکی ها واقع شده هیچ ستاره شناسی آنرا دیده\nنتوانست زیرا که امسال ماهتاب نسبت به اوقات کسوف های کلی دیگر از زمین مسافت\nبعیدی داشت لهذا بعوض اینکه کل آفتاب را پنهان و متواری نماید فقط مرکز آفتاب را\nمستور نموده روشنی آفتاب مانند حلقه بدور ماهتاب مکشوف و عریان ماند .\nحدوث مذكور فقط از قطعة كوچك نزديك قطب جنوبی دیده شده که از آبادی\nانسانی بسیار دور است - در استریلیا و قسمت جزئی مجمع الجزائر ملايا كسوف جزئى\nمشاهده شده بود .\nاکنون منجمين انتظار مشاهده کسوف ثانوی آفتاب را دارند که بتاریخ ۳۱ اگست\nواقع شدنی است - و میگویند که کسوف کلی واقع شده و از کنیدا ( وانگاینید جدید )\nمشاهده خواهد شد ، علاوة ماهتاب هم دو دفعه گرفته خواهد شد ـ چنانچه خسوف اولی\nبه یکم حمل واقع شده و در هندوستان بنظرآمد ـ خسوف دومی به ١٤ ستمبر واقع خواهد\nشد وصرف در بعضی نقاط یورپ و آسیا و افریقه بنظر خواهد خورد .\n( هفته وارمصور انديا )\nچرم درختی\nدر ملك جاپان يك اختراع عجیب بعرصه شهود آمده که بعضی فضلای جاپان از پوست\n۰۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1041, "text": "شماره (اول) سال دوم کشفیات جدیده (٧١)\n\nداخلی درخت چرمی را ساخته اند که در پایداری و نرمی از چرم حیوانی پست تر نیست.\n(ما درن ريويو)\n\nمركز برای رادیو\nشرکت مرکزی را ديوى نيويارك در وسط شهر مذکور بزودی تعمير يك بناء مخصوصی\nرا در نظر دارد. که مصارف عمارت مذکور با مصارف ابنيه ئيكه از برای آن منهدم\nمیشوند ، مساوی ٢٥٠ ملیون دالر آمریکائی است .\nو عنقریب است ٣٠٠ منزل خراب و در جای آن عمارتی برای دستگاه رادیو تعمیر\nمیشود که مساحه آن ٢ ملیون فت مربع بوده متجاوز از پنجاه هزار موظف بوظيفه خود\nاشتغال ورزند .\n(الهلال مصرى)\n\nاقتراحات\n\nاقتراح شعری با دعوت قلمی\nانجمن ادبی چنانچه درین دوره یکساله اوائل تاسيس خود از نشر يك مجله ماهانه و برخی\nاقدامات دیگر عرفانی تا اندازه برای تشويق اهل قلم وطن عزيز خد ما تی انجام دا ده\nاست ، در جريانات سال دوم تصمیمات نافعتری به نسبت این موضوع اتخاذ کرده\nو میخواهد از طريق نزدیکتری وسیله ترغیب و تشویق ارباب ذوق این سر زمین\n\n۷۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1042, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل (۷۲)\n\nواقع گردد . . اینست که انجمن ادبی فتح کابل و علل انحطاط اسلام را مو ضوع اقتراح و\nانتخاب قرار داده و بمجلات سال دوم کابل صفحاتی را برای آثار و اشعار آنا نیکه\nدرین مبحث بزرگ قلم فرسائی بفرمایند تخصیص داده است برعلاوه آنکه آثار فکری\nو قلمی نویسندگان و شعرا محترم در يك مجله كثير الانتشار وطن نشر واسباب شهرت\nاو شان گردد در صورتیكه از مقالات و اشعار وا رده هر كدامى در اطراف مطلوب\nمعینه ومرام مجله وهیئت ممتحنه مقرون تر آید نویسنده و شاعر به سه درجه انعام که عبارت\nاز هزار ، پانصد، سه صد روپیه میباشد بايك يك نشان افتخاری بمدارج معینه از طرف\nانجمن فايض خواهد گردید .\nشرایط که برای اقتراح موضوعات معین شده قرار ذیل است .\n\n( اقتراح در مجله کابل نظم و نثر )\n\n۱ : ـ نظم : قصیده از پنجاه تا صد بيت بسبك شعرای محمودی ردیف ، بحر ، وزن\nچون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار\nپرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار\n( فرخی سیستانی )\n\nموضوع قصیده « تاریخ فتح «کابل » از طرف اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی .\n۲ : ـ نثر از ده تا بیست صفحه مجله\nموضوع نشر « « علل انحطاط اسلام »\n۳ : ـ مدت نوشتن از تاریخ اعلان مجله تاسه ماه\n٤ : ـ طرز فرستادن مقاله : مقاله سربسته وبی امضا بنام مدیر انجمن فرستاده شود\nويك پرزه جدا گانه که در آن اسم و نشان نویسنده مقاله باشد در جوف آن گذاشته شود تا\n\n۷۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1043, "text": "(۷۳)\nشماره (اول) سال دوم اقتراح شعری یا دعوت قلمی\n\nاز روی آن اسم مقاله نویس تمیز داده شود.\n\nطرز قضاوت وحکمیت\n۱: - تمام مقالات معۀ پرزه های اسم نویسنده نمبر زده شده اصل پرزه ها خاص نزد مدیر محفوظ و مقالات در مجلس قرائت میشود.\n۲ : - در مجلس امتحان اعلیحضرت شهریار همایونی و ارباب علوم وفنون و اعضای انجمن ادبی و وزارت معارف حاضر میباشند مقالات قرائت میشود .\n۳ : - مقالات از روی موضوع و استدلال علمی ومنطقی و ترکیب جملات و عبارات و الفاظ وزن شده با کثریت اراء اعضاء ممتحنه نمبر داده میشود .\n٤ : - نمرۀ (١) مبلغ - ۱۰۰۰ (۲) ۵۰۰ (۳) ۳۰۰ افغانی\nه : - اشخاصیکه جایزه میبرند نام آنها در مجلس خوانده و مقالات آنها بمعۀ تفصیل مسابقه و فوتوهای شان در مجلۀ کابل نشر میشود و علاوه بر انعام نقد يك يك نشان به درجات که مخصوص نشان ادبی میباشد نیز داده میشود .\n٦ : - اشخاصیکه جایزه نگرفته اند اسمای شان محفوظ مانده و هیچکس بدون نویسندۀ مقاله و مدیر انجمن آنها را نخواهد شناخت .\n۷۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1044, "text": "شماره ( اول ) سال دوم\nمجله کابل\n(٧٤)\n\nتقریظ\nوانتقاد\n\nمطبوعات داخله\n\nمناسب بود راجع به مطبوعات وطنی قدری دورتر رفته وسیری در تاریخ نیمقرنه آنها در افغانستان نمائیم ولی تنگی فرصت حوالهٔ مطلب بآینده نمود وما عجالةً خواستیم نظری بمطبوعات حالیهٔ مملکت انداخته اختصاراً سخنی چند نسبت بآنها گوئیم.\nمجلات :\nمجله ماهانهٔ صحیه ومجلهٔ پانزده روزه اقتصاد مطبوعهٔ کابل که درین نزدیکی ها دورهٔ دویمین خود ها را آغاز نموده اند، مطالعین وطنی را بسی مستفید و ممنون ساخته و ضمناً در فضای مطبوعات مملکت یکی پی دیگری مثل ستارهـا میدرخشند . مجلهٔ کابل تقدم وترقی زیاد این مجله هـای شریفه را که بعلاوهٔ افادات عالـیه در داخله مراتب علمی وادبی مملکت را در خارجـه نیز تا حدی درست نمایندہ گی میکنند ، خواسته و توفیقات حسنه برای نویسندگان محتـرم آن محمد زمان خان ترکی ورشیدخان لطیفی از دربار باری استدعا مینماید . وهکذا امید داریم مجلهٔ شریفه آئینه عرفان ( منطبعه کابل ) که دورهٔ پنجمین خود را طی مینماید روز بروز راه تکامل را بسرعت طی کرده در رونق طباعتی وتعدد موضوعات مفیده وتکثر\n\n٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1045, "text": "شماره (اول) سال دوم\nمطبوعات داخله\n(۷۰)\n\nصفحات خویش بیفزاید و با لآخره اولیت را در ردیف مطبوعات وطنی احراز\nنماید . ما توفیقات کار کنان محترم این مجله را از خداوند خوا ستارییم .\nمجموعه شریفه ماهانه اردوی افغان (مطبعة کابل) که قدم بسال سوم گذاشته با قطع\nو حجم مناسب و تصاویر مقبولی طبع ونشر میشود این مجله دارای مضامین فنی و تربیوی\nعسکری است ما امید وارهستیم مجموعة شریفه مذکوره عنقریب بتوجۀ صاحب منصبان\nتربیه شده اردوی مملکت عزیز موقع مهم علمی وفنی و تاریخی را در صف مطبوعات\nافغانستان اشغال نماید ، ما از خداوند ترقیات زاید الوصفی برای این یگانه مجموعه عسکری\nکه نماینده عوالم نظامی وطن محبوب است تمنا کرده وتوفیقات حسنه به نویسنده محترم آن\nمحمد اکبرخان استدعا می نمائیم .\nمجله شریفه ادبی هرات او لین مجلة ادبی است که در ولایت فضل پرور هرات قدم\nبعرصه مطبوعات وطنی گذاشته وشماره اولین آن باداره مجلة کابل رسیده است این مجلة\nنورسیده ماهانه .... در صحیفه با طبع تیپوگرافی ومضامین ادبی و علمی شایع میشود ، هرچند\nعجالتاً حروف طبع بعضاً پریده و موضوعات محدود است ولی ما یقین داریم بسرعت\nاین مجله شریفه بتوجهات نویسندگان با علم و فضل انجمن ادبی هرات مقام نفیسی را گرفته\nو یکی از بهترین مجلات مملکت بحساب خواهد رفت ، وضمناً مفاخر علمی و ادبی تاریخی\nهرات را باطرز و اسلوب خوبی تمثیل خواهد نمود . ما از حضرت احدیت ترقیات مطلوبه\nاین مجله شریفه و توفیقات کامله کارکنان آن ادارۀ محترمه را تمنا مینمائیم .\nمجلۀ شریفۀ ماهانه حی علی الفلاح که مرحله دو یمین خود را به نویسنده گی میر غلا محان\nطی میکند دارای مضامین نافعۀ مذهبی است ورو به بهبود میرود امید است بزودی داخل\nدورۀ بارونق تری گردد ، توفیقات کامله کارکنان آن مجلۀ شریفه مطلوب ومدعا است .\nروز نامه ها :\nروز نامه شریفۀ اصلاح ( مطبعة کابل ) که سر از سال سوم خود روزانه شده و در عالم\nاشاعات ترقی محسوسی نموده بچهار صحیفه متوسط نشر میشود . این روزنامه شریفه از حیث\n\n۷۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1046, "text": "شماره (اول) سال دوم مجلۀ کابل (۷۰)\n\nقطع وحجم مناسب وتعدد مضامین ومعلومات مختلفه خیلی موزون وزحمات ومحنت کشی\nنگارندۀ محترم آن قابل تقدیر است امید میشود این روز نامۀ شریفه بعلاوه فضایل موجوده\nبزودی حاوی تمام صفات نفیسۀ یکروز نامۀ عصری گردیده و ازین راه مقام لایق تری\nاحراز نماید. ما از خداوند برای نویسندۀ محترم آن جناب مولوی برهان الدین خان کشککی\nتوفیقات کامله در راه ایفای این وظیفۀ مهمه ونفیسه استدعا میکنیم.\nروزنامۀ هفته وار انیس (مطبعه کابل) که در شانزده صحیفه منتشر شده و دورۀ\nششمین خود را می پیماید بعد ازطی مراحل مختلفه انقلابات طباعتی اینك خط حرکت\nخودش را از سر گرفته است وما امیدواریم عنقریب نه آنکه قیمت معنویۀ گذشته\nخودش را اعاده بلکه مراتب عالی تری را احراز خواهد نمود. مجلۀ کابل توفیقات خوبی\nاز خدای متعال برای نویسندۀ محترم آن مولوی محمد امین خان خوگیانی استدعا مینماید.\nروزنامۀ شریفۀ طلوع افغان مطبعۀ شهر قندهار.\nاندکی نمیگذرد دورۀ دهمین سال خود را با رونق خوبتر وقطع و حجم مناسبتر با یکروح\nقیمتدار معنوی آغاز نموده است. طلوع افغان اولین جریدۀ ملی است که هفته وار در چهار\nصحیفۀ متوسط حسب روحیات محیط بلسان پشتو نشر میشود، طلوع افغان دارای مباحث\nعلمی وادبی واجتماعی وتاریخی وفکاهی واخبار داخلیه وخارجه بوده خالی از حشو وزواید\nوضمناً متمايل باروح انتقادی است طلوع افغان بطوریکه معلوم میشود سعی دارد با صراحت\nلهجه خود را بامطالب عصری آشنا ساخته و وظایف روزنامه نویسی را با احتیاجات محیطی\nبسابقۀ عصری تطبیق نماید. ما از خدای متعال توفیقات کامله وعاجلۀ نفیس ادبی برای جناب\nعبدالحی خان نویسندۀ محترم این جریدۀ شریفۀ وطنی خواسته وبا صمیمیت بترقیات روز\nافزون ومحبوبیت آن را در عالم مطبوعات افغانستان تمنا داریم.\nروز نامهای شریفۀ هفته وار اتفاق اسلام (مطبعه شهر هرات) و اتحاد مشرقی\n(مطبعه شهر جلال آباد) وبیدار (مطبعه مزار شریف) و اتحاد (مطبعه شهر خان آباد)\nکه هر یك دورهای دهم، چهاردهم، یازدهم، سوم (دور نادری) خود را طی مینماید\n\n٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1047, "text": "(۷۷) مطبوعات داخله شماره ( اول ) سال دوم\nو نسبة قدم بجاده جدیدتری گذاشته اند . میتوان از مطالعات آنها امید وار شد که نویسندگان\nمحترم روز نامهای مذکوره عبد الله خان قانع ، شمس الدین خان قلعتیگی ، عبد الصمد خان جاهد ،\nمحمد یوسف خان ، برای اصلاح و ترقی روز افزون روز نامهای خود متمايل گرديد اند\nو يقين است بزودی رونق و قیمت عصری بخود کسب خواهند نمود ، ما ترقيات حسنه\nهر يك ازين همقلمان عزیز را از خداوند استرحام مینمائیم .\nمطبوعات وارده\nتاريخ قرن هجده\nاخيراً كتابی باسم قرن هجدهم و انقلاب كبير فرانسه بانجمن ادبی رسید این کتاب\nاز تأليفات البر مالی که از نویسندگان شهیر وکلاسيك فرانسه است در طهران از طرف\nوزارت معارف ایران بقلم فاضل ایرانی آقای رشید یاسمی ترجمه شده است این کتاب\nحاوی یکسلسله وقايع و معلومات مفیدی قرن هجده را در برگرفته است ما مطالعة اين\nکتاب مهم مفید را بعموم اهل ذوق ومخصوصاً طلاب معارف توصيه مينا ئيم .\nبهار افغان\nسكينة الفضلا یا بهار افغانی تالیف فاضل محترم آقای عبد الحکیم خان رستاقی مطبوع\nهند که تازه ترین نسخه آن بانجمن ادبی رسیده کتاب موصوف نتیجه زحمات فکری ومتتبعات\nادبی آقای فاضل موصوف است که تقريباً حاوى شرح حال و احوال يك عده فضلا وشعرای\nکابل را از زمان های قدیم تاریخی تا امروز واقع گردیده است انجمن ادبی زحمات آقای\nموصوف را بدیده تقدیر و استحسان نگریسته و از خدا وند تکثر امثال شان را خواسته\nو امیدواریم که تالیفات نفیس تری را از فضلای مملکت و صاحب قلمان کشور خود دیده\nوسبب انبساط قلب و انشراح خاطر ما گردد .\n۷۷۰۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1048, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجله کابل ( 78 )\n\nمتفرقات\n\nصورت راپور مختصر سال اول انجمن ادبی کابل\n\nانجمن ادبی که اولین موسسه ادبی در وطن عزیز است سال گذشته در قالب کوچکی\nتاسیس شد و اعضای محدود انجمن بعد از انکه به تشکیل اداری پرداخته شعبه های كوچك\nكوچك نشریات ، تالیفات تراجم ساختند ، آغاز بشنا ختاندن خود در نزد سایر موسسات ادبی\nدنیا نموده و تا اندازه روابط قایم نمودند ، واز دیگر طرف در داخله با ذوات فاضل و دانشمند\nوطن سلسله علایق و مخابرات را جنبانده بجلب اعضای افتخاری و توسیع انجمن ادبی اقدام\nنمود ، و در عین حال زمینه مساعدی برای دادن کنفرانس های ادبی و علمی و بکار انداختن\nاذواق صاحب قلمان وطن تهیه نمود ، بعد ها به امور ذیل متوجه شد :\n1 ــ انجمن قبلا در صدد تهیۀ يك کتابخانه كوچك اما منتظم برامده و عجالۀ توانست\nصورت خارجی بکتابخانه خود داده کتب علمی ، تاریخی و ادبی لغت وغيره بالسنه فارسی\nعربی ، تورکی ، انگلیسی ، فرانسه ذخیره نماید بعلاوه فهرست های مفصل کتب مطلو به\nبکتابفروشی های بلاد لندن ، پاریس ، برلن ، مصر ، ایران ، هند فرستاده و يكعده تقريباً كافی\nخریداری نموده است که عنقریب واصل شده و کتابخانه انجمن میتواند نفاست نافعی حاصل نماید\n2 ــ شعبه تالیفات انجمن تالیف بعضی کتبی را که زمانه حال ایجاب می نمود روی دست\nگرفت و منجمله کتبی که از تالیف تمام و در تحت طبع آمد اینها ست :ــــ\n\n78"}
{"book": "adl0986", "page": 1049, "text": "شماره (اول) سال دوم صورت راپور (۷۹)\n\nاخلاق عسکری در دو جلد مساوی ( ) صفحه تالیف و تدوین آقای غلام\nجیلانی خان اعظمی معاون حالیه انجمن ادبی که یک جلد آن مطبوع و دیگرش در تحت طبع\nاست. قرائت فارسی برای کلاسهای چهارم و پنجم ابتدائی مدارس مطابق پروگرام وزارت\nمعارف در دو جلد مساوی (سه صد صحیفه) تالیف آقای محمد انورخان بسمل مدیر سابق انجمن و\nآقای سرور خان گویا عضو انجمن که یک جلد آن تمام و دیگر آن نزدیک به تمام شدن\nاست. اما کتبی که هنوز در تحت تالیف و تحریر بوده و تمام نشده اینهاست : ـ تاریخ افغانستان\nنگارش آقای میر غلام محمد خان غبار عضو انجمن ادبی، تاریخ ادبیات افغانستان تذکرهٔ\nمشاهیر افغانسان، تحریر آقای غلام جیلانی خان اعظمی معاون انجمن .\n۳ ـ از شعبهٔ تراجم انجمن ادبی کتب و رسائل ذیل از السنه خارجی ترجمه و حاضر برای\nطبع شده است : ـ آثار عتیقه بامیان تالیف مسیوگو دارو مسیو ها کن فرانسوی یک جلد\nدر ١١٦ صفحه ترجمهٔ آقای احمد علیخان مترجم فرانسه، نگارش و نگارندگان تالیف\nاستاد محمد کردعلی بزبان عربی ترجمه آقای سرور خان گویا، جلال الدین خوارزمشاه تالیف\nنامق کمال بیگ تورک ترجمه شهزاده احمد علی خان درانی مدیر انجمن ادبی از زبان اردو، خرمهرهٔ طلائی\nتالیف ایدگر ایلن پو امریکائی ترجمهٔ شهزاده احمد علیخان درانی از انگلیسی، شرح حال سید\nجمالدین افغانی تالیف ابراهیم علاءالدین بک تورکی و هیئت علمیهٔ او ترجمهٔ آقای میرغلام احمد\nخان، ، امان الله افغانستان، سهراب ک، ایچ کاتراک فارسی ترجمه آقای عبدالباقی خان\nلطیفی سرکاتب انجمن از انگلیسی، تاریخ مختصر سلطنتهای اسلام در دنیا ترجمه از هندی\nمع الحاقات (الحاقات بقلم آقای غبار) جلد ۲ شعرالعجم شبلی نعمانی بزبان اردو تحت\nترجمهٔ آقای سرور خان گویا است که عنقریب تمام میشود، کپتان جلی تاگور از ترجمهٔ نیاز\nفتحپوری تحت ترجمهٔ شهزداه احمد علیخان درانی مدیر انجمن ادبی است. تاریخ افغانستان\nمصنفهٔ مالسن انگلیز تحت ترجمه آقای محمد حسن خان ترجمان انگلیسی انجمن است. اصول\nنامهای اساسی افغانستان، شورای ملی، رخصتی مامورین از فارسی به پشتو بقلم آقای امین الله خان\nترجمه شده است.\n٤ ـ نشریات انجمن در سال اول عبارت است از دوازده شمارهٔ مجلهٔ کابل، و سه رساله\n\n۷۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1050, "text": "شماره (اول) سال دوم مجله کابل (۸۰)\n\nهدیه انجمن ، و يك جلد اخلاق عسكری كه به مساعی و اهتمام آقای امین الله خان عضو انجمن\nادبی و منتخبات بوستان به تصحیح جناب مستغنی طبع شد اند .\n٥ - انجمن ادبی برعلاوه امور فوق وتصحیحات و تنقیدات سایر تراجم و مولفات خارج\nانجمن نیز پرداخته و کتب ذیل را بعد از غور و مطالعه تصحیح و تنقید کرده است : تاریخ\nالفاروق تالیف شبلی نعمانی ترجمه مرحومه علیا جناب حرم اعلیحضرت شهید از لسان\nاردو يك جلد ، تصحیح لفظی بقلم آقای محمد بشیرخان منشی زاده و آقای امین الله خان\nکتاب ( تاریخچه مختصر ادبی ) تالیف استاد محترم جناب قاری عبدالله خان يك جلد\n( تصحیح آقای غبار ) راهنمای فراه و چخانسور تالیف محمد یعقوب خان فراهی يك جلد\n( درموضوع جغرافیا و تاریخ ) ( تصحیح آقای غبار ) جغرافیای افغانستان تالیف آقای\nمحمد علی خان يك جلد ( تصحیح آقای غبار ) تاریخ موریا دراسپانیا بترجمه آقای حبیب الله خان\nطرزی از انگلیسی ( تحت تصحیحات لفظی آقای گویا است . )\nبعلاوه انجمن ادبی توسط آقای سرورخان جویا در مدت شش ماه مدیریت و نگارنده گی\nجریده هفته گی انیس را که بواسطۀ مریضی آقای مدیر آن معطل بود نیز اداره کرده است.\nکار کنان انجمن امید میکنند در سال دوم بتوانند در دائره اجرا آت خود وسعتی داده\nو نتیجۀ مساعی خود را بصورت بهترین نشان دهند و من الله التوفيق .\n\nمعرفی لازم\n\nآقای عبد الغفورخان رسام جوان کابل که یکی از تعلیم یافتگان مدارس عالی المان و\nدارای دیپلومه در فن نفیس رسامی و مطبوعات عصری بوده و درین تازگیها علاوه برمعلمی\nمکاتب صنایع نفیسه وکارهای مطبع عمومی عضویت انجمن ادبی را نیز عهده دار گردیده اند\nوگاه گاهی صفحات مجله کابل بصنعت کاریهای نفیس او مزین گردیده وامید است شمولیت\nحاضره شان به زیبائی و جمال مجله افزوده و آثار نفیس تری را در اوراق کابل\nازخود بیادگار گذارند .\n\n۸۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1051, "text": "( هیئت انجمن ادبی کابل )\n\nآقای قاسم خان افغان\nآقای سرور خان جویا\nآقای محمد یعقوب خان\nآقای امین الله خان\nآقای محمد نعیم خان\nجناب آقای محمود خان طرزی مدیر انجمن ادبی\nآقای غلام یحی خان\nآقای عبد الرحمن خان\nآقای عبد الغفور خان\nآقای سید قاسم خان\nآقای میر غلام محمد خان غبار\nآقای عبد العلی خان مستغنی"}
{"book": "adl0986", "page": 1052, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1053, "text": "بین دو نفر نشسته از راست به چپ وزیر دربار احمد شاه خان ،\nاعلیحضرت امیر حجاز .\nاستاده از راست به چپ قاری عبدالله خان ، آخند زاده عبدالقیوم خان\nقندهاری ، مولوی سید مبشر خان طرازی ، سپه سالار افواج حجاز ،\nطرف دست چپ شاه حجاز استاده وزیر خارجه .\n\nصف اول ایستاده به گردن شان حمائل گل در بین وزیر دربار\nدست راست وزیر دربار سید مبشرخان و چپ مولینا سیف الرحمن خان\nدر وقت روانه شدن جهاز از هندوستان طرف جده"}
{"book": "adl0986", "page": 1054, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1055, "text": "شمارهٔ ( اول ) سال دوم تمنای دوستانه (۸۱)\n\nتمنای دوستانه\n\nبرای رفع اشتباهی که بین من وهمنامان من واقع میشود بعد ازین مرا بنام امین الله\n( زمرلای ) شناخته و به همین اسم طرف مکاتبه قرار دهند.\nامین‌الله زمرلای\n\nمشاهیر شعرا\n\nدر نظر داریم که در شماره‌های آیندهٔ کابل مختصر شرح حال و آثار برگزیدهٔ شعرای\nمعروف عالم را با فوتوهای منتخبهٔ‌ شان نشر وشایع ساخته ودرضمن نمونهٔ از ادبیات\nعالی وشانداری بدست خوانندگان عزیز خود داده باشیم.\n\nاعتذار\n\nچون در نظر داشتیم که انتشار مجله در روزهای اول هر ماه قرار بگیرد بنابران اگر\nتاخیری رفت مربوط بنظریهٔ فوق است وانشاء‌ الله در آتیه به اوقات معینه که روزهای\nاول هر ماه باشد انتشار خواهد یافت.\n\n۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1056, "text": "( ۸۲ )\nمجلة کابل\nشمارهٔ ( اول ) سال دوم\n\nرئیس جمهور فرانسه مسیو دومر\n\nرئیس جمهور فرانسه بتاریخ ۶ می که در نمایش سالیانه کتب در حالیکه میخواست باطاق دوم کتابخانه داخل شود ناگهان گلولهٔ چندی که از تفنگچهٔ پال گورگولوف یکنفر روسی بطرف او فیر شد زخمهای منکری برداشت رئیس مجروح را بشفاخانه برده و دکترا‌ن ماهری بمعالجه‌اش مشغول گردیدند ولی زحمات دکترها نتایج خوبی نداده بروز ۷ می بدرود حیات گفت قاتل دستگیر و اعدام شد جراید خارج علت ان سوء قصد را تا کنون بطور وضوح ننوشته اند .\nپول دومر شخصیت بزرگی در جامعهٔ فرانسه داشته و فقدان او نه تنها ملت فرانسه بل اغلب ملل و ممالک دنیا را متأسف ساخته ومختصر سوانح این رئیس جمهور را طوریکه جراید مختلف اروپا مینویسد ازینقرار است :\nپول دومر در ۱۸۵۷ به‌اوریلاک متولد واز سن چهارده‌سالگی مشغول کار شد بدواً در يك کارخانهٔ جواهرات ملازمتی‌اختیار کرده و ضمناً بتحصیل علوم‌ میکوشید تا در اثر\n\n۸۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1057, "text": "شماره ( اول ) سال دوم رئیس جمهور فرانسه (۸۳)\n\nلیاقت چندی در کالجی پروفیسرریاضیات بوده و بعدها در کالج ریمایر مونیت تبدیل شد\nدو مرتبه در دوره حیات خود جریده نگار بوده و متعاقباً سمنشی مجلس وضع قوانین\nگردیده در ۱۸۸۸ جنرال بولنیکر را در انتخابات هزیمت داده ومعین مجلس اعیان گردید.\nو در ۱۸۹۷ الی ۱۹۰۲ در هند چینی حکومت اعلی را زیر اداره داشته و در مستعمرات فرانسه\nکارهای مهمی را انجام داده است در ۱۹۰۲ دوباره بمجلس وضع قوانین شامل وبالاخره\nرئیس مجلس شده است در ۱۹۱۲ رکن جزیره کورسیکا بوده وعضو فعال کمیسون مالیات\nدانسته میشد در محاربه عمومی علاوه آنکه شخصاً خودش بنفع فرانسه خدماتی را انجام\nداده چهار پسر جوان او برای صیانت ملك وملت فرانسه بخاك وخون غلطیده غرض از\nاوایل عنفوان تا آخرین آوان حیات مصروف خدمات وطن خویش بوده رویهمرفته\nزندگانی او باابرهام لینکن مشابهت تامه دارد زیرا ترفیع او باین منصب رفیع نتیجه لیاقت\nوقابلیت ذاتی او بوده است ماهم بنوبه خود از فقدان این مرد نامور تاریخی فرانسه اظهار تاثر\nکرده و هموطنان علاقه مند او را تسلیت میگوئیم .\n\n۷۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1058, "text": "شماره (اول) سال دوم\nمجله کابل\n(٨٤)\n\nمطبوعات\n\nبقلم آقای سرورخان جویا\nنظری بمطبوعات و نشریات ما\n\nعواطف آدمیت وحوایج مدنیت در هر وقت وزمانی انسانها را به تولید یکنوع وسایلی برانگیختانده . امروزه جمعی ازطبقات انسانی که براحت های مادی حیات علاقه منداند خود شان را ممنون زحمات مخترعینی میدانند که از اثرات اختراع و ایجاد آنها خود را در آسایش و تمنیات شان را در عالم مادیات تامین شده می بینند و گروهی از افراد بشر که به تصفیه اخلاق و تزکیه یا تربیه ر وحیات خویش دلبستگی دارند نیز رهین محنت های همان طبقه علما و نویسنده گان یا موجدین و مکتشفینی هستند که احتیاجات مدنی را از پرتو آنها رفع شده ومدنیت های معنوی را در جامعه بشری از زحمات فکری اوشان تزریق شده می یابند .\nاگرچه برای انسانهای مدنی هر دو جنبه مادی و معنوی این موضوعات محل احتیاج شمرده شده ولی از آنجائیکه مهمترین وساطت ارتقای مادی ومعنوی اجتماعات بشری وابسته اشاعه علوم وفنون و ترویج معارف است و این کار بدون طبع و نشر کتب و آثار فکر و قلم علما ونویسندگان صورت اساسی بخود نمیگیرد لہذا از جہات بسیاری نظر باحتیاجات\n\n٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1059, "text": "شماره ( اول ) سال دوم نظری بمطبوعات و نشریات ما ( ۸۰ )\n\nمحیطی و حیث مسلکی میتوانیم مسایل متأخر الذکر را بیشتر تقدیر کرده یا مورد لزوم دانسته بگوئیم :\nبیداريها ی روحانی و تحرکات عقلانی ما برای ابدیت مرهون عطایای نوع پرورانه آن مردمان رؤفی باید بود که با سر پنجه های رسا و دلهای شجاعی از يك قرن دو قرن یا بطرف عمری خاك و دود کرده چشمی از لذائذ نفسانی بستند و در صحنه های مدنیت عالم عهده دار بازی کردن رول های مطبوعات و نشریات گشته اند .\nمتفکرین عقیده دارند که قاطع ترین اسلحه عصر کنونی سلاح علم و فن است اما به اینهم باید متیقن باشیم : بزرگترین عواملی که در جوامع واسطه تعمیم و یا ذریعه استعمال این اسلحه بشوند همین مطبوعات و نشریات یا آمال علاقه مندان آنها خواهد بود .\nکوتاه نظرانی ممکن است این مسایل را از جزویات بشمرند چه يك نويسنده فقیری را می بینند که با قلم شکسته بر پاره کاغذی بدقایق مختصر سطوری چند رقم میکنند و یا صفحه کاغذ محقری از ماشین چرك و چربی بیرون آمده بنازلترین قیمتی در معرض نشریات از ین دست بآن دست نهاده میشود البته تأثرات او هم سرسری و دور از اهمیت خواهد بود ولی اهل بصیرت میدانند که نتایج این اعمال و اوقات قلیلی که طراوش یافته مطبوعات و نشریاتش میگویند چه مهماتی را برای ابدیت ادامه و خاتمه داده و چه روحیات قوی و سر کش اجتماعات را در عالم معنی در زیر استیلای خویش آورده و می آورند .\nاگرچه نوشتن و لوازم آن عبارت از سامان طبع و كاغذ و قلمی بیش نبوده و بظاهر حال مانند سایر ملزومات مدنی من حیث عظمت دستگاه باید هم چندان محل اعتنا نباشد مگر از نقطه نظر اعتبار حقیقت ، تجدد امروزی اقوام بانهایت شان و شوکت مینازد بآن تقدمی که بر اساس علم و عرفان گذاشته شده باشد و مدنیت های فعلی ملل برای حال و آینده در انظار بینندگان دنیا کسب و قار مینماید اگر يك ورق پاره و یا سنگ ریزه از آثار گذشته گان خود بتاريخ چند سال پیشتری ظاهر نمایند .\nگویا علم و معرفت کنونی ما مايه تعب و رنج و حاصل فکر و قلم علما و نویسندگان قدیم است و واسطه توسعه یا ایصال و ابلاغ آنان برای حال و آینده یگانه وسیله بزرگ مؤسسات\n\n۸۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1060, "text": "(٨٦) مجلۀ کابل شماره (اول) سال دوم\n\nمطبوعات و نشریات گفته میشوند ، هستی طبع و نشر در دنیا اثر یکرشته تجربیاتیست که ذریعه\nبوجود آوردن وسایل و اسباب لازمۀ آنها گردیده مانند ایجاد خط و کتابت اختراع کاغذ\nاکتشاف سامان طبع .\nدر اولین مرتبه که اولاد انسان بی ذریعه گفت و شنید از دور و نزدیک مطالب و مفکورات\nخود را یکی بدیگر از همنوعان خود حالی کرده توانسته اند بایستی مشکور سعی و عمل\nآنکسانی باشند که تقریباً چند هزار سال قبل از میلاد در صدد پیدا کردن اصول خط\nو کتابت برآمدند آنها چه مشقاتی را درین راه متحمل گشتند تا کج و پیچ منقوشات\nروی سنگ ، چوب و فلزات را که عبارت از خط میخی و برا ذلیف و غیره باشد به نوشتن های\nامروزی تبدیل حالت دادند .\nبعد ازین اعمال باز چیزی که سد راه علما و نویسندگان واقع بوده همان عدم صحایفی که\nبران مفکورات خود شان را در قید نگارش بیاورند و آن صحائف همین تخته های کاغذ\nملون و خوش تحریریست که فعلا جانشین تخته های سنگ و پارچه های فلز و پوست حیوانات\nو برگ های پاپیروس است شرح اختراع این مقصد را هم طوری که تخطائیها نسبت میدهند\nگماندارم محتاج بذکر نیست فقط به اروپا در ١١٩٠ میلادی اول در آلمان بعد در ایطالیا ،\nفرانسه ، هالیند ، انگلیس کار خانه های کاغذ ساختند و در روسیه بنای آن از زمان پطر\nکبیر است یعنی ان مسئله هم بنوبۀ خود رفع کنندۀ مشکلات مبهمه مطبوعات و نشریات\nبحساب میروند ، که فعلا این صنعت بکثرت فی مابین متمدنین اشاعه یافته و ممکن است نظر\nبمقتضیات علمی و مدنی در آتیه بیشتر هم بشود .\nبا اینحال پیدایش کاغذ اگرچه بمراتب خود تا اندازه زمینه را برای ترویج علم آماده\nساخت ولی در آنصورت استفاده زیاده تر عاید متمولین و اولاد آن اغنیا بود که کتب\nخطی و آثار دستی را بسختی بدست آورده و همان طبقات محدود ی از انحصار\nو مطالعات بهره ور میشدند گویا تنها اختراع کاغذ نتوانست علوم را از انحصار\nبیرون آورده و بعموم مفید ثابت شود ، مجبوراً علما بفکر عمیق تری افتاده و مهمترین آله\nو ادواتی را که وسیلۀ تعمیم علم و عرفان گردیده قیمت کتب را نازل یا اختراع کاغذ را بیشتر\n٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1061, "text": "شماره ( اول ) سال دوم\nنظری بمطبوعات و نشریات ما\n( ۸۷ )\nبنفع عامه تقویه نماید تهیه نمودند و آن ها همین ماشین های تپو گراف و لیتو گراف است که\nمخترع اولی گوتنبرگ در ١٤٥٣ و مخترع دومی سند فلارن پیشتر از سال ١٨٢٤ بوده اینها\nهر کدام بنوبهٔ خود یکی بعد دیگری در پیشگاه بشریت خدمات بزرگی را انجام دادند کتب\nو جراید مرتب و منظمی در عالم مطبوعات جلوه گر ساخته تحریات مفید این دو نفر مخترعین\nآلمانی، سعی وعمل علما و نویسندگان را بسهولت و سرعت تمامی یگانه واسطهٔ ترقیات روحی\nو معنوی نوع انسان گردانید، سدسدیدی از پیش راه علما و نویسنده گان بر داشته شد و علوم\nو فنون از انحصار و خصوصیت بیرون آمد .\nتیپو ولیتو هر دو بین ماباسمای مطبعه یا چاپخانه حروفی و سنگی معروف هستند مطبعه\nبطور يقين يك كلمه عربی است و چاپخانه را بعضی مقتبس از «چاپو» دانسته مغولی یا چینی\nمیدانند و برخی به هندی نسبت میدهند .\nغرض بطور کلی گفته میتوانیم این گونه موسسات در هر سر زمینی جاگزین گردیده\nحقیقتاً اهالی آنجا را بسوی سعادت و رستگاری سوق داده بلکه هر کجا ئی مقدمتر اساس\nگرفته و عوامل صحیحتر داشته یا خوبتر جالب تقدیر عامه واقع شده بهمان اندازه بیشتر و بیشتر\nترقیات معنوی نصیب همان ملك وملت گشته است .\nاین مؤسسات عرفانی که همواره بین اقوام عالم هادی نجات از جهالت و گمراهی و ضامن\nسعادت و بختیاری بوده اند ، دو نوع وظایفی را عهده دار بود و بدو شعب مهمه عرفانی\nو مدنی اختصاص اعمالی داشته اند : یکی قسمت های کتب و رسایل علمی فنی و تاریخی\nو غیره مضمونهای مصنفه ومولفه انطباعیه است که مستقلا در یکوقتی نوشته و بطبع\nرسیده وسایل بزرگی برای آموزکاری در مدارس و کتب خانه ها میبا شند ، دیگری همان\nجراید و روز نامه جاتیست که مسایل سیاسی اخباری غیره اجتما عیات را در اوقات\nمعینه ماهانه نیم ماه هفته وار روزانه نی ما بین هر ملت و حکومتی به مناسبات مقتضیات\nمحیطی بنام نشریات موقوته با اسمای گوناگون مقالاتی رقم شده و در معرض انتشار گذاشته\nمیشود .\nبهر حال این تفاوتها بعد تر روشن تر خواهد شد برویم سر اصل موضوع که مبدأ\n۸۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1062, "text": "شماره (اول) سال دوم\nمجله کابل\n(۸۸)\nقسمت های اولی یعنی کتب قلمی و مطبوعات مستقل از تار یخیست که انسانها قدرت خط و کتاب یافته و به اوایل انکشافات مطابع برخورده اند مخصوصاً در قرن ۱۵ میلادی تمایل علما نظر به احتیاج علمی به تدوین یا طبع و نشر کتب دیده شده ولی شروع قسمت ثانی اوقات پساتری است که مطابع نسبتاً ترقی یافته و ملل دنیا احتیاجات سیاسی و اجتماعی خود را احساس کرده اند و اشاعه یا ترویج افکار خواسته است از نهضت های اجتماعی ملل اعانت نماید باین معنی جراید جز در قرن ۱۹ دیده نشد چنانچه دایرة المعارف عربی می نویسد مثليكه پیش از قرن ۱۷ هم اصولیاتی بین قدما مروج بوده ولو شبیهه جراید عصری رنگ و رونق نداشتند از انجمله روما نیها هر وقتيكه نشر خبر مهمی را خیال میداشتند توسل به صحیفه مسما به (ایکتا دیورنا) می جستند و آنها را بدیوار چسپانیده یا بمقامات طوایف میفرستادند تا مردم از آنها مطلع شده یا در گردا گرد مردم نشسته آنرا میخواندند بدینمنوال تا قرن هفده بوده و در آن تاریخ در بندقیه یکی از شهرهای ایتالیا بنام (غازت) نشرات شروع گردیده در هالیند و فرانسه بنام (اخبار) و در لندن بنام (میرکور) همچنان در سایر نقاط عالم هم بعد یکدیگر بمرور اشاعه یافته.\nالحاصل در این از منه که تاریخ مبادی نشریات ملل وممالک دیگر را نشان میدهد ما وقتی فضای افغانستان را در آن ورق بزنیم متاسفانه اوراق خونین و سطور مغشوشی در برابر چشم ما صفحات وطن را يك صحنه جنگ و جدال و زمینه کشمکش های خارجی و داخلی نشان میدهد که یعنی اگر آثاری هم بوده پامال معرکه های رزم آوران گشته تنها اوراق مطبوعی که از وجود مطبوعات و نشریات قدیمی وطن بما اطلاع میدهد آثار دوره دومی زمامداری اعلیحضرت امیر شیر علیخان مرحوم بوده که از (۱۲۸۰) هجری قمری) شروع شده و نسبتاً آرامش افغانستان برای چند سالی بزمامدار آن عصر مجال داده است تا برای نظم و نسق امور اداری مملکت و وسایل عرفانی یا تنویر افکار ملی مساعی جمیله بکار برده شود از زمره مطبوعات و نشریات آن دوره که از چندی در اثر کنجکاویهای بسیار بدست نگارنده آمده یکی وعظ نامه ایست که مشتمل بر وقایع جنگ عثمانی و روس ترجمه از جریده (تیمز لندن) بوده باضافه شش و نیم صفحه مقدمه که از طرف مرتب\n\n۸۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1063, "text": "شماره (اول) سال دوم نظری بمطبوعات و نشریات ما (۸۹)\n\nآن نوشته شده مجموعاً در ۹۰ صفحه میباشد این اثر بترتیب قاضی عبدالقادر خان بتاریخ\nشنبه ۲ شعبان ۱۲۹٤ هجری در مطبعه شمس النهار بطبع رسیده علاوه آنکه ازین اوراق\nوجود مطبعه شمس النهار و تاریخ کار آن در وطن مکشوف میگردد مقدمۀ وعظ نامه از\nمطالب دیگری بنسبت نشریات نیز اشعار میدارد مثلا پس از يك سلسلۀ تمجیداتی که از\nاعلیحضرت امیر شیر علیخان مینماید ضمناً متذکر میشود که این امیر معارف خواه تجویز\nفرموده اند که باید واقعات مهمه داخله و خارجه را با مواعیظ سود مند و غیره مطالب نافعه\nدینی و دنیائی را همیشه هر ماه یا هر هفته برعایای صادقۀ شان آگاهی داده باشیم .\nاین مسایل هم تا اندازۀ مارا بمقصد اصلی رهنمونی میکند که در ان آوان مطابع و نشریات\nرواج خوبی داشته کتاب دویم آن که بکمك یکی از دوستان از کتابخانه مرحوم امیر محمدخان\nسپه سالار بدست آمده عبارت است از اصول وقواعد عسکری که مانند قانون نامه های\nعسکری موجوده در ۷۹ صفحه بتقسیم دو فن و هر فنی دارای فصل های متعدد با نقشه ها\nو صور مختلفه که بقواعد عسکری مربوط است و تمام کلمات انگلیسی که در مشق نظامی و یا\nبعوض اسم رتبه های عسکری یاد میشده همه را به افغانی ترجمه کرده اند این کتاب هم\nدر اوایل خود هشت صفحه و کسری فارسی بطوری علاوه الحاقیه دارد که در عنوانش\nاین جملات مرقوم است : « وعظ که بطور مقدمۀ الحاق وی بهمراه کتاب قواعد ضرور\nاست که عند الاتمام قواعد، افسر کلان بطور وعظ بهمراه سپاهیان و افسران موجوده میدان\nبیان نماید » در اخیر کتاب متاسفانه بعوض آنکه ماه و سال طبع را هم معین کنند تنها\nبهمان اشارۀ که به انجام اوامر امیر شیر علیخان نسبت بطبع کتاب نموده قناعت ورزیده\nو این جمله را هم بر آن افزوده که در مطبعۀ مصطفوی دارالسلطنۀ کابل باهتمام میرزا محمد صادق\nخان حلیۀ طبع پوشید .\nمقصد تاجائیکه بشهود رسیده دو مطبعۀ سنگی در آن اوقات موجود بوده بنام\n( شمس النهار ) و ( مصطفوی ) که این هردو بتقریب ٦٠ سال پیشتر گویا وارد\nافغانستان گردید و اما قسمیکه شهرت انطباعیۀ آن دوره شنیده میشود ممکن است از دو\nمطبعه بیشتر هم بوده باشد چه بر علاوه نشریات مواعظ و اطلاعات اخبار طوریکه بعضی از\n\n۸۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1064, "text": "شمارهٔ (اول) سال دوم\nمجلهٔ کابل\n( ٩٠ )\n\nدانشمندان هموطن میگویند کتب دیگری هم از قبیل اصولات نظامی و علمی و دینی و کاغذ های صکوکات و وثایق و تکت های پستی طبع میکردند . شهاب ثاقب که بردو ها بیون نوشته شده و در آن یکقسمت خود امیر شیر علیخان هم شرحی نگاشته یکی از مطبوعات آندوره بوده ذخیرةالملوك و خلاصه آن دوباره طبع شده و فتاوای برهنه هم در آنوقت بطبع رسیده همچنان کتب متعددی است ولی چسود که فعلا هیچ آثاری ازان ها باقی نمانده تنها تکت پستی که درانوقت مروج بوده به پانزده قسم از همین مطابع خارج میشده .\n( بقیه دارد )\n\nتشکر از مطبع\n\nمطبعهٔ عمومی کابل که در اثر مجاهدات رئیس هوشمند آن يك عدهٔ کارکنان ماهری را گرد آورده و روز بروز در تکمیل لوازم قشنگ طباعتی آن پرداخته میرود ، لذا گفته میتوانیم از جهات ظاهری و معنوی مفهوم يك مؤسسۀ زیبای عرفانی این عصر را بعلاقه مندان مطبوعات نشان میدهد .\nچه هر وقت و زمانی در زینت های انطباعیه نشریات وطن اثرات تازه تری را جلوه گر ساخته و میسازد .\nمخصوصاً درین روزها که باز یکمقدار کافی حروفات سربی با تزئینات و نقشه جات آن از آلمان وارد کرده و علاوه ماشین های رنگا رنگ طبع و آفسیٹ موجوده ، ماشین‌های دیگری نیز بخارج سفارش داده و باین نزدیکها انتظار ورود آنرا می برند از قرار معلوم گویا در نظر دارند يك تغییرات و ترقیات بزرگی در مطبوعات داخلی بدهند ، انصافاً از همه زیاده تر بمجلهٔ ما حقوق ثابت کرده اند چنانچه این شمارهٔ اول سال دوم مجلهٔ کابل که بتازه ترین حروفات و کلیشه های آن زیور طبع پوشیده خودش بهترین دلیلی است که ترقی و پیشرفتهای این مطبعه را در انظار مبصرین باثبات رساند .\n\n٩٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1065, "text": "شماره (اول) سال دوم\nتشکر از مطبعه\n( ٩١ )\n\nما فقط بنام قدر شناسی از زحمات آقای صوفی عبدالحمید خان رئیس و آقایان سید محمد ایشان خان\nمعاون و سید محمد داؤد خان خطاط و رسام و آقای نوری افندی مدیر زنگوگرافر و سائر همقطاران\nآنها که در امور طباعت و کلیشه سازی ما ذوق وسلیقۀ مخصوصی بکار برده اند اظهار\nشکران کرده ويك گروپ تصاویر آنها را با یکمقداری از نمونه های زنگو و لیتوگرافی\nکار روائی مطبعه درین نمره اول سال دوم مجلهٔ خود شایع میکنیم.\nامید واریم این مطبعه در جهد وجهد رئیس واعضا، فعال و با ذوق شان بترقيات\nعالی تری نائل شده و آرزوهای نویسندگان وطن را چنانچه باید و شاید برآورده باشند."}
{"book": "adl0986", "page": 1066, "text": "منظرۀ خارجی مطبعۀ عمومی از جانب غربی جنوبی"}
{"book": "adl0986", "page": 1067, "text": "منظرۀ داخلی مطبعۀ حروفی"}
{"book": "adl0986", "page": 1068, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1069, "text": "عکس داخلی کار خانۀ آف زت"}
{"book": "adl0986", "page": 1070, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1071, "text": "عکس داخلی استدوی زینکو گرافی رنگه"}
{"book": "adl0986", "page": 1072, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1073, "text": "نمونه حروف مطبعه عمومی\nشماره ترتیبی ٦\nاندازه ۱۲ فارسی\n\nیکی دیدم از عرصهٔ رود بار\nکه پیش آمدم بر پلنگی سوار\n\nچنان هول ازان حال برمن نشست\nکه ترسیدنم پای رفتن بیست\n\nتبسم کنان دست بر لب گرفت\nکه سعدی مدار آنچه دیدی شگفت\n\nتوهم گردن از حکم داور مپیچ\nکه گردن نپیچد ز حکم تو هیچ\n\nچو خسرو بفرمان داور بود\nخدا پیش نگهبان باور بود\n\nنمونه حروف مطبعه عمومی\nشماره ترتیبی ٣\nاندازه ۲۰ فارسی\n\nمرا پیر دانای مرشد شهاب\nدو اندرز فرمود بر روی آب\nیکی آنکه بر خویش خود بین مباش\nدوم آنکه بر غیر بد بین مباش"}
{"book": "adl0986", "page": 1074, "text": "نمونه حروف مطبعه نوعی\nشماره ترتیبی ۷\nاندازه ۱۸ فارسی\n\nیکی پند میداد فرزند را\nنگهدار پند خرد مند را\n\nمکن جور برخردکان ای پسر\nکه يك روزت افتد بزرگی زسر\n\nنمی ترسی ای گرگ ناقص خرد\nکه روزی پلنگیت بر هم درد\n\nبخردی درم زور سر پنجه بود\nدل زیر دستان زمن رنجه بود\n\nبخوردم بکومشت زور آوران\nنکردم دگر زور بر لاغران\n\nشماره ترتیبی ٥\nنمونه حروف مطبعه نوعی\nاندازه ١٦ فارسی\n\nدواخبار شاهان پیشینه است\nکه چون تکله بر تخت زنگی نشست\n\nبدورانش از کس نیازدد کس\nسبق برد گرخود همین بود و بس\n\nچنین گفت بکره بصاحب دلی\nکه عمرم بسر شد به بیحاصلی\n\nچومی بگذرد ملك وجاه وسرير\nنبرد از جهان دولك الا فقير\n\n۹۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1075, "text": "۹۸\n\nشمارهٔ ترتیبی ۲\nنمونهٔ حروف مطبعهٔ عمومی\nاندازهٔ ۲۶ فارسی\n\nگریزد رعیت ز بیدادگر\nکند نام زشتش بگیتی سمر\nچوسلطان عنایت کند بابدان\nکجا ماند آسایش بخردان\n\nشمارهٔ ترتیبی ٤\nنمونهٔ حروف مطبعهٔ عمومی\nاندازهٔ ٢٤ فارسی\n\nکریم السجا یا جمیل الشیم نبی الورا یا شفیع الامم"}
{"book": "adl0986", "page": 1076, "text": "۹۹\n\nنمونه حروف مطبعه عمومی\nشماره ترتیبی ۱ اندازه ۴۸ فارسی\n\nرعیت نباید به بیداد کشت\nکه مر سلطنت را پناهند و پشت\n\nنمونه حروف مطبعه عمومی\nاندازه ترتیبی ۳۶ بنط لاتینی\n\nAct, act in the\nLiving present,\nHeart within and\nGod overhead."}
{"book": "adl0986", "page": 1077, "text": "۱۰۰\n\nنمونه حروف مطبعه عمومی\nاندازه ترتیبی لاتینی\n٢٤ بنط Don't put till tomorrow\n٢٠ بنط What You Can do\n٢٠ بنط Today.\n\nنمونه حروف مطبعه عمومی\nاندازه ترتیبی لاتینی\n١٦ بنط Cowards die many times before their death,\n١٤ بنط The Valient never taste of death but once.\n١٢ بنط Neat printing is the soul\n٩ بنط Of Publicatons"}
{"book": "adl0986", "page": 1078, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1079, "text": "۱۰۱\nنمونه گلهای ۲۴ بنط مطبعه عمومی"}
{"book": "adl0986", "page": 1080, "text": "۱۰۲\nنمونه خطوط برنج مطبعه عمومی"}
{"book": "adl0986", "page": 1081, "text": "١٠٣\nنمونه گلهای ١٢ بنط مطبعه عمومی"}
{"book": "adl0986", "page": 1082, "text": "١٠٨٤\nنمونه گلها و کنجی های مطبعه عمومی"}
{"book": "adl0986", "page": 1083, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1084, "text": "١٠٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1085, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1086, "text": "١٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1087, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1088, "text": "مسکوکات افغانستان\nالغازی محمد نادرشاه\nافغانستان\nالغازی محمد نادرشاه\nكابل\nافغانستان\nالغازی محمد نادرشاه\nكابل\nكابل ۲ افغانی\nپول ۲۵\nكابل ۱۰ افغانی\nپول ۱۰\nكابل ۱۰ افغانی\nپول ۵\nپول ۲\nكابل ۵ افغانی"}
{"book": "adl0986", "page": 1089, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1090, "text": "بسم الله الرحمن الرحيم\nلا اله الا الله محمد رسول الله\nمحمد سيد الكونين والثقلين والفريقين من عرب ومن عجم نبينا الامر الناهي فلا احد ابر في قول لا منه ولا نعم\nهو الحبيب الذي ترجى شفاعته لكل هول من الاهوال مقتحم دعا الى الله فالمستمسكون به مستمسكون بحبل غير منفصم\nبقلم خطاط معروف سید محمد ایشان خان معاون مطبعه عمومی"}
{"book": "adl0986", "page": 1091, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1092, "text": "بها را بس چراغ گلشن زاله ها\nمحیط آفرینش پر چراغ گوهر شرین است\nبهیج احمدی او عالم خط جلی\nبلطف مضمرش مجموعه عین جلوه\nبهار طبع آثارش طبع شریر\nیقین ظن کلیمه فصل اش آنکلمه\nعروہ مختلف مصحف شیر\nسخن چون دانس بخشند نیاز\n\nلا اله الا الله مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ\nکابل ۱۳۱۱\nبخط عبدالحسین حسینی\n\nشوقه برق شام مشد جدول\nسطر کسر اویت تر میلیچه\nبه فیض که معراج طارق شر\nاشان حم ابرومز سبزش بهار\nنسبت مبدا حرس اسم علوی\nزند شخصی اوست عقد که اشعار\nنهر شرف باز هم فریب پر شر\nشادابی حوضیه بازار لاله زار\n\nنادیدن عیب کسان کر تو را خصلت عموا پر وقت یا قائم عیب او هم ترا\nمانست خط چو سحبان بو تار بیارد بست رضای جویا تر ا\n۱۰۹\n\nبقلم خطاط معروف سید محمد داؤد خان خطاط ورسام مطبعه عمومی"}
{"book": "adl0986", "page": 1093, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1094, "text": "۱۱۰\nمطبعه عمومی کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 1095, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1096, "text": "۱۱۱\nمطبعۀ عمومی کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 1097, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1098, "text": "۱۱۲\n\nهیئت اداری و فنی مطبعهٔ عمومی\n\nعنایت الله خان مدیر عمومی مطابع"}
{"book": "adl0986", "page": 1099, "text": "شماره (اول) سال دوم دپښتو ژبه دپږنویولاردی (۱۱۳)\n\nدپښتو ژبه دزبو پلار دی\n(په قلم د آقای امین الله خان زمر لای)\n\nانسان خلقتاً انسان پیدا سوی دی ، اوله یوه پلار او مورنه چه حضرت (آدم او حوا\nعلیهما السلام) دی ، داد وئی سلسلی او نسلونه د بشریه و جود راغلی دی، او دا\nرنگ برنگ ژبی چه نن ورځ په مینځ داوسید ونکی د مځکی کښ رواج او خبری باند کیږی\nپه اول کښ یوه ژبه وه ځکه چه مور او پلاری یووه ، هر خونی چه ډیر والی ئی پیدا کړ\nاو په طائفو او تبرو او جنسو تقسیم او و ویشل سول جد اوالی دژبی ، رنگ ، چهره\nعادت ، طبیعت ، به دوی کښ پیداسو نو وراندی له دی چه دژبی بحث وسی که لږ له تقسیم\nاو سلسله د بشر څخه بیان وکو و خپل مقصد ته به نږدی سو .\n\nتقسیم او ویش دبنی بشر\n\nمقصد زموږ له تقسیم دبنی بشر ځنی دادی چه لږ تحقیق او پلټنه وکړو چه داتوله طائفی\nاو قبیلی چه له نوع بشر ، بدنیا کښ اوسید ونکی دی خونی یو تربله نیږ دیوالی او قرابت لری\nاو کمنی کمنی طائفی ویوی پیړی او پلارته رسیږی ؟ پدی باب کښ خوشی باید ولیده سی .\n(ا) (خاصی دجسم) مثلاً : رنگ ، پوست ، ویښته ، قد و اندام .\n(ب) (ژبه) مثلاً : مشابهت او یورنگ والی د خبرو ، او دکلو دخوقو مویو تربله\nاو یورنگ والی د ترکیب د ټو کرانو دخبر واو د گډوډوی .\n(ج) (زاړه نقلونه) مثلاً : زاړه نقلونه چه زړی ښځی ئی کوی یابعضی عادتونه\nاو بعضی اعتقادونه .\n(د) (قدیمه آثار) مثلاً : کیندلی کانی ؛ هيا کل او چهری ، قدیمه ښاوی ، زاړه\nقبرونه ، اوزاړه شیان چه له خاور وڅخه راوزی .\nدادی چه هر څو پدی شیانو کښ په مینځ داقوامو او قبيلو کښ نيزدى والی او مشابهت وی\n\n۱۱۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1100, "text": "شماره (اول) سال دوم مجله کابل (114)\n\nمعلومیږی چه هغه اقوام او قبلی ویوه نکه ته رسیږی . ( دطبیعی تاریخ حكیمانو ) پس له تحقیق او پلټنی دجسمانی ترکیب د مختلفو اقوامو ؛ تقسیم ئی دبنی بشر داقوامو په پنځه سلسلی سره کړی دی .\n( 1 ) سلسله دکافکاسی ٢ - سلسله د مغلی ٣ - سلسله د زنجى ٤ ـ دمالائی 5 - سلسله دامریکی . \nموږ پدی ځای کښی صرف د کافکاسی دسلسلی او په کافکاسی کښی صرف د ( آریان ) دټوك بحث كوو :\n\nسلسله د کا فکاسی \nداسلسله په نسبت دسپین والی دپوستر ، صافوالی دویښتانو ، بيضوى چهره ، او ږدوالی دپزی ، عمودی غاښونه پته ترکیب داندام او دقد، چابك والی دحرکت ، له نورو سلسلوڅخه بیلیږی اصلی وطن ددی سلسلی په غربی طرف دهیمالیه دغر و په نیږدی دهندوکش دغرووه له هغه ځای نه ټکر ټکر سوی په لمنود هغو غرو په اطراف ددنیا کښی وپاشل سول چه موږ له نورو ټکرانو څخه صرف نظر او یواځی دآریان دټوك بيان كوو .\n\nټوك دآريان \nهغه قومونه چه دآریان ، وشعی نه نسبت کیږی له نسله دقدیم قوم د (اریا )څخه دی وړاندی له ایکلو او پیدایش دتاریخ نه په نیږدی لمنود هندو کش کښی ئی استوگه کوله ، ټوله اقوام داروپابيله بعضی قومو چه به سلسله د مغولیه په اروپا کښی منسوب دی ، ایران ، افغانستان ، هندوستان پدی شعبه کښی داخل دی . شعبه داريان نه په اصطلاح دار و پا ( هند او جرمانیك ) وائی . او په پلټنه او ډیر تحقیقات د خاوندان ددی فن ثابت سوی دی چه جرمن ، کلت ، هندی ، افغانی ایرانی له نسله د آریان دی چه له ترکیب د بعضی لفظو دپږيو ددوی نه دامسئله اثباتیږی چه یومثالی دادی :\n\n114"}
{"book": "adl0986", "page": 1101, "text": "شماره (اول) سال دوم دپښتو پر به در یو پلار دی (۱۱۰)\n\nپښتو (مور) فارسی (مادر) سانسکریت (ماتری) ارمنی (مایر) رومی (میتر)\nلاتینی (ماترا) جرمنی (موتر) انگریزی (مدر) فرانسی (میر) .\nاگر چه ډیر مثالونه دی ، مگر په واسطه داوژدو الی دایو مثال بیان سو، لدی معلومیږی\nچه دا قومونه سره لدی چه یو تربله ډیرلری دی ؛ او په مینځ ددوی کښی هیڅ یوه علاقه\nدنیز دیوالی نشته بیا هم داسی شریکی کلمی چه هم په لفظ او هم په معنی یی لږ تحریف سره مشابهت\nاو یو رنگ والی لری او دانوم ابتدائی کلمه ده چه تکلم باندی کیږی . پس له دی نتیجی څخه\nمعلومه سوه چه هیڅ شك نشته چه اجداد ددی بیان سوی قومو په اول کښی یوقوم وه\nاو پس له هغو ، فرق او تکثرات چه پدی لوری او هغه لوری تللی ، بیل بیل قومونه او تکثرات\nسوی دی او دا مشابهت دابتدائی کلموله اثر او میراث دهغه ( آریا ) دقوم دی چه اجداد ددی\nقومو شمیرل کیږی او یواځی یو قوم وه چه اصل او منشاء دهغه قوم اطراف د(هندوکش)\nدغرو ښودلی سوی دی . هرکله چه دهند و کش غر په افغانستان کښی دی - معلومیږی\nچه اجداد ددی قومو پښتون دی اودا چه پښتون په خپل اصلی او قدیمی وطن کښی پاتی\nسوی دی شجاعت او غوره والی دپښتون معلومه وی او مونږ ټوله او سید ونکی\nدافغانستان پښتون بولو .\nاصلی مدعا زموږ له بحث در پوڅخه دادی چه یو قدری دپښتو در یی بحث وکوځکه\nلدی ږبی نسبت و نورو ږ بونه په سبب دپاتی کیدو او محدود والی ئی په خود افغانستان\nکښی چه له نورو ږ بو سره نده گډه سوی او خپل اصلی قواعد ئی ټوله ساتلی دی لږ\nبیان ئی سوی دی .\n( ږ به دپښتو )\n\nله پورته بیانو څخه دامعلومه سوه چه اصل دډیرو اقوامو دشرق او دغرب ، د (آریان)\nله شعبی دی او اصلی استو گنه د (آریان) په غرو دهند و کش کښی وه چه دهند و کش\nدغرونه رنگ برنگ فرقی او تکثرات جورسوی او بدنیا کښی وه پا شل سول . مهاجرت\nاو تگ ددی فرقو او تکثراتو په لاندی صورت سره کتابونه ددی فن بیانوی .\n۱ - اول تکثر چه د (اریا) دقوم نه له غرو دهند و کش څخه بیل سوی دی فرقه\n\n۱۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1102, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجلۀ کابل ( ١١٦ )\n\nد ( کلت ) ده چه اجداد د آیرلیند د قوم او د ( غال ) دخلقواو ( بره تونان ) دفرانس دی دا کلتان له ساحله د شرقی د بحر خزر څخه په لوری د شمال وله هغه ځای نه برابر په لوری د مغرب تالی او وسطی اروپا ته رسید لی دی .\n۲ ـ دومه فرقه له جنوبه د قفقاس د غرونه تير سوی پس له دينه چه په ساحل دونديك د رود او تور بحر کښی گر زیدلی دی په شبه جزيره د یونان اوايتاليا کښی ئی وطن نیولی دی دی فرقی ، قدیم یونانیان او رومانیان ئی تشکیل کړی پر دوی برخی ویښل سوی دی چـه له ټوله قومو سره چه پدی وقت کښی ( رومانیك ) بلل کیږی یعنی دفرانسیس او ایتالیا او اسپانیول د قومو داجداد سره ګډ او یو شی سوی دی .\n۳ ـ دریمه برخه داریان چه هجرت ئی کړی دی ( جرمانیك ) دی چه د (کلت) دلاری وسطی او شمالی اروپا ته تالی دی اوقوم د ( گلت ) ئی چه بخواله دوی نه هلته وه له هغو ځای نه ئی و ساحل دغربی اروپا او جزیری د ا تـلا نـتيك ته ئی و شړل . جر من ، انگلیز د ینمارك ، فلامنگـت ، سویدن او ناروی چه له نسله ددی دریمی فرقی دی قـوم د جرمانیك بلل کیږی .\n٤ ـ څلورمه فرقه مهاجرين داریان ( صلاو ) دی چه دا قوم په صحرا او لو یو دشتو د شرقی اروپا کښی ئی ځای نیولی دی ـ روس ، له هازيچ ، او پولیوی قهر داوسیدونکی د شبه جزیری چه به طرف د جنوب د نهر طونه دی له نسله ددی څلور می فرقی دی .\n٥ ـ پنځمه فرقه د ( زند ) ده چه قوم د قديم ايران ، کرد ، ار منيان ، اوبلوچ له نسله د زند د قوم دی .\n٦ ـ آخر قوم د آریا چه بخیل اصلی وطن کښی پاتی سوی دی بیله یولږ خلقو چه په خپل وطن کښی پاتی سول نور ټول به طرف دشرق جنوبی دخپل وطن ئی هجرت و کړ اوله نهر ایندوس د پنجاب څخه تير په شنو او ښو صحراؤ د نهر ( کنـگ ) تیت سول چه تر هوسه په هندوستان او بنگال کښی دی نو میخ شك نبایـد کیږی چه اصل ځای اوسکن داریان ، افغانستان وه او هغه لږ کسان چه په خپل اصلی وطن کښی پاتی سوی وه دغه قوم دافغان دی چه له هغه وقته تر هوسه ئی خپل قومیت او پښه ئی ساتلی ده . او هر کله چه اول تاریخونه\n\n١١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1103, "text": "شماره (اول) سال دوم دپښتو ژبه درپوپلاردی (۱۱۷)\n\nچه پس له ایجاد دلیكلو نه لیكلی سوی دی وه كورو بیاهم دغه قوم به په همدی ځای کښی\nبیا موندو او كه بعضی لیكلو كانوته چه په بعضی کوښو اوغرو کښی دافغانستان پیدا کیږی\nو كورو لیكل به ئی له رقه دقدیم سانسكریت دخط پیدا کو بیا مجبور کیږو چه افغان\nته اول ټكه داریان ووايو اووی بولو اوهرکله چه طرز اولهجه اواسلوب دپښتو دږغی بڼور\nوکورو ډیره لږنی او بسيطه چه دډیرو ږغو پیشرو حسا بیږی پیدا بيكو كه ټکه او پلار\nدټولو ږغو داریان ئی وبولوجای لری . اودا ټوله اقوام او اوسیدونکی دافغانستان چه نن ورځ\nپه رنګارنګت نومو سمی دی ټوله له یوه پلارنه او پښتون بلل کیږی . ولی چون زمانه\nډیره تیره سوی ده اوله احوله وړاندی له تاریخ نه ئی لږمعلومات وه اخلافوته پاتی سوی دی\nاوهر کله میدان دجولانګاه او استیلا دخپلو همسایګانو وه له دی جهة ژبه دپښتو وسعت\nندی پیدا كړی یواځی په ښځ دځپلو دیوالو چه سرئی وه آسمان نه رسیدلی محصور پاتی\nسوی ده اوبعضی چه و ځای د استیلانه ئیږدی یا دبل تر اثر لاندی سوی دی خپله اصلی ژبه\nدپښتوئی ایره كړی ده . سره لدی چه دپښتو ژبه دافغانستان په غرو کښی ئی خپل عمر تیر\nكړی اوله خپله اصلی وطنه وبهرته نده وتلی او کشمکش دیګانه ؤئی ډیر لیدلی دی بیا هم\nخپل اصلی قواعدئی ندی ایر كړی اودهیچا به دام نده كښیوتلی او خپل ادبیات او شیرین\nنكات ئی ټوله ساتلی دی چه دافغان دسرشار اونارك حسیات او آزاد طبیعت نمایندګی كوی\nاو ډیر شرقی علوم لكه تفاسير ، احاديث ، فقه ، منطق و غیره په پښتوژبه ترجمه او ډیر\nنامدار شعرادپښتو دربی لكه رحمان ، سلیم ، شیدا ، حمید ، خوشحال وغیره تیرسوی دی .\nخصوص كه څوك وغواړی اصلی نکات اوشیرینه وبنا اوادبیات او صحیح اوست عواطف\nاوملی روحیات دپښتو و ګوری ؛ نو دی به پراخو دشتو او لوړ وغړو او شنو درو کښی\nچه اصلی ځای دافغان او دهغه پښتو چه دبلی ژبی سره نده ګډه سوی طبیعی ادبیات\nچه مقصد دافغانی دلندوی دی ودی واوری چه نمونه ئی داده :\nخلق به وائی چه ښنکرف دی ما دزړ ګی په ینو ښکلی کتابونه\nپه درست جهان بدی ور نکړم وطنه هیچیری دی ساری بوینم\nد تا د بدن ښكل رابع دی په نتیجه کښی می زړه دری وری شنه\n\n۱۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1104, "text": "شماره ( اول ) سال دوم مجلۀ کابل ( ۱۱۸ )\n\nمخ نه دی ګورم ژړا را سی معنی ئی داده چه مین در با ندیمه\nخدای می دی مرګ دغا ړمی کا چه شنکی خال می میلاسی نشی مینه\nپه و را ند ځی په بییر ته ګوری تردا وشتلی زړه دی جارسم څه دی کړمه\nد ځنکندن سلګی په ورو کړه بدان به سخی سر وی چه یاردی مرینه\nچه به وطن ور ځی کا غذه اول تری چارشه بیا بی وا یه سلا مو نه\n\nنو پراحوالی ددی لوئی ژبی او لغات او ادبیات به ئی ور معلوم سی چه داژ به هیڅ نیم\nکړی نده او هیڅ بیګانه ژبی ته محتاجه نده ـ بلکه له دیډیر یونه برا خه اوډیرډیر بولدیته\nانتخاب کړی او مددی اخستی دی .\nملت دافغان په حکم ددی چه هیجا دخپل به ژبه ترقی نده کړی ، بایدکوشش وکی چه دا\nخپله شیرینی ژبی ته پراخوالی او رواج ورکئ اوهغه افغانان چه په مرور زمانی یا په سبب\nد کوم علت ئی خپله اصلی ژ به دپشتو اېره کړی په بله ژبه ویونکی دی بیرته رجوع وه خپلی\nژبی ته وکی ، افغانی او افعانیت دوباره ژوندی کی ځکه نن ورځ هغه څوک چه دخپل به ژ به\nخبری کوی یا بېل بېل عنوا نونه ئی پیدا کړی دی په اصل کښ دیوه پلار زمن او اصلی\nاو سیدونکی د افغا نستان او پښتانه دی ـ په باب د پښتان وا لی او یوقوم او سیدل د دوی\nبیله پورته بیا نه آقای میر غلام محمد خان غبار هم په تیرو شمارو کښ په فارسی یوره بیان\nاو توضیحات و ر کړی دی هر سړی چه ئی ولونی امید دی چه له خپل نسب نه خبرو پری\nقانع سی .\n\nجناب مستغنی حب الوطن\nخپل ځا نونه به قربان کړو نه دیار خپل هردیا. دیار کوڅه بولی دیار خپل\nچه دخپل دین و دولت په لار مرنشی څه ژوندون دی هغه بولو ننګ وعار خپل\nهر میدان چه دخپل ځان په وینو رنګ کړو په قانون ئی دنظام بولو ګزار خپل\nپه دنیا و آخرت به سر فراز وي نظامی چه وی محکومه دسالار خپل\n\n۱۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1105, "text": "(۱۱۹)\nهمت\nشماره (اول) سال دوم\n\nسپاهی د دخپل سربها خوری دموږ سر او مال قربان دی نه سر کار خپل\nنصیحت موږ ته به کار ندی ناصحه ته به کار خپل داناتری موږ به کار خپل\nمستغنی به ځان قربان تر خپل ملت کا\nموافق به د کفتار کاندی کردار خپل\n\nهمت\n\nرعیت که رعایت کائن ئی واردی که څوک ننګ او که غیرت کائن ئی واردی\nنن ئی واردی چه اسلام ټول متفق شی نن ئی واردی که همت کائن ئی واردی\nد دولت او دملت څه امتیاز دی که دولت کا که ملت کائن ئی واردی\nهیڅ به نشی به محنت به مشقت بیا که محنت که مشقت کائن ئی واردی\nبیا له لاسه به و تلی دا فرصت وی څوک پیدا به دا فرصت کائن ئی واردی\nبیا به نه وینی به خوب که دا دولت څوک که دیدن څوک د دولت کائن ئی واردی\nکه مثال ژونده دپلار ده هم په وارده\nمستغنی که نصیحت کائن ئی واردی\n\n۱۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1106, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1107, "text": "شماره (اول) سال دوم\nمجله کابل\n(۱۲۰)\n\nغلطنامه\n\nاگر قبل از خواندن مجله غلطی های ذیل را تصحیح بفرمائید در خواندن مضامین مجله\nاشکالی نخواهید داشت .\nصفحه\nسطر\nغلط\nصحیح\n۷\n۲۳\nعبارت\nمقابل\n\"\n٢٤\nو\nیا\n\"\n\"\nعبارت\nمقابل\n۸\nاول\nو فلسفه\nبافلسفه سپتيك وفلسفه تنقيدى\n۱۲\n٦\nمی بردند\nمی برند\n۲۱\n۱۲\nبدار اسلام\nبه « دار السلام »\n۱۲\n۱۲\nرکن باد\nرکن آباد\n۲۷\nه\nتاژو\nتاژو\n۲۹\n۲۲\nداغ زخم\nچشم داغم\n۳۲\nسطرهای ۲ ،\n۳ پایان صفحه\nنهال برومند نیز\nعلی الخصوص\nعلى الخصوص نهال برومند\nنیز\n۳۲\nسطر آخر\nتحكم\nبحكم\n٣٤\n۹\nدست\nو دست\n٣٥\n۲۱\nباده خوار\nباده خواه\n۳۷\n١٥\nموجد\nو موجد\n۳۹\n٤\n٥٠٠١\n١٠٠٥\n٤١\n۹\nبديع\nعلامه بديع\n٤٣\n۸\nعرت\nعرب\n٤٤\nه\nدرآمدیم\nدرآمد\n٤٤\n۱۰\nنورانی\nنورانی\n٤٨\n٢٤\nبگرانید\nبگرایند"}
{"book": "adl0986", "page": 1108, "text": "( ۱۲۱ ) غلط نامه شماره ( اول ) سال دوم\nصفحه سطر غلط صحیح\n٤٩ ٣ امروز است ازان روز است\n٥٢ ٩ امرار امرار حیات\n٦٦ ۲۲ لود میدانند لودی میدانند\n۷۲ ١٤ موضوع نشر موضوع نثر\n۷۷ ٩ این کتاب حاوی این کتاب\n۷۷ ٩ مفیدی مفید\n۷۷ ۱۲ متبعات تتبعات\n۷۷ سطر آخر وسبب سبب\n۷۹ ۷ تاریخ ادبیات تاریخ ادبیات\nافغانستان تذکره افغانستان تالیف آقای گویا و\n۷۹ ١٦ ترد امان الله افغانستان تهرو امان الله افغانستان\nThrough Amanullah's\nAfghanistan\n۷۹ ۱۹ عنقریت عنقریب\n۷۹ ۱۹ کپتان جلی گیتان جلی\n٨٠ ٣ و تصحیحات به تصحیحات\n٨٠ ١٥ بهترین بهتری"}
{"book": "adl0986", "page": 1109, "text": "شبهای مهتاب فرح بخش لغمان\nاز\nفوتو گرافی های شاهزاده اسدالله خان\nقوماندان فرقه شاهی"}
{"book": "adl0986", "page": 1110, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1111, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1112, "text": "علمی ، ادبی\nکابل\nاجتماعی ، تاریخی\n١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1113, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1114, "text": "مجله کابل\n(آدرس)\nانجمن ادبی، جاده ارگ\nعنوان تلگرافی - کابل انجمن\nمخابرات\nبا انجمن\n\n(ماهوار)\nتحت نظر انجمن ادبی نشر میشود\nاول اسد ١٣١١ هـ ش - ٢٢ جولای ١٩٣٢ م\n\nکابل:\nولایت داخله\nخارجه\n\n(اشتراك)\n١٢ افغانی\n١٤ »\nنیم پوند انگلیسی\nطلبهٔ معارف نصف قیمت\n\nفهرست مندرجات\nنمره مضمون نویسنده صفحه\n(۱) تاریخ فنی وعلمی آقای زیدان بدران افندی ۱ الی ٥\n(٢) پوکودین واهمیت تاریخ نویسی ترجمهٔ آقای میر غلام حامد خان ٥ « ٨\n(۳) والتر ترجمهٔ آقای نجیب الله خان ٩ « ١٤\n(٤) لامارتین « آقای احمد علیخان مترجم فرانسه ١٤ « ٨\n(٥) سقراط ترجمهٔ آقای محمد عظیم خان منشی زاده ١٨ « ٢٢\n(٦) باز وطن بقلم فاضل عبدالهادخان داوی ٢٣ « ٢٥\n(٧) ادبیات فارسی ترجمه بقلم فاضل قاری عبدالله خان ٢٥ « ٣٢\n(٨) معارف وطن جناب مستغنی ٣٢ «\n(٩) عار بیکاری » ٣٢ « ٣٢\n(١٠) نامی و استقبال کایم، بیتاب - قاری ٣٣ « ٣٤\n(١١) انتباه سردار عبدالرسول خان ٣٤ « ٣٦\n(١٢) منتخبات نفیسه انجمن ٣٦ « ٣٩\n(١٣) شعرای افغانستان سرورخان گویا ٤٠ « ٤٦\n(١٤) ماه در پغمان شهزاده احمد علیخان درانی ٤٧ « ٤٨\nمدیر انجمن ادبی\n(١٥) صحرا « اعظمی » معاون انجمن ادبی ٤٨ « ٤٩\n(١٦) ظهور حقایق » ٥٠ « ٦٤\n(١٧) همایون نامه سرورخان گویا ٦٥ « ٦٦\n(١٨) مطبوعات ونشریات ما سرورخان جویا ٦٧ « ٧١\n(١٩) افغان در هندوستان میر غلام محمد خان غبار ٧٢ « ١٥\n(١٦) کتیبهٔ افغان در ارض مقدس انجمن ادبی ٨٦ « ٨٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1115, "text": "تصاویر :\n(١) مقوله حضرت علی کرم الله وجه بقلم آقای محمد ایشان خان \nخطاط معروف معاون مطبع عموی اول\n(٢) شبکه کاری و نجاری کابل ٨ الی ٩\n(٣) شاعر شهیر فرانس « والتر » ٩\n(٤) « « لامارتین ٤١\n(٥) چوب کاری و نجاری کابل ٢٢ ٢٣\n(٦) مقبره و لوحه سنگ مزار اعلیحضرت بابر شاه ٦٤ ٦٥\n(٧) یادگار بودا ٧٠ ٧١\n(٨) سلطان قطب الدین ایبک ٧٥\n(٩) سلطان شهاب الدین غوری ٨٥\n(١٠) عکس خیالی بوعلی سینا آخر"}
{"book": "adl0986", "page": 1116, "text": "في كتاب تحف العقول عن امير المؤمنين عليه السلام انه قال\nالعقل خليل المؤمن والحلم وزيره والرفق والده واللين\nاخوه ولا بد للعاقل ان ينظر في شانه ويحفظ لسانه ويعرف\nزمانه الا وان من البلاء الفاقة واشد من الفاقة مرض البدن\nواشد من مرض البدن مرض القلب الا وان من النعم سعة\nالمال وافضل من سعة المال صحة البدن وافضل من صحة البدن تقوى القلب\nمراد ازین کلمات شریفه علویه انکه\nعقل و دانش دوست مؤمن است، حلم و بردباری وزیر اوست، رفق و مدارا کردن با خلق خدا\nپدر اوست، نرمی و ملایمت بمنزله برادر اوست، آدم دانا ناچار باید ناظر به چیز باشد\nاول آنکه مواظب امور خود باشد، دویم آنکه زبان خود را نگاهداری کند، سوئم انکه اهل زمان و مقتضیات\nزمان را بشناسد، همانا از جمله بلاهای بزرگ فقر و بیچیزیست، بدتر از ان بیماری است بدتر\nاز ان مریض بودن دل است، آگاه باشید که از جمله نعمتها ثروت و سعة مال است، بهتر ازان صحت\nکابل سنه ۱۳۱۱ شمسی بدن است نیکوتر از ان پرهیزکاری دل است. حبیب قندهاری"}
{"book": "adl0986", "page": 1117, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1118, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم\nنمره خصوصی ( 1 )\nكابل\nKABUL\nقسمت علمی\nتاریخ فنی و علمی و كیفیت تحریر سوانح عمری\nترجمه مقاله آقای زیدان بدران افندی\nعضو دارالتالیف کابل\nامروز برای تاریخ دو طریقه روشن موجود است که گر چه در طرز باهم متناقضند ولی در غایه\nو مقصد مشتركند ، زیرا این تناقض هیچگاه و در هیچ حال بروح و ماده تاریخ اثری نمیکند ،\nخواه بطریقه فنی این تاریخ تدوین یافته باشد یا بطریقه علمی ، و اختلافاتیكه واقع می شود\nمخصوص طبیعت است وطبیعت دو قسم است (طبیعت فن و طبیعت علم) پس لازم است\nدرینجا بشرح هر دو طریق تا اندازه به پردازیم چه دانش امروزه به تفریق بین آنها قابل شده\nنمره مسلسل ( 122 )"}
{"book": "adl0986", "page": 1119, "text": "( ۲ )\nمجله کابل\nشماره ( دوم ) سال دوم\n\nو خصایص هر يك را جداگانه تحدید نموده ، بلکه پیش ازینهم این دو طریقه بیان گشته و کتب عدیده در هر دو موضوع تالیف یافته که برخی ازان مؤلفات نمونه جاویدیست در عالم علم و ادب و از انجمه است کتاب العظما مؤلفه پلوتارك و تاریخ هیرو دوت که نخستین از فاخرترین تحف تاریخ فنی و دومین از نفیس ترین ظرایف تاریخ علمی بشمار میرود .\nولی امور مخصوصه باین دو طریقه منحصر بسرحد این دو مؤلفه جاوید نیست زیرا وسعت بحث انسان در عصر حاضر در اطراف خصایص فن و تعدد مدارس و تباین صور و اشکال بسی برقوه و جمال طریقه فنی افزوده همچنانکه تقدم علوم درینعصر در کثرت دقت بطريقه علمی کوشیده است .\nطریقه فنیه ) طریقه ایست که هدف آن بواعث و علل محرکه داخلی و دوافعی است که در ماورای ظواهر جا دارد . پس اینطریقه در بحث از حقایق بطریق قیاس و تاثر منحصر است و همه اینحقایق را در اسلوبی بلیغ و ترتیبی مستحسن یکی پی دیگری مرتب ساخته تصویر می کشد .\nاما طريقة علميه ) طریقه ایست که بواعث و علل را از ظواهر یکه مطرح بحث واقع میشوند جستجو مینماید پس هر آنچه را سبب معقول و نتیجه حقیقی میداند استخراج کرده و با ملاحظات دقیقی در عبارت منطقي و قالبي خالی از حسن و جمال میریزد لہذا این اسلوب اگر چه واضح و مرتب باشد ساده و بسیط است .\nمیتوان فهمید از همین جهته است که مؤرخ فنی در غالب احوال از بیان وقایع بترتیب زمان کناره جسته و به بیان معنی و مبنای وقایع و حوادث مبهمه اکتفا میورزد ، و یا حوادثی را که در نفس خود مؤرخ و یا مجرای تاریخ تاثیری بزرگ داشته باشد با سلوبی تقریر میکند که مظهر احساسات مؤرخ باشد . بالعكس مؤرخ علمی از ذکر تاثرات وقائع و حوادثیکه در نفس خودش پیدا شده پهلو تهی مینماید و تمام همتش مصروف است باینکه وقایع و حوادث را روی میز تشریح و تدقیق منطقي گذاشته و اصل حادثه را از سایر وجوه تحلیل و تفحص نموده و بعدها اخذ نتیجه از مباحث مطلوبه نماید . پس مبرهن شد که تالیفات مؤرخ فنی متضمن تاثراتیست که از تاریخ در نفس او پیدا شده ، و وظیفه این مؤرخ همین است که تاثرات باطنیه خود را در سایه\n\n۱۲۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1120, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nتاریخ فنی و علمی\n(۲)\n\nبلاغت بیان و حسن تنسیق کلام در نفوس و بطون دیگران انتقال دهد. در حالیکه مؤرخ علمی از میدان حوادث و وقایع دور ایستاده در صدد تفحص و تحلیل و تشریح حوادث است و بعد از اینهمه تفحصات نتیجهٔ بحث خودش را باسلوب ساده و خالی از بلاغت بیان کرده باقی بخود مخاطب و مطالع میگذارد تا ازان چه احساس کرده و چگونه متأثر میگردد .\nپس حقایق تاریخیه در تاریخ فنی بطریق عملی در مطالعه کننده انتقال مینماید و در تاریخ علمی بطریق غیر عملی ، چونکه مؤرخ فنی اثرات حوادث و وقایع را ترتیب میکند یعنی نفس خود را حوادث گاه تاریخ قرار میدهد ، اما مؤرخ علمی مطالعه کننده را در برابر سیر حوادث پهلوی خود ایستاده مینماید تا خودش متاثر شود ، مؤرخ فنی اثر تاریخ را که در نفس خودش واقع شده بر مطالع عرضه کرده و نمیگذارد او در مناقشهٔ حوادث و مراقبت سیر و تفاعل آن از خود قدرتی ابراز نماید در حالیکه مؤرخ علمی مطالع را در تفکر و اقناع به نتایج بحث آزاد میگذارد .\nوالحاصل طریقهٔ فنی در تاریخ مبنی بر مسحور و مجذوب ساختن بوده و در امور ذاتیه مداخلت می ورزد ، وطریقهٔ علمی (قانع ساختن) راز بر نظر گرفته و در ضمن امور موضوعیه دخل میگیرد. علما در عصر حاضر در جمیع مواد تاریخی تنها بنام معلومات کتب و وثایق وقصص متداوله ضرافی و خطابات ، اعترافات ، صحف ، احادیث ، مجلات کفایت نکرده بلکه جستجو از حفریات مبانی و آثار و اوانی را بر معلومات اول الذکر اضافه مینمایند حتی تاریخ اهتمام بیشتر بمجسمه های تحجر یافته ، طبقات ارضیه ، مجرای غدیرها ، طبایع وتغیرات اقلیمیه میدهد. و اینچیزهای که گفتیم از حیث طریقهٔ تدوین و ترتیب مخصوص تاریخ عام است. اما کیفیت تحریر (سوانح عمری) دوچار تطورات رنگارنگی گردیده بالاخره در عصر حاضر لباس تاریخ علمی را از بر کشیده و جامهٔ تاریخ فنی پوشیده است.\nطریق فنی در تحریر سوانح عمری عبارت از تفحص و بحث از خبرهای شخصی است که میخواهند سوانح عمری او را بنویسند . پس برای مؤرخ واجب است دارای فطانتی باشد که صواب را از خطا شناخته و از افکار و آرای عامه استنتاج کرده بتواند ، هکذا مؤرخ ناگزیر است شخصی را که میخواهد از سوانح او بحث کند در عصری که او پرورش یافته و در حقایق\n\n١٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1121, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nمجله کابل\n(1)\n\nحیات ادبی و فکری و سیاسی و اجتماعی او و محیطی که در آن نشأت کرده و عواملی که در تکوین او مؤثر بوده تحقیق و جستجو نماید و وراثت و تأثیر آن را در اخلاق و حالات خصوصی پاپسیکو لوژی و پسیکو انامیس و امراض عقلی بشناسد و همچنین بدانستن غرایز نفسانی و عواطف داخلی و اثبات حرکات ظاهری مجبور است. بعلاوه دو وظیفه مهمه دیگر نیز که عبارت است از وظیفه فنی و وظیفه بیانی بعهده مؤرخ ترتب مینماید.\nوظيفه فنی منحصر است بروجه عام بشكل وقالبي که تاریخ حیات در آن نوشته میشود زیرا هر عمل فنی دارای شکل مخصوصی است که بایستی حاوی الوان و خطوط و ظلال آن باشد بنوعی که تقسیم صورت و انسجام و التيام اجزای او با یکدیگر و صدق مظاهر و ابراز ممیزات و خصایص او بشکل واضح باشد و درین خصوص طرق مختلفه وجود دارد از قبیل ریایلیزم، ایديلیزم، رمانتيزم وعيناً حال تصویر نیز از همین قبیل است.\nوظیفه بیانیه عبارت است از تعبیر بالفاظ مختار وتنسيق و ترتيب الفاظ مذكوره بسیاق بلیغ و پسندیده اما در مبنایی که شایسته او باشد و روح در فراگرفتن آن موضوع بر خود ببالد ومسرور گردد.\nکاتبی که میخواهد تاریخ حیات بنویسد بایستی با عمل فنیه و آثار خالده که در نمونه ها تمثیل می کند بدرجه کافی قابلیت داشته باشد از قبیل كتاب العظمای پلوترخس و كتاب ابطال کارلائل و کتب بسمارك وگيلیوم ثانی و ناپلیون مؤلفه لوودویج نویسنده معاصر مشهور المانی وامثالها\nاما نوشتن تاریخ ماخوذ از کتب موضوعه و غیر موضوعه چه مظهر عيوب وساتر محاسن باشد و یا برعکس آن، اما در اسلوب زشت و عبارات کهنه بنوعی که از طریق فن و بیان دور باشد، طریقی است که در ادبیات عصریه قیمتی ندارد زیرا زمانه آن مدتیست سپری شده.\n\n160"}
{"book": "adl0986", "page": 1122, "text": "( ۲ )\nپوگودین\nشماره ( دوم ) سال دوم\n\nترجمه بقلم آقای میر غلام حامد خان\nپوگودین و اهمیت تاریخ نویسی\n( از قلم شاعر و نویسنده مشهور پوشکین )\n\nدر سال ۱۸۳۶ یکدسته معلومات قیمت دار تاریخی نسبت بمیخائیل پوگودین در مکاتب عالیه ماسکو بصورت درس داده شده و این نظریه هم ازانجا اقتباس گردیده است.\nپوگودین از روی مناسبات تامه که با محیط ما دارد فرد معروف و نمونه کاملی از عوالم ادبیات و مطبوعات ما گفته میشود مشاراً الیه نه تنها در زمره محرین قویدست ما از روی ذوق و سلیقه مخصوصی که دارد یکمقام و امتیاز فوق العاده دارا بوده بلکه در صنف مؤرخین منور و نامی ما نيز يك مكانيت برجسته را اشغال کرده شخصیت درخشان او از همه اولتر نظرها را بسوی خود جلب و جذب می نماید .\nپوگودین در اولین نظریه خویش چنین میگوید : که تاریخ باید حاوی وشامل تمام احوال بشریت و انواع مختلفه آن بوده باشد مثلا سوانح مختصره يك مرد نا مور تاریخی بقسمی نگاشته شودکه ازان درجات تعلیمی و مراتب ترقیات علمى و امتيازات كسبى وشخصي آن پوره فهمیده شده و از همین سوانح یکفرد باید به حقیقت و حالات محیط آن پی برد. چنانچه در تاریخهای مکمله دنیا اگر از قلم يك مؤرخ حقیقی برآمده باشد میتوان درجه عمومیه معلومات يك ملت را از روی تفصیل سوانح يك فرد مشهور آن دریافت کرد، و این نکات مذکوره قابل دقت را تنها تاریخهای مکمل و اساسی ملل دنیا دارا شده میتواند نه مجلاتی که بنام تاریخ از قلم هر مؤرخی بغرض شهرت و یا دیگر مقصد تحریر میشود .\nپوگودین در تاریخ مصنفه خویش اولتر از همه اسماء تاریخ نویسان معروفه را با مختصر يك تعارف شان یادداشت کرده است ــ و بعضی مسائل لازمه متعلقه هر يك را مجتمعاً تدوین نموده بنام يك ژورنال اشاعه کرده است و نظریه مخصوص مؤلف فقط تا درجه ممکن معرفی اهمیت هر کدام از روی حقیقت بوده است اینك شماره های تصنیفات\n\n۱۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1123, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nمجله کابل\n(٦)\n\nو تالیفات .\n(۱) تعقیب خصوصیات کریل لی . می اوری ، لوسی فه و دیو روف . (۲) حیات روس های زمان قدیم بصورت دهاتی . (۳) تعقیبات تنقیدی ای ورسه . (٤) درامه احوال حیاتیه قریه ( بطور شخصی ) (٥) نطق در خصوص گری تو . (٦) صورت عمومیه مسائل تاریخیه . (۷) نتائج خصوصیه تاریخیه را جمع باطفال . (۸) تاریخ روس برای تعلیم مکاتب . (۹) نقشه اروپا . (۱۰) منتخبات گیونه . (۱۱) درامه ماروا . (۱۲) تاریخ اشخاص (۱۳) صرف و قواعد لسان سلا و یانی . (١٤) علاوه بران اثرات سالنامهای سال ۱۸۲۷ ، ۱۸۲۸ ، ۱۸۲۹ و ۱۸۳۰ شهر ماسکورا هم او نشر و شایع کرده است . (۱۵) معلومات المانی در سال ١٨٢٦ از قلم اوست .\nدر جملات تنقیدیه تاریخیه او مفکوره های صحیح حقیقی ملاحظه گردیده و امتیاز لائقه فکریه آنرا ارائه میدهد ـ آثار قلمیه آن دارای مفاد سیاسی ، تجارتی ، ادبی ، اعتقادی ، دینی ، وغیره مضامین لازمه انسانی میباشد ـ اينك مفكوره آن راجع بتاریخ عمومی آتیاً تذکار میگردد :\n« هر فرد انسان برای اعمال خویش پلان شخصی داشته و در مسائل مشکله از مفکوره عالی تر از خود استفاده میکند تا از سجایا و سوانح اشخاص تارهای باريك کارگاه بافت تاریخ حاصل شود »\nتاريخ يك ملت برای ما شاهد اندازه ترقیات ادبی لسان آن بوده مگر در صورتیکه ازان بطور مطلوب استفاده توان کرد نه اینکه فقط به نشان کردن کلماتی چند خود را لایق مفهومات آن بطور حقیقی تصور کرد بلکه مخصوصاً راجع باستعداد این نوع ملاحظات و مطالعات ما همیشه در تالیفات و تحریرات خود یاد آوری کرده ایم .\nتاریخ بطور مباحث راجع بمضامين مختلفه ترتیب گردیده و باید بهمه حال متممه وقایع ماقبل بوده یاد داشت های تاریخیه حکومت هارا حك و اصلاح نماید درینجا تذکار مثالي لازم است اگر یکنفر برای تحصیل موزيك مکلف شده و پیشروی آن آلات موزیکی گذاشته\n\n١٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1124, "text": "شمارهٔ (دوم) سال دوم \nپوکودین\n(۷)\n\nشود آیا چقدر مهارتی لازم است تا مشاراً الیه بفهمد که کدام آله برای کدام مقصد بوده و کدام صوت را میدهد و باز طرز نواختن آن چگونه و ترتیب نوطه‌ و اجرای آن چطور میشود ـ ترکیب ساختمان و کیفیت ترمیم و رفع نواقص آن چه قسم خواهد شد ـ و در حین لزوم وارسی بهمه مسائل ضروریه آلات چطور ممکن خواهد شد ـ آیا قانون نواختن آن بچه اصول بوده و مفاد آن چیست در عمل آن بطور صحیح چه فائده و در عدم اجرا کدام مضرت است ـ عیناً همین مثال و نسبت در ترتیب و تحریر تاریخ برای مؤرخ موجود بوده یعنی مؤلف باید دارای معلومات کامل بوده از انواع تاریخها يك تعداد مکفی موجود داشته و در حین لزوم از ان استمداد نموده صحت و غلط وقایع را تمیز داده بتواند ، اقوام ، نژاد ، وملل را با صورت تبدلات وتغیرات تاریخی آن زیر نظر دارد وانواع تاریخها را با صورت تالیف آن در زبان اجنبی پوره فهمیده بتواند اقسام تاریخ را از نقطه نظر مسلك ، سیاسی ، تجارتی ، اقتصادی ، حربی ویا کدام نوع است خوب تفریق و تمیز داده ازان استفاده کند ـ برعلاوه از ترتیب نوطه‌های تاریخیه و تالیف و قوۀ تحریر دارای تجارب فوق العاده واقتدار لایقه ومتانتِ قلمیه باشد ـ بالآخر برای امثال تاریخیکه بتذکار آن محتاج میشود علم صحیح با اصل تاریخ هم لازم است .\nدر حکومت شاهی (ویزانتسيك) پوکودین سلسله تاریخ قدیمه مصر را ملاحظه نموده وچنین نظریه میدهد : «که مصر از قدیم دارای مفاد عمومیۀ پلتیکی ، کشوری ، وتاریخی بوده و ازین نقطه نظر تقریباً بکره ارض ارتباطی داشته است ـ و برای این مقصد از بسیار قدیم صورت تجارب آنرا برای خویش تشبث و اختیار میکردند . »\nراجع بفرانسه ها چنین گفته می شود که تقریباً از اوائل وقت موجودیت خود مذهب کاتولیکی را در دین عیسوی قبول کرده و برای اینکه پاپ آنوقت مخالف شان بوده است اورا بحیله در فرانسه دعوت نموده برای اخذِ امتیاز مذهبی از پاپ اختلال واقع گردید از ین اختلال دوباره يك انتظام عسکری بر روی کار آمد وحکومت صورت استقلال را حاوی گردیده بعد ازین حکومت فرانسه دارای دوائر ، سفارت ها ، مکاتب ، قواعد لسان و غیره گردیده است .\n\n۱۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1125, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم مجله کابل (۸)\n\nپس از محاربه ایتالیا فرانسه دوباره يك انقلاب بزرگ نموده و بعدها بطور حقیقی و اساسی در طریق مدنیت رهسپار گردیده این است که از نتیجه آن بخوبی مفهوم میشود که این ترقیات تا یکدرجه در اثر مساعی قوماندان شاندار شان ناپلیون ظهور کرده .\nهمین طور هر ملت و هر دولت را بحال انفرادی از نقطه نظر تاریخ مشاهده کنیم ظاهر می شود که هر ملت دارای يك امتياز خصوصی بوده فقط محرر و مؤلف تاریخ آن عصر از خود ملت بوده پیوسته از طریق انصاف و اعتدال بر گشته مبالغاتی در شاندار ساختن ملت و مملکت خویش بخرج میدهد . بر گردیم به مقصد که آن عبارت از توصیف پوشکین است علاوه بران که محرر و ادیب است يك مؤرخ خيلي صحيح القلم وصادق القول بوده که بهیچ گونه از صحت وقایع نویسی در تاریخ مولفه خود انحراف نکرده است . باید شعبه تاریخ آن ذات بزرگوار را در تمام مکاتب از قلم من معرفی نمائید .\nپوشکین\n\nپند زمانه\nزمانه پندی از ادوار داد مرا زمانه را چونيکو بنگری همه پند است\nبروز نيك كسان گفت غم مخور زنهار بسا کسا که بروز تو آرزومند است\nرودكي بخارائي\n\nورزش\nرشادت اگر خواهی و تندرستی تن خویش باید بورزش گماری\nمیان را بورزش اگر تنگ بستی دل دشمنان را بلرزش درآری\nاگر کاهلی پیشه کردی وسستی اگر گوهری هیچ ارزش نداری\nافسر\n\n۱۲۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1126, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1127, "text": "شبکه کاری و نجاری «کابل»"}
{"book": "adl0986", "page": 1128, "text": "( ٩ )\nوالتر\nشماره (دوم) سال دوم\nمشاهير\nوالتر\nترجمه بقلم آقای نجیب الله خان\nمتعلم افغانی\nماری اروت والتر یکی از مشاهیر عالم است .\nزیرا نوابغ و نامداران جهان از دو طبقه خارج\nنیستند ، یا اهل قلمند ، یا اهل شمشیر .\nبلی قلم و شمشیر از سالهای درازيست كه طبقات\nاجتماع بشری را اداره نموده اگر مبالغه نشود :\nاز روزی که والتر اولین قدم خویش را در\nجهان میگذارد . تا زمانی که ماتمکده پر آشوب\nرا با تبسمی وداع میکند برای کاستن مصائب\nو آلام ملتش مجاهدت نموده .\nشاعر شهیر فرانس « والتر » که در سنه ١٦٩٤\nمتولد ودر سنه ۱۸۷۸ فوت کرده است\nچه والتر در عصری زندگانی نموده که بیچارگان و غربا به انتهای بد بختی دچار گشته\nو امرا و اعیان از فرط عياشی و استراحت طلبی اخلاق خودها را کاملا باخته بودند ، يا بعبارت\nدیگر فرانسه در شرف سقوط کلی و تیره بختی بزرگی بود .\nدر انجال صریر قلم والتر از غرش رعد آسای توپهای قلعه باستیل پیشگوئی میکرد\n١٢٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1129, "text": "(۱۰) مجله کابل شماره ( دوم ) سال دوم\n\nو آواز پر تاثیرش خون پاک ملتش را از جرائم لهو و لعب و ظاهر پرستی مجزا مینمود . گویا\nوالتر زبان تیره بختان بوده و یا آه درد مندان پلی نتیجه قلم و مجاهدات همچه اشخاصی بود که\nمیکده مستی و خود پرستی هزار ساله فرانسه از پا در آمد.\nوالتر را شاه ادبیات میخوانند زیرا بافکار لطیفه و خیالات حکیمانه بر عصر خویش حکومت میکرد\nفرانسویان میگویند والتر همه مصائب عالم را مقابله نموده تبسم مینمود و با تبسم\nخویش ملت آزاده خود را نوید میداد .\nوالتر ستاره درخشا نیست که مرور ایام وازمنه نام نامیش را در افق ادبیات\nفرانسه تیره نمی سازد .\nوالتر در سال ١٦٩٤ در پاریس متولد گردیده. و تحصیلاتش در مدرسه لوی کبیر اتمام\nپذیرفت . از خوردی باشعار میل زیادی داشته و بعضی اشعارش هم از زمان تحصیلش یادگار\nاست . بعد از تکمیل تحصیلات خویش بسمت کتابت سفارت فرانسه در هولاند مسافرت\nنمود . و پس از چندی به پاریس برگشته اکثر اوقات در تامپل نام محلی که مجلس ادبی بوده\nبسر می برد مجلس تامپل دران عصر از نقطه نظر سیاست مشکوک گفته میشد والتر بحرم اینکه\nدو نوبت هجوی برخلاف سیاست وحکومت نوشته بود ، اولا به ( سولی سورلوار ) تبعید\nوبعدها در باستیل محبوس گردید ( ۱۷۱۸ )\nو در محبس تیاتر فاجعه خود او دیپ را تحریر نمود و تراژدی کلا سيك را\nتا درجه تجدید کرد .\nدر سال ۱۷۲۶ بعلت خلاف و مناقشه که از والتر بایکی از سرداران ( شوالیه روهان )\nبظهور رسید او را مجبور کردند که فرانسه را وداع گفته بانگلستان برود .\nاین سفر والتر در ازدیاد معلوماتش خدمت زیادی کرد و او را به فلسفه و ادبیات\nانگلستان آشنا ساخت . در سال ۱۷۲۹ بفرانسه مراجعت کرد ادبیات فرانسوی را با ارمغان های\nخود زینتی بخشید .\nپس از مسافرت انگلستان والتر در پاریس باستراحت مزیست درین وقت بعضی از\nآثار مشهورش را نوشته و از انجمله تاریخ شارل دوازدهم است سنه ۱۷۳۰\n١٢٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1130, "text": "(١١)\nوالتر\nشماره (دوم) سال دوم\n\nوالتر اکثراً در مجلس برادران پاریس که انجمن ادبی بوده میرفت و تکمیل مطالعات\nمختلفۀ خویش را مینمود .\nچه والتر نه تنها شاعريست نازك خيال بلکه مؤرخ محترم وفيلسوف زبر دستی نیز\nشمرده میشود .\nمكاتيب فيلسوفی که یکی از آثار مشهورش می باشد اورا مظنون ساخت والتر مخفيانه\nپاریس را ترك گفته اولا بسيرى دلورن و پس ازان در نزد مارکز دو شاتله قیام ورزید .\nمارکز از زنان عالمه وفاضلۀ عصر والتر بشمار میرفت باوالترمحبت زیادی داشت روز بروز\nصمیمیت و الفت شان زیاده تر میگشت ماركز دو شاتله پانزده سال حیات والتر را اداره مینمود\nو آنشاعر شهیر در نزد او زیست میکرد .\nدر آنجا آثار زیادی نوشته و مشهورترین آنها میروپ ١٧٤٣ تراژدی نامی اوست .\nتاریخ قرن لوی چهاردهم شاهکار نثر والتر میباشد .\nدوستی والتر با امرای دربار ما نند ارژنس ریشیلو و مار كيز پمادره معشوقۀ شاه اورا به\nشاه فرانسه معرفی نمود و در سنه ١٧٤٥ تاریخ نویس واقعات سلطنت پادشاه فرانس لوئی\n١٥ مقرر گردید .\nدرسال ١٧٤٦ از نجبای در بار وعضوی انجمن ادبی محسوب گردید . اگرچه والترجاه\nطلب نبود و هوای بزرگی را بسر نمیپرورانید بازم دشمنان زیاد پیدا کرد .\nدرسال ١٧٤٩ مادام دوشاتله مرد و والتررا غمناك ساخت درين وقت فردريك دوم\nموسوم به فردريك كبير والتر را بدربار خویش خواند زیرا شاه المان شاعر فرانسوی\nزبان بوده و با والتر محبت زیادی داشت والتر عازم دربار برلن گردید .\nوالتر با وجود افکار دموکراسی و مساوات پسندی شاهان جوانمرد و با جرئت را\nدوست میداشت .\nفردريك با والتر محبت زیادی داشت و از پنجهۀ والتر از ١٧٥٠ تا ١٧٥٣ بدربار او\nقیام داشت .\nفردريك بر علاوۀ تنخواه مقرره ومراحم زیاد نشان لياقت وعنوان مصاحبي خود را\n١٣١"}
{"book": "adl0986", "page": 1131, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۱۲ )\n\nنیز باوعطا نمود . از انجا که والتر شخص آزاد منش بود نمیتوانست اقوال واوضاع خود را\nبقید ضبط در آورد واشعار شاه را زیاد اصلاح و تنقید مینمود . شاه را این حرکت پسند\nنیامده ازو دل آزرده گشت والتر از فرد ريك دل سردی مشاهده کرده عزم مسافرت\nنمود و مخفیانه از برلن فرار کرد .\nبر علاوه درباریان فرد ريك حسد میبردند كه چرا شاه اجنبی را اینقدر دوست\nداشته باشد بنا بران شاه را از او آزرده ساختند .\nوالتر از برلن فرار نموده در ژینوا مسکن گرفت چون ژينوا مأمن درستی برایش نبود\nاز انجا در فرنی و در خاک فرانسه متصل سرحد سکونت گرفت تا از دستبرد و مخاطرات داخلی\nو خارجی هر دو مصئون ماند .\nنام وشهرت والتر در اروپا علی الخصوص در فرانسه ولوله بزرگی انداخته اورا\nشهنشاه ادبیات خطاب مینمودند ( رو اوالتر ) میخواندند . واز دور ونزدیك بزيا رتش\nرسیده از مجلسش محظوظ میگردیدند .\nشهزاده گان بزرگ واعيان فرانسه در اطاقش انتظار میکشیدند . والتر در قرنی رئیس\nقريه وحكمدار افتخاری نیز گفته میشد . وخدمات زیادی باهان آن ده کرده است .\nوالتر در آخر عمر بمحفل تاج گذاری خویش حاضر گردید . ادبا بعد از تمایش ایرن\nتیاتر مشهور در کمیدی فرانسیس مجسمه اش را تاجی پوشانیدند . و او بعد از چندی جهان را\nوداع گفت ( ۱۸۷۸ ) .\nراهبها وروحانیون مسیحی از مراسم تدفین والتر امتناع مینمودند و او را خارج دین\nمیخواندند برادر زاده والتر که از روحانیون بشمار میرفت در دفن او زحمات شدیدی را\nمتحمل گشت . جسدش را بعدها در مقبرۀ نامداران فرانسه چانتون نقل دادند .\nوالتر از خود آثار بزرگی را باقی گذاشته که کمتر نویسنده نوشته باشد . تیاترهای فاجعه\nو هایله تاریخ و فلسفه رسایل ومكاتب بکثرت دارد نمونۀ از آثار او .\n\n۱۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1132, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nوالتر\n(۱۳)\n\nبرهمن\nدر یکی از مسافرت های خود به برهمنی برخورده ام که شخص حکیم و دانائی بود و عقل سلیم و روح سالم داشت در مجاورت منزل قشنگش که باغهای خوبی داشت پیره زنی هندی که بغربت و حماقت معروف بود میزست.\nروزی برهمن مرا گفت ای کاش در جهان نمی آمدم، من متعجب گردیده سبب مایوسیش را پرسیدم جوابم داد. چهل سال است که تحصیل میکنم و میدانم که این مدت مدید عبث گذشته است از روز تولدم تا حال اوقات زیادی سپری گردید و ندانستم که وقت چیست سالهاست که فکر میکنم و نتیجه افکار عمیق پر زحمت خود را نمی یابم. بالاخره نمیدانم که برای چه مخلوق گردیده ام، تقریباً هر روز از من سوال میکنند و عاجز میمانم. بدتر از انکه هر روزی می پرسد که چرا این مصائب و تیره بختی از جهان کم و کاست نمی شود و سعادت روزگار کجاست بجز آنکه بگویم که اینهمه لوازم دنیا دون و پست است دگر چیزی نمییابم اما کسی که قلبش از درد روزگار دو نیم است یا اولادش در جنگ کشته شده یا شوهرش مفقود گردیده شکمی خالی و چشمی پر آب دارد آیا قبول میکند؟ نه ایشان قبول کرده نمی توانند و من هم بآنها متفقم.\nبسا اوقات نا امید میکردم و نمیدانم بعد از همه این تفکر و تدبر که از کجا آمده ام و برای چه هستم و کجا میروم و چه خواهم شد.\nحالت این پیره مرد مرا محزون ساخت چه دانستم که انسان هر قدر عالمتر باشد در دهر کجرفتار بد بخت تر است.\nهمان روز بزیارت آن نادان احمق رفتم و ازو پرسیدم که آیا گاهی از اوضاع جهان و سر نوشت خود محزون بوده؟ سوال مرا ندانست و فهمیدم دقیقه حیات خود را بیکی از ان افکار که فیلسوف را محزون داشته بود صرف نکرده هر گاهی که آبی یافته و بدن خود را بدان شسته خود را نیکبخت ترین زنان عالم خیال کرده.\nواپس بدیدن پیره مرد دانا رفتم. و باو گفتم.\nجای حیرتست که جاهل احمقی که مجاور خانه شماست خود را خوشبخت ترین عالم می داند\n\n۱۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1133, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم \nمجله کابل\n( 14 )\n\nو جناب شما که حکیم دانا و فرید روز گارید بدبخت ترین نوع بشر باشید .\nخندید و جوابم داد .\nحق دارید من هزاران بار باخود گفته ام اگر شمه از حماقت همسایه ام را میداشتم\nخوشبخت می بودم . چکنم که جاهل خوشبخت و نادان مسعود را دوست ندارم .\n\nلا مارتین\nشاعر شهیر فرانسوی قرن ۱۹\n\nترجمه بقلم آقای احمد علیخان\nترجمان فرانسه\n\nلارماتین از شعرای شهیر\nقرن ۱۹ در سنه ۱۷۹۰ در محلی\nموسوم به ماکون تولد یافته\nو تحصیلات خویش را در شهر\n« لیو » و « بیلی » تکمیل\nنموده ـ مشار الیه سفری در\nایطالیا نموده و در انجا کتابی\nموسوم به گرازیلا تالیف\nکرده و در ان تمام عواطف\nجوانی خویش را بیان کرده .\n\nدر ۱۸۱۶ در حوالی غدیر\n«ایکس لیبن » بردختری جوان\nمادام الویر نام برخورده و عاشق\n\nشاعر مشهور نامدار فرانسوی « لامارتین » که درسنه ۱۷۹۰\nمتولد شده است\n\nاو گشته ـ این دختر مریضه بود برای صحت مزاج و تفریح دماغ باین غدیر آمده و خاطر\n\n۱۳۴"}
{"book": "adl0986", "page": 1134, "text": "شماره (دوم) سال دوم لامارتین (۱۵)\n\nاین شاعر حساس را بخود جلب نمود هردو باهم دوست شدند ایام رخصتی خویش را در حوالی\nغدیر مذکور بخوش گذرانی بسر بردند و در وقتیکه میخواستند از هم جدا شوند عهد بستند\nکه سال آینده باز برای وادید دران موقع بیایند ولی متاسفانه مادام الویر سال را پوره نکرده\nبدرود حیات نمود ازین روز به بعد حسیات عشق مارتین خیلی رو بافزونی گذاشته دلش\nاز تمام عالم موجودات سرد گشت ـ تنها چیزیکه این شاعر فرانسوی را اندکی ارام ساخته\nتسلی میداد همانا نظارۀ مناظر دلپسند طبیعت بود: گاهی بکوه بالا رفته برسنگی می‌نشست\nگاهی بساحل بحر رفته مسکن میگزید ـ اشعارش تماماً ترسیم تبلوهای طبیعت است که بصورتی\nساده کشیده ـ ما از اشعارش بخوبی احساسات او را درک کرده (تصویر زندگی ـ بنای عالم\nلذت حیات صباوت ـ کوتاهی عمر انسان) بالاخره دل سردیش را از دنیا و علاقه مندی\nزیادش را بعالم طبیعت حس میکنیم اینک بنده عدۀ از اشعار او را بصورت نظم و نثر ترجمه\nکرده تحت انظار قارئین میگذارد سلیقۀ ملیت دوستی شعرای مغرب زمین در این اشعار\nمضمر است شعر ذیل را روزی گفته که بر فرازینۀ عالم طبیعت را نگاه میکرد این اشعار به\n(دره) معنون ساخته :\n\nدره\n\nدلکم خسته ازین دهر خراب آباد است قسمت من ز ازل اشک و غم و فریاد است\n(خاطر من جز) بسر کوی صباوت شاد است يك دو روزی بسر آرم که جهان برباد است\nروزکی چند مرا کوی صباوت جا بود صلح و آرامی و عشرت همگی باما بود\nکوی طفلی همه جا پر ز گل و مینا بود بر سرم سایه دمد در نظرم گلها بود\nجویها هر طرفم خفیه گذر میکردند سبزه ها را همه جا غرق گهر میکردند\nموج ها هر طرفی زمزمه سر میکردند غایب از دیده سر چشمه سفر میکردند\nچشمهٔ عمر کنون مثل همین جوها رفت بی‌صدا رفت و نهان رفت و عجب بیجا رفت\nروح پژمرده بمن ماند و دم عیسی رفت خاطرم خسته و آن روح فرح بخشا رفت\nیادم هرگاه ازان مجری شاداب آید خاطرم ناله کنان در لبک آب آید\n\n١٣٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1135, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم \nمجله کابل \n(١٦)\n\nهمچو طفلی که زافسانه ورا خواب آید\nروح پژمرده من خسته و بی تاب آید\nهر طرف سبزه و آب و چمن و گلزار است\nافق نیله ز سرخی شفق گلنار است\nخاطر خسته من واله این دلدار است\nفلکم در نظر و موج مرا در کار است\nزندگی از پس ابری به برم پیدا شد\nرفته بود از برم و باز بمن یکجا شد\nعشق تولید نفس کرد و دلم احیا شد\nفکرهای دگر از حسرت و غم از پاشد\nروح شیرین من ای آخ دمی راحت کن\nبا گل عشق نشین یکدوسخن صحبت کن\nچون مسافر که بشهری برسد بهجت کن\nاز هوای سحری تازه شو و عشرت کن\nهمچو آن مرد مسافر به در شهر جدید\nروح مملو ز طراوت دلکی پر ز امید\nتو غنیمت بشمر لحظه ای روح سعید\nکه دگر روی چنین رفت نخواهی پس دید\nروزه هایم شده تاريك چو ایام خزان\nسایه سان میگذرم باقد خم همچو کمان\nنه محبت بدلم مانده نه سودای بتان\nمیروم پس تن تنها بسوی قبرستان\nگرجهان ازتو جدا گشته و بیزارشود\nدلبر شوخ طبیعت بتو پس یار شود\nگیردت در بغل و از تو خریدار شود\nآفتابش به مزار تو پرستار شود\nترجمه اشعار فوق بصورت نثر\n\nدره\nدلم از تمام عالم حتی از کلمه امید هم مایوس شده بهیچوجه نایل بمقصود نخواهم شد پس وقتیکه چنین است ، من و آن کوی طفولیت ، من و آن گوشه صباوت تا دو سه روزی بسر آرم ومنتظر مرگ باشم ـ هر وقت که نگاه میکنم وماهوهای تنگ وتاريك تپه سرسبز صباوت را جنگلهای ضخیمی پوشانیده و گاه گاهی سایه های برگها وشاخسار انبوه آنها بر سرم سايه افگنده يك عالم سکوت و آرامی مرا احاطه میکند درینجا خط سیر دو جوی آسمانی رنگ که از زیر پل های سبز وشادابی عبور کرده بشكل مارپیچی بدور دره میگردند در نظرم بر میخورد ـ جویبار مذکور بعضي اوقات آواز خفيف موج و شرشر خود را بهم در آمیخته پنهان و بی صدا از نظر سرچشمه غایب میشوند .\n\n٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1136, "text": "شماره (دوم) سال دوم لامارتین (١٧)\n\nآخ ای روح مکدرم !! یکنم که سر چشمه حیات من نیز مانند این چشمه ها بی صدا\nو بی ندا رفته هرگز باز نخواهند گشت — لیکن هر وقت که این حیات شیرین گذشته بیادم\nمیآید امواج درخشانش چون دل صدف در نظرم جلوه کرده روحم مشوش و امید روزبهی\nاز دلم محو و نابود میشود .\nدرینجا باز شاعر به طبیعت اشاره کرده میگوید .\nطراوت و تازگی مجرای این جویبار از طرفی، سایه برگ ها و اشجار از طرف دیگر\nبقدری در روحم تا ثیر میکند که نه خود داری و نه از کنار جوی دوری میتوانم کرد .\nگویا مانند طفل کوچکی که در اثر کدام افسانه دلکش یا ترانه محزونی خوابش برد، روحم\nاز آواز زمزمه امواج بیخود شده در لب جو خشك ميمانم .\nآخ درینموقع است که میخواهم در يك افق محدودی محوطه سر سبز و شادابی همیشه\nباشم و در عالم زیبای طبیعت جز آواز دلکش زمزمه امواج و روی نیله گون يك آسمان\nصاف و شفاف چیز دیگر را نه بینم .\nدرین ضمن صورت حیاتی را که مدتی از پیش نظرم مفقود شده از پس غبار کم رنگ\nمانند ابری مشاهده میکنم — آخ چه فایده که ازان لذیذ بجز كلبه عشق چیزی در برم\nنمانده و تمام حیات بمثابه خوابی از نظرم پاك رفته .\nحالا که بجز کلبه عشق در برم نیست ای روح شیرین بیا و درین کلبه راحت شو و\nتسلی یاب — بیا و مانند آن مسافر نورسیده که هنوز روی شهر را ندیده بادل مملو از امید\nعقب در نشسته استراحت میکند، تو هم راحت کن، و مانند آن مسافر تازه وارد گرد هارا\nاز پا تکانده ازین آخرین لحظه حیات تمتع گیر .\nچرا که روزهایت مانند ایام خزان سیاه و کوتاه گشته سپری خواهد شد. درین عالم\nنه محبت با تو وفا کرد و نه ترحم با تو نگاه پس باید که بروی و یکه و تنها راه قبرستان پیش\nگیری — اما ای روحم محزون مباش و مکدر مشو که دلبر طبیعت دلباخته تست، بايك\nعالم شوق و ذوق خودرا بدامانش بیفگن که همیشه بغل کشوده انتظار تو دارد و مطمئن\nباش که اگر تمام عالم از تو برگردد او بتو نزدیکتر شده مزارت را به اشعه طلائی\n\n١٣٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1137, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۱۸ )\n\nآفتاب خود چراغان خواهد کرد .\n\nسقراط\n\nترجمه بقلم آقای م عظیم خان\nمنشی زاده\n\nسقراط در ماهای اول ٤٦٩ قبل از میلاد تولد شده ؛ پدرش زوفرونسکوس نام داشت وهیکل تراش بود: مادرش فاینا رتبه قابله گری میکرد بطور احتمال سقراط درسنه ٤٥١ در جمعیت الفی بی ها ( جوانهای سر باز یونان ) برای تکافو از وظیفه خدمتی خود داخل گردید اینوقت هنوز درخشان ترین عصر آتن بود : زوفوکلس یکسال بعد از تولد سقراط نخستین جایزه شاعری خود را حاصل نمود شاید سقراط در عهد شباب نمایش درامه های زوفوکلس و آی شیلوس را دیده باشد : چون در سال ٤٥٠ ، آی یاس و در سال ٤٤٢ آنتی گون داستانهای مشهور زوفوکلس بر صحنه نمایش گذاشته شده بودند ؛ بسن بلوغ شهرت اویری پیدس را بچشم سر ملاحظه نمود : نقاشان بزرگ چون پولینوت و اپولو درس هیکل تراشان مشهور چون میرون و فاید یا سن شهر آتن را باصنایع نفیس خود مزین ساخته بودند .\nتنویرات سوفسطائیه در نزد معنویات ملت آتن دارای حیثیت عنصر تعلیمی بود : صنایع بزرگ در روح سقراط جوان تاثیری بزرگ نموده چنانچه او در جوانی با کتب و آثار فیلسوفان عصر خود مشغولیتی داشت. معلم او ارکیلاوس نام داشت و بتوسط او سقراط بفلسفه ناکسوگاراس آشنا شد علاقه روحی و معنوی سقراط با اناکسوگا راس بدون اینهم محتمل است زیرا طوریکه میدانیم آنا کسوگاراس طریق مشاهده خلقت با المقصد را در فلسفه داخل نموده و تمام حکمت سقراط مبنی بر مفاهیم مقصد میباشد .\nاطلاعات اخیره که از منتهای فقر سقراط خبر میدهد بی شبهه مبالغه خواهد بود چه سقراط در استعداد مالی بدرجه سوم بوده بنا برین مجبور بود که در قشون یونان\n\n۱۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1138, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nسقراط\n(١٩)\nبطور هوپلیت (سلحدار وزین) خدمت نماید. سقراط در بسیاری جنگها شمولیت داشت و بقرار شهادت فلاطون خیلی شجاعانه مدافعه میکرد. فلاطون در «سمپوزیون» خود از زبان «الکی بیارس» کیفیت زخمی شدن او و نجات دادن سقراط او را چنین حکایت میکند از جایزه دادن ارباب رزم ترا محل انکار نیست مگر آنها موقعیت مرا رعایت کردند و بخواهش تو بسر من تاج گذاشتند.\nسقراط چنانکه ملکات عالی شجاعت و سخاوت را در میدان جنگ بروز داده همچنان در ماموریت ملکی خود نیز نشان میدهد در تمام حیات یکمرتبه بوظیفه ملکی موظف گردیده بود: در دیوان پنجصد نفر در دعوی که برعلیه ارباب جنگ بود سقراط یگانه شخصی است که از بیگناهان طرفداری و مدافعه کرد همچنین یکبار ظالمی از جمله همان سی نفر ظالم او را بتوقیف یک نفر رعیتی بیگناه امر کرد و او از امر آنظالم ابا ورزید؛ از خاتمش رانتیپ سه پسر مانده بود مگر آنها در حیات معنوی جامعه اتن اهمیت فوق العاده نداشتند.\nروایاتی را که از فقر سقراط حاکی است میتوان تعبیر کرد که سقراط از علایق ظاهری و اموال دنیوی خیلی بی نیاز بوده و بظاهر داری چندان نپرداخته است پابرهنه با ژنده فقیرانه در کوچه های شهراتن گردش داشت و هر جا مرقمی میدید بحثی عمیق پرمعنی را سر میکرد و اوقات خود را برغبت تمام در سگنازیوم های شهر میگذرانید تا در انجاها حلقه از جوانان دانش دوست را بدور خود جمع نمود تخم نجیب معرفت حقیقی را در ارواح و عقول شان بکارد، مسامحه اوضاع ظاهری سقراط ابداً از رهگذر عقیده زهد نبوده است. فلاطون که در سمپوزیون خود سقراط را در بین حریفان بحیثیت یک می پرست زور معرفی میکند یقیناً اختراع ماهرانه خود فلاطون نمیباشد؛ روح سقراط و اشتیاق به نیکی و راستی و حسن متعدد یک چیز شده بود و با وجودیکه یک سطرهم برای ما نوشته نگذاشته است باز هم بسبب همین اشتیاق مستحق نام فیلسوفی است اگر نظر بدلایل مخالفین لقب اعزازی (فیلسوفی) او انکار رود بی انصافی میشود، عقیده مامییر و ملا و وتس مولندورف که او را صرف بیدار کننده حسن اخلاقی و دینی اهالی شهراتن میدانند محض از مدارس متعدده\n\n١٢٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1139, "text": "شماره (دوم) سال دوم مجله کابل (۲۰)\n\nمنسوب بسقراط تردید میشود، چه همه این مدارس سقراط را استاد خود میدانند و در صورتیکه بیدار کننده حس اخلاقی یا دینی میبود فرق مذهبی از خود بیادگار میگذاشت نه مدارس فلسفی را؛ صرف نظر از مگاریگها؛ خود انتس تنیس نیز (که او را درین خصوص شاهد میکشند) میخواست بیاموزاند نه صرف زیست نماید این نظریه را که سقراط فیلسوف نیست میتوان فهمید که چگونه نشأت کرده زیرا سقراط هیچ کتابی در خصوص طبیعت و یادر خصوص اخلاق نوشته خیر هرچه میگویند سقراط مالك يك طرز بوده و آن طرز عبارت از ساخت مفهوم اخلاقی است که در ذیل ذکر آن میکنیم.\nسقراط بتوسط رفتار عجیب و غریب خود از سوفسطا ئیها ممتاز بود. چه مانند آنها پول نمیگرفت و کتاب نمی نوشت و زینت های خارجی عبارات را نسبت بموضوع و معنی کمتر وقعت میداد و ازینجهات توجه معاصرین خود را باندازه که شخصیت خود را اعتبار داده بود جلب نمود. لهذا میتوان قبول کرد که سقراط هم در حیات خود تا یکد رجه محبوب نبوده مشهور شده بود.\nتنها بسبب همین شهرت است که «کایره فون» یکی از شاگردانش می گوید، از معجزه دلفی شنیدم که میگفت سقراط عاقل ترین انسانها میباشد و ازینجا است که شخصیت او بدهان شعرای مضحکه نویس افتاده است. «ارستوفان» (شاعر مشهور مکودی نویس یونانی) علوم دیوجانس اپولونی را منابع نطقهای سقراط میگوید.\n(این دیوجانس، دیوجانس خم نشین سینوف نیست خم نشین بعد از سقراط گذشته و این شخص شاگرد انا کسیمانس است) اقلام تبلیکلا بدس واو پیولی نیز بسقراط حمله میکنند. مکودی نویسان چگونه برین فکر آمدند؟ اینها همان حق شاعر مکودی را دارند که از آغاز روان خود را باطناً حس میکنند مکرمکودی مستحق و موظف است نشان دهد که عقل بشر اگر چه عالیترین و نجیب ترین افکار را تصور بتواند مگر چون از طبیعت انتها پذیر انسانی سر زده به لا یتناهی رسیده نمیتواند سقراط يك نماینده بزرگ بشریت است که اتن را باو افتخار میرسد اگر مکودی بشخصیت او اعتراض کرده تحقیر نی بلکه تعریف است اگر از ستوفان علم دیو جانس را بدهان سقراط میگذارد رفع این شبهه میکند که علوم متفکرین\n\n۱۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1140, "text": "شمارهٔ (دوم) سال دوم \nسقراط\n(۲۱)\n\nبزرگ وقتیکه بدون يك مطالعه اساسی موضوع یاوه گوئی اشخاص امی گردد خیلی حوصله وبر داشت میکند \nحیات سقراط مگر مضحک نی بلکه حزن اور است در مرگی که او بحیث فرد متحمل شدنی بود خیال فنا نا گزیر همه انتها ثبات را از خود تکان داده بقیام ابدی آن مسرور گردید ، سقراط مانند پرو تاگوراس و انا كسو گاراس بعلت اختلال در دین واغوای جوانان در سنه ۳۹۹ متهم وملزم گردید ؛ ميتيوس و انتيرس شاعران داستانهای حزن آورکه رهبران حزب ديموقراتی معتدل بودند بالای او دعوی کردند که سقراط میخواهد الوهیت جدید بروی کار آورد درین دعوی پنجصد نفر منصف بود و سقراط کثرت شصت اراء ملزم گردید . سقراط بقرار رسم ورواج آنوقت جرم خودرا به یکمقدار پول اندك تعين نمود ولی سرگند خوردگان قضاوت باعدام او فتوا دادند سقراط حبس شد شاگردا نش در پی چارهٔ فرار او از حبس برا مدند چنانکه یکی از شاگردانش کر بطون نام پهره داران را رشوه داد ولی سقراط از فرار عارکرد چون در انوقت مردم منتظر کشتی « ديلوس بودند و در اعیاد مقدس ديلوس ها خونریزی منع و كشتی هنوز نرسیده بود ؛ اعدام سقراط هم کمی بتاخیر افتاد .\nسقراط در روز مرگ یکبار دیگر شاگردان وفا کیش را بدور خود جمع نموده همان بحث جدی مرگ و بقا را كه فلا طون در فیدون خود آزادا نه وشاعرانه طرح مذاکره گذاشته بمیان آورد و بعد ها جام زهر را در كشيد و بی پر وا بآنطرف راهی شد ؛ اکنونكه ما از سقراط سطری هم بدست نداریم فلسفه و دانش اورا چه میدانیم که چه آموخته است ؟ بلی شاگردان او بما اطلاع میدهند مگر افسوس که در بین شاگردان او اختلاف زیادی است پس مثال ما درین بحث بناتان یهودی میماند که سلطان صلاح الدین از و پرسید . دین حقیقی کدام است ؟ اگرچه ما نیز جز طریق ناتان چارهٔ دیگر نداریم ولی مثال ناتان را بکلی تعقیب نمیتوانیم چراکه شاگردان ومریدان سقراط هريك نه تنها خودرا به تصرف انگشتر حقیقی میدانند بلکه در استهداف مقصد عالی آن میکوشند ( درینجا محرر از درامهٔ مشهور « ليسنگ » مثال می آورد و آن این است که سلطان صلاح الدین\n\n١٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 1141, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٢٢ )\n\nاز ناتان یهودی که شخص عاقل بود پرسید کدام دین حقیقی است ؟ ناتان سه انگشتر\nبسه فرزند وارث داد و گفت هر کس به تصرف انگشتر حقیقی باشد وارث حقیقی میباشد\nو هر يك ازینها خود را به تصرف انگشتر حقیقی میداند و در نتیجه مدعای ناتان آن بود که\nهر کس دارای صفات عالیه صاحب انگشتر باشد همانکس مستحق است . مترجم )\n( باقی دارد )\n\nنصیحت\nیکی نصیحت من گوش دار و فرمان کن که از نصیحت سود آن کند که فرمان کرد\nهمه بصلح گرای و همه مدارا کن که از مدارا کردن ستوده گردد مرد\nاگر چه قوت داری وعدۀ بسیار بگرد صلح در آی و بگرد جنگ مگرد\nنه هر که دارد شمشیر حرب باید ساخت نه هر که دارد فازهر زهر باید خورد\nابو الفتح بستی\n\nانتخاب رفیق\nبروز کار جوانی نیاز مای کسان ببین فرشته خصالند یا که دیو و ددند\nبرای عمر رفیق شفیق گلچین کن ز مردی که هنر پیشه اند و با خردند\nملامتت نکنند ار بدند خویشانت باختیار برای تو منتخب نشدند\nولی به نيك و بد هم نشین تو مسئولی به هم نشینی مردم باختیار خودند\nمعاشران تو گر چند تن ز خوبانند غمت مباد که ابنای روزگار بدند\nافسر\n\nمقدار معلم\nای كودك دانش طلب عاقبت اندیش این پند بیا موز که گویند حکیمان\nمقدار معلم ز پدر بیش بود بیش كين پرورش تن دهد آن پرورش جان\nافسر\n\n١١٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1142, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1143, "text": "چوب کاری و نجاری قدیم «کابل»"}
{"book": "adl0986", "page": 1144, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nباز وطن\n(۲۳)\n\nادبیات\n\nباز و طن\nوالحمدلله رب العالمین\n\nبقلم فاضل محترم آقای عبدالهاديخان داوی\nبرای اولاد مکاتب\n\nنو وارد وطن شده ام، در اورسی فراخ سراجۀ خود نشسته ام احدی هم نیست قلۀ با وقار آسهمائی از پشت دیوار بلند پخسه ئی همسایه بین نگاه من و دامن غربی آسمان کابل سد میکشد، آفتاب غروب کرده وشعاع آن بعضی ابرهای پارچه پارچۀ خفیف را رنگ سرخ داده بود حالا نارنجي گردانیده است، بعضی سیاه دل ترهارا تغیری نداد.\n\nجو زاست نسیم گوارای دیگرانه دست التفاتی برویم میکشد، چارم ماه است وماه بعبارت لطیف جامی رح مانند کشتی زرین در بحر نیلگون نامتموج حریان بی تکان دارد.\n\nدر مقابل ابرها چارتائی پنج دانه ئی شش دانه شهبازها که مثل نقاط سیاه دیده میشوند حرکت میکنند، آه از مناظر مخصوصۀ وطن، از مناظر عالیۀ وطن! مثل تمام جوانان بی سبب مغرور کابل این شهبازها هم مگر درینوقت تفرج میکنند، البته این بلندی نهایت زیاد، این چرخ زدنها این بهم نزدیک شدنها و پس دور گردیدنهای اتن مانند شان، حرکات مسرورانه است نه شکار جویانه.\n\n۱۱۶"}
{"book": "adl0986", "page": 1145, "text": "شماره (دوم) سال دوم \n\nمجلهٔ کابل\n\n(۲۱)\n\nابرها رنگ خود را میبازند، سیاه میشوند ولی بازها وقتیکه در مقابل ابرهای سیاه می آیند بازهم معلوم میشوند، حرکت سبب آن ست، یا سیاهی بازها از سیاهی ابرها بیشتر ست؟ یا هر دو!\nراستی اگر اشیا همه یکرنگ میداشتند و خالق عظیم‌الشان جل جلاله قانون اختلاف الوان را خلق و جاری نمیکرد، چشم من ماه و ابر و کوه را از آسمان، و شهباز را از ابر کی فرق کرده میتوانست؟ همانقدرها که بصارت محتاج روشنی است همانقدر ممنون «اختلاف الوان» نیست؟\nبلی وهو الخلاق العليم.\nاينك یکی از آنها رفتار خود را بسمت مشرق دوام داده رفت چطور راست و تند میرود، تو گوئی تیری است از کمان جسته. اونه ها دگرها هم تعقیب کردند دیگر دور نخوردند چرخ هم نزدند. شب نزديك است خانه میروند! در کدام قله‌های بلند کدام کوها خانه خواهند داشت؟ چه وقت خواهند خوابید؟ آیا خواب شهبازها از خواب ما فرق دارد؟ آیا آنها خواب می بینند؟ جواب این سوالات معلوم نیست بما هنوز کیف خواب خود ما معلوم نیست تا بخواب شهباز چه برسد.\nصرف يكدانه از آنها متابعت سایر رفقا را نکرد، هنوز بجای سابق دور میزند \nاگر يك ملا میدیدش میفرمود: - بیباک است.\n« « مکتبی « « : - آزاد است.\n« « ژورنالیست « « : - خودسر است از جماعت جدا میشود.\n« « خانم « « : - آشیانهٔ او تاريك است.\nمن : - جوان است.\nرنگ آسمان بازهم تبدل کرد. شهبازها از سر شیر دروازه گذشتند، آیا از سر کوه همانقدر باند خواهند بود که سر کوه از سطح شهر؟ آیا دوچند این بلند خواهند بود؟ هیچ تخمین کرده نتوانستم. ابرها کم کم موقع خود را تغیر کردند، يك ستارهٔ خرد خود را بچشم زد گفتم اولین ستاره! باید آنرا ملکهٔ شام نام بدهیم.\n\n١٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1146, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم ادبیات فارسی ( ٢٥ )\n\nبوی تند و لطیف زنبق سفید که پیش رویم نهاده است مرا ازان سیر فلکی بزمین آورد .\nالله اكبر الله اكبر\nاذان مرا باز آنسوی افلاك برد . گفتم باز وطن والحمد لله رب العا لمين .\n\nادبیات فارسی\n\nدرین نزدیکی ها مجله از مجلات الهلال مصر بدست افتاد و مقالتی در تحت عنوان\n( در ادب فارسی گفتگو بادکتور عبدالوهاب عزام ) بنظر رسید این مقالت تدقیقانی\nراجع بادبیات فارسی نموده وضمنآ دکتور مسئول در طی سوال و جوابهای خود تطبیقاتی\nدر ادب فارسی با ادبیات عرب و هند نموده ، ولی بعد مسافه و عدم تحقیقات راجع بتاریخ\nادب افغانستان موقع داده درین مقالت فروگذاشتهای شود و این خود نه گناه آنها است\nبلکه تقصیرات تاریخی و ادبی ما است چه نتوشتیم تاریخی که حقایق تمدن و صنایع وادب\nمارا در طول قرون روشن نماید ولهذا متتبعين را در تعين حقایق تاريخية افغانستان اشتباهاتی\nدست داد برخی در مقابل نژاد مغول و هند نژاد ایرانی را دیده و تمام ممالکی را که مسکون\nایر نژاد بوده از کوهای پامیر تا آسیای صغیر فقط بمفهوم ایران حالیه شناخته اند در\nصورتيكه درین قطعات ملل چندی سکونت دارند و آنهمه از بدو تاریخ دارای وقایع\nحیاتی متفاوت و ممتازی بوده اند از قبیل سغدیها ، افغانستان ، قفقازیها ارمنی ها\nفارس وغيرها و هكذا بعضی در حالات اد بيه نیز مشتبه شده و زبان فارسی را در مقابل\nالسنة ديگر اسیائی نقطة مقا با قرار داده وانگهی فارسی و ادبیات آنرا مخصوص يك مات\nفارس شناخته اند در صورتیکه فارسی زبانیست که در افغانستان پرورش یافته وحتی میتوان\nگفت ازینجا بمملكت فارس شتافته است و هم فارسی بحكم زمان گاهی در هند و گاهی در\nما ورالنهر وگاهی هم در استانبول بخوبی استقبال شده پس نمیتوان اینهه را مخصوص بملتی\nواحد نمود و این چنان است که زبان عرب امروز در مصر پرورش مییابد ولی در عین حال\n\n١٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1147, "text": "شماره (دوم) سال دوم مجلۀ كابل (٢٦)\n\nتاريخ ادب مصر جز آنست كه بتاريخ ادب عربستان موسوم است. بحث ما درينمورد\nبسي دراز وسخت عميق است ولى بحكم وقت تفصيل آن حواله بآينده ميشود عجالتهً بطور\nاختصار گوئيم اگر در مقالات الهلال غورى شود از خود آن مستنبط ميگردد آنچه ما\nميگوئيم چه جامى هراتى وسنائى غزنوى ومولوى بلخى چون آفتاب نمايان است كه بملت\nومملكتى تعلقدارد كه تاريخ او بسي قديمتر از ساير ممالك هم جوار است واين قدامت مارا\nتا زمان زر تشت ميرساند على اى حال لازم دانستيم اصل مقالت را درينجا ذيلا ترجمه نمائيم\nتا اقلا اسباب انتباه وعبرت ارباب معارف وطن افغانستان گردد واقلا برای رفع این\nاشتباهات جنبشی ادبی بعمل آيد.\n\n(قارى عبدالله)\nترجمة الهلال مصر\n\nگفتگو با استاد داكتر عبد الوهاب عزام\n\nامروز ادبا و متا دبین شرق اهتمامی بادبيات غرب داشته به تحصيل واقتطاف ثمرات آن\nشغفى مى ورزند و نتيجه ذهن محررين وشعراى غرب را فرا ميگيرند ان ادبا بردو قسمت\nيافته : برخى مائل بادبيات انگليسى و برخى مشتاق ادبیات فرانسه اند اندکی هم هدف قصد غیر\nاين دو سبك را ساخته اند.\n\nواگر این نهضت تازه که در لغات این سه زبان (عربی - فارسی - ترکی) ظهور یافته\nصورت نميگرفت نزديك بود اهتمام بادبيات شرق رو بقلت مى نهاد. بلى ادبای این سه زبان\nآغاز باحیای ادبیات زبان نموده ميخواهند مجد و بزرگی اندراس یافته آن را سروصورتی از نو\nبخشند و آثار زنده و نتایج صالح در حیات عامه هريك را تازگی دهندوهريك ازين ادبيات\nسه گانه را پيوند وارتباطي است بادیگر آن كه در رنگ تدين اسلامی ظهور مى يابدوازان\nتدين هريك بسيادتى ميرسند . زبان عربی از آغاز اسلام بازبان فارسی و ترکی در آمیخت\nو در افكار و الفاظ واوزان شعرية هردو تاثیری ظاهر احداث نمود و خودش نیز ازین\n\n١٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1148, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم ادبیات فارسی ( ٢٧ )\n\nهر دو متأثر گشت ولی تاثرش از ادب فارسی بیشتر بوده بتخصیص در عهد دولت عباسی\nزیرا این عهد در میل به تمدن فارسی وانهماك دران واختلاط و آمیزش بافارسیها بمصاهره\nومعامله وهمجواری امتیازی دارد .\nعرب هم از هنگامیکه به ترجمه آشنا شد بنقل و ترجمه کتب واخبار فارسی اعتنا نمود .\nعده از ادبا ومؤرخین بعضی این کتب را ترجمه کردند و ما برخی از آنها را ذکر نمائیم مانند\nابن مقفع و جبله ابن سالم ومحمد ابن جهم وابن مطیا ر اصفهانی و هشام ابن قاسم ابن مقفع\nكتب عدیده را از فارسی بعربی نقل داد مانند خدای نامه ( تاریخ امرا ) وكتاب\nتاج در اخبار نوشيروان ـ و آیین نامه ( كتاب الرسوم ) مسعودی میگوید : آیین نامه\nهزار ها ورق است وجز در نزد موبدها ورؤسا یافت نمیشود ـ جبله ابن سالم كاتب هشام\nابن عبدالملك كتاب اسفنديار ورستم ومحمد ابن جهم کتاب سير الملوك را ترجمه کرد . غير\nاز این ادبا نیز کتب مهمی را از فارسی بعربی ترجمه نمودند و یکی از کتب مهمه شاهنامه است\nاین کتاب محتوی است بر تاریخ شاهان فرس واساطیر ایشان از قدیمترین عهدها تا فتح اسلام\nشا هنامه تاريخي است مرتب از ذکر شاهان فرس وحوادث واقعه در عهد هريك نخستین\nاول شاهان و حوادث عهد او و ازان ببعد پادشاه دوم وسوم را ذکر میکند و اینچنین\nرفته رفته قصص و روایات ٣٨٧٤ ساله را که در ظرف این مدت چهار خاندان حکمرانی کرده اند\nدران استمرار میدهد . پس شاهنامه روایات بافته گی ملتی است قديم وتار و پود آن هم\nاحوال دلیرانی بوده که اسامی آنها دلالت میکند براینکه آنها قوای خیر وشر بوده اند\nدر دین آریانی قدیم که بر عبادت طبيعتاً قيام داشته .\nاین روایات از کتب فارسی قدیم که در عهد ساسا نیان نوشته شده بامر والی خراسان\nابو منصور محمد ابن عبد الرزاق طوسی تدوین یافته و ابوالقاسم فردوسی بنظم آن پرداخته\nو ٣٥ سال باين كار دشوار استغراق داشته که اخیر این سالها سنه ٤٠٠ یا اندکی پیشتر بوده .\nشاهنامه فردوسی را قوام الدین فتح ابن علی ابن محمد پنداری اصفهانی در بین جمادی الاول\nسنه ٦٢٠ و شوال سنه ٦٢١ در دمشق شام به نثر ترجمه کرد . پنداری ادبی است مؤرخ\nاین ترجمه را بسبك عربي بدون تکلف نوشته ولی بقدر ثلثی از اصل آن اختصار کرده\n\n١٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1149, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۲۸ )\n\nو ازینجهت محتاج تعلیق بوده تا مواضع مشکله را شرح و خودش را با اصل مقارنه و اساطیرش\nرا نیز با اصل رد میکرد و اتفاق یا اختلاف آنرا با تواریخ دیگر بیان مینمود . داکتر\nعبد الوهاب عزام مدرس در جامعه مصریه کتابی درینموضوع تالیف و ترجمه شاهنامه پنداری را\nذیل آن ساخته و مقدمه وافی بمقدار صد صفحه بزرگ بران افزوده که شاید آنرا کتابی کامل شمرد.\nاین کتاب محتوی است برتحقیقات دقیقه علمیه از شاهنامه واصل و تاریخ و ملاحم آن و از نشأت\nملاحم كوچك و بزرگ و شرح حال فردوسی ناظم شاهنامه و ابطال و موبد های این قصص\nو اخبار امم و شعب مذکور در شاهنامه مانند روم ، هند ، یونان ، عرب و در آخر این مقدمه فصلی\nاست از پنداری مترجم این شاهنامه بعربی و قیمت و رتبه ادبی و تاریخی این ترجمه ٠ داکتر\nعبدالوهاب عزام بواسطه این کار نامه بزرگ ادنی از جامعه مصری به شهادت داکتری\nنائل گردید و بگرفتن آن از دست خود اعلیحضرت پادشاه مصر در روز احتفال جامعه\nشرف و امتیاز یافت .\nخیلی مائل بودم با ادیب مذکور ( داکتر عبدالوهاب ) از ادبیات فارسی و پیوند\nوارتباطش با ادبیات عربی سخن زنم و از ادبای فرس و نتائج قرایح آنها بحث رانم و ازشان\nاین ملت آریائی در عالم ادب گفتگو نمایم . حضرتش نیز در جلسه تسکین بخشی بقرار آتی\nجوابم داد :\nگفتم : ادب فارسی بچه چیزی امتیاز دارد ؟\nگفت : ممکن است امتیاز ادب فارسی از ادب عربی بدو چیز مبهم انحصار یابد یکی :\nوسعت خیال و کثرت تفصیل .\nدوم : اشعار تصوف .\nپیمانه خیال در ادب فارسی نسبت بادب عربی خیلی بزرگتر و تفصیلش خیلی بیشتر است\nوحقيقة آن در موضوع مشترك بين هر دو خوب ظاهر میشود . ازینجهة کثرت نظم در ادب\nفارسی بحدی است که نزديك است نثر در برابر آن محو و ناچیز نماید و در میدان ادبیه\nدر مقابلش مجالی نیابد . حتی بعضی گفته اند : فارسیها دارای نثر نیستند . بلی ! اغلب آثار\nقلمیه آنها نظام است تا حدی که قصص طويله و تواریخ و سیر را نظم میکنند و در اکثر\n١٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1150, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nادبیات فارسی\n(۲۹)\n\nاحیان عده ابیات بهزارها بالغ میشود و از پنجه است کثرت نظم قصص و ترجمه آن از لغات دیگر که رجوع بنظم میکند. ولع وشغف ادبای فرس باین قسمت ادب بحدی رسیده که قصص قرآنی یا ادبی را پنج شش بار بنظم در آورده اند مانند قصه یوسف زلیخا و لیلی مجنون در هنگامی که این قصص یا بعضی آن یکبار هم بزبان عربی پیش از عصر حاضر لباس نظم نپوشیده، واکثر این قصص را چنان دامنه دار ساخته اند که عده ابیات یکی از ان از پنجهزار بیت کمتر نیست.\nدر ممیزه دوم ـ که اشعار تصوف است شاید بگوئیم : فرس درین قسمت نظیر خود در هیچ ملتی ندارند. اشعار تصوف محتوی است بر دقیق ترین افکار فلسفیه و بزرگترین شعرای فارسی از آغاز قرن پنجم همین شعرای صوفیه اند مانند حضرت حکیم سنائی غزنوی وشیخ عطار وازین دو بعد مولانا جلال الدین بلخی است حضرت مولانا نسبت بحضرت حکیم سنائی وشیخ عطار وذات خود میفرماید :\nسنائی عطار روح بود و سنائی دو چشم ما ما از پی سنائی وعطار آمدیم. ولی این سخن از حضرت مولانا از روی تواضع و انکسار باشد زیرا جنابش در بین شعرای صوفیه نمره اول را حائز گشته وکتاب مثنوی او را فارسها قرآن فارسی نامیده ودر شان مولنا میگویند : نیست پیغمبر ولی دارد کتاب و مراد از کتاب درین مصرع مثنوی اوست.\nبلی در مثنوی و دیگر اشعار تصوف، انسان بلند ترین حقایق فلسفه اسلامی را با شعر وخیال وسیع ممتزج ودر آمیخته مییابد. استاد نیکولسن مستشرق انگلیسی مولنار ابامعاصرش دانتی سنجیده و میگوید : حقیقه فیلسوف مسلمان نسبت بمعاصر خود دانتی خیلی دارای بلندی فکر ووسعته صدر است.\n\nپیوند وارتباط در بین هر دو ادبیات فارسی وعربی\nگفتم : ادب فارسی را با ادب عربی چه پیوند وارتباطی است ؟\nگفت : ادب فارسی را با ادب عربی ارتباطی است محکم و این ارتباط در دو چیز ظاهر میشود : اولا هر یک ازین هر دو از اسلام تاثر پذیر گشته ثانیاً ادب فارسی در الفاظ و اکثر افکار واوزان وقوافی خود از لغت عربی متاثر گردیده وظهور این ارتباط در نثر\n\n۱۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1151, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم مجله کابل ( ٣٠ )\n\nکتب علمی بیشتر است از ظهورش در نظم . قاری نثر فارسی در اکثر احیان حس میکند که گوئی نثر عربی میخواند . تمام اصطلاحات موجوده در علم بلاغت فارسی وعروض وتوحيد وفقه اصطلاحات عربی است بلکه زبان فارسی همیشه برای اختراعات جدید از زبان عربی اقتباس مینماید مانند طياره و امثال آن . و ازینجهته درس زبان و ادب فارسی برای متادب عربی خیلی سهل و آسان بوده و پس از اندك درسی بفهم عباراتی توانا میشود که فهم آن بر مستشرق اروپائی خیلی ها دشوار می آید مانند رمز واشاره با یه قرآنی يا ضرب المثل عربی .\nارتباط ادب فارسی با ادب هندی\nگفتم : آیا ادب فارسی را با ادب هند هم ارتباطی هست ؟\nگفت : ارتباط و علاقه ادب فارسی با ادب هند در ادبیات قدیم پیش از اسلام ظاهر است اما علاقه این دو در ادب جدید بدو چیز ظاهر میگردد . اولا ـ در بعض معتقدات قديم مشترك در بين امم آریه که آثارش در هر دو ادبیات باقی مانده مانند حکایت جمشید در شاهنامه و حکایت برهما در کتب هندی دوم ـ علاقه ظاهری که در بین ادب فارسی و ادب هندی است آنست که زبان فارسی از عهد مغل در هند زبان ادبی اعتبار یافته تا حدیکه بدربار جلا الدین اکبر که از اعظم سلاطین تاریخی بشمار میرود بقدر پنجاه نفر از نوابغ شعرا حاشیه نشین بزم بوده و همه بفارسی شعر میگفتند . بلکه عدهٔ کثیری از ادبای هند در وقت حاضر نیز اشعار فارسی میگویند از انجمله است شاعر شهیر داکتر اقبال که امسال بسیاحت مصر آمد . اما علاقه در بین ادب سلامی هندی و ادب فارسی نیز آشکار و اول از دوم بی نهایه تأثر پذیر است چنانکه خواننده زبان اردو الفاظ فارسی را در ان زبان بیشتر از الفاظ هندی مییابد مانند ادبیات قدیم ترك كه در الفاظ وافكار خود از حيث صورت ادبیات فارسی بوده .\nنزاع در بین قدیم و جدید\nگفتم : در ادبیات فارسی نزاعی بین قدیم وجدید هم هست یاخیر ؟\nگفت : بی شبهه در بین ادبیات قدیم و جدید در عصر حاضر نزاعی موجود است ولی"}
{"book": "adl0986", "page": 1152, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم ادبیات فارسی ( ٣١ )\n\nاز حقیقته این نزاع اطلاعی ندارم اینقدر میدانم که در ایران نزاعی است و نوجوانان آن\nدر رجوع نمودن به ادبیات باستانی ( پیش از اسلام ) بی نهایت غلو دارند و در عین حال\nبتقلید جدید نیز غلوئی می ورزند ولی در اینجا نمیتوانم مظاهر این نزاع را بدقت بیان\nکنم بهر حال این نزاع در ایران خیلی خفیف است نسبت بترك پیش از انقلاب کبیر و امید\nمیرود بپایه که ترك رسیدند نرسند .\nآیا ادب صورتی از حیات قوم است ؟\nگفتم : آیا ادب فارسی صورتی از حیات فرس هست ؟\nگفت : بلی ادب فارسی مانند ادب مصری در وقت حاضر دارای بسی از وسائل سیاسی\nو اجتماعی است ولی عموم فارسیها بشعر فارسی آشنائی دارند برخلاف اشعار عربی که عموم\nرا بهره ازان نباشد عامه فارسی ها در هر شهر و دیاری از ابلغ اشعار شعرا می سرایند و از\nتعصب بشعرای خود دم میزنند شاهنامه را که نمونه ایست از شعر خالص فارسي از الفاظ\nعربي در محفلهای عامه می سرایند و در هر جای مردم بآن شوق و شغفی دارند .\nبزرگترین شعرای فارس\nگفتم : بزرگترین شعرای فرس کدامین اشخاصند ؟\nگفت : بزرگترین شعرای قصصی ، فردوسی ، نظامی، جامی است\nو بزرگترین شعرای تصوف حکیم سنائی عطار مولانا جلال الدین بلخي و خواجه شیراز است .\nو بزرگترین شعرا در موضوعات دیگر انوری ، خاقانی ، شیخ شیراز قاآنی است .\nعمر خیام\nگفتم : عمر خیام مگر از بزرگترین شعرای فرس نیست ؟ که اعداد شمارش نمیکنید\nگفت : واقعاً در بین کتب تراجمي که در اینجاست و تا حدی از آنها اطلاع دارم کتابی یافت\nنمي شود كه عمر خيام را در سلك شعرا بشمارد بلكه حكيم در بین فارسیها مشهور بفيلسوف\nفلکی ریاضی دان میباشد و این سخن منافی آن نیست اگر رباعیاتش از ابلغ اشعار فارسی شمار\nمیشود و در رباعیات حکیم زیادت بسیاری راه یافته که تفرقه در بین رباعیات او و رباعیات\n\n۱۵۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1153, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم مجله کابل (۲۲)\nالحاق دشوار است شهرت حکیم را نیز از اروپا شنیده ایم نه از ایران و سبب آنست\nکه افکار فلسفیه حکیم درین رباعیات با تماثلات جدید در اروپا متفق افتاده و از پنجهۀ روانی\nبزرگ یافته و چند بار بلغات حيه عالم ترجمه گشته .\nخلاصه این افکار فلسفیه آنکه معمای عالم اشکالی دارد که حل آن از حیز امکان\nبیرون می نماید پس واجب است برما که در پناه گاه ازجهد طاقت آن گریخته\nتمتعی گیریم و مشکلات و مصائب آن را بقدر امکان فراموش سازیم .\nابو العلای معری آغاز فلسفه خودرا بهمین فکره و نظریه بنا نهاد ولی به نتیجه بلند\nتری انتها پذیرفت این حیات را حقیر شمرد و از ملاذ و متاعش زهد ورزید و ازغرور و فریبش\nدر حزن و آرامی دلتنگ شد .\nمن وقتیکه خیام را با معری می سنجم اول را بمرغی گرفتار و دوم را بشیری محبوس\nشبیه می یابم که هر دو در قفس فتاده اند ولی مرغ حر کت و اضطراب و ناله بسیار میکند\nوشیر تلخی اسیری و حبس را حس نموده بوقار وهیمنه بنظر می نماید . طاهر طناحي\nمعارف وطن\nاثر طبع جناب مستغنی\nوطن را از معارف میدهد اهل وطن رنگي بلی باشد چمن را از گل و سرو سمن رنگي\nدهند از سعي خويش اهل وطن اينخانه را زينت که بی جوش ریاحین نیست بر روی چمن رنگي\nز سعي باغبان گلزار گردد هر کفي خاكي وطن دار ار نکوشد نیست در خاک وطن رنگي\nکند هر چیز را ممتاز اقران کوشش فردي که دارد بیستون از جوش خون کوهکن رنگي\nگلستانرا بلند آوازه سازد نالۀ بلبل که گلزار وطن را میدهد اهل سخن رنگي\nکجا این صفحه را بی کوشش نقاش تصويری تو گر نقشي نبندی نیست در بنیاد من رنگي\nوطن را رونق ادراك بخشد همت مردی يقين از پرتو يك شمع گيرد انجمن رنگي\nعار بیکاری\nسودی نتوان برد زبیکار نشستن کاری نکند بهر تو از کار نشستن\nقطع ره مطلب نتوان کرد نشسته لنگي نکنی تهمت بسیار نشستن\n۱۰۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1154, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nتأسی واستقبال\n( ۳۳ )\n\nمنظورت اگر منزل مقصود رسیدن\nماندن عقب از راهروان گر بودت ننگ\nجسم تو توانا شود از گردش و از کار\nای بسکه نمود است کسان را بزمانه\nبر خیز پی کسب معاشی غم کاری\nمگذار کشد پیش تو دیوار نشستن\nهشدار برای تو بود عار نشستن\nزنهار مکن پیشه و زنهار نشستن\nافسرده و دل مرده و بیمار نشستن\nسودت نکند آه زیا نکار نشستن\n\nتأسی واستقبال\nکلیم همدانی\n\nآمد آن هوش ربای دل کار افتاده\nحسرت ناوك او میکشدم این چه بلاست\nهمرهان رفته ومن بیکس ورهزن درپی\nنامه ام کاغذ آتش زده را میماند\nحسن در کسوت یکرنگی عشق ار نبود\nبحساب زر خود میکند ایمان تازه\nکشتهٔ عشق شوایدل که زخس خوار تر است\nنیست در محفل این مرده دلان راه چراغ\nقیمت و قدر کلیم ای بت رعنا بشناس\nزلف آشفته بیا یش چو نگار افتاده\nکه اگر تیر خطا گشته شکار افتاده\nدستم از کار فرو مانده و بار افتاده\nجا بجا اشك چو افشان شرار افتاده\nگل بخون لاله بر آتش بچه کار افتاده\nخواجه آندم که نفس ها بشمار افتاده\nهر که زین بحر سلامت بکنار افتاده\nکار پروانه بسر های مزار افتاده\nسروبنی فاخته از چشم بهار افتاده\n\nجناب بیتاب شاعر معاصر کابل\n\nبا رقیبان دغایش سروکار افتاده\nنتوانیم تماشای رخ یار دگر\nنیست این غنچه که غلطیده بخون می بینی\nبی سخن عذر سیه کاری خود میخواهد\nباز گردیده دلم صید غزالی یاران\nگر فراق گل رخسار تو اش کور نساخت\nآتش رشك بجان دل زار افتاده\nکز خطش در نظر امروز غبار افتاده\nاز غم دهر دل باغ و بهار افتاده\nزلف این رنگ که در پای نگار افتاده\nکه خدنگ نگهش شیر شکار افتاده\nاینقدر گل زچه در چشم بهار افتاده\n\n۱۰۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1155, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم محلة كابل ( ۳٤ )\n\nدود دلسوختگانش بفلك رفت چرا گر نه منظور لب یار سگار افتاده\nبلبل نغمه سرایت نه همین بیتاب است عند لیب گل رویتو هزار افتاده است\nمی سزد گر بفلك ناز فروشی بیتاب یا ر را بر سر خاك تو گذار افتاده\n\nشاعر شهیر جناب قاری عبدالله خان عضو انجمن ادبی\n\nدل شوریده بفکر خط یار افتاده باز دیوانه بسودای بهار افتاده\nتا گل از رنگ حنا در کف یار افتاده داغ حسرت بدل رنگ بهار افتاده\nپنجه شانه مگر عقده دل باز کند که بیکارش گره از زلف نگار افتاده\nبوسه از دور زنم حاشیه بزم کسی در سر من هوس بوس و کنار افتاده\nمیرسد یار مگر دیده گهر ریز شود که دل ما به غم ذوق نثار افتاده\nهر کف خاك چمن گشته برنگی سرخوش ساغر مل مگر از دست بهاو افتاده\nنگه او سر نخچیر دل خسته نذاشت مژه برگشت بشوخی که شکار افتاده\nتا بکجا دامن نازش بکف آرد قاری خط پی موکب حسنش چو غبار افتاده\n\nانتباه\n\nاز آثار چند سال پیشتر سردار عبدالرسول خان\nچقدر شعله اثر ناله و فریاد کنم شکوه از سوزش داغ شرر ایجاد کنم\nخاك پروانه دل بر سر خود باد کنم تا ترا با خبر از حیلهٔ صیاد کنم\n\nدل بیدرد ترا طرز نیاز آموزم\nشمع خاموش ترا رسم گداز آموزم\n\nخبرت هست چه آتش بجهان افتاده است شرر برق جهان سوز بجان افتاده است\nدر چمن برق چمن سوزخزان افتاده است آتش اندر پر پرواز فغان افتاده است\n\nموج سیل ستم خانه بر انداز رسید\nدشمن حسن بهار چمن ناز رسید\n\n١٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1156, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nانتباه\n(٣٠)\n\nبجمر داغ دل سوخته آتش خیز است ساغر آبله از درد شرر لبریز است\nآنقدر آتش درد دل بلبل تیز است که همان بوی گلش بهر فغان مهمیز است\nشیون بیکسی بلبل بسمل بشنو\nنوحه درد دل از عاشق بیدل بشنو\n\nخانه خانه خرابی شرر میل میناست سنگ سار ستم جور تغافل میناست\nیعنی ماتم کده نوحه قلقل میناست آه مینای شکسته دل بلبل میناست\nشد پری خانه آن نشه سرشار جنون\nمونس بادیه پیمائی درد مجنون\n\nنگهت مرغ اسیری قفس مژگان است مژه بکشا که تماشای چمن عریان است\nپیش پرواز نظر اوج فلك حیران است سیر افلاک نمودن چقدر آسان است\nقفل غفلت بدر دیده بینا زده\nسنگ بر شیشه صد جلوه تماشا زده\n\nجلوه جور خزان تا به نظر میگردد عقرب غم بسر لوح جگر میگردد\nروح پروانه دل گرد شرر میگردد ناله آواره بی سوز اثر میگردد\nخامه مشاطه رخساره در دست اینجا\nکه مداد قلم از چهره زرد است اینجا\n\nبحر احمر بخدا دیده گریان کسیست پر تو نور نظر یوسف کنعان کسیست\nگوهر اشك همان لولوی عمان کسیست گردش چرخ کهن تابع فرمان کسیست\nکه شرر در سر و سامان تغافل زده است\nآتش شوق بر اسباب تجمل زده است\n\nتو بجز نام به اسلام چه نسبت داری به پیمبر تو چه اخلاص و عقیدت داری\nچه نشان از عمل صالح امت داری بچه کردار تو امید شفاعت داری\nکفر را عار ازین ضعف مسلمانی تست\nشمر را شرم ز رسوائی و بد نامی تست\n\n١٠٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1157, "text": "شماره (دوم) سال دوم مجله کابل (٢٦)\nبکن از صاحب دین جان برادر شرمی ای مسلمان بکن از همت کافر شرمی\nاز رسول عربی شافع محشر شرمی وز شه کون و مکان ساقی کوثر شرمی\nبه دو مثقال درم گوهر ایمان مفروش\nبه دو عالم شرف نام مسلمان مفروش\nمنتخبات مفیده\nقصیده (داغگاه) فرخی شاعر معروف سیستانی در مدیح امیر ابوالمظفر چغانی که یکی از قصاید مشهوره او بوده و در قرن ٦ هجری سروده شده است، مجله کابل بطوریکه در شماره ۱۳ خود متذکر گردیده این قصیده را با موضوع مشخص در معرض مسابقه گذاشته است:\n(قصیده داغگاه)\nچون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار\nخاک را چون ناف آهو مشک زاید بی‌قیاس بید را چون پر طوطی برگ روید بیشمار\nدوش وقت صبحدم بوی بهار آورد باد حبذا باد شمال و خرما بوی بهار\nباد گوئی مشک سوده دارد اندر آستین باغ گوئی لعبتان جلوه دارد بر کنار\nنسترن لولوی بیضا دارد اندر مرسله ارغوان لعل بدخشی دارد اندر گوشوار\nتا برآمد جامهای سرخ مل بر شاخ گل پنجه‌های دست مردم سر فرو کرد از چنار\nباغ بوقلمون لباس و شاخ بوقلمون نمای آب مروارید گون و ابر مروارید بار\nراست پنداری که خلعتهای رنگین یافتند باغهای پرنگار از داغگاه شهریار\nداغگاه شهریار اکنون چنان خرم بود کاندرو از خرمی خیره بماند روزگار\nسبزه اندر سبزه بینی چون سپهر اندر سپهر خیمه اندر خیمه چون سیمین حصار اندر حصار\nهر کجا خیمه است خفته عاشق با دوست مست هر کجا سبزه است شادان یاری از دیدار یار\nسبزه‌ها با بانگ چنگ مطربان چرب دست خیمه‌ها با بانگ نوش ساقیانی می‌گسار\nعاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب مطربان رود و سرود و خفتگان خواب و خمار\n١٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1158, "text": "شما رۀ ( دوم ) سال دوم منتخبات نفیسه ( ٢٧ )\n\nبر در پرده سرای خسرو پرویز بخت از پی داغ آتشی افروخته خورشید وار\nبر کشیده آتشی چون مطرز دیبای زرد گرم چون طبع جوان و زرد چون زر عیار\nداغها چون شاخهای بسد یاقوت رنگ هر یکی چون نار دانه گشته اندر زیر نار\nکره گان خواب نادیده مصاف اندر مصاف مرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار\nخسرو فرخ سیر بر باره دریا گذر با کمند اندر میان دشت چون اسفندیار\nهمچو زلف نیکوان مرو گیسو تاب خورد همچو عهد دوستان سال خورده استوار\nمیر عادل بوا لمظفر شاه با پیوستگان شاد مان و شاد خوار و کامران و کامگار\nهر کرا اندر کمند شست بازی در فگند گشت نامش بر سرین و شانه و رویش نگار\nهر چه زین سو داغ کرد از سوی دیگر هدیه داد شاعران را بالگام و زائران را با فسار\n\nمملکت داری\n\nیکی از قطعات معروفه شاعر مشهور افغانستان دقیقی بلخی که در قرن ه هجری سروده شده و در جمال اسلوب و بلاغت کمتر نظیری در زبان فارسی دارد .\n\nز دو چیز گیرند مر مملکت را یکی ارغوانی یکی زعفرانی\nیکی زر نام ملك بر نبشته دگر آهن آب داده یمانی\nکه را بویه (۱) وصلت ملك خيزد يكي جنبشی بایدش آسمانی\nزبانی سخنگوی و دستی کشاده دلی همش کینه همش مهربانی\nکه ملت شکاری است کورانگیرد عقاب پرنده نه شیر ژیانی\nدو چیز است کو را ببند اندر آرد یکی تیغ هندی دگر زر کانی\nبشمشیر باید گرفتن مر او را بدینار بستنش پای ار توانی\nکه را تخت و شمشیر و دینار باشد نبایدش تن سرو و پشت کیانی\nخرد باید آنجا و جود و شجاعت فلك مملکت کی دهد رایگانی\n\n( ۱ ) بويه آرزو\n\n١٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1159, "text": "( ٢٨ )\nمجلة کابل\nشماره ( دوم ) سال دوم\n\nفرمان سلطان افغانستان بپاد شاه کاشغرستان\n\nیکی از فرامین تاریخی افغانستان که سلطان محمود غازی غزنوی ( بقلم منشی زبردست افغانستان ابو نصر مشکان رئیس دارالانشاء حضور ) بعنوان قدرخان پاد شاه کاشغرستان در سال ٤٢٢ هجری تحریر کرده ، این فرمان بهترین ممثل اسلوب تحریر و نویسنده گی قرن ه هجری وطن افغانستان بحساب میرود .\n\nسواد مکتوب سلطان بپاد شاه کاشغرستان\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\n\nو چون در ضمان سلامت و نصرت ببلخ رسیدیم زنده گانی خان اجل دراز باد ـ وهمه اسباب ملک منتظم گشت ، نامه فرمودیم با رکابداری مسرع تا برانچه ایزد عز ذکره متيسر کرد ما را ازان زمان که به سپاهیان برفتیم ، تا اینوقت که به اینجا رسیدیم از فتحهای خوب که اوهام و خاطر کس بران نرسد . واقف شده اید و بهره از شادی و اعتداد یگانگی ها که میان خاندان ها مؤکد است ، بر داشته اید و یاد کرده بودیم که بر اثر رسولان فرستاده شود در معنی عقد و عهد تا قواعد دوستی که اندران رنج فراوان میرود آمده است تا استوار گشته ؛ استوار تر گردد و درین وقت اخی معتمدی ابو القاسم ابراهیم بن عبدالله الحصیری را ادام الله عزه که از جمله معتمدان مجلس ماست در درجه ندیمان خاص و امیر ماضی پدرما انا رالله برهانه ویرا سخت نیکو و عزیز داشتی ، واز احوال مصالح باوی سخن گفتی . و امروز ما را بکار آمده تر یادگاری است . و حال منا صحت و کفایت وی ظاهر گشته است به رسولی فرستاده آمد ، تا سلام و تحیت ما را اطیبه و از کاه ـ بخان رساند و اندر آنچه او را مثال داده آمده است مشروع کند تا تمام کرده و پخته و به اصلی درست راست باز گردد .\n\nوقاضی ابوطاهر عبدالله بن احمد النسفی ادام توفیقه را باوی ضم کرده شد تا چون نشاط افتد که عهد و عقد بسته اید بر نسختی که با رسول است قاضی شرایط آنرا بتمامی بجای\n\n١٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1160, "text": "( ۲۹ )\n\nشماره ( دوم ) سال دوم منتخبات نفیسه\n\nآرد در مقتضی شریعت . و این قاضی از اعیان علمای حضرت است شغلها و سفارتها با نام\nکرد ، و در هر یکی از ان مناصحت و دیانت وی ظاهر گشته .\nو با رسول ابوالقاسم مشافهه است که اندران سخن کشاده تبريك گفته آمده است .\nچنانکه دستوری یابد آن را عرض کند و مشافههٔ دیگر است باوی در بابی مهمتر ، که\nاگر در آن باب سخن نرود عرض نکند و پس اگر رود نا چار عرض کند ، تا اغراض\nبحاصل شود و اعتماد بروی تا بدان جایگاه است که چون سخن در سوال وجواب افتد ؛\nو در ازبر کشد ، هر چه وی گوید همچنان است که از نقطهٔ ما رود آنچه گفتنی است در\nچند مجلس با ما گفته است ، وجوابها جزم شنیده تا حاجت مند نگردد بدان که در بابی از\nابواب آنچه میباید نهاد اندران استطلاع رای باید کرد ، که کار ها تمام کرده باز گردد و\nنیز باوی تذکره است چنانکه رفته است ؛ و همیشه از هر دو جانب چنین مهادات و\nملاطفات می بود است ، که چون چشم رضا بدان نگریسته آید ، عیب آن پوشیده ماند . و\nسزد از جلالت آن جانب کریم که رسولان را آنجا دیر داشته نباید ، و بزودی بر مراد\nباز گردانیده شود ، که مردم اقلیم بزرگ که چشم بدان دارند که میان ما دو ، دوستی\nقرار گیرد .\nچون رسولان را باز گردانیده شود با ایشان باید که رسولان آنجانب محروس واقف\nمضمون گردند که تا چون بحضرت ما رسند ، ما نیز آنچه شرط دوستی و یگانگی است ،\nچنانکه التماس کرده آید ، بجای آریم باذن الله عز وجل . ( نقل از تاریخ بیهقی )\n( ناتمام )\n\nترك خود بینی\nبا خلق خدا سخن بشیرینی کن\nاظهار نیاز و عجز و مسکینی کن\nتا بر سر دیده جا دهندت مردم\nچون مردم دیده ترك خود بینی کن\nامامی خلخالی\n\n١٠٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1161, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nمجله کابل\n(٤٠)\n\nشعرای افغانستان\n\n(بقلم آقای سرور خان کویا)\n\nافغانستان در دوره اسلام یکی از بهترین ممالک ادبی آسیا بشمار رفته در طی قرون شعرا و ادبائی درین خاك پرورش داده که نظیر آن در ملل دیگر کمتر مشاهده میرسد معهذا هموطنان هنوز از آنهمه شعرای مملکت اطلاعی کافی نداشته و تاریخ ادبیات دورة اسلام افغانستان تقریباً مثل تاریخ ادبی ماقبل الاسلام آن نزديك است مغشوش گردد چونکه تاحال افغانستان نه تنها از داشتن تاریخ ادبی مملکت محروم است بلکه هنوز تذکره هم از شعرا و ادبای خود در دست هموطنان قرار نداده است بنوعیکه گفته شده انجمن ادبی کابل در صدد است تاریخی درین موضوع تحریر نماید ولابد مسایل غامضة ادبی ادوار ماقبل اسلام و مابعد آن روشن سازد عجالة ما خواستیم در يك سلسلة مختصر فقط اسامی شعرای افغانستان را در دوره اسلام اعم از انکه به پشتو شعر گفته اند یا فارسی از غالب ماخذی که بنظر رسیده جمع و نشر دهیم چونکه هنوز در کتاب واحدی تدوین نگردیده لا بد برای تذکره نویسان ذخیره کوچکی بحساب خواهد رفت ولی ملتفت باید بود نوشته ها نما در نهایت اختصار است چونکه مقاله منظور است نه رساله بعلاوه چون ما در قید اسامی شعرا حدود جغرافیای طبیعی و تاریخی افغانستان را در نظر گرفته ایم برای رفع اشتباه هموطنان عامل خوبی خواهد بود زیرا تذکرها غالباً شعرای افغانستان را با شعرای ممالک دیگر مخلوط نوشته و افکار را مشوش گذاشته اند و ما در اینجا شعرای افغانستان را بلحاظ ادوار تاریخی بدورهای ذیل تقسیم مینمایم . شعرای آل طاهر یا طاهریان ـ شعرای آل لیث یا صفاریان ـ شعرای سامانیان ـ شعرای چغانیان ـ شعرای آل زیار ـ شعرای آل بویه ـ شعرای آل ناصر یا غزنویان ـ شعرای آل شنسب یا غوریان ـ شعرای خوارزم شاهیان ـ شعرای سلجوقیان ـ شعرای افغان در هندوستان ـ شعرای افغان در ایران ـ شعرای چغتائیه ـ شعرای تیموریه . شعرای دوره فترت ـ شعرای ازبکیه ـ شعرای صفویه ـ شعرای دوره ابدالیه ـ و شعرای دوره معاصر وانشا الله ازین شماره ببعد از شعرای هر عصر با اختصاصات ادبی و آثار\n\n١٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1162, "text": "شماره (دوم) سال دوم شعرای افغانستان (٤١)\nمهم آنها بترتیب فوق در نمرات آینده کابل بیان مینمائیم وسخن میگوئیم من الله التوفيق .\nاول ـ شعرای آل طاهر و صفاریان سیستان .\nآل طاهر اگرچه اغلب ادیب وفاضل بوده و بعلم وحكمت توجه داشته اند ولي چندان بزبان فارسی اعتنائی نکرده اند و هم چنین صفاریان نیز بواسطۀ اشتغال بجنگ وفتح بلاد وامصار مجالی پیدا نکرده اند که کاملا بادبیات و زبان فارسی وطنی اعتنا نمایند ، معهذا دربار این شاهان افغانستانی از چند نفر شاعر معروف که شعرای اولیه زبان فارسی شناخته شده اند نیز خالی نبوده و ما اسامی آنها را بقرار ذیل بیان مینمائیم .\nحنظلة باد غيسي هراتی :-\nحنظلة بادغيسي هراتی شاعر معروف عهد طاهریان در سنه ٢٠٥ - ٢٥٩ بوده است وبقول محققین امروزی اولین شاعر فارسی زبان بعد از اسلام نیز همو است و دیوانش بقول نظامی عروضی صاحب چهار مقاله تا مدتی وجرد داشته و احمد ابن عبد الله خجستانی بر اثر مطالعه دو فرد از اشعار او از چوپانی بمقام عالی ارتقا یافته است وفاتش بقول صاحب مجمع الفصحا ٢١٩ وبقول شاهد صادق ۲۲۰ بوده است عوفی دربارۀ لطافت اشعار او چنين مینویسد « لطف لفظ او حاکی آب کوثر وشعر اورا طراوت شمرل ولطافت شمال » و از اشعارش جز دو قطعه ذیل در تذکرها نقل نشده است .\nیارم سپند گر چه بآتش همی فگند\nاز بهر چشم تا نرسد مرورا گزند\nاو را سپند و مجمر ناید همی بکار\nباروی همچو آتش و با خال و چون سپند\nمهتري گر بکام شیر در است\nشو خطر كن ز كام شير بجوی\nیا بزرگی و ناز و نعمت و جاه\nیا چو مردانت مرگ روبا روی\nدرینکه اول شاعر فارسی بعد از اسلام کی بوده است اختلافی دارد و اقوال تذکره نویسان واشخاصی که در پی تحقیق این مطلب بوده اند مختلف ومضطرب است واغلب طرف حنظله را اختیار کرده اند به همه حال چهار نفر شاعر را به اولیت شناخته و افکار محققین شرقی واروپائي گرد این چهار نفر میگردد که سه نفر یعنی (حنظلة بادغیسی هراتی ، ابن وصیف سیستانی . وابو العباس مروزی ) از افغانستان ویک نفر آن حکیم سغدی مربوط به سمرقند است.\n١٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 1163, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم \nمجله کابل \n( ٤٢ )\n\nمحمد ابن وصيف سکزی :-\nدر سیستان اول کسیكه شعر فارسی گفته محمد ابن وصیف سکزیست كه در سال ٢٥٣ در مدح يعقوب بن ليث صفاری شعر گفته و تا سال ٢٩٦ هم زنده بوده است از کتاب تاریخ سیستان که در بین سنه های ٦٧٥ - ٦٨٠ نوشته شده است ( تاریخيست قلمی و منحصر بفرد و نسخه قلمی آن در طهران تعلق بملك الشعرای بهار دارد ) معلوم میشود که علاوه بر شاعري سمت منشی گري يعقوب و عمر و ابن ليث صفاری را هم داشته است از اشعار او غیر از قطعه كه در فتوحات يعقوب صفاری ساخته است دیگر شعری در تذکر های موجوده فارسی بنظر نرسید .\nاما فاضل ایرانی جلال الدین اصفهانی در جلد دوم تاریخ ادبیات ایران اتکا بتاريخ سیستان نموده مینگارد : ( كه شاعر مزبور بعد از وفات یعقوب متوفی ٢٦٥ حیات داشته و در سال ٢٨٣ در خصوص كشته شدن رافع بن هرثمه شعر ساخته و در سال ٢٨٧ قطعه ساخته و بعمر و بن لیث فرستاد که دران موقع در بلخ بدست امیر اسمعیل سامانی اسیر و بسمرقند او را فرستاده بوده است و نیز اشعاری تاسف آمیز ساخته ودران ها اشاره بضعف خاندان صفاری کرده است ) كه صاحب تاریخ سیستان در ضمن وقایع سال ٢٩٦ آنها را ذکر میکند تاریخ وفات او معلوم نشد و تا ٢٩٦ حتماً زنده بوده است : -\nابوالعباس مروزی :-\nعلامهٔ ایرانی مرزا محمدخان قزوینی مقاله كه در خصوص قدیم ترین شعر فارسی در جریده کاوه نوشته است مینویسد : ( اغلب کتب ادبيهٔ فارسی و تذکرهای شعرا قدیم ترین شعر فارسی را به ابوالعباس مروزی نسبت میدهند که بزعم ایشان در سنه ١٩٣ هجری ( ١ ) در شهر مرو قصیدة در مدح مامون گفته بوده که مطلعش این است .\nای رسانیده بدولت فرق خود بر فرقدین\nگسترا نیده بفضل و جود در عالم یدین\n\n( ١ ) صاحب مجمع الفصحاج ١ ص ٦٤ در سنه ١٧٠ مینویسد و آن سهو واضح است چه فقط در در سنه ١٩٣ هارون الرشید خراسان وفات شرقی ملك خود را بتامون واگذاشت ومامون خود فقط در سنه ١٩٣ یعنی همان سال وفات هارون بمرو رفت نه قبل ازان .\n\n١٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1164, "text": "( ۱۳ )\nشمارۀ ( دوم ) سال دوم\nشعرای افغانستان\n\nالی آخر الابیات که در تذکرها مسطور است و تا آنجا که راقم سطور اطلاع دارد\nاولین کسی که این فقره را ذکر نموده نورالدین محمد عوفیست در تذکره لباب الالباب .\nو لباب الالباب در حدود ٦١٧ تالیف شده است یعنی پیش از ۱۰۰ سال بعد از عصر مامون\nو از متقدمین و معاصرین عوفی مثل رشید وطواط صاحب حدایق السحر ونظامی عروضی\nسمرقندی صاحب چهار مقاله وشمس قیس صاحب معابر اشعار العجم کسی را سراغ نداریم\nکه متعرض ذکر این فقره شده باشد . و این بعد عهد و سکوت سایرین از ذکر این حکایت\nعجیب که قطعاً اگر راست باشد از اعتماد بقول عوفی بکلی میکاهد . ) جلال الدین همائی اصفهانی\nدر جلد ۲ تاریخ ادبی ایران بر خلاف قول قزوینی مینویسد ! « صاحب روضات ص ٣٤٥\nدر ذیل ترجمۀ ابوالاسود دیلی از کتاب الاوائل سیوطي نقل میکند که :\n« اول من نظم الشعر الفارسي ابوالعباس بن جيود المروزى »\nو خود میگوید که برخی « ابوحفص سغدی » را اولین سازندۀ شعر فارسی گفته اند و مقصود\nصاحب روضات از کتاب الاوایل کتاب ( الوسائل الی معرفته الاوایل است که جلا الدین سیوطی\n( متوفی ۹۱۱ هجری ) آن را از کتاب ( الاوايل ابو هلال عسکری متوفی ٣٩٥ ) گرفته\nو نظم و ترتیبی مطلوب بدان داده و مطالبی از خود افزوده است و در صورتیکه این مطلب را\nهم سیوطی از عسکری اخذ کرده باشد اولین کسی که متعرض این فقره شده باشد عسکری خواهد\nبودنه عوفی چنانکه آقای قزوینی نوشته اند ) صاحب مجمع الفصحا ترکیب این شعر را در\nیکجا از کتاب خود در سال ۱۷۳ و در جای دیگر ١٧٥ دانسته و صاحب لباب الالباب ترکیب\nآن را در سال ۱۹۳ هجری گفته است فاضل محقق فارسی عباس اقبال آشتیانی در تاریخ ادبی\nخود که بعض قسمت های آن در مجلات دانشکده درج است درین موضوع میگوید . بعضی\nاز مستشرقین مثل دکتر اطه این حکایت را واقعۀ صحیح تاریخی پنداشته و بنظر حقیقت بدان\nنگریسته اند و برخی دیگر مانند کازیمرسکی و پروفیسور برون در صحت آن تردید کرده اند اگر\nقدری دقت شود حق بجانب کازیمرسکی و برون داده خواهد شد زیرا : اولا اسلوب سخن و\nطرز ترکیب کلام این قطعه به هیچوجه با کلمه بندی شعرای قرن سوم حتی گویندگان قرن چهارم\nهم شباهت ندارد بلکه این قسم کلام از جنس گفته های قرن پنجم بوده است ثانیاً مامون در\n\n١٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1165, "text": "شماره (دوم) سال دوم \nمجله کابل \n(٤٤)\n\n١٩٨ بخلافت رسیده تواریخی که ارباب تذکره ذکر کرده اند یعنی بسالهای ١٧٠ - ١٧٣ - ١٩٣\nعدم صحت اصل موضوع را میرساند چه بقول همان تذکره نویسان بمفاد خود شعر که :\nمر خلافت را تو شایسته چو مردم دیده را   دین یزدان را تو بایسته چورخ را هر دو عین\nاین شعر در سالی گفته شده که ما مون خلیفه بوده است و بر فرض صحت انتساب باید\nاین اشعار بعد از ١٩٨ یعنی سال رسیدن مامون بمرو گفته باشد خلاصه بقول محققین امروزی\nزبان و تلفیقات آن اشعار مسلم میسازد که در قرون بعد سروده شده و بیشتر باشعار قرن ششم\nشبیه است و بقول مجمع الفصحا تاریخ رحلت شاعر در سنه ٢٠٠ و یکی از شعرای آل ليث\nصفار بجستانی بوده است .\nفیروز مشرقی : -\nاز شعرای دربار عمر وليث و بقول صاحب مجمع الفصحا با حنظله باد غیسی و محمود وراق\nمعاصر بوده است و بقول نفیسی در سال ٢٨١ وبقول صاحب مجمع الفصحا در سال ٢٨٣\nرحلت کرده و عوفی دو بیت او را در جلد اول لباب الالباب بدين صفت نقل کرده است\nاز لطايف اشعار اوست که در صفت تیر خدنگ میگوید .\nمر غیست خدنگ ای عجب دیده   مرغی که همه شکار او جا نا\nداده پر خویش کرگش هدیه   تا بچه اش را برد به میهما نا\nمحمود وراق هروی :\nاصلش از هرات و خودش در عهد صفاریان در سیستان زیست می نمود و بقول صاحب\nمجمع الفصحا تاریخ نيكوئي قلمی کرده است وفاتش در سنه ٢٤١ و از اشعارش سوای\nاین دو بیت چیزی درمیان نیست .\nنگا ر ینا بنقد جانت ند هم   گرانی در بها ار زانت ند هم\nگرفتم بجان دامان وصلت   نهم از جان کف و دامانت ند هم\nولی فاضل فارسی آقای سعید نفیسی برخلاف تذکره نویسان محمود وراق را از شعرای\nقرن پنجم در سال ٤٥٠ که زمان سامانیان است دانسته و در حق او مینویسد : که در اواخر\nقرن پنجم مؤلف دیگری بوده است باسم محمود وراق که در سال ٤٥٠ تاريخ بسيار مبسوطی تمام\n\n١٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1166, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nشعرای افغانستان\n(٤٥)\n\nکرده و از آغاز تاریخ تا سال ٤٠٩ وقایع را دران ضبط آورده و آن کتاب از میان رفته\nولی ابوا لفضل بیهقی مؤرخ معروف قرن پنجم ازان ذکر کرده و تا زمان\nاو معمول بوده است این محمود وراق ظاهراً شعر فارسی هم می‌گفته ولی او را\nبا محمود حسن بن وراق شاعر عرب که در حدود سال ٢٣٠ رحلت کرده است اشتباه کرده اند .\nمسعودی مروزی :-\nدر بین سنه های ٢٦٥ - ٢٨٩ در خراسان شاعری بوده است باسم مسعودی مروزی که\nداستان های قدیم ایران ( نژاد آرین ) را نظم کرده بود و آن منظومۀ وی بدرجۀ\nشهرت داشت که همه‌گان آنرا میخواندند و بدان فخر میکردند و برای آن تصاویر ساخته\nبودند همچنان که درین زمان برای شه نامۀ فردوسی معمول است و از آن منظومه فقط ٣ بیت\nباوزان مختلف مانده است ( سالنامۀ فارسی مقالۀ آقای سعید نفیسی ) .\nشعرای سامانیان یا قرن چهارم : -\nقرن دوم و سوم هجری که شامل سلسله های طاهریان و صفاریان است آغاز جلوۀ ادبیات\nفارسی و شعرای آن دوره ها بمنزلۀ مهندسین کاخ ادبیات و شعر فارسی بوده اند ولی قرن چهارم\nیا دورۀ سامانیان دورۀ ترقی و اوج فارسی بوده و مقدمۀ دورۀ درخشان قرن پنجم و ششم که\nمنتهابندی و عظمت نظم و نثر فارسیست در قرن چهارم فراهم گردید . و سلاطین سامانی در\nتاریخ ادبیات این سرزمین دخالت بزرگی داشته چه از پذیرفتن شعرا بدربارهای سلطنتی\nو چه بابذل جوایز و صلات گرانبها شهرهای بخارا ، هري ، بلخ و سمرقند را از\nدرخشنده ترین و ادبی ترین مراکز آسیا قرار داده اند و شعرای این دربارها و شهرهای\nمربوط بافغانستان طبیعی و جغرافیايي از بزرگترین شعرا بشمار آمده اند و ما اسامی\nآنها را بقرار ذیل تذکار میکنیم .\nابو شکور بلخی :-\nاز شعرای دورۀ امیر نصر بن احمد سامانی بوده و از بزرگترین شعرای زمان خود میباشد\nچهار مثنوی نظم کرده بود که یکی از آنها در سال ٣٣٣ تمام شده است و بقول عوفی کتابی هم\nباسم آفرین نامه در سال ٣٣٦ در عهد نوح بن منصور تالیف کرده و بیشتر اشعار او به بحر تقارب\n\n١٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1167, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ٤٦ )\n\nبوده است و قدیم ترین مثنوی های که در زبان فارسی موجود است همین اشعار بحر تقارب\nشاعر بلخیست صاحب مجمع الفصحا با اینکه ظهورش را در سنه ۳۳۶ میداند او را به رودکی\nمتوفی در سنه ۳۲۹ و شهید بلخلی که مسلم پیش از رودکی وفات یافته مقدم میشمارد و در\nتذکره ها مقدار قلیلی از اشعارا او مانده است .\nاشعار :\nاز دور بدیدار تو اندر نگریستم مجروح شد آن چهرۀ پر حسن و ملاحت\nوز غمزۀ تو خسته شد آزرده دل من وین حکم قضائیست جراحت بجراحت\nاین معنی را ابو الفتح بستی دبیر و شاعر معروف دورۀ غزنویان اخذ و بتازی ترجمه\nکرده است .\nرمیتك عن حكم القضا بنظرة و مالی عن حكم القصاص مناص\nفلما جرحت الخد منكم بمقلتی جرحت فوادی والجروح قصاص\nقطعه\nبدشمن برت مهربانی مباد که دشمن درختی است تلخ از نهاد\nدرختی که تلخش بود گوهرا اگر چرب و شیرین دهی مرورا\nهمان میوۀ تلخ آرد بدید ازو چرب و شیرین نخواهی مزید\nکه بعد از مرور یکقرن این قطعۀ شاعر بلخی بتوسط فردوسی شاعر توانای سخن\nلباس نیکو تری پوشیده و بصورت ذیل جلوه کرده است .\nدرختی که تلخست ویرا سرشت گرش در نشانی بباغ بهشت\nور از جوی خلدش بهنگام آب به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب\nسر انجام گوهر بکار آورد همان میوۀ تلخ بار آورد\n( باقی دارد )\n\n١٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1168, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم اشعار منثور ( ۱۷ )\n\nاشعار منثور\n« ماه در پغمان »\n\nبقلم شهزاده احمد علیخان درانی\nمدیر انجمن ادبی .\n\nامشب خاطر مشوش مرا نگذاشت خواب شوم بنا چار سر از غرفه برون کردم ، دیدم\nقرص ماه چهارده برمن و تشويش من همی خندد ، من به نظارهٔ دلکش سلسله های کوه نظر\nميكردم همه غرق در یای نور بودند یا تو گوئی ماهتاب جبال پغمانرا بسیلاب سیال خود شست\nو شو داده و از شبستان ناز بسیر و تماشای وادی و دشت برون آمده فروغ جمال و ضیای\nنور پاشش جامهٔ نسترن در بر نموده ، دلم ازین منظرهٔ تابناك و این طغيان نور و سیلاب درخشان\nسیر نشد ، زود از عمارت با عظمت انجمن ادبی فرود آمدم ، ماهتاب تنستهٔ نقره فام خود را\nاز کوهی بكوهی میکشید ، طبیعت با تبسمهای شیرین خرد حیات بشري را راهنمونی میکرد ،\nچشم فلك بر پرتو جلوهٔ خورشید منور بود ، منظر حسین پغمانرا زیر چنین چادر نور تنها\nچشم تماشا میکند ، رقص اشعهٔ تابناك اين كرهٔ نور ما حول خود را در يك ارتعاش نورانی\nداخل کرده بحديكه حواس بشری از تاویل آن قاصر است، شاخهای پر از گیلاس و آلوبالو\nمثل گوشواره های یاقوتی که از کنار قطیفهٔ زمردین مرتعش باشد بنظر می آمد ، مطالعهٔ این جلوه گاه\nفطرت هجوم احساسات مرا با افکار رنگین مملو ساخت ، تمام شجر و حجر سبزه و گل ،\nآبشار کف آلود و شرشره های مست و بیخود از مکمن تاریکی بیرون بر آمده در تالاب\nنورانی ماهتاب به غسل عریان مشغول است، اشعهٔ ماهتاب مثل نکهت گل که هنگام گلناری\nشفق از میان کاسهٔ لاله برآید از قرص ماه قاجه کنان با همه رعنائی خود بسوی گلزار ها\nمائل به تفرج است ، این نور سرا پا ارتعاش با پیشانی مسرور کوهسار پغمان بازی میکند\nتو گوئی دست فطرت کاسهٔ ماهتاب را بصدمهٔ سنگی پاش پاش نموده والماس آب کردهٔ آنرا\nبروی زمین ریخته است یا نرگس و گلاب از شاخسارها جدا شده به امواج نور تحویل می\nیابند ، گمان میکنم که ماه پیش ازین گاهی اینقدر حسن و ماهتابی نداشته ، يك مصور نمیتواند\nکیفیت ماهتاب را بیش ازین ترسیم نماید که « حمایل مروارید دوشیزهٔ فلك شكسته و لولو هائی\n\n١٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1169, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم \nمجله کابل\n( ۱۸ )\n\nشهوارش بر زمین میپاشند ، « یا تاج شب » در دانه های منور خود را که هر يك او خراج حبش است روی زمین میریزد یا ماهتاب يك زاهد شب زنده دار است « که ماهتابی » انوار تنفس اوست که نور از انفاس ملائک دزدیده .\nامشب حوزهٔ پغمان از ضیای تبسم آسمان مسرور است یا خود در پاره های الماس غرق در پای نو برگشته و با همه رعنائی خود سرا پا نشاط است . ماهتاب يك بوسهٔ محبت فلك است بر رخسارهٔ این جمال مقبول ، يايك نغمهٔ وجدانیست که ازین مسکن کوهستانی سوی فلك مائل پرواز است .\nامشب پغمان را که یوسفستان حسن زمین است ماهتاب با بادلهٔ دامن ضیا پاش خود در بر گرفته اسرار مبهم کائنات را باو قصه میکند ، امشب در حریم پغمان انجمن حسن و جمال برپاست ، امشب نظارهٔ نشیب این دره های حسین بچشمان خراب آلود کسی میماند که بلمس نسیم تعطر آمیز بروی عاشق خسته دل نیم باز شده ، من این نقاشی فطرت و اختراع جمیل قدرت را گاهی به یاسمن زار رقصان تشبیه مینمایم و گاهی میگویم حسن کائنات با همه زیبائی خویش جبین نیاز را به درگاه خلاق کائنات می ساید .\nمن سراپا شوق هنوز از تماشای این موسیقی رنگین و حسن کیف سیر نشده بودم که خواب بیخودی در حریم پلکهایم مثل بو در گل ، کیف در نغمه ، بیتابی در شوق ، راحت در غنود و نور در ماه قدم نهاد و من در حالیکه از خود رفته بودم داخل بستر شدم ، یادم می آید ، زمزمه میکردم « فتبارك الله احسن الخالقين » .\n\nصحرا\n\nاستقبال از مستغنی\nچه خوش باشد برون بردن دل دیوانه در صحرا \nشدن ساکن بآزادی ز قید خانه در صحرا\n\nخوشا عمری بآزادی حیات ساده پیمودن\nبآغوش طبیعت ساختن کاشانه در صحرا\n\nز رنگ دهر چون نفرت دل چادر نشین دارد \nنمیسازد تعلق جز سپاهی خانه در صحرا\n\nچرا در کنج غم بودن برنج دهر فرسودن\nبیا ای بیخبر بیرون دمی از خانه در صحرا\n\n۱۶۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1170, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nاستقبال از مستغنی\n(19)\n\nگره در سینه میدارد فغان این عشرت موهوم\nز ترك محفل رندان مکن تو بیخم ای ساقی\nز موج لالة دامان چرا غا نیست چون انجم\nرهائی یابی از دام تکلف زودتر ای دل\nخرد خواهد درین محبس که سازد رخنه در هستی\nز فطرت جلوة دارد جمال ساده چون آهو\n\nیا ای ناله چون مجنون برا مستانه در صحرا\nچون کیفیتی دارد به از میخانه در صحرا\nكه سوزد ز آتش حسرت دل پروانه در صحرا\nترا گر جذبه باشد ز آب و دانه در صحرا\nچون میل سفر دارد ازین غم خانه در صحرا\nنه چشمش سرمه میخواهدنه زلفش شانه در صحرا\n(اعظمی)\n\nعمل صالح واكل حلال\nفرخ آن کاختیار او همه سال\nهست به نزد من درین ایام\n\nعمل صالح است و اکل حلال\nبينوا زیستن ز كسب حرام\nسنائي غزنوی\n\nجاهل و منافق\nبیر از جاهل ار چه خویش باشد\nمکن دل خویش بسود بیکرانش\nتبرا کن زهر بد فعل و بد نام\nمنافق را مدان یار موافق\n\nکه رنج وی زراحت بیش باشد\nکه صد سودش نیرزد يك زبانش\nکه بد نامت کند چون خود سرانجام\nمنافق را منافق دان منافق\nناصر خسرو\n\n169"}
{"book": "adl0986", "page": 1171, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( 50 )\n\nاجتماعيات\n\nبقلم غلام جیلانی خان اعظمی \nمعاون انجمن ادبی\n\nظهور حقایق\n\nصحنه زندگانی درشتی‌ها و ناهمواریهائی دارد که بشر بیچاره با عوارض طبیعی و بدایت عقل\nقاصر خویش نمیتواند یکبار این‌همه عوایق و ناملایمات دهر را کافی مستحضر شده از سر راه\nخود دور سازد.\nترقیات تدریجی بشر از روز پیدایش تا زمانه حاضر شاهد این مدعاست، یعنی ایجابات\nحیات اجتماعی و تکمیل لوازم آن طبعاً بشریت را باین مسئله وادار مینماید که یکطرف برای\nحفظ موجودیت خود بکوشد و دیگر سو بقدر خواهشات طبیعی و مقتضیات حسی و عقلی خود\nدر تهیه وسایل و اسبابی باشد تا زاید از حوایج حیاتی از آنها کسب تفریح و تلذذ نماید.\nاز انجا که سرحد خواهشات بشری لایتناهی بوده و همینکه انسان از تکمیل حوائج مهمه\nو مابه الحیات ابتدائی فارغ میشود طبعاً بطرف يك هوسات زایده تمایل میکند که رفته رفته\nاین هوسات باندازه های زیادی در طبیعت آن نافذ شده و صورت يك فطرت ثانی را حاصل مینماید ،\nو آخراً غالب آنها مخل نظام آسایش اصلیه فطرت و قوانین ثابته اجتماع واقع میشوند .\nادیان سماوی غالباً برای تعدیل و جلوگیری از همین گونه امراض اجتماعی نازل شده\nو کوشش نموده است که حیات اجتماعات بشری را در حد يك توازن واعتدال\nمتوقف ساخته از افراط و تفریط جلوگیری کند .\n\n١٧٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1172, "text": "شماره (دوم) سال دوم \nظهور حقايق\n(٥١)\n\nآخرين مساعي و اكمل ترين قوانینی را که قسما برای همین مقصد مهم بوجود آورده دیانت حقه اسلام است، چه این دین مقدس نسبت بهر دیانتی کاملا از امراض اجتماعی مطلع بوده و خوبترین چاره هائیکه از قدرت فکریه عقلای زمان بالاتر است برای این امراض سنجیده است.\nدیانت اسلام برای هدایت بشر در طرق مستقیم و بیخطری وصایا و هدایات مکملی داده و هيچيك امری از امور ضرورية حیاتيه نخواهد بود که نوع بشر بمقصد زندگانی مسعودانه از این دین مقدس استفاده نکنند؟ البته کسانیکه با بیطرفی و عقل کافی مطالب حقه این دیانت را تدقیق مینمایند میدانند در میدان مبارزه با حیات مشکلی نیست که اسلام آنرا سهل نکرده باشد.\nبطور مثال يك موضوعی را مادرینجا متذکر شده و مشکلات امروزه که انتظام سلسله نسلی مغرب زمین یا دنیای متمدن را تهدید میکند آنرا نسبت بتدابیریكه قبلا اسلام برای عدم پیش آمد این بلیه سنجیده توضیح میداریم: راجع بخطرة تقلیل نسل آینده مغربیان بفغان آمده و از انجمله مجله\" الستراسيون پاریس مقاله مبسوطی نوشته كه ما ترجمه آن را در پایان این معروضات ارقام خواهیم نمود. ولی ما باید بمسلمین جهان این بشارت را بدهیم که اگر افراد مسلمین پیروی بنظام مقدس دین خود داشته و قوانین آنرا در هر زمان محترم بشمارند مثل ملل سایره در انتهای تجارب و تحمل يك جهان خساره بفغان نیامده و قبلا از پیش آمد اینگونه حوادث مشومه بر کناره خواهند بود مخصوصاً در همین موضوعیکه امروز اسباب زحمت ملل متمدنه شده خواستیم يك قانون ثابت ولا يتزلزل اسلامی را متذکر شویم:\n١ : اسلام را جع بحفظ نسل و صحت سلالة اولاد بشر قانون ازدواج را حتمی ساخته یعنی هر فرد ذکور و اناث بالغ باید قبول ازدواج نماید تا شجر ازدواج مثمر اولاد و انسال بنی آدم شود.\n٢ : اسلام برای صورت یافتن این امر مبارك مهریه، جهز دیگر لوازم زنا شوئی را خیلی ساده و سهل قرار داده تا هر کس بدون مشکلات یا تکلیف و خساره مالی بازدواج مبادرت کرده بتواند.\n۱۴۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1173, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٥٢ )\n٣ : رویت و رضا را اسلام شرط قرار داده تا این امر بمیل و رغبت طرفین صورت گرفته در صحت و حسن ادامه زندگی عایلوی کمک کند .\n٤ : تعدد زوجات که یکطرف فطرت طبقه ذکور انسانی مقتضی آن است و دیگر سو از لحاظ فزونی تعداد جمعیت اناث نسبت بذکور اعاشه واداره آنها بطور عادلانه بر ذمه طبقه مؤخر الذکر لازمی است آنرا جایز می شمارد .\nه : تجدید یک مرد را برای زن در صورت حیات همان مردیکه شوهر شرعی آنست اسلام مطابق باصل فطرت زن ها و هم از نقطه نظر اداره و وظایف تربیه اولاد و مراعات بقای نسل امر میکند یعنی یک زن باید صرف یک شوهر داشته و بمرد ثانی مقاربت ننماید تا اختلالی در امور حیات عایلوی و صدمه در نظام توالد واقع نشود .\n٦ : طلاق را اسلام جایز ساخته تا در صورت اختلاف مرد وزن اخلالی در نظام عایلوی و تربیه اولاد یا تعطیل در مولودات واقع نگردد .\n٧ : زنا و فحاشی را اسلام جدا منع و مرتکب را سخت مجازات میدهد تا ازین راه تفرقی بین زوجین واقع نشده و هم مسئله ازدواج بی اهمیت نماند و ضمنا از نفرت زوجین و عدم ازدواج و پیدا شدن مکروب های مضره ضد نطفه یعنی امراض تناسلی که از رهگذر زنا تولید و مولودات را در حال تعویق می اندازد سلسله نسل در بشریت قطع نشود .\n٨ : نفقه و عدالت را اسلام بطبقه ذکور انسان ها امر مینماید تا زوجات بکمال مرفه الحالی بتربیه اولاد و تدبیر منزل بپردازند .\n٩ : اسلام مسکرات ، دخانیات ، کم خوابی ، جلتی ، و غیره امور اخلال کننده صحت را که یک قسمت عمده اینها بامور تناسل و نقطه اولاد تعلق میگیرد منع میفرماید .\n١٠ : اخلاقیون و علمای اجتماعی اسلام مسلمین را بانتظام امور عایلوی و تربیه اولاد بلا فاصله تشویق و در پیروی تحسین و تمجید کرده درس های مهمی درینخصوص میدهد که باید هر فرد مسلمان خودش را نسبت بداشتن و بوجود آوردن فرزندان خیلی خوش بخت و مسعود و صواب کار بداند . و به ضائع نمودن آن گناه گار شمارد یعنی «برای منع حمل » .\n١٧٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1174, "text": "( ٥٣ )\nظهور حقايق\nشماره (دوم) سال دوم\n\nخلاصه اسلام پیروان خویش را در مورد حفظ بقای نسل وتکثیر جمعیت هدایات کافی داده و امروز مسلمین در صورت تعمیل واطاعت باین قوانین مقدس محتاج نمیشوند که از پیش آمد این بلیه شکایت کرده و از حکمای عصر طالب مداوا شوند.\nمسلمین با ید ملتفت شوند که حالات امروزه مغرب زمین یا ملل متمدنه حاضره بنهجی است که اسباب اندیشه عقلای شان شده و آنها پیروان خود را اخطار کرده بجلوگیری ازین حادثه بزرگ مرتباً فریاد مینمایند و ضمناً از عدم پیشرفت این بلیه در خاك مشرق یعنی وطن مسلمین تذکر نموده خوش قسمتی اهالی مشرق را یاد آوری میکنند.\nبیمورد نخواهد بود که ضمناً عرض کنیم تمدن مجلل و مشعشع کنونی مغرب زمین اساساً دو جنبه دارد که یکی باساس حوائج عصر و ایجابات فطری که آنرا عقل می پسندد و جنبه ثانی عبارت از یکدسته هوسات و زواید یست که بیشتر آنها مطبوع خاطرها بوده ولی در عین حال مضر صحت، مخل اخلاق، نسل، اقتصادیات و غیره است که اکنون سقوط تولدات نیز در نتیجه ایجابات همین جنبه ثانی تمدن حاضره اروپائی میباشد که باید آنرا امراض تمدن نامید.\nموضوعی را که مجله السترا سیون پاریس درینمورد متذکر شده محض اثبات معروضات فوق درینجا نقل و بقارئین محترم ارائه میدهیم:\n\nترجمه از : الستراسیون پاریس :\nصفحه : ٣٩ الى ٣٩٦ نمره : ٤٦٤٨\n٢ اوریل ١٩٣٢\n\nآیا نژاد سفید از بین خواهد رفت؟\nسوالی بخاطر میرسد که آیا نژاد سفید از بین خواهد رفت ؟ آیا عده اروپائیان در مدت يك قرن مضاعف نشده و از ۱۸۸ ملیون به ۱۸۰۰ و از ٤٠١ ملیون به ۱۹۰۰ تجاوز ننموده ؟ ازین تاریخ بیعد با وجود مهاجرت های زیاد و جنگ های ٣٠ ساله کافیست تا رقم مذکور به یکنیم ملیارد برسد.\nبلی در ظاهر چنین معلوم میشود لیکن حقیقت امر طور دیگر است. ارقام مدحش احصائیه هائیکه ازدیاد ساکنین را نشان میدهند در حقیقت خبطه ایست که چشم را بازی میدهد چنانچه\n\n١٧٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1175, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم \tمجله کابل\t( ٤٥ )\nاگر از نزديك امتحاناً نگاهی به اروپا کرده شود معلوم می شود که رقم تولید یکه در آخر قرن قبل ترتیب شده بود از ۲۰ سال باینطرف خیلی نازل شده و هم رو به تنزل میرود : در عوض نسبت به سابق فقط عمر اروپائیان ممکن است زیاد شده باشد.\nدر طی قرن ها باوجود بعضی تزلزل وعوارض مقدار تولد و وفیات تقریباً متناسب بوده است . چون عدهٔ تولد زیاد بود و تلفات جنگ ها و امراض را جبران میکرد تودهٔ ساکنین اروپا آهسته آهسته روبه ازدیاد رفته توانست خالیگاهای را که در اثر مهاجرت ها بوجود آمده بود و آنرا مملو ساخت ولی امروز اروپائیان متمدن با وجود بعضی احتیاط های لازمه و پیشرفت بعض عوامل مثل : انتشار مباحث صحی ، ترقی داکتری ، اخراج امراض طفلی ، اجوره و تنخواه های بهتر ، کم کردن ساعات کار ، تنظیم حیات بلندتر طبقهٔ مزدور کار با سرعت « وفات » در اول قرن حاضر مقابله کرده آن سرعت را ضعیف نموده و موفق گردیدند که زمان پیری و کهولت ومرگ خود ها را عقب اندازند . ولی چون این مسئله ناممکن است که حیات انسانی از يك حد محدودی متجاوز گردد لهذا وقت آن نزديك شده که دیگر اطفال مریض را نجات داده نخواهند توانست ، زیاد مریض ها علاج نخواهند شد وعلی الخصوص حدود کهولت بیشتر بعقب نخواهد افتاد و دران فرصت انحطاط وفیات در مقابل آستانی متوقف خواهد شد که عبور ازان غیر ممکن خواهد شد .\nدر طی همین عصر علامه تولد هم نزول نموده لیکن به وضعیت ورفتار منعکس چنانچه در ابتدا بطی و مرور ده ، ده سال سریع شده توانست ؛ از سالهای اولین قرن ۲۰ تنزل ناگهانی شروع و این تنزل در غالب ممالك عين انحطاط بشمار میرود .\nلهذا باین قرار در مقابل نگاه ما دو حرکت متوازي در جریان است : یکی وفیات که ابتدا سریع بوده و تدریجاً ضعیف شده رفته است و دیگری تنزل تولد که در ابتدا کم بوده و در آخر ترقی کرده رفته است .\nازین جهت است که در آخر قرن نوزدهم وحتی تا ۱۹۱۰ – ۱۹۰۰ متناسب به احوال هرمملکت انسانها مدت مدید تری زیسته وصورت تولد تازه داخل دایره انحطاط شده بود\n١٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1176, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم ظهور حقایق (٥٠)\n\nو در همین موقع است که میگویند ساکنین اروپا زیاده شده است . و احصائیه ها ارقام\nزیاد را نشان میدهند حال آنکه این مسئله را ملاحظه نمیکنند که اکثر نفرات این ازدیاد\nساکنین اروپا اشخاص سالخورده و ناقص الاعضا های علاج شده میباشند بلکه در صورت\nکم شدن وفیات و انحطاط تولد ؛ ازدیاد ساکنین اروپا ئی يك نسبت غیر موزونی کرده میشود\nدر حالتیکه دو خطوط منحنیكه این حرکت دوگانه را نشان میدهند بیکدیگر ملحق\nشوند ازدیاد ساکنین منقطع خواهد شد . و این عصر ( ركود ) و انحطاط چندان دوام\nنخواهد کرد زیرا وقتيكه خط منحنی علامت تولد تحت خط منحنی وفیات نزول کند؛\nچنانچه این وضعیت آمدنی است زیرا در صورتیکه وفیات دیگر کم نشود و تولد هم لا ینقطع\nرو به انحطاط بود طبعاً خط منحنی وفیات تنزل خواهد کرد و انحطاط ساکنین اروپا\nشروع خواهد شد .\nخطوط منحنی ذیل احصائیه تولدی ، فوت ، ایزاد نفوس اروپا را از قرار هزار در\nممالکی مثل : سویس ، فرانسه ، سویدن ، بلژيك ، ناروی ، دنمارك ، انگلستان ، و ممالك گال ،\nاسگاتلند ، ایطالیا ، هالیند ، آلمان ، را ازسنه ۱۸۸۱ - الی سنه ۱۹۲۹ نشان میدهد .\n\n۱۷۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1177, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم مجله کابل (٥٦)\n\nسویس\nفرانس\nسویدن\n\n١٧٦\n\nNaissances (A), décès (B) et accroissement naturel (C) de la population par ۱۰۰۰ habitants, de ۱۸۸۱ a ۱۹۲۹\nSuisse.\nFrance.\nSuede."}
{"book": "adl0986", "page": 1178, "text": "شمارة ( دوم ) سال دوم ظهور حقايق ( ٥٧ )\n\nبلجیم\n\nناروی\n\n١٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1179, "text": "( ٥٠ )\nمجلة كابل\nشماره ( دوم ) سال دوم\nد نمارك\nانگلستان و گال\nسکا تلند\n١٥٨\n\nDanemark\nAngleterre et Pays de Galles.\nEcosse.\nNaissances (A), décès (B) et accroissement naturel (C) de la population par looo habitants, de 1881 à 1929"}
{"book": "adl0986", "page": 1180, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم ظهور حقایق ( ٥٩ )\n\nایتالیا\n\nهالند\n\nآلمان\n\nItalie\nPays-Bas\nAllemagne.\n\nNaissances (A),décés (B) et accroissement naturel (C) de la population par 1,000 habitants, de 1881 à 1929\n\n١٥٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1181, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم \nمجله کابل \n( ۱۰ )\nخط A : تعداد نفوس در سنوات مختلفه در ممالک فوق متولد شده نشان میدهد .\nخط B : \" \" \" \" فوت شده ظاهر میدارد .\nخط C : \" \" \" \" تعداد را که بجمعیت ممالک مذکوره ایزاد شده نشان میدهد\nشفر هائیکه در تحت خطوط مذکوره عمودی تحریر شده سنوات و نمره هائیکه در اخیر افقی است تعداد نفری را نشان میدهد .\nنا گفته نماند که تنها اروپا دچار این حادثه نیست بلکه امریکا ئی ها نیز تحت این قانون رفته و حتی نسبت به اروپا زیاده تر متحمل انحطاط جمعیت میباشند . در اتا زیونی از ١٨٥٠ باینطرف ازدیاد جمعیت لا ینقطع رو به تنزل گذاشته و در بعضی ممالک نسبت به ازدیاد تولد وفیات به صفر رسیده است .\nبناءً علیه چون خواستند بر ضد قانون طبیعی حیات انسانی را طوالت دهند ؛ در نتیجه طوالت عمر ، چندین مدتی ، فقدان ثمر حیات متمدنین مغرب زمین را مخفی نگاه داشت . نتایج این تغیرات دو گانه که عبارت از ، عقب افتادن مرگ ، وضعف تولد است بصورت مدهشی که هر روز شدید تر شده میرود : چنانچه عمر متوسط بلند رفت ، صحت و عمر پیر مردان مزید شد ، عدهٔ نسل دهندگان کم گردید ، والبته آتیاً اندازهٔ تولد بیشتر ازین تنزل خواهد کرد و در نتیجه نژاد سفید مانند شمعی که از دو طرف بسوزد راه عدم پیش خواهد گرفت .\nاین تغیرات بيك لحظه و اصول ورفتار در تمام ممالک اروپائی بعمل نیامده است بلکه بعضی ها پیشتر داخل جاده شده اند و برخی پسان تر وارد اینمرحله گردید و امروز طوریکه بایستی وقت ضایع شده را بدست آرند منازل این راه خطر ناك را طی میکنند و بالاخره بعضی ها تازه جاده پیما گشته اند . بهر صورت در ان ممالکیکه تازه این خطره قیام نموده بصورت عمومی سیر آن مملکت ها جانب کهولت و مرگ سست تر بنظر میخورد . جای تعجب نیست که تمثال این حرکت دوگانه را که نتیجهٔ پیشرفت فوق العادهٔ تمدن است اولاٌ فرانسه ظاهر کرده است زیرا خیلی ها قبل در اوائل قرن ۱۹ تنزل وفیات شروع و در اواخر قرن ۱۸ صورت تعداد تولد آن مملکت انحطاط نمود ( اطلاعات دقیق تاریخ این گیف را سال های اولین\n۱۸۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1182, "text": "شماره (دوم) سال دوم ظهور حقایق (٦١)\n\nقرن ۱۹ تعیین میکنند ) ابتدا این حادثه بصورت جریان مشاهده نشدنی بروز کرده بلاعجله صورتی بخود داده آهسته آهسته در طی قرن مذکور منظر مدحشی پیدا کرده در هر ۱۰ سال به ده سال ارقام تولدی تنزل کرده رفت و امروز کار بجائی رسیده که در بعضی ایالات نصفه ساکنین آن باقی مانده و در بعضی قریه ها چراغ حیات بکلی خاموش گردیده است .\n«موسیو (هودووي نودو) درین باب تحقیقات خوبی نموده و فریاد مدحشی در اینجا برای بیداری عامه که یقیناً جادارد کشیده است . و نیز امروز تقریباً تمام علمای احصائیه انحطاط نسل را بفرانسه اختصاص داده « ار تیکل پاریس » نامش میدهند حال آنکه اثرات این کیف از دیگر نقاط هم مثل المان، اطریش، انگلستان، سویس، بلژيك، بروز کرده و مالك اسكاندیناوی با سرعت فوق العاده دوچار این انحطاط دو گانه است که عنقریب حالش از فرانسه مدحش تر خواهد شد .\nعلى هذا لقياس سكسون ها كه تا اخیر قرن ۱۹ از نقطۀ نظر ازدیاد نسل اولین قوم اروپا بودند امروز بجائی رسیده که نسبت به همه صورت تولد آن ضعیف تر میباشد. مقدار تولد آلمانها در ده سال قبل از جنگ بهمان نسبتی نزول کرده که فرانسه مدت يك قرن دچار آن بوده است. چنانچه امروز علامۀ تولد فرانسه و آلمان مساوی می باشد. علامۀ تولد انگلستان در ۱۸۸٦ شروع به تنزل نموده در ۱۹۳۱ باین طرف تنزل بقدری سریع شده که اندازۀ افزایش تعداد انگلیس ها در ۱۹۳۹ نزديك صفر یعنی ( ۹ ر ۲ ) شده بود . حال آنكه قبلا علامۀ تولد فرانسه ( ۳ ر ۰ – ) تحت صفر آمده بود . درین فرصت علامۀ تولد سوید «۰ ر۳» از بلژيك «۸ ر ۳» از اكوس «۷ ر ٤» و از سویس «٦ ر٤» بود. پوشیده نماندکه نزول وفیات در تمام این ممالك تا مدتی چندی هنوز نتائج ناگوار تولدرا پوشیده بود حال آنکه فرانسه به استثنای شبه جزیرۀ « ايريك » اولین مملکت اروپا است که علامۀ وفیات آن خیلی ها بلند است و بدین جهت است که عدم ازدیاد ساکنین فرانسه واضحاً معلوم میشود و دیگر ممالك هنوز در عصر تنزل سریع وفیات اند که باعث مملو نمودن احصائیه های آنها شده است .\nایتالیا، چکسلوواکی، هنگری ۱۰ سال نسبت به اروپائی مرکزی و شمالی عقب میباشند\n\n۱۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1183, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم \nمجله کابل \n( ٦٢ )\n\nو چون هنوز نزول وفیات تنزل مدهش تولد را میپوشد ممالک فوق جز آنهائی بشمار میروند که ساکنین در بین آنها رو به ازدیاد است . در ایتالیا يك علت افزایش عده ساکنین ، قدغن مهاجرت شده است چنانچه در نتیجه جنگ باینطرف ۲ ملیون نفر مجدداً بعمل آمده است . بعضی نویسندگان ایتالیا از صحت وقوای نژاد قوم خود لاف میزنند ولی عنقریب احصائیه را آراء خواهند نمود که ایتالیا هم ازین قانون عمومی که اروپا را محکوم خود ساخته خلاصی نیافته است .\nرو سیه کبیر به استثنای « ایوکرین » بلغاریا ، رومانیا هنوز خیلی عقب وبواسطۀ نزول تازه وفیات در عصر ازدیاد سریع جمعیت میباشند . ایشان خودها را با مغرب « پوسیده » مقایسه کرده انحطاط او را اعلام میکنند ولی ازین بیخبراند که ایشان نیز ازین ورطه رهائی نخواهند داشت ! ممکن است چند مدت دیگری نیز بوضعیت فعلی دوام کنند لیکن عنقریب خودها را درین ورطه هولناک انحطاط نسل خواهند دید .\nزیرا فرا موش نباید کرد که انحطاط تولد نتیجه لا یتجزای پیشرفت فوق العاده تمدن غربی است چون اساس ترقی اجتماعی اروپا بدان گذاشته شده است که زن ها و تمام طبقات و توده های بشری آزاد بوده برطبق اصولات اولیه رفتار کنند ، این اساس هر فرد را تشویق به رفتاری میکند که بخسارت نوع بشر تمام میشود .\n« از نیم قرن باینطرف است که زن یکنفر شهری آهسته آهسته شغل « مادری » را وظیفه عمده خود دانسته است و هنوز عده زیادی هستند که این وظیفه را پشت پازده از قبول آن ابا میکند . از طرف دیگر چون لا ینقطع اوضاع اقتصادی سخت تر شده میرود بدوش ایشان کار نیز بار شده رفته است و از روزیکه ایشان حقوق حیات انفرادی خود ها را طالب شده اند دروازۀ تمام مشاغل : مکتب ، قصر ، دفتر ، کارخانه بر روی ایشان باز شد و زیاده بر زیاده ازان وظیفه اصلی خود ها شانه کشیده از ایفای آن کناره نموده اند . خانم های مز دور کار ، دهقان زن هائی را که شهر بخود میکشد ، خانم هائی که دارائی قلیلی دارند از ترس اینکه آن پول قلیل شان تقسیم و ترکه نشود از کثرت زاد واولاد میترسند و رم میکنند . بالآخره چون سلیقه « خوش گذرانی » تمام طبقات جامعه را فرا\n\n۱۸۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1184, "text": "شماره (دوم) سال دوم ظهور حقایق (۱۳)\n\nگرفته ، حس راحت طلبي و فراغت كه صفت بارزه يك فرد متمدن است عالم گیر\nشده ، شوق ساعت تیری و تفریح و معتاد شدن به ورزش های مسافرت های\nطولانی کار را بجائي رسانده که خانم ها نزديك است عموماً از وظایف مادری خود\nروگردان شوند واگر جنبه عوامل فوق الذکر منبسط تر گردد تمام وضعیات شهری های\nبیچاره و مزدور کاران بهدر خواهد رفت . »\nيكنفر خانم جوان ، واب يك نفر اخلاق نویس میگوید : يك پسر بار آوردن « باری\nپیر شدن » است .\nحتماً در زمانه نزدیکی ، روزي خواهد آمد ، كه در اروپای غربی و جنوبی\nکم شدن طبقات جوان بصورت خطر مدهشی بروز کرده آنوقت تعداد طلاب مکاتب آهسته\nآهسته محدود شده میرود و کلاس ها بسته قریه ها ساکت و خموش ، املاك بلا وارث ،\nو اراضی حاصل خیز مبدل به خار زار خواهد شد . آنوقت طبقه جوانان و اطفال اقلیت های\nزیادی را در بین از دحام و جمعیت سالخوردگان و کهن سالان تشکیل خواهند داد و خواص\nپیر مردان را حایز شده و هر چه بزرگ شده بروند آسایش طلب شده خواهند رفت .\nبعد ازین عصر دیگری شروع خواهد شد که آنرا میتوان : « عصر معدومیت تدریجی\nاروپائیان نامید . »\nساکنین آسیا هنوز ازین خطره دور اند لیکن مدنیت مغرب زمین مترصد آنها است و آیا\nموفق باین خواهند شد که خود ها را از غمزه سحر آمیز آن نجات دهند ؟ وقتیکه خانم های نژاد\nزرد حقوق حیات انفرادی را دعوی نمودند و طبقه کارگر و زحمت کش نسبت به خوش\nگذرانی و پول علاقه و احتیاج پیدا کردند آنوقت ایشان هم به نوبه خود دچار این\nمصیبت خواهند شد . »\nعلمای تاریخ طبعی بشری میگویند که Hamosapieus ( انسانی است که در\nناحیه نورماند فوسیل آنرا یافته اند ) بزودی مانند ( شاخه خشکیده ) ازدنیا معدوم\nشد و انسان Neaudertal که در دره رود « رن » فوسیل پیدا شد چندین هزار سال\nنسلش باقی مانده است ، علماي مذکور فرض میکنند که علت بقای نسل Neandersthal\n\n۱۸۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1185, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم \nمجله کابل \n( ٦٤ )\n\nاین بوده که نتوا نسته اند بقدر کافی قوای دماغی خودر را انبساط بدهند بناء علیه با شرایط\nمتغیرة حیات موافق آمده بودند : در صورتیکه Hamosapien میخواست قوای\nاختراعیه اش را مضاعف کرده حیات جسمی وقوای دماغی خودرا به خدمت بنی نوع صرف\nکند بالعكس ترقى وجودش را فانی ساخت .\nآیا حس محافظه صحت وبدن بداد عالم انسانیت نخواهد رسید؟ امید است که وجدان\nدرین فرصت فریادی بلند کند ! و یا مذ هب ندای بیداری دهد ! آیا بعد از تزلزل مدهش\nموجوده ملل وظايف نژادی خودهارا نخواهند شناخت ؟ آیا حیات اقتصادی و اجتماعی طوریکه\nترقی نماداده است هر شخصی را که به کوشش زیادی وادار نمیکندکه آنها وظایفی را که شرعاً\nمتروك گمان کرده بودند دوباره متحمل گردند ؟ آیا در ضمن تدریجی که تمدن اروپا بلند\nرفته میرود سقوط اتو ماتيك تولد هرگز متوقف نشده است ؟          انتها\n\nگل و بلبل\nصبحدم مرغ چمن با گل نوخواسته گفت\nنازكم كن كه درین باغ بسی چون توشگفت\nگل بخندید كه از راست نرنجيم ولي\nهیچ عاشق سخن تلخ بمعشوق نگفت\nحافظ\n\nنمودن نيك وبد\nجمال الدین اصفهانی\nگر شرم همی ز آن و این باید داشت\nپس عیب کسان زیر زمین باید داشت\nور آینه وار نيك و بد بنمائى\nچون آئینه روی آهنین باید داشت\nدر نیکی کردن\nصد خانه اگر بطاعت آباد کنی\nبه زین نبود كه خاطری شاد كنی\nگر بنده كنی بلطف آزادی را\nبهتر كه هزار بنده آزاد كنی\n\n١٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1186, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1187, "text": "مقبره و لوحه سنگ مزار عليه حضرت «بابر شاه»"}
{"book": "adl0986", "page": 1188, "text": "( ٦٠ )\nهما یون نامه\nشماره (دوم) سال دوم\nتقریظ\nو انتقاد\nهمایون نامه\nبقلم آقای سرور خان گویا\nاز نفیس ترین کتاب های که بزبان فارسی در دورهٔ مغل هند برشتهٔ تحریر آمده یکی\nاز آنها همایون نامهٔ گلبدن بیگم دختر سومی بابر پاد شاه مغل است که بخواهش و امر\nبرادر زادهٔ خویش اکبر جلال الدین این کتاب نفیس را تصنیف نموده و از دقیق ترین\nسوانح و کوایف حوزهٔ زنده گانی آن پاد شاه دریغ نکرده است . گلبدن بیگم که مصنف\nاین کتاب است دختر سومی بابر شهنشاه مغل و در سنه ۹۲۹ در شهر کابل متولد گردیده است .\nوقتا که شاه مذکور از دنیا رحلت نموده گلبدن بیگم مرحلهٔ هشتمین دورهٔ حیات را سیر\nمینمود و خود در آغاز کتاب گوید . وقتی که حضرت فردوس مکانی از دار فنا بدار بقا\nخرا میدند این حقیر ۸ ساله بود و بیان واقعه شاید کمترک بخاطر مانده باشد بنا برحکم\nپاد شاهی ( اکبر جلال الدین ) آنچه شنیده و بخاطر بود نوشته میشود .\nهمایون نامه شامل وقایع خانوادگی ، طرز زندگانی ، طریقهٔ خوراک و پوشاک مراسم\nعروسی و اعیاد و سائر رسومات فامیلی بوده و درعین حال باعتبارات سلیس و محاورات خانگی\nکه در نهایت لطافت است مرقوم گردیده است و درین زمینه نظیری جز دو کتاب دیگر\n(که تالیف عباسه خواهر هارون الرشید و ولاده دختر مستکفی خلیفهٔ عباسی است )\nندارد و در حقیقت ظهور همایون نامه يك فصل روشنی بتاریخ مغل افزوده است با اینکه\nيك عدهٔ مؤرخین خوبی در دورهٔ مغل بوجود داشته و کتابهای مفیدی تالیف کرده اند ولی مانند\n۱٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1189, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٦٦ )\n\nاکثر مؤرخین ووقایع نگاران مشرق اقتدار تحیر وقوت کلام خود را در گیر و دارهای میادین حرب و تاخت و تاز اقالیم صرف نموده ازین جهت کتب آنهايك قصاب خانة متحرك و مصوری بنظر می آیند ولی مورخ همان نامه بر خلاف این رویه کتاب خود را از مضامین مطلوب و فصول مرغوب و وقایع دلفریب مملو نموده و هر واقعه را مانند يك مصور زبر دستی تصویر مینماید شاید درین سبك خلقت او که مراد از نسائیت او باشد دخیل بوده از نگارش خون ریزانه و مطالب شور انگیز او را جداً باز داشته و برعکس آن از مطالب آرام و عبارات ملایم کار گرفته است مثلا رسیدن حرم بابر شاه را از کابل به هند بدین الفاظ تصویر میکند حضرت پادشاه خیال داشتند که تا کول جلالی پیشو از روند نماز شام یکی آمده گفت که حضرت را در دو گروهی گذاشته ام حضرت پاد شاه با بام تا اسپ آوردن تحمل نکردند و پیاده روان شدند و در پیش نخبه باهم در خور دند اکام میخواستند که پیاده شوند باد شاه بابا نماندند و خود در جلو اکام تا خانه خود پیاده آمدند .\nعلی ای حال کتاب مذکور در انقلاب دهلی سنه ١٨٥٧ ع بدست شور شیان افتاده بکلی مفقودالاثر گردید ولی خوشبختانه يك نسخة نا مکمل آن بتوسط کرنيل جارج وليم هملتن در سنه ١٨٦٧ شامل کتابخانه بر تیش موزیم لندن گردید و از همه اول داکتر چارلس ریو این کتاب جهان قیمت را در جزو فهرست کتب پیش بهای برتیش موزیم لندن معرفی نمود و پس ازان در سنه ١٩٠٢ ع مسزانیت ایس بیورج معة فهرست اعلام و ترجمه لغات ترکی بايك مقدمة مبسوط وشرح حال مصنفه و حواشی کامل بزبان انگلیسی از طرف ایشياتك سوسایتی لندن شایع نمود بعد ازان تاریخ این اثر نفیس و قشنگ که زادة افکار یکی از شهزاده بیگم های اسلام است در حوزة اطلاع مستشرقین آمده و امروز هر یکی از وجود چنین اثر نفیس و با قیمتی اطلاع دارند . ولي متاسفانه که از غلط کاری مطبع و بی پروائی صحیح کنندگان پروف در عبارات کتاب و فیاتی دست داده است. که برای همه خواندن کتاب سهولتی نداشته فقط عدة خواص میتوانند که عبارات آن را بطوریکه مراد نویسندة آن بوده است بفهمند .\nما مطالعه اینکتاب را بهمو طنانی که ذوق تاریخ دارند توصیه مینمائیم .\n١٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1190, "text": "( ٦٧ )\nمطبوعات و نشریات ما\nشماره ( دوم ) سال دوم\n\nمطبوعات و نشریات ما\n۲\nبقلم سرورجان جویا\n\nسه چهار سالی بعد از آنعصر در زمان فرمان فرمائی امیر عبدالرحمن خان مطابع سنگی\nيك ميزان وسیعتری در کابل دایر گشت ولی چه چاره که مجادلات داخلی واقدام سرکوبی\nبعضی اقوام متمرد افغانستانی بتصور تامین امنیت و ترقی ملک وملت ، موقعیت تاسیس فابریکه\nهای حربی و صناعتی و نظم و نسق امور اداری را در نظر حکمداران اولویت و برتری میداد\nبه نسبت توجه یا توسعه در امور مطبوعات و نشریات یاغیره مؤسسات عرفانی ، مع هذا\nکم و بیش یکرشته مطبوعات مستقلی مانند بعضی کتب و رسایل از قبیل آئینه جهان نما\n( منتخباتيست از كلیله و دمنه ) نصایح نامه فارسی ( از گفتار خود امیر عبدالرحمن خان است )\nدیوان عایشه درانی شاعره قندهار ، رساله در امراض اطفال ، کتاب مساحت ، ترغيب بالجهاد،\nمبادی کیمیا وغیره در انعصر نیز بطبع رسیده و تا کنون هم در گوشه و کنار وطن موجود\nو مهیاست که بعضی را خود نگارنده دیده ام وبرخی را از رفقای همقطار شنیده ام ، مگر\nمقتضیات آنعصر چون برای ملیون امتیاز اینگونه مؤسسات طبع و نشر را ایجاب نمیکرد لذا\nهمه مطابع مجتمعاً اداره شده و بنام مطبعه سرکاری یاد میشد ازین رو اسمای جداگانه از مطابع\nنیافته ایم که تعدد و ترقی موسسات عرفانی را شهادت بدهند ، اغلب آثار چاپی سنه ١٣٠٣\n\n١٨٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1191, "text": "( ٦٨ ) مجله کابل شماره ( دوم ) سال دوم\n\nو ١٣٠٤ هـ قری بطبع سنگی دیده شده و بنام مطبعه دار السلطنه کابل محتوم و مطبوع است ،\nناشرین و مهتممین آنها گاهی منشی عبدالرزاق خان است و گاهی سارجن میجر میر محمد عظیم خان .\nتا سنه ١٣٠٣ هـ قمری هر چه بطبع رسیده اثر همان مطابعی بوده که از دوره اعلیحضرت امیر\nشیر علیخان مانده ولی اوراق مطبوع مابعد آن تاریخ از مطابعی میباشد که در ١٣٠٤ به امر\nامیر عبدالرحمن خان با کارخانه جات دیگری از خارج وارد شده است و بیشتر اوقات این\nمطابع بطبع اوراق صکوکات، وثیقه جات و تکت های پستی و برخی فرامین اشتهاریه و اعلانات\nدولتی که در اطراف واکناف مملکت انتشار مییافت مصروفیت داشتند و همین حالت دوام\nورزید تا عصر سلطنت اعلیحضرت امیر حبیب الله خان گویا کشمکش ها یا مجاهدت و کوشش های\nدوره امیر عبدالرحمن خان بدوره سراجیه ثمره امن و آرامش داد که بازار علم و معارف رواج\nخوبتری یافت مدارس و مؤسسات عرفانی بهر طرف قائم گردیده دستگاه مطابع هم وسیعتر شد\nنشریات هم نبویه خود شروع شد او این مرتبه ماشین های تیپوگراف و زنکوگراف از اروپا به\nافغانستان در آن او ان وارد و دایر گشت چنانچه اولین شماره سال دوم سراج لاخبار افغانی که مصادف\nاست بتاریخ ۱۲۹۱ شمسی از نخستین کارهای همان مطابع حروفی میباشد و غیر آن یکسلسله کتب\nدیگری هم از تالیفات جناب طرزی مانند ( ادب در فن ) ( روضه حکم ) ( از هر دهن\nسخنی و از هر چمن سمنی ) سیاحت : در جو هوا ، دوره کره زمین ، در بحر و غیره در یکی\nاز ان مطابع که بنام عنایت موسوم است بطبع رسیده .\nدر دوره امانی این مؤسسات باسلوب تازه تر تعمیم یافت و تا اندازه قویتر گردید ،\nمطابع حروفی وسنگی در مرکز مواضع و اسمای مختلفی مانند مطبعه وزارت معارف ، مطبعه\nامان افغان ، شرکت رفیق ، اداره انیس ، شرکت کاظمی و در ولایات هم بتاریخ ١٢٩٩ و\n١٣٠٠ شمسي يك يك پايه مطابع سنگی دایر گشت فقط اغتشاش داخلی و دوره حبل سقوی\nاگر برای مدت قليلي يك سكته و پراکندگی در مطبوعات و نشریات ما وارد کرد آن هم\nبشروع سلطنت اعلیحضرت نادر شاه برطرف شده در دوره عرفانی نادری برعلاوه نظم\nو ترتیب با ترمیمی که نصیب شکست و ریخت آن مؤسسات گردیده و یکعده ماشین ولوازم\nتازه تری از خارج وارد گشته و نواقص آنها تکمیل گردید ، مؤسسات طبع و نشر و عمال\n\n۱۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1192, "text": "( ٦١ )\nشماره ( دوم ) سال دوم\nمطبوعات و نشریات ما\nآنها نیز بنظر و قرو اهمیتی دیده شده و میشوند چنانچه اولین شماره سال دوم مجله کابل و مجلات دیگریکه درین ماه و سال از دستگاه مطبوعات بیرون آمده و میآیند بهترین گواه مقال ما شناخته خواهد شد .\nموضوع مطبوعات را وقتی بآخر رسانیدیم بموجب تقسیمات این مقاله بایستی برویم سر نشریات جرائد و مجلات که مبدأ تاریخ آنهم در وطن از دوره زمامداری اعلیحضرت امیر شیر علیخان است تا مسلسلا باین آوان برسد .\nقسمت های نشریات از آوان شروع آنها در دنیا تا کنون همینطوریکه بحسب ظاهر تغییرات رنگ و صورت بخود گرفته اند در عالم معنی نیز تغییر رویه و رفتار داشته و در هر وقتی بروي مسالك مختلفی منتشر شده اند و همین حالت های نشریات عمومی نشرات وطنی ما را نیز فرا گرفته است مثلا جراید یکوقتی تنها مبشر اطلاعات بوده اند وقتی موعظه و هدایات میدادند و زمانی مانند آئینه رو بروی هر فردی واقع شده خوب و زشت هر کسی را بچشم خود او و دیگران تجسم میکردند نیکی ها را تحسین و بدی ها را تقبیح و تنقید مینمودند ، غرض اگر ما جراید و مجلات منشوره وطنی را با روحیات نویسنده گان آنها بخواهیم مورد بحث و تذکر درین مقاله قرار بدهیم بسیار طولانی شده عدم فرصت و علل ديگري شايد فعلا مساعد نباشدلذا مصمم شدیم یکسلسله جراید وطنی را با اسمای نویسنده ها و تاریخ تاسیس ایشان اختصاراً در قید نگارش بیاوریم اگرچه این مسئله هر وقت و ناوقت در صحایف جراید موجوده نیز یاد شده و برای ما تکرار گفته خواهد شد اما دور از فایده نخواهد بود در کلکسیون مجله کابل هم تاریخ مرتب و تا اندازه نزدیک بحقیقت از مطبوعات و نشریات وطن برای استفاده علاقه مندان آنها مندرج و مهیا داشته باشیم .\nشمس الاخبار :\nاولین جریده که در افغانستان جلوه گر عالم مطبوعات و نشریات گردیده همین جریده شمس الاخبار است كه بعضی ها آن را بنام شمس النهار هم یاد میکنند اگر چه متاسفانه با کوشش زیاد بدیدن اصل آن اوراق نایل نیامده ایم ولی بکثرت اقوال دانشمندان وطنی میتوان شمس الاخبارش گفت ، شمس الاخبار همان جریده ایست که تقریباً ۵۸ یا ۶۰ سال پیشتر\n۱۸۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1193, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم \nمجله کابل\n( ۷۰ )\n\nازین در عصر اعلیحضرت امیر شیر علیخان در مطبعه شمس النهار بطبع میرسید و وعظ نامۀ\nتاریخي ١٢٩٤ ه قمری را که پیشتر ذکر کردیم از علاوه های این جریده می شمردند ،\nدر سر لوحۀ اخبار موصوف بصفت نگارنده گی اسم قاضی عبدالقادر خان دیده شده طبع آن\nسنگی و قطعش را طوریکه میگویند از روز نامۀ اصلاح موجوده کوچکتر و از اوراق\nکاغذ های سفید معمولی که فعلا در دفاتر بکار میبرند بزرگتر است عدد اوراق آن اصلا\nدو ورقه بوده و گاه وقتی تا ١٦ صفحه هم از طبع بیرون می آمده مباحث آن بیشتر مسایل\nسیاسی ، دینی و اجتماعی و تطبیقات تمدن با تدین بوده ضمناً از اطلاعات داخله و خارجه نشریات\nمینموده شمارات آن پیش از ایام انقلاب هم که نزد اهل ذوق موجود بوده تا ٢٤ شماره دیده\nشده است بهر حال این موضوع را میگذاریم برای آینده بعد از بدست آوردن اصل این\nجریده عیناً مشاهدات خود را در مجلۀ کابل منتشر خواهیم نمود .\nسراج الاخبار :\nسراج الاخبار افغانیه یکی از آن جراید نامدار وطن ماست که از بیست و یکسال\nقبل خدمات تنویریۀ این محیط را متعهد بوده و مدت ٨ سال تمام با استقامت و پافشاری\nنویسندۀ فاضل خویش محمود طرزی و با منتهای لیاقتی که در خور شان يك جریده و جریده\nنگاری باشد در پیشرفتهای معنوی و عرفانی افغانستان خدمات قابل تقدیری را انجام داده\nاگر چه این اخبار در سال چهارم از دورۀ سلطنت اعلیحضرت امیر حبیب الله خان باهتمام مرحوم\nعبدالرؤف خان قند هاری هم بنشر يك شمارۀ خویش ، در فضای تاريك مطبوعات این سرزمین\nبا روشنی خفیفی نمودار گشته بود ولی پیش از نشر شمارۀ دوم برای شش سال دیگر سقوط نمود\nبعضی از دوستان که ازان اوان اطلاعات صحیحی دارند میگویند متجاوز از شش ماه همان\nيك شماره هنگام طبع معطل ماند تا امتیاز و اجازۀ نشر آن ارا از حکومت حاصل نمودند ،\nمگر چه سود که پس از سقوط او هيچيك پرزه باقی نیست .\nدورۀ دوم سراج الاخبار افغا نیه تقریباً در سالی دهم عصر سراجیه بمدیریت و سرمحرری\nجناب محمود طرزی و نگرانی علی احمد خان ايشك آقاسی حضور پاد شاه دایر شد اولین شمارۀ\nسال اول آن از تاریخ ١٦ میزان ١٢٩٠ شمسی بطبع سنگی و قطعی مناسب که ازین کاغذهای\n\n۱۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1194, "text": "یاد گار بودا در حدود شیوکی « کابل »"}
{"book": "adl0986", "page": 1195, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1196, "text": "( ۷۱ ) مطبوعات و نشريات ما شماره ( دوم ) سال دوم\n\nمعمولی عريضه باشد درهر ۱۵ روز يك شماره ۱۲ صفحه انتشار می یافت ، ولی بمرور ایام در ترقیات صوری و معنوی خود افزوده مثلا پس از دوره شش ماه در اوراق او چهار صفحه علاوه شده که باستثنای صفحات وقایه آن مجموعاً ۱۶ صفحه طبع میگردید ، همچنان در اواخر سال هم يك يك مجموعه کوچکی بطور هديه و فوق العاده از طبع بیرون می آورد ، از آغاز سال دوم آن مسلسلا بمطبعه حروفی و مصور چاپ گردید . بعد از یکسال و نه ماه اسم نگران بموجب مرقومه خود او که در جریده مندرج است از سر لوحه اخبار بر داشته شده و از شماره ۱۹ سال ۲ بطور يك اخبار ملی بنام مدیر و سر محرر موصوف مستقلا نشر گردیده و همینطور مضامین از موضوعات علمی ، فنی ، سیاسی و اخلاقی بحث رانده و در سایر امور طباعت بايك آب و تابی که تا کنون در جراید وطنی نظیر آن دیده نشده در راه نهضت های فکری و انتباه عامه انجام وظیفه نموده سلسه نشریات این جریده دوام ورزیده تاسال هشتم و از سال هشتم ۶ شماره هم سه ماهه را از طبع خارج ساخته که شماره آخرین آن از تاریخ ۲۷ قوس ۱۲۹۷ و سقوط این جریده مصادف است با ختام دوره سراجیه .\n\nصاحب سخن\n\nچو صاحب سخن زنده باشد سخن\nبه نزد همه رایگانی بود\nیکی را بود طعنه بر لفظ او\nیکی را سخن در معانی بود\nچو صاحب سخن مرد آنگه سخن\nبه از گوهر نغز کانی بود\nزهی حالت خوب صاحب سخن\nکه مرگش به از زندگانی بود\nاز محمد ابن نصیر\n\nطمع بریدن\n\nتا کی گوئی که اهل گیتی\nدر هستي و نيستي لئيمند\nچون تو طمع از جهان بریدی\nدانی که همه جهان کریمند\nرودکی"}
{"book": "adl0986", "page": 1197, "text": "(۷۲)\nشماره ( دوم ) سال دوم\nمجله کابل\n\nعالم تاریخ\n\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\n(۱۲)\nافغان در هندوستان\n\nسلسله موالی غور ( شاهان قطبیه ، شمسيه ، غياثيه )\nبعد ازانكه سلطان شهاب الدین غوری بمرد و سلطان محمود غوری بر تخت شهنشاهی افغانستان جلوس نمود عنوان پاد شاهی هندوستان از در بار افغانستان به قطب الدین ايبك غوری سپه سالار ونائب الحکومه هندافغانی اعطا شد . ازین بعد است يك سلسله پادشاهان افغان درهندوستان سلطنت نمودند وعمر این سلطنت ها از سال ٦٠٢ هجری تا ظهور خانواده بابر در هند طول کشید ، در طی این زمان دولت های مختلفه ومستقله افغان در اکثر حصص هندوستان از قبيل ممالك بهار ، گجرات ، مالوه ، مندو ، د كن وغیره فرمانفرمائی کرده وبه نشر آداب ومدنيت افغانی پرداخته اند ، ولي ما درينجا در ترجمه حال اینخاندا نهای شاهی افغان ابتدا به تحریر شرح حال سلاطین هند که پایه تخت آنها قلب هندوستان وشهر دهلی بوده مینمائیم ، چونکه مرکز عمده تر افغان درهندهمان دهلی بوده وسلاطین دهلی برسایر دولت های افغانی هند رجحان داشته وگاهی هم بر آنها استیلا جسته اند .\nسلسله او لین پادشاهان افغان در دهلی آغاز ازملك قطب الدين ايبك غوری کرده ومنتهى به سلطان معز الدين كيقباد میگردد که از سال ٦٠٢ تا ٦٨٧ هجری درمدت ٨٥ سال سه خاندان ( قطبيه ، شمسیه ، غياثيه ) به تعداد ( ۱۰ ) نفر حکمرا نی نموده اند ، این سلسله در تاریخها غالباً بنام سلسله غلامان يا موالى غور ذکر شده ولهذا در معرفت خود اذهان مطالعین را\n٠٠١٩٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1198, "text": "شماره (دوم) سال دوم افغان در هندوستان (۷۳)\n\nدر اشتباه گذاشته اند، چه دران عهدها که ما از ان سخن میگوئیم غالباً غلامان دربار سلاطین مشهوره آسیای وسطی از نژاد تورک بوده اند، و بهمان جهت است که قسماً مؤرخین این سلسله افغان را که به موالی معروف شده بودند نسلا تورك شناخته و گذشته اند، و از آن جمله است محمد قاسم مؤرخ دکنی که در چاه این اشتباه گردیده و اغلب مؤرخین ازو پیروی کرده اند، فرشته عادت دارد در اکثر مواقع پادشاهانی را که نسلا پادشاه نبود و از مراتب پست دولتی بغتتاً قدم بسر پر سلطنت گذاشته اند بلا استثنا جزو غلامان دربار پندارد و غلامان را نیز رو بهمرفته از دودمانهای تورك شمار نماید، واقعاً این قضیه مسلمۀ تاریخی که: نسل افغان هیچگاه عبد و غلام نشده، نیز این اشتباه بعض مؤرخین را تقویه و تأئید مینماید، در حالیکه مؤرخین و محققین مغرب در نتیجه تتبعات و تحقیقات عمیقه خود ها تا اندازه کافی برفع این اشتباه کوشیده اند و از ان جمله است مستر فریو فرانسوی که در کتاب خود موسوم به (افغانستان فریو) ابتدا به ترجمه حال سلطان قطب الدین ايبك غورى سرسلسله غلامان غور بسخن آغاز کرده و او را نه غلام سلطان شهاب الدین غوری و نژاداً تورك می شناسد بلکه توضیح میکند قطب الدین جرنیل یکی از قبایل افغانی غور بوده و نژاداً منسوب به قبیله (لود) افغان های غور است (رجوع شود برای شناختن قبیله لود در شجره های انساب قبایل افغانی) بعض مؤرخین خرافاتی و افسانه پسند مشرق که معتادند برای هر قضیۀ قصۀ جعل نمایند گفته بودند در توركها معمول بود کسیکه انگشت كوچك او مقطوع میشد به ايبك موسوم میگردید، چون قطب الدین انگشتی نداشت ایبك خوانده شد . ما میتوا نیم از مطالعه تاریخ این افسانه را تکذیب کنیم و مدلل نمائيم انگشتان قطب الدین کامل بوده و وجه تسمیه او به ايبك ازان جهت است که او منسوب به قبیله (ايبك شعبۀ سنی شاخۀ سروافی شجره افغانان غور) بوده و قبیله ايبك در شجره انساب باقبیله (لود) که فریو یاد کرده یکجا میشود (برای فهم این مطلب رجوع شود بشجره های انساب قبایل افغانی) پس قطب الدین چنانیکه بین افغانها رسم بوده و نام هر شخص با اسم قبیله وی او ضم میشد، قطب الدین ايبك معروف گردید، و این نه تنها قطب الدین است که منسوب بقبیله ايبك بود بلکه چندین نفر سرداران مشهور دیگری از این قبیله است که بهمان نام قبیله وی اييك خوانده می شدند\n\n۱۹۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1199, "text": "شماره (دوم) سال دوم مجله کابل (٧٤)\n\nدر صورتیکه با فامیل شخصی قطب الدین هیچ ربط و بسته گی نداشتند از قبیل :- طغاج ايبك غوری حاکم پتهنده در عهد نائب الحكومه گی قطب الدین ايبك وملك سيف الدين ايبك غوری ژنرال ملكه رضیه سلطان بنت سلطان شمس الدين التمش وملك محمد كشلى ايبك غوری در عهد دولت سلطان غیاث الدین بلبن و امثالها (برای شناختن این سر داران ایبکی رجوع شود بتاریخ فرشته در حوادث سلسله موالي )\nهكذا مؤرخین افسانه پرست راجع بشرح حال سلطان شمس الدین التمش و غیاث الدین بلبن مثل شرح حال قطب الدين ايبك قصه های خوانده اند که نمیتوان بآنها اعتماد نمو از قبیل آنکه این سلاطین غلامان تورکی نژادی بوده و در طفولیت بيك ماجرای حیرت آوری بعد از چندین سرگردانی ها شمس الدین بدربار قطب الدین ايبك وغياث الدين بدربار شمس الدين واصل شده اند مثلیكه عيناً قطب الدین بهمان طرز بدربار شهاب الدین رسیده بود. در صورتیکه بر عکس این اقوال میتوان از ملاحظه تاریخ بخوبی مدلل شد شمس الدين وغياث الدين مثلیکه آنها گفته اند غلامان اسير وطفلان بيخانمانی نبوده بلکه هر يك فاميل شخصی داشته اند که چه در عهد سلطنت خانواد های خود شان و چه در عهد سلطنت خاندان غلجيه ( شهریاران دهلی صاحب اسم و رسم معروفی بوده اند و زان جمله است ملك مهجور كه او را ملك چمچو نيز خوانده اند پسر ملك كشيلی خان ايبك و شیر خان مشهور برادر زاده های سلطان غیاث الدین بلبن که از اول الذکر در عهد ملك جلال الدين فيروز غلجي شهنشاه هندوستان نائب الحكومه ولایت (کره) مقرر ومؤخر الذکر در عهد دولت ناصر الدين محمود بن شمس الدین التمش بحكومت پنجاب مامور گردید، و فرشته خود نیز از اسم و رسم اینها و نسبت برادر زاده گی شان سلطان غیاث الدین بلبن مكرراً ذکری مینماید. و ازين پاك معلوم میشود غیاث الدین بلبن منسوب بقبیله ايبك شاخه سروانی افغانان غور بوده است. و بهمین جهت هاست که غالب تاریخهای کلاسی انگليسی هند سلسله غلامان غور را از قطب الدین ایبک و شمس الدین التمش گرفته تا خاندان غیاث الدین بلبن رو بهر فه جزو سلاطین افغان در هند می شمارند و ازان جمله است تاریخی کلاسی هند که مستر مارسدن انگلیس برشته تحریر آوریده . بهرحال میرویم به مقصد :\n\n١٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1200, "text": "شماره (دوم) سال دوم افغان در هندوستان (75)\n\nخانواده قطبیه\nقطب الدین ایبک غوری ژنرالی\nفاتح و سپاهی کار آزموده بوده در\nعین حال انترست مخصوصی به تعمیر\nوعمرانات داشت در سخاوت نیز\nضرب المثل وجهان جهت معروف\nبه (لک بخش) گردید بهاؤ الدین\nأوسی که یکی از فضلای عهد بود در\nمدیح قطب الدین اشعاری گفت که\nاین دو بیت ازو ست :\n\nموزه کابل\n\nای بخشش لك ، تو در جهان آورده\nکان را کف تو ، کار بجان آورده\nاز رشك كف تو ، خون گرفته دل کان\nدر لعل بهانه در میان آورده\nقطب الدین در سال 588 هجری\nاز طرف سلطان شهاب الدین\nغوری سپه سالار ونائب الحکومه\nهندوستان مقرر وولايات كهرام ،\nسمانه بمضافات او افزوده شد .\n\nسلطان قطب الدين ايبك پاد شاه هند وستان\nاز کلکسیون تصاویر تاریخی موزه کابل\nعکس برداشته شد .\n\nقطب الدین بعد از نیل باین رتبه قلعه میرت را فتح ومتعاقباً بعد از محارب خونین شهر دهلی را\nاز راجپوتها متصرف شد و او را در عوض شهر لاهور پایه تخت کل ممالك هند افغانی قرار داد\n\n295"}
{"book": "adl0986", "page": 1201, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم مجله کابل ( ٧٦ )\n\nو در سال ٥٨٩ قلعه کول را کشاد هنگامیکه شهاب الدین بغرض تسخیر ولایت بنارس\nاز افغانستان عسکر کشید قطب الدین پنجاه هزار عسکر سواره از ملاحظه سلطان عبور\nداده و بصفت مقدمه الجیش در بنارس هجوم برد این هجوم قطب الدین باندازه دهشت ناک\nبود که تمام از ذوی چپچند رای شهریار بنارس مغلوب و خودش مقتول گردید ، شهاب الدین\nبعد ازین فتح تا اقصی بلاد بنگاله بتاخت و بقول فرشته یکهزار معابد هنود را تخریب نمود ،\nپس از عودت شهاب الدین در افغانستان قطب الدین اجمیر را که با جگگذار بود بصورت\nقطعی اشغال و مستقیما نشیمن گاه حکام افغانی قرار داد و در سال ٥٩١ ولایت گجرات را\nبتاخت ، قطب الدین یکباری هم بدریار غزنی عزیمت نموده و پس از عودت او در ٥٩٢\nبنای جامع کبیر او در دهلی با تمام رسید ، متعاقباً قطب الدین در رکاب شهاب الدین بیانه را\nفتح نمود و در ٥٩٣ در تلافی شکستی که از راجهای راجپوتانه و نهر واله دیده بود با اتفاق\nعساکر امدادی افغانستان و ژنرال های نو وارد غزنی از قبیل اسلام خان ،\nاسد الدین خان ، ارسلان خان غلجائی ، نصیر الدین حسین ، اعز الدین مؤید ، شرف الدین\nمحمد غوری ، بنهر واله عسکر کشیده سرداران راجپوت را شکست سختی داد\nو درین جنگ معروف پنجاه هزار مقتول و بیست هزار اسیر از دشمن گرفت و بعد ها\nبگجرات کشید ، در سنه ٥٩٩ ولایت کالنجر را باجگزار و پنجاه هزار هندو را مسلمان ساخت\nو از انجا بفتح کالپی عازم و شهر مهوبه پای تخت او را اشغال نمود ، پس از ان بداون را\nمسخر کرد و در سه شنبه ١٨ ذی قعده ٦٠٢ هجری بفرمان سلطان محمود غوری در لاهور به\nتخت سلطنت هندوستان جلوس نمود و بقول خورشید جهان ملك بتنی متی ( متی قبیله از\nافغان است ) را بخطاب خانعالم و وزارت مملکت و ملك قاورد متی را بخطاب خانخان و سپه\nسالار کل اودوی هندوستان مخاطب و مقرر ساخت ، سلطان قطب الدین در ٦٠٣ بگوشمالی\nتاج الدین یلدز غوری عازم پنجاب و از آنجا وارد شهر غزنی شد و بعد از عودت در پنجاب\nدر سال ٦٠٧ هجری در لاهور وقتیکه چوگان میباخت از اسپ اوفتاده و بمرد .\nآرام شاه پسر قطب الدین بعد از فوت پدر تاج دولت بر سر نهاد ، ولی در کمتر از سالی\nضعف اداری و عشرت پرستی او در ارکان دولت تولید فتور نموده هنود از تأدیه باج\n\n١٩٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1202, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nافغان در هندوستان\n(۷۷)\n\nاستنکاف ورزیدند ناصر الدین قباچه غوری در نواح ملتان واو چه وبکگر اعلان استقلال\nنمود و سر داران غلجائی در بنگاله دم از خود مختاری زدند لهذا رؤسای پایه تخت در صدد\nجلو گیری از تجزیه امپراطوری بزرگ برآمده ارامشاه را خلع و ملك شمس الدین غوری\nرا که دا ما د قطب الدين ا يبك و حکمران بداون بود در دهلی احضار و بصفت شهنشاه\nهند و ستان قبول نمودند .\nخاندان شمسیه :\nملك شمس الدین که در دربار قطب الدین مشہور به آلتمش و یکی از اقارب و مامورین صمیمی او بود\nبکثرت تجارب و صفات زمامداری متصف و چندی حکومت گوالیار و بعد ها از بداون داشت\nو در سال ۶۰۷ هجری قدم بسر یر سلطنت گذاست و ٢۶ سال با نتهای کیاست و سیاستمداری\nحکومت نمود، شمس الدین در حین آنكه يك پادشاه عادل و مدنيت پرور بود يك نظامى مجرب\nنیز محسوب میشد و غالب عمر او در محارب بسر رسید و از انجمله است حرب تر این در سال\n۶۱۲ که تاج الدین یلدز غوری پادشاه غزنی و پنجاب را مغلوب و محبوس نمود و در سال\nهای ١٤ - ۶۱۵ در کنار آب چناب با ناصرین قباچه غوری شهریار ملتان و سند رزم داده\nاو را مغلوب و متعاقباً منقرض نمود ، و در سال ۶۲۲ حکومت غلجائي افغان را در لگنپوتی\nو بهار مطیع اوامر پایه تخت دهلی ساخته باین وسیله دوباره بتوحيد اداری و سیاسی شهنشاهی\nعظيم هند افغانی نائل و کامیاب گردید . شمس الدین در سال ۶۱۸ جلو هجوم جلال الدین\nخوارزم شاه حریف فراری چنگیز خان را در هند گرفته و او را مجبور بفرار جانب سند\nنمود و در سال ۶۲۴ قلاع مندو وعلا قهای سوالک را مسخر نمود فاضل معروف امير روحاني\nاین فتوحات مشعشع او را استقبال کرده و منجمله گفت :\nخبر باهل سماء برد جبرئیل امین\nزفتح نامۀ سلطان عهد شمس الدين الخ .\nشهرت شهامت و عظمت مقام سلطان شمس الدین خليفة المسلمين را وادار نمود در سال\n۶۲۶ توسط هیئت سفارت عرب جامۀ سلطنت در خدمت او ارسال نماید .\nشمس الدین در سال ۶۳۱ ولایت مالوه را فتح و بتخانه های سه صد سالۀ آنرا تخریب\nاصنام را در برابر دروازۀ جامع دهلی بخاك فرش نمود و خودش در سال ۶۳۳ در پایه تخت\n\n۱۹۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1203, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۷۸ )\n\nدهل رخت بسرای دیگر کشید .\nپس از شمس الدین پسرش رکن الدین فیروز شاه در سال ٦٣٣ بادشاه شد ولی او را\nب شور جوانی خیال شیرین لبان در سر بود لہذا بعشرت وانٹ مشغول گردید و سررشته امور\nاز هم ژولید ، ملکه مادرش دست تعدی بسایر زوجات شمس الدین دراز کرد بناچار سران\nافغان دست از کار کشیده و طريق مخالفت اختیار نمودند ، بالاخره ملك اعز الدين\nمحمد غوری سالار بداون و ملك علاؤ الدين شيرخانی نائب الحكومة لاهور و ملك سيف الدين\nکوچی حاکم ہانسی بانظام الملك جنیدی وزیر مملکت و سایر درباریان دهلی چون تاج الدین\nغوری و ملك محمد دبير و بهاؤالدين حسن غورى وملك كريم الدين وضياء الملك شير خانی\nو غیره متفق گردیده شاه جهان را خلع و جایش را بشهزاده خانم زیبائی سپردند این\nشهزاده خانم که ملکه هندوستان گردید رضیه سلطان بن شمس الدين التمش و اولین ملکه\nافغانستان است در دوره اسلام که قدم برتخت سلطنت گذاشته .\nملکه رضیه بقول فرشته از عارم فی الجمله نصیبی داشت و قرآن با لحن خوش همی خواند\nو او در سال ٦٣٤ قبای سلطنت در بر و کلاه بادشاهی در سر نهاده و بقول مؤرخین مانند\nآفتاب بیحجاب قدم بسریر دولت گذاشت ، رضیه هوس سرشاری داشت و در اندك مدت به تمام\nمخالفین خود فایق آمد ، رضیه وزارت مملکت بخواجه مهدی غزنوی که یکی از افاضل افغان بود\nاعطا و نیابت عسکر به ملك سيف الدين ايبك ( ايبك قبيله از افغانان سروانی غور است )\nداد و در تمام مملکت محروسه قوانین را که در آن زمان ( قواعد وضوابط ) گفتندی نافذ\nنمود ، یکبار هم با هنود حزب داده و قلعه رنتهور را تخلیص کرد . معهذا وقتی آمد که سواران\nافغان در صدد خلع این ملکه تاج دار بر آمدند ومورخين علت آنرا ترقيات\nزاید الوصفی در دربار دانند که ملکه بیکی از اشخاص پست و ناکرده کاری داد ، اینشخص\nکه اسباب انقلاب سلطنت گردیده جمالدین یاقوت نامی بود که از درجه میر آخوری\nاسپان به مراتب امير الامرائی آنزمان ارتقاء بود ، اخراً هنگامیکه رضیه سلطان عسکر\nبگوشمالی ملك التونيه حاكم بتهنده میکشید از طرف سرداران مخلوع گردیده و برادرش\nمعزا لدين بهرام شاه بپادشاهی قبول شد ، خود ملكه در یکی جنگ های که بر عليه\n\n۲۸۱۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1204, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم\nافغان در هندوستان\n( ٧٩ )\n\nبرادر نمود کشته گردید. بهرامشاه در سال ٦٣٧ پادشاه شد اما نفاق امرای دربار و مامورین دولت بحدی زیاد شده بود که از اصلاح آن عاجز بود ، مغول در عهد او بمحاصره لاهور مشغول گردید و نائب السلطنه هندوستان که در انعهد وکیل السلطنه خوانده می شد سردار قطب الدین حسن غوری در سال ٦٣٩ از دهلی بدفع مغول عسکر کشیده و آنها را طرد نمود ، لیاقت نائب السلطنه غوری نمیتوانست از اختلاف آرای روساء جلوگیری کند لهذا بزودی بهرام شاه خلع و سلطنه به علاو الدین مسعود شاه بن فیروز بن التمش تحویل یافت .\n\nدر عهد مسعود شاه مغولها مکرراً بهند هجوم آوردند و بار اول لکنهوتی را محاصره نمودند عساکر مسعود در سال ٦٤٢ آنها را از لکنهوتی فرار داد ، فرشته قیاس کند مغول از راهی به لکنهوتی وارد شد که سلطان محمد بختیار غلجی از همان راه عسکر به مملکت تبت و خطا کشیده بود . در سال ٦٤٣ عساکر مغول از قندهار گذشته به سند رسید و سلطان مسعود بالذات بجنگ آنها عسکر کشیده و شکست سختی بدشمن وارد نمود . بعد از کمی سلطان بشرب مدام پرداخت و نفاقی که در غالب امور مخصوص افغانها است در میان آمده بالنتيجه منجر بخلع مسعود وسلطنت عمش ناصر الدین محمود بن شمس الدین التمش گردید .\n\nاز حسن اتفاق سلطان ناصر الدین محمود که در سال ٦٤٤ تاج سلطنت بسر نهاد پادشاهی عاقل وسیاس و در عین حال عادل وفضیلت پرور ، متقی و مهذب بود ، او توانست از طرفی نفاق و سر کشی عمال دولت را که از سالهای چندی باینطرف علت هرج و مرج امور مملکت گردیده بود بکلی رفع نمایدو از طرفی به تنبیه عاصی ها ومحارب با هنود مشغول گردد ، ناصر الدین در سال اول پاد شاهی خود عسکر بسند کشیده وطوایف زبر دست کهکران را که متمرد بودند سرزنش سختی نمود و در سال آینده ( ٦٤٥ ) در حوالي آب جون راجه آنولایت را شکست صعبي داد ، سه سال بعد تر ( راجه انرور ) جاهیر دیو نام را مغلوب قطعی کرد ، در طی این زمان ژنرال دلاور او شیر خان افغان بافغانستان تاخته و پایه تخت قدیم افغانستان را از چنگال وحشیان مغول تخلیص نمود و چندی در انجا خطبه بنام سلطان خواند در سال ٦٥٣ مغولها بسندوملتان هجوم نمودند و سلطان محمود بشدت آنهارا مغلوب وفراری ساخت . سلطان محمود با اینهمه قدرت عسکري و فتوحات پیاپی قدم از جاده اخلاق حسنه\n\n١٩٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1205, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nمجله کابل\n(۸۰)\nبیرون نگذاشت وباوجود جلال وجمال در باری شخصاً درحرمسرا فقیرانه زیست می نمود، محمد قاسم گوید روزی ملکه هندوستان (زوجه سلطان) از شوهر تاجدار خود التماس نمود اقلا کنیزی که طبخ طعام نماید باو ارزانی دارد تا دستهای او اندکی از خشونت تطبیخ آسوده و بهتر گردد ولی سلطان جواب داد بیت المال المسلمین حق بندگان خداست نه از من پس مرا از انجام خدمتی که موقوف به پول است معذور دار. معهذا سلطان برای حفظ شئون مملکت در خارج حرم در بار خودرا بانتهای عظمت وشوکت نگه میداشت بنوعیکه جلال درباری او را در آنزمان نظیری در ممالك آسیا نبود در سال 658 هلا كوخان مغل فارس سفارتی در حضرت سلطان کابل نموده از طرف سلطان در خارج شهر دهلی ملك غیاث الدین بلبن خورد که خان اعظم و سپه سالار هندوستان بود با دوصد هزار عسکر پیاده وپنجاه هزار سوار رساله و دو هزار فیل جنگی و سه هزار عراده توپ سفارت هلا کورا پذیره نمود، سفارت مغول از دیدن اینهمه صلابت عسکریه نه مبهوت بلکه مرعوب گردید ومقصدی که سلطان از تخویف با الواسطه هلا کو خان داشت بعمل رسید، سلطان درحالیکه در بار او به منتهای جمال آراسته بود وبعلاوه صدور وعلما وفضلا بیست و پنجنفر شهزاده فارس وماوراءالنهر (فراریان چنگیز و پناه آورنده گان بدبار هند افغانی) و چندین نفر رای ورای زاده گان هندوستانی در پیش تخت او صف بسته خدمت بودند، سفیر هلا کو را قبول نمود، قاضی منهاج السراج جرجانی آن شاعر ونویسنده معروفی که کتاب تاریخ طبقات ناصری را بنام سلطان محمود نوشت در مدیح این در بار سلطان اشعاری سرائید که ازانجمله است:\nزهی جشنی کزان اطراف چون خلدبرین گشته خهی بزمی کزان اکناف عدن راستین گشته\nزفر ناصر الدین شاه محمود بن التمش ملك نزدش دعا خوانده فلك پیشش زمین گشته\nمبارك باد بر اسلام این بزم شه عالم کزین ترتیب هندوستان بسی خوشترز چین گشته\nوالحاصل این سلطان قابلی که دوره عظمت ومدنیت قطب الدین ايبك وشمس الدین التمش را در هندوستان تجدید نمود در سال 664 هجری رحلت فرمود."}
{"book": "adl0986", "page": 1206, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم افغان در هندوستان ( 81 )\n\nخاندان غیاثیه :\nبعد از فوت ناصرالدین چون در خاندان سلطنت شخصیکه بتواند از عهده نگهداری\nاین سلطنت عظیم بر آید موجود نبود لهذا بمشوره امرا و سرداران پایتخت ملك غیاث الدین\nبلبن خورد كا وزیر وسپه سالار هندوستان و در عین حال داماد سلطان شمس الدین\nالتمش بود بلا فاصله در قصر سفید دهلی بر تخت پادشاهی عروج نمود ( غیاث الدین\nرا بدانجهت بلبن خورد میخواندند که با ملك اعز الدین بلبن بزرگ حاکم ولایات اجمیر ،\nناگور ، سند - در عهد بهرام شاه التمشي - مشتبه نشود ) غياث الدين بنوعيكه پیشتر\nگفت ایم منسوب بقبیله ايبك شاخه سروانی افغانان غور بوده و چون او پروریده دربار\nشمس الدین التمش بود لهذا متأثراً در غالب امور رویه شمس الدین را تعقیب مینمود ،\nجز آنکه در موارد اداری وسیاسی بسی از او قهار و سخت گیر تر و به جمال و جبروت\nدرباری مبالغه کار تر بود . بعضی مؤرخین می نویسند که در باریان غياث الدين خنده\nاو را از وقت عروج به تخت سلطنت تا هنگام مرگ ندیدند ، محرمان خاص سلطانی\nحتی در خلوت و شبانگاه اور ابدون موزه و کلاه شاهی نیافتند . بهرحال غیاث الدین در پیرانه سری\nتاج سلطنت بسر نهاد و با قلب جوانی بکار آغاز و نخست امور دولت را باهل آن سپرد\nو بعدها به تنظیم کشور پرداخت . غياث الدين در محارب با باغیان هنود مخصوصاً از ساکنین\nکوهپایه بسی گشت و غنایم وغرامات جنگ در نهایت و فرت بدست آورد بحدیکه اسپی\nبسي تنگه در اردوی سلطان قیمت پیدا کرد . معهذا سلطان غياث الدین در علم و ادب پروری\nنیز مشهور بود و دربار او آرامگاه علما وفضلای متعدد زمان و از انجهت غالب مؤرخین\nاسلام اورا نظیر دربار سلطان محمود زابلی دانسته اند ، بالطبع اخلاق غیاث الدین که شمشیر\nو قلم را توام می پرورید در درباریان او مؤثر بود لهذا رجال در معرض شهود آمد که\nهريك در حد ذات خویش از رجال تاریخی بحساب میروند و از انجمله است سردار ايبك\nمحمد کشلیخان غوری که در تمام فنون جنگی سرآمد اقران بوده و سایر صاحب منصبان آنزمان\nحتی شهزاده های شجاع مغول در خدمت او بمقصد استفاده میشتافتند . هكذا علاء الدين محمد\nبن اعز الدین کشلی غوری که در بزم و سخا و فضیلت پروری معروف عهد بوده وافاضل از\nبغداد ، عراق ، افغا نستان ، ماور أ لنهر در خدمت او میرسید ، در رأس اینهمه رجال نامور\n\n201"}
{"book": "adl0986", "page": 1207, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم مجله کابل ( ٨٢ )\n\nدربار غیاث الدین پسر و ولیعهد او شهزاده محمد سلطان قرار داشت و او یکی از شهزاده های بافضل و ادب آسیا میتوان بشمار رفت امیر خسرو دهلوی این شهزاده را بسی می ستاید و در فهم شعر و ادب وحدت هوش، حافظه قوی، حسن خط او را تمجید می کند بقول فرشته محمد سلطان جنگی از اشعار بخط ملیح خود نوشته که دارای بیست هزار بیت منتخب بود، صوفی های معروف آنعهد مثل شیخ عثمان ترمذی و شیخ صدرالدین ابن شیخ بهاءالدین زکریا در ملتان مکرراً در مجلس شهزاده تنزل مینمودند، محمد سلطان دوبار تحف و هدایای زیادی در خدمت شاعر و فیلسوف فارس سعدی شیرازی فرستاده حتی التماس ورود او را نمود ولی بعلت ضعف و پیری شاعر این آرزو عقیم ماند، امیر خسرو و خواجه حسن معروف دهلوی پنجسال در ملازمت شهزاده بسر بردند، این شهزاده بافضل و جوان در راه امنیت هندوستان قربان و در یکی از تهاجم مغول در نواح رود بار سند کشته شد و مرگ او قلب غیاث الدین پیر را که تا آنوقت از هیچ صدمه روزگار از کار نیفتاده بود شکست . بهر حال غیاث الدین تازنده بود امپراطوری بزرگ هند را از هر گونه اختلالی حفظ و در مدنیت سوق نمود وغالب عمر او در محارب مغول صرف گردید، آری مشغولیت او در جنگهای مغول آنقدر زیاد بود که فرصتی برای استرداد ممالك گجرات و مالوه ( دران زمان مستقل شده بودند ) نیافت، غیاث الدین برای حفظ حدود درعلا قبای کنسیل، پتیالی، بهوجپور قلاع متینی ساخته وانهمه را بقول فرشته بسرداران افغان تحویل داد، غیاث الدین تخریبات متواتره مغول را در لاهور دوباره تعمیر نمود و حصار شهر لاهور را مجدداً بساخت، و او در جنگهای مغول بسیارتر ممنون شجاعت و غالبیت های عمزاده دلیر خود شیرخان سردار و سپه سالار پنجاب بود این سردار تا هنگامیکه زنده بود هیچگاه مغول در حمله های خود کامیاب نگردید و دائماً در جنگهای پنجاب مغلوب شدند . با کل حال سلطان غیاث الدین در سال ٦٨٥ هجری در دهلی رخت بجهان دیگر کشید .\nبعد از غیاث الدین نبیره جوان و هژده ساله او شهزاده معزالدین کیقباد زمام این سلطنت بزرگ در دست گرفت و بحکم صغر سن و فقدان تجربه او رخنه در ارکان دولت پیداشد، مامورین خود خواه و متملق پادشاه جوانرا احاطه کرده و قدرت سلطنت را بمنافع شخصی\n\n٢٠٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1208, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم\nافغان در هندوستان\n( ٨٥ )\n\nبنام لباب الالباب در پایتخت افغانی هند تالیف و تدوین مینمود . بعلاوه در دوره موالی غور\nصدها هزار نفوس افغان در غالب ممالک هند و پنجاب از قبیل لاهور ، دهلی ، بنگال ،\nگجرات ، بهار و غیرها رحل اقامت افگنده بسیاست و حکومت ، تجارت وزراعت مصروف\nو مشغول گردیدند .\n\nشهنشاه هندوستان و پادشاه افغانستان\nسلطان شهاب الدین غوری\nاز کلکسیون تصاویر تاریخی موزه کابل عکس برداشته شده\n۲۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1209, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم مجله کابل ( ٨٤ )\n\nو شرقاً بحدود و حواشی مملکت آسام که در جوار ولایت بر ماست تماس کرده و حد فاصل آن در جهت غرب رود بار سند بحساب میرفت ، پس باینحساب طول این شهنشاهی عظیم را شرقاً غرباً بالغ بر ( ١٢٦٥ ) میل جغرافیائی میتوان شمار کرد .\nاما راجع بادبیات افغانستان درین دوره موالی غور در هندوستان میتوان بطور اختصار گفت بعد از انکه زبان فارسی وطنی افغانستان در عهد پاد شاهان طاهری هرات و صفاری سیستان پرورش یافت و در عصر سلاطین سامانی بلخ دارای رونق و جمال ادبی گردیده حتی در ماورألنهر شعاع افگند در دوره سلاطین غزنوی این جمال ادبی در منتهای کمال رسید چونکه در انعهود مثل امروز زبان ادبی و رسمی افغانستان همان فارسی وطنی بود پس در سایه علم و ادب پروری دولت های افغا نستان شعرا ئی درین زبان پیدا شدند که هنوز مثالی در عرصه گاه جهان ندارند . هنگامیکه قطعات عسکری افغانستان در زیر علم غازی بزرگ محمود زابلی رود بار های هند را عبور مینمود یکعده از علما و فضلای افغا نستان در عقب ایند سته های نظامی قدم در خاک هند گذا شته و به اشا عۀ شعا ئر اسلامی و علوم عربی و اد بیات افغا نستانی صرف مساعی ورزیدند ، ناشرین بزرگ اد بیات افغا نستان در هند شعرای مشهور افغان بودند از قبیل فرخی سیستانی ، مختاری غزنوی معزی غزنوی ، مبارکشاه سیستانی ، یوسف بن نصر و غیرها ازان بعد چون زبان رسمی و ادبی حکام افغان در هند زبان فارسی بود باالتدریج در قرن شش هجري ادبیات افغان در اکثر مراکز مهمه پنجاب و هند بسط یافت بحدیکه در دوره سلطنت پادشا هان غور بعلاوه مسافرتهای شعرای افغان در هند از قبیل محمد فراهی ، نصیر سیستانی ، مبارکشاه مرورالرودی ( مرغاب ) و ابن نصر سیستانی و امثالها استعداد ادبی در خود هندوستان آنقدر نضج یافته بود که شعرائی در انسر زمین بزبان فارسی قدم در عرصه شهود گذاشتند همچون سعد سلمان لاهوری ، فریدالدین دهلوی ، منهاج السراج لاهوزی ، امیر خسرو دهلوی ، حسن دهلوی و غیرها در دوره سلطنت موالی غور در حالیکه علم و ادب مدنیت و جمال مملکت افغانستان لگد کوب جهل و تعصب وحشیان مغول بوده و از آنهمه گلستان فضل و ادبیات سوای خار زاری باقی نمانده بود ، هندوستان مرکز علم و ادب افغانستان بشمار میرفت و امثال محمد عوفی تذکرهٔ\n\n٢٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1210, "text": "شماره (دوم) سال دوم افغان در هندوستان (80)\n\nبنام لباب الالباب در پایتخت افغانی هند تالیف و تدوین مینمود. بعلاوه در دوره موالی غور\nصدها هزار نفوس افغان در غالب ممالك هند و پنجاب از قبیل لاهور، دهلی، بنگال،\nگجرات، بهار و غیرها رحل اقامت افگنده بسیاست و حکومت، تجارت و زراعت مصروف\nو مشغول گردیدند.\n\nشهنشاه هندوستان و پاد شاه افغانستان\nسلطان شهاب الدین غوری\nاز کلکسیون تصاویر تاریخی موزه کابل عکس برداشته شده\n\n205"}
{"book": "adl0986", "page": 1211, "text": "شماره (دوم) سال دوم\nمجله کابل\n(٨٦)\n\nکتیبهٔ تاریخی افغان در ارض مقدس حجاز\n\nدر شمارهٔ ۱۳ کابل تصاویری از ع، ج، والاحضرت سردار احمد شاه خان وزیر دربار\nدولت علیه افغانستان با اعلیحضرت ابن السعود شاه حجاز انتشار یافت ولی کابل در زمینهٔ\nاین مسافرت وزیر دربار افغانستان در حجاز و عملیات رسمی اوشان بنا بر عدم مساعدت وقت\nکه شمارهٔ ۱۳ ترتیب یافته بود چیزی نگفت متعاقباً جراید وطنی تفصیلی از عملیات\nعالیقدر جلالتمآب وزیر صاحب در حجاز نوشته بودند اکنون کابل نیز به نوبه خود ازین خاطره\nتاریخی ذکری نموده وارد موضوع میشود:\nمسافرت عالیقدر جلالتمآب وزیر دربار بر حسب اوامر دولت متبوعه مخصوصاً ارادهٔ\nاعلیحضرت پادشاهی در حجاز یکی از اقدامات عالیهٔ دولت افغانستان و از نقطه نظر تاریخ\nدارای اهمیت مخصوصی است چه می بینیم معاهدهٔ اتحاد و علایق دوستانه بین ملتین افغان\nو عرب حجاز منعقد و افتخار نمایندگی این معاهده عاید به آقای وزیر صاحب دربار است\nو میتوان گفت در تاریخ سیاسی این دو قرن اخیر افغانستان این اول باریست که افغانستان\nو حجاز بعلاوه روابط معنویهٔ اسلامیه و اشتراك بعضی صفات بارزه شجاعت و حمیت بین\nملتین، رسماً بهمدیگر معرفی و داخل علایق مودت و اتحاد میگردند .\nثانیاً تهیهٔ عمارتی است در جوار سجده گاه مسلمین و کعبهٔ رب العالمین بنام «حاجی خانهٔ\nافغان» که عالیقدر جلالتمآب جناب وزیر صاحب دربار در ارض مقدس حجاز در مقابل\nدوصدر هفتاد هزار افغانی خریداری نموده است این عمارت که در آینده رفاه و آسایش\nحجاج افغان را ضمانت میکند در محلهٔ (شبکه) نام واقع و یکی از عمارات معظمهٔ مکهٔ\nمحترمه بشمار میرود، تهیهٔ این حاجی خانهٔ افغان در حجاز در تاریخ قرون اخیرهٔ افغانستان\nاین بار دویم است که ذکر میشود .\nاز وقایع تاریخی چیزی که جالب توجه گردیده همان یادگار تاریخی دو قرن پیشتر\nافغانستان یعنی (کتیبهٔ) ایست که در حاجی خانهٔ قدیم افغان معروف به (رباط سلیمانی)\nواقع در مکهٔ معظمه بوده و یادی از کارنامهای شاندار پادشاه مشهور افغانستان اعلیحضرت\n\n٢٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1212, "text": "شماره (اول) سال دوم کتيبه تاريخي افغان در ارض مقدس حجاز (۸۷)\n\nاحمد شاه غازی میدهد، این کتیبه در اثر مساعی عالیقدر جلالتمآب جناب وزیر صاحب دربار\nاز خرابهای رباط سلیمانی (که وقتی بهترین آسایشگاه حجاج افغانستان در ارض حجاز بوده\nو در یکصد و هشتاد و یکسال پیشتر تعمیر گردیده (۱۱۷۰ هجری)) بدست آمده است\nکابل مناسب میداند منظومات آن کتیبة تاريخي را درينجا عيناً نقل و بیان نماید:\n( نقل منظومات کتیبة تاریخی )\nگشاده باد بدولت همیشه این در گاه\nبحق اشهد ان لا اله الا الله\nحسب الامر مقدس امر و مقرر شد که بر سنگ مر مر در کاروانسرای که در کعبة معظمه\nزادها الله شرفاً و تعظیماً ساخته میشود بنویسندکه: چون جماعة سلیمانی که عبارت از جماعة افغانی\nبوده باشد در مکة معظمه زادها الله شرفاً و تعظیماً محل سکونت را نداشتند و بخصوص\nچگونگی آن بعرض اقدس رسید بنابر دعای خیر جهت ذات بابركات شاهنشاه درانی نورزائی (۱)\nخلد الله ملکه و سلطانه در بلدة مقدسة محلی فرمودند که جهة جماعة سلیمانی (۲) چه درانی\nو غیره درانی هر افغانی که در آنجا وارد گردد در کاروانسرا که ساخته میشود فرود آید\nو بحسب قسمت الی هر وقتیکه در حجره های کاروانسرای مزبور ساکن باشد احدی بایشان\nرجوعی نداشته بعلت وجه کرایه مزاحمت نرساند، بنا بران عالیجاه حاجی الحرمین الشریفین\nحاجی محراب دیندار خان درانی نورزائی و حابی الحرمین الشریفین حاجی عبدالکریم خان\nدرانی بارکزائی را مامور ساختن کاروانسرای در آن بلده مقرر و مامور فرمودیم و باهتمام\nایشان با تمام رسیده است و هر کس از جماعة سلیمانی چه درانی وغیر درانی که افغان\n(۱) سهواً كاتب سلالة نسب در دوران اعلیحضرت احمد شاه غازی را نورزائی نوشته\nحالا نگه سدوزائی میباشد.\n(۲) در انعهدها افغانها در ارض حجاز موسوم به سلمیانی بودند و این تسمیه از تاریخ\nقدیمتری است که اعراب افغانها را منسوب بجبال سلیمان شناخته ولهذا سلیمانی خوانده\nاند. درین کتیبة اعلیحضرت احمد شاه نیز بلحاظ مفهوم اعراب اسم سلیمانی به ملت\nافغانستان اطلاق شده.\n۲۰۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1213, "text": "شماره ( دوم ) سال دوم مجله کابل (۸۸)\n\nبوده باشد وارد آنجا گردیده در حجره های کاروانسرای مزبور ساکن شود؛ تا مادامی که در آنجا باشد هیچکس بعلت کرایه ازو چیزی نگیرد ، تا که این ذات دولت خدا داد روز افزون به ثواب همایون ما از جناب اقدس الهی پایدار باشد .\nکرایه حجره های کاروانسرای مزبور بجماعه سلیمانی بخشیده ایم و من بعد الی یوم رستخیز نیز کرایه آن بجماعه سلیمانی چه درانی و چه غیر درانی هر افغانی که بوده باشد در کاروانسرای مزبور سکونت مینماید وقف باشد و هر گاه حجره های کاروانسرای مزبور اضافه از جماعه مزبور باشد و به اشد رضا بدیگر مردم بکرایه بدهد بعد از ان کرایه آنرا اولا بر تعمیر آن صرف کنند و اضافه آن تعمیر هر چه باشد آن را نیز به جماعه سلیمانی صرف مایحتاج نمایند . وسوای جماعه سلیمانی چه درانی وچه غیر درانی هر افغانی که بوده باشد دیگری در آنجا طمع وتوقع نکند و در وجه جماعه مزبور الی یوم رستخیز وقف داند ، و هر گاه احدی درینجا طمع وتوقع نماید نزد خدا و رسول خدا صلی الله علیه وآله واصحابه وسلم مواخذ و مخاطب بازخواست خواهد گردید . فی غرة شهر ربیع الاول ۱۱۷۰ هجری .\n\n۲۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1214, "text": "خیال شیخ الرئیس بو علی سینای بلخی بقلم آقای عبدالغفور خان « برشنا »\nرسام انجمن ادبی"}
{"book": "adl0986", "page": 1215, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1216, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1217, "text": "٥٢\nع، اله داد خان غندمشر قطعه دارت"}
{"book": "adl0986", "page": 1218, "text": "علمی ، ادبی\nکابل\nاجتماعی ، تاریخی\n١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1219, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1220, "text": "مجله کابل\n\n( آدرس )\nانجمن ادبی ، جاده ارگ\nعنوان تلگرافی - کابل انجمن\nمخابرات با انجمن\n\n( ماهوار )\nتحت نظر انجمن ادبی نشر میشود\nاول سنبله ١٣١١ هـ شـ - ٢٣ اگست ١٩٣٢ م\n\n( اشتراك )\nکابل ۱۲ افغانی\nولایت داخله ١٤ \"\nخارجه نیم پوند انگلیسی\nطلبای معارف نصف قیمت\n\nفهرست مندرجات\n\nنمره | مضمون | نویسنده | صفحه\n(١) بمناسبت جشن سال چهارده هم استقلال وطن | انجمن | ١ الی ٢\n(٢) چهاردهمین سال استقلال افغانستان | مجله کابل | ٣ « ٥\n(٣) ما و استقلال | شهزاده احمد علیخان درانی مدیر انجمن ادبی | ٦ « ١٣\n(٤) استقلال | جناب قاری عبد الله خان | ١٣ « ١٤\n(٥) جشن | « مستغنی | ١٥ « ١٦\n(٦) افغان و ایران | علامه داکتر اقبال | ١٧ « ١٧\n(٧) عدم استقلال | بیتاب | ١٧ « \"\n(٨) قانون در حیات | غلام جیلانی خان اعظمی معاون انجمن ادبی | ١٨ « ٢٥\n(٩) زبانها | مترجم میر غلام احمد خان | ٢٦ « ٢٨\n(١٠) من و ماه | م . غبار | ٢٩ « ٣١\n(١١) نامۀ سمانی | اورنگ زیب عالمگیر شهنشاه هند | ٣٢ « \"\n(١٢) صبح در پغمان | شهزاده احمد علیخان درانی مدیر انجمن ادبی | ٣٢ « ٣٥\n(١٣) ملت افغان | علامه داکتر اقبال | ٣٦ « \"\n(١٤) عرفان و استقلال افغان | جناب مستغنی | ٣٧ « \"\n(١٥) غزل | متصوف کابل حافظ مجذوب | ٣٧ « ٣٨\n(١٦) بهار باد غیس هرات | انجمن | ٣٨ « ٤٠\n(١٧) در مدیح سلطان محمود غزنوی | استاد سخن عنصری بلخی | ٤١ « ٤٢\n(١٨) شعرای افغانستان | سرورخان گویا | ٤٢ « ٥٢\n(١٩) سقراط | محمد عظیم خان آریزوی | ٥٣ « ٥٩\n(٢٠) شوق بی گد | ترجمه قاری عبدالله خان | ٦٠ « ٦١\n(٢١) رسین | محمد زمانخان متخصص زراعت | ٦٢ « ٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1221, "text": "(۲۲) ژان ژاك رو سو حبيب الله خان متعلم ٦٦ « ٧١\n(۲۳) عصر ولوازم عصری غلام جيلانی خان اعظمی ۷۲ « ٧٦\n(٢٤) مطبوعات ونشريات ما ميرورخان جويا ۷۷ « ۸۲\n(٢٥) طبابت عرب در قرون وسطی ترجمه از ( الهلال ) هندوستان ۸۳ « ۸۷\n(٢٦) مکتوب از روما به بغداد مترجم قاری عبدالله خان ۸۷ « ۹۲\n(۲۷) افغان در هندوستان م . غبار ۹۲ «۱۰۳\n(۲۸) آثار بابر در نواح علیگده ترجمه ١٠٤ « ١٠٥\n(۲۹) کشفیات جدیده « ١٠٦ « ١١٠\n(۳۰) تقريظ « ۱۱۲\n(۳۱) پشتو « ۱۱۳ « ۱۱۸\nتصاویر : - صفحه\n(۱) اعلیحضرت غازی « محمد نادرشاه » اول\n(۲) مینار استقلال «\n(۳) ع ، ج والا حضرت شاه محمود خان وزیر حربیه ۱۷\n(٤) ریاست ارکان حربیه وزارت حرییه ۲۷\n(ه) « اردو « ۲۹\n(٦) « لوازمات « ۳۱\n(۷) « حربی « ٣٥\n(۸) « اصلاح وترقى « ۳۹\n(۹) دائره استخبارات « ٤٣\n(۱۰) « تحریرات « ٤٧\n(۱۱) « اوراق « ٥١\n(۱۲) شفاخانه مرکزی عسکری ٥٥\n(۱۳) شوقی پيكت ٦٠\n(١٤) والی بال « ٦٣\n(١٥) « « ٦٧\n(١٦) هاکی ٧١\n(۱۷) « « ٧٥\n(۱۸) « « ٧٩\n(۱۹) اطبای عرب ۸۳\n(۲۰) عمارت قوما فی طیاره ۸۷\n(۲۱) « وزارت حربیه ۹۱\n(۲۲) تخت رستم در ايبك ۱۰۳\n(۲۳) طاق قلعه بست قند هار ١٠٤\n(٢٤) فوتوگرافی ع ، ج والا حضرت وزیر در بار ۱۱۱\n(٢٥) « آخر"}
{"book": "adl0986", "page": 1222, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1223, "text": "محصل استقلال افغانستان اعلیحضرت غازی « محمد نادرشاه »"}
{"book": "adl0986", "page": 1224, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nنمره خصوصی (۱)\nكابل\nKABUL\nبمناسبت جشن سال چهاردهم\nاستقلال وطن\nبحضور اعلیحضرت تاجدار نامدار استقلال بخشنده و مربی یگانه شرافت و ترقی ملك\nو ملت افغانستان «محمد نادر شاه» غازی بمناسبت ورود جشن سال چهاردهمین استقلال\nوطن ؛ هیئت انجمن ادبی تهانی و تبریکات خالصانه خود را عرضه میدارد.\nاعلیحضرتا! این افتخاریكه ملك و ملت افغانستان حاصل داشته و چهارده سال است\nملت مصادف ایام حصول این شرافت بزرگ احتفال گرفته و اظهار سرور و سرفرازی\nمی نماید ؛ این افتخار محصول شمشیر مردانه و مساعی ملت پروانه اعلیحضرت همایون شماست !\nسربازیها و مجاهدات فوق العاده را که در راه حصول سعادت و شرافت کشور و ملت\nصادق خود ابراز فرموده و امروز ملت دارای این افتخار است ؛ هیچگاه این ملت قدرشناس\nاحسان اعلیحضرت غازی را فراموش نکرده و مدیونیت ابدی در مقابل ذات همایون\nخواهد داشت !\nنمره مسلسل ۲۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1225, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nمجلهٔ کابل\n(۲)\nفی الواقع ما این روزهای بامسرت ومسعود را یادگار خدمات وطن پروانه وعواطف\nشریفانهٔ ملت خواهانهٔ آن یگانه فرزند وظیفه شناس مملکت خود دانسته وعقیده داریم در\nمیدان فداکاری وابراز عمل طوریکه بایستی يك سرباز حقيقي ويكفرد وظیفه شناس افکار ،\nعملیات و یا لآخره از موجودیت خود در راه حصول سعادت وطن خود داری نمیکند همانا\nذات شرا فتمند اعلیحضرت شمامثل این شرافتمندی اشخاص وطن پرست واقع شده و نسبت\nبآنچه توقع میرفت بیشتر وخوب تر از عهده این امتحان بزرگ بر آمده اید .\nاعلیحضر تا ! طوریکه ذات هما یون شما نه تنها یکی دوبار بلکه بطور متعدد و در\nمواقع مختلفی مصدر خدمات بزرگ وکار نامه های درخشندهٔ نسبت بکشور وملت خود\nشده وبسي یادگارهای پر قیمت وبا افتخاری در صفحات تاریخ وطن تهیه فرموده اید ؛ باری\nما از همان نیات پاك واحساس شریف اعلیحضرت هما یونی آرزو وانتظار داریم در آتیه\nنیز این استقلال پر افتخار ملی ما بتوجه همایونی تامین شده واین سعادت بزرگ براي ملت\nافغانستان مستدام شده بتواند یعنی آنچه محرك رو حیات زنده شده واحساس استقلال پرستی\nرا در يك ملتی تهیج میدهد واقوم جهان باساس این آرزو و آمال مقدس معنوياً ومادتاً\nبرای حفظ شؤن ملی خود میکوشند ملت ما هم در قبال این شرا فت مستحصله دارای آن\nچیز ها نیز شده بتواند .\nدرخاتمه ازخدای متعال دوام این افتخاریعنی استقلال ملی را باهمه نوع خوش بختی وسعات\nدر تحت ر ایت زمامداری وسایه اعلیحضرت غازي برای ملك وملت افغانستان خواستار\nبوده و میگوییم : زنده باد اعلیحضرت محی استقلال وطن ! پاینده باد استقلال افغانستان !\n( انجمن ادبي )\n۲۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1226, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم چهارده همین سال استقلال افغانستان (۳)\n\nچهارده همین سال استقلال افغانستان\n\nاستقلال برای فرد و جماعت يك حق طبیعی است چنانکه ، يك فرد غیر مستقل ومختار\nدر جامعه مثل مجرمی است که حق زنده گی از خود نداشته ، و در زیر اوامر ( محبس ) ذلت\nحیات میکشد ، همچنان ملت غیر مستقل در صف مجامع مستقله بشریه حق برادری و برابری\nواذن توقف نداشته ، در انظار ملل دنیا از عباد ذليله وحقیره بیشتر قیمتی را مالك نیست .\nزیرا او حق طبیعی خودش را از دست داده ، عواطف و امیال نفیسۀ خویش را محکوم\nشهوات دیگری ساخته ، پس او نه بکلی مسلوب الحقوق بلکه عاری از عواطف عالیۀ انسانی\nولهذا مستوجب تحقیر و تذلیل شمرده میشود .\nملت اسیر مثل آدم اسیر نمیتواند در راه تکامل ، استعداد بشري خودش را بکار برده\nاز تجدد و جمال حیات متمتع گردد ، بجهت آنکه او مختار نیست و این سلب اختیار سدی است\nکه در راه جریان نوامیس طبیعی کشیده شده . پس جامعۀ غیر مستقل نه آنکه از خط تکامل\nعقب مانده بلکه طبعاً در قعر انحطاط معنویه فرو رفته است .\nعدم استقلال يك ملت اگر طول میکشد جامعه را آنقدر دچار پستی و فتور اخلاق\nمینماید که بحکم توالی و توارث معدوم میشود یعنی در ملت غالب غائب وتحلیل میگردد ،\nصفحات تاریخ برای فهم این مطالب کشاده است .\nنگویند حمایت دول متمدنه بر ملل غیر متمدنه ثمر نیکو داده ، و آنها را بمطالب\nعصر به آشنا ساخته ، و لا بد این ثمر و شنا سائی ها عما قریب آن ملل محکومه را باداشتن\nروح تمدن دوباره احیا خواهد نمود ! چونکه می بینیم حمایت اجانب ( یا بعبارت اصلی\nحاکمیت اغیار ) ملل محکومه را عمرهای دراز از سیر تکامل موقوف داشته ، و اگر\nحاکمیت اجانب نبودی ، آنها ( ملل محکومه ) بمراتبی بیشتر طی منازل کردی ، و با اخلاق\nمتین و معنویات قایم و تمدن ملی زنده گانی بسر بردی . به پرسید از تاریخ ژاپان و چین تا تفاوت\nحیاتی بین این دو ملت و اندازۀ خسران محکومیت را آشکارا جواب دهد .\n\n٢١١"}
{"book": "adl0986", "page": 1227, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nمجله کابل\n(٤)\n\nگفته بودیم استقلال برای فرد وجماعت ناموس وحق طبیعی است، ولی دانیم حوادث عالم وفطرت بشری این حق بزرگ را در معرض یغما گذاشته، چه قوتهای جلب و دفع غریبی در نفس انسان حکومت میکند، و اگر پای دفاع درمیانه ناید حق طرفی بطرف دیگر جلب شود واین‌نه تنها حال حق استقلال بوده بلکه جمیع حقوق بشر برا حال بدینمنوال است. آری کسی را تا آنوقت حق ثابت بود که درحفظ آن کوشیده وازو دفاع کند، فی‌المثل اگر از حفظ و دفاع منصرف گردد دیگر حقی را برای او قایل نباشند، بهمین جهت بود که گفته اند (حق عبارت ازقوت است) واقعاً خوب وصحیح گفته اند، این قضایا نه تنها در حیات بشری تطبیق میشود بلکه در زندگانی سایر حیوانها وحتی نباتات حکومت میکند، باری به بینید گنجشك را در چنگل باز و ساقة كوچك گل را در جوار ریشه های درخت تنومند وقوی.\n\nشریف ترین فرد وجماعت آنهائی هستند که از حقوق طبیعی ومشروع خویش در مقابل هر قوتی ولو بهراندازه دهشت ناك باشد محافظه و دفاع کند، نثار خون در راه حفظ حقوق از مراتب علیای صفوت وتهذیب اخلاق بشری است، افراد وجماعت جوانمرد هم از همین سبب است که دایماً ممدوح ومحبوبند.\n\nجامعه غیر مستقل جبان است ومجبون محکوم بمرگ، ملت دلیر مستقل است ومستقل در راه تکامل پیشقدم. ملت افغان تاجائیکه تاریخ ازان مبدأ آغاز کرده غالباً مستقل بوده و یا در راه استقلال جهاد نموده اند، افغانستان از زمان هجوم کوروش فارسی واسکندر یونانی تا حمله های مغول و بریتانیا گاهی بسهولت تن بحاکمیت اغیار نداده و در راه حفظ حق از مبارزه و مقاومت خود داری نکرده عاقبت نیز در سایۀ همین احساس و وظیفه شناسی‌ها بوده که از میدان کار زار فاتح ومظفر باشاهد استقلال در بغل بیرون آمده اند، به بینید بکار نامهای دولت های باختری وتخارى وملوك هياطله، نظر کنید بواقعات شاهان طاهری و صفاری وسامانى وسلاطین غزنی وغور.\n\nدر قرن هژده مسیحی افغانستان دولت بزرگ وفاتحی با نام بود، درقرن نوزده مقابل با دولت مسلح وبزرگترین مغرب زمین گردید و در نتیجه تنازع حیاتی صدماتی به استقلال\n\n۲۱۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1228, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1229, "text": "یادگار فتح جنگ سال ۱۲۹۸ هـ ش یا مینار استقلال افغانستان\nدر کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 1230, "text": "شماره (سوم) سال دوم چهارده همین سال استقلال افغانستان ( ٥ )\n\nملی او وارد شد، اما قیام وهیجان ملی افغانستان عمر این صدمه را که عبارت از تنها اخلال حقوق سیاسی خارجی او بود کوتاه گردانید آخراً غیرت وحمیت ملیه افغانیه در سال ۱۹۱۹ مسیحی که اینک چهارده سال ازان میگذرد باستحصال استقلال وطن عزیز فایق آمده و بیرق فتح وافتخار استقلال افغانستان در بزرگترین پایه تختهاى شرق وغرب عالم افراشته گردید، اینک با فتخار آنروز بزرگ تاریخی ما هر ساله حفله های جشن وسرور اقامه می نمائیم\nهموطنان بیائید که با اتفاق دعاهای مغفرت و آمرزش بارواح پاك شهدای استقلال وطن هدیه نمائیم ؛ بیائید که متفقاً صداهای تبريك وتهنیت خود را به ملت شجیع واعلیحضرت همایون نادرشاه غازی محصل استقلال افغانستان تقدیم کنیم .\nزنده باد ملك\nزنده باد استقلال\n(مجله كابل)\n\n۲۱۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1231, "text": "( ٦ )\nمجلة کابل\nشماره (سوم) سال دوم\nما و استقلال\nبقلم شہزادہ احمد علیخان درانی\nمدیر انجمن ادبی\nوقتیکه ظلمت لیل بمنتهای کمال خود میرسد خطوط شعاع مهر تابان معجر قیر گون شب را از هم دریده بجاي سیاهی تیره نور متبسم می باشد ، حرارت آفتاب که خیلی تند می شود به برودت شام گاهان مبدل میگردد ، یعنی پس هر ظلمت ضیاست و پس هر محنت راحت، پس این نظریه که « هر کمالی را زوالی » و هر زوالی را کمال « اگر مقرون بصحت است باز این را نیز تسلیم باید بکنیم که در ته انتهای تنزل ، زوال قوت وحق تلقی هم مضمر است وکسی اگر حال و منوالش را تغییر دادن بخواهد بسعی و پامردی ، به قربانی و جانفشانی میتواند تبدیل نموده بر سر این بربادیها يك ایوان ترقی و سعادت و يك قصر حریت و رفعت جهت خویش برپا بکند ، میگویند تاریخ اوراق وقایع خودرا عودت میدهد اما در حقیقت انسانیت مسئول است که دائماً تجدید حیاتش را از حیات بعدالممات اقوام وامم بگیرد ، مللی که ازصحنه این تیاترکون وفساد به نظاتر گریز پای خود چشم عالم را خیره نموده پس پرده انقراض رفته بودند باز پس می آیند، و در اجساد نیمجان آن اقوام که از جانب ظاهر بینان جهت شان فتوای مرگ و فنا صادر شده بود باز حرکت و حرارت در آنها دیده می شود ، آن سلطنتهای وسیع فسیح که از دوائر عالمگیر خود منقرض شده به نقاط ناقابل التفات آمده بودند باز از يك نقطه خود مثل يك چشمه جوش زن وسعت و پهنا وری گرفته مانند بحر ذخاری پر موج و چین معلوم می شود ، بعضی دولی که يك وقت متمدن ترین اقطاع عالم بودند و در اثر تصادف روزگاران سوء چندی محکوم و مقهور گردیدند اکنون باز مترقی گردیده قدم بجاده عظیمه رفعت میگذارند . خون پاکیزه اتراك باز بجوش و غلیان آمده طلسم نفاق و زبونی را پاره کرده امروز در اثر اتحاد کامله وسعی ومجاهدت وطن پرستانه در طرق سعادت و استقلال کا مله خویش قدم بجاده پیشرفت ترقی و تعالی برداشته اند ، سلطنت قدیمه و فخیمه فارس که چندی در عالم بینوا لاتی بوسایل زندگی\n٢٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1232, "text": "شماره (سوم) سال دوم ما و استقلال (۷)\n\nعصر توجه نداشته و اوضاع داخلی آن متشتت معلوم میگردید اکنون باز از تحت اثر و\nنفوذ جهل و شقاق رسته بهوای حریت کامله نفس راست میکند ، عراق عرب که بهترین\nگهواره علم و فضل اسلام و دانش و بینش عباسیان بود با مدنیه الاسلام بغداد دارای\nترقی گردید - حجازیان ملك شکار که این توده غبرا را از گوی اطفال و قعتی کمتر میدادند\nامروز باز از برق نیزه های افعی مثال و جوهر تیغه های زهر دار خود بچشمه خاور نور\nافشانی می آموزند .\nحینکه جنگ جهانگیر صحنه مدنیت را از خونریزی جدال و قتال سرخ و تاریخ\nعصر جدید را بخون ریزی عنوان نمود قوای مشغله حرص و آز بعد از زد و خورد\nچهار سال منطفی گردید آنوقت تعصبات قومی اقوام مغرب و پستی ملل\nشرقیه احساس کرده شد يك موج بیداری در روح شرق حلول کرد ملت نجیب\nافغان نیز همین را حس نمود که بغیر استقلال احیا امم مجروح وفقدان استقلال موجب\nرخنه های قصر باشکوه اجتماعی میگردد ، ملت ما دانست که عدم استقلال ، ما را در چشم\nدیگران بیحرمت نموده بمرور زمان و امتداد دوران ضعیف و در آخر رو بانحطاط میبرد ،\nیعنی ملتفت گردیدند که عدم استقلال اضرار متعدی بر شئون و منافع مالی و حرمت قومی شان\nوارد کرده از آنجمله ابواب تجارت ، و وسائل اقتصادش که موجب ترقی و تعالی اوست مسدود\nگردیده ملت خود را خواه مخواه در پرتگاه مذلت و ضعف معنوی سوق مینماید ، از فقدان\nتجارت رعايا مفلس و بد حال میگردد ، و از افلاس رعایا خزانه خالی و معاش مامورین کم شده\nباعث ازدیاد رشوت ستانی سوء اخلاق و عادات رزیله و مفسده میشود ، برعکس این از استقلال\nصنعت و تجارت فروغ میگیرد زیرا که اقوام مستقل جمله ذرایع تجارت خود را میتواند\nباهر کس آزادانه استعمال بکنند ، تا اولاد شان در کسب علم و صنائع و دیگر اعمال مدنیه\nقدمهای آزاد بجاده سعادت و ترقی بگذارند ، این يك قاعده کلیه است که « ملل غیر مستقل\nعلم را تحقیر میکنند ، زیرا که علم آن بیچارگانرا هیچ منفعت مادی و معنوی بخشیده نمیتواند ،\nاگر چه کدام ملت علم بسیار نداشته باشد ولی استقلال وحریت او را مالك يك فكر صحيح\nو رای درست میسازد که حرکت را پسند وجود را نفرت میکند و بر عکس این تفکر\n\n۲۱۵"}
{"book": "adl0986", "page": 1233, "text": "شماره (سوم) سال دوم مجله کابل (۸)\n\nو تعقل، دانش و تدبیر، بازو و شمشیر يك قوم زير سايهٔ دیگران مفلوك و مفلوج گردیده\nملت را تا اندازه میرساند که دران هيچ همت انفرادي گنجيدن ندارد.\nملت بیدار ما که در عروقش خون پاك و بی آلایش موجزن است باوطن خودش محبت\nزیادی دارد، حب الوطنی مدام همت عالی ملت ما را ده چند بلند کرده است، ملت افغان نجیب است\nشجاع است و از مرگ بیمی ندارد، شجاعت و وقار که در تمام عالم وصف امتیازی ماست آیا\nدر فقدان استقلال و غياب حريت اين اوصاف حميده و اطوار ستوده که از اسلاف خود بميراث\nگرفته ایم بجا میماند؟ نی، بلکه این اخلاق و جسارت ما به نكن نكن غير بالتدرج مرخص\nمیشد، و این حالت پر ملالت قواى مردانگی و شجاعت ملت غیور را تدریجاً تباه و جمله فضائل\nو کمالات صوری و معنوی را برباد میساخت حتی که ما روز بروز معنويت بي مثال خود را\nمثل اقوام مغلوب عهد عتیق گم کرده میرفتیم چنانچه احباب و اغیار هردو گمان میکردند\nکه تاریخ این ملت خدا نخواسته بروزی ختم میشود ولی (پنجاه) سال هم نگذشت\nكه سلاسل خارجی ما بحمدالله بيك ضرب نادری از هم شکست و این ملت بلند اختر\nباز بميدان شجاعت و شهامت به كسب علم و ضیای معرفت دیده شد و این\nطلسم خواب آور بسعی دلاوران حساس از هم شکست و چشم تمام بیدار دلان\nملت ازین خواب مدهش و پریشان باز گردید، گویا اشتداد مرض بیمار (پنجاه)\nساله را آماده علاج ساخت - از آنجا که ملت غیور برای حصول استقلال برزد و خوردها\nمجبور بود و جز این دگر چاره هم نداشت لذا زمامدار تهمتن شکارما دست حق پرستش را\nجهت گسیختن سلاسل دراز و شمشیر آبدارش را آماده پیکار و جهاد گردانید، زیرا که\nاز روی تاریخ استقلال را تاحال کسي به نطق و سیاست نگرفته، استقلال به كلك و مداد\nو بقلم و قرطاس بسته نیست «استقلال» جوهر تیغ و قبضه شمشیر را می بوسد. چنانکه گفته اند:\nالعلم اول محتاج الى العلم وشفرة السيف تستغنى عن القلم\nعروس استقلال از دریای خون شناور گردیده بکنار راد مردان جهاد میرسد، استقلال\nدر راه خود گلوهای بریده و اجساد طپان و جوانان نیم بسمل را به استقبال خود میخواهد.\nحافظ صبور باش که در راه عاشق هرکس که جان نداد بجانان نمی رسد\n\n۲۱۶"}
{"book": "adl0986", "page": 1234, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nما و استقلال\n( ٩ )\nچنانچه برای استقلال وطن که حق ملت افغان است مادران جگرگوشه های خود را،\nخواهران برادرهای عزیز خود را ، زنها سرمایهٔ حیات و عیش خود را ، و دختران پدرهای\nشفیق و مهربان خود را برکاب غازی محبوب و سپه دار مطبوع خود که محافظ ناموس\nشریعت و سر فروش ملك و ملت است دم توپ و تفنگ بحسرت تمام وداع نمودند ، خیلی\nهجومات مدهش بروی کار آمد ، گله ها ترکید ، زمین و زمان بپله ازهای و هوی دلیران\nبخود لرزید که تا اینکه دست حمایت حق و حقیقت مجاهدین ما را كه جز ذخائر ایمان\nو صداقت دگر چیزی نداشتند حمایت و تائید فرموده و به نیروی بازوی مردانه فرزند شجاع\nافغان اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی و دیگر دلاوران گوهر مقصود استقلال حاصل شده\nازین فتح غیبی و مژدهٔ لاریبی صدای استقلال و آوازهٔ حریت ما چار دانگ عالم را فرا گرفت ،\nتیغ جهانستان نادر شاه غازی افغان و سر بازی برادران رشیدشان سردار شاه ولی خان\nو سردار شاه محمود خان و خون پاك شهدای مغفور راه آزادی باعث شرف و نجات وطن\nگردیده صفحات لاله گون تاریخ ما را بآب زر ثبت اوراق عالم گردانید .\nچنانكه حیات ابتدائى يك فرد از خون و مضغه گوشت تا پیدایش بجانداری\nو حركت و نطق رسیده عهد طفولیت و ایام شباب را دارا میشود همچنان\nاستقلال باعث حیات اقوام و ملل گشته موجب تحرکات ارشاد و هدایت مدارج ایشان\nمیگردد ، زیرا وقتيكه از اقوام اثرات قوای نامطبوع سلب شود ملت مثل طفل صغیری که\nاز دورهٔ تکامل خون و گوشت میگذرد مدارج ارتقای خود را طی میکند ـ وجود اقوام\nمثل يك ضعیف ترین نمونهٔ حیات ابتدائی است که جمله تاب و توان او ميان يك مضغه گوشت\nپنهان میباشد ولی جمله قوه های مخفی بالتدرج عیان و در تن و توش او يك نشو و نمای\nحیرت انگیز و سریع السیر نمایان میشود حتی که آن طفل حقیر و صغير يك رعناجوان بلند\nبالا ، عريض الكتفين ، قوی البنيه ، شديد اللباس ، و دارای قوای گوناگون و خصائص\nبوقلمون گردیده حکمت و قدرت کامله را آیت عظیمی میگردد همچنین اقوام و ملل حیات\nخود را از استقلال جوئیده خود را از ورطهٔ حقارت و صغارت میکشند ، و مثل يك طفل نوزاد\nجمله مدارج خرد را طي نموده کسي زود و کسي دير بمعراج کمال خود میرسد زیرا که بعضی\n۲۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1235, "text": "( ۱۰ )\nمجله کابل\nشماره ( سوم ) سال دوم\nاز قوم توانا و بعضی ناتوان میباشد ، و در ذهن و ساختمان دماغ ، در شجاعت و بامردی اظهار فوق العاده نموده در اقران و امثال خود ممتاز میگردند ، بسا اطفال در گهواره خود نقل و حرکت را نمیدانند همان وقت در بین ایشان يك چنان طفل هم بدیدن می آید که در حیاط خانه چار غاوك میدود و اگر دستش بچیزی برسد بجوش قوت نموی خود بی صبر و تاب گردیده به ایستادن و راه رفتن آماده میشود همچنان درمیان بعض اقوام سست رفتار چنین يك ملت هم دیده میشود که از سابق بحرکت معتاد و از جمود و سکون متنفر با شد. ذرا ئع که بهم رسید فی الفور قوتهای مخفی آن ملت پدیدار گردیده موجب حیرت اقران وشگفت امثالش میگردد .\nاز آنجا که هر آغاز بخود يك اثر وسط و انتها را داراست ، و از هر تخمی که نو سر بزند آتیه اش را پی بردن چندان اشکالی ندارد ، چنانکه می گویند « سالی که نکوست از بهارش پیداست » همچنین از نهضت و ترقی اقوام که محصول استقلال دارای حریت کامله گردیده قدم بسعی و عمل میگذارند وسط و معراج شان معلوم میشود این کایه معروف است که « حرکت ابتدا ئی اقوام بجنگ ظاهر میشود » و کسی که استعداد جنگجوئی دارد برویش ابواب ترقی و سعادت مسدود نمیگردد ، آن ملت بر جاده صنایع و تمدن نیز تیز گام دیده میشود » تحت همین نظریهٔ معروف مذ بوره ملت افغانستان هم که در خمیرش خصلت جنگجوئی و روح عسکریت محلول است در راه ترقی از دیگر اقوام مر تقی و متمدن پس نمیماند ، هر طفل افغان از ابتدا نکته رس ، معامله فهم ، دوراندیش ، شجاع و دلاور میباشد . بلند همتی ایشانرا همین دلیل بین است که قوم افغان حرکت پسند ازلی است ، واز جمود متنفر ـ در عروق این ملت خون سرخ وسیال موجزن است ، از همین جاست که دائما پرچم اقبال اسلاف ملت نجیب افغان از همین معنویت و خصلت بی مثال خود بهواي فتح و فیروزی به اهتزاز آمده .\n« حريت و استقلال » حق طبیعی هر قوم است ، وراثت فطرى و امانت قطعی اقوام است ، « استقلال » قوت ملت را زیاد میکند و از خطرات و مهلکات محفوظ میدارد ، « استقلال » بنياد حكومت يك ملت را چنین محکم و استوار میسازد که باز دست هیچ\n۲۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1236, "text": "(۱۱)\nما و استقلال\nشماره (سوم) سال دوم\nبیگانه را درو جرأت مداخلت نمی‌ماند «استقلال» در ملت ذوق سلیم پیدا میکند و\n«ذوق سلیم» در ملل آزاد قوت وجرأت اخلاق را تولید نموده امت را در پاك نفسان\nبلند اراده شمار میدهد، «استقلال» روح اطاعت نظام (دیسپلین) را با روح عزت\nنفس وشرافت ملی توأم نموده اساس اخلاق يك ملت را استوار و پایدار میسازد، وامت\nبا فضائل کمالات مختص گردیده قدم بجادهٔ ارتقا و اعتلا می‌گذارد، نزد اروپا (که خود را\nاینوقت دنیای متمدن کنونی میگوید) نیز همین اصول مسلم وقطعی است، بل معیار عام\nحیات و ممات بقا و فنا، تمدن و توحش، همدردی و دستگیری اقوام و ملل میباشد.\nملل اسیر، میدانند عدم استقلال چه تأثیرات مضره بحیات واقتصاد وشئون آنها وارد\nمینماید لہذا از همین ملاحظات باخون ریزی ومقاومت مردانه هر زمان برای اعادهٔ این شرافت\nقیام میکنند هر گاه ما واقعات مذکوره را در بعضی ملل غربی تمثیل نمائیم مسئله بطول\nمی انجامد تنها درینجا بعضی مثالهای كوچك از بعضی دول معروفه آنجا ها برای\nقارئین متذکر می شویم :-\n(امریکا) دولت امریکا بعد استقلال قدم به حصول ثروت و ترقی مادی گذاشت\nکه اینوقت سر آمد تمام دول با ثروت بشمار میرود، و امروز جمله دول متمدنه میخواهند\nقدم بقدمش برداشته صاحب عزت و ثروت زیاد بگردند.\n(المان) هنوز از استقلال آلمان پنجاه سال کامل هم نگذشته بود که ملت آلمان\nبسعی خود دارای جمله لوازمات گردید، هنوز حرف دیروزه است که همان آلمانها\nدارالحکومت فرانسه را محصور نمودند چنانکه ملت فرانسه برلین را احاطه، و فتوحات شان\nعظمت ملی اهل پروشیا را حاقه بگوش حکومت فرانسه کرده بود، نصف قرن آلمانها در ترفیع\nکار های خود گذشت اما آغاز نصف قرن دیگر ایشان را پنج جا باید قسمت بکنیم\nتابخوانندگان محترم درجات ترقی شان را دار بشود .\n۱ - قوم آلمان جهت محافظهٔ طاقت مادی ذرائع بهم رساند\n۲ - اساس ملی خود را به پیشرفت علوم وفنون وترقی حیرت انگیز استوار و پایدار\nساخت .\n۲۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1237, "text": "(۱۲)\n\nشماره ( سوم ) سال دوم\nمجله کابل\n\n۳- به اختراعات و اکتشافات نوبنو قوت خود را در تزائد نمود .\n٤- صنعت و تجارت را چنان ترقی داد که تمام ملك بادولت و ثروت گردید .\n٥- قوم جرمن در تکثیر آبادی ، برای توسیع مقبوضات ، در نشر تعلیم و اشاعت علم ، جهت تجارتگاها ، برای آباد کردن آبادیهای خود را در ممالک مختلفه ، با حكومت خود كمك زیادی نشان دادند .\nپس ای ملت نجیب ! زیر سایهٔ شهریار مطبوع خود که این نعمت کبری را جهت ما بهر نوع قربانی حاصل نموده نام بی نشان ملت ما را بزبان عالم و عالمیان انداخته ، ما شب و روز باید در پیشرفت هر گونه ترقیات مادی و معنوی سعی بنمائیم و در ترفیع ثروت مملکت خود جدیت زیاد بکار بریم - شب و روز مانند يك مجاهد غيور در تکمیل اغراض مفید و نفع آور و برای ازدیاد عسکر و درستی نظام مشغول دیده شویم تا جانب عظمت فاتحانه ما کسی را مجال دم زدن و یارای چشم بالا کردن نباشد ، و خود ملت عزیز ما در ثروت باعزت و وقار گردیده نوردیده مشرق بگردد ، كوششها گاهی رایگان نمیروند ، تنها استقامت و اخلاص بکار است ، هر سلسلهٔ سعی و تدبیر كه آغاز شود باید مسلسل و بر صداقت استوار باشد در راه سعادت و ترقی از هجوم زحمات و مشکلات دل نباید باخت زیرا که از ترتیب مقدمات لامحاله نتایج ظهور پذیر میشوند « السعى منى والاتمام من الله » چه جدیت و کوشش های « اماریکا » و « المان » پیشرویتان است ملتی كه يك قرن پيش خيلي ناتوان بود الان بدنیای قوت درجه اول گفته میشود ، او تدبیر منزل ، سیاست مدن ، آداب و اخلاق ، نظام معاشرت ، فوج و لشكر بحريه و بريه ، علم و ادب ، صنعت و حكمت و دیگر جمله فنون جميلهٔ تجارت ، مدعا اینکه بر هر شعبه که موجب ترقی و تعالی ملك و ملت است جدیت فوق العاده نشان داد - بيماريكه دیروز بر بستر مرگ پاشنه میگوفت امروزيك مجسمه قوتهاست . « و تعز من تشأ و تزل من تشأ بيدك الخير انك على كل شئ قدير ! »\nاین مکارم اخلاق و صفات پاکیزه را که دیگران سراغش را به انتهای عروج خود یافتند ما از اسلاف خود بوراثت گرفته ایم ، امروز ملت پرستی ، وطن دوستی ، جوش قلبی ، استعداد جديت و روشن خیالی فطری ما ما را باین روز سعيدويوم سعادت و تبريك\n\n٢٢٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1238, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم استقلال ( ۱۳ )\nتوام ساخته است . که امروز خوشبختانه تحت فرخنده لوای شهریار غازی خود یادگار\nجشن استقلال خود را تازه وخود را بر کسب موفقیت این روز سعید فتح و پیروزمندی\nمفتخر ومعزز میسا زیم .\nگرچه خوردیم نیستیم بزرگ\nذره آفتاب تا با نیم\n\n« استقلال »\nاثر طبع جناب قاری عبد الله خان\n\nبیا که باز چمن عید جشن افغان کرد برای خاطر ما دشت ودر چراغان کرد\nفلك بسلسله دور خرمی افزود جهان بعیش و طرب تازه عهد و پیمان کرد\nکشیده اند سرا پرده بصحن چمن که ناز بر فلك از طرح ساز و سامان کرد\nزمانه بزم نشاطی گرفت از سر نو که در طریقه او عام و خاص مهمان کرد\nخمیرمایه فرحت ازین بساط گرفت زمانه گر لب شیرین یار خندان کرد\nشکوه نور چراغان برق در دل شب ستاره را بتماشای خویش حیران کرد\nنظام شمس که سرگرم چرخ شد شب و روز مگر نظر با تن های قوم افغان کرد\nزدسته بندی گلها دگر نمائش جشن تمام ساحه این بزم را گلستان کرد\nفضای دلکش او را چگونه شرح دهم حکایه آب و هوایش زباغ رضوان کرد\nاشارتی است سر انگشت سبزه را به نسیم که سرسری نتوان سیر این گلستان کرد\nپی شمول درین جشن از دو سوی سرك کشاده اند دری خوش که وصف نتوان کرد\n\n۲۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1239, "text": "( ١٤ ) مجلۀ کابل شماره ( سوم ) سال دوم\n\nرواق هر در او در نظر چو قوس قزح برنگ بوقلمون خویش را نمایان کرد\nدرا برسته بازار او که تاجر عیش متاع بیش بهای سرور ارزان کرد\nدماغ تازه کند جاده های پهنایش دل فراخ مگر طرح این خیابان کرد\nنشاط بزم طرب خیز جشن استقلال سرور خاطر ما را هزار چندان کرد\nسزد که بهر تماشای آن تکت گیرند که بی تکت نتوان سیر جشن آسان کرد\nفزوده رونق جشن از شکوه بارگهی مگر نزول دران پادشاه افغان کرد\nشهی که از اثر فکرت مآل اندیش بی صلاح وطن کار های شایان کرد\nشهی که نطق بلیغش بجشنهای بزرگ اثر بمستمعین از دلیل و برهان کرد\nقبول اهل نظر انتساب ملت خویش که طالعش بسزا شاه تاجداران کرد\nشه بلند نظر فرد عصر و نادر وقت که نام او سخنم را خجسته عنوان کرد\nبروز گار شه نامور که عهد خوشی است خوش آنکه خدمت ملت زروی وجدان کرد\nخوش آن وظیفه شناسی که در ادای حقوق حیات عاریه را وقف خیر یاران کرد\nزجد و جهد طلب لمحه فراغ نیافت پی صلاح وطن آنچه بایدش آن کرد\nخوش آنکه از پی بهبود قوم وخیر وطن دعاء شاه وطنخواه ازدل و جان کرد\nهمیشه تارسد از فیض جشن استقلال بکام ، ذائقه چندانکه شرح نتوان کرد\nفضای دلکش بوم و بروطن معمور که فیض بوم و برش زنده نام افغان کرد\nزشاه نامور آثار خیر باقی باد\nچنان اثر که پسندش جناب یزدان کرد\n\n۲۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1240, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nجشن\n( ١٥ )\n\nجشن\n\nدلا بطرف چمن گشت باز خندان گل بهار عيش و طرب ميرسد بدا مان گل\nاگر نه سرخ گل آمد بباغ جام بدست ز عندلیب چرا کرده شور و افغان گل\nنمیرسد گلت ای باغبان بعارض دوست بهیچ رنگ نباشد چو روی جانان گل\nزجوش جلوۀ گل چهرگان بصحن چمن بهر طرف كه نظر میکنی نمایان گل\nچرا كنند بگل نسبت آن رخ رنگین بهيچوجه نباشد چو او بقرآن گل\nتوئی بگلشن جان آن نگار رنگین چهر بنقش پای تو گفتن کجاست شایان گل\nنموده سينۀ گل چاك چاك رشك رخت غبار راه ترا می برد بدرمان گل\nبدشت و در همه گل فرش کرده نقش قدم برون خرام کنون رنگ گیرد آسان گل\nز نقش پای بهر گوشه گل بود خر من بخاك راه بگو بعد ازین بیفشان گل\nاگر بدان رخ رنگین روی بطرف چمن شود زشرم تو در زیر خار پنهان گل\nبعيد گاه كه باشد مقام جشن و سرور بیا چمن رخ من ای ترا بقربان گل\nبیا بسوی چمن ای گل بهار نشاط که دست شوق زند مر ترا بدامان گل\nبیا بطرف چمن ای بهار عيش و طرب که گردد از گل رخسارۀ تو حیران گل\nچه شور و ولوله با شد درین دیار بلند که کرده خندۀ چاك جگر نمکدان گل\nمگر رسید دگر بار جشن استقلال که چون ستاره بهر شب کند چراغان گل\nرسید جشن و بسی گلبن مراد شگفت دگر بگلشن کابل کنند ارزان گل\nگشوده اهل وطن لب بخندۀ شادی که میرسد بنظر هر طرف هزاران گل\nبها ر عيش و طرب ميرسد بصحن چمن که خنده بر لب هر كس كند گل افشان گل\nدهن بخنده کشود این زمان بهار طرب توهم بهار بیا در چمن بخندان گل\nبه پیش خندۀ اهل وطن ز عيش و نشاط نمك نداشت بگو خندۀ تو چندان گل\nگل مراد عزیز ان شگفت از عشرت کنون زرشك شود غنچه در گلستان گل\n\n۲۲۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1241, "text": "(١٦)\nمجلة كابل\nشماره ( سوم ) سال دوم\n\nبهر طرف گل عیش و طرب بود خرمن دگر بکار ندارد کسی بدوران گل\nچه دلکشاست بجشن و طن بهار طرب که هر نفس کندت غنچه در گریبان گل\nگل نشاط و طرب آنچنان شگفت بدهر که غنچگی ننشاند دگر بزندان گل\nدهان غنچهٔ یاران اگر بخنده کشود دگر زخندهٔ خود میشود پشیمان گل\nچو غنچه جمع بود در وطن دل ملت درین چمن نتوان یافتن پریشان گل\nبسوی جشن روند این و آن چمن برکاب زبس گرفته بکف دسته دسته یاران گل\nشگفته شد گل عیش و طرب بطرف چمن که در چمن همه جا میشود بسامان گل\nزجشن رنگ نشاط و طرب گرفت وطن چنانکه رنگ نگیرد گهی بدانسان گل\nز من بشاهد رنگین عذار جشن بگو بعارض تو نماند بهیچ عنوان گل\nمقام جشن درین سالهاست صحن چمن چو گلستاند رعایا و شاه افغان گل\nیگانه خسرو دریا دل کریم صفات یقین بخاك درش هست و نیست یکسان گل\nمدار دولت افغان قرارو شوکت ملك که همچو او نبود اندرین گلستان گل\nفریدو نادر دوران وحید عصر و زمان بلطف طبع شریفش رسد چه امکان گل\nیقین که هست درین گلستان فخر و شرف شهٔ عزیز وطن در میان شاهان گل\nهمیشه باد چوگل خنده زن ز عیش و نشاط که تا همیشه درین گلشن است خندان گل\nز طبعم این گل رنگین زده به پغمان سر مسلم است که رنگین شود به پغمان گل\nازین قصیده کنم زیب و دفتر و دیوان که خوشنماست نهادن میان دیوان گل\nز بندش از پی زینت بگوشهٔ دستار بخشن کردم ازان تحفهٔ عزیزان گل\nبخشن قافیه را گل گرفته مستغنی\nبود کز و بنماید قبول احسان گل\n\n٢٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1242, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1243, "text": "والا حضرت وزیر صاحب جنگ\nبمعیت هیئت قوماندان قطعه\nسه راوس"}
{"book": "adl0986", "page": 1244, "text": "( ۱۷ ) افغان و ایران شماره ( سوم ) سال دوم\n\nافغان و ایران\n\nآنچه بر تقدیر مشرق قادر است عزم و حزم پهلوی و نادر است\nپهلوی آن وارث تخت قباد ناخن او عقدۀ ایران کشاد\nنادر آن سرمایۀ درانیان آن نظام ملت افغانیان\nاز غم دین و وطن زار و زبون لشکرش از کوهسار آمد برون\nهم سپاهی هم سپه گر هم امیر با عدو فولاد و با یاران حریر !\nمن فدای آنکه خود را دیده است عصر حاضر را نکو سنجیده است !\nغربیان را شیوه های ساحری است\nتکیه جز برخویش کردن کافری است\nاز علامه « داکتر اقبال »\n\nعدم استقلال\nاثر طبع بیتاب شاعر معاصر وطن\n\nبسختی در سیه چال آرمیدن بکنج تنگ زندان در خزیدن\nز آب زندگانی دست شستن امید عافیت از جان بریدن\nره سیلاب از خاشاک بستن بمو کوه گرانی را کشیدن\nخزف را گوهر شهوار کردن بمژگان سنگ خارا را بریدن\nبشستن بردن از زنگی سیاهی بفرق سر بلاش کوه دویدن\nز سختی های چرخ فتنه اندیش بزیر آسیا سنگی خزیدن\nنباشد آنقدرها سخت و مشکل که خود را زیر دست غیر دیدن\n\n۲۲۵"}
{"book": "adl0986", "page": 1245, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nمجله کابل\n(۱۸)\n\nقسمت علمی\n\nقانون در حیات\nبقلم آقای غلام جیلانی خان (اعظمی)\nمعاون انجمن ادبی\n\nقانون علمیست از شعبات بزرگ ومهم علم حقوق که روابط اجتماعات بشری را در\nحدود توازن واعتدال داشته یعنی حقوق وحدود هر یکی را بطور مشخص حکم و تصریح\nمینماید.\nروابط و تعلقات بشري عموماً دارای دو قسمت است که يکي منحصر بداخلۀ ممالك\nو منطقۀ زندگانی یعنی اوطان شان، دوم خارج از ان که اهالی يك مملکتی بادیگر مملکت علاقه\nپیدا میکنند پس آنچه قانون در داخله ایجاب مینماید آنرا قانون داخلی و آنچه در خارجه\nلازم مینماید آن قانون خارجی یا بین الملل گفته میشود.\nچون محل نشئت و نفوذ قوانين بدواً از داخلۀ ممالك صورت یافته و اعتبار و حتمیت\nآن نسبت بقوانین خارجی از لحاظ تعدد حکومات و تقسیمات بشری باجتماعات مختلفه\nبیشتر است لهذا ما درین نگارش موضوع بحث خود قوانین داخله را قرار خواهیم داد چه\nوقتا که حیثیت وصفات قوانین از نقطۀ نظر اجتماعات محدود یعنی قانون خصوصی شناخته شد\nآنگاه صفات وترتیبات عمومیه آنهم باین اساس تطبیق و معرفی شده میتواند.\nروابط و تعلقات بشري در داخلۀ اوطان شان که خواه نفوس قلیل و منطقۀ محدودی\nباشند یا زیاد و وسیع از چند صورت خارج نمیبا شد مثلا: روابط اداره جات حکومت\nبا همد یگرشان واندا زۀ اختیارات آنها ، معاملات مشترکۀ عمومی و عدم تعد یات\nو تجاوزات که خواه رسمی باشد یا شخصی و عمومی. الخ.\n\n۲۲۶"}
{"book": "adl0986", "page": 1246, "text": "شماره (سوم) سال دوم قانون در حیات (۱۹)\n\nاین شعب بنام قوانین اساسی، اداری ، جزائی نامیده میشوند که فقط در داخله ممالك\nملل وحكومات شان رویهم رفته باین انواع قوانین رفع احتیاج مینمایند .\nاین مراتبیكه گفتیم از لحاظ علم حقوق است یعنی ( حقوق داخلی ) که فقط حدود\nو حقوق هریكی را توضیح و تبین میدارد ؛ ولی همینكه از طرف ملل وحكومات بمقصد\nرفع حوایج ترتیب و تدوین یافته و در دست اجرا گرفته میشود از جهۀ حتمیت و سراءت\nنفوذ قانون نامیده میشود . قانون اساساً دو منبع و مأخذ دارد : اول شرایع آسمانی که یعنی\nغالباً انسانها حوائج خود شانرا از کتب مقدسة الهی اخذ و استنباط نموده اند . ثانی عرف ،\nعادات ، مقتضیات زمان و ایجابات عقلیۀ که انسان این احتیاج خود را بزمانه های مختلفی\nمرفوع داشته است .\nقسمت اولی طبیعی و لایتغیر است و همیشه در قید ترتیب و تدوین بوده انسان دران\nحق تصرف و مداخله ندارد، صرف ارادۀ باریتعالی بمقتضای اعصار و زمان کتب\nو شریعتی را متوقف فرموده و شریعت یا قانون تازۀ مقدس خویش را بوسیله \"نبی\" فرستاده\nاست . که خاتمۀ این گونه شرایع آسمانی و كتب مقدسه الهی بطور اكمل قرآن كریم و شریعت\nغرای اسلامیه است .\nقسمت ثانی قوانین موضوعه خود بشر است که آنرا نظر بحوائج خويش وضع كرده\nولی در تعدیل و اصلاح آن مختار و هر زمانی میتواند مقتضی حال و احتياج خود تغیرات\nو تبدلاتی در ینگونه قوانین موضوعه واقع نمایند .\nاین قسمت مؤخرالذكر عادتاً دارای دو صورت است كه يکی جامع و عمومی یعنی مفاد\nو احكامش بلا استثنا در منطقۀ زندگاني يك ملتی حكمفرما و دائماً در قید تدوین و ترتیب\nبوده اطلاق رسمی بآن كرده ميشود . ثانی عبارت از يك نوع قوانین عادی و غير مدون است\nکه اقوام و ملل آنرا بين خود شان معمول و مجری داشته گاهی نفوذش محدود میماند گاه\nنسبتاً وسیع تر شده و اطلاق قوانین قبایلی بآن کرده میشود؛ ولی مواد خوب اینگونه قوانین\nقبایلی و كوچك هر زمان در موقع تدوین قوانین داخلي يك كشور مأخذ و منبع قرار يافته\nو صورت رسمی را حاصلی می نماید ؛ گویا بدواً حوائج و مقتضيات زمان محرك فكر و احساس\n\n۲۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1247, "text": "(۲۰)\nشماره (سوم) سال دوم\nمجله کابل\n\nبشریت شده بترویج اینگونه قوانین که عاداتش می نامند وادار شان کرده سپس در موقع تشکیل اجتماعات بزرگ و تدوین قوانین جامع ورسمی از قوانین یا عادات مرسومه كوچك نیز کار میگیرند.\nقوانین موضوعه که بمقصد امن و سعادت و رفع حوائج زندگي از طرف اجتماعات مختلفهٔ بشری که خواه تعداد آنها كوچك و محدود بوده باشد یازیاد و وسیع وضع میشود ولی در هنگام تغیر و تعدیلات لازمهٔ ارادهٔ عموم واضعین آن نیز لازم است که خواه بوسیلهٔ نماینده های خود شان باین امر اقدام کنند یاحضوراً ولی موقعیكه قانون از حوضه های محدود و كوچك تجاوز کرده و صورت عمومیت و وسعت را بخود اختیار مینماید بشریت از لحاظ معاذیر تجمع وحضور نیافتن مجبور باین امر میشوند که از طرف يك تعداد معين خویش نماینده و وکیلی برای وضع یا تغیر اینگونه قوانین تعین نمایند که گویا وجود و كالت و نماينده گي مجالس شورا در اثر این معاذیر اقوام صورت گرفته است. پس حضور یافتن عموم در مورد مطلب فوق از جمله معاذیر بوده و عموماً وضع یا تغیرات و تعديلات لازمه قوانين از طرف نماینده های ملی و قومی صورت میگیرد.\nتاریخ وضع و ترویج قانون خیلی قدیم و میتوان ادعا کرد که با حیات و پیدایش بشر توام است چه انسان شریف مدنی الطبع و مانوس باجتماع بوده است ؛ لابد حیات اجتماعی مقتضی آنست که انسان برای حفظ امنیت و انتظام زندگانی اجتماعی قانونی داشته باشد خواه آن قانون مفصل و مرتب ، یا محدود و مختصر.\nاما تا جائیکه معلوم میشود قوانین مقدس آسمانی از زمانه های بعثت انبیای معظم صلوات الله عليهم و على نبينا بوده است، اما قوانین موضوعه کشوری بطور صحیح و مرتب در عهد مدنیت ملت با بلی صورت یافته یعنی زمانه چهار هزار سال قبل که تدقیقات و کاوش های بشریت امروزه آنرا ظاهر نموده است.\nولی باوصف این در ملل تاریخی قانون بیشتر نفوذ و تمكن نمیتوانست حاصل نماید؛ ازین رو آنعهد را بایستی دورهٔ صباوت قانون نامید ؛ با لآخره در عهد تشکیلات و ترقیات ملت بزرگ رومی قانون با تمام معانی و مزایا قدم بمیدان رشد و جوانی گذاشته مقام\n\n۲۲۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1248, "text": "(۲۱) قانون در حیات\nشماره (سوم) سال دوم\nاعتبارش رفعت و بلندی حاصل کرد و ازان ببعد است که قانون عرض هستی و موجودیت در عالم کرده به نیروی ملت رومی هر قوم و ملتی که میخواست اصولا داخل حیات مدنی شده و شالوده صحیحی برای ترقیات خود بگذارد لا بد در صدد وضع و تدوین قوانین مرتب میبرامدند تا اینکه رفته رفته قانون ادوار ترقی و تکامل خود را کاملا در ملل مترقیه مغربی طی کرده و امروز است که باتمام قدرت و نفوذ در دنیای متمدن و معمور حکمرانی مینماید.\nملل مغربی قبل از وضع و اجرای قوانین خیلی دو چار ذلت و بد بختی بودند خاصتاً در اعصار چهار پنجصد سال قبل! چه زمام مهام آنها بکف اقتدار زمامدارانی بود که آنها فقط بمیل و اراده شخصی با دول خارجه داخل رزم ها و پیکار ها شده تلفات هنگفتی بملت و مملکت وارد مینمودند. همچنان هر ولایتی را بیکی از مقربین و دوستان خود داده شخص والی مالك الرقاب مال وجان اهالی بوده بهیچ نوع مسئولیتی انقیاد نداشت. همچنان بواسطه این لا قیدی ها و بی قانونی ها انفکاک مدهشی بین دولت و ملت بوده هیچگاه ملت با حکومت علایق قلبی و معنوی بهم رسا نده نمیتوانست هر گاه کدام دشمنی قصد تخریب و اشغال کرسی سلطنت را مینمود پاد شاه با عده محدودی از دوستان خویش بمقابل خصم یکه و تنها مانده كمك و مساعدتی از طرف ملت باوی کرده نمیشد؛ ازین جهت تبدلات سلطنت و تغییرات پی در پی امور اداری لطمات شدیدی بانتظام و منافع مملکتی وارد میکرد.\nولی پس ازینکه ملل مغربی پی به علل بد بختی برده و سر ترقیات رو مای غرب یا اسلام را فهمیدند در صدد وضع قوانین و تشکیل پارلمان های ملی بر آمده کمی نگذشت که حقیقتاً یک عده بزرگ مفاسد و معایب را از خاکهای خودشان اخراج و رفته رفته سعادت کنونی را تحصیل نمودند.\nامنیت عمومیه داخلی ممالک ، حفظ حقوق و منافع فردی و اجتماعی ، حفظ تاج و تخت سلاطین و احترام آنها ، و الحاصل ترقیات مدنی و عرفانی کنونی پیشرفت امور عقلانی بشر همه در سایه نفوذ و اعتبار قوانین صورت گرفته است و بس.\nانسان نظر بدا شتن عقل و مقتضیات حیات اجتماعی مکلف و مسئول خلق شده ؛ لابد\n۲۲۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1249, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۲۲ )\n\nدر حیات شخصی تکالیفی را دارا ووظایفی را باید انجام دهد که اول آن معرفت الهی و\nاحترام حقوق باریتعالی است. سپس معرفت نفس و حفظ حقوق شخصیه و احترام و\nتأدیه وظایف نوعیه و مراعات حقوق اجتماعی میباشد. این تکالیف و وظایف را\nبانسان عموماً دو آمر بزرگ امر و تحمیل میدارد: اول قانون : که خواه آسمانی باشد\nیا موضوعی. ثانی اخلاق. ولی اثرات اخلاق فقط در روح و نفس است ؛ یعنی انسان را\nنسبت باین موضوع اجتماعی ثمراتی می بخشد یا از قبیل فضایل و ملکاتیکه شخص بدون\nاجبار قانون وظایف و تکالیف خودرا شناخته بتأدیه آن قیام کند. ثانی تولید\nاستعداد یست که اگر شخصی محکوم بیکی از مواد قانونی میشرد آنرا استحقاق خود پنداشته\nمتأثر و ملول نشود ! یعنی اخلاقاً در موقع ارتکاب سؤ خودرا مستلزم جزا بشناسد.\nاما از جهت فطرت که انسان دارای خصایل زشت و زیبا بوده جنبه های مادی و معنوی\nتواما در وجود آن تمرکز دارد البته هنگام غلبه خواهشات مادی اعمالی از انسان بروز\nمیکند که قوة اخلاق مقابل سرکشی نفس عاجز می ماند پس طبیعی است که قوة دیگری آنرا\nجلوگیری و تعدیل کند ! لہذا قانون که اوامر و احکاماتش مبرم و نافذ است میتواند\nدرین هنگامه بطور حتم از سرکشی نفس جلوگیری و اینگونه طغیان و سرکشی را تأدیب کند.\nبنا بران همین قوة ثانویه قانون برای تعدیل خواهشات فطری انسانی لازم آمد.\nحکمت بالغه حضرت الهی نظر بعوارض فوق ، این مطلب را برای انسان\nمورد استفاده نمود ! تا انسان اگر اخلاقاً پابند بوظیفه نوعی خویش شده نتواند قوة\nاجباریه باید است موجود باشد تا انسان از طریقه مسلمه اخلاق انحرافی کرده نتواند.\nهر گاه پای قانون در میان نمی بود جهل بشر بکلی قوة معنوی را منکوب خواهشات\nمادی ساخته هر کس بحق دیگری تجاوز وبالمره امور اجتماع دو چار اختلال و نا امنی میشد !\nتشکیل حکومات فقط در اثر ایجاب قوانین بوده است ! یعنی وقتا که بشریت بمقصد امن\nومسالمت وحفظ حقوق افراد قوانین وضع کردند لازم شد قوة تشکیل بدهند که تا آن\nقوانین را اجرا و سایرین را به پیروی و اطاعتش مجبور سازند. بشریت از داشتن قانون\nو قانون از تغییر نیافتن ناگزیر است ! چه فطرت انسانی مقتضی تجاوز بحق غیر و حوایج\n\n۲۳۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1250, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nقانون در حیات\n( ۲۳ )\n\nحیاتی آنها متدرجاً مستعد وسعت ونمو است .\nاین قواعد خلقت ایجاب نمود که کتب مقدسه آسمانی و بعث پیشوایان دین باختلاف زمان صورت گرفته ضمناً انسان حوائج مدنی و حیاتی خویش را بمرور تغییر وتوسیع و برای هر کدام آن قوانین وقتی وعند الایجاب وضع و مرعی بدارد .\nاخیراً در زمانهٔ متوسط یعنی در موقع رشد تمدن وعقل بشری کتاب کامل وجامعی مثل قرآن عظیم نازل واصول اساسی حوایج بشری را تعین وتصریح فرموده جزئیات امور را موکول باجتهاد و رای اولی الامر یااجماع امت قرار داد .\nطوریکه این دستور العمل مقدس آلهی فرقهٔ ناجیهٔ اسلام را از داشتن يك قانون مقدس آسمانی وفهمیدن طرق اجتماعی بی نیاز نمود بیگانگان هم ازین فیض سرمدی بطور غیر مستقیم استفاده کرده در پی قرار دادن اصول وفروعی برای حوایج حیاتی خویش افتادند و بالاخره قوانین در مغرب تدوین یافت که اصول آن بالعموم در همه ملل مرعی الاجرا وفروعات آنرا هر قومی نظر بمقتضی عادات وحوایج خود وضع و اجرا میدارند . تغییرات و الحاقات در مواد فروعی این قوانین مقدسه که فکر وعقول بشر برای آن مجاز فرموده شده يك امر حتمی و لازم است چه مرور زمانه تصرفی در خصایل ورسوم وعادات بشری مینماید . هرگاه مقررات يك عصر قبل را در عصر نو بشر کار فرما میشود طبعاً فکرش ازان منزجر شده پابندی واحترام آن در نظرش غیرلزوم و بی اهمیت ظاهر میشود و ازین رو رفته رفته از جزئیات امر نفرت کرده بکلیات هم بی علاقه میشود ! و ممکن است ازین تنافر و بیگانگی شخصی جاهل بکلی گمراه ومنکر اصول وفروع قوانین شرع واقع شود .\nبین قوانین معموله ملل بیگانه واسلامی تفاوتی است که اول الذکر محتاج بصلاحیت اصول وفروع ومؤخر الذکر ازهر احتیاجی بی نیاز است ! چه کتب دینیهٔ آن ها مشرف بنسخ وتغیر واز نقطهٔ ارادهٔ الهی که کتاب کامل و جامعی مثل قرآن عظیم فرستادنی بود تمام ضروریات عصر وزمان را حاوی نبودند لهذا اگر اقوام مذکوره مطابق مقتضیات عصر مراجعه بکتب خود می نمایند البته کامیاب مقصد شده نمیتوانند ! پس مجبورند حوایج حیاتی و مقتضیات امور اجتماعی خویش را باثر فیصله ها وفتاوی عقل وغیره تکمیل کنند . اما اسلام\n\n۲۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1251, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل ( ٢٤ )\n\nازین تدارك بی نیاز است قرآن عظیم همه حوایج را قبلا تصریح وتبین فرموده صرف\nجزئیات امر را موکول باراده عقلا وعلماي ملت گذاشته که آنها هم بنوبه خود درین راه\nخدمتی بعالم اسلام کرده یا میکنند.\nپس قوانین که اسلام بآن مبرا احتیاج داشته و بایستی از ماده عدالت و نصفت قرآنی آنرا\nشرح و توضیح بدارند همانا قوانین داخلیه کشور به است که در بالا گفته شد بعنوان اساسی ،\nاداری جزائی تعین مییابد ، پس این قوانین که ملل و سلاطین اسلامی عندالشرع وعقل از\nتوضیح و تفسیر آن ناگزیرند اگر از طرف جوامع اسلامیه یا خلفای اسلام تدوین و ترتیب\nمی یابد اطاعت وانقیاد آن بعموم توده يك ملت واجب میشود ؛ زیرا اینگونه قوانین\nمفسر ومشرحی مواد حقوقی وجزائی شرع مطهر بوده ملت توضیح آنرا اراده واولی الامر\nاجرای آنرا امر و احکام میدارد.\nبالفرض اگر در قوانین ملل اسلام احکامات قطعی که با نصوص صریحه قرآنی و فرمایشات\nنبوی بکلی مغایرت داشته وتنفید مییابد البته ملل اسلام از عدم پذیرائی بآن مجاز خواهند بود.\nولی فرق کردن درین گونه موارديك امر مشکل و مدقتی است که اگر اقوام قوانین\nموضوعه مملکت خود را تطبیقات صحیحی با اوامر خدا ورسول نتوانند غالباً در حقوق\nپادشاه که حیثیت يك مجتهد را بین ملت دارا است تجاوزی نموده ومرتکب بگناه شده\nخواهند بود !\nلهذا میتوان گفت درقت حاضر يك طرف ملل اسلام مثل سایر اقوام جهان از وضع\nقوانين اداري واساسي وجزائي نظر بحوایج عصر ناگزیرند خاصتاً آن اقوامیکه مثل ملت\nما اکثريت طبقاتش از مفاد شرع انور خوب تر مسبوق باشند دیگر سو تفكيك مسایل\nموضوعه که صریحاً تصادم باساس شریعت غرا نکند برای واضعین آن امر دشوار است !\nاز همین لحاظ قوانين موضوعة حكومت سابق ما بمشكلات و موانعی برخورده مختنق\nومورد اشتباهات واقع گردید.\nامروز بمرحمت والطاف خداوندی افغانستان ما دارای حکومتی است که یکطرف باین\nحوایج مهمه ملی متحسس بوده و میل دارد مثل ملل زنده ومترقی سنگ های موانع را از\n\n۲۳۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1252, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nقانون در حیات\n(٢٥)\n\nپیش روی ملت خود کناره کند دیگر سو متشبث بوضع قوانینی است که مطابق باحکام خدا و رسول بوده از اساس شریعت غرای اسلامیه انحرافی نداشته باشد.\nلهذا از همین نیات پاک حکومت متبوعه است که از چندی باینطرف تدوین اینچنین قوانین در تحت نظر علما و صلحای مملکت و نماینده مجلس ملی مدققانه وضع و ترتیب میشود. طوریکه بعضی نسخه های مدونه آن دیده شده خوش بختانه حاوی مضامین و موادیست كه يك ملت شریعت پرست آنر صمیمانه تقدیر و تمجید خواهد نمود.\nولی این قوانین ما با وجود مزایا و مراتب عالیۀ كه دارد البته بطوری مارا خوش بخت و مستفید خواهد توانست که پیروی و اطاعتش را صمیمانه عموم افراد این جامعه مراعات کرده حفظ و اجرای آنرا حکومت متبوع بلا استثنا نافذ سازد.\nانتظار میرود که این قوانین ما بعد از طبع و تدوین اولین شالوده و اساسی ثابت شود که طبقات آینده ما هم آنرا تقدیر و پیروی کرده و در پیش آمد هر گونه مشکلاتی ملت ما را كمك و همراهی کند.\nانتها\n\nزندگي\nشبي زار ناليد ابر بهار\nکه این زندگی گریه پیهم است\nدرخشید برق سبك سير و گفت\nخطا کرده خنده يك دم است\nندانم به گلشن که برد این خبر\nسخنها میان گل و شبنم است\nعلامه اقبال\n۲۳۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1253, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٢٦ )\n\nزبان ها\nاز مطبوعات تورك\nمترجم آقای میر غلام احمد خان\n\nتعداد السنه موجوده دنیا اگر چه خیلی ها بسیار است اما ارباب علم السنه مذکوره را بصورت عمومیه بسه قسم تقسیم میکنند :-\n١ - السنه مجرده ،\n٢ - السنه التصاقيه ،\n٣ - السنه منصرفه ،\n- السنه مجرده شكل بسيار بسیطی داشته و تمام کلمات آن يك هجا دارد . معنای السنه مجرده غايت عمومی بوده راجع بشخص ، جنس ، کمیت و زمان هيچ يك معنائی نمیدهد واشکال كلمات هم هيچ در آن تبدیل نمیشود .\nدرباره السنه متكامله امروز هم ارباب علم ادعا میکنند که :- السنه مذکوره هم وقتی اینچنین يك شكل بسیطی داشته وبعد ها تدريجاً بدرجه حالیه ترقی یافته است . مع مافیه اگر گفته شود که کافه السنه از السنه مجرده آهسته آهسته بالسنه التصاقيه و بعده بالسنه منصرفه انقلاب و تحول کرده است خبطی خواهد بود زيرا يك قسم اسبابی موجود است که :- السنه را تبعاً از تبدل بتحولات تدریجیه منع میکند . ظهور نوشتن و ادبیات ؛ از جمله این اسباب بشمار میرود .\nبرای السنه مجرده گویا فن صرف ؛ وجود نیافته است . زیرا : کافه کلماتی که بصورت واحده زیر مطالعه گرفته میشود غیر متحول بوده امکان ندارد که از آن ها جدا جدا بحث شود ؛ كلمات ؛ تنها نظر بمواقمی که داخل جمله اشغال کنند يك معنای واضح و خصوصی اکتساب میکنند . بناءً عليه : در السنه مجرده نحو بر صرف تقدم کرده است . از جمله السنه مجرده لسان چین ، سیام و تبت بسیار حائز اهمیت است . در السنه مجرده کلمات ؛ پهلو ب پهلو ترتيب گردیده افاده مرام ؛ کرده میشود . اگر بعضی از جمله این کلمات منفرده\n\n٢٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1254, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1255, "text": "وزارت حربیه\n[ILL]"}
{"book": "adl0986", "page": 1256, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم زبان ها ( ۲۷ )\n\nبیکدیگر آن پیوست شود آنوقت لسان ؛ يك شكل دیگری میگیرد که اينك آن شكل مکتب عبارت از « السنة التصاقيه » ميباشد . ـ\nكافة هجاهای كه بیکدیگر آن التصاق كرده ويك کلمه از آن تشکیل میشود اهمیت ابتدائیه خود را محافظه نمیکنند . اصل معنای کلمه تنها در يك هجا مندمج میباشد . دیگر های آن علاوه بر محافظه شخصیات شان از موجودیت مستقله محروم میمانند . وظائف این ها عبارت از توضیح و تصریح معنای اصل هجا است .\nاکثری از السنه موجوده بحال « التصاقیه » است چنانیکه در آفریقا تقریباً لسان كافة اقوام محلیه حالت التصاقیه را دارد همچنان : اوستر یا لی ها ، مالائیائی ها ، پولنیز یائی ها ژا پونی ها ، قوره ئی ها ، ا قوم اوران و آ لتای و امریکا ئی ها همه با یکی از « السنة التصاقيه » متکلم اند .\nـ لسان تورکی از السنة التصاقيه با لسنه عائله « اوران و آ لتای » منسوب است. اوران آ لتای بصورت عمومیه به پنج شعبه منشعب گردیده است : ـ\n١ ـ شعبه سامو یه د ،\n٢ ـ شعبه فينو آ ،\n٣ ـ شعبه تورك ،\n٤ ـ شعبه مغول ،\n٥ ـ شعبه تونغوز ،\nاقوامی که امروز باشعبه تورك ؛ تکلم میکنند از سواحل بحر سفید و در سبریا تاساحل نهر « له نا » امتداد دارند . لسان عمومی این شعبه اصلا از تور کستان بر آمده است . اقوامی هم که با السنه تورکیه متکلم اند از نقطه نظر علم لسان ؛ به پنج شعبه جدا میشوند . هر یکی ازین ها صا حب يك لسانی اند که از یکدیگر شان فر قدار است .\nالسنه که شعبۀ تورك بآن منقسم اند : ـ\n١ ـ تور كی یاقوت ،\n٢ ـ تور کی اویغور ،\n\n٢٣٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1257, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل ( ۲۸ )\n\n۳ - تورکی نوغای .\n٤ - تورکی قیر غیز .\n٥ - تورکی اناطول .\n\nتورکی یاقوت ، در اطراف شمال شرقی سبریا از طرف چندین صد هزار کس که در بین\nاقوام تو نغوز جای گرفته اند تکلم میشود .\nتورکی اویغور ، سه لهجه دارد : اصل اویغور ، چغتای و ترکمن . ازین جمله لهجه اویغور\nنائل حراثث ادبیه بسیار بلندی است . چینی ها شهادت میدهند که : در عصر پنجم تاریخ میلادی\nلهجه اویغور يك لسانی بود که خوانده و نوشته می شد .\nتعداد نفوسی که باتورکی نوغای تکلم میکنند ۵۰۰۰۰ پنجاه هزار تخمین کرده\nمیشود و این ها در قم نهر وولگا در اژ درهان ، در بعضی جاهای بین بحر سیاه و بحر خزر\nو در کریم ساکن اند ـ لسان تاتارهای روسیه این است .\nتورکی قیر غیز را بعض محررین نوغای ربط میدهند .\nدر بین اصل لهجه های تورکی لسان اناطول بسیار حائز اهمیت است . ارباب علم میگویند\nکه : تورکی انا طولى يك نمونة بسيار مكمل السنة التصاقيه بشمار میرود .\n۱ - السنة متصرفه : ـ در السنة مذکوره شکل کلمات تبدیل میشود و تحولی که بمعنای\nآن می آید باین صورت افاده کرده میشود السنه مذکوره بدو قسم تفریق میشود : ـ\n۱ - السنة ساميه وحاميه .\n۲ - السنة هندیه و اروپائیه\nالسنه سامیه : عبارت از السنة آرامی ، سریانی و کنعانی ( السنة عبرانی وفنيكه ) و عربی میباشد\nالسنة حاميه : هم عبارت از السنة مصری ، لیبی و حبشی میباشد .\nالسنة هندیه و اروپائیه : عبارت از السنة شعبة هند ، شعبة ايران ، شعبه یونان ، شعبه\nایتالیان ، شعبه اسلاو و شعبة لت مييا شد .\n\n٢٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1258, "text": "وزارت حربیه\nریاست اردو"}
{"book": "adl0986", "page": 1259, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1260, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nمن و ماه\n(۲۹)\nادبیات\nاشعار منثور\n« من و ماه »\nپغمان\n\nشام شد و ستاره در آسمان نمودار گردید مانندۀ آنکه معجر نیله گون را بدانه های\nالماس مرصع کرده باشند ، بعد از کمی رخسارۀ خوشنمای قمر پدیدار شد و چنان مینمود که\nعروسی سخت زیبا این چادر نقره کار در سر کشیده و تنها چهرۀ مطبوع او بر روی نظاره\nگیان میخندد ، پیشانی ماه مثل طلوع سپیده دم کشاده و چون شباب دوشیزگان حسناشفاف بود.\nنسیم میوزید ولی آهسته ، روایح او بسی معطر بود تو گوئی موجودی قشنگ و عفیفی\nبپا خاسته و از دامان حریرش زیبنده گی با خوشبوئی آمیخته در اطراف خانه میپاشد ، تالاب\nصورت ستاره گان آسمان را منعکس مینمود و از شدت شوق برخود میلرزید ، درختان\nنیز باهم ملایم صحبت میکردند ، گلهای سفید لب ها بخنده کشوده داشتند و دانه های شبنم\nبوسه بردندانهای آنها نثار میکرد.\nچهچهۀ مرغکان معصوم شبانگاه چون آواز طفلکان بیگناه در سر خوان پدر مسرت\nآور و خوش آیند بود.\nدرین میانه فقط من بودم که تنها در گوشۀ خزیده و بر اینهمه مناظر حیرت داشتم ، فکر\nمیکردم و بیاد می آوردم از سیم تنانی که با زلف های خوشبو در آب فرو میرفتند\nو بشوخی همدیگر را در آغوش میکشیدند ، واقعاً چقدر اتفاق افتاده که دست بر لعل های\n۲۳۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1261, "text": "( ۳۰ ) مجلة کابل شماره ( سوم ) سال دوم\n\nسرخی که ازان آب میریخت سوده باشند .\nآنها رفتند ولی آب از دیده چشمه ها جاریست ، زلف های خوشبو در خاک های سیاه\nو نمناک قبر پریشان شدند اما صفوف اشجار و محافل گلهای سرخ برپاست ، بلبل میخواند و مشعوف\nاست ، چرا هیچ یادی نمیکند از غنچه های که نا شگفته پژ مرده شدند و برگهای نازک آن\nاز هم ریختند ، افسوس جمال دنیا چقدر سریع الزوال است .\nماه میتابد و در قعر قبر کفنی که خون آلود است در آغوش میکشد ، نمیدانم کدام\nسیمین عذاری شهید شده ؟ صدای آبهای مستانه که با صخرها تصادم میکند غلغله انگیز است ،\nهر قدر گوش میکنم آن لحنی که گاهی مثل نغمه موزيك قلب مرا نوش مینمود وجود ندارد .\nآری آنکسی را که من دوست میداشتم دیگر از مدتهاست سفر کرده و بجائی رفته که بازگشت\nندارد ، چرا من با او نرفتم و از کافوری که بگیسوان دلکش او ریختند بوسه نگرفتم .\nساعدی که از متکای بر آزرده میشد با نخ خام بسته کردند ، چشمهای\nکه خمار آلود و محبت انگیز بود مثل شمع خاموش شد ، موهای او در روی تخته جا مد\nو سختی فرو ریخت ، اما من هنوز در زیر شکنجه های حیات بسر میبرم .\nکسی را که دوست داشتم و نمیگذاشتم تبسمهای مقدس و شیرین او در زمین اوفتد در\nخاک سپردند ، بسیار گوش فرا کردم جز این قدر نگفتند که : جوان زیبائی بمرد . آه\nمردمان چرابی پروا استند .\nبمزار او رفتم قبری کشیده و بلند بالا دیدم ، سنگهای سفید بروی او انداخته بودند\nهیچکس نبود ترحم باینر زمین تعزیه دار نماید ، گاهی بادی میوزید و در پهلوی خارها\nبته كوچك و سبزی را میلرزاند .\nمحیط بسیار خاموش بود درین وادي غير از سکوت غمناکی ندیدم ، یادم آمد مردمان\nامروز مثل هر روز رفت و آمد دارند ، بازارها باز است ، وادارها گشاده ، کسانی\nاستند که شب را انتظار میبرند تا با رفیقان خود قهقهه کنند ، اما هیچ یادی ازین وادی\nخاموشان نمی نمایند .\nدلم بسیار تنگ شد ، حیات در نظرم منفور و خیره آمد ، نزديك آن بته سبز نشستم دیدم\n\n۲۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1262, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1263, "text": "وزارت حربيه\nریاست [ILL]"}
{"book": "adl0986", "page": 1264, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nمن و ماه\n( ۳۱ )\n\nکسی باو آبی نداده باران هم نمیبارد ، اشکهای حزن آوری که از چشم های غمناک من بخاموشی میریخت در پای بته بی غمخوار نثار کردم مبادا مثل گل نورس من از بی پروائی جهان پژمرده شود و بی آنکه کسی تأسف کند درخاک اوفتد .\nگریه کردم اما کسی بمن هم آواز نشد از مزار او هیچ آوازی نیامد ، ای واخ اگر بمن گویند او هیچ نمیشنود .\nشبها من دم اطاق ایستاده و منتظر لقائی استم که مردمان از و هراس دارند . بسیار آرزو نمودم بمیرم و آنکسی را که دوستدارم در آغوش گیرم ، چرا دعای من قبول نشد ؟ مردمان بمن رحم کنید و مرا تسلی دهید .\nمن بدوستان خود گفتم مرا در قبر او دفن کنند ، و دستهای مرا بعد از مرگ در گردن او حمائل نمایند ، آنها قبول کردند ، اما مرگ دیر میکند و مرا از انتظار ملول نمود .\nدیگر ماه به چکار من می آید ، این چمن بوی کباب میدهد ، آبها میگریند ، و نسیم انین حزینی دارد ، مرا از پنجا دور کنید و ببرید در مزارستانی که جوانان زیبا و ناکامی در آنجا خفته اند ، حیف زندگی چه بار سنگینی است . ( م . غ . )\n\n۲۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1265, "text": "شماره (سوم) سال دوم مجله کابل (٣٢)\n\n« نامهٔ سلیمانی »\n\nغزلی از غزلهای نایاب مغل اعظم اورنگ زیب عالمگیر شهنشاه هند که در شاعری عزت تخلص مینمود:-\nز درد دل چه نویسم که جوش بیتا بیست زحر زجان چه نگارم که نامه سیا بیست\nشب از خیال فراقیکه ریخت خون دلم که تار اشك گلابی ودیده عنا بیست\nچگونه شرح دهم حال دل که بیتا بم زیاد تاب رخش دل کتان مهتا بیست\nنشسته ایم درین بحر ناخدا چه کند بکشتی که زیکقطره آب گردا بیست\nنماند صورت راز دلم نهان عزت گرفته صفحه تصویر رنگ بیخوا بیست\n\n« صبح در پغمان »\n\nبقلم شهزاده احمد علیخان درانی\nمدیر انجمن ادبی\n\nملکه سحر سر از دریچه خاور برآورده اولین اشعه و نخستین لمعه حسن جلوه بار خود را برقلل جبال پغمان رقصان ساخت - سپیده سحری باسرخی شفق در آمیخت روایح نسیم صبحدم گیسوان مشکین شب را از رخساره سحرپرداز کائنات یکسو نموده مرغان خوش آواز را به نغمه درآورد وگلبنان نازك اندام را به اهتزاز.\nکائینات جمیل پغمان توگوئی يك مبهوت حیرت است که حسن حیرانش را در آئینه شفق ملاحظه مینماید، یادوشیزه گی مناظر با تمام معصومیت خود در امواج سفید پیچیده درین بازیگاه تخیل بخرام نازست واین دره قشنگ رعنا جوانیست سبزه رنگ که نور ستاره های درخشنده را به فشار دست خود پاش پاش نموده برسر او نثار میکند.\nفطرت زمزمه میکرد و طبیعت همهمه که خفتگان برخیزید! سحر بیدار شده، ساغر نور\n\n٢٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1266, "text": "شماره (سوم) سال دوم صبح در پغمان (۳۳)\nقسمت میکند ـ رعنائی غنچه میکشد، حسن در تبسم است و جمال در خرام .\nدر چنین وقتی حسیات عالیه يك شاعر ناشناس بی اختیار میگردد که تخیل پرورد و سحر\nآفرینی کند ـ نواهای رنگینش بی نقاب گردیده بدنیای ادب از جوش تشبیهات خود\nگلفروشی نماید، و در عالم شعر و سخن از حسیات مهیج ترنّمات کیفیت خیز موسیقی\nسراید تا آن يك را فردوس نگاه و این دیگر را مینوی گوش ساخته به ذرات مخمور انجمن\nحیات يك شان ارتعاش و حسن انبساط پدیدار گرداند .\nدر تمام عالم مطربی جز شاعر نیست که تار بربطش بتعریف سحر لرزان بشود و مصوری\nجز ادیب نی که کوائف نور را تصویر کشد زیرا که نگہت را سرودن و سحر را رسم نمودن\nاز حیز امکان بیرون است .\nمطالعهٔ فطرت نخستین فریضهٔ انسانیت ـ در جمال فطرت و صبح پغمان ابداً فرقی نیست\nمگر آنکه اگر او تخیل است این زبان اوست و اگر حسن است این مرآت آن .\nبنده حیرانم که اگر جمال سحر گاهی و طرهٔ سپیده دم را از ادبیات خارج کنیم دگر\nچه باقی میماند؟ زیرا که لذت سحر در دل شاعر کم است، یا در نگاه معنی خیز ادب مضمر\nیا در صدای سحر آمیز موسیقی مملو ـ سررنگینی حیات را بهترین بهار تمهید است .\nصبح پغمان روح شاعر را متأثر میکند و از شعبهٔ ادب نیز همانچیز که تنها با روح ما تعلق دارد\nپسند خاطر است ـ پس جهت هدیهٔ دوستان نزد ما همین ارمغانیست که از جنبهٔ روحانیت\nيك اديب پيش میتوان شد یعنی « صبح پغمان » .\nصبح پغمان فتح موسیقیست که از بربط خيال يك اديب متصاعد و بهر پردهٔ این مقام تمام\nحسیات لطیفهٔ شباب بخرج آمده باشد ـ یا حسن مسروریست که از قلم موى يك شاعر\nنازكخيال تمثال يك پروانه معصوم رسم گردیده آنکه جمله اجزای روح خود را بر گل رخسارهٔ\nپغمان نثار میکند و ارتعاش روح پرور این سبك رفتار بروايح جان پرور نسیم صبحدم\nکیفیت شباب را نقش میکشد .\nسحر در پغمان سلام فرشته است بروی زمین یا زمزمهٔ ستارگان شوخ ومبتلا لاست\nبر آسمان، يا يك صداى خاموش محبت است، يا سكون متحرك، يا خاموشی متلاطم، يا خود\n٢٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 1267, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل ( ٣٤ )\n\nحسن تخیل من شکل اختیار نموده بر حیرت ما چرائی این کیقستان تبسم آباد خندان است سحر پغمان يك لحن معطر است كه تنها لمس شمیم آنرا خوشبو میتواند ، يك موسیقی رنگین است كه کیفیت نغمه آنرا تنها بصارت ذائقه میکند زیرا سحر نگیتیست قابل دید ، نوریست قابل لمس ، خلقتیست كه در چشم اورعنائی تبسم وحسن نغمه مضمر است وجودیست كه از خوشبوئی رنگین و تعطر شیرین حیات معمورست ـ و نرمی شفق يك معجریست كه از دره تا کوه را در مرمرین حصاری فرا گرفته ـ حیف است كه چشم جمال سحر را در فضای پغمان نبیند وقتیكه تمام کائنات برای ملاطفت این سکون بیقرار میباشد وقتیكه آبشارها بانوا سنجی مرغكان زمزمه سنج نوش سامعه وقوت روح گردیده طلسم سکوت این دره جمیل را درهم می شکند .\nامواج سحر كه درخشانی ماه گلناری شفق و سرخی خورشید در آن محلول است مثل زنجیر شیر و شکریا مار نقره فامی در پیچ و تاب آمده بر فرش زمردین رقص بیتانی میکند یا شعاع لرزان نور در جویبارها غوطه میزند ـ قطرات شبنم در غنچه های نودمیده ماننداشك در چشم ، مرواری در صدف ، الماس درافسر ، نگین درحدقه ، تبسم درلب ، ونور درعذار میدرخشد .\nدرین حسن سفید ، درین تقریب مسرت آفرین درین صبح تماشا گلبرگهای نسرین را در دامن سحر پراگنده دیده گفتم « مگر باغبان قدرت تمام یاسمن زارش را يك وقت نثار کرده ، یا امواج گل است كه درین وادی قشنگ ودره جمیل برای غسل شبنمی سرهم ریخته یا داعیات محبت قلب است كه از سحر ترانه ملکوتی تجسم نموده با تنفس نورانی وحالت سریع السیر وجدانی شهپرهای نورانی گسترده به گلگشت پغمان سعی فرود آمدن دارد » .\nجوهای شفاف وچشمه های سیمابی از کنج و کنار هر باغ وراغ مثل يك چشم محبت مسکن ازنور بهجت وانجذاب حسن لبریزاست فواره های سیم اندام پری تمثال روی خود را در آئینه آب می بینند . یا گل اندامان نازك مزاج اند كه از نزديك به شهپرهای ملائکه واز دور به سروان سفید اندام می مانند ـ یا اسپان پری پرواز عراده « کلوب استور » را بردوش بسته پران پران می برند واین الف قدان عنان گسیخته در مستانه جوشی خود بردو پا\n\n٢٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1268, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1269, "text": "وزارت حربیه\nریاست حربی"}
{"book": "adl0986", "page": 1270, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nصبح در پغمان\n( ٣٥ )\n\nایستاده میل کشیده اند ـ گویا زمین بدمست شده ساغر سرشارش را در عالم بیخودی بر آسمان انداخته كیفیت كهكشان فلك را بیاد و عقد ثریا را بیاد داده ـ قندیلهای پریده رنگ را درین سپیده دم مثل توده نجوم وعقد پروین دیده برزمین گمان آسمان میرفت .\nماهتاب ستاره سوخته كه تمام شب درخشید حالا نورش را باخته با آهای سرد مثل مجمر افسرده وقندیل نیم بسمل لرزان لرزان سوی مغرب نزدیك شده میرود فرخسوار مشرق ، نیر جهانتاب مانند پیشانی شهر یار فاتح باوقار ودرخشان خدنگ شعاعی در دست و كمند زرین بردوش برین كوهستانات دلفروز مسلط میگردد ، وجمال سحر باهمه رعنائی خود از زیر جلباب نور چنين يك منظر زیبارا ترسیم میکند توگوئی انفاس عالم بالا فضای بسیط پغمان را بانور سفید و سفیدی نور معمور نموده است .\nدرین سحر فرخنده اختر و صبح دلکشاسوی فلك نگریستم ، دیدم شاهین ها با تیزی بال ودرشتی چنگال بايك وضع پر تمكين و چشم دوربین به تنظیم درست وپرواز عالی تبارانه در طیران بودند ، گویا این نجیب زادگان هوشمند عالمرا زیر بال خود گرفته آشیانه گگ کوهی خود را محافظه میکنند ، ولكه های ابر برمفارق شان مثل چتر دیبا سایه گسترده يك منظره غریبی را تشکیل مینمود .\nمن درین لمحات شیرین و مسرور از يكجانب سكون مطلق وامن حقیقی را حس میکردم و از دیگر سو شهامت انداز و سطوت پرواز شاهین های وطنی را در تصور خود رسم میکشیدم كه گلبانگ مؤذن طنین انداز گردیده بصدا ی « الصلواة خير من النوم » خود تمام وا دی ودشت را از موسیقی حیات و نغمه انبساط معمور و مملو ساخت . من ازخود رفته سوی مسجد دویدم تا سر نیاز را بدرگاه خلاق كائنات بصد عجز عبودیت بسایم ، بی اختیار زمزمه میکردم « الله اكبر ! الله اكبر »\n\n٢٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1271, "text": "(٢٦)\n\nشماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل\n\n« ملت افغان »\n\nدر نهاد ما تب و تاب از دل است\nتن ز مرگ دل دگر گون می شود\nاز فساد دل بدن هیچ است هیچ\nآسيا يك پيكر آب و گل است\nاز فساد او فساد آسيا\nتا دل آزاد است آزاد است تن\nهمچو تن پابند آئین است دل\n\nخاك را بيداری و خواب از دل است !\nدر مساماتش عرق خون می شود !\nدیده بر دل بند و جز بر دل مپیچ !\nملت افغان در ان پيكر دل است !\nدر كشاد او كشاد آسيا !\nورنه کاهی دررۀ باد است تن !\nمرده از کین زنده از دین است دل !\n\nقوت دین از مقام وحدت است\nوحدت از مشهود گردد ملت است !\nعلامه داکتر « اقبال »\n\nشرق را از خود برد تقليد غرب\nقوت مغرب نه از چنگ و رباب\nنی ز سحر ساحران لاله روست\nمحکمی او را نه از لا دینی است\nقوت افرنگ از علم و فن است\nحکمت از قطع و برید جامه نیست\nعلم وفن را ای جوان شوخ و شنگ\nاندرین ره جز نگه مطلوب نیست\n\nباید این اقوام را تنقید غرب\nنی ز رقص دختران بی حجاب\nنی زعریان ساق و نی از قطع موست !\nنی فروغش از خط لا طينی است\nاز همین آتش چراغش روشن است\nمانع علم و هنر عمامه نیست\nمغز می باید نه ملبوس فرنگ\nاین کله یا آن کله مطلوب نیست\n\nفکر چالاکی اگر داری بس است\nطبع درا کی اگر داری بس است\nعلامه داکتر « اقبال »\n\n٢٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1272, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم عرفان (۲۷)\n\n« عرفان »\n\nاثر طبع جناب مستغنی\nهر قوم تا که زنده عرفان نمیشود ممتاز علم و فضل بدوران نمیشود\nبا وسعت اراضی و یا كثرت نفوس چین را که گفته اند چو جا پان نمیشود\nظلمت زدای جهل بود نور معرفت شب را فروغ جز بچراغان نمیشود\nرنگین نشد ز دانش یکفرد مملکت یک غنچه گر شگفت گلستان نمیشود\nتعميم علم و فضل ضرور است دروطن یک قطره آب ما یۀ طوفان نمیشود\nتا عام و خاص میل معارف نمیکنند نام وطن بلند عزیزان نمیشود\nبی کسب و کار عصر و زمان هیچ قوم را جمعیت ضمیر پریشان نمیشود\n\n« استقبال افغان »\n\nشد علم و ادب شعار افغان گردید بلند کار افغان\nا ین عصر و زمان دگر چه آید جز علم و هنر بکار افغان\nافغان شده نامدار عالم از همت شهر یار افغان\nسازید بلند نام دولت ای ملت نامدار افغان\nیکروز چو آفتاب بیند عالم همه اشتهار افغان\nفر دایبنی چمن چمن گل سر بر کشد از بهار افغان\nبینند عيان كه شاهد بخت پر کرده چو گل کنار افغان\n\nغزل\n\nاز طبع شاعر منصوف کابل\nحافظ مجذوب\nدست اهل جود با دامان احسان آشناست پنجه عشاق با چاك گریبان آشناست\nپادشاهی نیست الا فقر و کنج عافیت بی نوائیهای ما با طبع شاهان آشناست\n\n٢٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1273, "text": "شماره (سوم) سال دوم مجله کابل (٣٨)\n\nمطلع الانوار فیض صبحگاهی می شود چون سحر هر کس که با خورشید رویان آشناست\nشکل سنبل میکند ایجاد دود آه من خاطرم یعنی بآنکا کل پریشان آشناست\nبی حضورت در تما شا گاه گلزار بهشت\nصبح مجذوب تو با شام غریبان آشناست\n\nمنتخبات نفیسه\n(۲)\nبهار باد غیس (هرات)\n\nیکی از حکایات لطیف ادبی تحریر نویسنده معروف سمرقند نظامی عروضی در قرن شش هجری که اوج فصاحت فارسیست برشته تحریر کشیده شده و اسلوب فصیح ولطیف نثری آنزمان را نشان میدهد.\nچنین آورده اند که نصر بن احمد که واسطه عقد آل سامان بود اوج دولت آن خاندان ایام ملک او بود و اسباب تمتع و عمال ترفع در غایت ساختگی بود خزاین آراسته و لشکر جرار و بندگان فرمانبردار زمستان بدار الملک بخارا مقام کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا بشهری از شهرهای خراسان مگر یکسال نوبت هری بود بفصل بهار بباد غیس خرم ترین چرا خوار های خراسان و عراق است قریب هزار ناو است پر آب و علف که هر یکی لشکری را تمام باشد چون ستوران بهار نیکو بخورند و بتن و توش خویش باز رسیدند و شایسته میدان و حرب شدند نصر بن احمد روی به هری نهاد و بدر شهر به مرغ سپید فرود آمد و لشکرگاه بزد و بهارگاه بود و شمال روان و میوه های مالن و کروخ دررسید که امثالی آن در بسیار جایها بدست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد آنجا لشکر برآسود وهوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ و میوه ها بسیار و مشمومات فراوان و لشکري از بهار و تابستان برخور داری تمام یافتند از عمر خویش و چون مهرگان درآمد\n\n٢٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1274, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1275, "text": "وزارت حربیه\nریاست اصلاح و ترقی"}
{"book": "adl0986", "page": 1276, "text": "( ۳۹ ) منتخبات نفیسه شماره (سوم) سال دوم\n\nو عصير در رسید و شاه سفرم و حماحم و اقحوان در دم شد انصاف از نعيم جوانی\nبستدند و داد از عنفوان شباب بدادند مهرگان دیر در کشید و سرما قوت نکرد و انگور در\nغايت شيرینی رسید و در سواد هری صدو بیست لون انگور يافته شود هريك از ديگری\nلطيف‌تر ولذ يذتر و از آن دو نوع است که در هیج ناحيت ربع مسکون يافته نشود يکی برنيان و\nدوم کلنجری تنگ پوست خرد تکس بسیار آب گوئی که در او اجزاء ارضی نیست از کلنجری خوشه\nپنج من و هردانه پنج در مسنگ بیاید سیاه چون قیر و شیرین چون شکر و ازش بسیار\nبتوان خورد بسبب مائیتی که در وست و انواع میوه‌های ديگر همه خیار چون امیر نصر\nبن احمد مهرگان و ثمرات او پدید عظیمش خوش آمد نرگس رسیدن گرفت کشمکش\nبیفگندند در مالن و متقی بر گرفتند و آونك بستند و گنجینه‌ها پر کردند امیر با آن لشکر\nبدان دو پاره دیه در آمد که او را غوره و درواز خوانند سراهائی دیدند هر يکی چون بهشت\nاعلی و هریكی را باغی و بستانی در پیش برمهب شمال نهاده زمستان آنجا مقام کردند و از\nجانب سجستان نارنج آوردن گرفتند و از جانب مازندران ترنج رسیدن گرفت زمستانی\nگذاشتند در غايت خوشی چون بهار در آمد اسبان بباد غیس فرستا دند و لشگرگاه به مالن\nبمیان دوجوی بردند و چون تابستان در آمد میوه‌ها در رسید امير نصر بن احمد گفت\nتابستان كجا رویم که ازین خوشتر مقامگاه نباشد مهرگان برويم و چون مهرگان در آمد\nگفت مهرگان هری بخوریم و برویم و همچنین فصل بفصل همی انداخت تا چهار سال\nبرين بر آمد زيرا كه صميم دولت سامانيان و جهان آباد و ملك بي خصم و لشکر فرمانبردار\nروزگار مساعد و بخت موافق با اين همه ملول گشتند و آرزوی خانمان برخاست\nپاد شاه را ساكن ديدند هوای هری در سر او و عشق هری در دل او در اثناء سخن\nهری را به بهشت عدن مانند كردی بلکه بر بهشت ترجیح نهادی و از بها رچين زيادت\nآوردی دانستند که سر آن دارد که این تابستان نيز آنجا باشد پس سران لشکر و مهتران\nملك بنزديك استاد ابو عبدالله الرود کی رفتند و از ندماء پادشاه هيچكس محتشم تر\nو مقبول القول‌تر ازو نبود گفتند پنجزار دينار ترا خدمت كنيم اگر صنعتی بکنی که پادشاه ازین\nخاك حركت کند که دلهای ما آرزوی فرزند همی برد و جان از اشتیاق بخارا همی برآید\n\n٢٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1277, "text": "(٤٠)\nمجله کابل\nشماره (سوم) سال دوم\nرودکی که نبض امیر بگرفته بود و مزاج او بشناخته دانست که به نثر با او در نگیرد روی بنظم آورد و قصیده بگفت و بوقتی که امیر صبوح کرده بود درآمد و بجای خویش بنشست و چون مطربان فرو داشتند او چنگ بر گرفت و در پرده عشاق این قصیده آغاز کرد:\nبوی جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی الخ ..\nچون قصیده تمام شد امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد و بی موزه پای در رکاب خنگ نوبتی آورد و روی به بخارا نهاد چنانکه راتین و موزه تا دو فرسنگ در پی امیر بردند به برونه و آنجا در پای کرد و عنان تا بخارا هیچ جای باز نگرفت و رودکی آن پنجہزار دینار مضاعف از لشکر بستد، و شنیدم بسمرقند در سنه اربع و خمسانه (٥٠٤) از دهقان ابورجا احمد بن عبد الصمد العابدی که گفت جد من ابو رجا حکایت کرد که چون درین نوبت رودکی به سمرقند رسید چهار صد شتر زیر بنه او بود والحق آن بزرگ بدین تجمل ارزانی بود که هنوز این قصیده را کس جواب نگفته است که محال آن ندیده اند که ازین مضایق آزاد توانند بیرون آمد و از عذب گویان و لطیف طبعان عجم یکی امیر الشعراء معزی بود که شعر او در طلاوت و طراوت بغایت است و در روانی و عذوبت بنهایت زین الملك ابوسعد هند و بن محمد بن هند و الاصفهانی ازو در خواست کرد که آن قصیده را جواب گوی گفت نتوانم الحاح گرد چند بیت بگفت که يك بيت از آن بیتها این است:\nرستم از مازندران آید همی زین ملك از اصفهان آید همی\nهمه خردمندان دانند که میان این سخن و آن سخن چه تفاوت است و که تواند گفتن بدین عذبی که او در مدح همی گوید درین قصیده:\nآفرین و مدح سود آید همی گر بگنج اندر زیان آید همی\nو اندرین بیت از محاسن هفت صنعت است اول مطابق، دوم متضاد، سوم مردف، چهارم بیان مساوات، پنجم عذوبت، ششم فصاحت، هفتم جزالت، و هر استاد که او را در علم شعر تبحری است چون اندکی تفکر کند داند که من درین مصيبم والسلام.\n(نقل از چهار مقاله عروضی)\n٢٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1278, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nمنتخبات نفیسه\n(٤١)\nدر مدیح سلطان محمود غزنوی\n\nیکی از قصاید مشهوره استاد سخن عنصری بلخی ملك الشعرای افغانستان در قرن پنجم هجری که در مدیح سلطان معروف غزنی محمود زابلی سروده :\nایا شنیده هنرهای خسروان بخبر بیا ز خسرو مشرق عیان ببین تو هنر\nاگر بطلعت گوئی خجسته طلعت او همی ز طلعت خورشید بیش دارد فر\nاگر بنعمت گوئی فزود نعمت اوست شمار ریگ بیابان و قطره های مطر\nيك چکامه هزار از گهر بشاعر داد از آن خز نیگی زرد چهره لاغر\nاگر شجاعت گوئی بکودکی در غور ز پشت اسپ مبارز ربود پیش پدر\nچنان بود پدری کش چنین بود فرزند چنین بود عرضی کش چنان بود جوهر\nبجنگ غزنی بد لشکری چو ابر سیاه همه سرا سر آتش سنان و برق سپر\nز گردایشان چون شب هوای روشن روز ز صف آنان چون کوه دشت پهناور\nدویست پیل در آن دشت هر یکی کوهی بزیر پای نیاورد خاك کرده حجر\nبحمله ملك شرق آن سپاه قوی چو گرد گشت پراگنده و ضعیف چو زر\nبجنگ مرو که از اوز کند تا در ری دهی نبود و نه شهری کز آن نبود حشر\nزگرد موکب شان چشم روز روشن کور ز بانگ مرکبشان گوش چرخ گردان کر\nچو آب گیر شده روی آب رنگ هوا سنان ایشان در آب گیر نیلو فر\nگروه آینه ایشان چو لشکر یاجوج سلیح محکم هريك چو سد اسکندر\nگشاده گردن و گسترده کین و آخته تیغ دوان چنانکه سوی صید شیر شرزه نر\nبکند حمله شاه زمانه شان از بیخ چنانکه مر سپه قوم عادرا صر صر\nشنیده خبر شاه هندوان جیپال که بر سپهر بلندش همی بسود افسر\nبدان صفت سپهی چون شب سیاه بزرگ بدست ایشان شمشیر های همچو سحر\nخدا یگان خراسان بدشت پیشاور بحمله پراگند جمع آن لشکر\nبه مولتان شد و در ره دویست قلعه گشاد که هر یکی را صد بند بود چون خیبر\n\n٢٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1279, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٢ )\n\nو راز هیاطله گویم عجب فرو مانی که شاه ایران آنجا چگونه شد بسفر\nزچین و ماچین یکرو به تالب جیحون زترك و تاجيك از ترکان و غز و خزر\n\nشعرای افغانستان\n۲\nبقلم سرور خان گویا\n\nشهید بلخی : -\nشیخ ابوالحسن شهید ابن حسین بلخی از بزرگان حکما و فلاسفه عصر و از مشاهیر خطاطان خود محسوب است و بقول یاقوت صاحب معجم البلدان از مردم جهود انك ( قریه ای از قرأ بلخ ) بوده است تذکره نویسان همه وی را معاصر بانصر بن احمد سامانی دانسته اند . جنبهٔ حکمت او بر شعر غلبه داشته است و در حکمت درجه ای داشته که با محمد ابن زکریای رازی حکیم و دانشمند معروف آن زمان معارضه میکرد . چنانکه ابوالفرج محمد بن اسحق ندیم در کتاب الفهرست (۱) در حق او مینویسد . در زمان رازی ( یعنی محمد زکریای رازی طبیب وحکیم معروف متوفی در سنه ۳۱۱ ) مردی بود معروف به شهید بن حسین بلخی مکنی بابوالحسن در حکمت بغایت ماهر وصاحب مصنفات بسیار و بین وی و رازی مناظرات بوده است . و سپس در شمارۀ مصنفات محمد ابن زکریا شمرده است : کتابی در رد شهید . و کتابی دیگر خطاب به شهید در اثبات معاد . در یتیمة الدهر ثعالبی نیز در ترجمۀ احوال محمد ابن موسی حدادی ذکری از و رفته است ( معروفست که از بلخ چهار تن برخاسته ابو القاسم کعبی در علم کلام و ابا یزید بلخي در بلاغت و تالیف و سهل بن حسن در شعر فارسی و محمد ابن موسی در شعر تازی شهید بن حسین در شعر فارسی و تازی از معاریف زمانه خویش بوده و مخصوصاً در شعر فارسی از بزرگانست و شعر تازی او نیز تادرجهٔ معروف بوده . ) از اشعارش برخی در لباب و بعضی دیگر در کتاب حماسة الظرفا تالیف\n(۱) کتاب الفهرست ابن ندیم چاپ ( لايپزيك ۱۸۷۰ - ص ۳۱۹ و عيون الانبان فی طبقات الاطبا ابن اصیبعه چاپ مصر ج ۱ ص ۳۱۱ ) .\n\n۲۵۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1280, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1281, "text": "وزارت حربیه\nدایره استخبارات"}
{"book": "adl0986", "page": 1282, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nشعرای افغانستان\n(٤٣)\n\nابو محمد کافی زوزنی در چست و بسال ۳۲۰ رحلت کرده است و با وجود مراتب علمی از\nبزرگان شعرا بوده و شعرای مقتدری باستادی او بعد از وی اعتراف داشته اند ، دقیقی\nشاعر بزرگ و مشهور بلخی در حق او گوید:\nاستاد شهید زنده بایستی\nوان شاعر تیره چشم روشن بین\nتا شاه مرا مدیح گفتندی\nزالفاظ خوش و معانی رنگین\nفرخی سیستانی غزل اورا بدل آویزی و نغزی میستاید مصرع\nاز دلاویزی و نغزی چون غزلهای شهید\nو رودکی او را شاعر مطلق میداند مصرع\nشاعر شهید و شهره فرالاوی\nشهید قبل از رودکی یعنی پیش ۳۲۹ وفات یافته است زیرا رودکی در مرثیه او میگوید .\nکاروان شهید رفت از پیش\nوان ما رفته گیر و می اندیش\nاز شما ردو چشم يك تن كم\nوز حساب خرد هزاران بیش\nو شاهد صادق وفات شهید را در سنه ٢٥٥ میداند .\nنمونه سخن :\nدانشا چون دریغم آئی از انك\nبی بهائی ولیکن از تو بها است\nبیتو از خواسته مبادم گنج\nهم چنین زار دار باتو رواست\nبا ادب را ادب سپاه بس است\nبی ادب باهزار کس تنها است\nاین دو بیت را به ابو عبدالله ابن جهمانی که از معاصرین اوست نوشته و خود را بدینوسیله\nبیاد او داده است .\n\nگر فرا موش کرد خواجه مرا\nخویشتن را برقعه دادم یاد\nکودك شير خواره تا نگریست\nمادر او را بمهر شیر نداد\nوله\nابر همی گرید چون عاشقان\nباغ همی خندد معشوق وار\nرعد همی نالد مانند من\nچون که بنالم بسحرگاه زار\n\n٢٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 1283, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٤ )\n\nاگر غم را چو آتش دود بودی جهان تاريك بودی جاودانه\nدرین گیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی شادمانه\nدانش و خواسته است نرگس و گل كه بيك جای نشگفند باهم\nهر كرا دانش است خواسته نیست وآنکه را خواسته است دانش کم\nشقیق بلخی : —\nعارف مشهور از شعرای قرن ۲ محسوب است و درسنه ١٧٤ شهید گردیده است ولی مجمع الفصحا با آنکه سال شهادتش را بسال ١٧٤ میداند باز هم او را معاصر آل سامان دانسته است و درین خود سهوی است بزرگ زیرا حنظلة بادغیسی وابن وصیف سكزی كه شعرای اولیه فارسی بشمار آمده اند عهد شاعری ووفات آنها در بین سنوات ٢٥٩ و ۲۲۰ و ٢٥٣ و ٢٩٦ بوده است پس چگونه شاعر وعارفی كه در سال ١٧٤ شهید شده از شعرای آل سامان بوده باشد شرح حال عارف بزرگوار بلخ در نفحات الانس ورياض العارفين مفصلا مرقوم است وما این رباعی را كه در مجمع الفصحا بنام حضرتش ضبط است نقل نمودیم . رباعی :\nصوفی که بخرقه دوزیش بازاریست گر بخیه بفقر میزند خوش کاریست\nور خواهش طبع دست او جنباند هر بخیه ورشته اش بت وزناریست\nصانع بلخی\nاز شعرای در بار صفاریان سیستان است که بقیة عمر را در دربار سامانیان بسر برده ومعاصر با رودکی بوده است وبجز يك رباعی از اشعار او چیزی بدست نیست .\nابو المؤيد بلخي :—\nكه ظاهراً مويدی تخلص میکرده شاعر و دبیر بسیار بزرگ بوده داستان یوسف وزلیخارا اول شاعریست كه نظم کرده بقول فاضل فارسی آقای سعید نفیسی در نثر نیز دو کتاب داشته است یکی شامل داستان های قدیم مانند شهنامه که پیش از سال ٣٥٢ که ترجمة طبری تمام شده آنرا تالیف کرده بود ودیگری موسوم بکرشاسب نامه که منتهای اعتبار را داشته است و اکنون از میان رفته ودیگر کتابی در عجایب البلدان كه نسخة آن اکنون\n\n٢٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1284, "text": "شماره (سوم) سال دوم شعرای افغان (٤٥)\n\nموجود است و آن را بنام نوح بن منصور (٣٦٦ - ٣٨٧) ترتیب داده و ازین قرار\nتا اواخر قرن چهارم زنده مانده است و از اشعارش مقدار کمی باقیست نمونه سخن:\nنبیدی كه نشناسی از آفتاب چو با آفتابش كنی مقترن\nچنان تابد از جام گوئی که هست عقیق یمن در سهیل یمن\nانگشت را زخون دل من زند خضاب كف كرد بلاء تن و جان هر كس است\nعناب و سیم اگر نبود مان روا بود عناب برسيكة سيمين او بس است\nمعروفی بلخی:—\nاسمش ابوعبدالله محمد ابن حسن و تخلصش معروفی از قطعه که در مدح امیر رشید عبدالملك\nبن نوح بن نصر گفته و سلطان مزبور از سنه ٣٤٣ تا ٣٥٠ سلطنت داشت معلوم می شود\nكه از شعرای آل سامان بوده است .\nنمونه سخن :\nقطعه كه در مدح امیر موصوف ساخته است .\nای آنكه مر عدورا صبری و حنظلی وی آنكه مر ولی را شهدی و شكری\nآنجا كه پیش بینی باید موفقی وانجا كه پیش دستی باید مظفری\nاین دل مسکین من اسیر هوا شد پیش هزاران هزار گونه بلا شد\nحکم قضا بود و ین بدلم بر محكم از ان شد که یار یار قضا شد\nهر چه بگویم زمن نگر که نگیری عقل جدا شد زمن كه یار جدا شد\nرابعه بلخی :—\nاز شعرای آل سامان و معاصر با رودکی بوده است بقول مجمع الفصحا از ملك زادگان\nبلخ است و پدرش که موسوم بكعب و در اصل از اعراب است در بلخ و قزدار و بست\nو حوالی قندها ر و سيستان كامرانیها نموده و رابعه که بزین العرب معروف است اول\nزنی است که بزبان فارسی شعر گفته و در شعر فارسی نهایت قدرت داشته و احوالش بطور\nمبسوط در خاتمة نفحات الانس حضرت جامی در ضمن نسوان عارفه مسطور وهم در یكی از\nمثنویات شیخ عطار مجملا از حالات او نظماً مذکور است و همچنین سوانح زندگانی او را\n\n٢٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1285, "text": "شماره (سوم) سال دوم مجله کابل (٤٦)\n\nکه شامل مراتب عشق مجازی که آخر بعشق حقیقی منجر شد و واقعه شهادت وسایر وقائع\nدوره زندگانی اورا صاحب مجمع الفصحا برشته نظم کشیده و نام آن مثنوی را گلستان ارم\nنهاده است.\nنمونه سخن :\nمرا بعشق همي متهم کنی به حیل چه حجت آری پیش خدای عزوجل\nبه عشقت اندر عاصی همي زیارم شد بدینم اندر طاغی همي شوی بمثل\nنعیم بیتو نخواهم جحیم با تو رواست که بیتوشکر زهر است و باتوزهرعسل\nبروی نیکو تکیه مکن که تايك چند به سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل\nهر آئینه دروغ است آنچه گفت حکیم؟ فمن تكبر يوماً فبعد عز اذل\n\nطخاری طخارستانی : -\nطخاری از مردم طخارستان و شاعر در بار سامانیان و معاصر بارودکی وسایر شعرای\nآل سامان بوده است واز شعر او جز دوبیت نمانده است تاریخ وفات او معلوم نشد.\n\nابو عبدالله ولوالجي مروزی : -\nاسمش ابو عبدالله محمد ابن صالحی ولوالجي ( رستاق حالیه ) واز شعرای سامانیان است،\nتذکره نویسان از و تمجید شایانی کرده اند عوفی اورا ولوالجي دانسته صاحب مجمع الفصحا\nو فاضل ایرانی آقای مرزا محمد خان قزوینی اورا نوالجی شمرده اند و بقول صاحب سخنوران\nازین بیت منوچهری:\nبوالعلاو بوالعباس و بوسليك و بواللمثل آنکه آمد از نوایج آنکه آمد از هری\nاورا مقصود میدانند تاریخ وفات و زمان زندگی او بدست نیامد.\n\nنمونه سخن :\nجعد بر سیمین پیشانیش گوئی که مگر لشکر زنگ همي غارت بغداد کند\nوان سیه زلف بر عارض گوئی که همي بر پر زاغ کسی آتش را باد کند\n\nابو شعیب هروی :\nاز مشاهیر شعرا و در عهد سامانیان در بلخ زیست مینمود و بقول صاحب مجمع الفصحا\n\n٢٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1286, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1287, "text": "وزارت حربیه\nدایره تحریرات"}
{"book": "adl0986", "page": 1288, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nشعرای افغان\n(٤٧)\n\nاواخر زمان رودکی را دریافته و گویا بعد از وفات رودکی که ۳۳۰ است هم زنده بوده است.\nو عوفی اشعار ذیل او را که در حق ترسابچه گفته است در جلد ثانی لباب الالباب ضبط\nکرده است.\nدوزخی کیشی بهشتی روی و قد آهو چشمی حلقه زلفی لاله خد\nلب چنان کز خامه نقاش چین بر چکد از سیم بر شنگرف مد\nگر به بخشد حسن خود بر زنگیان ترک را بی شك ز زنگ آید حسد\nبینی آن نازك ابریشمین بسته بر تاری ز ابریشم عقد\nاز فرو سو گنج و از بر سو بهشت موزنی سیمین میان هر دو حد\nابو طاهر خسروانی :\nاسمش ابو طاهر طیب بن محمد خسروانی و از معروف ترین شعرای قرن چهارم بوده است\nفردوسى يك بيت او را تضمین کرده چنانچه میگوید :\nبیاد جوانی كنون مویه آرم بدین بيت بوطاهر خسروانی\nجوانی من از کودکی یاد دارم دریغا جوانی دریغا جوانی»\nصاحب سخن و سخنوران مینویسد که ازین بیت استنباط میشود كه خسروانی به پیری\nرسیده و شکستگی پیری و تذکر ایام جوانی او را غمگین داشته است و ازین قطعه سوزنی.\nبیچاره سوزنی كه بسوداي غازی شد همچو خسروانی خسران زده تنش\nچون خسروانی از غم غازی نحیف شد زانگونه سوزنی که ندانی ز سوزنش\nای کاش خسروانی بودی بدین زمان تا بودی آستان خداوند مسكنش\nبدست می آید که خسروانی را آتش عشق گداخته و بدنش را نحیف کرده است\nوفاتش در ٣٢٤ واقع گردید.\nنمونه سخن :\nچهار گونه کس از من بعجز بنشستند کزان چهار بمن ذره ای شفا نرسید\nطبیب و زاهد و اخترشناس و افسون گر بدارو بدعا و بطالع و تعویذ\nتا باز کردم از دل ز نگار حرص طمع زی هر دری که روی نهم در فراز نیست\n\n٢٥٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1289, "text": "( ٤٨ )\n\nشماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل\n\nجاهست و قدر و منفعت آنرا که طمع نیست عز است و صدر و مرتبه آنرا که آز نیست\nابو سرخسي هراتي :\nاز شعرای سامانیان و بوفور فضل و کمال معروف روز گار خرد بوده است زیاده از و\nاطلاعی در دست نیست و از اشعار او نیز مقدار قلیلی مانده و اشعار ذیل او را\nمجمع الفصحا ضبط کرده است :\nای پادشاه روی زمین دورازان تمت اندیشه تقلب دوران کن وزمان\nبیخی نشان که دولت باقیست بر دهد کاین باغ عمرگاه بهار است و گه خزان\nچون کام جاودان متصور نمی شود خرم کسیکه زنده کند نام جاودان\nغزوانی لوگری ( ١ ) :-\nاسمش ابوالحسن علی بن محمد و روز گار شاعري او ٣٦٥ - ٣٨٥\nدر عهد نوح ابن منصور بن نوح سامانیست در مدح او و وزیرش ابوالحسین عبدالله بن احمد\nعتبی مقتول ٣٧٢ ابیاتی گفته که در لباب الالباب مسطور است . غزوانی شعر خوب میگفت\nو چنگ تر مینواخت ازین رو در شعر و موسیقی استاد کامل بوده است ، عوفی در بارهٔ\nاشعار او مینویسد . شعرش را طعم شهد و طیب مشك و طراوت گل و لطافت نسیم است .\nو اشعار ذیل را که در توصیف نی ساخته بنام او در کتاب سخن و سخنوران ضبط افتاده است .\nنی\nزعنبر زره دارد او بر سمن ز سنبل گره دارد او بر قمر\nبرون برد از چشم سودای خواب در آورد در دل هواي سفر\nبتابید سخت و پیچید سست بگرد کمر گاه دستار سر\nشتابان بیامد سوی کوهسار بآهستگی کرد هر سو نظر\nبرآورد ازان و هم پیکر میان یکی زرد گویای ناجا نور\nنه بلبل ز بلبل بدوستان فزون نه طوطی زطوطي سخنگوی تر\n\n(١) لوگر بفتح لام وسكون واو و فتح كاف دهی بزرگ بوده است بر نهر مرو و در ٦١٦ که\nیاقوت بدانجا گذشته خراب وجز مناره ای از آثار آن بر جا نبوده است . معجم البلدان ج ٧ص ٣٤٣\n\n٢٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1290, "text": "شماره (سوم) سالدوم\nشعرای افغان\n( ٤٩ )\n\nچو دو شبزگان زیر پرده نهان چو دوشیزه سفته همه روی بر\nز بسد بز ریشه ئی در دمید بپارسال ئی داد دم را گذر\nبرخ برزد آن زلف عنبر فراش به نی برزد انگشت وقت سحر\nهمی گفت در نی که ای لوگری غم خدمت شاه خور دی مخور\nکسائی مروزی : —\nدر روز چهارشنبه بیست و هشتم شوال ٣٤١ متولد شده و تا پنجاه سال بعدازان یعنی\nتا ٣٩١ که در اوایل سلطنت سلطان محمود غزنوی است هم حتما زنده بوده است و یکی از\nمشاهیر شعرای قرن چهارم و حکمای عصر خویش بشمار است و روزگار شاعریش در\nسلطنت نوح بن نصر چهارمین پادشاه سامانی (سنه ٢٣١ ، ٣٤٣ ) بوده است چنانکه\nخود وی درین ابیات تصریح میکند .\nبسیصد و چهل و يك رسید نوبت سال چهارشنبه وسه روز باقی از شوال\nبیا مدم بجهان تا چه گویم و چکنم سرود گویم وشادی کنم بنعمت ومال\nستور وار بدین سان گذاشتم همه عمر که برده گشته فر زندم واسیر عیال\nبکف چه دا رم زین پنجه شمرده تمام شمار نامه باصد هزار گونه وبال\nمن این شمار بآخر چگونه فصل کنم که ابتداش دروغست و انتهاش خجال\nدرم خریده آزیم ستم رسیده حرص نشانه حدثاتم شکار ذل سوال\nسرم بگونه شیر است ودل بگونه قیر رخم بگونه نیلست وتن بگونه نال\nنهیب مرگ بلرزاندم همی شب وروز چو کودکان بد آموزرا نهیب دوال\nدریغ فر جوانی دریغ عمر لطیف دریغ صورت نیکو دریغ حسن وجمال\nگذاشتیم و گذشتیم بودنی همه بود شدیم وشد سخن ما فسانه اطفال\nایا کسائی پنجاه بر تو پنجه گذارد بکند بال ترا زخم پنجه و چنگال\nتو گر بمال و امل پیش ازین بداری میل جدا شو از امل و گوش وقت خویش بمال\nعوفی میگوید این قطعه را درحین وفات گفته است .\nنظامی عروضی کنیه اش را ابوالحسن وصاحب مجمع الفصحا ابواسحق ولقبش مجدالدین\n٢٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1291, "text": "(٥٠)\nمجلة كابل\nشماره ( سوم ) سال دوم\n\nمی شمارد محمدعوفی وامين احمد رازی هيچيك اين كنيه را ننوشته و تنها او را بكسائی مروزی معرفی ميكنند . صاحب سخن و سخنوران در بارۀ او مينويسد: همين مايه اندك كه از اشعارش با قيست اندازه وسعت فكر و دقت خيال و حس بلاغت و براعت طبع او را ميتوان دانست اشعار كسائی بلطافت و دقت تشبيه ممتاز است و درين فن عده كمي بپايه او ميرسند . ناصر خسرو حكيم معروف در موارد متعدد از كسائی اسم ميبرد و با او در نظم اظهار معارضه ميكند وقصايديكه حكيم كسائی گفته و بخراسان نزد حكيم ناصر خسرو فرستاده وباز قصايديكه در جواب آن ازطرف آن حكيم آمده است مفصلا در مجمع الفصحا مندرج است اين واقعه دليل بر شهرت ادبی و استادی كسائی مروزیست زيرا حكيم ناصر خسرو خود پسندی مخصوصی دارد و باهر كس نمی آويزد (سخن و سخنوران ) كسائی از ابوالحسن عقبی و نوح بن منصور احسان ديده و در حق او مدح سروده .\nوزنی گويد:\nكرد عتبی با كسائی هم چنين كردار خوب\nماند عتبی از كسائی تا قيامت زنده نام\nاز اشعار اين شاعر معروف تا اندازه با قيست و قسمت مهم آن در مجمع الفصحا ضبط است. در مرثية امير نوح بن منصور سامانی گفته است:\nجنازۀ تو ندا نم كدام حادثه بود\nكه ديده ها همه مصقول كرد و رخ مجروح\nز آب ديده چوطوفان نوح شد همه مرو\nجنازۀ تو بران آب همچو كشتی نوح\nحسن تشبيه\nدستش از پرده برون آمده چون عاج سپيد\nگفتی از ميغ همي تيغ زند زهره و ماه\nپشت دستش بمثل چون شكم قاقم نرم\nچون دم قاقم كرده سر انگشت سياه\nبكشای چشم ژرف و نگه كن به شنبليد\nتا بان بسان گوهر اندر ميان خويد\nبرسان عاشقی كه ز شرم رخان خويش\nديبای سبز را برخ خويش در كشيد\nچون خوش بود نبيد برين تيغ آفتاب\nخاصه كه عكس آن نبيد اندرون پديد\nجام كبود و بادۀ سرخ و شعاع زرد\nگوئی شقايق است و بنفشه است و شنبليد\nآن روشنی كه چون به پياله فرو چكد\nگوئی عقيق سرخ بلؤلؤ فرو چكيد\n\n٢٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1292, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1293, "text": "وزارت حربیه\nدایره اوراق"}
{"book": "adl0986", "page": 1294, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم شعرای افغان (٥١)\n\nوان صافی که چون بکف دست برنهی کف از قدح ندانی و نی از قدح نبید\nگل فروش\nگل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت مردم کریم تر شود اندر نعیم گل\nای گل فروش گل چه فروشی برای سیم وز گل عزیز تر چه ستانی بسیم گل\n\nعماره مروزی :-\nاز شعرای اواخر سامانیان بوده و تا زمان سلطان محمود غزنوی که اوایل قرن پنجم است هم زنده بوده است شاعر معروف و نیکو سخن است عوفی میگوید شعرای عصر آخر سامانی او را مقتدای خود دانسته و شعر او را بجودت صفت کرده اند چنانکه شاه بو علی رجائی گوید مصرع . « من خود ترا بشعر گرفتم عمارة » صاحب سخن و سخنوران گوید :\nقطعه که در رثاء ابو ابراهیم اسمعیل منتصر آخرین سامانیان و مقتول در سنه ٣٩٥ گفته از مراثی کم نظیر زبان فارسیست و ازینجا میتوان دانست که تا سال قتل آن شاه یعنی ٣٩٥ مسلما حیات داشته است در بهارستان که آخرین کتاب نثر عارف قرن نهم حضرت مولانا جامیست حکایت كوچك و نفیسی در باره عماره مروزی بدینقرار مرقوم افتاده در مقامات سلطان الطریقه شیخ ابو سعید ابو الخیر ( بلخی ) مذکور است که روزی قوالی پیش سلطان این بیت خواند .\nاندر غزل خویش نهان خواهم گشت تا بر لب تو بوسه زنم خویش خوان\nشیخ را وقت خوش شد پرسید که این شعر از کیست گفتند از آن عماره است فرمود برخیزید تا بزیارت وی برویم و با جمعی از مریدان بزیارت وی رفتند اشعاری که از او باقیست قوت فکر و حسن بیان ازو ظاهر میشود چنانچه جامی در بهارستان هم میگوید :\n( طبعی خوش و شعر دلکش داشته )\nبعضی اشعار او قرار ذیل است .\nدر رثاء ابو ابراهیم\nاز خون او چو روی زمین لعل فام شد روی وفا سیه شد و چهر امید زرد\nتیغش بخواست خورد همی خون مرگ را مرگ از نهیب تیغ مران شاه را بخورد\n\n٢٥٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1295, "text": "شمارهٔ (سوم) سال دوم\nمجله کابل\n(٥٢)\nزمستان و بهار\nجهان ز برف اگر چند گاه سیمین بود زمرد آمد و بگرفت جای توده سیم\nبهار خانه کشمیریان بوقت بهار بباغ کرد همه نقش خویشتن تسلیم\nبدوز باد همه روی آبگیر نگر پشیزه ساخته بر شکل پشت ماهی شیم\nجهان و جهان جوی\nغره مشو بدانکه جهانت عزیز کرد ای بس عزیز را که جهان کرد زود خوار\nمار است این جهان و جهانجوی مارگیر وز مار گیر مار برارد شبی دمار\n( ناتمام )\nوحدت آمال ملی\nترك و تازی ، ديلم و كرد و بلوچ و لر بايران مملكت آشفته كرد از اختلافات محلى\nاينهمه فرزند را پرورده يك مادر بدانان گر بیابی فرق جزئی رفع کن با صلح كلى\nیکزبان و یکدل و یکرنگ گردد سهل و آسان نور دانش گر کند بر مردم ایران تجلی\nباز ماند افسوس ایران از همه امثال و اقران با همه فکر درخشان باهمه هوش جبلی\nدرد ایران را نمیدانی که آخر چیست درمان وحدت آمال ملی وحدت آمال ملی\n( مجله آینده : سال اول )\n٢٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1296, "text": "شماره (سوم) سال دوم سقراط (٥٣)\n\nمشاهير\n\n«سقراط»\n(۲)\nمحمد عظیم خان آرزوی\n\nما باید فیصله کنیم و همین چیز بود که ما تان از ان احتراز میکرد لاکن اگر ما همان سنگ\nمحك ماتان را در میان بیندازیم یعنی اگر غور کنیم که كدام يك از شاگردانش بعشق\nلا هوی فلسفه بیشتر علاقه داشته چاره کار ما میشود ، اما این محك را مدت مدیدی قبول\nنمیکردند و متردد بودند که آیا بفلاطون بسیارتر اعتماد شود یا بزینوفيون و یا یاد داشت های\nاندك ارسطاطالیس راجع بحكمت سقراط معتبر است و یا سقراطيون صغير وارث حقيقي\nخواهد بود ، ولی میتوان گفت که این منازعات در آخر بخیر افلاطون اختتام مییا بد و درین\nصورت البته شهادت سقراطیون دیگر و ارسطاطالیس بی کم و کاست ردی گفته نخواهند\nشد ، مثلا\" اگر ارسطاطالیس از يك درس سقراط اطلاع داده نميتواند و خبر او بفلاطون\nمنسوب میگردد قیمت آن دو چند است چرا که مشاراً الیه ، استاد شخص او بوده است و\nاگر سقراطیون دیگر حکم و افکار او را نمیدانند اقلا\" بما اشاره کرده میتوانند که در کدام\nتحریر فلاطون حكم سقراط را جستجو نمائیم بلی همین سقراط است که او را فلاطون در\n(دیالوگ) های خود برغبت زیاد رول مهم و رهبری را میدهد بقرار کشفیات هر روز\nآثار ذيل پلاطون بيشك سقراطي شمرده میشود : « اپولوژی » : « کریطون » : «پروتا\nگوراس » : « لاکس » : «کارمیداس » برخلاف فوق آثار «مینون » و « گور گیاس »\nتحت بحث اند واقعا مینون دارای حکمت مخصوصه فلاطونی میباشد و آن همان درس است\nکه معرفت را دوباره بخاطر آوردن تعریف کرده است :\n\n٢٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 1297, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nمجله کابل\n(٥٤)\n\nخوب اگر ما ازین نقاط نظر سعی نموده حكم سقراط را واضح نمائیم چه مییابیم ؟\nآیا سقراط حکمت هم داشته ؟ بعضی منکر اند و میخواهند سقراط را محض يك شخص\nبیدار کننده اخلاقی و دینی بگویند . نظریه فوق را دوچیز تائید میکند ، اولا سقراط\nدر نطق دفاعیه بحضور منصفین عمل تدریس خود را نسبت به ملت آتن به يك اسپ سوار\nتشبیه میدهد که اسپ را از تنبلی و کندی متمادیأ مهمیز نماید .\nثانیاً ديا لوك های فلا طون ظاهراً باعتراف نادانی رهبر د يا لوك (سقراط)\nخاتمه مییابد و نه با يك مفهوم تعریف شده مکمل و تیار مگر نه این دلیل و نه آن دلیل\nنا فی فیلسوفی سقراط نمیشود ؛ خوب پس يك مشكک بود ؟ (درینجا مراد از مشكك\nهمان ثابت بعقیده فلسفی است که حصول معرفت با اليقين و حقیقت عام الاعتبار را ناممکن\nمیداند) مدعیان جدید او (اگرچه بزعم خود مداح و وصاف او میباشند) او را\nمشكک نمیدانند بلی مشكك نسبت مگر مدرس دینی هم نبوده بلكه يك نقاد است و\nانتقاد او چنانچه بانتقاد فلسفی مخصوص بوده مفید و ثمر دارهم بود؛ این سخن را اپولوجی فلاطون\nصریح نشان میدهد زیرا خیالات مثبت سقراط را روایت میکند وقتی که من بهرطرف\nمیروم بهیچ چیز دیگر اندیشه ندارم جز آنکه جوانها و پیرها را در بین شما متقین بسازم که\nاینقدر غم جان و مال لایق نیست جز برای روح که حتی الامکان خوب بشود زیرا مال\nهنر را پیدا نمیکند بلکه بالعکس هنر مال را پیدا میکند ، همین طور با منصفین حرف زد و درینجا\nاگرچه مخفیانه اظهار میدارد که هیچکس برغبت بدی نمیکند مگر چیز یکه مهم است فقره\nاساسی اوست که میگوید انسان کشش کورانه را نباید تعقیب کند بلکه باید معرفت\nرا تعقیب کند تا هنرمند گردد ؛ بسانترها برای همین فقره همیشه و مدام اجتهاد مینمود و\nهمین فقره موضوع اساسی از نطق مدافعه او میباشد شاید با اینهمه نسبت بشعرای مملکت\nخود زیاده نگفته باشد یعنی انسان باید در اعمال خود نيك وعادل باشد استحقاق و سزاواری\nاو صرف در همین نقطه باشد که او چیزی را که اشخاص نجیب وعالی مملکتش يك چیزی\nواقعی و معلوم دار میدانستند انرا عملی ساخته است . نی چنین نیست ؛ سخن واقعی و معلوم\nدارنمیباشد بلکه بکلی نکات جدید و قیمت داری اند که درینجا بیان میکند و این طور هم\n\n٢٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1298, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1299, "text": "وزارت حربیه\nشفاخانه مرکزی عسکری"}
{"book": "adl0986", "page": 1300, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nسقراط\n( ٥٥ )\nنیست که سقراط در تدریس مقوله فیلسوفان گذشته را ذکر نکرده باشد ؛ « دیمو قريط »\nهم گفته که ظالمی از مظلومی فجیع تر است چیزیکه هر دو را فیلسوف میسازد آنست که\nهر دو سعی نموده اند تا این فقرات را از روی منطق ومفهوم تاسیس نمایند مگر سوال\nاصلی ما این است که آیا سقراط يك طرز فلسفی دارد یا خیر ؟ فیصله کننده همین سوال است\nنه اینکه آیا او بر اساس این عمل برای ما يك اصول دینی گذاشته است\nدرین خصوص که سقراط اینطور يك طرز داشت محل تردید نیست سقراط صنعت\nتولید افکار را با صنعت قابله گری ما در خود تشبیه داده است مشاراً الیه معاونت میکرد\nتا مخاطب بعقل خود معرفت صحیح را درك نمايد . وقتيكه معرفت صحیح در مفهوم شی\nنباشد پس در کجا قرار گرفته خواهد بود ؟ همین مطلب در معرفت طبیعت بهمان اندازه\nمعتبر است که در معرفت اخلاق معتبر است .\nهیچکس انکار کرده نمیتواند که سقراط توجه کلی بقضیه ذیل داشت .\nهمه اعمال اخلاقی ما باید در هدف عمل از هوش صحیح صادر شود بعد با این تسلیم شد\nکه سقراط کاشف مفهوم اخلاقی بود مفهوم را از حیث هدف کشف نمود یعنی سقراط\nاز حيث بحث مفهوم دانست که تعریف هر مفهوم انسان را باز بيك سوال دگر میکشاند\nو تنها از همین سبب از مفهوم سقراطی یك تصور افلاطونی تنمیه شد ارسطاطالیس نه تنها\nکشف مفهوم را بلکه کشف اندوکسیون را هم از سقراط میداند و از تحریرات افلاطون\nهم همین معلوم میشود البته سقراط بطرز ارسطاطالیس موضوع اند وکسیون را مخصوص\nمطالعات خود قرار نداده رغبت كلي او در اطراف اخلاقیات مصروف بود اگر شخصی\nواقعاً میخواهد که اندو كسیون را خوب بفهمد باید تنها يك ديالوك فلاطون را مطالعه کند\nمعنی یونانی و لاطینی این لفظ رهنمائی است بطرف مفهوم بطوریکه از جزئیات نتیجه\nعمومی بدست بیاید مثلا :\nا یا ب است یا ج\nا . پ نیست\nپس ا ، ج است\n٢٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1301, "text": "(٥٦)\nمجلة كابل\nشماره (سوم) سال دوم\nاستخراج نتیجه را بطور فوق اند و کسیون میگویند و سقراط همیشه از روی همین نمونه\nیا امثال آن عمل میکرد مگر خود او این فورمول مجرد را چنانچه می بینیم خود تراش نداده\nزیرا چنانچه ذکر کردیم سقراط شخص منطقی نه بلکه اخلاقی بوده هدف معاینات او\nهمیشه حصول يك مفهوم اخلاقی بود . سقراط عمومیت را تفحص میکرد و بصورت واحد\nاکتفا نمی ورزید وقتیکه از اوتیفیرون پرسید تقوی چیست و او از موضوعی جواب داد\nیعنی حکایه از شخصی کرد که متقیانه رفتار نموده بود برایش گفت بیاد داری که اینرا از تو\nنپرسیدم؛ برایمن یکسان یا دوسان است که از اینقدر متقیان زیاد آموخته شود من خود\nهمان مفهوم را پرسیدم که بتوسط آن همه پرهیزگارها متقی میشوند آیا این بنزد سقراط\nچگونه دیگر قسم میشود در صورتیکه مشاراً الیه برابر بودن يك عمل را با خلاق مشروط\nبرین میداند که آنعمل از معرفت صحیح هدف خود سرزده باشد ؛ معهذا سقراط محکم است\nکه هنر قابل آموختن و یا در دیا لوك مروتاگوراس همان نمایش عجیب و غریب را می بینیم که\nمروتاگوراس سوفسطائی در مصاحبه باسقراط از ترا دف هنر و معرفت انکار کرده میگوید\nهنر قابل آموختن است و اثبات میکند و سقراط میگوید هنر و معرفت در هر جا یکی است\nو تدریس نمیشود مگر وقتی که انسان بآسانی تسلیم هم شود که هنر معرفت است چونکه\nدانستن انسان حتمی است چیزی را که میخواهد همانچیز موافق با خلاق شود تناقض شدیدی\nدر قول او به نظر می آید که میگوید معرفت قابل آموختن نیست این اختلاف به نظر\nکسانیکه سقراط را واعظ دینی و اخلاقی منصب میدهند بالكل لا ينحل می آید زیرا سقراط\nبهمان چیزیکه خودش ناممکن بیان کرده عمل میکند .\nچه میشود ما مسئله را بطرز خود سقراط بر روی میدان بیندازیم هنر چیست؟ آیا\nدر طی همین سوالی دیگر پنهان نیست .\nخوبی چه چیز است ؟\nخوبی در همه جا یکی است خواه در لباس عدالت ظهور کند و خواه در صورت\nشجاعت و خواه بطور دیگر بروز نماید. اکنون همین سوال اخیر را میگیریم آیا\nاختلا فیکه در فوق ذکر شد با يك دانش عمیقانه منحل نمیگردد ؟\n٢٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1302, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nسقراط\n( ٥٧ )\n\nبلی لایق است همیشه در شناخت خوبی سعی نمائیم که خوبی چیست مگر به مفهوم انتهائی آن ابداً نمیرسیم پس باید همیشه يك ادراك قريب تری مطمئن بشویم . و ازین جهته نمیتوان مدارج انرا طی کرد و مفهوم خوبی را بکلی برهنه و ساده ساخت ولی چیز یرا که بتوسط آن خود را بمعرفت خوبی نزديك بسازيم میتوان آموخت و ازین طریق خود را نزديك ساختن بمفهوم خوبی سقراط هرگز انکار نکرده بلکه خود نیز درین مسلك ورزش نموده است .\nسوفسطائیها گمان داشتند که مفهوم خوبی را میدانند وزعم می کردند که توان بتدریس آن جمع دارند مگر سقراط میدانست که تربیۀ انسانها در کشف مفهوم خوبی بحيث يك فاعل مختار کافی است اگر هنر با خوبی در معرفت قرار گرفته باشد پس باید که امکان پذیر گردد و در همه انسانها عادلانه قضاوت بکند . همه انسانها در معرفت متساویانه و بسیار ترقی نکرده اند ؛ بلی هنوز همۀ ما در معرفت حقیقی دستی میزنیم وازان ضرور منتج میگردد که هیچ انسان متکامل یافت نمیشود و تا يك اندازه معین خواه مخواه هر کس گناه بکند از همین نصب العین سینگ ها و ستوئيك ها از دانشمند مطلق مأیوسند زیرا اینها انسان های متکامل مطلق میخواهند .\nما میتوانیم نظر باینکه هیچ عمل موجود نیست که بدون معرفت صحیح باخلاق برابر باشد باید به نظریه سقراط : هیچ کس برضای خود بد نیست ـ تا يك اندازه تسلیم نمائیم مگر می بینیم که این مرد از محبت که بانسانها داشت این مقوله گفته و با اینهم سعی داشته که مخاطب را در مصاحبه متذکر سازد باینکه غیر متکامل و بمعنی مخصوص دیگر عامی است ؛ این تناقض قول گفته نمیشود زیرا ریشخند مشهور سقراط شامل این نظریه است و بتوسط این نظریه سقراط سوفسطائیهای بیمغز و سفهای نادان را بجهالت خود شان مقر ساخته بود زیرا بدی را بحيث يك غلطي عريان ورسوا میسازد .\nفروتنی ( که بدون آن ریشخند جنایت میشود ) درین ادم كمبودي نداشت كه قريباً هر مذاکره را باعتراف نادانی خود خاتمه میداد .\nبا چنین يك شخص که دانش را اساس اعمال میسازد جای حیرت است وقتیکه میشنویم\n\n٢٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1303, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nمجله کابل\n(٥٨)\nخودش نيز يك مسئله بزرگ حیاتی را كه خلاف عقل است اهمیت میدهد : چنانچه قبل\nذكر نمودم ملیتوس و آنی توس بسقراط دعوی كردند كه الوهیت جدید را رواج میدهد\nو هم اظهارات خود سقراط را دلیل گرفتند كه اكثر از يك دایمونیون حرف زده و گفته است\nكه هر وقت بعملی كه روحم را زیان داشت اقدام میكردم بايك صدای غیبی اخطار میشدم\n(همین صدای خدائی یاغیبی را سقراط دایمونیون میگفت) ما می بینیم كه این شخص عجیب\nو غریب صرف برای روح خود یعنی برای ابدیت هستی معنوی خود غم میخورد و بس :\nتا وقتیکه عمر باخر نرسیده باشد نسبت به بدی كرده از مرگ آسان تر رهائی مییابیم باید فكر\nكنيم و يك دونده خوبی شده از دست این بدترین و یگانه دشمن بشریت (بدی) جان بسلامت ببر یم :\nمگر وقتيكه این بتوسط معرفت حاصل شود دایمونیون كار نمی آید البته به نزديك معلم\nدین عقل كه خود را مالك ومتصرف دانش مطلق میداند شمول دایمونیو درینجا مخالفت قول\nاست مگر نزد سقراط كه مفاد و صاحب خیال است اینقدر زیاد چیزی نیست : او مسئله\nعظیم الشان هستی را در اعماق روی خود حس كرده بود كه دلیل نارسائی جز ضعف و انتهائي\nبودن طبیعت بشر نیست شاید سقراط چندان تعجب نمیكرد كه چرا خودش تنها صدای\nدایمونیون را می شنود و ازین متعجب بود كه دیگران چرا نمی شنوند\nفلاطون در اپولوجی میگوید سقراط را دایمونیون اخطار نكرد كه بحضور منصف ها\nچیزی دیگر بگوید . سقراط نه تنها از شاگردها بلكه از هر انسان همین توقع داشت . سقراط\nاز حد مسئولیت خود برتر نرفته خوب و بد را باو نگفته باید خود فکر میکرد و در یافت\nمینمود .\nسقراط راجع بمسئله بقا وجاوید همیشه میگفت عادل از مرگ نمیترسد و خودش اینرا\nدر تمام حیات وخصوصاً در مرگ خود ثابت نمود : اگر چه خود را بیگناه میدانست جام\nزهر را نوشید تاقوانین دولت مجرا گردد و بعقیده خودش لغزش قوانین دولت را پوشیده\nاست ، وسایل فرار سقراط را تهیه نموده بودند و چون قوانین دولت فرار را منع نموده بود\nسقراط بفرار رضا نداد چه دولت یا حكومت بنزد سقراط اهمیت مخصوصی داشت .\nبتوسط سقراط عقل اخلاقی بجای خود نزول نمود واول شخصی است كه گفته و\n٢٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1304, "text": "شما ره ( سوم ) سال دوم سقراط ( ٥٩ )\nنشان داده که انسان وماهیت اخلاقی او یکچیز میباشد ما همه در همین حیات جاودانی زیست میتوانیم اگر عدالت را از سعادت برتر بگذاریم !\nاگر گویند مدارس مختلفه منسوب بسقراط همه از یکدیگر تفریق یافته وجدا گشته در جواب میگوئیم که: بفلاطون ، کانت ، هیکل ، نیز همین ماجرا واقع شده . از فلاطون همینطور که ارسطاطالیس جدا گشته فلاطونیهای جدید نیز منفك گرديده اند واز كانت فشته و هر برت بهر طرفی رفته اند در هیکل ها همینقدر بس است که هیکل های راست و هیکل های چپ پیدا شدند .\nسقراط در فلسفه چنان عقل عظیم الشان داشته که تنها عقل يك نفر آنرا توضیح داده نمی تواند .\n\nحکمت و شعر\n\nبوعلی اندر غبار ناقه گم دست روی پرده محمل گرفت\nاین فرو تروفت و تا گوهر رسید آن بگردابی چو خس منزل گرفت\nحق اگر سوزی ندارد حکمت است\nشعر میگردد چو سوز از دل گرفت\nعلامه داکتر « اقبال »\n\n٢٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1305, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nمجله کابل\n(60)\n\nشوقي بك\n\n(مترجم جناب قاري عبد الله خان)\n\nشوقي برقت شمائل و آداب\nسلوك و حسن معامله تربیه یافته\nفطرتا از طبقات عالیه بشمار میرفت\nو در امر معاش درجه بلندی را\nدارا بود با وجود آن با احدی تکبر\nنمی کرد و خود فروشی نداشت.\nشوقی علم حقوق را تحصیل کرد و\nاجازه نامه (لیسانس) گرفت\nبامر قضا قيام نورزيد بلكه\nاختصاصي بشعر وادب پیدا کرد.\nشوقی ایمان کامل و رضا بمقدور\nداشته و از سخنان اوست در ینخصوص\nکه : يقين ثابت و ایمان هر دو\nاز ضروریات و در هموم و حادثه\nبهترین معینی میباشند در وسعت صدر و بسیاری حلم معروف و مشهور بوده طبعش با نبساط\nبیشتر میلان داشت انقباض را نمی پسندید و متانتی بکمال داشت.\nنظریه اش در تربیه حریت مربی است در صورتیکه مقرون بر قابت و نصیحت و\nارشاد باشد و از نظریه اوست در ادب. که میگوید:\nغفلت از ادبیات قدیم روا نبوده و نشاید بکلی آنرا بر انداخت زیرا برداشتن بنا\nبدون اساس ممکن نیست و تجدید آن بروی هوا در نظر عقل دور می نماید.\n\n٢٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1306, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nشوقي بيك\n( ٦١ )\n\nشوقی محبتی بكمال بعالم غير محدو وطبیعه داشت و اشعارش همه آیات باهره و مواعظ\nبلیغه است چه نظر دقت پسند این شاعر در سیر عالم بی انتهای طبیعت گاه در تنگنای\nكوچك ذره و گاه درفضای بلند ذروه جولان بازی مینماید با جماد سخن میزند و نطق ميكند\nبر سبزه شبنم و بر هوا باران است ودر هريك بنظر دقیق می بیند ولهذا در اینجا بها وسعت\nمجال تخیل و فرا خنای سخن مییا بد .\nشوقی شوق و حرص بزرگی بشعر خود داشته بر شعر و مقام ادبی خود غیور و در\nشجاعت ادبی فائق بود ثباتش ، منکری نداشت و همه این صفات دراشعار او راجع\nبشیونات مصر و زعمای آن بكمال ظهور جلوه میکند بدون ترس و بیم .\nشوقی طبعاً ببذل وکرم مائل بود از ادبائی که زمانه با آنها سازشی نداشت دستگیری\nمیکرد و بطبع دواوین و آثار آنها بذل احسان می نمود و از رتبه و سلطه که داشت پیاپی\nانعامی بآنها میکرد.\nاز غرر قصائد شوقی است اشعاراتی در صفت ( لیلۀ را قصه) که در ( سرای عابدین )\nاقامت داشت سروده :\nحف كاسها الحب\nفهي فضته ذهب\nا و د واثر درر\nما تج بها لب\nدر تذکار غاب بولونیا که تنزه گاه مشهوری ست در پاریس میگوید : -\nیا غاب بولون ولی ذمم عليك و لى عهود\nزمن تقضى للهوى و لنا بظلك هل يعود\nحلم ار يد رجوعه و رجوع احلامى بعيد\nوهب الزمان اعادها بل للشبيبة من يعيد\n٢٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1307, "text": "شماره (سوم) سال دوم مجله کابل (٦٢)\n\nرسین\n\nنگارش آقای محمد زمانخان \nمتخصص مكتب زراعت\n\nحیات و طبیعت رسین : ژان رسین در شهر صغير (فرتی میلون) در ١٦٣٩ عیسوی تولد\nیافته است. فامیلش از متمولین متوسط الحال بوده بادير (پورت رویل) (Port Royal)\nروابط متعددی را دارا بوده است . رسین در صغر سن از نعمت شفقت والدین محروم\nگردیده و در اوائل چندی در تحت حمایت ما در کلان خود حیات بسر می برد . بعد چون\nما در کلانش در معبد (دى شان) (Des champs) زاویه گزین و مشغول رسوم\nمذهبی گردیده حس نمود که دیگر متحمل بار زحمات یتیم شده نمیتواند ، کفالتش را\nبآقایان معبد سپرده به تعلیمش تأکید زیادی نمود (و چون در ینوقت دخول رسین در\nمعبد حکومت فرانسه که) به تحت اقتدار لوی چهارده پیشرفت می نمود حکم بالغای\nمعبد صادر نمود اساتذه جمیع قوای معنوی خود را مصروف اصلاحات روحی این\nیکدانه شاگرد خود ، ژان رسین میداشتند . اثرات مذهبى ژانسیتی (Yansenistes)\nكانقش فی الحجر مركوز لوح دماغ رسین گردید . اگرچه در ابتدا آثار مذکور را در\nافعال وحيات خود نشان نمی داد ، لاكن اخيراً برای خود و معاصرينش معلوم گردید كه\nتا چه حد مذهب ژانسیتی در حیات معنوی رسین اثر انداخته بود . علاوه برین این\nمعلمين پرهیزگار وما هر حسن شناخت آثار ادبای یونان قدیم را كه منبع صنعت\nو حکمت بوده است داخل روح جوان و تازه رسین نمودند . مدت سه سال رسین در\nمعبد پورت رویل (Port Royal) مقيم بوده اوقات تنہائی خود را در\nمیان درۀ خرم و شاداب معبد ، بمطالعه آثار ادبی میگذرانید . در خفیه مطالعة ادبيات\nمی نمود و در خفیه شعر میگفت ، او لا چند شعر در صفت حسن و لطافت دره وشان\nوشوکت معبد سرائیده است . درین مدت سه سال هیچگونه حادثه مهمی که مخل امنیت\nروح ومخرب آسایش باطنی او باشد بروی کار نیامده رسین در تنہائی پر مسرت خویش\n\n٢٧٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1308, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1309, "text": "وزارت حربیه\nوالی بال"}
{"book": "adl0986", "page": 1310, "text": "شماره (سوم) سال دوم رسین (٦٣)\n\nنزاکتهای حیات و محاسن طبعت را پی برده طبع شاعرانه که زاده روح حساس و قلب\nرقیق میباشد با يك روانی فوق العاده و خدا دادی مانند آفتاب در باطن رسین تافتن\nگرفت. طبیعت رسین از حد زیاد سریع التاثیر بوده اندك واقعه را با هزاران هزار\nصورت صنعتی و افکار شاعرانه در روح رقیق و دقیق با کمال حسن ونزا کت ایجاد مینمود\nروح شاعرانه رسین را بيك آله بسیار خفیف ولطیف موسیقی که از کمترین اهتزاز هوا\nمتاثر گردیده از هر تارش آواز دلفریب مخصوصی طنین انداز گوش گردد تشبیه میتوانیم\nکرد گویند که چون رسین بدرجه اعلای عزت و اعتبار رسیده حسب خواهش\nمادام دومنتون Madame de Maintenon (ندیمه لوی چهارده) تراژدی Tragedie\nقصه حزن آور موسوم به استررا Esther نوشته به لوی چهارده تقدیم نمود شاه ادیب\nپرست فرانسه محل درستی درخور قصه مذکور ترتیب داده با جمیع نجبا واهل دربار برای دیدن\nو شنیدن آن تیاتر چند دفعه مواتراً بیامد. در یکی ازین تماثیل اکتریسي را Actrice (يك دختر\nبازیگر) کلالت زبان و یا نسیان در خواندن چند فرد پیدا شد، دختر از خجالت زیاد آغاز\nبگریستن نمود و قتیکه رسین بدید مجلدی تمام از جا برخواسته در صحنه تمثیل بیامد و به تسلی\nخاطر آن دختر پرداخت و از گریه آن معصومه خودش نیز بگریه در آمده اشك خود و اشك\nاکتریس بیچاره را بنوبت پاک می نمود. رسین از مدح ، کم خورسند میگردید ، لاکن\nاز اندك انتقاد معاصرین مجروح و محزون گردیده داغ ایراد مدتی بسینه اش پنهان می ماند .\nچون اشخاص ماهر وفاضل را همیشه دشمن و حسود در پی است ، سینه رسین نیز پر از داغ\nیاوه سرائی های معاندین بوده ، گفته میتوانیم که باطنش از زخم زبان گلزار\nو دماغش از فیض حسن بدیع شعر محل اسرار عالم صنع و عشق بوده است :\nپسرش بعد از مرگ پدر مینویسد که : از پدرم بارها شنیده ام که گفت کمترین\nتنقيدي آنقدر کدورت باطن برایم ایجاد نموده است که تحسین و تمجید اشخاص حقیقت\nبین دوستان از تلافی آن عاجز می نماید . رسین باین طبع اندك رنج مهارت شاعری را\nباعلی ترین مقام رسانیده یگانه استاد کلاسيك ها و در درام و تراژدی حریف شکسپیر میباشد\nحسن کلام و نزاکت های شاعرانه اش نه تنها از قلم صنعت وقش ترشح نموده بلکه زبان\n\n٢٧١"}
{"book": "adl0986", "page": 1311, "text": "(٦٤)\nمجلة كابل\nشماره (سوم) سال دوم\nشیرینش نیز باکلمات برجسته و الفاظ شایسته جلب طبائع میکرده رفته رفته در قرب لوی\nچهارده از اثر ظرافت طبع به مقام ندیمی و تاریخ نویسی ارتقا جست .\nرسین بدرجه اعلی كلاسيك Classique بوده در آثار خود سه صنعت ذیل را به حد\nکمال رسانیده است .\n١ـ محقق Rationel بوده صورت اشیا و عادات مختلف افراد بشر را كما هی\nدر تحت اثر قلم آور ده مانند Romantiques ها یعنی متخيلين مثلا شاتو بریان ها\nدوكتور هوگوها در هیئت اشیاء و ذات عادات تبدلات شخصی و تصورات فردی\nخودرا داخل نمی کرد لاکن همیشه مهارت خودرا مصروف ترسیم محاسن طبیعت و صنایع\nبدیعه داشته ، در اشعارش يك موسيقي بی نظیر و يك ايقاع محير العقولی محسوس میشود .\nدر توافق اصوات و موازنه الحان استاد میباشد . سیاق کلام و معلومات صرفی ونحوى بحد\nکمال داشت خواص نيك بشر را از مبالغه تبدیل نساخته است و عادات پست و دنائت\nانسان را نیز کماھی معرفی نموده در زیر پرده توهم پنهان نداشته است این است کمال رسین .\n٢ـ سادگی ـ رسین بسیط پسند بوده قصه را از اشتباک و ارتباک محفوظ داشته\nواصل مسئله را از اطناب فرع دور داشته و تیاتر های خود را متشعب و مختلط نمی سازد\nچنانكه يك واقعه را بصورت های مختلف آن معرفی نموده در اصل سخن تبدلات نمی آورد\nهمیشه همان اکتورها بالای صحنه تمثیل دیده میشود و همیشه همان يك موضوع است که\nخصوصیات مختلفش بانظار حاضرین جلوه گر میگردد . این صفت اصلا مهارت و توسیع\nافکار شاعر را نشان میدهد ، زیرا در مدت سه یا چهار ساعت متوالیاً فکر اشخاص را تنها\nبواسطه يك موضوع جلب نمودن کاریست مشکل . اشخاص ضعيف الطابع و قليل الفكر به\nتبدیلی موضوع کوشیده در هر پرده بالای صحنه تمثیل اشخاص دیگر و موضوع جدیدی است .\n٣ـ رسین ، صنعت پرست بوده در صورتهای شاعرانه خود حتی الامکان از حسن و نزاکت\nاقتباس انوار نموده خصوصاً خواص ومزاج زنان را با تتهای صنعت وکمال مهارت در سلك\nاشعار تیاترهای خود کشیده است : برای توضیح این مسئله مثالی چند لازم می نماید :\n١ـ آندرو مك Andromaque در تراژ دی موسوم به آند رومك زنیست كه\n۲۷۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1312, "text": "شماره (سوم) سال دوم\n(٦٥)\n\nشوهرش را آشیل پدر پیروس در جنگ تروه بقتل رسانیده است و خود او با پسر صغیرش بدست پیروس با سارت افتاده است، حرکات وکلمات این زن نا امیدی وآلام اسارت را نشان میدهد؛ لاکن با یکعالم یاس و حسرت و یکجهان سوز وگداز، خواندن این تراژدی حس ترحم را بحرکت آورده اکثراً خواننده را میگریاند، پس آیا در صحنه تمثیل چه چیز دیده و شنیده خواهد شد؟ در جواب پیروس که آندرومک را بزنی میخواهد الفاظ آندرومک اینست که:\nبه یونان ازین سو چه خواهند گفت\nمگر عقل بیدار پیروس خفت؟\nتو گوئی که حامی پورت شوم\nهوا خواه جمله امورت شوم\nمگر حالیت عشق باشد بسر\nوزنی شعله در چشم داری شرر\nبمردانگی به که حامی شوی\nرجیل ره نیک نامی شوی\nنباید لعشق بدل جا دهی\nخزف گیری و در یکتا دهی\nاسیری که جز نا امیدیش نیست\nبجز اشک چشم و دل ریش نیست\nچگونه سرورت مهیا کند\nشروط عروسیت بر پا کند\nز من خاطر تیره نا امید\nبجز سردی طبع ناپدید\nبچشمان من اشک خون بین بجوش\nترا عشق زین جوش گردد خموش\nاگر عشق از سر ته پا نهی\nاگر شان مردی هویدا نهی\nاگر حامی این اسیران شوی\nاگر ضامن کار ایشان شوی\nبلا شک که باشد اشیلت پدر\nترا خون آن گرد باشد بسر\nجای دیگر پیروس بآندرومک میگوید: مادام! دشمنان ما را مجبور باتحاد میسازند تنها همینقدر اجازه ده که امیدوار باشم اظهار نما، در عوض پسرت را آزاد نموده و نسبت بوی شرائط پدری را اجرا خواهم نمود و خودم حرب و انتقام را باو آموخته یونانیان را بسزا خواهم رسانید و شهر ایلیول Ilion را مسخر نموده پسرت را به تخت شاهی خواهم نشانید، لاکن آندرومک در جواب میگوید: آقا!\nدگر فکر رفعت ندارم بسر\nچو بخت پسر خاک شد با پدر\n\n۲۷۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1313, "text": "شماره (سوم) سال دوم مجله کابل (٦٦)\n\nچو هکتور شیر افگن من بمرد حکومت پر ستم در خاك برد\nچوخونش سر ریگ مقتل بریخت فلك خاك بر آندرو مك ببيخت\nنخواهم دیدن دو باره وطن عمارات و دیوارهای کهن\nاگر دانم چیست اندر نهاد فرارم بود انتهای مراد\nهمان به کزین ملك گردم بدر عصا گرددم وقت پیری بسر\nچو از لطف هجرت گذاری بمن رهائی شود حاصلت از محن\nچو باری ازین ملك بيرون شوم با مداد اشکم بجيحون شوم\nبآن خون چون لعل هکتور خود بریزم در از چشم با پور خود\nچو عشقت بمن موجد صد شر است بدخت هلن رجعتم بهتر است\n(ناتمام)\n\n—(ژان ژاك روسو)—\n۱۷۱۲ - ۱۷۷۸\n\nآقای نجیب الله خان متعلم\nدر روز تولد ژان ژاك . مادر مهر گسترش جهان را وداع گفت ژان ژاك بقدم اولین حیات لطمه از مصائب عالم را خورد. ژان ژاك نه مانند بوالورا سبين و والتر مقرب شاهان بوده و در دربار سلطنت زیست میکرد؛ بل نسبت به قصور سلاطین و امرا جنگلهای سرسبز و صحراهای دلکش را ترجیح میداد. و از دربارهای مجلل اروپا کوهستانهای که دست طبیعت در زیبائی آن فرو گذاری نکرده می پسندید .\nروسو باصطلاح اهل جهان بدبخت بوده چه آرا مگاه مجللی نداشت و جبروت را ندیده بود . اما در حقیقت یگانه کسیست که مانند پیره مردان دانای شرق دنیای ناچیز را ناچیز میدانست و جهان را حقیر میخواند چه در عصر خود حقانیت را معدوم میدید . با تمدن که روز بروز بشر را بسوی سقوط میکشاند مقابله مینمود و از عوامل که ملل را به استراحت و عیش پرستی میرساند مدافعه میکرد . اوضاع دربار فرانسه و فقدان روح ملی را از فجایع میدانست و\n\n٢٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1314, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1315, "text": "وزارت خارجه\nوالی بال"}
{"book": "adl0986", "page": 1316, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم ژآن ژاک روسو ( ٦٧ )\n\nعاقبت خونین سلطنت بوربون را بچشم میدید وازان درهر جا کنایتاً ذکری مینمود ١\nلباسهای مندرس و پیوندهای لباس غربا متاثّر میگردید و برنا لش های گرسنگان\nپاریس میگریست .\nبزرگترین خدماتش کتب تربیوی اوست که فن تعلیم را باصول ساده و دلچسبی جلوه\nمیدهد ، روسو بسال ۱۷۱۲ در شهر ژینوا متولد گردیده و پدرش ساعت سازی میکرد .\nنمیتوانست که پسر خود را چنانچه شاید و باید تعلیم نماید بجز آنکه قصص و روایاتی را\nشبانه برایش میخواند ، پس معلومات ابتدائی او عبارت از همان کتبی بود که از زبان\nپدرش شنیده بود .\nپدر روسو بعد از چندی غربت و پریشانی مجبور بمسافرت گردیده وطن خود را ترك\nو پسر را بشبانی تسلیم کرد .\nکمی نگذشته بود که ژآن ژاك روسو بحیات اجتماعی داخل گردیده و در صحنه کار زار عالم\nقدم گذاشت برای تحصیل معیشت هردری را میکوبید و از هیچ کاری رو گردان نبود حتی\nمدت چندی نوکری شخصی را نیز میکرد تا اینکه مدتی نزد مادام دووارن معطل گردید و رشته\nتحصیل خود را دوباره بدست آورده علوم زیادی آموخته و راه پاریس را پیش گرفت .\nروسو در اکادمی بواسطة يك نوت موسیقیقش تا اندازه پذیرفته شد اما موقع مناسبی پیدا\nکرده نتوانست تا اینکه بوسیله مادام دوپن بکتابت سفارت فرانسه در وینیز مامور گردید .\nبعد از کمی با سفیر فرانسه مناقشه و مباحثه نموده در فرانسه داخل شد . ازینجاست که\nآفتاب سعادتش طلوع میکند و قلم روزگار نام نامیش را در صفحه جهان نقش مینماید ، روسو بواسطة\nاپرای معروفش روح زیبا مشهور گردید در سال ١٧٥٤ در عالم مالیاتی و قاموس نویسی داخل\nشد . در سال ١٧٥٠ بواسطة خطابه مشهورش خطابه علمی و صنعتی ستاره اقبال و سعادتش\nدرخشان ترگشت .\nژان ژاك میتوانست که بکوششات و وسایل مختلفه خصوصاً تملق و مدیحه سرائی بدر بار\nسلطنتی خود را معرفی نموده از شاه فرانسه مستمری یابد اما بد بختانه قیافة نادرستی داشت\nکه او را پسپا میزد . در باری که از پوزو سیون های متملق و زینت های عارضی پر میگردید\n\n۲۷۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1317, "text": "شماره (سوم) سال دوم مجله کابل (٦٨)\n\nقدر دانی اشخاص بزرگ نمیتوانست چه بزرگان آنوقت عقیده داشتند که : کسی که لباس کهنه و موی ژولیده داشته باشد شخص درست نخواهد بود وقابل این نیست که در خیابان های مغشن وقصور عالی ورسای (قصر شاهان فرانسه) زندگانی نماید .\nاز طرف دیگر روسو پول و آلایش زندگانی را نمی پسندید و تنهائی و گوشه انزوای خویش را ترجیح میداد . از اثرات متعدده ژان ژاك هويدا میگردیدکه فیلسوف شهیر زنده گانی ساده و بیآلایش ، مساوات ، عدالت ، اعتدال را دوست میدارد . ومبرهن میگردد که تجمل . و تجلل ، كبر و نخوت جاه طلبی و بد مستی دشمن بزر گش میباشد .\nعادات خسيسانه وسفسفه های بیمعنی عصرش او را آزرده خاطر میداشت لهذا از هر طرف جویای سعادت میگردید . در کتب تربیوی خویش طوری فکر آزاد وروح بیآلایش را در طفل ترزیق مینماید که انسان را متحیر میسازد و مبحث های شیرینی را طرح مینماید که بر قلمش بجز تحسین جواب دیگری نمیتوان گفت حیات روسو در خانه اش به تلخی میگذشت چه همسرش که پرستار قدیم او بود لیاقت همبستری او را نداشت و فیلسوف را بسخنان خود مکدر ومحزون میداشت .\nروسو مذهب پروتستان را قبول کرد و حقوق ملت ژینوا را حاصل نمود در سکونت خود متردد بود که مادام دايپناي ( M.aEpinay ) خانه ئیلاقی خود را یکنار جنگل مون مرانسی باو تسلیم نمود .\nروسو در خانه مادام دپینای هژده ماه ساکن بود و بعضی از آثار خود را در آنجا نوشته . بالآخره به نسبت کدام واقعه که سبب آن خیلی مبهم است بامادام دپینای و نویسنده معاصرش ( Diderot ) ( دیدرو ) برهم زد . در سال ١٧٥٨ رساله مشاهداتش او را با والتر دشمن ساخت . در نزد دوک و لگزامبورك در مون مرانسی برخی از آثارش را اختتام داد . هلویز جدید ١٧٦١ کتاب تربیوی اش امیل ١٧٦٢ که پارلمان فرانسه سوختاندنش را تصویب نمودند و میخواستندکه روسو را نیز مقید سازند که فرار نمود .\nدر آخر حیات روزگار هر گونه تیره بختی و آواره گی او را برای روسو مهیا نمود و تلخترین زندگانی را نصیب او کرد بهر دری میرفت و نا امید باز میگشت در عالم پناهی\n\n٢٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1318, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nژان ژاك روسو\n( ٦٩ )\nنداشت از حوادث مختلفه دماغش اختلالی پذیرفت ومریض گردید .\nمی نویسد که مجبور گردید ولایت برن را ترك گوید و چون میخواست در مسقط الراسش داخل گردد . دروازه ها را برای او بستند بیچاره نه در انگلستان و نه در نورمندی پناه گاه مییافت و در پاریس اگرچه بعد باو اجازه دادند که بیاید اما کس نداشت که در خانه او چند روزی بسر برد .\nتا اینکه در ارمنوویل بسال ١٧٧٨ غمکده جهان را بدرود گفته و بجز نا امیدی وحرمان توشه دیگری با خود نبرد .\nروسو آثار زیادی نوشته که مشهورترین آنها کتب ذیل اند :\nژولی یا هلويز جديد ١٧٦١\nقرارداد اجتماعی ١٧٦٢\nامیل ١٧٦٢\nرساهل کوهسار ١٧٦٥\nروسو محاکم ژان ژاك ١٧٧٦\nتخیلات گردش کننده تنها ۱۷۸۱ - ۱۷۷۸\nاعترافات\nرساله موسيقي فرانسه ١٧٥٢\nقاموس موسيقي ١٧٦٥\nتذکار سعادت روسو\nآقای عزیزم !\nمیدانید که از حیات خود کدام روزها را یاد مینمایم و خود را دلخوش میدارم ؟ گمان نکنید که لذائذ جوانی من خواهد بود چه آنقدر که قابلی تذکار باشد نیست و اگر باشد با تلخیهای گوناگون آمیخته است و علاوه بر آن روزهای درازی گذشته که از خاطرم آنها را محو می کند .\n۲۷۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1319, "text": "شماره (سوم) سال دوم مجله کابل (۷۰)\nایامیکه در تذکار آن سعادت خود را مییابم روزهای انزوا و ساعتهای گوشه گیری، و\nگردش های تنهایی من میباشد.\nبلی زندگانی سعادتم همان روزهای شیرین بود که بسرعت تمام از نظرم محو گردید.\nحیات مسعودم آوانی بود که با پرستار پرعاطفه ام باسگ باوفا و پشک خوشگلم بامرغان چمن\nو حیوانات جنگل یا بعبارت آخری با طبیعت گذشته، ومحو قدرت صانع آن میبودم.\nقبل از آفتاب سرمیکشیدم و طلوعش را در باغچه ام نشسته بنظر عبرت میدیدم پیشتر ازان\nکه خورشید خاوری طلوع مینمود نویدم همین بود که هیچ مکتوب یا ملاقاتی لطایف این روز\nقشنگ را بر هم نزند.\nبعد ازان که کارهای متنوعه خویش را بخواهش تمام در صبح انجام میدادم\nچه مرا کسی مجبور نمینمود و بآزادی هر وقت که میخواستم میکردم بزودی تمام چاشتی\nصرف مینمودم که وقت کافی داشته باشم.\nاکثراً قبل از ساعت يك بعد از ظهر با وجود آفتاب سوزان با آشات (سگ او)\nبا وفایم از منزل می برامدم. پاهای خویش را زود بر میداشتم که کسی بدیدن من آمده\nاز رفتنم باز ندارد و بعجله تمام راه می افتادم هنگام که بگوشه میرسدم با هیجان قلبی\nو شعف زیادی هوای آزاد را تنفس مینمودم و خودم را به آزادی خویش تبريك میگفتم.\nکه در بقیه روز حاکم مطلق خود میباشم.\nبعد ازان که خاطرم آسوده میگشت با قدم های آهسته تری قطع مسافه مینمودم و\nگوشه وحشی تری را در جنگل جستجو میکردم ومحلی را میخواستم که صنعت دست\nانسان دران نباشد تا رمقی اثر حاکمیت و محکومیت این گروه بی سامان را مشاهده ننمایم.\nآشیانی را میخواستم که قبل از من انسان دیگری داخل نگردیده باشد تا در بین\nوجلوه گاه قدرت ثالثی نگردد در آنجا میبود که در مقابل چشمانم جلال و شوکت نوینی\nگسترده میشد اور طلائی رنگ در خشنده گلها و سرخی ازهار رنگارنگ بنوعی نمایش\nمیدادند که قلب مرا متاثر میساخت.\nبزرگی و جسامت درختانی که بالای من سایه می انداخت نزاکت و شیرینی گل بته ها\n۲۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1320, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1321, "text": "وزارت حربیه\nهاکی"}
{"book": "adl0986", "page": 1322, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم ژان ژاك روسو ( ۷۱ )\n\nکه مرا احاطه مینمود و اختلاف الوان و اقسام سبزه هائی که لگد مال میکردم هر يك بدور خویش مرا به تحسین و حیرت میداشت .\nخیالاتم از ماوای سعادت افکار درهم و برهم ، هوس های بی سروپا ، آلایش های جعلی عالم بشریت را میراند و بعوض آن اشخاصی را که قابل سکونت پناهگاه طبیعت با شد در انجا میخواند جمعیت را تشکیل میداد که خود را یگانه ازان نمیدیدم بخواهش خویش آوان خوشبختی عالم انسانیت را ترتیب میدادم و بخیالات آن دلخوش میگردیدم این بهترین پرده از صحنه حیاتم میباشد که خاطره شیرینی برایم گذاشته و همیشه آرزوی باز آمدنش را دارم هنگامی که بر چنین لذت بی آلایش و معصومانه عالم بشری تفکر مینمودم حالت حاضره و اخلاق اجتماع انسانی را مشاهده می کردم و میدیدم که چقدر از لذایذ حقیقی خویش دور افتاده اند بی اختیار سرشکم از دیده میریخت و بقلب آتشینم آب می پاشید .\n\nترك نسب\nبی له عشقه ( که م عیب که م هنردی ) ما غوڅ کړی دی له ځانه بل پیوند\nزه عاشق یم سرو کام دی له عشق نه خلیل نه داؤد زی یم نه مهمند\n( رحمان بابا )\n\nنه افغانیم و نی ترك تتاریم چمن زاریم و از يك شاخساریم\nتمیز رنگ و بو بر ما حرام است که ما پروردهٔ يك نو بهاریم\nعلامه داکتر «اقبال»\n\n۲۷۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1323, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nمجله کابل\n(۷۲)\nاجتماعیات\nعصر ولوازم عصری\nبقلم غلام جیلانی خان اعظمی\nمعاون انجمن ادبی\n\nمیگویند عصر مقتضیات و زمانه ها لوازم و ضروریاتی دارد! هرچیز در موقع و زمان خودش موزون و مطبوع است! هرگاه ازین قواعد مسلمه کمی انحراف ورزیده حوائج حیات یا لوازم عصری را بغیر موقع و زمان تهیه و تدارک میدارد؛ جز زحمات و تحمل خساره نتیجه برده نخواهد توانست.\nمثلا شخص فقیر و گرسنه بدواً طعام و لباس لازم دارد تا از عدم این دو احتیاج ابتدائی نقد حیات را از دست ندهد همچنان مریضی ابتداً ضرورت بوجود طبیب و دوا خواهد داشت هرگاه برای این دو محتاج ابتدائی بجای غذا و دوا شیء دیگر تهیه شود حیات هر دو در خطر است.\nملل مترقیه امروزه نظر بهمین قواعد مرتبه عقلیه بتدارک لوازم و ضروریات حیات پرداخته امروز در مسایل مالی و وقتی و غیره ادنی خساره را هم مصادف نمیشوند ولی ملل نو تجربه غالباً بخسارات هنگفتی برخورده جبیرهٔ آنرا در سالیان متمادی هم کرده نمیتوانند.\nیکوقتی دولت اتازونی خط آهن را در مملکت خود امتداد داد، بایک مقدار پول خطیر که تقریباً خمس سرمایه مالی آن دولت شمرده میشد تمام قرا و قصبات و شهرهای کوچک را بخط آهن مرتب نمود علمای اقتصاد این حرکت را بنظر حیرت دیده هر چند منع میکردند بجائی نرسید در نتیجه دولت مذکور که تازمانه پنجاه سال اصل مصارف خود را هم ازین\n\n۲۸۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1324, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم عصر ولوازم عصری ( ۷۳ )\n\nخط آهن وسیع کشیده نتوانست نادم و پشیمان شده آنوقت ملتفت شد که زاید ازلزوم\nاجرا آت کرده\nمملکت مصر پنجاه سال قبل در موقعیکه امور اقتصادی آن مساعد و ممکن بود در مقابل\nحریفان طماع خارجی يك لك عسكر منظم استخدام و تحت السلاح داشته واستقلال مملکت\nخودرا محافظ میکرد بالعکس تمام سرمایه خود را صرف تزئینات شهری و ساختن شوسه های\nتفریح وعمارات عالی کرده از آن احتیاج مبرم کشوری صرف نظر نمود تا اینکه این هوسات\nغیر لزوم مصر را برای يك مدت مدیدی محکوم باداره خارجه نمود .\nمملکت عزیز ومتبوع ما صرف نظر از زمانه های سابق صرف در تاریخ سیزده سال\nقبل که آنرا بعنوان دوره اصلاحات شروع کرده بود وحقیقتاً پول ووقت رجال اداره ماهم\nدرین مدت تماماً صرف کار بود ولی در نتیجه با تحمل آنهمه خساره معلوم شد که ما یکقدمی\nبرای اصلاحات حقیقی یا تهیه حوایج ضروری نبرداشته و کاری بمقصد نفع حقیقی\nمملکت ننموده ایم ، زیرا وقتا که بواسطه عدم تنظیمات اساسی يك عده اشرار احساس\nقوت در بازوی خود کرده وشورش خانمان سوز گذشته را بوجود آوردند و آنهمه مناظر\nقشنگ ظاهری را تخریب و محو نمودند در نتیجه برایما ثابت شد که افغانستان بیست سال\nقبل و امروزه تفاوتی نکرده\nدر صورتیکه مملکت متبوع ما يك خاك فلاحتى وزراعتى وحصول ثروت ملی ما فقط\nازین ذریعه بیشتر است مادران دوره اقدامات وتوجه باین مسئله مهم حیاتی ابداً نکردیم\nکذا در صورت اختلافات و کشیده گی های بین الاقوامی ما که هر زمان این ناقصه بزرگ\nمولد منازعات داخلی وسلب راحت و امنیت عامه شمرده میشد ابداً برای وحدت و اتحاد\nاقوام داخلی وتنظیم عسکر وقوای امنیه فکری ننمودیم وقس على هذا .\nگرچه ما سابقاً عرض کردیم قسمت اعظم عمر و وقت و پول ملل نو تجربه صرف مطالب خالی\nاز فایده شده وبي مطالب قیمتدار فدای راه تجربه آنها میشود ماهم متاسفاً بحكم این قاعده\nيك عالم خساره را متحمل شدیم ولی اگر این خساره کفایت کرده و عقلای مملکت ما زمانی ازان\nخساره کمر شکن یادی کنند و آتیه را در نظر داشته باشند ! باز از تجربه فایده خواهد بود\n\n۲۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1325, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل ( ٧٤ )\n\nیعنی فریضه وجدانی ما و تمام طبقات منور وبرجسته گان ملی است که امروز اصلاحات اساسی را که دولت حاضره در نظر گرفته واقدامات نافعه که بکار میبرد بایستی عموم مسئولین از قضایای مملکتی این خط حرکت دولت را تقلید کرده بتائید آن تاسی وهمراهی نمایند امروز که دو لت متبوع بتمام قوا میکوشد وحدت ملی بین اقوام داخله پیدا شود بطوریکه الحمد لله بر خلاف گذشته این مفکوره اعلیحضرت غازی را رؤسای قومی و برجسته گان ملی پذیرفته و تا اندازه خوبی هم این مطلب پیش رفته است بایستی بزرگان و برجسته گان ملی ماهمین رویه را شعار خود قرار داده دائما در حسن مجاری این نظریه متوجه وخودرا محتاج بهدایات و تا کیدات وقتی دولت ندانند ! چه حصول نعمت اتحاد واتفاق تنها مربوط بشخص اعلیحضرت ودولت نبوده واز فرایض تمام اهالی این سرزمین و بقایم شدن این مطلب همه عقلا ومتفکرین ملی نزد خدا ووجدان مسئول خواهند بود .\nامروز بر خلاف گذشته مساعی واقدامات دولت وقت باساس های صحیح وطرق منظمی است چه ترتیب اجرا آت و کار روائی هیئت اداری تماماً موافق بآمالی است که ملت بآن احساس احتیاج کرده ومملکت بوجود آن ضرورت دارد .\nامروز گفته میتوانیم امور اداری ما حقیقتاً خیلی اصلاح پذیرفته وترقی کرده است چه درهر کاریکه ولو یکقدمی برداشته شده باشد آنقدم اساسی و دارای نظم وبنیاد صحیحی است که بلا فاصله مملکت ازان استفاده میکند .\nامروز برای قیام امنیت عمومیه وقطع دست متجاسرین ورفع نفاق وخود سری که مبرماً ملت ومملکت بآن احتیاج داشت حکومت متبوع موفق بتاسیس و تشکیل عساکری شده که امروز عساکر فعلی ما از حیث تعداد کافیه مناسب حال مملکت ، انتخاب افراد جوان وصحیح الاخلاق منصبدا ران لایق ، چه از جوانان با تربیه تعلیم یافته ، چه از اشخاص رشید حربی باتجربه ، لوازم و تجهیزات عصری و کافی بقدر ضرورت مملکت ، چونی ها و قشله های با کیزه ، شفاخانه های مرتب تعلیم گاهای عصری برای صنوف ثلاثه نظام ، مکتب حربیه ، امور نقلیه ومخابرات وغیره آنچه يك قشون عصری را با تمام معانی ومزایا خوشبخت میسازد امروز افغانستان ما دارای آنست .\n\n٢٨٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1326, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1327, "text": "وزارت حربیه\nهاکی"}
{"book": "adl0986", "page": 1328, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nعصر و لوازم عصری\n( 75 )\nهمچنان اصلاحات و ترقیات نمایانی که نسبت بحوائج مملکت دولت متبوع ابراز\nفرموده واموراتی از قبیل انتظام امور پستی در داخله وخارجه ترمیم و تمدید و تعمیر شوسه های\nکه طرق مهمۀ تجارتی ما گفته میشود. اصلاح و تنظیم امور مخابراتی از قبیل تلگرافات، تیلفون\nتشکیلات منتظمۀ امور ملکیه یعنی دوایر اجرا اعم از مرکز و ولایات، تأسیس مجالس مهمه\nشورای ملی، اعیان، جمعیت العلما، انجمن های علمی و ادبی، نظم وترقی مطبوعات مخصوصاً تهیهٔ\nاسباب ووسایل طباعتی اصلاحات وتنظیمات لازمه درامور معارف ومکاتب فعلی جلب علما و\nمتخصصین خارجی، تنظیم قوای پولیس و امنیه، احداث جنگلات تعمیر بندهای آب که هر کدام آن بامور\nترقیات زراعت وفلاحت وطن بهترین خدمتی مینماید، حفظ و ترمیم عمارات وابنیه مهمۀ دولتی\nو آثار معروفۀ گذشته تاریخی، اصلاح و تدوین اساس نامه های دولتی يك اسلوب معقوله که هم\nموافقیت بعصر وهم بشرع میتواند، والحاصل ازسایر چیزهائیکه نویسنده شاید پوره فهرست\nآنرا نمیدانم هر كدام در موقع و محل خود بوجود آمده و شرف تاسیس یا اصلاح را\nحاصل کرده است .\nگرچه اوقات کمی است که دولت متبوع از مشکلات مهمۀ مملکتی یعنی قوام امنیت عامه\nفراغت توانسته و باین امور مصروفیت می نماید ولی الحق مجاهدات دولت بطور فوق العاده\nدرین مدت قلیل موفق بتاسیس و اصلاح یا بوجود آوردن این همه مطالب مهمه شده است .\nاین ترقیات فی الواقع نتائج زحمات دوسالۀ دولت متبوع است اگر با انصاف دقت\nشود می بینم واقعاً يك هيئت اداره لایق وقتا که كارها را از نقطه سنجش\nودقت و لزوميت وضع شی در محل و موقع آن آغاز میکند امور خیلی بسرعت\nپیش رفته و اینگونه موفقیت را نتیجه میدهد، ولی اگر بغیر ترتیب و با افکار مغشوش\nو درهم شروع بكارها میشود طبیعی است همه کارها معلول و غیر مرتب بوده فکر و دماغ\nعامل هم دو چار هزار گونه فتور و بدبختی میشود اصلاحات و ترقیات نمایان فعلی نتیجهٔ\nکفایت و کاردانی پادشاه ئیست که خداوند وجود آنرا فوق العاده براي اين خاك مفيد ساخته\nوهر زمان اقدامات و عملیات ذات هما یون او توليد يكنوع خوشبختی مهم را برای این ملك\nوملت می نماید . همچنان رجال و اشخاصی را که برای معاونت ذات شاهانه در موارد اداره\n\n۲۸۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1329, "text": "( ٧٦ ) مجلۀ کابل شمارۀ (سوم) سال دوم\nو انجام امورات مملکتی بعنوان هیئت دولتی پذیرفته شده آنها هم واقعاً اشخاص پاک نفس و جدی و خیر خواه مملکت بوده تماماً افکار و نظریات ذات شاهانه را تعقیب و پیروی مینمایند.\nبهر حال اموریکه امروز از قوه بمنصۀ عمل میآید عبارت از چیز هائیست که عقل آنرا تصدیق و اسباب قناعت هر متفکری میشود . پس اگر خدای متعال بسایر طبقات رجال و ارباب ادارۀ وطن توفیق عنایت کرده و همین اساس متین و صحیح را در مدت چند سال آتی هم تعقیب نمایند امید قطعی است ما از بسی خسارات گذشته تلافی کرده و يك آتیۀ خیلی درخشنده را مالك خواهیم شد چه وقتا که ما این مؤسسات صحیحه را می بینیم فعلا بتمام معانی و مزایا آراسته و موافق بحوائج عصر می یابیم فقط نتایج مفیده و خوبتر وقتی از ان بعمل خواهد آمد که ارباب اداره و مسئولین امور مثل ممالک زنده و مترقی یکطرف اصل موجودیت و تشکیلات مؤسسۀ خود را حفاظه کرده نگذارند در وضعیت اصلی آن نقص و کمبودی واقع شود ، دیگر سو وسایل ترقی و بهتری اصلاحات آنرا سنجیده بر شد و ترقی آن توجه داشته باشند تا از حالت موجود روز مره کسب بهتری بتواند.\nدر خاتمه این نظریۀ ما از توجهات ترقی پرورانۀ اعلیحضرت مربی ترقی و سعادت وطن خود که این همه ترقیات و اصلاحات از مساعی شریفانۀ اوست خیلی ممنون و متشکر بوده از عموم هیئت دولت محترم خویش که درین راه ذات همایونی را پیروی و از افکار اصلاح خواهانۀ شان استقبال و صمیمانه پذیرائی مینمایند تقدیر و تمجید کرده از خداوند نیکنامی و موافقت شانرا طالبیم.\n\nجوان و پیر\nآنانکه کهن شدند و آنانکه نوند هريك بمراد خویش لحتی بدوند\nاین ملك جهان بکس نماند جاوید رفتند و رویم و دیگر آیند و روند\nرباعیات خیام\n٢٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1330, "text": "(۷۷) مطبوعات و نشریات ما شماره (سوم) سال دوم\nمطبوعات\nمطبوعات و نشریات ما آقای سرور خان جویا\n(۳)\nسراج الاطفال :\nجریدهٔ سراج الاطفال یکی از آن موسساتیست که از اکثر جهات با سراج الاخبار مشارکت داشته و در بین این دو جریده هیچ دوئی موجود نیست اینهم بطبع حروفی و بمدیریت و نگارنده گی جناب محمود بیگ اداره شده و توام با سراج الاخبار در هر پانزده روز یکمرتبه منتشر میگشت تنها این جریده در چهار صفحه و بقطع کوچکتر طبع میگردید مسلك آن چون برای تنویر افکار اطفال مکتب بوده، بدون از سیاست از همه مضامین بحث مینموده متأسفانه دورهٔ نشریات او بسیار کوتاه گذشته، از ١٥ میزان ۱۲۹۷ یعنی اول سال هشت سراج الاخبار شروع و به ۲۷ قوس همان سنه در سقوط او نیز مشارکت داشته.\nامان افغان :\nپس از سقوط سراج الاخبار یگانه جریدهٔ مشهوری که در مرکز افغانستان وظیفهٔ نشریات را عهده دار بوده و در اغلب امور مضامین سیاسی به آزاد ترین و فصیح ترین لهجه اظهار نظر یه وافاده مرام مینموده همین جریده هفته وار «امان افغان» است، این جریدهٔ زیبا از جهات بسیاری شباهت به سراج الاخبار افغانی دارد تنها چیزیکه تفاوت آنرا تا اندازهٔ\n٢٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1331, "text": "(۷۸)\nمجلة كابل\nشماره ( سوم ) سال دوم\n\nنشان میدهد همان تغییرات در وضعیت ظاهری و تبدلات کمتری است که در معنویات خود داده\nچه گاه واتی در مدتهای قلیلی هم نویسنده های او تبدیل شده اند . و از همین واسطه درخشندگی\nو قشنگی که از حیث ظاهر و باطن در آغاز آن وجود داشته در انجامش دیده نمی شود\nاولین شماره آن در اوایل حمل ۱۲۹۹ بسر محرری جناب عبدالهادیخان بطبع حروفی و\nمعکس در ۱۲ صحیفه بقطع سراج الاخبار شروع شده و از شمارهٔ ٤١ سال اول وظیفهٔ\nسر محرری به آقای پاینده محمدخان فرحت مفوض گشته اگرچه اصول طبع تا آخرین شماره‌های\nایام سقوط حروفی بوده ولی قطع آن كوچك تر گردیده و تصاویر آنهم آخراً كمتر شده\nاز شمارهٔ ٤٧ سال دوم که مصادف است بتاریخ ۱۳۰۱ آقای عبدالجبارخان بسر محرری این\nجریده اشتغال ورزیده اند و از شمارهٔ ۱۳ سال سوم وظیفهٔ اداره و نگارش جریده را بنام\nسر دبیر ، جناب سید قاسم خان اختیار کرده اند و تا ١٣٠٥ مخصوصاً شخص ایشان به کار\nاشتغال داشته و بقیه را وکلای شان ، گویا يك مدت بادوام تری این جریده در زیر اداره و\nنگارش جناب سید قاسم خان انتشار یافته قطع و وضع جریده از اوایل تصدی آنها بوظیفهٔ\nسر دبیری بصورت سابق عود کرده و عدد صفحات هم بمرور از شش و هشت الی ۱۲ صفحه\nرسیده است در ۱۳۰۵ چندی آقای غلام احمدخان بنام وکیل سر دبیر به اداره و نگارش\nاین جریده موظف بودند درین آوان هم قطع جریده بهمان حال پیشتر خود بوده ولو\nصفحات آن کمتر شده و اخیراً که آقای غلام نبی‌خان جلال آبادی و کیل بودند قطع جریده\nبزرگ مانند اصلاح موجوده در چهار صفحه تغیر و برای چندی نشر آن هم از جریدهٔ هفته وار\nبروز نامه تبدیل یافت بالآخر در ۱۳۰۷ سال هشتم را به اتمام نرسانیده سقوط نمود و\nنگارندهٔ جوان آن (غلام نبی‌خان) به اول انقلاب در جلال‌آباد مفرور و در همانجا مقتول گردید.\nاتحاد مشرقی :\nجریدهٔ هفته وار اتحاد مشرقی از یادگارهای جلسهٔ اتحاد ملی است که در هدهٔ شریفه\nجلال آباد بعد از حرب استقلال هنگامیکه ۸ روز به انقضای متارکه باقی بوده در آن روزیکه\nبیرقهای ملی به اقوام مختلفه سمت مشرقی سپرده میشد این جریده هم اساس گرفته و اولین\nشمارهٔ آن بتاریخ ۲ جمادی الثانی ۱۳۳۸ که موافق باشد ۱۲۹۸ شمسی بطبع سنگی و قطع اوراق\n\n٢٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1332, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1333, "text": "وزارت حربیه . فریق هاکی"}
{"book": "adl0986", "page": 1334, "text": "شماره (سوم) سال دوم مطبوعات و نشریات ما (79)\n\nمعمولی در چهار صفحه که آخر آن بامضای موسس اصلی جریده جناب محمد نادر خان سپه سالار (اعلیحضرت محمد نادر خان پادشاه موجوده افغانستان) مزین و مختوم است منتشر گشته و تفصيلات جرگه و تقسیم بیرق بهادران مندرج بلکه شکل بيرق هم در سرلوحه آن مرتسم است که تا مدت درازی همان سرلوحه را دارا بود، در سال اول يك مدت قليلي ميرزا شاه رخ خان نشر این جریده را متصدی بوده، بعد مدیریت و نگارنده گی آن به آقای برهان الدین خان کشککی تفویض گردید و تا سال چهارم بنگارندگی ایشان نشر جریده دوام ورزيد انصافاً در آن اوان اتحاد مشرق بر گزیده ترین اخباری بود که در ولایت افغانستان انتشار می یافت چه بر علاوه فعالیت و ذوق مخصوصی که آقای کشککی در جریده نگاری داشتند اغلب نویسنده های جوان و باحرارت کابل هم مقالات آتشینی برای آنها میفرستادند ورو بهمرقته اتحاد مشرق يك اخبارى عصرى ومفيدتاری بشمار میرفت از سال چهارم آن از تاریخ ماه قوس 1302 آقای محمد بشیر خان بمدیریت جریده اشتغال ورزیدند تا اوایل سال هفت در آن زمان يكسلسله افغانی هم درین جریده نشر میشد از اوسط سال هفت جریده موقتاً بماشین حروفی شرکت رفیق طبع شد و چندی آقایان عبد الجبار خان و محمد امین خان خوگیانی بنام نگارنده گی و معاون اعزازی کار کرده اند و بعد در اواخر همان سال محمد امین خان خوگیانی مستقلاً کار میکرد تاسالهای هشتم و نهم در اغتشاش داخلی چندی نشر جریده بحالت تعویق افتاد در 8 حوت 1308 بنگارنده گی آقای شمس الدین خان قلعکی بهمان اصول سابق و باطبع سنگی حیات دوباره خود را شروع کرده بدواً آنرا سال اول شماره اول نام گذاشت ولی پس از طبع شش شماره بسال 1309 سال دوازدهم گفته از اول حمل شماره اول سال 12 بگذشته اتصال داده اند این اخبار گاهی هفته دوبار و گاهی یکبار جلوه انتشار داشته ولی قطع آن در گذشته تغیری بخود نداده فقط فعلاً در چهار صفحه بزرگ تری نشر میشود.\n\nستاره افغان :\nجریده هفته گی که در اواسط سال 1299 در فضای جبل السراج و دامنه های کهسار سمت شمالی بنام «ستاره افغان» میدرخشید سرمحررآن جناب میر غلام محمد خان غبار بوده، این\n\n287"}
{"book": "adl0986", "page": 1335, "text": "(۸۰)\nشماره (سوم) سال دوم\nمجله کابل\n\nاخبار اگر چه در یکورق بزرگ بطبع سنگی منتشر میگردید ولی اولین جریده ایست که مسلک جریده نگاری عصری را پیروی کرده و سبک تنقید و طرز فکاهی را به نگارندگان معاصر وطن آموخت مع الاسف گزند مضامین تنقیدیه و یا لزوم تأزر نویسنده آن به اداره پولیس باعث شد تا سال اول را بانجام نرسانیده پس از نشر شماره ۳۰ که مصادف است بتاریخ ماه سرطان ۱۳۰۰ از انظار اهل ذوق غائب گردید.\nخوش درخشید ولی دولت مستعجل بود\n\nاتفاق اسلام :\nجریده هفته وار اتفاق اسلام همان اخباریست که از سرزمین دانش مکین هرات انتشار می‌یابد، این جریده هم همیشه باوضاع مختلفی ظاهر شده و صحایف آن محل قلم فرسائی نویسندگان متعددی واقع گردیده .\nاولین شماره آن بتاریخ اول سنبله ۱۲۹۹ به نگرانی مرحوم ملا احمد خان منشی و مدیریت آقای ملا عبدالله هروی که فعلا اسم شان را در سرلوحه اخبار عبدالله خان قانع می خوانیم شروع شده بطبع سنگی چهار صفحه از اوراق متوسط و معمول، از شماره ۱۸ سال اول مدیریت جریده به آقای عبد الکریم خان احراری متعلق گردید از شماره ۱۳ سال دوم که مصادف است با ۲۳ عقرب ۱۳۰۰ واپس آقای قانع بوظیفه سابق خود مداومت دادند تا از شماره ۹ سال سوم ۹ عقرب ۱۳۰۱ دایره جریده بامطبعه سنگی آن بمعارف هرات نقل داده شد و آقای صلاح الدین خان سلجوقی مدیر معارف آنجا وظیفه نگارندگی جریده را نیز بعهده گرفته و این اخبار را بقطع بزرگتری در دو صفحه انتشار دادند درین اوان جریده اتفاق اسلام بهتر شده و در اسم و رسم تغیراتی بخود داده و رفعت مقامی حاصل کرده بلکه از شماره ۱۳ سال چهارم ۲۵ جدی ۱۳۰۲ در مطبعه حروفی که وزیر امنیه شجاع الدوله خان رئیس تنظمیه هرات وارد کرده بود بقطع کوچک تری لا کن بسه چهار ورق مجله طوری طبع شده و بنام (فریاد) جلوه گر عالم مطبوعات گردید تا آنکه مطبعه حروفی و سلجوقی هرات را وداع گفتند این اخبار بهمان نام فریاد ولی بمطبعه سنگی و طرز سابقش دفعه ثالث به آقای قانع تفویض شد و از شماره اول سال هفت مطابق میزان ۱۳۰۷ که مطبعه\n\n۲۸۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1336, "text": "(۸۱) شماره ( سوم ) سال دوم مطبوعات ونشريات ما\n\nحروفی شرکت اقتصاد دایر گشت طبع جریده هم به آن مطبعه محول شد و از شمارهٔ ۱۸ سال هفتم که موافق ثور ۱۳۰۸ باشد بمدیریت و نگارندگی آن بنده ( سرور جویا ) غر افتخار یافت این مرتبه تقطیع جریده بزرگتر و در چهار صفحه بطبع حروفی شروع گردید متأسفانه پس از نشر دو نسخه دورهٔ سقوی روی کار آمده و اخبار براي يكماه و نیم تعطیل و پس از ان دوباره بنگارنده گی ( جویا ) تجدید نشریات کرده ولی نظر بمقتضیات آن عصر که مانند جراید دیگر وطنی سقوط کلی نکند اسم قدیم آن نیز تجدید و ادامه ورزید تا آنکه از شمارهٔ ٣٤ سال نهم در اثر جراحتی که بجویا رسیده و رهسپار کابل شد جریده بکفالت آقای محمد کریم خان معاون اداره جریان داشته و از شمارهٔ ٣٤ سال ۹ دفعهٔ رابع آقای عبدالله خان قانع بجریده نگاری اشتغال ورزیدند و فعلا هم آقای مذکور مدیر هستند گویا در اغلب اوقات ذوق مدیریت یا وفای آقای قانع مانع از سقوط کلی این جریده واقع گشته .\nبیدار مزار :\nاخبار بیدار که در ولایت مزار شریف ( ترکستان افغانستان ) شایع می شود . این جریده در سنه ۱۳۰۰ شمسی بنام اتحاد اسلام تاسیس شده و از بد و انتشار تا کنون بطبع سنگی هفته یکبار بیرون میآید ولي قطع آن گاهی دو ورقه كوچك بوده ، سال اول آن بمدیریت و نگارنده گی آقای عبدالعزیز خان چرخی حافظ عبدالقیوم خان و آقای میرزا ثاقب خان است شمارهٔ ۱۷ سال دوم که مصادف با ۱۲ اسد ۱۳۰۲ است در سرلوحهٔ آن اسم نور محمد خان بنام سر محرر دیده شده در سال سوم این اخبار به نگارنده گی محمد جعفر خان کابلی اشاعه مییافت و در همین سال اخبار را ( بیدار ) نام نهادند ، سال چهارم باز وظیفه مدیر و سر محرر بهمان میرزا ثاقب خان ترکستانی مفوض گشته مانند آقای قانع که در اخبار اتفاق اسلام مکرراً وظیفهٔ مدیریت یافته اند ایشان هم در این جریده در سالهای اول و دوم و سوم بتکرار درین کار اشتغال ورزیده اند متاسفانه چون کلکسیون جریده موجود نیست تاریخ های معین آنرا نشان داده نمی توانیم در سال پنجم مدیر آقای غلام حسن خان غزنوی بوده و نگارنده فخری آقای علی احمد خان منشی تا سال ششم و هفتم که مصادف است با ١٣٠٦ و ۱۳۰۷ بمدیریت و نگارنده گی این جریده آقای میر حیدرخان وظیفه دار شده\n\n۲۸۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1337, "text": "( شما ره سوم ) سال دوم مجله کابل ( ۸۲ )\n\nاند و این آقا همان نگارنده جوانیست که در آوان اغتشاش هم بصدای آزادی وقفه و سکوتی نه بخشید تا از دست ظلم و وحشت سقویان شربت شهادت نوشیده و آخرین اوراق جریده را بیاد گار افتخار نویسنده گی بقطرات خون خویش ممهور گردانید .\nدر هنگام اغتشاش چندی این جریده بنگارنده گی عبد الصمد خان بنام (رهبر اسلام) نشر میشد تا در عصر درخشان نادری جرئت یافت شمارۀ ۱۹ سال ۸ خود را از ۲۷ قوس ۱۳۰۸ بهمان نام بیدار قرار داده و شماره های آینده آن را بگذشته ربط بدهد از شروع سال نهم موافق محمل ۱۳۰۹ که عبد الصمد خان بکار دیگری اشتغال ورزیده و از جریده نگاری اعتذار آورد آقای عبد الرحیم خان شغل نگارنده گی پیشه کردند و از شمارۀ ٤٣ سال دهم ۱۳۱۰ بازوظیفۀ مدیریت به آقای عبد الصمد خان تولید گردید اگرچه این مرتبه کلمه ( جاهد ) هم باسم شان ضمیمه شده ، اما گمان میرود همان آقای نگارندۀ سابق باشند مقصد دورۀ مدیریت ایشان تا کنون که مرحلۀ یازدهم را طی میکند باقیست و جریده هم فعلاً دو رق بزرگ و بوضعیت خوبی اداره میشود .\n\nاجنبی پرستی\n\nحیف اگر از اثر فلسفۀ مغر بیان منکر از فلسفۀ سنت و قر آن باشی\nسامری شعبده جلوه دهد سربشهی منکر معجزۀ موسی عمران باشی\nگفته مؤمن و آئین جها نبانی او بر زبان داری و بیگانه زنعمان باشی\nاز هی بال صدافسانه و دستان گوئی غافل از معر که های شۀ مردان باشی\nقیصران را همه يك يك بشماری زآغاز بیخبر از عمر و حیدر و عثمان باشی\n( شبلی نعمانی )\n\n۲۹۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1338, "text": "شماره (سوم) سال دوم طبابت عرب در قرون وسطی ( ٨٣ )\n\nعالم تاریخ\n\n- ( طبابت عرب در قرون وسطی ) - ترجمه از الهلال هندوستان\n\nاز بعضی آثار شرقی که در کتابخانه واتیکان روما موجود است علم طبابت را نیز مثل سایر علوم و فنون پرورش یافته دامان اعراب نشان میدهد اگرچه اقوام متمدن عالم در زمان های قبل این علم شریف را دستیاب نموده و بلکه تدوین هم کرده اند ولی مانند عمارت ناتمامی\n\nکه صرف در و دیوار آن را گذاشته و خود گذشته اند. قرن شش میلادی در تکمیل و عروج آن دخالت تامی داشته است هدایات نبوی و انتشارات اسلامی نیز درین زمینه امداد شایانی کرده چنانچه مسلمانها از مدینة الرسول و جزیرت العرب برخاسته بر هر شعبه علم و تمدن روشنی انداختند و عالم مدنیت آنوقته را تحت الشعاع خویش قرار داده اند و ذوق علوم و فنون آنها در اطراف واکناف عالم پیچیده و تا امروز\n\n۲۹۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1339, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل ( 84 )\n\nاز نقش و نگار در و دیوار شکسته آثار پدید است صنا دید .... را\nپس هیچ دانا و بصیری نمیتواند که در هیچ شاخهای علوم ورابطه تمدن و ارتباط علمی\nلوجد وجهد برتری و غایه خسته گی ناپذیر عرب انکار نماید ازین سبب است که مؤرخین\nقدیم و مصنفین جدید دحالت عرب را درین قرن ( واسطة العقد ) قرار داده اند همین عقدیست\nکه يك سر آن را بتمام علوم وفنون قدیم دنیا بسته واز سردیگر ترقیات جدید را بعقد های\nمتینی استوار کرده اند در قرون وسطی علاوه بر فلسفه عرب در جمیع مکاتب و مدراس\nاروپائی طب عربي نصاب تعلیم و کورس تدریس متعلمین غرب بوده است ذکریای رازی\nابن رومی ـ ابن سینای بلخی ( افغانستان ) ابن رشد اندلسی ـ ابن بطوطه ـ ابن زهر\nابن طفیل ـ ابن مسکویه از جمله هنرمندان آن زمان بوده اند ـ قانون ابن سینا در حوزهای\nتدریس و تعلیمی روم و پاریس تا اواخر قرن شانزدهم مسیحی معمول ورواج تمامی داشته است و در\nتاریخ طب مثل تاریخ فلسفه از اسامی معرف ابوی سینا ـ ابری رس دی گریت ابوی پا کا که مراد از\nشیخ الرئیس ابن سینا وابن رشد و ابن ماجه باشد ذکرها کرده و نامها برده اند و كتب هريك ماخذ\nمعتبر و مدارك صحیح آنها قرار گرفته است . از بیانات فوق میتوان پی برد که ذوات گرامی آنها\nدر ایام گذشته چقدر سرمایه علمی اهل غرب بوده شهرتهای فوق العاده حاصل کرده اند .\nدر بعضی ديرهای قدیم « روما » و « میلان » وغيره چوکات های زجاجی رنگین دیده\nمیشود که علاوه بر تصویر ارسطو ـ سقراط ـ بقراط ـ جالینوس ـ افلاطون تصاویر بوعلى سينا\nفارابی ـ ابن رشد ـ ذکریای رازی و غیره را در بر گرفته است و اینها\nتا حال در محلات پاپ ها موجود و نمایان است و بعض مستشرقین عکس های آنها را در\nدر مصنفات خود آورده اند . و اسباب عروج و شهرت تمام این علم طب عرب همانا\nاصطلاحات فنی آن زبان بوده و تا امروز زبان زد دير اقوام اروپاساری است ـ زیرا اگر\nآنها از کتب غرب برداشته شود پس برای اروپائی چه در اسما و چه در افعال معتنا بهای\nایشان هیچ نامی و اثر شانداری باقی نخواهد ماند . زبان انگلیسی نسبت بدیگر زبانهای اروپا\nاصلا کم بضاعت است با وجود آن نمونه الفاظ آتیه برای قاریین کرام اهدی گردید\nتا مشاهده کنند که چقدر مرهون عرب میباشند .\n\n۲۹۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1340, "text": "شمارة ( سوم ) سال دوم\nطبابت عرب در قرون وسطی\n( ٨٥ )\n\nتمرهندی (املی) Tamarind\nيسب Jasper\nقند Candy\nعنبر Amber\nکافور Camphor\nالانبيق Alembic\nالكحل Alcohol\nلبان Olibanum\nالاكبير Elixir\nشجر البان Ben\nجرثومه Germ\nعرق Arrack\n( زعفران ) Saffron\nفلفل Pepper\n( ليمون ) Lemon\n« مرواريد » Margaret\n« رب » Rob\n« فرزجه » Pessary\n« لعوق » Linctus\n\nيورق Borice\nکرويه «زيره» Carvi\nقنب (بهنگ) Cannb\n\n«ياسمين» Jasmine\n«ترياق» Theriaca\n«روغن بلسان» Balsam\n\n«بلور» Blauer\n«الكيميا» Alchemy\nالبق (داغ چشم) Alhuge\n«روغن نفط» Naphtha\n«قرينة العين» Tarema\n«سمسم» Cesame\n«مسك» Musk\nزجس (نرگس) Narcissus\n«شقائق النعمان» Anemon\n(فادزهر) Bezoar\n(سنامکی) Senna\n«صابون» Soape\n«لوز» Lozenge\n«شربت» Syrupus\n«ریوند» Rhie\n«قرنفل» Caryophylli\n«صندل» Santuli\n«کباب چینی» Cubebae\n«طرطير» Tartaratum\n\n۲۹۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1341, "text": "( ٨٦ )\nمجلة کابل\nشماره ( سوم ) سال دوم\nزنجبیل Tigiber « سنبل » Sunbul\nمرح Myrrhae « جلابه » Jalap\nشیاف Suppa « مر » Myrrha\nعملیات طبیه در اسلام\nقرن ١٥ میلادی و قبل ازان نشان میدهد که همه دار و مدار امور صحیه منحصر بطب\nاسلام و اطبا مسلمین بوده است . از شاهان و معاریف اروپا هر کدام که بمرض مزمنی مبتلا\nمیگردید دست التجا بدامان اطبای مصر و شام و عراق میزدند متلیکه در ان ایام\nبرای امراض مشرقیان داکتران اروپا می آیند بناء علیه ازان عصر ها آثار بسیار قیمت\nداری موجود است که از آنها قیام اطبای اسلام و اهتمام شان بصورت محیرالعقول در علاج\nآنها به ثبوت انجامیده است .\nمستشرق مشهور فرانسوی موسوم به رینو بعد از تحریر جنگ های صلیبی در اتصال علمی مشرق\nواروپا بدینگونه پنج تصویر را نقل کرده است که در بین آنها سه تصویر بشاهان اروپا تعلق دارد .\nآن نقشه در آستانه پوپ از کتاب خانه صیقلیه ( سسلی ) دستیاب گردیده ارباب سیر\nو صاحب نظران در امور ذیل ازان تصاویر متفق اند .\n(١) این تصویرها را از قرن سیزده و چهارده میلادی دانسته اند که در جزیره سسلی\nپرداخته شده است .\n( ٢ ) یکی از شاهان سسلی را بحالتی ارائه می نماید که تحت علاج اطبا اسلام میباشد .\n( ٣ ) در عملیات فوق اصول داغ ماندن در جسم است تصویر مندرجه وضعیت آن\nعملیات و معالجه اطبا اسلام را نشان میدهد . باصطلاح عرب اینگونه علاج را (کی )\nداغ نهادن گویند درین ایام نیز در بعض ممالك رواج دارد مگر طب جدید امروزی آنرا غیر\nضروری شمرده است .\n( ٤ ) در باب این که كدام يك از شاهان صیقلیه دران تصویر وجود دارد اختلاف\nدرین باب عاید است بعضی های این را تصویر فریدرك دوم كه قدردان زیاد علوم و فنون\nو تمدن غرب بود قرار داده اند که مشارء الیه علما وفضلای مسلمان را دور خود جمع کرده است\n٢٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1342, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1343, "text": "وزارت حربیه\nقوماندانی طیاره"}
{"book": "adl0986", "page": 1344, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nطبابت عرب در قرون وسطی\n( ۸۷ )\n\nجلوس این پادشاه در ۱۲۲۰ میلادی بوده است اما بعضی میگویند که این تصویر آنقدر قدیم نیست بلکه از زمانیکه نیپلز وسسلی هر دوی آنها حکومت واحده را تشکیل داده و بنام سسلی اشتهار یافت . چهارلس دوم پادشاه آن زمان میباشد و علاوتاً در بارهٔ آن چهارلس مشهور است که چند بار برای معالجه خود اطبا عرب را از مصر و مراکو خواهش کرده بدربار خود پذیرفته است اگر این تصریحات تاریخ برصواب باشد آن تصویر از قرن چهارده میلادی است زیرا که چاراس دوم در نیپلز بسال ۱۸۳۹ انتقال کرده بهرحال درین هیچ شك و شبهه نیست که آن تصوير يك یاد گار قیمتد ار تاریخیست از تصویر فوق شکل وضع - صورت - طرز - لباس و طریق اجراآت و عملیات اهل عرب روشن میگردد مؤرخین عصر حاضر بسیار قدر شناسی ازان تصویر کرده و بقدر و قیمت آن اعتراف داشته اند .\n\nمكتوب ازروما بغداد\nدر اوائل قرن دهم\nاز استاد بار تولد عضو اکادمی پترس برك\nترجمه از مجله المقتطف مصری\nمترجم جناب قازی عبدالله خان\n\nمقاله کوچکی در مجله مستشرقین ایطالیا بزبان فرانسه از استاد جامعه پترس بر ك ق . انستراتسف در سنه (۱۹۱۲) تحت عنوان ( روابط ومناسبات روما با خلافت عباسی در قرن دهم ) انتشار يافت . استاد موصوف درین مقاله از هدایاتی که ( ملکهٔ فرنك ) در سنه ۲۹۳ ه ( ٩٠٥ - ٩٠٦ م) بحضرت خلیفه مکتفی فرستاده ذکر کرده و بشان تاریخی انیواقعه اشارتی نموده .\nو از مواد آن مکتوبست فقره ذیل : « من عهد و پیمانی را که بین تو و شاه قسطنطنیه است میدانم حال آنکه من از و قویتر و اسلحهٔ حربي من بیشتر بوده تحت تسلطم ٢٤ مملکت ( ۱ ) میباشد که زبان یکی از انها بادیگرش مشابهته ندارد و تمام رومیۀ کبری خاضع و خاشع من میباشد »\n\n( ۱ ) رجوع بکلام یاقوت حموی ۲ : ۶۸۹ از ٢٤ کنیسه مبهمهٔ کنائس روما یاقوت این روایت را از ابن فقیه کرده و تحریفی دران در حین اقتصار پیدا شده .\n\n٢٩٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1345, "text": "شماره (سوم) سال دوم مجله کابل (۸۸)\n\nظاهر است دلائلی که استاد مذکور آورده برای اثبات آنست که ( ملیکه فرنگ ) تیودورا\nخانم تیوفیلکت قنصل وسناطِور (عضو مجلس شیوخ پ . ج ) روما نبها بوده و دران عهد\nبروما ریاست داشته و نیکو کار ومتین بوده غبار لؤثی بدامان او راه نداشته . چه معلوم است\nکه تیوفیلکت وزن او درایام پاپا سر جیوس سوم ( ٩٠٤ - ٩١١ ) حقيقه بروما رياست\nمیکردند ، و نیز استاد مذکور میرساند در حینیکه میگوید : آنها بسیار مبالغه کردند در رتبۀ\nسیئاتی که به تیودورا نسبت کردند در مکتوبی که بنامش فرستاده اند .\nصاحب مقاله خبر مکتوب را از مجموعۀ آداب عربیۀ (ملح ادبیه) گرفته که کاتبش اصلا\nبر بری و در دمشق اقامه داشته و بعلاوالدین بها ئی غزولی ( ١ ) دمشقی مشهور بوده\n(در سنه ٨١٥ ھ مرده (٢) این است آنچه ما میدانیم ـ ولهذا صاحب مقاله ناچار فرض نمود\nکه غزولي ( واز نویسندگان مقلد بوده ) از ماخذ قدیمتری گرفته ، ومن نیز در مقاله خود\nاز ( علائق بین فرنگ و مسلمانها ) که در مجله ( الشرق المسيحى ) روسیه در سنه ١٩١٥\nنشر کرده ذکر نموده بودم که خبر این مکتوب فقط در مجموعه آداب عربية ورود یافته که عهدش\nمقارن است بقرن ١٤ یا ١٥ ( ٣ ) واین از جهتی بوده که ماهر دو سراغ نداشیم از انکه\nمکتوب مذکور نخستین بار در ماخذی قدیم ( از قرن دهم ) ذکر یافته چنانچه هر که بعلوم\nعربی اشتغال ورزد آنرا می شناسد وعبارتست از کتاب فهرست ابن ندیم (درباب حروف هجا)\nوقتیکه از حروف هجای فرنگ (٤) یعنی از حروف لاتین بحث رانده میگوید : حروف\nآنها با حروف یونان مشابهتی داشته مگر بهتر است ازان وما احیاناً برتیغهای فرنگی دیده ایم\nو ملكۀ فرنك مكتوبي بخلیفه مکتفی نوشته برحریری سفید وبدست خادمی ( خواجه سرا )\nکه در قلمرو او از غرب آمده بود ( افریقه شمالی ) فرستاد و دران مکتوب از رغبت خود\nبازدواج با خلیفه اظهاری کرده و مهری ازو خوا سته نام این خادم البا و از خدمة ابن اغلب\nبوده . (٥) در اول وهله ظاهر میشود که غزولی عبارتش را از فهرست نگرفته ( راجع\n\n(۱) تاریخ اداب عربيه ٢ : ٥٥ واز روایتی که استاد آورده تاریخ غزولی مطبوع در قاهره ج ٢ : ١٣٥\n(٢) ظاهرا صاحب مقاله درینکه میگوید : (غزولی از نویسندگان قرن ۱۳ یا ١٦ هست) سهو کرده .\n(۳) جلد ٣ ص ٢٦٤ .\n(٤) كتاب فهرست ص ٢٠ طبع اروپا .\n(٥) مراد زيادة الله سوم آخرین امرای اغلبیین میباشد ( ٩٠٣ - ٩٠٩ )\n\n٢٩٦ ."}
{"book": "adl0986", "page": 1346, "text": "شماره (سوم) سال دوم مکتوب از روما به بغداد (۸۹)\n\nتوهین است) بلکه از مأخذی دیگر گرفته که قدیمتر و صحیح تر بوده اقلا تعلق باین خبر داشته زیرا تا اندازه که مامیدانیم و میتوانیم حکم کنیم آنست که : تیو دورا دران وقت خانم سناتور تیوفیلکت بود وبناء علیه اشکالی وارد آید اگر فرض نمائیم که تیو دورا خودش را بخلیفه مکتفی عرضه داشته و امری اکید از خلیفه بوی رسیده وخلیفه جوان قشنگ خوش منظری بوده (۱) (مکتفی در سنه ۹۰۸ بعمر ۳۱ یا ۳۲ وفات کرده)\nاز عبارة غزولی استنباط میشود مکتوب ملکه فرنگ حاکی بوده از خلاف بین برنطیه و رومية كبرای قدیم و همین محتمل است زیرا باوجدان و رجال آن عهد و تمایل سیاسیه آنها موافقتی میکند و باین سخن دانشمند غریغوفیوس اشارتی کرده درطی کلام از نقود یکه پاپا سرجیوس سوم سکه زده کلمه (سلامة وطن) بران نوشته بود و آن نقود مهیج تذکار رومای قدیم وعزت گذشته آن بوده\nاما آنچه در مکتوب از عهد و پیمان (یا وصله و پیوند ، چنانچه در مکتوبست ) بین خلیفه و برنطیه می نویسد درست نمی نماید و به اثار بیخ سرمیخورد بلی مکتفی و بادشاه روما ليون ششم ارسال رسائل و هدایا باهم نموده اند در سنه ۲۹۱ ه (۹۰۴م) (۲) مگر باز در بین شان محاربه عود کرد و آتش قتال برافروخت تا حدی که امر غرامت اسیران که بماه ایلول سنه ۹۰۵ (۲۳۹ه) شروع گردید انجام نیافت زیر الشکر روما اسرای مسلمانها را با خود برداشته و بغته برگشتند . و همین غدر (۳) ایشان بامسلمانها در برانگیختن نزاع و جدال کافی بوده و مکاتبه یا نوشنخوانی از صلح وغرامت جز در سنه ۹۰۷ در بین طرفین وقوع نیافت و فعلا دران سنه امر غرامت هم جریان نیافت جز در سنه ۹۰۸ و آن در خلافت مقتدر (۹۰۸ – ۹۳۲) بوده .\nمشکل است اگر بطور قطعی از مکتوب تیود و را بحث رانده گوئیم شاید غرض از ان حصول منافع معلومه سیاسیه بوده یعنی طوریکه استاد صاحب مقاله فرض میکند تیود ورامسا عدتی از خلیفه بر علیه عرب افریقا میخواسته که در انوقت معاونی داشتند بعلت مستعمره که ازانها بر\n( ۱ ) طبری ۱۱ : ٤٠٤ مکتفی میانه قد خوشکل خوش موی بوده سروریئش موی بسیاری داشت وکتاب الصلة عريب ص ١٢ ب . ج ) .\n(۲) رجوع بتالیف استاد فاسپلیف (۳) طبری ( ۱۱ : ۳۹۴ ) و مسعودی در مروج بيك طبق آورده.\n\n۲۹۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1347, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٩٠ )\n\nکنار نهر غاریلیانو بر سر حد (۲) رومانیا بوده و اهالی آنرا نهب و قتل میکرده اند . و آن اندکی\nپیشتر بوده از مساعدۀ تبود و راخلیفه را بر علیه برنطية . بر علاوه از روایت فهرست ظاهر میشود\nکه رجال روما فکر نداشتند در فرستادن شخص صاحب منصبی که دارای قدر و افکار سیاسی\nباشد . همینکه ملکه تبود و را فرصت می جست در فرستادن یکی از خدمت گاران (خصی) که از\nبلاد اغلبيين بشرق آمده بودند تا بدست او مکتوبی بخلیفه بغداد بفرستد . مگر نمیدانم که این خادم\nدر کدام محاربه که بین رو مانها و عرب مستعمره مذکور وقوع یافته بود اسیر گشته یا خودش\nسرزمین اغلبیین را ترك داده بعلت مصیبتی که از زمامداران حکومت در آنجا با و رسیده و هم نمیدانیم\nکه آیا در آنوقت شخصی در بغداد وجود داشته که مکتوبی را که بلاتینی نوشته باشد خوب بخواند\nو بداند یا خادم مذکور بنفس خود متولی این امر گشته .\nاوقاتی که از نومبر (تشرین دوم) از سنة ٩٠٥ م آغاز میشود و در اکتوبر (تشرین اول)\nاز سنه ٩٠٦ انتها می پذیرد همه آن در سنه ٢٩٣ هـ داخل است و آنچه ازین سنه ما میدانیم\nآنست که تمامش را مکتبی در بغداد بسر برده در ۲۱(۲) (ایار) مایو از سنه ٩٠٦ خیمه و سراپر\nده های خلافت را از بغداد در (باب الشماسیه ) زدند و آن دروازه شمالی است واقع بجانب\nچپ در بغداد شرقی و ازین دروازه راهی بطرف عراق وسور یاسر میشود و سبب بر کشیدن\nخیمه و خرگاه خلیفه قلع و قمع ثورت وشورش مضر بوده که در آن هنگام ظهور کرده\nو ازینجهۀ خلیفه قصد خروج بسور یاداشت . مگر روز دوم خبر از استیصال شورش رسید\nافسر سلطانی با سپاهی که تحت قیادت داشت بر خلیجی سرغنه باغیان دولت ظفر یافت در روز\nدوشنبه ٥ (٣) ایار (مایو) خلیفه نیز فسخ عزیمت نمود و خیمه وسرا پرده های سفر را برکندند\nبعد هاباحضار خلیجی فرمان داد و اورا ببغداد فرستادند و چون بدارالسلام بغداد رسید او را\n\n( ۱ ) تحف و هدایای ملکه فرنک بدست خواجه سرای خوشکل بوده از خواجه سراهای صقلبه و در اصل\nکلمۀ خادم مستعمل بوده صاحب فهرست نیز این کلمه را استعمال کرده و در اغلب اوقات معنی خواجه سرا\nمستعمل شده و در قرن ده بمعنی اصلی خود نیز استعمال شده رجوع بقاموس مفردات تاریخ طبری\nص ٢١٥ گاهی کلمۀ خصی بدل خادم آمده مانند قول صاحب کتاب فخری ص ٢٣٤ محرم سرای مقتدر\nبالله یازده هزار خادم خصی از روم وسودان بود » پ ح . (۲) ۲۳ رجب بقول طبری ۱۱ : ۳۹۸\n٣ کندی طبع ص ٢٦٢\n\n۲۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1348, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1349, "text": "عمارت وزارت حربیه"}
{"book": "adl0986", "page": 1350, "text": "( ۹۱ )\n\nشماره (سوم) سال دوم مکتوب از روما به بغداد\n\nاز باب الشماسیه باندرون شهر در آوردند در نیمه ماه رمضان ( روز پنجشنبه ۱۰ تموز (يوليو) اما خروج اسرا از مصر روز دوشنبه ۲ حزیران (یونیو) بوده . و ازین دروازه در آمده و بي شك ورود سفير تيودورا پیش از و و ورود سفرای شاهان روم بعد ازو بوده .\nاحتمال میرود ذکر مکتوب (ملکه فرنك) در کتاب الوزرا ورود یافته باشد که ( تالیف ابو عبدالله محمد ابن عبدوس - ب . ج . ) جهشیاری است ( متوفی در سنه ۳۳۱ هـ ٩٤٢ - ٩٤٣ م ) چنانکه از كتاب الوزراى هلال صابى مستفاد میشود - در ترجمه عباس ابن حسين (وزیر مكتفى و مقتدر ) از سنه ٩٠٤ هـ کز نوشته که از کتاب جهشیاری بما رسیده و آنچه تازه نشر یافته منتهى بذكر وزرای مأمون میشود ) ۸۱۳ - ( ۸۳۳ ) چنانچه صاحبش بدین عبارت ختم نموده : ) این است آخر آنچه ما ایراد كرديم والله اعلم ، منتج آن است که نوشته مذکور بر تمام مکتوب محتوی میباشد .\nترجیح میدهم که عبارت فهرست مکتوب بر حریر سفید نوشته شده بود ، شان بزرگی بمعرفت حذاقت مادی درالعصر خواهد داشت .\nابن ندیم صراحة ذکر نکرده که مکتوب را بعینه دیده یا ندیده ولی بهر حال خواندنش در وسع او نبوده چه که معرفت عرب بزبان لاتینی در عالم اسلامی رواجی نداشته جز اسپانیا و قسمت جنوب ایتالیا تاحدیکه عرب - چنانچه بعض اخبار افاده کرده ایم - حروف لاتینی و حروف یونانی را بهم می آمیختند جز در اسپانیا چنانکه گفتیم زیرا در بین عرب - اشخاصی بودند که حروف لاتین را بخوبی میخواندند از انجمله است بکری یکی از جغرافیین اندلس در قرن یازده بکری اسمای « جزایر سعیده » یا خالده ب . ج . را - به لاتینی میخواند غزولی در حق او شهادت داده که کتابش بهترین تالیفات عربی است در جغرافیا .\nتاریخ فرنگ را که غود مار ( ) اسقف شهر جیرو نا ( بحكم (٩٦١-٩٧٦٧) در هنگام ولیعهدی او تقدیم نمود واضح نیست که بعربی نوشته بود یا بلاتینی چه ازین کتاب هیچکس ذکری نکرده جز مسعودی که آنرا در قاهره در سنه ٣٣٦ ( ٩٤٧ - ٩٤٨ ) بزبان عربی دیده بنابر آنچه ظاهر میشود اگرچه در اصل بلاتینی وضع بوده باشد . حال آنکه تنبیه نموده که کاتالونیه از عهد شارل کبیر در حکم فرنگ داخل بوده و بنا برین غودمار که ریاست بعثت را مخلیفه مذکور میکرد از تبعه ملك لويس ( ليودفيك ) چارم مشهور بلويس\n\n۲۹۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1351, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٢ )\n\n( ماوراء البحر ) بوده ( ٩٣٦ - ٩٥٤ )\nشک نیست که مکتوب مذکور را شان و قیمتی است برای معرفۀ تاریخ روما در ان عصر\nچه از ان میتوان نتیجه گرفت که تیودورا ملکه شهر خالده ) بوده خاری به پهلو نداشت\nو صاحب تسلط دران شهر بوده و این نه فقط در نظر معاصرین او بلکه در نظر اقوام\nآینده هم بوده . اینقدر زیادت هم لازم است که مکتوبی را که ملکه فرنك بغداد فرستاده\nدر اوائل عهد معروف به عهد «حكم العاره» بوده ـ ( این عباره از بارو نیوس است از\nاهل قرن شانزده در روما و تاکید میکند بار دیگر رای بعض مؤرخین را درینکه زنانیکه در ان\nعصر برو ما حکومت می راندند و بدون حیا و شرم مقتضیات آداب مسیحی را اخلال مینمودند\nاز زنان بی قیمت و شأنی نبودند چنانکه تصویر می کشند مؤرخین کنائس که از انها جز\nگندگی فسق و زنا چیز دیگر ندیده اند .\nچندان باك ندارد اگر اخیراً تنبیه نمائیم برینکه مکتوب تیودورا از رو ما ببغداد در زمانه\nفرستاده شد که بغداد دران زمانه ظهوری نداشته بعد از نمو مدینه امالفی و عرب هم بدان متنبه\nنگشته بود . این زمانه است که یکی از سر صفحات تاریخ علاقه اروپای غربی را با عالم اسلام\nبدون وساطت دولۀ برنطيه بعهده میگیرد . این علاقه هاست که اسباب تفوق بلاد غربی\nاروپا را بر غیر آن در میدان حذاقت و اقتصاد و تمهید میشود . عیناً از روسی نقل شد\nباکو ـ پ . ج\n\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\n( ١٣ ) نگارش آقای م غبار\nافغان در هندوستان\n\nسلسلة غلجية ( خلجيه ) سلاطین دهلي از سال ٦٨٧ تا ٧٢١ هجری ( پنجنفر ) : ـ\nدران عهودی که ما ازان سخن میگوئیم رسم بود اشخاص و طوایف در غالب آسیا بنام موطن و مسکن\nایالتی خود شان معروف می شدند از قبیل شیرازی ، اصفهانی ، قزوینی ( در مملکت فارس )\n\n٣٠٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1352, "text": "شماره (سوم) سال دوم افغان در هندوستان ( ۹۳ )\n\nبخاری، سمرقندی (در ماورالنهر) و یا بنام قبیله وی وعشیره وی شهرت داشتند از قبیل بنی\nهاشم بنی تمیم (در عرب) خلجی، سوری، لودی، افغان، لنگا، بنگری و امثالها (در افغانستان)\nو گاهی این هر دو نسبت در مملکتی رعایت میگردید از قبیل حجازی، نجدی (در عربستان)\nغزنوی، بلخی، هروی و غیرها ( در افغانستان ) این فیشن هنوز در بعض موارد معمول\nو باقیست و بالیتی هم باشد طبیعی است. افغان ها در هندوستان تحت همین قاعده مشهور\nو معروف شدند، و از انجهت در دوره فتوحات غزنویان غالباً باسم طبقة غزنوی و غوری یاد\nمیگردیدند، و بعد ها اسمای قبیله وی پختانه ها معتبر گردید چون خلجی، لودی، سوری\nو غیره شك نیست درین میانه گاهی نامهای فامیلی پختانه هم مشتهر گردیده از قبیل سلسلۀ تغلقيه\nکه بنام جد امجد خود ها ( تغلق خان ) معروف و مقام سلطنت هندوستان را احراز نمودند\nدر واقع همین اسم های فامیلی است که با التدريج نام قبيله وی می شوند، وسلاسل سلاطین\nاکثراً نام فامیلی را برسایر اسما ترجیح داده اند چون خانوادۀ شیبانیه ( در ماورالنهر ) وصفويه\n( در فارس ) و امثالها مؤرخین در تشهیر این اسمای فامیلی سلاطین مدخلیت بزرگی دارند\nچه خواسته اند بهر نوعی است نسبی بآنها درست کرده و حسبی برای آنخاندان قایل شوند.\nبا کل حال افغانها در هند نام ملی نیز داشته و بعضاً بهمان اسم یاد میشدند چنانیکه وقتی\nآنها را روهیله (در لغت هند کوهستانی ) میخواندند و حتی مسکن اولین شان در وادی گنج به\n( روهل خند) معروة ، گردید، انسکلپیدی اسلامی بریتانی هم اشارتی بدینمعنی میکند ، ولی\nعمومیت این اسم طولی نکشیده و بزودی در مفهوم خاصی باقیماند ، و پسأنها ، افغانها بنام ملی\nخود شان ( پختانه ) باندك تحریفی در هندوستان ( پتهان ) مشهور شدند ، و این اسم ملی\nاز قرن پانزده مسیحی عمومیت یافت .\nبحدیکه هنوز چندین ملیون نفوس افغان در ولایات رامپور ، بریلی ، جمون ، بھوپال ،\nجیو ناگر ، گجرات ، مرشد آباد و بنگال حتی در کشمیر ( پتهان ) نامیده میشوند با آنکه\nزبان پشتو را فراموش کرده اند، فقط در رامپور کسانی محدود هستند که تا حال میتوانند\nبه پشتو گفتگو نمایند.\nاما راجع به خلج ها ( خلجانی ) دا استعمال شده و مؤرخین اسلام مکرراً از ان ذكرده اند،\n\n۳۰۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1353, "text": "شماره سوم سال دوم محله کابل ( ٩٤ )\n\nدر آنعهد هنوز اسم ( ابدالی ) معروف نبود و قبایل شعبۀ ابدالی باسمای خصوصی قبیله وی\nیاد میشدند ، بیان کلمۀ ( افغان ) که در اوایل ظهور اسلام بقبایل چندی از افغانان غور اطلاق\nمیشد در مورد شعبۀ ابدالی پختانه مستعمل و در قرن شش هجری در مقابل قبایل خلج اسم\nافغان تواتر مذکور گردید تا آنکه اسم عمومی پختانه هاشده و بالاخره در قرن هجده مسیحی\nنام ملی افغانستان قرار یافت و ما ازین مطالب در مقالات پیشتر خود شرحی نوشته ایم ( رجوع\nشود بشمارۀ نهم سال اول کابل ) بهمین جهت است که تا هنوز مؤرخین اسم خلج را که\nکه محرف غلج است در مورد این شعبۀ بزرگ پختانه استعمال مینمایند و ازانجمله است بارتولد\nمستشرق مشهور روس که قائد معروف افغان حاجی میر ویس هوتك غلجائی را بنام\nخلج ذکر کرده ( رجوع شود بجغرافیاى تاریخی ایران مؤلفۀ بارتولد ) و لی چون اسم خلج\nدر مورد یکی از طوایف توركان ماوراءالنهر نيز استعمال میشد مؤرخين نامحقق شرق بعضاً\nبه تفریق بین این هر دو نه پرداخته و رویهم رفته خلج های افغان را جزو نژاد تورك و تاتار\nحساب کرده اند ، نظام الدین احمد بخشی آنها را از نسل قالج خان داماد چنگیز خان میداند\nو محمد قاسم ازو نقل میکند در حالیکه ظاهر است خلج ها در تاریخ عهد محمود زابلی مکرر\nیاد شده اند و ازین پاکت معلوم شود زمانهٔ خلج ها بمراتبی از عهد چنگیز پیشتر است صاحب\nتاریخ سلجوقیان بهمان فیشن مؤرخین اساطیری که تمام ملل و اقوام عالم را یکی از پسران یافث\nو نوح می چسپاند خلج ها را از جمله یازده پسر تورك بن یافث شمار میکند و این نه تنها طریقهٔ\nمؤرخین آنزمان مشرق زمین بود بلکه جغرافیا نگاران معروف آنعهد هم همین عادت داشته\nهر شهر و قریه را که در شرق و غرب آسیاموجود بود آباد کرده یکی از هیر و های افسانوی\nاز قبیل طهمورث ديوبند جمشید جم و هوشنگ بن سيامك و امثالها حساب مینمودند .\nتراکم این اشتباهات باتعداد اسمای عشیره وی وعدم وحدت دایمی اسم ملی سبب شد هویت\nقبایل مختلفۀ افغان در هندوستان تقريباً مشكوك بماند و از انجمله است طایفۀ بزرگ ( ككى زئی )\nپختانه در پنجاب که امروز در عالم اقتصاد ، معارف ، زراعت ، و تمام امور مدنیه اکثریت ساکنین\nآن سرزمین را احراز کرده و شجاعت صفت بارزۀ اخلاقیۀ آنها است و از قائدین مشهور احزاب\nسیاسی هند یکی هم مولوی محمد علیخان ( متوفی ) مولوی شوکت علیخان ککی زئی است ،\n\n٣٠٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1354, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nافغان در هندوستان\n( ٩٥ )\n\nکه تا امروز هویت و نژاد این طایفه در نظر اکثر مؤرخین معاصر مستور و مجهول است\nبا آنکه پنجاب فی حد ذاتها یکی از مساکین تاریخی آرین های افغانستان بوده و از دورهٔ اسلام\nببعد مراکز تشکیلات ثانویه نژادی افغان بحساب رفته است .\nبرگردیم بمطلب ولی قبلا لازم است بگوئیم بعد ازانکه اسلامیت در افغانسان قدم\nگذاشته و بین افغانان غور مروج شد و زبان عرب نفوذی درین خطه بهمرساند ، افغانان\nلقب ( ملك ) را از عرب استعاره و بین خود مستعمل ساختند چنانیکه تا امروز در\nافغانستان معمول و در مورد روسا وحتی خوانین كوچك قریه ها و دهات اطلاق میشود ،\nاین لقب در هندوستان نخست با سر داران و امرای افغانی غور برده شد و تا چندین قرن\nدر هند معروف ولی مخصوص همان رؤسا و سرداران نژاد افغان بود از قبیل ملك قطب الدين\nايبك و ملك شمس الدين التمش و ملك غياث الدین بلبن و امثالها واز انجملهٔ ملکان افغان\nبود ملك جلال الدین فیروز بن ملك يغرس خلجی ( غلجائی ) که برسلطنت خانواده غیاثیه\nخاتمه داده و خود قدم بر مسند سلطنت هندوستان گذاشت .\nسلطان جلال الدین فیروز شاه غلجی در سال ٦٨٧ هجری به تفصیلی که در شمارهٔ ١٤ كابل\nگفتیم اعلان پادشاهی نمود ، جلالدین سرداری شجاع و پادشاهی حلیم و در عین حال مردی\nفاضل و مدنیت پرور بود ، جلال الدین در دورهٔ سلطنت غیاثیه چون صفت صاحب منصب\nنظامی داشت در هجومهای مغل مکرراً از هندوستان دفاع کرده و دشمن را بسختی شکست ها\nداده بود لہذا بزودی از درجهٔ سرداری به رتبهٔ پادشاهی ارتقا یافت و او همت به تنظیم امور\nاز هم گسیخته مملکت گماشت ، نخست سید موله نام صوفی معروف و متنفذ دهلی را که اسباب\nاختلال امور دولتیان بود در ٦٨٨ اعدام نمود و در سال ٦٩٠ عسکر کشیده بتخانهای مالوه را\nتخریب کرد ، در سال ٦٩١ مغلهای متهاجم را در حدود هرام شکست صعبي داد . کارهای\nکه در عهد جلال الدین اتفاق افتاد عبارت از غلبه افغان بر قطعات مملکت دکن است ،\nبرادر زاده شجاع جلال الدین نایب الحکومه ولایت (کره) بود و او باجازهٔ سلطان در ٦٩٢\nممالك مالوه ، کنده و اره ، خاندیس را بطور ناگهانی عبور و بغتهً در پاتخت دیوکده\nولایت دیوکر ( مملکت دکن ) با قطعات سوارهٔ خرد بهجوم آغاز کرد ، مهاراج رامدیو\n\n٣٠٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1355, "text": "شماره ( سوم) سال دوم\nمجله کابل\n(96)\nبدفاع پرداخته و بسد راه دشمن رفته بآ نلحاظ که پادشاه متبوع به پیمانه الذید\nوکمک قوی نگردید جلال الدین بگرادی اراده سلطان تمام ترتیبات دفاعیه دشمن راآل\nبرهم زده بالآخره مهاراج را مجبور به تسلیم غرامات جنگ نقود وطلا و جواهر و فیلهای نی\nزیادی غریبا بگرفت ، در همین تاریخ است که رام مسلطه و نفوذ افغان در مملکت دکن کشاده\nشده و بالآخره منجر به تشکیل دولت افغانی و ترویج دیانت اسلامیه در آنولایات وسیعه انبه\nگردید . گفتیم جلال الدین مرد فاضلی بود. چونکه از شعرای عهد خود بحساب میرفت. در ا\nسال ۶۹۴ جلال الدین در گوالیار گنبدی بس بلند با چوبترۀ تعمیر کرد و در پیشگاه لغا\nگنبد کتیبه بنادگاو نگذاشت و رباعی ذیل را که خواجه اسرارنده بود بفرمود، در آن کتیبه را\nنقر نمودند.\nبشنو که قدم مرتب گردون بسایند. آن بود نه نگینه و گل چه قدر افزاید، تایا\nمنزلة سنگی که ستوزان نهادم در سست) باشد که شکسته در را آبیا ید للہ نیا\nشعرا و مورخینی که در در بارسلطان زنده گی میکردند طرف احترام مخصوص جلال الدین دل\nاز قبیل تاج الدین عراقی ، امیر خسرو دهلوی ، خواجه حسن دهلوی، مؤید جاجرمی ،\nمؤید دیوانه، امیر ارسلان کلاهی، اختیارالدین باغی، باقی خطیب و امثالها، مولانا سراج دیة\nساوجی هم از مداحان معروف جلال الدین بود. جلال الدین با آنکه در ادبیات فارسی، ذوق لے\nمخصوصی داشت معهذا در پرورش زبان مادری خود ( پشتو ) اهتمام زیادی مینمود و الة\nبطوریکه صاحب خورشید جهان میگوید تقدم و پیشرفت در در بار او مربوط بپنا نبیت او\nزبان پشتوا بود، پورس اعظم جلال الدین غازيخان لودى وسپه سالار او ملك بيرم خان )\nمبی ( خلجی یکی از قبایل افغان است ) باند ماى جایش از قبیل ملك تاج الدین کوچی را\nو ملك فخر الدین کوچی ، ملك عز الدین غوری، ملك اعز الدين ایل ، ملك نصرت صباح ، نے\nملك حبيب وملك كمال الدين وملك نصير الدين افغان وملك سعد الدين منجلی هريك بطوريكہ 7\nفرشتم میگوید، دارای لطف طبع و هوش سرشاری بودند .\nجلال الدین در عین آنکہ پادشاهی متشرع بود ( ملك فخر الدين غوري امير الامراي اورالة\nتنها یك درآزده هزار نفر حافظ و در شبانروزی هزار بار ختم قرآن مینمود ) در بار اوسیا\nبوجود صنعت كاران معروفی زینت داشت از قبیل امیر خاصه ، حمید راجه ، محمد شاه\n304"}
{"book": "adl0986", "page": 1356, "text": "( ٨٢ شماره سوم ) سال دوم افغان در هندوستان ( ٢٦ ) في ٧\n\nبچشگى فتوحات متواليه يانصير خان که هريك در حق مؤثر يك و سزائی ده کی معتبر و قابل ضبط خود\nبوده و محمد قاسم ازينها ذكرى مينمايد :\nچون جلال الدین در سال ٦٩٥ هجرى از طرف برادر زاده داماد دارا ومتر خوانده خود\nملك علاؤ الدین خلجى نایب الحکومه ولایت كره وافاتح دكن به اجبار، مسيلفوي کشته شد.\nملکه جهان بحرم محترم سلطان شهید بر خلاف شهزاده ولا یعهد كاري خان ار کلنجان\nنایب الحکومه ملتان پسر نا آزموده و جوان خرد شهزاده رکن الدين ابراهيم قه به سالته وه و پايه\nتخت دهلی بسلطنت برداشت و لهذا اختلافى در آراى خانوادۀ افاغنه ر من داد ملك\nعلاؤ الدین را فرصتی بدست افتاد با عسكری بدهلی کشیده و در امیال ده پهلوی خود قدم\nبر تخت سلطنت هندوستان گذاشت و فامیل شخصی سلطان جلال الدین را زبون و مان\nمنقرض نمود :\nعلاؤ الدنيا والدین سلطان علاؤ الدین خلجی ملقب به سکندر ثانی یکی از تیم نامداران\nمعروف افغان در هندوستان و از بزرگترین پادشاهان آسیا است، علاؤ الدین هجوم های\nشدیدۀ مغول را از هندوستان چنان طرحی دفع نمود که بالآخره مغول بمجبوری از تاراج\nهندوستان منصرف گردد و این انصراف یغما کنندگان آسیا با دورۀ سلطنت سلطان قطب الدین\nخلجی طول کشید ( ٧١٧ - ٧٢١ ) علاؤ الدین در همان سال اول جلوس خود (٦٩٦)\nصد هزار عسكر مغول در نواح سند که هوای هند تاخته بودند تار و مار نمود ، مغولها در سال ٦٩٧\nمكرراً با احساس انتقام حدود هند را عبور و تا كنار آب جون مثل سیلاب آتش سرازير\nشدند و در عرض راه از خشك وتر تسوخته نگذاشتند و در صدر محاصره دولی برآمدند ،\nعسکره مغول را مورخین درین حرب دوصد هزار نفر تعین کرده اند ، علاؤ الدین با سه صد\nهزار عسکر سواره و دو هزار و هفتصد فیل جنگی ( بقول فرشته ) بمقابلة مغول شتافت\nو در میدان کیلی تلاقی طرفین اتفاق افتاد محمد قاسم مینویسد بعد از ارتفاع رایات اسلام\nدرهیچ عهدی چنین دو لشکر عظیم تاحال ( ١٠١٥ هجری ) بهم مقابل نشده اند بهر حال\nجنگ شروع شد و میمنه اردوی افغان در تحت رایت سپه سالار مشهور ملك هزبر الدين خان\nالجناح چپ مغول را از هم شکافت و ملك الماس خان وملك ركن خان برادران سلطان جناح\n\n٣٠٥٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1357, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۹۸ )\n\nراست دشمن را از پیش برداشته ، درین میانه سلطان بالذات با ملك نصرت خان از قلب سپاه\nبهجوم آغاز نمود مغولها باندازه وحشت نمودند كه تاسی میل تعاقب شدند در وقت\nفرار بسی از عساكر مغول كشته گردید ولي ملك هژبرالدين خان هم در ين حرب\nشهید شد و او همان صاحب منصبی است که مهیب او ضرب المثل بود و في المثل اگر اسپ\nمغول آب نخوردی گفتند هژبرالدین را در آب دیده . بهر حال مغول ها بعد ازین شکست\nمدهش مدتی به تهیه حرب پرداخته و در سال ۷۰۳ یکصد و بیست هزار عسکر برای تخریب\nهند مخصوصاً دهلی سوق نمودند ، علاؤالدین اردوی دشمن را دوباره در کنار آنجون استقبال\nنمود دوماه حرب بین الطرفین جاری بوده با لآخره منجر به شکست سخت مغول گردید .\nدر سال ٧٠٤ چهل هزار سواره مغول بسردارى على بيك و تريال خواجه داخل هند شده\nولي چون از جنگ مستقیم هراس داشتند بجنگهای داره اقدام نمودند و بدامان جبال سوالك\nتاخته بقتل وغارت ، فسق، وفجور ، کشتن و سوختن اهالی بیگناه پرداختند ، سلطان علاؤالدین\nملك نائب و ملك غازی خان افسران دلیر خود را باعسکر زیاد برای محو نمودن دارهای مغول\nسوق نمود و اینها بچنان ترتیبی پیش رفتند که مغول محصور و بالآخره سرداران دوگانه دشمن\nبا هشت هزار دانه کله افراد مغول بدربار دهلی حاضر شدند، در مکافات این خدمت غازي ملك لودی\nبنایب الحکومه گی ولایت پنجاب مقرر شد و این همان سردار شجیع افغان است که بانی\nسلطنت خانواده خرد ( تغلقشاهیه ) در هند گردید . در سال ٧٠٥ کنگ نام قوماندان مغول\nباشصت هزار عسکر حدود لمغان را گذشته و بتاراج علاقه سوالك مشغول گرديد ، غازى\nملك نايب الحکومه پنجاب از شهر دیپال پور پا تخت خود عسکر کشیده آنها را مغلوب و قوماندان\nدشمن را اسیر نمود ، فرشته میگوید در ینحرب فقط چهار هزار نفر مغول موفق بفرار شدند\nو باقی متجاوز از پنجاه هزار مغول از دم شمشیر تیر گردید ، معهذا یکبار دیگر مغولها به پنجاب\nتاختند ولی از طرف غازى ملك بنوعي قتل عام شدند که دیگر تا علاؤالدین در حیات بود\nآرزوی هندوستان نه نمودند ، بلکه بالعکس عساکر افغانی پنجاب چندین بار بقوماندانی\nغازي ملك خان لودی در افغانستان داخل شده و در غزنی ، کابل ، قندهار ، گرمسیر با مغولهای\n٣٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1358, "text": "(٩٩)\nافغان در هندوستان\nشماره ( سوم ) سال دوم\nوحشی رزم ها داده و دشمن را بسختی شکسته اند ، اما بعلت مشغولیت بامور هند موفق\nباستخلاص کامل وطن خودافغانستان نگردیدند . واقعاً این عهدی بود که وحشت مغول\nدر بهترین قسمت های متمدنۀ آسیا از قبیل افغانستان ، فارس وغیره ها حکومت مینمود .\nسلطان علاؤالدین نه تنها باین محارب مغول وغلبه برآنها اکتفا کرده بلکه او اولین\nپاد شاه افغانی است که حدود شهنشاهی هند را از سند و بحر عمان تا مملکت\nدکن در جنوب هندوستان وسعت داده است ، علاؤ الدین بعد از فتح قطعی نهر\nواله و گجرات ( سال ٦٩٧ ) و تسخیر قلاع رتبمبور وجهابن ( در سال ٦٩٩ ) از راه بنگاله\nعسکر بولایت ( در نكل ) كه از علاقه های مربوطه به حکومت ( تلنک ) در اقصای مملکت\nدکن است سوق نموده آنجا را ضبط و در سال ٧٠٣ قلعه جیتوررا که تا آن وقت عسكر\nاسلام در انجا نرسیده بود مفتوح فرمود – در سال ٧٠٤ علاؤالدین بسرداری عین الملك اردو\nبفتح بلاداوجين ، چندیری ، جالور گسیل نموده و مهاراج کوکانام را باصد هزار پیاده و چهل\nهزار سواره او مغلوب و بلده او جین ، مندو ، ها را نگری ، چندیری را مسخر کرد ، و کاتر\nدیو حکمران قلعه جالور بدربار دهلی تسلیم گردید . در سال ٧٠٦ ملك نائب کافور هزار\nدیناری و خواجه حاجی باصد هزار عسکر از حضور علاؤالدین بفتح مملکت دکن مامور\nو حکمرانهای مالوه و گجرات امر شد قوة الظهر آنها باشند ، اردوی افغان از راه مالوه\nداخل دکن گردید و الغخان نائب الحكومة گجرات بآنها به پیوست ، راجهای مشهوره مملکت\nدکن چون را مدیو حکمران کرن و مهاراج دیوکرن و امثالها برای دفاع حاضر شدند ولی\nبعد از محارب خونین و غلبه اردوی علاؤالدین بناچار تسلیم در بار دهلی گردیدند و شهزاده\nبیگم رای کرن ( دیولدی ) نامی که از مشاهیر دو شیزگان حسنای آن مملکت\nبشمار میرفت و شهزاده خضر خان پسر سلطان از عشاق غا تبانه او بود از حضرت\nسلطان بعاشق بیچاره داده شد و این همان داستان شور انگیز یست که کتاب خضر خانی ازان\nقصه میکند. بعداز فتح قلعه سیوانه و قلعه جالور عساکر علاؤالدین در سال ٧٠٩ لدر دیونام\nراجۀ تلنک را در دکن مغلوب نموده و غرامات جنگ حصول کردند . علاؤ الدین در سال ٧١٠\nبرای فتح بنادر سواحلی عمان و اقصی مملکت دکن عسكر سوق نمود و ملك نائب و خواجه\n٣٠٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1359, "text": "شماره (سوم) سال دوم جریده کابل ( ) (نمره ۱۰)\n\nحاجی سرداران نامی او بندر دهور سوم را در کنار آب عمان و کرنا تک را در دکن فتح و هنود را شکسته بتخانه ها را تخریب کردند و مساجد اعمار نمودند درین محاربه بیست هزار اسپ ، ۳۱۲ پیل ، ۹۶ من زر سرخ مساوی یکصد ملیون تنگه آنزمان چندین صندوق مسکوکات طلا و جواهر بدست عسکر علاؤ الدین افتاد، شته دیگو بدان مالک ایکه علاؤ الدین فتح کرد آنقدر ثروت مد بود که اهالی تا آن وقت مسکوکات نقره نداشتند و تمام مسکوکات شان طلا بود حتی غربای ملك زیور های طلائی استعمال مینمودند و غالب ظروف و اوانی آنها طلا بود .\nعلاؤ الدین در سال ۷۱۲ توسط مالك نائب امیر معروف خود اکثر بلاد مر هتم وا گایر که ورنکل ، را بجور ، کرنا تک ، دابل ، جیپور را در بملکت دکن مسخر ساخت . والحاصل علاؤ الدین شهریار فاتح و پادشاه قهاری بوده در مدت العمر هشتاد و چهار جنگ نمود و حیرت درینجا است که در تمام این محاربات فاتح و مظفر بوده است.\nعلاؤ الدین امنیت داخله مملکت را بدرجه تامین نمود که از دهلی تا بنگاله و بحر محیط و از سند تا گجرات و تلنگ و از کشمیر تا ملتان تمام طرق و شوارع مثل جاده های داخل شهر دهلی ما مون و مصئون شد، قوافل تجارتی بدون پاسبان در دشت ها مال التجاره خود انبار مینمودند و از اتلاف آن اندیشه نداشتند اهالی قری و قصبات و قریه داران موظف بودند مسافران شبها را پذیزه نمایند و ازو در همه امور دستگیری کنند ، علاؤ الدین در وقت حضر مخصوصاً سفر حربی برای تنظیم پوسته مملکت مقرر نمود در هر شهر ، قصبه ، قریه غرض راه يك يك نفر کاتب برای تحریر واقعات و تحویل مکاتیب نشسته و توسط پیاده های پوسته ( مهندی پایک مینامیدند ( که در هر یکنیم میل مامور بودند سلسله مخابرات را جاری داشته باشند ) این ترتیب پوسته را هندوها داکچو کی میخواندند ( لہذا علاؤ الدین در کمترین او قاتی مرتباً از حالات تمام مملکت آگاه میشد .\nعلاؤ الدین در عین آنکه شهریار جنگجو و عسکر منش بود پادشاه مدنیت پرور و معارف خواهی هم بشمار میرفت ، و در حالیکه اردوی تحت السلاح پايه تخت او بالغ برچهار صدو هفتاد و پنجهزار نفر بود و معاش سالانه هر نفر را رتبه درجه از ۷۸ گرفته تا ١٥٦ و ٢٣٤ تنگه میپرداخت ( این تنگه ها نقره و هر تنگه مساوی\n\n۳۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1360, "text": "شماره (سوم) سال دوم افغان در هندوستان (١٠١)\n\nپنجاه پول مسی بود که دران عهد این پول را جتیل میگفتند . تعین وزن تنکه مختلف فیه است\nبعض يك توله مس و برخی ربع کم دو توله گفته ، فرشته گويد يك توله طلا و نقرة مسكوك\nرا تنگه میدانستند ) تعداد قطعات سفر مینای (اثما آت) علاؤ الدین نیز بالغ بر هفتاد هزار\nنفر میگردید که از ان جمله هفت هزار نفر پیلدار بود ، فرشته میگوید ترتیب تعمیرات دولتی\nبنوعی بودکه بزرگترین عمارات درکمتر از ماهی ساخته میشد مشهور ترین عمارات علاؤ الدین\nقصر هائیست که در منطقة سیری ( قریب دهلی ) بساخت و از آنهمه مشهور تر عمارت\nهزارستون اوست که تامس ولیم یل ازان ذکری میکند . هکذا علاؤ الدین بشعر وفضلا\nمعاش لایق میداد واحترامی بسزا میدمود واهل فن میپرورید .صوفیون معروف آزمان\nاز قبیل شیخ تاج الدین پسر سید قطب الدین وسید رکن الدین وقاضی صدر الدین عارف\nدر جملة قضات دولت علاؤالدین مثل آفتاب میدرخشیدند و شعرائی از قبیل امیرحسن سنجری\nصاحب فوایدالفیوا دو تالیفات متعدده ( آنکه او را سعدی هندوستان خوانند )\nوصدوالدین عالی ، حمیدالدین راجه ، مولا نا عارف ، عبدالحکیم خان ، شهاب الدین صدرنشین\nوامثالها در دربار علاؤالدین زندگی مینمودند . دهلی در عهد علاؤ الدین مركز اجله علما وفضلا\nاطبا و منجمین ،مورخین وصوفیون زمان گردید ، و بالجمله است شیخ نظام الدین اولیا صوفی\nمعروف ، قاضی فخرالدین ناقله فاضل مشہور ، مولانا شاطی استاد علم قرأت ، شهاب الدین\nجلیلی واعظ و خطیب نامی وامثالها محمد قاسم متجاوز از شصت نفر معاصرین فاضل و نامی\nعلاؤالدین را در دهلی حساب میکند، مورخین هندی میگویند هیچ پادشاهی را در عهد اسلام\nمثل علاؤ الدین فتوحات وسیعه هندمیسر نشد ، وآنقدر که در عهد او عمارات ، مساجد\nمینارها ، خوانق حوضه ها ، حصار ها در هندوستان ساخته شد در دولت هیچ پادشاهی\nساخته نگردید . همچنان آنقدر صنعت کاران واهل فن که در درباراو پروریده شد در دربار\nهیچ شهنشاه هند پرورش نیافت علاؤ الدین در عین آنکه پادشاه متشرع بوده وشرب\nمسکرات را در تمام مملکت وسیعه خویش بشدت ممنوع قرار داد وظروف و آوانی زرین\nرا آب کرده سکه زد ، دارای عصبیت ملی نیز بود چنانکه در یکروز پانزده هزار مغول مسلمان\nشده و مستخدم دولت را قتل عام نمود چونکه این مسلمانهای اجنبی را برخلاف مصالح\nپولتیك ملی میدانست ، وندمای حضور او عبارت از خواص افغانی بوده اند از قبیل\n\n٣٠٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1361, "text": "شماره (سوم) سال دوم مجله کابل (۱۰۲)\n\nخداوند زادۀ چاشنی گیر نواسۀ بلین بزرگ (بطوریکه فرشته میگوید اسم خداوند زاده\nدرانعهد مخصوص شهزاده گان غوری نژاد «افغان» بوده است) و ملك ركن الدين\nوملك اعز الدين تفال خان ونصير الدين نورخان غوری وامثالها علاؤالدين مثل سایر پادشاهان\nغلجی به اتفاق و اعزاز طایفۀ ابدالی متوجه شد، والقاب افغانی را از قبیل نصرت خان، ظفر\nخان : تفال خان و غیر ها بین امرای دولت بكثرت شایع ساخت .\nیکی از کارهای عجیب علاؤالدین آن است که او در صدد شد بین زراعت کاران بعلاوۀ\nتساوی حقوق در برابر قوانین ، تساوی احوال بر قرار نماید لهذا قوانینی ایجاد و نافذ نمود\nکه اولا تمام ملاکین و قریه دار ها ( در انعهد مقدم و چودهری نامیده میشدند ) برحسب\nمساحت اراضی واملاك مثل دهقانان و سایر اهالی تادیه مالیات نمایند و در بین مالیه دهندگان\nهیچ نوع امتیاز و معافی نباشد ، دویم مقدم ها و چودهریها نمیتوانند از سایر رعایا بیشتر\nملکیت داشته باشند و سایر ین نیز بایستی ملکیت و مالداری شان از اندازه معین زیاده نباشد\nاز قبیل آنكه يك نفر از چهار ، قلبه گاو دو گاو میش بار برادر دو گاو شیری ، دواز ه گوسفند بیشتر\nمالداری کرده نمیتواند . در تعمیل این قانون شخص شاه آنقدر انهماك و توغل ورزید که\nدر تمام دفاتر مالیاتی مملکت يك دينار رشوت بغرض مسامحه در قانون میسر نمیشد\nازان روغالب پیتوریها (مامورین مالیات) مستعفی شدند و چودهریها ومقدمها\nاز اسراف ولعب باز ماندند . بعدها علا ؤالدین قانون دیگری مرکب از چندین ماده\nصادر و نافذ نمود که مطابق آن تجارت غله و پارچه و سایر اشیا برای تجار كوچك و تجار\nخود سر و محتکرین مملکت ممنوع گردید ، برای بیع وشری مندو بها و بازارهای خصوصی در تمام\nملك معین گردید و تمام اشیا به نرخ نازل و مستقلی که قانون تعین کرده بود بفروش میرسید\nفروش وتجارت این اشیا متعلق بحکومـت بودولی تجارت بزرگ ومحدودی نیز درین احتکار\nو تجارت آزاد ماند ، زمین دران مطابق این قانون مجبور شدند در وقت رفع خرمن حاصلات\nخودرا بعداز استثنای کار آمد شخصی در همان سرزمین بفروشند تا احتکاری برای آنها\nممکن نشود ، این قانون وسیع و دارای مواد متعددیست ( رجوع شود بتاريخ فرشته ) هم\nچنین علاؤالدین قوانین زیادی تدوین و در مملکت خود ترویج نمود .\n\n۳۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1362, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1363, "text": "تخت «رستم» در ايبك"}
{"book": "adl0986", "page": 1364, "text": "شماره (سوم) سال دوم\n( افغان در هندوستان )\n( ۱۰۳ )\nبالاخره علاؤ الدین یعنی بزرگترین پادشاهان هندوستان در پایان شب ششم شوال سال ۷۱۶ هجری رخت بسرای دیگر کشید و سلطنت عظیم او دستخوش میراث یافته گان بوالهوس و بی تجربه گردید تا آنکه چہرۀ زوال برآنها دیده کشود فسبحان حی الذی لایموت.\nبعد از علاؤ الدین شہاب الدین عمر شہزادۀ هفت سالۀ او بادشاه و زمام امور بدست افسران دربار و ملک نایب نائب السلطنه افتاد در محرم ۷۱۷ انقلاب کوچکی واقع و نائب السلطنه مقتول و شاه صغیر مخلوع گردید، مبارکخان پسر بزرگتر علاؤ الدین ملقب به سلطان قطب الدین مبارک شاه بادشاه گردیده و او از تدابیر پدر انصراف نمود و در عیش فرو رفت و خود بینی و خود خواهی پیشه کرد امرا بخیر خواهی او زبان کشادند ولی جز تحقیر و عذاب ندیدند قطب الدین برادران بزرگ خود خضر خان و شادیخان را که مکحول شده بودند بکشت عاقبت خودش نیز در سال ۷۲۱ هجری بدست خسرو خان نامی یکی از امرای دربار خویش کشته شد و سلطنت خلجیه خاتمه یافت خسرو خان بعد از قتل قطب الدین شاه خود اعلان سلطنت نموده ملقب به ناصر الدین شاه گردید و او در اداره سلطنت عاجز ماند و سرداران افغان بر خلاف او آماده شدند، از انجمله است غازی ملک خان پسر تفلق خان لودی نائب الحكومة پنجاب که عسکر از لاهور بدهلی کشید. و در صحرای اندر پت خسرو خان را مغلوب و معدوم نمود. چون در خانوادۀ سلطنت هیچ پسری نیافتند و همه کشته شده بود لہذا رؤسا و متنفذین دربار غازی ملك خان را بسلطنت قبول نمودند و او همان است که بعنوان سلطان غیاث الدین تغلقشاه در شعبان ۷۲۱ هجری تاج پادشاهی بسر گذاشت.\nدر عهد خجسته سلسله خلجیه اسلام در حصص اقصی دکن شایع و مدنیت افغانی در ان مملکت ترویج گردید، درین دوره ادبیات افغانستان سراپای هند را فرا گرفت و شعرائی از قبیل فخری غواص صاحب فرهنگ فارسی، احمد لاهوری، حمید الدین لاهوری، شهاب الدین بداوني، مظہر گجراتی، مجد الدین باهری و امثالها در خود هند قدم بعرصۀ شہود گذاشت، و علوم عربیه رو به ترقی و عروج رفت.\n۳۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1365, "text": "(١٠٤)\n\nشماره (سوم) سال دوم\nمجله کابل\n\nآثار عتیقه\n\nآثار بابر در نواح علیگده\n\nبابر از پادشاهان الوالعزم افغانستان است، از معاونت اهالی کابل به سلطنت رسیده این\nخاك را چنان دوست داشت كه اولاد وطن باید دوست داشته باشند، حیات خود را همین\nجا گذشتاند و دفن خود را نیز در همین خاك توصیه نموده داد وفا و محبت داد.\nعاشقی می مرد و با معشوق میگفت این سخن\nبر سر راه تو میخواهم مزار خویش را\n«آثار بابر» در هند بسیار جستجو میشود و اهمیت باو میدهند، يك اثر دیگر از و در علیگده\nتازه دیده شده است سراغ چنین نكات ادبی و تاریخی برای اولاد پر ذوق وطن خالی از لطف\nنیست، پروفیسر هارون خان شروانی صدر شعبه تاریخ جامعه (یونیورستی) عثمانیه در\nمجله معارف (دارالمصنفین ندوه) كه یكی از بهترین مجلات اردوست مینویسد:\nکمتر ارباب ذوق اطلاع خواهند داشت که در قصبه پلکهنه (از ضلع علیگده) آثار\nایام بابر و همایون موجود است. توجه راقم را نیز عالیجناب نواب صدر یار جنگ بهادر\nباینطرف مبذول نموده و شوق با نطرف کشانیده سیر آن چشم مرا روشن کرد لفظ\n«پلکهنه» در اصل از لفظ پیلخانه است، پادشاهان دهلی فیلهای خود را اینجا نگاه میکردند\nجلالی که در سفرنامه ابن بطوطه ذکر شده است ازینجا دو سه میل مسافه دارد، و تخمین\nمیشود که کوشک سلطانی ابن بطوطه نیز زیر تپه خاکی که بر آنطرف کالی ندی (جوی سیاه)\nقریب سعد آباد و بهرام پور کان است پنهان خواهد بود.\nجامع مسجد پلکهنه يك نمونه مکملی است از طرز تعمیر «هندو افغان» (یعنی ممزوج\n\n۳۱۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1366, "text": "قلعه « بست » قندهار"}
{"book": "adl0986", "page": 1367, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1368, "text": "شماره (سوم) سال دوم آثار بابر در نواح علیگده (١٠٥)\nاز طرزهای افغانی و هندی ) زیرا در خود مسجد نشان رواق نیست ، بلکه دروازه ها مثل\nبعض « در » های مسجد قوت الاسلام دهلی . وجامع مسجدقلعۀ دولت آباد دکن ازسر دلپای\nسنگ ساخته شده اند در ستونها آثار هندوی نمایان است حتی در بعضی از انها مثلث بطرز\nرواق های بودھائی است . در تمام عمارات جائیکه رواق دارد تنها صدر دروازه است و درانها\nنیز بجای اثری که به طرز مغل مشهور گردیده اثر طرز افغانی نمایان است در صدر دروازه\nنوشته است :\nبسم الله الرحمن الرحیم\nقال النبی صلی الله عليه وسلم\nعجلوا الصلوة قبل الفوت وعجلوا التوبة قبل الموت\nکرد این مسجد بنا کعبه و ملجاء عام اشرف الاشراف گهورن بن محمد بن سلام\nسال هجرت بود نهصدوسی‌وپنج اندر شمار نوبت ظهیر الدین محمد بابر غازی کرام\nشیخ گهورن ( هـ تلفظ کرده نشود بهتر است ) در اصل مهتمم فیلخانه شاهی بود و اولاد\nاو تا امروز در پلکهنه زمینداری میکنند .\nبطرف شمال ومغرب مسجد ، يك گنبد است كه درین روز ها بصورت زیارت\nاستعمال میشود . و دران اوقات شاید چاه فیلخانه بوده ، تحریرات شکسته و ریختهٔ ذیل\nازان خوانده شده است :\nمرتب شد این چاه در عهد شاه\nمحمد همایون باد شاه\nبنام شیخ محمود ، اهل انام\nپسر شیخ گهورن .....\nبتا ریخ نهصدو سی‌ و ....... بود\nشد اتمام این چه\nباقیات سرای شیخ گهورن نیز محاذی این گنبد موجود و رواقهای نهایت قشنگ آن\nقابل دید است . ( معارف عدد اول جلد ( ٣٠ )\n٣١٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1369, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nمجله کابل\n(١٠٦)\n\nکشفیات جدید یا اخبار علمیه\n\nنوت های ٦٠٠ سال قبل\n\nمستر فرید کتلنگ انگلیسی يك ذخیرهٔ وافر و معتنابهای از نوتهای قدیم و جدید و مسکوکات عتیق و گران قیمه را فراهم کرده است، و در زمرهٔ این نوت ها نوت های ٦٠٠ سالهٔ قدیم که قبلائی خان مغل رواج داده بود نیز موجود است و در مسکوکات آن قیمت های مسكوك بحروف طلائی نوشته شده است و نوت های مذکور در تصرف و قبضهٔ فغفور آن چین بوده که در طغیان و انقلاب ١٩٠٤ عیسوی از يك مقبره بدست آمد و کاغذ نوت های مذکور از پوست درختان توت ترتیب یافته است.\n\n« قوهٔ جدیدهٔ غیر مرئی »\nسر الیور لاج میگوید : يك قوت غیر مرئی در کائنات موجود است که بذریعهٔ آن میتوان ذرات مساوی را تجزیه نمود.\nاین قوت را بقوهٔ ذرات تعبیر میکنند و ناقابل اختتام ثابت شده است. میگویند اگر این قوه از يك اونس ماده فراهم شود ممکن است بوسیلهٔ آن یکدسته جهازات بزرگ را از سطح آب برداشته و بر زبر قلل شامخهٔ جبال انداخت رادیم يك قوت مادی است که ذرات وی نقص میکند و هر چیزی را تحلیل کرده از حجم خودش چیزی نمی کاهد ولی این قوه که گفتم در اجسام صلب و مایع و گازات نیز موجود است که غالباً در تیلفون های سیمدار و بی سیم استعمال خواهد شد.\nسر الیور لاج میگوید ؛ نباید این قوه را استعمال نمود؛ تا اینکه مجرای صحیحی برای استعمال آن پیدا کرده و طریق استعمال آنرا بنی نوع بشر پوره بفهمند؛ زیرا اگر این قوت\n\n٣١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1370, "text": "شماره (سوم) سال دوم\nکشفیات جدیده\n(۱۰۷)\nقبل از وقت با بدست غیر اشخاص صلاحیت دار استعمال شود کرۀ زمین يك منظرۀ خطرناکی را بخود کسب خواهد نمود لهذا گفته میشود که این قوۀ جدید مثل قوۀ برق تحت اداره آمده و بکار انداخته خواهد شد.\n( موی )\nموى يك تل باریکی است که از يك مسام میروید و در میانش جوهر رنگینیست که مو را سیاه میدارد هر گاه این جوهر ضایع شود مو سفید و داخل آن بصورت حباب های هوا میشود.\nتقریباً پنجم قسمت موی داخل جلد فرو رفته و یکی یا دو غدد کوچکی که درین آن قدرتاً تعبیه شده آنرا غذا میدهد. مدت عمر و مقدار درازی مو منحصر است بموقع روئیدن و طرز پرداخت و انتظام آن . موی سر در يك ماه بطور متوسط نیم انچ و موی ریش 1/2 انچ طویل میشود یعنی اگر موی ریش مسلسلا الی مدت پنجاه سال تراشیده شود مقدار مجتمعه تراشیده گی موهای مذکور بوزن ٧٥ پوند و اندازه طول آن ۲۸۰۰ میل خواهد شد.\nقیمت يك انسان\nقرار تحقیقات ماهرین کیمیا قیمت عمومی موادی که جسم انسان از ان ترکیب یافته زاید از سه روپیه کلدار یا (۹) افغانی نمیباشد يعنى يك انسانيکه بوزن ۷۰ کیلو گرام باشد: دارای ( . ) مقدار چربو است که هفت کلچه صابون از ان ساخته میشود. و ( ۹۰۰ ) گرافیت ( پنسل ) ) از کاربن وجود آن بعمل می آید ( ۲۲۰۰ ) ستیگین گوگرد از فاسفور آن ترتیب مییابد از مقدار آهن آن صرف يك دانه میخ معمولی تیار میشود و ار مقدار چونه که در وجود آن است تنها يك مرغانچه سفید میشود و از مقدار کبریتیکه در وجود آن پیدا میشود صرف چندانه مکروب ها هلاک خواهد گردید .\nدر وجود انسان يك اندازه كمتر قوۀ مقناطیسی هم موجود است قدری نمك هم دارد. در خون آدمی يك مقدار سودا و در اعضایش يك اندازه ( پتاس ) نیز میباشد ، عضلات قلب قدری نقره دارد که قیمت جمله مواد وجود آدمی از چهار شلنگ یا سه کلدار (۹) افغانی بالا تر نیست. گویا قیمت يك آدم بقدر يك بزغاله است؛ و اگر آدمی از روی\n٣١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1371, "text": "( ۱۰۸ )\nشماره ( سوم ) سال دوم\nمجله کابل\n\nکرامت و خلعت خلافت ذات خداوندی قیمت و اندازه شود هیچکس نمیتواند قیمت آنرا\nتقدیر و تعین نماید .\n\nتأثیر موسیقی\nبما هرین علم موسیقی محقق شده که کلانترین عمارات را صدمه رسانده میتواند . این\nعقده از نواختن موسیقی در بعضی قسمت های مخصوص تعمیر میتواند حل بشود ! بنابران\nمهندسین و ماهرین فن تعمیر وقتیکه نقشه کدام تعمیر بزرگ را ترتیب میدهند مسئله\nتأثیرات موسیقی را هم در تحت توجه مخصوصی قرار میدهند .\nطویل ترین انسانهای دنیا\nدر امریکا شخصی که مکیفور تامسن نام دارد و اکنون در سینمای هالی ود مستخدم است\nاز دراز قد ترین آدم های امروز دنیا محسوب است زیر اقامت او ۸ فت و ۷ انچ و با این\nطول قامت جسامتی دارد که وزن آن ٣٢٥ پونداست ، محیط سینه او ٤ فت و ٤ انچ است ،\nکفش ها و لباس های او را بطور مخصوص میسازند و بر دو چهار پائی میخوابد و غذای\nدو انسان را تناول میکند و قد خانم او ٥ فت و ١٣ انچ است ، قبلبرین در هاليند يك شخصي\nکه موسوم بدار زون بود ۸ فت و ۹ انچ قد داشت و هكذا در آيرلند يك نوجوانی در سن\n۲۳ سالگی ۸ فت ۸ انچ قد داشت و اگر در جوانی پدرود زندگانی نمیگفت اطبا اتفاق\nداشتند که قد او به ۹ فت و ه انچ میرسید ، در آیرلیند شخصی که مو سوم به بور تیلوس\nبود قد او ۸ فت و ۱۷ انچ بوده است و در سن ۲۰ سالگی دفعتاً جسم او ۱۸ انچ\nبزرگ شد و همین بزرگی ناگهانی سبب فوت او گردید زیرا جسم او طاقت نیاورده بقلب\nاو صدمه فوری و شدیدی رسید .\nباین حساب محمد گل سبزواری ( هراتی افغان ) از طویل ترین آدمهای دنیا میباشد\nزیرا طول قامت او ۸ فت ۸ انچ است .\n\n٣١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1372, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم کشفیات جدیده ( ۱۰۹ )\n\nترجمه اخبار علمی مقتطف\nرفتار افعی\n\nمشهور است که افعی آنقدر تیز میرود که رفتارش مانند برق بنظر می آید ولی داکتر وعالم\nعلم حیوانات و استاد در جامعه کالیفور نیای امریکا دقیق ترین وسائل را در قیاس سرعت افعی\nهای متنوعه استعمال کرده و در یافت نموده میگوید : سریعترین افعی ها در یکساعت از\nدونیم میل بیشتر راه قطع نمیتواند اعتقادیکه در خصوص سرعت فوق العاده آن بین مردم\nشهرت یافته و همی است که در ذهن جا گرفته و سبب آن ترس بیننده وافعی است از یکدیگر\nو پیا پی رفتن افعی است در حین زحف .\nچاره مکروبها\nصوت عبارتست از امواج و هر وقت صوت بلند شود امواج کوتاه و تتابع و توالی آن سریع\nمی شود ولی در صورتیکه امواج کوتاه تر از حد معین شود گوش بشر حس نمیتواند بر علاوه\nنفس این امواج فعل غریبی در احیا دارد . داکتر لسلی تشمبرس و داکتر نیوتن جانیز از اساتذه\nجامعه مسیحی تکساس اثبات کرده اند که عرضه کردن شیر بآله مخصوص امواج صوتی\nمتناهی در قصری را اخراج میکند که منجر می شود بکشتار ۸۰ در ۱۰۰ از بکتیر یائیکه\nدر شیر میباشد .\nاستاد ودامر یکائی ( از اشخاص اولیه ایست ) که باین مباحث توجه کرده اند از اهم\nحقائقی که اثبات کرده بحث و کنجکاوی او بوده در طریق از طرق برای تولید امواج\nصوتیه کوتاه و سریع که گوش انسان نمی شنید و آنرا در اکتشاف غواصهای دشمن که در آب\nغواصی داشتند استعمال میکرد و تجارت خود را باین امواج در حوضی بجاری داشت اتفاقاً\nماهی را مشاهده کرد که توجه دارد بطرف منطقه که امواج آنرا پاره میکند و بعد اندکی مرد\nبروی آب آمد . استاد مذکور دست بآب در آورد ( تا سبب این کیفت را بداند ) و فوراً\nپس کشید چه المی محسوس کرد که تحملش دشوار بود چه گوشتش پاره و تا استخوان رسید\nو چنان حس نمود که گویا دستش گداخت و منحل شد .\n\n۳۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1373, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۱۱۰ )\nود تجاربش را بعد از حرب امتداد داد و ثابت ساخت که ماهیهای كوچك حیوان\nمکروسکوبی معروف به برامیسوم همه در پرتو این اشعه می میرند . بعد ها ثابت کرد که خون\nخون انسان بآن عرضه شود عدد کریه های سرخ آن کم می شود و چون سبزۀ سپرد جیرا که\nنباتی است آبی ومادۀ سبزی داشته روی حوض آب ایستاده را می پوشد ( جامهك بقه )\nتجربه کرد خلیه های نبات را کشت و چون پنجدقیقه بعرضۀ این امواج باقی ماند ذات و آثارش\nگم گردید و چون آب را با مکرسکوب امتحان کرد از مکروبهای نبات جز رشته چند نیافت .\n( ترجمه از مقتطف )\n( از علامه داکتر « اقبال » )\nهزاران سال با فطرت نشستم باو پیوستم و از خود گسستم\nولیکن برگذشتم این دو حرفت ترا شیدم پرستیدم شکستم\nمیان آب و گل خلوت گزیدم ز افلاطون و فارابی بریدم\nنکردم از گز در پوزه چشم جهان را جز بچشم خود ندیدم\nچنان زاید تمنا در دل ما ؟ چنان سوزد چراغ محفل ما ؟\nبچشم ما که می بیند ؟ چه بیند چسان گنجید دل اندر گل ما؟\nقبای زندگانی چاک تا کی ؟ چوموران آشیان در خاک تا کی\nبه پرواز آو شاهینی بیاموز تلاش خانه در خاشاك تا كی\n۳۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1374, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1375, "text": "از فوتو گرافی های ع ، ج والاحضرت سردار احمد شاه خان وزیر دربار"}
{"book": "adl0986", "page": 1376, "text": "( ۱۱۱ )\nشماره (سوم) سال دوم\nتفریظ زمینه دانش\n\nتفریظ و انتقاد\n\nزمینه دانش\nیکی از نافعترین آثاری که تا کنون بزبان فارسی در طهران تالیف و ترجمه شده چهار\nجلد مؤلفات پروفیسور آر تورج ، تامسن انگلیسی است که بنام زمینه دانش از دستگاه علمی\nآموز گار بیرون می آید و مخصوصاً دو جلد که عبارت از قسمت اول و دوم آن باشد\nبه اداره ما رسیده .\nو طوریکه صاحب موسسه آقای عباس آرین پور وعده داده اند ممکن است در همین\nسال دو جلد اخیر آن نیز از طبع خارج و در معرض فروش گذاشته شود.\nاین کتب بزبان فارسی ساده و سلیس ترجمه شده و با خط خوانا و تصاویر سیاه و رنگه\nبطبع رسیده .\nمباحث آن از کلیه علوم جدیده علمی ، فرضی ، روحی و نفسی داراست طوریکه خود\nمؤلف ادعا داشته وهم تا جائی از ملاحظه این دو کتاب پیداست از مطالب مبحوثه هر فردی\nرا که بسواد فارسی آشنائی داشته باشد مستفید خواهد ساخت . ما بنام همکاری و هم مسلکی\nزحمات قلمی آقای عباس آرین پور را تقدیر کرده و مشترکین محترم کابلی را تشویق بلکه\nتوصیه مینمائیم که از مطالعه این آثار مفیده غفلت نفرموده و هرگاه مایل باشند این مجموعه\nنفیس را زیب کتابخانه خود بسازند تمنای شانرا به انجمن ابلاغ فرموده باشند .\nقیمت چهار جلد تقریباً پنج تومان ایرانی است که معادل بیست و پنجروپیه کابلی بشود .\n۳۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1377, "text": "(۱۱۲)\n( شماره سوم ) سال دوم مجلة كابل\n«خپله ژ به »\n\n( په قلم دامين الله خان « زمرلائی»\nنن ورځ واسطه د ترق اولوروالی د هر قوم دوه شی دی ! اول اتحاد او اتفاق ، دوم علم او معارف . اتحاد اواتفاق ـ یوزړه والی دی پلويو مطالبو دترقی او تعالی دملت کشی او قوت دی پمدافعه دخپل ملی او قومی حقوقوله غاصبانو او دښمنانو څخه ، متحد او متفق ملت په خپلو لو يو مطالبو د ترقی کشی به یوزړه او په خپل لويو مقصد و او ترقیو به رسيدلی وی . علاوه لدينه چه خپل حقوق له اغیار و څخه وساتی په ستر کودجهان کشی به لور او باعظمت وی .\nهمدارنگی علم او معارف دی ؛ چه انسان به لار دترقی او تعالی سموی ـ نن ورځ ملل ددنيا چه په هوا کرزی او دمجکی له منځ نه خبری اوهغه اختراعات او فنون چه جهان ئی حیران کړی دی ټوله برکت دعلم دی . هر قوم او ملت چه دادوه صفت نلری نوم اونشان به ئی پمخ دمجکی کشی محو او نابود وی .\nواسطه او رابطه د حصول ددی دوه صفتونو ژ به والی د عموم افراد دملت دی چه تول ملت په یوه ژبه ویونکی او په پراخوالی او ترقی دخپلی ژبی کوشش کو نکی وی ځکه چه هيځ قوم اوملت به واسطه دپره دیژ بی خصوصی ترقی نده کړی او هر ملت چه په تعالی او ترقی باند رسیدلی ذریعه او واسطه ئی خپله ژ به وه او ده او دا ټول تاثیر د یورنگ والی دژ بی دی چه شکیدلی شیرازه د نفاق په رشته د اتفاق سره ترله کیژی او شایسته کوی ئی محبت او مینه په مینځ د قوم او دملت پیدا کوی اوافراد دملت یوتربله خپل مقصد او مطلب پوهوی نصیحت او بندئی یو و بل ته مؤثر کیژی که چیری هر سړی په بیله بیله ژبه و یونکی وی هیڅ څوك به دچا په مطلب پوه نشی او نه به په مینځ ددوی کشی یو صميميت او محبت پيدا سی او هيځ کله به خپل مقصد حاصل نکي ـ او هیڅ کله به یو قوم یا یو ملت د يوه سړی چه ژبه ئی له هغه قوم او ملت څخه بيله وی په خبره باند به ئی عمل و نکی اونه به دهغه سړی خبره تاثیر لری ـ لوی شاهد مویدی مدعا کشی دا آيت دقرآن عظیم الشان دی ( وماارسلنا من رسول الابلسان قومه ) اندازه د تاثیر دیورنگ والی دژبی\n٣٢٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1378, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم\nخپله ژبه\n(۱۱۳)\n\nپه ترقی او تعالی کشی لدی آیت هدایت نشان څخه معلومیژی. بل عام مثال مودادی که\nیوسری په یوه پره دی وطن کشی مسافر وی او یوسری چه دده په ژبه و پونکی او شریک\nوی ونی وینی اکرچه نه ئی پیژنی خومره خوشحالی ورته حاصلیژی او خومره دهغه سری\nقدر او عزت کوی او محبت ئی په زړه کشی نسی ـ دا محبت او مینه دبل شی نده بیله\nدیو رنگ والي دژبی ، یا یو ځای ساز او آواز دی که داوریدو نکی په ژبه نوی تاثیر\nبه ورباند ونکی ـ اکرچه دا آواز او ساز په قاعده د موسیقی برابر او په مقام موافق وی\nاو که دا اواز ئی په خپله ژبه وی اکرچه چار بیتی وی بیاهم تاثيرنى له پره دی ژ بى څخه\nزیات او اوریدونکی باند خوشحال او مؤثر کیژی .\nهمدا رنگ دژبی تاثیر دی په تحصیل د علم او معارف کشی. که چیری علم او معارف بخپله\nاصلی ژبه د قوم او د ملت وی تحصیل ئی آسان وی ، ځکه چه دبل په ژبه علاوه دزده کیدو\nداصلی علم نه بل تکلیف هم موجود دی چه هغه زده کیده دهغه پردی ژبی دی چه بدی\nصورت سره دوی برخی عمر د طالب په علم کشی تیریژی ځکه اول به ئی ژبه او اصطلاحات\nزده کوی بیا هغه علم ، او که چیری علم د طالب په خپله قومی او ملی ژبه وی په هغه\nصورت سره بدیره آسانی وی او د طالب ټول عمر به په تحصيل د اصل علم کشی تیریژی\nپه هغه صورت سره که یوعلم زده کی بدی صورت سره دوه علمه زده کوی او که هغه په لس\nکاله زده کوی دا په پنځه کاله زده کو لای سی .\nدبل دژبی اصطلاحات او لغات او باریکی او شیرین والی د عبارت بیله تحصیله او دیر\nعمر صرف او تیره ول ، آسان کار ندی چه به لژ عمر سره دی سړی وپوهیژی او به عکس سره\nبخپله ژبه کشی دا تکلیف نسته بی مکتبه او لوستو د قواعد دژبی به تولو اصطلاحاتو او لغاتو\nباندی پوهیژی. علاوه بردی هغه قوم او ملت چه دخپلی ژبی پاشته او په ترقی او پر اخوالی ئی\nکوشش کوی هغه ملت او قوم به له ژوندیو او مترقی اقوامو او ملتو ددنیا شمیرل کیژی او که\nچیری اصلی ژبه دیوه ملت ورکه سی نوم به دهغه ملت له قطار دژوندیو ملتو څخه محو او نابودسی .\nملت د افغانستان چه یوقوم ، یو ملت او په اصل کشی ټول پښتانه دی و به همدی سبب\nوطن ئی افغانستان بلل کیژی ، باید چه په یوه ژبه ویونکی او په لاری د ترقی او تعالی خپل\n۳۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1379, "text": "( ١١٤ ) مجله کابل شماره (سوم) سال دوم\n\nسرمبه یوه زره روان وی ـ او کوشش او سعی و کی جه دی خپلی دپشتو ژبی ته چه عمومیت لری ترقی ورکی او ژوندی ئی وگرزوی ، اوهغه ترقی اولوروالی چه یوی قومی او ملی ژبی ته دیوه قوم او ملت پکار دی خپلی اصلی ژبی ته دپشتوئی ورکی او ورته حاصل ئی کی . او هغه پشتانه چه دپشتو په ژبه آشنا او پوهیژی اوخپل عالم او فاضل گڼی په میدان د سعی او عمل راووزی ؛ کتابونه دجدیده علومو او فنونو په خپله ژبه ترجمه او تالیف او تصنیف کی . استاد ویلی دی\n\nکه د دین او د وطن ترقی غواړی\nډیرکوشش وکه چه ټول علوم پشتو سی\n\nاو هغه پشتونه چه خپله اصلی ژبه ئی ايره کړی ده ترغیب او تشویق ورکی چه بخپله ژبه گویان سی ـ او آسانه او ساده لارو روشنی ځکه چه نن ورځ هرخو تجسس او تفحص وکو یو کتاب علمی بدی ژبه نسو پیدا کولای او یوه پشتون داهت ندی کړی جه قواعد ( صرف او نحو ) دخپلی ژبی په خو پاڼو ولیکی چه عموم ملت دهغه څخه یوه فائده واخلی هر خو چه پاڼه کوو گورو ، چه پلانی مستر ( انگریز ) پلانی کتاب د صرف او نحو دپشتو جوړ کړی و پلانی کتاب ئی دپشتو چاپ کړی او په پلانی مکتب کښی ئی نصاب دتعلیم دپشتو سته (یووخت زموژ دیر پولوی سړی هندوستان ته ولار یو انگر یزچه دده مهماندار مقرر وه ، وغی ته ئی راغی په پشتونی پشته ورسره کوله، ده لکه وحشی ورکتل او جواب ئی داوه ( که من افغانی نمیدانم ) آیا جای دافسوس ندی چه موژ دخپلی ژبی څخه بیخبر او دبل داترنه خپله ژبه زده کو و یا نوم مو افغان دی موژټول افغانیت پریشودلی او په نورو ژبو إسى روان یواو فخرهم باندی کو و . اواصلی سبب زموژ دنا کامی او دیر ته پاته کید و د ترقی څخه هم همدا دی بلکه اکثر دپشتنو او اقوامو خپل قومیت ایر کړی په بیلوبیلو لارو روان دی .\n\nعمده سبب اوجهة دمحصوروالی دپشتو د ژبی او داچه څوك مينه اورغبت نه ورته کوی اور واج نه پیدا کوی دادی : چه پشتنو او دپشتنو عالمانو ـ ستی اوکاملی ئی اختیاریاد بلی ژبی تراثر لاندسوی دی خپله ژبه ئی ایره کړی هیڅ یو صحیح اثرئی پاتی ندی اونه اصلی رسم الخط ئی پیدا کیژی ـ بعضی کتابونه چه په پشتو دی په رنگا رنگ لغاتو او صورت صورت رسم الخط\n\n٣٢٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1380, "text": "( 115 ) خپلۀ ژبه شمارۀ ( سوم ) سال درم\n\nدی چه پښتون هم هغه به سختی سره لونی بلکه سبب ئی همدادی چه دا چاپ سوی کتابونه اکثرۀ بواسطۀ دپره دوی چه په ژبه دپښتو آشنا نه وه ، شوقی یاله پاره دخپلو مطالبوئی چاپ کړی او ایكلی ئی دی . او داسبب هم دی چه پښتوبه هیڅ مكتب کښی نه لوسته کیږی اونه به نصاب دتعليم کښی دمكتبو داخله ده .\n\nعالمان او ځوانان دپښتو كه غواړی چه پښتو رواج او شائقان ئی ډیرسی حتی الوسع دی كوشش وكی چه رسم الخط دپښتو آسان سی اودبعضی لغاتو او اصطلاحاتو چه عمومیت نلری پرهیز وکی ، دارنگ اصطلاحات اولغات دی پخپلو ليكلو کښی استعمال کی چه په فارسی اوعربی او نورو ژبوکښی هم استعمال اوخلق باندی آشناوی ترڅوچه نور اقوام دافغان چه په پښتو آشنا ندی او اوس آشناکیږی په نظرئی دپښتو ژبه سخته ورنسی او رم ځنی ونكى . اوهغه حروف باید استعمال سی چه بمابین دفارسی او دپښتوکښی مشترك دی او دزیات والى اودسخت والی دپښتو څخه نهایت پرهیزوسی مثال : لكه داحرف (ښ) چه په پښتو کښی په عوض د(ش) استعمال کیږی یادا(ږ) چه په عوض د مشدد(ژ) ویل کیږی یا(ګ) چه بعوض د(گ) لیکل کیږی باید هر وقت لدی رسم الخط څخه (ښ ، ږ ، ګ) پرهیز وسی ـ فقط بدی صورت سره (ش ، ژ ، گ ) وليكل سی همدارنگی نورالفاظ ترڅوچه دخلقو په نظر پښتو آسانه ورسی او رغبت باندی وكی ـ یا په بعضی کلوکښی بعض حرفونه زیات ليكل كیږی چه په تلفظ نراځی لکه(رونړا) یا گنړل) او غیره بدی كلوکښی حرف د(ر) بلكل زيات دى اونه په لفظ کښی راځی نابلده سړی ئی چه لونی نه ئی سی لوستی اونه ئی په معنی پوهیږی ـ كه داسی وليكل سی(روڼا ، ګڼل) هر سړی ئی لوستی سی هم ئی زده کولای سی اوهم دخلقو په نظر آسانه ورخی که دا رویه خموژ ځوانان دپښتو اختیار کی امیددی چه په ژرسره به پښتو ترقی اوعمومیت پیدا کی او دهر سری شوق به پری راسی .\n\nخپله ژبه د جناب مستغنی وینآ\n\nهر ملت چه شی گویان د خپلی ژبی مطالب ئی شی آسان د خپلی ژبی\nشۀ ئی زده کړه هر مطلب بخپله ژبه پښتنۀ ! شه تر جان د خپلی ژبی\nگفتگوی په پردی ژبه کړی تر کومه مگر نلری امکان د خبلی ژبی\n\n۳۲۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1381, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل ( ١١٦ )\n\nته افغان به پردی ژبه دی تحریر دی ولی نکوی افغان دخپلی ژبی\nپه پردی ژبه تحریر او تقریر مکړه زده کړه زده نوشت و خوان دخپلی ژبی\nهر ملت دخپلی ژبی صحت غواړی ولی نکوی درمان دخپلی ژبی\nورکاوه به شی پیغور به هره ژبه څوك چه نوی زبانډان دخپلی ژبی\nپوهیږی به پښتو پښتون یادیږی ولی نه ئی نکته دان د خپلی ژبی\nهره ژبه چه یادیږی په کار کیږی بکار نه دی نسیان دخپلی ژبی\nچه پښته در نه وشی پوهیږی بیا به وکوی ارمان د خپلی ژبی\nکاڅرنك زده کاندی سل ژبی دا کمال دی دا کمال ندی نقصان د خپلی ژبی\nشه دی شه دی چه په سل ژبی دانائی ولی مکيږه نادان د خپلی ژبی\nپه هیڅ ژبه دا بیان کولی نه شم که هر څوکوم بیان د خپلی ژبی\nخدای د هیره خپله ژبه لجا نکا رښتیا وایم جار قربان دخپلی ژبی\nپه بازار د پره دی ژبی سودا مکړه سوداشه ده په دوکان د خپلی ژبی\nپه ګلزارد پردی ژبی ګلچین مشه چه رنګین دی ګلستان د خپلی ژبی\nخپله ژبه سود وزیان دهرسړی ده هر څوك بومی سود وزیان دخپلی ژبی\nبیتعلیمه بی تکلیفه به دی زده شی هیره نکړه احسان د خپلی ژبی\nاستغنا له خپلی ژبی کله کیږی دی محتاج هر انسان د خپلی ژبی\nخپله ژبه دبه هر جا باند کرانه صفت نکړم په قران د خپلی ژبی\nله دی ژبی دی اولاد بی نصیب مشه مرګ خونه دی نحرمان دخپلی ژبی\nهیره نکړی دا شیرینه پښتو ژبه بیان وکړه په شه شان د خپلی ژبی\nهرسړی په خپله ژبه شه شکا ریږی ما ډیر کړی امتحان د خپلی ژبی\nپه پردی وطن که چیری مسافر شی در پکار به شی یاران د خپلی ژبی\nدچا درد په بیگانه نه دوا کیږی شه دی شه دی اشنایان د خپلی ژبی\nکه د هیره په غفلت په بیغوری کړه در نه وا بخلم تاوان د خپلی ژبی\nتردی پورته نا کامی هیچیری نشته چه مری نوی کامران د خپلی ژبی\n\n٣٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1382, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم خپله ژبه ( ۱۱۷ )\n\nخپله ژبه خپل وطن خپل ملت شه دی څوك به څه وائی برهان د خپلی ژبی\nخپله ژبه ده په خپله دی زده کیژی سبق نلری ګردان د خپلی ژبی\nزده کړه زده کړه پښیمانی په دا که نشته چالبد لی دی پشیمان د خپلی ژبی\nغوژ پری نیسه اور بدلی به دنوی دارنکين شيرين داستان د خپلی ژبی\nکه سعدی غواړی په بندو نصیحت را شه و گوره رحمن د خپلی ژبی\nپه پښتو ژ به به هسی بیان وکړم چه عالم به کړم حیران د خپلی ژبی\nولی نوایم اشعار په پښتو ژبه چه قانع کړم شاعران د خپلی ژبی\nپه پردی ژبه تر څو غزلخوانی کړم ولی یم غزلخوان د خپلی ژبی\nپردی کور می که آباد خه بيغوره ده چه خپل کور می دی ویران د خپلی ژبی\nپه پردی کاروان که څو ناله فریاد کړم بی جرس دی کاروان د خپلی ژبی\nزه به څړنکه و ځان ته پښتون وایم نه یم نه یم قدر دان د خپلی ژبی\nکوم کتاب می په پښتو ژبه جوړ کړی کوم می نوم کوم می نشان د خپلی ژبی\nچا بلی طر فدار ددی نعمت یم چا لیدلی یم خواهان د خپلی ژبی\nڅوك به و ائی چه بد ا صفت موصوف یم څوك مى ستائی په عنوان د خپلی ژبی\nکه می کړی په پښتو ژبه بیان وی اوس به زه وم سحبان د خپلی ژبی\nاوس توفیق دو مره له خپله خدایه غواړم چه ویران کور کړم ودان د خپلی ژبی\nد حمید و درحمن پشانی غواړم چه کامل کړمه ديوان د خپلی ژبی\nپه پارسی ژبه دی وکړه طوفانونه اوس دی ویئمه طوفان د خپلی ژبی\nدیارسی ژبی دوران دی که تو سره اوس راغلی دی دوران د خپلی ژبی\nپه پارسی دی نمایانی فتحی و کړی اوس را کډ شه په میدان د خپلی ژبی\nکه هی خواری اشعار په پارسی ژبه مستغنی دی شأخوان د خپلی ژبی\n\nخوشخان خان پاك والی د زړه\n\nچه د خلقو نيك خواهی لری په زړه کشی مبارك شه بادشاهی لرى په زړه کشی\nکه ئی غوژ د دانشمند په نصیحت دی څه عجب آگاهی لری په زړه کشی\n\n٣٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1383, "text": "شماره ( سوم ) سال دوم مجله کابل (۱۱۸)\n\nد مردانو په معراج به ور تلی نه شی چه د سعی کوتاهی لری په زړه کشی\nمختورن ددوار و گوتونه دی څه دی چه هر چاسره سیاهی لری په زړه کشی\nنيک بختان په انديشه لری د نيکو بد بختان به كمراهي لری په زړه کشی\nد ناصح به نصیحت به اصلاح نه شی هر سری چه تباهی لری په زړه کشی\nپه هغه هنرکشی تنگ اوسه خوشحال\nهر هنرجه سپاهی لری په زړه کشی\n\n٣٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1384, "text": "از فوتوگرافی های ع ، ج ، والاحضرت سردار احمد شاه خان وزیر دربار"}
{"book": "adl0986", "page": 1385, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1386, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1387, "text": "ع\nع تاج دین حبیب است\n\nاز مجسمه مساعی همایون شرکتمند اداره عالیه معارف پروری\n\nاز تقرر و الطاف حضرت صدارت عظمی جلالتمآب سردار صاحب\n\nاز اثر تاثر علی کاتب صدارت عظمی منظور و محمد یحیی\n\nفقیر بخطام بخط مبارک ضمیمه مکتوب هذا با اداره\n\nدستهیز به برطبعان شمر رسید :"}
{"book": "adl0986", "page": 1388, "text": "علمی ، ادبی كابل اجتماعی ، تاریخی\n١٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1389, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1390, "text": "مجلهٔ کابل\n\n(آدرس)\n(ماهوار)\n(اشتراك)\n\nانجمن ادبی، جادهٔ ارگ\nتحت نظر انجمن ادبی نشر میشود\nکابل :\n۱۲ افغانی\n\nعنوان تلگرافی — کابل انجمن\nولایت داخله\n\" ١٤\n\nمخابرات\n» خارجه\nنیم پوند انگلیسی\n\nبا مدیر انجمن\nاول میزان ۱۳۱۱ هـ ش — ۲۲ سبتمبر ۱۹۳۲ م\nطلبای معارف\nنصف قیمت\n\nفهرست مندرجات مجلهٔ کابل\n\nنمبر\nمضمون\nنگارنده\nصفحه الی\n\n۱\nتربیة اطفال\nمدیر انجمن ادبی\n۱ ۹\n\n۲\nوهميات عموم\nترجمه قاری عبدالله خان\n۹ ۱۱\n\n۳\nبیدل در نظر غرب\nترجمه یعقوب\n۱۲ ۱۷\n\n٤\nيك شب در پغمان\nآقای حبیب الله خان طرزی\n۱۷ ۲۰\n\n٥\nتابلوی شاعرانه\nقاری عبدالله خان\n۲۰ ۲۱\n\n٦\nمخمس\nمحمد حسن خان مرحوم\n۲۲\n\n٧\nمعری و خیام\nترجمه آقای عبدالهادیخان\n۲۳ ۳۳\n\n٨\nشعرای افغانستان\nسرور گویا\n٣٤ ٤١\n\n٩\nاقوال حضرت فاروق رض\nاز الفاروق ترجمه علیاجناب مرحومه\n٤٢ ٤٨\n\n١٠\nدرما ورای جیحون\nاز زین الاخبار گردیزی\n٤٩ ٥٢\n\n١١\nفرمان\nسلطان بلبن شاهنشاه افغان در هند\n٥٣\n\n١٢\nرباعیات\nعبدالعلی خان مستغنی\n٥٤ ٥٥\n\n١٣\nخواجه انصار\nمیر صاحب گازرگاه\n٥٦ ٥٧\n\n١٤\nمانچوریا\nتحقیقات یعقوب حسن ترجمان انجمن\n٥٨ ٦٨\n\n١٥\nشاعر و پروانه\nمعارف اعظم گده\n٦٨\n\n١٦\nمطبوعات و نشریات\nجویا\n٦٩ ٧٠\n\n١٧\nافغان در هندوستان\nغبار\n٧٦ ۸۸\n\n١٨\nشهرها\n»\n۸۹ ٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1391, "text": "نمره مضمون نگارنده صفحه الی\n١٩ تقریظ الفاروق انجمن ٩٠ ٩٦\n٢٠ تشکر » »\n٢١ آئینه عرفان » ٩٧\n٢٢ تغیرات جوی ترجمه ٩٨\n٢٣ سعه عالم » ٩٨ ٩٩\n٢٤ نور آفتاب » »\n٢٥ رنگ وبوی » ٩٩ ١٠٠\n٢٦ گیاه سرفه دار اقتباس »\n٢٧ پشتون او کابل آقای محمد عمر خان بلبل افغان ١٠١ ١٠٤\n\nتصاویر\n\n١ شیخ سعدی ( رح ) صفحه ١\n٢ اعلحضرت شهریار غازی در افتتاح جشن ٨\n٣ اعلحضرت همایونی در معاینه عسکر ١٦\n٤ شاه افغان و کور دیپلوما تيك ٢٠\n٥ والاحضرت وزیر صاحب حربیه با صاحب منصبان رشید افغانی ٢٤\n٦ والاحضرت شاهزاده محمد طاهر خان و انداخت ماشین دار ٣٢\n٧ پل معلق ٣٦\n٨ قرآن دستخطی حضرت امام حسن رض ٤٠\n٩ الحمری ٥٦\n١٠ شاه منچوریا ٦٦\n١١ نمونه خط ٧٤\n١٢ سنگ تاریخی ٨٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1392, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1393, "text": "رسم خیالی حضرت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی ( رح )\nبقلم آقای عبدالغفور خان « برشنا »\nرسام انجمن"}
{"book": "adl0986", "page": 1394, "text": "شماره (چهارم) سال دوم \nنمره خصوصی (۱)\n\nكابل\nKABUL\n\nقسمت علمی\n\nبقلم شهزاده احمد علی خان درانی\nمدیر انجمن ادبی\n\n« تربیه اطفال »\n\nدر مجالس عالی وسافل ، در انجمنها وقهوه خانه ها درباغچه ها ونزهتگا ها والحاصل هر جا که اتفاق اوفتد وملاحظه کنیم انتظام حیوا نات ، پرورش جانوران ، نشوونماى گلها واشجار ، مطرح بحث خواهد بود ، کسانیکه بشکار میل دارند گفتگوی آنها عبارت است از نشان زدن ، پاك كردن تفنگ ، وسگان شكاری ، تندی بال و بازوی شاهین وباز یا از تیز گامی اسپان کوه نورد و بزکش - برخی هم اسپ را قمر سم ، علم دم ، دگری خوش لجام وسبکرو میخوانند . و بعضی در تعریف و توصیف ییلا ، عربی ، تارو برید ، پار دریائی و قدغنی رطب اللسان اند . کبوتر بازها کفتران بی داغ خود را با « مرغان اولی الاجنحه » همبال وهمپر می‌شمارند زنبورهای عسل نیز بنوبت خود زیرسایه بید مجنون با موسیقى مخصوص\n\nنمره مسلسل ۳۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1395, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجلهٔ کابل ( ۲ )\n\nشان درخانه های چوبی موجب آرایش باغ وباعث تعریف وتوصیف صاحب خانه میگردد ، وشوق سگ جنگی قسمت زیادی از صابونهای گل چاپ را باحوله های کانپوری درشست وشوی پیپی ، جيك وتيگر وغيره صرف میسازد ، در جای سخن از نشو ونمای پئونی ، نكتيسر، داؤدی ، آدم چهره و ریحان و نسترن گفته شده و در وصف زلفین غالیه بار سنبل ترانه ها می سرایند وازخوبی های بید مجنون ، سرو ومور پنكهه مدح میگویند ، الغرض ذوق متفاوت وشوق بوقلمون شایقین صبح وشام اوقات پربهای را درین موارد و مقدمات ضایع مینماید که در حقیقت هیچ نتیجهٔ ندارد ، حتی مصاحبه و معلومات روز مره نیز جز مسائل تاری خانه ، گلخانه ، مگس خانه ، کفتر خانه وغیره دیگر چیزی قابل استفاده ندارد .\nچندانکه در مجالس بزرگ وكوچك دقت نمودم عموماً سوای همین موضوع تربیت و پرورش اشیا و اجسام جاندار و بیجان چیزی بگوشم نیامد و متاسفانه در هیچ جا نشنیدم که حرفی از تربیه اطفال زند یا از دایه خانه ها و اکل وشرب ، وانتظام غذا واوقات هوا خوری بحث رانند یا از غیره اصول تربیت اطفال چیزی گویند تو گوئی این موضوع ها تاهنوز در دنیا قدم نگذاشته وقتیکه در الماری ها وکتابخانه های شخصی به بینم جز کتابهای بیطاری، باغبانی ، كتاب الثمرات ، شکارنامه ، فرسنامه ، علاج الافيال ، سگنامه ، کفترنامه وغیره ورقی هم یافت نمی شود که از « تربیت اطفال » « تعلیم ابتدائی » حفظ الصحه خورد سالان » « عالم شیر خواری » « فلسفه تعلیم سپنسر » یا « نفسیات ابتدائی هرمرلین » ورسل » وغیره باشد .\nاشخاصی نسبت بطرز خوراك طفل مطابق احتیاجات نشو ونمای جسمانی و روحانی آن شرح داده بتوانند خیلی اندکاند .\nشاید آقایان محترم در جواب اینگونه فرو گذاشت « قلت فرصت » وكثرت شغل خود را عذر آورند یا این مطلب مارا غیر مهم تلقی کنند ، ولی نه این معذرت در خور قبول ونه این فرو گذاشت قابل عفو است بصدها نفر ازین آقایانند که اگر از خوراک و انتظام جانوران شان سؤال كنيم هر يك مثل يك حكيم دانا وطبيب حاذق جواب خواهد گفت\n\n۳۲۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1396, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم\nتربیۀ اطفال\n( ۳ )\n\nولی در تربیه و پرستاری اولاد خود را بی نیاز دانسته و این مطلب را در عهد صباوت طفل\nبعهدهٔ مادر یا دایه و بعدها بر ذمت همت معلم تحمیل میدارند.\nشك نیست در مورد تربیهٔ طفل هم مادر هم معلم و هم پدر هر سه مکلف میباشند ولی\nاز روی سنین عمر اطفال که مشکل ترین دوره یا عهد ضعف و ناتوانی خود را در خانه طی\nمیکنند البته پدر و مادر بیشتر به این امر هم از جانب آفریدگار و هم از طرف عقل و وجدان\nمکلف شناخته میشوند.\nمثلا غدا ئیکه برای طفل داده میشود هر لمحه و هر ساعت چه اثر بخشیده ؟ و از آن\nغذا برای قاطبهٔ حیات در نشو و ترقی جسمانی طفل چگونه نتائجی بعمل خواهد آمد ؟ همچنان\nاخلاق و عاداتیکه در آن ایام طفل اکتساب میکند آیا در صورت عدم توجه والدین\nآنگونه اخلاقیات و عادات طفل چه بد بختی را در آتیه فراهم خواهد نمود.\nپدران اوقات عزیز و پر بهای خود را در اینگونه موارد مهمه که در نظر ظاهری بین\nسراب می نماید صرف نمی نمایند بلکه این کار را تحقیر خود شمرده حوالت بمادرها\nمیفرمایند که ایشان نیز بجز خیاطی ، چرمه دوزی ، کنوا با تو یا در آرایش کف و کالر\nو سرخی و سفیده یا در تعلیم ابتدائی یاعکاسی خشک و خالی یا در مطالعهٔ ناولهای ناقص دیگر\nشغل مهمی ندارند.\nاگر خانواده مالدار است انتظام پرورش و انصرام تربیت حتی خور و پوش و لباس\nو هوا خوری اطفال را ( که قسمت اداره ها و موسسه هائی بزرگ ما دست شان خواهد\nافتاد ) به لاله های ناخوان و یا به جی های احمق کم سواد و داده های بی تربیت پر تعصب می سپرد.\nپدر ها در مباحث زندگی تنها به این مطلب پیچیده اند که مرغ و کفتار باز و بودنه را\nپرورش دهند یا اسپ لاغر را چاق سازند، یا کبوتر و مشکی بسیار فربه را برای مقابله\nدوانیدن چنگ و لاغر کنند، ولی وا اسفا ! جانب اطفال هیچ پرداخت و توجه نمیکنند\nكه يك رعنا جوان زیبا قامت در میدان مبارزه با حیات بدون وسائل ما به الاحتیاج زندگانی\nچگونه حاضر شده خواهد توانست .\nاولین شرط کامیابی در حیات بقول «اسپنسر » حیوان خوب تیار شدن است، و اولین\n\n۳۲۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1397, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ٤ )\nشرط اقبا لمندي قوم از قبیل حیوان خوب بودن است .\nبرای تربیت اقوام تنها « قابلیت عقل » شرط نیست بلکه « قابلیت جسمانی » هم ( اگرچه\nثانیت ) لازمی گفته اند ، چه جسم خوب دماغ خوب میپرورد .\nمارا در پرورش طیور ، شوق اسپ و سگ اعتراضی نیست ( زیرا که بحد صحت و اعتدال\nموجب تمجید و کار مفیدی است ) بلکه میگوئیم آقایان محترم در پرورش اطفال تنها\nمادران را مسئول ندانسته و این تکلیف مبهم را بدوش آنها تحمیل نه نمایند .\nدر حسن تربیۀ يك اولاديكه فردا مرد میدان برآید عقل وقدرت يك زن ضعیفه آنهم\nآسیائی چگونه کفایت خواهد کرد ؟\nبلی اگر انصاف در میان باشد برای صرف اوقات يك والدين مشفق و ظیفه شناس\nدر تربیۀ طفل بسیار موضوع مناسبی موجود است و برای پدرانيكه يك قسمت وقت\nخود را به تفریح یا پرورش وحوش وطیور و به گل و بلبل و شجر و حجر صرف مینمایند\nچقدر بهتر است قسمتی را نیز برای ترتیب و فراهم آوردن سعادت آتیۀ اولاد خود و برائت\nذمه و وظیفۀ پدری و مادری وقف نموده این ریشهٔ سعادت نوعی را از خشکیدن و بر بادی\nمحافظه فرمایند .\nنگارنده سعی دارد که محض ایفای وظیفۀ نوعی این موضع مبهم را مطابق فیصله و\nمقررات حکمای علم النفس وعلماى اين فن بزرگ و شريف بعنوان « تربیۀ اطفال » بعبارت\nعام فهم در مجلهٔ کابل مسلسلا در معرض مطالعهٔ عموم گذارم ، شاید صدای ما بگوش اهالي\nوطن عزیز بی تاثیر نمانده و اولاد آتیه این فکر را بنظر وقع و اهمیت تماشا کنند و اقلا\nدرین مورد باما همدرد وهم آهنگ شوند .\nمطلوبیرا که فعلا در نظر داریم عبارت از اصولهای پرورش و طرق تربیت اطفال وتعلیم\nاساسی است که برای تربیت جسمانی و روحانی طفل وجوان ، دختر وبچه مناسبتی زیاد دارد :-\nصدها بچه از نادانى والدين وعدم تعلیم و پرورش صحیح می میرند ، هزاران اطفال\nاز ناتوانی ضعیف القوی ونحیف الجثه می مانند ، این همه از نتایج بیغوری والدین و نا دانستن\nعلم تربیهٔ اطفال است که در ایام بزرگي موجب چندین مهلکات جسمانی و اخلاقی میشود .\n۳۳۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1398, "text": "شمارۀ (چهارم) سال دوم تربیة اطفال (٥)\n\nبچه و دختر که از صغارت تا عهد بزرگی گرفتار مرض می باشند\nمادر و پدر او را به «بد نصیبی» «و کم طالعی» تعبیر میفرمایند، و اینگونه امراض و مصائب\nدائمی را قرار رسم و رواج غلط «بدون اسباب» و «علت» وهم میکنند. اگر چه\nدر بعضی مواقع اسباب این امراض ( آنهم خال خال ) موروثی هم میباشد ولی اکثر تدابیر\nاحمقانه را در آن دخل بسیار است. مثلیکه گریستن اطفال را تمام شب به شکم دردی و غیره\nتاویل نموده مشورت داده های جاهل و آپه جی های نادان و خواهر خوانده های بی تجربه\nنسخۀ کثیفی را از دکان لاله جی تدارك نموده کوفته بیخته و خیسانیده یا جوش داده\nبگلوی طفل میریزند تا در معده و امعای ضعیف و كوچك او خراشهای زیادی حادث نموده\nمرض او را برای تمام عمر بخناق دائمی یا دیگر امراض مزمن منجر سازند که در تمام حیات\nمرض شکم و غیره افسردگی و ناتوانی دائمی برای او تولید گرداند، این همه از نادانستن علم\nساده و آسان «فزیالوجی» وغیره میشود حالانکه حصول این تعلیم ضروری خیلی آسان است.\n\nفقدان تربیة اخلاقی\n\nآغوش مادر اولین مکتب انسان است از با عثیکه غالباً مادرها از علم تربیه بی خبر و از\nفرایض مادری عاجزند، نمی دانند «جذبات طبیعت» چه کیفیت دارد؟ و بکدام ترتیب\nنشو و نما میگیرد ؟ افعال و فرایض اینان چیست ؟ استعمال درست آن بکجا ختم ، و استعمال\nنادرست از کجا آغاز میشود ؟ پس مادرانی که از امور نفسیات بی خبراند مستحق مداخلت\nنمودن در معقولات اطفال نمیباشند ـ مادر هر فعل طفل را که خیلی باقاعده و بسیار مفید است\nمانع گردیده مسرت و فائدۀ او را میکاهد که در نتیجه طفل را بیزار و خود را هم خلق تنگ\nمیسازد و خواهش کارهای را که بزعم خود مناسب میداند به بیم زد و کوب یا رشوت\nو خوشامد بیجا در دل طفل پیدا نموده تخم ریا کاری ، خوف و خود غرضی در دل طفل\n\n۳۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1399, "text": "( ٦ ) مجلة کابل شماره ( چهارم ) سال دوم\n\nازهمه اول جای میگیرد، برای تاکید راست گفتن بچه را بیم لت و کوب میدهد . ولی غالباً عملی نمی نماید گویا خود مادر از همه اول « دروغ » گفته و بچه را بدروغ رهنمونی میکند .\nمادر بی خبر از قانون نفسیات هر حرفی بی سرو پا که در خاطرش خطور کرد به بچه القا کرده و همان قانون اوست که جهت طفل مضر و متناقض ثابت می شود\n\n.....\n\n« فقدان تربیه عقلی « علمی »\n\nفقدان علم النفس موجب اخلال زیاد در تربیه اطفال است تعلیم واقعات حقیقی را مانع و واقعات نادرست را بطریق و ترتیب غلط قهراً در دماغ بچه داخل میکند ، بدون دریافت رجحان طبیعی و میلان فطری ، یا بغیر معلوم نمودن مساحت ذهنی اطفال نصاب ابتدائی را چند سال پیش در دست بچه میدهند ـ ما قدری جسارت نموده گفته میتوانیم که معلم بی خبر است از اینکه « کتاب و نصاب تکمیل تعلیم است » گویا کتاب وسیله بالواسطه تحصیل علم است در آنحالیکه کار بی واسطه وسائل پیش نرود یعنی کتابها بمدد دیگر اشیا آلات دیدن و فهمیدن همان اشیا اندکه ما بطور خود دیده و دانسته نمی توانیم ، گویا ما از قیمت و بهای تعلیم قدرتی که در عمر ابتدائی بکار است بیخبر میباشیم\nقوت متحرک ( مضطرب ) اطفال را که باید به مستعدی دستگیری کرد وحتی الامکان آنرا صحیح و کامل ساخت ما بر عکس سعی داریم که چشمها و خیالات طفل را بچنین کارها مصروف بداریم که در طفولیت برای او ناگوار و ناقابل فهم اند ، چون بقول اسپنسر « بردل و دماغ معلمین آن توهم مسلط میباشد از آبرو علم را طرد نموده در پرستاری ( تصاویر علم ) منهمک میگردند » بنا برین معلمین این را نمی بینند که وقتیکه بچه از خانه و بازار ، از باغ و راغ ، از کشت و زراعت و غیره قدری واقف شود باز اگر جهة ذرایع معلومات نو که از کتاب ها حاصل میشوند برای بچه پیش شود چقدر مثبت واقع\n\n٣٣٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1400, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم فقدان تربیة عقل « علمی » ( ۷ )\n\nمیگردد : زیرا هر قدر که تجربه اشیا از ابتدا زیاد شود همانقدر مطلب الفاظ کتابی بصحت\nو درستی بسیار در خیالات ادا میتوان شد ولی در تعلیمات مروجه و رسمی مشرق که قبل\nاز وقت شروع میشود از قوانین نشو و نمای عقلی تقریباً صرف نظر میشود .\nترقی عقلی بقول اسپنسر « لازم است از مادیات به مجردات برسد » یعنی از اشیای\nخارجی شروع شده و با شیای ذهنی برسد\nبرعکس ، علم صرف و نحو که بسیار بعد باید خوانده شود چنانکه در اکثر جای شرق\nمتداول است در ابتدا و طفلی خوانده میشود .\nجغرافیای ملکی = » آنرا تتمة عمرانیات گفته میتوانيم يك مضمون بسيار خشك\nو بی لطف است نباید در ابتدا طفل را تعلیم داده شود ، البته جغرافیة طبیعی که نسبة دلچسپی\nدارد و برای ذهن و ذکای بچه تا در جة رسا نیز هست ، از و چشم پوشی میشود .\nعوض اینکه حدود ، قواعد و اصولها را به امثله واضح کنیم ( که ترتیب قدرتی است )\nبا لعکس مبادی حال بطور درشتی و اجبار خوانده میشود .\nاز همه عذاب رسان و برباد کننده تر طریقه حفظ است یعنی بقول اسپنسر « روح معنی را\nبر حروف قربان میکنند »\nاکنون اگر بر نتایج اینها دقت کنیم معلوم خواهد شد که چون در ابتدا ( به سبب\nمنع نمودن و مجبور ساختن بچه را بر توجه کتا بها ) ذهن اطفال بر خلاف فطرت کند\nمیشود و ازینجهت نیز ذهن آنها ناقص میشود زیرا تعلیم مضمونیکه در ذهن كوچك ایشان\nنمی گنجد در طبع ایشان انتشار پیدا میکند ، و در هر مضمون « اصول کلیه » را قبل از\n« واقعات » میخوانند و حال آنکه اصول از ان واقعات استخراج یافته و نیز از ین رهگذر که\nخود بچه را تعلیم تحقیق و تجسس هدایت نمیشود تا خود او معلم خود بگردد بلکه خیالات دیگران را\nپیش او میگذارند ، تا اینکه بچه از ینگونه طریقه تعلیم جاهل و کاهل میگردد . از قوای عقلیه\nهم کار زیاد گرفته میشود از همین رهگذر های بی قاعده بچه نصاب و کتاب هر دور را پس\nاز کامیابی امتحان بر طاق نسیان گذارده همه خوانده و نا خوانده را بیاد میدهد اکثر از\nحافظه اش خارج شده ضمناً اگر چیزیکه باقی بماند اکثرش بی مصرف میباشد زیرا قوت\n\n۳۳۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1401, "text": "شماره (چهارم) سال دوم\nمجله کابل\n( 8 )\n\nمشاهده صحیح و طاقت غور و فکر آزادانه بسیار کم حاصل میشود .\nفقدان تعلیم جسمانی ، اخلاقی و عقلی اطفال را گفته میتوانیم از بی علمی و کم توجهی مادر و پدر یاسوء نصاب تعلیم است پس بهتر است که همه تماشات و ملمعات ظاهری را ترك نموده به علم ترتیب ( جسمانی ، اخلاقی ، عقلی ) اطفال که مهمترین کارهای آفرینش انسان و تخلیق کائنات است متوجه شوند .\nعلم اخلاق و آداب تمدن را تا والدین خود یاد نگیرند بچه را هیچ تعلیم صحیح داده نمی توانند و در نتیجه همان بچه که در ابتدا يك ، عطیۀ سلیم الفطرت ، بود به تعلیم غلط بزرگان برای والدین موجب يك مصیبت عظیم ، يك حقارت فصیح گردیده جمله شعوبات شقاوت و بغاوت و غیره را بر روی پدر و مادر می ورزد - حتی این مسلك را خوگر شده اسباب بدنامی ملك وملت میگردد .\nپس برای بزرگان لازم است که در تربیه اطفال از علم قوانین حیات ، واقف باشند و قدری اصول ابتدائی (فزیالوجى) ، علم تشریح الابدان ، و چیزی هم از حقائق (سائيكالوجی) ، علم النفس ، را بدقت مطالعه بفرمایند .\nآقایان محترم البته مختارند گفتار ما را بر هزیانات هیچ و پوچ تاویل واستهزا بفرمایند ، که حضرات والدین را برای تربيت يك طفل حقیر بدرد سر اینقدر علوم عالیه انداختن یعنی چه ؟ ، ولی ازین جمله طعن و استهزا در گذشته خود ما تنها آنهمه اصولات را مطابق فهم عوام با چند مثال آسان بطور کنایه بحضور شان تقدیم می نمائیم که درین عرصۀ قلیل بعد مطالعۀ کتب ذیل مرتب نموده توانستیم .\n(1) \"The Education\" ، (تعلیم) مصنفۀ فیلسوف معروف حکیم هر برت سپنسر Herbert Spencer\n(2) The scientific training of children\n( تربیۀ اطفال مطابق طبیعات ) مصنفۀ عالم نفسیات کرسچن دی لارسن Christian de Larson\n(3) طریقه های جدید تعلیم و تربیت از پیرسترات لا بشیر احمد خان بی ای آکسن .\n\n334"}
{"book": "adl0986", "page": 1402, "text": "موقعیکه اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی جشن سال چهاردهمین استقلال\nافغانستان را افتتاح میفرمایند"}
{"book": "adl0986", "page": 1403, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1404, "text": "شماره (چهارم) سال دوم و همیات عموم (۹)\n\n(٤ اصول تعليم الفريد بنی Alfred Binet\n(٥) مساحت ذهنی از علامه ظفر حسین خان صاحب سب دبتی انسپکتر مدارس\nفتحپور (درهند)\n(٦) پیمانه مساحت ذهنی که از جانب کمشنر تعلیمات حکومت هند بر اصول بنی\nشایع شده .\n(۷) Mothers Manual (رهبر مادرها) از فیلسوف معروف\nپستالوزی Pestalozi (ناتمام)\n\nاز کل شیء مصر مترجم\nقاری عبد الله خان\n\n«وهمیات عموم»\n\n۱ - برخی چیزهای وهمی است که بمثابه حقائق ثابته شیوع یافته و در عرف عموم\nمخالفت را ازان جهل پندا رند و چون در حقیقت به بینم همه خطا بوده وهيچيك اصلی\nندارد . مثلا عموم عقیده دارند که حاسه لمس وسمع كور نسبت بحاسة لمس وسمع شخص جور\nبدرجه ها قویتر است ولی این عقیده خطا بوده چه ـ رفرانسیس جالتون دانشمند انگلیسی\n( در علم وراثه ) تجارب عدیده اجرا کرده بر عده از طلبه کور در مکتب کورهای واقع\nبانگلتره و ثابت نموده که حاسة لمس و سمع آنها نسبت با شخاص بينا ابداً برتری و مزیتی\nنداشته و بعدها دانشمندان دیگر نیز اجرای تجارب برگروهی از کورها کرده و خطای این\nوهم را به ثبوت رسانده اند و بلکه از بعضی تجارب ضعف حواس نابینا بظهور پیوسته چه\nظهور نابینائی از اضطراب عصبی بوده و آن در تمامی حواس اثری دارد ـ ومنشأ این و هم\nاز طرفی انتباه اشخاص نابینا است که در دوافع حواس خویش بکار می برند و تدقیق در\nتفسیر آن میکنند و از طرفی عدم اهتمام اشخاص بیناست بر دوافع مذکور و اعتماد بر چشم خودها\n\n٣٣٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1405, "text": "شماره (چهارم) سال دوم\nمجله کابل\n(۱۰)\n\nبرعلاوه ممکن است که اشخاص بینا نیز برا کتساب این قوه توجه بر گماشته حاسه لمس و سمع را تقویتی ظاهر بخشند.\n\n۲- عموم نور برق را مضر چشم پندارند ولی هیچ دلیل و برهانی بران ندارند. بلکه کمیت نور برقی بهر کمیتی که از ضیای موازی و معادل باشد باعثش مصدر دیگر میباشد و هرگاه نور برق نسبت بضیای آفتاب مثلا بیشتر دارای سرخی باشد ابداً تاثیری بچشم نمیکند. شاید منشأ این عقیده ضرری است که از درخشانی چراغ برقی و نظر کردن بآن به چشم میرسد و چاره آنست که نگذارند ضیای برق مقابل بچشم بیفتد.\n\n۳- عقیده عمومی است که مبتلای دا ءالکلب (انسان یا سگ) از آب اجتناب میکند و بجوی یا حوض نزديك نمي شود. ولی متخصصین منکر این عقیده اند و گویند مبتلا باین مرض ما نند اشخاص جور از آب نمي ترسد (و سگ مبتلا باین مرض مانند سگان جور آب میخورد) همانا منشأ این عقیده صعوبت فرو بردن چیزی است در گلو که از عوارض این مرض میباشد خصوص بر اشخاص مبتلا باین مرض، چه تشنجی درین مرض بجسم پیدا می شود وازین جههٔ مریض از خوف حدوث تشنج آب نمی نوشد نه آنکه بیمی از آب دارد.\n\n٤- نیز عقیده عموم است که گویند شخصی که از جای بلند یا طیاره بیفتد نفسش درهوا می بر آید پیش از خوردن بزمین و پندارند سبب هلاك سقوط اوست بسرعت از بلندی یا آنکه در اثنای سقوط در هوا تنفس نمیتواند ـ ولی این گمان خطاست چه بسا اشخاص که از بلندی افتاده وهلاك نگشته‌اند بلکه سالها زنده مانده اند ـ شخصی از بالون فرود آمد وبالون ۲۰۰۰ قدم بهوا بلند رفته بود، مگر در هوا فرصت یافت و توانست چتری هبوط را بکشاید اگرچه ضرری بسیار دید ولی بعد ازان زنده ماند ونیز شخصی از بام بلند افتاد پائین عرابه پر از صندوق خالی بود بران خورد وهمان صندوقها سبب بقایش گشته نه مرد ونه جایش بشکست ـ وا کنون بسیار طیاره یاهوا پیمای خود از بلندیهای خوفناك قصداً سقوط میکند خصوص در عوارض جویه و سرعت هبوط آن از سرعت سقوط شخص از بنای عالی بدرجه ها بیشتر است باوجود آن ابداً ضرری بهوا پیما نمیرسد، و اینکه میگویند\n\n۳۳۶"}
{"book": "adl0986", "page": 1406, "text": "شماره (چهارم) سال دوم و همیات عموم (۱۱)\n\nنفس در هوا بند می شود اصلی ندارد چه درجهٔ وسط سرعت سقوط را از بلندی بسیار\nدر يك ثانیه صد قدم اندازه کرده اند و به تجربه رسیده که انسان یکدقیقه و بیشتر حبس\nنفس میتواند و تا پنجدقیقه نفس بندی هم ضرری باو نمیرسد . و ازینجهة تنفس یا عدم آن\nدر اثنای سقوط اهمیتی ندارد .\n٥ ــ راجع بمارها عقیده دارند كه نفسش بعد از کشته شدن تا غروب آفتاب\nبیرون نمیشود اما حقیقتی ندارد و همانا منشأ این زعم آنست که اجسام افاعی را ( مانند\nاجسام عده از حیوانات واطی الدرجه ) درجه از حرارت و قوهٔ معینی بر حرکت محفوظ\nنگه میدارد چنانکه اگر سرش هم جدا گردد چند ساعت زنده میماند و بمعاینه رسیده که ماری\nبعد از پیشین کشته شد و چند ساعت دمش مستمراً حرکت داشته تا بدنش سرد گشت .\nبعضی ها عقیده دارند كه صنفی از افاعی را (افاعی زجاجیه) میگویند و این\nحیوان عجیب میتواند بمیل خود جسم خود را شکسته پاره پاره و جزء جزء سازد و این نیز\nاز خرافاتی است که نظیر بخود ندارد و منشأ آن شاید بعضی انواع سحالی کشته (نه افاعی)\nکه گاهی دم خود را می بازد و نمیفهمد و پس از هفته دیگر دم میکشد . نه آنکه خود دمش را\nمی برد یا بدن خود را پاره پاره می سازد.\n٦ ــ دیگر وقتیکه مردم حیوان مفترس را (شیر ـ پلنگ) می بینند بصاحبش مطیع\nو فرمان بر می باشد گمان میکنند در چشم صاحبش قوه ایست مقناطیسی كه هر گاه\nبطرف حیوان می بیند خضوع و فرمان بری میکند و اگر آن قوه روزی نقصان پذیرد\nیا مجرایش بگردد ـ درنده بعادت خود باز گشته سر کشی ورزد و از اختیار او بدر رود و بلکه\nصاحبش را از هم درد ــ وحقیقهٔ آن است كه حیوان مفترس بعقوبت صاحبش خو گرفته\nو میداند كه اگر فرمانبری نکند صاحبش قجین کاری میکند . پس خضوع حیوان مفترس\nاز رهگذر خوف عقوبت است نه از کدام قوه مقناطیسی موهومی ودیعه در چشم صاحب.\n۷ ــ میگویند تودهٔ ریگ مرطوب آدم را بخود فرو می برد و حقیقهٔ ندارد چه شخص\nاستاده برازه از حرکات خود فرو می رود نه آنکه ریگ قوهٔ جذب دارد .\n\n۳۳۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1407, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۲ )\n\nادبیات\n\nترجمه و تحریر محمد یعقوب خان\nکفیل فابریکه ها\n\n( شاعر و فیلسوف شرق مرزا عبدالقادر بیدل در نظر غرب )\n\nمجموعه منتخبات Compilateur فارسی موزه بریتنش لندن راجع بمرزا عبدالقادر بیدل مواد ذیل را می نویسد : مرزا عبدالقادر در سنه ۱۶۴۲ مسیحی تولد و در سنه ۱۷۱۷ وفات یافت ، تخلصش بیدل بود ، باتفاق آرا از بزرگترین شعرای قرن ۱۸ در هند محسوب است ، ولی انتقاد و خورده گیریهای که فارسی زبانان بر او دارند گویند : تراکیب بیدل چندان بقواعد زبان موافقت ندارد ، مرزا از طایفه چغتای برلاس و در شهر عظیم آباد دهلی تولد یافت ، بیدل دارای یک قوه قهرمانا نه و کریکتر با افتخار بوده در آغاز حیات از ملتزمین دربار محمد اعظم شاه بوده تا خواستند مدح پرداز او گردد ، چون بیدل بسوء استعمال هنر و معرفت خود راضی نبود فوراً قطع علاقه نموده از دربار سلطنت کناره گرفت وازان به بعد آزادانه امرار حیات نموده شهر دهلی را مسکن معیشت خویش قرار داد . خانه او محفل و انجمن یاران ادبی و دوستان با ذوق و شعر فهم او بود . و در سنه ۱۱۳۳ هجری به عمر ۷۹ سالگی زندگانی دنیا را وداع ابدی گفت . عده اشعار او تقریباً از صد هزار متجاوز است علاوه بر نثرهائیکه تحریر کرده مرزا ٤ مثنوی طولانی و مسلسل و عده زیادی از ترجیعات و قصاید و ۳۵۰۰ رباعی نظم کرده است . مهم ترین منظومه های بیدل قرار\n\n۳۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1408, "text": "شماره (چهارم) سال دوم \t\tبیدل در نظر غرب\t\t(۱۳)\n\nذیل است: (۱) عرفان (۲) محیط اعظم (۳) طور معرفت (۴) طلسم حیرت\n(۵) سرمه اعتبار (۶) چهار عنصر ولی جای حیرت است که هزارها نفر از اشعار\nسایر شعرای فارسی زبان حظ میبرند اما یکنفر پیدا نمیشود که اشعار این شاعر شهیر را\nبدقت ملاحظه نموده و از معنی و مفهوم آن تا اندازه متأثر گردد و یاصبر و حوصله خواندن\nعلاوه از چند شعر او را داشته باشد.\nاین ترجمه که بشما تقدیم میشود نتیجه يك شناخت تصادفی و یا نقل سرسری نبوده بلکه\nدرین باره مطالعات عمیقی بعمل رسیده است: اشعار بیدل خیلی طبیعی است و از بعضی تراجم\nذیل ظاهر میشود که اشعار او دارای يك روح حقیقی بوده وعالم را مظاهر وحدت میداند\nو دنیا را از عقب شیشه حسیات خود تماشا میکند. و چیزیکه بیشتر قابل تقدیر است منطق\nسحر انگیز اوست مرزا میخواهد بدنیا بگوید و ثابت کند: که اگر خدا تماماً از مظاهر ما\nجدا و چیزی جداگانه باشد پس امید تقرب ومحبوبت بحضرت او ممکن نیست. عقاید تاريك\nوخرافی را تماماً پشت پازده در افکار و عقاید روشن خود سیستم مخصوصی را نشان میدهد\nکه در عصر موجوده آنرا از بعض نقاط جدیدترین نظریه و جوان ترین منطق میتوان\nگفت. بعضی اشعار او که مظهر اضطراب و پریشان خاطری این نابغه است درینجا نشان\nمیدهیم:\n«این جا چگونه يك جای فراموشی است که هیچکس از دیگرجا یادی نمیکند، میناء سالم\nو ازشکستن محفوظ است، در ساعات سرور شمع محفل وظیفه خودرا که سراپا سوختن است،\nبطور دلخواه ایفا میکند، مگر نه دل چشم را می شناسد و نه چشم خیالات دل را میداند.\nشیشه علامت دل است و شمع علامه چشم. دنیا از ما پر است مگر با وجود آن ما هیچ\nهستیم، دنیا ما نند آئینه است که در شارع عام آویخته و صورت های ما دران حیران و\nسرگردان است، این دنیا بخواب خود می ده و ابداً چشم وا نمیکند، متأسفانه نمیداند که\nاز غم های دیرین و نا امیدی های خود بکجا شکایت برم زیرا قفس من شکسته و اشیان\nفراموش شده».\nاشعار ذیل بیدل مظهر و نماینده فکر ( Wordsworth ) است که نسبت\n\n۳۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1409, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم محلة کابل ( ١٤ )\n\nبروح میگوید : « ای انسان لكه شرم مشو وجود تو جز فراموشی وخواب چیزی دیگر\nنیست . » درهنگام نا امیدی از حیات مرام ذیل را اظهار میکند : « دربهار معرفت من\nصد ها خزان موجود است ، عقاید من رنگ میگیرد و رنگ می بازد ، هر کس درین دنیا\nمقصدی دارد و نقطۀ از آمال را هدف حیات قرار داده است ، پس ای زاهد سالوسی\nتو باسبحۀ صد دانه پیش برو و من بارفاقت اشك يكدانه خواهم رفت . »\nمیر زا وقتیکه میخواهد غوامض این حیات را بفهمد میگوید : « من هرگز نرسیده ام\nبه شناخت هر چه باشد د رين ز یست فرضی ، بیدل توچه فكر میکنی با وجوديكه انسان\nمشت غباریست ، ولی همین مشت غبار بدوش هر دو دنیا بار سنگینست . »\nنظریۀ مخصوص بیدل است كه كائنات را در انسان می بیند و درین شعر میگوید : «\nدنیا گهواره است وما اطفال او ، اطفال خورد وقتیکه میخواهند خواب کنند بشنیدن\nافسا نه میل مینمایند ، وماهم به شنیدن افسانه های دنیا مانند همان اطفال ميل وعلاقه نشان\nمید هیم ، مدتیست كوشش دارم كه هر چه بشنوم بخزانه حافظه بسپارم ، دل در آب شرم\nوانفعال غرق است وباوجود آن خود را گم نکرده ، زیرا دل میخوا هد كه مانند شیشه\nآب شود تا در نتیجه فولاد حاصل کند . »\nمخصوصاً شعرا خیر او خیلی خوب واقع شده زیرا شیشه هر قدر نازك وشكنند باشد\nهما نقدر دقت واحتیاط بکار دا رد مگر این مینای نازك ولطيف دل باید آب شود تا فولاد\nحاصل او گردد ، ا فكار بيدل خيلی رقيق وبا ريك است برای ا ينكه حقیقت را دفعه\nظاهر کند ونشان دهد به هزاران گونه صور وصدها پرده نشانه گرفته میزند ، بیدل\nمیگوید : « در اول هر چیز نا پیدا بوده ، بعد ازان بدون توقف بزرگ میشود ، حرف\nخط و خط کتاب میگردد . اگر بیدل را از مقا طع اشعارش در یابیم ظاهر خواهد شد که\nشاعر چه فکری دا رد :—\n« بهار گلشن افکار من خزان را نمی شناسد ، من ازبالای چیزی که بمن میرسد جست\nمیکنم وباز ازا نجا یادم می آید ، بزر گترین قیمت زمانۀ حال عبارت است ازا نکه خود را\nبه ماضی تحو یل د هد . »\n\n٣٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1410, "text": "شماره (چهارم) سال دوم \nبیدل در نظر غرب\n(١٥)\n\nمن تعجب میکنم و حقیقةً مایه استعجاب است از یک شخصیکه در نیمه اخیر قرن ۱۷ و نصفۀ اول قرن ۱۸ زیست کرده و در يك محیط متعصب زندگانی بسر برده و تا حال ۲۲۰ سال از فوت او میگذرد، در اظهار عقاید و ابراز افکار خود دارای شجاعتی بوده که نظیر آن را تاریخ ادبیات مشرق سراغ نخواهد داد. اما این نکته دانستنی است که در شرق شعرا بیش از همه طرف عفو واقع شده اند. ولی این شاعر اعظم و ژرف بزرگ شرق که نام و افکارش دنیا را بزیر وزن خود خفیف ساخته و فشار میدهد حق دارد که عقاید خرافی را بيك سو پرت کرده و با فصیح ترین بیانی ندای حق و حقیقت را درین شعر خود بما رسانده باشد.\n«چقدر زیبنده است که از خوبی و بدی بلکه از جمیع آمال صرف نظر نمائی تا راه فنا را چشم پوشیده و بدون خوف قطع کنی، حیات فردا فقط انعکاس افکار این دنیا است، با آنکه بوی گل بر دوش هوا باری نیست، اما خودت را از زندان رنگ گل هم آزاد کن، تا بوی آنرا نیز فراموش کنی. در مردن و نیست شدن نیز یکسعادتسرا استقبال نموده، طالب دولت و ثروت دنیا هستی زیرا می بینم که تو بدنبال درستی گنبد و تحمل مرقد در افتاده آیا میتوان بیشتر ازین خرافاتی تصور کرد که مرده را زنده گمان میکنی.»\nپر ظاهر است که متفکری مانند بیدل هیچ حاکم مطلق را در دل خود جا داده نمیتواند، و این چیزها جز یکصورت حل مسائل دیگر چیزی نیست که آنهم از نظر وحدت شناسی تماماً اثبات ذات است. و بیدل در صفحه بعد که صفحه سعادت قلب خود را ظاهر میسازد بايك آواز قهرمانه خطاب میکند : « انسان مالك خانه است که در بین آن حاکم و فرمان فرمای مطلق است، پس شجاعت کارانه ادعا کن و ثابت قدم باش که هیچکس ترا از پیشرفت منع نمیتواند، ولی افسوس که بپای خودت خار رفته، کدام بار سنگیست که حیات آن را بر دوش تو نهاده و همچو کهنه دیواری دوشت را شکست داده؟ آسمان در نزد تو بواسطۀ غباری مفتوح و آفتاب مجبور است که در سایه داخل شود، و سایه دست بدامان آفتاب باشد. شما مجسمۀ سعادتید چرا متحمل رنج میشوید، با دوست بکلی متحد هستید، چرا از نا امیدی فراق میسوزید، حیات از تخیل ما خلق شده، هرگاه از خود صرف نظر نمائیم - ما بازمانده \n\n٣٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 1411, "text": "شماره (چهارم) سال دوم\nمجله کابل\n( ١٦ )\n\nزمانه های کهن و یادگار عصر قدیم ، وظرف هستی ما از چیزیکه هستیم تماماً مملو ولبريز است . »\nپس از يك سلسله منطق شور انگیز او الفاظ ذیل می آید و در اطراف آن چندین مباحث خوبی ظاهر است : - « کاینات جز تجلی حسن دوست چیزی دیگر نیست چه که من اصطلاحی هستم عارضی (که جهان نیست جز تجلی دوست - این من و ما همان اضافت اوست) بحر بیکران بخشش تو موج میزند ، و يك آواز وحشت ناك بلند میشود ، خوب است اما در همین حال يك طوفانی هم موجود است - با اینکه تو از من رمیده و نقاب هجران بر رخ كشيده ، مگر من از دیدن تو خورسند میشوم ، نزديك است که آرزوهای من پر و بالی به هم رسانده ، دنیا را ته بال خود فراگیرد ، و شاید ترا در ان وقت مانند قطره آبی که بدون بحر شناخته میشود خوبتر خواهم شناخت ، خوش میشوم وقتیکه از من می پرسی دات چگونه است ، زیرا می بینم صدها نظر متجنس را که میخواهند از حال بیدل آگاه شوند ولی من بیدلم از من خبر دل مطلب ، دلدار توئی پیش تو خواهد بودن . »\nبیدل حیثیت انسان را قرار ذیل ثابت میکند : « این مشت ضعیف خاك در دل آسمان جا دارد . و این رفیق روح قوي بلكه دوست تمام ارواح ، در هرجا بدون دوست بوده و خواهد بود . » در تمام ادبیات فارسی ها يك بيت بلکه هیچ یافت نمیشود که راجع به غیاب موثر باشد بیدل در حیات تنهایی خود میگوید : « در ساحل این دنیا مانند يك خط ساده امرار حيات ميكنم ، اي خدا باین مردنی که من می میرم هیچکس نمرده و نمی میرد ، یعنی زندگانی بدون دوست . » و شاعر بزرگ این سخن را هم میداند که زحمت وشکایت لازم و ملزوم يك ديگر است.\nنظریۀ بنده راجع بترجمه وشرح افکار بیدل آن است که غالب اشخاص که تا یکدرجه بنظریات این نابغه اطلاعی یافته اند حیرتی نموده از و تقدیر کرده اند و بلکه او را پیشوا قرار داده اند .\nاما اینکه رویه و اسلوب اشعارش بفن شعر و زبان فارسی موافقتی داشته یا نداشته یا فارسیها نقصانی باشعار او می بینند اظهار نظریه از وظیفه انجمن است ولی در خصوص\n\n٣٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1412, "text": "اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی در چمن حضوری :\n( موقعیکه اردوی شاهانه رسم سلام نظامی را ادا میکند )"}
{"book": "adl0986", "page": 1413, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1414, "text": "( ١٧ )\nيك شب در پغمان\nشماره ( چهارم ) سال دوم\nاینکه اگر نظریات بیدل امروز بطور شایانی در دنیا معرفی شود ، با اشخاصیکه خود را\nدرین موضوعات دانا و یا فیلسوف معرفی کرده اند نام ایشان در مقابل او از جریده عالم\nبر داشته خواهد شد ، بلکه همه پیرو و شاگردان دبستان او خواهند بود ، خصوص در علم\nروح یا روان شناسی که در عصر حاضر نو ظهور کرده است .\n\n( يك شب در پغمان )\nبقلم آقای حبیب الله خان طرزی\n\nشب است ، در مقابل دریاچه قشنگ نشسته ام و چشمم بر صفحات اشعار منتخبه الفرد\nدو موسه دوخته مانده چراغ كوچك مطالعه بر ميز كو چك پيش روی من با نور زرد گون\nخود میسوزد و يك حصه صفحات کتاب را روشن میدارد . اگر چه چشمم بر يك پارچه\nاز زیبا ترین اشعار این شاعر « الوداع سوزان » افتاده ولی خیالات من بسیار دور در کنج\nو کنار عالم تخیل پویان است .\nهوای سرد شب بلطافت مخصوصه خودش میوزد ، شفق سفیدی در نتیجه غروب\nآفتاب کناره های جبال سهمگین را روشن میداشت ، رفته رفته سیاه میشود . شر شر آب\nبرسنگها موسیقه لطیفی دارد که زنگ دل را می برد و حرارت و تعب روز را بفسون کافوری\nخودش می رباید . رایحه گل و سنبل از میان شبنمها فلتر شده مشام را معطر و تازه میدارد\nسکوت و سکونت عمیقی در تمام دره حکمفرماست . در یچه های روشن عمارات بعضی از\nاوراق دور و نزديك اشجار را روشن ساخته ما نند تیرهای نور تراکم اشجار را میشگافد .\nمن و میز كوچك و كتاب ، تنهایی و عالم خاموشی ، خیال گاهی بمطالعه میگراید و لحظه\nیادگار های جوانی و تلذذ از اشعار زنده کائنات رجوع میکند ، چشم بر سطر اولین شعر\nمی افتد و بدون احساس و ادراك الفاظ دوباره بر آسمان و ستاره گان شسته و پاك منعطف\n\n٣٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1415, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (۱۸)\n\nمیشود .\nسبحان الله چه منظره دلربا و چه تابلوی پر مضمون مصفا ، آسمان مثل اطلس لاجوردی دامن معشوقه گسترده و ستاره گان مانند شاری های زرین که قدرت برو نثار کرده ، بنظر می آید . قلل جبال بنور اولین قمر طالع منور وقله با برف مستور حوض خاص مانند «کوه نور» میدرخشد .\nدل من از ذوق غیر مفهومی میجهد و يك مسرت مرموزی سراپای مرا فرا میگیرد این ذوق چه ذوق است و این مسرت از کجاست؟ هیچگاه چنین نبودم مثلی که روح تازه قالب مرا فرا گرفته باشد يك تحول غیر مرئی در خود احساس میکنم . روح من يك شعر زنده گردیده و از هر تار مویم نغمه سر می زند چشمم خود بخود بر کتاب باز می افتد و این اشعار در مخیله عرض تجسم میکند : -\n« الوداع سوزان »\n«الوداع سوزان عزیز ، ای گل با طراوت ،\nالوداع ، که تنها چند روزی با من محبت نمودی\nاین ایام مختصر مقدسترین عشقها را در من تولید نموده !\nنمیدانم که در فراق تو ستاره نحس من مرا بکجا خواهد کشاند ؟ تا هم میروم و از تو بسرعت دور میشوم . »\n«میروم ، وهنوز هم حرارت بوسه وداع تو بر لبهای من میسوزد در آغوش من هنوز جبین مقبول تو محسوس میشود .\nآیا حس نمیکردی که قلب من در آغوش تو چطور میجهد ؟ و از تو چقدر بمسرت میزد !\nتا هم میروم و از تو دور میشوم ، با عشق تو و محبت تو ! »\n«چه تحسر و تا چه اندازه افتنان در وداع مستور بود ،\nهمه حرکات و حتی قطرات درشت اشك تو مرا دیوانه میسازد !\nنگاه تو مرا بحیات دعوت میکنند و نیم نگاه تو\nدر وقت مرگ تسلی خواهد داد\n\n٣٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1416, "text": "شماره (چهارم) سال دوم يك شب در پغمان ( ۱۹ )\n\nتا هم میروم و بسرعت از تو دور می شوم\nبا قلب سوزان و چشم گریان !\nسوزان اگر هم تو مرا فرا موش کنی\nعشق ما برای ابد د ام خواهد کرد\nاین عشق را ما نند غنچهٔ گل پژمرده در سینهٔ لطیف خود پنهان کن !\nالوداع ، ای محبوب شیرین ، سعادت با تو می ماند !\nیاد کار آن با من میرود !\nاین خاطره شیرین را با خود خوا هم برد !\nبسیار دور ، و بسرعت از تو دور میشوم !\n( الفرد و وموسه )\nاین شعر اگر چه بسیار شیرین است ولی از فراق بحث میراند و این نغمه با روح وصال آهنگ من همخوانی ندارد . در عین وصال چرا از هجران شکایت کنم این نا شکری و کفران نعمت است . فراق را نمیخواهم و با درد و غم سروکاری ندارم روحم از وصال دم می زند و قلبم در آغوش خیال دلدار میطپد .\nبا این افکار کتاب را قات کرده و دست ها را عقب سر بسته خمیازهٔ طولانی کشیدم و نظرم دو باره بر اشجار آسمان خراش چنار و گردکان افتاد . مهتاب که تا آنوقت در عقب اشجار مستور بود بالاتر بر آمده از قات درختان زمین را نقش و نگار مینمود . آرا می همان آرا می و سکوت همان سکوت تنها صدای خفیف موسیقیه باغ عمومی گاه گاهی با نسیم تا من رسیده سکون شب را خلل میرساند . و آواز لطیف توله از اعماق دور وادی با مهتابی آلوده سامعه نوازی میکند و هیجان و اهتزاز فوق العاده بروح میدهد .\nاثرات نسیم شب فرح بخش و کیفیت مهتابی نشاط افزاست . دره در تاریکی شب و در روشنی مه کیفی دارد که یاد از سایهٔ مژگان و صبح بناگوش میدهد .\nنسیم رفته رفته سرد تر میشود و روشنی مهتاب سفید تر و شب به پختگی میرسد . نور لامپهٔ كوچك خفیف میشود و نگاه من بر ساعت می افتد عقربهای ساعت از دوازده\n\n٣٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1417, "text": "( ۲۰ ) مجلة كابل شماره ( چهارم ) سال دوم\n\nمیگذرد صدای زنگ ساعت بزرگ جامع پغمان با آهنگ مخصوصی در فضا منعکس میگردد و نصف شب را اعلان مینماید. من که ازین شب نشینی خود محظوظ شده ام بهمین قدر اکتفا نموده لامپه را رخصت و کتاب را قات کرده و با عالم کائنات وداع گرفته سوی غرفهٔ منزل خود آهسته آهسته بحرکت میشوم .\n\n« تابلوی شاعرانه پغمان »\n\nاثر طبع قاری عبدالله خان\n\nیارب این مرغزار پغمانست که در او عقل و هوش حیرانست\nیا رب این صفحه گلشن حرم است که هوای خوشش مسیح دم است\nخاک پاکش ز بسکه شد دلکش آمد آب و هوای او جان بخش\nقله کوه او بلند آثار آسمانش صفا ز گرد و غبار\nاز درخت بلند و میوه نغز کوه او راست طرفه دامن سبز\nنهرش اندر میان دره روان دو طرف صفحه صفحه باغستان\nقطعه قطعه زمین او هموار سطح هر قطعه ليك مرتبه دار\nدور هر قطعه ز چم کاری هست از سبزه سبز دیواری\nهر کجا گوشه و کناری هست اندرو طرفه آبشاری هست\nدر نظرها نظارتی دارند سبزه ها خوش طراوتی دارند\nز آب جاری و سبزه های غلو میدهد فرحتی بد ل لب جو\nفیض باغ عمومی پغمان می برد زنگ از دل انسان\nمنظرش جلوه کرد پیش نظر روم از خود بسیر او دیگر\nدور آن باغ رسته های چنار می نماید زمردین دیوار\nدر کنارش صفای جدول آب میزند موج لجه سیماب\n\n٣٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1418, "text": "ذات شاهانه باوزرا ورجال مملکتی وهیأت کور ديپلوماتيك درسايه بان مخصوص ملوکانه\n( درموقع رسم گذشت عسکری )"}
{"book": "adl0986", "page": 1419, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1420, "text": "شماره (چهارم) سال دوم ❁ تابلوی شاعرانه پغمان ❁ (۲۱)\n\nبر سر حوضش از در غلطان\nقطراتش شود گهر افشان\nبهر پرواز عالم بالا\nگشته گوئی فرشته بال کشا\nراست فواره قامتی دارد\nقد کشیدن قیامتی دارد\nقطره ها خوشه خوشه پروین است\nنیست فواره سرو سیمین است\nدر نظرها ستاره دارد\nصبح پغمان نظاره دارد\nدر هوای خوش نسیم سحر\nدل تهی میشود ز رنج کدر\nافق از فیض صبح روشن شد\nوقت سیر و صفای گلشن شد\nهر طرف مرغکان نغمه طراز\nمیکشند از سر درخت آواز\nمرغکاند صبحدم بیدار\nسر ز خواب گران تو هم بردار\nدل کشاید هوای روشن صبح\nخیز و محکم بگیر دامن صبح\nپیش از اندم که گیردت کابوس\nچست برخیز بر اذان خروس\nچند بر خفتگان عالم خاك\nسحر از غم کند گریبان چاك\nتا گشاید دل از هوای نسیم\nخویش را کن بصبحدم تسلیم\nپر پر مرغ و شر شر دریا\nمی زند خوش بخفتگان آوا\nکه وضو تازه کن نماز گذار\nخوش بود دل بیار و دست بکار\n\n٣٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1421, "text": "شماره (چهارم) سال دوم از اشعار فراموش شده ( ۲۳ )\n\nجناب «اختر» - مترجم کتاب طبقات الامم ابن صاعد اندلسی\nدر خصوص تواردات ابوالعلاء و خیام در مجلهٔ بلند پایهٔ معارف\n(که از دارالمصنفین اعظم گده - یادگار شبلی مرحوم - بزبان\nاردو شایع میشود) مقاله نوشته است ، ما بر ملاحظات ذیل به\nترجمهٔ آن پرداختیم :\n۱ - تدقیقات ادبیهٔ مملکتهای غیر ایران را به نظر ادبای\nوطن رسانیدن بیفایده نیست، تدقیقات ایرانی کمتر لزوم ترجمه دارند.\n۲ - این مقاله بیطرفانه نوشته شده است و تعصب ملیه را در\nافکار نویسنده دخلی نیست ، درین ایام نظریات خالصه یافتن\nاز غنایم است .\n۳ - فارسی برای اشعار لطیفه ، ولطافت تعبیر شهرت دارد\nولی معری را ببینید که در بعض تعبیرها از خیام کرده محققاً لطیف تر\nنوشته است ، خصوصاً رباعی های که بالفاظ ذیل درین مقاله\nآغاز میشود .\nغیرمجد ، خفف ، اباتی\n......\n\n« ابوالعلاء المعری »\nو\nخیام مترجم آقای عبد الهادیخان\nداوی\n\nمثل مشهور فارسی است که آدم از آدم رنگ میگیرد. خیالات انسانی در دنیا بهمین\nاصول ، تکامل کرده رفته است که یکشخص از افکار و آراء دیگران استفاده کرده ، به قوت\nاختراعی خود ، فکر مذکور را ترقی میدهد\nنیرنگی خیالات انسانی رنگارنگ است ، اگرچه همه یکرنگ انسانها هستند ولی مبداء\nفیاض لیاقت دماغی و ذهنی همه را یکمقدار عطا نفرموده است ، فضلنا بعضکم علی بعض.\nلهذا برای کم استعدادها موقع استفاده از آنانکه استعداد بیشتر را مالکند همیشه موجود است.\n\n٣٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1422, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل ( ٢٤ )\n\nامکان دارد که خیال واحد در دماغ چند نفر پیدا بشود ، اما طریقه های اظهار آنها یکی نبوده و ضرور مختلف خواهند بود ، هر کس يك خیال را بآن خوبی و خوشنمائی که یکصاحب استعداد فوق العاده تصویر میکند ، اظهار نموده نمیتواند . اگر کسی دیگر همان خیال را بعینه یا بتفاوت جزوی ( در ترکیب و طرز ادا ) اظهار کند به « سرقه » ملزم خواهد شد ، بشرطیکه بصورت یقین معلوم شود که این خیال را ازيك متقدمی اخذ کرده ولی اگر چنین قراینی موجود نباشد آنرا توارد باید خواند چنانچه تفتازانی میگوید :\nحکم سرقه وقتی داده میشود که اخذ یکی از دیگر معلوم شود یا اینکه در وقت نظم کردن شعر قول ناظم سابق بیادش باشد ، یا او خود اقرار کند ، ورنه محض بجهت سابق بودن یکی و آخر بودن دیگر حکم سرقه نباید کرد چرا که توارد خاطر ( بلا قصد و اتفاق ) بسیار ممکن است و چون معلوم نباشد که ثانی از اول اخذ کرده است بهتر است که گفته شود : - که فلانی چنین گفته و فلانی ازو پیشتر همین مضمون را باین زبان ادا کرده بود ، فضیلت صدق را غنیمت باید دانست و از صدمه رساندن بدیگری خود را محفوظ باید داشت .\n( مطول مطبوعه شاه جهانی )\n( ٤٣٣ )\nتصادم (۱) خیالات انسانها دلیل همرنگی تخیلات آنهاست اگر دقت کرده شود معلوم خواهد شد که هیچ سخنور از توارد محفوظ نمیاند ، آزاد بلگرامی میگوید :\nاگر کسی بنظر تفتیش ملاحظه کند کم شاعری\nرا از توارد خالی یابد چه احاطه جميع\nمعلومات خاصه علم حضرت الهی ست تعالی شانه\nخامه معنی نگار تیری بتاریکی می افگند چه داند که صید\nوا رسته است یا بال و پر بسته .\n( سرو آزاد ٦٩ )\n(۱) بجای لفظ تصادم لفظ توافق یا توارد بهتر نیست ؟ ( مترجم )\n٣٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1423, "text": "والاحضرت وزیر صاحب حربیه باصاحب منصبان رشید افغانی\n( در موقع انداخت عسکری )"}
{"book": "adl0986", "page": 1424, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1425, "text": "شماره (چهارم) سال دوم از اشعار فراموش شده (٢٥)\n\nدر عالم ادب و شاعری. التقاط یا انتحال خیالات در نظم نسبت به نثر بیشتر معیوب است\nولی اگر خیال يك شاعر را قصداً گرفته و آنرا بلندتر و بهتر ساختن مقصد باشد ، این عیب نی\nبلکه دلیل لیاقت و مهارت است از وظایف دنیای ادب است که خیال يك شاعر مقدم را\nبا شاعر متأخر مقابله بنماید تا برای تحسین کلام (یعنی ترقی دادن زبان) . (مترجم)\nعناصر ترکیبی آنرا تحلیل و انتقاد صحیح اجرا نموده بتواند.\nمردم گمان میکنند که فن «مقایسه» و «انتقاد» شعر نیز از فیوضات مغرب است ،\nحالا نکه در عربها این فن بسیار ترقی کرده بود. در ادبیات و خصوصاً در شاعری این\nشعبه انتقاد اهمیت خاصی داشت چنانچه نقادان سخن برینموضوع کتابهای متعدد نوشته اند ،\nو در اکثر کتب معانی ، بیان ، بلاغت و بدیع نیز انتقادات زیادی یافته میشود.\nاین بیان يك جمله معترضه بود ، سردست ما دو نفر شعرای نامور فلسفی عالم اسلام را\nکه بنام ابوالعلاء معری و عمر خیام شهرت دوام خود را بر جریدۀ ادبیات عالم ثبت نموده اند\nمقایسه مینمائیم .\nمعری در ٤٤٩ وفات یافته است (١) ، و سال ولادت خیام ١١٠ و سنه وفات او\n٥١٧ (٢) است ، یعنی در وقت وفات او ، خیام ٣٩ ساله بود ، معری شامی و خیام\nخراسانی است ، اینهم معلوم شده است که در زمانه مذکوره شهرت ابو العلاء به عراق\nو شام (٣) رسیده بود چنانچه يك سوانح نگار او مینویسد :\nاز معره گرفته تا به اواخر اندلس و خراسان شهرت او شایع شده بود (٤) لهذا قرين\nقياس است که خیام شعر ابوالعلاء را در حین حیات یا متصل وفات او شنیده باشد و باینصورت\nبلا واسطه رنگ سقط الزند ولزومات ابوالعلاء رباعیات عمر خیام را رنگ داده باشد.\n\n(١) ابن خلكان جلد اول صفحة ٣٤\n(٢) در تاریخ ولادت و وفات خیام اختلاف است ، درمآخذ معتبره ولادت او (٤١٠) و وفاتش\nاز ٥٠٨ تا ٥٣٠ مقرر کرده شده ( مجمع الفصحا و چار مقاله ) .\n(٣) ابوالعلاء وما اليه صفحه ٢٠٢ طبع سلفيه مصر .\n(٤) رسیدن شهرت او بعراق و شام مقصود صاحب مقاله نخواهد بود چه این وطن ابوالعلاء بود ،\nشاید سهو قلمی است و مطلب خراسان است . (مترجم)\n\n٣٥٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1426, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (٢٦)\n\nفکر مقایسه معری و خیام از همه اولتر بدماغ «سالون» مستشرق فرانسوی (که بنام\n«شاعر نابینا» Lepetitaveugle بر احوال معری کتابی هم نوشته و بسال ١٩٠٤\nدر پاریس طبع شده است) افتاد، درین کتاب سالمون معری را پیشرو خیام Pcecursor\nنشان داده است .\nسالمون می پندارد که در تعریف «شراب ار غوانی» خیام همنوای معری است (۱)\nولی این خطای صریح است و پر و فیسر نیکلسن نیز این ادعا را قبول ندارد زیرا که اشعار\nمعری شراب را منفور میسازد، پر و فیسر مذکور مینویسد:\n«اگر ما قبول کنیم که خیام در خیالات خود مشابه معری است پس باید این را هم قبول\nکنیم که در تراجم انگلیسی رباعیات خیام شهادت کافی و معتبری برای مشابهت هر دو شاعر\nموجود نیست، البته اینقدر گفته میتوانیم که بعض خط و خال حیات فلسفی هر دو شاعر\nمشترك است و در لزومات معری بسیار جاهاست که بعض رباعیات خیام را به یاد می آرد. (۲)\nغیر از سالمون، «امین ریحانی» نیز بعض اشعار معری را بنام رباعیات ابوالعلاء\nدر انگلیزی ترجمه کرده است مشار الیه در مقابل اشعار معری بعض رباعیات خیام را نیز\nنقل کرده است که در ان ها وحدت خیال یافته و مطابقتی دیده میشود بنابرین خیام را پیرو\nمعری نشان داده است، چنانچه در دیباچه آن مینویسد:\nمن بآن مشابهتی که در خیالات خیام و معری\nیافته میشوند اشاره میکنم، من بادلایل قبول\nکرده ام که خیام مقلد یا شاگرد معری بود،\nدر و لادت خیام و و فات معری فرق زیادی\nموجود نیست هردو در اواسط عصر یازده\nگذشته اند (۳)\n(۱) كتاب سالمون صفحه (٤٠)\n(۲) ستیدئزان اسلامك پوتپری (٢٠٥)\n(۳) رباعیات ابوالعلاء صفحه ١٨، ١٩، ديباچه .\n\n٣٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 1427, "text": "شماره (چهارم) سال دوم از اشعار فراموش شده ( ۲۷ )\n\nولی امین ریحانی با وجود این مماثلت و مشابهت تسلیم نمیکند که خیام از معری سرقه کرده است\nچنانچه مینویسد :\nمن نمیگویم که خیام سرقه کرده است من میگویم\nبسی از خیالات ملحدانه خود را خیام از ابوالعلا\nحاصل نموده است . (۱)\nادیب عیسائی مصر ودیع البستانی که رباعیات خیام را در عربی ترجمه کرده است ، با ریحانی\nمتفق است :\nبعض مردم میگویند که طرز رباعیات خیام طرز لزومیات\nمعری است ، و خیام شاگرد معری و پیرو خیالات\nاوست . در ین شبهه نیست که در کلام هر دو\nمشابهت های واضح موجود است\nلهذا وجود این احتمال ظاهر است زیرا خیام در\nزبان عربی و علوم و آداب آن دستگاه کامل داشت\nبلکه در عربی کتابها می نوشت و شعر می گفت\nولی برای ما مناسب نیست که باین شاعر فارسی\nالزام سرقه از شاعر عربی وارد کنیم ، زیرا چیزی\nکه در هر دو مشترك است تصویر فطرت و استدلالهای\nعقلیه اند که در قالب شعر در آورده شده اند ، از\nقبیل استعارات و کنایات و خیال آرائی ها نیستند\nکه فخر آن بمتقدم راجع باشد و چون دلیل سرقه حکم\nمحض تقدم و تاخر زمانی است پس ممکن است معری را نیز\nمقلد فلاسفة قدیمه خوانده از فضیلت معری کنیم . (۲)\n\n(۱) ایضاً صفحة ١٩\n(۲) مقدمه رباعیات عربی ۱۲ .\n\n٣٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1428, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (۲۸)\n\nدر رباعیات خیام ولزومیات معری امور مشترك حسب ذیل است :\n(۱) موضوع سخن هردو حکمت واخلاق است .\n(۲) هردواز آرایش وزیبایش دنیا بیزار وتعليم زهد و ترك دنیا میدهند .\n(۳) هر دو از افکار حکمای یونان متاثرند .\n(٤) هر دو مذهب را بمعيار عقل میگذارند .\n(٥) عايد ببعض اعتقادات رنگ ملحدانه اظهار میکنند .\nدرین شبهه نیست که در رباعیات خیام همان روح دایر وسایر است که در هر صفحة\nلزومیات معری دیده میشود ولی مسلم نیست که این را از معری اخذ کرده باشد . از مآخذ\nمعتبره سوانح خیام تاریخ الحکمای قاضی اکرم بن القفطی است مشارالیه مینویسد :\nامام خراسان وعلامة عصر خود است ، علوم\nیونانی را میداند واز پاکیزگی اعمال جسمانی\nصفائی نفس انسانی میطلبد و بآن ذریعه به طلب\nخدای واحد وجزا دهنده ترغیب میدهد\nومطابق قواعدیونانی ها حكم التزام سياست مدن\nصادر میکند . (۱)\nازین تحریر معلوم شد که خیام عالم فلسفة یونان بود وغالباً از همین جهت است که اورا\nيك رنگ الحاد داده است ، بقول بستانی بهتر است که بجای لزومیات معری جمهوریت\nافلاطون را ماخذ خیالات خیام بدانیم .\nاگر خیام افکارخود را از معری میگرفت باید یکی ازینهمه تذکره نویسان اشارة\nبا ينطرف ميكرد خصوص يك مؤرخ متجسس وفلسفی مزاج مثل ابن القفطی .\nبهر حال ازین مسئله انکار ممکن نیست که در کلام هر دو مشابهت هائی موجود است ،\nکلام های مشابه هر دورا برای مقایسه درج میکنیم .\n\n(١) تاريخ الحكما ٢٤٤ طبع جرمنی\n\n٣٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1429, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم \n\nاز اشعار فرا موش شده \n\n( ۲۹ )\n\n( ۱ ) معری .\nغیر مجد في ملتي واعتقادی بعقیدۀ من نو حۀ غمناك و ترنم\nنوح باك ولا ترنم شاد مسرور هیچ مجد و بزرگی ندارد\nابكت تلكم الحمامه ام غن آن کبوتر برشاخ شکستۀ (درخت)\nت على فرع غصنها المياد چه گر یست و چه نغمه خواند !\nسقط الزند صفحه ۸۱\n( مطبع هند مصريه )\nخیام\nآنرا که وقوف است بر احوال جهان شادی وغم ورنج برو یکسان دان\nچون نيك و بد جهان بسر خواهد شد خواهی تو بدرد باش خواهی درمان\nاین بیت غالب نیز همین خیال را به پیرایۀ خاصی میگوید .\nايك هنگامه به موقوف هی گهرکی رونق رونق خانه مو قوف يك هنگامه\nنو حۀ غم هی سهی نغمۀ شادی نه سهی است ، اگر نغمۀ شادی نباشد\nنوحۀ غم هم کافی است .\n\n( ۲ )\nخفف الوطأ ما اظن اديم ال قدم آهسته گذار چرا که بخیالم ادیم زمین\nارض الامن هذه الاجساد غیر از همین اجساد از چیز دیگری\nو قبیح بنا وان قدم العهد ساخته نشد است ، عیب است برای ما\nو هو ان الآباء و الاجداد اگر چه از آرام کردن آبا واجداد ما\nسقط الزند ( ۸۲ ) بسیار وقت گذشته باشد .\nعجبا لنا ولمن مضى اقدامنا عجب است برای ما که قدم های خودرا\nيمشين فوق جسومهم و الارؤس میگذاریم بر جانها و کله های آنانکه\nو لسوف يفعله بنا من بعدنا گذشتند . عنقریب همین معامله با ما\n\n٣٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1430, "text": "شماره (چهارم) سال دوم\n\nمجله کابل\n\n( ٣٠ )\n\nان المنون سهامها فی الاقوس\nلزومیات جلد ٢\n\nخواهند کرد که مرگ تیرهای خود را\nدر کمان دارد (حاضر کرده است)\n\nخیام\n(٤٢)\n\nهر سبزه که بر کنار جوئی رستست\nهان برسر سبزه پا بخواری ننهی\n\nگوئی ز لب فرشته خوئی رستست\nکان سبزه زخاک لاله روئی رستست\n\nغالب\nسب کہان کچه لاله و گل میں نمایاں هوگئیں (١)\nهمه کجا ؟ صرف یکقدری از انها برنگ لاله و گل\nظاهر شدند\n\nخاک میں کیا صورتیں هونگی که پنہاں هوگئیں\nچه صورتها در خاک پنهان شده خواهند بود؟\n\nیا روح كم تحملين الجسم لا هيته\nابليته فاطرحیه طالما لبسا\nان كنت أثرت سكناه فخطه\nفيما فعلت و كم من ضاحك عبسا\nلزوميات ج ٢\n( ٢٧ )\n\nای روح تاکی بار جسم را بیهوده خواهی\nبرد، دیر بست که پوشیدی و آزمودی\nحالا بینداز .\nو اگر سکونت را دران خوش کرده\nخطا نموده ! ای بسا خنده کننده ها که\nپیشانی شان ترش شده است .\n\nخیام\n\nای دل ز غبار جسم اگر پاک شوی\n\nتو روح مجردی بر افلاک شوی\n\n(١) بخيال من رباعی ذیل خیام بسیار تر به رباعی های معری مشابه است .\nپیش از من و تو لیل و نهاری بوده است\nزنهار قدم بخاک آهسته نهی\n\nگردنده فلك نيز بکاری بوده است\nکان مردمک چشم نگاری بوده است\n\nرباعی ذیل نیز در مضمون « احترام خاک پدران » با معری سخت شبیه افتاده :\nاین کوزه گران که دست در گل دارند\nمشت و لگد و طپانچه تا چند زنند\nسعدی نیز این مضمون را یافته\n\nعقل و خرد خویش بران نگمارند\nخاک پدران است چه می پندارند\nکه عیون است و جفون است و خدودست وقدود\n( مترجم )\n\n٣٥٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1431, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم \nاز اشعار فراموش شده\n( ۳۱ )\n\nعرش است نشيمن تو شرمت با دا \nكائی و مقیم خطه خاك شوى (۱)\nعيوبي ان سئلت بها كثير\nاگر از عیبهای من می پرسی بسیار خواهی یافت\nو اى الناس ليس له عيوب \nكيست که از عیب خالی است\nو للانسان ظاهر ما يراءه\nیكی ظاهر انسان است که آنرا نشان\nو ليس عليه ما تخفي الغيوب\nداده میتواند ولي آنچه پوشیده است اظهار\nلزومات ج ۱\nنمی تواند.\n(۷۳)\nخیام\nنا کرده گناه در جهان كيست بگو\nآنكس كه گنه نكرد چون زیست بگو\n( ٥ ) معری\nخذ الآن فيما نحن فيه و خليا\nاز الآن که ما دران هستيم استفاده كن\nغداً فهو لم يقدم و امس فقد مرا\nفردا ئی كه هنوز نیامده و دیروزی را كه گذشت\nلزوميات جلد اول ۳۸۸\nبگذار .\nخیام\nروزی كه گذشت آن دگر یاد مكن\nفردا که نیامده است فریاد مكن\nبر نا مده و گذشته بنیاد منه\nحالی خوش باش و عمر برباد مكن\n( ٦ ) معری\nهفت الحنيفه والنصارى ما اهتدت\nمسلمين ترك دین كردند و نصاری هدایت\nو يهود حارت و المجوس مضلله\nنیافتند یهود حیران ماندند و مجوس گمراه شدند\nاثنان اهل الارض ذو عقل بلا\nاهل زمین دو قسم اند عقلای بی دین و متدینین\nدین و آخر دين لا عقل له\nبی عقل\nلزومات ج ۲ ( ١٧٥ )\n\n(۱) بخيال من مطالب رباعی معری وخيام مخالف هستند ، چه مقصد خیام تزكيه نفس و اعتلای\nمعنوی روح است ، چنانچه مقصد حافظ ازینب :\nمن ملك بودم و فردوس برین جایم بود\nآ دم آ ورد درین دیر خراب آ با دم\nهمان است ولی معری تا بینا صرف ازطول حیات ملول گردیده است . ( مترجم )\n٣٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1432, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٣٢ )\n\nخیام (١)\nجمعی متفکرند در مذهب و دین جمعی متحیرند در شک و یقین\nنا گاه منادی برآید زکمین کای بیخبران راه نه آن است و نه این\nشعرای عربی و فارسی ما از معشوقه قدم خود بنت العنب، هر کس به رنگی یادی میکند، شهرت باده پرستی خیام شرق و غرب را مست ساخته است، ولی معری که بعض مشابهت ها در فلسفه خود با خیام دارد درین خصوص - یعنی عشق با دختر رز - کامل مخالف خیام است، یا شراب در شعر معري بسيار تر است ولی همانطور که پروهی فی شقست مشهور امريكاً، جان پسي فوت، ياد ميكند معرى خرابيها و نقصهای عقلی و اخلاقی شراب را به کرات و مرات ذكر و اجتناب از ان را توصیه میکند، ( و این مطلب خود آنقدر مهم است که محتاج يك مقاله جداگانه است ) ولی گاهی آرزو میکند که کاش برای فراموش کردن غمها نوشیدن شراب را الله تعالی جایز میساخت.\n(٧) معری\nتمنت ان الخمر حلت نشوه ايکاش شراب برای نشه آور دن\nتجهلني كيف الحمانت بى الحال جایز میبود تا فراموش من\nدیگر دانید آنچه بر من گذشته است.\nايا تى نبي يحمل الخمر طلقه آیا پیغمبری که شراب را روا کند\nفتحمل شيئاً من همومى و احزانى خواهد آمد ؟ شاید قدری از حزن های مرا\nبردارد.\n\n(١) بخیال عاجز این هر دو رباعی نیز هم مضمون نیستند، رباعی معری هریت مضمون علیحده است که یکی تأسف برضیاع دین حقیقی است، و بیت ثانوی از فرق دين وعقل حاکی حال آنکه مقصد خیام دیگر است که آنرا حافظ بالفاظ :\nجنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه\nچون ندیدند حقیقت در افسانه زدند\nو عرفی بصورت\nحرم جویان دری را می پرستند فقیهان دفتری را می پرستند\nبیفکن پرده تا معلوم گردد که یاران دیگری را می پرستند\nظاهر نموده است\n\n٣٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1433, "text": "والاحضرت شهزاده محمد ظاهر خان در موقع اهداف ( انداخت ) ماشیندار"}
{"book": "adl0986", "page": 1434, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1435, "text": "شماره (چهارم) سال دوم از اشعار فراموش شده (۳۳)\n\n(۱) ای ب بکشای بر من از رزق دری بی‌منت مخلوق رسان ما حضری\nاز باده چنان مست نگه‌دار مرا کز بی‌خبری نباشدم دردسری\nغالب دهلوي :\nمی، می غرض نشاط هی کس رو سیاه کو کدام رو سیاه شراب را بخیال نشاط\nاک گونه بیخودی مجھی دن رات چاهئی مینوشد؟ شبا روز را بايك گونه بیخودی\nبسر كردن مقصد است\n(۸) معری\nارواحنا معنا ولیس لنا بها حالا که ارواح ما با ماست ما بران علم\nعلم فكيف اذا حوتها الا قبر نداریم، وقتیکه قبرها بر آنها\nلزومیات جلد اول احاطه کردند چه خواهیم فهمید؟\n٢٦٤\nخیام\nدل سر حیات اگر کما هی دانست در موت هم اسرار الهی دانست\nامروز که با خودی ندانستی هیچ فردا که ز خود روی چه خواهی دانست\nاز چند مثال فوق معلوم میشود که اثر خیالات فلسفیانه معری تا چه اندازه در رباعیات خیام موجود است، حتی توارد خیالات و یکرنگی تخیل بعضاً انسانرا فریب میدهد که این سرقه است علاوه برین اشعار اشتراکیاتی دیگری نیز در موضوعات کلام هر دو شاعر یافت میشوند، مثل بی‌ثباتی دنیا، جبریت، تعلیم اخلاق مذمت فقها و واعظین، آزاد خیالی مذهبی، وغیره.\n\n(۱) رباعی ذیل خیام بیشتر موافق است، و به بیت نفیس غالب نیز نزدیکتر.\nمی خوردن من نه از برای طرب است نه ز بهر نشاط و ترك دين و اديبت\nخواهم که دمی ز خویشتن باز رهم می‌خوردن و مست بودنم زان سبب است\n(مترجم)\n\n۳۵۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1436, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (٣٤)\n\nشعرای افغانستان\n(٣)\n\nنگارش آقای\nسرور خان گویا\n\nعهد چغانیان و آل زیار:\n(دقیقی بلخی) اسم او بنابر قول تذکره‌ها محمد بن احمد یا محمد بن محمد بن احمد و یا منصور بن احمد و کنیه او یقیناً ابو منصور است صاحب مجمع الفصحا او را بلخی میداند، در اوایل زندگی مداح و شاعر امرای چغانیان (آل محتاج) بوده است چنانچه عروضی سمرقندی صاحب چهار مقاله در قصه فرخی مینویسد: چون خواجه عمید اسعد این قصیده شنید (اشاره بقصیده داغگاه است) حیران فروماند که هرگز مثل آن بگوش او فرو نشده بود جمله کارها فرو گذاشت و فرخی را برنشاند و روی به امیر نهاد و آفتاب زرد پیش امیر آمد و گفت ای خداوند ترا شاعری آورده‌ام که تا دقیقی روی در نقاب خاک کشیده است کس مثل او ندیده است و حکایت کرد آنچه رفته بود. ازین حکایت صریحاً معلوم میشود که دقیقی شاعر و مداح امیر ابوالْمُظَفَّر چغانی قبل از ورود فرخی بوده است علاوه برین فرخی در اولین قصیده‌اش در مدح این امیر گوید:\nتا طرازنده مدیح تو دقیقی درگذشت زآفرین تو دل آگنده چنان کز دانه نار\nتا بوقت این زمانه مرور آمدت نماند زین سبب گر بنگری زامروز تا روز شمار\nهر نباتی کز سر گور دقیقی بردمد گر بپرسی زآفرین تو سخن گوید هزار\nدقیقی در زبان فارسی از اساتید سخن محسوب است و بعضی قطعات او سرمشق استادان بزرگی از قبیل عنصری و فرخی و معزی بوده است.\nدقیقی با دو نفر از امرای سامانی امیر سدید ابوصالح منصور بن نوح ٣٥٠ و امیر رضی ابوالقاسم نوح بن منصور ٣٦٥ معاصر بوده و این هردو را ستوده است و بامر نوح بن منصور شهنامه به بحر تقارب اختیار کرده است ولی مجال اتمام آن نیافته پس از گفتن یک پاسه یا ٢٠ هزار ابیات منظوم در عین جوانی در سال ٣٦٨ یا ٣٧٠ بدست غلامی ترکی\n\n٣٥٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1437, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم شعرای افغانستان ( ٣٥ )\n\nنژاد مقتول گردید و این نامه نا گفته ماند و از منظومه وی جز ١٠٠١ بیت که فردوسی\nدر داستان گشتاسب وار جاسب در شهنامه خود نقل کرده است دیگر ابیاتی نمانده است\nو از سایر اشعار او هم اندکی با قیست صاحب مجمع الفصحا بعضی از ان ها را ضبط کرده است .\nسوانح مفصل زندگانی این استاد قیامت کار سخن در شماره ٤ و ٥ سال پنجم کاوه بقلم\nمحصل و شماره ٤ سال ٥ انیس بقلم دوست عزیز و نویسنده فاضل آقای م . غبار انتشار\nیافته است . نمونه سخن .\nدر افگند ای صنم ابر بهشتی هوا را خلعت اردی بهشتی\nچنان گردد جهان هز مان که در دشت پلنگ آ هو نگیرد جز بکشتی\nز مین بر سان خون آلوده دیبا هوا برسان مشك اندوده مشتی (۱)\nبدان ماند که گوئی از می و مشك مثال دوست بر صحرا نبشتی\nبتی رخسار او همرنگ یاقوت می بر گونه جامه . گشتی\nجهان طاوس گونه گشت گوئی بجای نرمی و جای در شتی\nز گل بوی گلاب آید بد انسان که پنداری گل اندر گل سرشتی\nقصیده در مدح ابوسعید مظفر چغانی :\nپری چهره بتی عیار و دلبر نگار سرو قد و ماه منظر\nسیه چشمی که تا رویش بدیدم سرشکم خون شده است و برمشجر\nاگر نه دل همی خواهی سپردن بدان مژگان زهر آلود منگر\nو گر نه بر بلا خواهی گذشتن بر آتش بگذر و بر درش مگذر\nبسان آتش تیز است عشقش چنان چون دورخش همرنگ آذر\nبسان سرو سیمین است قدش وليكن بر سرش ماه منور\nفریش آن روی زیبا رنگ چینی که رشك آرد براو گلبرك تر بر\nفریش آن لب که تا ایدر نیامد ز خلد آئین بوسه نامد ایدر\nاز ان شکر لبان است اینکه دایم گدازانم چو اندر آب شکر\n\n(۱) حریر نازك .\n٣٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1438, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٣٦ )\n\nاز ان لاغر میان است آنکه عشقم چنین فربه شد است و صبر لاغر\nبه چهره یوسف دیگر ولیکن به هجرانش منم یعقوب دیگر\nاگر بتگر چنان پیکر نگارد مر او آن خجسته دست بتگر\nو گر آذر چنو دانست کردن درود از جان من بر جان آذر\nمرا گوید ز چندین شعر شاهان ز چندین عاشقا نه شعر دلبر\nبمن ده تا بدارم یادگاری بپرده چشم بنویسم به عنبر\nبحلقه زلفك خویشش به بندم چو تعویذی فرو آویزم از بر\nچو نام آن نگار آمد بگوشم فرو باریدم از چشم آب احمر\nفرو بارید ابر از دیدگانم بران خورشید کش بالا صنوبر\nهمی بگریستم تاز اب چشمم چوروی یار من شد روی کشور\nچو روی یار من شد هر گوئی همی عارض بشوید بآب کوثر\nبکر دار درفش کاویانی بنقش ونی و کوفی سراسر\nبپوشیده لباس فرودینی بیفگنده لباس ماه آذر\nگل اندر بوستانان بشگفیده بسان گلستان باغ بربر\nتو گوئی هر یکی حور بهشتی است بدست هر يك از یاقوت مجمر\nسحرگاهان که باد نرم جنبد بجنباند درخت سرخ و اصفر\nتو پنداری که از گردون ستاره همی باریده بر دیبای اخضر\nنگار اندر نگار و لون درلون هزاران در شده پیکر به پیکر\nبزیر دبية سبز اندر اينك ترنج سبز و زرد از بار بنگر\nدرخت سبز تازه شام و شبگیر که ماه از برهمی تابد براوبر\nدرخش میر بوسعد است گوئی فروزان از سرش بر تاج گوهر\n( نقل از حواشی حدايق السحر طبع طهران مطبع مجلس )\n\nفرخی سیستانی\nاسم و کنیهٔ او را تمام تذکرهای فارسی متفقاً ابوالحسن علی بن جولوغ سیستانی\n\n٣٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 1439, "text": "دره شاهی که دریای ارکنساس از بین آن عبور و در میدانها سرازیر\nمیشود ، از آثار انجنیری منحصر و بی نظیری که درین دره بنظر می آید تصویر\nدورنمای پل مشهور و معلق است که یک خط ریل نیز در آن رفته است و کادر های\nآهنی این خط در دوجانب دیوارهای سنگی دره نصب شده این پل معلق به\nارتفاع (۱۰۵۳) فت از سطح دریا بدو طرف دره ممتد گردیده طول این\nپل شبکه دار یا طورمانند (۸۸۰) فت میباشد و بفاصله شش میل شهر کنیان\n(از شهرهای امریکا) واقع است و این امتداد شش میل راه دارای هوا\nو فضای نهایت دلکشی میباشد ."}
{"book": "adl0986", "page": 1440, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1441, "text": "شماره ( چهارم ) سال سوم شعرای افغا نستان ( ۳۷ )\n\nنوشته اند و پدرش بقول صاحب مجمع از ملازمان در بار امیر خلف بن احمد\nحکمران سیستان بوده است فرخی از ابتدای ایام جوانی بخط شعر و شاعری\nافتاده به تحصیل علوم پرداخت و در علوم ادبیه کامل گشت موسیقی نیز بیاموخت\nو در سیستان خدمتی یکی از دهاقین مینمود بنا بر پارة معاذر از ملازمت دهقان\nسیستانی دلتنگ گردیده بدربار چغانیان رو نمود و بساختن دو قصیدۀ مشهوره\nدر مدح امیر ابوالمظفر چغانی منظور نظر امیر واقع شده بتوسط آن امیر در\nغزنی بدر بار سلطان محمود زابلی راه یافت و مورد الطاف سلطانی واقع شده تا حدیکه\nبعد از عنصری ملك الشعرای محمودی بر همه شعرای دیگر تفوق و برتری داشت و سلطان\nروز بروز بر اجلال و حشمت او میافزود . خلاصه فرخی از شعرای زبردست زبان فارسیست\nو اشعار او بهترین نمونه های بلاغت و خوبترین شهکارهای فصاحت ادبیات فارسی محسوب\nاست . رشید وطواط در حدایق السحر گوید سخن سهل ممتنع در عرب مخصوص ابوفراس\nو در عجم خاصه فرخی است و بعضی متنی را در عرب ردیف فرخی دانسته اند صاحب چهار\nمقاله میگوید : « طبعی بغایت نیکو داشت شعر خوش گفتی و چنگ تر زدی » علی ای حال\nوفات او در سال ٤٢٩ أواخر سلطنت مسعود غزنوی واقع شده است دیوان شعری او\nدارای ۹ هزار بیت و بر مدایح سلاطین و بزرگان عصر مشتمل است کتاب باسم ترجمان البلاغه\nکه در صنایع شعری بوده هم داشته و تا وقت رشید وطواط آن کتاب در میان بوده و یکی\nاز ماخذ حدایق السحر بشمار آمده است و اکنون از میان رفته سوانح زندگی این شاعر\nنیکو بیان سخت دلکش و گیرنده افتاده .\nنمونۀ سخن :\n\nبا کار وان حله بر فتم ز سیستان با حلۀ تنیده ز دل با فته ز جان\nبا حلۀ بریشم ترکیب آن سخن با حلۀ نگار گر نقش آن زبان\nهر تار آن برنج به آورده از ضمیر هر پود آن بجهد جدا کرده از روان\nاز هر صنایعی که بخواهی بر آن اثر وزهر بدایعی که بجوئی در ان نشان\nنه حلۀ کز آب مز او را رسد گزند نه حلۀ که آتش دارد ورا زیان\n\n٣٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1442, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ۳۸ )\n\nنه رنگ آن تباه کند تربت زمین\nنه نقش او فرو سترد گردش زمان\n\nبنموده نیز تعبیه در وي بيان حال\nواندیشه را نیاز بر آن کرده پاسبان\n\nهر ساعتی بشارت دادی مرا خرد\nکاین حله من ترا برسانم بنام و نان\n\nاین حله نیست بافته از جنس حله ها\nاین را تواز قیاس دگر حله ها مدان\n\nاین را زبان نهاد و خرد رشت و عقل بافت\nنقاش بود دست و ضمیر اندران میان\n\nتا نقش کرد و بر سر هر نقش بر نوشت\nتحمید بو المظفر شاه چغانیان\n\nمیر احمد محمد شاه سپه پناه\nآن شهریار کشور گیر جهان ستان\n\nگرد سرای اوست همه سیر آفتاب\nسوی بقای اوست همه چشم آسمان\n\nاز بیم خویش تیره شود بر سپهر تیر\nگر روز کینه دست برد سوی تیر دان\n\nوای آنکه سر زطاعت او باز پس کشد\nگردد سرش بمعرکه تاج سرسنان\n\nروزی که سایه گردد بر تیغ او سپر\nروزی که مایه گیرد از تیر او کمان\n\nشیر درنده دیده فرو افگند زچشم\nپیل دمنده زهره بر اندازد از دهان\n\nبر پیل گرز او بسه پاره کند کر\nبرشیر تیغ او بدو نیمه کند میان\n\nای شاه شاهزاده و شاهی بتو بزرگ\nفرخنده فخر دولت و دولت بتو جوان\n\nجائی که بر کشند مصاف از برمضاف\nو آهن سلب شوند یلان از پس یلان\n\nاز رویها بروید گلهای شنبلیذ\nبر تیغها بخندد اغصان ار غوان\n\nآن دشت را که رزمگه تو بر آن بود\nدریای خون لقب شود و کوه استخوان\n\nآنکس که روز جنگ هزیمت شود زتو\nتا هست جامه گیرد ازو رنگ زعفران\n\nروزی درخش تیغ تو بر آتش اوفتاد\nآتش ز بیم تیغ تو در سنگ شد نهان\n\nو اکنون چو آهنی زبر سنگ برجهد\nآسیمه گردد و شود اندر جهان جهان\n\nتا تو بصدر ملك نشستی قبادوار\nهرگز براه نخشب و راه قبا دیان\n\nبی سیم سائل تو نرفت آنچه قافله\nبی زر زایر تو نشد آنچه کاروان\n\nای برهمه هوای دل خویش کامگار\nوی برهمه مراد دل خویش کامران\n\nای خسروی که مملکت اندر سرای تو\nآب حیات خورده بود زنده جاودان\n\n٣٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1443, "text": "شماره (چهارم) سال دوم شعرای افغا نستان (٣٩)\n\nمن بنده را بشعر بسي دستگاه نبود زين پيش ورنه مدح تو گفتی ازین مهان\nوا كنون كه دستگاه قوی گشت و دست نيز بی مدح تو مرا نه پذیرفت سیستان\nراهی دراز و دور زپس کردم ای ملك تا من بكام دل برسيدم بدين مكان\nبر آرزوی آنكه كنم خدمتت قبول امروز آرزوی دل من بمن رسان\nوقتی نمود بخت بمن این در نشاط کز خرمی جهان نشناسد کس ازجنان\nوقت بهار تازه و نوروز و دلفریب گشته همه زمین و هوا پر ز مشك و بان\nتاج درخت باغ همه لعل گون گهر فرش سرای راغ همه سبز پر نیان\nهر ساعتی سرشك گلاب از هوا چكد هر لحظة نسیم گل آید ز بوستان\nفرخنده باد بر ملك اين روز گار عيد وين فصل فرخجسته و نو روز دلستان\nتا این هوا بسيط بود این زمین بجای تا آن یکی سبك بود و اين دگر گران\nای طبع تو هوای دگر با هوا بباش وی حکم تو زمين دگر با زمين بمان\n\nمرگ سلطان محمود غزنوی\n\nشهر غز نین نه همان است كه من دیدم پار چه فتاده است که امسال دگرگون شد كار؟\nخانه ها بینم پر نوحه و پر بانگ و خروش نوحه و بانگ و خروشی که کند روح فگار\nمهتران بینم بر روی زنان همچو زنان چشم ها کرده ز خونابه برنگ گلنار\nحا جبان بينم خسته دل و پوشيده سيه كله افگنده یکی از سر و دیگر دستار\nبا توان بینم بیرون شده از خانه بكوی بر در میدان گریان و خروشان هموار\nخواجگان بينم برداشته از پيش دو دست دست ها بر سر و سرها زده اندر دیوار\nعاملان بینم باز آمده غمگین ز عمل کار نا کرده و نا رفته بدیوان شمار\nاین همان لشکر باند كه من ديدم دی وین همان شهر و زمین است که من دیدم پار\n\n٣٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1444, "text": "( ٤٠ )\n\nشماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل\n\nمگر امسال ملك باز نیامد زغزا\nکاشکی چشم بد اندر نرسیدی به امیر\nرفت و ما را همه بیچاره و درمانده بماند\nآه و دردا كه بيك بار تهی بینم ازو\nآه و در دا که همه برهمنان همه هند\nوای و دردا که کنون قیصر رومی برهد\nمیرمی خورد مگر دی و بخفت است امروز\nدهل و کوس همانا که همی زان نزنند\nای امیر همه میران و شهنشاه زمان\nخیز شاها که رسولان شهان آمده اند\nخیزشاها که جهان پر شغب و شور شده است\nخیز شاها که پدیدار تو فرزند عزیز\nکه تواند که برانگیزد ازین خواب ترا\nخفتن بسیار ایشاه که خوی تو نبود\nسفری داری امسال شها اندر پیش\nشعرا را بتو بازار بر افروخته بود\n\nدشمنی روی نهاده است برین شهر و دیار\nآه ترسم که رسیده است شده زیر غبار ؟\nمن ندانم که چه درمان کنم این را و چه چار\nکاخ محمودی و آن خانه پرنقش و نگار\nجای سازند بتان را دگر از نوبه ( بهار )\nاز تکاپوی بر آوردن برج و دیوار\nدیر برخاست مگر رنج رسیدش ز خمار ؟\nتا نخسپد خوش و کمتر بودش بر دل بار\nخیز و از حجره برون آی که خفتی بسیار\nهدیه ها دارند آورده فراوان و نثار\nشور بنشان و شب و روز بشادی بگذاز\nبشتاب آمده بنمای مراو را دیدار\nخفتی خفتی کز خواب نگردی بیدار\nهیچ کس خفته ندیده است ترازین کردار\nکه مران را نه کران است پدید و نه کنار\nرفتی و با تو بيك باره برفت آن بازار\n\nخسروی سرخسی :\nاسمش ابو بکر محمد ابن علی خسروی و مولد او سرخس هرات است عوفی او را حکیم میخواند صاحب سخن و سخنوران میگوید خسروی نخستین شاعر است که افکار فلسفی را با خیالات شعری مخلوط ساخت و بعد از و این طریقه پیروان بسیار پیدا کرد و شامل قسمت مهمی از اشعار فارسی گردید خسروی از شعرای آل زیار و با شمس المعالی قابوس مقتول ٤٠٣ وصاحب بن عباد ( متوفی ٣٨٥ ) معاصر بوده است و از شعرای معروف و مقتدر عصر خویش محسوب است و از اشعار او مقدار بسیار قلیلی باقی است .\n\n٣٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1445, "text": "قرآن دستخطی حضرت امام حسن بن حضرت علی رضی الله عنهما \nقرآن نامکملی در نود ورق بخط کوفی در پوست آهو در کتابخانۀ موزۀ کابل موجود است که این قرآن حاوی\nسوره های مبارکۀ نحل ، اسری ، کهف بوده و منسوب بخط حضرت امام حسن است ، شیخ محمد\nرضا خان مدیر موزه معلومات می دهد : این قرآن کریم در انقلاب سقوها پریشان و در دورۀ نادری\nدستیاب گردید ولی متأسفانه نه ورق ازان با تصدیق خط شیخ بهاء الدین محمد آملی صوفی\nمعروف که در آخر قرآن نوشته واظهار کرده بود قرآن مذکور خط حضرت حسن\nاست ، مفقود گردید ، در عین حال زنکوگرافهای اوراق مذکوره و تصدیق\nخط شیخ بهاء الدین محمد آملی که قبلاً برداشته شده بود خوشبختانه در موزۀ\nکابل موجود است . این صفحه که درینجا زنکوگراف شده از اوراق\nموجودۀ موزه و شامل چند آیت قرآن از سورۀ نحل است که از\n( تحسبن الله غافلاً الخ ... ) تا کلمۀ ( فیقول الذ )\nمرقوم میباشد ."}
{"book": "adl0986", "page": 1446, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1447, "text": "شماره (چهارم) سال دوم ۞ مرگ سلطان محمود غزنوی ۞ ( ٤١ )\n\nنمونه سخن:\nای بسا خسته كز فلك بيم بى سلاحی همیشه افگار است\nوی بسا بسته كز نوائب چرخ بند پنهان و او گرفتار است\nوی بسا کشتگان که گردون راست ندود خون و کشته بسیار است\n\nبدیع بلخی:\nاسمش ابو محمد بدیع بن محمد بن محمود و مولد او شهر بلخ است روزگار شاعری او در عهد چغانیان و یا طاهر بن فضل چغانی متوفی در ٣٧٧ كه خودش نیز شاعر بلند پایه ایست معاصر بوده است يك مثنوی بنام پند نامه انو شیروان باو نسبت داده اند و صاحب مجمع اکثر ابیات آن را در جلد اول مجمع الفصحا نقل كرده است علاوه بران تخلص او را سهواً بدایعی ضبط میکند.\n\nنمونه سخن:\nچه پوشی جوشن غفلت که روزی تو باشی تیر محنت را نشانه\nامل با عمرت اندر نه بمعیار نگه کن تاکجا گردد زمانه\n(نا تمام)\n\n۞ منتخبات نفيسه ۞\nمدینه طیبه\n( على سا كنها افضل الصلوات و التسليم )\n\nاین بوی روح پرور از ان کوی دلبر است وین آب زندگانی ازان حوض کوثر است\nای باد بوستان مگرت نامه در میان ؟ وی مرغ آشنا مگرت نامه در پر است\nبوی بهشت میگذرد یا نسیم دوست یا کاروان صبح که گیتی منور است\nاین قاصد از کدام زمین ست مشک بوی وین نامه درچه داشت که عنوان معطر است\nبرراه باد عود بر آتش نهاده اند\nیا خود دران زمین که توئی خاک عنبر است ( طيبات سعدی )\n\n٣٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1448, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٢ )\n\n( منتخبات نفيسه )\n\nنقل از الفاروق\nمترجمه علیا جناب مرحوم\n\nاقوال حضرت عمر فا روق رض\nما خوذ از اطواق الذهب علامه زمخشری\n( مترجم فارسی منظوم محمد ابن عمرالرشيد الوطواط كاتب )\nتفقهوا قبل ان تسود وا\nپیش از کدخدا شدن از تحصیل علم فا رغ شوید\nقطعه\nعلم آموز وا نگهی زن کن گر توئی طا لب نصاب علوم\nرا نکه اندیشه مصالح زن باز دارد ز ا کتساب علوم\nمن ذهب حيا.ه مات قلبه\nهر که بیحیا ئی پیش گیرد دلش بمیرد\nقطعه\nمرد بی شرم مرده دل با شد از رسوم كرم ندا ند هيچ\nهر كرا شرم رفت از ديده در دلش زندگي نما ند هیچ\nان العمل كثير فا نظر كيف تخرج منه\nکارها بسیار است اما به بین که چطور از عهده کار بر آمدن میتوانی یعنی نشیب و فراز\nکار را فکر کرده شروع کن\nقطعه\nای که جوئی عمل همی نگر تا ز شاخ عمل چه خواهی چید\nراه ا ندر شدن همی بینی راه بیرون شدن بیاید دید\nلكل شئی شرف و شرف ا لمعروف تعجيله\n\n٢٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1449, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم منتخبات نفيسه (٤٣)\nهر چیز در نفس خود شرفی دارد و شرف نیکی در عجلت عمل است .\nقطعه\nهر چه اندر ممالك يزدان گشت موجود از کثیر و قلیل\nهست هر چیز را ازان شرفی شرف خیر نیست جز تعجیل\nافلح من حفظ عن الطمع والغضب والهوى نفسه\nهر که خود را از غضب وطمع وهواى نفس بازگرفت فلاح یافت .\nقطعه\nهر که راه هوا وخشم و طمع بر دل و طبع نفس خویش بیست\nبرور و حضور و ناز رسید وز بلا و عـا و رنج برست\nلا ينبغي لمن اخذ بالتقوى و تزين\nبالورع ان يتواضع لصاحب الدنيا\nاهل تقوی و ورع را خوشامد وتملق اهل دنيا بكار نیست یعنی\nکسیکه متقی و پرهیزگار باشد او را چه حاجت که تملق دنیا داران بکند\nقطعه\nای که ذاتت خزانه ورع است وی که شخصت نشانه تقوی است\nخویشتن را خلف نباید کرد بهر آنکس که صاحب دنیا است\nلاخير فيما دون الصدق من الحديث\nدر کذب وسخن دروغ خیری نیست\nقطعه\nدر سخن راستی همی باید کار در تازه و کهن نبود\nهر سخن کا ندران نباشد صدق هيچ خیر اندران سخن نبود\nمن كذب فجر و من فجر هلك\nهر که دروغ گفت ارتکاب فجور کرد وهر که فاجر شد هلاك شد\n٣٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1450, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (٤٤)\n\nقطعه\nمرد پاکیزه نفس آن باشد که زبان از دروغ دارد باك\nدر دروغ است ارتکاب فجور در فجور است اکتساب هلاك\nينبغي للرجل ان يكون في اهله كا لصبي\nفاذا التمس ما عنده و جد رجلا\nمرد را باید که با اهل بیت خود مانند كودك زندگی کند یعنی بی تکلف\nگذران کند اما در موقع طلب چیزیکه نزد اوست مردانه وار حاجت براری شان بکند\n\nقطعه\nباعیالان خود چو كودك باش جز بلطف و معاشرت مفزا\nچون کنند از تو التماس آنگه مردی مردمی خود بنما.\nريحانة اشمها و عن قريب ولد بار ام عدو حاضر\nيك چيز خوشبوی را بوی میکنم و در عرصه قلیل يك مولود مسعود خواهد گشت\nیا دشمن مکار .\n\nقطعه\nبچه ریحان بود زاول عهد باز انسان شود به آخر کار\nيا ترا دو ستی بود مشفق يا ترا دشمنی بود مکار\nيا معشر القراء ار فعو رءو سكم\nلا يزيد الخشوع على ما في القلب\nای گروه قاریان یعنی ای جماعه علماء وصوفیان سرها را بلند بگیرید زیرا خشوع بدل است\nنه بزیر انداختن سرها ـ یعنی از سر بزا نو فرو بردن خشوع قلب نیفزاید .\n\nقطعه\nزاهدا سر بر آرو تازه بزی سیرت شاهدان چنین شاید\nسر فرو بردنت بظاهر تو در خشوع دلت نیفزاید\nحرفة يعاش بها خير من مسئلة الناس\n\n٣٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1451, "text": "( ٤٥ )\n\nشماره ( چهارم ) سال دوم منتخبات نفیسه\n\nدست رنجی و محنتی که کفیل معاش یومیه بود از گدائی پیش مردم بهتر است یعنی از مزد\nدست خود نان پیدا کردن بهتر است از دست حاجت پیش مردم دراز کردن و بران کفایت کردن\nقطعه\nحرفتی گرچه نيك مختصر است که بدان قوت روز بتوان ساخت\nبهتر است از سوال صد ساله که بدان قوت عمر نتوان ساخت\nثلث خصال من لم يكن فيه لم ينفعه الايمان ـ (١) حلم يرد به جهل جاهل ـ (٢) و ورع\nيحجزه عن المحارم ـ (٣) و خلق يدارى به الناس ـ هر که دارای این سه خصلت نباشد\nایمانش هیچ نفع نرساند ، (١) حلمی که باو تحمل جهالت جهال بتواند ـ (٢) تقوی\nکه مانع ارتکاب معاصی باشد ( ٣ ) خلقی که بوسيلة او با عموم خلائق مراوده بتواند .\nقطعه\nمرد را سود کی کند ایمان گرچه ایمان اوست بایسته\nتا نباشد درو سه خصلت خوب ورع و خلق و حلم شایسته\nاذا توجه احدكم فى الوجه مرات فلم ير خيرا فليدعه\nکاری که مکرر بنا کامی انجامد تر کش اولی تر است ، یعنی اگر چندبار در کاری سعی کرده\nشود و هر مرتبه نتیجه اش ناکامی باشد ترك آن کار بهتر است .\nقطعه\nهر که او بار ها بکاری رفت جست و زانکار هیچ نفع نیافت\nدست زان مطلبش بیاید داشت روی زان مقصدش بیاید تافت\nعليكم بالا بكار فانهن اشد حباً و اقل خبأ\nباید که زنان بکر را نکاح کرده باشید زیرا که زنان باکره خیلی محبت میکنند و خیلی\nکم مکر میکنند .\nقطعه\nتا توانی مخواه جز زن بکر تا نمانی بداغ محنت در\nبکر را دوستی بود افزون بکر را گر پزی بود کمتر\n\n٣٧٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1452, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٦ )\n\nمن عرض نفسه للتهمة فلا يلومن من اساء به الظن\nهر که از محل تهمت اجتناب نورزد مردم را به بدگمانی در حق خود ملامت نکند.\nاینکه هستی بموقف تهمت تا نگردد عفاف تو معلوم\nگر برد عاقلی گما نی بد در تو نبود بنزد عقل ملوم\nلا تبغضوا الله الى عباده\nعلما وقاریان را باید که در وعظهای خود در صفات جباری و قهاری ذات باریتعالی مبالغه نکنند و در دل مردم نفرت پیدا نکنند و وظائف و اوراد طولانی مردم را تلقین نکنند تا که در دل مردم از عبادت الهی نفرت پیدا نشود. در حضور خدا وند عبادت کم با حضور دل بس میکند.\nقطعه\nهر امامیکه هست پیش نماز هم مذکر اگر نه اند احمق\nهر دو موجز کنند تا ندهند خلق را نفرت از عبادت حق\nالعبد اذا توا ضع لله رفع الله حكمة\nهر که با بندگان نظر به رضا جوئی حقتعالی تواضع کند خدای کریمش سرافرازی دهد – یعنی تواضع برای خشنودی خداوند موجب سرافرازی و عزت است.\nقطعه\nاز براي خدای با خلقش در تواضع فزا و لطف نما\nکه خدا یت بزرگوار کند چون تواضع کنی برای خدا\nالعبد اذا تعظم وعد اطواره نهضه الله الي الارض\nچون شخصی به تکبر سر افرازد خداوند بی نیازش بخاك ذلت فرو نشاند.\nهر که چون دولتش بدست آید با خلائق تكبر آغارد\nباز گیرد خدا از و دولت پس زجاهش بچاه اندا زد\nایا کم و نومه الغداة فأنها منجرۃ مجفرة\nاز خواب صبح مدام پرهیز داشته باشید زیرا موجب کنده ذهنی و قاطع قوای\n\n۳۷۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1453, "text": "شماره (چهارم) سال دوم منتخبات نفیسه (٤٧)\n\nرجولیت است - یعنی از خواب قبل از چاشت به پرهیزید زیرا که دردهان بوی بد پیدا\nمیشود و در قوهٔ رجولیت ضعف می آرد.\nقطعه\nدست از خواب بامداد بدار که حلاوت زجان تو ببرد\nبیخ نسل از نهال تو بکند بوی خوش ازدهان تو ببرد\nکذب بکر و بخل تمیم\nقبیلهٔ «بکر» در «عرب» به کذب و قبیله «تمیم» به بخل شهرت دارد. اهل «عرب» را باید که\nبر قول «بکر» اعتماد کم کنند و از «تمیم» امید مروت قطع کنند. و کسیکه این هر دو عادت\nذمیمه داشته باشد زنهار دوستی را نشاید.\nقطعه\nهست «بکر» و «تمیم» را ز «عرب» کذب و بخل آن دو هست وصف ذمیم\nآه زان سفله که مجتمع است نزد او کذب «بکر» و بخل تمیم\nلا حلم احب الي الله من حلم امام عادل ورفقه\nولاجهل ابغض الى الله من جهل امام جابر وخرقه\nامیری و پادشاهی که عادل و حلیم باشد نزد خدا یتعالی محبوب ترین خلائق است و امیری\nکه جاهل وجابر باشد نزد باریتعالی مبغوض ترین بندگان است.\nقطعه\nنیست نزد خدای عز وجل هیچ خصلت چو بنگرد عاقل\nبدتر از جهل و الي جاهل بهتر از حلم والی عادل\nما ولی احد الاحام على قرابته فرعى في غيبته\nهر کسیکه بمرتبه ولایت و حکومت فایز گردد باید که برخویشاوندان خود مهربان بود\nو در غیاب شان هم حقوق خویشی وصلهٔ رحم را مراعات کرده باشد.\nقطعه\nهر کرا دولتی بدست آمد لازم است این وظیفه اش ز نخست\n\n۳۷۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1454, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٨ )\n\nغم خویشان خورد ز اول عهد باز باید بحست کار درست\nاذا رايتم القارى يحب الاغنياء فهو صاحب الدنيا\nوقتیکه عالمی را به بینید که با توانگران الفت دارد پس او را از اهل دنیا یعنی دنیا\nپرست باید شمرد .\n\nقطعه\nزاهدان را بصدق باید بود از وداد توانگران يك سو\nهر که حب توانگری جوید نیست زاهد که هست دنیا جو\nاذا رايتموه يلزم السلطان من غير ضرورة فهو لص\nشخصیكه با سلطان بی ضرورت مصاحبت و ملازمت پیش گیرد دزدش باید پنداشت\n\nقطعه\nزاهدی کوست همنشین ملوك بی ضرورت نه طالب مزد است\nاو نه صادق که فاسق رند است او نه صائم که خائن و دزد است\nلا تكر هوا فتيا تكم على الرجل القبيح فانهن يحببن ما تحبون\nدختران و خواهران خود را بمناکحت با آدم بدگل مجبور نکنید زیرا\nآنها نیز آنچه شما دوست دارید همان را دوست دارند\n\nقطعه\nگر دهی دخترک بشوهر زشت به ستم زان فساد افزاید\nدخترك آدمی است او را نیز چون تو همخوا به نکو باید\nقن ما اد برشي فاقبل\nچیزی از دست رفته باز کمتر بدست می آید یعنی دولتی\nکه از دستت رفت باز بدست آمدنش از جمله نوادر است\n\n( باقی دارد )\n\n۳۷۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1455, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم سلطان محمود زابلی ( ٤٩ )\n\nنقل از زين الاخبار گردیزی\nتالیف در قرن پنجم هجری صفحهٔ\n٨٠ تا ٨٥ منطبع برلین ١٩٢٨\nمسیحی .\n\nسلطان محمود زابلی و مسافرت درماورای جیحون »\n\nو اندر سنه اربع عشر و اربعمائه بفرمود ( سلطان محمود ) تا لشکر را تعبیه کردند پنجاه و چهار هزار سوار آمد که بدست شاه بهار بعرض گاه حاضر آمدند بیرون از سوارانی که باطراف مملکت بودند و شحنگان نواحی بودند و هزار و سه صد فیل با برگستوان و آلت تمام بشمار آمد که اندرین تعبیه آمده بود . و ستور را از اشتر و اسپ خود قیاس نبود . وچون سنه خمس و عشر واربعمائه اندرآمد امیر محمود رحمة الله قصد بلخ کرد که آنجا شود و زمستان بباشد وچون به بلخ رسید بهروقت متظلمان علی تکین از جانب ما وراءالنهر بنزديك وى همي آمدند و از علی تگین تظلم هميكردند كه ناروائیهای بسیار میکند و مردمانرا همی بدرد دارد و بر رعایا و اهل صلاح وی رنج است . و چون تظلم بسیار شد امير محمود قصد کردکه آن جست ( كذا ) بكند و آن مسلمانان را از آن رنج و بلا برهاند و نیز آرزوش بود که از جيحون گذاره شود و آن دیار را مطالعه کند و اندر آن تدبیر ایستاد وگفت اگر بکشتی بگذریم باشد که خللی اوفتد ( ورق ١٢٣ ب ) و چندگاه اندر آن بود تا آلت آن بساختند و آنچنان بود که بفرمود تا زنجیر های سطبر ساختند نر و ماده هر يكي مقدار دو ارش وسه ارش و همهٔ زنجیرهارا اندر چرم گاو گرفت وكشتيها بياورند و اندر عرض جيحون بر یکدیگر ببستند بدان زنجیر های نر وماده وبر قرینهای که اندر کشتیها تركيب کرده بودند و از سیستان لیفهای قوی آورده بودند چنانكه هر لیفی را اشتری بر داشته بود و بدان لیفها کشتیها را نیز ببستند و تجویفهای کشتی را بحشو بيا گندند چنانکه\n\n٣٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1456, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٥٠ )\n\nسوار و پیاده واشتر و استر و خراسان بر آنجا بتوانست گذشت و پس لشکر را برین\nپل گذاره کرد و خود گذاره شد و چون خبر یمین الدوله بما وراء النهر رسید هر آهن اندر\nاهل آن دیار او فتاد و ملوک آن دیار متحیر شدید ، اول کسی امیر چغانیان بود که بخدمت\nا و آمد با همه لشکر خویش و خود را عرضه کرد و خدمتی که توانست بکرد و پس\nخوارزم شاه حاجب التونتاش با همه لشکر خویش بنزديك امیر محمود آمد . و پس\nامیر محمود بفرمود تا سرای پرده بزرگ بزدند چنانکه ده هزار سوار را اندر آن\nسرای پرده جای بود و یکی سرای پردۀ دیگر خاصه او را از دیبای شستری لعل\nبزدند و ستاره او و خر پشته از دیباج نسج . پس فرمود تا لشکر را تعبیه کردند\nمیمنه و میسره و قلب و جنا حین بساختند و فرمود تا زراد خانه اندر فضای هر تعبیه\n( ورق ٣٤ ) آ ) بداشتند و فیلان با برگستوان و پا لان بستانیدند ( کذا ) و پس\nفرمود تا بیکبار بوق و دبدبه و دهل و طبل بزدند و بر پشت فیلان تهالی و آئینه فیلان\nو مهره سپید و سنکه و شدف و مخنور بزدند و جهان از آواز ایشان کر خواست گشت .\nو مردمان مدهوش گردیدند و هر کس که از ترکستان و ما وراء النهر اندر آن لشکرگاه\nحاضر بودند زهره شان بخواست کفید .\nملاقات یوسف قدر خان با سلطان محمود رحمها الله\nچون قدر خان که سالار همۀ ترکستان بود و خان بزرگ او بود خبر یافت از گذاره\nشدن یمین الدوله از جیحون ، از کاشغر برفت وقصد التقاء امیر محمود کرد که تا بیاید و باوی\nدیدار کند . و عهد تازه کند پس از کاشغر برفت ، سوی سمر قند آمد و از آنجا پیشتر آمد\nبر سبیل صلح و دوستی تا بيك فرسنگي سپاه امیر محمود رسید و آنجا فرود آمد و سرای پرده بفرمود\nتا بزدند و رسولان بفرستاد و امیر محمود را رحمة الله از آمدن خویش خبر داد و اشتیاق نمود\nبدیدار او . امیر محمود همچنان جواب نیکو داد و جای مسما کرد که آنجا دیدار کنند ، پس\nامیر محمود رحمة الله با سواری چند و قدرخان با سواری چند آنجا آمدند و چون یکدیگر را\nبدیدند هردو پیاده شدند . و امیر محمود رحمة الله یکتا گوهی بیش بها با دستار چه بخزینه دار\nداده بود فرمود تا در دست قدرخان داد ، و قدرخان همچنین گوهری آورده بود از رعب\n\n٣٧٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1457, "text": "( ٥١ )\n\nشماره ( چهارم ) سال دوم\n\nسلطان محمود زابلی\n\nوفزع كه بدو رسید فراموش كرد وچون از پیش محمود باز ( ورق ١٢٤ ب ) گشت یادش\nآمد ، بدست كس خویش بفرستاد وعذر خواست و باز گشت و چون روز دیگر بود\nامیر محمود رحمة الله بفرمود تا خیمهٔ بزرگ از دیبای منسوج بزدند و كار بساختند میزبانی را\nورسول فرستاد و مر قدرخان را مهمان خواند .\n\nصفت مجلس ومهمانی - وچون قدرخان بیامد بفرمود تا خوانی بيا راستند هر چه\nنیکوتر و امیر محمود رحمة الله باری بهم دريك خوان نان خوردند وچون ازخوان فارغ شدند\nبمجلس طرب آمدند و مجلس آراسته بود سخت بدیع از سپر غمهای غریب ومیوه های لذیذ\nوجواهر گران مایه ومجلس جامهای زرین وبلور و آئينهای بدیع ونوا در چنانجه قدرخان\nاندر آن خیره ما ند وزما نی نشستند وقدرخان شراب نخورد از آنچه ملوك ما وراء النهر\nرا رسم نیست شراب خوردن خاصه آن ملکان ترکان ایشان ( كذا ) و زمانی سماع\nشنیدند و برخاستند پس امیر محمود رحمة الله بفرمود تا نثاری كه بایست حا ضر كردند\nاز اداتهای زرین وسیمین و گوهر های گرانمایه و طرا يفهای بغدادی وجا مهای نيكو\nوسلاحهای پیش بها واسپان گران بها باستامهای زرین وبمصای مرصع بجواهر وده ماده فیل\nباستامهای زرین و بعصا های مرصع بجواهر ، اشتران بردعی با هراها بزر وهود جهای\nاشتران باكهرها وماههای زرین و سیمین وجلاجل وهود جهای از دیباج منسوج و نسج\nوفرشهای گرانمایه از محفور بهاء ارمنی وقالي هاء اويسي ( ورق ١٢٥ آ ) وبوقلمون ودستهای\nمنسج و منسوج وطبرهای معلم مور و تیغهای هندی وعود قمارى وصندل مصغري وعنبر\nاشهب و گوران ماده و پوستهای پلنگ بر بری وسگان شکاری و چرغان و عقاب شكوه داده\nبر کلنگ و آهو و نخجیر ومرقدرخان را با عزاز و اكرام باز گردانید و او را لطف بسیار\nكرد و عذر خواست و چون قدرخان بلشکر گاه خود رسید و آن چندان چیز از طرايف\nو متاع و سلاح و مال بدید متحیر گشت و ندانست كه مکافات آن چگونه کند پس بفرمود\nخزینه دار را تا در خزینه بگشاد و مال بسیار بیرون آورد و بنزديک امير محمود فرستاد\nبا چیز های که از ترکستان خیزد از اسپان نيك باثار و آلت زرین و غلامان ترك باکمر\n\n٣٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1458, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجلۀ کابل (٥٢)\n\nو کیش بزر و بازو شاهين و مویهای سمور و سنجاب و قاقم و روباه و اداتها ساخت از پشت\nو دو میشۀ ختو و طریف و دیبای چینی و دار خاشاک چینی و آنچه بدین ماند و هر دو ملك\nاز يكديگر جدا شدند برضا و صلح و نیکوی. و چون علی تگین خبر یافت بگریخت و اندر\nبیابان شد و امیر محمود صاحب خبران نصب کرد از جهت علی تگین را ، پس خبر آوردند\nکه اسرائیل بن سلجوق بجای پنهان شده است و يمين الدولة کسان فرستاد تا او را از آنجا\nبیرون آوردند و سوی غزنین بفرستاد و از آنجا سوی هندوستان فرستاد او را ، تا آخر عهد\nآنجا بود . پس خبر آوردند که عیال و بنه علی (ورق ١٢٥ ب) تگین بر اثر او همي اندر\nبیابان بخواهد شد ، امیر محمود رحمة الله مرحاجب بلکاتگین را بطلب ایشان بفرستاد ، او برفت\nو حیلتها کرد تازن و دختران و بنۀ علی تگین را بدست کرد و پیش امیر محمود آورد و این\nاندر سنه ست و عشر و اربعمائة بود .\n\nدیده اعتبار\nگر هر دو دیده هیچ نه بیند «باتفاق بهتر ز دیدۀ که نه بیند خطای خویش\nچاه ست و راه و دیدۀ بینا و آفتاب تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش\n( سعدی )\nخلوت\nدر هجوم کارهای ملك و دين یکز مان با خویشتن خلوت گزین\nهر که یکدم در کمین خود نشست هیچ نخجیر از کمند او نجست\n( اقبال )\nشعر و سوز\nقول مطبوع از درون سوزناک آید که عود چون همی‌سوزد جهان ازوی معطر میشود\nآب شوق از چشم سعدی میرود بر دستخط لا جرم چون شعر میآید همه تر میشود\n( طیبات سعدی )\n\n۳۷۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1459, "text": "شماره (چهارم) سال دوم ۞ فرمان سلطان غیاث الدین بلبن ۞ ( ٥٣ )\n\nنمونه طرز نگارش تخمیناً\nهفتصد سال قبل افغانستان\nکه از دربار سلطان غیاث الدین\nبلبن پاد شاه افغا نستان\nامر به تحریر آن رفته\n\nنقل از صفحه ٢٤٣ کتاب\n(فرامين سلطانى) منطبعه\n(پر ننتنگ ورکس) سال\n١٣٤٤ هـ دهلى\n\nفرمان سلطان غیاث الدین بلبن\n\nاسمه اعلى وحده اولى\n\nالواثق بتائيد الرحمن ضیاء الد نیا والدين ابو المظفر سلطان\nغیاث الدین يا ايها الذين آمنو اطيعوالله و اطيعوا لرسول\nواولى الامر منكم ابو الظفر غیاث الدین محمد پادشاه غازی سنه احد\nبعرض اشرف اعلی رسید چون که سیادت و نقابت نجابت و صفوت دستگاه خواجه\nحیدر موازی چهار جریب زمین سکنی در بلدة مفاخر دار الخلافه دهلی در قبض و تصرف\nمالکانه خود دارد و با او لاد صلبی خویش در انجا آباد است در ينولا اراضی مذکوره\nدرون احاطه قلعه ظفر اثر محوط گشته لهذا حكم جهان مطاع آفتاب شعاع شرف نفاذ\nیافت که اراضی مسطوره از محل قدیم بدستور سابق در قبض وتصرف مشار اليه مقرر\nو مسلم باشد تا که مومی الیه با فرزندان موطن مستقل دانسته پشت بپشت وظهر بظهر\nوبطن ببطن بمحل آباد باشد و احدی بعلت انتقال محال وبجميع تکالیف دیوانی و مطالبات\nسلطانی مزاحمت نرساند و هر قومی را که او آباد سازد ارباب امور سلطنة در کار\nپردازان ریاستهای هند از عهدهٔ آنها معاف دارند الزمست که متصدیان حال و استقبال\nدر استمرار این حکم عالى تخلف و انحراف نور زند تحرير في السابع شعبان سنه الرابع\nجلوس مطابق سنه احد وسبعون و ستمائت هجری .\n\n٣٧٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1460, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٥٤ )\n\n« رباعیات »\n\nدل میبرد از دست بهار کابل گل ریخت سعادت بکنار کابل\nزین خسرو نادری که دارد افغان مشهور جهان شود دیار کابل\n\nكودك منشان شیر و شکر میخواهند دنیا طلبان لعل و گهر میخواهند\nاهل خرد و کمال و دانش بجهان عقل و ادب و علم و هنر میخواهند\n\nهر مملکتی که اهل کاری دارد از حادثه دهر حصاری دارد\nگو ناز کند که ناز برداری هست گو غم مخورد که غمگساری دارد\n\nراحت نبود هنر نیندوخته را حسرت باشد علم نیاموخته را\nاز حلم فسرده ساز کانون غضب آبی بزن این آتش افروخته را\n\nنی علم و هنر دگر چه خواهی کردن جز خاک بسر دگر چه خواهی کردن\nنی حرف شنیدن و نه صنعی دیدن ای کورای کرد گرچه خواهی کردن\n\nخوبست بهار و موسم گل خوبست در صحن چمن چه چه بلبل خوبست\nامروز که فضل نو بهاران وطن اشعار من و صفحه کابل خوبست\n\nبلبل همه دم صحن چمن میخواهد هر جا که غریبی است وطن میخواهد\nچون شمع هر انکه طبع روشن دارد طرح سخنی در انجمن میخواهد\n\nخوبست که علم و ادبت کار بود از جهل بدت ننگ بود عار بود\nافسوس کند بعمر اگر پیر شود هر تازه جوانی که زیانکار بود\n\nهر مملکتی راست نگهبان عسکر هر ملك و وطن جسم بود جان عسکر\nاما ز شجاعتی که دارد ذاتی بالطبع بود ملت افغان عسکر\n\n۳۷۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1461, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم رباعیات ( ٥٥ )\n\nخوبست بروز گار کاری کردن خدمت زنی ملك و دیاری کردن\nباید بمعا رف وطن کوشیدن شرط است باین شیوه قراری کردن\nآن گل طلب ایدوست که بی خار بود آن گنج نکو بود كه بی مار بود\nآن نوش طلب کند که بی نیش بود هر کس که بروزگار هشیار بود\nای کار تو صدق نیست کاری به ازین عرفان طلبی نیست شعاری به ازین\nبنموده قرار علم و اخلاص عمل خوش یاد دلت نیست قراری به ازین\nای بوده بدنیا غم دینت خوبست ای نور دو دیده این چنینت خوبست\nسر بر فلك از غرور و نخوت مفراز چون خاك شوندهٔ زمینت خوبست\nاز کف ندهی جان برادر فرصت کز هر چه بروز کار بهتر فرصت\nتا فرصت هست در هنر کوش و کمال فرصت چو رود بکاست دیگر فرصت\nشد پیشه کار دار رشوت خوردن عام است بهر دیار رشوت خردن\nرشوه خورد و روزه هنوزش باقی شرم است بروزه دار رشوت خوردن\nای وقت زدست داده غم باید خورد اینست غذا که بیش و کم باید خورد\nای هیچ نیا موخته عمرت سپری جز مرگ علاج نیست سم باید خورد\nبگذشت خزان و نو بهاران آمد شد سرو علم الی بگلستان آمد\nاز فرط نشاط و شاد مانی و طرب بلبل بچمن بشو رو افغان آمد\nشد خوشتر و بهتر و نکو تر کا بل باز آی و ببین جان برا در کا بل\nتعمیر جدید کرد و ترمیم قدیم آن کابل ما شد است دیگر کابل\nصحرای وطن خوشست و کهسار وطن دانند چو سلسبیل انهار وطن\nدر چشم وطن پرست ملت پرور بهتر ز گل غیر بود خار وطن\nدانا بکمال و سفله بامال خوشست هر کس که نظر کنی بهر حال خوشست\nکا بل نازان بطبع مستغنی خویش ایران و بهار و هند و اقبال خوشست\nباقی دارد\n\n۳۸۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1462, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٥٦ )\n\nمشاهير\n\n« خواجه انصار يا پير هری »\nبقلم ميرصاحب گازرگاه شريف\nاز هرات\nجناب پير هرات خواجه عبدالله انصاری قدس سره مناقب و مزايای لازمی و متعدی آن بزرگوار در مدونات علماء سلف و جمهور مشايخ متقدمين و متأخرين متفق عليه است و مصنفات عديده آن بزرگوار بعضی به طبع رسيده مانند ( کنز السالکين ) در اخلاق و ( منازل السائرين ) در علم تصوف و بعضی منحصر برساله های قلمی مانده است و از اجل مصنفات شان تفسير کشف الاسرار است تفسير مذکور باسره ديده نشده است يکپاره آخر ازان که بمطالعه خادم مزار مبارک ممدوح رسيده و از تعداد سور آن استنباط ميشود که مفسر قدس سره متعلقات هر سوره را از سور تفسير خويش منقسم و متخصص بسه نوبت مقرر داشته اند اول ترجمه فارسی تحت اللفظ بمثابه تفسير جناب ملاحسين رحمه الله تعالی دوم استيعاب آن بر اخبار و احاديث مرفوعه مبينه آيات کريمه بانضمام قواعد عربيه نحويه آن سوم حاوی است بر مواعظ و نصايح مفيده و مقالات مسجع و موزون اخلاقيه وفات جناب قدس مآب ممدوح بمدلول رباعی آتی مستخرج از لفظ ( مات ) است که ( ٤٨١ ) قمری باشد :\nآن خواجه که در صورت و معنی شاه است واز سر حقيقت دو کون آگاه است\nاز روی حساب جمل اردا ني ( مات ) تاريخ وفات خواجه عبد الله است\n\n٣٨١"}
{"book": "adl0986", "page": 1463, "text": "( نمونه گچی )\n( مسجد الحمرای غرناطه )\nنمونه از گچ با منتهای صنعت از یکقسمت منظره خارجی مسجدالحمرای غرناطه ساخته\nشده و بطور چوکات در موزه کابل موجود است که از خلال رواق های دوگانه او یکقسمت\nمنظره مرسومه آنجامع مشهور پدیدار است ."}
{"book": "adl0986", "page": 1464, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1465, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم خواجه انصار یا پیر هری ( ٥٧ )\n\nو در سنه ٨٥٩ خاقان سعید شاهرخ شاه مزار آن بزرگوار را بعمرانات بی عدیله مانند بقعه ها و تکایا و ایوان رفیعه و حوض ها و مساجد الحاق نموده است و يك لوح مرتفعی که در ستایش آن لوح جناب مولوی عبدالرحمن جامی انشاد نموده اند که میلی سر مزار پر انوار او کشد - زوار را بدیدۀ دل کحل انتباه - منصوب و اقامه کرده است و این بقعۀ مبارکه محط رحال و مخیم آمال و پناه گاه اهالی معرفی شده است چنانچه مولوی صاحب جامی بتایید این مدعا میفرمایند .\nبندد بروی خود همه درهای حادثه هر کس که آورد بحریم درش پناه\nجامی حریم کعبۀ هر حاجت این در است روی دعا بکعبه کن و حاجتی بخواه\nاينك خادم مزار موصوف تيمناً رشحۀ از دریای فضایل و فواضل و برخی از حالات آن بزرگوار اعتراف و بافاضۀ هیئت انجمن ادبی شکر الله تعالی سعی با نیه اتحاف نمودم و در آتیه از هدایای علمی و اخلاقی حسب مقدور خویش افتخارا بآن انجمن عليه تقدیم خواهم داشت انشاء الله تعالي\n\nغض ابصار\nجهد کردم که دل بکس ندهم چه توان کرد با دو دیدۀ باز\nزینهار از بلای تیر نظر که چو رفت از کمان نیاید باز\nمگر از شوخی تدر وان بود که فرو دوختند دیدۀ باز\nطیبات سعدی\nازین بیمار چشمان بلا خیز طبیب مهربان فرمود پرهیز\nغلیمت\nدل از خوبان بی پروا نگهدار حریمش جز به او دادن حرام است\nاقبال\n\n٣٨٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1466, "text": "( ۵۸ ) مجله کابل شماره (چهارم) سال دوم\n\nاجتماعیات\n\n«نگاهی به مانچوریا»\nتحقیق آقای مولوی محمد یعقوبخان\nترجمان انجمن ادبی\n\nچند ماه پیش در مشرق اقصی ابرهای محاربه فضای ما نچوریا را فرا گرفته و انظار عالم را با تشویش زیاد به نتایج و خیم آینده جلب نموده بود - بالاخره جنك بزودی باختتام رسیده و مانچوریا از سلطنت چین مجزا و ظاهراً دارای يك پادشاه مستقلی گردیده و استقلال خود را رسماً اعلان نمود.\nمانچوریا نام مملکتی است که بشمال مشرق چین خاص واقع و مساحت آن (۳۸۲۰۰۰) مربع میل و تخمیناً یکنیم چند مملکت افغا نستان است، وقتیکه دول اروپائی باچین روابط تجارتی را آغاز نمود خاندان مانچو ( ١٦٤٤ - ۱۹۱۱ ) بر سلطنت وسیعۀ چین حکمرانی میکرد - و باید دانست که مانچوریا مسکن آبائی خاندان مذکور بود و از روز غلبه و استیلای مانچو با چین الحاق یافته است - قبل از اعلان، استقلال، بنام «سه ایالت مشرقی» (فنگتین و یا شنگ کنگ، کیرین، هیلنگ کیانگ) مشهور بود.\n\nتاریخ مختصر ما نچوریا\nمانچوریا در تاریخ چین از زمانهای بسیار قدیم نمایان وحصۀ مهمی را داراست در ازمنه سابقه ریاستهای متعدد تیولی از خاندان چوبريك قسمت مانچوریای\n\n۳۸۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1467, "text": "شماره (چهارم) سال دوم نگاهی به مانچوریا (٥٩)\n\nجنوبی قابض و حکمران بودند - و وقتاً فوقتاً خاندانهای قوی تر چینی\nبر حصص مذکوره دست تعدی دراز میکردید - منجمله ریاست های بومی مانچوریا مشهور\nترین خیتانها بودند که در قرن دهم میلادی ازین قوم خاندانی موسوم به لیاو زمام\nریاست در دست گرفت و آنها نه فقط بر قسمت مانچوریا حکمرانی میکردند بلکه\nقطعات «منگولیا» و «چهلی» را نیز در تصرف خود آورده بودند - در قرن دوازدهم\nقوم «نوچن» خیتانها را بر انداخته دودمان «کین» را بر سر حکومت آوردند - کین ها\nکه شاخی از قوم «نوچن» بودند چین شمالی را گرفتند، ازان به بعد مغولها استیلا نموده\n«نوچن» هارا بر انداختند - در قرن شانزدهم میلادی مانچوها (پادشاه موجوده\nمانچوریا از همین خاندان است) زیر قیادت «نورها چو» اقتدار و برتری حاصل کرده\nقوتی را نایل شدند که بالآخره در قرن هفدهم منجر به فتح کل چین گردید.\nبعد از کشف امریکا (١٤٩٢ میلادی) دول مغربی به آسیا شوق حکمرانی داشته\nو برای گرمی بازار تجارت مصروف شده هسپانیه و فرانس در صف اول قدم میزدند -\nانگلیس و هالیند نیز در تعاقب آنها روان بودند، روس ها در دورهٔ پتر کبیر به\nتوسیع سلطنت پرداختند و در نتیجه در قرن هفدهم تهاجمات آنها طرف مشرق آغاز نموده\nبسرعت پیش رفت، لیکن (کیا نگ هسی) پادشاه آنوقت مانچو پیشرفت\nآنها را معطل نمود، اما چون سلطنت مستبده و مطلق العنان چین با وجود\nوسعت زیاد به اصلاح نظام و اداره های حکومتی هیچ توجه نداشت لهذا در\nحالت جمود و خمود مانده بعد از فوت پادشاهان مقتدر از جلوگیری روس عاجز آمد\nیعنی بالآخره سلطنت تزاری روسیه در قرن نوزدهم (١٨٥٨) بر کل علاقهٔ شمالی دریای\nآمور قابض گشت، و در سنه ١٨٦٠ علاقهٔ مشرق (آسوری) را گرفت در مرور این زمان\nسایر دول اروپائی برسواحل چین تجارتخانه ها بنا نموده حقوق تجارتی از خاقان چین حاصل\nکرده رفتند و در ٤٩ بندر چین اروپائی ها آزادانه تجارت مینمودند - سلطنت وسیعهٔ چین\nبسبب ضعف خود دائما در مقابل مطالبات دول اروپائی ها سرخم کرده شرایط آنها را\nقبول میکرد و مراعات میداد و قوت اداره برای دولت و حکومت چین بدرستی باقی نمانده\n\n٣٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1468, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (٦٠)\n\nملت را به انقلاب مشهور سنه ١٩١١ مستعد نمود .\nدرین ضمن ملت بیدار جاپان مآل کار را دیده بسرعت فوق العاده به تهیه وسایل ترقی\nو ذرایع حفاظت از دست تطاول اجانب متوجه گردید و بالعکس جاپان نه اینکه خود را\nصیانت نمود بلکه اقدامات دول اروپائی را در چین نیز تايك درجه منع کرده توانست\nو در عین حال میخواست که خودش استفاده کند - درسنه ١٨٩٥ جاپان جزیره نمای\n(لياؤ تنگ) را قبض نمود ، لیکن روس این تفوق جاپان را در میدان عالمگیری خود\nخار راه دیده به امداد فرانسه و جرمنی علاقه مذکور را به چین مسترد نمود - متعاقباً خود\nروس در همین سال ١٨٩٥ اول اجاره بندر (آرتھر را) تابیست و پنجسال گرفته و فوراً\nيك خط آهن را (از هاربن) الی مکدن تمدید نمود - ثانیاً درسنه ١٩٠٠ روس فوجی\nدر مانچوریا گسیل نمود تا بغاوت (بکسرها) را فرو نشاند ـ و بعدها با وجود اجتماع ها\nدر اعاده فوج خود لیت ولعل نموده حتی در مقبوضه خود به تعمیر استحکامات پرداخت -\nجاپان ، برطانیه و ریاستهای متحده امریکا هر چند خواستند روس را ازین حرکات باز\nدارند ممکن نشد - بالاخره جاپان از موجودیت کوریا اندیشه مند گردیده و در سنه ١٩٠٤\nخلاف روس اعلان جنگ داده و در نتیجه روس را مغلوب نمود ، بواسطه معاهده\nپورتسمتپه مقبوضات روسیه را متصرف گردید - از روی این معاهده اجاره خط آهن\nبجنوب (چانگچون) به جاپان تعلق گرفت ، و او درین ناحیه بغرض ترقی وسایل اقتصادی\nخود کوشش و مساعی بکار برده نسبت به روسی ها در علاقه مانچوریا خوبتر قایم و محکم\nگشت ، روسها هم در مرور زمان عده کثیر روسی را در مانچوریا آباد نموده رفتند .\nدرسنه ١٩١٥ جاپان جنگ عمومی و گرفتاری ملل اروپائی را غنیمت شمرده از چین\nبیست و يك مطالبه نموده اجاره خود را تا به ٩٩ سال امتداد داد - در سنه ١٧ - ١٩١٨\nروس از باعث انقلاب داخلی خیلی مضمحل و پریشان گشت و احتمال میرفت جاپان بفراغت\nدر قوای خود افزوده خواهد رفت ، اما در ظهور حکومت سوویتی نفوذ روس باز در مشرق\nجان گرفت و بقرار معاهده سنه ١٩٢٤ در « خط آهن چین مشرقی » مکرراً شرکت نمود .\n\n٣٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1469, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم نگاهی به مانچوریا ( ٦١ )\nحدود جغرافیائی\nحدود جغرافیائی مانچوریا بصحت معین نیست ـ حدود بین المللی آن بالعموم گذرگاهای\nدریا های ارگون ، آمو ، واسوری بقسم خط فاصل مابین سلطنت های چین و روس\nبواسطة يك سلسلة معاهدات اختیار کرده شده ، اولین معاهده در سنه ١٦٨٩ بمقام\n« نرچنسك » امضاء شده بود یعنی زمانیکه روس طرف مشرق به توسیع سلطنت اقدام نموده بود ـ\nحدود روسی بواسطة معاهدة « نرچنسك » تابه « ارگون » بواسطة معاهدة ایگون ( ١٨٥٨ )\nتابه « آمور » و بوسیلۀ معاهدۀ پیگنگ سنه ١٨٦٠ تابه اسوری پیش آمد ــ ازین تمدید و نگاهی\nبر نقشۀ مانچوریا ظاهر میشود که مانچوریای شمالی هدف حملات روسی است ، دریای\n« تومین » و « یالو » از وقت خاندان « منگ » حد فاصل ما بین کوریا و مانچوریا قراریافت ،\nو بهمراه وسعت زراعت و تزاید کوچ نشینان چینی حدود مانچوریا طرف مغرب در\nمنگولیا در آمده رفته است .\n( مهاجرت چینی ها در مانچوریا )\nپیشتر گفتیم که خاندان مانچو از مانچوریا ( ١٦٤٤ – ١٩١١ ) برکل چین حکمرانی\nمیکرد ــ این مانچوها مملکت مانچوریا را سرزمین اخذ سربازان می شمردند تا بزور با زوي\nاین عسکر مانچوریا بر چین حکمرانی کرده بتوانند .\nاین مهاجرت چینی ها در نفوس وحالت اقتصادی مانچوریا اهمیت بزرگی را دارد ،\nمانچوها در اوایل تا عرصۀ در از چینی ها را اجازۀ آباد شدن به مانچوریا ندادند ــ لیکن\nدر سنه ١٧٧٦ حکومت چینی ها را اجازه داد که به علا قۀ « فنگتین ایالت جنوبی مانچوریا\nهجرت کرده آباد شوند ــ در اواخر قرن نوزدهم خاندان شاهی مانچو مجبور شده اجازه داد\nکه به علاقه « کی رین » هم اقامت کرده میتوانند ــ عدۀ کثیر دهقا نهای چین شمالی\nدر قطعات لامزروع مانچوریا که از باعث عسکر گيري قریباً غیر آباد شده بودند رهایش\nاختیار کردند ، نفوس چینی بدین تعداد زیاد هجرت کردند که احصائیه مانچوریا به اختتام\nقرن نوزدهم به ١٤ ملیون رسید و هشتاد فیصد چینی ها بودند ـ درین مهاجرت عموماً مردها\n٣٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1470, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٢ )\n\nاز چین آمدند و با زنهای مانچو ازدواج نمودند ـ اکنون مانچوهای خالص فقط در مانچوریای شمالي در علاقه « ایگون » یافت شده میتوانند و آنها اخلاف عسکریانی اند که شهنشانان مانچو در وادی آمور آباد کرده بودند .\nعلاوه تصرف جاپان بر مانچوریا هم چینی ها را به مانچوریا جلب کرد ـ چرا ؟ جاپانی ها از سنه ١٩٠٥ درما نچوریا پول زیاد ( ٢٣٠ الی ٥٠٠ ملیون پوند ) خرج کرده حالت اقتصادی و زراعتی مانچوریا را که پیشتر از باعث عسکر گیری و بی انتظامی بدرجه صفر بود بسیار ترقی دادند ، و از روی معاهده پور تسمته در انجا فوج نگاه میکردند تا حفاظت « ریل مانچوریای جنوبی » و تبعه جاپانی را نمایند ، بعد از انقلاب چینی و خلع پاد شاه ( ١٢ ـ ١٩١١ ) چون در داخله چین قحط و خانه جنگي و کشت و خون و خطره جان و مال حکمفرما بوده چینی ها ازین بدامنی و اختلال کناره جسته به تعداد زیاد بعلاقه پرامن مانچور پناه آورده آباد شده رفتند ، اول مزدور ان چینی از چین شمالی بوقت فصل میآمدند و قریباً نصف و یا سه ربع پس میرفتند ، بعدها این مهاجرت فصلی مزدورها صورت يك هجرت مستقل خانواده ها را گرفته چنانچه در سنه ١٩٢٧ يك مليون نفر و در تابستان سنه ١٩٢٨ چهل هزار نفر بيك هفته در مانچوریا داخل شدند ـ این دهقانها در قرب و جوار خطوط آهن رهایش اختیار کرده در مرکز و جنوب مانچوریا آباد شده میروند ـ در جولائی ١٩٢٧ احصائیه مانچوریا ٢٤،٥٠٠،٠٠٠ از انجمله ٩٠ فیصد چینی ها بودند و در سنه ١٩٣٢ تابه ٢٧ ملیون رسیده است لیکن نفوس جاپانی ها فقط تابه ( ٢٥٠،٠٠٠ ) نفر است .\nتغیرات در وضعیت مانچوریا\nظن غالب همین است که کثرت نفوس چینی ها بر استقلال سیاسی مانچوریا يك اثر مهمی خواهد انداخت و غالباً باچین اتحاد قومی را پیدا خواهد کرد ، معهذا از سالهای آخری مانچوریا صورت يك علاقه سرحدی را اختیار کرده است و برای نام ما تحت جمهوریه چین میباشد ، ودول خارجه خصوصاً روس و جاپان نگاه حرص و آزجانب او دوخته اند ،\n\n۳۸۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1471, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم نگاهی به مانچوریا ( ٦٢ )\n\nوقتیکه در اواخر قرن نوزدهم چین بسیار کمزور شد دول خارجه خواستند که اول بنام\nتحت الحمایه مانچوریا و باقی حصص چین را زیر اثر خود داشته منافع تجارتی حاصل نمایند\nروس تزاری تصمیم داشت مانچوریا را استحکام شرقی سلطنت وسیع خود\nسازد و جاپان محتاج بود که نفوس متزایده خود را در انجا آباد کند و از استعداد\nزراعتی و فراوانی معدنیات آن استفاده نماید\nبعد از غلبه جنگی ژاپان بر روس اگر رسمی نباشد هم ژاپان حقیقتاً بر ما نچوریا\nرسوخ ونفوذ مکمل دارد ومطالبات بیست و یك گانه مشهور ژاپان برین اقتدار او\nبسیار تائید کرده است\nدر مجلس واشنگتن سنه ۲۲ - ۱۹۲۱ اگرچه جاپان یکی از نه دولتی بوده که معاهده\nنه دولتی را ( Nine Power Pact ) بوجود آورده بودند و از روی این\nمعاهده پالیسی منطقه زیر اثر را کلیه رد واصول باب مفتوح را قبول کرده بودند\nوجاپان ضمناً بعض تخفیفاتی راجع به اجاره ریل داد لیکن در اساس و وضعیت او هیچ\nتغیر واقع نشد ، بدوران خانه جنگی چین که بلافاصله بعد از سنه ۱۹۲۲ برپا است جاپان\nاقتدار وقوت خود را در مانچوریا استوار نموده رفت وبوسیله اقامت فوج خود امنیت\nعامه را در مانچوریا نگاه کرد، جاپان بغرض ترقی زراعت وخط آهن واخراج معدنیات\nقریباً از ۲۳۰ الی ۵۰۰ ملیون پوند بکار انداخته است ، وکل خط آهن متعلق جاپان\nهفت صد میل مسافه دارد .\n( ثروت زراعتی و معدنی مانچوریا )\nکل جزایر جاپان قریباً کوهی است واگرچه ازباعث فراوانی باران به زراعت مستعد\nاست لیکن نفوس متکاثره جاپان میدان زراعت کاری را بسیار تنگ کرده وچون\nمیدانهای وسیع در انجا نیست تربیت حیوانات هم مشکل گردیده لذا جاپانی ها در جزیره\nنمای کوریا برای تربیه مواشی چرا گاه ها نگاه داشته ، بعلاوه چون جاپان اقلیم مرطوبی\nدارد برای نساجی نهایت مساعد است برای اینکه پشم آنها برای نساجی بسهولت و قیمت\n\n۳۸۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1472, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٤ )\n\nنازل بدست آید باید چراگاه های زیادی نه تنها در کوریا بلکه در ما نچوریا هم آباد کند ؛\nمانچوریا برای تکمیل این مدعا میدانهای وسیعی دارد .\nزمین وسیع و میدانی مانچوریا برای زراعت نهایت مستعد است ، از همین باعث چینی ها\nبه تعداد زیاد بمانچوریا هجرت کرده میروند چینی ها از قدیم الایام در کسب زراعت مهارت\nدارند و به مزدوری قلیل کار کرده میتوانند اما باشندگان کوریا نسبت بچینی ها زیاده تر\nجفا کش میباشند و بخوراك بسیار معمولی گذران میکنند اینها هم بمانچوریا آباد شده میروند\nو از باعثی که رعایای جاپان هستند بالنسبه برای آنها سهولت ها مهیا است مابین این هردو\nطائفه رقابت هم موجود است .\nدر مانچوریا کتان بسیار اعلی که از کتان بلجیم نفیس تر و چقندر که از چقندر جرمنی\nبهتر است میروید و در بعضی حصص گندم میشود لیکن مهمترین ثروت زراعتی مانچوریا\nباقلاست این پیداوار برای مانچوریا بطوری اهمیت دارد و سود مند است مثلیكه نیشكر\nبرای جزیرۀ کیوبا و كافی برای برازیل ـ عایدات سالیانه آن خیلی زیاد و نیز مساعد حاصل\nخیزی زمین است مثلیكه روغن وطعام برای زندگانی انسان وحیوان ضرر ریست .\nمعدنیات مانچوریا عبارت است از طلا ، نقره ، آهن ، و زغال سنگ ليكن آهن و\nخصوصاً زغال سنگ بسیار فراوان است چنانچه میگویندکه مقدار زغال سنگ مانچوریای\nجنوبی بیست چند همه جزایر جاپان و هیچ مملكت دنيا من حیث زغال سنگ با آن همسری\nکرده نمیتواند ، با وجود این دارائی های زیاد مانچوریا جاپانی ها در آن جا خلاف توقع\nبتعداد زیاد آباد نگردیده و کسا نكه هستند منتظمین و ملا زمین خط آهن ، نظامی ها ،\nودکاندراها میباشند زیرا جاپانی ها وطن خود را بسیار دوست دارند و از مساكن خود هجرت\nومفارقت را چندان خوش نمیکنتد ، معهذا هجرت آنها نسبت بمانچوریا جانب برازیل\nبیشتر است و احتمال می رود که در زمان قریب تزايد نفوس چینی و دیگر ضروریات سیاسی\nآنها را مجبور سازد که بر مانچوریا هجرت نمایند .\nالحاصل جاپان میتواند :\nبقرار معاهده پورتسمته ( ١٩٠٥ ) بطور آتیه از مملكت ما نچور یا استفاده کند ـ\n\n٣٨٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1473, "text": "شماره (چهارم) سال دوم نگاهی به مانچوریا (٦٥)\n\nجاپان مانچوریارا « مانچوریای جاپانی » نامیده میتواند - « ریل مانچوریای جنوبی » « از ویرین »\nالی « چنگچون » (پایه تخت حالیه) که سابقاً روسیها آنرا تمدید کرده بودند به جاپان\nتعلق گرفت و شاخ ریلی را که «مکدن» را به «انتونگ» ملحق بسازد نیز جاپان قبض\nنمود - جزیره نمای « لیاو تنگ » ( بندر آرتر بگوشهٔ انتهائی جنوبی آن واقع است\nو برین به مشرق بندر آرتر) دارای مساحت (١٤٤١) مربع میل و انجام « ریل\nمانچوریای جنوبی » را باجاره گرفت -\nنیز بقرار معاهده سنه ١٩١٥ اجاره «گوان تنگ» تا سنه ١٩٩٧ واز خط آهن\nمانچوریای جنوبی » تا سنه ٢٠٠٢ واز « خط آهن آنتونگ مکدن » تا سنه ٢٠٠٧\nبه جاپان داده شده است - جاپان میتواند اجاره های خود را طول بدهد - میتواند از\nمعدنیات مانچوریا استفاده نماید - جاپان حق دارد در مانچوریای جنوبی زمینی را باجاره\nبگیرد - دولت چین اختیار ندارد که در مسابقه ومقابله « خط آهن مانچوریای جنوبی »\nکدام ریلی از خود تعمیر نماید - اما « معاهده نه دولتی » اقتدار چین را بر مانچوریا تسلیم\nوصیانت مینماید و کل دنیا حقوق تجارتی در مانچوریا مساویانه دارد -\n(علل محاربه چین وجاپان سنه ١٩٣١)\nبرای توضیح مطلب باید تکرار کنیم - ملت چین در مقابل تجاوزات مکرره دول بکرات\nومرات احتجاج ها و اعتصابهای شدید نموده است ؛ مثلا در سنه ١٩٠٥ بائیکات (قطع روابط)\nبمقابل ریاست های متحدهٔ امریکا نمود در سنه ١٩٢٢ و سنه ١٩٢٥ وسنه ١٩٢٧ خلاف\nدولت برطانیه اعتصاب کرد ؛ بالاخره در سنه ١٩٣١ اعتصاب شدیدی برعلیه جاپان نمود حتی\nدر هر شهر چین اموال جاپانی را در دادند وجان ومال اتباع جاپان بخطر افتاد .\nملت چین در اثر فشار های زیاد خارجی مجبور بانقلاب و خلع پاد شاه خود گردیده ؛\n(این پاد شاه عبارت بود از پاد شاه حالیه ما نچوریا که در سنه ١٩٠٦ پیدا و در سن\nدو سالگی پاد شاه چین و در سنه ١٩١٢ مخلوع شد در سنه ١٩٢٢ دختر يك رئيس ما نچوریارا\nازدواج کرد) اگر چه ملت چین میخواست حقوق غاصبانه دول خارجه را رفع و يك\nحکومت قوي جمهور یه چین را تشکیل دهد ؛ لیکن بعد از انقلاب نایره خانه جنگی\n\n٣٢ /م"}
{"book": "adl0986", "page": 1474, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٦ )\n\nافروخته شده چین را فرصت و مهلت نداد که بمقصد خود نایل گردد : معهذا با وجود ضعفی که داشت بعضی امتیازات دولت ها را مسترد نمود و نیز خواست در مانچوریا اقتدار قدیم خود را مجدداً قایم و استوار ساخته جمله امتیازات سیاسی و اقتصادی روس و جاپان را محو نماید . بقرار معاهده چین حق نداشت که در مانچوریا بدون موافقت جاپان خط آهن را تمدید کند جمهوریت چین معاهده را يك نوع غصب حقوق و توهین خود شمرده خط آهن را متوازی « ریل مانچوریای جنوبی » تمدید نمود .\nجاپان که از نفوس روز افزون چینی ها در مانچوریا و قیام و قوت گرفتن حکومت جمهوریه چین می اندیشید الحاق مانچوریا را ضروری پنداشته بهانه ئی را میپالید اگر چه جاپان پابندی « معاهده نه دولتی » را اعلان میکند لیکن حقیقتاً خواهان تجزیه مانچوریا از چین است .\nجاپانی ها بغرض محافظت ریل بهمراه خط آهن بهانه ها را ساخته بودند و چینی ها بالمقابل در ما نچوریا فوجی را فراهم کرده بودند .\nجاپانی ها دعوی نمودند که چینی ها قصداً يك حصه ریل مذکور را بواسطه دینامیت پرانده اند و متعاقباً يك كپتان جاپانی موسوم به « ناکا مورا » که با هیئت خود برای تفتیش « خط آهن تا ونن سولون » برآمده تحقیقات میکرد از طرف چینی ها بقتل رسید - قتل کپتان مذکور آتش محاربه چین و جاپان را مشتعل کرد ( ۱۸ ستمبر سنه ۱۹۳۱ ) - و این همان وقایعی است که اغلب مطبوعات ملل ماها ازان ذکر مینمودند .\n\n( دعوی جاپان )\nدولت جاپان اظهار میدارد که : ـ جاپان این حقوق را در مانچوریا بعد از ریختاندن خون هزار ها فرد عزیز وطن حاصل کرده است پس چطور آنرا گذاشته میتواند در حالیکه روس تیار است در صورت کمزور شدن ژا پان فوراً مانچوریا را الحاق نماید مثلیکه بر منگولیا غلبه نموده است ـ چین حق نداشت که کدام خط آهن تعمیر نماید لیکن او ریلی را متوازی « خط جنوبی » تمدید کرده است تا فوج خود را نقل و حرکت داده بتواند باید چین پابندی معاهده ها را داشته باشد ـ مثلیکه دول دیگر امتیازات و مراعات از چین حاصل کرده اند جاپان هم حقوقی بدست آورده و تا وقتیکه دیگر دولتها امتیازات خود را از دست\n\n۳۹۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1475, "text": "امپراطور سابق چین هان تنگ ( با کلاه سلیندر ) برقراری خودش را بریاست حکومت جدید منچوریا اعلان می نماید .\nدر صف اول طرف چپ شاه شخص دوم : جنرال جاپانی ( هانجو ) و شخصیکه در اخیر سمت چپ مشاهده میشود کنت یوشی وای جاپانی میباشد .\nنصب و برقراری « هانگ تنگ » امپراطور خورد سال سابق چین بریاست حکومت جدید منچوریا در ( چانگ چن ) پایتخت جدید در حضور کنت یوشی وا ( وزیر خارجه سابق جاپان و رئیس راه آهن جنوب منچوریا ) و جنرال ( هان جو ) ( قوماندان قوای جاپان در منچوری ) در ٩ ماه مارچ بوقوع پیوست ."}
{"book": "adl0986", "page": 1476, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1477, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم نگاهی به مانچوریا ( ۶۷ )\n\nنمید هند جاپان نیز از حقوق خود نمیگذرد ـ بعلاوه ژاپان در زمانه خانه جنگی های\nمدهش داخلی چین که مال و جان اتباع خارجی و رعایای خود چین در معرض خطر و\nهلاکت بود با مصارف گزاف فوجی امنیت را قایم داشته است و بالعکس تمام چینی ها\nبه امداد و اجبار حکومت چین در مقابل ژاپان مقاطعه میکنند .\n\nوضعیت حاضره مانچوریا\n\nاگرچه حکومت چین در ین جنگ مغلوب شده است ولی از دعوی مانچوریا دستبردار\nنگشته ـ چنانچه بعض افراد هنوز بنام « قطاع الطريق » شور و شر بپا میکنند و حکومت\nجدید را قبول ندارند و جاپان آنها را بقوهٔ حربی خود سرزنش مینماید ـ اگر زارعین چینی\nبر غلبهٔ جاپانی ها اعتراض نداشته باشند لیکن سیاسیون چینی استیلای آنها را بهیچ طریق\nبرداشت کرده نمیتوانند .\nبهر حال در مانچوریا يك « حکومت مستقل آزاد » تشکیل شده و « هسوان تنگ »\n« شهنشاه خورد سال مخلوع » چین پادشاه مانچوریا بعنوان چن چنگ ( دکتاتور )\nاعلان گردیده ـ جاپان مانچوریا را « خط اول مدافعه » خلاف تجاوزات روسیه میشمارد\nنه بر علیه چین .\n\nروس چرا درین جنگ شرکت نورزید ؟\n\nپیشتر گفتیم که روس میخواهد ما نچوریا را « استحکام مشرقی » سلطنت وسیعه خود\nسازد لذا در مانچوریا نفوس زیاد روسی آباد شده و « خط آهن چین مشرقی » زیر\nمراقبت آنها قرار گرفت و در منگولیا اثر آنها بسرعت زیاد شده میرفت ـ پس چرا\nاز ین موقع استفاده نکردند ؟ يك مسئله ایست قابل سوال ـ قارئین میدانند که در سنه ۱۸۹۴\nروس بامداد فرانسه وجرمنی دولت جاپان را از جزیره نمای « لیاؤتنگ » کشید و خودش\nبران قابض گشت ـ برطانیه ، ریاستهای متحده امریکه وجاپان خلاف این قبضه احتجاج\nنمودند لیکن روس قبول نکرد بالاخره محاربه روس و جاپان به وقوع پیوسته روس\nشکست خورده از علاقه مذکور برآمد ـ درین محاربه انگلیس كمك زیادی به جاپان\n\n۳۹۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1478, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (٦٨)\n\nنموده بود گویا این جنگ در اصل محاربه بود مابین روس و برطانیه .\nحال روس به چشم سر می بیند که هیچ دولت درین معامله معاون و مددگار حقیقی\nاو نیست پس تنها از عهده این جنگ برآمده نمیتواند – معهذا بعض روسيها ازين وضعيت\nجاپان در حق چین متاثر شده برای اقدام حاضر اند وروسها از داخل مملکت خود هم\nمطمئن میباشند پس یقین است که مسئله مانچوریا در بین روس و جاپان آتش جنگ را\nخواهد افروخت و شاید امن تمام دنیا را در خطر خواهد انداخت .\n\n(شاعر بلبل و پروانه)-\nشاعر\nای بلبل خوشنوای بستان این ناله و زاری و فغان چیست\nهر صبح و مسا شوی غزلخوان مقصود غزل سرائیت کیست\nدر آتش عشق روی تابان از جان و تنت بگو چه باقیست\nای مرغک ناتوان نادان زینان بجهان نمی توان زیست\nگلزار به نیم جان نیرزد\n\nبلبل\nای بلبل گلشن معانی از داغ دلم خبر نداری\nکیفیت ناله ام چه دانی در سینه زغم اثر نداری\nنا محرم سوزش نهانی شاید که دل و جگر نداری\nپیوسته بشغل شعر خوانی کاری بجهان مگر نداری\nصد شعر به يك فغان نیرزد\n\nپروانه\nای بلبل و شاعر غزلگوی سرمایه تان سخن طرازیست\nبیهوده چراست این من و تو عشق است بلای جان نه بازیست\nباشید زدهر مدعا جو یکعمر بصرف کام سازیست\nکار من ناتوان کم گو بر شعله حسن جان گدازیست\nصد سود باین زیان نیرزد\n\nمعارف اعظم گده\n\n٣٩٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1479, "text": "شماره (چهارم) سال دوم \nمطبوعات و نشریات ما \n(٦٩)\n\nمطبوعات\n\nبقلم آقای سرور خان جویا\n\nمطبوعات و نشریات ما\n-( ٤ )-\nطلوع افغان\nجریده طلوع افغان از اوایل سرطان ١٣٠٠ در شهر قندهار هفته یکبار انتشار یافته این جریده از بدو نشر تا کنون بطبع سنگی شایع میشود اولین مدیر و سر محرر آن مولوی صالح محمد خان بوده و نخستین صورتش يکورقه دريك تخته کاغذ معمولی دورو ، از سال دوم آقای عبد العزيز خان در طبع و نشر آن موظف شده بدواً وضعیت ظاهری جریده تغییر یافته و بمرور در معنویات آن نیز تبدلاتی دیده شده گاهی هفته وار و گاهی هفته دو بار وقتی چهار صفحه و زمانی در هشت صفحه منتشر میگشت مضامین آن هم متدرجاً از يك جریده عصری میخواست پیروی کند ، مدیریت و نگارنده گی آقای عبد العزيز خان درین جریده تا سال نهم ادامه ورزیده ، تنها در سال هفتم چندی خواجه محمد خان بنام معاونی و مدت قلیلی سید حسین خان به کفالت در غیاب آنها انجام وظیفه نشریات را عهده دار بوده اند ، در سال هشتم شماره ٢٧ در زیر اداره خود اوشان شایع شده . این جریده از هنگام شروع تا حال کمتر با وقفه و تعطلی که نگارنده ها اعتذارش مینامند\n\n٣٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1480, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ۷۰ )\n\nدو چار گردیده در آوان اغتشاش سقوی طلوع افغان برای پنج ماه افول کرده در عوض\nبهمان شکل و صورت جریده هفته واری بنام (مؤید الاسلام) از همان مطبعه\nبیرون داده و مدیر و نگارنده آن هم آقای عبد العزیز خان است از ۳ عقرب ۱۳۰۸\nدو باره بنگارنده گی آنها جریدۀ طلوع افغان در دوره نادری تجدید شد تا شماره ۲۲\nسال نهم، از شماره ۲۳ همان سال که مصادف است با ۱۹ ثور ۱۳۱۰ نشر این جریده را\nآقای عبد الحی خان که سابقاً سمت معاونی داشتند عهده دار گشته و تا الحالی که در طی\nمرحله سال دهمین خود است بمدریت آقای موصوف ادامه دارد. فعلا در دو ورق بزرگ\nو کاملا بزبان افغانی شایع میشود و در بهمرقعه از جراید خوب ولایات ما بحساب است.\nاتحاد :\nجریدۀ اتحاد همان مؤسسۀ عرفانی است که در سنۀ ۱۳۰۰ هنگامیکه اعلیحضرت همایونی\nبسمت قطغن و بدخشان بریاست تنظیمیه تشریف برده بودند بتصویب ایشان\nاساس گرفته و اولا بنام « اصلاح » . در شهر خان آباد طبع و نشر می شد\nاولین شمارۀ آن بروز شنبه ۲۹ دلو ۱۳۰۰ بطبع سنگی بصورت یکورقه متوسط\nاز کاغذهای رنگه ومضامین مختلفه در تحت مدیریت آقای مولوی محمد بشیر خان عضو سابق\nانجمن ادبی کابل بمعرض انتشار گذاشته شده این جریده هم از آوان شروع الی ایام حاضر\nبطبع سنگی است و در هر وقت و نا وقت بصورت های مختلفی در میدان نشرات ظاهر\nگردیده از تاریخ آغاز نشر تا بیکرۀ تی بنام اصلاح منتشر میشد بدورۀ اغتشاش داخلی\nافغانستان معطل ماند در زمانه های سقوی بنام « نهضت الحبیب » دفعۀ ثانی بسر محرری مولوی\nمحمد بشیر خان دایر گشت پس از سقوط حکومت موقتی سقوی بنام « اتحاد » دایر شده\nشمارۀ اول سال اول آن ۲۱ عقرب ۱۳۰۸ دفعۀ ثالث بمدیریت محمد بشیر خان بتقطيع اوراق\nمعمولی در هفته چهار صفحه اشاعه یافت و پس از سه ماه در همان سال آقای محمد ابراهیم خان\nاداره و نگارش آن را بردوش همت خویش قبول کرده و تا اندازه بموقعیت های ظاهری\nو باطنی جریده رنگ و رونقی بخشید مگر از شماره ٣٤ که مصادف با عقرب ۱۳۱۰ باشد\n\n٣٩٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1481, "text": "( ۷۱ )\nشماره ( چهارم ) سال دوم\nمطبوعات و نشریات ما\n\nبنا بر کدام معذوریتی از وظیفه نگارنده گی کناره شده و بعد ازان چندی برهان الدینخان\nخوگیانی کار میکرد تا از شماره های ٤ و ٥ سال سوم ( جدی ١٣١٠ ) اخبار اتحاد بکفالت\nآقای محمد یوسف خان و نگارنده گی فخری آقای غلام جیلانی خان جلالی بنشریات خود\nدوام داد وا کنون هم بهمان حالت با قیست .\nارشاد النسوان :\nجریده ارشاد النسوان در عالم مطبوعات افغانستان اولین نشریاتیست که مستقلا عامل\nنهضت های نسائی در وطن واقع گشته و از طریق نافعه در تنویر افکار و توسعه معلومات\nنسوان افغان کوشیده ، مدیره و سر محرره آن از زنان فاضله وطنی است که اسمای خود شان را\nدر سرلوحه اخبار بطور مخفف مدیره ( ا - ر ) و سر محرره ( ر - ا ) رقم میکردند .\nان اخبار هفته وار و بطبع سنگی و اوراق رنگه بقطع سراج الاخبار در شهر کابل\nانتشار مییافت ، اولین شماره آن در ٢٧ حوت ۱۲۹۹ حوت شمسی شایع شده و آخرین\nشماره اش معلوم نیست ، از بعضی اوراق پراگنده آن که در هر گوشه و کنار نمودار است\nتا اندازه میتوان حدس زد که آثار این مؤسسه بحدود پنج شش ماهی دوام ورزیده باشد\nعدد صفحات آن اولا در چهار صفحه و بعد تر تا ٨ صفحه هم دیده شده در نشر مضامین\nاز جهات بسیاری : معلومات علمی اخلاقی و سیاسی آنچه بعوالم نسوان بیشتر ارتباطی\nپیدا میکرد با اطلاعات داخله و خارجه بحث مینموده رویهمرفته از جراید خوب و زیبای کابل\nدر آنعصر بشمار میرفت .\nافغان :\nيك روز نامه یومیه ایست که به اوراق ملون و خط خوشی از مطبعه سنگی یازده سال\nپیشتر ازین در شهر کابل طبع و نشر میگردید ، مدیر و سر محرر آن آقای محمد جعفر خان\nقندهاری بوده و نخستین شماره آن از تاریخ ١٤ سرطان ۱۲۹۹ میبا شد دوره نشریات\nاو را بعضی ها زیاد میگویند لاکن بدون شماره ٢٢٧ سال دوم آن که مصادف با جدی\n١٣٠١ است کدام شماره آخر تری که طول مدت را نشان بدهد بنظر نگارنده نرسید ،\n\n٣٩٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1482, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم محله کابل ( ۷۲ )\n\nمباحث آن قسمت عمده اطلاعات داخله و خارجه بوده گاهگاهی از موضوعات اجتماعی\nسخن رانده و مقالات دیگران را بنام مکتوب وارده مندرج میساخته .\nبطور دایم این اخبار مشترکین معین نداشته و همه روزه در بازارها بقیمت دو پیسه\nفروخته میشده .\nالغازي :\nجریده هفته وار ( الغازی ) بسال ۱۲۹۸ در سمت جنوبی نشر میگردید این جریده\nدر مطبعه سنگی چاپ شده و در هر هفته چهار صفحه به تقطیع اندکی کوچکتر از اصلاح\nموجوده از طبع بیرون می آمد .\nمباحث آن اغلباً اتحاد و اتفاق اقوام و غیره مضامین انتباهیه را نیز با اخبار خارجی\nو داخلی بمردم ابلاغ مینموده و تا اندازه جنبه سیاسی هم داشته . مدیر و نگارنده آن مولوی\nیعقوب حسن خان یکی از مهاجرین لایق هندی است که فعلا در انجمن ادبی بصفت ترجمانی\nاشتغال دارد .\nاین اخبار تقریباً يك سال و چهار ماه جاری بوده و هنگام حکومت والا حضرت\nشاه محمود خان وزیر حربیۀ موجوده در آن سر زمین به اواسط ۱۲۹۸ تأسیس یافته و در\nاواخر ۱۲۹۹ سقوط کرده است متاسفانه شماره های اولین و آخرین این جریده موجود\nنیست تا مفصل تر ازین مینگاشتیم .\nابلاغ :\nاز نشریاتیست که چندی بنام ( اخبار رایگان ) و چندی باسم ( مفت دیواری ) بطور\nاعلانات منتشر و در دیوارها الصاق میگردید ، این اخبار دولتی و در هفته ۳ روز\nيك ورق بزرگ يكرويه بمطبعه سنگی چاپ میشد تبلیغات آن اکثراً نظامات وقوانين\nدولتی و كوايف جشنها تفصيلات عیدین واطلاعات رسمی داخله است که نمیتوان بتمام\nمعنى يك جریده مستقلش نامید .\nموظف به ترتیب و انتشار آن بدو آقای میرزا محمد اکبرخان مکاتب دارالتحریر شاهی\n\n۳۹۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1483, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مطبوعات ونشریات ما (۷۳)\n\nو با لهای سوم آن آقای سید ایشان خان خطاط بوده سال اول در سنه ۱۳۰۰\nشروع شده و سال سوم آن با وایل سال ١٣٠٤ تصادف میکند دورۀ اختتام آن\nنا معلوم است .\nاخبار حقیقت :\nاین اخباری است که یکروز درمیان يك شماره بطبع سنگی در چهار صفحه از اوراق\nمعمولی اشاعه می یافت مدیر ونگارندۀ آن آقای برهان الدین خان کشککی بوده ومحل\nنشر آن وزارت حربیه در ٢٢ اسد ١٣٠٣ اولین شمارۀ خود را از طبع بیرون کشیده\nودر ۱۷ سرطان ١٣٠٤ آخرین شمارۀ آن عالم مطبوعات وطنی را وداع گفته است .\nقسمت بیشتر نشریات این جریده مشعر وقایع اغتشاش ومحاربة سمت جنوبی است\nکه بنام جنگ منگل یاد میشود .\n\nثروت :\nجریدۀ پانزده روزۀ ثروت هم از اخبارها ئیست که درشهر کابل تاسیس شده این\nجریده هم بطبع سنگی است ودر هشت صفحه از کاغذ های معمولی درهر نصف ماه\nشایع می شد .\nمحرر آن آقای صلاح الدین خان سلجوقی است و مسلك جر یده اقتصا دی دینی\nو سیاسی ، اولین شماره اش بتاریخ اول برج قوس ١٣٠٣ از مطبعۀ تجارتی کاظمی منتشر\nگردیده متأ سفانه تاریخ سقوط آن معلوم نیست گماندارم دورۀ نشریات این اخبار هم\nاز یکسال تجاوز نکرده باشد چه با تفحص زیاد علاوه ازشمارۀ بیستم آن بنظر نرسید .\n\nا نیس :\nجریدۀ انیس ازان اخبارهای نامور ومعروف شهر کابل بشمار میرود که من حيث\nظاهر و باطن ازوضعیت های اواخر (امان افغان) سبقت داشته واگر نسبت های محیطی\nو بعضی موقعیت های دیگر جریده نگاری را مراعات نکنیم گفته میتوا نیم در نظر\nهموطنان یکی دوسال آن همسر سراج الاخبار افغانی بوده .\n\n۲۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1484, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٧٤ )\n\nاین موسسه هم در اثر ظهور برخی حوادث زمان و علالت نگارنده مسئول و با ذوق خود\nمتاسفانه بظرف چهار پنج ساله دوره نشرياتش دو چار تغیرات و دست خوش تبدلات\nبسیاری گشته .\nجریدۀ انیس از ١٥ ثور ١٣٠٦ بقطع موجوده در ١٢ صفحه پانزده روزه آغاز به\nنشریات نموده از شماره ١٨ سال اول که مصادف است به ٢١ جدی ١٣٠٦ بهمان ١٢\nصحیفه در هفته یکبار و از اوایل سال پنج بهمان اوقات هفته گی در ١٦ صفحه شایع گردیده .\nانیس از بدو نشر تا کنون در مطبعۀ حروفی چاپ شده و میشود عهدۀ طبع سال\nاول آن در مطبعۀ شرکت رفیق بوده و از شروع سال دوم برای خودش مطبعۀ جداگانه\nیافته تا اکنون که در طی مرحله ششم است (بمطبعه حروفی انیس) طبع میشود از شماره های\n٨ و ٩ سال اول بعضی تصاویر در آن دیده شده ولی بسال های دوم و سوم شعبه\nزنکوگرافی آن مترقی و پساتتر عدد عکس ها کمتر شده و فعلا بدون تصویر انتشار مییابد .\nصاحب امتیاز و نگارندۀ مسئول این جریده آقای محی الدین خان است و مسلك آن در سال\nاول بنا بر نظریاتی که در شمارۀ اول آن به نسبت اهمیت مامورین درین محیط متذکر\nاست علمی ، قانونی ، روحی ادبی معین شده و بیشتر از قانون و حقوق اداری وغیره مربوطات\nقانونی بحث رانده ولی از سال دوم آن جنبه های سیاسی و ملی بخود گرفته و مخصوصاً\nدر مباحث اجتماعی و نهضت های روحی و فکری ملت افغا نستان بصراحت\nلهجه سخن میراند و ازین مسلك در کسب شان و شهرت خویش استفاده بیشتر هم نمود .\nانیس از بدو نشر تا کنون بدون تعطیل چند ماهۀ سقوی مرتباً بيك وضعیت از طبع\nخارج و در معرض نشر و توزیع گذاشته شده و اکثراً در جشن های ملی شماره های\nفوق العاده منتشر ساخته و مخصوصاً در اواخر ١٣٠٧ حین اغتشاش سقوی بنام آقای رشیدخان\nلطیفی محرر انیس تقریباً یازده شماره یومیه بیرون آورده تا اوایل سال چهارده هم که عارضۀ\nناگهانی و بی رحم (سل) در سینۀ نگارندۀ آن جایگرفته بود بترقیات روز افزونی در عالم\nنشریات خدمت می نمود تقریباً دو سه ماهی در ١٣١٠ بعلت شدت نا خوشی محي الدينخان\nجریده معطل و پس از ان باز تا اوایل سال ٥ افتان و خیزان بعالم مطبوعات نام و نشانی ظاهر\n\n۳۹۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1485, "text": "[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n\n( نمونه خط از خطاط معروف کابل )\nاز قطعات نفیسی که خطاط معروف و مرحوم کابل السيد عطا محمد شاه خان از قطعۀ\n( حمام پندی ) شیخ سعدی شیرازی بنام نامی اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان پادشاه افغانستان\nمرقوم نموده و اينك در موزۀ کابل موجود است ، يك صفحه زنکوگراف شد ."}
{"book": "adl0986", "page": 1486, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1487, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مطبوعات و نشریات ما (٧٥)\n\nمیساخت از شماره ١٧ سال پنجم (١٥) سنبله ١٣١٠) بر حسب تکلیف و تعهد مؤسس\nمسئول و صاحب امتیاز آن که بسی رنجور و ناتوان شده بود مدیریت و نگارنده گی این\nجریده را بنده (سرور جویا) عهده دار شدم اگرچه منهم بشخصه از مجاهدات لازمه\nهیچ مضایقه نکردم ولی اینقدر میتوانم بگویم که همان روحیات تنقیدی و معنویات اساسی آن\nتا اندازه زنده نگهداشته و برای ٦ - ٧ ماه مانع از سقوط اسم و رسم آن گردیدم.\nاز شماره ٢٤ سال پنجم که مصادف است با ٢٤ حوت ١٣١٠ آقای محمد امین خان\nخوگیانی وظیفه مدیریت این مؤسسه را بذمه همت خویش قبول کرده و تا کنون که شماره های\nسال ششم آن دیده میشود اثر اداره ایشان است. (باقی دارد)\n\n٤٠٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1488, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٧٦ )\n\nعالم تاریخ\n\n( افغانستان و نگاهی بتاریخ آن )\n( ١٤ ) بقلم آقای میر غلام محمد خان غبار\nافغان در هند و ستان\n\nسلاطین تغلقشاهیه دهلی ( ٩ نفر ) از سال ٧٢١ تا ٨١٦ هجری :\nچنانیکه در قسمت ١٣ گفتیم غازی ملك خان افغان نائب الحکومه پنجاب در شعبان ٧٢١ هجری قدم به تخت شهنشاهی هند وستان گذا شت ، پدر غازی ملك به ( تغلق خان ) موسوم و یکی از امرای دربار سلطان غیاث الدین بلبن بود لہذا خانواده او بعد از نایل شدن بسلطنت مشهور به سلسله تغلق شاهیه گردیده و مورخین هم به همین نام آنها را ذکر نمودند ، ولی بعضی مورخین بعلت آنکه تغلق خان را ذاتاً از غلامان سلطان غیاث الدین بلبن شناخته اند نسب او را نیز به غلامان تورکی نژاد درست کرده اند ، در حا لیکه افغانیت این خانواده از اسم ورسم و عادات و واقعات تا ریخیهٔ آنها در نهایت وضوح آشکار است و این مطلب که ما میگوئیم در ضمن مطالعات تاریخ این فامیل مشهور نظر اکثر مورخین محقق را جلب نموده است و از ان جمله است مستر تامس ولیم بیل صاحب مفتاح ، مشار الیه در صفحات ١٠٥ ، ١١٢ کتاب خود ( منطبع نول کشور کانپور سال ١٨٦٧ مسیحی ) در شرح حال سلطان نصرت شاه ابن فتح خان ابن سلطان فیروز شاه بار بك تغلقي وسلطان ناصر الدین محمود برادر سلطان همایون سکندر ثانی ابن سلطان محمد شاه تغلقي واضحاً مینویسد که نصرت شاه لودی ( قبیلهٔ مشهور افغان ) وسلطان محمود شاه ابن محمود شاه لودی است ، وازین صاف نژاد افغانی واسم قبيله وی خاندان تغلقشاهیه ظاهر و پدیدار است\n\n٤٠١"}
{"book": "adl0986", "page": 1489, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم افغان در هندوستان ( ٧٧ )\n\nوهکذا ميرزا محمد شیرازی در کتاب زینت الزمان فی التاريخ هندوستان و یا تاج التواریخ\nخود ( منطبع بمبئی سال ١٣١٠ هجری ) راجع بانقراض سلطان محمد تغلقى واضحاً مینویسد\nسلطان محمد لودی است ( ص ٣٠ ) وما برای آنکه خواسته باشیم سهولتی در شناخت\nاین سلسله فراهم آيد شجرۀ از آنها را در ذيل مرتب مینمائیم :\nتغلق خان ( از امرای در بار سلطان غياث الدين بلبن )\nغازی ملك خان موسوم به سلطان غياث الدين تغلقشاه بانی خانوادۀ شاهی تغلقيه\nفخر الدين جونا\nملقب به سلطان\nمحمد تغلقشاه\nسالار رجب\nسلطان فيروز شاه\nباربك\nظفر خان\nسلطان ابو بكر\nفتح خان\nناصر الدين\nمحمد شاه لودی\nسلطان\nغياث الدين دويم\nسلطان\nنصرت شاه لودی\nسلطان همايون\nسکندر ثانی\nمحمود مشهور به ملوخان و ملقب\nبخواجه جهان پس از ملقب به\nسلطان ناصر الدین شاه لودی\nسلطان غياث الدين تغلقشاه بعد از انکه پادشاه هندوستان گرديد شهنشاهی هندوستان را\nتأمین نموده وعصیان های هنود را در لكهنوتى وتلنگ با حرب های بزرگی خاموش نمود.\n\n٤٠٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1490, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (۷۸)\n\nمغولها نیز که ضرب دست او را در جنگهای پنجاب مکرر دیده بودند در دوره سلطنت\nتقریباً هشت ساله او دیگر آرزوی هندوستان نه نمودند پس غیاث الدین برای آرامش\nداخلی رعایا و تلافی خسارات عسکر کشی ها مالیات باقی مانده را تخفیف نمود و در عمرانات\nدولتی بیفزود از انجمله است ارگ تغلق آباد در جوار دهلی قدیم که تا هنوز خرابیهای\nآن پدیدار است غیاث الدین امور دولت را باهل آن بسپرد ولایقترین رجال افغان را\nبوزارتها و حکومتها بگماشت از قبیل ملك تاج الدین جعفر ، ملك برهان الدين ، ملك بهاءالدين\nملك اسد الدين وغيرها . ملك اختیار الدین مشهور مؤلف كتاب بساتين الانس سمت دبیری\nدارالانشاء ( سرمنشی ) حضور غیاث الدین داشت ، امیر خسرو کتاب تغلقنامه را بنام\nنامی این پادشاه کمالات آگاه نگارش داد . غیاث الدین در سال ۷۲۵ هجری در قصبه افغان\nپور نام در جوار دهلی هنگامیکه از جنگ عودت کرده بود زیر سقف خانه شد و جایش\nبه ولیعهد او ملك فخرالدین سپرده گردید\nملك فخرالدین ولیعهد ملقب به الغ خان بود و بعد از نیل بمقام سلطنت مشهور به سلطان\nمحمد شاه گردید ، محمد شاه یکی از پادشاهان تربیه شده و بلند همت افغان بشمار میرود ،\nبطوریکه مورخین مینویسند محمد شاه سخنگوی فصیح و نویسندۀ ماهری در زبان عرب و فارسی\nبوده بداهۀ مکاتیب و فرامینی مینوشت که منشیان حضرت از تحریر او بحیرت می اوفتادند ،\nو در عین حال خط را سخت نیکو نوشتی ، محمد شاه را در تندی هوش ، حافظه قوی\nبسی میستایند و محمد قاسم تصریح میکند این پادشاه در تاریخ ، حکمت طبیعی ، طب ،\nنجوم ، ریاضی ، منطق مهارتی بسزا داشت و در تشخیص امراض غالباً با اطبای معروف\nمناظره مینمود ، اکثر اوقات محمد شاه مصروف تحصیل علوم معقوله و فلسفه بوده و دائما\nمباحث او باسعيد منطقی ، نجم الدین انتشار ، عبید شاعر که از دانشمندان مشهوری بودند\nدوام داشت ، محمد شاه بالذات از شعرای شیرین بیان عهد خود محسوب بود و با آنکه\nبقول فرشته باعلوم منقوله چندان سر و کاری نداشت از ارتکاب ملاهی و مناهی مبرا\nو در ادای فرایض و اوامر منهمک بود، سخاوت محمد شاه بحدی مفرط بود که میتوان مسرفش\n\n٤٠٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1491, "text": "شماره (چهارم) سال دوم افغان در هندوستان (۷۹)\n\nنامید در یکروز به ملک سنجر بدخشانی هشت ملیون تنگه نقره (هر تنگه ئی مساوی شانزده پول مسی) اعطا کرد، و یکباری به ملک الملوک عمادالدین هفت ملیون تنگه (بحساب امروز) بخشید، عضدالدین که فاضل مشهور و استاد محمد شاه بود روزی چهار ملیون تنگه از حضرت سلطان بخشش گرفت، هکذا بهرام خان نام برادر خوانده سلطان بعطای ده ملیون تنگه، صد فیل، یکهزار اسپ سر فراز شد، سلطان بفضلا و شعرا معاش هنگفتی میداد وازا نجمله بود ملک غازی شاعر که بقول فرشته سالیانه صد هزار تنگه موجب داشت محمد شاه بعلاوه عیب اسراف يك صفت مذمومه دیگری داشت که عبارت از سفاکی و مبالغه در مجازات اهالی بود فقط این دو نقیصه اخلاقی بود که نگذاشت او بجائی برسد که میخواست و مستحق بود بلکه منجر به تباهی مآل کار و زوال روزگار او گردید. بهر حال محمد شاه در سال ۷۲۷ هجری مقابل بحمله مغول گردید و ترماشیرین خان چغتائی بهندوستان تاخته تا حدود دهلی رسید چون محمد شاه منتظر چنین حمله ئی نبود برخلاف اسلاف نامدار خویش با دشمن از در دوستی داخل شده و مصالحه را پیش گرفت ترماشیرینخان هر چند بصلح گرائید ولی در وقت عودت گجرات را تاراج کرد، و این اول باری بود از ظهور مغل تاحال که مثل در هندوستان فاتح گردید لهذا هیبت دولت در نظر ملت خفیف شد و این اهانت بحمیت و عصبیت محمد شاه برخورد ازان رو در تعداد عسکر افزود و بغرض تخلیص افغانستان و فتح ایران و توران سه صد و هفتاد هزار عسکر سواره تهیه نمود و مصارف این اردو را در مالیات ملت افزود، تحمیل این بودجه سنگین حالت زمینداران را مغشوش کرد و بر عصيان های اهالی تائید نمود، محمد شاه از دیگر طرف چون بواسطه اسراف و تبذیر دوچار افلاس مالی گردیده بود مسکوکات مسین و برنج را بجای نقره و طلا ضرب زده و بقانون عسکری بین ملت مروج و مقبول ساخت و مخالفین این سکه را مجازات شدیدی داد، بنا چار رعایا سر از جاده اطاعت کشیده و در هر گوشه و کنار مملکت آتش انقلاب در گرفت، عاقبت محمد شاه مجبور شد اعلان نماید که اهالی مسكوك مسى و برنجی را بخزاین دولت تحویل و عوض آن مسكوك نقره وطلا بازیافت دارند هنود مسکوکات جعلی و قلب را در خزاین سپرده و طلا و نقره کشیدند این مطلب\n\n٤٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1492, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ۸۰ )\n\nبر بحرانهای مالی دولت افزود و انتظام حکومت سستی گرفت . در عین حال صد هزار\nاردوی سواره محمد شاه که در تحت فرمان خسرو ملک خواهر زادۀ شجاع او از راه\nکوهای هماچل بفتح و اعظم چین حرکت کرده بود در حدود ثبت نارسیده از اثر برودت\nهوا ، صعوبت راه ها ، عدم آذوقه ، تمرد اهالی عرض راه اکثراً تباه و کشته و بعضاً\nاز خوف سلطان فرار گردید . متعاقباً قحط و غلای شدیدی در پایه تخت دهلی مکرراً در\nچندین سال واقع شد و رعیت سخت پریشیده و بر باد گردید . محمد شاه شهر ابادان دهلی را\nتخریب کرد و شهر جدیدی در ( آجین ) که تقریباً اورا مرکز هندوستان میگفتند قهراً\nبساخت و پایه تخت خود قرار داد و اهالی دهلی را محکوم بیسکونت در پایتخت جدید نمود\nاین تبدیل فوری وجبری پایتخت بر پریشانی های رعیت افزود و امور اجتماعی را ژولیده\nساخت لہذا کاسۀ صبر ملت لبریز گردید وزعمای افغان در تمام ممالك پنجاب و دکن\nوهندوستان علم بغاوت افراشت . محمد شاه چاره ندید جز آنکه اردو های مسلح خودش را\nکه برای تسخیر ایران و توران آماده کرده بود در داخلۀ مملکت بتا راج ملت فرمان دهد.\nپس جنگ های خونین و متعددی بین پاد شاه ورعیت واقع شده و در تمام این جنگها\nسلطان بر رعیت غالب آمد ، والحاصل این وقایعی که شمردیم رویهمرفته از سال ٧٢٧\nتا ۱۷۵ هجری طول کشید .\nسلطان محمد شاه در اواخر سال ٧٥١ با لذات عسکر بگو شمالي بغات سند کشید\nودر عرض راه گرفتار تب محرق گردیده بالاخره در محرم ٧٥٢ در کنار آب سند این\nشهنشاهی که هندیها اورا سلطان اعظم میخواندند رخت بسرای دیگر کشید در حالیکه\nاکثر ولایات مهمۀ هند از دولت قاهره او مجزا شده و دم از استقلال میزدند ، بزرگترین\nآنهمه مملکت و سیعۀ دکن بشمار میرفت که در تحت رایت سردار مشهور اسمعیل فتح افغان\nبه تشکیل دولتی پرداخته و اعلان استقلال نموده بود . بهر حال این چند بیت از طبع آن\nسلطان قهار و ناکامی است که پس از ۲۷ سال فرمانروائی در بستر نزع و احتضار سرائیده :\nبسیار درینجهان چمیدیم بسیار نعیم و ناز دیدیم\nاسپان بلند بر نشستیم تورکان گران بها خریدیم\n٤٠٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1493, "text": "شماره (چهارم) سال دوم افغان در هندوستان (۸۱)\n\nکردیم بسی نشاط و آخر چون قامت ماه نوخمیدیم\nملاك فیروز بار بك پسر سالار رجب که برادر زاده سلطان غیاث الدین تغلقشاه و ولیعهد سلطان محمد شاه بود بعد از فوت سلطان در محرم ۷۰۲ در سن متجاوز از پنجاه قدم به تخت سلطنت نهاد، فیروز شاه پادشاهی عاقل و فاضل و حلیم، مجرب و مدنیت پرور بود، او از یکطرف به حلم و مدارا نفرتی را که مظالم محمد شاه در قلوب ملت نسبت بخانواده سلطنت تولید نموده بود محو کرده و از دیگر طرف بقوت و سیاست فتنه های بغاوت و عصیان متمردین مملکت را فرونشاند، خراجهای باقیمانده و مالیات گذشته را از غالب راجهای باجگذار هنود حصول وخزاین را آباد کرد، فیروز نگذاشت مغل در حملات هند جسارت سابقه را تجدید نمایند، و خود به آبادی هند و تمدن او غلو ورزید . فیروز شاه در سال اول جلوس خود در تحت فرمان خداوند زاده عماد الملك امير على غورى عسکر بسر کوبی طغی نام طاغی درسند سوق نموده و او را در حدود گجرات بکشت، و عساکر مغل را که بسرداری امیر التون از افغانستان بنام امداد سلطان محمد شاه در مقابل عاصی های داخله هند آمده بودند با امیر نوروز گرگین داماد ترما شیرین خان پاد شاه چغتائی ماوراء النهر و افغانستان بعودت از هندوستان مجبور نمود . فیروز شاه در سال ۷٥٤ مالیات و خراج چندین ساله را از اودیسنگه راجه کور کهپور وراجه کهپور قهراً بستد و عسکر کشیده حاجی الیاس خان افغان را که در لکنہوتی مخاطب به شمس الدین شاه شده و اعلان استقلال کرده بود بشکست ، و در سال ۷۵۹ مغـل ها را که به دیپالپور تاخته بودند طرد نمود، در سال ٧٦٠ ولایت متمرد جاجنگر را بتاخت و در سال ٧٦٢ بالذات عسکر بجانب نگر کوت کشیده راجه سرکش آنجا را مغلوب نمود ، و متعاقباً جام مالی بن جام غفره حكمران سند را که سر از اطاعت فیروز شاه پیچیده بود مطیع ومنقاد دربار دهلی ساخت، در سال ٧٦٦ بغاوت گجرات را فرو نشاند و در ۷۶۷ طغیان ولا يت اتاوه را خاموش نمود ، مهمترین این شورش های داخله انقلابات هنود علاقة کہیتر بود که بر خلاف اسلامیت حرکت میکردند فیروز شاه ملك داؤد افغان را بتأديب وتنبیه آنها بگماشت و داؤد تا سال ۷۸۷ هجری بفیصله این امر قیام\n\n٤٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1494, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (۸۲)\n\nداشت . با این مراتب فیروز شاه در صدد الحاق سلطنت افغانی دکن برنیامد وازان بعد\nاست که سلطنت دکن بصورت قطعی از شهنشاهی هندوستان تا ظهور خانوادۀ بابری مجزا ماند .\nفیروز شاه نخست در سال ٧٥٤ در کنار آب سرستی ( سرسوتي ) عمارات عالیه بنیاد\nنهاد ، و در سال ٧٥٥ شهر فیروز آباد را در جوار دهلی بساخت ، در ٧٥٦ جوئی از نهر\nستلج تا جهجر در فاصله تقریباً ٧٢ میل کشید ، و در ٧٥٧ از نهر جون در جبال هندوی و\nسرمور نهری جدا کرده و هفت نهر دیگر باو افزود و این نهر جدید را به هانسی وازانجا به\nایسین برده در انجا حصاری بنام فیروزه تعمیر کرد ، متعاقباً جوی دیگر از نهر کهکر کشیده\nاز حصار سرستی عبور داد و به نهر سرکهتره رسانده در انجا شهر جدیدی بنام فیروز آباد بنا\nنهاد و جوی از نهر جون در تالاب آنشهر انداخت ، در سال ٧٦٢ به حفريات تپه عظیمی\nامر داد که میان آب سرستی ( از کوه ها برا مده در نهر ستلج میريخت ) و آب سلیم ( به سرهند\nمیرفت ) واقع بود فیروز میخواست کانالی در تپه مذکور کشیده آب سرستی را در آب سلیم\nاندازد و آن نهر عظیم را به سرهند ، منصور پور ، سنام دايم الجریان نماید پس برای\nاین مقصد بزرگ بطوریکه فرشته مینویسد پنجاه هزار نفر عمله بکار انداخت در ضمن این حفريات\nاستخوانهای فیل و دست های انسان پیدا شد بنوعی اگر بقول مؤرخین افسانه نویس اعتماد ممکن\nمیشود این استخوانهای دست انسانی تاسه زرع طول داشته و بعضاً تحجر کرده بودند . بهرحال\nفیروز حصار دیگری نیز در ده کروهی = ١٥ میلی سمانه بساخت و آنرا فیروز پور نام\nنهاد ، محمد قاسم میگوید این حصار فیروز پور قلعه متین و سنگر عسکری بوده و در ده میلی\nبداون تعمیر شد مردمان چون از کثرت تعمیرات فیروز شاه سخت خسته شده بودند این\nقلعه را آخرین پور نام گذاشتند بالآخره آنچنان شد که در دهن عام اوفتاده بود یعنی فیروز\nشاه را دیگر میسر نشد آبادی جدیدی نماید . چنانیکه تامس ولیم بیل میگوید فیروز شاه\nشهر جانپور را بنام نامی عم خود فخر الدین جونان ( سلطان محمد تغلق ) در سال ٧٧٢ هجری\nاعمار نمود بهر حال بعلاوة قصبات و شهرها ، استحکامات نظامی و باغهای که سلطان فیروز شاه\nباربك در هندوستان تعمیر نموده مؤرخین آبادی های مشهور او را بقرار ذیل تعداد مینمایند :\nبند آب ( ٥٠ عدد ) مسجد ( ٤٠ عدد ) مدرسه ( ٣٠ عدد ) خانقاه ( ٢٠ عدد ) قصر ( ١٠٠ عدد )\n\n٤٠٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1495, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم\nافغان در هندوستان\n( ۸۳ )\n\nشفاخانه ( ۵ عدد ) حمام ( ۱۰ عدد ) مقبره ( ۱۰۰ عدد ) چاه ( ۱۵۰ عدد ) پل ( ۱۰۰ عدد )\nحتی بعض مؤرخین هندی تعمیر نخستین سرك معروف شیر شاه سوری را که از دهلی تا آگره\nکشیده نیز منسوب بفیروز شاه میدا نند و مینویسند شیر شاه بعد از خرابی آن را تعمیر و ترمیم\nنموده است . فیروز شاه بعلاوة این بسط مدنیت و تعمیر شفا خانها و مدارس در ترویج علوم\nو فنون بسی انهماك داشت چنا نیکه بعد از فتح نکرکوت وتخريب بتخانها کتا بخانهٔ\nمشهورۀ جا لا مکهی را که دارای یکهزار و سه صد کتاب برهمنی بود در معرض استفاده\nگذاشته و قسم مفید آن را بفضلای همرکاب خویش امر ترجمه داد و از ان جمله است\nکتاب دلایل فیروز شاهی که در حکمت طبیعی توسط شاعر معروف اعز الدین خالد خانی\nبنظم تر جمه و تدوین گردید . ضیاء الدین برنی تاریخ فیروز شاهی را بنام نامی این پادشاه\nنوشت ، فیروز شاه شخصاً دارای فضیلت علمی بود و کتاب فتوحات فیروز شاهی از\nمصنفات اوست و این همان کتابی است که مبنی بر هشت فصل و حاوی شرح وقایع\nفیروز شاه بوده و بآصرا و در گنبد مثمن مسجد جامع وا قع در شهر جدید فیروز آباد\n( در جوار دهلی قدیم ) مر قوم گردید ، این چند سطر ذیل از فصل دویم همان کتاب\nاست که مؤرخین بضبط آن پرداخته اند :\n« بازمنهٔ سابقه خون ریزی مسلمانان باندك جریمه شدی و اقسام تعذیب مثل بریدن دست\nو پای و گوش و بینی و کور کردن چشم و کوفت استخوانهای اعضا به میخ کوب و سوختن\nاندام بآتش وزدن میخ آهنین بردست و پای و پوست کشیدن ونی بریدن و دو پاره کردن\nآدمی و دیگر انواع سیاست شیوع تمام داشت حق سبحانه تعالی مرا توفیقی داد که\nجمیع آنها را منسوخ ساختم و دیگر بعضی وجوهات نامعقول وبيحساب كه بظلم داخل مال\nواجبی کرده هر سال بزجر میگرفتند مثل چرائی و گلفروشی و و . . . . . همه را برطرف کردم\nکه گفته اند : —\nدل دوستان جمع بهتر که گنج خزینه تهی به که مردم برنج\nومقرر داشتم که هر مالی که خلاف سنت پیغمبر است علیه السلام نگیرند ، و پیش ازین\nرسم بود که مال غنیمت را پنجم حصه بسپاهی داده وچهار حصه بدیوان میگرفتند ومن\n\n٤٠٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1496, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (84)\n\nموافق شریعت مطهره پنجم حصه بدیوان قرار دادم و ........ و دیگر جامه\nابریشمی پوشیدن و استعمال طلا و نقره کردن که مردان روزگار را عادت شده بود\nهمه را دفع نمودم و ....... و ....... و اهل خدمت بر جمیع مدارس و مساجد و\nخوانق و حمام و چاه معین ساخته وظیفه قرار دادم که تفصیل آنها دراز است .......\nنظام الدین احمد گفته بود فیروز شاه قوانین نافعی وضع نموده و بسه تدبیر\nمملکت را آرام و آباد نگهداشت یکی آنکه مظالم و سیاست را ترک گفت و مردمان را\nبه احسان بنده ساخت لهذا محتاج به سیاست شدید نشد. دیگر آنکه برخلاف\nسلاطین سابق مالیات را معتدل ساخت و اضافه از توان رعیت طلب نکرد ازان رو\nملک آباد گردید. سوم آنست که امور دولت را باشخاص لایق و خدا ترس سپرد\nو هیچ شریر و بدنفسی را بخدمتی نگماشت. با کل حال در سال 789 فیروز شاه\nبسبب کثرت عمر و دردی که از فوت ولیعهد جوان خود شهزاده فتح خان در دل\nداشت از کار سلطنت استعفا نمود و تاج و تخت را به پسر بی تجربه خود شهزاده محمد\nعطا کرد ولی بعد از پنجماه سرداران افغان برخلاف شاه جوان داخل اقدامات شدند\nبناچار محمد شاه فرار اختیار کرد و از حضور فیروز شاه سلطنت به تغلق شاه\nبن ولیعهد مبرور تعلق گرفت. متعاقباً فیروز شاه باربك در رمضان 790 راه آخرت گرفت.\nبعد از فیروز شاه غیاث الدین تغلقشاه رسماً پادشاه شد ولی ظلم و اعتساف او عمر این\nپادشاهی را در پنجماه کوتاه نمود سرداران افغان شاه را مقتول و جایش را به\nابو بکر شاه بن ظفر خان بن فیروز شاه سپردند. چندی نگذشت امیران صده (رؤسای\nافاغنه سمانه) به تائید شاه فراری سلطان ناصر الدین محمد شاه پسر فیروز شاه پرداختند\nلهذا ابو بکر شاه مخلوع و فرار و محمد شاه در سال 792 مکرراً بر تخت سلطنت عروج کرد.\nایندفعه محمد شاه شورش گجرات را خاموش کرد و غلامان در بار را که پوربی و بنگاله\nنژاد بودند و بر امور دولت احاطه کرده بودند قتل عام کرد و خودش در سال 796 عازم\nجهان دیگر گردید. همایون پسر او ملقب به سکندر شاه تاج دولت بر سر نهاد اما عمر او\nاز یکماه تجاوز ننموده وفوت شد. پس از همایون کوچکترین پسران سلطان ناصر الدین\n\n409"}
{"book": "adl0986", "page": 1497, "text": "شماره (چهارم) سال دوم افغان در هندوستان (٨٥)\n\nمحمد شاه لودی محمود خان مشهور به ملوخان و ملقب بخواجه جهان بنام سلطان ناصر الدین\nمحمود شاه ملقب و شهنشاه هندوستان گردید، ولی انقلابات شش ساله خانوادۀ سلطنت\nو طغیانهای راجپای تحت الحمایه از قبیل رای بهنسور و امثالها بنوعی ضعف و فتور\nدر ارکان دولت تولید نموده بود که مملکت برای تجزیه و انفلاق مستعد میشد ، در عین\nحال بود که سیلاب آفت انتساب چنگیز ثانی امیر تیمور کورگانی سرازیر گردیده\nو بکلی بنیاد این شهنشاهی عظیم را بر انداخت و اگر تدبیر سرداران زبردست افغان نبود\nهر آئینه قبل از ورود بابر در همان آن دولت افغانها هندوستان را وداع میگفت .\nوالحاصل در عهد ناصر الدین محمود شاه درباریان متنفذ دهلی از قبیل ملك مقرب خان\nافغان حاکم دهلی و ملك ملو خان افغان بر علیه شهنشاه خود داخل فتنه ها گردیدند ، هنود نیز سر از\nاطاعت پیچید ، متعاقباً ملك سعادت خان افغان در حالیکه ناصر الدین محمود شاه در پایتخت\nدهلی تاج سلطنت بر سر داشت شهزاده نصرت خان بن ولیعهد فتح خان بن فیروز باربک را\nدر شهر فیروز آباد بسلطنت برداشت (۷۹۷ هـ) واو به نصرت شاه معروف گردید ،\nسه سال مابین دو پادشاه در اقلیمی جنگ مشتعل بود ، در سال ۷۹۸ سارنگ خان\nافغان در دیپالپور و ملتان علم استقلال برافراشت و ملو خان افغان ملقب با قبال خان حاکم\nحصار سیری اعلان بیطرفی نسبت بسلطنت دهلی در قبای آن نمود در سال ۸۰۰ میرزا پیر محمد\nجهانگیر نبیره تیمور گورگان از سند گذشته اوچه را محاصره کرد و متعاقباً ملتان را\nاز سارنگ خان قهراً اشغال نمود . در ضمن این واقعات ملو اقبال خان نصرت شاه را بشکست\nو ناصر الدین محمود را بازیچه دست خویش ساخت ، لهذا مرکزیت و اقتدار غائب گردید ،\nنفاق و اختلاف سر کشید و دعویداران سلطنت در هر کنج و کنار مملکت ظاهر شد ،\nعاقبت در حالیکه کشتی شکسته شاهنشاهی عظیم هندوستان در بحر حوادث متزلزل و سرگردان\nبود مغل جانب هند سرازیر شد و يك حمله بنیاد آن دولت فرسوده را از هم ریخت .\nتیمور و هند :\nتیمور بعد ازان که در نتیجه محاربات خونین افغانستان را اشغال نمود در سال\n۸۰۰ هجری عسکر بجانب هندوستان کشید ، وسند را عبور نمود در اوایل سال\n\n٤١٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1498, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٨٦ )\n\n٨٠١ اولین مقابله او در حدود دامن کوه نام با سرحد داران هند افغانی واقع شد\nشهاب الدین مبارک افغان حاکم آن نواحی با همه مقاومتی که بخرج داد بالآخره\nپریشان گردید و تیمور متعاقباً بتا راج شهر تلبینه ( واقع در حد اتصال نهر جود چناب )\nپرداخت و اهالی را بوحشت قتل عام نمود و غله و ارزاق را آنچه اضافه از\nتاراج ماند آتش داد ، پس از ان شیخا کهکر افغان سرحد دار محل شهنواز را مغلوب\nو مرزا پیر محمد را که در ملتان محصور افغانها شده بود تخلیص نمود ، اما\nدر محاصره حصار بتهنیز تیمور دوچار مقاومت شدیدی ژنرال مشهور افغان\nبهادر خان غلجی گردید بنا چار مصالحه را تن داد و بهادر خان بملاقات او شتافت\nولی تیمور بر خلاف میثاق خائنانه او را بقتل رساند و حکم قتل عام اهالی\nصادر کرد، پسران بهادر خان نسوان و اطفال صغیر خود شان را در\nداخل قلعه کشته و خود با اتباع خویش با نهایت رشادت برفوج مغل حمله کردند\nو آنقدر کشتند تا یکسره کشته شدند، تیمور بسی برآشفت و احصار متین را بخاک\nبرابر کرد و بجانب سرستی روان شد هندیها از خوف راه ها را گذاشتند و بهر طرف\nفرار کردند ولی تیمور تعاقب کرد و هر قدر یافت بکشت و خود از طریق سمانه براه های\nمتعدد بجانب دهلی عسکر براند ، تیمور تا رسیدن دهلی دیگر بهیچ قوای دولتی دوچار نشد\nچون که دولتیان مشغول خانه جنگی ها و نفاق داخله بودند ، تیمور در رسیدن دهلی\nبقتل عام اهالی جنوب دهلی فرمان داد و خود در صحرای فیروز آباد مقابل پایتخت دهلی\nمعسکر ساخت و برای تولید رعب در دلهای مقابل امر داد تمام اسرای جنگ را که\nتا حال در هندوستان گرفته بودند و بالغ برصد هزار انسان میشد سر بریدند، از دهلی\nیعنی آن پایتختی که همیشه سه صد هزار عسکر تحت السلاح داشت امروز پادشاه هندوستان\n( سلطان ناصر الدین محمود ) با سپه سالار خود ملوخان فقط توانست با پنجهزار سواره\nافغان و یکصد و بیست فیل جنگی در برابر دشمنی که بزرگترین قوای حربی آسیا را دارا بود\nعرض موجودیت نماید ، نتیجه چنین مقابله ئی خود معلوم است که منجر به تمامیت\nاردوی افغان و فرار شهنشاه جانب گجرات و مسافرت سپه سالار بصوب برن گردید\n\n٤١١"}
{"book": "adl0986", "page": 1499, "text": "( ۸۷ )\nافغان در هندوستان\nشماره ( چهارم ) سال دوم\nجهانگشای مغل دهلی را تاراج و اهالی را قتل عام نمود وزوی دهلی (باغ و حش یادگار مدنیت\nفیروز شاه بار بك) را به اردوی خود تحویل داد، والحاصل تیمور بعد از پانزده روز توقف\nو تخریبات وحشیانه جانب سمرقند عودت نمود وصنعت کاران و معماران دهلی را باخود برد\nتا مسجدی در سمرقند به نمونه جامع سنگی سلطان محمد تغلق بسا زند ، و در حین عودت قلعه\nمیرت را که از بهترین قلاع افغانی در حدود پانی پت بود فتح و تخریب و قتل عام نمود ،\nو بعد ها به تخریب تمام قلاع واقعه در عرض راه و تاراج دامان جبال سوا لك پرداخت .\nتیمور در وقت خروج شدن از هند حکومت پنجاب را به خضر خان افغان ( طائفه سربنی )\nداد ، چونکه خضر خان و ملك بهاؤ الدین ( طایفهٔ نیازی پختانه ) و ملك یوسف سروا نی\nو ملك حبيب سر بنی قبلا ضعف دهلی و اندازه اقتدار تیمور دانسته با او از راه مواسات\nو امداد داخل شده بودند ، وملك خضر خان سربنی همان شخصیست که بالاخره در هندوستان\nبانی سلطنت جدیده افغان بشمار رفته وخا نوادهٔ خضر خانیه مدتی در هند سلطنت نمودند .\nباکل حال بعد از تیمور نصرت شاه فراری جمعیتی بهمرسانیده و داخل دهلی شدولی شهر\nشهیر دهلی و سیری معمور را که دوچار تخریبات مدهشه و قحط و وبا شده بودند با چشم\nاشکبار ملاقات نمود ، نصرت شاه هنوز به تنظیم پایتخت آغاز نکرده بود که ملو اقبال خان\nعسکر بدهلی کشید و نصرت شاه بناچار راه میوات در پیش گرفت ، در عهد ملوخان مردمان\nدوباره بدور او مجتمع گشتند و به تعمیر و ترمیم حصار سیری پرداختند لهذا دهلی نو آبادان\nتر گشت اما دهلی قدیم بهمان حال خراب باقماند ، ملوخان اگرچه به تشکيل دولتى كوچك\nکامیاب آمد ولی نفاق های داخلی که مثل ماری در آستین افغانها بازی میکرد بحدی\nقوی گردیده بود که دیگر اعاده عظمت گذشته تقریباً محال بنظر میر سید ، و لایت\nگجرات در تحت را ست خان اعظم ظفر خان افغان و و لایت مالوه بسرداری دلاور\nخان غوری و ولایات قنوج ، او ده ، جونپور، كره در زیر اداره سلطان الشرق\nخواجه جهان و پنجاب وملتان بحکومت خضر خان سابق الذكر و ولايت\nسمانه در تحت اقتدار غالب خان افغان وولا یت بیانه بحکمرانی شمس خان اوحدى وولايت\nکالپی بریا ست محمد خان بن ملك زاده فيروز اعلان استقلال کرده و هر يك در حدود\n٤١٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1500, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (۸۸)\n\nخود دولت های مطلق و مستقلی بحساب میرفتند، ملوخان فقط بولایت میان دو آبه و\nپایتخت دهلی مالک بوده ، و او در خیالات خود که مجدداً تشکیل یکدولت واحده شهنشاهی\nمیخواست همیشه ناکام ماند ، ملوخان هر چند در سال ۸۰۳ سمانه را مسترد کرد و باری هم\nباسترداد جونپور و اوده متوجه شد ولی در سال ۸۰۵ از استرداد گولیار عاجز آمد\nو سلطان ناصرالدین محمود که باو پیوسته و صرف بنام و نانی قناعت مینمود دوباره از\nاو جدا شده و در قنوج رایت حکومت برافراشت، بالاخره ملو اقبال خان در جمادی الاول\n۸۰۷ در محاربه پنجاب با خضرخان فرمان فرمای آن ولایت مغلوب و معدوم گردید و آنهمه\nآرزوهای بزرگ را با خود در خاک برد.\nسلطان ناصر الدین محمود از مرگ ملوخان استفاده و یکبار دیگر داخل دهلی شده اعلان سلطنت\nنمود و گرچه عمر این سلطنت تا سال ۸۱۵ طول کشید ولی تجزیۀ ولایات معظمۀ هند دیگر\nموقعی برای سلطنت مرکزی نگذاشته و در واقع از ایالتی بیشتر قیمت نداشت ، سلطان\nناصرالدین در خاتمه کوشش های که برای استرداد بعض قرا و قصبات هند بعمل آورد\nعاقبت ناکامانه راه آخرت اختیار نمود و سرداران پایتخت جای او را در سال ۸۱۶\nبه سردار دولت خان لودی سپردند. خضرخان سربی نایب الحکومۀ کار آگاه پنجاب\nکه سالها در کمین سلطنت نشسته و تهیۀ نفوذ و اقتدار می نمود ازین پیشآمد و انقراض\nخانواده شاهی موقع بدست آورده با شصت هزار عسکر عزیمت دهلی نمود و در\nربیع الاول ۸۱۷ دهلی را مفتوح و دولت خان را محبوس نمود ؛ ازین بعد است که\nتاریخ شهنشاهی هندوستان چندی بعنوان سلاطین خضر خانی افغان اختصاص می یابد\nو ما از انها در آینده سخن خواهیم گفت ...\n\n٤١٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1501, "text": "( يك سنگ نبشته تاريخى )\nچند سال پيشتر يك لوحهٔ شكسته سنگى بخط سانسكريت قديم از نزديكى پل درنتهٔ\nلغمان دستياب و در موزهٔ كابل تحويل يافت ، هنوز مضمون آن خوانده و مفهوم نشده و\nاصل سنگ فوق در موزهٔ كابل موجود است ."}
{"book": "adl0986", "page": 1502, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1503, "text": "شماره (چهارم) سال دوم اسامی قدیم و جدید شهرها (۸۹)\n\nاسامی حالیه و قدیمه شهرها، ولایات، مملکت افغانستان تا جائیکه بنظر رسید\nدر جدول ذیل ترتیب یافت . م غبار\n\nنام حالیه\nنام قدیم\nملاحظات\n\nافغانستان ( مملکت )\nآریانا\nیونانیان ( اکسیمیا ) و گاهی ( ارا گواری ) میگفتند . فارسی‌ها ( آریا ورتا ) میخواندند. هندیها (باهلیکا) و اعراب (خراسان) مینامیدند.\n\nایبک (شهر)\nسمنگان\nچینی‌ها (سی تین تسزیان) و عربها سمنجان نام نهادید.\n\nارگ هرات\nقلعه اختیار الدین\n\nاشکمش (علاقه)\nوز والین\nدر حصه قطغن حالیه واقع است\n\nبلخ (قلعه قدیم)\nهندا ون\n\nبلوچستان (ولایت)\nاوری شیا\nیونانیان (گدروسیا) میخواندند.\n\nپنجکوره (علاقه)\nگواریس\n\n٤١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1504, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجلة كابل ( ٩٠ )\n\nنام حال نام قديم ملا حظات\n\nپنجشير ( علاقه ) پنجهير\nپنجاب ( ولايت ) زت گوشر فارسی ها ( ث ت گش ) میخواندند\nتاشقر غان ( شهر ) خلم\nجبل السراج (علاقه ) پروان\nجلال آباد (علاقه) ننگ هار\nجنوبی ( ولايت ) پاختیا یونانیان ( پیکتی ییکا ) وهندوها ( روه )\nمینامیدند . برای شناختن حدود اینولایت\nرجوع بشماره 1 سال اول کابل شود .\nچترال ( علاقه ) کتور – کاشگر چینی ها ( کاشکار ) میگفتند\nخراسان ( ولايت ) اپار تیا یونانیان ( پار تیا ) وفارسی ها ( پر تو )\nمینامیدند و بقول هيرودت و تطبيق محققين فرنگی\nنام قديم طايفه افریدی پختانه هم ( اپارتیا ) بود .\n\n٤١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1505, "text": "شماره (چهارم) سال دوم اسامی قدیم و جدید شهرها (۹۱)\n\nنام کنونی نام قدیم ملاحظات\nخیوه (ولایت) خوارزم فارسی ها (خوارزمیش) میخواندند\nدولت آباد (شهر) فاریاب در ولایت مزار حالیه واقع است .\nرستاق (شهر) ولوالیز عربها (ولوالج) ساختند . در علاقه بدخشان واقع است .\nزند جان (قصبه) پوشنگ عربها (فوشنج) میگفتند . در علاقه هرات واقع است .\nسبزوار (شهر مخروبه) اسفزار عربها اسفزار گفتند\nسرپل (شهر) انبار در علاقه مزار حالیه واقع است\nسند (ولایت) اندوس\nصوات (علاقه) سواتس\n\n٤١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1506, "text": "( ۹۲ )\nشماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل\n\nنام کنونی\nنام قدیم\nملاحظات\n\nشبرغان ( شهر )\nشبرگان\nفارسی‌ها ( سفید دز ) میخواندند\n\nشلگر ( علاقه )\nهجویر\nدر حصه حالیه غزنی افتاده\n\nقدغن و بدخشان ( ولایت )\nتخار\nفارسی‌ها ( تخار ستان ) میگفتند\n\nقندهار ( ولایت )\nزابل\nیونانیان ( ارا کو سیا ) و فارسی‌ها ( هر خواتیش ) و بعدها ( زابلستان ) میخواندند و عربها ( الرخاج ( و ) الرخذ ) میگفتند\n\nقنداوه ( شهر )\nقندا بیل\nدر بلوچستان واقع است\n\nکشک ( شهر مخروبه )\nفیروز وند\nدر ولایت حالیه قندهار واقع است\n\nکوهدامن ( علاقه )\nکاپیسا\n\nکابل ( شهر و علاقه )\nوای‌کرت\n\n٤١٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1507, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم اسمای قدیم و جدید شهرها ( ۹۳ )\n\nنام کنونی نام قدیم ملاحظات\n\nکشم ( علاقه ) سکل کند در علاقه بدخشان واقع است.\n\nلغمان ( علاقه ) لمپاکا\n\nمزار شریف باخدی یونانیان ( باکتریان ) وفارسی ها (باختریش)\n( ولایت ) و هندبها ( بالهیک دیس ) وعربها ( باختر)\nمیگفتند ، و باکتریا و باختر در مورد عموم\nمملکت افغانستان نیز در قدیم استعمال می شد.\n\nمشرق (ولایت) گندارا یونانیان و فارسیان بااندک تحریفی گند هاره\nو گندار میگفتند ، برای شناختن حدود این\nولایت رجوع شود بشماره دهم سال اول کابل .\n\nمرو و مرغاب مرگیانا اعراب ( مرو الرود ) نام نهادند\n(ولایت)\n\nمیمنه و شبرغان گوزگان اعراب ( جوز جان ) میگفتند\n( ولایت)\n\nمزار ( شهر ) ده خیر ( قریه )\n\n٤١٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1508, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٤ )\nنام کنونی\nنام قدیم\nملاحظات\nغور و هزارجات\n(ولایت)\nغرج (و) غرو\nیونانیان ( پارو پامسس و فارسی ها و اعراب\n( غرجستان - غرشستان ) میگفتند .\nفراه و چخانسور\n(ولایت )\nسکاستیانا\nیونانها [ در نگیانا ] وفارسیها [ذرنك ] - نیمروز\nسیستان | و اعراب[ ذرتج - سجستان ]میخواندند\nبرای شناختن حدود اورجوع شود بشمارۀ ٧ سال\nاول کابل .\nنهرین ( شهر )\nلاچین\nدر علاقه قدغن حالیه واقع است\nنورستان و چترال\n( ولایت )\nبولو (و) بلور\nوزیرستان ( علاۀ )\nویرسی\nهرات ( ولایت )\nآریه - آریانا\nفارسی ها ( هرای و ) و یونا نیان آریا نا\nمیگفتند - ( آریانا ) در مورد عموم مملکت\nافغانستان نیز در قدیم اطلاق میگردید\nهده شریفه\n( شهر مخروبه )\nنگار آرا\nیوسف زی ( علاقه)\nمندر\n٤١٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1509, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم \nالفاروق\n( ٩٥ )\n\nتقریظ و انتقاد\n« الفاروق »\n\nکتابی که باسم الفاروق قبلا در سلسله کتب و مطبوعات وطن نگاشته بودیم درین روزها از دستگاه طبع خارج و بك مجلد آن که حاوی جلد اول و دوم و دارای ٦٧٦ صفحه با مجموعه اقوال حضرت عمر رض فاروق است در مطبع مسلم پرنتنک پریس لاهور ، باهتمام فاضل گرامی مولانا نجف علیخان با نهایت دقت و زیبائی صحافت و قشنگی جلد وظرافت وقایه طبع گردیده باداره انجمن واصل گردید .\nکتاب الفاروق که مشتمل بر سوانح عمری و کارنامه های محیرالعقول حضرت عمر فاروق رض خلیفه ثانی است از مفید ترین کتابهای تاریخیست كه بقلم مقتدر و توانای علامه محقق حضرت شبلی نعمانی نگاشته شده و او درین اثر فنا ناپذیر خویش حق تحقیق واستقصا را کما ینبغی ادا کرده نمونه درخشانی از عصر فاروقی و کارنامه های شانداری از حضرتش بیادگار گذاشته است ، کتاب مذکور بلسان اردو نگاشته شده و فارسی سوادان را ازان حصه و بهره نبود تا اینکه خوشبختانه ٢٥ سال قبل نظر مهر و محبت ملکه فاضله افغانستان علیا جناب مرحوم خواهر اعلیحضرت عرفان مدار مارا بخود معطوف کرده با عبارات فصیح و خوش آهنگ و انشای سلیس و روان و جملات شیرین و منسجم که حاکی از قدرت و نیروی ترجمه آن بلسان اردو وفارسیست\n\n٤٣٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1510, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (٩٦)\n\nترجمه شده و عالم تاریخ و ادب را در افغانستان ارمغان مفید و نیکوئی آورده و نام نامی\nخود را در زمره خواتین عالمه و نسوان فاضله وطن ثبت روزگار نموده خوبترین رهنما\nو مشوقی برای زنان موجوده و آینده افغانستان واقع شده اند چون کتاب\nالفاروق از کتب معتبر و معتنا به تاریخ عالم اسلام و حاوی درخشنده ترین روزگار\nمسلمین در عهد حضرت فاروق ضم است ، ما مطالعه این کتاب نافع و مفید را بعموم\nاهل سواد وطن وخصوصاً بطالبات تاریخ اسلام و مشتاقان عصر فاروقی توصیه نموده\nو پاداش نيك و اجر جمیل آن را از خداي متعال برای مولف مرحوم و مترجمة مرحومه آن\nکه فارسی خوانان را از مطالعه این کتاب غنای اخلاقی و توانگری روحی و معنوی بخشید است\nاستدعا والتجای نمائيم .\n\nتشکر\n\nجامعه محترم علیگره که یکی از دار الفنون های معتبر و محتشم بلاد هند است درين\nنزدیکی ها یکسلسله کتب نفیس شاعر معروف هند امیر خسرو دهلوی (در ین تازگیها\nبا تحقیقات کامل و مبسوط با صحافت قشنگ و زیبا بطبع رسانده اند ) بانجمن ادبی کابل\nلطف کارانه فرستاده اند انجمن اد فی مقابلة اظهار شکر گذاری نموده و دوام اینعلایق\nادفی را که خوشبختا نه بین انجمن ادبی کا بل و آن موسسه محترم بر قرار است تمنا میکند\n\nدرین روزها فاضل فارسی آقای نصر الله خان فلسفی رئیس گلوب بین المللی ایران که یکی\nاز ادبای جوان و معروف آن مملکت است ، بسابقه علم دوستی و ادب پروری بعضی\nمولفات و تراجم نفیس خویش را از قبیل کتب ورتر (گوپته) بیچارگان (هوگو) تمدن\nقدیم (فوستل ودكلانز ) بانجمن ادنی کابل اهدا نموده اند ، انجمن از ین هدیه مطبوع\nو نفیس مشاراليه متشکر بوده و امتنانات خودش را به آقای فلسفی تقدیم مینمايد .\n\n٤٢١"}
{"book": "adl0986", "page": 1511, "text": "شماره (چهارم) سال دوم سال ۲ آئینه عرفان ( ۹۷ )\n\nسال ۲ آئینه عرفان\n\nمجله شریفه مصور علمی و ادبی آئینه عرفان که ماهانه از ریاست محترم دار التالیف کابل نشر میشود بسال دویمین خود گذاشت و طوریکه نمرات تازه آن باداره کابل رسیده و ملاحظه شد با یک بداهت و وضاحت تامی این مجله نفیس قدم بمراتب خوب تر و بلند تری گذاشته در قطع و حجم ، تصاویر و کاغذ ، موضوع و عبارت رویهمرفته مقام عالی و خوبی را بین مطبوعات مملکت عزیز احراز کرده است، این مجله نفیس که در خلال اوقات مصروف و مشغول کارکنان محترم دار التالیف ترتیب و ترکیب مییابد و در عین آنهمه مشاغل از ذوق و سلیقه صنعتی و ادبی معزی الیهم با خوبترین صورتی نمایندگی می کند بدون شبهه امروز از نفیس ترین مجلات و مطبوعات افغانستان بشمار میرود ، کابل بعد از انکه ترقیات روز افزون این مجله را تهنیت گفته و بقای اورا تمنا دارد . اشتراک و مطالعه آن را نیز بعموم مشترکین مجله عاجزانه کابل تذکر و توصیه مینماید .\n\n٤٢٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1512, "text": "( ۹۸ )\nشماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل\n\nكشفيات جديده يا اخبار علميه\n\n( خبرهای علمی و فنی )\nتغیرات جوی\n\nتطور احوال جوی علمای ارصاد میگویند : احوال جویه بمرور سنین تغیر می پذیرد ولی این تغیر را ماحس نمیتوانیم مگر بعد از مرور سالهای دراز کره زمین از مدت بیست هزار سال یا اکثر به یخ پوشیده بود و آنعصر بعصر جلیدی ( یخ بندی ) معروف است و فجاءت نیامده بود بلکه آمدنش تدریجی بوده و هر سال تابستان کوتاه و زمستان دراز میشد بحیثی که حرارت اندك برای گداز برفهای متراکم کفایت نمیکرد تاحدیکه ارتفاع برف یا جلید در معظم جبهات عالم زیاده بريك ميل گرديد ـ زنده گان در انعصرها در طلب اقالیم معتدله از جائی بجائی میرفتند وحال بدینمنوال بوده تا آنکه فصلهای تابستان بنای درازی گذاشت حرارت بگداز برف آغاز نموده بمرور زمانه همه برفها گداخت وهوا باعتدال آمد : طبیعیین میگویند : حدوث عصر جلیدی مانعی از تکرر ندارد و در هنگامی که باز بیاید همه وسایل زمستانی که انسان برای گرم شدن خویش در ایجاد و كشف هريك هزار خون جگر خورده هیچ مدافعه نمیتواند چه حدوث آن کتلهٔ بزرگی از بشر را هلاك ساخته وروی زمین را تخفیفی از از دحام می بخشد .\n\n٤٢٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1513, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مسئله سعة عالم ( ٩٩ )\n\nمسئله سعة عالم\n\n۱ - مسئله سعة عالم : چند انگاهی بزرگ بین فلکیین گردیده . نظریۀ بسیه میگوید :\nعالم کروی شکل و دارای حدودی است که در ماورای آن جز ظلمات تو برتوی رویهم\nریخته چیزی نیست . قطر این کره هزار ملیون سال نوریه است .\nسر گیمس جینز میگوید : عالم اتساع تدریجی را گیر است و بتوپ فوت بال می ماند\nکه هر قدر پف شود وسعت میگیرد . داکتردی ستیتر هولاندی که از مشهور ترین علمای\nفلك در عصر حاضر است این نظریه را تائید کرده و بران افزوده میگوید : عالم در تغیر\nمستمر محض از حیث جسم نبوده بلکه ازحیث شکل نیز دچار تغیر است و قطر عالم در وقت\nحاضر بیست هزار ملیون سنه نوریست .\n« قوۀ نور آفتاب »\n۲ - قوۀ نور آفتاب : آفتاب بزرگتر یاروشتر از سائر شموس کائنات نیست بلکه\nدر کائنات آفتابهائی هستند که عقل را ضخامت و بزرگی هر يك از انها بهت میزند . باوجود\nآن آفتاب ما از تمام ستاره ها یا ستارگانی که بچشم یا تلسکوبها دیده می شود بنظر روشن تر\nو قویتر می نماید . علمای فلك نور آفتاب را با نور سائر اجرام فلکی مقارته و مقائسه\nکرده اند و ظاهر گشته که نور آفتاب در نیمروز ٤٦٥ هزار بار از نورماه تمام بیشتر\nمیباشد و یکصد و بیست ملیون بار بزرگتر از جمیع اجرام فلکی است که در شب صافی ما\nمشاهده آن میکنیم .\n« رنگ و بوی »\n٣ - رنگ و بوی از تجارب عدیده که فریق از متخصصین حیوانات در المان کرده اند\nاستنباط می شود : که عامل جذب و کشش پروانه ها بجانب گلها همان رنگ گلهاست نه بوی\nآنها و اعتقاد شائع تاکنون بر عکس آن بوده وازین تجارب ثابت گشته که انواع معینی\nاز پروانه ها با رنگهای معینی مائلند یعنی همه آنها برنگ واحد میل ندارند .\n\n٤٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1514, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم مجله کابل (۱۰۰)\n\n« گیاهی که سرفه میکند »\n\nعلمای نبات شناسی در باره نباتات ؛ حالات و خواص غریبی کشف نموده اند بعضی\nنباتات گوشتخوار یافته اند که از حشرات كوچك ، حتی از موشها تغذیه میکنند . برخی\nدیگر دارای برگهای حساسند که باندك چیزی متأثر شده صورت خنده یا گریه نمایانی\nبخود میگیرند . لکن تا کنون گیاهی ندیده اند که دچار سرفه شود .\nاخيراً در مناطق حاره گیاهی یافته اند که میوه شبیه بباقلا میدهد و خاصیت غریبی\nدران مشاهده کرده اند . این گیاه نفرت و انزجار زیادی از هر نوع گرد و غبار دارد و چون\nگردی بآن رسد آثار خشم شدید در برگهای آن ظاهر میگردد وقتی که گرد بروی برگهای آن\nنشیند اعضای متنفس این گیاه که بشکل خانه های كوچك در طرفین برگهای آن قرار دارند\nاز بخار مخصوص پرشده و این بخار با صدائی شبیه بصدای سرفه طفل مبتلا بزكام\nیا سیاه سرفه ؛ برای دور کردن گردها خارج می شود .\nزنان آن نواحی این گیاه را اسباب زینت ومایه تفریح خود ساخته و گاه بگاه قدری\nآرد برنج ببرگهای آن میپاشند تا آن را بسرفه آورده خنده و تفریح نمایند .\n\n٤٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1515, "text": "شماره ( چهارم ) سال دوم پشتون او کابل (۱۰۱)\n\nپشتون او کابل\n\nپه قلم د آقای محمد عمر خان « بلبل افغان »\n\nپښتون قوم ، څرنګه چه فطرتاً په ډیرو ، امتیازاتو خصوصی سره لکه سخاوت ، شجاعت\nهمت ، عزم ، صبر ثبات ، استقلال ، او نور ډیرشه صفتونه سره ممتاز دی ـ همدا رنګه\nپه یونامدار دارالسلطنه ، لکه معروف او مشهور تاریخی شهر دکابل ، په برکت ده ر ڼی\nتوری سره ، سر افراز دی او څرنګه چه توره دپښتون یوفطری او میراثی هنردی ـ\nنو همدا رنګه قلم هم ددی نامدار قوم دهنرو نونه دی ـ لکه چه یو دمشاهیرودپښتونه\nخوشحال خان خټك په یو کتاب کښي چه پخپله ملی ژبه پشتونی په بیان د شکار او د مرغانو\nشکار یوخاصة ( باز ) کښی په سخت حال د جنګ او مقابله د اورنګ زیب مغل په مقام\nد سرحد اتو د صوات او باجوړ اویهمند و کښي تصنیف کړیدی فرمائی او د هغی نه د\nپښتون همت او عزم اوثبات او استقلال او داچه سخاوت ، همت ، اوعزم ، او ثبات ، او\nاستقلال ، اوداچه توره ، او قلم ، د پښتون میراث دی ، واضح معلومیږی ، اوهغه دادی :ـ\n\nنظم\n\nخدایه ته پزړه کشی اچوی دامینی چه په شکار د مبتلا کړم ته م و ینی\nچه شی کین م پیژند لی دی د امینه تا بنجا پزړه کشی ځای کړله قرینه\nهلکتبوب م د چمنود چتو شکار که ځلمیتوب م له هیو سر بکار که\nپه غر ځ پسی به تلم په سم په غرو نه په تو پکوم ویشتلی دی زرګونه\nور پسی م له مرغونه سر یکار شو عقل هوش م همګی د باز دشکا رشو\nهم م کړه ددنیا خو رنکه کارونه هم م هيكخله ناغه نوق شکارو نه\nپه دا سن چه ترشپیته م زیاتی دوه دی پشتانه مغل په جنګ سره اخته دی\n\n٤٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1516, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (۱۰۲)\n\nمغل واړه پارمان دانتقام دی ده خوشحال د سر پفکر صبح و شام دی\nد مغل تکیه په زر بملك په مال ده د خوشحال خټك تكيه په ذوالجلال ده\nدا څلور پنځه کلونه د فتور دي چه مغل، د پشتانه په تیغ چور چور دی\nاورنگ زیب له هند و باره دی راغلی ده ايټك حسن ابدال ئی دی نیولی\nپدی جنگ کښی که ډیر ناوزگاره څه یم خلاص په هسی وخت د ښکار لکاره نیم\nنوره هم به مخکښی شته که کو زیاته د باز و نو مینی راوستـم تر صواتـه\nكتابونه د هر فن را سره نورشته خو ځما دبا ز نامی سره سـر ور شته\nبهر ز ړه کشی چه مینشته وی هغه مینه گفتگوئی همه گی له هغي شينه\nڅه څه لوى هلك سل زوى او نوه می دی همگی د ښکا ر د مینی هو سی دی\nڅوك شكا رونه کا پغشی تیر انداز دی څوك ځما رنگه عاشق پشکار د باز دی\nڅوك په غره په صحرا گرزي شکار د څوکا په ټوپك سره د غره دغر څنو کا\nڅوك په شکار د تازی سپی هوس لریته هر یو خوښ په هغه ښکاروی چشی مینه\nپلار نیسکه م هم د شکار هوس ؤو کړی داهنر دی پمیراث مونگه را وړی\nکه د توری که د ښکار داء وه هنره را تـه پاتی لــه آبادی له پـد ره\nشجاعت که سخاوت دی که خامه ده پدا دري تو گه ځما تللی نامه ده\nو اولاد و ته م پاتی شو دا واړه کــه مردان وی تری به نغړه وی غاړه\nاو الحمد لله موجوده مجله د کابل، خاصة شماره، اوله د دویم کال، هم بهترین شاهد\nد دی، چه پشتون څرنگه چه په تیغ او توره کښی طاق دی. همدارنگه، په قلم کښی\nهم له چانه کم ندی که کوشش و کاندی او د کا بل د اصلاح شکر پځای راوړی نوامید دی\nچه ارمانونه د زړه دعا شقانو د ترقی د قوم به پوره شی و ما هذا من فضل الله ببعيد .\nای ځما غیرتی بهادر قومه پشتونه ! ستاسودی پخپله پشتو او غيرت قسم وی چه پس لدينه ،\nخپلو مطبوعاتو ته وقت د اند راج د پلی ژبی ور نکړی ! هر څه چه وی شه وی او که بد\n\n٤٢٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1517, "text": "شماره (چهارم) سال دوم پشتون او کابل (۱۰۳)\n\nنظم وی که نثر، خو یو یو مقاله لپشتو هره ورځ خپلو اخبار و نو او رسالو او مجلو ته\nلیکی! چه چاپ کیژی، وقت کم دی او کا رونه ډیر دی کوشش وکژی بیا به ارمان\nدرشی !!!\nبازار تیار دی سودا وکړه\nصبا به نوی نه سودا نه بازارونه\n\nای پشتونه، قدر وکړه د کابل ده معنی او به بره ئی ممینځ د ګل\nجام د ګل و څشی شراب د معانی انتظار د ستا، او ته کړی تغافل\nعالمونه ئی پارمان شو لو کباب چه څرنګ شوی دی نعمت ته تواصل\nتاریخ ګوره چه در وشئی جنګونه چه دشوي د کا بل په شه کا کل\nپلاریکونه چمونګ دبر دی شهیدان په قبر و نو ئی بیرقونه تجمل\nهره ورځي د ظالم دښمن له لاسه به عالی افغانستان وی تزلزل\nپسر وینو نصیحت د شهیدانو د کابل په حفظ مکړی تسا هل\nلریوالی که حاتل د معشوقی شی مجله دوربین مرآت دی د کا بل\nتار یخی عمار تو نه مجسم تفصیلات ئی ورسره هم لیکی کل\nشی نکتي او د قیمتي ټو ل مزایا له هر صنفه دی پکشي دوطن خپل\nلکه څنګه چه پټوره پښتون طاق دی هسي رنګه ئی قلم شوتکامل\nد خوشحال روح به نن قبر کشی خوشحال وی چه قلم توره شوه دواړه تقابل\nد دويم کال مجله دکابل، (ځان) دی چه پکشي د خوشحال خان دی شمائل\nآفرین د بقلم عبد الله جانه د خوشحال په مدحه تل او سه قائل\nور پسی امین و کیل دپشتنو ز مرلای امین الله نيك خصائل\nچه پښتوئی په بلنداساس شروع کړه پلار د ژبو د تمام قبائل\nدغه واړه ستاسو مخكشي دي اي قومه ولی کړی عارفانه دا تجاهل\nشکر تاسو څوکی د همت نکړی كوششونه دهرکار بمقابل\n\n٤٢٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1518, "text": "شماره (چهارم) سال دوم مجله کابل (١٠٤)\n\nولی زره چا د ډیره شوقه غواری چه تمام نواقص یوځل شی کامل\nنواقص معلومیدل پیدائی غواری شی لوستونکی د اخبار او رسائل\nهله پسه به معلومه شی پشتون ته چه دریاب دی څومره لری لری ساحل\nنن د ټولی دنیا خلق شولو ستنکی په سل تنو کښی ایکونکی واړه سل\nاو پشتون سلو کښی یو هم را ښکاري چه لوستنکی وی دانا منشی فاضل\nخدای دپاره توجه وکړی دوستانو اولا دونه کړي مکتب و ته شامل\nد پشتون د پشتو ژبی شوی رواج بيا که مړوی پروا نوه د بلبل\nپه تكرار باندم ختم قصیده ای پشتونه قدر وکړه د کابل\n\n٤٢٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1519, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1520, "text": "وزارت معارف\nمحل ۲، ولد داود خان غند مشر قطعه ارگ محافظه کندر"}
{"book": "adl0986", "page": 1521, "text": "علمی ، ادبی کابل اجتماعی ، تاریخی\n۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1522, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1523, "text": "مجله کابل\n( آدرس ) ( ماهوار ) ( اشتراک )\n\nانجمن ادبی ، جاده ارگ | تحت نظر انجمن ادبی نشر میشود | کابل : ۱۲ افغانی\nعنوان تلگرافی - کابل انجمن | | ولایت داخله : ۱٤ \"\nمخابرات | | خارجه : نیم پوند انگلیسی\nبا مدیر انجمن | اول عقرب ۱۳۱۱ هـ ش - ٢٤ اکتوبر ۱۹۳۲ م | طلبای معارف : نصف قیمت\n\nفهرست مندرجات مجله کابل\n\nنمره مضمون نگارنده صفحه الی\n۱ تربیت اطفال مدیر انجمن ادبی ۱ ۷\n۲ شعور ترجمه جناب قاری عبدالله خان ۷ ۱۲\n۳ تحلیل وهم \" \" \" \" ۱۲ ١٦\n٤ شب می با شاعر و ملکه شعر ترجمه آقای محمد رضاخان ۱۳ ۲۰\n٥ رسیق \" محمد زمانخان ١٦ ۲۲\n٦ رباعیات از طبع جناب مستغنی ۲۱ ٢٤\n۷ طفل و دامان مادر غلام جیلانی خان اعظمی معاون انجمن ادبی ۲۳ ۳۰\n۸ اقوال حضرت فاروق رض از الفاروق ترجمه علیاجناب سر حومه ٢٥ ۳۱\n۹ يك مکتوب تاریخی اقتباس ۳۰ ۳۷\n۱۰ کنفوسیوس وسقراط ترجمه آقای احمدعلیخان ترجمان ۳۲ ٤٤\n۱۱ مطبوعات و نشریات ما سرورخان جویا ۳۸ ٤٩\n۱۲ افغان در هندوستان م . غبار ٤٥ ۵۰\n۱۳ یاد آوری وتصحیح \" \" ۵۰ ۵۰\n١٤ شهر های تاریخی \" \" ۵۱ ٦٤\n۱۵ نظریات علمای روسیه شوروی ترجمه آقای سید عبدالله خان ٥٦ ۷۲\n١٦ قلم در کف اغیار فاضل آقای عبدالهادیخان داوی ٦٥ ۸۰\n۱۷ درۀ قشنگ - ین و وادی کنر بقلم آقای حبیب الله خان طرزی ۷۳ ٨٤\n۱۸ کتاب اقتباسات عظیم ، آرزوی ۸۱ ٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1524, "text": "نومره مضمون نگارنده صفحه الی\n۱۹ ورود والاحضرت ۸۰\nسردارشاه ولیخان انجمن ۸۰ ٨٦\n۲۰ دروزارت جلیلۀ حربیه افغانستان ٨٦ ۸۷\n۲۱ ضیاع افسوس ناك ۸۷\n۲۲ شاعر وفيلسوف مصر ۸۸ ٩٤\n۲۳ کشفیات جدیده یا اخبار علمیه ترجمه ٩٤ ۹۷\n٢٤ غلیلی وپشتانه نه امین الله خان « زمرلای » ۹۸ ۱۰۰\n۲۵ علم او دانش جناب ستغنی\n\nتصاویر :\n\n۱ سلطان محمود غزنوی شهنشاه معروف افغانستان اول\n۲ اعلحضرت همایونی « محمد نادر شاه غازی » واردوی محتشم افغانی در جشن استقلال ٤\n۳ ادیب افغان فاضل مرحوم سید احمد ادیب پشاوری ٢٤\n٤ عمارت معروف دارالامان ٣٦\nه قصر امانیه ٦٤\n٦ میدان ورزش طلبه مکتب حربیه ٨٤\n۷ طيارها ۸۸\n۸ سلطان خان شطرنج باز معروف آخر"}
{"book": "adl0986", "page": 1525, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1526, "text": "شهنشاه معروف افغانستان ( سلطان محمود غزنوی )\nرسم آقای ( عبد الغفور خان ) « برشنا » رسام انجمن ادبی"}
{"book": "adl0986", "page": 1527, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم نومرة خصوصی ( ۱ )\n\nكابل\n\nKABUL\n\nقسمت علمی\n\n- تربیت اطفال -\n( ۲ )\n\nبقلم شیرزاده احمد علیخان درانی\nمدیر انجمن ادبی\nكودك كند ذهن هم ذهانی داشته و این قوه درو موجود است . تفاوت بين يك بچۀ ذهين\nو يك بچۀ كند ذهن همینقدر است که ذهانت دران ظاهر و در مؤخرالذکر تاهنوز\nمستور است ـ پس اگر تربیت با اصول صحیح نفسیات کرده شود ممکن نیست که اکثر به\nاطفال غبی ذهین و فهیم نشوند .\nاگر نشو و نمای اطفال با اصول درست و با قاعده باشد در قوتهای فطری او جسمانی باشد\nیاذهنی بتدریج اضافه شده میرود بنابرین تربیت كودك از هرزمان که آغاز شود در صورتی\nکه مطابق عقل و قوای او باشد قبل از وقت گفته نمیشود .\nقوای تخیل و قوای عمل بچه را چنان تربیت کرد که هر چه او میکند عملیات او برای\n\n٤٣٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1528, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ۲ )\n\nبروز جوهر ذهانت ستورش ممد و مساعد بحساب رود.\nبرای این کار مهم ترین فریضه آنست که ترکیب حیات هر بچه را که در بین آن قوت عملی تولید می یابد براه صحیح رهنمونی کرده بشود، در بچه قوت عمل موجود و او بتقاضای فطرت آنرا براه صحیح یا غلط صرف میکند و همین قوت عمل است که از بچه بصورت انواع شوخی ها بروز یافته از دست والدین ( که از مصرف صحیح قوت عمل او بی خبر اند ) زجر و توبیخ بیجا می بیند . حقیقت اینست تا وقتیکه بچه را مصرف صحیح ( استعمال تعمیری ) قوت عمل نشان ندهند حتمیست که این قوا را بطور غلط استعمال خواهند نمود.\nگویا علت شوخی های طفل همين يك امر است یعنی « افراط قوت عمل » و « بيخبری از استعمال آن بطور مفید » بنابرین برای تعلیم بچه هیچگاه قمچین آله درست و صحیح ثابت نشده و نخواهد شد بلکه درین راه « تربیت عملی » از زجر و توبیخ نافع تر است .\nممکن است قمچین میلان بدی را در فشار خود مسدود نماید ولی میلان نیکی را ابداً تولید نمیکند و محاسن را مستقل پیدا نمی سازد زیرا «عزت نفس» و «صداقت» به اجبار و فشار پیدا نمی شود بلکه قوت عملی را نباید زیر فشار خسته نمود ـ زیرا « قوت » چیز ضایع کردنی نیست ـ برای نيك شدن هیچ لازم نیست که بچه خاموش و ساکت باشد . طفل كه يك مخلوق ذی حیات است طبیعی است که قوت عملی خود را بشوخی و قیل و قال ظاهر خواهد ساخت .\nطفل را بتکه و تهدید نمودن گويا يك دماغ حساس ذکی و سریع التأثر را صدمه رسانیدن است که در نتیجه شقاوت قلب او بیش از پیش میشود ـ برای استعمال قوت عملی بطور مفید از همه پیشتر دریافت نمودن رجحانات و ميلان طبيعي بچه ضروریست و هم بمشغولیتهای بچه باید دقت کرد و مشاغلی بری پیشنهاد نمود تا محركات و لیاقتهای باطنی او باین ذرائع کشف و معلوم شود و بچه بالواسطه این مشاغل استعداد خود را ظاهر نماید که بچه نوع شغلی بیشتر مائل وقوت عملی او در انجام آن چقدر توانائی دارد ؟ تا رفته رفته نشو و نماي استعداد فطری خود را بدرستی توانسته دماغش دارای صفوت و قوت عملی او مجرای صحیحی یا بد و از شوخی و خود سری منصرف شود .\n\n٤٣١"}
{"book": "adl0986", "page": 1529, "text": "شماره (پنجم) سال دوم\nتربیة اطفال\n(3)\n\nبچه را بكارهائیكه مطابق تخیلات بلند والدین و مجیب و مرغوب آنها باشد ابداً\nمجبور نباید کرد بلكه «انتخاب کار» و«تعین وقت»را برضای خود او باید گذاشت درینصورت\nبه بچه با هدایات صحیح و درست اعتماد کردن لازم است ـ او کار محوله را به نهایت دیانتداری\nو هوشیاری انجام خواهد داد.\nاینکه گویند «اطفال از کار میگریزند» یا نفرت میکنند «صحت ندارد» زیرا اطفال\nبالطبع بچیزی کار کردن خواشمند میباشند پس اگر خود او را برای انتخاب\nمختار بسازند بهتر است.\nدختر يك ساله حاضر است با مادر خود مثل او در خیاطی دست بزند بلکه اگر اجازه بدهند\nبا جسم ضعیف و دستهای كوچك خود در هر کاری برای كمك مادر حاضر و آماده خواهد بود (1)\nبچه باید ببا زیهائی مشغول باشدکه بواسطه آنها قوت فکری و قوت عملی هر دو را\nصرف کرده بتواند در ینصورت شور و فغان او کم شده سکون و سکوت زیاد بهم میرساند\n«بازی» برای بچه از لزومات است و «تفریح» برای دماغش سود مند.\n\nنتایج عدم تربیة والدین\n\nعنفوان شباب و ایام عیش و مسرت اوسطاً تا بیست یا بیست و دو سال میباشد. زان بعد در قوای\nجسمانی و ذهنی استرخائی آغاز میگردد ـ درینوقت آدم اکثر بكدام مرض مزمنی دو چار\nمیشود که همان مرض تا بانجام حیات رفاقت میکند. افراط عیش و مسرت زیاد حدود\nفطرت و نوامیس طبیعت را گسیختن است ـ بلكه اگر دقت شود تعبیر صحیح ازینگونه افراط\nجز به «سکر دماغی» و «مخموری زیاد» چیز دیگر گفته نمیشود که زن و مرد شگفتگی شباب شانرا\nاز دست داده «جودت جوش» و «عزیمت» خود را ضائع و «صحت استعداد عمل» و «قوت\nطبیعی» را فنا میکنند، اینهمه از باعث افراط قوت عمل است زیرا که او لاد را از ابتدا\n\n(1) ازینرو ضروریست که نصاب تعلیم را مطابق بضروریات طفل سازیم، نه اینکه طفل عاجز را\nيك پرزه ماشین نظام تعلیمات خود بگردا نیم.\n\n432"}
{"book": "adl0986", "page": 1530, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم محلة کابل ( ٤ )\n\nچنین تربیت و تعلیم نمی کنند و نمی دانند که چگونه قوت عمل را در حصول قابلیت اعلی صرف بنمایند ـ بنا برین بچه را از ابتدا بچنین تفریح و مسرات مشغول باید ساخت که دماغ و جسم هر دو یکسان منفعت برداشته با مطابقت کامله قوانین حیات حامل نتایج خوب گردد.\n\nتربیت تخیل\n\nترقی این قوت منحصر است بر اینکه دماغ بچه را از اشکال مهیب مثلا خوف تاریکی بیو ، جن ، دیو ، بابا غرغری ، وغیره محفوظ نگاهدارند زیرا برای فلاح نسل انسانی احساس هیبت و تصورات خوف انگیز ممنوع و غدغن است ، وجود خوف تماماً مبنی است بر تخیل وقتیکه دماغ تصور شکل مهیبی را پیش میکند گویا تخیل را براه غلط استعمال میکند و باز عموماً اشکال نا پسندیده واشیای قبیح و مهیب عموماً در تصورات و ذهن بچه تردد نموده در نتیجه قوت تخیل از راه راست منحرف میشود واثر آن در تمام حیات بر جسم و دماغ مضر می افتد.\nاگر میخواهید اولاد نيك بعمل آید لازم است در ابتدا دماغ و تصورات اطفال خود را ازینگونه اوهام مهیب وغیر مطبوع مصفا داشته قوی ، پاکیزه ، وصحیح بسازید ـ ولی هیچ دماغی نمی تواند قوی و پاکیزه بماند اگر ترس و بیم ، از تاریکی ، دیوهای خیالی ، غول و بیو وامثالها متأثر باشد ، تصویر کدام چیز بد گویا بدی را بر دماغ ترسیم نمودن است زیرا دماغیکه از تصویرهای نامطبوع پر باشد مثل آب کثیف گاهی خوب نمیشود وقوتی را که مضر وغیر صحیح باشد استعمال کردن گویا خود آن قوت را تنزل دادن است و بس بنا برین اطفالی را که درینصورتها بترس و بیم عادت شود حتمیست که تخیل آنها ضعیف و مریض خواهد شد ، چون هر گونه اثراتی که بر دماغ منقوش شوند جانب همان گونه خیالات رهنمونی میکنند و خیالات همین نوع رجحانات را تولید مینماید ـ بنا برین تصور بدی ترغیب بدی را تقویت نموده راه راست برای آدم دشوار میشود.\nمقصود والدین ازینگونه ترس و بیم جز این نیست که اولاد شان صالح و بهتر شود\n\n٤٣٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1531, "text": "اعلیحضرت همایونی محمد نادر شاه غازی صفوف اردوی محتشم شاهانه را\nدر جشن استقلال عبور می نمایند"}
{"book": "adl0986", "page": 1532, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1533, "text": "شمارهٔ (پنجم) سال دوم\nتربیت اطفال\n(٥)\n\nولی ازین بیخبر اند که دماغیکه دارای تخیل ضعیف باشد گاهی صحیح و درست نمیشود ونه\nهیچگاه تخویف و ترغیب ذریعهٔ نیکی میتوان شد، مردان صالح از رهگذر خوف و هراس\nگاهی نيك نشده اند بل اوصاف حمیدهٔ فطری ایشان را در عالم تخیل و دنیای عمل غلبهٔ\nحاصل است، جهت صلاحیت بشری به اولاد چنین تعلیم لازم است که خودش بربازوی\nخود اعتماد کامل نموده و بر پای خود ایستاده شود ومتکی بغیر نگردد .\nتصور مهیب تخیل بچه را پست کرده ترقیات بشر یرا مسدود و او را برای همیشه ازترقیات\nحیات محروم میکند ، و از همه زیاده تر بترغیبات بدی مطیع خواهد شد ، البته اولاد خودرا باید\nبه تصورات وجودهای نيك خیالی ، افسانه های مفید ، حکایات شیرین و پاکیزه رهنمون شد\nتا در نتیجه حیات آتی او بصورت انکشافات جدیده ظاهر شده اورا يك جوان جدت پسند\nترقی پذیر بادماغ مصلح موجد ومخترع بميدان كشد ، اینگر نه پرورش و تعلیم در آوان\nشباب دماغ بچه را جانب تلاش وجستجو میلان داده صاحب ایجاد و انکشاف میسازد زیرا\nتصورات او از آغاز نامعلوم را معلوم ونایافته را در یافته میخواهد یقین کند بنا برین\nاینچنین قصص و روایات فرضی مفید بصورت رومان یا بشکل تمثیل یا افسانه های خیالی\nجهت این مطلب سود مند ونافع میباشند .\nبمساعی اولی و کوششهای ابتدائی بچه ابداً نخندند بلکه درینوقت توجه او را جانب\nحسن و دلفریبی اشیای حقیقی و واقعی منعطف سازند ، بچه ها بالطبع بدون اخطار مابین\nحسن و قبح تفریق نموده و خود بخود نظر به میلان جانب حقیقت بازیهای مناسبی انتخاب\nخواهد نمود ، درینوقت بازی های عجیب و شغلهای بهتر را برای بچه باید فراهم کرد تا بآن\n، قوت تخیل ، خود را صرف نماید و تخیل او با لتدریج ترقی یابد ، بنابرین تولید تخیل مفید\nيك چیزیست که دماغ و اذهان را جانب کارهای حیرت انگیز و صحیح متوجه میکند .\nتخیل مفید دماغ را صحت داشته و رفعت خیال را تولید میکند و دماغ را جانب کارهای\nشگفت آور حیرت انگیز وحقیقی میبرد و طفل در آتی مصدر کشائش مبهمات بزرگ\nو عالی واقع میگردد .\nهر عمل تخیل که صحیح باشد مخیله را جلا داده وصورت عمل تعمیری و مفید را اختیار\n\n٤٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1534, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٦ )\n\nمیکند و درینصورت تحريك كار های حقيقي و سود مند ازان تولید میشود .\nبرای احیای تخیل صحیح کار گرفتن از مخیله لازم است یعنی دماغ طفل را از القای سخنان\nلغو و بیهوده محفوظ داشتن واجب وضرور است ـ ازینرو باید برای طفل مشاغل بهتر و خوبتر\nمهیا کرد تا طفل تخیل خود را بآن مصروف سازد .\n\nاحساسات لطیفه\n\nاز روی نفسیات انکشاف این حقیقت شده است که تقریباً هر طفل دارای چنین\nاحساسات میباشد که از ذکاوت وذهانت معمولي بلند تر ولطیف تر است ، چون ما از دانستن\nعمل و مقصد این احساسات بی علم میباشیم لهذا ازین قوت خیلی کم استفاده میشود .\nبسا حالت اطفال در عالم بیداری چنین است که گویا خواب می بینند ، در چنین احوال\nنسبت به آنها استهزا وتجاهل روا داشتن مناسب نیست زیرا درین « خوابهای بیداری » وجود\nچنین خیالات امکان دارد که دماغ انسانی را در آخر بکمالات وفضائل اعلی متوجه ورهنمونی کند .\nعموماً استاد و والدین که می بینند بچه سیر در عالم ما فوق میکند احساسات لطیفه اش را\nپامال مینمایند در نتیجه این احسات در عالم و هم و فریب در عرصهٔ جد وجهد تنها می ماند ،\nعاقبت طفلي را که بایستی در آینده يك کاشف حقائق يك ابدیسن وقت ، يك بوعلی زمانه ،\nگردد از دست نادانی والدین در اجرای امور معمولي هم عاجز و سرگردان میسازد ، زیرا\nهمین احساسات لطیفه است که شعور اشیای عظیم ، خیالات بلند و نکات عجیبه حقایق\nومعارف را تولید وامکانات حیرت آور را که درهر ذره کائنات مخفیست روشن میگرداند ،\nاین احساسات برای موجد ، مصور ، شاعر ومصنف ناگزیر است ـ مدعا اینکه حقایق عظیمهٔ\nاین کرهٔ ارضی به رازهای ستاره و سیارگان و کیفیات لطیفهٔ حیات موجودهٔ بشر و ماسوا ،\nازهمین احساسات لطیفه منکشف میگردند .\nاین امر برماهران « قانون توجه » ظا هر است که توجه يك طفل را بجانب\nاعتقادات وخیالات محدود مبذول داشتن خطا ئی است بزرگ زیرا که در انصورت دماغ\n\n٤٣٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1535, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nتربیت اطفال\n( ٧ )\n\nمحض دريك دائره تنگ و تاريك گردش خواهد كرد، بلكه چنين خيالات و احساسات لطيف را براه راست و مفيد و توجه طفل را بجانب اشيای اصلی و حقیقی كه در دائره تجربیات و خیالات عمر او باشد مبذول نمودن دماغ او را به تجسس و طلب آن میلان خواهد داد ـ یعنی بچه را از تصور آن اشیا که بالاتر باشد ترغیب و تعلیم دادن لازم است نه اینکه احساسات لطیف او را به تضحيك و کم توجهی پامال نمود . ( باقی باقی )\n\n-( شعور )-\nاقتباس از کتاب علم النفس\n\nترجمه جناب قاری عبدالله خان\n\nشعور سیال دائم الحرکتی شبیه و یابرهائی مانند است که پیوسته در جنبش و حرکتند چنانکه هر قدر انسان بر حفاظت سکون قصد نماید ابداً نفسش بر يك حال ثبات و استقرار نمیتواند و بلكه مواظب بردوام حرکت می باشد چه بقای فكر بريك حال ، بطلان فکر باشد و درنگ نفس از حرکت فقدان نفس بود اگر انسان انتباه خود را بريك نقطۀ حصر کند و فراهم آرد نمیتواند چه انتباه در هر آن از حالی بحالی نقل و تبدل مینماید و از بسکه تبدل مشاعر مبهمه و احوال مشتبه منتهای سرعت دارد از ظلمت بنور و از خواب به بیداری انتقال میکند ، سبحان الله استتار نور این مشاعر روشن چه سرعتی داشته که دفعةً دل را تیره و تار میگذارد ، شعور : سیالی است متحرك ( ١ ) که صورت ثابتی را حفاظت نمیکند بلكه مانند آبهای نهر در جریان و همچو ابرهائیکه دستخوش ریا حند در تبدل است و ازینجهة\n( ١ ) ولیم گیبس این سیال را جریان فکر نام نهاده Courant de lapencee یاجریان شعور .\n\n٤٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1536, "text": "شمارۀ ( پنجم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ۸ )\n\nصور اشیا در نظر بیننده هر لحظه تغیر پذیرد و بر فرض آنکه شی ( در هر زمان و مکان ) عین خود شی بوده باشد بازهم احساس ما و بواسطۀ تغیر نفس تغیر می پذیرد .\nولیم گیمس گوید : ( ۱ )\nبنا که از احساسی بصری باحساسی سمعی واز حکمی بعزمی واز تذکری بامیدی و از حبی به بغضی ... منتقل می شویم و از شدت اختلاف ادراک ما باشیا بلحاظ بیداری و خواب ، گرسنگی و سیری ، راحت و رنج ؛ شعور باشیا تبدل پذیرد در بین صبح و شام تابستان و زمستان طفلی و جوانی و پیری ، بسا که تبدل قیمت اشیا در نظر ما شگفت آور شود واز حکم دیروز خود امروز بدهشت افتیم . و در هر سالی اشیا را برنگهای تازه دیده چیزی خیالی حقیقی و مبهم بیکار میگردد و دوستان را که سرمایۀ زنده گانی مایند پنداریم که امروز سایه گشته و زوال یافته اند این زمان و آن ستارگان و این بیشه ها و آن آبها که پیش ازین در نظر قشنگی داشتند و سحر انگیز بودند چرا اکنون بدینگونه تیره و تار گشته جلوۀ حسن این نزاکت سرشتان چه شد و یادشان کجا رفت که در یکوقتی سلسله جنبان شوق در نفوس ما بودند . اسرار معانی عمیق گوته کو قوۀ قرائت سخنان استوارت میل کجاست آنچه پیش ازین فتنه انگیز و حماسه بخش ما بود امروز بسبب سختی برودت خود ملال آور ما می شود . نوای بلبل ثقیل نسیم صبح حزن انگیز آسمان تاریک می نماید ( ۲ )\nحیات نفسی مرکب از اجزای فرد نیست و نه سلسله ایست منظم از حالات جزئی که الصاق آنها بهم بواسطۀ سریشی باشد خارجی بلکه کتله ایست روحانی که نمیتوان اطرافش بوضوح بیان کرد یا براجزایش اطلاعی حاصل نمود . گاهی وضوح این حیات بتحلیل زیادت می پذیرد چنانکه از بحث دران عددی بی نهایت از الوان اکتشاف پذیرد مگر همه مختلط\n\n( ۱ ) ولیم گیمس ، مختصر علم نفس ص ۱۹۹ - ۲۰۱\n( ۲ ) رجوع به ( آلام فرتر ) شاعر فیلسوف آلمانی ( گوته ) تعریب و ترجمۀ استاد احمد زیات ص - ۷۸ « آیا قضابرین رفته که آنچه مصدر سعادت و فراخی عیش شخص باشد علت سختی و شقاوت او گردد . مگر شگفت نیست که شعور فروزانی که دلم را بطبیعت واصل میسازد و نفسم را بنعیم ولذۀ میکشاند و خیالم را مینوسرای بهجت میگرداند عذاب سخت و هیکل مخوفی گردد که نه آن عذاب را تخفیف و نه این هیکل را از نظر دوری وغیابی باشد »\n\n٤٣٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1537, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nشعور\n(۹)\n\nو درهم آمیخته است طوریکه مرکب حسی دران بر بسيط مجرد تقدم جوید این است آنچه\nمقتضی تغییر نفسی است از حالی بحالی ( ۱ ) و اگر این تغییر و اختلاف نبود مشاعر ما مبهم\nو غامض می ماند ولی انتقال حیات نفسی باعث زیادت وضوح آن میگردد وما قیمت صحت را\nپس از مرض و طعم لذت را پس از الم میدانیم . محاسن طبیعت وقتی طرب انگیز میشود\nکه موافق هوا و خواهش نفوس ما باشد . ازینجاست که تمام مشاعر ما خاضع و تابع قانون\nنسبیه است و اگر احساسات بريك نمط باقى ماندى شعور بآن خیلی ضعیف میشد چه حرکت\nاز شروط حیات است و بقای احساس بريك حال خواهان ثبوت و انقلاب اوست بعادتی و عادت\nمخفف است از شعور . اگر حالتی را که ما در انیم خیال کنیم که این حال هم یکی از حالات است\nبرای این تغیر کافی است مثلا گوئیم این المی را که اکنون حس میکنیم پیش ازین نمیفهمیدیم\nو اشخاص دور و پیش ما نیز حقیقتاً آنرا درك نميتوانند (۲)\n۲ — شعور و شخصیت : احوال شعوریه مفارق و جدا از شخصیت نیست بلکه جزئی است\nاز ان ورغائب و افکار وجودی بذات خود ندارند بلکه ملازم ( انا شاعره ) اند این رغبت\nغبت من باشد یا رغبت غير در هر دو حال دارای صورتی معروف و حلیه متصف بصفات\nشخصیت شاعره است ولی هر حالت شعوری معرف تمام از بهر شخصیت نیست بلکه\nگاهی شعوری مبهم غامض برادراك ظاهر شخصيت سبقت میجوید و در ان شعور فرقی میان\n\n( ۱ ) پاسکال میگوید : ( زمانه شفا بخش آلام و منازعات و حسد هاست . چه انسان از حالی\nبحالی تغیر و تبدل پذیرفته نه زخم زن و نه زخمی هیچ کدام بحال اول باقی نمانند ) افکار ، طبع\nبرونشويك فقرة — ۱۲۲ :\nژانرا سوک گوید : ( بیشتر مردم مخالف نفس خود بوده از يك حال بدیگر حال تبدل کنند\nو بکلی متبائن گردند . اعتراف قسم — ۲ کتاب ۹\n( ۲ ) آلام فرتر ، ص — ١٤٣ : « گاهی با نفس خود میگویم : ای نفس تو یکی از نفوسی\nدرین خط ، و این گروه مردم بدور تو اینها را نیکبخت می شماری ؟ هیهات در بین اینها شخصی\nرا می یابی که مثل تو حنظل چشیده باشد ؟ هر گاه شعری از قدما میخوانی پندارم پندارم بپاره دل\nنظاره دارم و صفحه صفحه میخوانم و از هیجان وجد وشدت الم میگویم : واویلا در گذشتگان هم\nکسی بوده که همچو من بسختی دهی و رنج حیات گرفتار آمده با شد .\n\n٤٣٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1538, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۰ )\n\nجسد وعالم خارجی یا بین جسد وانا شاعره نباشد . عدم استقلال احوال شعور از شخصیت دلیل بروجود ذات متافیزیکیۀ نیست که ازجسد جدا باشد بلکه مثبت آنست که احوال شعور يك بدیگر اتصال دارند چنانکه کل متسق الاجزا نی ازان ترکیب پذیرد . بلی رغائب با دیگر مشاعر ومیول و تصورات واعتقادات متحد است چنانکه گوئی الوان نفس رنگین و بحرارتش گداز گشته و پنداری که ذات واحدی را که نغماتش منسجم و اجزایش متداخل است ترکیب میدهد . هرگاه حالت شعوری جدا از انامی بود علم بدان مستحیل بود . پس احوال چه ازمن چه ازتو ابداً تجاوز ندارد و از پنجۀ شخصیه است و ممکن نیست که آنچه را توشعور میکنی تماماً من شعور نمایم . از يك نغمه هزار رنگ احساس مختلف پیدا میشود وقتیکه هزار آدم بشنود . وچنانکه علمای طبیعت عدم تداخل ماده را اثبات میکنند همچنان علمای نفس بعدم تداخل شعور قائلند .\n۳ - شعور ، اصطفاست (۱) ـ فاعلیت نفس محدوداست وشعورش بتمام محیط ممکن نیست و از پنجۀ موافق احوال خود را پسندیده اشیای دیگر را مهمل گذارد . جماعتی بيك شهر میروند و سیر میکنند و هر يك در انتباه و یاد داشتهای خود مخالف دیگری است و همچنین رهرو بيك راه بتمام چیزهائیکه در راه برمیخورد شعور ندارد . پس نفس هر وقت پسند میکند و در هر يك از احساس و ادراك و ذاکره وتداعی افکار ، ودر بیداری و در خواب پسندی جداگانه دارد و از هر چیز صفت بارز وظاهرش را درک نموده در اشارت بهمانچیز بهمین صفت ظاهر تقصیر می ورزد . علما این حادثه را ضیق ساخته شعور نامیده اند .\n٤ - شعور زمانی است نه مکانی یعنی عواطف وافکار وذکریات حجمی ندارند ومحلی نمیگیرند و نتوان بنقاط هندسی رجوعش داد وگفت : عاطفۀ حب درکجاست ؟ بدست راست یأس است یا بدست چپ امل آیا فوق رغائب است یا تحت آن ، چه در اینجا مکانی\n(۱) درینجا کلمه اصطفا را برکلمۀ انتخاب ترجیح دادیم واصطفا گفتیم نه انتخاب زیرا در معنی انتخاب التباسی است که مقتضی ظن اراده میشود درهر فاعلیت نفس واین خطائی است ظاهری چه شعور دونوع است اتفاقی و ارادی ودرشعور اتفاقی ابداً اثری از اراده نیست . رجوع به دوماس مطول درعلم النفس جزء ٦ ص - ٨٤٧\n\n٤٣٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1539, "text": "شماره (پنجم) سال دوم شعور (١١)\n\nنیست که این حوادث در ان قیام ورزند. اگر گویند این حوادث در جسد کائن و موجودند\nگوئیم: علم در تحدید قانون مقارنه بین حوادث نفسی و حوادث فیزولوجی تا هنوز با ما مسامحتی\nنکرده چنانکه از بحث در علاقه فکر و دماغ روشن است با وجود آن از علاقه اساسی بین فکر\nو دماغ منکر نیستیم بلکه قائلیم چنانکه لیبنز میگوید: در نفس قیصر چیزی یافت میشود که\nبا دماغ قیصر مطابقت دارد ، مگر این علاقه علاقه احتوا نیست و دلیل نمی شود که گوئیم :\nحوادث نفسی در داخل حجره گگهای دماغی موجود است .\nه - حوادث نفسی قیاس نمیشود. قیاس عبارتست از مطابقت در بین دو چیز. مثلا\nقیاس طول خط ب عبارتست از مطابقت در بین او و بین واحد قیاسی ق پس طولش\nنسبت به ق ، ب است .\nق\nبرگردیم بمطلب حوادث نفسی قیاس نمیشود زیرا در زمان جریان مییابد نه در مکان .\nاگر گویند مگر حرارت و شدت جریان برق قیاس نمیشود؟ مگر زمان قیاس نمی شود؟ گوئیم :\nبلی حرارت مباشرهً قیاس نمیشود بلکه ارتفاع سیماب در میزان الحراره قیاس میشود .\nهمچنین شدت جریان برقی بالذات تحت قیاس نمیآید بلکه حرکت عقرب غالوانومتر قیاس\nمیشود . و اگر گوئیم زمانه نیز قیاس نمیشود باز غلویا مبالغه نیست زیرا مسافهً قیاس\nمیشود که متحرک قطعش میکند و چون خواهیم زمان قیاس شود درین قیاس اعتماد ما\nبر حرکت عقرب ساعت است چه مسافه های متساوی در ازمنه متساوی قطع و پی سپر\nمیشوند . و درین قیاس مکانرا عوض زمان میگیریم مگر زمانی را که باینصورت قیاس میکنیم\nزمان حقیقی نبوده بلکه زمانی است میخائیکی و زمان حقیقی که در باطن خود حس میکنیم\nقیاسش ممکن نیست چرا که بنغمات و انسجام داخلی حیات ما ملازمت دارد گاهی دراز و گاهی\nکوتاهش مییابیم چه او حیاتی است که بتبع حرکات نفس وزنش ازدیاد و انسجامش قلت\nپذیرد . یا للعجب از درازی زمان انتظار و کوتاهی ساعتهای سرور ، شخص نیکبخت\nاز سرعت و کوتاهی زمانه شاکی و مشتاق درازی اوست و بدبخت جریان شعور را بطي\n\n٤٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1540, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ۱۲ )\n\nپنداشته هلاك شتاب عمر خویش است . از پنجۀ مرور زمان در بحیرۀ لامارتین نسبت بمعلقۀ امرئ القیس خيلي سرعت داشته . ( جمیل صلیبا )\n\nتحلیل وهم\nمترجم قاری عبدالله خان\n\nخانه وهم خراب چه بلا چیزی است .... وهم گاه مظهر رنج وملال و آئينۀ غم و اندوه گردد و گاه نماینده سرور وحاکی از نشاط وحبور شود .\nولی در تمام اطوار حجاب حقیقت وغشاوة بصیرتست تسلطی بر اراده وحکمی برعزیمت دارد واز پنجۀ جالب شر ونافی خیر است .\nوهم ضعیف را قوی و نزدیك را دور ومأمن را جای بیم وامیدگاه را مهلکه نشان میدهد .\nوهم صاحب خودرا بیخود و بیحس نموده موجود را معدوم و معدوم را موجود متخیل سازد واهمه دار در جهان غیر موجود وعالم غیرمشہود بوده ومانند مصروع گرفتار خبط است ونمیداند که چه چیزی را درك نموده و چه چیزی را ترك داده .\nوهم روحی است خبیث ملازم نفس انسانی مگر هنگامی که در ظلام جہل باشد .\nهنگامیکه حقائق پنهان گردد اوهام بناي تحکم گذارد وبراراده ها غلبه و تسلط یافته وا همین را قائد بیدی گمراهی گردد وآنها کور کورانه در مہا لك جهل بخبط افتاده از طریق مستقیم وجادۀ نجات دور مانند . ( شيخ محمد عبده ) الهلال\n\n٤٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 1541, "text": "شماره (پنجم) سال دوم\nشب می\n(۱۳)\n\nادبیات\n\n«شب می یا شاعر و ملکه شعر»\n\nمترجم آقای محمد رضا خان یکی از معلمین\nمكتب امانيه\nاز آثار شاعر معروف فرانسه الفرد و\nمؤسسه شاعر اشك وغم\n\nملکه شعر:— ای شاعر امشب بهار زائیده میشود بر بط شعر را بنواز بوسه بمن لطف\nکن امواج هوا دست بآغوش همدیگر میکشند؛ گل نسترن تازه سر از خواب بلند\nکرده اينك حشرات مختلف در میان خارزارهای شاداب جا گرفته و چشم براه طلوع شفق اند؛\nشاعر نغمه از شعر آغاز نما ؛ بوسه بمن لطف کن.\nشاعر:— تاریکی عجیبی بر دره پدیدار گشته، تصور میکنم مقابل چشمانم در روی جنگل\nشبح نقاب پوشی در حرکت است آن شبح نقاب پوش از چمن پدیدار شد و پاهایش\nسبزه های گلپوش را بسرعت تماس کرد؛ چه الهامات غیبیه عجیبی است که نشئت میکند\nو سپس معدوم میشوند.\nملکه شعر:— شاعر؛ نغمه شعر آغاز نما! شب نسیم ملائمی را روی چمن زارها در زیر\nنقاب ملکوتی اش در حرکت انداخته است. گل هنوز در حالت معصومی لب رویهم گذاشته\nو روی دکمه های صدفی رنگ از بوی خوش مست گشته و بخواب رفته است.\nگوش کن؛ از هر جانب خاموشی طاری گشته؛ بخواب شیرین خود فرو رو!\nامشب اشعه غروب در سایه شاخها و اوراق درختان سفید پوست علایم نفیسی بوداع\n\n٤٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1542, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ١٤ )\nمیگذارند : امشب گیتی گل بیز میشود و جمال کا ئنات از عشق ترنم میکند و از بوی خوش\nما نند تخت خواب دو همسر جوان لبریز است .\nشاعر : ــ چرا قلب من اینقدر میطپد ؛ چیست این کیفیتی که من از تکان آن متغیرم ؛ آیا\nاز درب خانه من او از انگشتی بلند نمیشود ؟ چرا این چراغ کمرنگ چشمانم را\nخیره ساخته .\nایخدا باهمه موجود یت خود میلرزم که بسر وقت من خواهد رسید . کیست که مرا\nیاد میکند ؛ از من که سراغی خواهد کرد ؛ بشری نیست ، من تنها ام وجز صدای زنگ\nساعت انیسی ندارم ؛ ای تنهائی ؛ ای غربت !\nملکۀ شعر : ــ شاعر ! مستی شباب تو امشب در عروق کائنات جوشیدن گرفت نغمۀ\nشعر آغاز نما ! سینهٔ من مضطرب است ؛ هوا و آرزو ها ؛ متاعب با نسیم های مختلفه لبان مرا\nآتش بار ساخته ؛ ای طفلك كاهل نگاه کن من حسین و خوشگلم ؛ آیا از بوسه های نخستینی\nکه در عالم رو یا بروی نا زنینت آشنا کردم و تو با سیمای کمرنگ و چشمان اشکبار خود را\nبآغوشم پرتاب کردی بخاطر داری ؟\nآه : من ترا در آلام تلخت تسلی داده بودم ! آه . . . در عین شباب عشق تو افسرده\nشده ! من ا کنون از امید می میرم ! برای اینکه تا دا مان شفق زنده گانی کرده باشم ناگریزم\nاز تو خواهشی نمایم امشب تو درد مرا تسلی ده !\nشاعر : ــ ای طبع حزین من ! ای آنکه از خاطر ها محو نخواهی شد ! این توئی که آواز\nدلنوازت مرا یاد میکند ! این توئی ای غنچه من ! توآن موجود پا کدامن و وفا کیشی که عشق\nمن در نهاد تو هنوز زیست میکند ؛ بلی اینک دیدم توئی آنکه ملکه زیبائی و خواهر من\nهستی ! تو در دل شب از پیراهن زر ینت که سر تا سر وجودم را فرا گرفته اشعه در قلبم\nاهدا نمودی\nملکه شعر ! ــ شاعرا نغمه شعر آغاز نما ! امشب ترا محزون و خموش می بینم مانند مرغی\nکه هوس آشیانش او را احضار میکند برای اینکه با تو بگریه همنواشوم از مسافات بلند فرود\nآمده ام از چندی آلام تنهائی ترا معذب میدارد غم ها در قلب تو ناله و زاری میکند ؛ عشق\n٤٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1543, "text": "شماره (پنجم) سال دوم شب می (10)\n\nدر سر تو مانند عشق که در سراسر زمین دیده میشود شور دارد؛ میآیم عزیزم تو مغموم\nمیباشی و اندوه سایه از مسرت و مترادف سعادت و نیکبختی است ؛ بیا که در برابر عالم\nلا یتناهی هم آواز شویم یا تا از تصورات مسرت های مفقوده و زحمات گذشته یادی کنیم\nو از مظاهرات عواطف عشق انگیز همدیگر بجهان دیگری داخل شویم .\nجرعه از خاطره سعادت و شکوه و جنونی که انعکاسات حیات تست سر از نو بنوشیم\nمقاماتیکه فراموش شده اند بخاطر آریم ، غرض من و تو تنهائیم و گیتی ازان من و تست .\nشاعر : ــ خواهر عزیزم اگر مقصود تو بجز از بوسه و قطره اشك نباشد من آنرا\nبا چهره کشاده بتو تقدیم میکنم ؛ حیفیکه ازینجا سفر کرده باشی از علائق قلبی و عشق ما\nیادی کن ؛ من نه از امید ؛ نه از شکوه ؛ نه از سعادت اظهاری مینمایم .\nوا اسفا ! اشك و غم هم نمیگویم ! برای اینکه ناله دل بشنوم زبان را بخموشی نگاه\nمیدارم .\nملکه شعر : ــ آیا تصور میکنی که من مثل باد خزانم تا در روی مزار مردگان از اشك\nلب تر نمایم ؟ کیست آنکه اشك در نظر او از قطره آبی زیاده تر باشد ؟ من بتوبوسه میدهم\nولی آرزو مندم خارهای بطالت را از بوستان وجود تو دور نمایم از آلام و زحماتیکه\nجوانی تو آن را تحمل کرده و خاطرهای آن در قلب تو اندوه و جراحت تولید نموده نالش\nمکن و مگذار این جریحه مقدس التیام یابد ؛ هیچ چیز مثل اندوه بزرگ ما را بعالم های\nبزرگی بلند نمیسازد ؛ اگر تو از یغماهای آن بتاراج رفتی گمان مکن صدایتو دیگر در صحنه زمین\nانعکاس نمیکند ؛ مایوس ترین ناله ها بمثابه دلنواز ترین نغمه ها بگوش می آیند و من ازین\nنغمه های ابدی نمونه های در خاطر دارم که مملو از اندوه ها است .\nشعرای بزرگ ارمغانهای فکری که در ضیافت انسانها تقدیم میکنند تنها از سرود های\nروح پرور و نغمات دلنوازی عبارت نیستند . بلکه اکثراً بمرغهای میمانند که آشیان شان\nسوخته و ما دا میکه از آمال مبهم از فراموشی ؛ از بد بختی ها ؛ بالآخره از آلام و محنت\nشعر میگویند این اشعار بمثابه شمشیرهای میشود که در روی هوا دا ره های رسم نمایند\nو قطرات خون دایما در ایندایره ها تلالو کند .\n\n٤٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1544, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( 16 )\n\nشاعر : من آنزمانی را بیاد دارم که جوانی در روی لبهایم مثل مرغی همیشه بسرائیدن حاضر بود ؛ و من بحدی از ظلم های سنگین آلام آنجوانی متاذی شده ام که اگر اندکی ازان متذکر گردم دیگر موسیقی شعر من بمثل ذره معدوم خواهد شد .\n\n« رسین »\n( ۲ )\nبقلم آقای محمد زمانخان \nمتخصص زراعت\n\nرسین بعد از تراژدی فدر مدتی از حیات شاعرانه کنار گرفت خیالات مذهبی ایام طفولیتش دوباره روحش را بطرف مذهب ژانسینی میلان داد و تراژدی فدر نیز مطابق عقاید ژانسینی بوده بنده را بمقابل اقتضای نفس غیر فاعل مختار معرفی مینماید ؛ با اساتذۀ خود دوباره طرح دوستی درمیان افگنده دیگر از دائره ژانسینی در اقوال و افعال دوری نمیورزد لاکن بعد از چندی بقرار خواهش مادام منتیول « دو تراژدی مشهور ایستر ، و اتالی » را مخصوص دختران سنت سیر تحریر کرد ؛ دختران تربیه خانه سنت سیر به پیش لوی شانزده هر دو تراژدی را بازی کرده و مورد تحسین ها گشتند درینجا تنها به تعریف تراژدی ایستر اکتفا ورزیده مناجات ایستر را به سلك نظم در آورده از تراژدی اتالی صرف نظر نموده ام !\nایستر : سیروس شاه فارس زوجه اولین خود را که وستی نام دارد از خود دور نموده می خواهد که بجای آن جمیله دیگری را پیدا نموده مقام وستی را بوی ارزانی فرماید .\n\n٤٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1545, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم رسین ( ۱۷ )\n\nاز جمیع نقاط مربوطه سلطنت خود زنان جوان و گلرخ را جلب نموده مدتی است كه مدعای دل خود را در میان آنها میجوید ، بسیار می جوید لاكن نمییابد ؛ بالاخیر جاریهٔ موسوم به ایستر مقبول طبع شاه افتاده بعوض ملكهٔ منفوره نائل مقام عالی میگردد ؛ لاكن سیروس مذهب زر دشتیان دارد و ایستر یهودیه میباشد .\nامال وزیر اعظم سیروس بدربار شاهی اعتبار زیادی را دارا و همیشه در فكر استیصال وقتل نسل یهودی است ؛ تدابیر ومكاید زیادش از حضور شاه حكم قتل و قمع تامه یهودیان را حاصل نموده است و باضطراب تمام منتظر روز قتل عام میباشد مدروشی عموی ایستر این خبر را شنیده كمر همت برای نجات یهودیان بسته به نزد ایستر می آید و كلمات چندی مابین خود اظهار میدارند :\nمدروشی : ایستر ! ای زادهٔ عائله بدبخت و مقهور ؛ آیا خبر داری كه در همین ده روز شهر سیول مولد و وطن یهودیان از خون یهودیان ار غوانی خواهد شد ؟ آیا خبر داری كه زنان و طفلان ما بزیر تیغ هلاك در خون طپیده اثری از نسل ما باقی نخواهد ماند هر چه فكر میكنیم چاره نمی بینیم مگر اینكه تو حیاتت را در معرض تلف نهاده شفیع اهل سیول گردی .\nایستر : آه عموی بیچارهٔ من ؛ هیچكس بدون اجازه پاد شاه به تخت شاهی قریب گشته اظهار خیالی نماید برق قهرش نه آنچنان است كه مقهور را مجال دم زدن بخشیده میگذارد كه سبب آمدن خود را تسلی خاطر گرداند ؛ چه طور من بیچاره توانم كه با كمال ضعف نفس كه مخصوص طائفه اناث است بدون پرواز روح بزیر شعله تیغ جان گدازش تقرب ورزم .\nمدروشی : ایستر ! امروز امید یگانهٔ یهودیان تو میباشی با اینهمه علوی مقام وبا این همه عشق ومحبتی كه شه بتو دارد چگونه از عرض حال و شفاعت خون هموطنان بیچاره ات ابا میورزی ؟ آیا گوشت واستخوانت پروردهٔ خاك وطن ومخصوص ایثار اهل سیول نیست .\nایستر : بلی وخامت این واقعه را میدانم اگر مقابل گفتار جگر سوزت كمی مقاومت نشان داده در ایثار خون خویش بحالت نورزیده ام معافم بدار حیات برای جوانان\n\n٤٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1546, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۸ )\n\nنوعشرت لذت مخصوصي دارد و حالا با رجز دیکه در عنفوان جوانی بوده از گلستان حیات\nبا رزوی دل گل مراد نچیده ام عمر وعزت خود را در محل خطر نهاده برای نجات اهل\nسیول تا بآخر درجه خوا هم کوشید.\nبرو ای عموی مهربان این خبررا بهم مذهبا نم برسان و با ایشان مدت سه روز در\nعبادت و صوم بسر برده همه در حق من و خود دعای خیر نمائید فردا بحضور پاد شاه خواهم\nرفت یا بمراد رسیده مرا دو باره خواهی دید ویاهمه تلف گردیده دیدار بآخرت خواهد ماند.\nحالا مرا تنها بگذار تا با خدای مهربان خویش مناجات نموده خود را تسلی بخشم .\nمناجات ایستر :\nالهی توئی پاد شاه همه توئی در مصیبت پناه همه\nمنم اینکه تنها و لرزان ز بیم دلی دارم از دهشت غم دو نیم\nبطفلیم گفتی پدر با رها که حق حامی ماست در کار ها\nکه اجدادم از لطف بگزیده بایشان چنین وعده داده\nکه باشد همی نسل شان در جهان ز هر گونه آفات اندر امان\nزبوتند حالا همه وا اسف که در گم شد و ماندبار خذف\nشدند از ره نيك تا منحرف خیالات شان جمله شد مختلف\nهمه همدم عیش و شادی شدند به تحمید اصنام عادی شدند\nضلالت بآخر به کلفت کشید در هیچکس روی خوبی ندید\nز بس بودشان برده گي حاليا روانند جمله براه فنا\nعدوشان ز اصنام خود شاکرند زشخص و ز احکام تو منکرند\nازین شوکت دنیوی پر غرور شرر در سر و نفس شان پر ز شور\nپرستندگان تو گرچه کند باحکام تو جمله گی محکم اند\nبتو روی امید آورده اند بدل فکر تخلیص پرورده اند\nخدایا برحمت با یشان نگر ندارند جز تو پناه دیگر\nاللهی بارواح پیغمبران که حق گشت از سعی ایشان عیان\n\n٤٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1547, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nرسین\n( ۱۹ )\nبه بیچاره گان سیول رحم کن\nبلطف و كرم رفع این وهم كن\nبدر گاه تو روی آور ده ام\nز رفتار دنیا بس آزرده ام\nیقینم با مدا دو اکرام توست\nامیدم بالطاف و انعام توست\nعدو نیست اگر رحمت تو بماست\nعدو را غم دهر اندر فضاست\nهرا نکو تو كل بذات تو کرد\nنباشد ورا بیم از گرم و سرد\nگدائی که شاهش توئی کی گداست\nگرش پای بوسند مردم رواست\nز منعم نتر سم نه از قدرتش\nچو خاک بیابان برد قدرتش\nنفوس قلیلی ترا سا جداند\nز آلاف چندی ترا عابد اند\nمرا در ته دل بود اعتقاد\nکه خواهی شدن طرف اهل عباد\nکسانیکه در قتل ما ساعی اند\nبقبر سیه آرزو ها برند\nنه از زر نه از عمر خود برخورند\nچو موم از تف آذر از خود روند\nالهی مبادا که در خون طپند\nکسا نیکه ذات ترا سا جدند\nخدایان بیجان کفار را\nخیالات منفور اشرار را\nبفقدان خدايا نما آشنا\nکه دیگر نه بینم بتان را بپا\nبسیرم ازین تاج و تخت اخدا\nندارم مگر بنده گیت ادعا\nبمحفل گرم تاج از بر سر است\nبه تنها ئیم تاج خاکستر است\nندارم بجز گریه کار دگر\nازین اشك دارم ثمر در نظر\nبدم منتظر روز ایثار را\nبدل داشتم ذوق بسیار را\nکنون گشته چون روز خدمت عیان\nبزودي گرفتم بکف نقد جان\nروم نزد مولا ی زردشتیان\nکه در نعره باشد چو شیر ژیان\nدلش را نما نرم ما نند موم\nنسیمی بخیزان ز باد سموم\nکجا تر سم از قهر سیروس\nندارم بدل هیچ گونه فسوس\nاگر فضل تو رهنمای من است\nنه خوفم زدیو و نه زاهر یمن است\nبلا را مسلط باعدا نما\nکه دورند از راه نيك و صفا\n٤٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1548, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٢٠ )\n( اواخر حیات رسین )\nبعد از تراژدی ایستر و اتالی رسین از شاعری دست کشیده حیات پوشیده را پیش گرفته ؛\nروزی رسین حسب خواهش مادام د منتینول چیزی راجع به پریشانی رعیت و خرابی های جنگ های متواتر لوی شانزده نوشته بمادام دمنتینول تقدیم نمود ؛ درین وقت خبر رسید که لوی شانزده بدیدن مادام دو منتینول می آید و بجلدی داخل قصر خواهد شد ؛ رسین را خوف استیلا نموده از اطاق بیرون شده خود را در بین اشجار دورا دور قصر پنهان نمود چون پادشاه داخل اطاق گردید ندیمه خود را متوحش و پریشان مشاهده نموده دید که دست به یخن پیرهن خود برده چیزی را پنهان نمود ! شاه بشک افتاده در تجسس این حرکت برامد و آنچیز مخفی را جویان گردید ؛ ندیمه در پوشیدن آن سعی زیاد نموده بالآخر از اثر عتاب پادشاه خود را باخته مقاله رسین را بوی بنمود شاه چون از خواندن فارغ گردید بقهر گفت : رسین از سبب اینکه شاعر ماهی است آیا خواهان مقام وزارت نیز میباشد ؟ رسین این سخن را سنجیده چند روز بدربار حاضر نگردید لا کن جراحت تیغ زبان در بدنش کارگر آمده آثار جراحت جگر برایش پدیدار گردید بعد از چندی بسترگزین گردید ؛ دوستش بولو تا دم آخرین همدمش بوده شرائط محبت را بجا آورد . رسین چند روز پیش از مردن بدوست یگانه خود گفت ؛ جای بسیار شکر است که پیش از تو می‌میرم ، مرض جگر که نتیجه نا امیدیهای ناگهانی است روز بروز زیاده شده ؛ رسین در ٢١ اپریل سنه ١٦٩٩ عیسوی بعمر ٥٩ سالگی دنیا را وداع نمود !\n٤٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1549, "text": "شماره (پنجم) سال دوم\nرباعيات\n(۲۱)\n\n«رباعیات»\n\nاز طبع جناب مستقی\n\nکردند بسی بلند عنوان هنر\nعالیتر از افلاک بود شان هنر\n\nمارا نتوان گفت بجز باد بدست\nدستی نزدیم اگر بدامان هنر\n\nآب رخ هر قوم هنر میداند\nاقبال دهنده وطن مرداند\n\nننگ ملک اند و عار ملت بجهان\nآنانکه سفیه و دون و بیدرداند\n\nنام وطن ار بلند سازی مردی\nگر جامعه ارجمند سازی مردی\n\nبالله غلط است اینکه گویند عوام\nشیرافکنی فیل بند سازی مردی\n\nبرخیز که بهر ملک کاری بکنیم\nخیر وطن آنچه هست باری بکنیم\n\nچیزیکه بود مفید اولاد وطن\nآن پیشه رویه و شعاری بکنیم\n\nمسعود کسیکه نام نیکو می برد\nاز اهل سعادت بجهان گوئی برد\n\nاز گلشن اخلاق گلی دسته نمود\nاز گلبن بیخار حیا بوئی برد\n\nپرگل بود امروز گلستان وطن\nصد شکر کنون بلند شد شان وطن\n\nاین فرد وطن پرست این نادر عصر\nشد چشم وطن روح وطن جان وطن\n\nبی شغل و عمل گر آب و نان میطلبی\nسودیست که از جنس زبان میطلبی\n\nجز کوری باطن نبود هیچ دلیل\nاز گوش اگر کار زبان میطلبی\n\nعالم همه جسم آمد و جان است عمل\nسود همه کس در دو جهان است عمل\n\nای ترک عمل نموده از بدعملی\nآخر که ترا گفت زیان است عمل\n\nشرط است پی اهل جهان کوشیدن\nخوبست ترا از دل و جان کوشیدن\n\nرفتن ززمین بآسمان نیست محال\nسهل است بسی اگر توان کوشیدن\n\n٤٥٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1550, "text": "( ۲۳ ) مجلۀ کابل شمارۀ ( پنجم ) سال دوم\n\nبرخیز دلا كه وقت كار است كنون هنگام گل و فصل بهار است كنون\nسیر چمن و رفتن گلگشت ضرور بیكار قرین ننگ و عار است كنون\nكاری كن اگر بخویش كاری داری از خود بفشان اگر غباری داری\nبی شغل بود حیات مشكل بجهان تا جان بتن است كار و باری داری\nاقوام و ملل چو خویش و پیوند بهم روزی دو درین جهان كه با شند بهم\nنا سازی و بیگانگی از سر بنهند یارا نه برا در انه سازند بهم\nاز اهل زمانه مردم آزار بد است آدم صورت بسیرت مار بد است\nدر گلشن كائنات تا خار و گلیست خوبست بگل شبیه چون خار بد است\nتارسم زیان و شیوهٔ سودی هست از اهل زما نه چشم بهبودی هست\nهر وقت زیان سراغ سودی دارد امید زآتش است تا دودی هست\nتا قید حیات كار میبا بد كرد سعی وعمل اختیار میباید كرد\nاز تنبلی كه مرد نش باید گفت گر عقل بود كنار می باید كرد\nاز علم علاج جهل باید كردن دشوار زما نه سهل با ید كردن\nدر ترك كمال وكار نا اهل مشو خود را بکمال اهل باید كردن\nباید بجوانی غم پیری خوردن تا کی غم میری و نمیری خوردن\nباید خور دن رشك كمال و هنرت نی رشك امیری و فقیری خوردن\n\n٤٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 1551, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nطفلی و دامان مادر\n( ۲۳ )\n\n« طفلی و دامان مادر »\n\nاثر غلام جیلانی خان اعظمی\nمعاون انجمن ادبی\n\nای چرخ بکام کس نگردی\nدايم بستيزه و نبردی\nکم مهری و بی وفا و سردی\nآماده بکین و جور و دردی\nيك دل ز تو شاد مان نباشد\nخندان لبی در جهان نباشد\nیکرنگ ترا نه کار و بار است\nهر سال تو زشت تر ز پار است\nگر شاه و گر گدای زار است\nهر کس زغم تو داغدار است\nخندى برخ حیات که تر\nآنهم بر طفل ناز پرور\nصد حیف زروز گار پیشین\nاز طفلی و کار های شیرین\nنی بود غم زحسرت و کین\nآسوده و با حیات خوش بین\nای دوره کودکی کجائی\nصد حیف که باز تو نیا ئی\nبود از تو مسرت و صفایم\nدر کاخ بلند عشق رایم\nباغ و گل و سبزه بود و مایم\nدر گلشن عیش خواب گایم\nاز زمزمه و نوای مرغان\nبودیم همیشه مست و خندان\nدر آب چو نقره فام انهار\nگاهی بشنا و گه برفتار\nگه چون گلی بر فراز اشجار\nگه خواب و خموش روی ازهار\nباساده گی و جمال فطرت\nخرم بودیم و با طرا وت\n\n٤٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1552, "text": "( ٢٤ )\n\nشماره ( پنجم ) سال دوم مجلهٔ کابل \n\nنی میل بکا راین جهان بود\nنی وسوسه و غم نهان بود\nنی غصه ز صرفه و زیان بود\nنی ترس ز مکر این و آن بود\nآسوده بروز گار بودیم\nبی فکر و خیال می غنودیم\nیاد تو بخیر ای صباوت\nای عهد نوازش طبیعت\nگشتی سپری چو خواب راحت\nشد بی سپرم هزار عشرت\nای کودکی و زمان پیشین\nیادم نروی چو خواب شیرین\nامروز که دست روز گار م\nافسرد تن نحیف و زارم\nاز گردش چرخ بیقرار م\nدر دست زمانه داغدار م\nخواهم اشکی ز دیده تر\nریزم بخاک پاک مادر\nگویم ای مام غمگسارم\nبود از تو صفای روزگار م\nوقتیكه بخود فتاد کارم\nآمد غم و سوخت پودو تارم\nروزیکه شدم ز دامنت دور\nگشتم بهزار غصه محصور\nای عشق تو پاك و لطفت افزون\nقلبت بحروف مهر مشحون\nدستی تو بصورتم کش اکنون\nکین مظهر مهر تست محزون\nمی چین زسرم سفید تاران\nسرمایه جور روز گاران\nيك لحظه سرم گذار مادر\nبر زانوی مهر لطف گستر\nلالام بگوی بس مکرر\nتا خواب روم که هست خوشتر\nخواب بر دوش و بوی مادر\nالفاظ خوش و له لوی ما در\n\n٤٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1553, "text": "ادیب افغان فاضل مرحوم سید احمد ادیب پشاوری در فارس ،\nمتوفی در سال ۱۳۰۹ شمسی"}
{"book": "adl0986", "page": 1554, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1555, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nاقوال حضرت فاروق\n( ٢٥ )\n\nمنتخبات نفيسه\n\nاقوال حضرت عمر رضى الله عنه\nنقل از الفاروق\nمترجمه علیاجناب مرحومه\nقطعه\nدولت یافته ز دست مده که بدان دولتت نیاز آید\nکم بود دولتی که رفت از دست بار دیگر بدست باز آید\nرحم الله امرأ اهدى الينا مسا وينا\nخدا رحمت کند کسی را که عیوب ما بر ما عرضه کند بقول سعدی علیه الرحمه\nجز آن کس ندانم نکو گوي من که ظا هر کند بر من آهوی من\nقطعه\nرحمت ایزدی بر آنکس باد که مساوی ما بما بنمود\nیا ز افعال زشت ما کم کرد\nیا بر افعال خوب ما افزود\nاعقل الناس اعذرهم للناس\nدانا ترین مردم آنست که عذر مردم بپذیرد ـ زیرا که خطا و سهو در سرشت\nبنی آدم است و اگر شخص خطا کار عذر کند باید که بتقاضای بشریت او را معذور پندارید\nقطعه\nهست عاقلترين خلق کسی کزره مردی نباشد دور\nچون ببیند ز ديگری سهوی دارد او را بمردی معذور\nاللهم اصلح بين نساءنا و عاد بين اماء نا\nالهی زنان مارا توفيق صلح و آشتی به بخش و کنیزان ما را از همدگر مخالف ساز\nزیرا که اتفاق و اتحاد زنان موجب راحت صاحب خانه است و کنیزان هر گاه باهمدگر\nمتفق باشند مال خانه را تلف خواهند کرد ـ بیکی دزد باشد دگر پرده دار .\n\n٤٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1556, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٢٦ )\n\nقطعه\nيارب از لطف اتفاق ببخش در حرم خانه ام عيالم را\nدر كنيزان من خلاف انداز تا نه با هم خورند مالم را\nلا تؤخر عمل يومك الى غدك\nکار امروز بفردا مینداز\nقطعه\nزودتر زود بسامان كن همه احوال نا بسامان را\nآنچه امروز كردنی است ترا\nتا بفردا نیفگنی آن را\nمن لم يعرف الشر يقع فيه\nهر كه بدی را نشناسد به بدی گرفتار آيد . يعنی هر كه تميز خير و شر نداشته باشد لامحال\nبشر مبتلا میگردد .\nقطعه\nبيخودی را بمان که در دنیا همه آفت ز بیخودی افتد\nهر که او بد زنيك نشناسد بيم باشد که در بدی افتد\nابت الدنا نير الا ان تبرز اعناقها\nسيم وزر مخفی نميماند ، آخر اثر خود را ظاهر ميكند\nقطعه\nزر نهان داشتن بود مشكل گرچه دارنده حيله ها سازد\nزر اگر در زمین کند پنهان گردن از زیر خاك افرازد\nاتقوا شر من يبغضهم قلوبكم\nكسانيكه ایشان را از دل بد میدانید از ضرر شان خود را محافظه کنید .\nقطعه\nدر دل خویش هر کرا یابی دوستی اهل دوستداری اوست\n\n٤٥٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1557, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم اقوال حضرت فاروق ( ۲۷ )\n\nپر حذر باش از بد آنکس که دل تو ندارد او را دوست\nاشقوا لولاه من شقيت به رعيته\nبد ترین حکام آن است که باعث زحمت رعیت باشد\nسختی دوزخ است قسم كسی که از وقسم مردمان سختی است\nنيك بدبخت والي باشد که رعیت ازو به بد بختی است\nاذا اذ نت فترسل و اذا اقمت فاجزل\nاذان به ثانی وطوالت بگوئید و در اقامت وتكبير عجلت ورزيد\nقطعه\nای که بانگ نماز خواهی گفت بکش آواز وقت بانگ نماز\nدر اقامت مکش که نیکو نیست در اقامت كشيدن آواز\nعليك باخوان الصدق تعش في اكنافهم\nفانهم زينة في الرخاء وعدة فى البلاء\nبرای خود دوستان مخلص وصادق پیدا كنید و در سایه حمایت ایشان زندگانی کنید چه\nدر زمان آسایش موجب آرا تش وزینت مجلس و هنگام سختی معاون جان نثار اند.\nقطعه\nصحبت آن گزین که سینه اوست با تو آراسته بصدق و ولاء\nبا تو در زینت تو روز نعیم با تو در عدة تو روز بلاء\nامران لا ينفكان من الكذب كثرة المواعيد وشدة الاعتذار ـ دوچيز از کذب ودروغ\nجدا نمي شوند ( ۱ ) کثرت و عده ( ۲ ) شدت معذرت يعنى هر کسیکه دروغ را عادت\nکند لا محال وعده های بسیار پیش می آرد.\nقطعه\nهر كسي كو دروغ پیشه بود و عده اش با وفا نگردد یار\nاین دو کار ازدروغ نیست جدا شدت عذرو وعد ها بسیار\nمرذوى القرابات نيزا وروا ولا بتجا وروا\n\n٤٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1558, "text": "شماره (پنجم) سال دوم\nمجله کابل\n(۲۸)\n\nبه اقارب تحریص کنید که با هم قطع سلسلۀ ملاقات نکنند اما از مجاورت احتراز کنند\nیعنی همسایه یکدگر نباشند.\nقطعه\nدر میان دو خویش پرسیدن رسم دین است وسنت اسلام\nباز همسایه بودن ایشان اصل کین است ومایۀ دشنام\nاقلل من الذنوب يهن عليك الموت\nارتکاب معاصی کمتر کن تا مرگ بر تو سهل گردد\nقطعه\nهر که او از گناه پاك بود نبود او را ز هول مردن باك\nگر بترسی زحال مرگ همی تن ز آلایش گناه کن باك\nابتغوا الرزق من خبا يا الارض\nاز جوف زمین رزق حاصل کنید یعنی از همه مخزونات ارضی استفاده کنید یعنی در کشت\nو کار سعی کنید و از معادن زر و سیم و سنگهای گران قیمت مثل الماس و یاقوت و غیره\nبکشید .\nقطعه\nای کسانیکه طالب رزق اید عمل ناصواب بگذارید\nرزق از داخل زمین طلبید تخم کارید و دخل بردارید\nاياكم و لعن الارض\nز نهار زمین را لعنت نکنید و از و استفادۀ کامل کنید . زمین را که دران کفار زیست\nمیکنند لعنت مکنید ، بلکه از آنجا هم اگر ممکن باشد کسب کمال بکنید ، و خوبیهای آن\nمردم را اخذ کنید و از بدیهای شان عبرت بگیرید .\n\nقطعه\nدر زمین که کار تو نرود برو از وی نه تنگ شد آفاق\n\n٤٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1559, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nاقوال حضرت فاروق\n( ۲۹ )\n\nمگذران لعنت زمین بزبان\nکه زمین است موضع ارزاق\n\nعليك بالصدق وان قتلك الصدق\nاز راه راستی نگذرید اگر چه کشته شوید\nراست گفتن گزین که در دوجهان\nنیست اندر دروغ هیچ فروغ\n\nمرد را مرگ با مثوبت راست\nبهتر از عمر با و بال در وغ\n\nلوكنت تاجراً ما اخترت على العطر فان فاتني ربحه لم يفتني ريحه\nاگر من تاجر بودی غیر از عطر فروشی تجارتی دیگر اختیار نه کردی زیرا که ازین\nتجارت اگر منافع نرسد بوئی خوشش بیقین میرسد .\n\nقطعه\nاز بضاعات در خرید و فروخت\nنیست از عطر بهتر اندر شهر\n\nگرنه گیری ز سود او بهره\nباری از بوی او بگیری بهره\n\nاقلل من الدين تعش حراً\nوام کم بگیر تا آزاد و آسوده زیست کنی\n\nقطعه\nتا توانی بگرد وام مگرد\nتا نگردی چو مرغ پر کنده\n\nوام آباد را کند ویران\nوام آزاد را کند بنده\n\nانظر في اى نصاب تضع ولدك فان العرق دساس\nغور و فکر کن درین امر که پسر خود را با که پیوند میدهی زیرا رگ خاندانی\nبی اثر نمی ماند .\n\nقطعه\nای خرد مند جفت نيك طلب\nگرت فرزند نيك می آید\n\nهر زمینی که آن تباه بود\nهر چه کاری در آن تباه آید\n\nايما وال ظلم احداً ظلامة فرفعت الى فلم اغيرها فا نا ظالمة ـ\nاگر بر مظلومی از کدام حاكم من ستمى رسيده باشد و من مسبوق شوم و داد رسیء\nمظلوم نکنم گویا بر آن شخص خود کرده باشم .\n\n٤٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1560, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٣٠ )\n\nقطعه\nاگر بدانم که از حواشی من ستمی دید هیچ بیچاره\nپس من آن را تدارکی نکنیم بوده باشم خودم ستمگاره\nمن ينصف الناس فى نفسه يعطى الظفر في امره\nهر که بذات خود با مردم انصاف کند حقتعالی او را در مقاصد خودش مظفر و منصور\nگرداند\n\nقطعه\nهر که مردم از و ضرر یابد در مکافات خود ضرر یابد\nهر که داد کسان خود ندهد بر همه کار ها ظفر یابد\nالطمع فقر واليأس غنى\nطمع نیاز مندی و یأس بی نیازی است ـ یعنی شخصی طامع مدام نیاز مند و محتاج است\nو شخصیکه از دنیا مایوس شده قطع علائق کرده باشد توانگر و بی نیاز است .\n\nقطعه\nدل بدست طمع نباید داد که طمع کیمیای درویشی است\nیاس باید گزید کاندر عقل یاس را با توانگری خویشی است\n( باقی دارد )\n\nيك مكتوب تاریخی\nاستنساخ از يك کتاب قلمی کلیات جای\nمخصوص کنابخانہ اعلیحضرت شہید\n\nسواد مکتوب امام الائمه ، خير الامه ، کهف الورى ، علم الہدا ، سلطان العلماء الاعلام\nحجة الاسلام ابو الحامد ، زین الملة والدين محمد بن محمد الغزالى الطوسی رضی الله عنه در جواب\n\n٤٥٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1561, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nيك مکتوب تاريخي\n( ٣١ )\n\nکتابی که خواجهٔ جهان احسن العهد واحسب الزمان الوزير الاعظم الاعدل و الدستور الربانی الاجل المعروف بنظام الملك از بغداد بطوس فرستاده بجهة تكليف تدريس مدرسهٔ نظامیه که از مشاهیر عالیهٔ جهان بود : ـ\nبسم الله الرحمن الرحیم\nالحمد لله رب العالمين والصلوة والسلام على محمد وآله واصحابه اجمعين !\nاما بعد حضرت خواجهٔ جهان متع الله المسلمين بطول بقائه این ضعیف را از حضیض خرابهٔ طوس باوج معمورهٔ مدینهٔ دارالسلام بغداد عمرها الله تعالی میخواند کرم و بزرگی مینماید برین حقیر نیز واجبست که خواجه را از حضیض خسائس بشری باوج مراتب ملکی دعوت نماید :\nای عزیز از طوس تا بغداد راه بخداوندی یکسان است اما از اوج انسانی تا حضیض حیوانی تفاوت فراوان والتماس حضور این فقیر نموده اند لاشك این فقیر را محل سفر فراق است نه وقت سفر عراق ای بزرگ فرض کن که غزالی ببغداد رسید و متعاقب فرمان رسید نه فکر تدرس دیگر باید کرد و امروز را همانروز انگار ودست ازین بیچاره بدار والسلام .\nو در آخر سال این مکتوب بجوار رحمت الهی پیوست فی سنه خمس و خمسا ته :\nنصیب حجة الاسلام ازین سرای سپنج\nحیات پنجه و چارو ممات پانصد و پنج\n\nحرص\n\nخاقانيا ز نان طلبي آبرو مريز\nکاین حرص آبرو برد آهنگ جان کند\n\nبس مور کاو ببردن نان ریزهٔ ز راه\nبی سودهٔ کسان شودو جان زیان کند\n\nآن طفل بین که ماهیگان چون کنند شکار\nبر سوزن خمیده چو یکباره نان کند\n\nخاقانی\n\n٤٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1562, "text": "شماره (پنجم) سال دوم مجله کابل (۳۲)\n\nاجتماعیات\n\n«کنفیسیوس (۱) وسقراط»\n\nاقتباس و ترجمه از کتاب : «مصاحبه اموات»\nتالیف فنان نویسندۀ فرانسه مترجم احمدعلیخان\n\nکنفیسیوس : مطلع شده ام که اروپائیان شما غالباً در ممالک ما شرقیان آمده و مرا سقراط\nچین نامزد کرده اند.\nمن ازین اسم افتخار میکنم.\nسقراط : بیا ازین تعارفات گذشته آنرا بجائی گذاریم که بدان وقعی بدهند. آیا\nتشابه بین من و تو بچه اساس است ؟\nکنفیسیوس : من و تو ازین جهة شبیه یکدیگریم که اولا هردوی ما تقریباً در يك عصر\nزندگی کردیم وثانیاً هر دو اشخاص غریب ، معتدل ، وخیر رسانی بودیم\nتا انسانها را به جادۀ تقوی رهنمونی کنیم.\nسقراط : من گاهی مانند شما بمقصد تدریس مبانی تقوی ، وازالۀ عیوب بشری و تعلیم\nآنها در نواحی وایالات نرفته ام و گاهی اشخاص عالی بظهور نیاورده ام.\nکنفیسیوس : شما مکتب فلسفه بنا نهاده اید که از فیوضات آن بسی اکناف عالم منور\nگردیده است.\n(۱) کنيفيسيوس : بزرگترین فیلسوف چین که در (٤٧٩ - ٥٥١) قبل از مسیح زنده گی کرده.\n\n٤٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 1563, "text": "شماره (پنجم) سال دوم کنفیسیوس و سقراط (۳۳)\n\nسقراط : گاهی چنین خیال نداشتم که ملت همه فیلسوف شوند ، هرگز منتظر این\nمطلب نبودم . من طبقه عوام بی تربیه را با تمام اشتباهات شان متروك گذاشتم ،\nمحض به تربیه يك عده كوچك شاگردان روشن فکر پرداخته اصولات اخلاقی\nزنده گی را به ایشان می آموختم . گاهی مایل تحریر نبودم زیرا تنها سخن را\nبهترین وسیله تعلیم و تعلم یافته بودم . كتاب يك چيز خشك و بی جانی است\nکه اشکالات غیر مترقبه و مختلفه كه يك خواننده هر روز تصادف میکند رفع\nنمیتواند . کتاب بدست کسانی می افتد که از ان استفاده خوبی نمیتوانند .\nدر يك كتاب ضد نظریات مؤلف وجود ندارد . ازین جهة خیلی ما یل بودم\nعده اشخاص را انتخاب کرده به آواز بلند به آنها , دکترین ، خود را\nتدریس کنم .\nکنفیسیوس : پلان شما خوب و حایز افکار ساده و متین و مبرا از خود نمائی است ، لیکن\nآیا بدین اصول توانسته اید اختلاف عقاید شاگردان خود را زائل کنید ؟\nمن برای تعلیم عوام از تمام عناصر دقیق و باريك گذشته . برای عملی ساختن\nمبانی تقوی در هیئت اجتماع به تعلیم پندها و ضرب الامثال مؤثر و مختصر\nپرداخته ام .\nسقراط : من چنین گمان کرده ام که نصایح و پندهای حقیقی را نمیشود عملی ساخت\nتا به اصولات اولیه که مؤید آنها است متوسل نشویم و تمام سائر خرافات\nبشر را پشت پا نزنیم .\nکنفیسیوس : بهر جهت آیا به اصولات اولیه مشاجره عقاید شاگردان خود را جلو گیری\nتوانسته اید ؟\nسقراط : هرگزنه . افلاطون و اگزنفن Xenophon که از شاگردان معظم من\nبودند تماماً اختلاف نظر داشتند . در اکادمیکه افلاطون تشکیل داده بود تمام\nاعضا به دسته جات متعدده تقسیم شده بودند این تجربه امیدم را از انسانها\nساقط كرد يك انسان تقريباً هيچ اثری بدیگر انسانها کرده نمیتواند . انسانها\n\n٤٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1564, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ٣٤ )\n\nبواسطه ضعفی که زاده تکبر و عشق است بین خود ها هم اثراتی تولید نمیتوانند سرمشق و تمثال و اقامه دلایل ، آنهم که بمهارت تام داده شود محض يك عدۀ كوچك انسانها ئی اثر میکند که ذاتاً و فطرتاً مستعد باشند من از روی مشاهداتم آنقدر از نوع بشر نا امید و دل گرفته شده بودم که رفورم عمومی جمهوریتم را غیر ممکن دانستم .\nکنفیسیوس : - من بقوۀ زبان قلم و ارسال شا گردان به اکناف مملکت جهد کردم عادات محسنه را در تمام ایالات امپرا طوری منتشر نمایم .\nسقراط : - اگر چیزها ئیکه باسم شما شایع کرده اند اصلا از شما با شد ، معلوم می شود چیزهای ساده و مختصری نوشته اید که عبارت از نصایح و ضرب الامثالی است که ممکن در حین مصاحبه و مذاکرات شما چیده با شند ، طور یکه افلاطون در ( دیا لوگ ) Dialogues سخنان مرا قید کرده است .\nچون شما مر بوط به خاندان شاهی بودید ، در تمام ملت خود حایز اقتدار تامه بوده ، می توانستید بسا چیز ها نو یسید که برای من پسر يك صنعت گر ممكن نبود در اطراف آن قلم فرسائی کنم . بدین جهت اقتدار نوشتن نداشتم و هر چه توانسته ام زیاد بسخن مواعظه کرده ام . من اگر چه برای تسکین میلان خود از تمام کارهای جمهور یتم کناره جوئی کردم باز هم موفق نشدم کار خوبی برای انسانها بکنم .\nکنفیسیوس : - من در میان چینیان خوشبخت تر بودم و برای آنها قوا نین درست ، نسبتاً بی آلایش وضع کرده ام .\nسقراط : - از قرار حکایات مسافرین اروپائی ما حقیقتاً بایستی چین حایز نظامات اساسی و اداری صحیحی بوده باشد و بوضاحت تام معلوم است چینی ها نسبت به وضعیت فعلی خیلی ها بهتر بوده اند . بلی جای انکار نیست هر ملت تا وقتیکه حکومت خوب و متین و نظامات اساسی و اداری صحیحی داشته باشد برسایر ملل تفوق حسابی حاصل میکند مثلا مایونا نیان چون مقننین دانا و بصیر\n\n٤٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1565, "text": "( ٣٥ )\nکنفسیوس وسقراط\nشماره ( پنجم ) سال دوم\nو بعضی اشخاص بی غرض داشتیم که محض برای خیر ومفاد حکومت جمهوریت مشغول ومتفکر بودند نسبت به مللی که به آنها اسم بر بریت و وحشت اطلاق میکردیم خیلی ها ملت مؤدب، ذی تقوی ومترقي بودیم . قبل از ما درمیان مصریان حکما و دانایانی وجود داشت که قوانین اداری واخلاقی آنها را اصلاح کردند وقوانین محسنه از ایشان بما رسید درمیان جمهوریت های متعدده یونان، جمهوریت ما در تشویق صنایع آزاد، بسط علوم، ساخت اسلحه، تفوق داشت: معذالك جمهور يتيکه بیشتر از همه مدت مديدى حايز روح انتظام صاف بود جمهوریت لاسه دمو نی Lacedemons است پس اطمینان داده میتوانم ملتی که دران مقننین بصیر و هوشیار متعاقباً يك پي دیگر حکومت کنند وقوانین تقوی را مراعات نمایند از سایر ملل که حایز چنين رويه نباشند مؤدب تر ومترقی تر است ملتی که از طرف عقلای قوم بجادۀ صحیح هدایت شده باشد، بچیزهائیکه عوامل افتخار آنها است حساس، در مقابل مخاطرات مقاوم وثابت قدم، واز شهوات روگردان، بچیزهای کم قانع ومعتاد بوده، رویه عدالت را طوری پیش میگیرند که سا کنین مملکت را از تجاوزات وتغاصب ممانعت وجلوگیری میکنند این صفات سراسر در میان ساکنین (لاسه دمونى) موجود بوده وچینیان قدیم هم در اعصار ماضی بدان ها آراسته بودند . لیکن هنوز هم معتقدم كه تمام يك ملت به تمام اصولات حقه تقوای حقیقی نایل شده نمیتواند : جزاینکه بعضی قواعد مفيده وعمده را حايز گردند و این هم غالباً در اثر ترویج تربیه، احترام قوانين، محبت ودلسوزی بوطن، همچشمی مشروع واعتياد باین اوصاف ؛ بعمل میرسد لكن فیلسوف شدن وفقط قشنگ وخوب را بمحض اعتقاد وعشق حقیقی و آزاد تعقیب کردن امری است که هرگز امکان ندارد در ميان يك ملت منتشر گردد زیرا این کار مخصوص بعضی ارواح هاي تابناك انتخابي است كه آسمان ايشان را از سایرین مجزی کرده است يك ملت محض قابل این است كه در اثر آمریت بعض اشخاص معتمد بعضی اصولات عادی و اعتقادی تقوی را مالك شوند چنانچه گمان میکنم تقوی چینیهای قدیم شما هم از همین قبیل بوده است . چنین ملل با اشخاص فقط در چیزهای درست کاراند که ایشان را بدان عادت داده باشند وقوانين درستکاری برای آنها وضع کرده باشند خارج از این حتی قوای قضاوت\n٤٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1566, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٣٦ )\n\nنيك و بد هم ندارند ، ازین جهت است که نسبت به هم شهری خود رحیم\nو بشخص خارجی ظالم میباشند . نسبت به وطن خود دلسوز و ممات و مملکت\nمجاور متهـاجم و ظالم میکردند بدون اینکه ملتفت شوند زمین کاملا وطن\nمشترکه است که بایست تمام انسانها و ملل مختلف مانند خانواده واحدی دران\nزیست کنند . این مباني تقوی که بر اساس عادات وخرافات يك ملت وضع\nشده چون باصولات اولیه که مفكورة حقيقي عدالت و تقوی را با تمام معنی\nو وسعتش تولید میکنند بنا نیافته ناقص و ضعیف مانده است . چنین ملل که\nدر دایره بعضی احساسات و در قسمت عملیات پرا گنده بحکم قوانین\nموضوعۀ خود ذی تقوی بنظر می آیند دین پرعیب ، بی انصاف و ملوثی را\nحایز بوده اند. افسوس چه رویه ! چه اختلاطي ! این بهترین صفت ملل و\nقشنگ ترین صورت عالم انسانیت میباشد .\nکنفیسیوس :- ممكن ما نسبت به شما خوشبخت تر بوده باشیم ، زیرا تقوی در چین خیلی ها\nمنتشر بود .\nسقراط :- ادعای شما امریست مسموعی برای اطمینان خاطر و برای اینکه از زبان\nصادق استماع شود\nبایستی اروپائیان طوریکه تواریخ خود ها را میدانند تاریخ شما را از نزديك\nمطالعه نمایند وقتی که تجارت کاملا آزاد و معمول گردید وقتی که برای معاینه\nدقیق نوشته جات قلمی قدیمی تاریخ شما تنقیدات اروپا وارد دیار چین شد ،\nوقتیکه افسانه و اساطیر و چیز های مشكوك از اشیای محقق مجزی شد وقتیکه\nارپائیان حسن و قبح جزئیات عادات قدیم شما را شناختند ، آنوقت ممکن است\nبملاحظه رسد که انسانها در مملکت شما و سایر جاها همیشه ضعیف ، بیهوده\nو فاسد بوده اند و انسانها همه وقت و در تمام ممالک انسان بوده اند .\nکنفیسیوس :- آیا سخنان مؤرخین ما را در ادیان خود باور نمیکنید ؟\nسقراط :- مؤرخین شما همه مجهول اند ، فقط بعضی قصص شما را را ویانی که چندان معتمد\n\n٤٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1567, "text": "عمارت معروف دار الامان\nحال دار الفنون افغانستان"}
{"book": "adl0986", "page": 1568, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1569, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم کنفیسیوس وسقراط ( ۲۷ )\n\nنیستند اقتباس کرده بما رسانیده اند . برای این کار بایستی زبان شمارا مفصل\nبدانند ، کتب شمارا مطالعه کنند علی الخصوص مبدء مطالب که مملکت\nشما است معاینه نمایند آنوقت هنوز هم باید صبر کرد تا عده زیاد علما ومدققين\nمطالعات عمیق نمایند تا مطالعات عمیق کاملا آفتابی و نمایان گردد . تا آنوقت\nملت شما از دور قشنگ و با عظمت واز نزديك مشكوك بنظر می آید .\nكنفيسيوس : ــ بجهت اینکه فرناند مانده پن تو Fernand Mendez Pinto\nمبالغات زیاد بکار برده هیچ چیز را نمیخواهید نسبت به مملکت ما اعتبار کنید؟\nآيا شك داريد که چین امپراطوری وسیع و قوی ، پر جمعیت و با اداره منتظم است؟\nشك داريد که صنایع در آنجا به منتهای ترقی رسیده ؟ وعلوم عالیه منتشر شده ؟\nشك داريد که ساکنین آن در احترام قوانین خیلی ها دل بستگی دارند ؟\nسقراط : ــ نمیدانم از روی چه باین چیزها قانع شوم .\nكنفيسيوس : ــ از روی حکایات را ویان خود تان .\nسقراط : ــ پس باید سخنان را ویان را اعتبار کنم .\nكنفيسيوس : ــ چه عیب دارد .\nسقراط : ــ خوب وبد هر چه که باشد .\nكنفيسيوس : ــ هر چه که باشد .\nسقراط : ــ بقرار حکایات را ویان بیهوده ترین ، خرافات پسند ترین ، ظالم ترین\nدروغگوترین ملل جهان چینیان میباشند .\nكنفيسيوس : ــ هيچ جا خالی از اشخاص بیهوده و دروغگو نیست .\n\n٤٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1570, "text": "شماره (پنجم) سال دوم مجله کابل (۳۸)\nمطبوعات و نشریات ما\n(۵)\nنسیم سحر بقلم سرور خان جویا\nجریده هفته واریست که پنج سال پیشتر ازین در سر زمین سرسبز ادبیات افغانستان مانند یک نسیم سحری می وزید و اغلب از شعرای جوان و طن با یک نظر نیکی باین موسسه ادبی دیده بلکه با مدیر مؤسسه او همدست شده بودند که باین ذريعه يك رايحه تازه و آوازه خوش آیندی بمشام و سمع اهل فضل و ادب رسانیده ذوق ادبی در روح پژمرده سایر هموطنان دمیده و عشق شعر و شاعری را در دل شعرای کهن تجدید کنند مع الاسف حرارت جوانی و نو کاری نویسنده مسئول و محول آن این نسیم ملایم بهاری را بسرعت تمامي بيك تندباد سیاسی زمستانی تبدیل داده و موقعیت های متصوره علاقه مندان ادبیات را بظرف يك مدت قلیلی از سقوط این مؤسسه زیبا بنا کامی انجام داد .\nجریده نسیم سحر در قوس ١٣٠٦ در شهر کابل تاسیس شد و در اوایل سال آتی آن سقوط کرده شماره پانزدهم آن که بنظر نگارنده رسید از تاریخ ثور ۱۳۰۷ است و شاید همین شماره از آخرین شماره های آوان سقوط اوست.\nاین جریده بسر محرری آقای احمد راتب خان بطبع حروفی اولا در دو صفحه و اخیراً در ٤ صفحه از ده افغانان کابل انتشار می یافت طبعش اولا در شرکت رفیق و اواخر\n٤٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1571, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nمطبوعات و نشریات ما\n( ٣٩ )\n\nدر مطبعه انیس و مسلک آن اصلا ادبی و گاهی در سیاست هم مداخلت مینمود بلکه بزرگترین علل سقوط آن همین مداخلت گردید .\nنوروز :\nاخبار نوروز يك دورهٔ کوتاهی در نشریات وطن اظهار موجودیت کرده این جریده بتقطیع اوراق معموله دفاتر در ۸ صفحه بشرکت رفیق در ماشین حروفی طبع و بکابل نشر میگردید اولین شمارهٔ آن به اول اسد ۱۳۰۷ از طبع بیرون آمده و تماماً ۹ شماره مداومت داشته مدیر مسئول آن جناب محمد نوروزخان بوده که فعلا سر منشی حضور همایونی میباشند و نگارندهٔ جریده آقای میر غلام خان، منشی حالیه جمعیت العلما و نگارندهٔ مجلهٔ حی علی الفلاح، مسلک جریده علمی، اخلاقی، ادبی و فنی ولی مسایل دینی که در زیر عنوان ( شرع وعقل ) بطور مسلسل رقم یافته بیشتر و پیشتر و مهم تر است. این جریده بظهور انقلاب سقوط نمود .\nجریدهٔ مکتب :\nهمان اخباری است که مخصوصاً برای طلبهٔ مکاتب در سال ۱۳۰۸ بکابل تاسیس شده مسلك این جریده علمی ادبی تربیوی فکاهی بطبع حروفی و تقطیع جریدهٔ انیس در دو صفحه بعالم مطبوعات ظاهر گشته این جریده از مکتب امانیه بنگارندگی آقای جلال الدینخان متعلم آن مكتب شایع میشد. طبع آن بدواً در مطبعهٔ انیس بوده و شمارهٔ ١٤ و ١٥ آن از تاریخ ٢٥ حوت ۱۳۰۸ که بدست ما رسیده در چهار صفحه انتشار یافته و تعطیل موقتی آن را ازین شماره بعد به نسبت تهیهٔ مطبعه متذکر است آینده اش نامعلوم است كه مطبعه مهیا و نمرات آن جاری خواهد شد یاخیر .\nاتحاد افغان :\nاین اخبار در اوان اغتشاش داخلی افغانستان بدواً از چمکنی سمت جنوبی در ماشین دستی ( سیکلوستایل ) طبع و نشر میگردید اگر چه در سر لوحهٔ این جریده نویسندهٔ مسؤل شیردل یاشیرین دل نشان داده شده ولی نگارندهٔ اصلی آن مولوی یعقوب حسن خان است كه در معیت والا حضرت شاه محمود خان در زمرهٔ محاربین جنوبی وظیفه دار\n\n٤٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1572, "text": "( ٤ )\nمجله کابل\nشماره ( پنجم ) سال دوم\n\nنشریات بوده .\nاین جریده در یکورق بزرگ یکرویه هر هفته یکبار شایع میشد و نگارش آن فقط در اتحاد و اتفاق و نشاندادن يك راه صحیح وغیره هدایاتیست برای اقوام افغانی تا زمینهٔ نجات مهیا و حکومت سقوی بر طرف گردد ، متاسفانه این جریده بیش از هفت شماره نتوانست ادامه نشریات نماید ، چه مؤسسۀ سیار بوده و هنگام عقب نشینی مجاهدین از خوشی لهو گرد در حملات سقويها ماشین و دستگاه بچپاول رفته اداره سقوط نمود تنها شماره سوم آن که بملاحظه نگارنده رسیده از تاریخ ۸ ذی قعده ١٣٤٧ است .\nاصلاح :\nجریدهٔ اصلاح از اخبارهای مشهور و تاریخی ماست که در مطبوعات وطن عامل خدمات مهمی شده و در نقاط جداگانه و بصورتهای مختلفی ظاهر گردیده چون مؤسس و مربی اصلی آن شخص شخيص اعلحضرت همایونی میباشند و برجسته ترین نشریات آن هم در همرکانی یا اثر توجهات آن قاید دانش دوست بوده لازم می افتد يك مقداری در اطراف این موسسه نشریات وطنی تفصیلات بیشتری داده باشیم .\nاولین مرتبه ظهور اصلاح که در ولایات قطغن بوده ما آنرا در تفصیل جریده خان آباد ذکر کرده ایم و احتیاج بتکرار نخواهد داشت .\nدوره دوم نشریات اصلاح از هنگامیکه اعلیحضرت همایونی در سرحد جنوبی بنیت نجات وطن داخل شده اند شروع گردیده گویا علاوه بر یکسلسله انتشاراتی که بغرض رهنمائی اقوام غیور افغانی بطور اعلانات اشاعه داده و بدلایل مقنعهٔ عامه غیر تمندان افغانستان را بمنهج مستقیمی هدایت میکردند مصمم شدند اخبار مستقلی نیز در هفتهٔ یکمرتبه از آن دستگاه نشریات همرکابی بیرون آورده باشند تا آنکه جریدهٔ اصلاح را در جایی هنگام توقف شان تأسیس فرمودند .\nاگرچه جریده هفته وار اصلاح در چهار صفحه از اوراق معمولی و در ماشین دستی سیکلو استایل چاپ میشد ولی در عالم معنی يك جریدهٔ آزاد و رایگانیست که در بحبوحه اغتشاش وظیفه تشویق و ترغیب عامه اهالي افغانستان را باتفاق و اتحاد في ما بين بر عليه\n\n٤٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1573, "text": "( ٤١ )\nمطبوعات و نشريات ما\nشماره ( پنجم ) سال دوم\n\nغاصبین حکومت و اصلاح نقاضت هائی که اسباب تشتت و ناکامی هموطنان گردد ذمه وار\nشده بود تمام تحریرات و منتشراتی که درین جریده مندرج است برحسب هدایات\nاعلیحضرت محمد نادر شاه که در انوقت بحیث قاید اردوی مجاهدین تشریف داشتند ، ازقلم\nمرحوم محمد یعقوبخان والی و جناب محمد نوروزخان سرمنشی فعلی همایونی طراوش یافته ،\nگرچه سر لوحه اخبار بنام ( نصرالله ) معنون است ولی این اسم مستعار بیمن\n( نصر من الله وفتح قریب ) در سرلوحه اخبار انتخاب گردیده ، وعلاوتاً يك بيتی هم\nدر پیشانی جریده بطور دایم مرقوم است که تاجائی از مسلك اين جریده اشعار میدارد ،\nبی مناسبت نخواهد بود اگر عین آنرا درج این صحائف کنیم !\nوقت آنست که خود را همه ایثار کنیم\nپی اصلاح وطن کوشش بسیار کنیم\nبا اینها طوریکه کتاب نادر افغان راجع باین جریده مینویسد بلکه اولین سرمقالهٔ آن را\nکه از قلم جناب سرمنشی است نقل میکند مسلك جریده بخوبی روشن شده که اصلاح افکار\nو خیالات عوام ، خاتمه انقلاب ، انسداد مسلمان کشی نصب امام ، بوجود آمدن حکومت\nعادلانه اسلامیانه ، اتفاق و اتحاد را خواهشمند است و طرفدار احزاب و اشخاص نیست ،\nالحاصل اصلاح در جاجی تماماً نه شماره نشر شده و اولین شمارهٔ آن در تاریخ یکم ربیع الاول\n١٣٤٨ ( ١٦ اسد ١٣٠٨ ) انتشار یافته و آخرین شماره اش بظفر وکامیابی به نجات وطن\nخاتمه می یابد گویا پس از وقفه کمی اصلاح دوره سوم خود را در کابل آغاز به\nنشریات می نماید این مرتبه اصلاح به قطع بزرگتر و طبع حروفی و همان\nهفتهٔ یکبار درچهار صفحه بکابل انتشار و اولین شمارهٔ آن در چهارم عقرب ۱۳۰۸\nبمدیریت و نگارش آقای حسن سلیمی شروع به نشرات نموده پس از اشاعهٔ یازده شمارهٔ آن\nنگارنده و يك شماره که بنام آقای محمد زمانخان تره کی معاون ادارهٔ اصلاح از طبع بیرون آمده\nاز شمارهٔ ۱۳ ادارهٔ جریده بمدیر ثانی آن آقای محمد امین خان خوگیانی تعلق گرفته درین اوان\nهم جریده ظاهراً چندی بهمان صورت و چندی در صفحات آن افزوده بصورت مجله بقطع\nانیس مگر در هفته دوبار تاشمارهٔ ٥٦ سال سوم که مصادف با ۱۲ حوت ۱۳۱۰ باشد شایع\nگردیده ، از شمارهٔ ٥٧ همان سال آقای برهان الدین خان کشککی اداره و نگارش این\n\n٤٧٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1574, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٢ )\n\nجریده را بذمه همت خویش گرفته و تا شماره ٦١ چهار شماره را بهمان ترتیب هفته دو مرتبه منتشر و از شماره ٦٢ اصلاح را یومیه ساختند ، روز نامه اصلاح تا کنون که دوره سوم را خاتمه داده و باین روزها در مرحله چهارم شامل شده زیر اداره آقای کشککی انتشار مییابد اصلاح يك روزنامه کثیرالانتشاری است که در هر گوشه و کنار مملکت مشترک داشته و دائماً بدون یکنوع اعتذار در میعاد معینه از طبع و نشر بیرون آمده و تازه ترین اخبار داخله و مقتبسات جراید خارجه را بقارئین خودش میرساند و هم از خوبی کاغذ و صفائی طبع قابل تعریف است امید بل یقین واثق است در آتیه نزدیکی مزایای کامله يك روزنامه عصری را دارا شده و متدرجاً اعتبار حقیقی مطبوعات این عصر درخشان را نماینده گی کند .\nد کور غم ــ و غیرت اسلام :\nدر همین آوانی که مرکز حکومت را سقوی ها اشغال کرده و از سمت مشرقی و جنوبی منورین وطن دوست بر علیه آنها و به نیت نجات وطن از چنگ اشرار مشغول کار زار بودند همچنانکه از جنوبی جرایدی برای انتباه اقوام و طوایف افغانی و ترغیبات جنگ آنها برعلیه سقویها نشر میگردید در مشرقی هم موقتاً اداره های جرایدی تاسیس و بزبان افغانی و فارسی و بنامهای مختلفی نشریات شروع شد مثلا جریده ( د کور غم ) که بهمرکابی والا حضرت صدر اعظم صاحب از طرف جناب محمد گل خان وزیر داخله موجوده شایع میگشت و ( غیرت اسلام ) که در زمان علی احمد خان مرحوم به اداره و نگارش آقای عبدالحلیم خان نشر میشد .\nاگرچه این ها هر کدام يك مدت قلیلی در عالم نشریات وجود داشته و در اختتام محاربات سقوط کرده اند ولی نظر بخدمات مهمی که در آن موقعیت خطرناك انجام داده اند نزدما بسی قابل قدر است بسیار تأسف میکنم ازینکه هيچ يك پرزه از آنها در دست نیست تا تفصیلات طرز طبع و نشر آن را نیز تصریح میکردیم .\nالایمان :\nاین جریده هم در آوان اغتشاش از قریه بابری سرخ رود متصل جلال آباد بهفته دوبار\n\n٤٧١"}
{"book": "adl0986", "page": 1575, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مطبوعات و نشریات ما (٤٣)\n\nانتشار مییافت، جریده الايمان بنگراني نيك محمد خان رئیس محلی و نگارنده گی جناب مولوی محمد ابراهیم\nخان کاموی بطبع سنگی و قطع يك ورق بزرگ يكرويه شایع شده شماره اول آن\nاز ذیقعده ١٣٤٧ هـ قمری شروع شده و پس از نشر ۸ شماره بشماره نهم سقوط کرده\nموضوعات منتشره آن از اتحاد و اتفاق واخوت اسلامی است اگرچه این جریده بیشتر\nاز چهار هفته در عالم مطبوعات وطن دوام نیافته ولی نظر بزحماتی که نگارنده موصوف\nدر آن موقع انقلاب از حیث فراهم آوردن لوازم طبع متحمل شد قابل تقدیر است.\nحبیب الاسلام:\nاخبار حبیب الاسلام یکی از جراید است که در آوان حکومت سقوی در شهر کابل\nشایع شده طبع آن حروفی در مطبعه امان افغان بوده و تقطیعش مانند اصلاح موجوده است\nاین جریده در اواخر ماه رمضان ١٣٤٧ که مصادف با حوت ۱۳۰۷ میباشد آغاز نشریات\nکرده مسلك جریده بغرض پروپاگند و منافع خود سقویهاست در شماره های اول و دوم\nمحي الدينخان مدير انیس مدیر این جریده بوده پس ازان مدیر دومی محمد حسین خان رئیس\nتدریسات است و مدیر ثالث آقای برهان الدینخان کشککی هستند سقوط حبیب الاسلام با\nانقراض حكومت حبیب الله بچه سقا توام است.\nمعرف معارف\nاولین مجله که از وزارت معارف افغانستان ماهوار نشر شده همین مجله معرف\nمعارف است قطع این مجله بسیار كوچك يعنى هشتم حصه يك تخته كاغذ معمولى بوده ولى\nصفحاتش نسبتاً بیشتر است، تنها شماره اول آن که ۳۰ صفحه میباشد از شماره دوم سال\nاول الي اختتام نشر در ٦٠ صحیفه منتشر گردیده، تاریخ تاسیس آن در وزارت معارف از\nاول سنبله ۱۲۹۸ شمشی است و آخرین شماره آن که بدست ما رسیده شماره هفتم سال سوم\nاست و از تاریخ ثور ۱۳۰۱ میباشد.\nاین مجله تماماً بطبع حروفی در ماشین خانه کابل چاپ میشد و در اغلب شماره های او\nاوراق سر و آخر معکوس است، نگارنده مسؤل سال اول آن از خود مجلدات شناخته نمیشود\nفقط در مجلدات اواخر سال دوم آن مدیر آقای محمد حسین خان مدیر مکتب حبیبیه ومحرر\n\n٤٧٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1576, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٤ )\nجا فقط امیر محمد خان نشان داده شده در مجلدات سال سوم هنگام تصدی همان مدیر بجای محرر سابق اسم عبدالرؤف خان کاتب وزارت دیده میشود .\nنظر به اقوال بعضی از اهل معارف و باز بدلیل امضای اخیر بسیاری مقالاتی که در شماره های سال اول آن مندرج است گو یا اداره کننده و نگارنده نخستین این مجله ، مرحوم محمد امیرخان برادر جناب وزیر تجارت موجوده بوده اند، چه آن نویسنده جوانمرگ هم یکی از طلاب عالیه معارف در العصر بشمار میرفته .\nاگر چه معرف معارف من حیث اسم ورسم بایستی یک مجله علمی و ادبی شناخته شود ولی متاسفانه از موضوعات عالی علمی و ادبی در نشریات آن کمتر بحث شده و مطالبی که قسمت عمده مجلدات ۳ ساله آن را ترتیب و تشکیل میکنند تقاریر طلاب مدارس و تفصیلات حفله های رسمی وزارت معارف وغیره مقالات طلاب مکاتب است .\nرویهمرفته چون آوان طبع ونشر آن زمانه های ابتدائی مجله نگاری در وطن بوده و باز ناشیرین آن وظایف جداگانه هم داشته اگر مانند مجله های عصری دارای یک تقسیمات مستقل ومتنوع مضامین نیست عذر او پذیرفته و برای ما يك يادگار قابل قدری است . ناتمام\n٤٧٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1577, "text": "شماره ( پنجم) سال دوم افغان در هندوستان ( ٤٥ )\n\nعالم تاریخ\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\n(١٦)\nافغان در هندوستان\nنگارش . م . غبار\n\nسلاطین خضر خانیه ( ٤ نفر ) از سال ٨١٧ تا ٨٥٥ هجری :\nچنانیکه قبلا گفتیم تیمور گورکان بنیاد سلطنت افغان را در هندوستان بر انداخت،\nو هم نفاق داخله افغانها وتعدد رقبای سلطنت کار را بجای نازکی کشیده دیگر امیدی برای\nاعادهٔ عظمت آنها نگذاشته بود ، ولی در نتیجهٔ يك اتفاق شخصیت زبر دستی بین افغانها\nظهور و در حالیکه سررشتهٔ امور چون موی زنگی پیچیده بود زمام مهام در دست گرفت ،\nاین شخصیت محکم عبارت از همان ملك خضر خان است که صاحب خورشید جهان نسب او را\nبشاخه ( سره بنی ) پختانه درست کند ، ومرزا محمد ملك الكتاب شیرازی در کتاب\nزینت الزمان فی التاریخ هندوستان موسوم بتاج التواریخ وسلالة السیر ( طبع بمبئی سال\n۱۳۱۰ صفحه ۳۲ ) اینخاندان را با سلسله لود هیه پختانه که بعد از تیمور تا ظهور بابر\nدرهند سلطنت کرده اند ، بدون تعیین اسم قبیله وی فقط افغان نژاد گفته ورفته است ، سایر\nمؤرخین خانوادهٔ خضرخانیه را نژاداً ( سید ) شمرده اند ، ودر اغلب تواریخ بهمین اسم\nمعروفند ، چونکه افغانها بعضاً بسائقهٔ غلو در مفاخر وعلویت دینیه گاهی خودشانرا تیمناً\nبیکی از سلاسل مقدسه منتسب می نمایند ، واز همین جاست که شجرهای بعض قبایل تاملک\nطالوت و آصف برخیا ممتد میشود ، مخصوصاً اگر دختری از سادات در حبالهٔ نکاح یکی\nاز افاغنه داخل شد دیگر محال است اولاد واحفاد آنها را غیر ( سید ) چیزی دیگر خواند ،\n\n٤٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1578, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٦ )\n\nو از همین قبیل است فامیلهای متعدد و متراکمه که در اکثر حصص وطن افغانستان بنام سید یاد میشوند ، شعبه های بزرگ پختانه از قبیل استرانی ، مشوانی ، وردک ، هنی ، خوندی که در تعداد تقریباً در صد هزار نفر در ماورای سرحد حالیه شرقی و جنو بمشرق سپین غر و کوه کرم و حدود قندهار و علاقه وردک آباد هستند رویهمرفته خرد شان را منسوب بسادات مینمایند ، حتی یکوقتی فاتح مشهور افغان شهریار محمود هوتکی که مملکت فارس را مسخر ساخت در مسکوکات خویش خود را بسیادت منسوب و منظور نمود .\nبهر حال میرویم بمقصد ملك خضرخان در ربیع الاول ۸۱۷ هجری قدم به تخت پادشاهی هندوستان در دهلی گذاشت ولی او حالت مملکت را مغشوش یافت ، چونکه محارب خارجی و انقلابات و پاد شاه گردشی های داخلی مرکزیت را متلاشی ساخته و در هر سری هوای سرداری دمیده بود ، هنود باجگذار از تادیه مالیات ابا ورزیده و نائب الحکومهای ولایات دم از خود مختاری میزدند ، خضرخان برای توحید اداره و تحکیم مرکزیت قد علم نمود و عمر خود را درین راه صرف کرد با الآخره تا اندازه به تشکیل و تامین پادشا هیت هندوستان نایل و موفق آمد .\nخضرخان در سال اول جلوس خود ملك تحفه تاج الملك را بوزارت مملکت بگماشت و اختیار خان افغان را بنایب الحکومه گی میان دو آب مامور نمود ، و بعد ها خود رای ولایت کہنیتر نرسنگ نام را در ماورای آب جون و گنگا مغلوب و مطیع در بار دهلی ساخت و متعاقباً مها بت خان والی ولایت بداون را مجبور با نقیاد مرکز نمود ، هكذا از ولایات کہور ، کنبل مالیات چندین ساله بگرفت ، و ولایت جالیسر را از سر کشان را جپوت متصرف شد ، بعد ها ولایت اتاوه را تامین کرد و تورکهای باغی را در سرهند مغلوب و فراری ساخت ، خضرخان در سال ۸۱۸ هجری ولایات گوا لیار ، جا نور ، بیا نه را بالذات سیر کرده و بصورت قطعی تامین نمود . و در سال ۸۱۹ ملك طغنای طا غی را در سرهند مطیع و منقاد ساخت . و الحاصل خضرخان از بدو جلوس شاهانه تا آخر عمر مصروف پیکار بود ، و در جمادی الاول ٨٢٤ رخت بسرای دیگر کشیده و در دهلی مد فون شد .\n\n٤٧٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1579, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nافغان در هندوستان\n( ٤٧ )\n\nولیعهد سلطنت سلطان معزالدین ابوالفتح مبارکشاه بن خضرخان بعد از فوت پدر قدم به تخت سلطنت هندوستان گذاشت و او نایب الحکومه گی پنجاب را به ملك رجب بن سدو خان افغان داد و برادر زاده خود ملك بدر را بحکومت هانسی و فیروز آباد مقرر نمود. مبارکشاه را در ایام سلطنت همان روز پدر در پیش بود و تا زنده بود آنی بفراغت نخورد و عمری در راه امنیت هندوستان و تحکیم پادشاهی دهلی صرف کرد، مبارکشاه پادشاه عاقل وجدی بود ولی اغتشاش های داخله بحدی زیاد بود که جدیت او دیگر مثمر ثمری نمیگردید. مبارکشاه از بدو جلوس خود ٨٢٤ هجری تا وقت مرگ ٨٣٧ هجری بلا فاصله دوچار بغاوتهای مدهشه جسرت نام کاکر برادر شیخا کاکر که رئیس قبیله و در سواحل سند علم استقلال بر افراشته و چندین بار بغرض فتح دهلی عسکر کشیده بود، بعلاوه عمر او مصروف تامینات ولایات کهتیتر ، اتاوه ، میوات ، بیانه ، و دفاع ولایات گوالیار و کالپی از سلطان هوشنگ غوری پادشاه مالوه و سلطان ابراهیم شرقی پادشاه جانپور شد ، در عین زمان مبارکشاه مجبور بود جلو عسکر کشی های امیر شیخ علی گورکانی حکمران کابل را که مکرراً بغرض فتح دهلی میتاخت نگهدارد ، هکذا سالها برای فرو نشاندن انقلابات فولاد نام غلام و نایب الحکومه خود در بتهنده مشغول گردید. بالآخره مبارکشاه در رجب ٨٣٧ هنگامی که به تماشای شهر جدید آباد کرده خویش در کنار آبجون موسوم بمبارك آباد مشغول بود از طرف چندنفر خائنین دربار و هندوها به تحريك ملك سرور الملك وزیر مملکت کشته شد.\nبعد از شاه شهید ، محمد شاه بن فرید خان برادر زاده او بسلطنت قبول شد ولی زمام امور جمهور در دست اقتدار سرور الملك وزیر و قاتل شاه متوفی اوفتاد ، بعد از کمی امرای مشهوره بر خلاف سرور الملك شوریدند و محمد شاه او را بکشت و خود بسیاحت ملتان و تاراج ولایت جسرت کاکر باغی مشهور افغان پرداخت ، محمد شاه از سال ٨٤٠ یکباره گی دل بعشرت واناث سپرد و این خود برای تباهی امور سلطنت در حالیکه مراحل اغتشاش و انقلاب را می پیمود مساعد بیرحمی گردید ، در مرتبه نخست ملك بهلول لودهی ( سر سلسلۀ سلاطین لودهیۀ هند ) که بعد از فوت عم خود سلطان شه لودهی ( ملقب\n\n٤٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1580, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٨ )\n\nبا سلام خان ) حاكم سرهند شده بود ، بدون اجازه ومنشور سلطان دهلی بلاد لاهور\nو دیپال پور را تا پانی پت اشغال نمود ، محمد شاه هر چند بار اول بهلول را شکست داد\nولی در تجاوز دویمین او از فرط تنبلی تن بشرایط بهلول تقدیم کرد، و این مطلب بر جسارت\nرقبای سلطنت افزود ، راجهاى تحت الحمایه از دادن باج انكار كردند ، و ابراهیم\nشاه شرقی دست تجاوز در حدود و حصص سلطنت دهلی دراز كرد ، متعاقباً سلطان محمود\nغلجی شهریار مالوه در سال ٨٤٤ هجری عسکر به تسخیر پایه تخت دهلی کشید ، محمد شاه\nبنا چار بدفاع تاج وتخت خود مشغول شد ، ولی قبل از انكه بقوای عسکری خویش تکیه\nکند از بهلول استمداد نمود ، و بهلول با بیست هزار عسکر بدفع دشمن پرداخت ، ازین\nبعد بهلول رسماً حكمران لاهور و دیپالپور گردید ، وبكبارى بدهلى عسکر کشید اما ناکام عودت\nنمود . عشرت پرستی محمد شاه در اواخر کار را بجائی رساند که عمال حكومت ولا یت بیانه را\nبه سلطان محمود غلجی تحویل کردند ، عاقبت محمد شاه در ٨٤٩ هجری رخت بسرای دیگر کشید .\nبعد از محمد شاه پسر او سلطان علاؤالدین تاج سلطنت هند بسر نهاد ولی سست عنصری\nاین شاه جوان روز کار خاندان خضر خانیه را به انتها رساند ، در اول وهله گر چه باستثنای\nبهلول حكمران پنجاب سایر حکام وعمال ولایات دست بیعت دراز كردند ، اما بزودی شاه\nبی تجربه را تنها گذاشتند و در میانه این بحرانات فقط ملك حميد خان افغان وزير وملك\nحسام خان افغان نايب السلطنه دو شخص كار آگاه بودند که دست داده و پایه های تخت\nسلطنت را از صرصر حوادث محفوظ نگه میداشتند ، بد بختانه شاه به تحريك مغرضين\nمتملق ملك حميد خان وزیر را در سال ٨٥١ هجری محبوس نمود و باینحركت خويش قلب\nهواخان صادق ولایق دولت را بشکست ، در سال ٨٥٢ علاؤالدین پایه تخت را از دهلی\nبه بداون انتقال داد ، لذا هرج و مرج در امور مملکت رخ نمود و نصايح ملك حسام خان\nنائب السلطنه بهیچصورت مسموع شاه نیفتاد ، عاقبت امور دولت مغشوش و پاد شاه ضعیف\nوامرا مأيوس يا خائن و رقبا قوی و دلیر گردیده در مملکت باقیمانده هند ملوك الطوايفى قائم شد\nچنانیکه پنجاب تاپانی پت در اداره ملك بهلول و مهر ولی تاسرای لادو ( متصل دهلی )\nبتصرف احمد خان میواتی و سنبهل تا گذر خواجه خضر در تحت رايت دریا خان لودی\n\n٤٧٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1581, "text": "(٤٩)\nافغان در هندوستان\nشماره ( پنجم ) سال دوم\n\nو ولایت کول بحاکمی عیسی خان و علاقه را بری تا قصبه بون نكاون بفرمان قطب خان افغان و کنپیل و پیتالی بحکومت پرتاب نام هندو و بیانه در زیر امر داؤد خان او حدى هريك بشکل حکومت خود مختاری متشکل شد ، و در تصرف یادگار شهنشاهان هندوستان ( علاؤ الدین ) سوای دهلی و چند علاقه كوچك ديگر نماند .\n\nملك حميد خان وزیر چون تجزیه پادشاهی هند و انقراض خانواده خضر خانیه را بچشم سر میدید ، خواست به تغیر رژیم آب رفته بجوی این سلطنت قدیم باز آورد ، لہذا وقتیکه از محبس علاؤ الدین فرار کرده بود داخل دهلی شده و حکومت را متصرف گردید ، ولی نخواست خودش اعلان سلطنت نماید پس بفکر انتخاب ملك بهلول لودهی نایب الحکومه پنجاب او فتاد ، چونکه سلطان محمود شرقی پادشاه جونپور از اقارب سلطان علاؤ الدين بحساب میرفت و سلطان محمود غلجی پادشاه مندو از پایه تخت دهلی بسی دور بود ، ملك بهلول لودهی نیز که از قبل فتور سلطنت افغانیه دهلی را احساس و خود را مستعد باعاده عظمت او میدید ، بمجرد دعوت ملك حميد در سال ٨٥٢ هجری عازم و داخل دهلی شد ، و در حالیکه از سلطنت جز نامی نداشت قهراً تابع اراده ملك حميد خان گردید ، و سلطان علاؤ الدین هنوز در بداون مشغول شرب مدام بود ، در سال ٨٥٥ ملك بهلول به بهانه ضيافتي ملك حميد را محبوس و خودش مستقلا زمام پادشاهی در دست گرفت ، و متعاقباً حسب در خواست سلطان علاؤ الدين حقوق سکه و خطبه پادشاهی هندوستان حاصل کرد که ما ازین سلسله سلاطین لودھیه در آینده سخن خواهیم گفت ، اما سلطان علاؤ الدین از سال ٨٥٥ تا ٨٨٣ هجري بهمان حکومت بداون قناعت نموده و در سال مؤخر الذکر راه آخرت در پیش گرفت.\n\n٤٧٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1582, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nمجله کابل\n( 50 )\nیاد آوری و تصیح\nبعض اغلاطی در قسمت 13 مقاله عاجزانه مندرجه شماره 15 کابل واقع شده ولازم\nدانستیم درینجا خاطرالعین محترم را به تصحیح آن ملتفت سازیم و این نه تنها اغلاطی است\nکه در ان شماره وقوع یافته بلکه اغلب مقالات تاریخیه ما را حال بدینمنوال بوده و در وقت\nطبع دو چار تحریفات و محذوفاتی گردیده اند که حتی بعضاً موضوع از میان رفته و یا اقلا\nمفهوم آن تغییر یافته، مثلا در قسمت دومین مقالات ما در سال اول کابل یکجائی از بك هارا\nدر تخارستان پیشتر از زمانه چنگیز چاپ کرده اند در صورتیکه خطای این مطلب بدیهی است\nوما در نمرات ما بعد کابل به تصحیح آن پرداخته ایم . هکذا در چندین قسمت های دیگر\nکه ظهور دولت هیاطله افغانستانی از قرن پنجم مسیحی نوشته آمده بالعکس در مجلات کابل\nاز قرن دو و سه مسیحی طبع و تحریر یافته ، اما آنچه را که اغلاط لغوی و محذ وفات کلیه وی\nمیدانیم بسی زیاد و تصحیح آنهمه متعسر بود پس تصحیح آن را حواله بذوق و ذهن مطالعین\nنمودیم ، عجالة درینجا فقط به تصحیح یکدو جمله میپردازیم که در صفحه 93 - سطر اخیر -\nمجله 15 کابل سهواً بقرار ذیل چاپ شده :\n( اما راجع به خلج ها ( غلجائی ) ها استعمال شده و مورخین اسلام مکرر ازان\nذکر کرده اند الخ . . . . ) صحیح جملات فوق اینست :\n( اما راجع به خلج ها ( غلج ها ) بایستی دانست اسم خلج از قرن پنچ هجری در )\n( غالب تواریخ در مورد طائفه غلجائی شعبه بزرگ پختانه استعمال شده و مؤرخین )\n( اسلام مکرر ازین اسم ذکر کرده اند الخ . . . ) غبار\n479"}
{"book": "adl0986", "page": 1583, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nشهرهای تاریخی\n( ٥١ )\nشهرهای مشهور وتاریخی افغانستان که بمرور دهور وحوادث جهان محو و نابود شده ،\nتا جائیکه تاریخاً بنظر رسیده در جدول ذیل ترتیب یافت .\nغبار\n\nنام شهر ها\nملاحظات\n\nآرتا گوان\nدر حدود شهر هرات حالیه واقع و یکی از قدیم ترین بلاد افغانستان در قرون قبل الاسلام بود\n\nآری گاون\nدر آراضی بین علاقه کنر و پنجکوره از طرف اسکندر مقدونی بنا نهاده شده بود و از شهرهای\nمعمور افغانستان حساب می شد\n\nانك\nشهر انك قدیم در ساحل رود سند معمور و از بلاد قدیم و تاریخی افغانستنان شمرده میشد\n\nاسکندریه\nمرگیانه\nدر علاقه مرغاب از طرف اسکندر بنا یافت و بعضاً مستشرقین موضع آنرا مرو چاق\nحالیه میشناسند\n\nالکزا ندریه\nارا کوسیا\nدر حوالی شهر حالیه قندهار از طرف اسکندر بنا شد و در دوره قبل الاسلام از شهرهای\nمعروف افغانستان بود\n\nالکزا ندریه\nقفقاز\nدر نواح علاقه کوهدامن حالیه واقع و اباد کرده سکندر بوده و حالیا حتی موضع آن بی نشان است\n\nآهنگران\nدر علاقه غور واقع ویکی از خوبترین بلاد افغانستان در دوره اسلام شمرده میشد ،\nمغل آنرا خراب کرد\n\nانطاکیه\nدر حوالی شهر مرو قدیم واقع و از قدیم ترین بلاد تاریخی افغانستان بود . انتیوخ\nسوترآن را در قرن سوم قبلالمیلاد بنا نهاد\n\nاسفزار\nدر علاقه هرات واقع ویکی از شهرهای معمور افغانستان در دور اسلام بحساب\nمیرفت . مغول او را تخریب نمود\n\nبگرام\nدر اراضی بین خیبر و شهر حالیه پشاور واقع بوده از شهرهای قدیم افغانستان حساب میرفت\n\nبهلول\nدر علاقه یوسف زئی واقع واز شهرهای نفیس قرون ما قبلالاسلام افغانستان\nشمرده میشد\n\nبامیان\nیکی از منترین و معروفترین بلاد عجیبه افغانستان تا ظهور اسلام بود بعد از تخریبات\nاعراب از طرف مغل محو قطعی گردید\n\nبست\nدر ساحل هلمند رود واقع ویکی از شهرهای متمدنه افغانستان تا ظهور مغل بحساب\nمیرفت ، آثار او هنوز باقیست\n\n٤٨٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1584, "text": "( ٥٢ ) مجله کابل شماره ( پنجم ) سال دوم\n\nنام شهر ها ملاحظات\nپوشنگ ( فوشنج ) در موضع قریه زنده جان حالیه علاقه هرات افتاده و تا ظهور مغلها از بلاد متوسطه افغانستان بود\nبغشور در نزدیکی قلعه مور (كشك حاليه روس) واقع ویکی از شهر های قدیمی افغانستان شمرده میشد .\nبلخ ( قديم ) یکی از بهترین وقدیمترین بلاد افغانستان بوده تا هجوم اعراب از خوب ترین شهر های آسیا شمرده میشد بعد ها چندین بارخراب شد\nبدخشان در محل شهر فیض آباد کنونی واقع و تا ظهور مغل از شهر های معمور افغانستان بود، چنگیز او را تخریب کرد\nبروقان در جوار شهر بلخ قدیم در دوره اعراب بنا یافت ، بعد ها در محاربات خارجی منهدم گردید\nبالا حصار شهر كوچك وحصینی بوده از قرن ١٨ تا ١٩ پایه تخت افغانستان قرار گرفت ، در محاربه دویمین افغان و انگلیز منهدم گردید\nپرشور ( فر سور ) یعنی شهر پشاور قدیم که از قرون قبل الاسلام افغانستان تا ظهور اسلام و محارب آن از تاریخی ترین بلاد افغانستان محسوب بود\nپشین در علاقه هزارمجات حالیه واقع و تا ظهورمغل از شهر های مشهور افغانستان حساب میشد\nپشکلاوتی در حدود چهارسده حالیه پشاور واقع واز کهن ترین بلاد افغانستان بوده در هجوم اسکندر آبادان ومعمور بود\nپتا له در علاقه سند اوفتاده و در عهد سکندر بسی آبادان ومدتها از بلاد معروف افغانستان حساب می شد\nپنجوای دريك منزل شهر حالیه قندهار واقع و در دوره اسلام تاظهور مغل از بلاد متوسطه افغانستان شمرده می شد\nپيشا وران در سیستان واقع و تاظهور مغل ها از بلاد متوسطه افغانستان بود\nتگین آباد در محل شهر حالیه قندهار واقع و تاظهور مغل ازمشهور ترین بلاد افغانستان در ولایت زابل شمرده می شد\nتالقان (اول) در جوار شهر حالیه تالقان ( قطغن ) واقع و تا هجوم چنگیز از مهمترین شهر های افغانستان حساب می شد\n\n٤٨١"}
{"book": "adl0986", "page": 1585, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nشهرهای تاریخی\n( ٥٣ )\nنام شهر ها |\nملاحظات\nتالقان ( دوم )\nدرعلاقه مرغاب (هرات) واقع و تا هجوم چنگیز و تخریبات او شهر معموری بود\nتا ق ( طاق )\nشهر كوچك و مستحکم نظامی بوده در نزدیکی شهر زرنج ( سيستان ) واقع و تا\nظهور مغل معمور و آبادان بود\nتهته\nشهر قدیم و تاریخی افغانستان در نواح سند بوده ، و حالیا قصبه ئی جای آنرا گرفته\nجوین\nدر دوره اسلام از شهرهای متوسطه افغا نستان محسوب ودر علاقه سيستان\n( فراه حاليه ) واقع بود حا ليا نشانی ندارد\nزر نگ\n( زرنج )\nاز قدیم و تاریخی ترین بلاد افغانستان و پایتخت ولایت سیستان بود در تخریبات مدهشه\nمغول منهدم گردید\nزرغون شار\nدر علاقه لوگر حالیه واقع و در قرون وسطی از بلاد متوسط افغانستان محسوب بود\nحاليا حتی کوچکترین اثری ازو نمانده\nسمنگان\n( ايبك )\nيكی از بلاد تاریخی و نفیس افغانستان تا ظهور و هجوم اعراب حساب میشد وحا ليا\nقريه ايبك جای آنرا گرفته\nسرخس ( قديم)\nدر طول تمام قرون وسطی از بلاد مهم اقتصادی افغانستان بوده وبعد ها خراب\nو جای او را سرخس كوچك جديد اشغال نمود\nسلطانيه (قلعه )\nشهر كوچك و منيبی بود در عهد مغل ( شاهرخ ) در جوار شهر مرو آباد شد\nوحاليا نشانی ندارد\nشورمين\nدر هزاره جات حاليه واقع تا حمله های مغل از شهر های معروف افغانستان بود\nشائی ( شاهی)\nدر جوار شهر ضحاك ( بامیان ) واقع و از شهر های معروف افغانستان در قرون\nوسطی بود\nشهرك\nدر علاقه غور وا قمع و از بلاد مهمه افغانستان در دوره اسلام وبر وايتی پایتخت\nسلاطین غور بود\nشيرين تگای\nدر علاقه میمنه حالیه وا قع و تا ظهور مغل از بلاد معموره افغانستان بحساب میرفت\nضحاك\nدر نزدیکی شهر بامیان قدیم اوفتاده و از شهر های تاریخی افغانستان حساب میشد\n٤٨٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1586, "text": "شماره (پنجم) سال دوم مجله کابل (٥٤)\n\nنام شهرها\nملاحظات\n\nغزنی (قدیم)\nیکی از بهترین بلاد افغانستان بوده و تا ظهور دولت های غوری و مغلی معمور و آبادان بود\n\nغلغله\nدر مقابل اسنام بامیان واقع و از شهر های نفیس افغانستان بود مغل ها او را منهدم ساختند\n\nفاریاب\nشهر مشهوری در افغانستان بوده و تا ظهور مغل معمور و آبادان بود حالیا قریه دولت آباد در ولایت مزار جای آنرا گرفته\n\nفراه (قدیم)\nدر حوالی شهر حالیه فراه واقع و از چهار قرن قبل الميلاد باینطرف معمور بود\n\nفیروز وند\nدر کشک حالیه قندهار واقع ویکی از بلاد متوسطه افغانستان بوده و حالیا اثری از و نمانده\n\nفیروز کوه\nدر علاقه غور واقع ویکی از بلاد عمده افغانستان در عهد سلاطین غور بحساب میرفت\n\nفیصار\nدر علاقه میمنه واقع و از بلاد متوسطه افغانستان بوده و حالیا جای آنرا قریه اشغال کرده\n\nقندهار (قدیم)\nدر نزدیکی شهر حالیه قندهار واقع و تا هجوم نادرشاه ترکمان از بلاد مهمه افغانستان بوده نادر او را تخریب نمود\n\nقصدار\nدر بلوچستان واقع و در قرون وسطی از شهرهای عمده افغانستان بحساب میرفت\n\nقندز\nدر چند میلی خان آباد حالیه (قطغن) واقع و از قرن ده تا نوزده مسیحی از بلاد مشهوره افغانستان شمرده می شد\n\nقره باغ\nدر علاقه غور واقع و از شهرهای متوسط افغانستان در دور اسلام بحساب میرفت\n\nکاپیسی نگارا\nدر کوهدامن حالیه (سمت شمالی کابل) واقع و در دوره قبل الاسلام یکی از بلاد ظریفه افغانستان محسوب بود\n\nکارتنه\nدر حدود بگرام - جبل السراج اوفتاده و یکی از شهرهای تاریخی افغانستان بود ، اسکندرا ینشهر را بنا نهاد\n\nکوهسان\nدر علاقه هرات واقع و در دوره اسلام شهر معروفی بوده حالیا سوای خرابه ها اثری ازو نمانده\n\nگردیز (قدیم)\nدر ولایت پاختیا (سمت جنوبی حالیه) واقع و در دور اسلام از شهرهای معروف افغانستان بوده خرابه های آن باقیست .\n\n٤٨٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1587, "text": "شماره (پنجم) سال دوم شهر های تاریخی (٥٥)\nنام شهر ها\nملاحظات\nنگار آرا\n( هده )\nدر نواح شهر جلال آباد حالیه واقع واز متباین و نفیس‌ترین بلاد قدیمی افغانستان\nتاظهور اسلام بود .\nعليك\n(یوکراتیدیا)\nمابین بلخ و شبرغان واقع و یکی از کهن ترین بلاد افغانستان قدیم بود ، یوگراتید\nشاه بلخ در قرن ۲ قبل المیلاد او را بنا نهاده بود .\nنیشاپور (قدیم)\nیکی از معمور ترین بلاد افغانستان بحساب میرفت ، عشایر غز و بعد ها مغل آنرا\nتخریب کرد ، محارب قجر وابدالی او را سقوط داد .\nنکائی\nبین اراضی کابل و کوهدامن از طرف سکندر بناشد و یکی از شهرهای تاریخی\nقبل الاسلام افغانستان محسوب بود .\nهرات (قدیم)\nدر جای شهر حالیه هرات واقع و یکی از معروف و بزرگترین بلاد افغانستان بود،\nمغل آنرا منهدم ساخت .\nهزار اسپ\nپایتخت خوارزم (خیوه) و تا ظهور وتخربیات مغل از بلاد مهمه افغانستان حساب میشد\nمروچاق\nدر محل قریه حالیه مروچاق در علاقه مرغاب واقع و یکی از شهرهای قدیمی\nافغانستان محسوب بود\nمرو\nدر نزدیک قصبه حالیه مروواقعی و ازبزرگ ومتمدن ترین بلاد افغانستان شمرده\nمی شد ، مغلها او را منهدم ساختند\n٤٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1588, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٥٦ )\n« نظریات علمای روسیه شوروی »\n( نسبت به صنایع تاریخی افغانستان )\nاز قلم پر و فیسور دینکه عضو\nانجمن علمی شرق شناسی کل روسیه\nترجمه از کتاب (افغانستان) منطبعهٔ ماسکو\nسنه ١٩٢٤ مترجم سید عبد الله خان\nصنایع افغانستان هنوز آنقدر کم در تحت تدقیق و مطالعه آمده که برای جوینده مملکت\nپراسرار و مخفی را جلوه میدهد . اثرهای مخصوصی در باب صنایع نفیسه تاریخی در افغانستان\nاشاعه نیافته است و فقط نظریهٔ مختصر نگارشات سیاحین و آنهم که بصورت عمومیه رقمطرازی\nنموده اند اگردقت شود خیلی پر معنی و در محتویات خود شعب مختلفه را دارا ست .\nتمثال های صنایع افغانستان بچندین عوالم مدنی زبمد خل است . اولی به عالم مدنیت\nبود اودومی در محیط صنایع اسلام. علاوه بران مکشوف گردیده که آثار باختری های قدیم\nکه با مدنیت ایران قدیم ارتباط دارد موجود است . در باب آثار معماری مدنیت های متنوعهٔ\nهر دوره از تصنیف قابل تقدیر اکادميك بار تولد ( احوال جغرافیای تاریخی ایران سنه ۱۹۰۳ )\nمعلومات گرفته میتوانیم و همچنین بعضی معلومات متممه در ( مجله شرق جدید ) که در\nسنه ۱۹۱۷ بطبع رسیده و در خصوص نتایج علمی هیئت اعزامیه ( ایکسپد یسیون )\nکه از طرف المانها در اوائل جنگ عالمگیر وارد افغانستان شده بودند و توضیحات بسیطی\nمیدهد دیده میشود . چون مقصود اساسی ایکسپد یسیون مذکور ایفای وظایف حربی\nو سیاسی بود بناء علیه در مسائل علمی رول ضمنی بازی کردند و نسبت به صنایع تاریخی و آثار\nعتیقه بعضی مشاهدات بعمل آورده و عکس های بر داشتند .\nاز آثار صنایع بودا در افغانستان بت های عظیم الجسه و سموچهای که دارای تزئینات\nبر جسته و منقش و مصور میباشد در بامیان موجوداست . ( در ینباب دوکتور ولیچسیلاو )\nدر نطق خود که بحضور مجلس کمیسیون افغانی در انجمن علمی شرق شناسی کل روسیه در\nسنه ۱۹۲۲ ایراد نموده است متذکر میشرد ملاحظه کنید و در خصوص عمارت نوبهار که\n٤٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1589, "text": "شماره (پنجم) سال دوم نظریات علمای روسیه (٥٧)\n\nاز عمرانات ادوار قبل از اسلام و در بلخ وجود دارد بارتولد توضیح میکند (صحیفهٔ ٩ - ١٠) که این عمارت در عصر دهم در حالت ویرانه دیده شده است. جغرافیادان ایرانی آنرا عمارت پادشاهان قدیم ایران مینامد ولی بحقیقت قریب تر عقیده بارتولد است مبنی به توضیح جغرافیا دانان عرب که میگویند، نوبهار معبد آن دینی است که شهنشاهان چینی و شاهان کابل معتقد آن بودند، یعنی بودایان شرح ساختمان معبد مذکور را در قرن نهم ابن الفقیه میدهد و از او پیشتر در قرن هفتم از طرف زائر بودائی سوآن تسآن نیز تشریح گردیده که در معبد مزبور چندین مقدسات بودائی مدفون و بطرف شمالی زمینه پله‌ها راه داشت و در وقتیکه سوآن تسآن حضور داشت تا صد عدد صومعهٔ بودائی در بلخ موجود بود چقدر حفریات این موضع پر ثمر خواهد بود و چقدر چیزهای جدیدی در فن صنایع قدیمه ما را خواهد آموخت! حفریات این موضع قرار یکه مجله فرانسوی در سنه ١٩٢٢ اطلاع میدهد از طرف موسیو فوشه در بلخ آغاز گردیده است و در آنجا اکتشافات جدیده را انتظار میکشد و برای مطالعات صنایع یونان بودا مساعدت خوبی خواهد نمود که خط مشی اساسی مقاصد علمی خود را تعقیب کند.\nسلطنت یونان و باختریان که عظمت و جلال آن نصیب قرن دوم قبل الميلاد است میبایستی آثار عتیقهٔ آن در ناحیهٔ هندوکش و همچنین اراخوسی (ناحیه علیای دریای هلمند یا پایتخت قندهار) مانده باشد. در این مواضع ممکن است که آثار صنایع حقیقی باخترها ظاهر شده و هم در تمثالهای قدیمه صنایع چین تا ثیر آن امکان مکشوفیت دارد (قرن دوم قبل از میلاد) در اینخصوص هیرت نیز تصدیق ولي شاوان تکذیب میکند.\nدر قسمت غربی باختریان قدیم از خرابه‌های شهر باختری قدیم تیدملك (اسم سابق آن بوکراتیدیا) سیاحین ذکر میکنند هکذا احتمال دارد آثار ارتاکوانهٔ قدیم در موضع بالا حصار هرات چنانکه توماشك (١) حدس میزند پیدا شود. ندر مایر (رئیس وفد المانی)\nبسمت شرق جنوب بلخ قدیم از ابنیهٔ خیلی قدیم که بکلی ویران گردیده‌اند متذکر\n\n(١) بار تولد «اجمال جغرافیای تاریخی ایران سنه ١٩٠٣ صحیفه ٤ - ٢٥ »\n\n٤٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1590, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nمجله کابل\n( 58 )\n\nمیشود و این آثار قدیم که عبارت از مینارهای بزرگی است و از خشت پخته آباد شده بود\nبه عصر زور آسترا ( زردشت ) تعلق دارد و از باختری ها بحیث قدیمترین مرکز تمدن\nآریانی که بما معلوم است حکایت میکند . حصارهای گلی که تا بیست متر عرض دارد در شمال\nآن آباد شده باید تعلق به این عصر داشته باشد . این حصار یا دیوار بزرگ در غرب طاق\nکه مردم بومی آنجا شهر قدیمی آنرا میخوانند ختم میشود .\nشکل ساختمان حصار مذکور منکسر و بطول 800 متر و عرض 600 متر میباشد\nو عموم ساختمان ابنیه عبارت از ارتفاع ( 10 متر ) است که در روی میدان چمنزار آباد\nو با دیوارهای مرتفع از گل و خندقهای عریض محصور میباشد . در قسمت انتهائی سمت\nجنوبی آن بالا حصارش واقع است .\nدر عرض راه تاشقرغان و آيبك ابنية قدیمی موجود و غالباً از دورۀ زور آسترا خواهد\nبود : بفاصله چند ساعت راه در دشت بطرف شمال شرقی تاشقرغان قصبه واقع است كه بلاشك\nاز اهل باختریان میباشد .\nما دامیکه بصنایع اسلامی افغانستان غور شود ما همچنین می بینیم که خیلی کم اکتشافات\nبعمل آمده است . صنایع اسلام در حدود افغانستان اهمیت زیادی که دارد برای فهمیدن\nصنایع قرون وسطی آریانی میباشد که قسما در شعبۀ مدنیت افغا نستان موجوده کاملا آنرا\nتمثیل میکند . وان بر كهم در مقالهٔ خویش راجع به معماری اسلام در ایران نیز نسبت\nبه نشریات زاره ( یادگارهای معماری ایران ) خاطر نشان میکند که توسعهٔ صنعت معماری\nایرانی در اکثر شعب آن هنوز تحقیقاتی بعمل نیامده است ، ومشار اليه مینویسد كه ياد\nگارهای عربستان ، فارس کرمان ، خراسان و غیره نظر بیاد داشت های مسافرین واطلاعات\nعمومیه برایما پر اسرار معلوم میشود .\nاما ضمناً در افغا نستان باید بعضی مسائل تاریخ این صنایع معماری صورت حل و فصل را\nبخود حاصل کند . بعقیدهٔ وان بركهم لازم است که دورهٔ ترقی نقاشی های مدارس در هرات\nجستجو بشود ولی در آنجا آثار تاریخی بسرعت مخروب میگردد و راهنمای صحیح و تالیفاتی\nدر این خصوص موجود نیست . خانیکوف که مدت پنج ماه در هرات توقف نمود درباب\n\n487"}
{"book": "adl0986", "page": 1591, "text": "شماره (پنجم) سال دوم\nنظریات علمای روسیه\n(٥٩)\n\nآثار تاریخی آن هیچگونه معلوماتی نمیدهد. در تصنیف سالادین که در سنه ۱۹۰۷ در زیر عنوان (یادگارهای صنایع مستظرفهٔ اسلام) اشاعه یافته در قسمت اولین آن فقط در باب مینارهای غزنی افغانستان ذکر میکند که آنهم قبلا از طرف فرگیوسون (تاریخ صنعت معماری هند و شرق، بزبان انگلیسی) نشر شده است. در باب آثار معماری اسلام در افغانستان که چقدر و بچه حالت در حال حاضر میباشد مثلا بارتولد وندر مایر در تصنیفات فوق الذکر خویش معلومات میدهند و چنانچه ایت هم در باب سه دانه طاق بزرگ نزديك دروازهٔ غربی بلخ شرح میدهد که بقرار گفته ساکنین آنجا از آثار مسجد جامع، چهار سوق، مسجد سبز است و نیز خرابه های مدرسه ایست که سبحان قلی خان زمامدار نصف دوم قرن ۱۷ عیسوی آن بلاد عمران نموده است هکذا خرابهای دیگر است که از طرف چنگیز خان مخروب گردیده، و احتمال دارد که تخریب آن به دورهٔ تعلق داشته باشد که چنگیز خان شهر بلخ را خراب نمود. در مزار شریف مقبرهٔ خلیفه: علی (کرم الله وجهه) که در سنه ١٤٨١ عیسوی سلطان حسین تیموری آباد کرده بود، موجود است. نظر بمشاهدات هیئت اعزامیهٔ المانی که فقط داخل مقبرهٔ شکل قدیمی آنرا نشان میدهد اما از طرف خارج مقبره، بواسطهٔ الحاقات بی مذاق تماماً تبدل یافته است و همچنین خرابه های قرون ۱۳ - ١٤ عمارت اسلام گمان میرود که موجود باشد.\nحال نظری بطرف هرات می اندازیم. در آنجا فخرالدین کرد بالا حصاری در سنه (١٢٨٥ - ۱۳۰۷ عیسوی) آباد کرده است که حال هم وجود دارد. بارتولد فقط در باب عالیترین ابنیه داخل شهر که عبارت از مسجد جامع باشد و در سنه ۱۲۰۱ عیسوی از طرف غیاث الدین سلطان کرد عمران و در قرون ۱۳ - ١٤ باز ترمیم گردیده متذکر میشود. نظر بمشاهدات هیئت اعزامیهٔ المانی گویا مسجد مذکور در ازمنهٔ مختلفه ترمیم و تعمیر گردیده و در حال حاضر هم در اثر توجهٔ امیر بصورت مرغوبی صیانت میشود و در اعصار خیلی ما بعد ازان (نسبت به زمان انشاء آن) دیوارهای حیاط جامع مذکور با خشت های منقش مزین\n\nشرح حصار هرات و بالا حصار آن با فوتو ها در کتاب هملتن (افغانستان سنه ١٩٠٥ صحیفهٔ ١٥٧ - ١٥٨ - ١٦١)\n\n٤٨٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1592, "text": "شماره (پنجم) سال دوم مجله کابل (۶۰)\n\nو بروی آن بطرز عمارات خراسان از کاشی کار شده است و بطرف شمالی مسجد حجرۀ کوچکی بشکل مربع ساخته شده که دروازۀ درآمدن آن خیلی منقش و رخ آن بطرف شرق است . عمارت مذکور بشکل و نقش خود مسجد سرخ خراسان را بیاد میدهد در اطراف شهر هرات مصلی خیلی قشنگ واقع است . مصلای هرات از سه عمارت مدرسه مرکب بود و مادام که دایت دیده بود دو طاق با چهار مینار آن که ابنیه گنبد مانند را تشکیل میداد با مقبره های بعض اهل تیموری و معبد بزرگی که دومین مسجد جامع هرات محسوب میشد باقمانده بود . بقرار گفته اسفزاری این عمارت در اواسط قرن پانزدهم عمران شده بود .\nبارتولد بخاطر نشان میکند که نظربه معلومات هولد یچ (همسایه هند سنه ۱۹۰۱ صحیفه ١٤٢ - ١٤٣) این عمارات در حال حاضر وجود ندارند، زیرا امیر افغانستان عبدالرحمن خان در سنه ١٨٨٥ عیسوی در اثر اصرار مهندسین انگلیسی که در آنزمان محاصرۀ هرات را از طرف روسها انتظار میبردند امر به تخریب آن داد تخریب آن معلوم است که کامل بوقوع نپیوست ، زیرا هیئت اعزامیۀ المانی معلومات میدهد که در مصلی حاضراً ۹ دانه مینار باقمانده که از آنجمله چهار مینار در ابتدا تعلق بيك عمارت داشته و همچنین در ابنیۀ كوچك گنبدی ، عكس ابنیه مخرو به تا چاهائیکه ما معلومات داریم وجود ندارد این مثال روشن و ثابت میسازد چقدر لا زم است که برای تحقیقات وعكس بردا شتن آثار تا ریخی افغا نستان و بطبع و نشر آن عجله باید کرد : در قرب هرات زیارت گاه شیخ عبدالله انصاری (رح) در قرن پانزدهم عمران گردیده موجو د است . احاطۀ وسیع آن شصت متر در چهل متر است که دران لوحه سنگ های كوچك قبر ها خيلي زياد ميباشد دیوارهای حیاط قسماً کا شی کاریست . بطرف جنوب شهر پلی وا قع است ( مقصد مؤ لف از پل مشهور مالان است که بالای دریای هیرمند آباد گریده ) در عصر شاه عباس غالباً عمران گردیده است .\nاز غزنی قدیم که در قرن دهم پایتخت سلطنت و سیعی بود یکی از مراکز علم و هنر بشمار میرفت خرابه هائی ( در ٢٥ کلومتری غزنی موجوده ) تاحال باقی مانده است . شهر غزنی را در قرن ۱۲ - ١٤ چندین مرتبه خراب کردند بقرارگفته سلا لادین غزنی در\n\n٤٨٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1593, "text": "( ٦١ ) نظريات علمای روسیه شماره ( پنجم ) سال دوم\n\nاواسط قرن ۱۲ در مرحلة اولين قتل عام خراب شد در وقتیکه علاء الدین حسین به استثنای\nمقبرة سلطان محمود و دو مينار (که یکی آنرا بعده فرگیوسون ترمیم کرد) جميع آثار تاريخی را\nمنهدم نمود. محمود مسجد خیلی قشنگ از سنگ مرمر و گرانیت آباد کرد که در شاه نامه از آن\nتعریف و توصيف شده است. اگر در غزنی حفريات شود خیلی عجیب خواهد بود\nکه طرز ساختمان عمرانات آثار جوان معماری اسلام در افغا نستان واضح شود.\nدر قندهار آثار معماری اسلام به اعصار خیلی قریب تعلق دارد. بعضی یادگار های\nعجيب در کابل هم واقع است. از انجمله بیشتر قابل توجه مقبرۀ تیمو ر ( آخر قرن ١٧ )\nکه عبارت از عمارت گنبدی به شکل هشت زاویه ایست که از خشت پخته ساخته شده. دوم مسجد\nعید گاه است که بطرز هندی آباد گردیده. بالای سلسلة کوه های غربی استحکامات عصر\nنادر شاه ( ١٧٤٧ ) موجود است این تفصیلات مختصر از یادگار های اعصار مختلفۀ\nصنایع معماری اسلام در افغانستان که گمان میرود هنوز جامع نیست نشان میدهد که قطعاً\nاز حیث تاریخ صنایع منظرفه مطالعات و تدقيقات بعمل نيامده لازم است که سنجش\nمعماری یادگار های تاریخی بعمل بيايد و فوتو های اعلی از هر يك يادگار با توضیحات لازمه\nآن برداشته شود بعد از ان هم از حیث طرز معماری و هم از نقطه نظر نقاشی مطالعات\nو تدقيقات بعمل آید و با معلومات متوصلة ماقبل تطبیقات بشود و خصا لص طبعی معماری\nاسلامی افغانستان و اهمیت آن در تکامل صنعت معماری ایران و همچنین واضح شود که\nمعماری سمت جنوبی و جنوب شرقی افغانستان باصنایع اسلامی هند تاچه پایه ارتباط دارد.\nسایر شعب صنايع اسلام در افغانستان همچنین تقریباً در تحت مطالعه و مداقه نیامده است\nبیشتر از همه آغاز صنعت نقاشی و مصوری خورده ( ميناتور ) (افغانستانی) ( اگر با این معنی\nامکان داشته باشد که اظهار عقیده بشود ) واضح گردیده است که دران شاخی از میناتور\nایرانی که اول از هرات ( که مکتب ميناتور هرات نامیده میشد ) اقتباس شده است.\nدر عصر تیموریها هرات یکی از عمده ترین مراکز مدنیت نقاشی آن عصر محسوب میشد\nو در زمان شاه رخ ( ١٤٠٥ - ١٤٤٧ ) بهمت و کوشش شهزاده بایسون کور\n\n٤٩٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1594, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٢ )\n\n( سنه ١٤٣٣ ) که حامی و طرفدار علم و معرفت بود انجمن علمی ( اکادمی ) صنعت کتب تأسیس گردید ( ١ ) که برای ترقی میناتور ( نقاشی و مصوری كوچك ) بطرز ملی آن خیلی اهمیت داشت. ازین انجمن علمی برای ترقی خطاطی ، نقاشی و مجسمه سازی به اساس دستورات جدیده نیز استفاده میشد و آخرین دوره درخشان خود را در عصر سلطان حسین بایقاره ( ١٤٦٩ - ١٥٠٤ ) گذشتاند و در سنه ١٥٠٧ هنگامیکه هرات دستخوش یغما گردید انجمن علمی هم بحیات خویش خاتمه داد، در کارهای مکتب هرات اگر چه تغیرات زیادی بطرز ایرانی بعمل آمده بود اما باز هم نفوذ صنعت چین مشاهده میشود و در اینکه مناسبات مستقیمه با چین در آنوقت موجود بود تصاویر دست حیات الدین قلیله که در سنه ١٤١٩ به پیکن در جمله اعضای سفارتی که به آنجا اعزام شده بود رفته و فقط پس از سه سال اقامت مراجعت نمود و کیوئیل ( در صفحه ٢٦ ) تصور میکند که آیا او در تابلوی طرز چین جمعیت ( خسرو ، شیرین ، موسیقی چیان ) را که در روی قماش ابریشمی شاخه با پرنده گك که بلا شك بقلم رسام چینی کشیده شده است رسم کرده ؟ در تابلوی مذکور بزبان فارسی عبارت ذیل نوشته شده « در هرات از طرف یکنفر چینی رسم شده » در بین نوشته های قلمی که در هرات نوشته شده کتاب « معراجنامه » قلمی خیلی عالی سنه ١٤٣٦ را مخصوصاً متذکر میشویم که در کتابخانه ملی پاریس موجود است.\nبهزاد رسام قابلترین ایرانی هم بمكتب هرات تعلق داشت که او را مارتین رفائیل ایران خطاب میدهد. بهزاد یکی از رسامان نادری است که مورخین ایران در خصوص او تو ضیحات جزئی میدهند که ما بهتر از ایشان نسبت به او معلومات داریم. بهزاد در حدود سنه ١٤٤٠ ـ تولد و از صغارت در هرات بدربار سلطان حسین میرزا آغاز بخدمت نمود. مورخین استاد او پیرسید احمد تبریزی را می فرمایند و حامی مخصوص بهزاد میر علی شیر نوائی شاعر و وزیر بود از سنه ١٤٦٨ الی ١٥٠٦ بهزاد بریاست انجمن عملی هرات موظف شده و پس ازان در تبریز زنده گانی و خدمت میکرد و تا سنه ١٥١٤ حیات داشت. با ذکر این اجمال ما می بینیم که بهزاد قسمت زیاد عمر خود را در هرات صرف کرد و در آنجا بین افکار عالی شهر مجلل و منور آن دوره استعداد طبیعی او بمنصه ظهور برآمده وکامل شد. حقیقه هرات\n\n( ۱ ) کتاب كيوئيل مينا توری مشرق اسلامی . مطبعه برلين سنه ۱۹۲۲ ، صحيفه ٢٥ - ٢٦\n\n٤٩١"}
{"book": "adl0986", "page": 1595, "text": "شمارة ( پنجم ) سال دوم\nنظریات علمای روسیه\n( ٦٣ )\nچنین شهر مترقی بود چنانچه در ضمن تعریف وتو صیفیکه بابر از هرات مینماید نسبت به\nباغهای خیلی قشنگ و بنا های منقش از گچ وچونه که در زیردرختان واشجار قوی هیکل\nآباد بود حکایه میکند و مارتین در کتاب بزرگ خودراجع به نقاشی ایران ( ۱ ) استعداد\nوقابلیت رسام مذکوررا در نقش مناظر طبیعی و مصوری ذیروح که او مشغول آن بود تشریحات\nقابل تقدیری میدهد . ضمیمۀ کتاب « سفر نامه » که در سنه ١٤٦٧ از قلم او برآمده است\nصورت کامل تصنیفات رسام مذکوررا در جمیع یادگار های تا ریخی که از خامه اش بمنصۀ\nظهور پیوسته و تحقیقات آخرین بما نشان میدهد تشخیص و تعیین کرد ، اگر کار\nمکتب هرات و مخصوصاً از بهزاد درخود هرات و همچنین در سا یر شهرهای افغا نستان\nجستجو شود خیلی مفید ثابت خوا هد شد وبابن ذر یعه ممکن خوا هد شد که کتب\nقلمی از منهُ مابعد هم پیدا بشود ، زیرا حیات ادبی و نقاشي هرات اگر چه ضعیف شد و لی\nتا ا وا خر قرن شا نز دهم قطع نگردید و در اینخصوص تشریحاتيکه میللر وما در باب\nرسم ها دادیم با اشیای نفیسۀ میناتوریکه در کتبخانۀ اسلامی مرکزی قازان مو جود است\n( حمزه ، امیر خسرو دهلی سنه ١٥٨٤ که در هرات بزیور قلم آرا سته شده است ( ٢ )\nشهادت میدهد .\nنسبت به صنعت نقاشی كوچك ( میناتور ) صنعت خا مك وزر دوزی افغانستان ا سلامی\nکمتر تحت مطالعه آمده است . آثار قلیلی که معلوم شده است خیلی دلچسپ است . چنانکه\nظاهر است به دوخت قماشهائیکه مخصوصاً در دورۀ مغلیها که با زر وسیم ورسمهای رنگارنگ\nدو خته میشد شهرت مخصوصی را حا یز بود ( ٣ ) منبت کاری حصص غربی افغا نستان\nدر روی برنج خیلی معروف است . ودیگ معروف هرات ساخت ١١٦٢ آنرا خوب\n( ۱ ) مارتین رسامی مینا تور و نقاشی ایران هند و ترکیه سنه ١٩١٢.\n( ٢ ) مجلۀ موزیم ویستنک قازان در سنه ١٩٢١ نومبر« ١ – ٢ میللر در باب يك كتاب قلمی\nایرانی وپرو فیسوردنیکه تذکار است صنایع مشرق .\n( ٣ ) بار تولد صحیفه ٣٥ .\n٤٩٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1596, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٤ )\n\nتمثيل ميکند که در باب آن واسيليوفسکی ( معلومات راجعه به علوم عتیقه روسیه\nدر صفحه ۳۳ . ديك برنجي هرات سنه ٥٥٩ هجری ) معلومات میدهد ، از اسلحه\nمنقش طرز مخصوص خنجرهای دودمه افغانی است که با اسلحه هند اسلامی مشابهت\nدارد . در کتلاك نمایشگاه صنایع اسلامی مونشين سنه ١٩١٠ يك سلسله عكس\nهای اسلحه منقش و مزین اعصار ١٤٠٠ - ١٥٠٠ عیسوی ساخت هرات چاپ\nشده است ( کتلاك نومره ٢٤٣ ، ۲۳۷ ، ۲۳۹ ) ندر مایر متذکر میشود که\nدر کاروانسراها و خانه های قدیمه افغانستان خاتمگاریهای خیلی قشنگ در چوب\nو ارسیهای خیلی عالی چوبی دیده میشود ، درین هیچ شبه نیست که صنایع افغانسان چه در\nادوار قبل از اسلام و چه بعد از آغاز آن ( حتی فقط نظر به بعضی آثار تاریخی خیلی قلیلیکه تحت\nمطالعه آمده ) بذات خود مستقلا و اختلاطیکه با سایر مدنیتها نموده خیلی عجیب است\nدر باب آن لازم است که مطالعات و تدقیقات توسعه و تعمق داده شود . برای اجرای این\nمقصود اول به اول باید هیئت علمی مهمی در افغانستان عملیات بکند و بعد از ان بصورت\nمرتب معلومات واكتشافات مستحصله تاریخی و ادبي در تحت مطالعات دقیقه آورده شود .\n\n٤٩٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1597, "text": "( قصر امانیه )"}
{"book": "adl0986", "page": 1598, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1599, "text": "( ٦٥ )\nقلم در کف اغیار\nشماره ( پنجم ) سال دوم\nتقریظ\nو انتقاد\n« قلم در کف اغیار »\n( نگارش آقای عبدالهادی خان داوی )\nمحررین خارجی زیادی ، بنا بر سببهای مختلفی به افغانستان دلچسپی گرفته و آثار متنوعة\nتحریر کرده اند . فهرست این کتب مختلفة المواضیع را ترتیب کردن یکی از وظایف علاقه\nمندان ادبیات وطن است. این کتاب ها بر دو قسم تقسیم شده میتوانند .\n۱ - آثار قیمتدار مؤلفین منصف وبصير .\n۲ - کتابهائی که بمقاصد پست تری نشر مییابند ، گاهی خدمت بسیاسیات ناجایز يك دولت\nگاهی محض جلب پول وغیره وغیره مطلوب میباشد .\n( بخيال عاجزانه اطلاع برینهمه اقسام خالی از فواید نیست ، باید به قونسولهای افغانی\nدرممالك خارجه یادداشتی داده شود تا از طبع هر گونه کتاب هائی که در باب وطن خود\nبشنوند ومطلع شوند ، آنرا بدست آورده و بقدر کفایت بمقامات مربوطه ارسال نمایند . )\nجای تأسف است که کتب قسم اول بسیار کم شایع شده وقسم ثانی نهایت زیاد ، لہٰذا\nدر خارج هر خیالی که نسبت بما موجود است در نتیجه کتب قسم ثانی است ، و این کتاب ها\nبالیقین حالت مارا از آنچه هست بسیار بدتر نشان میدهند . اینست مملکت مختل ، اهالي\nيکدرجه بالاتر از وحشي ها ، اقتصاد صفر ، ادارة ظلم ، دین باطل معرفی میگردد .\nدر اهالی بی معلومات ما بعض ساده لوحي ها موجود است که مخصوص کوه نشین ها\n٤٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1600, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٦٦ )\n\nاست ، یکی از ان اینکه هر خارجی را خصوصا که مؤلف هم باشد بنظر محقق بلکه مرشد\nمی بینند و هر چه میگوید کورکورانه یعنی بی محاکمه قبول میکنند حالانکه این خطاست\nو درین زمان دلیل سادگی است و از اوضاع عالم بیخبری ، هر کسی که قلم بدست بگیرد\nمحقق نیست وارشادی کرده نمیتواند بلکه بالعکس بسا اشخاص که از آثار خواب آور جهل\nپرور فتنه انداز بدنام کننده ودشنام دهنده آن باید پناه به رب الناس عز اسمه برده شود این\nعقیده صاف دلانه هموطنان نسبت بمحرر خارجی علی الاطلاق ، مرا وادار میکند که زیر\nعنوان قلم در کف اغیار بربعض کتب و مقالات متعلق وطن عزیز که بقلم اجانب نوشته\nشده اند ، انتقادات خودم را بنویسم ، شاید در کتاب خوانان وطن يك حسي بیدار شود\nو از غلامی تقلید به آزادی تحقیق رهسپار گردند تا بینند که هر محرر خارجی یا عقاید علمی\nو منطق سیاسی او قابل باور نیست و اهمیت آثار درجۀ اول و دوم وسوم بمیان بیاید .\nدر وطن نونو شوق ترجمه هم پیدا شده است ولی برای اینکه کدام کتاب قابل ترجمه\nاست وکدام نیست ، باید مترجمین غور کامل کنند گاهی بعضی ها هر کتابی را که خواندند\nبشوق ترجمه کردن می افتند حالانکه کتب بسیار مفیدتر سالها بی ترجمه میمانند .\nامید وارم انجمن ادبی نیز برای این غور و تدقيق يك هيئتی تعیین بفرمایند ، تا حتی الامکان\nمترجمين باهیئت مذکور مشوره بکنند ، لازم تذکیر نخواهد بود که اعضای هیئت باید\nحتی الامکان اهل این امانت باشند . هیئت مذکور علاوه برانکه مرجع استشاره حضرات\nمترجمین جوان ما خواهند بود خود هم فهرست های خیارالکتب خارجی را نشر نموده\nخواهند رفت تادرمت کم دارای مواد کافیه معتبره گردیم . يکفایده دیگر آن اینست\nکه در ينصورت ماببلای سیلاب بی حدود آثار و ناولهای خارجی که در صد پنج از انها الاقابل\nخواندن باشند دچار نخواهیم شد چنانچه ایران شده است ومصلحین آن ها دست بسر\nمی زنند . هر رطب ويابس قابل خواندن نیست ، حیف این لوحهای ساده دل و دماغ تازه\nو مستعد اولاد مکاتب ما ، حیف آن اوقات گرانبهای جوانان رشید ما که هنوز نو از مفاسد\nبها ر دانش و چارپری و غیره تخلیص گریبان نموده اند که ببلای لغويات فسق و فجور آمیز و خرافات\nهای « معاشقه ناپولیون » پاردایانها «آرسن لوپن »وغیره گرفتارآیند این آثار بجای اینکه کسی را\n\n٤٩٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1601, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم قلم در کف اغیار ( ٦٧ )\n\nبمطالب جدی شایق بسازد ؛ يك جوان بوالهوس ، عشق جوی ، کاکه مشرب تربیه میکند ، تاریخ و حیات خود را نا فهمیده از راه رومان داخل تاریخ و حیات ملت های دیگر شده روح او را یگانه دوست ، و آشنا نا پرور میگر داند ، بجای ایفای احتیاجات ملیه در آرزو ها و هوسهای لا هبانه داخل میشود بلکه منهمك میگردد.\nغیر رومان ها نیز کتابهای بسیاری است که ما را از خود متنفر ، حقیر ، مأ یوس میگرداند ، افکار تفرق و اختلاف در ما می پروراند ، ما را بین هم می اندازد افکار و نظریات سیاسی یا علمی غلط بما القامیکند که بحال آنها نا فع میباشد و بحال ما مضر « فهل من مذكر ؟ »\nهر هلاك امت پیشین که بود\nزا نکه بر چندل گمان بردند عود\nای بسا ابلیس آدم روی هست\nپس بهر دستی نباید داد دست\n\n« مستر و مسز تارنتن »\n\nمستر تارنتن انگلیس مستخدم کارخانه چرمگری کابل را هر کس از اهالی کابل میشناسد ، مشار اليه باتفاق مادام خود کتابی به نام « Leaues from an Afghan Scrap book » نوشته است ، که در لندن در ۱۹۱۰ طبع گردیده است ، این کتاب ٢٢٥ صفحه ، يك نقشه ، و ٢٥ فصل دارد ، بعض فصلها را موسیو و برخی را مادام تحریر کرده .\nمادام مذکور رسامه است ، و لهذا بعض مناظر حیات این مملکت را نیز رسم نموده است ، موسیو عکاس است و چند تا فوتوها کتاب را تزئین مینمایند .\nکتاب هیچ معلومات علمی یا فنی ندارد ، حتی در موضوع صنعت دباغی و چرم سازی که اختصاص مستر تارنتن است نیز تمام کوشش او وقف آن شده است که بر اصول و سلیقه های\n\n٤٩٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1602, "text": "( ٦٨ )\nمجلة کابل\nشماره ( پنجم ) سال دوم\nافغانی ، قارئین انگلیس خودرا بخندانند و بس ، اما مثلا عاید حیوانات این مملکت و پوست ، آبها ، و صنعت دباغی وطنی ، و علل خوب یا بد ، مترقی یا منزل بودن آن و غيره يك كلمه هم تحریر ننمود است ، حکایات دور از کار ، و قصص بی سند و بی اعتبار آنقدر زیاداند که اندازه ندارد ، یکمشت ازین بافته گی های مشار اليهما - بصورت نمونه ـ تقدیم است : ـ\nسراج الملك والدين قصر جلال آباد خود را دوست داشت در ینقصر يك ، قالين ، اعلی که چند پشت يك طايفه خرگاه نشین دران مهارت خود را صرف نموده بودند جلب نظر مستر تارنتن را کرده ، و بدین مناسبت يك واقعۀ تاریخی را یاد آوری میکند ، لفظ ، واقعۀ تاریخی ، از يكقصهٔ خود ساخته بیشتر معنی ندارد : ـ امیر مذکور هر سال زمستان جلال آباد میرود ، یکبار حاکم جلال آباد از خروج امیر مذکور از کابل بعزم جلال آباد مطلع نمیشود تا که موکب او بجائی میرسد که تنها یکر باط تا جلال آباد باقی میماند ( باولي : مترجم ) چونکه حاکم مذکور درقصریکه نشیمن خود امیر است سکونت گرفته بود ، لهذا قصر مذکور کثیف و خراب و باغهای آن که کمند اسپهای حاکم صاحب شده بود ، فردا که امیر مذکور جلال آباد میرسد جای نشیمن خود را به اینحال یافته ، حکم میکند که حاکم را احضار کنند ، حاکم تا به حضور میرسد فوت میشود .\nمستر تارنتن بعد از نوشتن این « قصه تاریخی » مینویسد : « من شنیدم که چون یکی از دوستان حاکم مذکور دانسته بود که سزای حاکم چه نوعیت مدهش دارد ، او را زهر خورانید ، » ( صفحه ۹۹ ) شما لطفاً اینواقعه را يك دقيقه زیر محاکمه عقل در آرید ، در نتیجه معلوم خواهد شد که مستر تارنتن چقدر از احوال این مملکت مطلع است : ـ جرات حاکم برای استعمال قصر پادشاه ، مطلع نبودن پادشاه ازان ، بیخبر بودن حاکم از حرکت امیر بصوب محل مأموریت او ( در آنوقت هنوز سفر با اسپ بود ) و تا وقت ورود امير بجلال آباد خبر نشدن ، شدت سزا ، معلوم شدن نوع سزا بیکدوست خورانیدن زهر قبل رسیدن حکم احضار . این همه چیزها از ابعد احتمالات است ، وذا تاً با كثر بامردم معلوم هم هست که واقعه باین کیفیت ابداً وقوع نیافته است .\nاز ترتیب گرفتار کردن اسلحه که گویا از طرف اهالی جهاد دوست افغانستان ،\n٤٩٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1603, "text": "( ٦٩ )\n\nقلم در کف اغیار\n\nشمارۀ ( پنجم ) سال دوم\n\nدر وقت امیر شهید برای امداد « یاغستان » میرفت تارنتن با يك لهجة تلخی ذکر کرده که این اسلحه را ( جناب ) ناظر محمد صفر خان بمهارت از جاهای مستور پیدا کرده تسلیم حکومت نمود ، ولی چون خود ناظر مذکور شريك يك سازش بود در سنه ١٩٠٩ بحکم امیر شهید به توپ پرانده شد . ( صفحهٔ ١٩ ) چون ناظرین همه میدانند که الحمد لله جناب ناظر صاحب تا امروز زنده و جور و تیار هستند ، و نسبت سازش هم بایشان تهمت صرف است . پس درجۀ محقق بودن محرر وصحیح بودن تحریرات او را قیاس کنند خصوصاً وقتیکه فقرة ذیل مصنف ومصنفه را که در تمهید کتاب نوشته اند با قصة فوق تطبیق کنیم :\n« کتاب ما هیچ مزیتی ندارد جز اینکه تمام مندرجات آن حقایق ثابته هستند چیزی را که بچشم خود ندیده ایم ننوشته ایم » یکچند حقایق ثابته دیگر را هم بشنوید :\nیکی از رعایای جلال آباد چار گوسفند چاق بحضور امیر شهید تقدیم کرد ، امیر مذکور نهایت خوش شده صد طلا بآن شخص بخشید ، رعیتی مذکور بفکر ادامة اینگونه مساعی منفعت آور افتاده برای شخص دوم مملکت سردار نصر الله خان نیز تحفة تهیه کرده است ، الفاظ خود تارنتن را بشنوید :\n« با سلامهای بسیار تحفه ها را پیش روی سردار هموار کرد ، سردار مذکور سوالات زیادی وارد کرده و رعیتی جواب های مسرورانه داده در آخر قصة تقدیم گوسفند بحضور امیر صاحب و بخشش شانرا نیزایما نمود ، سردار مضطر بانه پرسید : راست میگوئی ؟ رعیتی حلف خورده ( الفاظ حلف را چنان ترکیب کرده است كه يك مسلمان نمی تواند آنرا عیناً ترجمه کند ، زیرا بی ادبی است عجب تر آنکه خلاف حقیقت است ، اینطور حلف در مملکت ما مروج نیست و او از زبان هر کس همین حلف را بیان میکند ، مترجم ) گفت راست است و برای اثبات لفظ خود کمر بند خود را باز کرده صد دانه طلا را بر زمین ریختاند و نهایت امیدوار بود که از سردار مذکور نیز همینطور بخشش حاصل خواهد نمود ، سردار چنین اظهار نمود : ـ اگر برادر من صد طلا با لاى يك مرد احمق ضایع میکند ، من نمیکنم\nطلا ها را ازین شخص پس بگیرید و بخزانه تحویل کنید که در آنجا بیشتر بدرد میخورد\nرعیتی را چند دشنام افغا نا نه داده از در بار کشید . ( صفحهٔ ١٠٧ )\n\n٤٩٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1604, "text": "( ۷۰ )\nشماره ( پنجم ) سال دوم\nمجله کابل\n\nخوب واضح است که اینقصه با مدنیت و تربیة در بار نائب السلطنه مرحوم هیچ مطابقت\nندارد يك آدم معتبر طلا ها را از خانه جلال آباد خود تا کابل در کمر بند نمی آورد و نه\nکمر بند خود را در حضور باز کرده و طلا ها را توده میکند ، و نه نائب السلطنه دشنام\nمیدهد آنهم افغا نانه ! - غرض از ایجاد این قصه ها از یکطرف رواج فروش کتاب را\nزیاد نمودن و از دگر طرف کسانیر اکه بدش می آمده است بد نام کردن است و بس ! ضرر\nبمملکت عاید شد که موجب تمسخر مردم وسقوط اهمیت آن است . و این عادت اکثر\nمؤلفات خارجیها در باب ماست .\nلورد کرزن با آنهمه لیاقت و اطلاعاتش در کتاب Tales of trauels یکی از سر داران\nمرحوم ونجیب مارا بدزدی کردن چند طلا در جوراب خود متهم میکند ، شبهه نیست که\nلورد مذکور قصه را ایجاد نکرده است ، ولی منابع مسموعات خارجی ها بسیار پست ومتشکل\nاز مزدورهای جاهل وبیسواد بوده خود ایشان هم بسبب اجنبیت شدید فرق غث و سمین\nمسموعات خود را کرده نمیتوانند . و هم ذهنیت فرسوده ایشان در باب ممالک اسلامیه ایشان\nرا و ادار بیاور کردن هر چیزی میسازد .\nعلاوه غرضهای سیاسی خود را هم حق مداخله در تحریرات خود میدهند . لهذا که :\n« ده چمچه آب است و يك چمچه دوغ »\nمؤلف ها آیا بهتر است بگوئیم مصنف های مذکور گاهی فراموش کرده اند که\nحرف در باب افغانستان است یا هندوستان چنانچه می گویند که ضیاءالملت والدین\nمرحوم يك نان بای را به گناه « تطفيف » سه هزار روپیه . سه هزار آنه ، سه هزار پائی\nجرم کرد . ( صفحه ۱۸۱ )\nاگر رسم متعلق صفحه ٤٦ را ببینید ظاهر خواهد شد که مادام تاریقن قائل رسم\nهای هندوستان خود را با قائل رسم های افغانستان خلط وسهو کرده اند ! یا خود دران\nکدام غرضي مخفی است که بمحرر عاجز کشف نشد .\nخصایص افغانها محقق های مذکور بعد ازینهمه « مشهودات ثابته » خود بنای فلسفه\n٤٩٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1605, "text": "شماره (پنجم) سال دوم قلم در کف اغیار (۷۱)\n\nگوئی گذاشته و بر خصایص ملت ما قلم عتابت رقم را چنین جولان میدهد.\n« چون در افغانستان زنها پرده دار هستند انسان باید خصایص شریفه در اهالی آنجا جستجو نکند ( صفحه ۱۰ )\nمنطق غریب ! آیا مقصد تارنتن این است که جائیکه زنها با تمام حسن وجمال ، آرایش کرده در لباسهای حریر بدن نما ، بسیر باغها و پاركها و درمجالس وكلوب های شبانه ومقامات رقص وسرود ، نیم مست اشتراك می كنند خصایص شریفه بیشتر یافته میشود ؟\nچنانكه حکایات سابقهٔ این مصنفه ها صدق و تدقیق بیان شان را روشن کرده بود ، این دلیل قوت و اصابت منطق و فکرشانرا واضح ساخت ـ ذلك مبلغهم من العلم .\nدرصفحهٔ ( ٤٤ ) درباب خانمهای افغانی چنان يك تهمت شدیدی را بصورت عادی نوشته است که تلخی که برمن از خواندن آن گذشته است نمیخواهم برقارتین هم بگذرد . صد حیف که امروز هر کس قلم بدست گرفته روی دفتر خودرا سیاه می کند .\nتدقیقات فقهیه\nمصنف مذکور در خصوص فقه وقوانین مروجه افغانستان نیز ازهیچ مؤلف خارجی کمتر تحقیقات و تتبعات نكرده است ، نمونهٔ آنرا نیز باید تقدیم كنم .\n« اگر در كابل كسي انتحار کرد ـ که با وجود زیادت فقر وفاقه نهایت كم بودن آن تعجب آور است .\nقانون افغانی تمام محله یاده را جرم میکندباین گناه كه چرا او را منع نكردند » ( صفحه ۱۱۱)\nحاجت تفصیل نیست که مستر تارنتن بین مقتول قاتل نامعلوم ومنتحر فرق نکرده است .\nمستر تارنتن غالباً بعمر روزه نگرفته است ، چقدر خوش خواهد بود كه رعيت افغانستان نیست ، زيرا تدقیقات او عاید به سزای روزه خور از قرار ذیل است :\n« روزه خوار را جرم ميكنند ، و جرم نهایت سنگین میباشد ، بعد او را بريك خربسته كرده تشهير ميكنند ، بعد از تشهير او را بدریا می اندازند . اگر دیگر بار روزه خورد ( يك آدم طوريكه تارنتن میگوید اگر بدریا اندا خته شد باز زنده میماند تا ار تكاب روزه خوردن نماید ؟ مترجم ) نصف جا يداد او را ضبط وخودش را\n\n***"}
{"book": "adl0986", "page": 1606, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۷۲ )\n\nچند سال حبس ، و اگر دفعه سوم تکرار کرد ، او را اعدام میکنند . » (۱۱۹)\nما باید در اینجا ممنون باشیم که مستر تارنتن دفاتر کوتوالی و پولیس ما را چنان منظم\nو مامورین آنها را چنان مراقب وظایف خود نشان داده است كه يك شخص اگر سه دفعه\nروزه بخورد ، آنها سوانح آن بدبخت را دارا و مطلع بوده و بیاد داشته میباشند و سزای\nمطابق نظام باو میدهند اینكه يك نفر سه دفعه يك جرم گرفتار شود نیز دلیل حسن\nانتظام است .\n« روزه دار ها بسیار مواظب میباشند که نماز بوقت بخوانند و نیز پاها ،\nدستها ، ساعد ها و دهن را خوب بشویند ( ترتیب شستن اعضا قابل دقت است مترجم )\nخصوصاً دهن را زیرا آنها را که ملامت خواهد کرد اگر ـ البته بی اراده ــ\nیکچند قرت آب بحلق فرو ببرند ؟ » (۱۲۰)\n« در ینوقت های نازك ( ماه رمضان ) اجانب باید نهایت محتاط باشند اگر از بازارها\nمیگذشتند چرا که غازیهای که چشم شان چپه شده میباشد ، در بازارها میگردند و حاضر\nمیباشند كه يك فرنگی را کشته و بهشت حاصل کنند . (۱۱۹)\nمحرر سه فقره آخرین مستر تارنتن را بی تردید گذاشته ام ، زیرا مردم کابل حقیقت را\nمیدانند و محض نقل اقوال او کافی است حاجت تردید ندارد ، ولی شاید کسی باشد که\nبرای او معلوم نباشد لهذا من مجمل عرض مینمایم که تدقیقات فقهیه و قانونیهٔ مستر تارنتن\nبر سایر تحقیقات گذشته او از نقطه نظر تحقیق حقیقت هیچ مزیتی ندارد .\n( باقی دارد )\n\n۵۰۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1607, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم دره قشنگ سین و وادی شاداب کنر ( ٧٣ )\n\nمتفرقات\n\nدره قشنگ سین ووادی شاداب کنر\n\nبقلم سیاح دوکالم\nآقای حبیب الله خان طرزی\n\nاین درۀ قشنگ که در میان کوهسار با اشجار و مزارع مستور واقع گردیده حقیقتاً جالب توجه و موجب انبساط بیننده میگردد، دریای بزرگ کنر که دران با جوش و خروش مخصوص خودش پیچ و تاب خورده سرازیر میشود بهر کنج و کنار مناظر بسیار پر لطف طبیعی تشکیل میدهد . این دریا که در حدود ما داخل میشود معانقه اولین خودش را با دریای نقره فام با شگل یا لندی سین که از نورستان می آید اجرا میدارد و بعد ازان آمده دریای کوچکتر ارنوی یا ارندورا به آغوش میکشد و از دو سنگلاخ بزرگ که بران پل دو کالم واقع است میگذرد و بطرف مشرق باندازه يك ميل راه دور خورده دماغه دوکالم را تشکیل میدهد . همین زمین مرتفع که با اراضی مزروعی محاط است دوکالم است که از توجه حیات بخشای اعلیحضرت غازی مسترد به خاك ما گردیده است .\nدریا بعد از انکه بطرف شرق گشته و يك میل راه میرود دوباره بطرف جنوب غربی میلان نموده بر سنگلاخهای غرانیت وطبقات کنگلو میرات غرش کنان میریزد و دوکالم را بطرف چپ میگذارد . در مقابل دو کالم بطرف راست دریا بریکوت واقع است بریکوت مراد از چند خانه غریب کار وزارع است که از چند سال باینطرف زیاده شده\n\n٥٠٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1608, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٧٤ )\n\nرفته بالخاصه درین دوسه سال اخیر زیرا از اهمیت اجتماعی ان نقطه اهمیت عسکری آن\nزیاده تر است و بعد از عهد سلطنت اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان باینطرف آنقدر عسکري\nکه امروز موجود است هیچگاه و جود نداشته است ازین جهت جمعیت این قریه كوچك نیز\nزیاد شده میرود .\nبانداره دو میل بطرف جنوب بريكوت بريك موضع مرتفع ده كوچك پشنگل واقع\nاست که جمعیت آن از بریکوت کمتر ولی موقعیت و هوای آن بهتر است . این ده با نتهای\nدره كوچك و قریه کوهی ( کوتيا ) افتاده و آب هم از همان دره میگیرد اهالی این دو قریه\nاز نورستانی و افغان مخلوطاً تشکیل یافته و بدو زبان بلكه سه زبان تکلم میکنند . یکی زبان\nپشتو و دیگر آن زبان بريکوتى و سومین آن نورستانی ولی زبان پشتو اکثریت را حایز است .\nافسوس اینست که دریای بدان بزرگی در دره جاریست و ولی اهالی دهات از قلت آب\nشکایت مینمایند . زیرا آبی که بدان کشتعمندی خود را اجرا میدارند مراد از آبهای کمی است\nکه از دره جات جریان میکند و چون آب دره جات آبیست که از برف مذاب شده تشکیل مییابد\nبمجردی که برف ها از کوه پریده آب خشک می شود و اگر کدام زمستان برف نشود\nروزی این دهات قطع میشود . اشجار توت و چناری که درین حدود دیده میشود اشجار یست که\nتشریف آوری سپهسالار غلام حیدر خان مرحوم را ٤٠ سال قبل بیاد میدهد و از همان وقت یادگار\nمانده اند ولی بعد از ان ضرورت نشانیدن اشجار محسوس نشده است اهالی میوه های کوهی از قبیل\nگرگر و انارکوهی و بادام و غیره قانع بوده بسیب وزردالو وانار تربیه شده نمی پردازندوز حمت\nغرس اشجار را برخود روا نمیدارند ورنه هرگونه میوه و اقسام نباتات و ترکاری ها درینجا\nمیشود . يك چند بته گل جربین یا جراینوم دیدم که با وجود عدم تربیه آبیاری باندازه بته\nگلاب اصیل بزرگ شده و هنوز هم گل میکند .\nبعد از بریکوت و پشنگل تاهفت یاهشت میل راه دیگر آبادی که قابل تذکار باشد دیده نمیشود\nوراه بکنار دریا درمیان اشجار زیتون ، بادام ، بلوط ، گرگر ، انار و سنگ های بزرگی که\nسیل ها از دره ها آورده امتداد می یابد تا آنکه قریه و پل ناری از دور بنظر میآید ناری بطرف\nچپ دریا واقع است قریه آن مراد از چند خانه بهم چسپیده ويك بردیگر ناظراست ولی معلوم\n\n٥٠٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1609, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم درۀ قشنگ سین و وادی شاداب کنر ( 75 )\n\nمیشود که جمیعت آن از بریکوت و پشنگل زیاده تر است يك پل چوبی دوجانب دریا را\nبهم وصل میکند . درینجا نیز متصل پل بآنطرف دریا اشجار توت وچنار موجود است\nکه معلوم میشود که رهگذری نشا نیده خواهد بود نه اهالی زیرا بام های خانه های شان از\nشدت تابش آفتاب مثل آجر پخته شده و يك درخت نیست که یکنفر را سایه دهد ! زمین\nهای مزروعی این ده خیلی زیاد است و تاکه نظر کار میکند برکوهای سر سبز مثلیکه بر\nپارچه های زمرد دانه های الماس زرد افتاده باشد . قطعه قطعه بالا رفته است. این اراضی\nتا يك اندازه آبی و بعد از ان للمی است . درینجا و ازینجا به بعد تا اسمار اهالی گجر و مشوانی\nآباد است .\nگجر و مشوانی نیم سال را در درۀ پایان گذاره میکنند و نیم سال را بر قلل جبال و بهر\nجائیکه تخم کاشته باشند يك شب دوشب کرده حاصل آنرا جمع میکنند و می خورند ويك\nحیات تجرد بسر میبرند میگویند که این نفری در يك وقتيكه از گجرات نقل مکان کرده و آمده\nاند و زبان شان هم بهندی شباهت دارد بلکه هندستانی را میفهمند . ولی بفکر من بواسطه\nتجردی که در حیات دارند زبان قبل از اسلام خودرا تا بامروز حفظ کرده اند و هم محتاج\nباستعمال زبان همسایگان پشتو زبان خود نشده اند و الله اعلم .\nبعد از ناری دوراه موجود است یکی بطرف راست دریا میرود و دیگرش چپ آن\nامتداد می یابد ازینجا تا بمنزل دیگر ( ساو ) راه طرف راست بهتر تر است که ما هم همان\nراه پیمود ه آمدیم . هر قدر که دره بطرف اسمار پایان میرود همان قدر قشنگ و مقبول\nمیشود و مناظر لطافت پیدا میکند . دریا تا بجائیکه به کوتل ( پلی چند ) موسوم است\nبطرف جنوب میرود و بعدازان بطرف غرب میلان میکند . کوتل پلی چند کوتلیست که\nخیال هم بران گذشته نمیتواند ولی چون انسان دقیق میشود می بیند که چند نفر مانند مورچه\nها بر سنگها بالا می برایند و از خیال باريك تريك راه بران پیچ خورده بالارفته و باز فرود\nآمده است .\nاسمای مواضع این دره در بین هندوستانی وافغانی مشترک است مثلا ( ناری ) وكوتل\nپلی چند ، جلالا ، نورگل وغیره ازین معلوم میشود که باشندگان اصلی این دره اهالی قدیم\n\n504"}
{"book": "adl0986", "page": 1610, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٧٦ )\n\nافغانستان اند که در زمان نفوذ بودست ها بوده و پسانتر افغانها آمده و برانها استیلا نموده\nو با هم مخلوط آباد شده اند .\nبعد از کوتل یلی چند دریا دوباره بطرف غرب میگردد و يك وادی بسیار سبز و خرمی\nتشکیل میدهد . اشجار لطیف بر کنارهٔ دریا روئیده مانند خانم های قشنگ که از گرمی زیاد\nبتنگ آمده و موهای خود را باز کرده با آب ترکنند ، شاخهای خمیده خود را بدریا سرد\nمیساختند و بعضی ازان ها که قدری جوان تر و شوختر میبود بسرد ساختن موها اکتفا\nنکرده تا بکمریا گردن در ساحل دریا ایستاده در اثر امواج به پیش و پس می خمیدند و بريك\nدیگر آب میفشاندند\nدر بعض حصص دریا با ندازه تنگ و سنگ های دریا با ندازه سطبر و بزرگ میشود\nکه امواج آب بصد ها گز بلند می براید و صدای غرش آن گوش عا برین را کر میسازد\nقطرات بزرگ و كوچك برسوار و براسپ او هر دو می افتد و انسان و حیوان هر دورا\nمرعوب میسازد . در اثنای که راه باريك از کنار دریا قدری دور می رود و در دامنه کوه\nبا اشجار مستور واقع میگردد صدای دریا خفیف و آواز بلبلان کسب شدت میکند\nو انسان خودش را در يك وادی مرموز كه از يك طرف آواز پریان و مرغان خوش\nالحان و از جانب دیگر همهمه وهیا هوی غولان و دیوان می آید ، رهسپار می یا بد .\nبعد از طی تقریباً ۲۰ میل راه دیگر قریهٔ بزرگ ( ساو ) که مثل ( ناری ) برکنار چپ واقع گردیده\nاز دورظاهر میگردد . ساو بر دامنه افراخته کوه واقع گردیده مساحهٔ سطحیهٔ زیادی را دربر\nمیگیرد . يك دریاچه كوچك دیگر از جبال آنطرف پایان شده درینجا با دریای کنرمی آمیزد در زاویهٔ\nکه الحاق این دو دریا تشکیل میدهد ، قریه ( ساو ) واقع گردیده بازهمان چند عدد چنار و توت\nوهمان پل چوبی کم بر لرزان . زراعت اینجا به نسبت حصص با لا تردره مترقی تر و زیاده تر\nاست . شالی کاری ، پتبه کاری بکثرت دیده میشود مالداری قریه خیلی زیاد و ماده گاوهای\nمعروف کنری بتعداد زیاد موجود است . حیات همان حیات ساده بی تکلف ، مناظر خیلی\nقشنگ و ابتدائی . صفحات سبز مزارع بالخاصه کرد های ( بزغله ) يا نهالی شالی ، يك\nبر دیگر بر دامنه کوه بالا میرود و اشجار کوهی بزرگ از بالای کوه بطرف وادی پایان"}
{"book": "adl0986", "page": 1611, "text": "شماره (پنجم) سال دوم دره قشنگ سین و وادی شاداب کنر (۷۷)\n\nآمده اشجار بزرگ به بته های قشنگ كوچك غراسك و انواع هميشه سبز تحويل نوع\nميكند آبشارها بزرگ و كوچك از هر جا با ترشحات سرد و معطر خود هوای بنهايت گرم\nاین حدود را لطافت و گوارا ئیت می بخشد .\nبعد از ( ساو ) راه بر يك دامنۀ کوه سنگ خاره واقع شده است . این راه در سنگ\nسیاه سخت کنده شده که از راه زیاده تر بپزینه سنگی شباهت بهم میرساند . پایان راه بفاصلۀ\nسه صد میتر دریا بحال جوشان وخروشان میگذرد که رفعت راه ، شدت وحدت دریا عابرین\nرا از رعب مرتعش میدارد . با وجود طبیعت سنگستانی این دامنه باز هم اشجار کوهی از\nقبیل بادام ، انجیر ، زیتون ، گرگر وغیره بکثرت روئیده و بزرگ شده وهمۀ شان از جاهائیکه\nایستاده اند سرها را خم کرده با نظرهای حیران بر دریای پایان مینگرند و مثل مسافرین\nدر اثر باد سردیکه از روی آب بر میخیزد بخود میلرزند .\nاین راه تا جائیکه دریا بطرف جنوب میلان میکند بکیفیتیکه شرح دادیم دوام میکند .\nدرینجا آبادی های زیادی بطرف راست دریا از طرف مقابل بنظر می آید . این قریه جات\nموسوم است : نشه گام ، نوی کلی ، بارگام ، بارگام جای حاجی صاحب معروف بارگام از\nخلفای آخند صاحب ( هده ) شريف يك شخص با خدا وخوب است . حاجی صاحب\nموصوف يك شخص فياض وزندگانی خوبی را برای مریدان و مخلصان خود که از دور\nو نزديك می آیند ، تدارك كرده . يك مسجد بزرگ که دارای حجره های مستریح است\nموجود وجوی آب بسیار مصفا در ان جریان دارد . طالبان ومریدان کتابهای بزرگ\nزیر بغل درین منبع علم آمده از دروس علوم قدیمه مستفید میشوند و در مهمان خانۀ\nحاجی صاحب دره شده برای یکماه دو ماه استفاده میکنند جای حاجی صاحب درین دره\nباندازه مأمن آسایش وسر چشمۀ فضل وعرفان است که نه تنها طالبان داخلی رحل اقامت\nدر انجا انداخته ، بلکه ملا های بزرگ باجور ، صوات ، ودیر نیز پروانه وار دور شمع جمال\nوكمال شان يك بر دیگر سبقت می ورزند .\nمیگویند که حاجی صاحب بارگام در اثنای انقلاب تا بآخر بر خلاف سقاویان و هميشه\nمردم را بهدایت راه حقانیت دعوت مینمودند وحال هم از طرفداران جيد حكومت\n\n٥٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1612, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ۷۸ )\n\nمتبوعه ام وثنا خوان ذات خجسته صفات شهر یار يستند .\nباندازه يك هزار یا دوهزار قدم بآنطرف جای حاجی صاحب جای گل پاچا ازسادات\nکنر است . این ده قشنگ که بر دریا ناظر واقع گردیده از اشجار توت سیب و دیگر\nفواکه مملو و ارسی های خانه پاچا صاحب بردریا باز میشود درینجا چای صبح را\nازینطرف که میرفتیم بما داده بودند ، يك نان روغنی بسیار اعلی با شیر چای افغانی\nکه خیلی لذیذ بود .\nدر درۀ سین مثل دره کنریگانه اشخاص منور ومهذب همین سادات وپاچا خیلان کنر\nهستند که بوی تهذیب وتمدن از مساكن وطرز لباس شان می آید ، نجابت و شرافت\nاز حرکات شان ظاهر و هویداست . اهالی این جاها بطرف راست دریا شنواری و دیگراقوام\nافغانیست و باشندگان طرف چپ که حال ما در آن سفر میکنیم همان گبر و مشوانی است .\nاین جاهائیکه ذکر نمودیم با ( جلالا ) که جای عبدالملك خان مهاجر چتراری است\nو ازانطرف نان چاشت را مهمان شان بودیم بطرف راست دریا گذاشته متوجه\n( شال) شدیم ( شال ) در يك پوزۀ کوه بفاصله ٦ یا ٧ ميل از اسمار واقع گردیده ، دم بجه\nروز بود که در زیر سایۀ تیره درختھای پنجه چنار از اسپ ها فرود آمدیم و در جوار\nمسجد بزرگی رخت اقامت افگندیم .\nبا وجود گرمی زیاد هوا يك نسیم سرد میوزید و مسافرین خسته از سفر رسیده را جان\nتازه می بخشید مسجدی که ذکر نموديم يك جامع خیلی بزرگ ومصنع است . باصول\nمساجد اینجا يك حصه پوشیده و بر فیل پایه های بزرگ و منقش چوبی ایستاده وحصة ديگر\nآن برهنه و تنها با برندۀ چوبی محاط است . درزیر این برنده يك جدول آب سنگ فرش\nمصفا جریان دارد . مصلی میتواند که بدون تكليف وضو ساخته از تخته سنگ سیاه یا سفید\nبر فرش گیاه نرم و پاك كوهي پانهاده بادای صلوة گراید .\nدرینچنین جاها محل اجتماع خواص وعوام همین مساجد است . مسافرین در انجا وارد\nمیشود خوانین وسادات در انجا اجتماع نموده دعاوی ومعاملات شخصی وقومی خودرا\nدر جوار آن فیصله میکنند . چون مسافرین از دور ونزديك در انجا دیره می اندازند محل\n\n٥٠٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1613, "text": "شماره (پنجم) سال دوم دره قشنگ سین و وادی شاداب کنر (۷۹)\n\nاستماع اخبار و انتشار آن نیز مساجد است. برسیدن ما مسافری از علاقه باغستان آمده از\nاحوالات باجور دیر وصوات حکایات زیادی بیان نمود و بعد از اتمام آن بکیفی که بالا ذکر\nنمودیم وضو ساخته نماز را ادا نموده و برگیا های خشك جامع بخواب رفت.\nساعت چهار بود که از میزبانان مهربان خود و داع گرفته براسپ ها برامدیم و بطرف اسمار\nرهسپار شدیم. اینجا چون به نسبت اسمار مرتفع است، حوضه اسمار بخوبی معلوم میشود.\nهمان دریا و همان راه در کنار آن فرقی که دیده میشود بهتری جاده فراخی وادیست. دریا\nدر يك سطح قدری هموار تر جریان دارد و بستر آن بزرگتر شده میرود. درینجا تیکه\nعرض دریا وسعت پیدا میکند زیارت يك شهيد بکنار دریا واقع است. از انطرف چون\nبدیگر جانب دریا حرکت مینمودیم جنده ها و طوغ های زیارت از دور معلوم میشد ازینطرف\nکه می آمدیم اگرچه بکنار زیارت گذشتیم آثاری ازان بنظر نمی آمد و همه با آب مستور\nو دریا بران میگذرد. میگویند هر سال همین ماجرا برپاست آب که زیاد میشود زیارت غایب\nمیشود و آب که کم میشود زیارت با جنده و طوغ های خود دوباره ظاهر میگردد. با این\nجزر و مد دريا يك پارچه سنگ يك تکه چوب، يك مشت خاك زیارت بیجا نمیشود. این\nاز کرامت زیارت است، میگویند این زیارت در انطرف دریا شهید شد و سر خودرا بکف\nدست گرفته از آب گذشته درینجا که هست افتاده.\nساعت پنج و نیم عصر بود که حصه عمیق وادی اسمار نمودار گردید. درین جا دریا\nچرخ زده نصف دائره تشکیل داده است درین نصف دایره چند جريب زمين، يك قلعه\nعسكرى و بارك ها، قلعه حکومتی، استحكامات عسکری وغیره چیز ها ست که همه بهیئت\nمجموعی آسمار گفته میشود. در موضعیکه دریا این نصف دایره را تشکیل داده و دوياره\nراست میشود دو پوزه کوهست که ازان دریا میگذرد وپل چوبی معلقیست که پیشتر\nاز ین امثال آنرا شرح داده ایم.\nآسمار مرکز غند اسمار و حکومتی آن است و نظر بموقعیت خود اهمیت زیادی را\nدار است پیشتر ازین هم اگرچه مرکز غند تمام دره گفته میشد ولی بجز يك ياد و تولی گرسنه\nو برهنه چیزی نبود امروز از توجهات وزارت جليلة حربيه يك غند مکمل ومجهز وباتريه\n\n٥٠٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1614, "text": "( ٨٠ )\nمجله کابل\nشماره ( پنجم ) سال دوم\nموجود است که در لباس و تربیت و دیسپلن از عساکر مرکز هیچ فرقی ندارد در روحیات\nو معنویات بسیار بلند و در مشق و تعلیم مهارت زیادی دارند .\nدرینجا بباعث شدت گرمی بجز لب دریادر دیگر جا گذاره دشوار بلکه غیر ممکن مینمود چنانچه\nموضع سکونت در زیر درخت بزرگ پنجه چنار نام بکنار دریا انتخاب گردیده بود .\nدر زیر سایهٔ چنار باد سردی که از روی امواج سرد دریا بر میخیزد عاطشین گرما\nخورده را تفریح خوش میدهد . آفتاب مایل است که عقب کوه سر سبز مقابل نشسته\nاسمار و ساکنین آنرا بظلمت شب بسپارد ، و سایهٔ آن لحظه بلحظه بر ما تقرب میجوید\nاو نه تا ناحیهٔ دریا رسیده و آب را دو رنگ گردانیده ٠ امواج باین ساحل و آنساحل لطمه ها\nزده بی خبران را آگاه و خودش در ابدیت میرود ٠ برگ های چنار که پیشتر ازین سبز\nتیره بود حال بواسطهٔ انعکاس شعاع افقی شمس کمرنگ شده و شفافیت مخصوص پیدا کرده\nسایهٔ هر چیل بصورت مقبولی دراز شده سبزه های نو رسته را رنگ آمیزی میکند ، تو گوئی\nرسام ماهریست که با نوک مويك تابلو های قدرت را پرداز میدهد ٠ خال های\nمدور آفتاب گوشه و کنار اوراق پنجه چنار را شگافته بزمین سبز بسیاهی مایل می افتد و یاد\nاز گند سیاه و پولی های نقرئین خانم قشنگی میدهد .\nسایهٔ کوه تمام دریا را پوشانیده به دو زرعي ما رسیده است . گنجشکان در تلاش\nآشیانه افتاده با آوازهای لطیف خود هنگام راحت شبینه را بيك ديگر ميفهمانند ٠ شعاع\nخور که برقلل جبال ونوك های اشجار افتاده از طلائی به قرمزی تحویل یافته کم کم خیره میشود\nتا آنکه بتمام وادی ذرهٔ روشنی نمی ماند و لشکر غولان ظلمت شب بتمام نقاط استیلا\nمیکند گله های مال و مواشی از چراگاهای دور و نزد يك بر گشته بما وای شبانهٔ خود\nمی شتابند ولذت آیهٔ مبارکه ( حين تريحون وحين تسرحون) را ببینندگان میچشانند ٠\nو آیه كريمه ( من اله غير الله يا تيکم بليل تسکنون فيه ) را تکرار می نمائیم . ما هم بفکر\nآرمیدن افتاده بدرون خیمه ها پناه میبریم.\n٥٠٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1615, "text": "شماره (پنجم) سال دوم\nکتاب\n(۸۱)\n\n«کتاب»\nاقتباسات عظیم آریزوی\n\nهمنشینی به از کتاب مخواه که مصاحب بود گه و بیگاه\nاینچنین همدم لطیف که دید که برنجد و هم نرنجاند\n\nيك دانشمند مغربي در تعریف کتب چه خوب گفته است: کتابها معلمهاي هستند که بدون سيلي و تازيانه سبق ميدهند، فلكه لت و كوب و گوشمالی و چپ و چوپ را نميدانند، معاش یا جیره یا هفته گی نمیستانند هر سوالی را با پیشانی کشاده و آداب جواب میدهند و از تکرار سئوال بد خوی نمیشوند. اسرار دانش خود را پنهان نمیدارند و بنادانی و جهالت کس تمسخر نمیکنند. اینها گنج دانش اند اما با ثروت ترین گنج ها هیچ مطلوبی قوة مقابله اش را ندارد. پس هر که دانش و سعادت و حقیقت میخواهد باید دوستدار کتب بشود.\n\nاین سخنها قريباً ششصد سال پیشتر گفته شده بود که هنوز مطابع امروزه وجود نداشت و کتب اینقدر عام و ارزان نبود، امروز بر علاوه که کتب در شکل وجهله بهتر و برای مطالعه آسانتر شده و ارزان و فراوان هم گشته مثلا يك شخص ميتواند از پول يك چاينك چای وچند تا سیگارت را بکتاب خرج کرده و یکهفته مطالعه قشنگی برای خود تهیه نماید.\n\nشوپن هور فیلسوف جرمن در مشاهدات خود اظهار کرده میگوید که اگر علم راه منافعی برای من وانکرده مگر از مصارف گوناگون جلوگیری نموده باز داشته است. مالیکه برای معارف، کتاخانه ها و موزیوم ها پول داده اند در حقیقت صرف پول نکرده اند بلکه سرمایه گذاشته و فایده برمیدارند. بهر صورت کنون فواید را گذاشته بتوصیف کتب میپردازیم:\n\nکتب حافظۀ عالم بشریت است، کتب تاریخ نسل انسان را با کشفیات و معلومات و تجربیاتیکه از قرنها نموده است بیان میدارد. غرائب محاسن قدرت را برای ما تصویر میکشند. در مشکلات بما امداد و در الم تسکین میدهند. ساعات اندوه را بایام سرور مبدل نموده ضمیر را با خیالات خوش و مسعود چنان مملو مینمایند که انسان از خود بمقام\n\n٥١٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1616, "text": "شماره (پنجم) سال دوم مجلۀ کابل (۸۲)\n\nبلندتری عروج میکند.\nکتب را اکثر بدوست و رفیق ویار و همدم تشبیه کرده اند اما در بین دوست و کتاب\nفرق این است که دوستان زنده میمیرند و غالباً مرگ صادقترین دوستها را میبرد ولی رفقای\nبیجان (کتب) مرگ ندارند، چه زمانه محض بفقدان کتب ناهنجار کوشش میکند\nمگر کتب خوب را گنجینه تصور کرده و حفاظت مینماید.\nانتخاب کتب مثل انتخاب رفیق يك عهده خیلی مهم است انسان از چیزی که میخواند\nهمانقدر مسؤول است که از اعمال خود میباشد لهذا از کتبیکه سبب از اغوای نفس میشوند\nاحتراز لازم است، زیرا چیزیکه بر بدی دلالت کند خود بد است. مگر جای شکر است\nکه کتب خوب بسیار است و ادبیات مهم صرف از کتابهای خوب پذیرائی نموده بدها\nرا روی نمیدهد.\nبعضی ها خیال خواهند کرد که مدعا از ادبیات مفیده همان است که انسانرا بشغل\nو کسبی امداد نماید. بلی این امداد کتب نیز خالی از فائده نیست مگر استعمال کتب عالی چیز\nدیگر است : کتب اعلی ما را در بلند ترین عالم خیال عروج میدهد یعنی در جائیکه مطالب\nو اغراض شخصی بی اهمیت و اندیشه ها و آلام حیات قریباً فراموش میگردند.\nاکنون ای عزیز کتب خوب در هر زمان بقلم بزرگترین اشخاص آنوقت تحریر شده\nاست، رهبران و مدبران و متفکرین بزرگ کتابها نوشته اند و همه را بانتخاب تو گذاشته\nاند و بدان که عمر کوتاه است!\nآیا عمر این کوتاه و ممکنات آنرا سنجیدۀ ؟ آیا میدانی که اگر این را بخوانی آن را خوانده\nنتوانی؟ و چیزیکه امروز گم کنی فردا حاصل نشود؟ میخواهی با اشخاص پست و کم علم\nیاوه گوئی در صورتیکه با شاهان و سلاطین هم مصاحبت میتوانی؟ آیا سزاوار میبینی که\nدرینجا با گروه عام در خیلی ازدحام حق دخول بگیری تا آنجا حضور داشته باشی وقتیکه\nدر های این دربار جاوید همه وقته بر رویت باز باشند، با همان حفله و صحبت بزرگ خود\nکه مثل عالم فراخ است و چون ایام بسیار؟ عظیم الشانترین صحبت هر زمان و هر مکان\nدرین صحبت داخل میشوی و بقرار خواهش خود عضویت و رتبه میگیری. از دریکه یکبار\n\n۵۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1617, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nکتاب\n( ۸۳ )\n\nداخل شدی هرگز رانده نمیشوی مگر بقصور خود ! نجابت و علویت فطری ات از روی مصاحبت و دوستی ات در آن مقام امتحان میشود. محرك های باطنی ات بذریعۀ آنها در صحبت احیا برای حصول منزلت سعی مینمائی اندازه میشوند که تا كدام درجه صدق وصفا دارند وقتیکه تو در رفاقت مردگان اشغال موقعی میخواهی .\nبعوض موقعیكه خواهش داری باید گفته شود موقعیكه برای آن خود را لایق میسازی زیرا ، ملاحظه کن ! این دربار گذشتگان با دربارهای زنده این امور فرق دارد . دروازه اش صرف برای محنت ولیاقت باز است . حاجبان این درهای بهشتی را هیچ ثروت رشوه و هیچ چالاکی فریب داده نمیتواند . این ها از نام ونشان کس نمیترسند صرف همینقدر سوال میکنند : آیا لیاقت داخل شدن دارید ؟ بگذرید ! میخواهید همدم نجباباشید نجیب شوید وهمدم شان میباشید . شوق دارید که بادانشمندان مصاحبت نمائید سخن شانرا بفهمید ویاد بگیرید طریقی برای آن میسر نیست جز آنکه تو بطرف آنها ترقی نکنی چرا آنها برايتو تنزل نمي كنند ، يك فاضل زنده شاید ملاطفت و تعظیم نمايد ويك فيلسوف زنده شاید خیالات خودرا بتكلف برايت شرح دهد - مگر اینها ساختگی وترجمانی نمیدانند ، تو خود مجبوری که بدرجه میزان خیالات آنها بلند گردی اگر میخواهی از خیالات شان مسرور گردی و درحیات شان شريك شوى اگر قدرى حضور شانرا میدانی .\nپس چیزیکه میکنی همین است که این مردم را دوست بداری . جاه طلبی بکار نمی آید آنها به جاه طلبی تو نفرت میکنند ـ اگر میخواهی در بین شان باشی باید محبت شان دردلت جاگزین باشد ومحبت خود را بقرار ذیل نشان داده میتوانی :\nاولا آرزوی حقيق ات همین باشد که از ایشان بیاموزی وتخیالات شان داخل گردی تخیالات آنها ! هوش کن که خیالات خود را در آنها نیابی ـ اگر مصنف کتاب از تو عاقل تر نباشد لازم نیست کتابش را بخوانی واگرباشد پس در بسا چیز ها که با تو اختلاف خیال خواهد داشت آنها خیالات عمیق خود را بتو از طریق امداد نمی دهند مگر بمكافات خواهند داد ، و نیز قبل از ان که اجازه رسائی بدان افکار میدهند ، خود را به لیاقت وسزا واری شخص متیقن میسازند .\n\n٥١٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1618, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ٨٤ )\n\nطلا، علم مجسم نیز بدین طریق حاصل میشود. هیچ دلیل برای ما موجود نیست که\nقوای برقی کره ارض چرا کل مقادیر طلا را بقلۀ های کوها نمی برد تا مردم میدانستند که\nکجا است ! و بدون زحمت کندن و داشتن تشویش و جنگانیدن طالع وضیاع وقت و غیره\nبقدر احتیاج بدست آورده سکه می زدند ، مگر قدرت آنرا در رگهای باريك زمین جائیکه\nهیچ کس نمیداند گذاشته است گاهی انسان بسیار میکند و چیزی نمی یابد و گاهی بزحمت قدری می یابد.\nحصول دانش عیناً همینطور است ، وقتیکه شما يك كتاب خوب بر خوردید باید از\nخود پرسید ! آیا میل دارم كه مثل يك كان كن كار بكنم ؟ آيا بيل ها و كدا لهای من\nخوب مرتب هستند ، حالت و صحتم خوب است ؟ آستین ها را تا آرنج بر زده ام ؟ نفسم\nنخواهد سوخت ؟ و مزاجم ......؟؟\nاین تشبیه را قدری بالا تر در نظر میداریم. اگر خسته هم شده باشیم خیر است چرا\nيك خير بسيار مفيد است ! فلزی را که میجوئید خیالات و مطالب مصنف كتاب است .\nالفاظ و جملات او بمثابه كوه اند كه آنرا ميكنيد و ميگدا زبد، كدا لهای تان هوش و عقل\nو علمیت تان است و بخاری گداز روح با فکر و هوش تان ! توقع مدارید که بدون همان\nاوزارها و همان آتش بمعنی کدام محرر خوب رسید !\n( سير فكرم آسان نیست کوهم و کتل دارم ) . بیدل\nبسا اوقات كه باستعمال قلم های بسیار باريك و تيز يك گداز خیلی پر حوصله محتاج\nگرديد تا يك مثقال طلا بدست آرید . بنا بران از همه اولتر به تدقیق جملات و الفاظ عادت\nبگیرید و از معنی اش خود را لفظ بلفظ و حتی حرف بحرف متيقن بسازيد تا ........\nيك شخص تعليم يافته اگر زبانها را نداند و کتاب کم خوانده باشد عیبی ندارد مگر باید\nهر زبان را که میداند صحیح بداند و هر لفظ را که میداند درست تلفظ نماید از همه بیشتر\nخانواده و جماعت الفاظ را بشناسد ، لغات اصیل زاده قدیمی را بيك نظر از لغات عام\nجدید فرق نماید . دور ترین اجداد و تعلقات لغات را بخاطر بیارد که در کدام زمان و بكدام\nمملكت كدام حيثيت را دارا بودند.\nلهجه و طرز گفتار يك جمله اديب را بخاطر نشان میکند و غلطى يك هجا کافی است که\nانسان را در مجلس تهذیب داغی ابدی نماید .\n\n٥١٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1619, "text": "میدان ورزش و نمایش طلبۀ مکتب فنون حربیۀ کابل در جشن استقلال"}
{"book": "adl0986", "page": 1620, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1621, "text": "شماره (پنجم) سال دوم ورود والاحضرت سردار شاه ولیخان (٨٥)\n\nورود والاحضرت سردار شاه ولیخان غازی فاتح کابل\n\nدرین نزدیکی ها ع، ج، ا، ا، والاحضرت شاه ولیخان وزیر مختار افغانستان در پاریس\nموفقة وارد کابل گردیده، و بعد از سه سال مسافرت و ماموریت در لندن و پاریس اينك\nبحضور برادر تاجدار خویش اعلیحضرت پادشاه غازی افغانستان و باقی خانواده شاهی\nمشرف و واصل شدند، والاحضرت موصوف چنانیکه هموطنان میدانند بعلاوه افتخار\nبرادری اعلیحضرت غازی دارای دیگر مزایای شخصی و اجتماعی نیز میباشند، شاه ولیخان\nیکی از جرنیل های مشهور افغانستان است که در حرب استقلال (١٢٩٨ شمسی) بمقابل\nفداکاریهای که در محاذ وزیرستان ابراز نموده بود تا به رتبه نائب سالاری ارتقا فرموده.\nشاه ولیخان همان منصبدار شجاعی است که در اغتشاشات مشهور منگل (١٣٠٢-١٣٠٣ شمسی)\nدر سایه خدمات شاندار خویش نشان تاج افغان را زیب سروسینه افتخار نظامی خود\nقرار داد. بالاخره والاحضرت شاه ولیخان همان قائد دلیر ملی است که در محاربه نجات وطن\n(١٣٠٨) برای اشغال کابل و مغلوبیت قطعی اشرار سقوی توانست تمام پلان حربی را\nکه قوماندان بزرگ و معظم غازی (اعلیحضرت نادر شاه) ترتیب کرده بود بلا کم و کاست\nعیناً در محل اجرا گذاشته و به تسخیر پایه تخت کابل نایل آمده نام نامی خود را در صفحات\nتاریخ وطن قید و ثبت نماید کابل ورود این سردار فداکار را بخاندان شاهی و عموم\nهموطنان عزیز تبريك میگوید.\n\n« در وزارت جلیله حربیه افغانستان »\nسفر :\nع، ج ا. ا. والا حضرت شاه محمود خان وزیر حرب افغانستان که از وزراء\nمشهوره مملکت و برادر والا گهر، اعلیحضرت تاج دار غازی افغان بوده، در سایه خدمات\nفدا کارانه خود در میادین حرب استقلال (١٢٩٨ شمسی) جنگ نجات وطن\n\n٥١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1622, "text": "( ٨٦ )\nمجلة کابل\nشماره ( پنجم ) سال دوم\n( ۱۳۰۸ شمسی ) اغتشاش ابراهیم بیگ شریر ( ۱۳۰۹ - ۱۳۱۰ ) کسب شهرت و استحقاق\nنموده اند . و هم در راه تنظیمات عسکری اردوی حالیه افغانستان سعی و جهد بلیغی ورزیده اند،\nاينك بغرض معالجه خویش عزیمت باروپا در نظر دارند .\nکابل صحت کامل وعودت عاجل شان را از خدا تمنا مینماید .\nکفالت جديد :\nشهزاده افغانستان والاحضرت محمد ظاهر خان که شهزاده منحصر بفرد خانواده سلطنت\nافغانستان و یکی از سرداران با هوش و با اخلاق و در عین حال تربیه شده در پایتحت\nفرانس میباشند ، اينك با اراده سنیه شاهانه پدر تاجدار خویش متکفل امور وزارت\nحرب افغانستان گردیدند ، چون شهزاده واقعاً جوان عاقل و تربیه شده و صاحب نیت\nسلیم است البته چنانیکه انتظار و امید عموم میرود بزودی امور حربية مملکت عزیز\nمراحل بهتر و برتری را بتائید خدا وندی طی خواهد نمود .\nکابل تعهد این شهزاده کار آگاه را بوزارت حرب وطن عزیز وصاحبمنصبان رشید\nواردوی افغانستان صمیمانه تبريك و تهنیت گفته و از خدای متعال توفیقات حسنه برای\nوظايف مقدسه آن شهزاده میخواهد .\nه ضياع افسوس ناك .\nهوا نوردان افغان :\nتاریخ هوا بازی در دنیا نسبت بتاريخ بسایر امور اجتماعی تازه شروع گردیده ، و در\nافغانستان نسبت با کثر ممالک تازه تر ، چند سالی بیش نیست حربيه افغانستان دارای شعبه\nهوا نوردی گردیده ، و آمال زندگانی بما اجازه میدهد امیدوار افزایش قوای آن باشیم .\nاز روزیکه تاریخ این فن در وطن ما آغاز کرده ملت ودوات بعلاوه مصارف ماديه متحمل\nقربانی های شریفه نیز درین راه شده اند ، هر چند تعداد این قربانی های ما متناسباً مختصر\n٥١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1623, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم ورود والاحضرت سردار شاه ولیخان ( ۸۷ )\n\nبوده ولی رعایت همین تناسب است که الم او را در نظر ما عظیم نشان میدهد ، بعلاوه\nآنجوانان رشید یکه در اثنای تحصیل فن هوا نوردی در بلاد خارجه و مانورهای داخلی\nحربی از قبیل محمد هاشم خان پیلوت ، محمد غوث خان ميخانيك ، عبد القدوس خان هوا پیما ،\nدر مملکت روسیه و نور محمد خان پیلوت در کابل بدرود حیات گفتند ، يکوقتى شنيديم\nهوا نوردان شجيع ما خواجه محسن خان پیلوت ، شاه جهان خان پیلوت ، عبدالله خان پیلوت ،\nدر حین پرواز در آسمان ماوراءالنهر وكابل خاکستر شدند انا لله وانا اليه راجعون .\nاينك ديديم که در تاریخ پنجشنبه ١٤ میزان ۱۳۱۱ در میدان پرواز کابل دونفر\nصاحب منصب دلیر و هوا باز ما كند كشر سید محمد خان پیلوت قندهاری و میر احمد شاه خان\nميخانيك كابلى در اثنای پرواز در نتیجه يك اتفاق شوم با طيارة لیرتی يكجا سوختند و در راه\nخدمت بوطن و ایفای وظیفهٔ مقدسهٔ عسکریت مثل پروانه بشمع عشق جان سپردند\nدرره ملك ووطن این هر دو تن عالی حسب سوختند ایوای چون پروانه آتش نسب\nمجله کابل از وقوع این هایله سخت غمگین ومتاثر بوده ، دعای مغفرت در حق آن شهدای\nراه وطن مینماید ، و بفاميل نجیب این دو صاحب منصبان رشید اظهار همدردی میکند ، کابل\nبعلاوه آنکه به اردوی محتشم افغان درینموردتسلیت میگویـد بمقابل همدردیهای با افتخاری\nکه حکومت متبوعه به نسبت تدفين وانعقاد مجلس ترحيم شهدای رشید نموده اندتشکر مینماید .\n\nشاعر و فيلسوف مصر\n\nبطوریکه جرايد خارجى خبر میدهند درین نزدیکی ها شاعر مشهور مصر فيلسوف\nحافظ ابراهيم يك از دنيا رحلت نمود ، و داغ هجران بر قلب عالم ادبیات آن مملکت گذاشت .\nحافظ ابراهيم يك شاعرى معروف و در فلسفه شعر فیلسوفی کامل بود وآثار بر جسته\nدرین موضوع از خود بیادگار مانده کابل از فقدان این استاد علم و ادب متأثر بوده\nو با رفقای مصری اظهار همدردی مینماید .\n\n٥١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1624, "text": "شما رة ( پنجم ) سال دوم\nمجلة كابل\n( ۸۸ )\n\nكشفيات جديده يا اخبار علميه\n\n( عبور مستر ماليسن بحر اطلس را بطياره )\n\nمستر J. A. ماليسن كه بطياره های منحصر که سابقاً از استريليا تا انگليند و از انگليند تا کیپ ( جنوب افريقه ) بعمل آورده مشهور میباشد . درین تازگیها از پهلوی پروازیکه بتهائی و برای اول دفعه از شرق بغرب اتلانتك را عبور نموده میباشد حصه زیادی بر موفقیتهای خود افزود : مومی الیه این پرواز را در طياره بسيار كوچك كه قوه موتور آن بمراتب از قوه موتور طياره كه توسط آن بشمال اتلانتك سفر کرده بود كمتر میباشد بعمل آورده .\nآئرپلان مذکور که نام آن (Heart, sContent) یعنی ( آسودگی دل ) است بطرز ( پس ) ساخته شده است دارای ( ١٣٠ ) اسپ قوه و سه انجن ( جبسی ) بوده و از محصولات درجه اول صنائع هوائی : ( دی هويلند کمپنی لامتند ) میباشد که طول آن فقط ( ٢٥ ) فت و پهنای بالهای آن ٣٦ فت و ٩ انچ می آید .\nيك آئرپلان دیگر هم که بهمین سیستم ساخته شده و در اتلانتك جنوبی از برازیل تا افریقا پرواز داده شده بود نيز بخاطر می آید ـ اما طيارة مذکور و دو طیاره دیگری که یکه تاز پرواز ماورای اتلانتك بشمار ميروند ( همان طیاره های کولو نلایند برگ پهلوان معروف هوانوردی و مس آر هارت ) خیلی بنسبت این طياره ماليسن كلانتر و ماشین های آنهم قوتمند تر ساخته شده و سمت پرواز آنها هم بر عکس جهته پرواز ما لیسن یعنی از غرب بشرق معین و مقرر بود .\nمستر ما ليسن مذکور در حضور زوجه خودش ( مس ای جانسن سابقه ١ ) و\n\n( ١ ) اولین خانم انگلیسی که از انگليند تا استريليا پرواز نموده .\n\n٥١٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1625, "text": "درجات تسخیر هوا از مرتبه بالون تا دریجیبل و از درجه گلایدر تا کشتی هوائی)\n\nتصویریکه درین صفحه مشاهده آمده و ماشینهای خفیفتر از هوا و ماشینهای ثقیلتر از هوارا نشان میدهد در دو حصه تقسیم شده میباشد:\n(الف) در قسمت اول که در حصه بالای تصویر دیده میشود از چپ براست :\n(١) بالون ١٨٤٢ (٢) دریجیبل بخاری گیفرد ١٨٥٢ (٣) کشتی هوائی سپنسر ١٩٠٣ (٤) زپلن ١٩١٠ در بالا و\n\nدر تحت آن ٣٤ R انگلیسی ١٩٠٩ اولین کشتی هوائی که اتلانتیک را بدون توقف از لانگ آیلند « جزیره دراز» عبور نموده.\n(ب) قسمت پایانی تصویر که نمایش و نموی آئروپلان را با رشد و ترقی آن در عصر حاضر نشان میدهد :\n\nشروع از طرف بالا از چپ براست دیده میشود :\n(١) للينتال گلايیدر ١٨٩٥ (٢) دو باله تاریخی رایت ١٩٠٣ که اولین پرواز متوازی و دوامدار در ١٧ دسمبر از مقام کتی هاک\nممالک متحده امریکه درین جهاز بعمل آمده (٣) قوش آدم بردار (کودی) ١٩٠٥ (٤) یکباله بلریوت ١٩٠٩ که برای اول دفعه رودبار\nانگلستان را عبور کرده (٥) تراکتور دو باله موسوم به اورد (١٩٠٤) اولین نمونه طیاره حالیه (٦) طیاره آنی خورد ١٩١٢ (٧) طیاره\n١٩١٧ موسوم به دیو، از هندلی پیچ (٨) کشتی پرواز کننده موسوم به (ف ١٩١٧٣) (٩) طیاره دایکرزدینی ١٩١٩ برای پرواز عبور\nاز بحر اطلس باستعمال آمده (١٠) طیاره بوی شنیدر ترافی ١٩٣١ (١١) طیاره مخصوص مسافر ١٩٣٢ دارای چهار پره (١٢) اوتوگیرو."}
{"book": "adl0986", "page": 1626, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1627, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nکشفیات جدیده\n( 89 )\nلارد مايور دبلين وتقريباً پنجهزار نفر تماشاچی بساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه قبل الظهر روز ۱۸ اگست ساحل پورت مارناک کپنی دبلن را وداع گفته و در ساعت ٥ و ٤٥ دقیقه بعد از ظهر ۱۹ اگست ( بمعيار ساعت وقت بهار انگلستان ) در پشته پنی فیلد یعنی برنسويك جديد در حاليكه (۳۰) ساعت در هوا مانده و ( ٢٦٠٠ ) ميل مسافه را طی کرده بود دو مرتبه بزمین فرود آمد ، علا و تا هوا نورد مذکور قصد داشت که فقط سه روز در ذهاب و ایاب اتلانتك صرف نماید ـ اما این نقشه خود را تبدیل داده و تصمیم کرد که قبل از انکه برای مراجعت پرواز نماید یکهفته در نیو يارك توقف كند .\n\nصعود پروفيسر پیکارد\n\nپیکار د پروفيسور دارالعلوم بروکسل بدومين صعود متهورانه خود در (ستراتوسفير ) بمعنی کُرۀ هوائی که کاملا با ابرها مستور میباشد و در ۱۸ اگست اقدام نموده واز میدان طیاره دوبن دروف قریب ( زوريخ ) در ساعت پنج قبل از ظهر روز مذکور پیش از طلوع آفتاب به پرواز آغاز نمود ـ مومی الیه درین پرواز خودش بارتفاع تقریباً ( ١٦٧٠٠ ) متر ( مساوی ۱۰ نیم میل و آخرین ارتفاع که تا اکنون انسان بآن رسیده توانسته ) واصل وبعد از دوازده ساعت پرواز به ( کولرودی مون رزم بنو ) تقریباً هشت میل بسمت جنوب دریاچه (کاردا ) بزمین فرود آمد ـ دكتر ماكس كوسينس نام يکنفر عالم دیگری نیز درین طیران با مومی الیه همراه بود ـ این صعود را هم عین بغرض همان مقصدیكه سابقاً مطمح نظر گرفته بودند یعنی مطالعات در اشعه منظم آفتاب که استكشاف خاصيت و تکوین طبیعی آن یکی از راز های لا ینحل و بهت آوری در علوم جديده تلقی شده میباشد اجرا کرده میباشند ـ راجع بتفحص وتجسس در طبیعت وخاصيت اشعه آفتاب واهميت های آن و محدودیت معلومات ما در آن زمینه مضمون بسیار مطبوع ودلچسبی در اشاعه ۱۳ جون ۱۹۳۱ جريدة لندن نیوز از قلم داکتر .E. G. W وا نپل (نگران رصد خانه کیو) در معرض انتشار آمده .\n\n٥١٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1628, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۹۰ )\nپروفیسور پیکارد اظهار میکند که تیزی اشعه با بلندی توام کسب فزونی مینماید وعلاوتاً مومی الیه از روی آله تعدیل دخول وخروج حرارت که باخود داشته جته شرح و و تفسیر این تیزی توسط استماع ( افزونی تدریجی آوازهای درم درم ) پارهٔ اطلاعات دیگری نیز میدهد ـ و بر حسب اطلاعات دیگر اشعه عیناً بمثل با ران به بالون می باریده ـ چنانچه وقتیکه بارتفاع سه هزار میتر واصل شده بودند تحقیقات و ترصدات خود را درباره این اشعه منظم شروع وهمچنان عملیات را تا هنگام که بارتفاع ۱۶۳۰۰ میتر بالای سطح دریا میرسیدند دوام داده بودند ـ و این ارتفاع سردی نهایت شدید و ۳۶ درجه ( سانتی گراو ) پایانتر از صفر رسیده بود ، جریدهٔ تائمز دريك پیغام خودش بمستر پیکارد ایراد میکند که این شدت برودت را معاونت اطاقیکه سفید رنگ شده واشعه آفتاب را از دخول ونفوذ در بین آن باز میدارد باعث و سبب گردیده حالا نکه صعود مذکور در سال گذشته بالعکس از علت گرمی زیادی که توسط اطاق سیاه رنگدا ده جلب وجذب شده بود بیشتر تحمل فرسا گردیده بود ـ فیما بین برودت طبقات آسمان وگرمی ضعف آور صحراهای ایطالیا پروفیسور پیکارد ودكتر ماکس کوسینس چنان فرق بین ومعلومداری را احساس نموده بودند که بمجرد مواصلت بزمین در اول وهله قادر بهیچ چیزی نبوده وخاموشانه بزمین دراز کشیدند\n\nروبوت ـ آدم الکتریکی ـ اولمپیا موسوم بآلفا\nاز اقسام آدمان ( روبوت ) بجز عدهٔ معدودی پیش ازین دیده نشده واگر کسی اکملیت آن را ادعا کند پس لازم است در روبوت ( الفا ) این ادعای خود را اقامه کند ـ الفا طوریکه ملاحظه شده بیکش خص که بصفحات نکلی مسلح باشد شبیه میباشد و میگویند که در شبکه هائیکه چشمهای او را ستر نموده آله های فوتوگراف الکتریکی مخفی بوده و در عوض گوشهای آنهم ملرا فون را تعبیه کرده میباشند و آنقدر جاندار و حساس\n\n۵۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1629, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nکشفیات جدیده\n( ۹۱ )\n\nمیباشد که انسان را متعجب میسازد چنانچه علاوه بران که نشسته و برخواسته میتواند خیلی\nبصفائی و بدون غلط مکالمه میکند و همچنین در حین جواب بمخاطب خود حرکات مختلفه\nرا که در حین مکالمه لازم میشود اجرا میکند و حالا تکه ادعا میکنند که همه این اجرا آت\nو حرکات را بدون معاونت کدام انسان دیگر بساحهٔ عمل می آورد.\nصحبت و مکالمهٔ مذکور هم عبارت از جوابدادن بهمه سوالات عادی و معمولی سادهٔ\nکه از وی پرسان بکنند و سایر یادداشت های مبصرین و ناظرین میباشد و بر همه این ها لازم\nنیست سوالات را از پیش ترتیب بدهند – اینکه چطور اینعملیات را اجرا میکند تا\nاکنون مخفی و پوشیده مانده\nوزن الفا دو تن میباشد و علاوه میگویند که اگر صدای خود را بآخر ترین درجه بلند\nنمايد میتواند تمام ظروف شیشهٔ المپیا را شکسته و خورد نماید . مخترع الفا ( مستر H.May )\nمیباشد .\n\nتازه ترین انجکشن\nاز اختراعات خیلی تازه و جدید اروپا انجکشن برقی است که باین نزدیکی قدم بعالم فنون\nگذاشته است - بوسیلهٔ این انجکشن هر گاه خواسته باشند بدن را ملون و رنگ آمیزی\nکنند از همان قسم رنگ مطلوبه برداشته درهمان حصهٔ بدن ترزیق میکنند وسپس حصهٔ\nمذکوره بواسطهٔ خواص الکتریکی در جلد ازراه مسامات همان لون را ظاهر ساخته\nثبوت و مقاومت می نماید .\nخانمهای که لبها را برنگ گلابی و رخساره ها را گلنار و موها را سیاه کردن آرزو\nدارند بدیهیست ازین انجکشن خیلی مستفید میشوند .\n\n٥٢٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1630, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٢ )\n\nاختراع آلهٔ جدید\nجذبات و احساسات انسانی تا حالا در تحت قواعد و اسباب معین نیامده و قابل پیمایش و تقدیر نبود .\nداکتر « والر » اخیراً یک آلهٔ برقی ایجاد نموده که بوسیلهٔ آن مقدار جذبات و احساسات هر انسان بطور وضوح مشخص میشود مثلا : مسرت ، غیض و غضب ، حیرت و تعجب و غیره و همچنین هر گونه احساسات و القاآت قلبی را با تفاوت درجات آن موازنه و تشخیص میتواند . و نیز برای درک مساحت ذهنیات و غیر مرئیات این آله در فنون عصر يك عامل بزرگ واقع شده خواهد توانست .\n( اهمیت حشرات در جنگ آینده )\nپرو فیسر مکسول لی فرای یکی از دکتورهای مشهور اروپا مقابل دایرهٔ شاهی در تازه ترین خطابه های علمی خود ایراد و اظهار نموده است که حشرة الارض در جنگ آینده دنیا مقامات مهمی را احراز خواهند کرد .\nچه محاربین می توانند بذریعهٔ نشر و پراگنده ساختن حشرات از قبیل پشه و مگس و غیره در طرف مقابل خود که مواد مضرهٔ بآنها ترزیق شده میباشد امراض گوناگونی را تولیدکرده و دشمن را مسموم کنند . ومخصوصاً پروفیسر موصوف میگوید معلوم نیست چه باعث بوده که آلمانها در جنگ گذشته بین الملل ازین مفکوره غفلت کردند ورنه این عمل برای آنها مایهٔ بسی غالبیت میشد ولو برای نسل آینده خساره و تلفات فوق التصوری عاید شدنی بود .\n( شك نیست چندی بعد ازین مقام رؤسای ارکان حرب را داکترها احراز خواهند کرد !!.... مترجم )\nطریق جدید صید ماهی\nطریق صید ماهی در آلمان بمنتهای ترقی رسیده چنانچه یکی از علمای المانی اختراع تازهٔ برای شکار ماهی بتوسط برق پیدا کرده یعنی در منطقهٔ معین از آب که بسیار تردد ماهی ها دران میباشد جریان قوی از برق تولید میکند ، که بوسیلهٔ این تاثیرات ماهی بیحس و مخدر شده\n\n٥٢١"}
{"book": "adl0986", "page": 1631, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم\nکشفیات جدیده\n( ۹۳ )\n\nبر روی آب می آید و باین طریق شکارش آسان و در ضعف این جریان محض ماهی های كوچك\nمنحدر میگردند . میگویند ( ماشین مولد تیار برقی ) بر وجهی مصنوع و ساخته شده است که\nممكن است « بتار » کهربائی همراه او نیز تنظیم شود و این تنظیم عبارت است از تقویت یا دو\nچندی قوه او بتبعیت حجم ماهی که شکار آن مراد است .\n\n( سرعت جازات هوائی )\n\nیکی از مجله های علمی امریکائی می نویسد که سرعت بعضی جهاز های هوائی اکنون کمتر از\nسرعت گله در هوا نیست چه ستا نیفورت یکی از ضابطان بحری انگلیس سال گذشته جهاز\nهوائی را بیشتر از ٤١٥ میل در ساعت ( ٦٦٥ كیلومتر در ساعت ) هواپیما ساخته حال\nآنکه این سرعت بسرعت گله كه از دهان مسدس عادی توپ و تفنگ بدر می جهد\nتفوق میجوید چه این گله عاده بسیر متوسطه فی ثانیه ٦٠٠ قدم سیر میکند یعنی ساعت\n٠٩ ر ٤٠٩ میل می پیماید .\n\n( تجربه فنی )\n\nبرای ترقی علم ـ طالب علمی از جامعهٔ شیکاگو تبرعاً برین فکر است كه شیشه پاره\nو تارهای گره دار و شوشه های بسیار نازک طلا را خورده و فرو برد و این عمل را مکرراً\nبمعرض اجرا گذارد تا بتجربه و تمكن مدرسین علم فیزیولوجیا افزوده و بتأثیر فرو بردن\nاینچنین اشیا و حدوث فتوری که از ابتلاع آنها بمعده و جهاز هضم پیش میشود پی برده\nو به بحث و درس آن قدرت یابند .\n\n( هوا و اجزای مرکبه )\n\nمهمترین عنصر در هوا عبارت است از آکسیجن و علمام بر وجهی قطعی ثبوت کرده اند كه\nیعنی زندگی مخلوقات حیه بدون این عنصر ابداً ممکن نیست بر علاوه مباحث جدید علمی\nبثبوت می رساند آکسیجن به تنهائی مصلح حیات نمی شود و هر گاه هوا از عناصر دیگر\nمجرد باشد صلاحیت تنفس ندارد .\n\n٥٢٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1632, "text": "شمارۀ ( پنجم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ٩٤ )\n\nاساد هرشی امریکائی که از متخصصین کیمیاست و هشت سال به تجارب علمی مستغرق\nبوده میگوید بهترین هوائی برای استنشاق آنست که ٢١ در صد آکسیجن و ٧٩ نائیدروجن وهیوم\nوارجون و نیون و کاربون و دو اکسید کاربون و غیره داشته باشند . و گر حیوانی را در هوائی مرکب\nاز اکسیجن و انتروجن فقط بگذارند فقط حیاتش تا بده روز نمیکشد ولی در هوای مرکب\nاز ٢١ در صد از اکسیجن و ٧٩ در صد از هلیوم زنده گی میتواند ـ و چون عناصر دیگر\nتغیر پذیرد موجود زنده نه زندگی در از میتواند و نه حیات طبیعی را می بیند .\nترجمه ـ از اخبارهای خارجه\n\nغلبلی و پښتانه ته\n\nلیکل د امین الله خان« زمر لای »\nدا مسئله شکاره او دلیل ته حاجت نسته ؛ چه انسان یواځی او تنها پدی دنیا کشی\nژوندون نسی کولای ، اونسی اوسیدلای . اگرچه په شکاره سره هر سړی ځانته مختار\nاو په خپل ځان سره شوریدونکی دی مگر یو تر بل سره ډیر ټینګ ارتباط لری ـ کار او\nحاصل د ژوندون د دوی تړلی پر حال او نفع او مصلحت دیوبل سره دی بلکه د هر سړی\nژوندون د بل په ژوندون ولاردی . که چیری یوسړی وه غواړی چه پدی دنیا کشي\nیواځی او تنها ژوندون وکی اوله ټولی او اجتماع څخه علاقه پری کی ـ له پاره د سختی او\nتریخ والی دژندون د ده یواځی پیره اود هشت د تنهایی او داچه ژوندون او ځان دده هر گړی\nپه تهلکه کښی دی ، بس دی ـ علاوه لدینه چه لوی بار د ما یحتاج د گذران او دژوندون خپل\nچه پدی وقت کشی له اندازی او فکر یڅخه پورته دی ، یواځی و پای ته نسی رسولای ـ\nبلکه له قطار د انسانانو وتلی او په حساب د حیوانانو کشی راځی ځکه چه ټول عمر\n\n٥٢٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1633, "text": "(٩٥) غللی وپشتانه نه شماره (پنجم) سال دوم\nدده په وحشت او جهالت سره لکه څلور پښې تیریږی. نو پدی حساب سره هر څوك\nوټولنی او اجتماع دخپل بنی نوع ته محتاج دی.\nعلماؤو، اجتماع د انسانانو ویوه لوی ژوندی جسم ته تشبیه کړی دی او ژوندی جسم\nترکیب سوی دی له اعضاو څخه لکه سترګی، خوله، لاس، پښې او نور...... او هر\nعضو خاصه وظیفه تر معلوم او معین قانون لاندی لری او په ځائی راوړی - او هغه عضو\nپه هغه وقت کشی هم ځانته او هم نورو اعضاوو ته کار کوی. د امثال، ژوندون دیوه سړی\nته په جامعه کشی ډیر نژدی والی او یورنک والی لری. ځکه چه ګورو یوسړی په کار\nاخته دی په هغه وقت کشی چه له پاره د ځان کار کوی په حقیقت کشی د ټولو فائده\nدده په کار کشی سته مثلا: د بنا، ټوله ورځ لا س په خټو او لمړ ته زحمت کاژی اگرچه نتیجه\nد زحمت د ده دخونی جوړول او مزدوری اخستل دی مگر په عین حال کشی د ده زحمت\nبل هم دخونی خاوند او په استراحت کوی. یا بوزارع تمامه ورځ داوړی و لمړ ته په کار او زحمت\nتیروی اگرچه به ظاهره سره معلومیږی چه له کشت نه غم اخستل له پاره د ده دنفعی دی\nمگر په حقیقت کشی دټولو نفع د ده په فائده کشی شريك ده ځکه چه ټول احتیاجات د ده\nیواځی غنم ندی بلکه نور ډیر مایحتاج او ضروریات لری چه بوله هغو مايحتاجو څخه غنم دی\nنو داغنم ده وټولنی دافراد و ته په زحمت سره حاصل کړی دی چه په عوض د هغو غنمو له بزاز\nڅخه رخت اوله بنانه خونه او له نجارخنی لرګي دخونی اوله...... اونور لوازمات د\nژوندون آخلی.\nهمدارنگی هر سړی چه هر کار کوی. نو هيڅ څوك يو د بلنه نسی بی نیازه کیدی.\nلکه چه پځان کشی سترګی له سر نه اولاس دپښو نه او نور.\nوقتی چه فردپه جامعه کشی لکه یوعضو په جسم کشی ثابت سو - نو همدارنکی لکه پجسم\nکشی چه یو عضو ناقص او مفلوج سي او وظیفه پاتی سی اوجسم ځنی نقصان مند او ور\nسره پعذاب او به پریکیدونی رضاوی - همدارنگی تولنی له کاهلی اوسستی یابد اخلاقی دیوه\nسړی نه نقصان مند او په بلا کښیوزی او څرنګه چه جسم، و چ او ناقص اعضا ته لذت\n٥٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1634, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٦ )\n\nنه ورکوی او زيات او بیکاره شی ئی بولی .\nهمدار نگه ټولی هم فاسد او بیکاره سړی ته مخ نه ورکوی يو زيات او بيكا ره شیى يولي\nبلکه همیشه په ژوندون ئی بعذاب او باندی شرمیږی ـ او هغه سړی هم لكه وچ اعضا له\nحقو قو د سعادت او لذت نه د ژوندون کم نصیب او شرمنده وي او هیڅ کله خپل تامین\nد حيات بصورت دیوه کامل انسان نسی کولای آخر په خپل مرګ رضا او مرګ هم چون\nمقد ور دده ندی ورته نسی حاصليدی ځکه چه دده معامله او ژوندون تړلی او مشروط په\nمقابله دبا لمثل سره ده او د بل سره ربط لری که نیکه معامله وکی له مقابله به شه معامله وینی\nکه بد وکی خپله لار به وه تړی او خپل ژوندون به تریخ کی .\nنوکه څوک غواړی چه پدی دار دگیرو دار کشی نیک معامله او محبوب دټولي سی او ژوندون\nباندی تریخ نسی او په شه وجه سره او په شرافت سره ژوندون و کی او قوم او ملت دده مسعود\nوی او په ژوندیوی او مترقی ملتو كشي حساب سي نوضرور دی چه په صداقت ، امانت، عفت سره\nهر نوعی خدمت او کار په خپل ژوندون کشی له ضروریاتو څخه وګنی بلکه هغه له حياتيه\nوسائلوخپلو حساب کی به ایفا او اجرا کشی ئی یوه لمحه سستی او کاهلی وه نکی بلکه له پاره\nد تامین د خپل ژوندون نيك معامله ګي او شه رفتار په خپل عمل كشی اختیار کی ـــ علا وه\nلدینه چه فرد په کار او غيرت خپل حيات او ژوندون ساتی خپله جامعه اوټولی هم مسعود کوی\nاو ژوندون ئی په شرافت سره ساتی ، ځکه چه ټولی جوره سوی ده له فردنه او تشكيل او\nاساس دټولی او اجتماع افراد دی .\nپدی اساس سره هر پښتون ته یواځی یواجی وایم چه ای پښتونه ګناه د ټولو پښتنو یعنی\nد اجتماع ستا به غاره بارده ځکه چه ته ییوه غره یا ګوشه کشی پروت ئی ځان په خپل کار او\nوظیفه نه خبر وی علم چه دی دین او د دنیا رهبر دی پګوشه کشی دی اچلوی تش ورته\nنه کوری ـــ له تجارت خبر نه ئی سیاست نه پیژنی ـــ مکتب دی ندی اوریدلی ـــ صنعت ته\nفکر نلری ـــ کسب دفن او دکمال عیب کڼی ـــ دا کتر به تاکی نسته ـــ انجنیر نه ئی ـــ په\nسلو کشی دی یو خط نسی لوستی په کتاب نه پوهیژی که پوهیژی هم عمر دی په ورقه او گلشا یاسبزپری\n\n٥٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1635, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم غلبلبی و پښتانه ته (۹۷)\n\nو زرد پری تیریژی - آخر څه ئی ترڅو پوری - په دی حال عمر تیروی - په شلمبو او\nسورسك باند قناعت کوی - ته سترګی بدنیا کښي و رغروه چه څه حال دي - افراد\nددنیا په څه مشغول دی او څه کوی .\nاگر چه ستا شجاعت ضرب المثل دی - که د توری سره دی سیاست وی .\nستا مهمان نوازی په عالم کښی نسته که دسخا سره دی صنعت وی - نجارت وی\nپه عين شجاعت کښی حليم ئی ارمان که دحلم سره دی علم ، ی . فکر و که چه څه به وی او ستا ترقی او ستا\nمدنيت او ستا اخترعات به وه کم ځای ته رسیدلی وه - دخدای دپاره لژغیرت ، لږهمت ، وكه\nد اخپلی پاکی خاوری زرکه او ځان دسیال سره برا بر بلکه بهتركه . ځکه چه اساس دتولی او\nد قوم ته ئی - عزت او ذلت د قوم او اجتماع په تامر بوط دی - که ته غیرت وکی ته همت\nوکی تولی او اجتماع به مسعود او بختيار وی - او که نه همدا رنګي په گوشه د بیخبری پروت\nيی پروائی ، د جا معی او تولی پسر به ( خدای دی نکوی ) خاوری وی . علاوه لدینه چه\nعمر به دی په ذلت او خوارۍ په شلمبو او سورسك تیژی - په قیامت به هم جواب ددی\nخاوری او ددی ملت به خدای ته ورکی .\n\n٥٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1636, "text": "( ٩٨ )\nشماره ( پنجم ) سال دوم\nمجلة كابل\n\n« علم ودانش »\n\nاز طبع جناب مستغنی\n\nبی له علمه به څه غواړی په دنیا څوك\nتر دی شه متاع پردی دکان كه نشته\nدرست جهان قربان د علم تر ګوهر شه\nعلم سل خرواره ثقل په هوا كه\nمجهولات به د عالم ورته معلوم شی\nتر قيامة خرابی پر اثر نكا\nپه دنيا وي هغه قصر بی قصوره\nکه د علم معرفت دحاصل نكه\nچه د علم د طبيب دا رو و نخوری\nد هغه ملت به څه رنكه شادی وی\nچه د علم و دعر فان ترقی نوی\nعلم هر ځای اهلیت د عالم غواړی\nوليلاته د مجنون په سترګو ګوره\nچه د علم رهنما په جهان نوی\nورك به نشی له مشر قه تر مغر به\nكه بلاده په جهان که بی علمی ده\nتر بلا د جهل پورته بلا نشته\nپه جهان كه به غالب په هر دښمن شی\nته له علمه د اصفا سان بافی زده کړه\nد غنچی پشان بی علمه دلگیر ناست وی\nهر ګفتار به دی دزړه په غوګو آوري\n\nکه عاقل وي كه هښیاروی كه دانا څوك\nسودبه وه كا كه كوى دغه سودا څوك\nدغه وايم كه می و پوشتی رشتیا څوك\nدر و لی شی یوه پنه په هوا څوك\nكه د علم له مضمون شی جویا څوك\nكه د علم په اساس کیژدی بنا څوك\nچه د علم په قرا رنی کړی بر پا څوك\nڅه به غواړی معرفت له ماوتا څوك\nله مرض د جهله نه مومی شفا څوك\nچه په ده که به عالم نوی اصلا څوك\nپه وطن که به عاقل نوی ګويا څوك\nبی شاهده به کوی دغه دعوى څوك\nچه مجنون نوی نور څه كوى ليلا څوك\nنور به څوك وی دكمراه و رهنما څوك\nكه د علم رهنما كاندی پیدا څوك\nخدای دی نکا مبتلا به دا بلا څوك\nپردا هسی بلا مشه مبتلا څوك\nكه د علم توره و تړی تر ملا څوك\nدبی علمه جولاخه كوى خندا څوك\nڅكه نكوى د ګل پشان خندا څوك\nكه له علم وله حكمة شى شنوا څوك\n\n٥٢٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1637, "text": "( ۹۹ ) علم و دانش شماره ( پنجم ) سال دوم\n\nهر جاهل دی ده به نور سره عالم شی بی له علمه کوم سړی بولی ملا څوك\nپه تعليم سره ټول عالم دانا شه څه به شکر کړی ادا ددی مولا څوك\nهر گز نلری زوال دولت د علم دا دولت لچانه نشی وړی پغلا څوك\nمحکم تر تر حصار د علم نشته که چار پيره کا تر خان دغه قلا څوك\nهيڅوك كير په خارستان د جهل مشه څوك وتلی دی ژوندی لدی صحرا څوك\nچه د علم اهليت په چا كه نوی نور د جهل گله وکوی له چا څوك\nز گيله دبی علمی له چانه وکړم چا ته بد و یلی نشی بر ملا څوك\nچه د علم مميز او محك نوی څه به پوه شی په صواب او په خطا څوك\nچه ثمر د علم و فضل د شاخ نوی څه لذت مومى له نخل د خرما څوك\nچه د عقل بینائی و ر پکي نوی خکوی لکه نرگس سترگی شہلا خوك\nچه د فهم رسائی په چا كه نوی نور به څه كاندی رساقد و بالا څوك\nچه د فکر باریکنی نلری ور وره څه پکارده که لری باریکه ملا څوك\nپه حکمت سره د خپل ملت غم خور شه باری نلری د بل ملت پروا څوك\nکه د خپل ملت په خپله غم خور نشی هر گز نکا په پردی مړی ژړا څوك\nپه هر ځای که فرق د خپل و پردی گوره گوره گوره بیگانه څوك دى اشنا څوك\nهغه شه دی چه د خپل ملت شه وائی خدای دی نکاندی په بدویل گويا څوك\nبی علمی بی کمالی ملت رسوا کا خدای دنکا پدنا بدنامه رسوا څوك\nهر ملت چه وی بی علمه نابینا وی باری مشه په جهان که نابینا څوك\nخدای دی نکا، هيڅ ملت هسی بی ذوقه چه به فرق نکا دزهر ود حلوا څوك\nکه د جهل علاج غواړی په جهان که بی له علمه به ئی نه مومی دوا څوك\nدونه علمو معرفت هر کوره شه دی چه واقف وی په روا په ناروا څوك\nکه هر خودی شایسته شایسته ندی چه په نور د معرفت نوی زيبا څوك\nمسلمان به بدنیا غم د عقبی خوری هشیاری ده که نن غم خوری د صبا څوك\n\n۵۲۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1638, "text": "شماره ( پنجم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۰۰ )\n\nپیش بینی دانسان شه ده به هرکار کش داشه نده چه د نن کار کړی فردا څوك\nله پشتو به پشتون څه چشم پوشی کا دا به نکا که لری شرم و حيا څوك\nنن ورځ بخت د پشتوندی پورته شوی څوك لری د موږ پشان نادرپاد شاڅوك\nدرست کشو ری په دوه کاله چرا غان که څوك به بولی نمرسپوږمۍ پدارڼا څوك\nو هر چا ته ئی عام فيض رسيدلي نن ورځ څوك لری دده پشان سخاڅوك\nپردی جود پردی تدبیر و پردی عقل کوم پاد شاوه څوك وه خرك ترده پخوا څوك\nله شاهان و د وطن چا آوریدلی څوك لری پدا صفت صدق و صفاڅوك\nکه دی نوی به غوغا د انقلا ب که کینولی شی دغه رنگه غوغا څوك\nټول ملت ئی په سرتوری دعا گوی دی دعا دل پاد شا به نکوی دعا څوك\nمستغنی که په پارسي که په پشتووی بگفتار که دز نو نیم همتا څوك\nچا پدار نکه مضمون دی او ریدلي څوك كولي شی نن ورځ دغه وينا څوك\nزد خپل قوم و ملت ثنا خوا نی کړم پدا شه وا ئی که بدوانی رما حوك\nمرور نیم له چا نه چه پخو لا شم خبر نیم مرور څوك دى پخولا څوك\nد هر چا قدر و مقدار خپل شخصیت دی نور به څه وا یم چه شاه څوك دی گداڅوك\nچه د ټول قوم وملت دا نائی نوی که دا نائی څه به و کا بدی تنها څوك\nحق گوی هیچ کله پر وا د هیچا نکا تفریق نکوی چه دا څوك دى او داڅوك\nڅوك و تلى له عهدى ددی بیان شی بس ده زه څوك د ملت مدح و ثناڅوك\n\n٥٢٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1639, "text": "شطرنج باز معروف پنجاب سلطان خان که\nجایزه اول را در سال جاری در بازیگاه\nفرنگستان حاصل نموده ."}
{"book": "adl0986", "page": 1640, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1641, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1642, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1643, "text": "علمی ، ادبی\nكابل\nاجتماعی ، تاریخی\n۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1644, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1645, "text": "مجله کابل\n( آدرس ) ( ماهوار ) ( اشتراك )\n\nانجمن ادبی ، جاده ارگ تحت نظر انجمن ادبی نشر میشود کابل ۱۲ افغانی\nعنوان تلگرافی ـ کابل انجمن ولایت داخله ١٤ «\nمخابرات « خارجه نیم پوند انگلیسی\nبا مدیر انجمن اول قوس ۱۳۱۱ هـ ش ـ ۲۲ نومبر ۱۹۳۲م طلبای معارف نصف قیمت\n\nفهرست مندرجات مجلۀ کابل\n\nنمره مضمون نگارنده صفحه الی\n۱ تربیت اطفال مدیر انجمن ادبی ۱ ٦\n۲ مسابقه فتح کابل « قصیده اول » استاد جناب قاری عبدالله خان ۷ ۱۳\n۳ « « « « ۲ آقای سردار عزیزالله خان ۱۳ ۱۷\n٤ شعرای افغانستان آقای سرور گویا ۱۸ ۳۲\n٥ بقر استاد جناب قاری عبدالله خان ۳۳ ٣٤\n٦ ترکیب بند شبلی نعمانی نقل از کلیات مرحوم علامه شبلی نعمانی ٣٤ ۳۸\n۷ خزان و شاعر جناب قاری عبدالله خان ۳۹ \"\n۸ اشتباه شاعر نو غلام احمدخان ٤٠ ٤١\n۹ شب پائیز مکرم محمدرضاخان ٤٢ ٤٥\n۱۰ منتخبات نفیسه اقتباسات ٤٥ ٥٨\n۱۱ علم و تکامل بشر غلام جیلانی‌خان اعظمی معاون انجمن ادبی ٥٩ ٧٤\n۱۲ مطبوعات و نشریات ما سرورخان جویا ٧٥ ٨٣\n۱۳ افغان در هندوستان م . غبار ٨٤ ٩٠\n١٤ سوال از انجمن ادبی ٩١\n١٥ تنقید جناب قاری عبدالله خان ٩٢ ٩٤\n١٦ علاج نقص بصارت ترجمه ٩٥\n۱۷ پاداش خیانت انجمن ٩٦ ٩٨\n۱۸ معروضه مجلس فوق العاده ٩٩\n۱۹ فقدان یکی از بزرگان ادب و یاد آوری ۱۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1646, "text": "تصاویر :\n\n۱ قا ئد معروف افغا نستان در قرن ( ۱۸ ) میرویس خان افغان اول\n۲ مدافع مشهور افغا نستان در قرن ( ۱۹ ) وزیر اکبرخان غازی ٦\n۳ شاعر شهیر و استاد جناب قاری عبدالله خان ۱۳\n٤ شاعر شیرین کلام جناب سردار عزیزالله خان ۱۸\n٥ پاد شاه معارف و مدنیت پرور افغا نستان در قرن ( ۱۹ ) اعلیحضرت شیر علیخان ۳۲\n٦ رئیس و هیئت محترم شورای ملی در کا بل ٤٤\n۷ آ ثار تا ریخی ، خطاطی و رسامی هرات در عهد سلطان حسین بایقرا ٤٨\n۸ مسکوکات عهد خلفای ( اموی ) صفحه ۱ ٥٦\n۹ « « « « ۲ ٦٤\n۱۰ سر پوش سنگی تا ریخی ٧٤\n۱۱ ( جار ) مشبك صنعت نجاری کابل ٨٤\n۱۲ رفتن سنا توریم واقع علی آباد کا بل ۸۸\n۱۳ حصه گاو خانه عمارت تربیه حیوا نات واقع علی آباد ٩٤\n١٤ حصه بیرونی مرغ خا نه « « « ٩٦\n۱٥ منظرۀ خا رجی عما رت تربیه حیوا نات و حصه مرغ خا نه آخر"}
{"book": "adl0986", "page": 1647, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1648, "text": "قائد معروف و نجات دهنده افغانستان از تسلط بیگانگان در قرن (۱۸) میرویس افغان\nرسم آقای برشنا."}
{"book": "adl0986", "page": 1649, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم نومرة خصوصی (۱)\n\nكابل\n\nKABUL\n\nقسمت علمی\n\nتربیت اطفال\n\n(۳)\n\nطفولیت\n\nبقل‍م شهزاده احمد علیخان درانی\nمدیر انجمن ادبی\n\n( از سن یك الی سه ساله ) كودك فی الجمله بامور حیات آشنا شده و میداند چگونه\nباید زیست كند ! مخصوصاً درین مرحله فكر و اراده او طبعاً متمایل بدو امر می شود\nاولا : تصرف كردن در چیزی ثانی ایجاد و تركیب چیزی . حتی این دو امر در تمام مدت\nعمر مكنون و منظور انسان میباشد . و مشاغل صحیح انسان نیز حقیقتاً همین چیز است .\nراز ترقی حقیقی نیز در همین مسئله مخفی است یعنی كه قوت قبضه نمودن نسبتاً ك‍م‍تر\nو خواهش ساختن بیشتر در انسان متقاضی میباشد .\nكودك . وقتا كه ملتفت میشود كه دستها و پاهای او آله كار كردن است و بوسیله آنها\n\n۵۳۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1650, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجله کابل (٢)\nبازی کردن هم میتواند لابد اراده مینماید که ازانها دیگر کاری هم بگیرد. پس بدیگر اشیا\nنیز مداخله وتصرف می نماید. طفل برای آزمایش استعداد خود درین سن بلا فاصله\nمصروف است مثلا میل دارد هر چیزی را بداند و هر مشکلی را برای خود حل کند\nقوت خود را در هر چیزی امتحان نماید! پس سوالات میکند، تدقیقات مینماید،\nهر شی را بزمین انداخته یا ضربه میرساند و از شنیدن صدای آن تفریح میکند\nچه آن صدا انعکاس اقتدار وی است که بمحل آزمایش رسانده و نتیجه گرفته است.\nاین مطالب که در وجود اطفال طبیعی بوده بصورت غیر اختیاری بروز مینماید نباید آنها را\nمربی یا والدین شان منع ومعطل کرده و اسباب دلتنگی اطفال را فراهم بیاورند. چه ممانعت\nو جلوگیری اسباب افسردگی و بزدلی آنها شده اراده شانرا ضعیف میگرداند.\nكودك را اگر درین سن از چیزی نترسانند ابداً از چیزی نمی ترسد حتی بآتش هم دست\nمیزند. پس برای مربیان لاز است که از آنچه جرئت و اراده طفل را خسته میکند ازان\nبپرهیزند حتی اگر طفل بآتش دست میزند البته برای بار اول خود طفل ضررش را حس کرده\nسپس خود داری خواهد نمود. بطفل اعتماد نمودن خیلی ضروریست! یعنی این مخلوق كوچك\nرا بگذارید استعداد خودش را مصروف عمل سازد و چیزی از اقتدار فطری خود کار بگیرد!\nچون این مطلب از تعالیم نفسیات است البته قوه حس و عمل را در اطفال قوی میگرداند.\nطفل را باید بالتدرایج از محیط علاقه با مادر دور داشت اگر چه زندگی طفل همیشه\nدر قرب ما در بوده باشد آزادی ویرا سلب کرده بامداد مادر متکی می ماند؛ بنابران عادات\nتنبلی کم هوشی، ضعف در مزاج اطفال غلبه میکند. پس بهتر است طفل را همواره بيازی\nهای مختلف و در ساعات زیادی دور از مادر مصروف داشت.\nكودك هر چیزیرا که سوال میکند بایستی بی کم و کاست و بحقیقت بوی جواب گفت،\nدل طفل را نباید مرکز اوهام ساخته فکر او را بتردد انداخت یا هر مسئله را مقابل فكر\nو دماغ او معما نمود.\nفکر انسان فطرة متجسس است که این حس تجسس از همین سن داخل کار میشود پس اگر\nتجسس و تحقیق اطفال در همین سن بمجرای صحیح نیابد البته هنگام بزرگی شخص مادی و شهوت\n٥٣١"}
{"book": "adl0986", "page": 1651, "text": "شماره (ششم) سال دوم تربیت اطفال (۳)\n\nپرستی شده استعداد خود را بغلط استعمال می نماید.\nبرای تصحیح عقاید كودك نسبت بذات خداوند لازم است همیشه ذات باری او را در ذهن وی رحیم، كریم، رؤف القا وصفت نمود واز صفات قہاریت خدا وند نباید در فكر كودك القا كرد چه او نسبت باقتضای سن خود از صفات لطف و مہربانی خداوند خوبتر خوشنود و بخدا پرستی مایل شده در قلب وی القای رأفت وصمیمیت میشود و بالعكس از نشان دادن خوف و عذاب بغض پیدا كرده در اخلاق وی نیز تأثیر بدی نماید یعنی طفل را باید نسبت بمقدسات و هر چیزی خوش بین ساخت.\n\nاز سن سه الی ۷\n\nمشاعر وحواس كودك درین سن ترقی میكند، پیش ازینكه كودك بطور مطلق العنانی بوده و هر چیزی را تابع افكار و خیالات خود میدانست، حالا می بیند كه با لا تر از فكر و اقتدار وي اراده قوى تري هم موجود است.\nلهذا در ین سن كودك محتاج برهنمای عقول و ارادۀ بزرگان است، پس هر چیز خوب و بدی را كه از بزرگان می بیند و می شنود طبیعی است آنرا تقلید می كند. درین سن نباید كودك را نسبت باوضاع و اعمالیكه از وی سر میزند تحقیر و توبیخ نمود؛ چه فكر او در اتخاذ اعمال خوب و بد متردد است . هر گاه به كودك درین سن راه های راست وافكار سلیم القا شود عیناً پیروی می كند. هر گاه درین سن كودك را بدروغ و خیالات واهی عادت داده شود یا جرئت و ارادۀ او را تضعیف كرده و با خیالات و افكار او كلك نشود : لابد او كم جرئت و ضعیف الاراده و كم فكر می شود. درین سن لازم است او را با تكالیف آدمیت وحقایق اشیا و آنچیز هائیكه در حوضۀ احساس و ادراك كودك جلوه كرده و بسوالات درا نخصوص محتاج می شود بوی بی كم و كاست توضیحات نمود.\nالقا و تعالیم صفات خوب اخلاقی و اعمال نیكو بي شك درین سن بكودك موثر است و آنچه ازین خوبی ها و محاسن اخلاقی بوی تعلیم و طریق شایسته بوی نشان داده می شود\n\n٥٣٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1652, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٤ )\n\nهمه در لوح ضمیر كودك جا گزین شده استعداد خود را ازان ببعد بطريق صحيح و مستقيم استعمال خواهد كرد .\nاز سن ۷ - الی ۱۱\nاین عهد زندگانی كودك را علمای علم النفس زمان ( ادعای ذاتی ) می نامند ، درین عهد زیاده تر فعالیت ذهنی و جسمانی كودك بروز میکند ، لہذا موقع تادیب میرسد .\nدرین سن كودك می خواهد تخیلات خودرا صورت عملی بخشد زیرا حیات محرك عمل است درین سن برای طفل افکار و ارادات مختلف پیش می شود مثلا یکسو آزادی خودرا آرزو می نماید دیگر طرف مایل است بطور انفرادی داخل سعی وعمل شود باز بكمك و معاونت دیگران نیز احساس احتیاج می نماید . مخصوصاً در قبول طريق حريت كامله يا معاضدت دیگران نسبت بامور راجعه بحیات درین سن نفس طفل در سر پیکار میباشد و نمیداند كدام طریقی را مستقیماً تعقیب نماید ، پس درین موقع خیلی لازم است مربیان بطفل امداد نمایند یعنی بطوريكه طفل هم از امداد فکری واستشارۀ آنها مستفید شده و از تذبذب رہائی یابد و هم این استشاره وكمك ابداً باستقلال مزاج و حریت شخصی او نقصی وارد نکرده طفل را متکی بغیر نسازد ! اگرچه برای مربیان در عین زمان اتخاذ این دو مسئله ضد یکدیگر ممكن است دشوار بوده باشد ولی با این مراتب لیاقت وقدرت مربی در کار است که از عهدۀ ایفای این وظیفه باید بدرستی بر آمده بتواند .\nطفل درین سن شوخی ها کرده و مخصوصاً بازی کردن وخود نمائی را بمقابل اطفال هم سن خویش خوش دارد پس وی را نباید ازین حرکات مانع گردید بلكه صرف همینقدر توجه لازم است که استعداد و قوای خود را درین موقع بیجا صرف و تلف نکند یعنی طفل بموجب خواهشات طبیعی خود البته درین سن اجتماع ومعاشرت را با هم سالان خود خوش دارد ولی نباید خواهشات طبیعی اورا خفه نمود و با آنهم لازم است مربیان احتیاط بکنند كه طفل تابع ارادات واعمال دیگر بچه ها نشده و استعداد آن تحت الشعاع واقع نشود چه اگر درین سن بچه ها آزادی خود را باختند آینده هم فکر وارادۀ آنها استقلالی نداشته\n\n٥٣٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1653, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم تربیت اطفال ( ٥ )\n\nمالک آزادی استعداد و حریت نفس خود نخواهند بود . كودك را درین سن نباید تحقیر\nو تذلیل نمود مخصوصاً در حضور هم سنانش ! چه فطرت او متقاضی این امر نبوده و درین سن\nبیشتر حقارت و توبیخ در قلب او تاثیرات بدی از قبیل بغض و کینه را القا می نماید لهذا\nاگر قلب وی درین سن بكينه ورزی و بغض معتاد شود پس از ان كودك كج خلق و لجوج\nمیگردد و اصلاح این معایب او در آینده خیلی مشکل می شود . یعنی كودك دايما ازینگونه\nسرزنش و توبیخ ملول گردیده و با باطن خود می جنگد و از هجوم تاثیرات اینقدر موقع برای\nوی حاصل نمی شود که با مطالب خارجی عطف توجه کرده و از انها پند یا عبرت بگیرد .\n\nاز سن ١١ ــــ الى ١٤\n\nدرين سن كودك مالك تهذيب نفس و فضایل اخلاق از قبیل وفا داری و غیره میگردد\nو تمام خصایل فطری وی ظاهر می شود یعنی خصایل روحانی و ترکیب جسمانی وی\nنمایان میگردد .\nسن یازده مشکل ترین دوره عمروی است چه این دوره یکنوع طوفان وايثار كودك\nاست . در سن چهارده تصورات و حسن اخلاق كودك شروع بتکامل میکند و كودك\nبين اتخاذ طرق حسن و قبح امور جاریه اخلاقیه باطناً متردد و در کشمکش میباشد .\n\nاز سن ١٤ الى ١٧\n\nدرین ایام است که مردم كودك را سرکش و باغی میدانند ! درين سن كودك ميخواهد\nشخصیت و اقتدار خود را بین کودکان ابراز نماید ، حس جنسیت او را وا دار میکند که\nبحكم فطرت طالب دوستی و معاشقه شود و این حس در دختر و بچه مشترك است و البته\nآنها متمایل باین کار میباشند و هر گاه ازین حس نفرت و بیزاری نمایند البته هنوز آنها داخل\nمرحله شباب و جوانی نشده خواهند بود یعنی طلب لذات و عشق طبیعی درین سن است\n\n٥٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1654, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم\nمجله کابل\n( 6 )\n\nهر گاه میلان فطری آنها درین موقع قهراً معطل شود یا با وجود تقاضای این سن دارای\nحس مذکور نباشند البته آنها بعوارضی مبتلا بوده غمگین و افسرده و خود پسند خواهند شد\nیعنی درین سن اگر شعله عشق ازانها بوجود نیاید یا قهراً منطقی شود جای آنرا غم و کدر\nو افسرده گی اشغال خواهد نمود پس لازم است طوری آنها رهنمونی کرده شوند که\nیکطرف ذوق و عشق فطری شان بافراط منجر نشده دیگر تکالیف لازمه حیات و آدمیت را\nضایع نکنند دیگر سو بکلی افسرده و محجوب نشده ضعف در اراده و ذوق شان تولید نگردد\nبالآخره موجب فساد اخلاق و تنبلی و افسرده گی آنها نشود .\n\nحاصل عمر\nچون گردش چرخ را مداری نبود در رفتن و ماندن اختیاری نبود\nخواهم که چنان روم که از رفتن من برخاطر ماندگان غباری نبود\nسید محمد جامه باف\n\n535"}
{"book": "adl0986", "page": 1655, "text": "مدافع مشهور وطن افغانستان در قرن (۱۹) وزیر نامدار\n( اکبر خان غازی )"}
{"book": "adl0986", "page": 1656, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1657, "text": "( ۷ )\nمسابقة فتح کابل\nشماره ( ششم ) سال دوم\n\nاقتراحات\n\n( مسابقه فتح کابل )\n\nمجله کابل در شماره اول سال دوم مسابقه در موضوع « فتح کابل » و « علت انحطاط اسلام » باز کرده بود تا شعرا و نویسندگان با ذوق وطن نظماً ونثراً دران شرکت نمایند ، و نیز شرایط اشتراک وطرز واسلوب انشاد قصیده ونثر وقضاوت وجایزه برندگان مسابقه توضیح شده بود ، تا اختتام وقت موعود یکعده قصیده ومقاله وارد انجمن ادبی گردیده و در مجلس قضاوت ادبی ارائه شد ، این مجلس قضاوت مرکب از یکعده فضلا و دانشمندان پایتخت کابل بود که بعلاوه اعضای انجمن ادبی اجتماع نموده از تمام آثار وارده دو قصیده و دو مقاله را بدرجه اول ودوم تعیین نمودند و از انجمن ادبی مطابق وعده بسرایندگان ونویسندگان آن قصاید ومقالات نتیجه جایزه موعود اهدا شد ، سراینده قصیده درجه اول شاعر مشهور وطن فاضل و استاد قاری عبد الله خان واز قصیده درجه دوم یکی از شعرای نو کابل آقای سردار عزیز الله خان میباشند عجالتاً مجله کابل بعلت ضیق صفحات تنها قصاید مذکوره را بمعرض مطالعه عمومی گذاشته و نشر مقالات را حواله به مجلات آینده مینماید .\n\n٥٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1658, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ۸ )\n\n« فتح کابل »\n( باستقبال قصیده دا غگاه فرخي سيستا ني )\n\nقصیده (۱)\n\nاز طبع جناب استاد قاری عبدالله خان\n\nگر زمرد گون شود از فیض نیسان کوهسار  می شود از برگ ریزان هم زرافشان مرغزار\nچون شود از طرف مشرق پرچم صبح آشکار  قوه شب را نماید شاه انجم تار و مار\nگر چمن دامان پرگل گردد از فیض بهار  باغ هم در ماه میزان میشود پر برگ و بار\nمیشود با هم برابر روز و شب بار دگر  مینماید طبع عالم اعتدالی آشکار\nتاك گردد دامن چرخ پر اختر از عنب  شاخ گردد معدن یاقوت رمان از انار\nچشمه سار از آب صافی دم زند از سلسبیل  آبهای نقره گون آید ز کوثر یادگار\nجویها از موجهای سیمگون سیمین زره  آبگیر از برگهای زرد گون زرین دثار\nباغها را جویهای صاف جدول میکشد  صفحه اندر صفحه بنگر بوستانرا زر نگار\nآبهای جویها را گرنه فلتر کرده اند  اینقدر صاف از کجا گردیده طبع جویبار\nدر شنا مرغابیان غوطه زن در آبگیر  در چرا رعنا غزالان مست اندر مرغزار\nمیرود در جویباران میرسد در طرف باغ  آبهای نقره گون و میوه های آبدار\nاین رسیدن چون پیام لطف خوبان کام بخش  وان روش همچون خرام نازجانان جانشکار\nاین رسیدنها رساند قوت و قوتی بدل  وان روشها می برد زاندیشه ها یکسر غبار\nصبحگاهان چون زند شبنم گره برسیم ناب  دانه دانه می شود برتاج گل الماس کار\nچون سحر خندان شود بر روی عالم از شفق  قاه قاهی خوش زند كبك دری بر كوهسار\nفیض ها از عالم با لا نزولی می کند  از بلندیها چومیگردد سرا زیر آبشار\nقطعه خضرای بستان میوه هاي زرد و سرخ  آسمان نیلگون و اختران بی شمار\n\n٥٣٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1659, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم قصیده فتح کابل ( ۹ )\n\nبا غ از شیرین فواکه مید هد مینو بعرض راغ از انهار صافی میکند خلد آشکار\nشاخ را ازبرگ وبار میوه میلان برزمین تاک را از پایه های چیله بر گردون گذار\nمیوه ها ازبس لطافت آب گردد در دهن طاقت دندان نیا رد چون لب شیرین یار\nیکطرف گوی لطافت می برد به از ذقن یکطرف باسیب نازك می‌پرد رنگ از عذار\nیکطرف شاخ بهی را گوی زرین روی کف یکطرف فواره‌ها را سرو سیمین در کنار\nمی فتد در کار و بار نیشکر صد جا گره پرورد ناك سمرقند اینچنین گر شاخسار\nبا غها را مست سازد بوی فرحت خیزسیب کامها را ذوق بخشد طعم جان بخش انار\nگرچنین فرحت رسان بوی فواکه میشود بعد ازین گردد سیه اندرنظر مشك تتار\nباغبان کروا گذا رد تا کها را میدوند تا اتک از راه کابل تا دکن از قند هار\nر نجبر را میشود از خرمی دل باغ باغ چون به بیند در کف خود حاصلی از مزدکار\nچون زند از جویۀ فالیز ها خر بوزه زرد میزند سر آفتاب طالع فالیز کار\nوقت آن آمد که بهر رزق خواران گسترند خوان نعمت های الوان نونهالان از ثمار\nوقت آن آمد که گردد خوش طلا کاری چمن صفحه صفحه برگ برگ از شوشۀ زرعیار\nوقت آن آمد که باز از رنگ پر جوش خزان\nمطلعی سازم رقم رنگین تر از گل در بهار\nبرگ ریزان چون رسد دامنکشان در مرغزار میشود یکسر طلائی دشت و در تا کوهسار\nطرح نقاشی بریزد در گلستان كلك صنع سازد اوراق چمن را گونه گون نقش و نگار\nزر نگاریها کند بر روی بستان شاخ و برگ شوشه ریزیها کند برطرف گلشن آبشار\nبرگ ریزان چون کند مشاطه کاری در چمن پنجه مر جان نماید در نظر دست چنار\nاز بر خود حله های سبز را بیرون کنند جامه را سازند زر بفتی ازین پس شاخسار\nشا هدان با غ را از کشت دیمه گسترد مخملین فرش زمرد گون دگر ره مرغزار\nمیکند کلکم دگر تضمین بیت فرخی تا صریر دلکشش گردد هم آواز هزار\nحسن دلجوی بهار از پرده می آید برون چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار\n\n۵۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1660, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ١٠ )\n\nچون شود از برگ ریز اوراق بستان رنگ رنگ پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار\nدر قدوم حاصل زرخیز میزان می سزد گر نهد شبو طلای خود بکف بهر نثار\nرسم تعظیمی بجا گوئی درختان میکنند\nکاینچنین در هر دو سوی جاده اندیکسر قطار\nگوئی از سمت جنوبی می وزد باد ظفر میرساند مژدگانی از قدوم شهریار\nبهر فتح شهر کابل شاه افغان میرسد در رکابش نصر و اقبال از یمین و ازیسار\nلشکر او تا بکابل هم جلو ریز آمده است نی بگردیزش توقف نی بحد شه مزار\nاز دو سو بر قوهٔ سقا هجوم آور شدند نیمهٔ از چارده نیمی دگر از بینی سار\nمرکز شیران افغان هندکی گردیده است ای وطنخواهان بشارت خوش ثمر داد انتظار\nفوج در یاموج افغان یا حریف آویخته است که بروی دشت هیجا گه فراز کوهسار\nروی دشتش حمله ها چون شیر شرزه بی قیاس بر سر کوهش دویدنها چو آهو بی شمار\nبر فراز تخت شه چون فوج افغان بر شدند بچه سقا فراز تپه را کرد اختیار\nبر فراز تپه آخر هم بحال خود ندید از بلندیها به پستی میل کرد از اضطرار\nگرچه شد سر در هوا یکچند از دور سپهر زآسمانش برزمین زد انتقام روزگار\nفوج شه از یکطرف برشیر دروازه شدند از دگر سو اسمائی را گرفتند استوار\nهر قدر افغان هجوم آورد سقاپس خزید کار زارش با دلیران کرد آخر کار زار\nششجهة بر روی امیدش چوره مسدود شد شد بارگژار هیبت شیران افغان درحصار\nقوة پرزور افغان آخر از ارگش کشید نیمشب افتان و خیزان کرد سر راه فرار\nهمچو خواب از چشم مردم چون شبانگاهی پرید ارگ شد از فتنه خالی شهر از آشوب پار\nدرگریز افتاد و از سر کوه گردی را گرفت از هراس فوج افغان هر طرف میجست غار\nدزد در کوه آخر از بیم دلیران جا نشد کوه با آن وسعت خود داد چون قبرش فشار\nغیرت حق عاقبت بگرفت و سر پیچش نمود نی به تن دست توانش ماند و نی پای فرار\n\n٥٣٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1661, "text": "( ١١ ) قصیدۀ فتح کا بل شمارۀ ( ششم ) سال دوم\n\nخون ناحق کشتگان گردید دامنگیر او خود بسر آمد زناچاری دوان تا پای دار\nدست و پایش را اجل بر بست و آوردش بسر تا بمیدان قصاصش کرد آخر گله بار\nنی نی آنخونریز ظالم خون عالم خورده بود گشت فربه جسمش اما ابتلا آورد بار\nبهر دفع آن طبیعت در تنش صد چاک زد موج خون تیرك زداز آن چاکها فواره وار\nکرد نیروی سپاه نادری فتحی بزرگ آنچنان فتحی که در تاریخ ماند یادگار\nشه ولیخان افسر نام آور این فتح بود آنکه از الطاف شه گردیده سرد گار زار\nشاه افغان نادر نام آور بیدار بخت\nحمله جو در روزمیدان صف شکن در کار زار\nدر سرش فکر تعرض در تنش تاب نبرد در ضمیر صاف او بهبود ملك اصلاح کار\nلشکرش سیل خروشان افسرش پیکار جوی ملتش فوج مکمل دولتش با اعتبار\nحمله اش باقرن برابر جنگ او با تعبیه طرح شخونش موافق بانبرد روزگار\nحکم سوق الجیش او ترتیب لشکر چون دهد میرسد از فوج قومی مرد میدان صد هزار\nلشکرش گر طرح استحکام ریزد در نبرد می شود افعی براه خصم سیم خار دار\nدسته کشفش چو افتد در پی حال حریف راز پنهان را کند چون روز روشن آشکار\nدسته های توپچی از توپ صحرا و جبل میکند میدان محشر دشت را در کار زار\nتیغها برق درخشان توپها غُرنده رعد دود ها ابر سیه بر فرق دشمن گله بار\nضربهٔ شمشیر منصب دار تیزش صف شکن قوه مرمی فوج غالبش خا را گذار\nگوش مردان هم زماشیندار او کر میشود چون تگرگ گله ریزد تکتکش در کارزار\nدسته های پیشدارش عزم و تدبیر درست پیش بردی میکند زین دسته های پیشدار\nتا نمایم شیوهٔ اخلاص خود عرض حضور می برم درمدح شه خوش مطلع دیگر بکار\nای شهٔ فرخنده اعلیحضرت والا تبار\nای وجودت بهر افغان نعمت پروردگار\nاینکه از یاری بخت و یمن اقبال آمدی دور بین و تیز فکر و هوشمند و هوشیار\n\n٥٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1662, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجلة كابل ( ١٢ )\n\nجمله حرفت خیر خواهي جمله اقوالت درست جمله تد بیرت موافق جمله عزمت استوار\nتا زراه خیر خواهي در وطن كردی ورود فتنه های خانه جنگي گم شد از كنج و كنار\nمی شد از كشتار مردم سیل خون هر سو بلند خانه ها زین سیل خون ویران هزاراندرهزار\nيكطرف همسایه با همسایه گرم كشت و خون يكطرف جمعی بجمع دیگر اندر گیر و دار\nنی بسمت مشرق از فتنه جویان ایمنی نه شمالی را قرار از دست دزدان شرار\nرهزنی گردید خود مختار در هر ناحیه مردمان یکسر شدند از مال و جان بی اختیار\nخانمان مردم بیچاره یکسر پاك سوخت آتشی سرزد ز كابل شعله ور شد تا مزار\nرخنه ها از دست شان افتاد در كاخ وفاق نی بنایش ماند محکم نی اساسش استوار\nهر کجا زین سر کشان رفتند آبادی نماند می شود ویران بهرجا فتنه را افتد گذار\nگشت از بیداد شان دلهای مظلومان شکاف خانه میگردد ز نقب دزد رهزن رخنه دار\nزاغتشاش آشوبگاهی گشت سرتاسر وطن نی مزار از فتنه خالی نی هری نی قند هار\nدر سرایت سرعت امراض ساری داشته است سر کشید از گوشه و یافت هر سو انتشار\nگوشه هم در وطن بیداغ ازین آتش نماند گر چه آتش می فتد در باغ تنها در چنار\nور دك ما در برابر گر چه چندی پا فشرد ماند در میدان چوتنها آمد اندر زینهار\nاز تکابی هم نشد كابی برین آتش زند جست چون فواره لیکن گشت پاشان قطره وار\nخسر و نيك اخترا شاه رعیت پرورا ای ز اقبال همایون کامجوی و کامگار\nاین تو بودی کزره غمخواری بیچار گان پا نهادی در وطن سردر کف از بهر نثار\nاز خودو از خانه دان بگذشتی از بهر وطن در فدا کاری بلی مردان چنین کردند کار\nهمت مردانه و شاهانه عزم را سخت کشتی مارا کشید از چار موجه بر کنار\nخوش نشست از فکر نیکویتو از بحران وطن نی بدل بار ملالش ماند نی در سر خمار\nرفته شد از راه بهبود وطن خار نفاق نیست کس را بعد ازین اندیشه از خارخار\nدر امور مملکت تدبیر دور اندیش تو میکند سنجش بغور انجام را ز آغاز کار\nنظم و نسق مملکت تطبیق عصری از تویافت ليك تطبیق كه شد برمركز شرعش مدار\n\n٥٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 1663, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم\nقصيدة فتح کابل\n(۱۳)\n\nصورتحال وطن از رأی والایت درست\nامن اطراف ممالك از وجودت بر قرار\nسرمه چشم ظفر مندی و نصرت می شود\nهر کجا فوجت سیاهی میکند در کار زار\nبا خرد دی گفتگو از فتح کابل داشتم\nتا جلوس خسرو فرخنده گردد آشکار\nچون حبیب الله سرش بر باد رفت از فتح گفت\nخامه توام فتح کابل با جلوس شهریار\nتا بقای معنوي بخشد بشخص آثار خیر\nتا بماند نام نيك از نیکمردان یاد گار\nتا جهان آباد و ویران از حوادث میشود\nتا رود رو در بلندی ارتقای روز گار\nباد با قی از شه ما نام نيك آثار خیر\nجاودانش ذکر خوبی شهره در شهر و دیار\nاز حوادث دولت افغانستان بادا مصون\nوز خرابیهای در ران قوم افغان بر کنار\nملك معمور و وطن آباد و ملت زنده باد\nبا دل فارغ زهر تشویش باشد شهریار\n\nشاعر قصیده (۱) جناب فاضل و استاد\nقاری «عبدالله خان» عضو انجمن ادبی\n\n٥٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1664, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ١٤ )\n\nفتح کابل\nقصيدة ( ٢ )\nاز طبع جناب سردار عزیز الله خان\n\nدر چمن تا گشت بالا رایت ابر بهار شاه فرور دین کشید از لشکر سرما دمار\nزهره برف از نهیب هیبت او آب شد گشت چون نزديك بستان شاه خوشبخت بهار\nزاغ اندر طرف بستان کامرانی می نمود این زمان بلبل حکومت میکند در مرغزار\nمیدود اندر رکاب نصرت او پیش پیش سنبل و سوسن بنفشه لاله و سرو و چنار\nبسکه زد جوش طراوت جمله کابل زمین خلعت گلدوز پوشید اژدهای کوهسار\nشکر میگویم که جای نوحه زاغ سیاه در گلستان گشت بر پا بانگ چنگ هزار\nشاه گل آمد بتخت گلستان شد جا گزین خیری و نسرین بدور ش ایستاده بنده وار\nنرگسك آمد بکف بگرفته قرطاس و قلم گشت او دیوان انشای چمن را عهده دار\nدر سپاه بوستان از بهر دفع دشمنان سرو شد رایت فراز و سبزه شد خنجر گذار\nابر گوئی بحر عمان دارد اندر آستین کرده بر فرق عروس بوستان لولو نثار\nبسکه شبوی طلائی در چمن افگنده رخت طاق بستان کرد نقاش طبیعت زر نگار\nغنچه خندان ز لعل گلرخان باشد مثال میدهد یاد از دل خونین مشتاقان انار\nگوئیا گشته مقابل با رخ خوب کسی میزند جوش لطافت موج آب از آبشار\nمیزند از بس طراوت جوش طرف بوستان کز دماغ میکشان رفته است اندوه خمار\nبا چنین فصلی نشاید ساخت با کنجی خمول سیر کن در طرف بستان با نگار گلعذار\nلعبتی کز رشک رویش گل بگلشن تر شود پیش بالای بلندش پست سرو جوی بار\nعارضش گل سرو قد سیمین تن و نسرین بدن کاکل عیار او برهمزن مشک تتار\nگفتمش ای دلبر مهروی بی پروای من ای ز روی چون گلت در سینه ام بشکسته خار\nشام وصلم از جمال نازنینت روز عید روز هجران بی دوزلف عنبرینت شام تار\n\n٥٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1665, "text": "(١٥) قصیدۀ فتح کا بل شماره ( ششم ) سال دوم\n\nبرق عشقت آتشی زد در دل محزون من زان همی نالم من بیچاره از غم رعد وار\nزورقم در بحر عشق نونگون گردیده است چون برون آیم ازین دریای ناپیدا کنار\nهمچو آن کبکی که زیر پنجه شا هین بود میدهد چنگال مژگان تو قلبم را فشار\nدر دل عشاق گویا خون نماند ای ماه رو دست خود کردی نگارین از حنای تا بکار\nاز سر زلفت رهائی نیست مقدور کسی بر نمی آید سر من زین کمند تاب دار\nچشم شوخت يك نگاهی سو بمن افگنده بود صبر را از پا فگند و برد آرام و قرار\nطفل بازی گرش من گشته سوار اسب نی الحذر ای دوستان گردید آتش نی سوار\nتا خط سبز تو سر زد ای نگار ساده رو روز و شب نظاره میغلطد بروی سبزه زار\nسینه پر داغ عاشقم تما شا کرد نی است گر ترا ای نازنین باشد هوای لاله زار\nجان من تا چند پرسی از فغان زار من دل شد از هجران تو در سینه من بیقرار\nعاشقان باید بسر خاك مذلت ریختن آفتاب روی دلبر شد زخط زیر غبار\nدر هوای جستن آزاده سرو قامتت میدود اطراف بستان آب هم دیوانه وار\nمی شود از خجلت روی کسی غرق عرق زینهار آئینه را مشاطه در بزمش میار\nبعد از ینم نیست طاقت ای نگار نازنین گشته از جور و جفاو ظلم توجانم فگار\nنگذری ایشوخ گر از جور و ظلمت داد خواه میروم در بارگاه شاه گردون اقتدار\nنادر دوران شه با علم و عقل و داد و دین آنکه افغان می نماید بروجودش افتخار\nآن شهنشاه فلك تختی که هنگام نوال پیش دست جود او شرمنده شد ابر بهار\nآنکه دست ظلم را بسته است عدل و رافتش شاهدش این کو کشید از زمرۀ ظالم دمار\nدر زمانی کاین وطن جولانگه اشرار بود روز روشن بود اندر چشم همچون شام تار\nحکم فرما بود در افغانستان دزد خبیث رفته بود از جمله اخیار ملت اعتبار\nراحتی گر بود در کام پلنگ و شیر بود عزتی گر بود سلب رفعت عز و و قار\nسر بسر جمله وطن اندر میان نار بود از هرات و میمنه بلخ و فراه و قندهار\nدر اروپا چون شنید از حال زار این وطن گشت از فرط وطنجواهي دل او بیقرار\n٥٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1666, "text": "(١٦) مجلة کابل شماره (ششم) سال دوم\n\nخواب و آرام استراحت را همه بدرود کرد شد روان بی تاب سوی خطه افغان دیار\nچون بیامد در وطن تنها بدون لشکری لشکرش الطاف بی پایان و فضل کردگار\nآمد و سمت جنوبی از قدومش شد قوی حال اصحاب الشمال از تیغ تیزش گشت زار\nشاه ما درقوم جاجی مدتی بوده مقیم اهل جاجی برده اند ازمقدمش این افتخار\nدزد ظالم پافشاری کرد چندی در دغا عاقبت کردند افواجش هزیمت اختیار\nشه ولیخان شهر کابل فتح کرد از فضل حق رفت دزد از بیم شیران جنوبی در حصار\nآل و اولاد شه ما جمله گی محبوس بود همره دزد حصاری در میان کار زار\nعرض شد بر ناجی افغان که مایان چون کنیم تا مبادا کشته گردد آل شه در گیر و دار\nداد فرمان ارگ را بر راهزن آتش کنید من برای این وطن بگذشتم از آل و تبار\nآل و اولادش فدای این وطن بنموده است گشت این ایثار او برجمله ملت آشکار\nچار روزی دزد بیدین جنگ را برپای داشت یکشبی از ارگ شاهی کرد دزدانه فرار\nقلعه چون بگشاده شد دیدند کز فضل خدا بسلامت جمله آل و تبار شهریار\nنیتش خالص چوبد بهر نجات اینوطن حق نجات آل و اولادش بداد از بین نار\nکاین خبر بهر شه با داد و دین دادند زود جمله مردم قدومش را همی برد انتظار\nچون بیامد موکب صاحب جلال نادری از غبار راه او شد چشم مردم سرمه دار\nدر دماغ او هوای سلطنت هرگز نبود بهرخدمت در وطن زحمت بخود کرد اختیار\nجز نجات این وطن چیزی نبودش درضمیر بسته بود از بهر این خدمت کمر را استوار\nبا هزاران التماس و معذرتهای زیاد جمله افغانسان شد شاهی اش را خواستار\nرفت با اجبار آخر زیر بار سلطنت شد بفضل ایزدی افغانیان را تاج دار\nاتحاد و اتفاق اندر وطن بگشاد رخت جمله اسباب نفاق از مقدمش بربست بار\nامنیت را آنچنان در مملکت قایم نمود زان اثر گرگ و شبان گشتندباهم دوستدار\nدزد ظالم را نبد درهیچ جانب چون مفر درحضور شاه والا گشت حاضر بنده وار\nرحمتش میخواست تا شامل شود برحال او عرضها کردند مردم در حضورش با ربار\n\n٥٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1667, "text": "شماره (ششم) سال دوم قصیده فتح کابل (۱۷)\n\nرحم بر این دزد خائن هست از انصاف دور چون دل ملت شده از دست ظلمش داغدار\nچونکه ملت جمله گی بر کشتنش دادند رای حکم بر اعدام او فرمود شاه نامدار\nتیرباران گشت با اعوان خود آن دزد شوم زآن سپس آویخته گشتند در بالای دار\nرفت با اعوان و انصارش بسوی هاویه یافته تسکین زغم دلها كرو گردید زار\nمال و ناموس و سر مردم ازو کرده خلاص دارد این حق بر سر اعیان ملت بیشما ر\nجای آن دارد محبان وطن كز روی صدق جان خود سازند در پای شه والا نثار\nکرده اسباب ترقی جمع اندر مملكت سوی شهراه تمدن كرد ما را رهسپا ر\nعسکر افغان که جز نامی نبودش پیش از ین ساخت عسکر پروریهایش نظام کامگا ر\nکرد تشکیل نظام از بهر نظم مملكت آن سپه سالار اعظم نور چشم شهریار\nقاید نامی افغان شاه محمود دلیر آن که چون شیر دژم باشد میان کارزار\nآب تیغش آتش تیز بغاوت را نشاند خرمن اشرار را زد برق شمشیرش شرار\nشاه ماو چار اخوان همایون فال او هست همچون پنجۀ کاری بدست روزگار\nخواهم از حق کز گزند چشم خصم بد نهاد حافظ شان باد فضل و رحمت پروردگار\nجستجو کردم پی تاریخ فتح نادری تا کنم این نکته را بر جمله مردم آشکار\nعاقبت (حس) وطنخواهی فزود و عقل گفت (داد کابل را نجات از گیر دزد نابکار)\nگرچه در فصل خزان واقع شد این فتح بزرگ مقدم شاه جهان کرده خزان را چون بهار\nبسکه از عدلش طراوت یافته افغانستان گشت اشعار قتیل بی نوا هم آبدار\nبس کن از آتش زبانبها برو سوی دعا با هزاران التجا بر بارگاه کردگار\n\n٥٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1668, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۸ )\n\nتا براند زورق خود مه بدریای سپهر تا بر آید خسرو خاور زطرف کوهسار\nهان بهار دولت شه باد مامون از خزان\nگردش دوران کشد از جان بدخواهش دمار\n\nشاعر قصیده (۲) جناب آقای سردار عزیز الله خان\n\n٥٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1669, "text": "( ١٩ )\n\nشماره ( ششم ) سال دوم\n\nشعرای افغا نستان\n\nادبیات\n\n- شعرای افغا نستان -\n( ٤ )\nدر دورهٔ غزنویان\nیا آل ناصر\n\nعنصری بلخی نگارش سرورخان گویا\nاسم او حسن ا بن احمد و کنیهٔ او ابوالقاسم و تخلصش عنصری است مولد او شهر بلخ\nو اقامتگاه او پایتخت آنوقت شهر غزنی بوده است بقول صاحب مجمع الفصحا عنصری\nدر اول حال بتوسط امیر نصر برا در کهتر سلطان محمود بدربار سلطان تقرب حا صل نمود\nوکا رش متدرجاً بجائی رسیدکه ملك الشعرا و امیرالامراء دربار محمودی گردیده و برچهار\nصد شاعر فا ضل مفا خرت وسرفرازی داشته و همه اظهار شا گردی بوی مینمودند علا وه\nبرشا عری در بار سمت ندیمی خاص سلطان محمود را نیز داشته و همه گاه چه در حضر و\nچه سفر ملتزم رکاب سلطان بوده است با تفاق تمام گویند گان زبر دست زبان فاسی\nعنصری استاد سخن وا مام قصیده سرا یان است چمه درین شیوه كه مراد از جزا لت\nورشافت سخن وابداع اسا لیب بیان باشد هیچ شاعري بپایۀ وی نرسیده است عنصری\nتمام فتوحات محمود را که خود حاضر و نا ظر و قا یع بوده است برشتۀ نظم در آور ده\nو بهترین افتخارات جهان گیری را برای سلطان عصر خود قا ئل گردیده است ، قصاید\nعنصری که مشتمل بر مدح سلطان محمود و پسر او مسعود و سایر امرا و وز رای\n\n٥٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1670, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ۲۰ )\n\nآن عصر است از بهترین قصاید فارسی و امهات سخنوری شناخته شده است دیوان مدون عنصری\nبقول دولت شاه سمرقندی « ۳۰۰۰۰ » بیت بوده است علاوه برین ٤ مثنوی دیگری كه\nموسوم به وامق و عذرا و سرخ بت و خنك بت كه بقول ( محمود قزوینی صاحب آثار البلاد\nهمین دو بت مشهور بامیان است ) و شاد بهر یاعين الحيات و نهر الحيات است باو نسبت داده اند\nاسدي طوسی در فرهنگ معروف خود دو بیت از دو مثنوی او را كه بطور شاهد نقل كرده\nاست ازان معلوم میشود كه مثنوی شاد بهر او به بحر شهنامۀ فردوسی و مثنوی وامق و عذرا\nعیناً به بحر هفت پیكر نظامی بوده است وفات عنصري در سنه ٤٣١ در زمان سلطان مسعود\nدر غزنی واقع شده و در همانجا مدفون گردیده است .\nنمونۀ سخن :\n\nعجب مدار كه نا مرد مردی آموزد از ان خجسته رسوم و از ان خجسته سیر\nبه چند گاه دهد بوی عنبر آن جامه که چند روز بماند نهاده با عنبر\nز عمر نشمرد آن روز کا ندرو نکند بزرگ فتحی یا نشکند یکی لشکر\nدلی که رامش جوید نیا بد آن دانش سری که بالش جوید نیابد او افسر\nززود خفتن و از دیر خاستن هر گز نه ملك یابد مرد و نه برملوك ظفر\nباد نوروزی همین در بوستان بتگر شود تا ز صنعش هر درختی لعبت دیگر شود\nروی بند هر زمینی حله چینی شود گوشوار هر درختی رشته گوهر شود\nچون حجابی لعبتان خورشید را بینی ز ناز گه برون آید زمیغ و گه بمیغ اندر شود\nافسر سیمین فرو گیرد ز سر کوه بلند باز مینا چشم و زیبا روی مشکین برشود\nمنقش عالمي فر دوس كردار نه فرخار و همه پر نقش فرخار\nهواش از طلعت ماهان پر از نور زمینش از بوسۀ شاهان پر آثار\nز زرو سیم بر کردار پروین نگر شمشیر ها چون چرخ دوار\nگروهي را كمر شمشیر زرین در و یاقوت رماني پديدار\nبخون دیدۀ عشاق ماند چکیده بر رخ زرین زنیار\nصف پیلانش اندر ساز زوین چو بر کوهی شگفته زعفران زار\n\n٥٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1671, "text": "( ۲۱ )\nشمارۀ ( ششم ) سال دوم\nشعرای افغانستان\n\nبه هیجا میغ زنگان تیغ دندان بصحرا کوه جسمان باد رفتار\nچه جایست این مگر میدان سلطان خداوند جهان شاه جهاندار\nتو آن شاهی که اندر شرق و در غرب جهود و کافرو گبر و مسلمان\nهمی گویند در تسبیح و تهلیل آلهی عاقبت محمود گردان\nبگرفت سر زلف تو رنگ از دل تو بزدود وفا و مهر زنگ از دل تو\nتا گم نشود كبر پلنگ از دل تو موم از دل من برند و سنگ از دل تو\nمنوچهری بلخی .\nاسم او ابوالنجم احمد ابن قوص و تخلص او در شعر منو چهری است در ابتدای جوانی بعد از تکمیل علوم و آداب متداوله بدر بار امیر منوچهر فلك المعالى پسر شمس المعالى امیر قابوس ابن وشمگیر والی جرجان رسیده و در سلك شعرای در بار او منسلک و اوایل روزگار شاعری خود را وقف مدایح آن امیر کرده است و تخلص او که منوچهری باشد نیز منسوب بنام آن امیر است بقول صاحب مجمع بعداز وفات آن امیر درسنۀ ٤١١ رو بدر بارغزنی آورده بتوسط عنصرى ملك الشعرا که قصیدهٔ مبنى بر قافیهٔ نون در مدح عنصری ساخته بود بدربار محمود راه یافته و سلطان روز بروز بر اجلال و حشمت او افزود و بقول صاحب تذكرة خلاصة الا فکار در مجلس بعد از عنصری بر همه شعرا حتی بر فرخی و فردوسی نیز مقدم می نشست دو لت شاه سمر قندی و حاجی لطف علی بيك آذر صاحب آتشکده مولد او را از بلخ دانسته اند اما او خود را در اشعار خود دامغانی میخواند منوچهری از شعرای نیکو بیان زبان فارسی محسوب است دولت شاه او را شاعر ملایم گوی متین سخن میشناسد بعضی ها او را شاگرد عنصری میدانند بهر حال از ادبیات عرب حصۀ کاملی داشته و اکثر دوا وین اساتید معروف عرب را خوانده وحفظ داشته و در بعضی قصاید ومسمطات خود تماماً به استقبال همان شعرای معروف عرب رفته و سخت نیکو از عهده بر آمده است صاحب مجمع الفصحا می نویسد که در صنعت مسمط اشعار غریب و مضامین عجیب ازو باقیست که احدی را چنان ابیات دست نداده میگویند مجموعۀ اشعار او بالغ بر ۳۰۰۰۰ هزار بیت است ، این شاعر درعین جوانی مرد و افکار خودرا تمام نگفته بخاك رفت دربارهٔ\n\n٥٥٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1672, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجله کابل (۲۲)\n\nاینکه منوچهری شاعر دربار محمود بوده است اختلافی وارد است دولت شاه سمرقندی\nو امین احمد رازی صاحب هفت اقلیم او را از شعرای محمود دانسته اند و بعضی ها میگویند\nدر دیوان او قصیدهٔ بنام محمود نیست و عوفی صاحب لباب الالباب مطلع يك قصیدهٔ او را\nبنام سلطان محمود می نویسد چنانچه نوشته است . در قصیدهٔ میگوید در مدح سلطان یمین الدوله :\nقیصر شرابدار تو جیپال پاسبان پیغو رکاب دار تو فغفور پرده دار\nو در دیگر قصائد خود اکثر سلطان مسعود را مدح گفته است وملا عبدالقادر بدایونی نیز در\nمنتخب التواریخ خود می نویسد . از جمله شعرائی که در زمان سلطان مسعود نشو و نما یافته\nمنوچهری است . بهر حال مستشرق شهیر فرانسوی گازیمرسکی شرح حال منوچهری را\nبا نهایت دقت و اهتمام زیادی نوشته و در سال ۱۸۸۷ معهٔ اشعار وغیره تعلیقات استادانه\nدر پاریس بطبع رسانده است . مشتاقان منوچهری می توانند برای خوبتر دانستن سوانح\nزندگی وجزئیات حیات او بدان کتاب رجوع نمایند .\nنمونهٔ سخن :\nبر لشکر زمستان نوروز نامدار کرد است رای تاختن و قصد کارزار\nو اينك بیا مده است پنجاه روز پیش جشن سده طلایهٔ نوروز نامدار\nآری هر آنگهی که سپاهی شود بحرب ز اول بچند روز بیاید طلایه دار\nاین باغ و راغ مملکت نوروز ماه بود وین کوه و کوه پایه و این جوی وجویبار\nجویش پر از صنوبرو کوهش پر از سمن باغش پر از بنفشه و راغش پر از بهار\nنوروز از این وطن سفری کرد چون ملك آری سفر کنند ملوك بزرگوار\nچون دید ماهیان زمستان که در سفر نوروز مه بماند قریب مهی چهار\nاندر دوید و مملکت او بغارتید با لشکر گران . و سپاه گزافه کار\nدر باغها نشاند گروه از پس گروه در راغها کشید قطار از پس قطار\nزین خواجکان پنبه قبای سفید بند زین زنگیان سرخ دهان سیاه قار\nباد شمال چون ز زمستان چنان بدید اندر تك ایستاده چو جاسوس بیقرار\nنوروز را بگفت که در خانمان ملك از فرو زینت تو که پیرار بود و پار\n\n٥٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 1673, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم\nشعرای افغانستان\n( ۲۳ )\n\nبنگاه تو سپاه زمستان بغارتيد هم گنج شایگانت و هم در شاهوار\nمعشوقگانت را گل و گلنار و یا سمن از دست یاره بربود از گوش گوشوار\nخنیا گرانت فاخته و عندليب را بشکست نای در کف و طنبور در کنار\nنوروز ماه گفت بجان و سر امیر تا چند گه بر آرم از ماه دی دمار\nگرد آورم سپاهی دیبای سبز پوش زنجیر جعد و سروقد و سلسله عذار\nقوس قزح کمان کنم از شاخ بید تیر از برگ لاله رایت و از برق ذوالفقار\nاز ابر پیل سازم و از باد پیلبان وز بانگ رعد آئینه پیل بیشمار\nنوروز پیش از آنکه سرا پرده زد بدر بالعبشان باغ و عروسان مرغزار\nاین جشن فرخ سده را چون طلای کان از پیش خویشتن بفرستاد کامگار\nگفتا برو بنزد زمستان بتاختن صحرا همی نورد و بیابان همی گذار\nمسمط\nآمد با نگ خروس مؤذن می خوارگان صبح نخستین نمود روی بنظارگان\nگه بکتف بر گرفت جامه بازارگان روی بمشرق نهاد خسرو سیارگان\nباده فراز آورید چاره بیچارگان قومو الشرب الصبوح يا معشر النائمين\nخوشا وقت صبوح خوشامی خورد نا روی نشسته هنوز دست بمی بر د نا\nمطرب سر مست را باز هش آورد نا در گلوی او بطی باده فرو گرد نا\nگردان در پیش روی بازن و گرد نا ساغرت اندر یسار باده ات اندریمین\nکرده گلوبر زباد قمری سنجاب پوش كبك فروریخته مشك بسوراخ گوش\nبلبلکان با نشاط قمريكان با خروش در دهن لاله مشك در دهن نحل نوش\nسوسن کافور بوی گلبن گوهر فروش وزمی اردی بهشت کرده بهشت برین\nچوك ز شاخ درخت خویشتن آویخته زاغ سیه بر دو بال غالیه آمیخته\nابر بهاری ز دور است بر انگیخته وز سم اسب سیاه لولوتر آویخته\nدر دهن لاله باد ریخته و بیخته بیخته مشك سیاه ریخته در ثمین\n\n٥٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1674, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٢٤ )\n\nسرو سماطی کشید بر دو لب جویبار چون دو رده چتر سبز در دو صف کارزار\nمرغ نهاد آشیان بر سر شاخ چنار چون سپر خیز ران بر سر مرد سوار\nگشت نگارین تذرو پنهان در کشت زار همچو عروسی غریق در بن دریای چین\nگوئی بط سپید جامه بصابون زد است كبك درى ساق پاى در قدح خون زد است\nبر گل تر عندلیب گنج فریدون زداست لشکر چین در بهار بر کوه وهامون زداست\nلاله سوی جویبار خرگه بیرون زد است خیمه او سبز گون خیمه او آتشین\nبهرامی سرخسی.\nاسمش ابوالحسن علی ابن البهرامى ومولد او سرخس هرات است غیر از صنعت شعر در فن عروض وقافیه نیز سر بر آورده روزگار خود بوده است چنانچه نظامی عروضی سمرقندی در مقاله دوم کتاب خود در فصل چگونگی شعر و شعرا می نویسد : هر کرا طبع در نظم شعر راسخ شد وسخنش هموار گشت روی بعلم شعر آرد وعروض بخواند و گرد تصانیف استاد ابوالحسن السرخسى البهرامی گردد چون غایة العروضين و كنز القافيه علاوة بر دو تصنيف فوق رساله موسوم به خجسته نیز باو نسبت داده اند وشمس الدين محمد ابن القیس رازی در کتاب نفیس المعجم في معايير اشعار العجم خود مکرراً از کتب او نقل کرده است امین احمد رازی در تذکره هفت اقلیم خود او را از شعرای محمود غزنوی شمرده وصاحب مجمع الفصحا او را از معاصرین ناصرالدین سبکتگین میداند و وفات او را در سنه ٥٠٠ هجری مینویسد واین سهو بزرگیست که ظاهراً صاحب مجمع کرده است زیرا تا ریخ وفات سبكتگین به اقوال معتبره در ۳۷۸ بوده است شاعری که از معاصرین و هم روز او ست چگونه در سنه ٥٠٠ وفات نموده است بهرحال چیزی اضافه تر ازین درین باره او معلوم نگردید نمونه کلام .\nهمیشه خرم و آباد باد ترکستان که قبله ثمنان است و جایگاه بتان\nبتان او همه گویا و شکر ین سخنند بیوسه راحت جان و بغمزه آفت جان\nیکی بیامد از ایشان و این دلم بر بود بجان و دل بنهاد آتش زبانه زنان\n\n٥٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1675, "text": "شما رۀ ( ششم ) سال دوم شعرای افغا نستان ( ٢٥ )\n\nبتی شمن کش و جادو فریب وسحر نما برخ بهار بهار و به مهر باد خزان\nبجلوه اندر چون آهوی رمیده زیوز برزم اندر چون شیرو اژدهای دمان\nبزیر ساده دوزلفش همه زیادت و سود بزیر سایۀ تیغش همـه بـلا و زیا ن\nبدان ز مان که سخن بر کشاد و بست کمر سخن دلیل دهان شد کمر دلیل میا ن\nدلم ببرد دل خو یش را نداد بمن برفت و ماند غم عشق و آتش هجران\nدلم تنور شد و هر دو چشم چشمۀ آب چگو نه خواست گهی نوح جز چنین طوفان\nچو نامه ایست رخانم نبشته از غم عشق زخون دیده مر آن نامه را زده عنوان\nکا رجهان بود به همه حا ل درد سر بی کردن خطر نشود مرد باخطر\nمحنت بسان آتش تیز است و کس ندید هیچ آ تشی که میل نبودش سوی زبر\nنیکی به نسبت پدران مرد را چه سود آن بد بود که مرد کند نسبت از پدر\nعطاری فراهی .\nعوفی اورا در لباب الالباب بنام الامام ابو عبدالله عبدالرحمن بن محمدالعطاردی می نویسد.\nو صاحب مجمع الفصحا در مقدمۀ کتاب خود جائیکه شعرای هر دوره را اسم برده و منسوب\nبآن عصر می نماید درسلك شعرای محمودی اورا عطاردی فراهی می نویسد . وعوفی نیزاورا\nازما دحان سلطان محمود دانسته است چنا نچه می نگارد : ازما دحان حضرت يمینی بود\nو در ان دولت اقبالها دیده و در قصیده میگوید :\nملك قلاده است او میان قلا ده زین نگیرد قلا ده جز بمیا نه\nحشمت او بردهان دهر دها نه است فضل نیا رد لگام جز بدها نه\nدر شکستگی اعضای معشوق خود گفته :\nسیلی بارم برخ پر از خون جگر آن روز که مژگان ترا بینم تر\nای چون شکر شکسته از پاتا سر مگری که تباه گردد از آب شکر\nتاریخ وفات وغيره حالات او معلوم نشد واز اشعار او نیز چیزی نما نده است .\n\n٥٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1676, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کا بل ( ٢٦ )\n\nمظفری پنجدهی :\nصاحب لباب الالباب اسم او را در سلك شعرای آل سبکتگین آورده است غیر از تخلص او که مظفری و مولد او که پنج ده است دیگر چیزی در تذکره های فارسی در باره او ملاحظه نشد صاحب مجمع الفصحا مختصراً مینویسد از استادان مشهور بوده صاحب لباب الباب گفته که از شعرای آل ناصر است . و از حواشی چهار مقاله عروضی نیز معلوم میشود که از شعرای آل ناصر و مخصوصاً از دوره محمود است زیرا که اسدی طوسی اشعار او را در فرهنگ خود مکرراً باستشهاد آورده است تاریخ وفات او معلوم نشد .\nنمونه سخن :\nبه هفت کشور تا مدح پنجده گویم چو باد گشتم اندر زمی زمی پیمای\nدو پای دارم چار دگر بیا ید ازان به هفت کشور نتوان رسید بی شش پای\nقطعه\nهمی به بینی آتش میان خاکستر چو آفتاب که گیرد ز میغ تیره حجاب\nچو روی دختر دوشیزه کو خجل گردد نقاب را برخ اندر کشد بوقت عتاب\nز داغ فرقت آن چهره چو لاله و گل همی زلاله و گل زرد تر کنم بگلاب\nبدان نشان که ز سیماب زر همی گیرند من از فراق تو گیرم همی بزر سیماب\nشتاب وصل تو دارد مرا همی دلتنگ درنگ هجر تو دارد مرا همی بشتاب\nخمار خواب چرا در دلم فراوانست اگر لب تو برنگ گلست و بوی شراب\nبشب ز فرقت آن قامت چو قامت رمح سنان شود مژه من ز بهر جستن خواب\nگهی بگریم و باشم چو نرگس تو دژم گهی بنالم و گردم چو سنبل تو بتاب\nحقوری هروی :\nعوفی او را ابوالحرث حرب بن محمد الحقوری الهروی می نویسد و صاحب مجمع الفصحا ابوالحرث ابن محمد حقوری بهر حال بايك نقطه در عوفی زیاد است و بايك نقطه در مجمع کم ولی از شعرای معروف زمان خود محسوب است زیرا هر دو تذکره نویس متقدم و متاخر او را بدرجات عالي و مراتب بلندی ستوده اند حتی عوفی می نویسد شعرش از شعری\n\n***"}
{"book": "adl0986", "page": 1677, "text": "شماره (ششم) سال دوم    شعرای افغا نستان   (۲۷)\nدر گذشته و فضلش بساط هنر عنصری در نوشته روزگار شاعریش در زمان سلطان محمود\nبوده است و صاحب مجمع الفصحا علاوه بر شاعری او را حکیم و عالم زبردست نیز\nدا نسته است از اشعار او مقدار کمی باقیست .\nنمونه سخن\nجواب وسوال .\nگفتم این گه گه نمون روی جباری بود   گفت قدر مردم اندر خویشتن داری بود\nگفتم آن زلفین تاری زاستر بر وان دورخ  گفت مه را روشنی اندر شب تاری بود\nگفتم ای مه راست گوئی ماه را مانی همی  گفت مه را دور خط از مشك تاتاری بود\nگفتم این بازی لری با هر کسی چندین چر است  گفت بازی گر بود كودك چو بازاری بود\nگفتم آسانی و ناز از من ربود این عشق تو   گفت عشق نیکوان بارنج و دشواری بود\nرباعی\nتا بر گل تو نگشت پیدا عنبر  از مشك زره نبود وز سیم سپر\nتا روی تو و لب تو ننمود اثر  از لاله نمک که دید و از پسته شکر\nامینی بلخی :\nاسم او بقول عوفی ابو سراقة عبدالرحمن بن احمد البلخي امينى النجار است چون پدرش\nنجار بود خود بدان نام شهرت یافته است امينی مداح یمین الدوله سلطان محمود غزنویست\nو بقول صاحب مجمع الفصحا با جمعی از فصحای آن عهد صحبت داشته مانند عنصری و فرخی\nو غیرهم اشعارش مانند اشعار اکثر فصحای آن عهد کمیاب است و ازین قصیده او که در\nمدح سلطان محمود است معلوم می شود که اشعار او زاده همان عصر فصاحت و قرن بلاغت\nاست و بروش شعرای معروف محمودی قدم می زند . تاریخ وفات او بدست نیامد .\nنمونه سخن .\nقصیده\nزره پوش ترك من آن ماه پیکر   زره دارد از مشك بر ماه انور\n٥٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1678, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجله کابل (۲۸)\n\nکه دید است مشك مسلسل زره سای که دید است ماه منور زره ور\nبمشك اندرش تیرو بهرام و زهره بماه اندرش سوسن و مشك و عبهر\nدو یاقوت خوانم لبش را نخوا نم که یا قوت را کی بود طعم شکر\nبنزد من آمد کر بسته روزی یکی جامه پوشيده يك رنگ اخضر\nمرا گفت ای کوفته راه دانش سفر کرده و گشته گیتی سراسر\nنگوئی که این اهل معنی بدنیا مسافر نه اندر جهان نه مجاوز\nبدو گفتم ای سرو سیمین ندانی که رنج سفر مان ازانست رهبر\nکه در چرخ ساکن ز انجم بسی اند ز رفت مسافر بود حكم اختر\nز شاهان و از خسروان زمانه چه آن کز مقدم چه آن کز موخر\nچو محمود خسرو نبود و نباشد سفر پیشه شاه و سفر کرده بی مر\nگهی سوی جیحون رود چون فریدون گهی سوی ظلمت رود چون سکندر\nگهی تخت جیپال بر در بدارد گهی چتر خاقان بیاویزد از سر\nگهی رایتش را پری روی بینی امین ملك خسرو هفت كشور\nیمینی که اندر یمینش یمانی امان داده اسلام را تا به محشر\nمسرور طالقانی یاخراسانی:\nعوفی اسم او را ابوالفضل مسرور ابن محمد طالقانی نوشته و از شعرای در بار محمودی دانسته است صاحب مجمع الفصحا می گوید که از در بار محمودی بمسعودی رسید، بهرحال جز يك قصیده که در مدح وزیر سلطان محمود خواجه احمد ابن حسن میمندی سروده است دیگر اشعار او را تذکره های فارسی سراغ نداده اند و تاریخ وفات او نیز معلوم نشد.\nنمونه کلام :\nچونا پدید شد از چشم چشمهٔ روشن دراز گشت شب دیر باز را دامن\nبروی گنبد گردنده برشدند پدید ستارگان قوی قوت بدیع بدن\nچو تیغ باختر افرا خته نمود هلال چو هفت فندق سیماب رنگ نجم پرن\nمدبران فلك بر فلك چو هفت ملك نهاده روی بتدبیر زی ده و دو و طن\n\n٥٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1679, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم شعرای افغا نستان ( ۲۹ )\nیکی قرین شتاب و یکی عدیل درنگ مسیر این سوی هند و مسیر آن بعدن\nبزیر پرده آسایش اندرون شده روز شب سیه سر اندر کشیده پیراهن\nاز ارتفاع شب تیره بهرۀ چو گذشت بیامد آن بت شادان بهار سوی چمن\nبصورتی که نمازش برد زناز پری بزیبتی که زمین بوسدش به مهرو سن\nگرفته گنج ملاحت زقهر مان جلال ربوده خاتم خوبی ز نیکوان ختن\nبه نرم نرم چنین گفت مر مرا که چرا همین جدائی جوئی بخیره خیره زمن\nمرو که با منت ای بت خزان بهار بود که هم رخم گل سوریست هم زلخ سوسن\nبساغر می اگر بنگری نیاری یاد زبرگ لاله سیراب و آب دار سمن\nجواب دادم اگر ضامن روان رهی به سست عهدی تا کی بری بمن بر ظن\nبطبع و طوع همی سوی او روم که ندید چنو جواد جهان و چنو کریم زمن\nشهاب دولت شمس الکفات ابوالقاسم حمید حمد هنر خواجه احمد ابن حسن\nبوقت نرگس ار خواند کسی فردوس گیتی را نيك معنی رو اباشد که دل مان داردش باور\nز بهر آنکه جز در خلد کی شاید بدن هر گز درختی کش تن از مینا و برگ از سیم و بار از زر\nابو منصور هروی :\nغیر از عوفی صاحب لباب الا لباب اسم این شاعر را دیگر تذکرهای فارسی نبرده اند\nحتی صاحب مجمع الفصحا که تقریباً کتاب او ذ خیرۀ خوبی از شعرای معروف و غیر معروف است\nو در زمرۀ ماخذ و مدارک خود کتاب لباب الالباب عوفی را هم در دست داشته است باز\nاسم این شاعر را نیاورده است رویهم رفته عوفی اسم او را ابوالمنصور عبدالرشيد بن احمد\nابن ابی یوسف الهروی نوشته و در سلك شعرای آل سبکتگین قرار داده است و در حق\nاو این دو سطر ذیل را نوشته است . از معاریف هرات بوده است و نقادان سخن شعری\nاو را پسندیده اند و در سلك شعرا کشیده ، اگر چه شعرا و کم روایت کرده اند و در\nمطلع قصیدۀ میگوید :\nاي قمر چهر عطارد فکر ناهید اتصال شمس فر ، بهرام کین ، برجیس اثر کیوان جلال\nرباعی ذیل نیز بنام او در لباب الالباب ضبط است .\n٥٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1680, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ۳۰ )\n\nرباعی\n\nگفتم که چه دارد علمت گفت قمر\nگفتم که بار د قلمت گفت گهر\nگفتم که چه دارد حشمت گفت ظفر\nگفتم که چه کار د کرمت گفت خطر\n\nمحسن فراهی\nعوفی او را محسن قزوینی و هدایت طبرستانی صاحب مجمع الفصحا او را محسن\nفراهی می نویسد هر دو تذکره نویس متفق اند که از شعرای آل ناصر است\nعلاوه برین صاحب مجمع او را حکیم هم میگوید زیاده ازین از احوال او چیزی معلوم نشد.\nنمونه سخن :\nآتش دیدی که با شدش آب نقاب\nایمن شده آب از آتش و آتش از آب\nبنگر تو بدین شراب و این جام شراب\nتا آب فسرده بینی و آتش ناب\nعسجدی مروزی یا هروی :\nعوفی در لباب الالباب اسم او را ابو نظر عبد العزیز بن منصور العسجدى المروزى\nمینویسد امین احمد رازی در تذکره هفت اقلیم و عبد الرحمن جامی در بهارستان از عوفی\nپیروی نموده او را مروزی دانسته اند و دولت شاه سمرقندی او را اصلا هروی\nو شاگرد عنصری میدانند صاحب مجمع الفصحا او را قزوینی دانسته است بهر حال\nعسجدی مروی یا هروی از شعرای معروف و مقتدر دربار سلطان محمود\nغزنوی بوده است و همه جا اسم او ردیف با اسم عنصری و فرخی آمده است\nعوفی می نویسد مقبول حضرت یمن الدوله بود و نقد سخن او در بازار دولت این شاه\nنيك رايج و اکثر قصاید او بمانند عنصری در مدح سلطان محمود و مشتمل برفتوحات\nو جهانگیری این سلطان نیرومند آسیا است ولی متاسفانه که دیوان درست و مرتبی از حضرتش\nنمانده است و اشعار پراگنده که در تذکرها و فرهنگهای فارسی از و باقیست بسیار قلیل\nو اندك است چنانچه دولت شاه نیز مینویسد دیوان عسجدی متعارف نیست اما سخن او\nدر مجموعه ها ورسایل فضلا مسطور و مذکور است . در تذکره ها از همه اضافه تر صاحب\n\n۵۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1681, "text": "( ٣١ )\nشماره ( ششم ) سال دوم\nشعرای افغانستان\n\nمجمع الفصحا یکدسته اشعار او را گرد آورده است و تاریخ وفات او بقول صاحب مجمع\nدر سنه ٤٣٢ که زمان سلطنت سلطان مسعود است اتفاق افتاده است .\nنمونه سخن .\nدر فتح سومنات و مدح سلطان محمود\n\nتا شاه خسروان سفر سومنات کرد\nآثار روشن ملکان گذشته را\nبز دود زاهل کفر جهان را براهل دین\nمحمود شهریار کریم آنکه ملک را\nشطرنج ملك باخت ملك با هزار شاه\nشاها تو از سکندر پیشی بدان جهت\nعين الرضاء ايزد جوئی تو در سفر\nتو کارها به نیزه و تیر و کمان کنی\n\nکردار خویش را علم معجزات کرد\nنزدیک بخردان همه از مشکلات کرد\nشکرو دعای خویشتن از واجبات کرد\nبنیاد بر محامد و بر مکرمات کرد\nهر شاه را بلعب دگر شاه مات کرد\nکوهر سفر که کرد بدیگر جهات کرد\nباز او سفر به جستن عین الحیات کرد\nاو کارها بحیله و كلك و دوات کرد\n\nیاد احباب\n\nفغان ز دست ستمهای گنبد دوار\nچه اعتبار بر این اختران نا مسعود\nجفای چرخ بسی دیده اند اهل هنر\nدلا چو صورت اهل زمانه می بینی\nطمع مدار که با تو وفا کند دوران\nبکجا شدند حکیمان کار دان کریم\nچرا ز پای در آمد درخت باغ هنر\nبساز کار قیامت بقوت ایمان\n\nفغان ز سفلی و علوی و ثابت و سیار\nچه اعتماد برین روزگار نا هموار\nازان بهرزه شکایت نمیکنند احرار\nسزد اگر بدرآئی ز پردۀ پندار\nکه بر کسی بفسون مهربان نگردد مار\nکه برلباس بقاشان نبود ماند و نه تار\nبموسمی که زسر تازه میشوند اشجار\nبشوی روی طبیعت بآب استغفار\n\nیمینی غزنوی :\nبقول صاحب مجمع اسمش محمد ابن عثمان وتخلصش منسوب است بنام يمين الدوله سلطان محمود"}
{"book": "adl0986", "page": 1682, "text": "( ۳۲ )\nمجلة کابل\nشمارۀ ( ششم ) سال دوم\n\nغزنوی يمینی از شعرای در بار محمود و تازمان بهرام شاه ابن مسعود در قيد حيات بوده است\nوباز بقول صاحب مجمع باسوزنی سمرقندی و مختاری غزنوی صحبت داشته و تاليفات پسنديدۀ\nدر صفحه روزگار بيادگار مانده و محمد عوفی از تصانيف او کتابی بنام بزم آرای فخری\nکه در بدايع تشبيهات وغيره شعب فن شعر نگاشته در تذکرۀ خود قيد کرده است . ابن\nیمینی با صاحب تاریخ یمینی اشتباه نشود زیرا اسم او ابونصر ابن عبد الجبار العتبی و مورخ\nمعروف زمان ناصر الدين سبکتگين و سلطان محمود غزنويست و تاریخ جهان قیمت\nاو موسوم به يمینی است که احمد انیسی متوفی ( ۱۰۷۲ ) بران شرحی نوشته و لغات\nمشکلۀ آن را حل کرده است این شرحی که موسوم به فتح الوهبی است در سنه ١٢٨٦ در\nبولاق طبع شده و خود تاریخ یمینی را دکـتر اسپرنگر در سنه ١٨٤٧ در شهر\nد هلی بطبع مرغوب رسانده و پروفیسر نولدکی مستشرق معروف المان بزبان جرمنی ترجمه\nنموده و در سنه ١٧٥٧ به ویانا بطبع رسانده است .\nنمونۀ کلام :\nحلقه حلقه مشك دارد بر کران ارغوان\nتوده توده لاله دارد در میان ضيمران\nخيره گشت از خدا و ماه دو هفته بر فلك\nطیره شد از قد او سرو سهی در بوستان\nگه سخن گوید به مجلس چون عطارد بی دهن\nکه کر بند دمیدان همچو جوزا بی میان\nجز ز نخدانش شنيد ستي ة سيم ساده گوي\nجز زز لفش ديدة از مشك سوده صولجان\nسنبل پستش کشاده بر دل و دینم کمین\nنرگس مستش کشیده بر تن و جانم کمان\n\n٥٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 1683, "text": "پاد شاه معارف ومدنیت پرور افغانستان در قرن ( ۱۹ ) اعلیحضرت شیر علیخان"}
{"book": "adl0986", "page": 1684, "text": "شماره (ششم) سال دوم بشر (۳۳)\n\n(بشر)\n\nاز طبع ادیب دانشمند کابل\nقاری عبدالله خان\n\nبشر بدیعه بیمثل عالم صنع است\nکلید راز دو عالم بدست او باشد\nبدرسگاه کمالش فرشته زد زانو\nذره تافلك گر بغور وا نگری\nرئیس معتبر کارخانه صنع است\nبجهل و علم و گمان و یقین و عقل و سفه\nچو روح او نتوان یافت نسخه جامع\nخمیر پیکر او گرچه خاك تیره بود\nبشر بود که برآورد بولهب از بین\nبشر بود که کند دعوی خدائی پیش\nبشر بود که کشد نعره های آمنت\nبشر بود که کشندارۀ دو سر بسرش\nبشر بود که کند گم زسفلگی خود را\nبشر بود که جهان زنده میشود بدمش\nو گر بخلق دم او فسون ریو دمد\nبشر بود که بتعمیر ظاهری و باطن\nبشر بود که شودکاشف رموز یقین\nبشر بود که جهان قدرتش مسخر کرد\nبشر بود که شود بیگمان خلیفه حق\n\nکه کائنات ندارد نظیر او اصلا\nکه داده اند باو قابلیتی بسزا\nکه تا ازو شنود سر علم الاسما\nنظیر او نتوانی بذره بین پیدا\nفرشته را نرسد هم برتبه اش دعوا\nبعزو ذلت و نازو نیاز و فقر و غنا\nچو جسم او نتوان دید لوحه اعلا\nهمیشه رابطه دارد بعالم بالا\nبشر بود که برانگیخت خواجه دو سرا\nبکام خویش به بیند چو اندکی دنیا\nهلاك خویش چو بیند بو رطه گاه بلا\nشود چورهر و تسلیم در مقام رضا\nچو در دماغ دهد از غرور نخوت جا\nاگر شود نفسش چون مسیح جان بخشا\nنماید از دم قتال خویش روح گرا\nمکلف است بفرمان ایزد دانا\nبشر بود که شناسد حقایق اشیا\nولی سرشته عجزست طینتش قطعا\nاگر نهد سر فرمان حضرت مولا\n\n٥٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1685, "text": "( ٣٤ ) مجله كابل شماره ( ششم ) سال دوم\n\nبشر بود كه جهان را حیات می بخشد چورهنمای شود خلق را براه هدا\nو گر براه خطا قائد ضلال شود كشد بوادي او بار خلق را زقفا\nبشر بود كه شود مالك زمان و زمين چوهتمش نبود پای بند باغ و سرا\nبشر بود كه ازو دیو میكند لا حول چو منحرف شود از جادة رضای خدا\nبشر بود كه حیات ابدكیانی اوست اگر ازو اثری یادگار ماند بجا\nبشر بود كه حقیقت بزند گی مرده است چو ماند تنبل و بیحس ز جهل جانفرسا\nبشر بود كه نماید جهان گلستانش اگر دهند باو چشم و دیده بینا\nبشر بود كه جهان حلقه می شود بسرش ز تنگنای طبیعت اگر نگشت رها\nبشر بود که چو گاهی ثبات می ورزد بود بسیل حوادث چو كوه پا برجا\nبشر بود كه چو تمكين خویشتن بازد شود زحا دثة دست او زپای خطا\nبشر بود كه ز مستی بهوش می آید پرد چو نشۀ او در خمار رنج و عنا\nبشربود كه مرضهای ظاهر و باطن مسلطند بر او در نهان و در پیدا\nگهی شود تن او تخته مشق از سل ودق گهی بود دل او سخر گاه حرص و هوا\nبخار حصبه بسر سامش آشنا سازد چو در تنش زند آتش حرارت حمی\n\nترکیب بند شبلی نعمانی\n\nنقل از كليات مرحوم\nعلامه شبلي نعمانى\nایكه پرسی چه كسانيم؟ و چه سامان داریم آنچه باهیچ نیرزد بجهان آن داریم\nما نه آنیم كه ديهيم سكندر طلبيم ما نه آنیم كه اورنگ سلیمان داریم\nما نه آنیم كه بر شیوة ارباب حشم روی و راهی بدر دولت سلطان داریم\nما نه آنیم كه با حاجب و در بان باشیم ما نه آنیم كه بام و در و ایوان داریم\n\n٥٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1686, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم ترکیب بند شبلی نعمانی ( ٣٥ )\n\nما نه آنیم که با مسند و بالین ار زیم ما نه آنیم که سرداب و شبستان داریم\nما نير زیم بدان پایه که چون محتشمان جامه از قاقم و استبرق و کتان داریم\nما نه آنیم که يك شيوه بآئین گیریم ما نه آنیم كه يك كار به سامان داريم\nخاكساران جهانیم و ز اسباب جهان بوریا نیست که در کلبه احزان داریم\nجزنی خامه و اوراق پریشان نبود بیش و کم آنچه به پیدا و به پنهان داریم\nگاه گاهی بسوی کلبۀ ما باز خرام تا به بینی که چه برگ و سروسامان داریم\nتو کباب بره و شهد و شکر می جوئی ما همان پارۀ نانی بسر خوان داریم\nتو غلامان کمر بسته بفرمان خواهی ماغلام خود وخود گوش بفرمان داریم\nهم يك حال بود بی سر و سامانی ما\nکهنه هرگز نشود جامۀ عریانی ما\nعجز و افتادگی و طوع و رضا خواهی هست گر زما شیوۀ پیشینه ما خواهی هست\nافسر و تاج و کمر بند و کله جوئی نیست جامۀ کهنه و بارینه ردا خواهی هست\nقصر و بام و حرم و گنبد، اگر خواهی نیست مسجد و منبر و محراب دعا خواهی هست\nآن می کوز فرنگست نداریم بجام بادۀ خمكده صدق و صفا خواهی هست\nشرح افسانه « رومن » نتوان جست زما دردلاویز حدیث « خلفا» خواهی هست\nما مداوای تپ و درد ، ندانيم ولی گر زرنجوری« الحاد » شفا خواهی هست\nما خرافات کهن یاد نداریم ولی گرزما سلسلۀ « حدثنا » خواهی هست\nگفته «بیکن» و «دیکارت» نداریم بیاد ور حدیثی «زرسول دو سرا» خواهی هست\nبی نوائیم زما فرۀ دنیا مطلب\nآنچه در کیسه نداریم، تو از ما مطلب\nما که با آن همه نیرنگی این چرخ دون هیچگه پای زخلوت ننهادیم برون\nما که از جای نرفتیم بصد جور و جفا که بما رفت زدست فلك سفله دون\nتا چه پیش آمده باشد ! که بیکبار زما رفت تمکین و قرار وخردوصبر وسکون\n\n٥٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1687, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٣٦ )\nتا چه پیش آمده باشد ! که زهر گوشة ملك پرسیدیم سرا سیمه باین حال زبون\nدرد زا ندازه گذشت و بلغ السيل زباه رفت سر رشته صبر از کف و لله در فنون\nبار این غم که زما تاب شکیبائی برد خود به بینید که چند است و مپرسید که چون\nچند در سینه توان داشت نهان شعلة غم خوش بود صبر ولی خود نتوانیم کنون\nشرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی\nسوختم سوختم این سوز نهفتن تا کی\nجمع اسلام که صیتش بدیار افتاد است حالیا باغم و در دش سروکار افتاد است\nآن که در معرکه تاج از سر « قیصر » بربود دست و بازوش بیکبار زکار افتاد است\nآن که چون مهر جهانتاب بعالم میتافت خاك ره گشته ، و در راه گذار افتاد است\nآن که صد قلعه روئين بيكى حمله کشود حالیا از همه سو خود بحصار افتاد است\nدست و سر پنجة آن شیر ژیان رفت زکار تهمتن در تنگ چه آمد و خوار افتاد است\nآن که در پیکر صد مرده همی جان بدمید هست بر بستر بیماری و زار افتاد است\nآن غز یزیكه جهانش همی داشت غزیز حالیا خسته و آواره وخوار افتاد است\nمرغ خوش زمزمه را کار بصیاد افتاد دا من شاهد گل در کف خار افتاد است\nمی نه بینی که نژاد عرب و آل لوي خوار و سر گشته بهر شهر و دیار افتاد است\nدست هر سفله بغار تگریش گشته دراز همجو بغداد که در دست تتا رافتاد است\nورق دفتر عباس بتاراج برفت اختر فاطمیان خود زمدار افتاد است\nکار وان رفته و اندازه جاهش پیداست زان نشانها که بهر راه گذار افتاد است\nآسمان از حرکت مانده واختر زمدار مهر گم گشت و جهان تیره و تار افتاد است\nوين عجب بین که باین فتنه و آشوب بلا هر کس از ما بهمان خواب وخمار افتاد است\nسنگ میبار دو در خواب خوش اند اهل حصار رخنه ها در کمر و پاي حصار افتاد است\nعلما را همه پیکار و نزاع ست ، كزو آتش فتنه بهر شهر و دیار افتاد است\nامرا را که بود نیروی ما ازدم شان کار با بر بط و رود و دف تارا فتاد است\n٥٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1688, "text": "شماره (ششم) سال دوم ترکیب بند شبلی نعمانی (۳۷)\n\nبكه نالیم؟ و به پیش که بفریاد رویم؟ کار ما بافلك عربده کار افتاد است\nتنگ با شد که به پیش شه و در ویش شویم\nهمت آن ست که خود چاره گرخویش شویم\nدر چنین حادثه صعب که برما افتاد چاره آن نیست که از عهد کهن داری یاد\nچاره آن نیست که بر رسم کهن طرح نهی مکتب و مدرسه هادرهمه اطراف و بلاد\nتاچه سودت دهد آن فلسفه عهد قدیم تاچه سودت دهد آن هیئت پارینه نهاد\nاز عناصر سه و شصت آمده اينك به شمار توهمان در گرو آتش و آبستی و باد\nتاچه سو دت دهد آن شیوهٔ تعلیم قدیم که برویت در رزقی نتوانست کشاد\nدست بالاست هر آئینه ز زیرین بهتر این حدیث نبوی هست ترا رفته زیاد\nنبود وجه کفاف تو مگر هدیه و نذر نبود حاصل بخت تو مگر کبر و عناد\nنتوانی که خود از گوشه برائی وانگه عرض اسلام کنی در همه امصار و بلاد\nخود بفر مای ، کزین مشغله مقصود چه بود\nگروجود تو زیان نیست بگو سود چه بود\nاینکه بر مائده یورپ مهمان باشی حیف باشد اگر از جمله ایشان باشی\nحیف اگر از اثر فلسفهٔ مغربیان منکر فلسفۀ سنت و قرآن باشی\n«مسمر» ار شعبده جلوه دهد، سرنبنهی منکر معزهٔ « موسی عمران » باشی\nگفتهٔ « سولن » و آئین جهانبانی او بر زبان داری و بیگانه ز « نعمان » باشی\nاز « هنیبال » صدافسانه و دستان گوئی جاهل ازمعرکه های « شه مردان » باشی\nقیصران را همه يك يك بشماری زآغاز بیخبر «ازعمر» و«حیدر» و«عثمان »باشی\nاز خداوند جهان ، یاد نیا ری گاهی روز و شب خود به پرستاری سلطان باشی\nور بپرسی که درین کارچه تدبیر بود\nدین و دنیا بهم آمیز که اکسیر بود\nگر چه این مرحله دشوار گذار افتاداست پای را کار درین راه به خار افتاد است\n\n٥٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1689, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ۳۸ )\n\nدین ودنیا بهم آمیختن آسان نبود گوئیا کشتی و گرداب ، دو چار افتاد است\nنسبت فلسفه و شرع بدان می ماند که خزان در عقب باد بهار افتاد است\nحل اینمشکل اگر خواهی از ندوه (۱) بخواه او کشاید گرهی را که بکار افتاد است\nحکمت و شرع درینجا بهم آمیخته اند نمک و باده ـ درین میکده یار افتاد است\nعقل را نیست سرعربده اینجا با نقل پنبه را آشتی اینجا به شرار افتاده است\nشبلی آهنگ دعا کن که سخن گشت دراز گرچه دانم که قلم سحر نگار افتاد است\nهان بدرگاه خدای دو جهان روی بنه که نم رحمت او بر گل و خار افتاد است\nمی تواند اثر قدرت او داد، امان خرمنی را که بهر گوشه شرار افتاد است\nصدره افتاد که طوفان زده از کرمش رسته از لطمه موج و به کنار افتاد است\nصدره افتاد که فیض کرمش جان بدمید مرده را که در آغوش مزار افتاد است\nای خدا و ند جهان رحم بفرما بر ما که چو ما برد ر فیض توهزار افتاد است\nطرح انجام مرا نیز ، چو آغاز انداز\nای خدا ، هان نگه لطف به ما باز انداز\n\n(۱) ندوه مدرسه ایست بنام ندوة العلوم که خود مولینا شبلی نعمانی مؤسس اوست .\n\n٥٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1690, "text": "شماره (ششم) سال دوم خزان و شاعر (۳۹)\n\nخزان وشاعر\n\nاز طبع جناب قاری عبدالله خان\nعضو انجمن ادبی\n\nباد از برگ ریز فصل خزان میدهد باغ سبز و سرخ نشان\nدر نظر باز برگهای درخت می نماید بگونه گون الوان\nباز از زرد و سرخ و نارنجی گشته اوراق بوستان افشان\nکرده در بر لباس بوقلمون سبز پوشان صفحه بستان\nزعفران کاری خزان اکنون میزند خنده بر بهارستان\nاز خزان تا چمن طلائی شد گشته چون نقره صاف آب روان\nتیغ بر روی آب میکشد بعد ازین موج خیزی طوفان\nمیدهد یاد از بهار بسنت برگ ریزان دره و دامان\nرنگ آمیز برگها گوئی میدهد گلشنی دگر سامان\nاز خزان پنجه چنار کنون می نماید چو پنجه مرجان\nدر خزان غنچه طلا گردد شاخهای زمرد بستان\nجدول باغ را طلائی کرد خامه زر نگار فصل خزان\nشوشه زر بهر طرف ریزد چون بگلشن شود نسیم وزان\nآسمان نیلگون هوا صافست گرد بنشسته از نم باران\nباغ از دور جلوه دارد که در و مانده چشمها حیران\nیا بهار دگر نمایان است در دل و بر صفحه بغمان\nکلك قدرت نگار صنع کشید خوش درین صفحه تابلوی خزان\nیارب این فصل برگ ریزان است که زراندود شد از وبستان\nباغ را غوطه داده اند بزر یا بشد برگ ریز برگ ریزان\nاز بهار خوشش بر نگینی نیست کمتر خزان این سامان\n\n٥٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1691, "text": "شماره (ششم) سال دوم\nمجله کابل\n(٤٠)\n\n«انتباه»\nشاعر نو آقای غلام احمد خان\nرایگان بگذشت و ماه سال ما تیره شد زین حال استقبال ما\nنی هنر داریم و نی علم و کمال نی زر و سرمایه مال و منال\nنی صناعت کار و صاحب پیشه ایم ملتی بی فکر و بی اندیشه ایم\nنزد ما بهتر بود جهل از هنر نزد ما خوشتر بود زهر از شکر\nما گریزانیم چون خفاش ها از شعاع شمس وز نور و ضیا\nملتی بی علم و قوم بی سواد فرقه پر کین و قوم پر عناد\nملتی پر جنبش و پر اضطراب دایماً در شورش و در انقلاب\nعلم و عرفان نزد ما نبود حلال با هنر باشیم دایم در جدال\nملتی پس مانده ایم و بی خبر جهل نزد ما بود علم و هنر\nجملگی با درد غفلت مبتلا نی طبیب و نی علاج و نی دوا\nمکتوبی نادیده و ملا شدیم بر فراز منبری بالا شدیم\nکنفرانس نطق و لکچر میدهیم عالمی را درس از بر میدهیم\nسارق بر ما جهان بانی کند دزد ما دعوی سلطانی کند\nتیغ بر روی برادر می کشیم ملت خود را سراسر میکشیم\nخانه خود را خود آتش میزنیم تیشه بر پای ستمکش میزنیم\nبین خود باشیم دایم در فساد نی بدین پابند و نی بر اعتقاد\nرهبر ما علم را تائید کرد بر حصول معرفت تاکید کرد\nگفته آن پیغمبر خیرالبشر دوست دارم شخص با علم و هنر\nمنع فرمودند از بغض و نفاق امر فرمودند بهر اتفاق\nما خلاف قول پیغمبر کنیم گفته های غیر را باور کنیم\nملتی ما جمله از پیر و جوان نیست بر يك راه ويك مسلك روان\n\n٥٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1692, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم انتباه (٤١)\n\nتا طرفدار نفوذ الیم ما\nهر يكي خان و امير خودسريم\nما همي خوانيم قانون و نظام\nبر ديار ما به تعداد و شمار\nهر يكي باشيم خان خود سري\nگر چنین باشد همیشه حال ما\nجهل ما باشد كنون ضرب المثل\nدر جهالت گشته در دنيا علم\nگرچنین خصلت بود باما مدام\nاین سخنها از برای عبرت است\nهست حرف من ركيك و نيشدار\nمینماید گرچه چون جنك و جدل\nراست گفتن دايما مارا شعار\nحرف من از درد و سوز دل است\nنیستم من آدم خارج پرست\nنيستم من محو كردار فرنگ\nملت من نیست در چشمم زبون\nليك مذموم است نزد من ثنا\nمادحين ممدوح را احمق كند\nقصه و افسانه احباب خوش\nمقصد ما هست بیداری نه خواب\n\nبی ره و بی كار بی حالیم ما\nهر يكي دارای تیغ و خنجريم\nمست و مخموريم بی ساقی و جام\nبيش باشد از دومليون شهريار\nخان بی تان و سری بی لشکری\nوای صد افسوس بر احوال ما\nدر میان جمله اقوام و ملل\nخوش بودصدبار زين هستی عدم\nكار ما ختم است باق والسلام\nبی زروی کین و بغض و نفرت است\nهمچو طاوسی بود در جلد مار\nظاهرش زهر است در باطن عسل\nرو برو گویم همه آئينه وار\nقلب من مايل باین آب و گل است\nنزد من ملت نباشد خوار و پست\nنیست در آئينه ام يك ذره زنگ\nمن بعشق خاك خود دارم جنون\nشخص مداح است پر مکر و دغا\nكار را بی نور و بی رونق كند\nميبرد اطفال را در خواب خوش\nباتشدد کرده ام زین رو عتاب\n\n٠٧٠٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1693, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجلة كابل (٤٢)\n\nشب پائیز\n\nنمونه از ادبیات خارجی\nازالفرد و موسه شاعر اشك و غم\nمترجم آقای محمد رضاخان\n\nهنگامیکه در مدرسه بودم شبی در خانه خود تنها بیدار ماندم جلو میزم طفلی بی نوائی که\nجامه سیاه در بر داشت آمد وبنشست این طفل چون برادر بمن شبیه بود چهرة او محزون\nاما خوشگل می نمود این طفل سر خود را بر روی کتاب که در برابرم بود خم کرده\nو درروشنائی چراغ بناخواندن گذاشت و تا صبح کاهان با تبسم نمکین مایل بفکر و تامل بود\nدر سن پانزده روزی آهسته آهسته در جنگلی قدم میزدم در پای درختی که جوانی جامه سیاه در\nبر داشت آمد و بنشست این جوان چون برادر بمن شبیه بود در دستی بربط و در دستی\nغنچه نسترن داشت ازو راه خویش پرسیدم دوستانه سلامی داده و اندکی مائل گشته\nبا نگشت تپه بمن نشان داد.\n\nدر عنفوان جوانی که آغاز عشق است روزی در منزل خود تنها بودم\nو به نخستین کشاکش روزگار میگریستم ناشناسی که لباس سیاه در بر داشت در نزديك\nبخاری من آمد وبنشست این ناشناس چون برادر بمن شبیه بود در یکدست شمشیر آبدار\nو در دست دیگر آسمان ها را نشان میداد و چنان مینمود که از دردهای دلخراشم می نالد\nولی بیش از آهی نکشید وچون خیالی از نظر ناپدید گشت.\nدر دورۀ هوس رانی در حلقه میگساران ساغر خود را بلند کردم مهمان سیاه پوش\nکه چون برا در بمن شبیه بود رو برویم آمد و بنشست\n\nسالی بعد شبی نزدیك به بستر پدر خود که محتضر بود زانو زده نشسته بودم ناگاه\nفراز بالینش یتیمی که رخت سیاه در بر داشت آمد و بنشست این یتیم چون برادر بمن\nشبیه بود چشمانش پر از اشك و چون فرشته غم و اندوه تاجی از خار بسر داشت\nبربط خودش را انداخت ودشنه را بطرف سینه مایل کرد ولباسش ازخون قرمزی زد\n\n٥٧١"}
{"book": "adl0986", "page": 1694, "text": "شماره (ششم) سال دوم شب پائیز (٤٣)\n\nچهره اش را آنقدرها بخیال سپرده ام که در هر آنی از حیات خود او را شناخته و این\nمنظره شگفت انگیز ملك است یا شیطان همه جا در نظرم چون خیال دوست تجسم مینماید.\nهنگامیکه از غصه و رنج بستوه آمدم و برای تجدید دوره زندگی و نشاط جوانی\nخواستم از فرانسه سفر کنم گویا دل بی اختیار شد و قدم میخواست آثار امید را درین سفر\nجستجو کند در سواد «پیس» بدامنه «اپنیان» در کلونی مقابل «رود رن» «د نیس» در سراشیب\nدره ها در «فلورانس» در زیر قصرها در بريك در کهن کلبه های دهاتی و در کوهای خالی\nاز باشندگان «الپ» در شهر «ژون» زیر درختان نارنج در «ديوي» در زیر درختان\nسر سبز سیب «در هاوز» به پیشگاه اتلا نتيك در «وينز» ولید وی خالي از لطف همانجائیکه\nموج های رنگ باخته بحر در روی سبزۀ مقبرۀ دیگر نور خودش را جلوه نمیدهد هر جا که\nدر زیر این آسمانهای نامحدود دل و دیده را بزخم جاوید خونین ساختم هر جا که رنج\nو اندوه مرا بدنبال خود کشیده و خسته نمود . . . . . . . . . . .\nهر جا که در طول راهها پیشانی خود را رو بروی هر دو دست گذاشته و چون\nزنان نوحه کرده ام . . . . . . . . . . . . . . . . .\nروی همرفته هر جا که میل کردم بخوابم هر جا که خواهش کردم بمیرم هر جا که پایم\nبزمین رسید بد بختیکه لباس سیاه در بر داشت و چون برادر بمن شبیه بود در سر راهم آمد\nو بنشست . آخر تو کیستی ؟ که پیوسته در حیات سر راه من پیدا می شوی با این تلطفی که\nداری نپندارم که سر نوشت بدی باشی لب خند شیرنیت حکایه از منتهای طاقت میکند\nو اشکهایت انتهای ترحم را نشان میدهد. زمانیکه تومونس آمال من میشوی از جام هستی\nبخش ایزدی سیراب میشوم درد تو و غم من چون دو خواهر با هم مهربا نند.\nآخر تو کیستی؟ اگر فرشتی چرا بمن نمیگوئی تو در مصائب من چشم بینا داری تو\nآن منظره عجیبی که از بیست سال با ینطرف در راه افکار من قدم میزنی و صدای باطنی\nمرا میشنوی نمیدانم ترا بچه اسم یاد کنم! آخر تو کیستی؟ اگر تو ... هستی آنکه ترا بمن\n\n٥٧٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1695, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٤ )\n\nمیفرستد اوکیست ؟ تو بمن تبسم میکنی و هرگز از مسرتم حصه نمیگیری تو بمن شکایت داری\nو هرگز مرا دلداری نمیکنی .\nامشب باز در نظرم مجسم گشتی شاید نوبت خرابی های تازه درین شب رسیده باشد .\nهمه امواج نسیم پی در پی از غرفه من شنیده می شود و من در ساحه خلوت روی بستر\nافتاده محل دل آویزی را مینگرم .\n\nناگهان در تاریکی شب شکل ملایمی در گذشت و روی پرده سایه آن نمودار شد ،\nسپس آن سایه آمد و بر روی بسترم بنشست آیا این رویا حقیقت ندارد ؟ آیا این تمثال\nشخص من است که در آئینه بنظرم بر خورده .\nای منظره غم انگیز دل شکسته ای قیافه خیره سیاه پوش ! ای مرغ حزین و گذرنده\nتو از من چه خواهش داری؟ آخر تو کیستی ؟ ای شبح جوانی من چیزی نتوانسته ترا از پا در آرد،\nبمن بگو ، چیست که ترا بدون درنگ در سایه هائی که من آنجاها میگذرم نشسته مییابم ، آخر تو\nکیستی ای پرستار انزو اجوی ای مهمانی که از آرام من زجرهای تلخ می چشی ! چه چیز\nترا وا دار بدنبال کردن من نموده آخر کیستی ، آخر کیستی ؟ و جز در روزهای ناله واشك\nسیمای ترانه می بینم .\nمنظره یا ملکه شعر\nمن و تو زاده يك پدریم ، من نه ملك نگهبان و نه سرنوشت شوم انسانهایم ، آنچیزهائیکه\nبمن دوست مینمایند ، نمیدانم که در این خاکدان فنا در این توقفگا ها قدمهائی او بکدام\nطرف مایل است .\nمن نه . . . ونه شیطان ، وقتیکه تو مرا برا درت خواندی ، نامم را دانستی ، هر کجا\n\n۲۷۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1696, "text": "رئیس و هیئت محترم مجلس شورای ملی در کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 1697, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1698, "text": "( ٤٥ ) منتخبات نفيسه شماره ( ششم ) سال دوم\n\nروی من ترا در آنجا دائماً دنبال میکنم حتی در روزهای آخرین تو هم میآیم و بر روی\nلوح سنگ تو خواهم نشست .\nآسمان قلب ترا بمن حواله کرده است ، هنگامیکه بسرپنجۀ غم گرفتار آئی ، سوی من\nبیا و تشویش مکن من ترا بمنزلت تعقیب مینمایم مگر نمیتوانم دستت بگیرم عزیزم !\nمرا تنهایی میگویند .\n\nمنتخبات نفیسه\nتدبير\n\nهمی تا برآید بتدبیر کار مدارای دشمن به از کارزار\nچو نتوان عدو را بقوت شکست به نعمت بیابد در فتنه بست\nگر اندیشه داری ز دشمن گزند به تعویذ احسان زبانش به بند\nعدو را بجای خسك زر بریز که احسان کند کند دندان تیز\nبتدبیر شاید جهان خورد ولوس چو دستی نشاید گزیدن ببوس\nبتدبیر رستم در آید به بند که اسفند یارش نجست از کمند\nعدورا بفرصت توان کند پوست پس اورارعایت چنانکن که دوست\nحذر کن ز پیکار کمتر کسی که از قطره سیلاب دیدم بسی\nمزن تا توانی بر ابرو گره که دشمن اگرچه زبون دوست به\nبود دشمنش تازه و دوست ریش کسی کش بوددشمن ازدوست بیش\nمزن با سپاهی ز خود بیشتر که نتوان زد انگشت بر نیشتر\n\n٥٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1699, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٦ )\n\nو گر زو تواناتری در نبرد نه مردیست بر ناتوان زور کرد\nاگر پیل زوری و گرشیر چنگ به نزديك من صلح بهتر زجنگ\nچو دست ازهمه حیلتی در گسست حلالست بردن بشمشیر دست\nاگر صلح خواهد عدو سر مپیچ و گر جنگ جویدعنان بر مپیچ\nکه گردي به بندد در کار زار تراقدرو هیبت شود يك هزار\nوراو پای جنگ آورد دررکاب نخواهدبمشر ازتو داور حساب\nتوهم جنگ راباش چون فتنه خاست که بر کینه ور مهربانی خطاست\nچو باسفله گوئی بلطف و خوشی فزون گرددش کبرو گردنکشی\nچو دشمن در آمد بعجز از درت بدر کن ز دل کین و خشم ازسرت\nچوزنهار خواهد کرم پیشه کن ببخشای و ز مکرش اندیشه کن\nز تدبیر پیر کهن بر مگرد که کار آزموده بود سالخورد\nبر آرند بنیاد روئین ز پای جوانان بشمشیر و پیران برای\nببندیش در قلب هیجا مفر چه دانی کز آن که باشد ظفر\nچوبینی که لشکر همه پشت داد به تنها مده جان شیرین بباد\nاگر بر کناری برفتن بکوش و گر در میان لبس دشمن بپوش\nوگرخودهزاری و دشمن دویست چوشب شد در اقلیم دشمن مابست\nشب تیره پنجه سوار از کمین چو پا نصد بشوکت بدرد زمین\nچه خواهی بریدن بشب راهها حذر کن نخست از کمین گاهها\nمیان دو لشکر چو یکروزه راه بماند بزن خیمه بر جا یگاه\nگر او پیش دستی کند غم مدار ور افرا سیابست مغزش برآر\nمیان دولشکر چو یکروزه را ند سر پنجۀ زور مندش نماند\nتو آسوده بر لشکر مانده زن که نادان ستم کرد برخو یشتن\nچو دشمن شکستی میفکن علم که با زش نیاید جراحت بهم\n\n٥٧٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1700, "text": "(٤٧)\nشماره (ششم) سال دوم\nمنتخبات نفیسه\n\nبسي در قفای هزیمت مران نباید که دور افتی از یاوران\nهوا بینی از گرد هیجا چو میغ بگیرند گردد بژوپین و تیغ\nبدنبال غارت نراند سپاه که خالی بماند پس پشت شاه\nسپه را نگهبانئی شهریار به از جنگ در حلقه کارزار\n(بوستان سعدی)\n\nعسکر پروری\nدلاور که بار تهور نمود بیاید بمقدارش اندر فزود\nکه بار دگر دل نهد بر هلاك ندارد ز پیکار یاجوج باك\nسپاهی در آسودگی خوش بدار که در حالت سختی آید بکار\nکنون دست مردان جنگی ببوس نه آنگه که دشمن فرو کوفت کوس\nسپاهی که کارش نباشد ببرگ چرا دل نهد روز هیجا بمرگ\nنواحی ملك از کف بدسگال بلشکر نگهدار و لشکر بمال\nملك را بود بر عدو دست چیر چو لشکر دل آسوده باشند و سیر\nبهای سر خویشتن می خورد نه انصاف باشد که سختی برد\nچو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ\nچه مردی کند در صف کارزار چو دستش تهی باشد و کار زار\n(بوستان)\n\nبی التفاتی باهل دنیا\nاگر در جهان از جهان رسته ایست در از خلق بر خویشتن بسته ایست\nکس از دست جور زبانها نرست اگر خودنمایست و گر حق پرست\nاگر بر پری چون ملك زاسمان بدامن در آویزدت بد گمان\nبکوشش تو آن دجله را پیش بست نشاید زبان بد اندیش بست\nفراهم نشینند تر دامنان که این زهد خشك است و آن دام نان\n\n٥٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1701, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٨ )\n\nتورو از پرستیدن حق مپیچ بهل تا نگیرند خلقت بهیچ\nچو راضی شد از بنده یزدان پاك گرانها نگردند راضی چه باك\nبداندیش خلق از حق آگاه نیست زغوغای خلقش بحق راه نیست\nاز آن ره بجائی نیاورده اند که اول قدم بی غلط برده اند\nدو کس بر حدیثی گمارند گوش یکی نکته چین و دگر مرد هوش\nیکی پند گیرد دگر نا پسند نه پردازد از حرف گیری به پند\nفرو مانده در کنج تاريك جای چه در یابد از جام گیتی نمای\nمپندار گر شیر و گر رو بهی کزینان بمردی و حیلت رهی\nاگر کنج خلوت گزیند کسی که پروای صحبت ندارد بسی\nمذمت کنندش که زرقست وریو ز مردم چنان میگریزد که دیو\nو گر خنده رویست و آمیزگار عفیفش ندانند و پر هیز گار\nغنی را به غیبت بکاوند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست\nو گرمرد درویش در سختی است بگویند زادبار و بد بختی است\nو گرکامرانی در آید ز پای غنیمت شمارند و فضل خدای\nکه تا چند ازین جاه و گردن کشی خوشی را بود درقفا نا خوشی\nوگر تنگدستی تنگ مایه سعادت بلندش کند پایه\nبخایندش از کینه دندان بزهر که دون پروراست اینفرو مایه دهر\nچو بینند کاری بدستت در است حریصت شمارند و دنیا پرست\nو اگر ناطقی طبل پر یا و ۀ و گر خامشی نقش گرماوۀ\nتحمل کنا نرا نخوا نند مرد که بیچاره از بیم سر بر نکرد\nواگر در سرش هول مردانگیست گریزند از وکاین چه دیوانه گیست\nتعنت کنندش گرانذك خوراست که مالش مگر روزي ديگر است\nو گر نغز و پاکیزه باشد خورش شکم بنده خوانندو تن پرورش\n\n٥٧٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1702, "text": "پيش آر [جامی؟] [پياپی؟] شراب لعل فام\nمجلس انيس و حريف همدم و شرب مدام\nساقی شکر دهان و مطرب شيرين سخن\nهمنشينی نيک کردار و نديمی نيک نام\n\nشاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی\nدلبری در حسن و خوبی غيرت ماه تمام\nبزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برين\nگلشنی پيرامنش چون روضه دار السلام\n\nاز آثار تاریخی موزه کابل یکصفحه از دیوان قلمی حضرت خواجه شیراز بخط محمد محسن هروی\nکه در موزه کابل موجود وصنعت خطاطی ورسامی هرات را در عهد سلطان حسین بایقرا نشان میدهد ."}
{"book": "adl0986", "page": 1703, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1704, "text": "شمارهٔ ( ششم ) سال دوم منتخبات نفیسه ( ٤٩ )\n\nو اگر بی تکف زید مال دار که زینت بر اهل تمیز است عار\nزبان در نهندش بایذا چو تیغ که بدبخت زر دارد از خود دریغ\nو اگر کاخ و ایوان منقش کند تن خویش را کسوت خوش کند\nبجان آید از دست طعنه زنان که خود را بیا راست همچون زنان\nو اگر پارسا ئی سیاحت نکرد سفر کردگانش نخوانند مرد\nکه نا رفته بیرون ز آغوش زن كدامش هنر باشد و رای و فن\nجها ندیده را هم بدرند پوست که سرگشته بخت برگشته اوست\nگرش خط از اقبال بودی و بهر زمانه نراندی زشهرش بشهر\nعزب را نکوهش کند خرده بین که میلرزد از خفت و خیزش زمین\nو گرزن کند گوید از دست دل بگردن در افتاد چون خر بگل\nنه از جور مردم رهد زشت روی نه شاهد زنا مردم زشت گوی\n\nخطاب به حکام\n\nدیو با مردم نیامیزد مترس بل بترس از مردمان دیو سار\nهر که دد یا مردم بد پر ورد دیر و زود از جان برآرندش دمار\nبا بدان چندانکه نیکوئی كنی قتل مار افسون نباشد جز بمار\nبا بدان بد باش با نیکان نکو\nجای گل گل باش جای خار خار\n( طیبات سعدی )\n\nابرهای بهار\nدر آسمان غزنی\n\nبرآمد نیلگون ابری ز روی نیلگون دریا چورای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا\nچو کردان گشته سیلابی میان آب آسوده چو کردان گردبادی گردگردی تیره و ذزوا\n\n٥٧٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1705, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجله کابل ( ٥٠ )\n\nيبار بدوزهم بگسست و گردان گشت بر گردون چو پیلان پراکنده میان آبگون صحرا\nتو گفتی گرد زنگارست بر حراقه چینی تو گفتی موی سنجابست بر فیروزه گون دیبا\nتو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویش به پرواز اندر آورده ست نا که بچگان عنقا\nهمیرفت از برگردون گهی تاري وگه روشن وزو گه آسمان پیدا وگه خورشید نا پیدا\nبسان چندن سوهان زده بر لوح فیروزه بکر دار عبیر بیخته بر تخته مینا\nچو دردا آتشی کابش بروي اندرزنی ناگه چو چشم بیدلی کز دیدن دلبر شود تنها\n( فرخی سیستانی )\n\nعلم عصری\nوعشق حق\n\nآب حیوان از دم خنجر طلب ازهمان اژدها كوثر طلب\nسنگ اسود از در بتخانه خواه نافه مشک ازسگ دیوانه خواه\nسوز عشق از « دانش حاضر » مجوي\nكيف حق از جام این کافر مجوی\nعلامه دا کتر اقبال\n\nبی اختیاری در عشق\n\nالست و عد تنی يا قلب انی اذا ما تبت عن لیلی تتوب\nوها انا تايب عن حب ليلى فمالك كلما ذكرت تذ وب\nلا ا دری\n\nاز دواج با که ؟\n\nآن دخ رستاق زادی جاهلی پست بالائی سطبري بد گلی\nنا تراشی پرورش ناداده کم نگاهی کم زبانی ساده\nدل ز آلام امومت کرده خون گرد چشمش حلقهاي نيلگون\n\n٥٧٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1706, "text": "شماره (ششم) سال دوم منتخبات نفیسه ( ٥١ )\n\nملت ار گیرد ز آغوشش بدست يك مسلمان غیور و حق پرست\nهستی ما محکم از آلام اوست\nصبح ما عالم فروز از شام اوست\nوان تهی آغوش نازك پیکری خانه پرورد و نگاهش محشری\nفکر او از تاب مغرب روشن است ظاهرش زن باطن او نازن است\nبند های ملت بیضا گسیخت تا ز چشمش عشوه ها حل کرده ریخت\nشوخ چشم و فتنه زا آزادیش از حیا نا آشنا آزادیش\nاین گل از بستان ما نارسته به\nداغش از دامان ملت شسته به\nعلا مه داکتر اقبال\n\nنمونه از سبك فارسی نویسی\nعلامه\nسید جمال الدین افغانی که در\nموضوع تعلیم و تربیه نگاشته\nاقتباس از کتاب بزم ایران\nمنطبع هند\n\nانسان را با جلالت قدر وعزم شان وقوت ادراك وحدت ذهن وجودت قريحه وسعهٔ\nعقل وصنایع بدیعه و اختراعات عجیبه که با خارق عادات سرمبا رات ومجا رات دارد\nو تیزی فکری که از ارضیات در گذشته ید تطاول در آسمانها دراز کرده است عجیب وغریب\nحالت و حیرت افرا خلقت و پیدایشی است زیرا آنکه انسان چون تولد میشود و از کمون\nببر وزو از غیب بشهود جلوه میکند و قدم بر عرصهٔ وجود می نهد از همهٔ حیوانات پست تر\n\n٥٨٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1707, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٥٢ )\n\nوعاجز و نادان تر میباشد هر حیوانیکه زائیده میشود بيا رائی فطرت و الهام آلهی جمیع مضار ومنافع خود را میداند و دشمن جان خویش را میشناسد و در ماکل و مشرب و مبیت محتاج بمعلم نیست و در دفع وجلب وتقارب و تنافر و صیانت وجود استاد نمیخواهد و اما انسان چون بدین عالم پا مینهد لوحيست ساده کتابیست نانوشته وزمینی است با ثرو بجز فطرت بسیطه و قوهٔ محضه و طبیعت صرفه چیز دیگری وارد نیست زهر را از تریاق تمیز نمیدهد وقریب را از بعید فرق نمیکند توانا بر ادراك مصالح ومفاسد ومنجيات و مهلکات نیست و قدرت بر دفع منافرات واكتساب لائامات ندارد وضروريات معیشت ولوازم حیات را نمیداند واز اکل وشرب یومیه عاجز است واو را یارای ایستادن وحرکت کردن نمیبا شد نه صفات حسنه را درو اثري و نه خصلتهای نا ستوده دامن عصمتش را آلوده نموده است وبالجمله انسان در حین تولد هیولا ایست بلاصور وماده ایست بدون نقش و اثر و پدر وما در وخويش واقارب آنچه درخود دارند از اخلاق وسجايا و عادات و آداب و افکار دران مولد جدید بمرور ازمان ودیعه میگذارند وبصورتیکه آنها را مقبول افتد اورا مصور ساخته آنچه ایشانرا پسند آید در او نقش میکنند و آنرا بعد از بیرنگی بلون خود رنگ کرده در جمیع امور مماثل خویشتن میسازند و اگر پدر و مادر وخويشاوندان او متخلق با خلاق فاضله و متصف بآداب پسندیده و دارای افکار عالیه بوده با شند البته آن مولود جدیدرا بواسطه اکتساب این امور که بوا عث حقیقه نيك بختی است سعادت مطلقه دست خواهد داد وا لا در مهوات شقاوبد بختی ومحضرهای اتعاب ورنجها و وادیهای بلایا و مصائب در افتاده بجهت رذائل و آداب نا ستوده افکار خسیسه که از آنها استحصال نموده است از سعادت بالکلیه محروم میگردد وچون باحوال پدران ومادران نظراندازیم ظاهر میشود که آنها غالباً از خود چیزی نداشته اند بلکه هرچه در ایشان بوده است از نیکی و بدی و استقامت واعوجاج همه بنهج ارث ودیعه بوده است وحلقاب این سلسله در آخر بعلماء و دانشمندان و پیشوایان آنها منتهی خواهد گردید لهذا اگر ما ذره بین بصیرت و بینائی را بر دیده عقل نهاده از جنایای عقول هر امتی از امم و از زوایای نفوس هر قومی از اقوام و از مکامن عادات هر عشیره از عشائر تفتیش نما ئیم بغیر از افکار علما و اخلاق دانشمندان\n\n٥٨١"}
{"book": "adl0986", "page": 1708, "text": "شماره ( ششم) سال دوم نمونه از سبك فارسي نويسی (٥٣)\n\nو سيرت پيشوايان آنها هيچ چيز ديگر چه خورد بوده باشد چه بزرگ در ايشان نخواهيم ديد پس\nفي الحقيقه سائق وقائد وروح حیات ومحرك و ولاب هر امتی از امم علما و پیشوایان آن\nامت میباشند و علمای آن قوم را اگر افکار عالیه و نفوس مهذبه وعادات جمیله بوده باشد\nهیئت مجموعه ایشان را آناً فآناً نمود ازدیاد و بهجت و نضارتی تازه دست خواهد داد وهمگی\nآحاد آن بنخوت وشمم وعزت نفس وسلامت و به اتحادکلیه و محبت تامه وبصيرت وبينائي\nمتصف خواهند گردید وچون مجموع این امور آنها را حاصل گردد بي هيچ ريبي برمدارج\nنیکبختی ارتقا نموده غنا و ثروت و امنیت و راحت و علو شان دنیوی را استحصال خواهند نمود\nبسعادت ابديه فایز خواهند گشت و اگر پیشوایان آن قوم خود را عالم نامیده در واقع\nو نفس الامر از علم حصه و از افکار عالیه بهره نداشته باشند و یا اخلاق وعادات خود را\nتهذیب و تعدیل نکرده باشند البته پیروان ایشان بچاه ضلالت افتاده آن امت را فقر وفاقه\nو شقاق و نفاق فرا گرفته رفته رفته اجزای آن که عبارت از آحاد امت بوده باشد روی\nبتلاشی آورد و بالمره مضمحل و نابود خواهد گردید وچون تاثیرات پیشوایان در امم\nوعظم شان علمای کاملین و مضار و مفاسد ناقصین عالم نما روشن گردید پس باید دانست\nکه خست شرف و قوت وضعف معلولات چه در عالم کبیر وچه عوالم صغیره وچه در افعال اختیاریه\nانسان بر حسب علل آنها است و در هیچ عالمی از عوالم ممکن نیست که خسیسی علت شریف\nویا خود ضعيفی علت قوی گردد و در اعمال انسانیه هیچ عملی اشرف و اقوای از اعمال فکر\nدر طرق سعادت واستعمال نظر در دقائق علوم حقه ومعارف صدقه نمیباشد و وجه اشرف\nبودنش بدانچه گفتیم ظاهر شد و اما اقوی بودنش از جمیع اعمال بجهت آنست که دشواری\nوثقل هر صناعتی از صناعات وگرانی وتعب هر حرفه از حرف بر عضوی مخصوص وجارحه\nمخصوصه میباشد و سائر اعضا وجوارح را در حین استعمال بدان صناعت نوعی راحت\nو آرامی حاصل است و بار وگرانی اعمال فکر درعلوم بر مجموع عصبي ودماغ ميباشد وچون مجموع\nعصبي را کلال و ضعف پدید آید جمیع اعضا وجوارح را ناتوانی و سستی و خستگي\nفرا خواهد گرفت و لهذا با بدکه علت آن در نهایت شرف وقوت بوده باشد تا آنکه او در عالم\nوجود در آید وصورت هستی پذیرد ، پس مجرد احتیاج طبقه ارباب صناعت فکریه در عالم تعاون\n\n٥٨٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1709, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٥٤ )\n\nتو ازربا عمال سایر طبقات انسان موجب وعلت صناعت آن طبقه نخواهد شد چنانچه نفس\nآن احتیاج در سائر طبقات علت وباعث اعمال و حرف می شود بجهت آنکه اولا خود\nاحتیاج باعمال سائر طبقات اقتضا نمیکند مگر عملی را که معادل سائر اعمال بوده باشد در\nشرف و قوت و صعوبت و دشواری چو نکه مقصود درین هنگام مجرد مبادله خواهد بود\nوما مقدار شرف صناعت فکریه وقوت و دشواری آنرا بیان کردیم وثانیاً احتیاجات\nاین طبقه باعمال طبقات دیگر فی حدی ذاتها بسیار کم است زیرا آنکه غالب احتیاجات\nمردم بیکدیگر از برای کمال در معیشت وزینت در ملابس وزخرف در مساکن وتانق\nدرماکل و توغل در شهوات است وارباب این طبقهٔ راسعه عقل از تلذذات ملابس\nموشحه ومساکن مزخرفه منزه ساخته و اعمال فکر واستعمال مجموع عصبی موجب فتورسائر\nاعضا وجوارح آنها گردیده ایشانرا از تانق در ماکل وتوغل درشهوات محروم نموده است\nخصوصاًکه این جماعت علی الدوام سرمایهٔ شهوات وتلذذات را که شیلبوبیه و جوانی بوده\nباشد در راه طلب علوم ومعارف صرف مینمایند پس واجب شدکه سببی فعال وباعث دیگری موثر\nباحتیاج این گروه منضم شود تا آنکه این مجموع علت صناعت فکریه توانند شد وچون اعمال\nبدنیه و افعال نفسانیه استقراء شود هیچ عملی فعال وهیچ فعلی موثر درآنها یافت نمیشود که ضمیمهٔ\nاحتیاج آن فرقه شده متمم علت تامه اعمال فکریه گردد دیدار دان جماعت را برتحمل بار گران\nوحمل ثقیل این صناعت مگربحمدت حقه واعتراف بشرف علم وتبجیل وتوقیر وتعظیم و تفخیم\nارباب آن چنانچه شاید وباید و تجربه نیز برحقیقت این استنباط دلالت میکند زیرا آنکه\nمشاهده میکنم که کثرت علوم ومعارف و وفور علماء وفضلاء وبسیاری مولفات ومصنفات\nدر ممالك باندازهٔ شرف منزلت و عظم مقدار اهل علم است در نزد اهالی آن ممالك حتى\nدر بعضی بلاد چون شرف خدا و ندان معارف بدرجهٔ رسیده است که هیچ شرف\nو عزتی بدان پایه نتواند رسید وجمیع مراتب پیش آن مرتبهٔ جلیله پست و حقیر گردیده\nاست علم را چنان صعود وعروجی حاصل شده است که پس ماندگان عالم انسانی بنظارهٔ\nرصدیهٔ خیال هم ادنی پایهٔ اورا دیدن نتوانند وتالیفات وتصنيفات آنقدر بسیار گردیده است\n\n٥٨٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1710, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم نمونه از سبك فارسی نویسی ( ٥٥ )\n\nکه نادانان حساب و شمارهٔ آنها را هم ندانند چون ظاهر شد که اعتراف آحاد امت بشرف\nمنزلت عالم موجب حصول علوم حقه است و حصول علوم حقه علت وجود سعادت مطلقه است\nاکنون باهزار تأسف و اندوه میتوان گفت که سبب فقر وفاقه و مسكنت و ذل و بدبختی اهالی\nمشرق زمین از ان است که آنها بهیچ وجه مقدار علم وعالم را نمیدانند و شرف ومنزلت\nدانشمندان را نمی شناسند و خداوندان معارف را توقیر و تعظیم نمیکنند و چنان خیال\nمیکنند که علم صناعتیست فضول وزائد و پیشه ایست بیفائده و بي ثمره و كار و حرفه\nبیکارانست لہذا عدد علما در آنها آنقدر كم شده است كه بانگشت شمار توان كرد و اینرا ندانستند\nکه جمیع سعادت آبا واجداد ایشان بلکه جمیع سعادتیکه در عالم یافت شده است همه نتيجة\nعلم و معرفت بوده است و این را ادراك نکردند که آنها سزاوار تراند بتعظیم علم و عالم\nاز دیگران اولا از برای اینکه مریض را بطبيب احتياج بيشتر است از صحيح المزاج\nوايشـان بالبداهه همگی مبتلا میباشند بمرض مسكنت وذلت واين بيماری را طبيبی\nبجز عالم عارف کی خواهد یافت شد و ثانیاً چون نظر كنيم براهالی مشرق مي بينم كه جل آنها\nاز اولاد علما و حكما و عرفا، فضلا و انبياء كرام و رسل عظام میباشند پس آنها حقند بتمجید و تکریم\nورثه آباء خویشتن از دیگران که اجداد ایشان همگی وحشی و بربری ( یعنی جنگلی ) بوده اند\nو اگر اهالی مشرق زمین ازین خواب غفلت بیدار نشوند و بجهت اصلاح شان خویش\nوخلاصی از بیماری ذل و بیچارگی بتعظیم دانشمندان نكوشند البته آنها رفته رفته\nاستجیر بالله مضمحل و نابود خواهند گردید و شرف آبا و اجداد خود را بعـار وننگ\nمبدل خواهند ساخت وعجيب آنست كه اين بيماران بیچارگی بجای احترام اطبای خود كـه\nعلما بوده باشند سعي ميکنند درتوقير اغنياء بخلاء و كوشش مینمایند در تعظیم اولاد ظالمان\nوستمكا ران وجد بليغ بجا می آوردند درتکریم آنان که عظام بالية محتال ومحتاليرا بردوش\nگرفته با شند و غافل ازينكه اینها ثروت را احتقان الدم ومهلك وراحت را صداع دا ئمی\nو سعادت را داء عقام میباشند افسوس هزار افسوس ازین روش وازين بينش و ازین\nدا نش وباید دانست که مراد ما ازعالم آن عالم است که معارف آن گمرا هان طریق سعادت را\nها دی و رهنما باشد و دانشش دلهاي مرده را حیات وزندگاني تازه عطا کند وسخنانش بیماران ذل\n\n٥٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1711, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجله کابل (٥٦)\n\nو مسکنت را شفا بخشد و عباراتش چون مقناطیس اجزاء متلاشیه امت را جمع کند و کلماتش صیقل\nدهد نفوس را از کدورات بواعث شقا که عبارت از اخلاق رذیله بوده باشد و علمش تابان آفتابی\nو درخشان خورشیدی باشد که چون طلوع کند از مشرق عقل آنعالم نور وضیا ئش\nبر ساحت نفوس جمیع امت بتابد و همگی احاد آنرا منور و بینا گرداند تا هر يك منافع\nو مضار و مصالح و مفاسد خود را بدانند و سعادت دارین را از روی بصیرت استحصال\nکنند نه آن عالمیکه در ظلمتکده وحشت ناك اوهام نشسته علی الدوام بهمهمه و دمدمه مشغول\nمیباشد و افساد را اصلاح گمان میکند و خود راه نمیداند و راه بری دعوی میکند و نه آن\nعالمیکه در گورستان های کهنه پر خوف وحشیت گمانها و ویرانه های سهمناك تخیلات\nمسکن گرفته چون بوم گاه و بیگاه ندای دهشت ناك در میدهد و بخرابی و دمار و هلاك مژده\nمیرساند اجارنا الله منهما و اینگونه اشخاص را فی الحقیقه عالم نباید گفت بلکه علامات ویرانی\nو نشانهای تباهی و مبشران هلاکت و پیکهای مصائب و احزان و عالم نما باید نامید و این است\nمجمل آنچه می خواستم در این معنی بیان کنم .\n\n٥٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1712, "text": "از آثار تاریخی موزه کابل مسکوکات خلفای « اموی » صفحه ( ۱ )"}
{"book": "adl0986", "page": 1713, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1714, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم منتخبات نفيسه ( ٥٧ )\n\n« احسان با کسی که سزاوار احسان نباشد نشاید »\n\nشنيدم كه مردی غم خانه خورد\nکه زنبور در سقف او لانه کرد\n\nزنش گفت ازینان چه خواهی مکن\nکه مسكين پریشان شوند از وطن\n\nبشد مرد نادان پس کار خویش\nگرفتند يك روز زن را به نیش\n\nزن بیخرد بر در و بام و كوى\nهميكرد فریاد و می گفت شوي\n\nبیامد ز دكان سوی خانه مرد\nبر آن بیخرد زن بسی طیره کرد\n\nمكن روى بر مردم اي زن ترش\nتو گفتی كه زنبور مسكين مكش\n\nکسی با بدان نيكوئی چون كند\nبدان را تحمل بد افزون كند\n\nچو اندر سری بینی آزار خلق\nبه شمشیر تیزش بیازار حلق\n\nسگ آخر چه باشد كه خوانش نهند\nبفرمای تا استخوانش دهند\n\nچه نیکوزداست این مثل پیرده\nستور لگد زن گران بار به\n\nو گر نيك مردی نماید عسس\nنیارد بشب خفتن از دزد کس\n\nنی نیزه در حلقه كار زار\nبه قیمت تر از نیشکر صد هزار\n\nنه هرکس سزا وار باشد به مال\nيكى مال خواهد یكی گوش مال\n\nچو گربه نوازی کبوتر برد\nچو فربه كنى گرگ يوسف درد\n\nبنائيكه محكم ندارد اساس\nبلندش مكن وركنى زو هراس\n\nبوستان\n\nدر پیش بینی و عاقبت اندیشی\n\nچه خوش گفت بهرام صحرا نشین\nچو يكران توسن زدش بر زمین\n\nدگر اسپی از گله باید گرفت\nکه گر سر كشد باز شاید گرفت\n\n٥٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1715, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٥٨ )\n\nبه بند ای پسر دجله گر آب کاست که سودی ندارد چوسیلاب خواست\nچو گرگ خبیث آیدت در کمند بکش ور نه دل بر کن از گوسفند\nز ابلیس هرگز نیاید سجود نه از بد گهر نیکوئی در وجود\nبد اندیش را جای فرصت مده عدو در چه و دیو در شیشه به\nمگو شاهد این مار کشتن بچوب چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب\nقلم زن که بد کرد بازیر دست قلم بهتر او را بشمشیر دست\nمدیر که قانون بد می نهد ترا می برد تا به آتش دهد\nمگو ملك را این مدیر بسست مدیر مخوانش که مدیر کسست\nسعید آورد قول سعدی بجای که تو قیر ملك است و تدبیر و رای\nبوستان\n\n«اعتماد بنفس»\nدلا نارائی پروانه تا کی نگیری شیوه مردانه تا کی\nیکی خودرا بسوز خویشتن سوز طواف آتش بیگانه تا کی\nعلامه داکتر اقبال\nکوشش کار\nزپائشت آتش تا نشد خاکستر اجزایش بسی پستی هم کوشش کار اینچنین باید\nحضرت بیدل\n\n٥٨٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1716, "text": "شماره (ششم) سال دوم علم و تکامل بشر (٥٩)\n\nاجتماعیات\n\nعلم و تکامل بشر\n\nبقلم غلام جیلانی‌خان اعظمی\nمعاون انجمن ادبی\n\nواضحترین دلایل ارتقا و تکامل بشر در صحنه حیات همانا شواهد و مثال‌های ایست که تاریخ بما ارائه می نماید! یعنی ما بوسیله تاریخ میدانیم که انسانها چگونه بمدارج عالیه زندگی ترقی کرده و برخلاف سایر حیوان این مخلوق شریف چطور امتیاز مبهم و بزرگی را حاصل کرده توانسته اند.\nتاریخ این نکته را بما مدلل میدارد که انسانهای مترقی قدیمه با وجود استعداد فطری مدنی و دارای عقل ذاتی خویش صرف بوسیله انهماک و علاقه داشتن بعلوم و معارف ترقی کرده اند و اسباب یگانه تمدن و پیشرفت آنها قوت علم و علت انحطاط آنها نیز تخطی از ایجابات علم بوده است.\nکذا اقوامی‌که در استعداد ذاتی مثل ملل مترقیه مذکور بوده ولی آنها بعلم و معرفت اهمیتی نمیدادند از قافله ترقی و تمدن خیلی عقب مانده طرز حیات آنها بادیگر حیوانات کمتر تفاوتی داشته است؛ یعنی اگرچه قانون خلقت عموم بشریت را بلا استثنا جهاز و اسبابی از قبیل: عقل و حواس و استعداد ترقی بخشیده و این عطیه فطرت انسان را نسبت بحیوان بحیوان ممتاز میسازد ولی از آنجا که قوت تعدی و حس شرارت نیز در بشر تخلیق شده البته بشر جاهل بدون علم و دانائی و تزکیه اخلاق مقتضیات این قوا را در وجود خود تعدیل\n\n٥٨٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1717, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجله کابل (٦٠)\n\nنتوانسته لا بد خصایل حیوانیت بیشتر از وی بروز میکند.\nعلم اساساً فضائلی بانسان می‌بخشد که بآن وسیله ثبوت ممیزات انسانی نسبت بدیگر حیوان کرده میشود مثلا : علم عقل وحواس را تزکیه و نفس و اخلاق را مصفا و مهذب ساخته قوة ممیزه و تفکر را در وجود انسان قوی میگرداند؛ یعنی همان استعداد و قابلیت های را که خداوند در وجود بشر نسبت بدیگر مخلوق اضافه تر ودیعه فرموده در پرتو علم روشن شده و انسان از ان ها کار گرفته میتواند.\nشک نیست بشر مدنی الطبع بوده و حس جاه طلبی و ترقی خواهی فطری آنهاست! ولی وقتا که ما بطریقه نشو و نما و تاریخ ادوار مختلفة زندگانی گذشته بشر مراجعه و تدقیق میکنیم می بینم ترقیات بشر اولا تدریجی و باز انفرادی بوده هرگاه رایحة علم ومعرفت بمشام قومی یا طبقة نرسیده است آنها سالیان متمادی بحال وحشت و بدبختی مانده نهضتی در حیات کرده نتوانسته و همان استعداد فطرت بداد شان نرسیده است مثلا : اقوام گذشته تاریخی البته مثل بشر امروزه همه دارای عقل و استعداد فطری بودند ولی آن اقوامی بمدارج عالیه تمدن و ذروة ارتقا رسیده توانستند که علم وعرفان را هادی خویش قرار دادند. موقعیکه علم ومعرفت بین ملت آشوری پیدا شده و آنها بمدارج ارتقا رسیده بودند اقوام همجوار شان بضعف و بدبختی بسر میبردند، سپس که علوم وصنایع در بابل ترقی کرده و رواج علم در آشوری کمتر شد ملت آشوری حضیض ذلت را می پیمودند! همچنان موقع ظهور علما وحکما وترقیات علمی در یونان ملت رومی اسمی و شهرتی در عالم نداشتند ولی همینکه علم ومعرفت یونان بروم منتقل شد دیگر ملت ومملکت یونان دست خوش اقتدار رومی ها گردیده در باره سر افتخار بعالم بلند کرده نتوانستند.\nنزدیکترین مثالها واقعات تاریخی وطن عزیز خود ما افغانستان است! چه در شش صدو پنجاه سال قبل ملت ومملکت ما دارای همه گونه افتخارات مدنی واقتصادی وسیاسی بوده بعزت وکامرانی میزیست و آن ترقیات تماماً مرهون نشر علوم ومعارف بوده ودر\n\n٥٨٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1718, "text": "شماره (ششم) سال دوم علم و تکامل بشر (61)\n\nهر شهری از بلاد معروفه مثل بلخ، غزنی، هرات دارای ششهزار، پنجهزار مکاتب و مدارس علمی بودیم وقتاً که حملهٔ مغل آن تمدن عالی ما را خراب و بخاك عدم برا بر کرد جهل جانشین آن گردید طبعاً سویهٔ اخلاقی هم در مملکت ما تنزل نموده و پس ازان تاریخ تا حالا دوباره ملت ما قدراست کرده نتوانستند؛ لهذا اگر بگوئیم آن تمدن بوجود جامعهٔ ملی و افراد لایق ما مربوط بود بعد از مرور آن زمانه ها دیگر افراد لایق نیز پیدا کرده و جامعهٔ ملی ما هم تکثر و اجتماع ثانی بهم رسانید ! همچنان ثروت ها و سرمایه های قدرتی خاك ما بطوریکه آن زمان قابل و مستعد بود بعد ازان و امروز هم دارای آن استعداد و قابلیت میباشد کذا اگر شاهانی را از قبیل غزنوی ها و غوری ها فاقد گردیدیم بجای آنها شاهان بزرگ و با عزمی از قبیل غلجائیها و درانی ها پیدا کردیم که هر کدام آنها در کشور کشائی و وطن دوستی کمتر از اسلاف خود نبودند ولی باین همه مراتب تمدن عصر غزنوی و غوری دوباره دستگیری برای ما نکرد .\nچرا ؟ برای اینکه پس از ان تاریخ نه زمامداران امور کشور نه پیشوایان ملی نه جامعه ما هیچکدام در فکر تشکیلات عرفانی عصر غزنوی ها و غوری ها نیفتاده و آن علوم و معارف را دوباره بمملکت معرفی و تأسیس کرده نتوانستند ، ملت ما در تاریکی جهل مانده بمعایب اخلاقی و نواقص زندگانی خود نمیدانستند و صرف اگر گاهی بفتوحات مثل زمان غلجائی ها و درانی ها موفق شده اند آن موفقیت ها در سایه نیروی بازو و لیاقت قایدین آنها بوده است پس باید اذعان نمود که اسرار ترقی ملل تاریخی همه در دست معجزه نمای علم و وسیله یگانه پیشرفت اقوام جهان تماما در سائقه علم بوده است امروز هم علم است که آمید عا را تثبیت کرده و قسمت عمدهٔ بشریت را بمدارج عالیه زندگانی رسانیده است .\nدانایان رموز اجتماعی میگویند : عقل بی علم ماشین بی بخار است ؟ یعنی عقل و استعداد فطرت را ، علم بکار می اندازد و بغیر آن عقل و حواس جز سکوت یا سرگردانی کاری نمیتواند بکنند .\nمقدس ترین هادئیکه قبلا ما را از فضیلت و مؤثرات علمی در مورد تکامل ما خبر داده\n\n590"}
{"book": "adl0986", "page": 1719, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجله کابل (٦٢)\n\nو هدایت میفرماید قرآن کریم است! چه با وجود آیات و اشارات متعدده تنها موضوع\nتکامل بشریت را در سایه علم بموضوع خلقت حضرت آدم علیه السلام ابو البشر تمام\nکرده و روایت تاریخی آن حاوی مطلبیست که یعنی: خدای متعال پس از تکوین جسم\nو حلول روح علم الاسماء را بآنحضرت آموخت و سپس خلعت خلافت ذات باری خویش را در\nزمین بوی عطا فرمود! یعنی خدای متعال علم یگانه وسیلۀ تکامل نوع بشر قرار داده است\nموقعیکه حضرت رسول اکرم و پیغمبر خاتم (ص) ما بمنصب رسالت رسیده و ذات مقدس شانرا\nمعراج نبوت حاصل میگردید نخست پيك امین الهی ذات رسالت پناهی شانرا بتعلیم دعوت\nکردند یعنی سوره مبارکه (اقره) را بآنجناب ارشاد فرمودند.\nو الحاصل: خدای متعال و پیغمبر اقدس ما صراحة ملت ناجیه اسلام را بتعلیم و تحصیل\nعلم امر و تشویق و فضیلت علم و عالم را توصیف فرموده اند؛ آیات بینات قرآنی (قل رب\nزدنی علما) (هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون) و احادیث شریف نبوی:\n(طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة) اطلبوا العلم من المهد الى اللحد) (اطلبوا العلم\nو لو كان بالصين) (العلم نور يقذفه الله فى قلب من يشاء) همه مشعر باینمدعا میباشند.\nخدای متعال طوریکه مجاری کائنات را وابسته بنظام و اسباب مخصوصی فرموده طبیعی است\nعقل و استعداد ذاتی را هم متوقف بكمك اسبابی فرموده که مهمترین آنها علم میباشد علم و عقل\nو حواس مستلزم روشنی و ترقی همدیگرند یعنی عقل و حواس بمقتضای فطرت طالب تجسس\nو تحقیق اند و در نتایج این تکاپو و تحقیقات خورده خورده تجاربی بوجود می آید که\nبالآخره از يك عده تجارب مختلفه افراد و یا تواتر این تجارب و تحقیقات علم تدوین میشود\nپس این علم دوباره در حواس ادراك و افراد روشنی انداخته آنها را بتکرار عمل یا اقدام بتجارب\nو تحقیقات ثانی خوبتر مسبوق و زرنگ ساخته اقتدار و ملکات آنها را قابل تر و صحیح تر\nمیگرداند.\nگر چه نشو و نما ئی امور عقلانی بشر در تأثیر این قانون تدریجی یعنی بذریعة ملكات\nو تجارب وقتی ممکن است! ولی چون انسان برای درک این تجارب تدریجی وقت کافی ندارد\nو همینکه جسم وی تکامل کرده و بسرحد رشد و جوانی رسید تکالیف متعددی را در حیات\n\n٥٩١"}
{"book": "adl0986", "page": 1720, "text": "شماره (ششم) سال دوم\nعلم و تکامل بشر\n(63)\n\nدارا میشود لهذا لازم است قبلا در مدت قلیلی علومی را که نتیجه صرف وقت وزحمات\nدیگران است تحصیل کرده واران استفاده نماید.\nمثلا: سیاحی تن بزحمت مسافرتهای خطرناکی داده تا جغرافیای قطبین یا یکی از قطعات\nعالم را معلوم کرده مخترعی عمر عزیز خود را صرف کشف و ایجاد امور الکتریکی ساخته،\nحکیمی راحت وحیات خود را وقف مطالب شیمی کرده پس کسانیکه درین رشته ها میل\nدارند معلومات و سابقه داشته باشند لازم نیست این مطالب را مجدداً مثل علمای اول تعقیب\nکنند بلکه تا جائیکه آن مطالب روشن است بی زحمت دقت میتوانند از آثار آنها\nاستفاده نمایند.\nبازهم: وقتا که ما بتاریخ حیات اقوام گذشته مراجعه میکنیم می بینیم علم در تکامل بشر\nبچه اندازه مصدر افادات مهمی گردیده و چگونه انعکاس این افادات علوم را وسعت و\nترقی بخشیده است! مثلا: انسان ابتدائی یعنی انسان قبل التاریخ بعریانی میزیست، احتیاج\nحر و برد احساس وی را برای رفع این زحمت تحريك نمود، عقل تدارک این احتیاج را\nاز پوست حیوانات یا برگ نباتات تجویز کرد، این تجربه كوچك تدریجاً انسان را بتدارك\nملبوس اجبار نمود بالآخره تکرار این عمل وتدقیقات فکریه وعقلیۀ انسان در اطراف آن\nعلم نساجی را بمیدان کشیده، انسانها در تهیه مواد قابل اینکار برآمدند تا اینکه رفته رفته\nملبوسات پوست حیوان را بحریر و دیبا تبدیل داده توانستند. كذا انسان ابتدائی بمقصد\nامنیت و رفع پاره حوایج مجبور شد آلات و افزاری از سنگ درست کند، این ملکات\nوتجارب آخراً فکر واقتداری را در انسان تولید نمود که دست در صنایع فلزی پیدا کرده\nو تدریجاً بسی اسباب و وسایل معاشرتی خود را از فلز درست نماید وقس على هذا.\nامروز تجارب مختلفة بشر در مورد مواد طبیعی یعنی هر چیزیرا مورد امتحان ساختن\nو ازان ها کار گرفتن یکمقدار علوم بزرگی را از قبیل شیمی و تخنيك و غیره بوجود آورده\nکه بشریت بوسیله آنها میتواند خیلی حوائج مهمۀ حیاتی را رفع کرده ومصدر افادات بزرگی\nدر عالم واقع شود.\n\n592"}
{"book": "adl0986", "page": 1721, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجله کابل ( ٦٤ )\n\nامروز از نتایج تدوین و ترقی علوم و تجارب مهمه بشریت مدارج بلند تکامل را\nطی میکند و بجائی رسیده اند که دیگر مشکلات و عوایق طبیعی جلو آنها را گرفته نمیتواند.\nبشر امروزه بشر مجهز و مسلح است ! و میتواند با این تجهیزات علمیه با هر مانعی مقابله\nکند . بشر امروزه دیگر بجز مقدرات و احکام الهی محکوم قیود طبیعت نیستند ؛ یعنی\nگذشت آنروزهای که سردی و کم مهری هوا برودت یخ و برف ، صدمة تگرگ ، شدت\nباران ، قهر طوفان حمله حیوانات و غیره مشکلات انسان را دوچار عجز و بیچاره گی\nساخته بتواند .\nنیز گذشت آنروزها ئیکه انسان بکم وکیف عوامل ما دی خیره مانده جریان آب ،\nوزش باد ، نشو و نمائی نباتات را بحیرت میدید ؛ امروز در سایة علم وعقل ومميزات عاليه بشر\nتقریباً در دوره تکامل خود رسید است . پس بشر امروزه با ید اقتدار فطری خود را\nکه ودیعة قدرت است در محل آزمایش آرد یعنی بشر امروزه نمیتواند پیش ازین بعوامل\nطبیعی مقهور شده و در میدان مقابله بآنها حاضر نشود .\nامروز در سایة علم ، عقل و حواس بشر تکمیل یافته ! بشر امروزه عالم است ! بشر امروزه\nبا عقل روشن و جوان بمیدان مبارزه در حیات حاضر شده ! بشر امروزه حواس و اقتدار\nخود را خیلی قوی ساخته و این کره خاکی را با آب و هوایش میدان جولا نگاه خیال و\nهو سات خود قرار داده و بطور دلخواه بران حکمرانی می نماید .\nگوش ضعيف بشر که جز مسافة نزدیکی نمی شنید امروز بوسیله آلاتی\nاز قبیل رادیو ، تلگراف ، و تیلفون از مسافة پنجصد فرسخ بیشتر می شنود\nچشم آنها بواسطه اسباب تلسکوب و مکرسکوب دور ترین مسافه را مثل سیاره مریخ\nو كوچك ترين جسمی مثل قسمت هزارم حصهٔ خشخاش را خیلی بخوبی دیده میتواند .\nقدرت انسان امروزه در بحر پیمانی چه بوسیله جهازات روی آب چه بواسطة\nتحت البحرها حيوانات بزرگ وكوچك بحار را بکلی ساکت و مضطرب ساخته سینه بحار\nمواج و مغرور را بی سیر مسافرت و تفریح خویش قرار داده است ، دشت ها و صحاری\nهولناک که مقبرهٔ اموات غالب مسافرین بشر گذشته است بشر امروزه آنها را بزنجیر\n\n٥٩٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1722, "text": "از آثار تاریخی موزه کابل مسکوکات خلفای « اموی » صفحه ( ۲ )"}
{"book": "adl0986", "page": 1723, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1724, "text": "شماره (ششم) سال دوم علم و تکامل بشر (٦٥)\n\nخط آهن پیچیده و قطارهای ریل از دها آسا آنرا بلحظه عبور و مرور می نماید.\nبشر امروزه نه اینکه تنها بحاکمیت زمین قانع و راضی گردیده بلکه جو هوا را نیز محکوم خواهشات خود ساخته بوسیله بالونها و آیرو پلانها سیر و مرغان هوا را از بلند پروازی تعطیل و تحقیر مینماید.\nدیگر امروز زحمت و طول مسافرت شرق و غرب و جنوب و شمال جز افسانه نیست بشر امروزه بعد ازین از احوال ممالك همدیگر و تماشای اوطان همدیگر محروم نمی ماند.\nاین موفقیت بزرگ و پیشرفت محیر العقول بشر امروزه را دست معجز نمای علم و معرفت تهیه کرده یعنی کلید همه این مخازن اسرار آلود ترقی علم بوده است و بس.\nبشر امروزه در انتخاب خط مشی طریق زندگانی و تدارك وسایل حیات مثل بشر سابقه تردد و اضطرابی ندارند بلکه برای این مقصد طرق معلوم و مشخصی تعیین کرده و هدف عمومی آنست یعنی راه مکتب و تحصیل علم! بشر امروزه بقول شاعر شرق :\nبرو دامن علم گیر استوار که علمت رساند بدار القرار\n\nفقط متوسل بعلم و معارف شده معیار خوش بختی و وسیله سعادت و ترقی فقط علم را میدانند و در هر مملکتی که تعداد مکتب و اشخاص باسواد زیاد باشد آنرا ملت و مملکت مترقی مینامند که واقعاً در نقاطیکه مدارس علمیه و اشخاص باسواد زیادتر است تمدن عالی، سرمایه، وسایل راحتی و خورسندی دران ممالک نیز نسبت بدیگرجا بیشتر است.\nامروز علم منکری در جهان بشریت ندارد! اقوام جهان خاصه آنهائیکه فضیلت علم را بوسیله دین هم نشناخته اند محض تحريك احساس و راهنمایی عقل پیروی بعلم کرده و آنرا عزیز و محترم می شمارند.\nملت مسلمان ما اگر فرمان واجب الاذعان الهی و فرمایشات حضرت نبوی را بخاطر آورده و نسبت بفضیلت و شرافت علم تعظیم و تسلیم کنند و تهیه حوایج حیاتی را عقلا و تاریخاً جز در سایه علم متعذر بدانند البته با تمام قوا، خود و اولاد خودرا مصروف تحصیل علم ساخته و تحصیل علم را نسبت بهر چیزی مقدم تر قرار خواهند داد! یعنی ملتفت خواهند گردید که نسبت بابراز تکالیف دینیه و تدارك حوائج دنیوی جز وسیله علم دیگر اسباب\n\n٥٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1725, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم محلة کابل ( ٦٦ )\n\nو وسایلی در دست نخواهند داشت .\nخاصة ملت ما باید است باین خوش بختی خود را تبريك بكويند که تحصیل علم در مملکت\nبرخلاف ديكر ممالك برای اولاد ما سهل تر و خوبتر تمام میشود ! یعنی حکومت غم خوار\nو معارف پرور افغاننستان مکاتب و تحصیل علم را مجانی قرار داده که اولاد مملکت\nبدون صرف پول مفت ورایگان در مکاتب و مدارس مملکت پذیرفته میشوند .\nپس این مسئله موهبت آلهی است که ما دارای مکاتب مجانی و در صورت تحصیل علم\nهم رضائیت خالق خود را حاصل میتوانیم و هم همان علمیکه مقابل نظر ما امروز دیگر\nاقوام جهان را خوش بخت وراحت ساخته ماهم باین وسیله بخوش بختی متوسل میشویم .\nدر خاتمه این معروضات احصائیه مکاتبیکه امروز مصدر خوش بختی اولاد بشر واقع\nشده و دنیای متمدن آنها را قدرشناسی و در ترقی وپرورش آن مساعی بکار میبرند محض\nاثبات مدعای فوق درینجا متذکر و بقارئین محترم ارائه مینمائیم .\nبرطانیه\nانگليند وويلز :— ( ٣١ – ١٩٣٠ )\nنوع مكتب\nتعداد مكتب\nتعداد طلبه\nتعداد معلمين\nمكاتب ابتدائيه\n٢٠٨٦٩\n٤٩٣٠٠٧٦\n١٦٨٩٣٤\n(٤٣٥٣٨مرد-١٢٥٣٩٦زن)\nمكاتب رشديه\n١٩٥٧\n٢٦٣٥٢٦ متعلم\n٢٢٩٠٥٢ متعلمه\n٢١٦٩٤\nبيت العلوم ها\n١١\n٣٠٦٧٨١\n٣٠٢٧\n\n٥٩٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1726, "text": "( ٦٧ )\nشماره ( ششم ) سال دوم\nعلم و تکامل بشر\nمکاتب که در آنها کور ها و کرها ، اطفال لنگ ولش تعلیم میگیرند عده طلبۀ ٣٠٥٢\nو منجمله آنها ١٦٤٥ کور میباشند .\nسکات لیند :ــ ١٩٣١١\nنوع مکتب\nتعداد مکتب\nتعداد طلبه\nمعلمین\nمکاتب ابتدائیه\n٢٩٢٤\n٥٩٤٠٦٦\n١٩٤٥٥\nرشديه \"\n٣٥١١\n١٥٥٣٨٩\n٦٥٧١\nبيت العلوم\n٤\n١١٦٩٢\n٩٩٨\nاطالیه\nتعلیم ابتدائیه در اطالیه مفت و جبری است\nنوع مکتب\nتعداد مكتب\nمعلمين\nطلبه\nابتدائیه خانگی و عمومی\nمجتمعاً\n١٠١٣٢٤\n١٢١٣٥٣ زن و مرد\n٥٠٦٤١٥٤ دختر و بچه\nرشدیه سرکاری\nو خانگی\n١٧٢٣\n٢٢٧٥ زن ٥٩٦٠ مرد\n١٦٥١٧٩ بچه ــ\n٨٥٣٠٩ دختر\nدارالعلوم\n٢٥\n٤٥٦٣\n٢٩٦٨٠\n٥٩٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1727, "text": "( ٦٨ )\nمجله کابل\nشماره ( ششم ) سال دوم\n\nروس سوویتی\n\nنوع مکتب\nتعداد مکتب\nطلبـــــــــــــــــــــــــــــه\n\nمکاتب ابتدائیه\n١٣٧٧٩٩\n١٣١١٢٤٩٧\n\nمکاتب هفت ساله\n٧٩٧٠\n٣٥٦٩٩٧٠\n\n« رشدیه\n٦٧٣\n٣٩٥١٢٥\n\n« اطفال دهقانها\n٤٤١٤\n٦١٤٧٧٠\n\n« برای کلان سن‌ها\n٣٤٧٢\n١٦١٤٠١\n\nعلاوتاً زاید از ۱۳ هزار مکتب براي صنایع متفرق و زراعت و انجنیری و غیره\nدر روسیه جاری است ـ برای کور و کرهم مکاتب علیحده وجود دارد .\n\n٥٩٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1728, "text": "( ٦٩ ) علم و تکامل بشر شماره ( ششم ) سال دوم\n\nجاپان\nاحصائیه تعلیمی ( ۲۹ - ۱۹۲۸ ) تعلیم ابتدائی در جاپان جبری است\n\nنوع مکتب عده مکتب عمله معلمين طلبه\nمکاتب ابتدائیه ٢٥٦٠٦ ۲۲۹۱۸۸ ٩٦٨٠٧٣٢\nرشدیه برای بچه ها ٥٤٦ ۱۳۳۷۷ ٣٤٣٧٠٩\n,, دفتر ها ۷۳۳ ١٤٣٣٠ ٣٣١٥٧\nدارالمعلمين ١٠٤ ۲۸۲۷ ٤٨٩٣٠\nبيت العلوم و مکاتب عالی ٤٠ ٤٩١٠ ٦١٤٩٧\nمکاتب فنی براي اختصاص ١٥٢٩٧ ١٧٧٩٦ ١١٨١٠٩٧\n\nعلاوه مکاتب عديده برای کورها و کر ها و فنون مختلفه نیز وجود دارند :\n\n٥٩٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1729, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل\n\nریاست های متحده امریکا\nاحصائیه تعلیمی ( ۳۰ - ۱۹۲۹ )\n\nنوع مکاتب | عده مکاتب | معلمین | طلبـــــــــــــــــــــه\n| | مرد | زن | بچه | دختر\nابتدائیه | ٢٥٤٧٢٦ | ۱۳۸۱۹۳ | ٦٩٢٧٤١ | ١٢٧٠٣٥٢٥ | ١٢٤٧٦١٧١\nرشدیه | ٢٤٠٠٠ | ٦٥٢٨٦ | ۱۱۱۳۸۸ | ۱۸۸۱۸۸۷ | ۲۰۲۹۳۹۲\nدارالمعلمین | ۲۷۳ | ٥٣١٥ | ٧٥٨٨ | ٥٥٥٤٦ | ٢٠٣٤٦٥\nبیت العلوم و مکاتب عالی | ۱۰۷۸ | ٥٢٠٦٣ | ١٤٩٤٦ | ٥٦٣٢٤٤ | ٣٥٦١٣٧\n\nعلاوه بر ان مکاتب متعددی برای تعلیم کورها و کرها و دینیات و طبابت و بیطاری و قابله ها\nو تجارت و غیره وجود دارند - مکاتب دگر خانگی هر نوع اضافه بران است .\n\n٥٩٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1730, "text": "شماره (ششم) سال دوم\nعلم و تکامل بشر\n(۷۱)\n\nفرانسه\nاحصائيه (۳۰-۱۹۲۹)\n\nنوع مکتب\nعدۀ مکتب\nطلبـــــــــــــــــــــه\n\nمکاتب اطفال معصوم خانگی و عمومی مجتمعاً\n٣٦٧٩\n٣٦٩١٩٠\n\nبتدائیه خانگی و عمومی مجتمعاً\n٨٠٢٢٤\n٤٣٥٨٨٨٧ بچه و دختر\n\nرشدیه برای بچه ها\n٣٦١\n١٢٨٣٠١ بچه\n\n,,  ,,  دخترها\n٢٠٥\n٥٩٣٣٩ دختر\n\nبيت العلوم\n١٧\n٧٣٦٠١ در سنه ١٩٣٠\n\nبرای هر شعبه تعلیم و فن مکاتب جداگانه نیز وجود دارند که تعداد آنها بسیار است.\n\n٦٠٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1731, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجلة كابل (۷۲)\n\nجرمنی\n\nدر جرمنی تعلیم بسیار زیاد و عمومی تر است ـ بعد از تعلیم ابتدائیه مکاتب رشدیه برای\nبچه ها و دخترها جدا جدا میشوند . این مکاتب رشدیه وظایف مختلفی را انجام میدهند مثلا\nمکاتبی هستند که مخصوص برای حصول اسناد بغرض ادخال بیت العلوم میباشند . ومكاتب\nدیگری اندکه در آنها صرف کسب و صنعت را یاد میگیرند .\n\nنوع مكاتب عده مكاتب معلمین طلبــــه\nمرد زن بچه دختر\nابتدائيه ٥٢٨٢٥ ١٤٠١٩٨ ٤٦٦٥٥ ٣٣٥٧٧١٧ ٣٣٠٤٠٧٧\nابتدائیه خانگی ٥٧٢ ٣٦٩٩١\nبچه ودختر\nمکاتب رشدیه برای\nبچه هاکه کدام کسب و ١٤١١ ٢٧١٣٩ زن ومرد ٢٣١٢٨٢٠\nبرای ادخال دار العلوم بچه\n,, دخترها ٨٦٦ ١٥٣٥٤ زن و مرد ٢٦٩٥٩١\nبرای ,, دختر\nدارالعلوم ٢٣ ٥٧٥٨ ٩٧٤٠٩\nبچه و دختر\n\n٦٠١"}
{"book": "adl0986", "page": 1732, "text": "شماره (ششم) سال دوم علم و تکامل بشر ( ۷۳ )\nترکیه\nاحصائیه سنه ۳۰ - ۱۹۲۹\n\nنوع مكتب تعداد مكتب معلمين زن مرد طلبه بچه دختر\nابتدائیه ٦٦٧٢ ٤٣٩٧ ۱۱۸۳۰ ٣١٥٨٤٥ ١٦٣٥٩٧\nرشدیه ١٤٤ ٤٨٠ ١٩٣٤ ٢٥٤٤٨ ٩٠٦٢\nمکاتب کسبی ۱۸ ۱۸۳ ١٩٦٢ ٤٨٣\nمکاتب عالی ۱۹ ٥٥٩ ٣٢٤٤ ٦٥٤\nمکاتب صنایع نفیسه ۱ ٣٥ ۱۳۷ ٥٤\n\n٦٠٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1733, "text": "( ٧٤ )\nشماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل\nچکوسلاویکه سنه ۱۹۳۰\n\nنوع مکتب | تعداد مکتب | طلبه | \n| بچه | دختر\nابتدائيه عمومی و خانگی | ١٤٩٠٠ | ٨٦٢١٤٣ | ٨٥٩٤٧٢\nمکاتب بلندترعمومی و خانگی | ١٨٦٨ | ١٢٣٠٣٦ | ١٠٨٧٦٦\nدار العلوم ها | ٤ | ١٩٣٤٢ | ٣٥٢١\nمکا تب عالی فنی | ٤ | ١٠٣٤٤ | ٢٨٤\n\n٦٠٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1734, "text": "از آثار تاریخی موزۀ کابل ، سرپوش سنگی یکظرف قدیم که در آن تصاویر میدان جنگ کنده گی است."}
{"book": "adl0986", "page": 1735, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1736, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مطبوعات و نشریات ما (75)\n\nمطبوعات\n\n« مطبوعات و نشریات ما »\n( 6 ) بقلم سرور خان جویا\n\nمجموعه اردوی افغان\nمجله اردوی افغان عبارت از نشریاتیست که ماهوار از دایره تعلیم و تربیه ریاست ارکان\nحرب بغرض ترقیات معنوی نظام و اعتلای روحی نظامیان با سواد افغانستان خدماتی را\nانجام میدهد. این مجله هم در مطبوعات وطن مراحلی را طی کرده و وقفه و تطوراتی را دوچار\nگشته است، در نخستین مرحله که این مجله از وزارت حربیه منتشر گردیده « مجموعه\nعسکری » نام داشته و همان هنگامیست که اعلیحضرت همایونی بوزارت حربیه تشریف داشتند\nو این مجله را تأسیس فرموده اند\nاولین شماره مجموعه عسکری در اول عقرب 1300 شمسی بطبع سنگی در 32 صفحه از\nریاست ارکان حربیه بمدیریت جناب عبداللطیف خان غند مشر انتشار یافته، سال دوم\nآن مرتباً بدست نیامده یکی دو شماره اوایل سال دوم نیز بهمان طریق سابق شایع گردیده،\nدر اوایل سال سوم مدیر و سر محرر این مجموعه جناب محمد گل خان غندمشر ( وزیر داخله حالیه ) بوده\nاند در اواخر سال سوم وظیفه مدیریت و سر محرری بآقای عبدالحمید خان غند مشر تعلق گرفته\nکه این غند مشر های محترم هر کدام در آن مواقع سمت ریاست ارکان حرب را دارا\n\n604"}
{"book": "adl0986", "page": 1737, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجله کابل (٧٦)\n\nبودند بعد در سالهای چهارم و پنجم الی هفتم مدیر و سر محرر آن از خود مجموعات معلوم\nنمی شوند ولی از همان منبع اولی (ریاست ارکان) بهمان اسم سابق بیرون آمده اند که در\nآن زمان ها آقای محمد عمرخان غند مشر (فرقه مشر و رئیس ارکان فعلی) بعهده ریاست\nارکان حرب در وزارت حربیه تشریف داشتند، سال پنجم این مجله در مطبعه حروفی\nشرکت رفیق چاپ شده و همچنان تا سال هفتم شماره های ٥ - ٦ که مصادف است باسنبله و\nمیزان ١٣٠٧ بيك قطع مناسب نظیر اوایل سال تاسیس در صفحات تقریباً ٦٠ و ٧٠\nمنتشر گشته اواخر سال ٦ و اوایل سال ٧ اوراق قیللی زنگوگراف هم وارد و نسبتاً همین\nسالهای او از حیث کثرت مقالات و طرز طباعت بهتری دارد.\nاین مجله هم مانند سایر مطبوعات ما اواخر سال هفتم دچار انقلاب داخلی شده و نشریاتش\nبتعویق افتاده، پس از رفع اغتشاشات و نجات وطن که افغانستان حیات عرفانی خویش را\nدر سایه آمریت پادشاه عسکر پروری تجدید نمود مجموعه عسکری از تاریخ اول جدی ١٣٠٨\nباز بهمان اسم و رسم سابق خود در ٣٨ صفحه بطبع حروفی مطبعه عمومی از شعبه تعلیم و تربیه\nدر تحت اداره آقای عبد اللطیف خان غند مشر که مجدداً ریاست ارکان را اداره میکردند\nدر صحنه مطبوعات وطن ظاهر گردید این مرتبه تا حوت ١٣٠٨ - ٣ شماره بیرون آورده\nباز نسبت تشکیلات جدیدی که در وزارت پیش آمده چهار ماه معطل و از اسد ١٣٠٩ بنام\nمجموعه اردوی افغان بطبع حروفی از دائره تالیف و ترجمه منتشر و سر از نو شماره اول\nو سال اول نام نهاده شده این مرتبه در سر لوحه مجموعه تا آخر سال اول اردوی افغان\nاسم محمد یعقوب خان مدیر شعبه ترجمه مندرج است و در سال دوم پس از شماره دوم\nاسم محمد اکبرخان مدیر ترجمه دیده می شود این دو سال بهمان تقطیع كوچك در حدود\nصفایف ٣٠ ، ٤٠ ، ٥٠ ومعكس نشر گردیده از اوایل سال سوم به تقطیع بزرگتر و تغیر\nپشتی با وضعیت زیباتر و تصاویر قشنگ تری در حدود ٤٠ صفحه جلوه گر عالم مطبوعات\nگردیده و علاوتاً این شماره را بگذشته وصل داده و نسبت بسال تاسیس شماره اول سال\n(١٢) گرفته اند و هم در سر مقاله آن نظر بعده معاونین معنوی مجله را که از جوانان فاضل\nو تربیه شده گان نظامی افغانستان انتخاب کرده و نشان داده اند میتوان حدس زد که این\n\n٦٠٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1738, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مطبوعات و نشریات ما ( ۷۷ )\n\nمجله باسرعت فوق العاده مراحل ترقی را پیموده و در آتیه قریبی پس از اینکه همین اختلاف\nسبک تحریر را هم بوحدت تبدیل بدهند از حیث ظاهر و باطن بمجله های عصری نظامی پهلو بزند .\nآئینه عرفان :\nآئینه عرفان یکی از مجله های مشهور وطن ماست که در هر ماهی یکبار از دارالتالیف\nوزارت معارف باصفا و جلائی در جهان مطبوعات ظاهر شده و بشایقین علم و ادب موقع\nدیدار میدهد ، همچنان که بعضی از جراید هفته گی ما بمرور زمان خوردی و بزرگی دیده\nو در ظاهر و باطن پستی و بلندی داشته اند آئینه هم گاگاهی مصفا و غبار آلود است ، بدون\nعکس و با تصاویر قشنگی ، به طبع حروفی و سنگی با مجلات ساده و وقایه های زیبائی خود\nنمائی کرده اما کسی که بسمت یک مدیر و مهتمم دایمی یا ناشر اساسی آن از بدو تاسیس\nتاکنون پرده از روی نگار شش برداشته و آئینه را هر وقت و ناوقت در جلوروی هر\nطالب دیداری اظهار داشته جناب هاشم شایق معاون ریاست دارالتالیف هستند اگرچه\nاغلباً نویسنده گان فاضل وطن و اهل معارف به کومک های معنوی از آئینه روگردان نشده اند\nولی گاگاهی اینطور هم اتفاق افتاده که شخص ایشان بی مددگار مانده اند ، و برعلاوه وظایف\nاداری قسمت های عمده نشریات مجله را نگارش خودشان تهیه دیده باشد ، چنانچه فهرست\nهای مجلات نیز باین مقال گواهی میدهد .\nاین مجله بدواً در جوزا ۱۳۰۳ تاسیس شده و سال اول خود را در ثور ١٣٠٤ مرتباً\nبانجام رسانیده ، بعد از آن تاریخ بملحوظات بسیاری از قبیل بی مطبعه گی و اشتغالات\nو حوایج دیگری دوچار عوایق گردیده ، ولو در جوزا ، سرطان واسد ۱۳۰۵ هم شماره هائی\nاز طبع بیرون داده باز آئینه را زنگ و غبار تعطیل گرفته از ارائه و انعکاس\nاشکال عالم معارف و مدنیت قاصر مانده ، مخصوصاً درین تعطیل اگر تا سنوات ١٣٠٦ و\nو ۱۳۰۷ عذر مشاغل و بی مطبعه گی آن شمار شود ازان به بعد آوان انقلاب معذرت\nطول توقفش را یقیناً معقولتر نشان خواهد داد ازین رو جاداشته مهتمم و ناشر ، دوره گذشته\nآنرا بحکم سقوط گرفته و دوره جدید آنرا از سر بگیرد .\nاین سلسله ( ١٥ ) شماره دوره گذشته آئینه تماماً بطبع سنگی و قطع ربع يك تخته\n\n٦٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1739, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجلهٔ کابل ( ۷۸ )\n\nکاغذهای معمولی همگی بدون عکس و هر شمارهٔ ٤٨ صحیفه بوده\nپس از جلوس اعلیحضرت همایونی نادر شاه غازي که معارف حیات معنوی خویش را درین\nخطه تجدید کرد آئینه عرفان نیز زندگانی دو باره خود را از حمل ١٣١٠ خاطر نشان عامه\nاهل سواد افغانستان نموده بطبع حروفي تقریباً بهمان قطع گذشته ولي در ٢٤ صفحه بهمان\nمسلك علمی و ادبی در صحنه نشریات نمودار گردید .\nاین مرتبه با ادعای بلند تری از سوابق در سر مقاله شماره اول به افادهٔ مرام مشی کلام\nآینده را نیز معین گردا نید ناظرین و منتظرین که از جهات مادی و معنوی آن اطمینان کلی\nگرفته بودند و ما بتحمل وجه زیاد پس از نشر چندین شماره منشوره کمتر نتایجی میدیدند\nچیزی نما نده بود ، سیر و گرانی از هر گوشه بوضع تنقید با اشارات و علایم عجیب و غریبی\nبلند کرده و زمزمه گرفته گی این آئینه ماه مثال را بصدا در آورند ، ولي حقیقتاً ظهور\nشماره های اوایل سال دوم آن درین روز ها با سطور درخشنده و تصاویر زیبا ، صحایف\nبزرگ و پر معنی ، وقایه قشنگ و نظر ربا ، نوری و سروری در دل و دیده علا قه مندان\nمطبوعات رسانیده علاوه ازا نکه زبان منتقدین را کوتاه ساخته باشد ، طرفداران\nو شایقین علم و ادب را بمطالعه دورهای مترقیتری نیز امیدوار گردانید .\nبلی آئینه عرفان فعلا بقطع برا بر مجله کابل وطبع حروفی و معکس در ٤٨ صفحه\nبمطبعه عمومی چهاپ و از شیعه دار التالیف وزارت جلیله معارف بزیر اداره مدیر و مهتمم\nاولیه آن به انتشارات خویش مداومت داشته و سال دوم از دوره نادری را مرحله پیماست .\nمجموعه صحیه :\nیگانه اثر برجسته و نافعی که امروزه شئونات صحی مملکت عزیر ما را حفاظه کرده\nو در صحنه مطبوعات وطن ماهوار عرض زیبائی دارد مجموعه صحیه است .\nهموطنان باسوادما اگر بمطالعه این آثار سود مند آشنا شده و بوصیای صحی آن دل داده\nو گوش بگیرند بطور یقین از مرور هر يك شماره آن همانقدر بهره مند خواهند شد که\nبتوانند با قلب قوی در مقابل بعضی امراض موجوده جسمی مبارزه کرده و تهدیدات تصوری\nروحی آنرا هیچ و پوچ شمر دند .\n\n٦٠٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1740, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مطبوعات و نشریات ما ( ۷۹ )\n\nمجموعۀ صحیه درین محیط يك دوره يك سال و يکماه عمل سابقه هم دارد که بنگارنده گی\nآقای حسن سلیمی از مدیریت مستقله طبیه شایع میگردید ، از آغاز دورۀ نادري که دوباره\nتجدید حیات کرده وجمله ( خادم حیات و صحت عموم طبقات جامعه) را بطور شعاري باسم خویش\nضمیمه ساخته اگرچه باز از همان منبع اولی ( مدیریت مستقله طبيبه ) اظهار موجودیت کرده\nوحاضر خدمت می شود ولی این مراتب هنگام تدوین و ترتیب یا تحریر بعضی مقالات وتراجم\nآثار نافعه آن ، ذوق لطیف وقلم رسای ( رشید لطیفی) سرمحرری میکند دورۀ اول این مجله\nاز اول قوس ۱۳۰۶ شروع شده و بشمارۀ اول سال دوم یعنی به قوس ۱۳۰۷ اختتام یافته\nعموماً بقطع كوچك در چهارم حصه يك تخته كاغذ معمول در ٢٤ صفحه اشاعه یافته\nباستثناي يك شماره ۱۳ كه در ۳۲ صحيفه ميباشد شماره اول ودوم آن در مطبعه سنگی\nشرکت رفیق از شماره ۳ الی ۱۱ در مطبعه حروفی امان افغان و ۳ شماره اخيرهم بطبع حروفی\nدر مطبعه شرکت رفیق بچاپ رسیده نشرش ماهوار و مجانی است مباحث آن صحي\nوقسمت عمده مقالات دکتورهاست مانند مجلات فعلی متنوع مضامين وتقسيمات موضوعات\nجدا گانه ندارد وهم بی عکس است اگر بندرت بعضی شماراۀ آن كدام گراوری داشته باشد .\nدوره دومی از ۳۰ جوزا ۱۳۱۰ آغاز نشریات کرده واکنون مراحل وسطي سال\nدوم را با وضعیت متر قیتری می پیما ید سه شماره اول سال آن باهمان قطع وعدد صفحات\nمجلدات قدیمه در مطبعه انیس چاپ شده مابقی تا آخر سال در مطبعه عمومی بقطع بزرگتری\nما نند مجله موجوده كابل طبع وباحروفات رييزتری ولی در ۲۰ صفحه منتشر گردیده ۳ شماره\n۹ – ۱۰ – ۱۱ اخیر سال اول آن بطور فوق العاده ، معکوس از طبع بیرون آمده و در عوض\nآخرین شماره ( شماره ۱۲) خود يك كتاب صحی مفیدی بخوا ننده گان وعده داده (اما تا کنون\nاین وعده ایفا نشده ) وسه شماره اوایل سال دوم بهمان قطع در ٢٤ صحیفه و بعد ازان چهار\nصفحه دیگر هم علاوه گردیده و تا ایندم که نیمۀ سال دوم را طی میکند در ۲۸ صفحه از طبع\nخارج میگردد ، زنکو گرافی آن از شماره ۳ سال اول كم كم شرع شده و پایان سال اول و اوایل\nسال دوم دارای تصاویر بهتر و بیشتر است ،\n\n۶۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1741, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجله کابل (۸۰)\n\nاز شماره فوق‌العاده پایان سال آن باینطرف که وقایه مجله بتغیر رنگ و با وضعی بس شوخ و شنگ از دستگاه طباعت بیرون آمده کلیشه‌های خوبی مانند: یادداشتهای صحی، شئونات اطفال، عالم طبابت، سپورت، راپورت صحی مرکز و ولایات برای سرلوحه‌های مقالات و تقسیمات موضوع دارد، علاوه ازان يك سلسله اختراعات طبي اروپا و امريكا و غيره وصایای صحی نیز در پاورقی صفحات مجله مندرج است اگر چه اکثر اطبای شرق و غرب فضلای داخلی باین مجله مقاله میدهند ولی به نسبت ترقیات روز افزون نشریات و ترتیب دلفریب این مجله نمیتوان منکر زحمات سر محرر با ذوق و سلیقه او شد،\nانصافاً من كل الوجوه مادی و معنوی ظاهر و باطن بعباره زیباتر رنگ و بوی آن به نفیس ترین دسته گلی مشبه است که از بوستان با نظافت صحیات این مملکت با سر انگشتان رشید و لطیفی چیده و بسته شده بیادگار با افتخار طرفداران مطبوعات این خطه اهدا کرده باشند.\nپشتون ږغ\nیکی از مجله‌های ملی ما که سه چهار سال پیشتر ازین تاریخ در پیشگاه بصارت و ذوق علاقه‌مندان مطبوعات وطن مانند يك برفكى جلوه داده و مقارن طلوع ناکامانه افول نمود همین مجله پشتون ږغ (صدای افغان) است.\nاولین شماره این مجله ماهانه و تقریباً در حدود پانزده صحیفه بطبع حروفی و قطع بزرگتری از مجله کابل در مطبعه امان افغان طبع و نشر گردیده، مدیر مسئول آن آقای فیض محمد خان ناصری است ولی یکعده از فضلای وطن که بزبان افغانی آشنا بودند مانند جنابان عبد الهادی خان و میر سید قاسم خان هم در نشریات این مجله اشتراك عمل داشتند، نصف اول این مجله بفارسی و نیمه اخیر آن در زبان افغانی انتشار یافته،\nمسلک مجله: حقوق ملی، ادبیات ملی، اقتصاد ملی و ضمنا مطالب عمده را که ناشرین از نشر این مجله در نظر داشتند همانا توحید سبك تحریر و تقریر زبان فارسی و طنی و احیای زبان ملی افغانی بوده، مع‌الاسف حوادث زمان بطرفداران حقیقی این اثر نافعه موقعیت ادامه عمل و فعالیت در مردم نداده و پس از نشر اولین شماره‌اش در اثر آغاز اغتشاش داخلی شنواریها بسقوط و غیبت ابدی مبتلا گشت.\n\n۶۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1742, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مطبوعات و نشر یات ما ( ۸۱ )\nاقتصاد :\nمجله اقتصاد از مجموعه های نفیس وطن ماست که در هر پانزده روز یکمرتبه از وزارت تجارت انتشار می یابد ، اقتصاد از عرصهٔ قلیلی که عبارت از یکسال و نیم باشد بنویسنده گی مدیر و نگارنده باذوق و فعال آن آقای زمانخان ترکی زینت افزای عالم مطبوعات این سرزمین گردیده و با این آب و تاب مجله در ادوار گذشته هیچ سابقه ندارد .\nاولین شماره آن بطبع حروفی از مطبعه عمومی کابل باول حمل ۱۳۱۰ در ٢٤ صفحه بیرون آمده ، قطع مجله در بدو امر كوچك و تقریباً چهارم حصۀ يك تخته كاغذ بوده ولی بمرور وضعيات ظاهر و باطن او ترقيات طباعتی و نشریاتی را حائز گردیده :\nاز شماره های ۹ - ۱۰ سال اول قطع آن در چند گذشته بزرگتر و طبع آن در ۲۰ صفحه با حروفات ریزتری تحویل یافت زنکو گرافی آن نیز از شمارهٔ ۹ شروع شده ، در سال دوم بدواً همان ۲۰ صفحه و بعد تر در ٢٤ صحیفه بیرون آمد و همچنان در تعداد تصاویر افزوده و بتنوع مضامین تقسیمات مستقلی را نشان داده و برای هر موضوع از قبیل فلاحت و زراعت ، تجارت ، صنایع ، حمل و نقل و حوادث پانزده روزه کلیشه های جداگانه ترتیب داده و بصورت يك مجله عصری منتشر گردید .\nبعلاوه سر مقاله های نافعه که از قلم مدیر و نگارنده مسئول آن در هر شماره نوشته می شود یکعده از تربیت یافته گان ما که از خارج فارغ التحصیل برگشته و در وزارت تجارت اشتغالاتی دارند هم همیشه باین مجله كمك های قلمی کرده مقالاتی میدهند ، گذشته از همه چون رهبر اصلی این مجله فنی ذوق سرشار و فعالیت های نویسنده گی آقای ترکی بوده و علاوتاً نشریات این مجله بيك مسلك وطريق معینی مرحله پیمای سرمنزل مقصوداست بدون شك و شبهه میتوانیم بگوئیم دقیق سنجیهای اقتصادی یا محتویات این مجموعه فنی نه تنها اهل فن تجارت ، بل عامه رشته داران عالم اقتصادیات این خطه را باسهل ترین وسیله و دلچسپترین اسلوبی مایل مطالعه و نایل استفاده میدارد .\n٦١٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1743, "text": "( ٨٢ )\nشماره ( ششم ) سال دوم \nمجلة کابل\n\nحی علی الفلاح\nچطوریکه در نتیجه اغلب انقلابات تکاملی جامعه ، فرق متعددی تولید و تا يك اندازه کسب قوه مینمایند پس از دوره انقلاب داخلی مطبوعات ابتدائی مملکت هم بصورت های مختلفی ظاهر گردیده و با مضامین رنگا رنگی صحنه نشریات را اشغال کردند منجمله اولین مجله مذهبی بنام ( حى على الفلاح ) از مرکز وزارت عدلیه از طرف جمعیت العلمای محترم که نو احداث شده بود ، ماهانه در معرض انتشار آمد .\nاولین شماره این مجله شریفه از اول جوزا ۱۳۰۹ شمسی به نظارت کفیل جمعیت العلما ملا بزرگ صاحب تکاب و سر محرری آقای محمد میرغلام خان منشی قدم بعالم مطبوعات گذاشته و اينك عمری سه ساله خودش را می پیماید .\nاین مجله در قطع چهارم حصه تخته کاغذ های معموله وبطبع سنگی در مطبعه عمومی در حدود ٤٨ صفحه منتشر میشود شماره سوم سال سوم آن به تغير وقايه طبع شده و اغلباً نظافت امورات طباعتی را حائز است ، مضامین و موضوع مجله رویهمرفته مبنی بر اظهارات مزایای مذهبي وجلب افکار ملت باقسمت و تحذیر از شئون مدنی فرنگی ومضرات اخلاق اوروپی است ، وجود این مجله برای حفظ توازن اخلاق جامعه بشری لازم ومطالعه آن عامه اهالی را ضروری است .\nحقيقتاً ذوق سرشار اسلامیت خواهانه ومجاهدات بی شمار آقای میرغلام خان از نظر اعتداليون قابل تقدير است .\nهرات\nتازه ترین اثری که برای اولین مرتبه ذوق اد بي واستعداد علمی فضلای موجوده هرات را در افغانستان بل در اغلب نقاط نما يندگی میکند همین مجله اد بي است كه بنام ( هرات) از ولایت هرات ماهوار انتشار می یابد .\nاگرچه تا یاد دا ریم آوازه دانشکده هرات آویزه گوش عامه هموطنان با ذوق ما بوده وشهرت تاریخی علم وادب آنسرزمین به متمکنین دور ترین نقاط عالم هم جرئت انکار\n\n٦١١"}
{"book": "adl0986", "page": 1744, "text": "شماره (ششم) سال دوم مطبوعات و نشریات ما (۸۳)\n\nندا ده بازهم چون در مقابل هر ادعائی در هر عصر عملی دلیل گرفته می شود گفته میتوانیم اقدام انجمن ادبی هرات با عدم بعضی وسایل مادی به نشر این مجله بهترین عامل اثبات شئونات علمی و ادبی هرات واقع شد نیست.\nمخصوصاً مژده که به نسبت ترقی و توسعه نشریات آتیه آن درین اوان گرفته ایم، بطور یقین از آینده درخشان هرات امید واری میدهد.\nاین مجله از انجمن ادبی هرات در ماه یکبار بمعرض انتشار گذاشته می شود، نخستین شماره آن از ۱۵ حمل هذا سنه ۱۳۱۱ شمسی شایع شده و قطعی چهارم حصه يك تخته کاغذ معموله، هر شماره دارای ٤٠ صفحه و محل طباعت آن مطبعه دانش هرات میباشد مسلك مجله اگرچه ادبی است برخی صفحات آن بقسمتهای تاریخی نیز مشحون است اداره و نگارش این مجله بنظارت عالم فاضل و ادیب کامل قاضی محمد صدیق خان رئیس انجمن از طرف یکعده شعرا و نویسنده گان حساسی مانند آقایان احراری، بیدار غزنوی و غیره افراد دانشمندی انجام میگیرد که در انجمن ادبی آنجا بصفت عضویت شمولیت دارند.\n(انتهی)\n\nتبصره : درین مقاله اکثراً تقطیع جراید و مجلات به اوراق معموله دفاتر یا حصه از يك تخته کاغذ نسبت داده شده و ممکن است این مسئله بعضی قائلین دور و نزدیک مارا کمتر دوچار تفکر نماید، لازم دیدیم این موضوع را در اخیر مقاله باین صورت خاطر نشان کنیم : عموماً کاغذهای سفیدی که برای دفاتر و مکتوب نویسی ها در همه جا مستعمل است قطع يك تخته آن ٤١ سانتیمتر طول و ۳۳ عرض دارد وقتی این تخته از هم قات کرده شود دو ورق گفته خواهد شد ازین مطلب نسبت كوچك و بزرگي يك تخته کاغذ و يا تخمين سطحیه اوراق معمولی دفاتر را بخوبی میتوان ساخت .\n\n٦١٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1745, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٨٤ )\n\nعالم تاریخ\n\nنگارش م . غبار\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\n( ١٦ )\n\nافغان در هندوستان\n\nسلاطین لودیه دهلی\nبطوریکه در قسمت ١٥ گفتیم خاندان خضرخانیه افغان در دهلی سقوط کرد ، ولی جای خود را بخاندانی تحویل داد که در تاریخ هند مقام مهمتری دارند . اینخاندان جدید عبارت است از فامیل ملك بهلول معروف لودی پسر ملك كالاخان ، ملك بهلول بعد ازانكه بتخت سلطنت عروج نمود دست بکاری زد که خانواده سلف او از اجرای آن عاجز آمدند ، یعنی اعادهٔ عظمت تاریخی افغانها در هند ، سلطان بهلول نخست ولایات داخله شهنشاهی هند را تامین نمود و ولایات میوات ، برن ، سنبل ، كول ، برهان آباد ، را بری ، اتاوه و غیره را شخصاً سفر کرده منتظم ساخت ، معاونین جدی بهلول که ٣٤ نفر روسای دانشمند افغان بودند ( فرشته اسمای آنها را ذکر میکند ) آنقدر زحمت کشیدند تا سر تا سر مملکت شهنشاهی هندوستان سراز نو دارای رونق و انتظام گذشته گردید ، بهلول در نظر داشت ممالك مستقله هند را از قبیل دکن وغیره ها دوباره الحاق نموده و نقشه سیاسی شهنشاهی هند را مثل زمانه سلاطین غلج توسیع نماید . متاسفانه عمر او وفا نکرد ، و تازنده بود در محارب عظیم رقیب زبردست خود سلطان محمود غلجی شهریار جاپنور و اخلاف نامدار او سلطان محمد شاه و سلطان حسین ( مشهور به سلاطین الشرق ) مصروفیت داشت ، و بالاخره نه اینکه هجومهای مهیب آنها را دفاع کرد ، بلکه مملکت آنها را اشغال و\n\n٦١٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1746, "text": "از نمونه های قشنگ نجاری وطن يك ( جار ) مشبك چوبی در موزه کابل .\nاثر دست محمد نوری خان مدیر زنگو گرافی مطبعه عمومی"}
{"book": "adl0986", "page": 1747, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1748, "text": "( ٨٥ ) افغان در هندوستان شماره ( ششم ) سال دوم\n\nجونپور پا به تخت شاهترا بشهزاده بار بك پسر خویش عنایت نمود ، و خودش در حالیکه طرح بزرگی در نظر داشت درسال ٨٩٤ هجری بقرب مقام بهاولی ( ازمضافات سیکت ) با دنیای فریبنده وداع نمود .\nخلف بهلول نظام خان ملقب بسلطان سکندر همان نقشه پدر در پیش گرفت ، بغاوتهای ولایات را از قبیل بیانه و آگره فرو نشاند ، و تخمه سلاطین الشرق را از بیخ و بن برآورد ، و از تمام راجهای تحت الحمایه باج گرفت . سپس بفتح بلاد خارجه و اشاعه دیانت و مدنیت اسلامیه مشغول گردید ، و ازانجمله بود قلعه مند رایل ( مربوط به گوالیار ) و را جپوت نشین های گوالیار ، و قلعه او دیت نگر ، و قلعه نرور من ( از توابع مالوه ) که از سال ٩١٠ تاسال ٩١٤ مفتوح شدند ، و سکندر کنایس و معا بد اراضی مفتوحه را تخریب و مساجد اعمار و شعائر اسلامی را مروج و معمول ساخت . بعدها سکندر به آبادی مملکت و نشر معارف همت گماشت و او پایه تخت را از حصار سیری معروف به دهلی نو در شهر مشهور آگره نقل داد . سکندر فضلا و علما را بنواخت ، خط و زبان فارسی را میان هنودی که هنوز معمول نبود رواج داد ، مؤلفین در عهدا و وبنام او کتابها نوشتند که یکی ازان جمله فرهنگ معروف سکندری است ، سکندر خودش نیز شخص فاضلی بود ، ومورخین ازو به حدت فهم وصف کرده اند ، واو شعر همیگفت و در اشعار گلرخی تخلص میکرد . محمد قاسم مینویسد در عهد سکندر امرا وار کان دولت حتى سپاهیان او بكسب فضایل مشغول شدند . والحاصل این پاد شاه فاضل و مدبر که مورخین او را بدیع الجمال وعادل گفته اند در ذیقعده ٩٢٣ هجری رخت جانب آخرت کشید .\nبعد از سکندر پسر بزرگت او ابراهیم که بصفات نیکو ، و دانشمندی متصف بود تاج سلطنت بسر گذاشت ، ولی ابراهیم عیبی که داشت بی اندازه متکبر و خود خواه بود . و همین عیب او بودکه بالآخره منجر بزوال خاندان او گردیده و مملکتی که تقریباً سه ونیم قرن در زیر سیادت افغان زندگی میکرد بدست مغل افتاد . اخلاق سلطان بهلول وسلطان سکندر روح مساوات در افغانها دمیده بود چنانیکه بهلول وسکندر با امرا و دانشمندان قوم مساو یا نه\n\n٦١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1749, "text": "شماره (ششم) سال دوم مجله کابل (٨٦)\n\nرفتار مینمودند و در مقابل آنها حتی به تخت نمی نشستند، لهذا مشکل بود تکبر و خود\nخواهی ابراهیم باسانی این روح را از انها سلب نماید، پس از همان روزیکه سلطان ابراهیم\nبقولی فرشته به تخت مرصع و مکلل بجواهر در دیوانخانه آگره (١٥ ذی الحجه ٩٢٣)\nجلوس نمود، نفاق و دو رنگی بین پادشاه و امرای دربار شروع شد نخست شهزاده جلال\nبرادر سکندر در جانپور اعلان استقلال کرد و متعاقباً بفتح آگره عسکر کشید، ولی\nشجاعت زا یدالوصف ابراهیم او را مغلوب و معدوم نمود، بعدها ابراهیم به امرای دربار بدبین شد\nو سرداران بزرگ را از قبیل اعظم همایون شیروانی و فتح خان شیروانی و غیرها حبس نمود،\nاعظم همایون قضاء در محبس فوت شد و مرگ او اسباب یأس و نفرت و خوف سایر رجال\nافغان گردیده بناچار در مخالفت کوفتند، و ازان جمله بود اسلام خان پسر اعظم همایون\nشیروانی که در ولایت کره علم عصیان برافراشت، اعظم همایون لودی و سعید خان لودی\nاز دربار گریخته به لکنهر رفتند و اعلان استقلال نمودند، ابراهیم که بی نهایت شجاع بود\nباین عاصیان نیز فایق آمد، ولی متعاقباً سایر امرا از قبیل دریا خان لوحانی حاکم بهار و خانجهان\nلودی سر از جاده اطاعت کشیدند، ابراهیم درین میانه مرتکب خطائی گردید که برای او بسی\nگران تمام شد چه او برای دفع دشمنان خود متشبث بچاره شده و به پاره شیخ زاده های چندیری\nنوشت که حسن خان فرملی را در خفا کشتند، اتفاقاً این راز فاش گردیده و یکباره گی مردم\nرا دل از جای بشد و هر کس از ترس جان از در مخالفت داخل گردید، بهادر خان پسر حاکم بهار\nعلناً اعلان سلطنت کرد و امرای دربار باو پیوستند و مکرراً عساکر اعزامی ابراهیم را شکستند.\nدر عین حال غازیخان پسر دو لتخان نائب الحکومه پنجاب که در دربار آگره زندگی مینمود\nاز طبع نااعتماد سلطان خائف شده و جانب پدر فرار کرد، پدر او که مراتب بی اعتمادی درباریان\nو شاه را حالی شد بجان خود ترسیده دست توسل بدا من دشمن دیرینه دراز کرد، این دشمن\nعبارت از یکنفر مغول گرم و سرد دیده بود که بر تخت کابل نشسته و از فاصله صدها میل\nبجانب تخت و تاج مشعشع هندوستان با چشمان كوچك اما پر از حرص و آز تماشا میکرد\nو الحاصل دشمن (با برکورکانی) که منتظر چنین فرصتی بود شهزاده علاء الدین برا در\nسلطان ابراهیم را که از نا اعتمادی برادر تاجدار خود بدربار او پناه همده شده بود، روکش\n\n٦١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1750, "text": "( ۸۷ ) افغان در هندوستان شمارۀ ( ششم ) سال دوم\n\nکرده و بنام استرداد حق موروثی با قطعات عسکری بجانب هند اعزام نمود ، شهزاده\nباتفاق نائب الحکومة پنجاب دولتخان لودی عسکر بدهلی کشید ، سلطان ابراهیم\nاز تجاوز برادر شنیده در صدد دفاع بر آمد ، ولي صاحب منصبان نظامی او که آزر ده\nدل بودند بر عکس دفاع ، برقیب و لینعمت خویش پیوستند و در یکشب اردوی سلطان\nتاراج گردید . اگر شجاعت مفرط سلطان ابراهیم نمیبود و شخصاً در موقف برادر هجوم\nنمیبرد هر آئینه اینبار بکلي از تاج و تخت محروم میشد ، ولی یکبار دیگر دست قضا و شجاعت\nفوق‌العاده اش او را برعلیه عاصی ها غالب ساخت .\nابراهیم هرچند بعاصیان مملکت غالب آمد اما نفاق های داخله دیگر کار او را ساخته\nو بنیاد دولت را متزلزل کرده بود ، بحدیكه کداگر یکضربت محکمی باو وارد می‌شد دیگر\nمقاومت محال بود ، این ضربت را نیز دشمن مغولی بالآخره حوالۀ پیکر او نمود . بابر پادشاه\nکابل از وقتیکه سلطان ابراهیم به تخت هند جلوس کرد از نفاق های داخله پادشاه و رعیت\nآگاه شده و در صدد حمله بود ، چنانیکه بار اول در سال ۹۲۰ تا کنار رود بار سند\nعسکر کشید ولي درعرض راه معرض هجومهای شدیدافغانان یوسف‌زی گردید ، ومثل مسافرت\nسال ۹۲٤ در باجور دو چار خسارتهاي هنگفتی شد ، بالآخره بعد از تخریبات مدهشه\nبزراعت و مدنیت یوسف زی ها با آنها مصالحه نموده بکابل عودت نموده ، وبطوريكه\nگلبدن دختر او در همایون نامه مینویسد بابر درین سفر دختر رئیس قبیلهٔ یوسف زی ملك\nمنصورخان را که موسوم به ( افغانی اغاچه ) بود در حباله ازدواج خود کشید .\nبابر در مسافرت دویم خود بجانب هند بلحاظ مقابله های شدید افغان ها از پشاور\nمجبور بعودت کابل شد ، و در مسافرت سوم خود ( ۹۲۶ ) تا سیالکوت پیش رفت و تمام\nاراضی مفتوحه را تخریب نمود . سفر چهارم بابر در سال ۹۳۰ بوقوع پیوست و او حسب\nدر خواست دولتخان نائب الحكومة پنجاب که از شهریار متوهم بود تا شش کروهی\nلاهور رسید ، سایر امرای افغان برخلاف درخواست دولتخان جلوخصم را گرفتند ، ولي\nبابر غالب آمده لاهور را متصرف شد و بنوعیکه فرشته مینویسد : ـ چنانیکه رسم وداب\nچنگیزیانست بازارهای معمور شهر لاهور را جهت فال وشگون آتش زد و قلعة دیپالپوررا\n\n٦١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1751, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ۸۸ )\n\nقتل عام نمود . دولتخان نائب الحکومه که اینحال دید بر خلاف سابق از در مخالفت داخل شد ،\nاما بابر که اقتداری بهمرسانده بود او را محبوس کرده و خودش بعد از قتل و تاراج اکثر\nحصص ، پنجاب را بعمال مغلی سپرده ، بکابل عودت نمود ، بعد از عودت او ، دولتخان\nنائب الحکومه که از حبس خلاص شده بود جمعیتی بهمرسانده مغل ها را مغلوب و پنجاب را\nتخلیص کرد . دیری نگذشت که بابر برای مرتبه پنجم (۹۳۲ هجری) عسکر به پنجاب کشید ،\nدولتخان لودی نایب الحکومه پنجاب و غازیخان پسر او در جوار لاهور بابابر مقابل شدند\nولی از عساکر کابل مغلوب گردیدند ، بابر قلعه ملوت (مقر غازیخان لودی) را تاراج و کتابخانه\nنفیس غازیخان را ضبط نموده فرشته درین مورد مینویسد : ( غازیخان لودی از علم بهره\nتمام داشت و شعر خوب میفهمید درینصورت از همه قسم کتابهای نفیس صحیح خوشخط\nجمع کرده بود القصه ( بابر ) بعضی ازان را برای خاصه خود نگهداشت و پاره بشهزاده\nمحمد همایون ( پسر بابر ) داده باقی را برای شهزاده کامران مرزا ( پسر دیگر بابر ) بکابل\nفرستاد ) درعین حال دولتخان نائب الحکومه فوت و پسرش غازیخان بعد از جنگها و\nمغلوبیت ها بدربار سلطان ابراهیم در آگره پناه برد . متعاقباً بابر به تحریض امرای دهلی عسکر\nبه پایتخت هندوستان کشید ، و در کنار آب گهگر مدافعین افغان را با حمید خان حاکم\nحصار فیروزه مغلوب نمود .\nسلطان ابراهیم که هنوز متوجه اصلاح نفاق های داخله بود از استماع این خبر ۲۷\nهزار عسکر بسرداری جرنیل های معروف خود داؤد خان و خاتم خان در مقابل بابر سوق\nنمود ، و خود بلافاصله باشصت هزار عسکر دیگر حرکت نمود ، اما بابر مقدمته الجیش ابراهیم\nرا مغلوب و تمام اسرای جنگ را قتل عام نمود . تصادم عساکر بابر با ابراهیم در صحرای پانی\nپت اتفاق افتاد و جنگ عظیم بین دو لشکر در گرفت و در حالیکه با لذات دو پادشاه در میدان\nکار زار میکوشیدند طالع بداد بابر رسید و تاریخ افغانها در هند دو چار یکسوء قسمت شد\nیعنی سلطان ابراهیم با ششهزار سوار شاهی خود در يك منطقه کشته شد و شانزده هزار افغان\nدیگر در میدان جنگ مقتول افتاد ، عساکر هندی ابراهیم هم فرار کردند ، و در نتیجه\nبابر پادشاه کابل فاتح هندوستان گردید .\n\n۶۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1752, "text": "از موسسات جدیدهٔ عصر همایون نادر شاهی ( رفقی سناتوریم ) واقع علی آباد کابل ."}
{"book": "adl0986", "page": 1753, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1754, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم افغان در هندوستان ( ۸۹ )\n\nبابر بعدازین فتح بزرگ در ۱۲ رجب ۹۳۲ شهر دهلی را کشاد و در ۲۲ رجب آگره\nرا داخل شد و تمام آن خزاینی را که در عرصهٔ عمر ها جمع شده و در آسیا نظیری نداشت\nدر یکروز متصرف گرید وازان جمله بود یکدانه الماسی که از خزانهٔ سلطان علاؤ الدین خلجی\nشهر یار مالوه بدست شهنشاه دهلی افتاده بود فرشته مینویسد این الماس مشهور را که هفت\nمثقال وزن داشت و جوهریان خراج یکروزهٔ تمام ربع مسکون میدانستند بابر به همایون\nپسر خود بخشید (۱) بعلا وه بابر از فرط خوشحالی تمام خزاین نقدی را بفا میل و سر داران\nاردوی خود بخشیده وحتی در افغانستان و ثمرقند و کا شغر مقداری بدوستان خود فرستاد،\nمنجمله بفرمود تا نفوس شهر شهیر کابل را که بابر اورا میپرستید شمار کردند واز روی\nسر شماری بهر نفر یکشاهرخی ( یکمثقال نقره ) ار سال کرد ، هندیها که این وضع دور\nاز عقل بابر را دیدند اورا قلندر نام نهادند .\nبابر با آنکه در نظر اول فاتح هندوستان بنظر آمده از پنجاب تا آگره بدست داشت\nمعهذا هنوز شهنشاهی هند اورا مسلم نشده بود ، زیرا انقراض قطعی قومی مثل افغان\nکه از سه صد سال متجاوز در سر تا سر هند ریشه دوانده بودند چندان آسان بنظر نمی آمد،\nاز طرف دیگر هند و ها هم که قرن ها در زیر تاثیر عادات ، مدنیت ، زبان افغانها پرورش\nیافته بودند بسهولت نمیتوانستند حاکمیت قوم جدید تری را تن دهند ، لہذا در تمام حصص\nمملکت هند علم های جهاد افراشته گردید ، چنانیکه قاسم خان افغان در سنبل ، علی خان\nفرملی افغان در میوات ، محمد رتبون خان در دهولپور ، تا تار خان افغان در گوا لیار ،\n\n( ۱ ) این همان الماس معروف به ( کوه نور ) است که در زمانه فتور خانوادهٔ بابر در هند در قرن\n۱۸ مسیحی بدست نادر شاه ترکان افتاده بعداز مرگ نادر شهنشاه مشهور افغا نستان احمد شاه بابای\nبزرگ الماس مذکور را زیب تاج خود قرار داد ، در قرن ۱۹ مسیحی هنگامی که شه شجاع الملك افغان\nدر محبس رنجیت سنگ پادشاه لاهور بود این الماس را مجبوراً از دست داد : بعداز انقراض دلیپ سنگ\nآخرین پادشاه لاهور ، گورنر انگلیس هند او را به و کتور یا ملکه انگلستان هدیه کرد که تا هنوز\nدر خانوادهٔ سلطنت انگلیز باقیست . و این الماس قبل از انکه تراش شود ۳/۸ ۷۹۳ قیراط وزن داشت\nو حالا ۱/۱۶ ۱۰۶ قیراط و زن دارد ، واز جملهٔ ده پانزده دانه الماسهای مشهورهٔ عالم بشمار میرود .\n\n۶۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1755, "text": "( ۹۰ ) مجلهٔ کابل شمارهٔ ( ششم ) سال دوم\n\nحسینخان لوحانی در رابری، قطبخان افغان در اتاوه، عالمخان درکالپی، نظام خان دربیانه؛\nنصیرخان لوحانی و معروفخان فرملی در ما ورای گنگ، دم از استقلال زده و بغرض\nاستخلاص هند از دست مغول بحرکات عسکری آغاز نمودند، و در ما ورای گنگ\nعجالتاً بهار خان لودی را ملقب به سلطان محمد ساخته و با اردوی زیاد از قنوج\nجانب آگره حرکت کردند، در عین حال بین خان جلوانی سردار بزرگ افاغنه که در\nدربار بابر بود ازو جدا شده و باردوی قنوج پیوست، فرشته میگوید اهالی قرا و قصبات نیز\nسر به مخالفت برداشتند و راها را قطع کردند لهذا بابریان مشوش شدند و در مجلس بزرگی\nفتوای تخلیه هندستان دادند. شخص بابر که حقیقة مردالوالعزم و بزرگی بود این فتوا را نه\nپذیرفت و برای مقابله حاضر شد، اما زبر دسترین سرداران مغل خواجه کلان نامی\nکه فی الحقیقت فاتح تمام محاربات هندوستان بود از مصلحت پادشاه خودسرتافته و با کسان\nخود عزیمت بافغانستان نمود و در حین عودت روی دیوار یکی از عمارات دهلی این بیت را\nنگار داد:\nاگر بخیر و سلامت گذر ز سند کنم\nسیاه روی شوم گر هوای هند کنم\nعلی کل حال بابر در سایهٔ عزم متین خود بمرور زمان براکثر عصیان های هند غالب\nآمد و از نفاق های داخله افغانها استفاده نمود، و ملکه مادر سلطان ابراهیم را ( که بابر را\nتوسط مطبخیان شاهی مسموم کرده بود ) محبوس و پسر دیگرش را بکابل تبعید کرد.\nبابر تازنده بود بکندن ریشه های نفوذ افغان درهند مساعی ورزید، ولی چنانچه میخواست\nموفق نشد، حتی همایون خلف او نیز درین کوشش های خود ناکام ماند، عاقبت افغانها\nدر زیر قیادت نابغه معروف شیرخان سوری شهنشاهی موروثی خود را از چنگال مغل\nخلاص کرده و آنها را از رودبارهای هند یکسره بجانب شرق روفتند.\n\n۹۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1756, "text": "(۹۱)\nشماره (ششم) سال دوم\nسوال از انجمن ادبی\n\nتقریظ\nو انتقاد\n\n«سوال از انجمن ادبی»\n\nبعد القاب !\nیکعده از کلمات عربی است که در آخر «ت» دارند مانند اصالة وکالة و رحمت ، برخی\nاز آنها را با «ت» طولانی و برخی را با «های» مدور مینویسند و هم در بعض احوال\nدر آخر اینچنین اسما الف میآورند و نیز کلمه «ابن» در فارسی بعضی با الف و بعضی\nبدون آن مینویسند .\nخواهشمندم انجمن محترمه توضیح بفرمایند آیا این تصرفات مطابق بقواعد عربی یا\nبقواعد فارسی است یا مطابق هيچيك قاعده نبوده و لغزش بعضی از نویسندگان خواهد بود .\nامضای یکی از محصلین مکاتب رشدی .\n\nجواب\n\nم . ی\nآقای سائل جواب موضوع خواهش شما را انجمن ادبی ازین شماره ببعد در تحت عنوان\nتنقید قرار آتی مرتبا در مجله کابل نشر وامید است موجب قناعت شما و استفاده نویسنده گان\nوطن واقع شود .\n«انجمن ادبی»\n\n٦٢٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1757, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ۹۲ )\n\nتنقید\nبقلم جناب قاری عبدالله خان\n\nاصالة و وكالة ورحمت و امثال آن را بالف نوشتن یا کلمۀ ابن را بدون الف نگاشتن هردو خطا و مخالف رسم الخط است . اما اصالة وامثال آنرا بالف آخر نوشتن در رسم الخط فارسی و عربی هردو خطا بوده و نوشتن ابن بدون الف آغاز در فارسی مطلقا و در عربی در بعض صور خطا میباشد زیرا رسم الخط (۱) یا املا ؛ نوشتن الفاظ و کلمات زبان است موافق باصول وقواعد موضوعه خط دران زبان و چون املا تابع لهجه و تلفظ است باید کلمات عربی را مطابق لهجه عربی نوشت یا مطابق بلهجۀ فارسی در صورتیکه در فارسی دخیل گشته و تصرفی دران راه یافته باشد . وقاعدۀ مطابقت املا بلهجه و تلفظ در همه جا جا یست مگر در بعض کلمات مانند خورشید در فارسی که واو دران نوشته می‌شود و بتلفظ نمیآید و طاوس که هم در عربی و هم در فارسی بيك واو نوشته می شود و بدو واو تلفظ میگردد . اینچنین حروف مکتوب غیر ملفوظ در بعض کلمات بطور استثنا و نادر در هر زبانی موجود خواهد بود و از بهر آن عذری هم تراش داده باشند . آمدیم باملای عربی ، رسم الخط عربی حالت انفرادی هر کلمه را استاد گرفته قطع نظر از تلفظ آن در حال تالیف و ترکیب بکلمۀ دیگر وچون کلمات را تنها وجداجدا تلفظ کنند آخر شان را ساکن تلفظ میکنند و این سکون را در اصطلاح وقف مینامندمانند اتصال . انفصال که در حال انفراد وقف گشته بسکون لام تلفظ میشوند و از خواص اسمای عربی است که در آخر بعضی از آنها در حال تركيب يك نون ساکن پیوست میگردد و این نون را تنوین می گویند . تنوین صورت کتابتی ندارد و از حروف\n\n(۱) رسم خط یا املا عبارتست از صورت نویسی لفظ یا حروف هجای آن و در هر کلمه قاعده آنست که صورت لفظش نوشته شود باعتبار آغاز تلفظ بآن و هم باعتبار وقف بران وازنجهرة همزة وصل را در اعلم – ابن – الشمس و امثال آن ها می نویسند زیرا اگر ابتداء تلفظ باینها شود همزه تلفظ می گردد ، و تا ء رحمة ومانند آن به ها نوشته می شود چرا که این تا در حال وقف ها تلفظ می شود – اقتباس از شافیه بحث خط .\n\n۶۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1758, "text": "شماره (ششم) سال دوم تنقید (۱۹۳)\n\nملفوظ غیر مکتوبست مگر در حالی که حروف آخر اسم دارای فتحه باشد تنوین آن را بصورت الف می‌نویسند و این هم از جهتی است که اگر در آخر این چنین اسم وقف شود تنوین آن که نون ساکن است الف تلفظ می‌شود و مانند اتصالاً مثلا که همیشه (در حال وصل و وقف تنوینش بالف نوشته می‌شود اگر چه در حال وصل (اتصالاً) تلفظ می‌شود و چون پیشتر گفتیم که املای عربی حالت انفرادی یعنی حال وقف کلمه را معتبر می‌داند اصالة و وکالة و دیگر ازین قبیل اسمها که در آخر تاء زائده دارند تنها تاء آن ها بصورت هاء مدوره نوشته می‌شود و برخی مانند رحمت را بتاي مثناة نیز می‌نویسند ولی تنوین آن‌ها را ابداً نمی‌نویسند زیرا که تنوین این اسما در حال وقف از تلفظ می‌افتد اگر چه آخر شان مفتوح هم باشد و تا به ها بدل میشود و چون چیز نویسان فارسی این چنین اسمها را بافتحه و تنوین در عبارت خودشان دخیل ساخته و بدون هیچ تصرفی قبول کرده‌اند. این است که موافق برسم الخط عربی اتصالاً و امثال آن را با الف واصالة و افراد آن را بدون الف در آخر می‌نویسند پس تخلف ازین قاعده و نوشتن الف (۱) در آخر اسمائیکه مختوم بتاء مدوراند خطاست که نه برسم الخط عربی سر میخورد و نه برسم الخط فارسي. هنوز در بعضی این اسماء فارسی زبان‌ها تصرف هم کرده‌های مدور را های مختفی شمردند و آنرا محض علامه دانند برای اظهار حرکت ما قبل\nاما ابن را نیز باعتبار حالت انفرادی آن با ثبات الف (همزه) در ابتدا می‌نویسند زیرا ابن در حال انفراد با الف تلفظ می‌شود و الفش کسره دارد - اگرچه در حال وصل الف از تلفظ می‌افتد و باء ابن باحرف آخر اسم سابق یکصدا میدهد ويك سیلاب میگردد مثل : المسيح ابن مريم.\nآری در صورت مخصوصی الف ابن از نوشته هم می‌افتد و آن صورتی است که ابن در بین دو اسم علم واقع شود مثل : عبدالله بن عباس.\n\n(۱) بلکه در ینصورت دو خطا لازم میشود یکی نوشتن هاء مدور را که مخصوص آخر کلمه است بصورت تاء وسط ودوم نوشتن الف در ذیل آن.\n\n٦٢٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1759, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٤ )\n\nو این نیز مشروط است بآنکه اسم سابق و این هر دو در يك سطر نگارش یافته باشند\nو اگر در يك سطر نباشند چنانکه اسم مزبور در آخر سطری و ابن در سر سطر دیگری واقع\nشود درین وقت نیز الفش را می نویسند . اثبات الف ابن و عدم اثبات آن در نوشته بطرز\nفوق از خصائص عبارة عربی و رسم الخط آنست و چون طرز وصل دو کلمه در نثر فارسی\nمخالف طرز وصل آن در عربی است چه مانند عربی آخر کلمۀ مقدم با اول كلمه مؤخر بيك\nصدا تلفظ نمی شوند و يك سيلاب ( ۱ ) نمیگردند بلکه کسرۀ آخر کلمۀ مقدم برای وصل\nبكلمة مؤخر كفايت میکند پس انداختن الف ابن از نوشته خطای فاحش میتوان شمرد .\n\nاگر چه گاهی در نظم بعضی حروف بایتدای کلمه مؤخر وصل گشته و يك صدا می دهد . شیخ\nشیراز می گوید : یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کنند زابن عبدالعزیز\nدر مصراع دوم ز که مخفف از است با باء ابن يك سيلاب گشته ولی این چنین وصل مخصوص\nنظم است و دلیل بر انداختن الف ابن از نوشته نمی شود.\n\n٦٢٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1760, "text": "از موسسات جدیده عصر همایون نادر شاهی منظره يك حصه از عمارت تربیه حیوانات حصه ( گاوخانه ) واقع علی آباد"}
{"book": "adl0986", "page": 1761, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم\nعلاج نقص بصارت\n( ٩٥ )\nکثیفیات جدید یا اخبار علمیه\n« علاج نقص بصارت »\nداکتر امریکائی بیتس نام بعد از تجارب متعدد ثابت نموده است که نقص بینائی بدون\nامداد عينك هم رفع میشود - از تجارب عدیده آنها بعضی را در ذیل بیان میکنیم : -\n(۱) پلك زدن بسرعت : ــ این طریقه برای نظر مفید ثابت شده است ، چشمها را\nمکرر بند کردن موجب راحت چشم است ، اگر بدون پلك زدن سوي چيزي بنگريد\nو يا کدام عبارات را بخوانید درست بنظر نخواهد آمد .\n(۲) برای اندازه کردن قوت بینائی حروفیکه بخط جلی نوشته شده میباشند باید هر روز\nاز فاصله ده الی بیست فت خوانده شود ، بواسطه عمل مذكور نه فقط روشنی چشم ثابت میماند\nبلکه بهتر هم میشود .\n( ٣ ) بواسطة عينك كه دارای شیشه تیره رنگ باشد چشمها زیر بار و فشار میآیند\nکسانیکه اینچنین عينك ها را استعمال میکنند بزودی و یا چندی بعد در چشمهای خود خرابی\nتولید می نمایند بغرض اینکه چشمها قوت بینائی خود را استوار داشته باشند محتاج به روشنی\nمیباشند ، پس کسانیکه روشنی عادی را برداشت کرده نمیتوانند باید هر صبح پلك های\nخودرا بهم آورده چشمهای خود را از ٥ الی ١٥ دقیقه بالمقابل آفتاب بگیرند ، بواسطه این\nعمل شکایت مذكور رفع خواهد شد .\n(٤) پلك ها را بند کرده چشمها را با کف دست خود بمالند لیکن بطوریکه بر تخم چشم\nهیچ فشار نرسد ، باز تصور کدام چیز زیبا و خوشرنگ را بکنند مثلا گل و سبزه ، چشمها\nتا پنج دقیقه بند باشند بعد ازان باز کرده حروف جلی را بخوانید خواهید دید که حروف بسیار\nصاف به نظر می آیند ، لیکن زود خیره معلوم خواهند شد ، وقتیکه باز خیره بنظر آیند\nباز عمل مذكور را تا ٥ دقیقه اعاده کنید ، اقلا پنج بار همین عمل را هر روز تکرار کنید\nچند روز بعد نظر شما به حالت اصلی خود عود خواهد كرد . ( معارف )\n٦٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1762, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٦ )\n\nمتفرقات\n\nپاداش خیانت\n\nهر جرم مذموم و هر امر خلاف اخلاق منفور است ! ولی بقدریكه « خیانت » مذموم\nخاطرها و منفور دلها است هيچيك جرمی باین اندازه قلب شنونده و بیننده را مرتعش و روح\nآنها را تكان نمیدهد !!\nخیانت عموماً از پست ترین رذایل اخلاق بشری است خواه فردی باشد یا اجتماعی ؛ ولی\nخیانت کردن باجتما عيات يك مملکتی بعقیده تمام علمای حقوق مذموم تر و اندازه مجازات آن\nنسبت بهر خیا نت فردی و خصوصی شدید تر است چه خائن خصوصی هستی و موجودیت\nیا شرف و نوامیس شخصیه و اخلاقیه يك فردی را بتهلکه می اندازد، ولی خاین عمومی دشمن\nسعادت و هستی و آ بروی عموم يك ملت بشمار میرود .\nملل جهان در ادوار مختلفی صدمات مدهش و سنگینی از دست خائنین داخلی خود دیده\nو خسارات هنگفتی را متحمل شده اند ولی باز هم اگر خیانت و اضرار وارده خائنین آنها به احوال\nبعضی خائنين خاك ما كه خوش بختا نه بكيفر كردار ناهنجار خود رسیده اند مقایسه\nشود انصا فاً ملت و مملكت ما بیشتر خساره این گونه خیانت های اجتماعی را از دست\nخائنین خود متحمل شده اند .\nاحوال فلاکت اشتمال یا تعزیه کبریائی را که ملت ما در شورش خانمان سوز\n\n٦٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1763, "text": "از موسسات جدیده عصر همایون نادر شاهی منظره يك حصه از عمارت تربیۀ حیوانات حصۀ بیرونی\n« مرغ خانه » واقع علی آباد ."}
{"book": "adl0986", "page": 1764, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1765, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم پاداش خیانت ( ۹۷ )\n\nگذشته متحمل شده و مورد آن خرابی و بدبختی بزرگ واقع گردید در نتیجه همین گونه\nتحریکات خائنانه واغراض شخصیه عدهٔ معلوم ومحدودی بود که آنها پیشرفا نه محض مقاصد\nفردي موجب خسارهٔ يك ملت شده و هزاران نفوس زکیه و خانمان بیگناه را طعمهٔ\nآتش قتل و تارا ج نموده مملکت را سوگوار گردا نید ند .\nچون رحمت و فضل بی پایان خدا وند مهربان همیشه حامی و مدد گار بندگان خود است\nذات اقدس او نخواست بکلی این ملت اسلامی ما یوس ومضمحل شود لہذا یکی از فرزندان\nخود این خاك مثل اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی تائید ومساعدت فرموده و بطور\nفوق العاده که ابداً اميدي نميرفت او را موفق گردانید تا آن بلیهٔ کبری را از وطن رفع\nو درین مدت سه سال قلیل عهد زما مداری خویش بسی شکست ها را پیوند و خرابی ها را\nاصلاح و قوام امنیت داخلی را که از مهم ترین وعمده ترین حوائج فعلی ملت ومملکت است\nآن را بواجبی توجه وقایم نماید .\nامروز که وطن محبوب ما مثل مریض تازه شفا یافته محتاج هزار نوع تیمار داری مزیده‌\nو با ندك بد نظمی یا خرابی اتحاد ملی بیم صد نوع خطر بوی میرود و شك نیست افغانستان\nفعلی ما را نه تنها اولاد خود آن بلکه دنياي انسانيت هم از نقطهٔ احساس نوعیت و همدردی\nانائی وا جب الترحم دانسته وروا دار نخواهند شد که با وجود این خونریزی مدهش دوباره\nنفاق دا خلی باین خاك رودهد ولی بدبختانه مشاهده می شود هنوز اشخاصی مثل غلام نبی\nسفیر سا بق بر خلاف نظریه عموم و بر ضد انصاف و فتوت انسانی میخواست محض\nمصالح شخصي و اغراض خصوصی خود مصدر آشوب ثانوی وفتنهٔ عظیم دوبا ره در مملکت\nشده و حیات این توده را معروض يك خطر سنگین تری نسبت بگذشته نماید .\nولي همان دست مقتدر الهی که بارها دشمنان افغانستان را رسوا و اين خاك پاك را از\nورطه های هولناکی نجات ار زا نی فرموده و نمی خواست بار دیگر این ملت دوچار بد بختی\nگردد ؛ دوباره باحوال ما رحمت فرمود چه از آغاز قایم شدن امنیت در وطن و تشکیل حکومت\nعادله نادرشاهی که غلام نبی از خارج افغانستان مصروف برهم زدن نظام موجوده امنیت\nوطن بوده و بوسایل مختلفی برضد حکومت حاضره متشبث بود خوش بختا نه افراد\nوطن پرست افغانی در خارج هر کدام محض حفظ شئون وسعادت وطن رایگان خود را\n\n٦٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1766, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجله کابل ( ۹۸ )\n\nمدقق اعمال و افعال او قرار داده اسناد او را دستگیر و اعمال او را جز بجز کشف و تدقیق کرده\nمرکز را از ان مطلع میساختند ولي آخراً حکومت متبوع که عادتاً هر متجاسر این خاك را\nبمعقولیت و صلاحیت دعوت می کند با غلام نبی هم از راه نفرت مقابله نفر موده بالعکس\nبخانوا ده و اعضای فامیل آن از در مسالمت و مهربانی پیش آمد و بهر کدام مقامات عالیه در\nشعب کشوری و سیاسی و عسکری اعطا فرمود ولی آخراً غلام نبی بتصور اغفال حکومت\nاجازه خواسته بکابل آمد و استقبال و مراحم حکومت را بطور فوق العاده فایض شد ولي\nاز آنجا که این شخص فطرت نادرستی داشته و با تمام قوا عزم خیانت را باین مملکت در نظر\nگرفته بود لهذا از افکار سابقه خود منصرف نشده معجلا بتحریکات بعضی اقوام داخلی آغاز و\nتبلیغات ضد امنیت ملك و برهم زدن نظام حکومت را شعار خود نموده با وجود زمان انقضای مدت\nقليل ورودش بکا بل یکمقدار کار روائی های زیادی نموده تا اینکه از حوضه سازش خود وی\nمراتب خیانت او نسبت بوطن کشف و بکیفر کردار خود رسیده حکم اعدام روی جاری شد .\nاسناد و دلایل خیانت وی با اظهار به و استشهاد اشخاص مسبوق و امین در مجلس فوق العاده\nکه مرکب از وزرا و هیئت کابینه دولت ، شورای ملی ، مجلس اعیان ، جمعیت معظم علمای\nکرام و غیره منعقد شده بود ارائه و اقامه یافت و همه اعضا و نماینده گان ملی صراحتاً بخیانت او\nتصدیق کرده و واجب الاعدام بودن وی و سه نفر اشقیای دیگر را که آنها خود شان علناً\nارتکاب سؤ خود را بمجلس اعتراف کرده بودند تصویب فرمودند .\nاکنون ما شکریه مراحم ذات اقدس الهی را که وطن محبوب ما را ازین توطئه سوء\nو سازش مخرب قبلا نجات ارزانی فرموده است کرده و میگوئیم نیست باد ! آنکسانیکه برضد\nمنافع يك جامعه اسلامی مصدر فتنه و خیانت شده و اسباب بدبختی يك ملتي را فراهم می آورند\nو نیز از اقدامات مجدانه و افکار بیدار حکومت محبوب خود ممنون و شکر گذاریم\nکه باین اندازه توجه و مساعی شریفا نه اعمال اشخاص خائن و آنهائیکه دشمن امنیت جامعه\nملی ما هستند آن را خیلی بدقت تعقیب و مراقبت کرده و اینگونه دست های غرض آلود\nرا از گریبان مملکت قطع میفرمایند . در پایان این نگارش محض نشان دادن احساسات\nو نیات اشخاص و رجال شریف و خیر خواهان این جامعه سواد معروضه اعضای مجلس\nفوق العاده را بنظر قارئین مجله کابل میرسانیم .\n\n۶۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1767, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم\nمعروضة مجلس فوق العاده\n( ۹۹ )\n\n( معروضه مجلس فوق العاده )\n\n( بامضای وزراء ، معین ها ، ارکان مجلس اعیان )\nریاست شوراء ، جمعیت علما ء\n، حضور اعلیحضرت معظم غازی\n\nامروز برخی اوراقیکه سرا سر مملو ازفتنه و خیانت بعضی اشخاص فساد اندیش به\nنسبت جامعه ووطن بود ، از ملاحظه این خدمت گاران مملکت گذشته هكذا اقرار سه\nنفر مرتکبین خیانت را که بر اعمال وافعال فتنه جوئی خویش معترف بودند، شنیده در اثر\nاین جلسه بحضور شاهانه عرض میکنیم ، بدیهی است اشخاصیکه مصدر فتنه وساعى بالفساد\nبوده موجبات تفرق جمعیت مسلمین را میخواهند فراهم بنمایند به مدلول نصوص جلیه\nمستوجب سخت ترین عقوبات و مجازات می شوند عليهذا امیدواریم اعلیحضرت\nپادشاه عادل مهربان ما همچنانکه در تخلیص و نجات وطن عزیز صرف مساعی ملوکانه\nفرموده از هیچ گونه فداکاری مضایقه و دریغ نفرموده اند اکنون که بحمد الله تعالی درظل\nعاطفت ملوکانه اوقات با آسایش می گذرانیم همچنان توجهات جها ندرجات خویش را\nدر قلع وقمع موجبات فتنه و تفریق جمعیت این جامعه اسلامیه مبذول داشته بد اندیشان\nمجمع اسلامی را بشدید ترین مجازات جزا بدهند از ان جمله امرملوکانه به نسبت غلام نبی\nکه زائد بر خیانتهای عدیده اش در دورهای سابق و زمانه های نمایندگیهای خارجه اش که\nامروز از اوراق ملحوظة مجلس به ثبوت پیوسته فعلا نیز مصروف سعی بالفساد بوده میخواست\nجمعیت ما پریشان و آسایش ما به نا آرامی مبدل گردد وحضور ملوکانه پس از تحصیل اطلاع\nبر جرائم متعدده اش اورا جزا دادند این امر ملوکانه موجبات مزید تشکرات عموم اهالی\nجامعه را فراهم ساخته ما از صمیم قلب شکریه وطن دوستی وجامعه خواهی اعلیحضرت را\nبحضور شاهانه تقدیم داشته در خاتمه موفقیت ذات ملوکانه را بعموم مقاصد حسنه ونبات\nخیر خواهانه که نسبت بوطن ومملکت خویش دارند از درگاه ایزدی استر جا میکنیم .»\n\n٦٢٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1768, "text": "شماره ( ششم ) سال دوم مجلة کابل ( ۱۰۰ )\n\nفقدان یکی از بزرگان\nادب\n\nمجلات آخرین مصر واقعۀ مولمة وفات ادیب شهیر و شاعر معروف مصر بلکه\nامیرالشعرای زبان حاضره عرب (شوقی بیگ) را که ما بلحاظ قدردانی فوتوی آنرا در یکی\nاز مجلات خود شایع کرده بودیم اشاعه می نماید اکنون ما نیز بنام تقدیر و تفخیم از مقام\nشامخ او اظهار تاثر و تأسف نموده فقدان این شاعر بزرگ مشرق را ضایعه عظیمی برای\nعالم ادب میدانیم.\n\nیاد آوری\n\nدر شمارۀ هفدۀ کابل صفحات ٤٥ - ٤٦ سطور پنجگانه اخیر صفحه و سطر های ششگانه\nاول صفحه در ضمن وقایع تاریخی افغانها نوشته شده بود اکثر فامیلها و طوایف تاریخی\nبعض حصص افغانستان مثل وردك و غيره ها در ادعای نسبی خود بسلسلة سادات مشتبه استند.\nدرینجا بغرض رفع اشتباه خاندانهای جلیل و سادات موجوده افغانستان توضیح میشود که آن\nنوشته ها فقط در مورد طوایف تاریخی و قدیمتر بعض حصه های افغانستان بوده است،\nنه در مورد خاندانهای محترم و سیدهای حالیۀ وطن عزیز، که در مرکز و شرق و جنوب\nو غرب و دیگر حصص مملکت مثل کنرها و غیرها مسکن داشته، و عموماً سید جلیل وعالی\nنسب میباشند. ( غبار )\n\n٦٢٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1769, "text": "از موسسات جدیده عصر همایون نادرشاهی منظره خارجی عمارت تربیۀ حیوانات وحصه « مرغ خانه » واقع علی اباد ."}
{"book": "adl0986", "page": 1770, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1771, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1772, "text": "غندمشر الله داد خان\n\nکابل"}
{"book": "adl0986", "page": 1773, "text": "علمی ، ادبی کابل اجتماعی ، تاریخی\n\n١٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1774, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1775, "text": "مجله کابل\n(آدرس)\n(ماهوار)\n(اشتراک)\n\nانجمن ادبی ، جاده ارگ\nعنوان تلگرافی- کابل انجمن\nمخابرات\nبا مدیر انجمن\nتحت نظر انجمن ادبی نشر میشود\nاول جدی ۱۳۱۱ ه ش – ۲۲ دسمبر ۱۹۳۲م\nکابل ۱۲ افغانی\nولایت داخله ١٤ \nخارجه نیم پوند انگلیسی\nطلبای معارف نصف قیمت\n\nفهرست مندرجات مجلۀ کابل\n\nنمره مضمون نگارنده صفحه الی\n\n۱ تربیت اطفال مدیر انجمن ادبی ۱ ۸\n۲ تنزل وانحطاط اسلام بقلم محمد سکندرخان معلم دارالمعلمین ۹ ۳۲\n۳ شعرای افغانستان سرور خان گویا ۳۳ ۳۹\n٤ صنعت توشیح معاون انجمن ادبی ٤٠\n٥ نغمات تاگور ولولوی اشک مترجم مدیر انجمن ٤٠ ٤٢\n٦ جوان وپیر پروین خانم اعتصامی ٤٣\n۷ من واو حفیظ الله خان ٤٤ ٤٥\n۸ تخمیس جناب مستغنی ٤٦\n۹ سلطان محمود غزنوی وشعرا ممد شبانکارہ ای ٤٧ ٤٨\n۱۰ قصیده کلیم همدانی ٤٩\n۱۱ وحدت آمال معاون انجمن ادبی ٥٠ ٥٦\n۱۲ حکومت و رعیت مترجم جناب قاری عبدالله خان ٥٦ ٥٩\n۱۳ افغان در هندوستان م . غبار ٦٠ ٦٦\n١٤ آسیا در قرن هفت مترجم احمد علیخان ٦٦ ۷۳\n١٥ مطبوعات ونشریات ما سرور خان جویا ٧٤ ۸۱\n١٦ انتقاد جناب قاری عبد الله خان ۸۲ ۸۳\n۱۷ غسل اکسپریز ترجمه ٨٤\n۱۸ تکه لاستیکی » ٨٤ ٨٥\n۱۹ عنکبوت ومقیاس موسم » ٨٦\n۲۰ زبان واخلاق انسان » ٨٦ ۸۷\n۲۱ تعداد موترها » ۸۷\n۲۲ کنفیوسیوف وسقراط ترجمه احمد علیخان ۸۸ ٩٦\n۲۳ پشتو اقتباس از مجله خیبر ٩٦ ١٠٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1776, "text": "تصاویر :\n\n۱ ع ، ح ، آقای علی محمد خان وزیر معارف ۱\n۲ ع ، ص فاضل دانشمند سید قاسم خان معین معارف ۸\n۳ آقای محمد سکندرخان معلم دارالمعلمین که در مسابقه انجمن ادبی در مقاله نثر حائز نمره (۱) شده اند ۱۰\n٤ قصر استور - کابل ١٦\n٥ هیئت اداری وزارت جلیله معارف ۲۰\n٦ رجب علیخان متعلم مکتب حبیبیه کابل که در مسابقه انجمن ادبی در مقاله نثر حائز نمره (۲) شده اند ۳۲\n۷ محصلین افغانستان در تورکیا ٤٨\n۹ باغ شاهی جلال آباد - منزل باغ قندهار ٥٦\n۸ محصلین افغانستان در ترکیا ٦٠\n۱۰ » » » » ۸۰\n۱۱ قلعة السراج لغمان - سراج العمارت جلال آباد ٩٦\n۱۲ زنگوگرافی رشحات طبع جناب قاری عبدالله خان که بخط خود نوشته اند آخر"}
{"book": "adl0986", "page": 1777, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1778, "text": "ع ، ج آقای علی محمد خان وزیر معارف"}
{"book": "adl0986", "page": 1779, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم نومره خصوصی ( ۱ )\n\nكابل\n\nKABUL\n\nقسمت علمی\n\nبقلم شهزاده احمد علیخان درانی\nمدیر انجمن ادبی\n\nتربیت اطفال\n\n(٤)\nفعالیت طبیعی اطفال\n\nموقعیکه فعالیت طبیعی كودك مستعد کار شده ومربیان میل داشته باشند از آنها کار\nبگیرند ؛ تحکم و اجبار را دربارۀ آنها نباید بکار برد بلکه اجرای اوامر را با دلایل و الفاظیکه\nفکر وروح آنرا متأثر بتواند بآنها تحمیل باید نمود و طفل را باید از مقصد آفرینش و ادای\nتکالیف آدمیت با لفاظ ساده و با لمزه مطابق ذهن او خاطر نشان نموده و قوای او را برای\nکار کردن حاضر باید ساخت ، به الفاظ شدید وحقارت آمین که قلب و روح طفل را خسته\nو منزجر میسازد نباید با وی مقابله کرد بلکه مراعات شرف نفس و عواطف روح بطوریکه\n\n٦٣٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1780, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ۲ )\n\nاز اشخاص مسن کرده میشود رعایت آن باطفال نیز ضروریست .\nهر گاه والدین و مربیان در مطالب لازمه طوریکه با اعضای بزرگ و مسن فامیل خود صحبت و معامله میکنند و همه برای يك آمال متجسس و متشبث میشوند با اطفال خورد خود هم همین طور پیش آمد کنند شك نیست این مخلوق كوچك هم پی بتکالیف امور حیاتی خود برده بطور همدردی و انقیاد برای ایفای اوامر والدین و مربیان حاضر خواهد شد یعنی در صورتیکه شما مایل هستید كودك تماماً مطیع و منقاد خواهشات شما باشد پس هر چیزیکه قبلا در لوح ضمیر آنها نقش کرده و بوی خاطر نشان نموده اید البته موقع خواهش شما همان مطلب شما بدرستی نتیجه خواهد داد ؛ بقول کریستین دی لارسن : -\nاگر كودك راز های حیات را فهمیدن بخواهد بوی نباید گفت که تو مستحق یا قابل اینکار نیستی و یا او را محروم جواب و توضیحات بسازند !\nفکر و استعداد طفل را ناقص و محدود نشان دادن و تحقیر کردن لیاقت او را طبعاً دماغ طفل را تاريك و محدود ساخته القا آتی بوی می شود که گویا خود را نا اهل ، ناقابل تصور کرده به پستی و ذلت رجعت می نماید فکر اخلاق و اعمال او نیز به پستی متمایل میشود .\n\nآزادی طفل\n\nبرای طفل رعایت آزادی و همدردی از همه چیز ضرور تر است چه اگر فکر و حواس طفل در تحت قید و اسارت بود روح او طبعاً منزجر شده استعداد تربیوی او نیز خسته و معطل میشود .\nدر مکاتب جدید امروزه همین مسئله مطمح نظر است که چگونه حس تجسس و تحقیق را در دماغ نوجوانان قایم کنند پس آغاز این آرزو را از عهد تعلم و تربیه دانسته الزام میکنند که باید اطفال دارای يك آزادی معنوی بوده علایق استاد و شاگرد بطور مساویانه و دوستانه بوده باشد یعنی طفل احساس نکند که وی بکلی اسیر و محکوم استاد خود است . غالباً یکی از لوازم آزادی این است که اگر طفل سهوی میکند اولا بگذارند تا خود ش بسهو خود ملتفت شده و آنرا اصلاح نماید آخراً طوریکه در مورد سهو یا درماندگی راجعه\n\n٦٣١"}
{"book": "adl0986", "page": 1781, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم\nتربیت اطفال\n( ۳ )\nبکارها وافکار يك شخص مساوی ومقابل معاونت وامداد کرده میشود باطفل هم عیناً باهمان\nوضعیت امدادکرده شود . « هو مرلین » ( ۱ ) میگوید اوقاتی را به تحقیق اوضاع بچه های\nشریر صرف کردم ، در بازی ها ، ودرس فطرت شانرا مختلف یافتم مثلا بعضی از آنها در\nخواندن ونوشتن تنبل ونا لایق بودند ولی در بازی ها زرنگ وقابل ، آخراً درك كردم\nكه تصرفات بیقا عده مربیان در مورد تعلیم وتربیه ؛ آنها را بكلی اتكالي\nو تنبل سا خته و بدون امداد معلم آنها هيچيك اقتدار و قوة خود را برای تعلیم ظاهر\nساخته نمیتوانند ولی در بازي ها كه باستقلال مزاج خود همیشه مصروف بوده و اعتیاد\nنموده اند آنرا بدرستی و خوبی از عهده می برآیند . باز در اطفال خورد سال تر و اطوار\nزندگانی عهد صبا وت آنها توجه کرده میگوید مسئول تمام جرایم آینده این اطفال مربیان\nشانست چه آنها در تمام امور را جعه با طفال حتى بازي های كوچك آنها هم مداخله کرده\nو روح حساس و ارادهٔ طبیعی آنها را متزلزل واتکالی می سازند یعنی نمیگذارند این ودایع\nقدرت بهمان صورت طبیعی دروجود اطفال نشوونما کرده و مقتدر کار شدند .\nدرین ایام بقول « رسل » باید باطفال تعلیم سیرت داد و هنگا ميكه آنها بمرحلة ۲ و ۳ قدم\nمیگذا رند و حس آزادی وذوق حیات دروجود شان جلوه گر شده ومتوجه بتحقيق و تجسس\nمیشوند ، باید مربیان متوجه شوند تا آغاز این مظاهرات فطرت متصادف بموانع\nو صد ماتی نشود . مخصوصاً نشان دادن خوف و ترس و در قلوب اطفال\nاز القای الفاظ و اشیای مختلف رعب انداختن مهلك ترین امراضی هست كه\nدر خرابی استعداد آنها خيلی مؤثر واقع می شود .\nاطفال خیلی حساس وروح شان نهایت جذاب است پس نباید این استعداد قوی آنها را\nبجای القا مطا لب خوب و سود مند وعالی بموهومات ، خوف و غیره مغشوش ساخت .\nملکه نقالی\nحس تقلید در كودك طبيعي است ! لهذا نسبت بتعليم و تبليغ نظری ، تعليم عملی در كودك\nزود تر مورث نتیجه میگردد .\nیکی از علمای اجتماعی و متخصص فن تربية\n٦٣٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1782, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ٤ )\n\nولي از انجا که فطرتاً هر انسان يك نصب العين مخصوصی دارد و ميلان طبيعي انسانها\nدر يك كار و يك پيشه معلوم عين از عهد طفلي جلوه ميكند لازم است مربيان باساس اين\nقاعده نقطه تمايل كودك را درك كرده و پس از ان فكر و ارادة او را از همان نقطه بمطالب\nعملی اعمال نمايند .\nهمه تربيت و تعليمات كودك بايد از نقطة ميلان طبيعي او در نظر گرفته شود ولی همیشه\nجنية خوبى و بهتری کارها وعظمت و برجسته گی پیشه ها را بوي القا نموده ذهن كودك را\nباید بطرف ارتقا و بلندی متوجه ساخت ، تا كودك از همان عهد قوا و توجة خودرا بكارهای\nمفید وعالی مصروف ساخته در حیات براي خود وجا معه مصدر افادات مهم واقع گردد .\nدرین سن دماغ كودك مستعد است كه خواه به پستی عادت داده شود يا عظمت ! پس\nاگر در نقطة مناسب بکار می اندازند البته طفل در آینده همان کاررا از روی صحت عمل\nو با نهایت مهارت اجرا خواهد نمود چه در نقطة كه توجة ظاهرى كودك معطوف با شد\nقوت ذهن وارادة او هم همان نقطه را بخوبی استهداف می تواند .\nدر دوران تعلیم نیز با كودك بهمین قاعده باید رفتار کرده شود یعنی اعتبا دات آنها برای\nمشق و تجارب عملی وتحقیق در مسایل تعلیمی شان جلب وحاضر نمایند تا باین طرز تربیت\nهمه گونه موضوعات تعلیم در حافظه وذهن كودك بدرستی کسب موقع نموده و مطلب را در\nدر موقع بدرستی ابراز داده بتوا نند .\nضعف حافظه اصولا نتيجة فقدان غور وتحقيق است و غالباً عدم غور و تحقيق كودكان\nدر مطالب تعلیم یا از عدم انتظام اصول تربیت صحیح است یا از تشدد و بيمبا لانی مربیان ؛\nكه برای اطفال موقع سوال وجواب وجرئت مصاحبه نمیدهند . پس لازم است بكودك\nجرئت و موقع داده شود تاوی هر چیز را مثل آدم بزرگ وبطور مساوات کا رانه از مربی خود\nسؤال كرده نظریات و عقاید خود را درا مخصوص اظهار و مطلب را تحقیق کند . ومعلم\nد را مخصوص بسوالات او جواب داده خطای ذهن و فکر ویرا تصحيح و با او كمك نمايد .\nغا لباً مربیان در اطفال قوة اختراع و انکشاف را عقیده نداشته و آنها را مستحق تحقیق\nو ادراك مطالب لازمه نمیدانند حال اینکه درفن تربيه این مسئله يك خبط بزرگ است !\n\n٦٣٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1783, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم \nتربیت اطفال \n( ٥ )\n\nچه ذهن و استعداد طفل برای کارهای بزرگ و انجام مطالب عالیه از همین عهد صبا وت شروع به نشو و نما مینماید پس اگر عقده ها و پیچیدگی هاي ذهن ودماغ آنها از همین سن حل و اصلاح نشود طبعاً تاریکی در دماغ وخسته گي در ارادۀ آنها پیدا شده در آینده استعداد شان مغشوش و معطل میگردد .\n\nتأثرات اطفال\n\nدماغ اطفال برای قبول هر گونه اثرا تیکه شعور بآن متأثر میشود نسبت باشخاص مسن حساس تر است . چیزيرا كه دماغ كودك جذب ميكند دوباره بجز مساعی و اعتیاد مخصوص از دماغ او ذا یل نمیشود. یعنی هر چیزيكه در كودكی بدماغ طفل جاگزین شد مجلو تمایل او را همان چیز کشیده و در شعور مخفی او اساساً نافذ وحکمفرما میشود و همین مطلب يك طبیعت ثانوی طفل گردیده اگر آن چیز خوب است طفل را در آینده بخوبی بختی و اگر بد است ببدی متمایل میگر داند . ضمناً اگر كودك در سن جوانی ندرتاً در قوانین ذهنی مهارت پیدا کند ممکن است فرق بین خصایل و عادات زشت و زیبای خود کرده و دوباره بواسطۀ مشق و اعتیاد بدی هارا از خود دور و خوبی هارا جز و اعمال و اخلاق خود قرار دهد . ولی اکثراً دیده شده که اشخاص در تمام مدت عمر محکوم همان جذبات عهد کودکی بوده و مقتضیات آن دوره را از خود دور ساخته نتوانسته اند.\nپس اثرات خوب وعمدة كه تعمير يك دماغ عالي را در اشخاص میتواند بکند از همین عهد صباوت است .\nهرگاه درین سن مطالب خوب ، موثرات عالیه ، عقاید صحیح ، افکار شایسته در اطفال القا می شود آنها همه کا لنقش فی الحجر در دماغ شان نشسته مدت العمر اشخاص نمیتوانند از مقتضیات آن تخطی کنند . لہذا بهترین وسایل برای پرورش دماغ اطفال صحبت ها ونطق ها و ایراد کلماتیست که هر کدام آن دارای مفاد علمی ، اجتماعی ، اخلاقی وغیره بوده با شد ، همچنان مشق و اعتیاد عملی آنهاست بكارهاي سود مند وعالی که اطفال معناً\n\n٦٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1784, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (٦)\n\nومادتاً تربیه کرده شوند ببزرگی فکر وقدرت عمل. البته این مخلوق كوچك با این نوع تربیت\nاشخاص بزرگ و مقتدری بوجود می آیند و آنچه ار رزانت و صحت فکر ونیروی عمل را\nدر کودکی یاد گرفته ومعتاد شده اند در کلان سالی هم این ملکات را از دست نخواهند داد.\nاصول تربیت طفل والقاء کلمات خوب دروی يك باریکی ونزاکتی دارد که باید مربیان\nفراموش نکنند ؛ چه طفل طفل است ! چه طور الفاظی را طفل ملتفت میشود ؟ یا چطور\nاعمالی را طفل بآسانی پیروی میکند ؟ البته چیزیکه با درا که و قدرت او مقرون بوده باشد\nهمان چیزها را باید در مورد تربیت طفل مراعات نمود !\n\nتربیۀ دختران\n\nتربیۀ صحیح برای دختران هم مثل بچها ضروریست بلکه اگر ما شدت علایق اطفال را\nنسبت بمادرها در نظر گرفته و اعتراف کنیم که از روی محبت وعلاقه که اطفال نسبت بپدر\nو سایر مربیان خود بمادر بیشتر داشته و تربیت مادر از هر مربی باطفال نافع تر\nوموثر تر است ؛ آنگاه اذعان می نمائیم که حسن تربیۀ دختران که مادرهای آینده هستند\nبیشتر قابل توجه واهمیت است.\nمخصوصاً دخترها در عالم حیات نسبت به بچها دو وظیفه سنگینی را موظف میباشند\nاول استرضا وانتظام امور زندگانی يك فامیل بیگانه که جز وسیله خدمت ولیاقت او ابداً\nبوی علاقه و شفقت ندارند یعنی فامیل شوهر از عروس خود فقط لیاقت و قابلیت و حسن\nاخلاق را طالب بوده يك امر جزئی وخلافی نسبت بوي خورده گيري خواهند نمود.\nدوم تربیه اولاد که از نقطه مسئولیت مادری این وظیفه مهم و سنگین را دختران خیلی\nعهده دار بوده و با یستی از ادای تکلیف بدرستی برآمده بتوانند. بهترین چیزیکه دختر باید\nاز خانه پدر بخانه شوهر ببرد همانا متاع لیاقت وحسن تربیت واخلاق اوست ؛ چه این متاع\nگران بها موجبات سعادت و رفاهیت زندگی فامیل خسر بوده و نسل آینده آنها را مسعود\nو خوش بخت میگرداند. مادرها در تربیه مبادی اولاد یعنی حسن اداره طبقات بشر خیلی ذمه واری\n\n٦٣٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1785, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم\nتربیت اطفال\n( ۷ )\n\nو مسئولیت داشته میباشند هر گاه خود آنها دارای صحت اخلاق و تربیهٔ صحیح نمیباشند البته از عهدهٔ این وظایف مهم بدرستی برآمده نخواهند توانست ! پس برای مربیان و والدینیکه دارای دخترها هستند از فرایض وجدانی‌شان است ؛ که این موضوع مهم اجتماعی را در نظر گرفته و بتربیهٔ صحیح و انتظام صحت جسمی و معنوی دختران خود بکوشند تا آنها در ادای فرایض نوعی و مادری از عهده بخوبی برآمده بتوانند .\nدخترها در سایر امور تربیوی عیناً مثل پسران محتاج تعلیم و تربیه اند ولی در قسمت تدبیر منزل و تربیهٔ اولاد و اخلاق خصوصی زناشوئی و انتظام عالیه محتاج بتعلیم و تربیهٔ جداگانه هستند که این قسمت را مربیان باید با نهایت مراقبت و انتظام بآنها تعلیم دهند ! چه این قسمت تربیه است که دختران را برای لیاقت مادری و حسن اداره حیات و سعادت اجتماعیات بشری لایق و سزاوار می‌سازد هر گاه والدین و مربیان از حسن تربیه دختران غفلت و کوتاهی می‌نمایند گویا در ابراز تکالیف اجتماعی بیشتر ذمه وار بوده و مسئولیت خرابی انسال آتیه بعهدهٔ آنها خواهد بود .\n\nتعلیم ناقص\n\nدر مغرب زمین مکاتب تعلیم مثل مشرق فعلی قبلا هم همین طور بود ولی علمای بزرگ مغرب آخراً این نکته را فهمیدند که تمام رازهای حیات وابسته بتربیه و تعلیم ابتدائی است اگر طفل در اول وهله حیات تربیهٔ صحیح نشود در وقت جوانی ورشد مثل چوب کج و خشك برای ابراز تکالیف آدمیت راست کرده نمیشود .\nهكذا : مطالبی را که میتوان بيك شخص جوان یا پیر معمر گفت البته بطفلی هم ممکن است دانانده و قوای حسی و ارادی وی را برای پذیرائی حاضر نمود. پس مغربیان امروزه بتربیت اساسی شروع کرده و ضروریات حیاتی را باطفال دبستان خود قبلا میگویند و آنها را برای مبارزه در حیات حاضر می سازند ولی ما مشرقیان طفل را بی‌شعور ، بی‌عقل ، غیر مستحق شمرده در مورد تعلیم و تربیه طوری بآنها رفتار میکنیم که یا در نهایت افراط است یا موجب بسی تفریط میشود مثلا : پاره ازهای را بوی تعلیم و القا میکنیم که\n\n٦٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1786, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (۸)\n\nبفرسنگ ها از ذوق و استعداد و دراکه آنها دور میباشد کذا مطالبی را که آنها نظر بذوق\nو استعداد و خواهشات فطری خود از ما میخواهند ما آنها را بکور شدن و کر شدن سزا وار\nدانسته اعتمادی بآنها نمیداشته باشیم .\nپس طرز تعلیم و تربیه مشرق با مغرب دارای تفاوتی است که آنها اطفال خود شانرا با چشم\nبینا براه مقصود هدایت می نمایند و ما با پارچه ضخیمی چشم اطفال خود را بسته و بخود شان\nامر میکنیم که راه مطلوب را باید پیدا کنید . باقی باقی\n\nدل\nجهان مشت گل و دل حاصل اوست\nنگاه ما دو بین افتاد ور نه\n\nهمین يك قطره خون مشکل اوست\nجهان هر کسی اندر دل اوست\n\nعلامه «اقبال»\n\n٦٣٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1787, "text": "ع ، ص ، فاضل دانشمند میرسید قاسم خان معین وزارت\nجلیله معارف"}
{"book": "adl0986", "page": 1788, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1789, "text": "شماره (هفتم) سال دوم تنزل و انحطاط اسلام (۹)\n\nاقتراحات\n\nدر نمره گذشته (۱۹) مجله کابل موضوع مسابقه انجمن ادبی را متذکر شده ضمناً دو قصیده که دارای نمره شده و جایزه انجمن را حاصل کرده بودند آنها را بملاحظه قاریئن محترم مجله رسانیدیم و ضمناً وعده کرده بودیم که از مقالات وارده نثر آنها ئیکه جایزه را برده اند نیز بنظر قاریئن خواهیم رسانید .\n\nاینک از جمله مسابقین نثر در موضوع انحطاط اسلام که جایزه اول را جناب محمد سکندر خان معلم دارالمعلمین کابل و جایزه ثانی را آقای رجب علی خان متعلم مکتب حبیبیه کابل حاصل داشته و موضوع نگارش هر دو نفر شان ؛ هم تقریباً نزدیک است صرف ما حسب وعده مقاله اول را عیناً درین صفحات بملاحظه قاریئن محترم خود میرسانیم :\n\nتنزل و انحطاط اسلام\nبقلم محمد سکندر خان معلم دارالمعلمین\n\nسلطنت با عظمت و اقتدار اسلامی که در هنگام وحشت و جهالت ملل متمدنه کنونی مقام رفیع و منبعی را در عرصه دنیا احراز نموده واسطه هدایت و مدنیت اقوام مختلفه عالم شده بود ؛ در اثر بعضی بی اعتنائی های پیروان این دین مقدس در عرصه چند قرن بحالت موجوده افتاده هزاران منزل از شاهراه ترقی دور و بورطه انحطاط و تنزل گرفتار آمده است . علل عمده و اسباب مهمه که این ملت مترقی و متمدن را بانحلال حالیه تصادف\n\n٦٣٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1790, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (۱۰)\n\nداده است: تبدیل نظام حکومات از طرز شورائی بطرز غیر شورائی، سلاطین عیاش و بی استعداد، ترك امر بالمعروف و نهی عن المنكر، تشتت و نفاق، عدم پابندی بعض علما بوظیفه و سائره بوده است که بجملی از ایضاحات هريك در اوراق آتیه تذکار میشود.\nاز يك زمان باینطرف بارها این مسئله مطرح بحث واقع گردیده که چرا مسلمانان من حیث القوم در تمام صفات محموده رو بانحطاط و بر عکس در هر صفت مذمومه و مشئومه ترقی روز افزون دارند بعبارت دیگر تمام چیز هائی مفیده و کارآمد مثل حکومت، دولت، عزت، غیرت، علم نافع، اخلاق فاضله، واعمال صالحه منفردا از اصلا میان سلب شده همه اخلاق رذیله که موجب اضمحلال و هلاكت يك قوم است از قبیل گستاخی،\n\nمحمد سکندر خان معلم مكتب دار المعلمين، صاحب جائزه نمره (۱)\n\nجهالت، افلاس، عادات قبیحه و اعمال شنیعه در ایشان نفوذ فوق العاده پیدا کرده است.\n\n۶۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1791, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم تنزل و انحطاط اسلام ( ۱۱ )\n\nآیا علت این تنزل چیست ؟ بکدام وسائل ممکن است حسنات گم شده را به عوض سیئات موجوده در اسلاميان رجعت داد ؟ علمای اجتماعی از نیم قرن باین سمت مصروف جد و جهد اند تا اسباب و علل حقیقی این تنزل اسلامیان را در یافته باصلاح آن پردازند ادبا و فضلا افکار و خیالات خود را درین موضوع بطریقه های مختلفه برشته تحریر در آورده اند بعضی از علما میگویند مسلمانان از صنعت ، حرفت و تجارت بی بهره و رو گردان بوده در نتیجه گرفتار مصائب گوناگون شده اند . ازین رو لازم است توجه خود را جانب صنعت وتجارت منعطف نمایند برخی را عقیده بر آن است که محمدیان در تحصیل خط و سواد واكتساب علوم و فنون کوتاهی کرده در مسابقه علمی از اقوام همسایه عقب مانده اند واهمیت عظمت و فضیلت خود را از دست داده اند لذا حتمی است که در ترویج علم و فضل کوشان باشند .\nگروهی برین است که اسلامیان گرفتار عادات مذمومه اسراف اند باید کفایت شعاری وعلم اقتصاد را بیاموزند .\nاگر چه عنوانهای فوق منتها درجه مستحسن و قابل تمجید است اما اگر به نظر غور و دقت دیده شود علل و اسبابی را که متذکر شدیم از اصل حقیقت بعید افتاده است .\nاسلام بجهانیان بهترین ضابطه و قانون تمدن و حیات را تقدیم نموده است متاسفانه پیروان اسلام این قانون تمدن را ترک گفته بجایش ملت های غیر آنرا اخذ کرده اند حالا ئیکه تمدن اسلامی اصل آرزوها و منتهائی ترقی است چه انسان از تعلیمات عامه اسلام براه هدایت پی برده از نورش اقتباس و از هدایتش فلاح و منزل مقصود را در می یابد ، اسلام و احکام و اوامرش در تاریخ حیات انسانی بهترین دستورالعمل حیات است ولی مسلمانان چون از اصول اسلام که اصل واساس عزت ، شرافت و عظمت شان بود منصرف شده چیزهائیرا که اسلام ازان منزه و بیزار است جزو تعلیمات اسلامی قرار داده در صفوف اتحاد و مودت ، تفرقه و تشتت را ره دادند در بلای درمان ناپذیر شقاق و نفاق مبتلا گشته در نتیجه مدنیت اسلام را عقیم وضعیف ساختند .\nخداوند عالم تعالی شانه جهت تشکیل حکومت و نظام سلطنت بعضی شروط را در قرآن مجید بیان فرموده است ؛ قومیکه برهمان شرائط عامل گردیده پابندي داشته باشند حتما\n\n٦٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1792, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل (۱۲)\n\nبه موهبت عظمای سلطنت و سعادت فائز و سرافراز خواهند شد بر عکس سیئات و جنایاتیکه\nدران ایضاح یافته است اگر در جمعیتی حکمران شده و بکثرت شیوع یابد از نعمت بزرگ\nسلطنت محروم و در قعر مذلت و فلاکت و ادبار خواهد افتاد .\nباید دانست که تعلیمات و اصول قرآنی تا هنوز هیچگاه غلط و غیر صحیح ثابت نشده\nبالعکس در صحت قول و آیات قرآنی بسی شواهد و ثبوتها وجود دارد . لهذا الزم است که\nاسلامیان من حيث القوم حالت موجوده خود را بر مضامین و احکام قرآنی که محك وكاملا\nهدایت است . تحقیق و تفتیش نمایند که آیا سجیه مسلمانان بحيث عمومی مطابق قوانین\nاسلامیه هست یا تغییر یافته با تعلیمات قرآنی منا سبتی ندارد ؟ قرآن شریف مسلمانان\nرا سخ العقیده را بمژده سلطنت و حکومت مفتخر گردا نیده است صحابه کرام رضوان الله\nعلیهم اجمعین که مسلمانان ثابت قدم و اعمال شان موافق محك قرآنی بوده حکومت وسیع\nترین و بزرگترین را در عالم دارا بودند بعد از صحابه کرام هر قدر که مسلمین از تعلیمات\nقرآنی غفلت نمودند بهمان اندازه در حکومت و ترقی دنیوی شان ضعف پدید آمده آفتاب\nعزت و اقبال شان زوال پذیر گردید و ذلت و ادبار در تجسس مسلمانان بوده عاقبت\nبر ایشان استیلا یافت تاریخ سیزده و نیم صد سال برین مقال شاهد است که اسلامیان در\nازمنه مختلفه هنگامیکه بر خلاف اوامر اسلامی اقداماتی نموده اند بر ایشان کامیابی دست\nنداده است فیلسوف شهير « جمال الدین افغانی » که نه صرف عالم متبحر بلکه از نابغه های\nشرق بحساب میرفت در رساله رد نیچریت علت تنزل اسلام را ضعف عقاید قرار داده است\nو چنین اظهار داشته : « چون آداب و اخلاق و دیانت محمد یه از غالب نفوس مسلمانان\nبالمره زايل نشده لهذا بهزار نوع كوشش بعد از سالهای دراز اراضی شامیه از دست فرنگی\n(صلیبیون ) گرفته چنگیزیان را بشرف اسلام مشرف کردند و لیکن نتوانستند\nکه آن ضعف را بکلی زائل سازند و آن سلطه و قوه خود را اعاده نمایند زیرا آن سلطه\nنتیجه آن عقائد حقه و خصال پسندیده بوده و بعد از تطرق فساد اعاده آن عقاید متعسر گردید\nو ازین است که ارباب تاریخ ابتدای انحطاط مسلمانان را از محاربه صلیب میگیرند و چنان\n\n٦٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 1793, "text": "( ۱۳ )\nتنزل و انحطاط اسلام\nشماره ( هفتم ) سال دوم\nحق بود که آغاز ضعف مسلمانان و تفرق آنها را از شروع آن تعلیمات فاسده ارائه بگیرند\nو هم علامه داکتر اقبال که ترجمان حقیقت است چنین مینویسد :\nلا اله گوئی بگو از روی جان تا ز اندام تو آید بوی جان\nمهر و ماه گردد ز سوز لا اله دیده ام این سوز را در کوه و کاه\nاین دو حرف لا اله گفتار نیست لا اله جز تیغ بی زنهار نیست\nبا پشیزی دین و ملت را فروخت هم متاع خانه و هم خانه سوخت\nلا اله اندر نمازش بود و نیست ناله ها اندر نیازش بود و نیست\nنور در صوم و صلوة او نماند جلوۀ در کائنات او نماند\nآنکه بود اله او را ساز و برگ فتنه او حب جان و ترس مرگ\nرفت از او آن مستی و ذوق و سرور دین او اندر کتاب و او بگور\nتا جهاد و حج نماند از واجبات رفت جان از پیکر صوم وصلواة\nروح چون رفت از صلوة و از صیام فرد ناهموار و ملت بی نظام\nسینه ها از گرمی قرآن تهی از چنین مردان چه امید بهی\nاز خودی مرد مسلمان در گذشت ای خضر دستی که آب از سر گذشت\nبجاست صاحب ذوقی که طالب ادب و نظافت حقیقی باشد و تعلیمی جوید که بنده را در زندگانی\nدنیا وحیات آنجهانی بکار آید و ازالواث و رذائل که در بعضی از شعب تمدن جدید بر روی\nکار آمده صیانت نماید تا بعد از تعمق و تدقیق بروی روشن شود و بذوق سلیم دریابد\nکه در زندگانی دنیا در راه در یافت و پاک داشتن جوارح از خیانت راهی سلیم تر از طریق\nمسلمانی نیست و نفرین بران عقول و افهامی که اسلام را مانع تمدن و منافی ترقی شمرده یکبارگی\nترك طريق حق نموده در بادیۀ ضلالت خود را پرتاب کند . میتوان گفت بعضی از مسلمانان\nبی علم و عالمان بی عمل مسلمانی را زیان زد خاص و عام نموده منفور عالم نمودند در هیچ دین\nوروش چندانی که در مسلمانی در باب ترك رذائل و نگهداشت جوارح از خیانت و کذب\nوریا و رعنائی توصیه شده نخواهد بود .\nچند انکه دین مقدس با تفاق وجهد و کوشش و رحم و دلسوزی و شفقت و اظهار حق\n٦٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1794, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ١٤ )\n\nوهمدردی دلالت نموده گمان نمیکنم که دین و مسلك دیگری نموده باشد تصور نباید کرد\nکه مسلمانی کسی را بترك دنیا و جهد و كوشش خوانده باشد بلكه ( لا رهبانية فى الاسلام )\n( ليس للانسان الا ماسعی ) و ( يا ايها الذين آمنو جاهدوا الكفار والمنافقين واغلظ\nعليهم ) در باب مامور بودن ما بكوشش و مجاهده برهان قطعی است و هیچگاه طلب دنیا\nاز وجه مشروع مانع دین نیست .\nمال را كز بهر دین باشی حمول نعم مال صالح گفتش رسول\nدین ما را به نگهبانی ثغور و غیرت و شهامت و حفظ وطن از تعرض اجانب\nوسلحشوری مامور فرموده .\nمصلحت در دین ماجنگ وشکوه مصلحت در دین عیسی غارکوه\nو عجیب اینکه ما مسلمانان ازبی علمی و وحشت از فوائد علمی وسیاسی کناره گرفته\nبغارها در آمدیم , میدان مبارزه و ننگ و نا موس را برای دیگران گذاشتیم و برغم ما\nاجانب از علم وهنر وشجاعت , عدل و استقامت و حفظ ما يملك وتعرض براوطان ما\nبرخورده بذروة اعلای ترقی بر آمدند هر چند قرآن مجید فريا : ميكند لا تهنوا ولا تحزنوا\nو انتم الاعلون ما وا پس تر خزیده در بادیۀ گمنامی سرگردان میگردیم و هر چند دین به\n( ولا تأ كلوا اموا لكم بينكم بالباطل ) امر میکند از رشوة وخيانت و بدست آوردن\nمال از وجوه باطل باز نمی استیم و ( ان الله يامركم بالعدل والاحسان ) را کسی نمیخواند و اگر\nمیخواند دران تفکر نمیکند و به عمل نمی آرد ـــ\nهر چه هست از قامت ناساز بی اندام ما است ورنه در آيات دين يك ذرة اكراه نيست .\nرئيس الاحرار سيد جمال الدين افغا نی چنین اظهار دارند :\nدین اسلام آن یگانه دین است . که ذم اعتقاد بلا دلیل و اتباع ظنون را می کند\nوسرزنش پیروی کور کورانه را می نماید . ومطالبه برهان را در امور بمتد ینین نشان\nمی دهد . در هرجا خطاب بعقل می کند . وجميع سعادات را نتائج خرد و بینش می شمارد ــ\nوضلالت را به بیعقلی و عدم بصیرت نسبت می دهد و از براي هر يك از اصول عقاید\nبه نهجی که عموم را سود مند افتد اقامه حجت می نماید بلکه غالب احکام را با حكم و فوائد\n\n٦٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1795, "text": "( ١٥ ) تنزل و انحطاط در اسلام شمارۀ ( هفتم ) سال دوم\n\nآنها ذکر می کند .\n\nاصول شورائی\n\nبزرگترین اصول ترقی و تعالی اینست که نظام حکومت بر اساس شورا ئی تاسیس گرد\nقرآن عظیم میفرماید « و شاورهم فی الامر » رسول اکرم صلعم در بیعت عقبه جماعة\nانصار را چنین خطاب فرمودند : « اطاعت من تا زمانی بر شما لازم است که شما را بامور\nخیریه تشویق نموده برای حق هدایت نمایم » حضرت ابوبکر صدیق رض هنگامیکه\nبخلافت انتخاب شدند مردم را چنین مخاطب ساختند « ان احسنت فاعینو نی و ان اسأت\nفقو موانی » یعنی اگر من اعمال حسنه را انجام دهم باید مرا كمك كنيد و اگر از کار خیر\nانحراف ورزیده مصروف قباحت باشم بالضرور مرا اصلاح کنید . گویا اظهار داشت\nکه فی الواقع حکومت قوم و ملت را مسلم است اگر سلطان ملت را بجانب بهبودی و صلاح\nسوق دهد باید او را معاونت کنند و اگر سلطان ملت را بطرف خسارت و نقص رهنمونی\nکند فریضۀ مهم قوم است که بموجب کتاب الله او را براه هدایت بیاورند .\nو هم ایراد فرمودند « که در میان شما ضعیف نزد من قوی است » یعنی ضعفا را دستگیری\nنموده بحقش خواهم رساند و توانا نزد من ضعیف است یعنی از قوی ظالم باز خواست\nستم دیده و مظلوم را نموده بجزا خواهم رسانید - از این استنباط میشود که غرض اصلی\nاز حکومت و فریضۀ اولینش قیام امنیت و مساوات است تا مردم بخلاف یکدیگر دست تعدی\nو تطاول دراز نکرده ضعفا و زیر دستان در مقابل اقویا و زیر دستان رعایت و حفاظت\nشوند و هم بیان فرمودند که « راز بقای قوم در جد و جهد است » اگر شما ترك سعی گفته\nمصروف عیش و عشرت شوید حتماً خواری و ذلت بر شما استیلا یافته رو با نحطاط\nخواهید گذاشت .\nو نیز از مقولۀ حضرت صدیق است « اطیعونی اطعت الله و رسوله فاذا عصیت الله\nو رسوله فلا طاعة لی علیکم » ترجمه ؛ تا زمانیکه من مطیع و فرمان بردار احکام\nخداوند و رسولش هستم مرا اطاعت کنید و چون بخداوند متعال و رسولش عصیان ورزم\n\n٦٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1796, "text": "(١٦)\nمجلة كابل\nشماره (هفتم) سال دوم\n\nاطاعت من برشما واجب نيست .\nدر حقیقت هر لفظ این خطابه ها جهة مسلمین شمع راه هدایت بوده نظام قوم این امر را\nتقاضا میکند که زمام مهام سلطنت بدست يك شخص باشد مگر امرش در مقابل احکام خدا\nو رسول بايد تطبيق يابد خواه شخص مذکور سلطان وقت باشد یا امام و مجتهد امروز حتمیست\nکه اسلامیان نظام حکومت خویش را بر اصول فوق الذکر قائم نمایند انتخاب ابو بکر صديق رض\nبا ثبات میرساند که در اسلام حکومت انتخابی است نه وراثتی و هم قرآن کریم در اخیر پاره\nدوم در ذکر سلطنت طالوت امر مذکور را واضح نموده است بد بختانه بعضی از سلاطین\nاسلام بعد از خلفای راشده اصول انتخاب را ترك گفته خود ها را بمصائب گوناگون مبتلا\nساختند و هم ازین سبب ممالك اسلام متصادف بخسارات گردید .\nدر قرن ۲۰ حکومات مطلقه جهان بطرز شورائی و پار لمانی تبدیل یافت و مبرهن است\nتمام این قوانین اساسی از اصول جمهور اسلام اتخاذ گردیده اغلب احسانات امروزه ، مطابق\nو مشابه بطرز جمهور اسلام است اگر به نظو غور دیده شود نظام حکومت تا زمانیکه\nاساس آن مبنی بر اصول اسلام نباشد مکمل نمیتواند شد . جماهیر فرانسه و امریکه ظاهراً\nبخود نظیری نداشته بی مثل بحساب میروند مگر در حقیقت بسی اختلافات معاشرتی و تمدنی\nدر هر دو هویدا و آشکار است مثلا در مأکولات و مشروبات امرا و غربا باهم نمیتوانند\nشرکت کنند و نباید غربا مجاور امرا نشیمن داشته باشند حتی در معبد واحد نیز اجتماع\nهر دو طائفه ممکن نیست ؛ اصول جمهورية اسلام دارای تمام اوصاف حکومت امروزه\nبوده است فرقی که در بین هر دو جمهوریت دیده میشود اینست که جمهورية اسلامی از امتیازات\nو عصبیت شخصی و نسبی مبرا و منزه بوده يك مسلم فقير و تهی دست میتوانست با خلیفه\nوقت در مسجد بوقت نماز شانه بشانه استاده شود و بر سفرة طعام پهلوی خلیفه نشیند\nدر اثنائیکه حضرت عمر فاروق (رض) جانب بیت المقدس برفاقت يك غلام سفر مینمودند\nدر طول راه خلیفه و غلام نبوبة خویش بر شتر سوار می شدند مثالیست عجیب و غریب ،\nاز مساوات اسلام که تاریخ عالم از نشاندادن همچنين مساوات عاجز و مقصر است .\nبعد از خلافت راشده بنی امیه باستثنای عمر بن عبد العزیز اصول را انتخاب اترك گفتند\n\n٦٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1797, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1798, "text": "قصر استور\nوزارت خارجه کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 1799, "text": "( ۱۷ ) تنزل و انحطاط اسلام شماره (هفتم) سال دوم\n\nو وضعیت حکومت اسلامیه که دارای تشکیلات شورائی بود آنرا بحکومت مطلقه و ارثی\nتبدیل و تحویل دادند سلاطین اسلام ذاتاً باقتدار مطلق فائز گردیده بعضی ایشان قدرت خود\nرا بطور مطلقیت استعمال و مانند امپراطوران رومی و سلطنت سابقه امان الله خان شاه مخلوع\nافغانستان بفرمان روائی پرداختند حینیکه بنی امیه لوائی امارات اسلام را بدست گرفتند\nقوائی شورائی را بزور شمشیر و بتوسط سیاست پايمال نموده روح حریت اسلام را بانواع\nو اقسام معطل کردند بنی امیه نه تنها نظام حکومت شورائی اسلام را منهدم کرده اساس\nحکومت مطلقه را گذاشتند ؛ بل اظهار حق و امر بالمعروف در عهد آنها معطل شده که ملکه\nراست گوئی و صداقت فی الجمله در اسلامیان خسته گی پذیرفت مگر چون فیضان عهد نبوت\nو اثرات تعلیمات قرآنی تازه بود با وجود اشاعه بدعات و مناهی در بین مردم صدای امر\nبالمعروف دلهای سلاطین با سطوت و هیبت را مرتعش و لرزان میساخت\n\nسلاطین مطلقه\n\nدر ممالک شرق مثلیکه مردم قحط را آفت سماوی دانسته صبورانه متحمل آن میشوند\nبهمین طریق تجاوزات فجیع واليم ومظالم وحشيانه سلطان را بر شآمت نفس و لئامت طبع\nو بلیات الهی محمول نموده آنرا بحكم تقدیر گردن مینهند مطلقیت برای نمایندگی عظمت\nو ابهتش برهان قاطع است . حسن صفات وسجية مستحسن شخص سلطان یا تدبیر و سیاست\nيك وزیر کاردان مدام متضمن فیروزی و کامیابی آن دوره میباشد .\nرسول اکرم صلعم در اثنای حجة الوداع حضار اجل را مخاطب نموده ایشان را\nبه کمانیکه ترقیات دنیوی و فلاح اخروی بران موقوف بود مژده دادند . ای مردم برای شما\nكتاب الله وسنت رسول الله گذاشتم اگر بآن عمل کنید خطا نخواهید کرد . متاسفانه\nعموم مسلمانان گرفتار غفلت و عیش گردیده به تعلیم رسول اکرم صلعم اعتنائی نکردند .\nخلاف پیمبر کسی رهگزید که هرگز بمنزل نخواهد رسید\n\n٦٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1800, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۸ )\n\nاز زمان امیر معاویه تا آخر قرن موجوده سلاطین مختلفه با سجیه و اخلاق متفاوت در صفحات تاریخ جلوه میدهند چنانچه سلطانیرا سریر آرای سلطنت می بینیم که مسلمان راسخ العقیده و متشرع بوده فوق العاده وطن پرست و در اجرای اوامر و نواهی ساعی و جاهد است ، قلباً و روحاً محب علم و دین و درجه منتهی متقی و پرهیزگار است . باندازه که از بیت المال نیز جهت معیشت خود چیزیرا قبول نکرده به فعالیت خود زندگانی خود را اداره میکند .\nكذا سلطان دیگری بوجود میآید که تماماً بعدالت ووطنیت وغیره بیعلاقه و عمر خود را با سراف و تبذیر ضائع میکند .\nخون چشم بیوگان است آنکه در وقت صبوح مهتران دولت اندر جام و ساغر کرده اند\nمثلیکه معلوم است این رویه باعث اضمحلال بسی سلاله ها گردیده چنانچه از آل طاهر سوال کردند علت انقراض خانواده شما چه بود گفتند ، باده پیمائی شب و خواب صبح ، مصاحبین شاه نیز مصروف هوا و هوس بوده قدم بر قدم شاه میگذارند در اثر این در کل امور دولتی بی نظمی آشکار میگردد به شکایت مظلومین احدی نپرداخته در هر گوشه مملکت فتنه و فساد ظهور میکند .\nپادشاهان قوی بر داد خواهان ضعیف مرگ در گاه را سد سکندر کرده اند\nصحفات تاریخ از تذکر عیاشی محمد شاه گورگانی شاه دهلی و بسی سلاطین دیگر مملو است که چگونه بیت المال را که حق مشروع ملت است به طرق نامشروع صرف نموده اند و هم منازعات و جنگهائیکه بین سلاطین مختلفه ممالك اسلامی بوقوع پیوسته سبب و عامل بزرگ ضعف اسلام شمرده میشود این حالات را به نو به در تاریخ شرق مشاهده مینمائیم و یکی از علل بزرگ تنزل وضعف اسلام همین سلاطین بی استعداد و عیاش بوده که متدرجاً از اقتدار اسلام بجز نام و نشان اثری نگذاشتند .\nمسلم است سلاطین مستبد بین دوست و دشمن امتیازی نگذاشته با ناصح مشفق خود از روی بغض و کین در صدد ایذاء می برآیند چنانچه فاصل پاشا وزیر سلطان عبدالعزیزخان\n\n٦٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1801, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم تنزل و انحطاط اسلام ( ۱۹ )\n\nعثمانی چون لایحه مشتمل بر مواعظ حسنه و اصلاحات لازمه داخلی مملکت بحضور شاه موصوف تقدیم نمود در نتیجه مقاصد خیر خواهانه خویش در پاریس طرد و تبعید میگردد . سلطان عبدالحمید خان ثانی ترك بحکومت مطلق پرداخته بسی اصلاحیون و احرار و بهی خواهان حقیقی سلطنت را بانواع و اقسام مظالم ته تیغ نمودند چنانچه مدحت پاشا و علامه سید جمال الدین افغانی که سلطان مذکور را از دست برد اروپائیان متنبه ساخته باصلاحات ملکی توصیه مینمودند عاقبت شهید ستم تیغ سلطان شدند .\nعلامه موصوف در محبس بيك دوست خود چنین مینویسد « من در موقعی این نامه را بدوست عزیز مینویسم که در محبس محبوس و از ملاقات دوستان محروم ، نه انتظار نجات دارم و نه امید حیات ، نه از گرفتاری متالم و نه از کشته شدن متوحش خوشم برین حبس و خوشم برین کشته شدن . برای آزادی نوع و زندگی قوم کشته میشوم »\nامان الله خان شاه مخلوع افغانستان نیز توصیه و نصائح بعضی از ابنای وطن را که در اجرای پرو غرام بی معنایش اظهار مینمودند اصغاء نکرده در نتیجه حکومت مستبدانه و سوء سیاست خود دو صد ساله حکومت باعظمت افاغنه را به پرتگاه هولناکی کشانید اما کردگار بلطف عمیم خود استخلاص آنرا خواسته فرد نابغه بمثل اعلیحضرت محمد نادرشاه غازی را جهة نجاتش فرستاد .\n\nنظری در تاریخ اسلام\n\nبعد از ارتحال حضرت سیدکائنات (ص) تا نیمه اولین خلافت حضرت عثمان غنی امنیت کامل در اسلام حکمفرما بوده تاسنه ۳۰ هجری اغلب قسمت دنیا را تحت تصرف و سلطه خود آوردند . مگر رئيس المنافقين عبدالله بن سباء یهودی بلباس اسلام در آمده در بین مسلمینیکه تازه داخل حوزه اسلامیت شده بودند تبلیغات نموده حس امتیاز خانواده گی و عصبیت نژادی را که دین مبین اسلام قلع و قمع نموده بود دوباره احیا کرد و در شهرهای مرکزی مانند بصره ، دمشق و قاهره اقامت گزین شده ادعا مینمود که حضرت علی رض به نسبت حضرت\n\n٦٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1802, "text": "( ۲۰ )\nشماره ( هفتم ) سال دوم\nمجله کابل\n\nعثمان بخلافت سزاوار تر است بدین طریق عداوت و عصبیت قدیمه را که میان هاشمی ها و بنی امیه قبل از اسلام وجود داشت سراز نو زنده ساخت تمام حوادث دلگداز وخانه جنگی های دلخراش مثل شهادت عثمان غنی رض جنگ جمل و صفین ، هنگامه های خوارج ، شهادت حضرت علی رض ، حادثه حسرتناك كربلا ، نتیجه شرارت عبدالله بن سباء و زمره منافقین بوده است وهم از اثر همین دسائس بمرور ایام در زمان خلافت خلفای بنی امیه و عباسیه تفرقه و تشتت در اسلام پیدا شده فرق شیعه اول ، شیعه تفضیلیه ، خوارج ، شیعه غلاة وشيعه كامليه ، و بسی فرق مختلفه ومتعدده دیگر تولید شده رخنه که تاحال التيام نيافته درین دین مقدس وارد آوردند حالانکه قرآن کریم میفرماید : « واعتصموا بحبل الله جميعاً ولا تفرقوا واذكروا نعمت الله عليكم ان كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها ط كذالك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون .\nیعنی شما باتفاق حبل الله را مستحکم گرفته درمیان خود نفاق را راه ندهید و آن احسان حضرت الهی جل شانه را بخاطر بیاورید که در اثنای عداوت تان باهمدیگر دلهایتان را خداوند از محبت و الفت مملو نموده از كرم ولطف الهی با یکد یگر برادر شديد وقريب بودكه شما ها در چقری پر آتش بیفتید مگر خدا و ند محض بفضل و رحمت خويش شما را ازان مصیبت نجات بخشيد بد ينطريق الله تعالى آیات خود را برای شما وا ضح مینماید تا بزیور هدايت آراسته شوید .\nونیز رسول الله صم بروز فتح مكه بدرب خانه مکه استاده در اجتماع عظيم شرفاء قریش را چنين مخاطب ساختند « يا معشر قريش ان الله قد اذهب عنكم نخوة الجاهليه و تعظها ا لآباء الناس من آدم خلق من تراب قال الله تعالى يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوبا وقبائلا لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقكم .\nدر اثنای خلافت بنی امیه عباسی ها و علوی ها و فاطمی ها در صدد استیصال شان برآمده بسي احاديث موضوعى برله خود ها نشر و مصروف کنکاش و سازش ها بودند هر چند در ابتدا عباسی ها چنین و امود میکردند که ایشان با تخت و تاج کاری نداشته میخواهند علویها وارث تاج و تخت باشند مگر حینیکه بمعاونت خراسانیها تحت قیادت ابو مسلم خراسانی\n٦٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1803, "text": "هیئت اداری وزارت جلیله معارف"}
{"book": "adl0986", "page": 1804, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1805, "text": "( ۲۱ ) تنزل و انحطاط اسلام\nشمارۀ ( هفتم ) سال دوم\n\nکامیاب شده اموی ها را مستاصل ساختند سلطنت را نیز متصرف گردیدند ازین به بعد علوی ها با عباسی ها بنای مخالفت گذاشته سالهای دراز مصروف دسائس بر علیه عباسی ها بودند حالانکه قرآن کریم بمقامات متعدده سرگوشی ها و سازشهای مخفیانه را که راجع بامور خیریه و اصلاحیه مسلمین نباشد مذموم قرار داده مسلمین را ازان منع فرموده است « لا خیر فی کثیر من نجواهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بین الناس » جای دیگر میفرماید « یا ایها الذین آمنو اذا تناجیم فلا تتناجوا بالاثم والعدوان و معصیت الرسول وتناجوا بالبر والتقوي »\nمعتصم بالله خلیفه عباسی بر خلاف خلفای سابق جهته حفاظت خود قشون جدید ترک را که نو مسلم بودند منظم و یکی از ایشان قیشین حیدر نام را سپها لار قشون قرار داد چون این سپه سا لار حامی و معاون دین زردشتی بود ( ۱۲۰۰۰ ) مسلمانان را ته تیغ نموده میخواست سر به شورش بر آورد مگر خلیفه آگاه شده او را بقتل رسانید .\nواشناس نام غلام ترکی برتبۀ نائب السلطنه واثق بالله خلیفه عباسی اختصاص یافته در تذلیل و اضمحلال عربها هیچ فرو گذاشت ننمود\nمتوکل علی الله زیارت تربت امام حسین (رض) را ممنوع و امرا نهدام آنرا صادر کرد و در پرورش اشخاص غیر اهل و اضمحلال مردمان صحیح و لایق فرو گذاشتی نکرد حتی آخر همین مردمان نالایق بهمدستی سرداران ترک خلیفه را بقتل رسانیدند درین زمان قیودات سابقه رفع شده شیعان و علوی های غریق افتخارات گردیدند با لاخره منتصر بالله نیز از دست ترکان بقتل رسید ازین به بعد اقتدار ترکها رو بازدیاد و در مقابل قوۀ عربها راسخ بعقیده ها متدرجاً رو بانحطاط گذاشت این کشمکش های متوالیه در مسایل اعتقادی بدر بار خلافت برروی هم رفته ضعف بزرگی در اسلام عارض نمود\nفتنۀ تا تار و فرقه باطنیه « حسن بن صباح »\nدر قرن هفتم هجری سیلاب خوفناکی از تا تار بغتة بر خواسته سرتاسر ممالک اسلامی را فرا گرفت صدها شهر و بسی حکومتهای اسلام غارت و منهدم گردیده اقلا نه ملیون نفوس\n٦٥٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1806, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ۲۲ )\n\nاسلام بقتل رسید و بغداد شریف که تاج شهرهای اسلام بود به نحوی غارت گردید که\nتا امروز به معراج سابقه خود نرسید .\nاگر چه این قوم در آتیه مشرف باسلام شدند مگر در حقیقت اسلام از دست شان متحمل\nبسی زحمات و خسارات گردید بقول عالم متبحر محمد عبده مصری ( الاسلام و النصرانیت )\nتاتاریها در خصوص دین مبین اسلام سخنان نا گفته و ركيك را نشر داده ادعا نمودند که\nدین اسلام ناقص و بمثابه مریض بوده ما آنرا معالجه میکنیم بدعات و رسومات بت پرستی را\nاز نصرانیان اتخاذ کرده آنها را بشعائر و احکام اسلام محمول نمودند و اسلامیان را\nبه پرستش علما و اولیا وا دار ساختند اشاعه این عقائد باطله و رسومات فاسده در بین\nاسلام و هم خروج حسن بن صباح و تعلیمات فرقه باطنیه در عصر سلجوقیها باعث تفرقه\nو خرابی اهل اسلام گردیده .\nعقیده قدر\nتاتاریها در مسئله قدری تغیرات و تبدلات مهمی وارد ساخته حدوث و وقوع تمام امور را امر\nمقدر و خارج از احاطه قدرت انسان تصور و فرض میکردند تا قوه اراده و عزم را سح\nو متین اسلامیان سلب گردیده همه شان ضعیف الاراده و پست همت ثابت شوند و عقائد باطله\nدر دلها و دماغها یشان متمکن شده از فعالیت خویش بیفتند اینست که امروز هزارها\nنفوس اسلامی را به بلای ضعف و عطالت مبتلا می بینیم که باراده متزلزل در کارها اقدام\nنکرده خود ها را به تقدیر حواله میکنند .\nامر بالمعروف و نهی عن المنكر\nامر بالمعروف و نهی عن المنکر اصل اصول اسلامی و علت حقیقی شرف و فضائل امت\nمرحومه است گذشته ازین امر بالمعروف و نهی عن المنكرجهة تمام اصول و فروع بمثابه عماد کار\nو بنیاد شریعت بیضا است قرآن عظیم میفرماید « کنتم خیر امة اخرجت للناس تامرون\nبالمعروف وتنهون عن المنكر وتؤمنون بالله » شما بهترین امم هستید اعمال حسنه را امر فرموده\n\n٦٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 1807, "text": "شماره (هفتم) سال دوم تنزل و انحطاط اسلام (۲۳)\n\nمردم را از کارهای بد و نامشروع مانع میشوید و ایمان بخدای واحد دارید) جای دیگر\nدر سورة حج میفرماید: اگر ما به مسلمانان حکومت و خلافت ارزانی داشته ایم فریضة شان\nعیش و عشرت و جهانگیری نبوده بلکه مصروف عبادات خدای لایزال خواهند بود\nو جهانیان را باعمال صالحه و اخلاق حسنه تحریص و تشویق داده ایشانرا از افعال شنیعه\nو قبیحه باز خواهند داشت عاقبت کارها در ید قدرت خداوند است الذین ان مکناهم\nفی الارض اقاموا الصلوة واتوا الزکوة وأمر بالمعروف ونهوا عن المنکر ولله عاقبت الامور.\nخدمتی که بر بندۀ مسلم من جانب الله تفویض شده این است که خود را ذمه وار و متعهد\nقیام حق و محو کنندۀ گمراهی و ضلالت قرار دهد باندازۀ درین امر تاکید شده است که\nمومن میتواند هر چیز یرا متحمل شود مگر در هیچصورت تحمل مظلومیت حق برایش\nجائز نیست .\nدر اسلام امر بالمعروف فریضۀ هرفرد ملت بوده مخصوص افراد معین نیست علت نمائی\nضلالت امم قدیمه این بود که صرف طبقۀ علما ورؤسا مؤظف بایفای این وظیفه مقدسه بودند\nدر تاریخ اسلام میخوانیم که زنی مرتکب زنا میگردد با اینکه ازین واقعه احدی آگاه نیست\nخودش بالذات بحضور اشرف رسول صلعم احضار گردیده بگناه خویش اعتراف و سنگسار\nشدن خود را استدعا میکند و بعد از انقضای حمل با عزم راسخ حضور بهم رسانده\nسنگسار میگردد .\nاز يك حدیث معروف این امر واضح می گردد : اگر احدی از مسلمانان سخن خلاف\nحق را مشاهده نمایدباید بزور بازو بانسدادش بپردازد و اگر بقوة شخصی در تعدیل و اصلاحش\nقادر نباشد بزبان قباحت آن را بیان کند. در صورت عجز از اظهارش اقلا آن فعل شنیعه\nو قبیحه را از صمیم قلب زشت بداند. این حالت آخرین و درجۀ منتهای علامة ضعف\nایمان است .\nدر تعریف مسلمانان آن زمان خدای متعال فرموده است ( اشداء علی الکفار رحماء\nبینهم) مومنین در مقابل اهل کفر و ضلالت نهایت سخت دل بوده برای مومن دیگر دلهای\nشان از رحم مملو و مشحون است . وهم در قرآن شریف است اذلة علی المؤمنين اعـزة\n\n٦٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1808, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجلة كابل ( ٢٤ )\n\nعلى الكافرين يجاهدون في سبيل الله ولا يخافون لومة لائم ) یعنی مسلمان در برابر اهل ایمان وصداقت نهایت درجه عاجز اند و در مقابل کفر و ضلالت خیلی مغرور به نظر میآیند در راه حق جهاد کرده از ملامت ملامت کننده نمی ترسند مسلمین آندوره خواهشات نفسانی را مغلوب ساخته دوستی شان برای حق وعداوت شان باشخصی نیز محض جهة رضاي حق است الحب لله والبغض في الله وهم جهة اعلای حق تمام اعزه واقارب را ترك گفته ومظالم سخت ترین را متحمل میشدند پسر بخلاف پدر و پدر مقابل پسر جهة استرضای خداوند شمشیر برداشته اند .\nقاریین کرام بچشم بصیرت غور و تدقیق نمایند که حالت مسلمین این زمان با مومنین از منة ماضیه تا چه اندازه اختلاف و تباعد دارد امروز علناً از احکام واوامر خداوندی اعراض میکنند و برای دفاع مخاطره خیلی جزئي و بی اهمیت حتی برای اینکه شخصی از او آزرده نشود حق را پوشانده از امر صریح قرآنی مخالفت میورزند .\n\nعدم وظیفه شناسی\n\nبعد از خلافت راشده حکومت شخصی و مطلقه تشکیل و مقربین و مصاحبین شاه بحضور سلطان رسوخ ونفوذ فوق العاده یافتند بعضی از علما هم ترك وظيفه گفته اجرای احکام شریعت غرا را به تعویق انداختند و دائما جهة تقرب وجلب توجه سلطان ومصاحبينش سعی بلیغ مینمودند ازین به بعد دین وعلم ، وعظ و نصیحت محض جهة كسب جاه وعزت بوده است نه برای اعلای كلمة الله ورضای حق عهده داران وعظ تعليماتیرا که متضمن خوشنودی امرا میبود ایضاح نموده از تشریح مسائل شرعيه واعتياديه كه خلاف خواهش امرا میبود اجتناب میورزیدند .\nچون دولت عربی بغداد رو بانحطاط گذاشته ترکها که اقتدار شان از يك قرن رو بازدیاد میرفت غلبه نموده بر تمام عالم اسلامی مسلط گرديدند اتراك قوم نومسلم از زبان عربی ناآشنا از دین ومذهب معلومات کافی نداشتند ازین رو در تمام امورات علمی و\n\n٦٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1809, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم ❁ تنزل و انحطاط اسلام ❁ ( ٢٥ )\n\nمذهبي یاری و معاونت علما محتاج بودند ولی آنها این موقع را غنیمت شمرده علم و مذهب را بیش از پیش ذریعة حصول حکمرانی و عز وجاه دنیوی ساختند.\nبفکر عاجزانه ام وظیفة اولین و اشد علماء امروزة ما همین است که از خوف خداوند متعال اندیشه و ایفاء فرائض مذهبی و شرعی خود شان را باید مطابق حق و رضای خالق کار فرما یند خداوند عالم میفرماید ( انما يخشي الله من عباده العلماء ) خداوند لایزال خوف وخشت را بجماعة علماء تخصیص داده است حقیقت و انصاف اینست که در زمرة علمای کرام بعضي ديده میشود که كما حقه بخشيت ممتاز و بعضی هم طور مناسب و لازم پابند وظیفه نمیباشند نتيجة در گفتار و سخن های شان ازین لحاظ اثري باقي نمانده اهمیت طبقات خوب و ناخوب آنها عموماً در انظار کاسته میشود و هر چند آنها بطول نماز ها و عبادات بکوشند موقعیت حقيقي خود را در قلوب حاصل کرده نمیتوانند خداوند فرموده است ( ان الصلوة تنهي عن الفحشاء والمنكر ) ازین معلوم و هویدا گردیده خاصه نماز انسانرا از فحش و منکر ، فسق و فجور باز داشتن است درین زمان اگرچه نماز خوانان بكثرت دیده میشوند بالمقابل فحش و منكرات هم در تزايد و تكاثر است پس این نماز را چطور نماز گفته میتوانیم.\nاین بلا را نه تنها درعوام بل درائمه وقت زیاده تر مشاهده میکنیم این جماعه از هیچکدام منكرات معرا نیستند ، نفاق وحسد در بین شان موجود از جنگ وجدال و دشنام باز نمیآیند در متهم ساختن یکدیگر از هيچ چيز صرف نظر نمیکنند پس این چه قسم نماز است خوف وخشت الهی وخضوع و خضوع شان هم پرظاهی و آشکار.\nتو درون نماز و دل بیرون گشت ها میکنند به مهمانی\nاینچنین حالت پریشان را شرم نائد نماز می خوانی ؟\nدرفرضيت روزه الله تعالی میفرماید ( كتب عليكم الصیام ) روزه باعث تقوي و پرهیزکاری است اگرچه روزه داران را به تعداد کثیر ملاحظه میکنیم مگر این روزه منتج به نتیجه تقوي و پرهیزگاری نمیگردد با لعکس سبب جوع وعطش امور مخالف اخلاق و وجدان را\n\n٦٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1810, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (٢٦)\n\nمرتکب میشوند درینصورت همین نماز و روزه بی اثر وبمثابه حروف بی معنی بحساب میرود\nعلت غائی آن اینست که علمای موجوده فاقد خشیت الهی اند در صورتیکه احوال علما که\nمقتدای امت اند بدین نمط و منوال باشد از مقتدیها چه گله و شکایت .\nمحتسب گر می خورد معذور دارد مست را\nعلمای ماضیه باوصاف حمیده و خصائل پسندیده متصف بودند نماز های شان بدرجه\nاکمل بوده که خداوند متعال حقیقت آنرا بیان نموده و روزه شان را هم تعریف نمرده است\nایشان در طول شب و روز از قهر و غضب خدا خائف و هراسان و هیچ وقت غافل نبوده اند\nدر اینجا ضرورت توضیح تقوا اهل نبوی (ص) و اصحاب مطهر مصطفوی را نمی بینیم که\nدرجه شان اعلی و رافع است اگر نظری بمتاخرین اندازیم معلوم می شود که اشخاص متقی\nو پرهیزگار مثل شیخ فخر الدین عراقی و شیخ بهاء الدین ذکریا و سائره را بکثرت مشاهده\nمی نمائیم .\nبالجمله تا زمانیکه قلوب علما از خوف و خشیت الهی مملو نباشد ممکن نیست بپایه علمای\nحقیقی رسیده بتوانند بلکه حالت شان بلا تشبیه مثل علمای یهود خواهد بود که در حق ایشان\nحضرت الهی جل شانه فرموده اند ( اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم و انتم تتلون الکتاب )\nالله تعالی این چنین اشخاص را دوست ندارد و نیز خداوند تعالی میفرمایند ( یا ایها الذین آمنوا\nلم تقولون مالا تفعلون ) بر طبق دلائل و نظریات و ملاحظات فوق لازم است که علمای معظم\nاز راه حقائق پیش آمده توجه اشرف خود را بحالت ملت و عوام معطوف بفرمایند .\n\nعلم و مذهب\n\nشکی نیست در زمان سابق فلسفه و حکمت مترقی بوده است مگر در آنزمان علم محدود\nو نظری مسائل آن موهوم و مشتبه بودند فلسفه آنزمان راجع به روحانیت بوده با مذهب\nیکنوعی مناسبت داشت مگر سائنس یعنی علوم جدید متلیکه سابق بتصوف خواص و روحانیون\n\n٦٥٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1811, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم تنزل و انحطاط اسلام ( ۲۷ )\n\nو امرا مخصوص بوده کنون در مکاتب خصوصی محدود نیست و نه فعلا در کتاب های\nپاک مقفل بوده که بدون روحا نیون کسی دران اشتغال نداشته باشد و نه علم مطلق از اسرار\nالهی بشمار میرود که جبهه فهمیدن آن انسان بالهام و کشف الصد ور احتیاج داشته باشد بلکه\nسائنس تمام سلاسل و قیوداتیرا که متذکر شدیم شکستانده و آزاد گشته است اصول و عقائد\nفلاسفه که سابقاً در دما غهای شان متمرکز و جایگیر بوده حالا بزبان بچه ها جاری است\nو سخنانیکه سابقاً ممنوع قرار داده شده بود حالا علنا در محافل و مجالس نقل میشود درین ایام\nعلم نظری نمانده بلکه آسان و دلپسند و هر دلعزیز بوده خانم ها کتب تصنیف میکنند،\nطلاب بر فلسفه ارسطو و افلاطون بحث میرانند، نظریات نیوتن، فلسفه بیکن، و تحقیقات\nکوپرنیک راجع بکرویت زمین در افکار و معلومات مردم تغییرات مهمی وارد نموده است\nدر اخبار و مباحثات علمی حتی حمال ها و مز دوران سخنان علمی را میفهمند، دهریت ولا-\nادریت بمثل و با منتشر شده است، در چنین حالت دقیق علما و نیز اشخا صیکه دوست نادان\nدینند فقط به تاسف و کف افسوس سودن قانع اند مگر حامیان عاقل دین بنیاد دین را بر علم\nو فطرت قائم نموده عقائد دینی را مطابق علم و فطرت ثابت میکنند و هم مسلم است که\nنمیتوان روی زمین را از وجود اشخاص متزلزل العقیده پاک نمود پس بطور حتم باید\nاساس و بنیاد مذهبی بر مسائل علمی و فنی گذاشت.\nحضرت خداوند کریم یگانه هادی نوع بشر حضرت محمد صلعم را هنگامیکه جهة هدایت\nبندگان خود مبعوث فرمود برای شان آیه کریمه ( ادع الی سبیل ربك بالحكمة\nو الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن ) را نازل فرموده یعنی بهمدستی حکمت یا موعظة\nدلپذیر مردم را به صراط المستقیم دین مبین اسلام دعوت نمائید و مردما نیکه از راه بحث\nو مباحثه در دین اسلام داخل میشوند عقائد اسلامی بطریق مجادله ذهن نشین شان گردد.\nدر چنین زمانیکه اقوام اروپا بدرجه در علوم و فنون ترقی نموده که مانند ماهی در تحت\nبحر سباحت میکنند و مثل پرنده ها در هوا طیران مینمایند بعضی علما طالب علم فلسفه\nو سائنس را تکفیر و تدهیر میکنند و هیچ کس یارای آن ندارد بایشان مقابل شده در کدام\n\n٦٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1812, "text": "( ٢٨ )\nشماره ( هفتم ) سال دوم\nمجله کابل\n\nمسئله داخل مباحثه شود چونکه ایشان اولا از طریقه بحث راندن کلیه نا آشنا و بی خبر\nبوده ثانیاً در حین بحث بدرجه مغلوب غیض و غضب میشوند که مقابل و حریف خود را\nبجای اینکه بذریعه دلائل قانع ومطمئن بسازند سب و دشنام داده بالآخره مناظره شان\nبامشت و گریبان شدن همدیگر خاتمه مییابد و قراریکه انسکلوبیدی بر طانیا مینویسد\nهنگامیکه سید جمال الدین افغانی در جامع الازهر مصر کره مجسمه را احضار کرده کرویت\nزمین را اثبات کردن میخواست علما بروی هجوم آوردند .\nزمانیکه فلسفه وحکمت اشاعه یافت و علوم یونانی نشر گردید علما و حکمای اسلام\nتعلیمات پاك قرآنی را بتوسط علم و حکمت بمردم تلقین نموده دقائق وحقائق ونکات واسرار\nکلام الهی را برای امت شرح و بسط میدادند مگر بعضی از علمای امروزه برای انجام\nدادن این مقصد مهم آماده و مستعد نیستند درین زمان که قافله ترقیات اقوام عالم بسر\nمنزل مقصود واصل شده است و مسلمانان قدم اولین بجانب ترقی برداشته اند علمای کرام\nما در سائر مسائل جزئیه بحث کرده و اوقات عزیز را ضائع مینمایند و تمام همم خود را\nبصرف میرسانند وطرفین برعلیه یکدیگر فتوی کفر اصدار مینمایند .\nفراموش نباید کرد در جنگ عمومی بعضی از ملا نمایان و مولویهای شکم پرور بر\nعلیه سلطنت عثمانی و خلیفة المسلمین تحریراً فتوی دادند که مسلمین هند را جائز است\nشمشیر کشیده بر اماکن مقدسه حملات واردآورند وهم دراکثر ممالك اسلامیه همین عوام\nفریبان که دین را بدنیا میفروشند شغل جاسوسی را بعهده گرفته جهة پیشرفت اغراض و\nومقاصد غربیان از هیچ شرارت صرف نظر نمیکنند .\nاینچنین در زمان محاربه انگلیس وافغانستان در جنگ استقلال بعضی از علما وصوفیه\nهندی محض جهة استرضای دولت انگلیسی فتوی دادند تا مسلمین هند برخلاف افغانستان\nبجنگند چنانچه فتوی شان تا حال در رسائل ضبط است .\nعلمای دوره ماضیه اسلام چون امام اسمعیل بخاری ، محي الدین عربی و امام غزالی که\nخدمات نمایانی در راه اعتلای اسلام نموده لهذا جهة اعلای کلمة الله سفرها نموده در تبلیغ\nواشاعه احکام خدا وند ورسولش میپرداختند برعکس بعضی از علمای امروزه این وظیفه\n\n٩٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1813, "text": "شماره (هفتم) سال دوم تنزل و انحطاط اسلام (۲۹)\n\nمقدسه را ترك گفته به تبلیغ و نشر اسلام اهمیت نمیدهد.\nتراجم کتب یونانی و ایرانی و هندی زمانیکه بین مسلمین شیوع یافت علمای ربانی\nغفلت و بی اعتنائی اسلامیان را از کتاب و سنت دیده در حجره ها مسکن\nگرفتند و اوقات شریفه خودها را بیا د الهی مصروف و معمور داشته بندگان خدا\nرا بسوی کتاب پاک و سنت رسول الله دعوت مینمودند مانند حسن بصری، سفیان ثوری\nشقیق بلخی، معروف کرخی، ذو النون مصری؛ وبسی متاخرین که خدمات بزرگ و نمایانی\nبعالم اسلام انجام داده اند.\nصفت اصلى يك فقير وخدا پرست اینست که دنیا را مغضوبه حق و آلوده گی دانسته\nاز ان دست بردار شود و محبت الهی مستغرق بوده خواهشهای خود را در اوامر حق سبحانه\nو تعالی مدغم و مضمر بداند این اولیائی را که متذکر شدیم بهمین صفت فوق الذکر متصف\nبودند مگر بمرور ایام بدبختانه این طائفه هم بحالیت اصلی خرد نمانده خلفا و نائب های\nشان بزودی مسلك اسلاف خود را ترک و از جاده حق انحراف ورزیدند خانقاهای که در\nيك زمان ملجا و پناه مسلمین بوده حالا مقر جوانان ارذل و زنان فاحشه گردیده است درین\nدوره بسي اشخاص که بلباس مشائخ در آمده جهته ازدیاد ثروت و جمع آوری از هیچ مکر\nوفریب صرف نظر نکردند و متجاوز از نصف پیروان اسلام بسبب متابعت پیران پارسای\nگندم نمای جو فروش گرفتار عقائد باطله ورسومات فاسده بوده در حقیقت از اصل اسلام بی\nخبر و نا آشنا افتاده اند.\nيا ايها النبي جاهد الكفار والمنافقين واغلظ علیهم گاهی اثرات شکست های ذلت آمیز\nبدرجة قوى ومستقل میباشد که طاقت روحانی نیز نمیتواند آن اثر را زائل نماید اهل یهودرا\nشکست های پیهم واسارت و رقیت سالهای دراز به نحوی بزدل وجبون ساخته بود که\nدر هنگام ارادة حضرت موسى (ع) به تسخیر بیت المقدس صدای رعد آسای این پیغمبر\nاولو العزم وشوكت وعظمت مذهبي بيت المقدس نتوانست رگ حمیت اهل یهود را بحرکت\nدر آور ده ایشان را بجنگ آماده و مستعد سازد این بود که اهل یهود علنا اظهار داشتند\nیا موسى انا لن ندخلها ابداً ماداموا فيها فاذهب انت وربك فقاتلا انا ههنا قاعدون ) تا وقتیکه\n\n٦٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1814, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ٣٠ )\n\nآن قوم شجاع و طاقتور در بیت المقدس وجود داشته آماده جنگ باشند ما نمیتوانیم فاتحانه داخل شهر شویم شما بجمعیت خداوند خود رفته با ایشان بجنگید و ما اینجا نشسته تماشا میکنیم\nدر همچنین موقع عربها که در هیچ زمان مغلوب نشده و شکست نخورده بودند رسول اکرم صلعم را باین کلمات مخاطب ساختند: یا رسول الله مایان به شما جوابی نخواهیم داد که قوم موسی برایش گفته بودند بلکه ما در یمین و یسار پیشرو و عقب شما بوده در هر قدم با دشمنان دین جنگ وجانهای عزیز خود را نثار خواهیم کرد .\nدر اصل این تفاوت و اختلاف حالت فوق سه خصوصیات حقیقی امت مسلمة ، خیر الامم ، شهداء علی الناس را کماحقه واضح مینماید و همین خصائص اند که اسلامیان را از راه مغضوب علیهم یعنی یهود و نصرانیان منصرف نموده بر صراط المستقیم الذین انعم الله علیهم من النبیین والصادقین ) قائم کرد و بعلت همان فضیلت مخصوص از جانب خداوند تعالی بمحبانی مغبوبیت برتبۀ محبوبیت فائز گردیده خداوند متعال در حق ایشان فرموده است ( یحبونهم ویحبونه ) خدا ایشان را معزز و محترم دارد وهم ایشان خدا را دوست دارند و هم فرموده ( رضی الله عنهم ورضوا عنه ) مگر درین ایام قوۀ تعرضی اسلام سلب شده از جهاد وغزا انحراف میورزند .\n\nمشاجرات اصحاب و مسلمین امروزه\n\nعیبی نیست اگر شخصی در اظهار رای غلطی کند اما اگر بعد از اطلاع بر خطای خود بران مصر بوده در اصلاحش نکوشد حقیقۀ خیلی مذموم و قبیح است .\nدر جنگ بدر حضرت رسول اکرم ( ص ) در باب محبوسین جنگ مجلس مشوره منعقد کردند حضرت ابو بکر صدیق ( رض ) و صحابه دیگر بر اخذ فدیه از اسرا وحضرت فاروق ( رض ) بر علیه این جماعه فتوا باعدام شان صادر نمودند رسول الله حسب رای نخستین از اسرا فدیه گرفته ایشانرا آزاد کردند مگر بعد از نزول وحی بر صحت رای فاروق اعظم ؛ رای شان را پسندیده صحت و اجرای آنرا اعلان کردند .\n\n٦٥٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1815, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم \nتنزل و انحطاط اسلام\n( ٣١ )\n\nحضرت عمر فاروق ( رض ) بعد از رحلت آنحضرت ( ص ) اعلان داشتند : هر شخصيكه باظهار حادثه وفات آنحضرت پردازد بقتل خواهد رسید مگر بعد از انکه حضرت ابا بكر صديق ( رض ) آيه كريمه ( و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل ) الخ را قرائت فرمودند حضرت عمر و تمام صحابه از استماع آن خاموش گشته بر خطای خود اقرار نمودند .\nبعد از وفات حضرت سید کائنات میان صحابه بر مسئله خلافت اختلاف پدید آمد انصار میگفتند امیری از انصار و امیری از مهاجر منتخب گردد مهاجرین بجواب شان چنین وانمود کردند که انتخاب دو امیر غیر ممکن است امیر بايد يك و آن هم از قریش باشد بعد از افهام و تفهیم فورا این مسئله مرتفع گردیده صحابه متفقاً بدست ابو بكر صديق ( رض ) بیعت دادند .\nمیان حضرت فاطمه و حضرت صدیق ( رض ) متعلق باغ فدك اختلاف واقع شد حضرت صدیق حدیثی ارائه کرد که پیغمبران میراث نداشته مال متروکه شان از قبیل صدقه بحساب میرود ، حضرت فاطمه بشنیدن این حدیث بفتوای حضرت ابوبکر رضایت دادند .\nحضرت عمر فاروق ( رض ) حضرت خالد بن ولید را از عهده سپه سالاری خلع و سبکدوش نمودند اما حضرت خالد و دیگر صحابه که ازین واقعه متاثر بودند از حکم خلیفه عدم رضائت اظهار نداشته بیش از پیش جانفشانیها کردند \nدر بین اسلاميان امروزه اگر در مسائل جزئی و غیر مهم یا در مسائل مهمه دولتی اختلاف واقع گردد ابد آ بر خطائی خود اعتراف نکرده در صدد ایزاء مخالفین خود هر چند\n\n٦٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1816, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجلة كابل ( ۳۲ )\n\nصحيح الرای باشند میبر ایند و درین موضوع باندازۀ اصرار میورزند که بحیات وممات و انحلال\nو اضمحلال مملکت و دولت نیز اعتنائی نمیکنند تاریخ اسلام از همچنین ا مثله پر و\nمملو است . ا نتہا\n\nآقای رجب علیخان متعلم مكتب حبیبیه کابل که در\nمسابقه ادبی انجمن نسبت بنوشتن موضوع علل انحطاط\nاسلام دارای جايزه نمره ( ۲ ) شده اند ."}
{"book": "adl0986", "page": 1817, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم شعرای افغا نستان ( ۳۳ )\n\nادبیات\nنگارش سرورخان گویا\n\nشعرای افغا نستان\n( ٥ )\nدر دورۀ غزنویان یا آل ناصر\n\nابو حنيفة اسکافی ( ۱ ) نام او ابو حنيفه و مولدش چنا نچه از يك بيت او بر می ايد شهر غز نین و از شعراء مخصوص سلطان ابراهیم ابن مسعود غز نوی ( ٤٥٢ - ٤٩٢ ) بوده است مورخ معروف ابو الفضل بیهقی که باوهمروز و دوست صمیمی بوده در تاریخ نفیس خود مکرراً از ویادی کرده و چهار قصيدۀ او را در تاریخ خود ضبط کرده است و همه جا او را بدرجات بلند و احاطه ، علم وفضل می ستاید و از ستم کاری روزگار و نارسای بخت او اظهار تاسف و تا ثر می نماید چنانچه در يك جا می نویسد : اگر این فاضل از روزگار ستمگار داد یابد و پادشاهی طبع او را به نیکوکاری مدد دهد چنانکه یافتند استادان عصر ها چون عنصری وعسجدی و زینتی و فرخی رحمة الله علیهم اجمعین در سخن موئی بدو نیم شکافد و دست بسیار کس در خاك مالد . عوفی در لباب الا لباب او را از شعرای سنجر میداند و لی قول او خالی\n\n( ۱ ) در لباب الالباب وحوا شی چهار مقاله اسکاف بدون ياء نسبت نوشته شده ولی در تاریخ بیهقی و سایر تذکرهای شعراء همه جا با ياء نسبت مسطور است .\n\n٦٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1818, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ٣٤ )\n\nاز اعتبار است زیرا بعد از نگارش بیهقی که هم دوست صمیمی و هم مورخ هم روز او است\nو در هر واقعه از و اشعاری میخواسته است دیگر هیچ محلی باقی نمی ماند . صاحب مجمع الفصحا\nاو را با ابوالقاسم اسکافی دبیر نوح ابن نصر ٣٣١ - ٣٤٣ و عبدالملك ابن نوح ٣٤٣ - ٣٥٠\nکه در چهار مقاله عروضی دو حکایه نفیسی درباره او مرقوم است اشتباه نموده وسنه وفات\nاو را ٣٠٨ می نویسد حال آنکه در حدود (٤٥١) جوان بوده و از علوم متداوله خاصه علم فقه\nبهره وافری داشته و در حوزه های تعلیمی و تدریسی شهر غزنین بدون مشاهره درس علم\nو ادب میداده و گاه گاهی بطور تاثر و تاسف از تلخی روز گار چنین مینالیده :\nاز آنکه هستم از غزنی و جوانم نیز همی نه بینم مرعلم خویش را بازار\nعلی ای حال ازین زیاده تر چیزی در باره او معلوم نشد و تاریخ وفات او هم بطور تحقیق\nبدست نیامد .\nنمونه کلام :\nقصیده در مدح سلطان ابراهیم غزنوی\n\nشاه چو دل برکند ز بزم و گلستان آسان آرد بچنگ مملکت آسان\nکیست که گوید ترا مگر نخوری می می خورو داد طرب ز بستان بستان\nشیر خورو آنچنان مخور که بآخر زونشکیبی چو شیر خواره ز پستان\nشاه چه داند که چیست خوردن و خفتن و اینهمه دانند کودکان دبستان\nمار بود دشمن بکن دندانش زو مشو ایمن اگرش باشد دندان\nاز عدو آنگه حذر نما که شود دوست وز مغ ترس آنزمان که گشت مسلمان\nشاه چو بر خود قبای عجب کند راست عزل بدردش تا به بند گریبان\nمامون آنك از ملوك دولت اسلام هرگز چون او ندید تازی و دهقان\nجبه از خز داشت برتن چندانك سوده وفرسوده گشت بروی و خلقان\nمر ندما را ازان فزود تعجب کردند از وی سؤال از سبب آن\nگفت ز شاهان حدیث ماند باقی در عرب و در عجم نه توزی و کتان\n\n٦٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1819, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم شعرای افغا نستان ( ٣٥ )\n\nشاه چو آن خزو بز پسندد و خفتت بر تن او بس گران نماید خفتان\nملکی کانرا بد رع گیری و ژبین دادش نتوان بآب حوض و بریحان\nچونبدل لشکر ملك نگاه ندارد در گه ایوان چنانکه در گه میدان\nکار چوپیش آیدش بود که بمیدانش خواری بیند ز خوار کرده ایوان\nگرچه شود لشکری بسیم قوی دل آخر دل گرمی بیابدش از خوان\nدار نکو مرپز شك را که صحت تات نکو دارد او بداروی و درمان\nزهد مقید بدین و علم بطاعت مجد مقید بجود و شعر بدیوان\nخلق بصورت قوی و خلق بسیرت دین بسریرت قوی و ملك بسلطان\nشاه هنر پیشه میر میدان مسعود بسته سعادت همیشه با او پیمان\nاي بتو آراسته همیشه زمانه راست بدانسانکه باغ در مه نیسان\nدست قوی داری و زبان سخنگو زین دو یکی داشت باز موسي عمران\n\nابوالفرج ابن مسعود رونی - از مشاهیر شعراء عصر غزنویه است وقصاید وی غالباً در مدح سلطان ابراهیم ابن مسعود ابن محمود غزنوی ( ٤٥٠ - ٤٩٢ ) و پسرش سلطان مسعود بوده است ، و در پیش این پدر و پسر مقام بزرگ و محترمی داشته و همه وقت منظور نظر ومورد الطاف سلطانی واقع شده است ، عوفی و امین رازی اورا باشنده لاهور میدانند وصاحب مجمع الفصحا نیز می نویسد : چندی ابوالفرج در لاهور زیسته باز بركاب سلطان پیوست ، بدایونی رونی را منسوب بقریه رون که ناحیه از نواحی لاهور است میداند چنانچه نگاشته است ، استاد ابوالفرج رونی هم مداح سلطان ابراهیم بود وهم مداح سلطان مسعود وقصاید بسیار بنام ایشان در دیوان اوست و رون نام دهی است از توابع لاهور و درین روزگار گویا خراب است واثری ازو باقی نمانده ، فرهنگ جهانگيري و برهان قاطع پیروی بدیوانی را کرده اند ولی حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده ابوالفرج را باشنده رونه ورونه را يك قريه از علاقه خاوران خراسان دانسته است علی قلیخان واله داغستانی صاحب رياض الشعراً ولطف علی بیگ آذر صاحب آتشکده نیز قول حمدالله مستوفی را رجحان داده اختیار کرده اند و صاحب آتشکده این را نیز علاوه کرده می نویسد : بعد از انکه\n\n٦٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1820, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (٣٦)\n\nسلطان ابراهیم را سوء مزاجی بمسعود سعد سلمان بهم رسیده او را حبس فرمود ابوالفرج\nخوفاً بنواحی لاهور رفته ساکن شده در عود سلطان به هند کره آخری در سلك مقربان\nوندمان مجلس سلطان انخراط یافت .\nبهر حال ابوالفرج از شعراي معروف و با اقتدار زبان فارسیست و حکیم او حدالدین\nانوری بلخی تتبع طرز او را نموده واساس طریقهٔ شعري خود را ازو اقتباس کرده است\nوبطریقهٔ او چند قصیده در دیوان انوری موجود است . تقی الدین کاشی تاریخ وفات او را\nدر سنه ٤٨٩ نوشته است و صاحب روضة الصفا بيك حاشیه تاریخ تاریخ نادرالزمانی حواله\nداده ٤٨٢ می نویسد ولی از قصایدیکه در دیوان ابوالفرج در مدح سلطان مسعود ابن ابراهیم\nموجود است حتی از قصیدهٔ که در هنگام جلوس سلطان بر تخت شاهی در سنه ٤٩٢ سروده\nمعلوم میشود که تاسنه ٤٩٢ حتماً در قید حیات بوده است واقوال فوق خالی از اعتبار و اعتماد است\nوسنه وفات او بطور تحقیق معلوم نشد دیوان کامل او درین سالهای اخیر به همت یکی از\nمستشرق فاضل روسی با تصحیحات کامله و تعلیقات استا دانه طبع و انتشار یافته است .\nنمونهٔ کلام :\n( در مدح سیف الدوله محمود ابرا هیم )\nنوروز جوان کرد بدل پیر و جوان را ایام جوانی است زمین را و زمان را\nهر سال درین فصل برآرد فلك ازخاك چون طبع جوانان جهاندوست جهانرا\nکرشاخ نوان بود زبی برگی بی برگ از برگ نوا داد قضا شاخ نوان را\nانواع نبات اکنون چون مورچه درخاك از جنبش بسیار مخدر کند آن را\nمرغ از طلب دانه فرو ماند که دانه در خاك همي سبز کند روی مکان را\nبگرفت شگوفه بچمن بر گذر باغ چونا نکه ستاره گذر کاهکشان را\nآن غنچهٔ گل بین که همی نازد بر باد از خندهٔ دزدیده فرو بسته دهان را\nوان لاله که از حرص ثنا گفتن خسرو آورد برون از لب و از کام زبان را\nشا هنشهٔ عالم که نبود است بعالم عالم ترو عادل تر از اوانسی و جان را\nمحمود جهان گیر که بسته است جها ندار در ناصیهٔ دولت او حکم قران را\n\n٦٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1821, "text": "شماره (هفتم) سال دوم شعرای افغانستان (٣٧)\n\nچو تیر همی راست رود گردش ایام تا بازوی عدلش بخم آورد کمان را\nبی طاعت او عقل نیا میخته با مغز بی خدمت او عقد نبسته است میانرا\nچابکتر و زیباتر ازو گاه سواری يك نقش نشدساخته نقاش گمان را\nروزی که امل سست شود در طلب عمر وقتی که اجل مسته دهد تیغ و سنان را\nگیرد ز فزع روی دلیران و سواران گردی که عدیل آمده رنگ رزان را\nگاه این بجگر جفت بود با تف تموز گاه آن بنفس یارشود باد خزان را\nابلیس کشف وار در آرد بکتف سر چون میر برآرد بکتف گرزگران را\nاز نیزه او بینی بی آگهی او آویخته چون شیرعلم شیر ژیان را\nهمواره جهاندارمعین باد و نگهبان این دولت پاینده واین بخت جوان را\nتا ايلك و خان قبله یغما و تتارند جزدرگه او قبله مباد ايلك وخان را\nسنائی غزنوی-\nاسم و کنیت او ابوالمجد مجدود ابن آدم و سنائی که ظاهراً از سنا بمعنی روشنی است تخلص شعری اوست. سنائی در اول حال مانند دیگر شعرای معاصر خویش زندگانی ساده و بسیطی داشته و برای پیشبرد حیات خویش دست بدامان شاعری زده و برای مدح وزراً وامراً عصر خود قصاید شاعرانه می پرداخته است تا اینکه بحقیقت حال و احوال خود رسیده دفعة طرز زندگانی خویش را تغیر داده قطع علایق و عوایق نمود و از همه کس کناره گرفته تنها بحضرت کعبه دل رو آورد و بتزکیه نفس وتنقیح وجود خویش مشغول گردید تا اینکه سلطان بهرام شاه غزنوی که سلطان معاصر وممدوح او بود خواست که خواهر خود را باو تزویج نماید عارف غزنوی به ابیات ذیل اعتذار نموده وازین معامله استنکاف نمود:\nمن نه مرد زن و زر و جاهم بخدا گر کنم وگر خواهم\nگر تو تاجی دهی زاحسانم بسر تو که تاج نستانم\nسنائی علاوه بر تصوف وعرفان که صفت خاص و بارز اوست و یکی از بزرگترین متصوف و کاملترین عارف درین راه است. درقواعد نظم واسالیب سخن نیز استاد زبردست\n\n٦٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1822, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (۳۸)\n\nو مسلم الثبوت بوده همه گان چه از معاصرین و چه از متاخرین حضرتش را به صفت استادی در سخن و پیشوائی در سلک عرفان و تصرف متفقاً علیه ستوده اند امام محمد غزالي خود را مرید او میداند و مولوی بلخی در حق او چنین میگوید :\nنیم جوشی کرده ام من نیم خام از حکیم غزنوی بشنو تمام\nسلاطین معاصر : سلاطین معاصر او سلطان علاؤالدوله مسعود ابن ابراهیم ابن مسعود غزنوی از سنه ٤٩٢ ـ تا ٥٠٨ و یمین الدوله بهرام شاه ابن مسعود ابن ابراهیم غزنوی از ٥١١ تا ٥٥٢ سلطان سنجر ابن ملک شاه سلجوقی ٥١١ تا ٥٥٢ بوده است .\nآثار واشعار : مورخین اشعار حضرتش ۳۰۰۰۰ نوشته اند علا وه برین عدهٔ اشعار که مجموعه دیوان اوست تصانیف ذیل را نیز از خود بیادگار گذشته و گذشته است .\nحدیقه الحقیقه ، سیرالعباد ، زادالسالکین ، طریق التحقیق ، کار نامه بلخ ، عشق نامه ، عقل نامه و غیره مانند بهرام نامه و بروز نامه و کنزالرموز و غریب نامه که چندان صحت تاریخی ندارد خصوصاً کتاب آخرین را که داکتر اسپرنگر از زمرهٔ تصانیف حکیم غزنوي شمرده حال آنکه مثنوی مذکور از خواجه حسین ثنائی و در عهد مرزا ابراهیم صفوی تصنیف کرده است .\nتاریخ وفات : تاریخ وفات او را جامی در نفحات الانس ٥٢٥ نوشته و دولت شاه سمرقندی ٥٧٦ می نویسد ولی اصح اقوال سنه ٥٤٥ است زیرا اولا کتاب طریق التحقیق را بگفتهٔ خود در سنه ٥٢٨ انجام داده دوم در رثاء امیر معزی سمرقندی که در سنه ٥٤٢ وفات یافته مرثیهٔ گفته است .\nنمونه کلام :\nپیش از آن کاین جان عذرآو ر فروماند زنطق پیش از آن کاین چشم عبرت بینفرو ماندزکار\nپند گیرید ای سیاهیتان گرفته جای پند عذر آرید ای سپیدیتان دمیده برعذار\nچند ازین رمز واشارت راه باید رفت راه چند ازین رنگ وعبارت کارباید کرد کار\nتا بجان این جهانی زنده چون دیو و ستور گرچه پیری همچو دنیا خویشتن كودك شمار\n\n٦٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1823, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم شعرای افغا نستان ( ۳۹ )\n\nراستکاری پیشه کن کاندر مصاف رستخیز نیستند از خشم حق جزراستکاران رستگار\nتا بجان لهو ولغوی زنده اندر کوی دین از قیامت قسم تو نقش است و از قرآن نگار\nاز نگارستان نقاش طبیعی بر تر آی تا رهی از تنگ جبر و طمطراق اختیار\nپیشی آن تن را رسد کزعلم باشد پیشدست سروری آنرا رسد کز عقل باشد پایدار\nوای از آن علمی که از یعقل گردد منتشر وای از آن زهدی که از یعلم یابد انتشار\n\nدلا تا کی درین عالم فریب این و آن بینی یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی\nجهانی کاندر و هر دل که یابی باد شایابی جهانی کاندر و هر جان که بینی شاد مان بینی\nنه بر اوج هوائی او عقاب لشکری یابی نه اندر قعر بحر او نهنگ جان ستان بینی\nدر و گر جامه پوشی ز فضلش آستین یابی درو گر خانه سازی ز عد لش آشیان بینی\nزحرص وشهوت و کینه ببرتازان سپس خودرا اگر دیوی ملک یابی و گر گرگی شبان بینی\nنظر گاه الهی را یکی بستان کن از عشق که دروی بوورنگ و گل ز خون دوستان بینی\nز دولتیاری آن نبود که از گل بوستان سازی که دولت یا ری آن باشدکه در دل بوستان بینی\nتو یکساعت چو افریدون بمیدان باش تازان پس بهر جانب که روی آری درفش کاویان بینی\nچوجان از دین قوی کردی تن از خدمت مزین کن که اسپ غازی آن بهتر که با برگستوان بینی\nاگرچه طیلسان داری مشوغره که در دوزخ یکی طوق است از آتش که آنرا طیلسان بینی\nبدین زور و زر دنیامشو غره چو بی عقلان که این آن نوبھاری نیست کش بمھـرگان بینی\nاگر عرشی بفرش آئی و گرماهی بچاه افتی و گر بحری تهی گردی و گر باغی خزان بینی\nیکی از چشم دل بنگر بآن زندان خاموشان که نایا قوت گویا را بتابوت از چسان بینی\nسرزلف عروسان را چوشاخ نسترن یابی رخ گلرنگ شاهان را برنگ زعفران بینی\nچه باید نازش و تالش باقبال و بادباری که تا برهم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی\nسر الب ارسلان دیدی زرفعت رفته بر گردون درون آ تا کنون در گل تن الب ارسلان بینی\n\n٦٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1824, "text": "شماره (هفتم) سال دوم\nمجله کابل\n(٤٠)\n\nصنعت توشیح\nبنام نامی اعلیحضرت\nنادرشاه غازی\n\nاثر طبع غلام جیلانی خان اعظمی\nمعاون انجمن ادبی\n\n(ن) نازد آن قومی که دارد چو تو مرد هوشیار (ا) افسر با عزم و شان و پاد شاهی تاجدار\n(د) داعی راه ترقی با نی علم و کمال (ر) راز دان درد ملت شهر یار غمگسار\n(ش) شد سپهر نیک بختی نور بخش چشم قوم (ا) از فضای عدل و داد این شه والا تبار\n(ه) همتش سازد بنا از نو خراب مملکت (غ) غیرتش بندد ره آشوب و جور روزگار\n(ا) از نو افغان شهره گردد در جهان با هنر (ز) زنده گردد بار دیگر شان ملك كوهسار\n(ی) یافت تا اقبال زین شاه ادب پرور سخن (م) می‌نهد هر مصرع بر سر تاج عز و افتخار\n\nنغمات تاگور\n(از گیتان جلی)\n\nنغمه اول:ـ\nتو مرا غیر متناهی ساختی ـ شاید رضای تو درینست ـ هر بار این ظرف محقر را\nخالی میکنی و باز برای همیشه حیات تازه معمور می نمائی.\nتو این نی كوچك را گرفته در کوه و بیابان میگردی، وازو نغمات دلفریب وروح\nنوازی بعمل می آری ـ قلب کوچک من از لمس انگشتان پر ملاحت تو در حدود مسرت\nخود سرگردان است.\nدستهای من انعامات بی پایان ترا می‌گیرد و در عین حال عمرها و روزگاران زیادی بر\n\n٦٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1825, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم نغمات تاگور ( ٤١ )\n\nآن گذشته میرود با این تو از بذل و انعام خود مضایقه نمی ورزی .\nنغمۀ دوم : —\nوقتی که تو مرا امر سرودن میدهی چنین معلوم میشود که قلب من از فخر و غرور پاره پاره خواهد شد — من روی ترا می بینم چشما نم پر اشک میشود — در حیا تم هر چیزی که سنگین و تلخ است بصورت يك نغمۀ شیرین رفیق تبدیل میشود — عبادت من بازوان خود را مثل آن پرندۀ مسرور که بر سطح بحر در پرواز باشد می گستراند .\nمن میدا نم تو از نغمه سرا ئی من خوش میشوی — من بحيث يك مغنی بحضور تو می آیم واز کنار بالهای فراخ و پهنا ئی نغمۀ خود قدوم ترا لمس میکنم که قبلا حوصلۀ رسا ئی بآن ندا شتم — من از نشاط سرور تو سرشار گردیده خود را فراموش میکنم وترا دوست خود میخوا نم حا لا نكه تو مالك من استی .\nنغمۀ سوم : —\nآقای من ! نمیدا نم تو چگو نه می سرا ئی ـ من مدام در يك حا لت حيرا نی و سکوت مطلق گوش میکنم .\nضياي موسيقی تو عالم را منور میکند ـ نفس حیات موسیقی تو از يك آسمان بدگر آسمان می دود ـ چشمۀ مقدس موسيقی تو جمله حجا بات سنگین را از هم شکافته سيا ل می شود — قلب من آرزو مند است که هم آهنگ نغمه هاي تو گردد ، ولی « دل » براى يك آواز خالي از لطف میطپد ـ من میگویم ولی « گفتار » نغمه نمی شود نا چار عاجز آمده فریاد میکشم — آخ تو قلب مرا در دا مهاي بيشمار موسيقی خود اسیر کرده ای .\nنغمۀ چهارم : —\nروح روان ! من همیشه برای صفا ئی و پاکیزگی وجودم سعی و کوشش خوا هم نمود زیرا که لمس ذی حیات تو سرا پاي وجود مرا فرا گرفته ـ من سعی دارم که خيا لا ت کژ و نا درست را از خور برانم ـ چه تو آن راستی و صدا قتی استی که نفس مرا بضیای عقل\n٦٧٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1826, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٢ )\n\nمنور ساخته ای .\nمن دائما جهد میکنم که قلب خود را از بدی ها منزه گردانم و عشق خود را مانند\nگلی تازه و شگفته نگاهدارم چرا که حریم قلب من منزل گاه توست - کوشش های من\nهمیشه این خواهد بود که افعال خودم مظهر تجلیات تو باشد - زیرا که میدانم قوتی که مرا\nبحركة می آورد همان تو هستی و بس .\n( مترجم مدیر انجمن )\n\nاثر طبع بلبل هند مستر سروجنی نائیدو\nلولوي اشك\nیا\nنغمة دلگداز\n\n« حیات » جمله لوازم عیش وراحت را برای من فراهم آورد ، چه جلوه زارها که برایم بیافرید وچه\nار مغانهای نفیس وقشنگی که در قدومم نریخت ، ولی ای محبوب من تشفی این دل وحشی ورمیده مرا\nجز چند قطره اشکهای نقره فام غم اندود تو دیگر چیزی نکرد .\n« روزگار » مرا بچه اذیت ها و الا میست که گرفتار نساخت - مسرتم را از من گرفت صحتم را\nبرباد ، آشیان آزادیم را ویران و خودم را آواره نمود .\nولی برای این دل وحشی و رمیده من از اشکهای لولووش حزن انگیز تو بالا تر چیزی مایه تسکین\nخاطرم نیست ! ! !\n( مترجم مدیر )\n\n٦٧١"}
{"book": "adl0986", "page": 1827, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم \nجوان و پیر\n( ٤٣ )\n\nجوان و پیر\n\nبشکوه گفت جوانی فقیر با پیری\nبلای فقر تنم خسته کرد و روح بکشت\nکسی بمثل من اندر نبرد گاه جهان\nگرسنه بر سر خوان فلك نشستم و گفت\nبخلق داد سر افرازی و مرا خواری\nبدهر هیج کسی مهربان نشد با من\nخوشی نیا فتم از روزگار سفله دمی\nبخنده پیر خرد مند گفت تند مرو\nچو بنگری همه سررشتها بدست قضا ست\nهماره پیشهٔ ایام تو سنی بوده است\nودیعه ایست سعادت که را یگان بخشند\nنهال بخت که تا سر فراشت گشت نگون\nدل ضعیف بگر داب نفس دون مفگن\nچودستگاه جوانیت هست سودی کن\nز با زو یت نربو دند تا تو ا نا ئی\nبملك زندگي ای دوست رنج باید برد\nمن و تو از پی کشف حقیقت آمده ایم\nبدفتر گل و طومار غنچه در گلزار\nبنای تن همه بهر خوشی نساخته اند\nزمرگ و هستی ما چرخ را زیان نرسد\n\nاز طبع شاعرهٔ معاصر فارس\nخانم پروین اعتصامى\nبروز گار مرا روی شاد مانی نیست\nبمرگ قانعم ، این نیز را یگانی نیست\nسیاه روز بلا های ناگهانی نیست\nکه خیرگی مکن این بزم مهمانی نیست\nکه درخور تو ازین به که می ستانی نیست\nمرا خبر ز ره و رسم مهر بانی نیست\nازان خوشم که سپنجیست جاودانی نیست\nکه برتگاه جهان جای بد عنانی نیست\nمجال شکوه زتقدیر آسمانی نیست !\nقرار تازه درین نقش با ستانی نیست\nدرین معامله ارزانی و گرانی نیست\nچنین نهال سزا وار با غبانی نیست\nغریق نفس غریق که وا رها نی نیست\nکه هیچ سود چو سرمایهٔ جوانی نیست\nزمان خستگی و عجز و نا توانی نیست\nدلی که مرد سزا وار زندگانی نیست\nازین مسابقه مقصود کا مرانی نیست\nبجز حکایت آشوب مهرگانی نیست\nوجود سرهمه از بهر سر گرانی نیست\nسپهرسنگدلست این سخن نهانی نیست\n\n٦٧٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1828, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (٤٤)\n\n(اقتفا)\nبقلم آقای حفیظ الله خان\n\n«من و او»\n\nصبح است افق روشن شده ، هوا صاف ، و فضا نورانی است ، نباتات و برگهای اشجار\nکه شبانگاه در کنار شبنم بسر برده و از نسیم روح بخش سحری بالیده و شاداب گردیده اند\nبا تبسم ملاحت خیزی قدوم خورشید جهان را يك بدیگر تهنیت میگویند .\nاينك آفتاب طلوع کرده قلل جبال و پس ازان شاخسار بلند اشجار آهسته آهسته\nطلاکاری میشود آخر آ شمس تابان اشعه زرتار خویش را بروی سبزه های صحن چمن\nكوچك حويلی ایثار می نماید ، سبزه در پرتو نور آن چون لوحهٔ زمردینی باجداول طلاکاری\nمیدرخشد .\nمن در اطاق تنها برختخواب افتاده و مصروف تماشای مناظر طبیعتم . او آهسته از گوشهٔ\nپرده چشمان فتانش را بمن دوخته و از استغراب من موقع یافته نرمك نرمك و خموش\nدر اطاق داخل میشود .\nرايحهٔ خوش و تنفس شیرینش مرا ملتفت ساخت - حس کردم منظر بدیعه دیگرم\nمیباید ، بلی او آمد ، بلی او که صورت محبوبش خوشترین همه مناظر زیباست .\nموهای پر پیچ و تابش حلقه های زرینی بر جبینش تشکیل داده بود ، ورخسار لطيف\nدلگونش برا زنده و چشمان سیاه بادامی او با ابروهای باریکش بسی زیبنده بود .\nاز میان لبهای قرمزی و نازك او دندانهایش چون دورشتهٔ مروارید میدرخشید .\nبا چهرهٔ پر ازملاحت و لبهای متبسم بوضع شوخی و بی پروا ساده و بی تکلف ، اما پر\nتلطف در بستر خوابم چون بخت بیدار آمد و در کنارم بنشست .\nتاثیراتیکه از آمدن این عروس گلها در من تولید شد نمیتوانم حظ و مسرت آن\nدقایق را شرح دهم .\nدستهٔ کوچکی از گل بنفشه در دست داشت بسویم پرتاب نمود . و به کلمات نشاط\n\n٦٧٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1829, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم\nمن واو\n( ٤٥ )\n\nانگیز و بی ربط لبان نازکش را به جنبش آورده قلبم را سرور بخشید .\nچرا از کلمات شیرین او محفوظ نگردم زیرا قرن بیستم با قرنهای گذشته که شعرا\nتعریف معشوقان پرده نشین خویش را نموده و قصاید بیشماری در تعریف آنها سروده اند\nبسیار است .\nاو با من بنای شوخی گذاشت ، من نیز خود داری نتوانستم ، لبهای قرمزی نازك ،\nچشمان سیاه عذار لطیف و ملیح ، و حسن دلکش او احساسات مرده مرا روح تازه بخشید .\nدر خوديك محبت فوق العاده حس کرده ، مرده دلی خودرا خیر باد گفتم ، در لبانم حرکت\nپیدا شده پی در پی او را بوسیدم ، او نیز چشمهایمرا بوسیده با دستهای لطیف خود موهایم\nرا نوازش میداد .\nسبحان الله محبت در انسان چه جاذبه ایجاد میکند ، در ینوقت چرا قلبها می بالد و روح\nانبساط می یابد ؟ نشاط چگو نه هجوم میاورد غم و افکار پریشان چسان از صفحه خاطر محو\nمیگردد ؟ قلب ، ابن يك پارچه گوشت چیست و چرا انسان اینقدر مطیع و فرمان بردار اوست؟\nاو میدید که دلم مایل اوست بر جسارت خود افزود و بشوخی خود ادامه داد .\nمن در بستر از دست این شوخ گاه بیکسو و گاه بدیگر سو می غلطیدم و لی آن لعبت\nشیرین کار مرا نمیگذاشت .\nدر همین حال متوجه تارهای سفید موهایم شده خیلی محزونانه گفت . پدرجان تو هم\nموسفید شدی ؟\nدر همان لحظه پرده پس شده و این پروانه كوچك ٥ ساله از چپرکت خیز زده\n« آغا جان » گویان بپای دیگری ( برادر خود ) چسپید .\n\n٦٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1830, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجلة کابل ( ٤٦ )\n\nاثر طبع جناب مستغنی\nمخمس برغزل میرزا بیدل\n\nنه باخویش الفتی دارم نه با بیگانه میسازم نه با صحرا سری دارم نه باویرانه میسازم\nدوروژی از دل پر داغ آتشخانه میسازم نفس را بعد ازین در سوختن افسانه میسازم\nچراغی روشن از خاكستر پروانه میسازم\n\nبغیر از داغ دل شمعی نمیباشد مزارم را که میپرسد پس از مردن شهید خا كسارم را\nمروت بشکند از گردش چشمی خمارم را محبت در عدم بی نشه نپسندد غبارم را\nهمان گرد سرت میگردم و پیمانه میسازم\n\nشب هجر است و من چون شمع محفل اشك میبارم نباشد جز بدردو داغ نومیدی سرو کارم\nهمه آئینه دار عارض گلجوش دلدارم سراپا خار خار سینة چاك طرة یارم\nبجسمم استخوان تاصبح گردد شانه میسازم\n\nنکردم پیش این صیاد بی پروا دلی خالی نشد عرض نیاز ما اسیرانش دمی حالی\nهوای آشیان درسرکه دا رد دل چه بینائی عقو بتها گوا را کرد برمن بی پرو با لی\nقفس چندانکه تنگی مینما ید دانه میسازم\n\nچه شیرین جان کنی فرهاد من در بیستون دارد ازین غا فل که جوی شیر کندن بوی خون دارد\nغم شیرین ادایان عالمی را بیسکون دارد رم لیلی نگاهان کرد تعمیرجنون دارد\nچو وحشت در سواد چشم آهو خا نه میسازم\n\nجنون اندیشگا نرا نیست سودای سر و سامان نسازد کسوت دیگرما جز پیکر عریان\nنه من سودای این و آن شناسم بی غم دوران بکام عشرتم گروا گذارد حا صل امکان\nدو عالم میدهم برباد و يك دیوا نه میسا زم\n\nچو مستغنی مگرمن عندلیب این چمن باشم باین آتش زبانی شمع ارباب سخن باشم\nنهان از چشم مردم همچو جان اندر بدن باشم مبادا بیدل آن گنجی که میگویند من با شم\nمرا هم روزگاری شد که با ویرا نه میسازم\n\n٦٧٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1831, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم \nسلطان محمود غزنوی و شعرا\n( ٤٧ )\n\nسلطان محمود غزنوی و شعرا\n( از کتاب مجمع الانساب )\n\nکتاب مجمع الانساب تالیف محمد ابن علی ابن الشیخ محمد ابن حسن ابن ابی بکر شبانکاره ای که در سال ٧٣٥\nتالیف شده چه از حیث مطالبی که در کتب دیگر نیست و چه از حیث انشای فارسی بسیار روان و فصیح\nیکی از بهترین کتب زبان فارسیست ولی بدبختانه نسخه آن کمیاب و نامعروف است و برای اینکه قدر این\nکتاب معلوم شود يك صحیفه آن را که در باب رفتار سلطان محمود غزنوی با شعراست درین شماره درج کردیم .\n\nسلطان محمود شعر دوست داشتی و شاعر را صلت بسیار دادی و همه روز در شعر بحث\nکردی و ششصد شاعر خوب داشت از استادان شعر و همه را اقطاع و ادرار معین کرده بود\nغیر از انكه هر گاه قصیده خواندندی هزار هزار دینار بدادی و سرور شاعران\nعنصری بود و عنصری او را منادمت داشت و همه شاعران در تحت تربیت او بودند\nو اما شعرهای بد گفته اند چنانكه درين روزگار مطالعه میرود چیزی نیست\nو غالباً در ان روزگار نيكو بوده و فردوسی شهنامه در حق او ساخت و سلطان\nبا حال او نیفتاد و از دو جهت بود یكی آنكه عنصری هنر شعری او بشناخت و او را\nبچشم سلطان بپوشید و ترسید که اگر او پیش سلطان راه یابد همه شاعران را بازار\nكاسد شود و دیگر آنکه فردوسی مذهب شیعه داشت و كسيكه مذهب شیعه داشتی\nو ترك سنت و جماعت كردی سلطان او را دوست نداشتی و از ان جهت او را بخود نزديك\nنگردانید و فردوسی ازو تمتعی نیافت تا بدانی که بد مذهبی چگونه بیحرمتی دنیا و آخرتست\nبا وجود آنکه میتوان دانست که او را جمله علوم عقلی و نقلی جمع برده است بسبب میلی\nکه ببد مذهبی کرده بود خدای تعالی او را شهرتی نداد . و شاعری علوی تا بینا سلطان را بود\nو شعر نیکو گفتی و در جنب آن شعرامی بود و او يك قصيده بر سلطان خواند و سلطان او را يك پیل\n\n٦٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1832, "text": "( ٤٨ )\n\nشماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل\n\nزر سرخ داد ، وسلطان منجمان را تربیت کردی و در درستی قول بحدی بود که شاعری بود در مرو نام او عماره و او هرگز از مرو بیرون نیامده بود و اما شعری که گفتی خوب بود روزی رباعی گفت وبا میر محمود فرستاد بغزنین پیش غلامی از غلامان امیر و گفتی که چون سلطان را وقت خوش با شد ده و آن غلام فرصت نگاه میداشت تا وقتی بشراب خوردن نشست و بحث در رباعیها میرفت و هر کس رباعتی میخواندند آن غلام رباعی بدست سلطان داد و آن رباعی این است :\nبنفشه داد مرا لعبت بنفشه قبای بنفشه بوي شد از بوی آن بنفشه سرای\nبنفشه هست و نبید بنفشه بوي خوریم بیاد همت محمود شاه بار خدای\nو گفتند شاعریست در مرو او را عماره میخوانند ، سلطان فرمود که براتی نویسید بعامل مرو تا از خزانه من دو هزار دینار بآن شاعر رسانند و اگر وفات کرده باشد بورثه او رسانند وزیر این حکایت فراموش کرد و اگر فراموش نکرد گفت سلطان فراموش کرده باشد غلامی که رباعی داده بود با وزیر گفت وزیر گفت تا از سلطان نپرسم باز ندهم روزی دیگر سلطان را یاد آمد و گفت وزیر را بخوا ندند از وزیر پرسید که آن برات که به آن شاعر کرده بودم دادی گفت توقف داشتم که دوش مست بودي سلطان بفرمود تا دو هزار دینار زر در اشترها بار کردند و چند کس همراه کردند و به عماره سپردند و وزیر را بتدارک آن کار آن سال پانصد دینار از مصادره فرمود و گفت تاشما بدانید که سخن من یکی باشد چه در مستی وچه در هشیاری .\n\n( اقتباس از مجلۀ شرق فارس )\n\n٦٧٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1833, "text": "محصلین افغانستان در مکاتب عسکری تورکیا که فعلا مصروف تحصیل وعدۀ درین سنه کامیاب بر آمده در صنف خود\nبدرجات اول ، ۲ ، ۳ ترقی کرده واز حضور همایون اعلیحضرت غازی بطور تقدیر باعطای انعام افتخار حاصل داشته اند ."}
{"book": "adl0986", "page": 1834, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1835, "text": "شماره (هفتم) سال دوم منتخبات نفیسه (49)\n\nاز قصاید شاعر معروف فارس کلیم همدانی\nکه هر بیتش پهلو بقصیده میزند.\n\nمنتخبات نفیسه\n\nقصیده\n\nبهر که پند نگیرد جفای چرخ بجاست\nبدست هر چه شکسته نشد بسنگ سزاست\n\nبلا بکس نرسد تا سری بمن نکشد\nتنم بدست حوادث فسان تیغ قضا ست\n\nعصا بدست من از بار درد مشت کمان\nتنم هنوز بگیتی نشان تیر بلا ست\n\nاگر ستیزۀ بخت سیه بدل این است\nمیان آئینه و زنگ صد هزار صفاست\n\nغلاف تیغ نیم چند تن دهم بیلا\nنشان تیر نیم با من این ستیزه چراست\n\nز عکس پیکرم آئینه زنگ میگیرد\nز بسکه بر دلم از روزگار کلفتها ست\n\nبرای محنت امروز جا ندارد دل\nکجا بخاطر گنجایش غم فرداست\n\nز تارو پود جهان رشتۀ بدستم نیست\nوجود ابتر من کم زصورت دیباست\n\nبرای بخت من اختر شناس حاجت نیست\nکه سر نوشت بد من ز نقش پا پیداست\n\nز کعبتین مه و مهر رنجش از پی چیست\nچو نقش بند قضا نقش کس نیارد راست\n\nدو آرزو را یکبار بر نمی آرند\nز برگ خویش بماند دمی که نی بنواست\n\nمباد کم ز سرم سایۀ خرابۀ فقر\nکه جمله رخنۀ دیوارش آشیان هماست\n\nحسب کمال بود نی شرافت نسبی\nبشیشه کس نزند طعنه کاصلش خار است\n\nبکارو بارجهان غير يك نظر نكند\nحباب وار کسی را كه ديده بيناست\n\nز رنگ ظاهر و باطن برا و فارغ باش\nکه از دورنگی پامال خلق خون حناست\n\nغبار خاطر صافی دلان بی کینه\nبسان آب گل آلوده روشن از سیماست\n\nبکوی هر که در آئی برنگ او میباش\nدلا مخند که در خانۀ زمانه عزا ست\n\n678"}
{"book": "adl0986", "page": 1836, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (۵۰)\n\nاجتماعیات\n\nبقلم آقای غلام جیلانی خان اعظمی\nمعاون انجمن ادبی\n\nوحدت آمال\n\nآمال و آرزوها چراغ روشن حیات اند! انسان همیشه از غرفه آرزو منظره سعادت را تماشا میکند! هر گاه متاعب و مشکلات روزگار و تاریکی حوادث ناهنجار قلب را مرتعش و روح را آزرده و منقبض می سازد فقط ما میتوانیم در پرتو نور آمال و آرزو معالجه و مقابله بآن کرده خود را لحظه آسوده و مسرور سازیم!\nبلی حیات را آمال و آرزو تقویه مینماید و زندگی بقول فیلسوف شرق جمال الدین افغان با نا امیدی نمی سازد و نا امیدی بازندگی راست نمی آید. امید و آرزو در معرکه حیات بهترین حامی و مربیانی هستند که ما را در مبارزه كمك و تشویق کرده نمیگذارند بکلی مغلوب حمله حوادث سؤ و مشکلات دهر واقع شویم.\nطبیعی است هر انسان آمالی داشته و ضمیر خودش را بانور آرزوها دایما روشن میسازد یعنی باید همواره منتظر سعادت بوده با نیروی آمال و آرزو در تدارك خوش بختی بوده باشد.\nسعادت و خوش بختی نقطه مشعشع و جذابی هست که طبعاً قلوب آرزو مندرا بطرف خود میکشاند و هر انسانی در جذب و کشش آن بی اختیار است ولی در حین حال انسان میتواند رسیدن خود را بآن نقطه بطریق و ترتیب خاصی معین کند؛\n\n۹۷۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1837, "text": "شماره (هفتم) سال دوم وحدت آمال (٥١)\n\nیعنی برای رسیدن بنقطۀ سعادت طرق دور، نزديك، هموار وغير همواری موجود است و وقتاکه انسان بحکم این جاذبۀ طبیعی مایل است بآن نقطه واصل شود البته كدام طریق را اختیار خواهد نمود .\nشك نیست انسانها دارای آمال لا تعد و بی انتهائی میباشند و هر کس هر چیزی را آرزو میکند ولی اساساً در حوایچ مهمه حیات موادىرا لازم دارد که آنها مورد احتیاج عمومی و تمام جامعۀ بشری متساویاً درین آمال بهمدیگر مشترك میباشند . کذا آرزوهای خصوصی که انسانها شاید در ان متفاوت بوده باشند .\nپس همه آمال و آرزوها را میتوان بدو قسمت تقسیم نمود : - یعنی آمال عمومی و ملی و آمال خصوصی و فردی .\nطریق تحصیل یا مشی انسان بنقطۀ سعادت هم برای همین دو قسم آمال است که یا از نقطۀ حوائج مهمۀ حیاتی عموم يك جامعه طبعاً متمايل بآن میباشند یا بطور انفرادی شخصی طالب آن بوده و دیگرانرا بآن متمایل نمی بیند . عجالتاً ما در موضوع آمال عمومی بحث کرده و میگوئیم چطور جوامع بشري بنقطۀ سعادت باقتضای این آمال میتوانند واصل شوند و كدام طریقی برای زود رسیدن بآن نقطه مساعد شده میتواند ؟\nهرگاه ما از نقطۀ نظر تاریخ بحیات پر تفرقه و تشتت اقوام گذشته نظری اندازیم می بینیم آنها دائماً مغلوب سیر حوادث بوده به هيچيك آمال و آرزوهای خویش کامیاب و واصل شده نتوانسته اند بازهم اگر حیات متحدانه و تشکیل اجتماعات بشری را بعنوان قبا يلى یا ملی ملاحظه میکنیم می بینیم آن اقوام تقريباً کاری بمقصد تامين حيات کرده و نسبتاً بآمال خود كامیاب شده توانسته اند .\nلهذا اهميت وفضيلت حيات اجتماعی فقط دارای همین خاصیت و کیفیت است که باید انسانها در راه پیشرفت آمال و آرزوهای خود بتشريك مساعی و معاضدت بنقطۀ سعادت واصل شده و آن آمال را عملی نمایند ! پس اقوامیکه این راز مهم اجتماعی را فهمیده و مواد لازمه و ضروريۀ حیات را نظر باقتضا سنجيده وعموم افراد متساویاً در راه تحصیل آن آمال و آرزو متحدانه کوشیده اند آنها بزودی بمقصد كامیاب شده اند ؛ بالعکس اقوامیکه در آمال\n٦٨٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1838, "text": "شماره ( هفتم) سال دوم مجلة کابل ( ٥٢ )\n\nو ارزو باهم اتحاد نداشته و يك نصب العین خاصی را تعقیب نکرده اند لابد آنها دو چار تذبذب\nو بد بختی گردیده در راه تحصیل معطل و مضطرب مانده اند .\nفرق و تفاوت زیادی که بین اقوام خوش بخت و مترقی با اقوام پس مانده و ذلیل موجود\nمیباشد این است : با وجودیکه هر دو طبقه بمقصد ، خوش بختی و ترقی آمال و آرزو\nدارند ولی طبقة اولی مواد مهمه و ضروریه حیات را نسبت باقتضای وقت خوبتر سنجیده\nو در تحصیل آن عموم افراد با هم متفق و همدرد شده تشريك مساعی بکار میبرند ولی\nدر طبقة مؤخر الذکر اولا طرز تخیل و سنجش درهم و مغشوش بوده نمیدانند بدوا از جمله\nآمال و آرزوهای خود کدام مواد قابل تحصیل و استفاده را انتخاب کنند ! ثانیاً برای پیشرفت\nآن مقصود اتحاد فکر و شرکت عمل ندارند و از نقطه مجهل عمومی در نقطة توحید آمال\nومقصد حاضر شده نمیتوانند .\nهر گاه از يك شخص جاهل فقیر مریض بی خانه بپرسید : علم ، صحت دولت ، داشتن\nيك خانه خوب است یاضد آن ؟ بالضرور شخص مذکور علم ، صحت ، سرمایه ، خانه را ترجیح\nخواهد داد و سایرین امثالش نیز با این عقیده شرکت داشته خواهند بود ولی سلاسل جهل آنقدر\nفکر آنها را درهم پیچیده که برای حصول این آمال با هم متحد شده نمیتوانند .\nاحوال ملل پس مانده که بدرد خود دانسته و آرزوی صحت را هم دارند ولی بعلت\nتفرقه آمال وعدم تشريك مساعی و اتحاد فکر چاره کرده نمیتوانند عیناً مانند امثلة فوق است .\nولی ملل مترقی امروزه با وجود آمال جداگانه و خصوصی که بحکم فطرت هر انسانی\nدارای آن میباشد در مطالب و حوا یج عمومی که آخراً مفادش هر فردی را متمتع و خوش\nبخت میگرداند باهم وحدت آمال داشته و به پیشرفت آن اتفاق دارند ! اتفاقی که نه از\nامروز بلکه از آغاز ترقیات و اصلاحات داخلی که اگر وقایع و حالات هر قوم مترقی فعلی را\nتدقیق کنیم می بینیم بدوآ نظر بفلانه احتیاج عمومی افراد شان فکراً و عملا با هم متحد شده\nو آنرا از پیش برده اند ، سپس فلانة احتیاجی را نظر بهمین سویه معنوی بوجود آورده\nو امروز که در تهیة غالب حوائج مهمه حیاتی موفق گشته اند بازهم در مطالب عالی تری\n\n٦٨١"}
{"book": "adl0986", "page": 1839, "text": "شماره (هفتم) سال دوم وحدت آمال (٥٣)\n\nيك نصب العين وايده آل عمومی را تعقیب مینمایند !\nمثلا : عموم افراد ملت بزرگ انا زونی فقط با يك آمال معين و متحد میل دارند تجمل مدنى و عظمت مقام علمی و ترق امور اقتصادی آنها همیشه نسبت بسایر ملل جهان بهتر و برتر باشد و درین عقیده نه تنها طبقات ممتاز و عالیه آنملت اتحاد دارند بلکه کاريگر های پست هم در این آمال شریک میباشند .\nكذا ملت آلمان آرزو دارند مفاخر گذشته حربی و صنعتی خود شانرا نسبت بزمان سابق خود خوبتر حاصل کرده در ملل جهان مقام بلندی داشته باشند لهذا این افتخار پرستی و عظمت جوئی را میتوان در هر فرد جدا گانه آنملت پیدا نمود ! وقس علیهذا در افراد ديگر ملل بزرگ امروز شك نيست ملت زكى و شجاع ما هم دارای آمال و آرزوهای سعادت جویانه بوده هرگا منفرداً هر فرد ملت ما را به پرسید ؛ افغان چطور باید زنده گی کند ؟ و چه افتخاری باید داشته باشد ؟ بدون مبالغه میتوان گفت هر فرد ملت ما آرزو دارد در مفاخر ملی بايد مالك الرقاب كل مشرق و در طرز حيات بهتر از سر ما به داران أمريك امرار نمایند ، روح عظمت جوئی ، تجمل خواهی فطری ملت ماست و تنها ملت ما بواسطه این روح بزرگ توانسته است که از اعصار قدیمه تا حال شرف و آبروی استقلال ملی خود را حفاظه کنند ، استعداد ، هوش ، ذكاء ، شجاعت ، اخلاق ملی را هم که بین اماثل و اقران خود بسزا دارا هستند فقط حالا چیزیکه در مدت ٦ صد سال ما را از زروه عظمت و ترقی بطرف انحطاط می کشاند وما با وجودیکه میدانیم مقهور حوادث روز مره شده و تلخی های حیات را متدرجاً می چشیم بآنهم نمیتوانیم مقابل سیر ناملایم حوادث پافشاری و مقاومت کرده و نگذاریم زاید ازین روزگار باما جسارت نماید این است که ما نسبت باین گونه پیش آمد و بدبختی وحدت آمال نداشته و در راه تامین و پیشرفت يك نصب العين خصوصی متحد نمى شويم . شك نيست ملل مترقية دنيا هم بدون يك وسیله معلوم نميتوانند در اطراف يك نصب العين واحده جمع وآمال خود شانرا بهم وفق داده و در پیشرفت آن متفقاً كوشيده بتوانند ! ولی صفات بارزه که آنها درینخصوص دارند عبارت از قناعت و تسلیم است ! یعنی وقتا که حوائج عمده ملی یا يك موضوع اجتماعی نسبت بمملکت شان از طرف دانا یان و\n\n٦٨٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1840, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (٥٤)\n\nخیر اندیشان ملی طرح و بمحضر عامه تقدیم میشود عموم افراد بدون لجاجت و تنبلی آنرا\nپذیرفته و در تعمیل آن بانهایت اخلاص و علاقه میکوشند!\nولی در مملکت ما بسا راز های مهم اجتماعی و بسی مواعظ سودمند ملی است که از دهن ها\nخارج شده در هوا تجزیه و یا از قلم ها نشئت کرده با صفحات کاغذ فرسوده و از صفحه هستی\nبکلی محو میگردد.\nخوشبختی را ما همه خوشبختی و بد بختی را بدبختی میدانیم ولی برای جلب خوبی و رفع بدی\nاتحاد فکر و آمال، شرکت عمل، بالاخره قناعت و تسلیم نداریم.\nهر گاه ما منفرداً یا مجتمعاً بسنجیم چه آمالی داریم! و حوائج ما در حیات بچه اندازه ایست!\nالبته تعداد آن خیلی زیاد ثابت میشود، ولی اگر بحوائج عمده و فعلی خود نظری کنیم میدانیم\nکه بعضی احتیاجات عمده داریم که زمینه اساسی برای تدارك و بوجود آوردن دیگر آرزوها\nو حوائج ما واقع میشوند آنگاه البته افکار و ارادات خود را صرف برای تهیه همین مطالب\nمصروف و مشغول ساخته دیگر آمال را مجالتاً تعطیل خواهیم نمود!\nمثلا: امروز میر ما اول ما آرزو و لازم داریم که دارای امنیت کامله داخلی بوده و\nدر ملت ما صلح و مسالمت موجود باشد و هيچيك قوه و اغراضی نتواند امنیت فعلی ما را\nبر هم زند.\n(٢): بسط عدل وداد: تا احدی اعم از عمال دولت و طبقات ممتازه الی يك فرد بزرگ\nو حمال بحقوق و آبرامش دیگری تجاوز نکرده هر کس از مال و جان و آبروی خود آسوده\nو مطمئن باشد.\n٣: نشر علم و معارف بمقصد باخبر شدن از راه و رسم حیات و فهمیدن تکالیف مذهب\nو اخلاق و امور اجتماعی و معاشرتی و غیره.\n٤: تنظیم و ترقی امور اقتصادیات: که خواه از راه زراعت و فلاحت است یا از طریق\nتجارت و حرفت و غیره این مقصد حاصل میشود.\nامروز باید این چهار موضوع آمال اساسی ملت ما باشد و ما باید همه این چهار عنصر\nعمدة حیاتی را نسبت بهر احتیاجی اهمیت داده و در ایجاد و تحصیل آن با همدیگر خود متحد\n\n٦٨٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1841, "text": "( ٥٥ )\nشمارة ( هفتم ) سال دوم\nوحدت آمال\nو نصب العین عمومی همۀ ما همین حوائج بوده باشد .\nالبته درینجا اعتراضی واقع خواهد شد که ملت ما البته در ایام گذشته هم خواهان\nهمین مطالب بوده اند ولی مرئی برای عملی شدن این مقصود حاضر و موجود نبود ! بلی\nماهم اعتراف داشته میگوئیم امروز در پیشرفت آمال ملی وحوایچ مملکتی فقط حکومات\nهستند که بیشتر معاضدت و همراهی میکنند لهذا سابقاً چند ناقصه دروطن موجود بودکه باید\nآمال عمومی وحدت نتوانسته و پیشرفتی نمیکرد مثلا : یکطرف پیشنهاد و القا آت مختلفی بجامعه\nشده مطالب ملی آنقدر درهم و پیچیده میشد که ملت حقیقتاً نمیتوانست بفهمد کدام\nاحتیاج خود را عمده تر دانسته وخواهان آن باشند ثانی بین آمال ونصب العین ملت ودولت\nتفاوت فاحشی بوده ملت چیزی احساس میکرد ودولت دیگر چیزیرا خواستار بود .\nولی امروز درطی يك پیش آمد سوء وبد بختی شدید تری ملت ما وهم عموم طبقات\nممتازة ما ملتفت شدند که تمام آن مطالبات گذشته ناقص و درهم بوده وما برای تهیه سعادت\nحقیقی قدمی نبرداشته بودیم .\nولی امروز بطوریکه در دیگر ملل پس مانده و مضطر قایدین و پیشوا یان نهضت\nو اصلاح پیدا شده و آمال ملی را وفق داده و خط حرکت معینی برای رفتار\nملت خود وضع میکنند خوش بختا نه ملت ما هم دا رای چنان قائد عاقل\nوخیر خواه شریفی مثل اعلحضرت محمد نادرشاه غازی است .\nامروز بطوریکه ما در سطور گذشته حوائج عمدۀ ملی را متذکر شدیم عیناً احساس\nمیکنیم که این مطالب از آمال حکومت حاضرة ما بوده وهمه مواد آنرا در خط حرکت\nدولت مقرر وجزو پرو گرام خود ساخته اند .\nفقط برای درك این سعادت حالا چیزیکه در کار است همانا قناعت وتسلیم ومعا ضدت\nوهمراهی ملت وسایر ارباب اداره است بادولت، دیگر طرف چون برای تأمین وپخته شدن\nيك مقصد وقت وزمان وقوه درکار است ملت ما با یستی عجالتاً همین مطالب را هدف\nمقصود خود قرار داده متوجه شوند تا هرگونه موانع را از سرراه همین آما ل برطرف\nکرده و با يك نصب العين واحد خیلی صادقانه در پیشرفت این مقاصد با مساعدت فکری\n٦٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1842, "text": "( ٥٦ )\nشماره ( هفتم ) سال دوم\nمجلة كابل\n\nو عملی ومالی با حکومت خود همدرد و هعمنان شده افکار و معنویات خود شان را از هر گونه\nآلا یش منزه و در عزم و استقامت خود فتوری راه ندهند .\nاین است سرجوش بختی و کلید مخازن سعادت ! یعنی اگر اقوام جهان با قائدین\nخبير ور هنمایان صديق و بصیر خود همدل و هم عنان شده و متحداً برای پیشرفت يك مقصدی\nحرکت می نمایند البته به نقطه مطلوب سعادت زود تر واصل خواهند گردید .\n\nاقتباس و ترجمه از مقتطف\nدولت ، حکومت ، رعیت\n\nدولت و خانواده : خوبیست دولت را بخانواده تشبیه کنیم و حکومت را پدر و مادر ،\nرعیت را اولاد ، قانون را عادتها و تقلید های موروثی و وطن را خانه و مسکن خوانیم\nتا معنی دولت پوره معلوم شود . بلی خانواده دولتی است كوچك ودولت خانه واده ایست\nبزرگ و از مجموع ارکان فوق هريك صورت میگیرد و دولت هم مانند خا نواده اقسام\nو انواع است و طوریکه در بعض خانواده پدر ومادر سختگیر بوده اولاد را محض ازبرای\nمنفعت خود تحت تسخیر می آرند . و بعضی تسلط ابويت را از روی حکمت نفوذ میدهند\nو بدين وسيله اسباب هدایت اولاد و سعادت منزل را فراهم می آرند و در بعض خانواده\nارکان و اعضا از هم پاشیده و پریشان میباشد و بلای بخل وحسد بیخکن آن می شود همچنین\nدر برابر اقسام فوق انواع حکومت است که بعضی رعیت را خاص از برای اغراض خود\nاستثمار و تسخیر می نماید مانند دهقان که گاو را خاص برای کائی خود بشیار وقلبه میاندازد\nو بعض حکومت صالحه بوده تسلطش را در بهبود وصلاح حال رعیت بذل می نماید .\nو بعض دولت از عناصر مختلفه مرکب میباشد و افراد شان تربیت درست نمي شود از پنجبه\nاز طرفی بخرابی یکدیگر میکوشند واز طرفی بویرانی دولت و رهائی از قید آن سعی مینمایند .\nو از انواع دولت و خانواده است : نوع قديم ، نوع جدید ، حر ، محافظ مقید ، مطلق العنان\nجاهل ، عاقل .\n٦٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1843, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1844, "text": "باغ شاهی\nجلال آباد\n\nمنزل باغ\nقندهار"}
{"book": "adl0986", "page": 1845, "text": "شماره (هفتم) سال دوم دولت، حکومت، رعیت (57)\n\nاقتصاد عام و تدبیر منزلی: مشابهت در بین دولت و خانواده منحصر باداره سیاسی نبوده بلکه در احوال اقتصادي نيز مشابهت کامل دارند. اسراف و امساك، تلف ساختن مال سوء استعمال دران، جهل در تحصیل موارد و طريق تقسیم و رویهمرفته بسیار چیزهاست که در خانواده و دولت هردو جریان داشته؛ اگرچه عیار طبعاً مختلف است زیرا چنانچه گفتیم خانواده دولت كوچك است و دولت خانه واده بزرگ.\nاتصال در بین خانه واده و دولت به تشبیه محض نیست بلکه اتصال تدریجی و نشو و نماهم در بین هردو قائم است و فرد یعنی طفل در استحکام این اتصال می افزاید چنانکه نخست در جمعیت خانواده معنی گذاره و الفت را با غیر می آموزد و قواعدیکه بارشاد والدین بدان رفتار کرده اولین درس عملیۀ اوست در انقیاد و فرمانبري شريعت، محبتش بخانه دان کریم خود و فخر به شعائر مقدس موروثی و علاقه مندی بخانه و مسکن و اولاد های همسایه که با آنها بازی میکند همه اینها شعور اخلاص را در طفل پیدا میکند. فوائد تعاون را با غیر از هنگامیکه با افراد خانه دان خود بتفرج و تماشا برآمده عملی دانسته.\nاصل دولت: بسیاری مردم در بین دولت و حکومت فرق نمیکنند. بلی دولت عبارتست از جمع مردمی که بفطرۀ انتظام یافته اند برای تحقیق مصلحت عام سیاسی و این مصلحت را برای جامعه بالذات و برای فرد بالواسطه ایجاد میکنند. و این جمع با دولت دارای تسلط (بمعنی متعارف) وقتی میشود که (نخست) دارای ادوات سیاسی شوند این ادوات را حکومت گویند قوام حکومت بهیئتی است از مأمورین که ایشانرا حکام گویند.\nدوم شرائع وقواعد مدونه یا مستظهره فراهم آرند تا حدود این تسلط عامه و طریق تنفیذ آن را معین سازد.\nاز بیان فوق ظاهر شد که حکومت همین قوه متسلطه است در مجتمع سیاسی یا آله ایست که خواهش های دولت را نفوذ می بخشد. چه شکل آن ملکی باشد یا جمهوری و چه نیابی باشد یا استبدادی. همین آله است که قوه دولت را متمثل میسازد و تغیر بدین حقائق راه نمی یابد مگر در هنگامیکه حکومت؛ محکوم نفوذ خواهشات دیگران گردد و دستخوش اهل مصلحت شود و این اهل مصلحت از دیگر جماعتهای متجاوز باشند و درینوقت حکومت را\n\n۹۸۶"}
{"book": "adl0986", "page": 1846, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (۵۸)\n\nحکومت اجنبی قاهر گویند اگر چه در شکل خود بر تازه ترین اصول دیمو گرافی باشد .\nمبادین انتظام سیاسی از حین حدوث اشراف عام سیاسی نشأت نموده و خضوع منتظمین بقواعد او از وقتی است که ذریعهٔ نخست ترکب پذیرفت و بتوالد بسیار شد تا قبیله گشت بعض افراد قبیله در اطراف براي صيد وشكار ؛ بشكل دسته های فوج مجتمعاً می بر آمدند برای هر جماعتی از مردم که در دوری از تعاون واشتراک داخل شدند ازین اشراف سیاسی و خضوع بايشان چاره نبوده . اما طریقهٔ متممهٔ عبارتست از حدوث سلطان یا هیئت معین محدود تا از شیونات انتظام اداره نموده و افراد را با وامر صادره ازان خاضع سازد .\n( در وویسن ) همین رای را تائید میکند و قرابت نسب را اساس انتظام دولی میداند و در کتاب ( دولت ) خود میگوید : تاریخ حکومت در آغاز خود نزد تمامی شعبه های راقیه حتماً یکی میباشد ومبادرین آن در نظام عائلی جلوه گر میشود و احوال امم تاریخی را استدلال گرفته و میگوید : تنظیم اجتماعی و تأسیس حکومتها که ازو نشأت کرده همین مولود قرابت است ونخستین روابط مبنی علیه اجتماعی و دواعی اصلیه که تسلط حکومتی را پیدا کرده در اصل یکی است ـ و عبارتست از قرابت نسب خواه نسب صحیح باشد خواه تلفیقی و آمیختگی .\n( نشو و نمای اوضاع حکومت ) . . . و از بهر آن قبیله ( رولا ) را مثال می آوریم این قبیله كوچك در اطراف سوریه فرود آمد و متشكل باوضاع حقوقی بدوی بوده در عصرهای گذشته بتوالد وتناسل افزونی بسیار گرفت وچون تنگی معیشت وقلت چراگاه باستيلا بر ( حوران ) وادار ش نمود و املاك آنحدود را در ملکیت خویش در آورد و مردم را اسیر گرفته دست بر مال و مواشی آنها دراز کرد درینوقت وضع شرعی این قبیله تغیر پذیرفت . چرا ؟ از بهر آنکه احوال طاریه خواهان طریقه های تازه است در معاملهٔ مغلوبین وادارهٔ شیون واملاك شان وحفظ امن در بین آنها رویهمرفته تعین علائق بین غالب و مغلوب و غیره ضروریات تازهٔ شرعی همه نتیجهٔ این احوال است متا خرین اجتماعی میگویند : ( احکام بسبب تغیر زمانه ها تغیر می پذیرد ) .\n( شیخ نوری ابن شعلان ) سردار این قبیله ناچار شد واجراآت اداری را فرا گرفت . . .\n\n٦٨٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1847, "text": "( ٥٩ )\nشماره ( هفتم ) سال دوم\nدولت ، حکومت ، رعیت\n\nموافق باین احوال ولی عادات سلف و تقلید های قبیله را نیز حفاظت کرد و از پنجهٔ ( قاضی بزرگ ) در جماعت خود گردید .... و دران زمانه ها سه وظیفه در دست داشت که عبارت از قضا و تشریع و اجرا بوده یعنی تسلط تنفیذی\nلاجرم این انتظام اهلی قیام بر صحت نسب داشت و از همان وحدات موتلفه و جماعات اصلیه اساس و ارکان دولت ترکب پذیرفت . و این در وقتی بود که افراد این جماعتها کلوخ را مسکن ساخته از گل قرار گاه ثابتی برای خود تهیه میدیدند و غزاة فاتح گردیده اراده و خواهش خود را بر مغلوبین اجرا میداشتند .\nو اگر گوئیم : این عناصر جدید اجتماعی که از هجرت و غلبه و کسب پیدا شده در انتظام دولت دارای مقام اول است باز هم مبالغه نبوده و بلکه بعضی علما مانند استاد ( کومونس ) تملك خاص را نخستین باعث تاسیس دولت میدانند ..\nو بنابرین آغاز دولت از هنگامی است که اولین شخص بر منافع مشترکه در بین عموم دست دراز کرده .\nولیکن قبائل وقتیکه استقرار گرفتند و نمو پذیرفته بسیار شدند قاعده تنازع بقا را فرا میگیرند . و غالباً اتحاد بر قاعده استعباد اجرا مییابد چنانکه غالب مغلوب را بنده و برده میگیرد . و گاهی بر اساس امتزاج و اختلاط صلحی اختیاری جریان مییابد . بدیهی است که از امثال این احوال و معاملات شرائطی پیدا میشود که تسلط يك فرقه بر دیگری از ان ظهور میکند و این شرایع در هر دو نوع صلحی و حربی بر مطالبی دلیل میشود که احوال طاری بعد از اتحاد مقتضی آنست .\n\n٦٨٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1848, "text": "( ٦٠ )\nمجلة کابل\nشماره ( هفتم ) سال دوم\nعالم تاریخ\nنگارش . م غبار\nافغانستان و نگاهی بتاريخ آن\n( ١٧ )\nافغان در هندوستان\nسلاطین سوریه دهلی ( ٦ ) نفر از سال ٩٤٧ تا ٩٦٤ قمری .\nما در قسمت ( ١٦ ) گفتیم بعد از انکه سلطنت مغل ها در هند استقرار یافت هنوز\nرؤسای افغان وملت هند در صدد طرد مغل و اعادهٔ دولت قدیم افغانی بودند ، چونکه در\nمرور چندین قرن سلطه مدنی وسیاسی واقتصادی افغان در سر تا سر هند نه با ندریجه ها\nبسط یافته بود که قوم یگا نه تری جای آنرا بتواند بسهولت گرفت . لہذا از همان بدو\nو رود بابر در اکثر حصص مملکت هند شعله های انقلاب بلند شد و بابر را تا زنده بود\nبخود مشغول داشت ، عاقبت هجوم این سیلا بهای مدهش خلف بابر همایون را ازجا برداشت\nبنوعیکه او فقط در اصفهان آنهم با تحمل مشکلات استاده شده توانست .\nپیشرو این انقلابها در عهد همایون همان شخصیت بزرگ و معروف افغان فرید خان\nبن حسن سور بن ابراهیم ملقب به شیر خان بود که پسآنها شیر شاه شد شیرخان در عهد همایون\nحکومت قلعه چنار در دست داشت و نقشه طرد مغل را در آنجا طرح نمود . همایون\nدر سال ٩٣٨ قمری بغرض دفع شیرخان بالذات عسکر به رهتاس کشید ولی مقاومت شیر خان\nاو را بمصالحه وعودت مجبور ساخت .\n٦٨٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1849, "text": "طلبه افغانستان در تورکیا که شامل مکاتب عسکری و در لیسه ( قله لی ) شامل تعلیم میباشند ."}
{"book": "adl0986", "page": 1850, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1851, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم \nافغان در هندوستان\n(٦١)\n\nدرین ضمن شهزاده علاؤ الدین پسر سلطان بهلول لودی که در دربار بهادر شاه گجراتی\nزنده گی میکرد چهل هزار سواره افغان بهمرسانده و به سپه سالاری پسر رشید خود تا تارخان\nبفتح پایتخت دهلی عزیمت نمود. همایون بمدافعه پرداخت و بد بختانه تا تار خان لودی در\nمیدان جنگ کشته و جمعیت او پراگنده و مغلوب شد، متعاقباً همایون بفتح مالوه و گجرات\nمشغول گردید، ولی زحمات و مدافعات مردانه رؤسای افغان و بهادر شاه گجراتی در سالهای\n940 - 941 بالآخره منجر بناکامی همایون گردید، همایون نیز در عزم خود فتوری احساس کرده\nو بنشه افیون پناه برد. شیر خان که به توحید و اتحاد افغانها مصروف و در حوالی رهتاس\nمنتظر فرصتی بود در 943 علنا اعلان استقلال کرد و در 944 سلطان محمود شهریار بنگاله را\nشکسته و دولت خود را در آنحدود مستقر ساخت .\n\nهمایون بناچار در صدد دفع دشمن بزرگ بر آمد و نخست عسکر کشیده قلعه چنار را\nدر حوالی جانپور بعداز ششماه محاصره از غازیخان سور جرنیل شیر شاه اشغال ، و در اوایل\n945 باتفاق سلطان محمود پادشاه فراری بنگاله عزیمت آن مملکت نمود. شیرخان پسر خود\nجلال خان سور را در برا بر همایون سوق کرده و او موضع کدهی را ( میان ولا يتين\nبها ر و بنگاله ) مستحکم ساخته مقدمة الجيش همایون و سر دار نامی او جها نگیر بيك\nمغل را مغلوب نمود، ولی همایون با لذات کدهی را مسخر کرده و بلا فاصله بشهر کور\nپایتخت بنگا له بتاخت ، شیرخان کور را تخلیه و همایون اشغال نمود ، بعد ازسه ماه همایون\nپایتخت کور را که پسان بجنت آباد موسوم شد بسردا ران خود جها نگیر و ا برا هیم بیگ\nمغل تحویل داده و خود عازم اگره گردید، شیرخان که در محا رب تدابیر مخصوصی داشت\nفوری در حدود جوسار جلو دشمن را گرفت و سه ماه همایون را بجنگلهای مختلفی مشغول\nداشت و با لآخره چنان هجوم محکم و مد هشی بدشمن برد که آنها قهراً بآب گنگ فرو رفتند\nو شهزاده محمد مرزای مغل باهشت هزار عسکر خاصه در یکنقطه غرقاب فنا گردید ،\nو الحاصل در نتیجه این جنگ بزرگ که در اوایل سال 946 بوقوع پیوست اردوی مغل\nتباه و همایون با مشکلات زیاد به مدد یکی از سقوهای نظامی موفق بفرار گردید ، شیرخان\n\n٦٩٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1852, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٢ )\n\nبلافاصله ولایت قنوج را از شهزاده محمد سلطان مغل و بنگاله را از جهانگیر و ابراهیم بيك مغل و ولایت الور را از شهزاده هندال مرزا و کامران مرزای مغل فتح کرده و آنها را یکسره بجانب همایون در آگره دواند ، و متعاقباً قطب خان پسر دلیر خود را با قطعات عسکری بعبور از رود بار گنگ و تسخیر مما لك آنر وی آب فرمان داد .\nهمایون اردوی معظمی بسرداری هاشم حسین سلطان و یادگار ناصر مرزا و سکندر سلطان که از شهزاده های جنگجوی مغل بودند در مقابل شهزاده افغان سوق نمود و جنگ طرفین در نواح کالپی اتفاق او فتاد ، شهزاده افغان با قلت لشکر خود آنقدر جوا نمردانه پافشاری نمود تا خودش و عسکرش بکلی دريك منطقه شهید شدند ، همایون ازین فتح بزرگ دلاور شده و بنوعیکه فرشته میگوید باصد هزار سوار تازه نفس در حدود قنوج آب گنگا را عبور نمود ، و شیرخان در حالیکه سوگ پسر داشت با پنجاه هزار سوار افغان در مقابل دشمن شتافت . ایندفعه محارب افغان و مغل یکماه طول کشید و حمله های تند دسته های سواره افغان ار دوی مغل را خسته ساخته بود تا اینکه شیر خان در عا شوراي ٩٤٧ بيك حمله عمومی و قطعی اقدام کرد ، این حمله باندازه مهیب و محکم بود که همایون بار دوی خود پنج میل دو بد تا باب گنگ رسیده و رود با ر را عبور نمود ، اما شیر خان دیگر نمیخواست بدشمن مجالی فرار و زنده گی دهد لهذا به تعقیب آنها مشغول گردید ، نهیب شیر خان چنان هولی در قلب مغل افگنده بود که همایون راه آگره را گذاشته و بجانب لاهور و پنجاب شتا فت ، هنوز همایون در لاهور نفس نگرفته بود که شیرخان مثل شیری پدیدار شد ، بنا چار همایون پنجاب را گذاشته و بجانب اقصی سند جنوبی فرار کرده و برادر او کامران مرزا با فاتح مشهور هند خواجه کلان بيك مغل بعجله راه کابل برداشت ، هندال مرزا نیز قصبه لهری را در سند گزاشته و راه گریز جانب زابلستان ( قندهار ) پیش گرفت .\nباینحساب شیرخان عجالتاً دشمن مغلی را از صحنه هند یکسره بجانب شرق رانده بود ، اما همایون مدتی در سند سرگردان بوده عاقبت در ٩٤٩ بافغانستان پناه برده و از آنجا باصفهان پایتخت طهماسب الحسینی شاه فارس شتافت . شیرخان بعد از اینکه همایون را تا خوشاب\n\n٦٩١"}
{"book": "adl0986", "page": 1853, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم \nافغان در هندوستان\n( ٦٣ )\n\nپنجاب تعقیب کرده بر گشته در حوالي كوهستان نندنه و بالنات قلعهٔ نظامی ساخته و موسوم بقلعه رهتاس گردا نید ، وخود بجانب هند بصفت شهنشاه کل هندوستان حركت نمود ، وبعد از ورد بآگره ولايت بنگاله را که دارای حدود مشخص وتقریباً مستقل بود پارچه پارچه کرده بحکام متعددي سپرد ، متعاقباً عسکر كشيده ولایت مالوه را اشغال و بعمال شیر شاهی تحویل داد . بعد از كمي شير شاه قلعة مشهور رتپهور را فتح كرد و در سال دیگر ( ٩٥٠ ) ولایت ملتان را از تصرف بلوچها کشید ، وقلعه را پسین را در نتيجه محارب متعدده از راجه پور نمل گرفت . شیر شاه بعد ازین فتوحات عسکر به تسخیر ولایتمار وار کشید و مالديو نام راجه ولایت نا كور وجود هپو ر را که از عظیمترین قوت های هندو بود در نواح اجمير بشکست ، شیر شاه درین محاربه بقول مورخین هشتاد هزار سواره افغان داشت و دوازده هزار راجپورت را در یکمیدان معدوم نمود . بهرحال شیر شاه پس ازین فتح بزرگ بسهولت قلعه چتور را اشتغال نمود وخودش در شهور ٩٥٢ در حاليكه معر و قترین قلاع جنگی هندوستان ( قلعه کالنجر ) را در محاصره کشیده بود ، دراثر نارنجکی که سهواً در مخزن جباخانهای او آتش گرفت ، سوخته و همینکه قلعه مفتوح شد رخت بسرای دیگر کشید ، محمد قاسم مینویسد شیر شاه در حالیکہ بآتش سوخته و در بستر نزع او فتاده بود هر گاهی که بهوش می آمد صاحب منصبان نظامی و عساکر دلیر خود را بهجوم قلعه فرمان میداد ، شاعري تاریخ فوت این پادشاه را درین دوبیت اظهار نمود :\nشیر شاهی که از مهابت او شیر و بزآب را بهم میخورد\nچون برفت از جهان بدار بقا گشت تاریخ او ز آتش مرد\nشیر شاه یکی از مشهور و لایق ترین پادشاهان آسیاست و بقول فرشته دورهٔ تحصیلات او در شهر جانپور که مرکز علمای آنعهد بود بپایان رسیده است . مورخین هنداو را بشدت عقل وشجاعت ، عفت وعدالت میستایند ، واقعاً کار نامهای سیاسی و نظامی ومدنی او کمتر نظیری در تاریخ هندوارد ، ترتیبات سیاسی و اداری شیر شاه نه تنها از طرف اخلاف مغلی او تعقیب گردید بلکه تا امروز قسماً از طرف زمامدا ران هند سرمشق زندگی شمرده میشود ، وما\n\n٦٩٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1854, "text": "شماره (هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٤ )\nاگر خواسته باشیم اشارتی باین مطالب نمائيم لا محاله سخن بدراز کشد ومقالت بطول\nانجامد ، پس تعریف وتاریخ این شخصیت زبر دست افغان را حواله بآینده و مقاله مخصوصی\nمینمائیم .\nبعد ازشیرشاه پسراوشهزاده جلال خان ملقب بسلطان سلیم شاه قدم به تخت سلطنت هند\nگذاشت وتاسال ٩٦٠ تاج شاهی در سر داشت ، سلیم شاه در مدت العمر گرفتار خانه\nجنگی ها بود ، چونکه او به مامورین بزرگ پدر بد بین بود و اکثرا محبوس میداشت\nولهذا غالباً دو چارعصیان های طوایف نیازی و گکرهای پنجاب گردید ، بعلاوه سلیم طبعی\nداشت خود بین وخود خواه ازان رو امرای دولت ازو آزرده خاطر بودند ودر امور\nمملکت صمیما نه معاونت نمیکردند ، معهذاسلیم پاد شاه شجاع ومدنیت پرور بود چنانیکه برتمام\nعصیان های داخله خاتمه داد وهنگامیکه شنید همایون شاه بغرض استرداد هند عسکر بسند\nکشیده بسرعت از شهر دهلی عزیمت سند نمود و همایون قبل از مقابله عودت کرد . سلیم\nعمرانات مملکت مخصوصاً ازبدر را آباد نگهداشت ودر سرك مشهور شیرشاهی که از نیلاب\nتا بنگاله در طول ٢٢٥٠ میل ممتد و در هر دومیل دارای کاروانسرائی بود ، میان هر دو کار\nوانسرای پدرمنزلگاهی دیگر بساخت و بروش شیرشاه در آن اسپان پوسته وموذن وامام\nوطباخ خانه مفصلی بگماشت ، سلیم بفضلا وعلما سخت احترام مینمود چنانیکه شخصاً کفش\nدر پیش پای شیخ تره طبیب بهاري می گذاشت . علی ای حال سلیم شاه در ٩٦٠ قرین\nدنیا را وداع گفت .\nشهزاده فیروز پسر ١٢ ساله سلیم بعد از مرگ پدر در قلعه گوا لیار تا ج سلطنت بسر نهاد\nولی عمر پاد شاهی او بسی کوتاه بود واز سه روز تجاوز نه نمود .\nمبارزخان سور بن نظام خان برا در زاده شیرشاه که خسر بوره سلیم بود پس از سه روز\nپادشاهی خواهر زاده خود فیزر شاه بهوای سلطنت برخاسته و آنشاه بیگناه را شهید وخودش\nبلقب سلطان محمد شاه عادل ( پسان عدلی شد ) اعلان سلطنت نمود . عدلی پادشاه عیاشی بود\nواحساسات ملت را موقعي نمیگذاشت لهذا يکنفر بقال هندو همبوي نامی را که بمساعدت\nاتفاق در ردیف ما مورین داخل شده بود صاحب اختيار مملکت ساخت وخود در آغوش\n۹۹۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1855, "text": "( ٦٥ )\nشمارۀ ( هفتم ) سال دوم\nافغان در هندوستان\n\nوسیع عشرت پرتاب گردید . افغانها اورا باصطلاح هند اند هلی ( نابینا ) نام نهادند و خود\nسر مخالفت افراشتند ، نخست روساي افغان کرانی و متعاقباً افغانهای سوری علم عصیان برداشتند\nاین عصیان ها آنقدر قوت گرفت تا آنکه ابراهیم خان سر کرده سوریها خود را ابراهیم شاه\nاعلان کرد و بلا فاصله عسکر کشیده شهر های دهلی و آگره را فتح نمود ، عدلی بنا چار راه\nفرار پیش گرفت و در ممالك چنار مرکز اختیار نمود .\nاین انقلابات داخله در هر سری هوای سروری دمید لہذا احمد خان سور نائب الحكومه\nپنجاب که از ضعف عدلی و پاد شاهی ابراهیم شاه شنید خود را اسکندر شاه خوانده وعسكر\nبه پایتخت هندوستان کشید در نتیجه حربی که بین او و ابراهیم شاه واقع شد ابراهیم مغلوب\nوفرار ودهلی و آگره بدست سکندر شاه افتاد ، عدلی در محارب عاصی ها هنوز مشغول بودو\nدر حالیکه مکرراً ابراهیم شاه را شکسته بود بجنگ محمد خان کوریه در کالپي اشتغال داشت\nمسلم است برای دشمن خارجی موقعی مناسبتر ازین بدست نمی آمد ، پس همایون رقیب قدیم\nقدم در عرصۀ هند گزاشت و بيك حمله قوای پریشان ومتتشت سکندر شاه را شکسته آگره\nو دهلی را مسخر نمود ، شاهان متعددۀ افغان از خواب غفلت بیدار شدند ولي چه سود که\nمشتی بازداشتند ، معهذا عدلی همت به تخلیص آگره و دهلی گماشت واردوئی فراهم کرد،\nدر عین حال خوشبختانه همایون پادشه از بام افتاد واردوی عدلی در کمال سختی دشمن را\nشکستند و آگره و دهلی را مسترد نمودند ، این وقایع در سال ٩٦٣ قمری اتفاق افتاد . یکسال\nبعد بیرم تركمان که صاحب منصب زبردستی بود بنام پادشاه صغیر مغل اکبر جلال الدین\nهجوم شدیدی بدهلی برد درین هجوم بقال قدیم همیوی سپه سالار عدلی اسیر و پایتخت\nهندوستان یکبار دیگر بدست مغل افتاد ، ازین بعد است که تاج و تخت هندوستان افغانها را\nوداع گفت .\nاما عدلی ها تا هنوز در ماورای آب گنگ مشغول سر کوبی رقبای داخله خود بود تا آنکه\nعاقبت از دست خضر خان افغان پسر محمد خان کوریه کشته گردید وسلسلۀ سلاطین سور\nبا او خاتمه یافت ، خضر خان همان شخصی است که خود را بها در شاه نامیده و در ولایات\n٦٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1856, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجلۀ کابل (٦٦)\n\nپورب علم استقلال بر افراشته بود.\nبعد از عدلی اگرچه رؤسای افغان برای تخلیص هند از دست مغل کوشیدند ولی موفق نشدند چه نفاقهای داخله بکلی کار آنها را ساخته و قوای شان را متلاشا و پریشان کرده بود، چنانیکه یکبار شیرخان سور پسر عدلی با چهل هزار سوارهٔ افغان بقصد انتزاع دهلی و آگره رود بار لنگارا عبور نمود اما از مقابلات علیقلیخان و بهادرخان سرداران افغانی سیستان که بطرفداری اکبر می جنگیدند مغلوب و ناکام گردید.\nجلال الدین اکبر بالتدریج نه در دهلی و آگره بلکه در سر تا سر مملکت هند دولتهای افغانی را یکی بعد دیگری مستأصل ساخت، وازان بعد تاظهور احمد شاه ابدالی افغان قدم دیگر پادشاه فاتح افغان در پایتخت هندوستان نرسید، معهذا اکبر با عداوت شدیدی که با جنس افغان داشت از وجود افاغنه در هند بی نیاز شده نتوانست، چه افغانها در سیاست واداره و اقتصاد مملکت هند تسلط و نفوذ تامی معناً و مادةً داشتند، واین نه تنها اکبر بوجود افغان ها احتیاج داشت بلکه اخلاف او تا زمان انقراض خود ها بدست انگلیز دو چار این احتیاج بودند، برای فهم این مطلب تاریخهای هند و کورکانی ها با قصه های مهمی موجود و کشاده است.\n\nترجمه احمد علی خان مترجم فرانسه\n«اسیا در قرن هفت»\n\nکتابی که بنده میخواهم ترجمه آنرا به تدریج تحت ملاحظه قارین محترم مجله کابل بگذارم اصلا کتابی است تالیف موسیو «رونه گروسه» M. Reme Grousset مورخ فرانسه که به «اثا بودا» معنون میباشد. مطالب عمده آن شرح مسافرت دو نفر زوار چینائی است که\n\n٦٩٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1857, "text": "شماره (هفتم) سال دوم آسیا در قرن هفت (۶۷)\n\nدر قرن ۷ مسیحی یکی از راه بحار جنوبی ( اوقیا نوس کبیر ـ بحیره هند ) ودیگری از راه صحرای وبی و پامیر و افغانستان بقصد زیارت معابد بودائی هند عازم شده بودند . تاریخچه مسافرت آنها حایز معلومات کافی تاریخی ، جغرافیائی وصنعتی نسبت آسیای قرن ۷ و امپراطوریهای معظمه آندوره وتوسعه دیانت بودائی وکثرت معابد شان در افغانستان عزیز میباشد . چون ما از جزئیات مسائل بودائی کتاب مذکور صرف نظر کرده مطالبی را که بیشتر پهلوی تاریخی وجغرافیائی داشته باشد اقتباس میکنیم و در بعضی جاها ممکن در حصه افغانستان آن ضمناً معلومات جدیدی هم علاوه کنیم آنرا باسم « اسیا در قرن هفت » یاد کرده به اشاعه اش اقدام میکنیم .\n\nمقدمه\n\nدنیای کهن در طی مراحل متمادی قرون حیاتی خویش بسی نشیب وفراز ترقی وزوال بالاخره هستی و نیستی اقوام مختلفه مثل : کلدانی ها ، آثوري ها ، فنيقی ها مصر ی ها یونانی ها ، رومن ها ، بودائی ها اعراب را دیده است که هريك دريك عصر معين ، دريك حصه معینه کره مخصوصاً قطعه آسیا و باز علی الخصوص در حصه جنوب مرکز آن که اروپائیان معمولا بواسطه قرابت آن به اروپا آنرا آسياي قريب می نامند کسب ظهور کرده است .\nهمین طور دنیای بو دائی نیز در عصر خویش یعنی در اوائل قرون وسطي که به قرن ۷ مسیحی مصادف میشود ، در حا ليکه ملل مغرب زمین در ظلمت عادات وحشت ناك قرون وسطی دامنگیر بودند و طلوع آتی رومن ها در پرده خفا بود یکی از بزرگترین ادوار مدنیت را كه از بسی معنی باتمدن اتن واسكندريه مقایسه میشود حایز بود . بلی درین عصر روح حیات سیاسی ، فکری ، مذهبی ، صنعتی در کالبد مشرق دمیده دراثر دیانت واحده بودائي در همه قطعات مشرق زمین از سیلان گرفته تا آخرین جزیره مجمع الجزائر جاپان يك نسيم مدنيت وانسانتی در وزش بود . این عصر که مقارن ظهور دیانت مقدسه اسلام\n\n٦٩٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1858, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٨ )\n\nمیباشد چین آشیان پیدایش افکار بشری بشمار رفته به منتهای عروج خود رسیده بود.\nبالآخره این عصر، عصر زیارتهای بزرگ گفته میشود چه يك عده زوارهای جسور\nچينائی که هم ردیف کاشفین بزرگ امروزی میباشند انواع خطرات مهلك را متحمل شده\nاز راه بحار و صحراهای بی پایان اسیا بقصد معاینه و زیارت نواحی متبرکه خودشان یعنی\nمناطق رود گنگا بر آمده اند. ما از شرح مسافرت شان که بهترین شواهد حال و وضعیت\nنقاط مختلفه اسیای آنوقته بودند تا درجه بخوبی به وضعیت عمومی اسیا و افغانستان\nعزیز خویش و ترقیات بلند صنعت بودائی که در انوقت به منتهای عروج بود اطلاعی\nبهم رسانیده می توانیم.\nاسیا در قرن ۷ حایز چهار یا ۵ امپراطوريهاي عظيم ومقتدری بود مانند امپراطوری\nتنگ های Tang چین، امپراطوری ترکان که از منچوریا تا سواحل رود اکسوس وسعت\nداشت امپراطوری ساسانیان در تمام ایران امروزی و ارمنستان، امپراطوري\nها رشا Harsha در تمام هند شمالی بالآخره كمي دورتر در آسیای صغیر وسواحل قریب مندی\nترانه امپراطوری رومن شرقی بوده است. در غرب مصادف این همه امپراطوری های عظیم\nو مقتدر شرق امپراطوری فرانك ها در تمام خاك فرانسه، آلمان، سویس یعنی اروپای\nمرکزی و غربی حکمرانی میکرد.\n\nفصل اول\n\nعصر سلحشوري چين\n\nطوریکه در اوائل قرون وسطی یعنی بعد از سقوط امپراطوری ملی قدیم هـنـهای\nچینائی که با امپراطوری رومن غربی مصادف بودند توده بشری در شرق اقصي بهم آمیخته\nشده است نظیران کم وندرتاً اتفاق افتاده است مدت دو قرن از ٤ تا ٥ اقوام ترك ومغل\nکه باهن های اروپا قرابتی داشتند در مناطق چین سلطنت کرده عادات خشن و بربری تاتار را\nبا بقایای مدنیت قدیمه چین مخلوط نمودند.\n\n٦٩٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1859, "text": "شماره (هفتم) سال دوم آسیا در قرن هفت (69)\n\nبالآخره در اوائل قرن 5 یکی از خانواده های ترک تاتار (To - pa تو - پا) که در\nسیاست از دیگران ماهر تر بودند و بعد ها به سلاطین وی (Wei) موسوم میشوند قبایل\nخود را مجتمع کرده مذهب چین را قبول و تقریباً مدت 150 سال بکمال عظمت و قوت\nو نسبتاً به ارامی در چین شمالی سلطنت کردند. تا اینکه از سنه 453 مسیحی یکی ازین\nشاهان چین و تاتار خانواده وی موسوم به تو - پاسین Top a - Suin داخل مذهب\nبودا گردید. اگرچه دین بودا چیز تازه واردی در چین نبود و از 4 قرن قبل\nدر انمملکت طرف پرستش واقع شده بود طوریکه ابتدا امپراطوران قدیم\nچین و بعد چندین شاهان مهاجم بربری چین شمالی آنرا پذیرفته بودند لیکن بودائی\nشدن شاهان خاندان وی اهمیت مخصوصه داشت و آن این است که امپراطوران جنوبی\nنانکن چون قبلا پیرو مذهب بودا بودند در اثر قبول کردن شاهان شمال دین بودا در سراسر\nچین عمومیت پیدا کرده دیری نگذشته بود که دین رسمی گردید. چنانچه ازین پیشرفت های\nبودائی یادگار های فنا ناپذیری «دخمه های معابد» «ین - کنک» (Yun - Kang)\nولانک - من Long - Men مانده است که جلوه و صفائی مجسمه های آن با هیکل تراشی های بزرگترین\nکلیسای های اروپا همسری میکند. این رینساس صنعتی که باریتساس رومن قرن 11 اروپا مشابهت\nتام دارد، هنگامیکه خانواده منور چین ملی سوی Souei در اثر متمدن ساختن شمالی\nو جنوبی عظیمیت دیرینه امپراطوری قدیم چین را احیا نمود رویه ساده تری را در زمینه\nصنعت معمول ساخت. در مدت قلیل 28 سال (617 - 589) سلطه سوی ها کارخانه جات\nهیکل تراشی چین و بوديك فعالیت زیاد بخرج داده شاهکاری های متعددی بعرصه شهود\nنهاد؛ سپس دوباره در اثر حماقت و نا اهلی امپراطور دوم خاندان سوی جنگهای داخلی\nشروع شده خوانین هر ایالت بین خود میجنگیدند. امروز ما بخوبی رویه این گونه\nجنگ های داخلی چین و نتایج فلاکت اشتمال آنرا که همیشه این مملکت عظیم را دوچار\nآلام نموده و سد راه پیشرفت آن شده است میشناسیم. در ان عصر یکی از عوامل\nشورش های داخلی چین وجود بربرهائی بوده است که در صحرای گوبی در اطراف تمام\n\n698"}
{"book": "adl0986", "page": 1860, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجلة کابل (70)\n\nمغا بر دیوار کبیر چین افتاده بودند .\nشعرای «تنگ» Tang که بعد از تکمیل صورت توحید چین و یکدوره آرماش آن\nمجدداً روزگار پر آشوب انقلاب را معاینه میکنند، نا امیدی که در اثر برگشت اغتشاش\nو تشنج های هزار ساله چین در خود احساس می نمودند چنین تصویر کرده اند : «چون\nآتش جنگ و جدال مجدداً در شهر چنگ ـــ نگان Teh-Ang-Ngan (1) افروخته\nشده است، کسی امروز یافت نمیشود که از ته قلب مسرور باشد ـــ سوارانی که سر تا پا غرق\nآهن میباشند پایتخت امپراطوری را احاطه کرده اند ـــ پاغنده های آبدار\nبرف روی پارچه علم ها یخ بسته و آنها را وز مین ساخته است ـــ آواز\nخشمگین باد با صدای طبل توام بسمع میرسد ـــ مجدداً بار عصری فرا رسیده که رئیس\nکوچکیکه بر صد نفر حکم دارد، نسبت به شخص عالم بصیر بنظر احترام دیده میشود .»\n«و چنگ» Wei-Tcheng شاعر معاصر وی (643) که قلم را کنار گذاشته\nدر ردیف سربازان جنگ داخل میشود چنین می نویسد :\n«چون شورش دوباره در مملکت تولید شده است خامه را کنار میگذارم تا بمسائل\nجنگ فکر کنم ـــ اگر بعضی تجاوز و پلان های جنگی ناقص و بی نتیجه شد،\nاگر امید ها به نا امیدی مبدل گردید اقلاً استقامت من برپا است عصائی لازم دارم تا به راه افتم\nو قمچینی احتیاج دارم تا اسپم را برانم ، اینك میروم و خود را به خدمت امپراطور تفویض\nمیکنم متمنیم امپراطور بمن ریسمانی بدهد تا رئیس شورشیان را خفه کنم و سلاح مظفرانه من\nجسارت دشمنان ما را بی پا کند ـــ از راه های کج و معوج به قلة کوها برمیآیم و دوباره\nبه جلگه فرود میآیم، بالای شاخسار خشك درختان پرنده ها از برودت سرما میلرزند\nشغالها شبانه در کوه قوله میکشند. در مقابل اضطراب بی پایان چنین جنگ هر کسی\nتحمل نمیتواند مگر اشخاص جنگی که در دل استقامت متینی داشته باشند» .\nپس طوریکه ملاحظه میکنیم آتش اغتشاش سر از نو در خرمن حیات چین افتاده\n\n(1) پایتخت قدیم چین\n\n699"}
{"book": "adl0986", "page": 1861, "text": "( ۷۱ )\nشماره ( هفتم ) سال دوم\nآسیا در قرن هفت\nخان هر ایالت قبائل خود را جمع کرده به ایالت مجاور در زد و خورد است ، هر کس میرود\nو به خانی ملحق میشود . رئیسی که شاعر اخیرا لذکر ، و چنگ ، رفته باو متوصل میشود\nشخص جوانی است موسوم به لی شومن ( Li - Che - Min ) که در آنی باسم تی تسونگ\nکیر Tai- Tsong امپرا طور کل چین شده به نیروی بازو وفکر رسای خویش امپرا طوری\nپریشان چین را استقرار می‌بخشد ، و مجدداً مدنیت چینائی را برای سه صد سال دیگر\nاحیا میکند .\nلی یوان ( Li - Vuan ) پدر لی شومن ، خان قبیله تنگ ، ( Tang ) حکمران\nحربی ایالت شانسی ( Chan - Si ) اصلا شخص شریف و مامور امینی بود که بواسطه\nاعتدال فکر طرف دوستی همگان واقع شده بود .\nچون ازین قبیل شورش های چین و نتایج آن بخوبی مسبوق بود ، برای اینکه بخطری\nمواجهه نشود همیشه نسبت به امپرا طور صداقت و وفا شعاری را محافظه کرده\nاز تعهدات خود بسهولت نمیگذشت .\nلی شومن با وجود صغر سن ( مشار الیه در سال ٥٩٧ تولد شده درین فرصت ۲۰ ساله\nبود ) حوادث تاریخی در بارهای چین و کلمات حکیمانه را یاد داشت . چون تیول پدر او\nیکنوع حرکت دائمی در مقابل تاخت و تاز ترکان بود حیات چادر نشینی و رویه زندگانی\nدر باری خانواده سلطنتی « سوی » ها که از قشنگ ترین ، عیاش ترین ، و مجلل ترین دربارهای\nشرق اقصی بشمار میرفت به « لی شوین » جوان روحیات فلسفه کنفیسیوس را تزریق نموده بود .\nاگر چه بعدها اوصافش دگرگون شده بعضی لکه ها در رایاتش تولید میشود ، بهر جهت\nفعلا شخص با اخلاق گفته میشود که جرئت فوق العاده ، اطمینان و تصمیمات متین ، حیله\nورشادت در وجود او تعادل خوبی نموده برای چینائی های عصر خویش شخص کاملی بحساب\nمیرفت .\nاین فرصتی است که هرج و مرج حزبی در سراسر امپرا طوری نفوذ نموده ) امپراطور\nدوم خاندان « سوی » موسوم به « یوان ـ تی » ( Vuan - Ti ) است از حقوق سلطنتی کشیده\nدر محل ينك ـ چو ( Vuang - Tchou ) در عقب « رودخانه نیل » حیات کناره گیری\n\n۷۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1862, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ۷۲ )\n\nبسر میبرد و ژنرال های او در هر ایالت بین خود می جنگیدند. چون لی شومین جوان در ایالت « شانسی » حایز اطمینان و اعتبار متین حربی بود و با چندین خان ترک روابطه دوستانه خوبی داشت و علاوه برین سازش های مخفی با مامورین مختلفه دربار امپراطوری نموده بود پرده و نا شعاری پدرش را پاره نمود . برای اینکه دست پدرش را در اجراآت خویش توام کند و او را مجبور سازد تا به اقدامات او برعلیه خاندان امپراطوری تن دردهد حیله خوبی بکار برد طوریکه « تاریخ تنگ ها » مینویسد « لی شومن » با یکی از خواجه گان حرم امپراطوری رابطه پیدا کرده بار فهما نید یکی از دخترانی را که نامزد امپراطور میباشد به پدرش تقدیم کند ، چون دختر بلاشبهه قشنگ بود « لیوان » بلا تردید تحفه خطر ناک را قبول کرد . سپس « لی شومن » به ملاحظه پدرش رسانید که دختر موصوفه نامزد امپراطور بوده وحرف چین چنین تقاضا میکند که چون کسی از دختران حرم امپراطوری را مخفیانه بگیرد بایستی کشته شود . « لیوان جتکه خورده متعجب شد . لاکن چه سود تفکر فایده ندارد کار از کار رفته بود و تجویزی موفق به صلاح نمیشد . لذا حکم داد تا تابعینش تمام به اقامتگاه اونی - یوان ( Tai - Yuan ) پایتخت ایالت « شانسی » فعلی مجتمع شده صف ارائی کنند . معذالك از اظهارات وفا شعارانه خود نسبت به امپراطور خود داری نکرده چنین اظهار میکرد که سبب سلاح بر داشتنم این است تا حقوق امپراطور را از سایر مدعیان برها نم بدین منوال زمینه آر زوی لی شوسن تهیه شد ، قشون او مرتب شد . و چون به حیله سازی شخص ممتازی بود از در حیله های حربی با ترکان طرح مصالحه و دوستی ریخت طو ریکه این همسایگان خطرناك ۵۰۰ نفر پیاده نظام انتخابی و دو هزار اسپ باو امداد کردند . از طرف دیگر خوا هرش « ليش » ( Liche ) که مانند برادر خود در اسپ سواری ماهر بود « جواهرات و نقره باب خود را فروخته ۱۰۰۰۰ نفر مهیا کرد. چندی نگذشته بود که لی شو سن دارای ۶۰۰۰۰ سرباز جنگی شد که هر کدام تا مرگ باو ایستاده بودند مدت تقریباً ٤ سال ( ٦٢٢ - ٦١٨ ) ایالت به ایالت رفته به دسته های پریشان چین مقابله و بر آنها حکمرانی نمود .\n\n۷۰۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1863, "text": "( ۷۳ )\nآسیا در قرن هفت\nشماره ( هفتم ) سال دوم\n\nدرین فرصت موفقیت مساعدتی کرده , محل , یانگ رتسو ( Vaang - Tseu ) منسوبین بارگاه امپراطوری از شورش عمومی استفاده کرده امپراطور اصلی را بقتل رسانیدند در نتیجه تحاشی لیوان نائل شده خود را منتقم امپراطور اعلان کرد و باین عنوان بنام آخرین امپراطور خانواده «سوی» نیابت عمومی تمام امپراطوری را ادعا نمود . طوریکه بعد ها بملاحظه میرسد در اثر تحریکات پسر خود از سلطنت دست کشید . لي شوسن امپراطور مقتدر کل چین میگردد ( ۶۱۸ ) ( ناتمام )\n\nاندرز\nیکی نصیحت من گوش دار و فرمان کن\nکه از نصیحت سود آن کند که فرمان کرد\nهمه بصلح گرای وهمه مدارا کن\nکه از مدا را کردن ستوده گردد مرد\nاگر چه قوت داری و عدت بسیار\nبگرد صلح در آی و بگرد جنگ مگرد\nنه هر که دارد شمشیر حرب باید ساخت\nنه هر که دارد فا زهر زهر باید خورد\nابوالفتح بستی\n\n۷۰۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1864, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (74)\n\nمطبوعات\n\nبقلم سرور خان جویا\n«مطبوعات و نشریات ما»\nو اسباب ترقی آنها\nدر زمره این سلسله مقالاتی که بنام «مطبوعات و نشریات ما» در شماره های گذشته کابل منتشر گردید، هرگاه قارئین محترم بخاطر داشته باشند سخنی چند در اهمیت و پیدایش مطبوعات و نشریات گفته و سطوری از تاریخ رواج و طرز آغاز و انجام آنها در وطن نوشتیم تنها تفصیل مبسوطی از جریده منتشره عصر اعلیحضرت شیرعلیخان را به قارئین وعده داده و همچنان تشریح بعضی نظریاتی در علل ترقی مطبوعات و نشریات وطنی را هم پیش خود اراده کرده بودیم که در آینده تهیه و بسلسله مقالات اولی ضمیمه نمائیم اينك میرویم تا بدواً ایفای وعد نموده و پس ازان در اظهار نظریات خویشتن پردازیم.\nتفصيل شمس النهار:\nجریده مشهوره و منثوره عهد زمامداری اعلیحضرت شير على خان را كه ما در شماره 14 کابل بكثرت اقوال دانشمندان شمس الاخبارش یاد کرده و برخی تفصیلات شنیده گی در ترکیب و ترتیب آن نگاشته بودیم خوشبختانه\n\n703"}
{"book": "adl0986", "page": 1865, "text": "شماره (هفتم) سال دوم \nمطبوعات و نشریات ما\n(75)\n\nدرین روزها باثر جستجوی بسیار یکی از نمرات آن بدست آمد و معلوم شد که شمس النهار است.\nجریده شمس النهار عبارت از مجموعه هفته واریست در 16 صفحه بقطع 20 + 32\nسانتیم طبع آن سنگی کاغدش فلسکیپ سفید است نصف صحیفهٔ اولش به کلیشه مزین است\nکه در بین يك حاشیه منقش بنقطهٔ وسطی دایره سیاهی رسم شده که ازان سیاهی بخط سفید\n(شمس النهار کابل) خوانده می شود دوطرف دایره را نقش ایستادهٔ در شیر با شمشیرهائی\nکه در دست های راست دارند احاطه کرده اند و به حصهٔ زیرین این دایره اشکال دو اژدهائی\nمرتسم میباشد که سرهای آنها بطرف دم برگشته و دهن های آنها بشکم شیرها مصادف است.\nچند بیتی هم در اطراف این کلیشه بنسبت اسم و رسم همان جریده مرقوم است.\nسال تاسیس جریده نیز از همین شمارهٔ آن که بدست آمده معلوم می شود چه شمارهٔ\nموصوف شمارهٔ یازده هم سال اول و تاریخش 23 ذیحجه 1290 هـ قمری میباشد\nو مدت نشریات او را نظر به علاوهٔ شمس النهار که در شماره های بیشتر کابل تاریخ طبع آنرا\n1294 نشان داده ایم فعلا همین سه سال و چند ماه باید دانست تا در آینده آخرین\nهنگام سقوط آن معلوم شود.\nمندرجات آن بعضی مقالات اجتماعی اخلاقی، خبرهای داخله و خارجه است. مهتمم\nنشر این جریده مرحوم میرزا عبدالعلی خان و محل طبع و نشر بالا حصار کابل بوده\nاز قاضی عبدالقادر خان ذکری درین شماره نیافتم و آنچه ما را بی نهایت دچار تأسف\nداشته اینست که این مجموعه در اثر مرور ایام و عدم مواظبت در نگهداشت آن بحدی کهنه\nو فرسوده شده که حصهٔ زیرین همين يك شماره از حدود نصف جدا شده و بکلی معدوم است\nورنه میتوانستم بعضی مقالات را اقتباس و یا امضای نویسندگان آنرا ظاهر میساختم\nو گمان غالب اسم نگارنده مسئول آنهم در سر و آخر مجموعه در ردیف همان اوراق\nمفقوده نامعلوم شده باشد، چه اسم مهتمم را هم از عبارت يك اشتهاري که برای دعوت\nاشتراك شمس النهار در صفحهٔ (3) آن انتشار یافته فهمیدیم. بهرحال اگرچه تمام مقالات\nو خبرهای خارجه و داخله آن از آغاز الی انجام مکمل نیست بازهم بی مناسبت نخواهد\nبود چند سطری از اخبار داخله آن را که در زیر عنوان خبر کابل در صفحهٔ 16 مرقوم\n\n704"}
{"book": "adl0986", "page": 1866, "text": "( ٧٦ ) مجلۀ کابل شماره ( هفتم ) سال دوم\n\nاست بطور يك نمونه درينجا نقل كنم.\n\nخبر کابل\n\n«موسم سردی با وجود گذشتن ایام سرما بشدت است راه های قندهار و ترکستان\nیکقلم مسدود است دیروز داك قندهار در عرصۀ بيست و دو يوم به نهایت صعوبت وارد\nکابل گردید زمین یکقلم تا يك بجه یخ بسته میباشد سواره در کابل درین روزها از جائی بجائی\nرفتن بسا دشوار، دیروز شجاعت وشرافت نشان حسين عليخان تولمشر (۱) صاحب\nبهادر بمعۀ داؤد شاخان سرغندمشر (۲) صاحب بهادر حاضر حضور بندگان اشرف گردیده\nبعرض همایون رسانیدند که در ماه ذی حجه فقط یکصدضرب تفنگ ورست دك (۳) یعنی\nسنیدر و يك و نيم صد ضرب تفنگ رفل از کارخانه های کابل تیار گردیده داخل میگزین گردیدند\nبنده گان اشرف بسبب قلت استفسار فرمودند تولمشر صاحب بها در مبین گردانید که درین\nسال ٠٠٠٠٠٠ » ٤\nاما علل ترقی مطبوعات ما\nیکرشته مطالب دیگری را که بنام علل ترقی مطبوعات و نشریات میخواهیم از نظریات\nخویش بنویسیم، ولو ، این نظریات شخصی وحسی نویسنده بوده و بطور كلي تطبيقات علمی\nو فنی نداشته باشد اما چون بعقیدۀ علما و اهل فن اغلب علم از تجربه گرفته شده و همچنان\nوقتی بنظر تدقیق دیده شود بسا گذارشات دنیا و دیدنی های عالم است که خود بخود در گفتار\nو کردار مورد استعمال اجتماعات بشری قرار یافته و می یابند بعضی ها قدیمی و از اصل علم\nاتخاذ شده که عوام از مآخذ آن بی اطلاعند و برخي بمرور زمان تازه بتازه نوته شده وبعد\nاز جزوی تغیراتی مقامات علمی بخود میگیرند ، ازین رو بی دلیل نخواهد بود اگر اهل دانش\nبه تجربۀ بعضی اشخاص باذوق اهمیتی را قایل شوند چنانچه بین عوام ما هم ضرب المثلی است\nکه میگویند : نزد حکیم چه میروی پیش سر گذشت برو !\n\n(۱) تولمیشر بزبان افغانی سپه سالار را میگفتند (۲) نائب سار (۳) دنباله پر\n( ٤ ) بقیۀ خبر ازین حدود در نصف پاره گی حصۀ زیرین صفحه آمده ونا معلوم است .\n\n٧٠٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1867, "text": "( ۷۷ ) مطبوعات ونشريات ما شماره (هفتم) سال دوم\n\nما هم بهمین جرأت هر گاه تجربیات و شنیده گي هائی را درین مقالهٔ خود گنجانیده و بمعرض انتشار گذاریم شاید دور از فایده نبوده و بغرض ترقی مطبوعات ونشريات ما تا اندازهٔ محل استفاده واقع گردد.\nاز زمانیکه مطبوعات و نشریات در وطن رواج یافته مخصوصاً درعرصهٔ بیست و دوسال اخیر که جراید و مجلات وطنی به تعدد ظاهر شده اند وقتی بشمریم تقریباً متجاوز از سی دستگاه مؤسسه های نشریات می شوند که بسیاری آن تا کنون دایر هستند و همین طور از هفتاد نفرهم نویسندگان معروف و مسئولی که اسمای شان درسر لوحهٔ جراید ثبت است بیشتر بحساب می آید باستثنای محررین مشهور دیگری که همیشه در جراید و مجلات مقالاتی داده و تراجمي فرستاده اند که اگر آنها را هم بشمار آریم عدهٔ عمومی از دو صد نفر تجاوز میکند ، با اینها کمتر رسایلی بنظر می خورد که نشر آن در راه انتباه جامعه وتعميم معارف وطن مفید ثابت گردیده ودستهٔ قلیلی اهل ذوق بوده وهستند که نگارش آنها به نهضت های عقلانی و تیقظات روحانی خدماتی انجام داده وبدهند ، باقی اکثر مطابع بی لزوم از کار فرسوده شده اند و اغلب نویسندگان عبث قلم فرسائی کرده وعمری ضایع ساخته اند گویا علت العلل اینهمه عقب مانده گی ها عدم دقت در رموز ترقی وتوسعهٔ مطبوعات ونشريات از طرف ناشرين و بی ذوقی و کم حوصله گی نگارنده ها در تغير مسالك و فقدان تشویقات از جانب بزرگان و متنفذين مملکت بوده است وبس .\nهر مؤسسه در اوایل تاسیس خواه دولتی باشد و خواه ملی چه مطبوعات و نشریات باشد وچه از صنعت وحرفت دیگری دارای یکنوع نواقص است که بمرور زمان سال بسال بلكه ماه در ماه باید از عواید خودش یا وجوه دیگری نواقص آن اصلاح ومراتب مترقی را می پیماید و اگر صاحبان مؤسسه ها وضعیت و موقعیت مادی و معنوی آنها را مراقبت نکرده واز وقت های لازمه غفلت نمودند وموسسات بحالت اولی باقی ماند یا از آب وتاب اوفتاده ولو در ادامه و بقای آن زحمتی هم بکشند بی حاصل گفته خواهد شد .\nعیناً همین حالت را پیدا می کند اداره و نگارش مجلات وجرائد یاروز نامه جات وقتی\n\n٧٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1868, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ۷۸ )\n\nمدیران جراید و نگارندگان مسئول خام ذوقی و تنگ حوصله گی نشانداده و در ایام\nمشغولیت شان اظهار بی ثباتی مینمایند آنها اکثر برای دوره های کوتاهی يك جریده را\nدایر ساخته همینکه از نشر آن منافع محسوسی ندیدند و یا کمترین تهدیدی شده و خساره کشیدند\nبزودی دست از کار کشیده پیشه های دیگری اختیار می نمایند بلکه علت کلی اینچنین کم استقامتی\nو دلسردی ناشرین و نویسنده ها در محیط و جامعه که روحیات ملی ضعیف است فقدان حس\nوطن پروری و معارف دوستی بزرگان متنفذ و عدم تشویقات ایشان شمرده خواهد شد ؛ یاری کردن\nو دلداری افراد کاریا زنده نگاشتن و از سقوط باز داشتن مؤسسات چه همینطور که مؤسسات\nبدوام کار از وارسی های مالکین در ترمیم و توسعه آن مکمل وقوی میگردند افراد\nو اشخاص مربوطین آنها هم هر چه يك مسلك مدت های بیشتری اشتغال ورزند بصیر\nو خبیر گردیده در همان فن تخصیص می یابند ، برای آنکه فکر خوا ننده ها مشوش نشده\nو مطالب خویش را بسهولت ذهن نشین کرده باشیم خوب است اول از مطابع واصول\nطباعت ذکری کنیم .\nمطابع سنگی و حروفی ( سربی ) هر کدام دارای انواع خواص ومزایاتی هستند\nو در هر کجائی اهل خبره بمقتضیات احتیاجات ومراعات اقتصادیات از آنها بيك طرزی\nکار گرفته اند در اوایل زمان رواج مطابع در دنیا اگرچه مطابع حروفی مقدم تر اختراع\nشده و بهتر وزودتر کار میداد اما مطابع سنگی بمناسبات آسانی کار و ارزانی قیمت بیشتر محل\nاستفاده و رفع کننده احتیاجات اهل علم واقع می شد ندچنانچه مورخین اختراع لیتوگراف\n(چاپ سنگی) را هم در اثر همین نظریات مینویسند : که سند فلارن مخترع لیتوگراف\nبواسطه مایوسی وی از نداشتن پول مکفی مصارف مطبعه حروفی برای طبع آثار مدونه\nخودش در صدد اختراع چاپ سنگی بر آمده و با لآخره کامیاب گردید ، همچنان زمانه های\nبعد تری که مطابع حروفی با نظافت وسرعت کار جنبه سهولت و قلت قیمت را هم پیدا کرد\nبحدی رواج یافته و عمومیت گرفت که باستثنای کارهای رنگه وجزویات دیگر در امور\nعمده عمومی مطبوعات ونشریات کسی نام چاپ سنگی را هم نمیگرفت .\n\n۷۰۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1869, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مطبوعات و نشریات ما ( ۷۹ )\n\nگذشته از قیمت اجرت طبع به قیمت لوازم و مقیاس استفاده از مطبوعات هم\nگماندارم مطابع حروفی بر سنگی چندین مرتبه رجحانتی داشته باشد :\nاولا چیدن حروف و بستن زیر ماشین و طبع کردن در مطبع حروفی کمتر وقت میخواهد\nنسبت به نوشتن و کوپیه کردن و چاپ نمودن در چاپخانه سنگی ، باز ماشین سنگی اگر\nدر ساعت ۲۰۰ قطعه طبع کند حروفی در ساعت ٤۰۰ و ٥۰۰ نسخه از طبع بیرون میدهد .\nثانیاً ماشین حروفی بعلت سرعت کار و کم گرفتن وقت ارزان تر تمام می شود\nبه نسبت سنگی .\nثالثاً مصارف عمده مطبوعات کاغذ است و بلکه میتوان گفت یگانه علت پیشرفت\nمطبوعات هم نظر باستعداد خریداری عوام از نرخ کاغذ بدست می‌آید چرا که قیمت کاغذ را\nمطابع از حق الزحمۀ طبع کتب و مجلات یا جراید بیشتر اتخاذ میکند و گرانی قیمت کاغذ\nچون مانع استفادۀ عوام گردید به تنزل مطبوعات تمام خواهد شد از ینرو ممکن است\nادعا کنیم چاپ مطابع حروفی بروی هر کاغذ نالایق خوش و خواناست در صورتیکه\nبرای مطابع سنگی کاغذ های خوبتر و صافتر لازم است بالخاصه اثر مطابع سنگی بدون\nکاغذ های خوب قابل دیدن نیست چه رسد بخواندن\nرابعاً زبان فارسی معمول وطن ما وقتی در مطابع سنگی چاپ شود باید حتمی بواسطۀ\nخوشخطی بشیوۀ نستعلیق باشد و اگر در حروفی بطبع برسد همان شیوۀ فعلی عمر بی عربیست\nشاید نویسندگان هموطن ملتفت شده باشند که برای آموختن عوام یا تعمیم سواد در طبقاتی\nکه کمتر خواننده هستند و میخواهند در تعلیم و تعلم سواد پیشرفتی حاصل کنند حروفی يك\nسبك مرتب تقسیمات مکملی داشته و سهل تر است بالنسبه خط نستعلیق در چاپ حروفی،\nحروف هجی بعضی دو شکل و برخی چهار شکل دارد آلانیکه در رسم الخط نستعلیق ممکن است\nحروف بطور مختلفی تغیر صورت پیدا کند مخصوصاً اگر شکست نوشته شود شیوه و سلیقه\nکتاب واجد چندین اشکال و صور عجیب و غریبی واقع میگردد .\nخامساً در مطابع حروفی قبل از ینکه صفحات برای طبع حاضر شوند حتی در حین\n\n۷۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1870, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (۸۰)\n\nچاپ کردن اگر اغلاطی بنظر بیاید تصحیح آن بآسانی صورت میگیرد بلکه اگر تغیر و تبدیل\nبعضی جملات و مضمون ها هم لازم بیفتد امکان پذیر است اما تصحیح روی سنگ دشوار\nبل تبدیل جمله و مضامین در آوان طبع کردن ناممکن است و همچنان در اختتام طبع ، حروف\nبرای کار دیگر زود تر آماده می شود به نسبت سنگی که از مطبعه لیتو گراف فراغت کار\nاول را حاصل کرده و دفعه دوم کار لازمی از و گرفته شود .\nغرض تفاوت های بسیاری بین این مطابع خواهد بود که در نظر اهل فن بهتر و بیشتر\nآشکار است و قصور نشود قضیه ما ازین نگارش تنها مذمت مطابع سنگی و تعریف از مطابع\nحروفی است مقصد ما ترقی مطبوعات است که از نقطه نظر خصوصیت و اهمیت و اقتصاد\nکدام مطبعه خوبتر و بیشتر در راه نشريات يك مملکتی خدمت کرده میتواند تا بعضی\nهمقطاران با ما هم آواز شده و بلکه افرادیکه قوه واقتدار خدمت درین راه دارند بکوشند\nطوریکه شاید و باید از قوه بفعل آمده مطابع جدید حروفی بکثرت درین خطه وارد شده\nو يك انقلابی در طرز عمل مطبوعات ونشريات ایجاد گردد چه امروزه مطابعی که در مملکت\nما ازان کار گرفته می شود باستثناى يك مطبعه عمومی مکمل مرکز و يك مطبعه كوچك\nهرات باقی تماماً مطابع سنگی وهمان ساخت و سيستم قديمي است بدون آنکه این ماشین ها\nاوقات نویسندگان و خواننده ها را ضایع ساخته و ذوق مسلکی شان را خفه کند حاصلی\nنخواهد داشت ، بهر صورت تبدیل این مطابع برای ما ضروری است اما وسایلی لازم است\nکه از راه سهل تر و سریعترى بمقصد نزديك شويم ، اگر بيكمراتبه از حکومت تمنا كنيم\nتمام این مطابع را معطل کرده و در ولايات يك يك مطابع جديد حروفي وارد وداير كنند\nالبته این امر تا اندازه دور از اقتصاديات مملکتی است چرا حكومت ما امور مدنی\nضرورتری در پیش رو خواهد داشت که در مقابل آنها مسئله مطبوعات آنقدرها اولی تر\nحساب نشود ، بلی طریق سهل تری از تجربیات خود كه باين مقاله متذکر می شویم\nبمقصد نزديك تر خواهد بود .\nبراي تاسيس يك دستگاه مختصر ماشين ولوازم مطبعه حروفی که از عهده کلیه امور\n\n۷۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1871, "text": "محصلین افغانی در مکاتب عسکری تورکیا که مخصوصاً در لیسه های ( قباطاس ) بروسه\nو قطمونی شامل تعلیم میباشند ."}
{"book": "adl0986", "page": 1872, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1873, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم\nمطبوعات و نشریات ما\n( ۸۱ )\n\nطباعت و صحافت ابتدائی يك ولایت برآمده بتواند تا اندازهٔ چهل هزار روپیه مصارف کافیست و این مبلغ بطوریکه در ولایت هرات ما ذریعهٔ شرکاء شرکت اقتصاد گرد آمده مطبعهٔ دانش دایر گردید اگر اهل ذوق در سایر ولایات ماهم سرمایه داران نواحی منسوبهٔ خویش را تشویق کنند بطور یقین فی مابین صاحب ثروتان آنولا يكعده حساسی هستند که بترقیات علمی و معارف وطن علاقه داشته و به انعقاد اينچنين يك شركتی بکمال خوشوقتی اقدام نمايند ، هیچ شك نیست که این شرکاء برعلاوه آنکه ازین اقدام اسم نيك و شهرتی را مالک شوند از مزد کار مطبعه منافع مالی هم برده باشند وقتیکه مطبعه دایر گشت و شرکاء برویه انتفاع آشنا گردیدند بمدت کمی خود بخود در صدد توسعه و ترقی مطابع خواهند برآمد طریقهٔ دومی آنست که هر گاه اهل ذوق نخواهند بسرمایه داران تکلیفی وارد آورده و یا اززوق آنها کار بگیرند فقط به مدیران جراید متوسل شده توجهٔ آنها را باین مطلب معطوف بدارند هم نایل بمقصود خواهند شد مدیران جرائد علاوه بريك مبلغ مصارف سالیانه نشریات خود که پیش از خرج کردن سرمایهٔ نقدی او شان گفته می شود بذریعهٔ همان مطابع فرسوده از حق الطبع دفاتر و بروات وغیره امور طباعت و صحافت دوایر دولتی ولایات هم يكمبلغ کافی تحصیل مینمایند که اگر محصول یکساله یا دوساله همان مطبعه را با سرمایهٔ جریدهٔ خویش منضم ساخته و براى تاسيس يك مطبعهٔ حروفی صرف کنند يقين واثق است كه اين مطابع بعلاوه انجام امورات طباعت دوایر رسمی کارهای نشریات ملی ، اعلان ها و دفاتر تجارتی راهم انجام داده عواید معتنا بهی روی هم خواهد گذاشت .\n( باقیدارد )\n\n۷۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1874, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۸۲ )\n\nتقریظ\nو انتقاد\n\nبقلم جناب قاری عبدالله خان\n\n— انتقاد —\n( ۲ )\nبعضی اسمای عربی که در آخرشان تاء اصلی و از خود کلمه است تحت قاعده اصالة و امثال آن داخل نیست و تنوین آن در هنگام فتحۀ آخر بصورت الف نوشته میشود مثل : اثباتاً ، موقتاً و غیره که ت در آنها اصلی ست .\nدیگر از اسمای عربی مستعمل در فارسی اجرا ، اجزا ، صحرا و غیره است که در آخر این اسما در اصل همزه میباشد ولی فارسی زبانها دران تصرف کرده و همزه را از نوشته و تلفظ هر دو انداخته اند و ازینجهت وقتیکه بکلمۀ ما بعد وصل شوند در آخر آنها یا زیاده می شود مانند : اجرای نهر و اجزای نسخه و صحرای وسیع . چه از قاعده مقرره است در فارسی که در آخر اسمای مختوم بالف در حال وصل بما بعد ( یا ) اضافه میکنند .\nبعضی همان همزه اصلی را رد کرده و چنین مینویسند : اجراء نهر و اجزاء نسخه و صحراء وسیع و غیره . مگر در حین الحاق تنوین اثبات همزه ضرور است. مثل : نسخه را اجزاء مطالعه کردم ولی تنوین درین اسما هم مطلقاً نوشته نمیشود و داخلند در حکم اسمای مختوم بتاء زائده . اگرچه در حال وقف تنوین این اسما الف تلفظ میشود . کلمۀ صحرا و امثال آن تنوین نمی خواهد .\nدر آخر بعضی از اسمای عربی یا نوشته میشود و صدای الف میدهد مانند : معنی ماوی ،\n\n۷۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1875, "text": "(۸۳)\nانتقاد\nشماره ( هفتم ) سال دوم\n\nصدی و غیره و این رسم الخط عربی است . اما رسم الخط فارسی در بین اینچنین کلمات تفرقه نموده معنی و امثال آنرا به یا و صدا و مانند آنرا بالف مینویسد . اگرچه ادیب دانشمند مؤلف لغت آموزگار ( صدا ) را بالف نوشتن خطا پنداشته ولی خطا نیست . بلکه شافیه در بحث رسم الخط می گوید : « بعضی همه این چنین کلمات را با لف مینویسد » . و ازین معلوم شد که نوشتن صدا را با لف از خود رسم الخط عربی فرا گرفته اند\nدر ( اولوالامر ) واو بعد از الف می نویسند . گویا این واو علامه ضمه الف است و تلفظ نمی شود و درین کلمه رسم الخط عربی موافقت باملای ترکی نموده در اعراب بالحروف .\nبعضی بجای لفظ زیاده یا از دیاد ( ایزاد ) می نویسند و این غلطی است فاحش چه ماده ایزاد و جوهر کلمه در زیاده و ازدیاد بمعنی فزونی اگرچه ( ز ، ی ، د ) میشود و نی ایزاد اگر از الفاظ عربی می بود باید مشتق بود از ی ، ز ، د ) که در این صورت فرضی اختلاف در ترتیب حروف و صورت هر دو واقع است و کلمه ازین حروف بدین ترتیب در لغات عرب نیا مده جز کلمۀ ( یزد ) که نام شهریست مشهور از ایران . و اگر بالفرض ایزاد از زیاده مشتق می بود هم بدین صورت تراشدادگی موجود نمی آمد بلکه بصورت اجاره و اجازه می آمد مثل ( آزاده ) و خود این لفظ : عربی نیست که گوئیم از زیاده اشتقاق یافته . تقدیم و تاخیر حروفی هم در لفظ ایزاد گفته نمیتوانیم چه کتب صرف کلماتی را که در حروف آنها تقدیم و تاخیری واقع میداند همه را ضبط کرده و لفظ ایزاد در ذیل هيچيك از آنها نیامده .\nشاید لفظ ایزاد تراشداد گی بعضی از کم سوادان همسایه های ما باشد که چندان بز بان عربی و قواعد آن آشنا نبوده و اکنون میخواهد این لفظ کم کم در نوشته های ما هم بطور غلط دخیل گردد . و ازین قبیل است لفظ ( تطمین ) که غلط و صحیح اطمینان است و تمام مردم اطمینان را میدانند و در کلام خود استعمال میکنند چه اصل اطمینان ( ط ، م ، ، ، ن و چار حرفی رباعی ) است و از کلمۀ چهار حرفی ابداً کلمۀ بروزن تفعیل نیامده .\n\n۷۱۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1876, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ٨٤ )\n\nکشفیات جدیده یا اخبار علمیه\n\nتراجم\nغسل اکسریز\nدر شفاخانه مموريل نيويارك طريقه غسل اکسریز ایجاد شده است بواسطه عمل مذکور\nتامدت دراز شعاعهای اکسریز بتمام جسم میافتد این معالجه برای مریضانی ایجاد شده است که\nبه مرض ( Iumours ) ( غدود ها ) گرفتار باشند ـ بدور این ماشین چهار چار پائی افتاده\nاست ، مریضها را بر چار پائی خوابانده بواسطه این شعاعها غسل میدهند ، داکتر فائیلا به\nانجمن ترقی سائنس ، امريكه این طریق علاج را بوضاحت بیان کرده میگوید که هنوز\nراجع به کامیابی آن رای صحیح خود را اظهار کرده نمیتوانم اما به تجربه اینقدر ثابت شده\nاست مریضانیکه به اکسریز عادی شفایاب نشده اند بواسطۀ این غسل تندرست گردیده اند\nحیوانات هم که تحت این معالجه گرفته شده نیز بهبودی حاصل کرده اند چنانچه موشهایی که\nباین مرض ( Iumours ) گرفتار بودند بعد از چند هفته صحتیاب شدند . ( معارف )\n\nتکه های لاستیکی\nبلاد مغرب تدابیر وطریقه هائیکه بغرض حفاظت افراد ملت خود اختیار میکنند برای\nاهالی مشرق باعث درس و بصیرت میباشند . اولین کوشش آنها این است که طفلیکه یکبار\nتولد یافته پیش از عمر طبیعی خود باید نمرد ، بغرض تکمیل این مدعا ، محکمه حفظان صحت ،\n\n۷۱۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1877, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم تراجم علمیه ( ٨٥ )\n\nرا اینقدر توسیع داده اندکه اول هیچ بچه مریض نمیشودو اگر شودهم برای صحت او سعی انتهای\nبکار برده میشود ، کوچه ها وبازار ها رو زا نه بدقت پاك کرده میشوند ، و نمیگذارند که\nعفونت پیدا شود ، بغرض تربیه و رضاعت اطفال مراکز عدیده قایم کرده اند ، و دا یما معاینه هاي\nطبی میشود برای نگرانی احوال و اشیای خوردنی وملبوسات وغیره هدايات لازمه تبلیغ\nمیشوند ، مدعا چیزیکه به صحت انسانی تعلق دارد در اهتمام آن فرو گذاشت کرده نشده ،\nنتیجه همین مساعی انسانی است که آدم های غربی قریب بعمر هشتاد سال یعنی بحدود عمر\nطبیعی میرسند ، و اطفال ٥ فیصد هم نمی میرند .\nبعد از رضاعت به تعلیم وتربیه اطفال بدقةی توجه خود را مبذول میکنند که هر بچه\nبنفس خود ملتی است مستقل ، گوئی اصلاح و خرابی طفل مرادف اصلاح وفساد كل ملت\nاست ، اندازه آن از يك وا قعه امریکا میشود ، طفلی بازی کنان نزديك پایه برق رسید ،\nبر سر سیم گدی پران را بند دیده شرزۀ او به هیجان آمده فوراً به پایه بالا شد ، دفعۀ ( رو )\nبرقی جاری شد و بچه بیهوش شده بر زمین افتاد وبطور خفیف صدمه یافت ، حا کم شهر ازین\nواقعه خبر شده به محکمۀ برق امر نمود که اینقدر رقم به والدین طفل بطور معاوضه بپردازید\nعلت این جزا را چنان بیان نمود که محکمۀ برق پایه را چرا بجای وبطوری نصب کرده اند\nکه بچه را باعث تشویق بالا شدن گشته .\nپس ظاهر است که درین ممالک برای علاج وراحت مریضان سر رشته شفا خانه هم\nبسیار اعلی خواهد بود ، درین ایام لاسلکی باوج خود است و مردم در خانه خود نشسته\nساز های تمام دنیا را شنیده میتوانند ، درممالك غربيه اين آلات بی سیم در شفاخانه هـا هم\nنصب کرده اند تا مریضها بهمراه معالجه خود تفریح هم نموده بتوانند ، اين آله فقط در يك\nاطاق شفا خانه نیست بلکه برای هر مریض آله جدا گانه است که نزديك بستر افتاده وقتيكه\nمریض خواهش کند آله را بگوشهای خود بماند ، یقیناً این گرفتن و ماندن آله آخرین\nسهولت بود لیکن اهالی مغرب اینقدر زحمت را هم بمریض گوارا نکرده این زحمت آنرا\nازاله نموده اند یعنی برای مریضان تکیه هاي را ساخته اند که درون آنها روی برق\n\n٧١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1878, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (٨٦)\n\nلاسلكي ميرود و مریض بی زحمت بالای تکیه سر خود را مانده موسیقی را شنیده میتواند. صحیح و یقینی است كه راز ترقی مملکتی در تعاون با همی حکومت و عوام است، ورعایا فقط به تحصیل علم وفن این را حس كرده میتواند.\n\nعنکبوت مقیاسی است برای موسم\n\nبسیار کم اشخاص واقف خواهند بود عنکبوتيکه به کنجهای خانه ها و کنار هاي باغها از نظر مردم دور خانه اوهن خود را میسازد در اصل خدمت بزرگ انسان را انجام میدهد وما ازان غافل هستیم، اكثر اوقات در باب موسم پیشگوئیها میکنیم و اين يك موضوعیست نهایت دلچسپ، اگر ما تار عنکبوت را به بینیم بوثوق کامل متعلق موسم آينده حكم كرده میتوانیم، زیرا عنکبوت قاعده دارد وقتیکه بارش نزديك باشد و ياطوفان آمدنی تارهای خورد خود را میکشد واگر این تغییر موسم دوام کردنی است بالكل ساكت و خاموش می نشیند، و اگر موسم از ابر وباد پاك خواهد شد تار خود را دراز دراز خواهد کشید، یعنی اگر عنکبوت مصروف عمل است بايد فهميد كه موسم بالكل صاف خواهد بود و اگر بیکار و پریشان حال شده نشسته است بدانید كه در موسم تکدر وخرابی پیدا خواهد شد.\nبايد دانست که عنکبوت در هر ٢٤ ساعت خانه خود را می بافد پس اگر خانه خود را تا غروب آفتاب مکمل کند بدانید که شب یقیناً بارش نخواهد شد.\n\nزبان و اخلاق انسانی\n\nپیشتر علمای فراست و قیافه اخلاق انسانی را از گوش، چشم، پیشانی و ساخت سر مطالعه میکردند ليكن حال از قرار علم جدید ( زبان ) ، آدم را ديده حدس صحیح ميزنند، اگر کسی زبان دراز داشته باشند نشانی است که صاف صاف وراست میگويد، واگر زبان\n\n٧١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1879, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم \nتراجم علمیه\n( ۸۷ )\n\nخورد باشد خلاف فوق حکیم میشود ، اگر زبان عریض باشد صاحب آن زبان ظریف و بسیار گو میباشد و راز دل خود را پنهان کرده نمیتواند ، اگر زبان شخصی دراز و پهن باشد باید نتیجه کشید که این آدم بقدر کفاف ذهین و آزاد است ، اگر زبان خورد و عریض باشد صاحب این زبان بسیار کذاب میباشد ، و اگر خورد هم باشد و تنگ هم اینچنین شخص بسیار حیله باز و بد باطن خواهد بود .\n\nتعداد موتر ها در دنیا\n\nآمریکه بواسطه وفور موتر ها نمبر اول را در عالم دارا است ، ٢٧ ملیون موتر امروز در آمریکا موجود است ، انگلستان ١٦ لك ، فرانس یکنیم ملیون دارد . اگر تناسب نفوس را لحاظ کنیم انگلستان بدرجه هشتم خواهد رسید در انگلستان بعد از هر (۳۰) آدم موتر حساب میشود ، اما در آمریکه فی خانه و یا فی خاندان يك موتر است ، ۱/۵ کل تعداد موتر در آمریکا است ، در سنه ١٩٢٩ در تمام دنیا ٦ ملیون موتر ساخته شده بود لیکن در سنه ۱۹۳۰ این تعداد فقط به ٤ ملیون رسید و در سنه ۱۹۳۱ و سنه ۱۹۳۲ کمتر شده رفته .\n\n٧١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1880, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٨٨ )\nمتفرقات\nترجمه احمد علیخان\n« کنفیسیوس و سقراط »\n( ٢ )\nسقراط : ـ معترفم ، لیکن در ملت چین دروغگوئی و باز افتخار به دروغ آنقدر شیوع یافته که مرتکبین آن گاهی متاثر نمیشوند و بی افتخاری بایشان وارد نمیشود ، پس برای تدقیق کردن حقایق گذشته از چنین ملتی چه چشم میتوان داشت ؟ تاریخ چینیان تماماً جلال و شکوهی در بر دارد که تمام زاده مبالغات خود آنها است زیرا در چیز های موجوده که فعلا تحت انظار موجود است مبالغات بی پایان مخرج میر سانند تا بنظر خارجی به آب و تاب عجیبی آنرا جلوه دهند ـ چینی ها بنظر من شبیه مصریان قدیم ملت آرام و ملایم بوده که در مملکتی قشنگ و غنی بود و باش داشته اند ، ملت خود پسندی بوده اند که تمام ملل جهان را بچشم تنفر می نگریستند ، ملتی بوده اند که بخود قدامت تاریخی فرض کرده افتخار خویش را در سایه و تعداد قرون گذشته منوط میدانستند . چینیان با وجود معرفت خود ملت خیلی خرافات پرست ، مضحك عجيب و اسرار آلود بوده ، مدققین آن در پیرامون همان عادات قدیم\n٧١٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1881, "text": "شماره (هفتم) سال دوم كنفیسیوس و سقراط (۸۹)\n\nبه صفات ظاهری اهمیت داده از عدالت و صمیمیت و دیگر صفات وملكات\nداخلی منصرف بوده اند . این ملت بسا چیزهای ساده و بسیط را خیلی ها\nعجیب و سری ساخته است . صنعت در انجا متوسط و زمانیکه اروپا ئیان\nایشانرا شناختند علوم تقریباً اساس پایه داری در انجا نداشت .\nکنفیسیوس : آیا ما دارای چاپ خانه ، باروت توپ ، هندسه ، نقاشی ، صنعت چینی سازی\nبنوديم و یکنوع خواندن و نوشتن خیلی بهتر تر از شما غربیان نداشتیم . از روی\nملاحظات نجومی قدا مت تاریخی ما چیز ثابتی است . غربیان شما که\nمدعی اندحسابهای ما غلط است ، ملاحظات فلكي ما را مشكوك نميدا نند .\nسقراط : شما چیز هائيكه عوامل مجذوبیت چین است روی هم مجتمع میکنید بیا هر چیز را\nاز نزديك معاینه کنیم .\nكنفيسيوس : حاضرم بفرما ئيد .\nسقراط : چون چاپ خانه تنها تسهیلاتی برای ادبا وارد کرد چندان سزاوار افتخار\nزیاد نمیباشد . يك صانع که چندان صاحب ملكات عالیه نباشد میتواند این قبیل\nایجادات بکند . بازهم این ایجاد در مملکت شما ناقص بود زیرا شما تخته ها را\nبرای چاپ استعمال میگر دید و غربیان با تخته ها حروف هم استعمال مي نمودند\nو بدين وسيله تر کیبی بد ست آمد که در مدت کمی طرف قبول خاطر عامه افتاد .\nبلی نسبت به تسهیل مطالعات استفاده از ان اولی تر است - ساكنين آتن\nکه در عصر من زندگی میکردند ، باوجودیکه چاپ خانه نداشتند ،\nصنایع مستظرفه و علوم عالیه را بکمال ترقی رسانیده بودند و بر عکس غربیان\nکه نسبت به چینیان بهتر تر و سایل چاپ را مهیا کرده بودند اشخاص خشن\nجاهل ، و بر بر بودند . ایجاد باروت از کشفیات مضره است که حیات\nبنی نوع انسان را به تهلکه می اندازد و غیر اینکه بیچاره بشر را به اضطراب\nاندازد حقيقة بدرد هیچ ملتی نمیخورد ؛ از خواص ملل است آنچه یکی\n۷۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1882, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجلة کابل ( ۱۰ )\n\nدر مقابل دیگری تهیه کند فوراً تقلید میکنند غربیان که نسبت به چینیان اسلحه\nآتشین مکمل تری داشتند ، بوسیله سلاح خود کاری پیش برده نتوانستند\nوازطرف مقابل هم کاری ساخته نیامد زیرا تجهیزات جنگی مغلوب ومهاجم\nمتناسب می بود و بدین منوال تناسبی درقوا تولید میکرد که ازهمان زمانه برجها\nوحصار ها و نیزه ها و شمشیر و تیر و کمان وخود وزره اوضاع طرفین فرق\nنمیکند اگر طرفین چنین قرار میگذا شتند که از تجهیزات ناریه دست بردار\nشوند و یا مشتر کا اشیای بیهوده و بی لزوم را از بین بر دارند در عوض\nقیمت شخصی ، روح انتظام وقوای قدرتی طرفین درمیدان مبارزه مقابل میشد .\nاین است اختراع اصلی که کس بدان توجه ندارد .\nکنفیسیوس : -- آیا به علمای ریاضی ما اهمیت نمیدهید ؟\nسقراط : -- بمن نگفتید که سخن را ویان قابل باور است .\nکنفیسیوس : -- راست است . ایشان مدعی اند ریاضی دانان ما اشخاص ماهری بوده اند .\nسقراط : -- بلی بقابلی ایشان قائل اند و میگویند که چندین عملیات را میدا نستند لیکن\nاین را نیز میگویند که صاحب میتد و اصول نبوده اند . بعضی عملیات\nاثباتیه را خوب نمیتوانستند بعمل آرند ، و درحساب اشتباه میکردند ، وبسا\nچیز های مهم را هنوز کشف هم نکرده بودند . چینیان که فوق العاده شایق\nمطالعات کواکب بوده ، معلومات عمدة شان بدان منحصر بود بازهم\nدرین شعبه از غربیان عقب ما نده اند . بدینقرار چیزها ئیکه متذکر شدید\nعوامل تفوق شما را بر سایرین ثابت نکرد . از چینی شما چیزی نمیگویم\nزیرا صفات آن بیشتر منوط بخاك شما است نه بملت شما و اگر مربوط\nبه ملت شما هم باشد بازهم چندان صنعتی نیست که بدان صنعت گر نادری\nمتصف گردد . معماری شما تناسبات خوبی ندارد ، همه چیز آن پست وشکسته\nودرهم وبرهم وبه چیزهای کوچکی مزین شده که نه صفات نجابت ونه مقام\n\n۷۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1883, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم كنفيسیوس و سقراط ( ۹۱ )\n\nطبیعی را حایز است ، نقاشی شما روح نزا كتی دارد كه نمیدانم اصلا آنرا چه نام دهم معذالك مقابل این صفت نه صور آن محقق نه مناظر آن طبیعی نه ترسیمات آن صحیح نه نمایشات آن روی هم رفته وضع نجیبانه دارد . خلاصه چشم انسان را تنها رنگ و روغن آن فریفته میسازد .\nكنفيسيوس :ـ رنگ و روغن هم یكی از چیزهای عجیبی است كه در تمام غرب نظیر آنرا ساخته نمیتوانند .\nسقراط : ـ درست در بعضی ممالك وحشی نیز چیزهای در اثر كمك طبیعت درست میكنند كه بزرگترین ممالك صنعتی از ساختن آن عاجز اند .\nكنفيسيوس : خوب بیائید از رسم الخط صحبت كنیم .\nسقراط :ـ مطابقت دارم كه در رسم الخط شما مفاد بزرگی مضمر است كه بدان وسیله میتوان آنرا در میان سایر ممالك مجاور چین زبان مشترك تجارتی قرار دهید زیرا طوریكه یك كلمه ما بر یك شی دلالت میكند یك حرف زبان شما همان شی را تعین مینماید . یك نفر خارجی بدون اینكه زبان شما را بداند میتواند حروف آنرا بخواند و اگر چه زبان او برای شما نامعلوم باشد باز هم بر اساس همان حروف جواب شما را گفته میتواند . اگر این حروف در همه جا طرف استعمال میبود برای تمام نوع بشر یكنوع زبان مشتركی میشد كه از نقطه نظر مراودات تجارتی تسهیلات مهمی وارد میكرد . اگر تمام ملل میتوانستند مطابقتي بعمل آورده به اطفال خود این حروف را می آموختند اختلاف زبان دیگر سد راه مسافرین شده نمیتوانست ومجامع بشري عموماً بهم متصل میگردیدند لیكن نا گفته نماند كه استعمال عمومی حروف شما چیزی فوق العاده دشوار واز جادة عملی خارج افتاده زیرا برای تعین تمام اشيائی كه زبان نوع بشر تعین میكند حروف لازم دارد و بدین منوال تعداد حروف چیز فوق العاده مدهشی میگردد كه علمای شما سالیان دراز و متوالی\n۷۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1884, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجله کابل (۹۲)\n\nبرای آموختن آن صرف میکنند ، درین صورت هیچ ملتی خود را به چنین\nمطالعات شاقه محکوم نخواهد ساخت در دنیا هیچ علم دشواری وجود ندارد\nکه انسان آنرا بسرعت یاد نگیرد لیکن در صورتیکه انسان خواندن و نوشتن را\nنداند چطور ممکن است به تحصیل دیگر چیزها پردازد . از طرف دیگر\nآیا جای امید است که ملل متفق شده چنین رسم الخط را به اطفال خود\nبیاموزند ، ابداً نی ، پس چون رسم الخط شما منحصر بيك مملکت شد مسئله\nدشوار میشود آنوقت اگر بدین زبان مجهول آواز خود را بگوش سایر\nممالک برسانید مفادی برای شما متصور نخواهد بود بلکه برعکس به خسران شما\nتمام خواهد شد و حصه زیاد حیات شما وقف نوشتن چیزی خواهد شد که شما\nرا به دو نقص دچار میکند یکی بیهوده صنعت دشوار و بی ثمری را تحسین\nکردن و دیگر عمر جوانان خود را به مطالعات خشکی صرف کردن که ایشان را\nاز تحصیل چیزهای مهمتر باز می ماند .\nکنفیسیوس ـ آیا فی الحقیقت به قدامت ما اعتراف ندارید ؟\nسقراط : ـ هرگزنه . عللی که بنظر منجمین غربی ملاحظات فلکی شما را جنبه\nحقیقت داری نشان داد خود منجمین شما را هم متأثر ساخته طوری\nآنها را فریفته ساخت که افسانه های غلط را نسبت به قدامت\nچین باور کنند . طوریکه منجمین شما میگفتند فلان چیز در فلان\nوقت عارض خواهد شد ، منجمین ما هم همین طور عادت داشتند و بهمین\nسلسله ملاحظات خود را یکنوع جامه ظاهری حقیقت داری می پوشانیدند\nمبرهن است ملتی که حسود مفاخر تاریخی خود باشد اگر در نجوم و فلکیات\nمعلومات زیادی هم داشته باشند باز از رنگ آمیزی افسانه های خود خود\nداری نمیکنند و اتفاقات هم درین راه ایشان را كمك خواهد كرد ...\nمصریان قدیم که ید طولانی در ملاحظات فلکی داشتند سخت مایل بودند\n\n۷۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1885, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم کنفیسیوس و سقراط (۹۳)\n\nافسانه های خود را به هزاران قرون قبل متصل نمایند.\nکنفیسیوس :— آخر الامر مملکت ما را چه تصور میکنید ؟ معترفم که چین با ممالکیکه علوم دران رواج یافته بود مراودات تجارتی نداشت و از هر طرف اطراف او را ممالک عقب مانده گرفته بود، محقق است که چندین قرن قبل ازین قوانین پولیس ، وصنایعی که دیگر ممالک شرقی از ان بی بهره بوده درا نجا وجود داشت . اصلیت مملکت ما مجهول و در پرده های تاريك قرون گذشته مخفی مانده . ملتفت هستند که من در آن زمینه بحث ندارم وازان لاف و گزافی نمیزنم . آیا راجع به اصلیت چنین مملکتی چه نظریه دارید ؟\nسقراط :— بسیار دشوار است انسان بطور دقیق نسبت به ساکنین جهان و حوادثی که ایشانرا در اکناف زمین مسکون ساخته اظهار عقیده کند لیکن امر تقریباً واضح و طبیعی است که قدیمترین ملل تواریخ ، قوی ترین و متمدن ترین ملل جهان ، ملل آسیائی و مصری بوده است و این قطعات را منبع اقوامی شمرده اند که همه صاحب مستعمره و مستملکات بوده اند . بملاحظه رسیده که مصریان یونان را مستعمرهٔ خود ساخته سرمشق عادات و اخلاق آنها شده بودند ، بعضی ملل دیگر آسیا مثل فنيقي ها ، فریجین ها Phrygiens تمام سواحل بحر مه دی ترانه را متصرف و عامل آبادی آن گردیدند . عدهٔ دیگر ساکنین ممالک آسیا ئی که کنار رود خانه دجله وفرات مسکون بودند تاهند سوقیات کرده همه اراضی را مسکون ساختند و چون بر عده ساکنین افزوده شده رفت ، رود خانه ها وسلاسل جبال را عبور کرده بطور غیر محسوس تابعین خود را در چین رسانیدند و در آن بر بزرگ که تقریباً صحنه همواری گفته می شود هیچ چیز مانع انتشار و پیشرفت آنها نشد . ظاهراً چنین فرض کرده نمیشود که انسانها از انتهای شمال که آنرا تارتاری Tartarie میگویند وارد دیار چین شده باشند زیرا چنین معلوم میشود که چینائی ها از همان ازمنهٔ\n\n۷۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1886, "text": "شمارهٔ (هفتم) سال دوم مجلهٔ کابل (٩٤)\n\nقدیمه ملت ملایم، آرام، متمدن، وعالمی بوده‌اند و ساکنین شمال برعکس\nاشخاص شدید و تیز و وحشی بشمار میرفتند . اینهم از قرائن امکان انتاج ندارد که\nساکنین چین از راه دریا آمده باشند: زیرا کشتی‌رانی در آنوقت نه معمول و نه\nممکن بود. علاوه برین عادات، صنایع علوم و دین چینی‌ها رابطه خوبی\nبا عادات، صنایع، علوم و دین ساکنین بابل و دیگر مللی که\nتاریخ بشرح حال آنها پرداخته است دارد، پس گمان میکنم چند قرن\nقبلتر از منبع تاریخی شما مللی آسیائی داخل چین شده اساس امپراطوری\nشما را نهاده‌اند، شما پادشاهان قابل و مقننین با تقوی داشتید چین\nآنوقت از نقطۀ نظر صنایع و عادات از چین امروزی بهتر‌تر بود مورخین\nشما در اطراف غرور ملی بسیار قلم فرسائی‌ها کرده، و بسیار\nچیزها را با مبالغات خود خیلی‌ها بلند برده‌اند. اساطیر و افسانه‌های\nشما را با حقیقت مخلوط کرده مبدء و اصلیت ملت چین را خیلی‌ها عقب\nزدند تا عجیب و اسرارآلود در انظار خارجی جلوه کند.\nکنفیسیوس: - آیا یونان شما هم چنین نکرده‌اند؟\nسقراط: - بیشتر از شما، ایام افسانه پرستی آنها خیلی‌ها به عصر شما قرابت دارد من از\nروی تخمین عموم تقریباً سه صد سال بعد از شما زندگی کرده‌ام معذالك\nچون بوقایع قبل از من نگاه کنید ملاحظه خواهید کرد که بعد از جنگ\nفارسی‌ها یعنی تقریباً (٦٠) سال بعد از مرگ من هیچ مورخی غیر\nهیردوت ظهور نکرده این مورخ هم گاهی يك رشته وقایع مسلسل ننوشته\nگاهی تاریخ دقیق وقایع قبل از جنگ مذکور را نداده.\nعصر جنگ «تروا» Troie که تقریباً ٦٠٠ سال ازین پیشتر بود بازهم جزء\nعصر افسانه پرستی رفته است. شما هم باید قضاوت بکنید که قبل از عصر شما\nنیز وقایع چندین قرنه چین قابل اطمینان و باور نیست.\n\n٧٢٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1887, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم کنفسیوس و سقراط ( ٩٥ )\n\nکنفیسیوس : ـ نمیدانم چرا مارا احفاد بابل ها شمرده اید ؟\nسقراط : ـ بعلت اینکه از اکثر قرائن معلوم میشود که شما احفاد کدام ملت آسیای\nعلیا هستید که آهسته آهسته در چین منتشر شده اند و ممکن این انتشار هم\nدر زمان یکی از تسخیرات هند بعمل آمده باشد که ملل متهاجم را در اراضی\nکه امروز امپراطوری شما برقرار است رسانیده اند چون تاریخ شما از ازمنهٔ\nقدیمه آغاز میشود مستلزم است ساکنین شما هم از همان ملل قدیمه مثل :\n« نی نیو » Ninive (۱) و بابل منشعب باشد شما بایستی احفاد کدام ملت\nقوی و با شکوهی بوده باشید زیرا این هم یکی از خواص ملت شما است و بدان\nاختصاص دارید و ملل مجاور که ابداً بشما شباهتی ندارند نتوانسته اند سرمشق\nشما قرار گیرند شما مانند ساکنین قدیم با بل نجوم ، فلکیات ، سنجش نفوس\nحدسیات و پیشگوئی ، معماری مجلل و متناسب ، زندگی مسرورانه و بلند\nشهرهای بزرگ قوانین خیلی متبرك ، معابد زیاد ، ارباب انواع متعدد\nداشتید . و در امپراطوری شما شهزاده گان اقتدار مطلقه را مالك بودند\nتمام اینها اگر چه حدسیات است جا دارد جزء حقیقت هم شمار شود .\nکنفیسیوس :ــ میروم نسبت به این مسائل از پادشاه Voo ( یو ) که با شاهان قدیم\nAgros « اگروس » و Athenes « آتن » درین جنگل كوچك گردش میکنند\nمعلومات بگیریم .\nسقراط :ــ من نسبت به قدامت تاریخی خود مان نه بمعلومات « سکروپس » Cecrops (۲)\nنه به اینا شوس Inachus ( ٣ ) نه به پلو پس Pelops ( ٤ ) و نه حتی به\n« هومر » Homere ( ٥ ) اعتماد دارم .\n\n( ۱ ) قوم قدیم آسیائی است . پایتخت ایشان « اسیری » Assyrie كنار رود دجله بوده است .\n( ٢ ) شخصی است اصلاً مصری که پادشاه « اتيك » Attique بوده و زراعت را به یونانیان آموخته\nبانی شهر آتن نیز میباشد .\n( ٣ ) اولین پادشاه « اگروس »\n( ٤ ) پادشاه Lvdie و از جمله ارباب انواع یونان میباشد .\n( ٥ ) شاعر مشهور یونان .\n\n٧٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1888, "text": "( ٩٦ )\nمجلة کابل\nشماره ( هفتم ) سال دوم\n\n« عضو جدید در انجمن ادبی »\n\nص محترم آقای حفیظ الله خان سابق ژنرال قونسل افغان در تاشگند که یکی از جوانان فاضل کابل\nاست بع‌ضویت انجمن ادبی کابل مقرر گردیده وشروع ایفای وظیفه نموده اند انجمن از\nورود این همقطار جدید اظهار مسرت نموده وتوفیقات حسنه در راه اجرای وظیفه برایشان\nاستدعا میکند .\n\n( د حج په سفر کښی حج )\n\nاقتباس د « خیبر » د مجلی څخه\nاز سمندر بدرشوی\n\nشریف او حکمت په تیره زما نه کښی ډیر خواږه یاران تیرسوی دی ـ اوریدلی م دی ـ\nچه شریف ډیر مالدار وه ـ او حکمت غریب وه او داسی غریب وه ـ چه د بیگاه به وه ـ\nاو د صبا به نه وه ـ سره د داطرح غریبیانی به شریف د ده ډیر عزت کولو ـ او دیوه\nدوست پشان به ورله کتل ـ شریف به چه حکمت میلمه کی ـ نو دځان سره به په مخملی دسترخوان\nنی دی کښینولو ـ کله کله به حکمت د ویږی ته خپل یار بوتلو ـ نوشریف به ورسره په شلیدلی\nکت کښی د جوارو سپوره ډوډی او خوړه ـ حکمت سره د ډیری غریانی خپل یار شریف له\nچیری د قرض پیسو تکونه وه وتیلی ـ شاید چه ددوی د‌واړو د خوږی دوستی د خوږوالی\nدغه وجه وه ـ حکمت به مزدوری کوله نوبه هغی کښی به ئی لږ لږ پیسی ایشودی چه\nدابه پکارشی .\n\nد شریف په زړه کښی دحج شوق پیدا سو او یوه ورځ ئی حکمت له اووی چه وروره\nخوشه دی نده ـ چه دواړه یاران حج له لاړ سو ـ ده ورله هم دخپلو خبرونه دشوق\n\n۷٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1889, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1890, "text": "سراج العمارت\nجلال آباد\n\nقلعه سراج\nلغمان"}
{"book": "adl0986", "page": 1891, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم دحج په سفر کښ حج ( ۹۷ )\n\nاظهار وکی مګر دائی او وی ـ چه ځماسره خو به د وئی رونی وی ـ چه په مشکله به دلاري خرڅ و سی ـ نوکور شځی له به څه چل کوم ـ شریف ور له او وي چه زه تاله د خرڅ روپي په بخښنه در کوم ـ هغه شځی له پریږده ـ او څه چه څو ـ خیر پدی فیصله وسوه ـ ورځ مقرره سوه ـ کورونوله ئی روپي پریشودي .\nد زیارت ورځ ده ـ شریف او حکمت د خپلو خپلوانو نه رخصت واخستو ـ او حج له روان سول ـ ګاډی او موټر خونه وه پیاده روان دی ـ څه موده پس قریب په نیم منزل کښ وه چه یوه ورځ دیوه شار په خواء کښ تیریژی ـ او شریف صحرا له حاجت راغلو ـ حکمت لۀ او و یلی ـ چه ته ځه زه صحرا له کیښم ـ مګر ما له مه دریژه ـ زه به ځان در اور سوم ، حکمت خو پر پژهء چه روان وی .\nشریف چه له صحرانه فارغ سو ـ نو اوبو څښوله ئی شوق وسود شار نه په بغل د لار په غاړه په پټی کښ د چاغریب دهقان د غوړګی نه جوړ سوی څپری وه ـ اود و شودك غولی هم وه ، شریف ورغلو ـ او په دروازه کښ ژغ وکی ـ چه خداي مو اوبخښه لږ او به راکی ـ مګر چا جواب ورنکی ـ غریب دوه دری ژغه وکړل ـ خوژغ را نغی دی لا ولا ړ وه چه دکورنه یوتری فریاد راغلو ـ اودا فریاد داسی وه ، چه د شریف زړه پربکی ـ اود ده داخيال راغی ـ چه دلته په چا ظلم کیژی ـ او ورڅم چه د خدای د پاره مدد وکم ـ خیر شریف دلته ولاړ ـ ګوری ـ چه په منځ غولي کښ یو ضعیف سړي په شلید لو جا مو کښ نیم پټ او نیم لیڅ په مځکه پروت دی ـ او خبری نسی کولای ـ شریف ځنی ډیره پښتنه و کړه ـ خوڅه جواب ئی ـ ور نکړی سو شریف ولاړ سو او د څپری د ننه چه ولاړ ـ ګوری ـ چه یوه بوډی ډیره ضعیفه شځه د نغری خوا ته په مځکه اړ غړی ـ ار فریادونه کوی ـ دی چه دلته ولاړ ـ توله ډیره افسوسه اوله کمال انسانی همدردي له و چی ئی له خولی نه یوه ناره وخته ـ او دی په خواه کښ کښینست ـ او پښتنه ئی ځنی وکړه چه څه چل دی څه تکلیف دی بوډي هم د خبرو نه پریوتلی وه ـ مګر په اشاره خولی له لاس یو وړ او دی پوه کی ـ چه موټر نږ یو ـ شریف چه په مطلب پوهسو ـ نوژر بیرته سو ـ او په منډه شارته ولاړ شار دهغه ځايه میل قدر لری وه ـ له شار نه څه سبزی او مصالح او اوړۀ\n\n٧٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1892, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم مجله کابل ( ۹۸ )\n\nراوول او رتې بل کړ ـ دودي کښوی پخه کړه او دوار ولە یی په خوله کښی ور کړله ـ چه\nماړه سول ـ نو ساعت پس دواړه کشینستل ـ او دده لاس او پښي یی مچ کړل ـ اودبودی\nله خولی داوختل « چه ویلی » « ما وی که دام څوی دی » او په زار زاریی وژړل ـ شریف\nله بو دانه پشته وکړه چه ستاسو هيڅوك نسته ؟ بودا ورله په ژرا سو او ویی ویل\nچه ای نیکه سریه ـ خدای د تاله اجر نيك درکی ـ تا موږ له مرګه خلاص کړو ـ ځموږ\nيو نيك زوی ستا به عمرسته ـ موږ دواړه ضعیف سوو ـ اوهغه به زموږ خدمت په شه شان\nکولو ـ اوستا په شان به یی په خپل لاس راله دودی بخوله ـ او را کوله دا دویمه میاشت ده چه\nهغه زموږ نه چیرته تله یی دی تر اوسه را نغلو خبر نه یم ـ چه ای ځماد زړه سره زویه ته څه بلا\nاو خوری ته خو پر موږ ډیر مین وی ـ ته خو ز موژ ډیر شه زوی وی ـ بود ادا خبری\nکولی ـ او په زار زار یی ژړل ـ او بودی غریبه هم ژړیده ـ شریف ورله بیا اووی چه با با\nدلوږی څو څوك نه مری ته که ضعیف یی ـ او کار کسب نسی کو لای نودی شارته به تلی\nاو خیرات به دی غوشت ـ نو تا سو ځان دلوږی مرکی ـ بودا یو سوړ اسویلی وکی ستر کی یی\nپاك کړي ـ او ځان سمبال کی ـ نو شریف له یی داسی جواب ور کی ـ بچیه ! ته څوك یی !\nاو څه دی نوم دی اودلته څرنګه راغلی یی .\nشریف ورله ووی ـ چه زه حاجی یم ـ حج له ځم ـ او زموږ ملك له دوه میاشتی سفردی ـ\nځما نوم شریف دی ـ اویوم بل ملګری هم وه ـ هغه مخکښ ولار ـ زه دلته او بوله راغلم ـ\nاو دا قصة ورله ټوله تيره کړه ـ بودا د شریف همدر دی او ایثار له ډیر حیران سو ـ او\nد عای ورله و کره اود خبری جواب یی دا سی ور کی ـ چه شريفه بچیه چه زموږ چه هغه\nزوی ورك سو اواوه ورځی تیری سوی ـ نو موږ دوا ړه ډير وږی سو ما فکر و کی ـ\nچه دصحرا نه به لرګی را وړم ـ او په با زار کښی به یی خر خوم يوه ورځ په اتمه ور څ\nروان سوم ـ مگر لاس او پښی م ړ پیدل او بلکل نه سوم تلی ـ بیام په زړه کښی\nاووي ـ چه ځم چه بدی ښار کښی خیرات او غواړم ـ ښار ته ولاړم ـ دری څلور\nدر وازي م اغوشتی ـ خوهیچاڅه را نکرل ـ آخر چه م په یوه دروازه کښی ډیر آوازونه\nو کرل ـ نو یوه سړی سره د خپل سپی بېړ په غصه کښی را غلو ـ او عباسی یی را وشکاره\n\n۷۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1893, "text": "تماره ( هفتم ) سال دوم\nد حج په سفر کښی حج\n( ٩٩ )\n\nزه هغه سړی پدا سی حال کړم ـ چه مرګ له ئی وروستم ـ نو بیا سړی او خاوند دا واړه\nولارل ـ زه ډير ساعت پروت وم ـ مازخوتن را ولاړ سوم اوبه مشکاه دکوره پوری\nرا غلم ـ او د خدای په تکيه م ځان اوشیږه پریشو دل ـ مرګ له می انتظار وه ـ چه خدای\nته را وستی خدای د تا له اجر عظيم در کي ـ پدی وخت کښی بودا او هغه شجه\nدواړه بیساهه ژړا سول ـ مگر موقع داسی وه چه شریف هم ورسره په ژرا سو ـ\nچه دری سرو شه وه ژړل ـ نو بيا شریف سترګي پاکي کړی او بودا له ئی او وی ـ چه\nبابا مه خفه کيږی .\nناظرین ! حکمت چه میل دوه مخکښ ولار ـ او شریف وژپی نه و رسیده ـ نو ډیر\nحیران سو ـ او واپس راغلو اوسم دغه شارته ولار ـ په شار کښی ئی ډوه دری شپی و کړی ـ\nاو دشریف پښته ئی و کړه ـ خوڅه په پته ئی پوه نسه ـ آخر چه هیچ تر جوړ نسول ـ نو دحج\nپه لار روان سو ـ ډیر خفه او دلگیروه ـ مګر دا خیال ئی وه چه شايد په بله لار حج له\nیه ورسی ـ اوهلته به یو ځای سو ـ دی خربیا پریږده چه ځی .\nشریف دبودا پکور کښی لس ورځي تیری کړی ـ پدی لس ور ځی کښی ئی شل منه\nغنم و اخستل او يوه مینجه ئی و نیوه او یو پټی په سل روپي واخستو او ددی مینجی خاوند ئی\nور باند دهقان مقرر کی ـ يوه قلبه ئي هم واخسته او داهری څه ئی دبودا په نوم کړل پخپله\nد خپل يار حکمت په لار روانیدو ـ دبودا سره ئی داصلاح و کړه ـ چه زه صبا ځم .\nنماز دیگر لمر په غر غړدی ـ دما شام گردونه د ژیړ لمرپه روشنائي کښي الوځی ـ غوبانه\nد صحرا نه بیرته راځي ـ مرغان په تيښته خپو ځالونه روان دی ـ هر جاندار پدی شوق کښي دی\nچه آرام و کی ـ دیوه کړہ خوا نه یوه جونه لمره کښی دری کسه ناست دی چه در یوا ړه\nپه خوله خاندی ـ مګر زړونه ئی غوڅ پيغ دی ـ لادصياد جدائي خبری په يوهارو دمللګی کا . کوی\nخبری کیږی ـ ناگها نه شریف آه کي چه وای څه اوخوړم ـ بودا چغه کړه چه مار دی ـ مار\nخو ولاړ ـ او بودا چه شريف له ژغ و کی ـ چه کجیه یه کم ځاي ئی چيچلي ئی ـ نوژغ ئی و نکی ـ\nبودا ډير آوازونه وکړل خو شریف بیخوده وه دوی دواړو په ژړا کوتی پوری کړی ـ چه\nخدا یه څه وکو های وای ئی کول ـ چه شریف غریب په سفر کښي دټول عمر مسافر سو ـ\n\n٧٢٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1894, "text": "شماره (هفتم) سال دوم مجلة كابل (۱۰۰)\n\nحکمت د سفر تكليفونه تیر کړل ـ او آخربیت الله له ورسید او د حج په ورځ عرفات\nله ولار ـ د خلقو په هجوم کښی ممځ کښي تلو ـ لیکن خلق دومره ډیر وه ، چه نور په مخکښي\nنسویتلی ـ او د عرفات و خواته ئی کتل ـ څه ګوری چه عرفات په ډیری باند پاس شریف\nپه خندا خوشحال و لاردی ـ ده ورله په کوشش سره او کا ته چه ګوند بل څوك به وی\nمګر یقین ئی و سو چه داشریف دی مګر د ملاقات څه امکان نه وه بیګاه له حکمت خواب\nاو ليدو ـ چه شریف ورله وائی چه ته ماهغه ځای او ګوره ـ څه کم موژجدا سوی ووـ د حکمت\nپه خیال کښي خوب یو خوب وه دوه دری ورځي ئې په هغه پا که مځکه کښی ئی شریف ډیر و کوت\nخوهغه چیرته وه ! خیر دی را ران سو چه څو موده پس دجدائي هغه مقام له را اورسیدو\nهلته کښي چه ګوری ـ چه یو ډیر ضعیف سړي ـ پتیا وله ناست دی ـ وخت هم ناوخته وه\nاو حکمت دخپل یار په غم کښي ډیر خفه وه ـ دا ئی بهتره و ګڼله ـ چه بودا نه شپی کولو\nد ځای دپاره درخواست و کی خیر بودا له نژدی سو ـ ورله او وی ـ چه با با زه دحج نه واپس\nسوم ـ او نماز دیګر دی ـ که ستا مهربانی وی نوزه به ستا سره شپه کړم ـ بوداله شریف\nو ریاد سو له ستر ګونه ئی اوښکی را او بهیدلی اوحکمت له ئې او وی ـ چه بچیه قربان دی سم\nاو دازه چه تراوسه پوري ژوندي یم ـ داهم دیو حاجی په مهربانی او همدردی ـ ګوندزه\nخو مروم ـ چه بودا داخبره و کړه ـ نو د حکمت زړه ولویده‌ ـ او ترنه ئی بیا پښتنه و کړه\nبودا ورله ټول بیان و کی حکمت چه شریف دمرګ خبر و اوریدو ـ نو په ژړا سو ـ او بیائی\nژړا کراره نسوه ـ د بودا نه ئي د شریف د قبر پښتنه وکړه ـ او لاړو ـ او د قبر د پاسه پریوتو\nاو ژړیدو ـ حتی داچه حکمت داسی صا دق یار وه ـ چه په ژړا کښی د شریف د قبر د پاسه\nساوخته او بودا دهغه دخواه سره شخ کی .\n\n۷۲۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1895, "text": "هو\nرایز محفوز\nپیشه ور از کوشش خود در هنر شهر شود\nگرزند در خاک دست خویشتن برزگر میشود\nکیمیا و سعت رزق است تدبیر معاش\nهر که این تدبیر داند کیمیا گر میشود\nگر صفای وقت خواهی انزوا جایزه نیست\nآب چون استاده شد مکش مکدر میشود\nگر سلامت آرزو داری باتنا هیج گفت و گو\nکشتی از موج خطر امرین لنگر میشود\nگرچه پہنا جهانی طوفان آماج وبس\nبر کنار آسوده زین طوفان شناور میشود\nزیور آدمگری است ای برادران نیست\nپوشش ما خطی از اختلاط تار میر شود\nمایه جمعیت قوم است تالیف وفاق\nچون شد شیرازه بند اوراق دفتر میشود\nدر پناه جمع بگریز از بلای روزگار\nکز حوادث بی تر هر شخص در سر میشود\nدارد اندر قابلیت دخل تاثیر محیط\nخون همین از ناف آهو مشک از فر میشود\nتا رواج کار و بیکاریست در این انجمن\nاهل شرق مفلس و مغرب توانگر میشود\nهر که قاری بر ندار و دست از دامان جد\nعاقبت کارش بخوبی سکندر میشود\nدو شنبه ۳ شعبان و ۲۷ قوس تحریر شده تقدیم شد\n\nاز رشحات طبع وقاد شاعر شهیر وطن جناب قاری عبدالله خان\nکه آنرا بخط خود نوشته اند مجلۀ کابل محض یاد گار\nخط و طبع شان آنرا زینکو گرافی نموده است ."}
{"book": "adl0986", "page": 1896, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1897, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1898, "text": "دفتر غند اول ۱ ج\nارگ مبارک"}
{"book": "adl0986", "page": 1899, "text": "علمی ، ادبی کابل اجتماعی ، تاریخی\n۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1900, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1901, "text": "مجله کابل\n( آدرس ) ( ماهوار ) ( اشتراك )\nانجمن ادبی ، جادهٔ ارگ تحت نظر انجمن ادبی نشر میشود کابل : ۱۲ افغانی\nعنوان تلگرافی کابل انجمن ولایت داخله ” ١٤\nمخابرات « خارجه نیم پوند انگلیسی\nیا مدیر انجمن اول دلو ۱۳۱۱ هـ ش - ۲۱ جنوری ۱۹۳۲ م طلبای معارف نصف قیمت\nفهرست مندرجات مجله کابل\n\nنمره مضمون نگارنده صفحه الی\n۱ تربیة اطفال مدیر انجمن ادبی ۱ ۸\n۲ نظریه سرارتر کیث مترجم جناب قاری عبدالله خان ۹ ١٤\n۳ قصیدهٔ فتح کابل جناب مستغنی ۱۰ ۲۲\n٤ « « آقای آزاد ۲۲ ٢٥\n٥ نغمات تاگور مترجم مدیر انجمن ٢٥ ۲۷\n٦ شب تابستان ترجمه از الفرد موسه (مترجم محمد رضا خان) ۲۷ ٣٠\n۷ یاد یکشب حفیظ الله خان ٣٠ ۳۲\n۸ شعرای افغانستان گویا ۳۳ ٤٠\n۹ مکتوب امیر علی شیر نوائی ٤١ ٤٢\n۱۰ غزلیات طالب آملی ، سالك كابلی ، الفت کابلی ٤٢ ٤٣\n۱۱ افغان در هندوستان م ، غبار ٤٤ ٥٧\n۱۲ مطبوعات و نشریات جویا ٥٨ ٦٧\n۱۳ افغانستان و دارالفنون انجمن ٦٧ ۷۲\n١٤ ثروت های طبیعی افغانستان محمد احسان خان معدن شناس ۷۲ ۷۷\n١٥ ظهور کاغذ مترجم احمد علیخان ۷۸ ۸۳\n١٦ جوهرا مترجم سید قاسم خان ٨٤ ۸۸\n۱۷ انواع نارنج ترجمه ۸۹\n۱۸ بهترین رنگها « ۸۹\n۱۹ قهوه « ۸۹ ۹۰\n۲۰ توجه بدنما نما « ۹۰\n۲۱ تنظیف چوب « ۹۰\n۲۲ روشنائی سرد « ۹۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1902, "text": "نمبر مضمون نگارنده صفحه الی\n\n۲۳ تعداد ستارگان ترجمه ۹۰\n٢٤ علاج سل » ۹۱\n٢٥ سيارۀ جديد » ۹۱ ۹۲\n٢٦ انتقاد جناب قاری عبد الله جان ۹۳ ٩٤\n۲۷ انجمن ادبی پشتو در قندهار انجمن ٩٥\n۲۸ گلهای پژمرده » ٩٦\n۲۹ آثار گرامی » ۹۷ ۹۹\n۳۰ مجله آئينۀ عرفان ۱۰۰\n\nتصاویر :\n\n۱ پادشاه و قهرمان معروف افغان شهریار محمود ۱\n۲ ج مدیر و هیئت مدیریت مستقلۀ طبیه ٩\n۳ ديگ کلان جامع هرات ٢٥\n٤ کاشی کاری سمت جنوبی جامع هرات ٣٢\n٥ چمن حضوری کابل – مناظر پغمان ٤٥\n٦ کتیبه درون گنبد سلطان غیاث الدین غوری ٥٩\n۷ قصر دلگشا « کابل » ٧٣\n۸ منار چکری ٨٥\n٩ یکحصه مقبرۀ سلطان غیاث الدین غوری ۹۳\n۱۰ باغ شاهی جلال آباد – کوتی قزخ پغمان لغمان ۱۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1903, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1904, "text": "پاد شاه و قهرمان معروف افغان شهریار محمود شهنشاه و فاتح مملکت فارس در قرن ۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1905, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم نمره خصوصی ( ۱ )\n\nكابل\nKABUL\n\nقسمت علمی\n\nبقلم شهزاده احمدعلیخان درانی\nمدیر انجمن ادبی\n\n« تربیه اطفال »\n( ٥ )\n\nدر اروپا و امریکه معلوم کردن اندازه ذهنی اطفال حسب ذیل است :\n۱ - دریافت نمودن مدارج مختلفه اذهان اطفال ( طلبه ) تا ترتیب ذکاوت و غباوت\nطلبا شده از سبب سستی رفتار طلبای کند ذهن در رفتارطلبای ذکی مانعی واقع نگردد .\n۲ - میلان طبع اطفال را دریافت نموده طریقه تعلیم را مناسب حال اطفال تجویز\nکرده شود .\n۳ - دریافت نمودن تناسب قوای ذهنیه اشخاص بالغ العمر واطفال .\n٤ - تخمین نمودن جذبات غالب ومغلوب اشخاص بالغ العمر وطلبا .\n\n۷۳۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1906, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم مجلۀ کابل (۲)\n\nه ـ موزونیت معمول را برای پیشه های مختلف اندازه نمودن .\n٦ ـ اخلاق ومزاج معمول را دریافت کردن .\nبرای حصول مطالب فوق قانون متداول برای دریافت اندازۀ ذهنی اطفال حسب ذیل است :\n۱ ـ معلوم کردن اندازۀ ذهنی انفرادی که دران امتحان معمول را فرداً فرداً میگیرند در آن تنهائی را تاکید زیاد گفته اند ـ که غیر عامل ومعمول در آنجا دیگر کسی نباشد ، اطاق امتحان نیز از هر گونه آرایش ساده و پاك باشد تا خیال معمول جانب چیزی دیگر نرود .\n۲ ـ مساحت ذهنی عملی که درو معمول چیزی آزمایشات از دست خود میکند .\n۳ ـ مساحت ذهنی اجتماعی ، که ذریعۀ آن افراد متعدد را يك بار آزمایش میکند\n٤ ـ مساحت ذهنی حرفی ومزاجی ـ که در وحقیقت مزاج وصلاحیت کدام پیشه را برای معمول تحقیق کرده میشود .\nه ـ مساحت ذهنی که درو ذریعۀ مضامین مختلفۀ نصاب تعلیم اندازۀ ذهن اطفال کرده میشود . درینجا فقط مساحت ذهنی وانفرادی را که برای آزمایش ذهن اطفال بسیار لازمیست توضیح نموده ختم مقال می نمائیم وتشریحات دگر را برای وقت دیگر حواله میدهیم .\n۱ ـ اندازۀ ذهنی انفرادی برای ترقی ومشاغلی مناسب حال اطفال در سنۀ ١٩٠٥ از همه اول پیمایش ذهنی را بنی ( ۱ ) تیار کرد .\nچون يك معلم که ماهر نفسیات هم باشد تا حال ممکن نیست ـ پس جهۀ تخمین عقل وذهن اطفال پیمانه تیار کردند که در وقت قلیل حالت ذهنی متعلم هویدا میگردد ـ پیمانۀ ذیل نیز بر اصول پیمانۀ بنی برای اطفال مملکت تحریر میشود .\nزمینۀ ذهنی طفل که با فن تعلیم يك مناسبت بسن ۸ ساله مخصوصی دارد برای انکشاف سیرت و باطن انسانی يك وسیلۀ مفید علم عملی است ـ که برای درك اسرار باطنی مزاج ها\n\n(۱) الفرید بنی ـ يك ماهر نفسیات مشهور فرانسه که از جانب حکومت خود برای اندازۀ لیاقت ذهنی اطفال مقررشد .\n\n۷۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1907, "text": "(۳) تربية اطفال شماره (هشتم) سال دوم\n\nو طبائع مختلف افراد دریافت نموده کلیه مقتضیات امور نفسیه ازان استنباط میشود ازینرو\nجذبات طلبا و اشخاص بالغ وقوای ذهنیه و میلان طبیعی شان دریافت میشود تا مدارج مختلفة\nذهانت ، ذکاوت و غباوت اطفال را معلوم نموده برای هر يك تعليم مناسب حال شان\nتعین نموده شود .\nبچه را بگوئید که از بیست تا يك معكوساً حساب بکند ـ درین آزمایش بچه را هرا سان\nنباید کرد و خرده گيري نبايد نمود بلکه همت افزودن در کار است ـ اگر بچه شهری این\nحساب را از بیست تا يك در بیست و پنج و بچه دهاتی در ۳۰ و ۳۵ دقیقه معکوس حساب\nکرد و از يك زیاد غلطی نه نمود یا کدام غلطی را خود تصحیح کرد آنرا کامیاب باید دانست\nزیرا که درین عمل اول این معلوم خواهد شد که بچه قوت قائم نمودن توجه مسلسل وخلاف\nعادت راسخه قدرت عمل دارد که همین دو قوت اجزای ضروری ذها نت دریافت شده اند\nولي بعضی بچه ها ازینهم زیاد حساب میتوانند .\nاحمق مثل حیوان طرز عمل قدیم خود را تغیر داده نمیتواند و توجه خود را به هیچ\nچیز قائم نمي دارند . و بعض بچه ها تا ده معکوس حساب کرده باز راست حساب میکنند بعضها\nاز چهار و پنج دگر زیاد پیش رفته نمیتوانند از چیزی آزمایش اندازه ظرف توجه جداگانه\nبچه بآسانی معلوم و از اصول ریاضی جدر توجه شان را نیز دریافت میتوان نمود .\n\nدریافت اندازۀ ذهنی طفل در حال ۹ ساله\n\nدر سنگ و شیشه درچوب و آهن ، در آب و شربت در جوز و تخم و غیره چه فرق\nاست ؟ از سوالات اشارتی پرهیز کرده شود ، اگر بچه جواب با جواب نگفت باز سوال\nبکنید حتی که صاف بگوید از طلبا تفریق صحیح منطقی را توقع نباید کرد ـ اگر بچه از سه\nسوال جواب دوی آنرا صحیح داد اورا کامیاب بدانید زیرا که «قوت امتیاز» جوهر مخصوص\nعقل است ـ نخست در بچه از روی ارتقای نفسی قوت و باز در دو یا زیاد چیزی قوت\nدریافت بقدر مشترك پیدا میشود ازین سوالات معلوم میشود که آیا بچه در امتیاز دو\n\n٧٣٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1908, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (٤)\n\nچیز چقدر طاقت پیدا نمود.\nاگر قلم شما را بگیرم چه میکنید؟ اگر دم رو بیفتید چه میشود؟ اگر کتاب شما گم شود چه میکنید؟ از ینگونه سه سوال دو تا باید صحیح باشد، گویا اینگونه سوالات امتحان قوت تخیل و قوت فیصله ایست که نزد علمای نفسیات مایه دانشمندیست ازین معامله اندازه فهم بچه معلوم میشود. ازین معلومات معلوم خواهد شد که به بچه در تصور معاملات فرضی و قوت فیصله را تا کدام اندازه دارا ست.\n\n(در یاز دهم سال)\n\nمیز برای چیست؟ و چوکی برای چه کار، شغال چیست؟ خانه چه میباشد؟ ازین سوالات دو سوال باید صحیح باشد، امداد داده نشود، از اینگونه سوالات ارتقای شعور بچه معلوم میشود بر نوعیت جوابات باید دقت نموده شود زیرا که نفس انسانی بر تجرید تصورات واخذ کلیات قادر و نفس حیوانی قادر نیست بعض بچه ها در جوابات خود بر شکل آنچیز و بعض نام اجزا نشان را خواهند گرفت چنین سوالات در قوت تعریفات روشنی اندازید.\n٥ و ٩ - ٨ و ١ - ٣ و ٧ - ٤ و ٣ - ٦ و ٩ - ١ و ٨ - بچه را باید بغور شنواند و باز همین اعداد را تکرار کرد امتحن را باید هر سلسله را آهسته و بصدای صاف و واضح بگوید - در اختلاف لهجه ممتحن نباید سوت موسیقی پیدا شود تقریباً هر سلسله را در دو دقیقه باید گفت برای هر سلسله اعداد توجه بچه را مائل کردن شرط است وقت جواب سوی بچه دیده نشود، اگر يك سلسله را صحیح بگوید کافی است (درین امتحان احمق کامیاب نمیتواند بشود) زیرا که این امتحان قوت حافظه است بربنای ائتلافات ذهنی صوتی.\n\n(از دوازده تا سیزده)\n\nبکارهای علیحده جملات ذیل را تحریر دارید:\n(۱) نوشتیم مکتوب فردا ما (۲) دارد خوب پنهان مرا (۳) بهتر برای است ملت\n\n۷۳۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1909, "text": "شماره (هشتم) سال دوم تربية اطفال ( ٥٠ )\n\nعسکر ـ بچه را بگوئید تا در هر يك پارچه کاغذ جملات را مرتب نماید . در جواب گرفتن\nعجله بکار برده نشود . تنقید و توضیح لزوم ندارد ، البته اگر بچه کامیاب نشود جمله را\nبرایش صحیح و مرتب بخوانید دو جملۀ بچه باید صحیح باشد ـ نیم جمله هم اگر درست باشد\nنیم نمبر باید داد .\n\nنزد علمای نفسیات و محققین این مسئله از بهترین آزمایش های بچه است زیرا او\nاز باعث ذهانت خود در عبارت مهمل چنین اشارات را تلاش می کند كه جمله را\nبمدد آن معنی دار بسازد .\n\nدر عمر دوازده ساله\nآزمایش اول\nجملات غیر مرتب\n\nبر کاغذ جملات ذیل را جداگانه باید نوشت .\n(۱) روانۀ شفاخانه فردا شدیم صبح .\n(۲) معلم خوب میدهد ما سبق .\n(۳) كتابهاي من شدند گم جمله راه در .\n\nجملات فوق را دست بچه داده بگوئید الفاظ را مناسب هم گذاشته جملات را\nدرست و صحیح کند برای هر جمله يك دقیقه فرصت لازم است ، درین میان هیچ تنقید و\nتوضیح لازم نیست بلکه اگر معمول کامیاب نشود خود باید صحیح بگوید . اگر چه ترکیب را\nغلط بگوید لاكن معنی صحیح باشد باید نصف نمره داده شود .\n\nاین بهترین امتحان ذهانت طفل است چرا كه او در عبارات مهمل چنین اشارات را می یالد\nكه از امداد آنها جملۀ معنی داری دست میدهد .\n\n٧٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1910, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجلة كابل ( ٦ )\n\nآزمایش دوم\nاستدلال\n\nمتعلم با ید جواب اینگونه سوالات را بگوید\nمن از خا نه بر آمده دوصد گز راه رفتم\nباز دست راست تا صد گز رفتم\nباز جا نب چپ پنجا گز\nاز خانه چند گز راه رفته باشم ؟ ؟\nبچه با ید بلند بخواند و در دل اندازه کند ـ امداد لازم نیست اگر بار اول کامیاب نشد\nدر باره موقع کوشش باید داد .\nجواب صحیح را باید در يك دقيقه بدهد ـ اگر دوباره جواب داد نصف نمره میگیرد .\nازین قبیل سوالات بچه از تخیل ، تقابل ، تر تیب ممتارنات و استنباط کار میگیرد که\nعنا صر چهار گانه ذهانت اند .\n\nآ ز مایش سوم\nدانستن تصویر\n\nعمو ماً طلبا در ین قسمت دلچسپی زیا دی داشته می با شند . چهار دانه\nتصویر مختلف گرفته از بچه منشا تصویر اول باید پرسیده شود ، جواب با ید درست باشد ـ\nدر موقع امتحان طفل ممتحن باید نسبت بجواب آن اظهار خوب یابد ننماید .\nاز چهار تصویر مطلب سه تصویر را باید صحیح بگوید .\nاز آزمایش تصویر سه درجه است .\nاین تصویر چیست ؟ این سوال برای بچه ایست تا در ذهن او تعلق اشیا و اسما معلوم\nکرده شود که تا کجا مرکوز شده است .\n\n٧٣٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1911, "text": "شماره (هشتم) سال دوم تربیه اطفال (۷)\n\nباز بیان تصويري پرسيده شود که برای بچه شش ساله مخصوص است ولی مفهوم یا منشا تصوير را کم از بچه دوازده ساله نباید پرسید .\n\nآزمایش چهارم\nاستعمال الفاظ در جملات\nساختن يك جمله از سه الفاظ ذیل مثلا :\nخانه ، ميز ، نوشتن :\nبرق ، اطاق ، روشنی .\nمكتب ، معلم ، درس .\nبچه را واضح باید کرد که او برای داخل نمودن دیگر الفاظ مختار است تا جمله درست شود برای هر جمله يك دقیقه فرصت داده شود ـ جمله نباید مهمل باشد . جوابات در جملات مفرد باشند چون خصوصیت نمایان حماقت کمی ائتلافات ذهنی است بنا برین این آزمایش ضعف مطلب فوق را آشکار میکند .\n\nآزمایش پنجم\nاعاده معکوس پنج اعداد\nشما ۱ - ۲ - ۳ بگوئید ولی بچه باید ۳ - ۲ - ۱ بگوید ٤ ، ٦ - ٨، ٥ - ٩ ، ۲ - ۳، ٤ - ۲، ۱ - ۹ ، ۷ - ۶ ، ٤ ـ اگر معمول راست اعاده بکند او را باید داناند ـ قبل از گفتن هر سلسله را باید او غور کند . مطلب خود را بر معمول خوب واضح کنید ـ اعاده معکوس يك سلسله اعداد را هم صحیح گفت کافیست .\nاعادة معکوس طالب نتیجه توجه غائر است ـ کسیکه قوت تخیل او زیاد است از تخیل خود کار میگیرد ."}
{"book": "adl0986", "page": 1912, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (۸)\n\nطریقه اندازه ذهنی انفرادی بدین قرار است ـ اول باید سوالات مطابق عمر بچه\nچنانکه مذکور شد پرسیده شود ـ اگر جواب را صحیح گفت سوالات سخت کرده شود\nحتی که از جواب قاصر شود برعکس این اگر بچه جواب داده نتواند سوالات آسان تر\nکرده شود حتی که جواب صحیح بدهد فرضاً اگر بچه ۸ ساله جوابات عمر دوازده ساله را\nبدهد عمر ذهن او از روی قانون اندازه ذهنی ۱۲ سال است اگرچه عمر طبیعی او ۸ سال باشد ـ\nعمر طبیعی و ذهنی بچه را در اصطلاح نفسیات «خارج قسمت ذهنی» میگویند اگر عمر طبیعی و ذهنی\nیکسان باشد در آنصورت «خارج قسمت ذهنی» ۱۰۰ گفته خواهد شد . ولی اگر بالفرض\nعمر طبیعی ۸ و عمر ذهنی ۱۲ است در آنصورت «خارج قسمت ذهنی» ۱۰۰x۱۲/۸ = ۱۵۰\nخواهد بود . همچنین اگر عمر ذهنی کدام بچه دوازده ساله ۸ سال ثابت شد در آنصورت خارج\nقسمت ذهنی او برابر ۸/۱۲x۱۰۰ یعنی برابر ۱۶۶ عشاریه ۶ است .\nبنابرین محققین این فن بجای اینکه برای بچه الفاظ غیر متعین «غبی و ذهین» وغیره را\nاستعمال کنند در زبان خارج قسمت ذهنی گفتگو میکنند مثلا بجای اینکه «فلان بسیار\nفطین است» میگویند «خارج قسمت ذهنی» فلان از ۱۳۰ بالاست ۱۳۵ ، ۱۴۰ وغیره .\nبعض محققین اینگونه آزمایشات را فرداً فرداً تا شانزده سال هم گفته اند ولی ازین بالا\nنمیباشد زیرا که حد ارتقائی ذهنی ۱۶ سال است درین سن دماغ انسانی از روی تحقیق\nبه وزن انتهائی خود میرسد ـ و بعد ازان در مقدارش سرمو اضافه نمیشود و در گمان بعضی\nمحققین پانزده سال ولی اینگونه اختلافات عقائد از روی اختلافات مرز و بوم است ."}
{"book": "adl0986", "page": 1913, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1914, "text": "ج ، محمد اکبرخان مدیر و هیئت اداری و صحی مدیریت مستقله طبیه"}
{"book": "adl0986", "page": 1915, "text": "(۹)\nشماره (هشتم) سال دوم\nنظر به سرار ترکیت\n\nاقتباس از الهلال مصر\n(نظریه سرار ترکیت در استقبال انسان برای جسم نه برای عقل)\nترجمه جناب قاری عبدالله خان\n\nجمهور معتقدند برینکه تطور، جسم و عقل هر دو را فرا میگیرد و انسان آینده در جسم و عقل با انسان حاضر اختلاف دارد. ولی سرار ترکیت که در طلیعه علمای عصر جا دارد میگوید: طبیعت ما دست توجهش بجسم بیشتر و ترقی جسم در نظرش مهمتر از ترقی عقل است و این نظریه را بسط و شرحی داده در صحیفتی که با مستریتی روس جریده نگار امریکائی نموده\n\nجاده ترقی در عالم مکاره و شدائد بسیاری داشته بآثار جهد و قربانیهای هنگفتی محتاجست. خواستاران سیادت اگر خواهند بدون بذل و قربان، نجاح یابند ابداً ممکن نیست. آنانکه بقا را تقدیر میکنند (قبیله اند یا افراد) براستی سردارند نه غلام سرداران حقیقی در قربانی هر چیز شجاعتی کامل دارند از راحت، ثروت گوارائی عیش در راه سیادت حقیقی میگذرند. - سیادت حقیقی - بر خلاف سیادت کاذبه - تنها و تنها برای خیر جامعه است نه برای\n\nمصلحت فرد و تا هنگا میکه ملت برای بذل و قربانی مستعد و آماده باشند بجاده ترقی سائرند.\nبرهان آنکه مدنیت ما برجاده ترقی پویان است کدام است؟\nبلی این برهان؛ عبارتست از رغبت اکید ما در وفای تکالیف واجبه در اوقات آن و بسیار ساختن نسل صالح وانگهی وثوق بهم داشته در جائیکه قربانی در راه خیر عالم لازم شود قربان می شویم. هر گاه بتمدن گذشتگان نظری بیندازیم مترقی ترین وجوه آن را از معیشت ملل وحشیه در عصر حاضر خیلی پست و فروتر می یابیم. بلی تمدن ما با نتهای صعود بلند رفته و ابداً چنین خواهد بود - جنس بشر تغییر می پذیرد و دائماً تغییر می پذیرد. و چون تغییر امروزه اش را با تغییر دیروزه مقابله کنیم این تغییر را بمصلحتش موافق می بینم. بلی نسبت موالید درین عصر بهترین کفیلی است برای ترقی او و از بزرگترین دواعی غبطه است توالد اهالی این جیل و قیام شان بفرائض تعمیر عالم در صورتیکه بهترین اجناس را هم می زایند. اگر چه از ظواهر چندان وقوع تغییری معلوم نمیشود.\n۷۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1916, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۰ )\n\nمگر ناموس ازلی به ثبوت میرساند که هیچ چیز در عالم ثابت نیست حتی هیچ شعبه و جنسی بدون جریان تغییر بروی بقا نمیتواند . بلکه اگر مجال و میدانی برای اظهار میول و عواطف خود در برابر نیابد . تطور و ارتقا هم نمیتواند . هر گاه انغماس در شهوات مستثنی شود در عواطف اهل این جيل علامة انحطاط و اضمحلالی نمی یابیم .\nاگر گویند : مردم سلامتی میخواهند و اقتضای سلامتی است که مردم در فراخی عيش و سکون عدم حرکت باشند و این چیزها انسان را کسل سازد و از جهد بازدارد و حس نشاط را بمیراند . و چون حالتی چنین بر عالم سيادت راند تقدمش ممکن نیست چه حرکت و جهد و مقابله با دشمن مستلزم تقدم است . آری در این اعتراض وجهی است چه انسان نمیتواند سكون وعدم حركت را لازم گیرد . آب استاده که جريان وطپش خيزي امواج خود را وداع گويد . رنگ خود را می بازد و بد بو و بد مزه میگردد مردان بزرگ واقعاً بزرگند چه ایشانند که با حیات خود در جنگند .\nمردم وقتیکه اسباب گذران خود را آماده و تیار می بینند بسکون واستراحت عادة خوگیر می شوند و بسستی و خمول میل میکنند . و چون انسان را در انواع معیشت مخير سازند همانا راحت و انقطاع را بر هر گونه جهدی فضيلت وبرتری دهند ولي در صورت انقلابش بمخلوقي كه الفت پسند و بی ایذا بود حيوانی گردد كسلك منش كه در پي تحسين حال ابداً کوشش ننماید . واز جهتی که بقای انسان وابسته بحيات با جميع اطراف رنج آورست از وفور خطرات در حیات چاره ندارد .\nتنها پابندیش بدین هم کفایت نمیکند چه تمام اوقات خود را نمیتواند بنماز و روزه وسائر عبادات بسر برد . واگر دانستی که خوراك و پوشاك ورو بهمرفته سائر احتياجات ومستلزمات صحتش را جهان ضامن است همانا عالمی بی قیمت و بیمزه گشتی . واقعاً مقابله با اخطار و تعرض بمشقتهای حیات و هموم معیشت انسانرا مقید ومساعد بترقی سازد چه احتیاجات مسکن وخوراك وپوشاك از عواملی است كه ميل جنگ و جدال و تعرض را در او پرورش دهد وهم دليل بر تقهقر و انحطاط همين استكانت است وبس چون حس تمتع از حیات خفه شود ؛ قضای مبرم بر ما حكم خواهد راند .\n\n٧٣٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1917, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nنظر به سرار ترکیث\n(۱۱)\n\nبعباره دیگر کوشش انسان در راه حصول قوت بومی فائده بزرگی دارد . وازینجهة میگوئیم\nاشخاصی که مال بسیاری بمیراث میگیرند ؛ نیکبخت نیستند چرا ؟ از بهر آنکه نه در فراهم\nآوردن این مال قدرتی بخرج داده اند و نه در راه تحصیلش بذل جهدی کرده اند و بلکه قدرت\nندارند . با وجود آن نمی شنویم که در عالم کدام انسان ، ثروت میراثی را ترك گفته باشد .\nبلی هر انسان بقربانی این تجربه میرود .\nجریده نگار : در ینوة ، من بطرف این فیلسوف بزرگ می نگریستم و از کتب علمی و\nاوراق و کلمه های آدمی مانند کوهی بر سر میز ش چیده بود و عادت بدرس آن گرفته از\nبهر استخراج تاریخ نشو و نما و تطور جسم وعقل انسان . هنگا میکه نظر باین مرد دوخته بودم\nبمن گفت ( گویا آنچه بخاطر داشتم بتفرس در یافت ) : چهل و سه سالست تاریخ تطور\nانسان را از حیث جسم و عقل درس میدهم و در ظرف این مدت باین نتیجه بر خوردم که\nمن با این مبلغ علم ؛ چیزی از حقیقت نمیدانم آری اگر اندکی میدانم آنهم نیمزه است .\nباوجود آن حیات شیرین است چه از مقتضای اوست بسر آوردن هر دقیقه را در جهد\nبر تحمل گرا نباری معیشت . واین کفایت هم نمیکند یعنی اگر حیات را جهد متواصل\nگوئیم بازهم کافی نیست بلکه باید بر عنصر مخاطره هم مشتمل باشد و نوعی از قمار بود . قمار\nهر فردی را بهره از نجاح داده بسا که گویند ؛ قمار انسان یعنی چه ؛\nگوئیم از بهر شهرت و جاه و عظمت و ثروت و رویهمرفته در سر تمامی مشتبهات دروغ\nقمار میزند . اما از مشتبهات حقیقی است زن فاضله سلیمان حکیم گفته : که ؟ میتواند زن فضیلتمند\nدر یابد : برای زن هم مشتبهات حقیقی مرد فضیلتمند است که بمیول نیکو و ذوقهای ملیح او\nموافقت ورزد و از همان زاویه که زن بحیات نظر میکند او نیز نظر کند . و در اینجا لازم\nاست که گوئیم : با وجود شدت ذکای زن و تقدمش در عصرهای اخیر نه پنداریم که زن\nدر یکوقتی عنان سیادت عالم بدست گیرد و مرد زیر دست گردد . بلی سیادت در عصر حاضر\nو آینده برای مرد است نه برای زن و ارجح آنست که ترقی بزرگ زن ابداً شامل عقلش\nنمیشود بلکه باجسم و عواطف او معاً شمول می یابد بلی عقلش نیز ارتقا میکند ولی ارتقای\nجسم فزونتر از ارتقای عقل بود .\n\n٧٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1918, "text": "( ۱۲ ) مجلهٔ کابل شماره (هشتم) سال دوم\nبهر حال عالم مستقبل اختلاف فاحشی از عالم حال نخواهد داشت و ما هم معتقد آن نه ایم\nو نه معتقد آنکه فرشته از آسمان فرود آمده عنان سیادتش بدست میگیرد و در معاملهٔ مردم\nقضاوت و تحکم میکند. باوجود آن عقل ؛ عالم استقبالرا عالمی خالی از حروب و خونریزی برای ما\nتصویر میکشد ( ولی خالی بودنش از جنگ با وجوب جهد و کوشش تناقص ندارد ) عالمی\nکه افتراق و امتیاز جنسیت گم شده تمام بشر برادر هم گردند . دانشمندان پیوسته بتغلیب\nدیموکراتی و مبادی آن سعی میکنند که موجب امنیت هر مردی و زنی در عالم باشد چنانکه\nهر مرد و هر زن در ادارهٔ شیون اجتماع اشتراک ورزد و انسان در مطالبهٔ حق خود افراط\nبیش از اندازه نورزد و در تکلیف خرد تفریط ننماید و در بنیهٔ جسم انسان حاضر و انسان\nآینده ابداً خلافی نباشد . چیز نویسان خیالی عاده درینموضوع خیلی قلم فرسائیها کرده زن\nو مرد فردا را بصورتی تصویر میکشند که از حیث قواره روی وحجم سروحالت جسم و\nرو بپیمرفته در تمامی اعضا باصورت مألوف مخالفت دارد و دلیل میشود برانکه انسان\nبر خلاصهٔ غذا های مصنوعی به شکل قرصها پا بند خواهد بود. ولی همهٔ این فرضیات از ساحهٔ\nخیال بیرون نمی رود .\nجریده نگار : وارث زمین کدام انسان میشود ؟\nسر آرثر کیث : انسان فردا که زمین را بمیراث می گیرد نیرومند صالح برای ارتقا\nخواهد بود نه غیر او ولی بوسیلهٔ فضل بنیهٔ جسمی فیزیو لوجی نه بواسطهٔ فضیلت عقل\nبلی عقلش نیز ارتقا پذیرد ولی مستقبل برای جسم اوست نه برای عقل ! و زیرا\nطبیعت بترقی جسم بیشتر از ترقی عقل توجه نماید . شعبه هائی که بسیادت عالم ارتقا خواهند کرد\nاجسام شان قوی وصالح از حیث بقا خواهد بود نه غیر آنها و تاسیادت ؛ جسم را مسلم باشد نه\nعقل را ؛ حال انسان نیز نسبت بعصر حاضر نیکوتر وخوش بخت تر خواهد بود . چه علمای\nانترو پولوجیا میگویند : حکمرانی عقل بر جسم خوش قسمتی انسانرا تهدید میکند وعکس آن\nبرعکس است و تفصیلش آنکه هر قدر عقل بلند رود همانقدر ضعف در عمل رو دهد و بیمزه\nگردد و تنها همین انسان را هلاک و بدبخت گرداند و از شعور به نیکبختی محرومش سازد . طبیعت ؛\nانسان اولی را دماغی بزرگ بخشید مساعد بر حل مشکلات اولیهٔ اجتماعی تاسیادتش بر تمامی\n٧٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 1919, "text": "شماره (هشتم) سال دوم نظریهٔ سرارثر کیث (۱۳)\n\nعالم سهولت پذیرد و اگر در انجا وسیلهٔ دیگر برای تحقیق این سیادت بود همانا طبیعت قصدی\nبآن میکرد. بنا برین انسانرا از استعانت بدماغ خود در حل مخفیا و تحقیق سیادت (مظموع فیه)\nچاره نبوده و اجیال لاحقه براثر آن سیر کردند. ولی بمرور زمان دماغ كوچك و لاغر گردید\nبعلتی که مشکلات انسان درما بعد در کم و کیف خیلی كوچك واندك بوده و اقغا مشکلاتی که\nامروز بعقول ما بر میخورد ، بسیار اندک است نسبت بمشکلات انسان در اوائل عهد تطور.\nگویا طبیعت درك همان مخاطرات نمود که انسانرا (در صورت غلبهٔ عقل بر طبیعت حیوانی)\nاز چار طرف فرا میگیرد بلی در غلبهٔ کامل این مخاطرات پیش می شود.\nجریده نگار : مراد از وجود طبیعت حیوانی در ما چیست ؟\nبی شک آشکار ترین مظاهرش تعلق است بریشه های حیات و بیم از مرگ . انسان\nباعتبار طبیعت حیوانی هیچ چیز را باندازهٔ تمتع از مزایای زندگانی دوست ندارد و نه از\nهیچ چیز مانند مرگ می ترسد چرا ؟ تا از تمتع بهجت خرمهای زندگانی محروم نگردد.\nاما عقل تاکیداً میرساند که نه آن دوستی و نه این بیم هیچيك را مقامی از حقیقت نیست .\nو نه زندگانی سزاوار آنست که انسان در راه آن برداشت هموم و آلام نماید . بعبارهٔ دیگر\nهمین طبیعت حیوانی است که بمحسنات زندگی و تمتع لذائذ آن شعور داشته و همیشه برما\nمستولی است جاذبهٔ جنس و تلذذ بجمال وفنون جمیله همانا مظهری است از مظاهر این طبیعت.\nمجادلهٔ در راه تغلب بر تمام دشواریها از قبیل گرسنگی ، تشنگی ، برهنگی ، گرمی ، سردی و\nرویمرفته سائر مشقتهای معیشت سر بازی آن میباشد .\nاما عقل قوه ایست که انسان در لذائذ بر تر از لذائذ حسی از استعانت میجوید . عقل\nقوه ایست که بفرشتگان نزدیکش سازد و از حال کنونی دورش نماید . عرضهٔ آلام شدن\nخود را بوسیلهٔ عقل میدانیم و همانطور میدانیم که عرضه ایم . عقل قوه ایست که ضعف\nخود ما و ماندگی قوای ما را در برابر طبیعت ظاهر کرده . بالاخره استعمال عقل منجر\nشود بزوال جنبهٔ بزرگی از غریزهٔ حیوانی ما. عدهٔ بسیاری دارای ده چند قوه عقلند و بيك\nجزأش احتیاج دارند با وجود آن از عقل جزء اندکی را استعمال میکنند و بس و این اشخاص\nمشابهند بمردی که در خانهٔ کلانی نشیمن داشته ومحض باستعمال يکدو روزن آن اكتفا میکند.\n\n٧٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1920, "text": "شماره ( هشتم) سال دوم مجلة کابل (١٤)\n\nجریده نگار : چرا انسان تمام قوهٔ عقلی خود را کار نمیفرماید؟\nسر آرثر کیت : بلی اجتماع که انسان يك عضو آن معتبر میشود بعده اندکی از رؤسای با فکر احتیاج دارد . قلت عدد رؤسا خیلی بهتر از کثرت شان است . چرا ؟ از بهر آنکه کثرت منجر شود باشتراك و مساوات مطلق سعی هر شخصی بریاست دور از حکمت است چه ریاست برای هر شخصی نیست بلکه برای افراد محدود است و این خیر انسان باشد .\nخلاصه عقل انسانرا تاثیری است بزرگ در تطور انسان و او را در مستقبل نیز مثل این تاثیر باشد ولی مستقبل انسان را ابداً برای عقلش نیست بلکه برای جسم اوست . چه طبیعت را منتهای توجه بماده است ـ یعنی بجسم انسان ـ نه بغیر ماده ـ یعنی عقل .\n\nرزق مقسوم و وقت معلوم\nرزق مقسوم و وقت معلوم است ساعتی پیش و لحظه پس نیست\nهر یکی را مقدر است که چیست چه توان کرد گر ترا بس نیست\nآنکه جفت مراد خود باشد زیر طاق سپهر اطلس نیست\nلذتی گز شراب خورسندیست در شفاخانه مدرس نیست\nبقدم كوش تا بكام رسی مرد و امانده کاروان رس نیست\nهم ز خود جوی هر چه میجوئی که بغیر تو در جهان کس نیست\nابن یمین خراسانی\n\n٧٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1921, "text": "شماره (هشتم) سال دوم فتح کابل (15)\n\nادبیات\n\nیکعده قصایدیکه باستقبال قصیده مشهور فرخی سیستانی از طرف شعرای وطن سرائیده\nشده و در اختتام مسابقه انجمن باداره مجله کابل رسیده بالتدریج بمعرض مطالعه عموم گذاشته\nمیشود و ازان جمله است .\n\nفتح کابل از طبع جناب مستغنی\n\nبحر معنی باز می بینم تلاطم در کنار تا چه گوهر مینماید بر سر عالم نثار\nباز دارد طبع معنی زای من جوش و خروش موج دیگر میزند امروز این دریا مدار\nتا چه رنگ این انجمن واگل بسر خواهد زدن دل درون سینه دارد بار دیگر خار خار\nداستانی سرنمای ای کلک مضمون آفرین آه باری از گریبان تأمل سر برار\nچند باشد صفحه ما را خط مسطر سفید سرگذشتی مینویس ای خامه عبرت نگار\nشرح کن آنروز تاریکی که کشور پر وحوش مینویس آن حال پر خونی که ملت خوار و زار\nغرق در خون کرد چون گل نوجوانان بیحساب خاک بر سر کرد چون من از عزیزان بیشمار\nجای عرفان جهل گشت اندر وطن فرمانروا جای علم و عدل شد ظلم و جهالت کاردار\nمرگ شد در هر طرف قائم مقام زندگی گشت ذلت شش جهت نائب مناب اعتبار\nحمله کرد اشرار یغما نقد وجنس ما و من ماند در هر دل بسان لاله داغی یادگار\nکند از جا چشم تا برهم زدن بنیاد ملك آمد این سیل بلاخیز از کدامین کوهسار\n\n744"}
{"book": "adl0986", "page": 1922, "text": "شماره (هشتم) سال دوم\n\nمجله کابل\n\n(۱۶)\n\nانقلابی سر زد از خاک وطن فصل خریف\nانقلابی شد که از هولش بسان روز حشر\nزرد گردانید رنگ روی هر یک چون بهی\nآن پری چهری که بر رخساره میکشت ارغوان\nتا نپنداری عیان جوش خزان آندم که بود\nتا چنار باغ از خون که رنگین کرده دست\nبود ملت را عیان فصل خزان رنگ زرد\nرنگ روی قوم و ملت زرد بود از ترس و بیم\nخلق بی برگ و نوا گردید مانند درخت\nزعفران زار است پنداری سراپای وطن\nرنج عشق آورد بی پیر خزان اندر وطن\nاشک ریزد تا ابد بر حال ملت خاک ملک\nتا نپنداری که باشد معدن یاقوت و لعل\nچون سپند از جانرفت این کوهسار سنگدل\nکرده رنگین خون ابنای وطن کوه و کمر\nتا قیامت لاله خواهد برد مید از دامنش\nدود آهی سر کشید از باطن اهل قبور\nآن مکن باور که باران است بر خاک وطن\nنخل ما تم بود هر نخلی که بود اندر وطن\nآبیاری میکند کشت وطن سیل سرشک\nگریه بس کن بعد ازین ای ابر بر حال وطن\nبس کن ای ابر بهاری گریه بس کن بعد ازین\nقوم و ملت را سزا باشد برین روز سیاه\nبحر پر گرداند از ما جوی احسان بعد ازین\n\nآنچنان کاندر چمن آید خزان بعد از بهار\nمیشود چون شیر موی طفلکان شیر خوار\nهر تنی را دل پر از خون کرد مانند انار\nانقلابی شد که کشتش زعفران آورد بار\nرنگ زرد خلق را برگ درخت آئینه دار\nپنجه او دست برد از دست رنگین نگار\nاین مکن باور که بود آندم خزان اندر دیار\nبر غلط باشد که بود آنگه خزان بر روی کار\nدر خزان رسم است میریزد درختان برک و بار\nآنکه چون گلزار یغمان بود یکسر مرغزار\nهر جوانی را که بینی همچو عاشق زرد و زار\nاینکه می بینی عیان هر گوشه جاری چشمه سار\nاز غم این ماجرا خونین جگر شد کوهسار\nباوجود این تزلزل چند تمکین و وقار\nاینکه میخوانند فصل نوبهارش لاله زار\nبسکه رنگین شد بخون خلق تیغ کوهسار\nاینکه بینی بر هوا ابریست یا جوش غبار\nآسمان باشد بحال زار ملت اشکبار\nزانکه هر دم بودش آب چشم مردم آبیار\nبعد ازین ای ابر بر خاک دیار ما مبار\nباش تا ملت بحال خویش گرید زار زار\nنوبت این گریه های زار برما واگذار\nهمچو ابر نو بهاری گریه بی اختیار\nبس بود هر فرد را از گریه جوئی در کنار\n\n۷۴۵"}
{"book": "adl0986", "page": 1923, "text": "(۱۷)\nفتح کابل\nشماره (هشتم) سال دوم\n\nجويار اندر وطن اکنون عبث باشد که هست بر کنار هر یکی از گریه جاری جویار\nهر طرف باشد عیان گلهای سرخ آتشی بسکه آه گرم خلق آتش زد اندر شاخسار\nتا ندانی راست گلناری که بینی بر درخت باغ دارد زین غم جانکاه آتش در کنار\nپیر و برنا هر طرف استاده حیران اشکریز آبروی باغ ملت را همین بس آبشار\nداغ رشك و بيقراریهای او باشد سپند دل درون سینۀ خلق از قراری بیقرار\nخلق را در سینه دل میسوخت از داغ ستم آه اگر آبش نمیزد این دو چشم اشکبار\nبعد ازین تا حشرجای لاله از صحرای ملک سر برون آرند دلهای حزین داغدار\nاشك خونين بر رخ زرد عزیزان جلوه گر خوش بود مارا درینصورت همین نقش و نگار\nدر وطن ارزان توان کردن متاع درد و غم کار وان اشك ما با شد قطار اندر قطار\nاهل ما تم را نمیز یید بغیر اشك و آه جنس دیگر تاجر ما را نمیبا شد بیار\nمیرود سیل سرشك خلق طوفان در رکاب گریه را در کیف نمی باشد عنان اختیار\nآه کشور برد سیل انقلاب فتنه خیز وای آفاق وطن پوشید ابر فتنه بار\nچون توان گردید بر جور چنین صبر آزمای محو گشت از صفحه دل صورت صبر و قرار\nملتی کو بود هر فردی دمان چون پیل مست انقلابش ساخت چون اشتر حلیم و بردہ بار\nبر دمید شاید بنام باغ پیرای وطن در زمین حسرت ايدل تخم امیدی بکار\nراستی کج باختی با راست بازان وطن وای ای چرخ دورنگ آه ای سپهر کج مدار\nدر وطن صد پرده خونین نمود از انقلاب پرده دیگر ندارد سینمایت پرده دار\nدر سراپای وطن تا بنگری افتاده است هر طرف بیچاره آغشته در خون خاكسار\nچشم در راه عزیزان هر شهید بی دیت مرغ گشت از مردم چشم عزیز شد دانه خوار\nكيستم من کشته بیداد و ظلم انقلاب این حدیثم نقش باید کرد بر لوح مزار\nبر سرت این ماجرا رفت از کدامین بدعمل بازگوی ای بخت بد ای طالع نا سازگار\nهیچکس برخان و مان مانگشت آتش فگن خود بخود آتش زدیم ای وای مانند چنار\nکی توانست اینچنین بیگانه ما را خراب قوم افغان آه و افغان دارد از خویش و تبار\nهر زمان این قوم غیرتمند دید آزار خویش هرگز از بیگانه ننشست زینسان سوکوار\n٧٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1924, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم مجلة کابل ( ۱۸ )\nغیر افغان کیست با افغان حریف رزمجوی\nکیست افغان غیور آنکو که در روز مصاف\nکیست افغان پای تا سر مردی و مردانکی\nکیست افغان دلاور در جهان اسم و رسم\nشیر میخوانم من او را شیر اگر شد شیر زن\nدر شجاعت شهره آفاق در هر مرز و بوم\nچون کف اهل کرم در هر کجا جود آشنا\nتا رخ از غیرت فروزد همچو آتش در مصاف\nکاش میبودی حریف ما یکی قوم دگر\nکاش با بیگانه بگرفتی بکف تیغ و سنان\nکا شکی غیری با فغان غیور جنگجوی\nکاش میبودی بما دست و گریبان دیگری\nکاش جای خویش با بیگانه میگشتی طرف\nآه و افغان رفته بود افغان و افغانی ز دست\nباغ ملت بود پامال خزان انقلاب\nگر نمیبودش بکف جام زلال زندگی\nتشنه لب میسوخت آخر کشت امید وطن\nقوم گم کردی شب تاري چنین راه نجات\nاز وطن طالع نمیگردید اگر این آفتاب\nگر نمیگشت آبروی ملت این بحر نوال\nگر نمیکرد از طریق لطف و احسانش رفو\nرفته بود از دست افغان فخر اجداد غیور\nاز تلطف گر نمیفر مود جبر این شکست\nشیر می باید که با شیری نماید کارزار\nکمتر از زالی شمارد رستم و اسفندیار\nمردم همت بلند و فرقه غیرت شعار\nشیر در روز مصاف و اژدها در گیر و دار\nاژدها میدانمش کر اژدها خنجر گذار\nدر مروت روشناس این و آن در هر دیار\nچون دل اهل صفا در هر صفت الفت قرار\nخصم خواهد چون خس و خاشاک از وی زینهار\nتا نمودی جنگ با آن مدعی بیگانه وار\nبهر سر کوب عدو بردی عمود گاو سار\nرو بمیدان آمدی گشتی مقابل مرد وار\nتا نمودی غیرت افغانی خویش آشکار\nتا سزای خویشتن میدید در جیب و کنار\nبا زش افغان غیور نا مدار آمد بکار\nپر تو خلق کسی آورد بازش نوبهار\nختم بود این قوم وملت را حیات مستعار\nبر سرش این ابر رحمت گر نمیشد قطره بار\nتا کهان این صبح صادق گر نمیگشت آشکار\nاز سر ملت کجا میرفت ان شبهای تار\nگشته بود اندر همه روی زمین بی اعتبار\nکرده بود این جنگ ما را جیب هستی تار تار\nگر غیوری این وراثت را نگشتی پافشار\nرفته بود از کار این عضو سراسر انکسار\n٧٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1925, "text": "(۱۹)\n\nشمارۀ (هشتم) سال دوم\n\nفتح کابل\n\nکر نمیگشت از رۀ عقل وخرد معمار ملك\nکرد ترمیم خررابیهای سیل انقلاب\nصد هزاران زخم كاری داشت شخص مملکت\nتار هاند قوم و ملت از شب تار نفاق\nتارهاند قوم دست ازجان شماری برنداشت\nخواست تا از بهرقوم و ملت و ملك و وطن\nنور چشم و پارة دل بودش و لخت جگر\nسد راه ام نگر دید این موانع بیش و کم\nمشتی از دزدان دون برپایتخت آورد تاخت\nمانده بود آن لکه برکالای ما تاروز حشر\nسر بلندی گرنمی بخشید افغان را ز لطف\nبود ظلمت بروطن طاری که شد صبحی بخیر\nآمد از پاریس آن شایستۀ تاج و نگین\nآمد آن تاج سر ملت ترقی بخش ملك\nآمد آن شاهنشهی بی فرج و لشکر بیخبر\nآنکه کردی کار ها از قوت رای متین\nدر رسید آن فرقة جاجی و منگل همرکاب\nکف زساز حرب خالی چون دل عاشق ز صبر\nباکف خالی رسید اما ز دست انقلاب\nپیش برد امر مهم سلطنت دست تهی\nجنگ را آماده شد ازقوت تدبیر وعقل\nبود با او مردم سمت جنو بی چند صد\nباگروه کم سوی کابل روان آمد دلیر\n\nتا ابد میماند ویران هر طرف شهر و دیار\nاز جلال آباد و کابل تا مزار و قندهار\nگشت از لطف ومروت جمله را مرهم گذار\nخویش را میزدبآتش دمبدم پروانه وار\nتا بآخر بود برعز میکه بودش پایدار\nسیم و زر قربان نماید جان وتن سازد نثار\nبوده اند اینها حصاری سربسر اندر حصار\nکشت برحصن حصین ارگ کابل کله بار\nکرد رخت غیرت افغانیان را لکه دار\nشاه غازی گر نمی شستش به تیغ آبدار\nتاقیامت مانده بود این قوم و ملت شرمسار\nآفتاب مشرق از سمت جنوبی آشکار\nآنکه مثلش را ندارد قوم وملت یادگار\nآمد آنکو دولت افغان ازو گیرد قرار\nآنکه بودش لشکر عقل وخرد پیوسته یار\nآنکه او را بود هر کاری به تدبیر استوار\nدررسید آنکرده ازيك ملك يك سمت اختیار\nليك بودش دل پر از مهروطن حب دیار\nپرتھی چون کیسۀ مفلس خزان دردیار\nآن سخاوت پیشه آن کان کرم خیر خیار\nبا کسی کاوداشت فوج ولشکربس بیشمار\nبود بد خواه مخالف را سپه چندین هزار\nتا برارد از نهاد خائنین یکسر دمار\n\n٧٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1926, "text": "( ٢٠ )\n\nشماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n\nاول از مقاتیان بگرفت تنگی وا غیار\nشد پریشان هر طرف بدخواه از میدان جنگ\nخصم را آثار نتوان یافتن در لهو گرد\nبعد ازان قوم وزیری در زمان بی ترس و بیم\nفرض شد بر فتن وزیری را فرار تخت شاه\nکرد ازان شیران شبی بر شیر دروازه کمین\nکهنه برجی کرد از ان دیوار تاریخی بقر\nجا نمود آتجمع شیران شب در انبرج خراب\nشب چه میدا بدکمی بیش و کم خیل غنيم\nلرزه در بنیاد خصم افکند آن شش تن چنان\nشد حصاری در درون ارگ کابل چند روز\nکرد کابل فتح از تدبیر صائب بی جدال\nچون بکا بل آمد آن شیرازه ملك و وطن\nعالمی گردید از هر سو بگردش انجمن\nقوم وملت خواست تا یکسر زسوز اشتیاق\nجان ودل نذر قدومش خواست کردن خاص وعام\nاین چو گل بودی سراپا يكدهان خنده ريز\nحلقه گردش خلق چون بر گردمرکزدائره\nدیدنش از یاد مردم برد رنج انقلاب\nگل فگندند ازره مهرو وفا در گردنش\nبرسرا پایش زبس گل ریختندازهر طرف\nکرد تکلیفش رعایا بر قبول تاج و تخت\nاو ابا میکرد از امر خطیر سلطنت\n\nکرد آن قوم مخالف جا نب موطن فرار\nسوی میدان رخ نمودند از یمین و از یسار\nگردش از گردیزا گر جوئی منار از شامزار\nسوی کابل گشت چون شیران جنگی رهسپار\nحمله گر بر پایتخت آرند از بینی حصار\nکی بود جز شیر مردی شیر مردان را شعار\nآنکه اوراسرفرازی داده بود از کوهسار\nروز را سازند تا بر مدعى تاريك وتار\nدرشبیخون کس نداند شش هزاراز شش سوار\nکاندرانشب ترك كرد آن مأمن روئين حصار\nتا شبی دزدا نه پيماید ره زشت فرار\nتا در دوران فرید عصر مرد نامدار\nتارسید اندر وطن آن رونق شهر و دیار\nدور آن ماه منور گشت ملت هااله وا ر\nجان نثار شمع روی او کند پروا نه وا ر\nاین و آن از اشك شادی شست از رویش غبار\nآن چو ابراز پای تاسر گریه بی اختیار\nدرمیان استاده آن جان رعیت شاه وا ر\nرنج هجر از یاد عاشق میبرد دیدار یا ر\nمردم کابل که بودندش بصدجان دوستدار\nگشت آن نخل ریاض عدل گلشن در کنار\nاو نمی گردید این بار گران را عهده دار\nقوم میگفتند ما را جز تو نبود تا جدار\n\n٧٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1927, "text": "شمارۀ (هشتم) سال دوم فتح کابل (۲۱)\n\nاو مصر بود و شهری بر قبول این سخن گشت تکرار اینچنین رد و قبول از هر کنار\nقوم میگفتند ای جانها نثار مقدمت کردۀ صد بار بهر قوم و ملت جان نثار\nای ز تدبیر تو کار این ولایت مستقیم ساز از رأی متینت این حکومت استوار\nچار ناچارش قبولا نید قوم این مدعا بس که بر وی عرض کردند از تضرع باریار\nتاج را کردند زان فرق مبارك سرفراز تخت را کردند از فیض قد ومش پایدار\nباد بر این مملکت تا عمر باقی بر دوام باد بر تخت شهی تا زندگانی بر قرار\nنادر است امروز در روی زمین در رزم و بزم نادر غازی شه افغان امیر تاجدار\nتا نگردد رنجه از طول بیانم مستمع بر دعا خواهم نمود اکنون سخن را اختصار\nتا که در نوع بنی آدم زبان ها مختلف تا عجم را روز و شب گوید عرب لیل و نهار\nسرو تا در بوستان باشد مثل در راستی شهره بیحاصلی تا در چمن بید و چنار\nتا شمارند از صنائع اهل صنعت لف و نشر تا بهم پیوسته دارد ربط الفت پود و تار\nتا مثلث اولین شکل از خطوط مستقیم تا محاسب بیش داند رتبه پنج از چهار\nافضل اشکال تا گویند شکل دائره تا که مرکز را محیط اندر وسط بخشد قرار\nباد نادر شاه غازي يا رب اندر سلطنت کام بخش و کام جوی و کام گیرو کا مگار\nسالها باید درین ملك و وطن ازوی نشان قرنها ماند بدوران نام نیکش بر قرار\nسکه اش را جاودان خواهم بروی سیم و زر تا مدام از سکه باشد سیم و زر را اعتبار\nفرد باد اندر شهان چون آفتاب اندر نجوم تا بعالم فرد باشد او رعیت شهر یار\nباد هر کارش چو نام خویش نادر در جهان تا بماند کارهای نادر از وی در دیار\nخصم بد فرجام او بیند مدام از نوش نیش تا مضرت کم کند با نوش دارو نیش مار\nچون انارش خصم دل پر خون و چون به زرد روی تا بود مشهور در کابل انار قندهار\nبا خرد گفتم که ای نوع بشر را مستغاث ای بهر کار جهان اهل جهان را مستشار\nای زهر کار جهان آگاه از تاریخ فتح گر خبر داری بگوی و ور اثر داری بیار\nسوی این معنی اشارت کن که گردم مستفیض ما جهولان را چه میخیزد ز عقل مستعار\n\n۷۵۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1928, "text": "شماره (هشتم) سال دوم\nمجله کابل\n(٢٢)\n\nاز ره لطف و کرم فرمود و گفت این حادثه\nسال تاریخش طلب از حادثات روزگار\n١ ٣ ٤ ٨\n\nبار دیگر شد مخاطب سوی این فتح و سرود\nکار نادر در وطن ماندى ز نادر یادگار\n١ ٣ ٤ ٨\n\nفتح کابل\nاز طبع شاعر شیوابیان آقای محمد علی خان آزاد\n\nمهر گردون چون تجاوز کرد بر ملك بهار\nرفت رسم اعتدال از گردش لیل و نهار\n\nروز از حد تعادل پا نهاد آنسوترك\nگیسوی شب گشت کوته از یمین و از یسار\n\nکرد گلچین سبزه های تازه را پامال و پست\nشد بلند آوازه غوغا و خروش آبشار\n\nفاخته شد پیش سرو ناز خاكستر نشین\nکرد قمری را قرا بغرای طوق او فگار\n\nبید مجنون سرکشی بنمود از راه خلاف\nسرو موزون پا بگل اندود طرف جویبار\n\nطرهٔ سنبل پریشان گشت از باد شمال\nچهرهٔ گل گشت خون آلوده از سیلی خار\n\nبلبل گویا خمش گردید از بیم تگرك\nسنبل بویا پریشان کرد گیسو بر عذار\n\nدر درختان کهن افتاد لرز از تند باد\nاز دبستان وطن برخاست غوغای صغار\n\nسینهٔ شمشاد شد مانند شانه چاك چاك\nدانه عناب شد همرنگ پستان انار\n\nجامه گل چاك گشت و چهر نیلوفر کبود\nتا یتیم خوشه های غوره را بستند دار\n\nتا چرا مرغان خوشخوان شد چنان خوار و خموش\nتا چرا زاغ بد الحان یافت در بستان قرار\n\n٧٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 1929, "text": "شماره (هشتم) سال دوم فتح كابل (۲۳)\n\nگل چرا با چهره خونین بروی خاك ریخت از چه رو در بوستان برخاست فریاد هزار\nاز چه رو در هر طرف شد فتنه و غوغا بپا از چه رو در هر بلد شد غلغل و شور آشکار\nاز چه رو هر ناخلف شد مصدر ضبط امور وز چه رو هر باشرف گردید محنت را مدار\nخشك و تر چون سوخت و آن آتش بیفتاد از بکا مرد و زن آواره چون گشتند از شهر و دیار\nآری آری قهر یزدان چون بملکی شد پدید میشود آن سان که شد زین پیشتر سالی سه چار\nپستی اعمال ما و زشتی اقوال ما کشتی افغانیان را کرد با طوفان دو چار\nرهزنی غارتگری دزدی چپاول پیشه سر کشید و کرد روز عالمی را شام تار\nجاگزین شد بچه سقا بر اورنگ شهی مشك ها از خون ملت ریخت اندر رهگذار\nرفت از باغ و گلستان تازه گی و خرمی آری آری فصل دی کی می کند کار بهار\nلال گردیدند مرغان خوش الحان وطن تا چنان دیو سیاهی شد عیان در مرغزار\nدر چنان موقع که شد برباد ناموس وطن در چنان موسم که از دی یافت بستان افتقار\nباد کو گل بیز بد گلریز شد در بوستان مرغ کو خوشگوي بد شد لال اندر شاخسار\nبوستان گردید یکسر زعفران زار خزان جامه زیبای گلبن شد لباس ننگ و عار\nتند باد مهرگان برد از سر شبنم کلاه قهرمان دی ز گل برداشت رسم افتخار\nولوله اندر چمن افتاد از باد شمال غلغله اندر وطن افگند غول کوهسار\nشد شفق را چهره گلگون در عزای خاکیان شد فرح را رأیها واژون پی اصلاح کار\nرفت رنگ از چهره آباء علوی در قضا تا موالید وطن را دید پر از خون کنار\nناگهان از گوشه مشرق برون آورد سر ماهتاب آن یکه تاز چرخ بر اشهب سوار\nهمچنان میرفت برگردون و چشمش برزمین جستجو می کرد در نسل وطن مردان کار\nتا کجا پیدا نماید شهسواری شیر دل کاندران فرصت شود آن غمکشان را غمگسار\nنا گهان اندر اروپا از نژاد این وطن دید شهبازی که اندر گوشه دارد قرار\nچشمکی زد سوی او کی قهرمان شیردل وقت راحت نیست برخیز و روان شو بهر کار\nنیستی از نادر ایران کم ای افغان نژاد کو ششی کن قوم را مگذار اندر اضطرار\n\n٧٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1930, "text": "شماره (هستم) سال دوم مجلۀ کابل (٢٤)\n\nگر ترا زر نیست در بازوست زور تهمتن\nور ترا لشکر نباشد، بس امید کردگار\nعزم داری حزم داری، عشق داری بروطن\nیاری اخوان بس است ای یاور تو چار یار\nقوم افغان هم بهمه راهمیت از جان حاضر اند\nمی بر آرند از نهاد دشمن سرکش دمار\nغیرت و همت ازین مردم نگشته سلب ليك\nملت افغان را قایدی باشد بکار\nاوهم از جا جست و زحق جست یاری و مدد\nحسبنا الله گفت و شد فی الفور این سو رهسپار\nاز جنوب غرب بیرون شد بتائید الله\nکز شمال شرق کابل دور سازد خار زار\nمملکت را وارهاند از چنگ دزدان شریر\nداد کشور را نجات از خائنین زشت کار\nحسن خلق او دل اهل وطن را کرد صید\nاین کند است آنکه بنماید دل خلق شکار\nسر زمینی را که از بیداد آن اهر یمنان\nچون جهنم خشك بد، سرسبز کردش چون بهار\nجای آن اشکی که بد بر چهرۀ مردم روان\nچشمه ها زاینده گشت و شد روان در جویبار\nباغ شد بار دگر سرسبز و از قول حکیم\nبرز ماه و مشتری شد از شکوفه شاخسار\nگردش گردون هم از سر ماند اوضاع خلاف\nگشت در میزان مساوی روز و شب همچون بهار\nشهریارا تاجدا را خسرو فرما ندها\nای شه دریا دل کشور ستان تا جدار\nآبروئی رفته افغان شد از سعیت بجا\nباد یا رب سعی تو مشکور پیش کردگار\nرفته بود از دست ناموس وشرافت ها ولي\nاز تو آب رفته باز آمد بجوي اين ديار\nشادمان باشی که خلق اند از تو اکنون شادمان\nجاودان مانی که امن است از طفیلت برقرار\nخدمتت بهر وطن شد زارز وي ما فزون\nزار روی خویشتن داریم افزون انتظار\nچونتو اندر تنگدستی ها و در آواره گی\nکردی آن خدمت چه خواهی کرد گاه اقتدار\nآرزو داریم کزسعی تو ای کشور ستان\nبه شود هر سال کار مملکت از سال پار\nبردعای شاه كن آزاد ختم ما جرا\nزا نکه ازطول سخن باشد نکوتر اختصار\nزنده باد افغاني و پاینده عهد نادری\nدشمن اين ملك و ملت باد دایم شرمسار\nنام نيكوی تو گردد شهره و ماند زتو\nبهترین نامی كه از شاهان بماند یادگار\nآوخا تاریخ فتح كابلم فرموش شد\nباید آزاد این زمان تاریخ بنویسی دوبار\n\n٧٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1931, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1932, "text": "ديك كلانيكه در جامع هرات موجود است"}
{"book": "adl0986", "page": 1933, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nنغمات تاگور\n( ٢٥ )\n\nروزگار بوالعجب چون ریخت طرح حادثات\nسال تاریخش برار از حادثات روزگار\n١٣٤٨\n\nزا ن طرف چون از عنایت های شاه نادری\nجای اندوح ومحن شد عیش و راحت برقرار\n\nبی سخن تاریخ هم راحت ده خلق است و بس\nنیست چون راحت ده خلق آن امیر کامگار\n١٣٤٨\n\nنغمات تاگور\n( نغمه نهم (١) )\n\nای بیخردکه خودر ابار دوش خود ساخته ای ، وای سائلی که بر آستان خویشتن برای دریوزه آمده ای بار سنگین خودرا بر پیشگاه او تقدیم کن زیرا او کسیست که همه سنگینی هارامتحمل شده میتواند وگاهی اظهار تاسف و تاثر نمی نماید .\nلمس نفس تمنای تو روشنائی شمع فرو زانرا خاموش میکند ـ تمنای تو پر آلایش است ـ از دستهای آلوده او نذرانه را مستان ـ تنها همان چیزی را قبول کن که آنرا محبت پاك تقدیم نماید\n\n( نغمه دهم )\nپا ا نداز تو اینجاست و قدمهای تو در جائیکاهیست که مسکن مردمان مفلس و حقیر و خوار و ذلیل میباشد .\n\n(١) چون نغمه پنجم ، ششم ، و هفتم وهشتم در شماره اول سال دوم مجاله کابل انتشار یافته است درینجا صرف نظر شد و در آتی نغمات مذکور بطور مسلسل اشاعه خواهد یافت .\n\n٧٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1934, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (٢٦)\nوقتیکه من بحضور تو کوشش خمیدن میکنم. عجز من بآن معرا جیکه قدوم تو پیش مردم\nمفلس و حقیر میر سد نمیتواند رسائی حاصل کند .\nغرور در آنجا رسائی ندارد جائیکه تو در میان مردمان خوار و مفلس و ذلیل که لباس عجز\nدر بر دارند تردد می نمائی.\nقلب من آنجا راه یابی ندارد جائیکه تو در میان مردمان مفلس و بینوا حقیر و ذلیل\nدست بی یاوران و بیچارگانرا میگیری.\nنغمه یازدهم\nتو این انشاد نغمه و سرود (١) و این تسبیح و زمزمه تقدیس را بگذار ! تو در را\nبسته بگوشه تاریك و خاموش خانقاه ( دیر ) پرستشی کرا میکنی ؟ چشمهای خود را باز کن !\nبه بین خدای تو رو بروی تو نیست ؟\nاو آنجاست جائیکه دهقان قولبه خود را در زمین سخت میراند . جائیکه سرك ساز\nسنگ می شکند او همراه شان در آفتاب و باران است و لباس او بخاک آلوده است. این خرقه\nسالوس را بکش و بینداز و مثل او بر خاك زمين بيا سا !\nآزادی ؟ این آزادی کجاست ؟ آقای ما معضدلات آفرینش را برضای خود متحمل\nشده است، او خود را همراه ما برای همیشه پابند ساخته است .\nاز تخیلات خود بیرون برآ ! این گلها و بخورات معطر را یکسو فگن ! اگر لباسهایت\nپوسیده و مندرس است چه پروا. بحضور او حاضر شو و در حضورش با عرق پیشانی و محنت\nو جانکاهی ایستاده باش.\nنغمه دوازدهم\nآنوقت، که در سفر من صرف میشود بسیار دراز است و جاده هم دور و دراز -\n(١) مراد از عبادت هنود است که در لباس سرود میکنند ( مترجم )"}
{"book": "adl0986", "page": 1935, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nشب تابستان\n( ۲۷ )\n\nمن به عراده شعاعی اولین سپیده دم آمدم و در صحرای کائنات نشان خود را بر عده سیاره و ستارگان گذاشته سفر خود را آغاز کردم . آن راه دور ترین راه است که پیش تو خیلی نزديك شده میرسد ، و آن هدایت بسیار مشکل و پیچیده است که بسوی سادگی نغمه مانند رهنمائی میکند .\nيك مسافر مجبور است برای رسیدن بدروازه خود دروازه هر بیگانه را کوفته و جمله اكناف ظاهر عالم را با آواره گردی طی کند تا در انجام به نهانخانه حریم خود واصل شود .\nنگا های من در دور ونز د يك راه را گم کرده بودند ، قبل ازین که چشمان خود را بهم آوردم و گفتم که « تو اینجا ستی ! این سوال و آواز که « آخ کجا ؟ » آب شده بهزاران چشمه تبدیل میشود و آواز رعد آسائی « من استم » در عالم سیلاب طوفانی را ایجاد مینماید .\n\n( مترجم مدیر انجمن )\n\nشب تابستان\nاز آثار ( الفرد موسه ) شاعر اشك وغم\nمترجم محمد رضا خان\n\nاز هنگامیکه آفتاب در فضای لایتناهی خط سرطان را در روی محور فروزانش سیر نموده ، سعادت مرا ترك گفته و من با خموشی ساعتی را انتظار میکشم که در آن ساعت محبوب حقیقی مرا صدا خواهد کرد .\nآوخ ! از مدتهاست که منزل او مسکون نیست ، روز های شاد مانی گذشته هيچكدام در آن مسکن وجود ندارند ، جزمن که تا کنون می آیم و پیشانی حرارت ناك خودم را بر روی دروازۀ نیم باز او میگذارم و مانند پسر مرده داغدیده بر مقبره فرزند میگریم .\n\n٧٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1936, "text": "شماره (هشتم) سال دوم\nمجله کابل\n( ۲۸ )\nشاعر\nسلام بر دوست با وفایم ! سلام بر مایه شهرت وعشق من ! سلام ای مادر و پرورش\nدهندۀ من ! سلام ، سلام بر تو ، ای دلنواز من ! محبوب ترین دوستان من تو هستی که\nانتظار مراجعت مرا میکشی — آغوشت را بكشا ، اينك ميآيم ونغمه آغاز مینما یم .\nملکه شعر\nچرا ای قلب مضطرب ، ای قلبی که در تو از امید سراغی نیست ، تو اکثر\nبسرعت از من جدا میشوی و دیر در بر من باز میآئی ! هنگامیکه تا سحر گهان انتظار ترا\nمیکشم ، تو در غیاب من چه مشغولیتی داری ؟ آیا تو بغیر از تسلیم بسر نوشت های خویش\nو کشاکش تقدیر در کجا خواهی رفت و جز نوعی از رنج چه با خودت به ارمغان\nمیآوری ؟ تو در دل شب بمثابۀ روشنائی تندی هستی ، از ارمغانهای قشنگ حیات برای من\nو تو جز تحفۀ عشق پاك چیز دیگری باقی نخواهد ماند — اطاق كوچك مطالعات تو هنگامیکه\nمیامدم مسکون نبود ، ازین رو من محزون از رخنه دیوار های باغ ترا می نگریستم ، مگر تو\nدر کشاکش هستی به مقدرات غم انگیزت دست و گریبان بودی ، شاید حسن لطیف ترا\nدر دام عشق خود کشیده باشم زیرا این گل شاه پسند که آخرین برگ های آن در لحظه هاي\nمسرور ترین حیات تو از اشک های چشم آبیاری میشد اينك در شرف پژمرد گي است ،\nآن خرمی حزن آور یادگار حیات من است . عزیزم ، از فراموشکاری تو من و او هر دو\nپژمرده خواهیم شد و روایح لطیف آن مانند پرنده که پرواز کند با یادگار من در آسمانها\nصعود خواهد نمود .\nشاعر\nامشب همینکه از چمن عبور میکردم گلی لرزان اما پژمرده در نظرم برخورد . آن يك گل\nنیمرنگ نسترن بود ، در نزديك او گلبن جوانۀ زمردی ديگري در پیچ و تاب بود و در آن گلی\nتازه شگفته بودکه خیلی جوان و قشنگ می نمود ، انسان هم همچنین دائماً در تجدید حیات است.\n۷۵۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1937, "text": "شماره (هشتم) سال دوم شب تابستان (۲۹)\n\nملکهٔ شعر\n\n...................................\n...................................\n\nافسرس ! دوست عزیزم، که اکنون طبع جوشان تو از خروش افتاده، صیحهٔ آسمانی\nو ندای غیبی دیگر نمیتواند طبع ترا بلرزاند، تو در خواب بی ثباتی غرق هستی و نمیدانی که\nمحبت خزائن روحی ترا بتاراج میدهد و به اشکها بدل میکند و خدا اشک را از خون\nپسندیده تر دارد.\n\nشاعر\n\nموقعيکه دره را عبور میکردم، مرغی بر بالای آشیانش ناله میکرد یعنی جوجهها و\nجفت مهر پرور او شب مرده بودند، با این آن مرغ هنگام شفق می سرود\nای ملکهٔ شعر ! اشك مریز آنکه به عالم هستی پشت پا زده، خدا با اوست.\n\nملکهٔ شعر\n\nروزی که دست قضا ترا بکه و تنها در آشیانه پدری دوباره عودت دهد هنگا میکه دستهای\nمرتعش تو گرد و غبار را از وجود تو پاك سازد بچه خوش پناهگاهی خواهی داشت ! و ازین\nخاکدان هستی با چه سر بلندئی در عالم جاوید به جستجوی اندکی از آرامش و سرور خواهی\nشتافت ! — در آنعالم صدائی بيك نواخت بلند خواهد شد: تو در آوان شباب و روزگار\nآزادی چه مشغلهٔ داشتی ؟\n...................................\n\nشاعر\n\nبطوریكه مرغكان جنگلی می سراید و پیرامون شاخهٔ که در آن شاخه تخمهای او در\nآشیانش شکسته، نوحه کری میکند، و قسميكه که گلهای خودرو در هنگام شفق روی چمن\n\n۷۵۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1938, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۳۰ )\n\nزارها گلهای دیگری را می بیند که مشکفد ، سرهای خود شا نرا بی ستیزه خم کرده و در دل شب ناپدید میگردند ، چگونه که در قعر جنگلات در زیر گنبدهای زمردی اشجار صدای خشکی را از شکافهای چو بها در روی پیاده رو می شنوند ، چگونه که انسان در حین عبور از صحنه هستی . . . . بیابد که با دوام باشد ، پس اینقدر سر گردانی و فرا موش کاری بهر چیست ! چگونه که تمام مو جودات حتی سنگهای خارا به غبار تبدیل می شوند ، چگونه که عالم هستی برای این که فردا زنده شوند امشب میمیرند . . . . . . . . . . ای ملکهٔ شعر ! برای من فراخنای عالم و تنگنای قبر یکسان است . آتش محبت در قلب من زبانه میکشد و برای يك . . ( يك بوسه) میل دارم سرا پا حیات را به تهلکه اندازم ــ محبت قلب مرا می افشرد و میخواهم بر روی گونهای نحیف وزردم جر یان يك چشمة اشك را كه خشك كردن آن از قدرت و تسلط من بیرون شد احساس کنم ، از عشق مفرطی که دارم میخواهم مسرت و شکیبا ئی ام را در نغمهٔ شعر بسرایم .\n\nیاد یکشب\nبقلم آقای حفیظ الله خان\n\nباد سرد کم کم میوزد ، آتش رو بخموشی گذاشتهٔ از ته پردهٔ خا کستر حرارت خفیف خود را ایثار میکند .\nاينك شب شده ستارگان آسمان را زرین کرده و کائنات را سکوت عمیق فرا گرفته است سا کنین این کشور بخواب راحت فرو رفته ، و از دیدن رویای پر مسرت حظ میبرند .\n\n۷۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1939, "text": "شماره (هشتم) سال دوم یاد یکشب (۳۱)\n\nاما من باید بحکم تقدیر در ینگوشه تنهائی این شب های طولانی را بابیداری و یکجهان غم و الم بپایان رسانم.\nاوه چقدر روح گداز و طاقت فرساست یاد آن ایامی که تو بر زانوی من سر نهاده و چهره ات دقیقه بدقیقه برزردی خود می افزود، لبهای قرمزی و نازکت بسفیدی مایل میشد چشمهایت بی نور گشته دستهای لطیفت ارتعاش می یافت، در همان ساعات چشمانت را بمن دوخته مرا تسلی میدادی و میخواستی از اشکها ئیکه از دو چشمم خارج و بر رویم میدوید جلو گیری نمائی.\nنه دیگر طاقت ندارم آن لمحات را زیر نظر آورده و تو را بآن سیما و حال پر اضطراب مشاهده کنم.\nبسیاری شبها میخواهم این خیالات غم آور را از خود دور کرده و بیاد شبهای بیفتم که با جمعی از دوستان نشسته و تا نیمه های شب مشغول حکایات دلچسپ و شیرین بودیم و هرگز بخیال نمیآوردیم که این دنیای کهنه، این آسمان نیلگون در هر دور مانند صحنه تیاتر و نمایشات فرح زا و غم انگیز بساکنین این کره خاکی نشان میدهد.\nمیخواهم بیاد بیارم آنروزها ئیرا که هوا لطیف و آسمان نورانی بود، قرص آفتاب میدرخشید، برگهای نو رسته سبز و براق بر درختها لرزان بود، من و تو درمیان جنگل انبوه قدم نهاده در سایه اغرصا درختان می نشستیم، و هر شاخه رعنای شکوفه که جلب نظر مینمود یک بدیگر نشان داده و ساعتها بآن چشم میدوختیم، از قشنگی آن بحث رانده شعر میخواندیم و تشبیهات شاعرانه بآن علاوه میکردیم.\nپرندگان كوچك گل دوست ساعتها ما را بخود مشغول میداشت، و نغمه سرائی طیور قشنگ خوش الحان هوای آزاد ما را از خود می ربود.\nآخ که اینگونه خیالات از من بکلی مفارقت جسته و تنها همان لحظه های آخرین حیات تو از من جدائی ندارد.\nامروز آمدم بمزار تو دیدم سبزه ها همه پژمرده، و بته های کوچک کوچک که پیش از یکماه\n\n٧٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 1940, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۳۲ )\n\nپر طراوت بودند خشکیده ، یا دم از جوانی و رعنائی و زیبائی تو آمد ، قطرات\nچندی بپای این بته های خشکیده نثار کردم .\nاز قبر تو دور تر قبر تازه دیگری دیدم هنوز گلها ئیکه بالای آن افشانده بودند تازه بود\nاینهم مانند تو شاید جوانی بود که از دوستان وفا میل مفارقت ورزیده است .\nمزار بسی خاموش بود . با سنگهای سر قبر سخن گفتم . حکایت کردم . بآن تسلی نشده\nرویم را نهادم بخاک قبر تو قصه آغاز کردم ترا نعره زدم بگمان اینکه تو خواهی شنید ، قبر را\nپاره کرده بآغوش باز ولبهای پر خنده مرا استقبال خواهی نمود ، اما متاسفانه هیچ جوابی\nنیامد و سنگهای سخت قبر نجنبید ، خواستم قبر را پاره نمایم و بیایم با تو پهلو به پهلو بخوابم\nآه که درینوقت بیهوش شده . زمانیکه چشم کشودم خود را از کنار خاک تو دور دیدم .\nوای ازانساعت که از روز مفارقت تو پر الم تر بود .\n\n۷٦۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1941, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1942, "text": "کاشی کاریهای حیرت انگیز سمت جنوبی مسجد جامع هرات"}
{"book": "adl0986", "page": 1943, "text": "شماره (هشتم) سال دوم\nشعرای افغانستان\n(۳۳)\n\nبقلم سرور خان گویا\n\nشعرای افغانستان\n(٦)\n\nمختاری غزنوی: —\nاسم او سراج الدین عثمان ابن محمد و تخلص او در شعر مختار است\nمولد او شهر غزنین و در قصاید خود از سلاطین ذیل نام میبرد و مدح میکند : سلطان مسعود\nابن ابراهیم ٤٩٢ - ۵۰۸ و عضد الدوله شیرزاد ابن مسعود ۵۰۸ - ۵۰۹ و سلطان ارسلان\nابن مسعود ۵۰۸ - ۵۱۲ و بهرامشاه ابن ابراهیم غزنوی ۵۱۲ - ۵٤٢ و معزالدین ارسلان\nشاه ابن کرمان شاه ٤٩٤ - ۵۳٦ و ارسلان خان ابن محمد سلیمان ٤٩٥ و ۵۲٤ مختاری از\nشعرای زبر دست و مقتدر افغانستان در عهد خود بوده و باحکیم سنائی غزنوی الفت و\nرابطۀ زیادی داشته چنانکه عارف غزنوی قصیدۀ هم در مدح او سروده است تقی کاشی صاحب\nخلاصۀ الافكار و هدایت طبرستانی صاحب مجمع الفصحا تاریخ وفات او را در سنه ۵۵٤\nمی نویسند و تقی اوحدی صاحب تذکرۀ عرفات در سنه ٤٣۰ نگاشته است ولی شاهانیکه\nممدوح او واقع گشته اند بعضی بعد از سنه ٤٣۰ گذشته و بعضی تا سنه ۵٤٢ هم\nدر قید حیات بوده اند علاوه برین صاحب مجمع الفصحا عضد الدوله شیرزاد\nابن مسعود ۵۰۸ - ۵۰۹ ممدوح مختاری را بعضد الدوله دیلمی اشتباه نموده و این سهوی\nاست بزرگ چه عضد الدوله دیلمی یکصد و هشتاد سال قبل از فوت مختاری جهان را بدرود\nگفته و همین اشتباه صاحب مجمع الفصحا فاضل محترم محمد قزوینی را نیز متردد نموده و در\nحواشی چهار مقاله عروضی صفحه ۱۵۱ چنین می نویسد : و بعضی قصاید او در مدح یکی\nاز ملوک است معروف بعضد الدوله و معلوم نشد این عضد الدوله کیست . علی ای حال\nمختاری بامر سلطان مسعد غزنوی به سبك شهنامۀ فردوسی شهریارنامه هم نوشته است\nو صاحب تاریخ آثار الکرام ۱۳ بیت از مقدمۀ شهریار نامه را در کتاب خود ضبط کرده\nاست و تاریخ وفات مختاری بطور تحقیق در سنه ۵۵٤ بوده است .\n\n٧٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 1944, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم مجلة كابل ( ٣٤ )\n\nبهار غزنی\n\nنمونه كلام :\nشاخ مرصع شد از جواهر الوان شیخ تل یاقوت شد ز لالة نعمان\nابر كهر هاي گل بسفت همانا خوردة الماس گشت قطرة باران\nحوض ز نيلو فرو چمن ز گل سرخ كوه نشاپور گشت و كان بدخشان\nبود كل نا شگفته بر صفت دل باز چو بشکفت گشت بر صفت جان\nباغ چو میدان آبگینه شد از خوید برگ شکوفه ز باد تخت سلیمان\nدامن خود بر کشید سرو چو بلقیس كاب گمان کرد آبگينة میدان\nانجيل آغاز كرد بلبل بر گل چون ز بنفشه بدید حالت رهبان\nشب همه شب كبك زعفران چرد از کوه روز همه روز از آن بگردد خندان\nچون شبهی داشت مرغزار بدریا لاله بر اطراف او برست چو مرجان\nگوئی در پیش آفتاب نهادند آینه در سایهای برگ درختان\nباغ ز ابر آن جمال یافت كه مسند از پسر كد خدای لشكر سلطان\nمفخر ارباب علم حضرت غزنين سرزنش اهل فضل ملك خراسان\nابو رجای غزنوی :\nنامش شهاب الدین و بشاه ابورجای غزنوی مشهور بوده از معاریف شعرا و مشاهیر فضلای عصر محسوب است . باحکیم سنائی و مختاری غزنوی معاصر و مداح سلطان بهرامشاه غزنوی بوده است ـ محمد عوفی صاحب لباب الالباب و نظامی عروضی صاحب چهار مقاله هر دو او را بدرجات بلند می ستایند . تاریخ وفاتش در سنه ٥٩٧ وقوع یافته . نمونه کلام :\nسپیده دم که خط نور بر ظلام کشند براق خسرو سیاره در لگام کشند\nهمی بر آید خورشید از ممالک شرق چو خنجری که بتدریجش از نیام کشند\nچنان نماید اطراف لاجورد سپهر چو سودة كه شگرفیش بر رخام کشند\nز آفتاب فلك ز ان سبب چنان گردد چو زر پخته که بر روی سیم خام کشند\n\n٧٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1945, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nشعرای افغانستان\n( ٣٥ )\n\nکهی زماه برآن تا چخ و سپر سازند\nز عدل سلطان ما تا خبر نداشته اند\nخدایگان سلاطین که مرکب ظفرش\nابو المظفر بهرام شاه بن مسعود\nیمین دولت شاهی که خسروان جهان\nبروز هیجا اقبال و فتح و نصرت و بخت\nکه بساق بگلگون و ابر شش برسد\nکمان دولت و بختش هنوز نیمکش است\nزبان آنکه بملکش چوسوسنست دوسر\nچنان نمایش دارد بخنجرش خورشید\nاگر بمشرق در يك نیام بینندش\nزهی مظفر و منصور خسروی کا فلاك\nزانصاف و زانصاف تو شکفتی نیست\nسگان صید ترا چون قلا ده نو باید\nفلك فزون شود ار لشکرت سپاه زنند\nچو هندو سند گرفتی مثال ده بسپاه\nز تیغ دست مکش تا بجوی از آن بجهان\nبرنج نفس جهان را فگن بآسایش\nبرای ملك روا با شد ار جهاد کنی\nهمیشه تا بخرید و فروخت باشد نرخ\nبمان بشاهی چندان بزی که می سرند\n\nگهی ز مهر بر آن نیزه و حسام کشند\nکه صبح و شام ز یکدیگر انتقام کشند\nبگاه رتبت بر مسند انام کشند\nکه بار نعمتش از شکر خاص و عام کشند\nبیاد بزمش بر پای می ز جام کشند\nنجیب موکب میمونش را زمام کشند\nسیاه و خنگ شب و روز اگر چه گام کشند\nجهان چو تیر شود راست چون تمام کشند\nبنفشه وار ز سوی قفا زکام کشند\nکه از نیامش هر روز لعل فام کشند\nبوقت صبح ندانند کز کدام کشند\nغبار جیش تو در دیده ز احترام کشند\nذوات مخلب اگر چینه حمام کشند\nزیال شیر بروز شکار خام کشند\nزمین کم آید اگر دا من خیام کشند\nکه تاز چین و یمن سوی مصر و شام کشند\nکه پادشا هان تیغ از براي نام کشند\nکه رنج نفس بملك اندرون کرام کشند\nبروی گل سزد ار مالش زکام کشند\nکه هر چه میشود آنرا ربا و وام کشند\nشو د حلال برین چیز کت حرام کشند\n\nسید حسن غزنوی :\nنامش اشرف الدين حسن ابن ناصر علوي است سيد عالي نسب و بزرگ\nعالیقدار بود مولدش غزنی است و همدران شهر وعظ میکرده وبعد ها فريضة حج گذارده\nو چندي در بغداد بوده وخليفة عباسی با او مهربانی و مدارا نموده در حين عودت بغزنين در\n\n٧٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1946, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٢٦ )\n\nحدود جوین در سنه ٥٦٥ برحمت ایزدی پیوسته قصیده ذیل اورا که بطور فخریه سروده\nاستادان فن مانند مجیر بیلقانی و کمال اسماعیل و شیخ آزری استقبال کرده اند .\n\nنمونه سخن :\n\nداند جهان که قرة عین پیمبرم\nشایسته میوه دل زهر او حیدرم\n\nدریا چو ابر بار دگر آب شد ز شرم\nچون گشت روشنن که چه پاکیزه گوهرم\n\nتیر فلک که هست سخن را کمال سخت\nمی بفکند سپر ز زبان چو خنجرم\n\nگر صد هزار پیکر لفظست جانشان\nبخشیده منست که جان دو پیکرم\n\nسهلست اگر بمنظر من بنگری از آنک\nمنظور عالم ملكو تست مخبرم\n\nگل بلبلی گزیند در باغ سیرتم\nمه اختری پسندد در پیش اخترم\n\nدارم زبان ژاژ نخایم که سوسنم\nبینم بچشم و عشق نبازم که عبهرم\n\nبی نقش همچو آینه آبی منفشم\nبی عطر چون فریشته جانی معطرم\n\nچون در تنم چو نافه زاندیشه خشک شد\nجزمم همین که هم نفس مشك از فرم\n\nهر لحظه دور جام تهی در دهد چو گل\nاین پر شکوه گلشن سبز مدورم\n\nبر گوشمال چرخ تهی چشم همچو نای\nاينك رگیت راست نهاده چو مزهرم\n\nبر سر نیاید از من يك ذره تیر کی\nچرخ ار فرو گذارد صد بار دیگرم\n\nگفتی دریغ رنج حسن هم گزافه نیست\nآخر ببوی رنگی این رنج میبرم\n\nکر من بنیم جو بخرم خنك چرخ را\nپس هم دم مسیح نیم هم تك خرم\n\nگر هستیم نیست چه باکست گو مباش\nچون حاجتم نیست بهستی توا نگر م\n\nخاکیست رنگ دنیا پا کیست نقش دین\nخاکی همی فروشم و پاکی همی خرم\n\nآبی معقدست چه زیور دهد درم\nخاکی ملون است چه سنگ آورد زرم\n\nاز تاب آفتاب دل کوه خون گرفت\nآوازه در فگند که یاقوت احمرم\n\nچندین درین مشبك خود گیر مانده ام\nکز بند زال طبع کشایند ژبهرم\n\nزین نه سرای پرده نیلوفری برون\nيك طاق گلشنی است که آنجاست منظرم\n\n٧٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1947, "text": "شماره (هشتم) سال دوم\nشعرای افغانستان\n(۳۷)\n\nسرچون قلم زلوح وجودم بریده باد\nگر خود بساق عرش فرود آید این سرم\nبا این شرف زغصه طفلان روزگار\nخونا به چون جنین دهن بسته میخورم\nچون سر و پاك دامن خواهم هزار دست\nتا از درون چو غنچه گریبان دل درم\nچون سرفگنده لژیم گوئی صرا حیم\nچون خون گرفته خندم گوئی که ساغرم\nدر قهقه زگریه دل چون کلاب زن\nدر خرمی ز سوز جگر همچو مجمرم\nاز روی آنكه روی دلم سوی هزل نیست\nمن در گنه ز تو به بسی بی گنه ترم\nدر خواب گم شود دل آگاه من از آنك\nبیدار كرده نفس صبح محشرم\nاحوال خویش اگر چه بگفتم بگان بگان\nسوگند میخورم كه ندارند باورم\nناور ده بشعر چومن در هزار سال\nاينك تو اید ری فلكا و من ايدرم\nدر عهد من هر آنك كند دعوی سخن\nخصمش خدای کز به نشیند برا برم\nبر خلق داوری نکنم بهر نظم و نثر\nایرا که من نخواسته داد است داورم\nمر دانگی باز وجوانمردی خروس\nخرسندی هما و وفای كبوترم\nمنت خدایرا که نیفگند دست حرص\nاندر نشیب وقف ز بالا، منبرم\nسردی زرق وخشكی سالوس چون نبود\nحاجت نیوفتاد به زهد مزورم\nنثر دروغ بر چو منی افترا كنند\nكز نظم راست گرد ز دریا بر آورم\nسر شستی دهم همه را ز آتش ضمیر\nگر هم بر آب كار نشویند محضرم\nاز کس چوماه ومهر سپر نفگنم از آنك\nچون تیغ صبر و تیر سحر گه دلاورم\nاز با طل زمانه كیم سایه برفتد\nكسكاندر پناه سایة حق بوالمظفرم\nسلطان یمین دولت بهرام شاه شاه\nكاقبال او گرفت به انصاف در برم\nمحمد ابن ناصر علوی غزنوی :\nعوفی او را السيد الاجل جمال الدین اکمل الشعرا محمد ابن ناصر علوی\nمی نویسد و برادر بزرگ سید حسن غزنوی میدانند . محمد علوی از شعرای\nدربار بهرامشاه غزنوی و مادح حضرت اوست اشعار او بحكم قلت جمع و تدوین نیافته اما\nابیاتی که از سید میآورند در حسن ترصیع و لطف تسجیع و مراعات النظیر بی نظیر واقع\n\n٧٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1948, "text": "( ۲۸ )\n\nشماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n\nکشته در فصاحت زبان فارسی او را بی مانند میشمارند تاریخ وفات سید بدست نیامد .\nنمونه کلام :\nچو خاک و باد کند نورونم در آتش آب\nشکوه آن عرضی باد و جوهر آتش و آب\nچو در مصاف بابطال حرب روی نمود\nازو بخیزد اندر دو لشکر آتش و آب\nهمی نماید از عکس لون گوهر او\nهوای فتنه چو گردون واختر آتش آب\nمرصعست همه جرم او بگوهر و نور\nجنان کجا بحباب و باخگر آتش و آب\nبا برو صاعقه ماند از ان قبل که درو\nبود همیشه چو در ابر مضمر آتش و آب\nسپرده پای بر بدان بنعل خاک و هوا\nنموده دست دلیران زخنجر آتش و آب\nبخاک و باد تکاور سپرده بهر ظفر\nسنان نیزه شاه مظفر آتش و آب\nچو مه نمود باقصاء باختر تگ و تاب\nچوخورفگند در آفاق خاور آتش و آب\nگر از مزاج عناصر شدی نگار پدید\nز فعل او شده ایدی مقرر آتش و آب\nچه جوهر ست که دار ندش از غریزی و ناز\nچو دیده در سر و چون جانش در بر آتش آب\nایا بهار سعادت بهار تازه دمید\nبا عتدال جهان شد مخیر آتش و آب\nسزد شما که نمائی بنوبهار بدیع\nز عکس صهبا وز نور ساغر آتش و آب\nنشاط جوئی را مش کنی که بر دشمن\nشکوه تست چو برعر دوشکر آتش و آب\nصالح الهروی :\nعوفی در لباب الالباب نام او را بسیاق ذیل الحکیم ابوالحامد محمود ابن\nعمر الجوهری الصائغ الهروی می نویسد و او را از شعرای دربار سلطان فرخ زاد\nغزنوی می شمارد و قصائد او را از امهات قصاید و قلائد سخن وری دانسته است صاحب آثار\nالکرام دو فاضل را از باز یافتگان و سربر آوردگان دربار فرخ زاد شمرده که یکی صائغ هروی\nاست و دیگری ابوالفضل بیهقی و این هر دو دانشمند نخستین در نظم و دومین در نثر بآن پایه و\nما یه رسیده اند که کمتر کسی از فضلا هم پایة آنها گردیده است تاریخ وفات او بدست نیامد .\nنمونه کلام :\nالا يا جزع گون خرمن بگنج گوهر آبستن\nز نور پاک داری دل زدود تارداری تن\nچوریزد آبت از مژگان بدوزي دامن خفتان\nچو بینی آتش اندر دل بدري پیش پیراهن\n\n٧٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1949, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم شعرای افغانستان ( ۳۹ )\n\nکنی در آستین مرجان نهی در بادبان لو لو بپاری بر بساط عنبر کنی دامن تر از لادن\nگهی از دیدگان ريزي همی لولو چو بالونه گهی از دیدگان ريزي همی لو لو چو پرويزن\nز تبت کاروان آری شوی در دشت مشک افشان ز ششتر قافله گیری شوی در کوه دیبا فن\nکه از برگ گل سوري کنی بر بوستان نري كه از شاخ گل خيري کنی در گلستان خر من\nبه خنجر بر سر گردون شکافی گوشۀ مغفر بنا وك برتن دريا بسپي عيية جوشن\nگهی از دیدگان پيغم باري چون ز لیخا نم گهی از باد چون مريم شوي بي شوي آبستن\nچرا با شد لبت خندان اگر بی بهري از شادي چرا چشمت بود گريان اگر بيزاري از شيون\nبيم و زر به پيرای نگار باغ را ز يور بلعل و در بیا رائی عروس باغ را گردن\nبخون آلوده خنجر ها همی غاري رخ لاله بـ يم اندوده پيکا نها همي سبني دل سوسن\nنما ئی در دل نسرين بر نك معصفر كنجد بر آري از دهان گل بلون زعفران ارزن\nچو بر گردي بکرد راغ و بر صحرا زنی خيمه چو آري لشکر اندرباغ و بر گردي به پیرامن\nتو سازي مهر جويا نرا همي در بوستان مجلس تو سازي ماه رویانرا همی در گلستان گلشن\nبخور خوش همي سوزد بخـا ر تو بهر خانه عروس کش همي زايد سرشك تو بهر برزن\nزتو مشك ختن گر دد همی ار زان بهرماوي ز تو در عدن گردد همی کاسد بهر معدن\nگهی نالی چو دين دا ران زبیم شاه دین گستر گهی کوئی چو بدخواهان ز تیغ شاه شیراوژن\nملك تاج ملوك عصر فرخ زاد فر خ پي که بخشد نعمت قا رون و دارد قوت قارن\nخداوندی که شد خاشع مراورا چرخ گردن کش عدو بندی که شد خاضع مراورا عالم توسن\nچنان نازد ز امن او ولی کز خلد حو ر العين چنان پیچد ز بیم او عدو کز تیغ آهـرمن\nسخا موضع کفش دارد چو در دریا گهر ماوی خرد معدن دلش دارد چو اندر کوه زرمعدن\nاگر دیو است بدخواهش بکین اوست چون رستم و گر خوکست بد گویش بقهر اوست چون بیژن\nچو ایمان در دل کافر نبوده درد ها نش لا چو کفران در دل مومن نبوده بر ز بانش لن\nنه هر ميري چنو با شد نه هر بیخی بود کتان نه هر شاخی چنو خیزد نه هر خزي بود ادکن\nنه هر کرم آرد ابریشم نه از هر خاك خيز دزر نه در هر نی بود شکر نه در هر خار باشد من\nنبا شد دور از دولت چو تف از ماه شهر یور نگردد زو جدا نصرت چو باران از مه بهمن\n\n۷۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1950, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجلة كابل (٤٠)\n\nایا در حزم چون نوذر ایا در عزم چون کسری ایا در بزم چون دارا ایا در رزم چون بهمن\nبزودي زادن كودك ز بهر كفتن مدحت نباشد هفت ماه افزون زن مداحت ابستن\nوفاي تست شایسته چو نعمت نزد دون و خیر هواي تست بایسته چو دولت نزد مرد وزن\nز تو دارد دل و دست و زبان و گردن هر کس مجال مهر و ساز کشت و لفظ شکر و بار من\nچو طوطي رنگمي بر لب چو شاهین نقش بر سینه چو هدهد تاج بر تارك چو قمري طوق بر گردن\nصدف مانند کردد جان ز مدح تو پر از لؤلؤ هدف کردار کردد دل ز کین تو پر از روزن\nایا از نامداران مه چنانك از آبها زمزم و یا از کامرانان به چنانك از چوبها چندن\nمن از کوهر فروشانم نیم بد اصل و بد کوهر یكانه كشته در هر علم و ماهی گشته در هر فن\nالا تا باز بر تیهو گشاید دست بر صحرا الا تا یوز بر آهو به بندد راه بر مکمن\nامل بادا بفر تو در غم بسته بر ناصح اجل بادا به امر تو کمین بکشاده بر دشمن\nبر آن طرز آمد این شعرم که استاد سخن گوید الا تا پردۀ تاري به پیش چشمۀ روشن\n\n٧٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1951, "text": "(٤١)\nمکتوب\nشماره (هشتم) سال دوم\n\nمنتخبات نفیسه\n«مکتوب»\n\nامیر علی شیر نوائی وزیر فاضل و مشهور هرات در قرن نهم بخواجه فضل دیوان و بخواجه عبید الله مروارید.\nبرادران ارجمند و فرزندان دلبند را بعد از اسلام مشتاقانه اعلام آنکه : بشر، بحب جاه وریاست مجبول است، و نفس، بي اختيار وشعور، بکسب آن مطلوب مشغول، خاصیت جاه غفلت افزائی است، و التفات پادشاه، بادهٔ هوش ربائی، خلایق را با چنین کس کار بسیار، و چنین کس را بهوش بودن بسیار دشوار. اگر گاهی بمدد عقل خود را بحال آرد؛ اما مستی آن باده بحالش نگذارد؛ و دران مستی ها کجا بخاطرش آید که: فلك، منتقم و غدار است، و خالق ملك، حاکم عدل شعار. اقتدار جاهش را بقائی نیست و عهدش را وفائی نی. دوستان از فضائح آن شرمنده، دشمنان از قبایح آن در خنده. آشنایان ازان ناخوشیها متعجب و متأثر، و بیگانه گان ازان دیوانه وشی ها، سرافگنده و متحیر.\nپس نفس سلیم وعقل مستقیم باید که خود را در ان مستی ها بیخود نسازد، و بخود رائی و خود پرستی نیندازد و بحال درماندگان مظلوم پردازد.\nاین نادان بی سامان را همه اینحالات بر سر گذشته، واز هيچيك بهره مند و آگاه نگشته. ایندم که بر تقصیرات خود آگاه گردیده، چه فایده که فلك، آنهمه را در نور دیده، نه ازان ندامت کشیدن فایده ونه ازين اشك حسرت پاشیدن نتیجه « تا توانستم ، ندانستم چه بود؟ چون بدانستم، نتانستم، چه سود؟»\nایشان را که حضرت حق سبحانه و تعالی این دولت و جاه کرامت فرموده، و سعادت قرب پادشاه، عنایت نموده، التماس آن است که ( وقت ) خود را بر غرور و غفلت روا ندارند و بخسران دنیا و آخرت نگذارند، عجزه وزیر دستان را بشفقت و دلجوئی بنوازند\n\n٣٧٠"}
{"book": "adl0986", "page": 1952, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٤٢ )\n\nو کار درماندگان بمرحمت و نرمگوئی بسا زبد ، بسخن درشت ، دل در ویشان دلریش را\nنخرا شند و بالفاظ ملایم مرهم جرا حات درویش باشند ، و در همه کارا خلاص وراستی پیشه\nکنند و در جزای عمل از شرمساری روز قیامت اندیشه نمایند ، و هیچ گاه از ترس حق غافل\nنبا شند و هیچ وقت از ملازمت و بنده گی سایه حق (؟) بیکار و عاطل نگردند ، سخن راست\nکه صلاح دولت و رعیت و سپاه در آن باشد نترسند و بگویند و اگر عوض او در دنیا نرسد\nدر آخرت از حق بجویند . چه از بد کاری ابنای جنس را چه ها پیش آمد ؟ فراموش نکنند.\nو بجهت مصلحت دنیا با یکدیگر نستیزند ، و اگر از نفس مشقتی پیش آید در پناه صبر و تحمل\nگریزند، تا مصلحت پاد شاهی باشد ، مصلحت خود را نه بینند ، تا مصلحت امر الهی باشد ،\nظاهر پاد شاهی را نگیرند و بملایمت و حکمت عرض نمایند و بتوفیق سبحانه در گذرانند .\nو السلام علی من اتبع الهدی .\nنقل از کتاب ( نمونه ادبیات تاجیک )\n\nطالب آملی\n\nای خاك قناعت كه چو گل بر سرمائي از سر نفشانیم ترا كافر مائي\nای شاهد دنیا بعبث چهره میارای دادیم طلاقت پس ازین مادر مائي\nدر طالعت ایشمع سحر نیست فروغی گویا تو هم از سلسله اختر مائی\nمن آهینه تیره چو داغ دل خویشم ای صیقل تو فیق تو رو شنگر مائی\nای شعله پرواز بسوزد پرو بالت هر چند که آرایش بال و پر مائی\n\n۲۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1953, "text": "شماره ( هفتم ) سال دوم\nسالك كابلى\n(٤٣)\n\nسالك ( ۱ ) كابلى متوفى در سنه ۱۲۸۱ ق\n\nبگرفتار مزن طعنه كه تدبير نداشت\nبجهان دگرانی نگران تا كی و چند\nشب همه شب ز حرارت جگرم سوخت مگر\nبی رياضت نشود بندۀ فرمانت نفس\nچكند قوۀ سر پنجۀ تقدير نداشت\nعكس تست اينهمه گي آئينه تصوير نداشت\nصبح صادق به بغل قرص تباشير نداشت\nحذر از آنسك درنده كه زنجير نداشت\nطفل اشكم چقدر گريه كه سالك ننمود\nسر پستان ارادت نمي از شير نداشت\n\nالفت كابلى متوفی در سنه ۱۳۰۰\n\nهر دلی كو اثر از نالۀ شبگير نداشت\nگردبر گردجهان گرچه بسی گرديده است\nسنگ را نالۀ جانسوز من از جا ببرد\nآنزمان داشتم اين آيۀ رحمت از بر\nراه در كوچۀ آنزلف گرهگير نداشت\nنو جوانی چو توياد اين فلك پير نداشت\nدل سنگين ترا قوت تاثير نداشت\nكه زخط مصحف رويت زير و زبر نداشت\nگرچه از كلك تو الفت شكر ناب چكد\nچون ني خامۀ سالك بشكر شير نداشت\n\n( ۱ ) سالك از بالاحصار كابل است و معروف است به سالك بالا حصاری .\n\n٧٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1954, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (٤٤)\n\nعالم تاریخ\n\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\n(۱۸) نگارش آقای م. غبار\n\nافغانستان در هندوستان\n\nحوضه های گنگ\nواقعاً هندوستان مملکت بزرگی است و ازین جاست که درممالک متعده منقسم بوده وحتی احوال طبیعیه و تاریخیه آنها مخصوص و جداگانه است مملکت هندوستان (حالیه) عبارت از قسمت های ذیل است : حوضه های سند. حوضه های گنگ. منطقه های خارج ازین هردو. هندوستان جنوبی. حوضه های سند عبارت است ازمملکت کشمیر در شمال، پنجاب در پایان آن، سند در جهت جنوب حوضه های گنگ عبارت است ازممالک نیپال و بهوتان در دامنه های همالیا وجهت شمال، و ممالک دوآب، آور، اسام، بهار، بنگال، جوتانکپور، راجپوتانه درجهت جنوب، مناطق خارجه حوضه های سند و گنگ عبارت است ازممالک گجرات و اوریسا در سواحل غرب وشرق، هندوستان جنوبی عبارت است ازمملکت دکن که در اصل شبه جزیره هندواقع و شامل ممالک ذیل است : نفس دکن، برار، نظام، میسور، کرناتک، مییارد، کرومندل\nچنانکه خواهی دید افغانها در تمام این قسمت های که گفتیم به تشکیل دولت ها و ترویج مدنیت و ادب افغانی وشعائر اسلامیت پرداخته اند، و ما تا حال فقط مشغول نگارش تاریخ مختصر دولت های افغان درحوضه های گنگ بنام سلاطین دهلی بوده ایم، چه اینها\n\n۷۷۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1955, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1956, "text": "چمن حضوری کابل\n\nاز مناظر پغمان"}
{"book": "adl0986", "page": 1957, "text": "شماره (هشتم) سال دوم\nافغان در هندوستان\n(٤٥)\n\nبزرگترین قسمت های هندوستان را اداره کرده و از پهلوی تاریخ دارای اهمیت خاصی میباشند\nمنتها باید فهمید سلاطین دهلی یا آگره به تمام حوضه های گنگ که آن را نفس هندوستان خوانند\nمسلط نبوده و مثل ممالك نپال وبهوتان كه مالك استقلال شمرده میشدند ممالک بهار\nو بنگاله هم گاهی از تصرف آنها آزاد و مستقل بحساب میرفت، لهذا مالك مذكوره در قسمتی\nاز قرون وسطی، تاریخ نسبتاً خاص تری ایجاد کرده اند. در عوض، سلاطین دهلی و آگره\nغالباً بر ممالك خارجهٔ نفس هندوستان یعنی (گجرات، اوریسه) غلبه جسته و استیلای نامی\nداشته اند.\nعلی کل حال ما برای آنکه تاریخ افغان را در حوضه های گنگ فرو نگذاشته باشیم درینجا\nبه نگارش تاریخ افغان در بنگال شروع کرده، و بعدها به تحریر تاریخ افغان در ممالك خارجه\nحوضه های گنگ (گجرات، اوریسا) مشغول؛ و در خاتمه از تاریخ افغان در هند جنوبی\n(دکن) خواهیم نگاشت. اما آنچه را که ما تاریخ افغان در حوضه های سند (کشمیر،\nپنجاب، ملتان) میشماریم حواله باختتام مقالات افغان در هند مینمائیم چه حوضه های سند\nاز نقطهٔ نظر جغرافیای طبیعی و تاریخ نژاد شناسی مربوط به مملکت افغانستان قدیم بوده\nو از تاریخی ترین مساکن آرین های افغانستان بحساب میرود. ازان بعد است که سیری\nو نگارشی از تاریخ افغان در ایران و تورکستان (فارس، ماورالنهر) خواهیم نمود.\nسلاطین افغان در بنگال :\nبنگال يك خطه وسیعه ایست در اطراف نهر گنگا و در جهت شمال شرقی هندوستان\nشمالا با ولایات نپال و بوتان، از شرق شمال باولایت آسام، شرقاً با قسمت برمای انگلیسی\nغرباً با خلیج بنگال در بحر محیط هند، از جنوب غربی باولایت اوریسه، جنوباً با خطهٔ بهار\nمحدود و متصل است، قسمت های شمالی و غربی او مرتفعتر و قسمت های جنوبی عبارت\nاز همان حوالی رودبار گنگا است، سواحل خلیجی بنگال در طول ٤٤٠ کیلو متره\nافتاده و آب و هوای اینولایت از کثرت حرارت هوا؛ رطوبت زمین، عفونت\nبا تلاقها ناگوار است معهذا در پروریدن نباتات و حبوبات مشهور و از کثرت وحوش و سباع\n\n٧٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1958, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجلة کابل ( ٤٦ )\n\nوحشرات معروف است . بنگال در ٣٠ ٢١ - ٣٠ ٢٦ درجه عرض شمالی ١٥ ٨٤ - ٩ ٨ درجه طول شرقی واقع ومساحه سطحیه اش عبارت از ٢٤٣٠٠٠ مربع کیلو متر بوده ، تعداد نفوس آن تقریباً به چهل ملیون میرسد . اهالی در بشره وسیما بمردمان هند چيني شباهتی داشته وزبان آنها از قدیمترین مشتقات زبان آریانی هند بحساب میرود . دیانت اکثریه بنگالی ها براهمائی بوده ودیانت اسلامیه در مرتبه دویم واقع است . این بنگالی که ما گفتیم بعد از تسلط انگلیس ها در جغرافیای سیاسی خود دچار تغیرات فاحشی گردید .\nبنگال در آن عهدی که ما میخواهیم از آن سخن گوئیم بقول محمد قاسم مورخ دکنی شامل ولایات ذیل بود : - بنگاله ، ستار گانو ؛ لکنهرتی ؛ بهار ؛ جا جنگر . که اینهمه را رویهمرفته ( پوربیه ) وسلاطین آنرا شاهان پوبی میخواندند\nسلاطین خلجیه بنگال (٥) نفر از سال ٥٩٩ تا ٦٢٢ هجری ؛\nبهر حال اولین فاتحی که در دوره اسلام قدم درینخطه نهاد همان مجاهد مشهور افغان محمد بختیاری خلجی است ، فرشته میگوید محمد بختیار از اکابر بلادغور و گرمسیر ( افغانستان ) است که در عهد دولت شهنشاه معروف افغان سلطان غیاث الدین محمدسام غوری (٥٥٨-٥٩٨) چندی بغزنین آمده وبعد ها در معیت ملك معظم حسام الدینخان افغان غوری بهندوستان پیوست ، ملك معظم از مامورین بزرگ شهاب الدین غاری سپه سالار هندوستان (برادر سلطان غیاث الدین غوری ) بوده، و در سال ٥٩٠ حاکمیت علاقه کول را در هند داشت بهرحال محمد بختیار بتوجه ملك معظم حکومت علاقه های میان دو آب و ماورای رود بار گنگ یافت و در اندك مدت لیاقت و اخلاق او سبب شد تا عدت بسیاری از افغانهای غور وغزنی گرد او جمع آمدند ، بعد ازین محمد بختیار به تسخیر ولایات بهار و بنگال متوجه شده چندین محارب با براهمنی های آنولایت نمود وضمناً تا اندازه باشاعة اسلامیت کامیاب گردیده ، در عین حال بشوکت و ابهت او افزود ، قطب الدین ايبك غوری نائب الحكومة کل هندوستان ازینمراتب آگاه و درصدد تربیت محمد بختیار برآمد و نخست فرمان رتبه شاد باشی گری - با هدایای دولتی باو ارسال کرد ، محمد بختیار مشعوفانه همت به تسخیر قطعی ولایت بهار گماشت و بالاخره در سایهٔ\n\n٧٧٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1959, "text": "شماره (هشتم) سال دوم افغان در هندوستان (٤٧)\n\nمحاربات خونینی حصار بهار را که از معروفترین قلاع هند و در عین حال مرکز روحانیت و مذهبی\nبرهمنی ها بوده فتح کرده، مدارس دینی و معابد آنها را تخریب و شعایر اسلامی را ترویج نمود.\nمحمد بختیار پس ازین فتح عظیم بالذات بدربار افغانی دهلی حضور بهمرسانده و در مقابل\nاینخدمات بزرگ از طرف قطب الدین ايبك غوري نائب الحكومة هندوستان در سال ٥٩٩\nرسماً بصفت پادشاه ولایت بهار و لکنهوتی شناخته شد و بارگاه سرخی که در آنعهد مخصوص\nپادشاهان بود باو عنایت گردید. محمد قاسم حدود بهار و لکنهوتی را در آنزمان اینچنین تعریف\nمیکند: علاقه کور تا سرحد بهار لکنهوتی است، و از آنطرف کور تا بنارس و تا کنار دریای\nبزرگ بنگاله باشد، بعد ازین محمد بختیار مجدداً به لکنهوتی و بنگال عزیمت نمود و در نتیجه\nهجوم ناگهانی شهر (نودیا) را که از بلاد لکنهوتی و در میانه ولایت لکنهوتی و بنگال واقع بود اشغال\nنمود این شهر سمت پایه تختی کل ولایات بهار و بنگال را داشت بعد از فتح نودیا پادشاه بهار و\nبنگال لکمن رای نامی که از شاهان تاریخی آن سرزمین بود مغلوبانه فرار نمود و معابد نودیا\nاز طرف فاتح افغان تخریب و در عوض در سرحد بنگاله پایتخت جدیدی بنام (رنگ پور)\nتعمیر گردید، محمد بختیار این شهر جدید را با مساجد و خوانق و مدارس اسلامی مزین\nساخت، و خود با لتدریج حکمرانان براهماپی اطراف بنگال را در قید اطاعت آورده\nبرای نشر اسلامیت و ترویج مدنیت و علوم اقدامات بزرگی نمود.\nمحمد بختیار بعد از آنکه سلطنت بهار و بنگال او را مسلم شد بفکر تسخیر ولایات تبت\nو کاشغر واشاعه دیانت محمدیه در آنسرزمین افتاد، لهذا محمد شیرخان افغان خلجی و علیمردان\nخان خلجی را که از سرداران کار آزموده افغان بودند بضبط مملکت گماشته و خود با اردوی\nمنتظمی جانب چین حرکت نمود، واقعاً این اراده محمد بختیار از امور صعبي بود\nبالآخره این شخص بزرگ جبال صعب المروری را با اراضی مجهوله طی کرده\nو قدم بخاك تبت گذاشت و صدمات محارب وحشیان بومی را متحمل شد، ولی\nبرودت هوا و عدم خطوط مواصله با هند و قحط ارزاق با دفاع شدید بومیان\nاو را بعودت جانب هند مجبور ساخت، و در حالیکه شب ها و روز ها را گرسنه\nبودند کوهها و صحاری لم یزرع و رود بارهای غر بونده را عبور کرده عاقبت داخل\n\n٧٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1960, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٤٨ )\n\nهندوستان شدند مگر افسوس از تمام اردوي او فقط صد سوار افغان با او زنده رسیده\nتوانستند وبس . محمد بختیار در اندك مدتی بعد از عودت تبت رخت سفر بآخرت کشید\nو در سال ٦٠٢ در ولایت بهار مدفون شد .\nپس از محمد بختیار اخلاف خلجی او از سال ٦٠٢ تا سال ٦٢٢ چهار نفر یکی پی دیگری\nزمام سلطنت بهار وبنگال در دست گرفتند ولی در سال موخرالذکر از طرف سلطان\nشمس الدین التمش غوری شهنشاه هندوستان مستاصل گردیده و پاد شاهی خلجیان بنگاله\nضمیمه سلطنت دهلی گردید . اسمای شهریاران خلجی بنگال :\nمحمد بختیار خلج جلوس ٥٩٩ — عزیزالدین محمد خلج ٦٠٢ — علیمردان خلج ...\nعلاؤالدین خلج ... — حسام الدین عوض خلج ... الی ٦٢٢ هجری .\nشاهان اقلا ، افغان در بنگال ( ٢ ) نفر :\nسلطة سلطنت دهلی در بنگال متجاوز از صد سال طول کشید در عهد دولت\nسلا طين تغلقشاهی افغان در دهلی هنگامیکه سلطان محمد شاه تغلق ( ٧٢٥ — ٧٥٢ )\nسریر آرای سلطنت بود روسای افغان در بنگال شوریدند و بعد از انکه قدرخان\nنایب تغلقشاه را کشتند استقلال ولایت بهار وبنگال را در تحت رياست ملك فخر الدين\nافغان اعلان کردند و این واقعه در سال ٧٣٩ اتفاق افتاد . بعد از کمي ملك على مبارك خان\nافغان که در اقصي بنگاله زنده گی میکرد رایت مخالفت بر ضد سلطان فخر الدين افراشته\nو پس از انکه سلطان را در نواح لکنہوتی مغلوب و معدوم نمود خود بعنوان سلطان\nعلاؤ الدین تاج دولت برسر نهاد جلوس سلطان جدید مصادف بود بسال ٧٤١ ولی بزودی\nخانواده بنگریه افغان جای پاد شاه جدید را در بنگال اشغال نمودند :\nسلطان ملك فخر الدینخان جلوس ٧٣٩ - ملك مبارك عليخان مشهور بسلطان علاؤالدین ٧٤١\nسلاطین بنگریه افغان در بنگال (١٠) نفر :\nدر زمانیکه شاهان انقلابی افغان در بنگال دم از استقلال میزدند ملك الياس خان افغان\nحاکم لکنہوتی که شخص داعیه داری بود زمام عسا کر افغا نی را بدست گرفته سلطان\nعلاوالدین را در رزمگاه بکشت و خودش بعنوان سلطان شمس الدین اعلان سلطنت نمود،\n\n۷۷۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1961, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nافغان در هند و ستان\n( ٤٩ )\n\nشمس الدین شخصی قابلی بود و بسرعت بتا مین و توحید اداره کل مملکت بهار و بنگال موفق آمد، حتی شمس الدین ولایت جاجنکر را ۵ بعد از شهریار محمد بختیار خلج بتصرف براهمائی ها رفته بود دوباره بسلطنت بنگال ضمیمه کرد ، شمس الدین در سال ۷۵۹ از عسا کر سلطان فیروز تغلق شهنشاه دهلی مغلوب شد ولي بزودي مصالحه کرده و فقط مشغول تحکیم دولت خویش در داخله گردید و خودش در اواخر همان سال رخت بسرای دیگر کشید .\nبعد از شمس الدین اولاد او متجاوز از صد سال در بنگال سلطنت کرده بالاخره بدست غلامان خود منقرض شدند . اینخانواده را مورخین ازان جهت بنگره یاد کرده اند که نام یکی از اجداد شمس الدین بنگره بوده وخود او نیز این نام را بطور اسم خانواده گي ضمیمۀ نام خو یش نموده بود :\nسلطان شمس الدین اول بنگره جلوس ٧٤٢ - سکندر شاه اول بن شمس الدین اول ٧٥٩\nغیاث الدین بن سکندر شاه اول ٧٦٨ - سلطان السلاطين بن غیاث الدين ٧٧٥\nشمس الدين ثانى بن سلطان السلاطين ٧٨٥ - رقبای سلطنت سه نفر: - کانس كافري ٧٨٧\nباغی، جنمل ملقب به جلال الدین پسر) الي\nکانس ، سلطان احمد بن جلال الدین .) ۸۳۰\nسلطان ناصر الدین بنگره از احفاد شمس الدین اول ۸۳۰ - باربك شاه بن سلطان ناصر الدین ٨٦٢\nيوسف شاه بن بار بك شاه بنگره ۸۷۹ - سکند رشاه ثانی بن يوسف شاه ۸۸۷\nفتح شاه بن سکند ر شاه ثانی ٨٨٧ - ٨٩٦\nبعد از انقراض سلا طین بنگریه بنگال سلطنت بدست غلامان آنها افتاد که چهار نفر بنام بار بك شاه ، انديل حبشی ( فیروز شاه ) سلطان محمود بن فیروز شاه ، مظفر دیوا نه از سال ٨٩٦ تا سال ٩٠٣ حکمرانی نمودند . و در سال موخرالذکر خانوادۀ ديگري بنام شریفۀ مکیه زمام سلطنت بنگال را در دست گرفته سه نفر بنام شریف حسین ، نصيب شاه ، سلطان محمود تا سال ٩٤٥ فرمانروائی کردند ، بعد ازان مجدداً سلطنت بهار و بنگال بدست افغانها اوفتاد .\n\n۷۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1962, "text": "( ٥٠ )\nشماره ( هشتم ) سال دوم\nمجلة کابل\n\nسلاطین سوریه وکرانی افغان در بنگال ( ٧ ) :\nشیر شاه افغان سوري بعد از انکه شهنشاه هندوستان شد مملکت بنگال را در ٩٤٥ از خانواده شریفیه گرفته ضمیمه سلطنت دهلی نمود. ولی در عهد دولت برادر زاده اش محمد شاه عدلی ( ٩٥٥ - ٩٦٤ ) محمدخان افغان سوری مشهور به کوریه که نائب الحكومة بنگال بود دم از استقلال زده و به تشکیل دولتی در بنگال پرداخت ومتعاقباً در یکی از محاربی که برضد سلطان محمدعدلی شهریار دهلی مینمود درسال ٩٦٠ کشته شد . بعدازو پسرش خضرخان مشهور به بهادر شاه زمام سلطنت بنگال در دست گرفت و محمدعدلی را در یکی از جنگها بخون پدر بکشت متعاقباً خودش نیز بدست برادر خود تربیت خان کشته شده و سلطنت بدست یکی از امرای افغان سوري شيرشاه افتاد وپس از وخانواده افغان کرانی پادشاهی بنگال را در دست گرفتند ، آخرین پادشاه خانواده موخرالذکر دردفاعی که بمقابل هجومهای جلال الدین اکبر مغل دهلي می نمود در یکی از محارب شهید شده و باقتل او روزگار افاغنه یکجا در بنگال خاتمه یافت . از ین بعد بنگال جزوسلطنت مغل های هند بشمار میرفت تا آنکه در عهد عالی گهر کورکانی بتصرف کمپنی معروف انگلستان رفت. بهر حال از نقطه نظر تاریخ ، خدمات سلاطین افغان در بنگال در راه مدنیت و عمرانات وترويج علوم اسلامی شایان تقدیر است .\nشاهان سوري بنگال :\nمحمدخان سور ملقب به جلال محمد شاه جلوس ٩٥٥ هجري\nخضرخان بهادرشاه بن جلال محمد شاه ٩٦٠\nسکندرشاه سور ( از امرای شیرشاه بود ) ...\nشاهان کرانی بنگال :\nتاجخان كراني افغانى جلوس ...\nسلیمان خان ملقب به حضرت اعلی\nبرادر تاجخان كرانی\nبايزيد كرانی بن حضرت اعلی ٩٨١\nداؤدشاه بن حضرت اعلي ٩٨١-٩٨٣\nسلاطین افغان در مالوه ( ٩ ) نفر\nخطه مالوه در وسط هندوستان بشكل مخمس الاضلاعی در گوشه غرب جنوبی حوضه واسعة گنگ افتاده واز اطراف بکوهها محصور است ، مالوه جنوباً به وينديا ، از جنوب غربی\n\n٧٧٩"}
{"book": "adl0986", "page": 1963, "text": "شماره (هشتم) سال دوم افغان در هندوستان (٥١)\n\nبه دونکر وسلا مبهار، از جهت غرب و غرب شمالي بجبال اراوالي، و از شمال مشرق به\nمجرای نهر جمنا محدود، و در ٦ ٤ ٢١ با ٤ ٥ ١ ٢٦ عرض شمالي و ٤٠ ٧١\nبا ٤٦ ٧٦ طول شرقي ممتد بوده، دارای ۱۲۹۳۲۸ مربع کیلو متره مساحه سطحیه است\nو تقریباً پنج ملیون نفوس دارد، نفوس مالوه بجنس آریا منسوب و در عین حال با اقوام\nمختلفه مرکب شده، مذهب عمومی عبارت است از دیانت اسلامیه و برهمنیه . اما در وقتیکه\nما ازان سخن میگوئیم موضع (مندو) نیز شامل جغرافیاي سیاسي مملکت مالوه بوده و لهذا\nمساحه سطحیه و تعداد نفوس او بیشتر ازان است که در بالا گفتیم، مندو در ساحل\nغربی هندوستان وجنوب غرب ایالت کچ در مدخل خلیج کچ افتاده مالك شهر و بندرگاهی است ،\nتعدادنفوس آن تقریباً متجاوز از چهل هزار بوده، دارای یادگارهای مصنعی از قبیل جامع\nاسلامیه و معبد کفره وسرای حکمداران قدیم است، اهالی مندو قسماً مسلمان و قسماً\nهند و بشمار میآیند .\nبهرحال مملکت مالوه در اسفار فاتح مشهور افغانستان سلطان محمود زابلی بتصرف\nعساکر افغان آمد، ولی این تصرف را دوام و قوامی نبوده بعدها از طرف سلاطین\nافغانی هندوستان مثل شمس الدین التمش و پسرش ناصرالدین محمود اقدامات عسکریه در مالوه\nتعقیب شد اما در سال ۷۱۰ هجری بصورت قطعی ازطرف عساکر غیاث الدین بلبن غوري\nشهنشاه هندوستان اشغال و ضمیمه سلطنت هند افغانی گردید، در عهد دولت سلطان اعظم\nهندوستان علاءالدین افغان خلجی دیانت اسلامیه درینخطه تقریباً تعمیم و مملکت توسط\nنائب الحکومه های افغانی اداره می گردید. در سال ۷۸۹ از حضور سلطان محمد شاه ثانی\nافغان تغلقي شهنشاه هندوستان یکنفر از احفاد سلطان معروف افغان شهاب الدین غوري\nبنائب الحکومه‌گي مالوه مامور واعزام گردید، این نائب الحکومه جدید همان دلاورخان\nغوري و شخص باکفایتی است که در سال ۸۰۱ هجري به تشکیل دولت مستقل افغانی در مملکت مالوه\nپرداخته وخود زمام این سلطنت جدید در دست گرفت، ازین بعد است كه يك سلسله پادشاهان\nافغان در مالوه به نشر مدنیت افغانستانی و اشاعه دیانت اسلامی مشغول می شوند، بهترین یادگار\nهای عمرانی این سلسله همان آثار و عمارات سلطان دلاور خان و پسر نامدار او سلطان\n\n۷۸۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1964, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (٥٢)\n\nهوشنگ غوری وسلطان محمود خلجی است که در خطه مالوه دارای اهمیت مخصوصی میباشد،\nرفقا میدانند فرصت آن نیست که ما در مقالات مختصر خود همه آن وقایعی را که اسباب\nدقت افغانیان حالیه و از مفاخر گذشته گان ماست مندرج نمائیم چه ما فقط مشغول آنیم که\nراهی برای تدوین تاریخ آینده باز کنیم و لهذا جز اختصار چاره در تذکر بحادثات تاریخی\nنداریم . میرویم بمقصد :\nاین سلسله در تعداد هفت نفر یکصد و سی و شش سال در مملکت مالوه سلطنت کرده\nبالأخره آخرین پادشاه این رژیم سلطان محمود ثانی در نتیجه هجومهای شدید سلطان بهادر شاه\nپادشاه مملکت گجرات منقرض و مالوه ضمیمه سلطنت گجرات گردید، این وقایع در سال\n۹۳۷ هجری اتفاق افتاد بعد از چهار سال چون مغل ها در هند قوت گرفته بودند عساکر همایون\nمالوه را اشغال کرد، و بعد از یکسال مجدداً ملواقبالخان افغان غوری در مالوه حکومت مستقله افغانیه\nرا اعلان نموده متعاقباً شیر شاه مشهور افغان مغلها را از صحنه هند رانده و مالوه را مثل سایر حصص\nهند بشهنشاهی هندوستان الحاق نمود . بعد از فوت شیر شاه و خلفش سلیم شاه سور در عهد\nدولت محمد علی سور، نائب الحكومة مالوه شجاعت خان افغان سوری در مالوه اعلان استقلال\nکرد و بعد ازو پسرش میان بایزید خان برتخت مالوه عروج نمود متعاقباً مغل ها مکرراً\nهندوستان را اشغال وسلطنت افاغنه را خاتمه داده و در سال ٩٦٣ عساکر کورکانی ها مملکت\nمالوه را مسخر و ضمیمه سلطنت دهلی نمودند، این مطلب در عهد دولت اکبر جلال الدین\nمشهور و قوع یافت.\nدر زمانه فتور سلطنت کورکانی های هند، مالوه بدست مراتهـه ها افتاد و آنها یکدستـه\nحکو ماتی در انجا تشکیل دادند که از تأمین مملکت عاجز بودند، لهذا مالوه برخلاف گذشته\nمدتی خویش ماوای اشرار گردید . از سال ۱۸۱۷ مسیحی انگلیز ها بالتدریج بضبط قطعی ویا تحت\nالحمایه گرفتن قسمت های مالوه آغاز و انجام دادند . پایتخت افغان ها در مالوه همان شهر\nقشنگ مندو بود که پیشان به شادی آباد معروف و از مزین ترین بلاد هندوستان بحساب میرفت\nوامروز سوای آثار تا ریخی ماضی اهمیتی را حایز نیست .\n\n۷۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1965, "text": "شماره (هشتم) سال دوم افغان در هندوستان (٥٣)\n\nطبقه اول سلاطین افغان در مالوه :\nسلطان حسین دلاور خان غوری جلوس سال ۸۰۱ هجری ـ سلطان الپ خان هوشنگ غوري بن سلطان حسین دلاور خان ۸۰۸ ـ سلطان محمد شاه بن هوشنگ شاه غوری ۸۳۸ ـ سلطان محمود خان بن ملك مغيث خان افغان خلجی ٨٤٠ ـ سلطان غیاث الدین خلجی بن سلطان محمود شاه ٨٧٤ ـ سلطان ناصرالدین خلجی بن سلطان غیاث الدین ۹۰۷ ـ سلطان محمود ثانی بن سلطان ناصرالدین ۹۱۹ ـ ۹۳۷\nطبقه (۲)\nسلطان شجاع خان افغان سوری ٩٥٢ ـ سلطان بايزيد بن سلطان شجاع شاه سوري ٩٦٣\nسلاطین افغان در خطه شرق (جانپور) ۶ نفر از ۸۰۰ تا ۸۸۱ هجری :\nنام شرق در هندوستان در مورد ممالک آنسلاطینی اطلاق شده که در قسمت هاي شرقی مرکز هند (ایالت دهلی) حکومت کرده اند ، میتوان اینخطه را روی نقشه امروزه در قسمت شمالی هند مرکزي (حالیه) و مشرق راجپوتانه معین کرد ، معهذا حدود آبوته این مملکت را بطور ثابتی نمیتوان نشان داد چونکه تشکیلات ملکیه آنولایت تابع جغرافیای طبیعی و مستقلی نبوده و بحكم پلتیك همیشه قبول تغییرات مینموده است . محمد قاسم سلاطین الشرق را در حصص جانپور و ترهت عنوان میکند در حالیکه تاریخ وقایع و سوانح این سلسله نشان میدهد سلطه اینها در تمام حصص را بری ، کول ، ترهت ، قنوج ، بهار حتی گاهی بولایات لکنہوتی و جاجنگر پهن بوده ولهذا سلاطین الشرق در وقت خود مالك يك قسمت وسيع و معتنا به حوضه های گنگ یعنی نفس هندوستان بشمار میرفتند ، پس تعريف مجموع جغرافياهاي ولایات سابق الذكر مساوي است به توصیف جغرافیای مملکت شرق که ما عجالته از تفصیل آن منصرف و فقط بموضوع تاريخي او اشارتی مینمائیم .\nبعد از انکه نفوذ سلاطین افغان غوری در ایالت دهلی بسط یافت حصص شرقی او نیز یکی پی دیگری مفتوح و بلافاصله بسلطنت دهلی الحاق یافت ، اینحصص مفتوحه شرقی از اواخر قرن شش هجری تا اواخر قرن هشت تابع حکام وعمال مرکز دهلی بوده ، تنها\n\n۷۸۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1966, "text": "( ٥٤ )\nمجلة کابل\nشماره ( هشتم ) سال دوم\n\nدرين ميانه گاهی ولایات بهار ولكنهوتی بشكلی مستقلی زنده گی کرده است که ما قبلا در\nزیر عنوان سلاطين افغان در بنگال ازان سخن گفته ايم . درا نعهد حصص شرقی دهلی احیاناً\nجا پنور نيز گفته و خوانده ميشد زيرا پایتخت اغلب حصص شرقی شهری معمور و در علاقه\n( اود ) حا لبه واقع و موسوم به جانپور بود باين نسبت علاقه های تابعه بمركز بنام ولایات\nجونپور یاد شدند .\nبهر حال در سال ٧٩٦ هجری از حضور سلطان ناصرالدين محمد تغلق شهنشاه افغانی\nهندوستان ( ٧٩٦ - ٧٩٧ ) ملك سرور خان نامی كه از امرای معتمد جد سلطان و از\nوزرای پدر او بود ملقب به ملك الشرق گرديده و بنائب الحكومه‌گی ولایات جونپور ،\nقنوج ، بهار منصوب شد ، این شخص مرد کافی بود بعد از رسيدن بمركز حكومت با لتدريج\nولایات رابری ، كول ، بهار ، ترهت را تامین کرده و در وقتيکه در بار دهلی گرفتار انحطاط\nاخلاق و تيمور گورگان در صدد انقراض شهنشاهی هند افغانی بود ، ملك الشرق بغرض\nتشكيل يكدولت قوی ولایات لكنهوتی و جاجنكر را بخطۀ شرق الحاق و اخذ ماليات نمود\nدر حین تاراج تيمور هندوستان را ملك الشرق استقلال سلطنت مملكت شرق را اعلان کرده\nبود و در منابر او را سلطان الشرق ميخواندند . ولی سلطان الشرق را عمر كوتاه بود و دو سال\nبعد ازین واقعه از تخت به تخته انتقال کرد ، از طرف رؤسای مملكت ملك مبارك قرنفل حان\nافغان كه از امرای مشهورۀ افاغنه و پسرخواندۀ سلطان الشرق بود بسلطنت شرق قبولكرده شد\nازين بعد است كه يك سلسله پادشاهان افغان تا اواخر قرن ( ٩ ) هجری بر خطۀ وسيعۀ شرق\nسلطنت نموده و در راه آبادانی مملكت و نشر علوم خدمات شايانی انجام داده اند ، کتابهای\nحاشيۀ هندی ، بحر مواج ، فتاوای ابراهيم شاهی ، ارشاد بنام سلطان ابراهيم يكي از پادشاهان\nفضیلت پرور این سلسله تالیف گردیده است . سلسلۀ سلاطين الشرق در قرن نهم یکی\nاز بزرگترین قوت های افغان در هندوستان حساب ميشد ، معهذا در اواخر قرن مذكور\nسلطان حسين آخرین پا شاه اینخاندان در مقابلات و محارباتيكه با سلطان معروف هند\nبهلول لودي ( ٨٥٥ - ٨٩٤ ) نمود مغلوب و منقرض گرديده با لاخره سلطنت مستقله\n\n٧٨٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1967, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nافغان در هندوستان\n( ٥٥ )\n\nشرق مجزا و به سلطنت هندوستان مرکزی الحاق یافت.\nشاهان شرق :\nملك سرور خان سلطان الشرق جلوس سال ٨٠٠ هجری - ملك قرنفل خان مباركشاه شرقی ٨٠٢\nسلطان ابراهیم شاه شرقی برادر مبارکشاه ٨٠٤ - سلطان محمودخان ا ل بن ابراهیم شاه ٨٤٤\nبیکن خان سلطان محمودثانی بن محموداول ٨٦٢ - سلطان حسین شاه شرقي بن محموداول ٨٦٢- ٨٨١\nمنا طق خا رجه نفس هند وستان :\nسلاطین افغان در گجرات ( ١٣ ) نفر از سال ٧٩٨ تا ٩٩١ هجری\nولایت گجرات در جهت غرب هندوستان , ساحل بحر عمان واقع وشمالا بولایت راجپوتانه، شرقاً\nبولایت مالوه وخا نديس ، جنوباً بحطۀ كوتكان، غرباً به بحر عمان محدود ومتصل است مساحة\nسطحی گجرات عبارت از ۱۳۸۷۷۰ مربع کیلو متره است كه در ۲۰° ٤٥° ٦٤ عرض شمالي\nو ۳۰° ١٦ با ۷۲ طول شرقی امتداد داشته وتعدادنفوس او نزديك به ده ملیون میرسد ، مملکت\nگجراب عبارت از دو حصهٔ شرقي وغربی بوده وحصهٔ غربی همان است كه برابر خلیج های\nکچ وکمباری ممتدد است ، آب وهوای این مملکت مختلف واهالی دارای دیانت اسلامیه و برهمنیه\nبوده وتقسيمات سياسيه آن بعداز تسلط اوروپائیها دوچار تغیرات مختلفی گردیده است از\nقبیل علاقه هاي تابع مستقیم انگلیز ، تابع ريا ست های بومی وتحت الحمایهٔ انگلیس ، تابع\nدولت پور تکیز .\nدر اوایل قرن پنج هجری در عهد دولت فاتح معروف افغانستان محمود زابلی اسلامیت در\nگجرات قدم نهاد ، درقرن شش هجری شهاب الدین مشهور غوری محاربات افغان را باینهم\nدیواری حکمران گجرات تجدید کرد، متعاقباً قطب الدین ايبك غوري از سال ٥٩١ تا٥٩٣ آن\nمملکت را معروض حملات پیاپی خود قرارداد، در عهددولت شمسیه افغانیه در هند ( ٦٠٧ تا ٦٦٤ )\nگجرات تابع حکام افغانی شمرده میشد ولی در اواخر دورهٔ خاندان شمسیه دوباره دارای\nاستقلال بومی گردید چنانیکه در عهددولت سلطان غیاث الدین بلبن غوری ( ٦٦٤ - ٦٨٥ )\nبکلي مستقل بود . فتح کامل ومجدد این خطه قسمت اردوي سلطان اعظم علاؤالدین افغان\nخلجی ( در سال ٦٩٧ ) بود ، ازان بعد حکام افغانی ، گجرات را بنام دهلی\n\n٧٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1968, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٥٦ )\nاداره مینمودند .\nدر عهد دولت سلطان محمد شاه افغان تغلق ( ٧٩٢ - ٧٩٦ ) نائب الحکومه گی گجرات\nبعهده اعظم همایون ظفر خان افغان بن وجیه الملك قرار گرفت . بعد از انکه خاندان تغلق را\nفترت فرا گرفت و آوازه هجوم تیمور کورکان در صحنه هند منتشر شد ظفر خان برای\nحفظ ما تقدم طرح يكدولت قوی افغانی در گجرات ریخته و در سال ( ۷۹۸ ) اعلان\nاستقلال نمود ، طرح ظفرخان محكم و ادارۀ او قوی بود چنانيكه بعد از او اخلافش در طول\nمتجاوز از یکقرن سلطنت مستقله گجرات در دست داشتند ، پایه تخت اینخاندان در اوایل\nشهر پتن و بعدها شهر احمد آباد حساب میشد ، بعد از انکه دولت کورکانی ها در سر تاسر هند\nبسط یافته و دولت های افغانی یکی پی دیگری قدم بوادی نیستی میگذاشتند ، آخرین\nپادشاه خاندان مظفریه سلطان مظفر ثالث در محارب اردوی جلال الدین اکبر مغلوب و\nدولت افغانها در گجرات در سال ۹۹۱ هجری خاتمه یافت .\nاما مملکت گجرات در زمانه فتور خاندان گورکانی از طرف براهمه ضبط\nو بطور مستقل اداره میشد آخراً از طرف انګلیزها و پورتکیزها اخلال و استیلا گردید .\nهمایون اعظم ظفر خان مظفرشاه اول ملقب به خدا یکان كبير جلوس ۷۹۸ - سلطان\nاحمد شاه اول نواسه مظفرشاه اول ( خدا يكان مغفور ) - ٨١٤ - سلطان محمد شاه\n( خدا يکان كريم ) بن احمد شاه او ل ٨٤٦ - سلطان قطب الدین بن محمد شاه ٨٥٥ -\nسلطان داؤد شاه بن احمد شاه اول ۸۷۳ - محمود شاه اول (خدایكان حلیم) بن محمد شاه ۸۷۳\nمظفر شاه ثانی محمود شاه اول ( خطاط ۹۱۷ معروف ومحدث ماهر ) ۹۱۷- سکندر شاه بن\nمظفر شاه ثانی جلوس ۹۳۲ - محمود شاه ثانی بن مظفر شاه ثانی جلوس ۹۳۲ بهادرشاه\nبن مظفرشاه ثانی ۹۳۲ - محمود شاه ثالث نواسه مظفرشاه ثانى ٩٤٤ - احمد شاه ثانی\nاز نواسه های احمد شاه اول ٩٦١ - مظفرشاه ثالث بن محمود شاه ثانی از ٩٦٩ تا ٩٨٠\nمظفر شاه ثالث ( مکرر ) از ۹۸۹ تا ۹۹۱\nشاهان افغان در مملکت اوریسه :\nمملکت اوریسه در ساحل شرق هندوستان برکناره شمال غربی خلیج بنگال واقع و شمالا\n٧٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1969, "text": "(٥٧)\nشماره (هشتم) سال دوم\nافغان در هندوستان\n\nبممالک حالیه بنگال و بهار، غرباً به مملکت هند وسطی وسنترل پریوانس (ولایت وسطی) شرقاً بخلیج بنگال جنوباً بولایات سواحل شرقی دکن محدود ومتصل است، مساحهٔ سطحیه اوریسه بالغ بر ٦٢٧٧٨ مربع کیلو متره بوده و در ٢٨ ٠ ١٩ با ٥ ٠ ١ ٣٤ ٠ ٢٢ عرض شمالی و ٣٠ ٠ ١٦ ٨١ با ٣٠ ٠ ١١ ٨٥ طول شرقی امتداد دارد اهالی تقریباً شش ملیون و مذهب آنها عبارت از براهما نی وعشر نفوس تابع مذهب اسلام است.\nاوریسه در تاریخ اسلام وقایع مختصری دارد چه اوازبدو اسلام در هند تا حال فقط یکبار آنهم در مدت کمی در تحت رایت دو نفر پادشاهان افغان دارای دولت مستقل اسلامی شده توانسته است و بس در سایر ازمنه یا جزو ممالک سلاطین اسلامی دهلی بحساب رفته و یا خود زیر ادارهٔ حکومات هنود بوده است.\nبهر حال در اویل استقرار دولت کورکانی ها در هندوستان یکنفر از سرداران زبردست افغان داؤدخان نامی به مملکت اوریسه استیلا کرده و به تشکیل دولت مستقلی پرداخت، اکبر جلال الدین پادشاه معروف کورکانی (٩٦٣-١٠١٤) نگذاشت این دولت افغانی قوامی پیدا کند و بزودی بنیاد آن را بسوقیات مهیب عسکریهٔ خود بر انداخت.\nبعد ها یکنفر دیگر از رؤسای افغان کتلوخان نامی مجدداً براین مملکت مسلط شده و همان طرح سلف افغانی خودرا از سر گرفت و بمحض تشکیل یکدولت رسماً استقلال اوریسه را اعلام نمود، ولی جهانگیر شهنشاه کورگانی خلف اکبر (١٠١٤-١٠٣٧) در بر انداختن این دولت جدید نیز رویهٔ سلف خود در پیش گرفت، و بفرمود تا نائب الحکومه بنگال عسکر به اوریسه کشید و در نتیجهٔ محارب قتلوغان را مغلوب و دولت اورا در انولایت خاتمه داد.\nاز ان بعد اوریسه جزء ممالک کورکانی ها بود تا در دورهٔ ضعف آنها بتصرف امرای هنود رفت ولی بزودی ورود کمپنی معروف انگلستان سرنوشت آنجا را مثل تاریخ سایر ممالک هندوستان بنوع دیگر تغییر وانقلاب داد.\n\n٧٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1970, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (٥٨)\n\nمطبوعات\n\nبفلم آقای سرور خان جویا\n« مطبوعات و نشریات »\nو اسباب ترقی آنها\n(۲)\n\nپس از ینکه موضوع مطبوعات و مطابع را بموجب تقسیمات معینه مقاله خویش به پایان\nرسانیدیم خوبست برویم سر قسمت نشراه ، این موضوع هم بوطن ما در خلال پنجاه شصت\nسال تمام یا بیست و بیست و دو سال اخیر يك میزان با اعتدالی را نیافته نمیگو ئیم نشریات\nخوبی نداشته ایم و نمیتوا نیم ادعا کنیم ناشرین ما راه حقیقت را نیافته اند ، خیر !\n\nدر مطبوعات و نشریات گذشته و حالیه ما اشخاص نیکی گذشته و اوراق خوبی گذاشته\nو میگذارند ولی ترقیات لازمه بمرور این زمان شامل عموم آنها نبوده بلکه مد و جزر\nو افراط و تفریطی درین عالم طبع و نشر دیده میشود که ما این تبدلات و اختلاف را چه\nبذوق و انجماد روحیات ملی نسبت بدهیم و یا از حوادثی بشمریم که بطور موقت اسباب تنزل\nو ترقی مملکتی شده اند . بهر تقدیر این نکته را بسیاری از وطن داران باسواد ما فهمیده\nباشند : روز نامه و جراید یا مجلات پانزده روزه و ماهانه را که ما بنام نشریات یاد می کنیم\nهمین طور که بصورت ظاهری دارای قطع و حجم معینی هستند در عالم معنی هم تفاوتهائی دارند\n\n۷۸۷"}
{"book": "adl0986", "page": 1971, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1972, "text": "کتیبه درون گنبد شهنشاه معروف افغانستان سلطان غیاث الدین غوری واقع شمالی جامع هرات"}
{"book": "adl0986", "page": 1973, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مطبوعات و نشریات (٥٩)\n\nکه هر خواننده بمیل و مسلك خویش از مطالعه آنها طالب يك نوع استفاده می باشند مثلا یکی خبرهای یومیه داخله و خارجه بکار دارد دیگری واقعات مهمه دنیا میجويد کسي اطلاعات علمی می خواهد شخصی معلومات فنی و اختراعات تازه آن را میخواند بعضی باجتماعیات و اخلاقیات علاقه دارد و برخی به ادبیات و تاریخ دلچسپی ،\nو همین اصول و اساس ها باعث شده خواهد بود که تطور و امتیازاتی در نشرات ظاهر شده و برعلاوه روز نامه جات یومیه وجود جرايد هفته کي و مجلات ماهانه هم لازم افتاده بلکه سالنامه ها هم بی نفع ثابت نمي شوند ، روح مطلب طرز افاده واسلوب نگارش هر کدام آنهاست كه يك دلچسبي و سهولتی محل استفاده طالبین واقع گردیده بتوانند ، دانایان ، ناشرما هر همان کسی را دانسته اند که آثار منتشره خویش را با مسالك و عقايدي معينه و ترتیبات مطلو به فرق مختلفه خوانندگان ادامه داده و ترقیات آن را از جنبه رضائیت ایشان تامین کرده باشد .\nدر نشریات وطنی ما بدون بعضی جراید که پیشتر هم آنها را استثنا کرده ایم در بعضی هاي دیگر این نزاکت ها کمتر مراعات شده مثلا يك جریده که تماماً میدان قلم فرسائی او از دو صفحه بیش نبوده در سرلوحه آنها بطور طولانی از قبیل : علمی ، اخلاقی ، اجتماعی و ... متجاوز از ٥ - ٦ مسالکی را نشان داده اند ولی سر تا پای آن جریده را هر گاه از نظر بگذرانید یکنیم صفحه يك سرمقاله است و در سه خبری کوچکی در صورتیکه مطالب منتشره نه بمسلك هاي جريده و زمان انتشار نسبتی دارد و نه بمحيط منسوب ومیل قارئين ربطی ، چنانچه در اطراف این سرمقاله هم در محل خودش تفصیلاتی خواهیم داد، غرض ، امثال همین قضایا بمروز از اهمیت و دوام جراید ما کاسته قارئین ما را افسرده نویسندگان ما را خسته و مطابع را فرسوده ساخته است .\nترقى وتنزل مطبوعات و نشریات را بایستی هماره از ناصیهٔ قارئین مشاهده کرده و همچنان قوه قلب نویسندگان را به استقامت در مشقات جریده نگاری نیز از اثر تمجید خوانندگان باید دانست ، زمانیکه قارئین مطالب دلچسپی در صفحات جریده نیافتند از مطالعه خسته شده\n\n۷۸۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1974, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کا بل\n( ٦٠ )\n\nواظهار سردی می نما یند ، برودت قارئین اضافه بر آنکه منافی تشویق و تمجید است طبعاً از\nعدۀ مشتر کین میکاهد این تقلیل مشترك در حالیکه خودش برای سقوط جراید ملی کافیست\nنگا رنده هاي جراید رسمي را هم دل شکشته واز کار باز خواهد داشت در صورت عدم\nذوق و شوق ناشر و نگارنده چطور می شود موسسه نشريا تی را دایر کرد ، تصور نشود تنها\nسرمایه های کافی علمی یامالی ناشرین اسباب ترقي نشريات ميگردند واضحترین دلیل که درین\nموضوع بياوريم ، اقدام يكنفر هموطن ما به ترقي يکی از جراید وطنی که پس از تنزل شدیدی\nكه يك جریده ٦ - ٧ سالۀ را در ولایت هرات نصیب شده بوده او میخواست بهمان اسم\nورسم نشریات را در آن سرزمین اشاعه داده باشد درعین حاليكه طبعاً مایل و شایق بود بدورهٔ\nنگارندگی او جريده مترقی تر شده وبهتر مورد استفادۀ اهالی آنجا واقع گردد ولی دید\nمعنویات جريده بكلي سقوط كرده و يك جريدۀ نامور ٦ - ٧ ساله بیشتر از شصت نفر\nمشترك ندارد و معلوم هم نبود که آیا آن افراد از خوانندگان حقیقی هستند و یا مدت اشتراك\nآنها با تمام نرسیده ، مقصد آنچه از علت سقوط آن مؤسسه مفهوم شد غير از نوا قص\nاستعداد های مالی وعلمی ناشر سابق آن بوده وفقط علت العلل عدم ذوق جريده نگا ری\nوفقدان رضا ئیت و دلچسپی قارئین ومشتر كين آن جریده ظاهر گشت و در ظرف مدت\nشش ماهه مدت مشغوليت وي با پيش آمد حوادث ناگوار انقلاب داخلی که مانع بسی\nپیشرفت ها بود بتقریب پنج ششصد واخيراً در همان ناحیۀ كوچك عدۀ مشتر كين آن جريده\nاز هزار و پنجصد نفرهم تجاوز کرد بلی تنها چیزی که علاوه بر ذوق خود او و تمجید خوانند گان\nبرایش قوۀ قلب داده وياري میکرد تشویقات زمامدار کل مملکتی بوده و بس .\nالحاصل بعضي مطا لبی كه از گذشته ها در ین زمینه اثر مطالعات\nومشاهدات بوده یا فعلا احساساتی به نسبت ترقيات نشریات وطنی بخاطر خطور می کند\nشاید بی فایده نباشد آنها را بصورت مواد جدا گانه در قید قلم آوریم :\nاول ـ چنانچه در بالا ذکر نمودیم پس از اینکه مطابع خود ما را بيك اصول عصري\nمرتب کرده و ازنظافت های طباعت فراغت يافته ، توانستیم مطبوعات و نشریات را با سلیقه های\n\n۷۸۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1975, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمطبوعات و نشریات\n( ٦١ )\n\nخوب و زینت ها یا صفاتی مرغوبی دایر ساختیم ، شرط اول داشتن ذوق و عاطفه بل عشق است\nبرای شخص مدیر و نگارنده یا مامور نشریات ، هر کسی باشد غرض ما از دارنده این عشق\nو عاطفه همان فردیست که از سرلوحۀ رسایل بحیث مسئول شناخته میشود چرا که بعضی جراید\nرسمی است و برخی ملی و باز جراید ملی در اغلب جاها که آزادی داشته و عمال آن را قدر\nو اهمیتی نصیب باشد بسیاری افراد فاضل متمول و طرفدار مطبوعات هستند که خودش مشغولیت\nدیگری داشته و امتیاز نشر جریده را از دولت متبوع خود گرفته بدون آنکه سطری\nاز خود نگاشته و یا روزی هنگام طبع و نشر آن حاضر شده باشند از جیب خود مصارف\nآن را پرداخته و نگارنده گی آن را بشخص دیگری محول ساخته اند این نگارنده ها هم چون\nجریده به آثار خودشان دایر بوده و هم اسمای شان پهلوی اسم صاحب امتیاز و یا در اخیر مقالات\nشان ثبت میشود عیناً بهمان صفات باید متصف باشند و این عشق و عاطفه هم در نهاد اینچنین\nاشخاص بحدی مفرط و سرشار باید بود که تماماً آمال زندگی و هستی موجوده و موقعیت\nآینده خود شان را بر سر این عمل گذاشته و مربوط بآن دانند یقین داشته باشند که به هر\nپایه آثار شان در مملکت موثر و مثمر بشود شخصیت آنها نیز در جامعه محبوب میگردد و بر\nعکس اگر نشریات او سقوط کرد معنویات شخصی او هم در جامعه تنزل کرده و اسم و رسمش\nاز نظرها محو خواهد گردید گویا درین عالم امید و اربهای حیات و بیم محویت و ممات هم تنها\nتسلی دهنده و یاری کننده آنها همان عشق و عاطفه سرشار خواهد بود و بس .\n\nدوم – برای نشریات از هر قبیل که باشد بمناسبات اهلیت و گنجایش همان اوراق منتشره\nو یا مفکورۀ ناشرین لازم است مسلکی معین نمود که نگارنده ها در تمام مواقع آن را\nنصب العین خود داشته و با مراعات توافق باسم و رسم جریده اعمال خود شان را ادامه\nداده باشند خواه بطور معمول اداره کننده ، مسالك جراید را در پیشانی جراید و مجلات\nظاهراً مرقوم دارند یا پیش خود مکتوم نمایند این موضوع شئوناتی برای مؤسسات قایم کرده\nهم سهولتی برای طرفین فراهم می آورد نه افکار کارکنان نشریات را متشتت می سازد و نه مشترکین\nرا پیش از اشتراك مشتبه و مردد و بعد اشتراك دو چار ندامت خواهد ساخت .\n\n۷۹۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1976, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (٦٢)\n\nسوم ـ سبك تحریر عمده ترین رمز ترقی مطبوعات ونشریات شناخته شده و این مسئله اهم ترین وظیفة چیز نویسان است که مطالب منتشره راحتی الامکان بایستی بعبارات ساده وموزونی در قید نگارش بیاورند ولو بکسانیکه عهده دار نشرات علمی و فنی هستند بسیار گران تمام خواهد شد مقالات خود شان را برای استفادة عوام تهیه نماید اما چون هر طالب دانش و بینش میل دارد زودتر و آسانتر بمقصد برسد و بالخاصه در محيط ما كه بملحوظاتی عامه مستحق تر از خواص گفته می شوند دور از مرام وطن پرستی نخواهد بود اگر محررین این زحمات را بنفع جامعه تا درجة امکان بخود شان گوارا ساخته با شند.\nچهارم ـ ترتیب مقالات مندرجه جراید نیز در ترقی نشریات مدخلیت تامه دارد و این مسئله بشخص مدير تعلق میگیرد خواه نگارنده خودش باشد و یا دیگری در ترتیب مقالات و اخبار موجوده و وارده وغیره مضامین چه علمی وفنی باشد و چه اخبار داخله وخارجه، از اداره تهیه شده باشد و یا مقتبسات و تراجم، هنگام اند راج وتخصیص آنها بصفحات وستونهاي مجلات وجراید، اهمیت صفحات و موقعیت رسایل را هر کدام جداگانه بمناسبات مسا لك بایستی دایماً مواظبت نمایند تا دور از سلیقه و بدون استحقاق هيچيك مضمونی مقدم و موخر ترتیب و حاضر طبع نشود چراهمان قسميكه مضمونها در پستی وبلندي معنی تفاوتهائی دارند صفحات هم نزد قارئین دارای مقام واهمیت متفاوتی است ویکی از ادله این تفاوتها از اتخاذ قیمت های متعینه لوایح جراید و مجلات خوبتر واضح میشود مثلا ناشر، هر گاه يك جريده ٤ صفحه داشته باشد و از اندراج اعلانی در صفحه ٤ سطری یکقران بخواهد از صفحة اول سطری دو روپیه خواهد گرفت همچنان صفحات ٢ و ٣ درجات پائین تر از صفحة اول و بلندتر از صحيفة ٤ دارند، براي آنكه صحايف مقدم زودتر نظر خواننده را جلب مینمایند مطالب مهمتر هم بایستی در صحایف اول ترجایگیرد چه بنام سرمقاله باشد و یا مقالات عالی و اخبار مهمه متاسفانه پیش نامه نگاران ما این سرمقاله طور دیگر تجسم کرده و يك مفهوم ومعناي ديگري يافته که بسیار لازم می افتد در اطراف آن چند سطری نگاشته باشیم بعضی از ارباب جراید ما از قدیم تا کنون بسيار يك امر ضروری دانسته\n\n۷۹۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1977, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمطبوعات و نشریات\n(٦٣)\n\nاند که اگر جریده هفته وار باشد و یا هفته دوبار حتی روزنامه بطور حتم باید يك سرمقاله بلند\nبالائی در اول آن ها تهیه به بینند بی خیال آنکه موضوع سرمقاله بيك علمی تعلق گرفته و یا\nبمسلك آن نسبت و در جامعه تاثیری داشته باشد ، اغلب این سرمقاله ها باصطلاح نویسنده گان\nظریف ما آسمان و ریسما نی ریشته وبافته بيك مقدمه طولانی اول آن يك ملت را بآسانی باوج\nعزت صعود داده و به حضیض ذلت نزول میدهند و برای آن بالا رفتن و این پائین آمدن از\nدماغ خود دلایلی عجیب و غریبی اقامه کرده و اخیراً بمدحی گریز زده اختتامش میدهند ،\nنویسنده بخیال خود مغرور که بزرگترین وظیفه نامه نگاری را ایفا کرده و منتظر است\nهر کسی به اداره و بین راه باو تصادف کند تشکر گفته و تقدیری کند ولی نخواهد دانست\nعلاوه آنکه از مردم پولی گرفته ووقتی ضایع ساخته نشریات را هم بطور سوی استعمال\nکرده که قارئین را گذشته از استفاده ، از مطالعه نیز رم داده و بی دماغ گردانیده است\n( به نگارنده های معاصر ما بر نخورد که نویسنده این سطور خودش را ازین زمره استثنا کرده\nو بگفتن عیب دیگران لب جرئت می گشاید خیر ، بنده هم بکوفتی درین عمل کم رفتاریهای\nپر از توقعات بسی اوقات شمرلیتی ورزیده ام بهر حال ) برای اینگونه جراید روزنامه جاتی\nکه زود زود در معرض انتشار گذاشته میشوند و نقطه نظر آنها خدمت بوسعت اطلاعات\nو تنویر جامعه منسوبه است اگر موضوعات مهمه اجتماعی و پیشنهادات لازمه همان محیط را\nنتوانند بصورت يك سر مقاله کوچکی در آورند فقط مهمترین اخبار داخله و خارجه هم\nسرمقاله شده میتوانند اما در این نوع جراید و روزنامه جات سرمقاله ها فرضاً طولانی\nباشد ، و نباید تمام يك صفحه را اشغال کرده و یا از صفحه اول اوزکرده بدوم وسوم\nبرسند ناشرین ما اینچنین مقالات را هر گاه دو و دو نیم ستون زیاده شود آن را در\nصفحات دیگر بطبع برسانند و یا بكلي يك حصه آن را در يك جريده گرفته و بقیه را باقی\nدارد و تا تمام گفته در شماره های آتی منتشر نماید بهتر خواهد بود .\nپنجم ـ تنوع مضامین و کثرت عناوین در نشریات بسیار جالب توجه قارئین است اما\nاگر مضامین متنوعه در اطراف یکی دو موضوعی باشد که از مسالك مجلات و جراید بحساب\nآید ممکن است بیشتر توجه قارئین را بطرف خود جلب کرده در طرز افاده دلچسپ تر و در\n\n۷۹۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1978, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٤ )\n\nنتیجه مفید تر ثابت شوند .\nفرض كنيد مسلك يك مجله بجامعه ( اقتصادی ) معرفی شده و سلیقه ناشر در هر شماره آن يكرشته مطالب علمی و فنی ، مقالات سیاسی و اجتماعی یا اخبار داخلی و خارجی که بعالم اقتصاد ارتباطی دارند در زير عناوين متعدده و گوناگونی جمع كرده و منتشر میدارند چون این همه مضامين از هر زبان و قلمی تنقید یا تائید كننده همان يك مدعاست ولی به تغير لهجه و آهنگ ، لذا طالبین مقاصد اقتصاد نه تنها در خود ها يك ذوق و رغبت مطالعه احساس كرده و با حالت خستگی ناپذيری همه آنها را مرور میكنند بلكه استفاده شان مكمل تر شده و در يك فنی متخصص میگردند این طرز افاده نویسنده و استفاده خواننده بیشتر شبیه است بمریض ضعیف البنيه و بی اشتهائی که در تحت معالجه حکیم حاذقی است و بايستی از غذاهم استفاده كند ، تنوع غذا یقین وسیله رغبت مريض سقوط اشتهاست مگرچه بسا اغذيه مخالفی هم است كه تناول آن بنفع مريض تمام نمی شود ولی اگر ازان يكی دو موادی كه جزو پروگرام حکیم است به تغيير رنگ و ذایقه تهيه اغذيه شود هم باعث میلان مسلوب الاشتها بغذاست و هم ازان تمایل بدون تصور خطراتی امید صحت پیدا خواهد شد .\nغرض همان آثاری که در خواننده تمايل و اشتهای مطالعه ایجاد كرد او را بالضرور نزديك بمنفعت ساخته و هم نویسنده را در ترقی نشریاتش قرین موفقیت خواهد گردانید .\nششم — تقریظ و انتقاد از مطالبی هستند كه نشریات را بسی قابل اعتنا ساخته در تمایل جامعه بوسعت مطالعات وادامه آن می افزاید ، نویسنده گان بیداری که علقه و احساسات وطن دوستی و ملت پروری خود شان را ازین راه بروز میدهند نه فقط نشریات خود شان را زنده نگهداشته و پر جوش و خروش میسازند بلکه در جامعه هم يك بيم و امیدی از انتشار این تقریظ و انتقاد تولید مینمایند ، اما درین عمل مهارت ناشرین و انصاف نویسندگان مربوطیت تامه دارد كه بايد مقاصد بعباراتی ادا شوند تا از دایره نزاکت های ادبی خارج نشده و با غراض شخصی و نفسی تعلق نگیرد ، هم شرافت قلمی حفظ شود وهم مؤسسات دو چار سکته وتوقیف نگردند .\n\n٧٩٣"}
{"book": "adl0986", "page": 1979, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمطبوعات و نشریات\n( ٦٥ )\n\nكار هاي نيك وكار كنان خوب را در يك جامعه از نقطه نظر اعتبار حقيقی آن تقدیر\nوستایش کنند شك نیست بزر کترین وسیله بهبودی امور و تشویق یا امید واریهاي ما مورین\nآن در آینده واقع میشود وهمچنان اعمال نکوهیده و عمل زشت را هر گاه با بی آلایشی تقبیح\nونكوهش نمایند البته برای مرتکبین وسایرین اسباب عبرتی شده موجب تهدید و تهذیب افراد\nوانسداد طراوش اعمال ناهنجار آینده خواهد گردید .\nدر عین حال این بیم و آن امید اشخاص ذی مدخل و حساسین تماشا بین را براي همیشه\nازدور ونزدیك بی اختیارا نه بمطالعه دعوت می نماید .\nهفتم ـ در طرز اقتباس از نشرات خارجی چند چیز را با ید همیشه مقتبس دا خلی\nمراعات کرده با شد مطالب مفید و منا سب جا معه ، اخبار مهمه با تسلسل وقا یع ،\nاختصار مضمون با رعا یت فهم خواننده گان یا تشریحات لا ز مه بهمراه آن .\nمثلا با ستثنای موضوعات علمی وفنی که اقتباس و تر جمۀ آن ها سرا سر نا فع اند بعضی\nمقالات سیاسی و اجتماعی در جراید خا رجه دیده می شود که بنفع همان محیط نوشته شده\nو بهمان جامعۀ منسوب آن تطبیقاتی دارد و عيناً اقتباس آنها بد ون آنکه برای جراید ما\nمضمون تهیه کند در معنی مفید ثابت نمی شوند ویا همین طور اخبا ری است که مشعر\nوقایع جزوي داخلی آن محیط و برای همان حکومت ومملكت مهم است و نزد ما هیچ اهمیتی\nندارد چه لازم که باقتباس آن پردازیم وقتی بیاد دارم که در یکی از جراید مهم دا خيلی ما\nبعضی عزل ونصب وتبدلات وتغيرات جزوى كوچكترين دوايريك حكومت خارج افغانستان\nخوانده می شد در صورتیکه از اند راج آن خبرها مقصد مقتبس بدون اشغال\nستون های جریده و پیرایه عنوان اخبار خارجه چیز دیگری فهمیده نمي شد .\nبلی برخی اطلاعات سیا سی از قبیل تغییرات کابینه ها و تبدلات قانونی یا مشی\nسیا می حکومت هاي مشهور ، معاهدات دولتی ، تشکیلات کا نفرا نس ها ، مسا فرتهاي\nمهم وغیره واقعاتی که تمام دنیا بشنیدن اطلاعات آن اهمیت داده و در انظار سیاست مندان\nداخلی هم دلچسپی دارد اگر اقتباس شود بسیا رنا فع است ولی درین موضوعات بعقيدۀ ما\n٧٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1980, "text": "( ٩٦ )\nمجلة کابل\nشماره ( هشتم ) سال دوم\nدورويه اختیار گردد بهتر است : اولا هرگاه برای نگارنده گان قدرت قلمی و یا فرصت شان\nمقتضی باشد این اطلاعات را خود مطالعه کرده و پس ازان بطور يك اجمال سیاسی خالص\nوسوابق تا ریخی آن موضوع را با نظریات و پیش بینی های خویش آمیخته در معرض مطالعه\nقارئین گذارند ، بعد اگر نظیر این وقایع خبرهای مجمل و بی سروته هم انتشار یابد ادراك آن\nبرای خواننده آسان است و الا صورت اولی امکان نداشته باشد سعی شود که عین خبرها\nپراکنده منتشر نگردیده و تماما این گونه اطلاعات بيك رشته تسلسل نشر شود .\nگاه وقت میشود اطلاعات موجوده که بدست رس يك ناشر است نواقصی دارد مثلا\nاطلاع چند روز بعد يك کانفرانس از يك جريده مقتبس گردیده و ماقبل آن موجود نیست\nجهد ورزند که پیشتر از نشر سابقه آن را تهیه و تکمیل کنند گیرم جراید گذشته آن سلسله بدست نیامد\nاز محل دیگری با تعین ماخذاختصاری نمایند و اگر آنهم نشو داز مطالعات خود آنچه در محفظۀ دماغ\nداشته باشند چند سطر مختصری در اول یا آخر آن بنویسند گویا بزرگترین تسهیلاتی برای\nخواننده فراهم کرده و هم در اهمیت نشریات خویش افزوده خواهد بود .\nهشتم ـ تصحيح الفاظ و عبارات عموم در مطبوعات و ر سایل موقوته اگرچه بظاهر\nاز جزویات امور بحساب آمده و این ضرب المثل بسیار عمومیت دارد ؛ عاقلان پی نقط نروند ،\nاما در عین حال این عمل را میشاید بنظر اهمیتش دید چرا بسیار اتفاق افتاده که هنگام\nطبع جزوی اشتباهات لفظی که ناشی از عدم دقت ناشر و یا غفلت مصحح بوده تغیر فاحشی\nدر معنی داده و از اهمیت مهمترین مقالاتی کاسته است چه رسد بآن که تقدم و تاخر یاسهو و اشتباهی\nواقع شود ، درست است که علما خطوط بی نقطه و اعراب حتى كلمات وجملات غلط را از\nروی استعداد علمی خود شان صحیح میخوانند ولی ما بایستی فکر کنیم که اول هر مشترك\nو قاری ما عالم نیست و باز اگر عالم باشند برای آنکه در نظر دیگران اظهار فضیلتی کرده باشند\nممكن نیست از استهزاء خود داری کنند پس برای سهولت خوانندگان کم علم و حفظ شئونات\nمؤسسه ها لازم است در تصحیح نهایت موا ظبت بجا آورده شود بلکه يك اصل مهم\nدر تصحیح که از مسایل علمی است و هم بتجربه رسیده اینست که مصحح باید غیر از شخص\n۷۹۰"}
{"book": "adl0986", "page": 1981, "text": "شماره (هشتم) سال دوم\nمطبوعات و نشریات\n(67)\n\nنگارنده باشد چرا که صاحب اثر هنگام تصحیح بعلتی که از آن نسخه در ذهن خویش خاطره هائی موجود دارد بالفاظ زیاد دقیق نمی شود لذا زود گذشته و نمیتواند مانند شخص ثانی که به نگارش او نسبتاً نا آشناست هر جائی توقف کرده با نگاه خورده گیری دیده و بالآخره تصحیح کند.\n\nنهم - توزیع رسایل موقته هم بنوبه خود دارای اهمیتی است مخصوص نزد افرادی که بمطالعه اخبار مانوس و علاقه منداند، مانند عادت بعضی عمل هائی که انسانها بدواً تفریحی برای تهیجات خویش بکار میبرند و بالآخره بآن خو گرفته و از ترک موقت آن منزجر میگردند، بمعتادین مطالعه هم تعطیل روز و هفته مجلات و جراید از میعاد معینه بمثابه ماه و سالی شدت انتظار دارد با نتایج وخیم تری مثلا نرسیدن بعضی عمل ها از قبیل سگرت و نصوار و غیره اگر انتظار سنگین و درد سر شدیدی دارد ممکن است بترک عادت منجر شده و در نتیجه برای سلامت مزاج اشخاص مثمر ثمری باشد لیکن ترک مطالعه بالآخره موجب انجماد روح خواننده ها شده و به کسادی بازار نشریات بل سقوط دستگاه علم و معارف خاتمه می یابد.\n\nفلهذا ناشرین ما راست همان طوری که در طبع و نشر و ترتیبات رسایل میکوشند تا بنظم و نظافتی انجام وظیفه نمایند این اصل را هم باید از فروع نشمرده اوقات نشر و توزیع را بمیعادی که در اول تاسیس معین میکنند مواظبت نمایند تا غفلت و عطالتی واقع نگردد.\n\n796"}
{"book": "adl0986", "page": 1982, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٦٨ )\n\nمتفرقات\n\nافغانستان و دارالفنون\n\nمملکت افغانستان یکی از تاریخی ترین ممالک آسیائی و از قرن های قدیمی منشا و مظهر تمدن های مشعشعی بحساب رفته است معلوم است هر تمدنی بر اساس علوم و فنون قایم بوده قیمت و وسعت این تمدن ها نیز باندازهٔ حدود معارف آن متناسباً آشکار گردیده است افغانستان قدیم بعد از انکه اولین نمونهٔ ادبیات خویش را کتاب اوستا در صحنهٔ مشرق تقریباً سه هزار سال پیشتر انتشار داده و در دورهٔ یونا نیان تمدن باختری را بظهور آورده از آسیای وسطی بسط داد وقتی رسید که بزرگترین مکاتب صنایع مستظرفهٔ عالم را در قلب خود گندهاریا ( ولایات کابل و جلال آباد و پشاور ) ایجاد نمود و این همان دارالفنونی است که صنعت نفیس گریکو بودیک از انجا در سرتاسر مشرق زمین انتشار می یافت و آوازهٔ این صنعت هنوز در گوشهای ملل متمدنهٔ جهان طنین انداز است. بعد از انکه تمدن قدیم افغانستان با قرن اولیه مسیحی یکجا باختتام رسید و دین اسلام در صحنهٔ مملکت قدم نهاد باز ملت افغانستان یا پاک ترین عناصر آریا بايجاد يك تمدن جديد اسلامی قد علم نمودند و درین راه زحمت ها کشیده بلاد وطن را مرکز علوم و فنون قرار دادند از انجمله است دارالفنون های که در علوم شرقیه عربیه در بلخ و هرات و غزنی یکی پی دیگری تاسیس گردیدند ، این دارالفنونهای افغانستان در آنعهد تا ظهور\n\n٧٩٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1983, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم افغانستان و دارالفنون ( ٦٩ )\n\nبلیه مغول یعنی قرن ١٣ مسیحی مرجع محصلین آسیای میانه حساب میشد ، در هنگامیکه\nمغل در سرتاسر قسمت های معموره آسیا حکومت مینمود باز میتوان اکادمی نگارستان\nهرات را در قرن پانزده مسیحی بمثابه آخرین دارالفنون صنعتی آنزمان در افغانستان\nشمار کرد .\nاز قرن ( ١٧ ) که علوم وفنون مقدسه تمدن جدیدی را در ممالك غرب فرا هم میکرد\nوبدبختانه ملل آسیا در گرداب غفلت و نفاق غوطه ور بودند وطن افغانستان نیز گرفتار\nانقلابات ومحارب عظیم وکشمکش های سیاسیات داخله وخارجه بوده دیگر موقعی نیافت\nتا قامت فراز کند و قدمی در راه این تمدن جدید بردارد ، در قرن مسیحی دولت شهنشاهی\nافغانستان هنوز مشغول جهانگشائی بوده که قرن نوزده رسیده و سلطه مغرب در\nممالك جوار اوپهن گردید ازان بعد است که تا نیمقرن بیشتر دیگر افغانستان را\nجنگهای خارجه وداخله مجالی برای نشر علوم و معارف نداد ، در اوقات آخري اعلیحضرت\nشیر علیخان پاد شاه افغانستان فرصتی جسته و دستی بتاسیس مکاتیب جدید و نشر مطبوعات\nیازید ولی این دولتی مستعجل بود که در فرصت کمی از نظر ها پنهان ومملکت دوباره دوچار\nبحرانات سیاسیه و گرفتاریهای زایدالوصفی گردید .\nاز سال ١٩١٩ که دوره جدیدی در تاریخ افغانستان آغاز میشود ملت افغان از همه\nبیشتر به نشر علوم ومعارف وتاسیس مدارس همت گماشته و تا جائیکه توانستند درین راه\nدریغی نور زیدند .\nاما هنوز افغانستان خود را بمراحلی از داشتن بدارالفنون ملی دور ومحروم میدید ،\nخوشبختانه در اختتام اغتشاشات داخلی سال ١٣٠٧ هجری و طلوع دولت درخشنده نادري\nاينك مي بينم مقدمات تاسیس دارالفنونی در مملکت افغانستان تهیه شده واراده سنيه شاهانه\n( ٢٣ - حوت سال ١٣١٠ ) راجع به تخصیص عمارات دارالامان برای دارالفنون\nافغانستان ، در اول عقرب سال جاري از قوا بفعل آمده و افتتاح شعبه از دارالفنون\nبنام « فاکولته طبي » در قصر دلکشا رسماً بعمل رسید که تفصیل افتتاح این فاکولته\n\n۷۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1984, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۷۰ )\n\nوتعيين مقام دارالفنون افغانستان در ساير جراید مفصلا مرقوم است ، در مجلۀ کابل درینجا\nمحض برای آنکه ملت افغانستان را بافتتاح این شعبۀ مهمۀ دارالفنون ملى تبريك و تهنيت\nگفته باشد به تحریر مختصری پرداخت در عین حال مجلۀ کابل بمقابل این اقدام نافع و تاریخی\nحکومت نادری اظهار شکران نموده میگوید افتتاح فاکولتۀ طبى دارالفنون افغانستان یکی از\nآن کارهای فوق العادۀ تاریخی حکومت نا درشاهی است که نه تنها نسل حالیۀ وطن بلکه تاریخ\nآیندۀ مملکت نام آن را باشکران موجد تاجدار او در ردیف بهترین واقعات قرن بیست افغانستان\nنقل و تذکار خواهد نمود ، درینجا محض قید تاریخ این کارنامۀ درخشان اعلیحضرت نادرشاه\nغازی به نقل نطق همایونی که در روز افتتاح فا کولتۀ طبي در قصر دلکشا مواجهه هيئت وزرا.\nو مامورين و بزرگان مملکت در برابر معروضۀ وزارت معارف افغانستان فرموده اندا كتفامینمایم\n\n- نطق ذات شاهانه -\nدر روز افتتاح فاكولتۀ طبی\nوزير صاحب معارف !\nمن ازين بيانات شما مسرور و بدرگاه کبریائی مشکورم که خداوند افغانستان را\nنه تنها از بلای خطرناك انقلاب نجات ، بلکه به بسا اصلاحات واقدا مات نا فعۀ ديگر نيز\nموفق ساخته ماو شما را به نیل همچه يك تقريب سعیدى که برای افتا ح يك مؤسسۀ نهایت\nمفيد عرفانی دران اجتماع کرده ایم نائل ساخت .\nاگر این فا کولتۀ طبيه «يونيورستى » را که امروز يك پیمانۀ خوردی اثبات وجود\nکرده است ، یکدانۀ تخم توت تشبیه نمائیم ، شاید که مطلبم را بخوبی ذهن نشین سامعين کرده\nخواهم بود ، طوريكه يك باغبان در موقع کاشتن همان خال دانۀ تخم توت يكجهان آمال خودرا\nباو مربوط و در اثر نظارت وآبياري ازان اورا بصورت نهال ورفته رفته يكدرخت تنومند\nثمرداری باز می آورد من نیز از خدای برتر استعانت میخواهم تا از لطف خود بمساعدت\n۷۹۹"}
{"book": "adl0986", "page": 1985, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم افغانستان و دار الفنون (۷۱)\n\nملت عزیزم و وظیفه شناسی مامورین مربوطه ؛ این مؤسسه عرفانیه را که فعلا خورد\nو خیلی مشابه بهمان دانه توت است يك دار الفنون عالی بسازد ، از فیوض آن حکومت و مملکت\nما را مستفید و از میان آن چنان طلابی کامیاب برآیند که از حیث اخلاق و تربیه و از جنبه تحصیلات\nعلمی و فنی بهترین نمونه فارغ التحصیلان دار الفنونهای عالم بوده طوری کرشمه حسن اخلاق\nو اعمال خود را بافغانستان نشان بدهند تا بجهان و جهانیان معلوم گردد که ملت افغانستان چنان\nيك ملت زنده و بیداری است که از یکطرف بمقررات مذهبی خویش پابند ، و از جانب دیگر\nشئونات ملی خود را از دست نداده بهمراه شجاعت ارثی از تمام امتیازات عصری بدرجه اول\nبهره ور است .\nمن بدرگاه کبریائی منتهای عجز و شکر گذاری خودم را نسبت باین الطاف بزرگ او\nتقدیم میکنیم ، که در دوره خدمت گذاري من اسباب وسائل درست ترقی و اعتلاي ملت\nعزیزم را فراهم آورده است ، و ازین مقدمات و مبادی که خوشبختانه از قوه بفعل آمده\nمی رود ، ما را بمزید لطف خود امید وار میسازد که انشاء الله العزیز افغانستان در آتیه قریبی\nبمدارج بلند اعتلاء بهمدستی ملت قدر دان و مساعیات ما مورین صداقت نشان آن توصل\nمی ورزد .\nمیدانید که امروز وطن عزیز ما بهمه مؤسسات عرفانی و تعمیم آن و تعلیم و تربیه صحیح\nکه مجرب ترین دوای دردهای اجتماعی ماست زیاده تر احتیاج دارد ، بهر اندازه که ما و شما\nدر بسط توسعه معارف و بلند بردن مدارج تعلیمی و بکار انداختن مؤسسات علمی ابتدائی\nو متوسط وعالی متدرجاً بذل مقتدرت کنیم بهمان پیمانه موجبات سعادت ملی خود را تامین\nخواهیم کرد .\nدر خاتمه ، من این موسسه عرفانیه را افتتاح و از آغاز آن بوزارت معارف\nو عموم علاقمندان عرفانی وملت عزيزم تبريك و از خداوند بمعلمین ومنسوبین و محصلین آن\nتوفیق میخواهم تا ازین مساعدتهای حکومت حسب مطلوب استفاده و تمام آن آرزو های را\nکه من وعامه سعادت خواهان وطن از وجود همچه موسسات عرفانی داریم از قوه بفعل بیاورند.\nA.."}
{"book": "adl0986", "page": 1986, "text": "شماره (هشتم) سال دوم\nمجله کابل\n(۷۲)\n\nپس از ختام این نطق همایونی که برحضار خیلی تأثیر بخشید وهمه را بدعا گوئی ومزید\nشکر گذاری از مراحم ونیات عالی شهریاری وادار نمود، عزتمند دکتوررفقی بیگ رئیس\nفاکولته طبیه دارالفنون بپاخاسته بعد از استجازه ذات شاهانه بیانیه آتیه را بعرض رسانیده\nازین افکار وآمال خویش در مسرت حضار افزودند.\n\nثروت های طبیعی افغانستان\n\nمعدن طلا :\nبقلم آقای احسان خان معدن شناس\n\nاین معدن بفاصله ۲ میل بطرف شمال شهر قندهار واقع است که در سال ۱۲۷۷ هجری\nکشف گردیده و چندین رگ اعلی و اوسط دارد .\nقرار معلومات صحیح، این معدن بشرط تهیه و تکمیل آلات معدن کنی و بکار انداختن آن\nبصورت اساسی وفنی برثروت وطن وسیله معتنائی خواهد شد .\nعلاوه بر معدن مذکور ذرات طلائی را از دریای کوکچه علاقه بدخشان میتوان بدست\nآورد ، در جوی های لغمان نیز به مقدار کم ذرات طلا یافت میشود که در نتیجه کاوش\nوتحقیقات علمی ممکن است در بعضی حصص افغانستان مخصوصاً (گیاوه نجراب) هم معدن\nطلا وجود داشته باشد .\n\nمعادن نقره :\n\nدرزمانه قدیم نقره از سروادی پنجشیر استخراج میگردید، در بعضی حصه های هندوکش\nاسباب خام سیم بافراط می شد سابقاً نمونه آن از غوربند و کوه لند شوتی نیز بوزارت جلیله\n\n۸۰۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1987, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 1988, "text": "قصر دلکشا\nکابل"}
{"book": "adl0986", "page": 1989, "text": "شمارهٔ (هشتم) سال دوم ثروت های طبیعی افغانستان (۷۳)\nتجارت رسیده بود، احتمال میرود که در دیگر حصص افغانستان مخصوصاً هزاره جات نیز معا دن\nمهم نقره وجود داشته باشد.\nمعادن آهن :\nمعدن بزرگ آهن در جبل السراج و پغمان موجود است ـ در کوه کلچی باف، کوت عشرو\nدهن دره شصت پنجشیر و کوه خاك تپه ده سبز وطرف شمالی ده سرخ ومنار چکری وموسهی\nلوگر و ارغنده علیا وکوه خورد کابل ولولنج ودهن دره پنجشیر ویخدره ودره میاداد ودایمیرداد\nور دك وکوه سرخ منار وسیاه بینی و سیاه کوه تنگ نواب جبارخان سرخ رودوکوه قلعه\nخواجه صاحب وباجور و فرملی وكرم وجدران ودره های بامیان و ارزگان ودره صوف\nوقند هار وهرات ومزار شریف وغیره علاقه های افغانستان ترکیبات معدنی آن یافت شده\nوتا اکنون تقریباً (٥٠) قسم نمونه آن از مواضع مختلفه بدائره عمومی معادن رسیده است.\nمعادن مس :\nمعادن مس در افغانستان بکثرت موجود دارد و نمونه آن از علاقه های مختلف یافت شده\nاست، در کهنه خمار میدان به کوه چرغائی جمیع ترکیبات معدنی مهمه مس موجود است واین\nمعدن دارای ذخیره بزرگ واهمیت اقتصادی میباشد وهم معادن عمده آن در چهل ستون و چهار\nآسیاوسر آسیا ویخدره ومنار چکری و سیابینی وگلدره وسرخ منار شیوکی و کمری وكوتل خاواك\nو علاقه نا واخ پنجشیر و ارزگان ومقرو جلال آباد و قندهار و هرات و واصل آباد و غیره\nعلاقه جات مختلفه افغانستان کشف گردیده و تاحال تخمیناً ٥٨ (قسم) نمونه معدنی آن بدائره\nمعادن وزارت تجارت رسیده است.\nمعادن ذغال سنگ :\nدر موضع فرح گرد غوربند يك معدن بزرگ ذغال موجود است، در سال گذشته بطور\nاساسی بکار افتیده و فعلا باحتیاجات داخلی ما خدمت میکند، معدن مهم و ذخیره بزرگ آن\n۸۰۲"}
{"book": "adl0986", "page": 1990, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله كابل (٧٤)\n\nدر تاله و برفك و نهرين و دره صوف مزار و تاشقرغان میباشد، نمونه های آن از زرمت و غزنی و جدران و تمله و تيزين و غزگی علاقه خورد كابل و كارنده سرای خواجه و قريه دانشمند و دره كوت جلال آباد و موضع ده بالا و کهی شنوار و ارزگان و هرات و ميمنه و غیره جاهای مختلفه افغانستان بمدیریت عمومی معادن وزارت تجارت رسیده است، در بعضی جاها مکمل و در بعضی مواضع خام است و تا اكنون تقريباً (٢٥) معدن آن كشف گرديده است.\n\nمعادن ابرك:\n\nابرك كه تخته های بزرگ آن دارای اهمیت تجارتی بوده و در صنعت آلات برقی از قبیل چای جوش و بخاری و دیگدان و غیره و در ساختن گویای گراموفون و تلگراف بی سیم و جهازات جنگی و تجارتی و در بعضی عملیات تجزیه خانه ها و غیره استعمال زیاد دارد، معادن عمده آن در تنگه نواب جبار خان سرخ رود و كوه تمبنه و كوه نروج درۀ شصت پنجشير و قريه گلين دره پته نجراب و قريه پچی خیل دره پچه غان نجراب و كوه بابا سنگری ولی نجراب و قريه عمر خیل میدان و كوه تسونی علاقه چكدلك موجود است، بعلاوه نمونه های ابرك قسم مسكويت از موضع جماغين تكانه سفلی و قلعه نينجن دهن دره شكر دره و موضع برج گل جان غور بند و كوتل خیر خانه و موضع کاشمند واسلام درۀ لغمان و غيره مواضع افغانستان بدائره معادن وزارت رسیده است در نتيجه معلومات خود متیقنم كه معادن ابرك در جميع نقاط افغانستان بکثرت یافت می شود.\n\nمعادن تيل خاك و بيتو من :\n\nچشمه های مهم تيل خاك در هرات موجود است قرار مسموع در دیگر حصص افغانستان مخصوصاً بسمت جنوبی (در گردیز) و بامیان نیز امكان پیدایش دارد و بیتو من كه شیست های روغن پترول دار (نفت سياه) است و در مجاورت شعلۀ آتش سوخته بوی قير ازان متصاعد میشود معدن بزرگ آن در سرپل ولایت مزار شریف یافت شده است.\n\n۸۰۳"}
{"book": "adl0986", "page": 1991, "text": "( ٧٥ )\nشماره ( هشتم ) سال دوم\nثروت هاي طبیعی افغانستان\nمعدن گوگرد :\nگوگرد در افغانستان بكثرت یافت میشود در چین زائی علاقۀ نرخ میدان وشیوکی\nوسیغان وقطغن ودرۀ صوف لغمان وميمنه معادن عمدۀ وجود دارد، در هرات تکه های\nخورد آنرا از زمین میکنند ، طبقات بزرگ آن در هزارجات و سرحد سیستان وافر است .\nمعادن سرب وجست و سرمه وغیره:\nدر وطن عزيز ما سرب بیشتر بصورت سلفاید به گلینت بفرمول\n( که ترکیبی است از سرب و کوگرد ) یافت شده است که از کلیه ترکیبات\nمعدنی سرب مهمتر وتقریباً ( ٨٦ ) درصد سرب دارد ، کلانترین و مهمترین معدن سرب در\nفرنجل ( غور بند ) واقع است و از زمان قدیم تا چند سال قبل چندین مراتب بکار افتیده ولی\nکار انداختن آن طور اساسی وبصورت فنی نبوده است ، در نواحی هرات نیز معادن گرانمایه\nسرب موجود ودر هزار جات رگهای آن بسطح زمین نمایان است .\nنمونه آن از پنجشیر و ارزگان و بهسود وبامیان و کهمرد و شنو ار نیز بدائره معادن رسیده است .\nخاک جست از علاقه ژوب می برآید که صیقل گران آن را مورد استعمال قرار میدهند\nودر بلخاب نیز پیدا می شود ــ قلعی در علاقۀ بدخشان یافت شده است .\nسرمه نزديك ارغنداب بشمال مغرب کلات غلزائی ودر تپه های وردك بشمال غزنی\nودر وادي غوربند ودر علاقۀ آفریدی وغیره جاهای افغانستان یافت شده است .\nمعدن نیکل در موضع سر کوخ جدران کشف گردیده است .\nمعادن سنگ ریشه :\nسنگ ریشه یا پنبه کوهی در وطن محبوب ما بمقدار زیاد یافت شده است و دارای اهمیت\nتجارتی میباشد ، این سنگ مانند پیله ابریشم از تارهای نازک تشکیل گردیده و در ممالك\nمتمدن دارای اهمیت بوده استعمال زیاد دارد ، از سنگ مذکور براي عمله اطفائیه دريشي\n٨٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 1992, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (٧٦)\n\nو دست کش وکلاه و غیره می سازند که در حین حریق میان آتش رفته اطفال و اموال را\nبیرون نمایند و هم ازان دستمالها درست میکنند که هر وقت چرك شود به آتش می اندازند\nتا چر کش سوخته و خودش پاك وصاف گردد معادن آن در غزنی وجدران و المره وعلاقه\nخو کیانی و ارغنده و کوه پاکوان قلات و هزارجات وشنوارو کوه از رجاچی و مزار و کوه شیر\nدروازه کابل ( زیر کاسه برج ) وغیره مواضع مختلفه افغانستان کشف گردیده است .\n\nسنگ شاه مقصود :\n\nمعدن عمده سنگ شاه مقصود که ازان تسبیح ها و اسباب سنگی وغیره می سازند در قندهار\nموجود بوده و در تنگی غارو وغور بند نیز معدن آن مکشوف و در دیگر حصص مختلفه افغانستان\nهم امکان پیدایش دارد .\n\nگرافیت :\n\nگرافیت یك جنس ذغال سنگ و مشهور به سرب سیاه و در ساخت قلمهای پنسل و\nخمیر کتالی ها وغیره استعمال زیاد دارد ، در وطن عزیز ما به مقدار زیاد یافت می شود\nمخصوصاً در شاه کابل خورد علاقه میدان و کوه قرغ چوکی ارغنده و کوه جوانمرد قصاب\nو استا لف و چها ریکار وغیره جاها معادن عمده آن کشف گردیده است ، چوهی باروت را\nنیز از گرافیت بدست می آورند .\n\nآهك ، شوره ، چونه ، مرمر و غیره :\n\nآهك در میدان قندهار بکثرت موجود است شوره در جنوب مغرب افغانستان و دیگر\nجاها بمقدار زیاد پیدایش دارد و در آب کاریزها سرایت میکند چونه در غور بند ، درهٔ میاداد\nو کوه قرغ و ده سبز ولو گر و در نز دیکی قرغه و در حدود بند غازی و غیره جاها بمقدار\nوافر یافت میشود ، معادن عمده سنگ مرمر در علاقه میدان و خواجه بغرا و هزره بغل در\nکوه تنگی نجراب و کوه قرغ و رخام در میمنه و قندهار وهزاره جات وجود دارد .\n\n٨٠٥"}
{"book": "adl0986", "page": 1993, "text": "شماره (هشتم) سال دوم ثروتهای طبیعی افغانستان (۷۷)\n\nسنگ صابون را میتوان از کوه تنگی نجراب و کوه سالنگ و موضع گیاوه و غزنی\nو جلال آباد وغیره جاها بدست آورد بالاخره سنگ کوارتز یابلور طبقي از اکثر حصص\nافغانستان مخصوصاًشيوكي وغزنی ولولنج و درۀ نازیان و چهار آسیا وغیره جاهادستیاب میشود\n\nنمك ونيل توتيا و نوشادر وغيره :\n\nنمك در اکثر حصص ولایات شمال ( مزار وقطغن ) ودره نمك آب غوربند بمقدار\nوافر یافت شده است ، در موضع شا توت تذنگی سیدان وعلاقه جات مختلفۀ ديگری نیز وجود\nآن گمان میرود ، نیل توتیا در کوه زیارت میرسید مراد بلخاب و کوه جوانمرد قصاب و\nنوشا در درغوربندوبیمنه وزاك ( زمچ ) ونوشادر ازسرحد سیستان ومضافات آن استخراج\nمیگردد ، خاك زمچدار ( زمه یاپتکری ) ازغوربندولولنج وبلخاب نمك ميگنيشيا از غوربند\nو ديگر ترکیبات معدنی را میتوان از اکثر نقاط افغانستان بدست آورد .\n\nجواهرات :\n\nمعادن جواهری در میان کابل وجلال آباد و بدخشان و هلمند وغیره جاهای افغانستان\nموجود است ، معدن یاقوت در جكدلك و کره ارغنده ومقر وميدان ومر کی خیل خو گیانی\nونورستان ، وزمر د به وایگل درۀ پيچ وجود دارد لعل ولاجورد ، بدخشان را شهرۀ آفاق\nساخته است گمان میرود که معدن لاجورد در بهسود ولعل در ارزگان نیز پیدایش\nداشته باشد ، يك معدن امی تست ( یاقوت کبود يا ياقوت رمانی ) جدیداً درقندهار کشف\nگردیده که در ساخت نگینه ها و آلات زیور ، دارای قیمت و نفاست خوبی میباشد .\n\n٨٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 1994, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۷۸ )\n\n- مبدء ظهور کاغذ و رول آن در مدنیت -\nمغرب زمین\nبقلم احمد علیخان مترجم فرانسه\nترجمه از شماره ٤٦٦٨\nالو ستراسیون\nپاریس\n\nاگر در اواسط قرن ١٥ حینیکہ ( گیو تا نبرگ ) Gutenbergue آلمانی ( تی پو گرافی ) یعنی سیستم چاپ حروف متحرك را ایجاد کرده بود غیر از کاغد های خانبالغ پوستی، کاغذ های پارچه وجود نمیداشت تا حروف متحرك روی صفحات آنها گردش کنند گاهی چاپخانه و امورات مربوطه آن انبساط و توسعه حاصل کرده نمیتوانست چون در قرن ١٥ قبل از اختراع چاپخانه حروفی کاغذ پارچه و غیره اختراع شده بود، ایجاد حروف متحرك چاپ موارد استعمال پیدا کرده رواج و عمومیت کلی بخود گرفت. پس چون رول کاغذ در مدنیت مغرب خواص عمده پیدا کرد لازم دیدیم اوراق تاریخ عمومی مدنیت را ورق گردانی نموده تجسس کنیم در چه عصری کاغذ وارد اروپا شده، چطور استعمال آن در اکناف یورپ منشعب گشته و اولین موارد استعمال آن چه ها بوده.\nاسم کاغذ که بزبان فرانسه ( پاپیه ) Papier میباشد از کلمه لاتینی ( پاپی روس ) ( Papyrus ) استخراج شده، لیکن اصلا به موادی اطلاق میشد که غیر از مغز نبات ( پاپی روس ) که مصریان از آن کاغذ درست میکردند مواد دیگری بود. اصول ساختمان آن عبارت ازین بود که ابتدا از مواد مذکور ورقه ها درست کرده افقاً روی هم میگذاشتند. بعديك يك سطوح مذکور را مرطوب کرده بالنگر فشار داده هموار می نمودند و بالاخره در آفتاب خشك ميكردند .\nدر قرون وسطی بعضی اوقات همین اسم ( پاپیروس ) را به ( پاپیه ) یعنى كاغذهاي پارچه اطلاق ميكردند، بعضي مولفین در آثار خود ( پاپی رو ) ( Papiro ) و ( پاپی را ) ( Papira ) نیز ذکر کرده اند حتی دريك جائی ( شارتا بومبي سینا ) ( Charta Bambicina که آنرا نه\n\n٨٠٧"}
{"book": "adl0986", "page": 1995, "text": "(۷۹) مبداء ظهور کاغذ شماره (هشتم) سال دوم\n\n(کاغذ ابریشم) بلکه کاغذی که از شهر با میکس Bambyse قریب الپ آمده باشد میتوان\nترجمه کرد و هم اسم برده شده و (شارتاکوتی نیا) (Charta cuttunea) که کاغذ پارچه\nمیتوان نامید هم وجود داشت. کاغذ اخیرالذکر که در اغلب مضامین ازان اسم برده شده غیر\nمواد (پاپیروس) که عبارت از الیاف نباتات بوده و بعد از مدتی خم و شکست پیدا میکرد\nیکنوع خمیرۀ بود که آنرا بطریق ذیل تهیه میکردند: — ابتدا پارچه های تکه تکه و کهنه را\nجمع کرده در آب ترمیکردند بعد توسط چکش های چوبی یا دندانه هاي چكش نماي\nچرخی که بشکل پرۀ اسیاب بود و اصلا آنرا اسیاب هم مینامیدند و بكمك\nآب حرکت میکرد پارچه های پوسیده را لت مینمودند. در نتیجه تحلیل اجزای پارچه خمیره\nبدست میآمد که کاغذ های پارچۀ معمولۀ قرون وسطی را ازان درست میکردند. پارچه هائی\nکه در ساختمان این نوع کاغذ ها بکار رفته اند اصلا خوب معلوم نیست و حالا تمیز داده\nنمیشود که کدام کاغذ پارچه و کدام کاغذ پنبه ئی میباشد، لیکن از روی تجزیه میکروسکوپی\nیکی از اوراق قدیمه اینقدر معلوم میشود که از پارچۀ کتانی و شانه دانه ساخته شده اند.\nدر میان اقوام قبل از همه چینائی ها بفکر افتاده اند تا این نوع کاغذ را درست کنند واز\nروی روایاتی که عموماً طرف قبول افتاده معلوم میشود اول کسی که اصول فوق را اختراع\nکرده است (تسای لون) (Tsai-Loun) چينائی بوده که در قرن اول بعد از مسیح به ایجاد\nآن نایل شده است موجد مذکور از ساکنین (لی یانگ) (Lei-Yang) ایالت «هونگ ـ چه او»\nHungTcheou و لایت هونان Hou Nan بشمال «کانتن» Cantan بوده است. — این\nکاغذ مدت چند قرنی از چین خارج نشده بود تا اینکه در جنگی شاهزادگان ساسانی بر چین\nغلبه یافته کاغذ برای اولین دفعه در ٧٥١ مسیحی به ایران آوردند بعد يك فابريك مهم كاغذ\nسازی در سمرقند تاسیس گردید و این صنعت جدید بقرار شهادت «طالبي» نویسنده قرن\nیازده شهرت خوبی پیدا کرده بود، از سمرقند کاغذ به سرعت تمام در تمام عالم اسلام\nانتشار یافت زیرا بقرار اظهارات رشید الدین در ٧٩٤ يعنی تقریباً نیم قرن بعد بازار کاغذ\nفروشی در بغداد تشکیل شده بود چنانچه بعضی نمونه های این کاغذ ها که عبارت از نوشته جات\n\n۸۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 1996, "text": "( ۸۰ ) مجله کابل شماره ( هشتم ) سال دوم\n\nقلمی عربی ويك ورق حل مسائل ریاضی است ( فعلا در موزیم ملی پاریس موجود است ) درسنه ۹۷۰ بعد از مسیح در شیراز نوشته شده است . در بریتش موزیم انگلستان نیز همعصر این قبیل اسناد تاریخی وجود دارد .\nدر طی قرن نهم و دهم با وجودیکه ( پاپیروس ) یعنی قرار تعبير عبداللطيف عربی داکتر بغداد که در کتاب مسافرت تحریری قرن ۱۲ خویش آنرا ( کاغذ گیاه مصري ) ترجمه کرده است در مصر موجود بود اعراب دمشق کاغذ پارچه را وارد قاهره و اسکندریه نمودند . کاغذ ( پارچه های کهنه ) که بر طبق اصول چینائی ها ساخته می شد توسط اعراب در ، تری پولی ، Tripoli وشام و بعد در اسپانیا وجاتی وا Jativa منتشر گردید .\nطبعه كاغذ وارد ( کور دو ) ( ۱ ) Cordou مرکز خلافت اسلام در اسپانیا گردیده از انجا به اروپای مسیحی منشعب گشت یهودیان اسپانیا برای اولین دفعه در قرن ۱۲ اسباب کاغذ سازی مغرب زمین را ایجاد کردند ، کشیش آنوقت ( کانی ) Clnuy كه موسوم به « پیغ موغیس» Pierse Maurics بود و معمولا او را پیغ، متبرک میگفتند ( ١١٥٧ - ١٠٩٤ ) در طی زیارتی از اسپانیا بعضی حصص مضامین معاهده Talmud ( تلمود ) را بر اوراق پارچه ثبت یافت زیرا در کتابی موسوم به ( معاهدات برعلیه یهودیان ) مرقوم است که مواد اوراق ( تلمود ) ( پارچه های کهنه و یا کدام شی پست تری دیگری ) میباشد . لیکن کشیش مذکور عقیده خود را نسبت به مواد مذکور تغییر داده بود و آنهم پسا نها معلوم شد که از نقطه نظر پروپاگند های مذهبی بوده است .\nبعد از اخراج مورها ( اعراب ) از اسپانیا شاهن و ارا گون، ( ۲ ) Aragon اسباب كاغذ سازي يهوديان را وسیله خوبی برای جلب عایدات در مملکت خویش یافته بعضی فرامینی\n\n(۱) شهری است در اسپانیا که مرکز خلافت خاندان بنی امیه بوده و دران آثار عمرانات ومسا جد بزرگ اسلام معمور بوده .\n(۲) حصه شمال شرقی اسپانیا میباشد که به ولایت تقسیم شده بود و پایتخت آن ( سارا گس ) بوده است و مدت مدیدی در قرون وسطی مملکت مستقلی بود .\n\n۸۰۴"}
{"book": "adl0986", "page": 1997, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم مبدء ظهور کاغذ ( ۸۸ )\n\nکه مخصوصاً در آن قطار فرمان ۸ فوریه ۱۲۷۳ جیم اول Jaime 1 را میتوان حساب کرد نسبت به مالیات بندی آسیاب های آنها صادر کردند. چنانچه در اسناد قدیمه تاج اراگون در برسلون، دقیقاً نوعیت این مالیات های شاهی مذکور است.\nاین فابریک های کاغذسازی یهودیان در «اگزاتی وا» Xatuia یا (ژاتی وا) (۱) قریب «والانس» در قرن ۱۲ شهرت بسزا داشته و از طرف مسافرین با تمجید و ستایش زیاد یاد میشد چنانچه اوریسی در کتاب تعریفات اسپانیا اشاره به آنها نموده است بعدها در اثر زجر و تصدیعی که به یهودیان میرسانیدند فابریکه های فوق به شهرهای دیگر نیز انتقال یافت چنانچه یهودیان ابتدا بطرف شمال اسپانیا مهاجرت نموده ابتدا صنعت خود را در شهر «ژرون» Jerome وازا نجابخاك فرانسه انتقال داده در شهر ناربن Nerbune (۲) و «پر پی نان» Perpignan (۳) و (من پولیه) Manpellies (٤) برقرار نمودند . در اواخر قرن ۱۳ آسیاب های کاغذ سازی درین قسمت ها وحتی قسمتهای شمالی و در (شامپانی) نیز تاسیس گردید. بعد از نیکه یهودیان دسته های زیاد کاغذ را به فرانسه و آلمان و ایتالیا وارد کردند اسباب های دیگری در (ترواز) Troyes (٥) و «نورا مبرگ» Nuremberg (٦) و مخصوصاً در (فابریانو) Fabriano (۷) که در آنجا به بعضی مراتب اکمال هم نایل گشت تاسیس گردید.\nطوریکه کاغذ خا نبالغ پوستی در قرن ۸ مقام پا پیروس را گرفته بود کاغذ پارچه نتوانست به آن سرعت جاه نشین کاغذ پوستی گردد زیرا کاغذ اخیرالذکر و یا این نوع اوراق چرمی که آنرا پرگا منا Pergamena نیز میگفتند و در شهر «پرگام»\n\n(۱) شهر دراسپا نیا در ایالت «والانس» .\n(۲ – ۳ – ٤) شهرهای جنوبی فرانسه که قرب سرحدات اسپانیا واقع اند.\n(٥) شهر شمال شرقی فرانسه .\n(٦) شهر المان (۷) شهر ایطالیا ."}
{"book": "adl0986", "page": 1998, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۸۲ )\n\nبا پوست بز و گوسفند که به مالش سنگ صیقل میکردند ساخته شده بود بواسطه دوام\nو صفت کلفتی خود مورد دقت عموم شده بود.\nامپراطور المان فزه وريك دوم (Frederic ll) پادشاه سيسيل ( ١٢٥٠ - ١١٨٤ )\nاستعمال کاغذ پارچه را بجهت عدم دوامش قدغن نمود لیکن الفونس پادشاه بصير «کاستیل»\n( ١٢٨٤ - ١٢٥٤ ) در استعمال هر دو نوع کاغذ احکامی صادر کرد که کاغذ پوستی مخصوص\nامورات مهمه و کاغذ هاي پارچۀ برای سایر چیزها استعمال شود با وجوديكه كاغذ پارچه\nضديت های سلاطین را نسبت به تعمیم خود متحسس شد معذالك در اثر صفاتی که در وجود او\nمضمر است سداید وارده را بر طرف کرده جانشین کاغذ پوستی گردید - در میان قدیم ترین\nاسناد اروپائی که روی صفحات کاغذ پارچه نوشته شده میتوان نوشته جات قلمی لاتین را\nکه از دیر «سیلوس » اسپانیا قریب « بورگس » بدست آمده متذکر شد . یکی از آن\nاسناد عبارت از کتاب Glassairelatiu میباشد که زیاده از دو صد صفحه دارد و بعضی صفحات آن\nدر اوراق پوستی پیچیده شده اند در اثر تجزیه واضح نمودند که کاغذ کتاب مذکور از الیاف کتان\nخیلی تحلیل شده ساخته شده و اوراق آن با صمغ سرش گردیده است در هر دو طرفه صفحات آن\nبزبان « و زیگوتی » Wiaigothigue تحریر شده و از روي آن می شود تا ریخش را\nبه قرن ۱۲ موکول ساخت .\nغیر از کتاب مذکور اسناد ديگري نيز از يادگارهای آن عصر موجود است چنانچه\nدر میان اسناد قدیمه « بارسلون » معاهده الفونس شاه بصير «کاستیل » روی کاغذ پارچه\nموسوم به شارتا كميوني (Chartacammunis) موجود است وعلاوه بران در کتابخانه\n«اسکوریال » ترجمه کتاب ارسطو از زبان لاتینی نیز وجود دارد .\nدرین عصر هنوز هم کاغذ قیمت نسبتاً بلندي داشت تا اینکه مود عمومى البسه نخي لباسهاي\nپشمي را از بین برده برای صنعت کاغذ سازي زمينه ترقی را وسیع ساخت بلی پارچه های\nکهنه البسه جات برای ساختمان کاغذ كمك زيادي كرد و در نتیجه قیمت کاغذ پارچه نسبت\nبه کاغذ پوستی تنزل نمود .\n\n۸۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 1999, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مبدء ظهور کاغذ (۸۳)\nدر آن فرصتی که راهبین صفحات کاغذ پوستی را ناخن زده تراش میکردند و کاپی\nنوشته جات قلمی نویسندگان قدیم را شسته برای احتیاج خود صفحات سفید آماده\nمیکردند اگر کاغذ پارچه بنوبه خود ظهور نمیکرد وصفحات سفیدش را برای مضامین محتاجان\nو شایعات مختلفه تقدیم نمیکرد شاهکاری های ادبی قدما همه از بین میرفت . پس\nرول کاغذ چه از نقطه نظر تاریخ تجارتی وتخنیکی وچه از روی انبساط مدنیت\nفوق العاده قابل ملاحظه است .\n\nچه لذت یارب اندر هست و بود است\nشگافد شاخ را چون غنچه گل\nدل هر ذره در جوش نمود است\nتبسم ریز از ذوق وجود است\nعلامه داکتر اقبال\n\n۸۱۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2000, "text": "(شماره) (هشتم) سال دوم مجله کابل (٨٤)\n\nکشیفات جدیده یا اخبار علمیه\n\nاز مجله « دو عالم » فرانسوی\nترجمه بقلم آقای سید قاسم خان\nتحقیقات پروفیسور پیکارد\nدر جو هوا\n\nچندی قبل پروفیسور « پیکارد » که اولین پرواز هوائی خود را جهة کشف عوالم\nفضائی وطبقات جوی انجام میداد ، عالم را متحیر و راجع به نتایج سیاحت خارق العاده\nخود گوش به آواز ساخت ولی دران مرتبه بنا بر وقوع بعضی عوارض غیر مترقبه\nپروفیسور مرصوف از سیاحت واقدام بزرگ خود آنطور یکه منظور داشت نتیجه گرفته\nنتوانست . و در بازگشت تفصیلاتی را که به بعضی از دوستان خود جمعی از کنج کاوان داد\nبه تعبیرات متعدد و انواع مختلف منتشر شد . بر یآ وجه عالم بزرگ که در انجام مقصود عالی\nخود عزم جزم نمود حیات خویش را در سر آن شرط گذاشته بود بفکر تجدید اقدام افتاده\nنوا قصی را که بار اول اسباب زحمت و موجب ناکامی او شده بودند ، حتى المقدور رفع\nو با تجهیزات لازمه که تفصیل آن در ذیل خوانده می شود دو باره به سیر فضائی پرداخت .\nاگر بدرستی مقایسه شود کلیه پرواز های هوائی به نسبت فرو رفتن های زیر بحر\nو اعماق در یاها بارها سخت تر و خطر ناك تر است زيرا اولا جلد فلزى كه\nغواص در داخل آن محفوظ میبا شد از سبد گاهی بالون صعود کننده ، بمقابل فشارها\nو پیش آمدهای طبیعی وعارضی متین تر و محکم تر میباشد . و دیگر این که اقدامات غواص\nو فرورفتن در زیر بحر متواتر و بسیار واقع شده و تقریباً يك عمر عادی گشته و وقایع غير\n\n۸۱۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2001, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2002, "text": "منار چکری کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 2003, "text": "شماره (هشتم) سال دوم تحقیقات پروفیسور پیکارد (۸۰)\n\nمترقب كمتر دارد . خلاصه عمل صعود ثانوی پروفیسور بدون سکته گی بالون و پیش آمد\nناگوار انجام یافت و زمان بالا گرفتن ایشان به اندازه دلخواه پروفیسور پیکارد و همراهش\n(ماکس کوزین) دوام کرده به ایشان اجازه داد، پروگرام خود را که در پایان ذکر آن\nمی آید، انجام و اجراء نمایند .\nارتفاع آخرین که به آن واصل شدند، تقریباً همان ارتفاعی بود که دفعه اول به آن\nرسیده بودند و آن عبارت از (۱٦) هزار متر و چیزی بیشتر بود .\nاین ریکار دی که پیکارد حاصل كرد يك ريكارد مهمی است که مقایسه با مسابقه های سابقه\nنشده این ارتفاع قیمت و اهمیت آن را روشن تر میسازد . و اگر نظری ولو سطحی هم باشد\nبه تاریخ ترقیات هوابازی افگنده و به قرن ۱۹ عطف توجه شود این فرق یا این پیشرفت\nعلمی واضح تر خواهد شد : ـ کمی قبل از اختراع مونتگویفر Montgolfiere ، یکنوع بالون\nابتدائی ، ( پیلا تردو روزیه ) در خریطه بالون هوای گرم شده تحت فشار را گنجانیده\nبه این طریقه موفق شد که به ارتفاع ٦ هزار متر صعود نماید . این اندازه برای آنوقت\nبا مد نظر گرفتن خطرات عدیده این چنین يك پرواز آنهم بوسيلة يك ماشین بی احتراق\nکافی بل مهم بوده است .\nبعد از آن در سنه ١٨٦٢ ( گلیشن ) ( واکوکسول ) موفق شد که بذریعه بالونهای\nعادی به ۸۸۰۰ متر ارتفاع پرواز نمایند و در ۱۸۷۵ ( سیول ) ( گروسه سپینلی ) و\n(تی ساندیه) درین راه کوشش زیاد کردند ولی به ریکارد فوق نرسیده و دو نفر اولی\nدر تلاش غلبه برگلیشن و رفیقش جان دادند .\nو آخرین ریکارد ارتفاع با بالون آزاد (قبل از پیکارد) در ۱۹۲۱ بذریعه (برسون)\nو ( سورنگ ) دو جوان دلیر المانی اجراء شد که به بلندی ( ۱۰۸۰۰ ) متر پرواز\nکردند و در ۱۹۱۳ نیسان ( یمه ) ، (شیندر ) و (ستوك ) همان شخصی که بار اول\nبا طیاره در قله (پوی دو دوم) سطح مرتفع جبال فرانسه، فرود آمد ، به تحصیل همان\nریکارد موفق شدند.\n\n٨١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2004, "text": "(٨٦) مجله کابل شماره (هشتم) سال دوم\n\nبه این طریق دیده می شود که پروفیسور پیکارد يك جست فوق العاده از نیمۀ کلية ریکاردهای\nسابق بلند تر رفته و اگر از نقطۀ نظر سپورت گفته شود نامبرده اول کسیست که در اعماق\n«عدم گاه ممتنع خیالی» نفوذ یافته.\nشرح مسابقة بالون ها در فوق ذکر شد حال آمدیم بر طیارات و صورت ترقی آنها\nباید مدنظر گرفت که طیارات قبل از پیکارد هم ریکارد بالونها را مغلوب ساخته بوده اند :-\n(شامپیون) طیاره چی در ۱۹۲۱ به ارتفاع ۱۱۷۱۰ متر پرواز کرده و بعد از ۱۹۲۹\nتوسط (نوهن هوفر) المانی که به (۱۲۷۱۰) متر رسید ، مغلوب گشت .\nمیگویند که ازان وقت به بعد يك نفر طیار چی امریکائی موسوم به (سوسك) این ریکارد\nرا هم شکسته به ۱۳ کیلومتر ارتفاع رسید ولی چون این اقدام امریکائی بصورت علمی مراقبت\nنشده ما صحت و سقم آن را یقین کرده نمیتوانیم زیرا بسیار سهل است که طیاره ران در فضا\nحالات نشان دهندۀ اندازۀ ارتفاع را بدست بالا ببرد. پس باین جهت مراکز علمی پرواز\nسوسك را چندان اعتبار نمی دهند .\nولی طیارات اتوماتیکه «خود کار» یعنی آن طیاراتیکه بدون انسان تنها و خالی پرواز\nمیکند و حامل آلات نشان کنندۀ ارتفاع و دیگر مقیاسات فشار و غیره میباشند ،\nاز پیکارد خیلی بلند تر صعود کرده اند . اولین طیارۀ خالی که از کار خانۀ گاز\n(ویلیت) در ۱۸۹۷ پرواز داده شده بود عل الفور به ارتفاع ١٦ هزار متر یعنی ارتفاع\nاخیر پیکارد، بالا رفت . این بالونهای اتوماتيك عملیات اعجاز نمائی را در مشق\nهوا بازی و مسابقه در ارتفاع ظاهر ساخته اند و در ۱۹۱۳ یکی از این قسم طیارات که\nاز رصدگاه (پاوی) پرواز داده شده بود به ۳۷ هزار متر رسید .\nبه این طریق اگر به نظر سطحی دیده شود عملیات پروفیسور پیکارد بجز جنبه سپورتی\nکه شجاعت بی نظیر خود و همراهش را نشان میدهد ، دیگر تعریفی ندارد ولی هرگاه به دقت\nملاحظه شود معلوم میگردد که مرام پروفیسور پیکارد نهایت عالی و عبارت بوده از تحقیق اشعۀ\nنامعلوم موسوم به (كاسمك) !\n\n۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2005, "text": "شماره (هستم) سال دوم تحقیقات پرو فیسور پیکارد (۸۷)\n\nما درینجا از شرح علمی اشعه كاسمك صرف نظر کرده همینقدر می نویسیم که اشعه مزبور\nاز نتیجه سرایت Conductilirllite است و در هوا به مشاهده رسیده و اجسام حاصل برق را\nبه تفریق کم و زیاد از آن قوه فارغ میسازد و قوة برق را جذب میکند و در حقیقت خود آن اشعة\nيك قوة طبیعیه برقیه گفته میشود. و اگر این اشعه بطور قطع و صحیح به انسانها معلوم\nو طریق استعمال آن ظاهر شود در دفتر علم باب جدیدی را باز خواهد ساخت بلکه طلبه\nقسمت های تمدن کنونی و عوامل ترقیات امروزی عالم را دگرگون و تبدیل خواهد کرد.\nو آنچه انسان امروز از آن کار میگیرد بکلی فراموش شده عناصر جديدي روي كار\nخواهد آمد و بر اقتدار بشر بمراتب افزوده خواهد شد.\nقبل از اقدامات پروفیسور پیکارد هم انسانها بوجود این اشعه معتقد بودند و بعضی\nاز خواص آن را نیز میشناخته اند ولی مسئله درین بوده که از روی تحقیقات علمی که قبلا\nبعمل آمده و فرض شده بود که اشعه كاسمك از آفتاب پیدا میشود، بایست سرایت هوا\nوقتیکه انسان بطرف آفتاب بلد میرود کم شود. حالانکه برخلاف هر قدر به آفتاب\nنزديك ميگردند سرایت آن زیاد میگردد . و همین نکته خاطر علما را متردد ساخته بود\nولازم افتاد که جهة حل این عقده یا کم از کم جهة خارج شدن از این ظلمت اولتر از همه\nاندازة زيادت سرایت هوا در بلندی های مختلف مخصوصاً در ارتفاعات زیاد ذریعه آلات\nمخصوصه سنجیده شود\nپس پرو فیسور پیکارد و رفیقش در تمام مدت صعود با آلات مخصوص همین اندازه\nسرایت هوائی را سنجیده و کوشیده اند که آیا این اشعه از زینت Zenith ، مرتفع ترین\nنقاط آسمان ، و نقطه عمودی می آید و یا از کدام نقطة افق و از کدام جهة دیر دریافته اند که\nسرایت هوا هر قدر انسان بلد برود زیاده تر میشود ولی خیلی بطی تر از آن صورتیکه اشعه\nمزبور از کدام نقطه خارج فضاء آمده باشد. و از روی ارقامیکه بدست آمده معلوم میشود\nکه باید اشعة كاسمك از يك نقطة خيلى بلند فضاء بوجود آمده باشند. در اینکه آیا این فرض یاسنجش\nپروفیسور پیکارد صحت دارد یا نه حقیقتاً چیزی گفته نمیشود زیرا برای دریافت حقیقت يك\n\n۸۱۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2006, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (٨٨)\n\nمسئله ، از سنجش ها و تخمینات ابتدائی اغلب نتایج صحیح بدست نمی آید ولی آن نتایج اساس و مبداء اقدامات آینده می باشند و درین هیچ جای شك نیست که علمای آینده از همین کشفیات ابتدائی پیکارد فوائد عظیمی خواهند گرفت و در راه حل مشکلات این تحقیقات اولیه برای شان بمنزلة يك چراغ روشن کار خواهد داد .\nقبل از پیکارد وجود اشعه كاسمك بواسطة يك نفر آلمانی موسوم به ( رژنر ) کشف شده بود ولی در آنوقت فرضیات موصوف اعتبار داده نشده بود اکنون که پیکارد هم همان عقاید و فرضیات را تائید کرد نه تنها احتمال وجود اشعه كاسمك از نظر علما مبدل به یقین گشت بلکه جزئیات دیگری را که بعدها بلا شك مقدمة اكتشافات مهم واقع خواهد گردید نیز واضح شد .\nیکی دیگر از ملاحظات حیرت آور پروفیسور پیکارد اینست که در پرواز اول ( که ناکام شد ) نیمه رخ خارجی سبد ( نشیمن گاه بالون ) را سیاه و نصف دیگر آن را سفید رنگ داده بود و خیال داشت که اگر در طبقات مرتفع احساس سردی کنند ، رخ سیاه آن را مقابل آفتاب برگردانند ( زیرا رنگ سیاه حرارت آفتاب را جذب میکند و بهمین جهته البسة زمستانی را نیز سیاه میسازند ، مترجم ) و هرگاه در ان قسمت ها گرمی احساس شود ، رخ سفید نشیمن گاه را طرف آفتاب نگه دارند چرا که رنگ سفید اشعة آفتاب را از خود دور کرده حرارت را جذب نمیکند و ازینروست که لباس تابستانی عموماً سفید میباشد مترجم ) و چون در ان دفعه اولی گرمی زیاد حس کرده بود ، در اقدام ثانوی تمام اطراف سبد نشیمن گاه بالون را سفید رنگ داد ولی درین بار بعوض گرمی شدید سردی زیاد حس کردند . بنابرین پروفیسور پیکارد مصمم شد که دفعه دیگر رخ خارجی سبد نشین گاه را بجای رنگ سفید و سیاه ، خاکستری رنگ دهد .\nبه این طریق مسلم شده است که اقدام پیکارد و کوژین ( رفیقش ) نه تنها از نقطه نظر سپورت بلکه از جنبه علمی نیز خیلی مفید میباشد . و باید همین چند مبدأ علمی که پروفیسور مزبور کشف توانسته ، اعتبار زیاد داده شود زیرا معلوم است که علم بدون اساس و مأخذ هیچگاه ترقی و تکامل پذیر شده نمیتواند . پس باید همه به يك زبان پیکارد و رفیقش را از موفقیت های شان تهنیت گفته برای شان توفیقات مزید بخواهیم .\n\n۸۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2007, "text": "شماره (هشتم) سال دوم انواع نارنج (۸۱)\n\nانواع نارنج\n\nعموم انواع نارنج خوب و بتخصیص پرتقال بهترین انواع میوه است برای اطفال زیرا\nخوف (ارتباك) ضعف معده ندارد.\nمادر میتواند که باولا د خود در هر وقت روز افشرده پرتقال بدهد زیرا درین ماده\nفیتامین موجود است که در نشو و نمای اولاد خوررد خدمتی بسزا میکند بلکه بعضی از\nدو کتورها عقیده دارند که بسیار خوردن پرتقال مادة در بدن تولید میکند که\nبسیاری از تبهای موسمی را دفع می نماید بلی افشرده پرتقال بهترین مواد غذائی است\nبرای مریضان تب موسمی.\n\nبهترین رنگها\n\nرنگ از مهمترین عو املی است که در زینت خانه و حسن اثاث البیت اثر میکند\nاگر چه ذوق مردم در پسند رنگ مختلف است ولی بعضی رنگهاست که در ان چندان\nاختلاف نیست مانند رنگ سیاه که در نظر بسیار مردم انقباض آور است و رنگ زرد\nو بنفش را همه مردم پسند دارند ـ متخصصین طبائع انسانی میگویند تناسب رنگهای داخل\nخانه بسا که سبب فراخی عیش خانه دان میگردد برخلاف آن رنگهای که از ترتیب عاری باشد\nگذران زوجیت را تلخ می سازد، به ثبوت رسیده که بعضی امراض عصبی برنگها\nعلاج میشود وظهور تاثیرش در خورد سالها بیشتر است تا جو انها در بعض شفاخانه های\nاورپا بوا سطهٔ رنگها علاج میکنند.\n\nقهوه برای اولاد\n\nماده کافیین موجود در قهوه منبهی ست بزرگ و افراط استعمال آن تاثیر بدی در\nاعصاب می کند چنانکه شاربش را عصبی مزاج می سازد ازینجهته باید قهوه باطفال بسیار کم"}
{"book": "adl0986", "page": 2008, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (۹۰)\n\nبدهند و همیشه با شیر بیا میزند ـ متخصصین اطبا میگویند ـ اولادیکه در کمسالی بشرب قهوة ساده عادت کنند در پسانها بی نهایت عصبی مزاج می شوند .\n\nتوجه بدندانها\n\nبی احتیاطی در خصوص برس دندان و گذاشتن آن را در هر جای پاك و نا پاك خصوصاً در جائی که گرد و غبار باشد ممنوع است چه در غبار میکروب بسياري ميباشد ـ یکی از داکتر های دندان در امریکا میگوید شخصی برس غبار آلودی را بدندان استعمال کرد و بدان سبب بیره اش زخمی شده سمیت پیدا کرد و با اندك مدتی مرد ـ امثال این حوادث بسیار است ـ تلافی و چارة آن هم پاك وستره نگهداشتن برس دندان می شود وبس .\n\nتنظیف چوب\n\nهر گاه چند قطره محلول نوشادر در آب بیندازند و صافه را دران غوطه داده میز و چوکی وسائر اسباب چوبی را بدان پاك سازند رنگ آن اسباب که تغییر خورده باشد دوباره روشن میگردد محلول نوشادر برای پاك ساختن ظروف مسی هم خوب است و اگر چند چکه[؟] بر فرش بیفشانند حشراتی که دران پنهان گشته میگریزند .\n\nروشنائی سرد\n\nاستاد چورج کلود فرانسی چراغی اختراع نموده دارای شعاعی سفید وسرد .\nنور این چراغ صنعی خیلی قریب بنور آفتاب است چنانکه تابشش رنگهارا بحال خودش گذاشته وهیچ تغییری دران پیدا نمیکند بر خلاف دیگر چراغها که در رنگها تاثیر نموده ورنگش را مخالف رنگی اصلی آشکار می سازد .\n\n۸۱۴"}
{"book": "adl0986", "page": 2009, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nتعداد ستاره ها\n( ۹۱ )\n\nتعداد ستاره ها\n\nعلمای فلکیات امريكه تجربه اختر شماری را به تکمیل رسانیده وسلسله این عمل غیر\nمتناهی را امتداد داده نتایج کوششهای خود را شایع نموده اند و از روی آن شماره ستاره های\nممالک مختلفه معلوم میشود مثلا :\nامريكه ۱۹٨٤۳۹۰۰\nفرانسه ۷۶۳۵۰۰\nاسترليا ۲۹۷۳۰۰\nبلجیم ۱۱۹۶۰۰\nبرطانیه ۹۰٦٦٠٠\nكانادا ۷۱۹۷۰۰\nآلمان ۲۹۱۹۰۰\nایتالیه ۱۰۸۷۰۰\n\nتازه ترین علاج سل\n\nیکی از جرائد علمی امریکائی می نویسد که بعضی از طبیبهای متخصص در تجربه روغن\n( شولوگرا ) وسعتی داده تاثیرش را در معالجه تدرن یا چرك ريه وي تجربه میکنند . این\nروغن در علاج برص استعمال می شود . میگویند نتایج تجربه اش در علاج سل موجب\nاطمینان و بیشتر نشاط آورست (مجله کیمیاوی سویدیه) مینویسد: این علاج ؛ مرض سل را\nدر ( خنازیر غبنیه ) از سیرش کامل باز میدارد ولی زمانه بسیار میخواهد که فائده اش\nبراي انسان پوره وثابت گردد .\n\nسیاره جدید\n\nعلمای فلک در روس و امریکا جرم فلکی کوچکی را تازه کشف کرده اند چنانکه بی"}
{"book": "adl0986", "page": 2010, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (۹۲)\n\nنهایت كوچك بوده قطرش بيش از ده ميل نمی شود. مدت گردش دور آفتاب بنابر ارجح\nاقوال دو سال و چند روز می شود. این سیاره را در اوائل اکتو بر سال گذشته رصد كرده\nبودند در برج جدی بود. و چون این جرم فلکی از مقدار دوازده یا اندکی زیاده می شود\nخیلی ضعیف است و جز با تلسکوبات بزرگ دیده نمی شود. و از رصد این سیاره استنباط و اخذ\nمیگردد که سیارهٔ مذکور از شمارهٔ همان یکهزار و پنجصد جرم كوچك فلکی است كه در فضا در بین\nهر دو فلك مريخ و مشتری چرخ میزنند و همه این اجرام بدور آفتاب می چرخند و فقط در انجا\nدو جرم است كه مدت دورهٔ هر دو از سائر سیاره هائیکه ما بصدد آنها هستیم كوتاه تر است.\n\nشنیدم در عدم پروانه میگفت دمی از زندگی تاب و تبم بخش\nپریشان کن سحر خاکسترم را و لیکن سوزو ساز يك نفسم بخش\nعلامه داکتر اقبال\n\n۸۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2011, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2012, "text": "یک حصه مقبرۀ شهنشاه افغانستان سلطان غیاث الدین غوری در جامع هرات"}
{"book": "adl0986", "page": 2013, "text": "شماره (هشتم) سال دوم\nانتقاد\n(۹۳)\n\nتقریظ و انتقاد\n\nانتقاد\nبقلم جناب قاری عبدالله خان\n\nبعضی از چیز نویسان کم تتبع در آخر کلمات تنازع، تبادل و امثال آن (ها) زیاده کرده تنازعه، تبادله و غیره مینویسند مانند بحث تنازعۀ چین و چاپان در جینوا، حال آنکه این گونه اسمها یکرقم مصدر عربی هستند و آنها را مصدر باب تفاعل میگویند. مصدر باب تفاعل جز همین يك صورت که وزن تفاعل باشد صورت دیگری ندارد و در آخر آن ابداً (ها) نمی آید. زیاده کردن ها در آخر آن از بعضی نویسندگان دانشمند سهو الفکر یا سهو القلم خواهد بود و نمیتوان این زیادت را در ذیل تصرف و تفریس قرار داد. چه در کلمات از برای تخفیف یا آرایش زبان میباشد وغالباً تصرف در کلمات بواسطۀ تبدیل حرفی بحرفی یا حذف کردن حرفی صورت میبندد و چه تخفیف درین صورتها حاصل میشود چنانچه پیش نوشتیم که ها لفظ: کلمه، عالیه و غیره را در فارسی به های مختفی بدل میکنند یا همزۀ اجرا و صحرا را حذف می نمایند. و همچنین در تفریس تبدیل حرفی بحرفی یا تخفیف آن میباشد مانند لفظ (ادیره) که در اصل خطیره و کلمه ایست عربی و عوام خا وظا آنرا بالف و دال بدل کرده اند وظاهر است در لفظ ( ادیره ) نسبت به ( خطیره ) تخفیفی حاصل است پس تصرف یا تفریس در کلمه بسبب حصول تخفیف یا آرایش زبان است و در صورتی تخفیف یا آرایش حاصل می شود که ادبا در کلمۀ تصرف یا تفریس روادارند یاعوام مطابق لهجۀ زبان تصرفی در ان نمایند. بلی تصرف\n\n۸۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2014, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٩٤ )\n\nعوام در کلمة طبعاً مطابق به لهجهٔ زبان واقع میشود . آمدیم به کلمة تنازع و تبادل و امثال آن\nکه زیاده کردن ها در آخر آن ها نه از طرف ادبا واقع گشته و نه از طرف عوام زیرا\nمشهور ترین این مصدرها کلمة ( تغافل ) است که هر فارسی زبان آنرا میداند و تلفظش\nمطابق اصل یعنی بدون ها میکند درینصورت ؛ سر وصورت تنازع و تبادل را تغییر دادن\nو حرفها در آخر آنها بی‌سبب زیاده کردن جز آنکه مسخ گوئیم چیز دیگر نیست زیرا در تلفظ\nاین کلمات همراه (ها) بجای آنکه تخفیفی بیاید ثقالتی پیدا کشته .\nبعضی لفظ (فی) را که بمعنی (در) ، و در اقسام سه گانه از جملهٔ حرف است جمع بسته\n( فیات ) می نویسند و این خطاست زیرا جمع از خواص اسم است . فعل و حرف را باجمع\nابداً آشنائی نبوده . بلی فعل را جمع می‌بندند ولی بواسطه ضمیر وضمیر نوعی است از اسم پس\nحقيقةً فعل هم جمع بسته نمی شود . و در گفتند ـــ و شنیدند و امثال آن (ند) علامة جمع\nو ضمیر است که در آخر آنها لاحق گشته و گرنه اصل فعل همان گفت و شنید است که\nمفرد است .\nازینجا معلوم شد که حرف نه مانند اسم جمع میشود و نه مانند فعل دران تصریف\nو تغییری بواسطهٔ لحوق ضمیر جمع یا غیره راه مییابد . ازینجهته کتب صرف بحث حرف را\nدر آخر سائر بحث ها قرار داده اند و درانجا هم محض از عده و شمارهٔ حرف وتقسیم آن بانواع\nو اقسام باعتبار معنی صحبت میکنند .\nدیگر کلمة محارب ( اگر بضم میم باشد اسم فاعل مفرد است از محاربه ) مصدر باب مفاعله\nو اگر بفتح باشد جمع ( محرب ) می شود نه جمع حرب یا ( محاربه ) زیرا جمع حرب ،\nحروب می آید ( بضم حاء و راء ) و جمع ( محاربه ) محاربات می شود ، پس استعمال کردن\n( محارب ) را بجای جمع حرب یا محاربه خطاست دیگر ( نفاسه ) مصدر است و معانی متعدده\nدارد و یك معنی آن زچه شدن زن است و ازین مصدر اسم صفت ( نفساء ) آمده بضم نون\nو فتح فا که بمعنی زن زچه است و در فارسی استعمال نمی شود مگر بندرت خود ( نفاسته )\nرا اسم صفت دانستن و عوض ( نفساء ) استعمال کردن غلط صریح است از همه بهتر\n\n٨٢٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2015, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nانجمن ادبی قندهار\n( ٩٥ )\n\nنوشتن لفظ ( زچه ) است كه كلمه فارسی عام فهم است و هر كس معنی آنرا میداند وتلفظ\nقلم هم میباشد فرهنگ جها نگیری می نویسد : « زچه ؛ عورت نوزائیده را گویند تاچهل روز »\nدر كمك كه كلمه سه حرفی است يدو كاف ويك ميم در بین هر دو بعضی كه ( ها ) زیاده\nنموده كهمك می نویسند هم غلط است. بلی اگر عوض ها واو زیاده بنویسند جا دارد\nچه موافق برسم الخط تر كی میگردد و واو علا مۀ ضمۀ کاف می شود و كمك هم اصلا كلمه\nتر كی است چنا نکه از غیاث اللغۀ ظاهر است بلکه این کلمه را باواو مجهول تلفظ میکنند.\n\n( انجمن ادبی پشتو در قندهار )\n\nبا کمال مسرت از مطالعۀ جراید وطنی خبر گرفتیم در ین روزها از طرف ادبا وفضلای ولایت\nقندهار موسسه بنام انجمن ادبی پشتو دایر وبغرض اصلاح وتدوین زبان وكتب لازمه این\nزبان با پرو گرام مشخص وبسیط اما نافع آغاز بکار كرده اند، انجمن ادبی کابل عجالتاً تهانی\nو بتریکات صمیمانۀ خودش را بکار کنان محترم این انجمن تقدیم كرده و از خداوند توفیقات\nکامله برایشان تمنا میکند تا بتوانند در راه اصلاح وعلمی ساختن این زبان كوهستانی\nافغانستان وبالآخره نزديك نمودن و آمیختن او را باز بان شهری افغانستان (فارسی) وآخرأ به\nتوحید زبان ملی افغانستان خدمات مفید وتاریخی انجام دهند. انجمن ادبی کابل بعلت ضیق\nوقت باین مختصر تهنیت کفایت كرده ونظریات مفصله علمی خود را ( در ین موضوع )\nبشمارهاي آيندۀ كابل شرح خواهد داد. ( انجمن )\n\n٨٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2016, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (٩٦)\n\nگلهای پژمرده\n\nدرین روزها رساله كلك كوچك و قشنگی بنام گلهای پژمرده بانجمن ادبی کابل رسیده قطع\nمناسب ، کاغذ خوب ، حروف ثابتی داشته و حاوی یکدسته محررات متفرقه نویسند های\nمعروف فرانسه از قبیل هوگو ، له مارتین ، موسه و غیر هاست ، مترجم آن یکی از متعلمین و\nمترجمین جوان کابل جلال الدینخان طرزی و ناشرش ریاست محترم دار التالیف وزارت\nمعارف افغانستان است .\nمضامین این رساله که نمونه از ادبیات اروپائی است برای طلبه مدارس خالی از دلچسپی\nنخواهد بود و گمان کنیم اگر بعض پارچه های آن در ذیل منتخبات فارسی جزو نصاب صنوف\nمتوسط مکاتب ما گردد برای آشنا ساختن طلبه بسبك نگارش مغربی ها مفید خواهد بود .\nانجمن در حالیکه از ظهور مترجمین جوان و باذوق در محیط کابل مسرور بوده و آینده\nخوبی را امیدوار است مناسب میداند اظهار کند اگر مترجمین جوان کابل قبل از اقدام به\nتراجم و انتشار آثار اروپائی در انتخاب کتب قدری دقیقتر بوده و اندازه افتقار و احتیاجات\nعلمی ، تربیه وی ، اخلاقی ، اجتماعی ، تاریخی و . . . محیط خویش را خوبتر سنجیده بعدها به\nترجمه و طبع آثار اروپائی به پردازند خدمت خوبتری را نسبت بجامعه انجام داده\nخواهند بود .\nهکذا بعد از ترجمه و قبل از طبع اگر تراجم خود را نزدیکی از استادان ادبیات فارسی\nتصحیح کنند و خود نیز در نگارش فارسی اسلوب سهل و صحیح را متعقد باشند لا محاله بر قیمت\nتراجم خود ها خواهند افزود . شك نيست برای حصول این مطالب بعلاوه ادبای خصوصی\nموسسه های علمی و ادبی دار التالیف و انجمن ادبی نیز مستعد كمك و امداد استند .\nباری اگر هر انچه ما گفتیم در مورد تراجم مترجمین جوان ما تطبیق شود هر آئینه اغلاطی\nدر لغات و محاورات و تراکیب جملات و استعمال ناقص استعارات و غیره ها در نوشته های\nآنها پیش نخواهد شد مثلیكه بعضاً در گلهای پژمرده عارض شده و از آنجمله است استعارات\nناقصه مقدمه مترجم راجع به صرصر وحشت به نخل های تربیه الخ وامثالها . ( انجمن )\n\n٨٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2017, "text": "شماره (هشتم) سال دوم\n\nآثار گرامی\n\n(۹۷)\n\nآثار گرامی\n\nدرین روزها دو نسخه از آثار منظوم با نجمن ادبی کابل رسیده که عبارت است از دیوان\nغزل و مجموعة رباعیات شاعر شهير هند شيخ غلام قادر گرامی تخلص . دیوان غزل ٢١٦ صفحه\nو سه قسمت است اول قسمت غزل و این قسمت از صفحه ۲ - ۱۰۲ است دوم قسمت\nمثنوی از ص ۱۰۲ - ١٦٠ - سوم قسمت قصائد و قطعات از ص ١٦٠ - ٢١٦ وسط صفحات\nآن متفاوت و از چار تا بدوازده بیت میباشد .\nدیوان رباعی ۳۰۲ صفحه یا ۳۰۲ رباعی است چه در هر صفحه يك رباعی تحریر گشته\nو هر دو نسخه طبع لاهور و آثار قلم منشى عبد المجيد است ملقب بپروین قلم كه از مشاهير\nخوش نویسان هند در عصر حاضر بشمار میرود و در کاغذ سفید خوب بدرستی طبع یافته\nچنانکه لائق مطالعه است . شاعر شهیر او شیخ غلام قادر درین سالها وفات کرده اصلا\nاز اهالی جندر علاقه پنجاب بود و بدر بار اعلیحضرت نواب دکن بسمت شاعری حضور\nامتیاز داشته و گرامی تخلص میکرده . گرامی پیر و مذهب جعفری و مرید جناب مستان شاه\nکابلی است از عرفای مشهور افغانستان غزلیاتش بیشتر عشقیه و وصف خط و خال یا همان\nمضامین چند صد سال قبل است اما در رباعیات غالباً سخن از تصوف میزند و گاه گاه نوای\nمنصوری کشیده و همه اوست میگوید . نعتهاى متعدد و قطعاتی در مناقب حضرت خلیفه چهارم\nو بعضی از مشاهیر عرفای هند هم دارد و ازان خوش بینی او بگروه متصوفه معلوم می شود\nبر علاوه اشعارش از موضوعات اجتماعی هم خالی نیست و از خصائص اوست که کلمات ذیل را\nبیشتر استعمال میکند مثل : داروگیر ، جلوه ریز ، وارفتگی ، لگد کوب ، رمز آشنا ،\nهان دهان ، علم کردن ، چکیدن شیشه در آغوش ، تمام کاران و بعضی ازین الفاظ تراشدادگی\nخود اوست . غزلیاتش طولانی و بیشتر آن سیزده و چهارده بیت و استقبال از استادان است\nولی درین استقبالها از عهده چندان خوب بر نیامده ما يك دو مثال بطور نمونه در ذیل مینگاریم :\nشيخ كمال خجند : گفت یار از غیر ما پوشان نظر گفتم بچشم وانگهی دزدیده در ما مینگر گفتم بچشم\nمولانا گرامی: گفت میخور غوطه در خون جگر گفتم بچشم ریز خوناب جگر از چشم تر گفتم بچشم\n\n٨٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2018, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (۹۸)\n\nکلیم : به یغما برد دین و دل که دست انداز ناز است این نهادم سر بکف من هم که تسلیم نیاز است این\nگرامی : وقار اکاریستم جان برافشاندم نیاز است این بخون نامرادی غوطه ها خوردم نماز است این\nصائب: گل اندامی که میدادم بخون دیده آبش را چسان بینم که گیرد دیگری آخر گلابش را\nگرامی : پلا در هر شکن پیچیده زلف نیمتابش را اجل در يك گریبانست چشم نیمخوابش را\nاجل در يك گریبان با چشم چندان معنی ندارد باید میگفت اجل با چشم نیمخوابش از يك گریبان سر کشیده چه از يك گریبان سر کشیدن در اصل کنایه است از کمال اتحاد در بین دو نفر و شاید مولانا هم میخواست چشم نیمخواب را در جا نستانی با اجل متحد نشان دهد ولی رعایت قافیه لفظ سر را از خاطرش فراموش ساخته و تنها گریبان بدست او مانده و از همین غزل اوست بیت ذیل :\nزمین بوسم اسیرم تو نیازم حلقه در گوشم تبسم را تکلم را تغافل را عتابش را\nتکرار ( را ) درینمصرع بسیار ركيك مینماید و رکاکتش بحدیست که مصرع را از لهجهٔ فارسی بدر ساخته کاش بجای ( را ) کلمهٔ ( هم ) را مکرر می آورد که حرف عطف و برای ربط است و اینجا هم محل ربط بوده بر خلاف را که افادهٔ عطف نمیتواند بر علاوه ضمیر شین هم در عتاب بیجا معلوم میشود و در صورتیکه هم عوض را می آمد هم این نواقص بر طرف میگشت و هم مصرع فی الجمله سرو صورتی پیدا کرده از حال موجود اندکی بهتر مینمود و از همه بهتر تکرار باو اسقاط ضمیر شین بوده باید و چنین میگفت : به تبسم به تکلم به تغافل به عتاب . مگر درینصورت تغییر قافیه و اختلاف وزن در بین هر دو مصرع پیش می‌آید و نیز موهم توارد میشود با کلیم درین بیت : به تکلم به تبسم بخموشی بنگاه - میتوان برد بهر شیوه دل آسان از من و از منقبت اوست : علی اللهم رمز علی از من چه میپرسی - علی در هر مکانستى علی در لامکانستى\nاگر بیت فوق تأویل یا حمل بر غلوی شعری نشود اینچنین عقیدهٔ باطل از امثال مولانا دور مینماید . بر علاوه دخول «در» که حرف ظرف است بر (لامکان) دور از صحت است .\nاز قصائد اوست در مدح :\nحضرت ظل آله قیصر انگلندو هند جارج شهنشاه ماست خسرو مالك رقاب\nجارج سلیمان بود زیر نگین شرق و غرب رشك جم و کیقباد غیرت افراسیاب\n\n۸۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2019, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2020, "text": "باغ شاہی جلال آباد\n\nکوتی فرح بخش لغمان"}
{"book": "adl0986", "page": 2021, "text": "شماره (هشتم) سال دوم آثار گرامی (۹۹)\n\nيا للعجب!! در عصر يكه لقب (ظل الله) را بر تاجداران مسلمان همچندان پيرزو ندارند جناب مولانا جارج را بصدای بلندگاه ظل الله میگوید وابداً باك ندارد و قطع نظر از رتبه مالك رقابی که باو داده و گاه سلیمان خطاب میکند و شرق و غرب را زير نگینش میدهد.\nاز رباعیات اوست :\nپر ریخته و شکسته بالم چکنم با گرگ وسگان بيك جوالم چكنم محاوره مشهور در فارسی با خرس در يك جوال افتادن است : « با گرگ و سگان بيك جوالم » .\nمیگویند مصرع چهارم رباعی بسیار بلند و خوش آیند و بمنزله نتیجه است از سه مصرع نخست مگر رباعیات مذکور اینچنین مصرع چهارم کمتر دارد.\nاز ابیات بلند مولناست : -\nقیامتی است تماشای باغ جلوه یار که نخل فتنه بود قامت بلند آنجا\nصبا زکوچه زلف بتان تو می آئی چه رفت بر سر دلهای مستمند آنجا\n\nحکم عشق است که از اهل ریا بگریزیم آنچه بر شیخ حلال است حرام است اینجا\n\nما چه بر بندم که از خود بکسلم چشم یا زنار یا احرام را\n\nآتشین آه ما اثر دارد آسمان از زمین ما بگریخت\n\nطاق را از جفت نشناسیم ما سودائیان ابروان را جفت بر خواندیم طاق افتاده بود\nانسان کشید بار امانت نگه کنید « مارا ازین گیاه ضعیف این گمان نبود »\nدر بیت فوق از مصرع مشهور خیلی خوب تضمین نموده . ( انجمن )\n\n۸۲۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2022, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (100)\n\n( مجله شریفه آئینه عرفان )\n\nمجله کابل از مدتی در نظر داشت بابی بعنوان انتقاد در صفحات خویش گشاید ، چه پای انتقاد\nتادر میانه نیاید محاسن امور از اضداد او آشکا رانگردد و در حالیکه معایب یکشی یا عمل مستور\nاست فرصت و وقت در اصلاح او کدان را میسور نباشد ، کابل چون مجله ادبی است لامحال\nانتقاد های او نیز در دایره ادب و ادبیات منظور و بالخصوص موضوع همان ادبیات افغانستان\nخواهد بود\nواقعادر نتیجه حوادث چندین قرنه سررشته ادب در مملکت بسی ژولیده و پریشان گردیده\nو ما ازین مطلب قبلا در تحت عنوان ادبیات در افغانستان ( شماره اول سال اول ) سخنی\nچند گفته بودیم ، احتیاج های ما سخت متقاضی بود دیگر مجالی بضیاع وقت داده نشده\nو تا میشود قدمی در راه اصلاح و ترقی ادبیات افغانستان برداشته شود ، در دوره حاضره\nایفای این وظایف را انجمن های ادبی و مطبوعات مملکتی ما عهده داراست و میتوان گفت\nبحکم زمان و مکان این انجمن ها و مطبوعات نه تنها مصلح نقایص ادبی بشمار می روند بلکه\nپیشوای جمع غیر قلیلی اند از ارباب قلم و نوجوانان مملکت که چشم تتبع و اقتفا بآنها دوخته اند پس در\nصوره سوء استعمال وظیفه ، این انجمن ها و مطبوعات نه آنکه فرایض خویشتن را اهمال کرده اند\nبلکه از متعدیان بحقوق ادبیات اجتماعی محسوب خواهند بود ، لهذا توجه و دقت در ادای\nوظائف انجمن ها و مطبوعات ملی ما از واجبات افراد با اطلاع و علاقه مند بشئون ادبی\nافغانستان است .\nنکته دیگری که از قبول واجبات مذکوره مفری نمیگذارد اینست که نقایص امور وقتی\nدر ردیف مشاهدات قرار گرفت دیگر نمیشود مردمان را از فهم و اعتراض نسبت باو ممنوع\nداشت پس اگر ما خواسته باشیم نقایص ادبی خویش را بادیده اغماض و عفو یا ملق و مداهنه\nتماشا کنیم دلیل آن نیست که دیگران ندانند و نخندند ، صحیح و در سترین کارها درینم وارد\nهمان است که در صورت امکان قبل از انکه بوجود نقایص خویش فرصت قهقه اجانب را\nتهیه نمائیم خود در صدد انتقاد و تحلیل و در عین حال چاره جوئی بر آمده از یکطرف باصلاح\n\n829"}
{"book": "adl0986", "page": 2023, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله آئینه عرفان (۱۰۱)\n\nنقیصه و از دیگر طرف بسلب فرصت اعتراض دیگران کاری کرده باشیم .\nما از مدتی می دیدیم که درین بحرانات ادبی مملکتی ، محکم طبیعت ادبای ما مشغول فحص\nو جستجوی طریقهٔ صحیح و ثابتی بوده ولهذا چنانیکه عادت است دسته دسته براههای مختلفی\nقدم میزنند مثلا عدتی هنوز بهمان و تیرهٔ ماضیه در نوشتن مصروف چیدن مقدمات\nطولانی و تهیهٔ اسجاع و اغلاق کلام بوده برای اثبات دعوی ایراد يك مقوله عرب را قائممقام\nبرهان منطقی شمار میکنند ، دستهٔ دیگر که کم و بیش بالغات تورك سرو کار دارند\nاسلوب نگارش افغانستان را متصل در سلاسل و ترکیبات نا مانوس ترجمهٔ\nتحت اللفظی می پیچند ، گروهی هم هستند که مفتون سبك ( فارسی ها ) بوده و بعضاً\nمصطلحات غیر مروج را از قبیل چه جور ( یعنی چه قسم ) دارد میرود ( یعنی میرود ) آغا\nهنگامه کرد ! ( معنی این را پوره نمیدانیم جز اینقدر که مثل نپیچوای روسی کلید هر قفل بوده\nو در هر محل استعمال میشود ) وصدها چیز دیگر را از همین قبیل دستاویز دنیا و آخرت\nخودها در نویسنده گی میدانند . قسمت دیگری از بس در تراجم زبان هندی توغل ورزیده اند\nدر ترکیبات مقلوب بیمعنی و مصطلحات ناجایز از قبیل ستم ظریف ، هی دلعزیز ، و غیر ها\nبحدی افراط میکنند که دیگر محال است یکشخص هر قدر هم ادیب زبان افغانستان باشد بکنه\nحقیقت نگارش آنها پی برده بتواند ، والحاصل در عرصهٔ چنین محشری بمشکل میتوان\nاسلوب خاص ادبی افغانستان را معین نمود تاچه رسد باصلاح و ترقی آن ، در نتیجه امروز\nفرضاً صفحات يك مجله را ورق میزنید در يك صفحه اسلوب تورکی و در دیگر آن هندی\nو در يك مقاله مصطلحات ایرانی و در دیگرش اسلوب بخارائی را ملاحظه میکنید .\nمجله کابل برای انکه اقلا هموطنان ملتفت این اوضاع نا گوار ادبی بوده باشند چندی\nپیشتر فصلی بعنوان تقریظ ها و انتقادها باز نمود ولی در آغاز بمقصد تردد داشت و غالباً در\nزیر عنوان مذکور به تحریر متفرقاتی مشغول گردید ؛ چه اندیشه داشت اگر ناگهانی\nوارد این مبحث گردد شاید طرف ما که بالطبع یکی از روزنامه ها و یا مجلات وطنی خواهد\nبود قبل از آنکه ملتفت نیت ما باشد مسئله را حمل براغراض شخصیه نمایند و درینصورت\nعکس العملى واقع شود ، و یا نویسنده گانی که نو قلم در کف گرفته اند اندکی رمیده از نگارش\n\n۸۳۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2024, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله کابل (۱۰۲)\n\nمنصرف گردند، درحالیکه این هر دو منافی آن است که ما میخواهیم. بهرحال مسئله محول\nبوقت دیگری گردید تا اینکه درین روزها مجله شریفه آئینه عرفان (مجموعه نمره ۶، ۷، ۸)\nباداره کابل واصل گردیده و مطالعه مضامین آن موضوع را دوباره بیاد داد، و هر قدر در\nصفحات آن دقت بعمل آمد بهمان اندازه مسئله لزوم انتقاد در خاطرها روشن گردید چون\nاهمیت موقع و قیمت این مجله نفیس که از مقام بزرگی انتشار مییابد با علویت منزلت علمی\nکارکنان آن مجله شریفه در نظر بوده و میتوان آن را در ردیف اولترین مطبوعات مملکت\nقرار داد لهذا با اطمینان بوسعت صدر و حوصله علمی آن مجله شریفه مناسب دیدیم که این باب\nانتقاد نخست از طرف مجله کابل بآن مجله خوب افتتاح شده و ضمناً عادی و نافع بودن انتقاد\nدر نظر سایر مجلات و جراید مملکت روشن و مانوس گردد و البته ما با کمال میل و مسرت\nازان کفو کریم انتظار داریم که بمطالعه مضامین و انتقاد نقایص صفحات پریشان\nکابل تنزل فرموده و ما را بایقاظ و اخطارهای ادبی ممنون و متشکر ساخته باشند، اما آنچه را که\nدر مجله آئینه عرفان انتقاد مینمائیم اینهاست (شماره ۶، ۷، ۸):\nدر صفحات اخیر از شماره (۶-۷-۸) آئینه عرفان مقاله بعنوان (آفتاب رو، پیتاو) درج\nاست، آهنگ الفاظ، لهجه جمله بندی طرز ترتیب فقرات و روی هم رفته سبک عباره\nشگفت آور این مقاله اسباب حیرت گردید، مثلا در آغاز مقاله مینویسند:\n۱ - در آنروز از حسن توجه مدیر این مکتب که بشاگردان رشید سرایت (؟) کرده\nدعوت نامه گرفته بتفریح آنها یک جزو مقوی (؟) و برای خود مظهر نشاط شدم\n(یعنی چه؟)\n۲ - فقره های عطف در عطف آن خیلی جای حیرت ی خصوص عطف بواسطه\n(های خفی) که در آخر فعلهای ماضی آمده عباره را سخت و دارای تعقید نموده\nچنانکه فاعل و مفعول این افعال پی در پی چندان فرق و تمیز از هم نمیشوند و از بنجهه مدعا\nبوره بفهم نمی آید مثلا از فقره: «گویا ببرق رنگ تا عباره هرم مخروطی تشکیل نموده»\nص ۱۱۳ سطر ۶ - ۱۶ یازده فقره بواسطه های خفی آخر فعل بر یکدیگر طوری عطف یافته\nکه همه بمثابه یک فقره مفصل گشته اما چنان تفصیل که بمقدار الفاظ معنی ندارد.\n\n۸۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2025, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله آئینه عرفان\n(۱۰۳)\n\n۳ - گذشته ازین در سه بیت مسطور درین مقاله سه غلطی واقع است ، و بقسمت هر بیت يك غلطی رسیده اگرچه غلطی بیت اول نسبتاً خفيف است چه يك واو عطف را در سر مصرع آن ننوشته اند و در اصل در بین دو فعل واقع در سر مصرع مذکور ( واو ) هست بدینگونه : بهار رفت و نکردیم سرجای خوشی ) مقاله ( واو ) واقع در بین این دو فعل را ترك داده و چنين نوشته : بهار رفت نکردیم سر جای خوشی ) دوم سر مصرع بیت دوم را چنین نوشته اند : چون قفل ابجدم به تن عقده گشته بود . این مصرع باینصورت نوشته شده و ازینجهه بسیار سست و بی وزن مینماید برعلاوه بی تقدیر اسمی معنیش مستقیم نمیگردد . زیرا ( گشته بود ) فعل ناقص است و معنی فعل ناقص تنها بفاعلش تمام نمیشود تا صفت فاعل هم ذکر نگردد . هرگاه (عقده) را فاعل تراش دهیم ، باید صفتی برای آن مقدر نمائیم از قبیل ( واقع ) یا ( پیدا ) وغيره زيرا لفظ ( به تن ) صفت عقده نمیشود بلکه از سببی که جار و مجرور است تعلق بهمان لفظ مقدر میگیرد . و اینچنین تقدیرها در نظم بنظر ائمه فن مستحسن نمینماید و بیت را از رتبه می اندازد ، اما از حيث وزن این بیت از بحر مضارع احزب مكفوف مقصور محذوف است بروزن : مفعول فاع لات مفاعیل فاعلن ، و حزب عبارت است از سقوط میم و نون مفاعیلن که بعد از سقوط این دو حرف به ( مفعول ) نقل میشود ــ اما حزب در رکن اول واقع میشود نه در حشو و اگر مصرع مذكور بطور نوشته فوق باشد در ( مفاعیل ) حشو نيز حزب لازم آمده ( مفعول ) می شود و چنانکه در فوق نوشتیم حزب ، در رکن حشو نا روا ست تنها در رکن صدر می آید پس اصل مصرع محققاً چنين است : ( چون قفل ابجدم همه تن عقده گشته بود ) چه در ینصورت هر دو نقص بر طرف گشته هم معنی مصرع بدون تقدير مستقيم میشود وهم وزن آن برابر میگردد چنانچه باعتبار معنی ( همه تن ) فاعل از فعل ناقص و عقده صفت فاعل می شود و بیانش چنین است : مانند قفل ابجد سرآپای پیکر من گره در گره گشته بود . و باعتبار وزن حزب در رکن حشو نمی آید تا محذور لازم گردد .\nآمدیم بر بیت مشهور غنی که چنین نوشته اند :\n( بت سبزی ) بخط سبزمرا کرد اسیر دام همرنگ زمین بود گرفتار شدم\n\n۸۳۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2026, "text": "شماره ( هشتم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ١٠٤ )\n\nاز عهد رودکی که قافله سالار کاروان شعر است تا امروز هيچكس كلمۀ ( سبز )\nرا صفت بت قرار نداده و ( بت سبز ) نگفته و این سخن بر متتبع کلام استادان\nپوشیده نیست ، آري بت سيمين ، بت سيم اندام وغيره گفته اند و سرخ بد و خنك\nبدهم نامهای بتان باميان است بالفرض اگر ( بت سبز ) گفته باشند ازین تركيب\nچه معنی اراده کرده خواهند بود . هر گاه بمعنی معشوق باشد عوض تعريف مذمت میشود\nزیرا از لفظ ( بت سبز ) و هم مجسمۀ را تصور میکند که آنرا بارنگ سبز رنگ کرده باشند و درینوقت\nبا کدام علاقۀ آنرا از بهر معشوق استعاره کرد و ( بت سبز ) گفت و باز ( بت سبز ) را\nبزمين چگونه تشبیه کرد ؟ زیرا مستعار منه ، مستعار له يا مشبه از امر ثالثی نمی شود ، غنی که استاد\nفن است اینگونه يك تركيب مضحك چسان در کلام خود می آورد . بلی غنی ( حسن سبز )\nگفته (بكسرۀ نون و احتمال سکون هم دارد بمعنی حسن مليح يا صاحب حسن مليح ) و در ديوان\nاو چاپ هندص ٩٧ همین لفظ نوشته است :\nحسن سبزی بخط سبز مرا کرد اسیر\nدام همرنگ زمین بود گرفتار شدم\nاین غلطي را سهو كاتب هم نميتوانگفت چه علت سهو كاتب غالباً تجنيس خطي است بين\nکلمات ، و در بین حسن و بت تجنیس خطی هم نیست .\n٤ ـ بطوريكه بیدل علیه الرحمه از زبان شبانی بیت غنی را . . . . . . . . بگمان اینکه\nاز مرزا جلال اسیر است شنیده بی محابا گفته بود اگر این بیت از مرزا جلال اسیر می بود\nترك شاعری میکردم . ) ص ١١٤ - سطر ٨\nاگر حضرت مرزا بیت را از جلال اسیر گمان کرده بودند حاجت باین سخن چه داشت\nکه میگفت : اگر این بیت از مرزا جلال اسیر می بود ترك شاعری میکردم و لفظ ( شنیده )\nجایش را بحمله : « بگمان اینکه از مرزا جلال اسیر ست ، چرا داده و خود پائین نشسته این\nمدعا اینقدر عبارت میخواهد : « بطوريكه بیدل علیه الرحمه این بیت غنی را از مرزا جلال اسیر\nگمان کرد و خواست ترك شعر گوید ،\nحکایۀ فوق در تذكرۀ حال غنی که از شارح دیوان اوست و در آخر دیوان غنی طبع هند\nنوشته اند چنین است راقم الحروف میگوید عزیز معتمدالقول نقل میکرد که مرزا عبدالقادر\n\n٨٣٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2027, "text": "شماره (هشتم) سال دوم مجله آئینه عرفان (105)\nبیدل میگفت اگر این بیت ........\nاز اسیر می‌بود ترك شعر میکردم . در فقره فوق گمان یا یقینی بمرزا نسبت نگشته بلکه\nبیان از نظریه مرزا ست نسبت به بیت مذکور .\nهمچنین است حال سائر فقرات غریب آن مقاله که محض بطور نمونه در اینجا می نگاریم :\n5 - خط شعاعی آفتاب ... در شانه وبازوی ما زور (؟) آورده .\n( شاید ازین فقره شدت حرارت آفتاب مدعاست ؟ ) ص 115 سطر 10\n6 - پروفيسر صاحب این سکوت را برداشت عوض آن بفرمائید را گذاشت (؟)\nتعارف متقابل شد ( یعنی چه ؟ ) ص 115 سطر ماقبل آخر\n7 - در تعریف گلهای پله های زینه میگوید : ... این پله گانها ( پله گانها طرفه\nجمعی است قطع نظر از جمع بین های خفی و گ که بدل و مبدل منه هردو را آورده )\nقطع شده گویا دلبری بود با جامن زربفتی روی زانو وقت رقص بلند شده یا مثل سربازان\nکه در جای خود استاده قدم میزنند و بدور خود میرقصند (؟)\n8 - یکبار زمزمه گفتگو و چکامه مصاحبه‌های شیرین که از پشت سر شعور ما را تسکین\nمیداد قطع شده ( شعور را تسکین دادن یعنی چه ؟ ) ص 116 سطرهای اخیر .\n9 - ما در اطراف برج کبوتران مثل کبوترهای آموخته حرف میزدیم ، دور میخوردیم\n( کبوتر آموخته - میگویند - نامه می‌برد ، اما نگفته اند حرف میزند ) ص 120 سطر 4 .\n10 - جمله های که در ص 118 سطر 10 - 13 تحریر است قطعاً بجمله های بعد آن ربطی\nندارند چه این جمله ها موهم آن است که جمله های ما بعد برخلاف نظریه جناب عزیز الرحمن\nخان خواهد بود حال آنکه جمله‌های مابعد تماماً مؤید نظریه آقای مذکور است . پس ترتیب\nجمله‌های مذکور خلاف اصول نویسدگی است .\n11 - کلمه وکلمه بنديهای غریب : شجر گوناگون - آهنگ شطارت ناك - قصر احتشام\nاندوخته ، گلگشت مخمور و مزین - صحیفه ( بمعنی صفحه ) تمدد عضلات ( يعنى هواخوري )\nو چندين الفاظ بو قلمون دیگر ازین قبیل ....\nمعذرت میخواهیم فرصت مساعد نیست تا تمام مندرجات مجلة شريفه مذکور را\n834"}
{"book": "adl0986", "page": 2028, "text": "تجزیه و تحلیل نموده و نقیصه آنرا یگان یگان در پیشگاه مطالعه رفقا\nتقديم نمائیم از قبیل اغلاق عبارة اغلاط ، لغات، محاورات ، مصطلحات ، جملات ، تراکیب ،\nتشبیهات ، استعارات ، حتی نفس مضامین وتراجم وعدم تناسب عناوین با متن مضامين ، وغلطی\nدر تقسيمات فهرست مضامین، و چندین غلطی هاي فاحش ادبی وعلمی دیگر که فقط چند عددآن\nنیز کافی است که اسلوب نگارش ادبی افغا نستان را بمنطق الطير تبدیل نماید چنانکه در تمام\nزبان های حيه وميته دنیا نظیر آن نباشد . رجوع شود بمقاله ( صفحات چند از علم تربیه )\nمندرجه ص ۱ - ۹ - ومقاله ( در گوشه نشسته ) مندرجه ص ٤٥ - ٤٨ همین شماره هاي\nمذکور آئینه عرفان . وما انتقادات خود را راجع بهمه اینها در آتیه به تفصیل خواهیم\nنگاشت . ( انجمن )\n\n٨٣٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2029, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2030, "text": "۹۳\nدر سلک رسالجات\nع الهداد خان غند مشر خطه گردیز مطاله شود"}
{"book": "adl0986", "page": 2031, "text": "علمی ، ادبی کابل اجتماعی ، تاریخی\n۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2032, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2033, "text": "مجله کابل\n( آدرس )\n( ماهوار )\n( اشتراك )\n\nانجمن ادبی ، جاده ارگ\nعنوان تلگرافی- کابل انجمن\nمخابرات\nبا مدیر انجمن\n\nتحت نظر انجمن ادبی نشر میشود\nاول حوت ۱۳۱۱ ه ش- ۱۹ فروری ۱۹۳۲ م\nکابل :   ۱۲ افغانی\nولایت داخله   » ۱۴ \n» خارجه    نیم پوند انگلیسی\nطلبای معارف   نصف قیمت\n\nفهرست مندرجات مجلۀ کابل\n\nنمره مضمون نگارنده صفحه الی\n۱ توازن در جامعه مدیر انجمن ادبی ۱ ۴\n۲ دین اسلام ترجمه جناب قاری عبدالله خان ۵ ۱۷\n۳ اقتراح شعری « کلیم » « قاری عبدالله خان » ۱۸ ۱۹\n۴ لغز آقای آزاد کابلی ۲۰\n۵ انعکاس آئینه یا استقبال غزل صفا « عاشق » « غبار » « فارغ » « نوروز » « غنی » « نوید » « شائق » « اعظمی » ۲۱ ۲۶\n۶ اسیران بابل ترجمه ( محمد اقبال خان ) ۲۷ ۳۱\n۷ چمن جناب مستغنی ۳۱ ۳۲\n۸ زمستان اعظمی ۳۲ ۳۳\n۹ برف جناب قاری ۳۳\n۱۰ زمستان حفیظ الله خان ٣٤\n۱۱ مهتاب تیریل آقای حبیب الله خان طرزی ٣٥ ۳۷\n۱۲ علاقه بندی مرحوم مولانا عاصی کابلی ۳۸ ٤١\n۱۳ ترجمه قطعه عربی (للصفى الحلى) آقای آزاد کابلی ٤٢\n١٤ اهمیت دارالفنون اعظمی ٤٣ ٤٧\n۱۵ مشاهیر افغانستان ( سرور خان جویا ) ٤٨ ٥٦\n١٦ شعرای افغانستان سرور خان گویا ٥٧ ٦٣\n۱۷ آندره شینیه ترجمه سید قاسم خان ٦٤ ٦٨\n۱۸ افغان در هندوستان م ، غبار ٦٩ ٨٨\n۱۹ انتقاد جناب قاری عبدالله خان ٨٩ ۹۰\n۲۰ چای رایگان ترجمه ۹۱\n۲۱ صنعتهای مفقود قدیم » ۹۱\n۲۲ سبب احساس تکایف » ۹۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2034, "text": "نمره \n۲۳\n٢٤\n۲۰ \n\nمضمون \nطیارات\nدئیکه ژغ\nد پشتو بدلی\n\nنگارنده\nاز جریدۀ ایتالوی مترجم محمد نعیم خان پیلوت افغانی \nجناب ولی محمد خان مخلص\nمحمد دلاور خان\n\nصفحه \n٩٤\n۹۷\n۹۹\n\nالی \n٩٦\n۹۸\n\nتصاویر :-\n\n۱ گل\n۲ استور کابل — مناظر پغمان\n۳ ع ، ج رئیس واعضای مجلس عالی اعیان\n٤ یاور اول حضور همایونی\n٥ محصلين فاكولته طبی\n٦ هیئت اداری یاوری اول حضور همایونی\n۷ سراج العمارت جلال آباد — چمن حضوری\n۸ وزارت حربیه\n۹ تراکتور\n۱۰ میدان طیارات\n۱۱ تراکتور\n\nصفحه\n۱\n۹\n۲۱\n۲۷\n٤٧\n٥٧\n٦٣\n۸۱\n۸۹\n٩٦\nآخر"}
{"book": "adl0986", "page": 2035, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2036, "text": "مطبعه عمومی کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 2037, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم نمره خصوصی ( ۱ )\n\nكابل\n\nKABUL\n\nقسمت علمی\n\nبقلم شهزاده احمد علیخان درانی\nمدیر انجمن ادبی\n\n« توازن درجا معه »\n\nامروز در اکثر نقاط دنیا عموماً و در سر زمین مشرق خصوصاً يك هيا هوی بیجا\nدر بین متجددین وقدامت پسندها برپاست ولی نزد ما همه از سوء تفاهم است که هر دو فریق\nیکدیگر را در راه تکامل فریق محارب گمان کرده بهم پیچیده اند .\nاز طرفی متجد دین خود را مخترع ، عالم ، موجد ، متنور ، کشاف و .... تصور نموده\nقدامت پسندها را در راه تکامل بشریت سد عظیمی شمرده با ایشان دست و گریبان اند ،\nو از طرف دیگر اشخاص قدامت پسند بهبود انسانیت را در قدامت پرستی و اقوال حکمای\nسلف دیده مردمان متجدد را بر علیه مسلك خود می پندارند و « مخرب مذهب » میگویند ،\nازین رو فریق سوم که عبارت از عوام است گمان میکنند که « شاید بین علم ومذهب مجادله\n\n٨٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2038, "text": "شماره (نهم) سال دوم\nمجله کابل\n(٢)\n\nبر پاست، و این خیلی جای تعجب و افسوس است.\nما میخواهیم بقارئین کرام این مسئله پیچیده را حتی الوسع حل نمائیم تا متجددین در راه تاخت و تاز علم و تکامل، وجود قدامت پسندها را از روی (علم تکامل بشر) بسیار مغتنم بلکه نعمت بزرگی انگاشته ایشانرا جلوگیر و سد راه علم و معرفت ندانند، و آقایان قدامت پسند نیز علم و دین را ضد یکدیگر گمان نکرده متجددین را تحت انتقاد و تشنیع نگیرند ازینجهة مباحث مذکوره را بدو قسمت علحده تشریح میدهیم.\n\nاول:\nبر محضر شریف آقایان متجددین پوشیده نیست که جماعتهای انسانی دارای شعور میباشند ولی صاحب فکر نیستند. بلکه میگویند اندازه ارتقای شعوري جماعة همان فرد اوست که از همه بیشتر فکر ضعیف و از همه زیاد شعور مضطرب داشته باشد، جماعت چنانکه تنها دارای شعور میباشد همانطور از جمود هم لبریز است، و این جمود او در ميادين وسيع ترقى جهة توازن قدمهای او لازم است.\nعلمای اجتماع از سالهاست که نظریه گستاو لوبون را تعقیب مینمایند ولی این حقیقت هیچگاه بخیال شان نگذشته که بدانند جماعت يك مخلوق جامد است، چنانکه تغیر و تبدل را بزودي قبول نمیکند، ما را درین اطراف تنها قول «کارل پیرسن» (١) بدست آمده مشارالیه میگوید: -\n«در آثار دارون (٢) و اسپنسر (٣) فرق بزرگ اینست که تحریرات اسپنسر با وجود قوت و تاثیر خود زود محو شدنی ولی تصانیف دارون جاویدانست زیرا این تحریرات در خود يك قوت بصیرت و قوت ادراکی موجود دارد، این کتابها براي حيات انفرادی و اجتماعی اصول و مبادی را پیش کرده که دنیا را به تغییر افکار قدیم مجبور ساخت و مطمح نظر اخلاق ما را بلند و بوسعت دادن میدان در پیشروی ما شروع نمود، ولی اثر این اصول و مبادی فی شبه خیلی بطی بوده\n\n(١) KarlPearson يك عالم و فيلسوف امريكائی (٢) داروین Darwin یکی از فلاسفه طبیعی و يك شخص معروف انگلیسی است. (٣) اسپنسر Herbert-Spencer فیلسوف معروف انگلیسی است.\n۸۳۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2039, "text": "شماره (نهم) سال دوم توازن در جامعه (۲)\n\nمگر با وجود آن این بطو و آهستگی ما را ناامید نباید سازد، زیرا موثر قوی تری که تعمیر حیات\nاجتماعی ما را محافظه میکند عبارت است از همان صفت که ما آنرا بسیار مکروه میدانیم یعنی\n«صفت جمود و قدامت» بلکه صداهای مخالفانه بیمناکی که بر علیه تجدد پروران از طرف جماعة\nبلند میشود برای محافظه حیات اجتماعی ما قوی ترین موثری بشمار میرود، این جمود جماعت\nبر علاوه ازینکه صالح را از غیر صالح واصلح را از غیر اصلح متمایز کند از جسم او نیز محافظه\nکرده نمیگذارد که تخته مشق تجارب نو بنو گردد.\nدر عالم مادی وتکوین جماعة انسانی تشابه زیادی موجود و هر دو دارای عناصری اند که\nنظام و توازن آنرا محافظه میکنند و مانندیکه در جزء لایتجزا ( Atom ) دو موج متضاد کهربائی\n«ایجابی و سلبی» جاری، یا در تمام دقائق مادی دو قوه مخالف «جذب و دفع» یکجا میباشد\nدر اجتماع انسانی نیز دو عنصر مخالف «تقدم و جمود» موجود است، برای حیات\nمرگ و برای مرگ بعثت لازميست بنا برین اگر دقت کنیم میدانیم که\nصفات سلبی جماعة که ما او را نمی پسندیم در حقیقت جهة بقای او ناگزیر است.\nبرای تو ضیح این مطلب میگوئیم هر گاه ما ماده نرمی را فشار متعددی بدهیم می بینیم\nشکل تازه اختیار میکند و صورت جدیدی میگیرد پس اگر مزاج جماعة انسانی هم مانند همین\nماده تنها نرم می بود، صفات سخت جمودت وقدامت پرستی را نمیداشت ظاهر است چقدر\nانتشار می یافت و چگونه طوایف الملوکی ها بمیان می آمد، و تغیرات هر روزه نظام انسانی را تا\nکجا ها زیر و زبر میگردانید.\nفلسفه های عملی را مطالعه کنید! مسلك سقراط را بینید! مذاهب دیو جانس کلبی؛ اپی\nکوری، رواقی و مشائی واشراقی و غیره را غور نموده دقت بفرمائید که اگر مزاج انسانی\nمانند همان ماده نرم قابلیت تغیر هر وقته را میداشت در برابر این مذهبهای متضاد بیشمار\nاحوال این بیچاره چه می بود؟ بی شبه تمامی نظام و فکر اوزیر و رو شده هیچ جاده راست\nو مستقیمی برای سلوک او پیدا نمی گردید.\nثانیاً: این دعوی که «در فطرت علم و مذهب بر علیه یکدیگر اساسهای\n\n۸۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2040, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ٤ )\n\nتنافر وعناد مخفیست ، از مدتیست زبان زد خواص وعوام شده برعلا وه تاریخ نیز شاهد است ، بلکه نه تنها تاریخ مشاهدۀ ما نیز تائید آنرا میکند ، ولی با اینهمه ما را بر صحت این دعوی تا حال کدام ثبوت قطعی بدست نیفتاده ، واقعات تاریخی و مشاهدات ماهر قدر بسیار باشد باز هم بطور یقین اثبات مخالفت و تضاد در بین علم و دین ممکن نیست :\nيك نگاه سطحی برحالات تمدن حاضره در مشكوك نمودن این دعوي كفايت می کند ، با وجود آنکه علم در عصر حاضر با نتهای قوت وعظمت رسیده ولی وجود مذهب با متانت بسياري شانه بشانه با او روان است ، اگر از نقطۀ نظر عمومی به بینیم رسوخ که روح مذهبی درین عصر دارد ابداً پیشتر نداشت ، بلی ما تسلیم میکنیم که عالم در ادوار تمدن خود گاهی بطور موقت از شوکت وعظمت دین كاسته و صداي خود را بر عليه ماديت بلند نتوانسته مگر اساس او در روح مدام یکسان استوار بوده ، تمام تاریخ انسانی از بیان تزلزل ارکان دین قاصر است و نمیتوان عهدی یافت که در آن عهد از دین نشانی نباشد .\nاگر حقیقة بین علم ودین گفتگوی واقع می بود تا حال فیصله میگشت و لی از بیست و پنج قرن باین سو این هر دو حریف نام نهاد شانه بشانه می روند ودنیا تا حال فيصلۀ قطعی در بین این دوشخص قوی بازو نمي بيند آيا اين عرصة طويل وعريض برای فیصله کافی نبود ؟\nبلی اگر در حقیقت نزاعی در بین می بود آنوقت فیصله هم امکانی داشت ولی چون در بین علم صحیح وديانت فطری اصلا جنگی نبوده البته فیصله هم لازم ندارد ! حقيقة هريك ازين هر دو در حد ذات خود در مفکورۀ انسانی میدانهای جداگانه تهیه کرده اند ، بنابرین هرکدام بجای خود پاینده وباقی مانده در بین تصادمی واقع نمی شود ، بلکه صواب آنست که هر يك را « مظهر جداگانه فکر انسانی » بگوئیم ، لهذا اگر حقیقت امر اینست باز مجادلۀ طرفداران علم را بادین و بر عکس منازعۀ جانبداران دین را باعلم (١) چه تأویل خواهیم کرد ؟ پس مسلماً میگوئیم : – در بین دینی که موافق بطبیعت انسانیست و علمی که نتیجه عقل آدمیست هیچگاه تصادم واقع نگشته و اگر تصادمی باشد در بین مذاهب ترا شداد کی مدعیان کیش ومذهب وبين علمهای غیر نافع و کج اندیشان خام فطرت خواهد بود . ( انتها )\n(١) چنانچه در فرانسه شد .\n٨٣٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2041, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم دین اسلام ( ٥ )\n\nدین اسلام\n\nترجمه و اقتباس از الهلال مصر\nشماره (١) سال ٤١\nمترجم جناب قاری عبدالله خان\n\nکلمۀ اسلام : اصل ومعنی و تطورات آن .\n١ - نظریات مختلفه\nدر معنی لغوی و معنی شرعی کلمۀ اسلام\n١ - دین پیغمبرما ( محمدابن عبدالله ) صلى الله عليه وسلم که در سنه ٥٧١ م درمکه معظمه تولد یافته و درسنه ٦٣٢ م در مدينه منوره بقرب الهي شتافته ، از آغاز ظهور بنام ( اسلام ) معروف گشته . ودین را ( سلم ) بفتح سین و ( سلم ) بکسرسین نیز میگویند . ماده وصيغة این هرسه لفظ ؛ عربی است و در زبان عرب معانی حقيق لغوي دارند . و چون نصوص ( آیه وحديث ) مقدس اسلامی این الفاظ را نام از برای دین ساخته بالضرور درمعنی اصلی لغوی آن تصرفی واقع شده .\nدر عرف علما نامهای شرعی عبارت ازلفظهائی است که شرع از برای معانی وضع کرده ما نند: صلوة ، زکوة ، حج ، ايمان ، كفر . گاهی نامهای متعلق بعقائد را نامهای ( دینی ) میگویند اصول فقه در نامهای شرعی اختلافی ذکر میکند یعنی نامهای لغوی را که شرع استعمال کرده آیا باین استعمال از وضع اصلی بوضع تازه خروج نموده اند یا بهمان وضع اصلی خود بوده و درمعانی شرعی بطور مجاز استعمال می شوند . قاضي ابوبکر باقلانی متوفى سنه ٤٠٤ هـ باول يعنى بوضع تازه قائل است . و معتزله وخوارج و فقها بدوم قائلند ، که عبارتست از استعمال الفاظ در معانی شرعی بطور مجاز ، .\nواز بیان فوق ظاهر می شود که علماي اسلام ؛ معانی شرعی را فرع معاني لغوى و مربوط بآن میدانند . ( چنانکه سیف الدین ابوالحسن علی آمدی متوفی سنه ٣٨٣ درکتاب ( الاحکام فی اصول الاحکام ) ج ١ ص ٤٨ ، ٦١ درینباب تفصیلی داده ) .\n\n٨٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2042, "text": "( ٦ )\nمجلة کابل\nشماره (نهم) سال دوم\n۲ - مفسرین و متکلمین و لغویها وغیره معنی شرعی لفظ « اسلام » را باصل لغوی او رد میکنند . امام رازي متوفی سنه ٦٠٦ در تفسیر آیه کریمه : « ان الدين عندالله الاسلام » تمام مذاهب را جمع نموده میگوید : در معنی اسلام در اصل لغت سه وجهست : اول عبارتست از در آمدن در « سلم » یعنی در انقیاد و متابعت . و بهمین معنی است در آیه کریمه : « ولا تقولوا لمن القى اليكم السلم الست مومناً ...... » سورة ٤ نسا مدنی ٩٤ آیه ) یعنی بکسا نیکه منقاد و تابع شما گشته . دوم « اسلام » مأخوذ است از ( اسلم ) بمعنی در آمد در سلم مانند « اقحط » بمعنی در آمد در قحط . واصل سلم بمعنی سلامت است سوم ابن انباری متوفی ۳۲۸ ه میگوید : معنی مسلم ؛ مخلص است یعنی شخصیکه خالصاً لله عبادت کند و ماخوذ است ازین محاورة عرب که میگویند : « سلم الشئ لفلان یعنی خلص له » . پس معنی اسلام اخلاص دین و عقیده است از برای اوتعالي . ج ٢ ص ٤٢٣ تفسير كبير مطبعة خیر یه سنه ١٣١٨ ه .\n٣ - جمهور مستشرقین میگویند : اسم اسلام رجوع میکند بمعنی طاعت وخضوع غیر ارادي يعنى مسخریت با اراده قاهره ، گولد سیهر میگوید : اسلام بمعنی خضوع است یعنی خضوع مؤمن بحضرت الهی و این کلمه وافی و جامع ترین کلماتست در تعیین منزلتی که محمد « صلی الله علیه وسلم » در علاقه مؤمن بمعبودش مقرر کرده و دارای فصاحتی است ظاهر که هیچ کلمه باین فصاحت نبوده چه منتهای تبعیت از ان استنباط می شود و بر انسان واجب میگردد که خود را تسلیم نموده از هر حول وقوتی تبرا جوید . ( عقيده و شریعت اسلام) ص ٠٢ ارنولد نیز در فصل اسلام از دائرة المعارف الاسلامیه اشارتی به این سخن میکند . سخنان ( با بئکر ) در فصل اسلام از کتاب ( ادیان العالم ) با کلام گولد سیهر هم در هیچ چیز مخالفت ندارد .\nوچون ( سید امیر علی ) اطلاع یافت که مستشرقین انقیاد را در تفسیر اسلام بمیل خود معنی کرده انقیاد مطلق می پندارند یعنی انقیاد باراده که تسلطتش را ابداً حد و نهایتی نبوده ونه با آن تسلط احدی را موقع کسب حاصل است . از پنجه در هر دو کتاب خود روح\n٨٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 2043, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم دین اسلام ( ۷ )\n\nاسلام و اسلام میگوید: در استعمال کلمه اسلام لغةً و شرعاً چیزی نیست که بمعنی انقیاد مطلق و خضوع بمعنی جبر دلالت نماید طوریکه اکثر علمای غرب عادتاً اینمعنی را فرض میکنند . برعلاوه سید امیرعلی تقریر میکند که معنی شرعی اسلام عبارتست از رنج و مشقت کشیدن در تحری و فکر رشاد و التماس فلاح بتزکیه نفس چنانچه از آیات کریمه مستنبط میشود :- « وانا منا المسلمون ومنا القاسطون فمن اسلم فاولئك تحروا رشداً » س ۷۲ – جن – مکی – ١٤ آیه . « و نفس وماسوا ها . فالهمها فجورها وتقواها . قد افلح من زكاها . وقد خاب من دساها . » س ۹۱ – الشمس – مکی ۷ آیه . و این آیات مستلزم معنی طاعت ارادی است ظاهراً وباطناً . رشد هم عبارتست از هدایت وفلاح و عبارتست از هدایت قرآن کریم که ما را بتصدیق خبر الهی و فرمان برداری امر او رهنمونی میکند . ابن قیم جوزی متوفی سنه ٧٥١ هـ در مفتاح دارالسعاده - ج ١ ص ٤٠ - ٤٠٢ اینچنین گفته .\nو ازینجا تعسف سخنان ادوار دسل بخوبی ظاهر میشود : ادوار دسل مقاله راجع باسلام داشته ( ج ۷ دائرة المعارف دينيه وخلقيه ) و سیدامیر علی بر مقاله مذکور رأی قائم نموده و بعدها ادوار دسل رأی سید را تأویل بیجا نموده .\nادوار دسل میگوید : اگر مؤلفین اروپا لفظ ( اسلام ) را بمعنی فرمانبری کامل میگیرند ( یعنی فرمانبری کامل با ارادة الهی در تمام شئون عقائد و احکام ) این تعبیر محض از برای وسعت است در فهم معنی لفظ وگرنه اسلام بر معنی مخصوص تر از انقیاد و فرمانبری مطلق دلالت دارد یعنی بر انقیاد عملی دلالت میکند و مشار الیه این قول سیدامیر علی را « اسلام تحری و فکر رشاد است » شاهد می آرد .\nبعدها ادوار دسل میخواهد آنچه در قرآن از لفظ اسلام و مشتقات آن آمده همه را بمعنی انقیاد ظاهری وطاعت جوارح واندام بگیرد و پندارد که مفسرین ظاهرا در استعمال لفظ بمعنی ظاهري اجماع کرده اند و میگوید کلمة ( اسلام ) در سوره هائی که اول نزول یافته نیامده بلی هشت بار کلمة اسلام مکرر شده شش در سوره های مدنی و دو در سوره های اخیر مکی و رجوعش بآن میشود که ارکان عملی بطور قاطع از اجزای دین نبوده تا آنکه محمد\n\n٨٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2044, "text": "(۸)\nمجلة كابل\nشماره ( نهم ) سال دوم\n(صلی الله علیه وسلم) دین خودش را در مدینه تکوین داد و وجود بخشید. خلاصه هرگاه بنظر محمدیه (صلی الله علیه وسلم) در اسلام نگاه شود خیلی از حسن و جمال روحیش که عبارتست از خضوع کامل باراده الهی کم و کاست می شود و بلکه مبدأ یهودیت را تائید میکند چه یهودیت میگوید:\nروح شریعت اهمیتی ندارد بلکه تنها رعاية ادای صوری واجبات ظاهر مهم است .\nو اگر ادوار دسل دعوی میکند که از مفاد کلام سید امیر علی معلوم می شود که اسلام تنها خضوع جوارح است بدون خضوع قلب؛ از کتابهای سید ابداً چیزی استنباط نمیگردد که مؤید آن شود. و آنکه میگوید: مآل کلمه اسلام و مشتقات آن در قرآن بمعنی انقیاد ظاهر و طاعت بدنی است هم اساسی ندارد زیرا تمام لفظ اسلام و مشتقات آن که در قرآن مقابل ومخالف ایمان ذکر یافته در سه آیه است اگر به ( حجج القرآن ) ابو فضل احمد ابن مظفر رازی حنفی به بینیم و در واقع چهار آیه است زیرا حجج القرآن آیه (۵) سوره تحریم مدنی را شمار نکرده . و اینکه میگوید : ـ مفسرین بطور اجماع لفظ اسلام را در معنی ظاهري استعمال کرده اند نیز صحتی ندارد چنانچه بر مطلعین تفسیرهای مختلفه ظاهر است تائیدش در ذیل میشود - و نیامدن لفظ اسلام در سوره هاي اول نتیجه برای مؤلف نمیدهد . زیرا صیغه اسم فاعل از (اسلام) درسی و نه آیه وارد گشته که ٢٤ آیه مکی و ١٥ آیه مدنی است و بعضی ازین آیه هاي مکی در سوره هائیست که نزولش پیش بوده مانند آیه های ذیل : -\n۱ - «افنجعل المسلمين كالمجرمين» این آیه از سوره نون است که مکی است و دو مین سوره است در ترتیب نزول قرآن چنانکه صاحب فهرست از نعمان ابن بشیر نقل کرده .\n۲ - آیه ١٤ از سورة جن و درین آیه اسم فاعل وفعل ماضی هر دو ذکر یافته . (سورة جن هم مکی است) کارادی فو نیز در معنی و اصل کلمۀ اسلام نظریه داشته و بر وجه آتی بیان کرده : -\n\n(۱) درین آیه ها اسلام بمعنی عمل ظاهر است و ایمان بمعنی تصدیق آمده .\n(۲) در حدود سنه ٦٣٠ هـ تالیف یافته .\n٨٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2045, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2046, "text": "از مناظر استور کابل\n\nاز مناظر پغمان"}
{"book": "adl0986", "page": 2047, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم\nدین اسلام\n( ۹ )\n\nپیروان ابراهیم را ( عليه السلام ) حنیف می نامیدند . حنیف بمعنی مائل است . پیروان\nابرا هیم از بت پرستی که در آفاق فاش گشته بود میل کرده کناره جستند . یا آنها را مسلم\nمیگفتند باینمعنی که توحید خالص را تجدید و صیانت کردند چه مسلم بمعنی شخصی است که\nتجدید و صیا نت يك چیز را بسلامتی نماید . و تفسیر کردن ( مسلم ) را به مستسلم لله\n( فرمانبرخدا ) یا تسلیم کننده نفس از بهر او تعالی ، معنی است که بتصوف نزديك تر است\nتا بمعنی اصلی ( کارا دی فومفکرین اسلام ص ٥٥ ج ٣ ) این رأی از جنبه لغوی نیکو\nنمی نماید زیرا نه درمادة اسلام ونه در صورتش چیزی مؤید آن یافت نمیشود اگر با قتضای\nاصول لغت و قواعد اشتقاق نظر شود و از معنی این لفظ تجدید وصيانت هم نيست و نه\nصیغة افعل ( اسلم ) مفید یکی ازین دو معنی می گردد .\n\nب - نظریۀ راجحه\n\nدر معنی لغوی و معنی شرعی کلمه اسلام .\n\nار باب لغت در مادۀ ( سلم ) وصیغه های مختلفۀ آن معانی ذکر کرده اند و بر متامل اصل\nو فرع آن ظاهر گشته میداند کدام معنی اصل و کدام فرع میتوانشد . بلی کتب معتبرۀ لغت\nما نند : کتاب اشتقاق ابن درید صحاح جوهری ، المفردات فی غريب القرآن ، لسان العرب\nابن منظور و مصباح منیر ابن فیومی مینویسند که : ـ (سلام ) به كسر سين و ( سلم ) بكسر لام\nسنگ سخت را میگویند از جهتی که سالم است از رخاوت و نرمی و ( سلمه ) مفرد آنست .\nاستلام ( ۱ ) ( بروزن افتعال ) هم از ( سلمه ) اشتقاق یافته . و نيز ( سلم ) بفتحتين\nدرختی است بزرگ خار دار و برگش را قرظ کویند و دباغت چرم بآن می شود ـ گویا\nبرای درخت مذکور همین نام گذاشتند از سببي كه بزعم عرب درخت موصوف از آفتها\nسالم است . و چون پوست را به ( سلم ) دبا غت کنند ، ( سلمت ( ۲ ) الجلد ) میگویند\nکه از همین سلم اشتقاق میشود وشايد برای مادۀ سلم همین معانی اصل نستين وديگر معانى\n\n(۱) بمعنى استلام حجر اسود .\n(۲) ازضرب ، يضرب\n\n٨٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2048, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ١٠ )\n\nفرع باشند . چه این معانی ، از امور مادی محسوسی است و بحیات بدوی نزديك تر است و شاید\nکه در وضع معنی مجرد اصل باشد ـ بعد ها عرب از معانی فوق دیگر معانی وضعی حقیقی پیدا\nکردند و در همه مانند معانی اول ؛ معنی خلوص ملحوظ است بر وجه ذیل :\n( ١ ) بمعنی خلوص از شوائب ظاهر یا با طن . معاجم اللغت می نویسد : سلم بفتح\nاول وسکون دوم وسلام وسلامه بمعنی خالص وعاری شدن است از آفتهاي ظاهر وياباطن .\n٢ ـ معنی صلح و امان . ارباب لغت میگوید : سلم وسلم بكسر وفتح سین دو لغتست در\nصلح ومانند ( سلام ) گاهی مذکر وگاهی مونث استعمال می شوند .\n٣ ـ بمعنی طاعت وانقیاد : ( سلم ) بفتحتین وسلم وسلم بفتح و كسر هر سه در كتب\nلغت بمعنی گردن نهادن ، انقياد وطاعت آمده .\nسلام از اسمای حسنی وسلام بمعنی تحیت ودعا را نیز ارباب لغت بمعنی خالصی وسلامتی\nمیگیرند یعنی از سختیها و آفتها . سلم بمعنی سلف هم اگر باید معنی رد شود چندان دشوار نمینماید.\nفعل ( اسلم ) از باب افعال در لغت دو نوع مستعمل شده : (١) لازم (٢) متعدی .\nفعل لازم بمعنی درآمدنست در سلم یعنی در صلح وطاعت ، علمای صرف میگویند که ـ باب\nافعال لازم بمعنی در آمدن دريك چيز مى آيد ما نند اقحطت ( در آمدم بقحط ) اعرقت\nبعراق درآمدم .\nمکر فعل متعدیش ؛ فاعل فعل را مفعول می سازد مانند : اسلم الشيئی لفلان كه لفظ شی\nمفعول واقع کشته و در سلم الشي لفلان فاعل بوده ومعنی اسلم وسلم يك چيز است .\nلفظ (اسلام) مصدر اسلم لازم باشد یا متعدی مانند فعل خود بتمام معنى هاي سابق دلالت\nمیکند اصل معنی لغت ( سلم ) وفرعش همه در فوق بیان گردید ، و در قرآن کریم صیغه های\nبسیار ازین ماده در معانی لغوي خود استعمال یافته از انجمله بمعنی خالصی و پاکیزگی از شوائب\nظاهری و باطنی درین آیه است از سورة بقره ( قال انه يقول ا نها بقرة لا ذلول تثير الارض\nولا تسقى الحرث . مسلمة لاشية فيها )\nو در این آیه از سورة شعرا : ـ الامن اتى الله بقلب سليم (١)\n\n(١) در رکوع پنجم سوره شعر است این سوره مکی و سوره ٢٦ است .\n\n٨٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2049, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم دین اسلام (۱۱)\n\nدر آیات دیگر نیز باینمعنی آمده - و بمعنی صلح در آیه های ذیل است ( فلاتهنوا وتدعوا الي السلم و انتم الاعلون والله معكم ) آیه ۳۵ از سوره ۴۷ - محمد - مدنی\n۲ - ( وان جنحوا للسلم فاجنح لها وتوكل على الله انه هو السميع العليم. ) آیه ۶۱ از سوره ۸ انفال\nبعض صیغه های این ماده در قرآن بمعنی انقیاد و خضوع نیز مستعمل گشته ما نند این آیه از سوره صافات بل هم اليوم مستسلمون (۱)\n۳ - لفظ اسلام و صیغه های مشتقه اش از فعل و وصف بمعنی مخصوص شرعی نیز در قرآن استعمال شده و در آنمعنی شرعی اختلاف نموده و سه مذهب گشته اند بروچه ذیل :\n۱ - بعضی اسلام را ایمان گویند و معنی ایمان باتفاق ار باب علم ( از لغویها و غیره ) تصدیقست چنانچه در لسان العرب آمده - امام رازی بهمین مذهب است و آیه ( ان الدین عندالله الاسلام ) را دلیل گرفته و در تفسیرش مذکور است .\nب - بعضی گویند اسلام در زبان شرع بدو معنی اطلاق می شود : اول ؛ ایمان دوم. بمعنی عامتر از ایمان یعنی مطلق انقیاد ظاهری باشد یا از صمیم دل . و این مذهب را امام نووي در شرح مسلم از خطابی نقل کرده .\nو بعضی از قا رئین همین مذهب اسلام را موافق راغب اصفهانی تفسیر کرده میگویند : يك معنی آن ایمانست و ایمان عبارتست از اعتراف بزبان و معنی دوم فرق تر است از ایمان یعنی اعتراف بزبان واعتقاد بدل ووفا بفعل و تسلیم بحضرت الهی در تمام مقتضیات قضا وقدر .\nج - بعضی گویند اسلام شرعاً بر سه معنی اطلاق می شود و امام غزالي در احيا بر همین رفته و بروچه آتی است :\nاولا - اسلام بمعنی انقیاد ظاهری است بزبان و جوارح ؛ و ایمان تنها تصدیق قلب است و بنا برین اسلام و ایمان باهم اختلاف داشته .\nثانیاً - اسلام عبارتست از تسلیم محض چنانچه بدل وقول وعمل تماماً تسلیم گردد و ایمان تصدیق دل است و بنابرین ایمان خاص تر است از اسلام .\nثالثاً - ایمان و اسلام هر دو عبارتست از تسلیم کلی هم بدل وهم بظاهر و بنابرین ایمان\n\n(۱) استسلام : - گردن نهادن . صراح .\n\n٨٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2050, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۲ )\n\nو اسلام باهم مرادفند.\n۳ - این اختلاف در بین فرق اسلامی تاثیر قوی نموده چنانچه مسئله کفر صاحب کبیره\nهم ارتباطي باين اختلاف داشته. اشعریها به هیچکس از اهل قبله هر طور گناه هم کرده باشد\nنسبت کفر نمیکنند مگر در صورتیکه شخص مرتکب همان گناه را حلال شمرده و معتقد\nبه تحریم آن نباشد بر خلاف خوارج که میگویند صاحب گناه کبیره کافر میشود و ایمانش\nزوال مییا بد.\nقدریه و معتزله میگویند: صاحب کبیره از دائره ایمان خارج میشود ولی بکفر داخل\nنمیگردد و بنابرین در بین کفر و ایمان باشد. ابانه اشعری ص ۱۰ و شرح فقه اکبر ابو منصور\nما تريدي متوفی سنه ۳۳۳ هـ ص ۲ - ٤ طبع هند.\nبا لکه فرقه هاي اسلام مسئله معنی شرعی اسلام و ایمان را صریحاً از اساس نزاع\nقرار داده اند اشعری در ابانه ص ۱۰ میآ ورد: ما میگوئیم که اسلام نسبت بایمان وسعتی\nداشته و هر اسلام ایمان نباشد.\nطبرسی شیعه در تفسیر مجمع البیان میگوید: اسلام و ایمان هر دو بنزد ما و معتزله\nیکی است ص ۱۷۵ ج - ۱ - طبع فارس.\nاختلاف درین مسئله حقیقة از موشکافیها و دقائق بحث فرقه های اسلامی است چنانکه\nآن را از حقیقت بجانب صنع کشانده اند.\n٤ - ولي میخواهند برای این اختلاف سببی هم از خود قرآن پیدا کنند چه در بعضی آیات\nاسلام مقابل و مغایر ایمان واقع شده و از بعض آیات مرادف بودن هر دو معلوم میگردد.\nاز جمله آیه های مشعر به تغاير بر وجه ذیل است.\n۱ - قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا ولكن قولوا اسلمنا ولما يدخل الايمان في قلوبكم.\nآية ١٤ از سورة حجرات - مدني سورة ٤٩\n۷ - عسي ربه ان طلقكن ان يبد له ازواجا خيراً منكن مسلمات مؤمنات ، سورة\nتحريم مدني ٦٦\n۳ - ان المسلمين والمسلمات والمؤمنين والمؤمنات والقانتين والقانتات .\n\n٨٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2051, "text": "( ١٣ )\nدین اسلام\nشماره ( نهم ) سال دوم\n\nسورة احزاب مدنی .\n٤ ـ « الذين آمنوا بآياتنا وكانوا مسلمين » سورة زخرف ـ مکی .\nو آيه های مشعر بترادف اینهاست : قال موسى يقوم انكنتم آمنتم بالله فعليه توكلوا\nان کنتم مسلمين آية ٨٤ از سوره یونس که ۱۰ و مکی است .\n۲ ـ « فاخرجنا من كان فيها من المؤمنين . فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين ، وسورة\nزار یات مکی\n٣ ـ « يمنون عليك ان اسلموا قل لا تمنوا علي اسلامكم بل الله يمن عليكم ان هداكم للايمان\nان كنتم صادقين . » سوره حجرات مدنی و ٤٩ .\nو از بهر حل این اشکال ؛ در زبان شرع برای ( اسلام ) معانی مختلفی مقرر نمودند\nو چندان حاجت نبود چه قرآن کریم از مادة ( سلم ) صیغه های بسیاری استعمال کرده همه\nبمعنی لغوی مطابق باستعمال عرب ولي برای لفظ (اسلام ) ومشتقاتش يك معنى شرعی تازه\nهم پیدا کرده و در آيتهاي متعدد استعمال يافته و آیمعنی عبارتست از توحید و اخلاص نفس\nتنها باو تعالی که هیچکس را در عبادت شريك او نداند و اله نگوید و اینمعنی از معنی\nلغوی او که خالصی و سلامتی است ، اخذ شده . ابن درید در کتاب اشتقاق ج - ۱ - ص\n۲۲ میگوید : اشتقاق لفظ مسلم ازین قول عرب است که میگوید اسلمت لله ( یعنی ضمیرم\nتسلیم او شده ) ولی سائر استعمالهای این ماده در قرآن لغوي است و بر اوضاع و استعمالهای\nحقيقي عرب جریان یافته بیانات زمخشری در تفسیر « ان الدین عندالله الاسلام ، مفید مطالب\nفوق است .\n٥ - گفتیم که معنی شرعی اسلام ؛ همین توحید و اخلاص ضمیر است بحضرت الهی\nواينمعنی دلائل بسياري داشته بروجه آتی : -\n(۱) قرآن ثابت میکند که : دین بزبان جمیع انبیای کرام یکی است و عبارتست از ایمان\nآوردن با موریکه ایمان بآن واجبست مگر شرائع یعنی احکام اختلاف پذیرفته چنانچه\nآیه کریمه است : شرع لكم من الدين ما وصی به نوحاً والذي اوحينا اليك وما وصينا به ابراهيم\n\n٨٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2052, "text": "( ١٤ )\n\nمجله کابل\n\nشماره ( نهم ) سال دوم\n\nو موسی و عیسی ان اقيموا الدين و لا تتفر قوا فيه كبر على المشر كين ما تدعوهم اليه . الله يجتبي\nاليه من يشاء و يهدي اليه من ينيب . آیه ۱۳ از سوره شوري که مکی و سوره ٤٢ است .\nرجوع به تفسیر طبري و کشاف و رازی و بیضاوی .\n۲ - اولئك الذين هدى الله فبهداهم اقتده قل لا اسئلكم عليه اجرا ان هو الا ذكرى للعالمين )\nآیه ٩٠ از سوره انعام مکی و ٦ - رجوع بكشاف .\n۳ - وانزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقاً لما بين يديه من الكتاب ومهيمناً عليه فاحكم بينهم\nبما انزل الله و لا تتبع أهواءهم عما جاءك من الحق لكل جعلنا منكم شرعة و منها جاً . آية ٤٨\nاز سوره مائده که مدنی و سوره پنجم است رجوع به تفسیر طبری و كتاب مفتاح دار السعاده\nنخستین طبع مصر ج ۲ ص ١٢٦ - ۱۲۷ وحجة الله البالغه ج ١ ص ٦٨ - ٦٩ .\nقرآن کریم دین الهی را اسلام نام گذاشته و این دین یکی است چنانچه هیچ منسوخ\nنشده و باختلاف انبیا مختلف نگشته و از آیات ذیل مطلب فوق برمی آید : - ان الدين\nعند الله الاسلام و ما اختلف الذين أوتوا الكتاب الا من بعد ما جاء هم العلم بغياً بينهم ومن يكفر\nبآيات الله فان الله سريع الحساب . فان حاجوك فقل اسلمت وجهي لله ومن اتبعن . وقل للذين\nاو توا الكتاب والاميين ااسلمتم فان اسلموا فقد اهتدوا وان تولوا فانما عليك البلاغ والله بصير\nبالعباد . از سوره آل عمران است که مدنی و سوره سوم است - آيه ۱۹ - ۲۰ رجوع بکشاف\nو دیگر آیه سوره مائده است که مدنی است و روز عرفه در حجة الوداع نزول یافته و میگویند\nپیغمبر صلى الله عليه وسلم بعد از هشتاد و هشت روز از نزول آن وفات کرده و عبار تست\nاز آية و اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتي . از آیات فوق ظاهر است که دین\nهمین اسلام است و اسلام آشکار ساختن قواعد عقائد و توقيف بر اصول شرائع است\nو این قواعد واصول در قرآن تکمیل یافته .\nاما احکام عملی بسبب اختلاف پیغمبرها و امتها اختلاف مییابد و گاهی بتغیر مظان\nتغیر می پذیرد و قرآن احکام عملی را بطور اجمال جمع کرده یعنی اصولي چند بيان نموده که\nاین احکام از ان استنباط میشود و تا نزول آیه فوق هنوز تکمیل نیافته بود . رجوع بتفسیر\n\n٨٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2053, "text": "شماره ( ٣م ) سال دوم \nدین اسلام \n( ١٥ )\n\nآیه (اليوم اكملت لكم) در بيضاوی و موافقات شاطبی ص ٦٢ ازج ٣ وص ١١١ - ١١٧ج ٤ \nاز بيان فوق ثابت میشود كه دين در عرف قرآن كريم همین ايمان آوردن است باصول \nدین و اصول دین حقائقی است ثابت و جاوید كه نه نسخ را دران مدخلی است و نه پیغمبران \n( عليهم السلام ) در ان اختلاف كرده اند و اسلام عبارتست از همین دین زيرا \nدین پسندیده الهی فقط همين دين است و بس .\n(وجه دوم) صيغة ( اسلام) كه در قرآن آمده (مضاف و بدون) آن در هشت آيه است \n١ ــ فمن يرد الله ان يهد يه يشرح صدره للاسلام . ، سورة انعام مکی آیۀ ١٢٥\n٢ ــ افمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه ) سورة زمر مکی آیۀ ٣٩ \n٣ ــ و من اظلم ممن افتري على الله الكذب و هو يدعى الى الاسلام والله لا يهدى القوم \nالظالمين ( . سورة صف مدنی آیۀ ٧ ) در هر سه آيه فوق اسلام بمعنى ايمان است و ايمان \nتفسير آن مى شود بدليل این سه آيه ذيل : ـ\n١ ــ يحلفون بالله ما قالوا ولقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم، وهموا بمالم ينالوا . . . \nسورة توبه ـ مدنی ـ آیة ٧٤ . زيرا اسلام درين آيه در مقابل کفر ذكر يافته . و در آية : ـ\nولا يامركم ان تتخذ وا الملائكة و النبيين اربابا . ايأمركم بالكفر بعد اذ انتم مسلمون و آیة ربمـا \nيود الذين كفروا لو كانو مسلمين ، اسم فاعل اسلام مقابل كفر ذكر شده .\nو در چند آيۀ دیگر اسلام در مقابل شرك ذكر يافته و از انجمله است آيۀ ( ما كان ابراهيم يهوديا \nولا نصر انياً ولكن كان حنيفاً مسلماً وما كان من المشركين ) سورة آل عمران مدنی ـ آیه ٦٧ \n٢ــ قل اغير الله اتخذ ولياً فاطر السموات والارض و هو يطعم ولا يطعم . قل انی امرت \nان اكون اول من اسلم ولا تكونن من المشركين . \nو از آیه های مدنی است : ( يمنون عليك ان اسلموا . . . ) كــه از سورة حجراتست و \n( كتاب حجج القرآن ) آنرا در بحث توحيد اسلام و ايمان بطور دليل آورده . و دو آيه از \nسورة آل عمران است بدين ترتيب ( ان الدين عندالله الاسلام . . .) (ومن يبتغ غير الاسلام \nديناً فلن يقبل منه وهوفى الآخرة من الخاسرين . ) و آیۀ ( اليوم اكملت لكم دينكم . . . ) \nاز سورة مائده . \n٨٥٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2054, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ١٦ )\n\nدر تفسیر آیه های فوق زمخشری و سائر مفسرین میگویند : ( اسلام ) درین آیه ها\nعبارتست از توحید واسلام وجه بحضرت الهی . وازین معلوم می شود که لفظ اسلام\nدر قرآن فقط بمعنی شرعی خود آمده و مرادف است با ایمان .\n٤ - قرآن پیروان محمد را ( صلی الله علیه وسلم ) در چند آیه : الذين آمنوا ، ودرچند\nآیه ( مسلمین ) نام مانده وازان برمی آید که معنی اسلام وایمان یکیست و اختلافی نداشته\nاز انجمله است : ـ « ان الذين آمنوا . والذين هادوا والنصارى والصابئين من آمن بالله\nو اليوم الآخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عندربهم ولاخوف عليهم ولاهم يحزنون » سورة بقره\nوآية (ان الذين آمنو والذين هادواوالصابئون والنصارى من آمن بالله واليوم الآخر و عمل\nصالحاً فلاخوف عليهم ولاهم يحزنون » سورة مائده .\n« ان الذين آمنوا والذين هادوا والصابئين و النصارى والمجوس والذين اشركوا ان الله\nيفصل بينهم يوم القيمة . ان الله على كل شئی شهید . » از سورة حج . مدنی .\nو آية وجاهدوا في الله حق جهاده . هو اجتباكم وماجعل عليكم في الدين من حرج . ملة\nابيكم ابراهيم هو سماكم المسلمين من قبل وفى هذا . . . . )\nو آية « يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته ولا تموتن الاوانتم مسلمون . »\n٦ - اسلام در عرف قرآن عبارتست از ( قواعد اصولية ) که تصدیق وایمان آوردن بآن\nواجبست وقواعد مذکور را قرآن کریم کاملاجمع کرده واز پنجة مشهور و معرفست که اسلام\nهمان عقائد و احکامیست که خدایتعالی درقرآن به پیغمبرش وحی کرده وفرموده که بمردم بیانش کند\nچنانکه آیة کریمه بآن اشاره میکند که : « وانزلنا اليك الذكر لتبين للناس مانزل اليهم . . »\nو هريك از اسلام و دین شامل اصول اعتقادی وفروع عملی هر دو گردیده و دین را\nمسلمانها چنین تعریف کرده اند : دین ؛ وضعی است الهی که ذوي العقول را بصلاح حال\nو فلاح مآل سوق میدهد بسببی که دین را اختیار میکنند . تعريف فوق شامل عقائد واعمال\nهردوست (١) و تا امروز مسلمانها دین را باصول و فروع قسمت میکنند . قسمتی معرفت\nکه اصل دین است وقسمتی طاعت که فرع است . و میگویند : عقائد یقینی است و از پنجة\n\n(١) کشاف اصطلاحات الفنون .\n\n٨٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 2055, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم دین اسلام ( ١٧ )\n\nثبوتش هم باید بطریقی باشد که قطعی ویقینی بوده باشد و این طریق قطعی یقینی تنها قرآن است اجمالا وتفصیلا. بلی در احکام عملی ظن و گمان کفایت میکند. شرح مواقف ج ۱ - ص ٣٨ موافقات ج ٤ ص ٣.\n\nو گویند: نسخ در مسائل علم کلام نمیباشد و در مسائل فقه میباشد.\nاختلاف در شیون احکام عملی بین مسلمانها مانند اختلاف امور اعتقادی نیست و خطری ندارد. و آرای مختلفه در احکام را مذاهب میگویند. پیروان هر مذهبی اعتقاد دارند که مذهب خود شان، صوابست و احتمال خطا دارد ومذهب غیر خطاست مگر احتمال صواب داشته بلکه بنظریهٔ بعضی حق در مسائل اجتهادی متعدد میباشد یعنی خدا یتعالی مردم را ببذل جهد مکلف فرموده تا بکوشش و فکر حکم حق و صواب را بیابند و چون پس از فکر و کوشش امری را حق دانستند امر مذکور نسبت بخود شان واقعاً حق بوده عدول از ان روا نیست. اما در امور اعتقادی اختلافی نیست که سبب تفرقه و تکفیر در بین مسلمانها شود. در مسئله های اعتقادی حق یکی است و غیر آن باطل است. نیکوترین فرضها برای شخصیکه اعتقاد باطل دارد عذر آوری است از عقیدهٔ باطل خودش تا از عذاب آن نجات یابد. ( فصول البدائع فى اصول الشرائع ) ج ٧ ص ٤١٧ - ٤٢٤ .\nنفس اعمال بدنی را باعتبار صورت ظاهری ابداً قیمتی نباشد بلکه قیمتش وابسته به نیت وهیئت نفسانیست که مصدر اعمال است. ( رجوع بحجة الله البالغه) ج ۱ ص ٤\nو از آیهٔ كريمه « لن ينال الله لحومها ولادماء ها ولكن يناله التقوا ى منكم . . . » سورهٔ حج .\nو حدیث مشهور ( انما الاعمال ( ۱ ) بالنیات وانما لكل امرئ ما نوی ) نیز برمی آید که ثواب اعمال وابسته به نیت بوده صورت ظاهرش را اعتباری نباشد.\n( شيخ مصطفى عبد الرزاق )\n(۱) حدیث فوق را قسطلانی متواتر میداند ، امام شافعی واحمد میگویند: ثلث علم در ین حدیث داخل می شود واز حدیثهائی است که میتوان مدار اسلامش گفت وازینجهت سر عنوان اکثر کتب حدیث گردیده .\n٨٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2056, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجلة کابل ( ١٨ )\nاقتراحات\n. اقتراح شعری .\nبغرض مشغولیت و طبع آزمائی شعرای هموطن ، غزل ذیل استاد قاري عبدالله خان که\nباستقبال غزل شاعر زبردست و معروف فارس (کلیم همدانی) سروده شده ، بمعرض مسابقه\nگذاشته میشود ، از تمام غزلیاتی که درین زمینه باداره کابل میرسد هر کدام بقضاوت هیئت\nانجمن ادبی حایز نمره اول گردید ، بصاحب آن یکدوره سالانه مجله کابل ويا يك جلد كتاب\nمنتخبات بوستان بطور جایزه تقدیم میشود .\nاصل غزل کلیم همدانی :\nکلیم\nنمك ز گریه و تاثیر از فغان رفته دعا اثر نکند گر بر آسمان رفته\nدهان تنگ تو گاهی بچشم می آید کمر کجا ست که یکباره از میان رفته\nدل شگفته نمانده است در جهان ورهست گلي است چیدنش از یاد باغبان رفته\nچگونه سیل بزنجیر موج بند شود مگوي پند که ما را ز کف عنان رفته\nهمه بقدر ادب بهره می برند ز دوست مزاج فهم بمسند ز آستان رفته\nبهار رفت و گلی در چمن نمی شگفد صبا بسجده آنخاك آستان رفته\n٨٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2057, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم اقتراح شعري ( 19 )\n\nز بسکه پيروی خلق گمراهی آورد برويم براهی که کاروان رفته\nكليم لاف زبان آوري مزن چندين\nكه شمع آخر ازين بزم بي زبان رفته\n\nغزل قاری عبدالله خان که مطرح مسابقه است :\n\nنفس زسینه به تنگ آمده است و جان رفته ز دل مپرس که از دست او عنان رفته\nقرارو صبر و شکیبم برفت و داغ بجاست چو آتشی كه بجا مانده كاروان رفته\nزدو ریش بدل تنگ آنچه رفت مپرس به غنچه بین که چه از موسم خزان رفته\nدگر بروی زمین داد رس نیافت کسی فغان بی اثرم گر بر آسمان رفته\nچه شد که شور درین کاروان نمی بینم مگر زياد جرس ناله و فغان رفته\nدل اسير نگردد چگونه محشر غم قیامتی بسر از یاد دوستان رفته\nکران بچشم نگفتیم هیچگه مژه را زياد تير تو داغ دلم چسان رفته\nسراغ دل نشد از گوشه دگر پیدا مرا بگو شه چشم تو این گمان رفته\nچرا زغم نشود قامتم کمان ( قاری )\nچوتیر از برم آنشوخ شیخ کمان رفته\n\n٨٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2058, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل (۲۰)\n\n« لغز »\n\nلغزیست که از طرف جناب آزاد کابلی شاعر شیرین بیان وطن برای طبع آزمایی محصلین\nمدارس ساخته و بمقصد اشاعه در مجله کابل پرداخته شده. محصلینی که بحل کردن این دو لغز\nموفق شوند با دفتر مجله مخابره خواهند فرمود و بحسب وعده شاعر محترم بطور جایزه يك\nجلد کتاب اخلاقی داده خواهد شد.\nچیست آن کز سه حرف بیرون نیست چون شمارش از دو افزون نیست\nزو چو يك يا دو يا سه برداری دو بماند بجا چو بشماري\nور بخواهی ازین فزون تشریح بشنو تا بگويمت بصريح\nیعنی زان سه گر یکی شد كم با قیش درست بل چهار نه كم\nو را زان سه دو حرف سازی دور ما بقی نیز دو بود ضرور\nطرفه تر آنکه زان سه چون سه بری باز باقی همان دو را نگری\nلغزي لغز گفته است آزاد\nصله خواهم يك آفرین زاستاد\n\nايضاً\n\nمخدوم بزرگوار بنده آن چیست که هم نه است و هم ده\n\n٨٥٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2059, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2060, "text": "ع ، ج ، فاضل محترم قاضی « میر عطا محمد خان » رئیس واعضای محترم مجلس عالی اعیان"}
{"book": "adl0986", "page": 2061, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم انعکاس آئینه ( ۲۱ )\nادبیات\nانعکاس آئینه\nچندی پیشتر مسابقه منظوم در مجله شریفه آئینه عرفان (شماره ۶، ۷، ۸ ) بنظر\nرسید ، ذوق نفیس آقای فاضل هاشم خان ( شایق ) غزل برجسته آقای صفارا که مطلع آن این است\nلاله را هم سینه وقف داغ سوزان بوده است گوئیا چون من اسیر خال جانان بوده است\nدر مطرح مسابقه گذاشته و غزلی چند در آن ردیف جمع و انتشار دادند ، ملاحظه آن\nغزلیات شیرین اسباب انشراح طبع جمعی در انجمن گردیده و بعضاً باستقبال غزل صفا\nشتافتند ، اينك آنچه سروده شده بمعرض مطالعه قارئین محترم گذاشته می آید ، (درین میانه\nآقای عبد الولی خان عاشق غزلی سر کرد ولی قصیده شد درینجا عیناً قصیده عاشق نیز مندرج\nگردید : )\nاز طبع آقای عبدالولی خان\n« عاشق »\nبرادر کهتر شاعر شهیر « مستغنی » صاحب\nچشم مستش آفت دین و دل و جان بوده است کفر ز لفش رهزن گبر و مسلمان بوده است\nطبعم از یاد سر زلفش پریشان بوده است اشکم از عکس لب لعلش بدخشان بوده است\nخضر میداند که لعلش آب حیوان بوده است چون دهانش این سخن برخلق پنهان بوده است\n٨٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2062, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ۲۲ )\n\nچشمة حیوان گرش چون خضر بخشد زندگی دل همان لب تشنه چاه زنخدان بوده است\nریخت دامن دامن ازوی گوهر سیراب اشك چشمة چشم ترم دریای عمان بوده است\nموج اشکم در غمش پهلو بدریا میزند در بر هر قطره این بحر طوفان بوده است\nالحذر ای خلق سر زد اشکم از تنور دل بیم طوفان دگر زین خانه ویران بوده است\nنرگس مستت بدستش داده جام بیخردی یا ز عکس عارضت آئینه حیران بوده است\nشمع خوانم ماه دانم عارضش یا آفتاب در خور این ماه نيك اختر چه عنوان بوده است\nگر بدور چشم مستت باده ارزان شد رو است پیش مستان ساغر می دستگردان بوده است\nچون کنم ای نا مسلمان خال هندوي توام غارت دل آفت دین خصم ایمان بوده است\nدر چمن بستیم عهد ناله ما و عندلیب زانکه گل همرنگ با آن سست پیمان بوده است\nباغبان گر راست پرسی چون نهال قامتش سرو موزونی کجا در طرف بستان بوده است\nتا کرا درد دل پر خون توان گفت ای حنا خون ما پا مال بیداد نکویان بوده است\nبوده هر فردی سر افراز از نشان دیگری عرت دیوانه از چاك گریبان بوده است\nهر نهالی را طراوت از بهار دیگر است آبیار کشت مجنون سنگباران بوده است\nتا سحر پروانه دل میطپد اندر برم امشب اراشك شرر خیزم چراغان بوده است\nنور چشم و تاج سر روح و روان مملکت این زمان بی شبهه شاهنشاه افغان بوده است\nنادر دوران امیر بی نظیر داد گر آنکه از تدبیر او دشمن هراسان بوده است\nملك و دولت گر منور شد ز رایش دور نیست شرق را امروز این خورشید تابان بوده است\nنی دماغ شعر و نی طبع روان نی عزم جزم دل غمین خاطر حزین طبعم پریشان بوده است\nداخل بزم سخن گشتم پس از ترك سخن عذرم ار مقبول یاران سخندان بوده است\nفکر شعر نغز اگر گاهی کند باور مکن آنکه روزان و شبان در فکر جانان بوده است\nعاشق از بهر چه میگرید چه میپرسی زمن گریه او را سبب آن لعل خندان بوده است\n\n٨٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2063, "text": "شماره (نهم) سال دوم انعکاس آئینه ( ۲۳ )\n\nاز طبع آقای م . غبار\n\nتا بسر سودای آن زلف پریشان بوده است صبح صادق در نظر شام غریبان بوده است\nهر بن مو از غم او طرح شیون میکند این دل صد چاك من گوئی نیستان بوده است\nخون دل خوردم بیاد لعل میگون کسی دوستی را دیده باشی دشمن جان بوده است\nاین دل وحشت سرشت از من چه میخواهد دگر عمرها آواره گرد کوی جانان بوده است\nبهر بازی در دل بشکسته ام دیگر میا الحذر ای شوخ من کاین خانه ویران بوده است\nرفته رفته طفل اشکم ریخت سیلاب بلا قطره ما خانه زاد جوش طوفان بوده است\nسرمه سان منظور چشم یار خواهد شد (غبار) گوشه گیریها نصیب خاكساران بوده است\n\nاز طبع آقای حافظ محمداکبرخان فارغ\nکاتب انجمن\n\nدل نه از شوقت همین امر وز نالان بوده است عمر هـا شد بلبل ما ناله سامان بوده است\nنقد دنیا داد و جان هم در سر او میزند دل کی از سودای آنكاکل پشیمان بوده است\nدور ماندم گزز فیض لعل نوشین کسی سد راه من همین چاه زنخدان بوده است\nسبزه خط گر بعمر خضر مینازد رواست آب یاریهای او از آبحیوان بوده است\nآسیا پیوسته میگوید بآواز بلند این همه سرگشته گیها از پی نان بوده است\nاز تماشا نیست غافل یکمژه بر هم زدن اینقدر آئینه بر روی که حیران بوده است\nتا بدل جا کرده رنگارنگ غمهای جهان طبع ما (فارغ) ز نعمت های الوان بوده است\n\n٨٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2064, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ٢٤ )\n\nاز طبع نوروز خان\n\nاز جمالت دیده آئینه حیران بوده است وز لبت خون در دل یاقوت رمان بوده است\nگر بصحرا ور بباغ است ای مه گل پیرهن لاله بیروی تو داغ و گل پریشان بوده است\nبسکه پاس عاجزان دارد بلندی های ناز مور را جا در کف دست سلیمان بوده است\nشانه را صد پاره شد دل تا بتار مو رسید معنی باريك فهمیدن کی آسان بوده است\nشمع از دست زبان خود در آتش سوخته شعله خورا خود نمائی آفت جان بوده است\nگر چه بر فرهاد سخت افتاد کار عشق ليك بهر شیرین جان شیرین دادن آسان بوده است\nهر که بیند خوب میداند چو زلف گلرخان کین غزل از طبع « نوروز » پریشان بوده است\n\nاز طبع آقای عبدالغنی خان\nزینکو گراف\n\nبهر خسرو گرچه شیرین راحت جان بوده است کوهکن را شور بختی ناله عنوان بوده است\nتا که دور از دیده زلف و روی جانان بوده است صبح صادق بر سرم شام غریبان بوده است\nنقد جان شد قیمت يك بوسه در بازار حسن راست پرسی بر خریدار تو ارزان بوده است\nجای مردم نیست در چشمم بغیر از جای تو نيك سنجیدم که صاحب خانه مهمان بوده است\nكام جوئی گر زلیخا را نبودی مطلبی یوسف مصری چرا در قید زندان بوده است\nنیست کاری سختر از عشق بازی در جهان گرچه پیش بوالهوس این کار آسان بوده است\nبی وصال یار آید بر من از هر سو بلا هجر یار آری غم دل آفت جان بوده است\nچند میخندند بر حال ( غنی ) پیر و جوان بد نباشد گر مرید عشق خوبان بوده است\n\n٨٥٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2065, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم \nانعکاس آئینه \n( ٢٥ ) \n\nاز طبع آقای غلام محمدخان \n« نوید » \n\nخون بسا غرجان بلب اشکم بمژگان بوده است\nدر شب هجرت نگر حالم بدین سان بوده است\nبی گل رخسار او سوی گلستان چون روم\nهر رگ گل در نظر خار مغیلان بوده است\nزخم دل را از برای آن نکردم مرهمی\nزانکه ما را یادگار تیغ جا نان بوده است\nمدتی شد خانه بر دوشم چو گیسوی بتان\nروزگارم تیره چون شام غریبان بوده است\nشب که حسن یار در پیش نظر بی پرده بود\nدر شبستان خیال ما چرا غان بوده است\nتنگدستی وا رها نیدم ز چنگ روزگار\nجامۀ عریانی ما بی گریبان بوده است\nنزد ما جنس ریا کاری ندارد قیمتی\nاین ردا باب دکان خود فروشان بوده است\nکسب شهرت گر « نوید » ما نکرد از ابتدا\nمشك هم يك مدتی در نافه پنهان بوده است\n\nاز طبع آقای شائق کابلی \nشاعر وطن\n\nعهد الفت با تو بستن کار آسان بوده است\nليك مشکل بستن چشم حسودان بوده است\nحسن سرکش خویش را هم بی بلا نگذاشته\nعمرها یوسف میان چاه و زندان بوده است\nپیش مستان جام می خوشتر بود از جام جم\nطرفه قیمت این متاع دست گردان بوده است\nگه قبای سرو در بر گه لباس فاخته\nهر کجا دیدیم عشق خانه ویران بوده است\nدر حقیقت از غلامیهای حسن بیوفا\nسرخط آزادی ما خط جانان بوده است\nدر خرابی صحنۀ تمثیل میدان حیات\nسینمای بیخلل سیر گریبان بوده است\n\n٨٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2066, "text": "( ٢٦ ) مجلة كابل شمارة ( نهم ) سال دوم\n\nبی گل رویتو خیزد ناله ازهر موی من آشیان بلبل ما در نیستان بوده است\nپیش دندان تو گوهر ای در دریای ناز با وجود آبداری آب دندان بوده است\nبرده از خود عالمی را حیرت دیدار او پیش رویش فی همین آئینه حیران بوده است\nعارف از مکر بداندیشان بجانی میرسد بعثت آدم همان تلبیس شیطان بوده است\nشائق از بخت سیه منظور اهل بینشم\nسرمه دائم همنشین چشم جانان بوده است\n\nاز طبع آقای غلام جیلانخان اعظمی\n\nاز نسیم روح پرور غنچه خندان بوده است آبروئی سبزه را از اشك نيسان بوده است\nدر چمن گل کرد حرف غنچه از عشق نسیم این سخن پیدا ز شور عندلیبان بوده است\nقیمت شبنم فزون از ساغر گل میشود آتش مل در دل مینا فروزان بوده است\nسرخ رو گردد شفق از پرتو رخسار مهر گرمی بازار گل از روی خوبان بوده است\nعشق دارد عزتی کز یاد مجنون تا هنوز گرد صحرا سرمۀ چشم غزالان بوده است\nرنگ بر رخسار گل میجوشد از ذوق بهار لطف موسم آشناي این گلستان بوده است\nمی طپد در خون سرشك از سوز حسرتهای دل تا لبش ساغر پرست بزم مستان بوده است\nسودۀ مشك تر او را که می نامند خط فتنۀ نو خیز حسن خانه ویران بوده است\nکی بگلشن میکشد خاطر که از جور بتان این دل پرداغ رشک صد گلستان بوده است\nحسن می بالد ز صبح چهره و از رشك زلف شب همه آشفته و حالش پریشان بوده است\nاعظمی از سینه بیرون ساز آه پر شرر\nچون ترا این تحفه مقبول نیستان بوده است\n\n٨٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 2067, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2068, "text": "ع ، ج ، « الله نواز خان » یاور اول\nحضور همایونی"}
{"book": "adl0986", "page": 2069, "text": "( ۲۷ )\nشماره ( نهم ) سال دوم\nاسیران بابل\nاسیران بابل\nترجمه محمد اقبال خان بعد از تصحیح\n\nفرشتگان معروف به هاروت و ماروت که در بلند ترین طبقات آسمان نغمه سرای تقدیس خداوندی بودند گاه به فضای فردوس برین پرواز داشتند و گاه ناله های مبتلایان دوزخ دنیا را شنیده به زهد و تقوی خود ناز میکردند روزی باهم گفتند .\nها روت : ما در قلمرو ستاره ها وسیاره های کائنات سیر وسیاحت کرده ایم اما حالات کره ارض تا هنوز بما راز سربسته و مخفی بوده است .\nما روت : خوب گفتی ولی از سیاحت وسر گردافی این خاکدان چه حاصل خواهد شد بگذار میل از بلندي به پستى چندان كاري خوش آيند نیست .\nها روت : این پستی قرارگاه همان موجود مکرم است که وقتی مسجود ما گشته و بقرار امر الهی ماهمه باو سجده کرده ایم وچون معلم ملكوت ازان سجده سر کشی کرد راندة ابدی شد .\nما روت : بی شک لیکن اخیراً لغزشی از آدم سرزد و بجزای آن از بهشت بر آمده و بدین پرتگاه در افتاد و بعد ها این خاکدان محبس خودش و اولادش مقرر گشت اکنون ما دیده و دانسته چگونه درین خاکدان فرود آئیم مگر نه بینی که نوع انسان به پاداش نا فرمانی خود به سلسله لایتناهی وجود ازلا وابداً مبتلا گشته ایام زندگی خودش را به چه پاس و اضطرابی بسر می برد وچنان بسزا و عقوبت انس گرفته که همچو وحشی مانوس بقفس دلش آزادی میخواهد مرگ برایش مقرر است و حرکات مذبوحی او در دم واپسین تماشا دارد گاه به ثروت فراهم آورده و نقد ذ خیره خود با نگاه پاس و نا امیدی می بیند و گاه به اعزّه و اقارب خود نظر حسرت آمیزی می اندازد ليك اخيراً با يك عالم آمال باطوفان آه و افغان رهسپار وادی عدم میگردد .\nها روت : تو همیشه پهلوي تاريك يك چيز را مى بينى ، آدم مر تکب لغزشی شد ولی دران لغزش رازي مضمر بود ، اگر آن لغزش نکرده بود ماه و آفتاب ستاره و سياره گان\n\n٨٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2070, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجلة کابل ( ٢٨ )\n\nو روی همرفته تمامی متاع گرا نهای کائنات بی کار محض میگشتند و این زمین که تو آنرا\nخاکدان می نامی رشک مینو وغیرت کوثر نمیشد و سرسبز تر از جویبار بهشت به نظر نمیآمد\nمگر نه بینی که انسان از قابلیتهای خداداد خود چه خارقه ها که نشان نمیدهد انسان بال ندارد ليك\nاز بلند پروازی های عقل به آن فضاهای بلند می رسد که مرغ و هم تیز پرواز هم قوة\nپرواز در ان فضا ندارد از آب و آتش از برق وهوا کار ها ئی میگیرد که عالم را در ور طة\nحیرت انداخته تصویر را قوة حرکت و کویائی بخشیده اگر این جسد خاکی دوام حیات\nمیداشت خدا میداند هنوز چه کارهای خارقه از و سرمیزد ، باز هم در اجرای سلسلة فعالیت\nانفرادی هرفرد اگر کار خودش را بسر نرساند جانشینش تکمیل میکند همچنین دور\nارتقا و انقلاب هر روز مناظر عجیب وغریبی نشان میدهد .\nماروت : واقعی از خاکدان دنیا اطلاع حاصل کردن امر مهمی است ولی ترسم در\nسراغ این طلسم خود را نبازیم .\nهاروت : ني طلسم دنیا به ما اثر نمیکند زیرا روحانیت ما در مژه برهم زدنی همه سحر را\nباطل خواهد نمود .\nماروت : بسیار خوب هر قسم که رضای تست .\nهاروت : بگذار که تارکی شب به روشنی سپیده دم بدل گردد آنگاه بطرف زمین\nبپرواز می آئیم .\nشفق دمید هر دو فرشته بدوش اشعة آفتاب سوار کشته مرحله پیمای کرة خاک شدند\nتا بسر زمین بابل رسیدند و در آنجا بصورت انسان در آمده مانند اجنبی ها از صبح تاشام\nهر طرف میگشتند تا عجائبات آن طبقه را ملاحظه نمودند در ینوقت ظلمت شب بروی آفاق\nپهن گردید و این هردو دور از شهر به سایة يك نخلستان قیام پذیر شدند .\nهاروت : در دنیای خاکی چه چیز را بسیار عجب و طرفه دیده ای .\nماروت : هر چیز در طرفگی بردیگري سبقت داشت لیکن بیشتر جاذب نظر همان\nموجود بود که ما در ازل اورا سجده کرده ایم زیرا حقيقة روح اختراعات همین موجود بود\nو چون ملاحظة صنعتی باعث از تعریف صانع آن می شود برای ما هم لازم که از موجد این\n٨٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2071, "text": "( ۲۹ )\n\nاسیران با بل\n\nشماره ( نهم ) سال دوم\n\nایجادات ستائش نما ئیم .\nهاروت : خوب اشاره ات بطرف انسان است .\nماروت : آری بجا نب انسان .\nها روت : بخیا لم مدعای تو کدام شخص معینی است .\nماروت : بلی همان فرد معین که شجر ممنوع را به آدم خورا ند .\nها روت : کدام زن است .\nماروت : بلی همان که دران با زار پر رونق حسن خودرا آرایش داده جلوه گری داشت چنانچه هر رهروی که درانجا میرسید و يك نظر بدان اعجوبه میکرد متحیر گشته پروانه جمال او می شد مگر تو اورا ندیدی ؟\nهاروت : آری دیده ام بی شك عجب صورتی دلکش داشت صانع ازلی درین مشت خاك کمال قدرت خویش را ظاهر ساخته و در خمیر پیکر او پرتوي از نور خویش انداخته .\nما روت : بخیالم که حور است و براي تماشاي این عالم خاکی آمده و میخواهد جائزه از عقل و هوش انسانی بگیرد .\nها روت : نی حور مجاز نیست از بهشت بدرآید مگر کوه قاف نزديك است شاید ازانجا پری آمده باشد .\nما روت : هر کسی هست هست مگر فتنه قیامت است .\nز فرق تا بقدم هر کجا که می نگرم\nکرشمه دا من دل میکشد که جا اینجاست\nساعتی از شب بگذشت هردو از نخلستان برآمده و بیخودانه به عشرت گاه آن عشوه فروش در آمدند آن غزال رعنا هم در خاطر داري و مدا رای آنها دقیقه فرو گذارشت ننمود و جلوه های دلبائی چنان سرکرد که سیل خانه هوش و برق خرمن تقوی گشت و در حالیکه دلهای آن دوراتسخیر نمود بر هوش و حواس آنها هم تسلط یافت بايك ادای عشوه خیز پرسید .\nشما کیستید و درینجا برای چه آمده اید ؟\n\n٨٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2072, "text": "شمارۀ ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ٣٠ )\n\n« ما فرشته ایم وبرای سیر این دنیا آمده ایم .\n« در اینجا چیزی دیدید ؟\n« فقط ترا .\n« بس ؟\n« بلی بس باقی هوس ـ اسم شما چیست ؟\n« زهره .\n« مشغولیت ؟\n« خدمت عوام .\n« اگر اینطور است باید مارا از راز این دنیا آگاه بسازید و بر عجائبات وکمالات آن اطلاع بخشید .\n« در اینجا آنچه بیشتر غرابت داشته جادواست که در چشم زدن قلب ماهیت میکند .\nهاروت و ماروت : به ما یاد داده میتوانید ؟\nبلی لیکن در ینجا بخوبی یاد داده نمیتوانم بیائید از شهر دور به ویرانۀ برویم هر دو فرشته با يك عالم بیهوشی از زهره دنبال کردند و قریباً به فاصلۀ دو میل به نخلستان انبوهی نزديك بجاهی رسیدند .\nزهره گفت در اینجا من علم الارض را به شما تعلیم میدهم لیکن پیش از ین که من برای شما تعليم دهم يك شرط دارد .\nماروت گفت یعنی چه ؟\nهمین قسم که شما سیر زمین را شوق دارید من هم اشتیاق سیر آسمان دارم شما بآسانی به زمین رسیده می توانید ولی من بآسانی پرواز نمی توانم اگر میخواهید از راز های زمین سراغی بشما دهم باید شما نیز مرا از علم آسمان اطلاعی بخشید .\nماروت گفت : ما بکشف راز های آسمانی مجاز نیستیم\nزهره ـ درین صورت من هم نمیتوانم علم زمین را که مرکز کائنات است\n\n٨٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2073, "text": "شماره (نهم) سال دوم\nاسیران بابل\n(۳۱)\n\nبشما تعلیم کنم مردم زمین هر چه داشته باشند تحفه مهمان میکنند مگر اهل آسمان این عادت ندارند و بمهمان بخل میکنند، شما فی الحال با من دم از محبت نزنید ؟\nماروت : ولی ممکن نیست که راز آسمانی به شما آشکار شود .\nزهره گفت پس من نیز بوعده وفا نمیکنم .\nماروت : نی این شرط وفا نیست مادل بتو دادیم .\nزهره گفت باز بگوئید !\nهاروت وماروت در عالم بی خودی علم کائنات علوی را به زهره تعلیم میدهند و زهره آنها را از علم سفلی آگاه نموده گفت که درین چاه سیر کنید . به مجردیکه نگاه کردند هر دو سرنگون در چاه معلق ماندند و زهره بزور علم علوی به آسمان بلند گشت و ستاره شد .\n\n«چمن»\nاز طبع جناب مستوفی\n\nوقت آن آید که از گل باز در گیرد چمن\nچون مجوس آتش پرستی را ز سر گیرد چمن\n\nمیشود این برف و سرمای زمستان برطرف\nاز گل سوری بآتش خشك وتر گیرد چمن\n\nباز چون باد صبا آرد پیام نو بهار\nابر چون چتر سلیمان زیر پر گیرد چمن\n\nدمبدم چون کورهٔ حداد از طغیان رنگ\nشعله برخیزد ز گلشن در شرر گیرد چمن\n\nآتش از رنگ شقائق باز در گیرد بباغ\nبار دیگر زیر دامن ابر تر گیرد چمن\n\nخاکش از بس نکهت از مشک ختن گیرد خراج\nاز گل وسرو وسمن رنگ دگر گیرد چمن\n\nباز نرگس همچو مستان جام می گیرد بکف\nجعفری از رنگ سر تا پا بزر گیرد چمن\n\nچهرهٔ سوری برافروزد چو روی دلستان\nهمچو عاشق سرو ناز خود ببر گیرد چمن\n\nمیفرستد قاصد آب روان در هر طرف\nتا که از حال گل و سنبل خبر گیرد چمن\n\n٨٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2074, "text": "شماره (نهم) سال دوم مجلة كابل ( ٣٢ )\n\nتا رگ گل را کشاید از پی اصلاح خون زا نسب از خار با خود نیشتر گیرد چمن\nگر دلش دامان صحرا می‌کشد یا سیر دشت جدول آب روان را راهبر گیرد چمن\nشاهد گل را ستایم هر نفس ای عندلیب بلبلی چون من بمداحی اگر گیرد چمن\nطبع مستغنی چو لعل یار ازین شیرین غزل\nيك شب مهتاب در شیر و شکر گیرد چمن\n\nاز طبع غلام جیلانی خان\nاعظمی معاون انجمن\n\nزمستان\n\nبا ستقبال تابلوی بهار اثر طبع جناب قاری عبدالله خان منتشرهٔ شمارهٔ (٦ - ٧ - ٨)\nآئینهٔ عرفان.\nای رنگ فسردهٔ زمستان همرنگ دل حزین ما نی\nبا این دل درد مند تا کی این وضع فسرده مینمائی\nپوشید کفن طبیعت از تو\nچون دید همه اذیت از تو\nدانی که چه شد به بلبل زار گل مرد و خراب شد گلستان\nدر ماتم سبزه اشك ریزد از دیده سحاب همچو باران\nتا دید تن چمن کفن پوش\nشد سکته هزار و گشت خاموش\nبی مهری و سرد خوئی از تست مخصوص بحال درد مندان\nعریان و برهنه باغ گشته بی خانه و یار عندلیبان\nاز تست همه مظالم ای دی\nاین سردی و جور گوی تا کی\n\n٨٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2075, "text": "( ٣٣ )\n\nشماره ( نهم ) سال دوم برف\n\nلب بسته فرو زناله انهار يخ بسته زغصه قلب تالاب\nاز چادر برف رخ بپوشید برك كل و سبزه های شاداب\nزنجير زيخ كشيد نادي\nشد قيد تن طبيعت از دی\nكافور طبيعت ترا برف باشد بحجان مثال سردي\nكرم است چو آرزوی مردم زين وضع خنك چرا نگردی\nآتش برخ تو ای زمستان\nسوزی بعتاب مهر تابان\n\nبرف\n\nاز طبع جناب قاری عبدالله خان\n\nبیا که برف کنون نقره فام میبارد هوای روشن او سیم خام میبارد\nبرای تشنه لبی های کشت تیر مهی هوای برف چه خوش جام جام میبارد\nصبا بگوی بدهقان کارگر از ما بیا که برف کنون خوش بکام میبارد\nمگوی برف با طفال سبزه بی مهر است ببین چه گو نه بمیل تمام میبارد\nزمين کابل ما نقره کار تنها نیست که ابر دامنه دار است و عام میبارد\nپی تدارك خشكي جدی تر برفی گرفته پی به پی و صبح و شام میبارد\nقياس نظم جهان میتوان ز برف گرفت که دانه دانه او بانظام میبارد\nبهر طرف نگری برگ نسترن ریزد اگر بروی زمین ورببام میبارد\nگرفته است در و دشت را بشوشة سيم هوای برف نکوئی بنام میبارد\nدگر به ثروت كوهسار ما بیفزايد بدامنش اگر این سیم خام میبارد\nسفید میزند از دور قله های بلند به کوهسار وطن بسکه عام میبارد\nهنوز حرف زمستان مگر سفید نشد که برف باز بطور دوام میبارد\n\n٨٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2076, "text": "( ٣٤ )\n\nشماره ( نهم ) سال دوم\nمجلة کابل\n\nبقلم آقای حفیظ الله خان\nعضو انجمن ادبی\n\n« زمستان »\n\nآسمان نیلگون که شبها از ستارگان سیمین بود در حجاب ابر مستور گردیده ، و آفتابیکه كائنات را زرین مینمود رخ از جهان و جهانیان پوشیده است .\nبادهای سرد بوزیدن آغاز نهاده ، ودانه های برف مانند پرهای مرغانیکه تیر صیاد جفا بنیاد از بدن ایشان جدا میکند آهسته آهسته بر زمین میآید .\nسبزه ها در ته برف مستور گردیده شاخساریکه از اوراق سبز ولرزان عریان گشته بود مناظر قشنگ تري بخود داده و از برف شوشه هاي شكوفه بسته است .\nاین منظره در ديده من مانند نوبهار جلوه کرده اثر لذیذ وفرح انگیزی می بخشد گمان میکنم همان بهار است .\nبلي اين منظره با مناظر بهار شباهت تامی دارد اما طیور خوش الحان بنواهای خوش آیند خود خاتمه داده بگوشه لانه های خاشا کی خردکه بالعاب منقار كوچك و نازك معماري نموده اند خزيده و از ترانه سازی دست کشیده اند چهچهه بلبل از فراز شاخه گل بلند نیست ، ناله هاي گنجشکان در مقابل نواهای قشنگ و روح افزای بلبلکان از زیر پوششهای سقف مارا بخود مشغول میسازد .\nيك ماه قبل بیاد ايام بهار بباغ رفتم ، دیدم از بهار طراوت بار اثری پدیدار نیست ، گلهای قشنگ پژمرده و اوراق اشجار برنگهای زرد و سرخ در پای گلستان و درختان افتاده منظره میناکار ونظر فريبي تشکیل داده است ، وقطعات زمردکار چمن از تاثیر مهرگان طلا کار گشته ، و از نهرهای یخ بسته بدور آنها جدولهاي سيم كشيده اند .\nاما امروز تمام كائنات خود را در لحاف کافوری پیچیده بجز چهرۀ نقره فام برف دیگر منظره که عواطف و احساسات ما را بجوش آرد نیست . اگر آفتاب از زیر ابر اندکی رو بنماید . باخنده های برف از شاخسار افتاده ، اشجار بان عریان وهيكل باردی جلوه گر انظار میشود .\nپس ما میمانیم و این اشجار بی برگ و بار و زمستان و طي وناله هاي مرغان خانگي .\n\n٨٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2077, "text": "شماره (نهم) سال دوم\nمهتاب تیرپل\n(٢٥)\n\nاز هات نگارش آقای حبیب الله خان طرزی\n\n« مهتاب تیرپل »\n\nهوای لطیف مر مر کنان از روی دریای قشنگ نقره فام برخاسته شب را سرد میسازد ولی نه سردی که بدن را بلرزه درآورد بلکه طراوت آن فرحت خوشگواری بجان میرساند . ابرهای پاره پاره که به پارچه های بلور بیجلا مشابهت میرساند از پیشروی این جسم نورانی جوق جوق گذشته و مثل فانوس های برق بتماس قمر روشن و دوباره تاریک می شوند ولکه های آن بر وادی قشنگ ، گهی برآب و گهی برجاده واشجار خزان رسیده و گاهی برین تماشا بین بیچاره می افتد . من که بگوشۀ سنگلاخی خزیده بر روی کائنات نگاه میکنم و گاهی از فراق دلدار آهی میکشم ، از مهتاب دوهفته و ابرهای پاره پاره و چشمک زدن ستاره ، حظ فوق العاده بر می دارم .\nصدای ریختن آب ازیک حصه دور وادی آهسته آهسته میرسد و از عبور رمه و چوپان سنگریزه های کنار دریا بطور مخصوص بآواز میدرآید . رمه ها درسایه وادی پنهان میشود وصداي خفيف نی از عقب آنها در فضا می پیچد .\nسکوت شب ، نور سفید مه ، عالم خاموشی ، منظره دلکش دریا در دره ، و نواي روح افزای نی مرا باندازه مسحور ومجذوب ساخت که طاقت نفس کشیدن نداشتم ، تا آنکه ازخود بیخود گردیدم !\nنمیدانم چقدر وقت من بیجان بودم و قمر برمن مینگریست ؟ و آرای سخن زدن نداشتم و کائنات با من حرف میزد ؟ تاآنکه آوازچوپان دیگری مرا ازعالم بیخبری چتکه داده برخیزانید!\nآواز نی خاموش وتصویر وادی قشنگ تر شده است . مهتاب برنیمۀ آسمان ایستاده بانظر نور افشان بروادی مینگرد . رباط کهنه در روشنی آن بيك كنار خميده نیم منور و نیم مظلم معلوم می شود . پل باسایه خودش برآب سیمین خمیده مانند عفریتیست که پری را درآغوش کشیده باشد . دریا دروادی پیچ و تاب خورد در ابدیت میرود واز نورقمر وسایه جبال جدول خاتم کاری شده ایجاد میکند !\n\n۸۷۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2078, "text": "( ٢٦ )\nمجلة کابل\nشماره ( نهم ) سال دوم\n\nاین منظره قشنگ مرا اجازه نداد که خود را ازین تماشا محروم ساخته و باطاق سیاه برگردم\nو خود بخود بهمان طرفیکه صدای نی ازان می آمد حرکت نمودم . بعد از انکه چند دقیقه در بین\nوادی حرکت نمودم روشنی سرخ رنگی در پیش چشم خود دیدم چون خوب متوجه شدم\nدیدم دو نفر چوپانیست که آتش برافوخته و در کنار آن نشسته اند . بدست یکی نی و ديگري آتش را\nمیکاود . چون دیدم بنای نی زدن را دارد به پناه بته نشستم .\nآوازی دوباره بلند شد و رفیق دیگرش بچهار بیتی خواندن نیز شروع کرد ، در خاموشی\nشب نوطه های غم آلود نی و آواز آهسته و محزون مالدار یگان یگان بطرف بدر بالا میرفت\nو موها را بر بدن من راست کرده روحم را بعالم دیگر می برد و باز بعالم وجود میآورد !\nدر حقیقت که انسان نظر کند حظ حیات در چنین لحظه هاست . انسان سالها زحمت\nمیکشد بمشقت بسر می برد ، رنج و تعب می بیند ، تلخی روزگار را در هر ثانیه میچشد ولی\nلحظه میرسد که همه آن مصائب و آلام را فراموش میکند ! این لحظه از همان لحظه ها بود\nکه تمام آلام ، تکدرات و تکالیف این حیات شاقه را از نظرم محو کرده ، وجد و سرور\nحیات تازه بمن میبخشید ! ای بدر توجه اثر مغناطیسی داری که زنگ دل را میبری و با ذرات\nنور که از تو جدا میشود ، غم و الم را از لوح قلب دور میکنی ! در مظلم ترین ساعات شب\nاگر چشم بیماری از کدام روزن برتو بیفتد ، او را تسلی و امیدواری میدهی و اگر عاشقی\nدر بادیه عشق راه گم کند ، رهنمائی می نمائی ! جواب عشاقیرا که در زیر پرتو تو گرم معاشقه\nومغازله هستند ، با تبسمهای شیرین میدهی و عاشق شوریده حال هجران رسیده را بنور جمال\nخویش دلجوئی میکنی ! چه خبرهاست که از عشاق به عشاق نرسانیده و چه آه و فغانهاست\nکه گوش نداده ای ! چه جنایت هاست که در خاموشی شب در پیش چشم تو واقع نگردیده\nو چه اسرارهاست که بروشنی خود انکشاف نکرده ای ! آیا این نگریستن تو بمن از روی\nاحساس است یا بی احساسی ؟ اگر از روی احساس است چرا از درد دل من مکدر نمیشوی ؟\nبا من صحبت نمیکنی و ازان يار جانی که من نمی بینم ولی تو می بینی حرف نمیزنی ؟ آیا استغنا\nمیکنی یا توهم مثل من بی مجالی ؟\n\n۸۷۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2079, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم\nمهتاب تیر پل\n( ۳۷ )\n\nآه محبوب رعنا ! خدا کند که توهم در ینوقت بطرف ماهی که من می بینم ، به بینی ؟ ای ماه !\nتو که اثرات فوق العاده بروجود ها داشته و خاطرات گذشته را بیاد میدهی ، اي کاش یکی\nاز خاطراتیکه بیاد معشوقۀ من میدهی ، من باشم ؟ تو از کابل خوبتر معلوم میشوی ! گهی\nبر آسمانی می ایستی و گاه شیر دروازه را منور میگردانی ! از هر در و دیوار سر میکشی !\nهنوز تیرماه هست و خنك نشده که از تو بیزار شده زیر صندلیها بخزند ! ترا که ضروری بیند ،\nای کاش صداي روحنواز ئی را که من میشنوم ، نیز می شنید ؟ اگر بشنود کم از کم\nچهار بیتی های ( کوهستانی ) که شنیده و ازان ها محظوظ میشوم ، بگوش او خواهم رسانید : -\nفغان و ناله ها دارم گل من ازین بخت سیه دارم گل من\nخدا قسمت کند رویت به بینم که امید از خدا دارم گل من\nبچهره زردم از داغ جدائی بدل صد داغ دارم از جدائی\nچو مجنون سر بر هنه پا بر هنه بیابان گردم از داغ جدائی\nترا از دور می بینم چه فائده به پهلویت نمی خوابم چه فائده\nدرخت حسن تو گل بار دارد ازین گلها نمی چینم چه فائده\nسمند سر بلند بلغار بلغار لجامـت نقره و تنگت طلا کار\nسحر گاهی مرا با یار رسانی توجو بشکن که من بوسم لب یار\nاین چهار بیتی ها نمونۀ اشعار و احسا سات ملی است من کوشش دارم که بعضی\nازانها را بقسم نمونه بعد ازین تقدیم نمایم .\n\n۸۷۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2080, "text": "( ۳۸ )\nمجله کابل\nشماره ( نهم ) سال دوم\n\nاز طبع فاضل ومتصوف مرحوم مولانا عاصی کابلی\nمتوفی در حدود ۳۰ سال قبل\n\nمنتخبات نفیسه\n« علاقه بندی »\n\nیا رب بکه شد علاقه بندم\nکز جان و جهان علاقه کندم\n\nتا از لب جانفزاش دورم\nاز آب خضر رسد گرندم\n\nدیگر نکنم هوای طوبی\nدلداده آلقد بلندم\n\nاز جان رمقی بمن نمانده\nتکلیف دوا حکیم چندم\n\nمغز سرم این هزار پا خورد\nواعظ چه دهی هنوز پندم\n\nدر دیده جان بجای سرمه\nجز خاك درش نمی پسندم\n\nگردن چه کشم زچنبر عشق\nمن صید حقیر این کمندم\n\nتا از دل و دیده محو او یم\nنقشی زرخش درین دو کندم\n\nهر لحظه از ان همي طپم من\nكو آتش تیز و من سپندم\n\nاز جان خودم علاقه کنده\nتا گشته بدو علاقه بندم\n\nدارم ز لبش امید لطفی\nمن گرچه حقیر و مستمندم\n\nقانع شده ام از و بدشنام\nبالطف اگر نه ارجمندم\n\nبر دستم اگر پی نثارش\nمهر آید و مه نمی پسندم\n\nاز دست شد اختیار اگر نه\nخود را بیلا نمی فگندم\n\nباید نکند کسم ملامت\nگرناله کنم که دردمندم\n\nهر گه گذرد سواره ای باد\nگردی بده از سم سمندم\n\nمثلش چونه در زمانه باشد\nکوبا که جزاو علاقه بندم\n\nبا عشق چه چاره آید ازمن\nدر پنجه گرگ گوسفندم\n\nدرکویش اگر بخاره و خار\nپهلونهم آن بود پرندم\n\nبینم برخش از ان که کرده\nاز سحر دو چشم چشم بندم\n\nخندیدنم آیت خوشی نیست\nهست از غم هجر زهر خندم\n\n۸۷۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2081, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم علاقه بندی (٣٩)\n\nتا با تو مرا علاقه بند است جان از دل و دین علاقه کند است\nدارد ز تو دفع چشم زخمی بر آتش رویت ار سپند است\nدامی چه نهی ز طرة خویش دل صید تو بی خم کمند است\nخاك درت ایصنم تبارك از افسر شا هیم پسند است\nسر چون برهت فدا نسازم کاین شیوه زعشق نا پسند است\nپندت بدلم رهی ندارد واعظ بگذر چه جای پنداست\nمی نازد اگر بلطف طوبی خجلتکش ازان قد بلند است\nای شهره تو در علاقه بندی جان را بتو هم علاقه بند است\nچون جان بهوای تست چندی فارغ زخیال چون و چند است\nجان را بده ای طبیب دلها از لطف دوا که درد مند است\nدیده است که آن رخ نکو دید دل را ببلا اگر فکند است\nخواهان بلا شدیم و آفت باعشق مگو که چشم بند است\n\nای باتو مرا علاقه بندی از من زچه رو علاقه كندي\nافتاده خوشست علاقه كندن با آنکه تو خود علاقه بندي\nآخر بهواي قامتت یافت آوازة عشق من بلندي\nگر من زغمت چو ابر گرییم چون گل توچرا بآن نخندی\nدر دشت جنون بسان مجنون دارم زغمت سر نژندي\nگوبا که شود علاقه بندد ای دل گر ازو علاقه كندي\nدر فکر خلاص ازان نباشی تا آنکه اسیر این كمندي\nکامم ز تو تلخ گشته چون زهر ای برده دلم بنوش خندی\nشكرانة خواجگی رهی را این سان ز نظر نمی فگندی\nاز پند تو می فزایدم درد واعظ تو چه در بنای پندی\nمپسند بذلتم ازین سان ای آنكه تراست ار جمندي\n\n٨٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2082, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٠ )\n\nاز درد منت خبر چه باشد چون خود تو بآن نه درد مندی\nعاصی بسرت نمی نهد پا افتاده چو خاك تا بخندی\nای تلخ ز لعل نوش خندت کامم شده با لب چو قندت\nآهم بشب از فلك بلند است در آرزوی قد بلندت\nاز من نکنی علاقه هم نیز گر شد بکسی علاقه بندت\nای دل چه بد و علاقه بندی کز سنگدلی علاقه کندت\nبا آنکه زمن علاقه کندی از جان شده ام علاقه بندت\nجان را نبود هوای طوبی دل برده زمن قد بلندت\nگر بر تو رسیده چشم زخمی پیش آی که جان کنم سپندت\nرویم بمژه رهت ولی کی افتد زمن این عمل پسندت\nگوشم ز سرود عشق واعظ پر شد که نماند جای پندت\nای آنکه دلم به بند کس نیست تا آنکه فتاده ام به بندت\nنازکتی از سمن نخواهم کز برگ گلی رسد گزندت\nشد طاقت و صبر طاق ما را جفتیم به فراق تا به چندت\nای جای ترا به شور بازار از عشوه مرا به شور بازار\nتا شد عملت علاقه بندی از من نکنی علاقه زنهار\nتا با تو شده علاقه بندش جان کنده زمن علاقه ناچار\nمی داشتی التفات باری گر پیش خودم نمی دهی بار\nاز خواجگیت مباش منکر جان کرده به بندگیت اقرار\nاندر نظرت اگر چه خوارم گل عار ندارد آخر از خار\nکس از دهنت نشان نیابد آئی مگر از کرم بگفتار\nدر ظلمت خط آن لب لعل آبیست حیات بخش هر زار\nآخر زچه روت زلف بر روست بیرون شده از بهشت اگر مار\n\n٨٧٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2083, "text": "شماره (نهم) سال دوم\nعلاقه بندی\n(٤١)\n\nيك جا نشود فرشته با دیو نی جمع شوند روشن و تار\nبا هم نبوند خود شب و روز دارد نه ثبات دود با نار\nابر سیه آفتاب پوشید یا یافته زاغ ره به گل زار\nفرخار و چکل عیان زرویت در موت نهفته چین و تا تار\nامسال بجان رسید کارم اي آنکه ربودیم دل از پار\nتسخیر تو نیز میتوان کرد گر رام شود پری با شعار\nچون چشم مفتنت نباشد در دور زحل سیاه مکار\nبر در دهیم اگر غلامی از منصب شاهم بود عار\nناید بتی از دیار خلج مانند تو با رخ چو گلنار\nماه چکلی بجهره لیکن روشن نشد از توام شب تار\nدارم بخیال چشم مستت از باده خون دو جام سرشار\nفرخاری و خلجی توئی تا کابل بتو خلج است و فرخار\nیغمائی اگر نه به یغما دلها بری از چه روي پری وار\nره برده مگر بعطر آن مو زین سان که صبا شده است عطار\nاز جور تو ام علاقه بندا بگسست علاقه جان افکار\nرفتم تو و کابل ای پریرو گشتم ز محبت تو بیزار\nیادت نکنم دگر چو عاصی از بسکه رمیدم از تو آزار\n\n۸۷۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2084, "text": "شماره (نهم) سال دوم\nمجله کابل\n(٤٢)\n\nقطعه عربی «لصفی الحلی» را که شاعر\nشیوا بیان آقای آزاد کابلی در نظم فارسی\nيك بيت و دو بیت ترجمه کرده اند:\n\nلصفی الحلی\n\nقتل ان العقيق قد يبطل السحر\nبتختیمه لسر حقيق\nواري مقليتك تنفث سحرا\nوعلى فيك خاتم من عقيق\n\nترجمه آقای آزاد در يك بيت :\n\nقضا ازان بدهانت عقیق لب بنهاد\nکه سحر چشم تو در حسن کارگر نشود\n\nایضاً در دو بیت\n\nدر خواص عقیق میگویند\nکائر سحر را کند زایل\nجادوی چشم شوخ تو زچه رو\nاز عقیق لبت نشد باطل\n\n٨٧٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2085, "text": "شماره (نهم) سال دوم\nاهمیت دارالفنون\n(٤٣)\nاجتماعیات\nاهمیت دارالفنون\nدر وطن\nبقلم آقای غلام جیلانی خان (اعظمی)\nمعاون انجمن ادبی\nیکی از چاره های اساسی و معالجات صحیح برای درد بیعلمی ورفع بدبختی های متراکمه مملکت وجود دارالفنون است ! دار الفنون آن احتیاج مهم وبزرگ عرفانی ماست که سالها افکار بزرگ وآمال صحیح اشخاص اصلاح طلب متوجه بآن بوده و وجودش را آرزو میداشتند تا اینکه باین آرزوی بزرگ امروز در اثر توجهات وطن پرورانه و افکار حکیمانه شهریار وقاید مدبر افغانیان اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی نایل شده وخوش بختانه این موسسه عالی در کشور ما معرض وجود نمود.\nدارالفنون ها نه تنها طرف آرزو و احتیاج ما میباشد بلکه دنیای امروزه انسانیت هم از وجود آن بی نیاز شده نتوانسته است ؛ چه دار الفنون ها در دنیا همواره موقعیت بلندی داشته ومیتوانند برای تامین سعادت و افتخارات يك ملت ومملکتی رجال و اشخاص لایقی بوجود آورده ومصدر افادات مهمی واقع شوند .\nدار الفنون ها ما در و مربی داناء و مستعدی هستند که برای کشور خود\n۸۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2086, "text": "شماره (نهم) سال دوم مجله کابل (٤٤)\n\nفرزندان قابل و مقتدری تربیه و پرورش کرده وعموم يك ملت را از نتایج علم و عملیات آنها\nمستفید میگردانند.\nامورات مهمه امروزه جهان از نتیجه افکار ودر تحت اداره اشخاصی هست که غالباً آنها\nدر آغوش دارالفنون ها تربیه شده اند .\nاستعداد قدرتی و سعی و مجهودات شخصی البته در يك جماعه اشخاص معدودی را مثل\nبهزاد هراتی یا بوعلی سینای بلخی صاحب فضل و مالك امتیاز میگرداند ولی در صورتیکه از علم\nوفضل آنها دیگران استفاده نکرده و منحصر بخود شان بوده باشد بدیهیست بطور کافی مردم\nازانها مستفید نشده وفیض شان تسلسلی نمیتواند ! بالعكس اگر در مملکتی دارالفنون موجود\nاز ینگونه فضلا پذیرائی و بتعلیم وتربیه یکعده اولاد مملکت اشغال کرده می شوند گویا آنمملك\nوملت درقلمرو خود چندین فضلا وعلمای بزرگی را دارا شده و هر کدام مثل آن ماهرین\nبزرگ مصدر فیوضات عمده خواهند گردید . بدیگر عبارت : دارالفنون ها ناقل فضایل وکمالات\nعالیه انسانهاست که یکطرف این فضایل را ازطبقه اولی بطبقه مابعد میرساند دیگر سو بتوسعه\nاین فضایل خدمت کرده فیضش را جهان شمول و بتکثیر ارباب کمال\nمی پردازد .\nهرگاه وجود دارالفنونها در عالم نمیبود باید پس از مرگ ادیسن معروف امروز\nالكتريك بواقعی یتیم شده و چراغ بشريت بكلي خاموش میگردید .\nهرگاه ما بترقيات فعلي ممالك متمدنه امروزه تدقیق کنیم می بینیم در يك مملکت پرنفوس\nويك ملت مشهور مثل برطانیای بزرگ یا جرمنی وفرانسه فقط يك عده دو هزار نفری\nیا کمتری از تربیه شدگان دارالفنونها هستند که زمام تمام امورات مهمه مدنی واجتماعی مملکت\nخود را در دست گرفته و چرخهای ساکت و بی اراده دیگرطبقات را بگردش میآورند .\nاین عده ها درآغوش دارالفنون ها تخصص وبصیرت کامله در امور حاصل کرده وفکر\nو اعمال آنها مستقیما مملکت شانرا مستفید وملت شانرا آسوده و نیکنام میگرداند .\nیکی از اسرار مهمه ترقيات مغرب زمین امروز همین موضوع است یعنی ملل مذکوره\n\n۸۷۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2087, "text": "شماره ( نهم ) سال اهمیت دارالفنون ( ٤٥ )\n\nبرای اداره امورات مهمه خود شان قبلا در دارالفنونها رجال کار پرورش میدهند و در نتیجه این تربیه شدگان با مهارت و تخصص کامله در راس کارها قرار گرفته امور راجعه بزندگانی يك ملتی را فدای راه تجربه خود نمی سازند بلکه آنچیز یرا که باید در موقع ابراز عمل امتحان بدهند آنها را قبلا در دارالفنون مشق و تجربه کرده و از عهده بدرستی بر آمده میتوانند .\nگرچه وجود همه گونه مکاتب و مدارس برای يك مملکتی نافع است اما وجود دارالفنون را نمیتوان با هيچيك مکتبی مقایسه نمود چه فارغ التحصیلان دیگر مدارس فقط در نتیجه برای خود استفاده کرده و از عهده تکالیف شخصی برآمده خواهند توانست ولی محصلین دار الفنون ها خادمین حقیقی عموم بوده ملت و مملکت را از نتایج تحصیلات خود شان مستفید میگر دانند .\nحوائج ضروریه و کارهای عمده ممالك جهان را هر چند خیلی سرمایه دار هم بوده باشند افراد بیگانه تکمیل و تهیه کرده نمیتواند چه سر رشته انتظام يك خانه بطوریکه از علاقه مندي و دلسوزی اهل آن صورت میگیرد و درینمورد از ملازمین آنخانه کمتر توقع میرود . اموريك كشور هم بکفایت و تخصص اولاد خود آن خوبتر سامان پذیر خواهد شد .\nکشور مداران جاپان هر چند در آغاز اصلاحات داخلیۀ خویش سعی کرده و پول خطيری بمصارف و معاشات متخصص اجنبی میرسانیدند باز هم تا موقع تاسیس دارالفنون داخلی و تکمیل لیاقت خود اولاد جاپانی نمیتوانستند در راه مقصد گامهای سریعی بردارند ولی امروز در نتیجه پیدایش و بوجود آمدن یکعده اشخاص متخصص و مجرب از خاك خود جاپان دیگر درك و استفاده از صنایع و کمالات مغربی در آنملك مشکلاتی ندارد .\nاکنون از مدتی باینطرف موضوع تاسیس دارالفنون در وطن بوسيله بعضی اشاعات جراید داخلیه گوشزد عامه شده و هموطنان عزیز ملتفت گردیدند که دارالفنون نام مؤسسة تازه از طرف تاجدار ترقیخواه شان در مرکز تهیه دیده شده و عمارت واملاك دارالامان\n\n٨٨٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2088, "text": "شماره (نهم) سال دوم\nمجله کابل\n(٤٦)\n\nکه يك سرمایه هنگفت دولت است از طرف ذات شاهانه برای این موسسه اعطا گردید؛ ولی ممکن است بعضی طبقات ملی نظر بعدم سابقه اهمیت این موسسه بزرگ را که یکی از نعمهای غیر مترقبه و از برجسته ترین لطف و مراحم پاد شاه وطن پرور ما اعلیحضرت نادر شاه غازیست خوبتر فکر نکرده باشند! لہذا شرح و توضیح اینگونه خدمات بزرگ دوستداران نامی وطن وبالمقابل اظهار قدر شناسی و شکریه وظیفه حساسین آنمملکت است درینموقع ما هم از ابراز و ظیفه خود داری نتوانسته بنوشتن اینمراتب خود را موظف دانستیم! چه ما امروز برای وارسی و اداره امورات عمده وطن عزیز از قبیل : طب و داکتری ، اقتصادیات ، شیمی انجنيری ها ، حقوق و سیاست ، تشکیلات مالیه و امور اداری ، صنایع مستظرفه ، فلاحت وزراعت ، و دیگر چیزها اشخاص لایق ومتخصص بکار داریم و نمیشود ، ما این همه اشخاص را که بتمام حوائج مملکتی ما وارسی کرده بتوانند از خارج استخدام کنیم پس قائد شریف و پاد شاه مدبر مانسبت بدرد های متعدد و احتیاجات مختلف وطن دلسوزی ورأفت کرده مملکت را بتاسیس این دارالفنون مرهون ابدي فرمودند و نخستین شعبه طبی آنرا که حروف به ( فاکولته طبی ) است رسماً افتتاح و يك عده طلبه چندیست دران شامل شده اند که ما محض چشم روشنی دوستان فوتوی این طلبه جوان را درین نمره بنظر آنها میرسانیم .\nوضمناً از مراحم بیگرانه و رأفت پدرانه اعلیحضرت تا جدار غمخوار حقیقی وطن عرض شکریه وامتنان نموده میگوئیم : اعلیحضرتا ! کارنامه های درخشان وخدمات بزرگ و برجسته شما هر کدام در قلب وروح حساسین این ملت قیمت و مقام مخصوص داشته و ابداً از صحایف تاریخ محو نمیشود و لی این موسسه بزرگ که از نقطه تامین سعادت آتیه وطن و بوجود آمدن یکعده اولاد لایق و قابل کا ر برای افغا نستان در نظر اشخاص اصلاح پرست موقعت و علاقه ديگری ايجاد ميکند ؛ مقام مهمتر دیگری دارد !\nلهذا محبوبیت اعلیحضرت همایونی را در قلوب ما اینمطلب بیشتر کرده و بی اندازه بمسروریت و دعا گوئی ما افزوده است . واقعاً از زمامداران نامی و دوستان حقیقی اینگونه آثار بزرگ بیادگار می ماند چه ملت و مملکت ما امروز بقصور رفیعه وشهرهای زیبا و غیره لوازم راحتی\n۸۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2089, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2090, "text": "از موسسات مهمه عصر همایون نادرشاهی\nفاکولته طبی یکی از شعبات دار الفنون وطن که فعلاً رسماً افتتاح یافته و این محصلین جوان دران شامل\nومصروف تحصیل میباشند ."}
{"book": "adl0986", "page": 2091, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم اهمیت دارالفنون ( ٤٧ )\n\nاینقدر احتیاج ندارد که فعلا بوجود یکعده خادمین لایق و بصیر از اولاد مملکت خود محتاج\nاند ! بناهای عالی و قصور مجلل را رجال لایق يك ملت طبعاً بوجود می آورد و تمدن عصر از\nپیدایش آن نا گزیر است ولی در يك ملت پس مانده اگر اقدامی بتربیه و بوجود آوردن\nرجال لایق نشود بسی آثار قیمتی و زیبا با خاك نیستی هم آغوش خواهد گردید .\nاعلیحضرت ! ثمر خدمات ذیقیمت گذشته و حالیه شما اگر اهالی موجوده وطن را\nمحظوظ و مستفید ساخته است این اقدام قابل قدر و خدمت بزرگ شما طبقات آتیه و اولاد\nآینده را خوش بخت میگرداند ؛ چه بتجربه پیوسته که تاسیس دارالفنون در يك مملکتی بنای\nمتین و سنگ اولین تاداب تمدن و ترقی آنمملکت برده و به ثمر رسیدن اولاد نخستین این\nمؤسسات بزرگ چراغ هدایت طبقات ما بعد واقع شده است .\nپس این موسسه عالیه که از محصولات بزرگ عصر زمامداری شاهانه بشمار میرود امید\nاست در آتیه بطوریکه متمنی است مصدر فیوضات برای این خاك واقع شود .\n\n۸۸۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2092, "text": "شماره (نهم) سال دوم\nمجله کابل\n(٤٨)\n\nمشاهير\nمشاهير افغانستان\n(بقلم سرورخان جويا)\n\nجهان گذشته واقعاً اسرار آلوده است فقط نظر دقیق و فکر عمیق میخواهد تا از مشاهده يك صحنه عتیق بچندین رمزهای مکتوم و مطالب مجهول آشنا گردد، عیناً همین حالت را دارد وقتی خواننده کنجکاوی اوراق پوسیده تاریخی وصفحات پارینه بدست آورد، و با دیده بصیرت در آنها نگریست هر آئینه به قضایا و خبایای حیرت آوری دانا و بینا خواهد گردید:\nبسی اموات و خفته گانی هستند که بر زنده ها و بیداران منجمد برتری دارند هکذا ویرانه هائی که بر آبادانی ها رحجانیتی ثابت مینمایند، بعضاً استخوانهای پوسیده بزبان حال از مجد و عظمت اجساد بزرگواران و دانشمندانی می سرایند و برخی سفال شکسته ها از آثار هنروران قدیم رنگ و رونق از جواهرات می ربایند؛ هستند حصارهای مخروبه که عمرانات مدنی اعصار ماضی را بیاد می آرند و بسی وادی های بی صدا و متروکی که از اجتماعات پر غوغای دیروزی حکایاتی دارند.\nآری همین شواهد ساکت و خاموش اند که بما میگویند در عصرهای گذشته مردمان ما بمدنیت و افتخاری میزیسته و در بین خود ها دانشمندان وهنوررانی داشته اند که امروزه هم تاریخ آنها باعث تحیر و تفکر اقوام حیه دنیا و شکست و ریخت آثارشان اسباب زینت موزه های باشکوه عالم است.\nاز عظمت مقام ناموران گذشته است که بمردمان حالیه ذوق تفحص و قدر دانی\n\n٨٨٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2093, "text": "( ٤٩ )\nمشاهیر افغا نستان\nشمارة ( نهم ) سال دوم\nپیدا شده و برای احزاب مختلف وسایل سرگرمی فراهم گردیده .\nدسته بنام مؤرخین وجمعی باسم عتیقه شناس ها زنده ساختن اسم ورسم آنها را فریضهٔ\nاجتماعی خود و موجب بیدا ريهاي نسل آتیه می گما رند وگروهی محض بمنسو بيت قومی\nایشان سرشار بادهٔ غرور ومست افتخارند ، درین میانه تنها مائیم که بغفلت وکهالت ها ئی\nگرائیده واقلابیاد افغانستان قدیم وعزیز از دوره های باتجمل و پرحشمت او ازکار نامه هاي\nمردان نامور وبا حذاقت او سخنی نگفته ونه سرائیده ایم :\nیاد ایامی که ماهم روز گاری داشتیم !\nما ها که تا کنون با بسیار ادعای بزرگ نتوانسته ایم اندکی از مراتب عالیه گذشتگان خودرا\nاحراز کنیم اینهم شایسته نخواهد بود آنها را ترك كفته واقلا بنام قدر دانی ازان ثروتهای\nنهانی یا بعبارة دیگر از پیش آهنگیانی که استحقاق آنها را اذهان عمومی فراموش کرده اند\nبعلاقه مندان حالیه و آینده یاد دهانی نکنیم .\nمتاسفانه اگرچه از دوره های پیشتر مأخذ تاريخي واضحتری بدست نیست که از حالات\nمشاهیر قرون قدیمۀ این سرزمین بحث رانده شود ولی این فقدان تاریخی قدیم باعث آن نیست\nکه از روشن ساختن نامهاي بزرگان ما بعد دریغ ورزیده شود . هرگاه کسی از دور هوس\nگار تجسس بوده و یا از نزدیکان ما دل و دماغ تحمل رنج ومحن و سر پاسداری از ناموران\nوطن داشته باشند دلایل و وسایل بی شماری خواهد بود که انهارا در گوشه و کنار این\nسر زمین بیافتن ذخایر قیمتداري رهنمونی کند .\nافغانستان اگر مزایای آریائی و باختری قدیم قبل الاسلام و محاسن دوره های\nغزنوی وغوری بعد الاسلام و ترقیات دوره های ابدالیان را در دو قرن پیشتر باخته\nویا مضافات وملحقاتش را فعلا از دست داده معهذا بهر سوئی از جنبهٔ اعتبارات تاريخي\nهزاران نمونه های آثار گران بهای مدنی و نشانه های خوابگاه یامقدم مردان ناموری دارد\nکه بیننده هنگام مقایسه بانقاط دیگر آن متحیر می ماند .\nالحاصل سرتاسر آب وخاك این کشور با دفینه های پر بها ئی مخمر است که اگرما منسوبین\n٨٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2094, "text": "( ٥٠ )\nمجلة کابل\nشماره ( نهم ) سال دوم\n\nهر نقطه را جداگانه از قبیل علما ، حکما ، روحانیون ، مصنفین ، مولفین ، رسام ها ، نقاش ها ، خطاط ها ، معمارها وغیره در حدود و مناطق مسکونه خود شان نام ببریم سخن بدراز کشد .\nاز مدتی بدین سو نگارنده ملتفت این وجوه شده و میل مفرطی در خود احساس میکردم که اگر موقع مساعد بود حتی المقدور بايك فرصتی لازم و ترتیبات مفصلی از رجال نامور وطن پاس داری کرده باشم ولی تشویق و ترغیب همقطار عالیمقدار ما آقای غبار درین روزها بحدی محرك و سلسله جنبان آن تمایل طبیعی گردید که نتوانستم از نوشتن خود داری کنم ویا منتظر فرصتی بشوم تا مشاهیر وطن را از هر نقطه وهر عصر یا هر صنفی علیحده ترتیب وتفریق نمایم اینست مصمم شدم كه يك سیر سریعی در زوایای تاریخ پیش گرفته و بهر شهر ودیار و ویرانه ومزاری نظری افگنم شاید بتوانم بحقایقی خبیر شده وصفحاتی چند در قید تحریر آرم ، این‌هم ناگفته نماند که نگارش بنده در شرح حال مشاهیر این سامان ( باستثنای شعرای وطن که رفیق شعر پسند و شاعر دوست ما آقای گویا تحت نگارش دارند ) با اندازه توان از اوایل دورهٔ اسلام ببعد شروع شده وهم ترتیب آن از حروف هجا بیرون نخواهد بود .\nدر ولایت ما مرسوم است که درشهرهای مخروبهٔ قدیمه در هوای نمناك هنگامیكه قطرات باران دانه دانه ونم نم می بارد مردم بیشتر متوجه به تفحص آثار عتیقه شده و خوبتر نایل بمقصود می گردند اينك من هم این جواهرات قیمت داری را که بتوجه خاطر حسرت تاك ومدد چشم نمناك از افشاندن قطراتی چند بر صفحات تاریخ وطن بدست آورده ام بانهایت افتخار به پیشگاه قدر شناسی نسل آینده ایثار میکنم :\nابو اسمعیل\nیکی از معروفترین رجال قرن چهار هجري افغانستان كه بعالم اسلام فوق العاده قدر ومنزلتی داشته و بخطهٔ هرات بیشتر منسوبیتی دارد .\n٨٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2095, "text": "( ٥١ )\nمشاهیر افغانستان\nشمارة ( نهم ) سال دوم\nحضرت خواجه عبد الله انصاري رحمة الله علیه میباشند ، حضرت خواجه را بعضي\nپیر هرات میخوانند و برخی شیخ الاسلامش میگویند . در کتب تواریخ وتذکره ها اغلباً\nبنام شیخ ابو اسمعیل فرزند ابو منصور یاد شده وسلسله نسبی شان بمت انصاري وايوب\nانصاری ( رض ) میرسد مت انصاری در عصر خلافت حضرت عثمان (رض) در هرات\nتمكن جسته وخود ایشان بهمین خطه در بهار ٣٩٦ ھ از کتم عدم پا بعرصه وجود\nگذاشته اند .\nحضرت خواجه از کوچکی دا رای ذکاوت سرشاری بوده ودورۀ تحصیلات ابتدائیه\nرا بسرعت بسیاری طی نموده چنانچه در سن نه سالگی شعر عربی سروده ولیاقتی در علم\nعروض از خود بروز داده در دوره های جوانی و پیری هم به نسبت مراتب عالی علم وفضل\nومقام روحانیت از رجال محترم وبزرگواری بشمار میرفته .\nهشتاد و پنجساله مدت زندگانی خواجه انصاری در هرات نه تنها مایۀ سعادت متمكنين\nآنولایت گردیده بل بزرگترین وسیلۀ استفاده وهدایت عامۀ مسلمین بوده که از اطراف\nواکناف در آن دیار مسافرت ومهاجرت اختیار میکرده اند چه حضرت خواجه عبدالله\nاز هنگام طفولیت بمشقات حیات عادت کرده بود با حافظۀ قوی وهوش سريع الانتقال وی\nکه هر چه را یکبار می نوشت برلوحۀ خاطرش ضبط میگردید ، بحدی در تحصیل علوم منهمك\nمیشد که از خور و خواب فراموش میکرد ، وباندازۀ شیخ الاسلام در طریقت واخلاق خویش\nپابند بود که بسی اوقات بجامۀ عاریت بمجلس میرفت و در سرما های شدید بفرش بوریا ئی میخفت\nروز های طولانی از عدم بضاعت بخوردن گیاهی بسر برده ، شبهای بسیاری وقت خواب نمد\nپارۀ پوشیده و پارچۀ خشنی زیر سر نهاده ، با این احوال دست از وعظ و افادۀ خلایق\nبرنمی داشت وازکمال عزت نفس فقر ومسكنت خویش را ظاهر نمیساخت ؛ گرچه یاران\nوشاگردان او از توانگران و سیم داران آن زمان بودند .\nاینهمه زحمات بوجود ذیجود آنها طبعاً بایستی اهلیتی را می بخشود که سرسلسلۀ علما وادبا\nو سردستۀ روحانيون و صوفيون آنولا محسوب شوند ، صاحب رسالۀ مزارات هرات\nعبدالله مشهور باصييل الدين واعظ مینویسد : شیخ الاسلام يكصد هزار بيت عربی بحافظه\n٨٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2096, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ٥٢ )\n\nداشتند و اشعار منظومهٔ خودشان از ششصد هزار بیت عربی افزون است و همچنان از قول خود شیخ الاسلام اعلام میکند که : من سه صد هزار حدیث با هزاران اسناد یاد دارم که هیچکس در روزگار من باین اقتدار نبوده .\nهمینطور جناب میر موجودۀ گازرگاه که از خدام مقرب آن بارگاه اند در یکی از مقالات شان منتشرهٔ شمارهٔ ١٦ کابل در وصف آثار حضرت شیخ الاسلام می نویسند : « مصنفات عدیدهٔ این بزرگوار بعضی بطبع رسیده مانند ( كنز السالکین در اخلاق و منازل السایرین ) در علم تصوف و بعضی منحصر به رساله های قلمی مانده است و از اجل مصنفات ایشان تفسیر کشف الاسرار است ، همچنان از نگارش آقای وحید زاده در ارمغان ظاهر است که حضرت خواجه بنام ( مناجات ) ( دل و جان ) ( قلندر نامه ) ( محبت نامه ) ( واردات ) ( هفت حصار ) هم رساله هائی نوشته اند .\nرسالهٔ كوچك الهی نامهٔ شان را که نگارنده در هرات طبع و نشر کرده ام جملات بر جسته و عبارات مقفی و موزون یا مفاد نثر و نظم آن برگزیده ترین سندی خواهد بود تا لیاقت های ادبی آن سخنور بلیغ و فصیح را در زبان فارسی ثابت کند الحاصل این فاضل ربانی در سال چهار صد و هشاد و يك هجری حیات مستعار را بدرود گفته و در خطهٔ گازرگاه که از حصص شمالی شرقی هرات و بیشهٔ خوش آب و هوا نیست برای ابدی آرمیدند .\nو قطعهٔ گازرگاه فقط از میمنت مقبرهٔ حضرت خواجه انصاری یکی از قراء مشهوره و معمورهٔ هرات بحساب میرود چرا که اکثر از سلاطین مانند ابوسعید میرزا در ٨٣٢ بر تربت آن بزرگوار عمارات عالی بنا ساخت و شاه رخ شاه میرزا در ٨٥٩ بسی الحاقات به او نموده و بتوسعه اش پرداخت و اعلیحضرت عبدالرحمن خان در ١٣٠٤ بذریعهٔ فرا مرز خان نائب سالار هرات تزئینات لوحه و پنجرهٔ مرقد شیخ الاسلام را از چوب و سنگ رخام انجام داد .\nفعلا مجاورین بسیاری در دور و بر آن مکان با احترام اقامت دارند و عقیدت مندان خاص و عام برای زیارت در رفت و آمد خویش تا کنون شبا روزی مداومت میورزند .\n\n٨٨٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2097, "text": "شماره (نهم) سال دوم مشاهير افغانستن (٥٣)\n\nابو علی سينا:\n\nابن سينا حكيم و فيلسوف مشهور قرن چهار هجری است كه صيت فضل و شهرتش شرق و غرب عالم را فرا گرفته و مخصوصاً در عصری كه او میزيسته فی مابین همقطارانش در فضیلت حكمت و علوم دیگر کمتر نظیر و عديل داشته ، بلکه اغلب او را بمنزله ارسطو و سقراط دانسته اند و بوعلی در عالم اسلام بنام شيخ الرئيس پيشواى حكما و اطبای اسلامی شناخته شده و در اروپا از قرون وسطی تا بحال باسم اويسن Avecenne معروف گردیده چنانچه بسیاری از تالیفاتش از قدیم به لاتين ترجمه شده و در اكثریه مدارس دنيا مورد استفاده طلاب طب بوده پدر شيخ الرئيس عبدالله از مردمان روشناس بلخ و مامور امور دیوانی آن بلد بوده كه در زمان منصور عبد الملك سامانی به بخارا رفته و بقریه خرمثين ماموريتى تقرر یافته ، مادرش ستاره از قريه افشنه میباشد ، اسم اصلی ابو علی ، حسين و مولدش خرمثين در تاریخ ولادت او نزد مورخين اختلافاتيسنت يكی ماه صفر ٣٧٣ میگوید و دیگری ٣٦٣ بحرانی هم ٣٧٠ دیده شده ، از سن پنجسالگی پدرش او را برای تحصیل به بخارا آورده بمعلمش سپرد بدواً بآموختن علم دین و بعد باصول ادب مشغول گشت ، علم حساب را از محمود مساح ، فقه را از اسمعيل زاهد و منطق را از ابو عبدالله ناتلی آموخت ، اما در تحصيل هندسه استاد منطق او پس از دوسه درسی عاجز آمده و خودش بمطالعه کتاب اقليدس آشنا شد ، پس ازینها علم طب را از حسن بن نوح فرا گرفته و درين علم دارای لیاقتی بسزا گردید و امراض صعبی را علاج كرد ، بعضی ها مینویسند که شيخ الرئيس در سن هجده سالگی فراغت از تحصیل یافت و برخی میگویند در نزديكى بيست سالگی دو باره آمادهٔ تحصیل گرديد بهر حال در مطالعات فلسفی و طبی زحمات زیادتری را متحمل میشد .\n\nغرض شیخ در همین حالت استفاده از کتب در طبابت هم اوقاتی مصروف میداشت تا امیر نوح بمرضی مبتلا گشت که اطبا از علاج عاجز آمدند و شیخ از تشخیص مرض و تداوي او شهرت شایانی کسب کرده وحتی در زمرهٔ ندیمان خاص او تقرب جست\n\n٨٨٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2098, "text": "( ٥٤ )\nمجله کابل\nشماره ( نهم ) سال دوم\n\nو بکتاب خانه مهم سلطنتی هم راه یافت بعد ازان شیخ باغتنام موقع در مطالعات وسعت\nداد اگر چه درین ضمن کتابخانه طعمه حریق شده و بتحريك معاندین او بنام محتکر علوم\nویرا محترق دانستند ولی این اتهام از در جات او در حضور سلطان نکاست .\nتا آنکه دوره سلطنت امیر نوح سپری و سامانی ها بظهور دوره غزنوی مضمحل شده\nو روز گار شیخ بخوشی نمیگذشت و رهسپار جرجان شد و آنجا هم نزد حکمران محلی منزلتی\nیافته و در جرگۀ فقها و ندما قرار گرفت تا شهرت او به سلطان محمود غزنوی رسیده\nبلکه د شمنانش سلطان را بجلب او در غزنین و اذیتش بر انگیختاندند ، ولی شیخ از آنجا\nفرار کرده و به زحمت زیادی خود را به ابیورد رسانید و از انجا به نیشاپور رفت و در انجام\nاز بیم ملا زمان سلطان تاب مقاومت نیاورده بجرجان عودت کرد این مرتبه لیاقت و حسن\nعمل شیخ بواسطة معالجۀ خواهر زاده قابوس علاوه بر یافتن عزت و شهرت از تهلکه هم نجات\nدادش قابوس اورا با احترام در دربار خود نگهداشته و نزد سلطان محمود شفاعت بسیاری کرد\nتا کدورت خاطر سلطان را به نسبت او زایل نمود ، اما چون این دولت براي شيخ عاجل بود\nپس از طغیان مردم و قتل قابوس ، شيخ ترك جرجان کرد ولی چندین مرتبه در اطراف رفته\nو باز بجرجان برگشته تا اخیراً در زمان سلطنت مجد الدوله متوجه ری گردید و از معالجۀ آن پادشاه\nماليخوليا هم يك مدتی براحت دران خطه بسر برده متعاقباً در قزوین و از انجا همدان رفت در\nهمدان لیاقت طبي وي در علاج قولنج شمس الدوله بن فخرالدوله ، گذشته از عزت دربار و ندیمی\nپادشاه شیخ را بر تبه وزارت رسانید ولي در عهد پسر او تاج الدوله متا سفانه شيخ الرئيس\nباندازه سه چهار ماهی محبوس گردید تا در دوره علاء الدوله که به سوی اصفهان رهسپار گردید\nاز طرف پادشاه وقت ، استقبال و پذیرائی خوبی شده اگر چه رقابت هائی از طرف علمای\nآنجا با شیخ ور زیده شد بزمان کمی اظهار فضیلت ابن سینا او را سردستۀ فضلای آنز مان\nو مکان قرارداده وزارت را دوباره نصیب او گردانید اما درین مرتبه مدت دراز تري بوزارت\nزیست و با علاء الدوله در اوقات مختلف عزت و ذات او از فکر رسا و تدبيرعالي خويش همرائی ها\nکرد ، مخصوصاً بعاقبت اندیشی های خود در مقابل حملات وسلطۀ سلطان مسعود پسر سلطان محمود\n\n٨٨٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2099, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مشاهير افغان ستان ( ٥٥ )\n\nبر اصفهان وری آبروی خاندانی اورا محفوظ نگهداشت در اصفهان از علم و هنر خویش یادگارها ئی گذاشت اگرچه حوادث زمان و مشاغل مهمه او را به تعمیر رسد خانه که در نظر داشت باصفهان كامیاب نگر دانید ، بازهم در تسهیلات علم نجوم و حل غوا مضی آن تا اندازۀ زحمات او بهدر نرفت .\n\nالحاصل شيخ الرئیس در محار بة كه علاء الدوله به کرخ ( ۱ ) رفته بود همراه بوده و درارض راه بمرض قولنج گرفتار گردیده وهر قدر بعلاج خویش پرداخت ثمری نه بخشود بلکه در مراجعت علاءالدوله و مسافرت اجباری شیخ درد سر هم ضمیمۀ او شد و در همدان بقولی در سنه ٤٢٧ هـ و بقولی در ٤٢٨ ترك حيات گفت .\n\nبعضی از مورخین عقیده دارند كه در محبس جان سپرده ، الحاصل حضرت شیخ از مردان دانشور و از فلاسفة بزرگ شرق بحساب است که ترقی حکمت و فلسفه در اکثر نقاط مشرق و مغرب مديون فضل و هنر ایشان بوده چه گذارشات حال واحوال و سوانح حيات او درهر تاریخ و تذکره بنظر میخورد ، قیمت و اهمیت شخصی او را دو بالا میسازد گویا شیخ در هیچ زمانی از خدمات نوعی طفره نزده خواه از پهلوهای علمی بوده و یا عملی ہمیشہ الاوقات مصروفیتی داشته و هم آثار قیمتداری که از آنها یا د گار مانده ثابت كننده همین ادعاست که اگر در انزوا بوده یا ندیم پادشاه اگر در کنج محبس به اسارت گذرا نیده و یا در دربار پاد شاهی رتبه وزارت داشته بحضر وسفر هیچگاه از تدوين وتحرير كتب علمی ، فلسفی ، حکمتی ، اخلاقی ، ادبی نظم و نثر در فارسی و عربی فراغتی نیافته چنانچه یکعده كتب مؤلفه ومصنفه مهمۀ او که از ما خذ معتبره چیده شده قرار آتی است :\n\n( شفا ) در حکمت هجده جلد از اجل مصنفات اوست که در ظرف ۲۰ ماه آن را به پایان رسانیده ( قانون ) در صناعات طبیه به پنج کتاب تدوین شده ( انصاف ) که حاوی شرح کتب ار سطوست در ۲۰ مجلد ( حاصل و محصول ) در اجزاء فلسفه که نامه دانش وران ۲۱ جلدش مینویسد وقاموس الاعلام ۲۰ جلد (لغت عرب) پنج جلد (عنوان الحكمه)\n\n۱ — از مبو ط های فارسی است .\n\n۸۹۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2100, "text": "( ٥٦ )\nشماره ( نهم ) سال دوم\nمجله کابل\n\nدر ده جلد از حکمت الهی وطبعی وریاضی بحث رانده (هدایه) در حکمت ( البروالائم )\nدر اخلاق بدو جلد ( لغات سدیدیه‌ ) در اصطلاحات طبیه‌ ٥ جلد ( مجموع ) در حکمت\nعروضیه‌ ( علم كيميا وهيئات صور فلکیه‌ ) ( تدارک به انواع خطاء طب در معالجات )\n( اوسط جرجانی ) در منطق ( كتاب مبداء ومعاد ) در نفس ( ارصاد کلیه ) ( معاد )\n( حكمت علائيه ) موسوم بدانش نامه در فارسی نوشته شده ( نجات ) در دو مجلد\n( حدودالطب) کتب موجز الصغير وموجز كبير درمنطق ( حكمت المشرقيه ) ( در كبيسه و\nرصد) (حكمت عرشيه ) ( تدبیرلشکری) ( الملح ) در نحو ( تحويل وتعبير رويا ) ( حکمت )\nحضرت شیخ الرئیس علاوه برین کتب معتبره ومستقل یکرشته رسالات ویکعده مقالات دیگری\nدر علوم و فنون متنوعه‌ حتی در خواص کاسنی و خاصیت های سکنجبین نوشته و قصاید\nوربا عیاتی در عربی وفارسی بنظم آورده که ما از نوشتن و نامبردن آنها درينجا عمداًصرف\nنظر کردیم چرا که بطول انجامیده ودور از مناسبت این مقاله مختصر ظاهر خواهد شد .\n\n۸۹۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2101, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2102, "text": "هیئت اداری یاوری اول حضور همایونی"}
{"book": "adl0986", "page": 2103, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم شعرای افغا نستان ( ٥٧ )\n\nشعرای افغا نستان\n(٧)\n( دوره غزنویان یا آل ناصر )\nنگارش سرور خان گویا\nزینتی علوی ـ از معاریف شعرای دربار سلطان محمود و پسرش سلطان مسعود است وهمه جا نام او در ردیف شعرای زبر دست آن دربار مانند عنصری و عسجدی وفرخی وغیره ثبت گشته این شاعر مفلق صلات وجوائز گرانمایه ازین دو سلطان کریم دریافته چنانچه مؤرخ نامور دربار غزنی ابوالفضل بیهقی در تاریخ مسعودی در ذکرسلطان مسعود می نویسد : ـ و آنچه شعرا را بخشید خود اندازه نبود چنانکه دريك شب علوی زینتی را كه شاعر بود يك پیل بخشید وهزار هزار درم چنانكه عیارش در ده درم نقره نه ونیم آمدي وفرمود تا آنصلۀ گران را در بر پیل نهادند وبخانۀ علوی بردند وهم بیهقی را جع بحوادث سنه ٤٢٢ وجشن سلطان مسعود در روز عید فطر همان سال مینویسد : ـ شعرا پیش آمدند وشعر خواندند وبر اثر ایشان مطربان زدن و گفتن گرفتند ونشاطی برپای شد که گفتی درین بقعت غم نماند که همه هزیمت شد و امیر ( مسعود ) شاعرانی را که یگانه تر بودند بیست هزار درم فرمود وعلوی زینتی را پنجاه هزار درم بر پیلی بخانۀ وی بردند وعنصری را هزار دینار دادند ومطربان ومسخرگان را سی هزار درم وآن شعرهاکه خواندند همه در دوا وین ثبت است\nبیش ازانچه كه ما درفوق از احوال زینتی نگاشتیم چیزی در تذکرها نشان نمیدهند جز آنكه مجمع الفصحا مینویسد كه زینتی در اواخر بدربار سلطان ابراهیم پسر سلطان مسعود هم تقرب یافته وبا ابو حنیفه اسکافی معاصر بوده ـ مولد وتاریخ وفات و مدفن او معلوم نیست با اینکه اشعار او اندك است بعضی ازان را صاحب لغات اسدی ولباب الالباب ضبط کرده اند . نمونۀ اشعار : ـ\nای خداوند روزگار پناه مطربان را بخواه و باده بخواه\nتا بدان لعل می فرو شوئیم کامها را ز گردو خشکی راه\n\n٨٩٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2104, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله كابل ( ٥٨ )\n\nپس جوان مرد وار برسا زيم مجلسي پر نهنگ شير آگاه\nميسرة مطربان خوش سا زيم ميمنة دوستان نيكو خواه\nعلم از ساقيان بپای كنيم تار منجوقها ز زلف سياه\nبدل تير دستها گير يم از گل و سنبل شگفته پگاه\nبدل جوشن و زره پوشيم بر خود از دوستان خطاو گناه\nبر سر اسپر كنيم تا داريم خويشتن را زتير غمزه نگاه\nغم لرزد ز پيش ما چنا نك خاق و قيصر ز پيش شاهنشاه\nمسعود سعد سلمان : در روزگار دولت غزنویه بپایه ها ومناصب بلندی ارتقا جسته\nودر مداحی پنجنفر از ان سلاطین مشغول بوده مانند سلطان ابراهيم ابن مسعود\n٤٥١ – ٤٩٢ و سلطان مسعود ابن ابراهيم ٤٩٢ – ٥٠٨ وسلطان عضدالدوله شيرزاد ابن\nمسعود ٥٠٨ – ٥٠٩ و سلطان ارسلا نشاه ابن مسعود ٥٠٩ – ٥١٢ وسلطان بهرام شاه\nابن ابراهيم ٥١٢ – ٥٤٧ .\nمسعود سعد سلمان همچنان كه ازين سلاطين نوازشها يافته از دست بعضی\nازينها سختی های بسیاری هم كشيده چنانكه سلطان ابراهيم و پسرش مسعود دو بار او را حبس\nنموده اند سلطان ابراهيم مسعود را بعلت نديمي پسرش مسعود ده سال بندی ساخت هفت\nسال در محبس ودهك وسه سال در قلعة نای واز زار نالیهای مسعود است دران حبس خانه ها\nكه ميگويد : -\nهفت سالم بکوفت سود دهك (۱) پس ازانم سه سال قلعة نای\nو در عهد سلطان مسعود پسر سلطان ابراهيم بتهمت رابطه و علاقه او با ابو نصر فارسی\nكه طرف غضب سلطانی واقع گشت تقريباً هشت نه سال در قلعه مرنج ( ۲ ) سختی حبس\n\n( ١ ) دهك منزلی است از منازل ما بين زرنج پای تخت سیستان و بست که درحدود زابلستان یعنی\nملك غزنه است اصطخری ص ٢٤٩ – ٢٥٠\n( ٢ ) مرنج قلعه ايست در هند برهان قاطع .\n\n۸۹۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2105, "text": "شماره ( نهم ) سال شعرای افغا لستان ( ٥٩ )\n\nکشیده و بهترین ایام عمر این شاعر نامور درین حبس خانه ها سپری گشته و بعد ها که ازین\nسختی ها رهائی یافت با پیکری ناتوان و خاطری محزون و دلی شکسته بقیۀ عمر را بانزوا\nوگوشه گیری گذراند تا در حدود سنه ٥١٥ از تنگنای دنیا رخت بسرای عقبی کشید\nو تولدش علی التحقیق در ٤٣٨ روی داده و بدین حساب هفتاد و هفت سال عمر یافته .\nمسعود سعد سلمان از شعرای بااقتدار زبان فارسی است قصائدی را که در مدت حبس خود\nسروده از مهیج ترین شاهکارهای ادبی بشمار میرود در سلاست الفاظ وفصاحت بیان وتناسب\nجمله بندی و سادگی عبارت کمتر نظیری بخود داشته چنانکه اکثر استادان عصر از قبیل مختاری\nغز نوی و معزي سمرقندی وابوالفرج رونی ومحمد ابن ناصر علوی غزنوی اورا ببزرگی\nستوده اند . نخستین شخصی که دیوان مسعود را جمع و ترتیب نمود حضرت حکیم سنائی\nغزنویست ، مسعود درسه زبان عربی ، فارسی ، هندی قدرت داشته و درهر سه زبان اشعار\nگفته اما سوای دیران فارسی او که ١٥ هزار بیت است اثري از دیوان عربی و اردوی او\nدربین نیست ولی رشید و طواط بلخی چند بیت عربی او را در حدایق السحر نقل میکند ــ\nدر مولد مسعود اختلاف است آزاد بلگرامی درسبحة المرجان في آثار هندوستان\nمولد اورا لاهور میداند و تقی کاشی ووالهٔ داغستانی وصاحب مجمع الفصحا اورا همدانی\nپنداشته اند ودولتشاه اورا جرجانی دانسته وآتشکده مولدش را غزنی گفته چنانکه\nمی نگارد :ـ پدرش خواجه سعد ابن سلمان بدارالملك غزنین رفته و درانجا رحل اقامت\nانداخته ومسعود در آخر دولت سلطان مسعود ابن محمود پیداگشته ونهال قابلیتس درچمن\nدوات آل سبکتگین نشوونما یافته نمونه اشعار :\n\nدر حصار نای\n\nنالم ز دل چونای من اندر حصار نای پستی گرفت همت من زین بلند جای\nگردون بدرد و رنج مرا کشته بود اگر پیوند عمر من نشدی نظم جا تفزای\n\n٨٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2106, "text": "شماره (نهم) سال دوم مجله کابل (۶۰)\n\nآوخ که پست گشت مرا همت بلند زنگار غم گرفت مرا طبع غمزداي\nگردون چه خواهد از من سرگشته ضعیف گیتی چه جوید از من در مانده گدای\nای بخت ارنه کوه شدی ساعتی برو ای دولت ارنه باد شدی لحظه بپای\nگر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر ور مار گرزه نیستی ای عقل کم گزاي\nاي بی هنر زمانه مرا پاك در نورد ای کور دل سپهر مرا نيك بر گرای\nدر آتش شکیم چو نخل فرو چکان بر سنگ امتحانم چون زر بیاز مای\nای ديده سعادت تاريك شو مبین ای مادر امید سترون شود مزای\nای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخور ای آسیای حبس تنم نیکتر بسای\nمسعود سعد دشمن فضل است روزگار این روزگار شیفته را فضل کم نمای\nابو الفرج سگزي :ـ اصل او از سیستان و بقول دولتشاه سمرقندی او را غزنوي هم دانسته\nاند. ابوالفرج استاد عنصری و در اوایل حال مداح خاندان سیمجور بوده و در عهد آنها سرمایه\nاعتبار اندوخت و در هنگامیکه سلطان محمود خراسان را فتح کرد و امیر ابوعلی سیمجور را مستاصل\nنمود ابو الفرج سگزی گرفتار آمد و سلطان بقتل او فرمان داد بعلتی که بتحريك آل سیمجور از\nخاندان سلطان هجو میکرد و او عنصری را شفاعتگر خود ساخت و سلطان او را بدارائیش بعنصری\nبخشید عنصری همه مال او را گرفت و نیمه را با ستاد مسترد نمود. تذکره نویسان باستادی\nابو الفرج اقرار دارند مجمع الفصحا عمر او را صدو بیست سال می نویسد و بقول دولتشاه\nآثار متعددی در فن ادب از استاد بوده ـ ولی اکنون نشانی از آثار او باقی نمانده جز\nدو سه بیت ذیل : ـ\nعنقای مغرب است درین دور خرمی خاص از برای محنت و غم زاد آدمی\nچندانیکه گرد صروت عالم بر آمدیم غمخواره آدم آمد و بیچاره آدمی\nهر کس بقدر خویش گرفتار محنت است کس را نداده اند برات مسلمی\nمعزی غزنوی :ـ در عهد سلطان سراج الدوله خسرو (۵۴۷) ابن سلطان بهرامشاه غزنوي\n\n۸۹۵"}
{"book": "adl0986", "page": 2107, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم شعرای افغانستان ( ٦١ )\n\nبوده و مداحی ازان سلطان نموده نامش سدیدالدین است صاحب لباب الالباب از دیوان او تعریف میکند ولي صر صر حوادث زمان دفتر آثار او را بر باد داده و اکنون جز ابیات محدودی در تذکره ها چیزی از اشعار او نمانده .\nنمونه اشعار :\nز رشک کرته تنگت چه گویم تا چه دلتنگم که بی مهرو وفا یاری در آغوشت چرا باشد\nقبای ساده می پوشی که خون گرید همی چشمم که باری کیست آنصورت که همرنگ قبا باشد\nخطا گفتم صواب آمد قبا باچین و باصورت نگاری را که او رشك بت چین و ختا باشد\nزتو گر بوسه خواهم بجان نفروشی و کوئی تو کی دیدی که بوس ما چنین ارزان بها باشد\nحکیم ناصر خسرو بلخي : - در ماه ذیقعده از شهور سنه ٣٩٤ در قبادیان از نواحی بلخ تولد یافته و در سنه ٤٨١ در یمگان از علاقه بدخشان ترك زنده گی گفته و قبر او در درۀ یمگان تا کنون هم ظاهر است گویند حکیم قرآن کریم را از برداشت و در السنه و ادبیات و علوم عقلی و نقلی مهارتی بسزا داشت و اطلاع بر مذاهب و ادیان حاصل کرد و اغلب اوقات جز مطالعۀ کتب انیس و جلیسی نداشت و در سنه ٤٣٧ احرام کعبۀ معظمه زادها الله شرفا بست و این سفر او مدت هفت سال طول کشید و دران سفر چهار بار حج گذارد و قلمرو ایران را از مرکز شمال شرقی و غربی و جنوب غربی و ارمنستان و آسیای كوچك و حلب و طرابلس و شام و سوریه و فلسطین و جزیرة العرب و مصر را سیاحت نمود و بتخصیص در مصر سه سال گذراند و در انجا مذهب اسماعیلیه و طریقۀ قاطمیان را اختیار نمود و از طرف ابو تمیم معد ابن على المستنصر بالله حجتی علاقۀ خراسان باو تعیین یافت و او برای ترویج و نشر مذهب اسماعیلیه بدیار خود باز گشت و اخیراً بدین سبب از بلخ اخراج گردید و درین اوقات چندی پنهان بوده و در خفا به نشر مذهب خود میکوشید و از قدرتی که در مناظره داشت کارش پیشرفتی میکرد و جز محرمان مخصوص او هیچکس از\n\n٨٩٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2108, "text": "( ٦٢ ) مجلة کابل\nشماره ( هم ) سال دوم\n\nملجا و مسکنش سراغ نداشت تا آنکه از ندران پناه برد چه امرای آنسامان مذهب شیعی\nداشتند و بعد از چندی بخاك بدخشان باز گشت و تا آخر عمر درینجا به ترویج\nدعوت فاطمی قیام داشت . حکیم در نظم اشعار سبك مخصوصي دارد ادله وبراهين علمى\nو منطقی را در قالب نظم ب قدرت تمام ریخته و چون در نظم ابیات هم مطمح نظرش نشر دعوت\nبوده از پنجه افکار او از خیالات شاعرانه خالی است . حکیم از خاندان محتشمی بوده\nو خاندائش بامور دولتی و شغل دیوانی میپرداختند و پیش از سفر حج دبیر پیشه بود و\nباعمال دولتی مشغول بود تا پایه شهرتش بلند گشت ولقب ادیبی وعنوان دبیر فاضل یافت\nودر در بار امر اوسلا طین راه داشت از قبیل سلطان محمود وسلطان مسعود وغيره .\nآثار حکیم نظماً و نثرا بسیار است مانند روشنائی نامه وزا دالمسا فرين - وبستان\nا لعقول وسیاحت نامه وسعادت نامه وغیره دیوان عربی هم داشته : شرح حال حکیم و دیوان\nقصا يد وروشنایی نامه وسعادت نامه و يك رساله نثر او با تعلیقات و حواشی استادانه در این\nتازه کیها در طهران از طرف يك هيئت علمی بطبع رسیده .\nنمونه اشعار\nمسمط :-\nاي گنبد زنگار گون ای پر جنون و پر فتون\nهم تو شریف وهم تو دون هم كمره و هم رهنمون\nدر پای سبزسر نگون پر گو هر بی منتهی\nکه خاك چون دیبا کنی گه شاخ پر جوزا کنی\nکه خوي بد زیبا كنى گه بادیه دریا کنی\nکه سنگ چون مينا کنی وز نار بستاني ضيا\nبهمن کنون زر گر شود برگ رزان چون زر شود\nصحرا زبیم اصفر شود چون چرخ در چادر شود\nچون پرد کی دختر شود خورشيد رخشان برسما\nکابن نوان اندر چمن عریان چو پیش بت شمن\n\n۸۹۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2109, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2110, "text": "از مناظر سراج العمارت جلال آباد\n\nاز مناظر چمن حضوری کابل"}
{"book": "adl0986", "page": 2111, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم شعراي افغا نستان ( ٦٣ )\n\nنه ياسمن و نه سمن نه سوسن و نه نسترن\nهمچون غريب ممتحن پژمرده باغ بی نوا\nاكنون صباء مشك شم آرد برون خيل وحشم\nلؤ لؤ بر افرازد علم چون ابر در آردز نم\nچون بر سمن ننهي قدم در باغ چون بجهد صبا\nبر بوستان لشكر كشد مطرد بخون اندر كشد\nچون برق خنجر بركشد گلبن و شی در بر كشد\nبلبل ز گلبن بر كشد در كلة ديبا نوا\nگیتی بهشت آئین كند پر لؤ لؤ نسرين كند\nگلبن پر از پروين كند چون ابر مركب زين كند\nآهو سمن بالين كند وز نسترن جويد چرا\nگلبن چو تخت خسروان لاله چو روی نیکوان\nبلبل ز ناز گل نوان وز چوب خشك بى روان\nگشته روان دروي روان پوشیده از و شی قبا\n\n۸۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2112, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٤ )\n\nترجمه از کتاب تاریخ ادبیات فرانسوی\nمترجم سید قاسم خان\n\nآندره شینیه\n\nشاعر جوان و ناکام فرانسوی در سنه ١٧٦٢ مسیحی از مادری یونانی الاصل در استانبول که پدرش در آنجا ژنرال قونسل فرانسه بود متولد شده و هنوز طفل بود که بوطن بازش آوردند، در پاریس تربیه یافته در همانوقت تحصیل، شروع کرد به سرودن اشعار، و پس از چندی که دورهٔ تحصیلاتش تکمیل یافت و در ینوقت پدرش به اثر معرفی یکی از رجال معتبر دربار بسفارت فرانسه در دربار (تونس) مقرر میشد، بدون رغبت محض به موجب توصیه و اسرار پدر و مقتضای زمان که هر اصیل زاده بایست چندی در سلك عسكري خدمت کند و لقب شوالیه و دیگر عناوین اعزازی حاصل نماید، داخل نظام شد ولی دیری نگذشت که به اثر همان بی میلی که بسر بازي داشت ازین مسلك به بهانهٔ عدم صحت مندی استعفی داد، و بقصد سیاحت به ایطالی عزیمت کرده حین مراجعت چند سالی را به تحصیل و تفریح در پاریس بسر رسانید، و ضمناً با ارباب سخن آشنائی و آمیزش یافته اشعار نوساخت خویش را بر آنها خواند و در محافل ادبی راهی برای خود و غزلیات خویش باز کرد، ولی بالاخره از این وضعیت هم خسته شده در سال ١٧٧٨ به حیث منشی سفارت به لندن رفت، مگر عشق و تمایل روحی اش كه به افق های كشاده و تابناك و اسلوب روشن مشتاق بود به هوای غبار آلود و کدر انگلستان و شعرای آنجا چندان خو نگرفت و در ١٧٩٠ که به پاریس بازگشت در شرکت ( ترو دین ) که بعدها به ( شرکت رفقای مشروطه ) موسوم شد، شامل گشت، اگر چه شخصاً طرفدار خیالات جدید و آزادی و مساوات بشری بود ولی هر نوع افراط و شدت را نمی دید و مسلك اعتدالی داشت و بهمین مناسبت بود که به اتفاق مالرب به مدافعه لویی شانزدهم که رؤسای انقلابی محاکمه میکردند، قیام کرد و با ژاکوبن ها که عقاید افراطی داشتند بواسطة مقالاتيكه\n\n٨٩٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2113, "text": "(٦٥) آندره شينيه شماره (نهم) سال دوم\n\nدر (ژور نال دو پاري) و (مركور) شائع میکرد، و در اشعارش موسوم به (ژودو\nپوم) و (سرود سپاهیان سویس شا توويو) مخالفت شديدي نشان داد .\nاتفاقاً در سنت لازار محبوس گشته عاقبت یکی از آخرین قربانی های دوره وحشت\n(ترور Tereur) شد، پدر و برادرش با وجود نفوذ و اقتداری که در حوزه حکومتی داشتند\nبه نجات دادن او موفق نشدند و سر جوان بد بخت در ٢٥ ژانوي ١٧٩٤، زير تيغ گيوتين\nبخاک غلطید .\n\nدیروز بعد انقلاب ماه تر میدور که یقیناً باعث نجات او می شد، رو نما شده رؤساي خون\nآشام انقلابی به کیفر کردار ظالمانه خود رسیدند .\nآثار این شاعر ناکام عموماً ناتمام مانده و در زمان حیات خودش فقط دو غزل یکی\n«ژو دو پوم» و دیگر «سرود سپاهیان سویسی شاتوبریو» و بعضی مضامین سیاسی که در\nژورنال دو پاری و مرکور شائع شده است، باقی تمامی آثار او که اکثر آن بصورت ناقص\nو نا مکمل مانده متفرق و در اوراقیکه نظریات و نقشه ها و اشعار خود را در انها یاد داشت\nمیکرد، یافت شده از آن جمله است :\nاشعار قدیمی : نابینا، گدا، آزادي، نوعروس ناکام، علاوه برین شینیه اشعار مرتب\nهم زیاد دارد از قبیل کشف، هر مز، أمريك، علم دو ستی، غزلیات عشقی و قصیده های\nسیاسی هم گفته . . .\nنشر آثار شینیه :\n\nآثار پراگندۀ شینیه پس از مرگ او به چند ین نو بت از طرف خاندانش\nطبع گشته. میلو اشعارش را شناخته را جع بآن نظریه مفصلی نوشت و شاتو بریان\nدر کتابش مرسوم به (روح مسیحیت) چند قطعه از اشعار او را بقسم یاد گار و نمونه ذکر کرده،\nاولین طبع اثرات شاعر ناکام در ١٨١٩ توسط هانری لانو ش بطور غیر منظم و نادرست اجرا شد،\nولی انتشار نسخه های مزبور اهمیت آثار شینیه را در عوام منتشر ساخته سبب شد که متعاقباً\n\n٤٠٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2114, "text": "( ٦٦ )\nشماره ( نهم ) سال دوم\nمجلة كابل\nهر يك از آثار موصوف چند نوبت طبع و نشر شود در سنه ١٨٦٢ فو كيه، اثريات شینیه را بقدر وسع در کتابی جمع و با مقدمة موزونی طبع نمود و حالیه هم طبع كلیة آثار آن شاعر جوان که بزحمت جمع و ترتیب شده به صورت مرغوبی مد نظر است .\nاسلوب شینیه :\nاین جوان ناکام سر پر شور و روح آزادی داشت و در نظم اشعار چندان پابند اسلوب و قواعد نبود ، هر چه دلش میخواست و آنچه بنظرش مناسب می آمد میگفت ولی انصاف باید داد که آثار او عموماً گیرنده ، مؤثر و از نقطة نظر ادبيات صحيح میبا شد . چند نکته از اسلوب شعر سرائی وطرز گفتار و افکار او را مثالا ذکر میکنیم : -\nعشق تفریح و تحصیل :\nاسلوب او که دران عشق تفریح و تحصیل یکجا جمع شده بیشتر اسلوب رونسارد را بخاطر می دهد به بینید شاعر به چه خوبی از یکی به دیگری منتقل می شود : -\n« وقتی دست بی احتیاطیم سرچشمة پولم را خشك ساخت به منزل مراجعت کردم و در آنجا بصورت يك مطالعه کننده جاهد ، مسرور و بی آرزو نشستم ولی اگر پلوتوس رب النوع ثروت از چشمه طلائی خود باز آمده درد ستم آن رگ گم شده را باز رهنمونی کند ( یعنی متمول شوم ) آنگاه با نطق های بزرگ ، کتب قديمة مدرسه و معلم خدا حافظي کرده خود را در آغوش جشن های با شکوه و تجملات معطر و مجالس زیبا پر تاب خواهم کرد . »\nاشعار علمی :\nشینیه بسط و توسعه علوم و فنون ترقی روز افزون آن ها را مربوط به خط و قلم بالخاصه به شعر دانسته میگوید : تمام علوم باهم مربوط است ؛ فنون انسانی حکمرانی خود را در اکناف بعیدۀ عالم قائم و منتشر کرده نتوانست تا آنکه احاطۀ شعر را توسیع نه بخشید .\n٩٠١"}
{"book": "adl0986", "page": 2115, "text": "شماره (نهم) سال دوم آندره شينيه (٦٧)\n\nاشعار سیاسی :\nدعوت به اعتدال : آندره شينيه با وجود داشتن عقايد انقلابی شخص وجدانی و اعتدال پسند بود و چون حکومت انقلابی از وظايف اصلیه خود منحرف شد و بر قتل عام بیكناهان دست کشادروح حساسش نہایت متأثر شده به مخالفت رؤساي خونريز قيام کرد . دريك جا میكويد : حال بايد بفکر پائین آمدن شوید و نگذا رید ( ملت را ) که بی مشوره ، عنان از کف داده با مشعل شرر بار و آهن کشنده مسلح شود ، و برای حصول حقوق قانونی خود، جنایات رکیکه نموده و آنرا انتقام خواهی از حق گوید .\nاشعار قدیمی :\nشينيه در کلیه آثار خود قصة قدما را آورده و اسمای پهلوانان و ارباب انواع یونانی را بقسم مثال ذکر کرده است و درین راه از همه همسلکان و معاصرين خود گوی سبقت ربوده با ید انصاف داد که مطالعات او در صفحات تواريخ قدما و یونان که مأخذ اقتباسات اوست خیلی وسیع و مکمل بوده است .\nپیش بینی مرگ :\nشاعر در اثر مخالفت هائیکه با رؤساي انقلابی داشت مرگ غیر طبیعی را برای خود پیش بینی کرده می نویسد : . من ميميرم . قبل از رسیدن شام ، روز عمر من بسر میرسد گل حیات من ناشگفته پژمرده شد ، زندگی براي من لذات و مسرات شيرين وملائمی میداشت ولی هنوز آن مسرات ولذات را نچشيده ، اينك می میرم . »\n( این شاعر نا کام عمر کوتاهی داشت و قراریکه از آثار نا مكمل و نارسيدة او استنباط میشود ، هرگاه عمرش وفا میکرد استاد شعر وشاعري یگانه سخنور عصر میگردید و شاید بازار لا مارتین و امثال او را می شکست . مترجم )\n\n۹۰۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2116, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( 68 )\n«نمونه کلام»\n( سرود چشم )\nبیا ! آنجا روی سبزۀ باطراوت جایت تیار است . بیا ؛ بیا و سرت را روی زانویم بگذار سوی من نگاه کن و خاموش باش . سرودی را که خوشداری من برایت میخوانم . همچنانکه در موقع فرار شب و طلوع روز افق نیمرنگ میباشد، چشمان دلفریب ترا در حالیکه نیمه خواب و نیمه باز باشند، تماشا میکنم...\nدرین حال بمن بگو: « دوست عزیز وفادارم ، من میخواهم خداحافظ !» من جواب میدهم: «محبوبۀ قشنگم خداحافظت بخواب، زیرا فرشتگان حامی تو هم که مثل خودت رو به آسمان میخوابند، در خواب رفته اند»\nو چون تنفس ملائم منظم تو، تارهای وجودم را متأثر و لرزان ساخت پیشانی صاف و چشمان زیبایت را میبوسم و میبوسم...\nمن نگاه مکن چشمانت را به بند و پٹ کن که خونم را محترق نموده‌اند، نگاهای تو شرارۀ آتش‌خیز است... در اعصابم مثل جریان برق سرایت کرده تار و پود وجودم را میسوزاند...\nبیا بیا میخواهم زنده و بیدار با دستهای خود مژگانت را بهم آرم و چشمانت را بسته کنم یا با وجود ممانعت و مساعی مخالفت کارانۀ تو، موهای سیاه براقت را مثل معجری روی چشمانت به بندم... زیرا قوۀ نافذۀ مقناطیسی آنها قلبم را آب میکند.... انتها .\n1903"}
{"book": "adl0986", "page": 2117, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم افغان در هندوستان (٦٩)\n\nعالم تاریخ\n\nافغانستان و نگاهی بتاریخ آن\n( ۱۹ )\nافغان در هندوستان\nهندوستان جنوبی یا مملکت دکن : نگارش ، آقای م غبار\n\nهند جنوبی یا اصل شبه جزیره هند عبارت است از مملکت دکن که در جهت شمال خود بخطه های گجرات و بنگاله محدود و متصل میباشد ، مملکت دکن شامل ولایات ذیل است :-\nنفس دکن ، برار ، نظام ، میسور ، کرنا تك ، ملایر ، کرو مندل . بلاد بمبئی ، مدراس ، حیدر آباد ، پونا ، بنگالوری ، از شهرهای معروفة این مملکت بشمار میرود . نفوس دكن متجاوز از شصت ملیون بوده و پیروان دین اسلام درینعده شامل است ، اسلامیت علی الخصوص در قسمتهای وسطی و شمالی دکن بیشتر منتشر میباشد . بعد از استیلای انگلیس ها اسم دکن فقط در مورد حصص شمال غربی این مملکت منحصر و مخصوص گردید و انگلیس ها در آنحصص به تشکیل ایالتی پرداختند که سواحل غربی او از گجرات تا میسور کشیده شده و شرقا به خطة برار متصل میباشد . امروزه بزرگترین قسمت های شرقی و غربی این مملکت را میتوان در تحت حکومت های بمبئی و مدراس در روی نقشه ملاحظه کرد و ایالات وسطی را با بستار و میسور جزو هند جنوبی دانست .\nبهر حال اولين فاتح و مجاهدی که در دوره اسلام قدم در مملکت دکن نهاد همان سپه سالار مشهور علاء الدين افغان خلجی است ، نامبرده در عهد دولت سلطان\n\n٩٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2118, "text": "( ۷۰ )\nشماره ( نهم ) سال دوم\nمجلة كابل\nجلال الدين فيروز افغان خلجی شهنشاه هندوستان ( ٦٨٧ - ٦٩٥ ) داخل دکن گردیده وقسماً بفتح ولايات ونشر اسلاميت موفق آمد ، ازان بعد حصص مفتوحه دکن که وقتاً فوقتاً وسعت مییافت جزو ایالات هند افغانی بشمار آمده و از طرف حکام افغان اداره میشد .\nدر عهد شهنشاهی سلطان محمد تغلقشاه افغان لودی ( ٧٢٥ - ٧٥٢ ) نائب الحكومة دكن عالم الملك وسپه سالار نظامی عما دالملك بوده و سایر مراتب دولتی را رؤسای افغان در دست داشتند ، این رؤسا فتور دربار دهلی را دیده بر علیه شهنشاه خویش شوریده دم از استقلال زدند و بعد از انکه نائب الحکومه و قوماندان نظامی تغلقشاه را اخراج نمودند خود به تشکیل دولتی پرداخته و در نتیجه مشوره اسمعیل فتح خان افغان را بپادشاهی برداشتند ، اسمعیل فتح خان یکی از سرداران نامی وزبر دست افغان و از امرای دو هزاری در دکن بود فرشته در ینمورد مینویسد :ـ « اسمعیل فتح خان افغان بعد از انتخاب بسلطنت ملقب به ناصر الدین شاه گردیده و بامر ا خطابهای که میان افغانها متعارف بود داده شد . »\nاسمعیل فتح خان بعد از جنگی که با سلطان محمد تغلقشاه نموده و استقلال دکن را بکلی تحکیم کرد خود بسبب کبر سن از سلطنت استعفا و جای خودرا بمشوره رؤسای افغان به حسن خان کانگوی بهمن مشهور شد داد، و در صبح جمعه ٢٤ ربيع الثانی ٧٤٨ هجری به مشورة مير محمد منجم بدخشی افغانستانی مراسم تاج پوشی او بعمل رسید ، حسن کانگو ملقب به ظفر خان قبلا از امرای در بار سلطان غياث الدين تغلقشاه و از سرداران معروف افاغنه بود . که در عهد محمد تغلقشاه در معیت قتلغ خان حاكم دولت اباد وارد دکن گردیده قصبه کونچی را بجا گیر گرفت بان از طرف اسمعیل فتح خان ملقب بظفر خان گردیده حکومت حصار گلبرگه یافت ، حسن بزیر دستی ملك سیف الدین غوری در جنگی که اسمعیل فتح خان با محمد تغلقشاه نمود کارهای درخشانی کرده و مورد توجه دولت دکن واقع شد . مستراین پول Lanpoole در تاریخ هند متوسط یا مسلمین در هند مینویسد : - حسن کانگو یکنفر افغان لایق و شجاعی بود . » بهرحال بعد از انکه حسن پادشاه شد ملك سيف الدين افغان غوری شاه بیگم نام دختر خود را به محمد خان پسر حسن\n۹۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2119, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم افغان در هندوستان ( ٧١ )\n\nداده و خود بحیث وکیل پادشاه امور دولت در دست گرفت ، اسمعیل فتح هنوز برتبه اعزازی\nامیر الامرا وسپه سالاری دکن نامزد بود ، در عهد دولت حسن یعنی سلطان علاؤ الدین حسن\nکانگوی بهمنی سردار مبارکخان افغان لودی که از جرنیل های مشهور دکن بود ولایت كرناتك\nرا بنام حسن بهمنی بتاخت ، متعاقباً سران افغان حصارهای بیدر و قندهار را از عساکر محمد\nتغلقشاه انتزاع نمودند ، حسن پایه تخت را از دولت آباد به حسن آباد گلبرکه انتقال داد و خود\nدر حالیکه به تسخیر گجرات حرکت مینمود در سال ٧٥٩ ( بسن ٦٧ ) رخت بسرای دیگر کشید .\nازین بعد است که اخلاف حسن در مدت تقریباً یکصد و هشتاد و چند سال در مملکت\nدكن حکمرانی نمودند ، این سلسله پادشاهان در مملکت دکن دیانت اسلامیه و مدنیت و ادبیات\nافغانی را ترویج نموده شهرها بساختند و اراضی بایر را مزروع کرده علوم را رونق دادند،\nفیروزشاه بهمنی که یکی از پاد شاهان این سلسله است خود نیز شعر همی سرود چه درینقرن (٩)\nادبیات افغانستانی هنوز رونق گذشته را از دست نداده نویسنده گان و شعرای از قبیل نورالدین\nحمزة آذری اسفرانی افغانستانی صاحب کتاب بهمن نامه ، حیدر ذهبی ، یوسف بن احمد\nصاحب منظر الانسان ، قوام الدین فاروقی صاحب فرهنگ ابراهیمی ، منصور طبیب صاحب\nتشريح منصوری ، كاشف هراتی صاحب انوار سهیلی و تصانیف متعدد و فخرالدین\nعلی بن کاشف و امثالهم در هندوستان مثل ستاره ها میدرخشیدند .\nاسمای سلاطین بهمنیه :\nاسمعیل فتح خان ( ناصر الدین شاه ) جلوس در سال ٧٤٧ هجري - حسن كانكو\n( علاء الدین اول ) ٧٤٨ - محمد شاه اول بن علاء الدین اول ٧٥٩ - مجاهد شاه بن محمد\nشاه اول ٧٦٦ - داؤد شاه بن علاء الدین اول ٧٧٩ - محمود شاه اول بن علاء الدین اول ٧٧٩\nغیاث الدین بن محمود شاه ٧٩٩ - شمس الدین بن محمود شاه ٧٩٩ - فیروز شاه بن داؤد شاه ٧٩٩\nاحمد شاه اول بن داؤد شاه ٨٢٥ - علاء الدین ثانی بن احمد شاه ٨٣٨ - همایون ظالم بن\nعلاء الدین ثانی ٨٦٢ - نظام شاه بن همایون ظالم ٨٦٥ - محمد شاه ثانی بن هما يون شاه ٨٦٧\nمحمود شاه ثانی بن محمد شاه ثانی ٨٨٧ - احمد شاه ثانی بن محمود ثانی ٩٢٤ - علاء الدین ثالث\n\n١٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2120, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ٧٢ )\n\nبن احمد ثانی ٩٢٧ — ولی الله بن محمود ثانی ٩٢٩ — کلیم الله بن محمود ثانی ٩٣١ — ٩٣٤\nدر آواخز سلاطین بهمنیه فتوری در آنخاندان رخداد سرداران ورؤسای دولت هريك\nبفکر پادشاهی افتادند لهذا مملکت در چندین حصه منقسم و پادشاهان متعددی ظهور کرد\nچنانیکه در سال ٨٩٥ هجری یوسف عادل خان نامی که نائب الحکومه خاندان بهمنیه در ولایت\nبیجاپور بود اعلان استقلال کرد وخانواده او بنام سلسله عادلشاهیه هشت نفر از سال ٨٩٥\nتا سال ١٠٩٧ هجری در آن دیار سلطنت نمودند . هكذا فتح الله عما دالملك نائب الحكومة\nولا يت برار وملك احمد بن نظام نائب الحکومۀ دولت آباد در همان تاریخ استقلال ولایات\nمتصرفۀ خود ها را اعلان نمودند که خانواده اول الذکر بنام سلسلۀ عماد شاهیه چهار نفر\nتاسال ٩٨٢ وخانوادۀ مؤخرالذکر بنام سلسله نظامشاهیه یازده نفر تا سال ١٠٠٨ هجري\nدران ولایت حکومت داشتند . قطب الملك نائب الحكومة تلنگ در ٩١٨ وقاسم برید\nصدر اعظم كليم الله آخرین پادشاه سلسله بهمنیه در ولایت بیدرو پایه تخت کل مملکت\nدکن در ٩٣٤ هجری استقلال خود ها را اعلام نمودند که خانوادهای آنها بنام سلسلۀ\nقطب شاهيه ( ٦ نفر ) وبرید شاهیه ( ٥ نفر ) تا سالهای ١٠٩٨ — ١٠١٨ هجری حکمرانی\nمینمودند . پسآن اینخانواد ها بین هم زده سلسله عماد شاهیه را خانوادۀ نظام شاهیه منقرض\nنمود وسلسلۀ برید شاهیه را خانوادۀ عادلشاهیه مستاصل کرد ، در عهد دولت جلال الدین\nاکبر وجهانگیر و شهاب الدین ولایات دکن یکی بعد دیگری بتصرف اولیای آن دولت رفت\nتا آنکه اورنگ زیب مشهور در عرصه ٢٢ سال سرتاسر آن ممالکی را مسخر ساخت ،\nمورخین خانوادهای سابق الذکر را رو بهمرفته تورک و ترکمان نژاد و هندی گمان کرده\nاند و این مطلب قابل تدقیق است ، اما وقت ما مساعد تحقیقات زیاد نبود .\nسلاطین فاروقیۀ افغان در خاندیس ( ١٥ ) نفر از ٧٧٧ تا ١٠٠٨ هجری :\nولایت خاندیس که حاضرآ جزو ایالات مربوطۀ بمبئی حساب میرود در آنعهد جدا و مستقل بوده\nدر عین حال یکی از ولایات دکن شمرده میشد مرتضی حسین بلگرامی صاحب حدیقته الاقالیم\nرا جع بجغرافیای قدیم او مینویسد : این ولایت مختصر بفاصله هفت منزل از اورنگ آباد\n\n٩٠٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2121, "text": "شماره (نهم) سال دوم افغان در هندوستان ( ۷۳ )\n\nو ۲۲۲ کروه جریبی از اکبر آباد واقع بوده طول اعظم او تا سرحد گجرات ۷۵ کروه و\nعرضش پنجاه کروه هندی است، شرقاً نیز به ولایت برار وشمالا بولایت مالوه متصل\nمیباشند. خاندیس جنوباً به اورنگ آباد وغرباً به سورت اتصال دارد، و مرتضی حسین\nاو را در عهد خود ولایت ساحلی می شناسد یعنی حصه غربی او شامل سورت ومتصل خلیج\nکوه‌پی است .\nبهر حال در عهد دولت سلطان فیروز تغلق افغان لودی و شهنشاه هندوستان ( ۷۵۲ - ۷۸۹ )\nملك ارجاخان افغان بن خانجهان که پدرش از امرای دربار افغانی دهلی بود بحکومت تهانی‌سر\nمربوط خاندیس مقرر و در سال ۷۷۷ وارد آنجا گردید . ملك ارجاخان در ولایت\nخاندیس طرح يك دولت مستقل را ریخت و خلفش ملك نصير خان رسماً تاج سلطنت بسر نهاد،\nملك نصير بقول مورخين شخص فضيلت پروری بوده افاضل وارباب کمال را در دربار\nخود جمع کرد و این همان پادشاهی است که شهر معروف برهان‌پور را در خاندیس\nتعمیر نمود ، حدیقه میگوید اسم خاندیس برین ولایت نیز بعد از ورود ملك ارجاخان که\nمشهور به خان بود اطلاق شد فرشته نسب ملك ارجاخان را بصوفی معروف بلخ ابراهيم\nبن ادهم درست میکند.\nعلی ای حال اخلاف ملك ارجاخان تا اوایل قرن یازده هجری بر ولایت خاندیس\nفرمان روائی داشتند، در سال ۱۰۰۸ ملك خضرخان بهادر شاه آخرین فرد این خاندان\nدر هجوم عساکر اکبر کورگان محو و منقرض گردیده و این سلسله باو خاتمه یافت .\nاسمای شاهان فاروقیة خانديس :\nملك ارجاخان ملقب بعادل شاه اول فاروقی جلوس سال ۷۷۷ قمری — ملك نصيرخان\nبن ارجاخان ۸۰۱ — میران عادل شاه بن نصير ٨٤٠ — ميران مبارکخان بن عادلخان\n٨٤٤ — ميران عينا ( عادل خان ثانی ) بن مبارکخان ٨٦١ — داؤد خان بن مبارکشاه\n۸۹۷ — غزنين خان بن داؤد خان ٩١٤ — عالم شاه بن داؤدخان ٩١٤ — اعظم همایون\n( عادل خان ثالث ) بن نصیرخان ٩١٤ — ميران محمد شاه اول بن عادلخان ثالث ۹۲۶ —\n\n۹۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2122, "text": "( ٧٤ )\nمجله کابل\nشماره ( نهم ) سال دوم\n\nمبارکشاه ثانی بن عادلخان ثالث ٩٤٢ – میران محمد شاه ثانی بن مبارکشاه ثانی ٩٧٤ –\nحسن خان بن میران محمد شاه ثانی ٩٨٤ – میران راجا علیخان بن میران مبارکخان ثانی ٩٨٤ –\nخضر خان ( بهادر شاه ) بن راجا علیخان ١٠٠٥ – ١٠٠٨ ھ .\n\nاما آنچه را که ما تاریخ افغان در افغانستان مشرق\nیا حوضه های سند ( کشمیر، پنجاب ، سند ) میشماریم :\n\nپیشتر گفته بودیم حوضه های سند یعنی ولایات کشمیر ، پنجاب ، سند جزو جغرافیای\nسیاسی هندوستان حالیه است ولی فی حد ذاتها حوضه های سند مربوط بملکت افغانستان\nقدیم است چه وقتیکه آریانهای اسیای وسطی بدودسته هندی و آرینی ( ایرانی ) تقسیم میشود\nبا آنکه این تقسیم از روی علائم زبانی است که يك واحدی را تشکیل میدهند ، معهذا ممالك\nمسکونه هندی ها شامل تمام مملکت هندوستان ، و از آرینی ها حاوی ممالك قسمتهای شرقی شبه جزیره\nاسیای صغیر ، مملکت فارس ( ایران حالیه ) مملکت شمال رودبار آمون ( بخارا ، تاشکند ،\nسمرقند ) مملکت افغانستان مع خوارزم تا حوضه های سند یعنی کشمیر ، پنجاب ،\nسند شمرده می شوند ، درین تقسیمات اراضی تاثیرات زبان هندی قدیم و شعب\nپراکریت در السنه حوضه های جنوب هندوکوه و حوضه های سند اعتبار داده نشده است\nو این مطلب که ما گفتیم محتاج توضیحات جداگانه ایست .\nبعلاوه آنکه حوضه های سند مسکن آریانهای افغانستان قدیم بوده از نقطه نظر تاریخ\nنیز غالباً مقدرات مادیه و معنویة او با مقدرات افغانستان شريك بوده است و میتوان این\nقضیه را از مطالعهٔ تاریخهای حوضه های سند از قرن شش قبل المسيح تا قرن شش بعدالمسيح\nتصدیق نمود ، چنانیکه در دورهای هخامنشیان فارس و باختریان و کوشانیان و هیا طله های\nافغانستان در مدت تقریباً ( ١١ ) عصر باستثنای بعض ازمنه این حوضه ها جزو مملکت\nافغانستان بوده است . ملاحظه در حدود بسط مدنیت باختری و کریکو بو ديكت افغانستانى\n\n٩٠٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2123, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم افغان در هندوستان ( ٧٥ )\n\nدر حوضه های سند بر وضاحت مطلب می افزاید و از ان جمله است آثار تکسیلا ( ما ورای رود بار سند ١٤ میلی شرقی راولپندی حالیه ) كه یکی از کا نون هاي مدنيت قديم افغانستان بحساب میرود .\nبعد از ظهور اسلام آمیزش ثانوی آریانهای افغانستان از قبیل طوایف بلوچ ، پشتو ، تاجيك با آرين های حوضه های سند بعمل رسید و درین آمیزش مخصوصاً پشتونم احصة زیادی داشتند ، این آمیزش حتی السنة پشتو و فارسی افغانستانی را نیز در حوضه های سند رواج داد تا جائيكه زبان رسمی افغانستان (فارسی) زبان رسمي و ادبی حوضه های سند قرار گرفت و تا هنوز آثار آن باقیست ، هكذا تاريخ حوضه های سند در دوره اسلام چندین عصر جزو تاریخ افغانستان بوده است از قبیل دوره هاي غزنویه ، غوريه ، ابدا ليه (قرنهاي ١٠ - ١٢ - ١٨ - ١٩ مسیحی ) فقط در دوره فریت افغانستان واستيلاي مغل ولایت کشمير از افغانستان مجزا شده و ولایت پنجاب شامل ممالك هندوستان گردید فقط گاهی سند جزو زا بلستان ( قند هار ) افغا نستان بحساب رفته است .\nبا کل حال ما چون در ابتدای مقالات خود گفته ایم تفصیل وقایع تاریخ قدیم حوضه های سند از وظايف تاریخ افغانستان است لذا درینجا بهمان روش تاریخ افغان در هند اکتفا کرده و اشارتی بمطالب تاریخی حوضه های سند در دوره اسلام مینمائیم پس شروع ميكنيم بمقصد :\nکشمیر :\nكشمير اصلا يك علاقه خورديست كه در منتهای شمال شرق افغانستان و در جهت غرب سلسلۀ جبال هماليا واقع ويك حوضۀ بيضى شکلی تشکیل داده که از هر طرف بکوهها محصور است و در ١٥ ٣٣٠ با ٣٥ ٣٤ عرض شمالی و ٠ ٧١ با ٢٠ ٧٣ طول شرقی امتداد دارد ، طول اینخطه از جنوب شرقی بشمال غربی ١٨٥ کیلومتر و عرضش از ٨٠ تا ١٢٠ كیلومتر ومساعۀ سطحیه اش ده هزار مربع کیلومتره میباشد . اما کشمير سياسي امروزه با مضافات و علاقه های همجوار خود يك حكومت وسیعی تشکیل کرده که شمالا بکوههای\n\n٩١٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2124, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٧٦ )\n\nقراقورم و کوئن لون تورکستان شرقی و شرقاً بولایت ثبت چین ، جنوباً به ملحقات و علاقه\nهای پنجاب و غرباً بولایت گند ها رای شمالی افغانستان ( سرحدات شرقی شمالی افغانستان\nحالیه ) متصل است ، مساحه سطحیه اینهمه بالغ است بر ١٧٨٥٠٠ مربع کیلومتره\nو نفوس او متجاوز میشود از یکنیم ملیون .\nاهالی کشمیر مثل سایر اهالی افغانستان در زبان و سیما و بشره با اهالی هندوستان اصلی\nفرق فاحشی دارند ولی در مذهب با آنها نزدیکترند چونکه حالیا با وجود اکثریت دیانت\nاسلامیه قسما کشمیریان دارای مذاهب برهمنی وسکی میباشند . کشمیر از آغاز تاریخ برای\nمرتبه اول در قرن سیوم قبل الميلاد جزو سلطنت هندوستان شد و این آنوقتی است که آشوکا\nنواسه چندر گپتا موریا ( ٢٣٢ - ٢٧٣ ق . م ) کشمیر را متصرف شده و داخل حوضه\nسلطنت خود نمود ولی بعد از فوت آشوکا سلسله موریا تنزل کرده و قسما ممالک متصرفه آنها\nمخصوصاً جنوب هندوکوه وسواحل سند بباختریان افغانستان مسترد شد . از قرن اول مسیحی\nدر عهد دولت کوشانیان افغانستان ، کانیشکای اول کشمیر را بکلی داخل جغرافیای افغانستان\nنمود و این تشکیل تاقرن ششم مسیحی باستثنای بعض از منه امتداد داشت . در قرن شش\nبعد از انکه تورکها و ساسانی ها قسما برافغانستان مسلط شده و قسما ولایات افغانستان\nبصورت ملوك الطوايف مجزا ومستقل گردید کشمیر نیز صورت جداگانه ومستقلی بهمرساند\nواین تجزیه کشمیر از افغانستان تا ظهور دولت غزنویه دوام یافت در دوره اسلام اولین\nبار عساکر سلطان محمود زابلی کشمیر را مظفرانه عبور نمود ومتعاقباً درعهد دولت\nغوریان افغانستان کشمیر بافغانستان مسترد شده ودیانت اسلامیه در آنجا قدم نهاد . ازین\nبعد است که اختلاط طوایف پشتانه باکشمیر آغاز می کند ، ولی در فتور دولت غوریان\nافغانستان از سال ٥٣١ هجری کشمیر مجددا مجزا ومستقل شده و در تحت ریاست یکعده\nامرای بومی ( ١٤ نفر ) که مذهب برهمنی داشته قرار گرفت این ریاست مستقله تا اواخر\nنصف اول قرن هشت هجري عمر نمود ، در عهد سه دیو نامی یکی از شاهان این سلسله در سال\n٧٢٤ مغل ها از حدود چین بتعداد هشتاد هزار نفر بخاك كشمير تاخته وهشت ماه بتاراج اموال\n\n۹۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2125, "text": "( ۷۷ ) افغان در هندوستان شماره ( نهم ) سال دوم\n\nو سفک دماء احراق مزارع وعمارات وتخریب شهر مشغول بودند ، و در وقت عودت بچین از کثرت برف وسرما در جبال معروضه راها تقریباً بکلی تباه شدند ، ازین بعد کشمير نتوانست بسهولت در راه آبادی و تمدن قد علم نماید ؛ امور دولت مختل و چندین سال کشمیر بحال ابتری ماند ، درين هايله سیه دیو حکمران كشمير بقول حسن بن محمد الخاکی الشیرازی صاحب كتاب منتخب التواريخ ( در سال ۱۰۱۹ هجری بدر بارجها نگیر بن اکبر جلال الدین باد شاه معروف هند تالیف شده يك نسخه قلمی آن متعلق بنگارنده است ) بولایت کتور افغانستان ( چترال ) پناهنده شد ، حسن کتور را گاهی کتوار و گاهی کهتواره میخواند .\nبعد از عودت مغل عده از افغانهای ولایات گندهارای شمالی ( سوات ) که حسن آن را سواد گیر خوانده بكشمير مهاجرت کرده و غالب قلاع و قسمتی از اراضی قابل زرع را تصاحب نمودند ، مشهور ترین این قبایل مهاجر طوایف کامی شعبه ( شر خیون وشعبه نیازی پختانه ) وطایفه زینازی ( شعبه سليمان خيل پختانه ) ومچكان ( شعبه اتمان زی پختانه ) و امثالهم بوده اند . رؤسای این مهاجرین هر يك در محلی دم از استقلال زدند و چندی وحدت اداری در کشمیر غائب شد ، معروفترین رؤسای این مهاجرین شهمیر خان نامی از افاغنه سواد و رینجوخان نام بود ، رینجو تا آن زمان پابند هیچ مذهبی نبود و او در سال ۷۲۵ آخرین قوت رؤسای بومی چندر نام سپه سالار سیه دیو حکمران مغرور كشمير را مغلوب و مقتول نموده خود اعلان سلطنت کرد و متعاقباً سيه دیو حکمران سابق را که بغرض استرداد قلعه کشمير عسکر کشیده بود منهزم ساخت ، و خود خواهی یکی از سرداران مشهور کشمیر راون چند نامی را در عقد ازدواج کشیده را ون چند را ملقب به (زینو ) ( از خطابهای مستعمله بين افغانها ) ساخت ، این ملکه جدید موسوم به کوته زین و در وجاهت شهرت تامی داشت ، رینجو بعد از عروسی بارشاد با با قلندر نام ( از مریدان شاه نعمت الله ) دیانت اسلامیه را قبول نمود .\nشهمیر خان که از مراتب عروج رينجو حريف قدیم خود متأثر شده بود از در مسالمت داخل گردیده و کوشش نمود تا به اتالیقی چندر نام پسر زینو مقرر گردید و آهسته آهسته\n\n۹۱۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2126, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ۷۸ )\n\nپسران خود جمشید ، علی شیر ، شیر شامك ، هندال را بواسطه مصاهرت ها با متنفذین کشمیر مربوط نمود ، در عین حال رنچو در سال ۷۴۷ فوت شد و ملکه کوته زین برادر سیه دیو مغرور او دن دیو نامی را که بولایت سوات پناه برده بود احضار و بشوهری و سلطنت قبول نمود ، درین زمان تورکها مجدداً بکشمیر تاختند و اودن دیو بجانب تبت فرار کرد ، شهمیر خان فرصت جسته کمر به طرد دشمن بست و در نتیجه مجاهدات خود آنها را مغلوب و مجبور به عودت نمود ، بعد ازین فتح بزرگ باعتبارات شهمیر خان بسی افزود و اودن دیو دو باره به تخت سلطنت مراجعت کرد و در ۷۴۲ هجري رخت بسرای دیگر کشید ، ملکه کوته زین بعد از فوت شوهر رسماً اعلان سلطنت کرد ولی شهمیر خان بعد از پنجماه بر علیه ملکه شوریده او را مغلوب وعقد نمود وخود ملقب به سلطان شمس الدین گردیده زمام سلطنت در دست گرفت ، ازین بعد است كه يك سلسله شاهان افغان تا اواخر قرن ده هجري بصفت پادشاهان مستقل در ولایت کشمیر حکمرانی مینمایند ، پایتخت اینها در غالب ازمنه شهر سری نگر بود .\n\nدر دوره این سلسله پادشاهان افغانستاني ديانت اسلامیه و علوم عربیه با ادبیات و مدنیت افغانیه در ولایت کشمیر منتشر گردیده بر آبادی مملکت و عمرانـات بسی افزود . چنانیکه سکندر یکی از پادشاهان این سلسله علوم را در کشمیر به پرورید و بتخانها را شکسته اسلام را ترویج داد ، سید محمد بن سید علی همدانی صاحب شرح شمسیه ( در منطق ) رساله در تصوف بنام او تالیف کرد و دربار او مجمع فضلا بود از قبیل میر سید محمد اصفهانی صاحب کتاب تنویر ( در شرح فرایض سراجی ) و سید محمد خاوری صاحب کتاب های خاور نامه وشرح لمعات و قاضی سید محمد حسین شیرازی فاضل مشهور و امثالهم . هكذا سلطان زین العابدین کتابخانه در کشمیر بساخت وعلما را جمع کرد ، کتابهای مهابارت و راج ترنگنی ( تاریخ هند ) هندی و دیگر کتب عربی را بفرموده او بزبان فارسی ترجمه کردند و همچنین کتب فارسی را بزبان کشميري در آورد ، زين العابدين بالسنه فارسي ، کشمیری ، هندی ، تبتی تکلم مینمود و در علوم مخصوصاً موسيقي وطب مهارتی بسزا داشت ، زین حرب نامی در موسیقی کتابی\n\n۹۱۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2127, "text": "شماره (نهم) سال دوم افغان در هندوستان (۷۹)\n\nبنام سلطان تصنیف نمود ، دربار او مرکز فضلا وارباب فنون بود از قبیل ملا جمیل شاعر ، ملا عودی موزيك شناس ، جبه نام موجد تفنگ و آتش بازی (در کشمیر) سوم نام سراینده در زبانهای کشمیر وهند ، بودی بت نام ادیب مشهور وغیرها ، زین العابدین علما را از هر مذهبی که بود سخت احترام مینمود و او جزیه را باز داشت و اهالی را در مذاهب آزاد گذاشت فقط احراق بالنار نسوان را ممنوع داشت . این سلطان قوانینی وضع و در لوحه های مسین نقر نمود و مفاد آنرا در مملکت تطبیق کرد ، از همین قبیل است عمراناتی که این سلسله در کشمیر نمودند چنانیکه سلطان شهاب الدین وسلطان علاؤ الدین وسلطان سکندر و سلطان زین العابدین شهرهای بنام شهاب الدین پور ، علاؤالدین پور ، شهرتو ( نزديك كوه ماران ) و چندین قصور و مدارس ومساجد وقصبه ها در کشمیر بساختند که مشهور ترین آنهمه قصری بود بر روی جزیره مصنوعی در کول ویری ناگ . جغرافیای سیاسی کشمیر درین عهد وسعت یافت وغالباً ممالك تبت كلان وخورد ، ولایت سوات سواحل راست سند ، چترال وكليكت ، حتى بلورستان ، جزو متصرفات این سلطنت بحساب میرفت ، متاسفانه در اواخر دولت این سلسله غفلت سلاطین و نفاق های داخلی عظمت کشمیر را متزلزل ساخت ، چنانیسکه در عهد سلطان محمد شاه در سال ۸۹۲ هجری انقلابات داخلی اسباب خرابی کشمیر گردید و در سال ۹۳۹ کورکانی ها شهر کشمیر را آتش زدند و پسران شاه سعید حکمدار کاشغر این مملکت را تاراج نمودند ، وهمدرین سال بود که دو دانه ستاره ذوذنب در آسمان وقحط عظیمی در زمین کشمیر پیدا شد ، در سال ٩٤٨ میرزا حیدر ترکان بنام کور کانی ها صدارت اعظم کشمیر را اشغال نمود و در عهد سلطان نازکشاه اختیار امور از کف سلطان برآمده و پادشاهی بازیچه امیال رؤسا و مامورین گردید عاقبت در سال ٩٦٥ حبیب شاه آخرین سلطان این خاندان در دست غازیخان ( منسوب بقبیله لسگر چك ) یکی از امرای خود منقرض گردیده وحکومت بخانواده غازی خان نقل نمود ، این خانواده مؤخرا لذكر نیز در سال ۹۹۵ هجری از طرف اکبر جلال الدین شهنشاه کورکانی هند مستاصل گردیده و کشمیر جزو سلطنت هندوستان شد و این مطلب تا ظهور شهنشاه احمد شاه باباي بزرگ افغان\n\n٩١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2128, "text": "شماره (نهم) سال دوم مجله کابل (۸۰)\n\nطول کشید.\n\nاحمد شاه ما بین سالهای ۱۱۶۷ – ۱۱۶۹ هجری کشمیر را از عمال کورکانی های دهلی\nگرفته و بافغانستان الحاق نمود از ان پس تا سال ۱۲۴۳ هجری کشمیر مثل سایر ولایات افغانستان\nاز طرف حکام افغانی اداره میشد ، بعد ها در نتیجه انقلابات داخله و ضعف دولت افغانستان\nرنجیت سنگ نائب الحکومه زمان شاه افغان در پنجاب که قبلا اعلان عصیان و استقلال کرده\nبود عسکر کشیده کشمیر را متصرف شد ، و متعاقباً انگلیس ها کشمیر را استیلا کردند ازان\nبعد این ولایت جزو متصرفات هند انگلیسی بشمار رفت.\nاسمای سلاطین کشمیر :-\n\nسلطان شمس الدین شه میر خان جلوس سال ۷۴۴ هجری - سلطان جمشید بن شمس الدین ۷۴۷ -\nسلطان علاء الدین علیشیر بن شمس الدین ۷۴۸ - سلطان شهاب الدین شیر امک بن علاء الدین\n۷۶۱ - سلطان قطب الدین هندال بن شمس الدین ۷۸۱ - سلطان سکندر بت شکن شکار خان\nبن قطب الدین ۷۹۶ - سلطان علیشاه میران بن سکندر ۸۱۹ - سلطان زین العابدین\nشاهی خان بن سکندر ۸۲۶ - سلطان حیدر شاه حاجی خان بن زین العابدین ۸۷۷ -\nحسن شاه بن حیدر شاه ۸۷۹ - محمد شاه بن حسن شاه ۹۱۰ - شمس شاه بن محمد شاه ۹۶۰\nنازکشاه بن فتح شاه نواسه زین العابدین ۹۶۳ - اسمعیل شاه بن محمد شاه ۹۶۳ - حبیب شاه\nبن اسمعیل شاه ۹۶۵ - ۹۷۰ (از سال ۸۵۸ تا ۹۶۳ فتور در خاندان سلطنت بوده بعلاوه پادشاهان\nمذکور فتح شاه بن زین العابدین و ابراهیم شاه بن محمد شاه رقبای سلطنت چندین بار یکی بجای\nدیگر نشسته و خلع میشدند تا آنکه غازی خان بکلی آنها را منقرض نمود) ملك غازیخان\nسردار قبیله لنگر چك جلوس ۹۷۰ - حسین خان برادر غازیخان ۹۷۱ - علیشاه برادر\nغازیخان ۹۷۹ - یوسف شاه بن علیشاه ۹۸۶ - ۹۹۵ -\nپنجاب :\n\nولایت پنجاب در شرق مملکت افغانستان و غرب شمال مملکت هندوستان اوفتاده غرباً\nبرود بار سند و شرقاً بولایت غرب شمالی هندوستان ، شمالا بولایت کشمیر و جنوباً بولایت\nراجپوتانه متصل است . جغرافیای سیاسی پنجاب بعد از نفوذ و تسلط انگلیزها وسعت یافته\n\n۹۵۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2129, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2130, "text": "وزارت حربیه"}
{"book": "adl0986", "page": 2131, "text": "شماره (سم) سال دوم افغان در هندوستان (۸۱)\n\nو حالیا شمالا بکشمیر واز شرق شمال به تبت، جنوباً بولایت راجپوتانه واز جنوب غرب\nبولایت سند، شرقاً به اضلاع متحده هندوستان و غرباً بسرحدات آزاد افغانستان حالیه\nو بلوچستان محدود ومتصل میباشد . طول اعظم اینخطه از شمال غرب بجنوب شرق بالغ\nبر ۹۰۰ کیلومتره و عرض اعظم آن ۸۳۰ کیلومتره بوده و مساحت سطیحه اش مساوی است\nبه ۲۶۸۹۲۱ مربع کیلومتره که در ٣٩ ٥ ٢٧ با ۲ ٣٥٠ عرض شمالی و ١٥٠ ٦٧ با ٤٤٠ ٧٦\nطول شرقی امتداد دارد. نفوس پنجاب تقریباً سی ملیون و اکثریت آن مسلمان باقي سيك،\nبراهما ئی ، بودائی و غیره است . اهالی اصلی پنجاب چنانیکه گفتیم از آرین هاي قدیم\nمملکت افغانستان بوده وبعدها تا اندازة در نتيجة مهاجرت هاي طوایف سایره در پنجاب\nمخلوط گردیده اند از قبیل اقوام تورك، مغل، تبتی و طوایف هندوستانی چون بنگالی، گجراتي،\nنیپالی و غیره هكذا اکثر طوایف دیگر افغانستان با اهالی پنجاب از قبیل پشتو ، تاجيك ،\nبلوچ ، کشمیری ، سندی اختلاط ورزیده اند ، زبانهاي حالية پنجاب نيز بعلاوة زبان پنجابی\nعبارت است از السنه پشتو ، فارسی ، بلوچی ، کشمیری ، بنگالی ، گجراتی ، نیپالی .\nبهر حال تاریخ پنجاب از آغاز هجوم یونانیان شروع میشود و قبل از ان تا اندازة تاريك است\nفقط میتوان گفت قبل از قرن شش قبل الميلاد ولایت پنجاب مثل اکثر ولایات افغانستان\nدورة طوايف الملوكي را طي ميکرد ، در دورة هخامنیشان فارس با آنکه از کتیبه نقش رستم\nفارس معلوم میشود پنجاب جزو متصرفات هخامنشیها بوده ، معهذا برخي مورخین در صحت\nاین قضیه شبهه دارند چنانیکه مستر جوهن مارشل در کتاب راهنمای تکسیلا میگوید فقط\nولایت سند در عهد دارا زیرا دارة فارس بود، و مستر راپسن در کمبرج، هستری آف اندیا\nبعد از انکه سر حد ولایت گندها را ي افغانستان را در وقت هخامنشی ها دریای جهلم\nمیداند میگوید در وقت هجوم سکندر میدانهاي پنجاب و گذرگاه سفلی اندس مسکون\nقبایل آزادی بود که در تحت ادارة ملكان قومی بوده و ما تحت هیچ سلطنتی شمرده نمیشدند،\nهكذا بعضی تسلط هخامنیشان را در پنجاب رد کرده وفقط نفوذ آنهارا منحصر بافغانستان\nمع بلوچستان حالیه میدانند . با اینمراتب شکی نمانده که سند و قسم اعظم پنجاب در وقت\n\n٩١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2132, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ۸۲ )\n\nهخا منشی ها جزو فارس بوده چنانیکه آریان مینویسد اینحدود در انعهد تابع احکام نایب الحکومه\nاراکوسیا ( ولایت قندهار ) بود ، و اقوال ایدوار میرو و سترا بو و غیره براین مطلب\nتاثید میکند .\nباكل حال سکندر در ٣٢٧ ق . م از موضع اتك سند را عبور نموده تکسیلا را فتح و\nنهر های جهلم ، چناب ، راوی را گذشته تانهر بیاس رسید درینوقت قسماً پنجاب در دست\nپورس ، و تکسیلا در تحت اداره حکمران مخصوصی بود ، كذا ابی سارا ( پنج و نوشهره ) از\nخود حکمدار خاصی داشت ، سکندر بعد از فتوحات از نزديك درياي بياس مراجعت کرد و در\nبعض مواضع چهاونی های نظامی بساخت از ان جمله بود قشله های که در پنجاب شمالي و جنوبی\nتعمیر نمود . متعاقباً چندر گپتا موریا در ٣٢١ ق . م سلطنت مخصوص هندی را در بهار قایم\nو وادي گنگا را ضبط کرده در ٣١٢ ق . م باسیلوکس یونانی مقابل و در معاوضه پنجصد فیل\nوادی پنجاب حتی کابل را متصرف شد . چندر گپتا از ابتدای تاریخ تا آنعهد گویا بزرگترین\nپادشاهان هندوستان بشمار میرود ، چه مکستیز سفیر سیلوکس بدربار او ( ٣٠٢ ق . م )\nمیگوید هندوستان در ۱۱۸ پادشاهی ها منقسم است . بعد از نصف قرن سیوم ق . م سلطنت\nگپتا ها در هند تنزل نمود و یو نانیان افغانستان عسکر به پنجاب سوق نمودند و مدنیت باختری\nرا در آن نواحی منتشر ساختند ، پنجاب ازین بعد جز و افغانستان بودحتی چندین تن از یونانیان\nباختر در مدت تقریباً صد سال درا نجا حکمرانی نمودند .\nدر قرن اول ميلادي مهاجرت طوايف افغانستانی از قبيل سك ها ( اسکائی ها ) پهلواها\n( پارت ها ) یواناها ( مردمان شرق شمالی افغانستان حالیه در هند و ستان صورت گرفت ،\nاین مهاجرین در حصص گجرات و مالوه آباد شده و با سلسله اندهر اسلاطین هند ، جنگها کرده\nبالآخره در ٢٣٦ میلادی آنها را منقرض نموده و حکومت را بدست خود گرفتند اما در قرن چهار\nمسیحی از طرف سلسلهٔ گپتاهای ثانی مستاصل شدند . درهمان قرن اول سلاطین کوشانی افغانستان\nاز دهن دریای سند تا بنارس فتح کردند و پنجاب جزو افغانستان شد و اینقرار تا ظهور\nاقتدار گپتا های ثانی دوام نمود و بقولی سلطه کوشانی ها در پنجاب تا قرن پنجم میلادی\n\n۹۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2133, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم افغان در هندوستان ( ۸۴ )\n\nطول کشید در قرن پنجم دولت هیاطله افغانستان سند را فتح کرده و تا دریای نربدا پیش رفتند و پنجاب جزو افغا نستان گردید . در قرن ششم دولت هیاطله ها در سواحل آمون بر افتاد و هیاطله هاي ما ورای سند داخل دین هنود گردید بعض مؤرخین عقیده دارند قسمآ را جپوتها از اخلاف آنها ستند .\nدر قرن شش دولت هیاطله افغانستان سقوط نموده و تورکها و ساسا نیان بر قسمتی از افغا نستان مسلط شدند و قسمتی هم مجزا گردیده ملوك الطويف شد ، منجمله پنجاب نيز مجزا و مستقل گردیده تا ظهور اسلام بلکه ظهور دولت مقتدر غزنویهای افغانستا ن بشكل جدا گا نه زند گی نمود . از اوا خر قرن ده عيسوي تا اواسط قرن ۱۳ مسيحي در دورة سلا طين غزنوي وغوري افغانستان پنجاب مجدداً جزو افغانسان بشمار رفت . بع د از انقراض سلا طين غرويه افغانستا ن از همان قرن ۱۳ عیسوی تا قرن ۱۶ مسیحی پنجاب جزو مقبوضات سلاطین افغانی دهلی ( قطبيه ، شمسيه ، بلبنيه ، خلجيه، تغلقيه ، خضر خانيه ، لود هيه ، سوريه ، ) حسا ب میشد . از ان بعد جزو حکومت گور کانی هندوستان بود تا در قرن هژده مسیحی از طرف احمد شاه با بای افغان مکرراً بافغانستان الحاق یافت و تا قرن ۱۹ مسیحی در زمرۀ سایر ولایات افغانستا ن از طرف نائب الحکومه های افغانی اداره میشد در قرن ۱۹ هنگامیکه زمان شاه افغان در نتیجه خانه جنگی ها کور شد ، نایب الحکومه اور نجیت سنگ در پنجاب اعلان استقلال کرد از ان بعد پنجاب از افغا نستا ن مجزا گردیده و متعاقباً از طرف ا نگلیز هــا اشغال شد\nدر دو رهٔ اسلام پنجاب از الحاق با فغانستان دا ر ا ی دیانت اسلامیه و مدنیت افغانستانی گردیده و ادبیات افغانستا ن در انسرز مین انتشا ر یافت بحدیکه بعلاوهٔ فضلا و ادبای اسلامی حتی هنود وسك ها در فضل وادبیات فا رسی مهارتی بسزا یافتند . در اواخر دورۀ سلاطین غزنی لا هور چندی بصفت پا یه تخت ثا نوي مملکت افغانستان نیز قرار گرفته بود والحاصل درین دوره بود که بصد هـــا هـزا ر نفوس افغان در ولایت پنجاب بازبان فارسی و پشتو بنامهای پرا نچی ، سور ، افريدي ، ارکزا ئی ، بنگش ، ترين ، غزری ، کا کر ، زمند،ابدا لي داخل و منتشر\n\n۹۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2134, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ٨٤ )\n\nگردیده و الی ایومنا موجود و درقسمت معتنا بهای طوایف آن ولایت بحساب میروند .\nسند :\nولایت سند در جنوب شرقی افغانستان و در جهت شمال غربی هندوستان در دو طرفه\nمجرای رود بار سند واقع و شرقا بولایت راجپوتانه و پنجاب ، شمالا و غربا بولایت بلوچستان،\nجنوبا به خلیج کچ و از جنوب غربی به بحرعمان محدود و متصل بوده در ٠ ٤٥ ٣٣٠ ٢٣ با ٠ ٢٠\n٤٧٠ ٢٨ عرض شمالی و ٠ ٢٥ ٢٢٠ ٦٤ با ٠ ٣٤ ٤٨٠ ٦٨ طول مشرقی امتداد دارد ، طول\nاعظم سند از شمال شرق بجنوب غرب ٤٣٤ کیلومتره و مساحهٔ سطحیه اش عبارت از ١٤٠ ١٧٠\nمربع کیلو متره است تعداد نفوس تقریباً به چهار ملیون می رسد . از اهالی اصلی سند\nسایر طوایف افغانیات از قبیل پشتو و بلوچ و دیگر طایفه ها در آنولایت اضافه تر\nوجود داشته و اهالی اصلی با راجپوتها و بلوچها آمیخته اند . دیانت تقریباً خمس نفوس برهمنی\nو سکه و غیره بوده مابقی پیرو دیانت مقدسه اسلام اند ، زبان سندی که از خانواده\nسانسکریت است نسبت بسایر السنه هندی زبان فصیحی بشمار میرود ، در دورهٔ اسلام زبان\nفارسی و پشتو از افغانستان داخل سند گردیده و حتی تا قرن پیشتر فارسی زبان ادبی مسلمانهای\nاین سرزمین محسوب بود بعلاوه لسان عربی را نیز در تعلیم و تعلم بکار میبردند .\nولایت سند در شش قرن قبل از میلاد از طرف سرداران دارایوش هخامنشی فتح گردیده\nو تا قرن چهار قبل المسیح داخل حوزهٔ سلطنت آن سلسله بود . در قرن چهار سکندر مقدونی\nسند را مسخر کرد، و بعد از نزول خاندان چندر گپتا موریا در هند (قرن ٣ . ق . م) سند\nجزو ولایات سلاطین باختری افغانستان قرار گرفت از ان پس تا قرن ششم میلادی\n( دوره های سلاطین کوشانی و هیاطله افغانستان ) اینولایت داخل جغرافیای افغانستان بود ،\nدر قرن شش در اثر تسلط تورکها و ساسانیان مملکت افغانستان تجزیه شد ، ولی هنوز\nولایت سند یکی از مراکز مهمهٔ مدنیت گریکو بودیک افغانستان حساب میشد و مرکز\nعمدهٔ آن شهر قدیم مشهور به پتاله بود .\nدر اواخر قرن اول هجری محمد قاسم ثقفی عامل حجاج سند را گشوده و پایتخت آن\n\n٩١٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2135, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم افغان در هندوستان ( ٨٥ )\n\nشهر الوررا ضبط کرد ، ازان پس اسلامیت در سند رواج یافت و مقدرات تاریخی او غالباً\nبا ولایت ملتان شريك گردید ، در قرن دويم هجری در ملتان و سند حکومت كوچك ملی\nتاسیس یافت ، و در قرن چهار ( ٣٠٤ ه ) هنگامیکه جیپال از کشمیر تاملتان و از سرهند\nتا پشاور بدست داشت افغانهای وادی پشاور با كلك افاغنه خلجی بر خلاف جیپال حرب ها کرده\nدر نتیجه استقلال خود را در پشاور تا اتك اعلان نمودند هکذا یکی از سرداران افغان شیخ حمید لودی\nدر ملتان برعلیه جیپال به تشکیل حکومتی پرداخته و متعاقباً استقلال سند و ملتان را اعلام داشت\nو از طرف جیپال بالمجبوریه اعتراف شد ازین بعد تا ظهور سلطان محمود زابلی سند و ملتان\nدر تحت اداره حکومت افغانی شیخ حمید لودی و اخلاف او بسر میبرد. در همان قرن سلطان\nسبکتگین غزنوی سواحل راست نهر سند را بافغانستان الحاق نمود و باتفاق شیخ حمید\nپاد شاه ملتان و سند با جیپال حرب کرد . سلطان محمود زابلی پادشاه افغانستان در وقت عسکر\nکشی بهند وستان سند و ملتان را از امیر ابوالفتح داؤد بن نصیر بن شیخ حمید لودی متصرف\nشد از ان بعد تا هجوم خوارزمشاه در افغانستان سند و ملتان جزو ایالات افغانستان بحساب\nمیرفت . در او یل قرن هفت هجری سلطان ناصرالدین قباچه غوری نائب الحكومه سلطان\nشهاب الدین پادشاه افغانستان استقلال سند را در انجا اعلان نمود ولی بعد از کمی از طرف\nسلطان شمس الدین التمش غوري شهنشاه هندوستان حکومت او مستاصل وسند داخل متصرفات\nسلطنت دهلی گردید ، قبایل مشهور سند در انعهد سومرکان و ستمگکان بود که برخ مورخین\nآنها را ابن سنار و جادو خوانده اند علی ای حال تا عهد قباچه قبیله های مذکوره بعضاً\nمسلمان و بعضاً كافر بودند .\n\nسلطه مستقیم شهنشاهان دهلی تا نصف قرن هفتم هجری در ولایت سند برقرار بود بعدها\nحكومت سند بدست امرای بومی از قبیله سومركا نها افتاد واینها تا نصف قرن هشتم هجری\nحکومت سند را در دست داشته ولی ازین سلسله چندان نام و نشانی در تاریخها نیست ،\nدر اواسط قرن هشتم هجري هنگامیكه سلسله تغلقشاهیان افغان شهنشاهی هندوستان را\nدر دست داشتند ، حکومت داخلی سند از قبیله سومرکان بقبیله ستمگکانها انتقال نمود و این\n\n۹۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2136, "text": "( ٨٦ )\nمجلة کابل\nشماره ( نهم ) سال دوم\n\nسلسله از سال ٧٥٢ تا سال ٩٢٧ هجری در مدت ١٧٥ سال بتعداد پانزده نفر درسند حکمرانی نمودند این سلسله مشهور به جامهاستند وافغانها آنها را منسوب بقبیلة جام ( شعبة نیازی ) از شاخهای پشتون میدانند بهر حال اسامی آنها ازینقرار است :\nجام افزا سال جلوس ٧٥٢ هجری — جام جونا برادر افزا ٧٥٥ — جام مانی بن افزا ٧٧٠ — جام تماچی بن مانی ٧٨٥ — جام صلاح الدین ٨٠٣ — جام نظام الدین بن صلاح الدین ٨١٩ — جام علیشیر بن نظام الدین ٨٢١ — جام کران بن تماچي ٨٢٨ — جام فتح بن اسکندر ٨٣٨ — جام تغلق خان بن سکندر خان ٨٤٤ — جام مبارک از اقارب تغلق ٨٧٢ — جام سکندر بن فتح ٨٧٢ — جام سنجر از خانواده جامها ٨٧٤ — جام نظام الدین تندا ٨٨٣ — جام فیروز بن تندا ٩٠٣—٩٢٧—\nدر عهد سلسلة جاميه ، گاهی تجا وزی از سلاطین دهلی بآنها میرفت ولی در عهد جام تندا در سال ٨٩٠ شاه بيك ارغون ( بن امير ذوالنون امیر الامر أ حسين با ایقرا سلطان هرات و خراسان ) نائب الحکومة زابلستان ( قندهار ) عسکر کشیده بعضی حصص سند را بقندهار الحاق نمود و در ٩٢٧ تهته مرکز مهم سند را اشغال وخانوادة جاميه را منقرض کرد ازان بعد سند در تحت ادارة شاه بيك واخلاف او ( ٥ نفر از ٩٢٧ تا ١٠٠١ هجری ) قرار گرفت . اکبر جلال الدین این سلسله را در ١٠٠١ هجری مستاصل ساخته وسند وملتان را ضمیمة سلطنت هندوستان نمود . ولی بعد از مدتی مجدداً قبیلة داؤد پوتراي سند در حصص شمالي آنجا كسب استقلال نموده و شهر شکار پور را تاسیس کردند ، بعد از چندي قبيلة كلهو رای سندی در تحت فرمان رئیس خود ها يار محمدخان با كمك طايفة سرانی بلوچ بر قبيلة داؤد پوترا تغلب جسته شهر شکار پور را ضبط نمودند ، ونور محمد خان پسر یار محمد خان در عهد خود ملتان را بسند الحاق نمود .\nدر سال ١١٥٢ هجری نادر شاه ترکمان سند را فتح كرد ومتعاقباً احمد شاه بابای افغان ولایت سند را با فغانستان الحاق فرمود وحکومت را بنور محمد خان ملقب به شاه نواز خان اعطا کرد ، بعد از شاه نواز خان غلام شاه خان بحکومت سند رسيد و او در ۱۱۸۲ هجری شهر حیدرآباد را تاسیس و بصفت مرکز حکومتی قرار داد در ینعهد انگلیزها بکشودن تجارتخانهای در سند پردا ختند ، بعد از غلام شاه پسرش سرفراز خان بحکومت\n\n۹۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2137, "text": "شماره (نهم) سال دوم\nافغان در هندوستان\n(۸۷)\nسند مقرر شد ولی در دورهٔ حکومت او فتنه ها ظهور کرد آخراً از طرف دربار قندهار میرفتح علیخان قوم سربی بلوچ بریاست سند نایل شد، وازان پس هريك ازین قبیله بنام امیر ظهور نمودند. در دورهٔ فتور افغانستان میرهای سند در سال ١٢٤٢ اعلان استقلال کردند و شه شجاع مطابق معاهدهٔ لاهور ٢٩ جون ١٨٣٩ مسیحی مالکیت ایالت سندرا مع شکار پور فرو گذاشت. و انگلیز ها در ١٢٥٤ هجری درحین حرب با افغانستان قلعهٔ بكار را در سند اشغال و با میر ها داخل معاهدهٔ دوستانه شدند و متعاقباً در ١٢٥٩ بايك بها نهٔ سیاسی که تاریخ نظیر آنرا کمتر نشان میدهد داخل جنگ شده کراچی، تته، سكررا اشغال و پنجهزار بلوچ را کشته حیدر آباد را ضبط نمودند و امرای سند را که بیست هزار نفر تلفات داده بودند به بمبئی و کلکته نفی بلد کردند ازان بعد ایالت سند جزو متصرفات هند انگلیسی گردید.\nملتان :\nولایت ملتان در حصص جنو، پنجاب حالیه افتاده شمالا بدیرهٔ اسمعیل خان، شاهپور، دیره جات، راولپندی، شرقاً به لاهور، جنوباً به بهاولپور، غرباً بایالت دیرهٔ غازیخان محدود و مساحهٔ سطحیهٔ آن عبارت است از ٥٢٥٦٠ مربع کیلومتره، تعداد نفوس متجاوز از دو ملیون و قسمت اعظم او مسلمان میباشد. شهر ملتان در جهت جنوب غربی لاهور بمسافه ٣١ کیلومتره و در جانب ساحل چپ نهر چناب بفاصلهٔ هفت کیلومتره واقع است، معبد معروف شمس درین شهر بود که از طرف اورنگ زیب بجامع تحویل یافت و در ١٨٤٩ مسیحی بسبب احتراق جبه خانها بهوا شد، و این همان معبدی بود که یاقوت ازو و صنم هاي او تعریف میکند، صادرات خشکهٔ ملتان باو روپا از بندر گاه شیرشاه (در چناب) به کراچی واز انجا بخارج صورت میگیرد.\nتاریخ قدیم ملتان را با ایستی در حوادث پنجاب و سند جستجو نمود، در دورهٔ اسلام نیز غالباً مقدرات ملتان بایکی ازین دو ولایت شريك بوده چنانیکه در اواخر قرن اول هجري اعراب ملتان و سند را یکجا کشاده و اسلامیت را در انجا ها رواج دادند و بعد از چندی\n۹۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2138, "text": "( ۸۸ ) مجلۀ کابل شماره ( نهم ) سال دوم\n\nولایات مذکوره آزادی خود را حاصل نمودند . در اواخر قرن سوم هجری ملتان جزو دولت\nجیپال شهریار پنجاب بود ، ودر اوایل قرن چهار هجری چنانیکه قبلا اشاره کردیم شیخ حمید\nافغان لودی استقلال حکومت افغانی را در ملتان وسند اعلان نمود وسلطان سبکتگین غزنوی\nاین استقلال را محترم شمرد ، ولی سلطان محمود زابلی از داؤد نواسۀ حمید ملتان را گرفته\nوجزو ایالت های افغانستان قرار داد ، اینقرار در دورهای غزنویه وغوریه از قرن چهار\nتا اواخر قرن شش هجري باقی بود ، از قرن هفت تا اواسط قرن نهم هجری ولایت ملتان\nداخل حوزۀ سلطنت شهنشانان افغانی هندوستان حساب می شد .\nدر عهد دولت محمد شاه افغان خضرخانی شهنشاه هندوستان ( ۸۳۷ - ۸۴۹ هجری )\nاهالی ملتان ورؤسا که اغلباً افغان بودند برای حفظ از تجاوزات مغل های قند هار به تشکیل\nدولت مستقل افغانی در ملتان پرداخته و شیخ یوسف خان متولی خانقاه بهاء الدین ذکریا\nرحمۀ الله را بصفت پاد شاه قبول نمودند ، متعاقباً رای سهره نامی که بقول محمد قاسم سردار\nجماعت لنگاه افغان بود برشیخ تغلب جسته وشخصاً زمام پادشاهی ملتان در دست گرفت ،\nشاه جدید بعد از تاج پوشی ملقب به سلطان قطب الدین لنگاه گردید بعد از قطب الدین\nاخلاف او تاظهور بابرشاه کورکانی درایالت ملتان حکمرانی مینمودند . آخرین پادشاه اینخاندان\nدر حربهای مغل مغلوب وفوت گردیده، ایالت ملتان جزوایالات دهلی شد واین مطلب از قرن ده\nتا دوازده هجري طول کشید در دورۀ حکومت اینخاندان مهاجرت هاي عمدۀ بلوچها وافغانهای\nروهیله وغیره بولایت ملتان بعمل آمد . در قرن ۱۲ هجری احمد شاه بابای افغان ایالت ملتان را\nدر جمله سایر ایالات پنجاب فتح و بافغانستان الحاق نمود . در قرن ۱۳ هجري هنگامیکه\nافغانستان را انقلابهای داخله و خارجه فرا گرفته بود مثل سایر ایالات ( سند و پنجاب\nو کشمیر ) ملتان نیز از افغانستان مجزا گردیده وبعدازسقوط حکومت رنجیت سنگ در لاهور\nجزو حکومت هند انگلیسی گردید . اسامی شاهان افغانی ملتان :\nشیخ یوسف جلوس سال ۸۴۷ هـ - رای سهره سلطان قطب الدین لنگا ۸۴۹ - سلطان حسین\nبن قطب الدین ۸۶۵ - سلطان محمود بن فیروز بن سلطان حسین ۹۰۴ - سلطان حسین ثانی\nبن سلطان محمود ۹۳۱ - ۹۳۲ - ( تمام شد )\n\n۹۲۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2139, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2140, "text": "از تراکتورهای عسکری که در کوتل تیره مصروف برف پاك كردن جاده ها میباشد ."}
{"book": "adl0986", "page": 2141, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم \nانتقاد \n(۸۹)\n\nتقریظ و انتقاد \n\n« انتقاد »\nبقلم جناب قاری عبد الله خان\n\nدیگر - کلمه نسبة ؛ نوبه ، مقابل و امثال اینهاست هر گاه بقرار قاعدة که در عربی مقرر است در اول اینها ( با ) والف لام در آورده بالنسبه و بالنوبه و بالمقابل گوئیم درین وقت سه کلمه عربی که عبارتست از ( با ، الف لام و نسبة ) مثلا بقرار قاعده و لهجه خود زبان عربی با هم ترکیب میآید و از لهجه فارسی دور می شود پس استعمال این گونه کلمات در فارسی طوری رواست که حرف آخرشان ساکن تلفظ شود یعنی این کلمات تنها و مستقل استعمال یابند و باسم ما بعد مضاف نگردند زیرا بسبب ترکیب خود محتاج آن نیستند که بطور فارسی مضاف باسم ما بعد شوند چنانکه بعضی می نویسند ( بالنسبة فرمان ) و بالنسبه را بفرمان مضاف می سازند چه استعمال صحیح در اینجا ( نسبت بفرمان ) هست نه ( بالنسبة فرمان ) بلکه در چنین جا بها بجای ( نسبت ) کلمه ( در ) یا ( راجع ) بهتر است مانند ( در فرمان ) یا راجع به بفرمان .\nدیگر لفظ ( با هم ) هست . این لفظ را بعضی مضاف الیه از اسم سابق می سازند و در آخر آن ( یا ) می آورند مانند ( محبت با همی ) یا ( مقابلة با همی ) و غیره و خوب نیست زیرا لفظ ( باهم ) مرکب است از دو کلمه ( با وهم ) و چون حرف (با) یا (در) بر اسمی در آید اسم مذکور مضاف الیه از اسم سابق واقع نمی شود زیرا ( با ) یا ( در ) خودش\n\n٩٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2142, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٠ )\n\nحرف اضافه است و نمیگذارد که اسم ما بعد آن مضاف الیه از اسم ما قبل واقع گردد . و ازینجهة\nبجای محبت با همی و مقابله با همی مثلا ( محبت با هم ) و ( مقابله با هم ) درست است . و همچنین\nدر آوردن ( یا ) در آخر ( هم ) خوب نیست . و از لهجه فارسی بیرون است و در هیچ جا\nاز کلام استادان بنظر نمی آید که در آخر ( هم ) ( یا ) در آورده باشند .\nدیگر - لفظ ( تا هم ) هست این لفظ را بعضی بجای ( باز هم ) استعمال میکنند و خوب\nنیست و شاید این لفظ و لفظ ( با همی ) هر دو محاوره اردوست که بعضی از قلت مهارت\nهر دو را به فارسی در آمیخته اند .\nدیگر - لفظ ( جنگ آوری ) است که شاید بعضی آنرا به لفظ ( دلاوری ) قیاس\nکرده و استعمال میکنند ولی صواب لفظ جنگجوئی است و ازان قبیل است ( جنگاورانه )\nکه بجای آن جنگجوئی صحیح است یا قوه جنگ .\nدیگر - لفظ اول با ول است که تکرار آن بی فائده و بجای آن ( اول ) یا - در اول -\nیا نخست کافی است .\n\n٩٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2143, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم\nخبرهای متنوعه\n( ۹۱ )\nکشفیا ت جد ید یا اخبار علمیه\n« خبرهای متنوعه »\nچای رایگان برای عموم از طرف نظام دکن\nحکومت حیدرآباد دکن یکی از ریاست های بزرگی اسلامی است که دارای ١٤ مليون\nنفوس بوده و از انجمله تقریباً ۱۲ ۱/۲ ملیون آن غیر مسلم میباشد درین اوقات عادت شراب\nنوشی در دکن رو به ازدیاد گذاشته و عروج نمایانی کرده بود چنانچه محصول گمرکی آن سالانه\nتا ۵۰ ملیون افغانی میرسد . ازین سبب شهریار دکن برای انسداد این رویۀ نامشروع ٢٥\nملیون افغانی برای مخارج و مصارف قهوه خانه های عالی و منظم مقرر و مشخص نموده تا این\nقهوه خانه ها در جوار میخانه های شهر بنایافته و برای اهالي و واردین این قهوه خانه ها چای\nو قهوه را بطور مجانی و رایگان تقدیم نمایند . تا باشد باین وسیله اهالی از شراب نوشی منصرف\nو بجای آن بمشروبات طيبه میل نمایند .\nصنعتهای مفقود قدیم\nیقیناً اقوام قدیم از صنعتهای واقف بودند که اکنون از انها سراغی نیست ، در همین روزها\nيك محقق علوم قديمه مقالة خودرا تحت همین عنوان قرار داده مینویسد .\nدر بعض قبرهای قدیم مصر شیشه های بلور قرمزی رنگ شفاف بدست آمده\n٩٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2144, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل ( ۹۲ )\n\nو علمای عصر متحیرند که این را چگونه میساختند ؟ میگویند در قرن پانزدهم طریق ساختن این صنعت را اهل چین میدانستند ، خوشبختانه این قضیه را « سرهربرت جیکسن » حل کرده در پیشگاه انجمن عالی ( شاهی لندن تقدیم و تصدیق آنرا حاصل کرده است . )\nاهل یونان دوهزار سال قبل از پشم گوسفند يك روغن مخصوص میساختند بعد از ویرانی یونان این صنعت مفقود گردید حتی که علمای قرن نوزدهم نیز اثری آنرا دریافت کرده نتوانستند ، این روغن به اسم « لانولین » معروف است .\nمعمارهای رومی روغنی را می ساختند که بمجرد مالیدن بدیوار فی الفور خشك میشد ، بعد از انقراض صدها سال این راز رايك رنگ ساز انگلیسی درسنه ۱۹۰۸ ع از سرنو کشف نموده است .\nصنعتگران رومی شیشه میساختند که قوهٔ الاستیکی میداشت ، این شیشه را يك باشنده فلورانس در ۱۶۱۲ متذکر شده است ، اگر احیاناً معلوم شود قیمت شیشه از طلا و نقره هم بیشتر میگردد .\nولی عین در همان عصر وقتیکه باشنده تیبرس این سطور را مینوشت این صنعت در ایران مروج بود چنانچه در سنه ۱۶۱۰ ع شاه ایران برای فلپ سوم شاه اسپین شش تاجام شیشه دم دار فرستاده بود ، این جامها به هیچ چیزی نمی شکستند .\nبالآخر این اسرار صنعت مفقود شد حتی که چند قرن بعد حالا دو سال میشود این صنعت را دوباره يك عالم آستریائی کشف نموده است ، از خواص این شیشه است که مثل آئینه ( بلور ) شفاف است ولی دم اینقدر زیاد دارد كه يك قاب این شیشه را بواسطه فشار انگشت از شکلی بشکلی میتوان تغیر داده و مثل توپی گرد نمود و اگر این توپ را بقوت كامل بر زمین بزنند نمی شکند بلکه مثل توپ را بری جست و خیز میکند .\nگمان میرود که دنیای موجوده ازین صنعت در آتیه بسیار فائده حاصل نموده وموترها خواهند ساخت که ابداً بیم شکستن در ان نخواهد بود .\nهمچنین در عهد عقیق تیغ های از مس ساخته میشد كه از تیغ های فولادی خوبتر\n\n۹۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2145, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم\nخبرهای متنو عه\n( ۹۳ )\n\nکار میداد ، بعد از مدت بسیار اکنون يك محبوس امریکائی این صنعت را دوباره احیا وتجدید نموده از بندى گري او را خلاص كردند تا این صنعت را بتکميل برساند .\n\nسبب احساس تكليف چیست ؟\n\nاحساس تكليف از اعصابی است که در جسم وجود دارند و این احساس را تا (مركز) دماغ میرسانند و آدم تکلیف را محسوس میکند ، بعد از ترقی علم مخدرات زيادي ايجاد شده که این احساس را زائل میکند ولی اثر آنها موقتی میباشد ، وبر بعضی مریضها استعمال این ادویه مخدره را نمی نمایند چرا که قلب آنها ضعیف و تحمل این امر را کرده نمیتوانند . بنا بر اشكالات فوق دكتور «كن آب » میخواهد طریقه ايجاد نمايد كه اصلا انسان تکلیف را احساس نکرده واحتیاج به ادویه مخدره باقی نماند ، دكتور مذکور در کامیابی این مقصد متیقن است ودر نتیجه انسان را برای همیشه از آلام ومصائب تكليف نجات خواهد داد. و در آنوقت جراح ها بدون امداد مخدرات عمل جراحی خواهند نمود و مريض گاهی تکلیف را حس نخواهد كرد ، دكتور مذكور میگوید که اولی تجربة خود را در مورد سگ ها تطبیق نموده وموفق به نتیجه مطلوبه خود گردیده است بنابران درمورد انسانهم عيناً همين تطبيق منتج باخذ نتیجه فوق خواهد شد .\n\nخلاصه طريق علاج اینست که عمل جراحی برنخاع مستطيل ( بصلته الميخ ) كرده شود تا مركز احساس برای همیشه معطل و بی حس بماند ، ظاهر است وقتيكه مركز حقيقي بی حس شود احساس نیز قطعاً باقی نخواهد ماند ، اگر این تجربه منجر به نتیجه مطلوب گردد باز جمله آلام جسمانی ما برای همیشه اختتام خواهد یافت ولی کامیابی آن هنوز قدری اشکال دارد زیرا که درين عمل جراحى يك بيم زيادي متصور است چون دماغ انسان مرکز جمله احساسات است و اگر از جمله اعصاب حسي كدام عصبى فشرده وشل شود در باقي سلسله اعصاب نقص وارد میشود پس این عصب مخصوص که عهده دار تکالیف احساس دماغ انسان ميباشد كشف شود البته برای انسانیت یکی از كشفيات مهمه بوده ونعمت بزرگي بشمار خواهد رفت .\n\n۹۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2146, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٩٤ )\n\nازجریده : ایتالوی\nLa tribuna illustrata\nترجمه آقای محمد نعیم خان پیلوت افغانی\n\nطیارات\n( برفتار ( ٢٥٠٠ ) کیلومتر فی ساعت )\n\nنظرباظهار یکی از اعضای بزرگ و اساسی صنف هوانبازی ( الکساندر کلمین ) که\nپرو فیسر ساختمان آله های هوائیست ؛ نامبرده ساختن يك طياره را پیش بینی نموده\nکه بمسافة ( ٢٠٠٠٠ ) متر ارتفاع پرواز کرده بتواند .\nتا کنون باین ارتفاع هيچيك طيارة صعود نكرده بلکه حد اعظم سرعت دیگر طیارات رفتار\nنماید ، یعنی در صورتیکه حد اعظم سرعت دیگر طیارات ( ٨٣٣،١ ) میل في ساعت میباشد ؛\nپس با ينحساب در قطع مسافه سرعت طيارة مذكور معادل ( ٢٥٠٠ ) كيلومتر في ساعت\nخواهد بود .\nپروفيسر مذكور این نظریه و پیش بینی خودش را از نقطۀ علم هندسه باثبات رسا نیده\nو مدعی است که سرعت طیارات ثقیل سه ماشینه که فعلا فی ساعت بقدر ( ٢١٠ ) کیلومتر است\nدر آینده بسرعت رفتار آنها ( ٢٥٠ ) کیلومتر دیگر هم خواهد افزود . طيــارات فعلى صعود\n( ٢٠ ) هزار متر ار تفاع را آخرین آرزوی خود میدانند ولي اين طيارة جديد داراي\nپرزه ها و اجزائی خواهد بود که این مسافه ارتفاع را بطور عادي موفق شود . كذا\nسرعت و ارتفاعی که برای طيارۀ مذکور تعیین میشود خیلی بخوبی آنرا محافظت خواهد کرد\nو این طیاره هائیکه برای آینده ساخته میشود در سرعت و ارتفاع خیلی فرق با طيـارات امروزه\nخواهند داشت و با وجود یکه بالهای آنها بمراتب از طیارات کنونی بزرگتر خواهد بود ولي\nداراي وزن خفیفی میباشند که از وزن طیارات امروزه سبکتر ( كليمين ) بعد از توصيف زیاد\nمیگوید تیپ ایطالوی مخصوصاً کپرون capron و هم فرمان فرانسوی Farman و يونكرس\nآلما ني junkers این اختراع را تصدیق کرده و این ساختمانهای حاضره را سپس\nتبدیل خواهند کرد .\n\n۹۲۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2147, "text": "( 95 )\n\nشماره ( نهم ) سال دوم طيارات\n\nاین ریفورم طیارات که برای آینده ساخته میشوند گفته میشود که مسافه بین ناپولی napoli و نیویارک را بچهار ساعت قطع خواهد کرد و از روما الی میلان نیم ساعت خواهد گرفت . لهذا در آینده مسافرتهای طولانی و مسافه های بعید خیلی بمدت قلیل و ساعات کمی بوسیلهٔ همین تیپ طیارات صورت خواهد گرفت .\nهمچنین نظر بتوسیع و پیشرفت وسایل نقلیه آینده هوائی میدانهای کنونی و استگاه های طیارات موجوده مکفی شده نخواهد توانست حتی جزیره های مصنوعی مثلا جزیرهٔ که در بین یوروپ و آمریکا در بحر اطلانتيك بمقصد ضروریات امور هوا بازی ساخته شده نیز به احتیاج آینده مساعد نخواهد شد بلکه این استیشن ها و وسایل مذکوره در آینده صرف بحیثیت مخازن پطرول و ترمیم خانه ها و غیره حوایچ جهة طیارات آینده استعمال خواهد شد .\nطیارات آینده استیشن های لازم دارد که غالب آنها در فوق عمارات شهرهای بزرگ و استیشن های ریل تعمیر خواهد گردید یعنی این استیشن ها از سطح ابنیهٔ شهر بلند تر بوده و مسافرین طیارات موقع صعود و نزول بذریعهٔ لفت ها در استیشن ها مذکور رفت و آمد خواهند کرد . برای انتخاب کردن موضع این استیشن ها و صورت ساختمان آن فعلا در لندن سه ملیون پوند را تخصیص داده اند و پروفیسر مذکور این میدان هوائی را باین ترتیب پیش بینی کرده که باید در قرب استیشن ریل بلکه در فوق استیشن مذکور ساخته شود و انجنیزها باین ترتیب تعمیر میدان مذکور را در نظر گرفته اند که میدان مذکور از یکجا بدیگر جا نیز نقل داده شده بتواند .\nو هم گفته میشود لین های آیندهٔ هوائی یعنی سرعت دار ترین طیارات آینده چگونه ازین میدانهای هوائی بسهولت صعود و نزول خواهند توانست اینک درینخصوص يك نقشهٔ میدان مذکور را که پروژهٔ برجسته گاوور Glower که بشكل يك عرادهٔ بزرگ نقشه شده و در فوق عمارات شهر نصب کرده میشود در پایان این سطور بمعرض ملاحظه گذاشته میشود .\nسطح این میدان عراده نما مرکب است از ( 600 ) متر مربع و مقاومت میکند برای\n\n930"}
{"book": "adl0986", "page": 2148, "text": "شماره (نهم) سال دوم\nمجله کابل\n(٩٦)\n\nنزول و پرواز انواع طیارات.\nمیدان مذکور دارای (٨) راج است (چوب هائیکه در بین چرخ همدیگر خود را تقاطع می نمایند) هر راج مذکور دارای (٥٠٠) متر طول و (٦٠) متر عرض میباشد و این اندازه عرض و طول راج های مذکور برای پایان شدن و پرواز کردن هر سیستم طیارات مانورهای هوائی کافی شمرده میشود.\nاین میدان هوا بازی مثل چرخه بالای عمارت نصب میشود و علاوه باینکه هر راج آن قابل نزول و پرواز طیارات هست دیگر جای ها نیز در ان ساخته خواهد شد که برای اسباب و لوازم طیارات و ترمیم خانه های طیارات نیز گنجایش داشته برای مسافرین جای تسلیم کردن بکاژها (بسته های کالا و سامان مسافرت) جای داشته و مثل استیشن های ریل دارای هر نوع تسهیلات بوده باشد.\nو این میدان در نقـا طيـکـه نصب شود ثابت و بی خطر بوده و در تنویر شهر یا همان عماراتی که در تحت آن واقع می شوند مانعی پیش نخواهد کرد.\nنظریات پرو فیسره مذکور فعلا توجه تمام پرو فیسران فن هوا بازی را بخود مشغول ساخته و عموماً جدیانه درین مطلب داخل فکر و اقدامات شده اند تا این موضوع را صورت عملی به بخشند. این بود خلاصه نظریات پرو فیسر الکساندر.\n\n۹۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2149, "text": "نقشه استیشن طیارات آینده که در فوق عمارات شهرهای بزرگ و استیشن های ریل تعمیر خواهد گردید"}
{"book": "adl0986", "page": 2150, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2151, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم د نیکه ږغ (۹۷)\n\n( د نیکه ږغ )\nد جناب حاجی ولی محمد خان « مخلص »\nوینا له طلوع افغان څخه\n\nیو صحیح پښتون له کوره په وا ته سو و لار د باندی مخ پر لور د هدیره سو\nور نژ دی چه و زیارت ته د نیکه سو په ادب ور ته ولاړ لاس پر نامه سو\nویل خدایه له تا غواړ مه بخښنه خپلو مړو ته ای دلوی جناب څښتنه\n\nنیکه ګان خوندی دخپل رحمت په مخ کړی په امان یی له عذابه د برزخ کړی\nهم ژغورلی یی داوره د دوزخ کړی د جنت په نعمتو نوی زړه یخ کړی\nکه دوی نه وای موږ به چاوای پیژاندلی په دنیا کښی کوم تاریخ به وای لیکی؟\n\nخدایه دا خو زموږ هغه نیکه ګان و چه عزیز وطن د دوی په لاس ودان و\nیو د بل په خوږ خوږ من مسلمانان و پښتانه و توریا لی و ننګیا لیان و\nموږ د دوی له برکته پښتا نه یو چه په ښه تو ګه پر خپل وطن پراته یو\n\nدی لا لاس په دعا اښکی بهید له نیکه ږغ کړه ای ځما زویه عاقله!\nهم د حال په ژبی ده ته و ویله زړه درټول کړه ولی ژاړی بیحاصله؟\nیوسه ځما دخواه دا څوخوږی خبری پښتو ته صافی روښنی مرغلری\n\nور ته و وایه ځا منو دا وطن دی د رګټلی مو په سرو وینو دتن دی\nښی ولی دی سه سیندونه شین چمن دی لری کړی موپه وچ موټه دشمن دی\nله خیبر تر کوټا نه ټو له ستا دی ای پښتو نه د امیراث ستا د آبا دی\n\nنه له چا سره میشته و و په کور وکی نه مو واک نه اوسیده وه په ښار وکی\nنه پر سمعه و پراته نه په ار شوکی موږیو څو کورواستو ګه کړه په غرو کی\nچه پر موږ باندی دلوی باری کرم سو د ژوندون کار مو دده په احسان سم سو\n\n۹۳۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2152, "text": "( ۹۸ )\nشماره ( نهم ) سال دوم مجله کابل\n\nگاه به ملك د ښمنو لاندي ترخطر کی چه پښتږن ئی په څو واړه در په در کی\nخوئی لاس دوروری یوله بله ور کی د دښمن وارته ئی و راندی خپل ټټر کی\nپه جګړو د سپینو تورو بی حسابه ځان ئي ټینګ کئ څوك پری نشوله كاميابه\nموږ په خپل ژوندن کی ښه زړونه ساړه کړہ دوطن په دښمنانو مولاس سره کړه\nپر غیرت ددین مو خپل ځانونه مړه کړہ چه پرموږ باندی لازم هغه مو و کړہ\nاوس و ارستاسی دی ولارسی په میرانه ورانه خونه دوطن مو کړی و دانه\nای ځامنو! اول فرض دخدای ادا کړی وروسته ټینګه طريقه د پاك پیشوا کړی\nاطاعت دالوالامر په رشتیا کړی . په خدمت کی دوطن موځان فدا کړی\nنو آرام کښینی چه خدای کړی هغه کيږي پښتون هيڅ کله دبل چا ، نه ویریږی\nکه مو جوړکی اتفاق هله به لوړ شی که نفاق موسو تر میانځ آخر به څوړشی\nکور به پاك كی دځانو بل ته به ارشی په بلا او مصیبت به ټول ککر شی\nدا پیغور به شی و ر پاته پښتنو ته خدای دپاره لږ کانه و کی ځانونه !\nکه مو علم وسيله وه ځان به شاد کړی ئه دجهل پرلار تلاست ملك به برباد کړی\nچه نا پوه شی یا به شر یا به فساد کړی خپل اساس پر معارف باندی بنیاد کړی\nترقی نشته بی علمه په د نیا كي شك رانوری دنیکه په ښه وينا كي\nمورنی ژ به موګوری پاته نسی پښتو پری ږدی مخ موبله خواته نسی ؟\nبی پښتو به څوك پښتون هيڅ کله نسی بی پښتو به راضی پلار او نیکه نسی\nکه مخلص» یاست دپښتو پر دنیاطاق یاست او که نه ځموږ له حقه څخه عاق یاست\n\n۹۳۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2153, "text": "شماره (نهم) سال دوم\nد پشتو بدلی\n(۹۹)\n\n-(د پشتو بدلی)-\nاز طبع محمد دلاور خان کاتب\nدار التحرير شاهی\n\nسترګي می د کی وی له خو به\nوطنه ستا په مینه مست یم\nپشتانه یو تر بله واقی\nموږ یو عاشق دی معشوقه ده\nموږ دي اقرار ور سره کړی\nځان به دده دځنی جار کړو\nد د ښمنانو ښيی به پر یکړو\nد ده خدمت به شه ادا کړو\nوطنه زیری می در باندی\nد معارف هلکان وا ړه\nڅه دی دلی په مکتبو کښی\nڅنی دي تللی ارو پا ته\nکسب او کمال به درته راو ړی\nوسله سازی که جهاز را نی ده\nواړه به تاته سو غات در و ړی\nلوی او واړه پښتانه واړه\nدشپی دورزی خدمت كاندي\nلاس به وانخلی څو ژوندی دی\nلندی به لنده لنده وایم\n\nپه زړه می اور د مینی بل شه وینی ئی کړمه\nخبره نه یم چه زه څه لویی کومه\nوطن موخپل دی تری به ځان جار کړو مینه\nعاشقان تل د معشوقو په طبع ځینه\nڅو چه ژوندی یو دي به شه سا تومینه\nلکه پتنګ چه د ډیوی په مخ کښی مرینه\nپری به ئی نږ دوچه وروړاندي شی مینه\nلکه د مور خدمت فرزند ادا کوینه\nګرد پشتانه دی دلور تیا فکر لړینه\nوطنه تا ته دخدمت ځان جوړوينه\nپه هره ور زی ستا د مینی تعلیم کرینه\nوطنه تا ته سوغات را و ړی فنونه\nتا به په لږ موده آباد کا ندي مینه\nیا بل کمال چه نن دنیا کښی دي وطنه\nتا به دنورو سره سم کاندي مینه\nدستاله پاره به راستی خدمت کوینه\nچه دلور تیا جامی در واغوندی مینه\nیا به شی مړیابه دی ناوی کی وطنه\nچیری زړګی دی پری ملول نشی مینه\n\n۹۳۴"}
{"book": "adl0986", "page": 2154, "text": "شماره ( نهم ) سال دوم \nمجله كابل\n(۱۰۰)\n( غلطنامه شماره (۲۰) مجله كابل )\nصفحه سطر غلط صحیح\n٤ ٥ به بچه بچه\n« ١٥ سوت صوت\n۱۰ ۱ ار لي ازلی\n« ٦ وسكول عدم وسكون عدم\n« ۱۳ فوگیر وخوكير\n۱۱ ۷ كلبه ها كله ها\n۱۲ ٤ تناقصر تناقض\n« ۱۷ عقل ! و عقل او\n۱۳ ۱۷ سربازي سرباري\n« ۱۸ از استعانت از و استعانت\n١٤ ۷ انسان را ابدا انسان ابدا\n٢٤ ٦ تائید الله تائيد اله\n٢٥ ۲ اندوح اندوه\n« ۳ نیست چون هست چون\n٤٤ عنوان افغانستان در هندوستان افغان در هندوستان\n« ۱۰ میبارد ملیار\n٤٦ ۹ پوبی پوربی\n٥٢ ۱۳ محمد علی محمد عدلی\n٥٥ ۱۰ ٦٤ عرض شمالی ٢٤ عرض شمال\n٥٦ ۱۸ خطاط ۹۱۷ خطاط معروف\n٥٩ ١٥ خبري خبر\n۹۴۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2155, "text": "شماره (۴۳) سال دوم غلطنامه شماره ۲۰ مجله کابل (۱۰۱)\n\nصفحه سطر غلط صحیح\n۶۰ ۶ ما ماست\n\" ۷ ، ،\n۶۳ ۱۸ و بناید نباید\n\" ، کلمه محو شده تجاوز خوانده شود\n۹۳ ۶ بجه چه تصرف\n\" ۸ و چه بچه\n\" ۱۱-۱۲ خطیره حظیره\n\" ، یه به\n۹۴ ۱۴ از پنجته از پنجته\n۹۷ ۱۰ جندر جلندر\n\" ۱۸ هان دهان هان و هان\n۹۸ ۱۶ یابد و چنین باند و چنین\n۹۱ ۲ ، قطع نظر قطع نظر\n\" ۶ افتادن است : افتادن است نه\n۱۰۰ ۱۹ ملق تملق\n۱۰۱ ۴ عدئی عده ای\n۱۰۳ ۱۳ احزب - حزب اخرب و خر چند جا این کلمه\nتکرار آمده اخرب یا خرب\nبا خاور است\n\" ۱۷ نا رو است نادر است\n\" ۲۲ محذور محظور\nغلطی مجلۀ ۲۱\nصفحه ۱۳ سطر ( ۵ ) غلط من المسملین صحیح من المسلمين\n۹۳۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2156, "text": "یاد آوری\n\nمشتر کین محترمیکه با شتراك سال سوم مجله نیز میل داشته باشند قبل\nاز اختتام سال دوم مجله آدرس وعنوان خود را بدفتر انجمن اطلاع داده ورسید\nابونه مجله را ارسال دارند و گر نه مجله سال سوم بخدمت شان نخواهد رسید .\nاز دفتر مجله ."}
{"book": "adl0986", "page": 2157, "text": "از تراکتورهای عسکری که در کوتل تیره مصروف برف پاك كردن جاده ها میباشد ."}
{"book": "adl0986", "page": 2158, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2159, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2160, "text": "روز مبارکه\nج ۱ پوهنتون نمره شش"}
{"book": "adl0986", "page": 2161, "text": "علمی ، ادبی کابل اجتماعی ، تاریخی\n۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2162, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2163, "text": "نمره مضمون نگارنده صفحه الی\n۲۳ مجله ديشبو مجله کابل ۷۸\n٢٤ تعمیر جدید بالا حصار کابل ۷۹ ۸۰\n٢٥ سواد عريضه هیئت انجمن ادبی ۸۰ ۸۲\n٢٦ نقل فرمان همایونی ۸۲\n۲۷ مکتوب از تهران بقلم جناب دکتور محمود خان افشار ۸۳ ۹۳\n۲۸ محرر و موضوع انجمن ۹۳ ۹۷\n۲۸ تبلیغی فوتوگرافی ترجمه سید قاسم خان ۹۸ ۱۰۳\n\nتصاویر صفحه\n۱ مناظر قندهار – جلال آباد ۱\n۲ ع ، ج العرا علی نشان والاحضرت سردار شاه ولیخان\nع ، ج والا حضرت سردار محمد عزیز خان\nع ، ج سردار محمد نعیم خان ۲۱ – ۹\nع ، ج محمد نوروز خان سر منشی\nع ، ج فیض محمد خان وزیر خارجیه\nدر حین فرود آمدن ریل در استاسه . و در اثنای پذیرائی اشراف و اعیان بمبئی\n۳ مناظر پغمان – پیک توت پغمان ۳۳\n٤ ع ، ج فیض محمد خان وزیر وزارت خارجیه و ع ، ص، معین های وزارت خارجیه ٤٥\n٥ ع ، سردار محمد نعیم خان مدیر عمومی سیاسی وزارت خارجیه و اعضای اداری شان ٤٩\n٦ ع ، سلطان احمد خان مدیر عمومی اداری « « ٦١\n۷ ع ، عبد الصمد خان مدیر تشریفات « « ۷۳\n۸ ۱ قسمت مشرقی بالا حصار کابل ۷۹\n۹ ع ، عبدالغفار خان مدیر عمومی اوراق و زارت خارجیه و اعضای اداری شان ٨٥\n۱۰ ص ، عبد الغفور خان مدیر رمز « « ٩٦\n۱۱ زين العمارت"}
{"book": "adl0986", "page": 2164, "text": "مجله کابل\n(آدرس) (ماهوار) (اشتراک)\nانجمن ادبی ، جاده ارگ کابل : ۱۲ افغانی\nتحت نظر انجمن ادبی نشر میشود\nعنوان تلگرافی — کابل انجمن ولایت داخله ۱۴ «\nمخابرات خارجه نیم پوند انگلیسی\nبا مدیر انجمن اول حمل ۱۳۱۲ هـ ش - ۲۱ مارچ ۱۹۳۴ م طلبای معارف نصف قیمت\nفهرست مندرجات مجله کابل\nنمره مضمون نگارنده صفحه الی\n۱ بیان و اقتراح بقلم محی الدین خان (انیس) ۱ ۱۴\n۲ مقام شعر در تکوین ملل ترجمه قاری عبدالله خان ۱۵ ۲۵\n۳ کمال اخلاق « میر غلام احمدخان ۲۰ ۳۲\n۴ ضرب المثل های وطنی آزاد کابلی ۲۳\n۵ در دامان کوهسار سید قاسم خان ۲۴ ۳۶\n۶ راز حیات اثر طبع قاری عبدالله خان ۲۶ ۳۷\n۷ علم و عمل « مستغنی ۲۸\n۸ انتباه « « ۲۸\n۹ بهار ترجمه سید قاسم خان ۳۹\n۱۰ موسیقی « « « ۴۰ ۴۱\n۱۱ مشاعره (امیر رضوانی) (رئیس مالیه سیستان) (آزادکابلی) ۴۱\n۱۲ قوس قزح (سیف الدوله) (ملك طائر چغانی) (منوچهری) ۴۲\n(ملك الشعراء بهار)\n۱۳ نغمات تاگور ترجمه مدیر انجمن ۴۲ ۴۴\n۱۴ بهار وطن اثر طبع مستغنی ۴۵ ۴۸\n۱۵ لزوم دین ومذمت لادینی سید جمال الدین افغانی ۴۹ ۵۵\n۱۶ غزل رابعه بلخی — نقل از مجله شرق ۵۵\n۱۷ صورت کشف لغز عبدالحکیم خان متعلم مکتب امانیه ۵۶\n۱۸ سوالات مرموز آزاد کابلی ۵۷ ۶۰\n۱۹ سلامتی جامعه یا ورزش اعظمی معاون انجمن ادبی ۶۱ ۶۶\n۲۰ مشاهیر افغانستان سرورخان جویا ۶۷ ۶۹\n۲۱ شعرای افغانستان سرورخان گویا ۷۰ ۷۵\n۲۲ انتقاد قاری عبدالله خان ۷۶ ۷۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2165, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2166, "text": "از مناظر قندهار\n\nاز مناظر جلال آباد"}
{"book": "adl0986", "page": 2167, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم نمره خصوصی ( ۱ )\n\nكابل\nKABUL\n\nقسمت علمی\n\nبقلم آقای محی الدین خان ( انیس )\n\nبیان و اقتراح\nخطرهای ترجمه و جگر خونیهای آن\n\nوقتی بود ( در ابتدای نویسندگی ) اثری در عربی میخواندم ، نشئه فهمیدن مطلب مرا میگرفت زیرا مقاصد آنرا میفهمیدم ، ازینرو ذوق و شوق حتی حرص و ادارم میساخت که آنرا در ذخایر مطبوعات وطن بیفزایم یعنی ترجمه کنم . ــ و البته که این کار آسانی بنظرم مینمود ( آنوقت ) چه نکته عمده در ترجمه کردن اینرا میدانستم که اهل فهمیدن مطلب باشم ، میماند فهماندن که اشکالی ندارد ، و بالفعل با همین نظریه :\nترجمه کرده رفتم ، یعنی اولا فهمیدم و بعد ازان فهمانده رفتم ، و مبالغه نیستکه خوب فهمیده بودم و بهتر ازان فهمانده بودم . و البته كه خواننده مرا باید کامران و سعادتمند بشمارد زیرا خواهد گفت آرزوئی داشتی و نایل گشتی ، ولی اينك راز وقصه ترجمانیهای خود را فاش میکنم تا دیده شود در ترجمه بچه ناکامی و خود کاوی مبتلا گردیدم ــــ\n\n۹۳۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2168, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل (۲)\n\nگفتم وقتیکه اهمیت ترجمانیرا فهمیده بودم یاشوق آنرا کرده بودم بعداز سنجشها و\nتیاریهای زیادی چنین گمان کردم که نکته عمده در ترجمه کردن داشتن اهلیت فهمیدن مطلب\nمیباشد و آخرین استثنائیكه برای فهمیدن مترجم دادم همینکه بیشتر و رسیده تر باشد، و چقدر این\nسنجش من ناقص بود که این نقص آن بعد از چند ترجمه برایم معلوم شد که داشتن اهلیت\nفهمیدن مطلب تنهانکته عمده در ترجمانی نیست بلکه عمده یاعمده ترهای دیگر یست اگرمترجم\nآنهارا ملتفت نشد خطاهایکه اثرشان در محیط دایمیست مرتکب شده میباشد، و از همان\nوقت بودکه از ترجمه کردن مطالب علمی كه مقصود ما ازین بحث است توبه کردم ، بلکه‌ از\nهمان وقت بود که ببلای خردکاوی ها گرفتار شدم زیرا از يك طرف هر اثر خوبرا که\nمطالعه میکردم گویا حلقه بر ارمان های که در ترجمه داشتم میافزود ، از طرف دیگر میدیدم:\nاگر ترجمه کنم بجای خدمت مطبوعات ضرر بآن کردنی هستم و بجای تنویر ذهنیت عمومی\nتشویش انرا نیز سبب میشوم، آنهم چنین ضرر و چنین تشویشیكه تنهاضمیرم از ان آگاه میبود\nو چه در سوزش و خراش داردغلطیکه تنهاضمیر از ان آگاه باشد ، و این حال هر بیچا رئیستكه\nاسرار وخطرهای ترجمه را فهمیده باشد.\n\nزیرا:\nتطبیق دادن الفاظ بالفاظ و یا الفاظ بتعبیر و یا تعبیر بالفاظ و تعبیر بتعبیر بارها مشکلتر\nازعملیه تاجر و صرافیستکه پولرا بپول و یا مالرا بپول تبدیل میدهد ، و اگر همچننیكه اندك اهمال\nومغالطه‌ کاری تاجر و صراف آنهارا بدروازه‌ های محاکم میکشاند نیز معمول میبود که\nترجمانرا در مقابل تطبیقاتش اگر غلط بود محاکمه کنند و منهم خدا ناکرده بترجمه کردن\nدوام میدادم حتمی بود که در هر ترجمۀ خود بارها محبسرا زیارت میکردم و که داند که\nشاید مجازات من بارها از آن تاجر اهمال کار سنگین تر میبود زیرا تجاوز او در حق يك نفر\nو یا چندی خواهد بود ، اما تجاوز من در حق يك جامعه با تمام آن تمام میشد.\nشکر که چنین مسئولیتی نیست ؟ .. یا اینکه کاشکه میبود !؟\nزیرا سر بخود تطبیق دادن گویا در زبان جامعه تصرف کرد نست ، بارها میشود ،\nبلکه همیشه میشود حتی امکان ندارد نشود که پیشروی يك لفظ و یا تعبیری واقع شود که\n\n۹۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2169, "text": "شماره (دهم) سال دوم بیان و اقتراح (۳)\nمقابل ندارد. آنوقت چه کند لغت نوی بتراشد؟... فرض کنیم تراشیدن بازي رواج\nبگیرد افسانه زبان بكجا خواهد كشيد؟ یا اینکه لغتی قریب آن تطبیق بدهد. آنوقت حدود\nمعاني لغات بكجا خواهد رسید؟....... و یا اینکه عین آنرا استعمال کند که علاوه بر\nضررهای معلومش این گناهی کمتر از تحقیر عصبیّت و یا انکار قومیّت نیست.\nحقا که گیر آمدن ترجمان در چنین مشکله همان حالیستکه عموم ما در بچالیش مینامند،\nزیرا هر کدام این طریقها را که استعمال کرد گویا تصرفي در يك زبان عمده محيط خود کرد،\nو باز خوار در اینجاستکه هر که ترجمه کند باید این تصرفات را کند.\nاما طريقة توضیح دادن در حاشیه اگرچه یگانه چارة پیشروی ترجمان غمخوار و امین میباشد،\nولی اینرا نباید چاره نامید، زیرا وقتیکه خود لغترا در متن آوردیم گویا در زبان دخیلش ساختیم،\nآنوقت يك عيبش اینکه چارة زبان نشد، باز چقدر دخیل، واز چند زبان دخیل، و برای\nيك لغت چند دخیل باشد. وما که دخیل بسازیم باید خصوصیات طرز تعبیر و آرای خود را مراعات\nکنیم. والا اگر این قید نمیبود مسئله چندان اشکالی نداشت. بلکه استقلال زبانها وجود نمیداشت.\nگویا چقدر مشکل حتی خطرناک است ترجمه کردن، که این راهم باید یکی از اسرار حیاتي بشماریم\nکه هر خوب باندازة خوبي آن مشکل رس باشد، و در ترجمانی یکی از عمده ترین اشکالات آن\nهمین سه فقره میباشد. که عبارت از دخیل - ختن لغت و تراشيدن لغت و تطبیق دادن آن باشد،\nو ما که کلمة لغترا یاد میکنیم اینرا هم باید مد تصوّر بگيريم كه يك كلمه يا لغت علاقه\nبشئونات معیشتی جامعه وطرز تفکیر آن وسلیقۀ آن خصوصاً علاقه بطرز اداي ديروز\nوامروز وفردای جامعه دارد.\nحال جایش آمد كه بپرسيم: آيا يك نفر ولو عالم باشد یعنی اهلیت فهمیدن مطالبیرا\nداشته باشد تنهاييك ذهن خودش میتواند این همه علاقه ها و تماسهای لغترا رعایت و ملاحظه\nبنماید و اگر احياناً بحکم اینکه جزء جامعه است موفق شد وچنین تصرفات عمده و مبهم آزاد\nروان ماند یعنی هر کس سر بخود تراشید و سر بخود تطبیق داد وسر بخود دخیل ساخت\nآيا مطمئن بوده میتوا نیم که دوحصة زبان مکررات نگردد جواب این هر دو سوال نفی است\nوحاجت بدلیل ندارد مخصوصاً وقتیکه اندازة لغتها ئيكه براي تعبير كردن از علوم بكار داريم\n۹۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2170, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٤ )\n\nهم تصور کنیم باز علاوه بر این همه اگر اینرا هم ملاحظه کنیم که معین شدن حدود و معاني\nلغات در يك محیط بیشتر مربوط ترویج است تا معانی آنها از راه الفت یافتن مردم در\nاذهانشان جانشین گردد ، آنوقت اینرا هم باید متیقن باشیم که همه زحمات فردیکه امروز\nمترجمهای ما میکشند عبث رفته میرود ، زیرا هر تطبیق و یا تراشیدنیکه میکنند جابجا\nمیاند و هیچ حرکتی در اطراف ترویج آنها نمیشود ، تا اینکه رون کواسه ها بیاید و حیران\nبمانندکه خلطهای امروز را چاره نمایند و یا اینکه برای اولاد های خود راه احتیاط\nو نو بکشند و بهمین رقم تا وقتیکه باشد پشت بمستقبل و دست بطرف اصلاح ماضی روان خواهیم\nماند ، که منشأ عمده این فلاکت و خطرها تنها ترجمه خواهد بود ، باز این فقره ۵ ذکر گردید\nیگانه مشکله ترجمانی نیست ، بلکه :\nمشکلات بسیار دماغ گداز دیگریست که پیشروی مترجم میآید مثلا اگر در مقابل يك\nلغتی واقع شود که حدود و معانی اصلی آن غیر از معانی باشد که در محاورات عموم یاعوام\nرایج است . يك کلمه « خیال » را مثال میآرم : که چندین معنی نقیض دارد اولا در محاورات عموم\nبجای گمان استعمال میشود ، چنانچه عوض گمان میکنم خیال میکنم میگویند . باز معنی نقیض\nدیگری دارد که براي تصمیم و خواهش نیز کلمۀ خیال استعمال میشود چنانچه « خیال دارم\nفلانه کار را بکنم » باز معنی دیگری نقیض این هر دو دارد که کار ناشد را « خیال » مینامند در\nحالیکه معنی « کتابی » یعنی صحیح آن نه آن و نه اون و نه این است بلکه قوة از قوه های نفسی استکه\nبا غریزه و میل علاقه مند تر از دیگر قوا میباشد همچنین کلمۀ شخصیت در عرف عموم معنی و\nمفهوم حیثیت و مقاما دارد در حالیکه در اصطلاح علمی مراد از شخصیت همان صفات\nخصوصی و میزات يك فرد انسان استکه او را از دیگران بشنا ساند و یا سوا بسازد ، ولی\nگمان نرود که مقصود من از ذکر کردن این مثالها اشاره بضرورت تعدیل دادن معانی لغات\nدر نزد عموم میباشد مخصوصا بعد ازینکه میرائی گردید ، که تبدیل دادن آن کمتر از تغیر دادن\nخوی مشکل نیست بلکه تنها مطلب را من حیث بحث خود میگیرم که این چنین کلمات ــ که\nبسیار زیاد است ــ از مشکلاتیستکه وقت و دماغ و مهارت ترجمانرا صرف میکند ، و یا اقلا\nاو را مجبور میسازد که علاوه بر اصل مطلب مداخلات تحدیدی زیادی در موضوع کرده\n\n١٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2171, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم\nبیان و اقتراح\n(٥)\n\nبرود، تانگذارد ذهن مطالعرا در وقت هضم کردن مطلب بسبب تناقضات عرفی معانی\nلغت مشوش گردد.\nهمچنین مشکلتر ازین و ازان است اگر ترکیب کلمات جملهء يك مطلب باطرز تعبیر و اداي\nمتداول مختلف واقع شود یعنی همان موقعها یکه اگر مترجم رعایت ترکیب کلماترا ز احیث اقتضای\nمعناي اصل مطلب نمود باطرز ادا و تعبیر معمول نقیض واقع گردد و اگر با لعکس طرز\nتعبیر را رعایت کرد از اصل مطلب منحرف شود و این هم یکی از عمده های مشکلات،\nبلکه همان جایستکه مترجم دست و پاچه شود و هر قدر که امانت کار بود همان قدر پریشانی او\nزیاد خواهد بود، و چون مثالهای تطبیقی مفصلی بکار دارد لذا براي آتی میگذاریم.\nاما مشکلهء که هم علاوه بر دماغ گدازي جگر خون میسازد همانا مسئلهء مانوسی و نامانوسی\nبحث میباشد؛ مخصوصا در قسمت هایکه موضوع عبارت از (يك نظریهء علمی باشد )\nآنوقت حتمیستکه خواننده ابتدا ثباتی از نظریه یاد داشته باشد والاحتمی میشود مترجمیکه\nاخلاص بوظیفه و خواننده دارد :\nتمهیداتی در سر مطلب و یا که در اثناي ترکیب عبارت و تعبیر مهارتهای فنی تحریر خرج کند\nکه در عین ترجمه همان مبادی را نیز در ذهن خواننده ترزیق کرده باشد . اما چه مقدمه و چه مهارت\nو چه تعبیر که غیر از خودش کسی از زحمت و اخلاص و مهارت او آمده نتواند ، زیرا این\nمقدمه و مهارت تعبیر باید باندازهء مسبوك باشد که سابقه دارهمان علمرا ملول و بی سابقهء آنرا\nمحروم نگرداند ، در عین زمان ؟.... حرمت و حقوق صاحب نظریه را که ابتدا ثبات\nخود را در کلیات او گم کردنیست داشته باشد تا چنین نشود که همان کلیات او باین\nگم کردن ها جزئیات گردد ، این اگر ترجمه میکند . والا ؟ .... حیف نام و حیف وقت\nو حیف زحمت چاپ و چاپگر حتی حیف پول خواننده .\nکه ازین قبیل اشکالات عمدهء دیگر بسیار زیاد است که تفصیل آنها قصه را کشال میکند ،\nلذا تنها باین قدر که ذکر گردید اکتفا کرده میگوئیم که چیزیکه ما را وادار برسم کردن\nاین مشکلات و جگر خونیها گردید اینستکه :\nتا دیروز جنبهء عمدهء مطبوعات ما را تالیف اشغال کرده بود خواه کتاب خواه مقاله\n\n٩٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 2172, "text": "شماره (دهم) سال مجله کابل (٦)\n\nخواه دیگر باشد ازينرو محور و محتویات مطبوعات ما ادبیات میبود ـ آنهم تالیف ....\nبعبارت واضحتر صفحات مطبوعات عبارت از آئینه مشاعر فردی یکدیگر ما بود ، نه پر از\nغذاهای ذهنی که اساس اول است در مطبوعات ولی امروز که حکومت برای تغذیت ذهنی\nهم وسایل و هم بازو دراز کرد و محررین بمقتضای این توجه طبیعی بود که سر کار بیایند\nو یا اقلا بفهمند که مانعی نیست اينك حرکت محسوسی در مطبوعات میبینیم مخصوصاً ترجمه مفید\nبنا دارد مقام لایق خود را در مطبوعات بگیرد ، و این چقدر علامت نيك بختیست ، بلکه\nچقدر تفاوت بین این هر دو ست\nور استیکه فرق بزرگیست بین صفخا تیکه نویسنده تنها «مشاعر» و «منطق» خود را\nذخیره گرفته از اولش بما يك تماشا ؛ و از دومش نصائح ابتدائی برای يك محيط مکمل که\nهر فردش از پدر و مادر و از استاد و واعظ وحتی از منطق خود هم شنیده باشد قطار کند ،\nبالمقابل همان صفحاتیکه نویسنده نه تنها مشاعر و منطق شخصی خود را بلکه «علم» پیش کند ،\nمنتجات و غوطه کاریهای حیرت آور عقلیت بشر را در رازها و ناحیه های حیات آینه وار\nنشان بدهد . بلی تفاوت بزرگیست بین آن صفحه دیروز و این صفحه امروز مطبوعات .\nو البته که من در اینجا محتاج بیان یا اثبات کردن منافع و یا ضرورت ترجمه نميباشم\nزیرا همین دلیل کافیستکه ما بتنهائی تمام علوم بشریت را سر بخود و سر از نو کشف و ایجاد و اختراع\nکرده نمیتوانیم بلکه ملتی نیستکه بتنهائی کرده باشد ؛ بلکه اینرا هم بگویم که اگر بسن رشد\nرسیدن عبارت از حلقه انتقال استکه بچه از عقلیت خانوادگی برآمده شريك يا دارای عقلیت\nجامعه خود میشود ، نیز برشد رسیدن اجتماعی عبارت از شريك و دارا شدن عقلیت بشری\nمیباشد و این کافیستکه مقام ترجمه را در مقام اول اقدامات ما بگذارد ، و کمترین صفتش\nهمینرا بدانیم که ما را شريك عقلیت و طرز تفکیر بشر ساخته میتواند ، اما استثنا و بهتر شدن\nاز همه اگر چه حرف مزه دار و آرزوی خوبیست که طبیعی همه کس دارد ، ولی این شده\nنميتواند تا اولا همه چیز یکه دیگران دارند پیدا نکنیم و یگانه راه نزديك آن نقل علوم و معارف\nبشریست ، یعنی «ترجمه» آنهم صحیح ترجمه و مفید ترجمه باشد .\nولی بدبختانه قراریکه در این مشروحه مختصراً بیان یافت دیدیم که این اهمترین احتیاجات ما\nکه عبارت از «ترجمه» باشد آنقدر مشکلات دارد که قریب ناامکان گردیده است و یا اقلا بسیار\n\n٩٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2173, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم \nبیان و اقتراح\n( ۷ )\n\nخطرناك میباشد و اگر كم از كم برای تراشیدن لغات و تطبیق لغات و یا گرفتن لغات ولو بحد\nامكان باشد يك ترتیب و چاره نگذاریم آنوقت نتیجه یكی از دو حالست : یا اینكه هر كه\nاهلیت ترجمه را دارد دست بسته بنشیند . یا اینكه ترجمه كند و زبانرا در خلط و خبط و هرج\nو مرج خطرناك بیاندازد بلكه قصه بجای بكشد كه تركیب دادن عبارت خواه در نوشتن\nو یا حرف زدن و نطق باشد از ترتیب دادن موضوع مشكلتر گردد یا اینكه خواندن و فهمیدن\nيك اثر كوچك اگر چه مقاله خرد و ترك باشد از برابر كردن يك قاب برنج كه كشیدن نا برنجها\nو قلت و حوصله فراختراز بختنش بكار دارد . و این كم مصیبت نیست .\nپس چه باید كرد؟\nآیا منتظر اكادیمی علوم و لغات بمانیم ؟... ولي تا آنوقت چه خواهد شد؟ این اكادیمیرا مجبور\nكنیم همیشه پشت به مستقبل و دو دستش باصلاح ماضی روان بماند ؟... بعقيدة من ميتوانيم كه بيك\nحوصله وقاعده بسيط تايك اندازة زياد اين مصيبترا تلافي كنيم اينك بعد از سالهای دراز\nكه در ارمان ترجمه كذرا نيدم و اخیرا شدت همان ارما نها این چاره را بمن تلقین كرد اقتراحا\nتقدیم میكنم بلكه عملا نمونه هاي مختصر پیش كرده ميروم زيرا من قابل نظريات صرف\nنمیباشم ومیدانم كه چرت پشت میز غیر از كار عملي ميدان است\nطريق من اینست كه :\nهر مبحث علمیرا كه ترجمه ميكنم هميشه همان لغاتيرا كه تطبيق ميدهم و یا میتراشم و یادخیل\nمیسازم وسابقة نداشته باشد نيز لغاتيرا كه در محاورات عمومی معانی نقیض دارد و همچنین\nمصطلحات علمی و نامانوسرا قبل از شروع بحث حاشية مقدمه ئي آن قرار میدهم تا\nبرای اینكه عملیات تصرفات كه در زبان كردنی هستم قضیة مستقل ومحسوس وبر جسته باشد\nو برای اینكه همیشه وقت ترجمه كردن در مقابل این تصرفات خود را پیشروی یك امر مهم\nو عمده فهمیده باشم .\nتا:\nاولا برای ارباب نظر وعلاقه مندان مستقبل زبان محیط فرصت خوبی داده باشم كه هر\nلغترا در میدان خودش وحدود استعمالش تدقیق نموده نظریة تائید وتردید و یا اصلاح را\n\n١٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2174, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل (۸)\n\nنشان بدهند و این معلومستکه چنین تصرفات اگر در قطار عبارت باشد از نظر اهل بصیرت لشتم تیر خواهد شد، زیرا بمقتضای بصیرت در وقت مطالعه کردن همیشه ده کلمه پیش مقصود را فهمیده میروند و درین ضمن همان تصرفات یا دست بازی ها که در زبان محیط کرده میباشم در جمله خواهند گذشت .\nثانیاً ـ اغلب مشکلات و جگر خونیهای مترجم که بعض آنها را ذکر کردم باین وسیله چاره کرده میباشم مخصوصاًهمان مشکله که هم دماغ گداز و هم جگرخون کن است که عبارت از نامانوسی موضوع در ذهن خواننده باشد ، زیرا این حاجت بتوضیح ندارد که مخصوصاً در مباحث علمی غالباً چنین استکه لغات مصطلح علمی و یا مشکل بحث همیشه رکن و محور آن میباشد و یا اقلا همین لغات مخصوص علم میباشد که سبب عمده تشویش مطلب در ذهن خواننده و نیز دست بندی مترجم گردد، زیرا در غالب احیان چنین یافتم که این لغات همان ابتدا ثبات و یا اساساتی میباشد که مترجم آرزو دارد بلکه ضرور دارد که خواننده از آنها اطلاع داشته باشد لذا استعمال این طریق در عین زمان مسئله نامانوسی موضوع را علاج کرده میتواند و ذریعه خوبی برای تزریق همان مبادی که فهمیدن بحث دانستن آنها را لازم میداشته باشد شده میتواند ، با ملاحظه اینکه طریق توضیح در حاشیه علاوه بر اینکه تمام این فائده ها را ندارد در عین زمان چون لغات علمی در غالب احیان توضیحشان چندین سطر لازم داشته میباشد لذا اگر در حاشیه توضیح داده شود حتماً سلسله هضم مطلبمرا بر ذهن خواننده مشوش میگرداند .\nخلاصه اینکه در استعمال این طریق فوائد خیلی زیادی پیدا شده میتواند که از تعریف کرده بهتر است تطبیق بدهیم در ثانی فوائد آنرا از خود این تطبیق معاینه کنیم .\nولی يك فلسفه صحیح عوا مرا نباید فراموش کنیم که از يك دست صدا نمیبراید همچنین فایده این طریق مربوط باینستکه تطبیقات و تصرفاتیکه اگر من اعلان نمیکردم خود سرانه تطبیق داده میرفتم با دقت غور نموده نظریات خود را راجع باصلاح و یا تائید آنها اظهار نمایند ، ومرا از ارتکاب جرم تسمیم زبان وزبان را از تصرفات غلط وخطر ناك من حمایت کنند ."}
{"book": "adl0986", "page": 2175, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2176, "text": "عاليقدر جلالت مآب والاحضرت سردار محمد عزيز خان وزير مختار اعلحضرت در « برلين » وعاليقدر جلالت مآب المر اعلى نشان\nوالا حضرت سر دار شاه و ليخان فاتح كابل وزير مختار اعلحضرت در ( پاريس ، بلجيك ، سويس ) و عاليقدر جلالت مآب\nسردار محمد نعيم خان وزير مختار اعلحضرت در ( روما ) و عاليقدر جلالت مآب محمد نو روز خان سرمنشی اعلحضرت همایونی ـ در موقع\nفرود آمدن ریل در استاتسه و ملاقات با افغانها و غيره اعزة بمبئی ."}
{"book": "adl0986", "page": 2177, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم \nبیان و اقتراح\n( 9 ) \n\nو طبیعیستکه من از غلطهای خود خجالت نباید بکشم زیرا اینهم بمن کافیست که سر بخود \nو بدون تعاون کاری نکردم و یا اینکه همین غلط من خواهد بود که فرصت صحیح کردن را بدیگران \nداد ، اینک با این اقتراح خود ترجمه يك بحث پسيكولوجي که از نقطه نظر اجتماعی و صحي \nنوشته شده است ترجمه میکنم و « على الله الاتكال » . \nلغات این بحث \n\n« شخصیت » صفتهاي خاص فرد است که او را از دیگران مبتنا سازد ، در خود بحث از چندین \nجهت توضیح داده شد . و باید ملتفت بود که با معانی که در محاورات عوام و عموم یعنی حیثیت و مقام \nاستعمال میشود علاقه ندارد . \n« روانی شعور » علمای نفس شعور را بمانند جریان آب در سیم و تار ها یا در جریان آب \nدر جوی تشبیه کرده اند چنانچه عربها برای آن کلمه «تیار» را استعمال میکنند و همرنگی از نزدیکی \nدر بین صورت جریان برقی در تارها و در بین روانی شعور در جسم موجود است ، از قبیل اینکه برق \nدر تمام جسم فلز منتشر میشود نیز شعور در تمام حصه های جسم سرایت و حرکت پی هم متوالی دارد ، \nکه شروع این حرکت روز پیدایش آن و تمام شدنش دم دم مرگ است ، که غیر از بعض عوارض \nمخصوصش هیچ ارز وانی نمی ماند ، که ما برای این حرکت دایمی شعور کلمه « روانی شعور » را \nمناسب یافته استعمال خواهیم کرد . \n« اصلیت مخصوص فرد » « Origynality » مرادف کلمه شخصیت در معنی میباشد . و در خود \nبحث تفصیل داده شد . \n« اراده پخته » قوه اراده را هر فرد دارد ، ولی تفاوت مرتیه ئی دارد ، اشخاصی باشند که تمایلات \nو خواهشات آنها بر اراده شان غلبه و تسلط پوره را دارد و اگر چه عملیات و مشغولیتهای این قبیل \nافراد يك عالم بوالهوسی و تذبذب باشد باز هم انها را بی اراده نمیتوان نا مید ، ولی قسمت دیگریستکه \nمیتوانند جزئیات خود را در ترازوهای فکر و تجربه و قیاس بگذارند ، و این علاقه بقوت وضعف \nندارد یعنی میشود که اراده آن اول قویتر از دوم باشد اما فرق در این با شد که مجرد پیدا شدن میل \nبدون هیچ سنجش و یا بدون اینکه از تنفیذ آن جلو گرفته بتواند محکوم و تابع آن گردد اما \nاین دوم بالعکس میتواند جلو گرفته تول کند ، عربها آنرا « الاراده المتحرره » یعنی ازاد شده تعبیر \nکرده اند ولی بنظر مجددین مناسبت برای تعبیر از آن « اراده پخته » را مناسبتر یافتیم یکی از آن مناسبتهاستکه \nکلمه پخته در طرز تعبیر ما ها برای چنین حالات سابقه دارد اما کلمه آزاد به لا قیدی نزدیکتر است . \nمن حيث طرز تعبير ما . \n944"}
{"book": "adl0986", "page": 2178, "text": "(١٠) مجلۀ کابل شمارۀ (دهم) سال دوم\n\n«حیویت» از لغاتیستکه باندازۀ معنی خود شیرینی هم دارد زیرا برای دلالت کردن از اندازۀ حیات در جسم استعمال میشود ، آدمی یعنی زبون هی عضو او که حرکت کند گوئی محتاج مدد است حتی در حرف زدن گوئی برای شور دادن دهن محتاج كمك باشد ، دیگری باشد عکس آن در هر چیز بیدار حتی بیدار میسازد و میشود که این دو حالت بصحت و مرض علاقه نداشته باشد یعنی شاید آن اول سلیم تر از تو و این دوم مریضتر باشد ، علتش نیست غیر ازینکه حیات درین دوم بیشتر از اولت ، واینست مراد از حیویت .\n\nشخصیت\nاز جنبه فیزیولوجی\n\nشخصیت چیست ؟:\nمسئلۀ شخصیت در نزد علما از معماهای مختلف فیه مانده است زیرا فهمیدن آن مربوط بفهمیدن نفس یا ذات میباشد ، که هنوز پیشروی علم مستور مانده است ، مثلا ولیم جیمس که از طرفداران استقلال ذات یا روح اند در تعریف شخصیت موضوعرا بطرف روانی شعور برده میگوید همه یا مجموع تجربه های انسان که در مرحله روانی شعور خودش اثنای حیات میگیرد یکی شده احساسیرا که « انا » و یا ذانیت گویند پیدا میشود (Selfhood) که فلاسفۀ امروزی مانند میرنکتون ، برنکل ، باتیسون ، برادلی ، که حقیقت ذات یعنی وجود و استقلال انرا قایل هستند ، و در بحثهای خیلی مطولی این استقلال را ثابت میکنند و بفرقه های که هر کدام طرفدارانی دارد منقسم میشوند ، ( این درباب تعریف شخصیت من حيث حقیقت یا ماهیت آن بود )\nولی از حیث یا جنبه اجتماعی ، علامۀ لوران ، شخصیترا عبارت از صفات فردیت انسان میشناساند ، یعنی اصلیۀ مخصوص هر فرد (Origynality) كه از دیگرانش بشناساند ، پس از قرار این تعبیر گویا شخصیت تو عبارت از همان صفات توستکه از دیگرانت بشناساند ، و صاحب شخصیت گفته شده ، نمیتوانی تا زمانیکه اسلوب وسبك خاص بخود نداشته باشی ، بعبارت دیگر اگر ادیب بودی مقصد نه اینستکه بنویسی یا بخوا نی و اظهار رای یا تنقید کنی بلکه عمده در اینستکه طرز تفكير و يا رنك واسلوب مخصوصى بخود داشته باشی که از دیگرانت بشناساند ، و این مراد از شخصیت تو خواهد بود ، همچنین اگر\n\n٢٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2179, "text": "شماره (دهم) سال دوم بیان و اقتراح (۱۱)\n\nيك سیاسی یا زعیم بزرگی باشی ، «گاندیرا» نمونه مطلوب بگیریم، میبینیم له طریق مخصوصی دارد\nو نیز در لوحی و در شکل و در چرخه خود خصوصیت و جدائی دارد ، حتی اخیرا در اختیار\nکردن طریق مردن خود خصوصیت و جدا ئیرا نشان داد ( این تعبیر دیگر برای فهماندن\nشخصیت از حیث و یا جنبه اجتماعی بود )\nولی مقصودیکه درین بحث داریم فهماندن شخصیت از جنبه عملی آن میباشد ، از قرار\nنقطه نظر یکه استاد « ماریون » شخصتیرا دیده معرفی میکند که شخصیت مترا دف اراده پخته\nمیباشد همان اراده که از قید موانع و از تناقضاتیکه در افق عقل با او مقابل شده مقیدش\nسازد آزاد شده باشد ،یسازد ، اراده که بعد از سنجش و تدقیق و چندین فکر پخته و آزاد شده\nباشد اراده موزون بریقین و آرام که بطرف مقصود خودبا اطمینان و عظمت برود ، اراده\nپخته نه تمایلات و خواهشات زیرا خواهشات ابرهای پریشان و نا آراميستند که همیشه حازم\nولازم غریزه ها میباشند ابرهائیستند که آسمان روحرا مکدر میسازند بدون اینکه باران خیری\nاز آنها ببارد .\nاراده که مرادف همان شخصیت استکه بیان یافت یعنی اراده بعد ازینکه افسار خود\nوقوت وعزترا شناخت پیدا شود ، اخیرا بگوئیم همان اراده که مقصود مربیها میباشد ،\nو اعتمادگاه مدبریستکه بخواهند ملت صحیح و نمل با عزم قوي وخلق متين تشکیل بدهند .\nاین چنین شخصیتهای که بیان یافت میباید تربیه بدهیم . و اگرچه اینرا هم باید اعتراف\nداشته باشیم که موهبتهای فوق العاده براي هر كس ميسر نيست یعنی هر کس نابغه شده نمیتواند\nزیرا آنها شعله های آسمانی و عطیه های خدا وندیستکه افراد مخصوصیرا نصیب میگردد ولي\nباینهمه تايك اندازه از راه دقت و تهلیل کردن عواملیكه شخصیتهای قوی را پیدا میکند و فهمیدن\nرازهایکه موجب برجستگی آنها گردیده باشد و از طرف دیگر پیدا کردن اسباب که شخصتیرا\nزبون بسازد البته خواهیم توانست جنبه هاي پوشیده و نها ، نفس را بفهمیم و باین ذریعه\nدر اعماق دور آن غوطه ور گردیده و گنجهای نهانی آنرا بدست آریم آنوقت نفسهای\nخود و دیگرانرا رفعت داده نسلهای قوی تر آباد کنیم .\nکه در این بحث از همان عوامل نفسی که شخصیت قوی را پیدا کند تنها همان چیزیرا که\n\n٩٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2180, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۲ )\n\nببحث من علاقه دارد ذکر میکنم و آن همینکه این اولا دیکه دارای شخصیتهای قوی\nو برجسته میگردند (و آنها را بنام نوابغ یاد میکنیم ) اهمترین عامل برجسته کی همینستکه\nایشان نفسیت خود و نفسیت دیگرانرا مقابله و تشخیص کرده و در زیر سایه اخلاص(۱) تمام\nو آزادی مطلق از غرور حقیقترا دریافته و يك راه منابع مناسبی برای رسیدن بکمال برای خود\nمیگذارند، وحقا که تشخیص کردن نفسیت خود از مشکلترین کارهاست زیرا بیشترين\nکسانیکه شخصیت عادی دارند بصفات خود مغرور و طرفدار میباشند، باین سبب\nيك حالت مانده هیچ از آن حالتیکه دارند بهتر نمیشوند بالعکس این دیگر هایکه قابل\nنبوغ اند، در نفس خود غوطه ور شده جوهر های آنرا پالیده صیقل و درخشنده و چشم\nفریبش میسازند و در عین زمان بهترین همان جوهر ها را بیشتر اعتنا و توجه مینمایند همچنانکه\nپرورش و توجه باغبانان بطرف نهال خوبتر باغش بیشتر است .\nباز در همین حالیکه آنها گرفتار این صیقل کاری نفسیت خویش باشند و بطرف استثنا و\nکمال روان اثر این تفوق را از سیما، و از حرف زدن، و از اشاره، و از رفتارشان، واضح و روشن\nدر یافته میتوانیم ( بعبارت دیگر از حرکات و از قیافه آنها میفهمیم ) .\nو اگرچه تا کنون شناخته نشد که چگونه روح جسد را بنشانهایکه حقیقت و اسرار یا\nاصلیت آنرا دلالت نماید چاپ میکند ، اما على اي حال چیز را که متیقن هستیم همینستکه\nحقیقت نفسیت ما نه بذريعه بیانات و کلمات ما شناخته میشود بلکه بالعکس بیانات وكلمات\nبرای پوشانیدن حقیقت باطنیمست و یا اینکه انرا میپوشاند، اما وقتیکر راه میرویم یا اشاره می کنیم و نیز\nحرکتمهایکه از مابی اختیار سرمیزند، پوشیده ترین حقیقتهای باطنی خود را آشکار کرده\nمیباشیم، و خیلی بجا گفته است علامه « فانس ، که جسد آینه شخصیت میبا شد و در کتاب\nنفیس خودش همه باریکیهای دریافت شخصیت را بذریعه جسم که آنرا آینه روح یاجسم نامیده\n\n(۱) مراد از یاد کردن کلمۀ اخلاص در اینجا يك نکتۀ عمده ئیستکه و آن همینکه هرکس نمیتواند\nنفس خود را تشخیص کند یا اینکه خوب و خراب ومناسب و نامناسب غریزه ها و خوی ها و ملكات وعادات و\nدیگر قوای نفسی خود را بشناسد و اگر متوجه تشخیص کردن این حقیقتها گردید کمتر ممکن استکه\nبفریب خوی ها و عادات خود گرفتار نشود کویا قرار نظریۀ صاحب این بحث افراد نابغه که حتی از\nهیچ بمقامهای بالاتر از ارما نهای عادی رسیده میتوانند وعالمها را گرویده یا محکوم خود میسازند ازین\nراهستکه در تشخیص نفسیت خود دچار و یا مغلوب فریب آن نمیشوند یعنی تشخیص کرده میتوانند .\n\n۹٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2181, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم\nبیان و اقتراح\n(۱۳)\n\nامت بمانشان میدهد . پس :ـ\n( رفتار ) : يك شخص اندازه های اراده ، قوت ، حیویت ، و ضبط ، نفس که دارد\nبما نشان داده میتواند ، حتی پیشه و جنسیت او را نشان میدهد و این دلالتهای رفتار کمتر\nمیشود که خطا برآید ، مثلا يك نفر عسکر پیشه را اگر چه از ملازمت خود جدا شده باشد از رفتارش\nشناخته میتوانیم که عسکر بود هر چند رفتار خود را بپوشاند یا تصنع کند ، ولی با این هم رفتار\nيك نفر اندازه قوه ذهنی او را نشان نمیدهد .\n( صدا ) بلندي يا پستی آن در فهمیدن شخصیت کمکی نمیتواند ولی علمای امروزه در باب\nصدا تنها يك چيز را اعتنا داشته توجه ما را بآن ملتفت ساخته میگویند :\n« اگر چه صدا بر جنسیت انسان دلالت کرده میتواند بحدیکه اگر يك نفر در قوم دیگری\nعمرها گذرانیده زبان و لهجه آنها را هر قدر تقلید و یا در صدای خود ساختگی کند باز هم\nجنسیت او شناخته میشود ولی این بر شخصیت او دلالت نمیکند ، تنها يك چيز است در صدا كه\nبر شخصیت انسان دلالت کند و آن عبارت از آهنگ یا نغمه موسيقی كه در صدا است .\nکه آنرا (The timber instrumental sound of the speakers voice) مینامند . یعنی\nهمچنینکه در موسیقی چندین آهنگ (une) يكجا شده يك نغمه حزن آوریا سرور بخش تولید میکند نیز\nاگر صدای اشخاص را با دقت گوش بگیریم و گوشهای خود را به دقت کردن در صدا ها\nبیاموزانیم آنوقت حکم ما نسبت به بیشتر کسان درست خواهد آمد مثلا از مدت نزديك\nباشخصی معرفت پیدا کردم حرف زدنش با صدای گرفته برا برونی آهنگ میباشد ، و وقتيكه قانع\nساختن مرا در يك امري منظور داشته باشد آنوقت صدای او بمانند صدای فولاد خشك ميشود\nو بطور مجردی مبهم وخشك بود ، که من هیچ اطمیناني نسبت باو حس نمیکردم ازین وضعیت\nفوري حس کردم که شخصيست روح گرفته خشك مانند صدای خود دارد چنانچه پسان\nاین گمان من یقین بر آمد ، با شخص دیگري معرفت پیدا کردم که صدای او آهنگ مس را\nشبیه بود چنانچه معامله او با دوستانش ـــ با وجود تربیه ذهنی و وسعت علم ـــ نيز آهنگ\nوخشونت مسرا داشت ، با سومی معرفت پیدا کردم صدای پر شفقتی همچو نغمه نای داشت\nکه بعد از معاشرت اندازه های رقت ، ذوق فن ، عشق و احساس جمال ، که در اعماق نفسش\n\n٩٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2182, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ١٤ )\nکمیتی بود برایم اشکار گردید .\nخلاصه اینکه بوززش کمی بدون خطا شخصیت مرد مرا از آهنگ صدایشان در یافته\nمیتوانم .\n( دستها ) کتابی از استفان زویج مجرستانی خواندم عنوانش « ٢٤ ساعت در حیات\nيك زن بود » که استدلال شخصيترا از دیدن دستها بخوبی نشان داده است بدون اینکه محتاج\nدیدن روی بشویم ، و من بیانات اورا خیلی درست میدانم زیرا دست بر شخصیت صاحب\nخود در سه حالت دلالت کرده میتواند اول در حالت اشاره کردن . دوم در حالت قرار\nبودن ، سوم در حالت دست دادن ، ( مصافحه ) حالت اول که عبارت از اشاره کردن باشد\nاندازه های عصبیت ، نزاکت ، و تربیة ذهنی را دلالت میکند اما حالت دوم که عبارت از\nقرار بودن دست باشد مهمترین چیز دران همان زاویه ایست که بین کلکها ( حال جمع\nبودنشان ) بازند دست تشکیل میشود ، چه درین حال دستی بینی که شبیه بدست شادی باشد ،\nدیگری بینی که شبیه به پنجال پرنده های درنده باشد ، سومی بیابی مجردیکه نظرت بدست\nبخورد همان آن اندازه سخت دلی که در فطرت صاحبش باشد و بدات خطور کند ، دستی\nهم بینی که نجابت و اصلیت صاحب خود را دلالت کند .\nاما حالت دوم که عبارت از دست دادن باشد ازینهم واضحتر دلالتها دارد ، یکی را بینی\nکه از دل بتو دست میدهد و آن دیگری میگذارد که تو او را دست بدهی سومیرا گوئی که\nنیزه در دست تو پیش کرده باشد نه دستی ، دیگری پیدا شود که بزودی دست خود را\nاز دست تو خلاص کند . . . پس این تماس بسیط دو دست در نزد کسیكه دقت کند ،\nذریعه کشف شدن رازهای نهانی و بس چقر نفسیات مردم گردیده میتواند ، بی اینکه\nصاحبش بفهمد که پرده از روی رازهای عمیق روحش برداشته شد .\n( باقی دارد )"}
{"book": "adl0986", "page": 2183, "text": "شماره (دهم) سال دوم مقام شعر در تکوین ملل (١٥)\n\nمقام شعر در تکوین ملل\nاقتباس از المقتطف مصر\nترجمه جناب قاری عبدالله خان\n\nروزي که بشر بر هر چیز نام گذاری داشت؛ روزی بوده که تاریخ ارتقایش نوشتند تا از صف حیوانهای گنگ در مرتبهٔ انسانیت در آمد. این کلمات که ما اسماءش میگوئیم در بین امم شأن مقدس بزرگی داشته حتى نصرانیت در خصوص ( کلمه ) بزبان یوحنا میگوید : –\n«کلمه در آغاز بود ، زیرا کلمه با فکر مجرد ازلی که برتر است از احاطه ادراك و در هیچ ظرفی نمیگنجد موجود گشته. از ینجهۀ خودش اصل و ما سوایش هر چه هست عارضی است. «کلمه» باینمعنی در حکمت افلاطون ؛ مشابهتی بفکر دارد چه «فکر مجرد در نزد افلاطون حقيقه دائمي و ما سوایش صورهٔ منسوخه است و چون کلام ؛ قالب افکار است اگر (کلمه را) بقدر انطباقش بواقع حقیقهٔ دائمی خوانیم نیز بی وجه نیست . آمدیم در اسلام ؛ خدا یتعالی آدم را از خاک بیافرید و اگر او را همانطور سر بخود میگذاشت البته از سائر مخلوقات زنده چندان فرق نمیداشت ولي توجه مخصوصی با و فرمود و در مدرسه الفت و اجتماعش جاداد و تمام نامها را با و آموخت و چون بدرس اسما براعت حاصل کرد شهادتنامهٔ کفو انسانی گرفت و اجازه یافت تا بموجب آن در صناعت ابوهٔ بشری رنج کشد و آموخته شود. بلی سزاوار این رتبه همین انسان بوده. این اعجوبهٔ عالم خلقت قدرتی یافت که میتواند رنج و المکشی خود را بزبان آه و ناله شرح دهد و عمیق ترین اسرار دل را با كلمات منسجم اظهار کند .\nاگر سر نوشتش چنان بودي که محض مانند کلوخ چشم دار میدید و هیچ نگفته و شنیده نمیتوانست حالش چه می بود؟ بلی حالش مانند اشخاص کر و گنگ و بلکه ضعیف تر و فروتر از انها می بود چه اشخاص کر و گنگ از ار تقای بشر استفاده کرده واز خصائصی که بطریق زبان و گوش حاصل میشود هم بهره میگیرند .\nاشخاص کر و گنگ اگر چه در تیزي چشم وقوهٔ لمس و ذوق نظیر ندارند . حركات هر کسی را میدانند ، خط پیشانی را میخوانند یاد داشت خوبی دارند ولی چون از معانی ابهیهٔ\n\n٩٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 2184, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم سراج الاخبار افغانيه ( ۱۶۰ )\n\nکلا میه محرومند از تمام امتیاز ها عالی زیرکی و دانش بی بهره اند . زبان آفتاب درخشنده ایست در آفاق ولی گوشهای کر مانند چشمهای کورر نور ساطعش را نمی بینند .\nاگر کلمه که این جنس دو پا بآن تکلم میکند نمی بود و آنر اسم اشیای مرئی نمی ساخت همانا قوه عقلیش برابر می بود بقوه ریاضی در قبائل ابتدائی امروز که هنوز رقم اعداد را نمیدانند تا جمع و تفریق یا ضرب و تقسیم نمایند . قبائل ابتدائی از حساب ، جبر ، هندسه و روی هم رفته از سائر فروع عالی ریاضی بیخبراند . کر و گنگ از ادب و موسیقی و سائر علوم و شاخه های آن بیخبر اند . قبائل ابتدائی واحد قیاسی حساب یعنی رقم هندسی را نمیدانند ؛ کر و گنگ واحد قیاسی ادراك را که عبارتست از کلمه نمیدانند .\n\nشعر وکلمه\nاز « کلمه » نخستين وحالتش که انسان تلفظ کرده صحبت نمودیم ولی نمیدانیم چگونه نطق از بهر او آسان گشت ؟ آیا در ربط اصوات با فکار چگونه بر خورد واسما را بمسمی ها چگونه پیوند داد تا بفکر ادراکی ( بطريق مبتدا وخبر ) تواناشد . شاعر وجد میکند بسيار بطرب می آید ازین که میداند مجالس شعري و معاني شعری و اوزان شعری فریاد خواه ( کلمه ) است همین کلمه که فصل الخطاب و بیان شافی است در بین هر دو دوره جوهری در حیات بشری ما .\nمتخصصين لغات که در اصول آن تتبع دارند برین عقیده اند که عیدها ، رقاصخانها ماتمخانها مهلکه ها سلاخ خانها و بالآخره سائر عادات ومجلسهای شعری که باعث سرور و اندوه اجتماعی ومخصوصاً سبب از غلغله وفریاد مشترك جوقی میشود ( مانند صدای گاوهای گله ) همه اینها مصدر وسرچشمه نطق است وچون صوت جوقی از سبب انفعالات نفسانی صادر شود ـ مانند فریاد در حال هیجان ـ شکل موزونی میگیرد و بر اصول متناسبی تکرار مییابد . بعضی حیوانها هم بر فهم الفاظ مأموريه خود انحصار نمی ورزد مانند ( بيا ) و « بخواب » و « بخور » بلکه آوازی میکشد مشابه به ( تعبير وبيان ) که فرد ندا میکند وجماعت جوابش رد میکنند و این تعبيراست از شعور که بواسطه اصوات آهنگی دلی\n\n۹۵۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2185, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مقام شعر در تکوین ملل ( ۱۷ )\n\nبسیط می شود و بسیاری از اصناف حیوانها دران اشتراك دارند وغالباً در انسان در آغاز\nاز صدا و فریاد فطری بغنا و آهنگ جوقی مشترك متدرجاً نقل کرده وازان بكلام مقطع\nصریح ترقی جسته وار جح آنست كه بسیاری ازین اصوات جوقی كه بغنا و آهنگ بسیط\nتحویل میشود در آغاز حکایه از اصوات حیوا نها و اشخاص بوده که جوق مجتمعاً ازان\nحکایه و از کارهای آنها باشاره و رقص ( پنتو میمي ) صامت تقلید میکنند . اینچنین هرگاه\nبعض اصوات باشياي معين يا بجنس آن قرین گردد و اقترانش متلازم و متکرر باشد بحيثی\nکه این اقتران ؛ عادت در نفس گردد مجرد ذکر این اصوات صورت همان اشیارا مفرداً\nيا جنساً بذهن می آورد ــ و این صورت جنسی اساس ادرا ك انسانی است و این تلازم\nو اقتران معنوی در محکمی ارکان نطق علامه قطعی میباشد .\nپس اسباب اجتماعی خورسندیها وغمها وسائر نمایشگاه های هیجان انگیز شعری بشر را\nبر سر نطق آورد و با تیز ترین سلاحی مسلحش ساخت تا از قعر ظلمت بطرف نور راه بکشایند\n\nقصائد نخستین\n\nوچون نخستين نطق در آهنگ و وزن شبیه به شعر بوده آيا بقصيده های پیش از فن\nتدوین که انسانهای اول سروده اند پی خواهیم برد ؟ آیا موضوعات آنقصید ها چه بوده ؟\nدرس ابتدائی اقوام معاصر و تتبع حکایاتی که اطفال متمدنها در آغوش ما در حتی در\nوسط شهر های متمدن میشنوند بما اجازه خواهد داد که گوئیم : انسان اول ؛ نطق موزون\nکرده وحرفش دارای اوزان بوده اگر چه مقفی نبوده و در ( قصائدش ) اخبار ظفرمندی\nبوده بر حیوانها و بیان ترس حیوان از گرفتاریش بدام وسعی در رهائی ازان ورعشه\nولرز آن بیچاره در حین بستن و کشتن وحکایة اصوات آنها مانند هنگس و بانس وعوس\nو غرش که در قاموسهای امم جزوی افزوده .\nو نيز اخبار عید ها وعروسیها ( که گوشت این حیوانها دران بخرج میرسید) و بیان\nخورسندی و سخنان گریختاندن زنان و عشرت با آنها و گریه از بهر رفقای کم شده وبرادران\n\n۹٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2186, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل (۱۸)\n\nو پسرانی مسافر و روی هم رفته خوشخوانیهای رقص تقلیدی و سرودهای رقص روحی از بهر تقرب و رعايت تمجید از اعمال آلهه وحاجت خواهی از کرم وعطای آنها همه اینچیز ها از موضوعات آنقصائد بوده و انسانهای اول ادیان و عقائد وحکم وخرافات و آداب خود را در بین این کلام موزون برای اولاد خود بمیراث گذاشتند و گذشتند و مساعد زیرکی آنها بوده و مانند مساعده خط و صنعت طبع در قرنهای اخیر چه حفظ و نقل و خواندنش آسان بوده .\nحقيقة موضوعات قصیده های آنها اساس موضوعاتی است که شمول آن در قصائد ما امروز سبب مباهات و فخر ما می شود و تمامی اوضاع ما از محاربه ها و کمکهـا با یکدیگر وعروسیها وما تمداریها و ادیان و عبادات و تقلیدها و شعائر تا بملوك همه قیام بروي دارد و نیز آن قصائد پر از نالشهای درد انگیز بوده و بدل انسان کار میکرده درد والم دلخراشی را که از دشمن سخت یعنی از برا در انسانش میدید بخاطرش نقش پذیر میساخت ومیتوان گفت که حسن تازه وزنده شعر دران قصائد بوده همان حسن زنده که درین عصر در قصائد موعظه ( از انانیت ولئامت و ایذاء بشر) می بینیم از پنجهۀ قصیده که هزار و دوهزار سال پیش نوشته یا خوانده شده امر وز هم چنان خوانده می شود که گوئی دیروزش نوشته اند زیرا موضوعش زنده و باعماق حیات انسانی پیوند دارد .\n\nیاد داشت و شعر قدیم\nحقيقة ما درقرن بيستم زند گي میکنیم ولی غذای ما هنوز ادبیات پیش از تاریخ است اولاد ما در طفلی که سن انطباع ثابت است در آغوش ما در برفرش گسترده نرم و گرم قصه های دیو و پری و اخبار عمالقه و دلیران و اسرار و سخن آداب و گذران وحسن معاشرت آنها را چنان میشنوند که از دوره همان مادرها که در مغارها وسيمجها با فرش کاه و لحاف پوست گذران میکردند چندان فرق نمیکند . و لازم است یادآوری کنیم که مثل این اخبار شعریه ( که با حیات منفعلۀ اول متصل است ) و نمایشگاه های پر اضطراب هیجان خیز آن هیچگاه از نفوس گم نمي شود بلكه اهل تتبع و استقصا در یافت کرده اند\n٩٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2187, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مقام شعر در تکوین ملل ( ۱۹ )\n\nکه مثلا طوائف امی جاهل که در نواحي منطقة كوهستانی در دو ولايت ( کنتکی )\nو ( تنسی ) از ولايات متحده فرود آمده اند بعض قصائد طویل را تکرار میکنند که\nدر نفوس آنها تاثر کرده يا بطريق عنعنه بآنها رسیده و از قصه هاي قديم شعری است که\nاجداد شان از انګلتره آنرا با خود دران بلاد وقتی برده اند که بواسطة صيانت دین از فشار\nمخالفين فرار کرده بودند . و چون این قصائد با كتابهای مسائل اصلی شعري که در آخر هاي\nقرون وسطي تدوين يافته مقابله شد در اصل خود درست و سالم بر آمد و بی ربطیش اندك\nبوده و آنهم بسبب انتقال و سیرش بوده که از زبان بزبان و از دل بدل سفر کرده .\nهمانا مثل اين دور حفظي که متوقف بوده برقوة ذاکره و یاد داشت در شعبه های امی قدیم\nقرنها نگهبان گنجینه های ادبی ما بوده پیش از انکه تدوینش سهولت پذیرد . بلی این شعبه ها از\nچهچه سرائی عندلیبان سخن که در صبحگاهان مدنیت ترانه ساز بودند سراغ یافته و آنرا\nبر صفحات دلها نګارش داده و در عید ها بزمها شبها تکرارش نمودند چه در تدوین این سرود\nشور انګیز جز این وسیله نداشتند و این تکرار برادیوی انجمنهای امروز ما با بوده . اکنون ازان\nدرهاي گرانبهاي ادبي که در قرون تديعه پردة ظلمت را برداشته و آفاق را مستنير ساخته نام\nمی بریم تا قارعین محترم ؛ مقام ادب و شدت نفوذ آن بتخصیص نفوذ شعر را بدانندکه تا کجاها\nدر تکوین ملل و در حكمرانی بصیرت آنها کار کرده . از انجمله است ( ایلیاد ) و ( اوديسة)\nهومر و ( اعمال و ایام ) هزیود و سرود هاي ( انقيدا ) در نژدهند و کین و اجزای شعري\nاز عهد قديم و از ان يبعد غرائب اشعار نادرة جزيرة عرب است در دو قرن جاهلیت و اسلام\nپیش از رسم تدوين و انتخاب استخوان و شاخة خرما و ورق پوست آهو براي نوشتن\nاين گنجينه های گرانبهای ادبی میراث روحی و جاويدی ما ست و نشانی است از تسلط\nشعر بر ملل مختلفة يونان و روما و پسرعم آنها از هنود و آریا و یهود سامی و ملل نصرانی\nنزديك بعهد قديم و عرب و سائر اقوام نزديك باسلام در شرق و غرب .\n\nشعر عربی .\nاشعار جاهلیت با آنهمه تحریف و تلفیقی که قصه خوانها و راویها دران کرده اند هنوز\nآیینة صافی است که مجالس قرنهای قدیم بجملا ازان جلوه میکند . و بوظيفة خود که عبارتست\n\n٩٥٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2188, "text": "شماره (دهم) سال دوم مجلة كابل (۲۰)\n\nاز استحکام حیات عربی و تائید اخلاق سلیم فطری تنها بجزيرة عرب قیام نورزید بلکه\nدر تمام اقطار عالم در همانجا هائیکه عساکر اسلام استیلا یافت منبر نصب کرد و اذان خانه را\nبلند ساخت ، او این وظیفه را بجا آورد . اگر در هند یا قرم یا در ترکستان چینی برویم و در\nسیرت اشخاص و مقیاس اخلاق آنها تأمل کنیم بسی از اخبار جاهلیت را بیاد ما میدهد .\nگذشته از ادب اسلامی عرب که بواسطه دین مبین ؛ اعجاز ها درین میدان نموده .\nاز غرائب آنکه نخبه از معلمین مدرسه امريكا در بيروت هنگامی که بدرس برخی از\nشيون اجتماعی در شرق ادنی به تخصیص در سوریه قیام داشتند ؛\nفضائل ذیل را که عبارت است از (۱) عزت نفس (۲) وفا (۳) مهمان نوازی (٤)\nمیل فطری بدین (٥) عطوفت و مواسا (٦) اهتمام بعرض و آبرو و امتياز خاصه زن ؛ در\nاهالی یافتند .\nهر که رساله از ادب عربی بخواند ادب جاهلیت باشد یا اسلام ، ظهور این اخلاق را\nدران مانند آفتاب نیمروز در نهایت روشنی می بیند . حقيقة اگر شخص را پوست بر کنند\nممکن نیست از تاثير عقل ادبی اجتماعی محیط او بدر آید . انکاخ را ز تاثیر آب و هوا وانهار\nوجبال ، دشت و وادی در پیکر شخص آسان وانكار از تاثیر ادب در عقلش دشوار می نماید .\nواقعاً ما در لجه این بحر که از ششجهة برما احاطه نموده مانند ماهی شناوری داریم .\nگویا جزء عقلی در آمیخته با جزء ادبی در شعر ؛ شعر را از سائر فنون جمیله برتری بخشیده\nاگر تصویر ، تمثالی است که بخطوط و الوان صورت میگیرد یا موسیقی ؛ تمثالی که ار نغمه و\nالحان وجود می پذیرد شعر هم تمثالی است که از قافیه و اوزان ظهور می یابد . آری تصویر ؛\nشعر است صامت و خموش و شعر ؛ تصویری ناطق و گویا .\n(سيو دوروتس) میگوید : شخص يك كلمه هم در شعر گفته نمیتواند تا تازه تولد نگردد\nاز عالم بالا مرتبه دوم فرود نیاید .\nدر بین شاعر و چیز نویس ؛ چه فرق است ؟ آیا روانست کاتب ؛ بچیز دیگری غیر شعر هم\nمتحلی باشد ؟ میشاید که مانند اسکیلوس ؛ جنگجو و مانند شکسپیر تاجر و مانند تشوسر ندیم\nپادشاه و مانند کویته فیلسوف و آمیخته با مردم باشد ! آری می شاید ولی در همان وقت در همان\n\n٩٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2189, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2190, "text": "عالیقدر جلالتمآب المراعلی نشان والاحضرت سردار شاه ولیخان فاتح کابل وزیرمختاراعلیحضرت در ( پاریس ، بلجيك ، وسویس )\nعالیقدرجلالتمآب والا حضرت سردار محمدعزیزخان وزیرمختاراعلیحضرت در « برلین » عالیقدر جلالتمآب سردار محمدنعیم خان وزیر\nمختار اعلیحضرت در « روما » و عالیقدر جلالتمآب محمدنوروز خان سرمنشی اعلیحضرت همایونی وعالیقدرجلالتمآب فیض محمد خان\nوزیرخارجه درروز ورودبمبائی در استیسن بمبائی سنترل دراثنای پذیرائی که ازطرف اعیان واشراف بمبائی ازآنها بعمل آمده است ."}
{"book": "adl0986", "page": 2191, "text": "( ۲۱ )\nشماره ( دهم ) سال دوم مقام شعر در تکوین ملل\nآن که شاهد شنگول خیال شعري با او هم آغوش می‌شود از لباس دينوي که سالها در برداشته برهنه میگردد. علم ؛ انانیت استخفاف مردم، کبر و خود نمائی و بالاخره از تمام اینگونه احساس بیرون آمده و از سر نو طفل تازه ماهمی گردد هر دو گوش بر آواز نغمات خوش آیند همان آهنگها که از ( ان عصر طلائي ) باهتزاز می‌آید. زیر افرشته سعادت هر دو بالش را براین انسان رنجکش گسترده و از بوی دلاویزش که پراکنده میشود سرتاسر این خاکدانرا پاك و پاکيزه میسازد.\nعلمای تربیه و اجتماع اهتمام مخصوصی بتاریخ ادبیات دارند. چه برای نشر تربية اجتماعی و زرنگی فنی میدان فراخی دران می‌بینند. آری ادبیات آئینه ایست که صورت جامعه دران بر تازه ترین طرازی جلوه میکند. چه ادبیات در شکل و ماده خود وابسته و مربوط است براحوال تجدد پرور اجتماعی شعر ابطور جامعه بیشتر شعور دارند. دلهای اینطائفه تارهای حساسی است که بسرعت هرچه تمامتر با حرکات شورش و انقلاب در اهتزاز می‌آید شعر صورت شاعر وشاعر صورت جامعه است. بلکه شاعر بقول استاد ( پایندر ) نقطة مشتعلی است که تمام اشعه پراکنده از حیات اجتماعی که دورا دور آن را درخشان ساخته در آن نقطه بهم پیوست ميشود و از ميزه و خصائص شخصی او كسوت شکل فنی و بیان لفظی می‌پوشد. فیروزمندی شعر در تاثیر بدلهای مردم متوقف است براحوال اجتماعی آنان که درزیر آسمان آن گذاره دارند. اعم از انکه شعر غنائی باشد یا قصصی یا ار شادی یا هجوي يا تمثیلی.\nشعر عربی هم مانند سرود عربی ؛ لبريز حزن و اندوه و درد و گریه است چه تنها از مظالم انسان از قبیل کشت و خون و بی ناموسی‌ها سلب و نهب شکوه ندارد. بلکه از مظالم طبیعت نیز فغان کرده مرضهای کشند ؛ سیلهای تندبادهاي سموم انگيز گرسنگیهاي سخت و روی همرفته سائر حوادث ناگوار واقع در جزیره عرب را با نالش جگر خون کنی يکيك می شمارد. واقعاً جزیره عرب دارای طبیعت مخصوصی است در شدت تاثیر در نفس و بر کشیدن دردانه های شعری از اعماق دلها. ستاره ای درخشانش در آسمان صافی ؛ نظر بدوی را از قدیم چنان بطرف خود حیران و مجذوب ساخته که نزديك است بدون پر وبال بطرف آن پرواز کنند. باديه هاي خشك و خالي از سبزه و گياه آن ساکنین را\n٩٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2192, "text": "شماره ( دهم ) سال مجله کابل ( ۲۲ )\n\nمستعد بنظاره جمال نمود چنانچه ازهر غنچه و گل ازهر درخت که باشد حتی بته خار نیز حسن زنده طبیعت بنظارش جلوه نموده و او را بهت و حیران میسازد . زمینهای کربلا نمای سوزانش رهروان تشنه کامرا چنان مشتاق يك جرعه آب میسازد که بمجرد رسیدن بدند آبی مزة می یابد که ناز پرور دگان سرچشمه هاي زلال ونهرهاي جاري بچشم آنمزه را ندیده اند . درآخرهای سنه ١٩١٥ درهنگامیکه اتحاد یون بد نبال من افتاده بودند ـ اتفاقاً ببادیة وحشتناکی از ( تدمر ) تا نزديك ( ميادين ) در افتاده و بآبهای گندیده و بد بوی که مبالغی بر تشنگیم می افزود گرفتار آمدم تا بفرات رسیده و جرعۀ از آب شیرینش نوشیدم چنان تازه گشتم که بآواز بلند فریاد بر کشیده گفتم : «کوثر . . . جنات عدن تجري من تحتها الانهار » همین است . هجرتهای دور و دراز ؛ در نور دیدن بیابانهاي کویر و دور از منازل درغزوات ؛ جستجوی مرغزار و چراگاه ؛ نظاره تلها و معالم و آثار ؛ یاد از سر گذشتها و روزگار ماضی همه اینها اسباب مخصوص شعریست در جزیره . شخص از خانمان آوارۀ گرسنه و تشنه هرگاه سیاه خیمۀ بیابد و در پناه اهلش بیار امد ؛ جود حاتمی با روشن ترين مظاهری در جلو چشمش ظاهر میشود . کاریکه سد رمق درین روز میکند خوان الوان قصر پاد شاهان نمیتواند . درحرم در نزدش هزار بار از قلعه های دولتی بهتر است چه همین در است که اورا از دشمنان مانع آمده و حمایه میکند .\nخلاصه اینچنین منزلهاي كوچك خشك و خالى و تنگي عيش ؛ در اظهار معانی شعری دستی دارد و میتواند این شاهد شنگول را در جامهٔ فتنه پرداز طبیعت جلوه دهد\nفقر اروپا امروز در شعر : ملل مغرب زمین از وجود شاعر مفلسند . وعلتش را اهل فحص و بحث همین مدنیت مادیه را میدانند که ارپا تا بگردن دران غرق شده گویند : وسایل نقلی ، انتشار اباحت ، برداشت حجاب دلکش از رخساره انسانیت مشغولي دول بامور اقتصادي وسيا سي ، انهماك افراد در تحصيل قوت لايموت وبالآخره زوال احوال روانی ازروي زمين همه اینها اسبابی است که حسن رشافت نظم ودولت شعر را کاسته و برباد داده . درین نزدیكیها در فرانسه جائزه بسياري برای مسابقه در شعر گذاشتند ، هیچکس در میدان مسابقه تاختی نکرد که جایزه را بگیرد . ولی از خوش قسمتی است که هر گاه شعر را کمی پذیرند\n\n۹۵۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2193, "text": "شماره (دهم) سال دوم مقام شعر در تکوین ملل (۲۳)\n\nبازهم مستمعین حسن ظنی بآنها می پروراند . بعقیده من تنها شخص بنظم شعر\nشاعر و بخوش الحانی موسیقی دان نمی شود . بلکه گاهی بفهم شعر و طرب از آهنگ\nنیز شاعر و موسیقی دان گردد . بلی آن دو فن ایجابی و این دوفن سلبی است . بگمان\nمیرود این فترتی که در شعر مشاهده می شود مرقتی یا ابر بهاری است که درنگ ناکرده\nبزودی پاره پاره و دور شود و این در هنگامی خواهد بودکه ما بمحیط تازه پر ازحوادث وسکان\nخود الفت گیریم . قلق و هیجان ما شورش پذیرفته این دنیای زشت هوای خوش و جذاب\nخودرا دوباره تازه سازد .\nشعر و هیجان\nدور ازصواب نیست اگر گوئیم این انقلابات مادی اقتضای که درین عصر مشاهده\nمیشود چندان دور ازشعر نیست بلکه شعر بمعنای سیکولوجی خود از بزرگترین دواعی اوست\nو سببش آنست که این حیات عقلی که مادر آغوش تربیه او تولد گشته حرکت میکنیم و پرورش\nمییابیم و عبارتست از (عقل اجتماعی) باصطلاح علم و متصرف است درحرکات و سکنات\nما اگر زبان و ادبیات خوش آیند آن نبود این عقل تسلطی بردلهای ما نمیداشت و بسببی که\nاحداث رأی مشترك میکند نام (رأي عام) هم بخود میگیرد . ازرأی عام درافراد هیجان\nتولید میشود وغذا میخورد . در بین نمایشگاه های شعری وتاثیر در (رأي عام) علاقةمتینی\nموجود است بساکه نوحه و نالش شاعر درمظالم ؛ (رأی عام) را بهیجان و آشوب انطفا\nناپذیری درآورده که شعله این غضب جز بانقلاب خموش نگشته . جمعیتها ئیکه خطرناك ترین\nادوار را در سیاست ملل تشکیل داده همه از دعوتهای هیجان خیزشعری بوده که تحريك رای\nعام نموده .\n(اوغست کونت) درفلسفه خود میگوید : (فکر) است که بعمل میکشاند ولی فکر\nافسرده خالی از روح ـ فکر بارد مجرد ـ مباشر عملی نمیتوانند . بلکه ضرور است اولافکر\nمنفعل هیجان خیزی مزین بادب و پیراسته بشعر با اوهمراه باشد تا بر اراده مردم غلبه یابد .\nسخن زن بدوی باخاندانش در قصیده که شکوه از دشمنان دارد وقتی که آنان را اسیر گرفته\nبودند : مضر بوا موضع العفة منی بالعصا . و صدای آنزن شهری که استغاثه بخلیفة بغداد\n\n۹۵۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2194, "text": "شماره (دهم) سال دوم مجلۀ کابل (٢٤)\n\nپرده «وا معتصماه» ندا کرده و بیت متنبتی که می سراید:\nلا يسلم الشرف الرفيع من الاذي حتي يراق من جانبه الدم\nو بالاخره امثال این سخنان در عالم عربی سبب از شورشهائی گشته که اقلیدس بهندسه\nخود و بقراط با مزجه خود و نیوتن با جاذبۀ خود و رونتجن با اشعۀ خود نتوانسته اند مصدر\nاینچنین يك هیجان گردند. مجاهدین بنی معروف در آخرین انقلاب سوریه در حالی که گله\nهای توپ فرانسه ها سینه های آنها را هدف ساخته بود؛ نعره ها میکشیدند و واقعات گذشته\nخود را بیاد جنرال غاملان داده می سرائیدند:\n« ممدوح وسامى قبلك خرجوا من السويداء »\nکلمه هاي ( حريت ) ( مساوات ) اخوت وسائر الفاظ زنده ازین قبیل که زمین را\nچپه کرده و بخون آغشته نموده و از اعماق دلهای اسیران ظلم و استعباد برای داد خواهی از زخم\nکاری آن بر می خیزد؛ اگر استدلال های شعری نیست پس چیست؟ آیا نمایشگاهی هیجان\nخیز تر غیر ازین خواهد بود که انسان برادر انسانش را اسیر زنجیر و پامال اقدام\nو دستخوش استثمار بیند و بنگرد که آن بیچاره را مانند گوسفند برای کشتن؛ هی میکنند.\nامروز این نمایشگاه های الم انگیز شعری در شرق؛ کاری میکند که فکر (حقوق طبیعی)\nدر دو انقلاب بزرگ امریکا و فرانسه نموده بود.\nبدیهی است که افکار ؛ باعث عمل و سبب حرکت و انقلاب میشود ولی بمقدار عناصر\nانفعال و هیجان در ان. ( ورد ورس ) شاعر میگوید: هر چه از دل فوران میکند باز\nبطرف دل سیلان مینماید، تا وقتیکه تصویر؛ موسیقی؛ شعر؛ وسایط تعبیر و اظهار است از\nبلند ترین شعور و دقیق ترین نقوش منطبعه بر صفحات دل؛ تا وقتیکه این فنون جمیله جلوه\nگاه و آئینه تأثر طبیعت ما ست که با غم و سرور خویش؛ از ششجهة بما احاطه کرده بی شك\nدر قوۀ دافعۀ اجتماعی مقام اول را میگیرد. هر گاه آدم؛ آن بشر حقيقي بقول ( منسن )\nنخستین شخصی است که آلة ساخت تا نسلش باستعانت آن ؛ مقابله با طبیعت كنند حواء\nحقیقی آنان ؛ هم زنی است که پسران خود را نشیده های شعري آموخت و ارواح خمول\nو فسرده آنان را بدان بیدار ساخت . چنا نچه رك و ريشه اجسام ما ؛ مرکب است از عناصر\n\n٩٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2195, "text": "شماره (دهم) سال دوم\nکمال اخلاقی\n( ٢٥ )\n\nمادي محيط نما ، همچنان رگ و ریشهٔ عقلهاى ما مركب است از حبات عقلی كه ما او را در يافته\nو در وسطش نشو و نما داريم . وطوريكه طفل ؛ از پستان مادر شير ميخورد ؛ ما نيز از الهام\nعقلى شير ميخوريم .\n( مونتسكيو ) از تفاعل سياسى بين دولت و افراد وصف خوبى نموده ميگويد : در عهد\nطفلى امم ؛ دولت را مرد تربيه ميكند ولی در هنگام رشدش مرد را دولت تربیه مینماید »\nاینچنین است حال در تفاعل ادبی روحی که در حیات ابتدائى ؛ دولت ادب را عقول تربیه\nميكند و در حيات راقيه عقول را دولت ادب ؛ تربيه مينمايد و همه شعرا وادبا وعلما وحكما را\nمربی میشود . ما هما نطور كه ابناي محيط مادي خوديم ؛ همانطور ابنای محیط عقلی خویش\nنیز هستیم .\nداکتر عبدالرحمن شهبندر\n\nکمال اخلاقی\n\nكمال اخلاق ، صحت ، علم بارفاه مالى\n( سعادت ) است :\nمترجم از ترکی آقای میرغلام احمد خان\nضابط استحکام\n\nکمال اخلاق ؛ يك چيزيست كه نظر بملكات روحيه ، افعال و حركات اعتياديه واجرا آت\nقصديه انسان بوجود آمده و اطلاق خصایل خوب بآن کرده میشود . و عموماً خصايل باين\nترتيب تکوین می یابد :\nاولا : – در انسان ؛ بتأثیر مزاج و بنیه که از والدین ارثاً باو انتقال کرده و بحسب\nطرز اداره و اعاشه در زیر تأثيرات مادیه تشکل میکند .\nثانياً :– انسان ؛ بتأثير معامله که که ابتدا می بیند و تأثیرات محيط طبيعى و اجتماعی ،\nکه مؤخراً در وی تاثیر می بخشد و ضمناً اصول تصادفی که بآن معروض میشود حصول\nمییابد .\n\n٩٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2196, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ٢٦ )\n\nثالثاً : ـــ نظر ببعضی چیزها مثل : سن ، محیط ، شرائط حیاتیه ، معلومات و احوال صحیه\nکه معروض تبدلات و انقلابات است در چار تبدلات و استحالات میشود .\n\n( خوی خوب )\n\nمتفکرین و محررین زیادی خوی خوب را باین طرز تعریف کرده اند « بنفس خود\nو بنی نوع خود ایقاع مضرت نکردن ! »\nنظر با ین تعریف انسان ؛ براي اینکه صاحب خوي خوب شود باید ازهر فعل وحرکت\nسوء اجتناب ورزد زیرا : معلوم است هر فعل و حر کت ؛ یا بالای صاحب آن و یا بالاي\nدیگری اجرای تأثیر مینماید پس انسان ها برای اینکه بنفس خود شان و دیگران ضرر\nنرسانند باید دایما از فعالیت و حر کت سوء ترسیده إفعال وحرکات خود شانرا از روي\nقاعده ملاحظه و تدقیق داشته باشند .\nحالانکه تعریف حقيقي خوی خوب اینست که : ـــ « انسان ؛ بشرطیکه بدیگری ایقاع\nضرر ننما ید ، و نفس خود ، نفس دیگران را متضرر نسازد باید بخیر و منفعت دیگران\nحس ، فکر و حر کت خودش را معطوف داشته باشد » نظر با ین تعریف ؛ خوی خوب را\nمیتوان در افعال و احسا سات اشخاص معلوم کرد .\nبرای یك انسان ؛ خوی خوب مستحسن میباشد و اساس تمام خوی های خوب اینست\nکه : یك فعل و فکری که با فعال و افکار خود او موافق نباشد نباید به بدی آن حکم کند .\nمقتضاي عدالت اینست .\nصاحب یك فکر و فعلی که بمزاج و طبیعت ما موافق نباشد از آنجای که فکر وفعل ما هم\nبمزا ج وطبیعت او موافق نمیشود خیلی محق و طبیعی است که : وي بامادر خوي و خصلت\nموافقت نكرده يك تلقي بدي را تعقیب خواهد کرد .\nاینحال يك کیفیتی دا رد که : در بین انسان ها تولید اختلاف دايمي کرده و بادی انکسار\nروابط مدنیه و اجتماعیه شمرده میشود .\n\n٩٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2197, "text": "( ۲۷ ) کمال اخلاق شماره ( دهم ) سال دوم\n\nبناء علیه برای انسان های عالی غیر از قبول يك حریت افکار و اعمال مطلقه ؛ دیگر چارة\nنیست . اما برای افکار فاسده و افعال شریره هیچ يك قسم حریت شناخته نمیشود .\nبافعال و افکاری که به صاحب آن و اشخاص محدوده و هیئت اجتماعیه مادتاً و حالا ايقاء\nضرر نماید نظر بماهیت و درجه تاثیر آن قلباً ، لساناً و فعلا مخالفت و ممانعت کردن از وظائف\nانسانیه است .\nلاکن درینجا شرط اینست : - ضرری که وقوع مییابد باید مادی بوده واثر آن\nحالا ظهور کند ولی در اضرار موهومه و محتمله بهیچ وجه حق مداخله را جایز نمی شمارند .\nيك سفیه از اعمالش باز داشته میشود اما يك مسرف عادی از تصرفات قولیه و فعلیه آن\nاسقاط کرده نمیشود . چونکه : ضرر فعل سفیه حالا در نفس آن ظاهر است . اما نتیجه افعال\nمسرف ؛ شکلی را که کسب میکند باستقبال مجهول عائد است .\nحق و وظیفه مخالفت و ممانعت کردن لساناً ، قلباً و فعلا بافکار فاسده و افعال شریره\nآیا به چه قسم اشخاص عائد است . . . ؟\nاین امر در کسانی که براه راست از آن متأثر و متضرر گردیده اند بصورت حق تجلی\nمیکند . اما مخالفت و ممانعت آنهای که وجداناً و انسانیتاً متأثر شده اند بشکل وظیفه است .\nدر يك جمعیت هيچ يك فعل و فکری از افراد صادر نمیشود : مگر که اعضای آن\nجمعیت خواه وجداناً و اخلاقاً و خواه مادة و ذاتاً کم و بیش متأثر نشود بناءعلیه در يك جمعیت ؛\nبهر فکر وفعل فاسد و شریر ؛ برای اعضای جمعیت هم بصورت حق و هم بصورت وظیفه سبب\nمداخله موجود میباشد . حالانکه حقوقی که بعامه توجه میکند اداره آن بطور هیئت مجموعی\nبشخص معنوی که حائز وکالت عمومیه باشد متعلق است که خود این حقدار عمومی :\nحکومت است . زیرا اگر اینچنین نباشد : -\nاولا : - چون هر کس بعین درجه حائز قوت و وسائطی که ذریعه آن احقاق کرده\nشود نبوده و نمیشود استحصال حقوق نمایند .\nثانیاً : - چون هر کس تبعاً نظار به مجبوریت اخلاقیه و وجدانیه خود بایفای وظیفه اقدام\nنمیتواند بسیاری از وظائف انسانیه هستند که دو چار اهمال میشود .\n\n٩٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2198, "text": "شماره (دهم) سال دوم مجله کابل (۲۸)\n\nاما از حق و وظیفه مداخله بافعال فاسده و شریره در کسانی که براه راست بافراد توجه میکنند هم موجود است.\nتنها یک چیز قابل دقت و حفظ موجودیت است که: باید در مقابل افکار فاسده و افعال شریره از طرف افراد برضد آن و مثل آن مداخله کرده شود.\nیعنی: باید یک فکر فکراً و بفسادی صلحاً و يك فعل فعلاً و در برابر شر با خیر مقابله کرده شود.\nحكومات: ــ براي نفوذ بروح ارباب مفاسد و مقابلة فکري بافکار آنها از آنجا که ما لك يك تعلقات نزديك و واسطه قریب نمیباشند، لهذا منحصراً در خصوصيات مادي و فعلی حق مداخله را برای خود قبول کرده و چیز هائ را که در خارج آن می ماند بافراد گذاشته اند.\nحتی در اقوام و اممی که مظهر يك تربیت عالیه شده اند هم حکومت غیر از امور متعلقة مناسبات با سائر ملل و در بین مملکت بجز ازامور متعلقه به توزیع عدالت وغیره؛ بدیگر امور وخصوصیات اهالی براه راست علاقه مندي نشان نمیدهد.\nدر جمعیات و مللی که خیلی ترقی کرده اند بعضی ها ادعا میکنند که: ــ چون دائرة حيات روز بروز توسیع کرده و وظائف افراد دائماً رو بتزاید است لهذا با ساحه مداخلات حکومت با امور عامه تناقض میکند.\nانسان نمیتواند در تشکیلات هیئت اجتماعیه از حدود وظیفه سر باز زده و امور عامه را دچار اختلال و بد نظمی نماید.\nغايه مسلمانی: شخصاً سعادت دارین و انسانيت وحدت اجتماعیه است. مسلمانی انسان ها را در اطراف كلمة واحده مجتمع ساخته و بحسن استحصال آمال ومقاصد روحيه وحياتيه بحال يك كتله واحده متحركه آوردن میخواهد.\nحكومات؛ نظیر تشکيل ورابطة خصوصی فامیل هاست بطوریكه در يك عايله شخصي را رئیس قضایای عایلوی قرار میدهند عيناً در يك ملتی حکومات هم همین مقام را دارا ست پس طور يكه يك عايله بدون وجود يكنفر رئیس امور خود را انتظام نمیتواند ملل هم\n\n٩٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2199, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم کمال اخلاقی ( ۲۱ )\n\nدر برابر تأمین و انتظام امور معاشرتی و مملکتی خود شان از وجود رئیس ناگزیرند .\nدر مسلمانی آزادی طلاق ؛ ازینجا اخذ اساس میکند . بناء علیه رؤسای عائله بامور\nافراد عائله حق مداخله فعلی و فکری را حائز اند . در حالیکه بافعال و افکار کم و بیش مخالفت\nو ممانعت تجویز گردیده است بحس انسانها ادنی درجه هم مداخله جائز نیست\nشرافت آنقسم حس را که مخصوص و منحصر بنفس باشد يك تعدي خيلي عادي هم\nاخلال میکند . چون که : حس ؛ يك امر باطنی بوده در چیزیکه تعلق گیرد اثر آن ظاهر\nنمیشود . ماهیت و حقیقت آن تنها بجناب , عالم الغيوب , و صاحب آن معلوم است .\nاينك : حريت وجدان ؛ با این اساس مبنی است . ديگر يك دین ؛ مضرت فعلی و خارجی\nایقاع نمیکند . و تحسسات و تلقینات آن اگر در نفس سالك آن محصور ماند حرمت کردن\nبآن از واجبات اخلاقیه است .\nبراي هر کس ، حس وقناعت وجدانیه خود او يك چيز عالي ومقدس بوده و تمام\nمعنویاتش مربوط بآن میباشد .\nتجاوز کردن بآن اگر ظاهراً مشروع دیده شود هم این تجاوز در نظر او يك چيز خيلي\nشنيع وخيلي ظالمانه دیده میشود .\nحريت وجدانیه در بعضی صنوف و طبقات هرمات بدرجه که ایجاب کند حرمت\nنشان داده نمیشود در هر طرف دنیا از سبب اختلاف دین ؛ دو گونگی و چگونگی و حتی\nخصومت و تضاد در بین انسانها مشاهده میشود .\nاین حال ؛ از طرف انتریکه باز اینکه بآمال و احترامات مخصوصه گرفتار اند برای\nاستحصال مطلوب خويش يك واسطه قرار میگیرد حتي يك علتی است که بعضاً راحت\nو حضور تمام انسانیت را اخلال می کند .\nچاره که در مقابل این موانع سنجیده شود عبارت از تنمیۀ حسیات انسانیه است\nدر ابنای بشر ؛ اسلامیت غیر از مشرکیت رعایت تمام ادیان را امر می کند .\nذات مقدس رسالت پناهی علیهم الصلوة و السلام در باره غیر مسلمین که توسع آن\nبا مدنیت لازم آید بدرجۀ که حوصله ما قبول نمیتواند اظهار التفات فرموده اند . تنمية يك\n\n٩٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2200, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ۳۰ )\n\nحس در انسان ها انفاذ آن حس است با تربیه و تلقین در نفس .\nتربیه بصورت دینی ، ملی و انسانی سه نوع است . و مسائل اجتماعیه بسیاری از سبب تعیین اینکه آیا ازین سه نوع تربیه کدام آن برای انسانها بسیار نافع است ظهور می کند .\nیکوقتی تربیه در حالیکه منحصراً شکل و ماهیت دینی را داشت بسببی که برای تأمین سعادت فردیه و اجتماعیه کفایت نمیکرد و روابط و تساند بین الافراد خللدار میشد بتربیه ملیه بسیار تر اهمیت داده شده .\nاین حال ؛ اخوت و روابط انسانیه را بقدر اخوت و روابط ملیه ودینیه يك حال لا زمی آورده و ازینعصر باینطرف اساس يك مسلك جديد وتربيه انسانیه وضع كرده شده است . تربیة دینیه ، تربية ملیه وتربیه انسانیه مخالفین وطرفدا رانی دارد .\nحالا نکه : اصول تربیة ملیه که نظر بيك لزوم وضع گردیده است نه تربية دینیه را امحا میکند ونه بجای آن قایم گردیده است بلکه تربیة انسانیه هم باین دو تربیه انضمام کرده تأثیرات فیاضانه و مسعودانه آنها را که در نفس دارند تنزیل و تقلیل نمی کند . برای يك جمعيت ؛ تربیة دينيه ، مليه وانسانیه و براي يك شخص محبت نفس ، محبت عائله و محبت اقربا يكديگر آنرا سلب نکرده بلکه تقویه میکند .\nبناء عليه لازم است که انسان ها ازین سه نوع تربیه سوم آن را هم کسب کنند درینحال هر کس باید دیندار بشود . و علاوه برینکه خود او حرمت دین را کند باید دیگران را هم بحرمت آن توجه داده و مانع از تجاوز و تحقیر شود . این وظیفه وحق براي هر کس اگر شناخته شود در بین افراد متقابله دینیه شان را تأمین میکند .\nمسلمانی این را امر میکند حضرت نبوت پناهی علیهم الصلوة والسلام غیر از مشرکین در بارۀ تمام ادیان ابراز حرمت کرده اند .\nدر تربية دينيه اساس اول اینست كه : انسان بدین خود خادم وصادق باشد . براي يك انسان ؛ در دیانتی که متدین بآنست حریت نیست چونکه : يك انسان وقتيكه متدین بودن را بيك دين قبول کند گویا باتباع تمام مستلزمات آن راضی شده است .\n\n٩٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2201, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم کمال اخلاقی ( ٣١ )\n\nاگر يك سالك يك دينی که بر خلاف اساسات واعتقادات آن حركت كند\nگفته شود که : -\nیا با تباع این دین حال و حركات آن را باصول و قواعد آن قبول كن و توفيق حركت\nنما يا اين دين را ترك كن ! چونکه جماعت به مخالفت تو تحمل کرده نميتواند ، يك كار خيلي\nدرست و بحق برا بر است .\nچونکه حریت شخصیه وحريت وجدانیه بقدریکه مقدس با شد مثل قوانین حکومت که\nبا ساس من وجه تساند و تناصر در بین افراد مستند است رعایت دین هم که اينچنين يك\nماهیت را دارد در بین ایشان آنقدر واجب الاحترام ميباشد .\nاساس وماهيت تربية ملیه هم اینست که : هم شهري و هم ملت خودرا مثل افراد عائله خود\nو مملکت و وطن خود را مثل خانه پدر خود دانسته و اینهارا بهر چیز ترجیح داده و بسیار\nدوست دا شته و برای اکتساب فیض و تعالی اینها کوشیده و در وقت تهلکه و لزوم فداكاري\nکرده باشد .\nفقط در بعض ملت ها تربية ملیه برای اشخاص مثل انتقام که مضر است بحس تحکم و\nتغلب باینچنین آمال استناد میکند .\nبا ينحال ! از همه زیاده تر در ملل جديده ويادر ممالک که جدید محتاج و مجبور انکشاف\nبو ده با شند تصادف کرده میشود . لا کن اینچنین آمال سقيمه و حسیات شیرین در قلب اولاد\nيك بطنی که کا شته شده اگر نشو و نما پیدا كند سبب این میشود كه : -\nبطن های دیگر هم بقا نیافته و ملل مذكوره از سجیه و از يك طرز اجتماعی ثابت ومعين\nمحروم میشوند . ایجابات بسیار صاف و مشروع تربیه انسانیه ، روابط دينيه و روابط ملیه را\nبهیچ يك وجه اهمال نکردن : ـ درباره تمام انسانها خیر خواه بودن ؛ معموریت و سعادت\nتمام دنیارا با سكون و انتظام آن آرزو کردن است . كذا اسباب اختلاف دين و مليت و يا مملكت\nرا رغماً برابطۀ خلقية و نوعیت میدان ندادن با ضلال آن نفس را از ایجابات تربیه انسانیه\nدور نسا ختن است .\n\n٩٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2202, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجلة کابل ( ۳۲ )\n\nبناء عليه برای مدنی شدن و تکمل کردن ؛ بگرفتن این سه نوع تربيه لزوم قطعی\nوارد است . عقل چنانیکه بايك قسم واحدۀ علم و فن كسب نشو و نما نميتواند روح بشر هم\nتنها بايك نوع تربيه اکتشاف و تعالی نمیتوان کرد .\nامروز عدم انتظام يك جمعيت ؛ چنانیکه ارکان جمعیت را متضرر می کند اختلال عالم\nانسانیت هم باعث عذاب و انحلال تمام جمعیت هاي بشریه میشود . عالم انسانيت يك جمعيت\nکبیری دارد ؛ حکومت ها روسای این اجتماعیات و انتظام ترقی حکومت وابسته بانتظام و\nمکملیت جماعات شان بوده و اساس انتظام جماعات وابسته بنظام و متانت عايله ها\nمیباشد .\n\n٩٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2203, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2204, "text": "از مناظر پغمان\n\nاز مناظر بیکتوت پغمان"}
{"book": "adl0986", "page": 2205, "text": "شماره (دهم) سال دوم ضرب المثل هاي وطنی (۳۳)\n\nادبیات\n\nضرب المثل های وطنی\nبعضی از ضرب المثل های وطنی است که از طرف آقای آزاد کابلی برشتۀ نظم کشیده\nو بطور دوبیتی ساخته شده است.\n(يك بام و دو هوا)\nتا چند دل آشفته گیسوی تو باشد\nتا چند بجنگ دگران وبتو باشد\nبر غیر بهشت است و بما گشته چو دوزخ\nآن بام که دارد دوهوا كوي تو باشد\n(درد بد و دوای بد)\nیار چون دید بیقراري من\nدر غم عشق او گذشت از حد\nدر دلم داغ ماند و گفت از ناز\nدرد بد را سزد دوای بد\n(مار گزیده از ریسمان میترسد)\nدلم زآهوی چشم تو آنچنان ترسد\nکه آهوي حرم از شیر نیستان ترسد\nبیاد زلف تو آزاد ترسد از سنبل\nکه شخص مار گزیده ز ریسمان ترسد\n(شب در میان خدا مهربان)\nشب از ناز آن غیرت مهوشان\nبزلف سیه کرد رخ را نهان\nسحر دید چون رویش آزاد گفت\nکه شب در میان و خدا مهربان\n(دیوانه بگریز که مست آمد)\nباز آن صنم باده پرست آمده است\nاندر صف عشاق شکست آمده است\nسرمست رسید و گفت آزاد بدل\nدیوانه تو بگریز که مست آمده است\n\n٩٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2206, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ٣٤ )\n\nدر دامان کوهسار\n( بقلم آقای سید قاسم خان )\nآن روز بعد از ظهر ، خورشید پر افتخار بالاخره بخارات مواج را که بر اثر ریزش\nباران های بهاری متواتر حادث شده بود ، خشك کرده ، اشعۀ تابناك خود را بر تمام ییلاق\nگسترده بود ؛ پرتو سرور افزای او تمام دره را احاطه کرده در نباتات ، حیوان و مردمان\nنفوذ میکرد ، پرنده گان مسرورانه در هوا میپریدند و بالها را بر هم کوفته یکدیگر را\nصدا میزدند . . .\nبقصد گردش و هوا خوری بر آمدم و بجای آنکه راه پائین یعنی سمت باغ عمومی را که\nگردش گاه باصفای تمام اها لیست در پیش گیرم ، به سرك با لا متوجه شده ، سوی دره آهسته\nآهسته بقدم زدن مشغول گشتم .\nآب پاشی عصری سبزۀ کنار جاده و لب جویچه ها را زمردگون ساخته ، آب نقره مانندی\nکه میان این جویچه های با طراوت رخ به پائین جاری بود و در هر چند قدم بواسطۀ سراشیبی\nزیاد ، شلالۀ خفیفی تشکیل میداد در آفتاب ملائم بعد از ظهر منظرۀ دلکشی ایجاد کرده\nبود که بیننده را محو و قلبش را از مسرت مملو میساخت .\nنهال های جوان بید و چنار که پی هم ردیف ردیف در دو طرف عرض اندام می نمود ،\nبرگ و ساقه های شان براق بنظر می آمد و نسیم خنك نوك برگهای شان را عبور کرده ترنم\nخفیف و دلنشینی تولید مینمود .\nشرشر خواب آور آب دریا که با سنگ های بزرگ کوهی تصادف میکرد و از اثر این\nتصادم کف های سفید و انبوهی بوجود آمده و ترشحات قطرات آن مثل باران ملائمی به\nاطراف پراگنده میشد ، اعصاب را سنگین مینمود ؛ عظمت کوه های مرتفع که هر سو\nمقابل دیده ایستاده بودند خیالات گوناگون و آلوده بايك نوع خوف باطنی ، در قلب\nانسان القاء میکرد . . . .\nمن هم به همین تخیلات که از تماشای جمال طبیعت کوهستانی و تلذذ از هوای فرحناك ییلاقی\nدر مفکره ام جا گرفته بود ، رخ به بالا پیش میرفتم و بجز آنکه چشم به نظاره زیبائی آن\n\n۹۷۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2207, "text": "شماره (دهم) سال دوم\nدر دامان کوهسار\n(٣٥)\n\nسر زمین قشنگ دوخته و دماغم مصروف افکار متنوع بود ، دیگر از اطراف خویش خبری\nنداشته و با يك حالتی شبیه به بیخودی قدم میزدم ... تا اینکه تقرب صدای رودخانه که از وسط\nدره در سراشیبی تند ، بآواز غرش مانندش در جریان است ، مرا بخود آورد ، سر برداشتم\nو اطرافم را نگاه کردم خود را در دهنه دره در نزد یکی دریا یافتم :\nشلاله آب سریع السیری که از طالاق کوه در دامنه آن و از آنجا بدریا می افتد از اثر تصادم\nبا صخره ها و سرعت رفتار خود کف کرده و سفید گشته ، قطره وار مانند دانهای مروارید\nبه اطراف پراگنده میگردد ، يك قسمت از سنگهای اطراف را شسته و رنگ خاکستری\nشان را مبدل به سیاه می نمود ، تو گوئی رشته تار سفیدی است که بروي پارچه سیاهی کشیده\nشده و یا رگ سنگ است که بروی آن برجسته گی نموده ...\nصدای لرزان آب رودخانه و آبشار روح مرا از سرك به نزديك خود جلب نمود . در روي\nصخره بزرگی که اطراف آن را آب احاطه کرده و به اصطلاح جغرافیه جزیره اش گویند،\nنشستم . در اثر سقوط آب و تصادم آن باسنگی که بالایش قرار گرفته بودم ، ترشحات خنك\nو لطیفی روی بوتها و جرابهایم پریده تار های وجودم را متحسس و مرتعش مینمود .\nلحظه به آثار طبیعت که در اطرافم پراگنده بود نظر انداختم : در دامنه کوه و ساحل\nرودخانه يك قسمت بیشه زار غلو و پر درخت است که در اطراف آن اشجار چنار سر بر فلك كشيده\nو خلوت گاه های آن جنگل كوچك طراوت و لطافت دلپذیری دارد که هر بیننده را مشتاق\nمیسازد تا باخاطرات زندگانی بالای آن صفه های طبیعی سایه دار ساعتی نشسته نظاره کند و یا\nمانند من روی سنگی قرار گرفته جمال طبیعت را تماشا و تفسیر و ترسیم نماید .\nآخراً ترنم آبشار نظرم را بخود جلب کرده سرفرو کردم و جریان طبیعی آب را میدیدم\nحباب هاي نا پایدار که به زنده گی موقتی و ناچیز انسان شباهت تامه دارد بیشتر فکر و نظر\nمرا بخود میکشید ! چه یادم آمد از عمر ناپایدار و این لمحات سریع السيري که زندگیش نامند !\nضمناً تصور مینمودم از غفلت و بی مبالاتی نوع انسان که با وجود هزار نوع دلایل حسی\nو شهود عقلی و مسلمی که مرگ را در فکر و عقل آنها هر دم تجسم میدهد چرا در ایر از تکالیف\n\n۹۷۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2208, "text": "شماره (دهم) سال مجله کابل (٢٦)\n\nنوعی و وظائف انسانی معامله کرده : رحم ، شفقت ، عشق و علاقه بهمنوع ، احترام حقوق\nوطن ، ملت و جامعه را فراموش ساخته درین دهر سه پنج نه در خور آخرت کاری می نمایند\nنه برای عالم و حیات آینده خود و اولاد خودها افتخاراتی باقی میگذارند .\nدرین میانه بعضی کلمات برجسته که از رجال معروف و حکمای بزرگ در همین خصوص\nمخاطر داشتم ، لبهایم بخود بخود به تذکار آن مترنم شده به گویندگان آن تحیت گفتم واقعاً\nکسانیکه در راه سعادت اجتماع و خوش بختی نوع خود خدمت کرده و آثاری باقی میگذارند\nروح آنها حیات ابدی داشته و همیشه در خاطره ها حاضر و طرف تذکار خیر واقع می شوند.\n\nاثر طبع جناب قاری عبدالله خان عضو انجمن ادبی کابل\nباستقبال قصیده مشهور آقای ملك الشعراء\nبهار فارسی که مطلعه قصیده اش اینست\n( دوش در تیره گی عزلت جانفرسائی\nبود روشن دلم از صحبت روشن رائی )\n\nراز حیات\n\nشب که بودم بخرد صحبت جان افزائی\nداشت با من سخن از هر طرف و هر جائی\nپاسخهای دقیقش همه تن گوش شدم\nرازها داشت بدل خواست کند افشائی\nنکته ها سر زدش از چشمه زاینده فکر\nموج زن از ته هر نکته او دریائی\nدقت فکرت او تیزتر از سرعت نور\nوسعت طبع چو پهنای فلك پهنائی\nگوهری نیست گرانمایه تر از جوهر عقل\nآب و تابش چو دهد فکرت معنی زائی\nهرچه مشکل بنظر بود بایما بکشود\nحل مشکل چقدر خوش بود از ایمائی\n\n۹۷۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2209, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم راز حیات (٤٧)\n\nگفتمش در نظرت معنی انسان چه بود گفت نوری بدل چند تن از دانائی\nگفتم از فیض که آفاق درخشان شده گفت سرزد از مشرق ما مهر جهان آرائی\nگفتمش منزل تحقیق چرا دور نماست گفت سهل است چو باشد نظر بینائی\nگفتمش کس نفتد چون پی افکار بلند گفت دشوار بود رفتن سر بالائی\nگفتمش از چه درین پست مغاک افتادیم گفت تا کشف شود برتر ازین دنیائی\nگفتمش دل زچه بازیچه سودا شده گفت دل مگو آنچه بود دستخوش سودائی\nگفتمش پرتو اسلام جهان از چه گرفت گفت از خلق خوش و از نظر والائی\nگفتمش راه درین دشت پرسور فتست گفت بر جادهٔ دین رو که رسی در جائی\nگفتمش قفل دل از هیچ کلیدی نکشود گفت شاید کند ابروی کسی ایمائی\nگفتمش خاطر خرسند که دارد فرمود هرکه از سود و زیانش نبود پروائی\nگفتمش مردم دنیا زچه مستند چنین نیست جای چودرین محفل و نی صهبائی\nگفت ای بیخبر از مستی پندار و غرور نشه مخصوص نباشد بمی و مینائی\nگفتم آخر زچه رو سر شکن یکدگریم گفت دلهاست زبس سخت تر از خارائی\nگفتمش از چه شفق خون جگر گردیده است چون ندارد غم امروز و نه از فردائی\nگفت پیوسته دلش بر من و تو میسوزد باشدش شام و سحر دیده خون پالائی\nگفتمش دهر چرا همهمه خیز آمده گفت رونق دهر بود همهمه سر غوغائی\nگفتمش هر چه بعالم همه سرگشته چراست گفت هر زنده کند کوشش جانفرسائی\nگفتمش کار پسندیده داناست کدام گفت از دست بود خار کشند از پائی\nگفتم اسرار ترقی جهان چیست بگو گفت قول و عمل و فکر جهان پیمائی\nگفتمش عاقبت سستی و بیکاری چیست گفت از مرگ بدتر زندگی رسوائی\nگفتم اکنون پی بهبود چه میباید کرد گفت کاری که نمانی بغم فردائی\n\n۹۲۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2210, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٣٨ )\n\nعلم و عمل\nاثر طبع جناب مستغنی\n\nتا چند عزیزان همه بیدار و تو غافل\nدر کار جهان عاقل و هشیار و تو غافل\n\nبیهوده چرا تا بکی ای ملت افغان\nعالم همه از علم خبر دار و تو غافل\n\nغیرت نکنی چند که این آدم خاکی\nچون مرغ هوائی شده طیار و تو غافل\n\nبیدار شو از خواب گران چند رقیبان\nخوانند ترا تنبل و بیکار و تو غافل\n\nاین عصر و زمانیست که از فیض معارف\nسنگ آمده هر گوشه بگفتار و تو غافل\n\nبیدار و غیور اینهمه کار آگه و واقف\nتو دنگ و تو بی ننگ و تو بی عار و تو غافل\n\nاندوخت جهان سود ز سودای معارف\nگویند ترا چند زیانکار و تو غافل\n\nانتباه\n\nبملت مینماید درد دل اظهار مستغنی\nبشور و ناله افغان میکند بیدار مستغنی\n\nچسازم چون ندارد ناله بیدرد تاثیری\nوگرنه شور و افغان میکند بسیار مستغنی\n\nبا فغان تا نماید فیض علم و معرفت حالی\nنماید عمر فانی صرف در گفتار مستغنی\n\nفلك فرسا شد اکنون خاکیان میمیرم از حسرت\nکه افغان را بلندی باید این مقدار مستغنی\n\nکه تا جان در بدن در کار ملت میکنم کوشش\nمبادا یکنفس از کار او بیکار مستغنی\n\nزبان در کام خاموشی نبندی تا دم مردن\nزحرف قوم وملت در وطن زنهار مستغنی\n\nتو ئی امروز گلزار وطن را بلبل گویا\nترا باشد بکابل شکرین اشعار مستغنی\n\n٨٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2211, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم بهار ( ۳۹ )\n\nنمونه از ادبیات غرب\nاثر پاتیف\nمترجم آقای سید قاسم خان\n\nبهار\n\nسرمای عاطل و خسته کننده نوبت خود را گذاشته ، اینك فصل خوشگوار بهار دلفریب است كه شروع می شود زمین باسبزه مزین است و سبزه را گل های خوشرنگ والوان ، زیبائی بخشیده ...\nدرخت ها برگ كرده و جنگل را سایه دار ساخته است . گل های خودرو در بیشه ها سر كشیده و آوازنی چوپان كه بلبل خوش خوان را اذیت میكند بگوش میرسد ...\nآب صاف و شفاف در جویبار پرپیچ وخم ، امواج خفیفی تولید كرده ، شر شر دلپذیرش را تكرار نموده از سر میگذرد و تصویر قشنگ بته های دو طرفة ساحل را در خود منعكس میسازد ...\nبحر آرام و بی چین و آسمان صاف وخالی از ابر و غبار است ، كشتی باد بان كشاده سوی افق ار غوانی رنگ بی انتها روان و باد مسا عدی برفتارش كمك مینماید ...\nزنبور های خوشرنگ اینجا و آنجا آواز های مطبوعی كشیده برای چیدن عصارة لذیذ گل ها ، سوی باغ در پروازند و در لانه های كوچك خود ، بهترین گل ، گل ها را جمع نموده ، از آن مواد پاك مائع شیرینی را كه عسل خوانده میشود ، مهیا میسازند .\nازهر جنس پرنده گان ، آواز های رسا بلند می شود ؛كاكلی در مزارع وقوروي آب ها بصدا می آیند ...\nپرستو در سقف های منازل و بلبلان درشاخسار جنگل ، باحنجرة خوش آهنگ خود نغمات روح نوازی سرمیكنند و مقدم بهارسرورآوررا بهمدیگرخود تهنیت وتبريك میگویند ...\nپس اگر تمامی این مظاهرات نشاط انگیز ، روحم را نوازش میدهد و از مشاهدة آن درخود يك جنبش باطنی شبیه به شباب احساس میكنم ، برای این است كه هر چیز با فصل خرمی و سرور ( بهار ) جان تازه میگیرد وزنده گی را از سر شروع میكند ...\nانتها\n\n۹۷۵"}
{"book": "adl0986", "page": 2212, "text": "شماره (دهم) سال دوم مجلة كابل (٤٠)\n\nموسیقی\nنگارش مادام دوستائل ـ ترجمه سید قاسم خان\n\nاثر موسیقی به روح نسبت بسایر صنایع مستظرفه بیشتر است اما سایر شعبات آن\nروح را با افکار مشتت ، متردد میسازد ولی تنها موسیقی است که سر راست به نهانخانه\nوجود راه یافته ترتیبات داخلی آن را بکلی تغییر میدهد.\nکیفت سرور را هم وقتیکه از زبان موسیقی میشنویم اثر عمیقی بر ما مینماید و مانند سایر\nحبور نبوده از خوشوقتیهای بیهوده نیست که بذهن و روح ربطی نداشته باشد . در تحت\nخورسندی که دران حال پیدا میشود احساسات شاعرانه و تخیلات مطبوعی مضمر است\nکه شوخی های الفاظ زبانی هرگز نظیرش را بروح نمیتوان القا کرد؛ موسیقی يك تفریح\nگذري ونا پایدار است، هر قدر بیشتر حس گردد و مسموع نمود ، انسان گمان میکند\nکه لذت و نغمات آن دور شده فرار میکند بقسمیكه يك احساس حزن، با مسرتیكه بوجود\nمی آورد، مخلوط میگردد .\nاما موسیقی در ایجاد موسیقی احساسی از حزن را با مسرت اختلاط و امتزاج میدهد ،\nدرد والم نيز يك حس دلنشینی نشان میدهد .\nاز استماع موزيك طپش قلب بیشتر میشود ، انتظام ووزن آهنگهاي مطبوع و بهم آمیخته\nآن در قلب تماثلی تولید و ضمناً از کوتاهی وقت اشعار میکند و شخص را توصیه میکند که\nباید از عمر بی ثبات كاري بگيرد .\nدرين زمان يعنى موقعیکه آوازهاي دلپذير موزيك بر تمام تارهای وجود اثری افگند،\nهیچ خالیگاه و هیچ خاموش در اطراف انسان باقی نمیماند و گمان میرود تمام موجودات باصداهای\nزير و بم و يك آهنگ خود شان دور إنسان جمع آمده و در پیشرفت خيالاتش اظهار همراهی\nو آماده گی میکنند، خون بشدت در جریان می افتد، يك نوع جوش و حرکت در شخص پیدا میشود\nکه دران لحظه خود را برای هر کار ولو بهترین و مشکل ترین امورباشد آماده و مقتدر، می بیند\nوهیچ ترس در وجود باقی نمانده سدها وموانع بزرگ در نظر كوچك و بى اهميت مینماید.\n\n٩٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2213, "text": "شماره (دهم) سال دوم مشاعره (٤١)\n\nموسيقي فكري را که انسان در بارهٔ نیرو و قوهٔ روحی خود دارد ، یعنی اعتماد به نفس را مضاعف میسازد .\nبواسطهٔ موسيقي است که انسان با وجد سوی مرگ میرود .\nموسيقي چنان يك عاملی است که در هیچ زمان و موقع مسبب القای احساسات پست خودسازی و دروغ نمیشود .\nشرح بدبختی هم از زبان موسیقی ، بی مرارت و بدون آشوب و جراحت و خالی از هر نوع غضب بگوش میرسد — موسيقي با ملائمت تمام سنگینی را که تقریباً همیشه بر ما فشار آورده و بآن معتاد شده ایم درد از روی قلب برمیدارد و دور میکند ، مگر بشرطیکه شخص عمیق و قابل ابراز محبت حقیقی با شد .\n\nمشاعره\n\nيك توشهٔ راحتی و يك كهنه حصير با كوزهٔ آب و لقمهٔ نان و پنير\nگر دست دهد به است در پیش حقیر از مملکت کیخسرو و دارای كبير\nامیر رضوانی مدیر گلشن\nراحت طلبا اي متخلص بحقير نان گر بودت دگر چه حاجت به پنیر\nمقصود اگر ترك علائق باشد برخاك بخواب و بگذر از کهنه حصیر\nرئیس مالیهٔ سیستان\nدر عالم فقر هر که گردید بصیر فکرش سوی حق است نه نان و نه پنیر\nبر آنچه خدا عطا کند شکر کنیم گر نان دهد و پنیر یا شکر و شیر\nآزاد کابلی\n\n۹۷۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2214, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٢ )\n\nقوس قزح\n\nاقتباس از دانشکده\n\nو قد نشرت ايدي النجوم مطارفا علي الجو دكنا والحواشي على الارض\nبطرزها قوس السماء باصفر علی اخضر فی احمر تحت مبيض\nکا ذیال خود اقبلت فی غلائل مصبغة والبعض اقصر من بعض\nسيف الدولة ابن حمدان\n\nبر بسته هوا چون کمر قوس قزح را از اصفر و از احمر و از اخضر معلم\nگوئی که دو سه پیرهن است از دو سه گونه و زدامن هر يك زدگر پارگکی کم\nملك طائر افغانی\n\nبا مدادان برهوا قوس قزح بر مثال دامن شاهنشہی\nچار دیبای ملون بر تنش باز جسته دامن هر دیبہي\nمنوچهری\n\nروز باران از فروغ مهر گردد آشکار آن کمان رنگ رنگ از دامن چرخ اثیر\nچون حریر چندر نگین بر تن چینی عروس بازجسته يك زدیگر دامن رنگين حرير\nملك الشعراء بهار\n\nنغمات تاگور\n\nنغمه ۱۳ :\nآن نغمه که برای سرودنش آمده بودم تا حال سروده نشد و روز خود را تما ماً ببالا\nو پائین کردن دستگاه تارها صرف نمودم . هنوز فرصت خو بی نیا فتم و الفاظ قشنگی\nموزون نشده ، تنها قلب من از درد ها و آلام آرزو لبریز است .\nهنوز غنچه گل برگهای خود را تکان نداده تنها باد آه هاي سرد میکشد ، نه من\n\n۹۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2215, "text": "شماره (دهم) سال دوم نغمات تاگور ( ٤٣ )\n\nرویش را دیدم و نه بر نغمات دلفریبش متوجه گردیدم. فقط صدای شمرده پا هایش را\nاز ان خیابانی شنیدم که رو بروي منزل من است.\nیکروز تمام در گستردن فرش او گذشت و شمع تا آنوقت روشن نشده ( بنا برین )\nمن او را در حریم خانه خود نمی خواهم - من به امید ملا قات او زندگی میکنم ولی\nهنوز آن ملا قات میسر نگردیده .\nنغمة ١٤ :\nخوا هشا ت من بسیار است و ناله هاي من قابل رحم و بی تو مدام از باعث انکا رهاي\nشدید خود مرا از وخامت مآ ل خواهشا تم صیانت کرده ای و این ترحم بی پایان تو علی الدوام\nدر حیات من اثر کرده است .\nتو مرا روز بروز دارای عطایای ساده و عظیم می سازی عطایا ئیکه بی سوال بخشیده\nو مرا از هجوم خواهشات نگهداشته عنایت میکنی ( آن عطایا چیست ) این آسمان و زمین\nاین جسم این حیات و نفس .\nبعض اوقات چنین است وقتیکه من بحال افسردگی در انتظار میباشم و گاهی که\nبیدار میشوم و در تلاش مد عای خود میدوم لیکن تو خود را از نزد من بیرحمانه\nپنهان میکنی .\nنغمهٔ ١٥ -\nتو مرا به انکار مکرر خود از خطرات تمناهای بیجا نگهداشته حسن قبول تامه می بخشی .\nمن درین جا محض برای نغمه سرائی بحضور تو آمده ام درین بار گاه تو من هم در کنجی\nنشسته ام .\nدر قلمرو ملك تو چيزي از دست من نمی آيد جز آنكه زنده گي بیکار بدون کدام\nمدعائی شکسته شکسته فقط لحن و نغمه تیار میتوان شد .\nدر معبد تاريك نيم شب وقتی که اعلان پرستش خاموش ترا میکند آقای من در انوقت\nمرا نیز امر بفرما که بحضور تو براي نغمه سرائی بر خیزم .\n\n۹۷۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2216, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٤٤ )\nوقتیکه در هوای صبگاهان ساز بربط زرین كوك شود مرا نيز از حاضرين ممتاز\nو سر افراز بگردان .\nنغمه ١٦ :\nمرا هم درين عشرت گاه دنیا نوید شرکت داده اند ، از پنجا حیات من مسرور است\nکه چشمهایم دید و گوشهایم شنید .\nدرين عشرت گاه نواختن ساز را بمن سپرده بودند و هرچه که در حیطهٔ تصرف وقدرتم\nبود از خود بروز دادم .\nاکنون از تو می پرسم آیا هنوز وقت آن نیامده که من در حجله گاه تورفته و سیمای\nترا دیده سلام خاموش خود را بحضور تو اهدا کنم .\nنغمه ١٧ :\nمن منتظر محبت تو میباشم تا در انجام آن خود را بدستت بسپارم از همین جهت است\nکه اینقدر تا خیر شد و از همین سبب است که من مجرم اینقدر بی اعتنائی گردیدم .\nمردم با قواعد و قوانین خود می آیند که مرا پا بند بسازند ولی من همیشه از ایشان بر\nکران مانده فقط منتظر محبت تو میباشم تا در انجام خود را بدست تو بسپارم .\nمردم بر من ایراد میگیرند و مرا بی پروا میگویند ولی هیچ ترددی ندارم آنها راست\nمیگویند .\nروز با زار ختم شده و كار يك آدم مشغول به انجام رسیده مردمانیکه رایگان برای\nخواستن من آمده بودند اظهار دلتنگی نموده عودت کرده اند من فقط منتظر محبت تو میباشم\nتا در انجام خود را بدستت بسپارم . ( مترجم مدیر انجمن )"}
{"book": "adl0986", "page": 2217, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2218, "text": "ع ، ج ، فیض محمد خان وزیر امور خارجه ،\nطرف راست ایشان:\n( ١ ) ع ، ص ، غلام یحیی خان معین اول (٢) محمد نعیم خان مدیر عمومی سیاسی .\nطرف چپ:\n(١) ع ، ص ، محمد عثمانخان معین دوم ( ٢ ) ع ، سلطان احمد خان مدیر عمومی اداری\n( ٣ ) ص ، محمد کریم خان دفتر دار خصوصی وزیر صاحب خارجه ."}
{"book": "adl0986", "page": 2219, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم بهار وطن ( 45 )\n\nبهار وطن\n\nاثرطبع جناب مستغنی\n\nوگریز بمدح\n\nاعلیحضرت هما یونی محمد نادرشاه غازی\n\nباز آید نوبهاران فصل دی جوید کنار\nرعد خندد قاه قاه و ابر گرید زار زار\n\nآتش گل باز افرو زد دم باد صبا\nمیشود دامان گلبن باز دست آویز خار\n\nباز از رنگینی مشاطه کاریهای طبع\nسرخ گردد چهرة گل سبز گردد شا خسار\n\nباز گیرد لاله چون سودا ئیان دامان دشت\nوا نکهن داغ جنونش تازه گردد آشکار\n\nباز بینی از نسیمی همچو مستان گاه وجد\nشاخ دست افشان رقص و کف زنان گردد چنار\n\nباز آرد در تن چو جان نو آب روان\nباز بینی سرو بیحاصل که دل آرد بیار\n\nباز گردد بید مجنون از غم بیحاصلی\nباز سودا خشك سازد مغز مرد هوشیار\n\nباز سازد شاهد گلبن کمان شاخ گل\nغنچه پیکان نگہت گل را خدنگ دلشکار\n\nباز گردد چشم نرگس نیمباز از خواب ناز\nباز گردد طرة طرار سنبل تاب دار\n\nباز پوشد سرخ گل در بر قبای لعل فام\nباز سازد جعفری دا مان گلشن زرنگار\n\nباز آید بیستون را خون فرها دی بجوش\nباز گردد پر ز خون لاله تیغ کوهسار\n\nبا ز گردد لا له را یاد كسی داغ جگر\nباز گردد نرگس از جام تهی سر پر خمار\n\nشاهد گل باز افروزد عذار آتشین\nنوعروس شاخ باز از غنچه بندد گوشوار\n\nزلف سنبل باز کرده دام راه مرغ دل\nرنگ گل دیگر زند آتش بنیاد چنار\n\nا بر گرید باز در یاد کسی چون چشم من\nبرق خندد باز براحوال من چون لعل یار\n\nباز بینی چهرة سوری چنان افروخته\nراست کز تاثیر جام می گل روی نگار\n\nباز خواند مدح خوبر،ای گل را عند لیب\nهمچنان باصد زبان راند ثنای او هزار\n\nباز همچون پار گردد ابر میراب چمن\nتانماید بار دیگر نخل حاصل برگ و بار\n\n981"}
{"book": "adl0986", "page": 2220, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم\nمجله کابل\n(٤٦)\n\nباز اندر باغ و راغ از لطف فیض فرو دین\nباز گوید سرو با نخلی که شد از بار خم\nباز از کیفیت اندوه سوداي كسی\nباز هر سو سرخگل خون سرخ مل آید بجوش\nاز نسیم صبح باز آید همي بوي گلي\nباز بینی سبزه نو رسته را خنجر بكف\nشاخ گل بندد کمان و سرو بردارد علم\nنرگس اندر دست ششپر غنچه اندر کف عمود\nقمریان گوید که هی هی پردلان کو کوخزان\nقامت افرازد نهال تر چو قد دلستان\nباز در فصل چنان از خجلت افسرده کی\nزاهد آن فصلیست گر باشد دل سخت تو سنگ\nآیدت پیوسته در گوش از لب جواین سخن\nسوسنت با ده زبان گوید که هر گزلب مبند\nنرگست چشمك زنان كاي بي بصيرت يك نظر\nباغ بینی از شکوفه آسمان پر نجوم\nطبلهٔ عطار خواهد شد هوای بوستان\nمیشود گلشن بهشت و هر طرف از گلرخان\nآید از کوکوی قمری سروو گل در وجد وحال\nگل به اند از شگفتن چون زمی رخسار دوست\nنرگس از تقلید مست شیوه چشم کسی\nنالد از یاد گل رویی بگلشن عندلیب\nرقصد از وجد هواي فصل فروردین نسیم\n\nخواب مخمل می کند بیدار جوش سبزه زار\nحاصلت زینبار بیحاصل چه باشد غیر بار\nسر چه افیونی به پیش افگنده بینی کو کنار\nهر طرف آواز قمري هر طرف بانگ هزار\nباز از قوس قزح گردد عیان ابروي يار\nباز گردد صحن گلشن عرصه گاه کار زار\nگل سپر بندد به پشت وخار گردد نیزه دار\nسنبل پیچان کمند و سبزه تیغ آبدار\nبلبلان خنددکه وه وه گلرخان دي شد فرار\nچهره افروزد گل احمر چو رخسار نگار\nسنگ بگدازد چو مینا کوه گردد بیقرار\nسنگ هم از خویش خواهد رفت بر دوش شرار\nباری از خود رفتنی آخر بهار آمد بهار\nتا زبانی در دهان داري ز ذکر کردگار\nچشم بکشا صنع صانع بین که این شد عین کار\nگردد از عکس شکوفه کهکشانش جویبار\nمیشود خاك گلستان خجلت مشك تتار\nحور و غلمان اندر و بینی قطار اندر قطار\nهمچنان کز قلقل مینای صهبا میگسار\nغنچه را لب پر تبسم چون دهان تنگ یار\nزلف سنبل خم خم و چین چین چو گیسوي نگار\nبالد از عشق قدی برخویش سرو جویبار\nآنچنان کز شور مستی شوخ رند باده خوار\n\n٩٨٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2221, "text": "شماره (دهم) سال دوم\nبهار وطنی\n(٤٧)\n\nقمری از عشق هوای سرو خاكستر نشين بلبل از انديشه هجر رخ گل بیقرار\nگل همه تن گوش گردد چون کند با ده زبان سوسن آزاد اوصاف و ثنای نوبهار\nوقت آن آید که چون قوس قزح اندر هوا گل کند رنگ پر طاوس از طبع غبار\nگاه آن آید که باز از خاك زينسان تیره دل رنگهای مختلف جوشد بصد نقش و نگار\nمیشود هنگام آن کز چوب خشک و خار بن شاهد گل سر بر آرد حاصل آید برگ و بار\nآید آنساعت که از جوش شگوفه بر زمین گوئیا یکباره کرده است آسمان انجم نثار\nمینماید بوستان را چون بهشت اردی بهشت ای خوش آن ایام روح افزاخوش آن لیل و نهار\nچار فصل از ما مپرس ایدل که ما و عندلیب از گلستان خوانده ایم و بس همین فصل بهار\nنو بهار از یاد روی کیست زینسان تازه روی گلشن از تاثیر خلق کیست عشرت در کنار\nراحت افزا پیش ازین زینسان نبودی ای نسیم باز گو از گلشن خلق کسی عشرت شکار\nسایه احسان ولطف از کس نمیداری دریغ بید برگواز که داری نقد این حاصل بیار\nگل ندانم از که دارد یاد زینسان حسن خلق سرو چون وضع که گردیده است آزادی شعار\nهمچو دست کیست یارب ابر با جود آشنا یا چو طبع کیست زینسان خرمی افزا بهار\nاز کف راد که دارد نخل تقلید كرم پردل از دست که با شد آستین شاخسار\nگل برنگ دوستان کیست زینسان تازه روی چون دل خصم که باشد لاله زینسان داغدار\nآب از طبع كه میگیرد روانی را سبق یا که لطف و سینه صافی از که دارد یادگار\nسوسن از بهر ثنای کیست سر تا پا زبان نرگس از شوق جمال کیست چشم انتظار\nغنچه از فکر دهان کیست زینسان تنگدل از شگفتنهای طبع کیست گلها وامدار\nوسعت دامان صحرا طرز حسن خلق کیست دارد از وضع که این تقلید تمکین کوهسار\nکیست آن کز جود و احسانست فخر بحر و کان کیست آن کز طبع خندانست رشك نوبهار\nکیست آنکو را بود خلق نکو خلق نکو کیست آنکو را دهد عزو سعادت کردگار\nآنکه باشد در همه حالی رضا جوی قضا آنکه باشد بییگمان خشنود از پروردگار\nآنکه باشد پیرو دین نبی (ص) از صدق دل آنکه باشد از دل و جان دوستدار چار یار\n\n۹۸۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2222, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٨ )\n\nآنکه خورشید از ضمیر او کند کسب ضیا آنکه باشد حسن اخلاقش چو انجم بیشمار\nآنکه دارد دل تمنای حضورش هر نفس آنکه مستغنی بمدحش گفت نظم آبدار\nتاج افغان نادر عصر و زمان شاه زمن نور چشم ملت و دولت امیر نامدار\nتا بود سیار گردون دور گردونش بکام تا بود ثابت زمین دوران عیشش بر قرار\nتا جهان باشد خداوندا جهانش بر مراد تابود دور زمان باد از زمانه کامگار\nآفتابش كوكب طالع که اقبالش بلند دور ماه و اخترش تابع که یارش کردگار\nدشمنانش بارخ کاهی چو اوراق خزان دوستانش سرخرو چون تازه گلهای بهار\n\n٩٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2223, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2224, "text": "ع سردار محمد نعیم خان مدیر عمومی سیاسی وزارت خارجه با مدیران شعبات سیاسی و اعضای اداری شان"}
{"book": "adl0986", "page": 2225, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم منتخبات نفیسه ( ٤٩ )\n\nمنتخبات نفیسه\n\nمقاله ایست از فیلسوف معروف شرق مرحوم سید جمال الدین افغانی\nدر لزوم دین و مذمت لا دینی\n\n« من لم یرا لاشیاء بعین البصیرة یضل و هو ملوم» انسان انسان است بتربیت و هیچ یك از اقوام\nبنی آدم اگر چه وحشی بوده باشد بالمره از تربیت خالی نمیباشد اگر کسی انسان را در حین\nتولد بنظر اعتبار در آورد خواهد دانست که زیست او بلا تربیت از جمله محالات عادیه است\nو اگر فرض کنیم که بلا تربیت هم زیست آن ممکن است بلاشك بود و باش او درینحالت\nاشنع و اقبح از بود و باش حیوانات خواهد بود و تربیت عبارت از مجادله و مقاومت\nبا طبیعت و علاج آن چه آن تربیت در نباتات بوده باشد و چه در حیوانات و چه در انسان\nو تربیت اگر نيك بوده باشد طبیعت را از نقص بکمال و از خست بشرف میرساند و اگر\nنيك نبوده باشد البته حالت اصلیه طبیعت را تغییر داده موجب تنزل و انحطاط آن خواهد شد\nو این امر بارباب فلاحت و مقنیان حیوانات و مربیان اطفال و ناظمان بلاد ورئیسان ادیان\nبخوبی ظاهر است و بالجمله حسن تربیت درین عوالم ثلثه باعث همه کمال و همۀ خوبیها است\nو سوء تربیت سبب همه نقص و همۀ زشتیها و چون این فهمیده شد باید دانست اگر قومی\nاز اقوام به تربیت حسنه تربیت شوند جمیع طبقات و اصناف آن برحسب قانون تناسب\nطبیعی به یکبارگی متفقاً متدعرع شده روی بترقی می آورند و هر صنفی وطبقه\nدر آن قوم بر حسب پایه و مرتبۀ خویش در اکتساب کمالاتیکه اورا\nدر خور است سعی مینماید و آن کمالات را استحصال میکند و همیشه اصناف\nآن قوم برحسب مراتب خود با یکدیگر در تکافا وتوازن و تعادل خواهند بود\nیعنی چنانچه بسبب حسن تربیت سلاطین عظیم الشان در آنقوم یافت خواهند شد همچنین\nحکماً فاضلین و علماً متبحرين وصناع عارفين وزارع ما هرین وتجار متمولین و دیگر\nارباب حرف بارعین نیز بوجود خواهند آمد و اگر آن قوم بسبب حسن تربیت بدرجه\n\n٩٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2226, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٥٠ )\n\nبرسند که سلاطین آنها از سلاطین سائر اقوام ممتاز گردند یقین باید دانست که جمیع\nطبقات آن نیز از جمیع اصناف اقوام دیگر ممتاز خواهند بود ــ چونکه کمال ترقی هر صنفی\nمربوط است بترقی سائر اصناف ، اینست قانون کلی و ناموس طبیعت و سنت الهیه و چون\nفساد در تربیت آنقوم راه یابد بقدر تطرق فساد ضعف از براي جميع طبقات آن\nعلی حسب مراتبهم روي خواهد داد یعنی اگر در سلطنت ایشان وهن حاصل شود باید\nدانست که این وهن طبقه حکما و علما و صناع و زراع و تجار و سائر ارباب حرف آنقوم را\nهمگی فرا گرفته است زیرا آنکه کمال همه اینها معلول تربیت حسنه است\nو چون در تربیت حسنه که علت است ضعف و خلل و فساد حاصل شود لا محاله\nدر معلومات آنهم ضعف و خلل حاصل خواهد شد و این گونه قومی که در حین\nتربیت آن فساد راه یافته است گاه می شود که بسبب افزونی فساد تربیت\nو بجهت تباهی عادات و اخلاق اصناف و طبقات آن باعث قوام و سبب پایداریند خصوصاً\nطبقات شریفه تدریجاً مضمحل شده احاد آنقوم بعد از خلع لباس اول و تبدیل اسم جزو\nقوم دیگر میگردند و به پیرایه جدیدی ظاهر میشوند چون کلدانیان و فنيقيان و قبطیان و احزاب\nایشان و گاه میشود که عنایت ازلیه آن قوم را در یافته در حین تطرق فساد اصحاب عقول\nعالیه و خداوندان نفوس زکیه چندی در آن ظهور مینمایند و ایشان موجب حیات تازه شده\nآن فسادی را که سبب زوال تربیت و اضمحلال بود ازاله میکنند و نفوس و عقول را از\nامراض طارئه سوء تربیت نجات میدهند و آن تربیت حسنه را برونق و بهجت اولیه خود\nبر میگردانند و عمری دوباره بقوم خود می بخشند و عز و شرف و ترقی اصناف آن را باز اعاده\nمیکنند ازین جهت است هر قومی که روی بانحطاط می نهد و ضعف بر طبقات و اصناف آن\nمستولی میگردد همیشه احاد آن قوم بجهت ترقب عنایت ازلیه منتظر این باشند که شاید مجددی\nخبير و حکیمی صاحب تدبیر در ایشان یافت شده بسبب تدبیر حکیمانه و مساعی جمیله خویش\nعقول و نفوس ایشان را منور و مطهر سازد و فساد تربیت را زائل کند تا آنکه ببرکت تدابیر آن\nحکیم باز بحالت اولای خود رجوع نمایند و شکی نیست که درین روزها از هر طرف پریشان حالی\nو بیچارگی و ضعف بر جمیع طبقات و اصناف مسلمانان احاطه نموده است و لهذا هر يك\n\n٩٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2227, "text": "(٥١)\n\nشماره (دهم) سال دوم\nمنتخبات نفیسه\n\nاز مسلمانان شرقاً وغرباً وجنوباً وشمالا گوش فرا داشته منتظر و چشم براه است که\nاز کدام قطعه از قطعات ارض واز کدام بقعه از بقاع زمین حکیمی و مجددي ظهور\nخواهد نمود تا آنکه اصلاح عقول ونفوس مسلمانان را نماید و فساد های طاری شده را\nرفع سازد و دوباره ایشان را بدان تربیت حسنه آلهیه تربیت کند شاید بسبب آن\nتربیت حسنه باز بحالت مسرت بخش خود رجوع کنند و من چون بیقین میدانم که حق\nمطلق این دیانت صدقه و شریعت حقه را زائل نخواهد کرد بیش از دیگران منتظر آنم که\nبر حکمت حکیمی و تدبیر خبيري عقول ونفوس مسلمانان بزودترین وقتی منور ومقوم گردد\nازینجهت همیشه خواهشمند آنم که مقالات ورسا ئلیکه درین روزها از قلم مسلمانان\nبظهور می رسد مطالعه کنم و بر خیالات نویسندگان آنها احاطه نمایم شاید\nدر بین مطالعات خود با فکار عالیه حکیمی پی برم که موجب حسن تربیت\nو صلاح و فلاح مسلمانان بوده باشد تا آنکه بقدر توانائی خویش مساعد\nافکار عالیۀ او بوده باشم و در اصلاح قوم خود یار و انباز آن گردم و درین\nعالم بحث و تفتیش از افکار مسلمانان شنیدم که شخصی از ایشان در حالت کبر سن\nو كثرت تجربات سیاحت ممالك فرنگ را نموده و پس از کد و جهد بجهت اصلاح مسلمانان\nتفسیری بر قرآن نوشته است بخود گفتم اينك همان که میخوا ستی و چنانچه عادت سامعين\nامور جدیده است خیال خود را در جولان آورده تصورات گو ناگون در حق آن\nمفسر و آن تفسیر نمودم و گمان کردم که این مفسر بعد از همۀ این تفاسیر کثیره ایکه محد ثین\nوفقها ومتكلمين وحكماء وصوفيه ادبا ونحويين وز ناد قه چون ابن را و ندی وامثال آن\nنوشته البته داد سخن را داده و کشف حقیقت را نموده به نکتۀ مقصود رسیده باشد چون\nکه بر افکار شرقین وغر بین هر دو پی برده است و اندیشه نمودم که این مفسر از برای\nاصلاح قوم خویش حقیقت ماهیت دین را چنانچه حکمت اقتضا می کند در مقدمه تفسیر\nخود بیان نموده و لزوم دین را در عالم انسانی ببراهین عقلیه اثبات کرده و قاعده کلیۀ خرد\nپسندي از برای فرق در میانه دین حق و دین باطل در نهاده است و پنداشتم که این مفسر بلاشك\nتا ثير هر يك ازاد یان سالفه و لاحقه را در مدنیت و هیئت اجتماعیه و آثارهی واحدی از آنها را\n\n۹۸۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2228, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله كابل ( ٥٢ )\n\nدر نفوس وعقول افراد انسانیه توضیح نموده است وعلت اختلاف ادیان را در بعضی از امور\nباتفاق در بسیاری از احکام وسبب اختصاص هر زمانی را بدینی و رسولی بر نهج حکمت بیان\nکرده است و چون این تفسیر را چنانچه ادعا میکند از برای اصلاح قوم نوشته است یقین\nکردم که آن سیاسات آلهیه و اخلاق قرآنیه ایکه موجب برتری و برومندی امت عربیه شد\nدر جمیع مزایای عالم انسانی همۀ آنها را در مقدمۀ کتاب خود بطرزی جدید و نهجی تازه بر وفق\nحکمت شرح وبسط داده است و آن حکیمی را که سبب اتفاق کلمۀ عرب و تبدیل افکار\nوتنویر عقول و تطهیر نفوس ایشان شده بود با آنکه در غایت شقاق و نهایت توحش وقسوت\nبودند يك يك استنباط کرده در سطور آن مقدمه درج کرده است و چون تفسیر بنظرم\nگذشت دیدم که بهیچ وجه این مفسر از این امور کلیه سخن در میان نیاورده است وکلامی\nدر سیاسات آلهیه نرانده است و بهیچ گونه متعرض بیان اخلاق قرآنیه نشده است و هیچ\nيك از آن حکم جلیلیه را که باعث تنویر عقول عرب وتطهیر نفوس ایشان گردید ذکر ننموده\nاست بلکه آن آیاتی که متعلق بسیاست آلهیه است ومتکفل بیان اخلاق فاضله وعادات حسنه\nو معدل معاشرات منزلیه و مدنیه و سبب تنویر عقول میباشد همه را بلا تفسیر گذاشته\nاست فقط در ابتدای تفسیر خود چند سخنان در معنی سوره و آیه و حروف مقطعة اوائل\nسور رانده است و پس از ان همت خود را برین گماشته است که هر آیه ایکه در آن ذکری از\nملك وياجن وياروح الامین و یا وحی و یاجنت و یا نار یا معجزۀ از معجزات انبیا علیهم السلام\nمیرود آن آیه را از ظاهر خود برآورده بتاویلات باردۀ زندیقهای قرون سابقۀ مسلمانان\nتاویل نماید فرق همین است که زنادقة قرون سالفة مسلمانان علماء بودند و این مفسر بیچاره بسیار\nعوام است لهذا نمیتواند که اقوال ایشان را بخوبی فرا گیرد فطرت را محل بحث قرار داده\nبدون براهین عقلیه و بلا ادلة طبیعیه چند سخنان مبهم و کلمات مهمله در معنی آن ذکر کرده\nاست گویا ندانسته است که انسان انسان است بترتیب وجمیع فضائل و آداب او مکتسب\nاست و اقرب انسان ها بفطرت آن انسانیست که دورتر بوده باشد از مدنیت و بعید تر باشد از\nتربیت و بعیدتر باشد از فضائل و آداب مکتسبه و اگر انسانها آداب هاي شرعيه\nو عقلیه را که بغایت صعوبت و مشقت اکتساب میشود ترك نموده زمام اختیار را\n\n۹۸۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2229, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم منتخبات نفیسه ( ٥٣ )\n\nبدست طبیعت و فطرت خود بدهند بلاشك از حیوانات پستر خواهند شد و عجب تر\nاینست که این مفسر رتبه مقدسة الهیه نبوت را تنزل داده بپایه ( رقارمر ) فرود آورده است\nو انبيأعليهم السلام را چون ( واشنگتن ) و ( ناپلیون ) و ( پالموستن ) و ( گاري بالدي )\n( ومستر گلاوستون ) و ( موسیو گامبتا ) گمان کرده است چون این تفسیر را بدین گونه\nدیدم حیرت مرا فرا گرفت و در فکر شدم که این مفسر را ازین گونه تفسیر چه مقصود باشد\nو مراد این مفسر چنانچه خود میگوید اگر اصلاح قوم خویش باشد پس چرا سعی میکند\nدر ازالة اعتقاد مسلمانان از دیانت اسلامیه خصوصاً درین وقتی که سائر ادیان از براي\nفرو بردن این دین دهنها کشوده اند آیا نمی فهمد که مسلمانان با این ضعف و پریشانی چو بمعجزات\nو جنت و نار اعتقاد نکنند و پیغمبر را چون ( گلاوستون ) بدانند البته بزودی از حزب\nضعیف مغلوب بر آمده خود را بغالب قوی خواهند پیوست زیرا آنکه درین هنگام\nهیچ رادع وزاجري و هیچ خوفی و بیمی باقی نمی ماند و مقتضی تبدیل دین از طرف دیگر\nموجود است چونکه همشکل و هم مشرب غالب شدن همه نفوس را پسند است . پس ازین\nافکار و خیالات ابتداء چنین بخاطرم آمد که البته این مفسر گمان کرده است که سبب انحطاط\nمسلمانان و موجب پریشانحالی ایشان اعتقادات است و اگر این اعتقادات از ایشان برود باز\nعظمت و شرف نخستین خود را استحصال خواهند نمود ولهذا سعی در ازاله این اعتقادات میکند\nو ازین جهت معذور باشد باز تدبر نموده بخود گفتم که یهودیان بهر کت همین اعتقادات از ذل\nعبودیت فراعنه رسته دماغ جبابره فلسطین را بخاك مالیدند خود را به سلطنت و مدنیت\nرسانیدند آیا این مفسر این را نه شنیده است که عربها از میمنت همین اعتقادات از اراضی\nقفره جزيرة العرب برآمده در سلطنت ومد نيت وعلم وصناعت وفلاحت وتجارت سيد\nو سرور همۀ عالم شدند و فرنگان همین عربهاي معتقدین را در خطبه ها بآواز بلند استاد هاي\nخود می نامند آیا این خبر بسمع این مفسر نرسیده است البته رسیده باشد و بعد از ملاحظة\nتاثیرات عظيمة این اعتقادات حقه و معتقدین آنها نظر بر معتقدين بعقائد باطله نموده دیدم\nکه هندو ها در آنوقتی در قوانین مدنیت و علوم ومعارف و اصناف صنائع ترقی کرده بودند\nکه بزارها (اوتار) و (بهوت) و (دیوتا) و (راكس) و (هنومان) اعتقاد داشتند این مفسر\n*٨*٤*"}
{"book": "adl0986", "page": 2230, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ٥٤ )\n\nجاهل بدین خبر نیست که مصريها دران هنگامی اساس مدنیت وعلوم وصنائع را نهادند\nو استاد يونانيان شدند که به بتها وگاوها وسگها و گربه ها ایمان داشتند این مفسر بلا شك\nاین را میداند که كلدا نیان دران زمانه پايه هاي رصد خانها میگذاشتند و آلات رصديه\nمیساختند و بنای تصاویر عالیه مینمودند و در علم فلا حت کتا بها تصنیف میکردند که به\nستارها میگر دیدند بر مفسر پوشیده نباشد که فينيقين در ان عصر باز از تجارت بريه و بحريه\nوصناعت را رواج داده بودند و اراضي بريطش ( یعنی انگلیس ) اسپانيا و يونان را\nمستعمرات کرده بودند که بچه های خود را بجهت قربانی اصنام تقدیم مینمودند این امر\nبر مفسر آشکار است - يونانيان در آن قرن سلطان عالم بودند ودر آن زمان حکمای عظام و\nفيلسوفهاي كرام از ايشان بظهور میرسیدند که بصدها آله وهزارها خرافات دلبسته بودند\nمفسر را این معلوم باشد فارس درانوقت از نواحی کاشغر تا نواحی استنبول حكم ميكرد و\nو در مدنیت و حید عصر شمرده میشد كه صدها خزعبلات در لوح دلش ثبت\nبود - مفسر البته اين را یاد داشته باشد همین نصارای متاخرین درهمان هنگامی\nكه اذعان داشتند به تثلیث و صلب و قيامت و معمودیه و مطهره واعتراف\nو استحاله ساهتهای خود را قوت دادند قدم در دائرة علوم و معارف و صنایع نهادند و\nباوج مدنیت رسیدند و اکنون هم غالب ايشان با همه علوم و معارف رهسپر همین طریقه\nميباشند و مفسر این را به نهج احسن میداند . چون این امور را تصور نمودم دانستم كه\nمفسر را هرگز اینچنین خیالی نیست كه اعتقاد بدین عقائد حقه سبب انحطاط مسلمانان\nگردیده است زیرا آنکه اعتقادات را چه حقه بوده باشد چه باطله بهیچ گونه منافات ومغايرتی\nبا مدنيت و ترقیات دنیویه نیست مگر اعتقاد بحرمت طلب علوم و کسب معاش و سلوك\nو مسالك مدنيت صالحه و باور نميكنيم كه در دنیا دینی باشد که ازین امور منع كند و اين\nمطلب از انچه پیش گذشت بخوبی ظاهر شد بلکه میتوانم بگویم که بی اعتقادی بغیر از خلل و\nفساد در مدنیت و رفع امنیت هیچ نتیجه دیگر نداده است و اگر بی اعتقادی موجب ترقی\nامم ميشد ميبایست كه عربهاي زمان جاهلیت در مدنيت گوي سبقت را ربوده باشند\nچونکه ایشان غالباً رهسپر طريقة دهريه بودند ازین جهت همیشه بآواز بلند میگفتند"}
{"book": "adl0986", "page": 2231, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم غزلی از رابعة بلخی (٥٥)\n\n( ارحام تدفع و ارض تبلع و ما يهلكنا الاالدهر ) و نیز علی الدوام این کلام را بزبان\nمی آوردند ( من يحي العظام وهی رمیم ) و حال آنکه ایشان در غایت جهل چون حیوانات\nوحشی بسر می بردند پس ازینهمه خیالات و تصورات گوناگون مرا بخوبی معلوم شد که\nنه این مفسر مصلح است و نه تفسیر آن از برای اصلاح و تربیت مسلمانان نوشته شده است\nبلکه این مفسر و این تفسیر از برای ملت اسلامیه در این حالت حاضر مانند همان امراض\nخبیثه مهلکه است که در حال هرم وضعف طبیعت انسان را عارض میشود و مرا از ان\nجرح و تعدیل سابق ظاهر شد که مقصود این مفسر ازین سعی در ازاله اعتقادات مسلمانان\nخدمت دیگران وتوطید طرق دخول در کیش ایشان است لاحول ولا این چند سطر\nبر سبیل عجله نوشته شد و فی مابعد بحول خداوند تعالی مفصلا سخن در این تفسیر و در مقاصد\nمفسر خواهیم راند .\n( اقتباس از کتاب بزم ایران طبع هند )\n\nغزلی ازرابعه بلخی\nنخستین شاعره افغانستان در قرن چارم هجري\nز بس گل که درباغ مأوي گرفت چمن رنك ار تنك ما نی گرفت\nصبا نافه مشك تبت نداشت جهان بوی مشک از چه معنی گرفت\nمگر چشم مجنون بابر اندر است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت\nبمي ماند اندر عقيقين قدح سرشکی که در لاله مأوي گرفت\nقدح گیر چندی و د نیا مگیر که بدبخت شد آنکه دنیا گرفت\nسر نرگس تازه از زر و سیم نشان سرتاج كسرا گرفت\nچو رهبان شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین ترسا گرفت\n\n٩٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 2232, "text": "شماره (دهم) سال دوم مجله کابل (٥٦)\n\nاقتراحات\n\nصورت کشف لغز\n\nمندرجه شماره ۲۱ کابل از طرف عبدالحکیم خان متعلم مکتب امانیه بقرار ذیل حل شده\n\nچیست آن کز سه حرف بیرون نیست چون شمارش از دو افزون نیست\nباب سه حرف است که عدد آن پنج در حساب می‌آید و ملفوظی پنج که پ ٢ ن ٥٠ ج ٣\nباشد جمعاً ٥٥ میشود ـ دوهم ٥٥ است زیرا د ٤ و ٦ جمعاً ده میشود د ٤ ه ٥ که مرکب\nاز دال و ها باشد ٩ و نه که ن ٥٠ و ه ٥ باشد ٥٥ میباشد پس عدد باب که پنج حرف است\nاز دو افزون نشد\nزو چو يك يا دو يا سه برداری دو بماند بجا چوبشماري\nاز باب اگر يك حرف کم شود دو حرف باقی میماند و اگر دو حرف یعنی ب ا وضع\nشود باز ب باقی میماند كه عدد آن دو ست و اگر سه یعنی ب و الف که عدداً سه بحساب\nمی آید از آنجمله برداشته شود باز هم ب یعنی دو باقی است .\nصورت کشف لغز تحریری آقای آزاد که در شماره ۲۱ درج شده بود و محصلین عزیز\nوطن بکشف آن توجه نموده اند خوش بختانه تمام آنها بکشف لغز مذکور که باسم باب\nمیبا شد موفقیت حاصل کرده و همه جواب صحیح نوشته اند ولی چون آقای عبدالحکیم خان\nاز همه پیشتر بصورت حل و ارسال آن بکابل پرداخته اند لهذا از طرف آقاي آزاد يك جلد\nکتاب اخلاقی به عبد الحکیم خان جایزه داده شد .\n\n٩٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2233, "text": "شماره (دهم) سال دوم سوالات مرموز (٥٧)\n\n(سوالات مرموز)\n« رموز پیچیده » ایست که درین جدول از طرف آقای آزاد کابلی طرح و بمجله کابل بغرض\nاشاعه و حل فرستاده شده است مجله کابل عیناً جدول مذکوره را با نگارش خود آقای\nموصوف که در پایان مسطور است بنظر قارئین مجله میرساند .\n\nاگرچه برای تشویق وطبع آزمائی محصلین عزیز وطن نشر میشود ولی حضرات قارئین محترم\nمجله و اهل ذوق وطن هم دعوت میشوند که هنگام فراغت بطور تنزه ادبی یا ورزش فكري\nبكشف آن توجه فرمایند .\n\nطریقه كشف واستخراج\nهر يك از خانه های فوق برای نوشتن يك حرف مفرد میباشد ـ مطابق نمراتی که در\nخانه های ذیل نوشته شده شرح هر كدام از جداول افقی و عمودی در تحت عنوان خودش\nنگارش یافته ـ هر نمره را بشرح آن مراجعه فرموده و اسم متعلقه را از همان خانه مربوطه\nشروع نموده تا بآن خانه که مد و مبدا معین داده اند . میر محمد علی آزاد\n\n٢٩٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2234, "text": "(٥٨)\nشماره (١٠م) سال دوم\nمجلة كابل\n\nجداول عمودی\n\n(١) یکی از جراید مشهور وطنی\n(٢) نا چیز\n(١٧) جسمی است نهایت شفاف\n(٢٣) در فارسی حرف اشاره وضمیر غا یب\n(٢٦) یکی از بلاد تاریخی افغا نستان\n(٢٧) یکی از اعضاء انجمن ادبی\n(٢٨) یکی از معادن وطن\n(٢٩) چيزي است كه براي هر كار - مضر وخطرناك است\n(٣٠) از نام هاي پيشوايان غير دين اسلام\n(٣١) چیزی ز شت\n(٣٢) بمعنی برادر\n(٣٣) عضو مهم اجرای کار بعضی کسبه\n(٣٤) همه انسانها بلكه تمام مواليد ثلاثه بآن محتاج اند\n(٣٥) از نام هاي انسان\n(٣٦) عالم علم دين بآن متصف است\n(٣٧) بمعنی صورت انسان وتصحیف آن فعل امر است\n(٣٨) اهل مذهب حقه - ویکی از القاب اعلحضرت غازی\n(٣٩) بمعنى زمين\n(٤٠) در بدن انسان بكثرت و از قطع بعضی ازانها هلا کت است\n(٤١) یکی از اسماء الله\n(٤٢) بخشش\n(٤٣) قایم مقام\n٩٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2235, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم سوالات مرموز (59)\n\n( 44 ) یکی از شعرای معروف وطن که مرحوم شده\n( 45 ) هر که بسن بلوغ برسد بآن مرتبه واصل میشود\n( 46 ) لقبی است که بعضی از ملوك اسلام بآن مستحق و مفتخر میشوند و از برخی سلاطین قدیم و اخير افغانستان نیز کسب این سعادت را نموده و بتحصیل آن موفق شده اند و اعلیحضرت شهریار غازی را نیز نصیب شده\n( 47 ) چیزی است که جدائی او باعث هلاکت فوری است\n( 48 ) پرنده کوچکی است\n\nجداول افقی\n\n( 1 ) اسم یکی از دول مشهور دنیا\n( 2 ) انچه صاحب آن بهمه جا قدر دارد\n( 3 ) یکی از دهات نزديك شهر کابل\n( 4 ) یکی از صنایع لفظی در علم ادب\n( 5 ) جانوری است شکاری\n( 6 ) نسیان\n( 7 ) از نام های اخبار\n( 8 ) یکی از شعبه های ادارات دولتی\n( 9 ) چیز خوب باصطلاح خارجه\n( 10 ) چیزیکه موقع خواب بکار می آید\n( 11 ) اطلاق آن بهر آدمی زاده میشود\n( 12 ) آنچه برای هر انسان وحیوان لازم است\n( 13 ) نوعی از حلویات\n( 14 ) هنگام مسافرت و قطع منزل برای تان ضرور است\n( 15 ) چیزی که دو شخص یا دو چیز را بهم اتصال و پیوند میدهد\n\n995"}
{"book": "adl0986", "page": 2236, "text": "(۹۰) مجله کابل شماره (دهم) سال دوم\n\n(١٦) طرز کلام\n(١٧) یکی از فواکه\n(١٨) یکی از دهات سمت شمالی\n(١٩) فارسی معصیت\n(٢٠) مربوط باطفال شیر خوار\n(٢١) جانوري است درنده که درین اوقات بکثرت دیده می شود\n(٢٢) رتبه و منصبی است که مخصوص رؤسای کنندهاي دولت میباشد\n(٢٣) از نام های فارسی خدا جل شانه\n(٢٤) دو چیز است که در تمام مدت زندگانی از هم جدا نمي شوند\n(٢٥) یکی از نام هاي خدایتعالی ویکی از ضمایر\nکسانیکه بحل کردن این رموز موفق شده و بدفتر مجله معلو مات بدهند در صورتیکه معلومات\nشان مقرون بمطلب بوده با شد از طرف انجمن ادبی یکد وره مجله کا بل بطور جا يزه\nرا ده میشود .\n\n٩٩٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2237, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2238, "text": "ع سلطان احمد خان مدیر عمومی اداری وزارت خارجه و مدیر های دوایر مربوطه با اعضای اداری شان"}
{"book": "adl0986", "page": 2239, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم سلامتی جامعه یا ورزش ( ٦١ )\n\nاجتماعیات\n\nسلامتی جامعه\nیا ورزش\n\nبقلم غلام جیلانی خان اعظمی\nمعاون انجمن ادبی\n\nجوامع بشري در ایفای تکالیف آدمیت محتاج بصحت و سلامتی قوای مادي و معنوی\nخویش اند . این آرزو صورت نمیگیرد مکر بوسیله تربیت !\nتربیت در مورد تحصیل صحت معنوی و مادی اساساً مختلف ولی حصول يكى موجب تقويه وكمك\nدیگر آن میشود ؛ یعنی صحت معنوی میتواند در موقع لزوم از صحت جسمانی یا مادي دفاع کند\nهمچنان که صحت مادی موجب تقويه صحت معنوی بوده است .\nاین موضوع اساساً متعلق و مرتبط است با عوالم حیات بشری که بایستی از آغاز تولد\nاولیای اطفال بآن متوجه شده و مراتب تربية جسمی و روحی اولاد خود شانرا در تحت\nاین قواعد یعنی مقتضیات علم تربیه تطبیق کرده و نظارت داشته باشند .\nکنو نیکه مقصد ما از تعریف یا ظاهر ساختن اهمیت ورزش sporte است از آنقستیکه\nبقول اطبا متعلق بتربیه مبادی بدنی اطفال و خصائص مهمه این فن در سنین مختلفه حیات\nاست براي وقت دیگری گذاشته عجالتاً میگوئیم از نقطه نظر حفظ الصحه عمومی و تحقیق و\nتوصیه اطبا ورزش بصحت و سلامتی وجود این مطالب را تائید و تقویه مینماید مثلا ورزش :-\n۱ : تنظیم و تصحیح و تقویه استخوان بندی را نموده و در نتيجه موجب تشكيل يك هيكل\nمتناسب وثابت براي انسان واقع میشود .\n\n۹۹۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2240, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ۶۲ )\n\n۲ : باعث نموی منظم و باقاعده جسم است یعنی ورزش از عوارض زمان جلو گیری کرده\nیکطرف مانعی برای نموی طبیعی نمیگذارد دیگر سو نموی وجود انسانی را مثل\nپرورش نباتات فنی موزون و با قاعده ساخته و بسر میرساند .\n۳ : تنفس صحیح و مرتب است که اگر شخصی ورزشی نباشد ممکن است در پیش آمد کدام\nحرکت جبری و یا تغیر حالات تنفس بی قاعده کرده و موجب تالم شش واقع گردد\nولی اشخاص ورزش کار عموماً بواسطه اعتیاد ورزش میتوانند همیشه تنفس باقاعده نموده\nو از تألمات ملحوظه شش خود شانرا آسوده و محفوظ بدارند .\n٤ : موضع تنفس عیناً در مورد طپش و حرکت قلب نیز منطبق بوده و قلب اشخاص ورزشی\nدر ضربان خود استقلال و تنظیم صحیحی را دارا میباشد .\nه : قوت و انبساط عروق است که بوسیله این مطلب يك مقدار خون کافی در بدن دوران\nکرده و عضلات ازان بدرستی تغذیه مینمایند .\n٦ : مقصود عمومی از ورزش تامین صحت عضلات است چه عضلات مرتباً احتیاج دارند\nکه مواد مضره بدنی را دفع و بعوض از مواد مفیده متمتع شوند که خود این مطلب\nمحتاج به تنظیم وصحت دوران خون است و بصورت صحیح آنها ئی دارای دوران منظم\nخون میباشند که معتاد بورزشی بوده باشند ، رویهمرفته ورزش بقول اطبا از خادمین\nبزرگ صحت بدنی محسوب و در حسن ترکیب استخوان بندي وجود ، صحت عضلات\nواعصاب ترتيب صحیح تنفس ، صحت جریان خون ، ضربان مرتب قلب ، قوت و استقامت\nعروق و شرائین بدن انسانی خدمات مهم و بزرگی مینماید .\nسلامت وجود دهقانها و کار گران نسبت بآنها ئیکه مشاغل اداري و تحريري دارند\nدرین مطلوب برهان ثابت و قطعی شمرده میشود .\nاما ورزش از نقطه نظر عمومی و اجتماعی مفاد مهمه ديگري در حيات بشري داشته\nو نمیشود آنرا باین اظهارات ساده و مختصر تعریف نمود ! چه حيات اجتماعی مقصد از\nمبارزه و غلبه و کامیابی در حیات است .\nیعنی از مقتضیات قانون طبيعي خلقت است که اقویا راحت و مسعود بوده ضعفا مغلوب\n\n۹۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2241, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم سلامتی جامعه یاورزش ( ٦٣ )\n\nو مقهور آنها باشند. پس براي حفظ حیات و تأمین خوش بختی البته هر انسانی مجبور است خودش را قوي ساخته از حق خود مدافعه و از نعماي زندگی و لذات جهان بهره مند شود، لذا درینموضوع بطوريكه ما به الاحتیاج فردي است عیناً درحق اقوام وملل نیز تطبیق شده میتواند.\nملل جها نگیر وفاتح مرکب از افرادی است که هر فرد آن از نقطة نظر تربیة جسمی و معنوی ترقی کرده و داراي قوت اعصاب وعضلات قوي، فعالیت، صفوت دماغ، قوت قلب میباشند و باین وسایل مالك هوش سرشار، حافظة قوي، و افکار صحیح بوده از علم وتربیه زودتر متأثر و خوبتر مستفید شده وبرای مبارزه درحیات پهلوانان قابل وماهرین لایق بعمل می آیند. از مقولات ثابته وتحقیقات مسلمه است که عقل با صحت علاقه توأمی دارد پس اگر صحت عادی افراد بشری بوسیلة ورزش ترقى ميكند شك نيست استعداد عقلى وحسی آنها نیز برای تطبیق و استفاده از مطالب علمی واجرای عملیات منظم وصحیح نسبت بسایرین خوبتر قابل ومستعد شده میتواند.\nبرای پرورش دادن يك قريحه ودماغ صحيح مقاومت جسمی در کاراست لهذا ابدان سالمه برای اینمطلب زمينه های مساعدي بوده ومیشود بسی موضوعات مهمه وعالية علمى وعملی را بآنها تزریق و تطبیق نمود.\nبرای غلبه و کامیابی در حیات نه از امروز بلکه در ادوار مختلفه زندگی خود بشریت کوشیده و بوسیله ورزش های مختلفه بتقویة جسمی پرداخته اند.\nاز جمله اقوام گذشته موفقیت های ملت گريك و آنهمه پیشرفت ها وجهانگیری های شان را با تفصیلاتیکه در تاریخ زندگانی آنها مستور است مثال برجسته بوده البته این حکایات میتواند انسان را قانع بسازد كه يکی از عوامل عمده ترقیات وغلبه ملت مذکوره همین مسئله يعنى انهماك وعلاقه داشتن شان بورزش بوده است.\nباز هم امروز در بین تمام ملل جهانگیر وفاتح اقواميرا ممتازتر ومقدم ترمی بینیم که آنها بورزش خیلی اهمیت داده و تمام طبقات ملت آنها اعم ازاطفال جوانان، پیران ذکور وانات بورزش منهمك ميباشند. مثلا آمریکائیها، انگلیس ها، آلمان، جاپانیها،\n\n۹۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2242, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٤ )\n\nوقتاکه انسان یکی ازین ممالک سیاحت و مسافرت میکند می بیند موضوع ورزش آنقدر طرف اعتنا و انهماک اهالی آنجاست مثلیکه احتیاج عمومی انسان ها بغذا و خوراک میباشد .\nکسانیکه درین طبقات عقلا اهمیت ورزش را میدانند بلا استثنا هر نوع ورزشی را استقبال کرده و بآن علاقه مندی نشان میدهند ولی محض برای آنهائیکه از اسرار مهمۀ ورزش کمتر اطلاع داشته باشند انواع و اقسام ورزش های تفریح آوری قرار داده اند که باید آنها را از روی ذوق پذیرائی کنند مثلا : تینس ، فوت بال ، کرکت ، والی بال ، هاکی ، پولو ، بلیارد و غیره که همه ظاهراً در نظر مشاغل ساده وحرکات کودکانه می آید ولی آنهائیکه باین بازیها شامل و علاقه مندی دارند یکطرف لذت روحی وحظ معنوی برده و فقط این لذت و محظوظیت آنها را بقدر يك موزيك اعلى و يك تابلوی زیبائی متأثر مینماید دیگر سو از صحت جسمی مستفید شده و آنچه درینمطلب ملحوظ خاطر است آنها را دانسته یا ندانسته متمتع میگرداند.\nگرچه هر نوع ورزش که مبنی بحرکت جسم بوده باشد مفید و طرف احتیاج انسانها از نقطۀ نظر حفظ الصحه میباشد ولي حكما همين قسمت ورزش هاي فرحت آور را باقسام دیگر آن ترجیح داده واهمیت زيادي بآن ميدهند چه اينگونه ورزش ها اگر يکطرف موجب قوت بدن وتصحیح اعمال دوران خون و تنفس و غیره است ديگر سو باعث انبساط روح و بالیدن ذوق و نشاط فكر نیز میشود .\nدر ملت عزیز ما اگر حساب كنيم از ساليان قدیم تا حال از صد رقم ورزش هاي تفریحی بيشتر داشته و تا امروز هم هر طایفه باجراي يك قسمتی از انها منهمک ميباشندولي متأسفانه درین سنوات اخیر مخصوصاً در اهالي شهر نشين ها می بینیم این ذوق رو بانحطاط گذاشته و بطور سابق اهالی گرمجوشی و علاقۀ شانرا باین موضوع نشان نمیدهند .\nبا وصف آن نميتوان ادعا نمود که آنهمه ورزش ها از نقطۀ صحت تماماً موزون ویا قاعده بوده باشد ؟ چه درین قرن منور که عقول وافكار بزرگ و مقتدر بشر امروزه بسی عادات ومراسم سابقه را تحقیق وتصفیه نموده و مضرات هر چیز یرا اخراج و آن مراسم وعادات را بصورتهای منظم و صحیح اصلاح نموده اند در موضوع ورزش ها نیز\n\n۱۰۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2243, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم سلامتی جامعه یا ورزش ( ٦٥ )\n\nمتوسل بقواعد خوب و منظم حکمی شده و فواید کلية صحیه و مطالب دلچسپ فرحت و\nخوشی را نیز بیشتر دران رعایه مینمایند البته اقوام و ملل جهان از تامی و پیروی باین\nاصطلاحات ناگزیرند . لهذا که این مطالب اخير قبلا کمتر در مملکت مارواج داشته و\nموسسات معینه سابقاً نداشت در وقت حاضر حکومت دانا و دوستدار سلامتی ملت افغانستان\nاعلیحضرت محمد نادر شاه غازي این مطلب مهم اجتماعی را تحت توجه شاهانه قرار داده و\nبترویج و ترقی آن در وطن میکوشد .\nکلوپ هاي مخصوص ورزش و تهیه اسباب و وسایل لازمه آن در وزارتخانه ها مثل\nحربيه و خارجه و معارف وغیره مخصوصاً در تعلیم گاه های عمومی و مدارس کشوري و عسكري\nو قوماندانی های عسکری از کارنامه های برجسته و قابل شکریه و تقدیر این حکومت بشمار\nمیرود . ضمناً ما بوسيله این مراتب از دوائر عالیه بلدي افغانستان تمنا مينمائيم در شهرهاي\nمملکت عزیز آنها هم پیروی از اراده و افکار این مربی وقائد نجیب افغانستان از نقطه ایجاب\nوظيفه خویش بتاسیس اینگونه موسسات نافعه ورزش اقدام ورزیده و موجبات صحت و\nفرحت ملت خود را فراهم آورند چه در دیگر شهرهای دنیا هم براي اين مطلب دوایر بلديه\nو بعضی از کمپانی ها در برابر يك اجرت قلیلی این خدمت ملی را متکفل میشوند . آخراً ما\nآرزو داریم ملت عزیز افغانستان موضوع ورزش را وسیله یگانه موفقیت در حیات دانسته\nو برای اینکه فضایل قوت وقدرت و غلبه تاريخي ملی را فاقد نشده و باین مطلب بزرگ اهمیت\nداده ورزش های تاريخي را در وطن احیا و تجدید نمایند بلکه باید بدانند آنورزش های\nموروثی ما امروز صورت های زیبا ومطبوع تازه بخود داده که ما باجراي آن نظر بذوق و\nافکار امروزه خود بیشتر محظوظ وخورسند شده ميتوانيم .\nیعنی مقابل ( توپ دنده سابقه ما ) فوت بال و تینس و مقابل ( توپ بازي مرغ )\nکرکت ، و در برابر ( غرسی ) باکس و غیره بصورت هاي مهذب تري امروز عرض\nاندام کرده است پس براي تعلیمیاته ها و شهر نشين هاي ما که مهذب شده و ازان\n\n۱۰۰۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2244, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٦ )\n\nورزش هاي پدری کناره میگیرند ، همین بازیها و تفریحات عصري لازم است و آن اشخاص\nمملکت که این ورزش ها و تفریحات عصری را بنظر یگانه گی می بینند يا محقر و بي اهميت\nمیشمارند باید آن ورزش هاي پر صلابت و هیجان خیز ملی را که خاصه جبروت افغانی\nاست از دست نداده و بآن منهمک با شند .\n\n۱۰۰۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2245, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مشاهير افغانستان ( ٦٧ )\n\nمشاهير افغانستان\n\n( ٢ )\n\nبقلم سرور خان جويا\n\nابو معشر بلخی\n\nابو معشر جعفر بن محمد بن عمر از علما و بزرگان نام آوری است که سر مین زمین بلخ بنام وطنیت او در عالم شان و شهرتی یافته و دستگاه عباسیان در قرن ٣ هجری از وجود چنین منجم معروفی اعتلای مقام و منزلتی داشته .\n\nاگر چه بعضی او را عامل و فیلسوف خوانده و برخی منجم و مورخش نوشته اند ولی صیت لیاقت و مهارت او در علم نجوم شهره آفاق بوده و بیشتر باسم منجمی مشهور است .\n\nابو معشر ابتدا از اصحاب حدیث گفته میشد در جانب غربی بغداد مسکن داشت و با یعقوب ابن اسحاق کندي فیلسوف معروف مخاصمت می ورزید و به ایذا و آزارش عوام الناس را بر و می انورا زيد كندى باطناً جمعی را بر و بگماشت تا علم حساب و هندسه را در نظر وي جلوه دهند که ابو معشر به تحصیل آن ها راغب شود ، ابو معشر به تعلیم ریاضی مشغول گشته و پیش از تکمیل آن به تعلیم نجوم پرداخت و دیگر فرصتی نیافت بمخاصمت های قدیم توجه کند چه با كندي تا اندازه همکار و هم قطار گردید گویند ابو معشر علوم نجوم را در سن چهل سالکی آموخت با این ، طوری درین رشته دست یافت که اغلب کتب و تذکره ها وی را استاد و پيشواي منجمين عصر خودش یاد کرده اند کار نامه هائی را که در آن اعصار بوي نسبت داده اند ذکر آن درین اوقات خیلی حیرت آور بلكه از جمله قصص غیر قابل قبول شمارش خواهند نمود ، مثلا گویند وقتی مجرمی از بیم مجازات پادشاهی\n\n١٠٠٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2246, "text": "شماره (دهم) سال دوم\nمجله کابل\n(٦٨)\n\nدر خانه پنهان گشت مجرم بعلتی که از استخراج ابو معشر غرایبی دیده بود طشتی را پر از خون ساخته و هاونی طلا روی آن بگذاشت و خودش روی هاون قرار گرفت پادشاه چون از یافتن او عاجز آمد از علم ابومعشر استمداد نمود، ابو معشر پس از استخراج و دقایق تفکر در حالت تعجب گفت مقصر در فراز کوه طلائی که با بحر خون محاط است جا دارد هرچه بخواهش پادشاه در عمل تکرار مینمود همان کیفیت نتیجه استخراج او بود تا آنکه مجرم در محل عفو تقصیر خود را از منادی شنیده و با اطمینان خاطر بحضور پادشاه شتافت و قضیه را باز گفت انوقت صدق اقوال ابو معشر بظهور و ثبوت پیوست . ولی معلوم نیست این امر در عصر کدام پادشاهی بوقوع انجامید، ابو معشر چندی نزد المتوفق بالله عباسی برادر المعتمد علی الله منجم بوده و چندی هم در دوره خلافت المستعین بالله نیز درین کار روزگار بسر برده و همچنان که علم او گاه وقتی وسیله عزت او گردید، گاهی هم ذرایع اذیت او را فراهم آورده چنانچه استخراج يك خبری که ذریعه او قبل از وقوع منتشر گردیده بود سبب شد تا ابو معشر را بفرمان مستعین چند تازیانه زده و اذیتش کردند ، منجم بلخی پس از یافتن این ازار همیشه این منقوله را تکرار میکرد : حکم صواب را که پاداش چنان است در حکم خطا چه مکافات خواهم دید ابو معشر متجاوز از یکصد سال عمر داشت و در سال ۱۷۲ هجري وفات یافت تالیفاتی که در نجوم و علوم باقنون دیگر از و یادگار مانده بتقريب ٤٠ کتاب میشمارند کتاب الطبایع کتاب الالوف ، مدخل كبير ، زيج كبير ، دول و ملل ، زيج صغير و مدخل صغير ، زيج هزارات ( متجاوز از شصت باب دارد ) در اثبات علم نجوم و غیره بعضی تمام و برخی ناتمام کتب بسیار است ولی معلوم نیست چه بطبع رسیده و چه به نسخه های خطی در اطراف و اکناف عالم پراگنده خواهد بود گویند بالفعل از آثار او در کتابخانه های اروپا دوازده جلد موجود است .\n\nابو العباس سرخسی\nاحمد بن محمد بن مروان ابن طبیب سرخسی هم یکی از علمای متبحر و نامدار های قرن سوم هجری است که اهمیت مقام و شهرت فضیلت او از افتخار قومیت و ملیش گذشته در قطار\n\n۱۰۰٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2247, "text": "(٩٩)\n\nشماره ( دهم ) سال دوم مشاهیر افغانستان\n\nفلاسفه و حکما یا مشاهیر عالم اسلام جا یافته است .\n\nابو العباس علاوه بر لیاقتی را که در علوم طب و حکمت ، فلسفه و ریاضی ، هیئت و نجوم\nدارا بود در ادبیات ید طولائی و از موسیقی هم بهره کافی داشته و از فصحای عصر خودش\nبشمار میرفت ، ابوالعباس را در بعضی علوم بشاگردی یعقوب ابن اسحاق کندی نسبت\nداده و منزلت فلسفی او را مدیون توجه استادی آن فیلسوف مشهور دانسته اند .\n\nسرخسی در ریاضی و منطق و موسیقی بدواً سمت معلمی معتضد بالله عباسی را داشت\nو بعدها بمرور ایام در نزد خلیفه تقربی پیدا کرده و از زمرهٔ ندیمان خاص بجسات قرار\nگرفت ، همانطوریکه برای عزت و شهرت فوق العاده خود در دستگاه خلیفه تقرب جست\nبالآخره حیات خویشتن را نیز در اثر قرب این آتش سوزنده وداع گفت ، گویند ابوالعباس\nدر اکثر مسایل سیاست و اداره امور حکومت طرف مشوره خلیفه واقع میشد ، و با آنکه\nندیم و مشاور عالم و فیلسوفی شناخته شده بود ولی علم او بر عقلش غالب نیامده و به نسبت\nافشای بعضی اسرار دولتی بغضب خلیفه دچار و در سال ٢٤٦ یا بقولی در ٢٨٦ بامر معتضد\nبالله عباسی مقتول گردید .\n\nآثار قلمی این حکیم معروف در اطراف تمام علوم عقلیه و نقلیه که دانا بود، بالغ بر پنجاه کتاب\nو رساله بوده بعضاً اختصار کتب حکمای قدیم تر و بسیاری مستقلا آثار خود اوست علاوه\nبرخی مقالات که در رشتهٔ نگارش کشیده .\n\nکتب جبر و مقابله ، مدخل در طب، کتاب النفس ، الاغشا و صناعة الجسة الكبير ،\nغشه الصناعة و الجسة الصغير نزهت النفوس وسياست الصغير المدخل الي صناعته النجوم ،\nموسيقي الكبير ، موسيقي الصغير ، مسالك وممالك ، زادالمسافر وخدمت الملوك ، منفعت الجبال ،\nماهية النوم والرؤيا ، در عشق ، در عقل در فرق بین نحو عرب و منطق ، در احداث جو ،\nرد برجالینوس درمحل اول ، اخلاق النفس ، سيرة الانسان ، از آثار مشهور و معروف او است .\n\n١٠١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2248, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل (۷۰)\n\nشعرای افغانستان\n(۸)\nدر عهد غزنویان\nبقلم سرور خان گویا\n\nابو المظفر پنجشیری محمد عوفی در جلد ثانی لباب الالباب در فصل شعرای آل سبکتگین اسم او را بسیاق ذیل : ابو المظفر مکی ابن ابراهیم ابن علی الپنجیری ( پنجشیری ) نوشته، واورا یکی از اما ثل و اعیان جهان میداند. از سه سطری که عوفی در حق این شاعر نگاشته معلوم می شود که در عهد غزنویان و دولت محمودیان معروفیت تامی داشته و ذکر جمیل او بقول عوفی در تواریخ مسطور و بر زبان افاضل مذکور بوده است زیاده ازین چیزی در باره او بدست نیامد.\nنمونهء سخن :\nلبش خسته زو هم بوس هر كس\nتو لب دیدی زوهم بوس خسته\n\nپر ورده بلخی :\nاسم او بقرار گفته عوفی . ابو محمد عبد الله ابن محمد المعروف بپر ورده البلخی است که از معاریف بلخ و صدور خراسان بوده و در نوبت دولت آل ناصر بتنعم روزگار گذرا نیده تاریخ تولد ووفات وغيره عوارض زندگانی او چندان روشن نیست و تذکره های موجودۀ فارسی اضافه تر ازین چیزی در باره او نشان نداده اند . ما برای اینکه تا اندازه ممکن هم اگر بتوانیم شعرای حقیقی و تاریخی افغانستان را در يك محل احصا وضبط نمائیم بهمین قدر نیز اکتفا نموده و برای کسانی که در آینده بخواهند تذکره مفصل و مبسوطی از شعرای افغانستان تهیه نمایند اقلا يك مأخذ كوچك و يا يك اسمی از شعرای وطن قبلا برای آنها ارائه کرده باشیم بهر حال از اشعار او چیزی در میان نیست وفقط پنج بیت او را عوفی در تذکره خود ضبط کرده است.\n\nعماد غزنوی :\nعوفی او را استاد الائمه عماد الدين لغزنوي نوشته و دیوانی هم بنام او نسبت میدهد\n\n١٨٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2249, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم شعرای افغانستان (71)\n\nاز نگارش عوفی معلوم میشود که در زمره مدارک و مآخذ خویش دیوان عمادی غزنوی را در دست داشته زیرا عبارت ذیل در شرح حال عمادی موئید مدعای ماست : ( دیوان اشعار او دیده را نور افزاید ودل بسته را بمطالعه آن بکشاید اشعار او عذب ودل آویز و سلیس و طرب انگیز است ) ولی هدایت طبرستانی اسم دو عمادی را در تذکره مبسوط وجامع خود قید کرده است که یکی آن عماد زوزنی و دیگری عمادی شهریاری است که گویا همین عمادی غزنوی باشد ولی صاحب مجمع الفصحا در شرح حال این دو عمادی متردد بوده و حقایق احوال ایشان را از دست داده است . چنانچه در شرح حال عمادی شهریاری می نویسد : ( اسمش عماد الدین و مداح عماد لدوله دیلمی بوده بعضی نوشته اند که غزنویست و بعضی آنرا پسر مختاری دانند و در باب عمادی اقوال مختلف بسیار است ) و بعضی اشعاری هم که از عمادی شهریاری در تذکره خود ضبط کرد است همان اشعاریست که در لباب بنام عماد الدین غزنوی درج است و عمادی زوزنی از معاصرین سلاجقه و بقول دولت شاه سمر قندی از ارشاد یافتگان امام محمد غزالیست و تا اندازه شرح حال روشن و شخصیت برجسته ای دارد و در تذکره دولت شاه و حبیب السیر ذکر او مرقوم افتاده است .\nعلی ای حال عمادی غزنوی از شعرای معروف زمان خویش و بقول عوفی استاد شعرای عصر و مقتدای فضلای دهر بوده و در صورتیکه پسر مختاری و شاگرد و مداح حسن غزنوی بوده باشد از شعرای دوره غزنویان و شاهانیکه در اواخر ممدوح پدر واقع گشته اند لا محاله ممدوح پسر نیز بوده اند تاریخ وفات او معلوم نشد .\nنمونه شعار :\nگلبد مشکین شدست چرخ ز بوی بهار غالیه پیوند گشت باد ز رخسار یار\nجدول تقدیم باغ کرد هوا پر نقط فله زرین گل کرد صبا پرکار\nزاتش لاله شمال سوخت سحر گه بخور قرصه خورشید را خلخله کرد از بخار\nدی بتمنای دوست خیمه بباغی زدم تا بکف آرم گلی از رخ او یادگار\nپیش شکوفه شدم ریختن آغاز کرد گفتمش این چیست گفت قاعده روزگار\nیاسمن اندر عرق راند بر آهنگ او گفتم مشتاب گفت قافله بر بست بار\nسبزه میان سرشک موج نماینده بود گفتم دریابست گفت چون غم تو بی کنار\n\n1007"}
{"book": "adl0986", "page": 2250, "text": "شماره (دهم) سال دوم مجله کابل (72)\n\nلاله پدیدار شد برنگ قبا چون عقیق گفتم چونست گفت ریخته انتظار\nنرگس چون چشم دوست غمزه بمن بر گماشت گفتم ز نهار گفت شرط بود زینهار\nبلبل رنگین سخن راند برآهنگ او گفتم مقصود گفت یافتن غمگسار\nگل زسر طنز گفت چیست بدامن ترا گفتم زر است گفت نیست بدین اختصار\nبو العجب آمد بچشم شکل بنفشه مرا گفتم این چیست گفت حلقه زلف نگار\nگرد رخ شنبلیذ داشت نسیم از بهشت\nگفتم مشکست گفت خاک در شهر یار\nروحانی غزنوی یا سمرقندی :\nعوفی اسم اورا بسیاق ذیل الاجل الافضل تاج الحکما عطار دالتابی ابوبکر بن محمد بن\nعلی الروحانی نگاشته شعر او را راحت نفس صباح ولذت صبوح دانسته است و از شش\nقصیدهٔ او بعضی ابیات آن را بطور انتخاب با يك قطعه اشعاری که از زبان سلطان یمین الدوله\nبهرام شاه گفته در تذکرهٔ خود ضبط کرده است. صاحب مجمع الفصحا در اسم او با عوفی اختلافی\nندارد و فقط فقره های ذیل را اضافه کرده نوشته است ( در غزنه و بخارا نشو و نما کرده\nشاگرد رشیدی سمرقندی معروف بار شدیست در زمان سلطان بهرام شاه غزنوی (٥٠٢-\n٥٤٧) بعرصهٔ وجود آمده و شاعری کرده و مداحی دیگر سلاطین نیز نموده ) دولت شاه\nسمرقندی هم او را شاگرد رشیدی میداند ولی صاحب آتشکده اشتباه نموده او را از شاگردان\nرشید وطواط بلخی و مداح سلطان محمد خوارزم شاه دانسته است . تاریخ تولد ووفات او معلوم\nنشد اشعار او از همه بیش در جلد دوم لباب الالباب عوفی مرقوم افتاد. قطعهٔ ذیل او را\nارباب تذکره از قطعات بسیار بلند و غرای زبان فارسی میدانند .\nمرد آزاده بگیتی نکند میل دو کار تا همه عمر ز آفت بسلامت با شد\nزن نخواهد اگرش دختر قیصر بدهند وام نستاند اگر وعده قیامت باشد\nنمونه اشعار :\nای ماه روی خوب تو بستان دیگر است ما را لب تو چشمه حیوان دیگر است\nچاك از فراق روی چو خورشیدت ای پسر چون صبح صد هزار گریبان دیگر است\n\n1008"}
{"book": "adl0986", "page": 2251, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2252, "text": "ع عبدالصمدخان مدیر تشریفات وزارت خارجه وسایر اعضای اداری مدیریت تشریفات"}
{"book": "adl0986", "page": 2253, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم شعرای افغانستان ( ۷۳ )\n\nچشم بد از تو دور که در چشم روزگار از عکس چهرة تو گلستان دیگر است\nسوی تو همچو گوی روان آمدم بسر از بهر آنکه زلف تو چوگان دیگر است\nخورشید هم ز عشق تو بی صبر شد از آنکه بر تو ز سایه تو نگهبان دیگر است\nیا رب چه طالعست که هر ساعتی مرا در کفر آن دو زلف تو ایمان دیگر است\nمسعود انوکی :\nعوفی اسم او را سعد الدین و لقب او را مختار الشعراء نوشته است مسعود از شعرای\nدربار غزنویان و اختصاصی بسلطان بهرام شاه غزنوی داشته است و دو قصیده که در لباب\nبنام این شاعر ضبط افتاد. هر دوی آن در مدح سلطان بهرام شاه و در مخلص قصیده اول\nاسم شاه ممدوح را صریح و واضح یاد کرده است تاریخ تولد و وفات او معلوم نشد .\nنمونه اشعار :\nماه اگر نظارة آن شمع خوبان ایستد چون شود بیدار خش از شرم پنهان ایستد\nدل زچوگان دو زلفش زان نیا ساید که گوی کم بود ساکن که پیش زخم چوگان ایستد\nپیش چشمش دسته نرگس بخدمت ایستاد در چمن چون پیش لاله سرو بوستان ایستد\nسرکجا باشد نیامیزد زروی و زلف او مشك گل ریزان نشیند بوسه ریزان ایستد\nورچو زهره عارضش را مشتری آید مزد مشتری گر پیش آن خورشید خوبان ایستد\nبرگلش هر لحظه شرمش قطره آرد پدید تا که گردآید که در چاه زنخدان ایستد\nگر به پیش خد گل رنگش قمر بندد کمر بنده باشد که پیش تخت سلطان ایستد\nسراجی خراسانی :\nاسم او جمال الدین محمد ابن علی ملقب به فخر الشعرا ومتخلص بسراجی است و اشعاریکه\nاز و مانده معلوم میشود که شاعر توانا و مقتدر بوده و نزد همگان معروفیت تامی داشته است.\nسراجی بگفته عوفی و صاحب مجمع از بار یافتگان سراج الدوله خسرو ملك ٥٤٧ که شانزدهمین\nسلطان از سلاطین غزنویست بوده و در حضرت او تقرب زیادی داشته است و گمان میرد\nتخلص او که سراجیست نیز منسوب بنام آن سلطان که معروف بسراج الدوله است بوده باشد\n\n۱۰۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2254, "text": "شماره (دهم) سال دوم\nمجله کابل\n(٧٤)\n\nو دو قصیده که بنام این شاعر در لباب موجود است هر دو در مدح و توصیف سراج الدوله\nخسرو ملك است تاریخ تولد و وفات او معلوم نشد .\nنمونه اشعار :\n( شب )\nچون خواست روی خویش نمود از حجاب شب\nبر روی روز بست زظلمت نقاب شب\nسیمرغ آفتاب چو افتاد در غروب\nناگه طلوع كرد چو پر غراب شب\nبا لشکر نجوم بر آمد ز باختر\nتا تیغ زماه ساخته رخ از شهاب شب\nگوئی که عرض کرد همی بهر جنگ روز\nدر صحن آسمان سپه آفتاب شب\nزانسان جهان گرفت که گوئی فلك مگر\nفیروزه خیمه ایست مر او را طناب شب\nگیتی که گشته بود ز عمر دراز پیر\nکردش زمشك سوده وعنبر خضاب شب\nآفاق تیره گشته و از تیرگی درو\nمن همچو اکنهی که بود در سحاب شب\nکوتاه کرده صبر مرا محنت فراق\nبر من دراز گشته چو یوم الحساب شب\nبودم بدان امید که خورشید وصل را\nبر من یکی بتابدی چون ماهتاب شب\nبر من گذشته بی لب شیرین یار تلخ\nچون روز خصم خسرو مالك رقاب شب\n\nابی الفتح هروی ؛\nاسم و كنية او بگفته عوفی : ضیاء الدین عبدالرائع ابي ابی الفتح هرویست . در علم لغت\nوفن طب مهارتی بسزا داشته و روزگار زندگانی را در در بار خسرو ملك سلطان غزنوي\nبسر برده و در حضرت او منزلت نیکو و مقام محترمی داشته است و رساله جلالیه که در تفسیر\nنوروز است از منظومات اوست عوفی مینویسد که در نوبت سلطان شهید معز الدنیا و الدین نیز\nمحترم مانده و بواسطة فضل و هنر مراعات خاطر او میگردید چهار قصیده غرای او در لباب مرقوم\nاست که یکی آن بنام سلطان محمد ابن سام و ديگري در مدح سلطان خسرو ملك و سوم آن در رديف\nآستین که بقول عوفی تا حال هیچ شاعري نظير آنرا نیاورده است : زیاده ازین چيزي\nدر باره او بدست نیامد .\n۱۰۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2255, "text": "شماره (دهم) سال دوم شعرای افغانستان (70)\n\nنمونه اشعار :\nشاه فلك ز تخت شرف بار میدهد گل همچو نو عروسی دیدار میدهد\nسروان چو سروران حشم صف همی کشند یعنی که شاه تخت فلك بار میدهد\nتا بر سر عروس چمن در فشان کنند دریا بابر لؤلؤ شهوار میدهد\nهر گوهر نفیس که در کان نهاده بود خورشید باد صبح بگلزار میدهد\nگلبن حکایت از بت کشمیر می کند سوسن نشان زلعبت فرخار میدهد\nگردون لاجوردی ازخاك نيل رنگ شنگرف میدماند و زنگار میدهد\nقارون شدست باغ پس از نیستی ازانك سیم و زرش شکوفه بخروار میدهد\nیاقوت آبدار گرامی همی شود هر قطره که ابر بگلزار میدهد\nبلبل بياد مجلس تو می خورد بصبح هر باده که ابر بگلنار میدهد\nاز بهر گوش و گردن ایام دولتت دریای طبع لؤلؤی شهوار میدهد\nخسروی :\nاسم و کنيۀ او بقرار نوشتۀ عوفی : شیخ العميد جمال الدین ابو بکر ابن المساعد ولقب او\nفخر الشعرا است . و خسروی که تخلص اوست شاید منسوب بنام خسرو ملك با شد زيرا\nخسروي از شعراي مقرب و معزز زمان خسرو ملك است و بقول عوفی : در دولت خسرو\nملك اقبالها دیده و ایام سلطنت سطان معز الدنيا و الدین را نیز دریافته و مورد الطاف شاهی\nگردیده است و قصیدهٔ نیز در مدح آن سلطان شهید سروده و در لباب بايك قصيده\nو دو غزل دیگر او درج است .\nنمونه اشعار : غزل\nتا چند پیش تیر غمت دل سپر کنیم در عشق نام خویش بگیتی سمر کنیم\nاز بیم ناوك مژه و تیر غمزه ات گاهی کمان زپشت گه از دل سپر کنیم\nهر ساعتی ز موج فراقت به بحر غم خانه ز آب دیده بسان شمر کنیم\nگه از هواي لعل تو از دیده در کشیم که بر امید سیم تو از چهره زر کنیم\nسوگندها خوریم که بودیم در بهشت چون در میان كوی توجانا گذر کنیم\nاز فرماه روی تو چون بدرشد هلال تا وصف روی خوب ترا با قمر کنیم\n\n۱۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2256, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ٧٩ )\n\nتقریظ وانتقاد\n\nانتقاد جناب قاری عبدالله خان\n\nکلمه ( قرض ) را قرضه نوشتن و ( ها ) در آخرش زیاده کردن یا لفظ ( موقع ) را\nموقعه نوشتن هم خطاست چه این هر دو لفظ ؛ زبان زد عمومی فارسی زبانهاست و هیچکس\nبا های خفی تلفظ نمیکند بلکه تلفظش در نزد فارسی زبانها مطابق باصل عربی بدون ( هـا )\nمیباشد . تمام روز مردم میگویند : قرض دادم ، قرض گرفتم ، نمیگویند : , قرضه دادم ،\nقرضه گرفتم ، یا میگویند موقع خوب است . نمیگویند موقعه ، خوب است .\nآری از قواعد مقرر در زبان عربی است که در آخر مصدرهای ثلاثی مجرد (سه حرفی)\nاگر ( تا ) نباشد ( تا ) زیاده میکنند و دیگر حرف زائد را اگر دران مصدر باشد حذف\nمی نمایند . مگر در وقتیکه معنی شماره یا نوع فعل دران مصدر (١) ملحوظ باشد مانند (قومه) ،\n( جلسه ) که در اصل قیام و جلوس است و چون قومه وجلسه وسائر افعال در نماز مکرر\nمی شود و معنی شمار درین مصدر ها ملحوظ میباشد تا در آخر شان زیاده گشته رکعة وقعدة\nنیز از همین قبیل است . این قاعده هم در خود زبان عربی جریان دارد نه در زبان فارسی\nتا قرض را هم قرضه سازند .\nهمچنین لفظ ( موقع ) بدون تاست زیرا موقع اسم ظرف است و اسم ظرف بدون تا\n( ١ ) هر گاه در مصدر معنی شمار ملحوظ با شد بفتح اول می آید واگر نوع ملحوظ باشد بکسر\nاول . مگر حرف دوم در هر دو حال ساکن است .\n\n١٠١٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2257, "text": "( ۷۷ )\nشوراي افغا نستان\nشمارة ( دهم ) سال دوم\n\nمی آید ما نند موضع ، مسجد ، مکتب و غیره که صدها مثال آن در فارسی استعمال میشود و یکی تا ندارد جز لفظ مظنه و مقبره که بطور استثنا آمده و مطبعه این لفظ همراه ( تا ) و بدون آن نیز بقرار اصل آمده و هر دو شکل استعمال می شود .\nبعضی در بین کلمۀ (جاه) بمعنی عزت و منزلت و شرف که کلمۀ عربی است و ( جای ) بمعنی محل که کلمۀ فارسی است فرق نمیکنند ـ گاه کلمۀ اول را بدون ( ها ) و گاه دوم را با ( ها ) می نویسند ولی فرق لازم است و باید جاه ( بمعنی عزت ) را باها نوشت و جای (بمعنی محل) را بدون ها . یاء آخر آن در نظم گاهی نوشته و گاهی حذف میگردد و در نثر بیشتر ثابت می ماند .\nرفاه ــ که بمعنی آرامی و فراخی عیش است بعضی در آخرش عوض ها همزه می نویسند و در اصل ( ها ) ست و از ( رفاهیت ) که نسبة مشهور تر ومزید علیه آن ست آشکار است که آخر رفاه (ها) ست نه همزه ، پس عوض ها همزه نوشتن خطاست .\nارکان مشبوه ـ لفظ ( مشبوه ) غالباً لفظ موضوع و معنی دار نیست وشاید بجای کلمۀ ( مشتبه ) استعمال یافته ، زیرا در سه چار کتاب لغت که حاضر بود مانند صراح ، منجد منتخب وغیاث اللغت جستجو رفت لفظ مشبوه که ظاهر ا اسم مفعول مجرد می نماید یافت نشد بلکه در صراح ومنجد از فعل ثلاثی مجرد این ماده هم ذکری نرفته باوجودی که ابواب مزید آنرا مانند اشباه ، تشبیه ، مشابهه ، تشبه ، تشابه واشتباه همه را ذکر کرده اند وازان معلوم میشود که لفظ ( مشبوه ) لفظی موضوع و مستعمل نیست ـ بلی از مجرد این ماده دو کلمه بسیار مستعمل است شبه و شبه بکسر اول و سکون دوم و هم بکسر اول و فتح دوم و هم بفتحتین بمعنی مانند .\n\n۱۰۱۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2258, "text": "( ۷۸ )\nمجلة کابل\nشماره ( دهم ) سال دوم\nمجله د پشتو \nلمري شماره د نفیسی او ښایسته مجله د « پښتو » و اداري ته د « کابل » را ورسيده له او\nتر نظر تیره سوه ــ هغسی چه و فضیلت د کاركو ونكو د هغه عالی انجمن ته انتظار او\nامید وه شريفه مجله د « پښتو » په آسمان کښ د وطن د مطبوعا تو په ښه شان سره طلوع\nاو را وخته . په ملی مطبوعا تو کښ اسباب د خوشحاليا د شوقمندا نو اوعلاقه مندا نو\nو گر زید له .\nمجله د « پښتو » مجله ده : علمی ، ادبی ، اجتماعی ، تاریخی چه اوس به ( ٧٤ ) مخه کښ\nپه متنا سب قطع او حجم او حروفی چاپ به میاشت کی یو و ار په قلمی مساعی او\nفکري مجهو دا تو سره د كار كو و نكو د محترم ادبی انجمن دقند هار شايع كيري .\nځای دإ دا ري ددي شريفى مجلى خاص عمارت دقند هار او تلگرافي عنوان ئى ( قند هار\nپښتو ) دي ، مخا برات د جناب محمد عثمانخان بار کزائی رئیس دانجمن ، سره كيږی .\nادبی انجمن او مجله د « کابل » طلوع ددي روڼا او ځلیدونکی ستوري پآ سمان دملی مطبوعاتو\nکښ خپلو هموطنا نوته تبريك او تهنیت وائی او ترقی او لور تیا ئی له خدایا سه سره\nد موفقیاتو د كار كو و نکو دهغه شریفى مجلی دخدایه غواړی ؛ چه زیات پرزیات لپاره دلورتیا\nاو ترقى ددی ملی ژبی خدمت و کړی سی او ستر کی دار مان لرونکو په ښه آثار ددوی\nرو ښا نه سی ـ او ضمناً علاقه مندانو ته دملی مطبوعاتو په لوستلو او اشتراك دهغه توصيه\nاو تا کید کوی . كابل\n١٠١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2259, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2260, "text": "قسمت شرقی بالاحصار «کابل»"}
{"book": "adl0986", "page": 2261, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم تعمیر جدید بالا حصار کابل ( ۷۹ )\n\nمتنوعه\n\nتعمیر جدید بالا حصار كابل يا التيام يك جريحه تاریخی مملکت\n\nبالا حصار در حوضه شهر کابل بسطح مرتفعی واقع بوده وغالباً در تاریخ ها نام مستقلی\nنداشته جزو شهر کابل یاد شده است . اما شهر کابل شهر قدیمی است که جغرا فیون یونان\nمثل بطلیموس از و بنام هاي نكا بوره ، اورتوسپا نه ذکر کرده و کتاب ویداس هندآنرا كبها\nخوانده ، کابل از قرون قبل الاسلام شهر معمور ومرکز تجارت هاي هند ، فار س\nماوراء النهر بوده ، و در دوره ظهور اسلام معرض حملات سخت مسلمین قرار گرفته است ، از\nدفاعی که کابل در مدت یکنیمقرن از عساکر اسلام نموده معلوم میشود شهر محکمی بوده\nو در روی کوهاي خود ديوار طویلی داشته است ، حتی بعض ها همین دیوار حالیه کوهاي\nکابل را از همان اعصار و ساخته رتبيل ها ( شاهای وطنی کابل ) میدانند .\nاما بالا حصار که در تواریخ قرون وسطی بنام قلعه با لا حصار كابل ياد شده حتماً در\nدوره هجوم و تسلط چغتائی ها موجود بوده است ، ولی تعجب است چسان از تخریبات\nچنگیز یان جان بسلامت برده ، در عهد بابر شاه کورکانی یکی از شهزادگان تیموری که\nمامای بابر بود حاکم کابل و در بالا حصار سکونت داشت ، بابر بالاحصار را محاصره و فتح\nکرد در آنوقت آبادی شهر کابل در حوضه جنوبی بالا حصار ( چمن قلعه هاشم خان و جبه )\nواقع بود و بابر از ان در توزیك خود ذكر میکند ، بابر شخصاً در بالاحصار تعمیراتی نکرد ،\nو بعد ازو کامران مرزا درین تعمیرات افزود .\nدر هجوميكه همایون ببالاحصار برده و گله باری زیاد نمود قسماً تعمیرات داخلی قلعه\nدو چار خرابی گردید . اکبر جلال الدین خرابی هاي بالا حصار را ترمیم و دیوار خارجی\nقلعه را بساخت . جهانگير تزئينات زيادي در بالا حصار نموده و کاشی کاریهای قشنگی نمود .\nعلی مردان خان مشهور حاکم کابل ( بسان میر عمارات شاه جهان در کل هندوستان\nو انجنیر عمارات معروف هندوستان ) در اطراف بالاحصار تعمیرات زیاد نمود ،\n\n١٠١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2262, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله كابل (٨٠)\n\nحتی چهار چته حالیه کابل را تعمیر کرد و باغ علیمردان را اعمار نمود ، این تعمیرات\nعلیمردانخان شهر کابل را بکلی از جلگه جنوبی بالاحصار بحوضه شمالی او ( شهر حالیه کابل)\nانتقال داد ، مسجد گدری نیز در کابل حالیه از طرف اورنگ زیب تعمیر یافت .\nدر دوره سدوزائی ها در بالاحصار تعمیرات زیادی گردید و احمد شاه با با در دور شهر\nحالیه کابل دیوار بزرگی بساخت . انگلیزها در سال ۱۲۹۶ قمری قلعه بالاحصار و شهرآنرا\nبا چهارچته کابل بخونخواهی کیوناری انگلیس توسط باروت یکجا بهوا نمودند ، و این شهر\nقشنگ و معموری که تقریباً در مدت شش قرن مرکز حکمرانی کابل و گاهی پایتخت کل\nمملکت افغانستان بود باینصورت محو و منهدم گردید .\nدرین روزها مطابق اطلاعات رسمی امر و اراده سنیه اعلحضرت محمد نادرشاه غازی پادشاه\nافغانستان برای تجدید تعمیرات این بالاحصار تاریخی بمقام های رسمی صدور یافت که\nدر آن امر و هدایت داده شده تا عجالتاً عمارت و محوطه بزرگ و عظیمی در آنجا برای\nمكتب حربيه افغانستان ساخته شود و متعاقباً سررشته تعمیرات جدیده دولتی و ملی مطابق\nنظا منامه مخصوصی کرده آید . انجمن که خود را خادم زنده داشتن مفاخر تا ریخی این\nمملکت قدیم و قویم می شمارد ازین دقت نفیس و حکم محكم شهر یاری بی اندازه متحسس\nو متأثر گردیده بتقدیم شکر نامه بحضور ملوکانه اقدام نمود و اينك نقل آن معروضه را\nبا سواد فرمان پادشاهی که در جواب انجمن عز اصدار یافته ذیلا نقل و چاپ مینماید .\n\nسواد عریضه هیئت انجمن ادبی\nبحضور اعلیحضرت قائد نامدار افغانستان :\n\nهیئت انجمن ادبی کابل نظر به التيام يك جریحه تاریخی یا تجدید تعمیر بالاحصار كابل كه\nمی بینیم خوشبختانه بعد از مرور زمانهای مدیدی دوباره بدست حق پرست اعلیحضرت\nهمایونی صورت و هستی جدیدی مییابد ؛ خواستیم بهترین تشکرات و نفیس ترین احساسات\nقلبی خود ها را بحضور مبارك همایونی تقدیم نمائیم : ــ با لاحصار کابل که در پنجاه و هفت سال\n\n١٠١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2263, "text": "شماره (دهم) سال دوم سواد عریضه هیئت انجمن ادبی (۸۱)\n\nقبل قسمت عمده آبادی زیبای شهر عزیز ما و محل آرامش شاهان عظیم الشان وطن بوده و چراغ روشن این مملکت شمرده میشد ! این نقطه شاندار تاریخی که محل پرورش فرزندان رشید و نامی افغانستان بوده و مردان بزرگی را در آغوش خویش تربیه کرده بود ! همان بالا حصار یکه قلب مملکت عزیز ما افغانستان و محل صدور احکام قائدین نجیب ملت افغان بوده و در سال ۱۲۹۶ قمری در اثر طغیان حرص و آز اجنبی به آتش بیداد سوخته و قلوب عامه این ملت را در فقدان آن جریحه دار ساخته است، این یادگار بزرگ تاریخی وطن که از لحاظ شئون مدنیت سابق و درخشان افغانستان خاطره هائی شیرین و از جهة حوادث شومه سیاست گذشته تذکارهای تلخ و ناگواری را در روح اولاد این کشور القا می کرد سالها بهمین وضع ویرانی و خاکساری مانده و دستی نبوده تارخنه ها و شکستگی هایش را که نمونه از دلهای مجروح اولاد حساس این وطن است مرهم گذاشته و اقلا کمکی به تعمیر آن مینمودند حقيقة منظره الم انگیز خرابه های بالا حصار قلب هر افغان جدی را داغدار کرده و آن مقتدرینیکه قبل از ذات شاهانه گذشته و این نقطه محبوب وطن را به این حال خرابی باقی گذاشته مسئولیتی در برابر انصاف و تاریخ خواهند داشت.\nامروز خدای متعال را شکر میکنیم که دست حق پرست و مقتدر اعلیحضرت غازی که همیشه افتخارات و منافع ملی را در وطن عزیز تائید بل که تخلیق فرموده و به مقاصد شخصی ترجیح داده اند این بار هم اراده سنیه وطن پرورانه اعلیحضرت غازی ملت صادق خود را رهین احسان ساخته و به تعمیر و تجدید این بنائی تاریخی قد مردی و مردانگی را علم فرموده اند.\nاعلیحضرتا ــ واقعاً مردان نامی و بزرگ به اینگونه مرام عالی و آمال بلند اقدام ورزیده و صحائف تاریخ آینده را بنام نامی خود مجلل میگردانند ـ حقیقتاً ملت صادق افغانستان و عموم فرزندان حساس اعلیحضرت غازی افتخار و خورسندی دارند که در عصر همایون اعلیحضرت شما این گوشه مخروبه خاك وطن را دوباره معمور و آبادان دیده و جراحات چندین ساله اش را بدست توانای قائد نیرومند خود بحال آبادی مشاهده میکنند ـ إعلیحضرتا\n\n۱۰۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2264, "text": "شمارهٔ ( دهم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٨٢ )\nدر ازاء اینهمه خدمات و مجاهداتیکه بمقصد آبادي و حصول افتخارات این ملت متحمل شده\nو شب و روز جوانمردانه درین راه میکوشید خدای متعال پاداش نیکو و اجر جمیل به اعلیحضرت\nغازي عطا کناد . درخاتمه ترقی عمر و دوام سلطنت ذیشوکت اعلیحضرت همایونی را از خداي\nبزرگ مهربان خود استدعا مینمائیم .\nنقل فرمان پادشاهی\nعزیزانم مدیر و اعضاي انجمن ادبی کابل !\nمعروضهٔ خالصانهٔ شما مبنی بر تقدیر اقدامات نافعهٔ حکومت در عمران مقام تاریخی\nبالاحصار کابل بمطالعه رسید من و حکومت متبوعهٔ تان ازین احساسات وطتخواهانهٔ شما\nمسرور و رضامند گشتیم ، این یکی به تمام ملت عزیز عموماً و آن فرزندان خصوصاً معلوم\nو مبرهن است که براي حفظ موجودیت و شئونات وطن عزیز همیشه با حکومت ابراز\nمساعی و مساعدت نموده ام . از آن فرزندان و سائر سعادت خواهان مملکت\nچشم دارم که در ادای تکالیف و ابراز خدمات صحیحه بوطن و ملت اثبات لیاقت کرده\nنام خودشان را در صحائف تاریخ وطن یادگار گذارند .\n( محل امضاً همایونی )\n۱۰۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2265, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم ایران و افغانستان ( ٨٣ )\n\nایران و افغانستان\nمکتوب از تهران\nبقلم جناب دوکتور محمود خان افشار\n\nاز لحاظ وحدت تاریخ سیاسی وادبی\n\nآقای مدیر محترم انجمن ادبی کابل ،\nنامه گرامی و شش شماره از سال دوم مجله نفیس «کابل» را که ارسال فرموده بودید\nرسید . کمال تشکر را از این لطف دارم . تاسیس انجمن ادبی وطلوع مجله شریفه را که ناشر\nافکار آنست صمیمانه تبريك گفته دوام و توفیق هر دو را آرزو مندم . در قبال تقاضائی که\nفرموده اید شرح ذیل را نوشته تقدیم میکنم .\n\n***\n**\n*\n\nباور بفرمائید که اینجانب افغانستان را تقریباً باندازهٔ ایران\nيك روح در دوست میدارم و معتقدم که ایرانی وافغان هرچند سیاسة تشکیل\nدو بدن دو دولت مستقل میدهیم ولی در حقیقت يك ملتیم درقالب دو مملکت\nويك روحیم در دو بدن . همانطور که شما در مراسله خود اشاره\nکرده اید « بالاخص در حال که شرکت نژاد و زبان وتاريخ ادبی افغانستان وفارس را\nبهم آمیخته امروزه حساسین مملکتین باید معناً دست بدست داده و برای پیش بردن زبان\nفارسی درممالك اسياي وسطی سعی ورزند . »\nشما در ضمن عبارت جامع خود يك نکته را ناگفته گذاشته اید و آن وحدت تاریخ\n\n١٠١٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2266, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ٨٤ )\n\nسیاسی دو کشور است تا پایان شاهنشاهی نادر شاه افشار که از ان پس رشته وحدت سیاسی ما\nبوسیله تشکیل دو دولت مستقل از هم گسیخته شد . من بر خلاف تصور بعضی باین گسیختگی\nاهمیتی نمینهم و این دوگانگی سیاسی را در وحدت حقیقی فیما بین مؤثر نمیشمارم . زیرا\nهمانطور که بودن افغانستان و ایران در دو طریقه مذهبی تاثیر مخالفی در وحدت نژاد\nوزبان آنها ندارد همینطور هم از اینکه دارای دو دولت یعنی دو اداره مستقل سیاسی هستند\nتغییری در یگانگی آنها از جهات دیگر نمیدهد . من اصلا این مقاله را در همین زمینه مینویسم\nوتقاضا دارم نویسندگان محترم افغانستتان هم نظرهای خود را بنگارند .\nعلاوه بر اینکه شما این حقیقت مسلم را در عبارت خود مسکوت گذاشته اید در خلال\nسطور مجله کابل نیز مشاهده میشود که نویسندگان محترم آن مجله ساعیند تاریخ سیاسی وادبی\nایران و افغانستان را که تا انقراض شاهنشاهی نادر شاه کاملا بهم آمیخته و یکی است از هم\nجدا کنند . این کار بنظر من نه صحیح است ونه لازم ، نه مفید است ونه قابل قبول .\nدر صفحه ( ٦٠ ) و بعد از شماره ١٣ مجله نوشته شده : « در دوره اسلام بعلاوه\nسلسله مشهوره سامانیان بلخ خانواده های شاهی طاهریان هرات و صفاریان سیستانی\nپیشتر از غزنویها به تشکیل دولتهای افغانستانی پرداخته اند . . . یمین الدوله محمود زابلی\nسلطان معروف افغانستان بعدها به توسیع حدود پرداخت و بخارا و خوارزم را با ولایات\nاصفهان ری همدان مسخر و ضمیمه شاهنشاهی افغانستان نمود . . . شاهنشاهی غزنویان قسمت\nبزرگ هندوستان را مسخر و دیانت اسلامیه را با مدنیت افغانیه در آنجا ترویج نمود .\nغزنویها زبان ادبی افغانستان ( فارسی ) را بهندوستان ارمغان بردند و صدها نفر علما\nو فضلا و شعرای افغانی دران سرزمین بنشر علوم و معارف و ادبیات افغانی مشغول\nگردیدند . »\nاین مسئله مورد انکار نیست که بعضی از سلطنتهای ایران بعد از اسلام در خارج حدود\nایران کنونی در ما وراء النهر یا افغانستان تشکیل شده و حتی اغلب شعرای بزرگ فارسی زبان\nدر اطراف مملکت امروزی ایران پرورش یافته اند ، مانند ملای روم نظامی گنجه عنصری\nبلخ سنائی غزنه و غیره . من خود در کتاب « سیاست اروپا در ایران ، که دوازده سال\n\n١٠٢٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2267, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2268, "text": "ع ، عبد الغفار خان مدیر عمومی اوراق وزارت خارجه و اعضای اداری شان"}
{"book": "adl0986", "page": 2269, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم ایران و افغانستان (٨٥)\n\nپیش در برلين طبع شده در صفحه ( ١٩٠ ) افغانی بودن سلطان محمود را تصدیق داشته ام، هر چند عثمانیها مدعیند که سلطان مذکور چون از غلامزاده گان ترك بوده نه ايرانی است و نه افغانی. بهر حال از اهل افغانستان بودن محمود و دران کشور مقر سلطنت داشتن او ملازم با آن نیست که امپراطوری بنام «شاهنشاهی افغانستان» وجود خارجی داشته است. با این منطق تاجکیهای ترکستان هم ممکن است «شاهنشاهی تاجیکستان» اختراع کنند ...\nبعضی از مندرجات مجله شریفه خرد این معنی را روشن میکند : در صفحه ٩٤ شماره ١٥ نگاشته شده : «كلمۀ افغان در اوائل ظهور اسلام بقبائل چندی از افغانان غور اطلاق میشد و در مورد شعبه ابدالی پختانه مستعمل و در قرن شش هجري در مقابل قبائل خلج اسم افغان بتواتر مذکور گردید تا آن که اسم عمومی پختانه ها شد و بالأخره در قرن ١٨ مسیحی نام ملی افغانستان قرار گرفت .»\nدر صفحه ٤١ شماره ١٥ بعضی از اشعار قصیده غراي عنصري ( از اهل افغانستان ) ملك الشعراي دربار غزنوي در فتوحات سلطان محمود بمطلع ذیل مندرج است :\n«ایا شنیده هنرهای خسروان بخبر »\n«بباز خسرو مشرق عیان ببین توهنر»\nو درین شعر او را «شاه ایران» خوانده میگوید :\n«ور از هياطله گویم عجب فرومانی»\n«که شاه ایران آنجا چگونه کرد سفر»\nهمانطور که ایتالیائیهای امروز نمیگویند و نمیتوانند بگویند «امپراطوری ایتالیا» بجای «امپراطوری روم» یا «تاریخ و تمدن ایتالیا» بجاي «تاریخ و تمدن روم» و حال آنکه دولت امروزی ایتالیا وارث قسمتی از روم قدیم است و شهر روم مركز قياصره مقر سلطنت ایتالیاست همینطور هم افغانها نباید شاهنشاهی ایران را شاهنشاهی افغانستان بنامند ، حتی ایران هم نباید خود را وارث منحصر امپراطوری ایران قدیم بداند ایران و افغانستان دو فرزند يك پدر هستند که تا پدر آنها میز یست زندگانی مشترک داشتند و اینك هم که مستقل شده در افتخارات اجدادی با یکدیگر شریکند.\n\n۱۰۷۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2270, "text": "شماره (دهم) سال دوم\nمجله کابل\n(86)\nشهر ری در دامنه البرز کوه خراب شده و تقریباً بجای آن طهران امروز مهمترین شهر ایران است. محمد ذکریای رازی طبیب چند صد سال پیش از اهل آن شهر بوده است. آیا جائز است که امروز طهرانیها او را (دکتر محمد خان ذكرياي طهرانی) بنامند ؟ عثمانیها بی باکانه این قسم و تحقيقات ادبی من در آوردی ، دارند ، مثلا مولوی خاقانی نظامی و غیره را چون در نواحی که امروز در انجا ترکی تکلم میشود میزیسته اند تورانی میپندارند ، حتی زردشت را هم ترك میدانند.\nعثمانیها بواسطه فقر ادبی و عادت و خوی تر کتازی است که دست چپاول بافتخارات دیگران دراز کرده اند ....\n***\n**\n*\nحکما و شعرای بزرگ مانند ابو علی سینا فردوسی خیام سعدي خواجه نصير عنصرى حافظ سنائی و غیره از مفاخر مشترك ما هستند و شایسته نیست بتصور اینکه عنصری بلخی است یا سنائی غزنوی است و شهر بلخ وغزنه در افغانستان واقع است ایرانیها آنها را از کمال الدین اسمعیل یا جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی عزیز تر نشمارند ، یا افغانها چون سعدی و حافظ شیرازی هستند آنها را باندازه حنظله بادغیسی یا حقوری هروی گرامی ندارند ؛ چه این بزرگان همه در زمانی میزیسته اند که ایران و افغانستان یکی بوده و تشکیل شاهنشاهي ايران را میداده ، یا اگر سیاسة مجزای از هم بوده بواسطه سلطه اجانب بر آنها يا ملوك الطوايفي امراء و موقتی بوده است، برخلاف امروز که هر دو دارای سلطنت ایرانی نژاد مستقل ملی هستند. این طور دوگانگی سیاسی باوحدت سیاسی در نظر نگارنده از لحاظ دیگر چندان فرقی ندارد، زیرا هر دو مملکت برای يك مقصود که ترویج زبان فارسی و عظمت تاریخ و ادبيات مشترك باستانی و حفظ نژاد ایران در برابر خطر زرد ( تورانی ) باشد کار میکنند و همین اشتراک در تاریخ گذشته و وحدت در آمال ملی کافی است که دو ملت را برای\n۱۰۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2271, "text": "( ۸۷ )\nشماره ( دهم ) سال دوم\nایران و افغانستان\nهمیشه برشته یگانگی متصل و محکم نگاه دارد و بعلاوه اشتراك مساعی دو دولت را نیز در مسائل سياسي و اقتصادي الزام کند .\nبا این نظر اختلاف اینکه ابوعلی و سنائی یاسید جمال الدین از اهل ایران بوده اند یا افغانستان از میان بر داشته خواهد شد و این بحث بهمان اندازه جایز شمرده میشود که امروز در خود ایران راجع باینکه صائب تبریزی است یا اصفهانی نظامی گنجویست یا قمی ـ وحشی کرمانی است یایزدي ـ بحث میشود ، یعنی بحث ادبی و علمی نه بحث سیاسی .\n***\n**\n*\nفارس یا ایران ؟\nهم در مراسله انجمن ادبی و هم از مجله کابل آشکار است که ادبای افغانستان اصرار دارند مملکت امروزی ایران را ( فارس ) بنامند . بنظر من اینکار هیچ لزومی ندارد ، از طرف ديگر عيبي و ضرري هم نخواهد داشت . فارس در اصطلاح امروز خود ایرانیها اسم یکی از ایالات جنوبی ایران است که در زمان هخامنشیان و غیره کانون شاهنشاهی ایران بوده و زبانهاي اروپائی بالغير لفظ اسم مملکت امروزي ايران شده است . (۱) عيبي که ميتواند داشته باشد اینست که در زبان و ادبیات مشترك يك اختلاف بزرگ ایجاد خواهد نمود و نتیجه ای که از آن منظور است درست روشن نیست . شاید برای ان باشد که چون افغانستان در تاریخ سیاسی و ادبی ایران بزرگ شرکت و سهم عمده دارد ادبای افغان تصور نموده باشند که اطلاق کلمه ایران به مملکت امروزه ایران سبب آن شود که انتساب رجال سیاسی و ادبی نامی ( که وطن خاص انها افغانستان ووطن عام انها ایران کبیر بوده ) بنام ایران ، از افتخارات خاصه افغانستان بکاهد و تصور شود که این مفاخر منحصراً متعلق بایران\n(۱) بزبان فرانسه ( پرس ) Perse بزبان انگلیسی ( پرشیا ) Persia آلمانی ( پرزین ) Persien ایتالیائی ( پرسیا ) Persia و قس علیهذا\n۱۰۲۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2272, "text": "شماره (دهم) سال دوم\nمجله کابل\n(۸۸)\nامروز است. این فرض بخطاست: نه ایرانیها چنین ادعائی دارند و نه دیگران چنین تصوري میکنند. هیچ مانعی ندارد كه يك اسم خاص داراي دو ياچند معنی باشد، مثل اينكه کابل و اصفهان هم اسم شهر است وهم اسم ولايت، لوكزامبورک و مکزیکو ( بزبان انگلیسی ) هم نام مملکت است هم نام شهر. حتى وقتي گفته میشود (امريكا ) در اصطلاح هم بمعنی یکی از دول امریکاست ( حكومت دول متحده امریکای شمالی ) وهم اسم قاره يا بر امريكا ست که مشتمل بر امریکاي شمالی مرکزی وجنوبی است. همین طور اگر کلمه ایران هم دو یا چند معنی داشته با شد چه اشکالی دارد ؟ فرنگیها دولت امروز ایران را از انجهت به تلفظات مختلف خود ( پارس ) می نامند که این مملکت را باقی مانده و مهمترین وارث شاهنشاهی پارس قدیم Empire/des/Perses که مشتمل بر ایران و افغانستان هر دو بوده میدانند.\nپس اگر مقصود اد بای افغان از استعمال کلمه فارس بجای ایران این باشد که ایران بزرگ باستانی غیر از ایران كوچك امروزه است با تغيير اسم آن بفارس این منظور حاصل نمیشود، زیرا پارس و ایران بطوري که شرح داده شد در حقيقت يك مفهوم دارد، كما اینکه زبان فارسی نیز نه بمعنى لهجه ايالت فارس و نه به معنى لسان مملکت امروزی ایران است بلکه مقصود از آن زبان ادبي همه ایرانی نژادان از ایرانی و افغانی و تاجيك و بلوچ و کرد و غيره ميباشد، و گرنه همانطور كه شما در افغانستان زبان محلی (پشتو ) داريد در ايران هم زبانهاي محلى ( لري ) كردي ) ( کيلكي ) ( مازندراني ) ( بلوچي ) ( گبري ) و غيره داريم كه هر يك نسبت بزبان ادبی فارسی همان تفاوت را دارد که (پشتو ) را نسبت بفارسی است.\nبا این که بهترین ادبیات فارسی پیش از اینکه در پارس یا ایران نوشته شود در افغانستان نوشته شده وبعضي از فصیحترین شعرای فارسی زبان آن عصر از اهل این مملکت بوده اند هیچ بخیال شما نگذشته است که اسم زبان فارسی را تغییر داده آنرا زبان افغانی بگوئید، بترس آنکه اگر گفته شود شعرای فارسی زبان تصور رود در میان آنها افغانیستانی نبوده اند. البته این کار عاقلانه ای بوده است و هر گز هم چنین تصوري نخواهد شد. با اینکه اسم این\n١٠٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2273, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم ایران و افغا نستان ( ۸۹ )\n\nزبان فارسی است شما آنرا بحق زبان ادبی خود میدا نید وبسیاری از بزرگترین گویندگان\nاین زبان هم همشهریان شما بوده اند. بهمین دلیل هیچ ما نعى ندارد که شما سلطان محمود\nو عنصري را كه از اهل افغانستا ن بوده اند شاهنشاه و ملك الشعرای ایران بدانید یعنی\nایران بزرگی که مشتمل بر افغانستا ن وایران هر دو بوده است. تما م این بزرگان دارا ي\nدو و طن بوده ا ند : – وطن خاص : ( افغانستان ) ووطن عام : ( ایران ) . من بیش از\nاین در این زمینه بسط مقال نمیدهم ویقین دارم با تفکر زیاد تري راضی نخوا هید شد که بی هیچ\nفايده ولزوم چنین اختلاف بزرگی در میا نه بیفتد.\n\n* * * * *\n\n. ايران کبير . اگر ادبا ي افغان ميخوا هند هما نطور که وارث تا ریخ\nسيا سی و ا د بی و ساير آثا ر باقیه شاهنشاهي ايران با ستا ن\nافغا نستا ن و ايران امروزي هر دو هستند ( از اینکه نام « ایران »\nرا برادر بزرگتر بارث برده سوء تفاهمي بتصور انحصار وراثت او در ما بقي تركه روی ندهد )\nبجاي آ نكه اسم برادر را تغییر داده ( فارس ) بنامند شاهنشاهي ايران قديم را كه جا مع\nهر دو مملکت است « ایران کبیر » بنا مند . وگر نه بكجا شا يسته است که ما ابو شکور بلخي\nرا از خود ندا نیم یا شما دار یوش هخا منشی وا نو شیروان ساسا نی را خارجی تصور کنید ،\nيا هر دو رود کی بخا را ئی را تركستا ني بدا نيم ، يا بر سر فرخي سیستا نی منا زعه\nکنیم ؟ ( در مجله شریفه این شاعر را از شعرای افغانستان شمرده اید . ) ـ خیر ! ما وشما\nدر تاریخ سیاسی و ادبی تازمان انقراض سلطنت نادر شاه افشار شريك هستیم اعم از اینکه\nمردان سیاسی و ادبی درین طرف جبال خراسان زیسته اند یا آنطرف ونباید دو گا نگي قائل\nشده يك تا ريخ سیا سی و اد بی بنام فارس و يك تاریخ سیاسی وادبی بنام افغا نستان تدوین\n٢٠٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2274, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجلۀ کابل (۹۰)\n\nنمائیم . امپراطوری هخامنشی و ساسانی که شاهنشاهان آن پارسیان بودند یا شهنشاهی محمود\nغزنوی که مقر او افغانستان بود هرسه شاهنشاهی ایران کبیر است .\nاگر اشرف و محمود از افغانستان باصفهان آمده سلسله سلاطین صفوی را منقرض\nکردند یا اگر نادر شاه اصفهان را از افغانها تخلیه کرد و قندهار را گرفت اینها را باید\nاز قبیل جنگهای داخلی در ایران کبیر دانست . وقتی معتقد شدیم که همه این اشخاص\nاز بزرگ و كوچك متعلق بایران کبیر هستند دیگر لازم نخواهد شد كه مجلۀ کابل منوچهری\nدامغانی را با اینکه بشهادت اینشعر\nسوی تاج عمرانیان هم بدینسان\nبیامد منوچهری دامغانی\nاو خود را دامغانی میداند ( منوچهری بلخی ) بنگارد ( صفحه ۲۱ شماره ۱۸ سال دوم\nکابل ) ، یاسید جمال الدین اسد آبادی را با اینکه مدتی از فوت او نگذشته و اقوام خیلی\nنزديك او ( خانوادۀ جمالی ) در اسد آباد ( همدان ) مقیمند افغانی بنویسند ، یافلان مجله\nایرانی بخواهد از افتخارات خاصۀ افغانستان چیزی بنفع اختصاصی ایران بکاهد .\n***\n\nپان ایرانیسم در دنیا بعضی اصطلاحات سیاسی است که مفهومهای مختلف\nیا - و معانی خاص دارد . مثلاً : پان اسلامیسم » یعنی اتحاد\nاتحاد ایرانیان اسلام ، « پان ژرمانیسم ، یا اتحاد آلمانها ، « پان تورانیسم »\nیا اتحاد تورانیان ، « پان امریکانیسم » یا اتحاد امریکائیان ،\n« پان اسلاویسم ، یااتحاد اسلاوها ، « پان عربیسم » یا اتحاد\nاعراب وغيره هر يك معناي مخصوصی بخود دارد که در موارد\nدیگر صدق نمیکند .\n۱۰۲۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2275, "text": "شماره (دهم) سال دوم ایران و افغانستان (۹۱)\n\n«پان ایرانیسم» یا اتحاد ایرانیان هم بعقیدۀ من يك معنی خاص دارد . همه بالآخره يك جهت مشترك دارد و آن لزوم اتحاد است : گاهی اتحاد مذهبی ، گاهی اتحاد سیاسی ، زمانی اتحاد نژادی و قس علیهذا . مقصود آنکه همیشه و در همه جا منظور از این «اتحادها» یا «پان‌ها» در تحت يك حكومت و يك اداره سیاسی قرار دادن دولتها و ملت های مختلف نیست . مثلا وقتی گفته شود «پان امریکانیسم» مقصود اتحاد کلیه ملل و دول آمریکاست در برابر نفوذ اقتصادی یا سیاسی غیر امریکائی و این فکر دنباله عقیده (مونرؤه) معروف Monroe «آمریکا مال امریکائیهاست» میباشد والا «اتحاد امریکائیان» بمعنی یکی شدن ملتهای دول مختلف آمریکا قابل قبول نیست ، زیرا در قاره امریکا ملل از نژاد و طوایف و مذاهب و زبانها و عادات و اخلاق گوناگون (انگلو ساکسون - اسپانیول - پرتقالی و غیره) وجود دارد . یا از «اتحاد اسلاوها» که عبارت از روسها ـ لهستانیها ـ چکها ـ اسلواكها ـ بلغارها ـ صربها ـ کرواتها ـ اسلونها و غیره هستند و اکنون تشکیل پنج شش دولت مستقل با سیاستهای مختلف میدهند مقصود وحدت سیاسی و در تحت يك حكومت قرار گرفتن آنها نیست که غیر منطقی و غیر عملی است . همچنین مقصود از «پان اسلامیسم» یکی شدن عالم اسلام از لحاظ تشکیلات سیاسی نمیباشد زیرا مسلمانان عالم عبارت از ملل مختلف و مركب از نژادها و داراي السنه گوناگون هستند : عرب ، ايراني ، ترك ، مصري و غيره . . . خلاصه ، نتیجه از این مقدمات آنکه وقتی من خود را طرفدار «پان ایرانیسم» معرفی میکنم منظورم اتحاد کلیه ایرانی نژادان (فارسها ـ افغانها ـ آذری‌ها ـ کردها ـ بلوچها ـ تاتها ـ تاجیکها ـ پارسیها و غیره) است برای حفظ عظمت و احترام تاریخ چندین هزار ساله مشترك و زبان ادبی و ادبیات مشترک و برای اشتراك مساعی در برابر خطرهای نژادهای تورانی و سامی و غیره که از اطراف همۀ ما را تهدید میکند . یعنی همه ایرانی نژادان باید بدانیم که کما بیش مواجهیم با خطر زرد : ما مستقیماً از طرف مغرب و شما از جانب شمال بعضی هم تا نیمه در این سیلاب هولناك فرو رفته ایم . شما شاید باندازه ما احساس خطر نمیکنید ، یعنی فعالیت دشمن در جناحی که شما واقعید کمتر میباشد . ليكن البته نباید غافل شوید زیرا خطر نژادی شما از طرف شمال چون آتش پنهان در زیر خاکستر است . اگر بتاریخ\n\n۱۰۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2276, "text": "شماره (دهم) سال دوم مجله کابل (۹۲)\nمراجعه کنید همیشه از همان جانب شمال شما بوده است که تورانیها و مغولها سرازیر شده آسیای وسطی را بآتش و خون کشیده اند. بعلاوه وقتی شما و ما دانستیم که در نژاد و زبان و تاریخ و ادبیات شریک هستیم این چهار چیز مشترک ما را دشمن در هر کجا مورد تعرض قرار دهد ولو در ممالک یگانه چنان است که مستقیما بهریک از ما حمله کرده باشد . مگر وقتی عثمانیها میگویند مولوی یا سلطان محمود غزنوی ترک بوده اند شما و ما هر دو بيك اندازه متأثر نمیشویم؟ پس کاملا روشن است که ما و شما هر دو منافع مشترک حیاتی داریم که برای حفظ آن هم مساعی مشترك لازم است و این لزوم اشتراك مساعی است که من آنرا «پان ایرانیسم» مینامم. نباید تصور برود که با این عنوان این عقیده دارم که تمام طوایف ایرانی نژاد باید تشكيل يك وحدت سیاسی یعنی يك دولت بدهند. نه ـ این عقیده را در سایه دو دولت هم میتوان داشت و فارس و افغان ـ کردولر ـ کابلی و هراتی ـ تات و تاجيك ـ گيلك و بلوچ ـ آذری و مازندرانی همه میتوانند يك اندازه دارای این عقیده باشند . قدر مشترك وحدت آنها یگانگی نژاد ، وحدت تاریخ سیاسی و ادبی و اشتراك در احساسات و آمال آینده است که این چند عامل از اهم عوامل وحدت مليت يك ملت بزرگ است . از تمام عوامل عامل کم اهمیت تر عامل سیاسی و جغرافیائی است یعنی ولو اینکه يك ناحيه جغرافیائی بزرگ مانند فلات ایران بچند قسمت سیاسی تقسیم شده یا افراد يك ملت بزرگ مثل بنی اسرائیل بقسمت های مختلف عالم پراگنده باشند هيچيك از اینها تاثیری در ملیت و وحدت آمال ملی ندارد . یهودیها در هر کجای عالم پراکنده باشند در حقیقت تشكيل يك ملت و يك مليت ميدهند ولو تابع دولتهای مختلف باشند وقتی حزب «سینیستم» ایجاد میشود در همه جای دنیا شعبه دارد و غیر از جهود کسی سینیست نمیشود . یا همان وقت که لهستان استقلال نداشت و لهستانیها تابع روس و آلمان و اطریش بودند معهذا ملت لهستان و ملیت لهستانی وجود داشت . یا وقتی صحبت از (پان ژرمانیسم) بمیان میآید اطریشیها هم با اینکه جمهوری مستقلی دارند با آلمانها هم آواز میشوند . ایرانیها نیز پارسیان هند را با اینکه هزار و سیصد سال است از این مملکت مهاجرت کرده زبان باستانی خود را از دست داده و تابع دولتی دیگر هستند ایرانی دانسته و آنها نیز در آمال ملی ایران شرکت دارند و خود را ایرانی میدانند.... مقصود آنکه\n۱۰۲۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2277, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم ایران و افغانستان ( ۹۳ )\n\nدر حقیقت ملت غیر از دولت و ملیت سوای تابعیت است . ایرانی نژادان هم يك ملت و يك\nملیتیم هر چند هراتی و کابلی تابع افغان ــ اصفهانی و خراسانی تابع ایران ــ کرد عثمانی تابع\nترک ــ پارسی و بلوچ تابع انگلیس ــ تات و تاجيك تابع روس و عجم بين النهرين تابع عرب\nبا شد . و حدت ايرا نی آنطور که شرح داده شد مستلزم آن نیست که این طوائف\nمتفرق از تابعیتهای مختلف بيك تابعیت درآیند یا بلفظ دیگر تشکیل يك دولت بدهند ، چه\nوحدتی که منظور است علی رغم اختلاف تابعیت حاصل میباشد و هر چند از لحاظ جغرافیائی\nگرد يك كانون ملی جمع نیستیم ولی چون بدل خود مینگریم آتش مهر و محبت در آن میسوزد\nو از فراز این سطح خاکی در پرتو تابش آن یکدیگر را مشاهده میکنیم . . . . .\nداکتر افشار\n\nمقالهٔ فوق که بقلم دکتور افشار نوشته شده است بنا بر اهمیت\nمحرر و موضوع نکات مندرجه اش حتماً قابل مطالعه است لهذا عيناً درج شده ما\nدکتور مشارالیه را قدری می شنا سیم ، زیرا شناختن اشخاص جدی مشکل نیست ،\nخصوصاً وقتیکه این اشخاص به وظیفهٔ « صحافت » مشغولیت داشته با شند ، صحافت\nو جریده نگاری عبارت از نمایندگی و رهنمائی ملت است ، و رهنما به اظهار مفصل و مدلل\nعقاید و پروغرام خود و اسباب موجهٔ آنها مجبور و به شناساندن خود شایق است ، لهذا\nشناختن او مشکل نیست ! دکتور افشار مدیر مجلهٔ « آینده » از اشخاص فکور ایران\nجوان است و تا جائیکه معلومات عاجزانه ما كمك می کند ــ در ایران شارح اول و طرفدار\nشدید « پان ایرانزم » اوست ، (۱) نگاه او آیندهٔ بعید ایران را از نزديك دقت كردن\n\n(۱) ولی ما مطلع نیستیم که درجهٔ افکار پا گرویدگی مردم در ایران بعقیدهٔ ایشان بجه اندازه است ؟\n\n۱۰۲۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2278, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٤ )\n\nمیخواهد ، و برای اینکه به نگاه سایر ایرانیان مطالب مرئیه خود را نیز در آرد ، يك سلسله مقالات بعنوان «خطرات» در مجله «آینده» مشروحاً درج نموده است که ضمناً بحثی از افغانستان هم در انها کرده و مقالات تازه او را میتوان ضمایم یا تعلیقات همان اساس خواند . مقصد از ان اساس و این مقالات دعوت است به افغانها که باتفاق ایران برعلیه « وحدت عربیه » ( ١ ) و « پان تورا نزم » ( که آنرا خطره زرد نام نهاده است ) داخل مجادله شوند ، و همین مسلك مشار الیه سابق گردیده که دعوت خالص ادبی ما را ( در يك مکتوب سرگشاده مندرجه جریده « شفق سرخ » ) بايك کشش قلم تواناي خود به عرصه خار دار « سیاست » کشانیدن خواسته تاریخ مشترك ادبی مملکتین را با وحدت تاریخ سیاسی همقدم گردانیده است وما را به دلایل تاریخی به استحکام سرحدات شمالی توجیه و تشویق کرده ایقاظ مینماید که سیلاب تورانیت باز سرازیر نشود ، و تاریخ وقوعات چنگیزی را تکرار ننماید .\n* * *\n\nترقی مناسبات ادبی مملکتین\nقبل از انکه به مطلب توجه کنیم باید ذکر نمائیم که طرز تحریر و مخاطبه دكتور برخلاف تحریرات و مخاطبه های گذشته بعض افراد عافیت نیندیـش ایران فرق کلی دارد ، صفای نیت و علو مقصد؛ محرر محترم را از درجه های اراجیف صفوي ، مهرمنیر ، حبل المتین\nبلند تر نگاه داشته ، و دیگر نه ما کبوتر باز و بودنه بازهسـتیم و نه «دختر رشید ایران» خوانده شده ایم ، پس ما باید از لهجه معلمانه و بعض جمله هاي لايتفق علیها که در این مقالات موجودند با پیشانی باز اغماض بنمائیم ما بارها به دوستان خود میگفتیم که تجاوز يك يا چند نفر از اهل ایران باید\n( ١ ) از وحدت عربیه ضرري بما یا به پان ایرانزم محتمل نیست .\n\n١٠٣٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2279, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم ایران و افغانستان (٩٥)\n\nما را بي حوصله نسازد، این اشخاص نمايندة حقیقی ایران نمیباشند ورنه در آنجا نیز غالباً\nمردمی را که برای محض شهرت خود در مناسبات ابدی دو مملکت همجوار، همدین، همزبان،\nهمحرث رخنه هائی پیدا کنند نخواهند پسندید . اينك مقاله دکتور محترم نمونه ترقی ما دی\nو معنوي مخا طبات ادبی طرفين بلكه معانقه قلوب و نفوس مملکتین است . جداً آرزومندیم\nکه این حسن روابط دوام کند ـ که انجمن ما این را يك وظیفه میداند ـ و مطبوعات و محررين\nایران در متانت و عفت قلم در موضوعاتیكه به برادران افغاني شان ربطی داشته باشد از و تأسی\nنمایند ، هکذا محررين و مطبوعات افغا نی نیز\nکسا نيكه بدرا پسندیده اند ندانم ز نیکی چه بد دیده اند\nچون زلف دراز مقالات مسلسل دکتور افشار را برای رهائی از حلقه ها وشکنج های\nسیا سی شانه کنیم انجمن «ادبی» ما بمطلب اصلی خود یعنی مباحث ادبی رسیده خواهد بود\nکه اول آنها بحث ر جال و مشاهير مملکتین است، چون در هر دو مملکت زبان فارسی شیوع\nدارد لهذا ما با قول جناب دکتور اتفاق دا ريم كه این رجال مفاخر مشترك ما هستند ،\nدکتور قبول دا رند که رجالی كه اهل افغا نستان اند آنها را باید افغانی گفت چنانکه\n«يمين الدوله محمود » را تمثيلاً بیان فرموده اند ، ماهم قبول دا ريم مشا هيری را که اهل\nایران اند باید آنها را ایرانی بگوئیم مثل سعدي ، حافظ و از قبیل آنها .(۱)\nدرباب که آنيكه اختلاف واقع میشود مگر ممکن نیست آنرا مثل هر مسئله علمیه بی تعصبانه حل\nوتحقیق کرد و در تهیه و تزكيه وسایل و مواد تتبع و تحقيق و فيصله و حل آنهـا بهمدیگر\nمساعدت و معاونت نمود؟ تا برحسن روابط طرفین بیفزاید مثلا اگر منوچهری خودرا دامغانی\nگفته است اورا به دا مغان به بخشند و اگر سید جمال الدین افغانی بودن خودرا اظهار کرده\nاورا افغا نی (٢) تسلیم کنند .\nبحث دوم كه دكتور قريباً يك مقاله را کاملا بدان سپرده است در باب تشریح کلمۀ\nفا رس و ایران است .\n\n(۱) هکذا در تاریخ سامی مملکتین دولتهای را که اهل ایران بوده اند ایرانی باید خواند ، دولتهای\nکه از اهل افغانستان بوده اند افغانی باید شناخت\n( ٢ ) ما تعجب میکنیم که آقای دو کتور نیز افغانه اسد آبادی بودن سید و ساخته کاری وجود\nاقربای او را در آنجا قبول می کنند .\n\n۲۰۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2280, "text": "شماره (دهم) سال دوم\nمجله کابل\n(٩٦)\nفارس یا ایران : جناب دکتور گمان برده اند که انجمن ما استعمال لفظ فارس را برای ایران تحت يك نقشه دیرانه پشیده سیاسی ، مسلك قرار داده است و سبب آنهم منحصر ساختن مشاهیر است برای افغانستان ( یا یکخیال دیگر که شاید دکتور اظهار آنرا منا سب ندیده اند ) ، بخیال ما این « وهم » بوده است و اگر مجله کابل را در وقت فرصت مطالعه کنند غالباً استعمال لفظ ایران را نیز بهمین معنی در ان خواهند یافت ، ما خیال داریم که هر نا می را كه يك شخص براي خود ا تخذ میکند بهمان نام نامیدن او مناسب تراست ، چون لفظ « ایران » را ایرانی ها دوست دا رند ما باید ایران بگوئیم نه فارس مخصوصاً که لفظ فارس را نا گوار میدانند ما نباید این لفظ را استعمال کنیم اگر ایران را پارس بگوئیم پس بجاي « ایرانی ، باید « پارسی ، بگوئیم حال آنکه در هند و ایران وحتی در وطن ما هم پارسی بمعنی آتش پرست است كه يك مسلمان را « پارسی » گفتن صحیح هم نیست و مخا لف شعایر دین مبین مشترك ما و ایران است . مترجمین عموماً مایل جستجوی لغت نزد یکی برای ادای مطلب ما یترجم میبا شند ، چون غربی ها عموماً ایران نمیگویند بعید نیست مترجم ما هم لفظ پارس را موزون دیده براي استعمال این لفظ شاید همان لفظ فارسی که بمعنی لسان فارسی است سایت شده باشد محرر گمان داشته مادامیکه فارس يك ايالت تاریخی ایران امروزه است برادران ايراني ما در استعمال لفظ « زبان فارسی » بمعنی «زبان ایرانی» مانعي نمي بينند ـ در گفتن لفظ فارس بجای ایران نیز عيبي نخواهد بود . ولی دکتور این را موجب حدوث اختلاف عظيم بين زبان مشترك طرفين ميدانند که ما با او اتفاق نداریم . اگر يك كلمه از كلمات موجب اختلاف بزرگی شده میتواند پس در حق آن جرياني که در ايران براي تبديل شيوه موجوده زبان ادبی موجود است وكلمات فارسی قح را اگرچه صرف در يك ده يا شهرا يران مستعمل و در زبان تحرير نا مأ نوس و كم استعمال یا غیر مستعمل باشند ، نسبت بالفاظ معموله و مروجه ترجیح میدهد چه خواهند فرمود ؟ حتی از گوشه و کنار ایران صدائی شنیده و از بعض محررین ایران مقالاتی دیده شده است که كلمات\n١٠٣٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2281, "text": "ص ' عبد الغفورخان مدیر رمز و اعضای اداری شان"}
{"book": "adl0986", "page": 2282, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2283, "text": "شماره (دهم) سال دوم ایران و افغانستان (۹۷)\n\nعربی را کاملا باید از زبان ایران کشید ، در حاليكه اين كلمات تنها باعتبار ماضی وریشه\nعربی بوده اند و امروز اگر برعرب ها عرض شوند نخواهند شناخت . (واگر بشناسند\nهم ضرري نخواهد كرد ) حال آنكه كل افغانستان وایران وهند وبخارا همین شیوه را\nمی شناسند (۱) امید است آقای دکتور یقین کرده خواهند بود که ادبای افغانستان\nبر استعمال لفظ پارس بجاي ايران اصرار ندارند . ( انجمن ادبی کابل )\n\n(۱) الفاظ جدیدی که احتیاجات عصريه موجب تولد آنهاست داخل این بحث نیست .\n\n۱۰۳۴"}
{"book": "adl0986", "page": 2284, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٩٨ )\n\nکشفیات جدید یا اخبار علمیه\n\nتیلی فوتو گرافی ( Telephotographie )\nیا ( نقل دادن اشکال بذریعه تلگراف )\nترجمه سید قاسم خان\nمترجم انجمن ادبی\n\nاگر به نظر حقیقت دیده شود در هر دو اختراع اخیرۀ بشری که در احاطه تلگراف وبی سیم بعمل آمده یعنی در سینمای ناطق ونقل دادن اشکال بذریعه تلگراف اساس اصلی یکی است . ومخترع اختراع یکی را برای دیگری اساس قرار داده است چون ابتداء سینمای گویا بعرصه وجود پا گذاشته از آن رو معلوم میشود که مخترع تیلی فوتوگرافی ( نقل دادن اشکال بذریعه تلگراف ) در اطرف اختراع اول خود مطالعاتی بعمل آورده وضمناً معلوماتی در خصوص انتقال نور بذریعه تلگراف فراهم کرده و در نتیجه به کشف حقیقت مذکور نائل آمده است . زیرا سینمای گویا تموجات صدا یعنی آواز های یکجا را بواسطه جریان برق تلگراف سیم دار و یا امواج هوائی بی سیم به دیگرجا نقل میدهد و تیلی فوتوگرافی تصاویر اشخاص واشیاء را به همان وسائل ، از يك نقطه به نقطه دیگر میرساند .\nدرینجا مدعای ما از تشریح تیلی فوتوگرافی است نه از سینمای گویا زیرا اول اینکه سینمای گویا به نسبت اختراع اول ، قدیمی تر و تا کنون تفصیلاتی هم دران خصوص داده شده وهمه گی از چگونگی آن مسبوقند ولی تیلی فوتو گرافی یکچیز تازه وغیر معتاد است و دیگر اینکه سینمای ناطق شامل ماشین های فنی وتکنیکی پیچیده میباشد که بجز اهل فن دیگر اشخاص جزئیات وطرز عمل پرزه های آن را نمی شناسند ولی تیلفوتوگرافی آلات ساده وبسیطی دارد که هرکس حقیقت آن را باندك شرح مختصر میداند وچون شباهت تامه\n\n١٠٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2285, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم تیلی فوتوگرافی ( ٩٩ )\n\nبه عکاسی معمولی دارد و اصطلاحات عکاسی دران ذکر شده ، اکثر اشخاص حقائق و صورت ساختمان وطرز عملیات آن را می فهمد :\nقبل از همه معنی لغوی کلمه تیلی فوتوگرافی را ( که امروز برای تسمیه اختراع مذکور اتخاذ شده ) باید تشریح کرد ، تا در تحریرات آینده مفهوم حقیقی این کلمه و صور مختلفه استعمال آن چنا نکه باید وشاید ذهن نشین گردد :\nکلمه تیلی فوتوگرافی از دو کلمه ( تیلی ) که مخفف تلگراف است و کلمه ( فوتو گرافی ) که بمعنی عکس و تصویر میباشد ، اشتقاق یافته ، وماده مشتق آن یعنی ( تیلی فوتو گرافی ) بمعنی « عکس برداشتن از دور » است . معنی لغوی کلمۀ مذکور با مفهوم حقیقی اختراع جديده ، چندان مطابقت ندارد چه ، کلیه عکس هائیکه برداشته میشود خواه عکس تلگرافی و خواه عکس های معمولی ، در داخل کمره عکس گرفته نمی شود وشئی که عکس آن گرفته می شود در جوف خود آله عکاسی جا نداشته بلکه همیشه شئی مذکور را بيك فاصله کم یازیاد مقابل آله عکاسی قرار میدهند . لهذا اگر معنی لغوی کلمۀ تیلی فوتوگرافی مدنظر گرفته شود مفهوم اصلی بدست نمی آید . پس قراریکه مخترعین اول این لغت را يك جامۀ اصطلاحی پوشانده اند ما هم باید به پیروی ایشان معنی اصطلاحی مذکوررا برای نشان دادن مقصد خود استعمال نمائيم وكلمۀ تیلی فوتوگرافی را عبارت از ( عکاسی بفوا صل مختلف بذريعه عوامل طبیعی ( فیزیکی ) غیرنورانی ) بدانیم . درین صورت هم اشتباه فوق رفع میشود وهم کلمه ، مدلول عمومی داشته دیگر عواملیرا که بعداً برای این کار استعمال شود ، در بر گرفته میتواند . علاوه بو اسطة تیلی فوتو گرافی نه تنها عکس ها ، بلکه رسم ها ، نقشه ها ، مانوسکریت ها و اسناد تحریری و هر قسم صور را از یکجا بدیگرجا نقل میتوان داد و هم اگرچه تا امروز ممکن نشده احتمال دارد که در آینده قریبی چنان طریقه بدست بیاید که تصاویر معرض نقل یافتن مثل امروز رأساً از همان نقطه مبدأ عکس گرفته شود . . .\n( ترتیب وصورت عملیات آلات تیلی فوتوگرافی ) :\nفرض کنیم تصویری روی کاغذ است که میخواهیم آن را بصورت فوری بيك نقطه دور انتقال بدهیم : تصویر عبارت است ازقسمت های سیاه وسفید و نیمرنگ که باید رنگهای\n\n١٠٣٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2286, "text": "شماره ( دهم ) سال دوم مجله کابل ( ١٠٠ )\n\nآن بوضوح به نقطۀ مقصد نقل داده شود : تصویر را مقابل يك آلۀ كوچك مانند چشم مصنوعی كه در هر لحظه بجزيك نقطه از تصویر را نقل داده نتواند ، قرار میدهند . این آلۀ كوچك مثل چشم انسان بايك شدت بزرگتر از روشنائی نقطۀ که چشم مصنوعی به آن متوجه است متحسس میباشد یعنی روشنی آلۀ كوچك از روشنی اصل تصویر بیشتر است . چشم مصنوعی هر نقطۀ تصویر را که مقابلش رسید باقوۀ جاذبۀ خود (مثل چشم انسانی) جذب کرده ، بطور معکوس از سوراخ كوچك خود ( در چشم انسان مردەك ) به صفحه راتین منتقل میسازد . و بلا فاصله نقطۀ مذکور را باقوۀ دافعۀ خود در مجرای سیم تلگراف یا امواج هوائی ( بی سیم ) داخل کرده سوی نقطۀ مقصد میفرستد . و بعد نقطۀ دیگر را كه مقابل سوراخ آن قرار گرفت بهمان ترتیب اخذ و درسیم و یا امواج هوائی داخل مینمایند تا آنکه کلیۀ نقاط تصویر مذکور منتقل شده طرف مقصد منتقل شود .\nاین نقطه های پی در پی تصویر كه بترتيب فوق سوي موضع مقصد روانه میشوند در موضع مذکور بواسطۀ آلۀ كوچك دیگری که آنهم مثل چشم مصنوعی ولی عملیات معکوس دارد اخذ میگردند یعنی هر نقطه بهمان ترتیب اولي بواسطۀ سوراخ كوچك آلۀ گیرندۀ مذکور بطور معکوس داخل آن شده ذریعۀ آئینۀ کوچکی دوباره راسته شده روی شیشه یا فلم و یا کاغذ تازۀ عکاسی که مقابل آلۀ گیرنده قرار داده میشود ، منتقل میگردد تا تمام نقاط تصویر منتقل ، یعنی کل تصویر مذکور بصورتیکه در موضع مبدأ داشت روي شیشه یا کاغذ عکاسی نقطۀ مقصد تشکیل پذیرد ، آنگاه این عکس را از روي شیشه یافلم شسته چاپ کرده در موضع مطلوب خواه اوراق جرائد باشد خواه کتب و غیره ، نصب و گراور میکنند .\nاین بود تفصیل صورت عملیات تیلی فوتو گرافی یعنی نقل دادن تصاویر بذریعۀ تلگراف حال براي مزيد معلومات قارئین خلص ترتیب مزبور را در طی ٤ قسمت معین و ذیلا\" ذکر میکنیم تیلی فوتو گرافی عبارت است از :\n١ – اخذ چیز عکس گرفتنی نقطه به نقطه .\n٢ – تشکیل نقاط مذکور در آلۀ استاسیون مبداء ( که هر نقطۀ تصویر را بقسم معکوس\n\n١٠٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2287, "text": "شمارهٔ ( دهم ) سال دوم تل فوتوگرافی (۱۰۱)\n\nگرفته در سیم یا تموجات هوائی بی‌سیم ( داخل میکند ) .\n۳ — انتقال نقاط مذکور بذریعهٔ جریان برقی سیم تلگراف یا امواج هوائی رادیو ( بی‌سیم ) .\n٤ — انتقال نقاط تصویر به ترتیب اصلی آن روی شیشه یا فلم یا کاغذ عکاسی.\nنواقص این اختراع : — نقص بزرگ انتقال عکس بذریعهٔ تلگراف این است که\nتصاویر در نقطهٔ مرجع که دوباره چاپ میشود ، دارای خال های سفید متعدد میباشد و بسا\nکه صورت اصلی چیز عکس گرفتنی را ، در نظر نا شناس جلوه میدهد خصوص که کدام\nمینیاتور یا نوشتهٔ كوچك باشد ، سبب اصلی نقص مذکور این است که چون تصویر\nدر استاسیون مبدأ نقطه به نقطه وحصه به حصه علیحده وپهلوی هم اخذ میشود و همانطور\nنقطه به نقطه وحصه به حصه به استاسیون مرجع روی فلم یا کاغذ عکاسی منتقل می شود ،\nحینیکه نقاط پهلوی هم قرار مییابند ، خوب بهم وصل نشده از هم دیگر قدری دور می مانند\nو به این قسم تصویر بعد از منتقل شدن خال خال پیدا میکند .\nنقص دیگر تل فوتوگرافی این است که تصویر در موضعیکه منتقل وطبع میشود بسیار\nخیره و خصوصاً مضامین مطبوع وغیره نوشته جات خوانا نمیباشند .\nاقدامات جدیده برای رفع نواقص مذکور : دونقصی که در فوق ذکر شد در ابتدای\nوقت یعنی در بدو موقع اختراع اذهان علماء را سخت پریشان ساخته و هر چه کوشش میکردند،\nبرفع آنها موفق نمی آمدند طوریکه فقط عکسهای بزرگ که تصویر يك نفر میبود ، پس\nاز انتقال شناخته میشد . ولی درین سالهای اخیر که بسط وتوسعهٔ این اختراع وفوائد آن\nنظر کلیهٔ علماء را بآنطرف متوجه ساخت ، نواقص مذکور بیش از پیش مورد دقت\nقرار یافته چنانکه اخیراً دونفر عالم یکی فرانسوی موسوم به ( بی لن ) و دیگر المانی\n( کورن ) نام هر دونقص مزبور را تاحدکافی دور کردند : برای ازالهٔ خالهای تصویر\nچنان تصویب نمودند که نقاط انتقال یافتنی تصویر باید تاحد ممكن كوچك باشد و مخصوصاً\nيك سانتیمتر مربع از سطح تصویر به ( ۳۶۰۰ ) نقطه تقسیم یافته در هر نوبت یکی از نقاط\nمذکور بواسطهٔ آلهٔ چشم مانند استاسیون مبداء انتقال داده شود .\n\n۱۰۳۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2288, "text": "(۱۰۲)\nمجله کابل\nشماره (دهم) سال دوم\n\nو برای رفع خیره گی تصویر اندازه روشنائی را که برای اخذ هر نقطه از تصویر به آله استاسیون\nمبدأ داده میشود ، چنان تقسیمات دادند که برای هر نقطه فقط همان اندازه روشنائی\nداده شود که در موضع مقصد روی فلم یا کاغذ عکاسی دورتر از آن نقطه انتشار نیافته و الوان\nتصویر را مغشوش و خیره نسازد .\nبه اثر تحقیقات و مساعی این دو نفر عالم امروز کلیه تصاویر ورسم ها و میانورها\nو نوشته جات مطبوع و غیر آن که بواسطة جریان برق از يك نقطه به نقطه دیگر انتقال\nداده می شود ، بدون کم و کاست و نقص وخیره گی و غیره بر نقطه مذکور میرسد و تمام\nجزئیات آن بچشم دیده و شناخته می شود .\nفوائد تیلی فوتو گرافی : این اختراع قیمت دار که با وجود بدایت رواج آن در اکثر\nممالك بسط و توسعه بزرگی یافته فوائد مهمی دارد که روز بروز فکر بشر به درك آن\nمقتدر شده و در امور مختلفه حیاتی خود تطبیق خواهد داد . در حال حاضر بزرگترین\nفایده تیلی فوتو گرافی انتقال تصاویر است از یك محل به ممالك بعیده که مطبوعات بیشتر\nاز آن استفاده میکنند . مثلا عکس رئیس جمهور پاشا، يك مملکت را چند لحظه بعد از موقعیکه\nکدام نطق مهم را ایراد میکند . بذریعه تلگراف به نقاط دور دست فرستاده در جرائد\nطبع میکنند .\nعلاوه بر مطبوعات انتقال سریع تصاویر اجرا آت امور پولیسی را نهایت سهولت\nمی بخشد : مثلاً اگر يك نفر دزد یا قاتل در يك مملکت مرتکب سرقت یا قتل و غیره افعال\nناشایسته شده و فوری به مملکت دیگر فرار کند مملکت مذکور بواسطة تلگراف تصوير\nو نشان دست و غیره تشریحات شخصیت او را به نقطه اولی فرستاده و با لنتیجه سارق وجاني\nفوری دستگیر می شود .\nدیگر فائدۀ تیلی فوتو گرافی این است که تصویر اسناد مهمه بواسطة آن از يك نقطه به نقطه\nدیگر بهمان شکل اصلی خود منتقل شده و طرف مقابل از دیدن آن در معاملات اطمینان\nپیدا کرده اجرا آت فوری مینماید . مثلا تصویر قباله ها معاهدات و دیگر اسناد را بواسطة\n\n۱۰۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2289, "text": "شماره (دهم) سال دوم  تیلی فوتو گرافی (۱۰۳)\n\nتلگراف از یکجا بدیگر جا فرستاده بطرف مزبور نشان میدهند وطرف بصورت فوری قبولی\nو یا عدم قبولی خود را در معاملۀ تحت بحث ابلاغ میکند .\nلهذا این اختراع مهم را به نظر اهمیت دیده و برای آنکه تمام مردم از ماهیت و حقیقت\nو طریقه عمل و فوائد آن تا حد لازم دانسته شوند ، در سطور فوق حکایۀ مختصری نموده مثل\nسائر ملل ترقی و بسط یافتن مزید آن را انتظار می بریم ....\nانتها\n\n(مترجم جدید انجمن ادبی)\n\nدرین تازه گی ها آقای سید قاسم خان که یکی از جوانان فعال و تعلیم یافته مکتب امانیه\nاست بترجمانی فرانسوی انجمن عز تقرر یافته ؛ ما از شمول آقای موصوف اظهار مسرت مینمائیم.\nانجمن ادبی\n\n۱۰۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2290, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2291, "text": "زین العمارة"}
{"book": "adl0986", "page": 2292, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2293, "text": "پیدایش خط وخطاطان\n\nدرین نزدیکی ها کتابی باسم پیدایش خط وخطاطان از طرف مؤلف محترم جناب حاجی مرزا عبدالمحمد خان ایرانی مدیر چهره نما باداره انجمن واصل گردید . مؤلف محترم آن در تالیف این کتاب نفیس زحماتی برخود هموار نموده و ارمغان خوبی در تاریخ ادبیات از خود بیادگار گذاشته اند . این کتاب مختصر شرحی از تاریخ دوره های خطوط متنوعه ملل قدیمه واقسام خطوط عربی و سوانح خطاطان معروف اسلامی نگاشته ، وچون ضمناً حاوی شرح حال خطاطان افغانی هم است ما مطالعه و خریداري این کتاب را بعلاقه مندان تاریخ یاد آوری میکنیم آدرس مؤلف برای قبول قیمت اینست : ـ مصر ـ مدیر چهره نما عبدالمحمد ایرانی . بعلاوه مؤلف محترم نظر بذوق علمی خویش ترجمه ( بدون تصرف و شرط اطلاع بمؤلف ) این کتاب خویش را نیز آزاد گذاشته اند\nانجمن ادبی کابل از اهدای این کتاب بجناب مؤلف محترم اظهار تشکر مینماید .\n( انجمن . )"}
{"book": "adl0986", "page": 2294, "text": "درین پاکتها\nع ۱\nدست مبارک\nج، اله داد غندمشر و غیره تقدیمست مطالعه کنند."}
{"book": "adl0986", "page": 2295, "text": "علمی ، ادبی کابل اجتماعی ، تاریخی\n۲۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2296, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2297, "text": "مجله کابل\n(آدرس) (ماهوار) (اشتراک)\nانجمن ادبی ، جاده ارگ تحت نظر انجمن ادبی نشر میشود کابل : ۱۲ افغانی\nعنوان تلگرافی- کابل انجمن ولایت داخله ١٤ \"\nمخابرات خارجه نیم پوند انگلیسی\nبا مدیر انجمن اول ثور ۱۳۱۲ هـ ش - ۲۱ اپریل ۱۹۳۳م طلبای معارف نصف قیمت\n\nفهرست مندرجات مجله کابل\n\nنمره مضمون نگارنده صفحه الی\n۱ شخصیت محی‌الدین خان (انیس) ۱ ٥\n۲ طبایع و امزجه در بین زن و مرد ترجمه جناب قاری عبدالله خان ٦ ١٥\n۳ نغمات تاگور \" مدیر انجمن ادبی ١٦ ۱۸\n٤ قصیده در مدح اعلیحضرت همایونی تشکر و اقتباس از مجله نمکدان تهران ۱۸ ۱۹\n٥ هنگام شب اثر طبع آقای نصرالله خان فلسفی ۲۰ ۲۳\n٦ کوهسار خرابه زار غزنین نجیب‌الله خان متعلم مکتب امانیه ٢٤ ۳۰\n۷ قصیده در مدح اعلیحضرت همایونی اثر طبع جناب سید سکندرشاه خان کاظمی ۳۱ ۳۲\nمتخلص برعنا\n۸ نامه هندوستان \" ۳۲ ٣٦\n۹ شیر اسیر اثر طبع آقای ارژنگی از تهران ٣٦ ۳۷\n۱۰ زوال صنعت \" ۳۷\n۱۱ غزل اثر طبع جناب سردار عزیزالله خان قتیل ۳۸\n۱۲ حمد یزدان پاک اثر طبع جناب مرحوم احمدجانخان الکوزائی ۳۹ ٤١\n۱۳ وصایای خسروی حکیم امیر ناصر خسرو بلخی ٤٢ ٤٤\n١٤ بهار حضرت میرزا بیدل ٤٤\n١٥ شعرای افغانستان سرورخان گویا ٤٥ ٥١\n١٦ وکتور هوگو ترجمه محمد رضاخان متعلم مکتب امانیه ٥١ ٥٦\n۱۷ شیار \" سلطان احمدخان رشید متعلم مکتب امانی ٦٥ ٦٠\n۱۸ تصریغ و تمنی سید قاسم خان ترجمان انجمن ٦٦ ۷۰\n۱۹ هیکل تراشی یونان و بودائی مترجم احمدعلیخان ۷۱ ۷۹\n۲۰ علمای حقانی انجمن ۸۰ ۸۲\n۲۱ روحیات انسان وحشی ترجمه سید قاسم خان ترجمان انجمن ٨٤ ۸۹\n۲۲ مدارس اشعه آفتاب \" ۸۹\n۲۳ تاثیر نغمه به مور \" ۸۹\n٢٤ حس شامه \" ۹۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2298, "text": "نمره\nمضمون\nنگارنده\nصفحه\nالى\n٥٢\nاشعه گاما\nترجمه\n۹۰\n٢٦\nمقياس جاذبیه\n»\n۹۱\n۲۷\nخطر حیوانهای اهلی\n»\n۹۱\n۲۸\nرخت شویی\n»\n۹۱\n۲۹\nرازهای شعبده بازی\n»\n۹۲\n٩٤\n۳۰\nرادیو چیست\nنگارش محمد صدیق خان رادیو ميخانيك طياره\n٩٥\n۹۷\n۳۱\nحل سوالات مرموز\nعبدالقیوم خان متعلم مکتب امانیه\n۹۸\n۱۰۰\nتصاویر :\n(۱) ع ، ج المراعلی نشان محمد گل خان وزیر داخلیه\n(۲) ع ، ص عبدالرشید خان معین اول وزارت داخلیه\n(۳) آقای نصر الله خان فلسفی\n(٤) ع ، ص نيك محمد خان معین ۲ وزارت داخلیه\n(٥) آثار نقاش معروف ایران آقای ارژنگی\n(٦) صداقتمندان مدیران و مامورهای وزارت داخلیه\n(۷) اثر آقای ارژنگی\n(۷) فامیل ( مسترابم دوو ) جدید الاسلام\n(۹) آثار آقای ارژنگی\n(۱۰) عمارت هفتاد طبقه معروف نيو يارك\nصفحه\nاول\n۱۲\n۲۰\n٢٥\n٣٦\n٥٣\n۷۱\n۸۳\n۹۳\nآخر"}
{"book": "adl0986", "page": 2299, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2300, "text": "ع ، ج ، امیر اعلی نشان محمد گل خان وزیر داخله"}
{"book": "adl0986", "page": 2301, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم\nنمره خصوصی ( ۱ )\nكابل\nKABUL\nقسمت علمی\nشخصیت\n( ۲ )\nبقلم محی الدینخان\n« انیس »\nبقیۀ لغات این بحث\n( غدود ها وغدود های صماء ) : جسمهای گلوله در بدن است هر کدام لعابهای مخصوصی میدهد ، که در موجودیت و حیات جسم اهمیت واثر جدا گانه دارد * اما غدودهای صماء برای همان غدودها استعمال میشود که لعابهایشان سرراست بخون میرود ، و باید ملتفت بود استعمال کردن غدود تنها بمعنی گلوله گیهای مرضی که احیاناً بسبب بعضی مرضهای ورمی پیش میشود چنانچه در محاوره عوام ویا عموم معمول است غلط میباشد ، زیرا غدود ها در جسم طبیعی و بسیار زیاد هستند ،\nکله را از حیث ترکیب سر و الاشه و چشمها اگر گرفتیم آینه نیستکه راست و درست گوئی آن هیچ شك وغلط ندارد و درین بحث مختصر توضیح زیاد این مطلب گنجیده نمیتواند پس مختصرا در باره سر میگویم : مشهور اینستکه ذکیها کله هاي بزرگ دارند یا اینکه میگویند برامد گي پیشانی دلیل ذکاوت میباشد . ولي این هر دو نظریه همیشه درست نمیبراید بلکه دلیل درست ذکاوت اینست : خطیکه از ابرو تا پشت گردن برسد کما فی یا قوسیت کافی داشته تناسب موزونیرا با خطیکه هر دو گوشرا وصل میکند نشان بدهد اما کسانیکه سرهای شان\n۱۰۴۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2302, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ۲ )\n\nپهن و بچق کله هستند هیچ استثنا و یا ذکاوت ندارند .\nو چشمها : نزدیکیشان تنگ ذهنی و خست را نشان میدهد ، بالعکس چشمهای دور از هم\nدر روی فراخ ، که عبقریت و نبوغ یا شبیه آنرا که عبارت از جنون است نشان میدهد .\nو شاید مهمترین چیز در چشم حرکت و درخشانی و شعاع آن باشد که اندازه های :\nصحت ، حیویت ، قوت ، عصبيت و احساس حیات و آنچه که در حیات خوشی آور\nیا عجیب است دلالت میکنند .\n( الاشه ) : الاشه کلفتی یعنی که دلالت بر وحشت طبع صاحب خود بکند مانند الاشه\nشادی غوریلا ، والاشه میانه قوتی بیافی که وقت گپ زدن گوئی اعلان میکند که من\nقوت دارم و میتوانم بر مشکل هر قدر که دشوار باشد غالب شوم ، اما الاشه که انتهای آن\nبا يك زنخ بد ترکیبی شده باشد که در گردن گور رفته است اخلاق بی تناسب و ضعف\nشخصیت را دلالت میکند ،\nاین موضوع دلالت اعضا و ترکیبهای بدن بر شخصیت سخن دلچسپیست که تمامی ندارد\nو می بینم اگر جلو نگیرم موضوع مرا بآن طرف خواهد برد و از چیزیکه میخواهم\nدرین بحث بآن برسانم منصرف و یا مشغول خواهد ساخت .\nپیشتر گفتیم اراده قوی و احساس بعزت نفس و ذاتیت مقصود اساسی در تربيت است\nپس اگر ما موضوع ضروریات تربیه را از جنبه روحی درین بحث صرف نظر كنيم\nمیباید بگوئیم برای تربیت دادن شخصیت محتاج خون سالم و اعصاب سالم و غدود های\n( صماء ) سالم میباشیم .\n( سلامة خون ) نظری بطرف هموطنان دهقان اندازیم غم میارد و گریه هر گاه در\n\n١ - صاحب این مقاله طبعاً وضعیت را من حيث محيط خود ذکر کرده است که بالطبع با تفاوت\nمحیطها سببها نیز فرق میکند ولی مادامیکه خون واعصاب وغدودها در تکوین شخصیت قرار این\nنظریه من حیث تربیه بدنی تهداب مهم است خوب است اگر مسئله را از حيث وضعیت خود\nتدقیق کرده ، آنچه اسباب ضعف این رکنهای سه گانه شخصیت است پیدا کنیم و در\nمقاومت و بر طرف کردن شان فرداً فرداً ساعی باشیم .\n\n١٠٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 2303, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم شخصیت (۳)\n\nقریه های خود بودند بمرضهایکه (۱) «فقرالدم» یعنی کمی خونرا سبب شود مبتلائی گردند، و مغز سر در جمله دیگر اعضای بدنشان گرفتار ضعف گردیده ذهنشأنرا کند. بسازد، واگر بشهر ها بیایند بنواقص (۲) صحی آن گرفتار شده و وقتیکه پس بدهات خود میروند همان نقصهای صحیرا بخون اولاد خودها رسانیده و تا وقتیکه آنها جوان شوند در خونشان به کمین میباشد همینکه بجوانی رسید عوارض جسمی و باروحی مبهم در او ظاهر میشود، اگر طبیبی خون او را ملتفت شده تحلیل کند خواهد دید که این بیچاره از نادانستگی پدر نصیبی گرفته است، وشاید طبیب باصل این مطلب ملتفت نشده و دست تصرفرا به جسم او دراز کرده و دوا ها یکه در آنحالت حکم زهر را دارد ببدن او ترزیق نموده و جهاز عصبی را خلل دار بگرداند، پس اگر شخصیات مستقل و پخته میخواهیم باید خون طبقه اطراف غریبرا اعتادانه واز مقاومت مرضهایشان کوتاهی نکنیم.\n(سلامه اعصاب) نظری بطرف شهرهای خود اندازیم غم میآرد و گریه انواع، مخدرات و عملها همه شأن جهاز اعصا برا منهدم وقوه اراده را از بیخ خراب میکند، پس بپرسیم چه شخصیتها ترکیب خواهد شد از جسمهای که پوده شده باشد، و یا بآخر رسیده باشد،؟ اگر شخصیتهای قوی میخواهیم باید با مخدرات وعملها بجنگیم.\n(غدودهای صماء -) درین مطلب سخن در باب نوترین کشفیات علم رسیده است یعنی بمطلبی رسیدیم که قبل ازین پوشیده بود و علم امروزه چه يك روشنی تیز آشکار ساز بر آن انداخته است.\nشنیده باشید چیزیرا که غدود های صماء میگویند میدانید چیست؟ این همان غدود ها نیستکه افرازاتشان یا خلاصه وا. ایشان سر راست بخون آمیخته میشود و این لعابرا (.Hormon) مینامند غدودهای مذکور همیشه باهم تعاون دارند برای نگه داری صحت و خوی و چیز یرا که ازین غدود ها درین بحث ذکر خواهیم کرد تنها (غدۀ درقی) که جای آن زیر گلون است، و غده نو کشف شده دیگر یکه جای آن بالای گرده ها\n۲ - در باب معایب شهری که آمدیم نیز فرق بزرگ در نوع نقصانها می یابیم: اهمترین کل همین است که وسایل سرایت و پیدایش امراض در شهرهای ما غیر از آن چیزهائیست که در شهرهای دیگران میباشد؛ مثلاً از ما بیشتر من حیث غذائیت ورها ئش است.\n\n١٠٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2304, "text": "شمارهٔ (یازدهم) سال دوم مجلهٔ کابل (٤)\n\nمیباشد و غدهٔ نخامی که در کله است و نیز خصیتین در مرد و تخمدان در زن این غدودها\nکه ذکر کردید همه دائماً در تعاون میباشند و شاید احیاناً افرازات ( یعنی لعابهای آنها )\nمخالف افتد ولی بهرحال خدمت کردن همه شان برای يك مقصود است و باجهاز عصبي اتفاق\nو همراهی کلی داشته میباشند ، در راه نگهداري توازن جسم ، و اگر در لعاب یکی آنها\nخلل رسید حتماً دردیگران اثر دارد ، علیهذا اگر در نظام آنها عیب پیدا شد جهاز اعصاب\nبضعف نمایان مبتلا میگردد و باین سبب این غدودها در شخصیت اثر دارند .\nو از مرضهای عجیبی که جنگ عمومی کشف کرد اینکه محارب اگر بمرضیکه آنرا\nصدمه بمبها مینامند گرفتار شود نیز بمرض نورستانی ( خلل اعصاب یاسودا ) مبتلا میگردد\nو باین سبب خلل در افراز غده درقیه او پیش میشود .\nو متعاقب آن خلل در لعاب غدهٔ درقی پیدا میشود ، ونیز غدهٔ که بالای گرده ها میباشد\nچنانچه ورم هم پیدا کرده و لعابشان کم میشود ، و نیز لعاب بیضتین کم میشود ، ضعف تناسلی\nواقع میگردد . زیرا غده های که بالای گرده ها هستند در حقیقت غدود های خوف\nو پریشانی میباشند ، یعنی اگر ترس و پریشانی زیاد شد لعاب این غدود ها زیاد میشود\nو مریض میگردند . متعاقب آن غده درقی مریض میگردد .\nباین سبب آدم های که پیر میشوند ، نبض دل آنها تیز دست و پای آنها لرزه ، ولاغری ،\nو زیادت عرق داشته میباشند ( زیرا لعاب این غدود ها در پیری زیاد میشود . )\nبالعکس کسا نیکه لعاب این غدود هایشان از حد اعتدال کمتر باشد که درین بحث مراد من\nمیباشند ، که اینها تنبل و شخصیت زبون داشته میباشند . اگر طفل بود هر ساعت پدر او\nمجبور میشود که او را تقی بزند . و هم چنان مادرش برای سبق خواندن مجبور میشود که\nاو را بزند . و از هر طرف لقب تنبل و مرده باو داده میشود — در حالیکه خود طفل\nهیچ گناهی ندارد غیر ازینکه افرازات همین غدودهای او از اندازهٔ ضرورت کمتر میباشد .\nو اگر این مرض کمی لعاب غدود های مذکور در يك آدم کلان باشد ، می بینید که\nخیلی کند ذهن ، وبی ثبات و بی حافظه میباشد یعنی هر چیز را زود فراموش میکند . همیشه\nگپ خود را مانده در چیزیکه فایده نداشته باشد سخن میزند . نمیتواند فکر خود را\n\n١٠٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2305, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم\nشخصیت\n( ٥ )\nدر يك نکته يا موضوع جمع كند . و در یگان موقعهای مخصوص بدنش چربو زیاد میشود .\nمخصوصاً در پشت خودش چربو مانند کوهان شتر جمع میشود ولی اگر زن بود این چربو\nدر کفلهاي آن جمع میشود . و مرده ای که این مرض را دارند غالباً موی سر آنها\nزود میتکد و سفید میشود، و نیز موي آبروها ميتكد ، وهمیشه حرارت جسم پا یا نتر\nاز حالت طبیعی میباشد . باید اینچنین اطفال و یا اشخاصی را بشناسیم ، و آنها را بنداشتن\nامید بدارائی شخصیت متهم و مایوس نسازیم، زیرا حالتشان خوب شده میتواند اگر\nخلاصه غدودها را قرار مشوره طبيب استعمال کنند .\nحال اینرا هم بپرسیم که آیا همه مرضها شخصیت را می لما ند ؟ یا اینکه هر چه که\nجسم را منهدم بسازد شخصیترا نیز منهدم میسازد ؟ جواب اینست که اگر شخصیت\nپخته شد و تکوین خود را تمام کرد بعد از آن مرض آنرا منهدم نمیسازد ، ولی مانع از\nپخته شدن آن میتواند اگر پخته نشده باشد . تنها يك مرض است که در صورت اثر عجیب دارد،\nو آن سل است ، اگر ملتفت شویم چشمهای فراخ و براق ومقبول صفاي ذهنی و جمال\nنفسیت را در مسلول ، آنرا هم یاد کنیم که شیلر شاعر بمرض سل مبتلا بود . ولی همین مرض\nصفای ذهن او را زیاد کرد، و بنوغش را تیز ساخت . و توکسین سل مقبه عجیب برای دل\nو جهاز اعصاب ومجموع تناسلی است . امید را میشوراند .\nولی بدبختا نه این همه بيداري وتنبه ها در اثناي نوبتهای ویران کن جسم را که مرض\nپیدا میکند گم و نابود میشود . گوئیتس شاعر گرفتار سل شد ودوسال بعد از گرفتارشدن\nباین مرض مرد که در اثنای آنها بهترین آثار پا ینده خود را داد .\n١٢٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2306, "text": "شماره (یازه هم) سال دوم\nمجله کابل\n( ٦ )\n\nطبائع و امزجه\nدر بین زن و مرد\n\nاقتباس از مقتطف مصر\nشماره ( ٢ ) از مجلد ٨٢\nترجمه جناب قاری عبد الله\n\nمیگویند : نفس مذکر و مؤنثی ندارد بلی این سخن درست مینمود اگر نفس پابند جسد\nنمی بود و اطلاق میداشت . وچون حیات جسدیه ما بزرگترین اساسی است در بنای\nمحاکمات بین طبائع و امزجه . پس در طبیعت و مزاج زن و مرد فرقهای بسیاری موجوداست .\nدر درس و بحث این موضوع باید از عواطف مجرد گشت و از میل و اعراض هر دو\nبرکنار مانده نه در تحسین زن غلو ورزید و نه در تقبیح آن مبالغه را ازحد گذراند .\nو نه در تفریق مزاج هر دو با قوه عقلی و وزن دماغ را (مانند عقیده بعض علما) مؤثر\nبزرگ دانست . چه عوامل دیگری هم هست که اهمال ازان روا نبوده و تنها وزن جثه\nو قیاس جمجمه و اندازۀ قوه عضلیه در تفریق مزاج و قوای خلقی و عقلی زن و مرد کفایت\nنمیکند . زیرا روح را با رطل یا کیلو گرام وزن نمیتوان کرد . و دلیل آن ؛ جمجمه مشهور\nقویتر است که از و چکترین جمجمه های معروف است .\nمرد همیشه خود را بر زن رجحان و برتری میدهد و این بنزد اشخاصی که قوه مادی را\nقوه عالی میدانند غریب نمی نماید . چه ازدیر باز قدمای فلاسفه گفته اند : زن ؛ مردیست\nکه نشو و نما یش ؛ تمام و کمال نگشته . و این رأی تا امروز ؛ حکمفرمائی داشت .\nداروین در نظریه انتخاب جنسی گفته : مرد دارای رجحانی هست . و بزعم ( سپنسر )\nنشو و نمای باکره بسبب احتیاج به حمل و ولادت ورضاع ؛ موقوف و معطل می ماند .\nبنا برین مرد بزعم داروین زنی است که نشو و نمایش ؛ کمال پذیرفته وزن بزعم ( سپنسر )\nمردی است از نمو باز مانده . ( و لبو ) دانشمند سومی گوید : زن از مرد قدیم\nانحطاط یافته .\nامروز آرای فوق همه اش خطا می نماید . چه به ثبوت رسیده که در نطفه مذکریت\nو مؤنثیت ؛ مقدارهای قیمت یکی است . و در جنین از ماده پدر و مادر کمیات متساوی\n\n١٠٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2307, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم\nطبائع و امزجه\n(۷)\n\nمیباشد .\nنخستین فرق حقیقی در بین بچه و دختر در آغاز حیات حیوانی و نباتی میباشد چنانکه ماده مذکری ؛ كوچك ، فعال ولاغر غیر کامل میباشد و نمویش تنها امکان ندارد و اصل و ماده مؤنثیت تیره و پر از غذا و قلیل الحرکه و مانند اول ناقص میباشد . و از اتحاد هر دو جنین ؛ پیدا می شود . از بیان فوق ظاهر می شود که فرق در بین هر دو جنس در اصل و اساس است و غذا بزرگترین اسبابی است در تکون مرد و زن و در نتیجه زن ، جنینی است که غذای بسیاری مییابد نه جنینی که نشو و نمایش ؛ متوقف باشد . درین باب دلایل بسیاری است و از جمله تجارب ( یوانغ ) است در کور بقه ها مشار الیه بوسیله غذای جيد وخوب ؛ عده ماده آنرا زیاده ساخت تا شماره اش در بدل ۵٦ در صد ۹۲ در صد رسید و ازین قبیل تجارب عدیده در میش و زنبور شهد و دیگر حشرات مختلفه هم جریان یافته و ظاهر گشته که عده ( ماده ) بسبب جودت غذاهاي كوچك زيادت می پذیرد ولي پيش از انفرادش در جنس . و عکس آن هم بر عکس نتیجه میدهد . ماده زن بالطبع ؛ بسكون و الفت و عدم تجزیه مائل است برعکس ماده مرد که در طبیعتش میل است بحركه وتفتيش و بحث . آري طبع ماده انوثت ما نند طبع خود مؤنث است که حیات آرام را در خانه آرام بسیار خوش دارد چه طبیعت آنرا برای نشوونماي اولاد وحیات صغار ؛ مقرر کرده .\nگذشته از نطفه ها ؛ در حیوانهای نامی نیز عین همین چیز موجود است چنانکه فعالیت نر از ماده بیشتر و حرارتش ؛ بخت تر و اضمحلالش سریع تر است .\nامثله این در اجناس مختلفه حیوان بسیار است و در حیوانهای عالی بتخصیص در انسان ؛ فرقهای بزرگ در بین هر دو جنس می یابیم . از انجمله زن در استدارت نسج وقلت فعالیت در نطفه و نموی صدر و هر دو تهیگاه ، و برای تهیه تناسل وغذا رسانی هر دو جنس ، خصوصیتی دارد و اجزای جهاز عصبی که بر حاسه اش تسلط دارد نموئی میکند . أما در مرد اجزای جهاز متسلط بر اعمال عضلیه و عقلیه بیشتر نمو می نماید . (حس مرد وزن ، مزاج ؛ در مرد وزن اختلافی دارد . این اختلاف بنابر رأی (فرد فویه ، از سبب اختلاف ترکیب فیزیالوجی هر دوست نه بر حسب تصادف ناشی از انتخاب طبیعی یا جنسی ؛ بلی انتخاب\n\n١٠٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2308, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل (۸)\n\nطبیعی را هم سببی میتوان گفت که باسباب فیز یالوجی مذکور انضمام می دارد زیرا بتدریج زمانه فارقه ها را در بین هر دو بیشتر میسازد .\nپس فعالیت خارجی و ناشی از قوهٔ جسدیه که در مرد ها مستلزم وجود شجاعت روحی است و دارون و سپنسر این فعالیت را شجاعت مردان میگویند بسببی که همیشه مردها برای دانه و قوت مقاتله میکنند . از بنجههٔ مردان شجاع ؛ غالب آمده و شجاعت را در جنس خویش باقی گذاشتند . ولی فرد فویه میگوید : چرا مرد مقاتله میکند نه زن و چرا هر کدام بوظیفهٔ خود اختصاص یافته خصوص در امور دانه و حب . و ازین بر می آید که سبب همان اختلاف ترکیب است در تکوین مرد و تکوین زن . شجاعت مرد در خارج یعنی در تعدی و تجاوز متمثل و آشکار میشود . اما شجاعت زن عبارت است از تحمل رنج حمل و حفاظت اولاد کوچک که بر شجاعت مرد برتری دارد . زن بسیار شکیبا و آرام بوده با تأنی تمام و بدون انقطاع بطرف هدف خود سیر می کند اما مرد اندک صبر وغلفله ئی می باشد وهمهٔ این کوائف در خون مرد و در خون زن است بنا بر رأی ، فرد فویه ، نه از تاثیر انتخاب طبیعی .\nزن در عواطف و محبت خود ثابت قدم تر است و از انانیت دورتر زیرا در ترکیب خود مائل بتضامن و پذیرائی است و مرد در ترکیب خود مائل بانفراد میباشد . دماغ مرد بزرگتر از دماغ زن و دماغ داخلی زن دقیق تر است زیرا مرد بیشتر به حرکت و عزم و تجربه و افکار تند سر و کار دارد و درین چیز ها قوهٔ دماغی و قوهٔ عضلی بیشتر بخرج میرسد ولی زن بدقت محاکمه و نظریات صائب و اصالیب حیله جوئیها فائق است ، و چون وظیفه اش انتظار و ملاحظه است داخل دماغش دقیق گردید طبیعت زن حس است و مزاج حساس دارد و در خوی مرد حرکت و مزاج پیشوائی سرشته است . مردان دموي مزاج بسیار حساس و سریع الحس میباشند و مردان صفراوي مزاج ؛ فعال و در کار سرعت دارند و در مقابل این هر دو زنهای عصبی حساسند وحس عمیق دارند وزنهای بلغمی مزاج یا دارای خون سرد فعال ولی در کار بطئی میباشند .\nعاطفهٔ زن قویتر و تاثر وحسش شدیدتر وبشدت وانواع رنج والم شناساتر است ولی المش\n\n١٠٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2309, "text": "(۹)\n\nشماره ( یازدهم ) سال دوم طبائع و امزجه\n\nمانند الم مرد انفجار نمی پذیرد و بر اعمال نومیدی وادارش نمی سازد بلکه الم در اعماق نفسش پنهان و پوشیده میباشد افراط حسش در محبت آشکار میشود . حب در نزد مرد عبارت از سرور حیات است ، و در نزد زن ؛ خود حیات . علاقه حب در بین زن و مرد چنان است که حب زن عموماً ساکن تر و ثابت تر و از حیث شهوت نسبته کمتر است و نتیجه است از ترکیب و مزاج او و چنانکه گفتیم زن عموماً دارای صفات مذکور در فوق میباشد . و شاید زن را بتقلب وخفت تهمت زنند ولی از مستثنیات است چنانکه متنبی میگوید :\nاذا غدرت حسناء وفت بعهدها\nفمن عهدها ان لا يدوم لها عهد\nبا وجود آن شك نیست که سبب خفت و سبکی زن اکثر اوقات اعمال مرد میشود و ازینجهة ملامتی بر مرد باز میگردد . حب زن بصفات اساسی مرد تعلق میگیرد ( جسمانی باشد یاروحانی ) و بطور اجمال کمتر طالب جمال او باشد بلکه طلبگار قوه جسدی و عقلی و بتخصیص طالب مزایای خلقی او میباشد . بزعم فرد فویه ؛ شعور بلزوم اسبا بیکه برای خانواده و نوع ؛ نفع و ثباتی دارد زن را وادار باحترام مرد می سازد . چنانکه زن جاهل قوه جسدي وزن عالم ؛ قوه عقلي و خلقي مرد را محترم میداند زن را میل بحيات داخلی و آرامش خاضع و فرمانبر قوه مردی نماید تا آماده برای تنازع خارجی باشد . همچنان طبیعت مادری بدرك فائده اولاد وادارش مینماید و میداند که اولاد مستفید میگردند وقتی که پدر و مادر از حیث جسم و عقل قوی باشند .\n\nزن خیلی برضامندی شوهر مائل است وازینجهة ذوقی دقیق در تجمل و آرایش خود داشته و میتوان در زینت و آرائش سر و صورت ؛ بی نظیرش گفت . شك نيست که قانون انتخاب زن را باندازه عاش باین امور ؛ قدرت بر گذران میدهد و ازینجهة عالمترین زنان بامور زیب و زینت توانا و بامور معیشت باشد . ولی انگیزه این غریزه در زن از سبب ضعف جسم اوست چنانکه خواهش مرد ندارد بلکه مرد طالب اوست وازینجهة برضایت مرد ناچار میباشد . و نیز در سرشت هر زنده جانی است که از مزایای طبيعية خود صيانت نماید و در نموی آن بکوشد . زن که میداند بزرگترین مزا یایش ، خوشگلی و آرائش است چرا بآن تشبث نورزد بر علاوه که میداند سبب محبت مرد باو همین دو چیز است . و از بیانه\n\n١٠٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2310, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۰ )\n\nفوق میتوان نتیجه گرفت که مزایای اساسی زن ؛ محب. جمال شخصی است چنانکه خوشگلی را در شخص خود پرستش مینماید ، و این مزیتی است میراثی و بس گرانبها و حفاظتش بر نوع انسانی لازم . در حیا و شرمگینی زن ؛ جمال و جلالی بوده زیرا شعورش باحترام نفس مادی است و تعلقش بخیال بلند وصفات عالی در برابر حقائق مادیة دنیه چیزهائی است که حبش را شریف و بلند میگرداند و باعث می شودکه مرد درین مزایا با زن مشارکت نماید یعنی از محبت مادی برتر رود یا اقلا' برین نوع محبت اقتصار نورزد.\nاما اسباب علائق ما درها باولاد ؛ بنا بر رأي سپنسر محبت آنها ست با ضعیف چنانکه ضعیف پروری را خوش دارند ولی فرد فویه منکر این رأي بوده میگوید : محبت ابوین با او لاد دو سه چیز است اولا' محبت امتدادشخصیت آنهاست که اولاد شخصیت پدر و مادررا دراز می سازند وخلف میگردند . دوم نوع افزون می شود . سوم عنقریب رجال آینده میگردند . محبت ما در باولاد نسبت بپدر ؛ عمیق تر میباشد بجهتی که تکلیف حملش میکشد و از خون خود غذا میدهد . ولی در نزد ( شوپنهور ) سبب توجه زنان باولاد ؛ سستی عنصر و محدودیت عقل است چنانکه طول حیات را بخوي طفلی میگذرانند . ( فرد فویه ) در رد نظریه او میگوید :- مادر در غمخواري اولاد نظیر ندارد . تعهدش بطفل از جهتی است که ما در است طفل خودرا دوست میدارد وقربان میشود نه از جهتی که خویش طفل است اولادیکه از غیر مادر پرورش می یابند بسیار می میرند و این سخن از احصا آت ظاهر است ، زیرا تنها مادر است که شخصیت خودرا در برابر اولاد فراموش میکند . اخلاص در نزد مادرها طبیعت اولی است نه طبیعت ثانوي . مادر تنها تربیه و پرورش مادي نمیکند بلکه صلا حیت تربیةعقلی واخلاقی اولاد راهم داشته و درینخصوص یگانه است و درستی که عزیزة تقلید دراولادحکمران میباشدبهترین درسی از بهر او گفتار وکردار مادر میشود . ( کانت ) در پيري بارها میگفت در مادرم میل خیر بود که مرا سید ساخت .\nاما تشبیه زن به ولد ( که محررین بسیار می نویسند ) غلط محض بوده علم الحیات و و علم النفس هر دو ازان انکار دارد . بلی صفات مشترك در بین زن وولد موجود بوده وعبارت است از زیادت تمثیل وافراط حس درهردو ولی در هريك بشكل مختلفی ظهور دارد\n\n١٠٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 2311, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم طبائع و امزجه (۱۱)\n\nافراط تمثيل در ولد خادم نشو ونماي مادی و عقلی او می شود و ازینجهت خود پسندی و انانیت\nرا دوست دارد. برعکس عواطف زن بغیر مائل بوده قوۀ تمثيل را خادم فائده خانواده\nونوع میگرداند و در حس نیز فرق دارند زیرا مشاعر ولد ضعیف و بسيط بوده حسش را\nسطحی و خودش را سریع الانفعال میگرداند اما مشاعر زن مستقیم و مختلف میباشد. دل زن\nنمو یافته و تکامل پذیرفته ودل ولد بحال جنین میباشد.\nبعض علما در مهمترین صفات زن یعنی در دوستی اش با اولاد و شوهر ؛ طعن کرده اند.\nدکتر (گو - تاف لوبون) میگوید : بعض حیوانها بیشتر چوچه خود را دوست دارند\nچنانکه از غم چوچه خود وقتیکه کم شود فوراً می میرند بعض مرغان که جوره نرینه شان\nگم شود از غم می میرند حال آنکه زن نه در محبت اولاد و نه در محبت شوهر باین درجه\nنمیرسد و ازین نتیجه گیرند و گویند زن درینخصوص نشان پست ترین شکلی است از تطور\nبشر اما فرد فویه محبت نسل را در حیوانات مثال شکل بلدی از تطور نمیداند و میگوید :\nهر گاه وجود این محبت از هنگام وجود مادر ها باشد چرا سبب تجاهل و چشم\nپوشی از قیمت و جمال آن گردد . صفات فائقه مرد مثلاً قوه مادیۀ او که بدان\nجهۀ برزن برتري دارد نیز بطبقات تطور دنیا رجوع میکند . شجاعت مرد بزمانۀ پیش از\nطوفان رجوع دارد ولی بازهم وحشی و شیر از ما شجاعتراند و این کیفیت سبب طعن ما بر شجاعت\nو قوت جسدیه مردان نمیشود. آیا روز دلیل شفق میشود یا شفق دلیل روز؟\n(فکر در مرد وزن) - هر گاه زن در شعور وحس بر مرد فائق باشد مرد نیز در فکر\nیا بعض اطراف آن برزن برتري دارد زیرا قواي زن مصروف بحیات نوع است و ازینجهة\nنموی قوه عضلیه ودماغیه که لازم حیات فردي است درو کمتر باشد . اعضاي صالح از برای\nکارهای خارجی واوعیه صدرش همگی نسبتهً کوچکتر است . همچنانکه این اعضای صالح\nالحرکه کوچک است دماغ که محرك اعضاست نيز كوچك باشد .کاسۀ سر مرد بکاسۀ سر میمون\nو وحشی و پیر بیشتر شباهت دارد اما كاسۀ سرزن مانند است بکاسۀ سر اولاد . حجم و وزن\nکاسه سر چندان اعتباری ندارد چه حجم و وزن کاسۀ سر اولاً باحجم ووزن جسم متناسب\nمیباشد و ثانیاً برصفات این جهت دلالت مینماید و این صفات تابع تلافیف (پرده ها) دماغ\n\n۱۰۵۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2312, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۲ )\n\nو امور کیمیا وی و کهربائی است که تا هنوز در کشف نکرده ایم.\nشک نیست که امروز ( اکثر دانشمندان ) قدرت دماغ زن را کمتر از قدرت\nدماغ مرد میدانند در جهد عقلی که بزرگ و متمادی باشد . ولی ضرری بر زن ندارد چه\nوظیفه اش در خانواده طالب نشونمای حیات قلبی و قوای خلقی اوست در بدل نمای حیات\nعقلی و قوای دماغی . و اگر سخن را اندک طول دهیم میتوان گفت که مقدار کوشش\nعقلی و مدت دوامش اجمالا\" در مرد بزرگتر است و بر زن بمقدار فکر فوقیت دارد . اما\nزن در هر چیزیکه حذاقت ، دقت و ذوق میخواهد وحس مفاجات لازم آنست بر مرد\nبر تری دارد و باز در افکار تازه و اختراع و جرأت و اقدام و مداومت ؛ رجحان مرد ظاهر\nاست . و امور عقلی که محتاج است بکوشش دماغ وحصول حرکت قوی در ذرات آن\nمانند مقابله در علم واستخراج قواعد مطلقه واستنتاج فکري همه بحسب طبیعت از خواص\nمرد میباشد وزن در تصور بعض افکار خاصة ازان على العموم توانا تر و بصیر تر است ولی\nاستنتاج مرد دران بیشتر است . زن حاذق صنعتگر کیفیت و طریق صنعت خود را خوب\nنشان داده میتواند ولی در وصف و اثبات آن عاجز می آید . در تحلیل علمی اگر چه\nقدرتش مانند مرد است ولی طبعا خوش ندارد . افکار وصور در حافظه اش بیشتر ثابت\nمی ماند زیرا قوة حافظه اش بسبب قابلیت انفعال و تمثیل قوی بوده وقائع همه بیادش میباشد\nبتخصیص سر گذشتهائی که از حکایتش خورسند میشود . زن ( بجهة اسباب ديگري )\nدر فرا گرفتن معارف طوعش فزونتر و در تصدیق اشخاص معتمدي خود انبساطش\nبیشتر است و داراي تصورات تیز وتندیست زیرا هر قدر کوشش خارجی در انسان کمتر باشد\nهمانقدر صور داخلی در مخیله اش فزونتر میشود . و چون زن داراي حس و تصورا تست بیشتر\nمنقاد عواطف بوده افکار عام مطلق را کمتر می پذیرد زیرا دلائل قلب در نزدش قویتر\nاز دلا ئل عقل است .\nاکثر نا بغه در رجال بوده زیرا نا بغه گی بذل قوای بزرگ و ارادة متين و جسارت\nخارقه میخواهد که گاه به بد ترین حالتی شخص را میکشاند وزن هر قدر کوشش دماغی کند\nو هر قدر قوتش در فکر بیشتر باشد بازهم تردد و ترس و غضبی که در طبیعتش سرشته است\n\n١٠٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 2313, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2314, "text": "ع ، ص ، عبدالرشید خان معین اول وزارت داخلیه"}
{"book": "adl0986", "page": 2315, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم طبائع و امزجه (۱۳)\n\nاو را از اقدام بر کارهای بزرگ باز میدارد.\nدر باب علوم نیز زنها با ختراعات بزرگ (که ثمر کوشش است) میل ندارند. در تحلیلات بطیئة علمی و لوازم آن که عبارتست از جودت استخراج نتائج و وضع قواعد مطلقهٔ علمی چندان صبر ندارند و در استنتاج علمی بیشتر خطا میکنند بسبب افراط در تصورات و بساطت افکار خود حال آنکه تقدم علوم؛ ترکیب نظریات وسیعی میخواهد در عقب تحلیلات علمی و این نظریات متمم آن میباشد. پس ترکیب نظریات (که شامل اطراف عدیده میباشد) مختص بمرد است. ولی بیانات فوق منتج آن نمیگردد که گوئیم در زنها نابغه یافت نمیشود یا وسع تعلم علوم مختلفه ندارند. بلکه اشارت است بآنکه زنان نابغه درین میدان همیشه کمترند از مردان نابغه و چنانکه ایجاد زنان پیمبر ممکن بوده وجود مردان بسیار عاطفه دار نیز ممکن است چنانکه بسبب مهر اولاد شیر از پستان شان فرود آید ولی این امور از قبیل استثنا و غیرطبیعی است پس جهد عقلی طبیعی در زنها همانست که در اوسط آنها یافت شود و بولادت و رضاع و تربیه عدد مرغوب فیه اولاد ضرر نرساند بسیار صرف جهد عقلی از طبقهٔ از طبقات زنان که منجر گردد بضیاع همان طبقه، ضربه ایست که بوظائف طبیعی زن میرسد. اگرچه عدهٔ نابغه در رجال نیز اندک بوده و نظر بمجموع میتوان گفت که هیچ نیست و نیز وظیفه و اعمال مرد در حیات اجتماعی مقتضی نابغگی مرد نیست ولی باید قوهٔ فکر و صبر و ثباتی در علوم داشته باشد. مگر از برای زن ضرور نیست و بسا که در بعض اوقات مضر وظائف اساسی او گردد. چه زن را از برای آن نیافریده اند که در قوهٔ عضلیه عنترة عبسی و در فکر عقلی ابن خلدون باشد. ازینجهت نوابغ زن مثلا در فنون دقیقه و علم النفس پیدا میشوند. اما صاحب اختراع و تجدید یا صاحب مذهب در علوم و فنون نیستند. و از ینقرار رجحانش بر مرد باخلاق فاضله باشد. پلی زن در محبت و عاطفه و اخلاص نابغه میگردد و جادارد که مباهات کند اگر مرد بتفوق علمی عزیز می شود.\n(اراده و صفات خلقی در مرد وزن) ارادهٔ مرد فی الجمله قویتر است از ارادهٔ زن و زن طبعاً باخلاص و هبهٔ نفس بغیر مائل است. سپنسر میگوید، این میلش تعلق بافراد\n\n١٠٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2316, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم مجله کابل (١٤)\n\nمیگیرد و خصوصی باشد باوجود آنکه تجاوز بقضایای عمومی هم میکند. از پنجه بعض زنها در راه قضایای وطنی و انقلابهای بزرگ اجتماعی و دینی بذل نفس کرده اند مانند زنانیکه در انقلاب فرانسه و محاکم تفتیش پاپها جان خود را بکشاده رویی و متانت فدا کرده اند. شک نیست که زن در بسی اوقات ترحم را بر عدل ترجیح میدهد و این از افراط احساس او است و هم میل ندارد ذکای خود را در تحلیلات خشک فردی مصروف دارد، بلکه باعموم مردم طریقه عاطفه را مرعی دارد و اینهم از وسعت طبیعت مادری اوست: ماهم نمیدانیم که عدل مطلق بهتر است از خیر یا خیر بهتر است از عدل.\nزن در دیانت بطور اجمال راسختر است از مرد و سببش خضوع او بقوت نیست چنانکه سپنسر پنداشته بلکه بی میلی اوست بشک، بمقتضای قلت اراده که ابداً تطرق شك را بامور مسلمه (دینی باشد یاعلمی یاسیاسی) نمیخواهد دین را غالباً دوست دارد ولی نه از خوف قوة الهی (جل جلاله) بلکه بسبب دوستی خیر و احسان حضرت او سبحانه، از انجا که حس در زن فرمانرواست و طبعاً میل به علوم کمتر دارد و بهترین حلیه اش اخلاق فاضله است خصوص احسان: طبعا چنان گردید که در ماورای این عالم از عدالتی زنده و محبتی شامل تفتیش نماید و از برای اینچنین نفس دیانت ضرور است و باید متدین باشد.\nولی در اعتقادات دینی افراط میورزد و خرافاتی را دنباله میگیرد که عقل و شرع هر دو نمی پسندد: در یتیمات بامرد مساوی است یا برتری دارد زیرا در زن و مرد ازین قبیل اشخاص یافت میشوند که رویه آنها برخلاف عفت و شرف و دیانت باشد، اگر در قبیله زنان مثلا بعضی بيباك میبرآیند در مردها نیز بعضی قمار میزنند دزدی میکنند، شخصی در دمشق در مجلس عامی قمار می زد مؤذن اذان گفت: برخاست و در پهلوی قمار بازها نماز خواند و باز بر سر قمار نشست، گفتم از یکسو نماز میخوانی و از دیگر سو قمار میزنی؟ گفت در نماز بحضرت الهی تضرع کردم که قما را ببرم: خدایتعالی مراد تضرع کنندگانرا میدهد: گفتم درست است ولی قمار از منهیاتست و تو در کار منهی ازو توفیق میخواهی؟ گفت این از کار هائی است که امثال شما نمیدانند.\nبدیهی است که اینچنین خرافات در اسلام چه که در نصرانیت هم نیست چه دین امر\n\n١٠٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2317, "text": "( ١٥ ) طبایع و امزجه شمارۀ ( یازدهم ) سال دوم\n\nبمعروف و نهی از منکر میکند . ما دري مدرسة طبیعی بخشش و تجرد است از شخصیت لذا\nزنیکه بمادر بودن خورسند میشود بانواع عذاب خوش میباشد . تصور اجتماع جریمه و\nمادري ابداً دريك شخص ممکن نباشد . ازینجهة در زنها جرائم کمتر میباشد . و بیشتر آن هم\nاسقاط حمل و آدم کشی و زهر دادن است وغالباً با علش مردمی شود یا شعور شرف\nوحیا باین کارها وادارش میکند ــ بعضی از مؤلفین عجز اخلاقی وعقلی زن را مانع جرائم\nمیدا نند . بلکه صفات طبیعی او مانع رذائل می گردد از قبیل حس ور أفت ومحبت\nسلامتی . میل زن بجمال ولوا زم آن ؛ سبب است از میل مرد باو .\n( خلاصه مرد ؛ مساوي است با زن و هر دو مکمل یکدیگرند . در مرد قوة مادي اقوي است\nوزن با خلاق فاضله بر تري دارد . وگویند قیمت مرد در کمیت و قیمت زن در کیفیت بیشتر\nباشد . زن را حقیر پنداشتن خوب نباشد . چه نشاید رنگ سرخ ازرنگ سبزخورده گيري\nکند وقتیکه هر دو در شعاع سفید با هم یکی می شوند . یا اکسیژن آمیزش را با ایدروژن\nدر تولید آب خالص عیب شمارد ؛ هرگاه زنها از اخلاص بخا نواده و فا در او لاد منع\nکردند . خیلی بزودي بد اخلاق می شوند و محبت محض شهوانی میگردد فسق و توابعش\nعموم می یابد از اسقاط حمل وکشتن اطفال وانداختن در گوشه و کنار پروا نمیکنند . زن\nمدام مربی خا نوا ده است . و خیرش بسیار میباشد تا هنگامی که بمادری خورسند است\nباید علومی که منافی مزا جش نیست و هتك حر مت نوعش نمی شود تعلم گیرد چه علم براي\nحیات منزلی او ضرور است از جهتی که هم خانم است هم مادر هم مربی . علم اخلاق وتربیه\nوحفظ الصحه وآداب لغت وتاریخ و جغرافیا وحقوق متعارفه ورسم خلاصه علوم عملی مناسب\nاست بطبیعت و وظیفه او باید زنان را بقیود ثقیل پابند نسازند و از انوار علوم لازمه محروم\nنگردا نند و با ید زنان از وجیة خود تجاهل نورزند ونه پندارند که محض تجمل وزینت از ایشان\nمطلوبست . بسا خوشگلی که ازجهل ونا دانی بهیچ نیرزد وبسا بدنما ئی که ازبرکت علم وحسن\nقیام بوظائف خرد ؛ شخص را مفتون سازد ریحانة زنان ؛ زنی است که بحس وشعور و اخلاق\nفا ضله متحلی بوده و بجمال و تجمل ؛ آراسته باشد و بمهمترین امور زندگانی دانا بود .\n( امیر مصطفی شهابی )\n١٠٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2318, "text": "(١٦)\nمجله كابل\nشماره (یازدهم) سال دوم\n\nادبیات\n\nنغمات تاگور\nترجمه شهزاده احمد علیخان درانی\nمدیر انجمن ادبی\n\nنغمه ۱۸\nابرها متراکم و ظلمت او باز دیاد است . آخ ایحبت تو بدرب آستانه مرا تنها و چشم\nبراه ساخته !\nمن در لمحات تکالیف نیم روز باین بساط بوده ولی درین روز تیره و تار فقط توئی که امید\nمن منحصر به تست اگر جلوه رخت را از من دریغ نما ئی مراهمچنین تنها بگذار زیرا نمیدانم\nکه این ساعتها ممتد بارانی چگونه سپری می شود .\nمن بتاریکی دور نماي فلك نگاه يك نواختی دارم ولی قلب من همراه باد بیقرار ناله هاي\nحزن انگيزي ميکند .\nنغمه ۱۹\nاگر با من سخن نگوئی قلب خود را لبریز هوای خموشی تو کرده باتحمل زیاد سکوت\nاختیار خواهم نمود و در دل شب مانند ستاره شناسان بیدار ؛ مترصد بوده انتظار از تو\nخواهم کشید .\nیقیناً سحر میدمد و تاریکی رخت می بندد وصدایتو افلاك را شکافته بصورت چشمه های\nزرین سیال خواهد شد .\n\n۱۰۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2319, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم نغمات تاگور ( ۱۷ )\n\nدر آنوقت گفتار تو پر و بالی گرفته و شبیه یکنغمه کهای آشیان من خواهد بود و نغمات تو در کنار صحراي من بصورت گلها خواهد شگفت .\nنغمه ۲۰\nمتأسفانه دران روز وقتيكه غنچه نیلوفر می شگفت قلب من متردد میگشت . من ازو بیخبر بودم سبدم خالی و گلها افتاده بود و کسی پروا نداشت . فقط غم بر من طاري شد ناگهان از خواب برخاسته از نکهت غريبي سراغ شیرین یافتم ( آنشرینی ناپایدار در قلب من آرزوی یکدردی تولید نمود ) من میدانستم که نفس پر آرزوی بهار در پی تکمیل خود است . در انوقت نمیدانستم که او اینقدر نزديك و با من قرابتی دارد و این شیرینی لذت بخش در اعماق قلب من جا داشته است .\n۲۱\nباید کشتی خودم را در آب بیندازم ساعتهاي بيكاري بر ساحل میگذرانم وای بمن فصل بهار گلها را خندان ساخت و خود رخت بربست و من اکنون در پای گلهای بیمصرف و پژمرده در انتظار ایستاده ام و برگهای زرد در جاده هاي پر سایه سواحل بارنگ پريدة خویش میریزد و شما بادیدۀ تحیر مینگرید . آیا شما يك آواز پر اهتزازی را که از ان ساحل مواج برخاسته و بايك موسيقي لطیفی آمیخته و کنون از بین هوا میگذرد احساس نمیکنید ؟\n۲۲\nتو در سایه درختان انبوه در دوازده جولائی با قدمهای آهسته آهسته از دیدۀ دیده بانان مانند شب خاموش و بیصدا میروی امروز سحرگاهان از صداي پربيم و شور انگيز باد مشرق چشمان خود را بیخبرانه بهم بسته است و بر چهرۀ آسمان بیدار ونیلگون يك نقاب ضخیمی افتاده .\nقطعات صحرائی سرودن راز هاي خود را بپایان رسانیده و در هر خانه مسدود گردیده و تو درین کوچه خاموش تنها و مسافر مانده اي محبوب خوش اسلوب و دوست تنهائی من .\nدر هاي منزل من هنوز باز است مثل خواب مگذر ووای رفیق من درین شب مخوف طوفانی توهم درین سفر مهر و محبت از خانه بیرون میروي . آسمان ناله های تلخ و حرمان\n\n١٠٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2320, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم\nمجله کابل\n(۱۸)\n\nانگیزی دارد بمانند کسیکه در عالم نامرادی گرفتار آید.\nامروز خواب و آرام از من سلب شده هر لحظه در میکشایم و بیرون نگاه میکنم ولی\nچیزی در نظرم نمی آید من بحیرتم که آخر راه تو کدام است. ایدوست من نمیدانم\nدر مسیر خویش سواحل تاريك كدامين درياي سياه و کنار دور دست کدام جنگل را\nقطع نموده تا بمن ميرسي.\n\nتشکر و اقتباس\n\nمجله نفیسه نمکدان مطبعه طهران در شماره (٤) سال ۲ خویش نسبت به مجله کابل\nتقريظي نموده و ضمناً قصيدة المایی در مدح شهریار ادب پرور افغانستان سروده است مجله کابل\nاز آقای نویسنده محترم تشکر نموده قصیده شانرا درینجا بمطالعه هموطنان میرساند.\n\nقصیده\n\nکسیکه تکیه براورنگ سروري کندا\nسزد چوقلب بهررگ کند افاضه روح\nاگر چو شمس بتابد کسی بهر بد و نيك\nنه سوختن همه جاهست در خور خورشید\nشکم دریدن و دل سوختن شجاعت نیست\nنه شاهد است که عشاق را ز کشور مهر\nنه زاهد است که چون خیزد از کناره فسق\n\nنمیسزد بسران کار سر سری کندا\nاراده دارد اگر داد گستری کندا\nهزار زهره تواند که مشتري كندا\nکه آفتاب سزد ذره پروری کندا\nبخوی خوش سزد انسان دلاوري کندا\nبری کند دل و خواهد که دلبری کندا\nمیان خلق یکی وعظ منبري كندا\n\n١٠٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2321, "text": "(۱۹)\nشماره (یازدهم) سال دوم تشکر و اقتباس\n\nبرای شیر بود اختصاص حمله و صید که ریزه خواری روباه لاغری کندا\nتن در ست صلا میزند بخدمت وخوان که ناله با بد بیمار بستري کندا\nاگر نه بازوی دارا شکن بتن بودش فلیپ زاده نشآ مد سکندری کندا\nاگر نه پای فشرد بقوت اندر رزم چگونه نا در افشار نا دري کندا\nطمع مدار تو باران ز ابر تابستان که آ بيا وي خوش ابر آزری کندا\nامیر افغان گر باشد زو فغان خیزد زهر سري چو بخواهد که خودسري کندا\nزمام ملک بگیرد بکهتری کشدش کسی که می بتوا ند که مهتري کندا\nمهار فلك ستا ند زوی كه بیند او نه نا خدا بود و نی شنا وري كندا\nاگر چه نا در نادر بود و ليك بود كه شاه نا در تدبير لشكرى كندا\nفساد ملك كه حا صل شد از ا مير سلف پري ز كشور و اصلاح کشوری کندا\nبدست و بازوي خود چر خهاي كشور خویش بگردش آرد و خودکار محوری کندا\nبخاوران سزد این نور بخش با شد شاه که میتوان هنر مهر خا وري كندا\nصبا ببوس ز من آستا ن نا در شاه بگو قلم سرد از تو ثـا گری کندا\nشهی که چون تو غیورو وقورشد سزدا که بر هزار ا مان فخرو بر تری کندا\nتونی که همچو شهنشاه پهلوی ننهی ز روی مهر تو کس رو بدیگری کندا\nبرای علم و ادب دفتری نماید باز بذات خویشتن او کار دفتری کندا\nبنای کاخ ادب را چنان رفیع نهد که ر شك وغبطه بر او کاخ سنجری کندا\nدري نو از ادب فارسي كشايد و خلق بفا رسی رخ دل پشت بر دري کندا\nتمام ایرا ن گوید که زنده نادر باد چو زنده حافظ وسعدي و انوری کندا\nطراز دفتر دانش چنان شود رنگین که نازو فخر بدیبای ششتری کندا\nخموش (آیتی) از آنکه الکنی نه رواست به پیش حکمت لقمان سخنوری کندا\nصلاح مملکت خویش خسروان دانند بویژه آنچه مهین شاه عبقری کندا\n۱۰۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2322, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم مجله کابل (۲۰)\nقصیده ذیل از تهران از جانب آقای نصر الله خان\nفلسفی (رئیس کلوب بین المللی ایران) که یکی از\nشعرای آنسرزمین بوده و با ما رابطه ادبی دارند\nبا نجمن رسیده و اينك مشعوفاً با تصویر یادگاری\nمشار الیه درج مجله کابل میشود .\nهنگام شب آقای نصر الله خان فلسفی\nفریاد از ین جهان و ستمهاي اين جهان کاندر تنم تباه شد از رنج او روان\nاز غم دلم دمی بنيا سایه ای نگفت مرغیست گوئيا غم و این دلش آشیان\nبر گلستان عمرم بگذشت سی بهار لیکن گلی نچیدم از ین نغز گلستان\nدست امیدم از پی گل ناشده دراز خاری خلانده خست مرا مغز استخوان\nباشد هماره از غم این پر فسوس عمر بینی همیشه زائده این تیره خاکدان\nگرینده دیده من چون ابر در بهار پژمرده دورخ من چون باغ در خزان\nدوشم شبی گذشت از آنسان که ناگذشت یعقوب را زدوری یوسف شبی چنان\nچشمم چو چشم نرگس بیدار بود و بود از خون دیده نرگس چشمم چو ارغوان\nگفتی که بود بستر من دام و شخص من پیچنده و جهنده یکی ماهی اندر آن\nیا تا به ای گداخته بد بسترو درو من دانه وار از تف آذر شده جهان\n۱۰۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2323, "text": "شمارهٔ (یازدهم) سال دوم هنگام شب (۲۱)\n\nبیرون شدم زبستر و بشتافتم بباغ زآنسان که دوزخی بشتابد سوی جنان\nپیوسته شاد مان ذی ای باغبان پیر کز روی کودکانت دلم گشت شادمان\nماه دو هفته چوتان پروین از سپهر گفتی که سیم سوده همی بیخت بر جهان\nدوشیزگان باغ فرو بسته چشم و آب در جوی تا که خواب برد شان ترانه خوان\nیکسو بنفشه در بر لاله خزیده تنگ یکسو خجسته خفته در آغوش ضمیران\nسنبل نشسته زلف پریشان و سر بزیر چونان که مست دلبری از خواب سر گران\nغنچه فرا رخان گل سرخ برده لب وز آرزوی بوسه سراپا شده دهان\nوان شه پسند داشت بسر چتری از حریر گفتی که نقش را رسد از نور مه زیان\nسوسن خمش نشسته در اندیشه تا پگاه اسرار شب ز پرده بر آرد بده زبان\nاز جنبش نسیم سحرگه هوای باغ پنداشتی که مایه پذیرد ز مشک و بان\nپروانه خفته بود در آغوش گل ولیک بلبل زسوز عشق دلی داشت پر فغان\nاو پای بند شهوت و این پای بند عشق او دوستدار صورت و این دوستدار جان\nنور مه از خلال درختان بروی باغ گفتی که امتزاج یقین بود با گمان\nآسوده آبدانی در باغ واندر و عکس مه و ستاره چو ماهی در آبدان\nرخشان چو آبگینه یکی گنج پر گهر ماه دو هفته کشته بر آن گنج قهرمان\nمن خیره در جمال طبیعت که روی چرخ از گردش ستاره دگر گشت ناگهان\nماه از افق فرو شد در کام باختر باروی پژمریده و با رنگ زعفران\nگیتی نهفت روی در اهریمن پلاس برچید نامه از سرش آن پاک پرنیان\nاز کان چرخ پرده بر افتاد و شد پدید آنچش نهفته بود گهر در میان کان\nدیدم سپهر را چو یکی سبز مرغزار وز دام و دد چمنده گروهی در آنمیان\nیکسو چرا گه بره آهوی ما مجوی یکسو کنام شیر شکار افگن ژیان\nنه هیچ بیمی آنرا در دل ز خشم این نه هیچ قصدی این را در سر بجان آن\nسوی دگر کین گه خرسان کینه جوی با پشك عمر خواره و چنگال جان ستان\n\n۱۰۶۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2324, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم مجله کابل (۲۲)\n\nیکسو گشاده پر زپی طعمه جره باز (۱) یکسو چمنده در طلب دانه ماکیان (۲)\nبر مام پیر سوی دگر دختران نعش بودند نوحه گر همه از خرد و از کلان\nگر فرقدان نگشته مر آن زال را چراست زیشان حامی آخته بر فرق فرقدان ؟\nاندر میانه رودی و بر دو کران رود حیران بکار خویش فرو مانده شعریان (۳)\nاین يك گذا ره کرده بجهد آب با دیر و آن يك دودیده کرده زغم جفت تار دان\nگسترده بود خوانی چرخ کهن وليك جز کاسه شکسته (٤) نبودش میان خوان\nداند اختران که مگر زهر بای مرگ زین کاسه هیچگه نچشیده است میهمان\nپروین چو هفت كودك زيباي نو رسید زیشان ربوده دست قضا مام مهربان\nتیر شهاب راست نشانی ز عمر بود کز نیستی بزاد و در ابهام شد نهان\nباز از کان گردون تيري فرو جهید تا کیست آنکه گرد د این تیر را نشان\nمرموز و بیکران پریشان و سست بی بر سان آرزوي بشر بود کهکشان\nچون راه کاروانی در دشت و اندرو زی کعبه حقیقت پوینده کار وان\nگفتی که کاوه بود جدی و آن بنات نعش بردوش او در فش همایون کاویان\nو ان اختران تابان گرد آمده برو خواهند داد خويش زضحاك آسمان\n\n*\n* *\n\nگفتم بلند چرخا پاکیزه گوهرا زین گشت بی در نگ بپا ساي يك زمان\nاین راهوار ابلق از پویه باز ماند بس کن ازین شتاب و یکی باز کش عنان\nعمری گذاشتی بدو روئی و ره نبرد اندیشه اي عجب پنهان تو از عیان !\nتا چند ازین نواي نوائي دگر بساز تا چند ازین حدیث حديثي دگر بخوان\nتاچند ازین طواف زمین گرد آفتاب وین گردش دما دم نوروز و مهرگان ؟\n(۱) اشاره به نسر طایر (۲) اشاره بدجاجه (۳) اشاره بشعرای شامی و شعرای یمانی\nو کهکشانست . (٤) اشاره بفلك .\n\n(١٠٦)"}
{"book": "adl0986", "page": 2325, "text": "(۲۳)\nهنگام شب\nشماره (یازدهم) سال دوم\nتا چند ازین طلوع و غروب و زوال و شام زی باختر شتافتن خور زخاوران ؟\nچندین سپهر باقی و ما سالك عدم پیر کهن نظاره گر مرگ نوجوان ؟\nتاکی عقول هالك و اشخاص مستحیل جا ناورو جماد سپنجی و جاودان ؟\nشد گاه آن که تازه کنی صورت زمین شد وقت آن که نو کنی آفاق آسمان\nمهری کان ستاره نماید همی بروز همچون ستاره کانش بروز سیه نشان\n. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .\nچون چنگزن نوای مخالف همی زند او را بمال گوش و بدین شغل در عمان\nبهرام را که میچکدش خون زآستین هنگام آن بود که برانی زآستان\nبرجیس در وبال ابد به که دیده ایم زوجای سعد نحس و بجای هوا هوان\nکیوان فکن زباره گردون بزیر از آنك این قلعه را نیاز نباشد بپاسبان\nبکشای صفحهٔ دگر از دفتر سپهر کین صفحه بی نگار شد از گردش زمان\nاز داستان گفته زبان باز دار از آنك از گفتن دوباره شود تلخ داستان\n. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .\n. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .\n. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .\n*\n* *\nبودم درین مناظره باچرخ کز افق پیدا شد از سفینهٔ خور سرخ بادبان\nچون ماهیان کرانه گرفتند و در شدند در آبگون سپهر کواکب زبیم آن\nبار دگر نهان شد در پردهٔ فریب باصد هزار مهر و مه این چرخ بی امان\n\n١٠٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 2326, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٢٤ )\n\nنگارش نجیب الله خان متعلم مکتب امانیه\nکوهزاد\nخرا به زار غز نین\n\nشام است ودا منه آسمان کلکون ؛ نسیم خنکی بوزیدن خود بوته های سبز این دشت وسیع را بحرکت میآرد . ستارگان یکا يك جلوه نموده میدرخشند . چادر نیلگون شب کم کم روی جهان و دا منه افق را گرفته رو بسیاهی میرود . رنگ کلکون شفق را می پوشد ودا منه آسمان را تاریک می نماید .\n\n*\n* *\n\nشب است وماه ازز یر کوهسارسر کشیده روی این دشت خاکزاررا بضیاء نقره فامش روشن می سازد . مناره های کهن بروشنائی مهتاب چون عمود سیمینی بمقابل فلك سر بر افراشته عظمت گذشته این وادی خاموش را اعلام میکند .\nدرین جهان تنهائی وشب مهتاب درین ساحه غمناك و مدفن مدنیت وطن بیاد روزگاران پیشین افتاده ام .\nبلی از روزی که چشمم بتا ریخ غزنویان افتاده . از زمانی که بروی صفحات کتب عصر طلائی این دودمان نامدار را مشاهده نموده ام و هنگامی که از ادبیات عصر محمودی اولین مصرعی را مطالعه کرده ام ، درامید این زمان سعادت بوده زیارت قبرستان دانایان وفلاسفه وطن را از تکالیف وفرا یضم می شمردم . این است که بر مزارشان میگردم و بر خاکشان سرشک میبارم .\nآیا خاقانی شیروانی بدیدن طاق کسري مهیج نگردیده بود كه من نگردم ؟ آیا باعقده های درد ل و نالهای جانکاه خود نسروده بود :\n\n١٠٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2327, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2328, "text": "عكس نيك محمد خان معين سوم وزارت داخليه"}
{"book": "adl0986", "page": 2329, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم خرابۀ زار غزنین (٢٥)\n\nهان ایدل عبرت بین از دیده نظر کن هان\nایوان مداین را آئینۀ عبرت دان\n\nکه من نیز بآه و فغان بیربطم بسر نوشت این عروس زیبائی که غزنیش مینامیدند نگریم ؟ آیا این مناره های بلند بالا، این خار زارهای نا هموار، این اتلال مندرسه، و این پارچه سنگهای ریزه ریزه بهمان زبان مترنم نیست که طاق کسری میخواند ؟\nما بار گه دادیم این رفت ستم بر ما\nبر قصر ستمکاران آیا چه رود خذلان\nآیا ستاره گان آسمان زیبائی و عظمت این سرزمین شهادت نمیدهند ؟ چه دیگری را نمی یابیم، که آن شهر زیبا، جاده های وسیع، منازل قشنگ و بساتین پرمحل آن را دیده باشد.\n\nیاد باد از آن زمانی که براین میدان خاک آلود، برین دشت ناهموار، برین مقبرۀ سهمگین و بالآخره برین مزار ملیونها انسان و هزاران دانشمند، شهری برپا بود که با دارالخلافة بغداد همسری میکرد.\nیاد باد از زمانیکه آفتاب جهانتاب با اشعۀ درخشان خود هر صبح و عصر گنبد های بزرگ و مناره های بلند این شهر مظنطن را طلائی می ساخت.\nیاد باد از آوانیکه زمزمۀ طلاب از دوازده هزار مدرسۀ غزنین چون نغمۀ مرغان چمن بلند میگردید.\nیاد باد از روزگارا نیکه سلاطین باصد عجز و نیاز تاجهمای مکلل خویش را بپایگاه تخت سلطان زابلی می نهادند.\n\nای ماه جهانتاب ای عروس زیبای شب! تو بودی که روشنائی سیماب گونت را\n\n١٠٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2330, "text": "( ٢٦ )\n\nشماره ( یازدهم ) سال دوم\n\nمجله کابل\n\nبر قصر هاي بلند وكاخ هاي زیبای این گهواره مدنیت آسياي مركزي نثار میکردی . تو بودی که ضیا نقره فامت را به آبشار های غریونده و فواره های مرمرین آمیخته بیننده گان را شیفته وشیدا می ساختی .\nتو ای ستاره شبان وای لعبت كوچك آسمان ! از هزاران سال است که برین دشت خاك آلود ، برين مزار خاموشی که هر سنگش از مدنيت گذشته و عظمت پارینه آرامگاه غزنویان یادی می نماید چشمك ميزنی ، و بهمين يك چشم روزگار نخستین ، دورة ترقی ، عصر تجمل وزیبائی ، زمام آسودگي وغفلت وبالاخره آوان سیاه انحطاط وتنزل را مشاهده كردة اي همان قسمی که ويراني ، آتش گرفتن كار تاژ ، سوختن هرزيوليس ، وانهدام تروارا مشاهده کرده ای ، غزنین قشنگ مارا نیز در میان شعله های آتش نیز نظاره نمودي .\n\n*\n* *\n\nستاره گان میدرخشد وماه خود را گوشه کشیده آسمان مانند پارچه مخملین سیاهی است که بالماسش زینت کرده باشند؛ درین دشت پهناور غیر از من آواره کس نیست وبجز ناله بوم نه در هنگام رفتن پایم به پارچه استخوانی مصادمه کرده پاره ازان بمقابلم .... استخوان انسانست ، انسانی که بهزاران آسایش وآرامی در بستر نرم وخانه زیبا میزیست ، امروز کاسه سرش در میان بوته هاي خار دورك زده ازمصادمة سنگ پاره پاره میگردید ،\n\n*\n* *\n\nای دانشمندان که آثار مشهور تان تا امروز بر صفحه روزگار باقی است ای شعراء نامور و زبان آوران سخنور ! بر خیزید که در سرزمين دانش در جای مدارس و دبستانهای مشهور تان خارها و نباتات وحشی میروید برخیزید که در مجامع ادبی و علمی تان حیوانات\n\n١٠٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2331, "text": "شماره (یاژدهم) سال دوم\nخرا به زار غز نین\n(۲۷)\n\nکوچیان می چرد، ای استادان ماهر و حجاران زبر دست که شاه کارهای معماری و حجاری\nتان در وقتش سرآمد روزگار بود برخیزید که همه شان بنا همواری های پرخار و برآمدگی\nهای غبار آلودی تبدیل یافته ، خلاصه ای شهنشاهان فاتح ! ای جهانکشایان نامدار ! سر از\nخاکتان بدر نمائید و بحال زار تخت و دیهیم تان نظری بیفگنید .\nای سرسلسله دودمان نام آور غزنویان! اي شهریار با جرات و هوشمندی که در اثر زحماتت\nافغانستان عظمت تاریخی خود را مالک گردیده ، هندوستان بکیش فلسفه اسلامیت آشنا\nگشت شاد باش که در تاریخ بشر نام نامیت باقی است .\nای فخر دود مان سبکتگین ، وزیب تمام جهانگیران ، ای محيي علم وادب ، ای مشوق علما\nو سخنوران؛ ای محمود ، كه تا آفتاب طلوع و غروب می نماید ، تا ماه میتابد ، تافلك\nپایداری میکند نام شهیرت بخط زرینی در لوحه جهان جاویدانست ، ، برخیز ، برخیز ، سر بر آور\nو چهره غبار آلودت را پاک نما و بغزنین بنگر . آن عروس زیبائی که بزحمات زیاد در جلوه اش\nمیکوشیدی ، همچو تو ردای خاکی در بردارد و بخرد و تذکار بلند و قیمتی که از فتوحات تو\nو پور نامدارت یاد مید هد در وادی فراموشی شتافته ...\n\nپاری از شب گذشته و خواب برمن طاری گشته ؛ دیده ام را هر دم که برهم میگذارم\nنوحه بومی مرا بیدار میسازد که مانند من بر حال زار و سر نوشت واژون این مدنیت کهن\nناله میکند و از پنجه شهباز فلك فرياد می نماید .\nدرین میدان و سیع در جائی که هزاران آدم رهایش داشته و بصدها دانشمند\nسبری گشته در محل بوستان پای پر گل ، گلستانهای مزین ، قصور عالی و کاخ های باشکوه\nغیر از من آوا ره کس نیست که بر نا پایداری جهان بگرید و از نیرنگش متأثر گردد ،\nچه آرامگاه هزاران بشر ، تخت محمود ، قصر مسعود و باغ بهرام گردش گاه غزالان شده\n\n۱۰۶۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2332, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم\nمجله کابل\n(۲۸)\nو گوشۀ آشفته حالان :\nاین کهنه رباط را که عالم نام است\nآرام گه ابلق صبح و شام است\nبزمیست که وامانده صد جمشید است\nقصریست که تکیه گاه صد بهرام است\n\nای آسمان بیداد وای چرخ سفاک چشمی که آسایش و سعادت بشر را به بیند ؛ نداری\nو نگاهی که بدیدن دل شاد و روزگار نیکوئی خورسند گردد در تو نیست .\nای چرخ فلک خرابی از کینه تست\nبیداد گری پیشۀ دیرینه تست\nای خاک اگر سینه تو بشکافند\nبس گوهر قیمتی که در سینه تست\n\n*\n* *\n\nشاید این زمین را که پامال مینمایم محل عبادتگاه پیشین غزنویان است . شاید این\nفرو رفته گی تهداب همان صومعۀ زیبای مسلمانان است که چون پارسیاس شهر آتن ،\nعمل فیدیاس شهیر مرجع خلائق بوده شاید این خطه موضع پرستش گاهی میباشد که\nمحمود از خود بیادگار گذاشت و در آتش جهان‌سوز بسوخت . مسجدی که از جامعۀ دمشق\nبارها برتری می‌جست بلعمی و سائر مؤرخین از صفتش صحیفه ها نگاشته اند .\nخواب بر چشمانم غلبه می‌نماید پاهایم توان رفتن ندارد و خود را در خور نشستن\nنمی بینم . پارچۀ ابری روی مهتاب را گرفته جهان را تاريك ساخت . نالۀ مرغکان\nگوشه گیر بآهنگ غمناکی . . . . . . . . . . . . . . . .\n. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ."}
{"book": "adl0986", "page": 2333, "text": "( ۲۹ ) خرابه زار غزنین شماره (یازدهم) سال دوم\n\nدر میانه میدان پر اشجاري عمارت بلند قرمزی قد برافراشته که در روشنائی ماه چون\nدانه مرواریدی میدرخشد . رواق های بلند وکمان های طلا اندودش تلألو مینماید .\nضیاء مهتاب برجدارها و پایهای مرمر رنگا رنگ این صومعه انعکاس نموده آیات\nقرآنی را که بر سرکانها منقوش است هویدا میسازد . این مسجد بزرگ چون صفحه\nمینا تور بهزاد هروي و کتب مطلای پیشین دلکش وز مین آن از رخام سفید مفروش ومنقوش\nبطلا ولا جورد است . نواره های آب در روشنائی ماه چون درخت های مرواریدی مینمایند\nکه در لؤلؤ نثاري ادامه دارند . در شبستان نیز حوضهای کوچکی موجود است که از\nلاجورد وسنگهاي رنگارنگ دیگر خاتم كاري شده فواره های لطیفی در آنها آب میپاشد.\nدرختان هر گل وازهار خوشبو سرتاسر این صومعه را گرفته على الخصوص عبادت گاه\nمخصوص غلامان شاهی را حائل گردیده که در اعیاد و ایام جمعه در انجا ۲۰۰۰ غلام\nحضور بهم میرسانید ، صحن این مسجد بمرمر سرخ و سفید مفروش است ؛ پانزده حوض\nوفوارۀ بزرگی در آن جا دارد .\nدر کنار آن عمارت زيباي ديگري است از سنگ سبز ؛ که ارتفاعش از مسجد کمتر\nنمیباشد . وبالاي مدخلش كتيبه مینماید که بروى أن طلب العلم فريضة على كل مسلم ومسلمة\nبا خط ریحان منقوش است .\nدر کنارۀ دیگر مسجد عمارت زیبا بالا یخة قشنگي واقع میباشد و از سر لوحۀ آن میتوان\nپی برد که کلیشه و موزیم سلطان محمود است . در قبال این صومعة قشنگ باغ زیبائی است\nکه شرشره هاي آبش در روشنائی ماه چون پارچه های زربفتی میدرخشند و برگ درختان\nهر گلش از وزیدن نسیم تازه در حرکت افتاده . . . . . . . . . . . . . .\n. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .\n. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .\n\nبازهمان بوم شوم از خوابم بیدار کرد یا از خیالم منصرف داشت ، اي کاش که همه عمرم\nدرین رؤیا بسر میرفت و نام بيداري را نمی گرفتم ؛ . . . چه شد آن عمارات زيبا ومعابد مجلل\nو بساتین عالی و گلستان قشنگ . . بازمام واين خارزار خاك آلود . منم و این سنگریزه های\n\n١٠٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2334, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم مجله کابل ( ۳۰ )\n\nدر دشت ، منم و این خاک توده های سیاه آواز بوم در قلب شب بلند است . . . . از دور\nصدای قدمی میآید و متعاقب آن آواز شوریده فلک را میشکافد و در میان دشت طنین\nانداز میشود .\n\nبسیار بگشتیم بگرد در و دشت\nاندر همه آفاق بگشتیم بگشت\nکس را نشنیدیم که آمد زین راه\nراهی که برفت راهرو باز نگشت\n\nآواز تاثیر این آشفته بی خانمان با صدای بوم در تاریکی این مزار در آمیخته در تپه های\nدورا دور پیچیده به این شب تار میافزاید . . چه ماه نیز تازه غروب نموده . . . . . .\n\n١٠٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2335, "text": "شماره (یا زدهم) سال دوم قصیده (۳۱)\n\n(شاعر معاصر)\n\nشاعر شیرین سخن جناب «سید سکندر شاه» کاظمی متخلص برعنا باشنده پشاور که اصلاً از خانواده های\nسادات قندهار و از چندیست این خانواده محترم از وطن اصلی دور و اقامت گزین پشاور شده متاسفاً تا حال\nما از احوال این شاعر شیرین وطن بی سابقه بودیم. اینك معزی الیه درین موقع دو سال دو قصیده و شرح\nمختصر حیات شان که از طرف یکی از دوستان آنها با نجمن واصل شده ما را مختصری از هویت خود مستحضر\nو ما برای معرفی کردن قریحه بلند شان این قصائد که یکی در مدح اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی تاجدار\nمحبوب خود ما و دیگر آن در مدح اعلیحضرت پهلوی تاجدار ایران است درین مجله بنظر قارئین محترم میرسانیم: ـ\n(قصیده)\nدر مدح اعلیحضرت غازي خلد الله ملكه\n\nاندیشه را زجیب سخن سر بر آورم خورشید تازه را سحري دیگر آورم\nتا سر ز فكر دریم دانش فرو برم گوهر برون ز طبع گهر پرور آورم\nخط در كشم بنامۀ پارینه در سخن تا نام شه بسر ورق دفتر آورم\nطوطی نیم مگر بكمال سخن ـ سخن شیرین تر از تبرزد و از شكر آورم\nبا این بیان چه جاي عجب گرزفیض طبع در هیئت سخن ز نفس پر بر آورم\nرعنا بذوق مدحت سلطان ذي وقار هر بیت را ز بیت دگر بهتر آورم\nتا در گه بلند فملك جـاه نادري جز آفتاب بخت كرا رهبر آورم\nتا من بجلوه گاه شهنشاه ذو الكرم این خط بندگی بسر محضر آورم\nگویم که ای نشان جلال گذشتگان نام سخن بنام تو بالا تر آورم\nزیبا تر از هنر شود عیبم بچشم خلق گر در قبول شاه كرم گستر آورم\nتا کی من از تراکم نیسان حادثات همچون صدف زدیده تر گوهر آورم\nتا کی بفصل گل من مجنون ز خار دشت اندر رگ نظاره فرو نشتر آورم\nخندم به بزم عشرت اگر یکدم از نشاط بس ناله ها برون ز دل مزمر آورم\nدل داغما نجنان که ز گلگشت لاله زار دامن نگاه را همه پر اخگر آورم\nبا این دل فسرده نفس گرنه در کشم بیرون حرارت از جگر آزر آورم\nمگذار تا که وقت چنین رایگان رود مپسند اینكه عمر بباطل سر آورم\nاز فیض تربیت نه عجب گر بروزگار صد عنصری بعهد تو در عنصر آورم\n\n۱۰۶۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2336, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ۳۲ )\n\nکی بار بارگی منوچهر بم کشد بار ار بیارگاه چو تو سنجر آورم\nخاقانیم برون ز گریبان سر آورد روزي بدست دامن خاقان گر آورم\nکارم بدین کلاه نمد سر کشد ز چرخ گر شاهد مراد خود اندر بر آورم\nداد سخن کرم ندهد کس چه جای غم من داوری بداد گه داور آورم\nطبعم بمدح کس ز غنا نشکفد ولی شاها ز شوق مدح تو شعری تر آورم\nعیب است عرض نکته بجز نکته پروران این نکته جز درت بکدامین در آورم\nشوقم بدان کشیده که در موکب جلال فرش از برای مقدم سلطان سر آورم\nکی بر فراز مدحت شه پر توان زدن کر مرغ خامه را ز سخن شه پر آورم\nتا بر زبان ز صفوه خلقش رود حدیث از بهر شست و شوی دهن کوثر آورم\nحرفی گر از تقدس ذاتش رقم زنم بال ملک ز چرخ پی مسطر آورم\nرمزی ز روشنی دلش گر بیان کنم چوب از درخت طور پی منبر آورم\nبا آن نظر که خود صفت کیمیا در اوست همسنگ خاک رهگذرت بازر آورم\nآئینه کی بهم زند از هیبت مژه گر جوهرش زدیده اسکندر آورم\nز نهارم از تو گر بود از زخم روزگار جوشن ز آسمان و ز خور مغفر آورم\nشادم از ینکه غم نبود گر بعهد تو بر کف چراغ گیرم و در صرصر آورم\nناهید را چو شیشه برقص اندر افکنم خورشید را بدور تو در ساغر آورم\nسر برزند چوموج عطائت ز قلزمی من بشکنم حباب و بکف گوهر آورم\nزانجا که در سراست هوایم ز خواجگی آن به که تن بخدمت شه نوکر آورم\nهر شب ز پر تازه هما بالشی نهم شه را وز اطلس فلکش بستر آورم\nهر صبح بهر دیده بد بر درت شها مجمر ز آفتاب و سپند اختر آورم\nبر رغم خصم تا در غازي سزد همی گه خامه را بکار و گهي خنجر آورم\nقیصر بپایش ار ننهد سر زبنده گی بر گیرمش ز تخت و بخاک اندر آورم\nهر کس که سر ز حلقه فرمان برون کشد طوقش زنم بگردن و از پا در آورم\nگردن بحکمش ار نگذارد سخنوری مغزش به ضربت سخن از سر بر آورم\n\n۱۰۷۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2337, "text": "شماره (یا زدهم) سال دوم نامه هندوستان\n(۳۳)\n\nنامه هندوستان\n\nبود سحرگاه که یکی نوجوان\nداد بمن نامه هندوستان\nبد سخنی چند در او آب دار\nمنتخب از چار خطاب بهار\nبر روش و طرز همین مثنوی\nدر صفت پادشه پهلوی\nاز قلم آنکه در ایرانیان\nهست مخاطب بشه شاعران\nآن شعرا را ملك نكته سنج\nكز هنر و دانش و علم است گنج\nبه ز تبر زد همه گفتار اوست\nليك نگفت آنچه سزاوار اوست\nبا همه تشویش و پراگندگی\nخامه گرفتم به نگارندگی\nگرچه بهار است بكا مغز تر\nتا بطرازم رقمی نغز تر\nاین رقمی چند که در نامه رفت\nنیست رقم خون دل از خامه رفت\nمرغ چمن تا طرب آغاز کرد\nمطرب دل نغمه چنین ساز کرد\nکشور جم را نشدی کار نغز\nتا نه بدی خسرو بیدار مغز\nشکر خدا را که درین روزگار\nتازه جهان گشت ز نو شهر یار\nتازه چنان گشت که شد زبده خلق\nکهنگی از سر بدو افکنده خلق\nاختر میمون بجهان تافته\nچرخ کئون دور دگر یافته\nشاخ کریم را علم افراخته\nکاخ ستم را زبن انداخته\nرو کش مینو شده خاك عجم\nباشه هیجاء فریدون حشم\nباز در افکنده ز اسکندری\nغلغله در گنبد نیلو فری\nدولت ما زندگی از سر گرفت\nطائر پر کنده دگر پر گرفت\nملت آشفته بساز آمده\nآب زجو رفته و باز آمده\nشه که چو خور بر سر ایران بتافت\nگنج زهر ذره ویرانه یافت\n\n١٠٧١"}
{"book": "adl0986", "page": 2338, "text": "شماره (یاز دهم) سال دوم مجلة کابل (٣٤)\n\nتا کند آباد ز ماوای جم هم نگذارد بجهان جای غم\nتیغ کجش کج منشان راست راست هر که سر افگند بر او بر نخاست\nچون سر همت بکمندش در است هر که در افتاد به بندش نرست\nچون قلم اندر ته شمشیر اوست آنچه زنظم است زتدبیر اوست\nاز نفس توسن شه روز جنگ زهرهٔ شیر آب و جگر خون پلنگ\nبار خود آندم که بزین افگند لرزه بر اندام زمین افگند\nتاج گذارد بسر از مهر و ماه باج ستاند ز سپید و سیاه\nبه به ازین نعمت پروردگار خوش شه و خوش بنده و خوش روزگار\nآنکه چنین شه بمثل کاوه گفت حرف نسنجیده سخن یاوه گفت\nگفت « بي بخت همایون شدي » کاوه بدی باز فریدون شدی\nآنکه نه شاه است نیابد شکوه کاه نتواند که ببالد چو کوه\nبود در او تعبیه راز نهی تا سر او جست کلاه شهی\nشه نه فلانی و نه بهمانی است جز که سزا وار نگهبانی است\nای ملك الملك أنو شير وان\nنام کیان راز تو روشن نشان\nای شهٔ ایران شهٔ بادین و داد چونتو پسر مادر گیتی نزاد\nهیچ رهی نی که بتو باز نی هیچکست در عمل انباز نی\nکشور کی از تو قوی ساز یافت دولت جم از تو نوي باز یافت\nخود جم و نی زنده گرا کنون بدي تو خط فرمان تو بیرون شدي\nآنچه بملك از ره بیداد رفت عهد تو آمد همه از یاد رفت\nسعی تو آتش زده در موج آب رأي تو تابنده تر از آفتاب\nجنبش مهمیز تو در روز کین خصم بروی آرد از پشت زین\nخنجر خونریز تو در روزگار ز آب زند بر دل دشمن شرار\n\n١٠٧٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2339, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم نامه هندوستان (٣٥)\n\nپادشها جمله ثنا خوان تو بر تو دعا کرده و بر جان تو\nتا که بدین ملك و بدین داوري داد نیاکان تو بیا د آوري\nقبضه بیداد بخود بر گماشت رشته داد آنکه زکف در گذاشت\nآنچه بکشت عمل انسان نهاد عاقبت الامر همان خوشه داد\nپادشها چرخ وزیر تو باد ملك جهان جمله اسیر تو باد\nآنچه بتو خواهم از ایزد نکوست وانچه بملك تو نخواهیم عدوست\nاختر دولت بتو تا بنده باد خرمتر از امروز تو آینده باد\nدر عجم زان سخن آرای راد\nچون لب از ایراد غلط بر کشاد\nکاین سخن از خامه بکاغذ سپرد، نصف زبانرا عرب از بین برد،\nگر عرب آمد به عجم باك نيست آنکه جز این داند از ادراک نیست\nزانکه عجم سخره اوهام بود ملك عرب مهبط الهام بود\nكي عجمي حرف ز دانش زده جز مي و ميخانه و آتشكده\nتا عرب آورد کلام خدا خود سخن خلق بدر شد زجا\nنور خدا سایه بر ایران فگند ظلمت او در دل ویران فگند\nقوم عرب بود که تا پا نهاد خاك عجم را شرف چرخ داد\nپیش عرب لاف زبان آورد این عجمي را که گمان آورد\nگفته اعراب تهی دست نیست نیست زبانی که از و پست نیست\nمنطق اعراب نه ایران است مخزن اسرار جهانبانی است\nحرف غلط نیست اگر راستید لفظ به در یوزه گری خواستید\nحرف کجا بود و کجا آمده گر چه زجا رفت بجا آمده\nپادشها عذر پذیرنده باش\nگرنه درست است تو گیرنده باش\nهست پیامبر (ص) عرب و هم علی (رض) وان دو جگر گوشة بنت نبی (رض)\n\n١٠٧٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2340, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم مجله کابل (٢٦)\n\nجمله امامان که هویدا شدند خود پسر حیدر و زهرا بدند\nمنکه ز اولاد بتول (رض) آمدم سخت ازین حرف ملول آمدم\nما گر از آنیم شما این چراست کین نه بآئین مسلمان رواست\n\nآقای «ارژنگی» که یکی از صنعت کاران معروف «تهران» است، درین نزدیکی ها انجمن ما را به اهدای چند قطعه رسم ها و اشعار نفیس خود یاد فرموده اند. اینک ما رسم و اشعار آن صنعت کار را (متشکراً) درج صفحات کابل مینمائیم.\n\n۱ - شیر اسیر\n\nروزگار پلید و سفله و پست شیر را بال و پر چنان بشکست\nکه نهادند روبهان بندش دل دنیا بحال زارش خست\nگشت چون شیر بسته زنجیر روبهان را نماند بیم از شیر\nبا سرور و شعف بهم گفتند بستانیم داد خود ز اسیر\nپس از آن هر شغال و هر روباه آمدی در برش به نخوت و جاه\nبا تمسخر سوال از او میکرد با تکبر بوی نمود نگاه\nکه چه شد زور پنجه ات که چنین اوفتادی زبون بروی زمین\nخویش را پادشاه ما خواندی کو کجا رفت تاج و تخت و نگین\nپس از آن میزدند لبخندش که نکو کرده ایم در بندش\nزجر کش بایدش نمود کنون زنده بایست پوست بر کندش\n\n١٠٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2341, "text": "( ۳۷ )\n\nشمارۀ ( یازدهم ) سالدوم زوال صنعت\n\nهر زمان بی سبب بر آشفند\nناسزاها بشیر می گفتند\nفكر فردای خود نمی كردند\nكينة دل به سینه نهفتند\nشیر نا گه سر از زمین بر داشت\nگردن خسروانه بر افراشت\nاین سخن را بصد مناعت گفت\nپس از آن دیدگان هم بگذاشت\nگر چه امروز زیر زنجیرم\nاز جفای فلك زمین گیرم\nكس ولی رو بهم نمیگوید\nاینقدر بس بمن كه من شیرم\nتهران - مهرماه ۱۳۰۷\n\n( ۲ - زوال صنعت )\n\nتا بكی سود من از عمر زیان خواهدرفت\nآمدم تنگ کی از جسم روان خواهدرفت\nروز روشن که بدین شکل بپایان آمد\nمی ندانم که شب تیره چسان خواهدرفت\nدل خود خوش نکنم ز آمدن فصل بهار\nزانکدانم که بهارم چو خزان خواهدرفت\nمگر آن یار ز نو آیدو بندد دهنم\nورنه از من بفلک آه و فغان خواهدرفت\nهیچ اندوخته جز نام در این شهرم نیست\nدر سر عشق تو آنهم ز میان خواهدرفت\nخلق بر نام و نشان فخر نمایند خوش آن\nدورۀ که ز میان نام و نشان خواهدرفت\nهمچو ترسا بچه گر صورت خود باز کنی\nتاب و طاقت ز دل پیر جوان خواهدرفت\nهمدانی اگر آن مرد ندانست از او\nآبروی همه اهل همدان خواهد رفت\nصنعت و علم و هنر را که تو حامی باشی !\nآه از آن صنعت و دانش ز میان خواهدرفت\nتهران ۱۳۰۷\n\n۱۰۷۵"}
{"book": "adl0986", "page": 2342, "text": "شمارۀ ( یازدهم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ۳۸ )\nغزل\nاثر طبع جناب سردار عزیز الله خان قتیل .\n\nگلستان برگ گلی مانند آن روهم نداشت همچو آن مو مشک از فر ناف آهو هم نداشت\nای کمان ابرو باحوال شهیدی رحم کن کو نشانی از خدنگ تو به پهلو هم نداشت\nجستجو کردیم اطراف چمن را همچو آب بوستان سروي بمانند قد او هم نداشت\nدوش میزد در چمن سنبل زرنگ خویش لاف خوب دیدم پیش گیسوی کسی بو هم نداشت\nماه با حسنش همی زد دوش لاف همسري بارخ او چون مقابل کرد مش رو هم نداشت\nبهله او باز بان حال گوید این سخن نازکیهای میان یار را مو هم نداشت\nاز غمش دیوانه گشتم کرد از بندم رها گردن ما لائق زنجیر گیسو هم نداشت\nیا ز این قلب حزینم را قتیل آئمه شکست آخر این آئینه ما باب زانو هم نداشت\n\n١٠٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2343, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم\nحمد یزدان پاک\n( ۲۹ )\n\nاثر طبع شاعر فقيد وطن جناب\nاحمد جانخان الکوزائی مرحوم\nنقل از دیوان قلمی شاعر.\n\nمنتخبات نفیسه\nحمد یزدان پاک\n\nای ز جود تو گنبد خضرا بی ستون و طنابها بر پا\nذره نور تو رسید بخور شد ضیا بخش خطة غبرا\nقطرة یافت بحر از كرمت كه زند موج لؤلؤي لا لا\nاز شمیم تلطف عامت شد معطر دماغ باد صبا\nكرد پیدا ز جلوه نورت موسى آسمان يد بيضا\nنفخه تا ز روح پاک تو یافت شد شفا بخش مقدم عيسى\nنيست موجود در زمین و زمان غير ذاتت بديدة بينا\nيك وجودي و كونه كونه شدي جلوه گر در مراتی اشیا\nمتجلى شدي بكسوت خاك يا فتى نام آدم و حوا\nگاه گشتی سوار ناقة ناز بنشستی بهودج ليلی\nکه زدی جامة صبوري چاك همچو مجنون بعالم سودا\nهمه ليك ساختي پنهان در میان پرده و امق و عذرا\nگر نبودي تو پس براي چه شد سعد پابند طرة سلمی\nاز تو یعقوب شد به بیت حزن بي يوسف نگشت نابینا\nرو شنی هم زنور رویتو یافت کی قميصش بدیده داد ضيا\nهم تو بودی که آدم خاکی گشت مسجود عالم بالا\nوز تو گردید سجده گاه جهان چار دیوار خانة بطحا\nاز توشد پیچ و تاب زلف بتان وز تو مستست نرگس شهلا\n\n۱۰۷۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2344, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٠ )\n\nتوشدی شاهد و صبوحی کش تو شدی جام و ساغر و مینا\nدر ازل بود ذات اقدس تو متنزه ز بحث چون و چرا\nاندران تنگنای بیرنگی نی محل صفات و نی اسما\nسر بسر نور بحت و لا اطلاق بلکه از جمله قید ها بالا\nداشت حسنت زغایت پاکی از خط و خال و زلف استغنا\nبهر سرگشتگان راه طلب شد ز لطفت تنزلی پیدا\nسوی وحدت زدی زحجله خاص يك قدم بهر عاشق شيدا\nاحدیت بوحدت انجا مید حبذا لطف قادر يكتا\nاسم و ذات و صفت عیان کردید ليك در پرده بطون و خفا\nنه صفاتت زیکدیگر معلوم نه ز ذاتت تشخصی پیدا\nلا متمایزاً لبعضها عن بعض لا من الذات اففعال لها\nهمه در یکدگر چو شکر و شیر چون تبسم زلب نگشته جدا\nلب و دندان خنده نمکین درهم آمیخته چوآب و هوا\nچون جمالت ببرقع اجمال رفت چون آب خضر در ظلما\nمتجلی شدی بطرز دگر از عطا بهر انکشاف غطا\nدر تعین دوم پی دل چاک آمدی از تعین اولی\nرفت اجمال و شد عیان تفصیل صفت و ذات یافت نام سوا\nگشت ظاهر ائمه سبعه هر گهریافت گونه گونه بها\nعلم و قدرت بروی کار آمد یافت آئینه حیات جلا\nبصر و سمع و هم کلام قدیم کرد در منزل تمایز جا\nآفتاب ارادت از لی جلوه گرشد فراز چرخ علا\nجلوه گر گشت شاهد لاریب باخط وخال وزلف عنبرسا\nبخرامید با کرشمه برون سربسر مهرلطف و نازو ادا\nلب لبالب ز خنده نمکین طره افشانده همچو دام بلا\n\n۱۰۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2345, "text": "(٤١)\nشماره ( یازدهم ) سال دوم\nحمد يزدان باك\n\nاز كمر هيچ مي نيارم گفت\nخود دهانش مگر کند انشا\n\nلعل نوشینش اندر آن محفل\nمیکشاند از شوق داده صلا\n\nآمدي رو كشيا ه در بازار\nبا همه نازكي و لطف و صفا\n\nبحر جودت چو موج دیگر زد\nچمن روح یافت نشو ونما\n\nبا هزاران بساطت و تجريد\nشد شگفته دران چمن گلها\n\nبرگ شان بی کدورت تركيب\nرنگ شان بی كثافت اجزا\n\nهمه قدو سيان حضرت پا ك\nهمگی سابحان بحر وفا\n\nرنگشان ز احتياج رنگ بري\nبركشان راز کلفت استغنا\n\nگوش بنهاده جمله بر فرمان\nهمه سر بر خط قضا ورضا\n\nنه بدا من غباري از طغيان\nنه بعارض نشسته داغ عصا\n\nهمگی خوانده درس لا يعصون\nاز اطاعت بکف گرفته عصا\n\nموج دیگر چو زد محیط وجود\nکشت امثال را بلند صدا\n\nجمع گشته در آن لطیف و كثيف\nچون بوقت سحر ظلام وضيا\n\nدر میان فرات ملح اجاج\nهمچو سد سدید گشته بپا\n\nنبود در عوالم امکان\nهمچو آن عرصه فسیح فضا\n\nبصفات مناسب اجسام\nمتمثل شود در ان معنی\n\nخواستی تا ظهور تام کنی\nگنج بیرون کنی زكنج خفا\n\nصنعت افگند طرح معماری\nکاخ اجسام را فراخت بنا\n\nچار عنصر چهار دیوارش\nسقف آن خانه گنبد مینا\n\n۱۰۷۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2346, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم مجله کابل (42)\n\nنقل از يك نسخه قلمی کتاب معرفت الحیات تالیف حکیم امیر ناصر خسرو بلخی که اصلا\nبزبان عربی از طرف سید ابوبکر بیرونی ترجمه شده وبعدها بفارسی بقلم مرحوم فاضل\nملا نیاز محمد خان جرمی بدخشانی ترجمه گردیده است، این ترجمه ملا نیاز محمد خان قلمی\nودارای ۱۸۳ صحیفه بوده که بعدها ۶۵ صفحهٔ آن مفقود شده و مابقی تا حال در کتابخانهٔ\nفاضل شاه عبدالله خان فخری بدخشانی موجود میباشد . شاه عبدالله خان از جزو ثانی\nکتاب مذکور که عنوان وصایای خسروی دارد مواد ذیل را استنساخ و بمجله کابل ارسال\nفرموده اند .\nوصایای خسروی :\nفرزندی ندارم ، تا او را در آغوش محبت گرفته و لمحات آخرینیکه در حیات با من دست\nوگریبانند تجارب مزیدة که در ارکان مختلفه زندگی بدست آورده وحاصل مزرعة حیات\nمن است ، اکتساب کمالا تیکه کرده فنو نیکه آموخته ام فوایدیکه ازان برداشته ام یگان یگان\nاز جلو دیده هوشش گذرانیده و او را توصیه مینمودم ، تا از تجارب من کسب عبرت واز\nکمالات من تحصیل خبرت مینمود : ندارم ، آري ندارم !\nدرین حالتیکه ریش سیاه مایل سفیدی است و يوماً فيوم در کاخ بنیان حیاتم تزلزل پیداست\nدرین دمیکه همدم و همنواي من مرگ است آخر درین ساعتیکه بجز از چند هزار جلد کتاب\nدیگر ذی روح با من نیست ، دلم چون مریض تشنه کام و بیکس میخواهد که از سر چشمهٔ\nدیدار فرزندی رفع عطش نماید واز اوراق دفتر خاطرش از صحایف کتب خیالش ، از ضبط\nنامه حواسش ، از تفسیر دماغش قدري با او صحبت کرده و يك خط حرکت لا یتغیر برای\nاو تمهید کند : -\nاما این خیال ممکن نیست ـ ليك دل هم تسلی نمیشود ، چه باید کرد ، ضرور يك فرزندی\nاقتباس باید نمود ، آن فرزند کجا و آن هوش جذاب کو ؟\nبهر صورت اگر حواس سالم را دارا باشد باز هم قدري مدار تسلی است ، لا علاج\nبرای رفع کدورت دل ، برای تسلیت خاطر فرزندي گرفتم ، اما چه فرزند ! فرزندي که\nنه بانسان شبیه است و نه بحیوان غیر ناطق ، نه زبان تکلم دارد نه گوش حساس نه دیده\nبصیرت دارد نه حواس آزاد !\n\n۱۰۸۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2347, "text": "شماره ( یاز دهم ) سال دوم وصایای خسروی ( ٤٣ )\n\nهرچه هست باعث تقویۀ قلب و تفریح دماغ است این فرزند من خاك نیست اما از اجزای خاك است : اسم عزيزش ( حجر پاره ) تعيين سنش را غیر از رسام ( بديع السموات والارض ) کسی دیگر کرده نمي تواند .\nدر آغوش محبتش گرفتم واز رخسارۀ تصوری آن بوسۀ خيالي برداشته نصایح پدرانۀ خودم را در حالتیكه احتضار خریف شبابش مينا مند و من به آن همنوائی دارم يكايك برایش ايضاح نموده گفتم :\nفرزند !\nهرگاه در انسان يك خاصيت مميزه موجود نمي بود ، هيچگاه اسم انسانيت به او نهاده نمی شد و آن عبارت است از ار تقاي تدريجي بمرامات قلبي و دماغی که محفظۀ اسرار انسا نیتش می نامند .\nو این ارتقاي تدریجی میسر نمیشود بجز ( توسل ، به حبل المتين علم ودانش ) تصور نکنی که این ارتقاي تدریجی را تنها انسانها از نیروی علم مالك شده و میشوند ، نه ، بلکه در انسان های وحشی ، حيوانات اهلی و درنده و نباتات و آب ها وحتی در جمادات هم ارتقاي تدريجي بوده : اما مقصد ازین ارتقا نه تنها بزرگ شدن حيوانات و نباتات ، از حالت صغارت بکبارت است ، بل آن نکته مهمه عبارت است از ترقی و تعالی فکریه در راه تامين و آسايش همنوعی و برتری شخصیت چه بجهان وجود وچه بعالم ارواح .\nآری تذكار شخصیت بجهان جسمانی در مقابل افعال بس قبيحه هم حاصل میشود و بسی از سلاطین ظالم حایز این موقع شده اند ، اما باز تردید میکنم که مطلب ازین اشتهار نه تذكار اسم شخص به شخصیت نفرین آمیزی است ، بلکه در مقام تحسين و آفرين و ياتقدير و تمجيد که استحصال این رتبۀ رفيعۀ ومميزۀ تقدير در مقابل تحصيل شرافت است و اس اساس مهم این شرافت تنها اكتساب علم است وبس .\nعلم قطع نظر از انكه روح را تقویت ، جسم را قدرت ، حسیات حواس خمسه را هدایت و نظر به از دیاد تحصیل عقل را قوت و استطاعت می بخشد اینچنین خواص مستقرۀ آن با يك جامعه سرایت کرده و موجب تشحيد اذهان آنان گردیده ، ثمرۀ جلادت بار ( انما المومنون اخوة )\n\n۱۰۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2348, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم\nمجله کابل\n(٤٤)\n\nاتفاق مادی و معنوي ، صداقت ومحبت ، خلوص وعقیدت ، روح سعی و عمل عزم و ثبات را\nتولید میکند .\n( باقیدارد )\n\nبهار\n\nبیار باده که در صیدگاه عالم هوش\nبذوق وصل جنون در فضاي دشت چمن\nپي صبوحي ساغر کشان محفل شوق\nدوانده است بصد رنگ ریشه امواج\nز گرمجوشی رنگ هوا عیان گردید\nنواي سلسله شوق پرد ها دارد\nدگر بساز جنون هوش بر نمی آید\nنسیم عشرت این بزم شیشه در بغلست\nبقدر چشم کشودن طرب قدح پیماست\nبیا بسایه فرصت که میرسد بچمن\nنه برگ دانم و نی رنگ اینقدر دانم\nزساز انجمن راز تا چه می شنود\nکدام رنگ و چه گل جوش حیرتست اینجا\nبهار میرسد از موج گل کمند بدوش\nهوا زابر بهاری کشوده است آغوش\nنشاط جام بدستست و رنگ باده فروش\nز جویبار رگ گل بهار طوفانجوش\nکه در گرفته بآفاق آتش خاموش\nچوعندلیب توهم بر جنون زن و بخروش\nنگاه آینه شو کسوت تحیر پوش\nنفس بموج هوا محوساز و باده بنوش\nزخواب اگر مژه وا کرده بمستی کوش\nهمای رنگ زبرگ گل آشیان بردوش\nکه صف کشیده هجوم غبار رفتن هوش\nکه گل ز غنچه سر انگشت خود کشیده بگوش\nقبای ناز درید است خاک آینه پوش\n\nحدیث پرده رنگ از که باید م پرسید\nزبان بوي گل آواز میدهد که خموش\n( بیدل )\n\n١٠٨٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2349, "text": "(٤٥)\n\nشماره (یازدهم) سال دوم\n\nشعرای افغانستان\n\nمشاهير\n\nشعرای افغانستان\n\n(۹)\n\nنگارش سرور خان گویا\n\nدر دربار خوارزم شاهیان\n\nرشید و طواط بلخی (۱) = اسم ولقب او را مورخین و تذکره نویسان بسیاق ذیل:\n\nامیر امام رشیدالدین سعدالملك محمد ابن عبد الجلیل عمری كاتب معروف بخواجه رشيد و طواط نقل کرده و نسب او را بخلیفه ثانی « رض » ( ۲ ) میرسانند ، تولد او در شهر بلخ که در انوقت یکی از امصار مهم و بلاد عظیم شرقی بوده در بین ٤٨٠ و ٤٨٧ اتفاق افتاده است و از آغاز دوره زندگانی داخل مكتب نظامیه که یکی از مکاتب شهیر شهر بلخ بلکه از مدارس فخیم و بزرگ آسیا در انوقت بشمار می آمد گردیده قسمتی از تحصیلات خود را در انجا به اتمام رسانیده است . بعد از ختم دوره تحصیل در خوارزم بدربار ابو المظفر علاء الدوله ابن قطب الدین محمد خوارزم شاه پیوسته و از ن به بعد تا آخر عمر در دربار خوارزم شاهیان بوده است روزگار ترقی و آوان عروج این شاعر زبردست و دبیر معروف بلخ\n\n( ۱ ) دولتشاه میگوید : « رشید مردی حقیر الجثه و تیز زبان بوده است از انجهة اورا و طواط نام نهاده اند چه و طواط مرغ کوچکی است که آنرا فر ستوك « پرستو » می نامند ـ نقل است روزی در خوارزم علما مناظره و بحث میکردند در مجلس خوارزمشاه اتسز ، و رشید در انمجلس بقیه اش بحاشية صحيفة ٤٦\n\n۱۰۸۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2350, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٦ )\n\nدر در بار اتسز بوده و مدت ۳۰ سال در نزد این پاد شاه از ٥٢٢ تا ٥٥١ سمت ریاست\nدارالانشا و یا وزارت رسایل او را داشته است چون در انشای زبان عربی و فارسی\nمهارت تامی داشته ازین جهت یکی از دبیران معروف و منشیان مقتدر زمان خویش بوده\nو اتسز نیز مراتب علمی و ادبی او را محترم داشته و از هر جهت مراعات خاطر و ضمیر او را\nمینمود و در تمام این مدت چه در حضر و چه در سفر ملتزم در بار و رکاب این پادشاه بوده\nانی از و مفارقت نورزید . تا آنکه آخرین رباعی خود را در مدح و ارثاء اتسز که در درهٔ\nخبو شان در سنه ٥٥١ بمرگ مفاجات در گذشت سروده و بر سر تابوت او میگریست :\nشاها فلك از سیاستت میلرزید\nپیش تو بطوع بندگی می ورزید\nصاحب نظری بکاست تا در نکرد\nتا آن همه سلطنت باین می ارزید\nرشید علاوه بر انکه روزگار جوانی و ایام نیرومند عمر خویش را بدربار اتسز بسریرد\nو تا موقع وفات او ٥٥١ بحضورش تقرب داشت ، شهان ذیل نیز از معاصرین اوست :\n(۱) ایل ارسلان ابن اتسز ٥٥١ - ٥٦٨ - (۲) تکش ابن ایل ارسلان ٥٩٦٠٥٦٨ عطاء الملك\nجوینی در تاریخ جهانگشای خود ( ج ۲ ـ چاپ لیدن ) می نویسد : چون سلطان تکش در\nدو شنبه ۲۲ ربیع الآخر سنه ٥٦٨ در خوارزم بتخت خوارزمشاهی نشست ؛ هر کس از\nشعرا و بلغاء در تهنیت او خطب و اشعار آوردند . رشیدالدین وطواط را که در خدمت\nآبای او سن از ۸۰ گذشته بود بمحفه پیش او آوردند . گفت هر کس برقدر خاطر و قریحه\n\nبقیه حاشیه صحیفه ٤٥\nحاضر بود ، در مناظره و بحث تیز زبانی آغاز کرد و خوارزمشاه دید که مردی بدین خوردی\nبحث بیحد و اندازه میکند و دواتی پیش رشید نهاده بود ، خوارزمشاه از روی ظرافت گفت که\nدوات را بر دارید تا معلوم شود که از پس دوات کیست که سخن میگوید . رشید در یافت برخاست\nو گفت : « المرء باصغریه قلبه و لسانه » خوارزمشاه را کیاست و فضل و بلاغت رشید معلوم شد\nو او را محترم و موقر داشتی و بانعام و اکرام بی نهایت مستفیدش می ساخت . »\n« ۲ » محمد ابن محمد ا بن عبدالجلیل ابن عبدالملك ابن محمد ابن عبدالله ابن عبدالرحمن ابن محمد\nا بن یحیی ابن مردو یه ابن سالم ابن عبدالله ابن عمر رض معجم الادباء ، یاقوت جلد ( ۷ ) صفحه ۹۱\nطبع مصر.\n\n١٠٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2351, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم شعرای افغانستان ( ٤٧ )\n\nتلفیق تهنیتی کرده اند و من بنده را سبب ضعف بنیه و كبر سن قوي از کار فرو مانده است .\nبر رباعی که سبیل تبرك نظم افتاده است اختصار میرود .\nجدت ورق زمانه از ظلم بشست عدل پدرت شکسته ها کرد درست\nای برتو قباي سلطنت آمده چست هان تاچه کنی که نوبت دولت تست\nدولت شاه سمرقندی میگوید : این واقعه در بین رشید و سلطانشاه ابن الپ ارسلان\nروی داده ( ٣ ) سنجر ابن ملکشاه ٥١١ - ٥٥٢ وقتیکه سلطان سنجر بواسطۀ تمرد\nو عصیان اتسز درجمادی الاخرى ( ٥٤٢ ) لشکر بخوارزم کشید وقلعۀ هزار اسب را\nدو ماه محاصره نمود - انوري که در رکاب سنجر حضور داشت رباعی ذیل را به تیری\nنوشته بقلعه انداخت .\nای شاه همه ملک زمین حسب ترا ست وزدوات واقبال جهان كسب تراست\nامروز بيك حمله هزار اسب بگیر فردا خوارزم وصدهزار اسب تراست\nرشید وطواط كه اندرون قلعه بخدمت اتسز بود رباعی در مدح او و نكوهش\nاز سنجر در جواب رباعی انوری به تیری نوشت و بیرون انداخت :\nگر خصم تو ای شاه بود رستم گرد يك خرۀ هزار اسب تو نتواند برد...\nاز پنجۀ سلطان سنجر خیلی بر رشید بر آشفت و سوگند خورد ( ١ ) وقتی که\nشهر فتح گردد رشید را گرفته و هفت پاره کند پس از چند روز که هزار اسب را گرفت\nرشید پنهانی گریخت ولی سلطان در جستجوي او مبالغه نمود تاحاضرش ساختند رشید رقعۀ\nرا جمع بعفو جرائم خود از سلطان برای منتجب الدین بدیع کاتب ومنشی دیوان اعلای\nسنجری فرستاد مشارالیه بحضور سلطان عرض کرد وطواط مرغک کوچکی است نمیتوان\nاو را هفت پاره کرد اگر سلطان امر فرمایند دو پاره اش کنند بهتر است سلطان بخندید\nو باین لطیفه از سر خون او در گذشت .\n( ١ ) ر شید قبل از ین قصیدۀ هم در مدح اتسز و نکوهش از سلجوقی گفته و سلطان سنجرشنیده و بر\nآشفته بود که مطلعش این است :\nاتسز غازی به تخت ملك بر آمد دولت سلجوقی و آل او بسر آمد\n\n١٠٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2352, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم\nمجله کابل\n(٤٨ )\n\n(٤) شاه غازی نصرة الدین رستم ابن علی ابن شهریار ابن قارن ٥٢٣ - ٥٥٨ که از اعاظم ملوک آل با وند است رشید مناسبات دوستانه باحضرتش داشته و مدح او می گفته ، صله و وظائف مستمری از خزانه اش می گرفته .\nمقام علمی و ادبی رشید : رشید در نظم و نثر زبان فارسی یکی از دبیران زبر دست و شاعر با اقتدار بوده و کتاب حدایق السحر او از بزرگترین و مهم ترین کتب ادب و نمونه نثر فصیح اوست . در زبان و ادبیات عرب نیز مقام بلندی داشته و تا امروز نزد ادبای عرب منشات بلیغ و خطب فصیح او از شهکارهای زبان عرب محسوب است یاقوت در معجم الادبا میگوید : « رشید در آن واحد يك بیت از بحري در عربی نظم میکرد و بیت دیگر را به بحر جداگانه بفارسی می ساخت و هر دو را باهم املا مینمود . » هیچ شاعری تا کنون نظیر او نگذشته که اغلب دیوان خود را از ابیات مصنوع و مرصع و ذو قافیتین با يك نیرو واقتدار تمامی املا نماید دولتشاه می نویسد : « قصیده ای گفته که تمام آن مرصع و بعض ابیات آن مرصع مع التجنيس است و دعوی کرده که پیش ازین هیچ آفریده قصیده ای نگفته است که تمامی آن مرصع بوده باشد خواه بعربی و خواه بفارسی » لهذا ابیات او در موارد علوم معانی و بدیع و بیان از مهمترین شواهد اهل ادب بشمار آمده است :\nشعرای معاصر : انوری ، معزی ، سنائی، ادیب صابر ، سوزنی ، مختاری ، خاقانی ، سید حسن غزنوی و غیره از شعرای معاصر رشید اند انوري باو معارض بوده خاقانی وصابر با او مشاعره می کردند . انوري ادیب صابر را بر رشید در شعر ترجیح و خاقانی برخلاف رشید را افصح می شمرده و در مدح او گفته :\nاگر بکوه رسیدی روایت سخنش\nزهی رشید جواب آمدی بجای صدا\nرشید برعلامة جار الله زمخشری که از فضلای مشهور است و با رشید مراوده داشته انتقاداتی وارد کرده و زمخشري همه آنرا پذیرفته است و يك رسيلة انتقاد آمیز او را نسبت به علامه زمخشری یاقوت در جلد (٧) معجم الادباء صفحه ( ٩١ و ٩٢ ) ضبط کرده است .\nتاریخ وفات : یاقوت حموی و جلال الدین سیوطی وفات او را در ٥٧٣ ضبط کرده اند\n\n١٠٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2353, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم شعرای افغانستان ( ٤٩ )\n\nولي دولت شاه سمرقندی وفاتش را در خوارزم در سنه ٥٧٨ و مدت عمرش را ( ٩٧ ) سال می نویسد و مدفنش را در جرجانيه خوارزم می داند .\nآثار رشید وطواط : ( ١ ) دیوان فارسي كه غالب موضوع آن فتوحات اتسز ومدح رجال عصر است تقریباً ٥٠٠٠ بیت است و تا هنوز فخمه آن بطبع نرسیده ( ٢ ) رسایل عربي در دو جلد كه عبارت است از ١٧٦ رساله و اکثر آن مسجع است در ١٣١٥ در مصر طبع گشته . ( ٣ ) حدائق السحر في دقائق الشعر که آخرین نسخه آن در طهران از روي نسخه قدیمی مورخ بسال ٦٦٨ هجري بسرمایۀ كتابخانه كاوه طبع گردیده است :\nنمونۀ سخن :\nبهار چهره جان را همی بیاراید جمال چهرۀ بستان همي بیفزاید\nسحاب روي شگوفه همی بیفروزد شمال جعد بنفشه همي به پیراید\nیکی بکوه و بصحرا گلاب میریزد یکی بباغ و ببستان عبیر می ساید\nگل است شاه وریاحین همه سپاه و پند چنین سپه را لابد چنین شهی باید\nگلست آري شاه و بنام او اينك ز خطبه كردن بلبل همي نیا ساید\nدهان سوسن آزاد را بمدحت گل زبان ده است و گراضะاف ده بود شاید\nگشاده نرگس چشم امید را همه شب که صبح بر دمد و گل جمال بنماید\nگرفته لاله بکف جام لعل و مانده بپای مگر بزم خودش گل شراب فرماید\nبنفشه پیش در افگنده سر مسخر وار زخط طاعت گل نیم خم موه نگزاید\nمگر منازع گل گشت ارغوان ورنه چرا سپهر تن او بخون بیالاید\n\n*\n* *\n\nچون بتو ایزد زمام جملۀ عالم سپرد تو بعالم در طريق بخشش و نیکی نگر\nبر خلائق داد کن زیرا که در آفاق نیست نزد ایزد کس گرامی تر ز شاه دادگر\n\n۱۰۸۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2354, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( 50 )\nسیم و زر در وجه نام نيك نه کزروی عقل هست گنج نیکنامی به ز گنج سیم و زر\n*\n* *\nمر ملك را بعدل ثباتست و انتظام مرعدل را بعلم ظهورست و اشتهار\nبی عدل نیست کنگره ملك مرتفع بی علم نیست قاعده عدل پایدار\nاعلام عدل را بمساعی بلند کن وار باب علم را با یادي نگهدار\n*\n* *\nهمه کار گیتی بود بر قرار چو با عدل و دانش بود شهریار\nهر آنکس که در دست فرمان او زمام خلائق نهد کردگار\nهمان به که کوشد بنام نکو که آن ماند از خسروان یاد گار\nتو اصلاح گیتی از انكس مجوي که بر نفس خود نیستش اقتدار\n*\n* *\nسراج بلخي\nبقول صاحب مجمع الفصحا به سراج الدین علا موسوم و ملقب بوده ولی عوفی او را معين الدین سراجی بلخي نگاشته · سراجی شاعر ومادح مخصوص خوارزمشاه بوده اگر چه هر دو تذکره نویس متقدم و متأخر در نظم و نثر او را بدرجات بلندی ستوده اند اما\n1088"}
{"book": "adl0986", "page": 2355, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم شعراي افغانستان (٥١)\nمتأسفانه تاریخ تولد ووفات او معلوم نیست و پیشتری ازین سراغی ازو نداده اند . نمونه سخن :\nهر كجا عشق یار می آید نالة عقل زار می آید\nگلستانی است عارضش که در او گل خوبی ببار می آید\nدر دو چشم خیال عارض او عوض نو بهار می آید\nبر من از نام عشق اوشب و روز ستم روزگار می آید\nاي جواد كه ملك ملت را از حسامت حصار می آید\nبر محك قبول بی مهرت زر جان کم عیار می آید\nشجر نظم را بمدحت تو از معانی ثمار می آید\nصاعد بخت را ز خدمت تو از جوانی سوار می آید\nترجمة محمد رضاخان متعلم مکتب امانیه\n« ویکتور هوگو »\nقوانین و نوامیس اجتماعی و عوامل تاريخي وروحی اقوام و افراد هر كدام براي جولان قلم شاعر ، ميدان مساعدی بوده و هست - هر يك از شعرا زمینۀ را در نظر گرفته و در آن زمینه موفقیتی مخصوص و تشخصی معین را احراز کرده .\nمحبت مردم با نویسند گان از جهات مختلفه است ، برخی را استحکام ترکیب وبلاغت معانی شور انگیز شاعر مست میسازد و عده به سلاست ولطافت وروح آزاد نویسنده دلبستگی دارند ، همچنان بدایع ولطائف تشبیهات و استعارات وكنايات سبب محبوبیت محررین در جامه میگردد ، جنبۀ از مردم در میان شعرا فقط شاعري را دوست دارند که خود را زبان بی آلایش مليت و وطنيت قرار داده باشد و برای بیدار کردن عقول غافل\n۱۰۸۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2356, "text": "( ٥٢ )\nشماره ( یازدهم ) سال دوم\nمجله کابل\n\nو خواب آلوده با نغمات و بیانات شیرین و دلفریب و احیاناً درشت و هجو آمیز ، بايك قوة\nغیر مرئی که عبارت از قلم آتشین اوست با استبداد و ظلم ، تضییقات و فشار پنجه دهد .\nعده قلیلی از شعرا همه این اوصاف را دارا کشته اند ، دانت ، شکسپیر ، گوته و هوگو\nو امثال آنها از همین قبیل اند و هريك بافتخار قوم خود دفینه های حکمیتی بیادگار گذاشته که\nدست روزگار حسود از محو آثار و نگارشات آنها کوتا هست .\nچون تاریخ حیات و ترجمه آثار شعرای نامی عالم منظور مجله شریفه کابل ، زید افادته\nمیباشد ، لذا حیات هوگو را تحریر نموده و به مطالعه هموطنان میگذارد و در شماره های\nآینده مجله از آثار او نیز منتخباتی را ترجمه کرده وبطور نمونه ادبیات غرب تقدیم\nخوانندگان خواهم نمود .\nکیفیت حیات هوگو: ویکتور هوگوسومین پسر جنرالی است موسوم به (کونت هوگو)\nاز نژاد لورن (۱) ، مادرش موسوم به ( سوفی تر بوشه ) از اهالی نانت بوده ،\nهوگو بتاریخ ۲۹ فوریه ۱۸۰۸ یعنی قرن ۱۹ در شهر ( بزانسون ) در حوالی جبال ژورا\nکه بین فرانسه و سویس حایل است تولد یافته و خودش هم در مؤلفة او موسوم به ( فوی\nدوتن ) ( اوراق خزان ) بسنه تولدش اشارت نموده تاریخ مزبور را مینگارد .\nپدرش دو پسر دیگر هم داشت و پسر بزرگ او اسمش « آبل » بود ، اگر چه آبل از\nسائرین بزرگتر بود ولی بالعکس در ذهانت از دو برادر خورد خود کمتر بوده .\nبرادر دومی او روژن نام داشت و تا اندازه شهرت به غزل سرائی داشته ، آنچه از\nمدارك مستند معلوم میشود هوگو از آغاز طفلی شروع به تعلیم نموده ، در ایتالیا و اسپانیا\nبا پدرش همسفر و ناز پرور بوده ، هوگو ازین سفرها یاد نموده و مخصوصاً در کتاب\n( اودا بلاد ) مذکور است ، پدرش مائل بود هوگو مانند او يك فرد عسکری شود ولی\nهوگو که در قلبش آتش شوق شعر و سخن سرائی زبانه میکشید به عسکریت چندان میلی نمیکرد .\nدر اوانیکه ملت فرانسه به قوة ارادة متين قله های هوسات نفسانی را میخواست تسخیر\n\n(۱) از محال متز در شمال فرانسه و از جمله ایالاتی است که واقعات خونین در تاریخ فرانسه ثبت کرده است\n\n۱۰۹۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2357, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2358, "text": "صداقت مندان مدیران ومامورهای وزارت داخلیه"}
{"book": "adl0986", "page": 2359, "text": "( ٥٣ )\nشماره ( یازدهم ) سال دوم\nویکتور هوگو\n\nکند ، خانواده هوگو در پاریس عودت نمود و فرزند خود را به نزد ( كووان دي فويانتين )\nدر باغی که مهر و محبت هو گو را جلب نموده بود به متعلمی سپردند ، ازین زندگانی خود\nهوگو در کتاب ( له راييون ای لی او مبر ) سخن رانده .\nچندی بعد هو گو در مکتب پانسيون كورديه مشغول درس گرديد ، ولى بعدها بمدرسة\nلوى ١٤ داخل تعليم شد ، اين متعلم شعر و ادبيات را نسبت بسایر مضامین دوستتر داشت\nو با عظمت روح واطمینان میخواست خود را ردیف و هم قطار ( شاتو بریان ) بسازد ، اما\nنمیدانست خصایص روحی او سرنوشت سعادت ادبیات قوم خواهد شد .\nطبع خداداد و ذوق بلند او در عمر پانزده سالكي يك قطعه غزلیات و قصائد را\nبدار الفنون تقديم نمود و در سنه ١٨١٧ جایزه از اکادمی بدست آورد .\nاثرات اولیه هوگو :\nمد تی بعد از دریافت جایزه، این شاعر یک عده قصائد موسوم به ( ) نوشت، از همین جا\nدشمنان و مخالفین بسیار پیدا کرد.گردوستان مخلص و شاگردان صمیمی نیز داشت که همه پیرو افکار\nاو بودند و جمعی به اسم سانترال رومانتيك تاسیس کردند ـ رئیس این مجمع ویکتور هوگو مقرر شد.\nپس از تحریر قصائد مذكوره هوگو بهمدستی برادرانش روز نامه موسوم به ( کون\nسروا تورلی ترر ) را میگذاشت و دران مدح خاندان شاهی و مذمت و برخلافی ادبیات\nجدید را نشر میداد ، بهمین مناسبت لوي هجده برای او سالانه هزار پوند معاش میداد\nو رفته رفته این معاش تا ۲۰۰۰ پوند رسید.\nادبیات فرانسه در دورة هوگو :\nاز سنه ۱۸۲۷ تا ١٨٤٣ دوقوه مخالف يعنى كلاسيك و رومانتيك در ادبيات\nفرانسه و جود داشته ، اولی معتقد بود که ادبیات باید به وزن و قافیه پابند با شد ، و قدم\nفراتر گذاشتن ازینحدود دور از مسلک میدانستند ولی دسته دومی مؤسس آن هوگو بود\nعقیده داشتند که سبك هزار ساله قدما مندرس شد، رو به ابتذال و انزوال رفته ، باید\nمراعات آن نشود ـ گفتگوهای بزرک این دو دسته در یکی از پیس منظومه های هوگو\nموسوم به ( هر مانی ) مشهور است .\n۱۰۹۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2360, "text": "( ٥٤ )\nمجلة کابل\nشماره ( یازدهم ) سال دوم\n\nرئیس روما نتيك يعنی هوگو برای کندن ریشة كلاسيك و تزریق ادبیات رومانتيك اشعار ، ناولها ، دراما ها ، کتب فلسفی و تاریخی نوشته و میتوان گفت که هوگو در ١٨٤١ کاملا از حملات شعرای معاصر و معاند خود فارغ گشت ، مگر هنوز از تشویشهای اداري و سیاسی رهایی نیافت بر علاوه بی اعتدالیهای روزگار نگذاشت نفسی راحت بکند چه در حینیکه هوگو در دنیای ادبیات افق جدیدی را روشن ساخت ، دخترش برای رفتن به عروسی به دریای سن غرق شد و اینحادثه قلبش را جریحه دار نمود ، ازینرو ضعف قوا و شدت غم چندی با او اجازه نگارش نمیداد ، سپس اینحالت را در برجسته ترین اشعار خود که تراوش روح داغدار اوست باسم ( کون تا نپلاسیون ) « یاد داشت های روحی » به رشتۀ تحریر در آورد که خیلی جالب نظر و جاذب دقت است .\nزندگانی سیاسی هوگو :\nطوری که نگارش رفت در ۱۸۲۷ هوگو قوانین ادبی رومانتيك را نوشت ، و نباید فرا موش کرد که در همین سنوات فرانسه ها از حکومت شارل دهم که خرابيهای آن دوره غیر قابل انکار است بتنگ آمده و در نتیجه او را از سلطنت مأیوس نمودند .\nاگر چه شورشیان بمرام حقیقی که بر طرفی شارل بود کامیاب شدند و لوئی فیلیپ را پادشاه مقرر کردند که بعدها به روا بورژوا ( که پادشاه بی تهذیب ترجمه میشود ) معروف گشت .\nلوئی اگر چه طرز حیات و دربار خود را خارج از رسوم شاهان گذشته قرار داد . ولی هیچگاه اصول جهان داری و سیاست مداری و مساوات را نتوانست بر قرار کند . ازینرو میبایست که فرانسه بار دیگر در تاریکی جهل فرو میرفت و این حالت توحش و جهل مدتی قدرت بخرج میداد جهل پسندان و بیشتر رجالی بودند که به تنعم زیسته و از جهل دیگران استفاده میکردند ـــــ تا اینکه رعایا نیز بنوبۀ خود در حصول رژیمی بهتر و تفکر در علل و اسباب آن در ١٨٤٨ بقوام و اساس دورة سلطنتی بهتری موفق و لوی نا چار بفرار انگلستان گردید .\nدر ١٨٤٦ يعنى بعهد لوئی فیلیپ هوگو اعزاز تمام یافته و در مجلس اعیان مأموریت\n\n۱۰۹۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2361, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم ویکتور هوگو ( ۵۰ )\nداشت ، درین وظیفه سیاسی هوگو مدافع بزرگ دشمنان آزادی و حقوق حقه مردم شمرده میشد و خود را دو مکرات ( ملت خواه ) یعنی هوا خواه نظم و نسق معرفی میکرد که احاد و افراد ملت در آن حق مداخلت داشته باشند و بمردم می فهمانید که محور اعمال و افکار امرا تأمین آسایش و تهیه وسائل عشرت و کامرانی خود آنهاست - بعد از انقلاب ١٨٤٨ جمهوری دوم شروع شد و رئیس ایندوره برا در زاده ناپلئون اعظم مقرر گشت که سه سال بعد ، رسوخ خود را در مردم دیده و برای دائم خواهان ریاست شد ولی با اینهم قناعت نکرده سال بعد ناز و نعمت او را بیشتر فریب داد و درین نوبت اعلان پادشاهی کرد و خود را به ناپلیون ٣ ملقب ساخت - بظهور ناپلیون ٣ ، هوگو از پاریس عزیمت نمود و اولاً ، به بروکسل ، بلژيك ، و بعد ازان ژرزه و بالاخره به گرنزه ( جزائر بحر مانش متعلق به انگلستان شناخت ) در ۱۸۷۰ یعنی وقتیکه ناپلیون صغیر در جنگ سدان بدست آلمانها با عساکر فراوان دستگیر شد و فرانسه در سیر قهقرائی همه افتخارات خویش را از دست داد هوگو در ضمن این کشمکش و ستیزه مانند يك حامی توانا بحمایت فرانسه برخواست ، و سر از نو به مجلس ملی داخل ، در امور فکری و روحی تبدلات عظیمه را سبب شد ، و معلوم است که تا تبدلات فکری صورت نگیرد ترقی جامعه امکان پذیر نیست .\nدر غیاب از وطن روح امید هوگو بیدار بود و آنهمه قهر و غضب را که در اعماق قلب او جا گرفته بود ترتیب داده به اسم ( شاتی مان ) در ١٨٥٣ ، و ( کوتا مپلاسیون ) در ١٨٥٩ و ( له لژاند دو سیکل ، ) نشر کرد .\nهوگو و اجتماعیات :\nدر آخرین سلسله آثار هوگو به استثنای کتاب « رموز ابوبیت ، جمیع مسائل اجتماعی و مذهبی تحریر شده - در قرن قبل از و فقط و انراز مناسبات خرد با محیط آگاه شده و در نتیجه انقلابات علمی و معنوی طغرای علم و دانش را بخون خرافت پسندان نوشت و از ثمره جانفشانیهای هوگو فرانسه آنچه را که فاقد گشته بود واجد شد و هر چه نقصان داشت تکمیل نمود .\n١٠٩٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2362, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٥٦ )\n\nهوگو خائنین را خوار وذلیل میگفت ، شخص متنفر از جامعه را بدمیدید ، بشر و تعاون را لازم وملزوم میدانست ، در باره مجرمین عقیده داشت که به اثر تربیه صالح شده میتوانند .\nهوگو از آنها نیست که میگویند در سایه تعاون ، جنگ ونزاع ظلم واستبداد ازچار تقهقر ترك میشود ـ هوگو آینده بشر را روشن دیده ودر اثبات و قبولاندن این عقیده غریبی داشت عقاید هوگو قرار ذیل است : ــ\nوقتی که میخواهد حیات بشررا ملاحظه نمائید باید بشررا ازسه پهلوي ذيل مطالعه کنيد :\n۱ ــ از پهلوي حیات وگزارۀ فامیل .\n۲ ــ از حيث عادات و اخلاق جامعوی .\n۳ ــ ازنقطۀ نظر مناسبات با طبیعت .\nمنزلت شاعر بعقیدۀ هوگو :\n۱ ــ هوگو شاعر را شهنشاه جامعه تصور میکند و میگوید که ادبیات دارای علاقه ورابطۀ محکمتری است با ذات ملت تا تمام صفات وعلایق دیگران .\n۲ ــ افکار شاعر باید انعکاسات روح جامعه باشد .\n۳ ــ شاعر باید عيوب جامعه را بطور مستقیم ویا غیر مستقیم اصلاح ومحاسن آنرا تمجید نماید .\n٤ ــ موقعیكه شاعر از کوایف شخصی خود سخن میگوید باید طوری بنگارد که عیوب ومحاسن جامعه ازان مفهوم گردد .\nآنچه قابل تعریف است اینست که آثار او با اینکه از اجتماعیات بحث میکند بازخالی از لطف و دل انگيزي نيست .\nهوگو وطبيعت :\nبا آنكه این شاعر اکثر سرگرم نگارش بوده ولی عوالم طبیعت را دوست میداشت ومانند اکثر شعرای طبیعی ، منظر گلزار ، بوی گل ، قامت گلبن وشکل ابر مجسم نموده\n\n١٠٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2363, "text": "شماره (یا زدهم) سال دوم و يكتور هوگو (٥٧)\n\nو حیات دها تیان را خیلی توصیف نموده است.\nهو گو و معقو لات :\nهو گو از علم به معقولا تيكه هم در خارج و هم در تصور و فكر مجرد از ماده هستند\nاز قبیل عالم مبدأ و معاد بیان نموده ، او بيك خدای واحد إعتقاد داشته و خاموش شدن\nچراغ زندگانی را انتهای عمر ندانسته ، چنانچه قدرت ظاهری و باطنی او را میتوان ازین\nبیت خلاصه نمود :\nبلی ، مرگ حقیقت هولنا کی است ، مرگ حیات دیگر میباشد ، مردن را مرگ\nنگوئيد بلكه تولدش بخوانید ؟ همچنین هو گو عقیده داشته که پس از مرگ آنهائی که در حالت\nآزا دي بر حقوق حقه تجاوز کرده اند باید زجر بشوند.\nمطالعات كتب فلسفی او از یکطرف دلچسپ و آسان ، مگر از طرف دیگر مستلزم\nصرف قوه عقل و فکر است اما درین آثار او نیز الفاظ نامأنوس و ايراد كلمات سنگین\nودور ازفهم نبوده است.\nهو گو و غرور:\nهو گو با تأثیر نگارش خويش بسیار معتقد است ، گاه گاهی مقام خود را بر قله شامخ\nانسانیت دیده و میخواسته است که از آنجا نعرهای خود ستائی اش را بگوش هموطنانش\nبرساند - این کبر و غرور او در کتاب « برگهای خزان » در کتاب ، له لژاند دسیکل ،\nبملاحظه میرسد - در کتاب یاد داشتهای روحی قلم خود را آتشین و آبدار تعريف\nنموده . اکثر از هموطنان او تصوری کنند که فضیلت فروش نبوده و اگر هم بوده باشد غرور او\nکه بیشتر از منزلتش نیست و براي اين مطلب میگویند که چون هو كورتيس مدرسة روما نتيك\nبود ازینرو برای تسکین آرام خویش و محض ابتذال شعرای کهنه پرست معاصر شاید کبر\nو غرور را اختیار کرده باشد.\nآثار هو گو :\nهو گو فصل معتبری را به ادبیات فرانسه علاوه نموده و مولفات او می باشد.\n\n۱۰۹۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2364, "text": "( ٥٨ )\n\nشماره ( یازدهم ) سال دوم\n\nمجلة كابل\n\nآثار منظومه :\n\nالف ـ تغزل : ( اود ابلاد ) را در سنه ١٨٢٦ و « بشرقیها » در ١٨٢٩ تحریر شده ، درین کتاب اکثر از عادات و مناظر شرق قریب را بیان نموده ، از عنوانهاي برجستة اين کتاب یکی « جنها » میباشد . « برگهاي خزان » درین کتاب از عوالم زیبائی کائنات سخن رانده ( ۱۸۳۱ ) و « ترانه هاي شفق » ، در ١٨٣٥ نگاشته است . آواز هاي درونی در ۱۸۳۷ به دسترس خوانندگان گذاشته شد . در کتاب « روشنائی و تاریکی » هوگو سعادت را به روشنائی و تیره بختی را به تار یکی تشبیه نموده است .\n\nهوگو سراسر هجو سرا و مذمت گوی نیست ، بل آنهائی را که لیاقت مدح و تمجید داشته اند تعریف نموده چنانچه از ناپلیون کبیر و عساکر او بار ها صفت کرده .\n\n( سال مخوف ) را در ۱۸۷۱ نگاشته و درین کتاب شکست ۱۸۷۰ فرانسه از المانها با تنهاي سوز مرقوم است .\n\n« در کتاب رموز جد شدن » هوگو از فامیل و وضع گذارة اطفال خويش بحث کرده و محبت فامیل واطفال را ستایش نموده .\n\nب ـ منظومهاي هجو آمیز :\n\nدرين حصه كتابيكه بر عليه ناپلیون ٣ در ١٨٥٣ تحریر شده مشهور است .\n\nث ـ منظومهای رزمی :\n\nدرین قسمت کتاب ( لى لژاند دو سیکل) و يك كتاب دیگر که با تمام نرسیده نگاشته شده است .\n\n٢ ـ تیاتر : ـ (هر نانی) که در ١٨٣٠ تحریر شده و حاوی قوانین جدید ادبیات فرانسه میباشد . ( ماریون دولورم ) در ۱۸۳۱ و ( شاه بازی میکند ) و چندین تیاتر دیگر نیز از قلم هوگو ، برآمده که درینجا بنا بر طول مقاله از درج اسماء آنها صرف نظر شد .\n\n٣ - رومانها :\n\nبوگ ژوگال در ١٨١٩ ، « هان دیسلاند » در ١٨٢٥ ، آخرین روز يك محكوم . در ١٨٢٩ « نو نترو دام » ، در ۱۸۳۱ « تیره بختان » در ١٨٦٢ « کار کنان بحر » در ١٨٦٦ « کاترون تریز » در ١٨٧٤ وغيره . . رومانهای معروف این شاعر می باشند .\n\n١٠٩٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2365, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم ویکتور هوگو ( ٥٩ )\n\nآثار مختلفهٔ هوگو\n\nدرین قسمت « ویلیم شکسپیر » ، ( ١٨٦٤ ) « ناپلیون صغیر » ( ١٨٥٢ ) « تاریخ گناه » ، ( ١٨٥٢ ) بیشتر معروفیت دارند .\nموقعیت آثار هوگو :\nسلسله بیانات این شاعر سخن سرا زیباترین ثمره ذکاوت انسانی شمرده میشود .\nهوگو در ایجاز واختصار مهارت واستادي تمامی دارد ، مؤلفات او روان وسلیس و خوش آهنگ است ، اینحالت در تمام نوشته جات او مشهود است و مخصوصاً درین فن قسمت شعري او مقام بلند دارد .\nتشبیه را با نهایت باریکی میرساند ، اشعار او از حیث الفاظ بدیع وازروی معانی فلسفی لطیف و زیبا است . اکثر کلامش بمقام ضرب المثل رسیده کتب تاریخ او دقیق و واضح نوشته شده است .\nخلاصه ، گلهای عقل هوگو در هنگام پيري اش نیز پژ مرده نگشته و مقامات، علوي او تا اخیر عمر بر قرار بود .\nهوگو بتاریخ ٢٢ مه ١٨٨٥ بپاریس وداع زندگانی گفت و با احترام زیاد در پاریس دفن گشت .\n\n۱۰۹۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2366, "text": "(٦٠)\nشماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل\n\nشیلر\nاز کتاب « کلوکه Kluge ادبیات\nآلمانی تحریر و ترجمه آقای سلطان احمد خان\n« رشید » متعلم جماعت ٤ رشدیه مکتب امانی\nزمان ولادت و مرحله جوانی شاعر :\n\nبروز هائیکه گوته ، ادیب نامدار ومعروف آلمانی در قید حیات بوده واشعه درخشان آثار او فضای مملکت آلمانرا منور واهالی آنجا را مستفید می نمود ؛ شهر كوچك و زيباي « ماربرگ » يکی از شهرهای ورتمبرك نيز بوجود شاعر بزرگ و نوینی موفق گردیده و از آسمان ادبیات آنخاك اين ستاره درخشنده طلوع نمود .\nاین شاعر نوین مراد از یوهان كريستف فردريك شيلر ، (۱) است كه در دهم نومبر سال ١٧٥٩ عیسوی پا بعرصه وجود نهاده .\nاین مولود بزرگ کسی است که رشحات قلم و آثار فکر رسایش در آینده قریب در سرتاسر آلمان احساسات زنده و عواطف آزاد و بالاخره افکار مبهم ترقی خواهی و حریت تولید کرده و برای تعالی آنمملکت شالوده استواری میگذارد .\nپدرش در اوایل شغل جراحی داشت که در دوران جنگ هفت ساله بحیثيت سر بازی بمقابل دشمن رفت و رتبه نائبی یافت و بعد از چندی برتبة ( مایوری ) و ناظری باغ هاي قصر زولیتود نایل گردیده چندی بدین شغل مصروف بود .\nمادرش دختر یکی از هوتل چی های « مارباخ » وزن خیلی عفیفه و نهایت پرهیزگار بوده داراي ذوق سرشار و قریحه طبيعي عاليه وعاطفه خوب و بی آلایشی داشت .\nپدرش چون بواسطه مقتضیات ماموریت غالباً در نقاط مختلفی مسافرت مینمود لهذا تحصيلات پسر عزيزش « شيلر » هم در نقاط مختلفی صورت میگرفت واولین تحصیلات خودش را در شهر كوچك « لورش » نزدعالمی که « فاراموزر » نام داشت شروع کرده بود حتی در اولین آثار خود ( رهزنان ) خاطره را ازین استاد متذکر میشود . بعد از چندی از لورس کوچیده\n\n(1) Yohn Christopf Friedrich Schiller\n\n۱۰۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2367, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم شیلر (61)\n\nبرای تحصیل بمدرسه لاتینی شهر (لودويك بورك) شامل گردید . تعلیم علوم اللهيات را خیلی\nمایل بود و از مطالعه انجیل مقدس، صحیفه های عهد قدیم، کتب لوتر و پاول هارو و غزلیات\nکلرت خیلی محظوظ میگردید .\n(کارل او گن) یکی از سرداران آلمانی که مالك قصر زولتيود و پدر شیلر که ناظر\nقصر و یکی از صاحب منصبان اوبشمار میرفت درا نموقع مكتب حربی برای اولاد\nصاحب منصبان در قصر خود تاسیس کرده و بموجب خواهش او پدرش شیلر نوجوان را\nداخل آن مکتب نمود .\nشیلر مدت هفت سال درین مکتب مصروف تحصیل بوده با وجود مضامین مكتب\nو ممانعت اولیای مکتب که باید بدیگر موضوعات توجه نکند ولی ذوق سرشارش قناعت\nنکرده غالب آثار شعرای جرمنی و غیره را مانند گوته، مسیح گلپ شتك، و شکسپیر را\nبا میل مفرطی مدققانه مطالعه میکرد و این مطالعات دقیق وی در آثار شعرا مخصوصاً\nآثار (مسیح گلپ شتك) در روحیات وي تاثيرات فوق العاده بخشیده و پرده جدیدی\nاز عوالم ادبیات را در صحنه حیات او برپا کرد .\nلهذا از همین زمان است که شیلر همه عواطف وافکار خودش را بطرف شعر و شاعري\nمعطوف داشته و بالآخره باوج کمال ارتقا جسته و یکی از شعرای بزرگ و نامی جهان\nمحسوب میشود .\nنخستین آثار او درین رشته عبارت از دو اثر حزن انگیز وی است که بطرز یکی از\nشعرای مشهور المان (تارنت) مینویسد . لیکن این مجموعه های گرانبها بزودي از ميان\nرفته و بعوض آن ها يك اثر خیلی دلچسپ که از شاهکارهای ادنی او بشمار میرد آنرا\nبوجود می آورد و این کتاب نفیس درا میست باسم (رهزنان) موسوم : که حاکی از\nافکار آزادي خواهانه و عواطف طبیعی و بي آلايش و پاره تند خونی های جوا نا نه يك\nشاعر هژده ساله بوده است .\nآثار این شاعر جوان بعد از ترك مدرسه نظامی (کارل اکادمی) که از ان ببعد\nبشغل جراحی مصروف شد خیلی زیاد و مشهور گردیده در سال 1781 بمعرض نما ئش\n\n1099"}
{"book": "adl0986", "page": 2368, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم مجله کابل (۶۳)\n\nعامه نداشته شد.\nچون ذوق او در تحصیل علوم مفیده خیلی سرشار و مایل بود از علوم بقدر دلخواه هر مضمونی را بداند لهذا شغل جراحی و فامیل و وطن خود را ترک کرده با یکدوست نقاش خود در همان عنفوان شباب بطرف ماننهیم (یکی از شهرهای جنوبی آلمان) مسافرت نمود و دویمین درام مشهور خودش را که موسوم بعصیان فیسوس کو در جنوا است در مقام ماننیگین تمام کرد این اثر وی بمعرض مطالعه ارباب فضل رسید و متعاقباً کتاب دیگرش که یکی از بهترین آثار او بشمار میرود (Kalle und siebe) درین موقع با تمام رسیده و در سال ۱۷۸۳ نیز بنمایش داده شد و خیلی جالب قلوب واقع گردیده و این اثر مجددا بلکه چندین مرتبه بطبع رسید.\nسردار (دالبرک) لیاقت شاعر را احساس کرده و باستخدامش اقدام و مقام شاعری تیاتر را بوی بخشید شیلر درین موقع جریده (رانیشی) که سپس به (تالیای نو) معروف گردید می نگاشت.\nمسافرت شاعر و بحران علمی او :\nشیلر بموجب دعوت یکنفر دوست صمیمش (کورنر) به لایپزیک مسافرت نمود درین سفر غزل نشاط را نظم کرد و در تابستان ۱۷۸۵ که در باغچه و منزل دوستش (کورنر) بود چهارمین اثر خود (ون کارلوس) را نوشته و اشاعه نمود.\nون کارلوس لوحه ایست که تماماً احساسات بدیع و طبع سرشار شاعرانه دران منقوش و تزئین یافته و این یگانه درامی است که بعد ازان درامهای ثلاثه سابق که کم حالت استراحت طبع شاعر را نشان میدهد ولی درامهای قبل مبلغ و مشرح احساس جنگجوئی و حرارت جوانی و تندخوئی و بحران اخلاقی شاعر بحساب بودند، بالعکس ون کارلوس كاملا در يك میدان ملایمت که حاکی از افکار مدققانه و دور اندیشانه میباشد جولان مینماید.\nبعد شیلر از (درسدن) حرکت کرده بطرف (ویمار) مسافر شد و در ضمن مسافرت\n\n(تالیا) یکی از رب النوعهای که یونانیان بعد آنرا رب النوع شعر میدانستند میباشد.\n(مترجم)\n\n۱۱۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2369, "text": "شماره (یا زدهم) سال دوم شیلر ( ٦٣ )\n\nاز رفیقه قدیمی اش فیرو فون فولسکن وشوهر خواهرش باز دید نمود ، در زمان\nمراجعت از يك فامیل شارلوت نام با دختري نامزد شده که بعد ها در ( ۱۷۹۰ )\nرسماً عقدش نمود .\nشیلر در فامیل همین دختر با گوته شاعر معروف مواجه گردیده بودند ولي باهم بخوبی\nکسب آشنائی و دوستی توانستند . ودوستی اساسی شان ازین تاریخ ببعد صورت گرفته است\nشیلر ازین پس به تحصیل سوانح شعرای یونان وروم قدیم و آموختن علم تاریخ خود را\nمستعد ساخته و بزودی آنرا تحصیل نمود و بعد بتصویب گوته : وزیر صنایع و معارف\nو مدیر مكتب تاریخ گردید و هم مقالات تاریخی زیادی از قبیل مهاجرت عمومیه ، سوقیات\nصلیبی قرون وسطی ، يك نگاه بحالات عمومی اروپا در اولین سوقیات صلیبی ، صنایع\nکه دران از تاریخ ایجاد صنعت بیان کرده است و تاریخ تغیر رژیم دولت متحده نیدر لیند\nو غیره نوشته و بمورخين كلك زيادي نموده است و باخوبترین وجه از عهده این نوشته جات\nهم بر آمده است .\nدر سال ۱۷۹۰ که نامزدش را عروسی میکرد نیز برتبه وزارت خود بر قرار بود ضمناً\nمریض سخت گردید که کاملا از حیات خود مایوس شده بود . یکی از شهزادگان محض\nجهت تقدیر فضایل او سالانه الی چهار سال مبلغ هزار ( تالر ) که هر تالر معادل سه مارك\nآلمانی است برای او هدیه کرد تا آنرا شاعر بمصرف مریضی خود رساند .\nآخراً شیلر ازین ناخوشی سخت صحت یافت و شوق تحصیل فلسفه خیالات او را بخود\nکشیده و بآن منهمك شد و در کمي زمان بمقصود خود کامیاب گردید ؛ چه رفیقش کورنر\nاو را بافيلسوف یگانه وعالم فرزانه آلمان (کانت ) Kant y onn معرفی کرده و در محل درس\nکه کانت بدیگر طالبین درس میداد شیلر حاضر شده و مرتباً تحصیل می نمود .\nآثاریکه بعد ازین نوشته کاملا با احساسات وافكار فلسفی او پر ومشحون گردیده\nو نکته های بس مهمی را که دلیل باستادی فکر بلند اوست درین آثار خود توضیح و مقابل\nانظار جلوه می دهد .\nچنانچه از کلام اوست : ( وقتا که طبیعت در روحیات شخصی نسبت بسایرین خوب تر\n\n١١٠١"}
{"book": "adl0986", "page": 2370, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم\nشیلر\n(٦٥)\n\nاز قلم وي میبراید .\nدر سال ۱۸۰۳ عروس ( مسینیا ) (Die Feindlichen) و یکسال بعد ازان (ویلهلم تل)\nمعروف را می نویسد که این اثر حاوي از احساس حریت خواهی شاعر است .\nبعد از نوشتن این آثار قیمت بها به برلن مسافرت کرده و در آنجا بمناسبت عروسی یک\nشهزاده با شهزاده خانم غزل مشهور ( لطافت صنایع ) را انشاد مینماید .\nآخراً میخواست اثر دیگری را از خود بیادگار گذارد ولی دست اجل فرصتش نداده\nناکاش گردانید لهذا در ماه می سال ( ١٨٠٥ ) عیسوي رحلت نمود .\nمسلك اين شاعر بزرگ ( ايداليست ) بوده و بر خلاف گوته که او هر چیزيرا بنظر\nعادي تماشا میکرد شیلر کاملا طرفدار آزادی فکر ، گفتار ، کردار بود آثار وی مملو است\nاز افکار و نظریات حریت خواهی و وطن دوستی که بخواننده اینمطالب را بیشتر القا مینماید .\nخواندن آثار او خوانندگان را بی اختیار جلب کرده و یکنوع رقت و تاثرات خاصی را\nدر قلوب آنها تولید می کند .\nهمه اهالی آلمان او را شاعر آزاده میدانند . بالاخره شیلر مؤید یگانه عواطف\nبدیعة آلمانها بوده و خدمت بزرگی بملت خود بلکه در تمام جامعه بشری نموده آثار\nگرانبهایی از خود بیادگار گذاشته و ازین جهان نا پایدار گذشته است .\n\n۱۱۰۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2371, "text": "(٦٤)\nمجلة كابل\nشمارة (يازدهم) سال دوم\n\nوصفا تر اثر نماید خودش را اقلاً از تصور ظاهري اشياء نظر بخيالات شعرای عصري دور ساخته میتواند . )\n( شاعر یا خودش نمونه طبیعت است یا جوینده آن ) ( نخستین فعل شخص از روی ماده لوحیست و دومین عمل او از نقطه حساسیت وفکر ) قسمت سوم از زندگی شاعر و روابط آن با گوته :\nدر سال ١٧٩٤ شاعر عالی مقام , شیلر , بعد از این همه مسافرت هاي زياد که سالها از آغوش وطن خویش دور افتاده بود دوباره مراجعت می نماید و پس از چندی مجله بنام ( هورن ) شایع میکند این مجله او ما هواره و با لطافت وجذابیت الفاظ و عبارات وحاوي از افكار فیلسوفانه و با ملاحظات عمیقانه حكيمانه ومضامین تاریخی نشر میگردید .\nدر همین مواقع که شیلر از سابق طالب دوستی ورابطۀ گوته بوده است بمصلحت دوستانش دعوت نامه بگوته نوشته و از آمال قلبی خویش در ینموضوع وي را مطلع می گرداند گوته هم بکمال صمیمیت و آرزو پذیرفته بقبول دوستی این شاعر حاضر شده و ازین ببعد باهم بصورت خیلی صمیمانه وصادقانه دوست و هم درد می شوند و این دو ادیب بزرگ در يك زمانه مثل دوستارۀ روشن در افق مملکت آلمان میدرخشیدند .\nشیلر در عین زمان بترتیب و تنظیم آثار قیمت بهاي خويش متوجه بوده ضمناً بتنظيم اثر مشهور خود ( بلادن ) مصروف گردید و از نوشتن این اثر غرض او رقابت با گوته معروف بوده است .\nاز بهترین شاهکارهای وی غزلیات ( دستكش ) ( غواص ) کلنگ های اییکوس ( کار زار با اژدها ) ( ضمانت کا سند را ) ( غزل ناقوس ) ( عيد نصرت ) ( سردار هاسبورگ ) وغيره میباشد که شاعر در بین کلام افکار عمیقانه ونكته هاى فیلسوفانه خود را اظهار و بخوانندگان نصایح گهرباري اهدا می نماید .\nدر سال ١٧٩٩ (والنشتین) را که در سه قسمت بیان شده نوشته است ( بسترو تشتین ) (پیکولو مینی) (فوت والنشتین) در سال آینده ( ماري ستوارت ) نام يك درام حزن آوری ( تراژدی ) را می نویسد و بعد ( دوشيزۀ ارلیان ) که همان ژاندارك مشهور است\n\n۱۱۰۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2372, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم مجلۀ کابل (66)\n\nتقریظ وانتقاد\n\nتصریح و تمنی\n\nنگارش سید قاسم خان ترجمان انجمن ادبی\n\nجناب محی الدینخان (انیس) در شمارۀ گذشتۀ مجلۀ کابل مقالۀ راجع به اهمیت\nترجمه و جگر خونی های آن درج فرموده و دران نکات پر حقیقت و صحیحی را که فقط برای\nیک نفر مترجم روشن فکر پس از تجربه های زیاد واضح شده میتواند ، تشریح نموده اند\nو میتوان گفت تشریحاتی را که ایشان در خصوص ناملایمات و زحمات ترجمه بیان کرده\nروشن ترین توضیحاتی است که دران مورد داده شده میتواند بقسمیکه کمتر کسی یافت\nخواهد شد که از توضیحات مشارالیه انکار نموده بتواند . بنده نیز در کلیۀ نقاط با جناب\nمحی الدینخان توافق نظر دارم فقط در قسمت اخیر مقاله که آقای انیس نظریات خود را در باب\nتشریح کلمات غیر مأنوس (که در زبان ما معنی مستقل و قطعی ندارد) ابراز فرموده\nو توصیه مینمایند که باید مترجمین قبل از شروع ترجمه (خواه مقاله و خواه کتاب باشد)\nدر فوق تحریری ، لغات غیر مأنوس را يك فهرست برداشته و يكايك بنویسند و طرز\nو مواضع استعمال و ریشه لغات مزبور را تشریح بدهند و بعد ترجمه را شروع نمایند ،\nدرینجا بنده با آنکه بمقام فضیلت ودانستگی جناب موصوف ودسترس ایشان به ترجمه\nاعتراف دارم و خود هم درین شغل فقط سه سال میشود که بلدیت یافته ام معهذا بفکر\n\n۱۱۰۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2373, "text": "شماره (یا زدهم) سال دوم تصریح و تمنی (۶۷)\n\nعاجزانه توصیه (قسمت اخیر مقاله) آقای انیس یعنی اینکه مترجم قبل از شروع ترجمه لغات غیر مأنوس را در فوق ورق يكايك تشریح دهد، براي رفع مشکل خوانندگان و تفهيم موضوع و بسته شدن موضوعات بالغات مزبور کافی و نافع نمیدانم، زیرا : فرض کنيم يك مقاله ده ورقی را برای ترجمه در دست داریم، اگر مطابق سفارش جناب محی الدین خان قبل از شروع ترجمه لغات غیر مأنوس و بیگانه را که (اقلاده کلمه خواهد بود) در رأس ورق پیهم نمره داده و هر يك را تشریح و تفصیل بدهیم و خواننده اول آن ده لغت را با تفصیلات آن خوانده بعد مطلب اصلی را شروع کند و در ضمن خواندن در هر صفحه با یکی از لغات غیر مأنوس مقابل شود و بخواهد شرح و تفصیل آنرا که در شروع مقاله یعنی چند صفحه قبل در ضمن چندین موضوع مختلف بقسم مختلط ، خوانده در موضع آن تطبیق داده و مطلب را بخود مدلل سازد ، چگونه امکان خواهد داشت هر يك از آن لغات بقسم صحیح در مغزش باقی بماند؟ بل، علاوه بر اینکه در موقع خواندن مقاله مفهوم و شرح لغات غير مأنوس (تشریح داده شده در فوق ترجمه) بخاطرش نمی ماند، از باعث خواندن موضوعات متفرق (مدعا از شرح لغات مذکوره) كه یکی با دیگر هیچ نسبت ندارد اصل و شرح آنهم بسبب بیگانگی در ذهن خواننده غير معتاد آمده دماغش را بحدي مختل خواهید نمود که در موقع شروع مقاله مضمون خود مقاله قطعاً خاطر نشین او نخواهد گردید تا چه رسد به اینکه هر يك از لغات در چند صفحه بعد، در موقع آن از روی تشریحاتی که در شروع مقاله خوانده شده، مدلل و تطبیق گردد! لهذا با شرح مختصر فوق که امید است آقایان مترجمین این مشکلات را فهمیده در معروضات ما را تصدیق نمایند تا اینجا بتوضیح پرداختم و نیز این مطلب را در عرايض خود قرار آتی اضافه مینمایم : -\nچون لغات غیر مأنوس و بیگانه را که در زبان ما يك معنی مستقل و قطعی ندارد و در موارد مختلفه معانی متنوع داشته میباشد، خوانندگان به آساني نه فهمیده و در موضع استعمال آن چنانکه باید، تطبیق داده نمیتوانند لهذا لازم است مترجم تشریحات لازمه لغات مذکوره را تا اندازه که مقدور است به عبارات ساده و عام فهم بنویسد ولی در کجا ؟ اگر مثل فرمودة جناب محی الدینخان در شروع کتاب یا مقاله نوشته شود، طوریکه در بالا\n\n١١٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2374, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٦٨ )\nذکر شد ، موضوع از حالت اولی ( که لغات قطعاً تشریح داده نشوند ) هم پیچیده تر میگردد\nبنابرین باید شرح لغات مذکوره در حاشیهٔ همان صفحه که اصل لغت غیر مأنوس در ان داخل\nمیباشد تحریر یابد درین صورت دو فائده صحیح گرفته میشود :\nاول : مشکلاتی که در اجرای نظریهٔ آقای انیس از قبیل پیچیده شدن موضوع و مغشوش\nشدن افکار خواننده ، و ضیاع وقت متصور است رفع میشود .\nدوم : خواننده موقع رسیدن به لغت غیر مأنوس فوری از روی اشاره معینه به حاشیه\nتحتانی مراجعت و تفصیل و تشریح لغت مذکور را می خواند و چون مثلی که در فوق\nگفته شد ، فهمیدن يك لغت غیر مأنوس و بیگانه ، ( که چندین مورد استعمال و معانی\nمختلف دارد ) مشکل میباشد ، خواننده ، بيك نظر هم اصل لغت و یکی در فقره ماقبل و مابعد\nآن و هم تشریح و تفصیل حاشیه را خوانده توانسته به اندک تعمق مطلب را می فهمد .\nنظریه عاجزانه در خصوص چگونگی و موضع نوشتن شرح لغات غیر مأنوس بقرار\nفوق عرض شد ، حال آمدیم بر يك موضوع یا مشکل دیگر که عموماً مترجمین در وقت ترجمه\nکردن به آن دچار میشوند و آن اینست : ــ\nامروز در محیط ما بیشتر از چند لسان خارجی مثل انگلیسی ، فرانسوی ، جرمنی ، عربی\nو ترکی وغیره ، ترجمه میکنند ، تلفظ هر يك از السنه مذکور بادیگر ان قطعاً ربط و مطابقت\nندارد و بسا واقع میشود كه يك اسم خاص را مترجمین ما از هر يك از این زبانها ترجمه میکنند : ــ\nیکی از انگلیسی دیگر از فرانسوی دیگر از المانی وقس على هذا . . . و تمام این تراجم در محیط\nبواسطه مطبوعات نشر میشوند چون طرز تلفظ هر کدام از زبانهای فوق با دیگر هیچ\nمناسبت و مطابقت ندارد اغلب اوقات خوانندگان که همان يك لغت را در همان يك اخبار\nبه تلفظ و آهنگهای مختلف میخوانند به اشتباه می افتند و همان يك اسم را چند اسم عليحده\nتصور میکنند وبالنتيجه مقصد اصلی از دست ایشان میرود . اسم رئیس الوزرای چند وقت\nپیش المان را بطور مثال ذکر میکنیم : ــ اسم موصوف به زبان جرمنی « شلایسر » و بزبان\nفرانسوی « شلی شر » بزبان انگلیسی « سچلیشر » و بزبان عربی « شلی خر » و بزبان ترکی\n( شاید ؟ ) « سشليشر » خوانده میشود . پس اگر این اسم به تلفظات مختلف فوق\n١١٠٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2375, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم تصریح و تمنی ( ٦٩ )\n\nدر مطبوعات ما نشر شود خوانندگان که اغلب به یکی از السنه مذکوره آشنائی ندارند چگونه فهمیده خواهند توانست که مراد از همان يك شخصی است و چطور حدس خواهند زد كه يك اسم اینقدر اشکال مختلف داشته میتواند ؟ مثل این هزار ها اسم خاص دیگر هم پیدا میشود . . . از قبیل پایتخت دنمارك كه بزبان دنمارکی ( کوپن هوپگن ) بزبان انگلیسی «کاپن هاگن» بزبان فرانسوی «کوپنهاگ» بزبان عربی «کوبین هیوجن» خوانده میشود یا اسم چاپان که بزبان فرانسوی « ژاپن » بزبان جرمنی (جاپون) به انگلیسی (جاپان) به عربی (یابان) تلفظ مینمایند . . .\nبنده این موضوع را بسیار اهمیت میدهم و هرچند تا امروز کوشش کرده ام طریقیکه این شکل و تشویش ذهنی را رفع نموده بتواند ، نیافته ام زیرا مترجمین مملکت فارس هم بسبب اینکه دران جا عموماً از لسان فرانسوی که در مملکت عمومیت دارد ، ترجمه میکنند ، دچار این زحمت نیستند و برای رفع آن کدام اقدام صحیحی ننموده اند .\nنظریهٔ شخص خودم که بر اثر مفاهمه با بعضی خارجیها ( معلمین ) اتخاذ شده ، برای رفع این مشکل اینست که مترجمین ( ۱ ) باید حتی الوسع اسمای خارجی را که در تراجم شان پیدا میشود ، به تلفظ مملکت اصلی آن بنویسند نه به تلفظ زبانی که ازان ترجمه مینمایند ( چنانچه در کنگرهٔ جغرافیا دانان عالم هم همین طریقه منظور شده است ) یعنی هرگاه اسم خاص اصلاً جرمنی است اگرچه ترجمه از لسان انگلیسی بشود ، لازم است به تلفظ جرمنی در ترجمه نوشته شود نه به تلفظ انگلیسی و چون در السنهٔ خارجی هم بهمین قسم عمل میشود ( ۲ ) یعنی مترجمین خارجی اسمای خاص بیگانه را عموماً به تلفظ مملکت اصلی\n\n( ۱ ) مترجم باید تا وقتیکه مطلب ما یترجم را خودش بدرستی و کاملاً نفهمیده بترجمه و افادهٔ عموم اقدام نکند .\n( ۲ ) در ممالك خارج يك طريقهٔ دیگر هم مرعی الاجرا است : وزارت معارف همهٔ اسمای جغرافیائی و دیگر کلماتیرا که در خود زبان معنیٔ مستقل ندارد ، جمع نموده وازروی تلفظات مختلفهٔ آن طبع و نشر میکنند و توصیه مینمایند تا تمام مترجمین در موقع ترجمه لغات مذکورا برهمان تلفظ معینه بنویسند ولی چون در مملکت ما بواسطهٔ عدم وسعت و شیوع ترجمه تا کنون به ساختن فهرست مذکور اقدام نشده طریقهٔ فوق را در بالا ذکر کردیم .\n\n۱۱۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2376, "text": "( ۷۰ )\nشماره ( یازدهم ) سال دوم\nمجله کابل\n\nنیز زحمتی نخواهد داشت منتها لازم میشود مترجمین طرز تلفظ السنة مبهمه را یاد بگیرند اگر چه اجرای این طریقه برای کلیه مترجمین چندان اشکال ندارد ولی اگر عموم مترجمین به اجرای آن مقتدر نباشند، دوائر جرائد که چندین مترجم برای السنة مختلفه دارند به آسانی به تعمیل طریقه مذکوره موفق شده و میتوانند که اسمای خاص خارجه را همیشه به تلفظ مملکت اصلی آن پیدا کرده و در اخبار آن اسم را همواره بتلفظ مذکور درج کنند (۱) به این طریق اسمای خاص در جرائد و غیره نشریات، از هر زبان که ترجمه بشود، بيك نوع آمده و خوانندگان از زحمت اشتباه خلاص میشوند.\n\nنظریه عاجزانه بقرار فوق تحریر شد ولی در هر دو موضوع مزبور که اظهار رأی شده، چون مثلی که جناب محی الدینخان در مقاله خود تذکر داده اند، مقصود از اظهار نظریه و تفصیل دهی عبارت از روشن ساختن مشکلات و نواقص ترجماتی است که در وطن ما نوپا بعرصه وجود گذاشته و مملکت ما بواسطه علمی نبودن زبان فارسی احتیاج شدید به آن دارد از خوانندگان محترم عموماً و از مترجمین کرام واهل قلم خصوصاً خواهش میرود در صورتیکه طریقه های متذکره صحیح و قابل اجراء نباشد، بدون ملاحظه نظریات خود را در اطراف موضوع مذکور و اصول صحیح تر ابراز بفرمایند تا اگر خدا بخواهد برای ما مترجمین نوكار يك راه صحیح پیدا شده مشکلات وجگر خونی های مترجمین و خواننده گان رفع گردد.\n\n(۱) و لغات معمولی مثل انجکسيون وغيره بهتر است به همان تلفظی در تراجم ذکر شوند که در مملکت معروف تر باشد.\n\n۱۱۵۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2377, "text": "شماره (یا زدهم) سال دوم هیکل تراشی یونان و بودائی (۷۱)\nعالم تاریخ\nترجمه\nاز رساله مجسمه تراشی كريك و بوديك در كاپيسا\nمحررة موسيو ژوزف هاکن فرانسوی طبع\nپاریس ۱۹۲۶ (مترجم احمد علیخان)\nهیکل تراشی یونان و بودائی\nدر\nکاپيسا (کوهدامن حالیه)\nدر سال ۱۹۰۰ موسیو الفرد فوشه در اثر گردش علمی منفعت بخشی در ترتیب کولکسیون آثار شمال غربی هند (۱۸۹۷ – ۱۸۹۰) در دایرهٔ مضمون (ابنیه و یادگار) (۱) چندین شایعات قابل توجه راجع به هیکل تراشی نموده بود. موسیو فوشه در آنوقت تا قلعهٔ علی مسجد درهٔ خیبر آمده، پیشتر ازین تجسسات عتیقه شناسی یونان و بودائی را ادامه داده نتوانست.\nچون افغانستان در اثر موافقت های ۱۸۸۳ حیات منزویانه محکومیت بسر می برد، احساسات کنجکاوانهٔ اروپائیان مدتی آنطرف سرحدات آن متوقف شده بود و طوریکه موسیو فوشه در نوشتهٔ خویش موسوم به (خط سیر هونتسق در افغانستان) (۲) میگوید:\n(۱) کتا بیست باسم ابنیه و یادگار که از طرف اکادمی کتیبه و ادبیات شایع شده جلد هفتم – صفحهٔ ۳۹ – ٦٤ لوحهٔ ٥ و ٦\n(۲) مطالعات آسیائی که در موقع بیست و پنجمین سالگره مکتب فرانسه در شرق اقصی از طرف اعضا و همکاران آن شایع شده است جلد اول صفحه ٢٥٨\n۱۱۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2378, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم مجلة کابل (۷۲)\n\n(طلوع اشعة حقوق بین المللی جدید و جلوس يك پادشاه فعال و منوري لازم بود تا مملکت\nافغانستان که شبیه خط فاصله بوده ، کم و بیش تحت نفوذ مناطق شمال غرب هند رفته بود\nیکدفعه مالك استقلال تامه شود و در نتیجه قبولانیدن حریت خویش از خارج دروازه های آن\nرو بداخل باز میگردد ) زمانیکه موسیو فوشه در سال ۱۹۲۲ رئیس هیئت اعزامی حفریات\nفرانسه در افغانستان انتخاب گردید فی الحقیقت مزدی بود که دست اتفاقات و تقدیر در ازای\nفراست و صبر این عالم عتیقه شناس ارزانی کرده به او موقع داد تا قسمیکه تجسسات\nخویش را اصولا در مناطق شمال غرب هند (۱) تعمیل نموده بود در اراضی جدیدۀ\nافغانستان هم بعمل آرد . موسیو فوشه جهد بلیغ نمود تا قصص مسافرت زوار چینی را ( آخر\nنیمۀ اول قرن هفت مسیحی ) با حکایات و حقایق مقامات محلی تطبیق داده معلومات مسافرین\nارو پائی را که قبلا یگان یگان وارد این مملکت شده بودند بران بیفزاید و بدین منوال\nسر رشتۀ حقایق را بدست آرد. همین بود که در طي معاینه مقدماتی خویش يك عده زیاد\nاستوپه ( يك نوع ابنيۀ مذهبی است که دران عموماً اشیاء مقدسه را میگذاشتند) و معابد\nبودائی را نشانی کرد : در نتیجه در سراسر معبر مقدس کاوادی ترکستان را به مراکز\nمقدسة هند مربوط میکند عبادتگاهها و ملجاء زوار و غیره را نوت و نشان نمود.\nچنانچه در اثر همین معلومات مقدماتی همکاران رئیس هیئت اعزامی فرانسه سرراست\nپای کار به مقامات مطلوبه که عبارت از هده شریف ( هو ئستن هده را به اسم\n( هي ـ لو Hi – lo (۲) یاد کرده است ) و بگرام کاپيسا باشد حاضر گردیدند یلی مطالعات\n\n(۱) الفرد فوشه : یاد داشت در خصوص جغرافیای قدیم گندها را (شرح يك فصل « هوئنستن » )\nکتاب اطلاعیه مکتب فرانسوی در شرق اقصی جلد اول صفحه ۳۲۲ - ٣٦٩ .\n(۲) این محل را قبلا ژاکه Jacquet هم تطبیق داده است : درین باب کتاب خاطره های\nکشفیات عتیقه شناسی افغانستان بقلم « هونی برگر » دیده شود (مجله آسیا ۱۸۳۹ صفحه ٣٨٦)\nهده در یادداشتهای جنرال کورت هم ذکر رفته (١٨٢٦) چنانچه در دفتر سوم صفحه ١١٥\nمیگوید : «هده به سه کروهی جنوب جلال آباد واقع است ، خرابه های آن فوق العادۀ قدیم و آنجا\nبعضی معابد قدیمه یافت میشود که پایتخت قدیم مملکت بوده است » .\n\n۱۱۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2379, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم هیکل تراشی یونان و بودائی ( ۷۳ )\n\nعالیشانی که موسیو فوشه (۱) نسبت به آثار عتیق گندها را بعمل آورده است موثق ترین رهنمائی برای سائرین بشمار میآید . حفاری که موسیو آندره گودار Andregodard سال ۱۹۲۳ در حوالی قریب « تپه کلان » هده نمود ( چنان نتیجه داد كه گوئی « يك موزیم صنعت یونان و بودائی منکشف شد » هر کدام از حجره های مکشوفه حایز مجسمه بود که مغز آن گلی و روی آن از يك ورق باريك چونه کار شده بود . یکی ازین مجسمه ها بودا را در حال رفتار نشان میدهد . موسیو گودار ( ۲ ) طرح لباس این مجسمه را معاینه کرده میگوید : « اگرچه این البسه ضخیم است لیکن مانند بهترین عصر لبسه یونانی سبك ولطيف میباشد . پاهای پر اعصاب این مجسمه برخلاف سائر آثار یونان و بودائی که غالباً ثقيل و بی نزاکت است به صفائی وتناسب خاصی تراش شده که تا حال نظیر آنرا ندیده ام » در هده و معابد تاکزیلا taxila که انجا « سرجان مارشل » مدیر عمومی شعبۀ حفریات هند كشفيات قابل ملاحظه (۳) نموده بعضی شاهکارهای بدست آمده است که با وجود قيافه كلاسيك یونانی خود مفهوم مهم بودائی در آنها مضمر است و بدین لحاظ میتوان گفت که « شکل یونانی و افکار هندی بهم در آمیخته اند » وجود این قبیل مجسمه ها تنها به مناطق شمال غرب هند و افغانستان محدود نی بلکه هیئت فن لوكوك vonlecoq و هیئت پلیو Pelliot نظیر آنرا در معابد خرابه ترکستان (٤) هم یافته اند .\nحصۀ زیاد مواد ساختمان این مجسمه ها که از تاگزیلا (هند) هدۀ ( افغانستان ) ، تومسوك Tumsuq و « کوتسکو » Chotscho (ترکستان) کشف شده مرکب از گل رست\n\n( ۱ ) فوشه : صنعت یونان و بودائی گند هارا جلد اول (۱۹۰۵) جلد دوم ( ۱۹۱۸ - ۱۹۲۲ ) .\n( ۲ ) نمایش جدید کشفیات تازه حفریات در افغانستان و چین . موزۀ گیمه ١٤ مارس ١٩٢٥ صفحۀ ۱۳ .\n( ۳ ) سر چون مارشل : حفریات در تاگزیلا - الفرد فوشه : تزئینات چونه استوپه ( خاطره های اداره حفریات هند نمره ۷ کلکته ( ۱۹۲ ) .\n( ٤ ) موسیو گودار يك مجسمه را که از هده کشف نموده با يك مجسمه که فن لو كوك الباتی از مقام کوتکو (ترکستان) کشف کرده مقایسه نموده است ،\n\n۱۱۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2380, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٧٤ )\n\nمیده مرمر و چونه بوده است . سنگ شیست که ساختمان آن ورقه ورقه است هم بقسم\nمواد بکار رفته چنانچه در کاوش های تپه های متعدد جلگه چاریکار که تقریباً ٦٠ کیلو\nمتری شمال کابل واقع است لوایح بدست آمده است که در آن حجر مثبت شده اند .\nما خذ این شیست ها را که از آن ابنیه مذهبی ساخته شده موسیو فوشه کشف کرده\nو عبارت از همان رشته تپه های شیستی است که کابل را از کوهدامن (۱) جدا میکند .\nحبنی که رئیس هیئت حفاری قریب يك استوپه خرابه تجسسات خویش را ادا مه میداد\n. بقایای ( دیری ) را کشف نمود که سابقاً اقامتگاه بهاری نمایندگان چینائی بود که به دربار\nکانیشکا ، فرستاده شده بود تقریباً سه کیلو متر طرف شرق موسیو فوشه ، برج عبدالله ،\nرا معاینه نمود که محل ( شهر شاهی ) (٢) قدیم را نشان میداد .\nبه فاصله ١٢ کیلو متری جنوب این ( شهر شاهی ) کاپیسا قریه « پای تاوه ، واقع است\nکه از ان در ١٩١٤ در اثر حفاری جوی ها بعضی آثار صنعتی یونان و بودائی کشف\nشده است که در موزه کابل موجود است چنانچه این مسئله را مدیر موزه کابل آقای\nغلام محی الدین خان به موسیو فوشه و موسیو ژدو بروی و یمن گفته بود همین ملاحظه\nموسیو دو بروی باجازه حکومت مستعمرات فرانسه در هند برای مدت ٤ ماه تحت اثر هیئت\nحفاری گذاشته شده بود تا اولین حفريات را در ان منطقه بعمل آرد لیکن شورش منگل\nو سلیمان خیل ماه ژون و اگست ١٩٢٤ اقدامات هیئت را متوقف ساخت . زمانیکه امنیت\nبر قرار شد از طرف موسیو فوشه مامور شدم تا از بلخ برگشته نقشه های مطروحه\nموسیو دو بری ، را عملی سازم .\nهمین بود که در ١٨ دسامبر ١٩٢٤ حفريات را در منطقه جنوبی تپه که وسعت آن\nمحدود به ( ٣٠ تا ٤٠ متر طول - ١٠ تا ١٥ متر عرض ) بود شروع نمودم . عصر ٢٠ ماه\n\n(۱) P.B.Lrdu انگلیس کتابی راجع به ساختمان اراضی جلگه کوهدامن ، غور بند وراه\nهندوکش نوشته است .\n(٢) موسیو فوشه : نوته راجع به خط السیر هوانستن در افغانستان مطالعات شرقی حصه اول\nصفحه ٢٦٩ - ٢٧٠\n\n١١١١"}
{"book": "adl0986", "page": 2381, "text": "شماره (یا زدهم) سال دوم هیکل تراشی یونان و بودائی ( ٧٥ )\n\nمذکور مجسمه مهمی مکشوف گردیده این مجسمه در سنگ شیست مثبت شده و بوداساکیامونی\nرا در حالی نشان میدهد که در اثر التماس شاه پرا زینجت کوزالا Prasenajitdu Kosala\nکه بزعم خود معجزه دو گانه ( یاما کا راتی هاریا ) آب و آتش را نشان میدهد ( لوحه چهارم )\nاز يك حصۀ بد نش آب میریزد و از حصۀ دیگر آن آتش زبانه میکشد و بدین حال در فضا\nمانند کوهی که در عین حال مشتعل و سیل ریزان باشد میدرخشد (١) بدن بودا تنها تراشیده\nنشده بلکه با او صحنه هم توام است که در قسمت فوقانی آن نقاب حاشیه دندانه داری\nموجود است بالای این نقاب تصاویر متقابله ، برهما ، و ، اندارا ، نقش است واخير الذكر\nبوا سطۀ تاج شاهي (٢) از برهما تمیز میشود . مشعله های آتش که از بالای شانه ها (٣)\nزبانه کشیده به حصص تحتانی نقاب متصل گردیده است خال گرد اختصاصیه ( یورنا )\nبین ابروان بودا هویدا است . تارهای متجزی موی را که خط میانی از هم جدا کرده عموماً\nبه برجستگی جمجمه قرار یافته ( ٤ ) .\nنقاب بودا از يك تکه مجزا ساخته و نصب شده است چنانچه خطوط وصل آن مرئی است\n( در عکس بصورت خط سفیدی معلوم میشود ) گردن بودا کلفت و سایر اندام او عضلاتی\nوقوي است . لباس زیرین ( آن تا را و اسکا ) یکرقم جامه بلندي است که کنار راست آن\nکمي از بدن جدا شده و اثرات رنگ سرخ هنوز هم در آن نمایان است . از اینجا معلوم میشود\nکه تمام البسه وحصص برهنه بدن بودا از ورقه طلا پوشیده شده بود - يلان راهبي\n( سان کاتی ) کاملا شانه هایش را پوشانیده . دست چپ در حال جمع بودن قات یلان را\n\n(١) Divyavadna تالیف کاول ونیل - کمبریج ١٨٨٦ صفحه ١٨٣ و صفحه ٣٧٨ موسیو فوشه\nآنرا در جلد اول صفحه ٢٠٥ کتاب صنعت گر یک و بوریک گند هارا ذکر کرده است .\n(٢) فوشه : کتاب صنعت یونان و بودائی جلد ٢ صفحه ٢٠٥ .\n( ٣ ) اشکال شعله های معجز نما در مقام منگوئی قریب کنزل آسیای مرکزی بمعاهده رسیده\nدر باب اشکال معجزۀ دو گانه در گند هارا به شکل ٢٦٣ صفحۀ ٥٣٥ جلد اول کتاب صنعت یونان\nو بودائی مولفه موسیو فوشه رجوع شود .\n( ٤ ) در باب طرح موی مجسمه های یونان و بودائی به صفحه ٢٨٩ جلد دوم کتاب صنعت یونان\nوبودائی مؤلفه فوشه رجوع شود .\n\n١١١٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2382, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم مجله کابل (٧٦)\n\nمحکم گرفته و دست راست حرکت اطمینان (آبهای مودرا) ظاهر میکند. چرخه (كاك را) كه علامت سلطنت عالم است در كف دست بلند شده اش برجسته نقش شده است.\nوضعیت صوری قات های پلان واضحاً با قات های عمیق بعضی مجسمه ها تیکه قریب به نمونه یونانی باشد مثل بوداء موزه لاهور که فوشه انتشار (١) داده و بودائی که داکتر «اسپونر» از شهر بهلول کشف کرده است مخالفت دارد. پلان بودای مکشوفه پای تاوه ببدنش چسپیده است و قات های پر پیچ آن چنان وا نمود میکند که گوئی علیحده ساخته شده و روی پلان منصوب شده باشد (٢) چنانچه تمثالی ازین ترتیبات قاتهای لباس بوجه احسن در ترسمات تزئیناتی البسۀ عصر «کوپتا» (قرن ٤ ، ٥ بعد از مسیح) بودا های موزه «ماتورا» (٣) پیدا میشود لیکن در «ماتورا» صورت جسمانی باريك، شانه ها مدور، قد باريك و پاها طویل است و ازین میتوان استنباط کرد که آثار مذکور آخرین کار صنعت یونان و بودائی میباشد زیرا نزاکت و ملایمت كلاسيك خاص هندي را نمایش میدهند. بودای مکشوفه پای تاوه که در حال اجرای معجزه بزرگ است کار دوره تغیرات میباشد زیرا در حالیکه صنعت یونان را یاد دهانی میکند حاوی اصولات کار عصر «کوپتای» هندی نیز میباشد. بدین لحاظ ممکن است در آخر قرن سوم یا اوائل قرن چهارم مسیحی ساخته شده باشد. در حصه تحتانی تصویر بودا بطرف راست و چپ امواج کج و پیچی که صحنه معجزه دو گانه را تکمیل می کند در «بوایس آنوا» نشسته اند. مرکز قاعده صحنه که پیش برآمده از کل شش برگ و دو طرفه آن از گلهای ٥ برگ مزین شده است (٤) قسمت های انتهائی قاعدۀ چولی داشته که در کدام پایه نصب میشد لیکن پایه مذکور بدست نیامده است.\nسطح صحنه به چهار قسمت منقسم است: حصۀ اول نسبت به ناظر عبارت از قسمت\n\n(١) کتاب صنعت یونان و بودائی گندها را جلد دو لوحه دوم.\n(٢) قات های لباس بوداً بزرگ با میان علیحده ساخته شده و بعد ازان روی پلان منصوب گردیده است.\n(٣) وجل: کتاب حفریات موزه ماتورا (آله آباد) ١٩١٠ صفحه ٤٩ لوحه ٩ در کتاب تاریخ صنایع نفیسه هندو سیلان: صفحه (٧) شکل ١١٧ هم رجوع شود.\n(٤) فوشه: کتاب صنعت یونان و بودائی گندهارا. شکل ٩٦.\n\n١١١٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2383, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم هیکل تراشی یونان و بودائی ( 77 )\n\nطرف راست است که از تزئینات مثلث شکل زینت یافته و قسمت دوم طرف چپ به\nتزئینات مربع شکل مزین است . تزئینات حصهٔ سومی لوزی شکل است و تزئینات حصهٔ\nچهارمی دیده نمیشود . حمایل مروارید حصه جات مختلفه را از هم جدا کرده - در دو مربع\nاطرافی بصورت نیم تنه ( هارنی ) Harti پری اطفال که شاخی در دست دارد و\n( واج را پانی ) Vajrapani عامل رعد را نمایش داده اند بالای این دو صحنه دو بودا\nتحت درخت ( بودهی ) که از مروارید مزین شده نشسته اند ، به دو طرف خط الرأس\nصحنه دو حیوانی که نصف بدنش شاهین و نصف دیگرش شیر است بطرز فارسی نمایش یافته .\nصبح 21 دسامبر بعضی اشیای دیگری هم از مقام حفريات مذکور کشف شد از انجمله\nبه چند متری محلی که بودا معجزهٔ بزرگ پیدا شده بود بعمق دو متری زمین بعد از ظهر 21\nدسامبر لوحه سنگ پیزاره بدست آمد از چوبی که در قسمت فوقانی این لوحه کشیده شده\nمعلوم میشود بلاشك لوحهٔ دعائيه كدام منارهٔ استوانه شكلي بوده .\nاشخاص صحنهٔ لوحه عبارت از : دو محب Zelateur غير روحانی ( اپازاکا )\nسه زن و سه طفل بدور ( بودیس اتوا ) میتریا، بودای آتی مجتمع شده اند . بودیس اتوا.\nعلاوه بر نقاب زیورهای دنیائی از قبیل گلو بند. حمیل، گوشواره پوشیده است. دست راستش\nحرکت عدم ترس ( اب هاي مودرا ) را نشان میدهد . انگشتان بسته دست چپش یکظرف\nكوچك آب را گرفته است دو محب غیر روحانی بطرف راست، بودیس اتوا، قرار گرفته\nاند فورم لباس آنها یعنی یلانی که به بدن ایشان چسپیده و شلواری که پاچه های آنرا داخل\nموزه کرده اند برما مجهول نیست : کافی است که با موسییر فوشه هم صدا شده بگوئیم طوریکه :\n« نزد هندبها شلوار لباس بر بر بوده نزد یونانی و رومن هم عیناً همین مفهوم را داشته است (1)\nمنها همین بر بر یعنی آنها ئیکه سالنامه نگاران چینی با سم يوج Yue-tche یاد کرده اند\nبه تحريك هيونگ نو ها Hiong-nou اولا قبائل ساكاس Sakas را که در نواحی\nواقع بین، یا گزارت، Yaxartes و اکسوس متوطن بودند، رانده بعد از عبور\nرود اکسوس در حوالی تقریباً 30 سال قبل از مسیح در کاپیسا مسکن گزین شدند بعد از سلسلهٔ\n( 1 ) فوشه : صنعت یونان و بودائی گندهارا . جلد 2 صفحه 4\n\n1114"}
{"book": "adl0986", "page": 2384, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ۷۸ )\n\nخانواده سلطنتی یونانی یعنی هر مایوس Hcmnauios و ( كجالا کاوفیزس ) Kujulakadphises\nپاهلاوا Palilava شاهنشاهیت خود را در کاپیسا برقرار کرده بودند همین بود که رئیس\nقبیله مهم بربرها که فوقاً متذکر شدیم ( اسم قبیله مهم , کوشانا , بود ) پاهلا وارا\nاز سلطنت کشیده به تقلید سلاطین آنها قوم جدیدالورود هم تا مدتی صورت , هر مایوس , (۱) را\nبر مسکوکات خود ضرب میزدند . چون بربرها داخل دین بودا شدند به بعضی نقشه های\nیونان و بودائی انبساط دادند چنانچه ملکشا Mleccha ( بر بر ) قبل از همه بوضعیت\nمحقری روی ابنیه ها قرار گرفت و اینجا به اندازهٔ كوچك به پای بودای بلند قدی ( ۲ )\nنمایش یافته است , بهمین منوال هیکل تراشان آهسته آهسته , خریداران خود را بيك\nوضع مالوف و زیبا، برزیاد بزرگ با بودا هم صف نشان دادند , این قرابت بالآخره منجر به بعضی\nبی تکلفی ها گردید چنانچه اگر نگاهی به لوحهٔ مکشوفه افگنده شود بی قیدی بیهوات معلوم\nمیشود : نقاب , بودیس اتوا , امتیاز را آرا میکند . يك زن که بلاشبه مادر کدامی است\nدر همان طرفی که محب غیر روحانی ایستاده , ایستاده است . اگر طرح و شكل لباس او البسهٔ\nكلاسيك را یاد دهانی میکند کلاه مخصوص او مدخیل پسانها است (۳) طرف چپ, بودیس آتوا ,\nزنهایی ایستاده اند که یلان بلند پوشیده و به زیورهای شبیه به گردن بند و گوشواره , میتریا ,\nمزین هستند زیر جامنی آنها بعقیدهٔ موسیو فوشه عبارت از ( پاري دانا ) وسیع ( پارچه\nمستطیل شکلی است که طوریکه از زیر بافت برآمده پوشیده میشود ) میباشد . این پارچه\nيك قسم ازار بلندی تشکیل میدهد که مالی ها Malais آنرا ( سارونگ ) میگویند واگر\nيكنوك آن را از قات رانها گذرانیده به کمر به بندند دهی Dohi هندیها یا سامپوت Sampot\n, کمبوجین ها , یعنی یکرقم دامن باشلواری میشود که شبیه به شلوارهای پاچه کشاد میگردد (٤)\nاگر کدام ملاحظه کننده بی اطلاع این شلوارها را به بیند خیال شلوارهای کشاد\n\n( ۱ ) كمبريج تاريخ هند جلد اول صفحه ٥٦١\n( ٢ ) خاطره های ادارهٔ حفریات هند نمره ۷ ـ لوحه ۱۷ .\n( ٣ ) فوشه : صنعت یونان و بودائی گندها را جلد دو صفحه ٤٨٨\n( ٤ ) فوشه : صنعت یونان و بودائی گندها را شكل ۲۱۹ ـ ۳۱۸\n\n۱۸۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2385, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم هیکل تراشی یونان و بودائی (۷۹)\n\n(پاری دانا) خانمهای اعانه دهنده میکند اگرچه که (پاری دانا) در کتاب موسیوفوشه\nچنین نمایش رفته که دهر پاچهٔ شلوار به چمك پا بسته است باز هم اگر ملاحظه کننده در جزئیات\nبیشتر دقت كند (پاری دانا) را از قاتهایکه بطرف مرکز بدن مجتمع می شود\nتمیز داده میتواند.\nاطفال یلان بلندی پوشیده اند . لکه های رنگ آبی اینجا و آنجا روی البسه\n(بودیس اتوا) میتریا مشاهده میشود.\nبودا، معجزهٔ بزرگ و لوحهٔ اعانه دهندگان ما تند اغلب ابنیه و آثار بودائی کاپیسا\nاز دست گیزندهن های سفید که در قرن ۵ مسیحی معابد گندها را (۱) را ویران نموده بودند\nخلاص رفته است لذا احتمال دارد معابد کاپیسا در ابتدای نیمهٔ دوم قرن هفت مسیحی\nذریعهٔ متهاجمین عرب از بین رفته باشد پس ما میتوانیم آثار مکشوفه « پای تاوه » خود را\nدر صف آخرین آثار صنعت یونان و بودائی قرار دهیم .\n(ژوزف هاکن)\nتاریخ ترجمه ۱۲ جدی ۱۳۱۰\n\n(۱) فوشه : نوته راجع به خط سیر هوانستن در افغانستان صفحه ۲۶۹\n\n١١١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2386, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ۸۰ )\n\nمتفرقات\n\nعلمای حقانی\n\nهر قوم را دینی و هر طایفه را آئینی لازم است ! چه بطوريكه يك جسد عریان از\nپوشیدن لباس ، مزین و مستریح میشود نفس و اخلاقیات نیز در سایه رابطه و علاقه داشتن\nبادیانت مهذب و شریف میگردد .\nهر گاه مافضایل و موثرات مهمه ديانات حقه آسمانی را تعریف و تمجید کنیم خود از\nوصف مابى نياز و از بدیهیات مسلمه است چه ادیان مقدسه آسمانی هر کدام در موقع خود\nسعادت بشریت را تامین کرده و موجب رستگاری و خوش بختی اقوام جهان واقع شده\nحتی ادیان خود ساخته بشر که مبنى بيك شريعت و قوانين عقلی و اخلاقی بوده و متکی باساس\nوحدت الهی میباشد آنها نیز بار بار نسبت به بیدینی ولا مذهبی مزیت داشته است !\nیعنی ادیان مذکور هم توانسته انداز مجاری سوء اخلاق و شرارت جلو گيری کنند ولی\nبیدینی برای لا قیدی و شرارت نفس سرحدی را قایل نبوده فرق بین حیوان ضاره وانسان\nشریف نمیگذارد .\nمبعوثین الهی ، و پیشوایان نخستین مذاهب بامم معاصر شریعت و کتابی سپرده و آنها را\nبراه راست دعوت کرده اند ؛ که اگر بعد آنها علمائی در اقوام نمی بود طبعاً طبقات آینده\nبگمراهی و ارتجاع تنزل كرده سلسله بركات وفضايل آنمذاهب بايد منقطع میگردید .\n\n۱۱۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2387, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم علمای حقانی ( ٨١ )\n\nاینجا ست که ما باید ممنون وجود علمای حقه باشیم که این ذوات شریف و مجاهدین حقیقی\nانسانیت چراغ ادیان را روشن داشته و دولت فضایل و بر کات آنرا مرتباً بطبقات\nمسلسله انسانیت میرسانند .\nمفهوم صحيح : العلماء وارث الانبياء از همین لحاظ تثبیت و تصدیق میشود یعنی اگر علمای\nحقه و مجاهدين فى السبیل الله در عالم نمیبود باید هر دینی بعد از انبیا و پیشوایان نخستین سقوط\nکرده و آثار آن از لوح ضمیر مردم محو می شد .\nو الحاصل باید در فضیلت علما و غنیمت وجود این دسته شریف مخصوصاً علمای معظم اسلامی\nعنان سخن را بر گردانیم : — علما وارث انبيا اند ! علماء مبلغین شریعت ورهنمایان طریق\nمستقیم ومربیان اخلاق و سعادت اجتماعی میباشند .\nعلما سینه های خود شا نرا گنجینه علم و حکمت ساخته و ازین دولت بزرگ مفت و را یگان\nبرای اقوام و تابعین دین ایثار می نمایند .\nممكن است در بعضی اقوام و ملل کاهى وجود علما مضر هم واقع شده باشد ولی باید درینجا\nاز انصاف حکمت خواسته و اعتراف کنیم که همچنانیکه گاهی از عقلای معروف و حکمای\nمشهور وقائدین بزرگ و سیاسیون عاقل سهو و خطای اجتهادی یا در اثر طغیان نفس کدام\nمطلبی بروز می نماید البته علماهم جزو بشر اند .\nولی ما بايد بخدمات تاریخی و مجاهدات گذشته علمای معظم اسلامی توجه کنیم که این\nذوات محترم چگونه جان بازی ها و مجاهدات شریفانه برای ترقی و حفظ و اعتلای دین و ملل\nو ممالك اسلاميه كرده اند .\nهمین علما بودند که در محارب علم دار و پیش قرا ول عساکر اسلام شده چه بواسطة\nمجاهدات علمی چه از تاثیر مواعظ و خطا به های مهیج دینی خون غیرت وحمیت را در\nعروق افراد بجوش آورده مسلمین جهان را بفتوحات وسر بلندی وافتخاراتی\nنایل گردا نیده اند .\nهمین علما : با عرق ریزی و پشت کار بذخایر وتدوین علومی از قبیل : دینی ، حکمت ،\n١١١٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2388, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ۸۲ )\n\nریاضی ، تاریخ ، صنایع و فنون ، تدبیر منزل و غیره که سرمایه های افتخارات موجوده\nو گذشتۀ مسلمین عالم است پرداخته و تمام مطبوعات مفیدۀ مشرقی مرهون زحمات و مجاهدات\nآنها میباشد .\nعلمای حقه اسلامی در هر زمانی که ما شرح آنرا بتاریخ مراجعه کنیم می بینم عموماً\nسه نوع وظیفۀ بزرگ و مقدسی را نصب العین قرار داده در پیشرفت آن با خون و حیات خود\nبازی کرده اند . مثلا اول : حفظ شریعت و دیانت محمدیه ( ص ) که آن دین حق و کامل و بهترین هادی\nبشریت است و دوم تعمیم و ترویج علوم و فنون ، حکمت و غیره وسائلی که در حسن معاشرت\nو ترقی و تنظیم امور حیات فردی و اجتماعی لازم و ضروریست بآن انهماك داشته و درین\nراه نظر بمقتضى اقتدار مادي خويش و اوضاع عصر کوشیده اند .\nسوم : در راه اعلاي كلمة الله و پيشرفت دين حقۀ اسلام و سلطه بمنکرين کوشيده وسعت\nو پیشرفت این دیانت حقه در اقطار عالم از نتیجۀ کوشش و مجاهدات دیندارانه آنها صورت\nگرفته است .\nمخصوصاً اخبار کنونی دنیا مژده های فرحت آوری از مجاهدات علمای معظم امروزه\nاسلامی بما میدهد که توجه و مساعی شرافتمندانه آنها از یکطرف و عملیات و مجهودات\nقابل قدر علمای معظم خود ما كه درین دوره مشاهده میکنیم از دیگر سو\nامید ها یرا در قلب ما می پروراند که ما آرزو مندیم همان سعادت از دست رفته\nمسلمین دوباره در عالم شرق عرض وجود کرده و مجدداً اسلام در جلو خود دارای علمای\nخواهند شد که مثل عهود مجلل سابقه با وحدت روحی و اخلاقی و پاکی نفس و نفوذ کلمه روح\nافسرده عموم را تکان داده و بجادۀ حق و انصاف و بالاخره بنقطۀ آرام و مسعود حیاتی\nداخل شوند .\nاطلاعاتی که قبلا از مجاهدات علمای اسلامی در امریکا و اروپا داریم چون غالب مطبوعات\nاز ان متذکر شده اند ماتذکار آن را لازم نشمردیم و لی باین تازه گی ( )\nاز بمبئی رسیده و مجاهدات علماي حقه آن نقطه را بمسلمان ساختن يك فاميل انگلیسی\n( پال دوو ) متذکر میشود که ما عیناً فو توی آنها را متضمن این معروضات بنظر\n\n۱۱۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2389, "text": "شماره (یا زدهم) سال دوم\nعلمای حقانی\n(۸۴)\n\nقارئین رسانیده و مژده میدهیم .\n\nيكنفر اروپائی باشنده بهائی « مستر ایم بال دوو » که با عایلهٔ خود\nدرین تازگی بشرف اسلام نایل شده\n\nضمناً بعلمای معظم\nبمبائی و مباشرین این خدمت\nبزرگ که در راه اعتلای\nاسلام نموده اند تهنای\nو تبريك گفته اجر جمیل\nو مو فقیت کامله از خدای\nمتعال برای شان خواستاریم\nضمناً از علمای عزیز و محترم\nمملکت خود که در ین\nسه سال اوقاتیکه وطن\nبمجاهدت و همدردی اولاد\n\nخود خیلی محتاج بوده و ذوات محترم شان برای تامین اینمقصد بزرگ با حکومت و ملت\nخود از ابراز هر گونه مسا عدت خود داری نفر موده اند خیلی شکر گذار بوده پاداش\nنیکو از خداوند برای شان خواسته ایم . ( انجمن ادبی )\n\n۱۱۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2390, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل (٨٤)\n\nکشفیات جدید یا اخبار علمیه\n\nروحیات انسان وحشی\nاز مجله « دو عالم » فرانسوی مترجم\nسید قاسم خان\n\nاتنولوژی یا نژاد شناسی امروزی روحیات انسان های وحشی را همچنانکه\nدر قرن ١٨ بوده یعنی پیش از آنکه بواسطة ژان ژاك روسو و بونالد مورد تحقیقات قرار\nگیرد ، ارائه میدهد .\nمونتسكيو درین باره چنین میگوید : « در روحیات انسان های غیر متمدن دو جزو\nمهم ، اولتر از همه به دیده تجسم مینماید یکی ترس – دیگر عقاید باطله و خرافات پرستی ،\nانسان وحشی از هر چیزمیترسد و میگریزد ، و در حقیقت بموجب تحقیقات قدیمه و جدیده ،\nحس ترس در بین بومیان وحشی غالب ترین ومسري ترین حسیات است بقسمیکه قسمت\nعمدة عقاید شان روي اساس ترس قرار گرفته و افکار ایشان بزیر نفوذ ترس میباشد .\nوحشی ها براي زود باوري خود ، فلسفه تراشیده اند : يك نفر از سیاحین مشهور\nالمانی موسوم به ( اوبریز هوفر ) روزی از آبی پون های افریقائی سوال کرد : شما\nکه هر روز بدون خوف شیر را در صحرا میکشید ، معنی این ترس بی غیر تا نه که داخل\nقریه در مقابل شیر وهمی از خود ابراز میدهید ، چیست ؟\nبومی های مذکور در جوابش چنین گفتند : « شما ، به این چیزها پی برده نمیتوانید .\nاگر ما در صحرا بدون ترس شیر را میکشیم ، براي اينست که آن را بچشم ، دیده میتوانیم .\nاما از شیر های وهمی به آنجهت میترسیم که نه دیده میشوند و نه کشته . »\n\n١١٢١"}
{"book": "adl0986", "page": 2391, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم روحیات انسان وحشی (85)\n\nاین نوع ترس، بی عنان و علاج است زیرا که اساس ندارد. حال آمدیم بر خرافات پرستی شان: درین قسمت باید متذکر شد که بمرور ایام خیالات عجیب و غریب در دماغ بومیان وحشی جای گرفته و این خیالات که روی اساس های خرافاتی استوار میباشد کم کم در ذهن ایشان قوت یافته بالآخره بحدی در دماغ ایشان ریشه افگنده که بمنزله يك عقيده یا مذهب شده است و میتوان گفت که دین وحشی ها عبارت از همین چند عقیده سخیفه میباشد : يك نفر از اهالی او و میوس ( باشنده گان افریقای غربی ، مستعمرات سابق المان ) وقتیکه میخواست ماهی شکار كند، بواسطه نیزه دستش مجروح شده و از باعث ریختن خون زیاد هلاك شد. اهالی قریه وقتیکه خبر شدند نعش او را برداشته گفتند که ما مجرم را پیدا کرده میکشیم ، هیئت های طبی اروپائی هر چند ممانعت كرده تفصیل دادند که قتلی در کار نبوده و شخص مذکور بواسطه نیزه خود زخمی شده، فائده نه بخشید و در نتیجه جادوگرها از غیبت اطباء استفاده کرده شخصی را که گمان میکردند قاتل مذکور میباشد، کشتند.\nاهالي وشامباس ( وحشی های افریقائی ) اطفالیرا که از سمت پای تولد میشود ، بقتل میرسانند و میگویند : اگر این طفل بزرگ شود، بسافقته ها از زیر پایش بروز میکند و محتمل که تمام قبیله بواسطه شرارت او معدوم گردد.\nمنشاء این بیرحمی، بی علمی است نه بد اخلاقی، بومیان هر واقعه را که غیر معتاد به بینند، شوم تصور میکنند. یکی دیگر از عقاید وحشی های افریقائی اینست كه براي حیوانات هم مثل انسان طبقات پست و بلند را از روی نیکوئی و زشتی روحی قائل میباشند و میگویند فقط آن حیوانات قابل قتل هستند که از طبقه سافله بوده ومضر باشند مثلا اگر يك باز ، آن پرنده هائی را که رزق حقیقی وعادی او بشمار نمیروند، بظلم بخورد آن را لائق قتل میدانند.\nوحشی های غیر متمدن عقیده دارند که شخص اگرچه در حیات صالح بود، باشد، بعد از مرگ مضر میشود و بهمین مناسبت است که مرده را فوری از قرب وجوار خود دور ساخته به اقسام مختلف نابود میکنند. علاوتاً برین در میان اهالی ( جزائر فی جی ) چنان\n\n1142"}
{"book": "adl0986", "page": 2392, "text": "شماره (یازدهم) سال دوم\nمجله کابل\n(٨٦)\nمعمول است که بمجرد مردن يك شخص، تمام اهالی به منزلش شتافته، هرچه ازدارائی او که بدست شان بیاید، چور و چپاول می کنند. هیچ قوة از این اقدام جلو گیری کرده نمیتواند مگر آنکه صاحب خانه قبلا اموال بیش بهای خود را پنهان ساخته باشد.\n(پاتاك) های استرالیائی عقیده دارند که روح بعد از خارج شدن از بدن بفکر اذیت نوع بشر افتاده وبانتقام اینکه چرا عالم روشنائی را ترك كرده است، میخواهد حتی الوسع زندگان را باخود در وادی مرگ بکشد.\n( وحشی ها معتقد خیرات و مبرات میباشند )\nخیرات و مبرات در نزد وحشی ها قدر و قیمت زیاد دارد ولی فقط در دو موقع به آن اقدام میکند، یکی در وقت مصیبت، و آنهم به این فکر که بگمان ایشان مرده ها وقتی می بینند زنده ها آنها را فراموش کرده است، بغضب شده، بر ضرر رسانی شروع مینمایند. به این سبب وحشی ها برای رضایت ارواح اجداد خود خیرات میکنند.\nدیگر در موقع ظهور وقایع غیر مترقب مثل طوفان، باران، زلزله و غیره که آن را هم مربوط به اعمال ارواح میدانند محض برای رفع آن صدقه و قربانی مینمایند.\nعجیب تر اینکه وحشی ها حدوث زمستان و بهار را هم امر طبیعی ندانسته و از رسیدن زمستان اظهار خوف نموده و صدقه میدهند و بالعکس از حلول بهار خوشی ها میکنند. و عقیده دارند که زمستان به اثر صدقه های ایشان رفته و بهار بموجب همان صدقه ها می آید.\nبومی هاي غیر متمدن عقیدة راسخي به سحر و ساحر دارند وهر امري را كه اتفاق مي افتد، به قوت سحر و ساحران وابسته میدانند. مثلا يك نفر میخواهد به كار مهمی موفق شود، چون با وجود سعی زیاد به آنكار كامياب نميگردد يقين حاصل ميكند كه اقدامات او را سحر و جادو عقيم ساخته است. لہذا كار مذكور را گذاشته به جستجوي ساحر اقدام ميكند.\n( خارجیجان در نظر وحشی ها )\nوحشی اورو پائيان و هيئت هاي ديگر ملل خارجي را كه در ملك شان داخل ميشود ابتداء به نظر نفرت می بینند واز آنها خوف دارند ولی بمجرديكه از آنها كدام فائده به بینند\n\n١١٢٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2393, "text": "شماره (یاز دهم) سال دوم روحیات انسان وحشی (87)\n\nبه ایشان گرویده میگردند ولی در انصورت آنها را ساحر میدانند و هرچند برای شان تفصیل داده شود، باور نکرده عموم خارجی ها را ارواح شیطانی یا ساحر میگویند. وحشی ها عادات غریبی دارند: در ازای هر خدمتی که از طرف خارجیها برایشان بعمل بیاید، خود را مکلف به دادن کدام پاداش نمی بینند. مثلا يك نفر داکتر بازحمت زياد يك نفر وحشی را معالجه میکند، بعد از صحت یابی چون از او در خواست حق الزحمه مینماید، وحشی در جوابش میگوید: من چطور چیزی بشما داده میتوانم، شما قدرت خارق العاده دارید و از هر چیز بی نیاز میباشید، بعد ازین شما برای من طرف استمداد خواهید بود و در هر موقع از شما طلب هر نوع معاونت خواهیم نمود.\nمدعای او از گفتن این سخن اینست که چون خارجیهارا که دارای قابلیت های بزرگ مثلا داکتری و غیره میباشند، مخدوم خود میداند بخیالش می آید که خارجی حامی او بوده هر وقت باید به او كمك كند و انعام بدهد.\n\n(اساس حیات وحشی ها به تجربه است)\n\nوحشی ها هر چیز را تجربه میکنند و هیچ گاه بچیز های غیر عادی علاقه ندارند بلکه فقط همان اشیائی را استعمال مینمایند که بارها در باب خواص و صفات آنها تجربه نموده و یقین شان بقسم موروثی حاصل باشد.\nمثلا غذا هائی را که صرف مینمایند عموما معلوم و عبارت از دو سه قسم میوه جنگلی و گوشت بعض اقسام حیوانات است و به باقی مأکولات مطبوع که پیشتر خوبی و قابلیت اکل آن را تجربه ننموده وارثاً از صفات و فوائد آن اطلاع نداشته باشند، قطعاً نمیخورند. يك نفر از سیاحین معروف قصه میکند که در جزیره (گینه جدید) يك وحشی از قبیلهٔ پا پوها روزی اتفاقاً به درخت جوزهندي (ناریال) برخورده يك دانه میوه آنرا پیدا کرد ولی پس از شکستن در خوردن آن مردد شده پس از قدري تفکر کمي از آنرا به سگ هاي خویش داد و چون درك کرد که ذائقه آن خوب است، آنگاه دیگر نفري قبیله را صدازده\n\n١١٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2394, "text": "( ۸۸ ) مجله کابل شماره ( یازدهم ) سال دوم\nاز واقعه خبر ساخت مگر آنها هم جرئت خوردن آنرا نکرده ابتدا مزه آنرا بالاي يك نفر\nنا بینا امتحان نمودند و چون نابینا شرح خوبی ذائقه آنرا برای شان باز گفت به خوردن آن\nشروع کردند . پس معلوم میشود که مدار حیات وحشی ها بالای تجربه است و در هیچ امری\nبدون تجربه اقدام نمیکنند .\n( عقیده وحشی ها راجع به طبیعت )\nبومی های وحشی تمامی عوامل طبیعت یعنی مخلوقات را بيك نظر دیده به تقسیمات جنسی\nمثل تقسیم زن ، مرد ، حیوان ، نبات ، جماد ، قائل نیستند ، کلیه کائنات را ذی روح میدانند\nبرای هر شیی خواه حیوان ، خواه نبات و خواه جماد ، ضروریات حیاتی از قبیل پوشاك\nو خوراک را لازم می دانند . سیاح معروف انگلیسی حکایه میکند : اهالی جزائر ( فلپین )\nبرای هر آله که همراه آن کار میکنند مثل بیل ، کلند اسباب بافتن و غیره غذا می دهند\nو بچشم خود دیده ام که روی این آلات از هر قسم مأکولات از قبیل دانه جواري و غيره\nمیر یزند و گمان میکنند که جمادات هم مثل حیوانات و انسان به اثر کار کردن محتاج به خوراك\nمیباشند .\n( مدار زندگی بومی ها بسته به استدلال است )\nبومی های وحشی برای هر واقعه طبیعی دلیل میخواهند مگر چون بوقائع روزانه\nمعتاد شده اند ، عقب دلیل ومنشأ وجود آن چندان نمیگردند ولی کلیه وقائع غير عادى\nاز قبیل ظهور طوفان ، سقوط یکدرخت یا شکل عجيب يك سنگ بنظر ایشان خارق العاده\nمعلوم شده ، حس کنجکاوی شان بحرکت میآید و فوری بفکر استدلال افتاده سوالات متعدد\nو مختلف راجع به منشأ و حقیقت آن از يك ديگر خود مینمایند و تا دلیل منطقی مقنع نیابند ،\nاضطراب شان فرو نمی نشیند و بهمین مناسبت است که به اثر تواتر این کار یعنی چون همیشه\nبرای وقائع غیر مترقبه واشیاء عجیبه و خارق العاده دلیل مطابق بفکر خود نمی یابند آن وقائع\n١١٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2395, "text": "( ۸۹ )\nشماره ( یا زدهم ) سال دوم\nمدارس اشعه آفتاب\n\nو اشیا به نظرشان غریب جلوه کرده از آن واهمه در دل شان پیدا میشود و از شدت خوف آن وقائع را جزو جزا های تنبیهی میشمارند .\nاز تشریحات فوق که نتیجه تحقیقات علمی جدیده است مثلیکه در شروع به آن اشاره شده معلوم میشود که کلیه احساسات روحیات انسان های وحشی به دواصل فوق یعنی ترس و توهم پرستی منوط ومربوط میباشد .\n\nمدارس اشعه آفتاب\nدر مدارس اشعه آفتاب در المان ؛ صدها طفل ضعیف ولاغر که از نشوونما مانده یاشل وشئت باشندعلاج میگردند براي مريضها غذاي بسيار خوب میرسد . اطفال مریض را روزچند ساعت در اشعه شفابخش آفتاب بکلی برهنه می نشانند . اما اگر هوا صاف وكرم نباشد اشعه فوق از بنفشجی بر آنها میتابد .\n\nتأثیرنغمه بمور\nدکتر سز نكهام رئیس جمعیت حشرات درا نکلتره تجاربی را جمع به حشرات اجرا نموده از جمله دكتر مذكور كشف کرده که مورچه ها بنغمات بلند کمانچه جمع می آیند . هر گاه در باغ یا خانه مورچه ها بسیار با شد وخواهند دفع آن نمایند باید ساز کنند زیرا هرچه مورچه باشد همه یکجا جمع می شوند ومیتوان بدین وسیله همه را كشت وهلاك نمود .\n\n۱۱۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2396, "text": "( ٩٠ ) مجلۀ کابل\nشمارۀ ( یازدهم ) سال دوم\n\nو از تجارب دکٹر موصوف است که میگوید ممکن است مورچه را تعلیم کرد و آموخته\nساخت چنانکه ظرف شکر را از غیر آن بواسطۀ محض رنگ تمیز کند و هم ممکن است\nپروانه بواسطه آموختگی ( در بین افشردۀ سیب و فشردۀ میوۀ دیگر فرق تواند\nبواسطۀ لمس قدم )\n\nحس شامه\n\nدکتر مازن در یکی از مجلات المان از یکی از اطبای بزرگ المان ذکر میکند که\nمشار الیه مرض را ببوئیدن تشخیص میکرد . هوای خانه را که مریض در ان افتاده میبود\nبو میکرد و بمجرد بو مرض را تشخیص می نمود . از عادت دخانیات حس شامه ضعیف میشود.\nسگ بقوۀ حس شامه شهرتی دارد ! مرض صاحب خود را ببو میداند بحد یکه مریضی\nنزديك بمردن را می شناسد چنانکه میگویند : بعضی از سگها صاحبش را دفعة\" بی سببی ترك\nداده میگریزد .\nشادی در قوۀ شامه نیز مانند سك است : زنی يك شادی داشت روزی از پیش او گریخت\nبعد از دو سه روز زن مذکور بمرض حصه گرفتار شد .\nحس شامه بعضی بدرجۀ خارقه میرسد چنانکه بمحض بوی کردن جامه ؛ صاحب\nجامه را که پیشتر ندیده باشد میشناسد .\n\nاشعۀ گاما\n\nمصدر این اشعه عنصر رادیوم است نفع بسیاری دارد و در تصویر آنطرف مواد\nکثیف کار اشعۀ اکس را میدهد بلکه بر اشعۀ اکس رجحان دارد زیرا از فولاد سخت\nبعمق ده بوصه و انچ , گذشته و آنطرفش را آشکار تصویر میکند . بواسطۀ این اشعه\nمیتوان از فولاد توپ علم آورد که خوب پاك و خالص گشته یانی زیرا اگر پاك\n\n١١٢٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2397, "text": "(۹۱)\nشماره ( یازدهم ) سال دوم\nاشعهٔ جاما\nو خالص نباشد توپ در معرض خطره بوده وبیم انفجار و کفیدن دارد. فحص و علم آوری از توپ با شعهٔ اکس خیلی مشقت و خرچ داشت. از پنجهٔ کار گرهای توپ و سائر اسلحهٔ ناریه با کتشاف اشعه جاما خورسندند.\n\nمقیاس جاذبیه\nمخترعی از آمریکا آلهٔ دقیقی برای قیاس جاذبهٔ قمر اختراع کرده که دقت آن در نهایت ظهور است چه در بین جاذبیهٔ واقع برسطح زمین و بر ارتفاع چند قدم بخوبی فرق مینماید. میگویند این آله برای بحث از معادن زیر زمین بکار می‌آید زیرا اثر معادن برین آله آشکار است که تاثیر میکند.\n\nخطر حیوانهای اهلی\nحیوانهای اهلی مانند سگ و گربه و مرغ و سائر اقسام آن میکروبهای خبیثهٔ دارند و بچه که بازی کند میرسد. یکی از مجله های امريك می‌نویسد که موی بعضی ازین حیوانها مرکب است از قشرهای میکروسکوپی که در مسام جلد نرم و نازك درآمده سبب التهابات و بخار ودمل میگردد و گمان میکنند که از فساد خون خواهد بود ولی اگر خوب فکر کنند معلوم می شود که سبب همین کثرت بازی است باحیوانهای اهلی.\n\nرخت شوئی\nهر گاه بقدر نیم پیاله سرکه در آب رخت شوئی بیندازند رخت زود و خوب پاك می شود و صابون کم خرچ میگردد.\n\n۱۱۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2398, "text": "(۹۲)\nمجله کابل\nشماره (یازدهم) سال دوم\n\nرازهای شعبده باز\nشعبده باز ها بازیهای عجیب و غربی روی کار میآورند چنانکه هر بیننده ازان بدهشت\nمی افتد و بحیرت میرود که چگونه بی باك اینچنین کارهای خطرناك را میکنند ولی حقيقة کار\nها ئی که میکنند خطر ناك نیست اگر پرده از ان برافتد وظاهر شود و ما برخی ازان کارهارا\nشرح مید هیم :\nتخته میخ بر\nاز انجمله است خواب کردن شعبده باز بر تخته پر از میخ که ظاهراً دشوار می نماید و\nدشوار نیست . چه این تخته بطول يك و بعرض نیم متر ساخته شده و در هر سانتی متر مربع\nمیخ سر تیزی زده اند و بهمین حساب تمام تخته پر از میخ میباشد که ششهزار میشود و چون\nقسمت ثقل بر چیز های بسیار ؛ از قوة فشار میکا هد اگر جسم شعبده باز ٦٠ کیلو گرام\nفرض شود و بر همان میخها تمدد پذیرد بر هر میخ از ١٠ تا ١٥ گرام ثقل می افتد . و\nاینقدر ثقل یا فشار سبب از در آمدن میخ در بدن نمیشود زیرا تا فشار برمیخ معادل بدو یا\nسه کیلو گرام نباشد بجسم فرو نمیرود . اینهم در وقتی است كه يك ميخ باشد و در صورتيكه\nهزار ها میخ نزديك بهم باشد و قسمت جسم به آنها مكن بود چگونه میخ بر بدن فرو\nخواهد رفت .\nاینچنین است خواب کردن بر سر پاکیهای تیز نزديك بهم که ضرری بجسم نمیرساند و\nاگر پاکیها دور از هم باشد . جسم شعبده باز را پاره پاره می کند ؛ چنانکه شعبده بازی هیچ\nبد ردش نخواهد خورد .\n\nشکستن سنگ بروی شکم\nگاهی شعبده باز بروی دو شمشیر خفته سنگی را بروی شکمش گذارده و آنرا با چکش\nمی شکنند . این کار نیز ظاهرا دشوار مینماید و در حقیقة دشوار نیست . چه شعبده باز\n\n۱۱۳۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2399, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2400, "text": "از آثار نقاش معروف ایران آقای ارژنگی"}
{"book": "adl0986", "page": 2401, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم راز های شعبده بازی ( 93 )\n\nبخواب مقناطیسی میرود عصبهای خودرا شیخ وجسم خودرا مانند چوب میسازد بعدهمکارانش\nاو را برداشته بر سر دوشمشیر میگذارند . شمشیر ها بر سر دوپل آهنین وضع و از زمین بلند\nاست و تیزی وبرندگی ندارد . بعد یکی از همکاران او در روی شکمش سنگی مانده وآنرا\nبا چکش بزرگی چند دفعه آهسته آهسته میزند ومیشکند . و چون دربین جسم شعبده باز و\nز مین فراغ موجود است و جسم او برزمین چسپیده نیست و شمشیر ها هم تیزی ندارد ، ضربه\nها ی چکش بجسمش صدمه نمیرساند وچنان است که شخص پاره قند یاسنگ و غیره را بکف\nدست بلند گرفته با چکش بشکند چه درینصورت هم ضربه چکش بدست اثر نمیکند بسببی که\nپشت دست بروی زمین یا چیز دیگر چسپیده نیست . واگر دست را برزمین مانده باچکش\nبزنند البته درینصورت صدمه بدست میرسد .\n\nدر آوردن جوال دوز بجسم\n\nدر آوردن جوال دوز بجسم نیز ازین قبیل است واروپائیها از ان بی نهایت دهشت میخورند\nو لی مشرق زمین درین فن استاد است . و سر آنست که سرجوال دو ز بلند بوده در طبقه\nجلدیه جسم فرو میرود و بطبقه لحمی نفوذ نمیکند .\n\nراه رفتن بر شیشه پاره ها\n\nگاهی شعبده باز بر شیشه پاره ها راه میرود و اینهم کارسھل و آسان است چه شیشه\nپا ره را بسنگ سائیده لشم میسا زند و چون آن شیشه پاره ها را برزمین ریخته بر سرش\nراه میرود پای شعبده با ز مجروح نمیگردد .\n\nگور کردن شعبده باز را زنده\n\nوهمچنین است گور کردن شعبده باز را زنده در زمین که بمدد خواب مقناطیسی ضرري\nبا و نمیرسد همکاران او را در تابوت میگذارند . طول تابوت دو متر و عرض و بلندیش\n\n1131"}
{"book": "adl0986", "page": 2402, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم\nمجله کابل\n( ٩٤ )\n\n٥٠ سانتی متر میباشد و نیز تابوت مقداری از آکسیژن را که شش ساعت یا بیشتر برای يك شخص\nکفایت میکند گنجائش دارد . در دهان و گوش و بینی او پاره های پنبه میگذارند تا آهسته\nتنفس کشد و برای حفاظت از زندگانی او همان مقدار مذکور از آکسیژن مدت درازی\nکار دهد .\nدانستن از دل شخص\n\nگاهی شعبده باز ادعا میکند که هر چه در دل شخص بگذرد او میداند و درین هم حیله\nو چستی بخرج میدهد که کس نمی فهمد . درین عمل بشخص يك ورق سفید مربع داده\nمیگوید سؤال خود را دران ورق بنویسد و ورق را مربع قات کند و همان طور\nيك ورق سفید در پیش خود پنهانی نگه می دارد بعدها ورق را پس از نوشتن\nاز نزد شخص گرفته می پرسد : نام خود را هم نوشته اید ؟ مثلا شخص در جواب میگوید :\n( نی ) شعبده باز میگوید خیر ورق خود را بگیر و پاره کن و در ورق دیگر سؤال و نام\nخود را بنویس . درین وقت ورق نوشتهٔ شخص را نگهداشته و در عوض همان ورق\nپنهانی را باو میدهد . شخص ورق را پاره کرده در ورق دیگر مینویسد درین هنگام شعبده باز\nفرصت یافته رو ازو میگرداند و با حرکاتی سریع ورق نوشته او را میخواند و چون شخص\nنوشتهٔ دوم را قات کرده باو میدهد شعبده باز بدون آنکه ورق را وا کند یا نوشته را\nبخواند مضمون سؤال او را میگوید و بلکه از آیندهٔ شخص هم باندازه که از فکر و نوشتهٔ او\nاستنباط نموده بیان میکند .\n( گل شنی )\n\n١١٣٢٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2403, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم رادیو چیست ( ٩٥ )\n\nرادیو چیست\nنگارش : آقای محمد صدیق خان\nرادیو ميخا نيك طياره\n\nراديو يك ما شين مقتدریست که بذریعه آن اصوات اخذ و نشر میگردد و در ممالک\nمتمدنه تخنيك اين فن بصورت مستقل بوده و ترقیات آن روز افزون است :-\nراديو يك آله ایست که صوت حقیقی حامی و یا قائد مملکت را بگوشهای ملت آن\nمیر ساند رادیو تعلیم يك جمعيت بشر بوده در يك آن ميتوان يك ملت را در يك\nکلاس تدریس نمود رادیو وسیلۀ تفریح و تعلیم و تربیه عموم است :-\nدر ممالک متمد نه رادیو بدرجه ترقی نموده وسهل گردیده که وسائل ساعت تیری\nو وقت گذشتاندن عموم است ، ماشین های رادیو بطور گونا گون بوده میتوان\nبهر وضعیت که خواسته شود او را ساخته و در حیات از او کار گرفت و متخصصین رادیو\nاین فن را بدرجه سهل ساخته است که هر فرد شائق آن میتون آله را دیو را استعمال\nنموده مورد عملیات قرار بدهند :-\nآلۀ نشر الصوت آنرا میتوان نظر بقیمت و گرانی سامان آن مخصوص حكومت\nدانست اما آله گیرا را می توان که هر فرد داشته باشد زیرا بقیمت ارزا نی تمام میشود .\nدر ممالك متمدنه دوست داران را دیو يك هیئت مستقل بوده برای پیشرفت مقاصد\nخود ها از خود نشریات و مطبوعات دارند : امروزه روز يك گوشۀ دنیا نخواهد بود که\nدر آن شایقین رادیو وجود نداشته باشد و از عزم متین خود ها کار نگیرند .\nاما افسوس مملکت ما یعنی افغانستان ازین وسیله تفریح و تعلیمی بی بهره بوده اگر\nکسا نیکه این آله را از خارج هم دستیاب کرده اند صورت استعمال آ نرا نمیدا نند و مجبور\nبه معاونت اهل فن میباشند . در صورت علمی آ موختن یا در قید قلم آ ورد ن آن يك تعليم\nعلیحده بکار دارد اما بصورت عمومی و مختصر میتوان که تايك اندازه در خصوص این فن\nبرای شا ئقین آن معلومات داد اگر وسائل آن وصورت استعمال کردن آن بطریق های سهل\n\n۱۱۳۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2404, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٦ )\n\nتحریر شود کیهان میکنم در مملکت عزیز ما بتوجه قائد اعظم اعلیحضرت غازی این فن ترقی\nکرده روز بروز شائقین آن اضافه گردد : ـــ\nنظر به فن مهم الكتريك و اهمیت آن در مسلك رادیو لازم دانستم که اول به اول\nدر باب فن الكتريك عرض شود چیزیکه را دیو بدون آموختن اساس الكتريك\nغیر ممکن است :\nمعلومات مختصر فن الكتريك\nتولید الكتريك بتوسط مالش\nهر گاه يك میله شیشه را بپارچه پشمی مالش دهیم خاصیت جذب اشیای كوچك را\nپیدا میکند این انجذاب اشیا را اولین شخص که یکی از فلاسفه یونان طالس نام داشت در کهربا\nکشف نمود و کهربا را در لسان یونانی الکتران گویند : نظر بكشف طالس جرائد عقیده\nنه نموده بعدها همین کیفیت را در سنه ١٦٠٠ عیسوي عالم مشهور انکلیسی هابرت کشف نمود\nنظر به این کشف دوم در هر مملکت این تاثیر جاذبیت را تحت تدقیق گرفته باوجود\nاین مورد اعتبار قرار داده نشد ، عالم مشهور امریکائی فرانکلین مخترع قوانین زیادی\nالكتريك بوده چنین قانون را در میان آورد : ذات يك الكتريك متثاوی بالا در كل جسم\nتقسیم میگردد :\nذات طبیعی الكتريك تا هنوز معلوم نیست : والكتريك دو نوع بوده یکی مثبت و دیگری\nمنفی میبا شد کاشف این دو نوع الكتريك فرانکلین است و هر گاه در يك جسم يك نوع\nالكتريك پیدا شود حتما جنس دیگرش نیز پیدا میشود .\nقانون اول دیوفی\n\nدو الكتريك يك جنس از يك دیگر رفع و الكتريك دو جنس يك ديگر را جذب\nمی نماید یعنی منفی با منفي و يا مثبت با مثبت يكدیگر را رفع و مثبت با منفی یکدیگر را جذب\nمی نماید الكتريك داراي يك جريان بوده این جریان الكتريك را ولتا کشف نمود براي\nعملیات این مقصد خود اولین باتی ایجاد کنندۀ خود را در معرض نمایش قرار داد : ـــ\n\n١١٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2405, "text": "(۹۷)\nشمارهٔ (یازدهم) سال دوم\nرادیو چیست\nاختلاف سطح\nقانون اختلاف سطح این است هرگاه در یک ظرف آب زیاد باشد در دیگر آن کم باشد این دو ظرف را بتوسط یک نل باهم وصل نمائیم معلوم می شود در ظرف که آب زیاد است بطرف ظرفیکه آبش کم است جریان می کند بعد از چندی سطح آنها مساوی می گردد اینک اگر اختلاف سطح را در دو جسم که دارای الکتریک است مشابه نمائیم همین کیفیت جریان در آن مشاهده خواهد شد : -\nموصل وغير موصل الكتريك\nاولین کسیکه موصل و غیر موصل الکتریک را در اجسام کشف کرد یکی از علمای انگلیسی گریم نام داشت و این قانون را وضع کرد : الکتریک مثل حرارت در بعضی اجسام بیشتر ناشر گردیده و در بعضی کمتر و در بعضی هیچ نشر نمیکند در اجسامیکه الکتریک زیاد نشر می نماید آنرا موصل و در اجسامیکه نیمه نشر میگردد موصل وسطی و در اجسامیکه تاثیر الکتریک در ذرات آن تاثیر نمی بخشد آنرا غیر موصل می نامند :\nموصل الكتريك : تمام فلزات و تیز آبات است !\nموصل وسطی الكتريك : زمین نم دار خشت خام وغیره : -\nغیر موصل الكتريك انواع چینی شیشه و سنگ مرمر وغیره : -\n(باقیدارد)\n۱۱۳۵"}
{"book": "adl0986", "page": 2406, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٨ )\n\nاقتراحات\n\nسوالات مرموز محال عبدالقیوم خان\nمتعلم مکتب امانیه\nسوالات مرموز مندرجه شماره ۲۲ کابل از طرف اکثر اشخاص از قبیل عبدالکریم خان\nمتحصل ، محمد اعظم خان متحصل ، غلام محمد خان متحصل ، شیر احمد خان ، سید محبوب خان\nسرکاتب اعیان ، محمودخان سرکاتب اعیان ، میر ولی محمدخان كاتب ضرابخانه و امثالهم صحیح حل\nوبادارۀ کابل واصل شد ، برای دادن جایزه قرعه گرفته شد و بنام عبد القیوم خان متعلم مكتب\nامانیه ظاهر کردید ، لهذا جایزه بمشارالیه داده شد وصورت حل شدگی آن ذیلاً درج می گردد :\n\nا ۲٦ ق ۲۷ ع ۲۸ ا ن ۲۹ ش ۳۰ ث ۱ ۳۸ ه ۳۷ ر ۴۳ ن ۴۴ ر٤٥\nت ی ب ع ۴ ق ط ا ب ا ش ه\nف ر ا م ۵ و ش ی ج ز ا ی و\n٦ و ر ا ق ش ی ک ا س ع\nق ز ل ح ۲۴ ق ۳٦ ب ش ر ۴٦\n١٣ ک ن ب ق ل ا ۳۹ و ۴١ ا ۴۲ ا\nع ١٤ و ا ز ی ی ۱٠ ر ا ب ظ ه\nل ه ج ه ب ه ١٨ س ت ر غ ج\nا و ١٩ ب ا ٣٢ ل ز ض ع ز ا ع ٢١\nم ی ر ا خ و ٢٢ ی ی ۲۳ آ ی ز و\nب ۲۴ د ن و ر و ح ه ۴۰ و ی"}
{"book": "adl0986", "page": 2407, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم سوالات مرموز (٩٩)\n\nجواب جدول عمودی :— جواب جدول افقی :—\n\n١ اتفاق اسلام ١ افغانستان\n٢ هبا ٢ هنر\n١٧ بلور ٣ تپه\n٢٣ او ٤ رقطا\n٢٦ فیروزکوه ٥ باشه\n٢٧ غبار ٦ فراموشی\n٢٨ لاجورد ٧ جراید\n٢٩ اهمال ٨ اوراق\n٣٠ رهبان ٩ شیک\n٣١ وقح ١٠ لحاف\n٣٢ اخو ١١ بشر\n٣٣ سرش ١٢ اکل\n٣٤ آب ١٣ بقلاوه\n٣٥ تقی ١٤ سواری\n٣٦ فقیه ١٥ رابطه\n٣٧ رو ١٦ لهجه\n٣٨ ناجی ١٧ به\n٣٩ اراضی ١٨ استرتيج\n٤٠ رگ ١٩ وبال\n\n۱۱۴۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2408, "text": "شماره ( یازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ١٠٠ )\n\n٤١ واسع ٢٠ رضع\n٤٢ هبته ٢١ زاغ\n٤٣ نایاب ٢٢ میر آخور\n٤٤ طرزی ٢٣ ایزد\n٤٥ رشد ٢٤ بدن و روح\n٤٦ شاه غازي ٢٥ هو\n٤٧ سر\n٤٨ چغد\n\n۱۱۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2409, "text": "از عمارات معروفه دنیا در «نيويارك» که دارای هفتاد طبقه بوده\nو بمصرف ( ۲۳۰ ، ۰۰۰ ، ۰۰۰ ) « دالر » تعمیر شده است"}
{"book": "adl0986", "page": 2410, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2411, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2412, "text": "ورق سابقه\nح ، اله داد خان غند مشر کوتوالیه است"}
{"book": "adl0986", "page": 2413, "text": "علمی ، ادبی كابل اجتماعی ، تاریخی\n٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2414, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2415, "text": "مجله کابل\n( آدرس )\n( ماهوار )\n( اشتراك )\n\nانجمن ادبی ، جادهٔ ارگ\nتحت نظر انجمن ادبی نشر میشود\nکابل :\n۱۲ افغانی\nعنوان تلگرافی — کابل انجمن\nولایت داخله\n» ۱۴\nمخابرات\n» خارجه\nنیم پوند انگلیسی\nبا مدیر انجمن\nاول جوزا ۱۳۱۲ ه‍ ش — ۲۲ می ۱۹۳۳ م\nطلبای معارف\nنصف قیمت\n\nفهرست مندرجات مجلهٔ کابل\n\nنمره مضمون\nنگارنده\nصفحه\n\n۱ رومان یا فن قصه\nمحی الدین خان (انیس)\n۱\n۲ خوف از مرگ و چارهٔ آن\nترجمهٔ قاری عبدالله خان\n۹\n۳ خمريه يا بادهٔ حقیقت از عمر ابن الفارض\nعبد الهاد یخان داوی\n١٤\n٤ ضرب المثل های وطنی\nآزاد کابلی\n٢٤\n٥ غزل\nفرجاد کوتانوی هندی\n٢٥\n٦ مخمس بر غزل واقف لاهوری\nشایق کابلی\n٢٦\n۷ عرض حال\n» »\n۲۷\n۸ مناظره\nعنصری و غضائری\n۲۹\n۹ رواة افغانستان در حدیث\nقاری عبد الله خان\n٣٦\n١٠ شعرای افغانسان\nسرورخان گویا\n٥٢\n۱۱ مشاهیر افغانستان\nسرور خان جویا\n٦٢\n۱۲ مولفات در افغانستان\nم ، كريم نزيهی\n٦٩\n۱۳ آغاز تعمير بالاحصار\n۸۳\n١٤ جواب تصریح و تمنی\nمحی الدینخان انیس\n۸۹\n١٥ مار پرستی\nترجمه\n۹۱\n١٦ مسدس\nقاری عبدالله خان\n۹۷\n۱۷ ضياع يك شاعر افغان\n۹۹\n۱۸ امتنان و تشکر\nانجمن\n۱۰۰\n۱۹ تصحیح\n۱۰۰\n۲۰ فهرست سال دوم مجله کابل\n۱۰۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2416, "text": "تصاویر :-                               صفحه\n\n۱     تولستوی                             ۲۸\n۲     ع ، ج محمد ایوب خان وزیر مالیه            ٥١\n۳     ع ، ص محمد حسین خان معین اول وزارت مالیه   ٦٨\n٤     ع ، ص مجتبی خان معین دوم وزارت مالیه      ٨٢\n٥     ا علیحضرت غازی در حین ملاحظه و نهادن سنگ تهداب بالا حصار ٨٨\n٦     پل شیله کامبوی جلال آباد                 ٩١\n٧     ع عبد الغفار خان سرحد دار جدید دکه        ١٠٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2417, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم\nنومره خصوصی ( ۱ )\n\nکابل\nKABUL\n\nرومان یافتن قصه\nنویسنده محی الدین خان انیس\n\nمقدمه\nمناسبترین تعبیر یکه لایق مقام قصه در ادبیات یافته بتوانیم همینستکه آنرا فن اصیل و معلم کهنه بشر بنامیم ، زیرا پیدایش آن با زبان و گپ زدن انسانها برابر بود ، حتی امروز هم که وسائل تعبیر و تعلیم بسیار شده است باز هم قصه در قطار اول ادبیات است ، زیرا بهمان اندازه که بشر امروزه متعمق شد بهمان اندازه فن قصه را عمیق ساخت و باندازه که ناحیه های حیات او فراختر گردید هما نقدر شمولیت مطالبرا در قصه فراختر گردانید ، بلکه بهمان اندازه که بشر امروزه کلیه مصرف عبث را ، از حیات خود بدرود کرد اعم از اینکه در وقت و یا در سرمایه ها و یا در ساعت تفریحها باشد ( یعنی هر چه میکند برای حصول نتیجه ایست ) هما نقدر می بینیم که این روح بدرود کردن ، عبث ، در فن قصه او هویداست ، و البته که درین هیچ عجبی نباید باشد زیرا چون ادبیات همیشه نماینده و تابع مزاج عقلی و روحی انسانها بوده است یعنی هر چه در مزاج آنها کمین باشد همان در ادبیات شان\n\n۱۱۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2418, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٢ )\n\nواضح و آشکار و هویداست و چون قصه در قطار اول ادبیات است باید عمده ترین\nنماینده مزاج عقلی و خلقی يك جامعه قصه های آن باشد ، چنانچه هیچ جامعه را از قدیم الایامش\nتا امروز نیابیم كه برای ثبت و رسم حتی رواج دادن روح و مزاج عقلی خودش قصه را\nوسیله نگرفته باشد ، تنها طبقه ما آنرا اهمال كرده است و اگر نه تا جیل یا طبقه گذشته هم\nمعمول بود و ما اگر آثار و میراثهائیکه از پدرها برای ما مانده است تعمق كنیم همه\nو یا اغلب معارف و اخلاقیات حتی تجاریكه خواستند بین طبقه خود و اولاد شان رواج\nبدهند در قالب قصه ها ریخته و شایع مییابیم و گوئی این قالب قصه در آنوقت بجای مطابع\nو مطبوعات امروزه کار میداد ، زیرا برای ترویج بهترین و یگانه ترین طریق بود .\nچنانچه همه پدر های امروز و دیروز خود را اگر دقت كنیم خواهیم دید كمتر نفری\nدر آنها پیدا شود كه اساس ( ١ ) عمده منطق ذهنی او حکایه ها وقصه های کلیله و دمنه ،\nبیدل ، گلستان و مثنوی مخصوصاً حکایه هائیکه عقلیت محیط آنها را ریخته است نباشد ، بلكه\nاگر همین حکایه های رقم اخیر را دقت كنیم عبارت از مجموعه اخلاق و مزاج عقلی پدرهای\nخود خواهیم یافت : کرم اخلاق و متنانت آن ، طبع فکاهی یا لطیفه جو ، بلند همتی ، سیاست\nوتدبیر . ( كه آنوقت چیز معمول یا یگانه چیز این عالم بود ) مخصوصتر از آن نظر تفلسف\nو یا قناعت عمیق كه بحیات داشتند و بسیار خوی و مزاجهای كه كاشان در سه اساس : بساطت ،\nتفلسف ، متانت جمع میشوند و اخلاق خصوصی پدرهای ما بود ، همین اخلاقها را درقصه\nهائیکه برای ما گذاشتند روشن و بر جسته و واضح مییابیم وما اگر بخواهیم اخلاق و مزاج\nعقلی پدرهای خود را بشناسیم و یا پابند شویم چاره غیره از مطالعه همان قصه ها نداریم\nزیرا قراریکه پیشتر بیان یافت این یگانه ترین ذرایع یا قالبهائی بود كه معارف ومعلومات\nو تجارب حیاتی خود را در آن ریخته باشند ، مخصوصاً همان قصه هائیکه در طبقه اوسط\nمحیط و یا پایانتر آن رایج بوده است زیرا اینها اکثریت ملت هستند ، و باز عین مزاج\nطبیعی و بی ساخت قومیتهای ما را نمایندگی میکند ، مثلا :\nاز قصه های بسیار مشهور ماست که جمله اخیرش چنان ضرب المثل عام گردیده که احدی\n\n(١) بروزن تکیه كلام\n\n١١٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2419, "text": "( ٣ )\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم رومان يا فن قصه\n\nاز ما نیست باری آنرا در حیات استعمال نکرده و یا نشنیده باشد : «چه بخندانی خوری تو نی خوره »\nواقعاً شنیدن این قصه مزاج تفلسف را که بمعنی بیش از ماده اعتنا داده میشود پیشروی\nنظر ما میآرد .\nنمی بینی که این روح یا خوی اعتنا دادن بمعنی بیش از ماده حتی در پایانترین طبقات ما\nموجود است ، حتی مجرمشرا اگر بین دو سزا مخیر سازی که مال و منال او را ضبط کنی\nیا اینکه تشهیرش کنی ، میبینی که آن سزای اولرا با دل خوش و خاطر جمع قبول میکند . ولی\nتشهیر را ؟ . . . . ابداً تحمل کرده نمیتواند گویا این قصه ، تاپۀ ، مزاج عقلی اوست بازا کر\nدقت کنیم همین قصه را تاپۀ مزاج خلقی نیز مییابیم مثلا اگر بقوت خود پیشش دزیدی\nو یا چیزی خواستی آتش میباراند اگرچه خودش هم با تو بسوزد ، اما « بخنده » که معناهای\nبسیار باریکتر و لطیفتر و پرنزا کت تر از عجز دارد اگرچه مال او را بخوری بازهم\nخواهدت گفت که : « چه بخنده خوری تو خوره » . . . . . .\nو علهذا تمام قصه هائیکه از پدرها مانده است اگر جمع و تعقیب کنیم همه را عبارت از تاپۀ\nمزاج عقلی و مزاج خلقی ایشان خواهیم یافت ، زیرا این طریق تلقين منطق و معلومات\nدر قالب قصه در آن دوره هائیکه در هرده و هر محله مدرسه نبود یگانه ترین و بهترین ذریعۀ\nتعليم و تلقين حتی یگانه ترین وسیلهٔ ساختن وحدتهای خلقی و ذهنی ملت بود .\nو باز قراریکه در سر این مقال گفتیم همین طریق تعليم بذريعۀ قصه قدیمیترین اصولیستکه\nبشر یافته است زیرا تا جائیکه تاریخ نشان میدهد حتی ما قبل آن هم موجودیت قصه در بین\nبشر بمنزلۀ معلم و مهذب ثابت میشود . برویم بطرف : —\nقرنهای تاريك تاريخ :\nمدرس که بود درس چه بود ؟ البته که قصه گوی مدرس و قصه درس بود .\nزیرا آنوقت عائله ها یا قبيله ها بود ، مسکن یکی تا دیگری پیش از چند میل فاصله نداشت\nولی طی کردن این چند میل از سیاحتهای دو قطب امروز چندان آسانتر هم نبود ، والبته که\nمعيشت و معرفت وسایل آن باید بسیار تنگ و ناقص میبود حتی شاید طریق کشیدن دانه های\n\n١١٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 2420, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٤ )\n\nیکی از میوه ها بزرگترین اسرار مشکل یکی از ان قبایل بوده است ، زیرا دانسنگی های\nتمام قبیله عبارت از چیزی بود که يك فرد آن یاد دارد ، در آنوقت فرد يك قبيلة که دل شیرها\nو عزم صادقها را بدل گرفته رسیدن تا قبيلة دیگر وباز سلامت واپس آمدن نصیبش میشد\nانقلابات وتبدلات مهمرا درطرز معیشت و درطرز تفکیر و در اخلاق و شجاعت وعادات\nقبيله می انداخت ، و تا هفته ها مشغولیت افراد قبیلة خود میبرد ، زیرا این فرد قصه ها داشت\nهر قصۀ آن عالمها درس وعبرت واصول ورفاهیتها را سبب میشد خلاصه اینکه تمام قبیله\nبسیار چیزها یاد میگرفتند ازین مرد دلیر ومعلم يا بعبارت موافق : ازین قصه گوی و رومان خرد .\nگويامعلم یگانه بود. بیائیم بطرف :\nقرنهاي روشن تاریخ .\nیعنی همان قرنها تیکه اثرها یشان برای ما مانده است ، میبینیم اگرچه حلقة معیشت بشر\nوسعت یافت ، جامعه ها تشکیل داد ، وابتكارها حتى برای تعلیم دادن یکدیگر خود کرد ولی\nباز هم قصه در قطار اول حتى غالبا اولتر ميبود ، بلکه قرار یکه تاریخ بما حکایت میکند\nازهمان وقت فن قصه حسن ورونق و دلربائی پیدا کرده بود ، زیرا درین دفعه شعر با او توام شد ،\nچنانچه میبینیم بیشتر آثار ادبی که بما رسیده است شعر قصه ئی و یاقصه شعری میباشد ،\nبحد يكه پیشه وصنعت مخصوصی شده بود حتی فن عمیق گردیده بود كه\nتنها كسانيكه قابلیت فطري آنرا پیدا شتند مالکیش میگردیدند ، و محفلهاي ملی مخصوصی\nبرای سرودن وشنیدن آن برپا میشد ، که تمام خلق در روزهاي معینی جمع شده مرکز حلقه\nاین جماعتها همان فنانها یا شعرای قصه ئی میبودند ، باز مصدر حرکت عواطف بلکه جای\nتزریق عواطف و معلومات و ملکات شعري وبسا چیزها همین حلقه ها میبود ، و الحاصل\nمدرسة يگانه ترین بود خبرهای پرکیف وجوش سوقهای عکاظ و محفلهاي شعراي قصه ئی\nرومانيها و الياده معروف یونانیها همچنین قصه هاي بردوي مصريها وشاهنامه فرسها\nومها برتاي هنديها و غیره همین دلیل این مطلب استکه قصه ازقدیم الایام تا امروز بهترین\nقالب ریخت وتعبير و نیز تزریق شعر وعواطف و معلومات بوده است .\nبيائیم در امروز وبپرسیم که :\n\n١١٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2421, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم\nرومان یا فن قصه\n( 5 )\n\nمقام قصه در ادبیات خود ما ؟ .....\nمن نمی پرسم که آیا تألیف و ابتکار قصه در جمله ادبیات ما هست یا نیست زیرا مانند همه کس\nاینرا میدانم از وقتیکه شرق حرکترا در میدان حیات واگذاشته در جمله همین واگذاریهای ما\nاین معلم کهن و اصیل بشر یعنی رومان بود ، بلکه سوال من اینستکه رومان یا قدیمترین فنون\nو معلمهای بشر در نظر ما چه منزلت دارد یا اینکه در جمله ارکان ادب قصه را بکدام درجه\nاعتبار میدهیم ؟ ..... جواب این نه تنها مضحک بلکه غم آور است :\nخوانده یا شنیده باشید که رومان خیالی میسازد ، وقترا ضایع میکند ، مصرف عبث است ،\nاز خود کش بیگانه پرور میسازد ، و چه تهمتهای فضیح و نا شایسته نیستکه باین اصیل فنها\nکرده نمیشود یا نشد .\nنمیدانم آنکه گفته است رومان خیالی میسازد مقصود اصلی او ازین تهمت چه بود ؟\nمگر اینکه قوی شدن قوة خیا لرا نمیداند که مصدر چه تسهیلات در میدان مادیات\nحیات و ماخذ چقدر رنگها در میدان معنویات آن شده میتواند . یا مرادش از راه کنایه\nاین است که عاملیت را در انسان کم میکند در حالیکه در تمام نوشته ها و تجارییکه\nراجع بتعلیم یا تربیه بوجود آمده است چنین دلیلی نیست آنرا نشان بدهد که\nمطالعه « هر چه باشد » عملی و یا غیر عملی ساخته میتواند زیرا مسئله عاملیت و یا\nنا عامليت يك امر تربيه ويست بعبارت دیگر انسان از راه مطالعه نه عامل و نه تمبل میشود ،\nو اگر يك آدمیرا بیا فیم که عاملیت ندارد این دلیل نیستکه اورومان بسیار ؛ خوانده است\nو یا اینکه قوة خیالش زیاد ست ، بلکه این ناعاملیت او نتيجة تربية اتکالی و یا دیگر نقایص\nتربیه وی خواهد بود . اما قوي شدن خيالرا بايد يك صفت و یا کمال خوب بدانیم عليهذا\nهر چه که این قوه را در ما زیاد کند محل توجه و اعتنای ما واقع گردد ، و اگر ما بخواهیم\nدر اینجا اثرات و مزایای قوة خیالرا در حیات یکنفر بیان كنيم این بحث ما يك شرح\nعلم النفسی درازی خواهد شد ، لذا بطرف رومان رفته میگویم که رومان بسیار ملکات\nانسانرا غذا میدهد در آنجمله خیال اوست و این صفت رومان میباشد ، اما اینکه انسانرا\nکار کن یا عملی میسازد و نمیسازد قراریکه پیشتر بیان یافت دخل بمطالعه ندارد و مسئله\n\n١١٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2422, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٦ )\n\nتربیه است کما نیکه تربیه نظری صرف دیده باشند یعنی روح تطبیق و عمل در آنها دمانده\nنه‌بود اینها ذاتاً از يك جنبه بزرگ ضروري حیات و معیشت کمبودی دارند ، خواه بخوانند\nخواه نخوانند و باز هرچه بخوانند کار کن نمیشوند ۰۰۰۰۰ درباب :—\nضیاع وقت :\nبپرسیم چیست مصرف صحیح وقت ؟ همانكه يك قسمتس در دریافت و تماشا بگذرد ( بلی\nدریافت بأوسیحترین معاني آن خواه دنيوي و یا عاقبتی باشد ، همچنین تماشائی با باریکترین\nکیفیتهای آن خواه حسی و یا شعری با شد ،) قسمت دومش در تطبیق و حاصل گرفتن\nبگذرد ، خارج ازین دو هر چه که بود گویا صرف عبث است ، براي وقت ، .... اگر\nبا این نظریه من در باب صرف وقت موافق باشی اینرا هم از من قبول کن که رومان یکی\nاز عمده ترین و میسرترین و با ریکترین وسایل تماشاهاي حیات است ، چه کسی نخواهد بود\nمنکر شود نویسنده كه يك رومان میسازد در حقیقت قضیه از قضاياي حيات را بذریعه چندین\nشخصیت که در رومان میآرد از پیشروی نظر پریت وا ر تیر میکند آنهم ببا ریکترین\nرنگهائیکه امکان باشد این را یترا میدهد ، زیرا هیچ قالب براي تعبير ورسامی فراختر از قالب\nقصه نه در قدیم بوده و نه تا امروز پیدا شده است ، حتی اگر قابل فوائد بی پایان سیاحت باشی\nاین نظریه را هم بپذیر که مطالعه چند رومان منتخب و متنوع جای نیم و یا بیشتر\nيك سياحت را میگیرد ، بلکه باندازه که ضرورت دانستن شخصیات بشر را لازم بدانی همانقدر\nبخواندن رومان مایل باش . حالا شاید ضرورت نمانده باشد براي دفع کردن این تهمت\nدیگر را که میگویند :\nمصرف عبث پول است .\nزیرا آنچه که در گذشته بیان یافت برای ثابت کردن اینکه صرف پول در راه خواندن\nرومان و یا در راه بوجود آمدن آن مصرف بجا میباشد کفایت میکند ، باقی ماند يك تهمت\nبار يك دیگر پیشروی نظر ما ، باری آنرا هم خوانده بویم که :—\nاز خود کش بیگانه پرور میسازد :\nدرین باب بگوئیم خود منظور با ر بر حیکه بدا فع آن این تهمت گفته شده است روح\n\n١١٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2423, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم رومان یا فن قصه (۷)\n\nقابل تقدیر و متابعت است، و انصافاً دارنده چنین روح قرار اصطلاح : پخته ترین یا رسیده ترین نمونه ها نیست که باید استاد گرفته شوند، و باز اینرا هم اقرار و یا تائید کنیم که حرکتهای کرمیکه در مشرق زمین چالان است هیچ خطر در پیشروی خود غیر از همین کلمه عمیق و از خود کش بیگانه پرور شدن، ندارد بلی این حقیقت است ولی مختصراً بگوئیم که عوامل پیدا شدن این خطر چیزهای دیگریست که ابداً رومان دخلی ندارد.\nپیشتر گفتیم رومان یا قصه یک قوم آئینه مزاج عقلی و خلقی کل و نیز فردی همان قوم است، و نویسنده که یک رومان میریزد قضیه از قضایای حیاتی قومی خود و یا بشریت را زیر تحلیل و علاج گرفته میباشد پس مطالعه این رومانها اگر بسیار کرد اثر يك سياحت را خواهد کرد، و البته شخصی که سیاحت میکند تاثیر سیاحت در تغییر مزاج قومی خودش بسته باندازه پخته گی همان مزاج او میباشد، اما آنکه روحش به مزاج قومی خودش سیر آب نباشد بی سیاحت و بی مطالعه رومان و بی هیچ مییازد و بیگانه میشود.\nپس\nبهر حال ما باید عوامل پخته کردن مزاج و منطقهای قومی را بدست داشته باشیم، و این راه یا طریقی غیر ازین ندارد که منطقها و مزاجهای عقلی و خلقی پدر ها را پیدا کرده و عمومیت و ترویج بدهیم، تا حلقه دیروز و امروز نسککد و این منطقها و خلقها در قصه و رومانهای آنهاست ولی اینجا يك گپ بسیار کلان دیگر داریم.\nباید ملتفت بود:\nکه مراد ما از بدست آوردن و جمع کردن منطقها و نمونه های مزاج عقلی و خلقی پدرها نه تنها پابندی و ترویج باشد بایستی دیروز بامروز باشد بلکه در عین زمان حلاجی هائیکه بنابر اقتضای تبدل زمان اجرا کردن شان لازم باشد بکنیم زیرا نه هر منطق و عقلیت دیروز امروز حکمفرما و برقرار مانده میتواند و کمترین اثری که تبدیل مقتضای زمان کرده بتواند همینست که قویترین منطق دیروزه را که پابندی و عمل آن اسباب سعادت شده میتوانست تبدیل زمان آنرا معکوس کرده متابعت آن را باعث شقاوت یا اقلا محرومیت بگرداند، مثلا اينك ماه و پروین.\n\n١١٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2424, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل (۸)\n\nامروز ما دروقتی و محیطی زندگانی داریم که تکیه عمل و تکیه کلام حتى تکیه خواهش سلطان\nهمینستکه راحت وخیر خودرا قید، و راحت جامعه تقدیم میکند ، لذا هر که آرزوی کار و\nعاملترا دارد اولین بازوئیکه بطرف او درازشود بازوی سلطان خواهد بود گویا اساس\nپیشرفت در منطق امروزه نزدیکی سلطان است ، ولی دیروز وضعیت کاملا عکس این بود\nباین سبب وقتیکه در منطقها ونصیحتهای زمان پدران دست پاک کنیم چندین صد دلیل و\nحکایت باین معنی که ( قرب سلطان آتش سوزان بود ) مییابیم که خواندن ٤ حکایت آن\nکفایت میکرد يك نفرآ نهارا قانع بسازد فرسخها از سلطان دورشوند زیرا در آنوقت که\nحکیمهایشان و یا ادیبهایشان این منطقها را ریخته عمومیت میدادند وضعیت سلطنت غیر\nازین چیز بودکه ماداریم ، باز اگرما بخواهیم اصلاحات حقیقی در محیط اجرا کنیم اولین کاریکه\nپیشروی داریم همین دوحلقه است یکی بدست آوردن نمونه های مزاج خلقی و عقلی و منطقهای\nثابت قومی خودما وعمومیت دادن آنها تاازخطر ( ازخودکشی یگانه پرورشدن) ایمن بوده\nبتوانیم دوم آن حلاجی کردن واصلاح آنچه که زمان موجب شده است میباشد ، تا منطق\nذهنی ما باوضعیت که داریم موافقت داشته باشد وشاید این دلایل مختصر کافی باشد تامارا باهمیت\nقصه هائیکه داریم ونیز قصه هایکه باید داشته باشیم ملتفت بسازد . برویم بطرف :\nموقعیت قصه در ادبیات امروز عالم باقیه دارد\n\n( خود بینی )\n\nعیبست بزرگ بر کشیدن خود را و ز جمله خلق بر گزیدن خود را\nاز مردمك ديده بیاید آموخت دیدن همه کس راو ندیدن خودرا\n( خواجه انصاری هروی )\n\n١١٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2425, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم خوف از مرگ و چاره آن ( ۹ )\nخوف از مرگ و چاره آن\nترجمه از الهلال ج ٦ ـ س ٤١ مترجم قاری عبدالله خان\nپیش ازانکه درین زمینه داخل شویم مناسب است بگوئیم : ـــ مرگ طبیعی درد و المی ندارد . مراد از مرگ طبیعی مرگی است که قوای جسمانی بسبب امراض یا بسبب توقف فجائی و عدم قدرت بر قیام بوظائف خود فنا می شود . خوف ازین مرگ و هم باطلی است که نفس را با ضطراب انداخته زلال عیش را مکدر می سازد ؛ و هروقت که یادش می آید مانند هر زنده جانی آخر بسر پنجهٔ مرگ گرفتار خواهد شد تشویش میکند اما مرگ دیگر که بسبب انتحار یاقصاص یاغرق و حرق وغیره پیش می شود البته بسیار الم انگیز و مخوف است .\nو ما اولاً از مطلق خوف و منشأ آن بحث رانده میگوئیم درین باب از قدما و متاخرین کثرت آرا بوده و هريك چیزی گفته است . بهرحال عروض خوف از توقع مکروه وانتظار محذوری است که برای نفس پیدا می شود وازانجا که این مکروه و محذور از امور ممکنه بوده و شاید پیدا شود یا نشود زیرا پله وجود و عدم دران یکسان بوده هيچيك بردیگری رجحان ندارد پس چرا انسان در توقع مکروه یا در انتظار محذور میباشد ؟\nبلی وجود انسان را از چار طرف قوای طبیعی و انواع حیوان احاطه کرده بود چنانکه از یکطرف قوای طبیعی بروي غلبه می جست و از طرفی انواع حیوان در تنازع بقا باوي مجادله داشت . انسان که مانند هرزنده جانی حب حیات در او سرشته است نا چار بمقابله این قوای مختلفه برخاسته گاه غالب می شد وگاه مغلوب میگشت و هزارها نفر در مقابله بین انسان وقوای طبیعی و بین انسان وحیوان بر سر قربانی رفت چنانکه درین زدوخورد نفوس بسياري متألم ومجروح گشتند زده و زخمي شدند زندگی را فدای حب حیات ساخته و در سر صیانت آن باختند .\nانسان بدوی از مشاهده این حوادث اسف خیز بترس افتاد و جا داشت خوف برایش\n١٢٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2426, "text": "شمارة (دوازدهم) سال دوم مجله کابل (١٠)\n\nپیدا شود . چه حیوان درنده را دید در شبهای تاريك در جایهای وحشت خیز به برادر\nانسانش ناگهان حمله کرد اورا از هم درید یا طفلش را در ربود یا قوت حیاتش را غصب\nنمود . ازینجهة از سیر و سیاحت در اوقات تاریکی و جایهای وحشت خیز حذر نموده اولاد\nخود را نیز از سیر و سیاحت در شبهای تار وجایهای وحشت آور ترسا ند که مبادا بچنگ\nحیوانهای درنده گرفتار آیند و تا نشهٔ خوف دو با لا گردد و در نفوس اطفال رسوخ\nپذیرد حکایتهای مدهش بیم انگیز نیز از بهر آنها روایت کرد این خوف بواسطهٔ عقل\nباطن بما منتقل شد . خصائص طبیعی و اخلاق اسلاف را بهمین واسطهٔ انتقال بمیراث\nگرفتیم . ازینجهة امروز با وجود کثرت وسائل مختلفهٔ امن از تنهائی در جایهای\nمعموره و آباد هم می‌ترسیم از تاریکی شب در خانهٔ خود هم اگر باشیم بوحشت می‌افتیم و همان\nخیالات قدیم اسلاف که بواسطهٔ عقل باطن بما منتقل گشته ما را بدهشت می‌اندازد اگرچه\nهمه‌اش وهم و خیال باطل بوده لائق تسلیم نیست .\nولی انسان از چیزهای دیگری هم می‌ترسد مانند خوف برفوات و ضیاع چیزی مرغوب.\nمبنای این خوف؛ بد فالی و انانیت وحب نفس وکثرت فکر است در عدم نیل بمطلوب و\nعاقبت آن هرگاه همیشه به نيك فالی خو گیرد وامید قوی و فکر نیکو در دل بپروراند و بالاخره\nب ف بروزمندی خویش در سر انجام هر عملی که بدان اقدام نماید اطمینان کامل داشته باشد .\nچرا مطلوبش فوت شود یا چیزی سبب خوفش گردد .\nبر علاوه این چیزها که انسان ازان می‌ترسد همه از امور ممکنه است و چنانکه پیشتر گفتیم\nوقوع و عدم وقوع هر ممکنی باهم تساوی داشته هيچيك بردیگری رجحان ندارد و خوف هم\nازان بیجا ست .\n( خوف از مرگ وعلاج آن )\nانسان از مرگ (۱) هم می‌ترسد و مرگ نیز یقیناً آمدنی است و چون یقیناً آمدنی باشد\n\n(۱) وقوع مرگ ضروری وچارهٔ آن ناشد است پس خوف ازان شخص را بنقد از تدبیر مصالح و\nبهبود باز میدارد و بتفاوت دارین میکشاند . مثل مشهور است که میگویند پیش از مرگ گریبان پاره\nکردن خوب نیست .\n\n١٧٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2427, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم خوف از مرگ و چاره آن ( ۱۱ )\n\nترس چرا و چاره آن چیست ؟\nشاید خوف او از مرگ بسبب جهل و نادانی بوده و نمیداند حقیقه مرگ چیست\nو باز گشت او بکجاست . یا المی در مرگ پنداشته گمان میکند الم آن نسبت بدرد والم امراض\nمهلکی که مقدمه مرگست هم بیشتر خواهد بود . یا از حساب و عقاب بعد از مرگ\nبیم میکند یا برمال و اولاد و سائر مخلفات خود اسف میخورد بهر تقدیر دو سبب اول\nعام بوده و بتمام مردم فرا رسیده چه عموم مردم بحقیقه مرگ و باز گشت خویش جاهل بوده\nنمیدانند حقیقت مرگ چیست و باز گشت بکجاست یا پندارند الم مرگ غیر از الم امراض\nمهلکی است که از استیلا بر بدن منجر بمرگ می شود و بلکه بیشتر ازان خواهد بود .\nاما بدو سبب اخیر بعضی گرفتار و بعضی ازان فارغند زیرا گروهی که ایمان بحساب و عقاب\nبعد از مرگ دارند وازان می ترسند سبب ترس شان از مرگ همین حساب و عقاب است\nولي دهریها و سائر ملحدین که بعذاب قبر وعقاب آخرت اعتقادي ندارند آنها نيز از مرگ\nمی ترسند و گويا ترس آنها بي سبب بوده . اينچنين اسف برضياع مال و اولاد و سائر\nمخلفات بر همه مردم شمول نداشته بعضی ازان فارغند چه بسیار اشخاص فقیر و بیکس اند\nنه مال دارند نه اولاد که از فراق آنها اسف خورند بلکه از ناداری بيك پول محتاج بوده\nزندگی عذاب جان آنهاست پس چنانکه گفتیم اینچنین اشخاص ازین سبب فارغند ولی باز\nاز مرگ گویا بی سبب می ترسند .\nپس از شرح و بسطی که در فوق رفت میگوئیم اگر اندك تأمل رود هيچيك ازين\nاسباب قناعت بخش نبوده و نشاید انسان مغلوب آن گردد . چه حقيقه مرگ عبارتست\nاز ترك دادن نفس استعمال آلات و ادوات خود را که اعضاست و مجموع آنرا بدن میگویند\nو بمثابه آنست که صنعتگری آلات و ادوات کار خود را ترك دهد زیرا نفس بذات خود\nجوهریست غیر جسمانی که قابل فساد نیست . و این رأی را امروز از جنبه علمی علمای روح\nتائید میکنند و دلائلی دارند بر اثبات بقای روح بعد از مفارقت جسم و امکان مخاطبه\nو گفتگو با روح که همه به تجارب علمیه وحوادث مرئیه ثابت گشته چنانکه تصدیقش برظن\nغلبه دارد . بلکه گاهی انسان خواه مخواه تصدیق میکند زیرا بقای روح در نزد علما از حقائق\n\n۱۱٤۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2428, "text": "شمارۀ ( دوازدهم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ١٢ )\n\nثابته ایست که در صدق آن هیچ گفتگو نیست .\nهر گاه جهل از مرگ باقی نماند چه حقیقت آن معلوم گردید باید مرگ بر شخص سهل\nوگوارا کشته مطمئن باشد که مرگ ؛ روح را از آلامش جسمانی و رنج ومسقت\nدنیوی وا میرهاند .\nتوهم درد والم مرگ هم چنانکه می پندارند که شاید بسیار شدید وغیر ازدرد والم امراض\nمهلکه باشد نیز اساسی نداشته چه جسم زندۀ دارای روح الم را حس میکند واز رنج مرض\nیاجراحت یا سوختن یا سائر صدمات تألم پذیر میشود زیرا احساس جسم وا بسته بوجود\nروح است در بدن وچون مرگ موجب فراق روح است سبب زوال حس میشود . لذا\nشخص محتضر در هنگام مفارقت روح ؛ شعوري بدرد والم ندارد ومؤید قول ماست آرامی\nاو در ساعت خروج روح از بدن چه حرکت و نالشی که پیش از ساعت موت داشت\nدرینوقت بسکون بدل گشته اضطراب ونالشی ازو مشاهده نمیشود برعکس مرض که\nاگرچه اندك باشد شخص آلام آنرا بسبب بقاي روح در جسم حس میکند وبدینجهة باید\nاز مرض بترسد اما ترس از مرگ چنانکه گفتیم بیجاست . حرکات بسمل نیز از رهگذر\nمتألم گشتن اوست که تا هنگامی که هنوز نیمکش است وروح دارد تألم را حس میکند\nوهمینکه نفسش برآمد قرار مییابد زیرا تألمش انتها می پذیرد .\nاما خوف از مرگ بسبب اعتقاد به عذاب اخروي حقیقة خوف از خود مرگ نیست\nبلکه خوف از عذاب است و هر که اعتراف بحاکمی عادل داشته و یقین میکند که اوتعالی\nانسان را بگناه میگیرد نه بر اعمال صالحه معلوم است که از گناه خویش خائف است\nنه ازمرگ وچون از عذاب الهی می ترسد باید از گناه پرهیز نماید .\nماند خوف از مرگ بتوهم ضیاع اهل و اولاد یا تاسف بر زوال ملك ومال وسائر\nلذات ومشتهیات که حقیقة خوف نبوده بلکه حزن است و اشخاصیکه باین حزن گرفتا رند\nبا نانیت وحب ذات خود گرفتارند و اگر اندك فکر کنند میدانند که لذائذ وحطام دنیوي\nبا اهل وعیال همه در معرض فناوزوالند هیچ چیزی ثبات وبقا نداشته هر لذتی را آلام مختلفه\nو متاعب گوناگون درعقب است که عیش را منغص می سازد بسیار توانگر و صاحب\n\n١١٥٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2429, "text": "شمارهٔ ( دوازدهم ) سال دوم خوف از مرگ و چارهٔ آن ( ۱۳ )\n\nاولاد بوده که در زندگیمال و اولاد آنها هلاک گشته خود فقیر و بیکس مانده اند یا اهل و\nاولاد و خانه و مال را بی‌سرپرست گذاشته و خود گذشته اند . و چون حقیقت حال ازین\nقبیل است باید مرگ را سهل دانسته برخود گوارا سازند و حیات دنیوی را حقیر شمرده دامنه\nحرص و آز را اندکی کوتاه بگیرند .\nخلاصه بعد ازینهمه دلائل سببی از برای خوف از مرگ باقی مانده باشد که حقیقةً آنرا\nسبب توانگفت و مرگ را امری مخوف دانست .\nبلی از تأمل در بیان سابق معلوم می شود که مرگ چیز مخوفی نبوده هر خوفی که هست از\nرهگذر وهم و خیال باطل است . خانه وهم خراب که ضعیف را قوی قریب را بعید و مأمن\nرا مهلکه وانمود می سازد .\nطاهر طناحی\n\n( جبن )\n\nجبن مرضی است که دماغ را مختل میسازد .\n( راسین )\n\n( شجاعت )\n\nشجاعت ساخته‌گی نمیشود زیرا این يك صفتی است که از تملق میگریزد .\n( ناپلیون اعظم )\n\n١١٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 2430, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ١٤ )\n\nادبیات\n\nخمریه\nیا\nباده حقیقت از عمر بن الفارض\n\nنویسنده عبد الهادی خان داوی\n\nاشعار شیخ عمر بن الفارض را در محیط کابل اول دفعه رساله از هر دهن سخنی معرفی کرد ، ازان پیشتر و بعد ازانهم کسی اشعار آبدار او را برای تقدیم به محیط ادبی ما تجویز ننموده بود ، ما اینبار خمریه سکر آور او را با ترجمه تقدیم نمودن میخواهیم .\nشراب شیخ ، شراب طهور بهشتی است که از کوثر عشق حقیقی تراویده از تاکزاده خاکی ، زمین تا آسمان فرق دارد خواننده را یکدم از دنیا و شر و شورش آسایش می بخشد .\nبعضی منکر این تعبیر اند و میفرمایند که مقصد شعرا از شراب همین عصاره انگور ست و بس ، آنرا به کیفهای روحانی ترجمه کردن از خوشعقیده گیهای بعض مسلمانان ست ، برخی بالعکس آنقدر ها قایل و مدعی این مسئله هستند که هر بیت دیوان شاعر را به معنی قدسی ترجمه مینمایند فهم قاصر ما مخالف هر دو عقیده افتاده ، نه آن تفریط و نه این افراط ، نه تمام ابیات یکشاعر مسلم معانی قدسیه روحانیه را مالك اند و نه تماماً از لطائف نزیهه معرفت خالی میباشند ، بیموقع نخواهد بود اگر این بحث را اختصاراً توضیح کنیم : مثلاً درین بیت حافظ که\n\nصوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد\nو رنه اندیشه این کار فراموشش باد\n\n١١٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2431, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم خمريه يا بادة حقيقت (١٥)\n\nاز «باده» شراب عشق الهی عزوجل مطلوب شاعر شده نميتواند زيرا از اين شراب\nکه بد مستی ندارد هر قدر زياده تر باشد بهتر است. غير ازين صوفی هميشه مطعون حافظ است،\nبه ريا و سالوس و خشکی زهد متهم و ملزم است، او را گاهی طالب و ميال بی اندازۀ عشق\nقدسی نشان نخواهد داد بلکه بعقيدة او ايشان چون بخلوت ميروند کار های ديگر ميکنند\nو تو به فرمايانی ميباشند که خود توبه کمتر ميکنند، و خود همين بيت در حقيقت طعنی است\nکه به صوفی ميدهد که «صوفی پرخور و بندگی بد نام». همچنان غزل حافظ\nبود آيا که در ميکده ها بکشا يند\nسرا پا عايد به واقعه بستن شراب خانه های شهر بحکم کدام قاضی متشرع شده ميتواند\nنه عبارت از خانقاه ها يا مساجد.\nاز طرف ديگر درين هم هيچ شبهه نيست که شعرای اسلام تصوف را در شعر داخل ساخته\nو آنرا از درجۀ پست يقولون مالا يفعلون وفي كل واد يهيمون به رتبة تلاميذا لرحمن رسانيده\nیکعالم نوی کشف نمودند. از شعر گوئی و شعر شنوی، مجالس سماع، همان حظوظ\nروحانی می بر داشتند که شعرای خالی، يا خيالي از صنايع لفظيه و لطافت تعبير وتصوير\nسرور های آنی ونفساني شاعر گوشۀ غرب شمالي وطن ما مولانا جامی در ديباچۀ\nديوان خود مينويسد:\nآنچه ازين قسم، منتخب طبعهای سليم ومستغرب ذهن\nهای مستقيم است، اسلوب غزل است چرا كثر\nوقوع آن در بيان منازل عشق ومحبت و ذکر مقامات\nتوحيد و معرفت ميباشد و چون اين بندۀ قليل البضاء را\nازين مقوله نظمی چند دست داده بود.......\nبديهی ومسلم است، شعرا اين ذوق را دارا هستند، حتی بعضی در ينباب چنان ولهی\nدارند که غير ازين دگرچيز گفتن را عبث صرف می دانند.\nاز لوح فهم واعظ خوش لهجه محو به\nهر نکته کز لب تو حکايت ميکند\n\n١١٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2432, "text": "( ١٦ )\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل\nولی آنچه عمومیت دارد این است که اشعار شعرای اسلامی یا صراحتاً به وحدت و معرفت راجع میباشند ، مثلاً\nماه را اینهمه آئین شب افروزی چیست\nگر نه بنموده رخ از آئینه ماه توئی\n( جامی )\nمهر و مه ارض و سما آئینه سانند همه\nمیتوان یافت که در پرده خود آرائی هست\n( مظهر )\nاین قسم شعر از بحث موجود ما خارج است ، ودر فراغت آن از عشق مجازی ترددی ناممکن .\nیا ( قسم دوم ) آنکه در شعر کنایتی شریف و اشارة لطیف انسانرا از معانی جاندار قدسی آن آگاه مینماید ، مثلاً\nبمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها\n( حافظ )\nولی تمام کلام از هر شاعری که باشد باین کیف مکیف شده نمیتواند .\nدر ید بیضا همه انگشت ها یکدست نیست\nبرای خوبتر توضیح کردن ، یکغزل کامل را از یکی از صوفیه شعرا بگیریم :\nزهی چشم جهان بین روشن از تو بچشم ما جهان چون گلشن از تو\nمکن گو خانه ام روشن مه نو که پر ماه است بام و روزن از تو\nمگو هر دم چه خواهی جامی از من که غیر از تو نمیخواهم من از تو\nکسی شک ندارد که این اشعار برای یک محبوب مجازی گفته نشده ست بلکه بساحت قدس معشوق حقیقی خطاب شده است ، ولی باقی غزل را بشنوید شبهه باقی نخواهد ماند که دخلی بعوالم عشق قدسی جمال جهان آرای آن سبوح و قدوس ندارد سبحان الله عما يصفون .\nز بس در دلبری استاد گشتی بتان گیرند تعلیم این فن از تو\n١١٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2433, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم خمريه يا باده حقيقت ( ۱۷ )\nلیت گر جان ستان بودی چو غمزه نبردی جان سلامت یکتن از تو\nز نرگس لاف با پیراهنت ليك ندارد بوي آن تر دامن از تو\nبدرد جيب تا دامن گر افتد جدا همچون قبا پیراهن از تو\nكنايات اشعار خمرية شيخ عمر بن الفارض ــ بلکه بعضاً تصريحات ـ آن نشان ميدهد كه :\nكيف عاشق ز شراب دگرست\nبعض ابيات چنان هم می افتد كه هيچ دليلی برای ترجیح جنبه روحانی آن نمی توان يافت ، آنجا ذوق گوينده ( شاعر ) يا خود خواننده مسئله را فيصله می كند .\nخود نشيده مستانه را جدا و ترجمه قاصرانه آنرا جدا نوشته كرده ايم تا مطالع شوق تطبيق و انتقاد ورغبت مطالعه خودرا امتحان كرده بتواند كه زحمت ورق گردانی برو گران می آيد يا آسان ؟\nترجمه قصيده\n۱ – ( بياد دوست شرابی نوشيديم و مست شديم ، هنوز تاكها خلق نشده بودند . ) جامی رحمه الله تعالی نيز همين مضمونرا بعبارت لطيف ومعنى ادا كرده است :\nبودم آنروز درين ميكده از درد كشان\nكه نه از تاك ، نشان بود و نه از تاك نشان\n۲ – ( بدر پياله آن ( می ) و خودش آفتاب و ساقی آن هلال است و چون مزج شد ( با آب ) كواكب زيبا از ان طلوع ميكنند ،\nاز بدر حضرت سيد السادات صلى الله عليه وسلم واز آفتاب ( عشق ) وازهلال ربانيين مراد است ، كواكب كه تشبيه حبابها ميباشند مقصد از مذاهب وطرق اند . شعرای فارسی نیز شراب ( انگور ) را با آفتاب تشبیه كرده اند :\nمغان كه دانه انگور آب ميسازند ستاره می شكنند آفتاب ميسازند\n۱۱۵۵"}
{"book": "adl0986", "page": 2434, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل (۱۸)\n\nبپاي تاك بيا ـ اقيا شراب خوریم بزیر سایه نشینیم و آفتاب خوریم\n۳ ـ « اگر رایحه آن نمی بود راه میکده را نمي يافتیم و اگر نور آن نمی درخشید تصور آن\nنا ممکن بود »\nغنچه اقبال ما کجا بشگفتی\nگر نه نسیمی ز گلستان تو بودي\n( * )\n٤ ـ « دهر صرف جوهری ازان باقی گذاشته است ، گوئی سری بوده است که در سینهٔ\nدانایان آنرا پنهان کرده اند »\n\n( بیان کهنه گي شراب است )\n\nه ـ « اگر در قبیله نام آن برده شود ، اهالی همه مست خواهند گشت بی آنکه عار یا\nگناهی بآنها راجع شده باشد »\nآن قوم که احرام سرکوی تو بستند تا سر ننهادند براهت نه نشستند\nهر چند که هر گز می و میخوار ندیدند همواره بشوق لب میگون تو مستند *\n٦ ـ « خیال آن اگر در دل کسی بگذرد ، مسرت میزاید و اندوه میزداید »\n۷ ـ « اگر نزديك تا کستان آن مریض مأیوس العلاجی را بخوابانند مرض ازو دور میشود »\n۸ ـ « اگر به میکدهٔ آن شلی را نزديك سازند راه خواهد رفت و از یاد طعم آن گنگ\nبه حرف خواهد آمد » .\n۹ ـ « اگر بر قبر مرده قطرهٔ چند ازان بپاشند روح او عودت خواهد کرد و نعش او\nانتعاش خواهد یافت » .\n۱۰ ـ « اگر انفاس پاك آن در شرق عطر افشانی کنند ، ومن کزوم در غرب باشد دوباره\n\n( * ) من اکثر ابیات مو لانا جامی مر حوم را متوارد یا قریب مضامین شیخ یافته و آنرا\nبا همین علامه ازشعرهای دیگران امتیاز داده ام .\n\n١١٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2435, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم خمريه يا باده حقيقت ( ۱۹ )\n\nصاحب شامه میشود .\n۱۱ — « اگر مجلسیان مهر ظرف آنرا تماشا کنند ، غیر شراب همان مهر خودش ایشانرا\nمست میسازد . »\nمهر دليل خاص و اعلی بودن شراب است\n۱۲ — « اگر پیاله آن کف کسی را هنگام مس کردن خضاب کرد ، در شب تاريك راه را\nگم نخواهد کرد چه ستاره در دست خواهد داشت »\nلطافت این بیت وقتی بیشتر معلوم خواهد شد که کیفیات ذیل را تخطیر کنید .\n۱ — خضاب کف از مستی زیاد میشود .\n۲ — باستاره مردم راه مییابند ( اصحابی کالنجوم ... )\n۳ — کف الخضيب نام يك ستاره است .\n۱۳ — « اگر نزد نابینائی گذاشته شود ، بینا میشود قلقل آن کر را شنوا میسازد »\n١٤ — « اگر سوارانی بر زمین آن بگذرند که مار گزیده در انها باشد زهر باو ضرری نخواهد\nرسانید .\n( برخلاف دیگر اراضی ئیکه سوارانرا دران مار میگزد )\n١٥ — « واگر تعویذدهنده حروف نام آنرا بر پیشانی جنون زده رسم کند ، صحت مییابد »\n١٦ — « واگر نام آن بالای لوای اردو تحریر شود تمام اردوي زير لوا مست میشوند .\n۱۷ — « اخلاق پیروان خود را مهذب میسازد ، کسی را که فاقد عزم است بطرف عزم\nرهنمائی میکند .\n۱۸ — کسی را که دستش ابداً شناسای جود نیست ، کریم میسازد وکسی را که از حلم\nخبر نداشت چنان حلیم میسازد که هنگام غیظ هم حلم میکند . »\n۱۹ — « اگر غبی ترین فرد قوم به بوسه از فدام صراحی آن نائل شود ، دانا ومزاج\nشناس میگردد »\nفدام آن قماشا میگویند که در دهن صراحی\nبرای صاف کردن آب یا شراب می بندند\n\n١١٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2436, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل (۲۰)\n\n۲۰ - « بمن میگویند که آنرا توصیف کن زیرا تو ازوصف آن خبر داری ، بلی من به اوصاف آن علم دارم » که\n۲۱ - « صفائی است اما نه مثل آب ، و لطافتی است اما نه مانند هوا ، نوری است اما نه مثل آتش و روحی است بی جسم »\n۲۲ - « پیش از کل کائنات موجود بود که هنوز نه شکلی پیدا شده بود نه صورتی »\n۲۳ - « همه اشیا به او بوجود آمد ولی بآن حکمة از نظر نافهمان محجوب گشت »\n٢٤ - « روح من آنرا دوست داشت ، حتی که با آن یکی شد اما نه چنانکه جرم به جرم حلول می کند »\n٢٥ - « قبل ازان قبلی نیست و پس ازان بعدی نه ، و قبلیت بعدها مطلقا مر آنرا ست یعنی هر بعد مطلقاً از بعد آن قبل ترست . »\n٢٦ - « خود محاسن آن ، مادحین را بوصف آن رهنمائی میکند پس ایشان در نظم ونثر آنرا مدح میکنند . »\nجامی اوصاف می صاف نیارد گفتن\nگرنه فیضش رسد از باطن خم پی درپی\n۲۷ - « وطرب میکند هنگام ذکر آن کسی که آنرا نمی شناسد تو گوئی پیش عاشق نعم نام نعم برده شده است . »\nنعم یکی از محبوبه های عرب ست مثل لیلی و سلمی\n۲۸ - « گفتند نوشیدی آنچه نوشیدن آن گناه است ، گاهی نی ! نوشیدم آنچه نه نوشیدن آن گناه است . »\nنقد عمر زاهدان در توبه از می شد تلف\nقل لهم ان ينتهوا يغفر لهم ما قد سلف (۱)\n۲۹ - « اهل دیر را گوارا باد ! با آنکه ننوشیدند ولی بمحض قصد نوشیدن آن مست شدند . »\n۳۰ - « هنوز طفل بودم که لذت آنرا حس کردم و تا ابد با من باقی خواهد ماند اگر چه\n\n(۱) بایشان بگوئید اگر از توبه توبه ی کنند گناه سابق شان آمرزیده میشود .\n\n۱۱٥۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2437, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم خمر به یا باده حقیقت (۲۱)\n\nاستخوانهایم بپوسند.»\nرعایت نشوه و نشاه از لطایف لفظیه شاعر است\n۳۱ – «باید آنرا تنها بنوشی، و اگر خواستی مزج کنی غیر از لب جانان از چیز دیگری\nمزج نکنی!»\nتضادهای عدل وظلم وصرف و مزج و تجنیس\nظلم وظلم (بمعنی درخشانی دندان) نهایت لطیف است\n۳۲ – «باید که آنرا در میکده بنوشی و با نغمات الحان بنوشانی چه نغمات آنرا بیشتر\nدلکشی می سازند.»\nتجنیس کامل الحان (میکده) والحان (لحنها) وقلب نغم وغم، دیدنی است.\n۳۳ – «این باده یکروز هم با غم یکجا نمیشود همچنان نغم و غم هم با هم جمع شدنی نیست.»\nپس این مسرتها را با هم جمع باید کرد.\n٣٤ – «در مستی این باده اگر چه یک ساعت باشد، انسان دهر را مطیع خود و خود را حاکم\nمی بیند.»\nتضاد ساعت ودهر وطوع وحكم\n٣٥ – «کسی که حیات را بی این مستی گزشتاند عیش دنیا را ندید و کسی که در مستی آن نمرد،\nعقل او فوت شد.»\nتناسب الفاظ، زندگی، مرگ، فوت\nبی نشه زندگانی چندان نمک ندارد\nحیف است زین خرابات مینا چشیده رفتن\n٣٦ – «باید بر حال خود بگرید کسیکه عمر او ضایع شد و ازان شراب هیچ نصیب وبهره نبرد.»\n\n۱۱۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2438, "text": "( ۲۳ )\nمجلة كابل\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\nخمريه\nالشيخ عمر بن الفارض\n۱ شربنا على ذكر الحبيب مدامة\" سكر نا بها من قبل ان يخلق الكرم\n۲ - لها البدر كاس وهي شمس مديرها هلال وكم يبدوا اذا مزجت نجم\n٣ - ولولا شذاها ما اهتديت لحالها و لولا سنا ها ما تصور ها الوهم\n٤ ـ ولم يبق منها الدهر غير حشاشة كان خفاها في صدور النهي كتم\nه ـ فان ذكرت في الحي اصبح اهله نشاوی و لا عار عليهم و لا اثم\n٦ ـ وان خطرت يوماً على خاطر امرء اقامت به الافراح وارتحل الهم\n۷ - ولوطر حواني في حايط كرمها عليلا و قد اشفى لفارقه السقم\n۸ ـ و لو قربوا من حانها مقعداً مشی و ينطق من ذكري مذاقتها البكم\n۹ ـ ولو نضحوا منها ثرى قبر ميت لعادت اليه الروح و انتعش الجسم\n١٠ ـ ولو عبقت في الشرق انفاس طيبها و في الغرب من كوم لعادله الشم\n١١ - ولو نظر الندمان ختم ا ناتها لا سكرهم من دونها ذلك الختم\n۱۲ - ولوخضبت من كأسها كف لامس لما ضل في ليل و في يده نجم\n١٣ - ولو جليت سراً علي اكمه غدا بصيراً و من راودقها تسمع الصم\n١٤ ـ ولوان ركباً يمو ا تراب ارضها و فى الركب ملسوع لما ضره السم\n15 - ولو رسم الراقى حروف اسمها على جبين مصاب جن ابراه الرسم\n١٦ - وفوق لواء الجيش لو رقم اسمها لا سكر من تحت اللوا ذلك الرقم\n۱۷ - تهذب اخلاق الندامى فيهتدى بها لطريق العزم من لاله عزم\n۱۸ - و بكرم من لم يعرف الجود كفه و يحلم عند الغيظ من لا له حلم\n19 - ولو نال فدم القوم لتم فدامها لا كسبه معنى شمايلها اللثم\n٢٠ - يقولون لي صفها فانت بوصفها خبير اجل عندى باوصافها علم\n۲۱ - صفاء ولا ماء ولطف ولا هواً و نور و لانار وروح و لا جسم\n١١٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2439, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم خمريه يا باده حقيقت (۲۳)\n\n۲۲ - تقدم كل الكائنات حديثها قديماً ولا شكل هناك ولا رسم\n۲۳ - و قامت بها الاشياء ثم لحكمة بها احتجبت عن كل من لاله فهم\n٢٤ - وهامت بها روحي بحيث تمازجا اتحاداً ولا جرم تخلله جرم\n٢٥ - ولا قبلها قبل ولا بعد بعدها وقبلية الابعاد فهي لها حتم\n٢٦ - محاسن تهدى المادحين لوصفها فيحسن فيها منهم النثر و النظم\n٦٧ - ويطرب من لم يدرها عند ذكرها كمشتاق نعم كلما ذكرت نعم\n٢٨ - وقالوا شربت الاثم كلا وانما شربت التي في تركها عندى الاثم\n٢٩ - هنيئاً لا هل الدير كم سكروا لها وما شربوا منها ولكنهم هموا\n٣٠ - وعندى منها نشوة قبل نشأتي معي ابداً تبقى وان بلى العظم\n٣١ - عليك بها صرفاً وان شئت مزجها فعد لك عن ظلم الحبيب هو الظلم\n٣٢ - فد ونكها في الحان و استجلها به على نغم الالحان فهى بها غنم\n٣٣ - فما سكنت والهم يوماً بموضع كذلك لم يكن مع النغم الغم\n٣٤ - و في سكرة منها ولو عمر ساعة تري الدهر عبداً طائعاً ولك الحكم\n٣٥ - فلا عيش في الدنيا لمن عاش صاحياً ومن لم يمت سكراً بها فاته الحزم\n٣٦ - على نفسه فليبك من ضاع عمره\nوليس له فيها نصيب ولا سهم\n\n( عادت )\nآنچه در نظر ما مخوف وعجيب مينمايد وقتيكه بآن معتاد شديم به نگاه بي اهميتي بآن نظر ميكنيم .\n(لا فونتن)\n\n١١٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 2440, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٢٤ )\n\nضرب المثل های وطنی\n\nاثر طبع آزاد کابلی\n\nآب را نادیده از پا موزه می کشد\n\nکارهارا باخدا بسپارو دل را شاد دار وز تصور های باطل خویش را محزون مکن\nاز خیال محنت نا آمده محزون مباش آب را نادیده از پا موزه را بیرون مکن\n\nآدمی از گل نازکتر از سنگ سخت تر\n\nمارا اگر برانی و خوانی بسوی خویش از ما دگر کسی نبود نيك بخت تر\nخنجر بزن مگو سخن سرد كادمی ناز کتر از گل است و زسنگ است سخت تر\n\nتمام سمر خيل و يك سنگ چقمق\n\nدرین ديار اگر مرد كاملی باشد توئی و نیست بجز تو دگر كسی مطلق\nتو در میانه این جاهلان بدان مانی كه در تمام سمر خیل هست يك چقمق\n\nآشنائی نا کس روشنائی خس\n\nدوستی کش عقل باشد با نجابت تو أ مان گر بدست آيد مرا از جمله گیتی بس است\nبا كسی از نا كسی ناید وفا چون گفته اند دوستی نا كسان چون روشنای خس است\n\nبازي بازي بريش بابا بازي\n\nدلا ز اهل زمانه کناره جوئی كن همان به است كه تنها بخويشتن سا زي\n\n١١٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2441, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم ضرب المثل های وطنی (٢٥)\n\nبه بو الفضول مده هیچگاه روی گذشت که بازی بازی بریش پدر کند بازی\nایاز خاص حد خود را بشناس\n\nچو کشتی محرم بزم بزرگان بکار خویشتن بنما فزون پاس\nمکن از لطف شاهان خویش را گم ایاز خاص حد خویش بشناس\n\n*\n**\n\nغزل\n\nاز هند رسیده فرجاد کوتانوی هندی\n\nما بيخودي و خودي نه دانيم از وصل فراق بر كرانيم\nبستيم زبان و لب ز گفتار فارغ ز معانی و بیانیم\nخود هست نشان چو بی نشانی ما نیز نشان بی نشانیم\nاز بار گه جلال دوریم هان قصه نفس خویش خوانیم\nبا جسم فرود از زمینیم با روح فراز آسمانیم\nمعموره تن اگر به بینیم ما نیم جهان و در جهانیم\nکو هیچ نه کرده ایم تا هم از کرده خویش درفغانیم\nاز سیرت اهل دل گریزان دل داده صورت بتانیم\nفرجاد به حسن نظم امروز\nیاد اثر گذشته گانیم\n\n١٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2442, "text": "( ٢٦ )\nمجلة کابل\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\n\nمخمس\nبر غزل واقف لا هوری\nاثر طبع شایق کابلی\n\nتا همچو لا له داغ تو در بر گذاشتم دل را سپند وار به مجمر گذاشتم\nسوداي اين و آن همه یکسر گذاشتم نا موس و ننگ و نام وزرو سر گذاشتم\nاینها بپاس خاطر دلبر گذاشتم\nدیشب که داده بود دلم داد اضطراب ناگه رسید یار ز در همچو آفتاب\nسرشار بود و داشت بمن لطف بیحساب میخواست چشمش از سر مستی زمن کباب\nدل قیمه قیمه کرده به اخگر گذاشتم\nبیهوده پا ز کلبه ام ای نا زنین مکش زحمت برای خاطر غیر اینچنین مکش\nخنجر برای قتل من از آستین مکش جای نزاع نیست مکش تیغ کین مکش\nدلرا گذاشتم بتو کافر گذاشتم\nاکنون که صبر و طاقت ما نیز شد تمام دیگر حیات بنده محال است و فکر عام\nمرگ است زنده گانی ما بیتو والسلام از درد پهلویم همه شب خواب شد حرام\nپهلوی خود چو بیتو به بستر گذاشتم\nشور جنون عشق مرا تا بسر فتاد یکباره کائنات مرا از نظر فتاد\nعالم تمام آب شد از چشم تر فتاد تا کار من به شوخ سپاهی پسر فتاد\nسر را به تیغ وسینه به خنجر گذاشتم\nبا قلب داغ داغ و به این سینۀ فگار با خاطر مشوش و با چشم اشکبار\nشایق صفت بمیکده رفتم هزار بار واقف نه شست کس ز دلم کلفت خمار\nاین شست وشو به ساقی کوثر گذاشتم\n\n١١٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2443, "text": "شمارة ( دوازدهم ) سال دوم\nعرض حال\n( ۲۷ )\nعرض حال\nشائق کابلی\nکيم من مشت خاك نا توانی عجز بنيادي\nمحبت مشربی الفت سرشتی محنت ايجادي\nمپرس از سر گذشتم کز عدم تا عالم هستی\nندیدم غير غم چيزي ندارم جز محن يادي\nنه کامش حاصل از دنيا نه حاضر توشة عقبي\nبه غفلت عمر قيمتدار خود را داده بربادی\nنه خدمت در وطن کرده نه کار انجمن کرده\nنه سیر این چمن کرده بیاد شاخ شمشادي\nنه مجنون رخ ليلا نه گشته وامق عذرا\nنگفته حرف شيريني نكرده كاري فرهادي\nنه زهد از مسلكم پيدا نه رند و شوخ بی پروا\nنه سنگ شيشة دلها نه از کس چشم امدادي\nنه با زاهد سرو کارم نه فاسق را خریدارم\nنه پابند رسوم خلق ونی چون سرو آزادي\nقلم از ناله در دست و مداد از داغهای دل\nبر وي صفحة بستر نویسم داد و بيدادي\nبه این عنوان شناسید ایعزیزان شائق خود را\nشهيد بيديت از ياء قاتل رفته نا شادی\n( افسانة نيك )\nعمر تو اگر فزون شود از پانصد\nباری چو فسانه میشوی ای بخرد\nافسانه شوی عاقبت از روی خرد\nافسانه نيك شو نه افسانه بد\n( بابا افضل کوهی )\n١١٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2444, "text": "( ۲۸ )\nمجلة کابل\nشمارة ( دوازدهم ) سال دوم\n\nعاصی شهیر و فیلسوف بزرگ روسیه در قرن ( ۱۹ و ۲۰ ) مسیحی لیونیکولایویچ ( تولستوی ) صاحب آثار و تألیفات مهمه\nمقبوله در سال ۱۸۲۸ در قصبه یا سئو ی پالیان شهر کرافی و یتسکی .\nاین فیلسوف بزرگ عالیهمت های عمر خود را در راه خدمت نوع صرف کرده خصوصاً برای تأمین طبقات بیچاره بصر رنج ها کشیده\nو زحمات زیادی را متحمل گردیده است . آخر در سال ۱۹۱۰ فوت شده و نام نامی خود را در ردیف دیگر خادمین بزرگ نوع بشر\nزنده و باقی گذاشته است .\n\n١١٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2445, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مناظره عنصری و غضایری ( ۲۹ )\n\nمناظره عنصری بلخی وغضائری رازی\n\nدر طي قصيده كه در مدح سلطان محمود\n\nسروده اند\n\n( غضائری )\n\nاگر كمال بجاه اندر است و جاه بمال مرا ببین كه به بینی كمال را بكمال\nمن آنكسم كه بمن تا بحشر فخر كند هر آنكه بر سريك بيت من نويسدقال\nهمه كس از قبل نيستی فغان دارد گه ضعیفی و بیچارگی و سستی حال\nمن آنكسم كه فغانم بجرخ زهره رسيد ز جود آن ملكی كم زمال داد ملال\nروا بود كه ز بس بار شكر نعمت شاه فغان كنم كه ملالم گرفت زين اموال\nچو شعر شكر فرستم ازین سپس بر شاه نكرچه خواهم گفتن زكبرو غنج ودلال\nبس اى ملك كه نه گوهر فروختم بسلم بس اي ملك كه نه عنبر فروختم بحوال\nبس اي ملك كه ازين شاعري وشعر مرا ملك فريب بخوا نند و جادوي محتال\nبس ای ملك كه ضياع من و عقار مرا نه آفتاب مساحت كند نه باد شمال\n\nبس ايملك كه نه گوگرد سرخ گشت سخن نه كيميا كه ازو هيچكس ندید خیال\nبس ايملك كه دگر جاي شعر شكر نماند مرا بهر دو جهان در صحيفة اعمال\nبس ايملك كه من اندر تو آن همی شنوم كه در مسيح شنیدم ز فرقة جهال\nبس ايملك كه زمانه عیال نعمت تست بمن رهی چه رسد زینهمه ز ما نه عیال\nبس ايملك كه ملوك ار گزافه گردكنند بهر ز مین و نترسدكس از حرام وحلال\nهمه بكا يك دينار وبدرة تو و گنج اسیر روز مصا فست و صید روز قتال\nخراج قیصر روم است وسرگزیت خلم بهاي بند گي رام و را ي با جيپال\nبلاي برهمدان است وقهر قرمطيان هلاك امر منان است و آفت دجال\nزهي ملك كه حلال اينچنين بود دينار بتيغ پا لده در خون خصم دا ده صقال\n\n١١٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2446, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٣٠ )\n\nهزار بتکده آواره کرده هر يك ازان هزار شیر دمنده بقهر کرده شکال\nبدین بها که تو يك بيت من خرید ستی سریر و ملك نخر ند و تاج و جاه و جمال\n. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .\n. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .\nحصار نیست که دندان پیل تو نگشاد زمین که سم ستورت بر و نکرد اشکال\nهر آنکه کو ته کرد از مدیح شاه زبان دراز کرد بر و شیر آسمان چنگال\nدو چاکرند ملك را ز جمله رهبان چو آن هزار هزار دیگر طغان و نیال\nبنام تیغ مما نی یکی و دیگر جود فنای مال و در امن وقبله اقبال\nهزار دینار آن جود بینهایت داد هزار دیگر آن اژدهای اعدا مال\nبشعر یاد کند روزگار بر مکیان دقیقی آنکه کا شفته شد برا و احوال\nسحاق بن ابرا هیم را چه بهره رسید زفضل برمك و آن شعر قافیه بر دال\nبيك دو بيت ندانم چه داد فضل باو فسانه باك ندارد زنا محال و محال\nمرا دو بيت بفرمود شهریار جهان بر آن صنوبر عنبر عذار مشکین خال\nدو بدره زر بفرستاد دو هزار درم برغم حاسد بیمار بد سگال و نکال\nچو آفتاب شدم در جهان کشاده زبان بدل چو داد دو بیت مرا دو بیت المال\nچه گفت حاسد و آنکس که بد سگال منست بباطن اندرو در آشکار نيك سگال\nدو بدره یافتی از نعمت و کرامت شاه غنی شدی دگر از جور روزگار منال\nبلی دو بدره و دینار یافتم بتمام حلال و پاکتر از شیر دایگان باطفال\nهزار جیحون بگذشته است هر دینار چوخضر و ازبر دریا دوصد هزار جبال\nبتیغ هندی از هندوان گرفته بقهر دلیل نیکی و نيك اختری و فرخ فال\nهزار بود و هزار دگر ملك بفزود بيك غزل که ز من خواست بر لطیف غزال\nهمان صنم که بمن بر نکرد چشم از عجب نداد فرقت او مر مرا امید وصال\nکنون همی رسدم کش بفر دولت شاه ز آفتاب کنم تاج و ماه نو خلخال\nایا محمدی (ص) از دین پاك با قی باش همیشه تازه چو دین محمد از شوال\n\n١١٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2447, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مناظره عنصری و غضایری ( 31 )\n\nصلات تو بهمه دوستان رسیده بطبع همیشه تا صلوات است بر محمد و آل\nدو بدره زر بگرفتم به فتح نارائن بفتح رومیه صد بدره گیرم و خرطال\nکجا شریف بود چون غضایری بر تو زطبع ناسره چونانکه زر سرخ و سفال\nنه بندگان همه چون مصطفی بوند بقدر بقدر طاعت مفضول باشد و مفضال\n\nقصیده عنصری\nبجواب غضایری\n\nخدایگان خراسان و آفتاب کمال که وقف کرده بر و ذو الجلال عز و جلال\nیمین دولت و دولت بدو گرفته شرف امین ملت و ملت بدو فزوده جمال\nهمی خدای زبهر بقای دولت او از آفرینش بیرون کند فنا و زوال\nیکی درخت برآمد زجود او بفلک که برگ او همه جاهست و بار او همه مال\nبهار خندان از برگ آن درخت اثر درخت طوبی از شاخ آن درخت مثال\nازان بهشت بهشت آیتی است روز قضا و زین بهفت زمین نعمتی است گاه نوال\nگر آن عطا که پراگنده داد جمع شود زمد دریا بیش آید و زوزن جبال\nچو عقل خاطر او را هزار مرتبت است چو چرخ همت او را دو صد هزار خیال\nچو روی او نگری شادمانه گردد دل چو نام او شنوی فرخجسته گردد فال\nایا ستاره تائید و عالم توقیر قوام و قاعده ملک و قبله اقبال\nز سال و ماه نویسند مردمان تاریخ بتو نویسد تاریخ خویشتن مه و سال\nبس ای ملک ز عطای تو خیره چون گویند که بس نشان ملالت بود زکبر و دلال\nنه بس بود که تو بر خلق رحمتی ز ایزد بجای رحمت ایزد خطاست لفظ ملال\n\n1169"}
{"book": "adl0986", "page": 2448, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم مجلة كابل (۴۲)\n\nملك فریب نهادند خویشتن را نام بدانكه شان ز عطاي تو خوب گشت احوال\nغلط كنند كه هرگز كسي تو را نفریفت نرفت و هم نرود در تو حیلت محتال\nاگر فریفته باشد كسی بدادن چیز فریفته است بروزی مهيمن متعال\nمگر ندانند اندازه عطات همی كه صره هاش همه بدره گشت و بدره جوال\nزمین بزر تو زرین كند همی چهره هوا بسیم تو سیمین كند همی اشكال\nدویست خدمت تو با رنیست بر یكدل یكی عطای تو بار است بر دوصد حمال\nسؤال رفتی پیش عطا پذیره كنون یكی عطاي تو آید پذیره پیش سوال\nهمانكه گفت همه فخر شاعران بمن است زشعر گویان پرسید بایدش احوال\nاگر بدعوی او شاعران مقر آیند درست گشت و نماند اندرین حدیث مجال\nفغان كنند وز جودت فغان نباید كرد فغان زمحنت و از رنج با بدو اهوال\nنماند گوید ازین بیش جای شكر مرا بهر دو گیتی در روز نامه اعمال\nنگفته شكر چنین یكرا نه جای گرفت اگر بگفتی خود چند یا فتی اجلال\nترا نصیحت كرد است كز كفایت جود كرانه گیر و یتقد یر سال بخش اموال\nنه بسته گشت ترا دخل كت نماند چیز نه جز گشادن ملك است فعل تو ز افعال\nکدام سال بود كاندر آن تو نستانی ولایتی كه زرو مال او فزون زر مال\nهمي بگوید كاندر تو آن همي شنوم كه در مسیح زجهال و جمله عذال\n\nنیاز كشته زجود تو زنده گشت بسی گشاده كف تو پوشیدش از بقا سر بال\nنخست گفت كه بس كز عطات سیر شدم بكرد باز تقاضای بدره و خرطال\nمحال باشد سيري نمودن از نعمت كدی بریدن از خدمت تو نیز محال\nچه جلوه باید كردن بعجب خدمت خویش بر آنكسی كه جهان بر عطای اوست عیال\nبخاره بر به تتابد فروغ طلعت شمس بشوره بر به نیارد مرشك آب زلال\n\n۱۱۷۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2449, "text": "( ٣٣ ) مناظرة عنصري و غضايري شمارة ( دوازدهم ) سال دوم\n\nاگر نه عمر من از بهر خدمتت خواهم حرام کردم برخويشتن هر آنچه حلال\nز عمر مرد چه جويد بجز که خدمت تو بدشت يوز چه خواهدبه از سرين غزال\nهر آنکه بست و ببندد بخدمت تو ميان نه آسمانش مطيع است وبخت نيك سگال\nنه با وليت ببزم تو ماند اصل نياز نه با عدوت برزم تو ماند اصل قتال\nكند حسام تو زا سقف تهی بلاد الروم چنانكه کشور هند از برهمن و چندال\nهميشه تافلك است وجهان و جانور است همی بخندد آجال بر سر آمال\nدوام دولت را باتو باد مهر و وفا قوام نعمت را با تو باد قرب و وصال\nايا غضايري اي شاعری که در دل تو بجز تو هر که بود جمله ناقص اند و نكال\nنگاهدار تو در خدمت ملوك ادب بجد بكوش و مده عقل را بهزل هزال\nدو نوع را تو زيك جنس مي قياس كنى مجانست نبود در ميان زر و سفال\nاگر بگفتن مفضال فاضلت بد قصد نخست باری بشناس فاضل از مفضال\nدر انكه قسمت کردی نکو تأمل كن اگر بکرد دات عقل را ره ست و مجال\nسخن فرستی خام و نوشته بر سر شعر بجاي تاج همی بیهده نهی خلخال\nچنین مخاطبه از شاعران نکونبود که این مخاطبه باشد همال را بهمال\nازو رسيد بتونقد سه هزار درم زبنده بودن او چون کشید باید یال\n\nقصیدهٔ عضا یری رازی\nبجو اب عنصری\n\nپیام داد بمن بنده دوش باد شمال زحضرت ملك ملك بخش دشمن مال\nکه شعر شکر بحضرت رسید و بپسندید خدا یگان جهان خسرو خجسته خصال\n\n١١٧١"}
{"book": "adl0986", "page": 2450, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجلة كابل ( ٣٤ )\n\nتو هم شعرا کی رسد بحضرت او کجا بلند بود با جلال عرش تلال\nثنا پسندہ کند تا عطاش فرض شود سخاي او بشناسد که نوال و جدال\n. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .\nنخست بيت چو آغاز مدح خواهی کرد جواب بدره دهد بیت را به بيت المال\nخدا يگان نا نامی بزرگ گستردی چو آفتاب جها نتاب بی کسوف و زوال\nهمه سرا سر تمويه شاعران است این گمان فكندن و آشوب و جنگ و بالابال\nچو جای طعنه نباشد چه گفت داند خصم چو پا نباشد کی جنبش آيد از خلخال\nهر آینه که توئی آفتاب هفت اقلیم گهی بیدره فرستی عطا گهی بجوال\nبهر دو بيت مضاعف کنی همی دینار چنانکه بدره بگر دون کشندگاه رحال\nهزار عیب نهادند نظم فرقان را که سورة الاعرافست وسورة الانفال\nگه تعنت گفتند هست قول بشر گه نقيضه بماندند از شبيه و مثال\nنخست طعنه مرا گفت بس خطا گفتی بجد بكوش ومده عقل را بهزل هزال\nدو شاعر اند بهنگام شعر گفت یکی غنی شدم بس و سيری گرفتم از اموال\nنه بس نه بس ديگری گفت گاه شکر وعطا تهی نماند و ملا شد صحيفة اعمال\nچگونه گويم گويم همه صحیفه تهی است ز شعر شکر چگویند پس جز این قوال\nو گر دو سطر تهی ماند تا نوشته هنوز تمام بهتر با شد هزینه از همه حال\nا ما ننی است عطاي تو کاسمان و زمين همي برنج ابر تايد و يجهد جبال\nاگر فغان کنم از بار شکر او نه شگفت فغان زلهو و زشادی بود نه از اهوال\nاگر بچشمه حيوان كسی غريق شود که با سلامت باقی هم او دهدش وصال\nيقين شنا سم كز آب چشمه حيوان فغان كنند چو از سر گذشت آب زلال\nبشعر شکر نگه کن که رود کی گفته است همه کسی را درویشی است ورنج عیال\nغم و غنامت مرا گفت زین ضیاع و عقار فغان همی کنم از رنج گنج و ضيعه ومال\nفغان بنده همان و غم وعناش همان نه جای طعنه بماند ونه حيلت محتال\nبشعر نيك فريبيد دل ملوك حكيم چو حور خلد روان پیمبر و ابدال\nفريب خصم بود عیب شهر یاران را نه دل فریفتن نیکوان مشكين خال\n\n١١٧٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2451, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مناظره عنصری وغضائری ( ٣٥ )\n\nهزار بیش شنیدی بت ملوک فریب اگر سجود کند پس خرد برو ست وبال\nدرست گفت که کس کردگار را نفریفت گر اعتقاد کند بيره است و کا فروضال\nفریب از آرزوی است آرزو همیشه ز دل خدای بی دل و جا نست و نیز بی عم و خال\nنه نعمت از بی مدح وغزل دهد چوملوك نه زلف مشکين جويد نه قامت ميال\nچه سرزنش رسدا کنون مرا و شعر مرا اگر حکایت کردم ز اهل جهل وضلال\nبه نیم ساعت گفتم هزار گنج مبخش ازین حدیث بگفتا چه آید از جهال\nدرست گفتم کت صد هزار سال بقاست به بخش خردك با ندازه ای شه ابطال\nچنانت باد و چنین بود همچنان باشد بقا فزونتر و تو نور ذو الجلال جلال\nنگفتمت که مرا جاودانه نعمت بس دگر نخواهم کردن که نوال سؤال\nبدان دو بیت مدیح شریف طعنه زداست بزر سرخ و سفال و بفا ضل و مفضال\nدرست فاضل و مفضول باید از ره راست ضرور نست سروی و سرین گوروغزال\nبزر سرخ و سفال اندرون چه دانسگفت هر آنکه فرق شناسد میان شیرو و شگال\nز زر سرخ گرانمایه تر چه دانی نیز به گیتی اندر خوار ما به تر زسفال\nو گر بشاعري من مقر نباید او چنانکه گفت نه جنگ است مرامرا نه جدال\nنه عجز بود کلیم خدای را چو عد و بحیله گفت همی از دها کنم ز حیال\nبس اند ما یه که تمویهش آشکار شود و گرنه هیچ نه پیچاند اینچنین امثال\nو گر معارضه ظن برد زو عجب نبود ز کوه سنگ چو آب آیدزودیو خیال\nنه شاعر است هر آنکو دوبیت نظم کند نه کیمیا ست همه یکسره ر ما دورمال\nاگر نبو د سزاوار بدره شعر رهی تفضل است و تفضل به است گاه نوال\nخدا یگان خراسان نویسی اول شعر کجا ست هندو کجا نیمروز رستم زال\nبها نه نیست سخار اد گر بها نه مجوي کرانه نیست عطا را دگر مرنج و منال\nبچون تو ابر نبندد فروغ شمسة دهر بلند کوه بجنبد بچون تو باد شمال\nا یا یگانه بهر فن زطول و عرض جهان کجا زمانه کند عرض بيمنهال ر جال\nهمیشه تا نگارش بشكل ماند شکل همیشه تا بنو شتن بدال ماند ذال\nثنا وجود تو گسترده باد گرد د جهان چنان کجا صلوة رسول با شد و آله\n\n۱۱۷۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2452, "text": "(٣٦)\nمجلة كابل\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\n\nتاریخ\nرواة افغا نستان\nدر\nحدیث\nنویسنده قاری عبد الله خان\n\nبعضی از مشاهیر افغانستان که روایت حدیث نموده اند ، اسامی آنها را کتب اسماء الرجال در ذیل اسامی سائر رواة ضبط کرده از جمله ( تقریب التهذیب ) ابن حجر كه در سنه ٨٢٦ تالیف گشته نیز ازین مشاهیر جا بجا نام می برد ولی کتاب مذکور در نهایت اختصار است چنانکه ترجمه راوی را غالباً يك سطر و گاهی به نیم تمام کرده و از پنجة ( صدی ) را از سنه وفات انداخته و برتعیین احاد وعشرات سال وفات اکتفا ورزیده مگر در مقدمه تصریح نموده که وفات طبقة اول ودوم پیش از صد اول هجري ( رواة را بر دوازده طبقه قسمت کرده ) (١) ووفات طبقة سوم تا هشتم بعد از صد واز چار طبقة آخر یعنی از نه تا دوازده بعد از دوصد رویداده . و نیز در ترجمة هر راوی با عتبار مزایای او از قبیل حفظ وعدالت وغیره صفاتی ذکر نموده واورا بدان صفت ستوده مانند : حا فظ وثقه یا ثقة تنها یا صدوق وغیره . ما نیز اسامی رواة موصوف را همانطور از کتاب مذکور بر چیده و مسلسل نگاشتیم .\n\nصحابه رضی الله عنهم در طبقه اولند طبقه ( ٢ ) کبار تابعین (٣) اوساط ( ٤ ) طبقه که کابه روایت از کبار تابعین نموده .\n( ٥ ) صغار تابعین ؛ این طبقه يك يادو نفر صحابه را دیده بلکه از بعض آنها سماع از صحابه هم به ثبوت نرسیده .\n(٦) معاصرین این طبقه است که با صحابه ملاقات نکرده اند . (٧) کبار تبع تابعین ( ٨ ) وسط تبع .\n( ٩ ) صغار تبع. سه طبقة دیگر زمره است که با تابعین ملاقات نکرده ولی از تبع تابعین رو ایت حدیث نموده اند کبار این زمره طبقه ( ١٠ ) وسط (١١) صغار طبقه ( ١٢ ) تشکیل مید هند .\n\n١١٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2453, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم روات افغانستان در حدیث ( ٤٧ )\n\n١ – احمد ابن حجاج بكری مروزی ثقه و از طبقه دهم است . وفات ۲۲۲ هجري\n٢ – احمد ابن سعید ابن ابراهیم رباطی مروزی ؛ ابو عبدالله اشقر (۱) ثقه و حافظ و از طبقه\nیازده هم است . وفاتش در ٢٤٦ روی داده .\n۳ – احمد ابن سعید ابن صخر دارمی ابو جعفر سرخسی ثقه و حافظ و از طبقه یازدهم است\nوفات ٢٥٣ .\n٤ – احمد ابن سلیمان مروزی ابن ابو الطيب .\n٥ – احمد ابن سیار ابن ایوب ابو الحسن مروزي فقيه ، ثقه و حافظ و از طبقه یازده هم است\nعمرش ۷۰ سال بوده و در ٢٦٨ وفات کرده .\n٦ – احمد ابن عاصم ابو محمد بلخي زاهد و از طبقه ( ١١ ) است حالش در حدیث نزد\nابو حاتم چندان معروف نیست . یکجا در رقاق بخاري روایت نموده . وفات ٢٢٧ .\n٧ – احمد ابن عبدالله ابن ایوب ابو الوليد ابن ابو رجای هروي ثقه و از طبقه دهم است .\nوفات ٢٣٢\n٨ – احمد ابن علی ابن سعید ابن ابراهيم مروزی ابو بکر قاضی ثقه و حافظ بود از طبقه\n(۱۲) نود سال عمر یافته و در ۲۹۲ وفات کرده .\n٩ – احمد ابن محمد ابن ابراهيم ابن بنت حاتم السمين مروزی ثقه و از طبقه یازدهم است\nبغداد رفته و در ۲۸۲ وفات نموده\n١٠ – احمد ابن محمد ابن حنبل ابن هلال ابن اسد شیبانی مروزي نزيل بغداد ابو عبد الله\nاز ائمه و ثقه ، حافظ ، فقیه و حجة بوده . سردسته طبقه دهم است . ۷۷ سال عمر یافته\nو در ٢٤١ وفات کرده .\n۱۱ – احمد ابن منصور ابن راشد حنظلی مروزی لقبش ( زاج ) بوده از طبقه یازدهم\nصدوق است . وفات ٢٥٨ یا غیر آن .\n۱۲ – ابراهيم ابن ادهم ابن منصور عجلى يا تمیمى ابو اسحاق بلخی زاهد ، صدوق و از طبقه\n\n(۱) در تذهيب الكمال علامه صفى الدين ج مصر - ص ٥ ( ابن ابراهیم اشقر ابو عبدالله ) ضبط گشته .\n\n١١٧٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2454, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم مجله کابل (۲۸)\n\nهشتم است وفات ١٦٢\n١٣ - ابراهیم ابن عبد الله ابن احمد خلال مروزی ابو اسحاق صدوق بوده از طبقه دهم. وفات ٢٤١\n١٤ - ابراهیم ابن عبد الله ابن ابوحاتم هروی ابو اسحاق نزيل بغداد صدوق وحافظ است از طبقه دهم در ٢٤٤ بعمر ٦٦ در گذشت .\n١٥ - ابراهیم ابن مخلد طالقانی صدوق و از طبقه دهم است .\n١٦ - ابراهيم ابن میمون صائغ مروزی صدوق است از طبقه ششم در ۱۳۱ کشته شد .\n١٧ - ابراهيم ابن یعقوب ابن اسحاق جوزجانی نزيل دمشق ثقه وحافظ ومنسوب به نصب بوده از طبقة ۱۱ وفات ٢٥٩ .\n١٨ - ابراهیم ابن یوسف ابن میمون باهلی بلخی ماکیانی صدوق است از طبقه دهم . وفات او سنه ٢٤٠ یا پیشتر بوده .\n١٩ - اسحاق ابن ابراهیم ابن مخلد حنظلى ابو محمد ابن راهویه مروزي ثقه و مجتهد و قرین احمد ابن حنبل بوده . وفات او در سنه ۲۳۸ بسن ۷۲ روی داده . ابو داود میگوید وی اندك پیش از موت تغير کرد .\n٢٠ - اسحاق ابن ابو اسرائیل نامش ابراهیم ابن كامجر مروزي است كنيتش ابو يعقوب نزيل بغداد و صدوق بوده .\nاز اکابر طبقة دهم است وفات ٢٤٥ يا ٢٤٦ - ٧٥ سال عمر یافته .\n۲۱ - اسحاق ابن اسمعیل طالقانی ابو يعقوب نزيل بغداد معروف به يتيم در سماعش که تنها از جریر نموده سخن گفته اند . ثقه است از طبقه دهم . وفات سنه ٢٠٣ یا پیشتر .\n۲۲ - اسحاق ابن اسيد ابو عبدالرحمن خراسانی و اوراابو محمد مروزي هم گفته اند از طبقه ۸ ضعفی داشته و نزیل مصر بوده .\n۲۳ - اسحاق ابن منصور ابن بهرام كوسه ابو يعقوب تمیمی مروزی ثقه وثبت بوده از طبقة ١١ وفات ٢٥١\n٢٤ - اعين خوارزمی مجهول واز طبقه ششم است در بصره رفته .\n\n١١٧٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2455, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم رواة افغانستان در حدیث ( ٣٩ )\n\n٢٥ – ایوب ابن ابراهيم ثقفی ابو یحیای مروزي صدوق وازطبقه دهم و لقبش عبدويه بوده.\n٢٦ – بشر ابن حارث ابن عبد الرحمن ابن عطاء ابن هلال مروزي نزيل بغداد كنيتش ابو نصر حافی زا هد جلیل مشهور ؛ ثقه و پیشوا و از طبقة دهم است . وفات او بسن ٧٦ در سنه ٢٢٧ روی داده\n٢٧ – بشر ابن محمد سفتیا نی ابو محمد مروزی صدوق و منسوب است به ارجاء از طبقه ١٠ وفات ٢٢٤\n٢٨ – بور ابن اصرم ابوبكر مروزي بكنيه مشهور و از طبقه دهم است مقبول بوده وفات ٢٢٣ يا ٢٢٦\n٢٩ – جارود ابن معاذ سلمی ترمذي ثقه و منسوب به ارجاء است از طبقة ١٠ وفات ٢٤٤.\n٣٠ – جمعه ابن عبد الله ابن زياد سلمی ابو بكر بلخي . گويند جمعه لقبش بوده و نامش يحيی است . صدوق و از طبقة دهم است وفات ٢٣٣\n٣١ – حاتم ابن یوسف ابن خالد جلاب ابو روح مروزي ثقه و از طبقة ١٠ وفات سنه ٢١٣.\n٣٢ – حبان ابن موسی ابن سوار سلمی ابو محمد مروزي ثقه و از طبقة دهم است . وفات ٢٣٣\n٣٣ – حبيب ابن ا بو حبيب خرططي مروزي از طبقة ( ٩ ) ابن حبان تکذیبش نموده.\n٣٤ – حجاج ابن محمد مصیصی اعورا بو محمد اصلا ترمذی بوده چندی بغداد و بعدها در مصیصه (١) سكونت نموده ثقه و ثبت بوده ولی در اخیر عمر که بغداد رفته اختلاط پیدا کرده از طبقة نهم است وفاتش در بغداد در سنه ٢٠٦ وقوع يافته .\n٣٥ – حسن ابن بكر ابن عبدالرحمن مروزي ابو على نزيل مكه صدوق و از طبقة ( ١١ ) است .\n٣٦ – حسن ابن حماد مروزی ( مستور ) است از طبقة ١٠ .\n٣٧ – حسن ا بن سوار بغوي ابو العلاء مروزی صدوق است از طبقة ( ٩ ) وفات ٢١٦ يا ٢١٧ .\n٣٨ – حسن ابن شجاع ابن رجاء بلخی ابوعلی یکی از حفاظ بوده از طبقة ( ١١ ) وفات\n\n( ١ ) از علاقۀ شام است .\n\n١١٧٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2456, "text": "( ٤٠ )\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\nمجله کابل\n٢٤٤ بعمر ٤٩ .\n٣٩ – حسن ابن عمر وسجستاني ثقه و صاحب حدیث است از طبقه ( ١٠ ) وفات سنه ٢٢٤\n٤٠ – حسین ابن جنید بغدادی اصلا بلخی است . صدوق و از طبقه ( ١٠ ) بوده وفات\nسنه ٢٤٧\n٤١ – حسین ابن حسن ابن حرب سلیمی ابو عبدالله مروزی نزيل مكه صدوق واز طبقة\nدهم است . وفات ٢٤٦ .\n٤٢ – حسين ابن عبدالرحمن هروی صواب عکس است يعنى عبدالرحمن ابن حسين .\n٤٣ – حسین ابن محمد مروزی مجهول است از طبقه ( ٩ ) .\n٤٤ – حسين ابن محمد ابن جعفر حریري بلخی مستور است از طبقه ( ١١ )\n٤٥ – حسن ابن واقد مروزی ابو عبد الله قاضی ثقه است از طبقه ( ٧ ) او هایی داشته .\nوفات ١٥٩ یا ١٥٧ .\n٤٦ – حفص ابن حميد مروزی عابد و صدوق بوده از طبقه ( ٨ ) .\n٤٧ – حفص ابن عبدالرحمن ابن عمر ابو عمر و بلخي فقيه صدوق و عابد است ولی منسوب بارجاء\nاز طبقه ٩ در نیشا پور قاضی بوده وفات ١٩٩\n٤٨ – حمزة ابن سعيد مروزي ابو سعيد نزيل طرسوس صدوق است از طبقة ( ١٠ )\n٤٩ – خالد ابن زیاد ازدی ابوعبدالرحمن قاضی ترمذ صدوق است از طبقة (٨) ابن حبان\nگوید به صد سالگی وفات کرده .\n٥٠ – خالد سحستاني از ابن عباس ارسال میکند مقبول است از طبقه ( ٦ )\n٥١ – خلف ابن ایوب عامري ابو سعيد بلخي فقيه وا هل رأي و منسوب بارجاء است از\nطبقه ( ٩ ) يحيى ابن معين او را ضعیف دانسته وفات ٢١٥\n٥٢ – داؤد ابن عجلان بلخي مکه رفته ضعیف است از طبقة ( ٨ )\n٥٣ – داود ابن ابوالفرات عمرو ابن فرات كندي مروزي ثقه است از طبقة (٨)\n٥٤ – رجاء ابن مرجی غفاری مروزي نزيل سمرقند حافظ ثقه است از (١١) وفات ٢٤٩\n٥٥ – ذکریای ابن يحيى ابن اياس ابن سلمه سکزی ابوعبد الرحمن دمشق رفته بخياط السنه\n\n۱۱۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2457, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم رواة افغانستان در حدیث (٤١)\n\nمعروف بوده ثقه و حافظ و از طبقه ١٢ است بسن ٩٤ در ٢٨٩ وفات نمود .\n٥٦ - ذکریای ابن ابو ذکریا یحیی ابن صالح ابن سلیمان بلخی ابو يحيای لؤلؤی ثقه حافظ است از (١١) بعمر ٥٦ در ٢٣٠ یا ٢٣٢ مرده\n٥٧ - زهير ابن محمد ابن قمير مروزی نزيل بغداد ثقه است از (١١) وفات ٢٥٨\n٥٨ - زهير ابن نعيم البابی السلولی ابو عبدالرحمن سجستانی نزيل بصره عابد و از کبار طبقه دهم است . وفات بعد از (٢٠٠)\n٥٩ - سريج ابن يونس ابن ابراهيم بغدادی اصلا مروزی است کنیتش ابوالحارث ، ثقه و عابد است از (١٠) وفات ٢٣٥ .\n٦٠ - سعيد ابن ذويب مروزي از طبقه (١١) نسائي ثقه اش ميداند .\n٦١ - سعيد ابن ربيع عامري حرشى ابوزيد هروى بصري ثقه است از صغار طبقه ٩ در ميان شيوخ بخاري پيش از همه وفات کرده سنه ٢١١ .\n٦٢ - سعيد ابن فرج بلخی ابوالنضر ابن ابو سعيد ؛ ثقه و از طبقه (١١) است وفات در مکه سنه ٢٤١ .\n٦٣ - سفیان ابن عبدالملك مروزي از كبار اصحاب ابن مبارك و قدماي طبقه (١٠) ثقه بوده وفات پیش از ٢٠٠ .\n٦٤ - سلمة ابن سليمان مروزي ابو سلیمان یا ابو ایوب مؤدب ، ثقه حافظ و از كبار طبقه (١٠) است وفات ٢٠٣\n٦٥ - سليمان ابن اشعث ابن اسحاق ابن بشیر ابن شدادازدى سجستانی ابو داؤد ثقه حافظ و از كبار علمای طبقه (١١) سنن و غیره تصنيفات دارد . وفات ٢٧٥ .\n٦٦ - سلیمان ابن بريده ابن حصيب اسلمی مروزي قاضی مرو ، ثقه و از طبقه (٣) به عمر ٩٠ در (١٠٥) مرده .\n٦٧ - سليمان ابن سلم ابن سابق هدادى ابو داؤد مصاحفى بلخي ، ثقه است از (١١) وفات ٢٣٨\n٦٨ - سلیمان ابن عامر کندی مروزی صدوق است از طبقه (٩)\n٦٩ - سلیمان ابن معبد ابن کوسجان ابوداود سنجی مروزی ثقه ، صاحب حدیث ، رحال\n\n١١٧٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2458, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٤٢ )\n\nادیب است . طبقه ( ١١ ) وفات ٢٥٧\n٧٠ - سلیمان ابن منصور بلخی بزاز ذهبی جرمی لقبش در غنده از ( ١٠ )\n٧١ - سهل ابن محمد ابن عثمان ابوحاتم سجستانی نحوی مقری بصری صدوق است از ( ١١ ) وفات ٢٥٥\n٧٢ - سوید ابن سعید ابن سهل هروی الاصل صدوق و از قدمای ( ١٠ ) است و فات بعمر ١٠٠ در ٢٤٠\n٧٣ - سوید ابن نصر ابن سوید مروزی ابوالفضل لقبش شاه راوي ابن مبارك ثقه است از ( ١٠ ) بعمر ٩٠ در ٢٤٠ وفات کرده .\n٧٤ - شجاع ابن ابو نصر بلخی ابو نعیم مقري از طبقه ٩ صدوق است .\n٧٥ - شہاب ابن معمر ابوالازهر بصري بلخی از طبقة ١٠ ثقه و صاحب حدیث است\n٧٦ - صالح ابن عبدالله ابن ذکوان باهلی ابو عبدالله ترمذي نزيل بغداد از طبقة ( ١٠ ) ثقه است وفات ٢٣١ یا بعد ازان .\n٧٧ - صالح بن مسمار سلمی ابوالفضل یا ابوالعباس مروزي كشميهنی از صغار ( ١٠ ) صدوق بوده وفات پیش از ٢٥٠ .\n٧٨ - صخر ابن عبدالله ابن بريده ابن الحصيب اسلمی مروزی از طبقة ٦ مقبول است .\n٧٩ - صدقه ابن فضل ابوالفضل از ( ١٠ ) ثقه است وفات ٢٢٣ یا ٢٢٦\n٨٠ - عباد ابن زیاد اخوعبیدالله ابو حرب ٧ سال والی سجستان بوده از ٥٣ تا ٦٠ ابن حبان ثقه اش گفته وفات در ( ١٠٠ )\n٨١ - عباس ابن حسن بلخی نزیل بغداد از ( ١١ ) مقبول است وفات ٢٥٨\n٨٢ - عباس ابن فضل ابن ذکریای هروي ابو منصور نضری ثقه مشهور است از ( ١٢ ) بلکه بعد است بزعم صاحب الكمال ابن ماجه ازو روایت کرده ولی تولد عباس بعد از وفات ابن ماجه روي داده وفات ٣٧٣\n٨٣ - عباس ابن محمد ابن حاتم دوری ابوالفضل بغدادي اصلا خوارزمی است از ( ١١ ) ثقه است در تذهیب الکمال عمرش ٧٦ ضبط شده یا بسن ٨٨ در ٢٧١ مرده\n\n١١٨٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2459, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم رواة افغانستان در حدیث (٤٣)\n\n٨٤ - عبد الله ابن ابی خوارزمی قاضی از (١٢) گویند بخاری ازو روایت کرده\n٨٥ - عبد الله ابن بریده ابن حصیب اسلمی قاضی مرو کنیتش ابو سهل از (٣) وثقه بوده وفات ١٠٥ بعضی عمرش صد و وفاتش در ١١٥ گفته .\n٨٦ - عبد الله ابن ثابت ابوجعفر نحوی مروزی از (٨) و مجهول است\n٨٧ - عبد الله ابن سعد ابن عثمان دشتکی ابو عبدالله مروزی نزیل مرو از (١٠) صدوق بوده\n٨٨ - عبدالله ابن عثمان ابن جبله ابن ابورواد عتکی ابو عبدالرحمن مروزی از (١٠) در شعبان ٢٢١ وفات نموده ثقه و حافظ است\n٨٩ - عبدالله ابن کیسان مروزی ابو مجاهد از طبقهٔ (٦) صدوق ولی بسیار خطا میکند\n٩٠ - عبدالله ابن مبارک مروزی مولای بنی حنظله ، ثقه ، ثبت ، فقیه ، عالم ، جواد و مجاهد و جامع شمائل نیکو بوده از طبقه (٨) وفات ١٨١ عمر ٦٣\n٩١ - عبدالله ابن مسلم سلمی ابوطیبه مروزی قاضی مرو صدوق بوده و وهم داشته و بعضی او را فدکی گفته از (٨)\n٩٢ - عبدالله ابن منیر ابو عبدالرحمن مروزی؛ زاهد ثقه، عابد بوده از (١١) در ٢٤١ یا ٤٠ مرده\n٩٣ - عبدالله ابن واقد ابن حارث ابن عبدالله حنفی ابو رجای هروی خراسانی موصوف بخصال خیر و ثقه بوده از (٧) وفات ١٦٠ یا چیزی بعد از ابو صلت روایت نموده و بعضی گویند راوی ابوصلت دیگر ابو رجای است\n٩٤ - عبد الرحمن ابن حسین جعفی ابوالحسین هروی از صغار (١٠) و مقبول بوده، وفات ٢٥٦\n٩٥ - عبد الرحیم ابن سلیمان کنانی یاطائی ابو علی اشل مروزی نزیل کوفه ؛ ثقه و دارای تصنیفات است از صغار (٨) وفات ١٨٧.\n٩٦ - عبد الصمد ابن سلیمان ابن ابو مطر عتکی ابو بکر بلخی اعرج لقبش عبدوس ، ثقه و حافظ بوده از (١١) وفات ٢٤٦\n٩٧ - عبد العزیز ابن خالد ابن زیاد ترمذي از ٩ و مقبول است\n\n١١٨١"}
{"book": "adl0986", "page": 2460, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ٤٤ )\n\n۹۸ - عبد السلام ابن صالح ابن سليمان ابو الصلت هروی نيشاپور رفته به تشيع منسوب بوده و منكرا تی داشته عقیلی در شان او افراط نموده و کذاب گفته .\n۹۹ - عبد العزيز ابن ابو رزمه مولاي يشکری ابو محمد مروزی از » ثقه بوده وفات ٢٠٦\n۱۰۰ - عبد العزيز ابن عثمان ابن جبله ابن ابورواد مولاي ازدی ا بوالفضل مروزی برادر عبدان شاذان لقب داشته از (١٠) ومقبول بوده وفات ٢٢١ یا ٢٢٥ يا ٢٢٩\n١٠١ - عبد العزيز ابن مسلم قسملي ابو زيد مروزي بصری ثقه وعابد بوده ولی وهم ميكرده از (۷) وفات ١٦٧\n۱۰۲ عبد العزيز ابن متيب ابو درداى مروزي از (۱۱) صدوق است وفات ٢٦٧\n١٠٣ - عبد الكريم ابن سليط مروزی نزيل بصره از (٦) مقبول بوده\n١٠٤ - عبد المتعالی ابن طالب انصاری ابو محمد بغدادي اصلا بلخي بوده ثقه و از (١٠) است وفات ۲۲۲\n١٠٥ - عبد المؤمن ا بن خالد حنفی قاضی ابو خالد مروزی از (۷) ابو حاتم در شان او لا بأس به گفته\n١٠٦ - عبد الوارث ابن عبيد الله عتكى مروزي از (۱۰) صدوق است . وفات ۲۳۹\n١٠٧ - عبده ابن سلیمان مروزی نزیل مصيصه صدوق است از ( ۱۰ ) بقول ابن عدی امام بخاري تخریج حدیث ازو نموده و خودش را ندیده كويند در ۲۳۹ وفات نموده\n١٠٨ - عبدة ابن عبدالرحيم ابن حسان مروزی ابو سعيد نزيل دمشق از صغار طبقه دهم صدوق است وفات ٢٤٤\n١٠٩ - عبيدالله ابن سعيد ابن يحياى يشكري ابو قدامة سرخسى نزيل نيشابور از ( ١٠ ) وثقه و مأمونست بقول ابن حبان طريق اهل سنت را در سرخس وی اظهار نموده وفات ٢٤١\n۱۱۰ - عبیدالله ابن عبيدالله ابو المنيب عتكى مروزی از ( ٦ ) صدوق بوده ولی خطا ميكرده .\n۱۱۱ - عتاب ابن زیاد خراسانی ابو عمر و مروزي از ( ۱۱ ) و صد و ق است و فات سنه ۲۱۲\n\n١١٨٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2461, "text": "( ٤٥ )\nرواة افغانستان در حدیث\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\n١١٢ – عقبه ابن عبدالله ابن عتبه محمدی ابو عبدالله مروزی از ( ١٠ ) صدوق بوده وفات ٢٤٤\n١١٣ – عثمان ابن جبله ابن ابو رواد مولاي عتكى مروزی ثقه و از كبار طبقه ( ١٠ ) است وفات ٢٠٠\n١١٤ – على ابن اسحاق سلمى مولاي آنها بوده مروزي بلكه اصلاً ترمذی است از ( ١٠ ) ثقه بوده وفات سنه ٢١٣\n١١٥ – علی ابن ابوبكر ابن سليمان اسفذنی صدوق ، عابد بوده از ( ٩ ) ولی خطا داشته . اسفذن قريه ايست از مرو\n١١٦ – علی ابن حجر ابن اياس سعدي مروزي اولاً نزيل بغداد وبعدها نزيل مرو بوده ثقه حافظ است از صغار طبقه ( ٩ ) وفات در ٢٤٤ بعمر ١٠٠ يا بيشتر .\n١١٧ – علی ابن حسن ابن شقيق ابو عبد الرحمن مروزی از كبار طبقه ( ١٠ ) ثقه وحافظ بوده ، وفات سنه ٢١٥ يا پيشتر\n١١٨ – على ابن حسين ابن واقد مروزي صدوق بوده ولي وهم ميكرده از ( ١٠ ) وفات ( ٢١١ )\n١١٩ – علی ابن حفص مروزي نزيل عسقلان نجاري ميگويد درسنه ١٧ او را بعسقلان ملاقات كردم\n١٢٠ – علی ابن حكم ابن ظبيان انصاري مروزي مؤذن ثقه بوده وغرابت داشته از صغار ( ٩ ) وفات ٢٢٠ يا ٢٢٦\n١٢١ – علی ابن خشرم مروزی از صغار ( ١٠ ) ثقه است وفات بعمر نزديك بصد در ( ٢٥٧ ) يا بعد .\n١٢٢ – علی ابن مجاهد ابن مسلم قاضی كابلي متروك واز طبقه ( ٩ ) است در شيوخ احمد ضعیف تر از و کس نبوده بعد از ( ٢٨٠ ) مرده .\n١٢٣ – عمر ابن خطاب سجستاني قشيري نزيل اهواز از ( ١١ ) صدوق بوده نزديك به ( ٩٠ ) عمر كرده وفات در شوال ٢٦٤\n۱۱۸۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2462, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم مجله کابل (٤٦)\n١٢٤ - عمر ابن هارون ابن یزید بلخی مولای ثقفی متروک ولی حافظ و از کبار (٩) است . وفات ٢٩٤ دار قطنی ضعیفش میداند\n١٢٥ - عمر ابن میمون ابن بحر ابن سعد رماح بلخی ابو علی قاضی ثقه بوده و در آخر عمر نابینا گشته از (٧) وفات ٧١\n١٢٦ - عیسی ابن احمد ابن عیسی ابن وردان عسقلانی از عسقلان بلخ ثقه بوده و غرابت داشته از طبقه (١١) نزدیک به نود وفات کرده در ٢٦٨\n١٢٧ - عیسی ابن یزید الازرق ابو معاذ مروزي نحوي مقبول است از (٧) قاضی سرخس بوده\n١٢٨ - غسان ابن فضل ابو عمرو سجستانی نزيل مکه مقبول ست از (١٠)\n١٢٩ - فضاله ابن ابراهیم تیمی ابو ابراهیم یا ابو احمد نسائی مروزی ثقه و ضابط است از کبار (١٠)\n١٣٠ - فضل ابن عطیه ابن عمرو ابن خالد مروزي مولى بنی عبس والد محمد صدوق بوده ووهم میکرده از (٦)\n١٣١ - فضل ابن مقاتل ازدی ابومقاتل بلخي ثقه است از (١١)\n١٣٢ - فضل ابن موساي سينانی ابو عبدالله مروزی ثقه ثبت بوده و غرابت داشته از کبار (٩) وفات در ربيع الاول (٢٩٢)\n١٣٣ - قاسم ابن سلام مروزی مقبول است از (١١) در حدود سنه ٢٤٠ وفات نموده.\n١٣٤ - قتیبه ابن سعید ابن جميل ابن طریف ثقفی ابورجاي بغلانی (١) نامش را يحيي و بعضی علی هم گفته ثقه و ثبت بوده از (١٠) وفات سنه ٢٤٠ بعمر ٩٠ .\n١٣٥ - محمد ابن ابان ابن وزیر بلخي ابو بکر ابن ابراهيم مستملی ملقب بحمدويه مستملی وكيع است ثقه و حافظ بوده از (١٠) وفات ٢٤٤ یا بعد.\n١٣٦ - محمد ابن ابان ابن علی بلخي مستور است از ( ٩ ) .\n١٣٧ - محمد ابن احمد ابن حسین ابن مدویه قرشی ابوعبدالرحمن ترمذي صدوق است از (١١)\n(١) نسبت به بغلان بلخ ( بغلی ) هم آمده - ص ٢٧١ تذهيب .\n١١٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2463, "text": "(٤٧)\nشماره (دوازدهم) سال دوم رواة افغانستان در حدیث\n۱۳۸ - محمد ابن اسماعیل ابن یوسف سلمی ابو اسماعیل ترمذی نزيل بغداد ثقه و حافظ از (۱۱) وفات (۲۸۰) ابن حاتم کلام واضحی در شان او ندارد.\n۱۳۹ - محمد ابن اعین ابو الوزير مروزي خادم ابن مبارك از (۱۰) ثقه است وفات (۲۱۲)\n١٤٠ - محمد ابن حاتم ابن نعيم مروزي از (۱۲) ثقه است ابن يونس در بین او و مصیصی فرق نموده .\n١٤١ - محمد ابن حزما به مروزي بغدادی عابد ملقب بحمدان صدوق و از (۱۱) است و خیاط بوده .\n١٤٢ - محمد ابن حكم احول مروزي ثقة فاضل است از (۱۱) و ابن عمه ابو طالب بوده که صاحب احمد است . وفات ۲۲۳\n١٤٣ - محمد ابن شجاع ابن بنهان بنهانی مروزی نزيل مداين ضعیف است از (۸) پیش از (۲۰۰) وفات نموده .\n١٤٤ - محمد ابن عبدالله ابن قهزاذ مروزي ثقه است از (۱۱) وفات ٢٦٢ .\n١٤٥ - محمد ابن عبدالعزيز ابن ابو رزمه ابو عمر مروزي از (۱۰) ثقه است وفات ٢٤١\n١٤٦ - محمد ابن علی ابن حرب مروزي معروف بترك از (۱۱) ثقه است .\n١٤٧ - محمد ابن علی ابن حسن ابن شقیق ابن دينار مروزي ثقه و صاحب حدیث است از (۱۱) وفات ٢٥٠.\n١٤٨ - محمد ابن علی ابن حمزه مروزي ثقه صاحب حدیث از (۱۱) وفات ٢٦١ .\n١٤٩ - محمد ابن عمر و ابو احمد بلخی شیخ ابن ابو دنيا مستور است از (۱۱) شاید سواق باشد .\n١٥٠ - محمد ابن عیسی ابن سورة ابن موسى ابن ضحاك سلمی ترمذی صاحب جامع ترمذی از ائمه حدیث واز طبقة (١٢) وفات ۲۷۹.\n١٥١ - محمد ابن قدامة بلخي مقبول است از (۱۲) .\n١٥٢ - محمد ابن كامل مروزی ثقه است از صغار (۱۰).\n١٥٣ - محمد ابن مزاحم مولاي عامری ابو وهب مروزي از کبار (۱۰) وفات ۲۰۹\n١١٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2464, "text": "( ٤٨ )\nمجلة کابل\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\n١٥٤ - محمد ابن مزاحم ابن مجاهد مروزي مقبول واز طبقه ( ٧ ) .\n١٥٥ - محمد ابن مقاتل ابوالحسن کسائی مروزي نزيل بغداد بعدها نزيل مکه بوده ثقه است. از ( ١٠ ) وفات ٢٢٦ .\n١٥٦ - محمد ابن مکی ابن عيساي مروزي مقبول است از ( ١٠ ) .\n١٥٧ - محمد ابن ميمون مروزی ابو حمزة سكري ثقه فاضل است از ( ٧ ) وفات ١٦٧ يا ١٦٨ .\n١٥٨ - محمد ابن نصر مروزي فقيه ابو عبدالله ثقه حافظ ( امام جبل از کبار ١٢ وفات ٢٩٤\n١٥٩ - محمد ابن نضر ابن مساور مروزي صدوق است از ( ١٠ ) وفات ٢٣٩ .\n١٦٠ - محمد ابن یحیی ابن ایوب ابن ابراهيم ثقفى ابو يحيای مروزی قصري معلم ثقه حافظ واز ( ١٠ ) است .\n١٦١ - محمد ابن يحيي ابن خالد مروزی ابو يحيای شعرانی صدوق است از ( ١٢ ) .\n١٦٢ - محمد ابن يحيي ابن سليمان مروزی ابو بكر وراق نزيل بغداد و صاحب ابو عبيد ؛ صدوق است از ( ١١ ) وفات ٢٩٨ .\n١٦٣ - محمد ابن یحیی ابن عبدالعزيز يشكرى ابو علی صائغ مروزی ثقه است از (١١) وفات ٢٥٢\n١٦٤ - محرز ابن وضاح ابن محرز مروزی مقبول است از (٩)\n١٦٥ - محمود ابن آدم مروزی از طبقه (١٠) صدوق است ابن عدی او را در شیوخ بخاری آورده . وفات ٢٠٨\n١٦٦ - محمود ابن خداش طالقانی نزيل بغداد صدوق است از (١٠) وفات در (٢٥٠) عمرش (٩٠) سال .\n١٦٧ - محمود ابن سليمان بلخی صدوق و از مشائخ نسائی است از صغار (١٠)\n١٦٨ - محمود ابن غيلان مولاي عدوي ابو احمد مروزي نزيل بغداد از (١٠) ثقه وصاحب سنت است وفات ٢٢٩ يا بعد\n١٦٩ - مشاش ابوساسان يا ابوازهر سلمی بصري يا مروزی مقبول است از (٦) یادونفرند\n١١٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2465, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم رواة افغانستان در حدیث (٤٩)\n\n۱۷۰ — مصعب ابن حیان نبطی اخو مقاتل بلخی لین الحدیث است از ٧\n۱۷۱ — مصعب ابن ماهان مروزي نزيل عسقلان صدوق عابد کثیرالخطاست از (٨)\nوفات سنه ۱۸۰ یا بعد\n۱۷۲ — مطر ابن فضل مروزی ثقه است از (۱۱) وفات بقول فربري بعد از ٢٥٠\n۱۷۳ — معاذ ابن اسد مروزی کاتب ابن مبارك ابوعبدالله ببصره رفته ثقه است از(١٠)\nوفات ٢٢٠ چیزی بالا\n٢٧٤ — معاذ ابن خالد ابن شقیق ابن دينار ابوبكر مروزي مولای عبدی صدوق واز كبار\n(١٠) وفات ٢٠٠\n۱۷۵ — مقاتل ابن حيان نبطي ابو بسطام خزاز بلخی صدوق فاضل است\n١٧٦ — مقاتل ابن سلیمان ابن بشیر ازدی خراسانی نزيل مرو او را ابن دوال دوز گویند\nمهجور و منسوب بدروغ و تجسيم بوده از طبقه (٧) وفات ١٠٥\n١٧٧ — مكتوم ابن عباس ابوالفضل مروزي يا ترمذی مقبول است از (١٢)\n۱۷۸ — موسی ابن بحر مروزي ابوعمران اصلاً عراقی است مقبول از١٠بود،وفات سنه(٢٣٠)\n۱۷۹ — موسی ابن حزام تر مذی ابو عمران نزيل بلخ ثقه فقیه عابد است از (١١)\nوفات بعد از ٢٥٠\n۱۸۰ — نصر ابن زيد المجدرابوالحسن مولای بنی هاشم بغدادی اصلاً بجستانی است\nصدوق از صغار (٩) بوده\n۱۸۱ — نضر ابن زراره ابن عبدالاکرم ذهلی ابوالحسن كوفي نزيل بلخ مستور است از(٩)\n۱۸۲ — نضر ابن شميل مازنی ابوالحسن نحوي نزيل مروثقه وثبت و از كبار (٩)\nبعمر ٨٢ در ٢٠٤ مرده\n۱۸۳ — نضر ابن محمد مروزی مولای بنی عامر قریش ابومحمد يا ابو عبد الله صدوق بوده\nو وهم میکرده و منسوب بارجاء است از (٨) وفات ١٨٣\n١٨٤ — نعيم ابن حماد ابن معاویه ابن حارث خزاعی ابوعبدالله مروزی نزيل مصر صدوق\nفقيه عارف فرائض بوده خطا بسیار میکرده ابن عدی از خطایش تتبع نموده باقی\nحدیثش را مستقیم گفته . وفات ٢٨\n\n١١٨٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2466, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٥٠ )\n\n۱۸۰ - نوح ابن ابومریم ابو عصمة مروزي مولاي قرشی با جامع علوم معروف ولی بکذب در حدیث منسوب بوده بقول ابن مبارك حدیث وضع نموده از (۷) وفات ۱۷۳\n١٨٦ - هارون ابن معروف مروزي ابو علی خزاز ضریر نزیل بغداد ثقه است از (۱۰) بعمر ٧٤ در ۲۳۱ مرده\n۱۸۷ - هارون ابن مغیره ابن حکیم بجلی ابو حمزة مروزي ثقة است از ۹\n۱۸۸ - هاشم ابن مخلد ابن ابراهیم ثقفی مروزی بزاز صدوق است از ۸\n۱۸۹ - هدیه ابن عبد الوهاب مروزی ابو صالح صدوق است ولی بسیار وهم میکرده از (۱۰) وفات ٢٤١\n۱۹۰ - هریم ابن مسعر ازدی ابو عبدالله ترمذی مقبول است از (۱۰)\n۱۹۱ - هشام ابن سعید طالقانی ابو احمد بزاز نزیل بغداد صدوق و از صغار (۹) است معمر نبوده\n۱۹۲ - هیاج ابن بسطام تميمی برجمي ابو خالد هروی ضعیف بود پدرش خالد منکرات سختی ازو روایت کرده از (۷) وفات ۱۷۷\n۱۹۳ - هیثم ابن خارجة مروزی ابو احمد یا ابو یحیی نزیل بغداد صدوق است از کبار (۱۰) وفات ۲۲۷ .\n١٩٤ - وهب ابن زمعة تميمی ابو عبدالله مروزي ثقه است از قدمای طبقة دهم .\n١٩٥ - یحیی ابن اکثم ابن محمد ابن قطن تميمی مروزي ابو محمد فقیه و صدوق قاضی مشهور است مگر منسوب بسرقة حدیث گشته آری روایت را باجازه روا میدانست از (۱۰) و فات ٢٤٣ عمر ۸۳ .\n١٩٦ - يحيي ابن بشر بلخي فلاس ثقه وزاهد است از (۱۰) وفات ۲۳۲ - ۱۹۹ یحیی ابن شبل بلخي مقبول است از ۷ .\n۱۹۷ - یحیی ابن عبدالله ابن زیاد سلمی بلخي نزیل مرو لقبش خاقان بوده ثقه است از (۱۰)\n۱۹۸ - یحیی ابن عثمان حربی اصلا سجستانی است صدوق و در روایتش از هقل سخن دارند بغدا د رفته از (۱۰) وفات ۲۳۸ .\n۱۹۹ - يحيي ابن فضل سجستانی مقبول است از (۱۰) .\n\n۱۱۸۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2467, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم رواة افغانستان در حدیث (٥١)\n\n٢٠٠ - يحيي ابن محمد ابن معاويه لؤلؤی مروزي نزيل بخارا مقبول است از ( ١١ )\nوفات سنه ٢٥٧ .\n٢٠١ - يحيي ابن موساي بلخي خت لقب داشته و اصلا كوفی است ثقه و از (١٠) بوده وفات ٢٤٠.\n٢٠٢ - يزيد ابن حيان نبطي بلخى نزيل مدائن برادر مقاتل صدوق بوده و خطا ميكرده .\n٢٠٣ - يزيد ابن سعيد نحوى ابوالحسن مولاى قرشی مروزی ثقه عابد است از طبقه ٦\nدر ٣١ بدست ابو مسلم ظلما كشته شد بسببكه او را امر معروف ميكرد .\n٢٠٤ - يسار مروزی معلم مجهول است از ( ٧ ) .\n٢٠٥ - يوسف ابن عيسی ابن دينار زهرى ابويعقوب مروزی ثقة فاضل است از (١٠) وفات ٢٤٩\n٢٠٦ - ابو اسحاق طالقانی ابراهيم ابن عيسى .\n٢٠٧ - ابو تميله يحيي ابن واضح مروزي است ٢١٣ - ابو عثمان انصارى مدنی قاضی مرو\nنامش عمر و يا عمر است و نام پدرش سالم يا اسلم يا سليم مقبول است از طبقة چهارم\n٢٠٨ - ابوعمار حسين ابن حريث مروزى مولاى خزعی ثقه است از (١٠) وفات ٢٤٤\n٢٠٩ - ابو غانم يونس ابن نافع مروزي قاضی ، صدوق بوده و خطا ميكرده از (٨) وفات ١٥٩ -\n٢١٠ - ابوقدامه حصين ابن عبدالحكيم مروزي مقبول است از ( ١١ ) .\n٢١١ - بلخي حسن ابن عمر ابن شقيق است .\n\nع ، ح محمد ايوب خان وزير ماليه\n\n١١٨٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2468, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٥٢ )\n\nشعرای افغانستان\nدر عهد سلجوقیان\n\nنگارش : سرور خان گویا\n\nازرقی هروی : بعضی از تذکره نویسان اسم او را ابوبکر زین‌الدین و برخی شرف‌الزمان ابوالحاسن زین‌الدین ابوبکر جعفر ابن اسمعیل نوشته‌اند، در اسم پدر او که اسمعیل وراق الهروی است اختلافی نبوده او را معاصر فردوسی میدانند فردوسی روزیکه از غزنین فرار نمود و چون بهرات وارد شد بخانه او نزول کرد و مدت شش ماه در منزل او متواری بود، ازرقی که پسر اوست از شعرای معروف و با اقتدار زبان فارسی است خصوصاً در تشبیهات بدیع و اوصاف طبیعت در بین شعرا مقام خاصی دارد روزگار شاعری و ایام زندگانی خود را در شهر هرات بدر بار طغانشاه ابن الپ ارسلان سلجوقی حکمران خراسان بسر برده و در قصایدی که بمدح او ساخته اسم، لقب، نسب و مقر حکومت او که شهر هرات باشد صریحاً بیان کرده است. و ظاهراً کتاب الفیه و شلفیه را که اکنون غیر از نام دیگر اثری از آنها باقی نیست بنام همین طغانشاه سلجوقی پرداخته است. دیگر از کتابهای منظوم او کتاب سندباد یا سندباد نامه است که مانند حکایات الف لیله و لیله بوده و ظاهراً از هندوستان بایران آورده بزبان پهلوی ترجمه کرده بودند و باز در سال ٣٩٦ در زمان نوح بن منصور پادشاه سامانی خواجه عمید ابوالفوارس قناوزی بفرمان آن پادشاه کتاب سندباد نامه را\n\n۱۱۹۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2469, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم شعرای افغاستان ( ٥٣ )\n\nاز زبان پهلوی بزبان فارسی درآورده و تا قرن ششم گویا این کتاب\nدر دست بوده زیرا بزرگترین شاعر آن زمان که ازرقی هروی باشد کتاب مذکور را\nبا قدرت تمامی برشته نظم کشیده است . دیوان اشعار او که شامل ۳ هزار بیت است\nاکنون دردست است شعرای معاصر او عبد الله قرشی، شجاع نسوی، حقیقی نسیمی است\nوفات او را صاحب مجمع الفصحا در سنه ٥٢٦ و تقی الدین کاشی در سنه ٥٢٧ و علامه\nقزوینی در حواشی چهار مقاله سنه وفات او را علی التحقيق قبل از سنه ٤٦٥ میداند .\n\nنمونه سخن : -\n\nبدر بند سجستان آنچه او کرد مثالی کرده بد حیدر بخيبر\nزبانگ کوس غران چشم كودك همی احول شد اندر بطن مادر\nز بیم جان همی تن کرد پنهان چو دراج از پس خپها كبوتر\nزمین دریای موج افکن شد از خون در او کشتی - وار و کشته لنگر\nاجل بازو زنان هر سو همي شد بخون اندر چو مرد آشنا ور\nجهانی دیده بر خسرو نهاده به نیرو نیزه از دیوار و از در\nز شه برجی قضا را چرخ داري ملك را یافت در میدان برابر\nز خون شمشیر هندی در کفش لعل زخون خفتان رومی بر تنش تر\nچو آتش چرخ را پر کرد و بشتافت کزآتش بیند او پاداش و کیفر\nبزد بر باره بر گستوان دار خدنگی راست رو برگستوان در\nاز آن جانب بدانسان تیر بگذشت که از تيزي نیا لودش بخون پر\n\n*\n\n* *\n\nبار دیگر بر ستاك گلبن بی برگ و بار افسر زرین بر آرد ابر مروارید بار\n\n۱۱۹۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2470, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال سوم مجله کابل ٥٤\n\nگاه مینا زینت آرد زنگار بوستان گاه مرجان زیورآرد بر عروس مرغزار\nدست سوسن نقره پاکیزه آرد دستبند گوش گلبن لؤلؤ ناسفته آرد گوشوار\nدرع قطران حلقه از دریا بپوشد آسمان ترك مرجان کوکب از خارا برآرد کوهسار\nخرمن مرجان و مینا هر کجا چشم افگنی بر شگفته است از چمن یا بر دمیده است از چنار\nگر بر ابراهیم ریحان گشت آتش طرفه نیست طرفه کز ریحان همی آتش فروزد نوبهار\nبوستان از چشم ابر و دست باد اندر چمن حلقه دارد در شقایق دست دارد در نگار\nاز نسیم باد دارد غنچه پر عبیر دهن\nوز سرشك ابر دارد لاله بر لولو کنار\nانوري خاوراني : صاحب تاریخ گزیده و لباب اسم او را اوحدالدین محمد بن محمد و صاحب مجمع الفصحا نام او را علی و نام پدرش اسحاق نوشته است در اوایل حال بمناسبت مولد خود که خاوران بوده خاوری تخلص میکرد و بعد از آن بقول دولت شاه بمصلحت استاد خویش عماره نام و بقول به تکلیف بعضی از بزرگان تخلص خودر انوری قرار داده است چنانچه ازین بیت او نیز استنباط می شود :\nدادند مهتران لقبم انورى وليك چرخ همی چه خواند خاقان روزگار\nدر مولد انوری که قصبه ابیورد ( ۱ ) باشد نیز اختلافی نیست ، منتها ابن احمد رازی در تذکرة هفت اقلیم مولد او را قریه بدنه که از مضافات مهنه و ابیورد است دانسته و دولت شاه سمرقندی فقره ذیل را که مؤید مدعای فوق است در باره مولد او نگاشته است . اصل او از ولایت ابیورد است در دهی که آن را بدنه گویند بجنب مهنه و آن صحرا را دشت خاوران میگویند و او در اول حال خاوري تخلص میکرد.\nانوري از معتبرین قصیده سرایان قرن شش هجري بشمار رفته و بعضی او را بر ظهیر فاریابی در قصیده سرائی ترجیح داده اند ، آری انوری در قصائد طمطراقی داشته و در جنب فضیلت خویش هیچ شاعری را بنظر نیاورده است ولی افکار قدما مانند عنصري و غيره از اشعارش نمایان است. بتخصیص به طريق ابو الفرج رونی اقتفا نموده و قصائد متعددی در استقبال او سروده است مضامین دقیق و مشکل را با قدرت رسائی در کسوت\n\n( ۱ ) ابیورد یکی از شهرهای خراسان بوده بین نسا و سرخس معجم البلدان جلد اول صفحه ١٠٢ .\n١١٠٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2471, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم شعرای افغانستان (٥٥)\n\nنظم در آورده تا زبان شعري او بصورت محاوره روزانه وعمومی نزديك شده است غزلیات انوری در عهد او از فصیح ترین غزلیات زبان فارسی بشمار میرفته بدین معنی که اولین مرحله رقت شعر ولطافت غزل را پیمود، قطعات شعری او نیز از بلیغ ترین قطعاتی است که تا حال در زبان فارسی سروده شده ، انوری علاوه بر قدرت شاعری که او را مسلم بوده و نفیس ترین یادگاری از خود درین راه باقی گذاشته از علوم ریاضی وفلسفه و موسیقی نیز حصه مستوفائی داشته روح فلسفه وریاضی کاملا از اشعار او آشکار است ، در فلسفه به شیخ الرئیس ابن سینای بلخی اعتقادی تمام داشته در اشعار خویش او را بدرجات بلندی می ستاید ، بقول دولتشاه رسائل متعددی در نجوم از تالیفات اوست و در حادثه قران کواکب در سنه ٥٢٢ نیز حکمی نموده که اتفاقاً آن حکم بخطا منجر شده و اسباب بد بختی او را تماماً فراهم نمود . حادثه قران کواکب وحکم انوری را دران قضیه و باز ابتلاآت و مصائب که بعد از ان حادثه براي او رخ نمود تماماً ارباب تذکره و مؤرخین ضبط کرده اند و درین جا تذکار آن موجب اطناب کلام است .\nسلاطین معاصر : ( ١ ) معزالدین سنجر ( ١ ) ابن ملکشاه سلجوقی ٥١١ ـ ٥٢٩ که روز گار با افتخاری در دربار این سلطان بسر برده ومهم ترین روزگار شاعری و بخش سخنوري خود را وقف نام او کرده است .\n( ٢ ) علاؤالدين ملنگ الجبال از سلاطین غوریه فیروز کوه ٥٤٥ ـ ٥٥٦\n( ٣ ) اتسز ابن محمد مؤسس سلسله خوارزم شاهی ٥٢١ ـ ٥٥١\n\n(۱) دولتشاه سمرقندی واسطه تقربش را بدربار سلطان سنجر چنین مینویسد :\nانوری در مدرسه منصوریه طوس به تحصیل علوم مشغول میبود فلاک و افلاسی عاند حال او شد وبخرج روز مره فرو ماند واین اوانی بوده که موکب سنجری بنواحی رادکان نزول فرمود : انوری بدر مدرسه نشسته بود دید مردی محتشم با ساز وتجمل تمامی میگذرد پرسید این کیست گفتند شاعر است ، انوری گفت سبحان الله پایه علم بدین بلندی ومن به چنین فلاکت و پستی واو اینچنین باعز و جلال ازین بعد بشاعری که دون مراتب من است مشغول گردم آنشب در مدح سنجر این قصیده را انشا و انشاد کرد .\nگر دل و دست بحرو کان باشد دل و دست خدا یگان باشد\nبقیه اش بحاشیه صفحه ٥٦\n\n١١٩٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2472, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم\nمجلة كابل\n(٥٦)\n\nشعرای معاصر : سنائی غزنوی ، سوزنی سمرقندی ، ادیب صابر رشید وطواط ، فتوحی\nمروزی محمود ابن علی سمائی ، عمعق بخارائی و غیره بوده است .\nوفات : دولت شاه سمرقندی وفات او را در سنه ٥٤٧ در بلخ و مقبره او را در جوار\nمزار احمد خضرویه مینویسد و صاحب مجمع الفصحا وفات او را در سنه ٥٧٥ نوشته و امین\nاحمد رازی وفاتش را در سنه ٥٨٣ دانسته است .\nدیوان انوری تا حال چندین بار بطبع رسیده و اخیراً پروفیسر وان تن کوسکی شرح\nحال انوری و ترجمه قصائد و ما ثر ابیات او را با خصوصیات این شاعر در سنت ستر برگ\nنگاشته و بطبع رسانیده است .\n\nبقية حاشية صفحة ٥٥\nعلی الصباح قصد دربار سلطان کرد و قصیده را گذرا نید . سلطان بغایت سخن شناس بود از طرز\nکلامش دانست که دانشمندانه و متین است بغایت مستحسن داشت و از وی پرسید که ذوق ملازمت داری\nیا بجهت طمع آمدی ؟ انوری زمین خدمت بوسید و گفت : - شرف تقرب باستان سلطانی را سر مایه افتخار\nخود میدانم ، سلطان به مشاهره و خلعت وا دارش فرمود و روز بروز بر تقرب او بحضور خود بیفزود\nولی خوند میرهم وی مؤلف حبیب السیر تقرب او را بدربار سنجر چنین مرقوم کرده است . مشهور است\nکه قوة حافظة معزی بمرتبه بود که قصیده را که یکبار می شنود یاد میگرفت و پسری داشت که هر شعری\nدوبار استماع مینمود از بر میکرد غلامش چون سه کرت می شنید حفظ مینمود ، بنابران هر شاعری\nکه نزد سلطان سنجر قصیده میگذرانید چون اشعار را بتمام میخواند اگر مطبوع می بود معزی میگفت\nاین قصیده را من گفته ام و یاد دارم و از مطلع تا مقطع میخواند آنگاه بزبان میراند که پسر من نیز یاد دارد\nو او را نیز اشاره میکرد تا قصیده را میخواند ، آنگاه بر زبان میراند که غلام من نیز این ابیات را از\nبر دارد و غلام را نیز میگفت تا اشعار را میخواند ، بنابران شعرای زمان در بحر حیرت افتاده نمیدانستند\nکه بچه طریقه شعری بسلطان سنجر عرض کنند که او را باور آید که آن نظم نتیجه طبع معزی نیست\nو انوری همت بر حل این عقده گماشته و بدبیر صائب گرده جامه های کهنه در بر افگنده و سر پیچی\nغریب بر سر بسته بصورت مجانین نزد معزی رفت و گفت : مرد شاعرم و در مدح سلطان سنجر بیتی\nچند گفته ام توقع آنکه شعر مرا گذرانیده جهت من صله گران مند بستانید معزی گفت آنچه\nگفته بخوان انوری بر زبان آورد ، زهی شاه و زهی شاه و زهی شاه - زهی میر و زهی میر و\nزهی میر ، معزی گفت اگر مصرع اخیر را چنان خوانی که زهی ماه و زهی ماه و زهی ماه ، تا\nاین بیت مطلع شود بهتر است ، انوری گفت ظاهراً تو این را ندانسته که شاه را میری ضرورت است\nبقیه اش بحاشیه صفحة ٥٧\n\n١١٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2473, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم شعرای افغانستان ( ٥٧ )\n\nنمونه سخن : —\nصبا بسبزه بیا راست دار دنیا را نمونه گشت زمین مرغزار عقبی را\nنسیم باد در اعجاز زنده کردن خاک ببرد آب همه معجزات عیسی را\nمذکران طیورند بر منابر شاخ ز نیمشب سحر صد نشسته املی را\nچمن مگر سرطان شد که شاخ نسترنش طلوع داد بيك شب هزار شعری را\nکجاست مجنون تا عرض داده در یابد نگار خانه حسن و جمال لیلی را\nصبا تعرض زلف بنفشه کرد شبی بنفشه سر چو در آورد این تمنا را\nحدیث عارض گل در گرفت و لاله شنید بنفس نامه بر داشت این دو معنی را\nچو دید نامیه کاین يك دو تن ز لشکر او متابعت بنکردید عقل و تقوی را\nزبان سوسن آزاد و چشم نرگس را خواص نطق و نظر داد بهر انهی را\n\n* *\n\nرباعی\n\nما در گیتی نزاده زیر چرخ چنبری شاه چون سلطان غیاث الدین گدا چون انوری\nختم شد بر تو سخاوت بر من مسکین سخن چون شجاعت بر علی بر مصطفی پیغمبری\n\nبقیه حاشیه صفحه ٥٦\nو امثال این سخنان هزل آمیز گفته معزی انوری را مسخره تصور کرده گفت فردا صباح بدرگاه\nپادشاه حاضر شو تا من حال ترا بسلطان عرض نموده رخصت ملازمت حاصل کنم روز دیگر انوری\nجامه های نفیس پوشیده و دستار موقر بر سر بسته در وقتیکه معزی در پیش سلطان بود بدرگاه\nپادشاه رفت و همان لحظه کسی بیرون آمده او را طلبید زیرا که معزی عرض کرده بود که مسخره\nکه او حد الدین نام دارد و ابیات غریب میگوید بر آستان سلطنت آشیان حاضر است و چون انوری به\nمجلس عالی رفت معزی دید که لباس و هیئت او تغییر یافته دانست آنچه دیروز ظاهر کرده بود فریب\nو تزویر بوده ، اما تدبیری نتوانست کرد و گفت قصیده که در مدح سلطان گفته بخوان\nبقیه اش بحاشیه صفحه ٥٧\n\n۱۱۹۵"}
{"book": "adl0986", "page": 2474, "text": "( ٥٨ )\nمجله کابل\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\n\nعیاضی سرخسی : اسم او عبدالرحمن و در مجمع الفصحا اشتباهاً عبد الرحیم نوشته شده است\nعیاضی از شعرای اوایل و اواسط قرن پنجم هجری بوده ادوار زندگانی خویش را در دربار\nالپ ارسلان و طغرل و ملکشاه سلجوقی بسر برده است خصوصاً در دربار ملکشاه اعتباری\nتمامی داشته و اشعار قلیلی هم که ازین شاعر باقیست تماماً وقف نام و نشان او بوده است شعرای\nمعاصر او بقول صاحب مجمع معزی و نظامی عروضی سمرقندیست تاریخ وفات او بطور\nصریح معلوم نیست ولی تا هنگام جلوس ملکشاه سلجوقی که ٤٦٥ باشد حتماً در قید حیات\nبوده است زیرا قصائدی در مدح ملکشاه سلجوقی سروده و اسم ممدوح خود را صراحتاً\nنشان داده است .\n\nبقیه حاشیه صفحه ٥٧\nانوری این دوبیت را خواند . گر دل و دست بحرو کان با شد ، دل و دست خدایگان باشد ،\nشاه سنجر که کترین خدمش ، در جهان باد شه نشان با شد آنگاه رو بجانب معزی کرده گفت\nاگر این قصیده را شما نظم فرموده اید باقی ابیاتش بخوانید والا اعتراف نمائید که نتیجه فکر بکر من است\nنامن باقی اشعار را عرض کنم معزی خجل شده سلطان دانست که معزی با سائر شاعران چه معامله میکرد\nو انوری آن قصیده را تمام خوانده پرتو التفات سلطان بر صفحات احوالش تافت و در سلك فضلا و\nندمای مجلس اشرف اعلی انتظام یافت .\nصاحب تاریخ گزیده می نویسد که حکیم انوری در آخر ایام حیات تائب گشته و از ملازمت\nدرگاه سنجر اعراض نمود و چون سلطان او را طلبید این قطعه را فرستاد :\nکلبه کاندر و بروز و شب\nحالتی دارم اندران که ازان\nآن سپهرم درو که گوئی سپهر\nوان جهانم درو که بحر محیط\nهر چه در مجلس ملوك بود\nرحل اجزا و نان خشك برو\nشیشه صبر من که بادا پر\nقلم کوته و صریر خوشش\nخرقه صوفیان ازرق پوش\nهرچه بیرون ازین بود کم و بیش\nخدمت پادشه که باقی باد\nنیست مر بنده را زبان جواب\nجای آرام و خورد و خواب من است\nچرخ در عین رشك و تاب من است\nذره نور آفتاب من است\nواله لمعه سراب من است\nهمه در کلبه خراب من است\nگرد خوان من و کباب من است\nپیش من شیشه شراب من است\nزخمه نغمه رباب من است\nاز هزار اطلس انتخاب من است\nحاشه لله مهین عذاب من است\nنه به بازوی خاك و آب من است\nخانه و جای من جواب من است\n\n١١٩٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2475, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم شعراي افغانستان (٥٩)\n\nدر مرثية ملك طغرل\n\nنمونة اشعار :\nای دریغا که ملك طغرل شاه ملكان رفت و شد مملکت از رفتن او زیر و زبر\nبی شه از خانه ایام برون شد راحت بی شه از ديده توفیق برون رفت بصر\nبی شه از ساختن عود تهی ماند کنار بی شه از سوختن عود جدا شد مجمر\nبی شه از مردي جويند و نیابند نشان بی شه از را وي پرسند و نیابند اثر\nمجري بود ملك رفت به بستان بهشت زو بمانده است جهانرا دو فروزنده پسر\nهر دو آرایش تختند و فروزنده تاج هر دو شایسته ملك اندو وليعهد پدر\nگر فروریخت گل از گل بر ما ماند گلاب ور فرو رفت قمر ماند بجا نور قمر\n\nرباعی\n\nزلف تو هزار گونه شور انگیزد روزی كه نه از بهر بلا برخیزد\nوان روز كه رنگ دلبری آمیزد دل در ددو جان رباید و خون ریزد\n\nسمائی مروزی : محمد عوفی در لباب الالباب اسم او را حكيم محمود ابن علی السمائی مروزي\nنگاشته و نام او را در سلك شعرای درره اول سلجوقی جا داده است . و اشعار او را چون\nزمرد اصغر و یاقوت احمر عزیز و نایاب میدانند اندك اشعاری هم که از و با قیست نماینده روانی\nو سلاست شعر ولطافت غزل اوست ، سمائی با انوری معاصر بوده چنانچه انوري درين\nمصرع نام او را بخوبی یاد کرده است ( چون سمائی هستم آخر گرنه همچون صابرم ) و بقول\nصاحب مجمع الفصحا سمائی با حكيم سوزنی غزنوی مهاجات داشته است تاریخ تولد و حیات او\nبطور وضوح معلوم نیست ولی از قراریکه امین احمد رازي او را باسلطان سنجر\n\n١١٩٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2476, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ۶۰ )\n\nسلجوقی ۵۱۱ - ۵۰۲ معاصر میداند معلوم میشود که تازمان سنجر حتماً حیات داشته است.\nنمونه اشعار : -\nدل از کار خود آنگه بر گرفتم\nکه با تو عشقبازی در گرفتم\nز جان خویش دست آنگاه شستم\nکه مهرت را چو جان در بر گرفتم\nبشب کز تو کفنم رو بتابم\nچوزر آمد غمت از سر گرفتم\n\nمعشوقه سر وفا ندارد\nسرمایه بجز جفا ندارد\nگر در نگری بروی زیباش\nآن سرو روان روا ندارد\n\nفتوحی مروزی : - عوفی در لباب امم اورا بسباق ذیل اثیرالدین شرف الحكما فتوحی\nالمروزی نگاشته ومقام شاعریش را بدرجات بلندی می ستاید ، صاحب مجمع اورا باسلطان\nسنجر ابن ملکشاه معاصر دانسته است فتوحی با ادیب صابر خصوصیت تام\nو دوستی زیادی داشته و به جهت يك ديگر اشعار دوستانه ارسال می کرده اند\nبا انوری معارض بوده وهمه وقت در صدد ایذای او می برآمد چنانچه قطعه در هجو بلخ گفته\nو آن را بنام انوری انتشار داد وانوری از جانب مردم بلخ اذیت ها کشید حتى بطور بسیار\nفضیحی اورا در شهر بلخ تشهیر نمودند ، تاریخ وفات فتوحی بعد از سنه ۵۶۰ اتفاق فتاده .\nزیرا با انوري تا آخر وقت معارض بوده و با یکدیگر مراسلات انتقاد آمیزی داشته اند وسنه\nوفات انوری على التحقیق ۵۸۳ بوده است .\n\nشهاب الدین مروزی : ارباب تذکر اسم اورا شهاب الدین ابوالحسن طلحه ضبط کرده\nاند ، مولد او شهر مرو است و بگفته امین احمدرازی در تذکرۀ هفت اقلیم با سنجر ابن ملکشاه\nسلجوقی ۵۱۱ - ۵۰۲ معاصر بوده است زیاده تر ازین شرح حال و سوانح زندگانی او روشن\nنیست بلکه قصاید و ابیاتی هم از و باقی نمانده چنانچه عوفی می نویسد اشعار او آنچه قصاید\n\n۱۱۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2477, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم شعرای افغانستان (٦١)\n\nو مقطعات است نادر و کمياب است اما اکثر نظم او رباعیات بوده است علاوه بر ١٢ رباعی\nکه بنام او در لباب ضبط است يك قطعه مرثیه که در رثاء سنائی مروزی شاعر همروز خویش\nسروده نیز مرقوم افتاده است.\nرباعی\n\nبا درد شب دراز هم ساز منم با سوخته دل ساخته همراز منم\nهر جانوری که در شب آواز دهد با و بنیاز دل هم آواز منم\n* * *\nنام لب تو نقش نگین باید کرد زیر قدمت دیده زمین باید کرد\nگفتی که سر تو دارم از عالم و بس ترسم که سر اندر سر این باید کرد\n* * *\nروزی بگلستان که خرامیدی مست از رنگ رخ تو گل بیفتاد ز دست\nنظاره روی تو بود گل پیوست گل را تو چنان خوشی که مارا گل هست\n* * *\nدوش از تو دلم شاد شدای چشمه نوش و امشب زغم فراقت آمد بخروش\nچیزی که قیاس آن نشاید کردن یا محنت امشب است یاراحت دوش\n* * *\nای عشق پر آشوب گناهم تو بسی وي چهره یار عذر خواهم تو بسی\nبروز جوانی که سیه شد ز فراق اي موي سپيد من گواهم تو بسی\n\n۱۱۹۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2478, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ۶۲ )\n\nمشاهیر افغانستان\n\n(۳)\n\nنویسنده سرور خان جویا\n\nامام ابو حنیفه رض :\n\nامام اعظم ( رض ) نعمان بن ثابت بن زوطا (۱) بن ماه ، صاحب مذهب حنفی از مشهور ترین علما وزهاد و سرسلسله مروجین فقه در عالم اسلام است .\nامام ابو حنیفه رض مشهور به کوفی را اگرچه بعضی ها بجاهای مختلف منسوب داشته اند از قبیل ( جواهر المضیه ) که شرح حال امام را با تفصیلاتی قید کرده و می نویسد : ابو مطیع بلخی او را عرب و از قبیله انصاري میگوید ، نصر بن محمد بن نصر مروزی وی را از قریه نسا و خراسانی میداند ، حارث ابن ادریس امام را از ترمذ و ترمذیش میخواند و بعضی میگویند او از اهل کابل بوده . ولی به قول نویسنده مفتاح التواریخ و صاحب حديقة الاقالیم و غیره امام ابو حنيفه رض را کابلی الاصل و از قریه استرغیچ ؛ که در نواحی کوهستان شمالی کابل واقع است نسبت میدهند .\nابو حنیفه رض در سال ۸۰ هجری (۲) متولد گردیده در عنفوان شباب چندی پیشه خرازی داشته و از ان داد و ستد روزگاری میگذرانید تا آنکه وقتی در حالت نبش مضجع حضرت ختمی مرتبت خودش را بخواب دیده و ابن سیرین معبر معروف آن رویا را بعالم شدن و بزرگواري صاحب خواب تعبیر نمود ، در اثر این قضیه امام را شوق مفرطی در علم و فضیلت در سر افتاده از ان به بعد بصحبت علمای علام شتافت و اوقاتی را با مجاهدت پردوام در تحصیل علوم مصروف داشت .\nگویند مبادی تحصیلات فقهی امام نزد حماد بن ابی سلیمان بوده و هم گا گاهی با امام جعفر\n\n(۱) زوطا را رضی الدین حنفی در عباب بفتح ( ز ) نوشته میکند و مجد الدین فیروز آبادی در تهذیب الاسماء و الصفات بضم (ز) می نویسد .\n(۲) بعضی ها سال تولد امام را ( ۶۱ ) و ۶۳ هم میگویند اما کثرت روایات همین ۸۰ هجری است .\n\n۱۲۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2479, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم\nمشاهير افغانستان\n(٦٣)\n\nصادق رض مصاحبت کرده و از و استفاده مینمودولی اخیراً پایۀ معلومات و اهلیت خودش درین علم بحدی ارتقا یافت که اکثر مؤرخین، تماماً علوم علماء فقهی مابعد را مرهون فضیلت ابو حنیفه رض دانسته اند، چه او در تزئید اصول و تفریع فروع و تعمیم و رواج فقه اولین مصنف و مؤلف ومروج گفته میشد. خلفای آنعصر، ابو حنيفه رض را بمناسبات فضیلت و تقوی شايستۀ قضاوت دیده و چندين بار بقبول این مقام تكليفش كردند، اما خود او سخت ابا مینمود. بحدی که بسیار زجر و صدمه دید و بقبول این عهده تن در نداد حتی هلاکت خویش را بقبول رتبۀ قضاوت ترجیح میداد، وقتی علت انکار و تردید از و میپرسیدند، عذر های معقولی می آورد که عمده ترین آنها جنبۀ احتیاط ظاهر میگردید ازینکه مبادا هنگام رسمیت این شغل، ناملایماتی دیده نتواند خودش را از غیظ وخشم نگهدارد.\nبالآخره در مقابل اصرار منصور خلیفۀ عباسی، مجبور گردید در آن دوره بكاري مشغول گردیده و خلیفه را مسرور سازد چنانچه در تعمیرات شهر جدید بغداد که منصور علاوه بر ارباب فن تعمیر براي ادارۀ امور عمرانی عدۀ از افاضل و اهل امانت را نیز دعوت کرده بود، حجاج بن ارطا وابوحنیفه هم از زمرۀ آنها درا نجا حضور بهم رسانیده بودند وهم «مقیاس نی» در شمار آجر و این طرز تعداد خشت از یادگارهای امام است که سابقه نداشته.\nبا قبول اینگونه مشاغل که ابو حنیفه رض میخواست از شغل قضاوت کناره گیرد می نویسند: پس از آبادی این تعمیرات از طرف مهدی پسر منصور که در شهر جدید ریاست داشت باز او را برای قضاوت آن شهر انتخاب کردند، اما این مراتب بعضی میگویند در اثر تهدیدات زیاد مدت قلیلی متكفل عهدۀ قضاوت گردید غرض این فاضل متقی مانند سائر پیشوایان مذهبی با زحمات ومشقات زيادي دورۀ حیات را بآخر رسانید.\nاگر چه تاریخ وفات او در سال ۱۵۰ محقق است اما کیفیت فوتش نزد مؤرخین خالی از اختلافاتی نیست بعضی عقیده دارند که در ایام قضاوت ترك حیات گفته و برخی بر آنند که در محبس مرحوم شده عدۀ هم میگویند بواسطۀ اتهام اتحاد وی با ابراهيم بن عبد الله در مخالفت ابو جعفر منصور، مسمومش نمودند مدفن ابو حنیفه رض شهر جدید\n\n۱۲۰۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2480, "text": "( ٦٤ )\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\nمجله کابل\n\nبغداد و بقعه وبناي موجوده بالاي خاك او بروايتي در سه صدو سي وپنجسال بعد از فوت وي ذريعه ملك شاه جلال الدين سلجوقي تعمير شده و بروايتي هم درسنه ٤٥٩ هجري توسط شرف الملك ابو سعد محمد بن منصور الخوارزمی که در دوره ملکشاه مستوفی بوده بنايافته .\nابو حامد اسفراینی :\nاحمد بن ابي طاهر محمد بن احمد از رجال بزرگ اسلام ومروج علم فقه بوده و در عالم ترقیات علم رياست دار الاسلام بغداد بوي انتها گشته تولدش بسال ٣٤٤ هجري در اسفراین واقع شده وورود وي در بغداد بسال ٣٦٣ اتفاق افتاد علم فقه را از ابو الحسين بن مرزبان و ابو القاسم دارکی آموخت وفن حديث از عبد الله بن عدي و ابي بكر اسمعيل وابراهيم بن محمد اسفراینی استماع کرد با آنکه خودش پيرو محمد بن ادريس شافعي بوده ولي بعضی از علماي آن عهد فقاهت اورا از شافعی هم فزونتر دانسته اند .\nابو حامد از اوايل هنگام توقف در بغداد مدتی مشغول تعليم وتعلم بود تا مقام ریاست آنجا را متصرف ودر نزد امرا و سلاطین نیز قدر ومنزلتي بسزا يافت .\nمینویسند حوزۀ رسوخ ونفوذ علمی ودینی او در آن زمان بحدی وسعت گرفت که در مدرس وی گاه وقتی تا هفتصد فقهی می نشست و بزیارت وی هماره ابوغالب فخر الملك وزير مجدالدوله دیلمی وساير اركان خلافت وامرا می شتافت ، علاوه برین ها فقهی اسفراینی بموا قع تدريس وافاده طوری سخن سرا ومدقق بود که درادای نکات و طرز بیان ازحقایق ودقايق جزوی هم فروگذاشت نمی نمود ، چنا نچه درنامه دانش وران از قول خود او قید کرده اند و هیچگاه نشدکه از مجلس افادتی بر خيزم وتحقیقی که شایستۀ بیان بوده ترك كرده و بترك آن پشیمان گردم »\nمقصد ، ابو حامد مدت شصت و یکسال و چند ماه زنده گانی کرده و بیشتر اوقات عمررا به افادۀ مسلمین و طالبين علم بسر برد تا بشوال سال ٤٠٥ در بغداد ترك حيات گفت ، تعاليق مختصر « مزنی ، کتاب « بستان و تعاليق ، کبري » از آثار و مصنفات اوست .\n\n۱۴۰۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2481, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم مشاهیر افغا نستان ( ٦٥ )\n\nابو اسحق :\nركن الدین ابراهیم بن محمد اسفرایینی ، از فقهای معروف قرن ٤ و ٥ هجری است ،\nابو اسحق چندی در عراق نزد شیخ ابو محمد علج بن احمد سنجری ( سیستانی ) مشغول\nتحصیل شد و مدتی هم در خراسان بشاگردی شیخ ابو بکر اسمعیلی بسر برد ، پس از ان در\nنیشا پور به افاده علم و تدریس اشتغال ورزید چنانچه بر وایت مو ر خین ، فن کلام و علم\nاصول مشائخ آن سامان مرهون فضیلت و استادی آن فقیهی معروف است متأسفانه تاریخ\nتولد ابو اسحق معلوم نیست وفات او بسال ٤١٨ در نیشاپور و مدفنش در اسفر این است\nجامع الحلی فی اصول دین والرد على الملحدین از آثار اوست بقول قاموس الاعلام سامی ترکی\nاین اثر در پنج جلد است .\nابو سعید ا بوالخير :\nشیخ ابو سعید فضل الله بن ابی الخیر از مردان بزرگوار مشرق است که در عالم علم و فضل\nمعرفت و تقوي فی مابین رجال معروف معاصر خود شهرت نامی داشته ، پدرش ابوالخیر که در\nشهر غزنین متوطن بود در علم نباتات معرفتی داشته و از ان حرفه امرار حیات مینمود گاه گاهی هم\nدر اثر شناسائی و اختلاطی که باوزراء وارکان دربار محمودی بهمر سانیده بود با سلطان\nجلیس میشد .\nابو سعید با آنکه در دامان پدر تربیه و تعلیم ابتدائیه را فرا گرفته ولی برخلاف رویه\nو رفتار ابوالخیر از اوایل آوان رشد اشتیاق مفرطی به اکمال تحصیلات در خود احساس\nکر ده طوري مجذوب عشق خدا وندی گشته بود که بسایر امور مادی چندان تمایل\nو اعتنائی نمی نمود تا آنکه بر حسب اجازه پدر مسافرتی را در « مرو » پیش گرفت\nو در آنجا مدت پنجسال نزد عبد الله حصیری وقفال فقیه باستفادت بگذرانید و درین زمان\nاو قات فراغت را بعبادت اشتغال می ورزید . چون به تصفیه وجود و تکمیل معلومات\nتوجه بیشتری داشت از انجا بسرخس عزیمت کرد وچندي نزد ابو علی فقهی بتحصیل\nتفسیر و فقه مشغول گردید در اثر تصادفی با لقمان مجذوب و رفتن بخانقاه پیر ابوالفضل این\n\n۱۲۰۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2482, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٦٦ )\n\nوضعیت شیخ ابوسعید تغییر یافته و تحصیلات او يك جنبه روحی و تصوفی بخود گرفت و سالهای\nدرازی شیخ را بریاضت و انزوا درخانقاه و بیابان گردی واداشت ، چند مرتبه در « مهنه »\nو سرخس رفته و بر گشت و سالی هم بآمل رفت و هر جائی در خانقا ها انزوا جست\nو چندین سال در بیابان ها بمشقات وزحماتی بسر برد تا بالاخیر باشاره پیشوای خویش ترك\nبیابان گردی و انزوا گفته و برای امرار حیات آینده در نیشاپور رحل اقامت افگند .\nدوره تجرد و ریاضت شیخ را تا هنگام چهل سالگی مینویسند یعنی بعد از چهل سالگی\nابو سعید زن اختیار کرده و فرزندانی بیاورد و با عامه طبقات مراوده نمود امرا و سلاطین\nبوی تحایفی میفرستادند و فضلا و حکما از و مشاوره خواسته و تصویبش را در اصلاح تصانیف\nو تالیفات خویش صحیح و مرغوب می گماشتند همچنان بین شیخ الرئیس و ابو سعید نیز مصاحبه\nومباحثه اتفاق افتاده بود .\nالحاصل وفات شیخ ابوسعید بتاریخ شعبان ٤٤٠ هجری هنگامیکه ٨٣ سال از\nدوره های عمر طی کرده بود واقع شده ولی در مدفن او روایات مختلفی است بعضی محل\nدفنش را مهنه می نویسند و برخی نیشاپور ، همچنان آثار مصنفه و مولفه وی چنانچه\nمی بایست متأسفانه بنظر نرسیده بجز رباعیاتی چند که بطور پراگنده در هر کجائی مثبوت\nو مذکور است گویا شیخ ابو سعید علاوه بر مقامات رفیعه علم و معرفتی را که در عالم شریعت\nو طریقت دارا بودند در فنون ادبیات هم دست داشته و گاه وقتی لآلی آبداری بنام رباعیات\nبرشته نظم می کشید ، رباعیات ذیل نمونه آثار ادبی اوست که عشق را با طریقت و تصوف\nبهم آمیخته :\nبردارم دل گر از جهان فرمائی برهم زنم ار سود و زیان فرمائی\nبنشینم اگر بر سر آتش گوئی برخیزم اگر از سر جان فرمائی\nنازم دلی را که تو جانش باشی معشوقه پیدا و نهانش باشی\nزان میترسم که از دل آزاری تو دل خون شود و تو در میانش باشی\nغازي برة شهادت اندر تگ و پوست غافل که شهید عشق فاضل تر ازوست\nدر روز قیامت این بدان کی ماند کین کشته دشمن است و آن کشته دوست\n\n١٣٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2483, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مشاهير افغانستان ( ٦٧ )\n\nدل جز رة عشق تو نپويد هرگز جز محنت و درد تو نجويد هرگز\nصحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی دران نروید هرگز\nابوالفتح بستی :\nابوالفتح علي ابن محمد ازان نويسنده های فاضل و شعرای عالیمقدار قرن چهار\nهجري است که نه تنها سرزمين بست و متمكنين باذوق غزنین در آن اعصار بوجود او\nافتخار داشتند بل آثار نظم و نثر او تا بسياري از قرون ما بعد او وسیله استفاده سخن\nشناسان و سرمايه تاليفات علمای بیان بوده و خواهد بود .\nدر سلسله نسبي وی بین مورخين يك اندازه اختلافی است ، ابن خلكان می نویسد که\nدر اول ديوان وي ديدم ابوالفتح على ابن محمد بن حسين بن يوسف بن محمد بن عبد العزيز\nقيد شده ولی یا قوت حموي بقولي اورا علی بن محمد بن احمد بن حسن بن محمد بن عبد العزيز\nمینویسد ، مع هذا اغلب مورخين باتفاق ، فاضل بستی را صاحب طریقه انیقه در تجنيس\nانيس بديع التاسیس گفته ، و در فضايل ادبی و صنايع لفظي بسرودن نظم و نوشتن نثر وي را\nاستاد سخن وری شمرده اند .\nمیگویند ناصرالدين سبكتگين آوانی که امارت غزنين را داشت و بنا بر تقلب و سرکشی\nطغان نام حاكم بست بخشم آمده بقلعه بست حمله برده و آنجا فاتح گشت ابوالفتح بستی را\nاز بزرگترين غنايم و فوايد خود می شمرد .\nابوالفتح چندی دبير پاي توز بود (۱) و هنگامیکه ناصر الدين سبكتگين از فتح بست\nفراغت یافت شغل دبیری خودش را بوي تكليف نمود اما ابوالفتح چون براي ترقي\nو پیشبرد آتیه در حضور امیر از اتهام بعضی معاندين نسبت بشغل سابقه اش مخوف بود\nدر اول مرحله از قبول این رتبه ابا و تمنا کرد مدت قلیلی را کناره از کار و دور از ديار بست\nبماند چنانچه به اجازه امیر سبکتگین چندی در رخج ( قندهار ) بسر برد تا خاطر او\nاز جانب پای توز و اطراف ديگر بکلي فراغت یافت اخیراً در دستگاه ناصرالدین شامل\n\n(۱) پای تو زهمان حاکم موقتی بست بود که وقتی بر طغان غلبه یافته ، و چندی بست را در تصرف\nخویش داشت تا دو اثر معاونت های سبکتگین مغلوب طغان شده و از بست بگریخت .\n\n١٢٠٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2484, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مشاهير افغانستان ( ٦٨ )\n\nکار و متصدی امور كتابت حضور گردیده مراتب بلندی را نایل شد و تا آوان وفات سبکتگین به آن رتبه و مقام با اعز از تمامی میزیست بعد از ناصر الدین هم اگرچه نزد امراء دیگر نایل بآنمقام نبود ولي از سرودن اشعاري كه بعضی مدایح و برخی حاوی یکسلسله فصایح بوده عند اللزوم خود داری نه نموده .\nوفات او در بخارا بقول دايرة المعارف وجدي در سال ٤٠٠ هجري و بروايت ابن خلكان در ٤٠٠ يا ٤٠١ اتفاق افتاده است .\nعوفی صاحب لباب الالباب ميگويد ( ابوالفتح را دو دیوان است بدو زبان یکی تازی و دیگر پارسی و من هر دو را دیده ام ) از اشعار فارسی او قطعة ذيل را بطور نمونه ازا نجـــا اقتباس نموديم .\n\nیکی نصیحت من گوش دار و فرمان کن که از نصیحت سود آن کند که فرمان کرد\nهمه بصلح گرای و همه مدارا کن که از مدارا کردن ستوه گردد مرد\nاگر چه قوت داري و عدة بسيار بگرد صلح گرای و بگرد جنگ مگرد\nنه هر که دارد شمشیر حرب با ید رفت نه هر که دارد پازهر زهر باید خورد\n\n( بقیه دارد )\n\nع ، س محمد حسین خان معین اول وزارت مالیه\n\n١٢٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2485, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم مؤلفات در افغانستان (٦٩)\n\nمؤلفات در افغانستان\n\nنویسنده م : کریم خان خرمی\n\nاز مدتی در نظر داشتم که فهرستی از کتب «مؤلفه در افغانستان» ترتیب و بمطالعهٔ\nهموطنان تقدیم نمایم، چه دانیم تاریخ مملکت در نتیجه حوادث پر آشوب روزگار در حالت احتضار\nافتاده، واگر پرداختی بآن نشود، این رشتهٔ مهم پیچیده تر خواهد شد.\nمتأسفانه عدم تقدم مأخذ و کتب درین موضوع (مؤلفات افغانستان)، حتی تابا بی کتب\nمطبوعه از قبیل کشف الظنون چلبی و فهرست ابن الندیم و غیرها در ین محیط، نظریات مارا\nبه تعویق می انداخت، ترس از فوت وقت اخیراً متقاضی آنشد که با هر چه هست ساخته و اقلاً\nدرین زمینه قدمی برداشت. چه عجالتاً وظیفه و نصب العین کارکنان انجمن ما در مواضع\nتاریخی مملکت، همان فتح باب و کشودن راهی است و لو ناقص و پریشان باشد، زیرا\nدر آینده مرور زمان و طبقات نورسته مملکت این قبیل آثار را اکمال خواهد نمود.\nپس شروع مینمائیم بقصد و لی قبلا ملتفت باید بود که ما در نوشته های خود از رعایت ترتیب\nقرون و سالها و یا الفبای اسامی کتب یا اسمای مؤلفین منصرف خواهیم بود.\nو علی العجاله هر مؤلفی که در نظر برخورد، مؤلفاتش پیهم در نهایت اختصار نوشته می آید.\nباری اگر حوادث مجالی داد. امید است که در آینده مقالات مذکور با رعایت ترتیب\nحروف تهجی بشكل يك رساله مستقلی در آورده خواهد شد.\n\nالشفاء فی المنطق:\nیکی از آثار برجستهٔ شرق و تقریباً دائرة المعارفيست\nدر هژده (۱۸) مجلد. مصنف آن ابو علی الحسین ابن عبد الله\nابن سینا معروف بشیخ الرئيس، از اجله اطبای روزگار\nو اعظم فلاسفهٔ اسلام و مایهٔ افتخار افغانستان است.\nشیخ در دومین دورهٔ وزارت خود ابتدا به تصنیف قسمت طبیعیات (کتاب شفا)\nنمود. اما پس از وفات شمس الدوله، زمانیکه در همدان (بمنزل ابوغالب عطار) متواري\n\n۱۲۰۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2486, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم مجله کابل (۷۰)\n\nمیزیست. درخواست اتمام شفا ازو کرده شد . لهذا : جميع قسمتهای طبیعیات و الهيات\nشفارا (سوای دو کتاب حیوان و نبات) در عرصه (۲۰) بیست روز در آنزمان نگاشته ،\nآغاز به تصنیف قسمت منطق شفا نمود. و این قسمت را نیز با بجمطی در اصفهان باکمال\nرساند . اما کتابهای حیوان و نبات آنرا پس از چندی، در سالی كه علاء الدوله متوجه\n(سابور خواست) شد، و شیخ با او همراه بود، در عرض راه تصنیف نمود.\nشفا : بروایت استاد محمد لطفی جمعه در علوم فلسفی دارای تقسیمات سه گانه بقرار ذیل\nبوده است.\n(۱) علوم عالیه : علومیکه مجرد از ماده بوده و علاقه با آن ندارد : – حکمت الهی\nیا ماورای طبیعت (میتا فزيك).\n(۲) علوم دنيا : علوم خاصة بمادة (طبیعیات و توابع آن) یعنی علم خاصة موجودات\nمادی اعم ازانکه ماده در ان ظا هر یا او از ماده ناشی بوده باشد.\n(۳) علوم وسطی : علومیکه گاه بماده و گاه بماوراء طبیعت تعلق میگیرد. (ریاضیات)\nچنانچه حساب طبيعة علاقه با ماده نداشته، لكن عند الاقتضا اتصال بآن می یابد .\nو یا هندسه : مخصوص بموجودا تیست که با وجود غیر محسوس (بحواس ظاهری)\nبودن، تخیل آن بدون اتصال اشکال موصوف بما ده ممکن است .\nازینجا مقدار کلی استفاده شیخ، از عقائد و افکار ارسطو ظاهر شده دلیل قاطعی\nبه تعقیب او (از ارسطو) راجع به تقسيمات علوم میتواند شد . چه ارسطو نیز فلسفه\nنظری خود را منقسم بسه قسمت (ریاضیات ، طبیعیات و الهیات) نموده است . (تاریخ\nفلاسفة الاسلام ص ٥٧ طبع مصر).\nبخور اسرائيل (یکی از تلامذة مبرز فیلسوف داکتر رضا توفیق) مینگارد که « در\nقسمتهای اول شفايك قید شایان دقتی موجود، و ازان استنباط میشود که شیخ این کتاب\n(شفا،) را، محض بجهت تعريف و ايضاح نظريات مشائيون (ارسطو و پیروان او)\nتصنیف نموده، و لکن عقائد و نظريات فلسفی مخصوص خودرا در تصنیف دیگری\n(كه دائر بفلسفۀ شرق است) مفصلاً ذکر کرده و برای دانستن عقائد او مطالعه کتاب\n\n۱۲۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2487, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مؤلفات در افغانستان ( ۷۱ )\n\nمزبور لازم است ولی متأسفانه بواسطۀ حوادث روزگار بکلی از بین رفته و اثري از ان\nامروز بمیان نیست ( تاریخ فلسفه ترجمۀ بخور اسرائيل ص ٢٤٢ طبع اسلامبول )\nو همان است که تشریحات مذکور بخوبی ادعای متذکره را ( راجع به پیروی شیخ در شفا\nاز ارسطو ) تاکید و ایضاح مینماید که موضوعات مندرجه آن (شفا ) ربطي بعقايد شخصی\nشیخ نداشته ، محض برای افاده و تعریف فلسفۀ مشائی نگاشته شده است .\nو امروز از شفا سوای يك نسخة کاملی که در دار الفنون اکسفورد محفوظ است .\nمتاسفانه از وجود نسخۀ کامل دیگری ازان اطلاعی در دست نیست ( ص ٥٥ تاریخ\nفلاسفة الاسلام )\nو بقرار روایت مرحوم كاتب چلپي (صاحب كشف الظنون ) شفا از طرف ابوعبدالله محمد\nابن احمد الاديب تجانی ( صاحب تحفة العروس ) شرح گردیده .\nوهمچنین شمس الدين عبدالحميد ابن عیسی خسرو شاهی تبریزی ( ۱ ) (متوفی ٦٥٢\nهجری ) آن را اختصار نموده ( كشف الظنون جلد دوم ص ٦٤ طبع اسلامبول ) .\n\n* * *\n\nالنجاة : از آثار برگزیدۀ شیخ و تقریباً مختصر وموجز شفا است .\nمصنف آنرا محض بنا بر خواهش و رضای دوستان خود تصنیف\nنموده است و از مقدمه ئیکه ( راجع بشرح احوال شیخ\nابن سينا با منطق المشرقين و قصیدة مزدوجۀ او در منطق .\nاز طرف المكتبه السلفیه ) در سنه ۱۹۱۰ بمصر طبع و انتشار\n\n( ۱ ) شمس الدین خسرو شاهی : سید عبدالحمید ابن عیسی از مشاهیر حكما و تلمیذ ابن\nخطیب الربك است ، تولدش در خسرو شاه از قراء تبریز اتفاق افتاده ، بعدها وارد شام ، و در آنجا\nمورد توجه و اكرام ملك ناصر صلاح الدين داود ابن ملك معظم واقع گرديد . و گویند که عیون الحكمة\nشیخ را ملك مذکور از نزد او تعلم مینمود . علاوه بر حکمت در فقه ، حدیث و سائر علوم نیز\nمهارتی بسزا داشته ، بسال ٦٥٢ در دمشق وفات نمود .\n\n۱۲۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2488, "text": "سماة ( دوازدهم ) سال دوم محلة كابل ( ٧٢ )\n\nیافته : ظاهر میشود که شیخ در حینیکه همرکابی علاء الدوله روانة ساپور خواست (۱)\nبود ، ( همچنانیکه اشاره رفت در عرض راه دو کتاب راجع بحيوان و نبات شمارا تصنيف\nنمود ) نجات را نیز ( درهمان زمان ) در عرض راه تصنيف واختصاص بعلاء الدوله داد،\nو در ردیف ندماي او در آمد .\nدرین اواخر یکی از نسخ قلمی آن که بسال ١٠٦٢ هجري بنگارش رسيده و ( بواسطة\nیکی از دوستان فاضل خود بمطالعة آن نائل شدم ) از دیباچة آن صريحاً معلوم میشود\nکه تصنیف این کتاب بنا بر التماس و خواهش دوستان او بوده است . و چنین مینگارد،\nفان طائفة من الاخوان والذين لهم حرص علي اقتباس المعارف الحكمية ، سأ لو ني ان\nاجمع لهم كتاباً ، يشتمل علي ما لابد من معرفته لمن يوثر ان يتميز عن العامة وينحاز\nالي الخاصة . و يكون له بالاصول العلمية ما لابد منه في معرفة القدر الحكمية احاطة\nوسأ لوني ان ابداء فيه بافادة الاصول من علم المنطق ثم اتلوها بمثلها من علم الطبيعيات\nثم اورد من علمي الهند سته و الحساب ما لابد من معرفته في معرفة القدر الذي افيده\nمن البراهين علي الرياضيات واورد بعده من علم الهيئة ما يعرف به حال الحركات والاجرام\nوالابعاد والمدارات في الاطوال والعروض دون الاصول التي يحتاج اليها في التقاويم\nوما يشتمل عليه الزيحات مثل احوال المطالع والزوايا وتقويم المسير بحسب تاريخ تاريخ\nوغير ذالك وان اختم الرياضات بعلم الموسيقي ثم اورد العلم الالهي علي ابين وجه\nواو جزه واذكر فيه حال المعاد وحال الاخلاق والافعال النافعة فيه لدرك النجاة\nمن الغرق في بحر الضلالات فاشفقتهم بذلك وصنفت الكتاب علي نحو ملتمسهم مستعينا\nبالله ومتوكلا عليه\nاین کتاب که بمطالعة نویسندة سطوررسیده، محتوي فصول متعددی و مشتمل بر هفت قسمت :\n(۱) منطق (۲) طبيعيات (۳) اصول هندسه (٤) آرتماطيق (٥) هيئت ( فلكيات )\n\n(۱) یاشاپور خواست در ده ( ۱۰ ) فرسخ از اشتر واقع وقريه ئيست بين اورو نهاوند . كه\nمسافة آن الى اشتر ١٠ وازاشتر الى نهاوند ۱۲ مجموع ۲۲ فرسخ میشود . اما فاصلة بين آن واور (۳۰)\nفرسخ زمین خالی از آبادی است ( معجم البلدان ج ٥ ص ٤ ، قاموس الاعلام ج ٤ ص ٢٤٧١.\n\n۱۲۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2489, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم مؤلفات درافغانستان (۷۳)\n\n(٦) موسیقی (٧) الهیات است .\nباستثنای قسمتهای منطق، طبیعیات والهیات، مابقی آن که عبارت از مجموع قسمتهای\nریاضی بوده ، ومصنف (شیخ) در دیباچه کتاب اشاره به آن کرده است . همگی بقلم\nابوعبید عبد الواحد ابن محمد الجوزجانی تالیف یافته ، وبر سبیل تتمه در بین قسمتهای\nطبیعیات والهیات افزود شده است .\nوچنانکه خود مؤلف (ابو عبید) (۱) در مقدمه آن تذکار می نماید ، علت عمده\nتالیف این قسمت را چنین شرح داده مینویسد : «هنگام اتصال خود بخدمت شیخ، باقتناء\nتصانیف و تحصیل کتب و رسائل او نهایت حریص بودم . و از جمله تصانیف بزرگ او\n(شیخ) بعد از شفا این کتاب (اعنی نجات) است و دران از منطق، طبیعیات والهیات\nبطوریکه دیده شد بحث رفته . وبنا برعوایق که دامنگیر او شد ، تفرغی برای ایراد قسمتهای\nریاضی آن حاصل کرده نتوانست ، کتاب مذکور را بدون ریاضیات باقی گذاشت .\nو ازانجائیکه در نزدمن کتب مصنفه او (شیخ) درریاضیات موجود بود ، بمثل کتاب او\nدر اصول هندسه (مختصر کتاب اقلیدس) که دران مقداری از هندسه ذکر یافته\nکه اگر کسی آنرا بداند راهی به معرفت مجسطی خواهد یافت .\nو کتابی در ارصادا لکلیه و معرفت ترکیب افلاک ، (تقریباً مختصر از مجسطی)\nوکتابی در علم موسیقی . پس دیدم اگر رسائل مذکور را در ریاضیات ، تصنیف نمایم\nهر آئینه تمام مصنفات او (شیخ) بطوریکه اشاره در دیباچه کتاب نموده است کامل\nمیشود .\nمر آن هنگامیکه در آرتماتيك رساله از شیخ (که شباهتی باین رسائل بهمرساند)\nموجود نیافتم ، مناسب دیدم اینکه از کتاب او در آرتماتيك ، رساله ئی را نیز مختصر نموده\nآنرا تودیع نمایم ، تارهنمائی بمعرفت علم موسیقی و نسبتهای مستعمله که در آن است نماید .\nلهذا این قسمت را نیز اضافه نمودم .\n\n(۱) ابوعبید عبدالواحد ابن محمد الجوزجانی از تلامیذ ومصاحبین ابن سیناست ، علاوه برقسمت\nریاضیات نجات شرح حال مفصلی از شیخ را نیز نگاشته است .\n\n۱۲۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2490, "text": "شماره ( دوزدهم ) سال دوم مجلة كابل ( ٧٤ )\n\nو عيناً منطوق همين كلام را كاتب چلبي نيز با اندك تحريفی در جلد دوم كشف الظنون\nبيان مينمايد ( كشف الظنون ٥٨٥ جلد دوم طبع اسلامبول ) \nو همچنین اصل عربی آن که درسنه ١٥٩٣ میلادی بعد از كتاب قانون ( شيخ )\nبرومه بطبع رسيد ، نیز دارای سه قسمت منطق ، طبیعیات والهیاب بوده ، فاقد ریاضیات\nاست . که مصنف در دیبا چه اشارتی بآن نموده است ( ص ٥٥ تاريخ فلاسفه\nاسلام طبع مصر )\nترجمه های شفا و نجات چندین مرتبه بشكل كامل و متفرق بلسان لاتينی بطبع رسيده .\nو از انجمله مجموعه ئیست که بسال ١٤٩٥ میلادی در بندقیه طبع و اشاعه يافت ، و شامل\nقسمتهای ذیل است .\n( ١ ) منطق ( ٢ ) طبيعيات ( مقتبس از کتاب شفا ) ( ٣ ) السماء والعالم ( ٤ )\nالروح (٥) حياة الحيوان (٦) علی العقل (٧) فلسفة الفارابی علی العقل ،که در نفس الامر\nهر يك كتابیست مستقل در موضوعات مذكور .\nو بعلاوة شخصی از علمای فرانسه ( موسوم به ناويه ) نیزرسالة منطق او (بظن غالب\nمنطق نجات ) را ، بفرانسوي ترجمه ، ودرسنه ١٦٥٨ میلادی بپاریس نشر نمود .\nهكذا علامه شمولدز ، نیز ارجوزه منطقی او را در مجموعة فلسفه عربی بطبع رسانید ،\nاما راجع بشروحی که بر نجات نوشته اند . ( باستثناي شرحیکه محمد الحارثی سرخسی بآن\nنگاشته) ( كشف الظنون ج دوم ص ٥٨٥ طبع اسلامبول ) اطلاعی که قابل تذکر باشد\nدر دست نیامد .\n*\n* *\n\nالقانون : نيز يكی از مولفات قابل اهتمام شیخ و دائر درطب است . این کتاب\nبقراريكه جرجی زیدان می نویسد . مشتمل بر قسمتهای کافی و مهمی\nدر فنون طب از قبیل تشريح ، فيزيا لوجی ( وظايف اعضا ) پا تو لوجی ( علم الامراض )\n\n١٢١٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2491, "text": "(٧٥)\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\nمؤلفات در افغا نستان\n\nنباتات، صیدله ( دوا سازي ) وغيره بوده (مدنيت اسلام ج ٣ ص ٣٥٠ طبع اسلامبول) یکی از بزرگترین وجامعترین کتبی است که در طب تالیف یافته.\nو بنا بر اطلاعاتیکه بنظر میخورد ؛ از قرن ١٢ تا قرن هفده ميلادي در اکثرية از مدارس اروپا جزو پروگرام درسی در علم طب بشمار میرفت . بلکه تا سال ١٦٥٠ میلادی نیز در کلیات ( لوفان و مونپلی) تدریس میشد .\nشیخ قسمتی ازین کتاب را بجرجان و قسمتی ازا نرا در « ري » تصنیف نموده ، بهمدان آنرا اکمال نمود . که مجموع آن عبارت از (١٤) چهارده مجلد است . (ص بو ترجمه حال شیخ با منطق المشرقين طبع مصر )\nقانون : محتوي جميع قوانين كليه طب نظري وعملي بوده ، متضمن معلومات وسیعی در امور كلي علم طب ، تشریح ، علم الامراض ، ادویه مفرده ، امراض جزئی جميع اعضا ، امراض جزئی مخصوص هر عضو و ترکیب ادویه است . که مجموع آن به پنج قسمت تقسیم یافته . قسمت های اول ودوم ، شامل علم وظائف اعضا وعلم امراض وحفظ الصحه بوده ، و در قسمت هاي سوم و چهارم آن از وسائط مداوات بحث می راند . اما قسمت پنجم آن عبارت از وصف علاج و تركيب ادويه مخصوص آن است . که شیخ از روی تجارب وملاحظات خاصهٔ خود آنرا نگاشته (ص يج ترجمه حال شیخ و کشف الظنون جلد ٢ ص ٢١٦ )\nو بنا بر روایت بعضی از روات ؛ طب ابن سینا ( در قانون ) از رهگذر کثرت وسعت و بسط خود ، اختلافات مهمی با طب رازی ( محمد ابن زکریای رازي ) در کتاب ( الحاوي ) بهم میرساند .\nو همچنین در قیمت و اهمیت طبی قانون نیز اختلافاتی موجود است ، و اگر درینجا بطور مختصر چیزی از آنرا متذکر شویم بد نخواهد بود .\nبعضی قانون را از جمله خزائن حکمت معدود دا نسته و برخ دیگری ( مانند این\n\n١٢١٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2492, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٧٦ )\n\nزهر اندلسی ( ١ ) ) آنرا ازقبیل اوراق ونوشته جات مهمل وخالي از فائده حکم میکنند .\nو بلکه بعضی آنرا ( قانون ) از رهگذر ابهام در کشف امراض و کثرت انواع\nخواص اجسام بشري ، که در آن مذکور است عیب گیر یها نموده اند . و شاید که همگي\nدرجای خود صحت داشته باشد . چرا که طب شیخ ( در قانون ) باطب رازی ( در الحاوی )\nدر اساس واصول خود اختلاف نمایانی دارد ، زیرا شیخ در قانون بخلاف جمیع اسلاف خود،\nکه متابعت از جالینوس مینمایند ، بطریقهٔ ارسطو پیروی از طب بقراط کرده ، وعلاوه\nبر آن تعمق او در منطق نیز بمایهٔ اختلاف آن افزوده است ( ص يج ترجمه حال شیخ )\nو از جملهٔ شراح قانون ؛ یکی ابن نفیس ( ٢ ) علاءالدین علی ابن الحزم القرشی شافعی\n( متوفی ٦٨٧ هجری ) و دیگری یعقوب ابن ابی اسحق طبیب است ، که هر يك کلیات\nقانون را شرح نموده اند ، وبقرار یکه چلبی در کشف الظنون ، سیوطی ، در بغیة الوعاة ،\nشمس الدین سامی در قاموس الاعلام و فاضل هندی عبدالحی بحواله اسنوی در فوائد بهیه\nبیان میکند ( کشف الظنون ص ٢١٦ ج٢ - بغية الوعاة ص ٣٨٩ قاموس الاعلام ج ٥ ص\n٣٦٧٣ فوائد بهيه در حواشی ص ١٢٦ ) علامه قطب الدین محمود ابن مسعود ابن مصلح فارسی\nابو الثناء شیرازی ( متوفی ٤ رمضان ٧١٠ ه ) نیز در سنه ٦٧٤ شرحی به قانون نگاشته است .\nو پوشیده نماند که این شخص ابو عبدالله محمد ( یا محمود ابن محمد ) قطب الدین رازي معروف\nبقطب تحتانی شارح مطالع واشارات که ( که در وطن عزیزما بعلامهٔ قطبي مشهور است )\n\n( ١ ابو العلا ( زهى ابن ابى مروان عبد الملك ) معروف بابن زهر ( بضم زای معجمه متوفی ٥٢٥\nهجری ) از مشاهیر اطبا وادبای اندلس و منسوب بیکی از خاندانهای بزرگ اشبیلیة مشهور بعائله ابن زهر\nاست . در طب فرید عصر خود بوده ، در تشخیص امراض وتشفيه مرضا مهارتهاي فوق العاده از او بظهور\nپیوسته در علوم حکمیه ، طبیعیه واد بیات نیز ید طولی و لیاقتی بسزا داشت . هنگام دخول قانون\nشیخ بمغرب ، نسخهٔ از آن بمطالعهٔ این بزرگوار رسید ، و مقالهٔ در رد آن نیز نگاشته . در طب\nتألیفات مهم و بزرگی از قبیل ( الاد وية المفرده ) ، ( حل شكوك الرازى على كتب الجا لينوس ) و\n( مجربات ) داشته ، ابو بكر ( محمد ابن مروان ) معروف بابن زهر طبیب و شا عر مشهور اند لس\nنیز حفید اوست :\n\n( ٢ ) ابن نفیس : علاؤالدین علی ابن الحزم القرشى الشافعى متوفی ( ٦٨٧ ) هجری رئیس اطبای\nعصر خويش بوده ، بعضى تصانيف مفيده در علم طب دارد .\n\n١٢١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2493, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مؤلفات افغانستان (۷۷)\n\nنیست ( رجوع شود به بغیة الوعاة سیوطی بمادۀ محمود . و در فوائد بهیه بمادۀ علی ابن محمد\nابن علی معروف بسید السند جرجانی ) .\nهکذا امام فخرالدین محمد ابن عمر الرازي ( متوفی ٦٠٦ ) معروف بفخر رازي نیز\nشرحی با لاي کلیات قانون دارد . و دیگر از شارحین قانون ، امین الدوله حكيم ( ١ )\nابوالفرج یعقوب ابن القف النصرانی الکرکی ( متوفی ٦٨٥ است ) که بالای کلیات قانون شرحی\nبه شش مجلد نگاشته است . و همچنین حکیم فاضل یعقوب ابن غنائم ( ٢ ) معروف\nبه موفق السامري ( متوفی ٥٨١ هجري ) نیز کلیات قانون را شرح و دران شكوك نجم الدين\nابن منفاخ (٣) را تحلیل نموده است .\nوسدید گازرونی ! نیز در سنه ٧٤٥ قمري با لاي كليات قانون ، شرحی مسمی بتوضيحات\nالقانون نگاشت . و همچنین از طرف علی ابن عبدالله الشهير بزين العرب مصری نیز شرحی\nبسال ( ٧٥١ هجري) با لاي آن ( كليات قانون ) نوشته آمده است .\n\n( ١ ) امین الدوله حكيم ابوا لفرج يعقوب ابن القف النصرانى الكركی : از مشاهیر اطبای عرب\nو نصرانی المذهب است ، تولدش بسال (٦٣٠ هجری) در كرك باتفاق پیوسته و پدرش از منشیان یکی از\nملوك ایوبیه بوده است . طب را از نزد ابن اصیبعه ( صاحب عيون الانبأ في طبقات الاطبا ) تحصيل\nنمود ، در دمشق و بعضی نقاط دیگر بطبابت اشتغال داشت . از کتب مصنفة مشهور اويكي الشافي\nدر طب ( شش مجلد ) و دیگری شرح کلیات قانون شیخ است . اشارات را نیز شرح نموده است\nاما ناتمام .\n(۲) يعقوب ابن غنائم معروف بموفق السامری : از معاریف اطبا وحکای اسلام و به تبحر و مهارت\nكامل در امور مداوات و نوستن مدونات در علوم حکمیه مشهور است ، در دمشق الشام تولد ونشو ونما\nیافته و در سنه ٦٨١ هجری وفات نمود . از تصانیف برجسته او شرح کلیات قانون ، حل شكوك\nنجم الدين منفاخ على الكليات ، كتاب المدخل الى علم المنطق والطبیعی والا لهیات است .\n(٣) نجم الدین ابن منفاخ ( ابوالعباس ابن ابی الفضل اسعد ابن حلوان ) یکی از اطبا و حکمای\nمعروف اسلامی است . تولدش بسال ٥٩٣ هجری در دمشق باتفاق پیوسته ؛ در شعر وانشاء فرید عصر\nخویش بوده ؛ در ادبیات یدطولی و در نواختن عود و خط خوش مهارتی بسزا داشت . در اوائل\nسمت طبابت وزارت ملك مسعود ( صاحب آمد) را داشته ، بعدها بخدمت صاحب حمص ملك اشرف ابن\nمنصور بسر میبرد . و بسا اشخاص از واستفاده ها برده اند وفاتش بسال ٦٢٣ هجری واز آثار\nمشهور او كتاب المهملات فى كتاب الكليات ، كتاب المدخل الى الطب وغیره است .\n\n١٢١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2494, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم مجله کابل (۷۸)\n\nوعلاوه ؛ اشخاص متعدد دیگری نیز قانون را شرح یا اختصار و تلخیص نموده اند ، که\nاگر ما به تحریر اسامی همه آنها به پردازیم دامنه کلام بطول انجامد. لهذا بهمین اندازه\nاکتفا نموده ، فقط درینجا به تحریر اسماء بعضی از اختصار و تلخیصات معتبر آن می پردازیم.\nاز جمله اشخاصیکه قانون را اختصار و یا تلخیص نموده اند ، یکی حکیم ابو سعید\nابن ابی السرور الاسرائیلی السامری العسقلانی است ؛ كه بنام خلاصة القانون آنرا\nخلاصه نمود. و دیگر شیخ داؤد انطاکی (متوفی ۱۰۰۶ هجری) هم آن را شرح وهم\nاختصار نموده است. و هم چنین بنام المكنون نیز مختصر قانون موجود است ، كه\nاسم صاحب آن معلوم نیست. و این اختصار را استاد الاطبا فخر الدین خجندی\nبنام «تنقیح غلق المکنون» تلخیص نموده.\n\n***\n\n( اشارات :\nو تنبيهات في المنطق والحكمة )\n\nنیز یکی از آثار مشهور شیخ است که تا کنون در وطن عزیز ما\nاز جمله کتب درسی در علوم قدیمه محسوب میشود. باوجوديكه\nاین کتاب در يك مجلد تالیف یافته ، و يك كتاب كوچكى بنظر می آید. با آنهم دارای\nنکات عجیبه و فوائد غریبه ایست که اکثر از کتب مبسوط فاقد آنست. شیخ قسمت منطق\nآنرا در هشت (۸) منهج ایراد ، و مجموع قسمت حکمت آنرا در ده (۱۰) نمط بیان\nو تصنیف نموده است. که نمط اول آن در اجسام ، دوم آن در جهات ، سیوم در نفوس،\nچهارم در وجود ، پنجم در ابداع ، ششم در غایات و مبادی ، هفتم در تجرید ، هشتم\nدر سعادت ، نهم در مقامات عارفین و دهم در اسرار آیات ، مباحث و معلومات دقیقی را\nحاوی است.\nو فخر الدین رازی ؛ بر آن شرحی بطور قال اقول نگاشت و در آن اقوال شیخ را\n\n۱۳۱۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2495, "text": "( ۷۹ ) مؤلفات در افغانستان شماره ( دوازدهم ) سال دوم\n\nسخت طرف معارضه و تردید قرار داده، بامبالغات عجیب و غریبی پیش آمده ، بلکه شیخ را طعن و تشنیع مینماید .\nو ازین سبب است که بعضی از ظرفا ( شرح ) اورا ( جرح ) نامیده و یا اینکه بعضی دیگری او را بلقب امام المشککین خوانده اند .\nو علاوه بر آن بنام لباب الاشارات نیز ، فخر رازی اشارات را در سنه ٥٩٧ هجری تلخیص و بسه قسمت منطقیات ، طبیعیات و الهیات ترتیب داد .\nو محقق طوسی ( علامه نصیر الدین محمد ابن حسن طوسی متوفی ( ٦٧٩ ) نیز بسال ٦٧٩ ( آخرین سال حیات خود ) اشارات را بنام ( حل مشکلات الاشارات ) شرح قابل اعتبار و اهتمامی کرده است .\nو دیگر از جمله کتبی که بطور شرح و حاشیه یا محاکمه به اشارات شیخ به تصنیف رسیده ، مهمترین آن ؛ کتابی مشهور بمحاکمات از محقق قطب الدین رازي متوفى (٧٦٦) هجری است . که در سنه ٧٥٥ هجری آنرا تصنیف نمود . و در آن کتاب ، در بین اقوال و نظریاتیکه فخر الدین رازی و علامه طوسی (که هر يك در شرح مصنفة خود بر اشارات نگاشته اند ) حکمیت مینماید .\nو بقراریکه در کشف الظنون چلبی نگاشته آمده ، وجه نگارش محاکمات چنین استنباط میشود ؛ که علامه قطب الدین رازي قسمت از ابحاث و اعتراضات خودرا ، به نسبت اقوال و نظریات فخر الدین رازی و شرح اشارات او نگاشته ، بعلامة قطبی شیرازی عرضه نمود .\nقطبي شیرازی ، پس از وارسی و مطالعه اعتراضات او ، قطب الدین رازي را لائق و سزاوار تصنیف محاکمات دیده ، ازو طالب تصنیف محاکمات میشود ، وهمان است که با شاره و درخواست او ( شيرازي ) ، قطب الدین رازی محاکمات خورا تصنیف مینماید .\n( کشف الظنون ج اول ص ۱۰۳ )\n\n۱۲۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2496, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ۸۰ )\n\nالهداية في الطب\nنيز يكي از آثار شيخ است دريك مجلد كه علامة علاؤالدين على ابن نفيس آنرا شرح نموده است .\n\n* * *\n\nالانصاف\nنيز از مولفات شيخ . و باستثناي كاتب چلبي كه در كشف الظنون آنرا بنام ( الانصاف و الانتصاف ) قيد نموده سايرين همه انصاف (به تنهائي) يا كتاب الانصاف اسم برده اند . بقراريكه نگاشته اند ، این کتاب عبارت از (۲۰) بیست مجلد و داراي مباحث مبسوطی در فلسفه است . محتوي انصاف وحکمیت بین فلاسفۀ مغرب وحکمای مشرق ( اعنی نظریات آنها ) بوده ، به نسبت کتب ارسطو و نظریات فلسفی او تشریحات مفصلی دران داده شده است . در تاراج سلطان مسعود تمام مجلدات آن بضياع رفته و متأسفانه امروز اثري ازان در ميان نيست .\n\n* * *\n\nالحاصل والمحصول\nبقراريكه مينگارند ؛ شيخ آنرا در سنين اوائل حيات خود در بخارا براي ابوبكر البرقى تصنيف نمود ، و كاتب چلبى در كشف الظنون آنرا (۲۰) مجلد ضبط كرده است. وسواي نسخۀ اصل آن ، نسخ ديگری ازان در ميان نيست.\n( معلوم نشد که نسخۀ اصل آن بکجا موجود است للراقم )\n\n* * *\n\n۱۲۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2497, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم\nمؤلفات در افغانستان\n(۸۱)\n\nالهداية في الحكمة\nسوای الهداية في الطب کتابیست در يك مجلد، وشيخ\nآنرا زمانیکه در قلعهٔ (فرد جان) محبوس بود، از برای\nبرادر خود (علی) تصنيف نموده است.\n\nعيون الحكمة\nدائر به منطق، طبيعيات و الهیات، نیز از مؤلفات\nشیخ است، که فخرالدین رازی بالای آن شرحی نوشته\nو کاتب چلبی می نویسد که فخرالدین رازی آنرا بعبارت\nقال الشيخ و قال المفسر (رازی) شرح نموده، خود را\nبنام مفسر یاد کرده است.\nهكذا نجم الدين الحكيم (۱) ابن محمد ابن عبدان ابن اللبودي (متوفی ۶۰۶ هجري)\nنیز عیون الحکمة مذکور را اختصار نمود.\n\nالبر و الاثم\nدائر در اخلاق و عبارت از دو مجلد است که شیخ آنرا نیز\nجهت فقیه ابوبکر البرقی تصنيف نمود. و سوای نسخه ئيكه\nدر آنوقت سپرد فقیه مذکور شده بود، نسخهٔ دیگری ازان\nدر قيد تحریر نیامده.\n\n(۱) نجم الدین ابو ذكريا يحيى ابن شمس الدين ابو عبدالله محمد ابن عبدان از اطبای اسلامی\nو در طب، حکمت، ادبيات و علوم سائره مهارت تامهٔ را دارا بود، تولدش در حلب، وبعدها وارد مصر\nشده از طرف صالح نجم الدین ایوبی، بدیوان نظارت اسكندريه تعيين يافت. شخصي بغایت فصیح\nو بلیغی بوده، در عالم ادبيات عرب ياد منشاء و اشعار رائقه دارد. علاوه بر عيون الحكمة، اشارات\nو كليات قانون شيخ را نیز اختصار نموده و بطور يقين تا اواسط قرن ۷ هجری در قيد حیات بوده است.\nتا تمام\n\n۱۲۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2498, "text": "( ۸۲ )\nمجلة کابل\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\n\nالمجموع . يا حكمة العروضيه\n\nکتا بیست در يك مجلد ، که شیخ آنرا ( بدون ریا ضیات ) در سن ۲۱ سالگي برای ابو الحسن عروضی تصنیف نمود ، و از قرينه و اسم آن استنباط میشود که در علوم طبيعی و الهيات بوده باشد . نا تمام\n\nع ، ص مجتبي خان معين دوم وزارت ما ليه\n\n( دروغگو )\nدروغگو همیشه بقسم خوردن معروف است . ( کور نی )\n\n( وطن )\nاولين صنعت وطن دوستي جان نثاری بوطن است . ( نا پليون كبير )\n\n۱۲۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2499, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم آغاز تعمیر بالا حصار ( ٨٣ )\nمتنوعه\n\nآغاز تعمیر بالاحصار\n\nدر نمره ( ٢٢ ) مجله کابل انجمن ادبی شرح تقدیم تشکرات\nخود را نسبت بتجدید تعمیر شهر زیبای تا ریخی با لا حصار\nکابل نگاشته بود اینك خوشبختانه بروز دوشنبه ( ١٧ ) ثور\nعیناً بوقت انعقاد حفلۀ بمناسبت گذاشتن سنگ تاداب مکتب\nحربیه که بدست حقپرست اعلیحضرت تاجدار نیرومند افغانستان محمد نادر شاه غازی بعمل آمد\nکارکنان این مجله دران حفله با افتخار حضور داشته و عملی شدن آن آمال دیرین\nخود ها را عیناً ملاحظه کردند .\nگزارش و مجاري آنروز بزرگرا که در تاریخ آینده مقام برجسته و احترام مخصوصی\nخواهد داشت جراید شهری نوشته اند ماصرف بطور تبريك و بشارت بدوستان دور و نزديك\nبتذکار مختصر فوق خود را موظف شمرده ضمناً سواد نطق ذات ملوکانه را با معروضۀ\nیکنفر از طلاب خورد سال مدرسه که دران حفله ایراد یافته بود اینجا بنظر قارئین محترم\nمیرسانیم : -\n\nمعروضۀ مکتب حربیه بحضور\nاعلیحضرت محمد نادر شاه غازی\n\nاعلیحضرت پدر تاجدار غیور مهربان ما !\nما ملت بدرگاه ایزد متعال تماماً مشکوریم که این وجود مبارك همایون را برای ما عطا\nو ابذال فرموده است .\n\n۱۲۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2500, "text": "( ٨٤ )\nمجله کابل\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\n\nاعلیحضرتا ! خدمات برجسته و شاندار تاریخی که شما در راه این وطن مالوف ما\nنموده اید از خاطرها واذهان اولادهای اصیل و قدر شناس این آب وخاك مقدس فراموش\nومحو شدنی نیست .\nاعلیحضرتا ! ذات سترگ شماست که ما ملت افغانرا از مظالم اندوهناك واسارتهاي\nسنگین رهانیده اید فضل خدای کریم و برکت بازوي مقتدر و تدابیر موافق شهنشای خجسته\nخصال بود که اکنون ما ؛ در دول متمدنه سر فراز بو ده بحریت و استقلال نائل هستیم .\nاعلیحضرتا ! باز هم قریب بوده که افغانستان بتوسط اشرار پیشه ها وسارقین بر باد\nو فنا شود که ناگاه مرحمت الهی با لای ما ملت افغانستان ابذال شده در آن میان شعشعهٔ\nشمشیر والاي شما مثل بريق و لمعان رعد و برق درواديهاي جنوبي وطن درخشیده آن همه\nابر هاي تيره و تار را بنور خويش تزئین و منور فرموده و بران حزب ستمگار کامیابی\nو موفقيت استحصال واز وجود منحوس شان این خاك مقدس را پاك و مصفا گردانیدید .\nاعلیحضرتا ! حقیقتاً ذات وا لا صفات شما ست که در هر وقت و هر زمان مصیبت\nوفلاکت این آب وخاك را متحمل کشته و وطن را بفضل الهی از بلیات و خسارات\nبزرگ نجات و ملت را از لب پرتگاه عظیم محو واضمحلال رها نیده اید اينك این خلوصیت\nو جان نثاری را که در بارهٔ این خاك مقدس ایفا نموده ئيد نه تنها تبعهٔ داخلی افغانستان\nبلکه ملل ودول اجانب بهتر و خوب تر مدرك اند که تا کدام اندازه حقوق وطن خویش\nرا بانجام رسانیده اید که ما آنرا بانظار خود مان دیدیم ، والحق که تاریخ هم شاهد حال است .\nاعلیحضرتا ! ازین روست که وجود ذیجود شما در بحر امرای معروف افغان و در زمرهٔ\nمشاهیر عالم درین عصر بیستم عد ، ومحسوب میشوید .\nبناء علیه ا ین مسئله خیلی مهم بود وموجب افتخار تمام ملت افغا نستان است .\nاعلیحضر تا ! ما از اظهار و افتخار و خوشی و شکريه این امر که از تشریف قدوم تان\nامروز بنهادن سنگ تهداب اساسی مکتب فنون حریه ویابعبارهٔ دیگر سرچشمهٔ اردو درین موقع\nتاريخي بالاحصار قدم رنجه فرموده اید عاجزیم مسلم است که علاقه مندی خیلی زيادي برای\nاین وطن وعلي الخصوص بعالم عسکری اينخاك با شرف دارید که بر وجود مبارك خویش\n\n۱۲۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2501, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم آغاز تعمیر بالا حصار (85)\n\nقبول اینقدر زحمت را اختیار کرده اید و بدست مفخرت پیوست تان سنگ تهداب اساسی سرمنشأ اردو را گذاشتید !\nاعلیحضرتا ! ازین مراحم و نوازش خویش عشق سر بازی وحس فدائیت را در عروق هر يك مان بیش از پیش در تحريك و جریان آورده و از همجو مراحم خویش بر چهرهٔ هر فرد ما انبساط و خوشی را تولید نموده اید .\nبنا بران تاجی افغان و حضار محترمین تايك درجه فرحت ومسرت ما را تقدیر کرده، وما هم ازین افتخاریكه امروز بآن نائل گردیده ئیم خود مان را تبريك گفته میتوانیم ، وبناء علیه ازین شفقات و نوازشهای اعلیحضرت فخر کرده برخود میبالیم .\nاعلیحضرتا ! ظاهر وباهر است که امروزه روز امنیت و شرافت افتخار و ارتقاء هر ملت وابسته بشجاعت وفداکاری عساکر آنهاست عسکریكه صاحب معنویات درست وفدا كار وخوش اخلاق باشد میتواند ملت ومملکت خود را بتائید الهی وبغیرت مردانه خود بختیار و با افتخار سازد لله الحمد كه امروز قشون افاغنه از توجه ذات شما قهرمان غیور وطن ، شجاع ووظیفه شناس ومطیع وخوش اخلاق بوده وبمناسبت این حلهٔ زیبا بمقابل قوم وملت خود محبوب است و امید واثق بملک منان داریم كه اسباب و وسائل افتخار وسعادت مملکت را استحصال نمائیم .\nاعلیحضرتا !\nما محصلین و تلاميذ مكتب فنون حربیه ؛ ذات خجسته خصال همایونی شما را كه عنوان سعادت وترقی و دیباچهٔ وطن پروریست بمنتهای صمیمیت قلب ، رهبر و سرمشق خود ها قرار داده ایم - چون سعادت ملی خود را منوط و مربوط بوجود ذی قیمت شما میدانیم . بناء علیه بحضور پدر تاجدار غیور خود متعهد میشویم که اولا صداقت و اخلاص تام بذات ذی قدر شما وملت و وطن داشته و داریم و ثانیاً برای حفاظت و دفاع نمودن وطن از تسلط اعدا بريختاندن قطرات خون خویش حاضریم ، ثالثاً براي اعتلا و رفعت و عظمت این خاك با اقتدار خود خد منگذاري را از خدا يمتعال استدعا وتوفیق ربی را برای خود خوا هانیم ، را بعاً فرق دوستان ودشمنان و خائنين اینخاك را همیشه مدنظر گرفته و میگوتیم زیاده برین همان شاهراه حقانیت\n\n1223"}
{"book": "adl0986", "page": 2502, "text": "( ٨٦ )\nمجلة کابل\nشماره ( دوزدهم ) سال دوم\nرا که اعلیحضرت غازي هدف مقصود خود قرار داده اند عموم ما هم سريعاً بآن استقامت ،\nکوشان و روان و با جرای یگانه و وظیفه حقیقی و اصلی ما که ایثار نمودن قطرات خون\nخود و سر با زیست ، مستعد و حاضریم که در راه رضای خدا و پدر محبوب القلوب خودمان\nبریزانیم و بخالق عالم نیاز مندیم که در آتیه اردوی افغان را بمرام اعلیحضرت ، تعلیم\nو تربیه نموده و افکار شان را مزین و منور ساخته بسوی پیشرفت و نهضت این وطن\nمیمنت مأ من خود جلب و بتوفيق الهي از توجه ذات ذي صفات تان به سر منشأ و مبداء\nعلویت خود ها تو صل نمائیم :\nزیاده از ملک مقتدر استرجا و خواهش داریم که ظل ظلیل شما قهرمان صحنه استقلال\nو وجود ترقی خواه حقایق آگاه شما را از سر افراد ملت افغان کم و کوتاه نگردانیده\nبمقا صدات و مطالبا ت قلبی رسانیده با عزت دنیوی و اخروی داشته باشد و باقی خدام ملت را\nبما تحتی تان توفیق خدمت و صداقت اعطا و مبذول نماید بحق محمد و آله الامجاد .\nزنده باد قهرمان میدان استقلال و ناجی ما اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی .\nمستدام باد استقلال افغا نستان .\nپاینده باد ملت شجيع آن .\nنطق اعلیحضرت معظم غازی\nفرزند من !\nازین بیائیکه بالو کاله آنرا از طرف سائر فرزندانم طلاب مكتب جليلة عسكري و ديگر\nبرادران نظامی خود اظهار نمودید و تماماً ترجمانی از احساسات مكتب حربيه و عساکر\nافغانستان می نماید و جذبه صمیمیت و صداقت و وظیفه شناسی و قدر دانی از آن عیان\nمیگردد ، تشکر میکنم .\nلله الحمد که امروز نه تنها معنویات عسکر مظفر افغانستان بلکه از تمام افراد ملت\n١٣٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2503, "text": "( ۸۷ )\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم آغاز تعمیر بالاحصار\n\nعزیزم بلند است و حسیات و ظیفه شناسی و قدر دانی که از صفات برجسته انسان است\nو بالعموم افراد و اقوام را بمدارج عالی ترقی واصل و ملل عالم را باستقبال درخشان نایل\nمیگرداند ، در اکثری از آنها مشهود میگردد .\nمیدانید که از جمله عوامل مهمه ارتقا و تعالی ملت یکی سر نیاز را بدرگاه خالق بی نیاز\nخم نمودن است زیرا هر آن فرد ملکی و عسکری که جبین اخلاص خودرا ببارگاه خداوندی\nمی ساید در دنیا و عقبی سرخرو و سر فراز بوده در مقابل دوست و دشمن مفخر و ممتاز\nمیگردد . سرموئی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا ، و باز همراه پابندی بمقررات\nمذهبی بملت خود صادق بودن ، و بمملکت خویش صمیمانه خدمت کردن ، در راه حفظ\nشرف وعزت و افتخارات ملی خود ازجان وجهان گذشتن وازخدام وسعادت خواهان وطن\nقدر شناسی نمودن ، ودرا انجام خدمات محوله خود وظیفه شناس بودن ، میباشد من ازین حس\nقدرشناسی که امروز ملت افغانستان در صله آن خدمت جزوی که من بمعاونت الهی وحسن\nمساعدت ملت افغانی مظهر آن شده ام مرا بنظر محبت و تقدیرمی بینند واز ميان يك كرور نفوس\nافغانستان برضا ورغبت خود این بار امانت بزرگ را بردوش ناتوان من گذاشته اند ومرا\nپادشاهی خود که من آنرا مرادف به خدمت گذاری حقیقی این خطه اسلامی پندارم\nبالحاح و اصرار بر گزیده اند واز آن وقت تا حال بكمال صميميت و اخلاص\nهمه اوامرم را بمحبت تمام اطاعت کرده اند تا اندازه بر من اظهار اطمینان و اعتماد می نمایند\nکه اختیار سر و مال و اولاد خو د را بمن سپرده اند اول بدرگاه خدا و باز باین ملت عزیز\nو قدر دان خود شکر گذارم و دعا میکنم که خداوند سر ومال واولاد آنها را با خاک پاك\nافغانستان در حفظ و حمایت خود نگهداشته بمن و بافراد خاندان و سائر اخوان عزیزم\nمامورین نظامی و ملکی افغانستان چنان توفیقی را رفیق گرداند که درراه سعادت و رفاهیت\nو حفظ شان وشرف مملكت سرومال واولاد خود هارا قربان کنیم .\n***\n١٢٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2504, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ۸۸ )\n\nمن به ملت عزیزم اطمینان میدهم که خودم و تمام خاندانم و سائر مامورین حکومت\nمتبوعۀ تان در برابر این قدر دانی های که از تمام طبقات مملکت مشاهده مینمائیم ، بدرجۀ\nانتهائی وظیفه شناس ، و در راه خدمت مملکت کمال سعی و مجاهدت خود را بفضل الهی\nو حسن مساعدت ملی بصرف خواهیم رسانید .\nاین ارتباط صمیمانه که خوشبختانه امروز در بین ملت و حکومت از هر حیث و هر جهت\nموجود و وسایل ترقی و سعادت را بما تهیه نموده و درین مدت قلیل ما را به موفقیت های\nزیادی نایل گردانیده است بما و شما چنین بشارت میدهد که لطف الهی شامل حال ما میباشد\nو تا زمانیکه این حس شریف که عین تعمیل اوامر الهی و کلید ترقی میباشد در بین ملت و حکومت\nما تند امروز موجود باشد یقیناً سعادت ، رفاهیت ، مفخرت غلام حلقه بگوش ملت\nافغانستان است .\nهر فرصتی که فاقد این صفت ممیزه که راز تعالی سایر ملل مترقی میباشد ، شدید البته هدف\nسهام مصائب و مشکلات و پریشانی خواهید شد ( لا وقع الله )\nنسبت باین تعمیر جدید مکتب حربیه که ما و شما جهت نهادن سنگ تهداب آن درین جا اجتماع\nکرده ایم بدرگاه الهی شکر گذارم که مرا توفیق عنایت فرمود تا درین موضع تاریخی سنگ بنیاد\nچنان عمارتی را گذاشتم که منبع روح عسکری و ملجای امید آتی ملت افغانی گفته می شود .\nاین عمارت که حسب ظاهر از سنگ و گل متشکل می شود در حقیقت چنان يك بنای\nعالی است که دل و دماغ ، حتی روح اولاد آتیۀ وطن را عموماً و از عساکر افغانی را\nخصوصاً برای مدافعۀ حفظ و شرف و عزت این خاك پاك تربیه و تقویه خواهد نمود\nو جذبات فداکاری و وطن دوستی را در آنها تنبیه خواهد کرد .\nمیدانید که عسکر افغانستان از پنجاه سال باین طرف مراتب و درجات شان و شرف\nعسکری خود را چنانچه در اعصار گذشته مجد و افتخار داشتند از سوء ادارۀ حکومت های\nخود متدرجاً از دست داده رفتند و بالاخره در دورۀ انقلاب روح عسکر به مراحل\nانتهائی تنزل و هبوط کرد . اگر بنظر دقت دیده شود ، این تنزل عسکر در موقع انقلاب\nنیز روح ملی و عسکری افغانستان را زایل نکرده بود بلکه اوضاع عسکری و ملی آن زمان\n\n١٢٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2505, "text": "اعلیحضرت معظم غازی در اثنای ملاحظه و نهادن سنگ تهداب عمارت مکتب فنون حربیه در « بالاحصار »"}
{"book": "adl0986", "page": 2506, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2507, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم جواب تصریح و تمنی (۸۹)\n\nطوریکه بهمه تان عیان است عسکر و ملت را بدرجه دچار یأس و حرمان نموده بود که همین مأ یوسی موجب بی نظمی آن گردید .\nلله الحمد که درین مدت کم با ز يك روح تازه جدیت در عالم عسکری مشهود و حسن صداقت و صمیمیت و خدمت وطن و ملت دوستی در تمام طبقات ملکی و نظامی افغانستان معاینه میگردد : این حسیات وجذبات عسکرانه که برای اقوام افغانستان از خصایص فطری و موروثی است و امروز به رشد وتکامل خوبی نائل شده است ما وشما را به فضل خدا امیدوار باستقبال درخشان افغانستان میسازد .\nزنده باد ملت وعسکر افغانستان .\nپاینده باد استقلال افغانستان\n*\n* *\n\nجواب\nتصریح و تمنی\nنویسنده محی الدینخان انیس\n\nقضیه کشال و واضحی را ایستاده پا خوانده يك چيزي نوشتيد , چاره ندارم غیر ازینکه نق منکر شوم یعنی بگویم :\nخدا نکند ؛ من کی گفتم کلمات نامانوس در زبان (همانستکه) معنی قطعی و مستقل ندارد و کی توصیه کردم که مترجمین قبل از شروع ترجمه (آنهم از يك سر) خواه کتاب یا مقاله باشد درفوق تحریری لغات غیر مانوسرا يك فهرست برداشته و چطور یا چکار کنند .. الخ\nحتی اجازه بدهید اقرار کنم همان يك تصدیقی که کلانی فرموده بمن دادید و ممکن بود آنرا وسیلۀ افتخار و سربلندی میگرفتم آنهم مطابق حال من نیامد ، زیرا تصدیق بود که مرا تکذیب میکرد و من در همان مقاله اظهار کردم که سالها ستکه ترجمانی نکردم و ارمان آنرا\n\n۱۲۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2508, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دو مجله کابل (۹۰)\n\nدارم بهرحال : -\nتکیه قصد خود را در آن مقاله باز تکرار کنم که : -\nاتصال با معارف بشریت يك امر حیاتیست ، لذا باید متوالیاً و مداماً ترجمه کرده برویم ،\nولی یکی از عمده ترین مطالب در ترجمانی قضیه دچار شدن مترجم بتطبیق و تراشیدن و دخیل\nساختن لغات میباشد ( مخصوصا در مطالب علمی که مقصود ما از آن مقاله بود که این\nعملیات سه گانه کیفهای بسیار کشالی دارد ) و نظر بخصوصیات مرحله ئی حالت ما این\nعملیات سه گانه ترجمانی صورتی بخود میگیرد که اگر مترجم هوش خودرا نگرفت زبان تحریر\nمحیط را در مشکلات بسیار پر پیچ خواهد انداخت .\nچنانچه می بینم ملایکه در ابتدا این مطلب را دقت نکرده بودند ، یعنی در اول هر که\nخواندن و نوشتن دو زبانرا یاد داشت ( آوردن آوردن وترا شیدن ترا شیدن ) بنا کرد ،\nاولاد امروز خود را بمخالفتهای بسیار دچار کرده اند که تتبع در وضعيت لغاتی ممالك\nشرقی این نظریه مرا برا یتان ثابت میسازد .\nبهر حال این مطلب درازیستکه بحث جدا گانه میخواهد ، بیائیم سرگپ خود مان که چون\nسر مرحله هستیم ، من پیشگیری و تعاونرا درین موضوع : ( بیار بیار و بساز بساز) لغات\nموزون ديدم يك طریق پیش گیری همین را خوب دیدم که ترجمان در وقت تطبیق لغات\nو ترا شیدن یا دخیل ساختن لغات خود را در مقابل يك كار مهم دیده و همین عملیات\nسه گانه را در هر ترجمه قضیه جدا گانه قرار بدهد ، آنوقت معلومستکه نشو و نمای زبان\nدر زیر چه انتظام درست و بدون خطر تشویش و خلط روان بماند بلی انکار ندارم که\nباین طریق حرکت ترجمه کردن که عبارت از اتصال با معارف بشریت است قدری عقب تر\nمیافتد زیرا در چنین صورت موضوعات علمیرا تنها کسی ترجمه خواهد کرد که قوت\nتصرف کرد نرا در زبان دارد ، اما چه چاره که این یکی از نوامیس طبیعیستکه مادامیکه\nصحیحتر میخواهیم باید بدقت تر انجام بدهیم .\nباز اهمیت ضرورت پا بندی این طریق در وقتی برایتان بیشتر معلوم خواهد شد که هزاران\nهزار لغترا که ما باید دخیل بسازیم مد تصور بگیرید .\n\n۱۲۲۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2509, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم جواب تصریح ونفی (۹۱)\n\nمگر چون فایده که من از استعمال این طریق تصور کرده ام يك منطق نظری میباشد\nبهتر این را دیدم که تطبیقات آنرا تا چند سلسله بعهده بگیرم چنانچه در آنجا هم بیان یافت\n\nپل شيله کامبوی جلال آباد\nکه در عصر ترقی حصر اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی تعمیر و ساخته شده\n\n١٢٢٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2510, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم مجله کابل (۹۲)\n\nبعد از آن خوبیهای این طریق را ازین تطبیقات بنالیم.\nاما در باب کلمه نامانوس بنده آنرا تنها در باب مباحث نامانوس استعمال کردم -\nخصوصاً اگر يك نظریه علمی باشد - نه بحث پوره - و اگر یاری برای کذا می بگوئید\nیکی ازین قبیل نظر یا ترا برایتان ترجمه کند آنوقت معلومتان خواهد شد که مصطلحات\nعلمی يك نظریه علمی همیشه مدار ومحور فهمیدن تمام مبحث میباشد ، غالباً، لذا هم فایده\nمترجم و هم فایده خواننده خواهد بود که بیشتر توضیح داده شوند.\nباز گمان نرود آنچه که در باب خطرهای ترجمه یاد کردم، توهمات خاليست : اينك تنها\nيك شماره گذشته مجله کابل را گرفته تراجم آن را با نظر دقت و تحلیل غور کنید تصرفات\nمدهش حتی بيمناك که در زبان شده میرود برایتان آشکار خواهد شد.\nتنها مقاله ها و مطالب متفرقه که از عربی ترجمه شده است و با وجودیکه اصل آنها را بدست\nندارم يك نظر سطحی بیش از يك صد تصرف نالازم را دیدم ......\nآیا حال از روی این يك مقاله که در يك شماره درج شده است وضعیت را قیاس کرده\nمیتوانید؟ و باز تخمین کرده میتوانید که اگر همین وضعیت روان ماند چند نفر مترجم\nآینده زبان را بکجا خواهند کشانید؟ ...... م ، انیس\n\nمار پرستی\n\nترجمه از انگلیسی\n\nولفرد دی همبلی رئیس هیئت موزه علوم طبیعیه که در سالهای ۱۹۲۹ و ۱۹۳۰ بافریقای\nوسطی و در ممالک انکولينا، و نایجریا سیاحت نموده است؛ معلومات آتیه را نسبت\nبه عقاید عجیب و غریب اهالی آنجا در خصوص مار پرستی توضیح می نماید : -\nيك تعريف مخصوص و موافق به علم منطق برای پرستش، خیلی مشکل است ! چه\nاصولا این مطلب پوشیده و هر گروه بعقاید و افکار جداگانه و خصوصی متجسس و منهمك\n\n۱۲۳۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2511, "text": "( ۹۳ )\nمارپرستی\nشمارۀ ( دوازدهم ) سال دوم\n\nمیباشند ! لهذا نمیتوان فکر خود را درین زمینه اظهار نموده و حقیقت امور اعتقادیه را\nمشروحاً توضیح نمود حتی افکار فوق العاده واشخاص جنی هم نمی توانند درینمورد سایل را\nقانع سازند ؛ چه هر کس نصب العین خاصی داشته و بصحتش اطمینان هم دارد ! مثلا : کسی\nخود را برای وطن قربان مینماید ، کسی در راه مقصود دیگری فدا کاری میکند البته اینها\nنظریه و قناعتی دارند !\nلفظ خرافات مذهبی را در موقعی میتوان استعمال نمود که عقاید و عملیات معتقدین را\nشرح داده و اصل ماهیت وحقیقت معتقد بها را بدرستی تعریف کرده نتواند یعنی\nاساس آن موضوع در سایۀ اوهام خمیده باشد .\nدر بعض طبقات انسانی افکار اوضاع و عقاید باطلۀ عجیب وغریبی وجود دارد چنانچه\nيك مار فربه را بقسم صنم استعمال مینمایند و تعویذهای مخصوصی می پوشند تا از گزند\nمارها ایمن باشند وذرائع افسون گری دیگری نیز به نسبت تعویذ پوشیدن علاج مار گزیدن-\nو یا محفوظ شدن از گزند مار ها دارند .\nبعضی مارهای بزرگ که عوام آنهارا اژدها می نامند دارای جثه و طول خیلی زیاد ایست\nو نیز قوۀ زیادی دارند که دشمن را به سهولت مغلوب می سازند مار زهر دار نیستند یعنی\nهمچو دیگر مارها نمی گزند و میشود به آسانی آنها را رام واهلی ساخت و بندرت بالای\nانسان حمله مینمایند واگر به نرمی به آنها رفتار شود هیچگاه مورد ضرر واقع نخواهند گردید\nاگر وجوهات فوق را مد نظر گیریم می توانیم به سهولت فهمید که چرا اژدها را متبرك\nدانسته و آنها را تقدیس مینمایند و در معابد نگاه میکنند و راهب ها به آسانی می توانند\nخزندگان را رام نموده مراقبت فرمایند . و نیز اکثر اوقات حیوانات مزبور با اشخاصی که\nبآنها سلوك خوب نموده به بسیار شفقت پیش می آیند و متصدي هيچ گونه ضرر واقع\nنمیگردند . اهالی آنجا اژدها را رب النوع عقل و رحمت زمینی وقائده مینامند .\nتصویر اژدها را بعض اوقات در آهن نقش مینمایند ، واکثراً جام های آب را بقسم\nتحفه از آب مملو نموده نزديك سواحل دریاها و یا پهلوی غدیرها میگذارند چه اژدها\nآب را بسیار دوست دارند ، و در اطراف و نزدیکی معبد درختهای متبرك می نشانند ،\n\n۱۲۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2512, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٤ )\n\nمارها را آزاد میگذارند تا در هر طرف آزادا نه حرکت نمایند اما راهب ، آنها را در آشیانه هدایت مینمایند ، و قبل از شروع به این عمل خود را مصفا و تمیز می کنند یعنی يك قسم برگ مخصوص را در دست هاي خود میمالند بعد نزد مارها زا نوخم کرده آنها را می گیرند و به بسیار نرمی بخانه اش می برند در نزديكي خا نه هاي مارها مکتبیست که هر بچه مجبور است بخرج وا لدین خود در آن جا رفته علوم غزل خوانی ورقص هاي عجيب وغریب مخصوص العبادت را بیاموزد که در زمانه هاي قديم نيز مقصرین را مجبور بچنین جزا میدانستند .\nدر اثنا ئیکه کدام باشنده با اژدها ملاق شود چنین میگوید :—\n« شما پدر و مادر من هستید ، و نیز بطور نیاز میگوید « سرم بشما تعلق دارد بمن مهربان باشید ، اگر کسی اژدهائی را اگر چه سهواً باشد قتل نماید جزائیکه برايش معين شده زنده در گور شدن است . و در همین قصور يك ار وپائی نیز بقتل رسیده بود . دو هزار از زنهای تارك دنيا در معابد مارها خدمت میکنند و بطور پرستار خود ها را وقف کرده اند که تبرکاً راهب ، آنها را عروسی مینمایند و عمده وظایف این خادمین زنانه این است که آب برای اژدها می آورند بوریا ها از سبزه ها می بافند و در میله ها معبد را زیب و زینت میدهند و طعام برای رقاص ها می آورند . و درین میله ها یکنوع آزادي ولاقیدی مفرطی را مرتکب شده خود را از طرف اصنام مجاز دانسته اگر حملی در آنها پدیدار شد آنرا بضم خود منتسب می سازند .\nدرین اواخر از عادات شخصیه خودها جلو گیری کرده بودند و اگر با سال ( ١٨٨٦ ) یعنی ده سال قبل آن مقایسه نمائيم يك فرق كلي در بين میيابیم چه میله هاي مذهبي سالانه را فرو گذاشتند . و نیز قوانین سختی که در جزاي بی حرمتی اژدها تعین شده بود از بین رفت الحال معبدرا سال يكد فعه صرف کلان شونده قریه ( دهاتی ده ) زیارت میکند و هم نامبرده حیوانات را برای قربانی و تحفه می برد و الحال که بمعبود خود نیاز مینمایند صرف برای پادشاه دعا کرده کثرت نشو و نمای فصول را در خواست مینمایند .\nدر زمان سابق شبی که فردای آن میله می بود راهب ها و دانسی ها ( زنهاي اژدها )\n\n۱۲۳۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2513, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مار پرستی ( ٩٥ )\n\nرداگرد قصبه رفته آمدن میله را منادی میکردند و تمام باشندگان را خبر میدادند که خانه ها و کلکین های خود را محکم نمایند، و از تماشا کردن بکوچه آنها را سخت منع میکردند و گمان میگردید که جزائیکه برای تماشای میله انعقاد یافته آن است که اگر کسی میله را تماشا نماید کرم های خورد از تمام اندامش سرزده مورد حمله کرمان واقع خواهد گردید\nراهب ها و زنهای آنها در روز بزرگ گرز های چوبی در دست گرفته گردا گرد شهر میدویدند و اگر سك، خوك ، مرغ ، یا کدام جانور دیگر را میدیدند با آن چوب طعمه مرگ می ساختند. چه حیوانات باعث زحمت اژدهاست و چنین میگفتند كه سك ها بنا بر خف خف باعث تکلیف آنها می شوند. اما حیوانات خانگی بر چشم های او بشدت می نگرند اژدها را طعام خوبی میخوراندند که از شدت آن مدهوش می شد بعد از آن او را بيك قسم منجنیق انداخته بجشن می بردند اولا يك راهب ويك زن با گرزها می آمدند تا کدام حیوانی در بین نباشد بعد ازان يك دسته دیگر كه يك قسمت آن دهل مینواختند و يك قسمت دیگری سرنی می زدند ، بعد از ان چپان را می آوردند که اژها در آن قرار گرفته بود و بگرد آن راهب چهار زن تماماً برهنه در رقص بودند آن جشن تمام روز دوام داشت و در شب يك میله نیز بافتخار اژدها انعقاد می یافت.\nبسیار به ندرت اژدها بالای کدام انسان حمله میکند و اگر واقع میشود صرف راهب بیچاره است که ازین شراب می چشد. اگر يك اژدها به آشیانه مقدسش برده میشود به بسیار احتیاط تمام صورت میگیرد و شکارش را نیز در آنجا با خودش میگذارند. اگر کسی کدام ضرر و یا نقصان را به اژدها رپورت نمیدهد بذریعة روح معذب شده سخت مریض و بعد از آن می میرد. این جزاها را میتواند راهب ها به نیاز و در خواست خودها رفع نمایند. جزای كشندة يك اژدها مرگ است اما اگر فاعل این فعل شنیع مبلغی می پردازد یا قربانی مینماید و در گل مقدس غسل میکند ممکن است عفو گردد. این قوانین بحال بصورت ساده جلوه نموده خوش به نظر می آید چه قبل از تسلط حکومت برطانیه درین دیار جزاي كشتن مار ولو سهواً باشد مرگ بود و بس، چنانچه در شهر های مرکزی هنوز هم آن قوانین قدیمه سخیفه حکم فرماست\n\n۱۲۳۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2514, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ٩٦ )\n\nوقتيكه يك اژدها بنابر عوالم طبیعی فوت میکند . از تمام مردم پول جمع شده يك میله جنازه\nبرای آن انعقاد مییا بد . چنین خیال میکنند که هر اژدها با خود يك روح انسان دارد\nپس آنروح باید بعد از مرگ خزنده مذکور بذریعه این میله مذهبی بیرون کرده شود. هر نوع\nبیحرمتی نسبت به اژدها حقیقتاً بی حرمتی نسبت به آبا و اجداد است پس وقتيكه يك اژدها\nمقتول میگردد نمیگذارند که نسل اجداد آنها مقطوع گردد یعنی کشنده را بهر ذریعه مقتول\nمیسازند .\nپرستش اژدها صرف مخصوص بيك گروه است که آنها از باشندگان ( بودو ) واقع در\n( زلو گندا ) علاقه جنوبی هستند . پرستش گاه بزرگ شان در ساحل غدیر وکتوریا نیا نزا\nواقع است ساختمان معبد عبارت از يك تعمير مخروطی شکلی است که از چوبهای طویل و گیاها\nساخته شده فرش این ساختمان مفروش از گیاهای خوش بو است . در یکطرف معبد جاهای\nمقدس برای مارها و محافظین آنها ساخته شده و يك زنى كه هیچ شوهر نکرده و یا کرده باشد عموماً\nبرای محافظت مقرر است . بالاى يك كنده چوب و يك چوکی تکه را هموار مینمایند تا\nاژدها بالای آن قرار گیرد . در یکطرف عمارت سوراخی است تا اژدها برای حرکت\nدر سواحل دریا آزاد باشند و در آنجا اژدها بالای بز ها و غیره که برای خوراك او بسته\nاند تغذیه مینماید و نیز هر روزه برای تغذیه اش شیر یکه از گاوهای تبرک میگیرند آورده\nمی شود و نیز خاک رس سفید به آن شیر مخلوط مینمایند پس اژدها بالای چوکی افتیده شیری را\nکه بذریعه زنهای راهب آورده می شود می نوشند .\nچنین گمان می شود که اژدها بالای دریا و چیزیکه در دریا است اقتدار و تسلط دارد\nپس از انیکه ماهيگير براي گرفتن ماهی میرود طعامی به اژدها میخو راند تا به گرفتن\nماهی به او كمك نمايد . نامها ئیکه برای اژدها اتخاذ شده همه مذکر اند . وقت عبادت در\nاثنای ماه نو است . مردمانيكه جديد عروسي کرده اند براي او قربانی نمو ده طلب رحم\nمینمایند . بعد از هر هفته جشن جدیدی منعقد میگردد .\n***\n١٢٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2515, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم\nمسدس\n( ۹۷ )\n\nمسدس ذیل مضمون يك مسدس اردو است که دریکی از جراید هند نشر یافته بود ، جناب قاری عبد الله خان شاعر معروف کابل آنرا بفارسی برشته نظم کشیده اند . انجمن ادبی این مسدس را بمسابقه میگذارد . کسانیکه برابر آن درین زمینه بهمین بحر و ترجیع ساخته توانستند و از تاریخ نشر مجله الی یکماه باداره مجله برسانند به جایزه يك قاب ساعت طلا نایل خواهند شد.\n\nسر زمینی که در او بوم و بر ویران است\nمزرع قابل كشتمش همه خارستان است\n\nکانش از بیخبری زیر زمین پنهان است\nهر چه سرمایه در او مفلسی و حرمان است\n\nهر قدر غفلت و خوابست دران سامان است\nسر زمین اسف انگیز مسلمانان است\n\nسر زمینی که ندارد غم فردا در دل\nسر زمینی که بود عقده کارش مشکل\n\nسر زمینی که فتاده خر و بارش در گل\nمانده بیچاره بره سخت عقب از منزل\n\nنیست در کشت امیدش اثری از حاصل\nسر زمین اسف انگیز مسلمانان است\n\nسر زمینی که ندارد سر افکار بلند\nحالش از همت پست آمده بسیار نژند\n\nهیچ گاهی نفتد صید مرادش بکمند\nدر شکستش نبود هیچ اثر از پیوند\n\nنی در او خاطر آسوده نه طبع خورسند\nسر زمین اسف انگیز مسلمانان است\n\nسر زمینی که جهان صیت جلالش بگرفت\nشرق تا غرب چو مه فیض کمالش بگرفت\n\nسایه افگند بسرها چو نهالش بگرفت\nناگهان روز سیه دامن حالش بگرفت\n\nدردم از اوج بیفتاد و زوالش بگرفت\nسر زمین اسف انگیز مسلمانان است\n\nسر زمینی که بوی آفت بیداد برفت\nسر زمینی که نشاطش همه از یاد برفت\n\n١٢٣٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2516, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجلۀ کابل ( ۹۸ )\n\nشوکت دولت او یکسره بر باد برفت روزگارش همه در شیون و فریاد برفت\nاز تتر دجلۀ خون تا شط بغداد برفت\nسر زمین اسف انگیز مسلمانان است\nسرزمینی که نیفتد به پی چارۀ خویش دست لطفی نکشد برسر آوارۀ خویش\nندهد رشتۀ يك كار به بيكارۀ خویش خود شود در پی یغمای خود از دارۀ خویش\nرقتی هم نكند بر دل سیپارۀ خویش\nسر زمین اسف انگیز مسلمانان است\nسر زمینی که بها رش چوخزان افسرده است سرزمینی که گل و گلشن او پژمرده است\nسر زمینی که زبس طبع ملول افسرده است سختی گردش ایام دلش افشرده است\nآنقدر سخت زخود رفته که آبش برده است\nسر زمین اسف انگیز مسلمانان است\nسر زمینی که فسرده است گلش باد خران سر زمینی که بود خار بچشم دگران\nسر زمینی که نه سازاست دراو نی سامان مانده در چارۀ بهبود وطن سرگردان\nلحظه لحظه بخسارت کشدش دور زمان\nسرزمين اسف انگيز مسلمانان است\nسر زمینی که مذلت کش اد بار بود سر زمینی که زغم خاطرش افکار بود\nروز برگشته اش از بخت نگونسار بود حال امسالۀ او صعب تر از پار بود\nچرخ بير حم هنوزش پی آزار بود\nسر زمین اسف انگیز مسلمانان است\nسرزمینی که روان داده سعادت از دست سرزمینی که اگر چاره کند فرصت هست\nبخت بد را ندهد تن دگر از همت پست که درین مرحله کار کشش دست نه بست\nاز پی علم و عمل سعی نماید پیوست\nتا نگویند سیه روز مسلمانانست\n\n١٢٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2517, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم\nمسدس\n( ۹۹ )\n\nوقت سعی و عمل و كوشش بسيار بود\nپي تحصيل هنر جهد سزاوار بود\nاز جهالت و روشش بيخبري عار بود\nبيخبر هر كه درين عصر بود خوار بود\nپيشه علم و فن عصر كنون كار بود\nتا نگويند سيه ؛ روز مسلمانان است\nاز چه بگرفت ازين پيش جهان صولت ما\nاز چه بوده است فزون دبدبة شوكت ما\nبوده آفاق بزير علم دولت ما\nضبط تاريخ بود قوت ما حشمت ما\nكاش آيد بره ما فكرت ما همت ما\nتانگويند سيه ؛ روز مسلمانان است\nصولت ما همه از همت والا بوده است\nفكرما مصلحت خير بدنيا بوده است\nقوت ما همه از دست توانا بوده است\nدست ما بر سر دست همه بالا بوده است\nپيشه گيريم همان شيوه كه از ما بوده است\nتا نگويند سيه ؛ روز مسلمانان است\nباز بايد كه بهم مهر و محبت ورزيم\nاتحادي بنمائيم و صداقت ورزيم\nبغض بيجای كشيم از دل و الفت ورزيم\nبه بزرگان خود از صدق اطاعت ورزيم\nخورد خود را بنوازيم و مروت ورزيم\nتا نگويند سيه ؛ روز مسلمانان است\n***\nضياع يكشاعر افغان\n\nدر شماره ۲۳ كابل قسمتی از اشعار يكنفر شاعر جوان افغان « رعنا » با مختصري از شرح حالش درج شده بود ، متعاقباً اطلاعی گرفتيم شاعر جوان و ناكام در سنين شباب (۲۷ ساله گی) بمرض (محرقه) در شهر پشاور از دنياي گذران وما فيهايش چشم پوشيد . كابل نهايت تأثر داشته ببازماندگان شاعر مرحوم تعزيه وتسليت مينمايد .\n\n۱۲۳۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2518, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم مجله کابل (۱۰۰)\nامتنان و تشکر\nبعضی مجلات شریفه اسلامی از قبیل معارف اعظم کده، نیرنگ خیال لاهور، نگار\nآگره، همایون - لاهور، شفق سرخ - منطعة طهران، چهره نما - منطبعة مصر، الاهرام -\nقاهره، کل شئی - قاهره، ملیت - تورکی و غیره مجلات در عرض سال گذشته از مجله\nعاجزانه کابل یادی و تقریظی نموده اند، ما احساسات محبت و امتنان خویش را توسط\nاین مختصر بکارکنان آن مجلات محترمه تقدیم مینمائیم.\n\nتصحیح\nدر نمره (۲۳) شرح حال «شیلر»\nشاعر معرف المان بقلم آقای\nسلطان احمد خان رشید متعلم\nخورد سال مکتب امانی شایع\nشده بود.\nمتأسفا اشتباهی مترجم نموده\nو شیلر را در موقعی وزیر معارف\nو در زمانی مدیر صنایع نفیسه\nتعبیر و ترجمه کرده است.\nوقتاکه انجمن بشرح حال\nشاعر بدیگر کتب معتبره اروپائی\nمراجعه و بسهو مترجم ملتفت\nمیشود مقاله از طبع خارج شده\nبود اينك برای رفع اشتباه\nقارئین مراتب فوق را متذکر ع، عبد الغفار خان سرحد دار جدید دکه.\nشدیم. (انجمن)\n\n۱۲۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2519, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم فهرست مندرجات سال دوم کابل ( ۱۰۱ )\n\nفهرست مندرجات سال دوم کابل\n\nقسمت علمی\nمضمون\nنگارنده\nصفحه مسلسل\nحکمت و فلسفه\nمحمد یعقوب خان\n۳\nتاریخ علمی و فنی\nزیدان بدران\n۱۲۲\nپوکودین و اهمیت تاریخ نویسی\nمیر غلام احمد خان\n١٢٥\nقانون در حیات\nغلام جیلانی خان اعظمی\n٢٢٦\nزبانها\nمیر غلام احمد خان\n٢٣٤\nتربیه اطفال\nاحمد علی خان مدیر انجمن\n۲۲۷ – ٤٣٠ – ٥٣٠ – ٦٣٠ – ٧٣٠\nوهمیات عموم\nقاری عبد الله خان\n٣٣٥\nشعور\n٤٣٦\nتحلیل وهم\n٤٤١\nنظریه سر آر ثر کیث\n۸۳۸\nتوازن در جامعه\nاحمد علی خان مدیر انجمن\n٨٣٦\nدین اسلام\nقاری عبدالله خان\n٨٤٠\nبیان و اقتراح\nمحی الدین خان انیس\n۹۳۷\nمقام شعر در تکوین ملل\nقاری عبدالله خان\n٩٥١\nکمال اخلاق\nمیر غلام احمد خان\n٩٦١\nشخصیت\nمحی الدین خان انیس\n١٠٤٠\nطبائع و امزجه\nقاری عبد الله خان\n١٠٤٥\nرومان یا فن قصه\nمحی الدین خان انیس\n۱۱۳۹\nخوف از مرگ\nقاری عبدالله خان\n١١٤٧\n\n١٢٣٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2520, "text": "(۱۰۲)\nمجلة كابل\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\n\nقسمت ادبی\nمضمون نگارنده صفحه مسلسل\nجلال الدین خوارزم شاه نامق کمال - مترجم مدیر انجمن ٣٤\nهاتفی جامی و شعرای متأخرین سرور خان گویا ٣٢\nفضلای فراموش شده عبدالله خان افغان نویس ٣٨\nباز وطن عبدالهادیخان داوی ١٤٣\nادبیات فارسی طاهر طناحی - مترجم قاري عبدالله خان ١٤٥\nشعرای افغانستان سرور خان گویا ١٦٠ - ٢٥٠ - ٢٥٩\n٥٤٨ ٦٦٢-٧٦٢\n١٠-١٠٨٣٠٦-٨٩٢\n١١٩٠\nماه در پغمان مدیر انجمن ١٦٧\nمن و ماه م - غبار ٢٣٧\nصبح در پغمان مدیر انجمن ٢٤٠\nبیدل در نظر غرب محمد يعقوبخان ٣٣٨\nیکشب در پغمان حبیب الله خان طرزی ٣٤٣\nمعری و خیام عبدالهادیخان داوی ٣٤٨\nشب مئی الفرد و موسه. مترجم محمدرضاخان ٤٤٢\nشب پائیز \" \" ٥٧١\nنغمات تاگور مترجم مدیر انجمن ٦٦٩-٧٥٤-٩٧٨\n١٠٥٥\nلؤ لؤي اشك سرو جن نايدو ٦٧٣\nمن واو حفيظ الله خان ٦٧١\nشب تابستان الفرد وموسه - مترجم محمدرضاخان ٧٥٦\n\n١٢٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2521, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم فهرست مندرجات سال دوم کابل ( ۱۰۳ )\n\nمضمون\nیاد یکشب\nاسیران بابل\nزمستان\nمهتاب تیر پل\nدر دامان کهسار\nبهار\nموسیقی\nخرابه زار غزنین\nخمریه عمربن الفارض\nقسمت اشعار\n\nپیام بملت کوهسار\nگل پیش رس\nغزل\nتازیانه عبرت\nصحرا\nغزل\nغزل\nنوابغ\nنصیحت\nانتخاب رفیق\nمقدار معلم\nمعارف وطن\n\nنگارنده\nحفیظ الله خان\nترجمه محمد اقبال خان\nحفیظ الله خان\nحبیب الله خان طرزی\nسید قاسم خان ترجمان\nپانتیف - مترجم سید قاسم خان\nمادام دوستائیل «\nنجیب الله خان متعلم\nعبدالهادیخان داوی\n\nشاعر\nدوکتر اقبال\nم - بهار\nقاری\nعبدالرسول خان\nمستغنی\nفارغ\nشایق کابلی\nمستغنی\nابوالفتح بستی\nافسر\n«\nمستغنی\n\nصفحه مسلسل\n٧٥٩\n٨٦٢\n٨٦٩\n٨٧٠\n٩٧٠\n٩٧٥\n٩٧٦\n١٠٦٢\n١١٥٢\n\n٢٠\n٢٦\n٢٨\n٢٩\n٥٤\n٥٥\n«\n٥٦\n١٤٢\n«\n«\n١٥٢\n\n١٢٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 2522, "text": "(١٠٤)\n\nشماره (دوازدهم) سال دوم\nمجله کابل\n\nمضمون\nعاریگا ری\nتأسی و استقبال\nانتباه\nصحرا\nاستقلال\nجشن\nافغان و ایران\nعدم استقلال\nنامه سلیمانی\nملت افغان\nعرفان\nاستقبال افغان\nغزل\nتابلوی پغمان\nمخمس\nرباعیات\nشاعر و پروانه\nطفلی و دامان مادر\nبشر\nترکیب بند\nخزان و شاعر\nانتباه\n\nشاعر\nمستغنی\nکلیم ـ بیتاب ـ قاری\nعبدالرسولخان\nاعظمی\nقاری\nمستغنی\nاقبال\nبیتاب\nاورنگ زیب\nدوکثر اقبال\nمستغنی\n.\nمجذوب\nقاری\nمحمد حسن خان مرحوم\nمستغنی\nاز معارف اعظم کده\nاعظمی\nقاری\nشبلی نعمانی\nقاری\nنوید\n\nصفحه مسلسل\n١٥٢\n٣٣\n٣٤\n١٦٨\n٢٢١\n٣٢٣\n٢٢٥\n»\n٢٤٠\n٢٤٤\n٢٤٥\n»\n.\n٣٤٦\n٣٤٨\n٣٧٩ - ٤٥٠\n٣٩٣\n٤٥٢\n٥٦٢\n٥٦٣\n٥٦٨\n٥٦٩\n\n١٢٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2523, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم فهرست مندرجات سال دوم کابل (١٠٥)\n\nمضمون\nصنعت توشیح\nجوان و پیر\nمخمس\nانعکاس آئینه\nچمن\nزمستان\nبرف\nضرب المثل های وطنی\nراز حیات\nعلم و عمل\nمشاعره\nقوس قزح\nبهار وطن\nقصیده\nهنگام شب\nقصیده\nنامه هندوستان\nشیر اسیر\nزوال صنعت\nغزل\nغزل\n\nشاعر\nاعظمی\nپروین اعتصامی\nمستغنی\nعاشق - غبار - فارغ - نوروز - غنی\nنوید - شائق - اعظمی\nمستغنی\nاعظمی\nقاري\nآزاد کابلی\nقاري\nمستغنی\nامیر رضوانی - رئیس مالیه سیستان - آزاد کابلی\nسیف الدوله - ملك طاهر چغانی -\nمنوچهري - م - بهار\nمستغنی\nآیتی\nنصر الله فلسفی\nرعنا\nارژنگی\n[؟]\nقتیل\nفرجاد كوتا نوي\n\nصفحه مسلسل\n٦٦٩\n٦٧٢\n٦٧٥\n٨٥٦\n٨٦٦\n٨٦٧\n٨٦٨\n١١٦٢ - ٩٦٩\n٩٧٢\n٩٧٤\n٩٧٧\n٩٧٨\n٩٨١\n١٠٥٧\n١٠٥٩\n١٠٦٩\n١٠٧١\n١٠٧٤\n١٠٧٥\n١٠٧٦\n١١٦٣\n\n١٢٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2524, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ١٠٦ )\n\nمضمون شاعر صفحه مسلسل\nمخمس شائق کابلی ١١٦٤\nعرض حال  ١١٦٥\n\nمنتخبات نفیسه\nمضمون نگارنده صفحه مسلسل\nقصیده داغگاه فرخی سیستانی ١٥٦\nمملکت داری دقیقی بلخی ١٥٧\nفرمان سلطان افغانستان ابوالفضل بیهقی ١٥٨\nبهار باد غیس نظامی عروضی سمر قندی ٢٤٦\nمدیح سلطان غزنه عنصری بلخی ٢٤٩\nاقوال حضرت فاروق الفاروق. مترجم علیاجناب مرحومه ٢٦٧-٤٥٤\nدر ماورای جیحون زین الاخبار گردیزی ٢٧٤\nفرمان سلطان غیاث الدین بلبن فرامین سلطانی ٣٧٨\nمکتوب تاریخی امام غزالی ٤٥٩\nتدبیر سعدی ٥٧٤\nعسکر پروری  ٥٧٦\nبی التفاتی باهل دنیا  ٥٧٦\nخطاب بحکام  ٥٧٨\nابرهای بهار در آسمان غزنی فرخی سیستانی ٥٧٨\nعلم عصری و عشق حق دو کتر اقبال ٨٧٩\nبی اختیاری در عشق لا ادری ٥٧٩\nازدواج با که ؟ دو کتر اقبال  \nتعلیم و تربیه سید جمال الدین مرحوم افغانی ٥٨٠\n\n١٢٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2525, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم فهرست مندرجات سال دوم کابلی (۱۰۷)\n\nمضمون\nاحسان\nدور اندیشی\nسلطان غزنه و شعرا\nقصیده\nمکتوب\nغزل\nغزل\nغزل\nعلاقه بندی\nقطعه عربی\nلزوم دین و مذمت بیدنی\nغزل\nتوحید\nوصایای خسروی\nبهار\nمناظره\nقسمت مشاهیر\n\nشاعر\nسعدی\n«\nشبانکاره ای\nکلیم همدانی\nامیر علیشیر نوائی\nطالب آملی\nسالك كابلی\nالفت کابلی\nمولانا عاصی کابلی\nصفی حلی ـ مترجم آزاد کابلی\nسید جمال الدین افغانی\nرابعة بلخی\nاحمد جانخان الکوزائی\nناصر خسرو بلخي\nبيدل\nغضائری و عنصری\n\nصفحه مسلسل\n٥٨٦\n٥٨٦\n٦٧٦\n٦٧٨\n٧٧٠\n٧٧١\n٧٧٢\n«\n۸۷۳\n۸۷۷\n٩٨٥\n۹۹۱\n۱۰۷۷\n۱۰۸۰\n۱۰۸۳\n١١٦٧\n\nمضمون\nعلامه اقبال\nتاگور\nنامق کمال\nوالتر\n\nنگارنده\nاحمد علیخان مدیر انجمن\n«\n«\nنجیب الله خان متعلم\n\nصفحة مسلسل\n۱۲\n۲۱\n٢٤\n۱۲۹\n\n١٢٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2526, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ۱۰۸ )\n\nمضمون نگارنده صفحه مسلسل\nلامارتین احمد علیخان ترجمان ١٣٤\nسقراط محمد عظیم خان آری زری ١٣٨ - ٢٦١\nشوقی بیک قاري ٢٦٨\nرا سین محمد زمانخان ٢٦٧٠ - ٤٤٥\nژان ژاك روسو نجیب الله خان متعلم ٢٧٤\nخواجه انصار میر گازر گاه ۳۸۱\nمشاهیر افغانستان سرور جویا ۱۲۰۰ - ۱۰۰۳ - ۸۸۳\nآندره شینیه مترجم سید قاسم خان ۸۹۹\nويكتور هوگو مترجم محمد رضا خان ۱۰۸۹\nشیلر مترجم سلطان احمد رشيد متعلم ۱۰۹۸\nراوة افغانستان قاري عبد الله خان ١١٧٤\n\nقسمت اجتماعی\n\nشرق و غرب اعظمی ٤٢\nظهور حقائق اعظمی ۱۷۰\nعصر ولوازم عصری » ۲۸۰\nنگاهی بمنچوریا محمد يعقوبخان ۳۸۳\nكنفيسيوس وسقراط مترجم احمد علیخان ترجمان ٤٦١ - ٧١٧\nعلم وتكامل بشر اعظمی ۵۸۸\nوحدت آمال » ٦٧٩\nحکومت و رعیت مترجم قاري ٦٨٥\nاهمیت دار الفنون اعظمی ۸۷۸\nسلامتی جامعه یا ورزش » ۹۹۷\n\n١٢٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2527, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم فهرست مندرجات سال دوم کابل (۱۰۹)\n\nقسمت تاریخ\nمضمون نگارنده صفحه مسلسل\nافغان در هندوستان م. غبار ٥٧-٩٢-٣٠٠-٤٠١-٤٧٤\n٦١٣-٦٨٩-٧٧٣-٩٠٤\nآثار عتیقه انجمن ٦٨\nکتیبه تاریخی ٠ ٣٠٦\nطبابت عرب در قرون وسطی انجمن ٢٩١\nمکتوب از روما بیغداد بار تولد - مترجم قاري ٢٩٥\nآثار بابر در علیکده از معارف اعظم گده ٣١٢\nاسامی قدیم و جدید شهرهای افغانستان م. غبار ٤١٤\nشهرهاي تاريخي افغانستان ٠ ٤٨٠\nنظریات علماي شوروي مترجم - سید عبد الله خان ٤٨٥\nآسیا در قرن هفت مترجم احمد علیخان ترجمان ٦٩٥\nهیکل تراشی یونان و بودائی ٠ ١١٠٨\nمؤلفات م. کریم نزیهی ١٠٢٧\n\nقسمت اقتراحات\nمضمون نگارنده صفحه مسلسل\nاقتراح شعری با دعوت قلمی انجمن ۷۱\nفتح کابل انجمن ٥٣٦\nقصیده اول قاري ٥٣٧\nقصیده دوم سردار عزیز الله خان ٥٤٣\nقصیده سوم مستغنی ٧٤٤\n\n١٣٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2528, "text": "( ۱۱۰ )\nشماره ( دوازدهم ) سال دوم\nمجلة كابل\n\nمضمون\nنگارنده\nصفحة مسلسل\n\nقصيدة چهارم\nآزاد کابلی\n٧٥١\n\nتنزل و انحطاط اسلام\nسکندرخان معلم\n٦٣٨\n\nاقتراح شعري\nانجمن\n٨٥٣\n\nلغز\nآزاد کابلی\n٨٥٥\n\nصورت کشف لغز\nعبدالحکیم خان متعلم\n٩٩٢\n\nسوالات مرموز\nآزاد کابلی\n٩٩٣\n\nحل سوالات مرموز\nعبد القيوم خان متعلم\n١١٣٦\n\nمسدس\nقاری عبدالله خان\n١٢٣٥\n\nتقریظ و انتقاد\n\nمطبوعات داخله\nانجمن\n٧٤\n\nتاریخ قرن هژده\n«\n٧٧\n\nبهار افغانی\n«\n«\n\nهمایون نامه\nسرور گویا\n١٨٥\n\nالفاروق\nانجمن\n٤٢٠\n\nتشکر\n«\n٤٢١\n\nسال دوي آئينة عرفان\n«\n٤٢٢\n\nقلم در کف اغیار\nعبد الهادي خان داوى\n٤٩٤\n\nسوال از انجمن\nیکی از محصلین\n٦٢٠\n\nجواب\nانجمن\n« «\n\nانتقاد\nقاري\n٦٢١\n\nانتقاد\n«\n٧١١\n\n«\n«\n٨٢٢\n\n١٢٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2529, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم فهرست مندرجات سال دوم کابل (۱۱۱)\n\nمضمون\nانجمن ادبی قندهار\nگلهای پژمرده\nآثار گرامی\nمجله آئینه عرفان\nانتقاد\nانتقاد\nمجله د پښتو\nتصریح و تمانی\n\nنگارنده\nانجمن\n\"\n\"\n\"\nقاري\nقاری\nکابل\nسید قاسم خان ترجمان\n\nصفحه مسلسل\n۸۲۴\n۸۲۵\n۸۲۶\n۸۲۹\n۹۳۴\n۱۰۱۲\n۱۰۱۴\n۱۱۰۳\n\nقسمت مطبوعات\nنظري بمطبوعات ونشريات ما\nتشکر از مطبع\n\nسرور جويا (۸۴-۱۸۷-۲۸۵-۳۹۴-۴۶۷-۶۰۴-۷۰۳-۷۸۷\nانجمن\n\n۹۰\n\nقسمت متفرقه\nمضمون\nرا پورت سال اول انجمن\nمعرفی\nتمناي دوستانه\nمشاهیر شعرا\nاعتذار\nمسبو دومی\nدره قشنگك سين\nکتاب\n\nنگارنده\nانجمن\n\"\nامین الله خان بزمي لاي\nانجمن\n\"\n\"\nسياح دو كالم\nعظیم آری زوی\n\nصفحه مسلسل\n۷۸\n۸۰\n۸۱\n\"\n\"\n۸۲\n۶۰۲\n۶۱۰\n\n۱۲۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2530, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم مجله کابل (۱۱۲)\n\nمضمون نگارنده صفحه مسلسل\nورود فاتح کابل انجمن ٥١٤\nدر وزارت حربیه ، ،\nضیاع افسو سناك ، ٥١٥\nشاعر وفيلسوف مصر ، ٥١٦\nپاداش خیانت ٦٢٥\nفقدان یکی از بزرگان ادب انجمن ٦٢٩\nیاد آوری م - غبار ،\nعضو جدید در انجمن انجمن ٧٢٥\nعلمای حقانی ، ۱۱۱۷\nافغانستان و دارالفنون انجمن ۷۹۷\nثروتهای طبیعی افغانستان احسان خان معدن شناس ۸۰۱\nظهور کاغذ مترجم احمد علیخان ترجمان ۸۰۷\nتعمیر جدید بالاحصار کابل انجمن ۱۰۱٥\nایران و افغانستان دوکتر محمود خان افشار ۱۰۱۹\nمحرر و موضوع انجمن ۱۰۲۹\nآغاز تعمیر بالاحصار ٦٢٢١\nجواب تصریح و تمنی محی الدین خان انیس ۱۲۲۷\nمار پرستی ترجمه ۱۲۳۰\nضياع يك شاعر افغان ۱۲۳۷\nامتنان و تشکر انجمن ۱۲۳۸\nتصحیح ،\nفهرست مندرجات سال دوم مجله کابل ۱۲۳۹\n\n۱۲۵۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2531, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم فهرست مندرجات سال دوم کابل ( ۱۱۳ )\n\nقسمت اخبار علمیه و کشفیات جدیده\n\nاخبار علمیه\n\nقسمت د پشتو\nمضمون\nد پشتو ژبه\nحب الوطن\nهمت\nخپله ژبه\nپښتون او کابل\nغلیلی وه پښتانه ته\nعلم او دانش\nده حج په سفر\nد نیکه ژغ\nد پشتو بدلی\nمجله ده پشتو\n\nتصاویر\nخیال حافظ\nعلامه اقبال\nرا بند رانات تاگور\nتاق کمال\nم - بهار\nقاری عبد الله خان\n\nنگارنده\nامین الله خان زلمرای\nمستغنی\nامین الله خان زمرلای\nبلبل افغان\nزمرلای\nمستغنی\nمجله خیبر\nولی محمد خان مخلص\nدلاور خان\nکابل\n\nصفحه مسلسل\n١\n٣٠\n٢١\n٢٤\n٢٦\n٢٨\n\nتصاویر\nسردار عبد الرسول خان\nبالا حصار کابل\nمسجد بابر شاه\nهیئت انجمن ادبی\n(پولدومر) رئیس جمهور فرانسه\nهیئت مطبع عمومی\n\nصفحه مسلسل\n- ٦٢٤ - ٥١٧ - ٤٢٣ - ٣١٤ - ٦٩\n- ۱۱۲۱ - ١٠٣٤ - ٩٢٦ - ۸۱۳ - ۷۱۳\n\nصفحه مسلسل\n۱۱۳\n۱۱۸\n۱۱۹\n۳۲۰\n٤٢٦\n٥٢٣\n٥٢٧\n٧٢٥\n۹۳۲\n٩٣٤\n١٠١٤\n\nصفحه مسلسل\n۲۹\n٦٨ - ١٠١٥\n۸۰\n۸۲\n۱۱۲\n\n١٢٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2532, "text": "( ١١٤ ) مجلۀ کابل شماره ( د وازدهم ) سال دوم\n\nتصاویر صفحۀ مسلسل تصاویر صفحۀ مسلسل\nاز مناظر پغمان ۱۳۲ ادارۀ اوراق ٢٥٩\nشبکه کاری کابل ۱۳۸ - ۱۲۹ شفاخانۀ مرکزی عسکری ٢٦٣\nوالتر ۱۲۹ شوقی بیک ٢٦٨\nلامارتین ١٣٤ والی بال ٢٧١\nچوب کاری کابل ١٤٣ والی بال ٢٧٥\nمزار بابر شاه ١٨٥ هاکی ٢٧٩\nیادگار بودا ١٦٠ « ٢٨٣\nهاکی ٢٨٧\nسلطان قطب الدين ايبك ٧٩٥ اطباى عرب ٢٩١\nسلطان شهاب الدین غوری ٢٠٥ قوماندانی طیاره ٢٩٥\nتصویر خیالی ابن عمارت وزارت حربیه ٢٩٩ - ٩١٦\nسینای بلخی ۲۰۸ تخت رستم ٣١١\nاعلیحضرت محمد نادر قلعۀ بست ٣١٢\nشاه غازی ۲۰۹ فوتوی مناظر ٣١٩\nمینار استقلال ٢١٣ رسم خیالی شیخ سعدی ٣٢٧\nوالاحضرت وزیر حربیه ٢٢٥ اعلیحضرت همایونی در ٣٣٤\nریاست ارکان حربیه ٢٣٥ افتتاح جش\nریاست اردو ٢٣٢ ا علیحضرت هما یونی ٣٤٢\nریاست لوازمات ٢٣٩ در معاینۀ اردو\nریاست حربی ٢٤٣ شاه افغان و كورديلو ماتيك ٣٤٦\nریاست اصلاح و ترقی ٢٤٧ والاحضرت وزیر حربیه\nدائرۀ استخبارات ٢٥١ باصاحب منصبان ٣٤٩\nدائرۀ تحریرات ٢٥٥ وا لاحضرت شہزادہ محمد ظاهر خان ٣٥٧\n\n١٢٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2533, "text": "شماره (دوازدهم) سال دوم فهرست مندرجات سال دوم کابل (۱۱۰)\n\nتصاویر صفحه مسلسل تصاویر صفحه مسلسل\nپل معلق ٣٦١ مسکوکات خانه ای اموی ٥٨٥-٥٩٣\nقرآن خطی خط حضرت از آثار تاریخی موزه کابل ٦٠٣\nامام حسن رض ٣٦٥ جاره شبك ٦١٣\nالحمراء ۳۸۱ رفق سنا توریم ٦١٧\nحکمران منچوریا ٣٩١ حصه از عمارت تربیه حیوانات ٦٢٣\nنمونه خط نستعلیق ٣٩٩ خانه طیور ٦٢٥\nسنگ تاریخی ٤١٣ عمارت تربیه حیوانات ٦٠٩\nسلطان غزنبه ٤٣٠ ع ، ج وزیر معارف ٦٣٠\nاعلیحضرت همایونی ٤٣٣ ع ، ص معین معارف ٦٣٧\nواردوی محتشم افغانی سکندر خان معلم ٦٣٩\nادیب پشاوری ٤٥٣ قصر استور ٦٤٢\nعمارت دارالفنون افغانستان ٤٦٥ هیئت اداری وزارت معارف ٦٤٩\nقصر امانیه ٤٩٣ رجب علیخان متعلم ٦٦١\nمیدان ورزش ٥١٣ محصلین افغانی در ترکیه ٦٧٧\nطیاره ها ٥١٧ باغ شاهی جلال آباد ٦٨٦-٨٢٨-٩٣٧\nسلطانخان شطرنج باز ٥٢٩ منزل باغ قندهار ٦٨٦-٩٢٧\nمیرویس افغان ٥٣٠ طلبه افغان در ترک ٦٨٩\nوزیر اکبر خان غازی ٥٣٥ محصلین افغان در ترکیه ٧٠٩\nقاری عبد الله خان ٥٤٢ سراج العارت جلال آباد ٧٢٦-٨٩٨\nسردار عزیز الله خان قتیل ٥٤٧ قلعة السراج لغمان ٧٢٦\nاعلیحضرت شیر علیخان ٥٦١ شاه محمود افغان ٧٣٠\nهیئت محترم شورای ملی ٥٧٣ مدیریت مستقله طبیه ٧٢٨\nصنعت خطاطی و رسامی هرات ٥٧٧ دیگ تاریخی در جامع هرات ٧٥٤\n\n١٢٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2534, "text": "شماره ( دوازدهم ) سال دوم مجله کابل ( ١١٦ )\n\nمسجد جامع هرات ٧٦٢ از مناظر بیکتوت ٩٦٩\nچمن حضوری کابل ٧٧٤ - ٨٦٨ ع ،ج وزير خارجه و معين هاي او ٩٨١\nاز مناظر پغمان ٧٧٤ مدیریت عمومی سیاسی ٩٨٥\nگنبد سلطان غیاث الدین غوری ٧٨٨ - ٨٢٢ مدیریت عمومی اداری ٩٩٧\nقصر دلکشا ٨٠٢ مدیریت عمومی تشریفات ١٠٠٩\nمنار چکری ٨١٤ مدیریت عمومی اوراق ١٠٢١\nفرح بخش لغمان ٨٢٨ مديريت رمز ١٠٢٢\nسهيل پغمان ٨٤٤ زین العمارة\nاز مناظر پغمان ' ع ،ج محمد گل خان وزير داخله ١٠٤٠\nمجلس عالی اعیان ٨٥٦ ع ، ص عبدالرشید خان ١٠٥٢\nع ، ج الله نواز خان ٨٦٢ معين وزارت داخله\nفاكولتۀ طبی ٨٨٦ آقای نصرالله خان فلسفی ١٠٥٩\nهيئت اداری ياوری اول ٨٩٢ ص ، نيك محمد خان معين ١٠٦٣\nتراکتورهای عسکری ٩٢٤ سوم وزارت داخله\nاستيشن طیاره در آینده ٩٢١ مديرهاي وزارت داخله ١٠٩١\nسفرای افغان در بمبئی ٩٤٥ فامیل مستر ايم پال دوو ١١٢٠\n' ٩٥٧ اثر ارژنکی ١١٢٠\nكوتى سرخ پغمان ٩٦٩ عمارت هفتاد طبقه نيويارك ١١٢٨\nتولستوي ١١٦٦\nع ، ج محمد ایوب خان وزیر مالیه ١١٨٩\nع ، ص محمد حسین خان معين اول وزارت مالیه ١٢٠٦\nع ، ص مجتبی خان معین دوم وزارت مالیه ١٢٢٠\nاعليحضرت غازی در حین ملاحظه و نهادن سنگ تهداب بالاحصار ١٢٢٦\nپل شيله کامه وي جلال آباد ١٢٢٩\nص عبدالغفار خان سرحد دار جديد دكه ١٢٣٨\n\n١٢٥٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2535, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2536, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2537, "text": "شماره -۷۱۸-\nتاریخ ۱ حوت ۱۳۳۴\n\nکابل\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\nسال ششم مجله کابل\n\nبنام نامی یزدان پاک دوره ششم مجله کابل را آغاز می نمائیم و از ذات اقدس\nایزدی توفیق میخواهیم که آثار و نگارشات این دوره بیشتر مورد استفاده\nهموطنان عزیز واقع شود!\n\nمجله کابل علاوه بمسلك و وظیفه اصلیه انجمن که احیای تاریخ باستانی وطن\nو تدوین آثار ادبی آن است نظر بخواهش بعضی از اهل قلم و مطابق باحتیاجات\nعرفانی محیط هموطنان خود را از درك دیگر معلومات علمیه و اطلاعات مفیده\nآفاقی بی بهره نگذاشته و درین راه هم مزید به ایفای وظیفه اصلیه اقداماتی\n۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2538, "text": "( صفحه ٢ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nنموده است ، چنانچه ایفای این خدمت را مسلك مجله قرار داده و درین پنج سال مجلۀ کابل در تحت عناوین علمی ، ادبی ، تاریخی اجتماعی انتشار یافته است .\n\nمجلۀ کابل در مرور پنج سال گذشته طوریکه مضامین و مطالب خود را محدود نساخته و به تزئینات ظاهری نپرداخته است ، درین دوره نیز روش گذشته خود را تعقیب کرده به نشر مضامین و آثاری خواهد پرداخت که موافق بحوایچ محیط و قابل استفاده هموطنان بوده باشد مجلۀ کابل گرچه با مسلك تاریخ و ادبیات یکعده مطالب و معلومات مفیده دیگر را مزج نموده و به معرض انتشار رسانیده است ولی با آنهم از شماره های منتشره پنجساله آن میتوان يك قسمت نوته های مفصل و مدونی راجع ، بتاریخ ، ادبیات ، شرح حال مشاهیر و رجال بزرگ وطن بدست آورد .\n\nمجلۀ کابل درین دوره نیز با تقطیع و حجم سابق خود در عالم مطبوعات وطن جلوه گر خواهد بود ، ولی این شماره با دو شمارۀ مابعد ، دو، دو شماره دريك وقايه نشر خواهد شد زیرا مشکلاتیکه از رهگذر امور محاسبات بدفتر مجله واقع شد ما را مجبور ساخت که درین دوره سال انتشار مجله را تغیر داده و نشر شماره های این دوره را مطابق بسال شمسی قرارداده و ازین راه تسهیلاتی هم برای دفتر مجله و هم به عموم مشترکین محترم فراهم نموده باشیم .\n\n٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2539, "text": "( صفحه ٣ )\nسال ششم مجلۀ کابل\n( سال ششم )\n\nدر آخر از ذوق لطیف و همدردی مشترکین محترم خود خیلی ممنونیم چه حسن معامله و پذیرائی های دوستانۀ آنها از مجلۀ کابل در هر دوره باعث قوت قلب و مزید آماده گی کارکنان این نامه شده و به توسیع انتشار مجله افزوده است.\nضمناً از فضلا و نویسندگان محترمیکه از دور و نزديك با ما همدردی کرده و صفحات مجله را بنگارشات خود مزین فرموده اند تشکرات صمیمانه نموده موفقیت و کامیابی شان را از خدای متعال رجا مینمائیم.\n( انجمن )"}
{"book": "adl0986", "page": 2540, "text": "اصول تحقیقات در تعین قوم\n\nو منشاء آریا\n\n-۳-\n\nترجمه جناب محمد قدیر خان تره کی\n\nدر سنه ۱۹۰۸ يك عالم فرانسوی موسوم به (Zaborowski) بافکاریکه مهد اولیۀ نژاد آریا اروپای شمالی یا آسیا را میدانستند اعتراض نموده سعی کرد دلائل ذیل خود را با فکار عمومیۀ دنیای علم بقبولاند :\n۱ : - در آسیای مرکزی جائیکه قومی موسوم به (Proto-aryen) زیسته و در جای اولین لسان آریا بوجود آورده باشند وجود ندارد .\n۲ : - اقوام اسیائی که به لهجۀ آری متکلم اند این وصف را از قومی دریافته اند که از اروپا مهاجرت نموده بودند .\n۳ : - این عنصر اروپائی مربوط بهمان قومی میباشند که در دورۀ (Neolitik) روسیه و آسیای مرکزی را اشغال کرده بودند .\n٤ : - قوم گندم گون آسیائی اگرچه از راه شبه جزیرۀ بالقان هجومی با روپا برده بودند و عناصر تمدن جدید مخصوصاً صنعت طونج را باروپا وارد کردند اما این قوم همان تجانس سجیحهٔ را که قوم اصلی و اولی آریا دارا بودند مخلوط گردانیده بهم زدند وعلاوتاً قوم خالص آریا را بهر طرف پراگنده نمودند .\n٥ : - کسی نمی تواند مدعی شود که این مهاجرین آسیائی همان قومی بودند که توام با خود لسان آریا را باروپا آوردند چه اقارب همین قوم مهاجر که در آسیا"}
{"book": "adl0986", "page": 2541, "text": "(صفحه 5) اصول تحقیقات در تعین قوم و منشاء آریا (سال ششم)\n\nباقی ماندند هیچوقت به لسان آر یا متکلم نبوده اند و ازین جهة میتوان حکم کرد\nکه این طائفه آری های اولیه نبوده اند ولازم است این صفت را ( دارای نسل\nآریا) بانسانهای بشره خرمائی اروپا اطلاق کرد .\n\nاز تفصیلاتیکه در بالا داده شد دیده می شود که عالم مذکور هم تا درجه با\nمدعیات جرمنی ها که درین زمینه مینمایند اشتراك میکنند و صرف چیزیکه نظریه\nاین عالم را از ادعای جرمنی ها تمیز میدهد این است که این شخص میگوید ،\nگهواره عرق بشره خرمائی نه ممالک شمالی اروپا بلکه در حوالی مرکزی و شرقی\nاروپا بوده است و اولین عالمیکه ادعا کرد که این نمونه انسان ها از قدیمترین\nدوره های ما قبل التاریخ در جنوب روسیه سکونت داشته همین شخص بوده است\nپس باید متاسف بود که این محرر از مهد پرورش به بعد تکامل قوم آریا را تعقیب\nنکرده و مهمترین قسمت بلکه نازكترین پارچه مسئله را بی جواب گذاشته است .\n\nدر سنه 1909 يك عالم دیگر فرانسوی یعنی (Jacques de Morgan) به\nفرضیه قدیمیکه گهواره قوم آری را آسیا میدانست عودت نمود و عودت این شخص\nبآن فرضیه در تحت شرائط و احوال غایت جدید و تازه صورت گرفت چه این\nشخص نشان میداد که در دوره جمودیه خطه سایبیریا کاملاً عادی از یخ بوده است\nو بالعکس دران اوقات يك قسمت بزرگ اروپا و سرزمین های قفقاز ، ایران\nدامنه های همالیا کاملاً در زیر یخ مستور بوده است و اينك در همین جاست\nمیگوید در سایبیریا همان انسانهای اولیه که امروز آن را آری ها میگویند جا\nداشتند و مورگانی (عالم موصوف) این انسان ها را که در\nسایبیریا زیست میکرد انسان های منسوب به طبقه جمجمه قصیرها میگوید و علاوه\nمیفرماید که بعد از انکه یخ های سطح اروپا وغیره آب شد و سائبیریا رفته رفته سرد"}
{"book": "adl0986", "page": 2542, "text": "( صفحه ۶ )\nکابل\n( شمارهٔ اول ودوم )\n\nگردید این طائفه در حصص مختلفهٔ آسیا و اروپا پراگنده گردیده اقوام مختلفهٔ آریا را بوجود آوردند این فرضیهٔ عالم مذکور هم اکنون مورد انتقادات و اعتراضات شدیدی واقع شده است.\nدر سنه ۱۹۱۳ یك واقعهٔ مهمی در دنیا علم رونما شد چه در همین سال بود که برای اولین بار یکی از علمای جرمنی Sigmund feist فرضیه رطندارات خود را که میگفتند قوم حقیقی آریا اهالی شمالی اروپا میباشد بصراحت تمام رد و معارض شدید آن ها واقع شد و دلائل که اقامه کرد این بود که میگفت در السنهٔ ژرمن هيچ يك عاملی دیده میشود؟ که ما را وا دار کند تا معتقد گردیم که اساس السنه هندی - اروپائی السنه مذکور میباشد بلکه در اقوام جرمن چنان آثاری نمودار است که آن ها رفته رفته نفوذ قوم آریا را قبول و تا درجهٔ آری شده اند و میگوید نژاد آری همان اقوامی است که در اثر مهاجرت در اروپا وارد و تکثر کرده اند و از ین جهة میتوان گفت که محرر مذکور باز بهمان فرضیهٔ اولیه که میگفتند مهد آریا قطعه آسیا است رجعت کرد ولی این شخص هم نقطهٔ واحدی را در آسیا بنام سر زمین اصلی آریا معین نکرد و برای اینکه این فرضیهٔ خود را اثبات کند باوصاف آریهٔ السنهٔ قدیمیکه که یکی آن در آسیای وسطی بنام ( تخاريو - Tokharieu ) و دیگر مذکور بنام ( میتانین - Mitannien ) و ( هیتیت - Hitit ) در آسیای صغیر وجود داشت استناد مینمود و این نظریهٔ عالم مذکور در نزد ملت جرمن مقبولیتی کسب نکرد .\nبا اینهم Schrader از فکر اولیهٔ خود منصرف نشد چه در اثر كوچك خود که آن را در سنه ۱۹۱۱ نوشت بفکر اینکه گهوارهٔ آری ها روسیه میباشد اصدار کرد و در سنه ۱۹۱۵ - Marcellien boule در کتابیکه را جع به فیصله های"}
{"book": "adl0986", "page": 2543, "text": "(صفحه ۷) اصول تحقیقات در تعین قوم در منشاء آریا (سال ششم)\n\nالسانی نوشته بود و رویهم رفته کتاب مذکور دارای اهمیت کلان علمی است\nادعا کرد که اغلب احتمال اینکه نژاد شمالی اروپا اولاً در روسیه یا غرب\nسایبر یا زنده گانی داشته سپس بعد از انکه یخ های حوالی بالتیک آب شد\nبجوار بالتیک آمده سکونت اختیار و رفته رفته تکثر کردند.\nبعد از ان برخی از علمای انگلیس هم این فکر را قبول کردند و در سنه ۱۹۲۳\nیکی از علمای انگلیس که (Giles) نام داشت این فکر را که گهواره آریا حوالی\nطونه خواهد بود دوباره سعی کرد احیا نماید.\nآثاریکه درین اواخر از طرف علمای آلمان وانگلیس درین زمینه نوشته میشود\nاکثراً به کشفیات آرخیولوژی (عتیقه شناسی) مستند میباشدو این علما سعی\nدارند تا آهسته آهسته امکانی در تعین چگونه گی تکامل تمدن در اروپا پیدا کنند\nو این گونه افکار متضاد تحریات مختلف سبب گردیده است تا اکنون در دانستن\nمنشأ نژاد آریا ترددات و شبهات بزرگی رونما گردد.\n«انتها»"}
{"book": "adl0986", "page": 2544, "text": "تاثیر تمدن اسلام\nبر تمدن اروپا\nاقتباس و نگارش جناب حفیظ الله خان\nعضو انجمن ادبی کابل\n\nمجله اورینتل کالج لاهور که از مجلات علمی هندوستان است مینویسد که رابرت\nبر فالت که تصنیف او خیلی معروف است در کتاب مصنفه خویش تحت عنوان\n(سلسله نسب تمدن اوروپا) قسمتی نگاشته است، مشارالیه تمدن اوروپا را\nمرهون تمدن اسلام دانسته و ادعای خود را بدلایل اثبات نموده و میگوید که\nوجود تمدن حاضره در اوروپا رهین تمدن اسلام است چه اگر آن تمدن نمیبود\nاین تمدن امکان نمیداشت.\nمجله مذکور دو باب از کتاب رابرت بر فالت را ترجمه نموده و بمنصه اشاعه\nگذاشته است، چون از لحاظ معلومات تاریخی و حقایق شناسی مصنف حقیقت گوی\nآن خالی از فایده نیست ما نیز بنوبت خود مفاد آنرا بطور خیلی مخلص از مجله\nاورینتل کالج اقتباس نموده و بمطالعه قارئین محترم میرسانیم:\nنسل سامی وقتیکه بعقیده مذهبی برخاستند، چادر نشینی و حیات خانه بدوشی\nخود را خیر باد گفته پرچم اسلام را برافراشتند، و در مدت بسیار کمی چنان\nسلطنت باعظمت و جلال و وسیعی را تاسیس نمودند که از سلطنت روما عظیم تر بود،\nو از کاشغر و پنجاب تا بحدود اوقیانوس و جنوب فرانس امتداد یافت."}
{"book": "adl0986", "page": 2545, "text": "( صفحه ۹ )\nتاثیر تمدن اسلام\n( سال ششم )\nدر انوقت که اسلام ظهور نمود تفاوت زیادی بین عقاید اسلام وعیسوی وجود داشت\nپیروان دین عیسوی در تبلیغات رنگ و شاخ و برگ زیادی میدادند و ازان سبب\nيك سلسله علم برداران مجلل مذهب عیسوی بوجود آمد ، اما اسلام بر خلاف آن\nعقیدۀ ساده وراست توحیدرا تلقین نموده وپیروان خود را ازقصص اصنام و روایات\nنجات داد ، مراسم و خرافات را آنقدر کاست که تقریباً نابود و رهبانیت نیز\nمنسوخ شد، این اختلافات در بین مذهب عیسوی و اسلام دارای اهمیت\nکافی بوده وهنوز بالاتر ازین اختلافات اصلی دیگری نیز بین این دو دین\nموجود است .\nقبل ازظهور اسلام نظم قبیلهٔ قریش که اسلام ازان ظهور نمود مبنی برحکومت\nآیا وشیوخ بود ، اما ذهنیت شان ساده و بسيط نبود، زیرا قبیلهٔ مذکور عبارت\nاز جماعۀ بود که همه تجار تجربه کار وجهان دیده بوده وباجهان خارجی روابط\nمحکمی داشتند ، اخلاق شان پسندیده بود، ودربین خود آمیزش زیاد داشته\nازمجالس زنان با تربیت وشعر ( آن اشعاریکه دروهزل وتصنع داخل شده بود )\nو موسیقی حظ میبردند . این قبیله درامور مذهبی متشكك شده وقبول عقاید\nمذهبی تقریباً نزد شان ناممکن بود، ودیگر قبایل کرد و نواح که در تهذیب\nاز آنها عقب بودند نیز بهمین حال گرفتار بوده تمام آن ها بهیئت پابند به مذهبیکه\nخود شان در شمار پیروان آن بودند نبودند .\nظهور محمد صلی الله علیه وسلم درین قبیله تاثیری بخشید که تمام معتقدات\nخرافی ازبین رفته حقیقت جای آنرا گرفت، وخیالات مصلحانهٔ آنحضرت ص\nراهمه تابعیت نموده پیر وگشتند، زیرا اصلاحات شان همه مانوس ومطابق فطرت\nبشری بوده ودعوی فرق العاده و عجیب داخل آن نبود، برعلیه خرافات وحشو\n۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2546, "text": "( صفحهٔ ۱۰ ) کابل (شمارهٔ اول و دوم)\n\nوزواید مبارزه میفرمودند و همه را در حلقهٔ توحید جمع مینمودند .\nدر حلقهٔ اصحاب آنحضرت صلی الله علیه وسلم جماعتی وجود داشت که در جوش\nو خروش خود به منتها درجه صادق بودند ، ازین جماعه است حضرت فاروق\nاعظم که ایشان در تنسیق و تنظیم و اشاعت و توسیع مذهب يك وجود با اثر و مقتدر\nبوده بلکه روح آن شمرده میشوند ، در ایام خلافت این قائد بزرگ ، اسلام\nبترقیات فوق العاده نایل آمد .\nدر دورهٔ خلفای راشدین بی تکلفی و سادگی باندازهٔ بود که حجاج از دیدن\nامیرالمومنین در کوچه های مدینه حیران میشدند ، در سفریکه حضرت عمر فاروق\nرضی الله عنه بسوی یوروشلیم ( بیت المقدس ) هنگام فتح آن نمودند سواری شان\nعبارت از اشتر و معیت شان يك نفر خادم و خورا که شان يك خريطه\nخرما بوده است .\nرویهٔ قائدین و پیشوایان اسلام چنان بود که ذکر شد و به برکت آن اسلام مانند برق\nدر دنیا انتشار یافت و کتله های جسیمه بطیب خاطر در حوضهٔ اسلام داخل\nشدند ولی رویهٔ کشیشان و جبر و تطاول ایشان طوری بود که مسیحیون را\nبیزار و بددل گردانیده بود علی الخصوص مسیحیون مصر بیشتر در چنگ کشیشان\nافتاده بودند .\nبعد از دورهٔ خلفای راشدین رضی الله عنهم دورهٔ بنی امیه آغاز گردید\nبنی امیه به مادیات بیشتر اهمیت میدادند و نسبهٔ قدری لا قید و بی پروا بودند (۱)\nلیکن چون اسلام از اعتقادات باطله که در مذاهب دیگر است منزه بوده\nتحریکات اسلامی بواسطهٔ ترکتا زانی که خود شان تهذیب و تمدن اسلامی را\n\n(۱) عموماً چنین نبودند بعضی از آنها مستثنی است .\n\n۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2547, "text": "( صفحه ۱۱ ) تاثیر تمدن اسلام ( سال ششم )\n\nضعیف کردند بعمل آمد ، این ارتقای خصوصی اسلام با ارتقای مسیحیت کاملاً برعکس است .\nبعد از بنی امیه دورهٔ بنی عباس رسید ، این خاندان در ترقی تمدنی اسلام خدمت نموده اند ، عشایر عیسوی را بالطف و مدارا پناه دادند و تعصب را از بین برداشتند فرقه معتزلی درینوقت پیدا شد .\nباوجود اینکه تمدن اسلامی درزمان خلفای بنی عباس درخشان بود اما پابندی ایشان بدیانت اسلام محدود بوده و مامون همواره میگفت که « برگزیدگان خدا ، بهترین و مفیدترین خدام کسانی هستند که حیات خود را وقف ترقی قوای عقلی مینمایند . »\nاعراب در زمانه های قبل از اسلام ستاره پرست بوده و ازین سبب به ستارگان آشنائی پیدا کرده و در علم هیئت دلبستگی مخصوصی داشتند ، کذا درعلم حکمت و نباتات نیز معرفت شان بسزا بود . (۱)\n\n(۱) ستاره مئزر یا العناق ـ ستاره خوبصورت و قشنگ است و بچشم برهنه ستاره کوچکی موسوم ( به سها ) را بدور آن میتوان ملاحظه کرد ، مردم بواسطه دیدن ( سها ) میتوانند قوه باصره اشخاص را امتحان کنند چه چشمهای ضعیف ستاره مذکور را ملاحظه کرده نمیتوانند .\nاگر بواسطه دوربین ستاره مئزر دیده شود معلوم میشود که يك ستاره نیست بلکه از اجتماع دوستاره كوچك تشکیل یافته و هر کدام آن ها نیز بنوبت خود از دو ستاره کوچکتر دیگری تشکیل گردیده اند که بصورت واحد جلوه مینمایند حتی بواسطه دوربین قوی هم مجزا نمودن شان دشوار است ولی بذریعه طیف نما توانسته اند این نظریه را به ثبوت برسانند ، عجب اینست که عربها درزمان قدیم ستاره مئزر را مثنی گفته اند .\nستاره قطبی ـ ستاره مذکور به تنهائی واقع شده و هیچ ستاره روشن دیگر نزديك آن ديده نمیشود و باین جهت شناختن آن سهل بوده تفحص آن چندان دقتی بکار ندارد .\nستاره مذکور نزديك قطب شمالی فلکی واقع بوده در هنگام گردش کره فلکی چنین بنظر میرسد که ستاره گان بدور آن گردش میکنند ، در زمانیکه قطب آسمان از ستاره مذکور فاصله بعیدی داشت عربها ستاره مذکور را ( جدی ) نام نهاده بودند ، سالنامه سال ۱۳۱۱ مجله کابل صفحه ۳۰۲\n\n۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2548, "text": "( صفحه ۱۲ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nوقتیکه دامنه فتوحات اسلام وسعت یافت قصور مجلل وبا شوکت دمشق و بغداد\nمرکز خلافت گردید از اطباء نسطوری استفاده نمودند ، چه خلفای عباسیه بجستجوی\nمآخذ حکمت قدیم برخاسته از مهارت و وسعت علم اطباء نسطوری محظوظ گردیدند\nو به تصانیف بقراط ، جالینوس ، وارسطو آشنا شدند .\nاعراب را در ایام بادیه نشینی سلطنتهای قدیم مذهبی رومی ها و فتوحات آنها\nمرعوب ساخته نتوانست . و وقتیکه اسلام ترقی یافت و بعروج رسید و با سلطنت\nبيزانطاینی و دیگر ها معامله و تماس پیدا کرد مسلمانها از اسم عظیم الشان روما\nکه قرن ها عظمت و شوکت آن بر قرار بود مرعوب نگردیده و از مذهبیکه رومیها\nپیرو آن بودند نیز خرفنك نشدند بلکه آنرا بنظر حقارت دیده از بدست آوردن\nمادیاتیکه بیجا در تصرف روما بود هم فارغ نبودند .\nشوکت و عظمت وتمول محير العقول خلفای عباسی در اندک فرصت مانند سحر\nبوجود آمد قصص آن ( الف ليله ) را پر و مملو نمود ، با وجود حیات پر عظمت و با\nمسرت بواسطه عقل طبیعی اعتدال ومتانت را از دست ندادند و در هنگام طرب\nوسرور باین نکته ملتفت میشدند که مسرات حیات آنی و عارضی است و مسرات\nدایمی و پایدار شان عظمت وشان علمی و مادی بغداد و قرطبه بود و بآن فخر\nو مباهات نیز میکردند ، زیرا ترقیات علوم وفنون اسلامی آنزمان محض برای نمایش\nنبود ، بلکه شاهان اسلام برای حصول علم در قلوب خویش آرزو های خلل\nناپذیری داشتند ، شوق علوم در فرقه حکمرانان مقتدر اسلام باندازه بود که\nنظیر آنرا نمیتوان نشان داد ، و بهمین واسطه بدرجه خیلی وسیع علوم ترقی نمود\nکه مثال آنرا قبل از سلطنت اسلامی و بعد از ان در هیچ يك سلطنت عالم نمیتوان\nسراغ یافت ، علم را دران وقت یکی از مهمترین مقصد حيات ميد انستند ، خلفاء\n\n۱۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2549, "text": "( صفحهٔ ۱۳ )\nتاثیر تمدن اسلام\n( سال ششم )\n\nوامرا به کتابخانه ها میرفتند ، و در رصد خانه ها وقتها میگذشتاندند ، و با اهل\nعلم در علوم مختلفه مباحثه و مناظره میکردند ، در مسایل هندسی می پیچیدند و\nبسا که استغراق خلفا در امور علمی سبب از تعطیل لوازم جهانبانی گردیده و امور\nسلطنت رو بخرابی می نهاد . قوافل پی در پی از نمونه های نباتات و نسخ قلمی\nاز بخارا بسوی دجله و از مصر بجانب اندلس طی منازل مینمود ، برای بدست\nآوردن کتب علمی و اسانید مقتدر سفرا و نمایندگان بجانب هند و قسطنطنیه\nمیفرستادند . و بسا اتفاق افتاده که خلفا از ممالک مفتوحهٔ خود شان کتب علمی و\nذخیرهٔ تصالیف ممتازهٔ یونانی و یا اسناد مقتدر ریاضی را در عوض حریت و آزادی\nدادن پیشنهاد میکردند . متصل هر مسجد یك مدرسه علمی بنا می یافت ، وزرا در\nتاسیس کتابخانه ها وصله و اعطا به دارالفنون ها و مقرری معاش برای محصلین\nنا دار از شاهان پیشی میجستند . علما از هر عرق و هر دین و مذهبیکه بودند مورد\nاحترام واقع میگشتند ، وقتی خلفا برای اجرای امر مهمی بصوبی سفر میکردند\nچندین بار اشتر کتب و عدهٔ از علما با آنها همراه می بود .\n\nآغاز رنسانس ثانی در اوروپا از تاثیر تمدن اسلام و مورها بود گهوارهٔ\nتمدن نوین اروپا ایطالیه نی بلکه اندلس بود ، زمانیکه اروپا را\nبکلی بربریت استیلا نموده و در تاریکترین مرحلهٔ جهالت و تنزل حیات بسر میبردند\nآنوقت امصار و دیار اسلامی بغداد ، قاهره ، قرطبه ، و طلیطله مراکز تهذیب\nو تمدن بوده ارتقای بشری را بعالم نمایان میساختند ، اثرات همان تمدن بود\nکه بر دنیا موثر ثابت شد و تحريك زندگانی جدید از انوقت آغاز یافت .\n\nبارها این حقیقت بعالم آشکار گشته ولی از شوخ چشمی ازان انکار نموده اند\nزیرا ممکن نبود احسان مسلمانان را که بر گردن اوروپا بار است هم یکی از اساس\n\n۱۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2550, "text": "( صفحه ١٤ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nتواریخ عیسوی قرار میدادند ، وهمین نظریه بوده است که برجلهٔ تصورات مابعد\nنیز اجرای نفوذ کرده است ، حق کیبن که یك شخص آزاد خیالی بود نیز راجع\nبه اسلام سخن مذمت آمیزی میزند . ازین ثابت میشود که روایات بر دل\nمخالفین خود با آنکه غلط بودن آنرا میدانند باز هم تاثیر بخشیده وغالب میآید.\nتا يك قرن گذشته راجع به تهذیب وتمدن وتاریخ اسلام معلوماتیکه آنرا\nبتوان مستند شناخت اصلاً وجود نداشت پروفیسور بیون می نویسد که\n« اکنون نیز آن اطلاعاتی را که در اوروپا راجع به اسلام وحضرت ختمی\nمرتبت قبل از آغاز قرن ١٩ اشاعه داده شده فقط در ذیل عجایب علمی\nمیتوان شمار کرد . »\nدر عصر حاضر که حالات صحیح ودرست ودرعین حال بکثرت بدست میآید ،\nبرعلاوه در کتب تاریخ قرون متوسطه که بمشکل بدست میآید هیچ کتابی نیست\nکه از تهذیب مربیانهٔ اسلام بحث نکرده باشد .\nاوروپا که اکنون از بربریت برامده وحیات نوینی یافته اند وتاریخ آن\nهر وقته نگارش مییابد در هیچ یك ازین کتب تاریخ ذکری از اثرات تمدن\nاسلامی بر اوروپا یافت نمیشود ، وبجای آن عنوان های ( فتوحات صلیبی برهلال )\nیا ( نجات هسپانیا از تسلط عرب ) وغیره درنظر میآید .\nدکتور اوسبرن تیلر راجع به ارتقای فکری قرون متوسطه دو جلد کتاب\nضخیم نگاشته وازدیگران سبقت جسته است لیکن از قلم اونیز راجع به تهذیب\nاسلامی مضمونی نگارش نیافته بلکه بطور کنایه هم تذکری درینباب نداده است\nکه « آیا تهذیب اسلامی هم یکوقتی در جهان وجود داشت یا خیر ؟ . »\n\n١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2551, "text": "اعلیحضرت همایونی سال سوم دوره دوم شورای ملی را افتتاح میفرمایند"}
{"book": "adl0986", "page": 2552, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2553, "text": "سخندان فارس\nترجمه جناب قاری عبد الله خان\nملك الشعرا\nطبقات شعرای فارسی\n۱ رودکی اسدی طوسی فردوسی و غیره\n۲ خاقانی انوری نظامی\n۳ سعدی حافظ\n٤ جلال اسیر قاسم مشهدی قاسم دیوانه و غیره\nاز تامل در اشعار طبقه اول بر می آید که موجب تحريك طبع موزون در آنها\nحسب حال یا ضرورتی بوده و در اثر آن سخن موزون از زبان آنها بر آمده\nگاهی در موضوع دیانت و اندرز و گاهی در تعریف از بهار و می و گاهی در شکایت\nاز سپهر و طالع گاهی در بیوفائی دنیا و در هر سخنی اشاره به پندی کرده اند\nاشعار عشقیه و مدحیه نیز سروده اند چه در هیچ جا هیچ دل از محبت و هیچ شکم\nاز آرزوی نان تهی نیست ازینجهت ارباب دولت را نیز مدح و از محاربه و شجاعت\nو عدل و جود ممدوح و صفی نموده و غالبا اساس سخن را روی پند و اندرز گذارده اند\nغرض در هر زمینه که سخنی موزون کرده اند اصلی داشته.\nاکنون از کلام اقدم الشعراء استاد رودکی پاره سخن می رانیم. همه او را\nخطاب استادی داده می نویسند صاحب دیوان بوده و غالبا بدین جهت سلسلهٔ\n١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2554, "text": "( صفحه ١٦ )\nديل\nشماره اول و دوم )\nنظم را ازو آغاز میکنند لیکن کس نمی نویسد که دیوان او را دیده است یا خیر بنده\nدر بعضی از بلاد ایران سفر کرده و با دانشمندان آنجا صحبت نموده هر کرا دیدم\nبجز از چند قصیده معمولی چیزی از استاد سراغ نداد حال آنکه بعضی ازان قصائد را\nنیز سخن فهان از حکیم قطران میدانند بعضی ادعا دارند که پاره از قصائد رودکی\nدر دست آنهاست که در دست دیگری نیست. بی شبهه در طبع استاد قوه ارتجال\nنسبت بدیگر شعرا از متقدمین و معاصرین بیشتر بوده . گویند ۱۳ هزار شعر ازو\nیادگار بوده و کلیله دمنه را نظم کرده . اما میتوان گفت که اگر اشعار او همه\nاز همین قبیل است بجای ۱۳ هزار ۱۳ يك هم اندك است .\nدر وجه تخلص استاد به رودکی بعضی گویند وطن او موضع رودك بوده از علاقه\nبخارا و بعضی گویند رود و بربط و قانون خوب می نواخت و بدین جهت رودکی\nتخلص یافت . رودکی کور مادرزاد بوده لکن در آوازه خوانی و موسیقی مهارتی\nبسزا داشت . گوئی قوه بصارتش از راه چشم برگردید و باطبع او همنوا شده برعده\nنظمش برافزود . شعر استاد هم اوای موسیقی و موسیقی او همنوای شعر گردید\nو به وسیله این در کارش بجائی رسید که اسماعیل سامانی او را برتبه ندیمی خویش\nرساند : رودکی در ٣٠٤ ترك حيات گفت . (١)\nنوبتی امیر اسماعیل از بخارا به هرات آمد و بعلق در انجا مدتی قیام ورزید. رجال\nدربار از طول سفر ملول آمده و استاد را که در خلوت و انجمن مصاحب پادشاه بود\nوادار نمودند تا بتدبیری امیر را مائل برفتن بخارا سازد . شبا هنگام (۲) پادشاه\nبه تقریبی از بخارا و آب و هوای آن ذکری بمیان آورد . رود کی موقع یافته بر بط را\nساز کرد و سرود : -\n(۱) تاریخ ادبیات ایران وفات او را (۳۲۹) می نویسد\n(۲) تذکره دولتشاه بجای شب - روزی - نوشته"}
{"book": "adl0986", "page": 2555, "text": "( صفحه ۱۷ ) سخندان فارس ( سال ششم )\n\nبوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی\nریگ آموی و درشتیهای او پای ما را پرنیان آید همی\nآب جیحون باشگر فیهای او خنگ شه را تا میان آید همی\nای بخارا شاد باش و شاد زی شاه نز دت شادمان آید همی\nشاه ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی\nشاه سرو است و بخارا بوستان سر و سوی بوستان آید همی\n\nمورخین می نویسند این غزل چند صدبیت بوده لکن همین چند بیت در دست\nاست و برای دلیل بر عدم نضج شعر فارسی در انعهد کافی است .\n\nخصوصیات رودکی : -\n\n۱ ـ در کلام رودکی و معاصرین او لفظ ( همی ) بکثرت می آید گوئی تکیه\nکلام آنان بوده و در عهد شیخ سعدی اندکی قلت پذیرفته وا کنون جز هنگام\nضرورت متروك است .\n\n۲ ـ از اضافت تشبیهی و استعاره و سائر تکلفات تهی بوده امور محسوسه\nو احوال اصلی آنها را با الفاظ ساده و بسیط تعبیر و برشته نظم ؛ هموار در کشیده\nو از نهایت بی تکلفی جوی مولیان را عوض بوی گل و نکهت و شمیم و در پا\nو ریگ آنرا بجای سبزه و کنار آب و گلزار و گلگشت و غیره استعمال کرده و بالاخره\nاز نسیم صبا و باد سحر هم نامی نبرده بلکه از امور واقعی و حسب حال سخن رانده\n\n۳ ـ گاه شاعر مقتدر برای دخول لفظ مناسب و پر معنی در بیت یا برای\nسلاست ترکیب آن تقدیم و تاخیری در عبارت می نماید که اگر آن نظم را نثر کنند\nاز يك و نيم تاد و سطر می شود . لیکن در اشعار استاد ایجا زی نبوده بلکه\nعبارت مساوی بمعنی است و ازینجهت در جمله بندی الفاظ سستی نمایان است .\n\n۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2556, "text": "( صفحهٔ ١٨ )\nکابل\n( شمارهٔ اول و دوم )\n\n٤ ـ قاعدهٔ عمومی است که زبان در آغاز طفولیت بر سرافت اصلی خود بوده از وسعت افکار و مضامین دقیق برکنار وجز با چیزهای محسوس و تحت نظر سرو کاری ندارد لذا در ابیات فوقی تنها از جوی مولیان که نهریست در بخارا و ريك آمو و آب جیحون تعریف نموده و چون بعلت بی چشمی از ذوق بلطائف مرایا بی بهره بود لذا بوی جوی مولیان گفت و بذكر ريك پرداخت تا مشقت سفر در ریگ زار را بشوق وصول بوطن سهل نماید و ازینجهت گفت ریگ آمو و درشتیهای آن کار لطافت پرنیان میکند . اگر شاعر کنونی بود تابش ذره را آفتاب می ساخت لکن آن بیچاره از ذره و تابش آن خبری ندارد .\nاینچنین شاعر کنونی از موجۀ آب جیحون طوفانی برمی انگیخت لیکن استاد آنچه حالت واقعی آن بود بیان کرد و گفت : ـ آب جیحون تا عنان خنگ شه می آید و این حالتی است خالی از تکلیف و خطر بلکه خوش آیند و فرحت انگیز و نیز از حرکت پادشاه بشادمانی بخارا را مژده داد و از نشستن با دوستان یاد آوری نمود شاید شعرا اشعاری در حب وطن سروده باشند غرا و رنگین لکن همه خیالی و مبالغهٔ شاعرانه خواهد بود برخلاف این ابیات که وقوعی و تذکاری از وطن و امور اتفاقی عرض راه نموده حالت جغرافی آن ناحیه را بیان میکند از مبالغه و سائر اموریکه شعر فارسی را بدنام ساخته چنان پاک و پاکیزه و ساده است که اگر این نظم نثر گردد هم اصل موضوع همین قدر عبارت می خواهد .\nقصيدهٔ دیگری نیز از و مشهور است و دران شکایت از ایام پیری کرده چند بیت ازان در ذیل می نگاریم :\nمرا بسو دو فروریخت هرچه دندان بود نبود دندانها بل چراغ تابان بود\nسپید سیم رده بود و در و مرجان بود ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود\n\n١٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2557, "text": "(صحفه ۱۹) سخندان فارس ( سال ششم)\n\nیکی نماند کنون زانهمه بسود و بریخت\nنه نحس کیوان بود و نه روزگار در از\nجهان همیشه چنین است و گردگردان است\nهمانکه درمان با شد بجای درد شود\nکهن کند بزمانی همانکه تازه بود\nبسا شکسته بیا بان که باغ خرم گشت\nهمی چه دانی ایماه روی غالیه موی\nشد آن زمانه که رویش بسان دیبا بود\nدو زلف چوگان بازش همی نمود بروی\nبلند و روشن و دید ار خوب و روی لطیف\nدلم خزا نه پر گنج بود و گنج سخن\nبسا دلا که بسان حریر کرده به شعر\nهمیشه دستش زی زلفکان خوشبو بود\nعیا ل نی زن وفر زند نی مؤ نت نی\nهمی خریدمی و بی شمار داده درم\nتو رود کی را ای ماهکنون همی بینی\nبدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی\nشد آن زمانه که شعر و ر ا جهان بنوشت\nکرا بزرگی و نعمت ز این و آن بودی\nبد ا د میر خرا سان چهل هزار درم\nکنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم\n\nچه نحس بود همانا که نحس کیوان بو د\nچه بود منت بگویم قضای یزدان بود\nهمیشه تا بود آئینش گردگر دان بود\nو باز درد همان کز نخست در مان بود\nو نوکند بزمانی همان که خلقان بود\nو باغ خرم گشت او کجا بیا بان بود\nکه حال بنده از ین پیش با چه سامان بود\nشد آنزمانه که مو یش بسان قطران بود\nندیدی اورا آنگه که زلف چوگان بود\nکجا گران بود زی من هماره ارزان بود\nنشان نامه ما مهر و شهره عنوان بو د\nاز ان سپس که بگر د ارسنگ وسندان بود\nهمیشه گوشش زی مردم سخندان بو د\nاز ین همه م آسوده بود و آسان بود\nبشهر هر چه همی ترک تار پستان بود\nبد ان زمانه ندیدی که زی حسینان بود\nسرود گویان گوئی هزار دستان بود\nشد آنزما نه که او شاعر خراسا ن بود\nمرا بز رگی و نعمت ز آل سامان بو د\nوزو فزونی يك پنج مير ما کان بود\nعصا بیار که وقت عصا و انبان بو د\n\nسخنان زمان پیری و افکار بسیط و کلمه بندیهای بی تکلف و الفاظ ساده است که در پیکر نظم در آورده و بدان ماند که استاد موسیقی صورت مقامی را بصوت و آهنگ محض بدون الفاظ مجسم سازد.\n\nزندگانی چه کوته و چه در از\nهم چنبر گذار خواهد بود\nخواهی اندر عنا و محنت زی\nنه بآخر بمرد باید با ز\nاین رسن را اگرچه هست در از\nخواهی ازری بگیر تا به حجاز\n\n۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2558, "text": "( صفحه ۲۰ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nاین همه بود و باد تو خواب است خواب را حکم نه مگر بمجاز\nاینهمه روز مرگه اگر بینی نشناسی ز یکدگرشان باز\nرودکی چنك بر گرفت و نواخت باده انداز كو سرود انداخت\nآن عقیقین می که هر که بدید از عقیق گداخته نشناخت\nهر دو يك جو هرند ليك بطبع این بغزود و آن دگر بگداخت\nنابسوده د و دست رنگین کرد ناچشیده بتبارک اندر تاخت\n\nدقیقی: ابو منصور محمد ابن احمد بلخی از شعرای این طبقه در اواخر عهد خاندان سامانی میزیسته و در آخر عمر بدربار امیر نصر ابن ناصرالدین سبکتگین راه یافت چنان مینماید که سبکتگین (۱) مدتی میل به نظم شاهنامه داشت زیرا دقیقی بحکم امیر نصر آغاز بنظم آن کرد. و برخی از داستانهای شاهانرا بدون ترتیب سلسله برشته نظم درآورد و ناگهان در ٣٤١ ه کشته شد داستان گشتاسپ از دقیقی است که فردوسی عیناً آنرا در شاهنامه درج کرده و گویا عیار سخن خود را بدان سنجیده چه برتری و بهتری يك اثر در همکار وقتی ظاهر گردد که هر دو در برابر یکدیگر باشند. سلاست و شستگی زبان و طرز كامه بندى و سبك بيان فردوسی جوهر فطری اوست طوریکه سر و صورت و سائر تشخصات افراد از یکدیگر علیحده و ممتاز و یکی خوشگل و خوش آواز و دیگری زشت رو و بد آواز است همچنین مخرج کام و زبان هر کس جدا و ممتاز از دیگری بوده و در اثر این امتیاز سخن معمولی شخصی خوش آیند و از دیگری بر خلاف آن است.\n\n(۱) ظاهراً مولف درین مورد دچار اشتباه غلیظی گشته است. چه دقیقی با امیر ابوصالح منصور بن نوح و امیر ابوالقاسم نوح ابن منصور سامانی معاصر بوده و این هر دو را مدایح گفته است و گویا بامر سلطان اخیر بنظم شاهنامه پرداخته است.\n\n٢٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2559, "text": "(صفحه ۲۱) سخندان فارس (سال ششم)\n\nبیان موضوع در کلام دقیقی مسلسل و مرتب نبوده بلکه گاهی رشته سخن در هم و گاه از هم گسیخته است در مقام تفصیل؛ اجمال و ابهام و در مقام اختصار؛ تفصیل بخرج داده .\n\nدر اکثر ابیات او تنها مصرع اول ربطی بداستان داشته مصرع دوم جز الفاظ مصرع پر کن خبری ندارد در کلام فردوسی نیز اینچنین ابیات یافت میشود اما بسیار کم و این برقدرت طبع منحصر است . اشعار دقیقی بسیار کمیاب است و ما بتلاش بسیار ابیاتی چند ازو بدست آورده و بطور نمونه در ذیل می نگاریم تا سبك او بر همگنان معلوم گردد ملاحظه شود که دو بیتی چگونه سه بیتی و بالاتر از ان گردیده :ـ\n\nبفرمود بردن ز پیش سپاه درفش همایونش فرخنده شاه\nسوی رزم ارجاسب لشکر کشید سپاهی که آنرا کرانه ندید\nز بس بانگ اسپان و جوش و خروش همی ناله کوس نشنید گوش\nدرفشان بسیار افراشته سر نیزه ها زیر بگذاشته\nچو رسته درخت از بر کوهسار چو بیشه نیستان بوقت بهار\nزتاریکی گرد و بانگ سپاه کسی روز روشن ندید راه\nبکردند يك تير باران نخست بسان تگرگ بهاران درست\nبپوشیده شد چشمه آفتاب ز پیکانهای درخشان چو آب\nتو گفتی هوا ابر دارد همی و زان ابر الماس بارد همی\nهوا زین جهان بود شبگون شده زمین سر بسر پاك در خون شده\nیکی با ره بر نشسته چوپیل بتن همچو آهن به تک همچو نیل\nنهادی به تک آن کره بسته دم دوسه بار بر يكدرم چهار سم\nچو بینا نمی دید ، بی رنج راه رسیدی بهر جا که کردی نگاه\nدر و دشتها شد همه لاله گون بدشت و بیابان همیریخت خون\nچنان شد زبس کشته آن رزمگاه که بروی نتانست رفتن سپاه\n\n۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2560, "text": "( صفحه ۲۲ )\nکابل\n(شماره اول ودوم )\n\nبهاریه\nمی صافی بیار ای بت که صافی است\nجهان از ماه تا آنجا که ماهی است\nچو از کاخ آمدی بیرون به صحرا\nکجا چشم افکنی دیبای رومی است\n\nگویند صبر کن که ترا صبر بر دهد\nآری دهد ولیك به عمر دگر دهد\nمن عمر خویشتن بصبوری گذاشتم\nعمر دگر بباید تا صبر بر دهد\n\nمن اینجا دیر ماندم خوار گشتم\nعزیز از ماندن دائم شود خوار\nچو آب اندر شمر بسیار ماند\nشود طعمش بد از آرام بسیار\n\nدر سخاوت ممدوح\nتو آن ابری که تا ساید شب و روز\nز باریدن چنان چون از کمان تیر\nنباری در کف دلخواه جز زر\nچنان چون بر سر بدخواه جز پیر (۱)\nفردوسی : ابوالقاسم ابن اسحاق از ناموران طبقهٔ اول است . اسحاق دهقان\nو در چهارباغ حاکم طوس باغبان بوده و فردوسی در آنجا تولد و نشو و نما یافته .\nگرچه حیات دهاتی او را تکلیفی بشاعری ننمود لکن شعر جوهر فطری او بوده\nو ازینجهت از عهد صبی بسرودن اشعار آغاز نموده و در کنار انهار نشسته هر چه\nاز دل بر زبانش میگذشت بکاغذ می نوشت خورشهای دهقانی و آبهای خنك\nچشمه سار چنانکه جسمش را تنومند نمود همچنان قوه عقلش برافزود تا پهلوان\nمعرکه سخن گردید . در صحرا های فراخ گاه از تماشای صبح و روشنی شام و شفق\nطبعش انبساط می یافت و گاه از آوازه خوانی مرغان خوش الحان حظ میبرد .\nفطرتش بالسانيت محض سرشته و از صحبت امر او تکلفاتی رسمی و خود نمائی\nبر کنار و دامان صحرا ورزشگاه نیروی طبع او گردید . اشعار دیگران با کلام او\nمناسبتی ندارد چه کلام او زیر بار اصلاح علمی و تکلفاتی صنعی نرفت .\n۱ - پیر : صاعقه .\n۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2561, "text": "( صفحه ۲۳ ) سخندان فارس ( سال ششم )\n\nدرین حال شنید سلطان غزنه بنظم شاهنامه میلی داشته و دقیقی بانجام آن\nفرصت نیافته ترک حیات گفت بنابران داستان زوال جمشید و ترقی ضحاک را\nبرشته نظم در آورد و از نظر احباب گذراند همه پسندیدند . پس ازان فردوسی\nجانب غزنین شتافت و در انجا با عنصری ملاقات کرد . عنصری از حضور سلطان\nبنظم شاهنامه مأمور بوده و به تعلل میگذراند . کلام فردوسی را مناسب حال\nیافته فرمود بیتی چند در مدح سلطان نظم کند . حکیم نظمی در بحر شاهنامه\nبمدح سلطان سرود که چند بیت آن این است :-\n\nز یزدان ابر شاه باد آفرین (۱) که نازد با وتخت و تاج و نگین\nجهاندار محمود شاه بزرگ با شخور آردهمی میش و گرگ\nجهان آفرین تاجها ن آفرید چو او مرزبانی (۲) نیامد پدید\nزکشمیر تا پیش دریای چین براو شهر یاران کنند آفرین\nچو کودک لب از شیر مادر بشست بگهواره محمود گوید نخست\nببزم اندر او آسمان و فاست برزم اندر او شیر چنگ آزماست\nبتن جبر ئیل و بجان ژنده پیل بکف ابر بهمن بدل رود نیل\n\nطراوت نظم و نجیبی الفاظ و استحکام جمله بندی و شکوه معنی وفخامت کلام\nرا با استعاره و تشبیه ساده و بسیط و اضافتهای خوش آیند یکجا نموده چنانکه\nگوئی سخنان ساده ایست که از زبانش برآمده . الفاظ متروک و باستانی آن نیز\nبگوش ؛ گران نمی آید :-\n\nداستان رستم و اسفندیار را نیز در انوقت نظم کرده و در آغاز آن میگوید :-\n\nکنون خورد باید می خوشگوار که می (٤) بوی مشک آید از جویبار\nهوا پر خروش و زمین پرز جوش خنک آنکه دل شاد دار د ز نوش\nدرم دارد و نقل و نان و نبید سر گو سفندی تو ا ند برید\n\n(۱) آفرین ( یعنی دعا و ثنا ) محاوره قدیم بوده و اکنون متروک گردیده (۲) محاوره\nخوش آیند بوده و در متاخرین متروک شده (۳) موضوع را چگونه بافکار ساده بیان میکند .\n(٤) در میان می و مدخول آن (آید) بترکیب اضافی فاصله آورده."}
{"book": "adl0986", "page": 2562, "text": "( صفحه ٢٤ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nسلطان غزنه خورسند گردیده نظم یه شاهنامه فرمان داد و بصلۀ هر بیتی طلائی مقرر کرد و در سرا بستانی مسکنش معین نموده موزۀ از بهر ا و در آنجا ترتیب داد از تصویر در بار پادشاهان گذشته و معرکه های مشهور و تمثال غرائب حیوانات . فردوسی هم بنظم شاهنامه مشغول گردید و در ظرف سی سال شصت هزار بیت برشته نظم کشید و خود میگوید : ـ\nبسی رنج بردم درین سال سی\nعجم زنده کردم بدین پارسی\nاز مقایسه کلام رودکی با فردوسی معلوم می شود که نظم فارسی در عهد رودکی بحالت طفولیت بوده و در بتوقت دفعة بدورهٔ شباب رسیده\n\nفردوسی از بهار و سبزه و حسن که مبتذل شعر است و هیچ موضوعی بی ازینها نیست کمتر سخن رانده و اگر چیزی ازین قبیل گفته امر وقوعی بوده که با تر دستی تمامی آنر اسر و ده است\n\nدیگران در مضمون خیالی دستی داشته از بیان واقعه قاصرند . لیکن فردوسی در هر زمینهٔ سخن بقدرت میگوید . و مقصد معین را بطور شایسته بیان می کند . در ابیات دیگران غالبا يك مصرع دارای اصل موضوع بوده مصرع دوم محض برای رعائیه قافیه می آید بر خلاف ابیات فردوسی که مصرع دوم آن نیز مشتمل بر جزئی از موضوع یا حاوی بر نکتهٔ ایست که جزئی از موضوع می نماید کلامش از استعاره وغیره صنایع دقیق تهی و از الفاظ ساده و سخنان روزمره و سلاست بیان مملوست .\nدر مصاف رستم زابلی با اسفندیار از زبان زال پدر رستم میگوید : ـ\nندانم که شب اسپ اسفندیار\nسوی آخور آید همی بی سوار\nو یا بارهٔ رستم جنگ جوی\nبه خانه کند بی خداوند روی\n٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2563, "text": "( صفحه ٢٥ ) سخندان فارس ( سال ششم )\n\nافراسیاب بشکار بر آمده بود جوان دهقانی را بر سر کشت دید و با خود گفت\nاگر این جوان پرورش یابد بر رستم غالب می آید و او پسر سهراب اوة رستم بود\nکه در آنجا بحالت بیخبری می زیست. فردوسی این واقعه را تصویر میکند .\nشة ترك ناگه یکی بنگرید کشاورز مردی تناور بدید\nستاده بدان دشت همچون هیون بتن همچوکوه و به چهره چوخون\nکشیده بر و ساعد و یال و برز دوختی است در دست مانند گرز\nقوی گردن و سینه و بر فراخ بتن چون درخت و با زوچوشاخ\nبدان پهلوی بازوان دراز همی شاخ بشکست(۱)آن سرفراز\nمطلب را تنها بواسطۀ اشیاء محسوسۀ محیط میرساند استعاره ندارد که افکار خیالی\nو فرضی را تقویه بخشد جای دیگر میگوید :\nیل بود مانند آزاده سرو بسر بر کله همچو بال تذرو\nبفرمود تا کوس کین کوفتند یلان همچو شیران پر آشفتند\nبزد نای زرین و بر بست کوس برآراست لشکر چوچشم خروس\nتبرزین بخون یلان گشته غرق چو تاج خروسان جنگی بفرق\nسواری چو من پای برزین نه کاشت (۲) کسی تیغ و گرز مرا بر نداشت\nداستان رزم کاموس را چگونه ساده و بی تکلف بیان میکند :\nسرآوردم این رزم کاموس نیز دراز است ونتاد از و يك پشیز\nگرا ز داستان يك سخن کم بدی روان مرا جای ماتم بدی\nفردوسی دهقان ساده ایست که هر چه بر زبان او از الفاظ روزمره میگذشته\nبرشتۀ نظم در میکشیده است. گرچه سرشت فارسی از مبالغه است لیکن مبالغۀ\n(۱) حال « می شکست » میگویند . (۲) « پای کا شتن » را چه خوب استعمال نموده\n\n٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2564, "text": "( صفحه ٢٦ ) کابل (شماره اول و دوم )\n\nفردوسی نیز ساده و خالی از تکلف است چه او فرزند صحرا و بلبل خوش الحان طبیعت\nو نغمه سرائیش فطری است بلبل از آهنگ موسیقی بیخبر و ازینگونه تکلفات\nآزاد است.\n\nدر تغزل و ستائش حسن هم مانند دیگران با فراط نه پیچیده بلکه درین زمینه\nنیز باقتضای مقام سخن میراند چنانکه از تهمینه چنین وصف میکند :\n\nلبان از طبرزد زبان از شکر\nدهانش مرصع بلعل و گهر\nدو ابروکمان و دو گیسوکمند\nزبانش چوخنجر دهانش چوقند\n\nدر ملاقات خسرو با شیرین و اشک ریزی شیرین گوید:\n\nبه نرگس گل ارغوان را بشست\nکه بیارید نرگس وگل درست\n* * * *\nنگاری بداندر شبستان اوی\nزگلبرگ ر و داشت وز مشک بوی\n* * * *\nیکی دختری داشت خاقان چو ماه\nکجا ماه دارد دو چشم سیاه\nبدنبال چشمش یکی خال بود\nکه چشم خودش هم بدنبال بود\nبهم بسته مور ابهـد پیچ و تاب\nگره داده شب را پس آفتاب\n\nدر ابیات فوق دقت استعاره و تشبیه و توالی اضافات ابداً نیست .\n\nقدرت او در ادای هر مطلبی بريك وتیره است و همه رانیکوگفته بتخصیص\nدر تصویر کشی از معرکهٔ رزم نیروی طبعش داد سخن میدهد. در نبرد رستم با\nاشکبوس کشانی میگوید :\n\nتهمتن به بند کمر برد چنگ\nگزین کرد يك چوبه تیر خد نگ\nخدنگی برآورد پیکان چو آب\nنهاده بر و چار پر عقاب\nبمالید چاچی کمان را بدست\nبچرم گوزن اندرآورد شست\nستون کرد چپ را وخم کرد راست\nغریو از رخم چرخ چاچی بخاست\nچوسوفارش آمد بپہنای گوش\nز چرم گوزنان برآمد خروش\nچو بوسید پیکان نرانگشت او\nگذر کرد از مهرۂ پشت او\nقضا گفت گیر و قدر گفت ده\nملك گفت احسن فلك گفت زه\n\n٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2565, "text": "( صفحهٔ ۲۷ )\nسخندان فارس\n( سال ششم )\n\nبزد تیر برسینهٔ اشکبوس سپهر برین بر کفش داد بوس\nکشانهم اندر زمان جان بداد تو گفتی که از بطن مادر نزاد\nبقوهٔ طبع یک صفحه مضمون را بدو بیت گنجانده :\nبروز نبرد آن یل ارجمند به تیغ و به خنجر بگر ز و کمند\nدرید و برید و شکست و به بست یلان را سرو سینه و پا و دست\nدرین دو بیت که از مجلسی سخن رانده نیز کمال ایجاز را بخرج داده است -\nچو یک نیمه از تیره شب در گذشت شب آهنگ بر چرخ گردان بگشت\n(۱) بپی مشورت مجلس آراستند نشستند و گفتند و بر خاستند\nگویند در کلام او یک لفظ عربی هم نیست لیکن این سخن اصلی ندارد. آری نسبت\nبدیگران کلمات عربی را کمتر استعمال میکند زیرا نه در شهر پرورش یافته\nونه در مدارس علمی تحصیل کرده بود.\nفردوسی محبت صمیمی بارستم داشته و از تماشای بهار زنده گانی او خورسند میشده\nو ازینجهت کارنامه های او را بجوش و خروشی بیان کرده که در سائر داستانها\nچنان جوش و خروش یافت نمی شود گویا مقصود او از شاهنامه تنها شرح حال\nرستم بوده و دیگران را بطور بهانه ذکر نموده .\nجهان آفرین تا جهان آفرید سواری چورستم نیامد پدید\nاینچنین است معاملهٔ نظامی با سکندر که در سکندر نامه محبت مخصوصی باو\nمی پروراند . نا گفته نماند که شعرا بمضمون خود علاقه داشته و بنظر فرزندی دران\nمی نگرند و از ینجهت شاعر نتائج طبع خود را زاده های معنوی میگویند.\nظاهرا سکندر نامه گردهٔ از شاهنامه معلوم می شود لیکن در سبک هر دو فرق\nبسیار يست زیرا کلام فردوسی ساده و بی تکلف و اشیاء محسوسه مدنظر را در استعاره\n. (۱) این بیت مشابه و در شهنامه دیده نشد .\n۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2566, "text": "( صفحه ۲۸ ) کابل (شماره اول ودوم)\n\nوتشبیه مخرج رسانده بلکه در کلام او استعاره آنقدر کم است\nکه گویا هیچ نیست اما نظامی سخنان پیشینه را مبتذل یافته نقاشی\nبخرج رساند یعنی تشبیه را استعاره و استعاره را مکررا استعاره نمود و در نتیجه\nسخن را رنگین ساخت لیکن کلام بر صفا وصرافت اصلی نمانده دقت و پیچیدگی\nدران پیدا شد .\nاما سبب مغائرت در بین کلام فردوسی و سائر معاصرین او آنست که فردوسی\nدر کوهسار و مرغزار پرورش یافته و آنچه طبیعت باوا الهام نموده گفته است.\nازینجهت کلام او فارسی خالص واز تراکم بلاغت و استعاره و بالاخره از هرگونه\nتصنع عاری است. برخلاف معاصرین او از شعرا که بآستان سلطنت حاضر و با فضلا\nمعاشر و پابند قاعده وقانون رسمی بودند و ازینجهت در کلام آنها الفاظ عربی\nو اصطلاحات علمی و آثار تصنع بیشتر یافت میشود لیکن از صرافت اصلی خارج\nنگشته چه همه در يك عصر وبك محيط زیست کرده اند. واینمطلب از مطالعه کلام\nهريك ظاهر می شود .\nاسدی طوسی : مؤرخین و ارباب تذکره همه او را استاد میگویند.\nوی استاد فردوسی و نخستین شخصی است که در اصول لغت و زبان فارسی فرهنگ\nنوشته و دیگر فرهنگ نویسان از و پیروی کرده اند آرایش نظم فارسی از و آغاز\nکرده در کلامش متانت و رنگینی و نزاکت موجود وخودش استاد پیرانه سال اما\nدلش جوان است هرجا از باغ و بهار وحسن ذکری نموده دامنه سخن را وسعتی داده\nکه حلاوت می بخشد. اقتدار او در سخن مطالب متنوعه را در قالب نظم ریخته\nدوبیتی را سه بیتی و سه بیتی را بیشتر نمود، اکثر قطعات او در عشق و وعظ وغیره\nمیباشد و شاعرانه گفته است .\n\n۲۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2567, "text": "( صفحه ٢٩ ) سخندان فارس ( سال ششم )\n\nدولت شاه در تذکره خود می نویسد که اشعار مناظره درانعهد رواج داشته .\nاستاد مناظره زمین و آسمان ، شب و روز ، نیزه و کمان و غیره را خوب برشته\nنظم کشیده و هر يك از سی تا چهل و پنجاه بیت میباشد . بعدها این طریقه مدتی\nمتروك ماند ، تا آنکه شیخ سعدی مناظره رایت و پرده را برشته نظم در کشید که\nدر گلستان مذکور است . اسدی طوسی در ٤٦٥ هـ یعنی ٤ سال پس از شاگرد\nخود وفات کرد ، اکنون پاره از اشعار او را می نگاریم تا سبك شعر و وزن\nبحور و بالاخره زبان آن عهد برهمگنان معلوم گردد : -\n\nمناظره نیزه و کمان\nهم سلاحی را دگر زخمی است اندر کارزار زخم سخت آن دان کز و گردد عدو را کار، زار\nليك آن کوهم بجای خویش و زخم آورد دور رمح قوس است آلت جنگ آوران کین گذار\nهر دو را روزی جدال افتاد باهم در سخن این بر آن آورد حجت ، آن بدین کرد افتخار\nرمح گفت از تو که قومی فضل من برتر از انکه تو چو پشت عاشقی من چون قد دلبر ، نگار\nقوس گفت ار چون قدیاری تو چبود کز مثال من چنان کابروی یارم گر توئی چون قد یار\nرمح گفتا بد عصای موسی مرسل چو من آنکه شد مار و برآورد از سر دشمن دمار\nقوس گفتا بدعصای موسی آری چون توليك آنعصاهم شبه من شد چون بر اعدا گشت مار\nرمح دیگر ره به تندی گفت تو کوته قدی مردم کوتاہ معجب باشد و نا بردبار\nقوس گفتا بسکه گفتی یافه اکنون يك بيك پاسخ از من بشنو و عقلت بانعظم بر کار\nهم بقوت ژند ، پیلم هم هیبت شرزه شیر هم به پیچش تند بادم هم بسوزش تفته نار\nبرجهان ژاله چونا وك تير من بارد غمام از هوا قوس قزح چون من پدید آرد بهار\nجز بصحرا بر نیائی تو بکار آنجا که جنگ هم بصحرا بر بکار آیم من و هم در حصار\nشاخ میوه در خزان چون من کروخم گاه بر ماه گردون از مهی چون من شود وقتی نزار\nصاحبت را در سفر توشه نانی داد تو از هوا من آورم مرغان و صید مرغزار\nرمح کاین بشنید عاجز گشت و عذر آورد گفت راست گفتی این نباختی (۱) مگر از شهریار\nتا مور میر اجل والا منوچهر اصل ملك تاج شاهان و شجاع دولت و فخر تبار\n\nشش بیت دیگر راجع بمدح نیز ازین قصیده است .\nاز گرشاسب نامه اوست و گویا تصویری در برابر تصویر شاگرد خود کشید :\n(۱) نیاموختی\n\n٢٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2568, "text": "( صفحه ۳۰ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nزکر دا رکرشاسپ اندر جهان\nیکی نامه بد یادگار از مهان\nزفرهنگ و نیرنگ و داد و ستم\nز خوبی وز شتی و شادی و غم\nز نخچیر و گردن فرازی و بزم\nز مهرو دل وکینه سازی و رزم\nکه چون خوانی از هر یکی اندکی\nبسی دانش افزاید از هر یکی\nز رستم همی چو نکه خواهی شنود\nکماني که چون او بمردی نبود\nگر از رزم گرشاسپ یادت آیدت\nهمه کار رستم بباد آیدت\nهمی رستم آن بد که دیو نژند\nببردش با بر و بدریا فگند\nسقه شد ز هومان بگرزگران\nزدش دشتبانی بپازندران\nزبون کردش اسفندیار دلیر\nبکشتیش آورد سهراب زیر\nسپهدار کشتاسپ تازنده بود\nنه کردش زبون کس نه افکنده بود\nبروم و بچین و بهند از نبرد\nبکر د آنچه دستان رستم نکرد\nنه گرگ و نه ببر آمد از وی رها\nنه شیر و نه دیو و نه اژدها\nبه شهنامه فردوسی نغز گوی\nجو از پیش گویندگان برد گوی\nبسی یاد رزم یلان کرده بود\nو زین در سخن یاد ناورده بود\nنهالی بد این رستم زان درخت\nشده خشك و بی‌بار و پژمرده سخت\nمن ایدون زطبعم بهارآورم\nمر این شاخ نو را ببارآورم\nبباد هنر گل فشانم براوی\nزآب سخن درفشانم براوی\nبر و میوه وارش آرم برون\nکنم آفرین شهنشه فزون\nبسازم یکی بوستان چون بهشت\nکه خندد ز خوشی بر اروی بهشت\nگلش منبر بر در گویا بود\nدرخت و گیا مشك بویا بود\nبتستانی آریم از خوش سخن\nکه هرگز نگارش نگردد کهن\nبتانش از خردزاده وزجان پاك\nزدانش سرشته نه از آب و خاك\nببافم یکی دیبه شاهوار\nزمینش رنگ وزگوهری نگار\nزجان آورم تاروپودش فراز\nکنم خسروی را برو بر طراز\nمرا جز سخن ساختن کار نیست\nسخن هست لیکن خریدار نیست\nز رادان همین شاه ماند است وبس\nخریدار از و بهترم نیست کس\nز نیکو سخن نیست پاینده تر\nنه زان خوشتر و دل کشاینده تر\nسخن همچوجان زان نگردد کهن\nکه فرزند جان است زیبا سخن\nیکی شهر دید از خوشی چون بهشت\nدرودشت و کوهش همه باغ و کشت\nنهادش نکو تازه بر تو نوا\nزمین خرم آبش خنك خوش هوا\nپراز حشر انبوه و مردان مرد\nسپاهی و شهری یلان نبرد"}
{"book": "adl0986", "page": 2569, "text": "( صفحه ۳۱ ) - سخندان فارس ( سال ششم )\n\nدر او خسرو نامور شهریار شهی کش نباشد بصد شهر یار\nسر آن شاه را نام گورنگ بود کزو تیغ فرهنگ بی زنگ بود\nیکی دخترش بود کز دلبری پری را برخ کردی از دل بری\nبکاخ اندرون بت بمجلس بهار درایوان نگار و بمیدان سوار\nمهش مشک‌سای و شکر میفروش دو ترکش کمانکش دو گل درع پوش\nشبستان گلستان پدیدار او دو زلف و دو رخ ...\nحکیم ناصر خسرو علوی : کلام او نمونه مهمی است از شاعری قرن چهارم (۱)\nوی در حکمت نظیر بوعلی سینا وابونصر فارابی است . بیست سال عزلت گزیده\nو مولفات خود را بر باد فنا داده دیوان او مشهور و به دوازده هزار شعر بالغ میشود .\nبرای اظهار شاعری یا مقابله با شعرای عصر شعر نگفته بلکه در اثر جوش طبع\nبر زبانش جریان یافته گرچه کلام او خالی از الفاظ علمی عربی نیست لیکن زبانش\nاز جوهر فطری خاک خراسان نمایندگی داشته علمش عارضی مینماید . و بدینجهت\nکلام او مانند فردوسی بصرافت اصلی فارسی باقی است . نمونه اشعار : -\nچون گشت جهانرا دگر احوال هیاتیش زیرا که بگسترد خزان راز نهانیش\nبر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد بیچارگی و زردی و کوژی و کمانیش\nتا زاغ بباغ آمد بلبل ز فصاحت بر بست زبان از طرب ولحن واغانیش\nشرمنده شد از باد سحر گلبن عریان وز آب روان شرمش بربود روانیش\nکهسار که چون رزمة بزاز بداکنون گر بنگری از کلبه نداف ندانیش\nچون زرمت و رنگر آن لعل بدخشیش چون چادر گازر نگر آن برد یمانیش\nپس بادجهد مبردز که لاجرم اکنون چون پیر که یاد آید از عهد جوانیش\nخورشید بپوشد زغمش پیرهن خز این است همیشه سلب خوب خزانیش\nبر مفرش پیروزه بشب شاه حبش را از سوده یا کیزه بلور است اوانیش\nبنگر بستاره که بتازد سپس دیو چون زر که ازیده که بر قیر چکانیش\nمانند یکی جام بخین است سباهنك بزدوده بقطره سحری چرخ کیانیش\nگرنیست بخین چون ؟ که چوخورشید برآید هی چند که جویند نیابند نشانیش\nپروین بچه ماند به یکی دسته نرگس یا نسترن تازه که بر سبزه فشانیش\n\n(۱) حکیم در قبادیان بلخ در ٣٩٤ ھ تولد یافته در ٤٨١ در یمگان از مضافات بدخشان وفات کرده\nپس در ینصورت ویرا از شعرا و نویسندگان قرن پنج باید شمرد - مترجم .\n\n۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2570, "text": "( صفحه ۳۲ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nشعراء این طبقه ذکر تخلص را در هر نظمی لازم نمیدانستند ، لکن حکیم گاه گاه تخلص خود را ذکر میکند .\nعنصری بلخی در عهد سلطان محمود ملك الشعرا و امیرالامرا و مصاحب خاص بوده . بزور سخن و یاوری اقبال چار صد شاعر او را باستادی برگزیدند . استاد منوچهری در قصائد خود نیز بشاگردی او اقرار نموده . ارباب تذکره دیوان او را سی هزار بیت می نویسند . لیکن اشعاری که از او باقی مانده بیش از سه هزار بیت نیست . عنصری زبان را طوری اصلاح نمود که گویا اشعار او از حیث تکامل دو قرن بعد را طی کرده با اشعار طبقه دوم در آمیخت . و علت آن نیز التزام عنصری است بدربار سلطنتی و صحبتش با ارباب علم که بر احساسات ملی او چیره و زبانش ملائم نمود . قصائدش در مدح سلطان محمود و مسعود یا در تهنیت بعض فتوحات است دارای تشبیهات مختلف که در ان از حالت جغرافی بعض نواحی و تعریف بهار و عشق و غیره سخن رانده . تشبیب را غالباً از سی تا به پنجاه بیت رسانده بعد گریز بمدح میکند و گاه در یکدو بیت آخر نامی از ممدوح می برد . عنصری در ( ۴۳۱ ) وفات کرد .\n\nغنو د سنبلد بر ماه منور خط و زلفین آن به روی دلبر\nیکی را سنبل نورسته بالین یکی را لاله خود روی بستر\nبروی و موی او بنگر که بینی بی آذر هردو وانرا فعل آذر\nیکی بید و د سال و ماه تیره یکی بی نور روز و شب منور\nمرا بهره دو چیز آمد ز گیتی دل پاك و زبان مدح گستر\nیکی بر مهر جانان وقف کردم یکی بر مدح شاهنشاه کشور\nمبارك دست او دو گونه ابر است کشنده دشمنان و دوست پرور\nیکی با تیغ و بارانش همه خون یکی با بذل و بارانش همه زر\nبروز رزم او بسیار بینی گولشکر شکار و کرد صف در\nیکی را زخم تیرش کرده بیجان یکی را زخم تیغش کرده بی سر\n\n۴۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2571, "text": "( صفحه ۳۳ ) سخندان فارس ( سال ششم )\n\nاگر مرجاء وجودش را خداوند بدادی صورتی مخصوص منظر\nیکی اندر فلك خورشید بودی یکی اندر زمین دریای اخضر\nبهیجا بیشه آموزد ز دستش سنان نیزه خطی و خنجر\nیکی دل دوزد اندر درع و خفتان یکی سر برد اندر ترك و مغفر\nبروز جنگ شیر او و گرزش بزور بازوی شاه دلاور\nیکی جیحون خون راند بصحرا یکی هامون کند سد سکندر\n\nدر فصد سلطان محمود بداهه سروده :—\n\nآمد آن رگزن مسیح پرست نیش الماسگون گرفته بدست\nطشت زرین و آبدستان خواست بازوی شهریار را بر بست\nنیش بگرفت و گفت عن عليك اینچنین دست را که یارد خست\nسر فرو برد و بوسه بر داد وز سمن شاخ ارغوان بر جست\n\nمنوچهری دامغانی بدر بار سلطان غزنه رتبه مصاحبی و امارت داشت ، شکوه\nقصائدش زمانه را بر اقرا رباستادی او وادار نمود در مجلس سلطان پهلوی عنصری\nو پائین ازومی نشست منوچهری دراثر زبان قومی در بعضی از قصائد الفاظ قدیمه\nومحاوره های نیکورا ترك داده و این از نقطه نظر تکامل زبان عیب است . در\n٤٣٢ وفات کرده . نمونه کلام در مدح ابوسهل دبیر :\n\nنوروز روزگار نشاطست و ایمنی پوشیده ابردشت بدیبای ارمنی\nبر یاسمن عصابه در مرصع است بر ارغوان طویله یاقوت معدنی\nخیل بهار خیمه بصحرا برون زدند وا جب کند که خیمه بصحرا برون زنی\nبر ارغوان قلاده یاقوت بکسل بر مشك بید نائره عود بشکنی\nبر گل همی نشینی و بر کل همیخوری برخم همی خرامی و بردن همی دنی\nدر است نا خریده و مشك است رایگان هی چند بر فشانی و هرچند بر چنی\nنرگس همی رکوع کند در میان باغ زیرا که کرد فاخته بر سرو مؤذنی\nدارد خجسته غالیه دانی ز سند روس چون نیمه به عنبر سارا بیاگنی\nنرگس بسان کفه زرین ترازوشی است چون زر جعفری بمیا نش درا فگنی\n\n۳۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2572, "text": "( صفحه ٣٤) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nمانند بسیته و دم طاوس شاخ گل چون مشك و در ودانه بد وبر پراگنی\nدورويه گل چو دائره برمرغ دیده است چون پشت او پرشته زرین بياژنى\nباطنش هست دیگر و ظاهرش دیگر است گوهر شده است این گل دو روی باطنی\nنرگس بسان چرخ یکی پره آسیا ست آز چرخ آسیا که ستون زیر دین کنی\nچرخش ززر زردکنی وانگهی در و دندانه بلو رین گردش تو برکنی\nشاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر مانندۀ مخالف بوسهل زوز نی\nهر آزمنی نکرد و رهونت ز بهرانکه رسوا کند رهونت ورسوا کند منی\nاز همت بلند بدین مرتبت رسید هر کز بمر تبت نرسد مردم دنی\nاو را زریشی گهر پاك باز داشت ممکن نباشد از گهر پاك ريمنى\nآمد بسوی او زهمه خلق محدت چون بانشبين آيد مرغ نشيمتى\nازشان انگبین، بزاید جزانگبین از نفس او نیاید الا لطف کنی\nرأی موافق و نیت و اعتقاد او از روز گار توسن برداشت توسنی\nهستند شاه را حلفاشی اگر جز او لیکن بکام اوست دل شاه مقتنی\nاحسان شهریار به تعلیم نيك اوست چون قوت بهار بیاران بهمنی\nبا عز مشك ويژه و با قدرگوهری با جاه زر ساده و با نفع آهنی\nخر من زمرغ گرسنه خالی کجا بود ما مرغگان گرسنه ما را توخرمنی\nتا حرف با نقط بود و حرف بی نقط تا خط مستوى بود و خط منینی\nعمر تن تو باد فزاینده و دراز عيش خوش تو باد گوارنده و هنی\n\nفرخی : طبع خدا دادی داشته و قوه شاعری او در دشت سیستان پرورش یافته\nلیکن به عسرت میزیست چه علاقه سیستان از لوازم امور مدنی بی بهره ومعاش او\nبقدر کفاف میسر نمی شد بتخصیص که پا بند علائق تا هل هم گردید . و چون شنیده\nبود والی بلخ مربی اهل کمال است بحضرت او شتافت . اتفاقاً فرخی وقتی وارد بلخ\nگردید که والی بد اغگاه رفته و خیل اسپان خود را داغ میکرد فرخی همدرانجا\nبدربار وا لى بلخ حضور بهمرساند . فصاحت بیان او در لباس روستا منظور نظر والی\nشد و نوای خوش آیندش نیز به سفارش سخنان شیرینش برخاست . والی فرمود از\nهزار کرۂ اسپ هر قدر میخواهد بگیرد . فرخی که بدینگونه کارهاد ستى داشت كمر\nچست بست و در خیل کرکان درآمد و با تدبیری روستا یانه عدۂ از کره ها را پسند\n\n٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2573, "text": "( صفحه ٣٥ ) سخندان فارس ( سال ششم )\n\nکرد و گرفت لیکن خسته شد و جا بجا نشست این حرکت او بیشتر پسند والی آمد و بر عزت و احترام او افزود و چون بحضرت سلطان رفت او را نیز با خود برد. فرخی بدربار سلطان محمود منزلتی یافت که نامش با عنصری ردیف گردید.\n\nسبک او در شعر مانند سبک سائر شعرای سلطان است. دیوانی هم در برابر دیوان عنصری دارد. گرچه کلام فرخی بی الفاظ و اشارات عربی نیست لیکن بسبب پرورش بصحرای سیستان اصالت زبان و اقتدارش در سخن باقی است. در ٤٢٩ وفات کرد.\n\nسلطان محمود قصری بدامان کوه در شهر غزنین بنا کرد و در مقابل آن باغی طرح ریخت و از سر چشمه بلندی نهری دران کشید. فرخی در تعریف باغ مذکور قصیده ذیل را سروده سبک کلام او ازان معلوم میشود.\n\nبفرخنده فال و بفرخنده اختر بنا باغ می خواست شاه مظفر\nبباغی درختان او عود و صندل بباغی ریاحین او بستر\nبباغی چو پیوستن مهر محرم بباغی چو رخسارۀ دوست دلبر\nبباغی در اوسایۀ شاخ طوبی بباغی در او چشمۀ آب کوثر\nبهشت اندر و بازیابی به نیسان بهار اندر و بازیابی به آذر\nزسرو بریده چو زلف بریده زشکل مدور چو چرخ مدور\nدر او مسکن ماه رویان مجلس دراو خانۀ شیرگیران لشکر\nکجا جای بزم است گلهای بیحد کجا جای صید است مرغان بیس\nروان گردبرگرد رها درختان تدروان آموخته ماده و نر\nیکی کاخ شاهانه اندر میانش سر کنگره برکنارد و پیکر\nبکاخ اندرون صفه های مصفی در صفه ها ساخته سوی منظر\nیکی همچو دیبای چینی منقش یکی همچو ارژنگ مانی مصور\nنگاریده در چند جای مصور نقشه شرقی را اندر ان کاخ پیکر\nيك جای در صید و در دست ژوبین يك جای در بزم و در دست ساغر\nاز ان کاخ فرخ چو اندر گذشتی یکی رود آب اندرو همچو شکر\nبرفتن ز تیزی چو فرمان سلطان بخوردن ز خوبی چو عیش توانگر\n\n٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2574, "text": "( صفحة ٣٦ ) کابل ( شمارهٔ اول ودوم )\n\nنه چرخ است واجزای او چون ستاره نه ابر است و آوای او همچو تندر\nاگر بگذرد بر سرش مرغ موجش ببالاید اندر هوا مرغ را پر\nبه نیسان بباغ اندرون تند رودی یکی ژرف دریا سر آنرا برابر\nروان اندرو کشتی وخیره مانده ز پهنای او دیده آشناور\nبدو اندرون ماهیان چون عروسان بگوش اندرون پر گهر حلقه زر\nمکانی برآورده پهلوی دریا بدان تا بداری خرد شاه صفدر\nیمین دول شاه محمود غازی امین ملل خسرو بنده پرور\nبمردی فزاینده عز مومن بشمشیر کاهنده کفر کافر\nزهی بزم را ابر دینار قطره زهی رزم را خسرو رزم گستر\nبسا جنگ جویا که پیش تو آمد سیه کرد بر سوك او جامه مادر\nبسا پیشه هائی که اندر گذشتن تهی کردی از گرگ و پیر وغضنفر\n\nاکنون بشرح خصوصیات این طبقه می پردازیم تا فرق واقع در بین این طبقه وطبقه آتی واضح گردد .\nسبك بیان این فصحا با سبك طبقات آتی در ادای مطلب فرقی داشته و ما در شرح حال وکلام فردوسی چند جابدان اشاره نمودیم . لیکن در حقیقت این نکات از حد بیان خارج بوده و جز ذوق سلیم بدرك آن نمیرسد .\nفصحای این طبقه ضمائر را بطریق مخصوصی استعمال میکرده اند در طبقه دوم وسوم قلت پذیرفته بعد متدرجا محاوره بدل گردید . فردوسی در بزمی از حال رستم حکایت میکند : ـ\nیکايك مهران را نگه کرد و دید زشادی رخان شان چوگل بر دمید\nاینچنین است آریم شان وسپاریم شان ( یعنی شان را )\nو در استعمال ضمیر مفرد غائب اسدی طوسی گوید : ـ\nیکی کش نه یار و نه انباز بود نش انجام باشد نه آغاز بود\nحرف ما قبل ضمیر را که متحرکست هر جا میخواستند بی تکلف ساکن میکردند\n\n٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2575, "text": "( صفحه ۳۷ )\nسخندان فارس\n( سال ششم )\n\nبرستم دهم تخت و گنج و کلاه\nنشانمش برجای کاووس شاه\n\nچو در دشت مر رخش را یافتند\nسوی بند کردنش بشتا فتند\nچو رستم بدیدش کیانی کمند\nبیفکند و سرش اندر آمد به بند\n\nاسدی طوسی در شان روح میگوید : ـ\nببیندت و وینه ن ورا روی نیست\nکشد کوه و هسنگ يك موی نیست\n\nیعنی او ترا می بیند و تو او را نمیتوانی دید :\nگاه حرف متحرك را ساکن میکرده اند : ـ\nبشادی همه جان بر افشاندند\nبر ان پهلوان آفرین خواندند\n\n۳ : در آخر اسم و فعل الف زائد می آورند . فردوسی در محاربهٔ سيامك\nبا دیو می گوید .\nسيامك بر آمد برهنه تنا\nبیا ویخت با پورا هر یمنا\n\nو در تعریف ماه میگوید : ـ\nبه سی روز گیتی به پیما یدا\nدو روز و دو شب روی ننمایدا\n\n٤ : در هر اسمی که میخواستند الف جمع الحاق میکردند . فردوسی رستم را\nدر مرگ سهراب تسلی میدهد : ـ\nکه درمان این کار یزدان کند\nمگر کاین غمان بر تو آسان کند\nاگر همتر باشد مرا سالیان\nبخدمت به بندم کتر بر میان\n\nه : در کلمات مختوم به الف و واو ـ یا ـ الحاق میکردند : ـ\nکزاویست پیروزی و دستگاه\nهم او آفریننده مهر و ماه\n\n٦ : بعض كلمات مخفف مانند : ـ زرو پر و غیره را مشدد نموده اند . اسدی طوسی\nدر حمدی گوید : ـ\nیکی ز ر بفتش دهد خسروی\nیکی شا ر ها با نقش هند وی\n\nچو خورشید آن چادر قیر گون\nبدرید و از پرده آمد برون\n\n۳۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2576, "text": "( صفحه ۳۸ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nموا ابر گشت از بخور عبير بخنديد بم و بناليد زير\nبیازم يکی بوستان چون بهشت که خندد ز خوشی براردی بهشت\nکه ای بر تر از کژی و کاستی بهی زان فزايد که تو خواستی\n\nدر ابیات فوق زر و دريد و بم و خوشی و گژی مشدد استعمال شده و ازين\nقبیل است تشدید در مژه دم و سم اسپ را دنب و سغب و در را اندر و اندرون\nاستعمال کرده اند فردوسی میگوید :\n\nدرآمد خروشان دران دشت جنگ بچنگ اندرون گرزه گاو رنگ\nیل نامور پور دستان سام بیازی مر اندر نیارد بدام\n\nفلك گر بزیر سحاب اندر است و گر زير پر عقاب اندر است\nمپندار کواز پی کار تو به بند خطا و ثواب اندر است\nاگر بدکنی کیفر خود بری نه چشم زمانه بخواب اندر است\nدر ایوانها نام بیژن هنوز بزندان افراسیاب اندر است\n\nگاهی در کلام ( بر ) زیاده می آید :\n\nبره بر گو پیلتن را بدید زد دست و تیغ از میان برکشید\n\nدر - با - و - بي - و - برا كثر الف زائد می آورند .\nا بی او نباشیم در جنگ شاد همه رزم ما گشت اکنون چوباد\nابر باره جنگجوشی سوار همی رفت و میگفت با دیو سار\n\nچنان و چنین و چون او را چوپان و چوبین و چوو هشیار و دانشمند را هشیوار\nو دانشومند میگفته اند . فردوسی : -\nنبرده نژادی که چوبین بود نهان کردن از من چه آئین بود\nکه گردی بخوبی ندیدم چنوی بدان یال و آن کفت و آن رنگ و بوی\n\nدر عوض نزد و نزديك ؛ بر استعمال کرده اند . فردوسی : -\n\n۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2577, "text": "( صحفه ۳۹ ) سخندان فارس ( سال ششم )\n\nفرستا دمش زر و گوهر بسی بر ما در ا و بدست کسی\nاینچنین الفاظ بسیاری درین طبقه شیوع داشت که بعضی از آنها در طبقه دوم متروك وبعضی بطور قلت استعمال میشده مثلا : -\nویژه ـ و ـ مر ـ اکنون عوض آن ویژه ـ خصوصا میگویند لیکن مر گاه گاه استعمال می‌شود اما ویژه بمعنی مرد پاك سرشت متروك است .\nهمی را قدما بکثرت در آغاز فعل آورده و ازان معنی استمرار میخواسته اند ایدون هم ایدون اکنون عوض آن ـ حالا ـ میگویند . فردوسی از زبان رستم وقتیکه بسراغ رخش خود در شهر سمنگان رفته میگوید : -\nدر ایدون که رخشم نیا مد پدید سران را بسی سر بخواهم برید\nایدر ـ او در متروك شده وعوض آنها اینجا و آنجا مینویسند .\nکردن بمعنی ساختن بکثرت استعمال می‌شده فردوسی در شرح حال هوشنگ میگوید : -\nبفر کیئی نرم کرد آهنا چو خود و زره کرد و چون جوشنا\nجهان را که بر بیهده کرده اند ترا نزیبی بازی آورده اند\nبودن و بود وغیره مشتقات آنرا بحذف و او استعمال کرده اند واحیاناً در نثر نیز بحذف و او امده\nيك امروز ا ما بیاید بدن وزان پس هین رأی رفتن زدن\nمرا بخت روشن بیدار است بوی خرم و دانما تند ر ست\nخلاصه الفاظ بسیاری در قد ما مستعمل بوده که بمرور زمانه متروك شده و لفظ دیگری جای آنرا گرفته و ما چندی از الفاظ متروك را با عوض هر يك از الفاظ مستعمله در ذیل می‌نگاریم و اکثر آنها در کلام فردوسی و اسدی آمده .\nالفاظ متروك الفاظ مستعمل درعوض آنها\nبوشاسپ ( در طبقه دوم متروك شده ) خواب رؤیا\n\n۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2578, "text": "( صفحه ٤٠ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nآذرگشسب\nصاعقه برق\nساو\nخراج\nنیو\nدلاور دلیر شجاع وغیره\nازیر\nزیرا\nازدر :\nشائسته سزاوار\nتراش\nطمع توقع\nدژ آگاه\nسهمگین خشمنالك\nزکان\nاز خود رمیده\nستیخ\nراست بلند\nسفت\nدوش كتف\nکاز\nگیاه علف\nتوان\nخمیده\nویر\nحفظ کردن از بر داشتن\nتوش\nتوانائی تاب طاقت\nرست\nخاك كرد\nشیر اوژن\nشیر افکن\nعنان کاشتن\nعنان گردانیدن\nآفرین کرد\nدعا کرد ثنا گفت ستائش کرد\nنمازش برد\nمراتب عجز و نیاز بجا آورد .\n\nاینچنین بعض تراکیب در قد ما طوری مستعمل بوده که اکنون متروك شده\nیا قلت پذیرفته وازا نجمله است قلب ترکیب توصیفی واضافى وفك\n٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2579, "text": "( صفحة ٤١ ) سخندان فارس ( سال ششم )\n\nاضافت و زیادت کلمۀ رابطه پیش از علامۀ جمع در فعل و ترخیم اسما\nو حذف ( پور ) از بین دو اسم و حذف و ابدال بعض حروف در بعض\nکلمات مانند آزاده سر - و - جهان پهلوان - در قلب ترکیب\nتوصیفی و اضافی و رخان شان در فك اضافت و داشتند ـ در زیادت رابطه\nپیش از علامۀ جمع و نيرم در ترخیم نریمان و زال سام در حذف پور از بین\nدو اسم یعنی زال پور سام و پیران سرا در حذف و ابدال بعض حرف که در اصل\nپیرانه سری است .\nمثال فك اضافت از کلام فردوسی : -\nبكا يك سران رانگه کرد و دید ز شادی رخان شان چو گل بشگفید\nمثال زیادت رابطه پیش از علامۀ جمع : -\nبزرگان و پیغمبران خدای بزیر زمین داشتند جای\nمثال حذف : -\nکرا آمد این پیش کامد مرا که فرزند کشتم به پیران سرا\nناتمام\n\n٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 2580, "text": "اولاد و جرائد\n\nالهلال - بقلم والتر يتكين\nترجمهٔ غلام جیلانی خان جلال\n\nآیا بهتر نیست که اولادها جرائد بخوانند ؟\n\nجواب این سوال : بلی بهتر است هر گاه والدین آنها هم اشخاصی باشند که\nبمطالعهٔ جراید عادت داشته باشند . ولی چقدر افراد از والدین میدانند که جراید\nرا چطور باید خواند ؟ گمان میکنم يك فی صد از انها موجود نخواهد شد که جراید\nرا باشروط لازمهٔ آن خوبتر خوانده بتواند . ازین جهت بر ما لازم است که کیفیت\nمطالعهٔ جراید را قبل از انکه با ولادها اجازه دهیم به پدران شان بیاموزیم، زیرا\nحل این مشکل قبل از اولاد برای پدران لازم تر است .\n\nشاگردانیکه بيك تربیه صحیح تعلیم میگیرند یومیه ۱۵ دقیقه از وقت خود را\nبرای مطالعهٔ جراید تخصیص داده آنرا بايك مطالعهٔ سطحی بسرعت میخوانند .\nتلامیذیکه دارای تعلیم و تربیهٔ اوسط باشند در هر روز از وقت خود بقدر نیم ساعت\nبغرض خواندن جراید وقف مینمایند زیرا خواندن این نوع شاگردان نظر بفریق\nاول سست تر و قدرة انتخاب موضوعات و خبرهای لازم خواندن در آنها ضعیف تر\nمیباشد . اما شاگردان تعلیم سطحی وغیر ذهین در مطالعهٔ جرائد نهایت زمان\nطویلی را صرف میکنند گرچه اکثر موضوعات مهم ازین فریق شاگردان فوت\nمیشود ولی نسبت بدیگران از مطالعات جراید بیشتر متاثر میشوند پدر دانای که\nمیخواهد در میدان خواندن جراید بقدمهای اولاد توجه نماید در پیش خود\n\n٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2581, "text": "( صفحه ٤٣ )\nاولاد وجرائد\n( سال ششم )\n\nدو مشکل جوره مشاهده میکند زیرا مشارالیه نه از شروط خواندن واقف خواهد بود و نه او استعداد و ذوق پسر خود را خواهد فهمید . پوشیده نیست که جرائد بزرگ عالم در تلخیص خبرها و اطلاعات تازه و مقالات سبك مخصوص و معینی دارند و در تعیین عنوانات چنان مهارت بسزائی بروز میدهند که خوانندگان بسیار چیزها را از روی عنوانها فهمیده میتواند . مثل معروف است ( کتاب از روی عنوان خوانده میشود ) در انجا بر خوانده لازم است که در خبر ها تعمق نموده قبل از انکه باولاد خود راجع بآن بهترین هدایات لازمه بدهد اول خود از خبر ها بمذکور معلومات گرفته آنچه در خور خواندن و موافق حالش باشد برای خود تعیین کند .\n\nممکن است ما بغرض خواندن و مطالعه جراید مبادی ذیل را قرار دهیم . مقدمتاً ینست که در هیچ حال از احوال منع اولاد از خواندن جراید مناسبت نیست تا گمان نکنند که در آنها خبرهای طبع شده که برای آداب مضر و خواندن آن برایشان جایز نیست . و مانند این القای خطر در اذهان اولاد فکر غیر صحیح را تولید نموده تنها همین نظریه کفایت میکند که والدین برای اولاد خودشان خواندن جراید را مباح قرار دهند . در انجا جراید فکاهی وجود دارد که بخواندن آن اولادها در بین سن ١٢ و ١٥ سالگی خوش میشوند حال آنکه مطالعه آنها مضر هم نیست . امثال این جراید لازم است باولاد ها اجازه داده شود تا بخوانند ، زیرا همچو جراید در لوح ضمیر آنها بدون آنکه ملتفت شوند چیزهای را غرس میکند که دارای فواید زیاد میباشد . و بعد از مدتی پدرهایشان میبینند که در ذهن اولاد ها بحیث مجموع افکار و مبادی خوبی تربیه شده ، و اگر پدران در خواندن جراید فکاهی بر خلاف میل اولادها ممانعت ورزند اولاد بالضروره آنرا بد می بینند وازان متاثر میگردند ."}
{"book": "adl0986", "page": 2582, "text": "( صفحه ٤٤)\nکابل\n( شماره اول و دوم)\n\nاکنون آنچه عادةً در جراید طبع میشود تحت غور قرار میدهیم . آیا بر موضوعات\nمخصوصیکه بشئون معاشقه و جرایم و خودکشی ها و امثالها رابطه دارد چطور\nراجع باولادها قرار گذاریم؟ آیا اولادها را از خواندن و تعمق در اطراف\nآنها منع کنیم و یا میتوانیم آنها را از مطالعه همچو قسمتهای جرا ئد بترسانیم؟\nشك نیست که محو گردانیدن همان مقالات اخباری هم از جرائد ممکن نیست.\nلاآن اولادها - مانند افراد بالغند . یعنی آنها نیز همان قسمتهای جرائد را میخوانند\nکه آنرا مهم تصور کنند . در ینمورد تجربه بمادرس داده که آنها غالباً بخواندن اخبار\nجرایم و فجایع و افتخارات و امثال آن توجه نمی نمایند. زیرا آنها بر خواندن\nاین قسمتها خبرهای لهو و لعب ومقالات تربیه بدنی وحصص مفیده متنوعه را\nترجیح میدهند و هرگاه خبرهای بعض جرایم را هم مطالعه کنند بر انها طور\nسطحی گذشته راجع به تفصیلات و جزئیات آن آنقدر ها ملتف نمی گردند لهذا\nبرای پدر ها لازم است که اولاد ها را حتماً از خواندن همچو حصص جرائد\nمنع نکنند زیرا اگر منع شدند بالضرور در خفیه و علانیه بخواندن قسمتهای مذکور\nبا تفصیلات لازمه آنها مایل گردیده آنها را به تعمق زیاد مطالعه میکنند درین\nباره سکوت بهتر است' و هرگاه کدام پسر از پدر خود تفصیلات بعض از همین\nقسمتها را پرسان نماید در انحال هم برپدر لازم است که پسر خود را ازجواب محروم\nنسازد تا همان لاجوابی پدر را پسر در غیر محلش تعبیر و ترجمه نکند و ضرر ندارد\nکه پدر بنوعی از تفصیلات آن به پسر شرح داده از نتائج بدآن هم با او صحبت نماید؟\nمشکل مطالعه جراید برای اولاد ها در زمانی شدیداً واقع میشود که بسن\n١٢ برسد. درین زمان پدر دانا پسر خود را در مطالعه يك اخبار همیشه زیر\nمراقبت میگیرد و معلوم میکند که مشارالیه کدام چیز اخبار مذکور را ازروی\n\n٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2583, "text": "( صفحه ٢٥ ) اولاد و جرائد ( سال ششم )\nذوق مطالعه میکند در انحال در شرح قسمتهای مفید با پسر بطوالت صحبت مینماید و تفصیلات آنچه بحال او مفید نباشد اعراض میکند وقتیکه چندی باین اسلوب عمل شد بعد از آن در نفس پسرهمان طریق پدر عادت میگیرد وخود در مطالعه وعدم مطالعه جراید حکیم ثابت میشود .\nمثلاً مشکل خوراکه باب و مصارفیکه زندگی امروزآنرا تقاضا مینماید تحت غور باید گرفت زیرا هیچ اخبار نیست که در اطراف اینموضوع بحث نکند . پدر حکیم در مطالعه این قسمت با پسر خود شرکت جسته از اسباب وتاثیر وتفصیل آن با فرزند صحبت مینماید . هکذا راجع به خبر های تجارة وعوامل رواج وکساد آن با پسر داخل مباحثه گردیده باین وسیله مبلغی را برای معلومات او می افزاید.\nهمچنان در بارۀ موضوع هوا بازی که بیشتر بحال اولاد ها مفید و بآن اهمیت میدهند با پسر صحبت باید نمود ، جراید بهترین آموزگار اطفال است که در نهاد آنها شجاعت و اقدام ترزیق نموده از فهمیدن خبرهای لوایغ پیشهٔ هوا بازی دارای یکنوع حماست میگردند .\nدر اینجا دیگر موضوعات بسیاری وجود دارد که تحت حصر نمی آید و خواندن آن برای اولادها دلچسب است دانش اجازه میدهد که بخواندن آن اطفال تشجیع شوند . گاهی لازم می آید که اطفال بجمع و ترتیب و حفظ خبر های مسلسل جراید مامور گردند خصوصاً همان خبر هائیکه باحصاء ات مفیده مشتمل است تا عندالحاجت ازان استفادهٔ علمی نمایند . پدر دانا میداند که امثال این خبرها در حقیقت ذخایری است علمی که هر پدر باید اولاد خود را جانب کسب معلومات مذکور تحریص کند زیرا اینها درسهای مکمل تهذیبی است که فائده آن از فواید کتب درسی شاگردان کمتر نمیباشد .\n٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2584, "text": "( صفحه ٤٦ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nنفسيات\n\nبقلم اوديل شبرد\nترجمه جناب جلالی\n\nخوشيهای فراموشی\n\nناموس تعادل بشری برد و مسئله بزرگ تذکر و نسیان بنا یافته . وقتیکه انسان\nنمیتواند احیا نا تمام آنچه از حوادث سرور آور را بیاد داشته باشد همچنان مشار اليه\nبسيار چيز های حزن آور را هم فراموش میکند . آنهائیکه بسبب داشتن ذاکرهٔ\nپست بدبخت شده اند بعوض آن خدای تعالی حوادث خوشی آور جدیدی را با نها\nانعام میفرمايد باين حيث هر گاه يك حادثه را فراموش کند دیگر حوادثی با نها\nرو برو میشود که در بهجت حیاتی شان بیفزاید .\n\nلازم است ما فرا موش نسازیم که نسیان مانند ـ تذكر ـ يك از وظايف دماغ\nاست، و انسان نمیتواند چیز برا بیاد آرد تا که چیزها را فراموش نکند، زیرا باید\nدماغ از بعض مشاهدات و یاد داشتها خالی شود تا جای آنرا مشاهدات و یاد داشتهای\nدیگر اشغال نماید . در واقع ذاکرهٔ انسان چنان يك آله است که فراموشی هم بوسيلهٔ\nآن صورت میگیرد . علم پسیکولوجی براین تأکید میکند که بهر اندازه که ما جهت\nبیاد آوردن فکر میکنیم بهمان درجه برای نسیان هم مجبور به تفکریم . پوشیده\nنیست بزرگترین نویسندگان بسیار بیاد می آرند و بسیار فراموش میکنند .\nو بزرگترین شعرا و موسیقی دانان بقدریکه از یادداشتهای خود استفاده مینمایند بهمان\nاندازه از فراموش کردگی های خود هم استعانت می جویند . ممکن است ما دماغ\nانسانی را بدرختی تشبیه کنیم که اشکال مشاهدات و محسوسات و یادداشتها\nبمنزله برگهای آن میبا شد زمانیکه همان برگها پیر میشود قبل از انکه دیگر برگهای\n\n٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2585, "text": "(صفحه ٤٧) اولاد و جرائد (سال ششم)\n\nسبز و تازه جای شان را اشغال نماید زرد میگردد و می افتند و فراموش میگردد. انسان\nدارای چنان میل غریزی است که فراموشی اشیا را بآسانی دوست دارد چه. برای\nانسان از تذکر یادداشتهای که آنرا یادداشتهای بدفاسد ساخته باشد بهتر اینست که خیر\nوشر را با هم یکجا فراموش کند.\nشخصیکه بطبیعت نسیان متصف باشد اولاً خودش و بعد از ان دیگران با او بدهشت\nمی افتند. علمای نفسیات میگویند همان چیزهائیکه در ذهن این شخص میباشد از انچه\nانسان قوی الذاکره بخاطر خود داشته میباشد کمتر است، ولی عدم انباشتگی افکار\nدر دماغ او برای این شخص موقع میدهد که باید بحفظ همان افکار و حقائق توجه\nتامی داشته طوری آنرا می شناسد و بیاد داشته میباشد که مانند او بسیاری ها\nنمیدانند. زیرا وقتیکه شخص مذکور راجع بافکار مذکور با شما صحبت کند\nبچنان تفصیل و بیان ازان سخن می راند که انسان از ان بدهشت می افتد. امثال\nاینطور اشخاص در افاده مطلب بامردمان چنان کمک مینمایند که از افکار شان\nنمیتوان صرف نظر نمود. ازین جهت رفقای او همچو آدم را بهترین مردمان خوش\nبیان و ظریف و خالص الوداد می شمارند. و ضرورهم ندارد که مردمان چیزی را\nفراموش کنند اما اگر این فراموشی شامل یادداشتهای درد ناک و غمناک گردد\nدران برکت است. نه تنها این طور فراموشی بلکه تکرار یادداشتها گرچه خوب\nهم باشد اخیراً بملال می انجامد، بعضی از علما میگویند «هر گاه یاد داشت ها همچنان\nبرای همیشه در ذهن انسان باقی بماند خوبترین آنها نیز ملال آور و تأثر انگیز\nاحساسات ثابت میشود».\nدر حیاة بسیار چیزها است که انسان دوست دارد آنرا فراموش کند، بلکه\n\n٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2586, "text": "( صفحه ٤٨ ) کابل ( شماره اول ودوم )\nاز حسن نصیب آنرا از وقتی تا وقتی فراموش می سازد از قبیل غمها ، درد ها و آلام . در انجا بد بختیهای می باشد که انسان نمی تواند باصلاح آن قادر شود ، لهذا در مقابل آن بهترین تعزیه اینست که انسان از ان فرار کند و آنرا فراموش سازد . بعضیها این نوع فرار را ضعف و بزدلی تصور مینمایند . ولی قوه مرد مثلیكه در حركت و نشاط ظاهر میگردد در سکون و طمانینت نیز بهمان درجه است . شخصيكه زره و اسلحه خود را ازوقتی تاوقتی از خود دور میکند در بسالت خود از همان كسیكه بازره و سلاح می خوابد کمتر نیست .\nدر فراموشی چنان لذة است كه از لذة تذكر كم دانسته نمیشود . در حالیكه نویسنده این سطور افكار خود را تحریر و تدوين مینماید بارها از پنجرة اطاق بیرون میبیند تا باین وسیله روزگاری را که در جای معینی اثنای کشت زار ها وجویبارها و مناظر سر سبز و خرم بسر برده بیاد آرد : این یاد داشتها برای نویسنده چنان فرحت آور ثابت میگردد مثلیکه خیالی نبوده عين حقیقی باشد : مگر او بعضی تفصیلات همان دیدنیها را فراموش نموده در انحال قوه ياد داشت وقوة نسيان با هم یجکا در دماغ به تمام موافقت و سازش اثر و عمل مینماید .\nهمچو یاد داشتها از بهترین نوع یاد داشتها میباشد زیرا انواع دردناك را از نظر نسان می پوشاند و آنچه خوشی آور باشد بر و مكشوف میدارد چقدر شیرین است که انسان در اثنای لحاظ کردن حوادث گذشته به بعض چیز هائيكه مصدر فخر و شرف باشد رجوع نماید زیرا مانند اینطور یاد آوریها از حیاة ماضی بعينه سعادت است .\nشخصیکه از ضعف ذاکره شکایت دارد فرض كند او مردی است قوی ذاکره پس برای چنین شخص در هر قدم از قدمها دیدنیها و مناظریکه بوسیله آن\n٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2587, "text": "( صفحه ٤٩ )\nاولاد و جرائد\n( سال ششم )\n\nجانب ماضی متوجه میشود جلوه مینماید در الحال این دیدنیها در دماغ او\nیادداشتهای شیرین را هم تلخ میسازد. هرگاه يك حادثه خوب را یاد کند بهمراه\nآن صدها حوادث المناك بيادش می آید زیرا مع الاسف در زندگی حوادث\nغمناك نسبت بحوادث فرحت آور بیشتر است . لهذا در صورتیکه بدترین حوادث\nخیالی نظر به خوبترین آن زیاده تر باشد فراموشی هر دو نوع از حوادث خساره\nگفته نمیشود. و اگر شخصی در ذاکره خود قوی باشد تنها در بدست آوردن\nیاد داشتهای مفرح رنج و زحمت زیادی خواهد کشید لهذا باید گفت که نسیان\nبرای انسان نه تنها برکت است بلکه طبیب بزرگ و برای تشفی زخمهای دلها\nیگانه دوی مجرب است . و هر گاه انسان قدری انصاف نمايد البته بیاد نسیان\nمجسمه و یادگاری بر پا خواهد داشت\n\n٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2588, "text": "( صفحه ٥٠ )\nکابل\n( شماره اول ودوم )\n\nخون انسان و جو\nترجمه جناب ملك الشعرا\n\nاستاد کیمس بارگروفت انگلیس از متخصصین فیزیالوجى میکوید : دماغ انسان برخون حاکمیتی دارد و او را بر تحمل از عوامل گرمى و سردی هر قدر شدید وسخت هم باشد توانا مى سازد لکن دیگر حیوانات سفلی چنین نبوده وحکم ناموس تطور بدان رفته که هرکدام در منطقه ملائم بطبع خودش نشو و نما یابند. ناموس انتخاب طبیعى هم مساعدت نموده معیشت هريك را مناسب باقضاى مسکن تهیه میدارد. مثلا خرس دربلاد سردسیر وفیل دربلاد گرمسیر گذاره دارند. اینچنین سائر حیوانات بمرور ایام بامسکن خویش خوگرفته ونسل آنها روز بروز بر تحمل ازعوامل مسکن بیشتر قوى میشوند چنانکه بدیگر جا گذاره نمیتوانند. مگر انسان طوری که گفتیم ازسببی که دماغش حاکم برخون اوست برسخت ترین عوامل گرمى وسردی یکرنگ و یکسان تحمل وطاقت دارد.\n\nنشو و نمای کوه ها\n\nتازه ترین نظریات عملی درنشوونماى کوه آلست که رجود کوه را ازتقلص قشر زمین میدانند. و تقلص از برودت تدریجى نواة کرۀ ارضی پیدا میشود. دکتر تیرا ازمتخصصین جیولوجى امريكا میگوید: کوه همالیا واقع درشمال هندبهمین گونه پیدا شده وعمر این کوه نسبت بدیگر کوها خوردتر است ولی بااینهم سال عمرش کمتر ازصد ملیون نیست.\n\nحرارت باطن زمین\n\nمتخصصین میتوانند حرارت باطن زمین راببطریقۀ بسیط حسابى وعلمى اندازه نمایند این حرارت بمقیاس فارنهایت ازهر(١٦) درجه یکدرجه زیاده میشود. عمیق ترین"}
{"book": "adl0986", "page": 2589, "text": "(صفحه ٥١) اولاد و جرائد (سال ششم)\n\nمخرج زغال سنگ در عالم مخرج کیلنکورت انکلتره است. درجه حرارت در دهانه آن بمقیاس فارنهایت ٤٨ و بعمق (٤٠٠) یارد (٧٠) درجه است. و چون عوامل فشار و خلاف آن وقاعده زیادت حرارت که از هر (١٦) یارد یکدرجه میگویند اعتبار شود میتوان حرارت باطن زمین را بر اعماق مختلفه اندازه نمود چنانکه عمق چشمه گرم از درجه حرارت آبش معلوم میگردد.\n\nسرو کهن سال\n\nدر یکی از قرای هنود آمریکا که از شهر اوکسا کا واقع مکسیك چند میل مسافه دارد درخت سروی است بسیار کهن سال چنانکه داکتر فان شرنك پس از تفحص و تدقیق علمی عمر این درخت را چهار هزار سال میگوید یکبار سی سال پیش هم در پی تحقیق عمر این درخت بر آمده و همین قدر اندازه کرده بود.\n\nدر يك جانب این درخت یکدرخت سرو دیگر هم سر برافراخته و عمرش از هزار سال کمتر نیست. بلندیش ١١٧ قدم میباشد لکن بلندی سرو چهار هزار ساله به (١٤٠) قدم میرسد.\n\n۵۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2590, "text": "فن تاریخ\nنگارش جناب محمد قدیر خان تره کی\n\nاسارت : این کلمه که اکنون در نزد همه مقبوح است و حتی جمعیت کارگری بین المللی قیوداتی جهته رفع آن وضع کرده است در قرون اولی در زمره امور عادی و احیاناً یکی از وسائل اقتصادی بوده چه ارسطو که یکی از معروف ترین و زبده ترین فلاسفهٔ یونان بوده آوازهٔ حکمت و تبحر او تمام دنیا را فرا گرفته فلاسفه او را استاد اعظم خطاب میکنند در یکی از آثار فلسفی خود که تحت عنوان : «سیاست» نوشته بود اسارت را نتیجهٔ حس منفعت خواهی انسان دانسته مشروع تصور میکند (۱) موضوع اسارت در تمام مدنیت یونان یکی از اعمال عادی بوده هیچ حس منافرتی بآن قائل نمی گردید و بعد از انکه مدنیت یونان سقوط کرد و همان مشعلی که در یونان میدرخشید خاموش شده در ماورای بحیرهٔ سفید پر تو افگند چه مظالمی نبود که باسرای بیچاره وارد نمی گردید و چه تراژدی (۲) های از ان ها ترتیب داده نمی شد و هم چنان بود در قرون وسطی و دورهٔ فودالیته (ملوک الطوائفی) !\n\nحتی در ادواریکه صحنهٔ اروپا جولان گاه سینورهای متعدد و بی حسابی بود غیر از اسارت شخصیه که ارمغان قرون اولی دانسته میشد یک نوع اسارت دیگری هم که آنرا اسارت ارضیه نام میگذاشتند. رونما شد این اسارت طوریکه از نام آن فهمیده میشود بالای زمین های مزروعی بوده مالکیت متغلبین را تا بمدتی بر آنها افاده میکرد ؟\n\n(۱) صفحه ۱۰۱ تاریخ فلسفه مؤلفهٔ آبه یارب (۲) درامه های غم انگیز\n\n٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2591, "text": "(صفحه ۵۳)\nفن تاریخ\n(سال ششم)\n\nبهر صورت ما در اینکه نظریات ارسطو در بارۀ اسارت چطور بود و رومی ها چرا\nاسرا را شکنجه مینمودند کاری نداریم ؛ صرف چیزیکه ما را وارد بحث درین\nزمینه کرد این است که میخواهیم نشان بدهیم چطور يك تعبیر كه در يك زمان\nدارای يك نوع اهمیت با احیاناً مقبولیتی میباشد در زمان دیگر بدو دور جلوه\nمیکند ؟ چه امروز اگر اوضاع اسارت وبرده فروشی را در پیش گاه يك شخص\nلایعقلی عرضه داریم بد تلقی میکند در حالیکه در ان وقت آن را مشروع میدانست،\nرویهمرفته نه باید ذهنیت امروز را که درین موضوع وجود دارد زائد از حد لزوم\nتقدیر کرد و نه ذهنیت آن وقت را تنقید زیرا هر عصر اقتضائی دارد و هر رژیم\nچه سیاسی چه اجتماعی در تحت شرائط معینی که مقتضیات حیات اجتماعی آن را\nایجاب میکرد بروی کار میآید و اشخاصیکه در ان محیط زنده گانی دارند از هر فرقه\nو طبقۀ که باشند خواهی نخواهی محکوم همان اوضاع بوده شرائط و ایجابات\nآن را گردن می نهند؛ و چون اوضاع آن وقت یونان همین امر را ایجاب میکرد\nو ارسطو هم فردی از ان ملت بود لهذا هیچ کس را حق خورده گیری بران استاد بزرگ نیست.\n\nمفهوم عائله در ادوار مختلف :\n\nدر بحث بالا مسئله اسارت را از نقطهٔ تاریخ دیده مدلول آن را در دوره های\nمختلفهٔ حیات بشر مطالعه کردیم ؛ اينك درين قسمت از قدیم ترین ادوار تاریخ\nتا عصر حاضر عائله و مفهوم آن را زیر مطالعه میگیریم :\nاکثری از علمای اتنوگرافیا واجتماعیات متفق اند که در ادوار اولیۀ تاریخ\nهمین مفهومی را که ما اکنون از عائله استخراج میکنیم کلمۀ Clan کلان افاده میکرد؛\nگر چه کلان به تعبیر آن وقت معنی عائله را داشت اما اگر انسان از پیکر لطیفی"}
{"book": "adl0986", "page": 2592, "text": "( صفحه ٥٤ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nآن منصرف شده جنبه مادی مذکور را زیر مطالعه بگیرد می بیند که کلان ماهیتاً\nاختلاف بسیاری با عائله امروزی دارد چه امروز ما وقتی کلمه عائله را بزبان\nمیآریم هم در ذهن خود ما و هم در مخیله کسی که این کلمه را از دهان ما میشنود؛\nزوجین اطفال صغیر : بچه و دختر تجسم میکند اما کلان يك كتلة زيادی از اهالی را\nدر بر میگرفت ؛ این است که جهة توضیح مطلب وضعیت نفوسیه آن از یکی از مقالات\nدور کایم عالم اجتماعی فرانسه ترجمه و تلخیص کرده می شود :\n« کلان Clan عبارت از يك جمعیت افراد است که یکی دیگری را از اقارب خود\nدانسته خود را منسوب به توتم Totem واحدی میشمارند ، و اینکه توتم چیست ؟\nیکی از اصناف نباتات یا حیوانات است که تمام افراد کلان تصور میکردند از ان\nحیوان یا نبات زائیده شده اند و یا به عبارۀ دیگر خیال میکردند اجداد ایشان را\nخدای تعالی از سینه آن حیوان یا ریشۀ نبات بیرون آورده است ازین جهة\nمنبع مذکور را يك منبع مشترك و واحدی برای خود شان میدانستند و اگر فرضاً\nتوتم ایشان گرگ میبود تمام افراد منسوب بهمان کلان گمان میکردند از نسل آن\nمیباشند و اگر احیاناً توتم کدام درخت خرما می بود خیال میکردند ایشان همه\nمولود همان درخت خرما اند رویهمرفته صفت ممیزه کلان را توتم تشکیل میداد ( ۱ )\nاین اوضاع در تاریخ های قبل از اسلام یعنی در ادوار جاهلیت در عربستان بکثرت\nدیده میشد و اکثری از قبائل عرب در ان وقت بعضی از عناصر طبیعی را توتم خود\nمیشمردند و این مسئله از اسمای قبائل مذکور بخوبی مبرهن میگردد مثل : قبیلهٔ\nبني اسد و قبیلهٔ بنی نمر و قبیلهٔ بنی کلب وقبیلهٔ بنی دئل و امثال آن ؛ این اوضاع\nاکنون هم در اهالی بومی استرالیا و سرخ پوستان امریکای شمالی جاری است و\n( ۱ ) ترجمه و تلخیص از مقاله معنون به ( تهی فیجور ) دور کا لیم عالم اجتماعی فرانسه .\n٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2593, "text": "( صحيفة ٥٥ )\nفن تاریخ\n( سال ششم )\n\nاگر چه در اقوام متمدن افریقا فعلاً این وضعیت وجود ندارد اما وقتی علمای اجتماع\nو اتنوگرافیا اوضاع فعلی اهالی مذکور را با آثار باقیۀ قبل آن‌ها زیر مطالعه میگیرند\nهمه متفق القول میگویند که این شکل عائله تا چندی قبل در افریقا وجود\nداشته است .\nعلما بعد از انکه تاریخ قدیمۀ ملل را یگان یگان زیر تدقیق در میآورند باین\nنتیجه میرسند که اصول کلان و توتم يك حادثۀ عمومی اجتماعی است که تمام اقوام\nو ملل دنيا يك مدتی بآن سلوک نموده اند .\nکلان که عدۀ افراد آن به صدها بلکه هزارها نفر میرسید مانند يك عائلۀ امروزه\nدر تحت يك نوع شرائط اقتصادی ، اجتماعی دینی زیست نموده تاهل را با افراد\nداخل کلان خود حرام قطعی می شمردند زیرا میگفتند در صورتیکه تمام افراد کلان\nاز يك منشأ باشند پس حس احترام مانع میشد در مقابل افراد دیگر خود باشتهای\nجنسی پیش آیند ؛ این حس باعث بوجود آوردن قانونی در بین آن‌ها\nگردیده بود موسوم به Exogamie آگزوگامیا این قانون که معنی آن\n( تاهل از خارج ) میباشد هر فردی از افراد کلان را مکلف مینمود تا با افراد\nدیگر به حس احترام و برادری یا خواهری پیش آمده عنداللزوم همسر و شريك\nحیات زنی را از کلان های دیگر به تاهل خود برگزیند (۱) ازدواج در نزد\nانسان های ابتدائی در داخل کلان ديناً حرام Kabou دانسته میشد زیرا\nزن و مردی که در داخل يك كلان در تحت عنوان توتم واحد زندگانی\nمیکردند دارای مناسباتی شبیه به مناسبات خواهری و برادری عائله های عصر\nحاضر بوده است .\n(۱) ترجمه و تلخیص از مقالۀ ( فره زه ر ه ) منطبعۀ مجلۀ رسمی فاکولته الهیات ترکیه\n\n٥٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2594, "text": "( صفحه ٥٦ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nاین شکل عائلوی که عدداً زائد از صدها نفر بوده در تحت عنوان کلان و قوتم واحدی میزیستند رفته رفته کوچکتر شده بشکل عائله های امروزه درآمد (۱) گرچه شکل کلان از روی عدد مبدل به شکل عائله های امروزه شد اما باز هم از نقطه نظر حقوقی دارای امتیازاتی بود که نمی توان آن را با عائله های معاصر طرف تطبیق قرار داد چه در آن عائله ها مفهوم قریبت به عائلۀ غیر از مفاهیمی بود که امروز ما از کلمه اقارب در فامیل ها میگیریم مثلاً ما امروز در زندگانی فامیل نیا بر اقتضای غریزه حب ذات (۲) هیچ فرق وتفاوتی در بین اولاد ذکور واناث قائل نشده هر دو را تاسن رشد بطور مساوی اهمیت داده در تربیت آن ها میکوشیم و ایشان هم بسائقه همان روابط وعلائق خدادادیکه طبعاً آنها را باوالدین وصل میکند در برابر پدر و مادر بطور تساوی اظهار اطاعت و انقیاد واحیاناً حرمت و صداقت مینمایند ؛ این وضع دوام میکند تاسن بلوغ و بعدازان هم با اینکه هر دو مالك مطلق نفس خود می شوند معهذا در برابر والدین همچنان محتاطانه و محترمانه سلوک مینمایند گویا درین وقت بجز همان تقسیمات و مراتب حقوقی که شریعت در اموال موروثه والدین بنام ترکه و میراث قائل شده و آنهم خالی از يك سلسه حکمت های بالغه خداوندی نیست دیگر از جنبه معنویات تفاوتی وجود ندارد و ازین جاست که اولاد بهرسنی که برسد باز هم قومیت و نسب والدین بالاخص والد خود را دارا میباشد ولی در عائله های قدیم چنین نبود چه اولاً فرق فاحشی در بین اولاد ذکور و اناث وجود داشته اکثراً اولاد اناث را در حكم يك مخلوق متوسطى بين انسان وكائنات سافله حساب میکردند دوم بر خلاف این مسئله که امروز اولاد زیاده تر از قومیت مادر قومیت پدر خود را حائز می باشد در آنوقت اولاد نه به توتم پدر بلکه منسوب به توتم مادر میبود مثلاً اگر زنی را از قبیله بنی اسد به زوجیت\n\n(۱) ترجمه و تلخیص از عالم وفيلسوف اجتماعی تورکيه ضيا كوك آلپ بك منطبعه مجله تتبعات ملی چاپ استانبول (۲) حب ذات غریزه ایست که انسان را وادار به تاهل نموده بنای عائله ها را میگذارد .\n\n٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2595, "text": "( صفحهٔ ٥٧ )\nفن تاریخ\n( سال ششم )\n\nمردی در قبیلهٔ بنی کلب وارد میکردند اولاد آن ها به عوض اینکه بایست\nمنسوب به قبیلهٔ بنی کلب میبود بالعکس خود را از اعضای قبیلهٔ بنی اسد حساب\nکرده روابط او با قبیلهٔ مذکوره بیشتر میبود ؛ سوم امروز وقتی یك خانم\nرا از فامیل او جدا کرده به زوجیت شخصی در میآرند آن خانم از عائله\nقدیم خود مجزا شده در داخل عائله جدید از اعضای دائمی عائله دانسته\nمی‌شود ولی طوریکه مادهٔ روایت میکند و البته صحت و سقم آن خبر هم\nمربوط بآن ها است .\nاین مسئله در مصر قدیم چنین نبود و هر فردی از طبقهٔ اناث از روز ولادت\nتا زمان موت منسوب بهمان فامیل اولیهٔ خود بوده ازان جدا نمی‌شد چه در مصر قدیم\nدر آوان سلطنت فراعنه تزوج بین خواهر و برادر جائز بوده است چنانچه خانم\nهای فراعنه افتخار میکردند که هم خانم شاه یعنی ملکهٔ مصر و هم شهزاده خانم\nبودند ( ۱ ) در همین سلسلهٔ تحولات و تبدلاتی که در اوضاع حقوقی ، اجتماعی\nنفوسی عائله ها رو میداد دورهای عجیب و غریبی رونما شده از قبیل\nحاکمیت امهات ( مادر شاهی ) و حاکمیت ابوت ( پدر شاهی ) و غیره که تفصیل\nآن ها زیاده تر از وظیفهٔ يك مقالهٔ فن تاریخ منوط به مباحث اجتماعی میباشد\nازین جهته از تفصیل آن ها صرف نظر گردید.\nنتیجه :\nطوریکه از مطالعهٔ اوراق بالا فهمیده می‌شود عائله تا وقتی از اوضاع بدویت\nکه آن را اصول کلان گفتیم بدورهٔ معاصر رسید چندین مرحله را پیمود که\nاز نقطهٔ نظر يك نفر مورخ دارای اهمیت بس زیادی است چه وقتی یك نفر مورخ\n( ۱ ) ماخوذ از کتاب تاریخ زنان مؤلفهٔ جلال نوری .\n٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2596, "text": "( صفحه ٥٨ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nتاریخ مینویسد و عادتاً در مقابل همین اصطلاح که ما آن را کلان نوشتیم و اکثری\nاز قاموس نگاران آن را به قوم یا عشیره ترجمه میکنند گیر کند آن را\nعادتاً قوم خواهد نوشت در حالیکه این ترجمه نه از نقطه نظر قاموس نگار\nو يك نفر سیاح و غیره بلکه از عينك يك نفر مورخ و مدقق حیات اجتماعی\nغلطی غیر قابل جبرانی است که مرتکب می شود زیرا اگرچه کلان از روی\nعدۀ نفوس و تعدد ذکور و اناث هم سر ؛ که عادتاً زوجین گفته می شود منظرۀ\nيك قوم یا عشیره را دارد اما از روی عادات و اخلاق و روابط و علائق و قوانین دقیق\nو اجتماعی که آن را در بالا مطالعه فرمودید غیر از يك عائله وسیع و بزرگ دیگر\nمفهومی ندارد و ازین جهة اگر در تاریخ قبل از اسلام عربستان به کلمۀ بنی اسد\nبرمیخوریم و آن را عشیرۀ بنی اسد ترجمه کرده بخیال خود قومی به مفهوم امروزی خطور\nمیدهیم غلطی فاحشی است که در تعبیر این کلمه مینمائیم و یا اگر در جائی به\nتعبیر اگز و گامیا بر میخوریم و از معنی سطحی آن استدلال میکنیم که فلان\nقوم از اصول تاهل از خارج کار میگرفتند و از فلسفهٔ پیدایش این قانون اطلاع\nنداشته باشیم تصور میکنیم این اصول شاید برای تسکین نائرهٔ شدید . . . . بوده\nکه افراد داخل عشیره آن را جبران کرده نمیتوانستند؛ هم چنین است تمام مبادیات\nحیات اجتماعی که باید در تعین علل و موجبات و لزوم پیدایش آن قدری درنگ\nو توقف کرد و شاید بی مورد نباشد اگر گفته شود که حل تمام این گونه قضایا\nمنوط بعلم بوده مورخ را هم لازم است در تمام علوم اجتماعی و علوم معاونۀ آن\nدارای يك رشته معلومات کم و بیشی باشد تا بمدد آن در روح ملل قدیمه\nنفوذ کرده حقائق را از مدلول صحیح کلمات و لغات آن بیرون آرد .\nانتها\n\n٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2597, "text": "در موقع افتتاح سناتوریوم نسوان\nج ۰ ع ۰ ج والاحضرت صدراعظم صاحب و ع ۰ ج ۰ ا ۰ نشان والاحضرت سردار شاه ولی خان غازی وکیل وزارت حربیه\nبا کابینه محترم وزرا و هیئت اطبا و عده از مامورین وزارت صحیه در موقع افتتاح سناتوریوم نسوان"}
{"book": "adl0986", "page": 2598, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2599, "text": "از طبع سالك كابل\nادبیات\nوصف كابل\nدر صد سال قبل\nبرهى مغبچه كفت مرا كى ترا ز اهل رهى هرم آ\nكابل آخر چه كه دیدن دارد دو طرف شهر و میانه دریا\nچون جداول همه جا انهارش اندر ان صنجه فتاد است بجا\nدر ذوايق بخصایص آبش هست نعم البدل آب بقا\nرسد از عطر شمیمش بمشام نکهت نافه آهوی خطا\nشق بشق قلم افتد هر دم التیامش دهد از بكه هوا\nخاك پاكش كل كل خیز بود روح آن را بچه روح فزا\nباغ آن رشك كلستان ارم شهر آن جنت فردوس نما\nسبز و پر كل چمنش چون طاوس وطنش نيز در اوطات عنقا\nهست هر مدعیا بانهایش بهر كم كرده رهان راه نما\nشاه و شهزاده كه دیدن نتوان از تلالؤ سوی شان چون بیضا\nشده از فرط جواهر هريك پر شكوفه چوننهال از دیبا\nدافع ظلم و ستم را غم هند لـ معدن فيض و كرم كان عطا\n٥٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2600, "text": "( صفحه ٦٠ )\nكابل\n( شماره اول و دوم )\n\nخان و خانزاده افغانيه\nجملگی شیر كش و پیل فگن\nشال پشمینه كشمير بسر\nدختران شان همه حوری رویت\nرو برو ناشده بر آن چون زلف\nجمله معقول در اطوار سلوك\nاهل كابل چو صباح صادق\nجانب محكمه شو دورش بین\nقاضی و مفتی و شیخ و خواجه\nدیدن شاهی و مساحان نیز\nچه اطبا كه دران يونان است\nمعظم الهند خراسان مقطع\nگر بخواهی رهی از ماو منی\nمثل شاهين و هما پر وا كن\nجام از پیر خرابات بگیر\nفي المثل رستم ثانی بوفا\nهر یكی صف شكن وصف آرا\nدو بر از جامه زر تار قبا\nپسران شان همه غلمان سما\nمیبرد كاكل این دل زقفا\nبلكه مطبوع زپیر و برنا\nدم نیارند زد الا ز صفا\nصدر كالبدر چو انجم علما\nواعظ و محتسب امر قضا\nمیدهد روی تر ا باحكما\nچون فلاطون و ارسطو دانا\nمظرف البر فريق النما\nپی من آ تا بحصار بالا\nداخل ميكده شو بی پروا\nسرمگیر از قدم اهل سخا\nهر كس اندوخته از وی چیزی\nسالك آموخته الله وكفى\n\n٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2601, "text": "( صفحه ۶۱ ) ادبیات پښتو ( سال ششم )\nزماری شعر\nاثرطبع جناب امین الله خان « زمرلای »\nنن اختردی که ئی ګوری پښتنو کښ چه څرګندئی پټ مطلب کی په پښتوکښ\nپه پښتو ژبه کښ راز د مردی پټ دی هر پښتوژبی پښتوخواردی په مرو کښ\nهر ملت په خپله ژبه ژوندن کاندی که نه! کله حسابيږی په ژوندو کښ\nپښتو پاتی د تور ز نو پښتنو ده که پښتون وی دا به نه پریږدی په مرو کښ\nڅوك چه نلری خپل کور به بل شی څه شی که هر څووی، ناست په لوړ و بنګلو کښ\nښه کای دبل سړی که څوك په تن کړی دی به پټ سی دعالم په پیغور و کښ\nکه پښتو ژبه ژبیره ده هم خوږه ده د ساهوګفتار معلوم وی په مریو کښ\nلوړو غرو کښ که استیږی پښتوژبه لوی کانو نه دی پراته په لو یو غرو کښ\nتول سړی دعا لم روزی خپله ژبه راسه وروره ځان حساب کړه په سرو کښ\nای افغان خپله ژ به ستا جو هر دی تا مبدل خپل جوهر دی په ایرو کښ\nوی هسی بی خبرئی له خپل درنه چه پر دوپسی لاهو کړه ځان ابو کښ\n« راورټی» د قواعد لیکی دژ بی ته خبرنه ئی د ځان په ورځو شپو کښ\n« مستر» د په ادبیاتو کښ کر اوکړی ته کړیږی د پر دیو په و دو کښ\nهمدغه فخر د بس دی « زمرلای » چه لمړی ویناد وکړه په پښتو کښ\n٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 2602, "text": "رحمت بدخشی و دیوان او\nنگارش جناب سید قاسم خان رشتیا\nدرین هیچ جای شك و شبه نیست که در اکثر ممالك شرقی، هر قدر بتاریخ معاصر نزديك تر شده میرویم، به قلت مآخذ و معلوت بیشتر دو چار میگردیم و در جستجوی حقائق با پردۀ ضخیمی از ظلمت مواجه میشویم. مخصوصاً دورۀ یکقرن پیش بر خلاف انتظار بحدی تاريك و مبهم بنظر میرسد که بجز از ذکر بعضی وقائع عمده و اسم رجال درجۀ اول، از باقی حوادث و عاملین آن که هريك در حد ذات خود اهمیت زیادی را حائز و دانستن و شناختن آن ها برای آیندگان خیل لازمی است، ذکری نمیتوان یافت. علت این کیفیت نیز، بجز از خاموشی چراغ علم و ادب و سقوط ذوق واقعه نگاری دران عصر، چیز دیگر نخواهد بود. پس امروز وظیفۀ فرزندان حساس وطن است که در راه روشن ساختن تاریخ مملکت عزیز خود، بویژه همین دورۀ یکقرن اخیر، جداً کوشش نموده بمجردیکه کدام معلوماتی درین رشته پیدا میکنند، بلادرنگ در پی تحقیق و تکمیل آن برآمده، هر اندازه اطلاعاتی که جمع آوری میشود، در پیشگاه هموطنان خویش تقدیم نمایند - تا دیگران در اطراف معلومات مزبور، جستجو و کنجکاوی بیشتری کرده، در نتیجه تاریخ مملکت رفته رفته روشن و تکمیل شده. مفاخر ملی وطن که منافع بیشماری از آن برای حیات آیندۀ ما متصور است، از هر ناحیه زنده و آشکار گردد.\nروی همین نظریه، بنده میخواهم ذیلاً شرح کوتاهی راجع به یکی از شعرای شرین کلام، يك عصر پیش (اگر چه بکلی گمنام نیست) تقدیم نموده، منتظر و امیدوار باشم که ارباب ذوق به تفصیل و تکمیل آن از کوشش خودداری نخواهند فرموده:\n۹۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2603, "text": "( صفحه ٦٣ ) رحمت بدخشی و دیوان او ( سال ششم )\n\nمختصر شرح حال شاعر :\n\nاسم او رحمة الله ، پدرش میرزا اسماعیل از يك خانواده نجیب ، خواجه زاده\nبوجود آمده ـ مسقط الراس پدرش قریه ورسج بدخشان است كه امروز هم\nبهمین اسم بحيث يك علاقه داری مربوط حكومت درجه سوم فرخار ، وحكومت\nمزبور از توابع حكومت کلان بدخشان ، جزء ولایت قطغن و بدخشان می باشد.\nخود رحمت ، در زمانیکه خانواده اش بفیض آباد ( مرکز حالیه حکومت کلان\nبدخشان ) هجرت کرده بود ، در حدود سنه ١٢٨٠ هجری قمری (۱) تولد شد.\nاز بدو طفولیت بزیر تربیه پدرش كه مردی فاضل ودانا بود قرار گرفت\nو علوم معموله زمان را از او آموخت ، چون بسن ١٥ سالگی رسید ، طبعش\nبسوی شعر و شاعری متمایل گشته ، باین سمت متوجه شده ، در عین حالیکه\nآثار شعرای سلف را مطالعه میکرد ، خودش نیز بنا بر ذوق و قریحه سرشاری\nکه داشت ، شروع به غزل سرائی نمود ـ در ٢٥ سالگی ، باثر عدم مساعدت\nزمان و مكان واستقبال ناموزون معاصرین ، که عموماً در چنین دوره های\nانحطاط ذوق ادبی ، برای صاحبان قریحه شعر و شاعری رخ میدهد مجبور به\nترك فيض آباد و خاطرهای عزیز و مناظر بدیع آن گردیده ، به قندوز رفت\nو بخدمت میر مراد بیگ حاکم قطغن (۲) منسلك گردید و وی ، او را بنواخت\nو عزت فرمود. چنانچه باثر پرورش مشارء الیه قریحه سرشارش به طغیان آمد\nاشعار زیادی گفت و دیوان خویش را مرتب نموده و مدت چند سال در آنجا\nاقامت داشته، سپس به بدخشان بازگشت و تا آخر عمر دران جا بسر برد ـ\n\n(۱) تاریخ صحیح تولد شاعر معلوم نیست - عدد مزبور از روی مقایسه تاریخی تخمین گرفته شده .\n(۲) میرمراد بیگ موصوف درقت آمدن اعلیحضرت امیر عبد الرحمن خان از بخارا بکابل\nیعنی در حدود سنه ۱۲۹۷ ه ـ ق حاکم قطغن مقرر شده بود\n\n٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2604, "text": "( صفحه ٦٤ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nمتاسفانه تاریخ فوت او معلوم نیست حتی در باب اینکه بکدام سن ازین جهان\nرفته است نیز معلوماتی در دست نداریم !\n\nدیوان او : آثار این شاعر طوریکه اشاره رفت . در فیض آباد جمع آوری\nو بصورت دیوانی ترتیب یافته ، اما مدت درازی بصورت خطی باقی بود . ، فقط\nقسمتی از مردمان صاحب ذوق شمه از آن را بخاطر داشته ، در مجالس برای\nتفریح و تمثیل می خواندند ـ تا آنکه در یکی از محافل ، بحضور اعلیحضرت\nامیر عبدالرحمن خان ذکری از آن بمیان آمده بحاضر کردن دیوانش امر فرمودند\nچنانچه پس از ملاحظه پسند خاطر اعلیحضرت موصوف واقع گردیده بطبع آن\nاراده شاهانه صادر گردید و فرزند بزرگ شان یعنی اعلیحضرت امیر حبیب الله خان\nشهید که دران وقت ( سردار کلان ) لقب داشتند، بامتثال امر ملوکانه مأمور شده ،\nبعالیجاه سردار گل محمد خان مهتمم چاپخانه دارالسلطنه کابل امر نمودند تا در طبع\nدیوان رحمت بدخشی اهتمام ورزیده ، به نهایت زیبائی و خوبی آن را چاپ کنند ـ\nهمان بود که میرزا شیر محمد خان « خوشنویس » ( مرحوم ) که اسم شان در کابل\nمشهور است ، بنوشتن و میرزا محمد یعقوب خان « مخلص » ( مرحوم ) که علاوه\nبر خطاطی شاعر شیوائی نیز بودند ، به تصحیح و تردیف آن موظف گردیدند\nو دیوان موصوف در شهر شوال سنه ١٣١٢ هجری قمری در کابل بترتیب موزون\nو صحیح و بخط نستعلیق بسیار قشنگ و زیبا طبع گردید . این دیوان مشتمل است\nبر ١١٢ صفحه که از آن جمله ٨٢ صفحه عبارت از غزلیات رحمت و باقی آن متضمن\nاشعار مختلفه از قسم مثلثات، مخمسات مستزادها وصنا ئع لغز و اشعار اردو و غیره وغیره\nمیباشد و در اخیر دیوان چند کلمه مبهم راجع به شاعر و موجبات و صورت طبع\nنوشته شده است اما امروز دیوان چاپی مذکورهم خیلی کمیاب بوده ."}
{"book": "adl0986", "page": 2605, "text": "( صفحه ٦٥ )\nرحمت بدخشی و دیوان او\n( سال ششم )\n\nفقط خال خال در کتب خانه های ارباب ذوق یافت میشود (۱)\n\nاسلوب شاعر :\n\nرحمت در غزلیات خود، بیشتر سبک شعرای معاصر بخارا و فرغانه را که سر دستهٔ آنها « امیر عمرخان » والی فرغانه میباشد، بکار برده ـ اما با وجود این از استقبال دیگر شعرای سلف یعنی متوسطین و متاخرین و منسوبین سبک هند ( بویژه مکتب بیدل ) وغیره هم فرو گذاشت ننموده است، چنانچه غزلیات حافظ، کمال خجند، ابن حسام، صائب، محتشم، واقف، بیدل و غیره و غیره را بتکرار استقبال کرده که میرساند که شاعر مطالعات عمیقی در آثار اساتذه داشته است، آنچه در اشعار این شاعر زیاده تر جلب توجه میکند، همانا ذوق مفرط او است به صنائع شعری تقریباً سراپای دیوانش را تحت الشعاع خود گرفته و ازین معلوم میشود که شاعر طبع متجسس و تنوع پسند داشته ـ صنائع لف و نشر، قافیتین، چار در چار سه در سه، پنج در پنج و غیره و غزلیاتیکه دران لب بلب نمیرسد و یا الفاظ آن نقطه ندارد و لغز و غیره و غیره آنقدر زیاد است که در دیوان کمتر شاعری نظیر آنرا سراغ میتوان کرد. لیکن رحمت در استعمال اکثر ازین صنائع بمثل اغلب شعرای صنائع دوست مضمون را هم از دست نداده و کاملاً فدای صنائع نساخته است در غزلیات این شاعر بدخشی عشق و لا قیدی آمیخته بنظر می رسد اما جنبهٔ تصوفی هم دارد. تعجب در ین است که در تمام دیوانش مدح دیده نمیشود حتی میرصادق بیگ را هم ثنا نخوانده و یا اینکه قسمت های مدح عمداً در وقت طبع از دیوانش کشیده شده ؟\n(۱) دیوانیکه بدست نگارندهٔ این سطور افتاده، متعلق به کتابخانه دوست گرامی جناب عبدالرحیم خان مدیر تشریفات وزارت دربار شاهانه میباشد که مطابق ذوق خوبی که بشعر و شاعری دارند دیوان مزبور را بمن عاریت داده اند « رشتیا »\n٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2606, "text": "( صفحه ٦٦ )\nکابل\n( شماره اول ودوم )\n\nخلاصه رحمت بد خشی با در نظر گرفتن انحطاط ادبی که در عصر او بر مملکت ما\nطاری شده بود، یکی از بهترین شعرای متاخر افغانستان بشمار رفته ، شایسته آنست\nکه نام و آثارش زنده کرده شود و اولاد وطن بنظر تقدیر آن را ملاحظه نمایند.\nنمونه کلام شاعر : ذیلاً چند غزل آبدار از دیوان او را انتخاب کرده ، برای\nمعرفی کردن نمونه کلام و اسلوب او تقدیم خوانندگان عزیز مینمائیم :\nبه تتبع غزل مشهور ( بهار) بیدل .\nاز می آشامان درین موسم خبر دارد بهار\nزرد روئی چون کشد در دهر هر کس منعم است\nدر زمین از سیلی باد خزان افتاده ام\nهمچو بلبل محشر صد شور و افغان گشته است\nغنچه دل تا تبسم کرد میبالد بخود\nآتشفشان چمن گل نیست ای بلبل شنو\nنیست سنبل اینکه رحمت در گلستان دیده\nز آنکه خود بر کف ز نرگس جام زر دارد بهار\nاز سفید و سرخ نقدی در کمر دارد بهار\nکاش همچون سبزه ام از خاك بر دارد بهار\nحسن گلرنگ ترا مد نظر دارد بهار\nاز نسیم خندۀ گل بال و پر دارد بهار\nدر نفس پنهان یقین میدان شرر دارد بهار\nآه حسرت چونکه دایم در جگر دارد بهار\nباستقبال محتشم کاشانی :\nترا گر شکر نطق ای پریر و در دهان لرزد\nنمی یابد دلم در حلقه آن زلف آرامی\nاگر یکبار اندازد نگه از قهر آن برنا\nببازی گر رود آن شهسوار ناز در میدان\nبکشن گر خرام آرد قد محشر اساسش را\nاگر برطاق آن ابرو نگه اندازد ای یاران\nنگارد خامه ام گر نام آن ناز آفرین رحمت\nز شرمت طوطیان را در سخن گفتن زبان لرزد\nبلی آرام نبود مرغ را گر آشیان لرزد\nز بیمش آسمان تا دامن آخر زمان لرزد\nسرم چون گوئه بر دست او کر صولجان لرزد\nسهی چون شاخ نسرین تا با یام خزان لرزد\nهلال عید مانند قزح در کهکشان لرزد\nعطارد را قلم از شرم من در آسمان لرزد\nباستقبال کمال خجند :\nگفت سوی گل مبین آنسیمبر گفتم بچشم\nگفت اکحالت رسد بر عرش گفتم چون کنم\nگفت اشکت چیست می بین گفتمش یاقوت گون\nگفت بر خورشید هم ده کن نظر گفتم بچشم\nگفت خاك راه ما خود را شمر گفتم بچشم\nگفت رنگین کن ازین هم بیشتر گفتم بچشم\n٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2607, "text": "( صفحه ۶۷ ) رحمت بدخشی و دیوان او ( سال ششم )\n\nگفت مهرم را کجا جا داده گفتم بجان گفت در عشقم کنون بگذر ز سر گفتم بچشم\nگفت محزونی چرا گفتم که از یاد رخت گفت پس خون گریه کن ای بیخبر گفتم بچشم\nگفت خالم چیست گفتم من سویدای دلست گفت نی نی نقطه نور بصر گفتم بچشم\nگفت چشمم دین و دل می برد گفتم که بجان گفت جان دادی دمی بر ما نگر گفتم بچشم\nگفت میگن گریه بر خاك درم گفتم مدام گفت با مژگان بروب این خاك در گفتم بچشم\nگفت رحمت جای من داری کجا گفتم بدل\nگفت نی نی به ازین بر گو دگر گفتم بچشم\n\nباستقبال صائب : -\n\nزبس من وحشت ایجاده باشد هیچ آرامم کند شوخی بسان چشم آهو در نگین نامم\nنسازد صیدخود مرغ دل وحشت پرستم را فلك ار گردش چشم پری گر میکند دامم\nچو موی چینی از یاد نگاه سرمه آلودی فغان میخواستم از دل برآرم سوخت در کامم\nزیاد قامت شوخ قیامت جلوه نیرنگی چو طاوس گلستان غرق گشته اند امم\nنگار شعله بالای بگفتا میکشم زارت خوش آنروزی که این آغاز انجامد بر انجامم\nخمار آلوده سرشار صهبا ساز ایماق برد مهر تا با خمیازه ایجاد لب جامم\nجواب آنغزل این باشدی رحمت که صائب گفت\nنگین را در فلاخن می نهند بی تابی نامم\n\nغزل بی نقط :\n\nدر دهر اگر همدم دلدار مدامم در آه والم وصل همه کرده حرامم\nدر دهی مرا داد ملك ملك دو عالم دادم همه را در ره دلدار کرامم\nدر طره طرار مده راه دلم را رحم آر که آلوده در درد دوامم\nدلدار مرا در الم و درد در آورد دلدادم و دلدار کرم کرد مرامم\nرحمت گل و مل حاصل دو لعل دلارام\nکو وصل که دلدار دهد حاصل کامم\n\nغزل ذوقافیتین : -\n\nتا کشود آن سیمتن از کاکل تا تار تار از کمال کفر من روئید از زنار نار\nتا بکی بندی تو بر قتل من مسکین کمر رحم کن دامن کشان مگذر تو بر اغیار یار\n\n٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2608, "text": "( صفحه ۶۸ ) کابل ( شماره اول ودوم )\n\nاز خدایتک تازگردی سینه صد چاک چاک بی نداری جز ستم اید لبر مکار کار\nتا توانی جاده فقر ایدل محبوس بوس همچو شیطان بر منه بر دوش استکبار بار\nگر نمائی در چمن یکبارای گلروی روی تا بروز حشر ما ندعند لیب زار زار\nگر بیائی جانب این رند درد آشام شام تا ابد گردد رخش از باده گلنار نار\nنخل محرم گرخزانشد ازغم ابگردون دون باغ عیش خوبرویان را تو برخوردار دار\nمدعی را گر درحمت بر محمود ازا کرام رام داد چون منصور بر وی دولت دیدار دار\n\nوله ازغزلیات شاعی :\n\nبیتو اشك لاله گون از دیده من میچکد وه چه یاقوتی زکان دل بدامن میچکد\nدر هوای بغیه پیراهنت ایبیمثل رشته اشك هر زمان ازچشم سوزن میچکد\nهرکه بلبلان دید درگوش تو درازشوق گفت شبنمی از برگه گل گویا بگلشن میچکد\nشرح غمهای ترا در صفحه آرایم اگر خون زچشم خامه در وقت نوشتن میچکد\nآب حسرت از دهان شیشه ای نازآفرین چون بری ساغر بلب هنگام خوردن میچکد\nرحمت از حسرت شیرینی نظمت مدام اشك چشم نکته سنجان تا بمردن میچکد\n\nمثلت به تتبع ابن حسام ( که بیشتر به اشعار رومانتيك امروز شباهت دارد )\nگفتم بطبیب عشق من بیمارم شبهای دراز تا سحر بیدارم\nبر کوی دوا\nصبا به به نبض من نهاد ازره لطف گفتا مرض ترا عجب پندارم\nهرصبح و مسا\nبرگوی مرا که محبوب نرسیست تا از دل خسته ات شود اظهارم\nای زار گدا\nبر درد توهی دوا ندارد سودی جز شربت وصل یارای هشیارم\nبشنو تو زما\nرو پیش نگار خویش گودرد دلت اظهار نما و گوی ای دلدارم\nاز بهر خدا\nرحمی بنما بحال زارم زکرم عمریست زدرد دوریت تا کارم\nایجورلقا\nرفتم بر آن نگار کردم اظهار گفتم که خدا برایم یرخسارم\nرحم آریا\n۶۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2609, "text": "(صفحه ٦٩)\nرحمت بدخشی و دیوان او\n(سال ششم)\n\nباناز و ادا و غمزه سویم آمد خندیده بمن گفت جگر افگارم\nچونست ترا\nاز درد فراق من تو رنجور شدی بر حال تو میزد ترحم آرم\nبر خیز زجا\nای رحمت خسته از تماشای رخش جان یافت شفای تازه زان دیدارم\nتاروز جزا\n\nمستزاد: -\nای برده دل از دست همه شاه و گدا را بنواز خدا را تومن بی سر و پارا\nبا چشم سیاهی با ناز و نگاهی\nچین چین شده بر رویتو تا جعد معنبر قدری نبود يك سر مو مشک ختارا\nای خسروی خوبان در پیش توماهی\nترك مژه خونریز چسان گوی نباشد برداشت از روی غضب تیغ جفا را\nا یعاشق محزون کج مانده کلاهی\nچون نقش قدم منتظری در سر راهت گاهی چه شود بگذری از ناز نگارا\nایشوخ ندانی با این سر راهی\nدر آتش و آبم بنگر سوز و گدازم جز آه و سر شکی نبود مونس ما را\nچون شمع شبستان اینست گواهی\nاز خرمن ماه رخ پر نور تو خورشید دزدیده هلال آیدش آن لحظه نگارا\nگر خوشه ستاند همچون پر کاهی\nرحمت بکن اظهار تو مانند کمالش ای ریخته سودا یتو خون دل ما را\nبر گو زره عجز بی هیچ گناهی\n\nاشعار مصنوع :\nیازده بیت کرده ام تحریر که ندارد درین زمانه نظیر\nهمچو قفل طلسم بسته در ست کی گشاید اهن صغیر و كبیر\nخواهم از ذوفنون که بکشاید از ره فهم و دانش و تدبیر\n\n٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2610, "text": "( صفحه ۷۰ )\nکابل\n(شماره اول و دوم )\n\nدریاب بیقراری دل خسته غمین\nرای کسی وقوف ندارد زحال من\nفریاد کز ندارم ازاغیار\nدقت کن که سرندای یار\nبا گوش هوش بشنو کفتار\nسرگزشت کسی بیک یار\n\nوہ که از یاد زلف عنبر ب و ف ا ریغ هستم محنت شب تار\nکاشن بخرامی سومین رخ ب خ ش ب و روزم بناله با من زار\nدر دلم هشت دیدن تو ه ه س ه ه سم نیست دیدن گلزار\nهست و رناله ام ترحم ک ن ا ر میدان ندارم ای دلدار\n\nدل بخم داده تو بسته ام\nاز دلم چشم سر باز کن ه\nچون ودود هوا رود هر زن ج\nبر زبان یک شم نرودت\nبا رقیبان همیشه همدم\nوای از چشم باین بیداد\n\nدر خانه میخوا هم برای تفریح خاطر خوانند گان عزیر ، همین معمارا بمسابقه قرار بدهم\nتا ذوا تیکه میل داشته باشند ، بحل آن مبادرت و نتیجه را بانجمن ادبی اطلاع بدهند که در\nشماره های آینده نشر گردد « رشيا »\n\n۷۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2611, "text": "ادبیات پشتو\nقسمت (۲)\nدر قسمت اول این مقاله از تقسیمات اشعار منطقی و تعلیمی که آنرا به ۹ بخش\nاز هم سوا میکند ذکر کردیم (۱) بعد ازان در ذیل قسمت اول تقسیمات ارسطو\nکه آنرا هروهيك (فخر وحماسه) میگویند به تطبیقات اشعار عربی و پشتو پرداختم\nدرین قسمت باز به تطبيق ماده اول مذکور یعنی فخروحماسه یا هروئيك اشعار\nعربی و پشتو را در معرض مقایسه در آورده ذيلاً با يراد و توضيح مطالب و تحليل\nآن می پردازیم.\nپارچه اول :\nبعد از آنکه عساكر صيليبيون ، قدس و سواحل شام را از تصرف مسلمین\nانتزاع نموده اخيراً نورالدین محمود زنگی با پیروان صلیب در بر و بحر بمجاهدات\nپرداخت ، این نابغه حرب و سیاست در اغز جنگ خطابه جامعی را بعساکر\nاسلام تلقین و تزریق نمود درینجا چون تطویل مقال از مسلك مقاله ما نیست\nبنا بر آن از تحریر خطابه مذکور صرف نظر نموده تنها بذکر قسمتی از اشعار\n(۱) تقسیمات ار سطو نسبت بشعر منطقی از کتاب ( ٤ ) فلسفه قانون فكر ، منطق » (ص\n٩٦ - ٩٧ ) مولفه فاضل نوبخت ماخوذ است ، علاوه در اثنای تحریر این مقاله برخی دائرة المعارف ها و\nدواوین اشعار عربی و پشتو وبعضی کتب تاریخ و ادب تحت مطالعه و استفاده است که در پایان مقاله\nاز تمام آنها ذکر خواهیم نمود عجالة در خلال نگارش مضمون هر گاه بذکر كتب و صفحات آن\nهم پردازیم موجب اطناب است با این از تذکر واقعات و اسامی گویندگان ناگزیریم که موقع به\nموقع بآن اشاره رفته و خواهد رفت ( جلال )\n۷۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2612, "text": "( صفحه ۷۲ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nحماسى القيروانى شاعر و نویسندۀ معروف عرب که بافتخار فتح انطا كیه\nو شکست فاحش دشمن و قتل يك نفر سردار نامی جانب مقابل سروده\nاستشهاد و اکتفا میرود :\n\nهذ العزايم لا ما تدعى القضب و ذى المكارم لاما قالت الكتب\nو هذا الهمم اللاتی متی خطبت تعثرت خلفها الاشعار والخطب\nصافحت یا ابن عماد الدین ذروتها براحت للمساعی دونها تعب\nما زال جدك يبنى كل شاهقة حتى بنى قبة او تا دها الشهب\nاغرت سیوفك بالافرنج راجفة فواد رومية لكبرا منها يجب\nضربت كبشهم منها بقاصمة اودى بها الصلب و انحطت بها الصلب\nطهرت ارض الاعادى من دمائهم طهارة كل سيف عند ها جنب\n\nمطلب :\nاین جرئتها از همان قسم عزایم نیست که بدون لحاظ نتیجه تنها دعوی و اشتهار آن مطلب\nباشد همچنان دارنده مکارم عالی مردی نیست که از صفحات مدونه کتب فهمیده شود، بلکه\nاین اولو العزمیها از همان قبیل است، هر گاه در امور خطیر بظهور برسد بدنبال آن\nاشعار و خطابهای زیادی نثار میگردد ــ ای پسر عماد الدین ( خطاب به نور الدین )\nتو به نیروی زحمت خود بهمان ذروۀ بلند سعادت ، مشرف شدی که بدون زحمت\nميسر شده نمیتوانست ، جد تو ( اشاره بعز الدین زنگی است که در اثنای محاصره\nرحبه شام فوت شد ) همیشه بطرح اساس چنان بنای شامخی مصروف بود که\nمیخهای آن از شهاب ثاقب تهیه دیده شده بود ، همچنان تیغ شجاعت تو با اراجیف\n\n۷۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2613, "text": "اعلیحضرت همایونی در بند سر خاب لوگر"}
{"book": "adl0986", "page": 2614, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2615, "text": "( صفحه ۷۳ )\nادبیات پشتو\n( سال ششم )\nافرنج چنان رول مهمی بازی کرد که از ان ضمیر روحیة الکبری در پرش است!.\nتو چنان يك شجاعت مدار دشمن را از هم بشکستی که بسبب آن طریق مسنون\nروشن و صليب انحطاط پذیرفت. سرزمین تجاوز شده را از خون متجاوزین\nبقسمی پاك کردی که در صورت عدم آن هر شمشیر شجاعت لکه دار بود .\nزمانیکه متجاوزین از ضعف سلاطین مغلیه استفاده نموده چنان دست تعدی دراز\nنمودند که افاغنه وشخصیت مغل های هند هم از ان مصئون نماند اعلیحضرت احمدشاه\nکبیر در اثر این گونه تجاوزات با عساکر افغان دریای سندرا عبور نموده در میدان\nخونین و تاریخی ( پانی پت ) با تمام عساکر متحده متجاوزین مصاف و در نتیجه،\nانها را شکست فاحش داد باین تقریب برهان خان شاعر افغان بافتخار فتح\nجنگ مذکور اشعار حماسی ذیل سروده است :\nاحمد شاه بادشا په غوره و ویله\nدغزا په نيت خمه له کابله\nپشنی مغلی لاند کری کفارو\nدا خبره می په زړه و کرزید له\nیا به ننگ د پښتانه بیرته په ځای کرم\nیا به بایلم ککری پری باند خپله\nداتک په سین ئی دوه پله تیار کړل\nبادشاه پریوت به مانجه ئی میشته کوله\nهر سپاهی ئی تر پنځو تنو کم نه وه\nدروټاس د بټی بی جنک واخستله\nمحامخ سو جنگ ئی خین کره میدان کښ\nدوه رخا ئی تو پخانه و چلوله\nسمند خان ، مومن خان دواره شهیدان شو و\nاحمد شاه د زر، ئی ستن و نیروله\nاوه ورځی وه تیاره بیار نائی شوه\nدباهو ز غره ئی په وینو و لړله\nمرتهی په لو رد غم ناری سوری شوی\nد پښتون توره ئی هله و منله\n۷۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2616, "text": "( صفحۀ : ٧)\nکابل\n(شمارهٔ اول و دوم)\n\nمطلب :\nاحمد شاه با با بايك همت اولوالعزمی و غرور ملی اعلان کرد ، من بعزم جهاد از کابل حرکت میکنم ـ زیرا فجایعیکه مردمان متجاوز بالای افغانها و مغل ها اجرا کرده اند مرا برین وادار ساخت که درین مرحله از کثرت تاثر یا نام و ننگ باستانی افغان را بجا و یا سر خود را مردانه وار درین راه فدا سازم بنابران بر دریای سند دو پل بست و ازان با قشون خود عبور نموده بمقام مانجه اتراق نمود . هر فرد از قشون احمد شاه غازی از پنج نفر کم نبود یعنی میتوانست با پنج نفر بجنگد ـ حصار روتاس را بدون محاربه تسخیر کرد و زمانیکه با دشمن روبرو شد در میدان صاف بجنگ شروع و توپ خانه ها را بهر دو جناح یا بهر دو طرف بر علیه دشمن بغرش درآورد ـ درین میدان سمند خان و مومن خان (دو نفر جنرال افغان) هردوتن شهید شدند که شهادت آنها احمدشاه را نهایت اندوهگین ساخت ـ مدۀ هفت روز آتش محاربه مشتعل و فضا تاريك بود بعد ازان افغانها غالب وزره بزرگترین راد مرد مقابل را بخون آلوده گردانید ـ در کشور مرته ناله های ماتم و فریاد بلند گردید و مردمان آندیار مطیع شدند .\nپارچه دوم :\nدر اثنای محاربهٔ که با قشون مغربی جوهر و قوماندان معروف و متعرض المعز الدین الله فاطمی آغاز میکند ، حسين بن بهرام مدافع شجاع مملکت مصر بافتخار شجاعت خود رجز ذیل می سراید :\n\nزعمت رجال الغرب انی هبتها فدعی اذا ما بینهم مصلول\nيا مصر ان لم اسق ارضك من دم يروى ثراك فلا سقانى النيل\n\n٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2617, "text": "( صفحه ٧٥ ) ادبیات پښتو ( سال ششم )\n\nمطلب :\nتصور میکنند مردمان مغربی که من مملکت راه کنایه از مصر بآنها رایگان خواهم گذاشت\nبلی این تصور شان وقتی میشود حقیقت پیدا کند که خون من بریزد و در مابین\nآنها پامال باشد ، ای مصر هر گاه من سرزمین ترا از همان خونیکه سرزمین\nتو از ان سیر آب شده میتواند آبیای نکنم ، نوشیدن آب نیل تو برای من گوارا\nنخواهد بود وبمن آب نه نوشاند .\n\nعزیز خان وعضاخیل در وقت محاصره هرات با فتخار شرافت وشجاعت وزیر\nیار محمد خان افغان وشهزاده کامران حماسه ذیل می سراید :\n\nځندی د بیا استمانه سری دی پاس په هرات دویر ناری دی\nیار محمد غپ کړ په لشکر باندی میدان ئی اور کو په غجر باندی\nکامران وی را سه یار محمد وروره\n\nته ئی بچان ز موږ له خپله کوره\nخدای دی رسوا لری چه تاته منی\n\nد پښتنو توره ، سپاه نه منی\nموږ نه یا فتح یا کفن بویه رونځ ده ، ساتنه دوطن بویه\nغیرت څرګند کړه په خنجر باندی یار محمد غپ کړ په لشکر باندی\n\nمطلب\nای گردون امر و ز باز کفارهای تورنگ خون دار دمکر بطرف غرب ما غوغای ماتم\nبرپاست ؟ یار محمد بار دوي افغان خطاب نمود و گفت می باید میدان جنگ را بالای\n\n٧٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2618, "text": "( صفحه ٧٦ ) كابل ( سال ششم )\n\nمتجاوز آتش ساخت – وكامران گفت : برادر من يار محمد ! تو عيناً از خاندان ما ئى\nكسيكه شجاعت ترا و شمشير و سپاه افغان را تحقير ميكند خدا و نـدا و را\nرسوا گرداند ، امروز برای ما يا فتح ، يا در كفن آرميدن بايد ، روز ابتلا همين است\nكه ما بايست از وطن خود پاسبانى كنيم ، پس براى شما چنين سزاوار است كه همت\nو غيرت را باستعمال خنجر ثابت گردانى و از جانب وطن مدافعه كنى ، بنابران\nيار محمد بقشون « قرمانده » اور » داد تا مدافعه كنند . . »\nپارچه سوم :\nبمناسبت فتح و انتزاع انطاكيه از تصرف رومی های قسطنطينه ابيوردی شاعر\nكبير بافتخار حر بی سليمان غازى حماسه ذيل را با يك طمطراق شاعرانه\nسروده است .\nلمعت كناصيته الحصان الاشقر نار بمعتلج الكلثيب الاعفر\nفتحت انطاكيه الروم التي نشزت معا قلها على اسكندر\nمطلب :\nدر اثنای مهاجمه و مقاتله بازد حامگاه غبار آلود محار به آتش شعله ور شد كه مانند\nستاره پيشانى اسپ كرنگ برق می زد يعنى « آتش هجوم به پيشانى اسپ كرنگ ممدوح\nشباهت داشت كه با هم تو ام در میدان جنگ برق مى زدند » و يا بوسيله آن خر من\nجرئت اعدا در گرفت و همان انطاكيه روميكه جبال بلند و مغار های مرتفع\nآن بروى اسكندر كبير سد امتناع كشيده او را د چار زحمت ساخته بود\nفتح گرديد .\nآوانيكه اعليحضرت امير دوست محمد خان مرحوم بعد از انجام يك محاربه"}
{"book": "adl0986", "page": 2619, "text": "(صفحه ۷۷) ادبیات پشتو (سال ششم)\n\nشدید دشمن را شکست فاحش داد، بمناسبت آن نورالدین شاعر مشهور افغان\nباشنده علاقه پشاور بافتخار شجاعت قشون و فتح میدان معرکه مذکور اشعار\nحماسی ذیل سروده است :\nچاو بل چه دوست محمد غازی سنبال شه بکابل کی\nچاویل چه دوست محمد امیر راووت خی غزاله\nفوجونه ورسره دی بری ورکړی ذوالجلاله\nپر ورغی اکبر لکه سور اور د سنگر خواله\nدشمن ئی شرمنده په مخ کښ تښتی بی سنباله\nټینگ کړئی اسلام کلمه دال که په منگل کی(۱)\n.........\nمطلب\nمیگویند دوست محمد خان غازی در کابل برای جهاد تهیه گرفت .\nبلکه از کابل حرکت نموده عازم جهاد است ، ای خداوند که مالک عظمت و\nجلالی او را فاتح و مظفر گردان زمانیکه اکبر خان غازی با افواج جسور خود\nسنگرهای دشمن را بآتش هجوم و حمله شجیعانه خود در داد دیگر جانب مقابل\nدر برابر او تاب مقاومت نه آورده با خجالت تمام و بدون نظم فرار مینماید بلی\nدوست محمد خان ذاتی است که اسلام بوجود او استحکام پذیرفته و در مقابل کلمه\nطیبه سپر حمایت در دست داد .\n(۱) از جناب فاضل عبدالله خان افغان نویس که بدادن بعضی پارچه های حماسی پشتو با ما كمك\nنموده تشکر میکنیم.\n\n۷۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2620, "text": "( صفحه ۷۸ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nپارچه چهارم :\nنابغه ذبیانی اشعر شعرای مخضرمین بافتخار استقامت شجعان ملی عرب که انها هم\nبا حریف تا آخرین رمق حیاه مردانه جنگیده اند چنین گوید :\nلا عیب فیهم بید ان سیوفهم\nبهن فلول من قراع الكتائب\nاذا استنزلوا عنهم للطعن ارقلوا\nالى الموت ارقال الجمال المصاعب\nلهم شیمته لم يعصها الله غيرهم\nمن الناس والاحلام غير عواذب\nمطلب :\nدر آنها هیچ عیب و کوتاهی وجود نداشت حکایت از ممدوحین شاعر« بجز انکه\nشمشیر های شان از بس برعلیه جمعیتهای دشمن استعمال شد از کار ماند و در تیزی\nدم آنها پریدگی ها احداث گردید ـ در حالیکه از اینها بجنگ نیزه با دشمن\nمصاف دادند مقابل بهمان سرعتیکه اشتران خسته یا « آزاد » بخوابیدن\nمایل باشند بطرف مرگ وهلاك تلاش می نمودند ، بلی اینها « اشاره بممد وحین\nشاعر » دارای سجايا ومزایائی بودند که خداوند بدون انها بدیگر\nمردمان کرامت نفرموده ، وطوريكه ما آرزو داشتيم مطلب ما يك چيز بعيدى\nنه بود یعنی جرئت و شجاعت همقطاران شاعر فریاد ازلها د مقابل بدر کشید .\nزاهد خان ابراهيم زائی شاعر معروف ملی بافتخار شجاعت يك مفرزه و يك\nنفر جنرال جسور افغان که در پنجده تا آخر رمق حیاة مردانه وار جنگیده\nاند چنین گوید :\nجنگدی په پنجده غوث الدین خان و یل لشکر ته\nورخو نه باند راغلو پښتنو کشینی سنگر ته\n۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2621, "text": "( صفحه ۷۹ ) ادبیات پشتو ( سال ششم )\n\nترسر ومين يو ډیر دی . . . . مرانه بويه\nوهو به تر هغو چه خوا میـد شته و خنجر ته\nگولی شوی ور تمام بل دتورو مخ ئی خټ سو\nزرگونة ځان په څير کړونوم ئی وکاتو تبرته\nبل عيب په دوی کښ نوه بی له دچه واره ست سو\nپه شنو تو پوور ز غا ستوله سنگره ود گرته\nمطلب :\nدر آغاز مدافعه متعرضین ، غوث الدین خان (۲) بقشون امر داد که افواج مقابل بالای تان تعرض نمود بسنگر باید نشست ، زیرا تعداد متعرضین از حد اندازه بیشتر است ما باید مردانه وار تا وقتی بجنگیم که تا در خنجر توان استعمال باشد ـ ولی فسوس که گلوله های شان تمام و دم شمشیر های شان منقلب گردید با این هزارها نفر را مانند خود ساختند و برای قوم نام مردی بیاد گذاشتند، بلی در مفرزه افغان دیگر عیب وجود نداشت بجز انکه خود را با تمام موجودیت تباه ساخت و از سنگر ها بالای توپ ها آتش افروز هجوم بردند . . . .\nپارچه پنجم :\nزمانیکه ارباط بن ابرهته الاشرم صاحب فیل با قشون خون خوار خود بریمـن هـجـوم آمـود و سلطنت حميريهاى عرب را بر انداخت ( بقول ابن اثیر مورخ\n(۲) نائب سالار شجاع غوث الدین خان زقوم خیل لو گری در عهد ضياء الملة که دارای قوماندانی قشون هرات بود .\n\n۷۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2622, "text": "( صفحه ۸۰ )\nکابل\n( شمارهٔ اول ردوم )\n\nالکامل، حمیری هاقبل ازحمله احباش مدة دوهزار و بیست سال بر یمن حکمرانی\nنموده بودند ) بعد از تباهی ابرهه مذکور طوریکه، قرآن کریم بآن ناطق است،\nاز شاهان احباش بکسوم و مسروق بن ابرهه بجای او بنوبت در یمن حکومت\nنمودند، درعهد شاه اخير الذكر سيف بن ذی یزن از نسل شاهان حمیری عرب\nاخیراً نزد انوشیروان ساسانی پناه برده و از و بر ضد احباش كمك خواست ،\nچون انوشيروان طبعاً برای حمایت مظلوم آماده بود اردوئی را با مرد حمیری\nهمراه ساخت ، او هم بدان وسیله توانست حبشی ها را اخراج ومملکت اجدادی\nخود را استرداد کند، باين تقريب اميئه بن ابي الصلت شاعر باستاني عرب\nبا فتخار جنگ و طرد بیگانه حماسه ذيل سروده است :\n\nلايقصد الناس الاکابن ذي يزن\nاذا خيم البحر للاعداء احوالا\nوافي هرقل وقد شالت نعامته\nفلم يجد عنده نصر الذي سالا\nثم التجى نحو کسری بعد عاشرة\nمن السنين يهين النفس و المالا\nحتی آتی بنی احرار يقدمهم\nتخالهم فوق متن الارض اجيالا\nلله درهم من فيئة صبروا\nما ان رائيت لهم في الناس امثالا\nفاشرب هنيأ عليك تاج مرتفعاً\nبراس غمدان (۱) دارا امنك مجلالا\n\nمطلب :\nهیچ کس از مردان مانند پسر ذی یزن صاحب عزم بلند شده نمیتواند چونکه\nاو سالها در مقابل دشمن مانند بحر پافشاری نمود ، امپراطور روم هم با و وفا\nبعهد کرد ولی بواسطه او نصرتیکه مطلوب بود میسر نشد - بعد از ان سيف\nبکسری التجا برد در حالیکه برای فدا کاری بسرو مال آماده بود _ و کسری\n(۱) غمدان نام قصر معروفی بود در یمن دارای هفت طبقه که هر طبقه آن بالای چهل\nستون سنگی استوار و پوشش شده بود .\n۸۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2623, "text": "(صفحه ۸۱)\nادبیات پشتو\n(سال ششم)\n\nهمان پسران احرار دوباره جابجا ساخت که آنها بر روی زمین نسل‌ها زندگی با او دوستی داشتند، برخداست اجر همان گروه و جوانمردانیکه در مقابل دشمن ثبات ورزیدند و انها کسانی هستند که بخود نظیر ندارند ـ بنوش بآرامی و راحت (خطاب بممدوح) در طبقه بلند غمدان (قصر تاریخی یمن) و بر سرت تاج شاهی مبارک و بلند باد.\nدر حالیکه سید پاشا باشنده پنجتار بر علاقه پیشاور مسلط شد و از مقابله او امیر خان؟ که شاید نائب الحکومه یا رئیس ان دیار بود عاجز آمده نزد سردار یار محمد خان افغان پناه آورد و سردار موصوف از ملتجی حمایت نموده بحرب سید پاشا مصمم و به پیشاور رفته با او مصاف داده است باین تقریب نور الدین شاعر بیاد جنگ مذکور چنین گوید:\nرا غی امیر خان سردار در به کرمه زر له ماسره روان شه یوسف زوته برابر\nسید رانه ملک واخست رانه وکته دوتر زر پاڅه روانبره سستی مکو ه سرداره\nروان شه یار محمد سید و باسی له پنجتاره\nبل به پیدا نشی یار محمد غوندی سردار د ورور کټه به وکه د هر چا پر اعتبار\nخزان پر باندر اغی شو په مرکه تار پټار راځی به دوست محمد پسی رحم دل له قندهاره\nروان شه . . . . . .\nمطلب:\nامیر خان نزد سردار یار محمد خان پناه آورد و گفت می باید با ما براه راست\n۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2624, "text": "( صفحهٔ ۸۲ )\nکابل\n( شمارهٔ اول دوم )\nطرف علاقه یوسف زائی ها (قبيله مهمی است از افغانها همجوار سرحد کننونی)\nعازم شوی زیرا سید مملکت انجا را از نزد من غصب نمود - بر شماست که بزودی\nاز من حمایت وكمك نموده دفتر و ديوان انجا را واپس بمن بسپاری - بنابر ان\nیار محمد خان عازم شد تا سید را از پنختار اخراج کند :\nمانند یار محمد خان سرد ار شجاعی بوجود نخواهد آمد او میتوانست برای\nبرادر خود « اعلیحضرت دوست محمد خان » خدمت کندولی خزان گل روی\nاو را پژمرده ساخت یعنی وفات نمود . اکنون میتوان دوست محمد خان -\nیا رحیم دل خان آمده سر زمین مذکور را از متجاوزین خلاص کند .\nپارچه ششم :\nمحمد ابن ابی العباس المعروف با بیوردی عجمی الاصل شاعر بزرگ عربی زبان\nاز احوال مجد و اعتلای باستانی خود و بالاخره از عدم مساعدت روزگار\nذکر میکند و با بلیغ ترین لهجه شاعرانه میگوید :\nملكنا اقاليم البلا د فاذعنت\nلنا رغبةً او ر هبةً عظما ؤها\nفلما انتهت ا يا منا علقت بنا\nشدايد ايام قليل رخاؤها\nوكان الينا فى السرور ابتسامها\nفصار علينا في الهموم بكاؤها\nوصرنا نلاقی النائبات بأوجه\nرقاق الحواشي كا ديقطر ما ؤها\nاذا هممنا ان بنوح بما جنت\nعلينا الليالى لم يدعنا حيا ؤها\nمطلب\nما همان هتیم که ممالك جهان و عظمای آن خواه از روی میل و یا از جهت ترس\nبما اطاعت نمودند و زمانیکه روز تار اقبال ما باوج انتهائی خود مشرف گردید\nایام بد بختی و ادبار شروع شد که سعادت دران خیلی کم بود ، زمانه ئی که در\n۸۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2625, "text": "( صفحه ۸۳ ) ادبیات پشتو ( سال ششم )\n\nهنگام خوشی و اقبال برروی عامی خندید همانا در ایام تیره بختی بر حال ما میگرید ،\nما در گرفتاری با حوادث و بلیات بحدی رسیده ایم که نزديك است از روهای\nلطیف الا طراف آبرو بریزد -\nوقتیکه ما خواستیم از تیره بختی ایام بنالیم بلیات دفع نشد و انابت ما باعث نزول\nباران رحمت نگردید .\nخوشحال خان ختك از عظمت و شهامت شهنشاهی افغانها تفا خر ا ذکر و از\nگردش روزگار و حوادث سوئی که بملت او رسیده است بلسان بسیار ساده که\nاز مزایای اشعار پشتو است شکایت میکند :\n\nهره چار دپښتانه تر مغل شه ده اتفاق ورڅخه نشته دیر ارمان\nد بهلول او د شیرشاه خبری اورم چه په هند کښ پښتانه و و پادشاهان\nشپږ اووه پیړی ئی هسی پادشاهی وه چه په دوی پوری درست خلق وو حیران\nیا هغه پښتانه نور و و داڅه نور شول یاد خدای ده اوس داهسی شان فرمان\nکه توفیق داتفاق پښتانه مومی ژور خوشحال به دوباره شی پیدا ځوان\n\nمطلب :\nهر کار و رویه افغانها از مغل ها بهتر است ولی چون با هم اتفاق و همدردی\nندارند بسیار افسوس است . ما اکنون داستانهای بهلول ( امپراطور لودی هند )\nو شیرشاه ( امپراطور سوریهای هند ) را میشنویم و میدانیم که شش؛ هفت قرن\nدر کشور پهن آور هند افغانها چنان حکمرانی مهم ترو امپراطوری داشتند که عالم را\nمسعود ساخته و بکار انها حیران بود، ای خداوندا یا همان افغانها چیزی دیگر\nو اینهائیکه با ما محشورند چیز دیگراند یا اکنون تقدیر و مشیئت تو چنین تقاضا\n\n۸۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2626, "text": "( صفحه ٨٤) کابل ( شمارۀ اول و دوم )\n\nدارد؟ بلی هر گاه افغانها باتفاق مشرف شوند وعظمت تاریخی خود را مالك گردند خوشحال پیر دو باره جوان خواهد شد.\n\nپارچه هفتم :\nسعد بن العمر والحرشی شاعر و سردار معروف عرب در اثنا ئیکه وارد سغدیانه میشود چون نفوذ اتراك متجاوز در ان حدود زیاد است و ترکتازی و چپاولهای شان جریان دارد بنا بر ان سر دار مذکو ر اهالی اندیا ررا بافتخارات حربی خود استمالت نموده ضمناً انها را بجنك تركان و همسق خود نیز تحریص میکند و حماسه ذیل می سراید :\n\nفلست لعامر ان لم ترونی\nامام الخیل نطعن با العوالی\n\nو اضرب هامة الجبار منهم\nبعضب الحد حودث با الصقال\n\nفما انا فی الحروب بمستکین\nولا اخشى مصا ولته الرجال\n\nابی لی و الدی من کل ذم\nو خالي في الحوادث خير خال\n\nمطلب :\nمن عامر نیستم « ممکن كنایه از والی سابق انجا باشد » گر چه شما مرا قبلاً ندیده اید، من مردی هستم که در مقابل اسپان با متجاوزین ذریعه نیزه جنگ میکنم و بالای قهرمانان آنها بشمشیر بران و صقل هجوم می برم ، من هیچگاه در جنگها سنگر نمیگیرم و از صولت مردان جانب مقابل ترس ندارم، پدرم از هر گونه عار عاری نیز او بمن هم چنین سر مشق داده است ـ ما مایم در مقابله حوادث روزگارنیز بهترین مرد شجاعی بود.\n\nخوشحال خان ختك در اثنای که افغانها را بآزادی و استقلال توصیه میکند\n\n٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2627, "text": "( صفحه ٨٥ )\nادبیات پښتو\n( سال ششم )\n\nبافتخار شجاعت خود و پدر و اجداد غیور خویش اشعار حماسی ذیل می سراید :\nنو و پشتانه دیر دی خو یوزه پکیی توده یم\nواخلم ، ور کرم ، پریږدم ، و وزنم ، ترم\nډیر و ا ولوسو نو غلیمی را سره و کړه\nسرئی راته کوز کړ هاله خلاص شول له ماتم\nپلارمی سور کفن و کورته ولاړ نیکو نه واړه\nدیر خلق پرمړه شوو نوم ئی ولار شه ترعالم\nڅه شه شمشیر خان ترین چه پوخ پنجهنزادی وه\nماو ته هیڅ نده مګر یی ا و مله شلغم\n\nمطلب :\nافغانهای دیگر هم بسیارند ولی تنها من سیادت اجنبی را بر هم میزنم ، می ستانم می بخشم ، می گذارم ، می کشم و می بندم - اقوام زیاد با من در میدان مقابل شدند در نتیجه سر تسلیم را نزد همت من خم کردند و از گزند شمشیر من نجات یافتند . پدر من با کفن خونین بخاك رفت و اجدادم نیز همانطور شدند ، من از قاتل های انها بقسمی ثار گرفتم که اوازه آن بعالم پراکنده شد ، شمشیر خان ترین (نام شخص و قوم از افغان ها) که پنجهراری پخته بود کجا شد ، همچو اشخاص در مقابل من بيش از يك شلغم خام اهمیت ندارند . ( ناتمام )\n۵۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2628, "text": "اقتباس از حواشی دیوان\nناصر خسرو بلخی طبع طهران\n\nتاریخ\n\nشیر بامیان وشار\nغرجستان\n\nاستاده بدی بیا میان شیری\nبنشسته بگرچه در بدی شاری\n( ناصر خسرو قبادیانی بلخی )\n\nشیر بامیان ملك آنجاست چنانكه ملك ختلان را نیز شیر ختلان یا ختلان خذاه\nیا ختلان شاه گفتندی (ابن خر داد به : المسالك و الممالك ص ٣٩ و ٤٠، الاصطخری\nمسالك الممالك ص ٢٨٠ ، اليعقوبی : کتاب البلدان ص ٢٨٩ هر سه مصحح\nدغویه وچاپ لیدن ) . وشارعنوان ملك غوريا غرش یا غرشستان یا غرجستان\n( بتلفظ اوستائی : غریستانه ، در شاهنامۀ فردوسی : غرچگان ) یا غرجستان یا\nغرچستان یا غرشستان است و غرجستان ولایتی مستقل بوده است که در طرف غربی\nآن هرات و در جانب شرقیش غور و در سمت شمالیش مرور ود ودر ناحیه جنوبیش\nغزنه بوده است و آن را به نسبت بملكش غرج الشارنیز میگفتند ، مستقر شار گاهی\n۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2629, "text": "( صفحه ۸۷ ) شیر بامیان و شار غرجستان ( سال ششم )\n\nدر شهری مسمی به پشین ( یا افشین ) بوده و در هنگامی در دیهی از کوهستان مسمی به بلکبان و وقتی در فیروز کوه و شاید زمانی هم در دیوار دیگر از بلاد آنجا سرخت و سنجته و سورمین است و اهل غرج شار بخوبی و شار آنجا بعدل موصوف بوده اند و از آنجا زر و انواع پوستها و فرشها و خرجین و ازان قبیل بر میخاسته و اسپ نیکو و استر از آنجا میبرده اند ( الاصطخری : مسالك المالك ص ۲۷۱ - ۲۷۲ چاپ لیدن ، المقدسی ص ۲۶ و ٣٤ و ٣٥ و ۵۰ و ٣٠٩ - ۳۱۰ و ٣٢٤ چاپ لیدن، ابوالفداء : تقویم البلدان ص ٤٦٤ ، القزوینی : آثار البلاد در اقلیم پنجم ص ۲۸۵ چاپ کتینگن ، یاقوت : معجم البلدان ج ١ ص ٨٠٣ و ج ۳ صفحات ۷۲ و ۱۶۳ و ۱۸۶ و ۷۸۵ و ۷۸۶ و ۹۳۰ ، مراصد الاطلاع ج ۲ ص ۳۰۷ چاپ لیدن ) آنچه که ناصر خسرو بدان اشاره میکند داستان زوال ملك شار است در زمان سلطان محمود غزنوی ، اینك ملخص آن حکایت بنقل از تاریخ عتبی ( الفتح الوهبی ج ۲ ص ۱۳۳ و ما بعد ، ترجمه بمبئی ص ۳۳۷ و مابعد همچنین رجوع شود بتاریخ ابن الاثیر ج ۹ ص ١٠٤ و ص ١٨٤ چاپ لیدن و او یسالا و دو فارسی تاریخ روضة الصفای میرخواند در احوال سامانیان و بتاریخ گزیده چاپ اوقاف گیب ص ۳۹۷ ) میگوید هر کس که والی غرجستان میشد بر حسب اصطلاح بعنوان شار ملقب میساختندش و آن لفظ حکایت از پادشاهی و بزرگی میکند، و شار ابونصر محمد بن اسد والی آنجا بود تا آنکه پسرش شاه محمد معروف بشار شاه بحد مردی رسید و چیزیش میشد و بقوت شباب و پایمردی و پشتگرمی اصحاب بر ملك پدر غالب شد و پدرش گوشه عزلت گرفت و ملك بپسر باز گذاشت و خود بمطالعه کتب پرداخت و بدان کار مولع بود و افاضل از بلاد دور دست روی بدرگاه او میآوردند، و چون ابو علی محمد بن محمد بن سیمجور\n\n۸۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2630, "text": "( صفحه ۸۸)\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nبر ملك رضی نوح بن منصور عصیان آغاز کرد خواست ولایت غرش و لواحق آنرا در تصرف خویش آرد و پدر و پسر را باطاعت خود وادار دایشان سر باز زدند و حقوق طاعت نوح نگاه داشتند ابو علی بنزاع آنان برخاست و لشکر بمحاصره ایشان فرستاد و پس از انکه بارها منهزم گشتند عاقبت در قلعه منیع که در اواخر کوهستان آنجا بود و بارث بدیشان رسیده حصاری شدند تا امیر ناصر الدین سبکتگین آهنگ ابو علی کرد ولشکر از حصار قلعه شار باز گشتند و شاران در یاری نوح با میر سبکتگین منضم شدند و هنگامی که ابو علی هزیمت کنان بجانب جرجان میرفت از و سخت انتقام کشیدند و از آن پس حالشان نیکو بود تا آنکه یمین الدوله محمود بن سبکتگین غزنوی بارث امیر خراسان شد و چون ولات اطراف اذعان باطاعت او آورد و خطبه بنامش خواندند من ( ابو النصر یا ابو النضر محمد بن عبد الجبار عتبی ) مأمور شدم که پیش شاران رفته از یشان بیعت ستانم، ایشان بواجب طاعت قیام کردند و فرمودند تا در شهور سنه ۳۸۹ در کوره غرش اقامه خطبه بنام محمود شد و من هنوز آنجا بودم که نامهائی از جماعتی که از مرو بیخا را گریخته بودند یعنی بکتوزون و فایق و ابو القاسم سیمجوری و عبد الملك سامانی و همراهان او از سامانیان رسید که نوشته بودند ما باستعداد وافی مهیای معاودت جنگیم و از شاران توقع مدد کرده بودند شار ابونصر آن مکاتیب را بمن فرستاد که مطالعه کنم و انگاه بنشان ثبات عهد آن پدر و پسر آنها را عیناً بخدمت محمود فرستم من مکتوبی برای دلگرمی و تحسین ایشان نوشتم ( عین مکتوب را نیز در کتاب درج کرده ) پس از ان شار شاه بدرگاه حاضر آمد و اکرام و انعام فراوان یافت و بمقر خود افشین ( قریه ای از حدود غرجستان که در ۱۲ فرسخی مرورود است) بر گشت تا آنکه برای سلطان جنگی پیش آمد که لازم بود عده بسیار جمع آورد\n۸۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2631, "text": "موزه کابل\nهفده کتاب در يك وقایه"}
{"book": "adl0986", "page": 2632, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2633, "text": "( صفحهٔ ٨٩ ) شیر بامیان و شارغرجستان ( سال ششم )\n\nبدیشان نیز نوشت که بسهم خود عده وعده فرستند ایشان عصیان گونه ای نمودند سلطان\nبجنگی که در پیش داشت رفت و چون مظفر و فیروز باز گشت از نو بشار شاه نامه\nنوشت و با طاعتش خواند و امان داد لکن ایشان در عصیان ماندند سلطان محمود\nحاجب کبیر خویش ابوسعیدالتونتاش و والی طوس ابوالحارث ارسلان جاذب\nرا با سپاهی بسیار بتصرف غرش فرستاد و پس از چند فقره پیشرفت که لشکریان\nسلطان را حاصل شد ابونصر پدر سر باطاعت پیش آورد و از حاجب امان خواست\nو از فعل پسر خویش برأت جست التونتاش او را بهراة فرستاد و روی بقمع پسرش\nآورد شار شاه در قلعه ای که زمان ابوعلی سیمجور گفتیم که بدان پناه آورده\nبود متحصن گردید لشکریان قلعه را در حصار آوردند و منجنیقها بپا کردند و\nدیوار قلعه را کوفتند و وی را اسیر نمودند و هر چه در قلعه بود بتصرف آوردند\nو او را شکنجه کردند تا پنهانیها را نیز بروز داد و خراج غرش را با بوالحسن منعی\nمقاطعه دادند و قلعه را بکوتوالی سپردند و باز گشتند و اسیر خود را بغزنه بردند\nو با مر سلطان چوب بسیار بزدند آنگاه پدرش را از هرات خواستند و سلطان\nبعین عنایت بدونگریست و املاك خاص آن دو را بنام خود ازیشان خرید و\nبفرمود که بهای آنها نقداً دادند تا برای معاش خود چیزی داشته باشند\nو شمس الكفاة احمد بن حسن میمندی شار ابونصر را در سایهٔ مرحمت خویش گرفت\nتا آنکه در سال ٤٠٦ در گذشت .\n\n٨٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2634, "text": "در منطقهٔ آموي عليا\n۳ ترجمه جناب عبد الغفورخان ترجمان\nقسمت اول بقایای قدیمۀ واخان\nراجع به زمان تعمیر استحکامات زمر :\nبدون حفريات اصولی نمیتوان تاریخ صحیح ساخت استحکامات زمرآتش\nپرست ( و نیز استحکامات « قلعهٔ قعقع » Qaqa واقع بقرب « لمدگوت » را که\nاز حیث بنا با اول الذکر شباهت نزدیکی دارد ) بطور قطع تعیین نمود . مگر بدون\nوجود سکه یا کدام برهان دیگر تاریخی هم می توان بعض ملاحظات عمومی دران\nباره اظهار کرد : مثلاً از وسعت و محکمی استحکامات مزبور بخوبی مبرهن است\nکه در زمان تعمیر آن ، واخان نفوس و منابع عایدی خیلی زیادی را نسبت با مروز\nدارا بوده است (۱۷) و وسعت زمین قابل زراعت از حیث مادی بمرور ازمنهٔ\nتاریخی بندرت تغییر کرده ، همچنین مقدار آبیکه از دورشتهٔ جبال همجوار برای\nآبیاری واخان بکار میرفته است ، خیل کم تفاوت نموده . گله و مواشی هم\nمتعلق شمارهٔ ٦٠ صفحهٔ ٩٣ (١٦) رجوع شود بکتاب Unknown Pamirs\n( پامیرات نا معلوم ) تالیف « اولوف سن » صفحه ۱۲۳ و ما بعدها .\n(۱۷) از احصائيه نفوس واخان طرف روس ، من اطلاع ندارم . بنا بران درینجا تعداد\nخانه های پنج اقسقال نشین را از قول قاضی قدم شاه با شندهٔ « شيت خرو » Shitkharw که\nشخص عالم و معتمدی است ذکر میکنیم : لنگر ٤٤ خانه ـ زنگ ٤٠ خانه ـ وانگ ٢٦ خانه ـ\nپتپ ( بشمولیت یامچن ) ٣٤ خانه ـ شيت خرو ٣٦ خانه ـ بمن گفتند که تعداد فاميل يك خانه از ٥ نفر\nتا قریب ٣٠ نفر بود . و اگر تعداد اوسط اعضای يك خاندان را ١٠ نفر بگیریم ، نفوس واخان\nطرف روس ( بالای اشکاشم ) قریب (٢٠٠٠) نفر می شود . اما نفوس واخان افغانی ( بشمولیت\nسرحد ) با وجود زمین های بائر و خشك آبی ازین عده بیشتر است ."}
{"book": "adl0986", "page": 2635, "text": "( صفحه ۹۱ ) در منطقه آموی علیا ( سال ششم )\n\nدر اقتصادیات واخان سهم بزرگی داشته ، و در اوقاتی که حکمران مقتدری\nبر روی کار آمده و حملات همسایه ها را ( از طرف شغنان و پامیرات ) مسدود کرده ،\nمواشی عائدات محلی را خیلی می افزوده است . بعلاوه تجارت حوضه طاریم\nو بدخشان که در زمان امنیت از همین راه عبور می نموده ، زمینه دیگری برای\nعائدات واخان فراهم میکرده است . از ملاحظه پوزه بالای پامچن ( در قرب\nخاندوت یعنی پای تخت قدیم وغالباً بهترین و مناسب ترین محل طبیعی واخان )\nکه طبعاً خیلی مستحکم است ، چنین معلوم می شود که غالباً بمقصد پناه گاه\nحکمرانان واخان اعمار یافته ـ و همین حکمرانان مدبر و دانا بوده که چنین طرحی\nبرای ساخت استحکامات مزبور ( و برای تقرر محافظین بر قسمتهای مخصوصه\nآن ) ریخته اند .\n\nشکل استحکامات ز مربی با استحکام کوهی « آدهی سموده » Adhi Samudh\nواقع در جوار کوهات ( که من در سال ١٩٠٤ مشاهده نمودم ) و یا استحکام « قز\nقرغان » واقع در « سر کول » ( ١٨ ) مطابقت تامی دارد و در هريك ازين\nاستحكامات يك پناه گاه موقتی ( نه دایمتی ) برای زمان خطر استعمال می شد .\nو این نظریه از کمیابی خزف پاره ها در موضع بالای پامچن (من فقط عده اندکی\nاز سفالهای شکسته را از عقب منطقه استحکامات بزرگ زمین و از مابین قلعه آن\nدستباب نمودم ) ونیز از نبودن بقایای اقامتگاها ( باستثنای ما بین قلعه ) بیشتر\nتائید می شود نا گفته نماند که بقایای « قز قرغان » از يك جنبه اهمیت خصوصی\nدارد . چه بقراریکه در تمات سرهند Serindia ثابت کرده ام ، از همان استحکامات\n\n(۱۸) رجوع شود بکتاب Archaeological Surveyworkinin NW Frontier\nProvence طبع سنه ١٩٠٥ صفحه ٢ وما بعد آن ـ تالیف سر آر ل ستین ـ و کتاب\nسر هند ( Serindia ) جلد اول صفحه ۷۳ وما بعد آن ـ تالیف سر آرل ستين .\n\n۹۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2636, "text": "( صفحه ۹۲ )\nکابل\n( شمارهٔ اول و دوم )\nکوهی نمایندگی میکند که « هوان تسانگ » آن را موضع يك واقعهٔ داستانی منسوب به عهد سلسلهٔ « هان » خوانده و مدت مدیدی قبل از عبور سیاح مزبور ( در ٦٤٢ م ) منهدم گردیده است حال اگر اینمقدار از دیوارهای قزقرغان ( که با خشت خام و سنگ بر نشیب های تندتر از زمر آتش پرست بنا یافته ) تا بامروز باقی مانده باشد پس ناممکن نیست که استحکامات زمر آتش پرست قبل از زمان عبور « هوان تسانگ » از واخان و یا کمی بعد از عبور او ، تعمیر یافته باشند. زیرا بخاطر باید داشت که اقلیم واخان تقریباً مانند « سرکول » خشك بوده و برفباری در قزقرغان (بارتفاع تقريباً ۱۳۰۰۰ فت ) نسبت به منطقهٔ مذکورهٔ واخان ، شدیدتر است .\n«صخره لیو بر» نزدیک شیپ خر و :\nدر ه ستمبر از جوار دهکدهای زیبائی که جمعاً بنام پتپ Putup یاد می شوند، بطرف پائین وادی حرکت کرده پس از طی تقریباً ۷ میل به قسمتی از راه وادی رسیدیم که ریگهای بادآورده ( که از فرشهٔ وسیع دریا بوسیلهٔ بادهای غربی رانده شده بود ) آن را به ریگستانی تبدیل نموده و درختان مخروطی موسوم به « تا مار سک » Tamarisk و خارها و بته های آن یاد از حوضهٔ طاریم میداد. پس از قطع ۷ میل مسافهٔ دیگر ، در قریهٔ كوچك «شیت خرو Shitkharw رسیدیم و درینجا با « قاضی قدم شاه » ملاقات کردم ( چند روز اندك آتی را هم بمعاونت همین شخص لایق و دانا بود که برای بدست آوردن نمونه های زبان اشکاشمی که شعبهٔ زبان غلچه بوده و قبلاً در قید تحریر نیامده بود گذرانیدم ) پائین ترازین قریه در جائیکه صخرهٔ سراشیبی (عکس ٤٤٨) بالای دریا ایستاده بود، قاضی موصوف یعن راه باریکی را نشان داد که « لیوبر »"}
{"book": "adl0986", "page": 2637, "text": "( صفحه ۹۳ ) در منطقه آموی علیا ( سال ششم )\n\nLiwbar ( بفارسی « دیو دره » ) نامیده میشد . و میگفتند قرارا فواه قدما در پنجا دیوی که رهروان را میکشت با ثر نفرین کدام ولی ، بدرون کوه در آمد .\n\nتنگنای عمیق نهر « در شی » :\n\nبرای ورود در قریهٔ « درشی » Darshai مجبور بودیم از پلی که بر روی تنگنای باریکی واقع بود ، عبور کنیم . درین جا نهر در شی بسبب حلول يك پوزه از راه خود منحرف میشود ـ و عرض قسمت فوقانی تنگنا ٥ ـ ٦ فت بیش نمی باشد .\nدر کناره شرقی تنگنای مزبور ، در سنگ چند شکاف گرد ، بقطر تخمیناً ٣ انچ بنظر میرسد که بمهارت مخصوصی کنده شده اند ـ و آن را به «کافران» زمان قدیم نسبت میکنند ـ و بی شبه وقتی سر شاه تیرهای پل قدیمی در ان قرار داشت . بغرب تنگنا ، سنگ بزرگی دیده میشود که بروی آن ، شکل بزهای کوهی و شکار چیان بقسم بدتر کیبی رسم شده است ـ تاریخ آنها نا معلوم است .\n\nنشیمن گاهای خراب بالای نهر در شی:\n\nبر سر يك پشته کوهی ( که تا به تیغه های برهنه کوه واقع در شمال پل رسیده و از پل بقدر ۲۰۰ فت ارتفاع دارد ) خرابه های اقامت گاها ( چنانکه از نقشه افتاده نمرهٔ ٤٨ مشهور است ) وجود داشته و به « کافر قلعه » درشی معروف اند . موضع آن طبعاً مستحکم است ، چه غرب و شمال آن را صخره های نا قابل صعود حفاظت نموده و طرف جنوب و جنوب مشرقی آن از بالا بخوبی دفاع می شود. دیوارهای این مساکن مخروبه ، در بعض جاها ٦ الى ٧ فت بوده و از سنگهای آب سائیده و گل مرکب است ـ دیوار هائی که در بلند ترین نقطه پشته واقع اند ، از حیث بنا نسبت بدیگر حصص محکمتر بوده و مانند دیوار\n٩٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2638, "text": "( صفحه ٩٤ )\nکابل\n(شماره اول ودوم)\n\nهای زمر آتش پرست ، از تخته سنگهای نا تراش اعمار یافته اند ــ و هنوز آثار\nگچ و چونه در روی آن ها پدیدار است ــ از وضع ظاهری این نقطه رفیعه چنان\nمعلوم میشود که وقتی بذریعه دیوار با بر آمدگی کوه واقع در شرق خود،\n( که بقدر ۱۰۰ فت پائین تر از آن ، بر روی يك سطح هموار ، بقایای چند بنای\nكوچك وجود دارد ) مربوط بوده است راجع بتاريخ این « کافر قلعه » فقط\nهمینقدر میتوان گفت که در ازمنه قبل الاسلام برای سکونت استعمال می شده ، و\nممکن تا ادوار ما بعد ، بهمین وتیره ادامه داشته است.\nقسمت دوم ــ عبور از اشکاشم وغاران\nعبور از سر حد اشکاشم :\nسفر روز ششم ستمبر ما دلچسپ واقع شد، چه بدان قسمت وادی آب پنج\nرسیدیم که در حوضه بزرگ و شمالی دریای پنج واقع است ، گرچه نظر به نقشه\nكوچك جفرافیائی ، این ناحیه ، دنباله طبیعی منطقه واخان معلوم می شود ، مگر\nاز حیث زبان و سیاست ، میتوان آن را قسمتی از ناحیه علیمحده جغرافیائی دانست\nبفا صله کمتر از يك ميل در پائین « درشی » مجرای دریای پنج بصورت تنکنانی\nمی شود و راه واقع در فوق آن ( در کناره راست دریا ) بر نشیب کوه امتداد\nدارد. کشت کاری درین ناحیه کمتر بعمل آمده و در حدود خانه های « رمنت »\nRamanit و « اودت »Udit هیچ زراعت نمیشود . پوزه سنگلاخی « سنگ »\nSang از مدت قدیمی سرحد بین واخان و اشکاشم ( واقع در ساحل راست آب\nپنج ) شناخته می شود . پس از عبور ازین پوزه، بر جاده که از روی زمین سنگزار\nوپکه مانندی میگذرد روان بوده به قریه نمدگوت که در میان باغها ومزارع واقع\nاست ، رسیدیم ــ نمدگوت که واخی ها در آن سکونت دارند مربوط به اشکاشم میباشد."}
{"book": "adl0986", "page": 2639, "text": "در منطقه آموی علیا\n۳\nترجمه جناب عبد الغفور خان ترجمان\nقسمت اول بقایای قدیمه واخان\n\nراجع به زمان تعمیر استحکامات زمر :\nبدون حفريات اصولی نمیتوان تاریخ صحیح ساخت استحکامات زمر آتش\nپرست ( و نیز استحکامات « قلعه قعقع » Qaqa واقع بقرب « لمدکوت » را که\nاز حیث بقایا اول الذکر شباهت نزدیکی دارد ) بطور قطع تعیین نمود . مگر بدون\nوجود سنه یا کدام برهان دیگر تاریخی هم می توان بعض ملاحظات عمومی در ان\nباره اظهار کرد : مثلاً از وسعت و محکمئی استحکامات مزبور بخوبی مبرهن است\nکه در زمان تعمیر آن ، واخان نفوس و منابع عائدی خیلی زیادی را نسبت بامروز\nدارا بوده است (۱۷) و وسعت زمین قابل زراعت از حیث مادی بمرور ازمنه\nتاریخی بندرت تغییر کرده ، همچنین مقدار آبیکه از دورشته جبال همجوار برای\nآبیارئی واخان بکار میرفته است ، خیلی کم تفاوت نموده ، گله و مواشی هم\n\nمتعلق شماره ٦٠ صفحه ٩٢ ( ١٦ ) رجوع شود بکتاب Unknown Pamirs\n( پامیرات نامعلوم ) تالیف « اولوف سن » صفحه ۱۷۳ و ما بعدها .\n(۱۷) از احصائیه نفوس واخان طرف روس ، من اطلاع ندارم . بنا بر ان درینجا تعداد\nخانه های پنج اشغال نشین را از قول قاضی قدم شاه با شنده « شیت خر و » Shitkharw که\nشخص معظم و معتمدی است ذکر میکنیم . لنگر ٤٤ خانه - زنگ ٤٠ خانه - و انگ ٢٦ خانه -\nپتپ ( بشمولیت یامچن ) ٣٤ خانه - شیت خر و ٢٦ خانه - بمن گفتند که تعداد فامیل یك خانه از ٥ نفر\nتا قريب ٣٠ نفر بود . واگر تعداد اوسط اعضای یك خاندان را ١٠ نفر بگیریم ، نفوس واخان\nطرف روس ( بالای اشکاشم ) قريب ( ٢٠٠٠ ) نفر می شود . اما نفوس واخان افغانی ( بشمولیت\nسرحد ) با وجود زمین های بائر و خشك آبی ازین عده بیشتر است .\n\n٩٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2640, "text": "حل کتیبه های مکشوفه\nترجمۀ جناب عبد الباقی خان لطیفی\nاز مهنجو دیرو\n\nهنری هراس - اس - جی - پروفیسور تاریخ و عتیقه شناسی هند بتاریخ ۱۳ مارچ ۱۹۳۶ در گریت هال بمبئی بحضور جمعی از مورخین و فضلا راجع بشهر مهنجودیرو که در علاقه سند واقع در نتیجه حفريات چند ساله که اخیراً در شهر مذکور بعمل آمده اسناد و وثایق تاریخی مهمی از آنجا مکشوف شده است کنفراسی در تحت عنوان فوق ایراد نموده که از نقطه نظر تاریخ خیلی ها مهم و قابل قدر گفته میشود لهذا ؛ ترجمۀ کنفرانس مذکور که پروفیسور موصوف در طی آن با نظریات صائب و تحقیقات استادانۀ خودش خیلی از مفروضات و مسلمات مهمۀ تاریخی را تحلیل و تفسیر کرده است ذیلاً بمعرض استفادۀ قارئین اینمجله گذاشته میشود.\nعبد الباقی لطیفی عضو انجمن\n\n« مدنیت معروف وادی سند که عبارت از مدنیت تمام هندوستان ما قبل آریان میباشد از جمله قدیمترین مدنیت های قارۀ آسیا و مبدأ اصلی مدنیت سومیری که بعدها بمدنیت های بابلی و آشوری کسب تبدل و ترقی کرده بود\n٩١"}
{"book": "adl0986", "page": 2641, "text": "( صفحه ۹۷ ) حل کتیبه های مهنجودیرو ( سال ششم )\n\nبوده والد و واجد مدنیت چین که در ما بعد در کوریا و جاپان نیز پهن و منتشر گردید گفته میشود ،\nحقیقت فوق یکی از حقایقی است که هنری هراس ـ اس ـ جی ـ پروفيسر تاریخ و عتیقه شناسی هند در سینت اکزاویر کالج بمبئی بآن واصل و راجع به کتیبه ها و نوشته جات تاریخی مهنجودیرو در محضر شعبهٔ بمبئی ( رایل آسيا تك سوسابتی ) در روز چهار شنبه ۱۸ ماه جاری در حالیکه سر جان بیومونتو رئیس سوسابتی سمت ریاست محفل را داشته بود در طی يك کنفرانس ایراد نمود .\nپروفيسر هراس در اول کار های را که از جانب سائر فضلا در مورد اسناد و نوشتجات مهنجو دیرو بعمل آمده بود مورد معاینه و بازدید خود قرار داده و معلوم نمود که نظریات فضلاء مذکوره که میتوان آن ها را تصدیق بلا تصور گفت حاکی از مفکورهٔ پهن شدن مدنیت آریان در هند و امتزاج آن با تمدن ماقبل آریائی آن بوده و باین علل راجع بحل کتیبه های مهنجودیرو آنقدر ها توجهی بعمل نیامده است بنا بران لازم است گفته شود که مهنجو دیرو از قرار معلوم دارای مدنیت ما قبل آریانی میبا شد چنانچه بعد از مطالعه در آثار و بقایای مواقع مذکوره اینمطلب طوری بکا میابی اثبات و تائید میشود که اگر کدام روزی فضلا و محققین مجبور شوند که تهاجم و نهضت آریان را بیشتر از تاریخها و زمانه های که این شهر ها بآن منسوب میشود اذعان نمایند همانطور ما هم در آنوقت مجبور خواهیم بود اعلان نمائیم که مدنیت مهنجودیرو اگر ما قبل آریان نیست ظاهراً آریانی نیز نمیباشد . درینجا پر و فیسرمذکور در اطراف نظریات و فرضیه های جديديكه نسبت بعلت معروف بدر لوید ها موجود میباشد يك سلسله توضیحاتی داده بایراد اطلاعات و مطالعات خودش که در مورد\n\n۹۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2642, "text": "( صفحهٔ ۹۸ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nکتیبه ها و نوشتجات تاریخی مهنجودر و و همچنین شانزده عدد کتیبه های\nقدیمی دیگر از قبیل کتیبه آئیریا ئی (۱) اتیر و شان (۲) مینو ان (۳) مصر\nشومر، چین ، هندوستان براهمائی جنوبی و شمالی ، جزیرهٔ شرقی Easserc Island\nو یکعده علامه ها و نشانات ما قبل التاریخ هند جنوبی و علامه های موجوده\nدر سکه های پیورانا (٤) بعمل آورده بود که ما اينك نتایجی را که از خلال\nمطالعات او نسبت بآثار مزبور کشیده میشود بحسب ذیل بمعرض استفاده\nقرار میدهیم :\n۱ : کتیبه هایمذکور غالباً بر سر مهر هائیکه از يك نوع تلق (٥) یا سنگ صابون\nتراشیده شده میباشند یا بر روی صفحات و لوحه های مسین و یا بر روی پارچه های\nشکسته سفالین نگارش یافته و قسمت اعظم مهرها و لوحه ها بعلاوه کتیبه حاوی\nتصویر یکی از حیوانات که با مهارت کلی بر روی آنها حکاکی شده است میباشد\nچنانچه حیوانات که بر روی این مهر ها تمثیل گردیده عبارت از کرگدن؛ گاومیش\nگاو ؛ واگویا تمساح ؛ بز نر؛ فیل وغیره بوده نشانها وعلائم موروثی قبائل\nهند قدیم را که نامهای شان هنوزه در اثرات ادبی قدیم سنسکرت امثال : ماهی\nشیز؛ نا گاس ؛ گاروداس ؛ وانارس؛ ما تسى آس وغیره مرقوم است وانمود\nمیکند و اما سایر مهر ها دارای تصاویر مختلفه دیگر یکه احتمال میرود معانی مذهبی\nدیگری در بر داشته با شد میباشد .\n(۱) آثیریا : جزیره نمائیست واقع بجنوب مغرب اوروپا ومشتمل بر ممالک هسپانیه و\nپرتگال .\n(۲) اتیروشان : مراد از «اتیر و ریا» است که نام سابقهٔ ایطالیای شمال غربی بوده\nو مطابق به «تشکنی » و « لازیوی » امروزی میباشد .\n(۳) مینوان : تمدن جزیره کریت ( از جمله تمدن جزایر بحر آژه )\n(٤) پیورانا : کتاب نوشته جات مذهبی سنسکرت .\n(٥) تلق : نوعی از سنگ صابون است .\n\n۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2643, "text": "( صفحهٔ ۹۹ ) حل کتیبه های مهنجو دیرو ( سال ششم )\n\n۲ : نوشته های متذکره قسماً از حروف تصویری وقسماً از حروف صوتی متشکل هستند اما اکثریت بطرف قسم اول الذکر میباشد . علامات که دارای مفاد و معنی صوتی هستند در مورد تفسیر و تعبیر مطالب ونظریات معنوی و اسمای بی مسما مثلاً سال مورد استعمال قرار گرفته میباشد و انگاه يك حركت جزئی با يك اكسانت ( علامه که بر روی یکی از حروف هجاى يك کلمه بغرض تکیهٔ صدا گذاشته شده و تلفظ قوی حرف مذکور را تفهیم میکند ) معنی و ارزش صوتی آن را تغییر داده و میتواند بكلى يك معنی دیگری بوی بدهد.\n۳ برعکس توقع وانتظار پروفیسرمذکور اما مطابق با نظریات پروفيسر لینگدن پروفیسر اکسفورد وهنتر پروفیسر ناگپور نوشتجات کتیبه های مذکور ازراست بچپ قرائت گردیده ، معهذا ازما بين يك تعداد مهرهای که قبلا استخراج وحل شده اند دو عدد مهر دارای چنان نوشتجاتى هستند كه از چپ براست قرائت میشوند .\n٤ : کتیبه هائیکه تا اینوقت مكشوف وحل شده به شش رقم تقسیم شده اند : مهرهای مخصوص - کتیبه های متعلق بامور مذهبی - كتیبه های متعلق با مور اجتماعی كتیبه های متعلق بمسائل جغرافیائی - كتیبه های متعلق بمسائل تاریخی و کتیبه های متعلق بقضایای نجومی .\n٥ : مهرهای مخصوص آنهائی هستند که گفته میتوانیم - با مورات مخصوصه و با اشخاص مخصوص مربوط و متعلق میباشند چنانچه بعضی از اینها منسوب بسو دا گران و یا زر گران و بعضی ها باشخاص دارای سایر پیشه ها متعلق گفته میشوند ؛ در مابین طبقهٔ اول الذکر بعضی اشخاصی هستند که نامهای شان بصورت بسیار کامل ونزدیك با پیشه های شان ظاهر وموافق شناخته شده وباین ترتیب پیشه و مشرب شان بیگننوع خیلی دلچسبی مكشوف و آشکار گردیده است مثلا : يك سو داگر ماهی\n۹۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2644, "text": "(صفحه ۱۰۰) کابل (شماره اول و دوم)\n\nبعنوان (مرغابی) و دو نفر بافنده ها بنامهای عنکبوت موسوم و خوانده شده\nهستند و اما در ما بین مهر های متعلق بسایر پیشه ها برجسته ترین آنها هما نا مهرهای\nبعضی از قضات میباشند که یکی متعلق بقاضی یکشهر و دیگری منسوب بقاضى يك مملكت\nشناخته شده و يك عدد ديگر بيك قاضی قدیمی و معمریکه ( بخانه خودش رهایش داشته )\nتقاعد و کناره گیری او را تفهیم مینماید متعلق گفته میشود :\n۶ کتیبه های مذهبی نه بآن تعدادیست که فضلا و محققین سابقه حدس زده\nو بگر فت مصمم کشف و حل آن شده بودند معهذا : وقتی که تمام کتیبه ها کشف\nو تحلیل شود شک نیست که يك نتیجه مرغوب ولا یقی راجع بمذهب ما قبل آریان\nو تعلیمات آن خواهد داد. از ملاحظه کتیبه ها ئیکه تا اکنون حل شده است\nچنان معلوم میشود که پرستش درخت و اشجار خیلی عمومیت داشته هکذا : در میان\nبت ها یا معبود های باطله که پرستیده میشدند بق معروف به ماهی چشم بمشاهده\nمیرسد (همان لقب و تسمیه که به «مینا کاشی») معبود ما قبل آریانی و به «یاء اواتی»\nدر ماد پورا داده شده بود در حالیکه بت مندرجه یکی از مهر ها نیز دارای همین\nتسمیه بوده تطبیق و تشابه آنرا به «سیوا» و انمود و خاطر نشان میکند زیرا «سیوا»\nچنانچه بضبط آمده دارای سه چشم بود.\n۷ ملاحظه کتیبه هائیکه حیات اجتماعی را مشعر و مظهر است چنین و انمود\nمینماید که ما بین عامه ملت و قائد بن ایشان آنقدرها مودت و محبتی وجود نداشته\nو علت آنرا هم میتوان ترس و رعبی که طبقه اول الذکر از طبقه اخیر الذکر داشته اند\nحدس زد - هکذا نشان میدهد که اراضی قابل الزراعة نیز متعلق بشهر یعنی جامعه\nکه شهر از انها تشکیل مییافته در آنجا وجود داشته چنانچه این رسم در غالب\nنقاط هند قدیم نفوذ و جریان داشته و هنوز هم در خطهٔ «گوا» قلمرو پورتگالیها\n۱۰۰ /"}
{"book": "adl0986", "page": 2645, "text": "(صفحهٔ ۱۰۱) حل کتیبه های مهنجودیرو (سال ششم)\n\nتداول دارد ـ بالآخره فرقه ها و قبایل قدیمه (پاراواس) و (ماراواس) که تا\nاینوقت در هندوستان جنوبی وجود دراند و بعضی فرقه های دیگر تماماً بانقوش\nو تصاویر مندرجه در کتیبه های مذکو رمشابهه و موافق دیده میشوند .\n\n۸ : در کتیبه های جغرافیائی جنوب هندوستان دو مرتبه بضبط آمده در یکی\nاز مهر ها شهری که محتمل است پای تخت یاراداس باشد تذکار شده است در حالیکه\nسایر مهر ها از کوه های وسطی که شابد عبارت از همان سلسله که هندوستان را\nاز مرکز آسیا و چین غرباً از حدود کابل و شرقاً از حدود برما جدا و علیحده میسازد\nباشد باحث و حاکی میباشد .\n\n۹ : حقائق تاریخی که تا اینوقت در کتیبه های مذکور یافت شده آنقدرها دارای\nاهمیت گفته نمیشود معهذا مسلم است که وقتی تمام کتیبه ها کشف و حل شود برای\nتاریخ ماقبل آریائی هند دارای قیمت و ارزش بزرگی خواهد بود ؛ یکی از کتیبه\nها حفر دو عدد کنال های را (کاریز) در ماهای اکبودام (داو) و نیا (حوت)\nدر مملکت و دیگر نشان داده کتیبهٔ دیگر از حفر يك کنال دیگری که\nعلی الظاهر خیلی ها نسبت بدیگر کنالها بزرگتر بوده حکایه مینماید زیرا در حفر مذکور\nسیزده ماه صرف دقت گردیده بود برعلاوه چیزیکه فهمیدن آن از همه دلچسپ تر\nمیباشد این است که آبیاری و امور متعلق بآن در وقت ملت مذکور خیلی ها ترقی\nو پیشرفت داشته است ؛ يك مهردیگر جملهٔ هفت مملکت یا هفت دولت را که بعد ها\nدر ادبیات سانسکرت نیز بمشاهده پیوسته است حاوی میباشد .\n\n۱۰ ـ : مهرهای که از همه دلچسپ تر شمرده میشوند آنهائیست که حقائق\nو فرضیات مهمهٔ نجومی بالخصوص راجع به بروج دوازده گانه در آنها جمع و ذخیره\nشده است چنانچه معلوم میشود که مردمان ماقبل آریائی هند وقت را بذریعهٔ\n\n۱۰۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2646, "text": "( صفحه ۱۰۲ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nماهای شمسی تعیین و حساب مینموده اند و در حالیکه اختراع و ایجاد مسئله منطقة البروج\nهمیشه تا بحال منسوب بكلدانیها گفته شده است از ملاحظه مهرهای مذکور معلوم میشود\nکه آنمردمان هندی که معروف بدراویدها هستند قبل از انها ترصدات و ملاحظات\nنجومی شان را با ساس منطقة البروج قید و ضبط کرده وكلدانیها هزارها سال قبل\nمسئله منطقة البروج را از مردمان مذکور فراگرفته میباشند. در یکی از کتیبه ها\nاین حقیقت که: «برج حمل منجمله بروج دوازده گانه سریعتر رفتار\nداشته می باشد» تذکار شده است. اینمسئله وقتی واقع شده میتواند که برج\nحمل در نقطه انقلاب شتوی و یا خیلی نزديك بدین نقطه باشد. امروز برج حمل\nبا اپریل و می مطابقت میکند ولی در حدود ۶۵۰۰ قبل الميلاد بباعث حركت\nمدار ظاهری آفتاب، برج حمل در نقطه انقلاب شتوی و یا خیلی نزديك بآن بوده\nاست. بهر حال آنچه بایست گفت این است که در حالیکه ما شروع سال\nشمسی را از نقطه اعتدال ربیعی میگیریم این مردمان آنرا از نقطه انقلاب\nشتوی حساب می کرده اند چنانچه از ملاحظه چندین كتیبه ها این حقیقت\nتائید می شود. نا گفته نماند که بعضی کتیبه ها حاوی مشاهدات ماهتاب نیز\nمی باشد.\n\n۱۱ مشکلترین مسئله که در مورد حل این مهرها بمشاهده پیوسته است\nمسئلة زبان است چه هيچيك سند كتبي نسبت بزبانيكه در اثنای آن عصر قدیم\nدر هندوستان تکلم می شد در دست نمیباشد. مسلم است که زبانهای مذکور\nبا همه زبانهای دراویدی که در ینوقت رایج میباشد فرق و مباینت داشته است\nاما در عین حال اینهم مسلم است که بهمه زبانهای مذکور ربط و تعلقی داشته\nبوده و می شود آنرا زبان ما قبل دراویدی موسوم نمود . تنها چیزیكه\nممکن است ما را تا حدی باشكال و صوريكه به كم و كيف،\n\n۱۰۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2647, "text": "(صفحهٔ ۱۰۳) حل کتیبه های مهنجودیرو (سال ششم)\n\nطرز ادا و فهماندن آن زبان نزدیکتر باشد رساند ، بتواند همانا یک مطالعهٔ عمیق و تتبع مقایسوی خواهد بود که در مورد تمام زبانهای جدیدهٔ دراویدی ها و همچنین اشکال قدیمه و ادبی آنها و زبانهای تولو ؛ براهوی ؛ یورون بعمل آورده شود . از پهلوی انتخاب نمودن ریشه ها ؛ انتخاب کردن الفاظ و لغات تشریحی و توصیفی و یا محروم ساختن زبان از دستورات و آرایش های صرفی و نحوی یعنی رساندن آنرا تا درجه ممکنه بحالت ابتدائی با رعایت از بین نرفتن خاصیت و علامه های مخمصهٔ آن ( نمیکوئیم که بکلی کامیاب میشویم) بلکه ممکن است بصورت یقین بمنطق و کلام آن ملت قدیمه قریب و آشنا شویم . همچنین از چیزهای دلچسپ قابل تذکار یکی این است که ترتیب و انتظام اکثر کتیبه ها کاملا بانتظام و ترتیب اغلب تراکیب و ساختمانهای دراوید ها موافق و مطابق دیده میشود.\nدر اخبار و روایات شومیر یها مرقوم است که مدنیت آنها از طرف جنوب آمده یعنی از سمت جنوب اخذ مدنیت کرده اند . کذا اخبار و روایات بودائیها که در « جاتا کاس » بضبط آمده برای اولین دفعه ورود هندی ها را در میسوپوتامیه ( بین النهرین ) نشان میدهد چنانچه مهرها و کتیبه های شبیه و مانند بمهر ها و کتیبه های مهنجود یرو که در « اور » « کیش » « سوسا » و سایر شهرهای قدیمهٔ ممالک مذکوره کشف گردیده صحت و حقیقت روایات متذکره را تائید و تصدیق مینماید لهذا بیجانیست اگر گفته شود که کتیبه ها و نوشنجات هندی مهنجود یرو و الدین اسناد و نوشنجات سومیری و هکذا از کتیبه های میخی که جانشین نوشته های سومیری شده میباشد بوده و یا نوشنجات و اسناد مذکوره بوده که مدنیت معروف بدرا ویدی در ما بین شومیر ؛ بابل و آشور ( چنانکه مسئله منطقة البروج نیز تثبیت کرده است ) پهن و منتشر گردیده است.\n۱۰۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2648, "text": "( صفحهٔ ١٠٤ )\nکابل\n( شمارهٔ اول و دوم )\n\nبهمین ترتیب از روی روایات و اخبار های چینی ها که در کتب قدیمه و تاریخی\nملت مذکور محفوظ است معلوم می شود که ملتی که از هندوستان کوه ها را عبور و وارد\nچین شده بودند بسا اختراعات و ایجادات را در سر تا سر مملکت چین در سه هزار\nسال قبل المسیح اشاعه و انتشار داده اند که اختراع خط و کتابت را یکی از آنها\nمی توان شمرد هکذا در کتیبه های ما قبل چینی عهد سلاطین «شانگ» به بسا علاماتی که\nاگر مساوی گفته نشود تا درجهٔ زیادی شبیهه و مانند به علامات مهر های مهنجو دیرو\nهستند بر خورده شده است .\n\nسعی و عمل\n\nتا قید حیات کار میباید کرد\nاز تنبلی که مرد نش باید گفت\n\nسعی و عمل اختیار میباید کرد\nگر عقل بود کنار میباید کرد\n« مستغنی » مرحوم\n\n١٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2649, "text": "از ابنیۀ تاریخی مزار شریف قسمت شمال غربی روضۀ مبارک"}
{"book": "adl0986", "page": 2650, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2651, "text": "رهنمای بامیان\nترجمه جناب احمد علیخان\nدسته سموچهای G :\nحينيكه انسان زينه راکه به سر بودا میرود تعقیب نموده، دالان گرد سر مجسمه\nرا دور و باز بجانب دیگر طاق فرود آید به دسته سموچهای ( شکل ه ) بر میخورد\nکه روی هم رفته مرکب از يك برنده، يك معبد و يك اطاق اجتماع میباشد . از روی\nقواره های ابتدائی و رسم های نیم کاره برنده اینجا معلوم میشود که تزئینات برنده\nتکمیل نشده و صنعت گران بامیان در طرح تزئینات و نقاشی های خویش سبك\n( تا به کاری ) را که در آسیای مرکزی رواج زیاد داشت استعمال ننموده اند بلکه\nتمام صدد و آهنگ بدست اشخاص را بچنان خوبی بدست رسم نموده اند که کمال\nمهارت آنهارا نشان میدهد . درین برنده اشکال بوداها، « بودیس اتواها » و اقسام\nمختلف « استوپه ها » مشاهده میشود . تزئینات خود معبد هنوز حدبحد باقی است\nروی گنبد اشکال بودائی محال رفتار معلوم میشود که پلالهای بلند خاکی در بر\nکرده اند. متاسفانه روی های این تصا و بر خراب شده و بدن های ایشان در هاله های\nنور محصور میباشد. این نوع تزئینات در مقام « سم سم » آسیای مرکزی هم\nبمشاهده رسیده اما اشکال منقوش با میان واضحاً نسبت تصاویر « سم سم »\nمقدم تر است. در طاق ته اطاق اجتماع اصلا بودائی نشسته و به مصاحبت او\nدو « بودیس اتوا » قرار گرفته بود بالای این طاق از اشکال منقوش مزین\nبود. دورا دور این سموچ را اشکال اشخاصی زینت داده بود که برجسته\n١٠٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2652, "text": "( صفحهٔ ١٠٦ )\nکابل\n( شمارهٔ اول و دوم )\n\nساخته و در دیوار میان هاله های نور آنکه منسوب به هند گنبد از یکسلسله کمانهای مختلف الشکلی مزین بود که در هر کدام آن سه مجسمه بر قرار بود : يك بودا و دیگری « بودیس اتوا » این مجسمه ها همه در هاله های نور محاط بودند . در حصص خالی بالا و پائین کمانهای اشکال گل و برگ كوچك غير طبیعی ملاحظه میشود . حصهٔ وسطی فوقانی گنبد کاملاً رنگه بوده .\nدسته سموچهای D :\nباز اگر زینه را که به دسته G منتهی میشود تعقیب و فرود آمده شود به دسته خواهند رسید که شامل يك برنده و يك معبد میباشد ، برنده تصاویری رنگه داشت که حصهٔ زیاد آن خراب شده و در دیوار های برنده اشکال بودا ها مشاهده میشود . سقف برندهٔ مذکور که فعلاً بحالت خیلی خرابی موجود است حایز یکعده دایره هائی میباشد که در میان یکعده آنها سرهای گراز جنگلی به دیگری برگ های (لوتوس) و به دیگری دو مرغی موجود است که گردن های خود را برگردانیده و در تول های شان گردن بند مروارید میباشد تزئینات صفحهٔ دیوار خارجی این برنده ( چون معاینهٔ سموچها تمام شد از پای جدار آنرا ملاحظه کنید ) عبارت از نوك های مصنوعی ستونها و پائین تر آن تزئیناتی بشکل کمان ملاحظه میشود . بین نوك های ستون ، در میان دایره ها عوامل تزئیناتی از قبیل سر گراز جنگلی و پرنده هائی که در نول خویش گلوبندهای مروارید را گرفته اند مشاهده میشود . علاوه برین یکسلسله کمانهای سه گوشه هم موجود است که تحت آنها یکعده بوداهای رنگه ترسیم شده است اولین کمان مذکور رنگه و بقیه برجسته قالب گرفته شده اند پائین تر در دیوار چجهٔ یکقطار بوداهای كوچك نشسته ترسیم شده اند .\n١٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2653, "text": "(صفحۀ ۱۰۷) رهنمای بامیان (سال ششم)\n\nمعبد حایز پلان مثمنی است که در هر صفحه جدار آن کاشی کشیده شده و در هر طاقی اصلاً بودائی نشسته وضع شده بود بالای این طاقها کمربندی روی دیوارهای معبد دور زده است که حایز تزئینات مار پیچ میباشد و درمیان این تزئینات بین هاله های نور بوداهای نشسته بصورت خفیف برجسته و به نزاکت تمام قالب گرفته شده اند در حصۀ تحتانی این کمربند تزئینات رنگه دیگری معلوم میشود. این تزئینات عبارت از تنه و شاخه های قرمزی رنگ اشجاری است که تحت شاخسار آن بوداها نشسته بودند. بالای این کمربند پلان مثمن (هشت ضلعی) تغییر کرده شکل جدار سموچ ترتیبات دیگری میگردد که عبارت از ١٦ صفحه باشد. این ترتیبات را بقسمت فوقانی روی کمربند دیگر محدود میسازد طوریکه ملاحظه خواهیم کرد کمانهای این معبد با کمانهای مکیده سموچهای مجاورت هیکل بزرگ (سموچ نمبر ١ نمبر ٢ نمبر ١١) شبیه و بین هر دو کمان شکل قواره (کرتی کا) وضع شده که آن قسمت را تزئین میکند به تحت این کمانها بوداهای نشسته وضع شده بود چنانچه هنوز فعلاً جاهای آنها مرئی است سقف این سموچ علی الخصوص خیلی مهم است و در آن هشت ستون مصنوعی مشاهده میشود که دو بدو به زاویۀ قائمه قرار گرفته اند. چهار پارچه چوب مصنوعی بمقصد اتصال در خارج این دسته ستونهای مصنوعی منصوب بود چنانچه یکی از آنها هنوز بر جا و دوی آنرا برداشته يك يك در موزه کابل و موزه گیمه پاریس نهاده اند اینها عبارت از صورت های انسانی است که ریش و بروت انبوهی دارند و کلاه مخروطی بسر نموده نوک های انتهائی ستونهای مصنوعی نیز حایز اشکال قواره (کیر تاموکا) میباشد. در قسمت مرکزی اجتماع ستونهای مصنوعی مسدسی مشاهده میشود که وسط آن از تزئینات لوزی و مثلث شکل مملو میباشد عمومیت این ترتیبات را بعد ها در يك سموچ مجاور بودای بزرگ مشاهده خواهیم کرد (سموچ ٩)\n۱۰۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2654, "text": "( صفحه ۱۰۸ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nرویهمرفته این سموچ خیلی مهم و آثارچندین صنایع مختلف در آن مشاهده میشود\nو اختصاصات تزئیناتی ومعماری آن چنین اجازه میدهد که تاریخ ساختمان\nآنرا به قرن ۴ یا ۵ مسیحی نسبت دهیم .\n\nسموچ DI سموچ DI که تحت دسته D واقع است سموچی است که ازپای\nجدار کبیر میتوان بدان رسید، این سموچ حایز پلان مثمن (هشت ضلعی)\nخیلی منظم وسقف آن گنبدی است ۵ طاق بزرگ در صفحات پلان هشت ضلعی\nو در اطاق كوچك بطرف راست وچپ مدخل کشیده شده است. طاقهای بزرگ\nرا طاقهای کوچکی محصور نموده که کمانهای بد ساختی بالای آنها قرار گرفته\nاست . درین طاقها چه بزرگ و چه كوچك مجسمه های قالب گرفته شده منصوب بود\nدرین سموچ آثاری از تصاویر رنگه ملاحظه نمیشود و دیوارها تماماً ازورقه ضخیم دود\nپوشیده شده اند. حصه هشت ضلعی سموچ را کمربند نازکی ازحصه مدوری جدا میکند\nدرین حصه اخیر الذکر ۷ طاق کشیده شده است . حصه مدوری را از گنبد کمربند\nدیگری مجزی میکند که در آن به اندازه و اشکال مختلف ۱۸ طاق کشیده شده است.\n\nسموچ E در سقف يك سموچ دیگری که بودای نشسته دران وضع شده بود\n( خراب شده ) هنوزآثار و بقایای تصاویریقشنگی معلوم می شود که بدبختانه بحالت\nخرابی رسیده است . این تصویرعبارت از ' بودیس اتوای ' نشسته ایست که تحت\nکمان سه ضلعی قرار گرفته ، بدن این تصویر خیلی لطیف چهره اوجذاب ونگاه\nثابتی دارد، به کلاه وتاج او فیته های بسته است که بهر دو طرف صورتش\nمنبسط شده است این تصویر بتمثالی شباهت دارد که در مرکز گنبد معبد ككرك\nترسیم شده است ( وفعلاً در موزه کابل موجود است ) درین تصویر عوامل اریائی\nوهندی بآهنگ محسوسی ترکیب شده اند بطرف راست وچپ سرطاقی سه ضلعی که\n\n۱۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2655, "text": "( صفحه ۱۰۹ )\nرهنمای بامیان\n(سال ششم )\n\nتحت آن « بودیس اتوای » قشنگ قرار گرفته است دو شخص نیم تنه باهاله نور مشاهده میشوند .\nدسته سموچهای K : دسته سموچهای K (۱) به مجاورت بودائی واقع است که تازه فوقاً ازان صحبت نمودیم وعبارت از ٦ سموچی است که سقف های آنها بشکل نیم استوانه می باشد . یکی ازین سموچها که حائز پرنده نیز می باشد اهمیت و مقاد خاصی در بر دارد. اصلاً در دیوار ته اطاق ، در طاق بزرگی ، بودای نشسته قرار گرفته بود در دو جدار اطرافی در طاق دیگری کشیده شده بود که از حیث وضعیت بهم متناظر نمی باشد. این سموچ کاملاً از تصاویر رنگه مزین و ترتیب تصاویر آن واضحاً سبك تزئیناتی معبد ككرك را بیاد میدهد. تصویر عمده سقف عبارت از تمثال يك «بودیس اتوا » ( میتریا ) است که در دهن سقف ترسیم شده سائر تزئینات عبارت از دائرهائی میباشد که در هر کدام آن هفت بودا قرار گرفته است . « بودیس اتوا » زیوراتی از قبیل گلوبند و بازوبند ها نیز دارد . مشارالیه کلاهی بسر دارد که تاج آن شامل سه ماه نو و سه تاوه میباشد و فیته های مواج بهر دو طرف سرش منبسط شده است .\nروی های تصاویر کم کم خراب شده . این تصاویر را که میتوان به اسم سبك کوشانی و آریانی یاد نمود از تصاویر طاق بودای ٣٥ متری متمایز میباشد،\nدسته های سموچهای j :\nدسته سموچهای j (۲) مرکب از شش سموچی است که صد قدم از دسته قبل الذکر دورافتاده است . اول این سموچها که حایز سقف نیم استوانه میباشد اصلاً از اشکال بوداهای رنگه مزین بود که گرد هم در دایره جمع شده بودند.\n(۱) در سموچهای مهم رسیدن مشکل است (۲) زمین در ین دسته سموچ مشکل است .\n۱۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2656, "text": "( صفحه ۱۱۰ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nروی هم رفته دیوار های این سموچ را ورقه کاه گلی پوشانیده بود که برداشتن\nآن اشکالی نداشت .\n\nدومین سموچ دسته ز که از نقطه نظر وسعت كوچك ، پلانش مربع و سقفش گنبدی\nمیباشد از تصاویر رنگه مزین است که ورقه نازك لایه روی آنرا پوشانیده است الوان\nدر جائی که معلوم میشود فوق العاده تازه بنظر میخورد . تمثال « بودیس اتوا »\n( میتریا ) در قسمت اولی گنبد، در وسط دایره بزرگی بنظر میخورد. و ۹ بودای كوچك\nبدور تصویر مرکزی قرار گرفته است . در مرکز کمربند جدار ته سموچ که بدبختانه خیلی\nخراب هم شده است . صحنه وفات بودا نمایش یافته است. روی جدار های اطراف\nبه استثنای صفحه دیوار راست كه يك « بودیس اتوا » در آن ملاحظه میشود . يك\nبودای نشسته با دو بودای ایستاده موجود است و بر علاوه اشخاص نیم تنه بین هاله\nهای نور نمایش یافته اند .\n\nسموچ چهارمی که از نقطه نظر معماری دلچسپ است حایز پلان مربع و سقف آن\nگنبدی خیلی هموار کنار برامده است که روی کمالهای خیلی منحنی زاویه ها و کمربند\nکنار برامده قرار گرفته است این نمونه سموچها انبساط و تكامل اخير آن سبك\nمعماری اولیه را نشان میدهد که سموچ G و اطاق اجتماع A به آن رویه ساخته\nشده اند . حصه زیاد تزئینات این گنبد را ورقه چونه پنهان نموده که بخود\nدیوار ملتصق می باشد در ته این سموچ طاقی است که در ابتدا بودائی\nدر آن منصوب بوده و امروز جز بعضی آثار الوان چیز دیگر در اطاق معلوم نمیشود\nبه دیوار اطراف سمت چپ يك بودای نشسته و به جدار سمت راست يك بودا\nو دو « بودیس اتوا » ایستاده نمایش یافته اند . روی کمربند اشکال بودا و يك صحنه\n\n۱۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2657, "text": "( صفحه ۱۱۱ )\nرهنمای بامیان\n( سال ششم )\n\nوقات او که بد بختانه بحالت خراب رسیده است نمایش یافته . سموچ ۵ که ناتمام است ما را به دهلیزی رهنمونی میکند که به سموچ ۶ منتهی میشود ؛ این سموچ از صفحه خارجی جدار کسب نور میکند. در مرکز این سموچ بزرگ که حایز پلان مربع و سقف گنبدی میباشد استوپه وجود داشت که در آن بعضی پارچه های نوشته جات بدست آمده است . در امتداد دیوارهای سموچ صفه ساخته شده که در صفحات بیرونی آن بعضی تصاویر معلوم میشد :\n\nدسته سموچهای H : ــ به مجاورت دسته سموچهای j بزرگترین بوداهای نشسته ( شکل ۶ ) وجود دارد . این مجسمه کاملاً خراب شده و در طاق آن هنوز بعضی آثار و بقایای تصاویر رنگه هوید است . در قسمت اولی سقف شخصی معلوم میشود که بد بختانه خیلی خراب شده و ( متریا ) ( بودیس اتو ابودا ) را نشان میدهد. بطرف راست خط الراس سقف ۹ بودا متشکل است که ۹ آن جوره قرار گرفته و سه آن روی يك خط وضع شده اند . دایره هائی که رف راست را تزئین میکنند مخصوصاً دلچسپ اند دو ژلی معه خانم های خویش بطرف هیکل بودا به پروازاند و به او بطئوس تحایفه تقدیم میکنند. این اشخاص استثنائی در کلاهای خویش اشکال ماه او و گل های بادام شکلی دارند . در رف چپ بصورت خیلی مبهم اشخاصی معلوم میشوند بحالت پرواز زالوهای خویش را قات نموده اند .\n\nسموچ I : در طاق کوچكترین بودای نشسته یعنی سموچ I ( شکل ۷ ) که بمجاورت بودای ۵۳ متری واقع است هنوز پارچه های قشنگ تصاویر منقوش رجود دارد : خود مجسمه نشسته کاملاً از بین رفته . در قسمت فوقانی سقف تصاویر منقوش بوداهای نشسته و جود دارد که در میان آنها بکمال وضاحت بودای مزینی تشخیص میشود که\n\n۱۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2658, "text": "( صفحه ۱۱۲ )\nکابل\n(شماره اول ودوم)\n\nکلاه تاج داری در سر و «کمیل» Camail سه گوشه در بر نموده است بکنار راست و چپ بوداهای قسمت فوقانی سقف تمثال های خانم هائی مشاهده میشود که اعضای شان فربه و بصورت نیم تنه نمایش یافته اند، این خانم ها گرد صورت خویش هاله نور دارند و در غنچه مجلس ساز و سرود تشکیل داده اند. این صحنه غالباً در (كنزل و کانتوورا ) اسیای مرکزی بمشاهده رسیده است. در میان اشکال فوق الذکر «نژاد مختلف هندی با پوست تاريك وموی سیاه و آریه های مرکزی با پوست سفید و موهائی که با گل ها مزین شده تشخیص میشود ، سینه های این خانم ها تماماً برهنه و به زیوراتی از قبیل گلوبند، بازوبند و حمایل های مواجی خود را مزین کرده اند.\n\nهیکل بودای ۵۳ متری :\nهیکل بودای ۵۳ متری مانند مجسمه ۳۵ متری در خود جدار کبیر سنگی تراشیده شده اما هیکلی که فعلاً از آن بحث میکنیم خیلی ها مکمل تر وخم وشكن لباس آن از نقطه نظر تخنيك خیلی مختلف است این مجسمه که به ۴۰۰ متری غرب هیکل ۳۵ متری واقع است حایز اعضای متناسبی میباشد. حصه زیاد صورت این مجسمه را از پیشانی و چشم ها گرفته تار خساره ها و بینی اصولاً تراشیده اند. دست راستش برای تحمیل حرکت ( بهایا مودرا ) (حرکت اطمینان) بلند و دست چپش در امتداد بدن آویزان بود و امروز هر دو دستش از بین رفته است و انهایش در اثر فیر توپ نادر افشار وارگ زیب خساره براشته است.\n( نا تمام )\n۱۱۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2659, "text": "سفرای هرات بدربار پیکن\nسفر نامه را که موسوم به « سفرنامه چین » است و بخامه خواجه غیاث الدین\nنقاش هروی سفیر بایسنغر میرزا شهزاده علم پرور هرات بنهایت دقت و\nاحتیاط نگاشته شده و خوشبختانه مورخ مشهور دیگر هرات حافظ آبرو\nاین سیاحت نامه عجیب و غریب را در آخر جلد چهارم اثر معروف خود\nزبدة التواريخ محفوظ و مصئون نگهداشته است و مورخین بعد مانند\nخواجه عبدالرزاق سمرقندی صاحب مطلع السعدین و خوند میر صاحب\nحبیب السیر و غیره مورخین غربی این سفر نامه را از زبدة التواريخ نقل\nو در مؤلفات خود بطور مختلف آورده اند اخیراً فاضل گرامی جناب\nمولوی محمد شفیع ایم ای استاد تاریخ و ادبیات دار الفنون پنجاب و\nسردبیر اورینتل کالج میگزین که از وجودهای مغتنم امروز عالم ادب و تاریخ\nاسلامند این سفر نامه را با چندین متن و نسخه های مختلف دیگر مقابل کرده\nبا حواشی و نسخه بدلهای مفید و الحاقات جدید در مجله معروف خود\nاورینتل کالج میگزین انتشار داده اند چون این موضوع ربطی بعالم تاریخ\nو ادب کشور عزیز ما داشته و قابل استفاده اهالی دیار و کشور ما بود\n۱۱۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2660, "text": "( صفحه ١١٤)\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nمقدمه و حواشی آنرا از اردو ترجمه کرده و با دو سه یادداشت تازه تری ذیلاً نشر\nمینمائیم ضمناً از جناب فاضل محترم استاد محمد شفیع مشکور و سپاس\nگذاریم که غالباً راجع بموضوع تاریخ و ادبیات کشور ما عطف توجه فرموده\nمقالات مفید و رشیقی با بهترین تحقیقات و تفحصات علمی باسلوب امروز\nدر هر شمارهٔ خود انتشار می دهند .\nسرور گویا\n\nترجمه واقتباس از اورینتل کالج میگزین\nنمره مسلسل ۲۴\nسفر نامهٔ چین\n\nحاوی یادداشت های روزانهٔ خواجه غیاث الدین نقاش سفیر بایسنغر میرزا ابن شاهرخ میرزا،\nابن امیر تیمور گورکان است که حافظ ابرو در زبدةالتواریخ درج نموده .\nخواجه غیاث الدین نقاش که وی را بایسنغر میرزا با سفرای ( شاهرخ میرزا ) و اعمام خود\nدر ٦ ذیقعده سنه ۸۲۲ هـ ( مطابق ۲۳ نومبر سنه ۱۴۱۹ ع ) بسوی چین فرستاده و این جماعه\nسفرا با تجار و خدمهٔ خود بالغ بر چهار صد و شصت نفر میشدند درین جماعه عدهٔ کثیری را سفرای\nسلطان شاهرخ ( جانشین امیر تیمور گورکان ) وبایسنغر میرزا شهزادهٔ هرات با ملازمین و خدمهٔ\nخود تشکیل داده بودند .\nشاهرخ بفرستادن سفرا در ممالک مجاور و دور دست تمایل بسیار داشت چنانچه در چین ( ۱ )\nچند نوبت سفیر از هرات اعزام نمود همچنین در سنه ٨٤٥ هـ کمال الدین عبدالرزاق ( صاحب\nمطلع السعدین ) را در هند نزد راجای بیجا نگر بسمت سفارت فرستاد و بعد در سنه ٨٥٠ نزد\nوالی گیلان ادای سفارت نمود آخرین مرتبه بدر بار مصر نامزد گردیده بود ولی درین نوبت سلطان\nهرات بدرود زندگی نموده و این کار نا کرده بماند .\nیاد داشت های روزانهٔ این جماعهٔ سفرا که در متن مندرج است از تاریخ ۲۳ نومبر سنه ١٤١٩ ع\nشروع میشود که درین روز از هرات ( که دارالسلطنهٔ شاهرخ بود ) روان شده بلخ ، سمرقند ،\n(۱) درین زمانه در چین خانوادهٔ منگ ( سنه ١٣٦٩ ع تاسنه ١٦١٦ ع ) فرمان فرما بودند\nاین خانواده را تامنک ( یعنی نور اعظم ) میگفتند ازین رو صاحب مطلع السعدین را مغالطه دست داده\nکه بجای نام خانواده اسم شهنشاه چین دانسته و دای منگ نوشته است .\n١١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2661, "text": "( صفحه ١١٥ ) سفر نامۀ چین ( سال ششم )\n\nکوه تیان شان و صحرای گوبی را عبور نموده وارد سلطنت چین گردیده و اخیراً در خان بالغ\n( پیکن ) رسیدند مدتی درین دیار اقامت نموده وبعد ازدوماه وپنجروز در ٢٩ ا گست سنه ١٤٢٢ع\nواپس به هرات عودت نمودند .\nکوایف و واقعات این سفررا خواجه غیاث‌الدین نقاش نماینده بایسنقر میرزا بطور یاد داشتهای\nروزانه تحریر نموده وحافظ ابرو (۱) عینا همان یاد داشت‌هارا درنصف اخیر جلد چهارم زبدة‌التواریخ\nخود درج کرده است این قسمت خیلی ها دارای اهمیت است زیرا مصنف درین قسمت كرايف\nو وقایع دقیق عهد شاهرخ را تا سنه ۸۳۰ ه بحيث يك شاهد وناظرعینی نگاشته است این قسمت را\nصاحب مطلع السعدين باندك تغییری در کتاب خود آورده است و از سؤاتفاقات روز گار که\nزبدة التواريخ بکلی ناپدید و فقط يك نسخه از قسمت مذکور در کتابخانة بادلی اکسفورد ( ۲ )\nموجود است و بس .\n\n(۱) اسم حقیقی حافظ ابرو شهاب الدین عبدالله ابن لطف الله ابن عبد الرشيد الخوافی وی یکی\nاز مقربان بار گاه امیر گور کان بوده است در بازی شطرنج مهارت بسزا داشت در سنه ۸۱۷ ه\nبامر و فرمان سلطان شا هر خ برای ترتیب و تدوين يك جغرافيا مامور گردید نامبرده این کتاب را\nدر سنه ۸۲۳ ه به دو مجلد به اختتام رسانید بامر همین شهريار يك تاريخ عالم‌را نیز نوشته ومرتب نمود\nنسخه کامل این کتاب در قسطنطنیه موجود است همین مولف در سنه ۸۲٦ ه بامر و فرمان\nبایسنقر ميرزا بتدوین و تالیف زبدة‌التواريخ مصروف شد که فقط نصف اخیر جلد اول و چهارم آن\nدر دست است حافظ ابرو در سنه ۸۲۸ بامر سلطان شاهرخ ملحقات و هوامش جدید جامع التواريخ\nرشیدالدین فضل‌الله وزیر را ترتیب نمود تاریخ وفات وی در سنه ۸۳۳ ه است ماخوذ ازدايرة‌المعارف\nاسلامی در ذیل حافظ ابرو .\n(۲) نمره این کتاب ٤٢٢ ایلیت Elliot پروفیسور بار تولد يك نسخة كامل ازين کتاب را\nدرایران سراغ داده ولی کوایف آن را نمیدانم چگونه است* ازروی فهرست کتب خطی کتابخانه\nمجلس شورای ملی ایران معلوم میشودكه يك نسخة ناقص ازین کتاب در کتابخانه مذکور موجود است\nچنانچه معرلف فهرست کتابخانه مذکور مینویسد: نسخه کتابخانه مجلس شامل ربع ثانی تاریخ است\nدر احوال پیغمبر آخر الزمان وخلفاء را شدین وبنی امیه وبنی عباس وقایع بترتيب سنوات مذ كور\nگردیده و درسال ٦٥٦ هجری درحادثۀ انقراض دولت بنی عباس بدست هلا كو بپایان رسیده .\nتاريخ تاليف . ۸۱۷ - ۸۲۰ ، تاریخ کتابت ۱۲۲۹ خط نستعلیق صفحه ۲۷ سطر سه صفحه سفید\nدر اول کتاب ، قطع رحلى طول ٣٦ سانتیمتر ونیم ، عرض ٢٣ عدد اوراق ٥٦٠ ( شماره ۳۸۲۹ )\nبرعلا وه در همین فهرست مرقوم است که نسخة كامل زبدة التواریخ در موزة اكادمي بتر سبورك\n( لینن گراد ) موجود وراجع بتاريخ عمومی است که به چار جلد تقسیم شده ، جلد اول و دوم درتاریخ\nوقايع ازازمنه متقدمه تا خلافت بنی عباس ، جلد سوم در تاریخ سلاطین معاصرین خلفاء بنی عباس جلد\nچارم در احوال تیموریان . واز قرار مسموع در نزد فاضل محترم جناب ملا محمد صدیق آخند زاده\nصاحب هرات نیزنسخۀ کاملی ازین کتاب موجود است. «مترجم»\n\n١١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2662, "text": "( صفحه ١١٦ ) کابل ( شماره اول دوم )\n\nمتنی که در صفحات آتیه مندرج است از همان نسخه زبدة التواريخ کتاب خانه اکفورد استنساخ گردیده است. با آنکه این سفرنامه را صاحب مطلع السعدین در کتاب خود اقتباس کرده و بعد از و کاتر میر (۱) فرانسوی Notices et extraits در قسمت اول جلد ١٤ با ترجمه فرانسوی و حواشی مفیده بمعرض اشاعه گذاشته است ولی با این هم بار اول است که این متن از طرف ما شایع میشود . در خاتمه حبيب السیر ( در ذيل خان بالیق) همین بیانات مطلع السعدين بتفصيل و در نگارستان احمد غفاری به اجمال آمده است. خطائی نامه هم (که در زبان ترکی است) از مطلع السعدین اقتباس نموده است (۲) الغرض این سفرنامه را قبل ازین تاریخ هیچ يك كتاب شایع نکرده است (۳) زیرا هر کس از مطلع السعدين گرفته و به زبدة التواريخ دسترسی نداشته اند و این هم ظاهر است که این سفرنامه در زبدة التواريخ خیلی مفصل و حاوی جزئيات كوایف این سفر است ولی تنها مزیتی که مطلع السعدین دارد فقط اسلوب نگارش و انشای شیرین و سلیس آن میباشد .\nسفرنامه چین از زبدة التواريخ حافظ ابرو\n(٤) ذکر آمدن ایلچیان که بخنای رفته بودند وحكايات وقواعد خطائيه\n(۱) اسم حقیقی وی کاتر میر ١٧٨٢-١٨٥٧ از شاگردان دسامی که بعد از دسامی پیشوائی مستشرقین و فضلای عصر خود گردید . و در دوره حیات خود مقاماتی از قبیل سمت استادی در اکاد می شهر روان فرانسه و كوليز دو فرانس ومدرسة السنه شرقيه وعضویت اکادمی و غیره مراتب بلند علمی نایل و كتب ذیل از و بیاد گار مانده است ١- تاریخ ممالك مقریزی که بفرانسه ترجمه کرده در چار جلد و حواشی برآن کتاب اضافه کرده و در ١٨٤٥ در پاریس بطبع رسیده - ٢- کتابی در انتقاد و انتخاب وملاحظات تاریخی و جغرافیائی ( مطبعه پاریس ١٨١٦) ٣- مقالات متعدده در آداب عرب و اسلام ٤ مقدمه ابن خلدون ومنتخبات امثال میدانی و کتاب روضتين را نیز طبع کرده ٥- کتابی در آثار مصر قديم وبيت النهرين وسامره «مترجم». (٢) کاتر میر ص ٤٨٩ . (٣) بقول بار تولد این سفرنامه را مصنف تاريخ الخيرات محمد ابن فضل الله موسوی ( ٨٣١ ه تا سنه ٨٥٠ ) با نهایت اختصار در کتاب خود آورده است ( ترکستان ص ٥٦ ) برعلاوه كنج البحر مصنفة غلام محى الدین نیز بنظر رسید که تاریخ اتمام آن سنه ١٢٤٧ است که زمان تصنیف این کتاب است ( نسخة قلمى ) ظاهراً مولف این کتاب سفرنامه را از مطلع السعدین گرفته ولى الحاقات دیگر را از سائر مآخذ بدست آورده است .\n(٤) رجوع كنيد به Cathay and the way thither مصنفة سرهنری یول Yule جلد اول . برای تعلیقات بسیار مفیده برین سفرنامه که بعضی از حواشی صفحات آینده هم ازان کتاب ماخوذ است . در کتاب مطلع السعدین همین سفرنامه باختصار درج شده است ، وازین روی مقابله متن بآن کتاب کرده شد ، و دو نسخه از و بکار برده اولا نقل فوتوگرافی این کتاب که در خزانه مخطوطات پنجاب یونیورستی موجود است و از اصلی حاصل کرده اند که به کرالست کالج كمبرج محفوظ است و ثانیا نسخة مطبوعه این سفرنامه که کاتر میر از روی مطلع السعدین Notices et ex traits ج ١٤ شائع کرده ـ زیاداتی که از روی مطلع السعدین درج متن شد محدود است به قوسین این طور [ ] ، و آنچه قیاسا افزوده شد این طور ( ) .\n١١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2663, "text": "( صفحه ۱۱۷ )\n\nصفر نامه چین\n\n( سال ششم )\n\nدر یازدهم (۱) رمضان المبارك سنه خمس وعشرين وثما نماة (٨٢٥) ایلچیان که ( از ) پیش بندگی\nحضرت (۲) اعلی خلد الله تعالى ملكه وسلطانه مقدمهم شادی خواجه و کوکچه و از پیش مخدوم\nو مخدوم زاده عالم و عالمیان بایسنغر (۳) بها در خلد الله تعالى ملكه وسلطانه بختاي رفته بودند\nمقدمهم سلطان احمد و خواجه غياث الدین نقاش بدارا لسلطنت هرات رسیدند ، رفتن ایشان\nدر ششم (٤) ذی القعده سنه اثنی [ و الصواب : اثنتين ] و عشرين و ثمانماة بود و آمدن\nدر یازدهم (٥) رمضان مذکور که مدت دو سال و ده (٦) ماه و پنج روز باشد ، بیلا کاتی\nو تنوقاتی که پادشاه ختای فرستاده بود رسانیدند و حکایات غریب از اوضاع و رسوم آن\nممالک تقریر کرد و خواجه غياث الدین مذکور ازان روز باز که از دارا لسلطنت هرات ( به )\nعزیمت سفر ختای بیرون رفته بود تا بآن روز که باز آمد بهر موضع که رسید آنچه دیده بود\nاز چگو نگی راه و صفت ولایت و عمارت و قواعد شهر ها و عظمت پادشاهان و طریقه\nضبط و سیاست و عجایبی چند که دران دیار مشاهده کرده ( بطریق روز نامچه ثبت نموده )\nبجهت آنکه معتمد علیه بود و بی غرض و تعصب نبشته مضمون و محصل آن حکایات نقل افتاد ،\nدر ششم (۷) ذی القعده از دارا لسلطنت هرات بیرون رفتند و در نهم ذی الحجه\nبه بلخ رسیدند و تا غره (۸) محرم سنه ثلاث وعشرين و ثمانماة بسبب بارندگی و سرما آنجا\nبودند و بعد ازان کوچ کرده از گذر کلف (۹) گذشته در بیست و دوم به سمر قند رسیدند\nو پیشتر از انکه ایشان برسند بدو ماه امیر زاده اعظم الغ بیگ کورکان ایلچیان خود\nسلغا نشاه و محمد بخشی را با جماعتی ختائیان که میرفتند فرستاده بود ، ایلچی امیرزاده سیورغتمش\nنور الله (۱۰) مرقده نیز رسیده ار غداق بنام و ازان امیر (۱۱) شاه ملک اردوان نام وازان\nشاه بدخشان خواجه تاج الدین جمع شدند و در عاشر (۱۲) صفر با پلچیان ختای از دارالسلطنت سمرقندروان\n(۱) مساوی ۲۹ اگست سه ١٤٢٢ ع ، (۲) یعنی شاهرخ سلطان پسر تیمور گورکان ( ۳ ) بایسنغر\nپسر شاهرخ سلطان بود و چون ذکر برادرانش و غیر هم در سطور آینده میآید نسب و وفیات ایشان\nدرج ذیل کرده میشود . \nتیمور ( م سنه ۸۰۷ ه )\nشاه رخ (م سنه ٨٥٠ ه)\n\nعمر شیخ\n\nالغ بیگ\nابراهیم سلطان\nبایسنغر\nسیور غتمش\nمحمد جو کی\nرستم\n\n(م.سنه٨٥٣ ه)\n(م سنه ٨٣٨ ه)\n(م. سنه ٨٣٧)\n(م.سنه ٨٣٠)\n(م.سنه ٨٤٨ ه)\n(م.سنه.٨٤ ٨)\n\n(٤) مساوی ۲۳ / نومبر سنه ١٤١٩ع (٥) اصل پانزدهم (٦) اصل دو، (۷) در مطلع السعدین\nگفته است که میرزا بایسنغر « بتا کید تمام خواجه غیاث الدین را گفته که هر چه بیند بطریق روز\nنامچه ثبت نماید » . (۸) یکم محرم سنه ۸۲۳ ه مساوی ۱۷ جنوری سنه ١٤٢٠ ع ، (۹) برکنار\nآمو دریا بر راه تغتب در ضند ۱۸۰ فرسخ از بلخ ، (۱۰) وفات این امیر زاده در سنه ۸۳۰ ه\nواقع شد ، پس ظاهر است که این جمله بعد از وفات امیر زاد ه افزوده شد (۱۱) والی خوارزم\n(۱۲) ۱۰ / صفر سنه ۸۲۳ ه مساوی ٢٥ / فروری سنه ١٤٢٠ غ\n\n۱۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2664, "text": "( صفحه ۱۱۸ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nشدند. و در ( اوائل ) ربیع الاول به تاشکند رسیدند و در دوازده هم (۱) به سیرام (۲) و در غره ربیع الاخر\n(۳) به آشپره و در حادی عشرین ربیع الاخر بایل (٤) مغول در آمدند مرغزارها خوش بود و فصل بهار ،\nهر روز کوچ میکردند ناگاه خبر رسید که اویس (٥) خان شیر محمد اغلان را عقب داشته بود تا قتل کنند و قتل محمد\nو بعضی از امراء مغول بدان جهت از اویس خان یاغی شده و ایل بیقم برآمد ، ایلچیان متوهم شدند و کوچ کردند\nبعد ازان خبر رسید که فتنه تسکین یافت و امرا باویس خان ( اطاعت ) کردند و امیر خدایعاد که امیر\nمعتبر آن دیار بود برسید و ایلچیان را استمالت داد و پیش اویس خان رفت ایلچیان ایمن شده براه خود\nرفتند ، تا در هزدهم ( ٦ ) جمادی الاول بموضعی رسیدند که بلغوتو می گفتند و آن از حساب ایل\nمحمد بیک بود آنجا توقف کردند چندانکه بعضی از داعیان (۷) و نوکران شاه بدخشان و غیره که\nمتوجه ختای بودند چنه برسیدند و در بیست ( ۸ ) و یکم جمادی الاول از انجا کوچ کردند و در بیست\nو دوم از آب ( ۹ ) کنگه گذشتند و در ثالث عشرین ایلچیان محمد بیک را که حاکم این الوس بود\nدیدند ویس محمد بیک سلطان شادی کورکان داماد شاه جهان بود که ( ۱۰ ) خاتون ( ۱ و ) خواهر\nخاتون امیرزاده اعظم جوکی بهادر خلد الله ملکه باشد ، در بیست و ششم جمادی الاول در مرغزار\nو جلکاء یلدوز در آمدند و از نجا گذشته بایل شیر بهرام رسیدند ، و پسر شیر بهرام آنجا بود ،\nبا وجود آنکه آفتاب ( ۱۱ ) بسرطان رسیده بود یخ می بست چنانکه دو انگشت بر یخ میشد\nدر هشتم ( ۱۲ ) جمادی الاخر خبر رسید که پسران محمد بیک داجی را که ایلچی اویس خان بود غارت\nکرده ، داعیان و ایلچیان متوهم شده گفتند ما را سعی می باید کرد که خود را زودتر بسرحد\nختای رسانیم و دروها ( ۱۳ ) و کوههای سخت بود واکثر اوقات باران و ژاله می بارید .\n\nدر اواخر جمادی الاخر به شهر طرغان رسیدند و درین شهر اکثر کافران ( ١٤ ) بودند و بت\nمی پرسیدند و بتخانه بزرگ داشتند در غایت تکلف و بتان بسیار در انجا ، بعضی نو ساخته و بعضی\nکهنه ، و در پیشانی صفه یك صورت بزرگ که میگفتند این صورت ساکمونی ( ١٥ ) است و در دوم\n( ١٦ ) رجب ازین شهر کوچ کردند و هوا در غایت گرمی بود ، پنجم رجب به فرا خواجه رسیدند ،\n\n( ۱ ) ۱۲ ربیع الاول سنه ٨٢٣ هـ مساوی ۲۷ مارچ سنه ١٤٢٠ ٠ ( ۲ ) سیرام واقع بود\nبرکنار روداریس که معاون سیحون است و هشت میل بشرق چیمکن است ، قبل از حمله های مغل این شهر\nرا اسپیجاب نام بود ( ٣ ) ١٥ اپریل سنه ١٤٢٠ ع ( ٤ ) یعنی بلاد مغول ( یول ) .\n( ٥ ) رك به یول ص ٠٥٢٥ ( ٦ ) ٣١ می سنه ١٤٢٠ ع ( ٧ ) رك به يول ج ۱ ص\n٠٥٥١ حاشيه ١ ، (٨) ٤ - جون سنة مذکور ، (٩) مطلع السعدین : آب کنگر ، اما بقول کاتر\nمیر غالباً این همان آبی است که آن را رود کزن کثر گویند ( ۱۰ ) حاصل این که شاه جهان\nرا دو دختر بود ، یکی در حباله ازدواج سلطان شادی ولد محمد بيك و ديگر در عقد میرزا محمد جوکی\nولد شاهرخ بهادر . ( ۱۱ ) یعنی قریب به ۲۱ ماه جون سنه ١٤٢٠ ع ، ( ۱۲ ) ٣٠ جون سنه ١٤٢٠ ع ،\n( ۱۳ ) اصل کهای سخت ، ( ١٤ ) یعنی بودائیها بودند ( ١٥ ) یعنی سا کیا منی ، ( ١٦ ) ١٣ جولائی\nسنه ١٤٢٠ ع .\n\n۱۱۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2665, "text": "( صفحه ۱۱۹ )\nسفر نامۀ چین\n( سال ششم )\n\nدر دهم رجب جمعی ختائیان رسیدند و گفتند اسامی ایلچیان و عدد ایشان بنویسند ، در نوزدهم رجب بموضعی رسیدند که آنرا صوفی اتا می گفتند و یکی از سادات ترمذ که او را خانقاه زده تاج الدین نام بود آنجا لنگری ساخته و ساکن شده و ( او ) داماد امیر فخر الدین حاکم مسلمانان قامل بود و در حادی عشرین رجب بشهر قامل رسیدند و درین شهر امیر فخر الدین مسجدی بزرگ ساخته بود و در مقابل بتخانۀ ساخته بودند بغایت بزرگ و در وی بتی بزرگ ساخته ، از چپ و راست بتان دیگر خورد تر بسیار بودند و در پیش بتی بزرگ مقدار بچه ده ساله صورتی از مس ساخته در غایت صنعت و خوبی ، و بر دیوارهای خانه صورت گریهای استادانه کرده و رنگ آمیزیهای خوب و بر در بتخانه صورت دو دیو که بر یکدیگر حمله کرده باشند ، و منگلی تیمور بایری (۱) جوانی بغایت صاحب جمال حاکم قامل بود (۲) .\nدر خامس عشرین رجب از انجا کوچ کردند و بعد از ان (۳) راه اکثر چول بود هر يك روز دو روز بآب میرسیدند تا دوازدهم (٤) شعبان بموضعی رسیدند که از آنجا تاسکچو (٥) که اول شهر ختائیان و قراول (٦) ایشان بود ده (۷) روزه راه چول بود ، جمعی از ختائیان بموجب حکم پادشاه باستقبال ایلچیان آمده بودند و سر غزاری فره بود هم در ان روز [ در ] سر غزار [ ی ] صفۀ عالی ساخته و سایبانهای کرباس زده و شیر (۸) ها و صندلیها نهاده و انواع ماکولات از قاز و مرغ و گوشت پخته و فواکه و میوههای خشك و تر بر طبقهای چینی مرتب کرده و بر هر شیرۀ نخلی بسته ، القصه در ان بیابان طوی که در شهر ها بدان تکلف نتوان ساخت ترتیب کرده بودند و شیر ها و خوانها نهاده ، و بعد از طعام انواع مسکرات از عرق و سرمه (۹) در کار آوردند و مجموع را مست ساختند و بیرون طوی هر کس را بقدر مرتبه گوسفند و آرد وجو وما يحتاج سفره عرقی وسرمه بدادند و این ساختگی مجموع از سکچو آورده ، و آنجا نسخه کردند که با هر کسی چند نوکرند و داجیان حجت میگرفتند که می باید که نوکر زیادتی ننویسند که یاساق ختای زیکت ( اینست ؟ ) و هر کس در وغگوی شد او را وقعی ننهند و بسیار بازرگانان پیش ایلچیان\n( ۱ ) اصل : پایری ، مطلع ( نسخۀ کاتر میر ) : پایری ، حبیب السیر : پایری ،\n( ۲ ) در مطلع السعدین می نویسد : و از انجا به بیست و پنج کوچ راه چول و بادیه قطع کرده بهر دو روز آب می یافتند و دواز دهم ماه شعبان در اثناء بیابان بشیر و گاو قطاس دوچار شدند و آنجا گاو چنان بزرگ می شود که گویند توپلی سوادی را از پشت زین بسر شاخ ربوده و مدتی بر سر شاخ بود ( بجای شیر در بعضی نسخ شتر نوشته است یعنی شتر وحشی و گاو قطاس ( ۳ ) یعنی مفازۀ گوبی را عبور می کردند ، چول بمعنی بیابان و ریگ زاراست . ( ٤ ) ۲۲ ر اگست سنه ١٤٢٠ع ، (٥) Sucheu (٦) پاسگاه (۷) مطلع : دو ،(۸) خوانچه پایه دار ، (۹) نوعی از شراب متعارف ترکستان . ( بهار عجم )\n\n۱۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2666, "text": "( صفحه ۱۲۰ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nو کر می شدند و خدمت میکردند القصه نسخه نبشتند بدین تفصیل : -\nامیر شادی سلطان از غداق از دوان خواجه تاج الدین\nخواجه و کوکجه احمد و خواجه غیاث الدین شست پنجاه نوکر شاه بد خشان\nدویست نفر صدو پنجاه نفر نفر نفر پنجاه نفر\nنوکران امیر و امیر زاده اعظم الغ بیک کور کان خلدالله ملکه پیشتر رفته بودند و نوکران\nامیر زاده ابراهیم سلطان خلدالله تعالی ملکه ، هنوز نرسیده بودند .\n\nروز شانزدهم (۱) ایلچیان را خبر کردند که امروز دانك داچی طوی می دهد و او از جانب\nپادشاه ختای حاکم آن سرحد بود که از طرف قامل است و از سکچوتا شهر وا ( او ؟ ) نه یام بود\nو او بالشکری پنج شش هزار سوار باستقبال آمده بود و مجموع ایلچیان سوار شدند و نزديك يورت\nدانك داچی آمدند ، طریق فرود آمدن ایشان در صحرا چنان بود ، لشکریان مربع فرود آمده بودند\nچنانك پرکار و سطاره مربع کشد و خیمها طناب در طناب کشیده چنانچه بهیچ جا راه پیاده نبود\nکه بدان میان درآید و چار دروازه بر چار طرف آن مربع گذاشته و میان آن مسافتی بزرگ ، و در وسط\nآن مسافت صفه بزرگ ساخته بمقدار يك جريب وخیمه بزرگ دوتیرا (۲) ختائی در پیش اوزده مثل\nشاه نشینی دامنهابرداشته و تا لازی از چوب ساخته واز کرباس سایبانها زده چنان که از (۳) يك جریب زمین\nتمام سایه کرده بود و در زیر دوچو به صندلی(٤) داجی نهاده وازچپ وراست صندلیهای دیگر ( وایلچیان\nبر جانب چپ وامرای خطا برجانب راست نشستند) از انکه (٥) ( پیش ایشان تعظیم) جانب چپ زیاده\nاز جانب راست است و بعد از ان پیش هر کسی ایلچیان وامرا دوشیره نهادند و دریکی نعمت الوان\nمیوهای خشك ختائی و قاز و مرغ وسان (٦) گوشت پخته و در یکی کلیچه و نانهای خوب و نغل (٧)\nپندی از کاغذ و ابریشم چنان خوب که صفت کرد ( کذا ) و در پیش سایر مردم يك شیره هريك\nرا ، ( و ) در برابر کور که بلند نهاده و خمها و خمرهای چینی و صراحیهای بزرگ و خرد از چینی و نقره\nوزر پهلوی کور که ، از چپ و راست جمعی از مطربان ایستاده و با توقین و کمانچه وپینۀ ختائی ونی\nاز دولوخ ، بعضی نفس در سرنی میکنند و بعضی در پهلوی نی ، و طنبك (۸) ختائی وموسیقار و طبلی\nدو رویه بر سر سه پایه نهاده باصول میزنند و سنج و چهار پاره و دهل در پهلوی ایشان ، وبازی گران\nایستاده ، پسران صاحب جمال سرخی وسفیدی مالیده که هر کس بیند کور دخترانند کلاه ها بر سر\nو مروارید در گوش وبازی گریهای دارند مخصوص ختائی که مثل آن در عالم هیچ نیست ، واز پیش آن\n\n(۱) ١٦ شعبان سنه ٨٢٣ هـ ١٤٢٦ م است سنه ١٤٢٠ع (۲) مطلع السعدين : نیزه ، حبيب السير :\nتیره ، ( وعرض ۱۰س اینجای دوچوبۀ آن خیمۀ دوتیره ) (۳) کذا در اصل اما غالباً صوابش و مقدار\nاست چنانکه درس ۱۷ ، (٤) ( Steingass ) چوکی ـ نشیمن گاه ـ چوکی دراز ـ تخت (٥) اصل :\nچنانکه از ، تصحیح قیاسی است و زیادات از مطلع . (٦) پارچه ـ حصه ـ قسمت ( ٧) مطالع : نقلى ،\n(۸) مطالع : تبنك ، در برهان قاطع می گوید که تبنك دهلی باشد دم در از که از چوب وسفال سازند\nوبازیگران در زیر بغل گرفته بنوازند .\n\n۱۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2667, "text": "( صفحه ۱۲۱ )\n\nسفر نامه چین\n\n( سال ششم )\n\nصفه تا چار دروازه که آن خیمها زده اند مردان جبه (۱) پوش با نیزه های دراز در دست ایستاده چنانکه\nيك پای برپای دیگر نمی جنبد و یساول خود حاجت نیست جهت آنکه بساق و سیاست ایشان ازان زیاده است\nکه وصف توان کرد . بعد ازانکه مردم را بنشاندند کاسهٔ داشتند و قوش دادند فراو و خوردند .\nمیردوسون که دیوان در حکم اوست برخاست و کاسه داشت و صندوق (۲) نخل بندی با او برند و هر کس را که\nکاسه داشت يك شاخچه نخل بندی در سر دستار اوزد، و يك ساعت مجلس را گلستانی ساخت ، و بعد ازان\nبازیگران را فرمودند تا بازیها کردند بانواعی که شرح آن تقریر نباید . ازان جمله از کاغذ\nمقوی صورتها ساخته اند (از) هر جانوری که در عالم با برید ( باشد ؟ ) و بر رو می بندند که هیچ\nرخنه از کنار گوش و روی پیدا نیست که گوئیا وصلهٔ ازان حیوانست ، و بیان آن صورت در\nمیروند و بر اصول ختائیان رقص میکنند چنانکه عقل در ان خیره ومدهوش میگشت ، دیگر پسران\nهمچو آفتاب خاوری صراحیها و پیالها در دست ایستاده و بعضی طبقهای نقل از قند (۳) و عناب\nو چهار مغز و شاه بلوط مقشر و لیمون و سیر و پیاز در سرکه پر ورده و دیگر ترها (٤) که\nدرختای میباشد که در ین بلاد نیست و کس ندیده و نام او نشنوده وخربزه (ه) بریده و هندوانه\nاینها مجموع بر طبقی خانه خانه ساخته و هر يك را جدا جدا در جای کرده ، چون امیری (٦)\nرا کاسه داشتند فی الحال آن پسر پیش آمد و طبق پیش داشت تا به نقلی که طبیعت بدان میل کند\nتنقل کند دیگر لکلکی ساخته اند از کرباس و ترقو (۷) و پرها بروی زده و منقار و پای او\nسرخ کرده بچنانچه مطلق بلکلگ ماند اما بزرگترست چنانکه پسری بمیان آن صورت در\nمیرود و همه جای خود را میپوشد چنانکه همین صورت لکلگ مینماید و بر اصول نغماتی که ختائیان\nمیزنند پای میکوبد و سر ازین طرف و آن طرف جنبا ند که (۸) حاضران ( حیران ) مانده\nبودند فی الجمله آنروز بآخر رسید به همین نوع گذرانیدند و آن استعداد ده روزه راه چول\nباستقبال ایلچیان آورده بودند .\n\nو در سابع عشر شعبان المعظم از انجا کوچ کرده بچول در آمدند اما آن زمان (۹) . . . . بقراول\n(۱۰) قلعه ایست محکم و خندقی عمیق در گرد آن کشیده و راه بر میان آن قلعه ( آ نچنان\n\n( ۱ ) مسلح ( ۲ ) اصل صندل ، : تصحیح از روی مطلع . ( ۳ ) مطلع : فندق ، ( ٤ )\nاصل : ترها کرده . ( ه ) اصل : جریره مطلع : خربزه های ( ٦ ) مطلع : امیر کسی را\nکاسه داشت . (۷) ترغو نوعی از بافته ابریشمی سرخ رنگ باشد ( هفت قلزم ) (۸) مطلع :\nکه مردم حیران میشدند . (۹) کذا ناقصا در اصل بدون بياض ، مطلع السعدین : بعد از چند\nروز بقراول رسیدند و این قراول قلعه ایست الخ در آخر سفر نامه گفته است که در جمعه ۱۹ /\nشعبان سنه ۸۲۳ ه از قراول ختای گذشتند . (۱۰) قراول در لغت بمعنی کسی که سیاهی ببیند\nو برعیده بآن نیز اطلاق کنند و میرشکاری که صید را از دور ببیند وفوجی که پیش پیش رود و از سیاهی زدن\nغنیم خبر دهدچه اوهم دید بان است ( بهار عجم ) غول یول درین موضع از قراول دروازه دیوار چین مراد\nاست که بصورت قلعه ایست و او را کیا یوگوان ( یعنی قلعه دروازه یشم ) مینامند و هیوانگ سانگ\nدر ماه ششم ذکری از و آورده و در اواخر عهد شاهان منگ حد سلطنت چین این جا منتهی میشد .\n\n۱۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2668, "text": "(صفحا ۱۲۲) کابل (شماره اول و دوم)\n\n(۱) که از در قلعه ) میاید آمد و بدر دیگر بیرون رفت ، چون بقلعه در آمد تمام مردم را بشمردند\nو نام بنوشتند وازان دیگر بیرون گذاشتند ، بعد از انکه از قراول بگذاشتند بشهر سکجو رسیدند و بام\n(۲) خانه بزرگ بر در آن شهر ( بود) چنانکه جله در آن یام خانه فرود آمدند و ایلچیان را\nنیز گفتند اینجا فرود آیند که رسم این ولایت همچنین است ، بعد ازین هر چه مایحتاج شما\nباشد جله از یامخانه بدهند و چهار پایبان ور خوت ایشان جله بدفتر بردند و از ایشان ستانده\nبمعتمدان سپردند و بعد از ان هر چه ما یحتاج ایلچیان بود از مرکوب ( و ) ماکول و مشروب و\nمفروش جله در یامخانه مرتب میداشتند هر شب آن مقدار که بودند هر یکی را کنی و يك دست\nجامه خواب ابریشمین با خدمتگاری که هر چه فرمایند بجای آورد ، و این سکجو (۳) شهری\nبود بغایت پاکیزه و قلعه محکم ، و وضع شهر مربع درست نهاده چنانچه بسطاره و پرکار (٤)\nسازند و میان بازار پنجاه گز شرع پهنا داشت ، مجموع آب زده و جاروب کشیده چنانچه مثل\nاگر روغن بریزد جمع توان آورد ، و در خانهای ایشان خوك اهلی بسیار بود ، و در دکان\nقصابان گوشت گوسفند و خوك پهلوی یکدیگر آویخته ، و انواع محترفه دکانها نهاده و در\nبازار ایشان چهارسوی بسیار و بر سر هر چهار سوی چهار طاق از چوب بعوره (٥) (؟) بسته\nدر غایت تکلف و کنگر های بر وی نهاده هم از چوب و مقرنس (٦) ختائی بسته و در باروی شهر\nدر هر بیست قدم برجی سر پوشیده ساخته و چهار دروازه بر چهار دیوار آن در برابر هم ساخته\nواز غایت راستی ازین در آورد آن يك مینمود چنانکه کسی تصور میکرد که نزديك است وحالی\nبدانجا خواهد رسید اما بسیار راه بود ، و بر پشت هر دروازه کوشکی دو طبقه ساخته بر طریق\nختائی که ایشان پوشش عمارت مجموع خر پشته (۷) می سازند ( و ) چنانکه در مازندران بسفال\nبی رنگ می پوشند ختائیان اکثر بکاشی چینی پوشیده اند و درین شهر بتخانه ( ۸ ) های بسیار\nبود هر يك مقدار ده جریب کم و زیاده ، مجموع زمین آن از خشت پخته تراشیده ( ۹ ) فرش\nانداخته ، و خشت پخته ایشان مثل سنگ جوهری دارد و محکم است و بتخانه های چنان\nمی دارند که قطعا از قاذورات دران نتوان یافت و پسران خوش شکل بر در بتخانه ایستاده\nمردم غریب را راه بری میکردند ، از شهرهای که بر حکم دیوان پادشاه بود اول آن شهر ست\nکه رسیدند وازانها تا خان بالق (۱۰) که تخت گاه پادشاه بود نو درنه یام بود مجموع معمور (۱۱) چنانکه\n\n(۱) بر قیاس عبارت مطلع ، (۲) قراول خانه (۳) اصل: شکجو ، ( ٤ ) اصل : پر سکار ،\n(٥) مطلع : مجوزه ( ودرنسخهٔ بحوره ) درص ۲۷ این لفظ را بخوره نوشته است ، (٦) مقرنس بنای\nبلند ومدور را گویند که با نردبان بران روند ..... و بمعنی رنگ برنگ هم آمده و در کنز اللغات\nعربی نوشته : عمارتی را گویند که نقاشی کرده باشند ( هفت قلزم ) ، کاتر میر آنرا مرادف\nوزنش داده شده قرار داده است و یول آنرا این طور ترجمه کرده : پوشیده شده از لاك\nCathay اما بگمانم محال نیست که مراد مصنف مینار های نوکد اویست که به سبك معماری کتبی\nساخته شده .\n\n۱۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2669, "text": "(صفحۀ ۱۲۳) سفرنامۀ چین (سال ششم)\n\nهرجا می برابر شهری وقصبه و مابین شهر ها چند قرغو (۱) و کی (۲) دی قو، قرغو عبارتست از خانه که بمقدار بیست (۳) گز بلندی ساخته اند و دائم ده کس درین خانه ساکن اند بكشك (٤) واليه آنرا چنان ساخته اند که قراغوی دیگر نماید ، اگر ناگاه قضیۀ پیدا شد مثل لشکری بیگانه از آنجا که سرحدست فی الحال آتش کردند و آن قرغوی دیگر چون علامت آتش دید او نیز هم چنین در يك شبانه روز سه ماه راه واقف شدند که حالی هست و درعقب آتش آن حال که واقع شده است مکتوب کردند ودر کیدی قوها بدست یکدیگر رسانیدند ، وكيدى قوعبارت از خانه (٥) واری چند است که در محلی ساکن گردانیده اند و با ساق (٦) ومهم ایشان اینست که چون خبری برسید شخصی معد ایستاده فی الحال آنرا بتعجیل بکیدی قوی دیگر رسانید هم چنین با آن دیگری تا آنزمان که بپای تخت رسانیدند واز کیدی [قو] تا کیدی قوی دیگر ده مره متعین است و هر شانزده مره يك فرسنگ شرع است وجماعتی را که در قرغومی نشانند بنوبتت چون ده روز می گذرد ایشان می روند وعوض ایشان ده کس دیگر بنوبت (۷) می آیند اما جماعتی که در کیدی قومی باشند آنجا ساکن اند وخانها ساخته عمارت وزراعت دارند وكار ایشان آنست که خبری پرسید بکیدی قوی دیگر رسانید ( كذا ) واز سکجو (۸) تا قمجچو که شهری دیگر بود بزرگ ، بام بود و قمجچو (۹) از سکجو بسیار بزرگتر و معمورتر بود ودانک داچی که بزرگتر داچیان سرحد [بود] دران شهر حاکم بود و در هر بامی چهارصد و پنجاه اسپ ودراز گوش یرغه (۱۰) از برای ایلچیان که پیش حضرت (۱۱) سلطنت شعاری وفرزندان رفته بودند می آوردند و پنجاه شست عرابه و پسران که موکل اسپان بودند ایشان را با قو میگفتند وآنها که موکل دراز گوش بودند لوفو ، آنها که عرابه می کشیدند جینو (۱۲) ( چیفو ؟ ) ، وایشان بسیار بودند از برای آنکه ریسمانها برعرا بها بسته اند وآنرا همان پسران بدوش میبرند، اگریارندکی\nبقیه حاشیه صفحۀ گذشته (۷) خرپشته پشته بزرگ ماهوار را گویند که میان آن بلند و دوطرفش نشیب باشد وخیمه و طاق و ایوان و هر چیزیکه مانند اینها باشد و آنرا ماهی پشت هم گویند ( هفت قلزم ) همچنان آسمان را خرگاه کا و پشت می گویند - پوشش بمعنی سقف است . (۸) اصل : ختای ، عبارت مطلع السعدین این طور است : ودرین شهر چند بتخانه هر يك قریب به ده جریب ، (۹) جلا داده . (۱۰) پیکن (۱۱) اصل : معذور ، تصحیح از روی مطلع .\n(۱) اصل قوعو ، اما در مواضع دیگر قرهو وقراغو ، اما در مطلع السعدین در هر موضع قرغو نوشته است . (۲) كذا بهر موضع ، اما در مطلع السعدین کی دی قونوشته است . ( ودر بعضی نسخ قور بجای قو ) ( ۳ ) مطلع پشت . ( ٤ ) چوکی و پاسداری . ( ٥ ) خانواده ها ( ٦ ) نظام وقانون . ( ۷ ) اصل پیوست . ( ۸ ) اصل : شکجوه تا همجو ، تصحیح از روی مطلع . (۹) قمجچو از شکجو ، تصحیح از روی مطلع ، قنچو Kamchu (۱۰) اصل : برغه : مطلع السعدین برقه ( در بعضی نسخ یرغه) ، یورغا اسپ راه وار را گویند( رساله فضل الله خان ) یورقه آمدن - به ترات آمدن ( ستائن گاس ) (۱۱) یعنی شاهرخ سلطان . (۱۲) مطلع «جینو» چنو، جیسغو (باختلاف نسخ )، کاتر میردرترجمه اش Tcchifuu نوشته است، یعنی که چیقو بوده باشد در اصل .\n\n۱۲۴"}
{"book": "adl0986", "page": 2670, "text": "( صفحه ١٢٤ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nواگر کوه پیش می آید که ( کذا ) آن اسبان بدوش وقوت آن عربها را از بام بیام میرسانند و هر عرابه\nدوازده کس میبرد ، پسرانی همه خوش شکل مروارید های دروقی ختائی در گوش ومویها بر (۱) میان\nسر گره زده (۲) اسبان که می آرند بازین ( و ) لجام وقمچی ( می آرند ) ، واین باقو یان تا بام جلاو (۳)\nمیدوند چنانکه درین بلاد پیکان با عصب ( ٤ ) بدوند بهر بامی بقدر مرتبه که معین شده گوسفند و قاز\nو مرغ وبرنج وآرد وعسل ودراسو (٥) وعرق وسير وپیاز د ( ر ) سرکه پرورده و انواع ترها و بقول\nکه درسر که پرورده اند بیرون آن مایحتاج کـ در یام خانهای مقرر کرده اند\n( می دهند و ) بهر شهر که میرسیدند ایلچیا نرا طوی میکشدند ، و دیوان خانه را د سون (٦) میگویند\nدر دسون که طوی میدهند اول در پیش کور که روی بطرف خان یا لق که تخت گاه پادشاه ایشا نست\nتختی نهاده اند و پردۀ از ان پهلوی تخت آویخته وشخصی پهلوی تخت ایستاده تمندی (۷) بزرگ پاك\nدر پهلوی تخت انداخته اند امرای بزرگ وا یلچیانرا پهلوی آن تمد (۸) ندا شتند و سائر مر دم\n(۹) در پس پشت ایشان صف می ایستند و آن شخص که در پهلوی تخت ایستاده است بزبان ختائی\nندا کرده سار (۱۰) بعد ازان داجیان سر بر سریر زمین نهادند وایلچیان وسائر مردم را نیز تکلیف کرده اند\nکه سر بر زمین نهند و صفها چنان راست ایستاده اند که مسلمانان در نماز ایستند ، بعد ازان که این سر نها دند\nاز انجا هر کس بسر شیرها که از برای ایشان نهاده اند رفته، درین روز که دانك داجی در قمجـو جاءت ایلچیان\nراطوی میداد دوازده هم رمضان المبارك بود ، از ایلچیان درخواست کرد که طوی باد شاه است و پادشاه\nشما را عزیز داشته ا کنون شما چیزی بخورید شادی خواجه و اصحابی که کلانتران ایلچیان بودند ایشان\nنیز درخواست کردند که مارا این تکلیف میکند که در دین ماروا نیست دانك داجی ایشان را معذور داشت\nو شیرها و آنچه از برای ایشان ترتیب ساخته بود بوتاقهای ایشان فرستاده . و درین شهر قمجو بتخانۀ\nبودبس بزرگ چنانکه عمارت اصل بتخانه و آنچه داخل او بود پانصد گز در پانصد گز بوده باشد و درمیان\nاین عمارت بتخانه بود دروی بتی خفیده ساخته اند که پنجاه قدم طول آن بت بودونه قدم طول كف ، ودور كعله سراو\nبیست و یکگز شرع ، وگرد برگرد آن عمارت بتكلف بتان دیگر در پس پشت وبالای سر اوهر يك بيست (۱۱)\nگز و کمتر و بیشتر وصورت بخشیان (۱۲) هر يك بمقدار آدمی چنان متحرك كه کسی تصور کند که\nا ين کافران زنده اند و بر باقی دیوار ها صورت گریها کرده اند که مجموع نقاشان عالم انگشت\n\n( ۱ ) مطلع : برسر گره . اما رجوع کنید به ص ٢٤س٦ ، ( ٢ ) یعنی اسبه ، ( ٣ ) همان جلوست .\n( ٤ ) اصل : ينعصب ، مطلع : به تعتب ( و دربعضی نسخ بتعصب ) : ( حبيب السير: باقویان بتعصب يكديگر\nپیش پیش اسب دوند ) ، ( ٥ ) شراب برنج چینی ها ـ و آن يك نوع شرابی است که کرما کرم می نوشند\nو جوشاندۀ برنج خام است ( پول ) . در مطلع السعدین این لفظ را در اسون نوشته است .\n( ٦ ) مطلع : دوسون ( ٧ ) اصل : تمد ( ٨ ) عبارت مطلع السعدین این طور است : باقی مردم\nدر پس پشت ایشان صف صف بسان مسلمانان در صفهای نماز ستاده ( ٩ ) مطلع : سه بار ( ١٠ ) اصل بزهای\nتصحیح قیاسی است ، ( ١١ ) اصل : در ین ، تصحیح از روی مطلع گزی ( ٢١ ) یعنی درویشان\nبودائی مذهب ، لامه ها، رجوع کنید به انسائيكلو پیدیا آف اسلام بذیـل بخشی .\n\n١٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2671, "text": "( صفحه ١٢٥ ) سفر نامه چین ( سال ششم )\n\nحیرت بدان کبر ند . و این بت بزرگ خفته ، یکدست بزیر سر نهاده و يك بر روی ران ،\nو تمام آن بت بزرگ را مطلا کرده اند و انواع رنگها و لباسها پوشانیده و نام آن شکمانی\n(۱) قومی گفتند ، و فوج فوج از کافران میآیند و پیش آن بت سر بر زمین مینهند ، دیگر بیرون\nآن عمارت بتخانها گرد بر گرد همچون کاروان سرائی خانها در پهلوی یکدیگر چنانك هر خانه\nپسر خود بتخانه بود وا نواع پرد های زر بفت و کرسیهای مطلا و صند لیها و شمع دا نها و صراحيهای\nچینی و آرایش تمام درین فمجو ده بتخانه چنین معظم بود و يك خانه دگر ساخته بود ند که مسلمانان\nآنرا چرخ فلك ميخو اندند مثل کوشکی مثمن و از زیر تا بالا پانزده طبقه و در هر طبقه منظر ها\nساخته ، در هر منظری مقر نس ختائی بسته و غرفها و ایوانها ، ( و ) کرد منظر ها در افریتها\n(۲) و انواع صورت ساخته مثل تختی زده و پادشاهی نشسته واز چپ و راست خادمان و غلامان\nو دختران ایستاده و هر يك بخدمتی مشغول ، علی هذا این پانزده طبقه که درو منظرها ساخته اند\nاز خورد و بزرگ مقدار يك وجب(۳) و خرد تر و بزرگتر تا مقدار يك گز در يكديگر ( يك گز ؟ )\nودرز یر همه صورت دیوان ساخته اند که كوشك را بردوش گرفته اند و دور (٤) آن كوشك بيست گز بود و\nبلندی ( ٥ ) آن دوازده گز و این مجموع از چوب (٦) تراشیده اما چنان مطلا کرده اند\nکه کسی تصور کند که آن تمام از طلا ساخته اند ، و سردابه زیر آن ساخته و میل ( ٧ )\nآهنین از زیر تا با لا تعبیه کرده و سر آن میل در زیر بر سر کرسی آهن نهاده و يك سر\nدیگر بر سقف خانه که آن کوشك در آنجا است محکم کرده چنانکه در آن سردا به باشد ك\nحرکتی این كوشك بدين عظمت در چرخ می آید ، و مجموع درود گران و آهنگران و نقاشان\nعالم می باید که تفرج آن کنند و از انجا تعلیم صنعت گیر ند ، و ازین یا مهای گذشتند و شهر\nهائی که می رسیدند صوبها به (۸) ایلچیان و نوکران میدادند ، چندانك بخان بالق نزديكتر\nمی شدند تکلفات زیاده می شد ، و رختها و چار پایان ایلچیان ونو کران که بگذاشته درین قمجو\nسپردند که در وقت مراجعت باز تمام و کمال بایشان سپردند و آنچه از برای پیشکش پاد شاه\nآورده بودند از ایلچیان بستاندند (۹) و خود غم خواری آن می کردند ، همچنین هر وز پیامی\n\n(۱) اصل : سکابی ، تصحیح از روی مطلع ، این شکمانی محرف سکیامنی ست (۲) کتاره های\nچوبی یا آهنی (۳) بمعنی بالشت (٤) اصل : در تصحیح از روی مطلع وحبیب السیر. (٥) مطلع\n( نسخه کاتر میر ) : بلندی دوازده گز ، ( نسخه کرایست کالج ) : بلندی دوازده گز حبیب السیر\nارتفاعش دوازده گز ، یول ( در حاشیه اول کتاب خود ) می گوید عبارتی که به ابعاد این كوشك\nتعلق دارد ( یعنی دویست گز و دو ازده ده گز ) محرف ونا قابل فهم است (٦) اصل جواب تصحیح\nاز روی مطلع (٧) اصل : سیل ، (۸) اصل : که ( ۹ ) در مطلع السعدین افزوده است مگر شیری\nکه میرزا بایسنغر فرستاده بود و پهلو ان صلاح الدین شیربان خود بدرگاه پادشاه رسانید ،\n\n١٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2672, "text": "( صفحه ١٢٦ ) كابل ( شماره اول و دوم )\n\nو هر هفته شهری میرسیدند تا در چهار دهم (١) شوال بآب (٢) فراموران رسیدند و آن آبی\nبزرگ بود قریب بجيحون ، بر وی پلی بسته بودند بکشتی در غايت خوبی و محكمی ، زنجیری\nبعظمت از آهن بستبری ران آدمی بود ازان طرف و ازين طرف تا ده گز بر خشكی گذشته ،\nو (٣) بر (دو) طرف دو میل آهن هر يك بستبری میانه مردی در زمین محكم كرده ، و آن زنجيرها بران\nاستوار كرده و بقلابهای (٤) بزرگ كشتی را بدين (٥) زنجيرها بسته ، بیست ( و ) سركشتی بود\nبر (٦) بالای كشتیهای تختهای بزرگ انداخته بودند در غايت محكمی و همواری چنانكه ( بی ) زحمت\nمجموع چارپايان از بالای بگذشتند ، و ازان طرف آب قرموران شهری (٧) معظم بود ايلچيان\nرا طوی كردند از همو طویهای بزرگتر كه پیشتر كرده بودند ، و درين شهر بتخانه بود بغايت\nبعظمت و تكلف چنانكه از سر حد تا آنجا مثل آن عمارت ندیده بودند و سه خرابات بزرگ بود\nدرين ( ٨ ) شهر ( و ) دختران صاحب جمال دروی ، میگفتند كه ازين دختران بعضی هنوز\nمهر بكارت دارند ، و اصناف پیشه وران بسيار در غايت حذاقت درين شهر بودند ، اگرچه\nمردم ختای اکثر صاحب حسن اند ، اما این (٩) شهر را حسن آباد می خواندند و از انجا بر شهر\n(١٠) دیگر گذشتند ، تا دوازدهم (١١) ذی القعده بآبی (١٢) رسیدند كه دو برابر جيحون بوده باشد\nموجهاى بزرگ داشت ، كشتيها را حاضر كردند ، مجموع از آن آب بسلامت بگذشتند ، و چند\nآب ديگر بعضی بكشتی و بعضی به پل گذشتند ، در سابع عشرين ذی القعده بشهر صدين ١٣\nقور رسيدند ، شهری معظم و غله بسیار و عمارات خوب ، از جمله بتخانه بعظمت چنان كه در ميان\nخانه بتى ساخته بودند از برنج ریخته و مطلا كرده گويا تمام از طلاست ، مقدار پنجاه\nگز بلندی آن بت بيانشد و اعضای آنرا جمله مناسب هم ساخته اند و بر جمله اعضای او صورت\nدست كشيده اند و بر كف هر دست سورت چشمی كشيده و آن برابت هزار دست میخوانند\nو در مجموع (١٤) شهرق دارد ، اولاً دكانی بزرگ محكم ( از ) سنگ تراشيدهای خوب كرده كه\nاين بت و عمارات اطراف او بران دكانی است و دیگر رواقها ومنظرها وغرفها بسيار برگرد آن چند\nآشام ، (١٥) چنانكه ، شام اول از كله (١٦) پای او گذشته و آشام دوم بر انوی او رسیده ، و آشام سیوم\nاز زانو گذشته و دیگری بمیان اورسیده و دیگری بسینه او رسیده هم چنین تا بسر او عمارات متکلف\n\n( ١ ) مطلع : ١٤ شوال سنه ٨٢٣ - ٢٢ - اكتوبر سنه ١٤٢٠ ع ( ٢ ) درياى\nهوانگهو ( ٣ ) مطلع : بر دو طرف آب . ( ٤ ) چنگك ها ( ٥ ) اصل : برين ( ٦ ) اصل :\nكه . ( ٧ ) بقياس يول اين شهر غالباً Lanchou بوده باشد كه دارالخلافة صوبه\nكانسواست ، و اغلب كه خواجه همین را حسن آباد خوانده ( ٨ ) اصل: و درين ( ٩ ) اصل:\nبشهر . ( ١٠ ) مطلع : چند شهر ( ١١) ظاهر است كه ایلچیان رود خانه هوانك هو را بار دگر\nعبور می كنند بمحلى كه اوحد فاصل است ميان صوبه شنسى وشانسی ( يول ) (١٢) اصل: جهدين\nقو. (١٣) مطلع : صددين فور . بقياس پول این شهر Shingtingfu بوده باشد . ( ١٤ ) مطلع\nخطا (١٥) پله ، مرحله ، درجه ، منزل ، حبيب السير : طبقه . (١٦) بند پا - كعب هفت قلزم .\n\n١٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2673, "text": "صفحۀ ۱۲۷ )\nسفر نامۀ چین\n( سال ششم )\n\nاستادانه ، و بعد ازان سر آن عمارات بفرنس (۱) در آورده و چنان پوشیده که مردم در آن حیران\nمیشد و آن هشت آشام شده است در هر آشامی هم از بیرون برگرد عمارت میتوان گردید و هم از اندرون ،\nاین بت بر پا ایستاده ساخته اند و دو قدم او که هر يك قرب ده گز باشد بر بالای ، تیغۀ (۲) ریخته\nایستاده ، همچنان قیاس کرده اقلش می باید که صد هزار خروار برنج دران محل خرج شده باشد ،\nو دیگر بر گرد آن بت بزرگ بتها ( ی ) خورد ترساخته از گچ و رنگ آمیزی و مطلا کرده اند و کوها\nو کمرها (۳) و مغارها صورت گری نموده چنانچه بخشیان و راهبان و جوگیان در چله نشسته اند وریاضت\nمیکنند و قچقارها (٤) و تکهای (۵) کوهی و ببر و پلنگ واژدها و درختانهای مجموع در گچ کاری نموده\nو باقی دیوارها را صورت گری کرده اند چنانچه استادان ماهر در (و) حیران بمانند و عمارات اطراف\nبرین قیاس ، و درین خانه چرخی گردانی مثل آنکه در قمجو ( دیده ) شده اما این را ( و الصواب :\nازان ) بسیار متکلف و بزرگتر ، همچنان کوچ کردند و چارپنج فرسنگ میراند تا روز هشتم (٦) ذی الحجه\nشبگیر کردند هنوز تاريك بود که بـ «دروازۀ (۷) خان بالق رسیدند . شهری بغایت بزرگ چنانکه\nهر دیواری يك فرسنگ بود که چار فرسنگ دور آن باشد و بر گرد دیوار ها ( ی ) شهر بسبب آنکه\nهنوز عمارت میکردند (۸) صد هزار چوب مخوره (۹) ( ؟ ) که هر يك پنجاه گز بدرده باشد\nخوازه (۱۰) ( بسته (۱۱) ) بودند و چون هنوز پگاه بود و دروازه نگشوده بودند ازان برج که عمارت\nمیکردند ایلچیان را بشهر در آوردند ، و بر در کریاس (۱۲) پاد شاه فرود آمدند و بر در اردو مقدار\nهفصد قدم فرش سنگ تراشیده انداخته بود ، چون بکنار فرش رسیدند ایلچیان را فرمودند که\nپیاده شوید ، پیاده از روی آن فرش بگذشتند و بر در اردو (۱۳) رسیدند بران طرف درده پیل پنج\n\n(۱) اصل : بمقرنش : ( ۲ ) اصل : تیغه ، اما تیغه : ـ در مطلع السعدين ، كاتر مير اين لفظ را\nبمعنی پایه ، بنیان گرفته ، و محتمل نیست که تیغه باشد که مرادف تیپه و بمعنی پشته است ، در مطلع\nالسعدين بعد لفظ ایستاده جملۀ ذیل را افزوده است « و آن خود نمی نماید و گوئی معلق ایستاده »\n(۳) یعنی کر پوه ها و پشته ها ، (٤) قوچقار بمعنی گوسفند شاخ دار است ، ( رساله فضل الله خان ) ،\nکاتر میر ( در حواشی این سفر نامه ) نوشته است که قوچقارقوچی است جنگی و وحشی بزرگ که علی الخصوص\nدر بلادی که بنواح منبع جیحون است یافت میشود ، (۵) اصل : تکهای ، تصحیح از روی مطلع ، تکه\nبز نر را گویند ( رساله فضل الله ) اما در هفت قلزم تکه بالفتح نوشته است و گفته که بمعنی بز نر آمده اعم\nاز بز کوهی وغیر کوهی و بزی را نیز گویند که سر گروه ( و ) پیش رو گلۀ گوسپندان باشد :\n(٦) ١٤ دسمبر . (۷) اصل : هنوز ، تصحیح از روی مطلع . (۸) بقول پول ، شهر مذبور\nپس از انکه مرکز حکومت به نانکن انتقال یافت ، دوباره اشغال و مسکون گردید (۹) در ص ۱۲\nس ۱۳ این لفظ را بحوره نوشته است . (۱۰) چوب بندی که بجهت نقاشی کردن عمارت و یا آئینه\nبندی وامثال آن بندند ( از هفت قلزم ) (۱۱) بیاض در اصل ، از روی مطلع نوشته شده . (۱۲) قصر ،\nدر بار (۱۳) سرا پرده شاهانه یا کاخ شاهی .\n\n۱۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2674, "text": "( صفحه ۱۲۸ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nازین طرف و پنج ازان طرف ایستاده بودند و خرطومها بر راه داشته ایلچیان از میان خراطیم\nپیلان بگذشتند و درون رفتند قریب صدهزار آدمی آن زمان را که هنوز روشن\nنشده بود بر در سرای (۱) پادشاه بودند چون از در اوّل در آمدند مسافتی (۲)\nمقدار سی صد گز در دویست و پنجاه گز بود در پیش آن مسافت کرسی (۳) سی گز بوده باشد\nو بر بالای از کرسی ستونهای پنجاه گزی بر پای کرده و عمارت بر بالای (٤) طنبی (٥) ساخته\nشصت گز در چهل گز و بعد ازان سه دروازه بود میانهٔ بزرگتر و چپ و راست خورد تر و آن\nمیانه ممر پادشاه است و هر کس ازان نمی گذرد ( کذا (٦) ) واز ممر چپ وراست گوژ که ( و )\nناقوس نهاده و آویخته و دو (۷) کس منتظر [ تا ] پادشاه کی بتخت بر آید و قریب سی صد هزار\nآدمی درین فضا از زن و مرد جمع گشته و قرب دو هزار مفتی ایستاده آواز بم وزیر با هم\nساز کرده و بزبان ختائی و اصول ایشان دعا ( ی ) پادشاه میگویند و قریب [ دو هزار ] دیگر\nبودند که هر يك در دست سلاحی داشتند بعضی ناجخ (۸) و بعضی دورباش (۹) و بعضی ژوپین (۱۰)\nو بعضی حربه و بعضی خشت (۱۱) فولاد و بعضی تبرزین و بعضی نایزه و بعضی شمشیر و بعضی گرز\nوبعضی باد بزن (۱۲) ختائی وبعضی [چتر (۱۳) ] گرد برگرد آن حوالی (١٤) خانهاودرپیش خانها\n\n(۱) قصر (۲) مطلع : فضائی . (۳) مطلع : کوشکی کرسی آن سی گز (٤) مطلع : بالای\nآن . (٥) طنابی و طنبی ایوانیکه توی ایوان کلان باشد : سنجر کاشی .\n\nفتاد برف ، بخاری سبك بر افروزیم که وقت صحبت شبهاو گوشهٔ طنبی است (بهار عجم)\nحافظ به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبی ست\n\nدر شا لا مار لاهور چون براه امرتسر رود از دروازه کلان داخل می شویم اواین جاها که\nدرو قدم می نهیم خانه ایست طنبی که صاحب پادشاه نامه ( جلد ۲ ص ۳۱۲ ) در صفتش می نویسد :\nعمارت شمالی که آرام گاه اقدس [ یعنی آرام گاه شاه جهان پادشاه ] است . . . . خانه ایست\nطنبی بطول ده گز و عرض هفت و در وسط آن حوضی ست منبت کار از سنگ مرمر چهار گز\nدر چهار ، در بازوی آن دو حجره ، این حوض درین وقت موجود نیست اما تا چند سال پیش\nازین بود ، و این در وازه کلان که حالا موجود است در زمان صاحب پادشاه نامه نبود ، وخانه طنبی\nمذکور مدخلی از جانب شمال نداشت ، (٦) مطلع : وبر بالای كوشك پشت دروازه (۷) مطلع :\nده ، (۸) تبر زین ، (۹) نیزه بود که سنان آن را دو شاخه می ساختند ( رجوع کنید به بهار عجم\nبرای جزئیات مفیده (۱۰) نیزهٔ کوچکی که سر آن دوشاخ باشد ( هفت قلزم ) . (۱۱) خشت : نیزه\nكوچك كه دروسط آن حلقه باشد و صیاد دران کرده بسوی دشمن اندازند ( بهار عجم ) اما کاتر\nمیر بمعنی تیری دارای پیکان چهار پهلوی فولادی نوشته است (۱۲) بادبزن یا پکه چینی (۱۳)\nدر اصل ندارد، ازروی مطلع نوشته شد . خرگاهی (١٤) مطلع : فضا بجای حوالی .\n\n۱۲۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2675, "text": "از آثار تاریخی کابل\nيك ظرف فلزی تاریخی"}
{"book": "adl0986", "page": 2676, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2677, "text": "( صفحهٔ ۱۲۹ ) سفر نامهٔ چین ( سال ششم )\n\nصفهای سر پوشیده و ستونهای معظم بر کنار صفها و دیوار خانها مجموع شبکو (۱) ( کذا ) از چوب ، و فرش سنگ تراشیده چنانکه مجموع استادان هر صنعت دران حیران بمانند . القصه چون روشن شد نا گاه آنها که بر بالای كوشك بودند و منتظر که پادشاه کی بتخت بر آید گوز که و دهل و دما مه و سنج و نی و ناقوس فرو کوفتند و آن سه دروازه بکشادند و خلائق درون دویدند ، و قاعدهٔ ایشان چنانست که بدیدن پادشاه دویده روند . چون ازین فضا بفضای دوم رفتند و آن قریب سیصد قدم بود و در برابر کوشکی ازان كوشك اول بعظمت تر و پیش کشاده ، تختی آوردند مقدار چار گز و گرد تخت متل (۲) بلسك خر گاه قسین گرفته از اطلس زرد (۳) مجموع زر نشان ختائی کرده ، باز در ها و سی مرغ و نقوش ختائی . بر بالای تخت کرسی از زر بنهادند و از چپ و راست ختائیان صف کشیده ایستادند ، اول امرای تومان و هزاره و صده قریب (٤) صد هزار و هر یکی در دست تخته مقدار يك گز در چار يك شرع و زهرهٔ آن ندارند که بغیر از ان تخته بجائی نگرند و در عقب ایشان مقدار ( ٥ ) دویست هزار دیگر جیبه پوشان و نیزه داران و بعضی شمشیرهای برهنه در دست ایستاده و صفها راست کردند . و مجموع آن کافران چنان خاموش که گویا هیچ متنفس آنجا نیست و شاه از درون حرم بیرون آمد و نردبانی از نقره آوردند مقدار پنج پایه و بران تخت بنهادند و بر بالای تخت صندلی از زر بنهادند و پادشاه ببالای برآمد و بر صندلی بنشست و پادشاه میانه بالا محاسنی بزرگ و نه كوچك (٦) اما مقدار دویست سیصد موی از میانهٔ محاسن او چنان دراز که بر بالای صند(لی)کی بود سه چهار حلقه زده بود و از چپ و راست تخت دو دختر ماه روی مویها بر میان سر (۷) کرده و گردن و عارض کشاده مروارید های بزرگ خوب در گوش کاغذ و قلم در دست گرفته منتظر که پادشاه چه گوید و چه حکم فرماید ، هر چه آنروز بر زبان پادشاه بگذرد ایشان قلمی کنند ، اگر حکم را تغییر میباید کرد خط بیرون فرستند تا اهل دیوان بران موجب عمل میکنند ، القصه چون پادشاه بر تخت قرار گرفت و از جانب ختائیان صفها کشیده بایستادند از مقابل روی پادشاه این (۸) جماعت ایلچیان را با بندیان دو تا دوش پیش پادشاه بردند اول باز غوری (۹) بندیان پرسیدند (۱۰) و مقدار هفتصد کس بودند بعضی دو شاخه (۱۱) در گردن و بعضی زنجیر و بعضی یکدست بر تخته گرفته و\n\n(۱) مطلع : شبکه ( وشبكه باختلاف نسخ . (۲) مطلع : متك همچو قسین مفهوم چنه بقول کاتر میر عبارت از سایبانی بوده که از پارچهٔ ساتن ساخته و بگردا گرد تخت افراشته شده بود . بلسك سيخ آهنی باشد که سر آن را پهن کرده باشند برای نان از تنور جدا کردن ( هفت قلزم ) وقسین نام موضعی ( ستاین گاس ) ( ۳ ) اصل : زر و بحرور ژیشان . تصحیح از روی مطلع ۰ ( ٤ ) مطلع : افزون از حدود شمار. (٥) اصل : کوچ ، در مطلع بعدش افزوده : نه کوسه ، ( ٦ ) مطلع : گره زده . (۷) اصل : واین (۸) گناه ، جرم ، ذات مظلومیت . (۹) اصل رسید ، تصحیح از روی مطلع . ( ۱۰ ) دوشاخهٔ چوبی را گویند که دو شاخ داشته باشد ، و آن را بر گردن مجرمان و گنه کاران گذارند ( برهان قاطع ) .\n\n۱۲۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2678, "text": "( صیحه ۱۳۰ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nبعضی پنج و شش را گردنها بر يك تخته دراز بند کرده و سرها از تخته بیرون هر کس حسب مرتبه و قدر گناه ، هر یکی را يك كس موکل که موی آن گناه گار گرفته و منتظر بادشاه که چه حکم فرماید ، بعضی را بزندان فرمود و بعضی را بحکم کشتن و [ در ] مجموع خطای هیچ امیر و داروغه [ را ] حکم کشتن نیست و هر کسی که گناهی کرده گناه او را بر تخته پاره بنوشتند و بر گردن او بستند بزنجیر (۱) و دو شاخه (و) آنچه حد گناه اوست در کیش کنازی ایشان ، و آن گناه گار را روانه خان بالیغ کرد ، اگر یکساله راه است هیچ جای نمی تواند بود تا آنجا رسد القصه چون بندیان رفته ایلچیان را پیش ( بردند ) چنانکه تا به تخت بادشاه مقدار پانزده کس ازان میران که تخته در دست دارند آمد و زانو زد و بخط خطائی احوال ایلچیان را نبشته بر خواند مضمون آنکه از راه دور از پیش حضرت خاقانی خلافت پناهی و فرزندان ایلچیان آمده اند و برای بادشاه تبرکات آورده اند و بپای تخت ( به ) سر زدن آمده اند ، چون شرح تمام بخواند مولنا حاجی یوسف قاضی که از جمله امرای تومان و مقربان بادشاه بود و زبان دان عربی و پارسی و ترکی و مغولی و ختائی و کلچی میان پادشاه (و) ایلچیان ، و از دوازده دیوان یکی تعلق بدو داشت پیش آمد ، با چند نفر مسلمانان زبان دان عربی و پارسی و غیره که تابع او بودند برگرد مسلمانان بایستادند و گفتند که اول دو تا شوید و بعد ازان سر بر زمین نهید سه کرت اما پیشانی بر زمین [ نه] رسانیدند ، بعد ازان مکتوب حضرت اعلی سلطنت شعاری خلد الله ملکه و مکتوب مخدوم و مخدوم زاده عالمیان امیر زاده بایسنقر بها در خلد الله ملکه (۳) در پارچه اطلس زرد پیچیده بدو دست بلند گرفته که قاعده چنان است که هر چه تعلق بجانب بادشاه دارد درزرد می پیچند (٤) مولنای قاضی آمد و آن مکتوب (٥) بستاند و بدست خواجه سرای داد ، (٦) بعد ازان آن پادشاه از تخت فرود آمد و بر صندلی نشست و سه هزار جامه آوردند یکی دگله و توقبا ، واسم او خویشان و فرزندان ایشانرا جامه پوشید ، بعد ازان هفت نفر ایلچیان پیش بردند اول شادی خواجه و کوکچه (۷) بعد ازان سلطان احمد و خواجه غیاث الدین و ارغداق واردوان و تاج بدخشی (۸) و ایشانرا گفتند زانو زنند ، زانو زدند ، بادشاه از ایشان احوال بندگی حضرت سلطنت شعاری خلد الله تعالی ملکه و سلطانه پرسید و بعد ازان پرسید که قرا یوسف (۹) ایلچی میفرستد\n\n(۱) اصل : بخیر ، تصحیح از روی مطلع (۲) بقول ( پو ل ) این درست نیست ، در قانون خطائی فقط حکم قتل باید اولاً در دارالسلطنت در عدالتی خاص تصدیق شود . (۳) در مطلع افزوده : باقی شاهزادگان و امرا را ، ( ٤ ) اصل : پیچید ، مطلع پیچند (٥) مطلع مکاتیب (٦) در مطلع افزوده است ، و بادشاه گرفت و کشود و دید و باز بخواجه سرا داد ، (۷) اصل : کوچکه ، (۸)مطلع : تاج الدین (۹) قرا یوسف از تراکمه قراقوینلو بود و اینها اولاً بجنوب بحیره وان متسلط شده و بعد هنگامی در ارمینیه و آذربایجان بنای حکومت خود نهادند ، جلوس قرا یوسف در حدود سنه ۷۹۰ ه بود ، در یورشهای تیمور بمرات از ملك خود فرارشد و باز آمد و بآلاخر بعد وفات تیمور در سنه ۸۰۷ ه باز به اطمینان برتخت سلطنت نشست و در سنه ۸۲۳ ه مرد ،\n\n۱۳۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2679, "text": "( صفحه ۱۳۱ ) سفر نامه چین ( سال ششم )\n\nو مال می آورد (۱) در جواب گفتند که آری ایلچی و مال میفرستد و دایجان نیز دید ( كذا ) كه ایلچیان او آمده بود و مال آورده ، دیگر پرسید که آنجا نرخ غله گران است یا ارزان ، در جواب گفتند كه غله ارزان است ( و ) نعمت فراوان ، گفت آری چون دل پادشاه با خدای درست است (۲) حق تعالی نیز فراخی نعمت ارزانی داشته ، دیگر گفت که ایلچی می خواهم که نقرایز مند فرستم كه آنجا اسپان خوب باشد ، در راه ایمنی هست ؟ در جواب گفتند که از این ایمنی هست اما اگر حکم شاه رخ سلطان باشد توانند رفت ، گفت آری آنرا دانسته ام گفت بعد ازان كه از راه دور آمده اید بر خیزید و آش بخورید و از آنجا (ی) که ایلچیان را بفضای اول که نشسته بودند بردند و هر کس را يك شیره ( و ) صندلی بنهادند و برهر شیره از نقل وغیره چنانچه پیشتر گفته شده ، چون آش بخوردند ایشانرا بپامی كه از برای ایشان تعین کرده بودند بردند و سلطان شاه و بخشی ملک كه نوکران امیر زاده اعظم مغیث الحق والدین الغ بيك كور كان خلدالله تعالی ملکه (۳) بودند ایشان را در یامخانه نزدیك آن فرود آورده بودند درین یامخانها در هر خانه کیتی بشکاف و بستر و بالش اطلس و كخاو و كفش كمخا در غایت نازکی دوخته و كوشكه (٤) و صندل و منقل (٥) آتش و ده کت دیگر از چپ و راست آنها همه با بستر و بالش اطلس و کمخا و زیلوچها و حصیر های نازك که از طول و عرض پیچیده میشود و نمی شکست ، و هر کس را بدین نسق یکخانه (٦) مقرر کرده و يك دیگ و کاسه و چمچه وشیره ، ( و ) هر روز آن ده کس رايك گوسفند ويك قاز و دو مرغ و هر يك را دو من شرع آرد و يك کاسه بزرگ برنج و دو کاسچه بزرگ اندرون پر حلوا و يك ظرف عسل ( و ) سیر و پیاز و سرکه و نمک و از ترها ( ی ) ملون که در ختهای میباشد و دو (۷) کوزه دراسون و يك طبق نقل و چند خدمتکار چست و چالاك همه صاحب حسن بر دو قدم ایستاده از بام تا شام و ( از ) شام تا بام كه يك لحظه غایب نشوند ، روز دیگر که نهم ذی الحجه - بود که سجين (۸) آمده و سجين (۹) آن ها را میگویند که ایشان را ملازم ایلچیان کرده و در اردوی پاد شاه هر جا که باشد كراق ( ١٠ ) ايلچيان ايشان\n\n(۱) مطلع آورند ( و در بعضی نسخ ، دهد ) ( ۲ ) مطلع را ستست ، (۳) اصل : بودند كه (٤) مطلع : كوشكه و جنيلق ( یا چینلق ) ( ٥ ) مطلع : منقل و جایگاه آتش ، (٦) مطلع : در يك خانه ، (۷) اصل : در تصحیح از روی مطلع ، ( ۸ ) اصل : همچنین ، مطلع : سجين ( و سجين در اکثر نسخ ) اما پول می گوید که لفظ چینی sse-gin است که بمعنی حاجب یا خواجه سرا است و مرادش درین محل رئیس تشریفات سلطنتی است (۹) اصل : سجین گمان میشود که در نسخه اصل این کتاب سجین نوشته بود که مقارب غیر مستوی سجین است ، اما در بعض جاها این لفظ در کتاب محرف شد (۱۰) بظاهر بمعنی ساز و سامان است ، كرك پوستین و پشم را گويند ویراق بمعنی سامان ضروری ست ( چنانچه یراق کردن در صفحه ۳۹ س ۱۲ بمعنی سامان سفر کردن آورده است ) پس گویا معنی تركيب اولاً سامان پوشیدنی ، باشد . و در آئین اکبری کر گیرقخانه بمعنی صندوق خانه و خانه لباس آمده است ) و به تعمیم مطلق ساز و سامان در كتب لغه این لفظ را نیافتم .\n\n۱۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2680, "text": "( صفحهٔ ۱۳۲ ) کابل ( شمارهٔ اول و دوم )\n\nمی سازند چنانکه اینجا شقاول ( ۱ ) ( شقاول ) گویند ایشانرا بیدار کرد که برخیزید که\nپادشاه طوی میدهد و از برای هر کس اسپان زین کرده آورده ایلچیان ( را ) سوار کرده پار دوي\nپادشاه بردند و ایشان را در کریاس اول بنشاندند ( ۲ ) و ایلچیان را بپای ( ۳ ) تختی که دادگاه\n( بود بردند و از بهر پادشاه پنج بار سر بر زمین نهادند و پادشاه از تخت فرود آمد . باز ایلچیان را\nبیرون آوردند و فرمودند که از اردو بیرون روید که طوی خواهد بود و خود را سبك سازید که ناگاه\nدر میان طوی بقضای حاجت محتاج نشوید که آنزمان بیرون نمی توان آمدن ، جماعتی بیرون آمدند\nویرا کنده شدند باز جمع گشتند و درون رفتند و از کریاس اول ، گذشتند و بکریاس دوم که تخت گاه\nداد است رسیدند و از انجا گذشته بکریاس سیم در آمدند ، صحنی بغایت کشاده و فرشهای سنك تراشیده\nدر غایت خوبی و لطافت ، در پیشانی آن عشقی بزرگ که مقدار شصت گز بود ، وروی ( ٤ ) اردو ( و )\nآن کوشکهای جانب جنوب میکند ، و در درون طبقتی تختی بعظمت نهاده ( از قد مردی بلند تر و از سه\nطرف نردبانهای نقره ) یکی از پیش و دو از چپ وراست ، و دو خواجه سرای ایستاده و بردهان\n( ه ) چیزی بسته از مقوی کاغذ تا بن گوش و باز تخت دیگر خود(ر) تر بر بالای آن تخت نهاده\nکه پادشاه بربالای آن می نشیند که آن مثل صندلی است که بر تخت می نهند اما از صندلی بزرگتر و بسیار\nگوشها و متکا دارد و پاهای غریب ، از چپ وراست آن مثل عود سوزی بلند با قبه که بر سر آن\nنهاده و آن تخت ( و ) عود سوز و صندل مجموع از چوب (٦) ترا شیده اند و مطلا کرده اند (مولنا قاضی\nگفت هشت سالست که این تخت طلا کرده اند درین مدت آن طلا کاری او هیچ خاییده نشده است\nو دیگر ستونها و پاها و چو بها که درین عمارت بود مجموع از جوشه (۷) رنگ کرده اند و روغن داده که\nقطعاً استادان عراق و خراسان مثل آن رنگ و روغن بکار نمی توانند برد ، وشير ها ( ی ) طعام\nو نقل و نفل بپای پیش پادشاه نهاده ، واز چپ و راست تخت داجیان صاحب و جود ترکش و شمشیر بسته\nوسپر حائل کرده و در پس پشت سپاهان قاچقهای دراز در دست گرفته و در پس پشت ایشان جماعتی\nدیگر شمشیر برهنه در دست گرفته و بر طرف دست چپ که پیش ایشان مرتبه آن زیادت از دست\nراست است جای ایلچیان مقرر کرده ، پیش امرا ، و آنکس که تعظیم می کند سه شیره می نهند وازان\nفرود تر دو تا يك شيره ، و می باید که دران روز هزار شیره مرتب کرده ( پل ) زیاده پیش مردم\nنهاده باشد ، دیگر در برابر تخت پادشاه پیش پنجره (۸) طبقی کور که بزرگ نهاده شخصی بر بالای\n\n(۱) مطالع : شقاول ، صاحب لغات نوائيه می نویسد که شقاول آن کسی ست که ایلچیان را\nمصاحب باشد بقول کاتر میر ( در حواشی این سفر نامه )رئيس تشریفات و بحواله تاریخ رشیدی\nشقاول را مرادف مهماندار قرار داده ، shaw در فرهنگ ترکی نوشته است که شقاول صاحب\nمنصبی کبیر است نزد شاهان ایغبای و مغلی و حاکم بر قاضی ها وملا ها (۲)در مطلع افزوده است :\nتا روز آنزمان قریب دویست و سیصد هزار آدمی جمع شده بودند چون روز شد آن سه دروازه را کشادند\n(۳) مطالع : بپای تخت داد گاه (٤) اصل روی از دوان (٥) اصل دوهانی . (٦) اصل : چپ\nتصحیح از روی مطالع ، (۷) اصل : حوشه ، مطالع : جوشه ، ( ۸ ) اصل : لكن ، مطالع : بفركنی\n(۹) هرچیزیکه مشبك باشد .\n\n۲۳۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2681, "text": "( صفحه ۱۳۳ )\nسفر نامۀ چین\n( سال ششم )\n\nصندلی بلند ایستاده و پهلوی او اهل ساز از انواع منتظر و مترصد ، و پیش تخت هفت چتر ، آن هريك\nاز رنگی ، در غایت تکلف ، و دیگر بیرون طنابی از (۱) چپ و راست مردم جیبا پوش ایستاده قریب\nدویست هزار نفر ، واز برابر تخت پادشاه مقدار يك گز ( ۲ ) و ار كه بکمان سخت بند از ند\nمثل [ جبلق (۳) ] بزرگی که ده گز باشد [ در ده گز ] يك (٤) دیوار او از اطلس زرد ، و در اندرون\nآن آتش پادشاه ترتیب میکنند ( و ) در آسون ، و هرگاه ( ٥ ) بجهت آش پادشاه دراسون\n( ٦ ) و نعمتی می آورند ، یکدفعه اهل ساز بنیاد ساز زدن می کنند و آن هفت چتر پادشاه\nآن در چرخ می آید و بآن خوردنی روان میشود تا نزدیک تخت ، و آن آش بادر اسون را در\nحقه بزرگ نهاده که پایهادارد و سر پوشی از آن جنس بروی می پوشند ، چون ازین جنس استعدادات\nمرتب شد ایلچیان برپای ایستاده منتظر دری (۷) از پس تخت که در حرم بود [ و ] پرده بزرگ آویخته\nوطنابی (۸) ابریشمین برگوشۀ (۹) آن بسته ازد و طرف ، و سر طناب بدست دو خواجه سرای و میان\nطناب بربکرۀ (۱۰) بود که چون طناب بکشیدند آن پرده پیچیده شد بمثل حصیری که در پیچند به مقدار\nيك قدم وی [ باین نوع در بازشده ] و پادشاه بیرون آمد و سازها می نواختند چون پادشاه برتخت بنشست [ همه\nخاموش شدند و بالای سر پادشاه بده گز بلندی کله بسته بودند چون سایبانهای چارده گزی از اطلس زرد\nو چهار از در که باهم در حمله بودند بران پاسه (۱۱) زده ] و [ چون ] قرار گرفت ایلچیانرا نزديك تخت بردند\nو فرمودند که سر برزمین نهید ، پنج کرت سر برزمین نهادند پس اشارت کرد که ایشانرا بنشانید هريك\nرا بجای او پیش شیرها که نهاده بودند بنشاندند و غیر آن که بر شیرها بود ساعت بساعت آنها و گوشتهای بره\nو قاز ومرغ و دراسون آوردن گرفتند ، وبازی گران بپازی درآمدند ، اول جماعتی پسران چون [ ماه ]\nمثل دختران سرخی و سفیدی برروی مالیده و حلقهای مروارید در گوش کرده و جامهای زربفت ختائی\nپوشیده و نخلها و گلها ولالها ( ی ) ملون که از کاغذ رنگین وابریشم بسته بودند بر دست گرفته ( و ) در\n(۱۲) سرخلاپید (ه) براصول ختائیان رقص کردن (۱۳) گرفتند بعد ازان دو پسر قریب بسن ده سالگی\nبر بالای دو چوب معلقها زدند وانواع بازیها کردند بعد ازان شخصی براستان (١٤) خفته و پای خود\nبالا داشت و چند نی بزرگ برکف پای او نهادند و شخصی دیگر اینها را مجموع بدست بگرفت و پسری ده دوازده\nساله آمد و بر بالای اینها رفت و درازی هر نی هفت گز بوده باشد بر سر اینها بانواع بازیها کرد و بآخر يك\n[ يك ] نی می انداخت تا يك نی بماند ، بر سر آن يك نی معلقها زد و بازیها [ کرد ] بعد ازان حرکات غریب\nتا گاه از سر آن نی خطاشد چنانکه همه گفتند که افتاد ، آن شخصی که خفته بودونی برکف پای او بود برجست\n(۱) اصل : است از (۲) گژنوعی از تیر است که بدان بازی کنند واین قسم تیراندازی را گژاند ازی\nگویند ( ۳ ) بیاض در اصل ، این لفظ که معنی اش معلوم نشد در بعضی نسخ مطلع جينلق و در بعضی\nدیگر جنبلق نوشته ، ( ٤ ) در مطلع ندارد ( ٥ ) اصل : نیرگاه ، تصحیح از روی مطلع ( ٦ ) اصل :\nو دراسون (۷) اصل که دری ، ( ۸ ) ر یسمان ( ٩ ) اصل : آن گوشه ، ( ۱۰ ) اصل : بگره ، تصحیح\nاز ر و ی مطلع ( ۱۱ ) نقش و نگار ـ چاپ( ١٢ ) اصل : در سرحدادند ، مطلع : برسر خلانیده ، (۱۳)\nاصل : کردند ، ( ١٤ ) یعنی ستلقی شده ، راستان ضد کژان است ( هفت قلزم ) .\n\n۱۳۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2682, "text": "( صفحه ١٣٤) کابل (شماره اول و دوم )\nو اورا درهوا بکرفت ، دیگر جماعتی گویند كان واهل ساز پهلوی یکدیگر، شخصی یاتوغن نواخت و دوازده\nمقام اصل نموده برخلاف اصول و آهنگ ختائیان ، وشخصی دیگر پیه ( ۱ ) مثل آن ، ودیگر ی موسیقار\nو [ باز هم ازینها یکی یک دست برموسیقارو ] یکدست برپینه وصاحب پیه یکدست برپینه و یکدست انگشت\nبر ثقبهای ( ۲ ) نی که برد هان دیگر یست ، و صاحب نی دهان برنی وچار [ یا ]ره بردست ، مجموع\nبر اصو ل که هیچ یک خـارج نه کردند ، و این مجلس تا آخر نمـاز پیشین برداشت و پـاد شـا ه هم\nدر مجلس باز ( ی ) گرا نرا انعام فرمود تا چا و (۳) آورد ند و نقد بدیشان د ا د ، و پاد شـاه\nبر خاست (٤) و بحرم در آمد و ایلچیانرا اجازت شد ، و در میان صحن آن بارگاه چند هزار جانور\nپرنده مثل زاغ و زغن و خاد و فاخته و قمری و مو سـچه میو ها ( ٥ ) و ریز هـا که افتا د ه بو د\nمی ربود ند و هیچ از آدمی نمی رمید ند و چون شب میشود هم بران درختان میان سرای میآرامیدند\nو آنرا کسی مزاحم نمی شد ، ا لقصه این ایلچیان از هشتم ذی الحجه سنه ( ٦ ) اثنی [ اثنتین ]\nو عشرین و ثما نما ة تا [ اوا ئل ] جمادی الاول سنه ثلاث و عشرین و ثما نماة که مدت پنج ما ه با شد\nدرین شهر بودند و هر روز علفه که د ر روز او ل مقرر کردند بتمام و کمال بدیشان رسید و بیر و ن\nآن چند ین کرت ایشا نرا طویها داد ند و ترتیبها کرد و در هر کرت که طوی شد بازیگران از (۷)\nنوعی دیگر این طوی دیگر و تکلفات ز یاده از مقدم ، فی ا لجمله روز دیگر که عید ا ضحی بو د\n[ و] درین شهرخان بالق پادشاه ازبرای مسلمانان مسجدی ساخته است ایلچیان و جمعی مسلما نان که\nدران شهر بود ند در ( ٨ ) [ ا ن ] مسجد رفتند ونماز عید گذارد ند و بعد از دوروز د یگر باز\nایلچیان را طوی دادند و هر باریکی را طوی میدادند عظمت خود را پیشترو بنوعی دیگر ایلچیان [ را ]\nمسعود وبازی گران بانواع دیگر بازی گری میکردند وحقه بازی ها (ی) غریب . در هفدهم ذی الحجه\nجماعتی گناهگارانرا بسیا ست گاه فرستادند و قاعدۀ کافر ان ختائی در دفتر های ایشان نبشته ا ست که\nز بهر هر گناهی چه نوع (۹) عقوبت کنند بعضی ( را ) گردن میزنند و بعضی ر ا از داری آ ویز ند\nو بعضی را پاره پاره میکنند ، چون حکم شد که یکی را بعذاب ( قتل (۱۰) کنند) قدری آهك در سر\n\n(۱) اصل : بیشه ( درین موضع وجاهای دیگر بسه بسه) ، مطلع بینه و ( پنیه ) (۲) اصل بثقهای .\n(۳) چاو پارچه کاغذ بود که نام و لقب پادشاهان چین بران نقش میکردند و خلق آن دیار بجای تنگه\nطلا و نقره صرف می نمودند ( تاریخ فرشته منقول د ر تعليقات كاثر مير) و هم كـاتر میر گفته که چاو\nكـا غذ زر است که از قشر درخت تو ت ساخته میشد ، يا نك نوت یا پول كـا غذی . ( ٤ ) اصل\nومیوه‌ ها (٥) اصل : خواست ( ٦ ) این سهو یست از مصنف ، ازانکه رفتن ایلچیان از هرات به ٦\nذیقعده سنه ٨٢٢ ه بود ( س ٢ ) ورسیدن ایشان به خان بالق به ٨ ذی الحجه سنه ٨٢٣ه (س٢١)\nنه ٨٢٢ ه که درینجا (وبه تتبع زبده درمطلع السعدین نیز نوشته است ٠ (٧) مطلع : نوعی دیگر بهتر\nاز پیشتر بازی ها کردند ، شاید در اصل ، بازی گری از نوعی دیگر ازین طوی دیگر » بوده باشد،\n(٨) اصل : از (٩) تفصیل انواع عقوبات را صاحب مطلع مرفوع القلم كرده ، و مضمون ص ٣٣ س\n٢ تا ص ٣٤ س ٧ را ندارد ، تصحیح درین سطور قیاسی ست (١٠) بیاض در اصل بقدر د و سه لفظ\nوبعدش لفظ او آ نچه محدود بقوسین است از روی حدس و تخمین افزوده شد .\n١٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2683, "text": "( صفحة ١٣٥ )\nسفر نامۀ چین\n( سال ششم )\n\nایشان میمالند تا مویشان بال [ بال ؟ ] شود بعد ازان گرد سرش بکارد (۱) ببريدند و پوست سرش بر مثال کله پوشی (۲) از سرش در ربود ، بعد ازان آن پارۀ آهك بر آن سر پوست کنده ریختند و بعد ازان بر دار (۳) می بندند از سه موضع اول از گردن دیگر از میان دیگر از ساق پای ، و دستها از پس پشت بسته ، و جلادان روی بروی می ایستند و اگر صد کس را حکم کشتن شود البته صد جلاد ایشان را بکشتند و رسم نیست که جلاد دو کس را بکشد ، و بعد ازان ( که ) همچنين بسته است جلاد کاردی و قلابی در دست دارد و بقلاب از روی سينۀ ایشان گوشت بر میگیرد و بکارد میبرد مقدار يك روی ناخن تمام روی سینۀ او (٤) پلنگ رنگ کردار از چوبی درشت ( که ) مثل سوهانی ساخته اند بدو دست محکم بر روی سينۀ ایشان میمالند چنانکه خون ناب روان می شود ، بعد ازان دیگ آب جوشان کرده اند ( و ) آفتابۀ آب جوشان شخصی دیگر بران جراحتها می ریزد و دیگر جارو یی در دست آنرا می شوید و آن کافران نعره می زنند و بعضی خاموش اند و تحمل می کنند ، و چون این عمل کردند و جراحتها را بآب گرم تازه تر ساختند دو کارد پیش شانۀ او فرو بردند و سیخی آهن سرخ کرده کارد برمی کنند و بجای آن سيخ آهن تافته فرومیبرند تا آن سوراخها (٥) داغ می شود وبعد ازان بر می کشند و فمی مسین که گلاب بدان در شیشه ریزند ناثرۀ آنرا بموضع سیخ نهادند و آب جوشان در وی می ریزند چندانکه از آب جوشان گوشت سرخ ایشان سفید میشود ، چون عملها کردند و هنوز نمرده بود باز بنیاد بریدن (٦) می کنند ، القصه تا آخر روز آن شخص را بدین نوع عذاب میدهند واگرمی خواهند که عذابش زیاده باشد تا بده روز بدین نوع نگاه میدارند ، و بعد ازين عذا بهاچون مرد شکمش بازمی کنند و مجموع آلات بیرون کرد وقبر غه (۷) جدا جدا گردن گرفتند و هر فیرغه که جدا کرد کبار دمثل قصابان در دهان میکردند تا تمامت استخوان ریزه ریزه کردند و پس ازان عرابه آوردند و آن مردار بها بران بار کردند در بیرون شهر مغاکی است آنجا می اندازند .\n\nو در باب گناهکار احتیاط کنند چنا نچه باد شاه را دوازده دیوانست (۸) اگر شخصی بگناهی متهم [ شد ] میباید که بهرد وازده دیوان گناه برو ثابت شود و خصمان اورا باو مجادله فرمایند چنانکه مثلاً اگر در یازده دیوان گناه بروثابت شده است و در دیوان آخرین ثابت نشد آن شخص را امید خلاص هست (٩) ، اگر حجتی پیدا کرد که بدان سبب شخصی که در شش ماه (٥) راه زیاده یا کمتر است حاضر میباید کرد تاتحقیق شود اورا نمیکشند (١٠) و در حبس نگاه میدارند وبطلب آن شخصی\n\n(۱) اصل : بكارند ببريدند (۲) کلاه (۳) اصل برادر ، ( ٤ ) تصحیح قیاسی است ، پلنگ رنگ کردار که جلدش چون پلنگ نقطها از رنگ دیگر داشته باشد ، (۷) اصل : ساوخها . (٥) اصل : بردیدن ، (٦) قبرغه ـ پهلو (۷) دیوان عدالت . ( ٨ ) پيول میگوید : شك نیست که مصنف درین بارۀ اشتباه کرده است ، (٩) مطلع : مساهه (١٠) اصل : کشتند .\n\n۲۱۹۳۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2684, "text": "( صفحه ١٣٦ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nمیفرستند تا اوباید و حجت کنند و بعد از ان قضیه بآخر رسانند و بسیار گناهکار در حبس ایشان میمیرد ،\nو هر کس که مرد تا حکم باد شاه نشود در خاك نمی توانند کرد .\nو در روز بیست (۱) و سیم محرم مذکور نبشته بود که آنروز بغایت سرد بار دوی باد شاه رفتند\nبسیاری ختائیان که بودند و بندیان که از شهرها ( ی ) دور آمده بودند مجموع از سرما مرده و بر در\nکریاس پادشاه و بر در ره گذر ها افتاده و مرده و اسبان پای بر ایشان می نهادند و می گذشت ،\nو شخصی روایت کرد که آنجا اندرون شهرست و پناه است ، در بیرون شهر قریب یك تومان ( ۲ )\nآدمی از دی بازان سر ما مرده اند و مثل سگ که در ولایت اسلام مرده باشد و در کوچه ها\nزیر پای آوردند آن کافران از ان خوار تر افتاده بودند ، و بندیان پادشا با دوشاخه و زنجیر بر دست\nو پای همچنان چنگ (۳) شده بودند ( و ) با خاك شدند ،\nدر سابع عشرین محرم مذکور مولينا قاضی کسی پیش ایلچیان فرستاد که فردا سر سال نو ست\nو پادشاه به اردوی نو می آید و قولی پادشاه است که هیچ کس دستار و جامه و طاقیه و موزه سفید\nنپوشد ، و رسم ایشان آنست که لباس سفید در تعزیه می پوشند ، و در شب بیست و هشتم هنوز\nنیم شب بود که سجین (٤) آمد و ایلچیان را بیدا کرد و سوار ساخت و باردوی بردند و آن عمارتی\nعالی بود که بعد از نوزده سال تمام شده بود و آن شب در چنان شهر معظم هر کس در خانه و\nدکان خود چنان فنار (٥) و شمع و چراغ افروخته بودند که گفتی مگر آفتاب بر امده است\nچنانکه مثلا اگر سوزنی بیفتادی پیدا شدی و آن شب زهر سرما شکسته بود مردم [ را ]\nباردوی نو (٦) در آوردند ، و از مجموع ختای و چین ما چین ( ۷ ) و قلماق (۸) و تبت و قامل\nو قرا خوجه و چورچه ( ٩ ) و دریا بار ر سائر ولایات که نام آن معلوم نیست صد هزار آدمی\nدر ان اردوی بودند و پادشاه امرای ولایات خود را طوی میداد ، ایلچیان را در بیرون تخت(١٠) گاه\nشیرها نهادند و امرای خود را در درون بارگاه و تخت گاه خود نشانده بود و هم چنان غلبه دویست هزار آدمی\nشمشیر و گرز و ناچخ و ژوبین و دور باش و حربه و تبر زین و آلات حرب در دست گرفته ، قريب يك\nدو هزار آدمی باد بیزن ختائی در دست گرفته ملون و منقش ، هر یك برابر سپری ، و بر دوش\nنهاده ، و بازی گران و پسران رقص میکردند بطریقهای غیر مکرر و بخلعتهای و تاجها لباسهای\n\n(۱) ۲۳ ر محرم سنه ٨٢٤ھ = ٢٨ ر جنوری سنه ١٤٢١ع ، (۲) ده هزار (۳) شل ، خمیده\n(٤) اصل : همچین سخن ، مطلع : سجين ( و سحين ) ، رجوع کنید به حاشیه ص ۲۷ ، (٥) اصل\nقتار ، تصحیح ، فنار ( فانوس کاغذی ) ها وا (٦) اصل ، بود ، تصحیح از روی مطلع ، ( ۷ ) اصل\nکاجین ، تصحیح از روی مطلع ( نسخه کرانیت کالج ) (۸) اصل : فلماق ، تصحیح از روی\nمطلع ( نسخه مذکوره ) ( ٩ ) یول در نقشه ايشيا كه در جلد اول کتاب خود شامل کرده است\nبلاد چورچه را در مانچوریا نشان داده است ، و در حاشیه ص ٢٦٧ گفته است که ایشان اجداد ما نچو های\nاین زمان بودند ، (۱۰) اصل : نخو کأة ، تصحیح از روی مطلع ( نسخه مذ کوره )\n\n٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2685, "text": "( صفحه ۱۳۷ )\nسفر نامه چین\n( سال ششم )\n\nخود راست کرده که شرح آن در وصف نگنجد و صفت آن عمارت مقدور بیان نیست ، فی الجمله از\nدر بار گاه تادر بیرون یکهزار و نهصد و بیست و پنج قدم بود ودر درون حرم خود کسی را راه\nنبود ، از چپ و راست عمارت در عمارت و سرا در سرا و باغ در باغ و مجموع فرش سنگ تراشیده\n(۱) که از خاک چینی پخته اند که مطلقاً جو هر او بسنگ می میماند و مقدار دو بیست یا سیصد\nگزطول وعرض ، و هر حوالی که بودسنگ فرش مقدار موئی کج( ۲) شده و ( نه ) پیچیده که کسی\nگوید بقلم جدول کشیده اند ، و سنگ تراشیدها ( به ) ازدر و سیمرغ ختای منبت و منقر (۲)\nمثل یشم تراشی که آدمی دران حیران می شد ، سنگ تراشی و درود گری و گلکاری و نقاشی\nو کاشی (۳) تراشی در مجموع این بلاد هیچ کس ( چون ایشان ) نمی توان کرد مگر (٤) استادان این\nبلاد بینند تا با ورکنند وانصاف دهند ، فی الجمله درنیمروز این طوی آخر شد و هر کس بوتاق خو درفتند ،\nو در نهم (ه) صفر سحر گاه اسبان آوردند و ایلچیان را پیش بردند و هشت روز بود که\nپاد شاه از حرم بیرون رفته (۶) بود و در بیرون شهر خانه سبزی ساخته بود و دران خا نه هیچ\nصورت وهیچ بت نبود و پادشاه را عادت بود که هر سال آن چند روز حیوانی نمی خورد و پیش حرم نمی رفت\nو کس را پیش خود نمی گذاشت و میگفت که خدای آسمان را عبادت میکنم و بعبادت خود مشغول بود ،\nالقصه‌ آنروز بازگشته بود و بحرم می آمد و بسیار تجمل وعظمت ولشکر وخدم همراه بود پیلان آرایش کرده\nپیش می بردند و محفه (۷) مدور مطلا بردوش گرفته بودند ، علمهای سیاه و سرخ وزرد وسبز و زنگاری\nمنقش بصورت آفتاب و ماه و ستاره گان وکوه ودریا وخطوط ختای در پس و پیش او ، دیگر نیزه داران\nوشمشیر (و) تا بیغ و ژوپین و دورباش وحربه وگرز وشمشیر و تبرزین وجوگانها با زلف دراز و باد بیزن\nختائی و چتر میر (د) نه ، و پنج محفه دیگر آرایش کرده مجموع مطلا بردوش مردم ، و سازها که شرح آن\nنمی توان داد بسیار ، ومقدار از پنجهزار (۸) نفرآدمی از پس و پیش پادشاه میرفتند که یکی پیش و یکی\nپس بی قاعده زهره نداشتند که بروند ، وکس را زهره نبود که آواز برآرد چنانکه گوئی هیچ متتفس\nنیست بجز آوازسازهای ختائیان که دعای پادشاه میگفتند ، چون پادشاه بحرم بیرون رفت بازگشتند و هرکس\nبوتاق خود رفتند .\nدیگردران ایام رسم ایشان چنانست که شب چراغ میگویند ، هفت شبانه روز ، دراندرون کریاس پادشاه\nکوهی از چوب میسازند و روی چوب بشاخ سرو می پوشند چنانکه گوئی کوهی از زمرد است و صدهزار چراغ\nتعبیه کرده اند وچند هزار آدمی از مقوی کاغذ ساخته ورنگ چهره وجامه چنا نکه ازدور بآدمی میماند\nوریسما نها بران چراغها تعبیه کرده اند وموشکها از نفط ساخته که چون يك چراغ را بر افروختند موشك\nبر آن ریسمانهادویدن (۹) گرفت و بهرچراغی که رسیدند روشن شد چنانکه به يك نفس آن چندان چراغها (كه)\nاز بالای کوه تا پایان (۱۰) هست روشن میشود ، در شهر نیز بردرخانهاودکانها چراغ بسیاری افروزند ودران\n(۱) در مطلع بعدش افزوده، وخشت تراشیده (۲) پوشیده شده (۳) مطالع : کاشی کاری (٤) مطلع\nاگر (ه) ۹ صفر سنه ٨٢٤ ه ۱۳ فبروی سنه ١٤٢١ع (٦) مطلع : نرفته (۷) اصل انخفه در مطلع\nمثل متن (۸) مطلع پنجاه هزار (۹) اصل ، وبدويدن (١٠)اصل : بان ماه ، تصحیح از روی مطلع ،\n\n۱۴۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2686, "text": "( صفحه ۱۳۸ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nهفت روز هر کس هر گناه که می کنند برو نمی گیرند و پادشاه بسیار بخشش میکند و کسانی که با قی\nدیوان دارند و بندیان زندان همه را آزاد می کند .\nو دران سال منجمان چنان حکم کرده بودند که آتشی پیدا خواهد شد که خانهای پا د شاه را\nازان ضرر رسد بدان سبب شب چراغ [ نه ] ساخته بود اما امرای ختائی بدان وعده شب چراغ\nجمع شده بودند و ایشان را طوی داد و انعام فرمود .\nدر روز یکشنبه سیزدهم سجنلن (۱) آمدند و مجموع ایلچیان را پیش پادشاه بردند و در کریاس\nاول نشاند و مجموع خلایق که از هر دیار آمده بودند صد هزار (۲) زیادت جمع گشتند و در کو شك\nاول تخت مرصع نهادند و درهای كوشك کشادند و پادشاه بر تخت نشست و مقدار صد هزار آدمی\nدر پای تخت زانو زدند و سر بر زمین نهادند و بعد ازان بنشستند و نظاره می کردند که تخت دیگر\nآوردند بلند (۳) ودرییش روی پادشاه نهادند وسه كس بر بالای تخت بر آمدند و حکمی و یرلیغی\nکه از پادشاه شنیده بود دو کس آن پرلیغ را نگاه داشتند و یکی بآواز بلند برخواند چنانچه مجموع\nخلایق شنیدند اما بزبان ختائی بود و مردم ما فهم نمیکردند و مضمون آن حکم این بود که دهم\nاین ماه سر سال بود و شب چراغ بود و مجموع بندیان و گناهکاران و آن (٤) کسانیکه باقی دیوان\nداشتند بخشیدیم مگر کسی که خون کرده بود و ایلچی تا سه سال به هیچ دیار نرود ، و ز و نقل\n( ٥ ) احکام بهر دیار فرستادند ، چون ( ٦ ) آن حکم خوانده شد بجهت تعظیم حکم پاد شاه\nچتری آوردند وبرسر احکام داشتند وبر چوبی که آن چوبرا درزر گرفته بودند وحلقه بران بود وطنابی\nابریشمین زرد بران حلقه ، آن (۷) حكم را ازان بالا فرو گذاشتند وچتر بر بالای آن فر و می آید ، و\nدر پای كوشك مجموع سازها بادهل و دمامه میزدند در فرود آمدن (۸) حكم و دو محفه معللا آماده\nبود ، چون آن حكم فرود آمد در يك محفه نهادند و يك محفه از پیش دوان روان شد و مجموع\nسازها همراه او و خلایق بیرون آمدند ، از اردو آن حکم آوردند تا بدان یامی که ایلچیان\nبودند تا ازانجا نقل احکام بهر دیار فرستند ، اما پادشاه چون از كوشك فرود آمد مجموع ايلچيان\nرا طلب کرد و طوی داد تا نیمروز ، چون طوی آخر شد هر کس بطرفی رفتند .\nدر غرة (٩) ربیع الاول ایلچیان را طلب داشتند و پادشاه فرموده تا ده شانقار (۱۰) حاضر کردند\nو گفت شانقار بکسی نمیدهم که اسپ خوب برای من ( نه ) آورده است و بكنايت وصريح ازین نوع\nسخن گفت آخر ازین ده شانقار سه بسلطانشاه ایلچی مخدوم زاده عالمیان الغ بیگ کور کان و\nسه بسلطان احمد که ایلچی شاهزاده بایسنغر بها در خلد ملکه بود و سه دیگر بشادی خواجه که ایلچی\n\n(۱) اصل : سخنان ، مطلع سجنین ( و سجین و سجینیان با ختلاف نسخ (۲) مطلع : زیادت\nاز صد هزار ، ( ٣ ) اصل و بلند ( ٤ ) اصل : انکسانيك که ( ٥ ) در مطلع ندارد ، ( ٦ ) اصل :\nحکم بود چون (۷) اصل : حاکم ، تصحیح از روی مطلع . (۸) اصل آمدند (٩) یكم ربیع الاول\nسنه ٨٢٤ هـ - ٦ مارچ سنه ١٤٢١ ع ( ١٠ ) شاه ، رجوع کنید به حاشیه یول (Yule)\n\n۱۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2687, "text": "سفر نامه چین ( سال ششم ) >\n( صفحه ۱۳۹ )\n\nحضرت اعلی خلد الله تعالی ملکه و سلطانه بود قا ماشا نقار انرا بجانور داران خود سپرد ، روز دیگر\nایلچیانرا طلب کرد و گفت شانقارهای خود را نشان کنید ایشان گفتند مانشان کردیم ، باد شاه گفت\nلشکر من بسرحد ولایات میرود شما نیز یراق خود بکنید (۱) با لشکر من روی بولایت خود آرید\nگفتند هر چه پادشا فرماید چنان کنیم بعد ازان [ ار ] غداق را که ایلچی امیر زاده سیور غبتمیش\nنورالله (۲) مرقده ، بود گفت شانقار نیست که بتو دهم [ واگر هم می بود نمی دادم تا ] همچنا نکه\nآن (۳) بارازشیر آزاد نوکرامیر زاده ابراهیم بهادر بازستاند ( ند ) از تو نیز نستاند ، او در جواب گفت\nاگر پاد شاه عنایت فرماید و شانقار بدهد کسی از من نتواند ستاند ، پاد شاه گفت تو اینجا باش تا شا نقار\nبرسد بتو دهم و درین نزديك دو شانقار میرسد آنرا بتو دهم .\nدر هشتم ربیع الاول سلطان شاه ( و ) بخشی ملك راطلب فرمود ( و سنکشی (٤) فرمود ) و سنکشی\nبزبان ختائی انعام باشد سلطانشاه راهشت بالش (٥) نقره و سه جامه پادشاهی با استر (٦) وبیست وچهار\nقلعی (۷) ولو وليل . . . . . بیا و دو اسب یکی بازین و یکی بی زین ، و صد چوبه تیرنی و بیست و پنج\nکبیر (۸) و سه پهلوی ختائی و پنج هزار چاو و بخشی ملك را نيز مثل آن اما يك بالش نقره کمتر بود،\nوخاتون ایشان را بی بالش نقره نیمه آن قماش ها فرمود . و در آن روز ایلچی اویس خان رسیدند\nبا دویست و پنجاه نفر و او را بویا تیمورا ( ۹ ) تکا میگفتند و پادشاه را دید و سر بر زمین نهاده\nومجموع ایشان را جامه وار های پادشاهی دادند و علفه معین کرد .\n\nبقیه پاورقی صفحه گذشته (۱۰) که ازان مستفاد میشود که این جانور بر ساحل نهر منجمد\nشمالی یافته می شود و او را روسای ایل های تاتاریه شمالیه بخاقان چین ببا ج میفرستادند ، در هفت\nقلزم ( بذيل سنقر ) می گوید که آن « مرغیست شکاری از جنس چر غ گویند بسیار زننده میباشد\nو پادشاهان پیوسته بدان شکار کنند » اما شونقار را جنس چرغ ( باز ) گفتن درست نیست رجوع\nکنید به فرهنگ شا (Shaw) که نام اصطلاحی این جانور را Falcohendersoni نوشته\nاست ، (۱) اصل : بکنند (۲) وفات امیر زاده در سنه ۸۳۰ هـ بود و قصه متین در سنه ٨٢٤ هـ پس این\nجمله دعائیه را حافظ ابروهنگام تالیف این حصه کتاب در سنه ۸۳۰ افزوده است ،\n(۳) اصل : بازار شیر آزاد ، مطلع : آن کرت از ارد شیر نوکر میرزا سيور غتمش ، کاتر میر\nکوت» را «کره اسب » نوشته است : : (٤) درا کثر نسخ مطلع سنکش نوشته است ( و دريك\nستکس ) اما دراصل بهر موضع یاء در آخر نوشته است ، (٥) رجوع كنید به پول ( ۱ : ١١٥ ) حاشیه\n٤ ، برای معنی این لفظ حاصلش این که بالش مقدار پست از زر که بقول جوینی وزنش پنج صد متقال\nاست ( خواه از سیم باشد و خواه از زر ) و بقول وصاف بالش زر دوهزار دینار و بالش سیم دو صد دینار\nو بالش چاو ده دینار قیمت دارد ، اما در مصنفات مآت بعد قیمت بالش ازین ها متفاوت است ، (٦) اصل :\nاسترا باد ، تصحیح از روی مطلع ، ( ۷ ) ( کاتر میر ) : قلعى ليك باسا ، مطلع ( كرائست كالج ) :\nقلعی و لو و لنك وشاو ، رجوع كنید به حاشیه (۸) اصل : كبير - يكان پهن که بشکاری\nاندازند ( بهار عجم ) ، ( ۹ ) مطلع ( نسخه كرائست كالج ) : بوتا ،\n۱۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2688, "text": "( صفحه ١٤٠ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\nو در یوم الاثنین ثالث (١) عشر [ ربیع الاول ] ایلچیان را طلب داشتند و پادشاه فرمود من\nبشکار میروم شانقاران خود را بگیرید (٢) (و) نگاهدارید که اگر دیرتر بیایم شما معطل نشوید\nوطعنه چند زد که شانقاران خوب میپرید و اسپان بد می آرید ، شانقاران را تسلیم ایلچیان کردند\nو پادشاه بشکار رفت ، بعد ازان پادشاهزاده از طرف پیتای (٣) (؟) آمد وروز بار بجای پادشاه\nمی نشست . [ و هژدهم ماه ایلچیان بدیدن اورقند در طرف شرقی خانه پادشاه بطریق پادشاه ] نشسته\nبود واز چپ وراست همان رسم (٤) بود و ایلچیان را همچنان که پیشتر شیرها نهادند و آش خوردند\nو متفرق شد .\nدر غره ربیع الاخر سچنان (٥) خبر کردند که پادشاه از شکار می آید پیش و از می باید\nرفت ، رفتند و تا نماز پیشین در بیرون بودند آخر معلوم شدکه روز دیگر می آید به و تاق باز گشتند\nچون پیام رسیدند شانقار کبود سلطان احمد ، مرده بود ، باز همان زمان سچنان (٦) آمدند و\nگفتند سوار شوید و امشب در بیرون باشید تا سحر گاه پادشاه را توانید دید ، و باران (٧) میبارید\nچون سوار شدند بر در بام مولانا قاضی و جمع با او ایستاده بودند بغایت ملول ، از جهت\nملالت استفسار کردند ، مخفی گفت که اسپی که حضرت (٨) سلطنت شعاری خلد الله تعالی ملکه و سلطانه\nبرای پادشاه فرستاده بود در شکار بران اسپ سوار شده و آن اسپ پادشاه را انداخته و پای (٩) متالم\nشده ، وازین جهت غضب کرده و حکم شده که ایلچیان را بند کرده بشهرهای شرقی ختای فرستند ، اصحاب\nازین خبر بغایت ملول شدند ، دران ملالت وقت سنت بود که سوار شدند تا نیم چاشت مقدار بیست مره\n(١٠) رفتند ، اما از غلبه لشکر بان که بشهر میرفتند گذر نبود ، القصه باردوی پادشاه که شب فرود آمده بودند\nرسیدند ، مقدار پانصد قدم در پانصد قدم دیواری که ده گز بلندی آن بودوچار قدم عرض همدران شب که فرود\nآمده بودند برآورده ، و دیوار قالی درختای زود می سازند و دو دروازه گذاشته و از پس دیوار که خاک (بر)\nداشتند خندقی شده و بر دروازه ها مردان کاری با سلاح باز داشته وبر گرد خندق مردان باسلاح تاروزبود\nودراندرون آن از اطلس زرد دو چتر مربع بچهارستون که بلندی آن مقدار بیست و پنج گز برپای کردد\nو در گردن آن دیگر خیمها وسایه بانها همه زرد اطلس زرنشان کرده ، چون از سواد شهر بصحرادر آمدندپیدا بود .\n(١) ١٣ / ربیع الاول سنه ٨٢٤ ـ ١٨ مارچ سنه ١٤٢١ ع اما بحساب و سنت فیلد\nاین روز یوم الاثنین نه بود ، بلکه چهارشنبه بود ، (٢) اصل : بگیر د (٣) مطلع\n( نسخه کرالست کالج ) : ولایت نتای ، در كنج البحر بحواله ظفر نامه نوشته است که\nاز خان بالیغ تا به نتای که از شهرهای معظم خطاست چهل منزل میگویند : (٤) اصل :\nرستم ، تصحیح قیاسیست ، چله در مطلع این طور است . واطراف همچنان برآراسته ، (٥) اصل :\nسجستان ، (٦) در اصل مثل سابق ، (٧) اصل : بازان . (٨) یعنی شاه رخ (٩) امادر سطور آینده\nپادشاه خود میگوید که « دست من درد میکند » ص٤٤ (١٠) ١٦ مره ـ يك فرسنگ شرعی (ص١٤) که\nباندازه پول تقریباً سه و نیم میل بود و مسافتی که طی کردند کم از پنج میل ، اما بحسابی که او بحواله کلاویو\nدرج کرده است می توان گفت که شش میل رفتند\n١٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2689, "text": "( صفحه ١٤١ )\nسفرنامه چین\n( سال ششم )\nالقصة چون مقدار پانصد قدم بدین موضع ماند مولا قاضی اصحاب را فرمود تا پیاده شوند و هم آنجا باشند\nتا پادشاه برسد و خود پیش رفت چون پیش پادشاه رسید لیداچی و جان داچی که بزبان ختای یلشرا سرای لیدا\nو یکی جکفو (۱) میگفتند ایستاده بود و پادشاه در بحث گرفتن ایلچیان بود، بعد ازان لیداچی و جان داچی\nو مولا نا قاضی سر بر زمین نهاده درخواست کردند که اگر حضرت پادشاه ازینها رنجیده اینها را گناه نیست که\nاگر سلاطین ایشان اسب خوب باید فرستاده اند ایشانرا چه اختیار ، و بر پادشاه خود حکم نمی\nتوانند که ییلاق خوب باید فرستاد ، و دیگر اگر مجموع اینها را پاره پاره کنند سلاطین ایشانرا\nهیچ تفاوت نمیکند و اینجا نام پادشاه ببد نامی منتشر شود و در (۲) همه عالم که بعد ( گویند؟ )\nچندین سال غایب پادشاه ختای با ایلچیان بی رحمی کرد و ایشانرا حبس و سیاست فرمود ،\nپادشاه را از ایشان این سخن پسندیده آمد و مستحسن داشت و بخشید ، و بعد ازان مولانا قاضی\nآمد شاد و مژده رسانید که حق تعالی بفضل و کرم خود برین جمع مسلمانان غریب رحم کرد و بر\nدل پادشاه پرتو مرحمتی انداخت .\nبعد ازان شیر ها آوردند که پادشاه فرستاده اما آنروز مجموع گوشت خوک با گوشت گوسفند\nآمیخته بود مسلمانان از ان نخوردند ، پادشاه سوار شد ، چون از در اردو بیرون آمد بر اسپ\nبلند سیاه که چار دست و پای او سفید بود و آن اسپ حضرت امیر و امیر زادة اعظم مغیث الحق\nو الدین الغ بيك گورکان خلد الله تعالی ملکه فرستاده بود ، قبائی (۳) زربفت زرد بران اسپ\nانداخته بودند و پادشاه قبائی سرخ زربفت پوشیده و از اطلس سیاه غلافی دوخته و ریش را در\nغلاف کرده ، و هفت عدد محفه خرد سر پوشیده از عقب پادشاه بر گردن گرفته می آوردند که\nدر اندرون آن دخترانی بودند که با پادشاه ( به ) شکار رفته بودند و يك عدد محفه بزرگ مربع\nکه هفتاد کس برداشته بودند از عقب ایشان و دو اختاجی از چپ و راست جلاوی (٤)\nپادشاه (٥) گرفته هر دو جامهای زربفت پادشاهی پوشیده ، که آن اسپ قدم را\nبیک آهسته بر میگرفت و مقدار يك تميز (٦) از دست راست و یکی از دست چپ از پادشاه\nدو رسواران صف زده که بر (۷) یکی قدم پیش و پس ، [ و صفها چندانکه چشم کار میکرد ،\nدرصفی از دیگری بیست قدم دور تر ] چنانکه از اردوی که سوار شدند تا در شهر چنین صف زده\nمیرفتند و درمیان پادشاه یاده داجی و مولانا قاضی و لیداچی و جان داجی میرفت بعد ازان مولا قاضی\nپیش ایلچیان آمد و گفت فرود آئید تا (۸) پادشاه پیش رسد سر بنهید ، چنان کردند و چون\nپادشاه نزديك [ رسید فرمود که سوار شوید ایلچیان سوار شده ] ( با ) پادشاه همراه بودند پادشاه\n(۱) مطلع ( كاتر مير ) ، جيكقو (نسخه کرایست کالج ) ، خبکقو ، (۲) مطلع و گویند ، ( اصل\nغایب بجای غایب که تصحیح قیاسی است ) . (۳) مطلع ، عبائی ، (٤) جلو ، عنان اسپ ، (٥) مطلع\nاسپ ( بجای پادشاه ) . (٦) مطلع ، تمیز ، تخمار بمعنی تیری آمده که پیکان نداشته باشد و بجای\nپیکان گرهی داشته باشد ( هفت فلزم ) نیزه بی سنان ( ستین گاس ) . (۷) مطلع ، هیچ کس يك\nقدم پیش و پس نمی نهاد (۸) مطلع ، چون ،\n١٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 2690, "text": "( صفحه ١٤٢ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\nبنیاد گله کرد با شادی خواجه که بران اسب که تو آورده سواری کردم در شکار گاه ، و از غایت\nپیری و بی قوتی افتاد ، و مرا انداخت و از آن روز باز دست من درد میکند و کبود گشته و بسیار\nطلا انداختیم تا پاره دردش ساکن شده است ، بعد ازان شانقاری طلب کرد و يك کلنگ پرانید\nوشانقار را رها کرد ، رسید وسه لگد زد و گرفت وبعد ازان پادشاه فرود آمد و صندلی آورد ( ند )\nو در زیر پای او نهاد ( ند ) و صندلی دیگر از برای نشست نهادند ، بر صندلی نشست و سلطان\nشاه را طلب کرد و آن شانقار بدو داد يك شانقاری دیگر طلب کرد بسلطان احمد داد و\nشادی خواجه را هیچ نداد و سوار شد تا خر گوشی پیدا شد شانقاری بر دست داشت بر خر گوش\nانداخت و دو سگ بر عقب خر گوش ، از میان بیرون رفت تا بدانجا که چشم کار می کرد ، باری\nبسلامت بیرون رفت ، چون نزديك شهر رسیدند خلایق بسیار از ختائی و غیره بیرون آمده بودند\nفوج فوج از ختائیان بزبان ختائی دعای پادشاه میگفتند ، بدین شان (١) و شوکت بشهر درون\nآمد و ایلچیان بوتاق شدند (٢) .\nیوم (٣) الاثنين [ رابع ] ربيع الاخر سنه سجين (٤) آمد و ایلچیان را سوار کرده بر دو\nگفت امروز پادشاه سنگشی میدهد ایلچیان پیش رفتند و چون سلطانشاه و بخشی ملك ( را )\nپیشتر سنگشی (٥) داده بود ایشان را ( نه ) طلبیدند چون پادشاه بنشست شیرهای سنگشی\nپیش پادشاه جمع کردند بعد ازان پادشاه فرمود تا شیرها بگرفتند و بيك طرف بردند و امرا\n(٦) را نیز پیش شیرها فرستاد ، چنانکه پادشاه از بالای تخت میدید ، اول سلطان احمد را طلب\nکردند و شیره سنگشی تسلیم او کردند وبعد از و غیاث الدین را وبعد از وامیر شادی خواجه\nرا شیره پیش نهادند و دیگر کو کچه و دیگر ار غداق (٧) وبعد ازان از دون و دیگر تاج الدین\nبدخشی را ، و تفصیل هر شیره ، آنچه شیره شادی خواجه بود ده بالش نقره و سی اطلس وهفتاد\nپارچه (٨) دیگر قلقى (٩) ( كذا ) وترقو و لود شاو كيكى وپنج هزار چاو ( و ) خاتون اورا چاو وبالش\nنقره نبود ، اما ثلث قماش بود .\nو سلطان احمد و كوكجه و ار غداق را هر سه يك هشت بالش نقره و شانزده اطلس\nو باقی قماش از قلقی ( کذا ) و ترقوه ( کذا ) و لو و شا مجموع نود ( و ) چار وصله ،\n(١) اصل : دادن ، تصحیح قیاسی است . (٢) در اصل بعدش افزوده : و چون سلطانشاه .\nکه غالبا سهواً نوشته است نظر بر سطور بعد ، (٣) در مطلع ندارد ، بحساب وستنفلد بروز ٤ ربیع الاخر\nچهار شنبه بود ، (٤) اصل سجين (٥) اصل : سیکشی . (٦) اصل : امیر زایر مطلع امرا را هم\n(٧) اصل : از خذاق (٨) پارچه بقول کاتر میر مطلع وقلمی - بظاهر قلقی وغیره همه انواع قماش است\nچنانکه قرینه عبارت اینجا و در سطور آینده بران دال است و نیز از شمول ترقو وسا درین ها\nظاهر میشود و ترقو بقول صاحب هفت فلزم نوعی از بافته ابریشمی سرخ رنگ است وشا را\nهم او نوعی از قماش نوشته است .\n١٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2691, "text": "( صفحه ١٤٣ ) سفر نامه چین ( سال ششم )\n\nمع خواتین ( و ) هر يك هزار (۱) وهزار چاو .\nغیاث الدین واردن و تاج الدین بدخشی را هر يك هفت بالیش نقره و شانزده اطلس و ترقو\n.و لو و شا و كبكی مجموع هر يك را هفتاد و هفت وصله و دو هزار چاو ، ایلچیان سنگتها ی (۲)\nپاد شاه ستانده یوتامهای خود رفتند .\nو درین اثنا یكی از خواتین پادشاه که محبوبه او بود در گذشت و سبب آن تعزیه دیگر پادشاه را\nنمی توانست دید و آن را اظهار نکردند تا ساختگی ها ( ی ) تعزیت تمام شد ، بعد از چند روز در\nبیستم (۳)جمادی الاول گفتند که حرم پادشاه گذشته است و اوزا فردا دفن خواهند کرد. درین شب\nنا گاه از فضای آلهی از آسمان آتشی از اثر برق که بر سر آن كوشك پادشاه که نو ساخته بودند\nرسید و آن آتش دران افتاد و چنان در گرفت که گوئیا صد هزار مشعله است که روغن (٤) و فتیله\nدر گرفته است ، و این عمارت که اول آتش در وی افتاد بار گاهی بود هشتاد گز طول و ( سی گز )\nعرض و استوانها لاز ورد و حل (٥) بکار برده و روغن دار ، که در آغوش سه مرد نمی گنجید ، چنا نکه\nمجموع شهر از روشنائی آتش روشن گشت و از انجا سرایت کرد بیکو شکی که بیست گز ازان دورتر\nبود ، و از (٦) عقب آن بار گاه كوشك حرم بود ازان بسیار بتکلف تر ، آن نیز بسوخت ، و بر گرد\nآن کوشکها و خانها بود هر يك خزانه آتش دران افتاد و قریب دویست و پنجاه خانه بسوخت بسیاری\nمرد و زن بسوختند و تا روز شد هم چنان می سوخت و آنروز تا نماز دیگر چندانکه سعی کردند\nآن آتش تسکین نمی یافت ، اما پادشاه با امرا از آنجا بیرون رفته بود و ملتفت آن آتش نشد که\nآنروز از روز ها ( ی ) نيك در کیش کافری خود میدانستند ، فاما ازین غصه در بغخانه رفت و\nبسیار تضرع کرد كـ ( خدای آسمان بر من غضب کرد و ) تختگـاه من بسو خت\nومن هيچ كار بد نكردم پدر و مادر را نیازرد. ام و ظلمی نکرده ام وازین غصه بسیار شد و بدین سبب معلوم\nنشد که آن مرده را بچه نوع دفن کردند وچون بخاك بردند ، اما بسیار آرایش کرده بودند ،\nاز جمله بسیار علمها و چوگانها از كاغذ رنگین ساخته و نقاشی کرده بودند (۷) وتختی از کاغذ مقوی\nمقدار ده گز وبران تخت صورت آدمیان از كاغذ وصورت اسبان واشتران بزرگی ، اسب واشتر مجموع\nملون صو بهای دروغی (۸) وزین ولجام و غيره ، ويك دو هزار شیره بر نعمت الوان وعمرتی ( عمیق ؟ )\nو اسبان خاصه آن زن بر آن کوی ( که ) دخمه (۹) بود گذاشتند که بسرد می چریدکه هر گز دیگر ایشانرا\nنمی گیرند . ودیران دخمه بسیاری از دختران و خواجه سرایان که نزديك بودند مجموع در انجا غازه کشنده بودند\n\n(۱) مطلع : سا . (۲) سيكتها ٠٠٠٠ بودند (۳) مطلع : هشتم . (٤) اصل : روغن (٥) يعنی\nزر حل شده چنانچه در لفظ حل کاری . (٦) مطلع : در (۷) اصل : از جمله ( كه غالباً از سطر بالا مکرر شده\nاست ) . (۸) اصل : دروغی (۹) دخمه بمعنی صندوق مرده آمده و گور خانه گبران را نیز گویند که\nگنبدی بر سر آن باشد. وسردابه را نیز گفته اند که مرد گان را دران گذارند (هفت) قلزم .\n\n١٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2692, "text": "( صفحه ١٤٤ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\nوعلفه ایشان پنج ساله (۱) در پیش ایشان نهاده که هم آنجا باشد تا وقتی که علفه تمام شود ایشان نیز هم آنجا\nبمیرند ، با وجود این (۲) همه ترتیبات بواسطه آن آتش معلوم نشد که او را چون بردند .\nو خستگی پادشاه زیادت شد و پسرش بیمار گاه می آمد و می نشست ، و ایلچیانرا اجازت رفتن شد\nو ایشانرا هنوز ساختگی مرتب نشده بود. آن مقدار که بعد از اجازه در ان شهر بودند ایشان را علوفه ندادند.\nدر منتصف (۳) جمادی الاول ایلچیان از خان بپالق بیرون آمده داعیان با ایشان همراه کردند\nوهم چنان که در رفتن بهر یام (که) میرسیدند همه چیز (٤) واولاغ و عرابه می گرفتند و در شهر ها\nو قصبها ایشان را طوی میدادند ،\nدر غره (٥) رجب بشهر پنگان (٦) رسیدند مجموع حکام وا کابران شهر تعظیم ایلچیان و داعیان\nکردند و باستقبال بیرون آمدند و بسیار شهر خوش و بقاعده بود که آنجا بارهای مردم میکشادند و میدیدند\nکه در بارها چه چیز است و هر چه حکم بود که ( از ) ختای بیرون نبرند مثل چا و خا (۷) ( چاو ها ؟ )\nاما ایلچیان حکم حاصل کرده بودند که بارایشان نکاوند ، روز دیگر ایلچیان را طوی بعظمت دادند\nو تکلف بسیار کردند ، ( از ) انجا روز بروز کوچ میکردند و تا پنجم (۸) شعبان بقر اموران رسیدند\nو از انجا بقرار هر روز بیامی و هر هفته و کتر بشهری میرسیدند و طوی میخوردند . تا بیست (۹) و سیم\nشعبان بشهر قمجوه که چارپایان و نوکران در وقت رفتن سپرده بودند رسیدند و کسان خود با هر چه گذاشته\nبودند همه سلامت یافتند فاما خبرهای یاغی گری بود ، اطراف مغولستان و راه تا ایمن نشان میدادند .\nبدان سبب آنجا توقف کردند تا دو ما (ه) ونيم نزديك ، و در هفتم (١٠) ذی القعده (١١) از قمجو کوچ\nکردند و در هفدهم (۱۲) بسکجو رسیدند و آنجا خبر راه بدیشان می دادند چند روز در آنجا توقف\nکردند. ایلچیان شیر از و اصفهان آنجا رسیدند پهلوان جمال الدین از اصفهان ایلچی امیر زاده اعظم امیر زاده\n(۱۳) رستم ، و امیر حسن از شیراز ایلچی امیر زاده اعظم ابراهیم سلطان بهادر ، و پیش از حد سبقت\nتا ایمنی راه کردند و ایشان گریخته بی راهه بر کوهها زده بودند و رسیده و بدین سبب در سکجو\n(۱) در مطلع افزوده : بل زیاده . (۲) اصل : این همه ترتیبات ، مطلع : این آیین تصحیح قیاسی است\n(٣) ١٥ / جمادى الاولى سنه ٨٢٤ ه ـ ١٨ / می سنه ١٤٢١ ع / (٤) اصل : خبر ، مطلع : چیز .\n(٥) ٢ / جولائی سنه ١٤٢١ع ، (٦) اصل : سکان ، مطلع ( نسخه كاثر مير ) . پیکان ، ( نسخه\nکرا يست كالج و در يك نسخه ديگر ) : تبکان : بقول یول این شهر غالبا «پنگ یانگ فو » واقعه صوبه\nشانسی ست که در قدیم الایام دارالسلطنت چین بوده است . و ازین روی در متن پنگان نوشته شد\nکه فی الجمله بابعض نسخ مطلع مطابقت دارد . (۷) مطلع : چاو و غیر آن ٠ (٨) ١٥ اگست سنه ١٤٢١ ع ٠\n(٩) ۲۳ اگست سنه ١٤٢١ع ، در مطلع ٢٤ شعبان دارد بجای ۲۳ شعبان ٠ (١٠)٤ نومبر ١٤٢١ غ .\n(١١) ١٤ نومبر (۱۲) برادر زاده شاهرخ سلطان که والی اصفهان بود، رجوع کنید به شجرة نسب\nآل تیمور در ابتدای این حواشی .\n١٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2693, "text": "(صفحة ١٤٥) سفر نامۀ چین (سال ششم)\n\nمدتی دیگر مقام کردند ، تا منتصف (١) محرم الحرام سنۀ [خمس و] عشرین وثمانمائه از سکجو کوچ کردند ، و چون بقر اول رسیدند اهل قلعه گفتند که قاعدۀ اهل ختای آنست که هم چنانکه در وقت آمدن اسماء (٢) مردم شما را نبشته اند در وقت بیرون رفتن نیز همان دفتر پیش آرند و احتیاط کنند و اگر نه پادشاه بر ما غضب کنند ، فی الجمله (٣) نبشتند و درجمعه نوزدهم (٤) شعبان سنۀ ثلث عشرین از قراول ختای گذشته بدان ولایت در رفته بودند و در جمعه پانزدهم (٥) (نوزدهم ؟) محرم سنۀ خمس وعشرین و ثمانمائه از قراول ختای بیرون آمدند واز ترس یاغی گری راه چول اختیار کردند ، و در ثامن (٦) ربیع الاول از چول گذشته بسبب آنکه از خان متوهم بودند چند روز دران صحاری بودند تا در دهم (٧) جمادی الاول سنۀ المذکور به ختن رسیدند، واز انجا کوچ کرده در سادس (٨) رجب به کاشغر فرود آمدند ، و در حادی (٩) عشرین رجب ازعقبه (١٠) اندکان گذشتند ، و ازان منزل بعضی (١١) براه سمرقند رفتند و بعضی (١٢) براه قرا تکین (١٣) وبد خشان ، در بیست و یکم شعبان بحصار (١٤) شادمان رسیدند و درغرۀ رمضان المبارك (١٥) به بلخ آمده و از انجا درعاشر رمضان المبارك سنۀ خمس وعشرین و ثمانمائه (٨٢٥ ه ) بدارالسلطنه هراة صانها الله تعالى عن الافات والبليات فرود آمدند و بآستان بوس حضرت سلطنت شعاری رسیدند بمنه و كرمه ،\n\n(١) ١٥ محرم سنه ٨٢٥ ه ـ ٩ جنوری سنه ١٤٢٢ع (٢) مطلع : شماره و علیه مردم را ، (٣) مطلع القصه احتیاط کرده ، (٤) ١٢٩ گست سنه ١٤٢٠ع مگر بحساب و ستنفلد این روز پنجشنبه بود نه جمعه، و همچنین طور ١٥ محرم نیز جمعه نبود بلکه پنجشنبه بود ، اما چنانکه معلوم است در حسابات و ستنفلد که درج کتاب (Vergleichung Læellen) است فرق يك روز اکثر پیدا میشود (٥) مطلع (نسخه کاتر میر) نوزدهم محرم (نسخۀ کرانت کالج و دو نسخۀ دیگر) : هژدهم ربیع الاول ، بهر حال ١٥ محرم درست نیست از ان روی که در سطور گذشته گفته است که منتصف محرم از سکجو کوچ کردند و قراول از سکجو بظاهر سه روزه راه بود (چنان که از بیانات مصنف (رك به ص ٨ ببعد) بالواسطه میتوان اخذ کرد) (٦) مطلع هجدهم ٨٠ ربیع الاول سنه ٨٢٥ هـ ٢ مارچ سنه ١٤٢٢ع (٧) مطلع : نهم جمادی الاخری ، ١٠ جمادی الاولی سنه ٨٢٥ هـ ٢ می سنه ١٤٢٢ ع (٨) ٦ رجب سنه ٨٢٥ هـ ٢٦ جون سنه ١٤٢٢ ع (٩) ١١ جولائی ، (١٠) یعنی براه توك ويان (یول) ، اندکان همان اوش است ، (١١) كذا درمطلع ، اما صاحب حبیب السیر می گوید که ایلچیان ميرزا الغ بيك راه سمرقند پیش گرفته ، (١٢) از کاشغر براه تاش بالیغ و وخش تا حصار شادمان راه با لنبه بسیار قریب بوز ، ایلچیان را و جبهی موجه بوده باشد که راه دوز اختیار نمودند (یول) رجوع کنید به نقشۀ هندوکش وبلاد متصله درجلد دوم کتاب یول ، (١٣) اصل: قرانکی (١٤) اصل : بخطیار ، (١٥) اصل : غره المبارك ،\n\n١٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2694, "text": "خوشحال خان ختك\nيا\nمرد شمشير و قلم افغان در قرن ۱۷ ع\nنگارش جناب امین الله خان زمرلای\nعضو انجمن ادبی کابل\nیکی از ستارگان درخشان افق ادبیات پښتو (در قرن ۱۱ ه مطابق قرن ۱۷ ع ) قهرمان ملی و شاعر توانای افغانستان خوشحا لخان ختك است که بر علاوه شاعری یکی از رجال بزرگ حربی و سیاسی و خوانین نامور و با نفوذ افغانستان نیز بشمار رفته ، همواره هموطنان خویش را بشجاعت و وطن پروری ، استقلال خواهی، غرور ملی و غیره و غیره از ملکات فاضله و سجایای برگزیده اخلاقی تحریص و ترغیب نموده و ازین راه علاوه بر خدمات ادبی تیکه هر سطر آن مملو از خونهای با حرارت وطن دوستی و دفاع از حقوق ملی بود که در عروق اولاد این وطن تلقیح میکرد فدا کاری های بزرگ و قابل ستایشی نیز بهموطنان و وطن خود افغانستان نموده است .\nخوشحال خان با اینهمه خدمات و اشتهار کامل اشعارا و که در فضای کوهستانی و جبال شامخه این مملکت طنین انداز بوده و قسمت مهم و مطابقهای از اهالی کوهستانی این سرزمین باشعار او مترنم اند باز هم شخصیت مبرز این مرد نامی و طن پرست که یکی از مفاخر بزرگ حربی وادبی افغانستان است بدبختانه تا کنون در پیشگاه عموم افراد این ملت و هموطنانش بطور شایسته روشن نبوده ، چنانکه مقام شامخی را به نزد بعضی از مستشرقین فرنگ و گروهی از بیگانگان حائز و دارا بوده و بواسطه مواليد فکر خود آثار پایداری در اذهان و افکار آنها گذاشته است در وطن و در بین هموطنان\n\n١٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2695, "text": "( صفحة ١٤٧ )\nخوشحال خان ختك\n( سال ششم )\n\nخود پوشیده مانده که علت آنرا بجز فقدان توجه واستقصای کامل فضلای\nاین دیار در ادبیات پشتو یا عدم قلم فرسائی آنها در اطراف مشارالیه\nبچیز دیگری حمل نمیتوان نمود .\nولی جای هزاران سپاس است که در همین اواخر نهضت وجنبش جدیدی\nدرادبیات پشتو و تمایل فضلا دران پدیدار گردیده مارا تشویق بدان نمود\nتا درین زمینه قلم فرسائی نموده باندازه اقتدار خود چیزی نوشته باشیم\nوبعلتی که مشارالیه یکی از اراکین مهمه ادبی پشتو بحساب رفته ، در ادبیات\nآن يك فصل جدیدی از حکمت ، فلسفه سعی و عمل ، اجتماعیات ، تشویق\nهموطنان بوطن پرستی و حب ملیت کشوده ، یکی از پیش آهنگان مسائل\nمذکوره در ادبیات پشتو است ازهمه اولتر در فراهم آوردن ترجمه حال\nاین مرد نامی پرداخته آمد .\nو بمناسبتی که خوشحال خان نه تنها شاعری بلکه از راد مردان نامور\nافغانستان درعصر خود بوده در اجتماعیات عقائد واراء مخصوصی دارد بدان\nجهت لازم افتاد تابرای گرد آوردن مواد متعلقه بشرح حال یاروشن ساختن\nاسلوب ادبی ، عقائد وافکار اجتماعی او بپاره از مآخذ و کتب مختلفه رجوع\nکرده شود همان بود که بكتب ذیل (۱) فراهم آوری این سطور ناچیز\nاستعانت رفت وشرح حالی از وی ترتیب یافته اينك بوسیله مجله به پیشگاه\nعموم هموطنان عزیز وعلاقه مندان بادبیات این مرز وبوم گذاشته آمد و امید\nاز قارئین محترم آنست که اگر سهو وخطائی بنظرشان رسد بنده را متوجه\nساخته ، درین زمینه با این عاجز سهیم گردند ومن الله التوفيق .\nامین الله « زمرلائی »\n\n(۱) اشعار قرن ١٧ ص ای بیدولت  Afghan Poetry of the 17th Century\nby Biddulph Woking\nمقدمه کتاب دار مستتر ( ترانهای ملی افغانها ) Chantes Populaires des Afghanes\nby Darmesteter.\nانسكلو پیدی آف اسلام Encyclopaedia of Islam\nAdictionary of Pushto language by Raverty.  مقدمه كتاب لغات راورتی\nکتاب ( نظری بالسنة هند تاليف کریر سن انگلیس ) Linguistic Survey of India\nمقدمه انجمن افغان زبانی بقلم عبدالمجید پروفیسر افغانی - تاریخ مرصع افضلى خان ختك -\nطلوع افغان شماره ۳ امجله کابل مجله خیبر منطبعه اسلامیه کالج پشاور - سراج الاخبار سال پنجم -\nدیوان چهاپی خوشحالخان\n\n١٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2696, "text": "( صفحۀ ١٤٨ )\nکابل\n( شمارۀ اول ودوم )\nاسم ونسب :\nخوشحالخان پسر شهبازخان پسر یحیی خان پسر ملك اکوری از طائفۀ ختك افغان است که سلسلۀ\nقسی او بقول تاریخ مرصع (١) بعد از (١٧) پدر به کرلان (٢) میرسد خوشحالخان از اجداد متذ کرۀ\nفوق خود در دیوان خویش نام می برد واز خانی و سرداری و شجاعت آنها و اینکه همه در جنگ ها\nکشته شده اند تعریف و توصیف میکند :\nزه خوشحال دشهبازخان یم چه تور زن یم کاږه کان\nشهباز خان دیحی خان وه چه بل نه وه هسی ځوان\nیحی خان وه داکوړی چه په توره شه سلطان\nهم په توره مرنی وه تیر انداز وه شخ کمان\nچه غلیم به ئی پیدا شه زړئی ځای وه گورستان\nهم ئی تیغ وه هم دیگ وه هم خلق وه هم احسان\nداکبر بادشاه به دورکښ ددی الس شه خان\nچه له ده سره به ناست وو هند وار ه وو شیران\nهمت ناك باسل با ذل وو په هر کارکښ صادقان\nگورته رنگ په وینو لاړل چه همه ووسر داران\nپه آباؤ په اجداد خانو سردار یم پلا ر نیکه م شهیدان و گور ته تلی\nکار نامی لرم دجنگ او دجدال به نبائت م هنردادی آل په آل\n(١) خوشحال خان پسر یحیی خان پسر ملك اکوری پسر درویش محمد (مشهور به چنجو) پسر تمن\nپسر حسن پسر شیخ علی پسر عطا پسر بتی پسر اتو پسر برگوت پسر تری پسر تورمان پسراقمان\n(مشهور به ختك) پسر ککی پسر کرلان (٢) کرلان یکی از اجداد افغانهاست که به سربن میرسد .\n١٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2697, "text": "(صفحه ١٤٩)\nخوشحال خان ختك\n(سال ششم)\n\nخوشحال خان درحینکه پدرش ٢٢ سال داشت در (١٠٢٢ه) مطابق (١٦١٣ع) بزمان حکمرانی وفرمانفرمائی جهانگیر بادشاه مغل (تولد ٩٧٧ هـ - ١٥٦٩ع جلوس ١٠١٤ه فوت ١٠٣٧ هـ) تولد شده تاریخ تولد خودرا به فارسی و افغانی چنین گفته است :-\nخوشحال ختك در ربیع الثانی آمد چو درین کهنه رباط فانی\nحق کردندامرو را خیر رسان تاریخش کشت «خیر عالمیان»\n١٠٢٢ هـ\nدهجرت زر دوه ویشت سن وه چه زه راغلم په جهان\nمسکنش در اکورهٔ ختك (١) قریه ملك پور المعروف بـسرای است که خوشحال خان نیز از ان یادی کرده است :-\nځای می ملك پور دی چه ئی سرای بولی وگری\nقام اولس می پروت دی تر لیکی په غره په سم\n\nمراتب در بازی :\nشهباز خان پدر خوشحال خان که به شجاعت و مردانگی مشهور واز پدر پدر خان و سردار قبيلهٔ خود بوده در عهد حکومت شاه جهان یکی از اکابر رجال دولت بشمار میرفت و از طرف حکومت به خانی و سرداری قوم رسماً شناخته شده بود به ١٠٥٠ هـ ١٦٤٠ ع بـسن پنجاه سالگی دريك جنگ قبيلهٔ وی اکازائی و کمال زائی طایفه یوسف زائی بسرزخم تیر خورده جهان را بدرود گفت خوشحال خان سال تولد و وفات وکشته شدن او را از دست یوسف زائی ها ذيلاً گفته است :-\nتولد :\nشهبازخان یحیی آن خان بی بدل در کار رزم ثانی رستم زیاده یل\nتاریخ مولدش زخردچون بجستمش گفتا ز روی صدق که شهباز خان اجل\n\n(١) اکوره ختك بين نوشهره واتك سه منزل به شرق پشاور ويك منزل بشرق نوشهره بطرف چپ کنار دریای کابل واقع است . اکوره ختك حال ایستگاه ریل است و مرکزیت ختك را که سابق دارا بود از دست داده اکوره بواسطهٔ جنگ افغانها باسك ها نیز شهرت دارد .\n\n١٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2698, "text": "(صفحۀ ١٥٠)\nکابل\n(شمارهٔ اول و دوم)\n\nفوت:\nسن د هجرت پوره زروه\nروز ادینه آخر رمضان خان مارخش طرف میدان راند\nگشت فیروز بر غلیم لئیم لیک زخمی زتیر بررو ماند\nروز پنجشنبه اول شوال ایزد او را به سوی خلد بخواند\nگشت سال شهادتش ز خرد که به خمسین والف اسپ جهاند\n\nسن د هجر زر پنځوس وه\nچه شهید شه شهباز خان\n\nکشته شدن او از دست یوسف زائی ها: -\nدیرش کالونه وشول چه می پلار دی شهید سوی\nمرگویوسف زيو ما هم اور کړه باندی سم\n\nبعد از فوت شهباز خان خوشحال خان که از سه برادر دیگر خود (جمیل بیگ، شمشیر خان، میر باز خان (١)) بزرگتر بود از طرف شاه جهان به بزرگی برداشته شد و بر تبه و تبول پدر نائل گشت و عهدهٔ تحفظ جادۀ شاهی که از اتك واقع بر دریای سند، تا پشاور امتداد داشت بدو سپرده شد (٢).\nخوشحال خان در دربار شاه جهان قدر و منزلتی بسزا داشت و یکی از ندیمان و خاصان پادشاه بشمار بوده به ١٠٥٧هـ مطابق ١٦٤٥ع که شهزاده مراد بخش بریدخشان حمله مینمود وی نیز ملتزم رکاب بود و در بسا مواقع خطرناك خدمات قابل قدری در دربار مغل ایفا و انجام داده است.\nسی. ای بیدولف انگلیس میگوید «خوشحال خان در عصر شاهجهان بسن رشد رسیده بود و این امپراطور لیاقت و نفوذ او را شناخته باتدبیر و سیاستی که خاصه امپراطوران مغلیهٔ هند بود او را در هر موقع معاونت میکرد و وظائف با مسئولیتی بدو می سپرد.»\nخوشحال خان نیز از شاه جهان تعریف و تمجید نموده از اختیارات و مقام خود حکایت میکند :-\n\n(١) تاریخ مرصع افضل خان ختك (٢) دائرة المعارف اسلامی - انجمن افغان زائی مقدمه عبدالمجيد پروفیسر افغانی.\n\n١٥٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2700, "text": "( صفحه ١٥٢ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nبعد از انکه شاه جهان به پنجه حرص سلطنت خواهی اورنگ زیب گرفتار شد اورنگ زیب سیاست اجداد را پشت پا زده بخوف اینکه چون خوشحال خان یکی از مقربان و هوا خواهان شاه جهان بوده و هم صاحب اعتبار و نفوذ کاملی است مبادا کدام فتنه برانگیخته شاهجهان را از قید او رها کند و یا برای اقغا نان تشبثی نماید باوی رویه عنود انه اختیار کرده قصد گرفتاری او نمود و ظاهراً از راه حیله و مکر درآمده به او چنین نوشت .\nچون شما شخص دانسته و مهم بوده یکی از هوا خواهان سلطنت مغلیه میباشید همچنانکه در عهد شاهجهان عزت و حرمت داشتید در دربار من نیز بهمان نظر دیده میشوید در رتبه و منزلت شما فرقی نخواهد آمد در آمدن خود مضایقه نکنید .\nو همچنان درعین حال بعضی اقارب ونزدیکان خوشحال خان رابه وعده خانی و منصب تطمیع نموده تا به رفتن اونزد اورنگ زیب کوشش واصرار نمایند خوشحال خان باوجود حذاقت فطری و تجاربی که داشت به تحریر اورنگ زیب واصرار بعضی از اقوام فریب خورده در ١٠٧٤ هـ از مسکن خود تنها بسوی دهلی روانه گردید خودش به فریب خوردن خود ذیلا اشاره می‌نماید و میگوید مرا تقدیر گرفتار ساخت ورنه من ماهی نبودم که به امید خمیر به شست ماهی گیر گرفتار میشدم و هم از فریب دادن اقربای خود حکایه میکند .\n\nچه په طمع داور وزغلی و شست ته\nکمان مکره چه هغه نادان سمك يم\nترقضا پوری دهیچا چاره نشته\nاو کنه تر زاره ذئب لا زيرك يم\n\nاقربا را ته مقرب شول\nراضی مند می په تعب شول\nدواړه ترونه می نا اهل\nابو جهل و بوالهب شول\nزه ئی بند کړم په مغلو\nپه خانی او په منصب شول\nد شوتو نه ئی طلب کړل\nپه تلاش کښی د ذهب شول\nدالوی زوی می لوی مشه\nد هزار بلا سبب شول\nزه ئی هند لره روان کړم\nپه نشاط او په طرب شول\n\nچون قبلا به صوبه دار پشاور در باب گرفتن خوشحال خان او امر صادر شده بود صوبه دار پشاور فوراً او را محبوس نموده خواهش کرد که اگر مبلغ پنجاه هزار روپیه بمن بدهید شما را از حبس رها مینمایم ورنه محبوسا به دهلی فرستاده خواهید شد . خوشحال خان چون بمنزلت و اعتبار\n\n١٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2701, "text": "مقبرۀ اولادة شاه رخ ميرزا"}
{"book": "adl0986", "page": 2702, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2703, "text": "( صفحه ١٥٣ )\nخوشحال خان ختك\n( سال ششم )\n\nسابقه خود اعتماد کلی داشت ازین در خواست و خواهش صو به دار مذکور جداً ابا نموده استدعا کرد که زود تر او را به دهلی بفرستد صو به دار مزبور مشار الیه را به حفاظت تمام روانه دهلی نمود ـ با آنکه قوم ختك و سائر اقوام برای محاربه و خلاصی او اجتماع نموده منتظر اوامر وهدايت خوشحال خان بودند مگر او مانع شده آنانرا از اراده شان باز داشت لهذا در وسط ماه رمضان ١٧٠٤ هـ بدهلی رسید بعد از چندی از حضور اور نگ زیب چنان احکام صادر کردند که خوشحال خان در دهلی محبوس با شد و عیال و اطفال او در دهلی آورده شود بعد از صدور احکام اورنگ زیب ، پسران او ( سعادت خان ، باقی خان ـ میر باز خان ) روانه وطن شده برخی از عیال و اطفال و متعلقین او را بدهلی آوردند دیگر پسران خوشحالخان به نزد پدر نیامدند . خوشحال خان وقایع حبس خود را تماماً در ترجیع بندیکه ۲۲۰ بیت و یازده بند است حکایت میکند بعضی ابیات این ترجیع بند که روشن تر و گواه وقایع تاریخی است به قرار ذیل است : -\n\nڅه دید و خوب وه چه می ولیده سحر سترگی می رنبی کری نافرا د شوم په بستر\nپاڅیدم له کټه لکه خوب ښی دچاسر هسی شان او تروم نه مخ لار لیده نه ور\nلارم ترمبر ز هسی راغلم او تر غسل می په ځای کړپه سنت د پیغمبر\nدرست خلق اوده ووواړو خوب کاوه خرخر هیچوک خبر نه وه اشرف خان می کړ خبر\nهر څه نصيحت وه لکه بویه له پدر ما په کتابت ورته ادا کړ مختصر\nورځ وه د جمعی رجال الغیب وو برابر تله مغرب رویه وو په دامانه کړ نظر\nڅوك به وجار باسی مبرم حکم د داور ډیر که فراست لری هنر گیج و لښکر\nولار م تر مسجد نمونځ می و کړد سحر سور شوم په سیلی نور می واچاوه په لیر\nهسی په هوا تلم لکه باد درومی صرصر گونبی تنها تلم په نوشهر وخوت نمر\nنه وه لا دوه پهر چه می ځای شه پشاور واستاوه مغل ته ماهنه ساعت نفر\n\n١٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2704, "text": "( صفحه ١٥٤ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nوی می دایم راغلم ستا په خط ستا په خاطر\nکوم ساعت حاضر شم په ماخه لری نه چر\n\nدا ځواب ئی راغی چه را تله دی وو بهتر\nګانده په دیوان کښ را ښکاره کړه خپل پیکر\n\nدری ورځی شوی تیری دیوان . . .\nدی پڅو وه ماته ، ز له ځانه بی خبر\n\nشیخ دکجرات دده پیشدست وه یوبشر\nسر تر پایه مکر په دیدن کریه منظر\n\nده وی تر مارا شه چه کنکاش کړو مقرر\nبیا به د نواب ته ویل کړم زیر وزبر\n\nور غلم تر ده پوری زپاک په خپل باور\nترونه می نا اهل مغلی شوی په د اشر\n\nلوړ په لو ر مغل تر ما چا پیرشو په هنر\nمفت ئی په لاس کښیوتم په حکم دقدر\n\nغګ وشه په ښهر دا خبر شه منتشر\nهیچا نه پسند له په خدای پسند ه وه مګر\n\n١٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2705, "text": "(صفحۀ ١٥٥) خوشحال خان ختك (سال ششم)\nکو ژئی کرم له کوته چه ئی کښیو تمم په جال\nژرئی را په پښو کړه پنج سیری بیری کو توال\nخور شه په ملکو نو دا خبر په درست دیار\nدرست عالم دلگیر شه لا پښتون یار واغیار\nهر څه امرا ګان و و په صوبه کښ منصبدار\nكل عالم حیران شه چه ئی ولیده دا کار\nلارل په صبا دَ وقت ټول شول په دربار\nو ویل داهمی رنک نیکخواه د شهر یار\nدا رنکه نیوه شی نواب نبه ګنی د اچار\nچپ خوله شه پاتی هیڅ ئی و نه کړ کفتار\nپاڅیدل له ځایه امرا ګان شول تار په تار\nدری ورځی شوی تیری ځما ترونه (١) نا بکار\nورغلل مغل لره قبول ئی کړه مدار\nآس و خلعتونه مغل ورکړه په اقرار\nملك ئى ځما وركړ نالایق ئی کړه سردار\nکور و خیلخانه الس همه شه خبر دار\n(١) کا کاهای خوشحال خان : بهادر خان - فیروز خان - جلال خان - عبد الله خان تاریخ\nمرصع افضل خان .\n١٥٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2706, "text": "( صفحة ١٥٦ ) کابل ( شمارۀ اول و دوم )\n\nدرست ختك ددوی و کشتن ته شه تيار\nروح د دوی والووت په بلا شوه گرفتار\nما وخيلخانی و قوم ته و وی چه ز نهار\nمرگ کشتن نه بويه نه څه نور شر و اضرار\nيو به دشمن ښاد شي چه ئی ورك کړ خپل تبار\nبل به فساد کښی د بادشاه د رومی اعتبار\nدوی درست ايس په زيارت د شيخ رحمکار\nټول شول له دی کار په فريب شول تو به کار\nزوی می نادان وو په خطا لاړل بسيار\nمرگ کشتن که نه وی دوی می پريښوی به وقار\nدوی په زړه کښ داوی چه که سل کړ و که هزار\nهر کله چه خلاص شی فلا نه ، مونږ يو په دار\nبل فكرئى نا وه ور پيدا شه د ځان وار\nمرگ و ته می کښيناسته په ليل و په نهار\nتيری شوی په بند کښ پنځمادوی مياشتی په شمار\nملك واړه ويران شه خلق شوه په کوهسار\n\n١٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2707, "text": "( صفحه ١٥٧ ) خوشحال خان ختك ( حصه ششم )\n\nوغوشتی پنجوس زره روپی صو به دار\nما وی در به نه كړم يو پوچك نه يو دينار\nدواړه لور يه وكړه سره دا قول و اقرار\nيو مغل پی پټه بل می ترونه شر مسار\nاوس خو بايده دادی چه ئی ځای وی هندوبار\nزر ئی فكر بويه په تعجيل و په تلوار\nزه په دی لا خوښ وم چه که و رشم تر در بار\nد عمر دولتخواه و م د عزت و م طمع دار\nهند ته ئی روان کړم بدرقه می مستجاب\nهم ملك هم خان هم دهمه غوری ارباب\n* * *\nزه ئی کړم له ښهره په شتاب شتاب روان\nراغلم نرم نرم په رباط د شابيك خان\nدرست شپه څوكی د محبت خپلو په خپل ځان\nپل وه مصری خان داؤزی يو قولی احديان\nرا غلم تر نو ښهره په صبا هم په داشان\nخلق په ژړا په ننداره را ته حيران\n١٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2708, "text": "( صفحه ١٥٨ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nزه به د نو ښهر د شپی څه کوم بیان\nدرسته شپه زلزله وه په هندو په مسلمان\n\nصبح ته ئی کوچ کړ پښتانه مغل لرزان\nلوړ په لوړ فوځونه ووځما تولی تر میان\n\nماه وه پیغام کړی په الس په اشرف خان\nنه بويه دجنګ دخرخشی فکر و سامان\n\nموږ يو د بادشاه قدیمی دولتخواهان\nیو می نوم بدیږی بل سټیږی افغانان\n\nرا غلم تر سرای ، سرای یکلخته وه ویران\nتا به وی هرگز نه وو میشت دلته انسان\n\nڅه به در ته وایم څه پیری لری آسمان\nڅوك ورته توانیږی چه شدت کاندی عیان\n\nډیری کرانی راشی په سر یو په جهان\nخدای و سری ور کایا د هر چاری توان\n\nګران ساعت هغه وه چه م ولیده عثمان\nیا راغی زینو دخیلځانی یو څو ځوانان\n\n١٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2709, "text": "( صفحه ١٥٩ )\nخوشحال خان ختك\n( سال ششم )\nراغله په ارمام خپله جدا شو په ارمان\nزه و د وی دسرای شجر حجر واړه گریان\nراغله په نړئی نندار چی مردان زنان\nهسی و و ولار لکه چه بی روح بتان\nراغلو په گری دخیر آباد پیچان پیچان\nپوری که راپوری خلق واړه نندار چیان\nهر چه را سره و وهغه واړه و و ترسان\nچا وی چه ختك به حاضر نه شی په میدان\nما خو پیغام کړی وه هم دام وه گمان\nاوس به را څرگندشی له یوه لوریه نشان\nهسی به جنگ و شی په دا آخر زمان\nگوره څو به شمارشی دواړه لوریه کشتگان\nجنگ وجدل نه شه حکم داوه دیزدان\nپوری شوم ترسیندہ پہ اٹک شوم نگران\nدرست اولس می واړه په غوغا حیران پریشان\nویرمی په کور ونو په های های می فرزندان\n١٥٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2710, "text": "( صفحه ١٦٠ ) کابل ( شماره اول و دوم )\nراغی په ځنکو باندی هسی یوساعت\nتابه وی نازل شه په جهان کښی قیامت\n* * *\nزه ئی له اټك نه روان کړم په داحال\nورئی و ړم په پږه دبابا حسن ابدال\nبيا له هغه ځای په پنډی په استعجال\nبیا له هغه ځای تر رباط وشه چال\nراغی په رباط کښی له نواب یومثال\nبیا ئی بيرته يو وړم ترپنډی دم درحال\nراغی په پنډی کښی بل يو خط په دامنو ال\nوژئی ویی په وړاندی و دربارته بی اهمال\nولاړم له پنډی شپه تر مینځ د ککر تال\nولاړم تر لاهور کوچ په کوچ په ارتحال\nزوی دمیر جمال د میر بخشی په استقلال\nډیر مهر ئی و کړ دلاسه جوال جوال\nوی ئی چه و ر و رسی در بار و ته خوشحال\nنور به سرفراز شی غم ئی نشته یو مثقال\n١٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2711, "text": "از صنایع نجاری مزار شریف : ریل چوبی که فیروز تفجیر نام صنعت گر معروف مزار شریف آنرا در سنه ۱۲۰۰ هجری\nساخته و عجالتاً در روضۀ مزار مبارك موجود است ."}
{"book": "adl0986", "page": 2712, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2713, "text": "( صفحه ١٦١ ) خوشحال خان ختك ( سال ششم )\n\nزه هم په وسط د رمضان کو چمال کو چمال\nو رغلم دربار ته زو خلو ر او يا وه کال\nدير ردو بدل شه په دا مینځ کښ جواب و سوال\nحکم د خلاصی د ضمان و شه په اجمال\nځای په حویلی کښ ترخپ خنگ را کر کوتوال\nجو ر شه ضمانت ته سید شمس د جلال\nموږ په دا فکرت و و چه په میاشتی دشوال\nراغی عرضداشت د سید میر په دا مقال\nمه پریږده خوشحال د ده پريښول دی اختلال\nبيا مینځ کښ پریووت د خلاصی دير جنجال\nملك منصب جاگير خما تغير شه مال محال\nد ولی منصبدارم تا بینی شول پایمال\nبر ناحق په کښلی دبد ویل د بد سگال\nو پسندہ ظالم پادشاه په ما باندی اشکال\nزه دلی په بند هوری خما اهل و عیال\nتار په تار په غر و نو په عذاب و په و بال\nهسی چاری و شوی چه د چاته وی په خیال\nنشته د اورنگ پادشاه په عدل اعتدال\n\n١٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 2714, "text": "( صفحه ١٦٢ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nلور په لور خوری شوی را لښکری د دجال\nنشته یو مهدی چه را ښکاره کا خپل جمال\nدور د آخر دی فساد ګډ شه لور په لور\nیو تر بل اخته شه جهان واړه کور په کور\n* * *\nخدای را باندی را وست داهمه واړه محنت\nخو چا دی سبب شوی درته وایم حکایت\nیو چه زه مغرور وم په راستی و په خدمت\nبل د مغل طمع ځما نه و رکړل عادت\nبل می نا شکری بل د ور و نو حماقت\nبل چه فرزندانو می خطا کړ مصلحت\nیو ځله هم نه خطا خطا کرت مرت\nواړو مشرانو اشرف خان بهرام سعادت\nومی کړ اشرف و ته د توری اشارت\nهیڅ عمل ئی ونه کړ ځما په نصیحت\nڅه خدا یار خلیل څه ئی حیا څه ئی حرمت\nڅه جګر ام هند و څه د هند وانو برکت\n\n١٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2715, "text": "( صفحه ١٦٣ ) خوشحال خان ختك ( سال ششم )\n\nیو یو ځوان پوهیږی د غلیم په حرکت\nزهر ګډول شی په شکر و په شربت\n\nزوی هغه زوی چه هنر لری حکمت\nپوه وی د دښمنو په فریب په خدیعت\n\nو نیسی په لاس کښ سخاوت و شجاعت\nنه صرفه په ځان نه په جهان اعلي همت\n\nدریغه اشرف خان درونه شه همره قوت\nدرست الس په لاس کښ هيڅ هنر نه څه جرأت\n\nورغلل مغل ته دا شرف وه قباحت\nهم ځنما آفت وه هم هر چالره آفت\n\nڅوچه ملك ويران وه دمغل وه ډير هيبت\nو شوه و داني د ملك پوره ئی شه حاجت\n\nوئی کښبل بادشه ته د جګرام مجرا عزت\nبوئی تی ته کابل ته اشرف خان په شرارت\n\nیاخیده بهرام ته په دا مینځ کښ یو غیرت\nدرست الس ئی ټول کړ په نړئ وراخت\n\nتنی سره وا غوټی د با ز نه وی خصلت\nباز نه وه بازرنک وه چه ښکاره ئی شه حالت\n\n١٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2716, "text": "( صفحه ١٦٤ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nزه وم په دهلی کښ گرفتار په دازحمت\nتیری شوی په بند کښ پنځه میاشتی څه زیادت\nبیاد میر جمال ز وی پادشاه ته په خلوت\nعرض ئی ځما وکر دمیر خان په کفالت\nداو وی باد شاه چه فلانه به خلاص کرم سلامت\nزئی بچه که ر ا ولی و هند ته په سرعت\nحکم ئی دا وکر امیر خان ته وشول کښل\nزه به بند بندی ځما کور ونه راوستل\n\nوارویده دا حکم سعادت باقی میر باز\nراغلل يكايك ئی حقیقت کره را آغاز\nمیاشت وه د صفر چه دری واره لکه باز\nوئی کر وطن ته په رخصت ځما پرواز\nلارل تر وطن په شل و رخی یکتاز\nیو په ځای را نه غی چه ځموږ وه سره راز\nغرب و ته قبله و ه و مشرق ته و ه نماز\nتله وو کر بلا ته دحج لوری وه حجاز\n\n١٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2717, "text": "( صفحه ١٦٥ ) خوشحال خان ختك ( سال ششم )\n\nواره لوی هلك چه می ساتلی و و په ناز\nواره په نعمت کښ پرورده ملوك شیراز\nتار په تار خواره شول مبتلا په دیر نیاز\nدور د گردون کرل له بلا سره انباز\nدوه ځله سرای مات شه یو ځما په پندیدل\nبل د سعادت باقی میر باز په رسیدل\nیو ځله په ماتی تر هنگال و ر غلل\nبیا دا کوز یو په سیکری ننوتل\nنه ئی توره سره وه نه د سر و وماتیدل\nزوی می له ملك له الس و وتل\nزه په هند کښ بندوم اشرف خان وه په کابل\nواره زن بچه می په سیکری کښ داغیدل\nراغلل و پادشاه ته دکابل د صوبی کښل\nملك د سرای وران شه پری بی حد و شه زلزل\nځای په ځای فوجونه په څوکی کښیناستل\nلا ر د سرای نیولی مسافر ئی چلول\nجوړ شول یو سفزی ختك سرای ته په وهل\nڅو تنتوان ئی بوتلل په سحر پری و ختل\n\n١٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2718, "text": "( صفحه ١٦٦ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\n\nباری څه ځبل وی نه ځبل و و نه متل\nباری څه وهل وی نه وهل و و نه مهل\nملك ئی وه را کړی په پنجاب کښ متصل\nحکم د پادشاه وه صادر شوی په پریشول\nدا چاری چه وشوی بیا تر مینځ شه فکر بل\nڅوک ئی په چانه کا د سری دی نصیب خپل\nزه دیو سفزی په ځان زهر وم قاتل\nبل مقصود می نه وه په خدمت کښ دمغل\nدا په خیال د چا و و یا په فکر د چا را تلل\nخواست رضا د خدای و د په هر شان چه شوی شول\nشاباش په هغه چه د ننګ و کاپالل\nراغلل یوسفزی لکه پیش شه کار مشکل\nیو بائی زی دویم رانی زی ورسره مل\nلوی ملك می واړه تر دریاب پوری وتل\nولارل تر سیکری ورسره کورونه سل\nنور ختك واړه په خپل ځای و دریدل\nڅه بلا د خدای وه دوطن جدا کیدل\nورونه عزیزان خویشان و پله بیلیدل\n\n١٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2719, "text": "( صفحه ١٦٧ ) خوشحال خان ختك ( سال ششم )\n\nیو هی هی های های و په ژرا و ولوی هلك\nدرست عالم حیران شه چه څه کار شه په ختك\n* * *\nزوی می په بند شه له وطن شوم جلا\nڅو چاری را وشوی نه گناه نه می خطا\nڅو میاشتی په بندوم په دهلی کښی په عنا\nاوس په رنبتورکښی بندی پروت يم يك تنها\nخدای وکړی داچاری په ماواړه و کړی زړه\nڅو چاری غلط شوم چه می لوی کړه احمق ترہ\nبل چه د ده لورمی امرا ته کړه وا ده\nبل چه می په کورکښی څه کښی نه ښول سپین و سره\nبل چه می یو کوټ محکم بنانه کړه په غره\nبل چه می په توره په خدمت غرور کاوه\nبل می چه مغل په ورکرومرکړ و نه غلاوه\nبل می چه په وقت دنیول ملك و نه لاره\nبل می چه قوت و یوسفزیو ورکاوه\nبل می چه په اصل غر دی خپل پښتون ګاڼه\n\n١٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2720, "text": "( صفحة ١٦٨ )\nکابل\n( شمارهٔ اول و دوم )\n\nوائی چه له ځانه په اولاد دی پیر زوښه\nخدای به کار وانی به اصلی ولی او په\nدا یو څو خبری چه ما را وړی په خوله\nبو یه چه هغه واړه د کښلی شی په زړه\nدوه سوه شل بیتونه دی یو ولی بنده شه\nما په رنتبور کښ د زړه تا و پری سړه وه\n\nخوشحال خان مدت چار سال در دهلی ورتبور محبوس ماند بعد از ان اورنگ زیب او را رها نمود\nمگر اجازهٔ رفتن بوطن ما لوف خود نداشت آخر الا مر در آگره موقع بدست آورده با متعلقین\nخود بوطن خویش عودت نمود (١) وی راست : -\n\nپه دهلی په رنتبور کښ دری څلور کاله حیران شوم\nپه آگره کښ می پښی واشری خپل وطن وته روان شوم\n\nعلی ای حال چون خوشحال خان بوطن رسید استبداد مغل و مشقت حبس حالت اورا دیگر گون\nساخته انزوا اختیار نموده باسران مغل یکسره قطع تعلقات نمود در ین باره میگوید:\n\nپر ورده که د مغلو په نمک یم داورنگ له جوره هم له غريوه ډك یم\nپه ناحق ئی په زندان کړم یر څو کاله خدای خبر دی که په خپله گناه زه شک یم\nپښتنو سر دزړه تو ردی د مغلو خبر دار ئی په نيتو نو پاك په پاك یم\n\n(١) مقدمه که در انجمن افغان زائی بقلم عبدالمجید پروفيسر افغانی به ۲۴ نومبر ۱۹۲۹ نوشته شده\nرهائی و آمدن خوشحال خان را بوطنش چنین مینویسد : - خوشحال خان به سفارش مهابت خان\nرها کرده شد و مهابت خان صوبه دار کابل مقرر شده تنظیم بعضی امورات پشاور نیز بر ذمهٔ او\nمقرر شده بود درجینکه به پشاور می آمد خوشحال خان را نیز باخود همراه آورد .\n١٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2721, "text": "( صفحه ١٦٩ ) خوشحال خان ختك ( سال ششم )\n\nكه سره كه ناسره را ته معلوم دی په دا كار كښ په معنی لکه محك يم\nهغه زیست چه د عزت له مخه نه وی چه ئی کا په هغه زیست پوری هك پك يم\nاور ئی پوری په منصب په نوکری شه چه ترفهم و تر نظر د مغل كيك يم\nپه خپل نام و ننگ چه راشم لیو نی شم خبر دار کله په سود او زيا ن د لك يم\nلكه با ز په لوی لوی ښکار ځما نظر دی نه چه گرزی گونگټ نسی بادخورك يم\nچه په غو ښوئی روز گار هغه مزری يم نه چه بیخ دوښو خوری هغه مرگ يم\nپه دا سپینه ږیره شرم غیرت ښه دی چه به نوری سپاری کړم مگر خوړدك يم\nپه دانش په شرع نه ده په قسمت ده چه داهسی سرگردان لکه پتك يم\nهر پښتون چه دمغلو نوکری کا که د زده له هغو وار و هم ترک يم\nچه منصبی د مغل خو ر یو ملك وم چه منصب د مغل نشته اوس ملك يم\nد فرمان د پروا نی حکم ئی نشته شکر داچه په خپل حکم په خپل وك يم\nنه می کار په خاص و عام نه په دیوان دی نه په درو لاړو هر یوه مردك يم\nنه تصدیق شته نه یاد داشت شته نه توجیه شته نه به فکر دسند نه د دسنك يم\nهر افسر به چه لمانه سر کوزی غوښت دهغه د سریا توره يا كوتك يم\nپښتا نه سره شری اندیری بس ده نه په فکر دمسند نه د تو شك يم\nآزادی ده په ساده سپینه جامه كښ خلاص له غمه د زربفت او د دميك يم\nکه او گره د پښتنه په شملو سپينه د مغلو پو لا ؤ پاتی دیری دك يم\n\n١٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2722, "text": "( صفحهٔ ۱۷۰ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nچه نیولی می داهو د دنگ و نام دی که له خپله هو د ه واورم كنيزك يم\n\nمگر این گوشه گیرینی را دوامی نبوده ساعت بساعت كينه مغل در دلش جاگیر و جوش ملی وحس آزادی خواهی او موج زن شده علانیه بامغل در آویخت وبدفعات قواه های بزرگت مغلی را از هم پاشید و در چندین محاربه ها در مواضع مختلف برغلیم چیره دست گردید که خودش می شمارد، واز یوسف زائی ها شکایت میکند : -\nپښتنو زا مو بيا لا سونه سره كړه لكه باز منگلی سری كاندی په ښكار\nسپینی توری ئی گلگونی کړی په وينو په اهار كښی شگفته شه لا له زار\nگوره څه جنگونه و شول په هر لوری ولی هيڅ د يوسف زيو نشته عار\nاول جنگ دلور شاه د تېتر و وه چه خلو دښنت ذره مغل شو تار په تار\nخوږندلونی ئی ښندی د پښتنوشوی آس او نښان هاتیان اوښه قطار قطار\nدويم جنگ مير حسينی په دوآبه کښ چه ئی او تكيده سر لكه دمار\nبيا له پسه دنوشهر دكوت جنگ وه چه می ونښکو تر مغلو خپل خمار\nبيا له پسه دسونت سنگ شجاعتخان وه چه ايمل نی په گنداب و وېست د مار\nشپږم جنگ مکرم خان شمشیر خان دواره چه ایمل کړل په غاپس کښی تار په تار\nچه غپا په را د دی لوی جنگونه دادی دورو کو په هر لوری نشته شمار\nهمیشه فتح ونصرت دی لا تراو سه پس له دی ده بیا تکیه پر کردگار\nدرین محاربات از ایمل خان 'و درلیا خان تعریف ' و توصیف' بسزا می نماید و کتك و شمشیر آنها را یکی از عوامل بزرگ فتح می شمارد : -\n\nايمل خان در يا خان دواره مرګ ئی مه وی\nهیڅ تقصیر دوار واونه کړ واړ په واړ\n\n۱۷۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2723, "text": "(صفحه ۱۷۱) خوشحال خان ختك ( سال ششم )\n\nدخیبر دره ئی سره کړله په وینو په کړ په ئی هم روان کړ ډنډ وکار\nترکړپي تر باجوړه سمه غرونه په لړزه په زلزله شو په بار بار\nپه هغه لوری چه کیږی پنجم کال دی هره ورځ دسپینوتوروخړپه هار\nچون دیگر اقوام افغان حالت را چنان دیدند حس آزادی و استقلال درانها هم نموکرده قصد برطرف کردن مغل را از پیشاور نمودند :\nدرست پښتون ترقندهاراوتر اټکه سره بو د ننګ پکار پټ و آشکار\nافریدی مهمندشینواری ګوره څه کا دمغلو لښکر پروت په ننګهار\nمګر یوسف زائی ها که از سابق باقوم ختك عناد و دشمنی داشتند درین اتحاد یه شرکت نه نمودند\nچه احوال د یوسف زوراته معلوم شه لرا غرو ماته ښه و و نه دم غار\nګوره څمجنګونه وشول په هر لوری ولی هیڅ دیوسف زیو نشته عار\nزه تنهاپه کښ په غم دنام و ننګ یم یوسف زی دی فراغت په کشت وکار\nاوس چه هسی بی ننګی بی ناموسی کا عاقبت به ورښکاره شی خپل چار\nو خوشحال خان ا گرچه خودش تا سوات سفر کرد و گو شش بلیغ نمود که یوسف زائی ها را شريك و متحد سازد ولی کامیاب نشد بازهم این سردار نامدار و شجیع وضعیت پیشاور را به حالتی رسانیده بود كه سقوط مغل حتمی بود بالاخر اورنگ زیب بالمجبوريه شخصاً با تمام قوای شاهنشاهی خود آمده دو سال برلب دریای اتك خیمه زن شده مدافعه می نمود خوشحال خان درحینیکه اورنگ زیب یکسال را بمقابل اوگذشتانده است حکایه میکند و از کشته شدن منصبداران مغل در جنگ یاد میکند : ـ\nاورنګ زیب راته یوکال وشه چه پروت دی\nپه صورت حیران پریشان پزړه افګار\nکال به کال امرايان دی چه پر یوزی\nچه طوفان ئی شوی لښکری کوم ئی شمار\n۱۷۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2724, "text": "( صفحهٔ ١٧٢) كابل (شمارهٔ اول و دوم)\n\nتر مغلو پښتانه په توره ښه دی كه په پوهه پښتانه وی څه هوښيار\nاورنگ زيب در آخر اکثر از نزدیکان و اقوام خوشحال خان را به منصب و جاه تطمیع\nنموده و ازو جدا کرده سنگ تفرقه را در بین انداخت خوشحال خان این خدعه ومكر اورنگ زیب را\nچنین تصویر نموده .\nخزانی دهند وستازدی را خوری شوی سره مهرازدینته وزی پكوهسار\nپه داهسی وقت چه وقت دنام و ننگ دی دابی ننگه پښتانه کا څه رفتار\nپښتانه په عقل يوهيه چه ناكس دی كوته سپي دقصا بانو دجوس دی\nپادشاهی د مغل په زرو باټله دمغل د منصبو نو په هوس دی\nاوښ له باره پخپل كور كښ ورغلی په اولجه داوښ دغاری دجرس دی\nد نفرين لايق په نام سره بنی دی له اوله ، که دانو رور پسی پس دی\nڅه یوازی ننگ په ماراغلی نه دی پښتانه ډيردی په غرونه په سموژ\nیا به واره دمغلو درم پریژدی یا به زه هم پلاس واخلم درموژ\nچه خوراخوری د مغلو واره سپي دی د سگانو په خوله څه اخلم نوموژ\nبه بل خشی تو بك هیڅ ويشتلی نه یم كه ويشتلی یم خو بيا په خپل تو بك يه\nچه شپیړی بنی خیل وو كند کپرشول په وار وار په لند و پرونو دبارك يه\nدکريز بنی می توی لكه د باز كړی گمان مکړه چه بی پرو بنا پيرك يه\nسكه ورونه می پر دیدی حال ئی دادی له بولا قونه لالړی يو خپك يه\nبه دروغ دروغ وعدو نفاق آمیز و ما غلوی ورته په مثل د كودك يه\n١٧٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2725, "text": "از صنايع نجاری مزار شريف صندوق چوبی که در قرن ١٩ ساخته شده"}
{"book": "adl0986", "page": 2726, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2727, "text": "( صفحة ١٧٣ ) خوشحال خان ختك ( سال ششم )\n\nتف په ږيره دهغه واړو بارکو لا ځما په ږيره هم که زه بارك يم\nتن خو قام را سره ډيره جفا و کړه کانده بيا د خداى حکم وته څك يم\nکه ننگ و راتا شا کړ ده یخ څو تور شه زه یواځی په نک ، د خدای شيرك يم\nکه څه حق یادور وری یاد نیکی شته زه پاداش وته په طمع دهريك يم\nمه..دى ځما د کدی لا څو پښی دى راخی مند دا فريد يو په كلك يم\nخوشحال خان هر چند قوم را به اتحاد و اتفاق خواند و ترغیب داد مگر تاثیر ی نکرد و هم\nایمل خان و دریا خان که بازو و شیران صف شکن او بودند قبلا در جنگ ها کشته شده خود را\nفدای آزادی وطن نموده بودند لهذا او مایوس شده با آههای درد ناك از سر داری کناره جسته\nبزرگی قوم را به پسر بزر گش اشرف خان گذاشت و خودش در علم و ادب غلو ورزيد\nدرین باره ویر است : -\nداهمه ځما د تو ری صدقه ده پښتانه چه پر کنی خوری سیور غال\nتر با درست دهندوستانز دولت د دوی وه پښتانه که کهت نه وی جهال\nیگانه جوانان که زولما سره وی نور ځما وه په پنجاب باندير غال\nکه هر څوځمازوم رانه سازیږی پښتانه دی دکانو نمکو یودير ال\n\nچه مغل و ته می او تر له توره درست پښتونی می وعالم وته ښکاره کړ\nختك كله په شماره په حساب يا دوو ختك ما دا ولونو ، په شماره کړ\nاتفاق په پښتانه کښ پيدا نشه که نا ! ما به د مغل گر یوان پاره کړ\n\nکه هر څوئی سمه و ومانه سپيږی چه کابه دی ، دبد بر خوار بوزونه\n\n۱۷۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2728, "text": "( صفحه ١٧٤ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nبهرام خان که پسر کهتر خوشحال خان بود و به باعث بد عملی و کردار ناهنجار خود همیشه پدر را از خود آزرده خاطر میداشت مخالفت اشرف خان را شروع نموده باطاعت اکلیل او را گرفته به مغل سپرد اشرف خان ده سال در حبس مغل بوده و هم در آنجا به نامرادی و نا کامی فوت شد ( اشرف خان هم مانند پدر شاعر زبر دست و خوش کلام بوده سر گذشت خود را تماماً در بندی خانه نوشته و بیاد گار گذاشته است ) خوشحال خان این واقعه را چنین تفسیر نموده :\nتا هثو دسرداری نه زده بهرام سرداری دی په داخپل دور کړه بد نام\nهم تمامی خپلخانی لره بلا شوی هم خپل ځانلره بلاشوی بد فرجام\nطاهر دبی عقلی په جر گو مر کر اوس فارغ شوی د طاهر له انتقام\nتا خپل ځان لره د مرګ رخنه پیدا کړه خپلې خانه دِ په بد خوی کړه بې آرام\nپه داهسې بدخوئۍ بې بخته نه ئې چه لانه ئې د خونۍ هاتی تر ژام\nمشرورور دِ په زندان کړته خانی کی داخانی د شه په ځان پورې حرام\nچه خانی ته دِ هوس د زړه په زور کر لا ځائی د ستا د زړه اندیښنه خام\nنور د نوم نښه د زوی په شمار مشه د خوشحال خټك و ینا په دا تمام\nحبثیکه اشرف خان محبوس بود خوشحال خان نواسه خود افضل خان پسر اشرف خان را بخانی و سرداری بر داشت و قوم هم اطاعت نمودند مگر چشم بهرام که مغل هم طرفدار او بود کجا خانی او را دیده می توانست یا قبول این امر میکرد که برادر زاده اش در حالیکه انتقام پدر را هم ازو خواهان باشد بر او حکمرانی و سرداری کند لذا در مخالفت خود بیش از پیش افزود خوشحال خان هراسید که مبادا به نواسه اش ضرری عاید شود او را به افریدی فرستاد و هم خیالش این بود که شاید بواسطه رفتن نواسه اش به افریدی ، در حبس پسرش « اشرف خان » تخفیفی واقع خواهد شد مگر بهرام از خالی بودن میدان ، جهان را بکام خود دیده قصد واراده گرفتن پدر شجیع و نامدار خود نمود و مکرم خان پسر خود را برای گرفتاری خوشحال خان فرستاد اگرچه بقول تاریخ مرصع درین وقت سن خوشحال خان به ٧٧ رسیده بود باز هم بهرام و پسرش مکرم خان به گرفتاریش کامیاب نشدند ـ چون بهرام از گرفتاری پدر بقوه و بازوی خود نا کام گردید حیله دیگر بر انگیخته از حاکم مغلی پشاور استمداد جسته استدعا و درخواسـت عسکر نمود تا خوشحال خانرا گرفتار نماید خوشحالخان چون از ماجرا دانست و هم ضعف پیری بر وجودش استیلا داشت سوی\n\n١٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2729, "text": "( صفحة ١٧٥ )\nخوشحال خان ختك\n( سال ششم )\n\nآفریدی که ۹۰ میل از اکوره فاصله داشت رفت و باقی ایام زندگانی را در آنجا بسر برده به\nعمر ۷۸ سالگی با يك جهان نا کامی و دل پر خون دنیا را وداع گفت انا لله وانا اليه راجعون\nمدفنش در قریۀ آبائی او سرای بوده که تا حال مشهور و معروف است .\nخوشحالخان از حله‌های پسر خود بهرام یاد کرده و او را عاق میکند و از کج رفتاری\nزمانه مینالد :\n\nدانبکاره شوی کج فهمی ددی جهان\nد جهان له کج فهمیو الامان\n\nداهم جای دتعجب دی که ئی وینی\nپه بازو نو چه غوټی وهی زاغان\n\n«     «      «\nچه مغل کاندی بازی په افغان\n\n«     «      «\nچه کیدر په واز دودك وژی شیران\n\n«     «      «\nچه لښکری په خوشحال که بهرام خان\n\n***\n\nچه د پلار سره دروغ نفاق خلاف کا\nدنور چار ه سره په څرزنگه زره صاف کا\n\nگوره بیائی کوم دروغ نفاق پزړه دی\nمنافق په خپل گناه چه اعتراف کا\n\nنه به زه د نا خلف گناه معاف کړم\nنه به خدای د عزازیل گناه معاف کا\n\nدا وار ه غرو نه لا هیڅ نه دی راضی یم\nکه تر مینځ موخدای غر د کوه قاف کا\n\n٧٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2730, "text": "( صفحهٔ ١٧٦ )\nکابل\n( شمارهٔ اول ودوم )\nحال د خپل زوی خپل پلاروته معلوم وی\nڅوك به څه لره دعاق را ته اوصاف کا\nپه جوندون ئی دیدن مه ونیم ها له هم\nپس دمر ګه که ځما دګور طواف کا\nچه می هی تربيت د نا خلف کړ\nدا په دا چه دی لما سره مصاف کا\nهم هزار رنګه دروغ خلاف پزړه کښ\nهم هزار رنګه په خوله دصدق لاف کا\nپه ژوندی به ئی ارمان وزی له دله\nزمانه که دخوشحال سره انصاف کا\nآخرین وصیت این راد مردبزرگ این بود که مرا در زمینی بنهید که نه سایهٔ مغل برقبر من\nبیفتد ونه ګرد سم ستوران مغل بر خاك من نشیند ،چنانچه فاضل علامه اقبال این وصیت شیر افغان\nرا به هندی چنین سروده : -\nقبائل هون ملت کی وحدت مین ګم کہ هو نام افغانیوں کا بلند\nمحبت مجھے ان جوانوں سےهی ستاروں پہ جود التی هیں کمند\nمغل سی کسی طرح کمتر نهین قهستان کا یه بچه ارجمند\nکهول تجهه سی ای همنشین دل کی بات وه مدفن هی خوشحال خان کوپسند\nارا كرنه لائی جهان باد کوه\nمغل شهسواروں کی ګردسمند\nناتمام\n١٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2731, "text": "سید جمال الدین افغان\n\nنگارش گولدیز بهر آلمانی \nترجمهٔ جناب عبدالغفور خان مترجم انجمن\nدائرة المعارف اسلام \n\nجمال الدین افغانی «السید محمد بن صفدر» یکی از رجال برجستهٔ دنیای اسلام در قرن نوزده، و در عین حال فیلسوف، مصنف، ناطق، روزنامه نگار و بالاتر از همه مرد سیاسی بود که حریفانش وی را «محرک خطرناک» میخواندند. نامبرده در نهضت های راجع به آزادی و تشکیلات اساسی که درین اواخر در ممالك اسلامی برپا شده بود، سهم و نفوذ بزرگی داشته و برای آزادی ممالك اسلامی از نفوذ و انتفاع اروپائیان و برای ارتقای داخلی آنها بوسیلهٔ معرفی قوانین و موسسات آزاد و جبههٔ اتحاد دول اسلامی (بشمولیت ایران) در تحت یك خلافت، و بالاخره بمقصد ایجاد یك امپراطوری مقتدرهٔ اسلامی که بتواند از نفوذ و مداخلت اروپائیان جلوگیری نماید، همواره مصدر اقدامات و تحریکات مهمی گردیده است.\n\nسید یکی از قهرمانان جدی فکره پان اسلامزم، (اتحاد اسلام) چه بزیان و چه بقلم بوده است. خانوادهٔ سید از محدث معروف، علی الترمزی و آخرالذکر از حسین بن علی بوجود آمده. سید بقرار بیان خودش، در افغانستان در علاقهٔ کابل نزديك کنر، بمقام «اسعد آباد» بسال ١٢٥٤ هـ (= ١٨٣٨ - ١٨٣٩ ع) در خانوادهٔ حنفی مذهب متولد گردیده است. ولی بعضی ها مقام تولد او را اسد آباد نزديك اصفهان میگویند و دلیل برای اینکه سید خود را افغان نامیده، این را پیش میکنند که سید میخواست از استبداد ایران رهائی یابد و بدین منظور، خود را افغانی\n\n۱۷۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2732, "text": "( صفحه ۱۷۸ )\n\nکابل\n\n(شماره اول ودوم )\n\nو تابع افغانستان خوانده است . علی ای حال، در سر زمین افغانستان بود که سید روز گار طفلی و جوانی خویش را بسر برد. سید در کابل تا سن هژده تمام علوم عالیه اسلامی را تحصیل نموده و در عین حال برای آموختن فلسفه و علوم صحیحه متداول بین مسلمین شرق، نیز همت گماشت . پس ازان ، بیش از یکسال را در هند گذرانید و به حج رفت ( ۱۲۷۳ هـ ـ ١٨٥٧ ع ) و در باز گشت از حج به افغانستان، بنزد امیر دوست محمد خان سمت ملازمت اختیار نموده و در جنگ هرات بمعیت امیر بود ــ و پس از فوت دوست محمد خان، در نزد جانشین او محمد اعظم خان برادر امیر شیر علی خان، بحیث وزیر باقی ماند . و در جنگ های داخلی راجع به سلطنت، با وی همراهی داشت. و پس از حکمرانی مختصر وسقوط مر بی خود، تصمیم گرفت از افغانستان خارج شود ــ و بنا بران در ضمن دومین دفعه حج ( ١٢٨٥ هـ = ١٨٦٩ ع ) اندکی در هند و سپس مدت ۲ هفته در قاهره توقف نموده ضمناً با جامعه از هر طرح آشنا ئی ریخت ــ و در مسکن خود ایراد خطابه های خصوصی نمود ــ و بعد به اسلامبول (١٢٨٧ه = ١٨٤٠ع ) هجرت گزید ــ و از انجا که شهرت بزرگی در قبال داشت، قائدین اسلامبول با قلبی مملو از صمیمت وی را پذیرفتند ــ و اندکی بعد به شورای معارف پای تخت، انتصاب یافت و برای ایراد خطابه های عمومی در مسجد ا یا صوفیه واحمدیه مدعوشد. ولی نطقی که برای متعلمین دارالفنون، در محضر رجال ممتاز، دائر به ارزش فنون لطیفه ایراد و در ضمن فعالیت های اجتماعی، موهبه نبوت را تذکر داد، حسن فهمی شیخ الاسلام را که از نفوذ روز افزون سید حسد میبرد، موقع داد که وی را صاحب افکار انقلابی به جامعه معرفی کند همان بود که سید بباعث سازش های مخالفین از اسلامبول خارج و به قاهره عودت نمود و این مرتبه نیز از طرف متنفذین واهل عرفان پذیرائی گرمی دید ــ حتی حکومت، سالیانه مبلغ ۱۲ هزار ( پیاستر ) مصری\n\n۱۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2733, "text": "( صفحه ۱۷۹ ) سید جمال الدین افغان ( سال ششم )\n\nبدون تعیین و اجرای کدام وظیفه، بدو مقرر داشت . سید حسب اختیار خویش محبان علم را در خانه خود درس می داد و از شعبات بلند فلسفه و الهیات آزادانه حرف میزد و ضمناً راه ادبیات را بدیشان می آموخت . در سیاسیات نیز به اطرافیان خویش، افکار ملت خواهی و تشکیلات آزاد مملکتی را تلقین میکرد، حتی در نهضت ملت خواهی که در ۱۸۸۲ع بظهور پیوسته و به گلوله باری اسکندریه و جنگ تل الکبیر و غلبه انگلیس نتیجه داد، دست داشت . اندکی قبل ازین تاریخ یعنی در سنه ۱۸۷۹ع سید، که فعالیت های سیاسی وی به نماینده انگلیس و بدایع فلسفی اش در محافل محافظه کار ازهر ، خوب تلقی نمی شد، بتحريك اول الذکر از قاهره تبعید و در هند ( حیدر آباد - و بعدها کلکته ) توقیف گردید . و پس از فرو نشستن شورش اعرابی بدو اجازه خروج از هند داده شد . سید در اثنای اقامت در حیدرآباد، رساله « رد مادیون » را تصنیف نمود ( این رساله اول بزبان فارسی نوشته شده در بمبئی بسال ۱۲۹۸هـ در مطبعه سنگی بطبع رسید بعد در کلکته بسال ۱۸۸۳ع بزبان اردو ترجمه شد - سپس توسط محمد عبده بعربی ترجمه گردید و ترجمه عربی آن اول مرتبه در بیروت در سنه ۱۳۰۳هـ و دفعه دوم در قاهره بسال ۱۳۱۲ بعنوان « رسالة فی ابطال مذهب الدهریین و بیان مفاسدهم و اثبات ان الدین اساس المدينة و الكفرفسادالعمران » زیور طبع در بر کرد ) .\n\nاز روی یاد داشت « بلنت » W.S.Blunt مصنف و سیاح برطانوی، که در سیاسیات مصر علاقه مخصوصی داشت ( کتاب برون Browne ص ٤٠١ ) این حقیقت ( که آنرا دیگر سوانح نویسان ذکر نکرده اند ) کشف می شود که سید از هند به امریکا رفت و چند ماهی برای آموختن آداب و تمدن امریکا صرف نموده . در سال ۱۸۸۳ اندك مدتی در لندن بود، و سپس با دوست و شاگرد مخلص خود محمد عبده مصری ( که بعد ها مفتی محمد عبده نامیده شد ) در پاریس آمده و فعالیت های\n\n۱۷۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2734, "text": "( صفحهٔ ۱۸۰ )\nکابل\n( شمارهٔ اول و دوم )\n\nادبی خویش را برعلیهٔ مداخلت انگلیس در امور ملل اسلامی ، مبذول داشت\nحق برجسته ترین و با نفوذ ترین جرائد ، مقالات سید را که راجع به سیاست\nروسیه وانگلستان در شرق ، و اوضاع ترکیه ومصر ــ ونهضت مهدی بود ( که\nدران وقت در سودان پیدا شده بود ) در سر سئولهای اخبار خود جا میدادند وخیلی\nطرف توجه علاقه مندان واقع میشد ــ نیز در همین زمان بود که مشاجرهٔ قلمی\nبین سید و« ارنست رنان » Ernest renan ( درسر خطابهٔ که آخرالذکر در ساربون\nراجع به « اسلام و ساینس » ایراد وضمناً عدم مساعدت اسلام را در فعالیت های\nعلمی وفنی بیان داشته بود ) واقع گردید ــ و سید در ردخطابهٔ وی مقالهٔ بنوشت\nکه اولین بار در روزنامهٔ فرانسوی « ژورنال دی دیبه » Journal des Débats\n( ونیز در روزنامهٔ جرمنی چنانکه در مآخذ گفته آید ) اشاعه یافت . ضمناً نا گفته\nنماند که اندکی بعد، خطابهٔ « ارنست رنان » توسط « حسن افندی عاصم » بزبان\nعربی ترجمه و بارد آن ( که سید نوشته بود ) در مطبعه سنگی قاهره بطبع رسید .\nولی قسمت اعظم فعالیت های ادبی وسیاسی سید در پاریس ، به اخبار عربی موسوم\nبه« عروة الوثقی » ( که بپول یکعده مسلمین هند و بمدیریت محمدعبده نشر میشد )\nمبذول گردید ــ وسید درین اخبار، بی دریغ از سیاست انگلستان بمقابل ممالك\nاسلامی ( مخصوصاً هند ومصر ) تنقید می کرد . تا آنکه ورود روزنامهٔ مذکور( که\nاولین شمارهٔ آن دره جمادی الاول ۱۳۰۱ ھ مطابق ۱۳ مارچ ۱۸۸٤ ع\nاشاعت یافت ) از طرف اولیای امورانگلستان در شرق موقوف شد ــ و درمصر\nو هند منع گردید ــ وفقط ممکن بود که بطور مخفی وتوسط پوسته برای آنانیکه\nمتأثر ساختن شان مطلوب بود ، برسد ، ( و این معلومات را خود سید بدست\nمی آورد ) اگرچه با این موانع، روزنامهٔ مذکور، حیات قلیلی بسر برد ( سید و محمدعبده\n۱۸ شماره در ۸ماه شایع کردند و آخرین شمارهٔ آن در ۲۶ ذوالحجه ۱۳۰۱ هجری\n\n۱۸۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2735, "text": "( صفحه ۱۸۱ ) سید جمال الدین افغان ( سال ششم )\n\nمطابق ۱۷ اکتوبر ۱۸۸۴ برآمد ) ولی در احیای افکار آزادی خواهی که\nمسلمین بر ضد انگلستان داشتند رول مهمی بازی کرد ـ بلکه آنرا می توان اولین\nاثر ادبی راجع به نهضت ملل اسلامی بر علیه انگلستان محسوب نمود و وسعت\nتدریجی این نهضت را مرهون همین روزنامه دانست . اینکه حیثیت و اعتبار روزنامهٔ\nمذکور تا با مروز کاسته نشده ، ازین حقیقت ظاهر میشود که عین در همین\nاواخر ( ۱۳۲۸ ه ـ ۱۹۱۰ ع ) پس از مرور ربع یکقرن ، طبع جدیدی از عروة\nالوثقی توسط حسین محی الدین الحبال ، مدیر جریده « ابابیل » در دسترس استفاده\nگذارده شده است .\n\nبا اینکه سید ، در نزد حکومت انگلیس ، محرك و دشمن بزرگ انگلستان تسلیم\nشد معذلک سیاستمداران ممتاز انگلستان بوساطت « بلنت » Blunt با سید جهة\nاسکات جنبش مهدیون رابطه پیدا کردند ـ ولی نتائج عملی آن عقیم ماند . کمی\nبعد ( در سال ۱۸۸۶ ) از انجا که شهرت سید در احیای ملل اسلام باقطار عالم انتشار\nیافته بود ، شاه ناصرالدین به او تلگراف داده به طهران دعوتش نمود . سید\nبر حسب دعوت عازم طهران گردیده پذیرائی خیلی مجللی دید و مورد تعظیم و تکریم\nقرار گرفت و عهده های بلند سیاسی بدو تفویض یافت ولی این وضعیت دیری\nدوام نکرد ، چه شاه از نفوذ و محبوب القلوبی روز افزون سید بدگمان شده و سید\nمجبوراً به بهانهٔ اختلال صحت ، ایران را ترک گفت و به روسیه رفت و در انجا\nمجدداً به امور مهمهٔ سیاسی اشتغال ورزید و وقتیکه برای حضور در نمایش پاریس\n( ۱۸۸۹ ) باو روپا رفت ، شاه ناصرالدین را که در انوقت در اروپا بود در میونچ\nملاقات کرد و حسب خواهش او مجدداً بمعیت وی بایران برگشت . سید در اثنای\nاقامت دوبارهٔ خود در ایران ، تلون مزاج شاه را بشکل بهتری مشاهده کرد\nبدین معنی که در ابتدا خوب طرف التفات و اعتماد شاه بود ـ ولی بعدها بانرسازش\n\n۱۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2736, "text": "(صفحهٔ ۱۸۲) کابل (شمارهٔ اول و دوم)\n\nوزیر اعظم، میرزا علی اصغر خان امین السلطان، که نسبت به دانش و محبوب\nالقلوبی سید، تخم کینهٔ وی را در مزرعهٔ دل میپرورانید، شاه به سید بی‌اعتماد شد\nو پیشنهاد سید برای اصلاح امور عدلیه، احساسات بدگمانی شاه را بیشتر\nبرانگیخت. سید وضعیت خویش را خطرناک دیده به زیارت شاه عبدالعظیم (نزدیک\nطهران) که پناهگاه مسؤلی بود منزوی شد و مدت هفت ماه در آنجا بماند. و\nضمناً هواخواهان سید بدور وی اجتماع نموده نظریات او را در باب اصلاحات\nکشور عقب‌ماندهٔ ایران، بگوش هوش می‌شنیدند ــ بالاخره سخن بجائی کشید\nکه نصر الدین شاه بتحریک وزیر اعظم به حرمت و مصونیت آن جایگاه مقدس\nوقعی نگذارده در اوائل ۱۸۹۱ توسط ۵۰۰ سوار سید را گرفتار ساخت و با وجود\nرنجوری، او را زنجیرپیچ در چلهٔ زمستان به شهر خانقین (واقع بر سرحد\nترکیه و ایران) تبعید نمود. سید پس از اندک توقف در بصره، دوباره به\nانگلستان رفت و در انجا خطابه‌ها و مقالات عدیدهٔ دائر بحکومت استبدادی\nایران، ایراد و انشأ نمود. اخراج ظالمانهٔ سید از ایران، در داخل مملکت\nمنجر به اجتماع حزب اصلاح طلبان و عملیات علنی آنان گردید ــ ومکاتيب\nسید که پس از مغروریت به اشخاص بانفوذ گسیل میداشت، در پیشرفت این\nعملیات می‌افزود، مخصوصاً امتیاز تمباکو که در مارچ ۱۸۹۰ع حکومت ایران\nبه يك شرکت انگلستان داده بناءً عليه يك منبع مهم عائدات را بنفع محتکرین خارجی\nواگذارده بود، برای پیشرفت عملیات اصلاح‌طلبان، كمك خوبی نموده از طرف\nدیگر سید را موقع داد که مکتوب باحرارت و مهیجی به میرزا حسن شیرازی،\nاولین مجتهد «سـمر را» Samarra نگاشته توجه او را راجع به اسراف و ابتذال\nبیت المال به «دشمنان اسلام» معطوف نماید ــ زیرا دولت ایران، اروپائیان\n\n۱۸۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2737, "text": "( صفحه ۱۸۳ ) سید جمال الدین افغان ( سال ششم )\n\nرا سابق بوسیلۀ اعطاء امتیازات مهمه و حال ذریعه انحصار تمباکو؛ گویا از حیث اقتصاد بردبگران ترجیح و فضیلت میداد. سید بمکتوب خود در باب سوءاداره و ظلم حکومت ایران، مخصوصاً علی اصغرخان وزیر اعظم، نیز اشاره کرده و برای برانگیختن و مداخلت عملی این مجتهد عالی مقام و همراهان او در امور دولت، کراراً وجود و علل مذهبی را پیش آورده بود. (این مکتوب را در جریدۀ عربی موسوم به منار Manor ج ۱۰ ص ۸۲۰ و ما بعدها و نیز در اثر انگلیسی براؤن Browne ص ۱۵ - ۲۱ می توان یافت). نتیجهٔ فوری این اقدام سید این شد که مجتهد مزبور فتوائی بر علیهٔ استعمال تمباکو به تمام مسلمین (مادامیکه حکومت قرارداد امتیاز تمباکو را فسخ نکند) صادر نمود. عاقبت حکومت ایران مجبور شد که در اثر مقاومت و پافشاری ملت، قرارداد را ملغی و به صاحبان امتیاز، غرامت بدهد. نهضت اصلاحی که اندکی بعد ازین وسعت یافته و محافل مذهبی ایران بدان معاونت کردند، نیز با تحریکات سید مربوط بوده و از نتائج آن یکی قتل نصرالدین شاه است توسط میرزا محمدرضا، پیر و سید جمال الدین در ۱۱ مارچ ۱۸۹۹ع. در اثنائی که سید در ضمن توقف اندك خود در لندن (۱۸۹۲) به فعالیت های سیاسی مشغول بود، عبدالحمید، سلطان ترکیه توسط سفیر خود رستم پاشا متعینهٔ لندن، سید را کتباً دعوت نمود که بطور دایمی و بعنوان مهمان سلطان در اسلامبول سکونت اختیار کند. سید خواهش سلطان را قبول نمود (ولی این قبولی خالی از نفرت نبود) و سلطان ماهیانه ۷۵ پوند ترکی برایش جیره مقرر داشت و يك خانهٔ قشنك در کوه «نشان تاش» نزديك قصر شاهی «یلدز» بدو بخشید. و سید در انجا از هر حیث مستریح بوده و علاقه مندان را پذیرا می میکرد.\n\n۱۸۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2738, "text": "( صفحه ١٨٤ ) کابل ( شماره اول ودوم )\n\nسید پنج سال اخیر عمر را درین منزل بسر برد - يكنفر سياح جرمني وضعيت سيد را\nدر « لشان تاش » در جون ۱۸۹٦ چنین می نویسد: « سید در بین مراحم و التفات\nسلطان ودسیسه های مصاحبین وی زندگی میکند و اگر چه بارها اجازه مرخص\nشدن را از سلطان خواسته ، مگر خواهش پذیرفته نشده ، و در خانه قشنگ\nخود که برای وی بمنز له قفس طلا است ، زیست مینماید » این سازش از روی\nبیانیه سید که در ضمن ملاقات با يكنفر جر منی دیگر گفته است نیز تائید می شود\nو آن بیانیه اینست : « هنگامیکه خدیو جوان ، عباس پاشا، اولین بار به قسطنطنیه\nآمده بود ، میخواست با من طرح آشنائی بریزد ، ولی او را نمی گذاشتند .\nنمیدانم کدام شخص به خدیو گفت که من هر پیشین به مقام « آبهای شیرین »\nمیروم . خدیو در انجاگویا برسبیل اتفاق بیامد و بمن نزديك شد و خود را معرفی\nنمود و بقدر ربع ساعت با هم صحبت کردیم . صحبت ما را به سلطان گفتند و علاوه\nکردند که ملاقات مذکور اتفاقی نبوده بلکه قبلاً سنجیده شده بود ـ ومن درین\nملاقات خدیو را سلطان حقیقی گفته ام . ولی سلطان در انوقت ازین دسیسه ها\nمتأثر نشد ، وضعیت سید روز بروز نازک شده میرفت ـ خصوصاً پس از قتل\nنصر الدین شاه ، دشمنان ایرانی سید علانیه گفتند که سید شريك اين قتل بوده\nو از استامبول هدایات میفرستاد و هم همین سید بود که یکی از پیروان خودرا\nبدين امر تحريك نمود. با این، سلطان از تسلیم سید به حکومت ایران ، خود\nداری کرد ـ ولی اقدامات دشمنان سید روز بر وز مؤثر تر می شد ـ یکی از\nدشمنان خطر ناك سيد، ابو الهدا ، با نفوذ ترین مرد شرعی دربار سلطان بود، که نبض\nسلطان را بدست داشت . حق وقتيكه سيد در ۹ مارچ ۱۸۹۷ بمرض سرطان\n( که اولاً در زنخ وی پیدا شده و متد رجاً انتشار یافت ) فوت نمود. مردم گمان\n١٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2739, "text": "( صفحهٔ ١٨٥ ) سید جمال الدین افغان ( سال ششم )\n\nمیکردند که سید بتحريك ابو الهدی مسموم شده است ، آخر ین آرام گاه سید،\nمقبره « لشان تاش » بود .\nسید با اینکه در علم الهی و فلسفه اسلامی ید طو لا داشت، مگر خیلی کم در ین\nموضوعات چیزی نوشته است . از انجمله رساله ایست که بر علیه فلسفه مادی نگاشته\n( وقبلا تذكر یافت ) . سید تار بخچهٔ مختصری ازافغانست ن را نیز بعنوان « تتمة البيان »\nنوشته است ( چاپ سنگی قاهره ــ صفحه ٤٥ ) ـــ همچنين يك مقاله درباب « بابی ها »\nدر « دائرة المعارف بستانی » برشتهٔ تحریر در آورده . در واقع فعالیت های سید، اغلباً\nدرنشر مقالات مهیج سیاسی مبذول بوده است . سید علاوه ازعروة الوثقی ،\nدر تاسیس مجلهٔ ماهیانه « ضیاء الخافقین » ( که بد و زبان 'عربی و انگلیسی نشر میشد )\nنیز عضویت داشته و كمك های شایانی نموده ـــ و در مجلهٔ آخر الذکر ، مقالهٔ بعنوان\n« السيد » يا « السيد الحسینی » نگاشته شاه و وزراء وی را مورد حملهٔ شدید ترین\nقرار داده، از اقتدار وزرای وی بدگوئی نموده است .\n\nمأخذ : ١ : 1905 - 1909 The Persian Revolution of ( انقلاب\nایران از سنه ١٩٠٥ تا ١٩٠٩ ـــ طبع کیمبرج سنه ١٩١٠ ) ـــ که سوانح\nعمری سید ر ابطور مفصل ومستند شامل، و ازسید تقدیر کرده و دارای مآخذ و يك تصویر\n( در سرورق آن ) است . ٢ ــ تاریخ الاستاذ الامام ( طبع قاهره سنه ١٣٢٥ هـ\nمطابق ١٩٠٧ ع ) مولفهٔ محمد رشید رضا، که شرح مفصل محمد عبده را نگاشته و در\nجلد اول ، ترجمهٔ حال سید را هم قید کرده است . ٣ ــ مقالهٔ فولرز ( nollers ) در\nروز نامهٔ .Zeitschr. d. D. Morgenl. ges جلد ٤٣ صفحه ١٠٨ ــ ٤ ــ\nRevue de Monde Musulman ( مجلهٔ عالم اسلام ــ طبع ١٩١٠ جلد١٢\n\n١٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2740, "text": "( صفحه ١٨٦ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nصفحه ٥٦١ و ما بعد آن) - ٥ - L' islamisme et la Science (اسلام و ساینس)\nو آن خطابه ایست که «ارنست رنان» (Ernest Renan) بمقام «سوربون»\nدر فرانسه ، بتاریخ ٢٩ مارچ ١٨٨٣ ع ایراد نموده ـ ٦ ـ تنقید خطابه مزبور\nتوسط شیخ جمال الدین و جواب ارنست رنان ( طبع باسیل ـ برن هایم ـ سنه\n١٨٨٣ ع ) ـ ٧ ـ دو خطابه سید جمال الدین در باب معارف و صنعت ، منتشره\nدر جریده «مصر» (طبع اسکندریه ٥ جمادی الاول سنه ١٢٩٦ هـ ) ـ ٨ ـ دو\nمقاله سید معنون به «فی الحکومة الاستبدادیه» منتشر در جریده «منار» جلد سوم.\n٩ - سوانح سید را در جرایدیکه مدیران آن با سید مصاحبه و ملاقات نموده اند\nو نیز در مطبوعات جرمنی میتوان یافت – و از انجمله مقاله شایعه در\nBerliner Tageblatt (روز نامه برلین - طبع ٢٣ جون ١٨٩٦ ) و\n.Boilage Zur Allgemeinen Leitung (طبع میونج- ٢٤ جون١٨٩٦ع) است.\n\nانتها\n\n١٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2741, "text": "بند امیر\n\nبقام میجر د بلیو آرهی -\nترجمه جناب عبد الغفور خان\nمترجم انجمن ادبی\n\n« بند امیر » نام پنج غدیر مسلسل و كوچك یا اگر صحیحتر بگوئیم نام پنج\nبندی است كه غدیرهای مزبور را تشکیل داده و در حدود عرض البلد ٣٤ درجه\nو ٥٠ دقیقه شمال وطول البلد ٦٧ درجه و ۱۲ دقیقه شرقی در علاقه یکاولنگ\nافغانستان واقع اند این غدیرها از سطح بحر تقریباً ٩٥٠٠ فت ارتفاع داشته\nو در روی وادئی دریائی كه بنام غدیرهای مذكور موسوم گردیده قرار دارند .\nو این دریا پس از آنكه در میان كوهای چندی میگذرد بفته در میادین افغانستان\nشمالی ظهور كرده بــه هژده نهر ملحق و علاقۀ هژده نهر را (۱) آب میدهند .\nدر سواحل مهمترین ازین بندها « بند هیبت » نامدارد از بامیان در موسم تابستان\nو زمستان بذریعه موتر بدون زحمت زیادی میتوان واصل شد ، و این فاصله\nاز بامیان تابند هیبت تقریباً ٤٥ میل بوده و بظرف چار ساعت طی میشود .\nو در اثنای راه بایستی از سه كوتل عبور نمود : ۱- كوتل شاهدان ( ارتفاع از سطح\nبحر ٩٩٤٥ فت ) ۲۰- كوتل شبر تو ( ارتفاع از سطح بحر ١٠٢٣٥ فت ) -٣-\nخم كوتل ( ارتفاع از بحر ١١٦٦٠ فت ) ، تمییز كوتل آخر الذكر مشکل بوده\nو در حقیقت كوتل مزبور بلند ترین قسمتی از یك سلسله پستی ها و بلندیها ئیست\nکه در فلات رفیعی افتاده اند ـ و وقتیكه ما ازین فلات در ماه اگست می گذشتیم\nخیمه های سیاه غلزیهای كوچی را دران مشاهده نمودیم ، پستی ها و بلندیهای\n\n۱) توابع مزار شریف و بلخ\n۱۸۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2742, "text": "( صفحه ۱۸۸ )\nکابل\n( شمارهٔ اول و دوم )\nمذکور در هیچ جا صعب العبور نیست، ولی موقعیکه از جانب شرق به کوتل شاهدان صعود میکنید ، چند کج گردشی های دشوار گذاری را بایستی عبور نمائید. در موسم تری ، خاك نرمی که در بعضی از چقوریهای کوهها وجود دارد ، بصورت گل تبدیل شده راه را مسدود میسازد و در زمستان تمام این علاقه از برف مستور میگردد. از فلات فوق الذکر ، راه خیلی سرازیر شده از پوزۀ باریکی میگذرد و لحظهٔ بعد، يك قطعهٔ صفا و نیلگونی که باشیب های تندی محاط گردیده؛ بقدر ۱۰۰۰ فت پائینتر بمشاهده میرسد . این قطعه ؛ قسمتی از بند ذوالفقار است که بلند ترین و بزرگترین غدیرهای پنجگانهٔ مزبور میباشد ، وطول آن قریب ٤ میل است ـ قدری پائین تر قسمت دیگری از بند ذوالفقار که پهن و کشاده بوده و در کناره های آن درختان روئیده است پدیدار میگردد ، و تا چشم کار میکند باستثنای آنها دیگر درختی بنظر نمی رسد. غدیر دوم که « بند پنیر » نام دارد ، عین بزیر بند ذوالفقار واقع بوده و اگر تالابش بخوانیم بجاست ـ چه فقط قریب ۱۵۰ گزپہنائی دارد ازینجا را متدرجاً بطرف غدیر سوم یا « بند هیبت » فرو میرود . بند هیبت قریب ۲ میل طول و ۵۰۰ گز عرض دارد ـ و آب آن مانند یکدانهٔ نیلم در پهنای وسیع کوهای برهنه متلالا است ، قسمت علیای « بند هیبت » را صخره های تند و عمودی که حاوی چندین خلیجها ومدخلهای کوچکی است ، محدود نموده وانجام جنوبی بند مزبور ، بازو آب از بند طبیعی سنگلاخی آن بشکل آبشارهای كوچك و باریكی سرازیر گردیده بسطح مرتفعی که ٤٠ فت پائینتر واقع است ، فرو میریزد. این سطح مرتفع که بعضاً سنگلاخ وبعضاً خاك است ، ازرسوب سفید یا زرد کم رنگی که غالباً گوگرد میباشد ، پوشیده شده و آب از روی آن قطره قطره سرازیر گردیده تقریباً یکمیل پائینتر، غدیر كوچك دیگر یرا تشکیل میدهد. غدیر آخر الذکر\n۲۸۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2743, "text": "زیر بند هیبت"}
{"book": "adl0986", "page": 2744, "text": "بند هیبت"}
{"book": "adl0986", "page": 2745, "text": "( صفحه ۱۸۹ ) بند امیر ( سال ششم )\n\nموسوم به « بند قنبر » و در حقیقت يك تالاب کم آب است . غدیر پنجم یا آخرین که « بند غلامان » نام دارد ، دورتر در پائین بند قنبر ، افتاده بشكل مدور بقطر سه ربع میل بوده و میگویند خیلی کم آب است . غدیرهای مزبور را تا يك فاصله کمی زمین های پست و بلند آن ناحیه احاطه کرده ، و از طرف غرب با سطح مرتفع بزرگ وزرد رنگی محدود گردیده که از سطح غدیر ها قریب ۲۰۰۰ فت بلند و از بعضی مواد نرم مرکب ونیز حاوی سنگهای کوهی است .\nقرار یکه معلوم میشود همین کوه است که دامنه آن در روی وادی پهن گردیده يك سلسله بند های طبیعی تشکیل و غدیرهای مزبور را بوجود آورده است چنانچه خود سد انتهای « بند هیبت » یکدیوار سنگلاخی است در مرکز قریب ٤٠ فت بلند بوده ، و سر آن چندان ضخامت قابل توجهی نداشته و تقریباً یکقوس کامل را تشکیل میدهد - میگویند سدی که بند ذو الفقار را احاطه کرده ، نیز از حیث ساختمان همین قسم است . اما سه سد دیگر مثل دوسد اول الذکر چندان کامل نبوده وفقط مقدار کمی آب را نگاه میدارند . هرگاه از سطح مرتفع سفید رنگی که در پائین « بند هیبت » واقع است گذشته بسمت مغرب بند هیبت بیائیم ، مزار سفیدی را می بینیم که بحضرت علی ، رض منسوب میدانند . در سر تا سر کناره بند هیبت ، قدری پائینتر از سطح آب ، يك رشته سنگلاخی سفید وجود داشته ورنگ آب را بیشتر نیلگون نمایش میدهد - در میان بند ، ماهیان زرد رنگ ، دسته دسته شناور بوده وهمه اینها با مزار سفید و صخره های مستقیم و گلابی رنگ ، خیالی را که نه باین دنیا بل بسر زمین پریان قریبتر بود ، بدماغم خطور داد ،\nاندکی پس از ورودما ، هزاره های آنجا شروع به اجتماع نموده خاموشانه بدور زیارت بتماشای ما نشستند. و یکی از انهار یسمانی کشیده بمیان بند انداخت\n۱۸۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2746, "text": "( صفحة ١٩٠ ) کابل ( شمارهٔ اول و دوم )\n\nو يك دو دانه ماهی زرد که در انجا « چوش » Chush می‌نامند، بگرفت. من شروع به آب بازی کردم، ولی آب بقدری سرد بود که نتوانستم بیش از یکدقیقه دران توقف کنم. مردم اینجا عمق بند هیبت را ناقابل پیمایش میدانند، میگویند امیر حبیب الله خان خواست عمق آنرا معلوم کند، و ٧٥ گزریسمان انداخت ولی به انتهای آن نرسید. در انجام جنوبی قسمت کشادهٔ بند هیبت و در روی آنحصه سد سنگلاخی آن که بسیار سراشیب نیست، گلهای متعدد روئیده است.\n\nهزاره های همجوار راجع بچگونگی ساختمان این بندها افسانه های عجیبی دارند اصلاً نام « بند امیر » بهمین سه بند مذکور که بر حسب روایت بومیان آنجا منسوب به حضرت علی رض است، اطلاق می‌شود، بند بنام قنبر مهتر امیر. و بند غلامان باسم غلامان قنبر معروف است. بزیر سد سنگلاخی « بند هیبت »، چشمهٔ کوچکی است که آب آن بمثل یغ سرد و صاف بوده و تهٔ آن یکسان زرد کمرنگ است. چشمهٔ مذکور « آب صفا » نامدارد و به خواص طبی خود معروف است و نسبت باین چشمه بومیان مذکور نیز افسانه دارند.\n\nدر خاتمه ناگفته نماند حکایات مزبورهٔ راجعه به بندهای طبیعی مذکور، از حیث تاریخ اساسی ندارد.\n\n١٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2747, "text": "شورای ملی\n\nکار های مردان بزرگ بزرگ است، عقول محدوده نمیتواند مقام ومنزلت و خیالات عالی ایشانرا درك نماید، زیرا مردان نامی دارای افکار و خیالات بلندی میباشند که دیگران ازان بهره ندارند.\nاینگونه اشخاص در ملل به تفاوت بوجود میآیند، ملل سعادتمند همانائی هستند که همیشه دارای مردان بزرگ بوده وبواسطۀ افکار و خدمات عالی بر ملل دیگر تفوق یافته و به برکت زحمت کشیهای ایشان به سعادت نایل آمده اند.\nذات فرخنده صفات اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی شهید یکی ازان مردان برجسته و تاریخی افغانستان بود که بعد از قرنها بوجود آمده و برای اصلاح و ترقی ملت محبوب خویش اصول و اساساتی را وضع نمودند که هر يك آن دارای منافع بیشماری بوده وازانجمله شورای مقدس ملی است که پایه متین بنیاد یافته وامروز ثمرات نیکوی آنرا ملت نجیب افغانستان می چیند.\nنمایندگان شورای ملی که از رجال خوب مملکت انتخاب گردیده اند لیاقت خود را در رشتۀ ماموریت خویش با ثبات رسانیده و با حکومت متبوعۀ خود ممد بوده اند، چنانچه دولت وملت ازایشان رضایت داشته و خدمات ایشانرا بنظر استحسان می بینند.\nچون بواسطۀ تعطیل سالیانه نمایندگان محترم شورای ملی باوطان خویش تشریف برده و پس از ختم بمركز حاضر شده بودند حسب معمول سال سوم دورۀ دوم شورای ملی بتاریخ ١٤ جوزا ازطرف اعلیحضرت همایونی افتتاح گردیده وج . ع . ج والاحضرت صدر اعظم صاحب وغ . ج . رئيس شواری ملی معروضۀ بحضور مبارك عرض نمودند كه اينك ما نقل نطق افتتاحیۀ اعلیحضرت همایونی ومعروضۀ والا حضرت صدر اعظم صاحب ورئيس شورای ملی را بمطالعۀ قارئین عزیز میگذاریم:\n\nنطق اعلیحضرت معظم همایونی\n« تسمیۀ شریفه »\n« بمرحمت و مهربانی خدای پاك سال سوم دورۀ دوم شورای ملی را افتتاح مینمائیم . »\n« شورای ملی ما پنج سال پیش نیست که در افغانستان تأسیس و برقرار گشته ولی بفضل و مرحمت خدای متعال و نصب العين واحدیکه در تمام طبقات ملت موجود است شورای ملی ما با موفقیت پیشرفته و نیات و آمال خیر خواهانۀ ما را در ترقی این آب و خاك همواره تائید و همراهی نموده اند. درینموقع لازم میدانیم\n\n١٩١"}
{"book": "adl0986", "page": 2748, "text": "( صفحه ۱۹۲ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nکه توجه وکلای محترم را بیشتر بسوی ترقی و عمران این مملکت جلب نمائیم » . « شک نیست که احتیاجات افغانستان روز تا روز بزرگ شده میرود زیرا افغانستان يك مملکت وسیع و برای رهایش و آسایش ملت عزیزما کافی و وافی است اما چرا تا کنون بضاعت و ثروت درین مملکت گستر دیده میشود ؟ سبب یگانه آن هما نا آباد نبودن مملکت است هنوز زراعتی که درین مملکت خوش آب وهوا لازم است میسر نیست انهاریکه باید این مملکت را سر سبز و شاداب بسازد حفر و تعمیر نشده میتوان گفت که تقریباً فیصد شصت از اراضی قابل زرع این مملکت خشك و خاره مانده است در سالهای قدیم کسی توجه نکرد وطن غیر آبادی برای صرف مساعی شما دانشمندان امروز مانده که باید کوشش وسعی زیادی در آبادی آن صرف کنید تا تجارت شما ملت نیز ترقی کند » .\n« ممنون و مسروریم که کابینه والا حضرت اشرف سردار محمد هاشم خان صدر اعظم و مامورین دولت این حقایق را دیده برای ترقی و پیشرفت وطن خود جهد مینمایند . يك ملت فقير و يك مملكت غیر آبادی بپای خود ایستاده شده نمیتواند و منحصر بغیر شدن هم نیست و نابود گردید است . پس مسئولیت شما وکلای محترم وهم حکومت خیلی مهم است بلطف خدا واتحاد فكر و عمل میتوانید این مشکلات را حل کنید چنا نچه مساعی پنجسال گذشته از توقع بیشتر نتائج گرانبهای بخشید » .\n« فراموش نباید کرد که پایبندی به دیانت و اخلاق اساس ترقی است بسایه دیانت و امنیت يك فرصت و موقع خوبی برای پیشرفت و ترقی افغانستان حاصل شده است . باید ازین فرصت بیشتر استفاده کرد تا بفضل خدا این آسایش مستدام شود » .\n« باید بمعارف پیشتر از پیشتر توجه شود که هیچ کاری بیعلم و فن درست نمیشود خاصه درین عصر بیستم بچشم سردیدیم که ملل بیعلم وفن طعمه حرص و آز استعماری واقع شد ند هیچ گناهی از آن ملل بجز بیعلمی و دور ماندن از تمدن صادر نشده است تا کنون هیچ کسی بفریاد همچه ملل نرسید باید از حال آن اقوام عبرت گرفت و بوسیله علم و فن در حفظ آزادی و استقلال خود فدا کارانه جد و جهد باید نمود و اولاد خود را برای تحصیل علم و تربیه بمکاتب باید فرستاد کسانیکه خدا نخواسته به تربیه و تحصیل علم اولاد خود اهمیت نمیدهند ( لاقدر الله ) بوطن خود زیان بزرگی میرسانند درین راه کوشش کنید تا اولاد مملكت بيعلم و جاهل نمانند » .\n« خدمت عسکری را از فرایض ملت باید دانست هر فرد این ملت برای حفظ و حراست وطن مؤظف است بجز خود ملت عزیز مادیگری بحفظ و حراست این وطن عهده دار شده نمیتواند باید در خدمت عسکری که اساس مملکت داری است خیلی بذوق و جدیت داخل شوید اینست راه حفظ مملکت » .\n« سیاست خارجه ما مثل سابق با همه دول همسایه و متحابه دوستانه وصلح جویانه است هیچ تغییری در خط مشی وزارت خارجه ما واقع نشده و هیچ مشکلاتی هم با همسایه های خود نداریم بلکه هنوز کوشش میشود که مشی سیاسی بیغرضانه و دوستانه افغانستان را بتمام همسایه گان خود واضح تر کنیم »\n« در ختام کلام . از خدای متعال درخواست مینمائیم که ملت و مملکت عزیز ما را از جمیع آفات و مصائب محفوظ داشته بما و تمام مامورین و اولاد این کشور توفیق خدمت بخشايد . «زنده باد افغانستان »\n۱۹۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2749, "text": "سمت شمالی بند هیبت"}
{"book": "adl0986", "page": 2750, "text": "از مناظر بند هیبت"}
{"book": "adl0986", "page": 2751, "text": "( صفحه ۱۹۳ )\nشورای ملی\n( سال ششم )\n\nمعروضه وکلای ملت بحضور اعلیحضرت\n\n« اعلیحضرت پادشاه ترقی خواه ما ! »\nبتقریب افتتاح سال ششم مجلس شورای ملی مراتب احساسات و ادعیه پرخلوص خود و ملت\nوفادار شما را بتقديم میرسانیم و بحضور مبارک یقین و اطمینان میدهیم که این همه ارشادات و نصایح\nسود مند ملوکانه را که سراسر مبنی به آسایش عمومی و ترقی مملکت است بانیت و ارادات خالصانه\nاستماع نموده پیروی و امتثال خواهیم کرد.\nبنا بر مشاهدۀ چشم دید خودها و تماسی که با ملت وفادار شما داریم لازم میدانیم بعرض و استحضار\nخاطر مبارک برسانیم که اصلاحات و اجراآت حکومت در پیشرفت امور اجتماعی و عرفانی و اقتصادی\nوتأمين وسايل امنيت مملكت مایه مسرت وامید واری اهالی گردید. ووطن عزیز ما بفضل خدای\nمتعال و به یمن توجهات ملوکانه مراحل خوشبختی خود را میپیما ید هیئت شورای ملی باین تقریب\nلازم میداند مراتب شکرگذاری و امتنان اهالی را بعرض برساند و امیدوار است در ظل عواطف\nونیات بهیخواهانه اعلیحضرت وظایف ملی خودرا انجام داده موجبات رضامندی اعلیحضرت وملت شاهانه\nرا فراهم نماید در خاتمه بروح پاک اعلیحضرت غازی محمد نادر شاه شهید عليه الرحمه مؤسس شورای\nملی دعای مغفرت خوانده سلامتی وطول عمر اعلیحضرت همایونی وسعادت و بقای ملت ومملکت را\nاز خدای توانا مسئلت مینمائیم .\n\nنطق والاحضرت صدراعظم صاحب\nاعليحضرتا ؟\nاز مراحم و قدردانی مخصوصی که اعلیحضرت نسبت بخدمات ناچیز این خادم وطن و کابینه وزراء\nاظهار فرمودند خیلی متشکر و ممنونیم .\nپیشرفت و ترقی مملکت محض لطف خداوند و برکت همان خط مشی صحیح شهریار فقید افغانستان\nاعلیحضرت محمد نادرشاه شهید رحمه الله عليه و توجه اعلیحضرت همایونی است که بدستیاری تمام مامورین\nوطبقات ملت بعمل آمده است اگر چه پیشرفت حاضره مملکت بآرزوهای بلندیکه ذات شاهانه و دیگر علاقه\nمندان بهبود و سعادت و طن بدل می پرورانند مطابقت نداشته و تاهنوز خدمتی که در خور این همه تحسین\nوقدردانی باشد بمعرض شهود نرسیده ولی چیزیکه موجب امیدواری میگردد این است که درسایه سر پرستی\nاعلیحضرت همایونی امروز در محیط افغانستان نهضتی پدیدار بوده و تمام طبقات ملت اعم از وزراء و مامورین\nملکی و نظامی و اهالی با تمام قواء سعی دارند تا برای ترقیات این خطه اسلامیه بکوشند .\n\n۱۹۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2752, "text": "( صفحه ١٩٤ )\nکابل\n( شماره اول و دوم )\nراجع به ترقی و تعمیم معارف که ذات ملوکانه ارشاد فرمودند هیئت حکومت و قاطبه ملت وفادار\nشاهانه به تعمیل امر و فرمایشات ذات همایونی حاضراند و به پیروی همین خیالات عالیه اعلیحضرت همایونی\nوضروریات عصری ومدنی مملکت است که در امسال تعمیر و تاسيس يك يك باب مكتب رشديه را در مراکز\nولایات و همچنان تأسیس یکعده مکاتب ابتدائیه در تمام نقاط مملکت تصمیم شده و برای تعمیم و ترقی\nمعارف عمومیه در هذه السنه يك مبلغ گزافی منظور گردیده است .\nاین خادم اسلام بحضور مبارك همایونی اطمینان میدهد که فرمایشات همایونی را نصب العین خود\nقرار داده با تمام قواء هیئت حکومت و ملت در پیشبرد آن خواهند کوشید .\nدر خاتمه مسرت داریم که جلالت ماب رئیس شوراء و تمام وکلای محترم شورای ملی در دورهٔ\nوکالت خود در پیشرفت و ترقی مملکت با هیئت دولت ممد و معاون بوده و از هیچ گونه مجاهدت و تعاون\nخود داری نکرده اند .\n١٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2753, "text": "ساحهٔ جدید زندگانی\nمؤلف تی اواپلی فرانسوی مترجم جناب محمد صدیق خان طرزی\nهمینکه به اطاق شان داخل شدم ایشان تازه از خدمت آمده و طعام خورده به اطاق\nاستراحت رفته بودند .\nاز سیمای من ایشان پی بمطلب بردند و علی العجاله از جا برخاسته بدون اینکه چیزی\nگفته شود براه افتادیم وقتیکه از قصبه قدری دور شدیم تمام وقایع که رو داده بود برای آنها\nگفتم و مکاتیب رسمی را برای آنها نشان دادم بعد از مذاکرات باین نتیجه رسیدیم که وضعیت\nما پیچیده گی خصوصی به خود گرفته است .\nکارنو گفت : دوست عزیزم در راه که پویائید شاید احتیاط بخرج نبرده ئید از وضعیت\nمعلوم میشود که وضعیت خود و خصوصا وضعیت مادام گارو را سخت تر ساخته اید برای شما\nلازم نبود که به دعوت میس سمیت میرفتید چونکه او يك دختر جوان کم تجربه بوده و علاوه\nبرین در وقت بازگشت برای شما لازم نبود که بجای پطروفسکی میرفتید چونکه این معلوم بود\nکه پطروفسکی درقصبه نسوان رفته بود و قصبه نسوان با قصبه آمریکائی ها چندان دوری نداشت .\nبه جواب او گفتم : درین مملکت قدم برداشتن دشوار و سخن گفتن مشکل است من نمیتوانم\nاینگونه مسایل را حل کنم این رفتار از طاقتم خارج است .\n« ازینجا وضعیت مادام گاروی غریب را حس کرده میتوانم » .\nمارتین از دستهای من گرفته گفت :\nاین نوع دوستی ها را در دل خود فریب نسازید و در حیات هیچگاه دلاوری را از دست\nندهید . دوست عزیز ما کارنو همیشه در حیات احتیاط کار است و اهمیت مشکلات را از انچه\nباشد بیشتر مهم میشمرد . در حقیقت چیزی با اهمیت عملی نشده است ؟ شما از يك کار : بدیگر\nکار تبدیل شده اید باید همیشه انسان احتیاط کار باشد برای مادام گارو من یقین کامل دارم\nکه حاضراً هیچ خوف وجود ندارد برای اینکه متسلی شوید خبری نوی بشما میدهم .\nحسب وظیفه که دارم بمن امر شده است تا قصبه نسوان را ملاحظه کنم درین صورت بطور\nخیلی محرمانه میتوانم شما را به آنجا برسانم .\nکارنو درین حین داخل شده گفت .\nـ من فکر میکنم بهتر است مستر گیری باید به خدمتگذاری او اعتنائی نکند . این راهم باید به\nفهمیم برای چه مقصد او باید مادام گارو را ملاقات بنماید ؟ چونکه راجع به شوهر غریب وبیچاره آن\n\n١٩٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2754, "text": "( صفحه ١٩٦ ) کابل ( شماره اول و دوم )\n\nهیچ کدام ما معلوماتی نداریم تا راجع به آن با او مذاکره نماید لهذا من تصویب میدارم که از همه بهتر همین است که باید این وضعیت را اجرا نکنید .\nمارتین با يك وضع دوستانه دست مرا فشار داده گفت :\nزنها هیچ گاه نمیتوانند که بدون تکیه گاه ومعاون حیات بسر ببرند ودر دنیا یگانه تکیه گاه مادام گارو همین است :\nمن پرسیدم :\nبرای چه ؟\nمن برای شما جواب گفته نمیتوانم که برای چه این را باید قبول نمائید و بلکه باور نمائید که زنها صد مرتبه بیشتر از مردها حساس تراند . البته این را هم میگویم که بنده در ایام گذشته وقت خود را رایگان صرف نکرده ام :\nبار دیگر آهنگ خود را تغییر داده و به بیان خود ادامه داد :\nبخداي خود قسم یاد میکنم که درین آوان من نمیتوانم راجع به امواج الکتریکی که عصرهای گذشته در جریان بوده عملیاتی نمایم .\nمن و کار نو بشدت خنده نمودیم کار نو گفت :\nشما آیا درین مسئله فکر نمیکنید كه يك وضعیت روما نتیکی وجود دارد .\nممکن است این وضعیت هم باشد .\nکارنو باز بشدت خنده کرده گفت :\nکسی این مرحله راطی میکند و عنقریب میس سمیت مادام ترادی خواهد شد .\nمارتین گفت :\n- آبات درین صورت باید نسبت بآنها سلسلة جاسوسی خود را خاتمه بگوید و برای اولا زم است که وضعیت و ترتیبات نکاح را پیش خود حل کند .\nمن پرسان کرده گفتم :\n- پس این چیزها در کجا تهیه میشود ؟\n- در هر جا زیرا مقام مخصوصی ندارد . در قصبة آمریکائی ها کلیسائی کوچکی وجود دارد که آبات در آنجا باید وضعیت مذهبی را اجرا نماید .\nکارنو در زمان بازگشت چند مرتبه خیلی به آهستگی بمن یاد آوری کرد که باید هیچگاه احتیاط را از دست ندهم و گفت :\n- صدمة بزرگی که متوجة شماست این است كه شما از قصبه ما جدا شده در جای دیگری حیات بسر خواهید برد .\nمارتین در زمان خدا حافظی گفت :\n- رفیق عزیز به هیچ چیزی فکر خود را خراب مکن در حیات ممکن است بسی چیزها رخ دهد ولی\n\n١٩٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2755, "text": "( صفحهٔ ۱۹۷ ) ساحهٔ جدید زندگانی ( سال ششم )\n\nنتیجهٔ بد نداشته باشد . لهذا بهتر است که بیش تر از همه خود را خوش نگاهداری بعد ازین\nاز يك دیگر جدا شدیم .\nدر روز های اخیر نسبت به مجبورت متصل به شهر رفت و آمد نموده و چندین مرتبه با شیو رود در مجالس\nعمومی شرکت ورزیده بودم درین مجلس راجع به ساختمان مجرا های جدید آب ها مذاکرات بعمل می آمد .\nدر نتیجهٔ مذاکرات معلوم گردید که ساختمان این مجرا های آب به اصولیکه لازم است تعمیر نمیگردید\nبطور عمومی کار در تعویق افتاده بود .\nدر اواخر به حقیقت پی بردم که در تبدیلی من ماکس کوا نیسپلی رول مهم بازی نموده است و او\nدرین صورت میخواست به من بفهماند که از دیدن من یا مادام کار و او کاملاً معلومات دارد .\nشیورود درمذاکرات برای من گفت که تبدیلی من در جای دیگر برای اويك كنار ناگهانی معلوم\nمیشود و او امید وار است كه اختراعات من درین کار جدید هم نتیجهٔ لازمه را خواهد داد .\nو نیز وا ضحاً گفت :\nساختمان مجراها برای ما آنقدر ها يك كار عمده و مهم نیست ، چون متن خود دره درین وقت\nشكل يك غدير کامل را دارا بوده و آب آن بهمان راه سابقه جریان دارد . برای احتیاجات صنایع ما\nمقدار زیاد آب بکار بوده و آب را ازین جا باید حاصل کنیم برای اینکه آب رسانی را بدرجهٔ اعلی\nبرسانیم ضرورت پیش میشود که مجراهای جدید باز کنیم .\nمن تمام گفتار شیورودرا درینجا نمیخواهم ذکر کنم چونکه درین وقت مرا يك غمگینی فوق العاده\nاستیلا نموده بود . من سعی میکردم که زیاده تر کار کرده خود را ازین بار غم بر هانم . برای\nاین مقصد در بسی مجالس شرکت ورزیده و نسبت به هر مسئله معلومات حاصل میکردم و نیز همیشه\nدر سینما رفته راجع به حیات امروزهٔ درهٔ خود معلومات بد ست می آوردم . وقتيكه من سوج\nاحتیاطی را فشار میدادم میدانستم که این تأثیر ا تیکه تولید می شود نه برای اینست که اهالی\nاین سر زمین راحت داشته خوش باشند بلکه میخواهند آنها را بدون ذریعه در تحت تأثیر مسمریزم\nحقیقی در آورند .\nبعض اوقات در من تردید تولید میگردید که وضعیت موجودهٔ اروپای ما نمیتواند آنچه را که\nخوش بختی است برای مردم تهیه کند و تمدن حاضرهٔ ما عاجز ازان است .\nبعض اوقات افکار غم آلودی مرا فرا میگرفت که از وطن خود ما دام العمر جدا مانده ام\nو چون وطن خود را منتها درجه دوست میداشتم از آنرو بسی مغموم میگردیدم . اکثر روز ها\nدر خانهٔ طعام فیشر و عائله اش را در اطراف میز نهار خوری میدیدم اطاق طعام خوری ایشان خیلی\nموزون و اعلی بود . اطاق شان به قالین های نرم تفریش و به گلدانی های گل زینت یافته بود .\nتنها درین اطاق بود که از غم ها فارغ بوده و بفکر حقیقی خود مصروف میشدم .\nاکثراً وقتيكه طعام صرف میشد دريك سمت میز فیشر قرار گرفته جریدهٔ محلی را میخواند و در دیگر\n\n۱۹۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2756, "text": "( صفحهٔ ۱۹۸ ) کابل ( شمارهٔ اول و دوم )\nسمت میز خانم او مشغول کارهای دستی گردیده و به لسان المانی غزل سرائی مینمود این خانم چنان\nابیاتی را میسرائید که در ایام طفولیت زیاد مشق آنرا کرده بود. در وسط میز دیگر اعضای فامیلی\nاو جا داشتند و ایشان عبارت از دو دختر و دو پسر بودند که در عمر در بین خودها کمی تفاوت\nداشتند . این اعضای كوچك عائلهٔ فیشر مشغول کارات دستی بوده کسی رسم و کسی تحریر می نمود .\nمن طرفی قرار میگرفتم و مشغول خیالات بس مبهم خود میبودم . فیشر برین قناعت حاصل کرده\nبود که درین غوغای عایله اش کسی نمیتواند آنچه خیالش است در محل اجرا بیاورد اما خودش بالکل\nدر هر نوع غوغا آموخته بود همیشه در صالون نان خوری کار می نمود .\nخانم فیشر که همیشه مرا میدید راجع به مادام گار و معلومات میگرفت وضعیت او خیلی ها\nمتأثر معلوم میشد از وضعیت او چنین حس میکردم که گویا خانم فیشر یکی از اقربای قریب مادام\nگارو باشد. و خانم فیشر از پاریس یاد آوری میکرد.\nما آلمانیها در هر جا میتوانیم بخاطر جمعی حیات بسر بریم درین مسئله انگلیس ها خوب\nهستند با هر نوع حیات میتوانند مقابله کنند اما در هر جا و در هر موضع رسوم\nو عادات خودها را ترك نکرده حداً آنرا اجرا میدارند خیلی شایقم که باز در المان بوده در شهر میونخ\nحیات بسر ببرم و با عائله خود شبانه در باغ بریطانیا و در اطراف لب نهر قدم زده در دره ها گشت\nو گذار کنم بعد گفت چه لازم است که راجع به این چیزها فکر کرده شود در حال حاضر در عائله\nعمومی خود بهتر میتوانم حیات بسر ببرم .\nمن این خانمرا خیلی دوست داشتم زیرا هر زمان که مراغم احاطه میکرد برای رفع آن درین جا\nپناه می آوردم .\nدر اواخر جنوری يك شب كه ناوقت در خانهٔ فیشر آمدم او برایم راجع به ورود خود درین\nسرزمین چنین حکایه نمود.\nآمدن ما درینجا محض برای اینکه حیات ما از خطر مصئون باشد بوده و قرار داد شده که معاش\nاعلی بدهند وبصورت اعلی حیات ما را تامین نمایند بموجب قرارداد مدت بیست سال که گویا تا اخیر عمر\nاست باید درینجا بمانیم، میدانم ممکن نیست که بگذارند ازینجا خارج شویم.\nگفتم : آیا شما میدانید که کار نو چه طور درینجا آمده است .\nگفت : نمیدانم. درینجا ماطوری حیات بسر میبریم که هیچ چیزی از يك دیگری خودها جویا\nنمیشویم بلکه در بین ما پرسان کردن از سابقهٔ يك ديگر معمول نمیباشد.\nدر حین مذاکره ما ، مارتین داخل اطاق گردیده گفتار خود را نسبت به ورود او قطع\nنمودیم مارتین با ما احوال پرسی نموده وبعد بمن نظر انداخته بيك وضعيت معنی دار به آهسه‌گی\nتمام گفت :\nفلیپ مارتین مامور است که برای شما اطلاع بدهد که مستر ترادی ساعت پنج عصر شما را در جای\nخود برای ملاقات انتظار دارد و این را نیز گفت که این دعوت برای شما نتیجه خوش خواهد داد\nو همچنین ممکن است دل تنگی نیز حس کنید لهذا خواهش میکنم که سبب آنرا از من جویا نشوید .\n۱۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2757, "text": "( صفحه ۱۹۹ ) ساحه جدید زندگانی ( سال ششم )\n\nگفتار او بیقراری و ضربان قلب در من تولید کرد ، وی حالت را درک کرده گفت :\nمخصوصاً برای شما چیزی با اهمیت نیست و بطور عمومی خاطر نشان میدارم که عموم وضعیت به اصول خوبی انجام خواهد یافت .\n\nمن نمی توانستم که ساعت پنج را انتظار بکشم .\nتمام روز خود را در قصر کواتیسیلی بسر برده و مجلس عمومی در اطاق کار ماکس منعقد گردیده بود و عموم مجلس راجع بساختمان بندها مذاکره میکردند ، پیرمرد خیلی سیمای خسته را دارا بوده از بس خستگی آن شدید بود طاقت نکرده بر چوکی بازو دار چرمی تکیه کرد . در پهلوی آن ماکس جا گرفته و در اطراف این دو نفر بیشتر از بیست نفر انجنیر های معروف جا گرفته بودند و درین زمره بغیر از شیورود و معاونش اشخاص معدودی را میشناختم .\nمجراهای آب از بین سلسله جبال از حیث تخنیکی یک مسئله بس دلچسپ بوده اما در وقت خود کار مشکل بشمار میرفت . استعمال کردن این مجراها باندازه خیلی زیاد کار داشته و خوانندگان ما میدانند که درین عصر و درین ساحه جدید چیزی مشکلی در پیش نیست .\nاگر شخص ماکس انجنیر نبود اما راجع باین علم یک شخص مقدم بشمار میرفت ، جدیت و اجراآت شخص او مستلزم تمام اجراآت این مملکت بشمار میرفت . شخص او پیش نهاد نمود که باید این عمل مهم بزودی خاتمه یابد ، و راجع بر این مسئله شخصی او قرار ذیل اظهار کرد :\nتمام کمبودی ها و نواقصات باید در کمترین اوقات رفع گردیده و تعداد کارگران و قوه اجرائیه آنها حتما باید دو چند گردد . و تمام ماشینها و سامانهائیکه در تحت اقتدار ما موجود است باید از این کار گرفته و در مسئله اجرائیه ما شرکت ورزد . مقصد عمومی ما این نیست که باید دره از آب رها گردد و آب که محصول مذاب شدن برف است منع شود بلکه درین صورت مقصد عمومی ما خیلی ها دامنه دار میباشد . و راجع باین مسائل من چیزی نمیگویم و تنها راجع باصل دره میخواهم برای شما توضیحات بدهم .\nمقصد اصلی ما درین وقت همین است که باید به تعداد و مقدار زیاد اسلحه ولوازمات حربی تهیه بداریم برای اجرای این مقصد : ما باید سطح زمین خودها را فراخ ساخته و در وقت خود آبهای دیگر دره های همجوار را در بحیره عمومی جریان دهیم . اینست همین مقصد ما را وادار میسازد که باید مجراهای آب را بلند برده به اصول عصری بسازیم .\nوقتیکه بنده این نطق متین شخص کواتیسیلی را شنیدم متفکر شدم که پانزده ملیون نفر این دره بذریعه اسلحه شدیدترین مرگ مسلح بوده و خیالات این شخص متین را پیش خواهد برد حتیکه دره اصلیه بازگردید همین قشون مسلح بشدت فوق العاده بر هندستان حمله ور گردیده بعد از آن دیگر ممالک را استیلا خواهد کرد این سفر حربیة حاضره این دره بامدهشتتر از سفرهای حریة تیمور اشک\n\n۱۹۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2758, "text": "(صفحه ۲۰۰) کابل (شماره اول و دوم)\n\nخواهد بود . وقتیکه مجلس به اتمام رسید برایم فرصت فوق العاده دست داده همین است که ساعت هم به چهار قریب بود\nوقتیکه من داخل میدان عمومی و بزرگ شهر گردیدم نخواستم که وقت گران بهای خود را درین شهر پرغوغا صرف بدارم بلکه تصمیم نمودم که بذریعه راه آهن سفر کنم نظر به این مقصد در راه آهن الکتریکی نشسته شام ساعت پنج داخل اطاق «ترادی» گردیدم .\nترادی خیلی مرا بطور دوستانه پذیرائی نموده و برایم گفت :\nمن خیلی ها معافی میخواهم در زمان آخرین راه شما را زدم درین باید تردیدی پیش نباشد که آیات ها را در قبله نسوان تعقیب مینمود و درین وضعیت شاید حال ما نشستن ما در اتومبیل میباشد. ممکن است او در شب آنروز خبر داشت که بجای میس سمیت تشریف آورده بودید\nمیس سمیت خیلی خوش بنظر می آمد وقتیکه ترادی گفتار خود را به اختتام رسانید قرار آتی بگفتار شروع نمود :\nلهذا نظر بدین وضعیت غلطی سابقه خودها را میخواهیم به پوشانیم ما در اینجا مادام «گارو» را با خود آورده ایم و شما میتوانید باو مذاکره نمائید. وقت برای شما زیاد خواهد بود و میس ترادی وعده کرده بودند که ساعت ۹ بخانه خود ما را ببرند .\nمن ازین خوش طالعی خود ممنون بوده اما افسوس میخورم که راجع به احوال سابقه چیزی گفته نمیتوانستم و بلکه در پیش خود خبری جدیدی نداشتم ، که مادام گارو را خاطر جمع بسازم و میس سمیت برایم گفت :\nمادام گارو از شما چیزی انتظار ندارد اما شما بالعکس از و خبری غیر انتظار برده را اطلاع خواهید یافت .\nترادی از دست من گرفته در عمق خانه در پیش یک دروازه آورده گفت :\nمادام گارو شما را انتظار دارند .\nدرین وقت من در را کوفته و وی صدای آشنا را شنیده گفت :\nداخل شوید !\nمادام گارو در يك کوچ نرم پست نشسته در پیش روی او کتابی باز بود که مطالعه میکرد و درین وقت پیش دروازه خیلی برای مدت کمی انتظار کشیده فهمیدم که در حیات مادام گارو يك تغییرات فوق العاده رخ داده است . سیمایش تغییرناك بوده و خیلی ها مقبول و دلکش معلوم میگردید . درین وقت پیش شده دست آن را بوسیده گفتم . ناتمام"}
{"book": "adl0986", "page": 2759, "text": "چهارمین سالنامه کابل\n\nچهارمین سالنامه کابل متعلق بسال ١٣١٤ در پنجصد و چند صفحه بزرگ بکاغذ اعلی\nو حروف جدید، دارای زاید از چهار صد قطعه فوتو های مهم و نقشه وجداول مفید\nکه از حیث خوبی مضامین و برجسته گی طباعت و لفاست نسبت بدیگر سنوات امتیاز\nخاصی دارد. اينك از طبع خارج شده برای فروش بقیمت فی جلد دوازده افغانی در انجمن\nادبی حاضر است ـ شایقین میتوانند محض ترسیل رسید خزانه یا تحويل وجه نقد نسخه های\nمذکور را بوسیله پوسته مستقیما حاصل نمایند. قیمت سالنامه خارج از کابل با بزاد\nمحصول پستی ۱۳ افغانی و در ممالک خارجه نیم پوند انگیسی (استرلنگ) است ـ\n\nاعلان\n\nسالنامه های سال اول و دوم و سوم مجله کابل وغیره آثار انجمن را ذواتیکه خیال خریداری\nداشته باشند بقیمت های آتی از خود انجمن بدست آورده می توانند.\n١ سالنامه سال اول سنه ١٣١١ در کابل ٧ افغانی در ولایات ٨ افغانی در خارج سه کلدار\n٢ \" \" دوم سنه ١٣١٢ \" ١٢ \" \" ١٤ \" \" ده شلنگ\n٣ \" \" سوم سنه ١٣١٣ \" ١١ \" \" ١٢ \" \" \" \"\n٤ کلکسیون های مجله سال اول و دوم و سوم مجله کابل فی جلد در کابل ١٤ افغانی در ولایات\n١٦ افغانی در خارج ده شلنگ\n٥ کلکسیون های سال چارم مجله کابل يك دوره آن در دو جلد قیمت آن در کابل ١٧ افغانی در\nولایات ١٨ افغانی در خارج ده شلنگ\n٦ كتاب الفاروق مجلد در کابل هشت افغانی\n٧ منتخبات بوستان سعدی علیه الرحمه در کابل دو افغانی و سی و شش پول\n\nقابل توجه\n\nحضرانیکه بمجله کابل سابقاً اشتراك داشته و محض فرمایش کتبی قبل از وصول وجه\nمجله برای شان فرستاده میشد.\nچون در نتیجه اینگونه معامله اداره محاسبه دچار مشکلات گردید، لذا از مشترکین عظام محترمانه\nخواهش میشود که هرگاه آرزوی اشتراك مجله را داشته باشند باید قبلاً وجه نقد یا رسید خزانه\nبد فتر مجله بفرستند و الا بصورت نسیه قبول اشتراك نخواهد شد. (اداره مجله کابل)"}
{"book": "adl0986", "page": 2760, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2761, "text": "کابل\nنمره (۶۳)\nسال ۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2762, "text": "آدرس : انجمن ادبی، جاده ارگ کابل اشتراک\nکابل : ۱۲ افغان\nعنوان تلگرافی : کابل انجمن\nمجله مصور ماهوار ولایات داخله: ۱۴ »\nمخابرات : باشپزادة احمد علی خان » خارجه : نیم پوند انگلیسی\n(درانی) مدیر انجمن (ادبی، اجتماعی، تاریخی) طلبای معارف نصف قیمت\nتحت نظر انجمن ادبی نشر میشود\nاول اسد ۱۳۱۵ هجری شمسی - ۲۴ جولائی ۱۹۳۶ میلادی\n\nفهرست مندرجات\nمضمون نگارنده صفحه مضمون نگارنده صفحه\nمردم شناسی نگارش جناب محمد قدیر خان کتیبه آرامگاه سلطان ترجمه جناب سرور خان\nتره کی ۱ محمود غزنوی گویا ۹۶\nسخندان فارس ترجمه جناب قاری عبدالله خان مزار خواجه ابوالنصر ترجمه محمد رسول خان\nملك الشعرا ۱۱ پارسا در بلخ متعلم مکتب حبیبیه ۹۷\nزنبور عسل ترجمه جناب عبد الغفور خان ۲۳ در منطقة آموی علیا ترجمه جناب عبد الغفور خان ۹۹\nپیری چیست توجه جناب سید قاسم خان تصاویر :\nرشتیا ۲۷ قصر صدارت عظمی در کابل ۱\nمقدمه در تاریخ ترجمه جناب محمد قدیر خان ع ، ج علی محمد خان وزیر مختار اعلیحضرت در لندن\nآسیای وسطی تره کی ۳۷ که معاهده مودت را با نماینده گان اناژونی\nشب مهتاب اثر طبع جناب محمد سرور خان (جماهیر متحدة امریکا) امضا مینمایند ۱۱\nصبا ۵۱ مستحفظين لانه بجان گاو زنبور - دسته زنبوران\nغزل نظیری نیشاپوری ۵۳ بکه کشته. در يك لانه زنبور عسل سه قسم زنبور\n» کلیم همدانی ۵۴ وجود میداشته باشد - تحولات زنبور عسل ۲۲-۲۳\n» جناب قاری عبدالله خان مصاحبه ها و پرستاران ما در زنبور حجره تولد ما در زنبور\nملك الشعرا ۵۴ عسل نیش زنبور کارگر - جنگ بین دو مادر ۲۴-۲۵\n» جناب هاشم شایق ۵۴ شیره نباتی گلهای عمیق - زنبور عسل گرده کك\nهای گل را جمع و بطرف لانه میبرد ۲۶\n» جناب حبیب الله خان طرزی ۵۵ چراغ مسى مخطط - چراغ چودنی مشبك ۲۶-۲۷\nادبیات قندهار نگارش جناب عبدالحی خان تبر نقره کوب - شمع دان برنجی ۵۰-۱۰\nحبیبی ۵۶ دیگ بزرگ هفت جوش کشکول مسین تاریخی ۶۴-۶۵\nادبیات پشتو نگارش جناب غلام جیلانی خان دخمه منسوب بدخمه سلطان سنجر - دروازه\nجلالی ۷۹ سمت جنوبی حصار بلخ ۷۸-۷۹\nخوشحال خان ختک نگارش جناب امین الله خان خود مطلا ۸۸\nزمریالی ۸۸ کتیبه آرامگاه سلطان محمود غزنوی ۹۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2763, "text": "توت (١٣) شب در کارخانه\nاست که روز ٢٣ و ١٥ در پیشتر"}
{"book": "adl0986", "page": 2764, "text": "قصر صدارت عظمی در « کابل »"}
{"book": "adl0986", "page": 2765, "text": "کابل\n\nمردم شناسی\nFolklore\nنگارش جناب محمد قدیر خان تره کی\n\nمقدمه ، تاریخچه این علم ، موضوع آن ، اختلاف آن درممالک مختلفه ، نفوذ محیط طبیعی\nدر ادبیات ملل صفت بارزۀ مردم شناسی در افغانستان\n\nکلمۀ فولکلور که من آنرا مردم شناسی ترجمه کردم مرکب ازدولغت انگلیسی است Folklore که (فولك) به معنی خلق ، مردم ، طبقه عوام و(لور) مقابل علم ، شناسائی ودانش است ؛ این لغت که درنزد اروپائیها عموماً بهمین صورت تلفظ کرده میشود وقتی که درمقابل نظر علما و فضلای ممالك شرقی بر خورد معانی مختلفی ازان گرفتند مثلاً ابراهیم شناسی اولین نویسنده وجریده نگار تورکیه آنرا (حکمت عوام) ترجمه کرده بود واخيراً ضيا كوك آلپ فیلسوف وعالم اجتماعی آن مملکت کلمۀ فولکلور را بوزن اینکه پسیکو لوژی را روحیات و سوسيو لوژی را اجتماعیات ترجمه مینمودند (خلقیات) ترجمه کرد این ترجمه که فیلسوف مذکور برای لغت فولکلور پیدا کرده بود چون از يك طرف برطبق ذوق ملی تورك ها پوره مقابل فولكلور بود و از طرف دیگر مماثلتی با تراجم اسمهای علوم دیگر بهم میرساند مقبول همه واقع شده نویسنده ها وفضلای تورك فعلاً متفقاً فولكلور را خلقیات ترجمه میکنند ؛ گويا ضيا كوك آلپ مرحوم چنانکه درایجاد تعبیرات علمی وفلسفی واحياناً فنی دران مملکت پیش آهنگ همه بوده است واکثری از تعبیرات مروجه لسان کنونی تورکیه مولود قریحه او میباشد کلمۀ خلقیات هم در عرفان کنونی تورکیه از متروکات دماغی اوست .\n\n۲۰۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2766, "text": "(صفحه ۲) کابل (شماره سوم)\n\nدرین اواخر فضلای ایرانی هم در ضمن پروژه اصلاحات معارفی خودها با این کلمه بر خورده و درلیسته مصوبات مجلس عرفانی آن را (توده شناسی) ترجمه نموده اند و باز وقتی دانشمند محترم آقای یاسمی تکلیف کرده شد در اطراف فولکلور صحبت کنند فاضل موصوف اولا آن را (فرهنگ عامه) ترجمه وبعد ازان تفصیلات دقیق وبکری را در ان زمینه اظهار کرده حق مطلب و مقام را بخوبی ادا کرده اند، رو بیعمرقه نگارنده که از مدت درازی درین زمینه فکر داشتم چیزی بنویسم و حتی در صورت ممکنه کتابی محتوی فولکلور افغانستان تدوین نمایم بعضی نوت هائی هم حاضر کرده چندین مرتبه با فاضل گرامی جناب گویا مذاکره کردم و اخیراً در یکی دوهفته گذشته که فاضل محترم جناب اعظمی معاون انجمن محترم ادبی هم حضور داشتند جناب گویا همین موضوع را یاد کردند و پس ازيك سلسله تبصره هائیکه دانشمندان معزی الیها در اطراف فوائد و اهمیت آن اظهار و ضمناً عقائد بنده هم ر اصغا فرمودند قرار گرفت که اولاً مقالة مبنى بر تاریخچه ، موضوع ، اهمیت آن در احوال اجتماعی و تاریخی افغانستان نوشته سپس بنده و جناب گویا در تکمیل نوتهای خود ها که درین باره گرد کرده ایم پرداخته در صورت موفقیت کتابی بنویسم ازین جهت است که مقدمة به تحریر این مقاله پرداختیم .\nباید نا گفته نگذریم که فولکلور را ما از ین جهت مردم شناسی ترجمه کرده تعبیرات نویسنده های تورک را که آن ها هم مرکب از کلمات عربی است و ترجمه نویسنده های ایران را که از ذهنیت ما دور است نپذیرفتیم زیرا که اولا حکمت عوام مترجمة ابراهیم شناسی تنها ضروب امثال را در بر گرفته موضوعات دیگر فولکلور را اهمال میکند دوم کلمه خلقیات هم موافق به ذهنیت ملی ما نیست زیرا اگر چه خلق در نزد ما هم تقریبا مردم است اما این کلمه آنقدر عام نیست و شاید در درك مفهوم آن تاملی لازم باشد تا فهمیده شود و اینکه مجلس عرفانی ایران فولکلور را توده شناسی ترجمه کرده این تعبیر هم بر طبق اصطلاحات مروجی ما اختصاصی به انسان ندارد زیرا ما کلمة توده را نه تنها در مورد جمعیت انسان بلکه در اشیای دیگری هم استعمال میکنیم و شاید در صورت قبول آن با التباساتی بر بخوریم اما تعبير يكه دانشمند محترم آقای یاسمی از آن گرفته اند یعنی (فرهنگ عامه) گرچه لغت فرهنگ و عامه هیچکدام آن جدید و غیر مانوس نیست اما فراریکه حضرت فاضل گرامی فروغی چندی قبل در محضر يك جم غفیری از فضلای آن مملکت کنفرانسی ایراد کرده بودند فرهنگ را پوره مقابل لغت معروف کولتور قرار داده بودند و امروز این تعبیر دران مملکت معروف است و شاید شهرت آن تعبیر موضوعه آقای فروغی برای تعمیم تعبیریکه آقای یاسمی درین مورد یافته اند ممد شود ازین جهت ما هم برای این لغتیکه اولین مرتبه است در مطبوعات ما از ان نام برده میشود مجبور شدیم کلمه پیدا کنیم که در اخذ معنی از ان صعوبتی به مطالعین دست ندهد همین بود که (مردم شناسی) را مرجح تر پنداشتیم .\n۲۰۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2767, "text": "صفحهٔ (۳) مردم شناسی ( سال ششم )\n\nتاریخچهٔ مردم شناسی :\n\nاگر چه از یکنیم قرن باین طرف در ممالک اروپا جمعیت های متعددی تشکیل\nشده همهٔ آنها دنبال يك يك شعبهٔ مردم شناسی مصروف تتبع و تحقیقات بوده اند\nمثلا کسی موظف بود ابیات یعنی اشعار عامیانه را جمع و دسته سعی میکرد از\nاساطیر و افسانه های ملی چیزی بدست آرند و جمعیتی میگوشیدند ضروب امثال\nاوهام و اعتقادات ، انواع بازی ها و ساعت تیری ها و غیره مات را جمع نمایند اما در سنهٔ ١٨٤٦ یکی از\nعلمای انگلستان برای اولین مرتبه این گونه تحقیقات را رنگ علمی تری بخشیده کلمه فولکلور را\nاستعمال کرد و این موضوع که قبل از عالم موصوف انگیسی دارای ماهیت ادبی و سطحی بود اخیراً\nاز طرف علمای جرمنی در آن باره تحقیقات عمیقی به عمل آورده شد ، در اثر وضع بعضی قواعد و قوانین\nعلمی فولکلور را لباس فنی پوشاندند و از ان ببعد این کار هم مانند تدوین تاریخ از دست\nمحررین گرفته شد ، بدوش علما انداخته شد یا به عبارت دیگر درین زمینه هم به تفننات قلمی محررین\nخاتمه داده شده ، در ترینیوم جمعیت ، علم قایم گردید و اکنون که این علم هم مانند علوم دیگر\nدارای کتابخانه های خصوصی گردیده در توسعه آن و رفع نواقص مذکور ، اشخاص دارای\nاختصاص و مجلات متعددی کار میکنند دیگر مجالی نیست که هر کس بدون يك سلسله اطلاعات\nدقیق و عمیق در تاریخ ، السنه ، علم اقوام و امثال آنها باین کار دست بزند زیرا این علم\nهم مانند علوم دیگر طبیعیه دارای اصولات معین و مشخص مشاهده و مقایسه بوده از شخص\nمدقق خود خواهان يك مقدار تجهیزات مهم فنی میباشد .\n\nاین گونه تحقیقاتیکه تقریباً ازيك قرن باین طرف در اروپا رونما شده و يك دسته از مطلعین\nممالک اروپا را در پی کشف عناصر مردم شناسی در بیابان وطن دوستی سرگردان کرده است اخیراً\nدر دنیای استشراق هم انعکاسی تولید کرده چند نفر مستشرق را وادار کرد تا هم چنان که سابقاً\nدر تاریخ شرق تحقیقات میکردند . اکنون در مردم شناسی شرقیها هم دست بزنند چنانچه قرار یکه\nتربیه شناس تورکیه بای ابراهیم علاء الدین مینویسد : یکی از شرق شناسان شوروی ( راد لوف )\nتحقیقاتی در اطراف ادبیات عامیانهٔ تورکیه نموده کتابی در ( ۷ ) جلد نوشته از طرف اکادمی\nپترسبورگ بطبع رسیده است و نیز یکی از مستشرقین مجار (کونوش ) از افسانه ها و خرافات شرق\nقریب کتابی تدوین ومنتشر نموده است .\n\n٢٠٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2768, "text": "( صفحۀ ٤ )\nکابل\n( شمارۀ سوم )\n\nموضوع مردم شناسی:\n\nطوریکه در قسمت های اولیۀ سلسلۀ مقالات عاجزانه فن تاریخ مندرجات شماره های سال گذشتۀ مجلۀ\nکابل مطالعه میفرمائید در قرون اخیره علمای تاریخ را سودای جمع آوری وثایق تاریخی بیچانیه در هر گوشه\nو کنار دنیا که مدنیت تاریخی و قدیمی را سراغ داشتند آغاز به حفريات کردند و اگر چه در طی حفاری\nو کاوشهای علمی خودشان به نتایج گران بهائی از قبیل دریافت آثار صنعتی مجسمه های ارباب انواع و آبدات\nمعماری و کتبی که روی برگ های نباتات و پوست حیوانات و غیره نوشته شده بود و امثالهم واصل گردیدند\nاما حرص و آزیکه طبعاً انسان برای درك حقائق اشيا و اوضاع نیاکان در سرشت خود دارند ایشان\nرا مکتفی به عناصر مادی مدنیت ها ننموده وادار کرد تا درین نردبان هزار پله ئی يك پله دیگر راهم\nبالا بروند درین جاست که گفتند آثار صنعتی و صنعت مجسمه ها و معماری و انشای کتب منحصر به\nطبقات برجسته و محدودی بوده ، نمی تواند ترجمانی مکملی از سنخ تفکر و چگونگی ذوق و درجۀ تمدن\nو نمونۀ اعاشه و کیفیت معتقدات عامه بنماید پس ! چه کردند ؟ شروع کردند به تحقیقات در اطراف ضروب\nو امثال، فقرات كوچك حكمانه ، حکایه ها و افسانه ها، داستان ها، تعبیرات در اطراف کائنات و تمام\nما يحتاج انساني ، عقائد دینی ، آئین های مذهبی ، خرافات و اباطیل، ابیات عامیانه بدون رعایت قواعد\nعلمی شعری ، انواع بازی ها، طرز معالجات، اصول شکار و آلات آن ، تدابیر عا ئلوی اوهام و هر\nچیزیکه روابط مستقیمی بانفوس عامه دارد و همین جاست که آقای یاسیمی نوشته اند که « دامنۀ علوم\nرا از آفاق به انفس کشیدند » « زیرا میگفتند از تحقیق هر جزئی ازین اجزا میتوان يك پرده را\nاز روی حقيقت يك شعبۀ حیاتي انسان های قدیمه و حالیه برداشت - وقتی که این علم قدری و شو ق\nو اعتبار پیدا کرد علما و متخصصین هر شعبه باصطلاح تنور را گرم دیده نان پختند و ازان در شعب\nمتخصصة خودها استفاده کردن گرفتند، بزودی هر چه تمام تر درین زمینه هم از اختصاص کار گرفته\nکسی فولکلور را از نقطۀ نظر ادبیات و دسته از جنبه تاریخ و برخی از پهلوی اجتماعیات و دسته از نقطه\nبدیعیات و ادبیات و غیره تحت مطالعه و تحقیق گرفتند و ا کنون اکثر بلکه تمام کتبیکه در زمینۀ فولکلور\nنوشته شده باصول و قواعد علمى يك علم يك شعبه حیاتی را در بردارد مثلا فولکلوریکه از نقطۀ روحیـت\nنوشته میشود شارح مراتب روحيه و ذهنیۀ ملتی است که در ادوار مختلفة مدنیت دارا میبا شد مثلا دران\nکتاب حل کرده میشود که فلان ملت در فلان مرتبۀ تمدن دارای چگونه اعتقاد و احتیاج و چه سنخ\nاخلاق و چطور تخیلات و آرزو بوده است مثلا وقتی تاریخ عرب را مطالعه میکنیم می بینیم که در\nاد بیات عرب یعنی در دوره ها ئیکه ملت عرب به مدنیت های پست تر میزیستند شعرا در\nزمرۀ ذهنیتهای دیگر شعری خودشان چنان تمایلی بطرف زنان نداشتند که به عشق منجر شود\nو احتیاجی بوجود آن احساس نمی کردند که زمینه استعارة ا یشان گردد و باز وقتیکه مدنیت عرب ترقی !\nکرد شعرا هم مجال یافتند تا باین طرف نیز عطف توجه کنند چنانچه اولین شاعر عرب که غزلی در\n\n٢٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2769, "text": "( صفحه ٥ ) مردم شناسی ( سال ششم )\n\nپاره زنان سرود امرؤ القیس بوده است ( رجوع شود بجلد پنجم مدنیت اسلامیه ، جرجی زیدان\nصفحه ۱۰۱ چاپ استانبول ) !\n\nالبته میتوان فهمید که هر دوره از مدنیت در روح ملتیکه آن مدنیت را بوجود آورده است\n( اگرچه همان مدنیت هم مولود روح خود ملت مذکور میباشد ) حوائجی ایجاد میکند که مخالف\nحوائج ادوار ما قبل اوست و همین است که آن حوائج از نوک خامه شعرای آن در صفحه کاغذ\nرسم میشود به بینید درین زمینه يك مثال حیاتی دیگری را بشما عرضه داریم تا خوبتر مقیاسی برای\nاهمیت و وثوق این مسئله داشته باشید :\n\nروایت میکنند که روزی داروین در ضمن سیاحت هائیکه برای تجارب خود در طبیعیات در بین\nاقوام وحشی و نقاط تاریکی که تا کنون آفتاب معارف دران جاها طلوع نکرده مینمود وارد\nمسکن طوائف وحشیه گردیده برای اینکه معلوم کند که آیا این طوائف از همه زیاده تر بچه\nاحساس احتیاج میکنند ؟ آیا تطمین حوائج بدیعی زیاده تر دامنگیر آنها است یا پوشاندن\nتن و رفع شدت و سوزنده گی حرارت آفتاب ؟ يك مقدار پارچه سرخ که رنگ آن از فرط\nدرخشنده گی فریبنده گی داشت بیکی از وحشی ها داد وانتظار میبرد که این وحشی آیا همین\nپارچه را در بر کرده وجود عریان خود را از تابش آفتاب محفوظ خواهد کرد ؟ یا آن را\nبرای نمونه حفظ خواهد نمود ؟ بعد از انکه این پارچه را آن وحشی گرفت بدون اینکه فکری\nدر پوشیدن آن بنماید فوراً آن را پارچه پارچه نموده به وطنداران و اطرافیان خود تقسیم\nکرد و آنها همه آن پارچه ها را به گیسوان خود در مقام تعلیق اشیای زینت و لوکس آویختند.\n\nاین تجربه داروین هم علاوه ازین که میرساند انسان ها در مراحل مختلف حوائج متنوعی\nدارند هم چنان نشان میدهد که فکر تجمل مقدم تر از اکثری از حوائج دیگر میباشد پس\nمعلوم است که حوائج بدیعی انسان ها ( که اشعار و ترنمات تراوش کرده آن است ) از چندین\nحوائج حیاتی دیگر ایشان پایه محکم تری دارد .\n\nاین بود عوامل روحی ملل که قسمت روحی و ادبی فولکلور هم مولود آن است حالا میتوانید\nقیاس کنید که در هر رشته از شئون حیاتی همین گونه مبادیاتی وجود دارد که فولکلور ملت را\nدر همان رشته بوجود میآرد .\n\nچرا مردم شناسی در تمام ملل یکسان نیست ؟\n\nما وقتی تاثیر محیط های طبیعی را در روح بشر مطالعه میکنیم باین نتیجه میرسیم که هم چنانکه\nترقیات و مشاغل اقتصادیه اقوام تابع و مربوط به موقعیت جغرافیائی محیط مسکونه ایشان است\nهم چنان موقعیت جغرافیائی يك مملکت در روح مسکونین خود مؤثراتی دارد که ابداً شبیه\n\n٢٠٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2770, "text": "( صفحه ٦ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nبه مؤثرات مناطق دیگرفیست و این خود يك امر مسلمی است و شاید هم چنان که حد محدودیکه برای این مقاله سنجیده ایم ما را از تفصیلات درین باره باز میدارد محتاج به تفصیل آن هم نباشیم و صرف چیزیکه بر ما ایجاب میکند درین جا بحث کنیم همانا نفوذ محیط های طبیعی است در افسانه ها و داستان ها و ادبیات ملل زیرا اهمال این دو اصل موضوع روی دست ما را ناقص مینماید :\n\nنفوذ اوضاع جغرافیائی در ادبیات ملل :\nاگر بنا با شد بر حسب اصولیکه ( ميتو لوژی ـ علم اساطیر ) بدست ما میدهد افسانه ها وروایات و . . . . ملل را با اتکای محیط جغرافیائی آن ها مطالعه کنیم می بینیم که مؤثرات محیط طبیعی افکاری را در ملل تولید وبذریعهٔ توالی نسل جزء فطریات ایشان نموده است مثلاً اگر محیط های طبیعی غبار آلود بود مسکونین آن همیشه در افسانه های خود دمه ها و غبار های کثیف را هیاکل هولناکی دانسته ازان افسانه ها میسرایند وقس على هذا .\nماکس ژورژ شمیت یکی از علمای میتولوژی آلمان مینویسد : اروپائیها چون اکثراً مسکونین سواحل اند وممالك ايشان دائماً غبار آلود است لهذا افسانه هائی درین باره جعل کرده اند که خالی از تناسب با محیط های مذکور ان نمی باشد مثلاً وقتی غبارها در آب های بحر فرود میاید میگویند غبار مادر بحر است و برای احوال پرسی اولاد خود فرود آمده است وهم او میگوید : اعراب دورهٔ جاهلیت هر جا که کاروان های مال التجارهٔ ایشان تلف میشد میگفتند عامل این اتلاف نه انسان بلکه فضای گرم وآتشین آن جزیره نما است که بعضاً بشکل بلا در میآید ، روبیمر فته ژورژ مذکور امثلهٔ بسیاری درین زمینه ذکر کرده است که نشان دادن تمام آن ها از نصب العین حقیقی ماراد ور میکند .\nغیر از افسانه ها و روایات در اشعار هم تاثیرات محیط طبیعی بشکل بارزی دیده میشود مثلاً : محیط هائی که فصول منظم اربعه داشته در هر فصل آن يك پردهٔ دیگری از جمال کائنات مانند تابلو های بدیع رسامی در مقابل چشم انسان عرض وجود میکند زیاده تر متهیج احساسات شعری است تا محیط های يك نسق چه مزارع و جنگل هائی که در هر موسم تغییر رنگ میدهند همه و همه الهاماتی است که بگوش شاعر فرو خوانده میشود و هم چنان کوهای زمرد فام و دره های سبز و آبشار های غرنده زیاده تر در روح مسکونین مؤثر است تا زمین های همواری که عاری از کوه باشد، میگویند ملت فرانسه زیاده تر منقد وملت جرمنی بیشتر رومانتيك است این ادعا در نزد علمای جغرافیای بشری بسیار طبیعی است زیرا مؤثرات محیط لازم میکرد که این دو ملت هم چنان بار بیارد که آورد و یا اگر میگویند در همان آوانیکه طریقهٔ ادبی کلاسیزم در فرانسه به منتهای عروج خود رسیده بود در سکات لیند\n٢٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2771, "text": "( صفحه ۷ )\nمردم شناسی\n( سال ششم )\n\nبیرق طریقه روماتیزم را بالا کردند جای آنقدر غور و مداقه نیست زیرا طریقه روماتيك\nمیبایست از قومی سر زند كه محیط جغرافیائی او زیاده تر با و سفارش تخیل کرده باشد\nوهم چنانست نفوذ ادبیات هندی بر فارسی و خیالی گردانیدن آن .\n\nصفت بارزه مردم شناسی در افغانستان :\n\nالبته همه میدانیم که مملکت ما يك مملكت کوهستانی است والقاآت محیط جغرافیائی در\nروح این ملت افسانه ها و اشعار و داستان های بس قیمت داری را بوجود آورده است که\nاگر آن افسانه ها واشعار و داستان ها و امثالهم جمع شود گذشته ازینکه در تدوین تاریخ\nادبیات ، تاریخ های سیاسی ، مدنی، اقتصادی و علم اجتماعی ، روحی این ملت وثائق گران بهای\nبرای آیندگان خود ما وجویندگان اوضاع و حالات اجتماعی ما در خارج میباشد ادبیات آتیه\nمارا هم از هر حیث مفید و ممتاز خواهد گردانید یعنی میخواهم بگویم اگر فلکلور این ملت تدوین\nشود و شعرا و نویسندگان ما در آثار ادبی و حصه هائیکه آنها بنویسند موضوع خود همان\nافسانه ها را قرار بدهند مانند ادبیات كلاسيك جرمنی ها که مورخین ادبیات مینویسند :\n« ادبیات كلاسيك جرمنی موضوعات خود را کاملا از افسانه های جرمن اقتباس کرده بودند »\nدارای مزیتی خواهد بود که از هر حیث ممتاز باشد .\nاينك بنا بر همین ایجابات بود كه بنده وجناب فاضل گرامی سرور خان گویا عزم کردیم\nکه فو لکلور افغانستان را تا حدیکه امکان داشته باشد جمع و تدوین نمائیم و البته تمام اولاد این\nوطن که این آرزوی ما را در صفحهٔ مجله مطالعه میفرمایند از اعطای معلومات تا جائیکه بتوانند\nبرای نیل باین آرزوی ملی با ما همراهی خواهند فرمود زیرا طبیعی است و ما یقین داریم\nکه در اشتغال به خدمات خالص ملی که از هرگونه شوائب مبرا و عاری باشد انسان بی\nهمراه نمی ماند .\nموادیکه ما عجالتاً در صدد تهیه آن بوده وضنماً جمع و تحریر و اعطای آنرا از باقی\nدوستداران وطن از نقاط دور و نزديك مملكت عزیز خود خواهش داریم قرار آتی است :\n\nقسمت معنوی :\nاول : ادبیات\n۱ : نظم : اقسام شعر ، بحر طویل ، سرود های متنوعه ملی .\n۲ : نثر : قصه ، حكم ، معماهاو چستانهائیکه در اوقات بیکاری مخصوصاً درشب های زمستان\nدور صندلی ها ایراد میگردد .\n۲۰۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2772, "text": "( صفحه ۸ ) کابل ( شماره سوم )\n\nدوم علوم :\n۱ : طب :ـ معالجه هائیکه غالباً از طرف زن های سال خورده معمول میگردد ، علف ها و احجار مؤثره در معالجات مذکور ، طرز شکسته بندی ، برداشتن گلو ، بریدن سمل و امثال این ها هر قدر معالجاتیکه از طرف مجربین در امراض معمول است .\n۲ : وجود امراض و ناجوریهائیکه مخصوص به بعضی از محلات بوده در محلات دیگر وجود ندارد و یا عدم يك مرض عمومی در يك محل مانند چيچك که در هزاره جات نیست\n۳ : معالجات مار ، عقرب ، غندل گزیده گی ، بذریعۀ ساویدن بعضی از احجار و گذاشتن برخی از نباتات در جای گزیده شده\n٤ : نجوم مانند معلوم کردن نصف ، ثلث ، ربع شب بذریعۀ ستاره های کاروان کش پروین ، ترازوی میزان ، رفیق قافله و امثال این ها .\n٥ : ـ فلاحت : طرز آبیاری و انبار دادن زمین و پیوند کردن نهال و کاشتن بعضی از حبوبات جهته روئیدن نبات یا اشجار ومعلومات دیگر روستائیان در بارۀ تخم گیری از نباتات و نهال شانی و بریدن شاخه ها و خویش آبۀ آن ها . . .\n٦ : ـ تربيۀ حيوانات : اقسام حیوانات محلی ، صورت نسل گیری ازان ها ، طرز پرورش چوچه های آن ها غذای مذکوران ، حاصلاتیکه ازان ها از قبیل پشم ، پر ، پوست گوشت ، عسل ، ابریشم و غیره برداشته می شود ، امراض این حیوانات و صورت معالجۀ آن ها ، تربیه زنبور عسل ، کرم پیله .\n۷ : ـ انساب ، شجره دودمان ها ، طوائف .\n۸ : ـ علوم غریبه از قبیل : رام کردن جن و به سخن آوردن آن در حينيكه يك مريض جن گرفته را زیر تاثیر در آورده بر آن ادعیۀ مخصوصه را میخوانند ، رمالی ، مارگیری تسخیر حیوانات ، فال بذریعۀ تسبيح ، نعل بیل و اعداد ریاضی و امثال آن .\n۹ : ـ روانشناسی عامیانه از قبیل معلوم کردن عوامل نفسی از پیشانی ، کف دست واستدلال های عجیبی که از مطالعه سیمای انسان به عواقب او مینمایند ، تشخیص سن حیوانات از دندان آن ها و سال درختان از دوره های نموّ سنوی مذکور که میگویند در هر سال اشجار يك پرده بدور چوب اصلی بنه درخت ضخامت پیدا میکند و امثال این ها .\n\n۷۰۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2773, "text": "( صفحة ۹ )\nمردم شناسی\n( سال ششم )\n\nعرف و مراسم :\n\n۱ : - اعیاد ، روزهای متبرکه ، بازارهای محلی مانند بازارهای چهارشنبه در هرات و میله های گل سرخ در مزار و میه ها در کابل و امثال اینها .\n۲ : - مراسم تولد ، جنازه ، عروسی ها و رسومات قومی در آنها که در حقیقت قانون مدنی هر قوم میباشد .\n۳ : - اقسام بازی های اطفال ، مردان ، زنان و بعضی از روایاتی که در پیدایش آن ها وجود دارد .\n٤ : - حساب تقویم ، موسم شناسی ، اطلاعات راجع به آثار جوی و وقوع بادها و باران ها .\nه : - بقایای اصول حقوقی سلف ، ثنوات ها ، حقوق ملی و عرفی راجع به والدین اطفال ، بیوه ها و امثال ایشان .\n٦ : - خرافات و اباطیل از قبیل اینکه اگر در وقت جاروب کردن نوک جاروب بجان انسان خورد باید کمی از آن را برید والا شخص مصدوم به تهمت نا حق گرفتار می شود و تیر کردن دیگ سیاه از بین دو بقر و غیره .\n۷ : - ضرب امثال و حکم مثل اینکه میگویند « با ماه نشینی ماه شوی با دیگ نشینی سیاه شوی » یا اینکه « کسی که سر خود را به پیش دلاک ابتدائی اصلاح میکند باید در جیبش پنبه کم نباشد » .\n۸ : - لطایف مانند اینکه « میگویند روزی شخصی دلاکی را آورده سر خود را به پیش او اصلاح کرد و قبل از انکه آغاز به اصلاح سر نماید چون در بین شان معرفی نبود اجرت اصلاح کردن را يك قرآن کوتاه کردند بعد از انکه دلاک سر را اصلاح کرد و صاحب سر آئینه را بدست گرفته بسوی سر خود نگاه کرد و چندین جا را خون آلود دید و بدون تأمل دو قرآن در برابر دلاك گذاشت دلاك كه قبلا اجرت سر تراشی را با او يك قران فیصله کرده بود علت دادن يك قران زائد را پرسید صاحب سر بجواب گفت اين يك قرآن اجرت سر و قران دیگر مزد حجامت است » .\n\nقسمت مادی :\n\n۱ : - منازل ، آبدات تاریخی ، مساجد ، طرق و شوارع ، کاروان سراها ، قلاع ، تپه ها انهار و امثال اینها و قصص و روایاتی که در اطراف تاریخ و ساختمان آنها در بین اهالی\n۲۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2774, "text": "( صفحهٔ ۱۰ ) کابل ( شمارهٔ سوم )\n\nمروج است مثل اینکه اگر از بعضی از معمرین کابل سوال شود که تپهٔ بلخ را چرا به این نام\nیاد میکنند میگوید در زمان های قدیم پادشاهی بود دارای سپاه بی شمار و وقتی از بلخ بسوی کابل\nعزیمت کرده عساکر خود امر کرد هر کس يك يك مقدار خاك را از بلخ (باختر) گرفته بکابل ببرند\nهمین است که این تپه دران وقت درین جا تعبیه شد .\n۲ : ـ آیات و ادعیه که در سر درب عمارات نوشته میشود مثل : انا فتحنا ، انا مدينة العلم\nخوش آمدید ، شد منور از قدوم دوستان کاشانه ام . . . . . . و امثالهم .\n۳ : ـ نقوش مخصوص ، کاشی کاری ها ، تزئینات سر در ها ، مادهٔ تاریخ بنا .\n٤ : ـ اساس البیت : ظروف آب ، ظروف طبخ ، لوازم مهمانی ، لباس پوشاك روز شب ،\nجواهر و اسباب زینت ، کنده و وخم لوازم روغن خانه چه از خاك چه از برف وغیره وامثال این ها\nیعنی تمام آن چیز هائیکه جزء ضروریات خانه میباشد .\n٥ : ـ اسلحهٔ جنگ و شکار ، اسباب درو ، آلات مختلفهٔ دیگریکه در پیشه ها وحرف سائره بکار می آید\nازیچه های اطفال ، کتب خطی ، فرامین تاریخی ، یاد گار هائیکه از اجداد باقیمانده مانند بعضی\nچاقو ها یا کارد ها که آن را جزء متبرکات میشمارند .\n٦ : ـ پیشه و صنعت مردم از قبیل : جولائی ، ندافى ، دهقانی دلاکی ، کلالی و امثال آن ها\nو روایاتیکه درین زمینه ها وجود دارد مثل اینکه میگویند جولائی از فلان ذات متبرك باقی مانده .\n٧ : ـ نقاشی ، رسم ، موسیقی ، اتن های ملی ، دهل های هر نوع که در هر مرحله السی\nآهنگ آن تغیر میکند .\n۸ : ـ انواع غذا های محلی مانند سبزی جات ، گوشت های طیور وحیوانات مذبوحه چه تازه\nیا قدید وطرز طبخ آن ها و روایاتیکه در باب بعضی از طیور ، حیوانات ، حشرات در بین عوام\nرواج دارد ، غذا های روز های مخصوص مانند اعیاد وعروسی ها و امثال آن ها\nاین است موضوعات مردم شناسی که به نبذی از ان ها اشاره شد ومیتوان از روی مقایسه فروعاًت\nدیگر آن را که بواسطهٔ ضیق صفحات از بردن نام آن صرف نظر شد معلوم ومشخص نمود والبته ذوقمندان\nبتاریخ ، ادبیات ، عرف وعادات ، سجیه و اوصاف ملی از تدوین این مواد غیر از خدمت\nملی حظ و سرور قلبی هم در خود احساس خواهند کرد و باید گفت که در زمره ماخذ دیگر بنده\nجدول مرتبه آقای رشید یاسمی هم بيا كمك كرد .\n\n۲۱۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2775, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2776, "text": "ع . ج علی محمد خان وزیر مختار اعلیحضرت در لندن ـ که معاهده مودت را با نمایندگان دولت اتاژونی ( جماهیر متحده امریکا )\nامضا مینماید"}
{"book": "adl0986", "page": 2777, "text": "سخندان فارس\nترجمه جناب قاری عبد الله خان\nملك الشعرا\n\nطبقهٔ دوم\nطبقهٔ دوم از (۵۰۰ ه) آغاز میکند. در طبقهٔ اول شعر طبعی و تقریر و تحریر یکسان بود. نظم بترك دادن وزن بی تکلف نثر مطابق بمحاوره می‌شد. درین طبقه به سبب تعمیم علوم ومعارف عربی وسعت افکار و دقت نظر و اقتدار بر سخن پیشتر گردیده کتب بلاغت در زبان فارسی تالیف یافت در نتیجه مداخلهٔ الفاظ عربی زیادت پذیرفت وصنائع بدیعه الفاظ ومعانی را برنگ علمی در آورد و چنانکه مکرر نگاشته ایم استعاره های تازه روی کار آمده در عوض رنگ گل و نغمهٔ بلبل مثلا که قدما استعمال میکردند رخسار شاهد گل و آواز را مشگر بلبل زبان زد فصحای این طبقه گردید. لکن امور مذکوره مخل تعبیر از مقصود نشد چه هر يك ازين فصحا در اظهار ما فی الضمیر و حسن بیان دستی داشتند.\nخاقانی وانوری و نظامی درین طبقه بسخن آفرینی مشهورند. خاقانی آغاز و خاتمه قصائد بی‌نهایت خوب گفته و کلامش درین زمینه تاثیر مخصوصی دارد. از اشعار اوست:\nخاقانی آن کسان که براه تو میروند زاغند و زاغ را روش كبك آرزوست\nطفلی که آرزوی ترا زوی زر کند نارنج را برد که ترا زو کند ز پوست\nگیرم که مار چو به کند تن بشکل مار کوزهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست\n\nوله\nنیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا در جهان ملك سخن را نی مسلم شد مرا\nمریم بکر معانی را منم روح القدس نوعروس فضل را صاحب منم نعم الفتی\nدرع حکمت پوشم و بی ترس گویم کالقتال خوان فکرت سازم و بی بخل گویم کالصلا\n\nنظامی گنجوی بنای سخن را بطرح تازه ریخت و در تشبیه و استعارهٔ رنگین حسن استعمالی بخرج داده لطافت و نزاکت را در سخن با متانت جمع نمود. و علاوه بر خمسهٔ بی نظیری که دارد قصائد\n\n۲۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2778, "text": "( صفحهٔ ١٢ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nبسیاری هم گفته . قوهٔ ابتکار او در اصلاح زبان بی‌نهایت خوب واقع شده لکن در بعض جا سبب تعقید گردید خصوصاً جشن نوشابه که خیلی پر پیچ و فهم مقصد ازان مشکل است .\nاینك بعض اشعار فردوسی را با اشعار شیخ نظامی بطور مقایسه می‌نگاریم که فرق واقع در بین کلام این دو استاد تايك حد معلوم شود .\nفردوسی در کون و فساد عالم میگوید : ـ\nدو در دارد این کاخ نیلوفری که از هر دو در بایدت بر تری\nیکی در بدنیا که در آمدی دگر در که از وی ببر آمدی\nشیخ نظامی : ـ\nدو در دارد این باغ آراسته در و بند ازین هر دو برخاسته\nبیا از در باغ و بنگر تمام ز دیگر در باغ بیرون خرام\nهمدرین معنی فردوسی گوید : ـ\nدو در دارد این باغ پیراسته که دنیا و دین است ازو خاسته\nبه دنیا که هر کس درون آمدا به بین الهی برون آمدا\nبدنیا نما تا که بر او فتی به پشت بمان تا بدر او فتی\nفردوسی در تعریف خیمه میگوید : ـ\nیکی خیمه داشت افراسیاب ز مشرق بمغرب کشیده طناب\nبسر بر یکی خیمه زربفت ز گردون کشیده برو پرده هفت\nنظامی گوید : ـ\nبسر خیمه همچو مشکین پرند ستاره فشانده بجای سپند\nفردوسی : ـ\nبسر خیمه نور پروین فشان که پروین فشانده جهان در جهان\nنظامی گوید : ـ\nبسر خیمه همچو زرین چمن که باشد ز انجم گل و یاسمن\nفردوسی در بلندی نیزه گوید : ـ\nبدستش یکی نیزه ارجمند چو روز قیامت ببالا بلند\nبدستش یکی نیزه سی ارش ز خون جگر یافته پرورش\nنظامی در تمهید هر داستان از باغ و بهار ، گل و بلبل چمن و ستاره و صفی نموده مضمون را باستعاره رنگین می‌سازد و آخر هر داستان را بذکر ساقی و ساغر و مینا\n\n٢١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2779, "text": "( صفحه ۱۳ ) سخندان فارس ( سال ششم )\n\nخاتمه می بخشد . مثالی چند از تمهید و استعاره های او می نویسیم . در آغاز داستان سکندر میگوید و طرفه جوشی از کلامش ظاهر می شود : -\nعلم بر کش ای آفتاب بلند خرامان شو ای ابر مشکین پرند\nبنال ای دل رعد چون کوس شاه بخند ای لب برق چون صبحگاه\nجای دیگر میگوید : -\nبیا باغبان خرمی ساز کن گل آمد در باغ را باز کن\nنظامی بباغ آمد از شهر بند بیارای بستان به چینی پرند\nز جعد بنفشه بر انگیز تاب سرنرگس مست برکش ز خواب\nلب غنچه را کآیدش بوی شیر بکام گل سرخ در دم عبیر\nیکی مژده بر سوی بلبل به راز که مهد گل آمد به بستان فراز\nدر ازدواج سکندر بار و شنك گويد : -\nدگر باره بلبل بباغ آمده است بری پیش روشن چراغ آمده است\nدر خاتمه داستان خطاب بساقی میکند : -\nبهر جا که من مجلس آراستم ازان می همه بیخودی خواستم\nو گر نه با یزد که تا بوده ام بمی دامن لب نیا لوده ام\nمی کوچه آب زلال آمده است بهر چار مذهب حلال آمده است\nانوری : - از صاحب کمالان این طبقه در قوه ابتکار و حسن استعاره وحلاوت بیان دستی\nدارد ازوست در مدح : -\nای کرده خجل نسیم خلقت در ساحت بوستان صبا را\nگرد سپهت بحکم رد کرد از خانه دیده توتیا را\nخاك در تو بقهر بنشاند در گوشه فقر توتیا را\nچون نيك نگه کنم نزیبد جز نام تو زیوری ثنا را\nبدیهی است که استعاره موجب لطف واضافت سبب ایجاز کلام می شود چه اضافت در طی\nترکیب کلمات را بهم می پیچد.لیکن صفای سخن اخلاقی پیدا کردو مندرجاً این اخلاق زیادت پذیرفت.\nسبك غزل درين طبقه وجود یافت و مطلع و مقطع وتخلص طوری رواج گرفت که دامنه اش\nتابا مروز کشیده شده است .\nفرق نازکی که در کلام این دو طبقه موجود و بدقت نظر معلوم می‌شود آنست که در کلام طبقه اول\nسادگی ومتانت و استواری ودو کلام طبقه دوم لطافت وملائمت موجود است چه شعرای طبقه اول\n۲۱۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2780, "text": "( صفحه ١٤ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nدر اثر معیشت در صحرا طبع صاف و ساده داشتند که شعر بی تکلف از ان سر میزد . لیکن در طبقهٔ دوم\nشعر بدر بار سلطنتی جا گرفت امرا و ارباب علم میل بشاعری نمودند و چون طرز معیشت آنها از خوراک\nو پوشاک و صحبت و غیره خالی از نزاکت صنعی نبوده اثر تکلف در گفتار آنها نیز پدید آمد و در نتیجه\nخصائص طبقهٔ اول اندک اندک از بین رفت .\n\nترجیح دادن یکی را بر دیگری کار آزاد نیست چه ذوقها مختلف است بعضی طبقهٔ اول و بعضی\nطبقهٔ دوم را پسند میکنند فزونی فصاحت را هم بمقدار ترقی درین وصف میدانند .\n\nالفاظ قدیمه و محاوره های خصوصی رایج در طبقهٔ اول بعضی در طبقهٔ دوم قلیل الاستعمال\nو بعضی بکلی متروک گردید و ازا نجمله است کژ و کژی که در عوض کج و کجی شیوع یافت .\n\nنا گفته نماند که در زبان نرمی و سلاستی پیدا شده که تنها ذوق سلیم درک آن میتواند\nو از حوضلهٔ بیان خارج است ، شاهنامه و سکندر نامه هر دو فارسی و هردو شاعر آنها خیلی\nصاحب کمالند لیکن در الفاظ و سبک کلمه بندی این دو چنان فرق است که گویا هر یک\nزبان جدا گانهٔ دارد .\n\nگر چه شیخ نظامی از گل و بلبل حرف میزند لیکن در کلام او ذوق غزل پیدا نیست بلی\nسخن فهم میدانند که غزل سبک جداگانه دارد . اینچنین درسبک هر يك از مثنوی و قصیده و\nغیره فرقی است که گوئی هريك زبان جداگانه داشته .\nدر ین طبقه شعرا گاهی در اول و گاهی در آخر اشعار ذکری از تخلص خود میکردند\nدر بعض جا از دیوان خاقانی و انوری آواز غزل بلند میشود .\nدرین طبقه بعض الفاظ از طبقهٔ اول یاد گار مانده که در ذیل مینگاریم .\nرامش ـــــ فردوسی و غیره بجای آرام و آسودگی و عیش و نشاط ، رامش استعمال میکردند\nرامشگر ، خنیاگر ـــــ در طبقه دوم مطرب ، نغمه گر و نغمه ساز استعمال یافته شاید فردوسی\nدر يك جا هم مطرب نگفته باشد .\n\nغریو ـــ در طبقهٔ دوم غوغا ، شور ، فریاد و خروش و غیره استعمال شده .\nبیغاره ـــ    »    »   طعنه و ملامت و سرزنش نیز استعمال شد .\nبیغوله ـــ    »    »   گوشه و کنج نیز گفتند .\nآزرم ـــ    »    »   شرم ، حیا ، مروت صلح و غیره نیز استعمال یافت .\nدژم ـــ    »    »   افسرده ، غمناك ، سهمگین ، مخزون ، مغموم ، مستعمل شد .\nدژ خیم ـــ    »    »   زشت خو ، زشت رو ، بدرو ، بد خو استعمال نمودند .\nنژند ـــ    »    »   غمگین و اندوهناك و غیره استعمال یافت .\n\n٢١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2781, "text": "( صفحة 15 )\nسخندان فارس\n( سال ششم )\n\nاهر من ـ شاید فردوسی بندرت شیطان هم گفته باشد . لیکن درین طبقه شیطان ابلیس نیز استعمال یافت .\nسوگند ـ شاید فردوسی استعمال کرده بعد یمین و قسم نیز شایع گردید .\nپور ـ اکنون پسر و فرزند و جگر گوشه و نور دیده و غیره استعمال یافته .\nیل ، دستان ـ کند آور ، گرد ، گو در کلام فردوسی و امثال او بکثرت آمده و اکنون پهلوان دلاور شجاع و غیره میگویند .\nستام ـ در طبقهٔ دوم ساز و یراق نیز استعمال یافت .\nگیهان ، گیتی ـ بکثرت استعمال میشده و اکنون جهان و عالم و غیره نیز میگویند .\nراد ـ اکنون کریم ، سخی ، جوانمرد و غیره نیز میگویند .\nکیفر ـ درین طبقه پاداش و جزا و مکافات نیز استعمال شد .\nکنش ـ در طبقهٔ اول محاورهٔ عام بوده . اکنون عمل کار و کردار نیز استعمال یافت .\nمنش          بعدها خو و طبیعت و طینت نیز استعمال کردند .\nمانا ـ گوئیا      مانند ، مثل ، مشابه ، گویا نیز استعمال شد\nمشکو         حرم سرا حریم حرمت وغیره متداول شد .\nنیا           جد نیز استعمال کردند .\nباره ، هیون تکاور سمند ـ فردوسی و غیره این الفاظ را بجای اسپ استعمال میکردند لیکن اکنون دیگر الفاظ اصطلاحی شیوع یافته .\nدژ باره ـ       درین طبقه حصن ، حصار ، قلعه وغیره عمومیت گرفت .\nسپهبد          سرلشکر سپه سالار و غیره استعمال یافت .\nازیرا ، ازیراك ، زيراك بکثرت مستعمل بوده و درین طبقه ـ زیرا که ـ هم استعمال یافت .\nتخمه ، نژاد ، گوهر در کلام فردوسی بکثرت آمده و درین طبقه خانواده خاندان و اصل نیز استعمال شد .\nنژاده ـ درین طبقه نژاد ، عالی نژاد ، صاحب گوهر والا گوهر عالی حسب و الانسب و غیره متداول گردید .\nنبرده متروك و بجایش هم نبرد مبارز و غیره استعمال یافت .\nگزار دن و بر گزار دن در کلام فردوسی و غیره شیوع داشته و اکنون گفتن و بیان کردن و پیام ادا کردن نیز میگویند .\nچونان ، چنین ، ا و در ، ا پدر ، همی فردوسی بکثرت استعمال کرده و اکنون متروك است .\n215"}
{"book": "adl0986", "page": 2782, "text": "( صفحه ١٦ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nطبقهٔ سوم\n\nدرین طبقه غزل سرائی رواج یافته سائر اقسام تحت شعاع آن قرار یافت غزل هم در بین مطلع و مقطع محدود گشت . قصائد بر خوشامد از ممدوح و مثنوی بر بیان از حالات عشق منحصر شد و بدینجهت الفاظ رقیق و سخنان شیرین بمیان آمده بسیاری از الفاظ باستانی متروك و زبان از ورزش تعبیر باز مانده در شرح از مقاصد کوتاه آمد . لیکن الفاظ بسیاری از طبقهٔ اول و دوم باقی ماند بعضی از بزرگان این طبقه را نام می بریم .\n\nشیخ سعدی شاعر شیرین کلامی است که کلامش تا کنون از حلاوت نیفتاده نظم و نثرش چنان مینماید که گویایی تکلف سخن میزند حال آنکه همه حکایتهای ادبی است نثرش را شکوه و استعاره اش را لطافتی است که آن بر نظم برتری جسته و این قوهٔ بیان را بر افزوده بر علاوه خیلی محدود و در هشت صفحه مثلا از ده تجاوز نمیکند مانند دایهٔ ابر بهاری و بنات نبات و مهد زمین و کلاه شکوفه و خلعت نوروزی و غیره . غزلهای عاشقانهٔ او نیز وقوعی است که حسب الحال برای یاران و دوستان نوشته . باقی کلام او از قصائد و غیره همه اندرز و پند یست که از بهر دین و دنیا سودمند است خلاصه شیخ در ادای مطلب اقتدار کاملی داشته کلامش پر از شیرینی و فصاحت و خالی از تکلف است . از غزلیات اوست : ـ\n\nگلپشان پیرایه بر خود بسته اند\nساقیان لاابالی در طواف\nجرعهٔ خوردیم و کار از دست رفت\nما بيك جرعه چنین بیخود شدیم\nآتش اندر پختگان افتاد و سوخت\nخیمه بیرون زن که فراشان باد\nزندگانی چیست مردن پیش دوست\nتا جهان بوده است جانشان گل\n\nبلبلان را در سماع آورده اند\nهوش میطواران مجلس برده اند\nتا چه بیهوشانه در می کرده اند\nدیگران چندین قدح چون خورده اند\nخام طبعان همچنان افسرده اند\nفرش دیبا در چمن گسترده اند\nکاین گروه زندگان دل مرده اند\nاز سلحداران خار آزرده اند\n\nعاشقان را کشته می بینند خلق\nبشنو از سعدی که جان پرورده اند\n\nمعلمت همه شوخی و دلبری آموخت\nمرا بشاعری آموخت روزگار آنگه\nهمه قبیلهٔ من عالمان دین بودند\nبلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع\n\nجفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت\nکه چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت\nمرا معلم عشق تو شاعری آموخت\nچنان بکند که صوفی قلندری آموخت\n\n٢١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2783, "text": "( صفحه ۱۷ ) سخندان فارس ( سال ششم )\n\nوگرنه عزم سیاحت کنند نه قصد وطن هرانکه بر سر کویت مجاوری آموخت\nمن آدمی بچنین شکل خوی وقد وروش ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت\nچنان بگریم ازین پس که مرد نتواند در آب دیده سعدی شناوری آموخت\nخواجه حافظ - دیوان خواجه تنها غزل است وبجز چهار پنج قصیده چیزی دیگر ندارد لیکن\nغزلیات او حاکی از صدق عاطفه و خالی از تصنعات صنایع و استعاره است و بدین جهت کلام او مقبول\nطبائع عموم واقع شده . خواجه در ۷۹۱ وفات کرد .\nیکدو غزل خواجه برای نمونه نگارش یافت تا از زبان آنعهد قیاسی کنند :\n\nبیا که قصر امل سخت سست بنیاد است بیار باده که ایام عمر بر باد است\nغلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است\nنصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یاد است\nمجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوزه عروس هزار داماد است\nچه گویمت که بمیخانه دوش مست و خراب سروش عالم غیبم چه مژدها دادست\nکه ای بلند نظر شاهباز سدره نشین نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است\nترا ز کنگره عرش میزنند صفیر ندانمت که درین دامگه چه افتاد است\nغم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفه نغزم زرهروی یاد است\nرضا بداده بده وز جبین گره بکشا که برمن و تو در اختیار نگشاد است\nنشان مهر و وفا نیست در تبسم گل بنال بلبل مسکین که جای فریاد است\nحسد چه می بری ای سست نظم بر حافظ\nقبول خاطر و لطف سخن خدا داد است\n\nمزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو\nگفتم ای بخت بخوابی توو خورشید دمید گفت با اینهمه از سابقه نو مید مشو\nتکیه بر اختر شبگرد مکن کاین عیار تاج کاوس ربود و کمر کیخسرو\nگر روی پاک و مجرد چو مسیحا بفلک از فروغ تو بخور شید رسد صد پر تو\nآسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق خرمن مه بجوی خرمن پروین بدو جو\nگوشوار در ولعل ارچه گران دارد گوش دور خوبی گذرا نست نصیحت بشنو\nچشم بد دورز خال تو که در عرصه حسن بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو\nهر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد زردروئی کشد از حاصل خودگاه درو\nاندرین دائره میباش چودف حلقه بگوش ور فقائی خوری از دائره خویش مرو\nآتش زرق وریا خرمن دین خواهد سوخت\nحا فظ این خرقه پشمینه بینداز و برو\n\n۲۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2784, "text": "( صفحة ١٨ ) کابل ( شمارهٔ سوم )\n\nدرین طبقه بعض الفاظ قدیمه متروك و بعضی در استعمال باقی . خصوص کلام شیخ سعدی\nکه الفاظ قدیمه بیشتر دران موجود است و شاید وجهش آن بود که شیخ مانند قدما حکایات وقوعی را برشته\nنظم در کشیده و بدین جهت الفاظ آنها نیز بر زبان او جریان یافته . چنانکه از ابیات ذیل\nمعلوم می شود : -\nبدرگاه لطف و بزرگیش بر (١) بزرگان نهاده بزرگی ز سر\n* * *\nبدریا (٢) در منافع بی شمار است اگر خواهی سلامت بر کنار است\n* * *\nز عهد پدر یاد دارم همی (٣) که باران رحمت بر او هر دمی\n* * *\nتنم می بلرز (٤) دچویاد آورم مناجات شوریدهٔ در حرم\n* * *\nببانگ دهل خواجه (٥) بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت\n* * *\nکه نا گه دهل زن (٦) فروکوفت کوس بخواند از قفای برهمن خروس\n* * *\nفرو شو چوبینی در صلح باز که نا گه در توبه گردد فراز\n* * *\nکه چندین ز تیمار و دردم مپیچ که روز دو پیش از تو کردم بسیج (٧)\n* * *\nدی شب آمد (٨) برسعدی تکلف بنشست فتنه بنشست چو بر خاست قیامت برخاست\n* * *\n(٩) ابی حکم شرع آب خوردن خطاست و گر خون بفتوی بریزی رواست\n* * *\nبکردار بد شان (١٠) مقید نکرد بضاعات مزجات شان رد نکرد\n\n(١) بر زائد است ٢ - در زائد ٣ - همی ٤ - بازیت در میان می و فعل فاصله آمده . ٥ - از الفاظ\nقدیم است . (٦) فرو زائد آمده . (٧) بسیج از الفاظ قدیم است . (٨) یعنی نزد (٩) الف زائد است\n(١٠) فك اضافت .\n\n٢١٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2785, "text": "( صفحه ١٩ ) سخندان فارس ( سال ششم )\n\nالا (١) تا بغفلت نخسبی كه نوم حرام است در چشم سالار قوم\nمرا همچو تو خواب خوش در سر است وليكن بيابان به پيش (٢) اندر است\nنياورده عامل غش اندر (٣) ميان بينديشد از رفع ديوانيان\nمنم آن ز پای اندر (٤) افتاده پير خدا يا بفضل خودت دستگير\nبرو شكر كن گر (٥) به خر بر نه‌ئی كه آخر بزير كسان خر نه‌ئی\n(٦) به صنعا درم طفلی اندر گذشت چگويم كزانم چه بر سر گذشت\nدو خواهند بودن (٧) بمحشر فريق ندانم كدامى دهندم طريق\nاما از الفاظ متروك در كتب قدما سراغ ميتوان يافت . ناگفته نماند كه روش كلمه بندى درين طبقه بدل گرديده صفا ورقت سخن بيشتر شد . گوئی ساحۀ كلام را يك قرن آب زدند و در قرن ديگر رفت و روب نمودند تا الفاظ موافق بمذاق تازه خيالان آتی تقريباً يك قرن پيش بمحل استعمال گذارده آمد .\n\nطبقهٔ چهارم\n\nپس از قرن نهم انقلابى در نظم پيداشد چه قاعده است كه شعر را در آغاز و عهد صبى آن عام و خاص پسنديده از و ذوق میبرند و سببش چنانكه مكرر نگاشتيم تشبيه و استعاره است از اشيای موجوده در دسترس عموم كه در هر جا و هر وقت يافت میشود و چون اين استعاره بمرور زمانه بخرج سخنگو رسيده مبتذل ميگردد شاعر تازه هم بسخن تازه محتاج است ناچار بمجاز و استعارهٔ دقيق و عميق و بلند و دور از ذهن دست ميزند و در نتيجه سخن دقيق و غور طلب میشود و گاهی بی لطافت هم ميگردد .\n\nاز عهد شيخ سعدی تا بزمان خواجه حافظ شعرای بسياری ظهور و آنها مجاز های عمده و استعاره های دلكش را بخرج رسانيدند . و چون متأخرين چارهٔ ديگر نيافتند سخن را\n(١) ـ الا ـ (٢) ـ اجتماع به ـ اندر . (٣) ـ اندر ميان . ـ (٤) اندر زائد آمده .\n(٥) ـ اجتماع به ـ بر . (٦) ـ اجتماع به ـ در . (٧) ـ بودن عوض بود .\n\n٢٩١"}
{"book": "adl0986", "page": 2786, "text": "( صفحه ۲۰ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nمجاز در مجاز و استعاره در استعاره نمودند و در نتیجه مضمون دقت و نزاکتی پیدا کرده مورد تحسین طرفداران این سبك واقع شد . بانی این سبك جلال اسیر و ظهوری و قاسم مشهدی و امثال آنهاست .\n\nاین شعرا اصل را ترك داده مجاز را بیش از حقیقت استعمال کردند و مضمون را بر امور خیالی و غیر ممکن منحصر نمودند و از ارباب دولت عزت و جوائز گرانمایه در یافته بمعنی آفرینی و نازکخیالی مشهور و این خطاب بر آنها مسلم شد . شاعی واقعه گوا گر کلامش تاثیری هم داشت از طرف تذکره نویسان ساده گوی لقب یافت مثلاً در ترجمه او نوشتند : « ساده گوست اما خوشگوست یا : برفتار قدما راه سخن می پیماید » و در نتیجه کلام بر اصلیت خود باقی نمانده قوۀ بیان ضعیف گردید چنانکه مورد انتقاد مستشرقین واقع شده آنها گفتند : امر شاعری در آسیا بر مضامین بی اصل بنا یافته و زبان آنها قوۀ اظهار امور اصلی و حقیقی را ندارد .\n\nاکنون مطلعی از جلال اسیر را بطور مثال مینگاریم تا تمام غزل بلکه دیوان او برین قیاس شود :\n\nتاکی از عکس تو آئینه گلستان گردد سوی عاشق نگهی تا همه تن جان گردد\n\nاین بیت بسبب ایجازی که دارد طوریست که گوئی پس از هر لفظی ازان عده از کلمات محذوف شده و بنردبانی شباهت بهم رسانیده که پله های وسطی آن ریخته و از پله پائین به پله بالا برآمدن محال نماید وازین جهت ترجمه آن برای شخصی که اهل زبان نباشد دشوار بوده ذوقی از آن نمی برد البته شخصی که کثرت ممارست داشته باشد دشواری آنرا حس نخواهد کرد مفاد شعر این است :-\n\nای دوست ! تو از لطافت گل رخسار، سنبل زلف، نرگس چشم سر و قد ..... بهار گلشنی و هر وقتی بشوق خودآرائی در آئینه می بینی ! تاکی ازین لطافت آئینه را گلستان خواهی ساخت يك نگاه بطرف عاشق هم کن که بسیار جوهر قابل دارد تا از اثر نگاه تو تنش سراپا مانند روح لطیف گردد .\n\nاز يك کلمۀ « رخ » شخص بی اطلاع باینهمه لوازم گلستان کجا پی می برد . گذشته ازین آئینه از فتادن عکسی دران چگونه گلستان میگردد . بلی باعتبار حقیقت غیر ممکن است . معاملۀ مصرع دوم مشکل تر ازین است زیرا جسم چگونه جان خواهد شد آن هم در اثر يك نگاه در خوبی این اشعار جای گفتگو نیست لیکن کلام اصلیت و غیر اصلیتی داشته و این گونه اشعار از ان تهی است . راستست که اکثر مضامین در شعر خیالی بوده مضمون وقوعی دران کمتر میباشد لیکن خیال هم منقسم است به قریب الوقوع و ممکن الوقوع و غیر ممکن و این بزر گواران\n\n۲۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2787, "text": "(صفحة ۲۱ ) سخنمدان فارس ( سال ششم ) \n\nکمال را منحصر درین دانستند که غیر ممکن را ممکن ادعا کنند و در نزد اینها هر قدر جنبة خیال\nدر مضمونی بیشتر حسن آن بیشتر بوده این است که این شعرا در داخل به خطاب مذکور نائل\nشدند و در خارج اشعار فارسی مورد انتقاد واقع گردید .\n\nبعضی از شعرا تنها بسبك خیالی غلو کردند و بعضی هردو سبك را بهم در آمیخته بر نگین کلامی\nمشهور شدند لیکن در نزد اینها نیز خروج از استعاره و مجاز و تلازم لفظی بمثابة خروج از مذهب\nبوده .. میرزا صائب و امثال او ازین دسته اند و اينك چند بیت از و می نگاریم :\n\nاگر این بار می افتد بدستم گردن مینا \nدو صبح صادقند از يك گریبان سر بر آورده\nدو چیز افتاده خوش از بزم میخواران مرا صائب\n\nچو دردمی نخواهم داشت دست از دامن مینا\nید بیضای ساقی با بیاض گردن مینا\nز پا افتادن ساقی بسر غلطیدن مینا\n\nدر شعرای هند غنی کشمیری و مرزا بیدل . و ناصر علی و غیره در دسته تا ز كخیالان نامده ور\nو پیروان آنها بسیار ند .\n\nخاقانی و انوری قصیده را خاتمه دادند . در طبقه چهارم طهوری و عرفی و نظیری\nقصائد پر جوشی سرودند لیکن اکثر آن بسبك غزل نزديك است .\nاتها\n\nمردم آزاری\n\nاز اهل زمانه مردم آزار بد است\nدر گلشن کاینات تا خار و گلست\n\nآدم صورت به سیرت مار بد است\nخو بست بگل شبیه و چون خار بد است\n\nمستغنی مرحوم\n\n۲۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2788, "text": "زنبور عسل\n\nترجمه جناب عبد الغفور خان\nمترجم انجمن ادبی\n\nعسل و موم زنبور شهد ، نسبت بدیگر محصولات زراعتی ، مناطق جغرافیائی وسیعتری را\nدر بر میگیرد - و زنبور عسل در مناطق حاره و معتدله ، در دشت ها و صحاری ، در کوها و میادین ،\nد بوستانها و با حلاقها و بالاخره تقریباً در هر جا یافت میشود - و بچند نسل انقسام پذیرفته ، مثل\nنسل ایتالیائی - نسل کارنیولی - نسل قفقازی ( عکس ششم ) - نسل قبرسی و غیره .\nهرگاه زنبور عسل را با دست بدرستی مورد استعمال قرار دهند ، خطری متصور نیست - ولی\nساختمان بعض اشخاص چنانست که گاهی علاج فوری را ایجاب میکند - مگر این عقیده که زنبور عسل\nبمرور زمان با صاحب خود انس گرفته و او را نیش نمیزند ، بکلی بی اساس است .\nدر موسم فعالیت ، اوسط عمر زنبور عسل ( باستثنای ملکه یا مادر آنها ) (1) شش هفته میباشد\nاز انجمله د و هفته را ببیان لانه بسر میبرد ( عکس دوم ) و در ما بقی حیات 10 گرهوا خوب با شد قسمت\nزیاد روز را در کشت زارها ، بمیان گل و سبزه ، بتلاش شهد نباتی و گرد ه گاشکهای گل ، میگذراند\n\nمادر زنبور\n\nدر موسم فعالیت ، مستعمره عادی زنبور عسل ، مشتمل است بر يك مادر هزاران کارگر ( زنبور های\nماده عقیم ) و چندین صد زنبور نر ( عکس دوم ) مادر در تولید مثل ، استعداد فوق العاده دارد ،\nحتی میتواند بدون جوره شدن ، زنبور نر بوجود بیاورد مگر برای پیدایش زنبور ماده و کارگر\nو مادر ، جوره شدن شرط است . پس جهة تکمیل خاندان زنبور عسل ، وجود زنبور نر ، و در ینا\nو تشکیل مستعمره ، پرواز و جوره شدن مادر حتمی است . اینست که مادر آینده در روزهای فرح بخش بهار\nبرای انتخاب جوره از میان صد ها زنبور های نر که بهر طرف در حرکت اند ، پرواز میکند لحظه پس\nاز جوره شدن ، زنبور نر افتاده میمیرد - و همین يك جوره شدن برای مادر کافی است که بقیۀ حیات\nسه یا چار ساله خود را با انجام وظایف مادری بسر برد .\n\n(1) ملکه یا پادشاه زنبور عسل در السنه و افواه هر قوم اسما و عناوین مختلف دارد - ولی\nمادرین مقاله بمناسبت زحمات و پرستاری که این مخلوق با بنای نوع خود مبذول داشته و بتمام معنی\nاوصاف مادری در او مشاهده میشود وی را باسم مادر زنبوران عسل متذکر شدیم . ( انجمن )\n\n222"}
{"book": "adl0986", "page": 2789, "text": "محافظین لانه ، بجان گاو زنبوری که بیباکانه درلانه آنها در آمده است ،\nحمله برده بضرب نیش زدن ، او را میکشند .\n\nدسته زنبوران پکه کننده ، لانه را برای تعدیل هوای آن ، بابالها پکه میکنند ."}
{"book": "adl0986", "page": 2790, "text": "در يك لانه زنبور عسل ، سه قسم زنبور وجود میداشته باشد :\n(۱) ملکه یا مادر آنها ( در مرکز عکس ) - ۲ - کارگر ( بطرف چپ مادر ) - ۳ - زنبور نر\n( بطرف راست مادر ) .\nسه عکس پائین ، بالترتیب زنبور نر ، مادر و کارگر را از پهلو نشان میدهد .\n\nتحولات زنبور عسل ، از زمان تخم دادن مادر ، تا تولد"}
{"book": "adl0986", "page": 2791, "text": "( صفحه ۲۳ ) زنبور عسل ( سال ششم )\n\nمادر باز و پس از عودت به لانه ، شروع به تخم دادن میکند و متعاقباً در تولید تخم میکوشد حتی وقتی میرسد که در يك روز قریب ١٥٠٠ تخم میدهد و چندین روز میتواند بهمین وضع دوام نماید ( عکس ۳ ) .\nمادر دو نوع تخم میدهد : ـ یکی برای تولید زنبور نر ( و جوره شدن در پیدایش این گونه تخم تاثیر ندارد ـ یعنی زنبور هائی که ازین تخم بیرون می آیند ، جوجه های زنبور نر ( یعنی از جوره مادر نبوده بلکه از جوره مادر مادر می باشند ) ـ دوم برای تولید زنبور ماده عقیم ( یا کارگر ) و مادر آینده . مادر استعداد تولید مثل دارد ، مگر دیگر زنبوران ماده ، عقیم می باشند . مادر در الاشه های خود دندان دارد ، ولی دیگر زنبوران ماده ، الاشه های ملایم دارند . کارگران در بدن خود دارای کیسه برای جمع کردن گرده گلك های گل می باشند ( عکس ٥ ) در حالیکه مادر ازین کیسه عاریست . نیش زنبور کارگر ، راست ، خار مانند و نا قابل جمع شدن است ـ ولی مادر نیش کج و ملایم دارد . کارگر پس از نیش زدن میمیرد ، اما مادر چنین نیست . زنبور کارگر در ظرف ۲۱ روز بحد رشد میرسد ـ حالا نکه مادر ( که از دیگران بسیار بزرگتر است ) در مدت ١٥ یا ١٦ روز جوان می شود .\nبرای بوجود آوردن يك مستعمره معمولی زنبوران ، فقط يك مادر کفایت میکند . ملکه بر خلاف کارگران که ٦ هفته عمر دارد ، از ٢ تا ٤ سال بلکه زیاده تر زندگی کرده میتواند .\n\nتغذیه زنبوران عسل\n\nپرورش مادر زنبور عسل نیز بعهده زنبوران کارگر می باشد . کارگران ، نوزاد ها را که هنوز سه روزه نشده باشد انتخاب نموده بزیر پرستاری میگیرند و حجره مولد نوزاد را شکسته وسیع می سازند ـ و در میان نوزاد ها مادر آینده را می شناسند و ازین وقت ببعد در پرستاری و غمخوارگی او توجه مخصوصی مبذول میدارند .\nکارگران ، نوزاد های نر و ماده را فقط مدت سه روز از مایع مخصوص و شیر مانندی که از غدود های سر زنبور کارگر ترشح میکند ، میخورانند ( عکس ۳ ) و پس از سه روز خوراك ثقیل تر مثل شهد نباتی و گرده گلك های گل میدهند ـ ولی مادر نوزاد را در تمام مدت نوزادی که عبارت از پنج و نیم روز باشد ، از مایع مخصوصه مذکور تغذیه می نمایند .\nبنابراین از تفریق خوراك در ظرف دو نیم روز جنس نوزاد تعیین می گردد ـ یعنی معلوم میشود که نوزاد در آینده بصورت زنبوری که عقیم و مالك تمام مشاعر مادری است عرض وجود خواهد نمود ـ یا بشکل زنبوری که مستعد به تولید مثل ولی فاقد سائر مشاعر مادری است جلوه گر خواهد شد .\n\n۲۲۴"}
{"book": "adl0986", "page": 2792, "text": "( صفحه ٢٤ )\n\nکابل\n\n( شماره سوم )\n\nزنبور ماده رقم آخرالذکر ، یا بعبارة دیگر ملکه ، ذاتاً حیثیت ماشین تخم ریزی را\nاختیار می کند . و تا کنون معلوم نگردیده که در اداره کردن مستعمره هم سهیم است\nیا خیر . این ما شین زنده ، حتی پروای چوچه ها را هم ندارد . نه به آنها غذا میدهد نه برای مستعمره\nخوراک تهیه میکند و نه در دفاع خاندان خود کمک می نماید . برعکس قرعهٔ انجام این وظائف\nبنام زنبوران کارگر زده شده است\n\nاز مشاهدهٔ پرواز دائمی زنبوران از دهن لانه شاید تصور شود که اکثر از قوت و نیروی\nزنبوران يك لانه در فراهم آوری شیرهٔ نباتی و گرد گلك های گل ها و آب بمصرف میرسد ( عکس ٤ )\nولی چنین نیست ، هما نقدر کاری را که این زنبوران در بیرون انجام میدهند زنبوران درون لانه\nکه هنوز قوهٔ پرواز ندارند برای امور داخلی لانه بعمل می آورند . آواز زنبوران داخلی لانه که\nاز خدمات و زحمات آنها نمایندگی میکند در ٢٤ ساعت شبا روز جاریست . قبل از تخم دادن مادر ،\nهر حجره لانه که تخم دران گذارده می شود باید بحدی پاك وصاف شود که بدرخشد -\nو چون مادر روزانه ١٥٠٠ دانه تخم میدهد و از هر تخم در ظرف سه روز چوچه میبرآید ، بدین\nحساب زنبوران داخلی موظف اند که در يك وقت از ٤٥٠٠ دانه تخم پرستاری و مراقبت نمایند\n( ولی این تعداد بتاثیر موسم تغییر میکند )\n\nزنبور نوزاد که تازه از تخم میبراید بدون دست و پا و نا بینا میباشد و بایستی مدت شش روز\nبا وغذا داده شود ( عکس دوم ) - بدین ترتیب ) زنبوران پرستار از شش جنس مختلف نوزاد ها\nکه هر جنس ( یا هر دورهٔ نشوونما ) خوراك و نگرانی مخصوصی میخواهد ، پرستاری و مواظبت\nمی نمایند . يك نوزاد بمرور شش روز از حیث وزن ١٥٠٠ چند زیاد می شود و بنابراین بایستی\nهمواره بدان خوراك داده شود . پس از شش روز ، به نوزاد دیگر غذا داده نمیشود - بلکه\nدهن حجره را باغشای متخلخی می پوشانند و ازین وقت نوزاد شروع به غوزه ساختن می کنند\nوتا ١٢ روز باین عمل ادامه میدهد و ضمناً از حالت کرمی بصورت زنبور جوان کارگر میبراید .\nبنا برین از زمان تخم دادن تازمان رشد ، ٢١ روز لازم است ( عکس ٢ ) .\n\nوظایف پر ستاری بدمهٔ بعضی کارگران مستعد است ، و سائرین از مومهائی که خود ترشح\nمیدهند ، حجرات جدید شش ضلعی میسازند. صدها حجرهٔ جدید برای اندوختن شیرهٔ نباتی بکار است .\nزنبوری که شیرهٔ گل ها می آورد ، خودش در حجره نمیگذارد ، بلکه به زنبور پرستار میدهد\nو او آن را دران قسمتی از لانه می نهد که عمل شهد ساختن آن آغاز یابد .\n\n٢١٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2793, "text": "مصاحبه ها وپرستاران مادر زنبور عسل\n\nحجرة تولد مادر زنبور عسل"}
{"book": "adl0986", "page": 2794, "text": "نیش زنبور کارگر چنان ساخته شده که هر گاه یکدفعه بگزد حیات خود را هم با آن میبازد\nجنگ بین دو مادر\nکارگران در اطراف آنها حلقه زده مراقب میباشند تا آنکه یک مادر کشته شود-\nو بعد ما در قاتل را (ولو از خود لانه نباشد) ملکهٔ خویش اختیار میکنند."}
{"book": "adl0986", "page": 2795, "text": "( صفحه ۲۰ )\nزنبور عسل\n( سال ششم )\n\nتهویهٔ لانه\n\nشیرهٔ نباتی که او جمع می شود ، بقدری آب میداشته باشد که اگر فورا ذخیره کنند بزودی جوش کرده ترش خواهد شد . بنابرین زنبوران ، رطوبت زائده را بوسیلهٔ یک طریقهٔ اصولی و ماهرانه تهویه ، رفع می کنند ( عکس اول ) زنبوران ، يك لانهٔ عسلی که در وسط يك فصل خوب واقع باشد میتوانند در شب ، ربع مقدار رطوبتی را که لانه در روز ماقبل جذب کرده است ، دفع نمایند . زنبوران ، درجهٔ حرارت لانهٔ خود را نسبت به اکثریه خانه های عصری امروزی ، بمراتب بهتر و دقیق تر حفظ و متعادل می سازند - زنبوران حتی اگر حرارت خارج ۵۰ درجه باشد ، می توانند هوای داخل لانه را به درجه معمولی و مساعد برای لانه که عبارت از ۲ یا ۳ درجه باشد ، نگهدارند . در هوای گرم وسط تابستان مستعمرات زنبوران مرتباً و اصولاً از طرف يك طبقه زنبوران پکه کرده می شود ـ زیرا برای تربیه چوچه ها و حفاظت تخم ها ضروریست که درجهٔ حرارت لانه در تمام موسم فعالیت زنبوران ، مساعد باشد .\n\nتبدیلی شیرهٔ نباتی ، به شهد شیرین و مطبوع ، علاوه از تبخیر رطوبت زائده مستلزم عملیات دیگر هم است ـ زنبوران عسل ، به شیرهٔ مزبور مایهٔ مخصوصی می افزایند تا قند مرکب آن بقند ساده که در نزد کیمیادانان به dextrose و Levulose موسوم است ، تبدیل شود ـ و وقتیکه زنبوران عسل این قند ساده را میخورند . بدون عملیات مقدماتی هضم فوری جذب می شود .\n\nکیمیادان و متخصصین زنبور عسل ، نه تنها شیرینی عسل بلکه عطر و املاح معدنی و حاصلات نایتروجن دار شیرهٔ نباتات را نیز علیحده تجزیه کرده اند ـ واقسام و الوان مختلفه که هر کدام مخصوص يك گل است در تعدیل خانه های شان موجود می باشند .\n\nهر چوچهٔ زنبور عسل ، وظیفهٔ مخصوصی دارد\n\nچوچه های زنبوران عسل یا کار گران داخل لانه ، هر کدام در امور لانه وظایف معینی را تعقیب می کنند ـ برخی درجهٔ حرارت آن قسمت از لانه را که محل تخم گذاری مادر و محل پرورش چوچه هاست ، در حدود ۳۹ درجه فارنهایت نگاه میدارند . این منطقه تقریباً در مرکز لانه واقع و بشکل گردی بوده وجسامت آن بر نفوس لانه وموسم سال تعلق دارد .\n\n٢٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2796, "text": "( صفحة ٢٦ )\nکابل\n( شماره سوم )\n\nبعد از انکه در يك حجره جوجه زنبور عسل تولد يافت ، اين کار گران كوچك ، آن را کاملا پاك وصفا می کنند ـ و نوزادهائی را که خلقت ناقص وفوق العاده داشته باشند ، نشوونما نمیدهند ، بلکه اولاً بیرون میريزند . همچنين زنبوران مریض وعلیل را خارج ازلانه ميرند تا در انحا میرند . ونیز هر کار گر را که در اثنای کار بمیرد علی الفور بیرون می اندازند .\n\nوقتیکه نوزاد ها هفت روزه الی ده روزه می شود، اولین مرتبه در خارج لانه برآمده وعموماً بفاصله چندفت در اطراف لانه کم کم پرواز میکنند . ودر ضمن این پر واز طریق استعمال با ل ها را آموخته و نیز موقعیت لانه را بخاطر می سپارند . کار گران كوچك ، موقع ختم و ظایف داخلی بدهن لانه می بر آیند وعاقبت الامر وظيفة مدافعه لانه را بدوش ميگيرند ( عکس اول ) . ( باقی دارد )\n\nتارسم زیان و شیوهٔ سودی هست\nهر وقت ز یان سراغ سودی دارد\nاز اهل زمانه چشم بهبودی است\nامید ز آتش است تا دودی هست\nمستغنی مرحوم\n\n۲۲۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2797, "text": "در میان بعضی گلها شیرۀ نباتی خیلی عمیق جا داشته و زنبوران عسل نمیتوانند آنرا استخراج کنند . در ینگونه مواقع ، منتظر می شوند تا گاو زنبور و دیگر زنبوران قوی ، آنرا شکاف کنند ، و متعاقباً ایشان شروع بمکیدن می نمایند .\n\nزنبور عسل ، گرده گک های گل را جمع و حمل کرده بطرف لانه میبرد"}
{"book": "adl0986", "page": 2798, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2799, "text": "پيري چيست؟\n\nبقلم گاستون راژو عالم فرانسوی\nترجمۀ جناب سید قاسم خان رشتیا\n\nمعنی كلمۀ «پیری» برحسب دهنیكه از آن خارج ویا شخصیكه دربارۀ او استعمال میگردد فرق میكند: خانم قشنگیكه راجع به كدام رفیقۀ خود حرف میزند و نویسندۀ كه از استاد خویش صحبت مینماید و ماموریكه نسبت به آمر خویش سخن میگوید، نقطۀ نظر شان در ذكر واستعمال كلمۀ (پیر) با علمائیكه موضوع (طول عمر) را مورد مطالعه قرار میدهند، یكی نیست. از نقطۀ نظر روح شناسی وهم مطابق فكر عوام، درین مسئله اتفاق كامل موجود است كه دوره های حیات همراه وقت فرق میكند چنانچه (مولی یر) شاعر مشهور فرانسه، بر آن اشخاصیكه در سن ٤٠ سالگی عقب عشقبازی میگشتند، استهزا می نمود، و گویا در آن زمان (قرن ١٧) اشخاصی را كه بالا تر از ٤٠ سال عمر داشتند، در جملۀ پیرها حساب میكردند حالانكه امروز اشخاص ٦٠ ساله نیز بکمال خوشی در قطار جوانان قبول میشوند! اینهم واضح است كه هر قدر عمر دنیا بیشتر میشود، پیریرا كمتر اهمیت میدهند بقسمیكه امروز در محافل متمدن، نسبت به هر زمانی\n\n۲۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2800, "text": "( صفحة ۲۸ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nبه پیران کمتر وقع میگذارند : علت آن نیز ، بجز از فقدان احساسات\nکه در ین عصر بر تمام دنیا کم و بیش طاری شده ، چیزی دیگری\nنیست. و نیز امروز، در چنان سنی دست مردمان را از کار میکشند و داخل\nتقاعد میسازند که میتوان گفت در ریحان شباب میباشند و اکثراً بعد\nاز داخل شدن در تقاعد داخل حیات عیاشی میشوند . از تمام این شکوك\nچنین نتیجه میتوان گرفت که تاهنوز يك تعریف علمی برای پیری بدست\nنیامده ولی یقین است که آنوقت خیلی نزديك شده که چنين يك\nتعریفی بدست بیاید .\n\nعمر انتهائی انسانها تقریباً ۱۱۰ سال و عمر طبیعی ۸۰ سال است ، اما عمر\nانتهائی و عمر طبیعی را با هم مخلوط نباید کرد چه عمر طبیعی روز بروز\nاضافه شده میرود.\nاگر به احصائیه ها نظر بیندازیم چیز عجیبی مشاهده میکنیم و می بینیم\nکه در اشخاصیکه عمرشان زیاده تر است ، مرگ کمتر اتفاق می افتد تا\nدر اشخاص کم سن تر! چنانچه در جمله ۱۰۰۰۰۰۰ مولود، متجاوز از ۱/۲ آن\nدر سال اول فوت میشود. در ٤٠ سالگی يك ثلث و به ٦٠ سالگی نصف آن\n\n۳۲۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2801, "text": "( صفحهٔ ۲۹ )\nپیری چیست\n( سال ششم )\n\nتلف شده میباشند . این مسئله قابل ملاحظه است که زن ها نسبت به\nمرد ها زیاده تر عمر میکنند :\n\nمثلا در فرانسه عمر متوسط مردها تقریباً ٤٥ سال و از زنها قریب ٤٩\nسال میباشد . پس دختر جوانی که با پسر همسن خود ازدواج مینماید ،\nحق دارد که از شوهر خود ، وصیت نامهٔ رسمی نسبت به چگونگی میراث\nحاصل نماید . و از اینجا است که در يك تعداد مساوی مردان و زنان\nمتاهل ، عدهٔ بیوه ها نسبت به مردان زن مرده ، بیشتر میباشد ، قطع نظر\nاز اینکه از نقطهٔ نظر روح شناسی ، زنها نسبت بمردها زیاده تر استعداد تحمل\nتنهائی و بیوگی را دارند . زیرا مردان زن مرده ، یا با قسام مختلف تلف\nمیشوند و یا دوباره تاهل اختیار میکنند . این را هم باید اضافه کرد که\nدر زمرهٔ حیوانات انسان از همه بیشتر عمر میکند . اما نمیدانیم علت آن\nچیست ؟ زیرا تا امروز هيچ يك رابطهٔ ما بین طول عمر و كدام يكی از كوايف\nعلم الحیاتی کشف نشده است . و نیز اطلاع نداریم که بچه سبب ، زاغ\nطوطی ، و بعضی ماهی ها و غیره بیش از سائر حیوانات زیست کرده ،\nعمرشان تا صد سال هم میرسد ؟ بالمقابل معلوم میشود که هر عمر از خود\nيك نوع امراض و عوارض دارد كه بيك قسمت از اعضاء مختص است\nمثلا اطفال از امراض روده و معده میمیرند ، جوانان بیشتر از ناخوشی شش\n\n۲۲۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2802, "text": "( صفحه ۳۰ ) کابل ( شماره سوم )\n\nتلف میشوند و بالاخره پیران از اثر امراض قلبی سرد و چار مرگ میگردند.\nاین ملاحظات که ( ژان روستان ) طبیب و عالم معروف فرانسوی در کتاب خود موسوم به ( از جوان تا پیر ) آن را تلخیص نموده ، اگرچه نسبت به رفتار پیری اطلاعات سودمندی را ارائه میکند ، اما نه تاریخ آن را روشن میسازد و نه عللش را نشان میدهد. پس باید به بینیم که حکمت امروزه ، درین زمینه ، چه معلوماتی را بما ارائه مینماید ؟\nتجارب مختلفه مخصوصاً تحقیقات ( الکسی کارل ) و ( ای - ایچ ایبلنگ ) که هر دو نفر از اطبای مشهورند ، يك خاصيت عجيب انساج بدن را روشن ساخته است. هر گاه ، انسان تکه های دل ، جگر ، شبکه چشم ، پرده سوراخ بینی ، غده زائده وغیره را مورد مطالعه قرار داده ، در يك محل مخصوصه بگذارد ، اشیای مزبور فنا ناپذیر ثابت میگردد. از این تجربه انساجی معلوم میشود که « مسئله مرگ تنها مربوط به خرابی (سلول ) (۱) ها نبوده مردن يك كیفت اجتماعی یعنی بسته به نقصان مجموعی اعضاء بدن میباشد . »\nبنابران ، چون زندگی اساساً در اجتماع فنا پذیر عناصر فنا ناپذیر مضمر است ، پس حرکات عمر بسته به قوی شدن یا ضعیف گردیدن اجتماع \n( ۱ ) سلول اجزای خردی که بدن از آن تشکیل یافته .\n۲۳۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2803, "text": "( صفحهٔ ۴۱ )\nپیری چیست\n( سال ششم )\nعضوی مزبور میباشد . ( هربرت سپنسر ) طبیب تجربه پسند انگلیس ، که نظریهٔ اجتماعی خود را بروی يك تشبیه قرار داده ، جوامع بشری را با ابدان انسانی مقایسه کرده است . ما از نقطهٔ مقابل داخل موضوع شده برای روشن ساختن مطلب خود ، ابدان انسانی را بمنزلهٔ جوامع قبول میکنیم و می بینیم که جوانی يك جامعه ( و یا بقرار تشبیه ما جوانی يك بدن ) مربوط به انضباط ، انتظام ، ارتباط و پیوستگی افراد آن میباشد در جوانی انتظام بحد کمال موجود بوده ، با لمقابل پیری شروع بی نظمی است .\nاز اینقرار معلوم میشود که برای معالجهٔ این بی نظمی و اقدام به تجدید جوانی انسانها که از ازل تمام دنیا آرزوی آنرا دارد ، شناختن علل بی نظمی مزبور کفایت میکند ( دیکارت ) فیلسوف مشهور ، در قرن ۱۷ بفکر افتاده بود که تفکرات و قوای فلسفی خود را بطور مصنوعی تمدید بدهد . چنانچه در یکی از مکاتیب خود بنام « هیوگنس » نوشته بود « موهای سفیدی که به آمدن عجله دارد ، مرا خبردار میسازد که دیگر هیچ مطالعه نکنم مگر وسائل به تعویق انداختن موهای مزبور را و حال فقط بهمین کار اشتغال دارم ... » ! گرچه دیکارت درین موضوع هم بمثل بسا موضوعات دیگری که دست زده بود کامیاب نشد ، اما حق ابتکار او درین رشته ثابت است و ( مچینكوف ) هم که چندی بعد درین راه صرف مساعی\n۲۴۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2804, "text": "( صفحه ۳۲ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nکرد در واقع پیروی افکار دیکارت رای نمود . مسئله درین نیست که مدت\nزندگانی را باید تمدید داد ، بلکه لازم است بمقابل وقت وضعف سلولها\nوانساج که عبارت از پیری باشد، مبارزه بعمل آورده شود . و همین\nمبارزه باید برای رسیدن بمقصد کفایت بکند . زیرا ( بیشا ) عالم مشهور\nزندگی را بقرار ذیل تعریف نموده است :\n« زندگی مجموع قوائی است که بمقابل مرگ مقاومت میکند » پس\nباید کشف کرد که مرگ چگونه برضد ما عملیات مینماید ؟\nاولتر ازهمه ، لازم است ازخود بپرسیم که آیا درین اجتماع شدید ،\nکه حیات یك بدن را تشکیل میدهد، خود همین اصول اقتداریکه مسبب\nاجتماع مذکور میباشد، درجریان عمل يك قسم تغیری را در محیط داخلی\nویا بعبارت دیگر يك نوع تسمیم خود بخودی را بواسطهٔ خود محصو لات\nعملیات مزبور ، در محیط داخلی فوق الذکر بوجود نمی آورد ؟\nسپس ، باید خاصیت ترشحی آن غددی را مورد مطالعه قرار داد که\nموادی موسوم به (هور مون ) از آن ها ترشح کرده به تمام جهازات وجود\nمنتشر می شود و تاثیر فوق العاده بر موازنه حیات دارد هر کس عملیات معروف\n« پیوند زدن » را شنیده خواهد بود : وقتیکه مواد ترشحی مزبور در يك\n\n۲۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2805, "text": "( صفحه ۳۳ )\nپیری چیست\n( سال ششم )\n\nبدن کمبود شد، آن بدن پیر میشود. وهرگاه کمبودی مزبور بطریق\nمصنوعی تلافی کرده شد، بدن فوق الذکر سر از نوجوان میگردد. اما\nبرای چه مدتی ؟ تمام مسئله در همینجا است: ضد این واقعه نیز امکان دارد.\nیعنی ممکن است بعضی اوقات در بدن مواد مخصوصه مذکور از اندازه لازمه\nاضافه تر شود: اگر این وضعیت دوام بکند، دیری نخواهد گذشت که\nهمان مواد بيك دوای طبی تبدیل خواهد یافت. و همچنانکه اکثر اوقات\nلازم میشود، مقدار کمبود (هورمونها) به بدن داخل کرده شود، همانقسم\nممکن بعضاً، کم کردن آن هم مفید واقع گردد. و نیز بعضی تصور میکنند\nکه طول عمر زنها (نسبت به مردها) که در بالا بآن اشاره کردیم،\nبسته به همین است که زنها نسبت به مردها کمتر احتیاج به صرف کردن\nترشحات غدوی دارند.\n\nدر حقیقت، تحقیقات امروزه دانشمندان علم زندگانی (بیولوژی) نیز\nدر همین دو رشته فوق متوجه میباشد: چنانچه دسته اولی نظریه دارد که\nجسم انسان را بوسائل ممکنه طوری مجهز باید ساخت که در آینده سموم\nعمر بآن صدمه رسانده نتواند و آن را اصول تولید معافیت و ترزیق خون\n«سیرولوژی» میگویند و دسته دومی سعی مینماید که برای جسم قوای جدیدی\nتهیه بکند (و آنرا اصول تقویه غدد «آندوکرینولوژی» مینامند).\n\n۴۳۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2806, "text": "( صفحه ٣٤ )\nکابل\n( شماره سوم )\n\nاز این تشریحات علمی که از نقطهٔ نظر علم حیات راجع به رفتار ضعف پیری داده شد ، میتوان يك كیفیت روحی بسیار مهمی را استخراج کرد که ارزش و اهمیت معنوی عمر از آن بخوبی روشن میشود :\nاگر بنظر دقت دیده شود نوع بشر خاصیت عجیبی را از خود نشان میدهد که در دیگر حیوانات نظیر آن را هرگز نمیتوان یافت و آن اینست که تکامل عضوی (جسمانی) انسان با تکامل فکری او بطور موازی نمیباشد چنانچه حتی در موقعیکه جسم پیر میشود ، دماغ ، هنوز خود را تقویه و کسب انشراح میکند. مثلا موهای سفید دیکارت اگر چه اسباب اضطراب او شده بود اما بفکر او صدمه نرسانده و مانع فعالیت آن نشده بود. حتی عمر بعضی خصائص و بعضی قوائی را با خود میآورد و انسان را دارای آن میسازد که مخصوص خودش است و پیش از رسیدن همان دوره معین (عمر) گاهی انسان مالك آن شده نمیتواند مثل : ثروت ، احاطه ، قوت عقل ، وسعت معلومات ، اطمینان در محاکمه وغیره . باید دانست که بعضی جوامع ابتدائی که در شکار و جنگ فقط قوای جسمانی را موثر میشناختند، پیر مردان را از سبب قوه کم و بتحلیل رسیده شان ، بیفائده تصور میکردند. بر خلاف بعضی جوامع دیگر ، که آنها هم ابتدائی ، ولی نسبت بجوامع فوق الذکر هوشیارتر بودند ، پیران\n\n٣٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2807, "text": "( صفحه ٣٥ ) پیری چیست ( سال ششم )\n\nرا احترام میکردند، و آنها را بمنزله مجسمه های عقل و تجربه زندگی می\nدانستند و هادی خویش قرار میدادند . راجع به جوامع جدیده باید ملتفت\nبود که جوامع امروزه هیچ مجاز نیستند که از قیمت ممتازه و استفاده بی\nنظیری که از پیران گرفته میشود ، انکار نمایند بلکه همه جوامع را لازم\nاست این طبقه را که مورد تجارب وقائع بشری واقع شده و باقوت فکری\nوارد مرحله عقل و ضبط نفس گردیده اند ، احترام بگذارند : مثل سقراط\nافلاطون ، ارشمید ، بوعلی ، تیسین ، سعدی ، سنائی ، خوشحال خان\nوطواط ، فردوسی ، میکل آنژ، نیوتن ، بوفون ، کانت ، ولتر ، هوگو، و\nغیره مردان بزرگ و معمر که نبوغ و افتخارات شان نیز مرهون عمر\nدراز آنها میباشد.\nشاید تذکار این حقیقت مهم تاریخی وعلم الحیاتی در چنین عصری که انسانها\nخود را بدرستی نمیشناسند و در میان جوش و خروش و جنبش زندگی جدید\nمی خواهند ، نظام طبیعی و ارزش اشیا را منقلب سازند ، بی فائده نباشد .\nدرست است که نبوغ ( مخصوصا در فنون ) همچنانکه در پیری بوجود\nآمده میتواند در جوانی هم امکان دارد لیکن نبوغ يك چیز استثنائی بوده\nو حقیقت اینست که فنون با وجود پیشرفت روزافزون خود ، روز بروز\n\n٢٣٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2808, "text": "( سنة ٢٦ ) کابل ( شمارۀ سوم )\n\nبیشتر محتاج به تجربه و معلومات نسبت به خود و عالم میباشد. و نیز واضح است که ترقی و پیچیدگی فنون عملی و افزونی معلومات در هر علم، روز بروز تهیۀ طولانی تری را ایجاب و موفقیت مبتدیان را به ایجادات تقریبا ناممکن میگرداند . پس هر قدر که علوم و فنون ترقی میکند این امتیاز فکری پیران هم بزرگتر شده میرود . و شاید دیری نخواهد گذشت که دراز ترین عمر هم برای ایجاد چیز های تازه و اجرای عملیات اختراعی کفایت نخواهد کرد .\n\nسعی و عمل\n\nتا قید حیات کار می باید کرد      سعی و عمل اختیار می باید کرد\nاز تنبلی که مردنش باید گفت      گر عقل بود كنار باید کرد\nمستغنی مرحوم\n\n٢٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2809, "text": "چراغ مسی مخطّط بخط کوفی که از يك مغارۀ واقع در سه کوه مربوط علاقۀ سر پل\nدستیاب شده و به موزۀ مزار شریف موجود است ."}
{"book": "adl0986", "page": 2810, "text": "چراغ چودنی مشبک صنعت ریخته گری قرن ۱۰ هجری در موزۀ مزار شریف ."}
{"book": "adl0986", "page": 2811, "text": "مقدمه در تاریخ اسیای وسطی\n-۱-\nترجمه جناب محمد قدیر خان ترکی\nکنفرانس بایان آفت خانم .\nبایان آفت معلم تاریخ فاکولته تاریخ و جغرافیه تورکیه در محضر اعضای کنگره\nتاریخ تورکیه کنفرانسی ایراد نموده بود که بواسطهٔ ارتباط آن با تاریخ قدیم مملکت ما\nکنفرانس مذکور را توجه نمودیم و چون لازم بود مؤاخذیکه آفت میذ کور\nدر ذیل ستون های هر بحث نشان داده است هم نشان میدادیم ولی ضیق صفحه\nمقاله ما را ازین مأمول ما باز داشت ؛ تصور میکنیم هم چنان که آفت خانم در تدوین\nاین کنفرانس زحمات زیادی را بر خود هموار نموده بهمان اندازه مطالعه آن جهت\nاطلاع از قدیم ترین دوره های آسیای وسطی مفید خواهد بود . محمد قدیر تورکی\nخانم های محترمه و آقایان محترم !\nدر صفحات اولیه کتب تاریخیکه ما آن را در مدارس میخوانیم ! و این بحثیکه بچشم ما بر میخورد\nچگونه گی مرور ایام و قرونی است که از عمر این کره خاکی سپری شده است ؛ این مسئله ما را وادار میکند\nکه از اولین مرحله زنده گی بشر واولین طبقه انسانی واولین جائیکه برای نخستین بار مسکن بشریت\nبوده است اطلاع داشته باشیم و تفحص درین زمینه به مرتبهٔ اول ایجاب میکند که از زنده گانی\nو تاریخ تکامل زمین تا وصول آن بحال کرویت هم اطلاعی بگیریم زیرا چون حیات انسانی\nمربوط به خاك ، آب ، هوا و . . . است لہٰذا تا زمانیکه از ماهیت کرویت زمین و ادواری را که\nزمین بسوی تکامل پیموده و باین حال واصل شده است دارای يك سلسله معلومات علمی نباشیم\nمعلومات تاریخی ما از اساس خراب بوده بالنتيجه فوائد متصوره ازان گرفته نمی شود .\nمن بر حسب ایجاب و مساعدت وقت از تفرعات سائرهٔ ادوار تکامل زمین صرف نظر کرده\nصرف خواستم بهمان نکات وواقعاتی اشاره کنم که پس از کرویت زمین در سطح آن رو داده است\nوگمان دارم همین نکاتی که من در پائین بآن اشاره میکنم برای فهمیدن بعضی مسائل معضلهٔ تاریخ راه های\nسهل تری را نشانمان خواهد داد .\n۲۳۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2812, "text": "( صفحه ۳۸ )\nکابل\n( شمارة سوم )\n\nرفقا ! معلوم است که ژه ئولوك ها (علمای طبقات الارض) تاریخ زمین را به پنج دورة بزرگی که یکی آن از دیگرش بکلی مختلف است ارجاع میکنند و قدیم ترین آن دوره (Aroheeme) است و در همین دوره است که بعضی از قطعات خاک از آب برآمده اولین قطعات خشکه را بوجود آورد و امتداد این دوره را میتوان صدها ملیون سال تخمین کرد و ادواریکه بعد از ین دوره رونما شد عبارت از ادوار ذیل است :\nدورة اول Primaire است ضخامت قشر زمین درین دوره باندازۀ ۳۰ کیلومتر بوده است و در ظرف ۱۵ یا ۲۰ ملیون سال این قشر تشکیل نموده است .\nدورة دوم Secondaire است درین دوره قشر زمین ۶ کیلومتر برعلاوة ضخامت اولیه ضخیم شده و این مقدار ضخامت مدت ٤ ملیون سال را فراگرفته است .\nدورة سوم Tertiaire میباشد درین دوره ضخامت خاک زیاده از ٤ کیلومتر نبوده و در مدت دو یا سه ملیون سال بوجود آمده است .\nدورة چهارم همین دوره است که اکنون ما دران زیست داریم قشر خاكیكه مخصوص این دوره است بضخامت دوصد متره يك طبقه ممتاز و علیحده را تشکیل میدهد و کمترین مدتی که باید در تشکل این طبقه گذشته باشد ۱۰۰۰۰۰ سال یا ١٢۵۰۰۰ سال خواهد بود .\nدر دورة اول ماهی و دورة دوم يك نوع حیوانی که شبیه به خارپشتک بود و حیواناتی که در زمین خشک زیست کرده میتوانند و در دورة سوم مرغ ها و حیوانات پستان دار را ( خدای خالق ) خلق و در دورة چهارم انسان را خلق فرمود اما درقسمت اینکه از كدام وقت باین طرف زمین قابل حیات بوده تاریخ زندگانی ازان زمان آغاز میگردد ؟ آن براحتی از روی تخمین هم نمیشود معلوم کرد و صرف چیزیکه در دست داریم و بوسیله آن میخواهیم در تعیین این موضوع لاینحل داخل عمل گردیم هما نا علوم فزيك و شیمی است . . . . . . . .\nدر بالا گفتیم که انسان در دورة چهارم در سطح زمین اظهار وجود کردوا گرچه دراعماق خاك هائيكه متعلق به دورة سوم است هم آثاری از فسیله های انسانی دیده میشود ولی نباید بآن ها از نقطة تاریخ اعتبار داد زیرا تا کنون هویت و ماهیت آن فسیله ها در دنیای علم مشکوک میباشد و رویهمرفته ما تاریخ حیات انسان را از دورة چهارم میتوانیم قبول کنیم و ازان دوره تا کنون که از حیات انسان ها سپری می شود نظر به آثار حجری و فلزی که از زیر خاک ها پیدا می شود میتوانیم دوره های زندگانی انسان ها را بادوار مختلفی تقسیم کنیم و علمائیکه درین زمینه تحقیقات دارند این ادوار را بدوره های ( حجر عادی ، حجر ظریفه ، معادن ) تقسیم مینمایند . و علمای دسته دیگر یکه مخالف علمای فوق بوده در تحقیقات خودشان که درین زمینه از اصول های دیگری کار میگیرند میگویند چون انسان ها از دورة چهارم باین طرف همیشه تغییر زندگانی داده حیات ایشان آمیخته با يك سلسله تفرعات است لهذا به دسته بندی های ذیل منقسم شده اند :\n۲۴۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2813, "text": "( صفحه ۳۹ ) مقدمه در تاریخ آسای وسطی ( سال ششم )\n\n۱ : - دوره حجری قدیم .\n۲ : - دوره حجری متوسط .\n۳ : - دوره حجری ظریفه .\n٤ : - دوره معادن .\nهر کدامی از ین دوره ها به نسبت همان جاهائیکه آثار مربوط باین ادوار کشف گردیده\nاست در تحت اسمای مختلف به طبقات علیحده علیحده یاد می شود مثلاً از آثار یکه متعلق با د وار\nفوق در جاهای مختلفی پیدا می شود بصورت مقایسه معلوم میکنند که مسکن اصلی فلان نوع انسان\nدر کدام جا بوده و از کجا به کجا مهاجرت و به کدام کدام سر زمین ها استیلا وقبضه کرده اند .\nدر ین جا اجازه بدهید بصورت معترضه عرض کنم که در اثنای امتداد دوره چهارم در سواحل\nابحار و مجاری نهر ها تغیرات فاحشی رو نما و مناطق منجمده که در هر حصهٔ دنیا وجود داشت با تغیرات\nو تحولات مهمی از قبیل وسعت و محدودیت دست بگریبان شد ، و از ین جا است که علما بطور عمومی\nدر تاریخ حیات زمین چهار دوره انجماد را قبول کرده میگویند ، طور یکه این چهار دوره عبارت از\nادوار طویل ولا ینقطع زمستان بوده هم چنان در فاصله هر کدام آن بهارهای طویلی\nگذشته است .\nخانم ها ، آقایون ! در اخیر همان ادوار یکه در بالا عرض کردم یعنی در دوره معادن برخی از\nطبقات انسانی خواندن و نوشتن را کشف کرده بدان وسیله در پله های مختلف تمدن چندین پله را\nبه نسبت انسان های دیگر بالا رفتند و همین ایجاد خط و کتابت است که زندگانی کتله های بشری را\nبدو صفحهٔ مهمی جدا میکند از قبیل دوره قبل از تاریخ (پره هستوری) و دوره تاریخی .\nرفقا ! البته میدانیم که تاریخ عبارت از تحقیق ادوار زندگانی انسان هائی است که از وقت ایجاد\nکتابت و باقی گذاشتن اثرات تحریری آن ها تا کنون جمع و تدوین گردیده است اما دوره\nماقبل التاریخ دوره تحقیق و تتبع حیات انسان ها نست که در دوره های بیحد وحساب زیست نموده\nاثر تحریری بجا باقی نگذاشته اند .\nرفقا ! بعضی منطقه های زمین وجود دارد که مسکونین آن مناطق ٦ یا ده هزار سال\nقبل خط نوشتن را یاد داشتند و باز هم در همین کره زمین بعضی از قطعات هم موجود\nبود که اهالی آن تا ٣ - ٢ هزار سال قبل ازین از دانستن الف با محروم بوده\nدوره ما قبل التاریخ را طی نکرده بودند و این مناطق هما نا مناطق غربی اروپا بوده است وحتی امروز\nهم در همینزمینی که مازندگانی داریم بعضی ازقبائلی یافت میشوند که تا کنون ازنعمت کتابت محروم\nبوده ظلمت دوره قبل التاریخ را صبح نکرده اند .\n\n٢٣٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2814, "text": "صفحه ٤٠ کابل (شماره سوم)\n\nهمکارانم ! همانطوریکه تاریخ توأم با جغرافیا به پیش میرود همچنان برای معلوم کردن ادوار ماقبل التاریخ تساند و تعاونی که جغرافیا به مورخین مینماید بسیار اهمیت دارد چه وقتی ما میخواهیم بفهمیم که طرز توزیع واسکان و اختلاط طبقات بشر در روی زمین چطور بوده است در ان صورت بما لازم می افتد تا بدانیم که سطح زمین چه نوع بوده دارای چه شکلی است ؟ معلوم است که در دورهٔ اول طبقات الارضی قسمت های خشکه و آب روی زمین بهمین شکل امروزه نبوده است چه در ادوار مابعدیکه دورهٔ اول را تعقیب کرد در کره زمین تغیرات و تبدلاتی رو داد که بکلی شکل آن را عوض کرد و روی زمین پیوسته از يك شکل به شکل دیگری منقلب شد تا اینکه نوبت بدورهٔ چهارم رسید در دورهٔ چهارم کره زمین شکلی اختیار کرد که کمابیش شبیه بشکل امروزه بوده است با اینهم در بعضی از قطعات مناظر طبیعی و شرائط حیاتیه با مناظر و شرائط امروزه تفاوت زیادی داشت و بعضی از قطعات به نسبت قطعات امروزه از نقطهٔ نظر طبیعی و شرائط معیشت بدرجات بهتر بوده مثلاً به بینیم که درین ادوار اوضاع ییلاقات آسیای وسطی چطور بوده است ؟ این سرزمین از شرق شمالی مستقیماً بطرف غرب جنوبی که عبارت از مناطق آلتای و جبال تانری ، نقاط مرتفعه و ییلاقات پامیر باشد از بحر محیط هندی از همه اولتر سر بر آورده سطح خشکه را تشکیل داده بودند و حتی طوریکه علمای جغرافیه مدعی میباشند در انتهای شمالی همین سلسله قطعهٔ وجود دارد که علمای جغرافیا آن را (قطعه آنگارا) مینامند بآبهای سایلین که در همان منطقه میباشد در دورهٔ اول طبقات الارض باهوا و آفات متماس بوده است : و سلسله همالیا که بطرف شرق و غرب پامیر امتداد مییابد و مرتفع ترین قلهٔ دنیا است مستور با طبقات ضخیم یخ بوده است و شعبه های دیگر آن که سرر است بطرف غرب امتداد می یابد از قبیل جبال : «هندو کش» «آلبرز ، قفقاز و . . . . همچنان بوده است .\nسلسله اورال که در قسمت سلسله آلتای واقع است حدودی بود برای سد کردن دریاهای منجمده ی که تمام مملکت روسیهٔ امروزه را با قطعات خشکهٔ شمالی اروپا مستور مینمود .\nبه شرق ییلاقات التای - پامیر و قسمت های غربی آن مخصوصاً باید اشاره کرده بحری که دران وقت در توران وجود داشت از دامنه های جبال التای مستقیماً بطرف غرب رفته بعد از انکه بحیره های خزر و آرال را با خود مزج میکرد بذریعهٔ بوغازی که مجرای آن را بسوی بحیره سیاه تشکیل میداد با بحیرهٔ میآمیخت و این بحر بساحل شمال خود با منطقه های وسیع منجمده همیشه متماس بوده و در سواحل جنوب خود به تپه های یخیکه در جبال قفقاز بوده انتها مییافت .\nبحیرهٔ سفید یا بحرالروم بهمین شکلی که اکنون میباشد نبوده است بلکه عبارت از دو بحیرهٔ کوچکی بود که بعد از يك مقدار مسافهٔ خشکه وقوع داشتند، ایتالیای امروزه و جزیرهٔ سیسیل بخشکهٔ افریقا اتصال داشت ، اسپانیه هم در قسمت انتهای خود با قطعهٔ افریقا وصل میشد : جزیرهٔ نمای عربستان هم با افریقا ارتباط داشت ، جبال آلپ و پیر نه در زیر طبقات ضخیم یخ مستور بود و هندوستان بواسطه اتصال رودهای سند و گنگ از قطعه آسیا بکلی مجزا بوده قطعهٔ علیحده را تشکیل داده بود .\n\n٧٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2815, "text": "( صفحه ٤١ ) مقدمه در تاریخ آسیای وسطی ( سال ششم )\n\nرفقا ! اینك كه بحث ما در این جا رسید میخواهیم فعلا در اطراف مهد اولیه انسان ها و انسانیت\nبحث كنیم :\n\nدرین خصوص به عقیده من لازم است دو نكته را از هم جدا كرد و این دونكته عبارت ازین\nاست كه به عقیده من از جمله ( گهواره انسان ) و ( گهواره انسانیت یعنی مهد مدنیت عالی ) نباید\nمفهوم واحدی گرفت و ازین جاست كه لازم میافتد در تشریح این دو جمله قدری توقف\nو درنگ كنیم :\n\nدر تحقیقات تاریخ دو دسته از علما وجود دارند كه یكدسته آن ها طرفدار وحدت نژاد\nانسانی و دسته دیگر مدافع كثرت نژاد انسان میباشند و چون كثرت انسان نگارش تاریخ را\nبرهم میزند و دور از عقل ومنطق است لهذا ما هم به همان نظریه كه انسان ها را از یك منشاء\nمیدانند اتكا نموده به مباحث خود ادامه میدهیم :\n\nوقتی انسان به وثائق تاریخ خیره میشود باین نتیجه میرسد كه مهد كولتور ( تمدن وممیزات مدنیت\nقومی ) عالی آسیای وسطی است و ازین كه هر قویكه میخواهد ملیت خود را بزرگ نشان بدهد\nاجداد خود را در زمره مهاجرین سكنه اهلی آسیا حساب میكنند مثلا هانری مارتین كه از علمای\nزبده تاریخ فرانسه است در تاریخ چنین فرانسه مینویسد : « اجداد ما گول ها اول در آسیای وسطی در جائیكه\nموسوم به آری است سكونت داشتند » ( درین جا خانم مذكور عیناً جمله فرانسه كتاب را\nهم ذكر كرده است ) .\n\nرفقا ! بعد از ین لازم است به تیپ های مختلف انسانها كه در روی زمین دیده شده\nواز یك جا بجای دیگر پراگنده شده اند اشاره بنمائیم :\n\nبعد از دوره اول حجر در خشكی های تمام دنیا خصوصاً در قطعات خشكۀ دنیای قدیم چنان\nفهمیده می شود كه حیوانی زنده گانی میكرد كه با نسان خیلی شبیه بود مثلا در اروپا حیوانی\nزیست داشتند كه بنام ( Neandertal ) یاد شده خالی از اوصاف انسانیت بودند . در دوره اخیر\nادوار حجر در روی زمین انموذج های مختلفی از انسان ها دیده میشوند این نمونه های انسانی\nكه در افریقا و حصص جنوبی آسیا و تمام اروپا پراگنده بودند بعد از كمی تغیر و تفاوت بطور\nعمومی از دسته انسان های ( Dolikosefal یعنی صاحب جمجمه طویل بودند ) و این طایفه\nحیوان پس از مدتی سواحل جنوبی و غربی افریقا را گردش كرده تمام\nمناطق اروپا را كه قابل سكونت و زندگانی بوده اشغال نمودند و همین انسان\nها بودند كه مدنیت حجر عادی را در اروپا ترویج داده بقایای آن تا كنون در ان جا دیده\n\n٢٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 2816, "text": "(صفحه ٤٢)\nکابل\n(شماره سوم)\n\nمی شود و چون این انسان ها در تمام حصص دنیا گردش کرده هر جا را که قابل اسکان می یافتند سكونت اختيار میکردند ولی جائیکه از ایشان مصئون مانده و آن ها نتوانستند بنا بر شرائط صعب و دشوار جغرافيائی بدان جا راه یا بند آسیای وسطی بوده است؛ ازین جهت است که مسکو نین نقاط مرتفعه آسیای وسطی يك نژاد خالص و باکری داشته با اوصاف عالية بشری که داشتند از انسانهای مذکوره بالا پیشتر مدنیتهای ادوار مختلفه حجری را طی و بتمدن معادن واصل شدند و غیر ازین هم این قوم بر خلاف قوم وحشی اروپائی اصول زرع حبوبات را هم یاد داشته طرز اهلی نمودن حیوانات نیز میدانستند این انسان هائیکه در آسیای وسطی زیست نموده در مراحل تمدن باین مرتبه رفیعی نائل شده بودند بزيان علم تیپ (Brakisefal ) يعنی ( دارای جمجمه کوتاه ) نامیده میشوند .\nرفقا از تفصيلات بالا البته میتوانیم نتیجه بگیریم که بشریت در ابتدا بد و نژاد بزرگی تفریق شده بودند که آن دو نژاد عبارت از تیپ ( جمجمه طویلها ) و (جمجمه قصيرها ) میباشد و بعد از آنکه این دو نژاد با هم در آمیختند نژادهای متوسط دیگری ظهور کردند.\nرنگ نمیتواند معیاری برای تفریق نژادها از هم دیگر شود چه رنگ چیزی است که رفته رفته در تحت تأثیر اقلیم تغیر میکند و نیز وقتی یکی از نژادها مسکن خود را مبدل نموده و با قوام دیگر اختلاط پیدا و یا با قوام دیگر مناسبات دینی، سیاسی و امثال آنها پیدا میکنند السنة آن ها هم مبدل میشود. ( باقیدارد)\n\n٢٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2817, "text": "غازکامل حربی\nصفات ، خواص ، استعمال آن\n\nالمقتطف مصر از مجلهٔ علمی سنتفيك امريكان\nترجمهٔ جناب غلام جیلانی خان جلالی\nدر جدول مواد زهر دار که علمای شیمی انرا میشناسند صد ها مرکبات سامه ثبت شده ولی\nاز انجمله مواد یکی بتوان آنرا در جنگ استعمال نمود پیش از انکه بانگشتان دست شمرده شود\nوجود ندارد ، عامهٔ مردم بر خلاف این عقیده بوده دفعتاً نمیتوانند این سخن را تصدیق کنند .\nزیرا نشریات جرائد غیر علمی و محفوظات وزارتخانه های مختلفه حرب و انواع غازات مضره که\nقوماندان های جنگ در ایامیکه حرب نزديك میشود بکار خانه ها فرمایش میدهند و بعد از ترکیب\nانرا در میدانهای مشق معاینه میکنند ، کثرت وجود آنطور مواد سامه را در اذهان عامه راسخ\nساخته است . اما حقایق تماماً بغلطی عقاید عوام حکم میکند ، گرچه ایجاد نفس مواد مذکور\nاشکال ندارد لکن اضافه کردن مادهٔ شیمی قوی را در مواد قابل استعمال حرب کار آسانی\nنبوده علاوه اجتماع تمام صفات و خواصیکه آنرا قابل استعمال حرب ساخته بتواند خیلی\nدشوار است ، ماده شیمی حربی نه تنها لازم است که زهر دار و سهل الانتشار در هوا و مهیج\nپرده های چشم ، اعصاب و ... باشد بلکه حتمی است که دارای خواص شیمی و طبیعی معینی بوده\nنیز از حیث ترکیب و نقل دادن و کمی مخارج بآسانی تهیه شده بتواند .\n\nباین حیث در یافت چنان مادهٔ شیمی که شامل تمام این مزایا باشد کار بزرگ و موفقیت\nبآن تقریباً متعذر است ازین رو تا کنون در عالم مادهٔ شیمی کامل حربی بوجود نه آمده\nو ممکن است ابداً هم موجود نشود .\n\nبعد از همان چهار سالیکه در حرب عمومی از ۱۹۱۵ – ۱۹۱۹ غازات حربی استعمال\nشد در انجام جنگ که دوباره معاملات علمی حرب بوضعیت نخستین خود یعنی زمان امن و سلم\nعودت کرد علمای شیمی ۳۰۰۰ ماده را به نهایت تعمق دریافت نموده استعمال و عدم استعمال\nآنرا در میدانهای جنگ مورد بحث و تجربه قرار داده اند اما طور یکه معلوم شد از انجمله\nتنها سی ماده قابل کار و ده یا پانزده ماده را میتوان بصورت وسیع تری استعمال نمود .\nکسانیکه درین بحث و تتبع شمولیت داشتند از بزرگترین علمای شیمی عالم بودند و ملل جهان\n\n٢٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2818, "text": "( صفحه ٤٤ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nهم در ترغیب و تشویق آنها راجع به تکمیل این زمینه انواع كمك و معاونت نمودند ، در نتیجه\nگر چه جراید عالم صورت استنباط غاز کامل حربی را بآب و تاب مخصوصی نشر کردند ولی حقیقت\nنه چنان بود که آنها مینوشتند یا نشان میدادند زیرا از روی تحقیقات ثابت شد موادیکه مورد\nبحث و تتبع علما قرار یافته بود و جراید بآن اشاره مینمود عبارت از همان مواد مهملی بود که قبل\nاز حرب هم مورد بحث علما قرار داشته هیچ کدام آن دارای همان صفات و خواص اساسی\nنبود که آنرا بتوان مادهٔ شیمی کامل حربی گفت .\nدرینجا قبل ازانکه برای خواننده ممیزات مهم مواد شیمی حربی را تعریف کنم از تشریح\nطبیعت غاز حربی ناگزیریم :\nاولاً از خطاهای فنی است که این طایفه مواد را تنها « بغازات زهر دار » موسوم نموده و\nبهمین قدر اکتفا میورزند چه اکثریت موادیکه در جنگ استعمال میشود بطور مساویانه یا مائع\nسیال میباشند یا جامد که هر کدام در هوا بوسائل مختلفه منتشر گردیده بعض آنها را در بم ها و\nمواد منفجره گذاشته هر یک از جامد و مائع مذکور بصورت قطرهای خوردی در هوا پراگنده\nمیشود و برخی از جوامد بوسیله حرارت صعود نموده بخار لطیفی ازان بوجود میآید و بعض ازانها\nدر طیارات حمل شده از فضا بروی زمین پاش داده میشود باین باعث در روی زمین ابر لطیفی را\nتشکیل میدهد چنانکه غالب اینگونه موادیکه از طیارات جانب زمین پرتاب میگردد مائع میباشد\nهکذا بهمین طریق جوامد خورد کرده شده را هم میتوان استعمال کرد ، آنچه از مواد مذکور\nطبعاً بهوا صعود مینمایند آنرا اکثر در استوانه ها محکم نموده در زمان حاجت سوراخ استوانه\nرا گشوده از انتشار آن جان ابرهای تشکیل میشود که بالای باد حرکت میکند ، این اقسام\nاز مواد مزبور که ما آنرا بنام غازات زهردار یا غازات حربی یا مواد شیمی حربی مینامیم تماماً\nموادی است که باثر فعالیت طبیعی خود در جسم تاثیر بدی نموده علاوتاً حجاب کثیف دود را\nمهیا داشته مخصوصاً مواد و ذخایر حربی را میسوزاند .\nولی باید فهمید در حالیکه دریافت چنان ماده شیمی که در جنگ استعمال شود حتمی باشد\nالبته از همه پیشتر لازم است که مادهٔ مزبور از جنبه عسکریت مفید هم باشد بلکه ضرور است که\nاین مادهٔ عسکری نظر بدیگر مواد معروف حربی و اسلحه متداول بهتر بوده زیاده تر کار داده\nبتواند ، ازین حیث مواد شیمی حربی از نقطهٔ نظر مفاد عسکری بانواع تقسیم میشود مثلاً بعض\nاز آنها بغرض هلاك دشمن و بر هم خوردن انتظام قشونی آن یا بغرض پوشاندن حرکات عسکر\nاز نظر دشمن یا احراق و احداث آتش در مواد حربی خصم استعمال میگردد ، اما این تقسیم\nکافی نیست زیرا برخی از مواد فوق برای تحقیق مطالب بیشتر بعمل میآید مثلاً موادیکه بغرض\nتباهی دشمن استعمال میشود غرض آن حدوث مرگ معتادین یا شل شدن اعضا و اقلاً الزام\nضرورت انتقال افراد اردوی خصم است بشفاخانه ها ، و موادیکه برای برهم خوردن انتظام\nعسکر دشمن استعمال میشود مطلب آن ضعیف ساختن معنویات و حرکات حربی عساکر مقابل\n\n٢٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2819, "text": "( صفحه ٤٥ ) غاز کامل حربی ( سال ششم )\n\nاست که آنها را دفعتاً بپوشیدن ماسکه های ضد غاز مجبور میسازد. و مواد یکه بغرض تولید حجاب\nکار فرموده میشود غرض آن ناکام ساختن وسایل کشف دشمن است که قوای کشاف مقابل\nنتواند حرکات قشون و محل انداخت بمباردمانها و پیشرفتهای عسکری را بخود معلوم کند. وقسم\nاخیر آن عموماً برای تباهی ذخایر و مواد حربی اردوی مقابل استعمال میگردد .\nگذشته برین راجع بغاز ها تقسیم دیگری هم وجود دارد که باثر استعمال آن ها تا ثیر\nفسیولوجی در جسم بعمل میآید دران کیف وقتاً که بسبب آن مهیجات رثتین صورت گرفت در جهاز\nتنفس هم اثر میکند ، مهم ترین و شدید ترین این نوع غاز ها فوسکین است .\nهکذا فعال ترین غازیکه بسبب استعمال آن مهیجات جلدیه بهم رسیده مواد قروح یا باعث فشار پوست\nوگوشت میگردد « غاز خردل » است بلکه سمیت این نوع غاز در پرده های چشم و جهاز تنفس هم\nتاثیر بدی مینماید .\nنیز درجمله غازات اشك آور و مهیج پرده های چشم و ضعف باصره مهم ترین غاز « کلورو\nاسیتو فینون » است همچنان فعال ترین غاز های مهیج پرده های دماغ که بسبب استعمال آن عطسه های\nشدید ، دوران سر ، تب و ضعف ذهنی بهم میرسد غاز « دایفینل کلور و آرسین » میباشد .\nبالاخر مادر جمله غازات زهر دار مبهم ترین ماده که استعمال آن اعصاب را شل و مسموم میسازد\nغاز « ایدرو سيانك » را تصور میکنیم چنانچه غاز مذکور يك فعالیت تامه در جهاز تنفس هم تاثیر میکند\nواز همین قبیل است غاز اول اکسید کاربون که در خون داخل شده در بین خون و انتقال اکسیجن\nبه نسیج جسم حایل میگرد د .\nلاکن باید فهمید تا کنون دراثر تتبع علمای شیمی چنان يك وسيله بدست نیامده که عسا کر\nبتوانند در جنگ چنان غازی را استعمال کنند که جهاز عصبی را مسموم نماید و یا در خون تاثیر کند ،\nبلی البته غاز « اول اکسید کاربون » با ثر انفجار بم های شدید موجب اتلاف بسیار افراد میگردد\nولی ما نمیتوانیم این قسم مقتولین را کشتگان حرب کیمیائی شمار کنیم .\nچون بمهای زهر دار بعد از فیر خطوط مستقیمی را می پیماید بنا بران هر گاه در خط مر می بکسی\nاصابت کند او را میکشد و الا مطلب را ایفا نکرده گاهی در هوا منتشر میشود و گاهی در پستی ها\nپرا کنده شده اثر فعلی آن بالای ساحتهای بزرگ زمین از هم متلاشی و بهدر می رود .\nغاز حربی بعد از انکه از استوانه ها خارج و پراگنده میشود از حیث دوام تا ثیر وعدم دوام آن\nباهم فرق دارد مثلاً همان غازیکه اثر و سمیت آن بعد از انفجار در حالیکه سرعت باد عادی باشد ده دقیقه\nدر هوا باقی مانده بتواند انرا غاز غیر دایم الاثر میگویند Nou-Persistent وغازیکه اثر فعلی\n\n٣٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2820, "text": "( صفحه ٤٦ )\nکابل\n( شماره سوم )\n\nآن بعد از انفجار تا چند ساعت دوام میکند انرا غاز مستمر الا ثر مینامند Persistent لهذا غاز فو سکین\nمثالی است از نوع اول که بعد از انفجار بصورت بخار همراه بادها متلاشی میگر دد اما غاز خر دل\nاز قسم غاز مستمر الا ثر است که فعالیت آن بعد از انفجار ساعتها بلکه روز ها هم میتوان باقی ماند .\nاین صفت از چنان او صافی است که علما در مورد بحث از مواد شیمی حربی اهمیت بزرگی را\nبرای آن قایلند .\nاز نگارش فوق معلوم شد که مباحث علمی در اطراف غاز کامل حربی باعتبار عسکری ، فسیو لوجی ،\nطبیعی و کیمیائی تا هنوز محدود است ، علاوه از نقطه نظر اقتصاد ایجاد چنین غاز یکه کامل باشد\nو ساخت آن مخارج کمر شکنی را ایجاب نماید از بوالهوسی است. درین مورد عجالة میباید ما از چنان\nغاز متوسطیکه دارای همان صفات لازمه بوده باشد که در غاز حربی ممکن است بحث کنیم زیرا\nایجاد غاز کامل حربی فعلاً دشوار است لا کن این مشکل مانع این نیست که ما صفات آن را هم بیان\nکرده نتوانیم بلکه ممیزات غاز مذ کور را در ذیل برای این مقصد شرح میدهیم تا برای\nآینده کم از کم هدف کوشش علمای شیمی حر بی قرار گرفته بتواند .\nاول لازم است که غاز کامل حربی ولو مقدار کمی ازان در مقادیر کلان از هوا پرا گنده\nکرده شود فعال با شد . مطلب از مقدار قلیل آن درینمورد وجود اجزاء کمی است در ملیو نها\nاجزاء هوائی، زیرا هر گاه غاز مزبور با وجود ( کمی اجزاء ) در هوا فعال نباشد از جنبه عسکریت\nقابل استعمال نیست ، چه عدد استوا نا تیکه حامل غاز بوده و انتقال آن بخطوط اتش ممکن است\nمحدود میباشد بنا بران مقدار کمیکه از ان رها داده میشود باید از نقطه نظر عسکری طوری فعال باشد\nکه فوری دشمن را تباه یا نظام قشونی انرا برهم زند .\nدکتور رود لف هانسلیان شیمی دان معروف المانی معتقد است که در مو ضوع حرب شیمی غاز\nفوسکین در اعضای تنفس در چشم چنان تهیج شدیدی را احداث میکند که اگر ٤ جزء آن از\nصد جزء اونس ( ٠،٠٤ اونس ) در هزار مکعب قدم هوا خلط کرده شود بغرض تباهی دشمن\nکافی است بعبارة دیگر هر گاه يك جرء آن در صد جزء هوا ممزوج گردد ( ١٠٠٠٠٠/١ ) و یا از\nآن هم کمتر باشد و انسان چند دقیقه پیهم انرا استنشاق کند باعث اتلاف میشود .\nاما غاز اشك آور ا گر چه مقدار آن در هوا از انداز های فوق کمتر هم باشد فعالت خود را\nاز دست نمیدهد .\nدکتور مذکور راجع بآن میگوید : وجود ٣ جزء از ده هزار جزء او نس ( ٠،٠٠٠٣ ) در هزار\nمکعب قدم هوا برای تهیج پرده ها و جریان اشك چشم کفایت میکند . از جمله این قسم غازات\nهرگاه غاز موسوم به ( برو مبنز لسیانید ) بقدر سه دقیقه بانسان اصابت کند ولو مقدار آن\n٠٠٠٠،٨ در هزار مکعب قدم هوا مخلوط کرده شود در چشم چنان تاثیر درد ناکی بهم میرساند که\nنهایت شدید میباشد . باین تقریب ما تصور میکنیم هر گاه يك اونس ounce از همین جنس غاز به\n\n٢٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2821, "text": "( صفحه ٤٧ ) غاز کامل حربی ( سال ششم )\n\nده هزار جزء قسمت شود و ازان هشت حصه را گرفته در هوای اطاق متوسطیکه دارای ده در ده قدم طول، ارتفاع عمق باشد رها گردد و فقط برای ٣ دقیقه انسان دران استاده شود در چشم خود چنان دردی شدیدی را احساس خواهد نمود که قابل تحمل نباشد، این نوع غاز گرچه مهلک نیست ولی انتشار آن عسکر را بعجله تمام به پوشیدن ماسکه ها مجبور می سازد بنا بران پوشیدن ماسکه ها انتظام عسکر را بر هم زده کفایتش را ضعیف میگرداند یعنی هرگاه برهم خوردن انتظام عسکر مقابل مطلوب باشد انتشار يك بم از غاز مذکور بغرض انجام مقصد کفایت میکند، بعض ملل که اهمیت فعالیت این غاز را از جنبه عسکری دانسته اند انها در هر بم مقدار کمی ازین غاز را می گذارند تا عند الحاجت انرا استعمال نمایند.\n\nغاز خردل همچنان شديد و مهلک است چنانکه هر گاه يك جرعه آن باختلاف ( ٠٠٠٦ و ٢ ، اونس ) در هزار مکعب قدم از هوا منتشر و استنشاق شود باعث اتلاف میگردد، هکذا وجود يك جزء آن در ١٤ مليون اجزاء هوائی برای تهیج پردهای چشم کافی است نیز هر گاه يك جزء آن در ده ملیون جزء هوا مخلوط گردد ممکن است استشمام آن موجب هلاك گردد، تا جائیکه دیده شده با وجود آنکه مقدار آن در هوای متصل زمین از يك جزء در ده ملیون جزء هوا کمتر بوده بعضی کسانیکه در زمین نشته اند بدون آنکه بوی آنرا بفهمند چون آثار آن در روی زمین وجود داشته پوست آنها را سوختانده است.\n\nاین هم واضح شد که نخستین عامل فعالیت غاز وجود مقدار لازمی از ان است که با هوا خلط کرده شود و دومین عامل آن مدة تعرض انسان است که بآن پوره تماس نماید.\nصفت دومیکه می‌باید غاز کامل حربی دارای آن باشد نا کام ساختن تدابیر تدافعی دشمن است یعنی بایست غاز مذکور تمام وسایل دشمن را که بالمقابل استعمال میکند عقیم و یا اقلاً ضعیف بسازد در حال حاضر تمام دول بغرض مدافعه غازات حربی وسایل اطمینان بخشی را تهیه نموده، لهذا در صورتیکه غاز حربی بالای وسایل مذکور غالب شده نتواند و عاجز باشد یا ز هم ترکیب غاز قیمت ندارد مگر انرا وقتی بالای دشمن استعمال کنند که افراد آن بدون ماسکه ها یا ماسکه ها نیو شیده باشند و البته تاجائیکه دیده شده این زمینه هم غیر ممکن و عساکر پوشیدن ماسکه ها طوری تربیه میشوند که بدقت و سرعت میتوانند در زمان ضرورت مضرات غاز را بو سایل تدا فعى ردکنند، البته استعمال ماسکه ها انتظام قشون را بر هم می‌زند ولی از استعمال غازهای حربی تنها بر هم خوردن انتظام يك اردو مطلوب نمی باشد.\nهرگاه غاز کامل حربی بوجود آمده بتواند درانحال تنها پوشیدن ماسکه ها کفایت نمیکند بلکه لازم است با وجود آن در اجزاء مختلفه جسم از قبیل تهیج ریتین، پرده های دماغ، چشم و پوست بفعالیت اثر نمایند چه پوشیدن بدن از سر تا قدم امر سادة نیست که بتوان بسرعت مطلوب ممکن شود.\n\n٢٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2822, "text": "( صفحه ٤٨ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nغاز خردل از همین ناحیه دارای چنان صفاتی است که بمقابل آن باید هر فرد عسکری چنان يك لباس مصنوعی را ببر کند که غاز انرا پاره کرده نتواند و این لباس هم گرچه عسکر را تماماً از سمیت غاز حمایه کند اما میتوان او را برای چند دقیقه از جنگ باز داشت .\nهرگاه از روی تجربه معلوم شود که غاز کامل حربی در تمام اجزای جسم تاثیر کرده نمیتواند دران صورت لازم است حتماً ماسکه ها را پاره نماید و این در کیفی ممکن خواهد بود که غاز مذکور با مواد خود ماسکه ها و نه با مواد دیگر موافقت کرده بتواند و نه ماسکه های تصفیه کننده ( که وظیفه آن دفع دقایق مائع وجامد غاز است و نمی گذارد سمیت غاز بجهاز تنفس سرایت کند ) در مقابل آن حجاب واقع شود\nکلور گرچه از شدید ترین غازات مهلك است لاکن دارای همین صفات دیده می شود زیرا چون غاز مذکور بسرعت بادیگر مواد موافقت میکند مدافعه آن خیلی آسان و میتوان بوسیله يك پارچه سودا آلودیکه بر بینی گسترده شود تاثیر سم انرا از رتبین رد نمود بالعکس در مقابل این غاز ( كلور ويكرين ) موجود ومدافعه آن خیلی دشوار است .\nممیزه سومیكه باید غاز حربی دارای آن باشد عبارة است از سهولت صنع آن ـ چه شیمی دان میتواند بساختن چنین غازیکه دارای تمام صفات لازمه باشد موفق شود ولی هر گاه ساختن آن مشکل یا مخارج زیاد را ایجاب کند ساخت آن فایده ندارد ، ما گفتیم که مقدار کمی از غاز کامل حربی میباید برای اتلاف یا از کار ماندن عسکر دشمن کفایت کند لیکن خطوط حرب و نقشه های عسکری گاهی باعث میشود که برای تاکید اصابت بهدف يك طن غاز مذکور را استعمال کند تا بتوان همان اندازه قلیل بدشمن اصابت نمود .\nبعضی نویسند گان خیال پیما در حرب آینده انرا بطور چند طیاره ذکر میکنند که هرگاه دولتی آنها را بمواد غاز مجهز نموده بغرض تباهی ساکنین شهر های بزرگ پرواز دهند طیارات مذکور خواهند توانست بوسیله انتشار غاز های محموله خود از فضا حیاة باشنده گان شهر های مذکور را نابود سازند . ولی گمان میکنیم این طور خیالات باندازهٔ مبالغه آمیز است که حقیقت ندارد البته طیاره میتواند بهمان اندازه غاز مهلك را با خود بردارد که برای تباهی نفوس يك شهر کلان کافی باشد اما این مطلب در صورتی ممکن شده میتواند که هر جزء از اجزاء این غاز بساکنین شهر مذکور اصابت کند و غاز وقتی موثر واقع میشودکه بهدف وصل شود درینمورد طوریکه قبلاً نگاشته آمد تکمیل زمینه مقادیر بزرگی را ایجاب مینماید تابوسایل مهمه منتشر گردیده برای انجام مطلب کفایت کند .\nبلی در کیفیگی فعالیت غاز بهمین اندازه باشد که دیده شده برای انجام مطالب بزرگ عسکری مقادیر زیادی لازم است در حال حاضر زمینه محدود وعالم شیمی فقط میتواند چند اونس\n\n٢٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2823, "text": "( صفحه ٤٩ )\nغاز كامل حربی\n( سال ششم )\n\nغاز مهم را در محل بحث وتجربه بگذارد ( مطلب ما از همان مهندس شیمی نیست كه او میتواند\nهزار طن غاز را تیار كند زیرا امثال انتاج علمی تا انتاج عملی تجاری كار آسانی نیست ، بلكه\nخیلی مشكلات دارد .\n\nمیگویند انگلیس ها غاز خردل را قبل از آلمانها شناختند وفایدهٔ حربی آنرا هم دانستند اما\nازینكه آنرا برای تجارت تهیه وحاضر كنند عاجز ماندند بنابران المانها بر انگلیسها سبقت جسته\nآنرا برای نخستین دفعه تهیه ومورد استعمال قرار دادند .\n\nنیز میباید غاز كامل حربی ارزان باشد ، البته رعایت این شرط بالعموم در تهیهٔ تمام ذخایر\nحربی ملحوظ است چه هرگاه مواد منفجرهٔ كیمیائی بیش بها بوده باشدلازم است ازان صرف نظر نموده\nدرمقابل ، دیگر مواد ارزان بها مورد عمل قرار داد شود ـ مال وثروت يا يك از اركان جنگ است\nگرچه بعض اوقات تبول دربدل اموال تايك اندازه از اسراف كار میگیرند اما اخراجات ومصارف\nبخود حدود دارد كه هیچ كدام از دول نمیتواند ازان تجاوز كند ، فرض میكنیم در پیش روی\nدو حكومت دو ماده از حیث فعالیت باهم قریب وجود دارد ولى يك ازان قیمت تر و دیگرش ارزان تر\nتمام میشود لہذا هرچند كه مادهٔ ارزان از جہت فعالیت نظر بماده پیش بہا كمتر هم با شد در میدان\nاستعمال همین ماده ارزان بہا بہمان ماده پیش بہا غالب میشود ـ ازین رو غاز كامل حربی كه ما\nدر صدد بحث آنیم بدرجهٔ كم خرچ خواهد بود كه در صورت بلندی ارزش آن ، اتلاف يك فرد\nدشمن بصرف غاز معادل يك غروش ( نیم افغانی تقریباً ) یا چند ملیم ( چند ده پولی ) ممكن خواهد شد .\nصفت جہارمیكه غاز كامل حربی باید دارای آن باشد اینست كه صنع آن از مواد خام داخل\nمملكت ممكن باشد زیرا هرگاه مملكت صانع گاز محتاج بتورید بعض مواد از خارج كرده شود\nدر حین شروع جنگ ورود اشیای مذكور قطع وساختن غاز مطلوب عقیم خواهد ماند ، نیز\nمیباید مواد خام مذكور بصورت عام برای دیگر مواد حربی كثیر التقا ضا\nنبا شد تبا كثرت تقا ضای مذكور با عث گرانی و كمیابی مواد مزبور وسبب\nگرانی غاز حربی كه ازان ساخته میشود نگردد ، مثلا انگلیسها توانستند در هنگام جنگ\nعنصر ( بروم ) را برای صنع غاز اشك آور تهیه كنند بنا براین رجال آن مركب دیگری\nرا ایجاد نمودند كه درتركیب آن ( یود ) داخل كرده میشد ، این مركب هم باسم\n( اتیل ایودر اسیتات ) نامیده شد ، اما بعد از جنگ وسایل جدیدی تهیه نموده عنصر\nبروم را از آب بحر استخراج نمودند .\n\nانتقال غاز مذكور هم میباید اسان با شد، زیرا نقل دادن مواد منفجره در اثنای حرب\nگذشته زحمت كلانی بوده كه مشكلات عساكر مخصوصاً قو ماندنهای حربی می افزود\nبا ین حیث نقل دادن غاز مزبور بہواضع مطلو ب لازم است بی خطر بوده ماده كه محصور\n\n٢٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2824, "text": "( صفحه ۵۰ ) کابل ( شماره سوم )\n\nساختن آن در نل ها و استوانات باعث تکلیف باشد عموماً مرغوب نیست مثلا ماده\n( برومیتز لسیابند ) در استخوان و آهن تقرر نگرفته اثر می خورد علاوه فعالیت فسیولوجی\nخود را هم میبازد ازین جهت گذاشتن بم های مذکور در استوانات عادی مانند غاز\nخردل ممنوع است بلکه انرا در استوانه های شیشه یا ظروف معدنی که از جانب درونی\nبه جست مطلا شده باشد باید گذاشت و البته این اموری است که طبعاً بمخارج ترکیب غاز\nو نقل ادوات و ظروف آن می افزاید .\n\nهمچنان مناسب است غاز مذکور خاصیت شیمی خود را تغیر ندهد زیرا هر گاه يك غاز\nترکیب و در استونه ها گذاشته شود و بعد از چند روز یا چند هفته بجنان يك ماده تحویل\nگردد که در حین انفجار مضر نباشد صنع آن عبث است البته هر اردو در اغاز جنگ\nبداشتن تجهیزات جنگی و چنان مواد شیمی حربی محتاج است که قبلا انرا تهیه کرده باشد\nلهذا هر گاه مواد مذکور از جنسی باشد که اثر طبیعی خود را زود تر تبدیل کند در ساخت\nآن بجز ضیاع اموال فایده حربی وجود ندارد بهترین مثال اینطور مواد ( سیانید ایدروجن )\nاست که با وجود داشتن صفات فعالیت تاثیر خود را بزودی می بازد ـ غاز خردل ازین\nناحیه بر غاز سالف الذکر مزیت دارد زیرا نویسنده مقاله چنان استوانه های آنرا دیده\nاست که انرا در سال ۱۹۱۹ از غازی مذکور مملو نموده و زمانیکه درین اوقات معاینه کردند\nدر خاصیت طبیعی آن هیچ نوع تغییری عارض نشده بود .\n\nبالاخر باید گفت که غاز کامل حربی از رنگ و بو و مزه عاری باشد . در حال حاضر\nما هیچ غازی را با استثنای غاز ( اکسید کاربون ) دارای چنین صفات نمی شناسیم ولی چون\nغاز مذکور محتوی بر دیگر صفات لازمه نیست ازین رو غاز خردل در حال بخار خود رنگ ندارد\nواگر چه رائحه قوی از ان استشمام میشود اما بعد از استنشاق يك دقیقه قوه شامه را شل و از کار\nمی اندازد .\n\nاز مندرجات این مقاله خواننده خواهد فهمید چنانچه کامیابی در دیگر امور حیاتی و تمام اطراف آن\nدشوار است دریافت غاز کامل حربی نیز مشکل میباشد لا کن تاجائیکه معلوم شد غاز خردل صلاحیت\nانرا دارد که میتواند بوسیله تجارب وامتحانات بکمال حربی خود نائل گردد .\n\n٢٥٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2825, "text": "ادبیات\nشب مهتاب\nاز طبع جناب سرورخان صبا\nعضو انجمن ادبی کابل\nشبی کز ضیا پاشیئی ماه تابان فضا بود روشن زمین بود رخشان\nشکوهی چنان است امشب به مهتاب که آفاق را ساخت يك چشم حیران\nز بدر جها نتاب گردیده روشن صحاری و کهسار دشت و بیابان\nبر و بحر پر سیم ناب است امشب افق تا شد از ماه تابان فرو زان\nمگر بدر آفاق را شست و شو کرد که لوح بلور است وادی امکان\nصفا میزند جوش از چهرۀ خاك چو موجی که از آب در فصل نیسان\nزبس نقره کار است آفاق امشب به سیم التفات کسی نیست چندان\nسپید است از تابش بدر انور درین شب ره عشرت باغ و بوستان\nبیا تا بگیریم دامان گلشن چو بلبل بنالیم بر یاد جانان\nبه بستان در آئیم و خرم نشینیم که گل میزند جوش و مه کرده طوفان\nبه بینم مهتاب و گل را هم آغوش بنالیم از شوق چون عندلیبان\n٣٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 2826, "text": "( صـه ٥٢ )\nکابل\n( شمارۀ سوم )\nبعشق وطن نغمه پرداز گردیم\nکه مسعود و شاد است اولاد افغان\nچمن پر گل و باغ عنبر نثار است\nهوا در لطافت قمر نور افشان\nافق در تلألو و مه در تجمل\nبود جانفزا ء باغ از عطر ریحان\nز نور قمر در سرا پردۀ گل\nنظر میکند کشف اسرار پنهان\nشود دیده آئینه سان وقف حیرت\nقمر چون ز تالاب گردد نمایان\nزبس دست فواره لؤلؤ نثار است\nتوان یافت از حوض درهای غلطان\nبروی گل و سنبل و سبزۀ تر\nکشد چادر سیمگون ماه تابان\nکف نسترن از تلألوی مهتاب\nدهد یاد از دست موسی عمران\nزهر برگ گل شعله آفاق گیر است\nمگر طور سیناست امشب گلستان ؟\nتجلی چنان ریخت مهتاب در باغ\nکه شد رشك آئينۀ روی خیابان\nدرین شب که آفاق شد صفحه نور\nبه مه کرد تسلیم گردون گردان\nدرین شب که زد غوطه در نور مهتاب\nگل و گلشن و باغ و حیوان و انسان\nدرین شب که قرص قمر مینماید\nز نور ضیا چشم عالم درخشان\nدرین شب که جز باغ منزل نداریم\nنظر نیست جز بر گل و ماه تابان\nبه جمعی رسیدم درین باغ مینو\nکه هستند از شوق مست وغز لخوان\nتنی چند یاران با هم موافق\nجوانان با هوش اصحاب اذعان\nهمه کار دار است و مامور کشور\nهمه خادم فخر و اقبال افغان\nبنظارۀ باغ و مهتاب امشب\nگر فتند ترتیب محفل به بستان\nز اسباب تفریح وعيش ومسرت\nبساط چمن یافته برگ و سامان\nبهر شاخ سر و است آواز قمری\nبهر گلبنی بلبلی مست افغان\nچنان كوك گرديده ساز مسرت\nکه در وجد وشوق است ناهید و کیوان\nزبس در نظر بهجت افز است امشب\nگل و باغ و مهتاب و اوضاع یاران\nگرفتم قلم را که نظمی نویسم\nحکایت کنم از مه و سر و ریحان\nشنیدم درین حال آواز شخصی\nکه در عشق کشور چنین داد تیان\nزهی ای وطن ما در پاك دا مان\nفضایت صفا گلشنت رشك رضوان\nتومحبوب مائی و ما جان نثارت\nتو معشوق مائی و ما عشق بازان\nتوئی آنکه داده ترا دست قدرت\nجمال و جلال وصفات در خشان\nوطن پر ورانی باوج تو کوشد\nکه اهلند از روی ایمان و وجدان\nبچشم سر امروز می بیند هر کس\nترا شاد و آباد اى ملك افغان\nرسیدست در دست اولادت اکنون\nاساس ترقی و اقبال و عرفان\nفزون گشته سرمایه اقتصاد ت\nبه نیروی تدبیر دانش شعاران\nچو افزائش دخلت آمد مسلم\nمه بخت مامور گردید تابان\n٢٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2827, "text": "( صفحه ٥٣ )\nشب ماه تاب\n( سال ششم )\n\nرسد چون بهر فرد مامور امروز\nنخواهد دگر باز شد باب رشوت\nنگردد دگر یافت خار خیانت\nنكو مینماید بمامور كشور\nبكار وطن چست و چالاك بودن\nنگردد جدا فرد مامور هر گز\nبجان كوشد اندر ره عن كشور\nكه تا بیشتر ملك آباد گردد\nشنیدم چو این گفتگو خواب رفتم\nچو بیدار گشتم طلائیت عالم\nمعاش مكفى واکرام شایان\nدر ین ملك از دست رشوت ستانان\nدر ین گلشن از همت پاك نفسان\nامانت صداقت نكوئى وجدان\nبه اهل وطن صاحب لطف و احسان\nزاخلاق نيكو واحكام قرآن\nچراغ عمل را نماید درخشان\nبگیرد جهان را ترقى افغان\nجدا گشتم ازدام تشويش و خلجان\nنه از مه نشان است ونی از رفیقان\n( صبا ) كوش درعا لم نيك نامى\nثباتى ندارد گلستان امكان\n\nنظیری نیشا پورى\n\nباعث راندنم از بزم بجز عار نبود\nتا شدم از تو جدا تفرقه با مالم كرد\nهمه آسان زجدا ئى تو مشكل گرديد\nببدی در همه جا نام برارم كه مباد\nناله از بهر رهائی نكند مرغ اسیر\nعشقم از سود وزیان دوجهان فارغ كرد\nورنه كس را بمن وبودن من كار نبود\nدولت آن بود كه این فرقت دیدار نبود\nهیچ دشوار بديدار تو دشوار نبود\nخون من ریزی و گویند سزاوار نبود\nخورد افسوس زماني كه گرفتار نبود\nازچه كارم بهمه عمر همین كار نبود\nخوش دلی كرد نظیری برش امشب خالی\nصد سخن گفت كه شائسته اظهار نبود\n\n٢٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2828, "text": "( صفحة ٥٤ ) کابل ( شمارۀ سوم )\n\nکلیم همدانی\n\nبر دلم اینهمه پیکان ستم بار نبود گره غنچه گران بر دل گلزار نبود\nدل و جان صبروشکیب از غم هجرت چه کشید داغ آسایش بختم که جگر دار نبود\nشرح هجران تو میکرد بتامت خورشید خامه را باد و زبان قوت گفتار نبود\nدر ازل دشمن سامان شده ویرانه ما در اگر بود درین غمگده دیوار نبود\nعشق جائی که صفت آراست بخونریزی من خنده از بیم بلا بر لب سوفار نبود\nکی ندانست که چشم توچه بیماری داشت که دوایش بجز از مستی سرشار نبود\nبرسرم بخت ز گلزار جهان چون گل شمع نزد آنگل که و بال سر و دستار نبود\nثمر نخل وجودم همه اشکست کلیم چکنم شعله بغیر از شررش غار نبود\n\nقاری عبدالله خان ملك الشعرا\n\nپیش ازینم به بتان هیچ سر و کار نبود گوهرم در کف این دلشکنان خوار نبود\nیاد روزیکه دلش مائل آزار نبود غمزه فتنه گرش بر سر بیکار نبود\nای که پرسی که دلت اینهمه سوراخ چراست در فرنگ نگهش یکمژه بیکار نبود\nچشم مست تو قدح زد زچه در خون دلم آخر این گوشه غم خانه خمار نبود\nپای ما هست که در راه عمل خوا بش برد ورنه رهرو نشنیدیم که بیدار نبود\nپرتو جلوه بهر بام و دری افتاده است چشم ما بی بصران قابل دیدار نبود\nهوشیاران جهان در شکن یکدگرند ای خوش آن بی ضرر ساده که هشیار نبود\nشب که دور نگهش داشت بکف ساغر ناز کس دران بزم ندیدیم که سرشار نبود\nدر نی خامه ز سوز غمت آتش افتاد ورنه تاخامه زبان داشت شرر بار نبود\nدست بشکسته ما گشته و بال سر ما اینخوش آمدست که بر گردن کس بار نبود\nدل سرگشته ما بهر چه هر سو می جست گوهر صدق چو در هر سر بازار نبود\nقاری از قند مگرو بر ما حرف مزن ما چشیدیم چو آن لعل شکر بار نبود\n\nغزل\nاز طبع جناب فاضل ها شم شایق\nآئینه صورتی که شود رو برو مرا چون طوطی آورد بسر گفتگو مرا\nعاشق ببوی مشك تسلی شود خطاست در زلف یا ر می شکند آرزو مرا\n\n٢٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2829, "text": "( صفحه ٥٥ )\nغزل\n( سال ششم )\n\nنی پای رفتن است و نه یارای آمدن\nچون نان خشك گشته نفس در گلوسرا\nهوشم نبرده گردش چشم پری زدست\nلعل کسی بخواب شد . هم سبو مرا\nشمعم وصیت من بیدل ادا کنید\nکز آب آتش است روا شست وشو مرا\nجز با خیال لعل کسی نیست الفتم\nچون لال در ضمیر بود گفتگو مرا\n\nبندم چو ثور رخت خود از بزم زندگی\nشایق چو چشم اگر نکنی روبرو مرا\n\nغزل\nاثر طبع جناب حبیب الله خان طرزی\n\nای به گیسو یتو محکم سرو سودای بهار\nچشم مخمور ننوشد نرگس شهلای بهار\nقامت فتنه خرام تو سهی سر و بلند\nعارض سرخ وسفیدت گل رعنای بهار\nمینماید دهنت حقه یاقوت بچشم\nخنده ات تازه تر از خنده گلهای بهار\nبچمن گر بروی بلبل شیدا گوید\nهست خوالی بچمن بی رخ تو جای بهار\nدر چمن سرنکشد چو تو گل رعنائی\nای تو تاج سر کل دیده بینای بهار\n\nملهم عشق تو گر نیست دگر چیست بگو\nطرزی ما که بود بلبل شیدای بهار\n\n٢٥٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2830, "text": "ادبستان قندهار\nنظری به ادبای نزديك : نگارش جناب عبدالحی خان حبیبی\nسردار مهر دل خان «مشرقی»\nعبرت و اندرز\nصحنهٔ دنیای خاکی ، بنظر غائر و دوربین عرفاء ، عبرتگاهی است بزرگ و بصیرت انگیز :\nکوچکترین مظاهر طبیعت و مناظر زمینی ، بنظر آنها مفصل ترین دفاتر معرفت شمرده می شود\nاینچنین عبرت اندوزیها ، و اندرز گرفتن ، از عواملی است ، که عارف را به بی اساس\nبودن دنیا نگران ساخته ، و وا دار بترك آن میسازد !\nچشمی داری و عالمی در نظر است دیگر چه معلم و کتابت با ید ؟\n« سعدی » با اسلوب استادانه و متین خویش ، یکی از وقائع عادی را به پیرایهٔ\nخیلی بدیع آراسته ، و چقدر پر از اندرز و عبرت است :\nزدم تیشه یکروز بر تل خاك بگوش آمدم ناله درد ناك\nکه زنهار اگر مردی آهسته تر : که چشم ، وبناگوش، وروی است، وسر\nکلام عمر خیام ، درین زمینه دستگاه عبرت و پند را تشکیل میدهد :\nهر سبزه که بر کنار جوئی رسته است گوئی ز لب فرشته خوئی رسته است\nهان تا سر سبزه پا بخواری ننهی ! کان سبزه ز خاك لاله روئی رسته است\n«عبدالقادر» ادیب شیوای زبان پشتو واست :\nقدم په ورو ورو په احتیاط ږده دا توری خاوری، شکلی خوله دی\nمناظر شگفت انگیز ومسرتناك بهار وخزان وغیره ، بنظر عوام جز اسباب مسرت طراوت طبع ،\nچیزی نیست ، اما عارف دانشمند ، آن را به نگاه عبرت ، و دیدهٔ حیرت مشاهده میکند .\nبهر جائی که نظرش میافتد ، جهان جهان معرفت را از ان کسب میکند ، و بکنه اسرار عمیقی\nکه از نظر عموم پوشیده است .\nسردار ادیب ما حضرت «مشرقی» نیز روزی که از فیض بهاران گلها جوش میزند ،\nمنظرهٔ طراو تناك لاله زار را بانگاهی عارفانه می بیند ، و درين يك بيت با الفاظی تاثرناك وعبرت\nانگیز این مضمون را می بندد :\n٢٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2831, "text": "( صفحه ٥٧ )\nادیبات قندهار\n( سال ششم )\n\nسر زده از خاك يارب لاله ها اندر بهار\nیا ز خون خسروان پر کرده گردون جامها ؟\n\nدر بين تصورات و احساسات ادیبانه شاعر معرفت دوست و حقیقت بین ، و گویندۀ بی خبر از حقیقت چه قدر فرق است ؟ تابلوی زیبای لاله زار بهار را آن بکدام نظر می نگرد . و این بچه نگاه ؟ . . . همچنین مشرقی راست به تتبع حضرت سعدی :\nنگر بصفحه اوراق دفتر هر گل\nکه هست هر ورق از معرفت کتاب اینجا\n\nوحدت : وحدت مسئله ایست ، شالوده تصوف را بران ریخته اند ، اگر ما درین جا تفصیلاً وارد شویم دامنه تحریرات ما وسعت یافته ، از نقد شاعری ، به تصوف نگاری خواهیم افتید (۱) همین قدر کافی است بگوئیم ، اهل تصوف و عرفاء در موضوع توحید دو دسته اند ، شهودیها ، و وجودیها . سردار مهردل خان ، نیز همچون عرفاء و اساتید سلوک و معرفتش ، شئون ما و من وكثرت را انعکاس همان وحدت صرف می بیند ، و غیر این را تماماً و هم و خیال می شمارد :\nوحدتست اینجا و از کثرت همین ما و من است\nخلق را سرگشته می دارد چنین او هامها\nدر حقیقت سایه را شخص است هر جا متحد\nظاهر کثرت ز وحدت گر جدا افتاده است\n\n« مشرقی » بعد ازینکه کثرت را انعکاسی از آئینه وحدت می شمرد ، با متانتی تمام درین میدان تنازع طائفتين قدم می گذارد ، و این دو مسلک متبائن را بزيير يك نگاه انصاف كارانه میکشد ، و این دأبی است که مشرقی را از برکت فیوض انفاس قدسیه مرشد بزرگوارش ( که از فیض یا بندگان باده سرشار تحقیق حضرت مجدد (رح) بود ) نصیب شده است (۲) مثلاً درین رباعی هر دو دسته را خوب ستوده است :\nگلزار « شهود » را بهار دگر است\nصهبای « وجود » را خمار دگر است\nگر دیده ، الف بچشم من و تو (۳)\nدر عالم توحید شمار دگر است\n\nهمچنین درین رباعی « همه اوست » را بصورتی ورده ، که اعتراض عموم را رفع کرده است :\nظاهر بظهور همه اشیاست عیان\nباطن ز بطون جمله گردیده نهان\nدر جمله جهان اول و آخر همه اوست\nبی اول و آخر نه نهان و نه عیان\n\nكذلك درین رباعی ، بمیدان نزاع طرفین چه خوش منصفانه قدم می نهد :\nخلقی « همه زو » گوید و جمعی « همه اوست »\nفرقی نبود که « اواست » یا جمله « از واست »\nگر نيك و بدی هست ز کثرت میدان\nدر عالم توحید نه زشت و نه نکو است\n\n(۱) این موضوع را مطولات مستقلی است که علاقه مندان می توانند ، آنرا کنجکاوی کنند .\n(۲) حضرت مجدد رح را در مسائل وحدت تحقیقی است که از دیگران دیده نشده ، چون حضرتجی صاحب از سلاله حضرت مجدد است ، و مشرقی ما نیز شاگرد دبستان عرفانش می بود بناءً بران ممکن است تحقیقی درین باده به مشرقی دست داده ، و از غلغله منازعه برامده با شد ؟\n(۳) (الف) ، اول به فتح اول و کسرۀ ثانی ، و دوم به فتح اول و سکون ثانی و ثالث است ؟\n\n٢٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2832, "text": "( صفحه ٥٨ ) کابل ( شماره سوم )\n\nاز رباعیات ذیل کمال وشوق ودرجه تحقیق مشرقی درمسائل پیچیده « وحدت » به ثبوت میرسد :\n\nهر قطره که از بحر جدا گردیده بحری است که ازقطره دوتا گردیده\nنه موج وصبا يست ونه بحر است ونه آب خودبود خود آمد ، خدا گردیده\n* * *\n\nاین چشم که بیناست زنور دگر است گویائی این لب ز سرور دگر است\nتو خود عدمی ودم ز پندار مزن این موج که سرزد از تنور دگر است\n* * *\n\nرازدل خود زخود شنودم آنجا ( ۱ ) آئینه خود بخود نمودم آنجا\nجز خویش ز غیر خود ندارم اثری بودم همه خود هر انچه بودم آنجا\n* * *\n\nمن سر خوش باده خیال دگرم فارغ زمی دوساله وجام زرم\nهر جانگرم روی ترا می بینم اعیان همه آئینه شد در نظرم\n* * *\n\nای روی تو در نقاب تا چند نهان ؟ دلداره روی توهمه خلق جهان\nذرات جهان آئینه روی تواند ای روی تو ز آئینه هر ذره عیان\n* * *\n\nاین دفتر باطل که بوهم من و تو است شیرازه چو اوراق گل ازرشتهٔ پوست\nبر پا چو حبا بیم زيك موج نفس چون مازمیان رویم باقی « همه اوست »\n* * *\n\nبیرون ز قیاس و از گمان من و تو برون ز جهان جان جهان من و تو\nپیداست زهردُره نشانش بیقین باشد ز نشان او نشان من و تو\n\nدرین مثنوی نیز حضرت مشرقی بطریق حکایه مسئله وحدت را خیلی خوب روشن میکند :\n\nصاحب مكتب درس وتدريس عالم علم سماوی ادریس\nگفت با ماه که ای روشن مهر تا چه حد هست ترا مهر به مهر\nماه گفتش من ظلمت آئین دارم ازمهر جهان نورجبین\nنور هر چند کم و بیش مرا ست همه از اوست نه ازخویش مراست\nروشن از پر تو انوار ویم یعنی آئینه رخسار ویم\n\n(۱) در عین بیخودی ها تلقین خودی ، اساسی است که فیلسوف اسلام دوكتور اقبال درین\nعصر شالوده مکتب ادبی خودرا بران نهاده است ؛ (۲) تلازم شیرین شیرازه ، اوراق ، رشته\nگل ، بوفورین مصراع دیدنی است .\n\n٢٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2833, "text": "( صفحه ٥٩ )\nادبیات قندهار\n( سال ششم )\n\nاگر از مهر شوم یکدم دور کس نه بیند بجهان از من نور\nباطن و ظاهر من از مهر است اول و آخر من از مهر است\nهر چه در خویش سر ا پا نگرم بجز از مهر نه بیند نظرم\nمهر و ماهی که بعالم پیداست\n«مهر دل» جلوگی از نور خداست (١)\n\nجمعی از بستگان دنیای آب و گل میگویند ، انسان را با این بنیه ضعیف و فکری محدود وجانی نحیف چه یارا که از وحدت دم زند ، یا بمقامات بلند عرفان پرواز کند ؟ این ماجرا که از پستی همت و روح بمیان می آید ، اغلب از مردمان بی اراده و سست عزمی را خار راه تصور وصول این مقامهاست ، ووهنی در بنیان کاخ غزم آنها می اندازد ، «مشرقی» در یک مثنوی خویش ، ذره را با آفتاب موضوع بحث قرارداده ، و انسانهای غافل را بیدار می کند ، که ذره عین آفتاب است و نمیتوان این جزو ضعیف را از وصول بدان مرکز شامخ بازداشت :\n\nیکی از ذره بی قدر پرسید چومیل او سوی مهر فلك ديد\nکه ای سرگشته کارت ناتمام است ز خامی در سرت سودای خامست\nترا نسبت چه با مهر جهانتاب ؟ مخور بیهوده اندر عشق او تاب\nز شوقش گر شوی هر لحظه رقصان زتو فارغ بود خورشید تابان\nچو ذره این سخن ناگاه بشنید زغم بر خویشتن سوزیده پیچید\nروای دون همت از عشقم مترسان ! ز نادانی مده پندم بدینسان !\nمرا عشقش نه از بهر وصال است که چون من ذره را این محال است\nسرا سر جنبشم از پرتو اوست که دارد اینچنین سرگشته ام ، دوست !\nوجودم از فروغش گشته ظاهر زنور او شدم بر خویش ناظر\nمرا بی او کجا نام و نشان است سراسر هستیم از وی عیان است\nاگر ظاهر نسازد مهر رخسار نه بیند هیچکس از ذره آثار\nچنان کش ظاهرم از پرتو آن شوم گر از فروغش محو وحیران\nکه تا از من نشانی کس نداند ز هستی من آثاری نماند\nکه جز مهرم نباشد « مهردل » نام\nکه هم آغازم او باشد هم انجام\n\nدنیای اوهام وحیرت : چون موجود حقیقی بنظر عارف حرف همان ذات واحد است ، و دیگران ظلال و تعینات! بنابران درین مرحله سالك را حالت و کیفیتی دست میدهد ، که\n(١) تلازم نام شاعر « مهردل » با مهر که در هر بیت ذکر شده است ، موزون است !\n\n٣٥٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2834, "text": "( صفحه ٦٠ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nاز فرط محبت، و کمال مراتب روحانی، و قطع علائق از دنیای ماده عالم آب و گل را غبار اوهام\nمی پندارد، و بکلی ازین خاکدان می گذرد. صاحب گلشن راز این ماجرای شگرف را\nچنین سروده :\nوجود اندر کمال خویش ساری است\nامور اعتباری نیست موجود\nجهان را نیست هستی جز مجازی\nتعینها امور اعتباریست\nعدد بسیار و يك چیز است محدود\nسرا سر کار او لهو است و بازی\n\nچون اسرار جهان مرموز است و «حقیقت مسلم» در پرده خفا مکتوم، انسان هر چند به معرفت\nکنه اسرار وجود، همت گمارد، باز هم منتهای دانش او؛ اعتراف به نادانی است عارف باین حقیقت\nاز راه ریاضت و وجد و کشف میرسد و بیخودانه فریاد میکند :\nبروای زاهد خود بین که ز چشم من و تو\nجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه\nراز این پرده نهان است و نهان خواهد بود\nچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند\n( حافظ )\n\n« مشرقی » ما نیز این حقیقت را باین پیرایه می طراز د :\nعالم همه در فکر محال است اینجا\nهر کس که زند دم از وصال تحقیق\nپیدا نه ره قرب و وصال است اینجا\nوهمست و قیاس است و خیال است اینجا\n\nسر مایه اعتبار مایی خبریت\nهر سرو سهی که قد بدعوا افراخت\nاین آمد و رفت نظرم رهگذری است\nنخلی است که رنگ ثمرش بی ثمریست\n\nمیگویند : منتهای علم و دانش، اعتراف نادانی است؛ این کلمه را تنها عرفاء تسلیم نمی کنند،\nفلاسفه و دانشوران نامی بشر (١) که بمرتبه بلند دانش عروج کرده اند « معلوم شد که هیچ\nمعلوم نشد » نتیجه آخرین تفحص و تتبع آنهاست، عارف باین جایگاه بلند از راه یقین و ایمان\nو احساس باطنی میرسد، اما فیلسوف از روی تجربه، وعجز حس ظاهری، و بال افشانی شاهباز\nنگاه و تتبع ! آخر ترین نتایج کنجکاو یها و تفحصات فلاسفه و دانشوران، همان صدای لا اعرف\nو حیرت محض است، سر دار مهر دل خان ما نیز درین قطعه تمام دنیا و دانش آن را به سرابی\nتشبیه کرده است، که حقیقتی در خور ایقان ندارد :\nبهنگام گرما یکی تشنه لب شتابان همی شد بموج سراب\n(١) درین مو ضوع فلاسفه نامدار چون سقراط، فارابی، ابن سینا، رازی، خیام، لامارك\nسپنسر را اقوالی است که از ترس تطویل کلام نگاشته نشد.\n\n٢٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2835, "text": "( صفحه ٦١ )\nادبستان قندهار\n( سال ششم )\n\nلب از تشنگی خشك همچون صدف\nز چشم اشگریزان چو در خوشاب\n\nدلش داغ چون لاله از تشنگی\nجگر ز آتش حسرتش چون کباب\n\nدر ان دشت دیدش یکی عاقلی\nبسی مستمند و حزین و خراب\n\nبدو گفت کای خسته بینوا\nچه داری زبهر چه این اضطراب ؟\n\nجوابش همی داد آن تشنه لب\nکه هستم درین دشت جویای آب\n\nبخندید دانا و در خنده گفت\nیکی نکته روشن تر از آفتاب\n\nبموج سرابی چه دل بسته ؟\nکه غیر فریبی درو نیست آب\n\nبگردان ازین ره عنان طمع\nکه لب تشنه میگردد از وی سحاب\n\nبجز خون دل نیست آبی درو\nجز از آبله نیست در وی حباب\n\nجهان « مهردل » چون سرابست و بس\nنگردیده ازوی کسی کامیاب\n\n« مشرفی » در دنیای حیرت و وارفتگی ، از اعماق دل دردمندش ، نغمه های سوزانی را سروده که خیلی عارفانه و پر مغز است ، برای نمونة اشعار آتی را بشنوید :\nدر حیرت ازینم که چرا یار مرا ؟\nاز خواب عدم نمود بیدار مرا ؟\n\nاظهار مراد خویش ، چون داشت زمن\nخود خواست ظهور ، کرد اظهار مرا\n\n***\nطائر گلشن قدسیم نمیدانم خبر\nکه درین دامگه از بهر چه کار آمده ایم ؟\n\nاز عدم با دل صد پارۀ خونین چون گل\nبتماشای چمن شاخ سوار آمده ایم ؟\n\n***\nطائر قدسم و در عرش برین جاست مرا\nاندرین دامگه از بهر چه منزل دارم ؟\n\nدررۀ عشق چو مجنون ز غم لیلی خویش\nناله مانند جرس از پی محمل دارم ؟\n\nفلسفۀ زندگانی خیلی مبهم واسرار آلوده است ، طاهر نیز بال افکار فلاسفة بزرگ نیز از پرواز فضای آن عاجز است ، مشرقی ما نیز چون از دریافت حقیقت و کشف معمای حیات مانده است ، بنابران ناتوانی ادراك خویش را از شناخت خداوند تعالی حس میکند !\nولی چون علویت وشرافت اولاد آدم را می بیند ، لاجرم میگوید : که طی منازل این راه دشوار گذار اگر از ما ساخته نیست ، ولی بی ما هم نمی شود !\nدانم ز تو حل این معما نشود\nاین عقده بناخن هوس وا نشود\n\nدانستن او کار توئی های تو نیست\nبا ما نشود وليك بی ما نشود !\n\n٢٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 2836, "text": "( صفحه ٦٢ )\nکابل\n( شماره سوم )\nاسرار ورموز : عارف و صوفی بكشف حقائق مكتومی موفق میشود ، كه از نظر ار باب\nظاهر پوشیده است فلاسفه که از تحولات و تطورات ( ماده ) سخن سرائیده ، و بكشف كترین\nاسرار طبیعت دست می یا بند ، چون سرو کار آنها بادنیای ماده و طبیعت است هرچه دیدند و\nو یا لیدند همی گویند ! ولی عارف را چون بايك عالم اسرار پنهان و دنیای باطن و ماوراء الماده\nعلاقه مندیست ، و چشم ظاهر بین از دیدن ، و ادراك حسی ما از فهمیدن آن عاجز است ،\nبنابران دسته از مسائل و معلومات بلند عرفانی موجود است ، که نمیتوان در دنیای ماده ،\nیا به پیشگاه پای بندان علائق آب و گل پرده از روی آن برداشت ، زیرا نگاه ظاهر بین\nانسانهای مادی به بلندی های کاخ شامخ روحانیت رسیده نمیتواند و از گفتن و فهمیدن آن فتوری\nدر عقاید و افکار ظاهریون پدیدار میشود ( ذوق این باده ندانی بخدا تا نه چشی ) لهذا این رازها\nو رموز سربسته تصوف را عرفاء افشا کردن نمیخواهند :\nمصلحت نیست که از پرده برون افتد راز\tورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست\n( حافظ )\n« غالب » هندی راست :\nآن راز که در سینه نهان است نه وعظ است\tبر دار توان گفت به منبر نتوان گفت\nمشرقی ما که از دانایان اسرار تحقیق ، و غواص محیط ذخار تدقیق است درین\nزمینه می فرماید :\nاز نكتۀ تحقیق بیان نتوان کرد\tرازی که نهانست عیان نتوان کرد\nاین نکته بغیر خامشی نتوان گفت\tرمزی است که افشا بزبان نتوان کرد\nهمور است :\nبراه بادية عشق او ندانستم\tچه مشکلی است که پیر طریقت آسان گفت\nكعبه دارلم گفتگوی راز بخلق\tچند بجوهر آئینة حسن جانان گفت\nدوستی با همه : در مراتب سلوك و كمال تصرف ، انسان بجائی صعود وعروج میکند که دران\nمحیط پاکیزه ، تمام انسانها را با هم دوستی ( صلح کل ) است !\nعارف را چون جز ( او ) بادیگری کاری نیست ، و کائنات را جلوه گاه انوار\nلايزال وظلال می داند ، پس همه را بيك نظر محبت و علاقمندی نوعی می نگرد :\nزیمن عشق بکویین صلح كل كردم\tتو خشم باش وزما دوستی تماشا کن ! (حافظ)\nعارف حقائق آگاه ، چون تمام انسانها را بسوی يك مرکز و مقصد ، پویان وساعی\nمی بیند اختلاف اسماء و تعبیر را رقمی نمی گذارد . « بیدل » گوید :\nچون بحث کفر و دین است، چندی شك و يقين است\tگر طور دانش این است ، مجنون چرا نخندد ؟\n٢٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2837, "text": "( صفحه ٦٣ )\nادبستان قندهار\n( سال ششم )\n\nمشرقی نیز قائل است : دل پاک و صفا ناك ، آئينه ایست که تمام کائنات به یکصورت\nدران انعکاس میکند ، و این و آن را در ان محیط خلوص و صفا فرقی نیست ، وی راست :\nمشرب اهل صفا را کفر و دین یکسان بود عکس یکسان می نماید پشت و رو آئینه را\nوی چون می بیند که :\nآن شاهد بیرنگ در آفاق بصد رنگ کرده است منور ز رخش دیر و حرم را\nبنا بر ان نغمهٔ یکرنگی را در مزمار معنویت ، چنین می سراید :\nدر حقیقت کفر و دین آهنگ یکتار است و بس با همه يك رنگ باش و با همه یکدل برا !\nیا : در جاده محبت دیر و حرم نباشد کم از حرم درین ره بيت الصنم نباشد\nهم او راست :\nبغیر واحد مطلق درین بساط وجود نشان دیر و حریم و حرم نخواهد ماند\nز لوح مدرکه ات محو کن خط کثرت بروی صفحه دهر این رقم نخواهد ماند\nغبار راه فنا شو که در طریقت ما خیال وصل و تمنای غم نخواهد ماند\nز جور فرصت ایام « مشرقی » با دوست درین جهان ندامت بهم نخواهد ماند\nمشرقی و مولوی :\nشرح ابیات دیباچه مثنوی مولوی جلال الدین بلخی رح :\nاکنون که ما مزایای کلام « مشرقی » را از نقطه نظر تصوف تا يك اندازه\nشرح کرده توانستیم ، و نمونه های خوبی از سخنان این سخنور عارف وطن را با شرحی\nمختصر ، به خوانندگان محترم وا نمودیم ، در خاتمه مبحث تصوف میرویم ، تا يك اثر قیمتدار\nپر بهائی را که حضرت مشرقی ما ، مستقلاً بر موضوع تصوف نگاشته ، تحت نقد و کاوش\nبگیریم ، این اثر جاویدان عبارت از مثنوی است بر سبك مولانا جلال الدین بلخی ،\nکه ابیات نخستین مثنوی را تا به حکایهٔ عاشق شدن پادشاه بر كنيزك با لسان شیوائی\nشرح کرده است !\nيك نسخهٔ این مثنوی که من دارم ، در ( ۸۹ ) صفحه متوسط ، چندین سال بعد از وفات\nشاعر در قندهار نگاشته شده ، تعداد ابیات آن تا به یکهزار و چند می رسد .\n\n٢٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2838, "text": "( صفحة ٦٤ ) کابل ( شماره سوم )\n\nسردار مهردل خان مشرقی درین مثنوی ، کمال قوۀ قریحه ، و سحر بیان خود را\nبخرج داده و نغمه های دل انگیزی را با قدرت زیاد ، و خیلی سوز ناکی و شور انگیزی\nسروده است !\n\nگفته می توانیم ، که مشرقی درین مثنوی روح سخنوری دوره های باستان وطن را\nزنده کرده ، و تجلیات افکار تابناك اسلاف را سر از نو تابش و انعکاس داده است .\nحضرت مولوی بلخی ( رومی ) چون در نظام مثنوی قیمت دار خویش ، اغلباً معنا را\nهدف مقصد قرار داده است ، بنا بران در مواقع زیاد به زیبائی و تهذیب الفاظ نپرداخته ،\nولی اگر بگوئیم که مشرقی ما بقوۀ قریحه تابنك و زور طبع در اکش ، این نقیصۀ ادبی را رفع\nکرده ، از حقیقت دور نرفته ایم ، زیرا درین مثنوی « مشرقی » سلاست و روانی سرشاری را\nمی بینیم ، این مثنوی باین کلمات منثور افتتاح می شود : « بعد از حمد و نعت . . . چنین\nگوید ذرۀ بی مقدار خا کسار بستۀ اغلال و سلاسل تعلقات این عالم آب و گل ، اعنی مهردل\nبسمع ملازمان کمال کامل و کاملان مکمل که مهر دل از تمنعات زخارف عاجل بر تافته ، به\nتحصیل سعادت آجل شاغل و مایل شده اند ، میرساند : مدتی می شود که خوشه چینی خرمن طائفه\nعلیه یعنی صوفیه را که فی الحقیقه فرقه ناجیه ایشانند می نماید ، و بحكم من تشبه بقوم فهو منهم\nامید که بواسطۀ پیروی ایشان ، بایشان محسوب و محشور شود ، درین زمان باستصواب رای\nموافق واستدعای احباب صادق اتفاق افتاده که بر تبیین مثنوی معنوی مولوی شرحی بقدر\nوسع بر همان بحر در سلك نظم آورده شود ، بعد از حصول این مامول چون در معنی باز\nبود ، لاجرم سلسلۀ سخن در از شده تا آنکه تمامی ابیات آنجناب را تا ابتدای قصۀ شاه و\nكنيزك با تمام رسانیدم . . . . . بعد ازین شرح بیت اول مثنوی را بعنوان ( هشت توجیه )\nآغاز کرده و نکات عارفانه را خاطر نشان می کند :\n\n( توجیه اول )\n\nبشنو از نی چون حکایت میکند\nوز جدائی ها شکایت میکند 1\n\nمیکنم شرح کلام مولوی تا حدیث کهنه را بخشم نوی\nباز آیم بر سر حرف نخست تا بپایان قصه را گویم درست\nهمچو ماه نخشبی از قعر چاه نكتۀ روشن کشم ز آب سیاه\n\n( 1 ) سوانح مولوی اثر علامۀ مرحوم شبلی نعمانی هندی ص ٥٧\n\n٢٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2839, "text": "( صفحه ٦٥ )\nادبستان قندهار\n( سال ششم )\n\nاز حدیث النفس در خود شو خموش\nنغمه جانسوز ما را دار گوش !\nذات مطلق را اگر نتوان بیان\nبرتر از نام و برون بود از نشان\nذات لیکن فارغ از قید صفات\nبل شئونات صفاتش عين ذات\nغیب اما برتر از اطلاق غیب\nاز یقین و از گمان و شك وريب\nبود مستغنى ز ما و از توئی\nبی نیاز از گرد اطوار دوئی\nتا کهان شد موج زن بحر قدم\nامتیاز علم شد پیدا ز هم\nبعد ازان چون موج دیگر سر کشید\nعالم ارواح زو آمد پدید\nجنبش دیگر ازان کرد انتقال\nتا که برزخ شد بدین معنا مثال\nگشت اعیان با هزاران رنگ ولون\nجلوه گر از پرده در صحرای کون\nذره را از مهر آمد امتیاز\nساز آئین دوئی گردید ساز (۱)\nجسم ظاهر شد بچندین لون و رنگ\nتا بدین منزل که کرد آخر درنگ\nچون بدور آخر آمد آدمی\nپی خبر از راه بزم محرمی\nآنچنان رخش دوئی را تندراند\nتا بچندین دوره دور از اصل ماند (۲)\nگرنگردد باز سوی اصل خویش\nتا ابد ماند جدا از وصل خویش\nنی که آغاز حکایت میکند\nزین جدائی ها شکایت میکند\n\nبرای اینکه قارئین محترم را نمونه خوبی ، این مثنوی نشان بدهیم ، ابیات ذیل را از صفحات مختلفه\nآن اقتباس میکنیم . از دیدن این ابیات روان ، وسلاست بیان ، وطراوت طبع گوهر بار مشرقی ،\nخوانندگان عزیز می توانند ، قوت طبع و روشنی قریحه شاعر را قیاس نموده ، وناله های سوز ناکی\nکه مشرقی از سینه اندوهگین خود کشیده ، و از مقامات بلند عرفانی وتصوف نغمه سرائی کرده است ،\nبگوش هوش بشنوند . ومقام بلند ادبی این ادیب شیوا و شاعر زبر دست وطن را نيك بشناسند :\n\n( توجیه دوم )\n\nیا بودتی انکه پیش از کاف و نون (۱)\nبود چون اعیان نهان اندر بطون\nنه ز هستی بود ایشان را خبر\nنه ز اصل و ، زخود شانرا خبر\nجملگی با اصل خود بودند وصل\nفرق ، شان در میان فرع و اصل\nبود اندر فرع واصل یکدگر\nچون شجر در دانه ، دانه در شجر\n\n(۱) عالم « وحدت » اصل است ، و جهان دوئی بنظر عرفاء فتنه گاهی است جانکاه !\nازین رو انسان همواره بشوق وصول آن مرکز اصل ، می تپد ، عارفی راست .\nشوری شده از خواب عدم دیده کشودیم\nدیدیم که باقی است شب فتنه غنودیم\n(۲) دور اول به فتح دال ، و ثانی بضم آن است ! بر وفق صنعت تجنیس :\n(۳) درین ابیات مسئله مهم وحدت و کثرت خوب روشن شده است !\n\n٢٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2840, "text": "صفحه ٦٦ )\nکابل\n( شمارۀ سوم )\n\nبحر جود آمد بجنبش ناگهان\nبی نشان زاد از هستی نشان\nصد هزاران جنس ضد همدگر\nگشت در صحرای امکان جلوه گر\nشد ز بیرنگی عیان هر يك برنگ\nگشت بیدا در میان شان صلح و جنگ\nدر جهان شد کفر و اسلام آشکار\nفرق پیدا شد میان نور ونار\nشد یکی آدم ، يك ابليس لعين\nامتیاز آمد میان آن و این\nآن یکی شد دوست آن یکشد عدو (۱)\nآن یکی شد زشت و آن دیگر نکو\nآنچه می بینی ز ماهی تا بماه\nهست با هم ضد سفید است و سیاه\nيك يك از شکر گرفته تا به سم\nهست در عالم چو بینی ضد هم\nزان سبب فرمود پیر معنوی\nاینچنین اندر کتاب مثنوی\n\n« چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد\nموسی با فرعون اندر جنگ شد »\n\nاندرین عالم که کرد اعیان ظهور\nيك يك از ظلمت نظر کن تا بنور\nجبرئیل و انبیاء و امر و نهی\nخلق و احکام و کتاب الله وحی\nدوستی و کینه وصلح ومصاف\nمذهب و آئین وکیش و اختلاف\n....... الخ\nدشمنی و کینه وبغض وعناد\nهست در این عالم كون وفاد\n\n« چون به بیرنگی رسی کان داشتی\nموسی با فرعون دارد آشتی »\n\nاختلاف مذهب و كيش وملل (۲)\nهست اندر این جهان پر جدل\nطی چو گردد این جهان پر خلاف\nبعد از ان دیگر نماند اختلاف\nاین سخن پایان ندارد باز کرد\nتا بگویم همچو نی با سوز و درد\nشد چه در ملك وجود از همدگر\nباهزاران رنگ اعیان جلوه گر\nاز حقیقت کرده ره سوی مجاز\nهر يك آئین دوئی بنمود ساز\nهر کدام از اصل خود افتاد دور\nچون بملك غربت از بزم حضور\nزین سبب هر يك زذره تا بمهر\nبا زبان حال و قال ای نيك چهر\n\nچون نی از دوری حکایت میکند\nوز جدائی ها شکایت میکند !\n\n(۱) درینجا مشرقی بالتفصیل زیاد اضداد عالم را با اسلوب نیکوئی آورده ، که ما بغرض اختصار\nنه آوردیم . (۲) درینجا مشرقی همان مسئله دوستی با همه و آشتی عمومی که ما در گذشته از ان\nسخن را ندیم در نغمهٔ پر سوز وحدت ، استادانه سر کرده است !\n\n٦٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2841, "text": "( صفحه ٦٧ )\nادبستان قندهار\n( سال ثانی )\n\n(توجیه هشتم)\n\nیا بود نی آنکه گوید با فغان من نیم جز بی نشانی از نشان\nنیست از من جنبش و آرام من نفی من ظاهر بود از نام من (۱)\nاندیرین معنی شنو بیتی زمن : از کلام « جامی » شیرین سخن\n« واصل است آنکس که گوید دم بدم من نیم جز موج دریای قدم »\nمن بکلی گشته ام از خود فنا - بینوائی را کجا باشد نوا (۲)\nبی نشان بودم نشانم شد پدید - پرده مستوریم آخر درید\nدعوی هستی بود از خود کنیم گر چه ظاهر گشته ام اما نیم (۳)\nهر زمان گویم بآواز بلند من نیم در بند چندین بند بند (٤)\nناله ام باشد گره اندر گلو بی نوایم از لب دمساز او (ه)\nمن ز وصف او بگویم چون نیم ناله جانسوز باشد از ویم (٦)\nهست از وی نغمه زیر و بم چون تهی از خویش باوی همدمم (۷)\nنفخه او کرد اندر من اثر نیست زان از هستی خویشم خبر\nاز خود و از هستی خود رسته ام با لب دمساز او پیوسته ام\nکرده تا تیغ فراقم بند بند چون ننالم زار از بخت نژند ؟\nچون نسوزم چون ننالم زار زار من که دورم مانده از یار و دیار\nچون جدا گردیده ام از اصل خویش ناله دارم از برای وصل خویش\nاندرین غربت غم حب الوطن آتشی افروخته در جان من\nاز غم دوری حکایت میکنم زین جدائی ها شکایت میکنم\n« کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد وزن نالیده اند\n« آتش عشق است کاندر نی فتاد\nجوشش عشق است کاندر می فتاد »\n\n(۱) نی حرف نفی با اسم نی تجنیس خطی دارد (۲) بی نوا و نوا درین بیت چقدر شیرین است\n(۳) نیم یعنی نیستم و نی ام یعنی نی هستم هر دو معنی را میدهد (٤) سه بار تکرار بند و نیم\nنیزید و معنی درین بیت کمال نزاکت ادیبانه است . (ه) کلمة دمساز و بی نوا در ین بیت چقدر\nموزون افتاده ! (٦) نیم درین بیت باز بد و معنی چون نی شکر است (۷) کلمات تهی\nو هم دم بانی تناسب خوبی دارد !\n\n٢٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2842, "text": "( شماره سوم )\n\nکابل\n\n( صفحه ٦٨ )\n\nگرمی هنگامه عشق از نی است\nنی بهر جائی که بزم آرا شود\nهرکجا شوری است شور افزا نی است\nز انکه اندر بزم بی آواز نی\nتا شده نی همچو بلبل درخروش\nاز نوای نی همه شب از محن\nکرد نی اندر گلستان ناله سر\nنی بگریاند ز دوری زار زار\n\nعشق را هنگامه بی نی کی است ؟\nعشق را هنگامه زو بر پا شود\nهر کجا بزمیت بزم آرا نی است\nلذت چندان ندارد نقل و می\nگل همه تن در گلستان گشته گوش\nشمع سوزد تا سحر در انجمن !\nتا عروس غنچه را خون شد جگر\nعالمی را از فراق روی یار\n\nنی حدیث راه پر خون میکند\nقصه ای عشق مجنون میکند !\n\nناله نی لایق هر گوش نیست\nنی نه در هر محفلی از چون چند\nکی بهر افسرده گوید راز خویش\nنی نگوید حرف صوت ما و من\nنی چو از راز نهانی دم زند\nآنکه از غیروز خود بیگانه شد\n\nابلهان را جز لب خاموش نیست\nتنها دارد به آواز بلند\nدر گلو بندد گره زاواز خویش\nپیش هر بی پا و سر در انجمن\nاز دم آتش در همه عالم زند\nاز جنون عشق او دیوانه شد\n\nنی حریف آنکه از یاری برید\nپردهایش پردهای ما درید\n\nوه چه خوش می گفت رندی با طرب\nکی حریفان شب گذشت و روز شد\nعمر در غفلت گذشت ای غافلان !\nدیده بگشائید بر آواز نی\nهمچونی کو همدم و دمساز کو ؟\nرهنمای هر دل و هربیدل اوست\nهمچو نی دانا و هشیاری کجاست ؟\n\nاز دم نی شب به آهنگ عجب !\nآخر این افسانه جانسوز شد\nتا بکی خوابید ای بی حاصلان ؟\nگوش را دارید به آواز نی\nهمچو نی کو محرم وهمراز کو ؟\nمطرب هر مجلس و هر محفل اوست\nهمچو نی طراز و عیاری کجاست ؟\n\nهمچو نی زهری و تریاقی که دید ؟\nهمچو نی دمساز و مشتاقی که دید ؟\n\nیاد ایامی که در بستان انس\nخرم آن روزی که اندر گلستان\nاز سر شوق وطرب با هر گلی\n\nهمچو بلبل میزدم دستان انس\nبی خبر بودم ز آسیب خزان\nمیبرانیدم نوا چون بلبلی\n\n٢٦٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2843, "text": "( صفحه ٦٩ )\nادبستان قندهار\n( سال ششم )\n\nتا كه نا گه كرد صياد ازل\nكرد در دام تنم آخر اسير\nكس نمی بينم ز هم جنسان خويش\nدرد خود گويم اگر با آسمان\nگر بگويم شرح درد خود به مهر\nدر جهان كس را نبينم مرد خويش\nكس نگشته واقف اسرار من\nز ان بجز آدم نبينم در جهان\nآدمی را طاقت بار من است\nليك او هم از ره هوش و شعور\nگر شود زين هوش بيهوش آدمی\nروز عيشم را بشام غم مبدل\nميزنم هر دم كنون از غم نفير\nتا بگويم از غم هجران خويش\nگردد از چشم ملايك خون روان\nمهر را تب لرزه گيرد در سپهر\nتا بيان سازم به پيشش درد خويش\nجمله حيران مانده اند ر كار من\nكو ز من بر دارد اين بار گران\nزا نكه او آگه ز اسرار من است\nاز حريم محرمی افتاده دور\nباز يابد ره ببزم محرمی\n\nمحرم اين هوش جز بيهوش نيست\nمرغ با ترا مشتری جز گوش نيست\n\nنيست كس را جز بشر گوش و زبان\nمحرمی خواهم هم از جنس بشر\nليك چون عنقاست نا ياب آدمی\nآدمی اندر همه عالم نماند ،\nچون نمی يابم ز آدم من نشان\nكس بغير ما نباشد يار ما ؟\nروز قرآن علم الاسماء بخوان\nتا كنم از قصه خو يش خبر\nرفته است از خويش در خواب آدمی\nدر همه عالم بجز آدم نماند\nبا كه گويم رمزی از در د نهان ؟\nغير ما نبود كسی غم خوار ما\n\nاز غم ما روزها بيگاه شد\nروزها با سوزها همراه شد\n\nدر اخير اين مثنوی مشرقی ما بياد همكاران جهان انس و عرفان چنين می نالد :\nبا كه گويم قصه درد فراق ؟\nكس نمی بينم ز ياران پيش و پس\nاز جنيد و از حسن نبود نشان\nبا يزيد و را بعه شد پرده پوش\nشبلی و عطار چون شد زين ديار\nچون نشان از ما لك دينار نيست\nچون نباشد بشر حافی ای پسر\nچون ز سهل تستری گشتم جدا\nهر چه گفتم هر چه گويم بعد ازين\nكآتشم در جان فتاد از اشتياق\nالله الله ای توام فر ياد رس\nبا كه آرم راز خود را در ميان\nخود بخود در خود زنم از دردجوش\nبا كه سازم راز پنهان آشكار ؟\nگوش هر كس لايق اسرار نيست ،\nپيش بی دردان چه سازم قصه سر\nبا كه گويم راز های آشنا ؟\nسوی لطف او نگر سويم مبين\n\n٢٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2844, "text": "( صفحه ۷۰ ) کابل ( شمارۀ سوم )\nگر گنهکارم من ای دانای حال ؟\nتو مرا مگذار با من از کرم\nخوردۀ برمن مگیرای نکته دان\nنا امیدی از توام باشد محال\nلطف از تو ، جرم شاید از عدم\nگر خطائی رفته در شرح و بیان\n\n« مهر دل » این شرح مولانا تمام\nکی توانی کرد ، باقی و السلام\n\nاین ابیات را ما از مثنوی مشرقی با کمال اختصار چیدیم ، و همدرینجا بتقريظ حصۀ تصوف\nکلام این سخنور متصوف را خاتمه می دهیم ، و می رویم تا حصص دیگر سخنانش را زیر نقد\nو کاوش بگیریم ؟\n(۲) نصائح و مواعظ\nاشعار اخلاقی : قسمت دوم اشعار مشرقی . طوری که پیشتر گفته ایم ، همان اشعار\nحکمت آمیز ، و درسهای قیمت دار اخلاقی است ، که حضرت مشرقی دران همچون یکنفر ادیب\nاخلاقی ، و آموزگار دانا امور اخلاق اجتماعی و فردی را شرح کرده ، ومواعظ دلچسپ\nو مفیدی را برشتۀ نظم کشیده است : شعر اخلاقی بهترین و مهمترین اقسام ادب شمرده میشود ،\nبزرگترین ادبای السنۀ زندۀ دنیا از کهنه ونو ، همان ادبائی است که به مسلك اخلاق گرائیده ،\nو چیزی نگاشته و مانده اند ؟\n\nدر شعر پارسی طنطنه جلال وعلو مقام حضرت سعدی ، ومولوی بلخی ، وعطار و ابن يمين\nو سنائی ( رح ) از همین رهگذر باثبات میرسد ؟\nدر حقیقت اخلاق اس اساس ديانت وعر فان است ، بنابران تمام ادبای معروف یا گمنام\nرا کما بیش گفتاری درین زمینه هست ، مخصوصاً شاعری عرفانی و صوفی گری را اشعار\nاخلاقی بمنزله روان شمرده میشود ؛ سردار مهر دل خان . چون در حقیقت از جمله\nگویندگان متصوف وعر فان خواه بشمار است ، لاجرم بطور طبیعی اشعار اخلاقی و\nومواعظ وحكم را نیز می سراید ، که ما بطور نمونه اخگری چند را از کانون اخلاقیاتش\nدر پائین اقتباس میکنیم :\n\nراحت دیگران : دسته از دانایان قایل اند ، که سعادت انسان به نيك بختی دیگران وابسته است!\nانسان را اگر حظی از حیات و زندگانی است همانا در جستجوی سعادت اجتماع است ، یکنفر\nبخودی خود کمتر روی سعادت را می بیند . این عقیده اجتماعی ، دسته از اجتماعيون اخلاقی\nراست ، که سعادت خویش را در سعادت دیگران میدانند :\n۲۷۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2845, "text": "( صفحه ۷۱ )\nادبستان قندهار\n( سال ششم )\n\n«سعدی» از اخلاقیون بزرگ مشرق که کلامش روان پیکر اخلاقی جامعۀ بشر شمرده میشود،\nبا این فلسفه خاضع است، وی کسانی را که این عاطفه ندارند، آدمی هم نمی شمارد (۱) براستی\nکه شالودۀ اجتماع انسانها هم بر همین احساس نیکو و عاطفۀ پسندیده استوار است!\nسردار مهر دل خان درین زمینه از قریحۀ ابتکار و تخیل پر ابداع خویش، کار گرفته،\nدر ضمن يك حکایۀ مختصر، آن را خوب آفتابی میکند:\n\nشنیدم یکی مرد یارای و هوش\nهمی گفت در بزم با شمع دوش\nکه ای روشن از نور تو بزم ها\nترا در ته پا ست ظلمت چرا؟\nچو شمع این سخن را ز دانا شنید\nاز بن طعنه اش نیش بر دل رسید\nزبانی ز شعله بر آورد و گفت\nبمعنی چنین گوهر راز سفت\nچو از نور من انجمن روشن است\nچه غم گر مرا در بظلمت تن است؟\nخوشم هر نفس گر مرا سر رود:\nکه از شعله ام بزم روشن شود!\nسراپا همی سوزم از بهر آن\nکه کلفت شود محو از دیگران\nنه از سایۀ خویش دارم خبر\nنه بیمی مرا باشد از قطع سر\nتو هم کن طلب چون من ای پاك كيش\nپلی راحت دیگران رنج خویش\nز شمعی بیا «مشرفی» یاد گیر\nدرین بزم این نکتۀ دلپذیر\n\nدوستداری وطن، میگویند که دوستداری بوطن، و بوم و زادنیا کان و پرور شگاه روز هائی فرخنده\nطفلی و صباوت از غرائز طبیعی انسانهاست در ادبیات مشرق و مخصوصاً پارسی، حدیث جانسوز\n«غربت» مضمونی است، که در گفتار تمام گویندگان، به کثرت موجود است، گاهی ادباء\nدر حرمان فراق وطن، ناله های جانکاه و روح گدازی سروده اند؛ مشرقی ما چون يك افغان\nحقیقی است، و افغانها وطن خود را از جان هم دوست تر دارند، بنابران این ما جرای جانسوز\nدلگداز (حب وطن) را در يك مثنوی (پروانه و شمع) بطرز حکایه با دلچسبی خیلی زیاد\nسروده است: (۲)\n\nشنیدم که پروانه با شمع گفت\nکه ای روشن از نور تو انجمن\nمن از عشق او سوختم عاشقم\nتو خود راز بهر که سوزی چومن؟\nتو معشوقی و سوختن عار تست\nنباشد ترا کار با سوختن\n\n(۱) تو کز زحمت دیگران بی غمی!\nنشاید که نامت نهند آدمی\n(۲) گاهی عرفاء وطن را عبارت از مقام معنوی و روحانی انسان میدانند، ووقتی هم ادباء\nهمین وطن خاکی را میستایند، ولی حب وطن بطوریکه اکنون به مفهوم مغربی ها آمیخته با سیا ست\nهاست مقصود ادباء نیست، زیرا بجای ائتلاف، تجز او تفرقۀ کتله های بشر را نتیجه داده است!\n\n۲۷۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2846, "text": "( صفحه ۷۲ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nپرخارش از سوزدل اشك ريخت\nمن نجان دلم راز گفتار خويش\nجدا گشته ام تا زما وای خویش\nتو خود را گر از بهر من سوختی\n\nچو با شمع پروانه گفت اين سخن\nنه چون جز ز آتش شوق من\nاز ین غم همی سوزم اندر لگن\nدر آتش مرا سوخت «حب‌الوطن»\n\nعمل و عنوان پوچ، بهمان اندازه كه در حيات انسان، عمل و پشت كار، و حسن كردار\nاهمیت دارد، تنها آرايش عنوان، و خوض در كسوت آرائی پوچ و بیهوده است!\nادبا، چون آموزگاران دانشمند بشرند، برای اينكه انسانها به سوی معنی بگروند، و از\nخود آرائی چشم بپوشند، به اسلوبهای بديع و گوناگون، و اندرزهای شيرين، درين مرحله\nداخل شده اند سعدی راست:\nهنر بند بودن بگفتار نیست\nحافظ گويد:\nروندگان طریقت به نیم جو نخرند\n\nدوصد گفته چون نيم كردار نيست\n\nقبای اطلس آن كس كه از هنر عاری است\n\n« کلیم راست »\n\nنباشد نيك باطن درپئی آرايش وعنوان\n\nبنقاش احتیاجی نیست دیوار گلستانرا\n\n«مشرقی» ماتیز این مسئله اخلاقی را به اسلوب نیکو، و دلچسپی در ضمن يك حكايه خاطر\nنشان میکند؟\n\nیكی شخص آمد به پیش حسن\nمرا گشته پیدا خیالی به دل\nزشوق آنچنان گشته ام بیقرار\nاز آن خواهم ای خواجه نيك خو\nچو خرقه زدست تو شد در برم\nچو بشنید این ماجرای زوحسن\nکه ای مرد فرزانه با خرد\nكنون می نمایم سوالی زتو\nلباس زن ار مرد در بر كند\nزن ار خرقه مرد گیرد بدوش\nتو از امتحان خود بخود کن نظر\nز پوشیدن خرقه چون، جان من\n\nکه ای برگزیده امام زمن\nكه یا، زان خیالم فروشد بگل\nکه رفته عنان از کف اختیار\nکه خرقه بتون پوشم از دست تو\nبگردون رسد از تفاخر سرم\nبرون از لب افشاند در سخن\nهمی دانم آگاهی از نيك و بد\nاگر مرد راهی جوابم بگو\nبدان جامه آیا ز مردی رود\nشود مرد آیا زن ای تیز هوش\nکه مرد رهی یا زن؟ ای نامور\nنه زن میشود مرد نه مرد زن\n\n۳۷۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2847, "text": "( صفحة ٧٣ )\nادبستان قندهار\n( سال ششم )\n\nچه سود است از خرقه پوشیدنت ؟\nنباشد ترا گر عمل چون حسن\nبر ان بی عمل خرقه باشد حرام\nکن اندر عمل سعی رو ای دغل\nز مردیست عاری چو زن . . . (۱)\nچه سودت بود خرقه از دست من\nکه زوا کتفا کرده با شد بنام\nکه زشت آیدت خرقهء بی عمل\nتو هم در عمل کوش ، ای « مهر دل »\nبرو خرقه بی عمل را بهل\n\nخاکساری و افتادگی :\nخاکساری و تواضع از مضامین ئیست ، که در ادبیات پارسی ، گویندگان دران باره مضمون\nآفرینیها کرده ، و ابتکار ها بکار برده اند !\n\nملا میرزا صائب راست :\nنیست اکسیری بعالم بهتر از افتادگی\nقطره ناچیز گردد گوهر از افتادگی\n\nکلیم همدانی راست :\nسر بلندی هر کجا کمتر سلامت بیشتر\nباد نتواند ستم بر سبزه نوخیز کرد\n\nسردار مشرقی :\nاین موضوع را با منطق ساده و دلچسپی ، روشن کرده است :\nاز دانه کم مباش درین عالم وضع\nپا ، گنج راحت زیرنقش بوریا افتاده است\nشو خاك نشين و حاصلی در باب\nدر طلسم خاکساری ها ، چها افتاده است\n\nحضرت بیدل راست :\nتخم اقبالم ز فیض سجده خواهد همتی\nاز شعاع مهر یکسر خاکساری میکشد\nکز سرم چون مو دماند ریشه ها افتادگی\nبر جبین چرخ هم خطی است تا افتادگی\n\nهمدرین زمینه مشرقی راست :\nهر که را چون جاده افتد رهنما افتادگی\nاوج جاه و عزتم از سقف گردون شد بلند\nگر همی خواهی نگردی یکنفس از وی جدا\nخاکساریم بتاج خسروی زد پشت پا (۲)\nره بمنزل می برد ، آخر ز پا افتادگی\nپایه قدرم رسانده تا کجا افتادگی ؟\nهمچو سا یه پیش کن در هر کجا افتادگی\nتا مرا شد سایه بال هما افتادگی\n\n(۱) اول این کلمه خوانده نشد!\n(۲) درین بیت « مشرقی » وضعیت خود را تصویر کرده ، زیرا وی از سرداری و حکمرانی،\nبزاویه فقر و خاکساری گریخته است !\n\n۲۷۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2848, "text": "( صفحه ٧٤ ) كابل ( شماره سوم )\n\nگر صراحی با قدح دارد تواضع عیب نیست (١) باشد از گردن فرازان خوشنما افتادگی\nشمع را بنگر باین گردن کشیها عاقبت می نهد سر را بپا آخر ز پا افتادگی\nشعله را با آب نبود « مشرقی » آمیزشی\nجمع در یکجا نگردد با هوا افتادگی\n\nبی ثباتی دنیا و جهان ندامت :\n\nاین مضمون در ادبیات پارسی مضمونی است مبتذل و فرسوده ، که ادبا ء نکته را نگذاشته اند ،\nکه در ین باب نگفته باشند ، « کلیم » از ین خاکدان پر ندامت چنین میگرید :\nوضع زمانه قابل دیدن دوباره نیست رو پس نکرد هر که ازین خاکدان گذشت\n« سالک » گفته :\nرفعت دنیای دون معراج پستیها بود گشت قارون هر کر ابر داشت از جا آسمان\nحضرت بیدل درینجا يك قدم پیشتر میگذارد :\nدنیا که پراگند گیش اسبابست آرام در و هم سبق سیمابست\nبحر پست که موج او پریشانیها ست آنجا دل جمع گوهر نایابست\nمشرقی ما نیز این مضمون را با کمال تردستی ، با معانی بدیعه در ابیات آتی بسته است :\nما تم و سور جهان بسکه بهم آمیز است خندۀ قهقهه ام اشک ندامت بیز است\nیا : ماتم و سور جهان سر در کنار دیگرند (٢) شیشه در گریه زپنهان خندهائی جام داشت\nكذلك ندامت کشیهای آرزوی شهرت را با رو سیاهی که نتیجه آنست ، درین بیت ها با طلاقت\nو زبر دستی آشکار آلودی اداء کرده است :\nاز سواد شومی نامم نگین شد رو سیاه میکشد سنگ از برای شهرتم آزارها\nیا : بال شهرت کشاده تا هوسم روی خاتم سیه ز نام من است\nیا : تا کشد نامم برون سر از گریبان نگین جان کشیها می کند اندر بیابان نگین\nدر جهان شهرت خود حاصلی دیگر نشد نامم اخیر سیه روئی به دوران نگین\n( ١ ) این مضمون سعدی که « تواضع ز گردن فرازان نکوست » از تضمین و استعمال زیاد\nسخنوران خیلی فرسوده شده است ، اما مشرقی با قدرت تام سخنوریش ، پیرایه بدیع و خوشنمائی به\nآن داده و مبتکرانه ادا کرده است !\n(٢) درین دو بیت بی ثباتی و عدم استقرار دنیا را با لزوم خنده قهقهه و گریه با گریه شیشه و لب\nپر خنده جام خوب مدلل میکند .\n\n٢٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2849, "text": "( صفحه ٧٥ )\nادبستان قندهار\n( سال ششم )\n\nدلها را نباید شکست\nدل شکستن را علا جی نیست هرگز مپر دل کی تواند کرد از سوزن رفو آئینه را (۱)\nیا ، تا توانی از شکست بیدلان پرهیز کن در ره یکدل دو عالم خون بها افتاده است\n\nراه سلامتی\nچو خواهی سلامت برین خوان دوران (۲) بیفکن به پیش سگان استخوان را\n\nسخاوت و احسان\nنمی ماند بجز نیکی نشانی اندرین عالم سخاوت تا قیامت زنده دارد نام حاتم را\nبه تواضع دشمن خود را نباید فریفت\nدشمنت گر خاکسره شد حیله اش را هوشدار (۳) دام گیرد صید را در هر كجا افتادگی\nنشوی ز خصم ایمن بخمیدن تواضع چو کمان بقصد جانت بقد د و تا نشسته\n\n(۳) اشعار عشقی\nاین قسمت اشعار مشرقی عبارت از اشکهای گرم و سوزانی است ، که در دنیای محنت آلود فراق ، از دید گانش سرازیر شده ، و ناله های جانگدازیست که در جهان عشق سرشارش ، از حنجرة اندوه و الم می کشیده است . در دنیای ادبیات آسیای وسطی ، گفتار های سوز ناك عشقی بهره مهمتر و سرشار تر آن شمرده میشود . « مشرقی » ما نیز همچون اساتید بزرگوار ادب ، در عالم عشق و طرب ، نغمه های خوش آینه و دل انگیزی دارد ، که گاهی در چمنستان ادب ، همچون بلبل خوشنوا ، با « بیدل » همه دل همنواست . و وقتی بزمار روحانی حضرت حافظ و مولوی نغمه سراست ، و هنگامی به حنجرة صائب و واقف هم آهنگ و همدم است ؛ اما پختگیها و نشیب و فراز دید نیهای جهان عشق است ، که نغمه های مشرقی ما را در روان بخشی ودل انگیزی ، واشتعال عواطف و احساسات ، همسر و همپایه کلام سرآمد سخنوران نامی میگذارد ، و جان سخنوران و ادب گویند گان باستان را از سر نو زندگانی می بخشد .\nعشق و فراق ، غالب ترین و سرشار ترین عواملی است ، که گوینده شیدای داغدیده را در تنهایی ، به عالم طبیعت وابستگی و علاقمندی می بخشد ، در عین تنهایی و وحدت که دلباخته از جهان آواره را دست داده ، باز هم تنها نیست ، او قصه های جانسوز فراق را\n\n(۱) اقتباس مضمون ادبیی است که « شیشۀ بشکسته را پیوند کردن مشکل است »\n(۲) دهن سگ به لقمه دوخته به . (۳) بهمان مضمون حضرت بیدل نزديك است که گفته :\nتواضع های دشمن مکر صیادی بود بیدل که میل آهنی را خم شدن قلاب میسازد\n\n۲٧٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2850, "text": "( صفحة ٧٦ )\nکابل\n( شمارة سوم )\n\nبا گل و بلبل می سراید ، لاله ها را در گلشن طرا و تتاك ، همداغ و همدرد خویش مییابد !\nگوینده که در گلستان ناله های گرم و بيهم بلبل را می شنود ، این مضمون را با خا مو شی\nخویش ، چنین می بندد :\nبلبل به فغان ، من بخمو شی غم خود را هر کس بز بانی که توا نست ا دا کرد\n« سعدی » داستان همنوا ئی و همکاری خود را با عندلیب د لباخته چنین گفته است :\nای بلبل ا گر نا لی من با تو هم آ وازم توعشق گلی داری من عشق گل اندامی\nمشرقی ما نیز چون از می محبت و الفت سرشار است ، در شور و شر جهان عشق ، و جوشش\nا حساسات محبت ، تمام مظاهر طبیعی را هم جو ش و هم خروش خویش می بیند :\nبداغ لا له ، بغم دل ، بشعله پروانه بجنس خویش جهانی نکر که می جو شند\nدر بهاران که گلها می جو شد ، و بلبل می خرو شد ، عاشق دلبا خته ما تنهاست ، وی را\nدر دنیای جانفر سود فراق و دوری ، جو شی است ، و نه خروشی !\nدر گلستانی که از هر سو شور و شر قیامت آ سائى بر پاست ، عاشق محزون فراق دیده ،\nبگوشۀ خزیده ، از هیچ چیز حظ نمی برد ، ا حسا ساتش افسر ده و خاموش است ، کدورت\nو تير كی طبعش ، بر نزا هت و طراوت گلشن غالب آمده ، چرا ؟\nاو از حضرت محبوب دور ، و از دیار ا نس و محبت آواره است ( افسرده دل افسرده\nکند ا نجمنی را ) بزم دل ا فر وز گل و بلبل ، بو جود این افسردۀ درد مند ، افسرده تر است !\nحضرت مشر قی این ماجرای عشق و محبت را چنین بیان میکند :\nاگر فصل خزان اندر چمن آن گلعذار آ ید گل آید ، لاله آ ید ، عندلیب آید ، بهار آ ید\nچنان وحشت گر فتارم درین و ادی زبیتابی که شور ناله زنجیرم از گرد غبار آید\nبهر جای که اندازد نقاب از مهر رخسارش نگه چون قطرۀ اشکم ز چشم اشکبار آید\nزچشم خو نفشا نم خون دل در وادی هجران گهی فواره آ سا و گهی چون آ بشار آ ید\n\nمو سم طراوتناك بهار ، هنگام جوشش احساسات شاعر است ، کمتر ادیبی است ، که در ین\nزمینه قد می نگذاشته و چیزی نگفته باشد ، مشرقی نیز از تماشای دلکشای مناظر فرحت انگیز\nبهار درین غزل حکا یه میکند :\nایام بهام آ مد و هنگام نما شا از گل بنمائید سر ا نجام نما شا\nدر جلوه گه سیر نیاز دل عشاق جز ناز نزیبید بر اندام نما شا\nکردیم طواف حرم کعبۀ حسنت عریانی ما بست چو ا حرا م نماشا\nمنصور صفت «مهر دل» از خویش بیرون شو در با دیۀ حسن بده کام نما شا\n٢٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2851, "text": "( صفحه ۷۷ )\nادبستان قندهار\n( سال ششم )\n\nمخمس بهاریه بر غزل حافظ\n\nآمد بهار باز بانفاس عیسوی سر زد زشاخ غنچه بسر تاج خسروی\nتاصبحدم بصحن چمن همچو مولوی بلبل زشاخ سرو به گلبانگ پهلوی\nخوش خواند دوش درس مقامات معنوی\n\nیارب چه معجزیست که بر پاموده گل از هر کناره ید بیضا نموده گل\nبرطرف شاخ برق تجلی نموده گل یعنی بآ که آتش موسی نموده گل\nتا از درخت نکته توحید بشنوی\n\nاز طرف شاخ هر گل خندان نموده رو سوسن ترانه ساز شده بهر گفتگو\nنرگس گرفته ساغر زر کنار جو مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گو\nتا خواجه می خورد به غزلهای پهلوی\n\nنا تنج ابرویت بغضب پیچ و تاب کرد گیسوی تو بگردن جانها طناب کرد\nلعلت هزار دل به تبسم کباب کرد چشمت بغمزه خانه مردم خراب کرد\nمخموریت مباد که خوش مست میروی\n\nاز مردمان خوش است رهائی وخواب امن نیکو بود ز خلق جدائی و خواب امن\nعیشی است طرفه بی سروپائی وخواب امن خوش وقت بوریای گدائی وخواب امن\nکاین عیش نیست در خور اورنگ خسروی\n\nمی سفت دی یکی سخن خوشتر از گهر دست ستم بچاک گریبان کس مبر\nاین پند راز خواجه شنو ؛ دیده پدر ! دهقان سال خورده چه خوش گفت با پسر\nکای نور چشم من بجز از کشته ندروی\n\nروزی که مهر دل در میخانه را کشاد دریای خم زصدق سر خویش را نهاد\nاز قلقل صراحیش این نکته شد بیاد ساقی مگر وظیفه حافظ زیاد داد\nکاشفته گشت طره دستار مولوی\n\nمشرقی و بیدل :\n\nما در ضمن نگارشات گذشته خویش ، از مقام تلمذ و آموز گاری مشرقی و بید ل ، چیزی\nنوشتیم ، که این ادیب سخنور و طن ما ، یگانه پیر و حضرت بید ل است هرچند در سطور گذشته\n\n۲۷۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2852, "text": "( صفحه ۷۸ ) کابل ( شماره سوم )\n\nمثالهائی نیز برین معنی آورده شد ، ولی چون می خواهیم مطلب را خوب بخوانندگان خود نمایانیم\nدسته از غزلیات مشرقی را در اخیر کلام ضمیمه میکنیم ، تا روابط ادبی مشرقی با حضرت استادش\nآشکارا شود :\nبیدل : اگر چنین بالد ز طوف دامنت اجزای ما بر سر ما سایه خواهد کرد سر تا پای ما\nمشرقی : چون عیان از پرده شد مهر رخ لیلای ما یکجهان شور جنون بر خاست از صحرای ما\nهمچو نرگس روز وشب محوتماشای خودیم گر سرا پا دیده رویت از همه اعضای ما\nسیل اشک خون فشانم موج بحر دیگر است پنبه مینای می باشد کف دریای ما\nناخن دست گداز شعله اش نتوان گشاد آبله دارد گره در پای دل مینای ما\nحال ما ماضی و استقبال ما هر لحظه حال رفتن خود عبرت ما شد ز نقش پای ما\nدر شکنج وهم خود داریم پیچ و تاب ها تا که شد تار نفس شیرازه اجزای ما\nگل نه تنها « مهردل » زد چاک بر خود پیرهن\nخاک بر سر داغ بر دل لاله از سودای ما\n\nبیدل : سعی دیر و حرم بهانه ما بردما را ز آستانه ما\nمشرقی پدر است چون حباب خانه ما بر نفس بسته آشیانه ما\nاز غم چشم سر مه آلودت بشنو از خامشی فسانه ما\nما به عشقت رمیده ایم از خود شور سودا بود بهانه ما\nروزگاری چوگل بخون جگر سر کشیده ز خاک دانه ما\nقبله روی اوست در نظرم طعنه کعبه آستانه ما\n«مهردل» زهره از سرشادی\nبر فلک رقصد از ترانه ما\n\n۲۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2853, "text": "دخمه منسوب بدخمه سلطان سنجر که در سنه ٥٥٢ هجری در سمت جنوبی روضه مطهر خارج احاطه حرم\nشاه ولایتماب در مزار تعمیر گردیده ."}
{"book": "adl0986", "page": 2854, "text": "دروازه سمت جنوبی حصار بلخ مسمی به دروازۀ نوبهار"}
{"book": "adl0986", "page": 2855, "text": "ادبیات پشتو\nقسمت (۳)\nنگارش جناب غلام جیلانی خان جلالی\n\nدکتور گوستاو لوبون فرانسوی در کتاب مشهور تمدن اسلامی خود درضمن ستایش از ادبیات عرب\nمیگوید اشعار عرب با اشعار تمام اقوام دنیا مساوی است و اوزان وقوافی بوسیله اعراب اسپانیول باروپا\nداخل شده نیز راجع به يك شعر حماسی عربی بحواله انکه ( پا لکڑاو ) انرا از نجد باخود آورده خیلی\nتعریف مینماید و الحق شعر مذکور درخور تعریف بوده حسب ذیل اقتباس شد .\nقطری بن الفجاءة گويد :\nاقول لها و قد طارت شعاعاً من الابطال و يحك لا تراعی\nفانك لو سئلت بقاء يوم على الاجل الذى لك لم تطاعى\nفصبراً في مجال الموت صبراً فما نيل الخلود بمستطاع\nو لا ثوب البقاء بثوب عز فيطوى عن اخي الخنع اليراع\nسبيل الموت غاية كل حى فداعيه لاهل الارض داعى\nو من لا يغتبط يسام و يهرم و تسلمة المنون الى انقطاع\nو ما للمرء خير في حياة اذا ما عد من سقط المتاع\nمطلب :\n\n« من بنفس خود وقتیکه از بهادران وحشت و هر اس پیدا میکند میگویم: وای برتو نترس !\nتو اگر از اجلی که برای تو مقرر شده بخواهى يك روز هم بران اضافه شود ، این مسئول تو\nهیچوقت مقبول نخواهد افتاد، پس صبر کن در بازار مرك ، زندگی همیشه در دنیا محال است ،\nعمر زیاد برای بهادران جای هیچگونه افتخار نیست ، بلکه آن لباسی است که برای مردمان\nترسو زیباست - انجام هر جانداری مرگ است ، برای هر مخلوقى يك روز مرگ\n۲۷۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2856, "text": "( صفحة 80 )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\nوفا خواهد بود ، کسی که در جنگ نمر د ، پیر و ناتوان میشود و مرگ بدین طریق کار او را خاتمه میدهد. زندگی برای مرد بقایده است وقتیکه از نظر مردم افتاد و قدر و قیمتی باو نگذارند »\nباین تقریب خوشحال ختک نیز حماسه ذیل را با يك خیال بلند فلسفی ممز وج نموده بزبان شعری چنین گوید :\nکه سری پیری دوژنی و به نمری ځو چه نوی رسید لی ستا قضا\nچه دما په مرګ مشتاق و وهغه ومرل زه لادایم ژوندی پایم په دنیا\nاسمان هر کله پیری یکرنګ نکا ک‍اه په کام د ګل جاروزی ک‍اه دخار\nپداسی وقت چه وقت د نام و ننګ دی دا بی ننګ پښتانه کا څه رفتار\nپښتانه چه نور څه فکر کا نابوددی بی د توری خلاصی نشته په بل کار\nمرګ ځما په پوهه بهتر د ازوندون دی دعزت سره چه نوی زیست روز ګار\nهمیشه به په جهان کښ ژوندی نوی دخوشحال ختك به پاتی سی یادګار\nمطلب :\n« ای انکه در جنگها از مرگ هراس داری ! من بتو چنین میگویم : هر گاه جن و بشر بمرگ کمر بندند و اجلت نرسیده باشد هرگز نخواهی مرد ، زیرا کسانیکه بمرگ من آرزو داشتند همه مردند و من با وجود شرکت در جنگها تا هنوز حیاة دارم - بازی های گردون همه وقت يك سان نیست ، بلکه گ‍اه بکام گل و گ‍اه بکام خار میگردد ، در زندگی که ساحهٔ نام و ننگ است ، من خیلی تعجب میکنم که افغانها بچه چیز ها مشغولند ـ افغانها هر گاه میل دارند که نعمت آزادی را بچیز دیگری تامین کنند ، این نظریه شان خطا است زیرا نیل این مطلوب بدون شمشیر و فدا کاری هرگز میسر شده نمیتواند ـ زیست در روزگاریکه با عزت توام نباشد ، بفکر من از چنان زندگی ، مرگ با نام و مردی بهتر است ـ چون حیاة این جهان ابدی نیست و مرد ترسو هم می میرد ، لہٰذا خوب است که از خوشحال ختك شجاعت و جوانمردی یاد گار بماند »"}
{"book": "adl0986", "page": 2857, "text": "( صفحه ۸۱ )\nادبیات پشتو\n( سال ششم )\n\nمتنبی معروف گوید :\n\nیري الجبناء ان الجبن حزم\nو تلك طبيعة الوغد اللئيم\n\nاذا ما كنت فى امر مروم\nفلا تقنع بما دون النجوم\n\nفطعم الموت في امر حقير\nكطعم الموت في امر جسيم\n\nمطلب :\n« مردمان ترسو تصور میکنند که از میدان مردی کناره گرفتن حزم و احتیاط است ، در حالیکه اینطور سجایا از خواص لئیم و دنی است - ای جوانمرد زمانیکه در صدد حصول مطلب نيك زندکی برائی و عزم نمائی شرط مردی نیست که دران مهم بدون کامیابی انتهائی راضی شوی ـ زیرا مرگ در کارهای پست هم عیناً همان ذایقه را دارا است که در امور خطیر ومهم بانسان می‌چشاند »\nباین تقریب شاعرة جوان و دوشیزه افغان گوید :\n\nتر پ له میدانه احتیاط نده\nپه بدنامی کښی سپی موز یان په تبه مرینه\n\nله تور و بیرته په شا مځه\nځوانان په سرو اورو ورڅی مخونی کڼینه\n\nښاغلی یو ځله په ځای مری\nموزیکی هر ساعت په ځای بی ځایه مرینه\n\nمطلب :\n« پسیائی از میدان شجاعت ، حزم و احتیاط نیست ، زیرا دیده میشود که مردمان ترسو و تنبکه از نامداری در میدان ننگ و ناموس میترسند به تب می میرند ـ پس میباید از بیم شمشیر دشمن بحریف پشت ندهی : چونکه جوانان بر آتش سرخ خانه میرند بعد ازان میتوانند دوشیزگان افغان را نامزاد شوند ـ ای جوانمرد ـ مردمان برگزیده و بهادر ، در تمام عمر يك بار میمیرند ؛ ولی بالعکس مرد ترسو هر ساعت بیجا می میرد که من این هر ساعت مردنش را در خور حال او و بجا میدانم »\nدکتور کوستا و لوبون فرانسوی در کتاب تمدن اسلامی خود اشعار ذیل عربی را نقل نموده و ازان خیلی تعریف میکند و میگوید : در اشعار ذیل تصویر زندگی انسانی طوری کشیده شده که حکما وفلاسفه نیز آنرا قبول میکنند ، چون اشعار مذکور دارای جنبه حماسی و از حیث بلندی خیال طوریکه\n\n۳۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2858, "text": "صفحه ۸۳\nکابل\n( شماره سوم )\n\nدكتور موصوف ازان ستايش ميكند واقعاً بخود نظير ندارد ، و آن اینست : (۱)\nکریم یروی نفسه فى حياته ستعلم ان متنا غدا اينا الصدى\nاری قبر نحام بخیل بما له كقبر غوی فی البطاله مفسد\nترى جثو تين من تراب عليهما صفا يح صم فى صفيح منضد\nارى العيش كنز اناقصا كل ليلة و ما تنقص الايام والدهر ينفد\nلعمرك ان الموت ما اخطا الفتى لكالطول المرخی وثنياه بالید\n\nمطلب :\n« هر انسانی که از شجاعت و سخاوت خويش نام خانواده را بزرگ كرده حق دارد\nتا وقتیکه زنده است از لذائذ دنیا بهره مند باشد ـ کریمی که نفسش را در ایام حیاة سیراب کرده اگر فردا\nمرگ آمد خواهی دانست که کدام يك از ما بواسطه تسکین ندادن عطش خواهشها ی خویش\nدریغ و افسوس خواهد خورد ـ بنظر من گور بخیلی که مالش را نخورده و جمع کرده با قبر\nمسرفی که هرچه داشته برباد داده یکسان مینماید ـ و هردو از تلی خاك كه دران تخته سنگ های\nسخت و بزرگ به ترتیب چیده اند مشاهده میشود .\n« و بنظرم زندگی ذخیره ایست که از ان هر شب چیزی كم میشود وانچه هر روز چیزی\nاز ان كم شد ، روزی میرسد که بکلی تمام خواهد شد ـ بجانت سوگند که رها کردن مرگ\nجوانمرد را مانند شتری است که ریسمان بپای او بسته برای چرا رها کنند ، چنانچه برای مدت\nکمی آزادی هم بدهد باید در نظر داشت كه يكسر ريسمان بدست اوست .\nبأين تقریب شاعر ملی افغان نیز مطلب فوق را ذریعه اشعار ملی ادا نمو ده گرچه کمیت\nاشعار مذکور نسبت بشعر عربی طولانی تر است اما باین وسیله میتوان جنبه وضاحت را ازان دریافت نمود :\nمو زی دی خو ب په پالنک نكا حق دهغوده چه وطن په توره خورینه\nعالمه یو تر بل جار يـږی نړۍ فانی ده میلمانه دی صورتونه\n(۱) گمان میرود تنهایث اول این اشعار نظر باصل از کتاب آقای سید محمد تقی خان که بدست ما\nرسیده و درین زمینه مرجع ما ست از طبع ما نده است .\n\n۲۸۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2859, "text": "( صفحه ۸۳ )\nادبیات پشتو\n( سال ششم )\nچه ئی ساتی ارمان به و کړی\nښه په دنیا کښ معلو ميږی\nتوره کول ورکول بويه\nپه دنيا مه نازيږه ياره\nګل می کاره يار را ته ناست وو\nځوانان سر تور لحد ته څور شوو\nمورکی مه راته کايږه\nپه پان ولاړيم و جار نه يم\nچه غم کوی غم دی په کورشی\nخوړه ور کوه چه مرګی خونی رنګوينه\nمرګ دهرچا قبر په تيږ و پټه وينه\nکه دی پکار وی چه ځوانان دی یادوینه\nله شاه جهان بادشانه پاتی شو وملکونه\nچه ګل می لوی سو جانان تور بخاوری سونه\nپتکی ئی کیږو دو د شناختو به سرونه\nنری شمال دمازد يګرهم ورك بقسمة\nدمار په خو له کښ دجهان تیری زمه\nدریار اوا خله چه دسین غاری ته ځونه\nمطلب :\n« مرد دون همت نباید از لذائذ دنیا متمتع باشد - زیرا این نعمت شایان حال ونعم البدل زحمات همان اشخاص جوانمرد است که بموقع از وطن بشمشیر مدافعه نموده اند - ای مردمان درزندگی با هم محبت کنید ، زیرا دنیا خوانی است بی بقا که وجودهای ما برای مدت کمی بران مهمانند - کسی که مال و دارائی خود را صرفه نموده در حین مرگ افسوس خواهد خورد ، پس ای جوانمرد بخور و بدیگران هم بده که عارض مرگ خانه ها و خاندانها را ویران می سازد - خوبی وبدی دردنیا خوب است وانسان از ان مستفید شده میتواند، ورنه بعد از مرگ زمانه قبر هر کس را به تخته سنگها سخت می پوشاند هرگاه میل داری بجوانمردی یادشوی ، برای تو سخاوت و شمشیر لازم است - بر دنیا فریب نباید خورد، چونکه درمقابل مرگ از شاه جهان مملکتش مدافعه کرده نتوانست واو را ترك داد ـ من می بینم که درزمان غرس گل های آمال خود یار عزیزم حاضر و به پیش من نشسته بود ، اکنون که شجره امیدم بار آورد نظر میکنم که همان دوست عزیزم خاك شده و مرده است ، جوانان بلحد سر برهنه پائین میشوند و حاصل دستار زندگی شان بیش از دستمالی نیست که عادة بعد ازمرگ بر مزار آنها تعلیق میکند - ای مادر زمانه بر من عتاب مکن زیرا زندگی من به نسیم خفیف عصر میماند که بزودی آرام و خاموش میشود - من در حیات بمقابل مرگ بر بلندی بی بنیادی استاده ام و احوالم بکسی شباهت دارد که در دهن اژدها بتدبیر جهان مشغول باشد ـ پس شخصیکه با چنین زندگی کوتاه\n\n۲۸۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2860, "text": "( صفحۀ ٨٤ )\nکابل\n( شمارۀ سوم )\n\nبغـم و اندوه بسـر میبرد خانۀ او سـزاوار ما تم اسـت ، ای عزیـز بیا یکتار در با ساعتی با سـرود ملی\nبسـر بریم » .\nابن خطیب شاعر معروف عرب ، با فتخار فتح شهر ( قابس ) و ستایش از شجاعت امیر تمیم\nابن المعز حماسۀ آ تی را با يك طمطراق شاعر انه سر وده است :\nضحك الزمان و كان یلقی عابساً\nلما فتحت بحد سیفك قابساً\nالله یعلم مـا حو یت ثمار هـا\nالا و ابـوك قبل الفـارساً\nو من كان فی زرق الاسنه خاطباً\nكانت له قلل البلاد عرائساً\nفـا بشر تمیم بن المعز بفتحـه\nتركتك من اكناف قابس قابساً\nمطلب :\nزمانه را بعد از انکه تر شروئی فرا گرفته بود دوباره خندان اسـت ، در حا لیکه\nبدم تیغ تو شهر قابس فتح شد ـ خداوند میداند که کثرت اشجار و میوه های آن بجز\nاین نیست که پدرت قبلاً در آ با دی اندیار کوشیده و ضمناً اشجار مثمره را هم در ا نجا غرس\nنموده بود ـ کسیكه با برق سنان همراه دشمن مخاطبه میكند برای او سز است که در مقابل\nهمت او قلل بلاد ما نند عروسها زیبا و آراسـته گـردد ـ پس من بسبب این فتح در خشان\nبه تمیم بن المعز بشارت میدهم ، و میگویم تو آنی که از بر ق شمشیر خود در اطراف شهر قابس\nلمعات رخشانی را بیاد گار گذاشتی .\nنور الدین شاعر افغان بافتخار نجاۀ وطن و ستا یش که از شجاعت یكنفر جنرال نامی افغان حماسه\nذیلی سروده است :\nمحمد جان بیا غزا ته شبی توری تیری کری\nدبـالاحصار دتوپو خولی ئی پر سپری کر\n. . . . . . . . . . . .\nچه په شینكو توپو ورخی محمد جان خان ده\n٢٨٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2861, "text": "( صفحه ٨٥ )\nادبیات پشتو\n( سال ششم )\nمحمد جان خان می خیالی ځوان زرغون شالی ده\nد ملو ك زوی ده بمعنا کښی شین مزری ده\nپه غاطری توپو و لار مشرئی دی ده\nصبابه کوچ وی مخ په کرمه له طوطیان نوسره\nمطلب :\n« محمد جان باز برای جهاد و مدافعه وطن شمشیر های بران را افغان کشید و بر علیه جانب مقابل\nتو پهای قلعه جنگی بالا حصار را بفرش در آورد . . . . . . . کسیکه باآتش و دود های\nایرمانند تو پهای جانب مقابل هجوم می برد جنرال محمد جان است .\nمحمد جان خان جوانی است که در بین مجاهدین بشال سبز امتیاز دارد ، پسر ملوك خان است\nولی در معنی شیر است که در شجاعت نظیر ندارد - جنرال طوپهای قاطری افغان است\n( یکنوع توپهائی بود که آنها را بوسیلهٔ ستورها حمل و نقل می نمود یعنی شبیه به توپهای جبل ) بلی\nفردا با شجعان افغان رخ بجانب کرم حرکت خواهد بود .\nنا گفته نماند ، هرگاه انسان در اطراف ادبیات حقیقی این دولسان مهم « پشتو و عربی بدقت غور کند\nمی بیند که در ضمن مزایای ادبی اشعار بسیاری از شعرای عرب وافغان حتی مراثی که عادةً در مورد\nتعزیه و ماتم داری فقدان رجال برجسته سروده شده نیز روح حماسه وفخر وجود دارد ، این موضوع\nدر محلش یعنی قسمت های آینده خوبتر توضیح خواهد شد اما درینجا هم بیمحل نیست که دو مرثیه عربی\nو پشتو را که عیناً حماسه است و در زمان مرگ دو نفر مرد نامی این کشور تاریخی بعربی و پشتو سروده شده\nبطور مثال ایراد نمائیم :\nنشیده ایست که در مرثیه امیر نصر بن ناصر سبکتگین برادر سلطان یمین الدوله محمود (رح) سروده شده :\nيا قبر نصرانت اول حفرة\nمن الارض خطت للسماحة مضجعا\nيا قبر نصر كيف و اريت جوده\nوقد كان منه البرو البحر مترعاً\nبكى الجود لما مات نصر فلم يدع\nلعينيه لما ان بكى الجود مدمعا\n٢٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2862, "text": "( صفحه ٨٦ )\nکابل\n( شماره سوم )\n\nفتى عيش فى معر و فه بعد مو ته كما كان بعد السيل مجراه مرتعا\nولمامات النصر مضى الجود وانقضى واصبح عرنين السما حة اجدعا\n\nمطلب :\n« ای گور نصر تو نخستین کودالی از زمین که آرامگاه جوانمردی و سماحة قرار گرفتی - و ای\nگورنصر چطور توانستی کرم و سخاوت او را بپوشانی در حالیکه از جوانمردی او تماماً برو بحر آ بادان\nمی بود - بفقدان نصر جوا نمردی وکرم تا اندازه زار گریست که در هر دو چشم آن از کثرت گریستن\nقطره اشك باقى نماند - جهانیان در سایه کرم او بعد از مرگش هم چنان عیش دارند مثلیکه بعداز مرور سیلاب\nمجری آن سبزه زار خرمی را برای چرا برو یاند .\nباین مناسبت خوشحال خان در مرثیه نظام خان پسر خود گو ید :\n\nکشکی خوان دی بتانه په ننګ کښ مړوی نه چه ګور لره روان شو له تولتك\nچه دقام په ننګ کښ ومری هغه زوی پعالم کښ دخپل پلارغاړه كالك\nزړه داښيو سره وپوست ځما ستر ګو نور به څه راشی ځما له مر د مك\nهغه وقت به بیر ته را نسی نظام چه به نوتی د خپل با با له و ك\nکه حیاوه که وفاوه که سخاوه (۱) شایسته ستاپه وجودوه هره يك\nاسمعیل غوند به دراته تسلیم وه که په حلق دی نظام کښيښو كزلك\n\nمطلب\n« ای کاش جوانمرد در مورد اقامه کدام ننگ وغیرت افغا نی می مرد نه انکه از لحا ف\nبیماری بجا نب کودال نا کا می عازم گردید : پسریکه در بجا کر دن ننگ و ناموس ملت بمیرد در جهان\nنام وننگ « پدر خود را سر بلند میگرداند - دلم از شدت این ماتم که پسرم بدون يك ا فاده بقوم\nرایگان رفت در سینه آب و از دید گانم بجا ی اشك رو ان شد ـ ا کنون در مردم چشمم قطره\nباقی نمانده تا در فراق او بریز انم - ای نظام ! همان ساعت دو بار ه نخواهد آمد که تو هیچکا بدون\n\n( ١ ) در بعض نسخه ها بجای سخاصفا آمده که بمعنی خوش خوئی و شستکی اخلاق است\n\n٢٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2863, "text": "( صفحه ۸۷ ) ادبیات پښتو ( سال ششم )\n\nمرضی پدر بکاری اقدام نمیکردی ـ تمام صفات برجسته وفا و حیا و سماحت طوری بر وجودت زیب داشت مثلیکه شایستۀ شان تو خلق شده بود و باندازه مطیع پدر بودی که هر گاه بگردنت کارد قربانی میراند تو مانند اسماعیل ( ع ) تسلیم مینمودی (۱). (تا تمام)\n\nتا اینجا راجع بحصه اول تقسیمات ارسطو یعنی فخر وحماسه نمونه های كوچك اشعار عربی و پشتو را با هم تطبیق و مقایسه نموده نوشتیم ـ و گمان میکنیم درین نگارش مختصر تا اندازه بتوانندگان محترم نزدیکی روح ادبیات پشتو را بطبیعت و بلندی خیال انرا افاده کرده باشیم، بنابر ان از قسمت فخر وحماسه بهمین قدر اکتفا نموده در شماره های آینده به تطبیقات دیگر اقسام اشعار عربی و پشتو خواهیم پرداخت ـ کتبیکه تا کنون در برخی مسائل ادبی بآن رجوع شده حسب ذیل است :\n(۱) دایرة المعارف فرید وجدی بكك ص ٥٧٥ ج ١ و ص ۷۸۳ ج ٩ . (۲) دایرة المعارف بستانی ردیف ( الف ) ص ٦٥٥ ج٢ - (۳) تمدن اسلام تالیف دکتر کستاولو بون فرانسوی ترجمه اقای سید محمد تقی خان گیلانی . (٤) الهلال فى اربعين سنه تالیف امیل زیدان ص۷۸ . (٥) ادب الابي الحسن الماوردي ص ٢٤٧ . (٦) مختارات ص ٧٦ (۷) ثقافة العالم مقالۀ د نگارش جرجی زیدان . (۸) الكامل ابن اثیر جزری ج ۱ ص ) ۲۰۳ و دیگر اجزای آن . ( ۹ ) البدیع و الطر یف لجبران خلیل ( ۱۰ ) الا غانی . ( ۱۱ ) نوابغ الكلم لجامعه احمد حمدان ص ٢٢ . ( ۱۲ ) مقاله السيد جميل صدقی زهاوی ـ (۱۳) مجموعة قصائد البنهاني معروف ـ (١٤) العتبي لعبد الجبار يميني ـ (١٥) زبانهای افغانستان نگارش یعقوب حسن خان ـ (١٦) تاریخ دول ـ (۱۷) مجله هلال شماره ٨ مجلد ٤٣ ص ۹۰۳ ـ (۱۸) فلسفه قانوع بفكر لمؤلفه نوبخت ـ (۱۹) دیوان خوشحال ختك (۲۰) ديوان عبدالحميد ماشوخیل ـ (۲۱) نسخه خطی اشعار حماسی پشتو مدونه مرحوم ملا محمود خان افغان نویس و جناب عبدالله خان افغان نویس ـ (۲۲) نسخه خطی اشعار ملی پشتو ـ (۲۳) مجله ادبی خیبر منطبعه اسلاميه كالج پشاور ـ (٢٤) غزلیات خطی میرزا زاهد خان ابراهیم زائی ( ٢٥ ) غزلیات خطی عزیز خان رعنا خیل\n\n۲۷۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2864, "text": "خوشحال خان ختك\nنگارش جناب امین الله خان زمرلائی\nيا\nمرد شمشير و قلم افغان در قرن ۱۷ ع\n(۲)\nمذهب وعقائد\nخوشحال خان مسلمان واهل سنت و جماعت بوده مذهب مهذب حنفی داشت و بتمام عقائد سچه\nو منزه اسلامی یعنی وحدت ذات واجب الوجوب وملائك و پيغمبران و کتب آسمانی و روز آخرت\nو بعث بعد الموت و نیکی وبدی از جانب او تعالی و همه احکامات اسلامی معتقد بود : -\nاعتقاد ئی د خاصا نو و ما را كـر كه زه هر څو په عمل کښی شرمساریم\nفريښتی که کتابونه د آسمان دی په همه پیغمبر انو په اقراریم\nد كونين پيدا كوونى لاشريك دى په داهو مره اعتقاد کښی استواریم\nد قيامت په ورځ قايل يم بيگمانه نيك و بد واړه لتا دی خبر داريم\nپس له مرگه بياژوندون د خلايق دى په داو ره کښی له شرك نه بيزاريم\nپیغمبر می محمد دعبدالله دی مینه دار په ئی اصحابو په چا ر ياريم\nامامان ئی داولاد واړه برحق دی تر مهدی پوری دوارو خدمتگاریم\nچه دښمن ئی د اصحابو داولاد وی په وخکښه ئی دبيخ او دتباريم\nد مذهب چیښتن حلور دی پنځه نه دی حنفی سنی مذهب د دین پکاریم\n۲۸۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2865, "text": "( صفحه ۸۹ )\nخوشحال خان ختك\n( سال ششم )\n\nشرع را پیش آهنگ هر کار دانسته میخواست همه امور مطابق بآن در جریان باشد و یگانه عوامل نهضت و پیشرفت انسان شرع را عقیده داشت علمای راست باز حقیقی را دوست داشته بمنزله چراغ و رهبر می پنداشت : -\n\nعالمان د شريعت لکه چراغ دی اور په لور در وښنائی اساليب\nداد مځکی مخ ئی واړه په حساب دی په حساب کښی هم مویز دی هم زبيب\nد دریاب او به دشرع په حساب دی دهر څه نه ئی ور کړی دی ترتيب\nداهمه واړه د شرع خدمتگار دی محتسب قاضی مفتی ملا خطيب\nعاقبت مر يد د شرع دای شه که خبر ئی بوعلی کړ و عندليب\nپه جهان کښی بل رقیب د شرع نشته که رقیب دی يو شیطان ئی دی رقيب\nمخالف د شرع وا ړه شیطانی ده مخ ئی تورشه چه عمل کړی په تکذیب\nچه غمخور دی دهر کار ندی په دين کښی نه دی یاردی نه محب دی نه حبيب\n\nچه له شرعی یوقدم درومی بی روخه و گومال و ته تيار لکه رباب شی\n\nبه سادات و اهل بیت و تمام اصحاب کبار و پیروان و صحابه آنحضرت صلی الله علیه و سلم دوستی و محبت فوق العاده بدل داشته اهل رفض و بدعت را سخت دشمن می پنداشت و بنظر نفرین می دید : -\n\nچه په سب دابوبکر او دعمر دی که په خوله کلمه لولی هم کافردی\nدهغو په مرگ ثواب گټلی بویه چه بد گو د ذی النورین او دحیدر دی\nرافضی خارجی دواړه با ور و کړه ترسگانو تر کوسا تو لا بتر دی\nترمهدی پوری یو ولس دی یا دولس چه همه زوی نمسی د پیغمبر دی\n\n۲۸۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2866, "text": "(صفحه ۹۰)\nکابل\n( شماره سوم )\n\nهمه واره امامان و و دخیل دور هریوکس له دوی د دین دنیا سرور دی\nتر اوله تر آخره که گرهیدږی دبی بی اولادی کل نور البصر دی\nچه دوستی ئی د سید نه وی په زړه کښی نوهغه سړی همیش خاوری په سر دی\nتر هلال او تر بلال ئی صدقه شم لارانجه می دپله خاوری دبو زر دی\nپه سرو زرو کښی کمی دقدر نشته اصحابان دپیغمبر واړه سره زر دی\nزه خوشحال ختك هغه سنی مذهب یم چه یاران را باندی واړه برابر دی\n\nتراوله ترآخره په جهان کښی دسید غوند نشته معراجی\nزه خوشحال ختك په حب داهل بیتو خارجی رافضی کړم اخراجی\n\nاز رسومات بی معنی و مزخرفات لا یعطل که بعضی از نادانان و جهال آنرا جزو دین شمرده\nیا ترک آنرا دشوار می پنداشتند و بدانواسطه رخنه در اسلام و تزلزلی درارکان زندگانی خویش\nبنابر نافهمی خود وارد میکردند جداً مخالف ومتنفر بوده اقوام وعشائر را منع می نمود : -\nهرڅه شرع فرمائی په هغی کار کړه نه عمل کوه په رسم په دودون\nعادات واخلاق :\nخوشحال خان صاحب سلوك ، احسان ، مروت ، شجاعت و سخاوت بوده شمشیر و ملیت را\nبر همه چیز ترجیح میداد نام نيك وعزت نفس را از نتائج زندگانی می شمرد و زندگانی را\nدر آزادی میدانست : -\nکه دی زړه وی چه تل پائی لکه خضر دنیکی نامه ژوندون دی تر مدام\n\nمرگ ځماپه پوه به ترداژوندون دی دعزت سره چه نوی زیست روزگار\n\n۲۹۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2867, "text": "( صفحة ٩١ ) خوشحال خان ختك ( سال ششم )\n\nآزادی تر پادشاهی لاتیری کا چه دبل تر حکم لاندی سی زندان شی\n\nبه شمشیر سعی و عمل و اعتماد به نفس کشمکش حیات را جواب میداد و بسیار دوست داشت\nکه دیگران از مزد دست او کسب معیشت نمایند و نمیخواست که خودش بچیز نا چیز هم محتاج\nدیگران باشد : -\n\nکه آسمان دی دمزری په خوله کښی ورکا\nدمزری په خوله کښی مه پریږده همت\n\nته د چا و جام ته طمع امید مکره\nحریفان دی باده نوش وی ستا له جامه\n\nرنځوران که کار و بارنه کا معذور دی\nروغ سړی به ولی نه کا خپل روزګار\n\nسخاوت را از همه چیز بهتر میدانست با وجودیکه در عرض سال مالك مبالغ زیادی میشد\nچون همه را در راه جوانمردی و سخاوت ، جود و عطا بذل و احسان ، صرف می نمود بقول خودش\nگاهی زکوة و قربانی بر او واجب نشده : -\n\nدحاتم غوند می خیل و حشم نشته په عطا کښی له حاتمه برابریم\nسخاوت می په تقلید په رسم نه دی زه له ځایه د سخی بابا پسریم\nپه عالم کښی می خبری د مردی شی په همت کښی په وږګری ناموریم\n\nزرو ماته هسی خوار وو لکه خاك د بیابان\nنه زکوة په ما واجب شه په در ست عمر نه قربان\n\n٢٩١"}
{"book": "adl0986", "page": 2868, "text": "( صفحة ٩٢ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nخوشحال خان به شکار باز و دیگر مرغان شکاری نیز معتاد بود و غالب اوقات را درین\nشغل بسر برد به تربیت و نگاهداشت باز و اصول طعمه دادن و معالجه کردن او مهارتی بسزا\nداشت چنانچه کتابی درین باره نیز باسم باز نامه نگاشته است و شکار کردن را به این مرغ\nشکاری نیکو میدانست و شوق مفرطی داشت .\n\nیوساعت به می په درس سل به می په ښکاروو کلهٔ ښکار پر یښوم په کسب د کمال\nد جهان تحصیل به کل واړه ځماوه که اخته نه وی د ښکار په اشتغال\nغائین وتلی بیزه سپینه لا تر اوسه باز پلاس گر ځم په غرونو په جبال\n\nزه خوشحال به د بازونو ښکارپری نږدم ژوند ی یم دامی کار دامی روز گار\n\nخوشحال خان با پریرویان و گلعزاران سیمتن یعنی جنس لطیف ( اناثیه ) و مجالست و\nموانست آنها نیز مایل بود چنانچه هر وقت بعمر صرف شده و ایام جوانی گذشته افسوس میکرد:\n\nبخت اقبال که تا ته درکړه هسی ناوی چه مهتاب ئی منفعل دی تر جمال\nستا به دوه او یا کالو نه وی د عمر سود فائده دی راته وایه له وصال\nدوه او یابه دی هله دزړه پکام وو که ځوانی و رسره هم وی اتصال\nدپیری په وقت کښ هر هوسگنده وی لاپه تیره عشقبازی ده غیرسیال\nد دلبرو مینه چا دا هو نبره را کړه چه ئی هیچ کله خالی نه یم له خیال\n\nاولاد و احفاد\n\nخوشحال خان اولاد و احفاد زیادی داشت چنانچه تعداد پسران و نواسه هایش در زمان\nحیات خود خوشحال خان که ازان ذکر کرده بصد نفر میرسید و در تعداد ثقه پسرانش اختلاف\nاست مگر یقینی از سی نفر پسر بدون دختر کم نبوده و ما نتیجهٔ همه تحقیقات خود را که درین\nزمینه بدست آورده ایم ذیلاً ارائه میدهیم : -\n۲۹۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2869, "text": "( صفحه ٩٣ ) خوشحال خان ختك ( سال ششم )\n\nانسكلو پیدی آف اسلام تعداد پسران خوشحال خان را برعلاوه دختران ٥٧ ذکر کرده را ورتی میگوید « خوشحال خان پنجاه و دو پسر و چند دختر داشت » مقاله که در سال پنجم سراج الاخبار بقلم فاضل مرحوم غلام محی الدینخان افغان استاد و متخصص پشتو نوشته شده تعداد پسران خوشحال خان را پنجاه و شش میگوید و جناب عبدالله خان در مقاله مندرجه شماره ١٣ کابل پسران خوشحال خان را سی و چهار نفر نوشته و در مقدمه انجمن افغان زائی بقلم عبدالمجید پروفیسر افغانی مطابق تعداد انسکلو پیدی پنجاه و هفت نفر قید گردیده و جناب فاضل عبدالحی خان حبیبی در شماره ١٠ سال ١٣ طلوع افغان ٣٠ نفر ذکر کرده .\nعلی ای حال در تعداد سی نفر پسران خوشحال خان جای تردید نیست چه خود خوشحال خان نیز در چند جا که از تعداد اولاد به ترتیب سنین خود ذکر کرده تعداد پسران خود را بسن هفتاد و دو در يك دو جا صریحاً سی نفر میگوید و هم ممکن است که بعد ازان نیز بر تعداد پسران اوا فزوده شده باشد و به سی و چهار رسیده باشد و چیز یکه ما گفتار خود خوشحال خان را نسبت به پسران او در دیوانش یافته ایم ذیلاً چنین است :-\nزوی می اشرف خان دی چه خور شوی کورپری تول دی\nزه چه په بند لارم خیلخانه می شوه برهم\nڅلویښت زوی نور لرم یودی په کښ چه لوی دی\nواړه برخوردار شه خدای ئی وساته له غم\nاوس پنځه نسی لرم افضل د اشرف خان دی\nخدای ئی برخوردار کړه طمع ډیره تری لرم\n\nدرحینیکه سن خوشحال خان ٥٩ است میگوید:\nدریغ یو په کښ شهباز شوی یا خوشحال\nشل پنجه لرم همۀ صغیر و کبیر\n\n٢٨٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2870, "text": "( صفحۀ ۹۰ )\nکابل\n( شمارۀ سوم )\n\nد او یا کلو نو اوس یم\nپه دا ماه رمضان\nکال زر یو نوی دهجرت وه\nهم تحویل وه د میزان\nواړه دیرش زوئی لرم\nاوس حاضر په دا آوان\n* * *\nدیرش می زوی بشپاره دی\nد نمسیو می څه شمار دی\n* * *\nیوڅرگند قابل هر گز په دوی کښ نسته\nکه و دیرشو ته نږدی ځما په شمار دی\n* * *\nد خوشحال ختك كه سل زوی نمسی دی\nلا لايق د خانی نه وینم پسر\n\nآثار و مولفات\nخوشحال خان باو جود یکه اکثر حصۀ از عمر گرانبها را در جنگهای مغل ومخالفت های قومی\nو قبیله وی صرف کرده است بازهم در زمره مصنفین و مؤلفین بزرگ او را می توان شمرد ومستشرقین\nفرنگ و دیگر کسانیکه او را می شناسند تا یکصد جلد کتاب نظم و نثر در علوم مختلفه شرقیه\nمتفق علیه به او نسبت میکنند بل راورتی مصنفات ومؤلفات او را (۲۵۰) جلد میگوید مگر افسوس که\nدست یغماگر زمانه همۀ این آثار را بیاد فنا و نیستی داده جز معدودی ازان نام و نشانی نیست چیزیکه\nهست آنهم نادر ودست عموم ازان کوتاه ، و آن این است : -\n(۱) دیوان غزلیات (۲) کلیات ( که مشتمل بر قصاید غزلیات وانواع شعر است )\n(۳) باز نامه نظم ( کتاب متعلق امراض باز و با شه با علاج آن وطریقه های شکار ) (۴) هدایه\nکه از عربی به پشتو ترجمه کرده است (۵) آئیه از عربی به پشتو ترجمه کرده است و متعلق امور\nمذهبی است (۶) دستور نامه هدایت متعلق بسنن عمامه ومختلف طریقه های آن (۷) صحت البدن\nمتعلق بطبابت (۸) فضل نامه تنازع در بین قلم و شمشیر (۹) فرخنامه (۱۰) رياض الحقيقت (۱۱)\nعیار دانش (ترجمه انوار سهیلی ) که بشکل میسر میشود مکر بعضی میگویند که آنرا افضل خان نواسه\n\n۲۹۴"}
{"book": "adl0986", "page": 2871, "text": "( صفحه ٩٥ )\nخوشحال خان ختك\n( سال ششم )\n\nنواسه خوشحال خان ترجمه کرده است . و نیز خوشحالخان سفینه یاد داشتهای مفصلی دارد که افضل خان\nنواسه اش در تاریخ مرصع بآن حواله میکند و هم راورتی میگوید که خوشحال خان يك قسم مختصر\nنویسی و رزم نویسی را ایجاد کرد که صرف باو و خاندان او معلوم بود و آنرا زنجیری میگفتند لیکن\nافسوس است که حالا بدست نمی آید\nعلم وفضل درین خاندان موروثی بود وقابل تعجب چه همه پسران او باستثنای دو سه و اکثر\nنواسه ها و کواسه های اوادیب و شاعر شیرین کلام وصاحب دیوان بودند و ماچند پسر خوشحال خان را\nکه مانند پدر مالك تالیف و تصنیف در پشتو اند نیز نام میبریم : -\n(۱) اشرف خان : پسر بزرگ خوشحال خان در ایام حبس خود خیلی آثار پشتو نوشته است\nکه مملو از احساسات وطن پرستی اوست .\n(۲) عبدالقادر خان صاحب دیوان که مشتمل بر غزلیات نفیس پشتو میباشد و کتاب آدم خان\nو در خانی را بزبان پشتو نوشته و دیوان جامی را از فارسی به پشتو ترجمه کرده است .\n(۳) صدر خان صاحب دیوان و کتاب خسرو و شیرین نظامی را از فارسی به پشتو\nترجمه کرده .\n(٤) سکندر خان مثنوی مهر و مشتری و يك ديوان غزلیات را نوشته است .\n(٥) گوهر خان صاحب دیوان غزلیات نفيس .\nراورتی میگوید « یکی از عمده ترین خواص این خاندان علمی این است که زنان این خاندان\nنیز ذوق و شوق علمی داشتند چنانچه بسیاری زنان این خاندان معروف دیوان ها تصنیف کرده اند\nیکی از زنان خوشحال خان که ما در اشرف خان است شاعره مشهوری بود چنانچه خیلی غزلیات\nو اشعار آن دیده میشود و این خاندان برای ادبیات پشتو خدمات قابل قدری نموده و خیلی\nآثار آنها دیده میشود اگرچه اکثر آثار این شخص معروف و خاندان عالی او بدست نمی آید\nو از بد قسمتی مفقود شده است » \nناتمام\n\n٢٩٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2872, "text": "اقتباس از اور نقبل کالج میگرین\nنومره مسلسل (۳۹)\nکتیبه آرامگاه سلطان\nمحمود غزنوی\nمترجم - جناب سرورخان گویا\nفاضل معاصر جناب سید سلیمان ندوی در مجله معارف مورخه ١٩٣٤ ماه می\nدر صفحه ٣٣٧ آن مجله كتیبه مزار حضرت سلطان غزنه را چنین تحریر كرده است .\nنومر برحمة الله\nعلیه ونور\nحفرة و ا بیض وجهه\nعشية يوم الخميس لسبع بقين من شهر ربیع الاخر\nلسنة احدی و عشرین و ا ر بع مائه\nسطور ذیل نیز از حضرت سید است : غالباً صورت قبر و ساختمان تربت حضرت سلطان از\nبنا های قدیم است زیرا خطی که شامل تاریخ وفات و کلمات دعائیه بر شوشه تربت حضرت\nسلطان با سلوب عربی نوشته شده عیناً مشابه بخط کوفیست . و خواند نش چندان سهل و آسان\nنیست بنده يك نظر سطحی عبارت مرقومه یك طرف را که دران تا ریخ و فات سلطان مرقوم\nاست خواندم .\nدر حاشیه همین صفحه ا نتقادی برخواجه حسن نظامی هم دارند مبنی بر اینکه عبارت این\nکتیبه را بطور صحیح خوانده نتوانسته اند و لی جناب سید صاحب نیز از عدم فرصت و عجله\nکه داشتند در خواندن این کتیبه چند جای سهو کرده اند (۱) چون ا سم مبارك ا ین فاتح\n(۱) بنده در ین فرصت که حضرت فاضل محترم جناب سید صاحب مشغول قرائت کتیبه بودند\nحاضر بودم ایشان به نهایت سرعت و عجله این کتیبه را خوانده و یاد داشت گرفتند : مترجم .\n٢٩٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2873, "text": "کتیبه آرامگاه سلطان محمود غزنوی"}
{"book": "adl0986", "page": 2874, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2875, "text": "( صفحهٔ ٩٧ )\nکتیبهٔ آرام گاه سلطان محمود غزنوی\n( سال ششم )\n\nجلیل القدر عظیم الشان بر زبان ها جاری و ساریست لازم دانستیم که صورت صحیح قرائت\nاین کتیبه را به قارئین محترم تقدیم نمائیم . عکس این کتیبه که مقابل این صفحه مندرج است درمجلهٔ\nسائریا در پلیت ( ٢٤ ) بسلسلهٔ کتبات غزنی سنه ١٩٢٥ از طرف مستشرق فاضل فلوری ( ١ ) شایع\nشده است فاضل موصوف عبارت مرقومهٔ این کتیبه را هم صحیح خوانده وهم صحیح درج نموده ا کنون\nما بنوبهٔ خود کلمات این کتیبه را باقید اعراب که در اصل مرقومه موجود ولی فلوری مراعات\nاعراب را نکرده و اصل رسم الخط را ملحوظ داشته است در ین جا بقرار ذیل مینویسیم :\n( سطر ١ ) تُوُفِّىَ رَحمَةُ اللهِ ( سطر ٢ ) عَلَیهِ وَنَوَّرَ\n( \" ٣ ) حُفْرَتَهُ وَ بَيَّضَ وَجْهَهُ عَشِيَّةَ يَومِ ( سطر ٤ ) الخَمِيسِ لِسبعٍ بَقِينَ مِنْ شَهْرِ\n( \" ٥ ) رَبيعِ الآخَرِ سنة إحدی ( سطر ٦ وَ عِشرينَ وَ أربَعِ مِائَةٍ غُفِر لَه\nپس معلوم شد که اصل کتیبیه در ٦ سطر مرقوم است ، در ٥ سطر برعلاوه اسلوب خط\nکوفی نبوده بلکه صورت ابتدائی نسخ است بنا بر عقیده فلوری این کتیبه بعد از مرگ سلطان\nکه سالهای نزدیک با شد نوشته نشده بلکه از زمان های بعد است زیرا در ین کتیبه نسبت\nبسایر کتیبه های آن عصر آثار عروج وار تقای خط نسخ موجود است رویهمرفته از امهات مطلب\nاینکه در ین کتیبه جمله : ثو من برحمة الله نیست بلکه « توفی رحمة الله » است کلمه « ابیض »\nنیست بلکه « و بیض » است لسته نیست بلکه سنه است و در پایان مرقومه کتیبه کلمه غفرله است .\n\nمزار خواجه ابو النصر پارسا در بلخ\n\nترجمه از يك مقالهٔ روبرت با ئیرن که درمجلهٔ موسسهٔ امریکیائی نشر شده\nو محمد رسولخان متعلم اعداد یه چهارم مکتب حبیبیه ترجمه نمود ـ ارسالی جناب فیلیکس\nهالیند معلم زبان انگلیسی مکتب عالی حبیبیه .\nماسوای رواق مخروبه که مشتمل بر آثار غیر جالب نظر کاشی کاری است، و درنتیجهٔ روایات\nمحلی بمدرسه نامزد گشته، روضهٔ خواجه ابوالنصر پارسا تنها ساختمانی است که دربین دیوارهای بلخ\nبجا مانده و همه گونه دلچسبی های فنی را اهداً مینماید . از این نقطه شهر جدیدی که در اثر تجویز\nحکومت افغانی و فعالیت محمد گل خان رئیس تنظیمیه تعمیر آن روی کار است منشعب میشود . ترمیم\nاین بقعهٔ تاریخی هم مد نظر است .\n(١) نگارنده را درنوامبر سنه ١٩٣٢ هنگامیکه درپاریس نمایش گاه آثار قدیمهٔ غزنی با هتمام\nموسیو کودار و فلوری انعقاد می یافت با فاضل موصوف اخیر الذکر ملاقات و صحبت دست داد .\n\n٢٩٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2876, "text": "( صفحهٔ ۹۸ )\nکابل\n( شمارهٔ سوم )\n\nدر ١٤١٩ حضرت جامی در سن ه سالگی بمعۀ پدر خود بملاقات خواجه محمد پارسا ، در موقعیکه\nبعزم زیارت مکه از بخارا به شهر مادری جای موسوم به تربت شیخ جام رسیده بود، شتافت . شصت سال\nبعد می این ملاقات را اولین تجربهٔ مجذوبیت خود شناخت . خواجه محمد پارسا در جریان همین سال\nباز دید در مدینه رحلت کرد و جامی در شرح حیات این بزرگوار میگوید : «بعد از او خواجه ابونصر\nثمر زندگانی بی آلایش او است . » این شخص که پیر و خواجه محمد پارسا بشمار میرود و اخیراً\nیادگار بزرگی بنام او بر پاشد ، در زمرهٔ مورخین تیموری ، که آثار شان در السنهٔ اروپائی توجه یافته ،\nخیلی کم طرف توجه واقع گردیده در کتاب ( khwandamir ) میخوانیم که خواجه پارسا در یکی\nاز دارالعلوم های سواد هرات عهده نطاقی را بمقابل معاش مکفی بذمه گرفت . اشاره و توضیح مزید\nدر خصوص این شخص در تاریخ معین الدین محمد وجود دارد : در ١٤٥٤ م با بر نواسهٔ شاه رخ برای\nرد حملهٔ ابو سعید سلطان سمرقند ، جانب شمال رفت . معین الدین می نویسد « با اینکه ابوسعید چون\nاز عزم و روانگی با بر خبر یافت و از بلخ به پایتخت مراجعت کرد ، با بر بازهم در پیشرفت خود\nادامه داد و چون ببلخ رسید با صوفی ابونصر ملاقی شد . ابونصر بسیار کوشید تا او را\nاز عزمش منصرف سازد ولی نتیجه نداد . »\n\nاین تاریخ که عبارت از ١٤٥٤ و توام بشرح فوق است بزرگی و صفوت خواجه نصر پارسارا\nمبین میسازد . از اینرو تعمیر این روضه را بگمان اغلب میشود بثلث اخیر قرن پانزده منسوب کرد .\n\nطرز قابل یاد داشت این ساختمان قبهٔ قبرغه دار آنست که شاذ وغیر معمولی گفته میشود\nو مشابه به قبر تیمور در سمرقند و مقبرهٔ تیموری در هرات است ، که موخرالذکر تاریخ خود\nرا در سال ١٤٣٠ نشان میدهد . با اینهم خصوصیت کاشی کاری این روضه بدورهٔ تازه تری\nمطابقت دارد . نقشه هائیکه در این جا دیده میشود به نسبت یادگار ها و آثار قدیمتر تیموری\nشوخ تر، ورنگ آمیزی عمومی آن ساده تر واکثر منحصر به سیاه و آبی روشن و بیشتر\nسفید است که در بعضی جای ها برنگ سیاه آمیزش یافته تا حصص مختلف نقاشی را ثبوت و\nتمرکز بخشد . در اصل تزئین و نقش کاری این محل عبارت از آبی شفاف ونقرئی است\nوطور کلی از رنگ ارغوانی، که مناره ها و مقابر هرات را سایه دار وبا شکوه جلو میدهد\nو در نصف اول این قرن تعمیر یافته اند، عاری است .\n\nاین تعمیر بشکل هشت ضلعی است که هر ضلع آن شش و نیم قدم طول دارد . چهار ضلع\nمتبادل آن بهم وصل یافته و صورت کثیرالاضلاعی را نشان میدهد که از زوایای مرکزی\nهشت ضلعی بفاصلهٔ چهار قدم منشعب گشته . باینصورت اضلاع مربع که تمام سطح تعمیر را\nدر بر میگیرد تقریباً هر يك هفتاد قدم طویل است . ارتفاع این گنبد تا انتهای رواق مخروطهٔ\nآن در بین هشتاد و نود قدم تخمین میشود . قطر رواق تقریباً ۳۰ فت است .\n\n۲۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2877, "text": "در منطقهٔ آموی علیا\nترجمهٔ جناب عبدالغفور خان مترجم انجمن\nقسمت دوم ـ عبور از اشکاشم و غاران\nدر اشکا شم ـ زيباك و نیز در وا خان ، حاکمان محلی که عموماً خویشا و ندان میر های بدخشان می باشند حکومت می نمایند . « مارکو پولو » نیز هنگا میکه در سال ١٢٧٣ـ ١٢٧٤ در واخان وپامیر سیاحت می کرد ، در ین باب تذ کار داده است . امروز علاقهٔ زيباك وقسمت اعظم اشکا شم (که بجنوب دریای آمو واقع است) شامل ولایت بدخشان افغانی می‌باشند . اشکاشم واقعه بشمال دریای آمو بطرف بالا تا کو تلهای بالائی قریهٔ نمندکوت و بطرف پائین تا دهکدهٔ ملواچ Malwach و تنگناهای «غاران » ممتد است .»\nقلعهٔ قعقعه :\nدر ٧ و ٨ ستمبر ، حین توقف در نمندکوت ، به معاینهٔ قلعهٔ مخروبهٔ موسوم به قلعه قعقعه که قریب یکنیم میل در زیر دهکدهٔ مرکزی نمندکوت واقع است ، برفتم . از ارتباط نام قعقعه ، بپهلوان داستانی عرب با قلعهٔ مزبور بخوبی آشکار میشود که نمیتوان راجع به اصل ومبدء آن پی برد ـ وهر چه اطلاعاتی دران باره وجود داشته بکلی از بین رفته است . این قلعه بروی صخرهٔ بلندی بنا یافته که بساحل راست دریا واقع است و از دامنهٔ کوه بواسطهٔ يك فلات تقریباً نیم میل وسیع (که در حقیقت دنبالهٔ سطح مرتفع نمندکوت می باشد) جدا می شود . و بارزهٔ مذکورا ز دو رشته گرد که خیلی باهم نزديك بوده وتقریباً بسمت مشرق و مغرب افتاده اند ، تشکل یافته است (نقشهٔ افتاده نمرهٔ ٤٩) . رشتهٔ شمالی و بزرگ ، درانجام شرقی خود بقدر ٤٠٠ فت از سطح دریا و بقدر ٢٢٥ فت از فلاتی که بران ایستاده است ، ارتفاع دارد ـ و درینجا رشتهٔ مزبور باسنگلاخهای سرا شیب و نا قابل صعود خود متدرجاً بطرف غرب پائین میرود و درین حال سمت شمال آن خیلی سراشیب و سمت جنوب آن يك سلسله مرتبه ها را تشکیل میدهد .\nاستحکام طبیعی آن :\nرشتهٔ جنوبی (عکس ٤١٢) نسبت به شمالی کوتاه تر ولی نشیب آن نسبت به رشتهٔ شمالی بیشتر متحد الشکل است . و از رشتهٔ شمالی بواسطهٔ يك گودال جدا میشود و انتهای غربی آن سنگلاخی بوده و قدری دورتر از گودال برآمده و رویهمرفته يك شكل سه کنج را ارائه میدهد قلهٔ باريك این رشته بارتفاع تقریباً ٣٥٠ فت از سطح دریا کائن است . هرگاه از مرتبه های باریکی که درپای هر دو رشته وجود دارد (عکس ٤١٤) بطرف دریا پائین برویم ـ به نشیب های خیلی\n٦٩٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2878, "text": "( صفحه ۱۰۰ ) کابل ( شماره سوم )\n\nتند برمیخوریم این بارزه را سنگلاخهای سراشیب (که قسمت اعظم محیط آنرا اشغال نموده) ویکطرف\nآنرا حفرۀ دریا مصئون نگاه میکند . وبنابران يك موقع مستحکم طبیعی بشمار رفته و در زمان قبل از کشف\nآلات ناریۀ ، تقریباً فتح نشدنی محسوب بوده و کوشش وزحمات دست انسان برین مزایا افزوده است.\n\nاستحکام گوشۀ شرقی قلعه قعقعه : ـ\n\nدر بیان استحکامات قلعه قعقعه ، بهتر است که اول از قسمت خارجی آن شرع کنیم : در قله انجام\nشرقی رشتۀ اصلی (۱) می‌بینیم که کناره‌های سنگلاخی فلات مانند آن ، بايك دیوار خشتی محاط است\nو دیوار مزبور درینجا بباعث این استحکام طبیعی (که باشیب های تند مستحکم تر گردیده وزیاده\nاز ۲۰۰ فت ارتفاع دارند ) فقط از ۳ تا سه ونیم فت ضخامت داشته و امروز خیلی خراب شده است.\nساخت دیوار از خشت خام متوسط الجسامت (۱٤ تا ١٥ انچ در ۱۰ تا ۱۱ انچ در ۳ نیم تا ٤ انچ )\nبوده و خود دیوار ونیز برجهای آن در بعض جاگرد ودر بعض جا چار کنج ساخته شده وبر تهدابهای\nپست سنگی بنا یافته اند ـ ومورچالپای آن يك قطاری و قدری بلند تر از تهداب سنگی مرتب گردیده\nو ارتفاع آن ها درداخل تا ۳ فت و ۳ انچ ودر خارج تا ۲ فت و ۱۳ ئنچ میرسد وعرض آنها بطرف\nخارج باریکتر شده واز ۷ تا ۸ انچ می باشد . در حصص شرقی وشمالی این منطقۀ استحکامات يك\nدیوار دیگر نیز دیده می شود که موازی به دیوار اول یا خارجی بوده و ٦ فت ازان فاصله دارد\nو ضخامت آن از یکنیم تا ۲ فت بوده وخیلی صدمه دیده است وهیچ مورچالی دران دیده نمی‌شود\nوعیناً همین ترتیب در منطقۀ استحکامات زمر آتش پرست نیز مشاهده میرسد چنانکه نذکار یافت .\nمقصدا اصلی دیوار مزبور مشكوك است .\n\nسمت شمالی استحکامات خارجی : بطرف شمال استحکامات خارجی ، ارتفاع رشتۀ\nاصلی کوه متدرجاً کمتر شده بجانب مغرب میرود ـ ولی صخره های طرف خارج فلات ، خیلی سراشیب\nبوده واین سمت ، ارتفاع قسمت های وسطی کوه تخمیناً ٦٠ فت میباشد ، در جاهائیکه ارتفاع رشتۀ کوه\nکم است استحکامی از خشت خام ساخته شده و آب اکثر حصص داخلی آنرا خراب کرده ولی سمت\nخارجی آن باستثنای دو جای ( نقشه افتاده نمره ٤٩ ـ ۱۱ ) محکم معلوم میشود ضخامت این استحکام\nدر نزديك ( ii ) ١٦ فت بوده و تا ۳۳ فت بطرف گوشۀ شمال غربی زیاده شده میرود و درین\nگوشه يك برج بزرگ و گرد ( iii ـ عکس ٤١١ ) بنا یافته . ارتفاع استحکام مزبور از بالای\nدیوار سنگی خارجی ، اوسطاً ٢٥ فت است ـ از کناره و برجهای آن امروز اثری نمانده .\nاز گوشۀ شمالی مغربی ( iii ) ، دیوار مزبور ، بطرف جنوب مغرب بر گشته و از روی\nخالی گاه بین دو رشتۀ کوه عبور میکند . ضخامت سه دیوار در ینجا ۲۲ فت و مابین دو برج\nچهار کنج vi که در نقشه افتاده نمره ٤٩ نشان داده شده است ، قریب ۱۲فت میباشد ـ وبرجهای\nبر آمدۀ آن بر روی تهداب های بزرگ سنگ بنا یافته وقریب ۲۰ فت از دیوار ها یا پرده ها\nجلو تر بر آمده وشاید بغرض تحفظ درب داخلی ومابین آنها چنان کرده باشند .\n( ناتمام )\n\n۲۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2879, "text": "چهارمین سالنامهٔ کابل\nچهارمین سالنامه کابل متعلق بسال ۱۳۱٤ در پنجصد و چند صفحه بزرگ بکاغذ اعلی\nو حروف جدید، دارای زاید از چهار صد قطعه فوتو های مهم و نقشه وجداول مفید\nکه از حیث خوبی مضامین و برجسته گی طباعت و لفاست نسبت بدیگر سنوات امتیاز\nخاصی دارد . اينك از طبع خارج شده برای فروش بقیمت فی جلد دوازده افغانی در انجمن\nادبی حاضر است - شایقین میتوانند محض ترسیل رسید خزانه یا تحویل وجه نقد نسخه های\nمذکور را بوسیلهٔ پسته مستقیما حاصل نمایند . قیمت سالنامه خارج از کابل بتیزاد\nمحصول پستی ۱۳ افغانی و در ممالك خارجه نیم پوند انگیسی (استرلنگ) است -\nاعلان\nسالنامه های سال اول و دوم وسوم مجله کابل وغیره آثار انجمن را ذواتیکه خیال خریداری\nداشته باشند بقیمت های آتی از خود انجمن بدست آورده می توانند .\n۱ سالنامه سال اول سنه ۱۳۱۱ در کابل ۷ افغانی در ولایات ۸ افغانی در خارج سه کلدار\n۲ » » دوم سنه ۱۳۱۲ » ۱۲ » » ١٤ » » ده شلنگ\n۳ » » سوم سنه ۱۳۱۳ » ۱۱ » » ۱۲ » » »\n٤ کلکسیون های مجله سال اول ودوم وسوم مجله کابل فی جلد در کابل ١٤ افغانی در ولایات\n١٦ افغانی در خارج ده شلنگ\nه کلکسیون های سال چارم مجله کابل یکدوره آن در دو جلد قیمت آن در کابل ۱۷ افغانی در\nولا یات ۱۸ افغانی در خارج ده شلنگ\n٦ کتاب الفاروق مجلد در کابل هشت افغانی\n۷ منتخبات بوستان سعدی علیه الرحمه در کابل دو افغانی وسی وشش پول\nقابل توجه\nحضر اتيكه بمجله کابل سابقاً اشترك داشته ومحض فرمایش کتبی قبل از وصول وجه\nمجله برای شان فرستاده میشد .\nچون در نتیجه اینگونه معامله اداره محاسبه دچار مشا کلات گردید. لذا از مشترکین عظام محترمانه\nخواهش میشود که هرگاه آرزوی اشتراک مجله را داشته باشند باید قبلاً وجه نقد یا رسید خزانه\nبدفتر مجله بفرستند و الا بصورت نسیه قبول اشتراک نخواهد شد .\n(اداره مجله کابل)"}
{"book": "adl0986", "page": 2880, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2881, "text": "کابل\nنمره (٦٤) (٦٥) سال ٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2882, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2883, "text": "آدرس : انجمن ادب ، جاده ارگ\nکابل\nاشتراک\nکابل : ۱۲ افغان\nعنوان تلگرافی : کابل انجمن\nمجله مصور ماهوار\nولايات داخله : « ١٤\nمخابرات : با شهزاده احمد علی خان\n( درانی ) مدیر انجمن\nخارجه : نیم پوند انگلیسی\n(ادبی، اجتماعی، تاریخی) طلبای معارف نصف قیمت\nتحت نظر انجمن ادب نشر میشود\n\nاول سنبله ١٣١٥ هجری شمسی - ٢٤ اگست ١٩٣٦ میلادی\n\nفهرست مندرجات\n\nمضمون نگارنده صفحه\nجشن هجدهمین سال انجمن ۱\nاستقلال وطن\nمقدمه در تاریخ آسیای ترجمه جناب محمد قدیر خان تره کی ۶\nوسطی\nژاپور عمل « جناب عبدالغفور خان ترجمان ۱۰\nعمر ها ترجمه و نگارش جناب ۱۷\nسید قاسم خان رشتيا\nبحث فلسفی - حيه نگارش جناب محمد قدیر خان ۲۱\nتره کی\nتاثیر تمدن ن اسلام « حفیظ الله خان ۲۸\nبر تمدن اروپا\nخصوصیات شاعری روه ترجمه « امین الله خان ٤١\nزمر لای\nيك شاعر فراموش شده نگارش « علی اصغر خان ٥٤\nمتعلم مكتب غازی\nتنقید و عمل از طبع جناب امین خان ٦١\nزمر لای\nادبیات قدیم و ادبیات نگارش « سید قاسم خان ٦٢\nجدید رشتيا\nچهار قصیده بچهار سبك انتخاب ۷۳\nادبیات پشتو نگارش جناب غلام جیلانی خان ۸۳\nجلالی\nتوضيح يك نام تاریخی « « امین الله خان زمرلای ٩٦\nدر منطقه آموی علیا ترجمه « عبد الغفور خان ۱۰۲\nترجمان\n\nمضمون نگارنده صفحه\nمعمار تاج محل و لعل قلعه ترجمه جناب قاری عبدالله خان ۲۰۸\nملك الشعرا\nارمغان بدخشان نگارش « شاه عبدالله خان ١٤٤\nبدخشی\nگزارشات هجدهمین سال استقلال\nنطق افتتاحيه اعليحضرت معظم همایونی ٢٤٩\nمعروضه تبريكيه شورای ملی بحضور همایونی ۱۵۳\nنطق والا حضرت صدر اعظم صاحب ١٠٠\nسواد تبريكيه شيخ السفرا بحضور اعليحضرت همایونی «\nجوابيه اعليحضرت همایونی به شيخ السفرا ١٤٦\nوظائف مدنیه یا اخلاق خطابه جناب محمد قدیر خان\nاجتماعی تره کی «\nتهنیت جشن اثر طبع جناب قاری عبدالله خان\nملك الشعرا ۱۰۸\nشور شایق « « شایق ۱۰۹\nاستقبال از جشن « « بیتاب ١٦٠\nتهنیت جشن « « خانمیر خان هلالی ١٦١\nد استقلال ملی نشیده « « جلالی ١٦٤\nوقت شناسی شیوه اقتباس ١٦٨\nتمدن است\nباستقبال جشن از طبع جناب محمد سرور خان صبا ۱۷۱\nارمغان آزادی « محمود الحسنخان كوكب ١٧٤\nبمناسبت افتتاح نمایشگاه « شیر علیخان قانون ۱۷۰\nصنایع در روزهای جشن\nتهنیه جشن « « محمد طاهر خان ١٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2884, "text": "مضمون\nجشن وطن\nامساك واسراف هر دو خصايه\nمخرب اقتصاد است\nنصب العين صحيح وسيله\nموفقیت است\nمعروضه اختتامیه جشن انجمن\nدوره هشتمین جریده\nشريفه اصلاح\nطبع درامه منظوم\nیقین کنی یا نکنی\nساحه جدید زندگانی\n\nتصاویر\nاعليحضرت شهریار شهید\nاعليحضرت المتوكل على الله\nوالاحضرت صدر اعظم صاحب\nوالاحضرت وكيل صاحب حربيه\n\nنگارنده\nجناب محمد حسن خان\n« محمد قدیر خان\nتره کی\nترجمه جناب عبد الباقی خان\nلطیفی\n« محمد صدیق خان\nطرزى رادیو میخانيک\n\nفهرست تصاویر :\n\nصفحه\n۱۷۸\n۱۷۹\n۱۸۱\n١٨٥\n۱۸۸\n۱۸۹\n١٩٦\n\nصفحه\n۱\n٦\n۱۲\n۳۰\n\nتصاویر\nوالاحضرت وزیر صاحب حربیه\nاعلیحضرت شهید و والاحضرتین\nيك گروب مهم تاریخی\nاز مناظر حرب استقلال\nدر محاذ جنگ\nاعلیحضرت شهید و مجاهدین استقلال\nصورت حمل و نقل توپها\nسردار شاه محمود خان در استحکام\nو الاحضرتين در محاذ حرب\nقوای مجاهدین ملی\nمیلهای توپ\nذات همایونی بروز اول جشن\nرسم گذشت قطعات عسکری\nرسم گذشت صنف توپچی و تانکهای حربی\nرسم گذشت سکوت های کابل\nرسم گذشت تفری سبورت\nتيم فت بال\nمسابقة بزغاله تازی\nمحفل دعوت قونسلگری شاهی افغانستان در بمبائی\nوزارت جليلة حربيه\nمنظرة عمومی جشن\n\nصفحه\n۲۸\n٤٠\n٥٣\n٥٣\n٦٠\n٦١\n۷۲\n۷۳\n٧٦\n۷۷\n٨٤-٨٥\n۹۳-۹۲\n۱۰۰\n۱۰۹-۱۰۸\n١١٦-١١٧\n١٢٤-١٢٥\n۱۳۲\n١٤٠-١٤١\n١٤٨\n١٥٦\n۲۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2885, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2886, "text": "مرد تاریخی و محصل استقلال افغانستان اعلیحضرت محمد نادر شاه شهید سعید که ملت افغانستان\nو نسلهای آتیه آن ؛ خدمات بزرگ تاریخی این ذات جلیل القدر وطن دوست را فراموش نه نموده قدر\nو احترام خواهند نمود ."}
{"book": "adl0986", "page": 2887, "text": "کابل\nبسم الله الرحمن الرحیم\nجشن هجدهمین سال\nاستقلال و طن\nبمناسبت انعقاد جشن پرمسرت و یادگار با افتخار هجدهمین سال استقلال\nکشور عزیز خود افغانستان ، هیئت انجمن ادبی تهانی و تبریکات قلبی\nخود را بحضور شهریار مهربان و پدر نوجوان المتوكل على الله اعلیحضرت\nهمایونی تقدیم داشته بقای استقلال وطن و سعادت ملت عزیز خود را از خدای\nپاك تمنا و نیاز مینماید .\nجشن استقلال وطن که یادگار مهم ترین خدمات تاريخي يك فرزند\nبزرگ و قاید وطن پرور افغانستان یعنی اعلیحضرت محمد نادر شاه شهید\n۳۰۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2888, "text": "صفحه ( ۲ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nو تاجدار نامدار فقید ما و بهترین نمونه سربازی و فداکاری اولاد رشید اینخطه است حقیقةً قابل مسرت وافتخار اهالی افغانستان میباشد ، چه عزت وسربلندی ملل در نظر اقوام گیتی باهمنوعان آنها اول باول داشتن حریت کامله و استقلال ملی است .\n\nاستقلال وطن یا این افتخار بزرگ ما که در اثر تراکم حوادث ناهنجار مدتی دوچار وقفه بوده وبالاخره روح شهامت وشجاعت فطری ملت بجنبش وحركت آمده ودرعين حال مطابق آمال قلبی ملت قاید توانا ومرد دانائی مثل ذات ستوده صفات شهریار شهید ـ مجری عواطف و آمال ملت درینمورد قرار گرفت ، خوش بختانه لكهٔ اسارت از دامان ملت مردانه افغانستان بسهولت زدوده شده و آنحریت کامله که حق مشروع طبیعی افغانیان بود حاصل گردید ، البته برای اعاده افتخار تاریخی و آزادی طبیعی خود اولاد اینخطه خیلی مبتهج و مسرور بوده و این روز فیروز تاریخی را بخوشی و انبساط تمام پذیرائی می نمایند .\n\nاستقلال حق فطری هر ملت است و هر ملتی حق دارد بخانه و ماوای خود یعنی ( وطن ) مختار و حاکم باشد پس آنانیکه فاقد این حق شده وتحت قیمومیت غیر میروند نه تنها قلادهٔ آمریت اجنبی بگردن شان گذاشته میشود ، بلکه در اثر این حاکمیت\n\n٣٠٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2889, "text": "( صفحة ٣ ) جشن هجدهمین سال استقلال وطن ( سال ششم )\n\nبیگانه روزمره دوچار ضعف و بیماری مادی ومعنوی شده ازسعادت علم\nصحیح ، اقتصادمالی ، تربیۀ کامله انسانی، تمدن معقول ، اخلاق وتهذیب\nصحیح و هزاران نوع فضایل بشری محروم مانده حیات شان چون بیمار\nمحتضر سپری میشود . غریزۀ حریت پسندی وحس استقلال خواهی گرچه\nبقدر مراتب علمی و ذهنی درهرقومی موجود و هيچيك فرد يا جماعتی نمیخواهد\nمحکوم دیگری باشد ولی بالعقابل حس خود خواهی و منفعت پرستی و یا\nبدیگر عبارت مقتضیات جنبه حیوانی بشر در صدد است که ضعفای نوع خودرا\nبلع کرده خودرا راحت و آسوده بسازد، پس برای نایل شدن باین مقصود اقویای\nبشرهواره دو اسلحه جارحه را بمقابل ضعفا استعمال کرده و موجبات کامیابی\nخود وسلب استقلال آنها را فراهم می آورند که رویهمرفته این اسلحه ها\nاولاً عبارت است از سلاح مکر وحیل که اقوام پس مانده را در خواب جهل\nو نفاق فرا گرفته و بوسيله خود آنها قلاده اسارت را بگردن شان میگذارد،\nثانیاً درصورتيكه بین طبقات اینگونه اقوام ضعیف و پس مانده مردان دانا\nورجال بیدار وکار آگاه موجود بوده واز پشیرفت حیل ودسایس طامعين\nاجنبی جلو گیری نماید ، آنگاه اجنبی باقوۀ قاهرة واستعمال اسباب قتاله\nمادی با هر گونه تشبثات بیرحمانه وظالمانه پیش آمده محض تسکین شهوات\nمادی وحرص منفعت پرستی خود از هر گونه ظلم وستمی خود داری نمینمایند.\n\n۳۰۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2890, "text": "( صفحه ٤ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nهر گاه ما در صفحات تاریخ واقعات اسارت و سلب استقلال ملل محکومه را جستجو کنیم می بینیم که غالباً موجبات اسارت آنها ازین دو نوع کمتر متجاوز بوده است .\n\nبهر حال طوریکه در بالا گفته شد که استقلال حق فطری اقوام گیتی و هر قومی هم بقدر استعداد طبیعی و علمی خود آزادی خود را دوست داشته و از لحاظ عواطف و نوامیس انسانی دیگر قومی حق ندارد که حریت و استقلال آنرا محو کند، ولی از انجا که حس غلبه و تفوق در منافع بمزاج انسانی بتحريك همان جنبه حیوانی سرشته است، لهذا اقوام قوی همواره مرتکب بلع و امحای اقوام ضعیف شده و میشوند و تا هنوز يك قوة مقتدره منصف و يك عواطف پاك و بی آلایشی در جهان حاضره حکمفرمائی ندارد تا دست متجاوزین را از گریبان مظلومین قطع نماید. پس امروز ملل و اقوامیکه طالب استقلال و دوستدار حریت و آزادی خود اند بایستی منتظر همراهی و امداد دیگری نبوده خود شان خود ها را مستقیماً برای مدافعه از حقوق مشروعه و حفظ حاکمیت ملی خود حاضر و مستعد بسازند.\n\nتحصیل استعداد این مدافعه را باید سنجید که چطوری ممکن و چگونه بحصول آن موفق شد، لهذا طوریکه سابقاً اشاره شد اقویا همواره یا از ضعف معنوی و جهل و نفاق اقوام ضعیف و پس مانده استفاده می نمایند یا در صورت\n\n٣٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2891, "text": "( صفحه ٥ )\nجشن هجدهمین سال استقلال وطن\n( سال ششم )\n\nابراز شهامت ملی و شجاعت ذاتی و مقاومت اقوام مبتدی ، اقوام قوی\nباستعمال قوهٔ جبری و آلات مدهش حربی و مادی بنیان هستی و استقلال\nضعفا را بخاک عدم برابر می نماید، لهذا یگانه وسیلهٔ مجهز شدن برای دفاع\nاز حقوق و استقلال وطن همین دو مطلب موثر است یعنی اول ترقی و اصلاح\nامور معنوی که خود مربی و ممد آن علم صحیح و آگاهی و بصیرت است\nاز مکر و فریب کاری دشمن ، ثانیاً مجهز شدن بوسائل مادی که اقلاً هر\nملتی باید مستعد آن شوند که استعداد حربی و نیروی جنگی خود را\nضرورتر و برتر از هر احتیاج و ضرورتی دانسته و بذل مال و هستی و\nموجودیت خود را درین راه به چیزی و به پشیزی اهمیت ندهند.\nبالاخره امروز که بعنایت خداوند قادر متعال افغانستان عزیز ما در\nتحت لوای زمامداری يك حکومت غمخوار و دانا و با استقلال کامله اداره\nمیشود و در سایهٔ توجه و رهنمائی حکومت معظم متبوع ملت ما بضروریات\nحیاتی و احتیاجات عصری خود متحسس شده و متفقاً با حکومت خود مصروف\nتدارك وسایل و اسباب حفظ حیات آبرومندانهٔ ملی است پس ما از خدای\nقادر متعال تمنا می کنیم که همین روح اتحاد و اتفاق و همین غریزهٔ فعالیت\nو استقلال دوستی در کافهٔ اولاد این خطه مترقی و متزاید شده و این کشور\nاسلامی همواره مستقل و معمور باشد . ( انجمن )\n\n۳۰۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2892, "text": "مقدمه در تاریخ آسیای وسطی\n(۲)\n\nکنفرانس بایان آفت\nترجمۀ جناب محمد قدیر خان تره کی\n\nهم کارانم !\nدر زمانه های Mezolitik ( دورۀ متوسط عصر حجر ) ومخصوصاً ادوار نيوليتيك Neolitik\n( مدنيت حجر جديد يا حجر نقيه ) ديده ميشودكه دوعرق اساسى يعنى انسانهاى جمجمه طويل وجمجمه قصيرها\nدر چين ، هند، هندچين آسيا ، مصر و مخصوصاً در اروپا بيك مقياس زيادى باهم ديگرى در آمیخته است\nچه در سنه ١٨٩٦ از ٦٦٨ جمجمۀ که در فرانسه جمع کرده شده بود و منسوب بدورۀ نيوليتيك بوده است\n٪ ۵۸ آن ازطبقۀ جمجمۀ کوتاه و ٪ ۲۱ آن منسوب به نژاد جمجمه دراز و ٪ ۲۱ آن يك صورت\nممزوج از هر دو بوده است (۱) وعين همين نسبت در جمجمه هائیکه در ايطاليا و هسپانيه كشف كرده\nمیشود دیده میشود و در انگلستان تا دورۀ تمدن تو نج انسانهای دارای جمجمۀ کوتاه سکونت داشتند\nولی در همین دوره بوده است که جزائر انگلستان از طرف نژاد جمجمه طويل استيلا گرديده :\nسويت زر ليند تنها مملكتى است كه دران جا ميتوان يك شكل مخلوط كامل تمام نژادها را\nپیدا کرد.\n\nانسانهای منسوب بدورۀ نيوليتيك در جرمنی اکثراً از طبقهٔ جمجمه کوتاه بوده اند .\nطوريكه در فوق اشاره نمودم در اروپا نژاد های قدیمیۀ دورۀ پاليو ليتيك Paleolitik ( دورۀ قدیم\nعصر حجر) وجود داشت و دیدیم که این نژاد اولا از طرف عرق جمجمه کوتا هان استیلا و سپس\nمورد هجوم نژاد جمجمه طویل واقع شد چنانچه Rene Gerin در صفحهٔ ٤٢ كتاب معنون به\nLes Hommes awantl'Histoire خود كه در سنه ۱۹۳۰ نوشته است سطور ذيل را\nمینویسد :\n\n(۱) اشارۀ که باین طور (٪) گذاشته شده رمز ( صกير ) را القا میکند مثلاً ا گر بگوئیم صد بر ٢٠\nونوشته کنیم بر ۲۰ عين همان مطلب است لهذا براى اختصار مجلات رمز مذكور ترجیح داده شد « تره کی » .\n\n٣٠٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2893, "text": "شهریار جوانبخت افغانستان المتوکل علی الله اعلیحضرت محمد ظاهر شاه مربی\nترقیات و حامی استقلال وطن خلد الله ملکه"}
{"book": "adl0986", "page": 2894, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2895, "text": "( صفحه ۷ )\nمقدمه در تاریخ آسیای وسطی\n( سال ششم )\n\nبهر حال پس از دوره نیو لیتيك موجودیت جمجمه طویل ان با مدنیت جدید و آن مدنیت هم با شرائط جدید زندگانی توأم ظهور مینماید . ( درین جا خانم مشار الیها عین جمله فرانسوی را هم ذکر مینماید ) .\nپروفیسور آنترو پولوژی دارا لفنون ژنو مسیو Ewgen Pitard در صفحه ۶۰ کتاب خود که زیر عنوان Lesraceetl'Histoire نوشته بعین همین نکته تماس کرده میگوید : « در دوره متوسط نیو ليتيك هم يك واقعه عرفی که دارای اهمیت بسیار بزرگی میباشد روداد زیرا در همین وقت بود که انسانهایی به میدان برآمدند که منسوب به تیپ جمجمه طویلها بودند و این طور يك تیپ مور فولوژيك (۱) چیزی بود که تا آن وقت در قطعه اروپا نه دیده شده بود نه شنیده بلکه در قطعه ما مجهول بودند و اینکه این عرق جدید از کجا وارد سرزمین اروپا شده بودند ؟ آیا بواسطه اینکه حفريات متعلق بدوره پا لیو لیتيك تا كنون بخوبی تعقیب نگردیده این نکته را روشن ننموده است ؟\nیا اینکه این انسانهای جدید که در دوره حجر نفیسه به نزد اروپا مجهول بود آیا از يك قطعه همسایه وارد اروپا گردید ؟ در صورتیکه این طور است به عقل ما طبیعی تر این است که این انسانها از دوجها مسکونین آسیائی بوده اند اول اینکه وطن جمجمه درازها آسیا است دوم اینکه آسیا نزد يكترين هم سایه اروپا میباشد احتمال دارد که از آسیا وارد اروپا گردیده باشند » ( درین جابا ز خطية مذكوره به ذکر عبارت فرانسوی متوسل میشود ( مقایسه بین ادوار ما قبل التاريخ وطلوع تاریخ در مصر ، آسیای غربی ، اروپا تصدیق مینماید که علت تبدلات عمیق که در عرق انسانها و طرز زندگانی ایشان رو داده است وارد اقوام شرقی در اروپا و نقاط دیگر بوده است .\nپروفیسور مذکور در صفحه ۱۸۱ کتاب خود وقتی میخواهد بگوید که اولین قافله جمجمه طویل ها در دوره نیوليتيك از معابر آلپ از شرق وارد اروپا و در سرزمین سویت زر لیند دیده شدند چنین مینویسد :\n« نظر به ثبوتیکه بخوبی بوقوع پیوسته مساکنی را که در سر زمین گول وجود دارد همین نژاد جمجمه طویلها بنا کرده بودند واگر چنین است مجبوریم اعتراف کنیم که تا آن وقت این گونه آثار مدنی عبارت از تظاهرات مادی بود که در نزد انسانهای غربی مجهول بوده است غیر ازین نژاد مذکور وقتیکه وارد اروپا شدند اصول زرع حبوبات و اهلی نمودن حیوانات را هم با خود به اروپا آوردند و طریقه مسافرت را در آب هم آنها ابتکار نمودند پس چون چنین است میتوان گفت که مهمترین\n(۱) اين يك موضوع بسیار دقیقی است که زیاده تر از تاریخ مربوط به جغرافیای بشری و اجتماعیات میباشد رویهمرفته اگر از معضلات علمی آن که درین جا مورد ندارد منصرف شده لغت آن را معنی کنیم همین است که : هر جمعیت در تحت تاثیر عوامل طبیعی محیط مسکونه خود میباشد و عوامل جغرافیائی آن جمعیت را خواصی میبخشد که نمونه مورفولوژيك او را تشکیل میدهد . تره کی\n\n۴۰۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2896, "text": "( صفحه ۸ ) کابل ( شمارۀ ) چهارم و پنجم\n\nتحولات اجتماعی را نیز آن ها با خود به اروپا ارمغان آوردند . ( باز اشاره به جملۀ فرانسوی ) !\nنوت : « نطقۀ موصوفه پس از نقل اقوال هر کدام از مقدسین عین عبارت کتاب مؤلفۀ او را نیز ذکر\nمیکند که در عین اینکه لزومی در ذکر آن عبارات ندیدیم از اشارۀ این که بگوئیم که درینجا و اینجا\nعبارت را نقل نموده نیز معذرت میخواهیم و البته از ارائه عین کنفرانس به ارباب ذوق\nخود داری هم نمی شود . مترجم »\nو هم او در صفحه ١٥١ کتاب مذکور خود وقتیکه میخواهد در اروپا از نمونه انسان های آلپ\nHomo Alpinus بحث کند به منشأ نژاد جمجمه طویل ها تماس کرده مینویسد : « پوره حق\nداریم اگر بگوئیم که تیپ آلپ از راه سواحل بحیرۀ سیاه ووادی طونه از آسیا وارد اروپا شده اند\nو چنان گمان دارم که این انسان ها از سراب های شرق بصورت سوق الطبیعی غربی احساس ووارد\nغرب شده اند زیرا نظر به حال حاضر معلومات ما منشأ دیگری را غیر ازین قبول کردن صعب است .\n\nپروفیسور شرا در متبحر علم جغرافیا هم درین زمینه نظریۀ مؤید همین نظریه اظهار کرده\nمیگوید : « اروپا علی العاده زائد از نیم جزیرۀ ( جزیره نما ) آسیا نمی باشد و این جزیره نما\nشبیه جزیره ایست که ناز کترین ودقیق ترین و موازنه دار ترین جزیرۀ آسیا میباشد وروحهمرۀ نه اروپا\nفرزند رشید آسیا است » Pittard بعد ازینکه نظریه جغرافیا دان مذکور را تا اینجا نقل مینماید\nجملۀ ذیل را علاوه میکند :\n« فقط اگر این جمجمه طویل های دورۀ نيوليتيك حقيقتاً از آسیا به اروپا آمده باشند هیچگونه\nاحتمالی در بین نیست که آنها منسوب به عرق زرد باشند » آقایون ! درینجا لازم است سخنان\nپروفیسور مذکور را قطع كرده يك نکته را تنویر بنمائیم : برای این مهاجرت هائیکه پروفیسور بآن\nاشاره کرده است از شرق به غرب امکانی پیدا کرده باشد لازم است همان طور یکه در بالا گفتیم\nشرائط طبیعیه مبدل شده وراها ئیکه از شرق به غرب مهاجرت کرده میشود عاری از عوائق و موانع\nشده بعد ازان مهاجرت صورت گرفته باشد، بلی حقیقتاً همین طور است چه در دوره های قبل التاریخ\nاز شرق بغرب مهاجرت های زیادی واقع و مهاجرین شرقی تا دروازۀ ویانه رسیده بودند و بعد از آن\nیعنی در ادوار تاریخی هم دنباله این مهاجرت ها منقطع نشده هجرت و استيلا های پیهم شرقی ها\nبه غرب رو داده است بدرجه که تمام اروپا را ته و سر کرده اهالی بومی آنجا را با خود و خون خود مخلوط\nگردانیدند و هم پروفیسور مزبور در صفحۀ ۹۱ کتاب فوق الذکر خود راجع باین نکته سطور ذیل\nرا مینویسد : « این طور امتزاجی که در اقوام مذکوره رودا ده اختلاط نژادی را روی کار آورد\nکه تخیل کردن آن امکان نداشت و يك فصلی جدیدی را در تاریخ دنیا آغاز کرد . . . » در ادوار\nمعادن ( مدعا دوره های مس ، طونج وامثال است « مترجم » ( زیاده تر از ادوار ما قبل آن\nمهاجرت رو داده است .\n\n٣٠٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2897, "text": "( صفحه ۹ ) مقدمه در تاریخ آسیای وسطی ( سال ششم )\n\nمهاجرت هائیکه نژاد جمجمه طویل مسکونین آسیای وسطی در اروپا ونقاط دیگر نمودند و در اثر\nتاثیرات وتضییقات این مهاجرت ها در تمام افغان ها مخصوصاً تجددات وامتراجاتیکه در اروپا رو نماشد\nتمام آن هارا در تاریخ كلاسيك بعنوان ( مهاجرت های عمومیه و مؤثرات آن ها ) ذکر میکنند .\n\nخانم ها ، آقایون !\n\nتمام گفته های خود را که تا این جا امتداد دادم میخواهم خلاصه نمائیم :\nمدنیت ها و در مدنیت ها در يك زمان واحد در تمام نقاط روی زمین ترقیات مماثلی رو نداده است\nچه طوریکی در دوره های تاریخ دیده میشود چون انسان ها مطابق قانون تکامل وتطور به بسیا ر\nبطائت رو به ترقی سیر میکنند لهذا ديده ميشود كه يك قوم از قوم ديگر در تکامل و کولتور\n( تربية ذهنی و مجموع خصائص عالية يك ملت ) بهزار ها سال تقدم نموده است زیرا این يك امر\nمسلمی است که فعالیت های طبقات انسانی نظر به اقتضای زمان و مکان تکامل مینماید چه غیر از\nآسیای وسطی دیگر در تمام قطعات خشکه مانند افریقا ، اروپا و سائر انسانی پرورش نیافته است\nکه خودش شخصاً بدون تعاون اهالی آسیا بدوره نیوليتيك يعنى مدنیت حجر جدید قدم گذاشته باشد\nو قطه اروپا از نقطه نظر مدنیت های متنوعه قديمه ضعيف ترين قطعه ربع مسکون بوده است\nزیرا قدیم ترین صنايع ( پاليوليتيك دوره قدیم عصر حجر ) هم به قطعه اروپا از قطعه افریقا سرایت\nنموده است و بعد از انکه اروپا از افریقا بواسطة حائل گردیدن بحیرۀ سفید ( بحر الروم ) منفک شد\nو دروازه های آسیای وسطی بطرف غرب باز گردید اوضاع جهان یکبار دگر گون شده بعد از ین\nراه های مدنیت از انجا یعنی از حوالی آلکای و پامیر به اروپا سر راست گردید رونده گان این راه ها نه تنها\nبا مدنیت های قبل التاریخ بلکه بمدنیت های تاریخی هم مجهز شده بجا هائیکه اکنون سکونت دارند رفتند.\n\nRene gerin در صفحه ۱۳۳ کتاب مؤلفه خود چنین مینویسد : « يك مدت در ازی چنان\nگمان کرده میشد که کلده وعیلام گهوارکان مدنیت های تاریخی میباشند ولی امروز قبول کردن\nاین ادعا خارج از امکان گردیده است زیرا این مملکت ها قبل از دورۀ نيو ليتيك مسكون نبودند\nو مسکونین آن این سرزمین هارا پس از کشف معادن اشتغال کردند و ا مر وز متفق علیه تمام\nعلما این است که عناصریکه حوالی بحیرۀ سفید و اروپا را تعمین نمودند در اوائل دوره نیوليتيك\nاز آسیای و سطی آمده بودند و این ها قافله قافله وارد اروپا میشدند و در روی آن ها دوراه\nباز بوده است از راه شمال حوالی بحیره خزر و اطراف طونه را و از راه جنوب سواحل شرقی\nبحیرۀ سفید را سیر مینمودند و اهالی آسیائیکه راه جنوب را اختیار کرده بودند سکنه کلده و\nعیلام را تشکیل دادند و همین ها بودند که بعد ازان تا مصر هم رسیدند و انسانهائی را که قبل از ان\nها بصورت عشائر از افریقا آمده با موهای درشت به مصر استیلا نموده بودند از مقام شان\nبر انداختند . این مهاجرت های بزرگ پنج یا شش هزار سال قبل از ولادت ( حضرت عیسی\nعلى نبينا و عليه السلام ) بوقوع پیوسته است » « باقی دارد »\n\n۴۰۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2898, "text": "زنبور عسل\nترجمه عبد الغفور خان مترجم انجمن\nيك زندگی کوتاه و پرمشغله\n\nچوچه های زنبور عسل ، اولین مرتبه که در کشت زار ها قدم می نهند ، آب و پروپولس Propolis\nراجع می کنند . پروپولس يك مادهٔ چسبناك وصمغ ما نند یست که به « سرش زنبور عسل » معرف\nبوده و از فندق نباتات ودرختان مختلفه بدست می آید وزنبوران آن را برای مسدود کردن درز های\nلانه ولشم سا ختن جاهای درشت لانه ومحکم کردن وجابجا نگاه داشتن خانه ها وبالاخره جهة متناسب\nمدخل لانه ها ( تا بهتر بتوان از ان مدافعهٔ نموده ودرجهٔ حرارت را تحت اداره آورد ) استعمال میکنند .\nوظیفهٔ دوم این چوچه های کار کر ، فراهم آوردن گرده كك های گل اخیراً شیرهٔ\nنباتی است ، ولی موقع ضرورت ، مجدداً وظایف پرستاری را نیز ایفا میکنند .\nچوچهٔ زنبور عسل در ابتدا از موهای طلائی ونرمی مستور میباشد ولی بعد از انکه مدت ٤\nهفته در کشت زارها بسر میبرد ، رنگ آن تیره میشود وبسیاری از موهایش فرومیریزد وبالهایش شکسته\nو معیوب میگردد ( عکس ششم ) - وعاقبت الامر نمیتواند خوراك خودرا تهیه نماید . ازین رو ،\nاکثراً عمر زنبور کارگر را از مقدار کار یکه کرده است ، اندازه مینماید ، زنبورانی که درموسم\nخزان تربیت شده اند ، چون درین موسم - تقریباً هیچ کاری درکشت زارها ندارند ، تمام زمستان\nزنده میباشند .\nبمجردیکه نباتات سرشگوفه می آیند وهوا برای پرواز بقدر کفایت گرم میشود ، زنبوران\nدر طلوع آفتاب ازلانه برآمده وتاشام یاتازمانیکه هوا بسیار سرد نشده وباران نباریده است ، کارمیکند\nوقطره قطره شهد نباتی را به لانه می آورند ، وعلاوه از تکافوی احتیاج لانه ، ذخیره میکنند چنانکه\nدر لانه های که موقعیت مساعد دارند ، دريك روز حتی بقدر يك سیر شهد نباتی فراهم کرده می توانند\nزنبور عسل ، بالعموم از لانه بیش از يك يا دو میل دور نمی روند ـ ولی گاه گاه بطلب آذوقه\nتا فاصلهٔ ۸ نیم میل نیز پرواز کرده اند .\n٣١٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2899, "text": "( صفحه ۱۱ )\nمقدمه در تاریخ آسیای وسطی\n( سال ششم )\n\nشعور زنبور عسل در انتخاب گل\n\nزنبوران عسل ، مانند پروانه ها ، بی مقصد از يك گل بدیگر گل پرواز نمی کنند ـ بلكه منظور\nمعینی را تعقیب می نمایند ـ اگر يك زنبورعسل ، مرتبهٔ اولی در گل گلاب کار می کند ، مرتبهٔ دوم\nاز گلاب به عنصری نمیرود ـ بلکه بعد از آنکه شیره و گرده گلکهای گل گلاب اول را حاصل کرده\nبه لانه برد ، دفعه ثانی نیز بجستجوی گلاب می شتابد و در میان سائر گل ها گلاب را می خواهد .\nهمچنین هر گاه يك زنبور عسل دیگر ازهمان لانه ، بار اول ، شکوفهٔ سیب را مورد انتفاع قرار داد ،\nدیگر تغییر مسلك نمیدهد بلکه همه جا دوستدار و طلب گار شکوفهٔ سیب است ، و برای تحصیل آن\nاز فراز هزار ها درخت تاك و آلو پرواز می کند ، بدون آنکه بروی شگوفه های آن نشسته\nشیرهٔ آنرا بمکد . ازین رو ، میتوان زنبور عسل را کار گر معتمدی در تحصیل شیره و گرده گلکهای\nمخصوصهٔ نباتات دانست . زنبور عسل هر گاه بدون شعور از هر گل استفاده کند ، کارش مثمر ثمر\nخوبی نمی شود . گرده گلك های شگوفه یکدرخت به گرده گلك شگوفه در خت دیگری که از حیث\nنوع با درخت اولی اختلاف داشته باشد ، فایده رسانده نمیتواند . نا گفته نماند که تحولات هوای محیط\nبا تغییرات خود نباتات ، در پرو گرام و خط مشی زنبوران عسل ، تبدل کلی را وارد می کند .\nبعضی نباتات ، روزانه ۲ - ۳ ساعت شیرهٔ نباتی ترشح میدهند ـ و برخی تمام روز در تراوش اند\nو چون زنبور عسل ، غنی ترین منبع شیرهٔ نباتی را می یابد موقع اختتام شیرهٔ شگوفهٔ يك نبات ،\nبه نبات دیگر میرود ـ و چون گرده گلك گل برای فلاح و بهبود مستعمره ، نهایت لازمی است ،\nازین رو زنبور عسل همواره شگوفه ها و گل های بی شمار و مختلفی را ( ولو خالی از شیرهٔ نباتی بوده\nو یا ترشحات خیلی اندک داشته باشد ) جستجو می کنند تا گرده گلك های آن ها را فراهم نمایند .\n\nعلت عطر افشانی گل چیست ؟\n\nزنبور عسل کار گر ، برای فراهم آوردن گرده گلك گل ، مخصوصاً مستعد و موافق میباشد .\nچه تقریباً تمام بدن آن از موی پوشیده شده ( عکس ۵ ) و اکثر ازین موی ها دراز و دارای\nشاخه های انبوه و تور مانند می باشد ـ و حتی مویهای نیزه مانند درمیان چشمان مرکب آن میروید\n( عکس هفتم وهشتم ) و بنابرین وقتیکه برسر گلی مملو از گرده گلك‌ها می‌نشیند ، این‌دانه‌های كوچك\nدر موهای آن آلوده وبند میشود ـ و موقعیکه آنها را جمع کرده میخواهد به لانه ببرد ، به تکمهٔ نباتی\nآن گل و گل دیگری تماس کرده میگذرد ـ و با لوسیله چند گرده‌گلك گُل در روی چينتاك تکمهٔ نباتی\nمی ماند . اينك ازهمین عمل ، گل زنده و تازه میشود و در عوض ، عطر روح افزا وشهد از خود\n\n۲۱۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2900, "text": "( صفحه ۱۲ ) کابل ( شماره چهارم پنجم )\n\nبروز میدهد . مگر گل دیگر اندکی پس ازانکه گرده گک های آن گرفته شد ، پژمرده میشود .\nزنبور عسل کارگر بعد ازانکه تمام بدن خود را با گرده گک گل بیالود ، چند ثانیه در بالای\nگل پرواز کرده ضمناً گرده گک ها را از تمام بدن خود بوسیله شانه مخصوصی که دارد ( عکس ٥ )\nجمع نموده و درمیان سبدهای مخصوصه پاهای پسین خود جامیدهد . در هر يك ازين دو سبد ، مواد\nغذائیه بمقدار یابه بزرگی سر زنبور گنجیده میتواند .\n\nنان زنبور عسل\n\nوقتیکه زنبور عسل کارگر به لانه رسید ، پاهای پسین خود را درحجره داخل کرده محتویات\nهر دو سبد را دران خالی میکند - وزنبور چوجه کارگر ، به گرده گك های مزبور بهرای سرفشار\nآورده آن را سخت و درته حجره جامیدهد ، زنبوران عسل ، گرده گك ها را باشهد مخلوط نمیکنند -\nبلکه آن را درحجراتی نزديك به محل چوچه کشی ، ذخیره می نمایند ، تا بآسانی در دسترس\nپرستاران قرار گرفته بتواند .\nگرده گك نباتی ، دارای چربی و پروتین ( ماده غذائی مرکب ازهایدروجن . آکسیجن -\nنایتروجن - کاربن وگوگرد ) - و شیره نباتی دارای کاربوها یدریت ( ماده مرکب از هایدروجن -\nاکسیجن - قند - نشایسته و چندین مواد غذائی مولد حرارت ) است که رویهمرفته برای نشو و نما\nوزندگی زنبور عسل لازم اند . زنبور عسل که بحد رشد رسیده باشد ، میتواند به خوراکی که تنها\nکاربوهایدریت خالص داشته باشد ، زندگی و گذاره کند - ولی برای زنبور عسلی که درحال نمو\nاست ، وجود هر دو جز و ضروریست . گرده گک های نباتی را که سخت و در حجرات لانه ذخیره\nشده است اکثراً « نان زنبور عسل » میخوانند .\nدر اوائل بهار ، هنگامیکه درختان ، شگوفه میکنند ، زنبوران عسل کارگر بطلب آذوقه میشتابند\nتا مادر بخوبی تخم داده بتواند ، وازین وقت ببعد ، بر سرعت تخم دادن و چوچه کشی مادر می افزاید\n( البته زیادت تخم و چوچه بر موسم و مقدار غذای حاصله منحصر است ) - بدین طریق ، چند\nهفته نمی گذرد که تمام لانه از تخم و چوچه پر می شود و جائی برای نهادن دیگر تخم و ذخیره کردن\nعسل نمی ماند - کارگران غذای زائده را که از هزاران گلها بچنگ آورده و جائی برای ذخیره کردن\nآن ندارند ، بخورد افراد مستعمره خود میدهند . اندکی بعد وقتی میرسد که بایستی بعضی ازین نفوس متراکم،\nلانه را ترك گويند و آن وقتی است که چوچه ها بال پیدا می کنند و از لانه پرواز کرده در خارج\nزندگی ازسر میگیرند . ولی زنبوران عسل کارگر، برای پرستاری چوچه ها بداخل لانه باقی میمانند\nو از جمله زنبوران کلان و سالخورده لانه ، فقط مادر و زنبوران بالداره ازین لانه هجرت کرده\nمقام دیگری را انتخاب و لانه جدیدی بنا می کنند . اولین نشانه این هجرت ، اینست که زنبوران\n\n۴۱۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2901, "text": "والاحضرت اشرف سردار محمد هاشم خان صدر اعظم که زحمات شبا روزی این مرد ترقی خواه\nوطن پرور برای حصول ترقیات وحفظ شئون استقلال افغانستان واکتساب عظمت و سطوت این\nوطن تاریخی بنظر هرفرد ملت مبرهن میباشد . این ذات بزرگ محبوبیتی را که از صمیمیت وخدمت\nخود درقلب هر فرد ملت حاصل نموده اند بسیار قیمت دار میباشد ."}
{"book": "adl0986", "page": 2902, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2903, "text": "( صفحة ١٣ )\nزنبور عسل\n( سال ششم )\n\nمرو بدهن لانه بر آمده این طرف و آن طرف بگردند و گوئی لانه از زنبور جوش میخورد . و اگر درون لانه را تفتیش کنید ، خواهید دید که چندین حجرات حاوی مادرهای ملکه آینده (عکس ۳) آویزان بوده ازان استنباط میشود که وقت مهاجرت نزديك شده است.\n\nپرواز مهاجرت\nاما مادر فعلی و دختران وی ، منتظر وارته نمی نشینند ، بلکه در اولین روز گرم و روشن بعد ازانکه سر حجرات مزبور را بسته کردند ، مهاجرین موصوف همگان به پرواز می آیند ( و این پرواز بالعموم در ١٠-١٢ بجهٔ روز بعمل می آید ) و با مادر در تلاش لانهٔ جدید میشتابند و به اولین درختی که در جلو راه آنها می آید ، در ابتدا چند زنبور و بعد دیگر زنبوران شروع بفرود آمدن می نمایند و در ظرف ١٠-١٥ دقیقه تمام درخت را می پوشانند . اندکی پس ازین توقف ، زنبوران پیش آهنگ ، بهر سمت بطلب مسکن جدید و مناسب میبرایند - بلکه درین زمینه پیش بین بوده چند روز قبل بکار آغاز می کنند . و بعد ازانکه مأوای فراخور احوال خویش یافتند ، سائرین را اطلاع میدهند ودر چند دقیقه آنجا را اشغال میکنند و بنای ترمیمات و تعمیرات لازمه را می گذارند .\nبعض اوقات میشود که مسکن خوبی بدست آورده نمیتوانند . درینصورت ، مجبوراً در روی دشت لانه می سازند .\nپیشتر گفته شد که مهاجرین ، چوچه ها ، تخم ها و عسل را در لانهٔ سابق ترك میگویند . در ظرف چند روز ، از میان قدیمترین حجرات حاوی مادرهای آینده ، چوچه و یا مادر جدید بیرون می آید و بزودی برای امحای رقبا در جستجو شده حجرات دیگر را مورد تفتیش قرار میدهد ـ و بالاخره تمامی خواهران خود را که در سلطنت مادری حق وراثت دارند ، بقتل میرسانند .\n\nپرواز مادر آینده برای جوره شدن\nاین مادر آینده ، چند روز بعد از اینکه دنیا را دید ، يك روز گرم و صاف و آرام را برای انتخاب همسر خود تعیین می کند . زیرا ماه عسل آن اندك مدت بوده و بایستی از ان بخوبی استفاده کند ـ وانگهی پرواز ثانوی ، عین یکسال بعد ، موقع مهاجرت از لانهٔ قدیم صورت میگیرد .\nمادر زنبور نرو قوی را انتخاب میکند ودر هوا با آن جوره میشود . واگر احیاناً یاعثی نتواند پرواز کند ، البته تا اخیر عمر هما نطور بدون ازدواج خواهد ماند . پس از جوره شدن ، نر بزمین افتاده میمیرد و مادر بارور بتلاش در یافت و بنای مستعمره فرود می آید .\n\n۳۱۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2904, "text": "( صفحه ١٤ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nچون مادر وظائف خصوصی دارد ، و نیز بياعثی که در کار خارج از لانه اشغال نورزیده\nو بالوسیله دستخوش موسم و دشمنان نمیشود ، بنا بران بالعموم سه یا چار سال عمر می کند. وقتیکه مادر\nبسیار پیر شود ، یا اینکه دیگر نتواند مادر و کارگر تولید نماید، و یا وقتیکه ناگهان مفلوج گردد ، درین\nصورتها زنبوران عسل ، از دختران این مادر مادر دیگری تربیت می دهند و چندی مادر و دختر یکجا\nکار می کنند ولی اندکی بعد ، مادر جوان ، جانشین مادر سابق میگردد .\nاختلافاتی که بین مادر و کارگر موجود است ( با اینکه هر دو ازيك نوع تخم بوجود می آیند )\nقبلاً بیان یافته ـ كبار گر دارای نیش راست و تقریباً دندانه دار است و بدین سبب وقتیکه نیش میزند ،\nنمیتواند نیش خود را پس بیرون نماید ـ در اثر این کوشش احشاء آن که بانیش پیوسته است ، خارج\nشده و در ظرف چند دقیقه میمیرد . زنبور کارگر عادةً در تمام عمر فقط یکدفعه نیش میزند و آن\nنیش زدن هم برای دفاع لانه میباشد نه بغرض مدافعة وجود خودش .\nمادر فقط با مادر می جنگد\nاما نیش مادر مثل زنبور کارگر نبوده بلکه لشم و کج است و بطوری ساخته شده که پس\nاز گزیدن ، بخوبی می تواند آن را پس بکشد . قرار معلوم ، مادر از ین اسلحهٔ مفید خود واقف\nنیست، چه به گزیدن چندان عادت نداشته و مثل چوچهٔ مرغ ، میتوان آنرا بخاطر جمع بدست\nگرفت . ولی شعور جنگجوئی مادر از ملاحظهٔ مادر دیگر بیدار می شود .\nهر گاه مادر از جوره شدن در هوا ، و موقع فرود آمدن ، در لانهٔ مادر دیگری داخل\nشود، جنگ بین هر دو حتمی است و تا زمانی که یکی نمیرد ، دیگری قرار نمیگیرد . طرفه تر اینکه\nزنبوران کارگر برای حفاظت مادر نمی کوشند ـ و فقط آنوقت مداخله می کنند که ببینند قریب\nاست هر دو میمیرد و آنها بی مادر می مانند ، درین صورت يك لحظه هر دو را جدا می کنند و باز\nمی گذارند که کار فیصله شود . درین مجادله ، اگر مادر سابق کشته شود ، مادر نو وارد فوری\nمورد احترام قرار گرفته و جانشین مادر سابق می شود .\nهر گاه اینطور اتفاق افتد که مادر بی شعورانه نیش خود را استعمال کرده و از کار انداخت\nطبیعی است در موقع مجادله بادشمن بزودی مغلوب شده جان می سپارد .\nزنبور نر\nزنبور نر بالعموم فرد تنبل و ناکارهٔ خاندان خود بشمار میرود . چه نه خوراك جمع میکند\nو نه در مدافعة لانه كمك مینماید . نه آلاتی برای گرد آوردن شیرینی نباتات و نه نیشی برای مدافعة\nوجود خود دارد . معذلک چون پدر است ، دارای احترام بوده و در اثنای زندگی قلیل خود ،\n\n٣١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2905, "text": "( صفحه ١٥ ) زنبور عسل ( سال ششم )\n\nنسبت بخواهران دارای امتیازاتی میباشد . مثلاً در حالیکه مادر و کارگران (زنبوران مادۀ عقیم)\nمیتوانند در لانه های اجانب محفوظانه داخل شوند ، زنبور نر بخاطر جمع وارد شده و برعلاوه\nپذیرائی خوبی میبیند یعنی مجاز است که از شهد لانه تغذیه کند . ولی وقتیکه موسم فعالیت و پرورش\nزنبور عسل ، ختم میشود زنبوران عسل اقتصادی شده ، نمی گذارند ذخیره خورا کۀ شان که\nدر تمام زمستان بایستی ازان بخورند ، دستخوش یغما گران گردد . و بدین علت ، زنبوران نر را\nدر چنین وقتی از لانه میکشند ، و این بیچاره ها در خارج نسبت بعدم غذا وبنا گاه بزودی\nتلف میشوند .\nفراموش نباید کرد که زنبوران عسل ، در تمیز افراد خانواده و بیگانگان استعداد\nفوق العاده دارند ـ ودرمیان يك فميل مرکب از ٨٠٠٠٠ افراد ، هرفردرا علیحده میشناسند لاکن\nاین شناسائی توسط چشم نیست ، بلکه بواسطه حس شامه قوی آنها میباشد .\nهرخانۀان، بوی مخصوصی دارد که ازدیگر خانهان تفاوت است . بنابراین هرگاه یکفرد يك خانواده\nدرلانه دیگری برود ، دروازه بانان لانه بوسیله بوی کردن ، آنرا شناخته بزور از لانه می کشند\n( عکس اول ) هرگاه يك مستعمره دوقسمت کرده شود و هرقسمت دارای مادرها یاخواهران مادر\nباشد ، زنبوران عسلی هر يك ازین دوقسمت ، بوی علیحده ومتمایزی بخود اختیار میکنند ـ چنانکه\nدر ظرف يك هفته ، ازهم بکلی بیگانه میشوند ـ واگر هردو قسمت راباز یکی کنند را بطۀ قدیم را\nازسر نمی گیرند .\nبعضی اوقات ، پرورندگان زنبور عسل ، دو یا زیاده مستعمرات زنبور عسل را ( که کمزور بوده\nوعلیحدۀ نمیتوانند ذخیره جمع کنند و یا از زمستان سخت برایند ) باهم گد می کنند ، طریقۀ این\nترکیب ، بالعموم چنین است که يك لانه را برسير لانه ديگر گذاشته ودربين آن يك ورقه کاغذ می نهند\nزنبوران ازهر دوطرف ، شروع به شگاف کردن کاغذ می کنند ـ تا آنیکه سرهای آنها بهم تماس میکند\nولی شگافها درابتدا این قدر وسعت ندارد که زنبوران این دولانه مجال پیدا کرده داخل جنگ شوند\nبلکه توسط این شگاف ها ، بوی مخصوصۀ يك لانه به لانه ديگر راه پیدا کرده آمیزش می یابد ،\nو وقتیکه شگاف ها بقدر کفایت برای دخول زنبوران کلان می شود ، بوی افراد هردولانه يك قسم\nشده و بنابرین زنبوران در هر دو لانه بآرامی و بدون جنگ و جدل با هم زندگی می کنند .\n\nمعرفی مادر جدید\n\nموقعیکه مادر جدیدی در يك لانه طرف احتیاج واقع می شود ، ضروریسیت که اورا بطور مناسبی\nمعرفی کنند . زنبوران کارگر ، اقلاً یکساعت بعد از اخراج مادر سابق از لانه ، مادر جدید را\nوارد می کنند . دراثنای این وقفه ، افراد مستعمره ، کشف می کنند که بی مادراند ، ودرمستعمره\n\n١٥*"}
{"book": "adl0986", "page": 2906, "text": "( صحيفة ١٦ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nبایستی حجرات جدید برای مادر ساخته شود با اینکه افراد مستعمره ، مادر جدید را آرزو دارند ، ولی بوی مادر تازه وارد بمشام آنها بد خورده و برای اینکه مبادا این امر منجر به ایذاء مادر شود، مادر را در قفسی می نهند تا از خطر بدخوئی وحملات آنها محفوظ بماند . و در عین حالیکه اگر مادر از قفس بر آید ، آنرا پاره پاره خواهند نمود ، از شگافهای قفس زبانهای خود را داخل کرده او را غذا میدهند .\n\nپس از اینکه مادر دو سه روز درین قفس ماند ، بوی لانهٔ سابقه از وجودش زائل شده میرود و در عوض بوی لانهٔ جدید را اختیار میکند . از طرف دیگر ، چون قفس از شیرینی نرمی ترکیب یافته ، زنبوران عسل دو سه روز کار دارند تا آنرا نقب زده داخل قفس شوند - و در اثنای اینقدر مدت ، بوی مادر با بوی افراد لانه مخلوط شده یکقسم می شود و مادر محبوس میتواند از قفس بدون کدام خطره بیرون بر آمده در لانه گردش کند .\n\nزنبوران عسل در گرد آوردن شهد باقی گاهی سیر نمی شوند و همواره میخواهند ازین رهگذر به نژاد خود كمك نمایند . زنبوران عسل بر خلاف گاو زنبور ، زنبور سرخ ، زنبور زرد و زنبور سبز ، با صطلاح بقسم « دست و دهن » زندگی نمی کنند بلکه لزوماً در تابستان غذائی کافی برای روز های زمستان ذخیره می کنند . چهار قسم زنبور فوق الذکر در زمستان همه در لانه های خود از گرسنگی میمیرند ، باستثناء مادرهای جوره شده و جوان که خود ها را در جاهای محفوظی رسانیده ، زمستان را درانجا بدون خوراك بسر میبرند .\n\nيك مستعمرهٔ اوسط زنبور عسل ، در اثنای زمستان و اوائل بهار از ٣٠ تا ٥٠ پا وشهد صرف میکنند و این مقدار به استحکام مستعمره و حرارت آن و اوضاع لانه منحصر است . ماهرین زنبور عسل ، در زمستان مستعمره های زنبور عسل را با برادهٔ چوب یا کدام مادهٔ دیگر که عائق حرارت باشد می پوشانند و یا در حجراتی که سرما وخنکی دران تا ثیر نکند ، قرار میدهند . و بدین وجه از صرف زیاد شهد و نیز از زود پیرشدن آنها جلو گیری کرده وبر علاوه استعداد می بخشند تا در بهار به فعالیت های چوچه کشی و تربیت چوچه ها بخوبی اشتغال ورزیده بتوانند . انتها\n\n٤١٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2907, "text": "عمرها! ...\nترجمه و نگارش جناب سید قاسم خان رشتیا\nموضوع عمر از چنان موضوعاتی است که بشر از روز اول حیات خود، در اطراف آن مشغول کنجکاوی شده و تا امروز از تمام وسائلی که بدست آورده، درین راه کار گرفته وسعی نموده است تا عمر خود و باقی مخلوقات را بفهمد. واقعاً عمر انسانی و همچنین عمر بعضی حیوانات اهلی بسیار کوتاه بوده، در تمام ادوار، اسباب نگرانی نوع بشر را فراهم کرده است حضرت علی کرم الله وجهه در ضمن اندرزهای قیمت دار حکیمانه خویش نسبت به عمر انسان میفرماید: «بنی آدم چقدر يك مخلوق ضعیفی است، از خاتمه حیات خود خبر ندارد، امراض خویش را نمی شناسد، از گزیدن يك كيك متالم میشود، باندك خسته گی از کار باز می ماند، واز يك صرفه می میرد.»\nهمچنین بسا فلاسفه و شعرا راجع به کوتاهی عمر انسان اظهار نظریه و ابراز نگرانی نموده اند که اگر ما درینجا همه را نقل کنیم، موضوع بسیار کشال خواهد شد، بنابران، برای آنکه يك نظریه صحیح نسبت به عمر مخلوقات\n\n۳۱۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2908, "text": "( صفحه ۱۸ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nزنده پیش خود قائم کرده بتوانیم، اينك ذيلاً ، ميزان عمر اوسط هريك از\nطبقات مخلوقات حیه را که عبارت از انسان و حیوان ونبات است، شرح\nداده ضمناً عمر انسان را نیز تشریح مینمائیم :\n\nاولتر از حیوانات شروع کرده، از روی کوتاهی عمر اسم می بریم :\n\nدرجمله تمام حیوانات آنکه ازهمه کمتر عمر دارد، يك قسم مگس كوچك\nاست که فقط ٢٤ ساعت دوام میکند یعنی از وقت تولد تا زمان مرگ او\nتنها ٢٤ ساعت سپری میشود. زنبور طلائی (سوسك) ٦ هفته عمر میکند،\nپروانه ( شب پرۀ گلها ) و كيك دوماه ، مگس از ٣ تا ٤ ماه، پشه ٦ ماه، مورچه\nزنبور، و سوسك حمام ( صرصر ) يكسال، کرم زنبور طلائی ( سوسك )\n٣سال، خرگوش صحرائی ٦ تا ده سال، خرگوش خانگی ۸ سال، گوسفند\n۸ تا ۱۰ سال ، مارافعی ده سال، سگ ۱۰ تا ۱٤ سال، بلبل ۱۲ سال\nگرگ و پشك ۱۲ تا ١٥ سال، بقه و گاو جنگی ١٥سال، سهره (سایره)\nوقناری ( کناری بلبل زرد ) ۱۸ سال، کور بقه ( قوربقه )\n۲۰ سال، گاو ٢٥ سال، اسپ ۲۵ تا ۳۰ سال عقاب ۳۰ سال،\nگوزن، لکلک و اشتر ٣٥ سال، بوزینۀ اورانگ اوتانگ ٤٠ سال،\nشیر، خرس و کلنگ ٥٠ سال .\n\n٣١٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2909, "text": "( صفحهٔ ۱۹ )\nعمر ها ! . . .\n( سال ششم )\n\nاگر بعمر انسان از نقطهٔ نظر علم حیوانات پیش آمده وحساب نمائیم،\nمی بینیم که عمر اوسط انسان ۶۰ سال است . بعد از انسان از روی طول\nعمر زاغ است که ۸۰ سال عمر میکند، سپس ماهی قنات، ( برو شه )\nو ماهی پر خور ( کارپ ) و طوطی و فیل و ماهی تخمی ( استور ژون )\nکه عموماً عمر شان به ۱۰۰ سال بالغ شده میتواند .\nاکنون می بینیم که نباتات چه مقدار زیست میکنند ؟ درینجا از\nنباتاتی که عمر کمی دارند صرف نظر میکنیم و فقط بذکر نباتاتیکه عمر\nقابل ملاحظهٔ دارند، اکتفا می ورزیم زیرا هر کس می داند که در نباتات\nهم بمثل حیوانات عمر ۲۴ ساعته تا عمر صد ساله بسیار وجود دارد : -\nبتهٔ عشقه پیچان ( غیر از عشق پیچان عادی ) دو صد سال عمر میکند ،\nدرخت نارون از ۳۰۰ تا ۴۰۰ سال ، درخت اکاسی ( اقا قیا ) تا ۴۰۰\nسال ، درخت بلوط از ۴۰۰ تا ۶۰۰ سال ، پنجه چنار ۸۰۰ سال ، درخت\nزیر فون ( پشه خانه ) ۱۰۰۰ سال ، سرو از ۶۰۰ تا ۱۲۰۰ سال ، درخت\nسر خدار ( که چوب آن را مثل چراغ روشن میکنند ) ۳۰۰۰ سال\nدرخت باو باب تا ۴۰۰۰ سال وبالاخره درخت (متوزالم) و (دراکو نا)\nاز ۳۰۰۰ تا ۵۰۰۰ سال عمر میکنند .\nاز این قرار معلوم میشود که نباتات نسبت به حیوانات که دران جمله\n\n۳۱۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2910, "text": "( صفحه ۲۰ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nانسان هم شامل است ، خیلی بیشتر عمر کرده از این لحاظ بخت عجیبی دارند.\nچنانچه در بین حیوانات اگر یکی دو جنس بصد سالگی میرسد ، در جمله\nنباتات چندین جنس آن هزارساله و چندهزار ساله میشود . اکنون است\nکه ما بهتر می فهمیم و یقین حاصل میکنیم که عمر انسان واقعاً چقدر کوتاه\nو کم دوام است ولی آنچه قابل حیرت میشود ، همانا ذکا و نیروی\nشگفت انگیز انسان میباشد که درین عمر کوتاه خود ، بسا کار های\nبزرگ را انجام داده ، آثاری از خود باقی میگذارد که خیلی بیشتر از\nنباتات هزار ساله ، در دنیا باقی می ماند .\n\nاز علم علاج جهل باید کردن\nدر ترك کمال و کار نا اهل مشو\n\nدشوار زمانه سهل باید کردن\nخود را بکمال اهل باید کردن\n« مستغنی مرحوم »\n\n۳۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2911, "text": "والاحضرت سردار ( شاه ولیخان ) فاتح کابل که شجاعت و عزم این مرد دلیر در تحصیل\nا -تقلال افغانستان رول مهمی بازی نموده ملت را مرهون فدا کاری خود نموده اند . ."}
{"book": "adl0986", "page": 2912, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2913, "text": "بحث فلسفی سجيه\nنگارش جناب محمد قدیر خان تره کی\n\nمقدمه ، سجیه چیست ؟ سجیه از جنبهٔ علم النفس ، افکار فلاسفه و علما ،\nسجیه و عناصر آن : مزاج ، خوی ، عادت\nروح ملل و جماعات بشری که در حال تحول میباشند بسیار شبیه است به روحیات اطفالیکه تازه قدم به مرحلهٔ حیات گذاشته از طرف والدین و مربیون زیر تربیه اصولی گرفته میشود زیرا مللیکه تازه میخواهند در صحنهٔ حیات امروزی قدم بگذارند طبعاً دستخوش عوامل چندی از قبیل وراثت های ازمنهٔ قدیمه ، ناموس تطور ، تقلید اجانب و امثال آن میگردند بصورتیکه اولی او را محکوم مینماید تا هر طور هست بحیات قدما خاتمه ندهد اما دوم و سوم او را برای قبول زندگانی تازه و جدیدی دعوت میکند تا در نتیجه آن کشمکش و این کوشش شبه و ترددی را در نهاد ملت تولید مینماید درین جاست که باید به تجربهٔ چندین هزار ساله بشر رجوع کرد و از تحقیقات علمی و فلسفی آنها تا حدیکه اوامر دینی و شعائر ملی اجازه میدهد مطالبی استخراج و زمینه های مشروع تری را برای تعمق و غور بجامعه فراهم نمود .\nاکثری از علمای علم النفس و علم الاجتماع میگویند باید اول ملت را از جنبهٔ فضائل روحی تربیه کرد و بعد ازان در نوامیس دیگر حیاتی او دست زد ، بهر حال موضوعیکه امروز روی دست داریم و میخواهیم بمدد افکار فلاسفه ، علمای علم النفس ، علم الاجتماع در اطراف آن صحبت کنیم موضوع سجیه Caractere است که به عقیدهٔ تمام علمای منسوب به علوم نامبرده شده بالا اساسی ترین و مهم ترین و قابل اعتناترین عامل روحی بشریت میباشد .\n\nسجیه چیست ؟\nاز کلمهٔ سجیه معانی مختلفی میگیرند چه وقتی گفته میشود فلان آدم دارای سجیهٔ خوب است و مدعای متکلم ازان تعریف اخلاق شخص موصوف میباشد این گفته او ثبات و متانت در فکر\n\n۲۲۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2914, "text": "( صفحه ۲۲ )\nکابل\n( شماره چهارم وپنجم )\n\nو حرکات و عزم و اراده و امثال آن را در بر میگیرد و اگر بمالکی گفته شود فلان آدم\nدارای سجيه نیست مدعا این است که در فکر و حرکات وعزم و اراده\nاو ثبات و دوام و استقامت وجود ندارد و باین صورت میتوان تمام انسانها را به دوصنف بزرگ و عمده\nتقسیم کرد از قبیل : خوش اخلاق یا بد اخلاق و یا به عبارهٔ دیگر انسان های خوب و انسان های بد .\nاین بود تعريف سجیه از نقطه نظر اخلاق ولی باید توجه فرمود که ما درین مقاله نا چیزانه\nخود سجیه را نه از نقطه نظر اخلاق بلکه از جنبهٔ پسیکو لوژيك ( روحی ) مذکور زیر مطالعه\nو تحقیق میگیریم .\n\nتحقیق سجیه از جنبه نفسیات :\n\nتوصیفی که اخلاقیون در سجیه مینمایند توصیفی است بسیار محدود زیرا اگر به نفسیات انسان\nرجوع کنیم می بینیم که سجیه به مفهوم عمومی و اصلی آن عبارت از مجموع تفکرات و حرکات\nافراد است که مخصوص به شخص خود همان آدم بوده او را از دیگران تفریق و تمیز میدهد .\nعلمای نفس و متخصصین جدید تربیه هر کدام در اطراف ماهیت و چگونگی سجیه مطالعاتی\nنموده و تعریفاتی کرده اند که از دو نفر آن را نمی توان مطابق هم دیگر یافت و اگر ما رعایت\nاختصار را نموده تمام آن نظریات را درین جا ترجمه و اقتباس کنیم یقیناً کتابی می شود\nدر همین زمینه و چون درین مقاله نصب العین ما تقديم يك نظریه اجمالی است لهذا از مطالعات\nاکثر آن منصرف شده تعریفات چند نفر مذکور را برای وضاحت دادن زمینه ترجمه\nو تلخیص میکنیم .\nدر کنگرهٔ تربیهٔ بین المللی که هفت سال قبل ازین یعنی در سنه ۱۹۲۹ در شهر Elsnour\nفرانسه تربیه شناسان اکثری از ممالک اجتماع نموده بودند و وظیفهٔ آن ها تنها تحقیقات در اطراف\nسجیه بوده است یکی از علمائیکه دران مجلس عضویت داشته کنفرانسی درین زمینه ایراد کرد عالم\nمعروف تربيه و روحیات دکتور Banen بوده است و چون به عقیدهٔ علمای مذکور\nکنفرانس این شخص ازهمه بیشتر به حقیقت این مسئله برخورده بود لهذا ما هم کنفرانس موصوف را\nبرای تثبیت ادعای خود تا جائیکه مربوط به بحث روی دست ماست در ذیل مینگاریم .\n« ( سجیه Caractere ) يك نوع عمل مخصوصی است که از حیات و زندگانی بالای انسان و از انسان\nبالای حیات بصورت انطباع تولید میشود زیرا اگر بسیار عمیق شویم درك ميكنيم كه همين چيزيكه\n\n۳۲۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2915, "text": "( صفحه ۲۳ ) بحث فلسفی سجيه ( سال ششم )\n\nما آنرا حیات نام میگذاریم غیر ازيك سلسله فعالیت هائی که در داخل محیط جریان و تمادی مینماید دیگر چیزی نیست .»\n« سجیه عاملی است که حد فاصل بین انسان و محیط میباشد مثل اینکه يك خط ساحلی خشکه و بحر را از هم تفكيك مينمايد مثلاً ما در زندگانی وحيات روزمره خودها همیشه احساس میکنیم که از يك طرف انسان با تمام قوه و قدرت و الجاءت شخصی و خواهشات نفسانی خود بسوی امیال خود می شتابد از طرف دیگر عوامل طبیعی و تاثیراتی که از محیط اجتماعی بانسان وارد می شود از قوه و قدرت مذکور کاسته اکثری از اقدامات او را عقیم میگذارد ، اینک همین دو قوه متضاد که حیات روزمره افراد را تشکیل میدهد سجیه او را بوجود میآرد ! ازین جهت است که میتوان گفت بهمان اندازه که سجیه افراد مولود عوامل نفسی اوست محیط هم دران حصه دارد . چونکه هر دو عوامل متشکله سجیه اند .»\n« البته میدانیم که فردیت و شخصیت نه تنها در انسان بلکه در نباتات و حیوانات هم تظاهر مینماید وصرف چیزیکه درین مورد انسان را از حیوان و نبات امتیاز میدهد این است که چون انسان بلند ترین طبقه مخلوقات زمینی اند لهذا شخصیت و فردیت ( مقصد امتیازی است كه يك فرد از دیگر افراد همنوع خود داشته میباشد « تره کی » ) در انسان ها شكل بارز تری دارد بدرجه که میشود بگوئیم هر انسان في حد ذاته فردی است علیحده و دارای استثنای مخصوصی که دیگران ازان محروم اند »\n« طوری که یکی از فلاسفه میگوید : « انسان ها زیاده تر از چهره فرق و تفاوت سجیه و ی دارند » بلی حقیقت دارد ! گر گفته شود که در تمام دنیا نمی توان دو نفر را پیدا کرد که در سجیه با هم توافق داشته باشند مبالغه نیست زیرا هم چنانکه در بشره از هم متفاوت اند در سجیه هم فرق دارند و آیا میشود معلوم کرد که این تفاوت چهره وسجیه چرا وجود دارد »\n« چون هيچ انسان از جنبه چهره با هم دیگر مطابقت ندارد لهذا وقتی دو نفر باهم ازدواج میکند اولاد های ایشان هم نمونه چهره پدر وهم نمونه چهره مادر خود را داشته شكل ثالثی اختیار مینماید كه بكلی شبيه بهيچكدام نمی باشد هم چنین است سجیه هم زيرا وقتيكه اخلاق دو عامل نفسی از دو نفر در خمیره اولاد تخمیر میشود اخلاط عناصر روحیه والدین بهمان شكل و نسبت های مختلف باهم میآمیزد که طبیعی است در نتیجه آن سجایا هم بهمان تنوعات شایان حیرتی مبتلا شود كه هر روزه مشاهده میکنیم . » (۱)\nفیلسوف دیگری در بارۀ سجیه چنین میگوید : « سجیه در انسان چنان عنصر ما به الامتیاز و خاصیت غیر قابل تقلیلی است که میتوان آن را با مسبع در ماهی و قُول در طیور و دندان در حیوانات گوشت خوار تشبیه کرد» یعنی اگر خواسته شود صفت مميزه يك شخص از دیگران معلوم كرده شود\n\n(۱) ما خوذ از صفحه ۲۹۸ كتاب ( Pedagogi ) مؤلفه S.elal\n\n۴۲۴"}
{"book": "adl0986", "page": 2916, "text": "( صفحه ٢٤ )\nکابل\n( شماره ) چهارم و پنجم\n\nاین صفت ممیزه را باید سجیه آن شخص قرار دهیم مثل اینکه مخلوقات مذکوره فوق را با اوصاف\nمتصفه متذکره بالا از هم دیگر جدا میکنیم .\n\n« چیزیکه تکامل يك قوم را در تاریخ تعین مینماید نه ذکا بلکه سجیه میباشد . . . . . .\nتاثیر نفوذیکه سجیه درحیات اقوام وملل دارد بسیار بزرگ است و در مقابل آن تاثیریکه ذکا دارد\nبسیار ضعیف میباشد »\n\nرومائیهائیکه در دوره انقراض روما زندگی میکردند به نسبت نیا کان شان که در ادوار مجد و\nعظمت عمر بسر میبردند دارای ذکای تیز ومقتدری بودند ولی چیزیکه این قوم نداشت و در اثر\nفقدان آن عزم ، ثبات ، متانت غیر قابل مقاومت خود را از دست دادند ولیاقتی که برای وصول\nبيك نصب العین خود را فدا کنند و بقوانین مملکت رعایت کامله داشته مفاخر\nنیا کان خود را احیا نمایند ازان ها فقدان سجیه بوده است . زیرا بدرجه همین سجیه است امروز\nیکعده معدود اقوام باسجيه بيك كتله زیادی از بشریت که یکقسمت آن ها از جنبه ذکا با اقوام\nمذکور مساوی و يك مقدار زیاد دیگر ایشان از پهلوی ذوق بدایع و تعمق افکار فلسفی بلندتر از آنها\nمیباشند حکمرانی میکنند بالاخره میتوان گفت که جماعات ، مذاهب ، کشورنه بقوه ذ کا بلکه به\nنیروی سحر انگیز سجیه بنا می شوند . » ( ١ )\n\nبلی قراریکه از مطالعه تاریخ فهمیده میشود در همان آوانیکه امپراطوری رومای غربی رو به\nانحطاط میرفت و قدم بقدم بسوی انقراض نزديك میشد افرادیکه دران مملکت زنده گانی داشته وارث\nوجانشین همان مامورین مدبر وعساکر نیرومند وامپراطورهای قوی الاراده بودند به مراتب ذکی تر\nعالم تر، تجربه دار تر از نیا کان خود بودند ولی از همان فضیلت معنوی که آن را سجیه میگویند\nعاری گردیده ، اهمال کاری در وظیفه عدم فدا کاری در راه اوامر حکومت و نداشتن اطاعت\nو محبت به قانون مملکت جزء اخلاق اجتماعی آنها شده بود گویا فقدان سجیه اولاً نصب العین واحد را\nاز ملت روم ربود سپس همان امپراطوری بزرگ که به ربع کره خاك حاکمیت داشت از طرف يك\nمشت مردم معدود بخاک مالیده شده برباد گردید .\n\nتا اینجا بحث ما در اطراف ماهیت سجیه و اهمیت آن بوده نشان دادیم که سجیه چیست و چه\nاهمیت دارد ؟ و چون در سطور اولیه این مبحث گفتیم سجیه صفت بارزه وعلامه مميزه يك شخص است\nکه آن شخص را از افراد دیگری امتیاز میدهد لهذا امکان دارد بعضی ها در تفریق سجیه از مزاج ،\nطبیعت (خوی) ، عادت به اشتباه بیافتند این است که در ذیل بصورت مقایسه و رفع اشتباه محتمل الحدوث\nعلیحده علیحده دران زمینه بحث کرده میشود :\n( ١ ) صفحه ٥٦ روح الاقوام مؤلفه دكتور گوست و لوبون ترجمه دكتور عبدالله جودت\nچاپ استانبول .\n٥٣٣١"}
{"book": "adl0986", "page": 2917, "text": "( صفحة ٢٥ )\nبحث فلسفی سجیه\n( سال ششم )\n\nسجیه وعناصر آن :\n\nاکثری از علمای علم النفس میگویند سجیه دارای دو قسمت است فطری و کسبی و يك قسمت سجیه که فطری است بدو صنف تقسیم کرده میشود که اول آن اساس تمایلات بشریه و دومی خصوصیت يك عده اعضای انسان است که به نسبت اعضای انسان های دیگر دارا میباشد ورو بهمرفته علمای مذکور این دو قسمت سجیه فطری را باسمای ( مزاج le temperement ) ( و طبیعت یا خوی le naturel) تسمیه مینمایند .\n\nمزاج : ـ مزاج یکی از عناصر سجیه است و یا به عباره دیگر قسمت مادی و عضوی سجیه را مزاج تشکیل میدهد ( و فویه ) یکی از علمای علم النفس میگوید : سجیه فطریه ما عبارت از منظره داخلی جسم ما و جسم ما هم منظره خارجی سجیه ما میباشد و شکل معین دماغ ما و اعضای دیگر دلالت میکند بر اینکه باید از هر عضو عمل و حرکتی صادر شود که از آن اعضا همان حرکات انتظار برده میشود و با لعکس همیشه دیده میشود که در عقب اوضاع و حرکات روحی ما اوضاع و حرکات بدنی متناسب بران نیز از ما صادر میشود باین صورت میتوانیم حکم کنیم که اساس فردیت معنوی ما در اعماق عضویت ( وجود ) ما موجود میباشد . (١)\n\nطوریکه در فوق مطالعه میفرمایند مزاج جزء سجیه و تشکیل دهنده قسمت مادی وعضوی سجیه میباشد مثلاً همین ضرب المثل معروفیکه میگویند : « فکر صحیح در دماغ سالم است » پوره مشرح همین موضوع است زیرا اگر وجود صحیح بود و اعضا کما حقه از عهده تکالیف خود بیرون می آمد هر شخص میتواند امیال باطنی خود را کما حقه به منصه عمل گذاشته از سجیه خود در حیات انفرادی و اجتماعی استفاده نماید : بالاخره میتوان گفت که مزاج مولود جسم بوده همیشه تابع به ماهیت و چگونگی جسم میباشد : البته در تجارب حیات خود با امثله متعددی بر خورده ایم که اشخاص مختل الوجود از قبیل چرسی ها ، بنگی ها و امثال ایشان مرتکب بعضی حرکاتی میشوند که انسان باید آن حرکات غیر طبیعی را نه مولود سجیه بلکه زاده مزاج آن ها بداند .\n\nاین است مزاج که بنبذی از کوائف خصوصیه آن درین جا اشاره شد انشاء الله تعالی در مقاله آینده در بحث ( انواع سجیه ها ) بحث مفصلی درین زمینه خواهیم کرد .\n\nطبیعت ( خوی ) : هیئت مجموعه قابلیتهای معنوی است که فرد از حین تولد توأم باخود بدنیا میآرد و این قابلیت ها بچهار دسته تقسیم میشود از قبیل : لیاقت های عمومیه مانند حافظه و دقت و فعالیت های ذهنی مثل : مخیله و محاکمه و استعدادات تأثیری از قبیل : هیجانات ،\n\n(١) صفحه ٤٣٢ کتاب روحیات اطفال مولفه بای ابراهیم علاء الدین ترجه شناس تورك\n\n۳۲۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2918, "text": "( صفحه ٢٦ )\nکابل\n( شماره چهارم پنجم )\n\nتمایلات و مهارت های حرکاتی و فعلی مانند شدت و توالی و چالاکی در عمل و کار یعنی طبیعت\nانسان چهار نوع تظاهر دارد از قبیل : عمومی ، ذهنی ، تأثیری ، فعلی یا عملی .\nدر اینکه آیا علت چیست که توأمان گان توأم با این قدر اختلافات بدنیا میآیند ؟ جواب\nاین سوال را هم قوییه بما میگوید : خوی ما از طبقات متوالی حادث میشود مثلاً طفلیکه تازه\nبدنیا میآید در تحت تأثیر چندین عوامل واقع میباشد از قبیل وراثت و تاثیرات نژادی ،\nوراثت ابوین ، تشکل فردی خود همان طفل . (١)\n\nاین است خوی ولی آیا میتوانید فرق بین خوی و سجیه به بینید بلی خوی تنها استعدادات\nمعنوی را در بر گرفته بحدود استعداد های عضوی تجاوز نمیکند زیرا استعداد های عضوی و جسمی\nرا از موضوع مزاج میدانند اما سجیه معجونی است مختلط از هر دو و همین است که درینجا میتوانیم\nبدون شبه و تردد بگوئیم : مزاج دارای موضوع مادی ( عضوی ) و خوی محتوی عوامل معنوی\n( روحی ) و سجیه در بر گیرندۀ هر دو موضوع متذکره میباشد .\n\nعادت . اگر انسان زیاده تر در اعماق نفوس انسان ها فرو میشود میبیند که در نفس های\nایشان غیر از خوی ، مزاج عامل دیگری هم وجود دارد که انسان را وادار به عمل میکند و\nعمل آن یا بحال جامعه مفید بوده صفت مک مذکوز را دارای سجیه پسندیده معرفی مینماید\nو یا مضر تلقی شده عامل موصوف را صاحب سجیۀ سخیف نشان میدهد : این عامل\nثالث همانا عکس العمل هائی است که فاعل آن در نتیجه اعتیادات\nاز خود بروز میدهد : بدون شبه اعتیادات بزرگترین عنصر مکتسبۀ سجیه است زیرا انسان طبعاً\nمقلد است و همیشه اوضاع واطوار محیط خود را تقلید کرده ملکۀ برای همان عمل مقلده در دماغ خود\nحاصل میکند مثلاً اگر محیط يك انسان ( میگویم محیط مدعایم از محیط مجموع هم نشینان و هم مجلسان\nو اشخاصی است که انسان با آنها ـ همیشه طرف معامله میباشد ) عبارت از محیط علمی بوده دائماً\nمذاکرات علمی جریان کند شخص مستمع ذوقی از تتبع علمی در خود احساس کرده اوضاع هم نشینان\nخود را تقلید و رفته رفته بآن عمل اعتیاد مینماید و اگر بالعکس محیط ( عياذاً بالله ) فاسد بود و انسان\nدران محیط جز صحبت قبیح و اعمال خلاف ادب و انسانیت نمی دید طبعاً آن شخص هم هم رنگ\nجماعت خود میشود در همین جاست که ضرب المثل معروف افغانستان يك جمله حکیمانه را بما میگوید :\n« خربزه خربزه را دیده رنگ میگیرد » و بحث علمی اعتیاد و قوانین آن را يك و جیزه پر معنی\nختم و خلاصه مینماید .\nدرین جا شاید نکته سنجان مدقق اعتراضی بنما نموده بگویند : در صورتیکه سرایت اخلاق هم نشینان\nمسلم است پس چطور میشود که دو برادر در يك فامیل بزرگ میشوند معهذا یکی مفسد و دیگر\n(١) صفحه ٤٣٣ کتاب مذکور\n\n٢٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2919, "text": "( صفحه ۲۷ ) بحث فلسفی سجيه ( سال هشتم )\n\nمصلح بار ميآيد جواب این سوال هم سهل است و پسيکو لوژی ( علم النفس ) بسا طريقهٔ علمی را\nمیآموزد و مثلاً میگوید : بعضی ها دارای مزاجی میباشند که برای اخذ برخی از عوامل مستعد\nو از اخذ بعضی ازان منحرف می شوند و برخی را خدا مزاجی عطا فرموده است که بر ضد\nمزاج همان شخص اول بوده از چیز های مقبول مزاج او متنفر و باعمال منفور او تمایل مینماید .\n\nتصور میکنیم بحث درین زمینه همینقدر کافی است زیرا غلو دران دامنهٔ ححث را بوراثت های\nعضوی و روحی و طرز سرایت عوامل روحی رسانده ما را از موضوع متخذهٔ ما دور میکند .\n\nالبته میتوانید از تفصیلاتیکه درین موضوع داده شده درك بفرمائید که اعتیاد هم یکی از عناصر\nسجیه است وصرف چیزیکه روابط اعتیاد را باسجیه مشخص مینماید و از روابط مزاج و خوی با سجیه\nتفریق میدهد این است که رابطهٔ اعتیاد با سجیه را بطهٔ مکتسبه و از مزاج و خوی رابطهٔ فطری\nوطبیعی است .\n\nاین بود عناصر سجیه که بصورت بسیار مختصر ذکر گردید و البته میتوان از خلال تمام سطوریکه\nتاکنون نوشته شد فهمید که سجیه چیست و چه اهمیت دارد ؟ فیلسوف گوستاولوبون وقتیکه در کتاب\nروح الاقوام خود بحث سجیه را ختم مینماید باشارهٔ گذاشتن عمدیكه يك بحاشیه فرو رفته مینویسد :\n« چیزیکه در اثار معلمین علم النفس بامنتها درجه ضعیف بنظر میاید و از اهمیت آثار ایشان میکاهد\nهمانا توجه آن ها به ذکا و اهمال كردن ایشان است موضوع سجیه را زیرا من در هیچ کتابی\nبجز كتب مؤلفهٔ سیوپول هان و مسيوريبو درین زمینه بحث مخصوص ندیدم و استاد ریبو معلم متبحر\nکولکز دو فرانس بکمال رسائی فکر مینویسد : « ذکا غیر از يك شكل فرعی تکامل عقلی دیگر\nچیزی نیست واساسی ترین انموزج روحی سجیه میباشد » و اگر من به سیاحت های طویل عمر بسر\nنمیبردم و روحیات اقوام وملل را بصورت مقایسه مطالعه نمیکردم نمیتوانستم به اهمیت این موضوع مهم\n( سجیه ) که در حقیقت مصدر یگانهٔ تاریخ وسیاست است پی ببرم . - »\n\n« تنها فیلسوف مذکو بلکه تمام علما وفلاسفهٔ متاخره بالاخص علمائیکه اکنون حیات دارند\nبسوی این موضوع به بسیار اهمیت نگاه میکنند وحتی درسنه ۱۹۲۹ قراریکه درفوق مطالعه میفرمائید\nيك کنگرهٔ بین المللی بخصوص جهة تحقیقات در همین زمینه در فرانسه منعقد شده بود .\n\nانشاء الله تعالی درمقالهٔ آتیه دراطراف انواع سجیه وامثلهٔ متعلقه بآنها وطرز تربيه مذكور را\nبافروعات لازمه موصوف بحث خواهیم نمود .\n\n۲۲۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2920, "text": "تاثیر تمدن اسلام\nبر\nتمدن اروپا\n\nنگارش جناب حفیظ الله خان\nعضو انجمن ادبی\n\nمقاله در تحت عنوان تاثیر تمدن اسلام بر تمدن اروپا در شماره ٦١ ، و ٦٢ مجله کابل شایع گردید . چون موضوع مذکور باحث از عظمت و افتخارات باستانی اسلام بوده خواستم درین زمینه تتبعات بیشتری نموده و بقدر یکه مقدور است معلومات عرض نمایم زیرا مدنیت اروپا مولود تمدن اسلام است ، وارو پائیان همان خسته تمدن را که بوسیله یونان بممالک عربی و اسلامی فرستاده بودند دوباره از راه هسپانیا برومند تر پس گرفتند و از عصر زمامداری شارلمان بایطرف تا این ادوار قریبه هر حرکت علمی و فلسفی و فنی و غیره که در اروپا رو میداد یا کاملاً کاپی شده همان حرکات و تحولات علمی بوده است که اساس آنرا علمای عظام اسلام گذاشته بودند و یا صورت مکمله تحقیقاتی می بود که علمای اسلام آنرا آغاز کرده و به اکمال آن بواسطة فرا رسیدن دوره فتور و انحطاطیکه بد بخانه در اثر عوامل متعدده وارد دنیای اسلام گشته بود موفق نگردیده بودند .\nاین مسئله اکنون محقق گردیده است که تمدن امروزه اروپا صورت متممه و مکمله همان اساساتی است که آنرا مسلمین وضع کرده و از راه هسپانیه به اروپا فرستادند ، مبتکر این ادعا نه ما بلکه علما و فلاسفه حقیقت بین اروپا و امریکاست که حقایق علمی زاویه های دماغ های ایشان را روشن کرده و آنها را وادار باظهار حقیقت ساخته است ، و درینجا برخی از اقوال این علمای مدقق و با انصاف را اولاً نقل کرده و سپس دنباله بحث خود را تعقیب مینمائیم .\nمحقق امریکائی مسترد را پر مینویسد : مسلمین در علم و معارف بر جمیع ملل تفوق جستند ، اشتغال آنها به تجربه علمیه به مقتضای استعداد ایشان بود ، ایشان حساب و هندسه را کلید منطق\n\n٣٢٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2921, "text": "( صفحه ۳۹ ) تا ثیر تمدن اسلام ( سال ششم )\n\nمیشمرد ند ، چون کتاب ها در بارهٔ ما کنه ، فن جر یان میاه ، فن منا ظره مطالعه گردد معلوم میشود\nکه آنها هر مسئله را بواسطهٔ تجربه و آلات فنیه اثبات میکرده اند ، مسلمانها در سایهٔ این تجربه کیمیا\nو در کیمیا آلا تیکه برای تقطیر ، تحلیل ، تخلیط تصفیه لازم است اخترا نموده بودند ، و در افاده\nبه عموم از خود و بیگا نه را به يك نظر ديده فائده شان بتمام عالم رسيد .\nساعت آفتابی ، اصطرلاب وغیر از این خیلی چیز های دیگر ایجاد نموده بودند و برای استعمال\nدر کیمیا وزن های گونا گون غیر ازین اختراع کردند .\nدر سمرقند ، بغداد ، كوردو و اکثری از شهرها رصد خانه ها ایجاد کردند ، و برای تسهیل\nاستعمال آنها جداول حساب ترتیب دادند ، در هندسه به پایهٔ بلندی ترقی نموده مثلثات را ایجاد کردند\nعلم جبر هم از طرف عرب ها كشف و اخراج گردید ، در حساب ارقام هندی را قبول نمودند .\nدر تاریخ ، فقه ، سیاست ، حکمت ، تراجم احوال ، در بارهٔ تربیهٔ اسپ در هر زمان مذاكره\nو بحث بوقوع می آمد .\nمسلمین علوم پیشین را خیلی ترقی دادند و علوم جد یده را به میدان بر آورد ند ،\nعربها برای تعیین زمان ساعات اختراع کردند ، درین باره پاندول را اولا آنها استعمال نمودند ،\nاز علوم تجریبه كيميارا كشف نموده ( آسيد سولفريك (تیزاب گوگرد) و آسید نيتريك ( تیزاب شوره )\nوالكل ) وسائر مواد کیمیاویه را ساختند ، این علم را به فن تطبیق نموده نخستین کتابرا در فن\nاسپنجاری آنها نوشتند ، ترکیبات ادویهٔ معدنیه را آنها پیدا کردند ، درعلم ميخانيك قانون جاذبه را\nكشف نمودند ودراحوال آن كتابها نوشته ، اشیای خفیف وثقیل را که روی می ماند ویا فرو\nتعین كردند ، در مسئلهٔ رویت ، افکار یونانی را رد نموده اثبات كردند که\nشعاع رویت از شیئی مرئی بسوی چشم میآید ، همچنین انكسار و انعكاس ضیاء را هم كشف\nکردند ، دربارهٔ ناپایه داری اقبال وعظمت دنیا ، سوء تاثیر بی اعتقادی . مبداء و معاد عالم اثرهای\nحکیمانه نوشتند .\nاز طرف عربها آنقدر مطالعات فلسفی بوجود آمده که انسان مبهوت میشود از جملهٔ اینها قانون\nتکامل میباشد . در حالیکه این قانون را از کشفیات عصر اخیر خیال میکردند .\nوهم درهمین زمینه یکی از دانشمندان بزرگ فرانسه مسیو سدیو مینویسد :\nهمه چیز های غریبی که ازطرف علمای اروپا کشف شده از پرتو انوار در خشان مسلمین است طبیبان\nفلاسفه ، مهند سين ، مصنفین دیگریکه درفرانسه واروپا ظهور کرده اند همگی شا گرد ان همان علمای\nاسلامیه اند که بزمین اندلس نور افشانده تخم مدنیت را کاشته بودند ، گوستا و لوبون در کتاب روح\nالاقوام مینویسد ، قومیکه در تمام دنيا بيك زمان بسیار كو تاه دارای یك مدنیات مشعشع و در خشانی\nگردید تنها اسلام است و بس . و هم او گوید : چیز هائی را که عربها تجربه کردند و دیدند وملاحظه\n\n۴۲۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2922, "text": "( صفحة ٣٠ ) کابل ( شمارة چهارم و پنجم )\n\nنمودند اروپائیها بعد از قرن دهم بآن آشنا شدند ، و اطلاعات عملی مسلمین در جر اثقال بدرجة کمال بود ، ازآلات و اسباب آنها ونیز ازبیانات نویسندگان قدیم میتوان معلوم داشت که پایة ترقیات صنعتی آنها چقدرعالی بوده است .\nدروی که وزیر معارف فرانسه بود درتاریخ مؤلفه خود مینویسد : در آوانیکه اهالی اروپا دریادیة جهالت سر گردان بودند ازجانب ملت اسلام نور قوی طلوع نموده اشعة علوم وادب وفلسفه ، صناعات و اعمال دستی وغیره را در عالم منتشر ساخت ، بغداد ، بصره ، سمرقند ، دمشق ، قیروان ، مصر ، تونس ، غرناطه ، قرطبه از همان مراکز بزرگ دایرةالمعارف عالم بحساب میرفتند که از فراز آن انوار علوم و فنون به منتهای سطوع طیران نموده در قرون وسطی اروپای آنوقت را تحت تاثیر گرفت .\nاوا زون میگوید : در تمام اکتشافات جدیده ومسائلیکه ماالان حل و فصل آنرا میخواهیم حقایق اسلامی دخیل و سمت ماخذ آن است .\nدکتور پلتن گوید : عربها ثقل هوا را می فهمیدند ، چنانچه برای استخراج ثقل نوعی اکثر مایعات ، و جوامدیکه در آب ذوب میشوند اوزان دقیق و طرق محکمی داشتند درین موضوع آنها مانند امروز جدولها داشتند .\nدکتور برنار معلم دارالفنون آکسفورد مینویسد که استعمال رقاص در ساعت از چیزهائیست که مسلمین آنرا اکتشاف کرده اند .\nآبه بازب در تاریخ فلسفه مینویسد که : این حر کت فکریه ایست که ازینجا ( ممالک اسلامی ) آغاز گردید و به ممالک اروپا سرایت نموده عناصر ابتدائیه مدنیت حاضره را احضار و تلقیح کرد .\nموسیو در اپر گوید : وقتیکه ما کتب عرب را مطالعه میکنیم ، در ان همان قسم آرا وافکار را می یابیم که بعقیدة ما مولود امروز است وازین سبب بحیرت می افتیم ، مثلاً ازقبیل نظریة جدیدیکه راجع است به ترقی کائنات عضوی و تدرج آن در تمام انواع ، راجع باین نظریه ما گمان میکردیم که زادة ترقیات علمی عصر ماست ولی می بینیم که این را عربها در قدیم میدانستند و در مدارس شان درس داده میشد وآنها درین زمینه بحدود ی پی برده بودند که ما تا هنوز بان نمیدانیم .\nاین بود افکار برخی از محققین که ذکر شد ، چون اسلام در تمام رشته های علوم وفنون سرآمد بودند تا اندازة که ملومات بما كمك نماید از متخصصیین اسلامی و علوم و فنونیکه ایشان دران زمان کشف و تدوین نموده و اوروپائیان ازان مستفید گردیدند و کتبیکه ایشان نوشتند و دراروپا ترجمه شده بحث خواهیم راند .\n\n٣٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2923, "text": "( صفحه ۳۱ ) تاثير تمدن اسلام ( سال ششم )\n\nکتبیكه درین مقاله بآن رجوع شده .\n\nکتاب تمدن اسلام ( عرب ) تالیف گوستاولوبون ترجمۀ آقای سید محمد تقی فخر داعی گیلانی . تاریخ عمومی جلد اول ترجمۀ يك هيئت مورخين ترك . روح الاقوام تصنیف گوستاولوبون . تاریخ فلسفة آيه يارب . قسمت تاریخ فلسفۀ اسلام مولفۀ دکتور رضا توفیق . مدنیت اسلام تالیف عرفان زاده . کنفرانس تاریخی پروفيسر شمس الدين . كتاب الدين الاسلامی تالیف هیئت علمی مصر . کتاب علم الاجتماع مطبوعه مصر .\n\nاسلام وطب .\n\nمعروف ترین اطبای اسلام ابوعلی سینا بوده است . آثار علمیه او تا اینقدر بقا و دوام پیدا کرد كه ويرا ملك الاطباء مینامند . مهم ترین کتب او كتاب قانون است كه دران از فیزیولوژی ، حفظ الصحة امراض ، معالجات و خواص الادويه بحث بعمل آمده ، کتب بوعلی سینا در تمام السنه دنیا ترجمه شده و تا مدت شش قرن اصول و مبانی طب شناخته می شدند و مخصوصاً در دار الفنون های فرانسه و ایتالی در طب فقط كتب بوعلی سینا جزء كتب درسی مقرر شده بودند و تا قرن هجدهم آن کتب دوباره بطبع رسیده و در فرانسه پنجاه سال پیشتر نگذشته كه كتب مذکوره از دستور خارج شده اند .\n\nپروفيسر شمس الدین در کنفرانس تاریخی خود میگوید : یکی از کتابهای عمده مولفه ابن سينا ( كتاب القانون ) است كه راجع به طب میباشد این کتاب شیخ الرئیس همچنانکه در شرق اولین و بهترین و بزرگترین كتاب طب و رهبر صحت عامه دانسته میشد در ممالك اروپا هم چندین عصر ماخذ یگانه عالم طب بوده است ، اگر خوفی ازین که مبادا بخطا نرویم نکنم میتوانم بگویم که كسيكه از همه اواتر از همه بهتر فلسفۀ مشایی را در اسلام و قرون وسطی باروپا تبلیغ كرد شیخ الرئیس بو علی ابن سینا بوده است چه علمای قدر شناس اروپا از قبیل Shrengel , didot , belere , Suein Haureau , nunch وامثال ایشان میگویند : شخصیت بوعلی سینا در طب و فلسفه اروپا شخصیت منحصر بفردی میباشد ، و از جمله همین علما عالم اخير الذكر در بارۀ بوعلی سینا سطور هذا را مینویسد :\n\n« در اواخر قرن ۱۲ كتاب قانون بوعلی سینا بزبان لاتین ترجمه گردید و متعاقباً آثار دیگر او از قبیل دو کتاب راجع به هیئت و کتاب های فزيك و ماورای طبیعیه بزبان لاتین ترجمه شد »\n\n۳۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2924, "text": "( صفحه ۳۲ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nکتاب الشفاء شیخ هم در اروپا ترجمه گردید و برای اینکه در دارا لفنون پا دوا padoue\nتدریس شود از طرف دو نفر علما اختصار کرده شد و در قرن ١٤ این کتاب ها دوباره\nدر وند يك طبع و نشر گردید .\n\nرازی نیز از علمای زبر دست اسلام است . مشهور ترین کتب رازی کتاب حاوی الکبیر است\nمشتمل بر تمام مسایل علم طب میباشد کتاب دیگر او المنصوریه است که بنام شاهزاده منصور نوشته\nو آن مشتمل بر ده کتاب میباشد : اول تشریح . دوم امزجه ، سوم اغذیه و ادویه ، چهارم حفظ الصحه\nپنجم ادویه مزیئنات بدن ، ششم لوازم حفظ الصحه سفر ، هفتم جراحی ، هشتم سموم ، نهم كليه\nامراض دهم حمیات .\n\nغالب تصنیفات رازی در لاتینی ترجمه شده و چندین مرتبه هم بطبع رسیده اند و مخصوصاً سال\n١٥٠٩ م در وینس و سال ١٥٤٨ میلادی در پاریس چاپ شده اند ، کتابیرا که او در آبله نوشته\n١٧٢٨ میلادی ثانیاً بطبع رسیده است و در مدارس عالی طبی اروپا کتب رازی تا مدتی جزء کتب\nدر سی بوده و در لوین تا قرن هفدهم کتب مزبوره و همچنین کتب بو علی سینا تدریس میشدند و\nثبوت آن دستوری است که در سال ١٦١٧ میلادی برای دارالفنون مذکور نوشته شده است .\n\nیکی از ستاره های بسیار درخشان اسلام که در تاریخ فلسفه . علم ، طب ممتاز میباشد همانا\nابن رشد فیلسوف بزرگ اندلسی است که دنیای اسلام در مورد علم و فلسفه همیشه بوجود او افتخار\nمیکند چون شخصیت بزرگ این هم در تمام دنیا معروف است لہذا ما از تفصیلات سایرة\nدیگران منصرف شده می بینیم که اروپائیان یا به عبارۀ دیگر تمدن عصر حاضر از چشمۀ عرفان او\nچقدر استفاده کرده اند .\n\nفیلسوف آیه بارب مورخ فلسفه مینویسد : این حکیم شهیر به تمام شعب علوم و فنون آثار جسیمی\nنوشت و ما بعد الطبيعات ارسطو را مكرراً و بيك طرز بسيار مكملی شرح و توضیح نمود و مهمترين\nاثریکه این داهی اعظم در طبابت نوشت کتابی ست بنام کلیات که اخیراً بزبان لاتين و السنه مختلفه\nترجمه و در اروپا نشر و مورد استفادۀ اروپائیها شد .\n\nابن مامون یکی از فلاسفۀ اسلام است که در نیمه اخیر قرن پنجم هجری در قرطبه متولد\nشده است این فیلسوف هم مانند اسلاف خود کتب زیادی در فلسفه وطب و غیره نوشته است و از\nمطالعه آثار او اروپائیها استفاده های زیادی نموده اند، چنانچه یکی از اعاظم رجال اسلامیه قاضی السعید\nکه در تاریخ اسلام دارای معروفیت کاملی است وقتی میخواهد ازین فیلسوف سخن بگوید\nمینویسد : « طبابت جالینوس تنها منحصر بابدان است اما طبابت ابن مامون هم با بدان و هم باذهان\nموافقت دارد اگر این شخص طبیب عصر میبود میتوانست بشریت را از مرض جہالت نجات بدهد. »\n\n۳۳۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2925, "text": "( صفحه ۳۳ ) تاثیر تمدن اسلام ( سال ششم )\n\nاین است شخصیت ابن مامون ، حالا لازم میافتد که بینیم که کتب او در اوروپا بکدام کدام السنه\nترجمه گردیده است :\nفیلسوف رضا توفیق بیگ در تاریخ عمومی فلسفه مینویسد ، حکیم مغزی الیه در اطراف طبیات\nزائد از ۱۸ جلد کتاب نوشته است ، اصل این کتب بزبان عربی بود ، وقتیکه وارد اروپا شد تمام\nآنها بالسنه عبرانی ، لاتینی ترجمه و مورد استفاده قرار گرفت ، وچون متاسفانه نسخ عربی این کتب\nاکنون در دست نیست نمیتوان معلوم کرد که این کتب معنون بچه بوده اند ؟ وقتیکه صورت مترجمه\nکتاب های مذکور میباشد اسمای لاتینی و عبرانی بر آنها گذاشته نام های عربی آنرا حذف کرده اند .\nبزرگترین جراحان عرب در قرطبه البقاسس (۱) بوده است که در سال ۱۱۰۷ میلادی وفات یافت\nو او خیلی از آلات جراحی شخصاً اختراع نموده که تصاور آنها در کتب او درج میباشد و از میان\nجراحیها در تفتیت حصاة بحث کامل نموده است که ما آنرا امروز اشتباهاً يك عمل\nخیلی جدید میدانیم .\nدر قرن پانزدهم نام البقاسس در اروپا انتشار یافته و از همان وقت مقام شهرت را حایز گردید .\nهالر مینویسد که تمام جراحانی که بعد از قرن چهاردهم آمده اند متابع آنها كتب البقاسس\nبوده است ، کتاب مبسوطی که او در جراحی تالیف کرده است مشتمل بر سه باب میباشد . باب اول\nدر مسئله داغ کردن پاکی بحث کامل بعمل آمده است ، دوم از عملیاتیکه بواسطه چاقوی جراحی\nانجام می پذیرد و همچنین از جراحی دندان ، چشم ، فتق ، تفتیت حصاة وضع حمل كاملاً بحث شده\nاست . سوم در باب کسر و خلع عظام بیان مفصلی بعمل آمده است .\nکتب البقاسس بدواً در سال ۱۴۹۷ بزبان لاتینی طبع و نشر شده و آخرین طبع آن در سال\n۱۸۶۱ میلادی بعمل آمده .\nابن رشد که در طب هم دارای تالیفات میباشد ، مشارالیه شرحی برکتاب ابن سینا نوشته\nو در تریاق و سمیات ، وحمیات و غیرها هم کتبی تصنیف نموده است و در اروپا کتب طبی او چندین\nمرتبه بطبع رسیده است . گوستا و لو بون میگوید :\nمسلمين بقواعد حفظ الصحه آشنا بوده کاملاً باین نکته توجه داشتند که انسان بدینوسیله میتواند\nخود را از امراض صعب العلاج محفوظ دارد عادات آنها در ابتدای امر راجع بحفظ الصحه خیلی\nقابل توجه بوده است ، احکامیکه در قرآن شریف بنظر میرسد از قبیل وضو ، غسل . تحریم مسکرات\nترجیح غذای نباتی بر حیوانی در مناطق حاره نهایت درجه حکیمانه و برای حفظ الصحه مفید و نافع\n(۱) شیخ ابوالقاسم بن عباس الاندلسی الزهراوی را مورخین اسپانیولی البقاسس مینامند . کتاب مشهور\nاو در طلب موسوم به التصریف لمن عجز عن التالیف میباشد و این کتاب مشتمل بر سی مقاله است .\n۳۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2926, "text": "( صفحة ٣٤ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nمیباشند ، دستوراتیکه درین باب از شخص پیغمبر اسلام صلی الله علیه و سلم رسیده تماماً متین وغیر قابل اعتراض است .\nوهم او گوید : مریضخانه های اسلام موافق اصول حفظ الصحه بنا شده و ازمریضخانه های امروز ما بهتر بوده است، این مریض خانه ها خیلی وسیع وجریان هوا و آب در آنهازیاد بوده است . وقتیکه به الراز ی دستور داده شد که بهترین نقطه ای را که از حیث آب و هوا در بغداد برای بنای مریضخانه انتخاب نماید او برای انجام این مقصود طریق امتحانی که بعمل آورده محققین امراض مسریه امروز هم آنر تصدیق مینماید .\nمانند مریض خانه های امروز در مریضخانه های آنعصر هم برای مرضی سالون های بزرگ بنا نموده حجراتی را هم بمحصلین برای تحصیل طب اختصاص میدادند و مقصودی هم که ازین کار داشتند این بوده که محصلین از معاینه مرضی استفاده نموده بوسیله تجربه و مشاهده تحصیلات علمی خود را تکمیل نمایند و مخصوصاً محصلین را بقدریکه در دیدن مرضی ومعالجات ترغیب مینمود ند به تدریس آنقدر اهمیت نمیدادند ، ولی در دار العلوم های قرون وسطی اروپا عکس آن معمول بوده و خیلی کم از آنها درین امر تقلید شده است . برای بعضی امراض خاصه برای مجانین مریضخانه های مخصوصی تاسیس کرده بودند ، نظیر امروز آنها هم دواخانه مجانی داشتند که در روزهای مخصوص مردم بدانجا میتوانستند مراجعه نمایند و برای بقاطیکه بنای مریضخانه در آن نقاط میسور نبود اطباء را در اوقات مخصوصه با دوا و سایر اسباب لازمه بآن نقاط گسیل مینمودند .\nاطبای اسلام از فواید تبدیل آب وهوا کاملاً باخبر بودند چنانکه ابن رشد در شرح خود بر کتاب ابن سینا برای مرض سل تبدیل آب وهوا را دستور میدهد ومخصوصاً مینویسد که درموسم زمستان عربستان و حبشه برای مرض مزبور مفید میباشد و اطبای امروز اروپاهم اینقسم از مرضی را غالباً طرف سواحل نیل و حبشه میفرستند .\nدر تعالیم مدرسه طبی سالرن (۱) اصول حفظ الصحه بطور خیلی عمده بیان شده است واین مطلب مبر هن است که اوایل امر شهر تیکه از ین مدرسه در اروپا حاصل گردید فقط بوسیله مسلمین بوده است ، زمانیکه نورماندها اعراب را از نقاطیکه در جزیرۀ سیسیل و ایتالیا تصرف آنها بود خارج ساختند این مدرسه را هم مثل سایر نظامات اسلامی کاملاً حفظ نمودند و یکنفر از علمای مسلمین را موسوم به قسطنطین افریقی که ساکن کار تان بود بریاست مدرسه تعیین کردند و این شخص تصانیف طبی عربی را بلاتینی ترجمه نمود و از کتب او تعالیمی که انتشار پیدا کرد سبب شهرت مدرسة فوق الذکر گردید .\n\n( ۱ ) سالرن Salerne محليکه در جنوب ایتالیا واقع شده و از حیث آب و هوا معروف میباشد و در قرون وسطی مدرسه طبی معروف همینجا دایر بوده است .\n\n٣٣٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2927, "text": "( صفحه ۳۵ ) تاثیر تمدن اسلام ( سال ششم )\n\nمسلمین در معالجات اصول حفظ الصحه را مقدم داشته از طبیعت بیشتر استفاده میکردند و مسئله امساك و پرهیز که از تعلیمات اخیر علم طب ماست روی همین اصل قرار گرفته است و این مطلب نهایت موافق قیاس است که بقدریکه اطبای امروز تلفات میدهند اطبای اسلام در قرن ده میلادی آنقدر تلفات نمیدادند .\nعرب در طب ترقی زیادی نموده بودند و آنها در طرز معالجات اکتشافات چندی نموده اند که بعد از چندین قرن که متروك بود دوباره امروز آنرا معمول میداریم .\nترقی فن جراحی نیز از عرب شروع شده و مدارس طبی اروپا تا ازمنه اخیره بر روی تصانیف آنها دایر بوده اند .\n\nاسلام و تاریخ\n\nمورخین اسلام چندین تاریخ عمومی نوشته اند از جمله تاریخ مشهوری است که ابو الفرج که در سال ۱۲۸۲ میلادی وفات یافته تالیف نموده است . دیگر تاریخ ابن خلدون است که مؤلفش در سال ۱۳۳۲ م تولد یافته است .\nابن خلدون تنها مورخی است که دارای قوۀ انتقاد بوده و مسایل و وقایع تاریخی را مطابق اصول عصر حاضر تحقیق نموده است ، او راجع به بربر تاریخی نوشته در مقدمۀ آن اصول علم تاریخ را بطور عمده بیان نموده است و این کتاب در زبان فرانسه ترجمه شده موجود است .\nاگر تاریخ علوم اروپا بدقت مطالعه کرده شود دیده میشود که پس از ترجمۀ تاریخ ابن خلدون اصول نگارش تاریخ در اروپا بکلی عوض شد چه مورخین اروپا که قبلاً وقایع تاریخی را همان افسانه ها ، داستان ، قصص و غیره دانسته بدون مداخلۀ ذوق انتقاد و تحقیق تاریخ مینوشتند و تاریخهای محررۀ آنها مانند تواریخ ممالک شرقی عاری از جنبه تحقیق بود ، بعد ازانکه مقدمۀ تاریخ ابن خلدون وارد اروپا شد دفعۀً اصول تاریخ نگاری را بآنها آموخت و ازان تاریخ به بعد تا این تاریخ هر قدر تاریخی که در اروپا نوشته میشود مبنی بر همان اساسی است که ابن خلدون یا بقول عربها پدر مورخین اساس آنرا گذاشته است .\nلاویس ورامبو مورخین فرانسه مینویسند : ابن خلدون بزرگترین مؤرخ اسلام است که در مقدمۀ تاریخ خود که راجع به تاریخ بربرنوشته اساس انتقاد را در علم تاریخ نویسی وضع و نظریۀ اشکال مختلفۀ را که در توزیع و تقسیم جمعیات بشریه در سطح زمین میباشد تاسیس نمود، ومیتوان گفت که نفوذ نظر این شخص در تاریخ عیناً مثل نفوذ نظر مونتسکیو فیلسوف قرن هجده فرانسه است .\n\nاسلام وجغرافیه :\n\nعلمای اسلام در جغرافی کتابهای مبسوطی نوشته اند که بعضی از آنها تا مدت طولانی جزء\n\n۴۳۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2928, "text": "صفحه ٣٦ کابل شماره چهارم و پنجم\n\nکتب درسی اروپا بوده است و قدیمتر از همه کتابی ست که نضر در سال ٧٤٠ میلادی آنرا تصنیف نموده است، درین کتاب مطالبی هم دیده میشود که مربوط بعلم جغرافی نیست و چنین معلوم میشود که او این کتاب را برای پدویها تالیف نموده است.\nمشهورترین علمای جغرافی عرب ادریسی (١) است که کتب او در لاتینی ترجمه شده و در قرون وسطی تنها بوسیله کتب این علم در اروپا شایع گردید، او علاوه بر تحقیقات علمی تمام قدما یک سلسله واقعاتی هم که از سیاحان عصر خود شنیده بود با نقشجات زیاد تمام آنها را در کتاب خود درج نموده است کتاب مذکور زیاده از سه صد سال جزء کتاب درسی اروپا بود وازان تقلید میکردند و چیز یکه فوق العاده اسباب تعجب است این است که راجع بمنابع رود نیل منبعی را که اروپائیان جدیدا کشف نموده اند ادریسی در یکی از نقشه های خود عین آنرا نشان داده و معلوم میشود که مسلمین از چندین قرن پیش آنرا کشف کرده بودند.\nابوالفداء علمای جغرافی تا زمان خود را که نام میبرد عده آنها ببالغ بر شصت نفر میشود والبته ازین بیان مختصر میتوان فهمید که علمای اسلام این علم را تا چه درجه ترقی داده اند، گوستاو لوبون علاوه از انکه سطور فوق را مینویسد میگوید : و باین حال از مثل مسیو ویوین دوسن مارتن یکنفر آدم لایق و مطلعی خیلی بعید است که تمام زحمات مسلمین را از نظر داده و حق خدمتی که بر ما دارند پایمال نماید وبلا شک آنرا نمیتوان بچیزی حمل نمود غیر ازینکه بگوئیم که نسبت باسلام تعصب وعناد موروثی اروپا هنوز باقی میباشد، در خاتمه بیان با کمال آزادی مینویسیم که مسلمین از حیث تحقیقات علمی محاسبات نجومی را که بروی آن نقشجات را بنا نمودند تصحیح وتکمیل کرده و اغلاط واشتباهات فاحشی را که از یونانیها سر زده بود تمام آنها را هم اصلاح نمودند واز نظر سیاحت واسفار سفرنامه هائی را شایع ساختند که بوسیله آنها امکنه و مواضعیکه تا آنوقت از نظرها مخفی حتی عبور اروپائیها هم بدانجا نیفتاده بود تماماً معلوم گردیدند واما از حیث تالیفات جغرافیائی، آنها کتبی تالیف وتصنیف نمودند که بجای کتب سابقین قرار گرفته تا چندین قرن از همان کتب اروپا تقلید مینمود.\nملته برون جغرافیادان معروف گوید: مسلمین از حدود زمین معروفه تجاوز نموده بودند. علاوه در آسیا و افریقا باکتشافات پرداختند، حتی خلفا از صدر اسلام بفرماندان های عساکر خود امر دادند که نقشه های جغرافیائی سر زمین های مفتوحه را تخطیط و بخلیفه بفرستند.\n\nاسلام و ریاضی :\n\nاروپائیها شرف ابداع و ابتکار ارقام عربیه و اصول اعشاریه را به مسلمین قایل میگردند زیرا\n\n(١) مسقط الراس ادریسی اندلس بوده است وبمناسبت چندی بعد از فتح سیسیل باندك زمانی او خود را بدربار راجر پادشاه آنجا رسانید و در سال ١١٥٤م کتابی در جغرافیه تصنیف نمود .\n\n۲۴۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2929, "text": "( صفحه ۳۷ )\nتاثیر تمدن اسلام\n( سال ششم )\n\nمیگویند : اولین کسیکه از اروپائیها برای نخستین بار کلمه Zephirum را استعمال کرد\nشخصی موسوم به ( لئونار ) بوده است و این کلمه در زبان عربی معنی ( هیچ ، خالی ، صفر ) را\nمیدهد ، و ایطالوی ها این کلمه را تحریفی کرده Zeure یا Zefira گفتند و فرانسویها نیز\nدران تحریفی وارد و آنرا Zero تلفظ و کتابت نمودن گرفتند ، رویهمرفته تمام این اصطلاحات محرفه\nماخوذ از صفر عربی است .\nکتاب الجبره را که محمد بن موسی نوشته بود و مهمترین کتاب الجبر میباشد تا قرن شانزده یگانه\nوسیله استفاده وتعلم در اروپا بوده است .\n\nهیئت\nگوستاو لوبون گوید : تعداد کتب هیئت مسلمین اندلس هم کمتر از کتب مسلمانان مشرق نبوده\nاست، ولی چون کتابخانه را بقصد التزام سوزانیدند فقط چند جلدی از میانه آنها محفوظ ماند و آنهم\nتا این زمان ترجمه نشده وشاید بعدها هم ترجمه نشود زیرا برای ترجمه آنها علاوه براینکه مترجم باید\nدر زبان عربی ماهر باشد در اصطلاحات علمی آنهم بقدر یکنفر ریاضی دان باید دارای معلومات باشد\nراجع بغالب علمای ریاضی وهیئت اندلس مافقط نام آنها را در فهرست ها خوانده از تصانیف آنها\nچیزیکه قابل باشد در دست نداریم ولی از همان قدری هم که در دست است معلوم میشود که در این علم\nنهایت اقتدار را دارا بوده اند از جمله زرقانی (۱) که در سال ۱۰۸۰ میلادی میزیسته فقط بقصد اکتشافات\nنقطه اوج آفتاب چهار صد و دو مرتبه رصد کرده بود ، و همین دانشمند تقویم سالیانه نقطتین\nاعتدال را پنجاه ثانیه معلوم داشته بود که تقریباً با تحقیقات امروز ما مطابق میباشد .\nاگر چه همان طوریکه در سابق گفته شد تمام کتب مسلمین را در اندلس برباد دادند ولی\nاز کتب نصارای آنعصر هم بخوبی میتوان پایه تحقیقات علمی علمای اسلام را بدست آورد چنانکه\nموسیو سدی یو از کتب پادشاه کاستیل الفونس دهم و نیز از اسناد ومنابع دیگری چنین نتیجه\nگرفته است که بیضوی بودن مدار سیارات و حرکت زمین بدور آفتاب از جمله مسایلی است که قبل از\n( ۱ ) ابو اسحق ابراهيم بن يحيى نقاش زرقانى اندلسى ، از اهل طلیطله از علمای قرن پنجم هجری\nاست و در اواسط قرن مزبور در اندلس حیات داشته است ، او در علم رصد وحركات اجرام فلکی\nاعلم علمای زمان خود بوده است و در عمل بآلات رصدیه مهارت کامل داشت كتاب صحیفه زرقالیه از\nتاليفات اوست او در دربار مامون طلیطله بسر میبرد ویکنوع اسطر لابی بنانمود که اسم آن ما مونیه بوده\nاست و بعد در اشبیلیه بدربار معتمد بن عباد آمد و راجع به آلات هیئتی که اختراع کرده بود کتابی باسم\nالمبادیه نوشت .\n\n۲۳۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2930, "text": "( صفحه ۳۸ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nکپلر وكيرنيك علمای اسلام آنرا کشف کرده بودند و زیجهای الفونس دهم که بزیج الفونسی مشهور میباشند تماماً از مسلمین گرفته شده اند .\nدیلا مبر گوید : هر گاه در یونانیها دو نفر یا سه نفر رصد دا نان شمرده شود . ممکن است که از عرب بيك تعداد غیر محدود حساب کرده شوند ، اما در کیمیا ممکن نیست که از یو نان یکنفر مجرب هم پیدا شود اما از اعراب تادو صد نفر را میتوان در یافت نمود .\nبیلی که یکی از علمای هیئت است میگوید : علوم مسلمین باعث حیات علمی ار و پا ست چه هر گاه کتاب نورالدین راجع بکره نمیبود کپلر نمیتوانست احکام مشهور سه گانه خود را که عبارت از « دوران کواکب بدور شمس است و از روی این قانون نیوتن قانون جاذبیه کونیه را استخراج نمود » تدوین کند .\nهمچنان هرگاه زیجهای مسلمین راجع به سیارات و ثوابت نمی بود فونسوا هسپانیولی نمیتوانست زیج خود را تحریر کند .\nلالاند میگوید : بتانی یکی از همان علمای معروف هیئت است که نام او در جمله بیست نفر نوابغ فن مذ کور ثبت آمده .\nهالی میگوید : بعد از انکه من در کتب بتانی غور کردم برایم معلوم شد که او یکی از علامه های عصر و در رصد اساس صحیح گذاشته است . دیگران گفته اند که زیج او از زیج بطلیموس صحیح تر است .\n\nفلسفه :\n\nفیلسوفان اسلامی که اروپا از فلسفه ایشان استفاده نموده اند زیاد است و ما در پنجا به اسامی چندی که اروپائیان درباره ایشان نظریات خویش را ظاهر نموده اند و کتب ایشان بزبانهای ارو پائی ترجمه شده است می پردازیم .\nابن جبرول یکی از فلاسفه بزرگ اندلس است ، این فیلسوف اگر چه در ممالك اسلامی چندان شهرتی ندارد و حتی فیلسوف رضا توفیق مینویسد که مما لك اسلامی او را نمیشناسد اما او یکی از فیلسوفان بزرگی است که آثار عمده از خود گذاشته و آثار او اکثر آ در اروپا وارد شده و مورد استفاده اروپائیها قرار گرفته است . و آیه یارب در باره استفاده اروپائیها از آ ثار او مینو یسد :\nکتابهائیکه نظریات این شخص را محتوی بود و قتیکه بصورت مترجمه آنها وارد ار و پا گردید و بدست علمای اسكولاستيك (۱) افتاد آنها بحیرت افتادند زیرا دیدند که همان مسایل فلسفیه\n\n(۱) این نام بعلمائی اطلاق میشود که آنها افکار فلسفی را به مقررات دینی تطبیق بدهند و علمای قرون وسطی ار و پا را عموماً اسكولاستيك میگویند .\n\n۳۳۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2931, "text": "( صفحه ۳۹ )\nتاثیر تمدن اسلام\n( سال ششم )\n\nکه ایشانرا بحیرت و مشکلات دچار ساخته بود از طرف این جبرول به نهایت رشادت حل گردیده است.\nو بعضی از آنها که در درک حقایق از دیگران فهیم تر بودند به مرتبه فکری این عالم پی برده،\nآثار او را بسیار تقدیر کردند . ولی چیزیکه بسیار قابل تعجب است این است که صورت مترجمه آنها\nوقتیکه در اروپا رسید چون شرح حال مولف مذکور و نام موصوف در سر آنها نبود يك معمائی را\nروی کار آورد .\nمشهور ترین اثر این فیلسوف منبع الحیات است که در قرون وسطی مورد استفاده فلاسفه اروپا\nبوده است و هم آثار دیگر این فیلسوف به السنة عبرانی ولا تینی چندین بار ترجمه گردیده است .\nیکی از فلاسفه دیگر اندلسی که در عالم علم و فلسفه دارای شان و شهرت عظیمی است ابن\nطفیل میباشد . این شخص اگرچه دارای آثار بسیاری است و اکثر آنها در السنة اروپا ترجمه\nگردیده اما معروف ترین اثر او حی ابن یقظان است که تکامل ذهنیه و فکریه را با بهترین اصول\nمنطقی در آن حل کرده است . این کتاب او که در حقیقت يك رومان دقیق فلسفی است به السنة\nمهمه دنیا عبرانی ، لا تینی ، فرانسوی ، المانی ، انگلیسی ، هالندی ترجمه گردیده راهی در یشگو ،\nتحقیقات به اروپا نشان داد .\nابن رشد که فیلسوف نامی اسلام بوده و شهره آفاق است آیا یارب در باره او مینویسد :\nشروحیکه ابن رشد به آثار ارسطو نوشته بدرجه دارای شهرت گردید که بعضی از علمای اروپا\nکه از انجمله یکی عالمی موسوم به روسی Rossi و دیگر ژورده ن است گفتند : ابن الرشد اولین\nمترجمی است که آثار ارسطو را به عربی ترجمه کرده است .\nو نیز آیه یارب میگوید : حکمای نصرانیه نتوانستند از اقتدار به فیلسوف عرب ابن الرشد صرف\nنظر کنند . و هم او گوید که : ابن الرشد عالم نصرانیت را در قرون وسطی از شوره زار قدیم\nبیرون کشیده حقایق علمیه را بصورت آزادانه و مثمری بآن ها آموخت .\nو مورخین بزرگ فرانسه لاوین و رامبو در تاریخ عمومی مولفه خویش مینویسد : عقاید فلسفی\nابن الرشد که در نفس الامر به جسارت و جرئت اظهار شده بود از طرف مدارس یهودی ها تدوین\nگردیده اولاً بزبان عبرانی ، سپس بزبان لاتین ، ترجمه و در اروپا نشر گردید و جزء پروگرام\nمدارس اروپا شد و در دار الفنون پاریس تا قرن ۱۳ بطلاب تدریس میشد و تدریس آن در\nایتالیا تا قرن ۱۶ رواج داشته است .\nالکندی یکی از اعاظم فلاسفه اسلام است و فلاسفه میگویند کسیکه از همه\nفلاسفه اسلام زیاده تر افکار ارسطو را تعقیب کرده او ست . این فیلسوف\n\n۴۳۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2932, "text": "( صفحه ٤٠ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nگذشته ازینکه درعصر خود سرآمد زمان بود و آثار او به ذوق مطالعه میگردید در اروپا هم موثرات زیادی گذاشت و آثار او از طرف فلوگل مستشرق معروف تدوین و ترجمه ونشر گردیده است .\nابن مامون که یکی از فلاسفه اسلام است دکتور رضا توفیق در تاریخ عمومی فلسفه درباره او مینویسد اهمیت دارترین شخصیتی که ابن مامون دارد همانا فعالیت های فلسفیه اوست ، کتاب او که معنون به دلالت الحائرین است تحت عنوان مورن بوحیم ترجمه گردیده که معنی آن ( رهبر اشخاصیکه در بین نظریات متضاده متردد وحیران اند ) میباشد . چون درقرون وسطی علما و فلاسفه اروپا مجبور بودند که بین اوامر دینی ومعقولات راه تالیفی دریابند لهذا ازین کتاب استفاده های دقیق وعمیقی نمودند .\nو آیه بارب در تاریخ فلسفه مینویسد : کتاب دلالت الحائرین ابن مامون درممالك اروپا وملت يهود تاثیرات عمیق وبارزی تولید کرده وسبب شد تا یکدسته از علما برله ودسته دیگر برعلیه نظریات او قیام کنند ، ودسته که طرفدار ابن مامون بودند فیلسوف مذکور را از حد زیاده تقدیر کردند و بالاخره موفقیت نصیب طرفداران نظریات وافکار استاد مذکور شده وافکار او در دنیای عیسویت و موسویت نفوذ راسخی پیدا کرد و تا زمان زندگانی دونفر فلاسفه بزرگی مانند مندلسون و سپینوزا که در تاریخ فلسفه اروپا دارای شهرت عظیمی میباشند پایه دار بود و حتی اگر نظریات این دو نفر فیلسوف مطالعه گردد دیده میشود که نفوذ فلسفی ابن مامون در افکار آنها صراحة پدیدار است . (ناتمام)\n\n٣٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 2933, "text": "قهرمانان حرب استقلال\n\nاز راست بچپ ۱ اعلیحضرت محمد نادر شاه شهید سعید که در ان وقت قوماندان عمومی\nجبهه جنوبی بودند ۲ - والا حضرت سردار شاه ولی خان غازی که در ان زمان عهده\nجنرالی داشته بمعیت اعلیحضرت شهید قوماندان محاذ وز پرستان بودند ۳ - والا حضرت\nسردار شاه محمود خان غازی سپه سالار و وزیر حرب افغانستان که در انوقت ایشان نیز بمعیت\nاعلیحضرت شهید سعید قوماندان محاذ جاجی بودند ."}
{"book": "adl0986", "page": 2934, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2935, "text": "ادبیات\nاز قسمت پشتوی مجله «خیبر»\nنگارش جناب «رسول»\nترجمه جناب امین الله خان زمرلائی\nعضو انجمن ادبی\nخصوصیات شاعری روه (۱)\n\nبحيث مجموعی اشعار روه تحت نفوذ و تاثير اشعار فارسی است (۲) لکن نه بطوری که انرا نقل توان گفت بلکه در بسا مواقع و موارد مثل طرز لباس، کوایف و ذوقیات، بود و باش و زندگانی ساده (۱) روه . در پشتو کوه و کوهستان را گویند و این کلمه بقول تاریخ فرشته بر منطقه اطلاق شود که عبارت است از کوهستان مخصوص که باعتبار طول از سوات و باجور تا قصبه سبوی از توابع بکر امتداد یافته و باعتبار عرض از حسن ابدال تا کابل و قندهار در حدود این کوهستان واقع شده . درینجا مقصود از شاعری روه شاعری پشتو زبان است (۲) اشعار پشتو دوجنبه دارد اشعار ملی و اشعار کلاسیکی - اشعار ملی از قدیم بوده خورد و کلان ذكور واناث افغانها یاد دارند که وزن وقافيه ومضمون يكلی علیحده دارد که قطعا مضمون آن در فارسی نیست فقط احساسات روحی افغانها است که از اعماق قلب شان تراوش کرده و مانمونه های آنرا در مجله های کابل نشر کرده ایم . آمدیم به اشعار كلاسيكي مانند اشعار خوشحال خان - رحمن - حمید و غیره که دارای وزن و قافیه و تمام صنایع شعری و ادبی و قانون علمی است و آنهم مال عرب است که زبان فارسی هم از انجا اقتباس و شعرای فارسی تحت همان قانون شعری عرب شعر گفته اند نویسنده محترم نمیدانم چه نظریه دارند که ادبیات پشتو را بحیث مجموعی از فارسی متاثر میداند در حالیکه حقیقت بر خلاف این است یعنی طوریکه ما گفتیم این قسم ادبیات پشتو از همان قوانین ادبی عرب متاثر شده که فارسی هم در تحت سیطره آن متاثر گردیده است با این شعرای كلاسيك پشتو اگر ترکیب شعر را تحت قانون عربی درست کرده اند مگر مضمون آن همه ناشی از عواطف فطری خود شان است که نمونه های آنهم درج مجلات کابل شده است «مترجم»\n\n۳٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 2936, "text": "( صفحه ٤٢ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nو بی آلایش که ناشی از اوضاع طبیعی آن سر زمین است خصوصیا تی از خود داشته و در انداز شاعر انه\nخود بواسطهٔ مشاهدات آزادانه و بی تکلف يك نوع ندرت و جنبه وطنيت پیدا کرده است ـ\nاستعارات و تشبیها تی که شاعر روه در غزل ها و اشعار عشقی استعمال نموده است آ ئینه ئیست از مشاهدات\nعمیق زشت و زیبائی محیط طبیعی وطـن . لہذا نظر باین خصایص از اشعار پښتو مضمون مختصری\nبطور نمونه تقدیم میکنم تا بطور اجمال این خصوصیت شاعری پښتون را ظاهر کرده باشم : ـ\n\nشعرای کوه پا یه راجع بموسم فرح بخش و خوشگوار بهار هر يك مضامین شاعرانه بسته انـد\nو بعلتی که بهار وطن ما هم بمانند اشیای داخلی و مخـصو ص این محیط کوهستانی امتيازات خاصی دارد\nو شاعر برای مشاهده خود منظرهٔ مخـصو صی را در نظر گرفته ازان وصف میکنه و همچنان پښتل\nموسم بهار سا ئر مواسم سا ليا نه و طن ما هم به حیث مجمو عی خصایص و امتیا زاتی را حا ویست مانند\nزمستان که سرمای شد ید ، بادهای تند و سر د داشته در بعضی مواقع برای فرا هم آورد ن انبارهای\nبرف مخصوص ا ست اینچنین مو سم تموز به شدت گرمی و باد های گرم و سیل ها امتیا ز دارد ـ\nتیر ماه یا خزان مو سم بیماری و نا خوشی ا ست هر کس با چهره زرد و زار در بستر ناتو ا نی\nو تب های مو سمی افتاده ا ست و بنا بر ان میتوان گفت مو سمیکه بر ای طبع آ زمائی شاعر\nافغان مناسب و موزون تر ا ست مو سم سر سبز و پر گل و روح نواز بهار ا ست که زمستان\nسرد و تموز سوز نده را از هم جدا سا خته برای شاعر ( روه ) يك روح نشاط انگیـز جد یـد ی\nمیبخشه ـ مرا تع و د شت ها کو هسار و پشته ها همه پر از گل و ریاحین میشود چنانکه در بعضی جا ها\nگلهای آتشیـن و در بعضی گلهـا ی طلائی و در جائی پیغمبر گل و در جالی نقشه و همچنان و جود\nکشت زارهای سرسبز و چمن ها ی ز مرد ین ، د ر یا و جویبارهای از آب روان ، گاهی تند و گاهی ملایم\nآمدن قطرات باران از هوا ، ا هتراز و وزش روح افزای هوای نسيمى هريك بطرا وت و\nقشنگی این محیط ا فزود ه گویا آنرا نمونه از بهشت بر ین مینماید . بلبلان در هر طرف آوازه\nخوا نی میکنند پروانه ها بيك صورت جنون آمیزی بعشق گل و ا ز هار شیدا گشته ، در ا طراف\nآن طواف می نما یند ـ جوا نان و د و شیزه ها ی ا فغان غنچه های ا ز گل خو د رو ر ا بسـر وگریبان\nخود زد ه غـزل ها و ا شعار یکه حاکی ا ز ضمير پا ك و قلب محبت ا ند ود آ نها ست بآهنگ ها ی\nمخصوص ملی خود تر نم می نمایند بدیهست در چنین مو سمی و در ا عما ق چنین يك حیات پر سوز\nو نشاط ا نگیز ، طبیعت و قریحه شاعر نیز به پیما نه سر شاری بهیجان آمده قدوم بها ر را بو سیله\nا شعار و غـزلها ی آبدار خود ا ستقبا ل میکنند و با مضا مین ر نگین و کلما ت ر فیقی ازان و صف\nمینماید . مادر پنجا نمونه های چندی از چنین ا شعا ر را با ا شعار مضا مین مختلف ذیلاً تذ کا رمینمائیم :\nکالریج شاعر مشهور ا نگلیس در شعر معروف خود ( Ancient Marine ) کثرت\n\n٣٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2937, "text": "(صفحۀ ٤٣)\nخصوصیات شاعری روه\n(سال ششم)\n\nو وفور آبرا چنان وصف تمام نموده است که گوئی در برابر چشم و گوش خواننده و\nشنونده عیناً همان منظره را با جمیع کوایف و چگونگی خود بکلمات چندی تجسم می نماید که هر گاه\nعوام این مطلب را اظهار کنند چنین خواهند گفت: گردا گرد ما را آب بی انتهائی احاطه\nنموده است و بس مگر کالریج همین مطلب بسیط را که (گردا گرد آب است) طوری بيك انداز شاعرانه\nبیان کرده است که انسان در پیشگاه چشم خود منظرۀ از آب بحر مانند را مجسم و محسوس دیده\nچنان تصور مینماید که گوئی خود در جائی ایستاده است که تمام اطراف و محیط او را آب فرا گرفته\nو چیزی دیگر نیست مثل این:-\n\nWater, water, everywhere,\nAnd all the boards ded shrink.\nWater, water, everywhere,\nNor any drop to drink.\n\nعبدالقادر خان که یکی از شعرای شیوا بیان پشتو است میگوید که موسم بهار است و از هر طرف\nما گل است که ما را احاطه نموده و ازان روشن است که مشار الیه تا کدام اندازه از کثرت گل\nسخن رانده و منظره را که بخود مشاهده نموده و ازان لذت برده است بما چنین تصویر می نماید:-\nشگفته په باغ و راغ شود بهار گل هم په بام، هم په کوخه، هم په رخسار گل\nگلهای بهار در باغ و راغ چنان بکثرت اند که از رخسار یار تا بام و کوچه تمام گل است\nکانی بوتی خاروخس په گلو پټ دی دهمه واړو عیبو پوشه ستار گل\nسنگ و بته و خار و خس همه را گل چنان مستور داشته که گوئی ستار و پوشیده همه عیوب\nگل است.\n\nڅو دسترګو نظرلګی ، واړه ګل دی\nوړاند ګل، وروسته ګل، یمین یسار ګل\nتا جائیکه دیده کار میکند همه گل است- پیش رو، عقب و چپ و راست همه را طوری گل\nفرا گرفته که انتهائی بدان نمیتوان قائل شد.\nهیڅ یو ځای خالی له ګلو پاتی نشو په بازار ګل، په صحرا ګل پکهسارګل\nهیچ جای نیست که از گل خالی باشد و بساط گل آنرا نیاراسته باشد از بازار تا صحرا و دامان\nکهسار همه را گل است که پرنیان ساخته.\n\n٣٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2938, "text": "( صفحه ٤٤ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nد بهار په سیل به جونه خلمی ځینه\nپه اوربل ګل، په ګریوان ګل، په دستار ګل\nتمام جوانان و دوشیزه ها به تماشای بهار روان گشته همه گل است که اور بل و گریبان و دستار های آنها را زیب و زینت بخشیده .\n\nد بها ر صورت تمام له ګلور و غ دی\nپښی ئی ګل، لاسونه ګل، سره ئی رخسار ګل\nگمان میکنم که دست قدرت صورت بهار را از پای و دست تا رخسار گلگون همه را از گل آفریده است .\n\nمی ګلګون، ساغر ګلګون، ښیښه ګلګون\nساقی ګل، حریفان ګل، واړه نګار ګل\nمی گلگون، ساغر گلگون، شیشه گلگون - ساقی گل ، حریفان گل همه خوبان گل است .\n\nرحمن :\nسراپا از رنج والم آفریده شده همه تن مشغول غمهای شیرین عشق حقیقی است تصا ویر و رسوم غمهای خودرادر مناظر بدیع قدرت مشاهده میکند و در موسم فرح بخش بهار، خزان جانگداز هجرانرا بیاد آورده و آنرا بطرز شیوا واسلوب صوفیانه ئیکه مخصوص اوست چنین بیان میکند :-\n\nوخت دنوبهار دی زه جداله خپله یاره دریغه، دریغه، دریغه، چه بی یاره ځی بهار\nنوبهار است دریغ و صد دریغ من از دلدار خویش جدا و بی یار و غمگسار بگذراندن این موسم قشنگ مجبورم .\n\nخوشحال خان ختك را :\nاز آمدن بهار تاثرات گوناگونی دست داده يك طرز و شیوهٔ خاص جذبات شاعرانه خودرا چنین اظهار می نماید :-\n\n٣٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2939, "text": "از مناظر حرب استقلال\nيك گروپ مهم تاریخی اعلیحضرت محمد نادر شاه شهید سعید فاتح تهل که در آن زمان قوماندان عمومی جبهه جنوبی\nبودند و والا حضرت سردار شاه ولی خان غازی فاتح وزیرستان و والاحضرت شاه محمود خان غازی سپه سالار و\nوزیر حرب افغانستان فاتح ٹندی سر با يك تعداد از اقوام وزیری و مسعود با غنیمتی که بعد از محاربه بدست آورده اند"}
{"book": "adl0986", "page": 2940, "text": "از مناظر حرب استقلال سپه سالار غازی با نفری معیت شان در تهانه پتان"}
{"book": "adl0986", "page": 2941, "text": "( صفحه ٤٥ ) خصوصیات شاعری روه ( سال ششم )\n\nپه دی باغ کښ به د پانی نوی گل که خبر شی د خزان له تطاول\nای گل ! اگر تو از یغما وتاراج خزان آگاه شوی درین باغ برگی از تو نخواهد بود :\nداخوورځی غنیمت گڼه په باغ کښ چه په تا با نـد سینه وهی بلبل\nاین ایام را در باغ غنیمت دان که بلبل سینه خود را بتو میزند .\n\nعلیخان :\nکه سراپا ناله و گداز بوده به آتش هجران میسوزد از گذشتن بهار متالم گشته با يك انين\nحزین و آواز دردناکی تاثرات خود را چنین ادا میکند .\nآه! پسولی بیاد هجران په نارو تیر شو مالا گل بوی کړی نه وه بهار تیرشو\nآه ! بهار بین ولوله و آواز های دردناک هجران چنان زود سپری شد که ناخواستم گلی را به بویم\nدیدم در گذشته است .\n\nکاظم خان شیدا :\nپدیده های باريك بین خو د در آمد و رفت بهار چه فلسفه را مشاهده کرده و میگوید :-\nنو بهار راغی له باغ سره آشنا شو په سروسترگوئی جړل ځنی جداشو\nنوبهار آمدو با باغ آشنا شدیم ـ با چشمان خون آلود میگریست و از و جدا شدیم .\nچه مشغول په تماشه دنو بهار شوم هیچ حاصل می پکښ نه ووبی ارمانه\nوقتی بتماشای نوبهار مشغول شدم هیچ حاصلی در ان نیافتم بدون ارمان .\nشیدا څه کوی بهار ، څه ئی سیلونه شایسته تر زیبا گلو جگر خون دی\nشیدا بهار و تماشای آنرا چه میکند در صورتیکه رنگین تر از گلپای زیبای آن ، جگر پرخونی در بردارد .\n\nبسی از شعرای پشتو در رفت آمد موسم بهار طبع آزمائی کرده اند وتصور میکنم امثله ایکه در\nبالا گفته آمد جهت معرفی روح پر شور و ا ضطراب آلود شاعری روه کا فیست حالا به بینیم که\n\n٣٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2942, "text": "( صفحه ٤٦ )\nکابل\n( شماره چهارم پنجم )\n\nشعرای افغان از مشاهدات وطن خود چگونه الهامى گرفته چه تشبيهات و استعارات نوى ايجاد كرده اند.\n\nنسيم خوشگوار صبحگاهان كه به نشيب و فراز ، كوه ودشت ، صحرا وگلزار به جستجو و تلاش معشوق خود ( گل ) روان است براى شاعر افغان هم مانند شعرای فارسی زبان حكم قاصدی را داشته است و درحاليكه نسيم خفيف سحری در گلزار كوهستانی روه وزيدن نموده غنچه های گل را شگفته میسازد شاعر نيز از مشاهده آن بكيف افتاده گيسوان پريشان و رخسار گلگون صبحگاهی محبوب خويش را بياد می آرد وميگويد :-\n\nنوی گل چه په چمن کښی پریشان شی\nراته یاد ، زلف رخسار دخپل جانان شی\n( کاظم خان شیدا )\n\nاز گلهای نوی كه درچمن پريشان ميشود يادرخسار و زلف های پريشان جانان خود می افتم .\n* * *\n\nشاعر هنوز ايستاده است كه دراشعهُ نخستين آفتاب قطرات شبنم صبحگاهی بمانند ديده های انتظار كشيده عاشق ميدرخشد و از مشاهده اين منظر دلفريب بياد رخسار گلگون وعرق آلود معشوق انتقال نموده وميگويد :-\n\nته به وائی چه په ګلو شبنم پریوت\nچه له قهره ئی خولی شی رخسا رون\n« عبدالقادر خان »\n\nمنظره دلفريب عرق قهر برخسار گلگون يار چنان در نظر جلوه ميكند كه گوئی قطرات درخشان شبنم بر بساط گل قرار گرفته .\n* * *\n\nشاعر صبحگاهان از خواب برخاسته از قله كوه ايلم به تماشای برآمدن آفتاب مشغول است و چون خود گرفتار آلام و مصائب عشق بوده ، با يكعالم ناكامی و نا اميدی دست بگريبان است قرص خورشيد را نيز بمانند خويش عاشق ناكام و بيقراری تصور نموده با لهجهُ پرسوز و گدازی باظهار احساسات سوز انگيز عاشقانه چنين می پردازد : -\n\nلکه لمر زنده عاشق ، په تلاش کښی د خپل یار\nیا په غشو د بڼو کښی ، جامه څیری خوار و زار\n\n٣٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2943, "text": "( صفحهٔ ٤٧ )\nخصوصیات شاعری روی\n( سال ششم )\n\nد عاشق دسینی زره دی ، په ظلمو نو تار په تار\nنه ! دالمردی په آسمان کښ ، داچه ښکاری ضیابار\nدایلم په څو که ناست یم زه له تول جهان نه پورته\n\nاین موجود یکه بمانند عاشق آشفته حال ، لرزان لرزان در جستجوی دلدار خویش بر آمده\nنمیدانم که چیست ؟ آه فقیر یست بی خانمان که لباسش از تبر مژگان یار سوراخ گشته و یاقلب\nداغدار عاشق است که از جور و جفای معشوق ریش شده ! نی نی این آفتاب است که از اشعه فروزان خویش\nگیتی را منور ساخته و من به بلند ترین قله ایلم نشسته از جهان وانچه دران است بالاتر قرار گرفته ام .\n\nکاظم خان شیدا :\n\nشیدا در دوران سیاحت خود در یکی از سپیده دم هابه تماشای رود گنگا رفته و از منظرهٔ\nقشنگی که سپاهیان هند و در ساحل رود خانه گنگ برای غسل آمده در آب صاف وزلال آن آب تنی\nمیکنند ، بیاد چشم های سیاه معشوق افتاده که از شدت خنده پرآب شده ، این منظره را با کوایف\nآن چنین تصویر می نماید ـ\n\nتوری سترگی د شوی تری په خندا کښ\nکه هندوئی دهند لامبی په گنگا کښ\n\nنمیدانم چشمان سیاه تست که از شدت خنده پر آب گشته یا هندوی های سیه پوست اند که در رود\nگنگا باب تنی مشغول اند .\n\nکاظم خان شیدا :\n\nاز مشاهده زلفهای سیاه آشفته بر خسار محبوب باضطراب افتاده ، برای اسیر شدن\nقلب شاعر عاشق پیشه دام و دانه هر دورا آماده می بیند. خصوصیت شاعری روه را مشاهده نمائید\nکه شاعر بجای دانه ، گل رخسار رادیده در گلدام معشوق گل اندام گرفتار میشود و از رهگذر یکه\nمعشوق گل بلیل است سخن شناسان بهتر دانند که برای گرفتار شدن بلبل در دام ، دانه گل چقدر\n\n٣٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2944, "text": "( صفحه ٤٨ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nموزون افتاده و شاعر در بستن مضمونی بدین موزونی ورسائی ( در اساس تشبیهات قدیم فارسی )\nچه مقدار مهارت را بخرج رسانده است .\n\nد دانی په عوض ګل لری په دام کښ\nپه رخسار دِ توری زلفی بلبل ګیری\n\nبر رخسار تو زلفهای سیاه بلبل گیر ـ بعوض دانه . گل بدام گذاشته است .\n\n* * *\n\nکباب آتش هجران «علیخان» هم ملامت نیست در حالیکه از بیوفائی یار زار زار می نالد از مشاهده\nدانه گندمی بیاد دلدار گندم گون خویش و بیوفائی های او افتاده چنین میگوید و درین تشبیه\nخصایص محیطی اینملت را مشاهده کنید که افغانها بواسطه ئیکه اکثر گندم گون اند بنا بران شاعر\nاز مشاهده دانه گندم بیاد دلدارگون خویش انتقال نموده است .\n\nپلارمی دغنم مینی راوئیست له جنة\nزه لا طمع دارد غنم رنګو د وفایم\n\nپدرم را محبت گندم از جنت کشید و من بدبختانه هنوز از دلدار گندم گون خود وفا طمع دارم\n\n* * *\n\nصبحگاهان شاعر روه که برای ادای نماز بامداد بر خاسته در آسمان شفاف و صاف نظر ش را\nستاره صبح بخود جلب می نماید و ازان منظره دلاویز ، دلدار خویش را بخاطر آورده\nمتکیف میگردد .\n\nپه سپین مخ دِ د عرق دانه لیدی شی\nکه دسحر په وخت کښ ستر ګه د صباده\n\nبر عارض نقره فامت قطره عرق است یا ستاره صبح ؟\n\n* * *\n\nرحمان با با که بمانند اکثر افغانها عمر خود را در داخل وطن گذشته است شاید وقتی به\nتماشای رود اباسین آمده از مد و جزر و مستی رفتار او بئاثر افتاده و این منظره را با چه يك\nمضمون خیال آلود شاعرانه نشان میدهد .\n\nلکه سیند د اباسیند په غورځنګ درومی\nداسی یون که په تلوار تلوار عمر\n\n٢٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2945, "text": "( صفحه ٤٩ ) خصوصیات شاعری روه ( سال ششم )\n\nبسان دریای اباسین که پر مست و اضطراب آلود میگذرد عمر هم بهمان اندازه بيك عجلت و زودی در گذر است .\n\nشاعر دیگر افغان که قبلا نه در یا را دیده و نه شوخی و قشنگی امواج آنرا تصور کرده میتوانست ، وقتی به اباسین آمده چون امواج آنرا از همه بیشتر دیده همان است که از مشاهده آن کثرت و آلام غم های نهانی خود را بیاد آورده بد لدار خویش چنین خطاب مینماید .\n\nد اباسینـد جپو ته گـوره داسی چیپ می غم په زره وهی مینه\n\nای دلدار ! امواج اباسین را به بین بمثل آن غم و اندوه در دل من موج میزند .\n\nغم ! چون شاعر زاده غم است از هر چیز بتصور غم و اندوه می افتد ـ عبدالحمید ماشو خیل وقتی در یکی از دکاکین بازار قصه خوانی پشاور کله های گوسفند را می بیند که بآتش بریان شده و از پس رفتن لب ها ، دندان های سفید و براقش بحالت تبسم نمودار است چنانکه گوئی ز هر خند می نماید همان است که از مشاهده چنین احوال بیاد زهر خند های غم اندود خویش افتاده قضیه را بطور محسوس تصویر میکند : ـ\n\nلکه سرد پسه په اور غاشو نه سپین که هسی ما لره له غمه خندا راغله\n\nبمانند سر گوسفندیکه بآتش بریان شده و دندانهای سفید آن از بین لبهای خشکیده اش نمودار است برای من نیز از شدت تاثر و غم چنان خنده رو داد .\nشاعر دیگری نیز عیناً ( این منظره را بدهان زخم که از هم جداست شبیه کرده ) و مضمون عجیبی بسته است چنانکه شکسپیر هم این منظر را بدهان از هم رفته زخم تصویر کرده است ( ملاحظه کنید در جیولیس سیز ر بروتس سپیچ )\n\nوازه خوله لکه پرهار له درده خاندم ستا جفا ته له حیر ته خندار اغله\n\nاز جفا و جور تو اول مرا حیرت دست داد و بعد از شدت غم و درد مانند لبهای از هم جدا و دهان متبسم زخم بروز کار خود خنده مینمودم .\n\nشخصی از خوشحال خان ختك پرسید که قلندران چرا ریش و بروت خودرا میتراشند خوشحال خان چون شخص حاضر جواب بود میبینیم که فی البدیهه برایش چگونه يك جواب معقول میدهد : ـ\n\nیوویشته هم طریقت کښ حجابت دی قلندر ځکه خریلی ږیره ، بریت دی\n\n٣٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2946, "text": "( صفحه ۵۰ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nچون در مسلك طريقت و تصوف موئی هم حجاب پنداشته میشود لهذا قلندر ان ریش و بروت\nتراشیده اند .\n\nموسم بهار است و نظاره موسم بهار روه علی الخصوص منظره گلهای خودروهم قابل تماشا است\nمتصوف مشهور افغان ( رحمن با با ) به تماشای بهار ایستاده است و يك چین از گل لا له به نظرش\nمیآید میبینیم که افکار شاعرانه شخص ازان چه يك خيال قشنگی کشیده است :-\n\nمقتولان ستاد غمزه دی لاله نه دی چه په سره کفن له مخکی را بیرون دی\nگل لاله نیست بلکه کشته گان غمزه های تست که با کفن خون آلود سر از زمین بر آورده اند .\n\nسردار جنگی و شاعر معروف و مشهور روه خوشحالخان ختك بی نهایت شوق شکار بازداشت\nو برای تربیه این مرغ و اصول شکار ن باسم باز نامه کتابی هم نوشته و هر روز شکار سیسی\nمرغ زری ، كبك و تار و بذر یعه باز از خاطره اش میگذشت و چون دماغ شاعرانه داشت\nالبته لزوم داشت که از مشاهدات شکار خود چنین خیالی تصویر نموده باشد :\n\nپه درست عمر به ئی نه اوزی له یاده چه لید لی وی تارو د باز منگله\nهیچ گاه و در تمام عمر خود فراموش نخواهد کرد نیویکه چنگال باز را دیده است .\n\nخوشحالخان بسیکه از سرداران حربی بود با مشاهدات مناظر جنگ سرو کار داشته\nبعضی تشبیهات نادری از مشاهدات حربی خویش پیدا کرده است :\n\nلکه پټ سواره دجنګ نیزی په غاړه داو بڼ ده با ڼه په پوری ستر ګی ستا\nصاحب این چشمان دارای مژه های رسا تو هستی که بمانند سواران کمین گاه نیزه به\nدوش دارند .\n\nنواسه خوشحالخان کاظم خان شیدا که تمام عمر خود را در خارج و طن « رامپور »\nگذشتانده و هم در انجا مرده است بواسطه ئیکه نه جنگ دیده و نه خود جنگی بود مژگانی چون نوک نیزه\nتیز و ایستاده دلدار بنظرش آشنا آمده يك خيال عجیب شاعرانه از و پیدا کرده است : -\n\nستا چشمان به څه نظر که په خاکارو چه له کیره د بانه گوری آسمان ته"}
{"book": "adl0986", "page": 2947, "text": "( صفحهٔ ٥١ ) خصوصیات شاعری روه ( سال ششم )\n\nدر صورتیکه از کبر مزگان ها بتو بسوی آسمان می بیند نمیدانم که چشمان تو چگونه به خاکساران\nنظر خواهد کرد .\nدر زمستان برفهای سفید، قلل بلند جبال را می پوشاند و در موسم بهار در اثر حرارت آب گشته\nاز آب آن جویبار های روه وازان ها بحرهای بزرگ تشکیل میشود شاعر ازین وضعیت متاثر گشته\nچنین يك خیال شاعرانه بسته است . چه موسم خوشگوار است که تمام مردم با آشنایان و دوستان خود\nآغوش بآغوش همدگر داده با کمال ذوق و انبساط خاطر تفرج مینمایند تنها من هستم که در عالم جهان سوز\nهجران مغموم افتاده جبال این سرزمین برحال من افسوس می نمایند و بامن همدردانه میگریند : -\nوخت دنو بهار دی، زه جدا له خپله یا ره\nدریغه ، دریغه ، دریغه چه بی یاره خی بهار\nنوبهار است و من از دلدار خویش جدا - بسیار افسوس که بی یار این موسم قشنگ سپری می شود\nغرونه دی نریږی ، چه په حال حما خبریږی\nسیند دا وښو درومی ، چه راغلی له کوهسار\nهنگامیکه کوهسار بر احوال من واقف میشوند تزلزلی در ارکان وجود آنها رو داده هی دریا\nدریا اشك است که از دیدگان وی جاری میشود ،\nبین دو کوه فضائی وسیع و وادی سرسبزیست که موقع سپیده دم آن بغایت روح نواز است\nمرغکان در نقاط بر جسته و بلند این وادی انتظار آمدن صبح را استقبال می نمایند شاعر در وادی\nایستاده محو تماشای درختان نشتر دامان کهسار است که بمانند قامت رسای یار قد کشیده است ناگهان\nآفتاب از جانب شرق طلوع نموده اشعه نارنجی و اول روز آن شاخچه های دست مانند نشتر را\nروشن نموده و نسیم خفیف صبحگاهی شاخچه های نشتر را باهتزاز آورده چنان منظرهٔ قشنگی را\nتمثیل می نمود . که گوئی معشوق سبزپوش طنازی نخستین اولاد خود را بسردست گرفته و به اشتیاق تمام\nاو را با بالا می اندازد بعد از ساعتی شبنم روی برگهای سبز درختان از حرارت آفتاب به بخار مبدل\nگشته بهوا متصاعد گردید و ازانجا که شاعر مغموم است و در منظر دلفریب قدرت نیز مظاهر غم را\nمی بیند همان است که این منظر راه در شعر خود چگونه ترجمانی کرده است : -\n٣٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 2948, "text": "( صفحه ٥٢ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nاورد خوږو زړ ونو چه د غره په سر بلیږی\nشنی لوګری خیژی له نښتره له چناره\n\nدود های سبزیکه از درختان نشتر و چنار بر خواسته روی قلل جبال را پوشانده است\nنا شی از آتشی است که در کانون دلهای مجروح عشاق بر افروخته است .\n\nپهلوی سرای اکوره جاده وسیع و عریضی واقع است قافله های وسط ایشیا که\nبهندوستان برای تجارت میرفتند راه عبور شان از ین جاده می بود چون هندوستان\nمملکت زر خیز و زر ریز است قافله ها باشتیاق تمام راه می پیمودند و از بعد مسافت\nوسختی راه باکی نداشتند کاظم خان شیدا به تماشای يك قافله ایستاده و از اشتیاق رفتار آن چه مضمون\nوخیالی پیدا کرده است : -\n\nستا دزلفو په لور زړ ونه خرام کاند که دروم قافله درومی هندوستان ته\nاگر قافله روم بسوی هندوستان میرود دلها ئیست که بسوی زلفان تو خرام میکند\n\nشعرا از لبان قرمزی معشوق خیالات گوناگونی بسته اند چنانچه شاعری میگوید : -\n\nسره لبان ښکاری نه پټیږ ی مالیدلی دی\nڅه په بی رحمی سره ظالم می وینی ښکلی دی\n\nلبان سرخ او گواه آشکاریست که ظالم به چه بیرحمی خون مرا نوشیده است لکن کاظم خان شیدا\n\nاز خواندن کتاب معشوق چه مضمونی یافته است : -\n\nعبارت کړی رنگین په سر و لبانو\nهر کتاب دتا په لاس کښی گلستان شی\nکاظم خان شیدا\n\n٣٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2949, "text": "( صفحه ٥٣ ) خصوصيات شاعری روه ( سال ششم )\n\nبالبان قرمزی خود عبارت را رنگین می سازی و هر کتاب بدست تو گلستان میشود .\n* * *\nدر هنگام غروب ، آفتاب با چهره زرد به کوههای سیاه مغرب فرو میرود گرد های شام شروع باستيلا نموده از سوی مشرق سیاهی باریکی پراگنده شده دنیا را فرا میگیرد يك شاعر افغان ایستاده این منظر قدرت را تما شا نموده و چه خیالی ازان پیدا کرده است : -\n\nدا په هره ورځ چه خیږی بیل بیل لمری هر چه پریوزی هغه نسی ختی بیا\nاینکه هر روز طلوع میکند آفتاب جدا گانه نیست چرا چیزی که غروب کند باز طلوع کرده نمی تواند .\n* * *\nمنظری بدون مشاهده از زیر نظر کاظم خان شيدا پوشیده نمیتواند و در را میور هند که جای و مسکن او بود در وقت غروب آفتاب معشوقه ها جامه های زرد رنگ بار یکی پوشیده به تماشا می روند کاظم خان شیدا از دیدار این معشوقه های زرد پوش محظوظ شده و روی زرد آفتاب نزديك بغروب را نیز دیده چه تصویر کشیده است :-\n\nلکه لمر چه د غروب په هنگام زردشی کړه نظر په دالباس کښی ګلبدن ته\nمعشوق گلبدن را مانند آفتاب هنگام غروب در لباس زرد تما شا کن .\n\n۶۵۶"}
{"book": "adl0986", "page": 2950, "text": "يك شاعر فراموش شده\nشرح حال سردار عباس خان مرحوم\nشرح حال و نمونه کلام این شاعر وطن که تا حال در زاویه\nفراموشی مانده بود و جناب علی اصغر خان متعلم مكتب غازى بتدوين\nو ارسال آن توفیق یافته ما از جناب شان تشکر می نمائیم .\nسردار عباس خان ابن سردار مغفور سلطان محمد خان معروف به ( طلائی ) ابن سردار پاینده محمد خان\nمحمد زائی یکی از اکابر رجال و فضلای دانش پژوه اینخاك پاك بوده در سنه ١٢٥٢ هجری\nدر شهر شهیر کابل بگذر معروف باغ علیمردان متولد شده اند .\nاین شخص بزرگ که بسانها در تاریخ ادبیات افغان مرتبتی حاصل مینماید با کمال شرافت مراحل\nاولیه حیات را در تحت اداره و سر پرستی والد ماجد خود گذرانیده بعد باعائله و احباب در اوائل\nسلطنت اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان عازم هند شدند . سالیان چندی در مملکت غربت بتحصیل\nپرداخته لیاقت کامله و شرافت ذاتیه ایشان همه را مجذوب ساخته بود بعد از توقف ١٥ ساله\nدر شهرهای راولپندی ، کراچی ، حکیم آباد هند بوطن مالوف مراجعت فرمودند . این بازگشت\nدر سالهای اخیر سلطنت امیر عبدالرحمن خان صورت گرفت . در حین مراجعت بمنزل پدری خود\nسکونت پذیر شدند .\nدر ابتدای تشریف آوری از هند بجمع آوری محصول مواشی که باصطلاح آنوقت باسم ( چهل يك )\nموسوم و یکی از مشاغل با اهمیتی شناخته میشد موظف شدند . چندگاهی این ماموریت را با کمال\nجدیت اجرا نموده و منافع کثیری برای حکومت فراهم ساختند .\nبعد ازان از طرف اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان امری صادر شد که با یست اشخاص زیادی\nاز لغمان بنورستان و بر عکس از نورستان بلغمان انتقال داده شوند و چون اجرای این کار از بزرگترین\nخدمات محسوب شده و اهمیت بسزائی داشت لہذا سردار صاحب موصوف كه يك شخص صادق و فعال\n٢٥٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2951, "text": "( صفحه ٥٥ )\nيك شاعر فراموش شده\n( سال ششم )\n\nبودند باین شغل موظف و وظیفه مرجوعه را بادیانت و صداقت كاملهٔ خود بپایان رسانیدند .\nدر عهد حکومت اعلیحضرت امیر حبیب الله خان شهید بحكومت كنر انتخاب شده وظایف اداری\nآن سامان را با نتهای دقت و مواظبت اجرا مینمود .\nبعد از چندی بدیده بانی و نگرانی تعمیرات مركز اشتغال ورزیده روزگاری چند این خدمت را\nنیز صادقانه ایفا نمودند .\nدر سالهای اخیر زندگانی بامورات رسمیه نپرداخته و از خدمات دولتی دست كشیدند . سردار\nعباس خان خیلی خلیق و قانع و مالك اخلاق ارجمندی بودند . شخصیت ایشانرا هركسی محترم شمرده\nدر بین قوم و هر آنكه با ایشان معرفتی داشت با کمال توقیر و احترام زندگانی داشتند معاملات، داد\nو ستدها ، دعاوی و مسایل خانگی احباب را بدرایت كامله ورزانت فكر خود بخوبی فیصله نموده\nواقربا بدون مصلحت و مشاورهٔ ایشان بهیچ معامله اقدام نمی ورزیدند .\nسردار عباس خان همیشه با علما و ارباب معرفت مصاحبه نموده و جهت ازدیاد معلومات و\nادخار گوهر علم و ادب شب و روز مصروف بودند و بمطالعهٔ کتب خصوصاً تفاسیر شریف شوق\nو رغبت زیادی داشته و مصاحب همیشگی ایشان كتاب بود . یكی از امتیازات سردار موصوف\nكه باعث كثرت شان و مرتبهٔ ایشان گردیده آنست كه كلام مجید را كاملاً حافظ بودند. درعلوم\nعربیه از قبیل : صرف ، نحو ، منطق و امثال آن ید طولائی داشته و بحضور اساتذهٔ كرام\nبتحصیل پرداخته اند علاوه از همه خیلی خوش می نوشتند و در علم خط مهارت كاملی داشتند .\nسردار موصوف نه تنها در مملكت هند سیاحت نموده و از گوشه های آن مملكت پهناور\nذخایر علمی کثیری اندوخته اند بلكه در اكثر بلاد عرب گردشها كرده و دو مرتبه بكعبهٔ مكرمه\nمشرف شده اند . در مملكت های شام ، فلسطین ، عراق عرب روزگار چندی بسر برده و بتحصیل\nعلوم عربیه مصروف بودند .\nمسافرت ایشان بطرف عربستان قبل از آوان مراجعت شان بوطن صورت گرفته است .\nیکی از مآثر قیمت دار و بهترین نافعهٔ شان تفسیریست كه خود تحریر و در صحت و اهمیت تفسیر\nمذكور علما همه تصدیق نموده اند چنانچه گویند روزی مجلسی برپا شده و ارباب علم هم\nحضور بهم رسانیده بودند و در اطراف این تفسیر دقت میفرمودند در نتیجه همه بنظر استحسان\nنگریسته و در درستی آن تماماً مصدق شدند . این تفسیر تا بحال لباس طبع در بر ننموده و\nحاضراً بنزد جناب سردار شیر احمد خان سفیر كبیر دولت علیه افغانستان در طهران میباشد .\nکتاب اشعاری بنام « گل عباسی » تالیف نموده اند ولی معلوم نیست آیا این کتاب در\nنزد کیست ؟\n\n\" ٤٥ \""}
{"book": "adl0986", "page": 2952, "text": "( صفحة ٥٦ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nخوشبختانه یکی از کتب مولفه ایشان که بنام « جواهر خمسه یا عناصر اربعه » مسما\nگردیده بدستم افتاده و اینک کتاب مذکور را برای انجمن ادبی اهدا میکنم .\n\nجناب سردار عباس خان در ١٣٤٣ قمری هجری داعی اجل را لبیک گفته و ازین جهان رخت بر بستند .\nاشعار ایشان خیلی سلیس و خوش آیند است ، از تخیلات و تشبیهات ، استعارات و کنایات\nبسیار مبهم شاعرانه که خواننده را از مقصد دور و در عوالم دیگری مصروف سازد تماماً برکران\nاست و هر کس می تواند استفاده نماید :\n\nسردار عباس خان در آغاز کلام بحمد الهی پرداخته و بر همان وزن حمدیه بوستان کتاب\nخود را شروع میکند :\n\nبحمد حکیم جهان آفرین بهر آفرینش هزار آفرین\nنه او والد است و نه اورا ولد نه او را شریکی نه کفو أ احد\nخداوند بی مثل و بی کیف و چون به ادراک او عقلها شد زبون\nتوانا و بینا و دانای راز همه خلق محتاج و او بی نیاز\nنگارنده گنبد نیلگون بر آرنده شیر خالص ز خون\nبر حمت نظر جانب خاک کرد که او را سزاوار ادراک کرد\nچه احسان و لطف است با آب و گل که بخشیدش از مرحمت جان و دل\nبخاک آنقدر قدر و عزت نمود که از بهر او آفرید هر چه بود\nازین مرده خاک سیاه کثیف برآورد اجسام پاک لطیف\nبسی نازنینان شمشاد قد بسی مه جبینان خورشید خد\nز اکرام بسیار و از فضل و جود خداوند از خاک پیدا نمود\nبه حکمت ز گل گل بدر آورد بقدرت پسر بی پدر آورد (١)\nکند قطره را ماه زهره جبین فسبحانه احسن الخالقين\nهمی پرورد در رحمها جنین کند مشک در ناف آهوی چین\nچه گلهای رنگین ز خاک آفرید چه انگور شیرین ز تاک آفرید\nپدید آرد از کرم پیله حریر حكيم على كل شىء قدير\nنه او را ز ایجاد زحمت رسد نه در حفظ او رنج و زحمت کشد\nبر آورده از سنگ خارا شرر در آورده اندر دل نی شکر\nبدر آورد غنچه و گل ز خار کند چوبکی خشک را پر ز بار\nچمن را مزین کند از بهار دمن را دهد زینت از لاله زار\n\n(١) غرض از مولود حضرت مسیح است\n\n٢٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2953, "text": "( صفحه ٥٧ )\nيك شاعر فراموش شده\n( سال ششم )\n\nفلك را ز انجم بیا را ستی\nقمر را گهی بدروگه کاستی\nمها كند از مگس انگبین\nز نافه بدر آورد مشك چین\nهمه خلق و پیدایش او نیکوست\nبديع السماوات و الارض اوست\nیکدانه خشخاش دیدم نهان\nز حکمت فتاده در او يك جهان\nكريميكه از مطبخ فیض و جود\nبه بحر و به برخوان یغما كشود\nبا حوال هر ذره با خبر\nاگر ظاهر است و اگر مستتر\nبر عقل هر برگ سبز تری\nز وصف كمالش بود دفتری\nبه نزد حكيمان ذی اقتدار\nصفاتش زصنعش بود آشکار\nز هفتم فلك تا به تحت السمك\nتویی مالك الملك الحكم لك\nيحمد و ثنای تو گنگیم ولال\nنیاید ز ما حمد جز انفعال\n\nسردار عباس خان يك سلسله مناجات بسیار جالب و مهیجی برشته نظم در آورده ، گاهی\nاز بارگاه معين حقیقی استعانت جسته و از معاصی به بهترین اسلوب استغفار مینماید ، زمانی تاسفات\nخود را راجع به بیوفائی جهان بزبان شیرین و مؤثری ارائه می دارد ، و من جمله بر عمر صرف شده\nو تهیه زاد و راحلهٔ اخروی چنین بیان می کند :\n\nکجا بودی ای عقل و هوش و تمیز\nکه ضایع شد و رفت عمر عزیز\nچه سان بوده ام خفته و بیخبر\nکه بگذشت عمرم بسان شرر\nبس افسوس از عمر نا پایه دار\nچو آید اجل نيست يك دم مدار\nاگر هر چه افسوس وحسرت برم\nگریبان خود تا بدامن درم\nچه حاصل بمر رفت تیر از کمان\nنیاید دگر بار پس بی گمان\nدریغا که سرمایه ام شد تلف\nنشد ، هيچ عبرت مرا از سلف\nچو آید کسی از سفر دوستان\nهمه چشم دارند در ارمغان\nتهی دست رفتن بود بس خجل\nبجای عرق می چکد خون دل\nاگر کیسه پر آمدی از سفر\nبود گرد راحت چو كحل البصر\nچو کس میرود سیر در بوستان\nبرد برگ سبزی سوی دوستان\n\nبه اصلی وطن میروی زینهار\nازینجا ببر ارمغان بهر یار\n\n٣٥٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2954, "text": "( صفحه ٥٨ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\nدیوان اشعار سردار عباس خان همه از حکم عالیه و نصایح مفیده مملو است گاهی در عالم اخلاقیات قدم گذارده و از فواید صدق ، شجاعت و وطن پرستی و امثال آن سخن میراند زمانی حکایات و تماثیل خیالی را جهت اثبات مطلب منظوم ساخته شیرینی ونفاست کلام را دو بالا می سازد ، هنگامی دم از نرمی و مروت زده شرایط سلوک و مدارا را با دوستان مراعات می کند وقتی در میدان منازعهٔ فرنگ خود را شیر معرکه و هنر بر میدان مبارزه قرار داده و چنین می گوید : -\nمرا با مسلمان سر جنگ نیست\nکه از کینه در سینه ام زنگ نیست\nمسلمان بسختی کند گر عتاب\nبعجز و بنرمیش گویم جواب\nمرا هر چه بغض وعنادست وکین\nبکفر و فرنگست از بهر دین\nبه پیش تو از پشهٔ کمترم\nبه رزم فرنگی چو شیر نرم\nسردار عباس خان در حیات تجارب عدیده اندوخته و گفتار ایشان چون همه از روی حقیقت و بی آلایش است برای خواننده اثرات خوبی فراهم مینماید . شاعر مذکور جهت تقسیم کارها وترتیب امور باچه سلاست وروانی نظریهٔ خود را آشکار میسازد\nچو داری بسر عقل و هوش و تمیز\nمکن صرف بیهوده عمر عزیز\nنباید عبث بگذرد روزگار\nبکن روز را منقسم بهر کار\nچو آغوش رحمت کشاید شفق\nبه عجز و تضرع بر و پیش حق\nکه حق مر ترا از عدم آفرید\nبتو کرد احسان و لطف مزید\nچودانی که کار تو آخر به اوست\nتو او را مقدم بخود گیر دوست\nگهی محفل از قیل و قال کتاب\nگهی واقف از دخل و خرج حساب\nگهی با فقیران شوریده حال\nگهی صحبت و مجلس عم و خال\nگهی با محبان صاحب هنر\nگهی از ستمدیدگان با خبر\nگهی گوش بر ساز سارنگ و چنگ\nگهی واقف از تیغ و توپ و تفنگ\nگهی دلبر سیمبر در کنار\nگهی سوی صحرا ز بهر شکار\nدر مذمت کم اصل و اینکه مردمان وضیع بتربیت اصیل نمیگردند ابیاتی چند تحریر داشته و حکایتی بر سبیل تمثیل جهت اثبات مطلب منظوم ساخته است .\nزمینی که اصلش بود شوره زار\nرمد آش از فیض لطف بهار\nنشانی اگر شاخ از سنبلش\nفشانی ز انواع تخم گلش\nاگر جای بذرش کنی زر فشان\nشود زحمت و تخم ضایع در آن\nارسطو اگر یار دهقان شود\nمحالست کز شوره ریحان شود\n٣٥٨"}
{"book": "adl0986", "page": 2955, "text": "( صفحة 59 )\nيك شاعر فراموش شده\n( سال ششم )\n\nحكايت\n\nخری داشتم لاغر و پشت ریش\nمرا هم نهادم بجرخش همیش\nبه تیمار او خوب پرداختم\nبخانه پرش آخوری ساختم\nعلف سبز و تر تازه در پیش او\nكه تا ملتئم شد همه ریش او\nبه آخر خرك مست شد آنچنان\nكه ميكند هر ساعتی ریسمان\nز بسیاری كاه و جو مست گشت\nلگد میزد ی گه بپاگه بدست\nنهال و گل و هر چه بد در سرای\nشكست و بمالید در زیر پای\nضرر های اقسام دیدم ز خر\nمرا كرد بسیار خونین جگر\nبگفتم كه ای خر ز حق بیخبر\nبدعتم چرا میرسانی ضرر\nز سم تو آخور همیشه خراب\nگسستی بسی ریسمان و طناب\nچنین است آئین و خوی خری\nكه در جای نیكی بدی آوری\nبتو هر چه كردم ز نیكی تمام\nبه احسان و خوبی نگشتی تو رام\nیكی مرد دانای فرخنده خوی\nبگفتا چه داری بخر گفت و گوی\nتو نشنیدۀ یانداری خبر\nكه دیوانگی آورد مغز خر\nخر ار داشتی عقل و هوش و تمیز\nبه آب و به آخور نكردی گمیز (1)\nاگر جل كنی بهر خر از حریر\nوگر جای آبش دهی شهد و شیر\nاگر نقل ریزی در جای جو\nبهر ماه بنهیش پالان نو\nكنی هر چه در خوردنش جد و جهد\nچو افتی ز پشتش زند بر لگد\nجناب سردار عباس خان ارادت و صمیمیت تامی با مو لنا عبد الغفور که شاید اخند صاحب صوات علیه الرحمه باشد\nداشته و در بین ایشان مناسبات تا می وجود داشته . از مو لنا عبدالغفور خیلی قدر و احترام می نمود .\nاز کثرت اخلاص و اطلاعات شجرۀ مو لنا را برشتۀ نظم در آورده . سر گذشت خود را با مو لتا در در یا\nهنگا میکه کشتی بنای غرق شدن را نهاده بود چنین بیان میدارد .\n\nمن و مرد صاحب دل محترم\nبكشتی نشستیم یكجا بهم\nسفینه چو آمد بجای هلاك\nمرا روی شد سوی یزدان پاك\nچو آن مرد نیكو بین نيك دید\nكه از روی من رنگ سرخی پرید\nچو غنچه بسویم تبسم نمود\nدر گنج و دانش برویم كشود\nبفرمود آهسته كای هوشیار\nاجل هست در امر پروردگار\nمرا كی بود خوف از غیر حق\nفانی اعوذ برب الفلق\n(1) كثافت یكی از لغات وطنی .\n\n۴۶۹-"}
{"book": "adl0986", "page": 2956, "text": "( صفحه ۱۰ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nهر آنکس که میترسد از پروردگار\nنه خواندی مگر در کلام مجید\nنه پیش زآب و نه خوفش زنار\nز نمرود و از آتش و از خلیل\nاگر گوش داری بگویم دلیل\nز موسی و فرعون و از رودنیل\n\nخلاصه سردار عباس خان در آداب جهانداری و امور تربیوی جواهر ثمینی تحریر داشته ، تدبیر منزل مثل اصول حیات و معاشرت را باهمدیگر به بسیار نزاکت بیان میدارد . از اظهار خیر اندیشی و اصلاح مردم لحظهٔ فرو گذاشت ننموده است .\n\nدر خاتمه از جنابان عبدالرحیم خان غندمشر ( فرزند سردار مرحوم ) و سرورخان گویا که در این راه معاونت فرموده اند تشکر و از جنابایکه دیگر مأثرادبی این شاعر محترم را مالك اند آرزو مندم که آنها را بصورت درستی منتظم نموده برای انجمن ادبی کابل بسپارند تاجمله آثار ایشان مجمع شده و اگر ممکن شود در طبع آن کوشش بعمل آید .\n\nباید بجوانی غم پیری خوردن\nباید خوردن رشک کمال و هنرت\nتا کی غم میری و امیری خوردن\nنی رشك امیری و فقیری خوردن\n« مستغنی مرحوم »\n\n۴۶۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2957, "text": "از مناظر حرب استقلال\nدر محاذ تحت اداره سردار شاه ولی خان در پتمر پطان توپهای کوهی بزرگتر را در اراضی صعب المرور ذریعه فیل حمل و نقل میدهند"}
{"book": "adl0986", "page": 2958, "text": "از مناظر حرب استقلال\nاعلیحضرت محمد نادر شاه شهید سعید با عدۀ از مجاهدین در میدان متصل شهر تل بعد از فتح موصوف"}
{"book": "adl0986", "page": 2959, "text": "نتیجه د عمل\n\nاز طبع جناب امین الله خان زمرلائی\nعضو انجمن ادبی\n\nداجهان دسود و زیان دی که پوهیږی هر عمل دی دخپل ځان دی که پوهیږی\nپه نړی کښ چه یادیږی دښو بدو نوم، یواځی د انسان دی که پوهیږی\nڅوك چه خلق لری هنر اوهم غیرت پدی ښه عمل سلطان دی که پوهیږی\nکه محمود وه که احمد وه واړه لاړل برم پا تی په جهان دی که پوهیږی\nلمرچه نلری بل کار پر ته له نفعی ځکه ځای ئی په آسمان دی که پوهیږی\nهر سړی چه خدمت کاندی خپل وطن ته داخصلت ئی دایمان دی که پوهیږی\nکه په توره شجاعت هنر مشهوروی په عالم کښ هغه ځوان دی که پوهیږی\nچه نه علم نه هنر نه ئی عمل وی که قارون وی خونا دان دی که پوهیږی\nای پښتونه د هغو چاری ته زده کړه چه ئی کړی ملك ودان دی که پوهیږی\nته تر کله به خچن وخوار زارئی د عالم څنگه سامان دی که پوهیږی\nبیکاری ا ولتی مکره ته هیڅ کله دلتا نو ژوندون گران دی که پوهیږی\nد عالم د هو شیاری که ته خبر شی نا پوهی دی ډیر نقصان دی که پوهیږی\nدا وینا دی و که ځانته « زمرلائی »\nعمل گران گفتار آسان دی که پوهیږی\n\n۲۶۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2960, "text": "ادبیات قدیم و ادبیات جدید\nیا کلاسیزم و رومانتیزم\n\nنگارش جناب سید قاسم خان\nرشتیا عضو انجمن ادبی\n\nاز مدتیست در وطن عزیز ما، بخصوص در حلقه های ادبی، سخن از کلاسیزم ورومانتیزم میگویند و در اطراف این دو مسلک ادبی مهم مباحثه و گفتگو مینمایند و میتوان گفت که هر یکی از مسالک مزبور از خود طرفداران و هوا خواهانی دارد که پشتیبانی از او را میکنند. واقعاً در چنین عصر یکه نهضت عمومی در مملکت پیدا شده و از آنجمله جنبش ادبیات نیز بطور محسوسی در هر گوشه و کنار بمشاهده میرسد، گفتگو از مسالک کلاسیک و روماتيک، خیلی موزون و در حقیقت امر طبیعی است که درین وقت بیش از هر وقتی موزون و مناسب میباشد!\n\nبنابران بنده میخواهم از موقع استفاده برده، معلومات مختصر عاجزانه را در بارۀ معرفی مسالک ادبية فوق الذکر که در هر مجلس مطرح بحث و گفتگو است تقدیم خوانندگان عزیز نموده باین وسیله برای کسانیکه تا هنوز درین زمینه معلومات کافی نداشته و هر روز در گفت و شنود مقابل با کلمات کلاسيك و روماتيك وامثال آن میشوند، سهولتی فراهم نمایم:\n\nكلاسيك در لغت بمعنی درسی، مكتبی وروماتيك در لغت بمعنی افسانه آمیز - داستانی - اما معنی اصطلاحی این دو لغت با مفهوم لغوی آنها تقریباً هیچ ربطی نداشته و نمایندگی از دو مسلك مهم ادبی مینماید که شرح آن بقرار آتیست:\n\nاز عهد «رونسانس» یعنی احیای ادبیات و فنون که در قرن ١٥ عیسوی در اروپا پس از يك دوره انحطاط ادبی ومدنی بوجود آمده تا اواخر قرن هژدهم که خاتمه انقلابات اجتماعی اروپا بشمار میرود، يك قسم ادبیات مخصوصی در سر زمین اروپا رواج داشت که اصلاً از ادبیات یونانی ولاتينى ورومى اقتباس ونقل شده و میتوان گفت در ظرف این مدت طولانی تقریباً هیچ تغیری نکرده و با وجود تحولات عدیده که زاده وقایع و مرور زمان است همان شکل ابتدائی خویش را حفظ کرده بود\n\n٣٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2961, "text": "( صفحه ٦٣ )\nادبیات قدیم و ادبیات جدید\n( سال ششم )\n\nوبنا بران چون انسانها عموماً تابع تغیرات زمان ومکان وغیره تحولات مختلفه میباشند ، طبیعی است\nکه هر قدر از وقت شروع آن میگذشت ، مسلک ادبی مزبور کمتر بار و حیات و مقتضیات مردمان\nموافقت میکرد چنانچه در اواخر این دوره ممتد ( قرن ١٨ ) دیگر هیچ توافق ومجانستی مابین اسلوب\nادبی موصوف واقتضاآت زمان و محیط وجامعۀ اروپائی دیده نمیشد ، همان بود که در اوائل قرن ١٩\nیک جنبش نوینی در ادبیات اروپا رخ داده و جنبش مزبور که در حقیقت عبارت از عکس العمل اختلاف\nذوق و روحیات مردمان بامسلک ادبی موجودۀ آن عصر و زادۀ پیشرفت علوم و ترقی سویۀ مدنی\nجامعۀ اروپائی بود از فرانسه نشئت کرده ، بزودی در تمام اروپا عام شد و فقط در اواخر قرن نزدهم\nوشروع قرن بیستم در ممالک مشرقی سرایت کرده در عالم عمومیت یافت ،\nاین نهضت جدید را رومانتیزم و اسلوب ادبی سابقه را کلاسیزم گفته اند ، چنانچه از بقرار\nمعنی اصطلاحی مسلک کلاسیزم را « پابندی برسوم و قواعد اساتذۀ ادبای قدیم یا طرفداری\nاسلوب قدما » ومفهوم اصطلاحی مسلک رومانتیزم را « رهائی از رسوم وقواعد قدما وهوا خواهی\nاز احساسات فردی و مقتضیات عصر » میتوان دانست .\nمسلک ادبای کلاسیک معلوم است ، زیرا طوریکه در بالا اشاره کرده شد در زمان رونسانس\nیا احیای مجدد ادبیات و صنایع ظریفه ، ادبا وصنعتگرانی که پیداشدند سبك و اسلوب فضلا وعلمای\nیونانی ، رومی و لاتینی قدیم را سر مشق خود قرار دادند و آن را در ظرف مدتی باوج کمال رسانیدند\nو با وجودیکه تخیلات از خود شان نبوده بیگانه بود ، بازهم درین سبک و اسلوب لطافت هائی هم\nاز خود افزوده و یادگارها و شاهکارهای بزرگی از خود باز گذاشتند که تا امروز مورد تحسین\nمردمان میباشد -\nلیکن روز بروز آنعصر و تخیلات آن دورترشده رفته ذوق محیط تبدیل می یافت و اهمیت فرد\nدر مقابل جامعه ظاهر میشد وقیود سابقه طرف پسند مردمان نبوده بنا بران نسلهای نو نسبت به نسلهای\nپیشتر کمتر از اسلوب و سبك مزبور حظ میگرفتند و اگرچه اکثر سلاطین آن عصر ها ذوق خوبی برای ادبیات\nو صنایع ظریفه داشتند اما باز هم کم کم از سبب مقتضیات جدیده و اینکه سبك قديم بيچيده ازيك سلسله\nقیود بنمايده شده بود ، ادبيات كلاسيك رونق خود را باخته میرفت، مخصوصاً دوره های انحطاط\nادبی که وقتاً فوقتاً طاری میگشت صدمات شدیدی به ادبیات مزبور وارد میساخت . چنانچه درقرن\nهز دهم ادبیات بیش از هر عصری کمتر پیشرفت حاصل کرده ، آنچه صدمه آخریرا بر پیکر ادبیات\nکلا سيك زد ، همانا انقلابات اجتماعی بود که در اواخر قرن ١٨ و شروع قرن ١٩ در اكثر ممالك\nاروپائی بوقوع پیوست و بنیان حیات اجتماعی آن سرزمین بلکه بعدها بتدریج از تمام دنیا را تغییر داد .\nهمان بود که درشروع قرن ١٩ يك دسته از ادبا که پس از ختم انقلابات مزبور ، پا بعرصۀ ادبیات\nگذاشتند ، چون فکر تازه داشته و محیط اطراف خود را بکلی نو و همه قیود سابقه را از پیشگاه خویش\n٢٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 2962, "text": "( صفحه ٦٤ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nصرفهم میدیدند شروع بتاسیس سبك جدیدی نمودند که با مقتضیات عصر و محیط و مخصوصاً ترقی سویه\nعلمی واحساسات فردی کمال موافقت را داشته از عادات ورسوم قدما و اسلوب شعر و شاعری سابق\nتقریباً بکلی آزاد بود و سبك خود را سبك رومانتيك نام گذاشتند و به ترویج آن کمر همت بستند\nچنانچه جامعه ، که او نیز سر از نو تشکیل یافته و از آثار قدیمه کمتر چیز یرا حفظ کرده بود ،\nبزودی و بکمال آسانی و خوشنودی سبك جدیدرا پذیرفته علم برداران آن را بواسطه حسن قبول خود\nجرأت بخشید که در راه تعمیم و ترقی آن بیش از پیش صرف مساعی نمایند ـ پیش آهنگان این سبك\nکه منشاء آن فرانسه بود عبارت بود از مادام دو ستائل و شاتو بریان ـ (١) اما کسانیکه این سبك\nو این مدرسه را ترقی و شهرت بزرگی بخشیدند ، عبارتند از ویکتور هوگو ، لامارتین ، الفرد دووینی ،\nالفرد دو موسه ، و غیره . . .\nدو نفر اول الذکر و بعد پیروان آنها قواعد و قیود کلاسیکی را خبر باد گفته از راههای مختلف\nدین مسیح علیه السلام ، قرون وسطی ، آثار قدیمه وطنی و شعر تغزلی را که بعد از ( مالرب ) بزیر فشار\nقواعد کلاسیزم مرده بود ، سر از نو زنده ساختند و در حقیقت طرز تفکر و احساس را کاملاً تغییر دادند\nو بالاخره این هر دو نفر ادبیات بیگانگان مخصوصاً ممالک شمال اروپا را ( که بسیار حسی بود ) معرفی\nنمودند و باین وسیله ادبیات فرانسه را لطافت های نوینیکه تا آنوقت کسی ازان خبری نداشت و باید\nمیدیدند ، بخشیدند ـ چنانچه باثر تحريك آنها ترجمه افسانه های تاریخی « والتر سکات » نویسنده\nانگلیسی و کتاب ( قاوست ) اثر گوته شاعر معروف المانی و غزلیات « بایرن » شاعر انگلیسی\nودرامۀ « شکسپیر » ادیب شهیر انگلیسی و « شیلر » ادیب المانی وغیره آثار خارجی بزودی ادبیات فرانسه را\nخیلی ثروت مند ساخت . علاوه برین سفر نامه ها و داستانهائیکه حکایت از نقاط مختلفه عالم مینمود عوالم\nوسیعی را پیشروی ادبیات کشود .\nخواص بارز رومانتیزم که بر همه خواص دیگر آن حاکمیت دارد یکی « حساسیت » است که شاعر\nیا نویسنده باید بیشتر تابع احساسات فردی خویش بوده و احساسات خود را در يك قالب بسیار وقوعی ریخته\nدر پیشگاه مردمان تقدیم دارد چنانکه شخصیت گوینده از خلال تمام آثار او ظاهر باشد ـ دیگر «قوۀ ابداع\nو ابتکار » که ادیب باید مضامین و تخیلات نو و نا گفته را در آثار خود بکار برده از مضامین و تخیلات کهنه\nو پیش پا افتاده و بالخاصه از قیود بیفایده صرف نظر نماید ـ و دیگر «تفتن در محاکمه » است که باید مطالب را\nطوری طرح و قضاوت نماید که شکل و دلایل آن بیشتر حسی ومطابق تفکر و تخیل شخصی ووضعیت\nروز باشد و بالاخره اگر بخواهیم رومانتیزم را به يك کلمه خلص معرفی نمائیم میگوئیم که رومانتیزم\nعبارت از (فردیت) است یعنی که شخص مطابق احساسات و تخیلات فردی خود اثری بوجود آورد .\nاز همین جاست که بعد از روی کار آمدن سبك رومانتيك در افسانه نویسی و درامه نویسی جای\n(١) لیکن اولین کسیکه در اواخر قرن ١٨ تمایل خودرا بسوی رومانتیزم ظاهر ساخته ژانژاك\nروسوادیب و فیلسوف معروف فرانسه است .\n٢٦٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2963, "text": "( صفحه ٦٥ )\nادبیات قدیم و ادبیات جدید\n( سال ششم )\n\n(عمومیت) را که زمینه مخصوص كلاسيك بود (خصوصیت) گرفته و از همین جا است که شعر تغزلی که تجلی\nمستقیم احساس شخصی است . از خواب گران خود بیدار شده و بالاخره از همین جا است که مسلك\nرومانتیزم با قواعد و نمونه های انشائی و تمام آن چیز هائی که وسعت و احاطه تخیل و تفکر فردیرا\nمحدود می ساخت . قطع مناسبات نمود .\n\nمسلك رومانتیزم بواسطۀ انتشار کتاب . تفکرات لامارتین (۱۸۲۰) اشعار الفرد دووینی (۱۸۲۲)\nقصاید و اغانی وکتور هوگو (۱۸۲۲) شهرت یافته، در ینوقت هوا خواهان روما نتیزم مبارزه\nرا با طرفداران کلاسیزم شروع کرده جمعیت های زیادیرا تشکیل و جرایدیرا تاسیس نمودند\n( مثل جریدۀ گلوب یعنی کرۀ زمین وغیره ) و این جراید برلۀ تجدد پسندان نشریات کرده\nضمناً خاطر نشان مینمودند که (باید در آثار ادبیه چیزهای عالی و چیز های خشن ، غم انگیز و\nخنده دار با هم متحد کرده شوند . و نیز جراید مزبور اصرار میکرد که ( هر چیز در طبیعت است\nدر فنون ظریفه هم است ) .\n\nنهضت رومانتيك بیشتر در آثار چهار شاعر بزرگ ذیل تجلی میکند : اول « لامار تین »\nکه ابتدا اشعار غم انگیز میگفت و بعد اشعار خوش آهنگ که شکوه انسانیت را بنظر جلوه میدهد\nطرف میل او قرار گرفت . دوم الفردد و وینی که شعر رومانتيك را واجد شکل اصولی و فلسفی ساخت\nسوم و کتورهوگوکه با نیروی قوی و سرشار خود به تجدید شعر و زبان اقدام نموده و باین وسیله\nاستاد مدرسۀ رومانتيك بحساب میرود چهارم الفرد دو موسه شاعر متفنن و طرف میل جوانان که\nروحرا با عاطفه آشنا ساخت .\n\nدر صحنه تمثیل دوره رومانتيك از روز نمایش یافتن درامۀ ( کرامويل ) اثر وکتور هوگو\nآغاز مییابد (۱۸۲۷) و بعد آثار الکساندر دوما وا لفر ددووینی و باقی آثار هوگو و غیره\nمسلك رومان تیزم را در درامه نویسی و نمایشات صحنۀ تمثیل ترقی شایانی بخشید .\n\nافسانه ها هم از همین زمان سبك رومانتیزم را بخود گرفته کتب هوگو و الکساندر دوما و بعدها\nافسانه های ژورژ ساند و غیره نمونه های زنده ازین مسلك بشمار میروند .\n\nتاریخ نیز از رومانتیزم استفادۀ شایانی برده از قرن ۱۹ به بعد تاریخ شکل مرده وخشك خودرا\nباخته زنده گی و جنبش دران داخل شد . چنانچه اولین کسی که از تاریخ يك پردة زنده و کامل\nحیات سابقه بشر را ساخت ( او گوستن تیری ) بود و یسانتر ( میشله ) با اشعار ورنگ آمیزیهای\nعجیبی تاریخ را ( احیای دوبارۀ گذشته ) گردانید .\n\nرومانتیزم در صنایع وفنون ظریفه نیز اثر خودرا انداخته مقارن همان زمانیکه مبارزه مابین کلاسیزم\nو رومانتیزم در شعر و شاعری جریان داشت. همین قسم يك مجادله در شعبة صنايع نفيسه نيز بوقوع پیوسته\n\n٣٦٥"}
{"book": "adl0986", "page": 2964, "text": "( صفحه ٦٦ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nوصنعت گران کلاسیک که بیشتر توجه به پختگی ومتانت وصحت خطوط و زوایای نقاشیها ، مجسمه ها ،\nابنيه ، و غیره داشتند با سرزنش صنعتگران رومان تیک که طرفدار رنگ آمیزی ها و جلوه های\nقشنگ بوده به صحت خطوط و زوایا و يك آهنگی آثار صنعتی اهتمامی نميگذاشتند\nمقابل گردیدند . سر بر آورد گان رومانتیزم در صنایع ظریفه عبارت اند از ( کرو ) ، ( لئوپالد )\n« روبر » ، « اری شفر » ، « دولاک روا » ، « هیم » ، « سنتبر » ، « پول دو لاروش »\n( هوراس ) وغیره ... که صنائع رومانتیك را باوج کمال رسانیدند .\n\nنهضت رومانتیزم که قرار تشریحات فوق از فرانسه شروع شده بزودی در دیگر ممالک نیز سرایت\nکرد ، مخصوصاً در انگلستان و المان ترقی زیادی نمود . اما درین دو مملکت بر خلاف فرانسه\n( که در آنجا رومانتیزم عبارت از عکس العمل شدیدی بمقابل ادبیات كلاسيك ملی یعنی از خود\nفرانسه بود ) روی کار آمدن مسلك رومانتیزم در انگلستان و المان گویا طرح اولین اساس ادبیات\nبومی و ملی بوده است که پیشتر ازان وجود نداشت، بلکه درین دو مملکت تا آن زمان ادبیات\nفرانسوی را تقلید مینمودند ، همچنانکه قبلاً خود فرانسه ادبیات یونانی و رومی را تقلید میکرد .\n\nنهضت رومانتیزم در فرانسه مدت ۳۰ سال به کمال شدت و رونق حکمرانی داشته چنانچه\nاین دوره را میتوان یکی از درخشان ترین و پر افتخار ترین دوره های تاریخ ادبیات آن سرزمین\nدانست، زیرا دران دوره ادبیات فرانسوی ثروت مندی زیادی حاصل و زبان مزبور رونق تازه\nپیدا کرده ، شعرحیات دوباره کسب نمود و تاریخ فرانسه روشن گردید ، فن درامه نویسی و نمایشات\nعرفانی تغیر خوبی یافت و بالجمله بلاغت ، فلسفه ، انتقاد ، وموسیقی و صنائع لطیفه همه سر\nاز نو جوان شدند . (۱)\n\nاما درمشرق !\n\nاین بود مختصر تشریحاتی که راجع به چگونگی جنبش رومانتیزم در اروپا، داده شد، یعنی گفتم\nکه چرا کلاسيزم ترك و رومانتیزم شيوع یافت و منشأ آن کجا و اساس آن چه بود و نیز خاطر نشان\nکردیم که نهضت رومانتیزم که از فرانسه شروع و در آنجا رونق بزرگی کسب کرد، بزودی در دیگر\nممالك اروپا عام شده بتدریج و برحسب درجة پیشرفت مدنی ممالک مزبور، سرتاسر اروپا را\n\n(۱) درینجا ناگریزیم از بعضی مسالك ادبية ديگر يكه بعدها در ادبیات پیش قدم دنیا بوجود\nآمده ، نام ببریم مثل رئا لیزم ( حقیقت پسندی ) و ناتورالیزم ( طرفداری از طبیعت ) و غیره . اما\nچون فاضل گرامی ، محمد قدیر خان تره کی وعده فرموده اند که درین باره مقاله مفصلی خواهند نوشت ،\nبنا بران از تذکار مسالك مزبور صرف نظر نموده ، هرچه زودتر انتظار نشر مقاله فاضل\nموصوف را دارم - رشتیا\n\n٣٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2965, "text": "( صفحه ٦٧ ) ادبیات قدیم و ادبیات جدید ( سال ششم )\n\nفرا گرفت . اينك به بینیم که مسلك ادبی مزبور چه وقت و بچه صورتی در مشرق زمین طلوع کرد و تأثیرات آن چه بود و چیست ؟\nدر بالا گفتم که مسلك کلاسیزم در ادبیات اروپا از قرن ١٥ مسیحی ریشه افگنده و با وجود تحولات متعددی که در امور مدنی ملل اروپائی رخ میداد مسلك ادبی مذکور بهمان شکل سابق خود که آنهم در ابتدا از آثار ادبای یونانی و لاتینی و غیره اقتباس و تقلید شده و بنابران با عرف وعادات و ذوق و تخیل مردمان اعصار ما بعد توافقی بهم رسانیده نمیتوانست ، باقی مانده بود ـ تا آنکه تحولات اجتماعی که در اواخر قرن ١٨ دران خطه رخ داده ، بنیان مسلك کلاسیزم را بر هم زده ، سبك نوی روی کار آمد که عبارت بود از رومانتیزم ـ و رومانتیزم در عین حالیکه قواعد سابقه را ـ که غیر از يك سلسله قیود بیجا چیز دیگری نبوده ـ تخیل و تفکر را محدود و مقید میساخت ، در هم شکست از تخیلات ساده بومی قدیم و جدید استفاده کرده ، احساسات فردی را در افاده مطالب کاملاً دخیل ساخت . همچنان در مشرق زمین از مدتهای درازی که مدرسه های ادبی با عظمتی تاسیس یافته و باثر پرورش و تشویق سلاطین ادب پرور متعددی ، چون فاطمیها ، سامانی ها ، غزنویها ، سلجوقیها ، مغلها و غیره و غیره ... ادبای بزرگ و توانائی پا بعرصه شهود نهادند و شاهکار های مخلدی دران سبك از خود بیاد گار گذاشتند ، رفته رفته سبك مزبور هم با ثر مرور زمان ، از احساسات و روحیات مردمان دور شده ، اگر چه ادبای مقتدری بواسطه سحر بیان و شیرینی کلام خود هزاران در هزار تشبیهات گونا گون درین سبك وارد ساختند ، ولی باز هم از قواعد و قیود سابقه يك قدم هم بیرون نگذاشتند ، و همان بود که چون در اواخر ، از يك طرف دوره های انحطاط ادبی پی در پی در ممالک مختلفه شرقی بوجود آمد و از طرف دیگر روز بروز مدنیت عصری در ممالک مزبور وارد و پیشرفت حاصل کرده ، افراد شخصیت و احساسات فردی خویش اعتماد پیدا کردند ، بنابران ، ذوق آنها نسبت به ادبیات كلاسيك كم كم از بين رفته ، به تخیلات جدید و حسی متمایل گشتند و در نتیجه نهضت جدیدی در سر تا سر مشرق زمین بوجود آمده و چون آوازه جنبش رومانتیزم اروپا نیز در آنجایو سیله مطبوعات رسیده بود ، بنابران این نهضت نو نیز بهمان شکل عرض اندام و به تدریج در ممالک مختلفه شیوع پیدا کرد . چنانچه ابتدا جنبش مزبور در ترکیه ( چون آثار جمعیت ثروت فنون ) و مصر ( مثل آثار محمد عبده و ادیب اسحق ) و بعد در ایران ( چون آثار دهخدا و عشقی ) و اخیراً در هندوستان ( مثل آثار تاگور و ظفر سلام ) جریان پیدا کرده ، و بتازه گی در محیط ما نیز چه در نظم و چه در نثر اثرات آن محسوس میگردد . . . گویا دیگر ادبیات كلاسيك عمر خود را بسر رسانیده ادبیات جدید که مطابق روحیات و مقتضیات مختلفه جدیده و ذوق عصری است ، جانشین آن میگردد .\nبرای آنکه مفهوم کلاسیزم رومانتیزم بخوبی خاطر نشین خوانندگان عزیز شده بتواند ، ذيلاً يك يك دو پارچه از ادبیات كلاسيك غربی و شرقی و ادبیات رومانتيك غربی و شرقی ( فارسی ) را درینجا اقتباس مینمائیم :\n\n٤٩٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2966, "text": "( صفحهٔ ٦٨ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nنمونهٔ اشعار کلاسیک قدیم اروپا - اثر کورنی شاعر مشهور فرانسه ( ١٦٠٦ - ١٦٨٤ ) :\n\nمحبوب عزیزم ! اگر امروز چهرهٔ مرا خطوط و چین های پیری استیلا کرده است ، تو هم بخاطر بیار که یک روز تو نیز بهمین حال گرفتار خواهی شد .\nباشد که روزگار ، روزی گلهای جوانی ترا نیز بمانند صفحهٔ صاف و تابناک پیشانی من ، پژمرده و پر چین نماید .\nگردش سیارات همان است که بود و بهمان نهج روزها و شبهای مارا انتظام می بخشد ولی تنها چیزیکه یادگار جوانی و جمال ترا جاوید خواهد ساخت ، همانا اشعار من خواهد بود که در ستایش تو گفته ام ؛ وتو در پیری نیز آرزو مندانی خواهی داشت که از نشهٔ اشعار من هنوز ترا تحسین خواهند گفت . از اینست که اکنون بمقابل تو زانو زده ، تمنا میکنم که هر قدر موهای خاکستری من ، بد نما باشد ، باز هم از من متنفر مباش وقیمتی برای این وجودیکه ترا ستایش میکند قائل شو . . .\n\nنمونهٔ اشعار رومانتیک اروپا - اثر الفرد دو موسه شاعر اشک و غم ( ١٨١٠ - ١٨٥٧ ) :\n\nغم و دردیکه در جوانی بر تو فشار می آورد ـ هر چه باشد - بگذار این زخم های مقدسی که ناقوسهای سیاه بر اعماق قلب توا حداث کرده است، بزرگتر شده برود ! هیچ چیزی برابر دردهای عظیم ، انسان را عظمت بخشیده نمیتواند . اما ای شاعر ، بدان که وقتی در دهِ تو اصابت کرد ، لازم نیست که زبانت گنگ شود ـ زیرا ترنَماتی که ناشی از ناامیدی میباشد ، بهترین ترنمات است چنان اشعار مایوسانهٔ یاد دارم که عقده های مجسم گریه وخفقان دل میباشد . . .\n\nنمونهٔ اشعار کلاسیک متقدمین شرقی از طبع عبدالواسع جبلی غرجستانی :\n\nکه دارد چون تو معشوق و نگار و چابک و دلبر بنفشه موی و لاله روی و نرگس چشم و نسرین بر\nنباشد چون جبین و زلف و رخسار و لبت هرگز مهٔ روشن شب تیره گل سوری می احمر\nبگردارد دل وعیش و سرشک وجسم من داری دهن تنک و سخن تلخ و لبان لعل و میان لاغر\nندارم درغم و رنج و جفا وجور تو خالی لب از باد و سر از خاک ورخ از آب ودل از آذر\nبحسن ورنگ وبوی وطعم در عالم ترا دیدم قد از سرو و بر از عاج و خط از مشک و لب از شکر\nنشاندازد مرا درعشق وهجر وجور ومهر تو سرشک از درّ وچشم از لعل وموی از سیم و رو از زر\nسزد گر من ترا دایم بطبع و جان ودل کنم خدمت برم فرمان نهم گردن شوم چاکر\n\n۶۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2967, "text": "( صفحه ٦٩ )\nادبیات قدیم و ادبیات جدید\n( سال ششم )\n\nنمونۀ اشعار كلاسيك متأخرین اثر طبع كلیم همدانی :\n\nدنبال اشك افتاده ام جویم دل آزرده را\nكزخون توان برداشت پی نخچیر پیکان خورده را\nدی از برای معالجش هیزم بمرگان برفتم\nگفت از كجا آوردۀ خاشاك آب آورده را\nتاری ز زلف آنصنم درگردن ایمان فكن\nای شیخ تا پیدا كنی سر رشتۀ گم كرده را\nگر ترك چشم رهزنت نشناخت قدر دل چه شد\nقیمت چه داند لشكری جنس بغارت برده را\nآخر بجان آمد كلیم از پاس خاطر داشتن\nتا كی بدل واپس برد حرف بلب آورده را\nزاهد زپی سرمایه كی كرده است در صد جاگرو\nدین بدنیاداده را ایمان شیطان برده را\n\nنمونۀ اشعار روما نتيك از طبع آقای دهخدا شاعر معاصر ایران :\n\nایمرغ سحر چو این شب تار\nبگذاشت ز سر سیاه كاری\nوز نفخۀ روح بخش اسحار\nرفت از سر خفتگان خماری\nبگشود گره ز زلف زرتار\nمحبوبۀ نیلگون عماری\nیزدان بكمال شد نمودار\nواهر یمن ز شتخو حصاری\nیادآرز شمع مرده یادآر\n\nای مونس یوسف اندرین بند\nتعبیر عیان چه شد ترا شاد\nدل پر ز شعف لب از شكر خند\nمحسود عدو بكام اصحاب\nرفتی بریار وخویش و پیوند\nآزاد تر از نسیم ومهتاب\nزانكو همه شام با تو يك چند\nدرآرزوی وصال احباب\nاختر بسحر شمرده یادآر\n\nاز طبع مرحوم میر زادۀ عشقی :\n\nاوائل گل سرخ است وانتهای بهار\nنشسته ام سر سنگی كنار يك دیوار\nجوار درۀ دربند ودامن كهسار\nفضای شمران اندك زقرب مغرب تار\nهنوز پرتو روز برفراز اوین\n\nچو آفتاب پس كوهسار پنهان شد\nزشرق از پس اشجار مه نمایان شد\nهنوزشب نشده آسمان چراغان شد\nجهان زیرتو مهتاب نور باران شد\nچونو عروس سفید آب كرد روی زمین\n\n٣٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2968, "text": "( صفحه ۷۰ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nنشسته ام به بلندی وبیش چشم باز بهرکجا که کند چشم کار چشم انداز\nفتاده بر سرمن فکرهای دور و دراز بدان سرم که سوی آسمان کنم پرواز\nفغان که دهر بمن بر نداده چون شاهین\n« از ایده آل مرد دهقان »\nاز طبع جناب فاضل غلام جیلانی خان جلالی عضو انجمن ادبی :\n\nپند ما در وطن بفرزند دلبند خویش\n\nدوش میگفت یکی مادر پاکیزه نهاد بهر فرزند که ای لخت جگر نخل مراد\nتا من دل شده را ما در ایام بزاد بوده ام با شرف گوهر و پاکیزه نژاد\nیاد کن پند مرا پیش ز درس استاد\n\nباخبر باش که ملت نگران است بتو نيك بين ديده صاحب نظران است بتو\nچشم امید همه پیر و جوان است بتو خاطر مام وطن هم نگران است بتو\nهوش کن تا ندهی نام نیاکان بر باد\n\nپسران تا به جهان خدمت مادر کردند اتحاد و روش خوش به برادر کردند\nراز مکنون طبیعت ز زمین بر کردند بحر و بر يك سير از فکر هنر ور کردند\nتو هم از تخم عمل گیر ثمر وقت حصاد\n\nاز طبع جناب فاضل خلیل الله خان مدیر شعبهٔ اول تحریرات صدارت عظمی :\n\nدر آغوش کوهسار\n\nزین پس من وتو در پای این کوه تنها و بیکس شیدا و مفتون\nبا قلب سرشار از درد وافسوس با چشم لب ریز از گریه و خون\n\nشب های روشن تنها نشینیم در پهلوی هم در نور مهتاب\nتا باد خیزد نا لنده از کوه تا نور افتد لرزنده بر آب\n\nگاهی نهاده سر بر سر سنگ گاهی سپرده دل در کف باد\nگاهی فتاده مبهوت و خاموش گاهی نشسته سرمست و آزاد\n\n۳۷۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2969, "text": "( صفحه ٧١ )\nادبیات قدیم و ادبیات جدید\n( سال ششم )\n\nزا لوان قدرت بر نقش این سنگ از رمز فطرت در صوت این آب\nگاهی شنیدن کردیم بی هوش هنگام دیدن باشیم بی تاب\n\nوقت سحرگاه فرزند دهقان چون بچه شیر تنها و مغرور\nاز ناله نی وز جنبش باد ایستاده بر سنگ شادان و مسرور\n\nاین مرغ مجروح بهر چه آخر بر شاخه گل اندر تواشد ؟\nدر پای این کوه از قلب این سنگ این چشمه آخر گریان چراشد ؟\n\nاین لاله سرخ زین جا زده سر چون لعل سرخ کان بدخشان\nخون شهید است اشك یتیم است کز مشهد کوه گشته نمایان\n\nاز رنج و درد این گیتی شوم وز صلح وجنگ این کهنه دنیا\nاینجا گرفتیم ای کوه مسکن این جا نمودیم ای دره ماوا\n\nای فرش ساده ای سایه کوه ای خانه سنگ ای بستر خار\nآرامی ما در تست مرکوز خوش بختی ما از تو پدیدار\n\nای خاك این کوه ای مدفن ما آخر به چندین امید و آمال\nدر سینه تو گردیم مدفون در پایه تو باشیم پا مال\n\nفصل بهارا از بعد مردن برتر بت ما زین گل بکاری\nای ابر نیسان بر قبر ما تو در پای این کوه اشکی بباری\n\nبا ناله زار باصوت محزون برروی آن قبر بلبل توهم باز\nچندان بنالی کدر ته خاك از ناله تو نالم به آواز\n\n۲۷۱"}
{"book": "adl0986", "page": 2970, "text": "( صفحه ۷۲ )\nامان\n( شمارۀ چهارم و پنجم )\n\nاثر طبع جناب فاضل محمد حیدر خان مترجم فرانسوی دارالتحریر شاهی :\nشبی ، چون زلف خوبان سیه رنگ و درخشان\nزمین و ، کوه و ، برزن ز نور ماه ، روشن\nبه بالا قرص مهتاب مثال حوض سیماب\nو یا چون طوق ، الماس به رخت نیلی ، تناس\nبه هر سو لمعه ، افشان به قصر و كلبه یكسان\nزند چشمك ، ستاره چو برق ، گوشواره\nهوا ، صافت ، اما كمی هم ، ابر پیدا\nیكجا ، ابر ، تخته دگر سو ، پخته پخته\nروان ، یك پارچه چون دود گهی آهسته ، گه زود\nهمی شد ، تیز ، یكبار مثال دود سیگار\n« از درامۀ مكن همشیره گریان »\n\nدر خاتمۀ این بحث ، اینقدر خاطر نشان مینمایم كه چون در ضمن نهضت عمومی وطن عزیز ما این تجدد ادبی نیز لازمی است ، بنا بران برای آنكه جنبش مزبور بصورت عادی و بدون هیچ عكس العملی بوجود آمده بتواند ، برای كسانیکه قریحۀ شاعری و ذوق ادبیات جدید را دارند ، لازمست از هر قسم افراط كاریها وعصبانیت ها خود داری نمایند ونیز ادبیات كلاسيك را كه ذخیرۀ گرانبهائی برای حال و آیندۀ ما بشمار میرود ، تقدیر نموده ، ازحفظ آن نیز مضایقه ننمایند .\n\nادبیات هر ملت تابع تطور سویۀ مدنی آن ملت است\n« پول بورژه »\n\n۳۷۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2971, "text": "چهار قصیده به چهار سبك\nاشعار فارسی را از روی طرز وروش به چهار سبك تقسیم کرده اند ۱ - سبك خراسانی که سبك ترکستانی نیز میگویند - ۲ - سبك عراقی ۳ - سبك فارسی ٤ - سبك هندی کسانی که در اشعار فارسی تتبع دارند به شنیدن غزل یا قصیدۀ بدون آنکه گوینده اش را بشناسند میتوانند تشخیص بدهند که اشعار مذکور از کدام سبك است ما درین جا بدون آنکه وارد اصل موضوع شویم ، محض برای نمونه و انشراح خاطر چهار قصیده از چهار سبك فوق را نشان داده التذاذ از لطافت بیان و حلاوت اشعار هر سبك را بذوق خوانندگان میگذاریم .\nقصيده\nاین قصیده از بهترین قصاید سبك ترکستانی است که استاد عمعق بخارای در یکی از مسافرتهای خود در حالیکه شاکی و نالان بوده سروده است .\nالا یا مشعبد شمال معنبر\nبخار بخوری تو یا گرد عنبر\nنه روحی و لیکن چو روحی مصفا\nنه نوری و لیکن چو نوری منور\nنه خلقی که نه جسم داری و نه جان\nنه مرغی که نه پای داری و نه پر\nنفس های روحانیانی بخلقمت\nروانهای فردوسیانی بگوهر\nهمی پوئی و پای تو در تو پنهان\nهمی پری و پر تو در تو مضمر\nرسول بهشتی ز عالم بعالم\nبرید (۱) بهاری ز کشور بکشور\nز اشکال تو روی دریا منقش\nز آثار تو روی صحرا مصور\nنسیم تو نافه کشاید به صحرا\nصریر (۲) تودستان زند بر صنوبر\nگه از لطف گردی تو برهان عیسی\nگه از سحر گردی تو ارژنگ آذر (۳)\n(۱) برید قاصد (۲) صریر آواز و صوت (۳) ارژنگ چو خرچنگ نگار خانه مانی نقاش و بمعنی دلع که ستم و بیداد است .\n۲۷۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2972, "text": "( صفحه ٧٤ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nبـخـاك اندرن صد هزاران مطرز به آب اندرت صد هزاران زره ور\nالا ای خجسته يـراق سليمان یكی بر سر كوی معشوق بگذر\nیكی صورت انگیز بر خاكش از خون نزار و جگر خسته و زرد و لا غر\nخروشان و جوشان و گریان و بریان بری گشته از خواب و بیزار از خور\nگذشته بنا گوشش از گوشه یا رسیده دو زانوش بر تارك سر\nروان گشته رنجورش از درد هجران زبان گشته مجروحش از یاد دلبر\nچوخوی قطره قطره بر رخساره پرخون چودل پاره پاره شده جامه در بر\nز داغ دریغش چو ارح جراحت زپیكان هجرانش افكار (۱) پیكر\nشكسته با حداث گردونش گردن بریده زمانه به خنجر ش خنجر\nبجای که گر در صفت بگذرانی شرر بار د از كلك و دیوان و دفتر\nا لا باد مشکین چو این نقش کردی در آویز ش از دامن آن ستمگر\nبگو یش كه پرخون این سوخته دل چه عذر آوری پیش داد ار داور\nاگر شرط مهر آزمائی ندانی كم از پرسشی باری ازحال چاكر\nبیا ای صنم بر سر راه یاری یكی بر سر راه بكری و بنگر\nببین چون ره صید مجروح را هم منقط ز بس قطره های مقطر\nهمه خار وخاره چو لعل بدخشی همه سنگ ریزه چو یا قوت احمر\nهوا بر ز دل پاره های معلق زمین پر ز بیجاده (۲) های معصفر (۳)\nیكی از علمهای گلگون منقش یكی از نقط های زرین مشجر\nشجرها نگر چون شررهای سوزان شمرها (٤) نگر چون صدفهای گوهر\nبغر وارها خا كها بین چو رویین (٥) به فرسنگها سنگها بین چو اخگر\nهمه سنگ چشمه است بركوه و صحرا همه خاك و خون است بر وادی و جر (٦)\nازان سنگ پر خون و خاك عقیقین بپر س ای نگارین همه حال كهتر\nبدان ای نگارین كه بردندم از تو بدان سان که آرند اسیران زکافر\nچو بیمار بر پشت حمال نالان دو لب از نفس خشك و دو آستین تر\nزمانی سواره چو بر طور موسی زمانی سواره چو دجال بر خر\nدودستش چنان چون دوچوگان گل كن دو پایش چو دو خر كان كمانگر\n\n(۱) افكار جراحت و زمین گیر و آزرده و وا ماند . (۲) بیجاده یاقوت وجواهر و كهربا\n(۳) معصفر رنگی است (٤) شمر چوقمر حوض كوچك و آبگير وجوی كوچك وگرداب (٥) روبن بيخ\nگیاهی است سرخ که بدان جامه رنگ كنند (٦) جر چو سر مطلق شكاف خصوصاً زمین شگافته .\n\n٣٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2973, "text": "صورت حمل و نقل توپهای هویتزر در یکی از محاذ حربی سمت جنوبی به موقع جهاد استقلال در سنه ۱۲۹۸ والاحضرت\nسردار شاه ولیخان که دران وقت قوماندان و جنرال وزیرستان بودند"}
{"book": "adl0986", "page": 2974, "text": "از مناظر حرب استقلال\nوالاحضرت سردار شاه محمود خان غازی در استحکام يك توپ جا و نقشه تاثیرات انداخت را مشاهده می فرمایند"}
{"book": "adl0986", "page": 2975, "text": "(۱) بپل معبرم تا دوش از بنفش همه\nبلان پریشان بر دوش باد از گریبان\nزمر مری در دپنده گریبان\nزمانی قتادتی چو مصرع و (٤) يقود\nدوپيالت و دو ضيف و دوبدال\nهمی گره پرشام چون مار يشكم\nمرا کشتی هست صكت درون\nبدریا رسیدم بپاشند دريا\n(۲) مجلدر تا چشم از خامتن همه\n(۳) السير پردپو سايه از گریبان\nزهر دیدة توجه سکرد پری آور\nزمانی معلق زدى چون صكبو ز\nدو بيچاق و دوپو حرين و دو مقطر\nدرين هردو ره پجب مانده دلیر\nودا کشتی هست بر پای لنگر\nکه عکس بر خاك بیهوش ممر\nنه ( . . . . ) کر دی خاره مقر\nعضو از اثی چو کام غضنفر\nکه گلغتی خاك رو زمار نغجیر\nو وحش درو خق مايور غياور\nجو كلف پشیمان مهربان (0)\nسير كف دست لورمای مرسی\nفرازان زشکر اور بشه جادر\nبپایان پنهان شله خاور عود\nقلام ره پداه سوکی پداق اورد\nبر آورده پکهد فرق دوپیکر\nز بادو دپویده پر ازتش و نغر\nز پیش از پستا بپای لیبا ی کی\nدر آسمان چشم تخیر اختر\nز موی سر خوبان زلف سمنیر\nبها پور شده است پودا لقط حور\nجو شکل دورا ید سکند رسملر\nچو فعلی خطی بر نگارد بمسطر\nهمه بر در نامی آن رهرو سمندر\n\nخورشيد كی دوش مسافت نه\nکیا اهنی اور دوخ دندان عضو\nزاتش اجل رست اوباد پیکان\nجو دیو پر ختی کر مسا عد\nهی کلف در خاك دران اثز(ه)\nحصاری پد ید از اورد گفتی\nتلبین زالماس کشوره طوق\nببالای پیشه افلاك انجم\nخوده شیر پودا بالای\nیکی سردرف چون هیالی پینها\nزراوق ناخراو ثقب (٦) دوزخ\nهو از اتپاب سايا سيدي\nتپو از بوستان خاره و کار نگاین\nطرفی اسمان سر چون ماهی\nبهای مسلسل چوز نقار مار (۷)\nجو تکابر ملال لصبح (۸) مرمر\nزهی هیچو اینه رآیت ممند\nچو درزی که بر حکہ پیلد\n\n(۱) شر پل شام اول اتاسس او کادير (۲) آينته دور اور ده (۳) الف مخافت اشمار است\n(٤) مصرع پہلا حرف صرع کی اوقى هس واويو کش او هست (0) اذرماه سیم یا تیغی\nان قوى (٦) تقب حرارت کرمى (٧) مشمار قاعده روشن و داون (٨) صرح و کرمك\n(٩) کرد سخت و محکم ."}
{"book": "adl0986", "page": 2976, "text": "( صفحه ٧٦ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nکهی دوخته پای بر پشت ماهی\nعدیل و رفیق من اندر چنین ره\nبقوت چو گردون بصورت چو دریا\nچنان اژدهای که از سهم و بیمش\nمن اندر کنارش پشیمان و حیران\nاژ اینسان شدم تا بیکی سنگلاخی\nیکی وادی چون یکی کنج دوزخ\nگروهی چويك مشت عفريت عريان\nچو دیوان بمطوره های (٢) سليمان\nسلب سایه و سنگ فرش و غد اغم\nچو نسناس نا کس چو خنزير خیره\nسواران ولی بر نمد زین و چارق\nهمه غافل از حکم دین و شریعت\nنه هر گز کسی دیده هنجار قبله\nچو دیوان بتدی همه پیر و برنا\nچو زاغان به صحرا چوغولان بوادی\nيك پاره نان شو (٤) کند دیده زن\nهمه دیو چهران دیوانه طبعان\nبهر زیر سنگی گر و هی برهنه\nيك روزه نان چله در ویش لیکن\nچه دارند این قوم بند سلیمان\nملك نا صر حق سلطان مشرق\nچه عز است کان مرور اینست زيبا\nجهان را بد و گوهر ناموافق\nیکی كلك روشن تن تیره صورت\nدو گوهر که جز در معانی نیابند\nیکی گرد افشاند از تاج بخت\n\nگهی سوده سر بر رخ نجم از هر\nیکی اژدهای خروشان چوتندر (١)\nبه تندی چوطوفان به تیزی چو صرصر\nفسرده شدی بحر و بگداختی بر\nهمی رفتمی همچو عاصی به محشر\nچو قعر جهنم مخوف و معقر\nدر آن کنده مشتی خسیس و محقر\nبکنجی چو گور یهودان خیبر\nچو رهبان بکنج ستودان (٣) قیصر\nهنر فتنه و فخر شور و شرف شر\nچو يأجوج بیحد چو مأجوج بیمر\nشجاعان ولكن بفسق و بساغر\nهمه بيخبر از خدا و پیمبر\nنه هر گز شنیده کس الله اكبر\nچو غولان دشتی همه ماده و نر\nچو سيمرغ در گه چو نخجیر در پر\nيك استخوان زن خورد خون شوهر\nهمه سگ پرستان گوساله پرور\nخزيده يکدیگر اندر سراسر\nبسنگ و سگ و بوق و بچه توانگر\nاگر نیستی سهم شاه مظفر\nکه جمشيد ملك است و خورشید خاور\nچه جاهست کان مرور اینست در خور\nبتوفيق ایزد بیکرد او مسخر\nیکی تیغ خونخوار ياقوت پیکر\nیکی خاک میدان یکی مشك ا ذ فر (٥)\nیکی آتش انگیزد از آب کوثر\n\n(١) تندر چوبد ختر مطلق نمی نده خصوصاً رعد که صدای ابر باشد (٢) مطنوره گودال و چاه و حفره (٣) ستودان بفتح وضم اول قبر ستان و دخمه و عمارتی که بر سر قبر آتش پرستان سازند .\n(٤) شو مخفف شوهر . (٥) اذ فر بسیار معطر .\n\n٢٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 2977, "text": "از مناظر حرب استقلال\nوالاحضرت سردار شاه ولی خان و والاحضرت سردار شاه محمود خان بايك جمعیت از مجاهدین با غنیمتی که از قسم\nتوپخانه بدست آورده اند"}
{"book": "adl0986", "page": 2978, "text": "از مناظر حرب استقلال\nقوای مجاهدین ملی و منصبداران افغانی در حرب استقلال ۱۲۹۸ در موضع وانای وزیرستان ."}
{"book": "adl0986", "page": 2979, "text": "( صفحۀ ٧٧ ) چهار قصیده به چهار سبك ( سال ششم )\n\nایا پادشاهی كه از دولت تو جوان گشت باز این جهان معمر\nبروزی كه بخت آزماید مردان برد هر كس از كردۀ خویش كیفر\nزمین گردد از نعل اسبان مغربل هوا گردد از گرد میدان مغبر\nجهان گردد از خون مردان چو دریا تو چون نوح و كشتی تو خنك رهور\nگهی همچو خورشید بر روی گردون گهی چون فرا مهد بر پشت اشقر (١)\nبنوك سنان بشمری موی دشمن بگرز گران بشكری (٢) ترك مغفر (٣)\nالا پادشاهی كه از سهم تیغت ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰\nزمین ار چه دوزخ شود یا چه دریا زمان ار چه حنظل شود یا چه شكر\nمنم بر زبان و دل خویش ایمن ز ریت مصفا ز شبهت مطهر\nز گفتار بدگوی چون گرگ یوسف ز تلبیس بدخواه چون شیر مادر\nمیان من و دشمن من شریعت طریقی نهاده است سهل و مشهر\nاگر گشت راضی باحكام ایزد و گر سر نتابد ز دین پیمبر\nبحكم نیاكان او باز گردم بیا وخش واز اندو آیم بآذر\nهمی تاجهان گردد از نور ظلمت زمانی مصفا زمانی مكدر\nبقا بادت ای شاه دوران ز دولت سر چتر تو گشته با چرخ همبر\nهمیشه دو چشمت بترك پسر سرخ همیشه دو دستت بزلف معنبر\nرخ بدسگال تو از آب دریا دل دشمن تو ز آتش چو مجمر (٤)\n\nدر مدح سلطان جلال الدین خوارزم شاه\n\nاین قصیده از بهترین قصاید استاد كمال الدین اسمعیل است كه در عین حال تمام خصایص\nسبك عراقی را شامل است .\n\nبسط روی زمین گشت باز آبادان بیمن سایۀ چتر خدا یگان جهان\nكنند تهنیت یكدگر همی بحیات یقینی كه ز انسان بماند وز حیوان\nپدید میشود آثار حرث ونسل وجود از آن سپس كه بروز دو اعق بطلان\nز باغ سلطنت این یك نهال سر بكشید كه برگ اوهمه عدلست وبار او احسان\nجهانیان همه در سایه اش گریخته اند چنانك مرغ خرد در پناه سرو ستان\n\n(١) اشقراسب زرد و قزل (٢) شكر بكسر اول چو جگر یا كاف عربی شكستن (٣) ترك\nبفتح اول كلاه خود (٤) نقل از نسخۀ مطبوع كتاب خانۀ ادیۀ ایران\n\n٢٧٧"}
{"book": "adl0986", "page": 2980, "text": "( صفحهٔ ۷۸ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nخدایگان سلاطین مشرق و مغرب\nجلال دنیه و دین (متکبرنی) آن شاهی\nچو آفتاب نیا ساید از سفر زیرا\nچو غنچه نیست که دل در حریر چین بندد\nعجب مدار گر از رشحهٔ جبین مبین\nگهر که بستر خارا و جامه آهن ساخت\nزهی معارج قدرت ورای طور گمان\nکینه کوره با س تو گر مسیر اثیر\nزهیبت تو دل شیر آسمان همه وقت\nتر است قبه قدری که ماه منجوقش\nزبان که نیست لبالب ز گوهر مدحت\nسخاوتت بنام در عدم همی بخشد\nاز آن ز سنگ فسان تیز میشود خنجر\nبعهدعدل توگر کشته از پی خوش آمد خویش\nزبان تیغ ترا نکته مغز وار آمد\nکمند شاه بيك سلك در کشد در تاب\nفلك الاچق خود چون زند بر ابر شاه\nسپهر راچو کمان ارچه نه ندر خانه ست\nدرست زر که تهی نام شاه دو دهنش\nزشوق نام تو منبر همیست در محراب\nجهان ستانا ایزد ترا فرستاد است\nگواه ملك تو عد است هرکجا خواهی\nتو عمر نوح بیابی از آنك در عالم\nتوداد منبر اسلام بستدی زصليب\nحجا ب ظلم توبر دا شتی زچهرهٔ عدل\nوگرنبو دی شمشیر تو که کردی فرق\nز بازوی تو قوی گشت بازوی اسلام\nبجوی ملك ز تیغ تو آب باز آمد\nبسيط خاك كه يكروزه راه لشکر تست\n\nکه آب باغچهٔ سلطنت دهد ز سنان\nکه ایزدش بسزا کرد بر جهان سلطان\nبشرق و غرب چو تیغش همی رسد فرمان\nچو گوهریست که پولاد باشدش خفتان\nعوض گرفت ینابیع چشمه حیوان\nز تاج شاهان بر تخت زر گرفت مکان\nز هی معانی خوبت برون زحصر و بیان\nنخست پایهٔ بام تو غرفه کیوان\nچنانکه شیر علم روز باد در خفقان\nنشد گرفته بخم کند وهم و گمان\nسزای تیغ بود همچو رستهٔ دندان\nزری که نقش وجودش نگشت سکهٔ کان\nکه ظن برد که دل خصم تست سنگ فسان\nچوخرس مصطبه بازی کند بجوب شبان\nچو بادماغ بداندیش ملك کرد قران\nچو مهره گردن فغفور و قيصر و خاقان\nکه جز زقرص مهش نیست وجه یکشبه نان\nوليك هيچ ندارد بخانه در چو کمان\nچوگل ز شادی بازافتد ز خنده ستان\nچوکود کان همه آدینه خواهد ازیز دان\nکه جار حدجهان ملك تست و و بستان\nبه نيك محضری خو د گواه میگذران\nعمارت ازتو پدید آمد ازپس طوفان\nتوبر گرفتی ناقوس راز جای اذان\nنقاب کفر تویکشادی از رخ ایمان\nمیان زند زرا دشت و مصحف قرآن\nکه از تصادم کفار گشته بد ویران\nچنانکه جان بگلستان ز قطرهٔ باران\nچه مایه ملك تر ازان زیادت و نقصان\n\n۲۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2981, "text": "( صفحهٔ ٧٩ ) چهار قصیده بچهار سبك ( سال ششم )\n\nبراق عزم تو گاميكه بر گرفت ز هند نهاد گام دوم بر اقاصی ایران\nكه بود جز تو زشاهان روزگار که داد قصبم اسب ز تفلیس و آب از عمان\nدرست شدكه توخورشیدی وبراین دعوی ز آفتابم روشن تر است صد برهان\nنخست آنكه همه اهل عقل معتقدند كه بی وجود تو عالم نباشد آبادان\nدوم كه تاختن تو ز شرق تا غربست بروزگاری اندك ز امتداد زمان\nسوم كه روی مبارك بهر كجا آری فرازو شیب چون بحر و بر بود یكسان\nچهارم آنكه جهان را به تیغ بگرفتی كه بر نتافتی از هیچ آفریده عنان\nدلیل پنجم زر پاشی و گهر بخشی فزون زحوصله كان و مكنت امكان\nششم كه چون بدرخشد نور رایت تو گرفت ظلمت ظلم از حدود دهر كران\nبهفتم آنك چو تنها به بیش بخرامی ستاره وار شود لشکراز پی تو روان\nعجب ترانك چوخورشید تیغ خواهد زد زصبغ خلق جهانرا خبر کنند از آن\nتو تاختن بسر دشمنان چنان آری كه خنجر تو رسد بی خبر سوی ایشان\nز لعب تیغ تو در حرب خصم شهما تست باسب و پیل چه حاجت یکی پیاده پران\nعجب مدار كه آواره گشت لشکر خصم چو تیغ سبز تو افكند سایه بر سرشان\nشكوفه ها را جز ریختن نباشد روی چو برگ سبز بر آورد شاخ در بستان\nعدو برهنه بی و برگ ریخته ز برت چنان بجست كه كابن ز دست باد خزان\nددی ز سایه یزدان چگونه نگریزد چومی گریزد از سایه عمر شیطان\nتبارك الله روزی كه در هر اهرجنگ ز خاك و گرد شود چشم آسمان حیران\nز تیر شخص دلیران نهان چوخوشه زداس ز نیزه چشم یلان سفته همچوجرع یمان\nخم كنند كند اعناق جبل وریه لب خدنگ زند بوسه بر لب شریان\nفتاده خود چو انگشتوا نه در زمی شكسته تارك وبروی ز نیزه اندنشان\nشكسته گردن و افتاده چشمها بیرون ز زخم گرز چو نرگس حسود بی سامان\nیکی گلاب زن آسا كمند در گردن یكی فتیله صفت خون دل چكان ز دهان\nبدست تیغ گریبان زندگی شده چاك بپای عمر در افتاده دامن خذلان\nدلاورا فرا جسته گه كشاد خدنگ بسان غنچه گل آتش از سر پیکان\nتو میروی ظفر از پیشتورو ان چپ و راست چنان پیاده كه در پیش شه كنند جولان\nز گرد لشکر تو خاك بر دهان فكند فلك چه خواهد از زخم خنجر تو امان\n\n۲۷۹"}
{"book": "adl0986", "page": 2982, "text": "( صفحه ۸۰ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nبگاه آنك نهد خوان مرگ دست اجل صدای کوس صلا در دهد ز پیر و جوان\nز چهره ها ـ ترشی و ز سنانها تیزی ز تیغ سبزی خوان و ز مبارزان مهمان\nگرفته از نی رمح آتش سنان بالا حسود خام طمع را جگر بر آن بریان\nبلغت در شکند آرزو بکاسه سر که هر که لختی ازان خورد سیر گشت از جان\nمیان ببندد رمح تو و هم از سر پای بطیر و وحش رساند نواله از سر خوان\nبگوش حکم تو و انتظار فرمانت ظفر کشاده بود چشم و فتح بسته میان\nزهی ز فکرت مدح تو اهل معنی را دماغها شده چون گنبد نگارستان\nاگر چه گوهر ناسفته نظم نتوان کرد بفر مدح تو شد نظم این سخن آسان\nچو بنده مدح تو گوید مخدرات بهشت ز ذوق این سخنش بوسه میدهند زبان\nخدا یگانا عالم غریق جود تو اند مرا بتنها بر ساحل نیاز ممان\nبخاص و عام جهان میرسد عواطف شاه نصیب بیدعا گو ز لطف خود بر سان\nاگر دعای تو گوید همیشه دور فلك جای خویش بود آن دعا و صد چندان\nچه گر نباشد از بهر جان درازی شاه کسی نخواهد جاوید چرخ را دوران (۱)\n\nدر مدح علاؤ الدین عطا ملك جوینی\nکه از وزرای نامور شرق بوده است .\n\nاثر طبع گهربار استاد سخن\nشیخ مصلح الدین سعدی رح\n\nکدام باغ پدیدار دوستان ماند کسی بهشت نگوید ببوستان ماند\nدرخت قامت سیمین برت مگر طوبی است که هیچ سرو ندیدم که این بآن ماند\nگل دوروی بیکروی با تو دعوی کرد دگر رخش ز خجالت بزعفران ماند\nهر آنکه روی تو بیند برابر خورشید میان صورت و خورشید در گمان ماند\nکجاست آنکه با نگشت مینمود هلال ز ابروان تو انگشت در دهان ماند\nعجب مدار که تا زنده ام محب تو ام که تا بزیر زمینم بر استخوان ماند\nشگفت نیست دلم چون انار اگر بکفید که قطره قطره خونش بناردان ماند\nغریق بحر محبت ملامتش مکنید که دست و پا بزند هر که در میان ماند\nبتیر غمزه اگر صید دل کنی چه عجب که ابروانت بچمیدن کمان ماند\nجفا مکن که نماند جهان وهرچه دراوست وفا و صحبت یاران مهربان ماند\nاگر تو روی بهم در کشی چونافه مشك طمع مدار که بوی خوشت نهان ماند\n(۱) نقل از مجله ارمغان .\n\n۳۸۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2983, "text": "صفحه ٨١) چهار قصیده به چهارسبك (سال ششم)\n\nتو مرده زنده کنی گر بعهد باز آئی که عود یار گرامی بعود جان ماند\nکسیکه بوسه گرفتش بوقت خنده زدن به بر گرفتن مهر گلاب دان ماند\nخط مسلسل شیرین که گر نیارم گفت بخط صاحب دیوان ایلخان ماند\nامین مشرق و مغرب علاء دولت و دین که بارگاه رفیعش بآسمان ماند\nخدای خواست که اقلیم در حمایت او زتیر حادثه در باره امان ماند\nوگر نه آفت چنان کرده بود دندان تیز کزین دیار نه چرخ و نه آشیان ماند\nضرورتست که نیکی کند کسی که شناخت که نیکی و بدی از خلق داستان ماند\nبروز گار تو هر جا که صاحب صدریست ز جاه وقدر تو موقوف آستان ماند\nترا بجانم طاقی مثل زتند خطاست گل شگفته که گوید بار غوان ماند\nمن این غلط نه پسندم زرای روشن خویش که طبع ودست تر گویم ببحر وکان ماند\nجلال و قدر رفیعت کجا و وهم کجا من آن نیم که درین موقفم زبان ماند\nفنون فضل ترا غایتی و حدی نیست که نفس ناطقه را قوت بیان ماند\nجهان نماند و اقبال روزگار تو باد که نام نيك تو با قیمت تاجهان ماند\nعلی الخصوص که سعدی مجال مدح تو یافت حقیقتی است که ذکرش مع الزمان ماند\nتو نیز غایت امکان از و دریغ مدار که آن نماند و این ذکر جاودان ماند\nبرغم انف اعادی در از عمر بمان که دزد دوست ندارد که پاسبان ماند\n\nقصده و بهار\n\nاز طبع حضرت مرزا عبد القادر بیدل رح\nباز طوفان جنون انگیخت ابر نو بهار جوش زد از خاك گلشن خون عیش روز گار\nدر نفس افسون نشتر داشت فصاد سحر کز رگ هر شاخ گل شد خون برنگی آشکار\nناله رنگین ز منقار خموش بلبلان هر طرف سرزد برنگ خون ز دلهای فگار\nدر رگ اندیشه می پیچید خون تیره حلقه سنبل نظرها دوخت سوی نیش خار\nریشه گل بسکه از رگهای سنگ آمد برون همچو نشتر غوطه در خون خورد تیغ کوهسار\nدر عرق جا ده هم اندو افسر دن نماند طشت خون موج زد صحرا بعرض لاله زار\nساز بر گ بزم اصلاح نشاط آماده شد سبزه نشتر در بغل جوشید و سنبل رگ شمار\nاز چمن تا انجمن اصلاح جوی امتلا از رگ گل تا خط پیمانه نشتر انتظار\nقلقل مینا صدای ریزش خون ساز کرد نغمه يك سرخون بجوش آورد از رگهای تار\nدیده عاشق قدح لبریز خون کرد از سرشك چشم خوبان ساغر مستی زد از رنگ خمار\n\n٣٨١"}
{"book": "adl0986", "page": 2984, "text": "( صفحه ۸۲ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nدر چنین فصلی که از رنگینی طبع هوا\nقصد فصدی کرد گل خوی بهار آئینه\nرشتهٔ قانون خون گرمی طپش آغاز کرد\nآمد آن عیسی دم لقمان خصال خضر پی\nازرگ جان بست بر بازوی سیمینش دوال\nشد کف سیمین او با گوی زرین آشنا\nاز بیاض ساعد او جلوه رگهای سبز\nحیرت از کیفیت آنجلوه با لیدن گرفت\nچشم فصاد از فروغ دست و ساعد خیره ماند\nانتظار از حد گذشت آن نرگس مخمور را\nنشتر از شرم آب گشت و بر رگ دستش چکید\nشعله مضمون مصرعی جست از زبان سبزه اش\nطشتها از اشك خونین کرد لبریز جنون\nرنگ آن گلبرگ تر ساز شکست آغاز کرد\nبسکه طوفان کرد شوخیهای رنگ ریخته\nناز برگرد سرش گردید و قربان گشت ليك\nغمزه هم غیر از تغافل چاره دیگر ندید\nتا بعیزان بر کشند آبخون نا ژاندوده را\nعاشقان را صبح عشرت سر زد از چاك جگر\nپنجۀ اندیشه را نظاره بر بستی نگار\nکز نهال کهکشان رنگ شفق آرد ببار\nنبض ناز از جوش شوخی بردیبتابی بکار\nتا ببهار ناز را از اکحلش گیرد عیار\nگوئی از مستی بشاخ صندلی پیچید مار\nصبح صادق مهرها خورشید دید اندر کنار\nگشت از آئینه گوئی موج جوهر آشکار\nعالمی را شد هجوم بیخودی آئینه دار\nخواب صبح از پنجه بیدار یش برد اختیار\nخواست امزگان کند دلهای مشتاقان فکار\nکرد شبنم سبزه را فواره رنگ بهار\nصد شکست رنگ تکلیق ز خود رفتن بیار\nزین تماشا چشم حیرت دیدگان بیقرار\nزعفران زاری دمید از ارغوان زار عذار\nشد لکن یکلخت دل زان شعله یاقوت بار\nپنبه آورد از سفید بهای چشم انتظار\nبست چشم از خویش و گشت آنموج خونر اپرده دار\nکفه های برگ گل خالی شد از رنگ بهار\nداغ دلهای حزین از خرمی شد لاله زار\nتا کشاید لب بآهنگ مبارکباد شوق\nچون صدف افتاد دریا موج گوهر بر کنار\n\n۴۸۲"}
{"book": "adl0986", "page": 2985, "text": "ادبیات پشتو\n\nقسمت «۴»\n\nنگارش جناب غلام جیلانی خان جلالی\nعضو انجمن ادبی\n\nبخش دوم لريك :\n\n«عشقی و غرامي» لريك، چنانچه در تقسيمات ارسطو نسبت بشعر منطقی نگاشته آمد شعبه از فنون شعر است كه در ان احساسات عاشقانه و سوز گداز محبت ترسيم میشود، اين بخش از شعر منطقی چون از هر گونه تصنع «ريا کاری» خال و عبارت از ناله هایی میباشد که از اعماق دل گوينده بوسيله تخيل و تغزل عاشقانه ترشح مينمايد، و در اثنای آنكه خوش آيند است ولی نظر به تاثرات گوينده كه اكثر با چاشنی درد توام ميباشد، خواننده و شنونده را نیز متأثر ميسازد .\n\nذيلا در موضوع پارچه های عشقی و غرامي ادبيات عربی و پشتو كه باصطلاح منطقی ارسطو انرا بنام لريك ياد كرديم، تطبیقات ادبی نموده در معرض مطالعه خوانندگان محترم میگذاریم :\n\nدرینمورد قبل از انكه مستقيماً در اطراف موضوع بحدود ادبیات قدیم هردو زبان عربی و پشتو داخل شویم نخست به تحلیل و مقايسه دو چکامه ادبی سبك رومانتيك دو نفر گوينده عرب و افغان می پردازیم و این را هم خاطر نشان مینمائيم كه اين دو پارچه بدون آنکه يك از ديگر اخذ شده باشد ويا گويندگان آن راجع به زمينة يك پيش بيني ويا هم اطلاعی داشته باشد، نظر به نزديكي سبك وروح ادبی هر دو زبان، تواردی است خالی از تصنع و بگمان بنده هر کدام نسبت بموضوع داد ادب و گويندگی را داده و آن عبارت است از دو شعر عشقی که مرغ خیال هر کدام از گويندگان در حدود اصطلاحات لريك از مناظر کرۀ ارض بالاتر پرواز نموده از حسن و زیبائی منظرۀ مهتاب یا مهتاب گفتگو میکنند .\n\n۴۸۳"}
{"book": "adl0986", "page": 2986, "text": "( صفحه ٨٤ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nپارچه اول .\nاستاد فخری ابوالسعود ، شاعر معروف عصر حاضر عرب در زیر عنوان یا « بدر » چنین گوید :\nاحبك يا بدر السماوات ساهراً\nتنقل في الزرقاء وحدك ساريا\nتردد اللحاظ الاشعة فى الدجى\nوقد بات كل الحي يا بدر غافيا\nاحبك ما بين الغمائم دلفاً\nتغيب و تبد و بينهن تواليا\nتوافيك منها غيمة بعد غيمة\nترقش منها بالضياء الحواشيا\nو اهواك من خلف التلاع مطالعاً\nوفوق الوها دالخضر تسطع صافيا\nو اهوى ضياء منك ينتظم الدنى\nو يثمل من نشو بوبه القلب راويا\nو اهواه مبسوطاً على الزهر ساطعاً\nو اهواه رقراقاً على اليم جاريا\nو اهواه ما بين الخمائل جائشاً\nيدافع عن اكنافھن الدياجيا\nتنقل ما بين المحاسن هائماً\nوتبدى من الايات ما كان خافيا\nضياءك فتان وسيان حسنه\nاضاء رموساً او انار المغانيا\nو سيان ان وافى بلا قع قفرة\nمن الارض اوجاء السهول الزواهيا\nاذا ماغمرت الكون بالضوء ساكبا\nما قيل في صافي ضياء ك كاسيا\nحسبناه كوناً غير ذيا لك الذى\nيلوح لنا فى لمعة الشمس ضاحيا\nحسبناه كو نا با لغرائب حا فلا\nتطوف بنا الارواح فيه هوافيا\nو تطلق فيه النفس تر تا د حسنه\nتجوب خباياه و تغشى النواحيا\n٣٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 2987, "text": "از مناظر حرب استقلال\nمیلهای توپهای کوتاه ذریعه جراثقال بقنداق ربط نموده می شود از اراضی دشوار گذار ذریعه فیل حمل ونقل شده است"}
{"book": "adl0986", "page": 2988, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 2989, "text": "( صفحة ٨٥ ) ادبیات پشتو ( سال ششم )\n\nاذا ما رفعت الطرف نحوك لم اكد أصوب به عن حسن و جهك ثانيا\nأظل طويلاً رامقا لك غابطاً على موضع في علو قدبت راقيا\nعلى موضع بين الغمايم و السنى حللت بعيداً عن اذى الكون نائياً\nو تلهم نفسى رقة و طهارةً و تشعرها العليا فتهوى المعاليا\nو يقصر ما بينى و بينك من مدى و يقرب فى عينى وان كان قاصيا\n\nمطلب :\n« ای مهتاب شب چهارده سپهر برین ! ترا دوست دارم ، زیرا درعالم بیداری تو آن پیکر حساسی که به تنهایی در فضای خاموش نیلگون حرکت میکنی - تلالو پر تو انوار تو ، کابوس تیره و مهیب تاریکی شب را برهم میزند در حالیکه ای مهتاب چهارده تمام عالم زنده با يك سکوت عمیقی بخواب رفته است - وهمان خوش خرامهای تو که در ما بین ابر های مظلم ما نند مفیدی بآرامی پا میگذاری ، در عین زمان متوالیاً گاه چهرهٔ زیبا خود را به پرده ابر از ما می پوشانی و گاهی همان پرده را ازهم دریده بجانب ما نور می افشانی خیلی دوست دارم - بلی همان ابر های که ساعت بساعت ترا استقبال میکنند و از ضیای فرح بخش تو استفاده نموده و بنظر ما زرنگار و منقش می درخشند ما را خوش می سازد - همچنان وقتیکه از ما ورای قلل شامخه و پوزه های بلند طلوع مینمائی و بالائی پشته های سر سبز بناز و صفامی تابی خیلی خوش آیند است - دوست دارم همان روشنی های ترا ، كه بايك انتظام مقبولی تمام کائنات سفلی را روشن و از اختلاط عجیب و شیرین آن طبع تشنه ناکام سیراب و براحت میشود - در حالیکه همان انوار تو بر روی ساقه و برگ گلهای تازه از هم منبسط ، یا امواج ضیای تو بروی آب شفاف دریا بنهایت لطافت روان گردد ، برایم خیلی فرح بخش است - هان ساعتیکه در فضای نیلگون اوج میگیری ، در اثنای سکون عالم و خموشی کائنات قشون مسلح انوار تو عفریت تاریکی شب تار را میراند ، مرا خوش میگرداند - ستاره سعادت من وقتی طلوع میکند که منظره زیبای تو او ضاع حیرت و افکار پریشان عشقی مرا از حالی بحالی تحول داده ، آیت اسرار را در جلو چشم من جلوه بدهد - ضیای تو ای مهتاب باندازه فتان و قشنگ است که بر خاكدان خاك و نخلستان سر سبز يك رنگ می تابد و هردورا بصورت مساویانه زیبائی میبخشد ـ همچنان اوانیکه بسر زمین خشك بی آب و گیاه و دشتهای خرم و شاداب پر تو افشان باشی هر دو منظره را بيك نظر تماشا میکنی و از فیضان ضیای خود پر نور میگردانی - زمانیکه کائنات در ته ضوء تو مستغرق گردد من درنهایت تلالوی انوار تو جام را\n\n۲۸۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2990, "text": "( صفحه ٨٦ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nبدست می ستانم ـ این صفائی کائنات که در زیر دامن شب و نظیف تو جلو چشم ما تصویر میکند\nچیزی و همان منظرهٔ که در اثر پرتو شجاع زرین خور شید تشکیل میشود چیزی دیگر است ـ\nعالم کون را بزیر ضیای فرح بخش تو برنگی پر از عجاب تصور میکنم که عالم ارواح در اثر\nوزش باد گرم وسرد بدور من طواف مینماید ـ و نظر بمشاهده تابلو ی زیبای کائنات نفس ما آزاد\nگردیده می بینیم هر گاه از یکطرف اسرار غامض آن جلو چشم ما میگذرد بجانب دیگر بعض\nنواحی آن از نظر ما مستور میگردد ـ و زمانیکه از آئینه شفاف تو در تماشای همان ناحیه مستور\nاستعانت جوئیم . برایم ممکن میشود که در پرتو شعاع روی زیبای تو انرا دوباره تماشا کنم ـ من\nبا يك نگاه پر از غبطه و حسرت مدت طویلی در تو می بینیم و همان جائی را که در اوج این فضای\nبی پایان منتها بلند است تما شا میکنم ـ همچنان همان مواضع را که در ما بین ابر ها و نقاط صاف\nو مرتفع ، از اذیت عوارض کون بسبب دوری خود مأمون است می نگرم ـ از مشاهدهٔ چنين يك\nمنظر بنفس خود يك نوع رقت و صفا حس میکنم که در آئینه آن اسرار عالم علوی و معالی امور\nبمن الهام میشود ـ همچنان بسبب آن در ما بین من و تو همان فاصله که وجود دارد اگر چه بسیار\nدور است برای من منتها كوتاه و نزديك میگردد . »\n\nباین تقریب استاد لایق و شاعر شیو ابیان افغان « افضل خان شیدا » به تحت عنوان « دنما شام\nشیر می » مهتابیکه هنگام شام طلوع میکند یعنی بدر را مخاطب ساخته چنین گوید :\n\nد مشرق د تندی خال ئی که سپوږمی ئی د نماشام\nیا په خپله میکده ئی یا د سر و شر ا بو جام ئی\nنا ګهان را ښکاره سوی توجه می شوله تا ته\nځما سترګی تا نه ګوری ته ځما نظر له دام ئی\nته یوه اتشگده ئی یادی اور در پوری شوی\nته تندی مزی پځمکه دا ته چا ته په سلام ئی\nیوه ستر ګه ئی مخموره راته وایه که یو ګل ئی\nد عاشق دزرګی آه ئی دجنت دونی آم ئی\n۲۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2991, "text": "( صفحه ۸۷ ) ادبیات پشتو ( سال ششم )\n\nد النبه د خپل وجود د څه شعله ده را ته وايه\nنن دا ځان د ولی خاص کړ همیشه د پاره عام ئی\nد ماښام سپوږمی و وايه دی دا اور ولی در پوری\nموږ ته دو مره د قهر په نظر ئه ولی کوری\nزه حیران یم چه په مژ که یی که ښتی په اسمانکښ\nهر شاعر به تا ته ګوری په ایران او هندوستانکښ\nدا په مخ د دی نکریزی که په وینو باند رنګ یی\nته د قهر ولی سره یی څه د ولیده انسانکښ\nزه خو تا و ته حیران یم چه سپوږمۍ ئی که تنور یی\nکه غنچه ئی ژ یړ ه شوی له خزان ځنی بوستانکښ\nچه په وقت د څنکندن کښ معشوقه تر خبرنه وی\nتـه د هغه عاشق سایی او وتلی په ارمان کښ\nچه وریږی تا ګری پته موږ د نه وینو څلیږی\nته څه داسی اور خونه یی چه مړی باد او په بارانکښ\nای سپوږمی د تا فنا ده را ته وايه که بقا ده\nابتدا که انتها ده ، یا څه بله تـمـا شـا د ه\n۳۸۷"}
{"book": "adl0986", "page": 2992, "text": "( صفحه ۸۸ )\nکابل\n( شماره چهارم پنجم )\n\nته دَ و نو نه ئی لری خو هغه د تکی سری کړی\nپه اسمان باند او ربل سو ما شو ما نو د اناری کړی\nته د شپی روښان لمریی تاریکی د کړ غایبه\nتور زلفی چه دشپی دی په یو څل دټولی پټی کړی\nهر یو ستړی مسافر له د پیغام د آرام را وړ\nکاروانیا نوهم په لاره جوړئی ځان ځان له ډیری کړی\nراته ښکاری ته زانګو یی چه راحت په کښی زیګیږی\nټول عالم په او ده پروت وی ټوله شپه به بیداری کړی\nڅموږ ورځ تا لره شپه ده څموږ شپه تا لره ورځ ده\nمزکی پورته ته په شان دَیو او ر د فواری کړی\nجوړ دبیغلی اننګی یی چه په داشان ته سور یی\nاو که یازه غلطیږم داسمان د زړه ناسوریی\nیا غنچه ئی د سرو ګلو یا په خپله ګلستان یی\nیا زر کی د ارمانی یی یا پخپله یو ار مان یی\nته دعا د یوعابد ئی که فریاد د یو مظلوم یی\nاو که شمع یادستو رود دی لویی چراغسان یی\n\n۳۸۸"}
{"book": "adl0986", "page": 2993, "text": "( صفحه ۸۹ )\nادبیات پشتو\n( سال ششم )\nته تندی دمسیحایی که یوستوری را نزدی یی\nیاخوسیب یی یا انار یوته په لاس کښی دباغبان یی\nته جوړستر که دقدرت یی چه ځمونږ حالت پر کوری\nجوړرحمت سینه ښکار کړته بتن ئی دگریوان یی\nداخدای پاک دادو مره مز که جوړشوله په تاتنکه\nیعنی یوگل لاله ئی چه ختلی په اسمان یی\nد لاله غوند جامی د اغوستلی ولی سری دی\nنه پوهیږم دامستی ده که شوخی ده که نڅری دی\nته میچنه د اسمان یی د تسبیه یو دانه یی\nیا شانگ ئی د شرابو یا پخپله میخانه یی\nیا نشان ته د سجدی یی یا پخپله ته سجده یی\nپه سورشال دمخ پټ کړی د کټ ناوی مستانه یی\nداسمان په شنه دریاب کښی مرغلوه جوړ پرته یی\nیا د شپی د تور و زلفو نه یو ښکلی شانه یی\nپه باعث دلوی نو کونوچه ترځاشی ډیری وینی\nما ته دا را معلومیزی ته سینه د دیوانه یی\n٣٨٩"}
{"book": "adl0986", "page": 2994, "text": "( صفحه ۹۰ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nدا خپل ځان دراته وایه په سرو وینو ولی سور کړ\nخدای د خواره نکړه ته د قصاب قصابخانه یی\n\nپس اخر شوه رامعلومه د شیدا غوند زخمی یی\nله ځیګر د وینی څاڅی ځماشان جنونی یی\n\nمطلب :\nترکیب بند اول ای مهتاب توهمان خال زیبائی که پیشانی مشرق بتو تزئین شده ؟ یا همان ماه تمامی که هنگام شام طلوع میکند ؟ ـ یا میکده یا مگر جام لعل فام مشروبی ؟ . . .\n\nهنگامیکه طلوع نمودی و ناگاه من بتو نظر کردم منظرهٔ قشنگ تو احساساتم را طوری بخود جلب نمود که باید ترا دام نظر فریب بخوانم ـ آیا تو درذات خود يك آتشکده ئی یاشعاع آتشین چهرهٔ بر افروختهٔ خود را از جای دیگر اقتباس نمودی ؟ و همینکه پیشانی زیبای خودرا بجانب زمین فرو آورده ئی آیا بطاق ابروی کدامین مهوشی سجده تعظیم ادا مینمائی ؟\n\nای مهتاب با من بگو ! تو يك چشم مخمور یا کدام گل با آب و تاب یا آه سینه مجروح عاشقی یا میوهٔ آدم درخت بهشتی ؟ . . این ضیای آتشینیکه از چهرهٔ زیبای تو شعله ور است از چه چیز بوجود آمده ؟ وهمینکه برای همیشه وضعیت عام و عادی داشتی امروز بچه باعث خود را برنگ خصوصی جلوه مینمائی ؟ . . .\n\nای مهتاب چهارده بگو که خود را باین انوار آتشین از چه رو پیراسته ئی و بکدام علت جانب ما بنکاه قهر و عتاب مینگری ؟ . . .\n\nترکیب بند دوم من حیرانم که تو درزمین یا بآسمانی ؟ البته هر گوینده در هند و ایران ترا بهمین نظر خواهد دید روی زیبای خودرا مخضب ساخته یا بخون عاشق رنگین است ؟ پس تو چرا ازغضب برافروختی ؟ آیا کدامین جرم است که درانسان مشاهده مینمائی ؟ . . .\n\nمن بتو متعجبم تو مهتابی یا تنور یا غنچه ئی که چهره لاله گونت درباغستان عالم ازنفس سرد خزان زعفرانی شده است ؟ یا مگر بنفس همان مرد عاشق شباهت داری که از بی خبری واستغنای معشوق هنگام جان کندن با آه وحسرت قالب تهی کرده باشد ؟ . .\n\n۳۹۰"}
{"book": "adl0986", "page": 2995, "text": "( صفحه ۹۱ )\nادبیات پشتو\n( سال ششم )\nزمانیكه ترا پردۀ ابری می پوشاند همچنان میدرخشی ولی ما ترا دیده نمیتوانیم ؟ چرا ؟ تو که همانطور شعله نیستی که باثر باد و باران خاموش میشود . . .\nای مهتاب بمن بگو تو يك مخلوق فانی هستی یا . . . . . در وحله آغازی یا انتهائی ؟ یا مگر کدام تماشای دیگری بما نشان خواهی داد ؟ . . .\nترکیب بند سوم : تو از اشجار خیلی دوری ولی آنها را در پر تو ضیای خود در کشیدی، در آسمان هم آتش زدی که آواز معصومان بلند گردید .\nتو آفتاب درخشان شبی که تا ریکی را از عالم بدور رانده وزلف سیاه شب را بيك بار كی قطع نمودی ؟ سپهر مسافر در ماند پیغام راحت دادی ، کار و انبان هم در تحت انوار تو دریا بانها برای استراحت خود اطاقهای جداگانه ساختند . - گمان میکنم تو چنان گهواره ئی که آرامی درآن گا ز میخورد، زیرا در حالیکه تمام عوالم زنده بخواب راحت میرود تو تنها بیدار و شب زنده داری . -\nروز ما برای تو شب و شب ما برای تو روز است مگر ترا زمين بمنز لۀ يك فواره نور بگردون بر کرده است .\nرخساره یا گل روی دو شیزۀ هستی که باین طور لا له گونی یا من خطا کرده ام زخم ناسور دل سپهر برینی ؟ . . . . .\nترکیب بند چهارم : توغنچه گلاب یا درذات خود گلستانی یادل پر از آه و حرمان هستی یا خود آهی و حرمانى ! . . تو دعای کدام عابدی یا فریاد عاشق مظلوم ياهم شمع بزرگ چراغستان ستارگانی ؟..\nتو نورجین مسیحائی يايک ستاره نزدیک زمین ، يا يك سبب ، يك اناری که در دست باغ بان کائنات جا داری تو همان دیدۀ قدرتی که احوال ما را به آن می بینی پس میباید از سینه یی کینه که داری بنظر رحمت جانب ما نظر کنی . . همچو زمین وسیع خداوند بالای تو تنگ آمد که بشکل گل لا له بگردون بالا رفتی ! . . .\nآیا از چه باعث مانند گل لاله لباسهای احمر بتن داری، من نمیدانم از مستی یا شوخی خواهد بود یا کدام ناز دیگر مینمائی .\nترکیب بند پنجم : توپله آسباب سپهر یا کدام دانه تسبیحی یا جام می توحید خداوند یا خود میخانه وحدت هستى ! . . . نشانگاه سجده یا خود در ذات خویش سجودی یا عروس زیبای یا لنگ جهانی که بروی خود شال سرخ در کشیده ئی ! . . . بدریای نیلگون سپهر يك دردانه هستی یا برای شانه کردن زلف سیاه شب شانه رساو زیبائی ! . . .\nبسبب داشتن ناخن های دراز و کلان خود که ازان خون میچکد، گمان میکنم بسینه مجنون شباهت\n٣٩١"}
{"book": "adl0986", "page": 2996, "text": "( صفحهٔ ٩٢ ) كابل ( سيرة چهارم پنجم )\n\nداری بمن بگو که بدنت چرا بخون الوده است ، خداوند ترا رحمت کند مگر تو قصاب خانه قصابی ؟ . . . \nبهر حيث در اخر بمن معلوم شد که مانند « شیدا » مجروح هستی که از جگرت خون می چکد و ما نند\nمن مجنونی ! .\n\nیار چه دوم !\nامام ابوالفرج اصفهانی درجلد ٨ ص ١١٨ - ١١٩ کتاب الا غانی مطبعه قاهره مصر می نویسد :\nقیس بن ذریح که « داستانهای عشقی و غرامی این شخص هم مانند قیس لیلی در ما بین اعراب شهرت\nدارد » برلبنی بنت حباب الکعبه عاشق بود ولی از نا مساعدهٔ روز گار بسبب عادات قبایلی عرب مانند\nقیس لیلی نتوانست بوصل لبنی نایل آید ، چنانچه بالا خر مسئله بسر حدی انجامید که حباب پدر لبنی نزد\nحضرت « معاویه رض » شکایت برده گفت : قیس بن ذریح بعد ازانکه لبنی د خترش را طلاق داده\nباز هم مارا اذیت میکند ، خلیفه با سم سعيد بن العاص والی د یار بکه قبیله لبنی در انجا تو قف داشت\nفرمان غور ر سی صادر کرد ، بنا بران والی مذ كور باسم مالك چشمه سار يكه قبيله مزبور بجوار آن\nتوقف داشت در صورت تعرض او بپدر خون قیس امرا كبد نوشت ، چون لبنی از ین واقعه ا گاه\nشد بسوی قیس قاصدی فرستاد و او را از ما جرا خبر داد که دو باره گرد او نگرد د تا ضایع نشود باین\nجهته چون قیس برای اخر ین دفعه از د یسدار معشوقهٔ حسین خود ما یوس گردید مانند قیس لیلی بیاد او\nدر عز لت نشسته درد فراق را با کماثات چنین زمزمه می نمو د :\n\nان تك لبنى قداتی دون قربها حجاب منيع ما اليه سبيل\nفان نسيم الجو مجمع بينهما و نبصر قرن الشمس حين تزول\nوارواحنا بالليل في الحي تلتقى و يعلم ايا با لنهار ثقيل\nوتجمعنا الارض القرار وفوقنا سماء نرى فيها النجوم تجول\nالى ان يعود الدهرسلما وتنقضى ترات بناها عندنا و ذحول\n\nمطلب :\nگرچه در برابر وصل لبنی همچو حجاب کثیف و مانع قوی سد کشید که بر داشتن آن از مقابل\nنظر امکان ندارد ولی نسیم « صبح فضا » مارا باهم وصل میکند « یعنی ما بهمان نسیم توسل جسته ایم\n٢٩٢"}
{"book": "adl0986", "page": 2997, "text": "ذات همایونی اعلیحضرت اقدس که بروز اول جشن سال هژدهمین استقلال وطن\nسلام و احترام عساکر شاهانه را می پذیرند."}
{"book": "adl0986", "page": 2998, "text": "از مناظر خیلی شاندار و با شکوه روز اول جشن سال هژدهمین استقلال وطن\nذات همایونی اعلیحضرت اقدس که بمزار منور شهریار شهید و پادشاه فقید اعلیحضرت محمد نادرشاه غازی رسم سلام ادا میفرمایند"}
{"book": "adl0986", "page": 2999, "text": "( صفحه ٩٣ ) ادبیات پشتو ( سال ششم )\n\nکه سلسله وزش آن از من تا معشوقه ام اتصال دارد ، همچنان پاره از قرص افتاب را در حین زوال با هم می بینیم و انظار ما بوسیله اثینه شفاف خورشيد يك ديگر را تماشا میکند ، در ينجا شاعر نزاكت ديگری را هم بخرج داده و آن اینست ، هنگامه قرص خورشید ازین حیث گرم و برافروخته است که روی زيبای معشوق او دران منعکس شده .\n\nارواح مادر اوقات شبها باهم ملاقات میکند و هر کدام ما آنچه در روز ها میگوئیم باهم می فهمیم ما را سکون زمین در شبهای تار و ستار کانیکه بالای سر ما حرکت میکند باهم جمع میگرداند ، یعنی نظر من بهمان ستاره گان بر میخورد که ليثی هم انرا ديده میتواند ، ـ این طور ملاقات ها در مابین ما تا وقتی جریان خواهد داشت که زمانه اوضاع تعدی و حسد و شداید خود را کنار گذارده روزگار سعادت و سلم در رسد ...\n\nبا این مناسبت نظر بشهادت پارچه ادبی ذیل شاعرهٔ ملی افغان هم چون از وصل و ملاقات محبوب خود بسبب نامرادی روزگار وعادات قبایلی مایوس میگردد در عالم تنہائی با سکون شب ها ذریعہ قرص مهتاب و هنگام غروب آفتاب بوسیله خورشید با معشوق خود ملاقات کرده سلام های خود را بيك ديگر تقديم مينمايند :\n\nدما دتا تر مينځ دی غرونه سپيشی سپوږمی ته سلام کړه سلام به کړمه\nکه دی دما دیدن په کاروی سپوږمی ته ګوره زه په بام و لاریمه\nداشنا کور په لمر خاته دی صبا د لمر رنائی را وړ و سلامونه\nمخ دی یوه یوه شعله کا لکه زیر لمر د مازدیګر په کږنکونه\nغم دی زما تر زړه چار پيرسو لکه پیروتی چه تر ګل منجل وهینه\n\nمطلب :\nای محبوب چون باثر پیش آمدهای زمانه در مقابل وصال ما کوها و جبال شامخی سد کشیده بایست سلامهای خود را ذريعه قرص مهتاب سفید بمن بفرستی چنانچه من هم توسط مهتاب بتو سلام خواهم داد .\n\nهر گاه آرزو داشته باشی از من ديدار نمائی بقرص مهتاب نظر کن که من بالای بام استاده ام ، یعنی انعکاس روی چون بدر من در صفحه ماه تمام هویدا خواهد بود و تو بدین وسیله\n\n٣٩٣"}
{"book": "adl0986", "page": 3000, "text": "( صفحه ٩٤ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nاز من دیدار خواهی نمود ، خانه معشوق عزیزم رخ به طلوع آفتاب یعنی جانب مشرق است از ین رو شعاع آفتاب هنگام طلوع صبح سلام های او را بمن يك يك تقدیم نمود .\nای محبوب بسکه از من دوری و دلم از وصال تو صبر شده پر تو روی زیبای تو بر اعماق ضمیرم طوری میتابد مثلیكه آفتاب زرد رنگ نماز عصر در تاريك ترین زوایای سنگلا خهای جبال پر تو افشانی کند . . . .\nاما با وجود آن مایوس نباید شد زیرا درد فراق و هوای عشق تو بالای قلبم بطرحی احاطه نموده مانند یكه گیاه پیجك بدور گل گلاب حلقه ها دواند .\nپارچه سوم :\nدر صفحه ۸۱ جلد ۷ الاغانی نگاشته آمده : زمانیكه بثینه معشوقه « جمیل » شاعر معروف عرب را در وادی قری بشوهر دادند تا چندی شاعر میتوانست بطور خفیه در قبیله بثینه رفته از معشوق خود دیدار کند اما بالاخر اهل قبیله ما جرای عشق جمیل و بثینه را نزد « دجاجه ابن ربعی » والی اندریا شکایت برده اشعار غرامی جمیل را شاهد این مطلب بوالی نشان دادند باین علت استجازه هدر خون جمیل را از حاكم وقت حاصل نمودند . این خبر چون بجمیل رسید با وجود آنكه قبیله او به قبیله معشوقش بثینه غالب بود اما او نخواست که بسبب قتل او این دو قبیله باهم بجنگند و باعث فلاكت بثینه فراهم گردد لاجرم عزلت اختیار نموده هنگام شب بالای تلی از ریگ بادیه بالا می شد و در عالم تنهایی و سکون شب بانسیميكه از جانب قبیله بثینه می وزید چنین راز و نیاز می نمود :\nایا ریح الشمال اما ترینى اهیم واننی بادى النحول\nهبى لى نسمة من ریح بثن و منى بالهبوب الى جمیل\nوقولى يا بثينه حسب نفسى قليلك او اقل قلیل\nمطلب :\nای نسیم شمال آیا نمیدانی که عاشق بیمار و حیرت زده پریشان روزگارم ـ بر مشام من از در لطف و احسان نفسی از بوی خوش بثن بر سان ، و در حالیكه از دیار معشوق عزیزم گذشته باشی بسبب وزیدن خویش بر جمیل هم منت بگذار .\n٣٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 3001, "text": "( صفحه ٩٥ )\nادبیات پشتو\n( سال ششم )\n\nای بسته این گفته ام را بشنو که برای من از جانب تو چیز اندکی ! از اندك هم اندك تر کافی است . . .\nباین تقریب دو پارچه منتها ادبی ذیل شاعره ملی افغان هم چنین نمیتواند از تنگ زمانه\nو عاداة قبایلی احساسات عشقی خود را در پیش روی اغیار آشکار کند لا بد در عالم فراق و مهجوری\nبا معشوق خود ذریعه کائنات علاقت مینماید و برای قصدی پیامهای عشقی و غرامی خود که به\nمحبوبش برساند گاه نسیم و گاه آفتاب را استخدام میکند :\nد تا له لوری باد را وا لوت په نور تریخ - و په ما خوښ ولکیدونه\nدما ز د کبر زیړی لمره په رو غوو ایه د رنځور و سلامونه\nتر تا دغم لا وفا دار دی ته کله کله غم دی تل را سره وینه\n\nمطلب .\nنسیمیکه از جانب تو ای دوست محبوب برویم می وزد بوی خوش ترا بمشامم میرساند . این نسیم\nگرچه برای دیگران یعنی ( اهل قبیله او ) خیلی تلخ گذشت ولی من انرا مانند وصال حقیقی تو\nتصور میکنم وازان حظ می برم .\nای آفتاب زرد رنگ نماز عصر اکنون که گونه ات پریده و در شرف افولی از جانب بیمارها بمعشوق\nسالم و بی در دمن سلام برسان : در ین بیت شاعره ملی افغان يك تخيل منتها نازک ادبی بخرج دا ده\nاست زیرا آخرین آرزوی دل بیمار خود را در وقتی ذریعه آفتاب بجانان صحت و سالم وبی درد خود پیا م\nمیدهد که او هم در شرف افول و چهره زرینش مانند رنگت پریده عاشق زعفرانی گردیده است . بلی\nای یار عزیزم ازینکه تو ازمن دور ومن از تو مهجور وجدایم نظر بو صال کم دوام توغم عشق والم فراق\nتو برایمن بهتر است زیرا این درد از کمال وفا داری همیشه با من همراهی دارد .\n( نا تمام )\n\n٢٩٥"}
{"book": "adl0986", "page": 3002, "text": "نگارش جناب امین الله خان زمرلای\nعضو انجمن ادبی\n\nتوضیح يك نام تاریخی\n\nاسمائیکه در محاورات برای معرفت وشنا سائی ازمنه ، امکنه واجزا\nواصناف آن استعمال میشود يك چيز مهمل و بی معنی نبوده متکی باساسی\nمیباشد که دران گذشته ازینکه میتوان حقائق کم یا زیاد تاریخی را\nکشف کرد روح ملت نیز خوانده میشود مثلاً يك اسميكه در یکی از ادوار\nتاریخی برای يك چيز گذاشته شده حتماً دران وقت برای معرفت بهمان\nچیز، احتیاجی در کار بوده است پس از يك طرف در گذاشتن اسم مذکور\nهمان احتیاج در نظر گرفته شده اسمی برای او وضع کرده اند از طرف\nدیگر چون حوائج همیشه تراوش کردۀ روح و مرتبۀ اجتماعیۀ ملت است\n\n۳۹۶"}
{"book": "adl0986", "page": 3003, "text": "( صفحه ۹۷ )\nتوضيح يك نام تاريخى\n( سال ششم )\n\nلذا تمام اسمائيكه در مقامات اوقات، وغيره در يك مملكت موجود است هر كدام آن مشرح حوائج همان دورهٔ ملت مذكور كه آن اسم در ان دوره وضع گرديده است ميباشد .\nاگر تحقيقاتى در اسماى مواضع وامكنه واوقات وغيرهٔ كه درين مملكت از ساليان دراز وضع شده زبان بزبان به عصر ما رسيده است به عمل آيد ديده ميشود كه هر كدام آن اسما مانند آئينه ايست كه قامت زيباى ملى ما از ناحيهٔ روحى دران مشاهده ميشود؛ اينك درين اوقاتيكه در هر گوشه و كنار وطن عزيز سوداى تدوين تاريخ ملى جا گير شده وحتى بعضى از دوستان وطن ميخواهند مردم شناسى ( فولكلور ) اين ملت را هم تدوين كنند بى مورد نيست يكى از اسماى تاريخى اماكن وطن را زير مطالعه بگيريم زيرا يقين دارم كه اين بحث هم وثيقهٔ تاريخ سياسى و هم مالزمهٔ مردم شناسى است .\nاين اسميكه من ميخواهم در اطراف صورت يا وضع گرديدن آن بحث كنم ( كاريز عينو ) است باين صورت :\nحس ملت دوستى و وطنخواهى در وطن ما چيزى نوى نيست بلكه از زمانه هاى بسيار پيش اين ملت، حس ملت دوستى و شور وطنخواهى در سر داشتند و اين حس شريف نه تنها زبانى بود بلكه جنبهٔ عملى اش\n\n۳۹۷"}
{"book": "adl0986", "page": 3004, "text": "( صفحه ۹۸ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nبیشتر بوده و حتی زنها این راه نيك را با مردان برابر می پیمودند و در\nبعضی موقع سبقت هم میگرفتند اينك بنابر تاثيد مقال يك واقعه تاریخی\nرا تا جائيكه معلومات دارم ذیلا مینگارم و البته صحت و سقم این امر\nمربوط بمن نیست و از اهمیت آن نمی کاهد زیرا همانطوريكه وقائع ثقه\nاز نقطه نظر تاریخ اهمیت دارد بهمان اندازه روایات و افسانه ها و لو اینکه\nحقیقت تاریخی نداشته باشند از نقطه نظر مردم شناسی اهمیت دار است :\nنقل میکنند که وقتیکه اعلیحضرت احمد شاه بابای غازی مرهته را\nفتح نموده بوطن مالوف خود قندهار بر می گشت چون به دو منزلی قندهار رسید\nبرای اینکه عسکر غیور و فاتح او سر و صورتی درست كرده بيك اصول منظمی\nوارد قندهار شوند دوسه روزی اطراق فرمود - یکنفر از عسکر اردوی\nفاتح معزى اليه را هوس دیدار دوستان و اقارب دامنگیر شده بدون\nاجازه منصبداران خود پیش از اینکه تمام اردو حرکت کند و داخل\nشهر شود بسوی خانه روان شد و شام بود که بخانه خود رسیده زوجه\nشریفه خود را دید که کوزه در دست داشته و میل دارد که از آب\nجو پر کند ، شوهرش با چهره بشاش وی را سلام کرده متوجه رفتن\nخانه شده و بخانه آمده اطفال خود را بوسیده و بکنار گرفته منتظر ورود\nخانم شد ، همینکه با کوزه وارد منزل شد اول به اول قبل از احوال\n۲۹۸"}
{"book": "adl0986", "page": 3005, "text": "( صفحه ۹۹ )\nتوضیح يك نام تاریخی\n( سال ششم )\nپرسی پرسید که احمد شاه و اردوی شاهانه اش کجاشد ؟ و احوال مرهته چگونه گردید ؟ شوهرش هرچند بتعارفات اصرار می‌نمود و گفت که این حکایات تعلق بوقت مناسب دارد مگر خانم شریف گوش نداده در سوال خود مصر بود - آخر شوهرش گفت که مرهته بخیر و عافیت فتح واينك احمد شاه واردوی شانه اش به دو منزلی قندهار اطراق دارند فردا یا پس فردا میرسند من از انها پیشتر آمدم - عفیفه خانم مذکور بجواب گفت که تا احمد شاه با تمام اردوی خود وارد و داخل شهر نشوند و من فتح و فیروزی شانرا به یقین ندانم دیدار تو برمن حرام است و من باینکه حس شوق تو برحس شجاعت و ملیتت غالب است افسوس میکنم و نمیتوانم ازین آمدن بیوقت تو مادام الحیات و بعد الممات لکه پستی و دون همتی را برخود قبول کنم و ممکن نیست که با تو جلیس شوم از راهیکه آمده ئی باز بهمان راه بازگرد - شوهرش هر قدر کو شید فائده نکرد آخرالامر بازگشت در راه قراولان شاهی او را بجرم خلاف ورزی گرفتار کرده بحضور شاه بردند شاه از و صورت خلاف ورزی را تحقیق نمود و او کما حقه رفتن خود را بخانه و جواب دادن خانمش را بحضور شاه بابا بیان کرد - شاه چون واقعه را شنید این حس شریف خانم عفیفه را تمجید نموده چون بقندهار رسید خانم مزبور را خواسته کاریز فوق را با و بخشید\n۳۹۹"}
{"book": "adl0986", "page": 3006, "text": "( صفحه ۱۰۰ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nکه تا حال بنام اوبه کاریز عینو مشهور و معروف است ـ کاریز عینو بفاصلۀ\nده میل بجانب شرق شهر حالیه قندهار واقع است .\nاین بود اصل افسانه و روایتیکه اکنون در بین عوام معروف است اگرچه\nبواسطهٔ اینکه از زمان سلطنت احمد شاه بابا مدتی نگذشته که ادوار زمان\nو تحریفات متعدد و متوالی که در انتقال آن از یك نسل بانسان مختلف و متعدد\nمابعد، ماهیت موضوع را منقلب کرده باشد اما فرض کنید این قصه آنقدر\nوثاقتی نداشته باشد که ما آنرا بدون کم و کاست و محك انتقاد و ثیقۀ\nتاریخ گردانیم معهذا از نقطۀ نظر میتو لوژی ( علم اساطیر ) دارای اهمیت\nزیادیست که از اهمیت آن نمی توان انکار کرد؛ وقتیکه بعد از دورهٔ\nرنسانس و ادواریکه ادبیات کلاسیزم در اروپا به منتهای عروج خود\nواصل شد و در المان هم یکدسته نویسندگانی پیدا شدند که سودای\nمدرسهٔ کلاسیزم را در سر داشتند ایشان بهترین منبعی که آن را زمینهٔ\nاشعار خود قرار بدهند یافتند افسانهائی بود که در بین ملت سلحشور جرمن\nرواج داشته هر کدام آن مانند همین قصه که در بالا مطالعه میفرمائید\nمحرك روح ملیت و موجد غلیان قومی آن ملت شجیع بوده است از همین\nجهة است که اکنون مورخین ادبیات اروپا بهترین دورهٔ ادبیات جرمن\n\n٤٠٠"}
{"book": "adl0986", "page": 3007, "text": "از مناظر دهمین جشن استقلال وطن\nرسم گذشت قطعات عسکری از حضور ملوکانه"}
{"book": "adl0986", "page": 3008, "text": "از مناظر جشن هژدهمین سال استقلال وطن\nرسم گذشت عساکر پیاده از حضور شاهانه"}
{"book": "adl0986", "page": 3009, "text": "( صفحه ۱۰۱ )\nتوضیح يك نام تاریخی\n( سال ششم )\n\nدوره کلاسیزم را دران مملکت میشارند ، رویهمرفته اگر ما هم همین\nگونه وثائق را جمع کنیم و آن را از يك طرف بطور مجموع به پیش گاه\nوجدان اجتماعی این ملت جوان عرضه داریم و از طرف دیگر شعرای ما\nزمینه طبع آزمائی خود شان همین قبیل روایات قومی را قرار دهند ادوار\nمختلفه تاریخ در برابر اولاد این مملکت دوباره احیا گردیده اصالت روح\nملی که طبعاً دراثر اصطكاك عناصر تمدن با ممالک اجنبیه رفته رفته خاموش\nمیشود هم چنان ثابت و بر قرار خواهد ماند .\n\nوطن\nصحرای وطن خوش است و کهسار وطن\nداند چو سلسبیل انهار وطن\nدر چشم وطن پرست ملت پرور\nبهتر زگل غیر بود خار وطن\nمستغنی مرحوم\n\n٤٠١"}
{"book": "adl0986", "page": 3010, "text": "در منطقهٔ آموی علیا\nترجمهٔ جناب عبدالغفور خان\nمترجم انجمن ادبی\n\n-۷-\n\nقسمت دوم - عبور از اشکاشم و غاران\n\nولی دیوار درین نقطه بقدری خراب است که نمیتوان در پی را درین جا تشخیص داد. از معاینهٔ دقیق این مقام معلوم میشود که روی برجها و پرده های آن چه از داخل و چه از خارج ، با خشت ١٦ در ٩ در ٤ انچ پوشانده و روی آن گل رست گرفته شده است - وخالیگاه ما بین هر دو جانب دیوار ، از گل رست بصورت طبقات پرشده و بفواصل غیر منظمی (که از ٦ تا ١٠ انچ میرسد) بته و خار وامثال آن نهاده شده است و رویهمرفته همان اصول ساختمان که در مقامات «کانسر» Kansir «وقیزقرغان» kizkurghan استعمال شده (۱) در قلعهٔ قعقعه نیز بکار رفته است . من از استعمال این اصول که اهالی محلی ، امروزه بی بهره و در بناهای قدیمهٔ ترکستان چین منظور نظر بوده ، چنین استنباط میکنم که قلعهٔ قعقعه ، خوب قدیم است .\n\nقسمت مزیّنهٔ دیوار در پائین ارگ ، دیوار یا پردهٔ که خالیگاه مذکوره را میپوشاند ، بطرف جنوب بالا رفته به پای صخره های سراشیبی که انجام غربی کوه قلعه بشمار میروند وصل میشود . صخره های مزبور دارای یك استحکام مثلث نمای خارجی است که از خشتها بطور محکمی بنا یافته . در ین جا نمیتوان دیوار را تا بالای صخره ها تعقیب نمود ، مگر در نقطهٔ اتصال دیوار با صخره ها ، يك برج کلان و گرد (V) و نیز يك دیوار ضخیم دیده میشود که ضخامت قاعدهٔ آن زائد از ۱۰ فت بوده وارگ را با استحکامات خارجی وصل کرده و قسمی از خط مدافعه را (كه اينك تذکار می یابد) تشکیل میدهد . دیوار محوطه ، از انجام شرقی ئی استحکامات خارجی ، بجانب جنوب مشرق بطرف دریا پائین می آید . و برای اینکه دیوار مزبور بخوبی روی سراشیبی قرار بگیرد و کار مدافعه هم آسان شود ، یك دیوار دیگر که دارای چندین گوشه و کنار است متصل آن آباد گردیده -\n\n(۱) رجوع شود به کتاب Serindia (سرهند) جلد اول ص ٦٩ و ٧٥\n\n٤٠٢"}
{"book": "adl0986", "page": 3011, "text": "( صفحهٔ ۳۰۳ )\nدر منطقهٔ آموی علیا\n( سال ششم )\n\nو در بزرگترین ازین گوشه ها دوبرج چار کنج و پائینتر ازان ، قسمتی از دیوار ( در نقطهٔ vi رو\nبجنوب ) که از خشت تزئین یافته ، وجود دارد ( عکس ۴۱۳ ) ـ این قسمت مزینه مشتمل است بر يك\nرشتهٔ چار قطاری از خشت خام که بارتفاع تخمیناً ۱۸ فت بوده وخشت های آن مایل بطوری ترتیب\nیافته که ما بین حصص برآمدهٔ آنها زوا یا ساخته شده و از نقطهٔ نظر نقاشی سایه و آفتاب آن خوب\nمعلوم میشود ، در بالای این رشته سه قطار خشت کار شده و در روی آن بقو اصل ، طاقچه های\nبشکل نعل اسپ تشکیل یافته و هر طاقچه بواسطهٔ خشت ها ( که به پهلو نهاده شده و از يك مركز منشعب\nمیشوند ) به نه قسمت انقسام پذیرفته است و درین جا نیز اصول سایه و آفتاب مراعات شده . این\nتزئینات در ظاهر دلالت میکند بر سبك یونانی که شرقی شده باشد ولی تعیین حقیقت آنرا به علاقه مندان\nآن می سپارم .\n\nدیوار مذکور پائین تر ازین نقطه ، بسیار شکسته بوده و به سه برج مجسمه ( vii عکس ٤٠٤ )\nوصل میشود ـ وازین برج ها چنان معلوم میشود که برای حفاظت دروازه ( که تا کنون راهی از میان\nآن گذشته به سطوح مرتفع بالای ساحل دریا میرود ) بنا یافته است . آن برج خارجی که بطرف\nجنوب واقع است امروز زیاده از ٣٥ فت ارتفاع داشته ساختمان آن از سنگ و روی آن خشت\nکاری و کاه گل شده است و بمقصد دیده بانی بنا یافته . از بالای زمین سنگلاخی تا مشرق نقطهٔ\n( viii ) اثری از دیوار پدیدار نیست ـ مگر در نزديك دريا بالاى يك پشته شكست و ريخت آن\nتا يك اندازه معلوم میشود و ازين نقطه بقا يا ى هر دو دیوار متوازیه رو به پائین صخره های\nسرا شیب واقع در بالای فرشهٔ دریا دیده میشود .\n\nاستحکامات پیشروی دریا .\n\nدلیل خوبی داریم که فرض كنیم دیوار محوطه ابتداءً پیشروی دریا بنا یافته و تا دیواری\nامتداد داشت كه از برج واقع در نقطهٔ x بطرف بالا صعود كرده است . ولى باستثنای\nيك قسمت شكستهٔ آن كه قریب ۱۲۰ گز طول داشته ، و دارای سه برج است و نيز\nباستثناى يك برج ديگر كه امروز ازين رشته علیحده مانده ، مابقی دیوار باقی\nنمانده . دلیل مذكور اینست که بواسطهٔ سرا شیب بودن ساحل سنگلاخی ( که در نقطهٔ viii\nبقدر ٥٠ فت از سطح آب بلند تر است ) و تنگ بودن راهی که در بالای دیوار واقع است ،\nخراب شده . در برج ix ( عکس ٤١٤ بطرف چپ ) دیوار خارجی بحال شکستهٔ بفراز صخره ها ی\nسرا شیب رفته بارشتهٔ اصلی کوه که قریب ۱۰۰ فت ازان بلند تر است می پیوندد . بعد در کنارهٔ\nاین رشته بطرف مشرق ممتد بوده به برج بزرگ و گردی وصل میشود ( نقطهٔ x عکس ٤٠٧ ) ـ\nقریب سی گز قبل از انکه دیوار مزبور به برج وصل شود ، يك دیوار دیگر بطرف داخل آن\nواقع است که قریب ٢ فت ضخامت داشته و بفاصلهٔ تخمیناً ۱۰ فت از دیوار سابقی بنا یافته است ،\n\n٤٠٣"}
{"book": "adl0986", "page": 3012, "text": "( صفحۀ ١٠٤ )\nکابل\n( شمارۀ چهارم و پنجم )\n\nدیوار کلان از عقب برج بطرف شمال برگشته و يك مفاك را که سابقاً محل دروازه بوده ، بیرون میگذارد. چنانکه از عکس ٤٠٧ ظاهر است، مور چالهای خارجی دیوار با طاقچه های مثلث نما تزئین یافته است. دیوار مزبور از بالای دروازه بر روی سرا شیبی امتداد داشته به يك ديوار تقریباً عمودی که در زیر بلند ترین قسمت رشتۀ کوه واقع است، وصل می شود. در بالای سرا شیبی های صخره ها، ارتفاع آن قریب ٤٠٠ فت از دریا بوده و به نقطۀ که در ابتدا حرکت کرده بودیم منتهی میشود.\nبرگردیم به رشتۀ دوم و كوچك كوه مزبور : قبل از رسیدن به ارک قطعه که بر قلۀ باريك و دراز كوه واقع است، از كنارۀ مرتبۀ مذكوره می گذریم که قریب ١٥٠ فت بالا تر از دریا قرار داشته و بر روی آن ، دیوار اطراف قلعه که از برج و درب X بجانب جنوب مغرب ممتد است، بنظر میرسد. از جائیکه این دیوار بطرف دريا پائین میشود، مرتبۀ مذكوره بطرف مغرب بالا تر از صخره های سرا شیب ، تسلسل پیدا میکند ـ و درینجا اثری از استحكامات دیده نمیشود. ولی میتوانیم ادعا کنیم که وقتی بر روی این ساحل مرتفع، دیوار دومی نیز وجود داشته و با دیواريكه در نقشۀ افتادۀ ( نمره ٤٩ ) به نقطۀ XI مشهود است اتصال و هر دو بيك سمت میرفته چنانکه قسمتی ازان در عکس ٤١٢ در کنج چپ بطرف پائین پدیدار است .\nاز کنجی که در نقشه به علامت xii نشان داده شده، دیوار دوم زاویۀ قایمه بطرف شمال مغرب رفته و از روی سرا شیبی کوه گذشته به ارک وصل میشود . این دیوار خیلی محکم و از خشت ١٨ در ١٤ در ٣ و نیم انج بنا یافته و ارتفاع اکثر حصص آن از ٧ تا ١٠ فت میرسد . و دارای سه برج است که مدخل آنها بر نشیب جنوب ارک می باشد .\nدیوارها و داخل ارگ :\nدیوار های ارگ قطعۀ يك منطقه را اشغال نموده که قریب ١٥٠ گز طول و ٤٠ گز عرض دارد. در بلند ترین نقطۀ این منطقه که بارتفاع تخمیناً ٣٥٠ فت از دریا واقع است، دیوار های يك بنای كوچك xiv وجود دارد ـ و بنای مذکور مشتمل بريك اطاق بمساحۀ ٢٨ در ١٩ فت و يك اطاق كوچك ١٩ در ١١ فت میباشد . ضخامت این دیوارها ٣ فت بوده و از خشت ١٤ در ١٠ در ٤ ونیم انج بدقت ساخته شده . پائین تر ازبنای اول الذكر، درگوشۀ شرقی ارگ، يك بنای كوچك دیگر وقوع دارد که دیوارهای آن خیلی شکسته و خراب شده است . در پهلوی برج xv که از ارگ بطرف دریا واقع است، محل در پی معلوم میشود.\nدر میان ارگ و نشیب های جنوب آن بعضی خزف پاره ها یافتم که بعضی ازان سرخ رنگ بوده واز نقطۀ صنعت نسبت به خزف پاره های مکشوفه از مقامات « زنگ »\n\n١٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 3013, "text": "( صفحه ١٠٥ )\nدر منطقه آموی علیا\n( سال ششم )\n\nو « یامچن » ، برتری دارد . ولی از ظروف سفالی مزین اثری بدست نیامد . از روی این خزف\nپاره ها چنین استنباط می شود که ارگ مزبور در اوقات معینه تقریباً بطور دایمی محل سکونت اختیار\nشده ، و باقی حصص استحکامات فقط بمقصد مدافعه موقتی اعمار یافته است ، چنانچه در قسمت های\nمستحکمه این منطقه ، اثری از اقامت گاهها دیده نمیشود . مردم « ند گوت » اجازه نمیدادند که از بین\nدیوارهای این قلعه کدام چیز قدیم را پیدا کنیم ( باستثنای يك پیکان که « کیطان تو مانوویچ »\nبعدها در « نوت » بمن نشان داده و پیکان مزبور مانند تیغه های يك قیچی کشاده ، دوشاخه بود . )\n\nمقصد و زمان بنای استحکامات قعقعه :\n\nآنچه در باب مبدأ و عمر استحکامات ژمر آتش پرست ، قبلاً تذکار یافت ، در استحکامات قلعه قعقعه\nنیز تطبیق میشود - و خیلی مشکل است باور نمود که استحکاماتی باین وسعت و محکمی توسط رئیسی که\nفقط برناحیه اشکاشم وزيباك ( یعنی بر منابع عائدی محدودی ) حاکم بوده است بنا یافته باشد - معذلك\nاگر فوائد استحکام طبیعی و راه آسان ورود را بدین مقام ( از طرف بدخشان ) در نظر بگیریم ،\nاین سوال پیدا میشود که آیا ممکن نیست یکی از حکمداران این ناحیه زرخیز ( که وقتی پرنفوس بود )\nاراضی بین آمو و سرچشمه های « وردوج » را باهم ملحق کرده و بر هر دو ناحیه نفوذ سیاسی داشته\nو بنابران درین نقطه شرقی بغرض تحفظ خود و رعایایش ، چنین بنائی ساخته باشد ؟\n\nچنان آثار عتیقه از این قلعه بدست نیامده که بتوان از روی آن ، زمان ساخت استحکامات قلعه را\nتعین نمود . ولی گفته می توانیم وقت تعمیر آن ، از قلعه بالای ( یامچن ) چندان مباعدت نداشته\nبلکه نظر به استحکام و طرز بنا می توانیم قلعه قعقعه را قدیم تر ادعا کنیم .\n\nآثار بودائیت :\n\nبه صبح روز ٨ ستمبر ، کار معاینه سنگر گاه موصوله بانجام رسیده و سنگ پاره های طبیعی را\nکه بطرف شمال سنگر گاه مذکور افتاده اند ، بازدید نمودیم . این سنگ ها از حیث شکل\nبه استوپه های بودائی شباهت نزدیکی داشته و غالباً در عصر بودائی ، مورد پرستش بوده اند (١) .\n\nتوقف در نوت :\n\nدر ٩ ستمبر به مقام نوت ( قرار گاه نظامی روسیه بمقابل اشکاشم ) توقف کرده و مواد راجع\nبزبان و انترپومتری (٢) اهالی اشکاشم بدست آوردم ( عکس ٤٤١ ) .\n\n(١) رجوع شود به کتاب Serindia ( سرهند ) ج ٣ ص ١٣٠٣ (٢) فن پیمایش قسمتهای\nمختلفه بدن انسان و تعیین مناسبات بین آنها .\n\n105"}
{"book": "adl0986", "page": 3014, "text": "( صفحه ١٠٩ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nبروز ۲۰ سپتمبر از « نوت » بطرف پائین دریای آمو بصوب شغنان حرکت کردیم ـ و پس\nاز طی ۱۲ میل به قریة « ملواچ » Malwach رسیدیم . درینجا دره های تنگی واقع است که\nازمیان آنها دریای آمو ( که مردمان این جا بنام دریای پنج یاد میکند ) گذشته بطرف شغنان میرود\nو همین قسمت وادی آمو است که ناحیة غاران را تشکیل میدهد . ورود درین وادی چه ازطرف جنوب\nوچه از جانب شمال ، اشکال زیاد دارد . و نظر باین موانع وشکل طبیعی و زبان اهالی ، چنین معلوم\nمی شود که غاران ازتوابع بدخشان بوده است ـ والای نفوس قلیلهٔ آنها که پیشهٔ مهم شان زراعت است ،\nتا زمانی میر های بدخشان حکمرانی میکرده .\nازینجا مراوده با بدخشان تقریباً در تمام سال جاری بوده و حیوانات بار کش بطرف وا دی\n« سرغيلان » و « بهارك » ( مرکز قدیمة بدخشان ) میرود . همین قسم يك راه دیگر بطرف آن\nقسمت وا دی آمو رفته که مخرج غدير « شيوه » بدریای آمو شمر ده می شود و نیز غدیر مزبور\nاز ین جا از درة « ار غنچه » گذشته به فیض آ باد ، شهر مهم حاضره بدخشان ، راه\nپیدا می کند . از طرف دیگر همین مراتع و چرا گاه های اطراف غدیر و قتاً فوقتاً جلب توجه\nحکمرانان قدیمة بدخشان ، مثل بوئی جی ها - هونهای سفید و ترکهای غربی را نموده است (۱) .\nبالاخره از غاران به شغنان رسیدیم . مشکلات راه بسیار و قبلاً توسط کپطان اولوفس بیان شده\n( کتاب Unknown pamirs ص ٣٤) - این نکته درینجا نگفته نماند که در راه انحدراب\nاز چقوریهای واقع در بالای دهکدة سیست Sist گذشتیم که محل معادن لعل بوده در قرون وسطی\nخیلی شهرت داشت و مارکوپولو هم دران باب اشاره کرده است (۲) .\n\nقسمت سوم ـ در وادیهای شغنان\nچینی ها و شغنان :\nقديمترین اطلاعات تاریخی راجعه به شغنان را از روی نگارشات چینی ها میتوان بدست آورد ،\n\n(۱) مارکوپولو، محظوظیت وفرحتی را که بعد از ناخوشی خود ازین مراتع و بیشه ها حس کرد، در سفرنامة\nخود بیان نموده . ( ماركوپولو ـ تاليف پول ـ ج اول ص ١٥٨ وما بعد آن ) (۲) « يول » در کتب\nمؤلفة خود ( ماركوپولو ـ ج اول ص ١٥٧ و ١٦١) از زبان مارکوپولو چنین مینویسد : « در همین\nولایت بدخشان است که جواهرات نفیس و گرانبهائی که Balas Rubies ( لعل ) میخوانند ،\nیافت میشود . لعل مزبور در میان بعضی کوهای مخصوص وجود داشته و مردم برای بدست آوردن آن\nچقوریهای عمیقی حفر میکنند . درینجا فقط يك کوه است که لعل دارد و آنرا سغنن Syghinan میگویند\nلعل اینجا فقط برای حکومت استخراج میشود وشخص دیگری جرئت حفر شخصی را ندارد و هیچکس\nاین لعل را از سلطنت بیرون برده نمیتواند .\n٤٠١"}
{"book": "adl0986", "page": 3015, "text": "( صفحه ۱۰۷ )\nدر منطقه آموی علیا\n( سال ششم )\n\nاز مدت مدیدی شناخته شده که اراضی که سلاله « تانگ شو » وزو اران بودائی چین بنام « شی\nه - چی - نی » Shih-chin-i و « شی ه - نی » Shih-ni و نظایر آن یاد کرده اند\nهمین ناحیه « شغنان » است ( ۱ ) و این حقیقت را برعلاوه مماثلت اسماء مذکوره باشغنان حالیه ،\nاز روی یاد داشت های تاریخی بخوبی میتوان ثابت نمود : -\nدر تاریخ سلاله تانگ نوشته است(۲) :ـ مملکت « شی ه نی » Shih-ni بنام « شی ه - چی ه - نی »\nShih-chih-ni یا « سی - نی » Së-ni نیز یاد میشود - این مملکت از جنوب شرق تاپای\nتخت ، بخط مستقیم ۹۰۰۰ لی ( ۳ ) است - در شرق بمسافه ۵۰۰ لی ، با خاك تسو نگ لنگ\n( سری کول ) که دارای قراول خانه عسکری است ، محدود شده ـ بفاصله ۳۰۰ لی بطرف جنوب\nبه « هومی » Humi ( واخان ) تماس میکند - پس از طی مسافه ۵۰۰ لی بجانب شمالی مغرب ،\nبه « چو - می » Chü-mi ( قره تگین ) میتوان رسید . در ابتدا شهر « کو هان » ku-han\nمرکز بود ـ بعد ها مردم منتشر شده در دره های کوه زندگی اختیار کردند . درینجا پنج دره\nمهم وجود دارد که مهترین آنها خود مختار است . این دره ها را « شی - ه - نی پنجگانه »\nمی نامند . حالا شغنان مشتمل است بر ۲۰۰۰ لی - اقسام پنجگانه حبوبات دران نمیروید ـ اها لی\nآن جنگ باهمدیگر را خوش دارند - کمین کرده تاجران را غارت مینمایند ـ در چهار دره وادی\n« پومی » Po-mi ( پامیر ) ، اهالی از احکام امپراطور چین اطاعت نمی کنند ، ایشان در زندگی\nبه مغاره ها عادت کرده اند . » در جای دیگر نوشته است که سفیر ی ازین ناحیه ( شغنان ) در ٦٤٦\nمیلادی بدر بار امپراطور چین فرستاده شده بود - درمقام دیگر نگارش یافته که عهده از طرف امپراطور\nچین در ٧٢٤ میلادی به پادشاه آن داده شده بود ـ ودر محل دیگر متذ کر است که یکی از سلاطین\n« شی ه - نی » Shih_ni در ٧٤٧ میلادی با لشکر « کاؤ هسین چی ه » kao Hsien-chih\nكمك نموده برعليه « یولوی ( یاسین Yasin ) كو چك » جنگید ، و در محاربه بقتل رسید (٤) .\nاراضی هم جوار شغنان که فوقاً چینی ها تذکر داده اند بکلی صحیح وفواصل آن هم تقریباً\nدرست بوده وحاجت بشرح و بسط ندارد . ( نا تمام )\n\n(۱) مقایسه شود با مقاله « پول » در مجله انجمن شاهی آسیائی طبع ۱۸۷۳ ص ۱۱۳ :\n(۲) رجوع شود بکتاب .Turce. occid تالیف Chavannes ص ۱٦۲ و ما بعد آن .\n(۳) يك لی تقریباً ثلث میل انگلیسی است . (٤) رجوع شود بکتاب Serindia ( سر هند )\nج اول ص ٥٣ و ما بعد آن\n\n٤٠٧"}
{"book": "adl0986", "page": 3016, "text": "معمار تاج محل و لعل قلعه\nترجمه جناب قاری عبدالله خان\nملك الشعرا\n\nروضه ممتاز محل معروف به عمارت تاج از غرائب ابنیه روی زمین\nو تا امروز نظیر آن را در اقطار عالم کمتر نشان داده اند . این روضه\nدرمیان باغی فرح افزا و برکنار دریای جمنه واقع و آب دریا با مرور سه قرن\nنتوانسته اندك خللی در اساس آن برساند . این عمارت با این شگفتی که\nدارد ومایه استغراب سیاحان عالم گردیده متأسفانه اسامی معماران ومهندسپای\nآن چندان روشن نبوده هر کس شخصی را معمار آن می پندارد . چنانچه\nایرانیها ایرانی وترکها ترکی و برخی هم معمار آنرا ایطالوی می تراشند .\nبر علاوه درین شبها بحثهای غریبی درین زمینه بتوسط را دیو شنیده میشود\nچنانکه مارا به تحقیق این امر مائل ساخت و چون فاضل محقق علامه سید\nسلیمان ندوی مرتب مجله فریدۀ معارف ومؤلف تالیفات معروف باقلم توانای\nخود يك سلسه مقالات درین موضوع در مجله معارف انتشار داده و در حقیقت\nحق این مطلب را چنانکه باید ادا کرده نامهای معماران روضۀ تاج ولعل\nقلعۀ دهلی را از منابع موثوقه مختلفه دستیاب و شرح حال هر يك را مد قفانه\nاین است که مقالات مذکوره را از اردو بفارسی ترجمه و در انظار قارئین\nگرام میگذاریم .\nعدۀ صاحب کمالان هند را که تا کنون در پردۀ خفا مانده و با هزار تلاش وجستجو سراغی از آنها\nنمیتوانگرفت خدایتعالی میداند . زیرا رواج تاریخ درین کشور کمتر بوده و اگر بعد از ورود مسلمانان\nشیو عی یافت آنهم به تاریخ شاهان هند منحصر ماند . البته شعرا در کتب تذکره چیزی نوشته اند\nلیکن طوری اجمال بخرج داده اند که شرح حال خودشان نیز بدرستی معلوم نمیگردد ٬ اینچنین از شرح\nحال روحانیون جز بعض تبر کات یا کرامات چیزی بنظر نمی آید . اگر ملا بدایونی و شاه عبدالحق\nدهلوی و آزاد بلگرامی نبودند ی بعض چیزهای معلوم نیز مجهول می ماند :\n\n٤٠٨"}
{"book": "adl0986", "page": 3017, "text": "از مناظر جشن سال هژدهمین استقلال وطن\nرسم گذشت صنف توپچی از حضور همایونی"}
{"book": "adl0986", "page": 3018, "text": "از مناظر جشن هزدهمین سال استقلال وطن\nرسم گذشت تانك های حربی از حضور ملوکانه"}
{"book": "adl0986", "page": 3019, "text": "( صفحه ۱۰۹ )\nمعمار تاج محل ولعل قلعه\n( سال ششم )\n\nاز خاندان مهندسان لاهور ماکنون صحبت میکنیم لیکن تواریخ بجز ذکر نامی از شرح حال\nارکان این خاندان ساکت است در صورتیکه ابنیهٔ غریبهٔ تاج محل آگره ولعل قلعه ومسجد جامع\nدهلی که مشهور عالم اند ریختهٔ دست توانای آنها بوده اند جای تأسف است که نام ونشان اینچنین\nنوابغ را در اوراق پوسیدهٔ قدیمه هم نمیتوان یافت حال آنکه کمال ندرت فن را باین اندازه نشان\nداده اند .\n\nدر کتب تواریخ شاه جهان شرح بنای روضهٔ تاج محل باتمام جزئیات لوازم تعمیر وپیمائش اشیای\nکار آمد درذیل وقائع سال ششم جلوس ضبط آمده لیکن نامی از مهندسین ورسامها ونقاشها ومعمارهائی\nکه رسم تعمیر وبناو نقاشی آن بدست آنها انجام یافته هم نبرده اند . وازینجهت است که محققین تاکنون\nباهزار جستجو نام ونشانی کامل از آنها نیافته اند .\n\nتنها نام بعضی از ارکان این خاندان در فهرست بعض کتابخانه ها در ذیل ارباب تصنیف\nضبط شده لا کن طوریکه از هم جدا وبیگانه مینمایند . از علاقهٔ قرابتی که در بین اینها بوده ابداً\nتذکاری نرفته .\n\nنسخهٔ دیوان مهندس :\nدوسال پیش ازین يك ازمهربانان من پیغامی از بنگلور ، فرستاده که دیوان اشعاری بفارسی\nاز مهندس تخلص در نزد اوست اگر اطلاعی در بارهٔ شاعر مذکور داشته باشید تحریر دارید .\nدرجواب نوشتم دیوان او را ارسال نمائید تا پس از مطالعه اظهار رأی نمایم . مشار الیه دیوان\nرا برای من فرستاد با کثر تذکره ها رجوع رفت نشانی از مهندس (۱) نیافتم تا خوش\nبختانه به مثنوی از دیوان او فرا رسیدم که خودش شرح حال خاندان خود را مختصراً دران\nنظم کرده بود . مثنوی را خوانده بی نهایت خورسند شدم و با خود گفتم این نخستین آوازی است\nاز جانب این مهندسها ومعمار ها که به دعوی معماری تاج محل ولعل قلعه بلند گشته است .\nازین مثنوی برعلاوهٔ نام شاعر نام پدر و برادران او هم معلوم واز بعض قصائد و دیگر\nاشعار او سبب گمنامی خانوادهٔ این ارباب کمال نیز آشکار میگردد .\nنام شاعر لطف الله وتخلص او مهندس بمعنی هندسه دان است این دیوان او دارای چند\nقصیده و مثنوی و بیشتر غزل وهمه بزبان فارسی است .\nنسخهٔ دیگری ازین دیوان در دست نیست اما این نسخهٔ موجوده تقطیعش كوچك و ٩٦\nصفحه است که کاتب در آخر غزلیات تاریخ اتمام آنرا چنین نگاشته : « ٦ ذی الحجهٔ سنه ٤٧\nبوقت شب تحریر یافت » درخاتمهٔ دیوان تاریخ خرید آنرا چنین مرقوم نموده اند :\n(۱) در بعض تذکره ها نام مهندس در ضمن ترجمهٔ پسر او ریاضی مذکور است .\n\n٤٠٩"}
{"book": "adl0986", "page": 3020, "text": "صفحه ( ۱۱۰ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\n« بتاریخ بیستم رمضان المبارک سنه ١١٥٧ هـ دیوان مهندس خرید شد بسرکار نواب ابراهیم خان\nبهادر » این دیوان بعض قطعات تاریخی هم دارد که آخرین قطعه تاریخی آن سنه ١٠٦٦ است و\nدر نتیجه اگر ٦ شهر ذی الحجه سنه ٤٧ ١ سنه هجری باشد بی شبهه ١١٤٧ هـ خواهد بود . لیکن\nتنها سنه ٤٧ نوشته شده رقم صد و هزار ندارد و بنا برین باید سنه جلوس باشد نه سنه هجری و\nشاهی که در بین ١٠٦٦ و ١١٥٧ ـ ٤٧ سال سلطنت رانده جز او رنگ زیب عالمگیر دیگری\nنیست وسنه ٤٧ جلوس عالمگیری با ١١١٥ مطابق میباشد .\nدر صفحه اول این نسخه بخط نستعلیق با قلم جلی خوش نوشته اند : « این کتاب سر ( کار )\nنواب بهادر . . . . » باقی حروف در برش رفته و ازان برمی آید که اصلا این نسخه تقطیع بزرگ\nداشته و در وقت جلد بندی حاشیه اش را بریده اند . در تحت آن عباره ذیل است : « این کتاب\nسرکار نواب ابراهیم خان بهادر هز بر جنگ بکتاب خان ( بکتاب خانه ؟ ) داخل شد » بران مهری\nهم بوده که شخصی محو نموده .\nنام و تخلص شاعر را لطف الله و مهندس شناختیم . مشار الیه نام پدر خود را ( احمد معمار )\nمینویسد . ( معمار ) جزء نام او نیست بلکه حکایت از پیشه او میکند . در يك از قطعات مهندس\nمذکور است که احمد از حضور پادشاهی « نادر العصر » لقب داشته . پاره دیگری نوشته های\nمهندس بدست ما رسیده که پدر خودرا استاد احمد لاهوری معرفی کرده نا گفته نماند که از ترکیب این کلمات\nمتفرق کاملاً نام و لقب احمد چنین به ثبوت میرسد « نادرالعصر استاد احمد لاهوری »\n\nنادرالعصر استاد احمد لاهوری\n\nشرح حال این نادرالعصر را در کتب تواریخ سراغ نداریم لیکن نام او را مؤرخین در سلسله\nتعمیر قلعه دهلی جسته جسته ذکر نموده اند . محمد صالح کنبوه در عمل صالح نام تاریخ خود که معاصر\nشاه جهان است در جائیکه از تعمیر عمارات شاه جهان آباد وقلعه شرح میدهد از استاد احمد نیز بعباره\nذیل نام می برد :ـ\n« از شب جمعه بیست و پنجم ذی حجه مطابق نهم اردی بهشت سال دواز دهم از جلوس اقدس\nمطابق یکهزار و چهل و هشت (۱) هجری در زمان محمود و آوان مسعود استاد احمد و حامد (۲) مشاران\n\n(۱) در نسخه چاپی که ناظم آثار قدیمه نظام مولوی غلام یزدانی صاحب تصحیح نموده در سنه بجای\nچهل وهشت « هشتاد و چهل » چاپ شده وقابل تصحیح است .\n(۲) نیز درین نسخه چاپی نام حامد از قلم افتاده لیکن در نسخ متعدده خطی نام احمد وحامد هر دو\nهست در نسخه نمبر ۲۲/۲۷ کتابخانه حبیب گنج این عبارت است :ـ موافق سنه ١٠٤٨هـ در زمان محمود و آوان\nمسعود استاد احمد وحامد سر آمد معماران نادره کار . . . . . مطابق طرحی تازه ونقشی بدیع ( ورق ٢٦ )\n٤١٠"}
{"book": "adl0986", "page": 3021, "text": "( صفحه ۱۱۱ )\nمعمار تاج محل ولعل قلعه\n( سال ششم )\nنادره کار بسر کاری غیرت خان صوبه دار آنجا وصاحب اهتمام این کار مطابق طرحی بدیع ونقشی\nتازه که بهیچ وجه نظیر آن در شش جهت دنیا بنظر نظار گیان نیامده بود رنگ ریخته »\n( جلد سوم ص ۳۸ کلکته ) در کتابخانه مدرسه دیوبند ، نسخه خطی بنام تاریخ شاه جهان نمره\n١٣٤٢ موجود است یکباب آن که چند صفحه می شود عنوانش قلعه شاه جهان آباد میباشد در این\nباب از تعمیر شاه جهان آباد وباغ شاله مار بحث رانده واز ان رشته است عبارۀ ذیل :-\nبحکم اشرف بعد از پنج ساعت از شب جمعه بیست و پنجم ذی الحجه مطابق اردی بهشت سال دوازدهم\nاز جلوس شاه جهانی موا فق سنة هزار و چهل هشت هجری که مختار دانشوران انجم و افلاك بود استاد\nاحمد و استاد حامد که معماران ماهر بودند و در کار عمارت سر آمد بسر کاری غیرت خان برادر زاده عبدالله خان\nفیروز جنگ که نظم صوبه دهلی واهتمام تاسیس عمارت مذکور با ومفوض شد مطابق طرحی که در پیشکاه\nخلافت مقرر گشته بود .....\nدر يك از مجموعه (۱) کهنه و ناقصی که عبار تست از مکا تبات امرای عهد شاه جهان مکتوبی است بنام\nنواب جعفر خان که دران مکتوب راجع به تعمیر ( سرای باغ ) وقلعۀ حسن ابدال چیزی نگاشته آمده\nو ضمناً از استاد احمد معمار بعبارت ذیل ذکر شده :-\n« ....... بدرگاه سلاطین سجده گاه معروض داشته حقیقت حسن سلوك و كار دانی محمد مومن\nمذکور واستاد احمد معمار که در طراحی و وقوف کار عمارت و معامله شناسی استعداد تمام و دستی بکمال دارد»\nعمدة الملك نواب جعفر خان بعد ازطی منا صب مختلفه در سنه ١٩ جلوس شاه جهانی مطابق\n١٠٥٥ ه نائب الحكومة پنجاب و در ٢١ جلوس شاهجهانی مطابق ١٠٥٧ وزیر شاهجهان گردیدودر ١٠٧٤\nوزیر عالم گیر مقرر شد و در ١٠٨١ه رخت بسرای دیگر کشید . غالبا این مکتوب در عهد نائب الحکومگی\nياوزارت او بنامش تحریر یافته چه در آتی معلوم میشود که در ١٠٥٩ یعنی دو سال بعد استاد احمد وفات یافته .\nسرسید مرحوم در آثار الصنادید خود نیز از استاد احمد و حامد به عباره ذیل ذکر نموده : -\nو اینها در فن خود بی نظیر و درهند سه و هیئت ثانی اقلید س ورشك ار شمیدس بوده اند .\nبهر حال از اسناد فوق ظاهر میشود که استاد احمد در عهد شاه جهان « سرآمد معماران نادره\nکار بوده » و در نقشه ورسم عمارتها و سائر کار تعمیر کمال دستگاه داشته\nراجع باحوال تاج محل در حکومت انگلیس رسالۀ بز بان فارسی در آگره تالیف شده که مؤلف\nآن معلوم نیست . نسخه های خطی آن عموماً یافت میشود این رسا له باشرح حال هر عمارت تصویر\nآن راهم دارد . در آغاز وفات ممتاز محل را افسانه نما نگاشته بعد بشرح تاج محل پرداخته جزئیات\n(۱) این مجموعه مال مولوی غلام علی صاحب چغنائی است . ونظر بمقالۀ محمد عبدالله چغتائی در سالنامۀ\n١٩٣٤ م کاروان لاهور مال خود اوست .\n٤١١"}
{"book": "adl0986", "page": 3022, "text": "( صفحه ۱۱۲ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nخرج تعمیر و قیمت سنگ و اسامی کار گرها را تابه تنخواه آنها يك يك بيان میکند لیکن بیشتر آن حکایات مصنوعى واعداد فرضی ( و دور از حقیقت ) می نماید و در اسامی کار گرها بیش از همه نامی را باین عنوان می آورد : « استاد عیسی نقشه نویس ساکن روم » نسخه های متعددی ازین رساله بمطالعه درآمده هيچيك بي اختلاف اسامی نیست و بیشتر محل تعجب آنست که در ذیل اسامی : کار گرهای هند و راهم ساکن روم ، بلخ ، قندهار و سمرقند قلمداد کرده . گذشته از نسخه های کتابخانه ها ( کتا بخانه عليکر ، حیدر آباد ، بهو پال ، دارا لمصنفین ندوه ) دیگر نسخه ها نیز که بنظر مارسيده در همه این سخن دور از اصل موجود است . بی شبهه ( استاد نادرا لعصر ) صحيح ونام احمد معمار شاهی بوده لیکن جزء ديگر یعنی ( عیسى نقشه نویس سا كن روم ، براصل نام علاوه شده يا نادرا لعصر و عيسى سا کن روم دونام بوده که باهم در آمیخته است . اسامی و تنخواه کار گرها را که شرح داده هم بیشتر محتاج به سند است باستثنای امانت خان شیرازی که برعلاوه كتب تواریخ و تذکره ها اصل کتا به های تاج محل هم نام او را ضبط نموده است ، بنا برین محل تعجب ا ست که مورخین تاج ازمعاصر ين قول این رساله را بی گفتگو تسلیم کرده اند . بهر تقدیر نامی که در ذیل معمار های تاج ازهمه بيشتر سند مهم داشته همین نادرا لعصر استاد احمد است که نامش دراین مضمون بار اول برده میشود .\nبيان لطف الله مظهر است که پدرش احمد کمالات دیگری هم داشته و مانند معمار های امروز نا قابل نبوده بلکه مهندس فنی و باقاعده و در هيئت و رياضبات واقلیدس عالم بزرگ بود . اینچنین در مجسطی که کتابی است بسیار معتبر درریاضیات فلکی یونانی و در تحرير اقليدس كتاب مشهور خواجه نصیر طوسی مهارتى بسزا داشت . لطف الله دريك مثنوی شرح حال خانه و اده خود را برشته نظم چنین درکشيده : -\n\nشاه جهان دا و ر گیتی ستان\nروشنی د وده صاحب قران\nعرش برین قبه خر گاه اوست\nرشك فلك سده درگاه اوست\nاحمد معمار که درفن خویش\nصدقدم از اهل هنر بود بيش\nواقف تحریر و مقا لات آن\nآگۀ اشكال وحوالات آن\nحال كوا كب شده معلوم او\nسر مجسطی شده مفهوم او\nاز طرف دا ور گردون جناب\n« نا در عصر » آمده اورا خطاب\nبود عمارتگر آن پاد شاه\nداشت دران حضرت فرخنده راه\n\nاز اشعار فوق فضل وكما ل نادرا لعصر احمد معمار شاه جهانی کاملا ظاهر ومعلوم گردید که مشاراليه معمار مشهور شاه جهان بود . پس از ین باشعاری میرسیم که حقیقت بسیار بزرگ و مرموزی که تا کنون در پرده خفا مستور بود انکشاف مىپذيرد . یعنی نابغه كه تعمير روضه ممتاز محل ولعل قلعه دهلی بدست توانای\n٤١٧"}
{"book": "adl0986", "page": 3023, "text": "( صفحه ١١٣ )\nمعمار تاج محل و لعل قلعه\n( سال ششم )\n\nاو انجام یافته همین استاد احمد است . لطف الله میگوید : -\nآگره چو شد مضرب رایات شاه بس که بر و بود عنایات شاه\nکرد بحکم شه کشور کشا روضهٔ ممتاز محل را بنا\nباز بحکم شه انجم سپاه شاه جهان داور گیتی پناه\nقلعهٔ دهلی که ندارد نظیر کرد بنا احمد روشن ضمیر\nبر علاوهٔ این دو تعمیر ؛ سائر عمارات عهد شاه جهانی نیز بمعماری او صورت گرفته چنانکه میگوید :\nاین دو عمارت که بیان کرده ام در صفتش خامه روان کرده ام\nیک هنر از گنج هنرهای اوست یک گهر از کان گهرهای اوست\nبعد ازین از وفات او ذکر میکند :\nچون نبود عالم فانی مقر کرد سوی عالم باقی سفر\nدر آغاز این مثنوی از شاه جهان طوری ذکر کرده که معاصر شاهی را بزمامه او میرساند :\nعرش برین قبهٔ خرگاه اوست رشك فلك سدهٔ درگاه اوست\nازین ظاهر میشود که مثنوی را در حیات شاه جهان گفته و هم در عهد او به دعوی تعمیر تاج محل و قلعهٔ دهلی برخاسته . بنابرین چه ثبوتی برتر ازین در کار خواهد بود ؟\n\nاستاد حامد :\nاکنون به برخی از حالات استاد حامد برادر استاد احمد می پردازیم .\nاستاد حامد نیز در معماری و هندسه و غیره علوم ریاضی مهارتی بسزا داشت و در تعمیر قلعه با استاد احمد شريك بود . سرسید مرحوم در آثار الصنادید مؤلفه خود راجع بقلعهٔ شاه جهانی میگوید :\nدر ساعت سعد استاد حامد و استاد احمد معمار که در فن خود بی نظیر و در هندسه و هیئت ثانی اقلیدس و رشك ارشمیدس بودند این قلعه را اساس نهادند ( طبع اول ص ۳ باب دوم )\nدر طبع دوم موضوع فوق با الفاظ ذیل آمده :\nاستاد حامد و استاد احمد که در فن خود یکتا بودند این قلعه را بنا کردند . ( طبع دوم مطبع نامی پریس ص ۲۸ ) قرار روایات زبانی که از سالخوردگان دهلی بما رسیده معمار مسجد جامع دهلی هم استاد حامد بود . که مشهور ( استاد حامد ) است و شریکش درین تعمیر استاد هیره بود .\nنام استاد حامد پس از قلعهٔ دهلی که در ١٠٤٨ بنا یافته در یك کتیبهٔ در ماند و هم نگاشته شده . تاریخ کتیبه ١٠٧٠ ھ است و در آتی ازان ذکر میکنیم . ازین بر می آید که استاد حامد تا آنوقت حیات داشت . از سید مرتضی علی که از بزرگان دهلی است زبانی شنیده ایم\n٤١٢"}
{"book": "adl0986", "page": 3024, "text": "( صفحه ١١٤ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nکه استاد حامد و استاد احمد هر دو برادر بودند و تا حال گذری در دهلی بنام کوچه استاد (١) حامد، مشهور است این گذر در میان دریبه و مسجد جامع واقع است اولاده او هم در دهلی توطن گزیده اند و آنها را لاهوری میگویند و پیشه شان اکنون ساده کاری است خلاصه این دو برادر همان هنر منداند که تعمیر قلعه معلی و عمارتهای حیرت انگیز آن مانند دیوان عام و دیوان خاص و غسلخانه یا سائر منازل شاهی ساخته و پرداخته دست قابل ایشانست .\nدر کتیبه این تعمیر نام سومی هم مندرج است که عبارتست از لطف الله پسر احمد و در آتی از و ذکر میکنیم .\nتاریخ وفات استاد احمد :\nدر آخر این دیوان دو قطعه تاریخ راجع بوفات استاد احمد اندراج یافته :\n( ١ )\nدر زمان سعید شاه جهان شاه عالم پناه جم مقدار\nنادر العصر رفت و گفت خرد شد بفردوس احمد معمار (٢)\n١٠٦٠\n( ٢ )\nآن نادر عصر زینت دهر چون رفت بسوی ملك سرمد\nتاریخ وفات او خرد گفت محمود العاقبت شد احمد\n١٠٥٩\nمصرع های چارم از هر دو قطعه ماده تاریخ و بحساب جمل هر يك ازین دو مصرع ( ١٠٥٩ ) می شود تعمیر روضه در ( ١٠٥٠ ) یعنی نه سال پیش از وفات احمد انجام یافته و تعمیر قلعه دهلی در ( ١٠٤٨ ) آغاز و در ( ١٠٥٨ ) یکسال پیش از وفات احمد انجام گرفته . بنا برین اشتراك استاد احمد در تعمیر قلعه بدو نوع ممکن است یا پس از انجام تعمیر روضه در بنای قلعه شرکت ورزیده یا پس از انجام کارهای اصلی روضه در آغاز تعمیر قلعه بکار آن پرداخته است .\nاستاد احمد بر علاوه این تعمیرها سه یاد گار دیگری نیز از خود گذاشت که عبارتند از سه پسر او که فن تعمیر و هندسه و ریاضیات را به نیکوترین وجهی بآنها تعلیم داده و غالباً ملحوظ داشته که کتب مهمه ریاضی که تا آنوقت صرف بزبان عربی بود بزبان فارسی ترجمه و نقل گردد تا فائده این علوم\n\n(١) مراد استاد حامد است . ( ٢ ) در بین اعداد حروف هر دو مصراع يك عدد تفاوتست زیرا عدد مصرع تاریخ از قطعه اول ( ١٠٦٠ ) هزار و شصت و عدد مصرع تاریخ قطعه دوم مطابق قول صاحب مقاله ( ١٠٥٩ ) هزار و پنجاه و نه می شود . مترجم\n٤١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 3025, "text": "( صفحه ١١٥ ) معمار تاج محل و لعل قلعه ( سال ششم )\n\nعام و در دسترس فارسی دانها هم گذارده آید و بنابرین در ( ١٠٥٠ ) هجری که تعمیر روضه\nبسررسیده و کار تعمیر قلعه جریان داشت لطف الله پسر میانه خودرا بترجمۀ سورالکواکب که تالیف\nعبدالرحمن صوفی است مکلف نمود .\n\nپسران احمد معمار :\n\nلطف الله درمثنوی خود که چندبیت از آغاز آن سابقاً نگارش یافت پس از ذکر وفات احمد معمار\nاز سه پسر او نام می برد : ـ\nپس سه پسر ماند ز مرد سترگ زان سه عطاء الله رشیدی بزرگ\nدرین نسخه دیوان : کاتب بجای رشیدی ( رشد ) نوشته مگر در تالیفات او با نام عطاء الله\n( رشیدی ) مسطور است و ظاهر است که شعر در صورتی صحیح می شود که این لفظ همین طور\nخوانده شود . ازان ببعد در تعریف عطاءالله میگوید : ـ\nنادر عصر خود و مشهور شهر عالم و علامه و دانای دهر\nمرد هنر پرور و استاد فن فاضل و دانشور و خبر زمن\nمخزن علم آمده تالیف او گنج هنر هاست تصانیف او\nنثر وی از آب روان پاکتر نظم خوشش غیرت سلك گهر\nاز بیت آخر ظاهر می شود که عطاءالله شاعر هم بوده و غالباً ( رشیدی ) تخلص او خواهد بود\nکه پس از نامش ذکر شده . پس از این ابیاتی است که شاعر دران اظهار داشته است که او همه\nتعلیمات خود را از برادر بزرگ خویش فرا گرفته است : ـ\nمنکه سخن پرور و دانشورم بنده آن جبر سخن پرورم\nمنکه ربودم ز جهان گوی علم از چمنش یافته ام بوی علم\nمنکه شدم آگه سر نهان از دم او یافته ام قوت جان\nپس ازین : لطف الله خود را پسر دوم احمد معرفی کرده و در توصیف خود میگوید : ـ\nثانی آن هر سه برادر منم هندسه يك فن بود از صد فنم\nگر چه مهندس لقبم از شه است نام من دلشده لطف الله است\nدرین بیت : لطف الله نام و خطاب خود را که مهندس و از طرف پادشاه باو رسیده اظهار\nداشت و معلوم شد که خطاب خود را تخلص خود قرار داده . بصد نام برادر کوچک خود را میگیرد : ـ\nثالث آن هر سه بهادر (١) بسال آمده نور الله صاحب کمال\n(١) غالبا این کلمه ـ بهادر ـ نبوده بلکه ( برادر ) باشدکه کاتب نسخه سهوا تحریف کرده . مترجم\n\n١٥"}
{"book": "adl0986", "page": 3026, "text": "( صفحه ١١٦ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nبعد میگوید که ما هر سه برادر معمار و مهند سیم : -\nما همه معمار و عمارت گریم مایه استاد و سخن پروریم\nبعد از نظم و نثر برادر كوچك خود نور الله تعریف کرده و بنا بر مهارتش در فن تعمیر :\nلقب معمار را که لقب موروثی است از برای او مخصوص می سازد : -\n\nنيك بود قصر کلامش عجب زان شده معمار مر او را لقب\nگر چه کم است سال وی از سال من بیش بود حال وی از حال من\nنثر وی از نظم گهر بار تر نظم ز نثر آمده هموار تر\nدیده ز نور سخنش پر ضیا طبع ز لطف سخنش پر صفا\nگنج هنر آمده در مشت او هفت قلم رانده سه انگشت او\nگر چه منم بی سخن استاد فن آن يك و اين يك بود استاد من\n\nشاید مراد بیت آخر آن باشد که برادر بزرگ استاد من و من استاد برادر كوچك خویشم.\nو در آخر این مثنوی بیت ذیل است :-\nگر چه مرا هست مهندس لقب هندسه زان هر سه برا در طلب\nاز بیت فوق ظاهر میشود که هر سه برادر در فن هندسه و عمارت گری مهارتی بسزا داشتند\nغرض که اسامی پسران احمد یا این سه برادر صاحب کمال به ترتیب ذیل است : -\n۱ - عطاء الله رشیدی نادر العصر\n۲ - لطف الله مهندس\n۳ - نور الله معمار\nاکنون ( در ماه جولائی ( ١٩٣٥ م ) بتالیف دیگری ( سحر حلال نام ) از لطف الله سراغ\nیافتم که رساله ایست مختصر و يك نسخه ازان در کتاب خانه مدرسه محمدی مدراس به نمره ٢٦٨٦\nو نسخه دیگری در کتا بخانه دار الفنون بمبئی موجود است .\nدرین رساله نیز لطف الله از پدر و برادران خود ذکری نموده و عبارت را بطور تعمیه آورده :\n« احمد معمار والد مملوك داد از سه و لد دارد . اول عطاء الله سلمه الله\nسالك مسالك علم . . . . عالم وعامل وعلامه عصر . . . . رساله ها در علم اعداد مسطور کرده\n. . . . . و ولددوم اوسط هرسه مملوك درگاه کرد کار واسم مملوك حامل دو کلمه آمد . کلمۀ دوم\nالله . . . . و کلمۀ اول لام وطاو معادل عدد عطا . و ولد سوم در مسالك علم وحال . . . . . و\nاسم وهم دو کلمه دارد . کلمه دوم الله و کلمه اول معادل مطا و واو ورا . . . . . »\nنام ( عطاء الله ) پسر بزرگ احمد معمار بدون تعمیه است اما نام پسر دوم اورا یعنی مصنف کتاب\nنام خودرا بتعمیه آورده و گفته : جزء دوم الله وجزء اول مشتمل برلام وطا وحرفی است که مساوی است\nبا عد د لفظ ( عطا ( یعنی ٨٠ که عدد ( ف ) است و از ترکیب هر دو جزء لطف الله حاصل می شود .\n\n٤١٦"}
{"book": "adl0986", "page": 3027, "text": "از مناظر جشن هزدهمین سال استقلال وطن\nرسم گذشت اسکوت های کابل از حضور شاهانه"}
{"book": "adl0986", "page": 3028, "text": "از مناظر جشن نزدهمین سال استقلال وطن\nع ، ح ، ا ، ا نشان والاحضرت سردار شاه ولی خان غازی فاتح کابل و کفیل وزارت جلیله حربیه که بحیث قوماندان نفری\nاسکوت های کابل رسم سلامی را بحضور همایونی ایفا مینمایند"}
{"book": "adl0986", "page": 3029, "text": "( صفحه ۱۱۷ )\nمعمار تاج محل ولعل قلعه\n( سال ششم )\n\nدر نام پسر كوچك او نیز تعبیه کرده میگوید : جزء دوم نام او نیز لفظ الله وعدد جزء اول مساوی است با عطاو ـ و « ر ـ ظاهر است که عدد (עطا) ۵۰ ومعادل با ـ ن ـ می شود و از ترکیب ن با ـ و ، ر ـ نور الله ـ صورت میگیرد .\nگرچه اسامی این سه برادر هنرمند را در گوشه کتابه های عمارتهای مختلفه میخوانیم لیکن اگر این نسخه دیوان مهندس بدست نمی آمد کیفیت افراد مختلفه این خانواده وعلاقه قرابت آنها با هم از نظر دنیا مستور می ماند .\n\nنور الله معمار\nمشار الیه پسر كوچك استاد احمد معمار وبرادر كوچك لطف الله مهندس است گرچه ما تا کنون سراغ تألیفی از و نداریم لكن امتیاز او هم در فن تعمیر از قول مهندس ثابت می شود چنانکه میگوید :\nليك بود قصر كلا مش عجب\nزان شده معماری او را لقب\nنور الله بر علاوه آنکه در بین برادران به لقب ( معمار ) که لقب خانواده گی اوست اختصاص داشت در عصر خویش خوشنویس زبردست هم بوده چنانکه مهندس میگوید :\nگنج هنر آمده در مشت او\nهفت قلم را نده سه انگشت او\nیعنی در خط بهفت قلم مهارت دارد . برای تائید قول مهندس تا کنون شاهدی بدنیا موجود و آن کتابه مسجد جامع دهلی است که در دیوار بالای محرابهای بیرونی مسجد نصب و بعبارت مطولی در نثر فارسی تاریخ بنای مسجد بخط نسخ تحریر یافته و آن اعجاز قلم توانای اوست چه در آخر کتابه در يك گوشه از سمت شمال « كتبه نور الله احمد » مسطور است .\n\nعطاء الله رشيدى\nاعطاء الله رشیدی پسر بزرك احمد معمار واستاد برادر میانه خود لطف الله مهندس و دارای تالیفات عدیده است چنانکه مهندس در شان او میگوید : ـ\nمخزن علم آمده تالیف او\nگنج هنر ها ست تصانیف او\nدر سحر حلال نیز بعبارت ذیل از و تعریف میکند :\n« سالك مسالك علم ، عالم وعامل وعلامه عصر رسالها در علم اعداد مسطور کرده » لیکن مادر بین سائر تالیفات عطاء الله محض از سه کتاب او سراغ داریم که هر سه در علم اعداد یعنی علم حساب است . يك كتاب او ( بیج گنت ) و دیگری ( خلاصة راز ) و سومین ( خزينة الاعداد ) نام دارد از جمله بیج گنت ، لفظ سانگريت و در اصل ( بيجا گنتا ) است بمعنی علم جبر و مقابله تصنیف (بها سکر چارچ ) در سانسکریت که عطاء الله آنرا بفارسی ترجمه کرده . نسخه های آن در کتابخانهای\n\n٤١٧"}
{"book": "adl0986", "page": 3030, "text": "( صفحه ۱۱۸ ) کابل ( شماره چهار و پنجم )\n\nموزه برتانیه و دارالفنون ميونك و ندوةالعلماء لکنؤ و کتابخانه سعيديه حيدر آباد موجود و مصنف نام خود را درین کتاب چنین ذکر میکند : عطاء الله رشید ابن احمد نادر . در آغاز رساله این بیت است :\nاول ز ستایش الهی گویم پس نعت رسول او کماهی گویم\nبگمان من بیت فوق ؛ جواب از بیت فیضی است که در آغاز ترجمه لیلاوتی آورده لیلاوتی هم کتابی مشهور در علم حساب که فیضی در عهد جلال الدین اکبر آنرا ترجمه نموده . بیت فیضی که سراسر تملق است این است :\nاول زثنای پادشاهی گویم وانگه ز ستایش الهی گویم\nگویا رشیدی از همین بیت فیضی استقبال کرده که میگوید : -\nاول ز ستایش الهی گویم پس نعت رسول او کماهی گویم\nنسخه ندوةالعلماء لکنؤ و نسخه کتاب خانه سعیدیه اکبر آباد را ملاحظه کرده ام . دیباچه اش این است :\n« اما بعد میگوید بنده محتاج بخداوند قادر عطاء الله رشیدی ابن احمد نادر که به توفیق الهی در سنه ١٠٤٤ هـ ۱ ربیع وازبه من و الف هجری مطابق هشتم سال جلوس حضرت صاحبقرانی پر اورنگ سلطنت و جهانبانی کتاب جبر ومقابله بهند وی موسوم به بیج گنت تصنیف بهاسکرا چارج صاحب لیلاوتی را که در علم حساب کشافی است بحقائق رائقه ومفتاحی است بدقائق فائقه و محتویست برفوائد بلند و مطالب ارجمند که در لیلاوتی مذکور نیست و در هیج نسخه فارسی وعربی مسطور نه ، از زبان هندی بفارسی آوردم و دیباچه کتاب را بكتابة دعاى دولت حضرت خاقانی و ارث ملك سليمانی مربی مدارج عز وجلال ..... ابوالمظفر شهاب الدین محمد صاحب قرانی ثانی شاه جهان غازی غازی ....\nاز دیباچه ظاهر می شودکه این ترجمه کتابی است از مصنف لیلاوتی که در سال ۸ جلوس شاه جهان مساوی ١٠٤٤ هـ تکمیل گشته . نسخه سعیدیه در عهد محمد شاه ١١٤٥ هـ نقل شده نسخه ندوه در نمره کتابخانه حائز نمره ٦٥ ریاضی است .\nدر فهرست کتابخانهای موزه برتانیه و دارالفنون ميونك مختصری از حال این نسخه مندرج است . ترجمه دیگری از بيج گنت بنام ( بد والحساب ) در کتابخانه آصفيه حیدر آباد دکن موجود است که در سنه ١٠٧٥ هـ در برهان پور انجام یافته .\nنسخه خلاصه راز ( کتاب دوم عطاء الله رشیدی ) در کتابخانه موزه برتانیه داخل و مصنف نام خود را دران چنین ضبط كرده ( عطاء الله بن استاد احمد معمار » در آغاز آن بیت ذیل است :\n٤١٨"}
{"book": "adl0986", "page": 3031, "text": "( صفحه ۱۱۹ )\nمعمار تاج محل و لعل قلعه\n( سال ششم )\n\nشکر بیحد (۱) به واحد ازلی\nحمد بی حد بفرد لم یزلی\nاین رساله نثر و بزبان فارسی در موضوع علم حساب ومساحت وجبر ومقابله است مشتمل برده باب که در دیباچه از شاه جهان وداراشکوه مدح کرده و رساله را بنام داراشکوه معنون ساخته و چنان می نماید که رساله پیش از سنه ١٠٦٧ ھ تالیف یافته باشد زیرا شاهزاده مذکور درین سنه بقتل رسیده .\nسومین کتاب او خزینة الاعداد ، در علم حساب و الجبر و هندسه عملی است . در مقدمه آن نگاشته که کتاب را برای مبتدیها ومامورهای دیوان مالیه وتجار وعلمای مذهب تالیف کرده . آغازش بعباره ذیل شده :\nالحمد لله الذی جعل الشمس ضیاء والقمر نوراً وقدره منازل . . . . . . مؤلف این رساله ومترجم این مقاله المفتقر الی الله الحقیرعطاءالله این‌رساله بريك مقدمه ودو مفتاح وده‌باب ويك كشكول وخاتمه بخش یافته و خزینه نام تاریخ آنست که ١٠٦٧هـ می‌شود بدلیل این بیت :\nزتاریخ اتمامش آگه شوی\nچونام وی آری تو اندر حساب\nاین نسخه نادر در کتابخانه دارالفنون بمبئی به نمره ( ۱۰۷ ) داخل است ( ۲ ) عطاءالله رشیدی بقول برادرش لطف‌الله که درمثنوی خود نگاشته شاعر هم‌بوده ورشیدی تخلص میکرد ، لکن ما باشعار او ظفر نیافته‌ایم. آری کتاب صور صوفی بخط لطف‌الله موجود ودر کتابخانه مسلم یونیور ستی داخل است در آخر این کتاب يك صفحه بقلم عطاءالله فقراتی چند بطور مشق تحریر یافته راجع به تناسب واقع در بین آفتاب وسها . در اخیر مشق بیت ذیل است : ـ\nعطا ء الله که کوتاهش نهی هیچ\nزغیرت هیچ افتد در خم‌و پیچ\nاینها که شرح دادیم کارنامهای علمی عطاء الله بوده برعلاوه یادگاری از کارنامهای عملی او نیز دردنیا موجود وعبارت است از مقبره ملکه وخانم محبوبه اورنگ زیب عالمگیر در اورنگ آباد دکن . این مقبره عیناً نمونه روضه تاج محل است . وچون پدرش احمد معمار بنای تاج محل را طرح ریخته چنان می نماید که خلف رشیدش بنابمثل « نقاش نقش ثانی بهتر کشد زاول » مقبره مذکور را هم شبیه بتاج محل بر آورده لکن ظاهر است مصالح ولوازم تعمیر یکه در عهد شاه جهان در آگره تهیه میشد در عهد عالمگیر در اورنگ آباد دکن بهمر نمیرسد . گذشته ازفرقی که دربین سنگ و خشت هر دو عمارت موجود است سائر\n(۱) ظاهرا ( بی عد ) بوده و کاتب سهوا بی حد نوشته باشد . (۲) شیخ عبد القادر فاضل ( مرتب کتابخانه عربی وفارسی واردوی جامعه بمبئی ) نیز عطاءالله ابن احمد را مصنف این رساله شمرده لیکن تاریخ تصنیف آنرا ( ١١٧٨ھ ) پنداشته زیرا هر دو جزء نام رساله را ( که خزینة الاعدادباشد ) حساب کرده و خطای آن ظاهر است زیرا مصنف درین تاریخ حیات نداشته بلکه بسالها پیش از ین تاریخ وفات نموده . ودرصورتیکه مجموعه اعداد هردو جزؤ نام حساب و ( ١١٧٨ ) سحیح فرض گردد . مصنف رسالة : عطاء الله نام دیگری میشود نه عطاء الله رشیدی .\n\n٤١٩"}
{"book": "adl0986", "page": 3032, "text": "( صفحه ۱۲۰ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nمزایای روضه را که تناسب ولطافت و نزاکت است هم ندارد گویا نتوانست نقل روضه را بخوبی بگیرد\nبرصدر دروازهٔ مقبرهٔ رابعه دورانی تختهٔ از برنج کشیده اند دريك طرف آن این عبارت مسطور است:\n«این روضهٔ منوره در معماری عطاءالله بعمل همت رای طیار شده ۱۰۹۱»\n\nمعمار تاج محل و لعل قلعه\n\nلطف الله مهندس :\n\nاز لطف الله مهندس پسر دوم احمد معمار یادگار های متعددی تا کنون در دنیا باقی مانده بلکه\nنام پدرش هم بواسطهٔ همین خلف رشید بدنیا معلوم گردید . سندیلوی در تذکرهٔ مخزن الغرائب مؤلفهٔ\n( ۱۲۱۸ ھ ) نام مهندس را در ذیل ترجمهٔ پسر او امام الدین ریاضی باین عباره ذکر میکند :\n\n« مولوی لطف الله مهندس بوده است ایشان هم بگفتن اشعار میل تام داشتند و مهندس تخلص\nمیکردند و در علم ریاضی مثل این هر دو پدر و پسر در بلاد هند نبودند . » نسخهٔ قلمی دارالمصنفین\nص ۱۰۳ ) خوشگو در سفینهٔ خود میگوید : ــ\n\n« خلف ملا لطف الله مهندس تخلص لاهوری است که قلعهٔ ارگ دارالخلافهٔ شاه جهان آباد\nبه تجویز و صوا بدید او بنا یافته . »\n\nحسین قلی خان در نشتر عشق نیز چنین می نویسد . اما عدهٔ مصنفات مهندس که تا امروز\nدر کتابخانه های هند و اروپا موجود و نام آنرا ما میدانیم بهفت میرسد . برعلاوه یادگار غریبی نیز\nازو باقی و عبارت است از کتبایهٔ آهنیی در ماند و پای تخت سلاطین مالوه که در مقبرهٔ پادشاه مشهور\nآنجا هوشنگ غوری ( ۸۰۸ ـ ۸۳۸ ھ ) بدست چپ دروازهٔ مقبره بطول ۷ انچ و عرض ٤ونیم انچ\nنصب گشته و دران با خط خفی عبارهٔ ذیل در چار سطر منقوش است : ــ\n۱ ــ بتاریخ نهم ربیع الثانی سنه هزار و هفتاد هجری .\n۲ ــ فقیر حقیر لطف الله مهندس ابن استاد احمد معمار شاهجهانی .\n۳ ــ و خواجه جادورای و استاد شیوارام و استاد حامد .\n٤ ــ بجهت زیارت آمده بود .\n\nماهر اثریات هند جناب فاضل محترم ظفر حسن خان بی ای ( محکمه آثار قدیمهٔ هند ) در مقالهٔ\nکه بزبان انگلیسی در موضوع کتابه های ماند و نگاشته این کتابه را در پلیت نمرهٔ هفتادم چاپ کرده\nو اکنون در نزد من است .\nاز جلال الدین اکبر نیز کتابه هائی در ماند و از تاریخ سفرش دران علاقه باقی است و چنان\n\n٤٢٠"}
{"book": "adl0986", "page": 3033, "text": "( صفحة ١٢١ ) معمار تاج محل و لعل قلعه ( سال ششم )\n\nمینماید که دیدن کنابه های جلال الدین اکبر ابن معمار های سیاح را محرك بر تحریر این کتابه شده\nتا اینها هم یاد گاری از خود در آنجا گذاشتند ازین کتابه امور ذیل استنباط می شود : -\n۱ - استادان تعمیر دران عهد برای دیدن عمارتها و ملاحظۀ قیمت فنی آنها سفر میکردند .\n۲ - در بین صاحب کمالان هندو و مسلمان بسبب هم کاری رشتۀ یکجهتی محکم بوده .\n۳ - معماران شاهی را از اهل هنود تنها بنام یاد نمیکردند بلکه عموماً لفظ خواجه و استاد را\nبر نام آنها افزودند مانند خواجه جا دو رای و استاد شیوارام .\n٤ - لطف الله مهندس با آنکه شاعر و مصنف بود در پیشۀ ارثی خود یعنی فن تعمیر\nآنقدر ذوق داشت که برای آنکه عمارتی را با سائر معمار ها ملاحظه کند زحمت سفر را بر خود\nگوارا ساخت کتب سبعۀ لطف الله که نامی از انها گرفتیم بر حسب ذیل است :\n۱ - صور صوفی\n۲ - رسالۀ خواص اعداد\n۳ - شرح خلا صة الحساب\n٤ - منتخب الحساب\n٥ - تذ کرۀ آسمان سخن\n٦ - دیوان مهندس\n۷ - سحر حلال\nکتاب اول در علم هیئت و سه رسالۀ بعد در علم حساب بوده یکی از انها عربی است و از جملۀ\nاین شش کتاب که بزبان فارسی میبا شد نمرۀ ٥، ٦ نظم و چهار کتاب باقی نثر است . اينك از\nهر يك مختصراً تبصرۀ در ذیل می نگاریم :-\n۱ صور صو فی\nمصنفۀ هیئت دان مشهور عبدالرحمن صوفی است از علمای اسلامی متوفی ( ٣٧٦ هجری )\nاین کتاب در اشکال و صور ستاره ها پا یۀ بلندی داشته و مسمی به ( صور الكوا كب ) است که لطف\nالله بامر پدر خود احمد معمار آنرا در ( ١٠٥٠ ه ) به فارسی ترجمه نمود و چنان می نماید که\nاین ترجمه اولین کارهای ایام حیات اوست زیرا در دیبا چه نامی از پاد شاه عصر نبرده بلکه\nدیباچه را بنام پدر خود مزین کرده و اظهار داشته که بر ترین صلۀ که ازین تأ لیف تمنا دارد\nآنست که پدرش توجه او را از نظر گذرا نده پسند فرماید. اصل مسودۀ این کتاب بخط خود\nلطف الله در کتابخانۀ مسلم یو نیورستی در ذیل علوم فارسی به نمرۀ ٣١ داخل و عبارت\nدیباچه این است :\n٤٢١"}
{"book": "adl0986", "page": 3034, "text": "(صفحه ۱۲۲)\nکابل\n(شماره چهارم و پنجم)\n\nدرخشنده ترین کواکبی که از مشرق طبع بر فلك ظهور آمد حمد مبدعی و شکر مخترعی ...... اما بعد چنین گوید محتاج الی الله القادر الغفار لطف الله بن احمد النادر المعمار مد الله ظله على رؤس الاولاد بحرمة النبي و اله الامجاد که چون اشاره آنحضرت بسوی این فقیر حقیر شد که كتاب عمدة الاسلام قدوة الانام مولانا عبد الرحمن ابن صوفی افاض الله عليه شآبیب الغفران واسکنه فراديس الجنان که در معرفت نجوم ثابته کتابی است معتد و رساله ایست کافیه بجهت عموم فائده کلام و سهولت فهم مهام بعبارت فارسی ساده ترجمه کرده آید تا بر ترغیب خاطر فارسی خوانان حقیقت طلب باعث تر شود . کمر اطاعت بر میان جان بسته دست را بنوشتن نگارین کرد . امید که با این سنجیه مرضیه من در عقبی مأجور وترجمة من در دنیا مقبول با شد . و طالبان این فن ازین ترجمه مستفید شوند چنانکه از اصل این و اگر خطائی باشد اصلاح فرمایند . الحمد لله والمنه که در فرصتی اندك همگی بوجه احسن و شائسته میسر شد و سنه یکهزار و پنجاه هجری اتمام پذیرفت . اما احسن و شائسته تر وقتی که از نظر مبارك والد بزرگوار من بگذرد و بعين عنایت وچشم مکرمت نگاه کنند و قبول فرمایند .\n\nعبارت خاتمه\n\n..... هزار در هزار حمد ایزد دادار که ترجمه کتاب صور صوفی حسب الحكم قبله صورت و معنی كعبه ظاهر و باطن، خداوند حقیقت و مجاز ابو يم المسمى باحمد المخاطب بنادر العصر سلمه الله تعالى من بليات الزمان و آفات الدهر بآخر رسيد و اتمام پذیرفت .\n\nبقلم شکسته رقم لطف الله که مؤلف این رساله و مترجم این مقاله است کتاب با تمام رسید . الحمد لله على نعمائه والصلاة على انبيائه لا سيما على محمد و اله و اصحابه اجمعين و اغفرلى ولوالدى بحرمتهم يا ارحم الراحمين .\n\nدر صفحه آخر فقراتی در موضع مناسبت بین آفتاب و سها بطور مشق نگاشته شده و چنان مینماید که بزرگان این خانواده آنرا بطور یادگار خانه دانی نگهداشته بودند . غالباً این مشق بقلم عطاء الله و در آخرش همان بیت است که سابقاً در ترجمه او نگارش یافته و نا مش دران ذکر شده.\n\n۲- رساله خواص اعداد . رساله ایست فارسی در علم حساب هفت صفحه که بر چهار مقاله قسمت شده در موضوع خواص و قیمت اعداد . نسخه ازین رساله در مجموعه ایست از کتابخانه موزه برتانیه که در رساله در ان مجموعه از لطف الله ورسالة سوم خلاصه راز است تالیف عطاء الله که سابقاً مذکور شد ۱۶۷۴۴/۲ آغاز رساله این است :\n\nالحمد لله ......... میگوید فقیر لطف الله متخلص به مهندس\n\n٤٢٢"}
{"book": "adl0986", "page": 3035, "text": "( صفحه ۱۳۳ ) معیار تاج محل و لعل قلعه ( سال ششم )\n\nنسخهٔ دیگری ازین رساله را در کتابخانهٔ سعیدیهٔ حیدر آباد دکن ملاحظه نموده ام که در\n(۱۲۷۷) ه تازه استنساخ شده . آغاز آن این است .\nالحمد لله رب العالمین و الصلوة علی رسوله محمد و آله و اصحابه اجمعین . اما بعد میگوید فقیر\nلطف الله متخلص به مهندس ابن استاد احمد لاهوری که این رساله ایست مختصر در علم ارسماطیقی\n( ارثما طیقی ) یعنی خواص اعداد . بدان اسعدك الله في الدارین .\nمعلوم نیست که این رساله نام مخصوصی دارد یا خیر زیرا در کتابخانهٔ سعیدیه بنام رسالهٔ\n( ارسما طیقی ) داخل است بلکه در کتابخانه خاندان دیوان مدراس هم نسخه ازین رساله که\nبخط مولوی محمد غوث شرف الملك است بهمین نام میباشد .\n۳ـ شرح خلاصة الحساب : در علم حساب شرحیست ممزوج بر خلاصة الحساب تصنیف بهاءالدین\nمحمد ابن حسین آملی متوفی (۱۰۳۰ هـ ) که کتابی است مشهور بزبان عربی دارای شروح\nمتعدده که یکی ازان شرحیست مبسوط از عصمت الله سارنپوری معاصر مصنف که در (۱۰۸۷ه) آن\nرا بزبان عربی تالیف نموده مسمی به ( انوار خلاصة الحساب ) این شرح بطبع رسیده و بسیار\nمفصل است .\nشرح دیگری از همین لطف الله مهندس است که يك نسخه اش در کتابخانه دفتر هند ( در\nذیل کتب خطی عربی به نمره ۷۶۱) داخل و آغازش این عبارت است « الحمد لله الواحد الفرد\nالصمد » . نام مصنف درین نسخه چنین نگاشته آمده « لطف الله المتخلص بالمهندس ابن الاستاذ\nاحمد المعمار » این نسخه دارای حیثیت مخصوصی است که در آن ازان ذکر می نمائیم . و نسخهٔ\nدیگری ازین کتاب در هند در کتابخانه رامپور به ( نمبر ٤٥ ریاضی ) داخل و عدهٔ صفحاتش\nیکصدو بیست میباشد .\n٤ ـ منتخب : این کتاب نیز خلاصه و ترجمهٔ خلاصة الحساب است بزبان فارسی که نسخه های\nمتعدد آن در انگلستان وهند موجود است، چنانکه دو نسخه در کتابخانهٔ دفتر هند و سومی در\nکتابخانهٔ موزهٔ برطانیه و نسخهٔ چهارم در کتابخانهٔ آصفیهٔ حیدر آباد دکن پنجم در مسلم یونیورستی\nعلیگر ششم در جامعهٔ ملیهٔ دهلی هفتم در کتابخانهٔ دیوان مدراس است که بخط سید محمد قاسم در\n(۱۱۱۸ ه ) نوشته شده ( منتخب نام تاریخی این رساله است که ( ۱۰۹۲ه ) میشود مهندس این\nرساله را بتکلیف میر محمد سعید بن میر محمد یحیی کارکن رکنی از خانه دان وزارت بوده تالیف نموده\nآغاز و دیباچهٔ آن این است :ـ\nالحمد لله رب العالمین والصلواة والسلام علی رسوله محمد وآله اصحابه اجمعین اما بعد میگوید فقیر\nلطف الله مهندس ابن استاد احمد معمار لاهوری غفرالله ولوالدیه واحسن الیهما والیه که کتاب\nنمرهٔ نسخهٔ موزهٔ برتانیه نمبر ۱۶۷٤٤ و از نسخهٔ دفتر هند نمبر ۲۲۵۳ و نمبر ۲۲۵٤ ونمره\nنسخه آصفیه باب ریاضیات فارسی نمبر ۱۱۱ هست\n\n۶۲۴"}
{"book": "adl0986", "page": 3036, "text": "( صفحه ١٢٤ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nحساب را که تصنیف است از محقق و تحریر مدقق شیخ بهاء محمد بن حسین عاملی ( آملی ) رحمة الله علیه مشتمل بر قواعد شریفه و فوائد لطیفه با شارت خلاصه دودمان سیادت ، منتخب خاندان وزارت میر محمد سعید این میر محمد یحیی ادام الله اقباله و ضاعف اجلاله ترجمه کردم که چون آن نسخه خلاصه نام داشت این نسخه را منتخب نام نهادم . . . . نام تاریخ تألیف این رساله است و این رساله بنابر ترتیب کتاب مرتب است بر مقدمه و ابواب .\nدر آخر آن حل مسئله ایست از حساب و رشته نظم که دو بیت اخیر آن این است : -\nمنکه هستم فقیر لطف الله\nخاکپای هنر وران کبار\nبمهندس شهیر در افواه\nپور استاد احمد معمار\nنمره نسخه کتابخانه دفتر هند ٢٢٥١ و تاریخ کتابش ٣ شعبان ١١٤٥ است تاریخ نسخه حیدر آبادی ١٢٤٣ ه است که نمره آن در کتابخانه نمبر ٢١١ ریاضیات فارسی میباشد نسخه مسلم یونیورستی در کتابخانه سبحان الله خان است به نمره ٥١١/٣ که نامش ترجمه خلاصة الحساب و تاریخ کتابتش (۱۸۳۹) میباشد نسخه جامعه ملیه نمره اش ٧٦ سلسله مخطوطات است اما تاریخ ندارد .\nه ـ آسمان سخن ضمیمه ایست بر تذکرة الشعرای فارسی دولتشاه سمر قندی مؤلفه ( ٨٩٣ ه ) که پانهمه اغلاط جذابی هم دارد و ازین جهت تا کنون منظور ارباب سخن آمده . اصل تذکره فارسی و نثر و بر هفت طبقه قسمت یافته در عهد اکبر قاضی کرمانی از شعرای آنعصر تذکره مذکور را بر رشته نظم در آورده ده طبقه تکمیل نمود لطف الله بر نسخه قاضی دو طبقه دیگر نیز افزوده دوازده طبقه ساخت و بمناسبت بروج دوازده گانه فلکی ، نامش « آسمان سخن » گذاشت .\nتمام این کوایف را لطف الله مهندس در دیباچه کتاب ذکر کرده . نسخه آن در کتا بخانه شاه اود بود داکتر اسپرنگر در صفحه ( ٧١٦ ) از فهرست این کتابخانه ذکری ازین کتاب نموده است حال در کتاب خانهای دیگر سراغی ازین کتاب نمیدهند معلوم نیست ورق گردانی ایام اوراق آنرا کجا پریشان ساخته باشد .\nتکمله لطف الله مهندس بر منظومه قاضی ٢٥٠ بیت است که در هر بیت شاعری را ذکر میکند بیت اول آن این است :\nنخست ذکر خدائی که آسمان سخن\nبیافرید محیط نه آسمان کهن\nداکتر اسپرنگر در فهرست مذکور سیزده بیت را از طبقه دوازدهم نقل کرده که مشتمل است برا سامی شعرای عهد شاه جهان وازان بر می آید که لطف الله شعرای بعد از ادورا کبر ی را دو طبقه نموده طبقه اول را به شعراء عهد جهانگیر ودوم را به شعرای عهد شاه جهان مخصوص گردانیده سیزده بیت مذکور این است :\n٤٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 3037, "text": "از مناظر جشن هژدهمین سال استقلال وطن\nرسم گذشت نفری سپورت که در راس آنها والاحضرت فاتح کابل تشریف داشته و حین گذشت بحضور ملوکانه ایفای سلام مینمایند"}
{"book": "adl0986", "page": 3038, "text": "از مناظر جشن هژدهمین سال استقلال وطن\nتیم فت بال که در مسابقه شامل بودند"}
{"book": "adl0986", "page": 3039, "text": "( صفحه ١٢٥ )\nمعیار تاج محل واهل قلعه\n( سال ششم )\n\nوحيد دهر امانی ابن مهابت خان ولی به خان زمان است شهرۀ دوران\nدگر یگانه ظفر خان تخلص احسن ربوده گوی سخن از سخنوران در فن\nدگر وحید ز من آشنا عنایت خان بود به بحر سخن آشنا عنایت خان\nدگر وحید ز من شادمان غیم پرور بیان شادی و غم در کلام او مضمر\nدگر سنغور کشمير محسن فانی است بقای نام وی از دولت سخندانی است\nمه سپهر سيادت يگانه مير عماد که بود در غزل ومدح ومثنوی استاد\nلبيب عصر محمد حسین آشوب است سخنوری که سخنهاش جمله مرغوب است\nدگر وحید زمان است طالباى كليم که شعر اوید بیضا ست نزد طبع سليم\nدگر فرید جهان قدسی محمد خان بعهد شاه جهان گور بوده از اقران\nآلهی همدانی است در سخن استاد سخنوری است که داد سخنوری میداد\nلبيب از منه امی نخواند هیچ کتاب ز فیض حق شده مفتوح بررخش صد باب\nدگر وحید زمان باقیا ترانه او خوش است همچو غزلهای عاشقانه او\nفصیح ازمنه فضا که چون غزل میگفت چو عندلیب غزلخوان در وگهر می سفت\nاز بیت نهم ظاهر می شود که لطف الله آسمان سخن را پس از عهد شاه جهان (١٠٦٨هـ) بر شته نظم در کشیده .\n٦ ـ ديوان مهندس\nدیوانی است كامل با تقطيعی كوچك در ٩٦ صفحه که در ده صفحه از آغاز دیوان چهار قصيده اندراج یافته نخستین در نعت دوم در مدح دارا شکوه سوم باحتمال قریب در مدح سلیمان پسر داراشکوه چارم هم در سرا پای معشوق است . بعد از صفحه ۱۱ غزلیات با بسم الهی در سر صفحه آغاز یافته به صفحه ۸۷ اختتام می پذیرد . غزلها از الف تا با مردف است ازان ببعد همان مثنوی اوست که احوال خانوادۀ خودرا دران ذکر کرده در آغاز این مثنوی نیز بسم الله تازه نوشته است بعد یکدو مثنوی مختصر دیگری است با چند قطعه که بعضی ازان قطعات تاریخی میباشد . قصيدة اول ( نعت ) تشبیب غرائی دارد ! ـ\n\nخسرو مهر چوبنشست بر اورنگ عمل رستم روز در اقلیم شب افکند خلل\nرومی روز برا فراخته رایت بمصاف زنگی شب سپر انداخت هنگام جدل\nکیمیا ساز نبود است گر این عامل روز مس شب را بزر روز چرا کرد بدل\nروز افزوده و شب کاسته زانروی که مهر کرده آئينة ايام و ليالی صیقل\nسنگ از تربیت مهر شود لعل و کنون اخگر از تربیتش لعل شود در منقل\n\n٤٢٥"}
{"book": "adl0986", "page": 3040, "text": "( صفحه ١٢٦ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nوقت آنست که در قافله از فیض بهار\nوقت آنست که واعظ چو نهد مجلس وعظ\nآب زمزم شود اکنون بمی ناب بدل\nصورت شیشه شود نسخه واعظ به بغل\n\nشاعر در آخر این قصیده نام خود و نام پدر و شغل درس و تدریس خود را تذکار میکند :\nدل دانای مرا فخر بعلم است و بفضل\nباش لطف الله احمد چه کنی فخر بعلم\nعمر در درس بسر بردی و در آخر کار\nجاهل است آنکه بنازد بحلی و بحلل\nجهل ازین علم تو بهتر که نیاید به عمل\nهیچ حاصل نشد از مدرسه جز بحث وجدل\n\nدر قصیده که در مدح دارا شکوه دارد راجع بستایش خود میگوید :\nمهندسم که کنم صورت فلك تصوير\nچنان بلند نهادم اساس قصر خرد\nچنان منیر شود شبههٔ عمارت من\nدمی که من بعمار تگری شوم مشغول\nبدهستیاری لطف شه بلند اقبال\nسپهر مرتبه دارا شکوه در یادل\nبعهد دولت تو راجه های کوهستان\nيك نگاه که کردی بسوی کوهستان\nکشم بروی زمین گر خطوط پرکاری\nکه بر سپهر زنم طعنه نکو نساری\nکه نور مهر بود نزد تو را و تاری\nملك مصالح کار آورد بـر باری\nبلند پایه ز من گشت قدر معماری\nکه همچو ابر کفش میکند گهر باری\nزفرق خویش نهاده کلاه جباری\nگرفته پست و بلندی کوه همواری\n\nدرین اشعار به بعضی از وقائع آنعصر اشارت رفته که تواریخ موجود از شرح آنها سا کتست\nاز اکثر اشعار مهندس ثابت می شود که او خیلی بنام و نشان خود علاقه داشته و پیشه خود معماری را\nپیشه بلندی میدانسته چنانچه درین قصیده میگوید :\nشها اگرچه عمارت گری است پیشه من\nکنونکه ملك دلم شد خراب عشق بتان\nو گرچه نیست ضمیرم ازین هنر عاری\nتو خود بگو که چه نسبت مرا بمعماری\n\nسبك مهندس در غزل عموماً به سبك شعرای ملادر آنعصر مانده و گاهی اثر هندیت از زبانش\nتراوش دارد و در مقاطع غالباً مضامینی مناسب به تخلص خویش پیدا میکند چنانکه مقاطع او باین\nخصیصه ممتاز است مثلاً : ـ\nمهندس گرچه آگه بود زین پیش\nفرامش کرد قانون شفا را\n* * *\nنباشد زفلك مهندس آگاه\nبا آنکه نشسته بر زمین است\n* * *\n\n٤٢٦"}
{"book": "adl0986", "page": 3041, "text": "( صفحه ۱۲۷ )\nمعیار تاج محل واهل قلعه\n( سال ششم )\n\nرومهندس بعلم يك دوسه شکل\nاینهمه افتخار بی معنی است\n\nای مهندس رو که در علم نظر\nاحتیاج مسطر و پر کار نیست\n\nهان حرف زمین بگو مهندس\nتا کی ز فلك کنی حكايت\n\nاز مهندس مپرس سر فلك\nکاین معما زهيچكس نكشود\n\nدر مقاطع ذيل استدلال لطیفی بلفظ مهندس نموده :-\nدر حق من گمان خطا می بری خطاست\nهرگز شنیده که مهندس خطا کند\n\nتابکی شکل زمین خواهی کشید\nرو مهندس صورت افلاك کش\n\nکهنه شد آسمان مهندس خیز\nتا بنا های نو نهاده شود\n\nاز اشعار بلند او غزل ذیل است :-\nیاران هلال عید برآمد نظر کنید\nماه صیام رفت مغان را خبر کنید\n. . . . . . .\n. . . . . . .\nآنکس که از بر آمدن مه خبر کند\nاو را باحترام دهن پر شکر کنید\nاکنون رسید کو كبه عيش و أنبسا ط\nای در دوغم ز مملکت دل سفر کنید\nگردر من و نگار مهندس شود حجاب\nدستش گرفته زود زمحفل بدر کنید\n\nاکنون بعض اشعار دیوان اورا که حاکی ست از پارهٔ حالات او ذیلا مینگاریم . راجع بنام او : -\n\nباش لطف الله احمد چه کنی فخر بعلم\nجهل ازین علم تو بهتر که نیاید به عمل\n\nخواهم که کشم باده چو لطف الله احمد\nتا چند کشم محنت دور قمری را\n\nهمچو لطف الله احمد کوس دانش میز دم\nچون شدم عاشق بجهل خویش کردم اعتراف\n\nاشعار فوق حاکی ازنام او و نام پدر اوست ( لطف الله ، احمد ) از بیت ذیل وطن او يعنى لاهور\nمعلوم می شود :-\n\n٤٢٧"}
{"book": "adl0986", "page": 3042, "text": "( صفحه ۱۲۸ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nکی بود آمدن قاصد فر خنده پیام\nمدتی شد که ز لاهور نیامد خبری\n\nدر هندسه و منطق و حکمت غلوئی داشته : -\n\nبر من هیچه دان کشف شد از فیض ازل\nصرف در منطق و حکمت شده این عمر عزیز\n\nراز سربسته که بر هندسه دان مشکل بود\nلیك آن نکته نخواندم که در و حاصل بود\n\nدر معماری و مهندسی نامور بوده : -\n\nلطف الله معمار مهندس شد و استاد\nگر کار درا یت نکند پس چکد کس\n\nدرس و تدریس شغل او بوده : -\n\nعمر در درس بسر بردی و در آخر کار\nهیچ حاصل نشد از مدرسه جز بحث و جدل\n\nبنام یکی از شهزادها مثنوی سروده و غالبا دارا شکوه است زیرا « شهزاده بلند اقبال» خطاب او بوده\nمهندس میگوید : -\n\nلطف شه میکند مدد کاری\nخوانده ام یکدو نسخه از هر باب\nنخویسم ز بیم بی ادبی\n. . . . . . . . . . . . . . .\nلطف شهزاده بلند اقبال\nخدمت بنده را بفرماید\nگر یکی از مقربان بساط\nاین سخن از مقیم این در گاه\nاجر یابد ز کردگار کریم\n\nور نه آگه نیم ز معماری\nهیئت و هندسه نجوم و حساب\nکه چها خوانده ام من از عربی\n. . . . . . . . . . . . . . .\nگر شود بنده را معاون حال\nکه از و علم رفته باز آید\nدر دم عیش و در زمان نشاط\nبرساند بسمع حضرت شاه\nنه که اجر قلیل اجر عظیم\n\nاز ادبیات فوق بر می آید که شاعر میخواست بواسطه دارا شکوه بدر بار شاه جهان برسد\nگاهی در مقاطع غزل نیز بطرف او اشارت میکند :\nهان مهندس بنده شاه بلند اقبال باش آنکه فرمان گردهد جمشید فرمانبر شود\n\nدر یك مثنوی شخصی را که از بزرگان خانواده وزارت بوده و عزت سیادت هم داشته\nمی ستاید : -\n\nاختر برج حشمت و اجلال\nنیر آسمان بینائی\nمنبع جود و مخزن احسان\n\nگوهر درج دولت و اقبال\nآفتاب سپهر دانائی\nمظهر فیض و معدن ایقان\n\n٤٢٨"}
{"book": "adl0986", "page": 3043, "text": "( صفحه ۱۲۹ )\nعیار تاج محل و لعل قلعه\n( سال ششم )\n\nزبده دودمان مصطفوی\nنخبه خاندان مرتضوی\nامرار اشرف امارت او\nوزراء اشرف وزارت او\nامرا از امارتش منصور\nوزرا از وزارتش دستور\nآب شرع است سیف مسلولش\nدست عدل است رمح مصقولش\n\nبعقیده ما ممدوح او درین مثنوی همان میر محمد سعید است که منتخب الحساب را بنام او نوشته چنانکه در دیباچه منتخب که سابقاً نگاشته میگوید : خلاصه دودمان سیادت منتخب خاندان وزارت میر محمد سعید بن میر محمد یحیی ادام الله اقباله وضاعف اجلاله :\n\nاز تالیفات لطف الله و برادرانش بر می آید که علاقه آنها پس از شاه جهان به دارا شکوه پیوند یافته چنانکه خلاصه را ز تالیف عطاء الله بنام شهزاده مذکور معنون است و از دیوان لطف الله رسوخ و اعتبار او بدربار شهزاده ظاهر میشود . و چنانکه نگاشتم دومین قصیده از دیوان او نیز در مدح دارا شکوه است :\n\nبدستیاری لطف شه بلند اقبال\nبلند پایه ز من گشت قدر معماری\nسپهر مرتبه دارا شکوه دریادل\nکه همچو ابر کفش میکند گهر باری\n\nاز مطالع اوست که میگوید :\nگر پادشه بلطف نظر بر گدا کند\nبر پادشه نظر بعنایت خدا کند\n\nنیز در مطلعی از غزل دیگر میگوید :\nای شاه زمن بیا و بنگر\nدرد دل من بیا و بنگر\n\nيك غزل او تما ما در مدح است :\nای ز جود تو کامرانی دهر\nوز وجود تو پاسبانی دهر\nبفدای خدایگان زمان\nبتو زیبا خدایگانی دهر\nدهر را مدح تو وظیفه بود\nگوش کن بر وظیفه خوانی دهر\nبتو زیباست خلعت شاهی\nز تو پیداست کامرانی دهر\nباشد از لطف تو مهندس شاد\nای ز لطف تو شادمانی دهر\n\nلطفی که درین بیت از کلمه لطف حاصل شده و بر اهل ذوق ظاهر است . در مطلعی از غزل مدحیه خود نام دارا شکوه را با نام پدر وپسرش یکجا ذکر کرده میگوید .\n\n٤٢٩"}
{"book": "adl0986", "page": 3044, "text": "( صفحه ۱۳۰ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nدارا شکوه شاه جهان بانی جهان\nبر وی مبار کست سلیماني جهان\n\nشاهجهان دارا شکوه بن شاه جهان سلیمان شکوه بن دارا شکوه ابن شاه جهان\nپر ور د گار باد نگهبان دولتت\nزانرو که کار تست نگهبانی جهان\nتا ز آب و آتش است نشان در زمانه باد\nر و شن ز خاک پای تو پیشا نی جهان\nای بانی جهان که جهان در ثنای تست\nيك لحظه گوش دار ثنا خوانی جهان\nتا کی منهدمس است پریشان چو زلف یار\nای از تو دور گشته پریشانی جهان\n\nاز قطعات اوست :\nدولت جاوید و بخت سرمد و ملك دوام\nهمعنان و همدم شاه بلند اقبال باد\nاز کف دستش زرو گوهر برد در بارگاه\nتا ابد در پاوکان زین فیض مالا مال باد\nمیکند احسان او درما ندگان را یاوری\nیاور او ایزد ذوا لمجد و الا فضال باد\n\nقطعهٔ دیگر :\nثنا خوان ترا شاهاچه حاجتمدح جم گفتن\nبجام باده حاجت نیست مست جام سر مد را\nچو میخواهد که باشد بانی مدح و ثنا یتو\nبکار خشت و گل مگذار لطف الله احمد را\n\nاز قطعهٔ فوق ظاهر می شود که پیشه معماری را برای خود درجه اندک میدانست ، در تاریخ\nعمارتی که از برای دارا شکوه و بامر او ساخته میگوید :\nچو بنا کرده قصر جاه و جلال\nظل حق پاد شاه عالی ملك\nشبهه این عمارت والا\nتافت چون مهر بر حوالی ملك\nگفت معمار قصر تاریخش\nقصر دارا شکوه و الی ملك (۱)\n\nمصرع آخر ( ١٠٦٠ ه ) میشود ازین بیت بر می آید که شاعر معمار این قصر بوده و در همین\nسنه از برای دارا شکوه بنا کرده . در تاریخ کلیدی که دارا شکوه ساخته میگوید :\nچو تیار شد ا ین کلید ظفر\nبفر مان دین پرور حق پژوه\nبی سال تاریخ ا نجام وی\nخرد گفت « مفتاح دارا شکوه »\n١٠٦٦\n\nاز ( مفتاح دارا شکوه ) - ١٠٦٦ ه بر می آید كه يك سال بعد ازان دارا شکوه کشته\nشده در تاریخ كد خدائی سلیمان شکوه پسر دارا شکوه میگوید :\n\n( ١ ) ازین مصرع به حساب جمل ( ١٠٦٤ ) استخراج میشود نه ( ١٠٦٠ )\n\n٤٣٠"}
{"book": "adl0986", "page": 3045, "text": "( صفحه ۱۳۱ ) معمار تاج محل و لعل قلعه ( ششم سال )\n\nحکم خدا گشت با قبال بلند پور دارای زمان شاه زمین\nدر زمانی که مرا دات جهان بود در دست چون در دست نگین\nگفت . . . . . . تاریخش سلیمان شده بلقیس قرین\n١٠٦٤\nاز مصرع اخیر ( ١٠٦٤ هـ ) استخراج می شود .\nاز اشعار فوق ظاهر است که لطف الله و خانواده او رابطه مستحکمی بدارا شکوه داشتند\nو ارباب تاریخ ازان نتیجه میگیرند که رابطه اش بدارا شکوه سبب بی علاقه گی و دوری از دربار\nعالمگیر گشته و مقدار این دوری هم بمقدار رابطهٔ مذکور بوده . از بعض ابیات قصیده او در مدح\nدارا شکوه تعریض شاعر بر حریف دارا شکوه استنباط میشود مثلاً\nز هیبتش نتوان یافت نیم قطره خون هزار بار دل خصمش ار بیفشاری\nز خم تیر که زد در دل معاند او ربوده زنگ دلم را سپهر زنگاری\nدران دیار که بخت حسود تست بخواب ندیده دیده مردم بخواب بیداری\nمدام باد هوا خواه دولت تو به عیش نصیب خصم تو جاوید باد خو تخواری\n\nدرین اشعار بعض کلمات که غالباً بدان کلمات اشاره بطرف اورنگ زیب شده و بنابرین شبهه نیست\nکه در انقلاب ١٠٦٧ هـ وقتیکه اورنگ زیب بجای شهزادهٔ بلند اقبال بر سریر سلطنت جلوس نمود\nپریشانی برای لطف الله پیش آمده باشد . در دیوان او غزلی بطور قطعه بند هم هست :\nشها گوش برداد خواهی نداری بحال گدایان نگاهی نداری\nرقیبان بقتلم نوشتند فتوی وگرنه تو هرگز گناهی نداری\nجهان سر بسر خیر خواه تو باشد ولی همچو من خیر خواهی نداری\nنیاری صبا سوی بلبل پیامی مگر سوی گلزار راهی نداری\nمهندس ازان رو نداری وقاری که چون زاهدان خانقاهی نداری\nشاید طرف خطاب او درین غزل اورنگ زیب باشد ورنه ظاهر است که حال او در عهد داراشکوه\nمستلزم شکوه و گله نبوده و نه حاجت داشت که تعریضی از خانقاه نماید .\nمهندس در اشعار فوق از مهارت خود در فن تعمیر نیز جابجا ذکر کرده چنانکه میگوید ع\nبلند پایه ز من گشت قدر معماری\n\nدر یکجا بطور فخر میگوید : -\nما همه معمار و عمارت گریم\nدر جای دیگر میگوید رسم و نقشهٔ بنای من مانند آفتاب روشن است : -\nچنان منیر شود شبهه عمارت من که نور مهر بود نزد نور او تاری\n\n۱۳۱"}
{"book": "adl0986", "page": 3046, "text": "( صفحه ۱۳۲ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nدمی که من بعمارتگری شوم مشغول\nملک مصالح کار آورد بـر باری\nلیکن معلوم نیست کدام عماراتی پرداخته دست او خواهد بود . گرچه از قطعهٔ تاریخی که\nسابقا گذشت اینقدر معلوم میشود که منزلی را برای دارا شکوه او بنا کرده در تذکرهٔ سفینهٔ خوشگو\nو نشتر عشق تالیف حسین قلی خان ( ۱۲۹۰ هـ ) راجع بمهندس در ضمن ترجمهٔ پسر اور یا ضی مذکور\nاست « ملا لطف الله مهندس تخلص لاهوری است که قلعهٔ ارگ دارالخلافهٔ شاهجهان آباد به تجویز\nو صوابدید او بنا یافته » . ( خوشگو ) ازین معلوم می شود که مهندس در تعمیر عمارتهای شاه جهانی\nقلعهٔ دهلی با پدر و عم خود شریک بوده . در سحر حلال نسبت بخود می نگارد :\n« مملوک هوا دار ولد احمد معمار گوهر عمر را در کارگاه و گل کاسد کرده . . . . . »\nازین فقره نیز معلوم میشود که بیشتر قسمت عمر او در کار تعمیر صرف شده .\n\n۷ - سحر حلال :\nاین رسالهٔ فارسی در علم اخلاق و در صنعت غیر منقوط است . ازین جهت مصنف در\nعوض نام خود ( لطف الله ) ولد احمد معمار نگاشته . آغاز آن این است :\nالله علا اسمه در اول کلام حمدکردگار آوردم : مالك ملك : علام واحد صمد سلام . . .\nبعد از نه صفحه حمد و نعت دو صفحه در مدح پادشاه عصر بدین عنوان نگاشته « مدح داور\nکامگار ادام الله ملکه » و نام ممدوح را بطور تعمیه در عبارت ذیل آورده :\n« اسم اکرم او حامل دو کلمه آمد کلمهٔ اول سر عدل ودل داد ودل علم وسر مراد . کلمه دوم\nسرگل و د ل سرو و در سر گل و دل سرو ده در آمده ملك علام و صمد سلام همواره سرو\nاورا محور سماء کرم و گل اورا محمود دوحهٔ ارم داراد »\nاز معمای فوق ( عالمگیر ) که لقب اورنگ زیب است استخراج میشود جای تعجب است\nکه مداح دارا شکوه از اورنگ زیب مدح میکند شاید بوسیلهٔ تقدیم این رساله اخلاقی بحضور\nاورنگ زیب میخواست مورد التفات پادشاهی گردد و ازین جهت رساله را بنام او معنون\nساخته ، لیکن معلوم نیست بآمال خود نائل گشته یا خیر .\nبعد از مدح پادشاه سه صفحه راجع بکیفیت تالیف و تاریخ آن به عنوان « مدح رساله\nو حال محرر اصلح الله حاله » نوشته که در ذیل ازان اقتباس میشود :\nمملوك هوا دار ولد احمد معمار رساله که مداد او کحل مدامع اهل حال آمد . . .\nحامل سطور معدوده کرده در درگاه سالار کامگار ادام الله ملکه آورده . . .\nمامول که در حال سعد . . . در مطالعهٔ والا در آمده معلوم مدرهٔ اکرم گردد . . .\nسرو را ، مملوك هوادار ولد احمد معمار گوهر عمر را درکارگاه وگل کاسد کرده . .\n\n٤٣٢"}
{"book": "adl0986", "page": 3047, "text": "از مناظر جشن هزدهمین سال استقلال وطن\nتیم فت بال بعد از مسابقه و اجرای نمایش"}
{"book": "adl0986", "page": 3048, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 3049, "text": "( صفحه ۱۴۳ ) معمار تاج محل و لعل قلعه ( سال ششم )\n\nمسئول که هر کس در مسالك علم . . . . اطلاع دارد رساله مملوك هوا دار اصلاح دهد احمد معمار والد مملوك دادار سه ولد دارد ، اول عطاء الله سلمه الله مسالك مسالك علم و حال ورا حل مراحل صعود و كمال عالم و عامل و علامه عصر که در او علم و عمل آمده حصر رسالها در علم اعداد مسطور کرده ، حامل صحاح و كسور و ولد دوم اوسط هر سه مملوك درگاه کردگار و اسم مملوك حامل دوکلمه آمد ، کلمه دوم الله علا اسمه كلمة اول لام وطا و معادل عدد عطا ، و ولد سوم در مسالك علم و حال و مراحل صعود وكمال مساهم عطاء الله آمد و اسم او هم دو كلمه دارد ، كلمه دوم الله علا اسمه کلمه اول معادل عدد مطا و و او و را اصلح الله حاله حصل الله آماله معلوم اهل علم گرددکه اسم رساله و الا سحر حلال آمد . . .\n\nمعلوم اهل كمال که سحر حلال را در ماه محرم الحرام مسطور کرده . سال رسم سحر حلال ملهم اهل حال و معلم اهل کمال را سوال کردم صدا در داد که سحر حلال ورد اهل حال آمد و درس لوح کمال . از فقرة آخر ( ۱۰۷۴ ه ) برمی آید که تاریخ تصنیف رساله است .\n\nپس ازین تمهید باصل کتاب شروع نموده فضائل و رذائل اخلاق را به عنوان مدح و ذم معنون ساخته است مانند : مدح عدل . مدح سماح ، محرم امساك ، محرم حسد ، محرم طول امل محرم حرص و طمع ، محرم کسل ، مدح كد ، مدح علم مدح دلدار و حال اهل دل ، هوس وصل دلدار ، حصول وصل دلدار ، محرم هوس و دوام وصل ، مدح مل ، مدح سرود کلام اهل دل . بهمین عنوان آخر رساله خاتمه یافته .\n\nما از دو نسخه این رساله سراغ داریم که یکی ازان در کتابخانه مدرسه محمدی مدراس است به نمره ۲۱۸۶ - این نسخه را غلام قادر خان مخاطب به قادر عظیم خان که از يك (۱) خانواده مشهور به علم در مدراس بوده در ( ۱۲۴۱ ه ) در بیست و نه صفحه نقل کرده .\n\nنسخه دوم در کتابخانه دارالفنون بمبئی است که نمره آن در جلد ۱۸ ص ۱۷ از فهرست کتا بخانه داخل است . ا کنون دوست مخلص من پروفیسور شيخ عبد القادر ( پونه ) ترتيب و شایع (۲) نموده است .\n\n( ۱ ) ما ازجناب محمد غوث صاحب ایم ای ( حیدر آباد د کن ) که جوان قابل ور كن ركيني ازين خانواده است خیلی مشکوریم که بتکلیف ما اقتباساتی ازین رساله نموده و برای ما فرستاده است .\n( ۲ ) فاضل مرتب این فهرست اشتباها نور الله برادر كوچك لطف الله را مصنف این رساله پنداشته است .\n\n۱۴۳"}
{"book": "adl0986", "page": 3050, "text": "( صفحه ١٣٤ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nمعیار تاج محل و لعل قلعه\n٣\nامام الدین ریاضی :\nپسر لطف الله مهندس و نوه استاد احمد است .\nتذکره نویسان قرن دوازده هريك بنوبه خود طرفی از شرح حال او را ضبط کرده اند چنانکه خوشگو در ( سفینه ) و حسین قلی خان عظیم آبادی در ( نشتر عشق ) و کشن چند اخلاص در ( همیشه بهار ) و احمد علی خان سندیلوی در ( مخزن الغرائب ) پس از بیان شرح حال او اشعاری هم از و نقل کرده ضمناً ذکر بعضی از اسلاف و عزیزان او را نیز بمیان می آورند . خوشگو در سفینه خود میگوید . -\nمولوی امام الدین ریاضی تخلص خلف ملا لطف الله مهندس تخلص لاهوریست که قلعه ارگ دارالخلافه شاهجهان آباد به تجویز وصوابدید او بنا یافته . واز عهد جد خود بدار الخلافه سکونت دارد . در جمیع علوم رسمی یگانه و منفرد بود . خصوص در ریاضیات تصانیف معتبر دارد . و با اینهمه قناعت و ریاضت را زیور حان و مآل خود ساخته بدرس و افادت مشغولی داشت درین جز و زمان از مغتنمات بوده . اگر چه بنابر اشغال علمی بفکر سخن کم می پرداخت . لیکن سلیقه بسیار درست داشت و در جوابها پای کم نمی آورد . و در سال هزار و صد و چهل و پنج رحلت کرد . و امروز ملا ابوالخیر معروف بخیر الله برادر اعیانی او ..... ( در شرح رصد بندی خیر الله ذکرش می آید ) . بعد چند شعر فارسی مولانا ریاضی را انتخاب زده است .\nحسین قلی خان عظیم آبادی در نشتر عشق مینویسد : -\nمولنا امام الدین نام . خلف مولنا لطف الله مهندس لاهوریست که قلعه ارگ شاهجهان آباد بررأی وی بنیاد شده . مدة العمر خود در شاهجهان آبادگذرانیده . چون وی بعلم ریاضی تفوق بر ابنای جنس داشت . و در ورع و پرهیز گاری بیمانند بود ، لهذا تخلص خود ریاضی میکرد وگاه گاهی فکر به تلاش سخن هم می گماشت . . . . . . . . . در سنه یکهزار و یکصد چهل و پنج بگزل چینی ریاض جنان شتافت .\nحسین قلی خان قطعه ذیل را در تاریخ وفات او سروده : -\nبگفته عاشقی با آه دل سوز برفته چون امام الدین ز دنیا\nبدیع و صرف و معنی و ریاضی شدند ای وای بی اوبی سروپا\n١١٤٥\n٤٢٤"}
{"book": "adl0986", "page": 3051, "text": "( صفحه ۱۳۰ ) معمار تاج محل و لعل قلعه ( سال ششم )\n\nکشن چند اخلاص در تذکرۀ همیشه بهار(۱) راجع بشرح حال او چند صفحه نگاشته خیلی باخلاص\nو احترام از و یاد میکند به تخصیص زهد و استغنا و بی نیازی او را از آستان امرا و سلاطین\nمی ستاید چنانکه در آغاز ترجمه او میگوید :\n« ...... اصل وطن ایشان دارالسلطنه لاهور است و جد شریف آن دانای اسرار\nکونی و الهی آمده در دارالخلافه شاهجان آباد اقامت گرفته والد شریف ایشان مولوی لطف الله\nمهندس که ایشان هم گاه گاهی میل بشعر میکردند . و مهندس تخلص میفرمودند و در علم ریاضی\nخیلی ید علیا داشتند . »\nبعد او را بزهد و تقوی و کمال در فن شعر ستوده سخن را درین زمینه در چند صفحه طول میدهد\nبلکه یکدو حکایتی هم ازو که دلیل است بر قدرتش درین فن نقل میکند .\nعبارت احمد علی خان سندیلیوی در مخزن الغرائب مؤلفه ( ۱۲۱۸ هـ ) مانند است بعبارت اخلاص\nبا اندك تغییری چنانچه مینویسد :ـ\nمولنا امام الدین ریاضی اصل وطن ایشان بلدۀ لاهور است . جدش توطن در دهلی اختیار کرده\nپدرش مولوی لطف الله مهندس بوده است ایشان هم بگفتن اشعار میل تمام داشتند و مهندس تخلص میکردند .\nو در علم ریاضی مثل این هر دو پدر و پسر در بلاد هند نبوده اند . هرچند مولنا ریاضی بگفتن شعر\nتوجه نداشت . روز و شب بتدریس مشغول بود » تذکرۀ صبح گلشن مینویسد :\nریاضی امام الدین فرزند مولانا لطف الله مهندس لاهوری که قلعه ارك شاهجهان آباد بصوابدیدرأی رزینش\nبنیاد گرفته ریاضی متوطن شاهجهان آباد گردیده ، از ان شهر مدة العمر بیرون نرفته ماهر علوم\nدرسیه بوده ، و در سبق علم ریاضی از معاصرین قصب السبق ربوده ، در عبادت و ریاضت و ورع\nو زهد عدیل خود نداشته . »\nدر تاریخ علمای هند عبارت ذیل مسطور است :\nملا امام الدین دهلوی در اصل لاهوری است . ریاضی دان بود که به دهلی توطن گرفته شرحی\nمختصر به تشریح الافلاك مصنفه بهاء الدین آملی در سال یازده صد و سه هجری نوشته که بنام التصریح\nفی شرح التشریح شهرت دارد » ( ص ٢٦٢ نو لکشور )\nنخستین شرح که بر متن مشهور تشریح الافلاك بهاء الدین آملی نگاشته اند باب تشریح\nالافلاك است از عصمت الله سارنبوری که شرحی است مبسوط در سنه ١٠٨٦ هـ تالیف یافته و بطبع\nهم رسیده . لیکن تصریح : بیشتر مشهور و متداول بوده و بسبب اختصاری که دارد دانشگاه های عربی\nدر مضمون هیئت نخست از همین کتاب آغاز میکنند مصنف نام خود را در دیباچه چنین نگاشته :\nاما بعد فيقول العبد الضعیف امام الدين بن لطف الله المهندس اللاهورى ثم الدهلوى »\n( دیباچه تصریح )\n\n(۱) نسخه آن در کتابخانه بانکی پور از نظر گذارش یافته .\n۱۲۰"}
{"book": "adl0986", "page": 3052, "text": "( صفحه ١٣٦ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\nاز ینفقره بر می آید که این خانواده اصلا لاهوری بوده بعد بسبب تعلق به عمارات سلطنتی بدهلی توطن گزیده اند\nامام الدین در دیباچه تصریح سنه تالیف را ( ١١٠٣ ه ) نوشته و چون پدرش اقلا تا ( ١٠٩٣ ه ) حیات داشته بدلیل آنکه ( منتخب ) مؤلفه او در همین سال تالیف یافته و ١١ سال بعد پسرش تصریح را نگاشته پس از ین مقدمات بطور یقین ثابت می شود که پسر در زندگی پدر تحصیل خود را تکمیل یا نزدیك به تکمیل رسانده و میتوان قیاس نمود که علوم ریاضی را غالباً از پدر خود تحصیل کرده باشد . ارباب تذکره تاریخ وفات او را « سنه ١١٤٥ ه خمس و اربعین و مأته والف » می نویسند .\nآنچه در دیباچه تصریح نگاشته که باعث او بر ین تألیف تکلیف بعضی از برادران و احباب بوده مراد از ان جماعة شاگردان اوست و از ین بر می آید که امام الدین نیز به پیشه موروثی خود یعنی درس و تدریس مشغولی داشت چنانکه سندیلوی نیز تصریح میکند : روز و شب بتدریس مشغول بود\nدر کتابخانه رامپور دو نسخه نادر از تصریح موجود است که : اهمیت یکی باعتبار قرب استنساخ آنست بعهد تصنیف چه دوازده سال پس از تألیف تصریح ( ١١١٥ ه ) نگاشته شده و اهمیت نسخه دیگر نقل آنست از نسخه دستخطی مصنف که در ( ١٢١١ ه ) منقول شده نمره نسخه اول ١٥ و از نسخه دوم ١٦ ( فن هیئت ) است\nمصنف بر ین شرح حاشیه هم نگاشته این حاشیه در نسخه نمره ١٦ کتابخانه رامپور موجود است استاد من مولانا حفیظ الله که سابقاً مدرس اعلای مدرسه عالیه رامپور و دارالعلوم ندوه العلمای لکنهؤ بود در ( ١٣١٠ ه ) هنگام قیام خود برامپور نیز حاشیه بر تصریح نگاشته که در مطبع مجتبائی چاپ شده مولانا در آخر حاشیه تصریح میکند که از حواشی منقول از نسخه دستخطی شارح استفاده کرده است ( خاتمه حاشیه تصریح مطبوعه مجتبائی )\nامام الدین دوحاشیه دیگر نیز دارد یکی بر شرح چغمینی ( ١ ) قاضی زاده رومی که کتابی است مشهور درهیئت و دیگری بر شرح خلاصة الحساب تالیف پدر خود . حاشیه مؤخر الذکر در کتابخانه دفتر هند به نمره ٧٦١ داخل است\nامام الدین مانند پدر خود بزبان فارسی شاعر نیز بوده و ریاضی تخلص میکرده\nکشن چند اخلاص وسندیلوی می نگارند گر چه مولانا ریاضی بسبب شغل درس و تدریس\n(١) در عهد نوابی اود نسخه از شرح چغمنی با حواشی و تعلیقات جمعی از علما در مطبع علوی علی بخش خان باهتمام مقبول الدوله احسان الملك کپتان مرزا مهدی علی خان بهادر ثابت جنگ قبول چاپ شده و در ذیل حواشی مذکوره از حاشیه امام الدین الریاضی ابن لطف الله المهندس الدهلوی نیز جابجا نقل وحواله رفته است چنانچه در خاتمه کتاب ذکری ازین حاشیه شده است .\n١٣٦"}
{"book": "adl0986", "page": 3053, "text": "( صفحه ۱۳۷ ) معمار تاج محل ولعل قلعه ( سال ششم )\n\nفرصت نمی یافت شعر بگوید . لیکن وقتی مطلع طالب آملی را که جواب نمی شد طوری استقبال\nنمود که از قدرت اکابر شعر بیرون بود . مطلع طالب این است :\nبتن بویا کند گلهای تصویر نهالی را بیایدار سازد خفتگان نقش قالی را\nاخلاص وسندیلوی می نگارند که تا امروز شعرا با ستقبال اینمطلع اقدام نکردند بلکه میان\nناصر علی را وقتیکه بعضی از رفقا تکلیف بر استقبال آن نمود فرمود « صاف این زمین را طا لبا برد\nچیزیکه مانده است درد است » ومانند میرزا صائب شاعر مفلقی وقتی ازین غزل استقبال نمود\nدر مطلع از قافیه قالی و نهالی پهلوتهی کرده چنین قافیه بهم رساند : ـ\nتکلف نیست در گفتار رندلا ابالی را چنانت دوست میدارم که عاشق شعر حالی را\nلیکن مولانا ریاضی جواب آنرا برجسته گفت : ـ\nرك گل کرد آن گلچهره هر تار نهالی را ازین اندیشه گلها داغ شد برسینه قالی را\nوقتی ناصرعلی مطلع مولانا را شنید گفت :\nظاهرا این زمین دوصاف داشت یکی را طالبا برد ودومی تا حال در جواهر خانه قضا و قدر\nپنهان بود نصیب مولانا شد که اکنون از تذکره های مذکور چند شعر او را نقل میکنیم :\nعنقا خدنگ حسرت(۱) گنامی من است درقید نام بود اگرچه نشان نداشت\nرفتی و رفت لشکر دل در رکاب تو شهرم برنك مجلس تصویر جان نداشت\nروشن دلیم و خاك نشینی عیار ماست سیماب وار کشته شدن اعتبار ماست\nآزاده ایم مطلب ما ترك مطلب است باز آمدن ز حاصل هر کارکارماست\nما خار غم بسینه چو ماهی نهفته ایم گلزار عشق داغ دل ازخار خارماست\nدریا دل است یارونم از ما دریغ داشت خشك وتری به پای گل افسوس خارماست ؟\nزعشق یار چه گویم که حال من چون است غمم بدور خطش از احاطه بیرون است\nندانم از چه شدی سنگدل که بیمارت بجان رسید و نه پرسی که حال او چون است\nدر بیت هفتم اصطلاحات ریاضی را مانند دور ، خط ، احاطه ذکر نموده . دوبیت ذیل از سفینه\nخوشگو است :\nپایه عشق بلندی زسر دار گرفت هرکه دریافت چو منصور سری سردار یست\nیوسفستان معانی است ریاضی سخنت چاك پیراهن نظم تو عجب بازا ریست\nاز بعض کلمات امام الدین ریاضی که درد یبا چه تصریح نگاشته واز بیان کشن چنداخلاص معلوم\nمی شود که او شاگردان بسیاری در ریاضیات به تکمیل رسانده اخلاص در تذکره همیشه بهار میگوید :\n(۱) خد نك حسرت بی معنی و خد نك حسرت شدن عنقا بی معنی تر است . شاید بجای خدنگ کباب\nبوده با شد . مترجم\n\n۱۳۷"}
{"book": "adl0986", "page": 3054, "text": "( صفحه ۱۳۸ ) کابل ( شماره چهارم پنجم )\n\n« و یکی از شاگردان ایشان برمجسطی شرح فارسی نوشته . »\nبعد می نویسد :\nعزیزی در حق بعضی از شاگردان ایشان گفته ع، توئی در هر فنی چون صید يك فن۔ از این بعد عبارت ذیل است\n« شاگردان ایشان در ریاضی تصانیف رائقه فائقه دارند . »\nخیرالله بن لطف الله پسر دوم لطف الله مهندس تمام نام او ابوالخیر المخاطب به خیرالله خان مهندس\nاست . در عهد محمدشاه کسب شهرت نموده و از لفظ المخاطب ظاهر میگردد که بدر پادشاهی راه داشته\nو نیز مانند پدر لفظ مهندس را ضمیمه نام خود میکرده تعلیمات خود را غالبا از خدمت برادر بزرگ خود\nامام الدین که تا ١١٤٥ه حیات داشت فرا گرفته است از نگارش امام الدین در دیبا چه تصریح که می نویسد\nباعث من درین تالیف تکلیف برادران و احباب بوده دور نیست که یکی از ان برادران این برادرش\nهم بوده باشد . کشن چند اخلاص در تذکره همیشه بهار راجع به ترجمه امام الدین ریاضی میگوید : یکی\nاز شاگردان ایشان بر مجسطی شرح فارسی نوشته خیلی تفصیل . . . . » مراد از شاگردمذکور در عبارت\nفوق برا در او خیرالله است چنانکه در آتی می آید و ازین ثابت میگردد که خیرالله شاگرد برادر خود\nامام الدین بوده و از کارهای مهمه اوست که در عهد محمدشاه وبحکم او راجه جی سنگ در دهلی ، جیپور ،\nبنارس اجین رصد خانهائی بنا گذاشت که بانی و نگران همه آنها همین نادره روزگار بوده . ما این سخن را\nبیست و پنج یا بیست و چار سال پیش از ین قیاساً نوشته بودیم . خوش بختانه سخن ما به شهادت يك\nاز تذکره نویسان معاصر او یعنی بند را بن خوشگو متوفی ( ۱۱۷۰ه بپایه ثبوت رسید . خو شگو در\nسفینه خوشگو ( نسخه قلمی این تذکره در کتابخانه بانکی پور به نظر محرر درآمده ) راجع به شرح حال\nامام الدین ریاضی می نگارد :-\nوامروز ملا ابو الخير معروف بخیرالله برادر اعیانی وی در هیئت وهند سه و اکثر علوم یگانه\nروزگار است چنانچه را جه دهیراج جی سنگ سوائی زمیندار انبیر درین ایام خیال رصد بستن در پیش\nداشته . قریب بیست لك روپیه در بیست سال صرف این کار نموده باستمصواب ابو الخير مذکور است\nوحق آنست که ذات او بر زمانه منت است . . . . » ( سفینه خوشگو نمره ٢٥ ص ۱۲۳)\nدر دهلی علاوه بر کار رصد خانه بدرس ریاضیات هم مشغولی داشت ( دیباچه تقریب التحریر )\nچنانچه اولاً از محمد علی پسر او و بعد از سائر شاگردان او نام برده .\nيك یادگاری معنوی از و در کتابخانه دفتر هند در لندن و کتابخانه نواب سالار جنگ بها در\nبه حیدر آباد دکن و دو نسخه در کتابخانه مشرقی بانکی پور موجود است كه يك از ين دو بكتابخانه\nمسلم یونیورستی علیگر داخل و از چهارم علامه غلام حسین جونپوری در جامع بهادرخانی ذکری نموده است .\n١ - تقرير التحریر ترجمه ایست فارسی بر تحریر اقلیدس خواجه نصیرالدین طوسی متوفی ٦٧٢ه\nاین ترجمه را چنانکه در دیباچه کتاب تصریح شده در عهد محمد شاه ( ١١٤٤ه ) بانجام رسانیده است\nآغاز آن این است .\n٤٣٨"}
{"book": "adl0986", "page": 3055, "text": "( صفحه ۱۳۹ )\nمعیار تاج محل ولعل قلعه\n( سال ششم )\n\nشکر است مر خدای را که ازوست ابتدا ، بسوی اوست انتها و بدست اوست اختیار همه چیزها »\nدرنسخهٔ داخل به کتابخانهٔ نواب سالار جنگ بهادر( نسخه حیدرآباد دکن ) نام مترجم ( ابوالخیر بن لطف الله مهندس ) و درنسخهٔ دفتر هندنمرهٔ (۲۳۶۰) خیرالله خان بن لطف الله مهندس نوشته است چنانکه از فهرست فارسی آن ( ج - ۱- ص - ۱۲۳۴ ) معلوم میشود. نام کتاب هم درنسخهٔ حیدرآبادی واضحاً تقریر التحریر ضبط شده لیکن در فهرست کتابخانهٔ دفتر هند بنام ترجمهٔ تحریر اقلیدس داخل است در صورتیکه نام آن این نیست زیرا پسر مصنف در دیباچهٔ تقریب التحریر که در آنی ذکر میشود و نسخه های آن درکتابخانهای بانکی پور وعلیگر موجود است نام آن را تقریرالتحریر نگاشته که این نام ازحیث مشابهت بنام دیگرکتاب اوبی نهایت موزون مینماید. تاریخ کتابت نسخهٔ دفتر هند غرهٔ رجب ۱۱۹٤ هجری است و درصفحهٔ اول آن درحاشیه مسطور است که این نسخه را راجه نندرام در لکشنو برای مستر رجرد جانس انجام داده است سبحان الله يك وقت علاقه مندان علم از انگلیس هم مشتاق استفاده از تصنیفات بزرگان مادر ریاضی بوده اند نسخهٔ حیدرآبادی را شیخ احمد نامی در ۱۲۴۸ هنوشته است .\n۲ - تقريب التحرير ترجمه ایست خلاصه و بفارسی بهمراه شرح بر تحرير مجسطی خواجهٔ طوسی. نام مصنف درین کتاب بعنوان ذیل مسطوراست : ابوالخير المعروف به خیرالله المخاطب بخیرالله خان المتخلص بالمهندس. آغاز کتاب اینست :\n« ثنائی که ازاندازهٔ مهندس خرد بیرون است شایان صانعی که خالق سبع سماواتست »\n( فهرست کتابخانهٔ مشرقی بانکی پور ج ۱۱ - ص ۷۰ )\nتالیف آن قرار بیان مؤلف در دیباچه درثلث اخیر از سلطنت محمد شاه سنه ۱۱۳۱ ه ، سنه ۱۱۶۱ ه ، پس از ترجمهٔ تحریر اقلیدس اتفاق افتاده . مؤلف درین شرح از شرح تحریر مجسطی تالیف مولانا عبدالعلی بر جندی استمداد نموده است سبك تالیفش درین شرح عموماً طوریست که اولا يك فقره ازمتن عربی خواجهٔ طوسی را ذکر و بعد ترجمهٔ آنرا بفارسی میکند . بعد بر حسب ضرورت از شرح عربی بر جندی اقتباس واخير اشرحی بفارسی از طرف خود مینماید .\nيك نسخه ازين کتاب در کتابخانهٔ مشرقی بانکی پور به نمرهٔ ۱۰۵۸ ریاضیات فارسی داخل است . تاریخ کتابت این نسخه را کاتب آن ۲۲ شوال ۱۴۵۱ ه مینویسد و نسخهٔ دیگری ازان در کتابخانهٔ مسلم یونیورستی است ( به نمرهٔ ۶ علوم فارسی ) که نام آنرا در فهرست ترجمهٔ مجسطی نوشته و هردو نسخه از نظر من گذارش یافته است آغاز کتاب بدین طرح است :\nيارب آسان کن بفضل شامل خود فتح باب\nپس بلطف کامل خود ساز انجام کتاب\nقال الفاضل الكامل المحقق والعامل الماهر المدقق استاذ الكل في الكل عالم العلوم بالجمل الشارح المترجم بالفارسية ابوالعلوم العربية ابوالخير المعروف بخير الله المخاطب بخير الله خان سلمه الرحمن المتخلص بالمهندس ابن لطف الله غفرالله له\n٤٢٩"}
{"book": "adl0986", "page": 3056, "text": "( صفحه ١٤٠ ) معمار تاج محل و لعل قلعه ( سال ششم )\n\nالحمد لله رب العالمين ...... اما بعد ...... پوشیده نماند که چون در سالف زمان ترجمه تحریر اقلیدس که از محقق طوسی بازيادت شرح بعض مقدمات بر ان پارسی برای عموم فیض اتفاق افتاده بود و بتقریر التحریر موسوم گردیده خواست که برای اتمام خدمت عباد الله ترجمه تحریر مجسطی هم که ازان مدقق است بایراد بعض فوائد مرقوم سازد چنانکه بفضل الهی جل جلاله و عم نواله مسوده آن کتاب عظیم النفع در ثلث اخير مدت سلطنت شاه خلائق پناه انجم سپاه فردوس آرامگاه محمد شاه پادشاه غازی عليه الرحمه و الرضوان فراغ دست داده بود و بتقریب التحریر مسمى شده بسبب عدم دريافت قدر دانی ارکان در حیز تعویق افتاده بود بترغيب بعض دوستان طالب این فن در اواسط سنه احد جلوس پادشاه عالیجاه احمد شاه بهادر ) از مسوده اتفاق شروع به مبیضه افتاد در سنه یکهزار و یکصد و شصت و یکم هجری مقدسه صلعم » .\nنسخه علیگر جابجا کرم خورده و نسخه بانکی پور سالم و درست است . عبارت فوق با هر دو نسخه تطبیق و تصحیح شده . عبارت خاتمه در هر دو این چنین است :\nبعد از بیان سعی در حل این کتاب ، و وصف خوبیهای آن و اعتذار سهو و خطا و طلب دعای خیر و ختم بر صلواة و سلام حضرت رسالت پناه را ..... فارغ شدم از تحریر این شرح و تصحیح آن روز یکشنبه اوائل ذیقعده سنه نهصد و هشت و يك هجريه نبويه ..... بن لطف الله مهندس بن احمد .\n« سنه نهصد و هشت و يك » سراسر تحریف و در حقیقت ١١٦١ هـ خواهد بود که در همین سال وفات محمد شاه است در آغاز این نسخه بوفات پادشاه درینوقت تصریح رفته . گویا مسوده کتاب در حیات محمد شاه اختتام یافته بود اما از ناقدردانی ارکان سلطنت سواد آن به بیاض نرسید تا آنکه پس از وفات شاه مرحوم باصرار علاقه مندان ریاضی در اول جلوس احمد شاه پاك نويس شد .\n٣ - حاشیه بر شرح بیست باب در معرفت اسطرلاب رساله ایست مشهور از خواجه نصیر طوسی که علامه عبدالعلی برجندی در ( ٨٨٩ ه ) شرحی بران نگاشته و خیرالله مهندس بر شرح مذکور حاشیه افزوده . این حاشیه بر کنار نسخه از شرح برجندی نمره ١٠٤٥ در کتابخانه بانکی پور موجود و نام محشی دران چنین نگارش یافته است :\n« خيرا لمهندسین ابوالخیر منجما لمخاطب بخیرالله خان مهندس » .\nاین نسخه در دوم جمادی الاخرى - ١١٦٥ - ( فهرست کتابخانه مذکور ج ١١ - ص ٦٢ ) . که عهد حیات مصنف است انتساخ یافته است .\n٤ - شرح زیج جدید محمد شاهی\nراجه جی سنگ سوائی بانی جیپور وصوبه دار آگره و مالوه متوفی (١١٥٦ه) بحكم محمدشاه پادشاه دهلی ، در دهلی ، جیپور ، اجین ، بنارس و مترا طرح رصد خانه ها ریخت که برعلاوه اشتراك سائر هيئت\n١٤٠"}
{"book": "adl0986", "page": 3057, "text": "مسابقه بزغاله تازی از مناظر جشن سال ۱۸ استقلال"}
{"book": "adl0986", "page": 3058, "text": "از مناظر جشن هزدهمین سال استقلال وطن\nیکی از جمله نفری سواران بز کش که این اسپورت ملی را در جشن اجرا کرده اند\nو این شخص باخذ جایزه موفق شده"}
{"book": "adl0986", "page": 3059, "text": "( صفحه ١٤١ ) معمار تاج محل و لعل قلعه ( سال ششم )\n\nدانان مختلف از هندو و مسلمان وانگلیس خیرالله مهندس نیز در بنای آنها شريك بوده . تحقیقات این\nرصدخانها بنام خود راجه و بعنوان زیج محمد شاهی در ١١٤٠ ه تدوین یافت وخيرالله شرحی بران نگاشته\nدر تشريحات واستدلالات آن مشاهدات خودراذ کرنمود علامه غلام حسین جونپوری در تصنیف مشهور\nخود جامع بهاد رخانی حواله برین شرح میکند :\n\n« میرزا خیرالله مهندس در شرح زیج محمد شاهی دعوی فرموده است که ما : مدار خارج المرکز\nشمس بلکه مدار جميع حوامل را بر شکل بیضوی یافته ایم »\n\nه - شرح زلالی و شرح حافظ وشرح سکندر نامه خیرالله از سخنوری که جوهرا رثی خانواده او\nبود نیز حصه داشت و در اثراین ذوق ديوان زلالی و دیوان حافظ وسكندر نامه را شرح نمود . از دو\nشرح اول پسرش در دیباچه تقریب التحریر نام برده . شرح سکندر نامه او که در دوجلد است مدتی\nپیش ازین چاپ شده جلد دوم آن در کتابخانه جامعه مليه دهلی بنظر محرر در آمده که در مطبع شرف\nالمطابع دهلی در (١٢٦٨ه ) بطبع رسیده در این کتاب نام و لقب مصنف را چنین نگاشته اند :\nمیرزا خیر الله خان مهندس خير الشارحين محمد علی ریاض بن خیرالله مهندس از خیر الله مهندس پسری\nهم بیاد گار ماند که محمد علی نام داشت مشارالیه نیز در علم ارثی خاندانی خود تخصصی داشت و از پنجهت\nبه لقب ( الرياضي ) شهره عصر گردید محمد على مسوده تقريب التحرير تاليف پدر خود را که مؤلف تنها\nدیباچه آن را به بیاض رسانده بقیه آن بسبب اشتغال او بامور تصنيف كتب و تدريس طلاب هما نطور\nبحالت مسودگی مانده بود پاك نویس کرده قابل اشاعه و استفاده ساخت چنانچه این واقعه را محمد علی در\nدیباچه که برین شرح افزوده بیان میکند :\n\nمیگوید بنده خاکسار ذره بیمقدار الراجى الى رحمة ربه القوى محمد على الریاضی آنکه چون والد\nاین احقر العباد برتحریر اقليدس شرحی مبسوط معنی که مسمی بتقریر التحریر است بزبان فارسی\nنوشته ..... خواستند که بر تحریر کتاب مجسطی که مشکل ترین کتب علم هیئت است بابراهین\nهندسی و درین رصد بی نظیری که دست فکر هر کس از ریاضی دان بد امن معانیش نمیتواند رسید\nو زور خیال هر یکی از هیئت دان لنگر معانیش نتوان جنبانید. نیز شرحی بزبان فارسی بافوائد دیگر\nبنویسند که برای هر طالبی بکار آید ..... دور آخر سلطنت فر دوس آرامگاه محمد شاه مسوده آن\nتمام تحریر یافت . و بسبب بعضی از موانع که شغل کتب دیگر باشد و عدم فراغ از دیگر امورمبیضه\nآن در حیز تعویق افتاد . الحال من بی بضاعت عاکف زاويه جهالت خصوصاً در علم ریاضی که\nدران ریاضت معتد به نکرده و آشنائی پیدا نساخته و از بوی ریاض ریاضی نمدوشه ؛ والد گرامی\nخواست که آن مسوده را مبیضه نویسد بحسب آنچه در خاطر قاتر این ناقص درآید متن را .... »\n\nبعد از این بیاض دیباچه خیر الله است که سابقا نگارش یافت و در پی آن این عبارت\nاز محمد علی است :\n\n١٤١"}
{"book": "adl0986", "page": 3060, "text": "( صفحة ١٤٢ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nو من مترجم میگویم که این اخبار شارح به بیضه ساختن تا نوشتن دیباچه بود و زیاده ازان سبب\nبعضی از مشاغل اتفاق نیفتاد . چنانچه ساختن شرح زلالی و شرح خواجه حافظ و درس کتب ریاضی\nاین حقیر فقیر خواست که تا این محنت ضائع نشود جرأت در نوشتن بیضه نمود والا چه نسبت خاك را\nباعالم پاك . . . . . »\n\nمحمد علی ریاضی آخرین شخصی است از نسل احمد معمار که ما او را شناخته و بشرح حال او پرداختم\nترجمهٔ این خانواده هم که اقلاً يك قرن ونیم در لاهور و دهلی خدمات معماری وهندسه و ریاضی را\nانجام داده اند بنام او خاتمه پذیرفت .\n\nپس ازین تفصیل و توضیح حیثیت این خانواده بی مناسب نیست که مثنوی لطف الله را که دران\nاز خانواده یعنی از پدر و برادران و شخص خود شرحی نموده مسلسلاً بنویسیم تا همگنان را بر صدق\nبیان او وثوقی حاصل شده در اصل معمار و مهندس عمارتهای تاج ولعل قلعه ترددی باقی نماند : —\n\nشاه جهان داور گیتی ستان\nروشنی دودهٔ صاحب قران\nعرش برین قبهٔ خرگاه اوست\nرشك فلك سدهٔ درگاه اوست\nاحمد معمار که در فن خویش\nسرقدم از اهل هنر بود پیش\nواقف تحریر و مقالات آن\nآلهٔ اشکال و حوالات آن\nحال کواکب شده معلوم او\nسر مجسطی شده مفهوم او\nاز طرف داور گیتی جناب\nنادر عصر آمده او را خطاب\nبود عمارت گر آن پادشاه\nداشت درا نحضرت فرخنده راه\nآگره چوشد مضرب رایات شاه\nبسکه برو بود عنایات شاه\nکرد بحكم شهٔ کشور کشا\nروضهٔ ممتاز محل را بنا\nباز بحکم شهٔ انجم سپاه\nشاه جهان داور گیتی پناه\nقلعهٔ دهلی که ندارد نظیر\nکرد بنا احمد روشن ضمیر\nاین دو عمارت که بیان کرده ایم\nدر صفتش خامه روان کرده ایم\nيك هنر از گنج هنرهای اوست\nيك گهر از کان گهرهای اوست\nچون نبود عالم فانی مقر\nکرد سوی عالم باقی سفر\nپس سه پسر ماند زمرد سترگ\nزان سه عطاء الله رشیدی بزرگ\nنادر عصر خود و مشهور شهر\nعالم و علامه و دانای دهر\nمرد هنر پرور و استاد فن\nفاضل و دانشور و حبر زمن\nمخزن علم آمده تالیف او\nگنج هنر هاست تصانیف او\nنثروی از آب روان پاکتر\nنظم خوشش غیرت سلك گهر\n\n٤٤٢"}
{"book": "adl0986", "page": 3061, "text": "( صفحة ١٤٣ )\nمعمار تاج محل و اهل قلمه\n( سال ششم )\n\nمنكه سخن پرور و دانشورم\nمنكه ربودم ز جهان گوی علم\nمنكه شده آگه سر نهان\nثانی آن هر سه برادرمتم\nگر چه مهندس بقلم از شه است\nثالث آن هر سه برادر بسال\nماهمه معمار و عمارت گریم\nليك بنود قصر کلامش عجب\nگرچه کم است سال وی از سال من\nنتروی از نظم گهر بار تر\nدیده ز نور سخنش پرضیا\nگنج هنر آمده در مشت او\nگر چه منم بی سخن استاد فن\nبنده آن حبر سخن پرورم\nاز دمش یافته ام بوی علم\nازدم او یافته ام قوت جان\nهندسه یکفن بود از صدقتم\nنام من دل شده لطف الله است\nآمده نور الله صاحب کمال\nما همه استاد و سخن پروریم\nزان شده معمار مر او را لقب\nپیش بود حال وی از حال من\nنظم ز نثر آمده هموار تر\nطبع ز لطف سخنش پر صفا\nخفت قلم رانده سه انگشت او\nآن يك و اين يك بود استاد من\n\nکر چه مرا هست مهندس لقب\nهندسه زان هر سه برادر طلب\n\n٤٤٣"}
{"book": "adl0986", "page": 3062, "text": "ارمغان بدخشان\nنگارش جناب شاه عبد الله خان بدخشی\nامیر محمد جمیل :\nکنیۀ حضرتش ، محمد جمیل بدخشی البهارستانی ابن ابو تراب بدخشی ، از شهر تاریخی بهارستان « بهارك » بدخشان است نسب ممدوح بحضرت حارث رضی الله عنه منتهی میشود ، عالم متقی ومتورع ودارای ذکا و فهم بزرگی بوده در شهر کشمير تحصیل کمالات کرده و در علوم فقه مخصوصاً مقام منيعی دریافته است سال وفاتش سنه ۱۰۱۱ هجری قمری است از قراریکه شرح احوال او در تذکره های شعرای بدخشان امثال تذکره مرتبه ( میريار بيك خان ) وكتاب بهار بدخشان مؤلفه فاضل محترم آقای سيد عبدالكريم خان بدخشی و غيره معلوم میشود مشار اليه کتاب بزرگی مسمی به « نظم عقاید » تالیف کرده است .\nشخص موصوف شاعر با ذوق و دوستدار عالم اسلام و دارای قریحه خداداد بوده است ، نشیده که در ذيل ثبت ميگردد بهترین گواهـا ، صفای نيت و اعتقاد و نمونۀ ثابت بلندی درجات علمی او بحساب می رود .\nمو عظام :\nای راه رو طريق اسلام\nکين باديه ايست بس خطرناك\nبی بدرقه پا منه درين راه\nآن بدرقه در طريق علم است\nعلم آر بدست تا توانی\nدانسته در ين طريق نه گام\nعاجز شده كبار وان ادراك\nاز رهزن جهل باش آگاه\nدر راه طلب رفيق علم است\nتا در ره جهل در نما نی\nآنگاه قدم درین سفر نه\nعالم چوشدی كنون سفر به\nآثار شاعرانه موصوف در دسترس استفاده بسيار است ، اما اكثراً بهمين سبك وبیشتر درلباس تصوف عرض اندام دارد كلامش دقیق و پر معنی و مضامین آنها موثر و دارای جذبه های شور آور علمی ميباشد .\n٤٤٤"}
{"book": "adl0986", "page": 3063, "text": "( صفحة ١٤٥ ) ارمغان بدخشان ( سال ششم )\n\nابوالفيض، حضرت:\n\nمحمد سعيد ، ملقب و مشهور به حضرت از اهالی « سر شهر بهارستان » بدخشان است ، در حدود سنه ١٠٥٠ امرار حیات داشته تاریخ ميلاد و وفاتش به طور واضح معلوم نمی شود این قدر از شرح احوال خود ابوالفيض مستفاد می گردد كه که مشار الیه در معیت « سلیمان شاه » حكمفرمای دوره ملوك الطوایفی بدخشان به تسخیر چترال عازم شده و بعد از تصرف بر حدود چترال ریاست امور ادارتی « كنجوت » از طرف سلیمان شاه برای مذكور مفوض گردیده و چندی دران دیار بسر برده بالاخره در موقعیكه « كامران حسن » برادر سليمان شاه ، بر عليه برادر خود اقدام به جنگ نموده او را مغلوب نموده ( ١٠٥٠ ) و مملكت را به ید تصرف خود درآورد ، حكام جدید از طرف خود بهر طرف ملك مامور و عاملین دوره برادرش را معزول نمودن گرفت . ابوالفيض ، از خوف کامران حسن فرار اختیار کرده از راه پامیر بطرف ترکستان شرقی غربیت نموده ، متباقی عمر را دران ديار بسر برد وبالاخره ، در شهر کاشغر برحمت ایزدی پیوسته در آنجا مدفون گردید .\n\nحاجی قتلو .\n\nابوالفيض موصوف را اصلاً از کاشغر محسوب میكنند ، اما درین مسئله كه ابوالفيض حضرة بدخشی است هیچ جای شبه واعتراضی موجود نمیباشد برای ثبوت بدخشانی بودن ( حضرت ) و به تذكار مقام فضل و کمال ادبیانه او این غزل ملیحش را انتخاب و بمطالعۀ قاریین محترم ارائه می دارم .\n\nفلك آواره ز كهسار بدخشانم کرد همدم ناله و فرياد غريبانم كرد\nمنکه چون بلبل نالان بچمیدم بچمن زچه صياد قضا بسته زندانم کرد\nداشتم خاطر جمع از غم آشوب جهان ذوق پابندی زلف تو پریشانم كرد\nسبب وصل چو پروانه نثارت نشدم عشق در مشهد هجران توقربانم کرد\n\nشب بياد كمرت کرد خیالم جولان\nدیده ام موی کشید آخر و گریانم کرد\n\nاستعمال ( تشبیهات مطلقه ) در مصرع سوم و پنجم وتذکار ( مبالغه ) در مصرع چهارم با آن همه تناسب و تلازم مخصوصه ( بدیعه ) که در طرز سخنوری حضرت موجود است خیلی جذاب ودلفریب بوده و به ترتیب موزنی به ادای آن پرداخته است .\n\n٤٤٥"}
{"book": "adl0986", "page": 3064, "text": "( صفحۀ ١٤٦ ) کابل ( شمارۀ چهارم و پنجم )\n\nاظهر\n\nحضرت میر احمد المجددی ، المتخلص به ( اظهر ) از مشاهیر فضلای بدخشان شمرده میشوند .\n\nنسب شریفش به هفت واسطه بحضرت مجدد الف ثانی قدس الله سره العزیز و به سی و چهار مرتبه\nبحضرت فاروق اعظم سیدنا عمر ابن الخطاب رضی الله تعالی عنه منتهی میشود .\n\nولادت باسعادتش در سنۀ ١٢٠٦ در شهر پشاور بوقوع آمده در سن طفولیت تحت تربیۀ والد\nبزرگوار خویش بخواندن درس پرداخته و توام به ایام رشد بحکم ارشاد « اطلبو العلم و لو كان بالصين »\nعازم خطۀ فاخرۀ بخارا که دران عصر معدن علوم و منبع معارف بود گردیده ، مدت دوازده سال\nدران دیار به تحصیل علوم پرداخته نصاب مضامین علوم مقرره مدارس بخارا را طی کرده ، در علم قال\nبمرتبۀ ( مولويت ) مرتقى و در علم حال خرقه خلافت و رقم ارشاد از دست حق پرست حضرت\n( میان فضل مجدد صاحب ) مجددی قدس الله سره الباری که از سر سلسلۀ علما و مشایخ آنعهد شمرده\nمی شد ند پوشیدند در سنۀ ١٢٣٥ بعد از ختم علوم بعزم مراجعت به پشاور وارد بدخشان گردیده\nو از طرف فضلا و اهالی بدخشان با تجلیلات شایانی که در خور مقام فضل و کمال اظهر بود پذیرائی شد\nبالاخره بحسب درخواست اهالی بدخشان در شهر جرم متوطن و از طرف میر سلطان شاه والی\nبدخشان که شرح احوالش آتیآً مذکور خواهد شد ، معاش کافی برای شان مقرر و علاوتاً\n( قلعه گنبد ) نام موضع دلارا و خوش هوای جرم که از بهترین نقاط آن شهر بحساب میرود با مقدار\nکافی اراضی مزروعی که کفاف تعیش آنها و منسوبین ایشانرا نموده بتواند برای شان تخصیص داده\nشد . لهذا این ذات فاضل در منطقۀ جرم اقامت اختیار فرموده به تدریس علوم پرداخت . اولاد های\nجناب ممدوح مغفور نیز بعد از ارتحال اظهر جرم را به صفت وطن حقیقی خود شمرده و تا کنون دران\nجا عمر بسر می برند ، آقای غلام نبی خان مجددی وکیل ملی اهالی جرم بدخشان که از نواده های\nاین ذات اجل محسوب بوده و امسال در شهر کابل فوت گردید تخلص شاعرانۀ خود را « جرمی »\nقرار داده است که انشاالله شرح احوال شان مفصلاً معروض خواهد شد .\n\nخلاصه اظهر از کامل ترین فضلای بدخشان و يك یادگار صحیح خاندان جلیل القدر مجددیه\nشریفه بوده در طریق اجتهادات علمی مساعی مالا یطاقی را متحمل گردیده بارها ، ممالك بلخ ، بخارا ،\nتاشکند یارکند ، کوچار آقسو ، ختن ، هندوستانرا سیاحت کرده اخراً در سنۀ ١٢٦٩ عازم سمت ترکستان\nشرقی گردیده درهمان سنه در شهر یارکند از دنیا رحلت و در جوار مزار حضرت عبد الرحمن غازی\nمجددی مدفون شده اند اظهر ، کتب زیادی در علوم مختلفه تالیف کرده و تا اندازۀ که در اثر تتبعات\nلازمه معلوم گردیده عده مولفات شان بالغ بر ( نزده ) جلد کتاب میشود که فهرست آنها در مقدمه\nیکی از مولفات شان بدین تفصیل ثبت است :\n\n١٤٦"}
{"book": "adl0986", "page": 3065, "text": "( صفحه ١٤٧ )\nارمغان بدخشان\n( سال ششم )\n\n(١) جامع الزرات (٢) هفت مجلس (٣) جامع الدنايت (٤) اربعين چهل حديث مع شرح (٥) صنايع الرحمن (٦) سبيل الرشاد (٧) مناقب الطاهرين (٨) وظايف البنى (٩) اسرار المحسنين (١٠) ربيع المساكين (١١) ديوان مخمس در حمد ونعت (١٢) ديوان غزليات (١٣) مثنوى ٦ جلد (١٤) بحرالمواعظ (١٥) كنز السلاطين (١٦) طريق الطالبين (١٧) سلسله الاوليا (١٨) ذكر السالكين (١٩)مواهب غيب\nاز جمله كتب مذكور فعلاً بعض نسخه هاى معتبر قلمى آن كه در كتابخانه ( جناب آقاى غلام نبى خان مجددى مرحوم موجود است ؛ کتب ذیل است كه ازانها نام مى بريم .\n(١) طريق الطالبين در تصوف (٢) سلسله الاوليا در فضايل سادات (٣) ذكر السالكين در تصوف بنام شاه عبدالرحمن خان ابن قباد خان ابن شاه ونجی خان تحریر شده (٤) كنز السلاطين ، در پند واندرز پادشاهان (٥) مواهب غيب (٦) سبيل الرشاد تصوف (٧) اسرار المحسنين تصوف (٨) چند اوراق پراگنده از غزلیات ومثنویات نمونه کلام فى الحمد الملك العلام جل سبحانه !\nدر رهت عاجز پیری پشت خم آورده ام\nجبهة خجلت بجاى سجده نم آورده ام\nعمر اندر نامه غفلت زسر تا هوش رفت\nاندرین جنگ ازقوا يك زير بم آورده ام\nاندرین صحرا که از تکلیف دام چیده اند\nاز عمل چون صیدوحشت خورده ام آورده ام\nگر ندامت بهر قطع نا پسند یها بود\nمن ز آه صبحدم تیغ دو دم آورده ام\nدر مساجد باهوای نفس چون در ساختم\nرو به محراب صمد کردم صنم آورده ام\nاندرین دارالشفا از درد دل غافل کنون\nاز دکان نفس سوء معجون سم آورده ام\nنرد ثور عام خور شید کرم بخش عطا\nبا هزاران معصیت شام ستم آورده ام\nگرز غفلت رو سیاه ودل چو سنگ خاره ام\nبردرت موى سفيد و چشم نم آورده ام\nاز کرم از زشتی کردار اطهر در گذار\nهر چه آوردم به امید کرم آورده ام\nچون آثار فکری این ذات اجل يك مجموعه حكم وفضايل معنویه است لازم ميشمارم عقايد فلسفی او را بذريعة این غزل خودش روشن تر کرده باشم .\nهرکه جام نشأ در دنیا بعشرت می خورد\nعاقبت رنج خمار ازدست حسرت می خورد\nجان بقربانگاه عشق الله اکبر می زند\nتن ز خوشنودی کجا از تیغ وحشت می خورد\nمرحبا ای سوزش عشق از نمك پاشيدنت\nكاستخوانم را هما اکنون بلذت می خورد\nهرکه از کیش پدر بیرون نیاید ، عاقبت\nملك موروثى بعقبى باغ جنت می خورد\n\n٤٤٧"}
{"book": "adl0986", "page": 3066, "text": "( صفحه ١٤٨ ) کابل ( شماره چهار و پنجم )\n\nنيك و بد در سفره اهل كرم يكسان بود\nكافر و مؤمن بدنيا خوان نعمت می خورد\nهر كه از شهر اوامر در مناهی رو نهد\nاز وطن خارج بهر جا ضرب غربت می خورد\n\nگر نگهدارد دهان امروز از شرب و حرام\nدر قیامت اظهر آنکس آب رحمت می خورد\n\nغزل دیگر :\n\nدانيكه ، لاله را ز چه خون گشت جام او ؟\nاز عمر نیم روز بود تلخ ، كام او\n« نام نکو نتیجه عمر ابد دهد\nهرگز نمیرد آنکه نرد است نام او»\nصياد ما كه دانه خالش تهی مباد\nمرغی نیامد آنكه نشد صيد دام او\nهر چند جای لعل بود تاج خسرو ان\nخون گشته از فراق بدخشان تمام او\nنفسی که رام گشت بفرمان ایزدی\nگردند وحشیان جهان جمله رام او\n\nاظهر کسیکه نشأ صبح وصال یافت\nباشد چو جام باده شفق مست جام او\n\n٤٤٨"}
{"book": "adl0986", "page": 3067, "text": "محفل دعوت قونسلگری شاهی افغانستان در بمبائی بمناسبت جشن هجدهمین سال استقلال وطن"}
{"book": "adl0986", "page": 3068, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 3069, "text": "گذار شات هجدهمین سال\nاستقلال وطن\nقرار یکه سال گذشته جشن استقلال وطن خیلی بتجلیلات و ترتیبات فوق العاده\nپذیرایی شده وعلاقه و محبت این روزهای پر افتخار تاریخی در قلوب اولاد امروزه\nوطن تزریق میشد درین که هجدهمین سال جشن استقلال وطن و سومین بار است\nکه بدوره زمامداری اعلیحضرت محمد ظاهر شاه خلد الله تعالی ملکه تصادف میکند\nبارادة سنية ملوكانه وتوجهات مخصوصة والا حضرت اقدس ج ٠ع ٠ج صدر اعظم\nصاحب وغ ٠ ج ٠ ١ ٠ ا ٠ نشان والا حضرت وکیل صاحب تر تیبات و تجلیلات\nفوق العادة را دارا بوده و از آغاز این رزو فیروز الی روز اختتام هر گونه وسائل\nتفریح وسرور از قبیل رسم گذشت عسکری، انداخت عسکری مسابقه های، هاکی، والی\nبال، تینس، کرکت، فت بال و غیره همچنان تما شات هر قسم سرود ها و\nموزيك ها و راديو و غیره وسائل سرور که باقی جرائد وطن بتفصیل متذکر ازان\nشده اند خیلی بمسرت و حرارت سپری شده و مخصوصاً بروز اول جشن که مصادف\nبوده بروز جمعه ۲۲ اسد ذات همایونی در سلام خانه صورتیکه قبلاً هیئت معظم دولت\nو هیئت های شورای محترم ملی و اعیان و هیئت محترم کور دپلومات و دیگر مامورین و\nمعززین حاضر شده بودند ذات همایونی افتتاح جشن را بنطق آتی فرمودند.\nنطق اعلیحضرت معظم همایونی\nبتقریب افتتاح هجدهمین جشن استقلال وطن\nبسم الله الرحمن الرحيم\n«ملت عزیز من!»\n«این جشن باشکوه ملی را که بمناسبت ورود هجدهمین سال استقلال\nوطن ترتیب و تزئین یافته بنام نامی خداوند کریم و تمنای سعادت شامات\n٤٤٩"}
{"book": "adl0986", "page": 3070, "text": "( صفحه ١٥٠ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nعزیزم افتتاح مینمایم و مفاخر نعمت جهانقیمت استقلال را با تمنیات قلبی\nخویش بفرد فرد شما رعا یای صداقت شعارم تبريك و تهانی میگویم . »\n« عزیزان من ! معنی لغوی استقلال بقوت خود ایستادن است و لی\nدر اصطلاح عصر حاضر استقلال عبارت از استعداد و قوه ایست كه يك\nحكومت بدون اذن يا مداخلت غير مفاد عمومیه و خواهشات مادیه و معنویهٔ\nخود را حسب دلخواه استعمال و اجرا نماید . استقلال برای حكومتهائیكه\nدر صحنهٔ دنيا اظهار موجوديت مینمايند نخستين شالوده نهضت اجتماعی\nتسلیم شده است . ملت هائیكه باین صفت عالیه خود را آراسته\nگردانیده اند گویا بقوه و دارائی خود تکیه زده و در عالم دنیا از جمیع\nحقوق اجتماعی بهره ورند . »\n« افغانستان عزيز كه از ۱۸ سال باین طرف استقلال خود را تامین\nنموده و در قطار دول عالم یکی از ملل حيه بشار است الحمدالله در قبال\nمساعدتهای بخت و مظفریتهائیكه از نتائج استقلال برایش رسیده در جميع\nاعمال قولى و فعلی و تمایلات انفرادی و اجتماعی که با عالم بشریت در دائرهٔ\nحقوق خود مینماید مختار و آزاد بوده موافق بتكامل عصر و زمان\nرفتار دارد . »\n« این نعمت بزرگ که ما در هر سال بيادگار آن جشن میگیریم\n..."}
{"book": "adl0986", "page": 3071, "text": "( صفحهٔ ١٥١ ) گذارشات هجدهمین سال استقلال ( سال ششم )\n\nمحصول جان بازی ها وقیمت خونهای پاك شهدای استقلال است که درین\nراه جانهای خود را فدا کرده اند حقیقتاً خدمات مجاهدین که سرهای\nخود را بکف دست گرفته و بفدا ساختن حیات خود ها برای افغا نستان\nونژاد آیندهٔ آن زند گانی باشرف وسرخ روئی کمائی کرده اند تقدیر\nبلندی میخواهد که ما اجر این کردار نيك شانرا از خداوند خواهانیم\nفدویت شهدای استقلال وغازیانیکه درین مرحله ( حیات وممات ) مجاهدت\nکرده اند الی الابد در پیشانی آمال وعزت افغانستان مرتسم خواهد بو د\nدر عنوان تاریخ تجدد ما جا خواهد داشت من بارواح محصل استقلال\nو ناجی وطن اعلیحضرت محمد نادر شاه شهید وتمام شهدای معرکهٔ استقلال\nدعای مغفرت میفرستم واز افسران و افرادیکه در جهاد استقلال خدمت\nکرده اند و تاهنوز در قید حیات هستند اظهار تشکر وامتنان مینمایم . »\n« عزیزان من ! نخستین چیزیکه استقلال را از خطرات و زوال حفاظه\nمینمایدنشرعلم وعرفان ووجوديك عسكر باروح و تواناست در تعمیم معارف\nو تحصیل تعلیم اولادهای تان که مرجع آمال فردای این مملکت هستند\nومقدرات آینده افغانستان به آنها تعلق میگیرد کوشش زیاد باید کرد .\nحس اطاعت، ثبات، دلاوری، اتفاق، بیداری، جان فشانی، که از صفات\nخاصه عسکری است باید در وجود عساکر ما تقویه شود زیرا چیزیکه یك\n\n٤٥١"}
{"book": "adl0986", "page": 3072, "text": "( صفحۀ ١٥٢ ) کابل ( شمارۀ چهارم و پنجم )\n\nافغان را بفدا کردن جان در راه وطن حاضر می‌سازد اولاً اسلامیت متین\nو ثانياً همین صفات آهنین است و بس .»\n« عسکر افغانستان الحمدلله در تعلیم و تربیه ، درتجهیزات و اسلحه نظر\nباعصار گذشته آن قدر پیشرفت نموده که امروز می توانیم برعسکر خود\nاطمینان کنیم ولی وزارت حربیه وتمام افسران عسکری درین راه مکلف\nهستند که بکوشش واهتمام ایشان نظام افغانی به تعلیم و تربیه معتاد شوند\nتا حقوق وطن را بدرستی محافظه بتوانند .»\n« عزیزان من ! جشن‌ها و میله‌های ملی برای مسرت و خوشی است\nبدین جهت برای شما توصیه میکنم که ایام جشن را بخرمی وخوش حالی\nبگذرانید درحفله‌ها و تماشا گاه آن شامل گردیده وقت خود را خوش\nبگذرانید کدورت و رنجش که ازهم دگر داشته باشید بپاس این مسرت\nعمومی وفرحت ملی بصلح و برادری مبدل سازید چون قوای عسكرى يك\nمملکت نگهبان استقلال آن گفته میشود برادرهای عسکری تانرا بنظر\nاحترام دیده و همۀ تان شوق ومحبت این خدمت باشرافت را در دل و\nدماغ بپرورانید »\n« درخاتمه عموم ملت عزیزم را مسعود ونيك نام دارین خواسته از\n٤٥٢"}
{"book": "adl0986", "page": 3073, "text": "( صفحه ١٥٣ )\nگزارشات هجدهمین سال استقلال\n( سال ششم )\n\nخداوند خود مسئلت میدارم آن ترقیاتیرا که بلند تر از آرزوی من است\nبرای وطن عزیزم نصیب فرماید . »\n« پاینده باد استقلال افغانستان»\n« غالب و فاتح باد عسکر افغانستان»\n\nمعروضهٔ تبریکیهٔ شورای ملی\nبحضور همایونی\n« بسم الرحمن الرحیم »\nاعلیحضرت پادشاه معظم ما !\nحضرت خالق متعال را شکر گذاریم که درین ساعت فرخنده جشن\nسال هجدهمین استقلال وطن بسلامتی و عافیت ذات مبارك شاهانه و خوش\nبختی مملکت عزیز ما افتتاح می یابد درین موقع مقدم تر از همه لازم میدانیم\nخدمات قیمتدار اعلیحضرت غازی محمد نادر شاه شهید سعید پدر مغفور شما را\nکه بنیان استقلال و شالودهٔ ترقی و امنیت را در افغانستان بر قرار کرده\nپیش نظر داشته بروح پاك آن شاه نامور دعای مغفرت بخوانیم یقین است\nروح مبارك شان همیشه ناظر احوال ما است و از برکت آن روح مبارك\nبسا موفقیاتی در سایهٔ زمامداری اعلیحضرت نصیب افغانستان شود .\nدرین دورهٔ مسعود که هر گونه وسائل رفاه و آسایش ملت فراهم\n٤٥٣"}
{"book": "adl0986", "page": 3074, "text": "( صفحه ١٠٤ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nاست جای بسی مسرت و امیدواری است که الحمدالله تعالی از لطف\nو مرحمت حضرت باری و توجهات بهی خواهانه ملوکانه شما همه امور\nکشوری و عسکری مملکت بطرف نهضت و ارتقا سیر میکند .\n\nاعلیحضرتا !\nملت افغانستان حسن نظریات ملت پرورانه و وطن دوستی اعلیحضرت\nشما را که باساس خط مشی پدر بزر گوار تان باین مملکت ابراز مساعی\nمی فرمائید بخوبی احساس نموده و فهمیده اند لهذا همه او امر و ارشاداتى را\nکه مبنی بر مفاد ملی و تعالی وطن اصدار می یابد با نیت پاک ودلهای مملو\nاز خلوص پذیرفته اجرا و اطاعت مینمایند و دوره حکومت اعلیحضرت را\nمهد آسایش و مایه خوش بختی خود میدانند .\n\nاعلیحضرتا : اهمیت و شئونات استقلال وطن را بنظر بسیار قدر واحترام\nدیده و بحضور همایونی اطمینان میدهیم که برای و قایه حقوق و شرافت\nملی خود به تحت قیادت شاهانه تا آخرین صرف قوا و فدا کاریها\nحاضر هستیم .\n\nدرخاتمه تبریکات خلوصیت مندانه را تجدید نموده بروح پاك اعلیحضرت\nشهید سعید رحمةالله علیه و تمام شهدای راه استقلال دعای مغفرت اهدا و\n\n٤٠٤"}
{"book": "adl0986", "page": 3075, "text": "( صفحه ١٥٥ )\nگزارشات هجدهمین سال استقلال\n( سال ششم )\n\nعافیت وسلامتی ذات مبارك همایونی را با سعادت ملت و وطن از خداوند متعال استدعا مینمائیم .\nزنده باد اعلیحضرت پادشاه عزیز ما\nپائنده با د استقلال افغانستان\n\nنطق و الاحضرت صدر اعظم صاحب\nبسم الله الرحمن الرحیم\n\nاعلیحضرتا :\n\nاولا باین تقریب سعید مراتب تبریکات وتهانی خالصانه را به حضور مبارک معروض میداریم و از خدای متعال التماس مینمائیم که افغانستان در ظل قیادت و زمامداری اعلیحضرت بترقیات بیشماری نائل آید .\nاعلیحضرتا، به حضور همایونی شما یقین و اطمینان میدهیم که در اجرای فرمایشات ملوکانه و تطبیق نیات و آمال بیغرضانه اعلیحضرت جد و جهد نموده به حصول رضای ملوکانه که عین رضا مندی و خوشنودی او تعالی است با تمام قوا ابراز مساعی خواهیم کرد اتفاق و اتحاد و اشتراك مساعی ملت و حکومت بما یقین میدهد که روز بروز زمینه پیشرفت و تعالی در مملکت فراهم و ما و همه مامورین دولت موفق گردیم تا بر حسب منظور پاك همایونی و وجیبه ملی خود بوطن خدمتی را که شایسته و سزاوار اولاد صالح آن است ابراز دهیم و همان طوریکه رضائیت پدر بزرگوار شما را حاصل داشته ایم رضائیت اعلیحضرت شما را نیز تحصیل نمائیم .\n\nخداوند ببرکت حضرت خاتم المرسلین افغانستان را بزیر لوای شریعت مطهر نبوی و سایه زمامداری اعلیحضرت بمدارج بلند ترقی برساند و با علیحضرت شهید سعید پدر نامور شما که محصل استقلال ونجات مملکت و مؤسس ترقیات و افتخارات افغانستان است درجات عالی نصیب و کرامت فرماید .\n\nسواد تبریکه شیخ السفرا بحضور مبارك همایونی\nقبل از افتتاحیه جشن در قصر دلکشا\n\nاعلیحضرتا ! بتقریب جشن ملی استقلال افغانی افتخار دارم با علیحضرت شما تبریکات صمیمی همقطاران محترمم را که این جا حاضر اند با تبریکات خودم تقدیم نموده همچنان بهترین آرزوهای خودمانرا برای خوشبختی و بهبودی اعلیحضرت و برای سعادت مملکتشان ابراز نمائیم .\n\n١٥٥"}
{"book": "adl0986", "page": 3076, "text": "( صفحه ١٥٦ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nنطق اعلیحضرت همایونی بجواب شیخ السفرا\n\n« جناب شیخ السفرا ! »\n« نسبت بتبریکات و احساسات دوستانۀ جناب شما و همقطاران محترم تان که درین موقع هجدهمین\nسال گرة استقلال افغانستان اظهار فرمودید مسرت داشته و امید وا ریم مناسبات ودادیه و روابط\nحسنة افغانستان با دول متحابه بیش از پیش در ترقی وتزاید باشد . »\n\nخطابه ها و منظومه هائیکه فضلای وطن باستقبال جشن باشکوه استقلال\nو هم بغرض استفاده اهالی کشور سروده و نگاشته اند :\nنگارش جناب محمد قدیر خان تره کی\nعزیزان من ! خواستم امشب در موضوع يك اصل مهمی با شما صحبت کنم : البته همه میدانید که\nدر برابر وظایفیکه انسان موظف است به شخص خود واهل بیت خود انجام بدهد یکی هم وظیفه\nاخلاقی است که هر فرد دیناً و ایماناً موظف است بانجام آن همت گمارد .\nمملکت شبیه است بيك جسم واحد ذی روحیکه دارای آمال و آرزوی بی شماری میباشد و این\nآمال و آرزو همان آمالی است که از افراد ملت اجتماع نموده دارای مرکزیت گردیده است زیرا\nملت يك جمعیتی است متشکل از افراد که در تحت قانون واحد ، ارادة واحد زمامدار واحد اداره\nکرده میشود ؛ مثلا تمام اهالی این مملکت مطیع اوامر و ارادات يك شهریار عادل بوده اصلا و حیاةً\nمتحد است و ازین جهت میگوئیم دولت افغانستان : چون پدرهای ما بهمین خاك مقدس تولد شدند ،\nحیات بسر بردند و ماهم در همین جا متولد شده زندگانی میکنیم و از نعمای حیات لذت می بریم پس\nباید این مملکت را دوست بداریم و در راه ترقی و تعالی آن از هیچگونه مجاهدت دریغ نکنیم ؛ در هر گوشة\nوطن ما آثار و بقایای اجداد ما دیده میشود و خاطرات قدیمۀ این مملکت در قلوب تمام افراد وطن\nآمال و آرزوی واحدی را بوجود میآرد لهذا خلقتاً مکلفیم از راه حسن معاشرت و محبت با برادران\nهم وطن خود پیش بیائیم و اگر این اصل مهم که عبارت از محبت است در قلوب تمام افراد مملکت جا\nگرفت در ان وقت حتماً افراد مملکت بيك ديگر شان طوری اعتماد خواهند نمود که گوئی ارواح واحدی\nاست که در بدن های متعدد جا گرفته است زیرا دران وقت در منفعت ، مضرت ، فخرت متحد میباشند .\nبا اینهم این اتحاد و منافع و مضرت و این امتزاج مقاصد و محبت نمی تواند اسباب سعادت و\n٤٥٦"}
{"book": "adl0986", "page": 3077, "text": "فوتوی وزارت جلیله حربیه"}
{"book": "adl0986", "page": 3078, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0986", "page": 3079, "text": "( صفحه ١٥٧ )\nوظائف مدنیه یا اخلاق اجتماعی\n( سال ششم )\nسلامت يك ملت را کاملا تامین کند بلکه لازم است تجلیگاه این محبت و شفقت آغوش دولت را که در زیر جناح مامون خود حیات و سعادت ملت را وقایه میکنند دانست و تمثال مشخص این دولت پادشاه و اوامر و نواهی او قوانینی است که بذریعه حکومت اجرا کرده میشود .\nوظائف اهل مملکت :\nانسان مخلوقی است اجتماعی یعنی خدای خالق جل جلاله انسان را طوری خلق فرموده است که باید بصورت اجتماع زندگانی کنند و خدای تعالی با اراده ازلیه و ربانیه خود هر جمعیت را در تحت اوامر و اراده يك اولی الامر و يك پادشاهیکه بحکم و اراده عادلانه و پدرانه خود حافظ امن و اقامه عدل بین الناس باشد قرار داده فرموده است : « اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم» که یعنی مطیع باشید بخدا و رسول و پادشاه خود ؛ این امر خداوندی که فریضه تمام مسلمین است در دنیای مدنی میتوان ازان استفاده های زیادی نمود و این است درجه استفاده آن را بغرض میرسانم :\nاطاعت باصول موضوعه حکومت\nگفتیم حکومت هیئتی است که باواده شفقت کارانه پادشاه تشکیل شده برای تامین امن و صلاح در مملکت وحفظ حقوق افراد اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اص اصابات بمستويات شديدة من الفيروس.\n* فيروس الممارو المائي الورداني: توجد أعراض أخرى متطابقة مع أعراض الإصابة بفيروس موزيك الخوخ مع اختلافات بسيطة في ألوان أوراق النبات. في حين أن الفيروس يبدو أنه لا يسبب ضررًا كبيرًا في حالته الطبيعية، إلا أنه قد يسبب مرض تقرحات التفاح إذا صاحب الفيروس الخفي.\n* فيروس تبقع التفاح المتقشر: يتكون هذا الفيروس في التفاح على شكل حلقات صغيرة فاتحة اللون بقطر (2-5 ملم) على الأوراق والنمو الجديد. يتأخر نضج الأوراق، بينما في أشجار الكمثرى، تظهر الأعراض على الثمار الصغيرة على شكل نمو متفاوت على سطح الجلد. هذا الفيروس لا يصيب الكرز.\n* فيروس الشق الصغير للكمثرى: تظهر الأعراض على الأشجار الحساسة مثل صنف الكمثرى بورس بوم، حيث تظهر الشقوق على الثمرة الصغيرة والحديثة ثم يتوقف النمو. ثم تتشوه الثمار بالكامل في الشكل.\n* فيروس التبقع الأصفر للتفاح: يظهر على أوراق التفاح بقع دائرية صفراء شاحبة، يختلف حجمها من الصغير إلى الكبير ثم يصبح لونها أخضر شاحبًا وأخيراً تتحول إلى أجزاء بنية ميتة. في بعض الأصناف تظهر بقع على الفروع مصحوبة بتشوه في شكل الثمرة، ولكن لا تظهر أي أعراض على الكرز.\n\n<h2>انتقال</h2>\n\nينتقل الفيروس ميكانيكيا بالتطعيم أو البذور[6]\n\n<h2>الاهمية الاقتصادية</h2>\n\nيعد فيروس القزم الكامن من أخطر فيروسات التي تصيب محاصيل الفاكهة في جميع أنحاء العالم. يتسبب في أضرار جسيمة للأشجار المصابة، مما يؤدي إلى انخفاض النمو وضعف الإنتاج.[7]\n\n<h2>انظر أيضاً</h2>\n\n* فيروسات نباتية\n* فيروس تبرقش التبغ\n* فيروس إيريدو\n* فيروس موزايك القرنبيط\n\n<h2>المراجع</h2>\n\n1. International Committee on Taxonomy of Viruses, ed. (12 Jun 2015), <i>ICTV Master Species List 2014 v4</i> (بالإنجليزية), QID:Q24716610\n2. International Committee on Taxonomy of Viruses, ed. (26 May 2016), <i>ICTV Master Species List 2015 v1</i> (بالإنجليزية), QID:Q24571893\n3. Robert R. Martin; Diego Herron; Minsheng Ouyang; Hanu R. Pappu (8 Oct 2015). \"Family Pospiviroidae - 2015\". <i>Microbiology (Reading, Engl.)</i> (بالإنجليزية). <b>161</b> (11): 2029–2030. DOI:10.1099/MIC.0.000171. ISSN:1350-0872. PMID:26453123. QID:Q34394017.\n4. \"ICTV 9th Report (2011) – Secoviridae\". <i>International Committee on Taxonomy of Viruses (ICTV)</i> (بالإنجليزية). Archived from the original on 2021-04-14. Retrieved 2021-04-14.\n5. \"About: فيروس التقزم الكامن في التفاح\". <i>dbpedia.org</i>. مؤرشف من الأصل في 2024-06-11. اطلع عليه بتاريخ 2024-06-11.\n6. \"Apple chlorotic leaf spot virus (ACLSV0)[Overview]| EPPO Global Database\". <i>gd.eppo.int</i>. مؤرشف من الأصل في 2023-04-09. اطلع عليه بتاريخ 2024-06-11.\n7. \"أمراض نبات التفاح Apple\". <i>الهندسة الزراعية</i>. 29 يونيو 2019. مؤرشف من الأصل في 2024-03-01. اطلع عليه بتاريخ 2024-06-11."}
{"book": "adl0986", "page": 3080, "text": "( صفحه ۱۰۸ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nای ملت عزیز ! این است يك صفحه از اخلاق اجتماعی افغان ها که به نهایت اختصار عرض شد\nو البته میتوانید تخمین کنید که احترام با وامر ودساتير موضوعه حکومت که موافق قیاسی که بشرع\nغرای محمدی صلی الله علیه وسلم میباشد دارای چندین فوائد بست که بآن صورت میتوان از يك طرف\nجلو قبائح وسيآت را سد نمود از طرف دیگر باعث خوشنودی خدا ( ج ) و رسول الله ص و\nپادشاهیکه دیگر هیچ آریزو ئی بجز رفاه و تعالی شما ملت در دل ندارد میشوید .\n\nتهنیت جشن\nاز طبع جناب قاری عبد الله خان ملك الشعرا\n\nحیات با شرف و زندگانی پیراد\nنصیبه ایست خوش از بهر ملت آزاد\nسعادتی که جهان آرزوی او دارد\nزمانه در کف آزادیش زمام نهاد\nمدار زندگی عالم است آزادی\nمبا زحیس نفس این لطیفه شد ارشاد\nهوای عالم آزادگی هوای خوشی است\nکه مردمش همه زنده است و کشورش همه شاد\nدرین محیط هر انکس که پرورش یابد\nنه جور غیر به بند نه ذل استعباد\nدرین چمن بود از صرصر خزان ایمن\nبیمن آنکه نهادند نام سر و آزاد\nبفر دولت جاوید ملتی نازد\nکه اختیار خودش را بدست غیر نداد\nخیال ملت بیدار کی شود فاسد\nاگر چه هست جهان کار گاه کون وفساد\nخوش آ نمحیط که میرورد بدامن خویش\nگزیده مردم بیدار صاحب استعداد\nپی مصالح خود جد و جهد میورزد\nنه در امور معاشش فتور و نی بیعاد\nچگونه غول ره او شود هوا و هوس\nچو راهرو نشود منحرف ز راه رشاد\nچرا مجاری احوال کس نیکو نشود\nچوکارها همه جریان دهد بوفق مراد\nبهر کسی نرسد این لطیفه غیبی\nکه هست در خور این بخشش اهل استعداد\nاسیر غیر کجا ذوق این نعیم کجا\nکه هر کرا نرسد طبع خرم و دل شاد\nهمیشه شیون مرغ قفس همین باشد\nکه همچو من دگری در جهان اسیر مباد\nبرنگ ملت افغان غیور میباید\nکه بارها بره ننگ سر بمردی داد\nفدای همت این قوم با شرف گردم\nکه هست در کف مرد انگیش تیغ جهاد\nبزیر بار کسی دوش همتش خم نیست\nاز ان همیشه تفنگ خودش بدوش نهاد\nفلك چو دید بدیشان تفنگ بردوشش\nکمان رستمش از دست بر زمین افتاد\nبهمتش دگری زیر آسمان بلید\nزمان بچشم ندید و زمین ندارد یاد\nکدام عقده لا ینحلش به پیش آمد\nکه زود ناخن تدبیرش آن گره نکشاد\nحریف سخت دل از برق ا و بکداخت\nکه نرم میشود آهن ز کوره حداد\nچو بهر حفظ حقوق خودش زجایر خاست\nنجات داد و طن را زتنگ استعباد"}
{"book": "adl0986", "page": 3081, "text": "( صفحه ١٥٩ )\nتهنیت جشن\n( سال ششم )\nبشادمانی آن کامیابیش هر سال بساط جشن شود پهن در تمام بلاد\nزجشن دورۀ هژدهم است و میخواهم دوام دورۀ او از هزار سال زیاد\nورود عید همایون جشن آزادی بشاه و ملك فرخنده اش مبارك باد\nشهی که کرد توکل بحضرت بیجون همین که پای براورنگ سلطنت بنهاد\nشهی که سبز ز یذلش شده است چشم امید شهی که تازه ز فیضش شده است باغ مراد\nشهی که وجه معاش سپاه و مامورین نمود از کرم و لطف خسروانه زیاد\nشه معظم فرخنده بخت ظاهر شاه که شد بسایه اش آرامی بلاد و عباد\nاگر بدولت او نازشی کند شاید عروس ملك ندید اینچنین جوان داماد\nدمیكه همت شاهانه طرح عمران ریخت خرابه که بهر گوشه بود شد آباد\nکنون که وقت دعا آمده است میخواهم من از خدای جهان آفرین رب عباد\nبقای ملك و اقبال شاه وخیر وطن\nبفضل خویش خدا این دعا قبول کناد\n\nشور شایق ، بمناسبت ومسرت هجدهم سال میمون فال استقلال\n\nصدای عشرتی ازدل بگوشم بازمی آید که هجده ساله ماه من بچندین نازمی آید\nبت رعنای آزادی بصد اعزاز می آید به استقبال نازش دیده یا انداز می آید\nفدای جشن استقلال زیبای وطن گردم\nبقربان دل خوشنود ابنای وطن گردم\nاسیر غیر بودن شیوۀ مردان نمیباشد غلام دیگری گردیدن از وجدان نمیباشد\nبه ذلت ساختن کار مسلمانان نمیباشد اسارت در کتاب مشرب افغان نمیباشد\nخدا ازما نگیرد تا بروز محشر استقلال\nکه باشد از حیات جاودانی خوشتر استقلال\nباین جشن مسرت ای برادر شادمانی کن اسیر کس نه امروز عیش کامرانی کن\nبمردی کوش و استقلال خودرا پاسبانی کن بلی در سایۀ شمشیر غیرت زندگانی کن\nخدا خشنود دارد روح سربازان آزادی\nبنازم برق شمشیر هوا خواهان آزادی\nوطن را نامدار وغیرت افزا ساخت استقلال چمن را همر فردوس اعلا ساخت استقلال\nهمه اسباب آسایش مهیا ساخت استقلال ره و رسم ترقی را هویدا ساخت استقلال\nبه هجده ساله محبوبت بتاز ایصاحب وجدان\nکه استقلال می زیبد به شان وشوکت افغان\n١٥٩"}
{"book": "adl0986", "page": 3082, "text": "( صفحه ١٦٠ )\nكابل\n( شهره چهارم و پنجم )\nبحمد الله خوش دیدیم دلهای عزیزان را\nکه میبینند بايك شوق و ذوقی این چراغانرا\nدرین ایام می زیبد مسرت هر مسلمان را\nچسان آخر ادا سازیم شکر لطف یزدان را\nکز استقلال زینت داد این خاک منور را\nبدنیا تا مور تر ساخت افغا ن دلا ور را\nسرت ای نادر افغان ز خواب ناز بالا کن\nشهیدان وطن را در جمال خویش شیدا کن\nصفا و زینت این جشن را آخر دو بالا کن\nحصول جوهر شمشیر خود اکنون تماشا کن\nکه مارا ضرب شمشیر تو استقلال بخشیده\nبه جنگ تل همه مردا نگیهای ترا دیده\nاگر چه در غم هجرت بسی خونین جگر بودیم\nبهر جا نقش پایت بود چشم خویشتن سودیم\nولی در سایه اقبا ل نور چشمت آسودیم\nبود ظاهر که ما افغانیان بسیار مسعو دیم\nندیده هیچ دیده اینچنین شاه جوان بختی\nبدنیا نیست مانند جنا بش وارث تختی\nوطن آباد باشی شهر یار نوجوان داری\nچو شخص صدراعظم حامی بس مهربان داری\nبمثل فاتح کابل وزیر نكته دان داری\nچوشه محمود غازی نيزيك شير ژیان داری\nجوا نان رشید عسكرت نصرت قرین باشد\nباجرای امو رت را هبر شرع مبین باشد\nاستقبال از جشن\nاز طبع جناب بیتاب\nزتر تیبات جشن فرحت افزا\nز پیش ارگ تا حد سیه سنگ\nچمن گردیده فرش از مخمل سبز\nبود در وازه های جشن هر سو\nچنان طياره باشد گرم پرواز\nچومژگان در نظرها صف کشیده\nاز و تا سامعین گردند محظوظ\nبه پیش رادیو هر يك بنوبت\nبهر جا برق مانده تار الفت\nگروپ رنگ رنگ بیشمارش\nشده حسن چمن اکنون دو بالا\nبه پیش دیده آید صد تما شا\nپای انداز میهمانان سرا پا\nورود دوستان را چشم بر راه\nکه گوئی هست ایشانرا پذیرا\nدکانهای بزرگ پر زاشیا\nبو د هر گونه خواننده مهیا\nبطرز خود نماید ساز و آوا\nپی تنویر و تزئین سركها\nنماید همسریها با ثریا\n٤٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 3083, "text": "( صفحهٔ ١٦١ ) تهنیت جشن ( ششم سال )\nشعاع برق وجوی آن‌سان نماید که گردد صفحهٔ سیمی طلا\nمنار یادگار شاه غازی دل روشنه‌لا نرا هست مانا\nشعاع لاله گون او دمادم بگوید با زبان حال ما را\nکه استقلال با خون عزیزان شده حاصل بدانید ای احبا\nبسوز دل برای آن شهیدان بسی باید نمود اکنون دعاها\nسر انگشتش کند هردم اشارت بسوی مرقد آن شاه والا\nکه سر خیل شهیدان وطن اوست وطن را کرده چندین بار احیا\nوجودش با شجاعت زاده توام ولیکن در سیاست بوده یکتا\nدران وقتیکه تل را فتح بنمود بشستش آفرین میگفت اعدا\nهنوزش خون بجوش از کین اعداست بود از گنبد سرخش هویدا\nازین تذکار شیرین بی تکلف همه سازند دست خویش بالا\nتحیاتی بـر و حش میفر ستند تمام حاضرین از پیر و برنا\nبقای عمر ظاهر شاه خواهند که باشد زاده آن فرد وطن را\nبذات اوست استقلال قائم وجودش امنیت را کار فرما\nهمه فکرش پی بهبود ملک است رعایت مینماید با رعایا\nخدایش بیش ازین توفیق بخشد که کاری از نکوئی نیست بالا\nبزیر سایهٔ اش افغانستان باد\nمصون از جمله آفات و بلاها\n\nتهنیت جشن\nاز طبع جناب جانمیرخان هلالی مدیر جریده\nزلمی پښتون و جریده خیبر پشاور\n\nولی به نه وی عن تمد په درست جهان افغان\nچه غیرتی باد شاه لری ځوان بخت او ځوان افغان\nالمتوکل علی الله پښتون بادشاه دی ځمونږ\nاعلیحضرت او همایون ظاهر شاه خان افغان\n\n٤٦١"}
{"book": "adl0986", "page": 3084, "text": "( صفحه ١٦٢ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nدده په وخت شه مملکت زا نکو دامن وراحت\nد ترقى محبوب تر څنك لرى هر ځوان افغان\nغل څو كيدار شود ښهر، او مزرى شپون دكډو\nكرزى خوشحال دِ عشرت په کلستان افغان\nستا مبارك د استقلال جشن اعليحضرته !\nدغه يادكار دى د غازى نادر شاه خان افغان\nدَ دى غازی شهید په قبر تل رحمت وریږی\nد غلچكونه دۀ ملك پاك كړ و په امان افغان\nشریف پښتون به احسان هير نه کړی، د شاه شهید\nدَ دی غازی ځلاند تورى كړو بياځوان افغان\nستادَ بيرغ لاند پښتون په خپل سرلو بی کوی\nدَ استقلال دښمنان و ژنی په میدان افغان\nدَ ملت مړ وجود کښ نوی ژوند پیداشو لو بيا\nستا د فرمان ته قربا نیکی په هر آن افغان\nدَ پښتو مخكښ سرکړو څکته، دقومونه جرکی (۱)\nچه لكه نمر او زليد لو په آسمان افغان\nتودى سری (۲) د زمانی پښتنو نبی اولیدی\nانقلاب پویه کړو د خپل قوم په تاوان افغان\n(۱) جمعية الا اقوام (۲) د انقلاب بدی نتیجی\n\n٤٦٢"}
{"book": "adl0986", "page": 3085, "text": "( صفحه ١٦٣ )\nتهنیت جشن\n( سال ششم )\nپه خپل قومی ترقی خواه حکومت فخر کوی\nکه، د دنیا په هر يو كُت کښی دی ودان افغان\nافغانستان یو گلستان دی د جنت په مثال\nاعلیحضرت ظاهر شاه خان دی نگهبان افغان\nستا زمانه د حکومت د برکت چينه ده\nد ترقی په لار په منډه دی روان افغان\nستا توجه ر نرا د علم په وطن خوره کړه\nد معارف په نور سینه گیر له روښان افغان\nوطن آباد په کار خانو په اقتصاد سره شو\nپه تجارت، حکمت کښی زيات شه، تر جاپان افغان\nد پښتنو شهنشاه ! زر کاله ژوندی اوسی ته\nچه ستا د سوری لاند تل کوی ځلمیان افغان\nخدایه ! شاهان دجهان کړی ځمونږ بادشاه ته ځکته\nاوچت د هر چا نه لری ځمونږ نشان افغان\nزه هلالی د خپل پښتون شهنشاه وايم ثناء\nيمه پښتون ماله د هر چانه دی گران افغان\n٤٦٣"}
{"book": "adl0986", "page": 3086, "text": "د استقلال ملی نشیده\nاز طبع جناب غلام جیلانی خان جلالی\n\nهر عسکر درسته په تن فولاد په سردی\nهر پشتون وينم له توری بهر وردی\nدا نو روز دی که برات که هغه ورځ ده\nچه ختلی اتلسم د پرانـتـون لمر دی\nپه هر لوری د رحمت بر يښنا ځليږی\nکه شمال دی که جنوب دی که لریږ دی\nچه په مینه پشتون یو تر بل جاريږی\nدا ميله د استقلال ده که اختر دی\nمگر بیا د استقلال جـنـدی دریږی\nچه ټول سوی په کابل کښی لور تبر دی\nپه هر ځای کښی واړه یو پشتون یا دیږی\nکه کابل که قندهار که پيښور دی\nپه اسد کښی بیا میله ده د زمر يا نو\nهر پشتون و ته چه گوری غضنفر دی\n\n٤١٤"}
{"book": "adl0986", "page": 3087, "text": "( صفحه ١٦٥ ) د استقلال ملی نشیده ( سال ششم )\n\nلمر نن بیا د استقلال له مطلع ځلیږی\nپورته کیږی عزیزانو چه سحر دی\n\nپه وطن د آزادی شمال چلیږی\nپه دښمن د استقلال سمسور محشر دی\n\nتوریالی پښتانه لوړ پخپل همت شول\nمړه را پورته شول ژوندی شوونن اختر دی\n\nښایسته د پښتنو په پاکو وینو\nتل ، هرات ، قلعه‌جدید ، پنجده ، خیبردی\n\nهوکی توره بریالی ده په دنیا کی\nپه عقبی کی هم مخ ولره سپر دی\n\nتوره بویه که جنت له ربه غواړی\nپیغمبر له بی ننګانو مرور دی\n\nبیله توری څوک تر مراده نرسیږی\nجنت هم تر سیوری لاند د خنجر دی\n\nخدایه و بخښی هغه لوړ لوړ مرونه\nچه حیاة ئی ز موږ کټلی پخپل سر دی\n\nهریوه چه په دی لار کښی ستونزه وکړه\nښایسته درګر پښتون لکه لوی غر دی\n\n٤٦٠"}
{"book": "adl0986", "page": 3088, "text": "( صفحه ١٦٦ ) كابل ( شهره چهارم و پنجم )\n\nپښتانه ئی تر قیامت یا د و ینه\nکه احمد دی که محمود دی که اکبردی\n\n« نادر شاه » چه محصل د استقلال و و\nلور در شل د نجاة هم دی بختور دی\n\nکه شهید شه په ژوندو کښ تل یا دیږی\nنوم ئی ليك د پښتنو د زره په سر دی\n\nد کابل د استقلال څلی ته گوره\nنادری نوم ئی کند لی په حجر دی\n\nچه په توره ئی تیاره و طن رڼا شه\nپه تعظیم ورته ولاړ طاق ظفر دی\n\nپښتنو را سی لاسونه سره ور کړ و\nپه بیلتیا کښ ز موږ و خپل ځانته ضرردی\n\nد و طن په زیار خبر سو ازار نه وړ و\nو طن زموږه مور و پلار هم برادر دی\n\nدکمال په توره هم ځان مشر ف کړ و\nچه و طن پرسا ته کیږی څو هنر دی\n\n٤٦٦"}
{"book": "adl0986", "page": 3089, "text": "( صفحه ١٦٧ ) داستقلال ملی نشیده ( سال ششم )\n\nنن تر هری چار زموږه په باره کښی\nاتفاق ، زحمت ، لاس ليك ، علم، بهتردی\nپښتانه دازادی په لويو غرو كښی\nکه پوهیږی هر یو شاه د بحرو بردی\nراسه بس که نصیحت و که خپل ځان ته\nپښتون هغه ننګیالی دخیال تبر دی\nچه په کار دسود وزیان دنام وننګ کښی\nله سودا دهر بازار ه با خبر دی\nپه هر لور ئی د مر دی ځلی ولا ر دی\nکه غزنی، که قندهار،هرات، باختردی\nکه لاهور که پانی پت که اصفهان دی\nپه هر ځای کښ ليك ښکاره ددوی ظفردی\nد ملت د سر بلیان دی چه ځلیږی\nهغه تاج چه د « ظاهر » پادشاه په سردی\nظاهر شاه ! اقبال دی لور عمردی ډیر شه\nچه پښتون د تا په دور کښ نامور دی\n«جلالی» له خدایه تل ستا بر ی غوا ړ ی\nنو ر څه نلری په لاس کښ ، قلند ر دی\n\n٤٦٧"}
{"book": "adl0986", "page": 3090, "text": "وقت شناسی شیوهٔ تمدن است\n\nاقتباس از مقاله فاضل گرامی و دانشمند محترم\nجناب دکتور رضا زاده شفق از سالنامهٔ فارس ۱۳۰۸\n\nهر چیزیکه برای زندگانی ما سودمند بوده و خود نیز در رفتن و گذشتن باشد ارزش بزرگی دارد مانند وقت که هم سودمند است هم گذرنده، تند باد می ایستد. آب جاری آخر از جریان می افتد. قطارهای تند رو (ریل) می ماند مرغان از پرواز می آسایند ولی وقت همیشه حرکت میکند همیشه میگذرد يك ثانیه را نمیتوان باز پس گردانید. انگلیسها گویند وقت پول است ولی قیمت وقت عزیز بلکه هزار بار عزیز تر از پول است پول تنها یکی از چیزهائی است که با دانستن ارزش وقت میتوان بدست آورد زیرا پول قیمت کار و کار زاده وقت است نمو جسمانی و روحانی ما هر دو تابع وقت است هر جزء از ترقی مادی و معنوی ما در جزئی از وقت بحصول میآید و اگر قیمت و اهمیت هر جزء زمان را دانسته و از ان نگذشته استفاده نمائیم هم تن و هم روح ما بکمال رشد و نمو خواهد رسید.\n\nملتهای قدیم با آنکه رفتن وقت و زوال عمر را میدیدند هنوز به تقسیمات وقت آشنا نبودند. اصلاً هر قدر بشر به بداوت نزدیکتر می شود همان قدر از قیمت و معنای وقت بی خبر میماند. تمدن امروز هرثانیه و ثالثه وقت را ثبت و ضبط میکند. تمدن دیروز و پریروز در اینوقت شناسی بتدریج ناقص تر جلوه گر میگردد تا کار بجائی میرسد که مردم تاریخ وقایع عمومی و خصوصی را فراموش میکنند و حتی تاریخ و وفات خود و خویشاوندان را نمیدانند و بلکه جریان امور یومیه را از یاد می برند و روزها با غروب آفتاب در ذهن آنها نیز غروب میشود ملت وقت نشناسی ملت بی حافظه فراموش کار است.\n\nعرب میگوید ( الوقت كالسيف ان لم تقطعه قطعك ) وقت مانند شمشیر است که اگر تو آنرا بکار نبری یعنی آنرا بکار خوب صرف نکنی او ترا قطع میکند و می برد. تمام آثار تمدن امروز که می بینیم نتیجه استفاده از وقت است.\n\n۱۶۸"}
{"book": "adl0986", "page": 3091, "text": "( صفحه ١٦٩ )\nوقت شناسی شیوۀ تمدن است\n( سال ششم )\n\nای وقت شناس بر خیز از کسالت و تنبلی دور باش خویشتن را تکانی بده بدان این وقت تند رو باز نگردد عمر گرانبهای تست که میگذرد دقائق وقت خود را بشمار و آنها را به کار مفید صرف کن کار مفید تنها کمائی درهم و دینار نیست بلکه کار مفید آنست که چیزی آثار خیر از آدمی در جهان بماند چشم باز کن و ببین جمله جهان در کار است و بامر آفریدگار وقت فرمانبردار، (ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارند . تاتونانی بکف آری و بغفلت نخوری) (همه از بهر تو سر گشته و فرمان بردار . شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری) پس تو هم در عبادت خالق و خدمتگذاری و خیر خواهی به خلائق سعی و کوشش کن بیکار نباش مثلاً خدا را یاد کن لباست رفوكن يك فصل کتابی بخوان صحیفه بنویس لغاتی یا اشعاری حفظ کن نقشه بکش اقلا رخت تنت را پاك نما هيچ نباشد ورزش کن . آدم کار باش اگر روزی يك صفحه چیزی بنویسی در سال يك كتاب سيصد و شصت و پنج صحیفه نوشته کرده . اگر روزی ده لغت خارجه یاد کنی در سال زبانی را یاد گرفته . بزرگان بشر جمله از وقت استفاده کرده اند . سقراط در شصت سالگی نی زدن را یاد گرفت . ابراهام لینکلن رئیس جمهور معروف امریکا در جوانی و شبها چوب تراشه های چندی روشن کرده از حرارت آن گرم شده و بنور ضعیف آن خوانده و مینوشت و نمیگذاشت يك دقيقه بدون کار بگذرد .\n\nناپلیون همیشه در جنبش و همیشه در کار بود روزگار زندان نشینی خود را نیز بیکار بسر نبرد و اوراقی از خاطرات ایام عمار خود یادگار گذاشت . بتکرار میگویم تمدن اروپا تمدن استفاده از وقت است ثروت هنگفت توده های طلا کوههای ماشین و آلات، انبارهای بی شمارا متعه پلها و راهها و عمارتها همه نتیجه دانستن قیمت وقت است . علما ومخترعين و رهبران و پیشوایان جمله آدمهای کار بود ند وقت را مزدور خود ساخته اند و خود زبون آن نشده اند . تو نیز باید وقت را خدمتگزار خود نمائی وگرنه وقت مانند سیلی از روی تو خواهد گذشت . هر سپیده دم گوش فرا دار که چگونه موزن و آواز خروس ترا از خواب شیرین بیدار و از رسیدن وقت نماز و سائر کار یومیه خبر دار میکند .\n\nهنگام سپیده دم خروس سحری\nدانی که چرا هميكند نوحه گری\n\nیعنی كه نمودند در آئينهٔ صبح\nكز عمر شبی گذشت و تو بی خبری\n\nبهانه مگیر نبودن کار را عذر خود قرار مده چه کار دینی و دنیوی بسیار بر ذمه تست که باید همه را خود انجام دهی نخست اراده وعزم و همت سپس اسباب وتهیۀ کار لائق است از موران و زنبوران پندگیر و عبرت پذیر که چگونه در سایۀ کار نتایج بسیار میگیرند و باجثۀ كوچك فوائد بسیار می برند .\n\n١٦٩"}
{"book": "adl0986", "page": 3092, "text": "( صفحه ۱۷۰ )\nکابل\n( شماره چهارم پنجم )\n\nوقت آدمی باق بانوس موجد ارمی ماندکه اگر در جوف آن سر ببالا گرفتی و دست و پا بکار انداختی تو در روی آن خواهی بود وموجها در برابر تو فرود آمده خواهند گذشت ولی اگر دست از کار باز داشتی و سر بگریبان گذاشتی ترا در طرفة العین فرو خواهد برد و نام و نشانی از تو باز نخواهد گذاشت . گناه را بگردن زمین وزمان یا دیگر مردمان مینداز امروز آنچه از دست ساخته است آن کن ، فردا کارت بهتر و امیدت فزونتر و آینده ات روشن تر خواهد بود . از شتر کمتر نباید بود که خار میخورد و بار میبرد ـ آن شهد ناب که کام ما را شیرین میکند میوه و ثمر کار بسیار وزحمت صبح تا شام است .\nضمناً ما هم بنوبه خود اهالی وطن عزیز افغانستان را مخاطب ساخته عرض میکنم که هر فرد و هر ملت زنده کار است و کاری که در وقت انجام یابد از خوبترین و بهترین چیزها است پس قیمت وقت را باید شناخت و ازین دورهٔ درخشان باید استفاده کرد زیرا بحمد الله مملکت ما آزاد و مستقل و از تمام نعمتهای زندگانی بر خور دار و در سرتاسر کشور امنیت کامله حکمفرماست پس درین وقتی که عزیز بهی خواه ما متوجه حال و مآل ما بوده از هر گونه مهربانی و شفقت دریغ نمیفرمایند بلکه تمام فکر و حواسش متوجه ترقی و تعالی ما و شما است باید که ازین نعمت گرانبها استفاده نمود و نباید وقت عزیز خود را ضایع کرد باید فلاح در آبیاری و نهال شانی محصول کار خود بکوشد دهقان در سایهٔ کشتمندی ثروت خود و مملکت را بیفزاید تاجر در بازارهای دنیا وجاهت پیدا کنند مامور در حسن خدمت و صداقت با حکومت و رفتار نيك با زیردستان و ایفای وظیفه بتمام موجودیت خود کوشش نماید نویسنده که بتواند بقلم خود نفوسی را تربیه کند امساك نورزیده کتاب بنویسد خطیب به خطابه های بلیغ و نطق سحراسای خود جهانی را زنده گرداند خلاصه هريك بنوبت خود را مورد افاده قرار دهند تا تاریخ نام و کردار آنها را به عنوان جلی قید نماید زیرا خداوند کریم میفرماید ایحسب الانسان ان يترك سدى یعنی انسان گمان میکند که مهمل و بیکاره آفریده شده نظر باین آیه مبارکه باید تماماً مشغول کار شویم و از عطالت وسستی پرهیز نمائیم خصوصاً درین وقت که زمین و زمان بیامساعد و چنانچه گفتیم حکومت مهربان و غمخوار ما نیز از هیچگونه همدردی و غمخواری مضایقه ندراد در خاتمه این شعر را بمناسب مقام عرض مینمائیم .\nمن نمی گویم زیان کن یا بفکر سود باش\nای زفرصت بیخبر در هر چه هستی زود باش\n\n٤٧٠"}
{"book": "adl0986", "page": 3093, "text": "( صفحه ۱۷۱ ) باستقبال جشن استقلال ( سال ششم )\n\nباستقبال جشن استقلال\n\nاز طبع جناب محمد سرور خان « صبا » عضو انجمن\n\nمژده ایدل باز ساز عیش ملت تر صداست کشور آزاد ما سر تا بپا عشرت سرا است\nجلوه افروز است از بس مهروجد و خرمی هر کجا افتد نظر عشرتگه نور و ضیاست\nبسکه عام افتاده اسباب مسرت در وطن از گلستان تا به صحرا یکقلم بهجت فزاست\nباز چون فصل بهاران تازه شد عهد چمن آتش رخسار گل در قلب بلبل آشنا ست\nساخت قمری آشیان اندر بر سر و سهی در کف اهل محبت باز نقد مدعا ست\nبا کمال شوق گوید بلبل اندر گوش گل دست خار غم کنون از دامن گلشن جداست\nآمد آن فرصت که ملت باز در طرف چمن همچو گل در خنده و مانند بلبل در نواست\n\nروشن از نور مسرت گشت آفاق وطن\nخرم آمد خاطر شیدای مشتاق وطن\n\nاز چه امروز است سر شار مسرت بحر و بر نیست پیدا جز متاع خرمی اندر نظر\nیکقلم وقف طراوت گلشن آمد از چه رو گشت بلبل در بر معشوقه گل نغمه گر\nاز چه سر گرم خرام ناز شد كبك دری لاله از شوق چه هردم میکشد از دل شرر\nباز صحرا عرصه رقص غزالان از چه شد مید مد نو ر مسرت از چه از کوه و کمر\nباز از شوق چه زرین ساخت قرص آفتاب گلشن و کهسار را تا آبشار و دشت در\nباغ میبالد چرا بر خویش از شوق و سرور گل چرا امروز دارد رنگ وبوی تازه تر\nمژده بخشاشد صبا از جشن استقلال باز اینکه در آفاق کشور شد مسرت جلوه گر\n\nمی وزد هرد م نسیم شادمانی در وطن\nباز آمد روز گار کامرانی در وطن\n\nباز آمد « جشن استقلال » عید افتخار روز اقبال وطن سرمایه عز و وقار\nباز آمد فرصت فر خنده فال زندگی روز فیروز مسرت بخش دور اعتبار\nباز آمد روز عزم و همت و مردانه گی موقع اجلال ملت یاد گار کارزار\nباز آمد یاد گار همت افغانیان روز آمال گرامی وقت مجد و اقتدار\nباز آمد آن دمی کز عشق کشور پروری کشور افغانستان آمد بعا لم نامدار\nباز آمد شاهد شمشیر ونیروی کمی روز جان بخش سعادت فرصت عشرتمدار\nباز آمد فرصتی کز عزم جزم ( نادری ) در جهان شد غیرت و نیروی افغان آشکار\n\nتا نسیم حر یت از گلشن همت وزید\nاز زمین تا آسمان تار بهجت شد پدید"}
{"book": "adl0986", "page": 3094, "text": "( صفحهٔ ۱۷۲ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nچیست استقلال مهر آسمان زندگی\nچیست آزادی گرامی گوهر بحر حیات\nعصر حاضر اقتضای شان و شوکت می‌کند\nمقتضای فطرت نوع بشر آزاده‌گیست\nجز به آزادی نیاید گوهر مقصد بکف\nعشق استقلال و کشور پروری آب بقاست\nروشنی بخشای آفاق جهان زندگی\nکوکب رخشندهٔ مجد و توان زندگی\nجز به استقلال ممکن نیست شان زندگی\nتانماید کشف اسرار نهان زندگی\nهست روشن این سخن بر کار دان زندگی\nاین حقیقت جلوه‌گر شد از بیان زندگی\nمستقل بادا خدایا تادم محشر وطن\nدر جهان شان و شوکت شادونام آور وطن\n\nتا وطن آزاد شد عز و سعادت یافتیم\nتارسید اندر وطن این نوبهار زندگی\nتادرخشان گشت این مهر سپهر افتخار\nکار ما بالا گرفت از عالم آزادگی\nعزم و همت کیمیای افتخار زندگیست\nجوهر شمشیر دارد مستشی آب بقا\nباخبر گشتیم از سر عروج زندگی\nدر جهان ارتقا اسباب عظمت یافتیم\nغنچهٔ اقبال از بستان شوکت یافتیم\nدر دل دل و جان وطن نور مسرت یافتیم\nگوهر آمال را از بحر نهضت یافتیم\nاین سعادت را بکف از عزم و همت یافتیم\nآب حیوان از دم شمشیر غیرت یافتیم\nرفعتی در روزگار از ترک غفلت یافتیم\nخوش بود در جشن استقلال عشرت داشتن\nکوششی پیوسته در کسب سعادت داشتن\n\nدر عروج زندگی و شوکت دوران بکوش\nشاد گردان مملکت را از رهٔ علم و عمل\nگوهر آمال را دریاب از بحر عمل\nملت آزاد هر دم احتیاج دانش است\nتا بود جولا نگهت دائم سپهر افتخار\nجز معارف نیست اقبال و سعادت را دلیل\nبوستان علم و فن شاداب میباشد مدام\nتابیابی امتیاز اوج در اقران بکوش\nچون سپند از عشق کشور با دل سوزان بکوش\nآشنای عزم و همت باش و در عرفان بکوش\nروز و شب در علم و فن ای قوم باوجدان بکوش\nهمچو خور در کسب نور دانش ای افغان بکوش\nدر سراغ علم فن تا جرمن و جاپان بکوش\nگر گل مقصود خواهی اندرین بستان بکوش\nرونق باغ جهان از علم و عرفان است و بس\nزندگانی وطن زین آب حیوان است و بس\n\nدوستی مملکت منظور علم و حکمت است\nهمتی در کسب اوج و اعتلا باید نمود\nالفت و عشق وطن مخصوص اهل همت است\nزانکه عصر ارتقا و دور دور نهضت است\n\n٤٧٢"}
{"book": "adl0986", "page": 3095, "text": "( صفحه ۱۷۳ ) با استقبال جشن استقلال ( سال ششم )\n\nکوش تا این مملکت گردد توانا بیشتر گر باین مقصد دل داری کنونت فرصت است\nچیست اسباب توانائی عصر آهنین دوستی علم و دانش کسب زرع و صنعت است\nدر زراعت کوش تا سرسبز گردد مملکت از گلستان زراعت تازه جان ملت است\nاز تجارت شاد گردان کشور آزاد را رونق و اوج تجارت در اساس شرکت است\nبا همه عشق و محبت بر وطن خدمت نما در دوعالم خادم قوم و وطن با عزت است\nدر ره حفظ شئون مملکت سرباز باش\nدر جهان عزم و همت عسکر ممتاز باش\nجشن آزادی بهار عزت و شان وطن باز روشن ساخت چشم عشق بازان وطن\nمی کند نظاره این جشن را از باغ خلد با کمال شاد مانی ها شهیدان وطن\nعزم جانبخش که جانی داد بر افغانستان ؟ مرد میدانیکه شد از عشق قربان وطن\nفاتح تل ( نادر نام آور ) عالی نژاد آنکه رونق داد از همت گلستان وطن\nباز یافت تازه کرد امید داغ خاطرم اینکه بودی دوستدار درد مندان وطن\nشهر یار با وفای حق شناس هوشمند کی فراموشت کند یکدم ثناخوان وطن\nاین وطن سر تا بپا مرهون خدمت های تست ای شهید با کرامت مرد میدان وطن\nاینکه مزد خدمتت حق داد فردوس برین\nچشم بکشا از کرم بر حال مشتاقان ببین\nشهریارا مملکت از غیرتت آزاد شد از کمال همتت ملك کهن آباد شد\nچون نکو ماندی اساس اعتلای ملك را رفته رفته مملکت در ارتقا معتاد شد\nاز کمال دانش فرزند کشور پرورت ساز و سامان سعادت در کف ایجاد شد\nبسکه دارد عشق در اوج وطن شاه جوان خوش اساس اعتلا در هر طرف ایراد شد\nدر وطن تا گشت ( طاهر مهر اقبال ) و عروج خاك بر فرق حسود ملك و ملت باد شد\nجشن آزادی بملت داد اعلان نشاط در وطن هر جا بساط خرمی بنیاد شد\nتا ( صبا ) عرض تهانی کرد براهل وطن بلبلان هم در چمن مست مبارك باد شد\nروح پاك ( نادر غازی ) بجنت شاد باد\nمملکت در سایه شاه جوان آباد باد\n\n٤٧٣"}
{"book": "adl0986", "page": 3096, "text": "( صفحه ١٧٤ )\n\nکابل\n\nشماره چهارم و پنجم )\n\nارمغان آزادی\n\nاز طبع جناب محمود الحسن خان\nکوکب سر پرست بزم سخن پشاور\n\nزنده باد اعلیحضرت شهریار ظاهر شاه\n\nمعین ملت بیضاء و شاه عالیجاه\nشه خجسته حشم شهر یار ظاهر شاه\n\nبه کامگاری و اقبال زنده باد مدام\nبحق اشهد ان لا اله الا الله\n\nافغان به دهر جسم توانا و محکم است\nپیش دلیری اش سرگردون دون خم است\n\nمحمود و شاه ولی است دو بازوی استوار\nروح است شهریار و دلش صدر اعظم است\n\nبکوشید ای جوانان وطن در کار آزادی\nکه می آرد نهال عزم و همت بار آزادی\n\nحیات جاودان بخشد خدا آنمرد غازی را\nکه بازد جان خود در عرصه پیکار آزادی\n\nسرت ده در ره ملت که سردار وطن گردی\nکه جنسی نیست به زین جنس در بازار آزادی\n\nغلام غیر بودن کی سزد مرد مجاهد را\nبمیدان عمل آ، ای علیمرد ار آزادی\n\nمخور هرگز فریب این کفن دزدان مغرب را\nز صد گلزار محکومیست به يك خار آزادی\n\nبیا ای دوستدار ملك بر کن جیب و دامانت\nکه می بارد به کابل ابر گوهر بار آزادی\n\nبه عهد معدلت مهد شه دین پرور ملت\nخدا داده به افغان دولت بیدار آزادی\n\nشهیدان وطن را حق تعالی مغفرت سازد\nکه گشت از خون ایشان گرمی بازار آزادی\n\nبه مهد خلد بادا روح نادر شاه آسوده\nکه بارد بر مزارش روز و شب انوار آزادی\n\nز ما افسانه دارا و اسکندر چه می پرسی\nکه ما ذکری نمیدانیم جز اذکار آزادی\n\nادا کن شکر احسان خدا ای ملت افغان\nکه ار زانی نمودت سایه دیوار آزادی\n\nبه علم و اقتصاد و اتفاق و صنعت و حرفت\nمهیا کن برای ملك برگ و بار آزادی\n\nبه صدر اعظم دولت، سزد گر عالمی نازد\nکه گشته ذات والایش معین کار آزادی\n\nالهی زنده بادا شهریار ملك ظاهر شاه\nسلامت باد یارب این در و در بار آزادی\n\nغریب شهر کوکب، ساز و سامانی نمی دارد\nسوای يك دل پر سوز چند اشعار آزادی\n\n٤٧٤"}
{"book": "adl0986", "page": 3097, "text": "بمناسبت افتتاح نمایشگاه\nصنایع در روزهای جشن\nاز طبع جناب شیر علی خان قانون\n\nنگارنده هر نگار صنایع ز قدرت نمود آشکار صنایع\nهمه چیز پیداست از صنع صانع ستایشگر کردگار صنایع\nبهر جا نور تا که عقل و شعور است پی نفس کو شد به کار صنایع\nز محتاجی هر گز خلاصی نه بیند کسی کو ندارد شعار صنایع\nریاست طلب، نوکر خودفروش است بود ساقط از اعتبار صنایع\nکند تنگ ز آسایش ونیک بختی همانها که کردند عار صنایع\nبشر بود عریان چو حیوان صحرا پناهیده در کنج غار صنایع\nبه بینید امروز جاه و جلالش ز ینروی پراقتدار صنایع\nبکن راه صد ساله را طی بیکروز سخن گو به بیسم و تار صنایع\nجهاز هوائی بآواز چون رعد بسازد بتازد سوار صنایع\nز انواع فابريك و اقسام ماشین سهولت پذیرفت کار صنایع\nحیات و لباس و اثاث تجمل چه زیبا است؟ در گیرو دار صنایع\nسرکها و پلها بناهای عالی ز آرایش روزگار صنایع\nچه اشیا است ز اسباب و سامان هستی که نامد بقید شمار صنایع\nچه مرغ هوا و چه ماهی در یا؟ چه حیوان صحرا؟ شکار صنایع\nضعیفان چو گردند دارای صنعت بقوت رسد ز اختیار صنایع\nچو صنعت ندارد تهمتن ضعیف است به نیای پر کارزار صنایع\nبیکروز یکماهه ره میتوان رفت بآسایش اندر قطار صنایع\nقیامت بهر جنگ عصری نمودار ز تجهیز مردم شکار صنایع\nبهر چیز کیفیتی هست پیدا همه منحصر در حصار صنایع\nتعاطی افکار و همدست در کار ترقی دنیا است دار صنایع\nعلوم است آثار فکری و روحی ز جسمی و فعلی است کار صنایع\nنهانخانه حکمت کل اشیاء پدیدار در روزگار صنایع\nجمال جهان و کمال تمدن ز تاثیر برق و بخار صنایع\n٤٧٠"}
{"book": "adl0986", "page": 3098, "text": "( صفحه ١٧٦ )\nکابل\n( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nجواهر بسی همچو بلبان و الماس\nفر و میچکد ز آبشار صنایع\nزرسامی منظر هر چه زیبااست\nبهر فصل بنگر بهار صنایع\nنجات تو در دین وحکمت فراهم\nچو کشتی نوح و بحار صنایع\nز آهن شد آماده اسباب نافع\nلبوس لکم پود و تار صنایع\nز علم آنچه خوانی بکارش برانی\nعمل خواهدت کرد گار صنایع\nبود ایمن از حزن و از تنگدستی\nکسانیکه هستند یار صنایع\nز عزت چو شهزاده افتدغریب است\nبدو لت رسد استوار صنایع\nنه تنها بکوشید در کسب عرفان\nسزد گر کنی جان نثار صنایع\nزراعت که او مایۀ زندگانی است\nبود دایر اندر مدار صنایع\nتجارت بجز حمل و نقلی نباشد\nبانواع و اقسام بار صنایع\nز معمار و نجار و حداد و نساج\nتمام اند در افتخار صنایع\nبقول پیمبر حبیب خدائی\nتوای کاسب راست کار صنایع\nمطابع با فکار اسباب تحریر\nهمیشه است در انتشار صنایع\nعلوم از کجا شهرت فیض میکرد\nکتب گر نبودی زکار صنایع\nندیدم نقصی و نه هم شنید یم\nکه خارج بود از دیار صنایع\nخدایا زرحمت مکن هیچ کس را\nبدنیا ودین شرمسار صنایع\n\nتهنیت جشن\nاز طبع جناب محمد طاهر خان محرر مجله اقتصاد :\n\nباز در صحن چمن شادی و عشرت بر پاست\nمنظره لکش آن خرم و فرحت افزاست\nمیکند خنده گل و بلبل بیدل به نواست\nشکر لله که کنون ملت ما کامرواست\nعید آزادی این قوم دلیر آمده باز\nکه کنون اهل وطن گشته بعشرت دمساز\nبرفها لمعه فشان است به اطراف چمن\nشده چون روز، شب اکنون ز چراغان روشن\nگو ئیا پارهٔ نو راست سراپای وطن\nکه شود خیره ز نظارهٔ او چشم پرن\nچمن از مقدمت ای جشن بسی پر نور است\nاز چراغان تو ابنای وطن مسروراست\nوطن امروز اگر مأ من عدل وداد است\nیا ا گر قطع در آن ریشۀ استبداد است\n\n٤٧٦"}
{"book": "adl0986", "page": 3099, "text": "( صفحه ۱۷۷ )\nبمناسبت جشن استقلال\n( سال ششم )\n\nگركنون صاحب حشمت شده و آباد است\nبهر آن است که او مستقل و آزاد است\nهیچ چیزی بجهان بهتر از آزادی نیست\nراست گویم بتو بالاتر از آن شادی نیست\nسبز و خرم شده امروز اگر کشور ما\nخفته گر شاهد مقصود کنون در بر ما\nشده گر صاحب تعلیم و هنر عسکر ما\nعلم و دانش شده امروز اگر رهبر ما\nهمه از نعمت آزادی و استقلال است\nآنکه شاداب از آن مزرعه آمال است\nملتی کو بجهان است فدا کار و دلیر\nبهر تحصیل حق خویش شده از سر تیر\nکرده آزادی خود اخذ بزور شمشیر\nدر صف جنگ بود عسکر او همچون شیر\nغیر افغان دلاور نبود هیچ کسی\nآنکه دشمن بمقا بل ، نشمارد مگسی\nایوطن از تو نوابغ همه کرده است ظهور\nمثل« احمدشه» ر « نادرشه » با عقل و شعور\nهمچو « میرویس هتک » اکبر غازی غیور\nکه بود این همه در همت و غیرت مشهور\nزیب تاریخ تو از نام همین مردان است\nافتخارات تو از جدیت ایشان است\nایوطن حال که گشتی ز اسارت آزاد\nبر تو فرض است که گردی چو دگرها آباد\nفابریکات صناعی بنمائی ایجاد\nمخترع باشی و در علم بگردی استاد\nمعنی حریت مطلقه این میباشد\nکه ز صنعت وطن آباد و متین میباشد\nروح نادر شه غازی بجنان خرم باد\nخاطر شاه جوان دور ز درد و غم باد\nملك ودولت با يك بدگر توام باد\nرشته حب وطن در دل ما محکم باد\nباد آزادی ما تا به ابد پاینده\nكوكب عزت و اقبال وطن تابنده\n\n٤٧٧"}
{"book": "adl0986", "page": 3100, "text": "( صفحهٔ ۱۷۸ )\tکابل\t( شمارهٔ چهارم و پنجم )\n\nجشن وطن\n\nاز طبع جناب محمد حسن خان متخلص به «راغب»\nاستاد ماشین ریاست مطابع عمومی.\n\nباز از نو در وطن ای دوستداران وطن\tگشته بر پا جشن آزادی باخوان وطن\nرفعت و عزت برای غازیان خواهم مدام\tشاد باد ارواح هر یک جان نثاران وطن\nخوش نمودند خدمتی از بهر استقلال خود\tبلکه کردند هر یکی جان را بقربان وطن\nپس ببالید این زمان ای ملت افغانیاں\tمانده است این یادگار از شاه افغان وطن\nهر چه میبینیم عزیز ان جمله ز استقلال ماست\tزانکه استقلال باشد قوت جان وطن\nچشمها دارد وطن از بهر آبادی خویش\tکوششی اخوان که زین بهتر شود شان وطن\nتا ابد پاینده بادا «ظاهر» افغانیان\tتا نگردد گل دگربار این چراغان وطن\nزنده بادا شاه ما و دودمان نادری\tزانکه ز آنها فخر دارد قهرمانان وطن\nصدر اعظم صاحب است عم بزرگ شاه ما\tکزوی است این رفعت شایان و عرفان وطن\nشاولی خان فاتح کابل وکیل حربیه\tاست دایم در پی تدبیر و عمران وطن\nواندگر عمش که سالار غیور عسکر است\tروز و شب باشد پی تعلیم شیران وطن\nحفظ استقلال بر هر فرد افغان واجب است\nجان فدا کن «راغبا» چون جان سپاران وطن\n\n۱۷۸"}
{"book": "adl0986", "page": 3101, "text": "امساك و اسراف هرد و مخرب\nاقتصاد است\n\nخطابه جناب محمد قدير خان توه کی\n\nدرین هیچ شك نيست كه داشتن مال و ثروت يکی از موفقیت هایی است که انسان همیشه\nمیل دارد بآن واصل شود ولی چیزیکه زیاده تر جا دارد جالب دقت ما گردد و آن را همیشه\nدر نظر داشته درین امر نصب العین خود قرار دهیم طریقه استعمال مال است زیرا بسا\nدیده میشود که بعضی از مردم ثروت و سرمایه دارند ولی نمی توانند مورد استعمال صحیحی\nبران پیدا کنند و همین است که در نتیجه همان دارائی ایشان بصورت لاا با لیانه از دست\nآنها رفته بحال فلاکت و ادبار مبتلا میگردند مثلاً کسی دارائی خود را بامید اینکه شاید در\nانظار محترم معلوم شوم بجاهائی صرف میکنند که هیچ فایده به شخص آن و دیگران ندارد\nو دسته دیگر که دارای اخلاق و طبایع ضد آنهاست ما يملك خود را همیشه نگه داشته از ان\nثروت خود برای حیات خویش هیچگونه استفاده نمیکند تا در نتیجه که مرگ حق است روزی\nحیات او بسر میرسد و مال او رزق دیگری میشود .\n\nاین اوضاع بسیار دردناك و غم انگیز است و میتوان گفت که يكى از\nنواقص عمده ذهنیت اقتصادی است که از سالهای دراز باین طرف در جوامع بشری\nریشه گیر شده بنیه اقتصاد عمومی را جریحه دار کرده است بنابر همین ایجاب بنده که امروز در سایه\nتوجهات حکومت مصلح و بصیر خود موقع دارم مطالب را ذریعه رادیو بگوش ملت محبوب و عزیز\nافغانستان برسانم توجه بفرمائید نواقص اصول مذکوره را عرض میکنم :\n\nامساك مضر است زيرا : شخص بخیل که دارائی خودرا همیشه نگه داشته از ان استفاده مادی\nو معنوی نمیکند ور پیشگاه وجدان اجتماعی دارای چندین مسئولیتی است اول اینکه مسلماً\nاولادهای خودرا چنانچه لازم است نمی تواند تربیه کند زیرا تربیه صحیح اولاد اقلاً مستلزم يك مقدار\nمبلغی میباشد . دوم : از اکثر آمال و آرزو هائیکه در دل دارد محروم میماند مثلاً اونمیتواند به مشاغل\nعرفانی بپردازد زیرا مصارف ابتیاع كتب ولوازم تعلیم برو دشوار است واز سیاحت و دیدن اماکن\nمقدسه و تاریخی و مواضعیکه چشم اورا باز کند خوی و بوی و سقم امور بینا ترش گرداند و امثال آن\nباز میماند . سوم : از سپردن پول خود به منابع مولد ثروت خیز یعنی موسسات تجارتی وامثال آنها\n٤٧٩"}
{"book": "adl0986", "page": 3102, "text": "( صفحه ١٨٠ )\nکابل\n( شماره چهار و پنجم )\n\nمیتر سد و میحر! سد که مباد مفقود انشود و همان فرموده بلیغی را که : برای نهادن چه سنگ و چه زر\nدرباره خود مصداق می بخشد .\nعلی کل حال ثروت این قبیل اشخاص مورد هیچگونه استفاده به ملت و مملکت نیست .\nاسراف هم مضر است زیرا ، شخص مسرف غالباً اشخاص عیاش و تن پرور و صاحبان هوا و هوس\nلا یعنی میباشند و به اعمال خلاف اخلاق و انسانیت مبتلا میگردند و همان ثروت و دارائی خود را به مدت\nقلیلی در موارد غیر صحیحه بخرج رسانده افلاس میکنند و بحال گدائی در میآیند ؛ چون مملکت ما تا کنون\nیوره يك مملکت صنعتی نیست و اشیای تجمل وزینتی غالباً از مصنوعات خارج است لهذا لوازم این قبیل\nاشخاص هم غالباً همین چیز ها بوده يك مقدار سرمایه داخل بخارج فرستاده میشود پس باید چه کرد\nخیر الامور اوسطها هم چنانکه اعتدال در هر امر فضیلت است در ین مورد هم شایسته بقا و دوام میباشد\nباید اعتدال نمود و باقتصاد که معنی آن غیر از میانه روی در امور چیزی دیگری نمی باشد عمل کرد\nیعنی ثروت و دارائی را تا حدیکه حوائج ضروریه تان رفع شود صرف کرد و ما بقیه را به منابع ثروت\nاز قبیل اشتراك به مؤسسه های صنعتی و توسیع منابع زراعت و ایجاد کار خانه های صنعتی منحصر\nنمود ؛ این است معنی دا رائی و ثروت مندی و همین است مفهوم اقتصاد در بین امساك و اسراف\nبار دیگر هم میگوئیم ازین دوره در خشانیکه غیر از کلمه اصلاح ضد آن هیچگاه استماع کرده نمیشود\nسهم گرفت و بافکار وطن خواهانه پاد شاه جوان جوان فکر و حکومت مصلح خود همراهی کرد .\n\n٤٨٠"}
{"book": "adl0986", "page": 3103, "text": "نصب العین صحیح وسیلۀ\nموفقیت است .\nخطابه جناب محمد قدیر خان تره کی\nتاریخ گواهی میدهد که در هر دورۀ تاریخی همان اشخاصی علم بردار ترقی ورهنمون آبادانی بوده است که ایشان ذوق خالص خدمت بملت وسودای اعلای دین و آئین را در سر داشته اند زیر اصدائیکه از چنین حنجره بیرون میآید و اقدامیکه از چنین قلب صادر میشود مظهر تائید ملت و بالنتيجه مورد قبول خداوند واقع میگردد ؛ بالعکس کسیکه نصب العین صحیح نداشت و در نقشهٔ اقدامات خود چهرهٔ زیبای صداقت را تصویر نکرده هیچگونه موفقیتی نصیب او نمیگردد مسلمین تا وقتی بسرعت برق پیش میرفتند وممالك را پشت سر هم فتح نموده بنور اسلام منور میکردند که قائدین و پیشوایان اولیهٔ اسلام نصب العین صحیح و واحدی داشته به تابعیت آن ها ملل دیگر اسلامی هم غیر از تبلیغ نام خداوند و اوامر و نواهی او دیگر خیالی نداشتند . سپه سالار نامور و فاتح اسلام ( طارق ) وقتیکه ممالك را بالنوبه فتح نموده به آبنای\n۵۸۱"}
{"book": "adl0986", "page": 3104, "text": "( صفحه ۱۸۲ )\nکابل\n( شماره چهارم وپنجم )\n\nجبل الطارق ( که تا کنون هم بنام نامی او یاد میشود ) واصل شد و\nآب را مانع عبور دید بدون اینکه خیال دیگر بدماغ خود بپروراند\nچون نصب العین او انتشار توحید بود توقف نموده صدا کرد : « خدایا !\nاگر این آب را در جلو سیر من حائل نمی فرمودی نام نامی ترا به يك جماعۀ\nدیگری از بشریت هم انتشار میدادم ! »\nونیز همین مجاهد شهیر وقتیکه آبرا عبور کرده وارد قلمرو هسپانیه شد\nفوراً امر داد تا کشتی ها را بسوزانند سپس به عسکر فاتح و غازیان اسلام\nرو گردانیده فرمود « دیگر چارۀ رجعت نداریم یا باید فاتح شد و یا در همین\nجا با حیات وداع آخری گفت ! » تصور بفرمائید رسوخ نصب العین در\nانتشار اسلام بدرجۀ بدماغ این سردار فاتح جا گیر بود که حیات را\nدر برابر شرف و حصول بآن هیچ اهمیتی نداد ؛ نصب العین صحیح\nوقتیکه بدرجۀ اعتقاد میرسد بحدی مظهر خوارق میگردد که انسان مجبور است\nدر مقابل عظمت و نیروی آن بزانو در آید دور نرویم تاریخ این وطن\nاین وطنیکه در هر گوشه و کنار آن بصدها نفر شهدای دفاع از حقوق\nملی ما خوابیده اند و همیشه منتظر حرکات ما میباشند از ین قبیل رجال\nنامور را به کثرت پرورش داده ثبت صحائف خود نموده است مثلاً تاریخ\nوطن ما احمد شاه کبیر دارد که اولاً برای احیای نام و نشان و حقوق\n\n۱۸۲"}
{"book": "adl0986", "page": 3105, "text": "( صفحه ۱۸۳ )\nنصب العین صحیح وسیلۀ موفقیت است\n( سال ششم )\n\nو استقلال ملی ما قیام فرموده با همان نصب العین مقدس خود بیرق ملی\nافغانستان را در دور دست ترین نقاط باهتزاز در آورد و نام نامی خود را\nبخط درشت ثبت صحایف روزگار نمود تاریخ وطن ما سرداران نامور\nورشیدی مانند وزیر اکبرخان غازی دارد که از آغاز حیات تا ختم آن\nغیر از جانبازی واعادهٔ استقلال وطن دیگر مشغولیتی نداشت و با همین افکار\nبدنیای جاودانی شتافت ؛ تاریخ وطن مردان را مثل حاجی میرویس خان هوتکی\nومحمد جانخان غازی بیاد دارد که نمونهٔ نصب العین ملی میباشند .\nبالاخره تاریخ این وطن محبوب نام نامی شهریار غازی وشهیدی را مثل\nاعلیحضرت نادر شاه غازی زیب صحائف نموده که بقوهٔ نصب العین\nراسخ وصحیح ملی خود اولاً مملکت را بحال کنونی و استقلال امروزی\nنائل وسپس در تهلکه ناك ترین زمان ازما ووطن ما وازما و شئونات از دستۀ\nرفته مادست گیری فرموده زورق محکوم به فنای ملی ما را به ساحل نجات\nبرآورد ملت و مملکت افغانستان خوش بخت هست که فرزند آن\nشهید سعید اعلیحضرت المتوکل علی الله محمد ظاهر شاه و برادران گرامی\nشان والاحضرت صدر اعظم صاحب و والاحضرت وکیل صاحب وزارت\nجلیله حربیه و والاحضرت وزیر صاحب حربیه غازی که خط مشی آن\n\n۴۸۳"}
{"book": "adl0986", "page": 3106, "text": "( صفحه ١٨٤ ) کابل ( شهر : چهارم و پنجم )\n\nشاه فقید را پیروی کرده در احیای مفاخر تاریخی و ارتقای شئونات ملی\nاین ملت اسلامی روز تا شب صرف مجهودات می‌نمایند به اساس این نظریه مفید\nهر فرد در حیات اجتماعی خود باید دارای يك نصب العین نافع ومفیدی باشد\nتا همان نصب العین هم بحال خودش وهم بحال حکومت متبوعه وملت منسوبه اش\nمنبع منافع باشد یعنی هر کس باید دست بدست هم داده در اجرای\nنصب العین ملی امروزه ما که عبارت از حفاظت استقلال مملکت و آبادی\nو عمران وطن وتعمیم معارف واخلاق حسنه میباشد کار کند ودر اجرای\nنقشه های فعلی مملکت که تماماً مبنی بر همین اساس ها ست فرا خور\nحال خود كمك و معاونت نماید .\n\nتصحیح\nشماره ٦٠ کابل\nصفحه سطر غلط صحیح\n٦٧ ٤ باسلحه اولی باسلحه ادبی\n٦٨ ٥ بانواع اولی بانواع ادبی\n٧١ ١٠ پیزی ریزی\nشماره ٦١ و ٦٣\n٧٢ ٩ الصب وا لغضت الصلب و الخطت\n٧٦ ١٠ الكلشيب الكثيب\n٨٢ ١٧ بوج نبوح\n( شماره ٦٣ کابل )\n٧٩ ٢ اشعار عرب اشعار مسلمین\n\" \" اوزان و قوانی ردیف و قافیه\n٨٦ ١٤ افضل خان شیدا فضل حق خان شیدا\n\n١٨٤"}
{"book": "adl0986", "page": 3107, "text": "معروضه اختتامیه جشن\nمسعود استقلال از طرف هیئت انجمن ادبی\n\nخداوند مهربان و پروردگار جهانیانرا هزاران حمد و سپاس میگوئیم که بفضل عمیم و کرم قدیم\nذات اقدسش جشن هجدهمین سال استقلال وطن به مسرت و عافیت خاطر عموم هموطنان عزیز خاتمه\nپذیرفت این جشن باشکوه که همه ساله بیادگار یك روز با افتخار افغانستان یعنی حصول استقلال کامله\nوطن منعقد میشود و درین ایام ملت افغانستان بانهایت افتخار کسب سرور و خوشی می نمایند باید\nما صمیمانه و باحترام کارانه امتنان و تشکرات قلبی خود را بحضور شهریار جوان و پادشاه مهربان\nخود المتوکل علی الله اعلیحضرت محمد ظاهر شاه و بحضور صدر اعظم معظم افغانستان والا حضرت\nسردار محمد هاشم خان و والا حضرتین معظمین فاتح دل آور کابل سردار شاه ولیخان ووزیر صاحب\nحربیه سردار شاه محمود خان که « آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ـ هر کجا هست خدایا\nبسلامت دارش » و هیئت کابینهٔ محترم دولت عرضه داشته میگوئیم بطوریکه حکومت مهربان ما ازین\nروز با افتخار ملی با نهایت توجه و انتظام و صرف مساعی وزحمات پذیرائی واستقبال می نمایند خدای\nتوانا اجر و پاداش جمیل در دارین به آنها عنایت فرموده و چنین پادشاه غم خوار مهربان را که موجب\nفخر، سرور، راحت ، آرامی، وامنيت ما ملت است سالیان درازی زمامدار کشور افغانستان\nعزیز داشته و مارعایا را در سایهٔ مبارك ایشان آرام و آسوده بدارد کذا برای دیگر خدام صادق\nوصدیق این کشور که درین روز مسعود ملی زحمت کشیده وموجبات فرحت ورا حت ملت عزیز را\nاز هرجهت فراهم نموده اند ازخدای قادر سعادت و نيك نامی شانرا استد عا می نمائیم .\n\nبرادران عزیز ! امروز روزهای جشن سال ۱۸ استقلال خاتمه می یابد وامید واریم بار دیگر\nبسلامتی ملت ومملكت و شاه مهربان وملت پرور خود بسی چنین جشن های استقلال را بگیریم شاید\nدیگر احتیاجی نباشد که بگوئیم ملت محبوب افغانستان بچه اوصافی باید متصف باشد زیرا مقالات و\nخطابه ها و نشایدی که ذریعهٔ همین رادیو درین هشت روز از طرف انجمن ادبی که بنده « سرورگویا » سمت\nنماینده گی آن انجمن محترم را داشتم بحضور تان عرض کرده ام برخی از ین اوصاف را در بر دارد\nبهر حال چون این خطابه آخرین من در ین جشن است برعلاوه احساسات وعواطف پاك كه از\nشما هموطنان عزیز در شنیدن کلمات خودم دیده ام مرابشوق آورد که بتاسی افکار و نظریات حکومت\nمتبوعه خود شما را زحمت داده خدمت تان عرض کنم که حفظ استقلال مملکت محتاج به چه چیز های\n\n٤٨٥"}
{"book": "adl0986", "page": 3108, "text": "( صفحه ١٨٦ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nدیگر میباشد برای يك ملتی مثل ملت افغانستان که خداوند تمام نعمت های خود را به آنها ارزانی داشته است تنها استقلال سیاسی کافی نیست باید سعی نمود تا استقلال عرفانی ، اقتصادی ، و استقلال تمام شئون زنده گانی را مالک گردید مهم ترین وظیفه که امروز یعنی دنیای پرهیاهوی بدوش هر فرد از افراد وطن میگذارد حفظ وطن ، حفظ استقلال وطن ، حفظ آبرو و شئونات ملی و قومی است زیرا استقلال سیاسی وسیله ئیست جهت وصول به استقلال عرفانی و اقتصادی پایه استقلال سیاسی وقتی متین و مستحکم است که استقلال عرفانی و استقلال اقتصادی باو همراه باشد مکرراً میگوئیم مملکت محتاج به استقلال عرفانی است زیرا تا وقتی که اولاد این مملکت در هر رشته از امور اجتماعی ومدنی دارای لیاقت وتخصص نباشد و تمام شعب وطن خود را بدست خود و بانهایت دلسوزی اداره نکند نمیتواند باین محبوب طناز وزیبائی که آنرا استقلال میگوئیم خدمت درستی بنماید وطن محتاج بيك عده اشخاصی عالم ومتخصص است تا از يك طرف به نیروی علم جمال زیبای حقیقت را به اولاد وطن نشان دهد واز طرف دیگر باز هم بهمان نیروی قوی ومقتدر که علمش مینامند معادن مملکت را استخراج و منابع زراعت وفلاحت را جستجو و وسائل نقلیه را تعمیم بدهد تمام این چیزها وابسته به تخصص و فن است وفن هم غیر از تطبیق و عملی گردانیدن علم دیگر چیزی نمیباشد اگر همانطوریکه حکومت مصلح و متبوع ما شب و روز به این مسئله توجه میکند شما هم با او همراهی کنید یعنی اگر عالمیه آموزگار شوید واگر امی میباشید توجه به اخذ تعلیم اطفال خود نمائید واگر خورد سالید بمکتب بروید امید است بمدت کمی مطابق همان استعداد خدادادی که دوشا سراغ داریم مملکت را دارای رجال عالم و متخصص که بهترین ثروت يك مملکت است نموده استقلال عرفانی خود را نیز بزودی حاصل خواهید کرد .\n\nهمانطوریکه مملکت محتاج به اشخاص عالم وارباب فن وصاحبان تخصص میباشد تا استقلال عرفانی خود را بدست آورد همچنان بداشتن صنعت کاران ماهر و تجار با انصاف و تجربه کار احتیاج دارد تا استقلال اقتصادی حاصل شود اگر صنعت کاران توجه بصنعت خود نموده روز بروز در اصلاح و ترقی آن کوشش کنند از يك طرف صنعت شان رواج و بازار فروش پیدا کرده از تجارت آن مستفید میشوند از طرف دیگر تجار همان مواد مصنوع را بخارج برای تجارت برده بر قلم صادرات مملکت می افزاید و در راه استقلال اقتصادی مملکت قدم بلندی برداشته میشود بعباره دیگر استقلال اقتصادی وقتی تأمین میشود که صنعت کار متوجه بصنعت خود و تجار علماً و عملاً ساعی به تجارت خود و رمه دار و دهقان در زیادتی مواد ابتدائیه محصولات خود ها شب و روز زحمت بکشند زیرا میگویند «نابرده رنج گنج میسر نمیشود ـ مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد» .\n\nحکومت خیر خواه وترقی پرور ما که هر سال یکروز را مخصوص نمایشات عرفانی میفرماید نه برای این است که ما در نمایش راه رفته تفریح کنیم بلکه ازین جهت است که از همه اولتر به این نکته پی برده میخواهد بواسطه تشویق اقتصاد پیشه گان زمینه استقلال اقتصادی مملکت را فراهم کند\n\n٤٨٦"}
{"book": "adl0986", "page": 3109, "text": "( صفحه ۱۸۷ )\nمعروضه اختتامیه جشن\n( سال ششم )\n\nبرادران عزیز ! این ها چیز های جدیدی نیست که خدمت تان عرض کردم بلکه استقلال عرفانی و استقلال اقتصادی میراثی است که از پدر هایما و شما باقی مانده بود و دوره های فتور وانحطاط آنرا هم مانند صدها محاسن دیگر ازما ربود زیرا وطن عزیز ما سر زمین علما و فضلای نامی و صنعت کاران زبده وزیر دستی بوده و روزی بود که کاروانهای مال التجاره این سر زمین بذر باز پیکن و دریار روم رفته بحسن قبول پذیرفته می شد و اولاد های فاضل و دانشمند این وطن همچو بو علی سینا و مولانا جلال الدین بلخی وحکیم ثنائی غزنوی بالاخره سید جمال الدین افغانی وصدها نفر دیگر دنیا را درس علم ومعرفت میدادند پس این استعداد را دارید و تمام این استعدادها را میتوان در خون و در عروق شما پیدا کرد ولی کاهلی و تنبلی مانع ظهور آن بوده است در خاتمه تشکر ، قدر شناسی و مراتب دعا گوئی ما بحضور حکومت معظم مهربان نه تنها بواسطه همین روز فیروز تاریخی است بلکه قلب و ضمیر ما بیاد می آرد آن خدمات و زحمات قیمتدار این حکومت مهربان را که از آغاز نجات وطن تا امروز برای تعالی و ترقی وطن عزیز بعمل آورده وسعادت های بزرگ ملك و ملت ما نائل گردیده ترقیات وخوشبختی ملت ها همیشه بوسیله خدمات واهتمام حكومات عاقل ودانا بوده و همواره افتخارات اقوام مرهون رجال وطن پرور و خدام صادق آنها ست افغانستان ما كه الحمد ا لله درين هفت سال دارای چنین حکومت بوده و در کافه خدام این کشور به تاسی و پیروی اعلیحضرت همایونی و هیئت معظم كابينه دولت يك حس شريف صداقت وجديت ونصب العين صحيح خدمت بمملكت و آرزوی ترقیات آن تولید شده از این جهت خیلی اسباب خورسندی و امید واری ملت افغانستان بوده وما را بسعادت خوبتر و آینده روشن تری مژده میدهد لهذا قلب و زبان ما از ادای شکریه و نوازش این حکومت ملت پرور ترقی خواه عاجز و قاصر است هیئت انجمن ادبی با حضور قلب و با تمام اخلاص وعقیده روح پاك ومطهر شهریار شهید پادشاه معظم فقید اعلیحضرت محمد نادرشاه غازی را مخاطب ساخته عرض میکنیم که اعلیحضر تا ! این افتخار و اسایشی که امروز ملت صادق تو دارای آن است همه محصول تدبير و مجاهدات اعلیحضرت شما بوده خدای پاك بهتر وبالاتر از مقامی که دارید در عوض خدمات بزرگ تان اجر و پاداش جمیل نصیب کناد زنده باد اعلیحضرت محمد ظاهر شاه پادشاه جوان افغانستان پاینده باد استقلال افغانستان .\n\n٤٨٧"}
{"book": "adl0986", "page": 3110, "text": "دوره هشتمین جریده\nشریفه اصلاح\nجریده شریفه اصلاح که یگانه روز نامه گرامی پایتخت و بهترین وسیله\nاطلاعات و استفاده و تفریح خاطر اهالی کابل و سائر هموطنان است،\nدر اثر مساعی و زحمات قلمی جناب فاضل محترم برهان الدینخان کشککی\nوباقی کار کنان موقر دایره اصلاح سال هفتم خود را باختتام رسانیده و اینک\nقدم بمرحله هشتم میگذارد .\nمابقای این نامه گرامی را از خدا مسئلت نموده توفیقات مزیده را برای\nمدیر محترم و سایر اعضای اداره شریفه اصلاح نیازمندیم .\nانجمن\n\nطبع در امه منظوم\n«مکن همشیره گریان»\nاثر نفیسی که بعنوان (شهادت) جناب محمد حیدر خان فارغ التحصیل مکتب عالیه استقلال با طبع\nوقاد وقریحه خداداد خود بنظم آن موفق شده بود و تقریظی نسبت بآن نموده و برخی ابیات آنرا\nبطور نمونه در شماره (۵۹) سال پنجم کابل نشر کرده بودیم اينك اثر مذكور در مطبعه عمومی کابل\nاز طبع خارج شد ، مزایای روحی و اهمیت تحکیوی و تازه گی و شیرینی ابیات آن در ضمن تقریظ\nبشماره مذکور سابقاً بیان گردید، چون در آن شماره قسمت کوچکی از ابیات این در امه شایع\nشده بود ولی حالا اهمیت حقیقی این اثر نفیس و روح پرور بخوانندگان محترم خاطر نشان می شود\nکه بعد طبع سر و صورت زیبائی بخود حاصل کرده چه تسلسل حکایت و نصب شدن تصاویر مهم\nسرباز رشید و همشیره رشیده اش در جای مناسب و حسن طباعت و تناسب مقبولی حجم کتاب از\nهر جهتی جلب توجه خواننده را می نماید . ما باهل ذوق وصاحبان حس ملیت و وطن دوستی توصیه\nمی نمائیم که تا نسخ آن تمام نشده به دائره روز نامه اصلاح مراجعه و با قیمت نازلیکه تعین شده\nبدست بیاورند . (انجمن)\n\nSAA"}
{"book": "adl0986", "page": 3111, "text": "یقین کنی یا نکنی\nترجمه جناب عبدالباقيخان لطیفی\nاخیراً در لندن کتابی در تحت عنوان فوق از طرف رابرت ال رایلی نام حاوی یکعده اطلاعات عجیب و حیرت آور تالیف گردیده که بمحض فراغت از طبع بالغ بر یکصد هزار جلد آن بلا فاصله بفروش رسیده است : گرچه میشود باهمیت وقیمت مطالب مندرجه آن از همین حسن استقبال که از وی بعمل آمده تا درجه پی برده شود معهذا برای توضیح مطلب اينك بتحریر نجاله که در مقدمه کتاب مذکور همدرین زمینه نگارش یافته نیز آتیاً پرداخته میشود :\n«کتابیست جدید که یکسلسله معلومات عجیب و حیرت آور و یکدسته اطلاعات غریب و خارق العاده و تقریباً ناقابل امکانرا حاوی بوده و از طرف رابرت ال رایلی سیاح مشهور که در شصت و چهار مملکت بغرض تحقیق و تفحص مواد ومعلومات تقریباً ناقابل باوری سیر و گردش نموده تالیف و تصویر شده است . مولف مذکور در طی اینکتاب بروایات و قصص عدیم الامکان و ناقابل باوری از قبیل درخت های آدم خوار - و مارهای طیار وغیره قضایای عجیب و غریب پرداخته و منجمله زنی را که ٦٣ شوهر اختیار کرده و پدری که افتخار داشتن ٥٤٨ پسر و ٣٤٠ دختر را داشته ببا معرفی و مدعی گردیده که میتواند هر يك از قضایای را که در کتاب نوشته آمده تثبیت هم نماید از آنجا که اینکتاب انباشته با قضایای فوق العاده عجیب و مملو از چیز های باور ناکردنی واشیای نادر و شگفت آوری بوده و بعبارت دیگر در زمان واحد يك نمونه از سیاحات كوك سياح مشهور ، يك ميدان سرکس و افسای کلوپید یا بشمار میرود لابد قرأت محتویات آن تا درجه زیادی بهت و حیرت قارئین را باعث ودر عین زمان یکنوع دلچسپی و مشغولیت آنها را فراهم خواهد نمود » .\nقراریکه نگارنده کتاب مذکور را مطالعه کرده واقعاً چیزهای شگفت آور و معلومات خارقہ نمائی را مولف در طی این تالیف نفیس خودش جمع و تدوین کرده که مطالعه و واقفیت هر پارۀ از آنها خالی از دلچسپی نمیباشد لهدا یکعده از برجسته ترین آنها انتخاب و بغرض استفاده اهل وطن ذیلا تذکار میشود :\nعبدالباقى لطیفی\n٤٨٩"}
{"book": "adl0986", "page": 3112, "text": "( صفحه ۱۹۰ )\nکابل\nشماره چهارم وپنجم )\n\nحقایق باور نا کردنی یا اطلاعات غریب شگفت انگیز\n\nآفتاب نگر\n\nانسان مخلوق عجیبی است ! . . . بعضی ها هستند که عمری را صرف کنکاش و تفکر مینمایند اما در نتیجه هیچ چیزی دستگیر شان نگردیده و فاقد همه چیز میشوند . تصویر بالا که فقیر عریانی را از اهل هند نشان میدهد بهترین دلیل اینمدعا گفته میشود . این شخص باتن عریان همه روزه درهوای گرم و سوزنده هندو بروی آفتاب نشسته چشمهای خود را بآفتاب از وقت طلوع آن تا وقتیکه غروب مینماید دوخته و لحظه هم ازینعمل راحت نمی نشیند . اوقات طولانی است که باینعمل اعتیاد کرده اما هیچ چیزی ندیده است ! . . . اشعه آتشین آفتاب مدتیست که چشمهای مذکور را کاملا سوختانده است .\nهر روز صبح این آفتاب نگر را برادرانش بعادت معمول از خانه بموضع معینه آن نقل و بنهایت آهستگی ( زیرا پاهای خودش که مدة زیادیست از عدم حرکت و فعالیت خشکیده است رفته نمیتواند ) نشانیده و روی آن را بجانب مشرق میگردانند . شخص مذکور آهسته آهسته چشمهایخود را برای ملاقات آفتاب صبحیه که مثل مجمر آتشینی از افق بلند شده میرود بازکرده تمام روز را تا غروب درموضع مذکور با چشمان باز و نگران بسوی آفتاب باقی میماند عجب تر اینکه پانزده سال کامل را بهمین وتیره گذرانده است .\n\nشخصیکه بزندگی مدفون گردیده\n\nحبس النفس یك عملیست که از خیلی ها پیش هندو ها متعاد به اجرای آن بوده و نسبت باشخاصیکه بطرز مذکور زنده مدفون گردیده و باز دوباره زنده از گور برآمده یاد داشت ها و اسناد اطمینان بخشی در دست میباشد : معروفترین نمایش این قوه خارق العاده یعنی بتعویق انداختن وظایف جسم در پیشروی مهاراجه رنجیت سنگه در لاهور در بهار سنه ۱۸۳۷ داده شده باین ترتیب که یکنفر جوگی هریداس نام حبس النفس کرده و در زیر خاك دفن کرده شد چهل روز کامل مدفون مانده بعد از موعد مذکور قبر باز و جوگی مذکور دوباره از میان آن زنده خارج کرد شده . طرز عمل مذکور اینطور بود که جوگی مذکور بيكنوع خواب اغما مانندی فرو رفته معاون مذکور منافذ بینی ، دهان ، گوشها و چشمهای او را با موم مسدود و یکنوع پارچه چین داری\n\n٤٩٠"}
{"book": "adl0986", "page": 3113, "text": "( صفحه ۱۹۱ ) یقین کنی یا نکنی ( سال ششم )\n\nلفافه اش کرده بقبرش داخل وقبر را از خاك مملو گرد انید . یکنفر محافظ نیز بقریب قبر مذکور\nبغرض جلو گیری ازحیله و تقلب گماشته شده بود ـ چهل روز بعد وقتی جوگی مذکور از زیر\nخاك بر آورده شد کمکی لاغر بوده اضافه از آن دیگر هیچ نقصی در اثنای این تجربه هولناك\nمتوجه وی نگردیده بود .\n\nشخصیکه بکشتن شخص خودش محکوم گردیده\n\nپاول هو برت نام ( تصویر بالا ) شخصی از اهالی فرانسه متهم بقتل نفس گردیده واز طرف محکمهٔ\nجزائی بوردومحکوم باعدام گردید در ثانی محکمه این حکم وفصیله را بحبس دوام تبدیل و تقلیل کرده\nومومی الیه را برای اکمال مدة حبسش بگیانا ( مستعمره فرانسه درامریکا ) فرستاد . در ۱۸۶۰ بعد\nازانکه بیست ویکسال کامل را بحبس وانزوا بسر برده بود مدعی العموم شهر مذکور محکمهٔ استنیاف را\nرا وادار نمود که بار د یگرباین قضیه وارسی وتجدید نظر نماید ؛ وقتی بقضیهٔ مذکور از طرف\nمحکمه مزبور غور ومداقه بعمل آمد هوبرت رها ومعلوم گردید که مقتول فرضی یعنی کسیکه هوبرت باتهام\nقتل مذکور محبوس شده بود متاسفانه خود هوبرت بوده .\n\nکمودوس امپراطورروم ( تصویر بالا ) که در ۱۰۳۱ میدان مبارزه وپهلوانى فاتح برآمده بود\nکمودوس لو کیوس ایلیوس اور لیوس امپراطور روم ( ۱۹۲ - ۱۶۱ ) را کامیابیهای متعددهٔ آن\nدر پهلوانی وشمشیرزنی بقدری غره گردانیده بود که بالاخردینا اعلان کرده تا اورا مثل هرکولس\nستایش وپرستش بنمایند اما اتفاقاً چاشنی مرگ را از دست یکنفر پهلوان عادی نرسیسوس نام که اورا\nخفه نموده بود چشید .\n\nلیند برگ شصت هفتمین شخصی است که بحر اتلانتك را بيك پرواز کامیابانه عبور\nنموده اند :\nانتشار عنوان فوق ( در تحت تصویر بالا ) انعکاس عجیبی در دنیا نموده و بلا فاصله از\nطرف یکعده اشخاص تلگرا مها تیلفونها ومکاتیب متعددی که عدد کابه آنها به سه هزار بالغ میشد\n(مشعر بر اینکه بزعم آنها لیند برگ اولین کسی بوده که اتلانتك را بلا توقف بيك پرواز عبور\nکرد ) به مرجع نشر این خبر واصل گردید : عجبتر اینکه فقط یکعده نهایت معدودی میدانسته اند\nکه الکوک و برون قبل از لیند برگ این ریکارد را قایم نموده میباشند ولی وجود شصت و چهار\nنفر دیگری که هم پیش از لیند برگ با ینعمل کامیاب آمده بودند بتصور ایشان هم نیامده بود .\nچه ایشان دوعدد دریجابل را که اتلانتك را بيك پرواز عبور کرده اند فراموش کرده بودند ! . .\n\n٤٩١"}
{"book": "adl0986", "page": 3114, "text": "( صفحة ١٩٢ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nتوضیح اینکه : اولین اشخاصیکه باین اقدام متهورانه مبادرت کرده اند سرجان الكوك وسرا\nوایتون برون بوده که برای اول دفعه مسافه بین نیو فون لیند و آثر لیند را در ۱۹۱۹ بالای اتلانتك\nيك پرواز طی کردند کمی بعد در همان سال در بجابل انگلیسی آر ٣٤ با سی ویکنفر مسافر بحر مذکور\nرا از سکات لیند تا امريكا يك پرواز عبور کرده و بهمین منوال مراجعت مذکور نیز صورت گرفت .\nکذا در ١٩٢٤ زیت ، آر ٣ جرمنی ( که اکنون لوز آنجاز خوانده میشود ) مسافه بین\nفریدر يشها فن جرمنی و ليك هبورست نیو جرسی امريكا را با سی و سه نفر مسافر يك پرواز طی کرد\nباین ترتیب لیند بر گ شصت و هفتمین آدمیست که بحرمذکور را يك پرواز عبور کرده .\n\nحاضر است ولی اظهار رای نمیکند\nصد سال کامل است که از فوت جرمی بنتام سپری گردیده معهذا اسکلت ملبس مذكور باجمجمهٔ\nسر او در مابین پاهایش هنوز ه بايك نوع خاموشی خیال و غیر طبیعی در راس دالان اجتماع و کلای\nدارالفنون طبی لندن قرار گرفته میباشد ـ جر می بنتام که در ۱۸۲۷ بتاسیس این موسسه پرداخته\nو ریاست اولین اجلاس وکلای موسسه مذکور را نیز ایفا نموده بود همچنان تا حال گرچه در ۱۸۳۲\nوفات کرده با بقای آن یعنی ریاست انجمن دار العلوم مذکور مداومت کرده میرود چنانچه از همان وقت\nتا حال در هر جلسه موسسه مذکور قیافه شبح مانند و خارق العاده مذکور در سر میز بلا ناغه بمشاهده\nپیوسته است . هیئت لاغر و ضعیف مذکور همیشه استوار و چشمهای بی نور او مستقیماً یکطرف متوجه\nبوده کلاه لبه دار فراخش هیچگاه از بالای زلفهای او که بسر شانه هایش آویخته میباشد برداشته\nنشده است هکذا دست های دستکش دار مذکور که هیچگاه از دسته عصای که از یکصد سال باینطرف\nبآن تکیه کرده است پس نگردیده وقتی کدام امر خطیر و مهمی را در مجلس تحت مذاکره مگیرند\nاز جرمی بنتام نیز مشوره خواسته میشود چون هیچ جوابی از بین لبهای متبسم مذکور گرفته نمیشود\nلهذا : اینعنوان که : ( حاضر است اما رای نمیدهد ) مخصوص و نام زد بوی گردیده .\nباین ترتیب جرمی بنتام که عبارت از يك خريطه استخوان و خاك گفته میشود در راس مجلس مذکور\nقرار گرفته است زیرا در حینکه زنده بوده همین وضعیت را خواهش و اجرای آنرا توصیه کرده است.\nوقتی بنتام فوت گردید تمام هستی و دارائی خود را بیونیورستی مذکور وقف کرده بود باین\nشرط که اسکلت مذکور را حفظ و در سر چوکی ریاست مجلس یونیورستی جاداده و در هر جلسه که منعقد\nمیشود حاضر داشته باشند . این وصیت فوق العاده از طرف اولاد و احفاد و کلای یونیورستی مذکور\nکه وقتاً فوقتاً بسر کار آمده میرفتند باصداقت کاملی امتثال و بساحة عمل گذاشته آمد چنانچه جرمی\nبنتام هنوز در چوکی ریاست متمکن بوده و شاید هیچگاه موقع مذکور را ( تا استخوانهای آن مبدل\nببار نشود ) ترك ننماید :\n\n٤٩٢"}
{"book": "adl0986", "page": 3115, "text": "( صفحه ۱۹۳ ) یقین کنی یا نکنی ( سال ششم )\n\nجرمی بنتام يك طفل عجیب و خارقه‌نمای بوده زبان لاتین ، یونانی ، فرانسوی و انگلیسی را\nبعمر پنجسالگی تکلم کرده و بیش از سیزده سال نداشت وقتی بدار الفنون کوین کالج اکسفورد\nپذیرفته گردید و دوسال بعد تر در امتحان بدرجۀ بی ــ ای کامیاب و بدورۀ پرسانحۀ حیات خودش\nکه بالاخر شهرت و ثروتمندی او را بحیث یکنفر نویسنده ، عالم و فیلسوف باعث گردید قدم نهاد .\n\nاولین اثروی که موسوم به ( فریگمنتس آن گورنمنت ) بوده و براثر بليك ستون که طرزحکومت\nبریطانیا را مدح وتوصیف کرده بود تنقیدات استادانه گرفته با تحسین و تمجیدی زیاد تلقی گردید\nچنانچه شهرت وی ازان ببعد روزمره کسب فزونی کرده و به بسیار زودی در زمرۀ دانشمندان\nعصر خودش محسوب واثرات وی نه تنها در انگایند بل در تمام قارۀ اوروپا وحتی امریکا طرف توجه\nوتقدیر واقع شده رفت . گرچه سیاحت و مسافرتهای طولانی کرده و يك عمر پرسانحه گذرانده اما\nطوریکه معلوم گردیده هجوم غم و آلام در ریعان جوانی گریبان گیر عافیت او گردیده و تمام عمر را\nبحالت یکه و تنها بدون عیال واولاد گذرانده است ولهذا واضحاً از همین جهات بوده که نظریۀ سلف\nپریزویشن ( نظریه تذکار فراموش نشدنی و ازفراموشی حفظ شدن ) دامنگیر ضمیر او گردیده و همچنین\nنظریه حاضر بودن همیشگی او در جلسات کالج که تاسیس آن نتیجه مساعی خود او بوده بطورخاصی\nدر خاطر او جا گیر و مقام بلندی را در ردیف آرزوها و آمال وی احراز نموده بود .\n\nوانگاه در نتیجۀ همین ایدآل و نبوغ آخرین وی بود که وصیت او راجع باینکه سرش از تنش\nدر مواجهۀ رفقا و دوستانش قطع و در بين يك جعبۀ شیشئی گذاشته شود عملی گردید چنانچه تا حال\nسرمذکور بدرون جعبۀ مزبور در مابین پاهایش موجود میباشد در حالیکه در عوض روی و سر\nمذکور از حد شانه ها يك ماسكه که شباهت تامه با روی او در حال زندگی داشته میباشد گذاشته شده\nیکصد سال کامل میشود که بهمین صورت در مقام مذکور نشسته است یعنی همیشه حاضر است اما\nرای نمیدهد .\n\nانسان شبیه بالشت خنجر زده\n\nیکنفر هندوی ریاضت کش ( تصویر بالا ) از اهالی سنگاپور مسافۀ سه میل را در آفتاب گرم و سوزان\nدر حالیکه پنجاه عدد خنجر های نهایت نوک تیز را در بدن خود خلانده بود قطع کرده است. باندک توجه\nمیتوانیم شکنجه وعذابی را که بهرگام متحمل میگردد تصور نمائیم وآنگاه این تعذیبات را تماماً برای\nاین تحمل نموده تاثابت نماید که جسم انسان تاچه اندازه در حالیکه عقل و حواس هم کاملا برجا باشد\nمتحمل زجر وزحمت شده میتواند .\n\n۱۹۳"}
{"book": "adl0986", "page": 3116, "text": "( صفحه ١٩٤ )\nکابل\n( شماره چهارم پنجم )\n\nپدر کلان ، پدر کلان ، پدر کلان ، پدر کلان ، پدر کلان\nپدر کلان ، پدر کلان ، پدر کلان ، پدر کلان\n\nایکوی نام شخصی از اهالی گانوس چین ( تصویر بالا ) بدین اخلاف وغیره های خود الا\n٩ پشت موفق گردیده یعنی پسر ، پسر ، پسر ، پسر ، پسر ، پسر ، پسر ، پسر ، پسر خود را دیده\nاست ، مومی الیه در عصر طلائی خوشی و انبساط میز یسته و وقتی امپراطور چین در خیال پیدا کردن\nخوشبختترین مردمان امپراطوری خود شده بود شیخ مذکور را بحضور وی آورده بودند .\nایکوی مذکور در سنه ١٧٩٠ یکصد و سی نفر نواسه ، نواسه ، نواسه ، نواسه ، نواسه ، نواسه\nنواسه ، نواسه ، نواسه در قید حیات داشته .\n\nالیجا گاون نابغه عقل و ادراک\n\nالیجا گاون راهب بزرگ لیتوانیا ( تصویر بالا ) دارای چنان یادداشت و حافظه قوی بود که کتابی\nرا که یکدفعه مطالعه کرده بود مطالب آن دیگر ابداً از خاطر او محو نمیشد ، بقول پروفیسرر گراتز مورخ\nشهیر معاصر مذکور گاون مضمون ٢٥٠٠ جلد کتاب را از بر داشت چنانچه بابل ( انجیل ) میدراش\nمکیلتا ، سفر ، تو سفتا ، صدر علام ، تالمو دس ، ظهار ، کناه ، راشی زامبان و غیره وغیره کتب واثار\nمذهبی مختلفه متعلق بازمنه قدیم و جدیده را کاملاً در دل حفظ داشته و هر فصل و یا بی را که میخوا ست\nاز آنها اقتباس کرده میتوانست .\nعالم مذکور در ویلنا پایتخت قدیم لیتوانیا که در آنوقت بزرگترین کانون یهودیت جهان شمرده می شد\nسکونت پذیر بوده و یهودیهای شرق اروپا تاهنوزه هم خاطره و یادگاری او را بچشم احترام مینگر ند\nچنانچه تصویر فوق مومی الیه که یک تصویر نهایت قدیم مذکور میباشد در دیوار های سمت شرقی\nغالب مساکن ارثو دوکسها بصورت برجسته و واضحی نقاشی شده میباشد .\n\nلبهای عجیب و خارق العاده\n\nانتخاب حسن و خوش گلی طبیعی يك مفکوره شخصی بوده وشك نيست كه اذواق هر فرد درین\nزمینه متفاوت میباشد اما چیزیکه نهایت عجیب و حیرت آور بوده دنیا را دچار بهت و حیرت ساخته مسئله\nحسن ساراس جنگس ها ( قبیله از بومیهای افریقا ) که تصویر آن را بفوق مشاهده مینمائید میباشد .\nوقتی يك دختر بعمر چهار سالگی میرسد شوهر آتی او وسط لبهای بالائی و پایانی اورا با چاقوی تیزی\nشگافته میخ یا قلاب چوبی کوچکی را در آن جا داده و با لتدر یج در بزرگی این میخها می افزاید\n٤٩٤"}
{"book": "adl0986", "page": 3117, "text": "( صفحه ١٩٥ )\nیقین کنی یا نکنی\n( سال ششم )\n\nتا اینکه بمروز ایام دختر مذکور بحد بلوغ و جوانی رسیده و لبهای مذکور هم بترتیب متذکره آیتی از آیات حسن و قشنگی آن بحساب میرود . این زنان در شبها میخوابند تا لب زیرین ایشان در تحت شانه شوهران شان قرار گرفته باشد باینصورت شوهران مذکوران مطمئن میباشند که زنان خود را با خود داشته و در تاریکی شب از دزدیده شدن آنها و یا فرار کردن شان ایمن هستند .\n\nدو نفر قایقچیان اسکاند ینویائی ( تصویر بالا ) که بحر اتلانتک را با قایق در نوردیده اند :\nسی سال قبل دو نفر قایقچی از اهالی ناروی تصمیم نمودند که بحر اتلانتک را از نقطه نیویارک با قایق طی نمایند : وانگاه نخواستند مردم ازین تصمیم شان آگاه گردیده و بطوریکه معمول است هیاهو و جنجالی را راه انداخته باشند لهذا یکروزی که هوا در نیویارک بکلی صاف و در نهایت اعتدال مشاهده میشد مصمم گردند که خود را با قایق شان بدریا زده یکسره بطرف وطن عازم وبینند که در وطن و هموطنان شان چه تبدلات و تحولاتی رو نما شده است . نا گفته نماند که بیش از همه چیز برای اجرای این اقدام متهورانه شان لازم بود يك قایق بسیار محکم و قابل اطمینانی داشته یعنی کدام زورقچه دست گردان و کهنه را درین سفر بکار نبرند عهذا ، قایقی باسم فاکس بنمونه گرو و از ور از چوبهای اعلی و بی عیب سر و بطول پانزده فت و عرض پنج فت و عمق ٢٥ انچ ساخته از مقام نیوياوك بساعت ٥ بعد الظهر ششم جون ١٨٩٦ در هنگامیکه دریا بحالت جزر بوده با قایق مذکور ره پیمای صوب مقصود گردیدند .\nوانگاه ماهی را تقریباً بدون حدوث کدام سانحه گذرانده و در عرض آن بدون اینکه تپه های امواج با هیبت و هیئته مخصوصی همیشه در پهلوی آنها یکی بعد دیگر در غلطیدن بوده و آفتاب همه روزه از تابش حیات بخشای خود آنها را بهره ور میگردانید دیگر بهيچيك مانع بر نخوردند چنانچه در طول این ایام پاروهای آنها ساعیانه اجرای وظیفه کرده وقتی یکی کار پارو زدن را ایفا میکرد دیگرش می خسبید و هر گاهی یکنفر شان بخوردن مشغول میشد آن دیگر آوازه خوانی مینمود .\nبعد از مرور یکماه فضا یا دیگرگون گردیده و بقیه ایام سفر بالای شان فقط بصورت کابوسی سپری میگردید معهذا حضرت خلاق عظيم الشان باو شان لطف نموده و بعد از يك مسافرت ٦٢ روزه شان از نیویارک بالاخره به بندر هاموا صلت نمودند در اثر معاینه میزان السرعة قایق مذكوران و صحبت مختصر با خود ایشان داکتر جانسلر قونسل امریکا متعینه بندر مذکور متیقن گردید که این امر خطیر و شاهکار حیرت آور را محققاً اشخاص مذکور از قوه بفعل آورده اند .\nباقی دارد\n٤٩٥"}
{"book": "adl0986", "page": 3118, "text": "ساحة جدید زندگانی\nمولف ق اوایلی فرانسوی\nمترجم جناب محمد صدیق خان رادیو ميخانيك\n- خدایا شما همیشه مرا میترسانید\nبعد از بسیار مدت خاموشی چنین شروع بسخن نمود :\n- من تمام چیز ها را میخواهم به نوبت اصلی برای شما حکایه نمایم. بعد از پذیرائی سال جدید صبح آن خیلی ها يك روز پر آفتاب و روشن بود ما دیدیم که طیاره دقیقه به دقیقه با تقرب می ورزید و طیارة مذکور بعد از چندی در يك میدان كوچك كه در اطراف باغ بود فرود آمد. پرش طیارات در جای ما يك كار خیلی ها عجیب معلوم گردید . چونکه آمدن طیارات در حدود ما يك امر بس مهم و خیلی ها کم واقع میگردید لهذا به آمدن طیاره خیلی ها د لچسپی پیدا کردیم تا بدانیم که چه مسئله میباشد . آدم که بطرف خانۀ ما در شرف آمدن بود شناختیم که کوانیسیلی میباشد . آمدن او بر ما خیلی ها تأثیر وارد کرده بود . من داخل اطاق خود گشته به قصد لازمه صرف نظر نمودم که به پیش او نروم . بعد از چند یکه او همراه میس سمیت مذاکره نمود از تصمیم خود صرف نظر کردم چونکه او همرایم وعده کرده بود که راجع به شوهرم بعضی معلوماتی خواهد داد . شخص او به من خيلي ها يك وضعیت مؤدبانه پیش آمده و از من بطور خیلی جدیانه معافی خواسته قرار آتی شروع به سخن نموده گفت :\n- از شما خواهش میکنم که مرا خیلی دقیقا به محکمه نمائید چونکه حیاتم در کارهای بس مهم و بس علمی در گذر است و من سعی و عمل بخرج خواهم رساند که هر چه در سابق بطور وحشیانه پیش می آمدم ازان صرف نظر بدارم و بلکه برین قناعت حاصل کرده ام که بسی چیزهای مهمی در تحت نفوذ وامرم موجود است و حینکه اقتدار و نفوذ من اگر کمتر گردد و بلکه این مسئله بعضی اوقات هم صورت میگیرد پس خودم ازین مسئله مسئول میباشم و بلکه برای شما خاطر نشان کرده میگویم وقتیکه از اقتدار من کاسته شد یعن مسئولیت بس مهم رجعت خواهد کرد . این گونه واقعات در حیات من کمتر واقع گردیده و بلکه يك مسلة نادر میباشد و این را هم ادعا کرده میگویم که بسیار کم ازین واقعات بیاد دارم. برای شما خاطر نشان کرده میگویم بعضی اوقات من قهر میگردم اما برای تان خاطر جمعی میدهم و بلکه قسم یاد میکنم که این گونه وضعیت ها برای شما تکرار نخواهد شد.\nمن برایش گفتم تمام چیزهای گذشته را از خاطر فراموش کرده و درین صورت بهتر است که با شخص او هیچگاه ملاقات و دیدن نکنم .\nکوانیسیلی دست های مرا در دست خود گرفته زاری می نمود که بعضی اوقات اجازه بدهم که او پیش من آمده بتواند و برای من گفت که در ینجا حیات خوبتر برایم تهیه کرده کتابهای خوبتری برای\n٤٩٦"}
{"book": "adl0986", "page": 3119, "text": "(صفحه ۱۹۷)\nساحه جدید زنده گانی\n(سال ششم)\nمحاله خواهد آوردو وسائط رافراهم خواهدآوردکه من مشغول صنایع نفیسه وخصوصاً رسامی گردم .\nمن بعداز گفتار او دست خودرا ازدستم رها کرده و بوضعیت بی با کانه با او پیش آمده گفتم که آینده\nیقیناً واهم با او ملاقات کنم ومن ازو تقاضا نمودم که راجع به طالع ووضعیت شوهرم برایم معلومات بدهد .\nقبل ازین که کوانیسیلی میخواست بمن چیزی بگوید چندین مرتبه ازيك گوشه بدیگر گوشه اطاق\nقدم زدن شروع نموده میخواست برای گفتار خودرا آماده سازد گفتارخودرا طوری شروع کرد که بعضی\nحصص آنرا من از شما فهمیده بودم و صورت گفتار این شخص قرار آتی بود :\nمستر گار و يك اقتدار علمی فوق العاده را دارا بوده و از اجراآت علمی خود میخواست که\nدر حیات بشریت موجوده دوره جداگانه تأسیس بدارد بعقل وعلمیت آن هرکس قایل بود واین چیزها را\nدر آشنائی اولین که بااو بمن دست داده بود حس نموده بودم وبرین عقیده خود غلط هم ننموده بودم.\nو ما عموماً گرویدۀ اختراعات بس مهم شخصی او میباشیم ما ها هیچگاه نمیخواهیم وباید که فراموش\nهم نکنیم عادت و کردار آن تا يك اندازه در تحت انضباط صحیح نبود .\nدرین حصص من گفتار او را قطع نموده برایش گفتم .\nچه طور شما میتوانید که این طور چیز ها راجع به شوهرم در حضور من اظهار نمائید بلکه شما\nطوری با او رفتار نموده ئید که کسی لایق این چنین نمیکند یعنی شما او را بازی داده ئید ! برای\nچه شما درینجا کاملاً از ماضيات اظهار میکنید گمان کرده میشود که او در رشته حیات نیست ؟\nکوانیسیلی بطور ملایم چنین گفت :\nاجازه بدهید خانم که تا به آخر من گفتار خود را به اختتام برسانم اولاً شما بشنوید بعد ازان\nچیزی گمان نمائید چونکه در ین جا چیزی نخصوص عرض نکرده ام که گمان شما ثابت گردد که\nشوهر تان فوت نموده است .\nبعد از يك تغیر دادن جزئی به وضعیت خود ذیلاً شروع به گفتار نمود :\nمن درینجا برای شما فقط راجع به او يك سخن را گفتم که آقای گارو شخص انضباطی نبود\nچونکه حیات موجودۀ ما يك انضباط شديد كار دارد و کارات که درین وضعیت او کرده بود\nبرای ما بس مهم بشمار میرفت . اصل مقصد همین است که در این سر زمین چنان يك وسائط\nراجع به اختراعات آن تهیه شده بود که دیگر دنیا نمیتوانست بدین صورت سهولت و وسائط بدست\nبیاورد . من هیچگاه برایش وعده نداده بودم که او واپس بـه پارس عودت خواهد نمود بشدت\nبرایش گفتم :\nـ اين يك غبن و خیانت فوق العاده است چونکه شما در مرحله اولین که با او داخل مناسبات\nگشتیدبرایش نگفته بودید که از ین دره واپس عودت کردن وجود ندارد .\nدرین وقت من از جای خود جهیده خیلی ها بی قرار گردیدم وشخص ا و نیز استاده شده گفتار\nمابعد خود را که ذیلاً میگویم به پا ایستاده اظهار کرد :\n٤٩٧"}
{"book": "adl0986", "page": 3120, "text": "( صفحه ۱۹۸ )\nکابل\n( شماره چهارم و پنجم )\n\nنسوان در امور سیاست خیلی ها کوتاه فکر بوده و چندان کار کن بشمار نمیروند و درین خصوص شوهر شما از من جویا نشده بود و من هم لزوم نمیدانستم برایش راجع به این مسئله چیزی بگویم و من نمیدانستم کار او چه خواهد بود . این مسئله برای شما مکشوف است که زمانهای اول در معاینه خانه شخصی ام داخل کار بود و برای شما معلوم است که این معاینه خانه ام طوری ساخته شده است که بدون اجازه ام کسی داخل شده نمیتواند . شخص مستر گار و نمیدانست که کجا حیات بسر می برد و الی قصه در صورت امکان اولین بار وایس به اروپا قرار خواهش خودش عودت داده میشد . او باید که کار میکرد و تمام چیزهائیکه به او تعلق نداشت حتماً راجع به آن غرض نگرفته در کشف آن دخالت نمی نمود بطور خصوصی و بلکه برایش شخصاً یادآوری کرده بودم که در برج که خانه کار من ترتیب داده شده است برای او خوف تولید خواهد شد .\nبه این گفتارهای من اهمیت نداده و پخت او قطعی برایش حل نموده بود و اکثر اوقات او این گفتار مرا فراموش نموده و يك بازيچه میدانست . در تمام چیزهائیکه برای خارجیان سنجش و تخصیص داده شده بود او دخالت نموده معلوماتی بدست می آورد . من بسیار زمانها برایش گفتم که شما را در ینجا برایش بیاورم او حتی شنیدن این کلمات را آرزو نداشت . بعد از مدت پنج سال خواهش کردم که برای شما پرزه خطی تحریر کند . بعد از فرستادن مکتوب واقعه خیلی حسرت ناك رخ داده همین است بطور کوتاه میگویم :\nبر چیزهائیکه برایش اجازه داده نشده بود دخالت نموده و بلکه درینجا اغتشاش تهیه کرد و درین جا هیئت جمع و يك پلان بس مهم را بروی کار آورده بود . دنیا صحنه واقعات بوده لایقترین اشخاص در يك چیزهای غریبی پست گرفتار میشوند که هیچ فکر کرده نمیشود . اغتشاش در مملکت و در بین اهالی ما يك كار غیر ممکن بود . و نظر بدین وضعیت تمام اغتشاشیون دستگیر گردیده حبس گردیدند و برای اين يك شخص مهم علمی به احتیاط پیش آمده همین است نظر بدین مقصد در زمان حبس شخصاً حضور بهم رسانیدم .\nدرین زمان برای او طوری يك وضعیت پیش شد که دیگر طاقت شنیدن نداشته لهذا با شور و فریاد بلند بر او صدا کرده گفتم :\nمن میدانم ! میدانم ! بگوئید بگوئید شوهرم حال در کجاست ؟ نظر بدین گفتارم کوانیسیلی خیلی تعجب نمود . در سیمایش آثار اندوه و غم نمایان گردیده و گفت :\nبرای شما کل معلوم است ؟ کدام شخص عجله نموده برای شما دانا مند و بدتر گردید درین صورت لزوم نمیدانم که چیزی دیگری موجب بگویم .\nدرین جا من غلط کردم و خیلی ها بی احتیاطانه پیش آمدم البته راجع بشما درین جا فکر نکرده مسترگیری و من سعی نمودیم که از دستهای خود گرفته کل چیزها را از خاطر فراموش بدارم و برای کوانیسیلی گفتم :\n\n٤٩٨"}
{"book": "adl0986", "page": 3121, "text": "( صفحه ۱۹۹ ) ساحهٔ جدید زنده‌گانی ( سال ششم )\n\nاینقدر میدانم که شوهرم حبس گردیده و مدت حبسش دو سال تعین گردیده بود بیشتر چیزی معلوماتی ندارم درینجا راجع بر این مسئله محرمی میدم میدانند از شما خواهش مینمایم و بلکه به شما زاری میکنم که حکایه تانرا امتداد دهید درین جا باید حس مرا بدانید.\nکو انیسیلی بزودی بوضعیت قهرناک خود خاتمه داده و اولا به آهنگ بلند بعد ازان به نرمی قرار ذیل گفت :\nشوهر شما درین وقت برای مقصد کشتنم بر من حمله ور گردیده و من برا و بيك وضعيت بلكل بی خطرانه توجه نمودم و بعد ازین تاریخ دیگر او را ندیدم . در سفر آخرین که طرف اروپا نموده بودم تصمیم نمودم که شما را بدین مملکت با خود بیاورم مقصد عمده آوردمم همین بود که بتوسط آمدن شما مستر گارو را نجات داده باشم . مدت حبس مستر گار و به اتمام قریب شده بود که باید شما درین جا میرسیدید . و این یقین کامل است که بی وجود شما فنا میگردید .\nدرین زمان بمن حسی تولید گردید که باید بر این شخص بیشتر بی اعتبار باشم و درین وقت به آهنگ مخصوص خود برایم گفت :\nشما حق دارید که راجع به من بی اعتبار باشید درین مسئله حق به جانب شما قرار میگیرد و برای شما قبلا هم گفته بودم بعضی چیزها را باید فراموش نمائید درین جا از روی مجبوریت به بعضی چیز ها مبادرت ورزیدم و این عمل من يك عمل ناگریز بشمار میرفت . حال بجای سخت ترین حکایت خود قریب شده ام . در اواخر به شوهر شما در حبس خانه سهولت خوبی را دیده ازین اطاق در گرید ور (کفشکن) قدم زده توانسته از کتب حبس خانه استفاده کرده میتوانست . در یکی از شب ها چون در اطاق که او بود اطرافش کسی وجود نداشت او پائین گردیده بعد از پائین شدن از زینهٔ محبس تا بحال دیگر مرتبه او را کسی ندیده است .\nدرین زمان کوانیسیلی بمقابل من ایستاده بوده و گفتار او بر مغزم تأثیر فوق العاده وارد کرده بود سر خود را من پائین انداخته يك هراس فوق العاده مرا احاطه نموده بود . گفتار کوانیسیلی بر من هیچ مؤثر ثابت نشده و بلعکس حس کردم که درین مسئله يك معمی فوق العاده وجود دارد این معمی يك معمی پیچیده وبدی میباشد درین وقت کوانیسیلی باز بگفتار خود شروع نمود :\nوقتیکه او از محبس برآمد تابحالت موجود باز کسی او را ندیده است در محبس های ما اشخاص معلومات دهنده خیلی ها کم است اهالی ما خیانت و قصاصی را نمیدانند و محافظین محبس بی تجربه میباشند چونکه آنها از اهالی پست ترین این مملکت جمع شده اند. محبس خصوصاً درین جنگل زاری وجود دارد . این واقعه حینیکه شما رسیدید چندی بعدی صورت گرفته است درین جا بهیچ صورت نمیتوانم بحضور تان گناه خود را مخفی بدارم آمدن شما را من حساب نداده بودم که حینیکه شما درینجا بیائید شوهرتان گم خواهد شد .\nبا سختی فوق العاده از و پرسان کردم که بعد ازان چه وضعیت باو شده است کوانیسیلی سعی می نمود که مرا خاطر جمع بسازد ونظریه پیش نهاد من گفت :\n\n۹۹۹"}
{"book": "adl0986", "page": 3122, "text": "( صفحه ٣٠٠ ) کابل ( شماره چهارم و پنجم )\n\nمن گمان میکنم که ممکن است در پیش یکی از دوستان خود محفوظ باشد و اینکه از طریق یکی\nاز کوها عبور کرده بدره های همجوار خود را رسانیده باشد و البته دره های همجوار برای ما\nممکن نیست که در آن داخل شویم .\nدرین جا کوانیسیلی گفتار خود را خاتمه داد .\nوضعیت من دیگر گون گردیده در وقت بر آمدن دست من را بوسید . با من وداع کرد\nمادام گارو حکایهٔ طولانی خود را به اتمام رسانیده و همیشه من به گفتار او گوش بر حرکات\nاو چشم خود را دوخته بودم . درینجا برایم فکری تولید شد که یا این را آسوده خاطر ساخته چیزی\nکه از گفتار کوانیسیلی نشئت میکرد برایش نگویم و یا اینکه راجع به آسوده بودن آن کوشش بدارم . راجع\nبه فوت گارو در دلم هیچ يك تردیدی وجود نداشت و درین وقت روی خود را بطرف او نموده گفتم :\n\nشخص خودم گفتار کوانیسیلی را کاملاً دروغ ندانسته در بین آن سخن راست وجود دارد\nو من گمان میکنم که مستر گارو حیات باشند ممکن جای خود را مخفی کرده باشد که در ستایش\nدربارهٔ او معلوماتی بدست نیاورند شاهد این مسئله همین است که کوانیسیلی راجع به گم شدن این\nقدر توضیحات نمیداد .\nمادام گاروبمن نظر پر معنی کرده گفت :\nهر چه شما میگوئید برای آسوده بودن من میگوئید ؟\n» هرچه میگویم از روی حقیقت برای شما میگویم .\nبعد ازین وقت سینائی خود را در آئینه که در همجوارش در دیوار آویزان بود نظر نموده\nبعد از يك تفکر فوق العاده برایم گفت :\nدر مدت این ماه کوانیسیلی پیش مادام سمیت چند مرتبه آمده و شخص او یکی از دوستان\nشوهر مرحومش بشمار میرود و در هر دفعه برایم اظهار کرد که راجع به شوهر من چیزی معلوماتی\nجدیدی ندارد و راجع به من خیلی ها مؤدبانه پیش می آمد و برای من بسی فرمایش ها آورده که\nراجع به ساختمانهای جدید برایش ترسیم بدارم .\nدرین وقت من پیش خود چیزی فکر کرده و برایش گفتم :\nشخص کوانیسیلی بر اعصابم خیلی ها مؤثر ثابت میشود البته این خیلی خنده آور است که\nبگویم شخص او يك آدم متمدن بشمار میرود\nدرین وقت مادام گارو بر من نظر تاثيرناك انداخته و درین وقت ترادی داخل گردیده آماده\nبودن طعام را اعلام کرد .\nبعد از طعام خوردن حینیکه خانمها برای رفتن آماده شده بودند در تنهائی برایش گفتم : مادام\nبسخن من اعتماد نموده که بشما خیلی ها دوستانه پیش خواهم آمد .\nدر وقت خدا حافظی او بمن يك نظر معنی دار دیده در دلم خیلی ها موثر واقع شده بود . باقی دارد\n..."}
{"book": "adl0986", "page": 3123, "text": "چهارمین سالنامهٔ کابل\nچهارمین سالنامه کابل متعلق بسال ١٣١٤ در پنجصد و چند صفحه بزرگ بکاغذ اعلی و حروف جدید، دارای زاید از چهار صد قطعه فوتو های مهم و نقشه و جداول مفید که از حیث خوبی مضامین و برجسته گی طباعت و نفاست نسبت بدیگر سنوات امتیاز خاصی دارد. اینك از طبع خارج شده برای فروش بقیمت فی جلد دوازده افغانی در انجمن ادبی حاضر است ـ شایقین میتوانند محض ترسیل رسید خزانه یا تحویل وجه نقد نسخه های مذکور را بوسیله پوسته مستقیما حاصل نمایند. قیمت سالنامه خارج از کابل با یزاد محصول پستی ١٣ افغانی و در ممالك خارجه نیم پوند انگلیسی ( استر لنگ ) است ـ\n\nاعلان\nسالنامه های سال اول و دوم و سوم مجله کابل وغیره آثار انجمن را ذواتیکه خیال خریداری داشته باشند بقیمت های آتی از خود انجمن بدست آورده می توانند.\n١ سالنامه سال اول سنه ١٣١١ در کابل ٧ افغانی در ولایات ٨ افغانی در خارج سه شلنگ\n٢ « « دوم سنه ١٣١٢ « ١٢ « « ١٤ « « ده شلنگ\n٣ « « سوم سنه ١٣٢٣ « ١١ « « ١٢ « « «\n٤ کلکسیون های مجله سال اول و دوم و سوم مجله کابل فی جلد در کابل ١٤ افغانی در ولایات ١٦ افغانی در خارج ده شلنگ\n٥ کلکسیون های سال چارم مجله کابل یکدوره آن در دو جلد قیمت آن در کابل ١٧ افغانی در ولایات ١٨ افغانی در خارج ده شلنگ\n٦ کتاب الفاروق مجلد در کابل هشت افغانی\n٧ منتخبات بوستان سعدی علیه الرحمه در کابل دو افغانی و سی و شش پول\n\nقابل توجه\nحضراتیکه بمجلهٔ کابل سابقاً اشترك داشته و محض فرمایش کتبی قبل از وصول وجه مجله برای شان فرستاده میشد.\nچون در نتیجه اینگونه معامله ادارهٔ محاسبه دچار مشکلات گردید. لذا از مشترکین عظام محترمانه خواهش میشود که هرگاه آرزوی اشتراك مجله را داشته باشند باید قبلا وجه نقد یا رسید خزانه بدفتر مجله بفرستند و الا بصورت نسیه قبول اشتراك نخواهد شد . ( اداره مجله کابل )"}
{"book": "adl0986", "page": 3124, "text": "[BLANK PAGE]"}
