{"book": "adl0976", "page": 1, "text": "عشق [ILL]\n[ILL]\nعبداللطیف « نشاط » ملنگ خیل\n[ILL]"}
{"book": "adl0976", "page": 2, "text": "http://hdl.handle.net/2333.1/qrfj6qsq Image 1 of 278\n\nعشق در د...\nشب اخیر\n\nنویسنده: اسعد محمود\nمترجم و ناشر\nعبداللطیف «نشاط» ملك خيل\n\nمزار شريف\nحوت\nمطبعة دولتی\nافغانستان\n۱۳۳۶"}
{"book": "adl0976", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0976", "page": 4, "text": "عشق و وظیفه\n-یا-\nشب اخیر\n\nنویسنده : اسعد محمود\n\nمترجم و ناشر\nعبداللطیف «نشاط» ملك خيل\n\nمزارشریف افغانستان\nحوت ۱۳۳۶\n\nمطبعهٔ دولتی"}
{"book": "adl0976", "page": 5, "text": "مقدمۀ مترجم\n\nقبل از آغاز مطلب خوبست چند کلمه راجع به اهمیت این کتاب گفته شود:\nاین اثر که نگارنده بترجمۀ آن از ترکی بفارسی پرداخته ام، یکی از بهترین آثاریست که از قلم توانای «اسعد محمود» نویسندۀ معروف ومعاصر ترك تراوش نموده و در آن نویسنده تمام قدرت فکری خودرا بکارانداخته است . چنانچه مطالع نمیتواند تا قرائت آخرین سطرهم آن را به زمین گذارد .\nمطالب این کتاب هم جنبۀ رومان را در برداشته وهم درسلك درامه محسوب شده میتواند ودر اینجا ست که باید بتوانائی قلم نویسندۀ آن اعتراف نمود .\nمیرسیم به مندرجات و اصل مقصد کتاب :\nاگراز نقطۀ نظر احساس وعاطفه دیده شود قسی القلوب ترین اشخاص را زیرتاثیر گرفته میتواند وقسمت عشقی اثرحم بحدی هیجان آور وجذاب است که بوصف گنجیده نمیتواند .\nبهمین صورت صحنه هائی که وطن دوستی ، و عشق بوظیفه ، عاطفه ، ایثار و شهامت را شرح میدهد در هرقلبی اثر بخشیده و روح وطن دوستی و وظیفه شناسی را در وی تحريك میکند .\nامید است مطالعین محترم آن را با دلچسپی خوانده و تعریفی را که در بارۀ قیمت و اهمیت اثر شده است تصدیق فرمایند .\n« مزار شریف . گذر در بار ۱۰ دلو ۱۳۳۶ »\nع . لطیف نشاط ملك خيل"}
{"book": "adl0976", "page": 6, "text": "عبداللطيف نشاط ملك خيل\nمترجم كتاب « شب اخير »"}
{"book": "adl0976", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0976", "page": 8, "text": "عشق و وظیفه\nیا\nشب اخیر\nحرب عمومی اول با تمام شدائد آن جاری واردوی ترك در وادیهای داخل خاك رومانیه\nدر پیشرفت بود. یکی از شبهای پائیز است. در زیر شاخه های درختان مختلف النوعى يك\nراه باریك پر از گل ولای را تعقیب کرده و درعقب يك بطاريه توپیکه مربوط اردوی\nمظفر ترکیه است روانه میباشیم: میخواهیم که قریۀ (آیوشکی) را که از ما بمسافۀ ۲۴\nکیلومتر واقع است اشغال نمائیم ... ساعت ده بجۀ شب است ... باران شدیدی نیز\nازعقب ما را تعقیب مینماید. برای گذشتاندن شب يك سر پناهی که دمی در آن راحت\nکرده بتوانیم در تمام طول راهی که طی نموده ایم بمشاهده نمیرسد. درین بن از عقب يك\nآواز بلند شد :\n– كاپیتانم ، روشنائی !\n- روشنائی ؟\n– بلی، بطرف راست نگاه کنید ! ...\nيك افسریکه پیش روی بطاریه با اسپ جسیمی در حرکت بود؛ دست خود را به ساغری\nاسپ گذاشته بطرف راست خود نظر کرد ؛ يك ضياء لرزان نظیر ستاره که در شبهای تار\nزمستان در گوشۀ آسمان از ورای پردۀ تاريك ابر چشمک میزند نمایان بود. افسر در حال\nجلو را نگاه کرده سر اسپ را دور داد.\n- خیلی خوب! چاوش، گمان میکنم که در آنجا چراغ است! بهرحال اين يك روشنی\n\n– ۱ –"}
{"book": "adl0976", "page": 9, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nچراغ خواهد بود، کم بود که نادیده بگذریم! خوب شد که چند ساعت خود را از برف یک عمارت پوشیده میگذرانیم؛ گذشته از هر چیز یک جای خوب و مخصوصی برای استراحت خویش پیدا نمودیم!\n- کاپیتانم! شاید خانه نباشد و ضیائیکه مشاهده میشود از آتشی باشد که چوپانها برای گرم کردن خود مشتعل کرده باشند درین دامنه کوه خانه چه میکند؟\n- خیر محقق است که روشنی چراغ میباشد شاید عمارت کدام ملاکی باشد... افسر جلو اسب خود را دور داده بطرف روشنی میراند.\n- بطاریه را درینجا بگذارید پیش از اینکه وقت بگذرد ما و شما رفته و اگر راه مساعد بود بطاریه را نیز به آنجا برده شب را میگذرانیم، تا دمیدن شفق برای استراحت خود وقت داریم.\n- خیلی خوب کاپیتانم!...\nبنصف شب هنوز یکنیم ساعت باقی است. از کج گردشهایی که درختان انبوه تشکیل نموده بود گذشتیم... پیش روی ما یک دروازه سیمی بزرگ مخصوص باغچه برآمده و عمارت جسیم آن مثل یک هیولای بزرگ در تاریکی شب نمایان بود.\nچاوش آواز داد:\n- کاپیتانم چه جای زیبا!\nداخل باغچه شده یک راه منتظم را که باسنگهای کوچک کوچک فرش شده و دو طرفه آنرا درختان سرو زینت داده است روان هستیم. سم اسبهای ما با یک نغمه دلفریبی هوا را بارتعاش می آورد. آواز سم اسبهای ما بعمارت نزدیک شده میرفت، از بین یک پنجره واز عقب آئینه های آن یک ضیای خفیف بیرون شده و از جاهای دور صدای عوعو سگی می آید... اينك بالاخره بدهن دروازه عمارت رسیده ایم. افسر جلو اسب راکش کرده ایستاده شد و امر داد:\n- چاوش! در حال اطراف عمارت را گردش کرده، معلومات بدهید که ذیحیاتی وجود دارد یا نه؟\n- فوری صاحب!...\n- 2 -"}
{"book": "adl0976", "page": 10, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nدفعة از سم اسپها که با سنگریزه های خیابان تماس میکند جرقه های آتش بلند شد!...\nبعد از دو دقیقه چاوش و همراهانش پس آمده گفتند :\n- کاپیتان! هیچ کسی وجود نداشت، حتى يك مخلوق جاندار هم نبود ... به عجیب\nمحل اسرار آمیزی افتاده ایم. مادامیکه روشنائی است، البته که در داخل آن يك چیزی\nپیدا میکنیم ! . . .\nدرین وقت چاوش با هیجان و تلاش فریاد میکند .\n-: به بینید روشنائی هم خاموش گردید ! . . . افسر خود را بلند کرده میگوید:\n- راستی روشنی را هم خاموش کردند. اشخاص صاحب خانه چندان مهمان پرور به\nنظر می آیند، غالبا در فکر آن هم نیستند که ما را درین نیم شب قبول کنند ! . . . يكدفعه\nببینم وضعیت را میدانم ! . . افسر از اسپ خود فرود می آید و در حال از جیب خود چراغ\nبرقی را کشیده روشن میکند و در شعاع آن زینه های مرمری و در آخر آن يك دروازۀ\nمنبت کاری نمایان شد ، افسر مستقیما بطرف زینه ها رفته گفت:\n- چاوش چند نفرتان عقب من بیائید ! . .\nباران با تمام شدت خود دوام داشت . . .\nاز بین برگ ها آواز وزیدن باد نیز می آمد . .\nاينك بالاخره در بین دروازۀ منقش هستیم\nتا حال نه يك سایه و نه يك خیال انسان بنظر می خورد .\n-: به دروازه تك تك نمائید !\nافراد بدواً تك تك كرده و بالاخره با مشت های خود بزدن در آغاز کردند . . .\n- بشدت بزنید! با پاهای خود بزنید ! . . .\nتا که قوت دارید بزنید ! . . . نه يك سايه نه يك صدا نه يك حركت ! . . .\n- پس معلوم شد که باز نمیکنند ؟\nدفعة چشمان ضابط بزرگ و شعله ور میگردد . . . . . و يك آواز سرد وخفه از\nگلویش بیرون میشود:\n- چاوش فوری اطراف خانه را بگیرید . .\nتا زمانیکه امر نداده ام هیچ کس نه داخل میشود نه خارج میگردد . بعد از آن\n۳"}
{"book": "adl0976", "page": 11, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nسر خود را بطرف دیگر افراد عسکری دور داده میگوید:\nـ به این دروازه بچسبید!\nپنجنفر عسکر پیش پیش رفته با شانه های خود به دروازه میزنند، بعد از چند ضربت\nمتواتر سردری وزیردری جدا میشود.\nضابط: زود شوید بادست های خود بگیرید!\nافراد سنگ های بزرگی را که از باغچه پیدا کرده اند می آورند و از جائیکه\nدروازه جدا شده می اندازند، در تاریکی وحمناک و رطوبت دار شب يك قسم صدا های\nخفه بلند میشود بعد از پنج دقیقه... اینک بالاخره دروازه با آواز مهیب\nخویش می افتد.\nـ : بسیار خوب شد حال قدری صبر کنید!..\nتولمشر، از دهن دروازه افتاده چراغ برق خود را بدرون انداخته يك دهلیز\nخیلی فراخی که تماماً باسنگهای سفید مرمر فرش شده گی است.. و در آخر آن زینه\nهای کج و پیچ که مستقیماً بطرف بالا رفته است نمایان میشود. با خود میگوید:\nـ بد نیست يك جای بسیار کلان است، همهٔ ما اینشب را درینجا گذشته انده میتوانیم\nدفعتاً طپانچه خود را کشیده و روی خود را بطرف عسکرها نموده میگوید:\nبرچه های خود را سوار کنید و بمجردیکه امر شد آتش کنید! در تاریکی شب يك\nقسم صدا های خوفناکی بلند میشود:\nـ شراق، شراق، شراق...\nدر يك دست افسر طپانچه و بدست دیگرش در حالیکه چراغ برق است به بسیار\nاحتیاط آهسته آهسته قدم برداشته و از بالای دروازه افتاده جست زده داخل دهلیز\nمیشود، چهار نفر عسکر برچه دار که هر آن برای آتش حاضر هستند او را تعقیب می نمایند.\nمستقیماً بطرف زینه که در اخیر دهلیز است میروند.\nدرینجا صدای افسر بلند میشود:\nـ: بچه ها زود شوید که بالا برویم !..\nاما بادقت زیاد حرکت نمائید ! . . زیرا هر آن احتمال افتادن در کدام\nته له میباشد.\n\nـ ٤ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 12, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nتولیمش پیش و در عقب آن عسکرها با قدمهای آهسته آهسته از زینه بالا می برآیند تا حال نه يك صدا و نه شرشریای است. اینه زینه پایۀ اول، دوم، سوم، .. چهارم .... و پلة پنجم ! دفعتاً در بالا يك غالمغال میشود ...\n\nيك دروازه باز میشود و بمجرد باز شدن در تمام دهلیز فوقانى بايك چراغ خیلی نورانی روشنی معلوم میشود .... بفکر کردن وسیر نمودن وقت نیست!... بالاخر می بینیم يك شخص قد بلند ریش سفیدی در حالیکه بدستش عصاهم است بطرف زینه می آید... به نظر حيرت و وحشت بطرف ضابط و عسكر ترك دیده دفعتاً عصای خود را بلند نموده و با يك صدای خفه و گرفته خود میگوید:\n- هالت ..! .. در حالیکه ریش، دست و زانوهایش میلرزد باز صدا میکند:\n- هالت !...\n\nمرد ریش سفید بايك صدای خفه و لرزنده به آلمانی می پرسد :\n- کی هستید! و چه میخواهید ؟..\n\nتوليمشر هیچ فکر خود را خراب نکرد ، و در حالیکه انگشتش بالای ماشۀ تفنگچه اش میباشد ؛ با يك صدای فصیح و لافيدانه و كوتا ه جواب داد.\n- يك مفرزۀ اردوی ترك هستيم !..\nمیخواهیم شب را در اینجا بگذرانیم !...\n- بدون آنکه از من بپرسید چه حق دارید که درین نصف شب مثل دزدان با تفنگچه و برچه دروازۀ خانۀ مرا شکتانده درینجا داخل شوید ؟.. توليمشر ، با همان لافیدی و خون سردی اولی خود به چشمهای شعله ور مو سفید می بیند وزير لب تبسم کرده میگوید :\n- تکرار می نمایم : يك مفرزه منصوب اردوی ترك ميباشيم، میخواهیم که شب را در اینجا بگذرانیم .\n- خانۀ من هوتل نیست !..\n- براى يك اردوى مظفر که مملکت دشمن را اشغال نموده است تمام خانه های آن هوتل است .\n\nدر حالیکه چین بیشتری بروی ریش سفید افتاده ولبهایش میلرزد به عصای خود\n\nـ ٥ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 13, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nتکیه داده یکقدم پیش میرود بعد از آن با یک آوازی که خفه شده باشد فریاد میکند:\n- زود شوید از خانه ام بر آئید و مرا راحت بگذارید!..\nافسر باهمان لاقیدی وتبسم جواب میدهد:\n- متأسفانه که رفته نمیتوانیم... برای چند ساعت رخت خوابهای خود را برای ما بدهید! ...\n- وازشما رجا میکنیم که در وقت استراحت راحت ما را اخلال نکنید! ...\n- موسیو! هیچ وقت یک جنرال رومن جای خواب خود را برای دشمن ترک داده نمیتواند!.. حتی نمیخواهد که گیاه خود را بدهد! ..\nدفعتاً تولیمشر خود را جمع کرده و در یک آن خط های رویش تبدیل میشود. با کمال جدیت طرف جنرال دیده و موزه های پرگل ولای خود را یک بدیگر زده سلام میدهد و میگوید:\n- بمقابلم هر چند يك دشمن هم باشد متأسفانه بعرض میرسانم که در مقابل يك قوماندان سابقه ازین وضعیت خود خیلی متأثرم:\nسپس تبسم شیرینی در لب هایش پیدا شده اضافه میکند:\n- جنرال من! شما يك قوماندان وعسکر متقاعدی هستید و از حال ما بهتر میدانید! ... بچابكي يك كار ووظیفه گرفته ایم ودو شب وروز است که بدون یکدقیقه استراحت در بین گل ولای در زیر باران منزل میزنیم و ٤٨ ساعت است که يك دقیقه چشم خود را بهم نگذاشته ایم، خيلي بيك حال پریشان میباشیم! تا دم شفق در اینجا می مانیم... ازین سبب مساعدة شمارا رجا میکنیم ... چه میشود که کمی درین جا گرم شده باز برویم.\nچشم های پیر مرد بيك نقطه مانده هیچ پلك نميزند؛ حتی سرش هم پایان نمیشود! ... عین صدا و عين حركت:\n- موسیو میگویم از خانه من بر آئید!..\n- جنرال من ، بحیث منسوبیتی که به عسکری دارید اضطرابی را که درین دقیقه حس میکنید بخوبی میدانم!... اگر تنها میبودم در حال امر شما را بجا می آوردم و اسپ خود را سوار شده میرفتم، متأسفانه که تنها نیستم، در عقبم يك بطارية بزرگت و پنجاه نفر عسکر است؛ مسئولیت فکر کردن وحمایه کردن\n- ٦ -"}
{"book": "adl0976", "page": 14, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nآنها بدوش من بار است، بنا بر آن بکمال تاثر باز بعرض میرسانم که يك چند ساعت مجبور بماندن هستیم !..\nپیر مرد عصای خود را بزمین زد :\n- خیر نمیمانید!...\n- جنرال من ، گفتم که میمانیم !...\n- میگویم نمی مانید !...\n- می مانیم !...\n- حساب این حرکت خود را یکروز در پیش روی بچه های رومن خواهید داد!...\nدر لب های تولمشر يك تبسم خفیف پیدا میشود :\n- جنرال من ، آنهم شده نمیتواند ؛ تنها وقتیکه بمن خطاب میکنید یکدقیقه فکر کردن به آن را رجا میکنم ... و این را هم فراموش نکنید، شخصی که حرمت کارانه در مقابل شما حرف میزند يك ضابطی است که اردوی آن مظفرانه مملکت شما را از چهار طرف زیر اشغال گرفته است .\n- هر کسی که باشید ، من نمیخواهم روی شما را ببینم . زیرا موجودیت شما مرا اذیت میکند !... از خانه ام برآئید و بروید !\n- تکرار میکنم : که متأسفانه از خانه شما نه برآمده و نه رفته میتوانییم !.. زیرا برای گذشتاندن شب هيچ يك جای دیگری موجود نیست !\nپیرمرد خیلی با خونسردی جواب داد :\n- از خانه ام برآئید . در عقب عمارت من طويلة موجود است . اسپ های خود را در آنجا بسته کرده و خود تان هم در همانجا راحت نمائید !\nتولمشر دفعتا سر خود را بلند میکند و در چشمان بیخوابش شعله درخشیده و با صدای سرد میگوید :\n- آه ! شما مثل يك آدم بی تربیه رفتار کردید . غالبا شما خود را مانند قوماندان مظفریسکه اردو را امر میدهد ؛ می پندارید ، هر گاه پیر و مو سفید نمی بودید فوری جزای حقارتی را که بما روا دار شدید با خون خود معاوضه میکردید!.. متأسفم از اینکه پیر وعاجز هستید!.. بعد از ختم این جمله با حالت سرد روی\n- ٧ -"}
{"book": "adl0976", "page": 15, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nخودرا ازو گردا نیده و گفت :\nاین پیر مرد را دستگیر کنید !!.. درعقب عمارت كدام طويلة موجود است .\nاین شخص را گرفته و در یکی از اطاقهای آن انداخته ومحافظه نمائید. حبس این شخص\nتا زمانی دوام خواهد کرد كه ما ازینجا برویم. مارش !..\nعسکر ها که تا آنوقت از سخنان ضابط خود و پیرمرد چیزی نفهمیده بودند\nبمجرد شنیدن امر ضابط چهار نفر از زینه ها بسرعت بالارفتند . یکدقیقه گذشت عسکرها\nنزديك شدند. درهمان وقتيكه میخواستند پیرمرد را دست گیر نمایند آن موسفیديكه\nتا همین لمحه مثل مجسمۀ سنگی سرد و با هیبت استاده بود دست بجیب برده و تفنگچۀ خودرا\nکشید و درحاليكه تمام وجودش میلرزید صدا کرد .\nبایستید ! اكريك قدم دیگر پیش بیائید مغزتان پریشان خواهد شد!از دهنش کفهای\nسفید بالای ریشش جاری بود... صدای دندانهایش را می شنیدیم و تمام اندامش در حال\nلرزه دیده می شد. چهار نفر عسگر مثل اینکه سخنان او را نشیده باشند سر راست باو\nنزديك شدند. در ینوقت پیرمرد دفعتا تفنگچۀ خودرا بالا کرده وبطرف آنها فیر نمود.\nگلوله از بیخ گوش چاوش سوت زنان رد شد و به فیر دوم وقت نماند...\nضابط صدا کرد .\nحریف را دراز کنید خیال دارد همه مارا نیست نماید. ضابط در حاليكه این جمله را\nگفت روی تفنگچۀ خودرا به سینۀ پیرمرد گردانیده وبدون معطلی فیر نمود. متصل آن\nجسم خیلی سنگینی باصدای مهیبی بزمین خورد. ازین واقعه هنوز يكدقيقه هم نگذشته\nبود که دفعتا دروازۀ از اطاقهای عقب باز شد. دخترجوانی با موهای پریشان رنگ پریده\nفریاد كنان بیرون برآمد. پاهای کوچکش برهنه واندام متناسبش باحریر سفیدی پوشیده\nبود!... سر خودرا دور داده و مجردیکه پیرمرد را در گوشۀ دهلیز بالانزديك زينه دربین\nخاك و خون افتاده دید، مثل دیوانه ها فریادی كشيده خودرا بالای او انداخت ... بعد\nاز آن درصحن دهليزيك سایۀ پریشان بمشاهده رسیده وسپس يك آواز خفه شده شنیده\nشد كه میگفت ! پدر ... پدر ...\n- ۸ -"}
{"book": "adl0976", "page": 16, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nپنج دقیقه از این واقعه گذشته است درهمان نقطه جمع هستیم ... هرطرف مانند مزارستان خموش است... دفعةً ماندیکه یك دسته لتر در پشت گردن ما گذاشته شود خنك خورده و میلرزیدیم !.. از اطاقهای پشت روشنی یك چراغ بسقف و ازسقف بدیوار و از دیوار تا بروی ریش سفید تابیده و چشمان بزرگ آئینه مانند اورا میدرخشاند. دوشیزه جوان یك گوشه که افتاده بود هما نطور مانده است... هیچ یك صدا نیست. خاموشی عمیق و دقیقه های دراز یك دیگر خودرا تعقیب مینماید !.. دفعةً ضابط سر خود را بالا میکند. چشمانش به چشم های مرده که در زمین افتاده است میخورد رو لور هنوز بدستش مانده است... به هیچه یك قتل بنظر نفرت و اکراه می بیند!.. میلرزد... درحال تفنگچه را بجيب خود میکند... بعد از آن با قدم های گرفته بطرف زینه بالا میشود... بالا میشود تا همانجا که پیر مرد دراز افتاده آمده ایستاده میشود چشمهایش اکنون بايك حالت ترسان و لرزان به چشم های او متوجه میشود. يك آن طر ر خوردن لب هایش را می بینم ... بايك آواز خفه.\n- بیچاره ! خیلی مرد دلاور و يك عسکر قهرمانی بود!.. بعد از آن بحالت تاثر سر خود را دور داده گفت:\n- چاوش بیا ئید این جسد را بردارید .\nعسکر ها از زینه بالا میشوند ...\nاوليش : اورا آهسته بردارید و در یکی از اطاقهای پایان نقل بدهید. رویش را بايك قديفه پوشانيده تا وقت صبح یکنفر سلاح دار پهره نماید ! در اولین فرصتیکه اطراف روشن شد در یك جای مناسب باغچه در حال یك قبر بکنید. فردا قبل از رفتن اورا مثل يك جنرال دشمن نمی بلکه مانند يك عسکر جسور و قهرمان دفن کرده احترم و سلام کرده خواهیم رفت !...\nامر میفرمائید ضابط صاحب !.. عسکر ها جسد را از قزل و پاهایش گرفته آهسته آهسته از زینه ها پائین میشوند... تنها چیزیکه دیده و شنیده میشود سایه های لرزان و آواز پاها است !.\nضابط مستقيما بطرف چپ دور میخورد.\nدوشیزه جوان هنوز در بالای تخته های صحن دهلیز بحالت پریشان و بیهوش افتاده\n\n- 9 -"}
{"book": "adl0976", "page": 17, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nاست. در بالای سرش يك نفر است. ساعت یازده بجه شب میباشد .\nاو هنوز بهوش نیامده است؟...\nخیر ضابط صاحب !...\nضابط آهسته آهسته زانوهای گل آلود خود را بـلای تخته‌ها گذاشته و از قولهای دختر گرفته بالا میکند، و سر او را در بین بازوان خود میگیرد و میگوید:\n- احمد! خیلی بزودی برای من يك دستمال تر وکمی آب بیار!... موهای پریشان دوشیزۀ جوان بالای شقیقه هایش افتاده و رویش مانند دیوار سفید مینمود و بالای این روی سفید ابروان سیاهش سایه انداخته و از سبب باز بودن دکمه های یخنـش صنـدوق سيمين سينه او معلوم میشد... چشمهایش هنوز بسته است. فقط سینه سیمینش در تحت شعاع لرزان لامپ پطرولی در حال اهتزاز است.\nيك نفر كه پتك آب را بدست داشت گفت:\nصاحب بفرمائید!...\nضابط در حال دستمال خود را به آبیکه نفر آورده بود تر کرده به پیشانی دختر میگذارد و آهسته آهسته به ماژ کردن می‌پردازد! يك دقيقه... دو دقيقه... سه دقیقه ...بالاخره دوشیزه جوان که از همه چیز بی‌خبر بالای زانوهای ضابط افتاده است دفعتاً قولهای خود را دراز کرده و خود را به پشت میاندازد . زانوهایش قات میشود : دندانهایش يك بدیگر میخورد... بالای لب‌های ارغوانی اش يك قطره خون دیده میشود... آهسته پلک‌های خود را شور میدهد ... چشمهای قشنگ خود را باز میکند... طوریکه در شب‌های مهتاب از بین برک‌ها دیده شود، يك جفت چشم‌های سبز تیز!... و در زیر این چشم‌های تيز پلك های سیاه میږهدی نظیر برک ها ی كوچك مرغوب و در خشان بنظر میرسد .\nکمی بعد با ضابط چشم به چشم میشود. مثلیکه درحیات خود اولین دفعه يك انـسـان را دیده باشد، بحیرت می‌بیند و دفعتاً يك تـكان خورده میخواهد که بلند شود، امّا پاهایش کج میشود، سرش دور میخورد و در حینیکه بزمین می‌افتد، ضابط از قولهایش محکم میگیرد و با يك ادائی خیلی شیرین میپرسد:\n\n-۱۰-"}
{"book": "adl0976", "page": 18, "text": "عشق وظیفه یا شب اخیر\n\n- مادمو ازل. مساعده بفرمائید که با شما كمك كنم!... دختر جوان بايك عالم غيرت\nخودرا از آغوش ضابط پس کرده بپای خود ایستاده میشود و از کناره های زینه محکم\nمیگیر دچشم هایش خیلی بزرگ و پرحدت دیده میشود ... تا حال هم به دهشت و حیرت\nبطرف ضابط می بیند... دقیقه بحال خاموشی می ماند، بعد از کمی که هیچ انتظار برده\nنمی شد، دفعتاً بالای ضابط حمله کرده و از یخن او میگیرد و با تمام قوت خود دیوانه وار\nفریاد می کند .\n- بگوئید، بگوئید، پدرم را چه کردید ؟.. پدرم در کجا است ؟..\nنظير يك صدا ئیكه در ضیاء کم نور وفضای خالی بزرگ كليسا رفته رفته\nاسرار انگیز و عمیق میشود، صدای دوشیزۀ جوان هم درین سالون بزرگ اسرار آمیز\nو عمیق شده میرفت.\n- پدر، پدر !..\nضابط بايك هیجان عمیق میلرزد . . . کوشش میکند که از بند های دست\nدختر بگیرد ... رویش از خط های یاس و اضطراب پر گشته است میگوید:\n- مادمو ازل، قدری بخود بیائید !... تمام واقعه را بشما می فهمانم !..\n- بگذارید مرا... بمن نزديك نشويد!...\n- خیلی خوب؛ فقط يك جرعه آب بنوشید که خفه می شوید !..\n- میگویم مرا بگذارید !.. بگوئید پدرم را چه کردید، و در کجا است؟..\n- مادمو ازل؛ میگویم!..\n- کجااست ؟\n- در پایان !\nدختر بايك عالم امید چشم های سبز خودرا باز کرده به چشم های ضابط نگاه میکند...\nلب های كوچك و نازك لعل گونش لرزیده و يك صدای خیلی باريك و آهسته را\nمیشنویم :\n- زنده است؟..\n\n- ۱۱ -"}
{"book": "adl0976", "page": 19, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ بگوئید که زنده هست؟..\nـ . . . . . . !\nـ شما میگویم جواب بدهید؟..\nـ مادموازل!..\nسر دختر بپایان می افتد، در پیشانی اش خط های عمیق و متعددی پیدا میشود...\nاز هر دو طرف رخساره اش اشکهای مروارید آسا جاری میشود :\nـ اورا کشتید : آه؟..\nـ مادموازل باور نمائید که از ین حادثه اسفناك بقدر شما ما هم اضطراب حس میکنیم.\nدختر حالت اختناق را گرفته و يك آن خاموش میگردد سپس موازنه خود را از دست داده و گریه کنان به زانو می افتد و فریاد میکند:\nـ پدرجانم!.. پدرجانم!.. آه پدر بدبخت و بیچاره ام!..\nضابط میخواهد که وی را از زمین بردارد ولی دختر مانع شده صدا میزند.\nـ بگذارید مرا!... بمن کار و غرض نگیرید، شما از آدم های وحشی وظالم ترین مخلوقاتی هستید که يك آدم بی گناه و موسفید و بی مدافعه را کشتید! درین وقت دوباره متأثر شده گریه کنان و فریاد زنان میگوید:\nـ هیچ دست شما نلرزید، قلب تان نسوخت؟.. از يك شخص بیچاره و موسفیدیکه از خاطر نادیدن وضعیت های الم وطن گوشه انزوا را قبول نموده و میخواست که تنها با اضطرابات خود زیست نماید، چه میخواستید؟.. در طینت شما انصاف نبود؟.. بگوئید که او را برای چه کشتید؟.. آخر از چه باعث؟.. او به شما چه کرده بود؟..\nـ مادموازل! درین کار قباحت از ما نیست حال ما هم در بين يك اضطراب بزرگی هستیم يك دفعه شد دیگر، آخر حرب همین است!..\nدختر دفعتاً سر خود را بالا میکند...\nچشم های نم دار و سبز خود را به چشم های ضابط میدوزد.. بيك متانت شایان حیرت، دستهای خود را بروی تخته های صحن صالون گذاشته خود را راست میکند...\nـ ۱۲ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 20, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nدر لبهای نازكش يك حركتی كه بيشتر به خنده شبیه است ديده شده و ميگويد :\n- حرب همين است، ها !.. گویا در نزد شما حرب همين طور است كه يك قسم انسانهای بی گناه و بی مدافعه را بدون اينكه دست تان بلرزد يا قلب تان متأثر شود، بكشيد ؟ ...\nخاموش ميشود ... بعد از آن همين يك كلمه را با عين قوت تكرار و تكرار ميكند :\n- حرب ! حرب !...\nمی خندد... ولی خنده زهر آلود است !..\n- میدانم كه شما چه خواهشی داريد ..\nیعنی در حرب حساب كشته گان از كشندگان پرسان نمی شود، نی ؟ خاصتاً كه كشندگان سر تاسر مملكت كشته گان را استيلاء كرده باشند و یکی از ضابطهای اردوی مظفر هم باشد... خوب هما نطور باشد. رفته رفته دختر حيرت زده يك خون سردی نشان ميدهد، با پشت دست های خود اشك های چشم خود را پاك ميكند، يخن باز خود را بسته كرده و بطرف ضابط دور ميخورد :\n- جسد پدرم را چه کردید ؟ .\n- مادموآزل جسد پدر شما را دور نينداخته ايم!.. بالعکس برای اينكه فردا او را بحرمت سلام کنیم، قرار داده ايم كه تا فردا يك نفر او را نگاه بانی کند..\n- تولیمشیر ! خيلی با نزاکت هستيد ، همين طور كه اول ميكشيد بعد از آن سلام وحرمت ميكنيد ؟ ..\nضابط سر خود را بلند ميكند، در صدايش يك لرزه پرهيجان ديده ميشود :\n- مادموآزل، تكرار ميكنم كه بحرف ما باور کنید، قطعاً با اين حادثه ما مسئول نيستيم، وجداناً تماماً مستريح ميباشيم، مادموآزل ما دو شب و روز است كه در زير باران و در بين گل ولای منزل ميكرديم، تماماً تر شده بوديم ، حتى يك تكمه ما هم خشك نمانده بود، قطعاً بچشم های ما خواب داخل نشده بود. نهايت دشمن وغير دشمن را تميز كردن لازم نبود؟.. ما هم انسان بوديم. درين جا دو ساعت مانده باز برخاسته ميرفتيم، بيك نزاکت بزرگ خطاب وعرض مطلب نموديم، ولی پدر شما بی جهت ما را تحقیر نمود .\n- ۱۳ -"}
{"book": "adl0976", "page": 21, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمادموازل ١٠ ما بهر چیزی تحمل کرده صرف حقارت را برداشت کرده نمیتوانیم.\nعادت غریبی داریم که بما میراث گذاشته شده است. کسی که یکنفر ترك را تحقیر\nمیکند در مزار او هم عفوش نمیکنیم!!. با وجود آن هم در همین دقیقه به پدر شما بزرگترین\nاحترام بجا می آوریم زیرا پدر شما برای ندادن رخت خواب خود بدشمن، جان خود را\nداد. این یك حس خیلی قابل ستایش است. این حس اصیل را فقط ما عسکر ها میدانیم و\nمی فهمیم. اینك از همین نقطۀ نظر است که فردا او را بحرمت بخاك می سپاریم، نه از\nدیگر عوامل ...\nدختر با پاهای برهنۀ كوچك بالای تخته ها بدون حركت ایستاده بود... يك كلمه هم\nاظهار نمیکرد، هنوز با نظر حیرت بطرف ضابط می دید، بی پروائی غریبی در رویش\nمشاهده میرسید، کمی استاده میشود بعد از آن با يك صدای خفه که از گلوی گرفتۀ\nاو می برآید، میگوید:\nپدرم را بمن نشان بدهید :\nبه این دختر حیرت زده دفعةً تبدلات سریعی روی داده وضعیت متین و خون سردی را\nبخود میگیرد درینوقت ضابط میگوید :\nولی مادموازل ...\nنه پرسید. در پیش روی جسد پدرم کوشش میکنم که گریان و فریاد نکنم وراحت\nشما را خراب ننمایم، شما به بالا آمده در تخت خوابی که صاحبش را کشته اید بروید.\nو لحاف گرمی را که جان يك مرده تا حال محافظت کرده بروی جسد خنك خوردهٔ\nخودكش کرده وبخواب .\nبخواب عمیقی فرو روید! مرا تنها به اطاقیكه مردۀ پدرم را گذاشته اید ببرید، میخواهم\nکه روی او را در دفعة اخیر هم به بینم...\nمادموازل! حقیقةً آدرين يك اضطراب بزرگی هستید ... فقط ... از ...\nدختر فوری سخن ضابط را بریده میگوید :\nبزرگترین اضطراب من دیدن روی شما است... از شما نفرت میکنم... اگر براستی\nمیخواهید که من اضطراب نکشم بگذارید درجائیكه پدرم افتاده است بروم .\nضابط هیچ صدای خود را نکشید ... تنها همینقدر گفت :\nخوب !\n\n- ١٤ -"}
{"book": "adl0976", "page": 22, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nدختر پاهای كوچك و برهنه خود را بروی تخته های سیاه وتاريك زینه گذاشته آهسته\nآهسته فرود آمد ... ضابط در عقب آن پائین شد.. از بیرون صدای شرشر باران بگوش\nميرسيد.. آنها پیش میروند.. سایه های شان بروی دیوار بزرگ شده میرود ... ضابط\nبطرف راست خود اطاقی را که دروازه اش باز است نشان میدهد و میگوید :\n- اینک در اینجا است!\nدختر هيچ صدای خود را نمیکشد...\nبا قدم های خیلی آهسته و ترسان به اطاقی که با ضیاء کم رنگی روشن است مستقیمامیرود\nبدهن دروازه ایستاده میشود...\nمی بینم که مواز نه اش خراب میشود ... فقط از خاطر یکه نه افتددست های لرزان\nخود را بدیوار تکیه میدهد. در بین اطاق يك صندلی موجود است. در بالای صندلي يك\nجسم در از انداخته شده و با يك كمبل پوشانیده شده است... تنها چیزیكه دیده میشود\nدو پای برهنه بی رنگ و انگشتان خمیده است و بس. چند متر دور تر چراغی روشن است.\nدر پشت چراغ يك نفر بهره دار ترك دیده میشود که با نوك برچه خود بدیوار سنگی خط\nهای سیاه کشیده است ...\nدر بین این خاموشی عمیق و صحنه مدهش تنها صدای تنفس خود را میشنویم .\nدختر از دو دقیقه باین طرف همان طور بدهن دروازه استاد ه است. نه فریاد میکند\nنه راه میرود. نه پس گشته میتواند.\nچشم هایش بپاهای برهنه و انگشتان منجمد پدرش مانده است... بعد از کمی آهسته به\nپیش این هیولای سیاه و نزديك پاهای برهنه بزا نو میشود .\nاز هر دو رخسارش اشکها میریزد. نه فریاد میزند و نه بصدای بلند گریان میکند.\nبا لعكس با چشمان تیره و گریان خمیده نشسته است ...\nهيچ يك حرکتی نیست. دقیقه های مدهش میگذرد... نهایت آهسته آهسته سر خود را\nبلند میکند. دست های خود را بدیوار سنگی اطاق تکیه داده استاده میشود... پس میگردد\nراه میرود و میرود تا دهن دروازه بمقابل ضابط كه مثل يك مجسمه استاده شده می آید... چشم\nهای سبز گون واشك آلود خود را به چشم های ضابط میدوزد.. . شور خوردن لبهایش را\nمی بینیم و آهسته بيك صدای نرم فقط همینقدر میگوید :\n\n- ١٥ -"}
{"book": "adl0976", "page": 23, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nتوهم، درهمین نزدیکیها لذت این ظالم را خواهی چشید!\nدختر در جائیکه استاده است ، موازنه خود را از دست داد. زانو هایش قات\nمیشود و در جای خود یکد و دفعه سخت تکان خورده و مانند خرمن گل پژمرده در بالای\nسنگها می افتد...\n\nبه صبح هنوز يك ساعت باقمیانده است!\nباران قطع، باد آرام کشته، روی آسمان از ستاره ها پر است، و ما هنوز در بین دیوار\nهای این خانه ناشناس هستیم. تمام وادی در بین يك خاموشی عمیقی فرورفته؛ تنها از مسافه\nدور صدای اسپهای توپخانه ترك را میشنویم، تمام بطریه در گوشه مجهول وادی (دوبريج)\nاستراحت عمیقی کرده اند، تولیمشر در یکی از اوطاقهای مابین سرای داخل شده و بالای\nيك کوچ دراز کشیده و بخواب سنگینی فرورفته است. بالاپوش چرمی گل آلودی جسمش\nرا پوشیده است.\nروشنی خفیفی از پنجره های طرف باغچه داخل اطاق میشود، در اثر این روشنی خفیف\nتولیمشر را دیده میتوانیم. گردن خود را بطرف راست دور داده، روی خود را بالای\nدستهای خود گذاشته و خواب کرده است .\nروی گندم گونش برنگ شیرچائی خفیف مبدل شده است. ابروان پر سیاهش به\nچشمانش سایه انداخته است، موهایش درحد شقیقه هایش تاب خورده است. از دنیا بیخبر\nومثل مرده افتاده است. دقیقه های خاموش و بیهیجان میگذرد... بعضاً صدای پاهای پیره\nداری را که در صفه میگردد میشنویم ...\nصبح میشود . . . شفق میدمد. هرطرف آهسته آهسته روشن شده میرود، هر کس و هر چیز\nهنوز بخواب عمیق است .\nلحظة بعدازطرف اطاقیکه تولیمشر خواب کرده صدای خفیف پایی از راهرو آن\nبگوش میرسد . صدای پای آنقدر يك صدای خفیفی است که بهترین يك گوش شنوا و قتمند\nآنرا به آسانی شنیده نمیتواند... صدای پای نزديك شده ميرود...\nچنین صدا را در خواب تميز بدهد. حتی پیره داری که بدهن دروازه میگردد هم از آن\nچیزی حس نمیکند. يك سایه؛ فقط يك سایه زن ... چیزی که فهمیده میشود این است؛ قالیچه که\n\n-١٦-"}
{"book": "adl0976", "page": 24, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nبدیوار آویخته شده است در عقب آن جهت گذشتن از يك اطاق بدیگر اطاق يك راه مخفی است\nسایه آهسته آهسته از پشت قالین داخل اطاق میشود.\nدر بین روشنائی سرخ رنگ صبح که از پنجره ها داخل اطاق شده است در حال سایه را\nدیده و می شناسیم که از دختر جنرال رومن است، همان دختری که پدرش کشته شده\nاست ... دختر جوان بالا پوش ضخیمی در برداشته و در دستش يك تفنگچه دیده\nمیشود ! ...\nروی تفنگچه او بطرف تولیمشر دور داده شده ودهن میل آن در تلاء اؤاست.\nدختر قدمی جلو میرودو باز می ایستد پاها یش برهنه است ، در لب های باريك یاقوتی\nرنگش خنده از غرور و اقدام جارحانه نقش می بندد .\nکاپیتان بیچاره از واقعه که بالایش آمدنی است تماماً بی خبر و هنوز در خواب عمیقی\nغرق است. چشمهای سبز دختر به چشمهای ضابط دوخته شده است. دفعتاً بازوی خودرا بيك\nوضعیت سرد پیش می برد، انگشت خودرا بالای ماشه میگذارد. دهن رولوررا  به قلب ضابط\nبرابر است . باز همان خنده مدهش در لبان دختر...\nموهای سیاه وبراق خودرا بالا میکند و به آواز خفه شده میگوید :\nکاپیتان ! برخیز ! ...\nضابط دفعتاً مثلیکه این صدا تا بمغز سرش کار کرده باشد، ازجای خود می جهد. در حال\nچشم بچشم میشوند . ضابط از فرط پریشانی دست وپاچه شده غرق حیرت می ماند\nوهمان طور استاده است، دختر بوضع آزاد ولا قید استاده است تنها حرکت لبهای باریگش\nرا می بینیم و این دو کلمه را می شنویم :\nاز جای خود حرکت نکن !.. يك حرکت خفیف، کلو له مغزت را پریشان\nخواهد ساخت !!\nضابط هنوز از سراسیمه گی رهائی نیافته بود . در چشم هایش تلاش ، هیجان ، ترس\nدیده میشود !\nدختر يکقدم دیگر نزديك ميشود ... انگشتش مستقیماً بالای ماشه قرار دارد، خنده\nميكند امأ خنده زهر آلودی می نماید.\n\n_۱۷_"}
{"book": "adl0976", "page": 25, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nکاپیتان ! غالباً خیلی دست و پاچه شدید !\nضابط جواب نمیدهد ، هنوز از کهالت و سستی خواب بیرون نیامده و چشم های سیاه\nخواب آلودش به چشمان سبز دختر متوجه وحیران می‌بیند\nاین واقعه را هیچ انتظار نداشتید؟..\nطرق مقابل سکوت محض ...\nجناب کاپیتان غالباً سراسیمه شده اید! ... زبان تان گرفته شده است. من شمارا\nکمی جسور گمان میکردم!\nضابط هنوز خودرا جمع نکرده بود، هنوز نفهمیده بود که باچه بلائی گیر آمده و بچه\nتلبکی افتاده است دختر همان خندهٔ مفرورانه را دوام داده گفت :\nبدواً قرار دادم تا شمارا در خواب بکشم بعد ازان فکر کردم که اضطراب نمیکشی\nلذا از خیال خود منصرف گشتم زیرا درآنصورت به يك چشم زدن نابود شده می رفتید.\nحالانکه شما به این قسم يك مردن آسان از دنیا نخواهید رفت. مناسب دیدم که شمارا\nشکنجه کرده و در بین يك عالم اضطرابات وتشويش جانگدازی بکشم، بلی میخواهم\nترا مثل آن اشخاصی که حکم اعدام شده و در حجرهٔ تاريك دست بدعا نشسته و دوام صبح را\nاز خدا با ناله های مضطر بانه و پرا لم در خواست می نماید بکشم ! میخواهم که شما هم مثل\nپدرم اضطراب کشیده بمیرید. آه ! اضطراب !.. هیچ که نشود همینه در در دو الم واضطرابیکه\nاز شب تا حال کشیده ام ، شما هم کشیده بمیرید ! فهمیدید؟\nضابط تا حال ، دختر برا که بدون لرزش لب های قیطانی خود سخن میزند با نظر حیرت\nتماشا میکند .. یارب این چه يك دوشیزهٔ خونسرد و آهنین قلب است.\nکاپیتان ! هنوز بخود نیامده اید ؟..\nپس از ادای این جمله بيك صدای تمسخر آمیزی میگوید .\nبه شما توصیه میکنم که زود خیلی زود عقل تانرا بسر خود بیاورید، زیرا دقایق حیات شما\nکوتاه است. البته خوب نمی شود که دقایق اخیر حیات خود را خوب نا گذشته نده بروید! باری\nافکار خودرا جمع کرده وسر خود را از پنجره ها بیرون نموده برای آخرین دفعه اطراف خود\nرا تماشا نمائید!.. به بینید که طبیعت در کوه های رومانیه چقدر قشنگ است و قتیکه حاضر آتایه\n\nـ ۱۸ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 26, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nاینها ها آمده اید و یك قشنگی را كه باز در حیات خود بمثل آن تصادف نمی نمائید، برای\nآخرین دفعه به بینید و از آن ذوق بگیرید! در ین دقیقه های اخیر مسافرت و راه ابدیت\nتو، من در ین دم اخیر بتو همینقدر میتوانم احسان نمایم و بس.\nضابط کم کم بخود می آید، بشعور وارادۀ خود حاكم شده میرود ... معلوم میشود\nتهلكۀ حیاتی خودش را میداند ... خود را حركت داده نمیتواند زیرا میل تفنگچه مقابل\nقلبش قرار دارد. كوچك ترین یك حركت در آن واحد قلبش را شگافته میتواند ...\nدیگر چه چاره است؟ ... رگ های شقیقۀ های كاپیتان که کمی بیشتر نزديك بود از\nشدت ضربان پارچه پارچه شود، حال سرد شدن آن و حاكم بودن خود را بحالت طبیعی حس\nمی نمود ... یك نفس درازی میگیرد ... بالای رخسارهای پژمرده اش یك سرخی خفیفی\nظاهر میشود ... چشمهایش به چشم های دختر دوخته شده است ...\nدختر ازین وضعیت خیلی عصبی شده میگوید:\nـ چشم های سیاه بی عاطفۀ خود را از مردمك چشمان من رد كنید ! ... خیلی دلتنگ شده\nو بصدای بلند میگوید: ـ\nـ چیست كه اینطور خیره خیره برویم میبرداری؟ .. در ین وقت ضابط تماماً بخود آمده\nو بحسیات خود حاكم گردیده است، دختر میگوید :\nـ بتو می گویم چشم های بینور و بی عاطفۀ خود را از جلو چشم هایم دور كن. ضابط خیلی\nبخونسردی جواب میدهد :\nـ چگونه چشمهای خود را از چشم هایت پس کنم؟ من يك روح وحشی را درین قلب\nو درین چشمان مدور سبز و روشن تو می بینم باور نمائید در ین فكر خود خیلی صمیمی هستم.\nتا این لمحه هم نمیدانستم كه خلقت در همچو وجودی یك روح كاذب منقلب و نفرت آور را\nجا داده باشد. خیلی غریب است كه در قالب فرشته شیطان جا داشته و در زیر برگهای\nگل يك روح جلاد زندگانی نماید. و از همین سبب است كه به نظر حیرت بروی تان می بینم\nورنه از روی میل و خواهش نیست!\nـ آه! فهمیده شد كه به سخن آمدید خیلی ممنون شدم، آه ! مادامیكه درین حال دماغ\nشما هم كار میكند ....\n\n_ ۱۹ _"}
{"book": "adl0976", "page": 27, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nهیچ مزاح نکنید، زیرا هم دماغ فكر كرده میتواندوهم چشم هایم می بیند... مرا\nطوریکه خواهش تان است مضطرب ساخته و از کشتن خودا مین بوده میتوانید!!.\nدختر خیلی بشدت سر خودرا بلند کرده گفت :\nخاموش ! دیگر بس است .... با این بی حیائی در مقابلم استاده نشو!... تنها چیزیکه\nمی پرسم جواب بدهید :\nپدرم را چرا کشتید؟!..\nاز باعثیكه لازم بود كشته شود!\nبلی !...\nعجب ! بدون خوف و هراس این را اعتراف می نمائی؟!..\nاز چه خوف کنم؟\nكاپیتان، خیلی با خون سردی حرف میزنی !...\nدر مقابل مثل تويك مخلوق باید همین طور سخن زده شود.\nتکرار می کنم . استقبال نزديك خود را فكر كرده و يك آن بترسید!..\nاستقبال را فکر کرده و در بحث ترسیدن هنوزيك هیجان حس نمی نمایم. زیرا\nفراموش ننمائید كه از استقبال شما هم بقدر من باید بترسید. چراکه برای يك جا شدن در\nجائیكه میرویم، عسكرها هم نهایت دو دقیقه بعد تر شما را گذاشته می توانند. ازان سبب\nدر ین نقطه اندیشه زیادی حس نمیکنم. بمسئله خون سردی که برسیم کوشش میکنیم که از\nشما پس نمانده و میخواهم كه مثل شما باشم ...\nهمین قدر است و بس !...\nشما بمثل من، نی بلکه يك دقیقه بعد بمثل آن شخصی که کشتید كشته خواهید شد. و بفکر\nاو باشید !...\nنظیر شخصی که کشته ام، اگر بمیرم افتخار حس میکنم.\nنظیر مردن او افتخار حس میکنید، ها؟...\nخیر او را چرا کشتید؟...\nاگر او را نمیکشتم او مرا می کشت!\nدروغ می گوئید !\n\n- ۲۰ -"}
{"book": "adl0976", "page": 28, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\nخیر، ما دروغ گفتن را نمیدانیم مادموازل، فقط آتش اول را هم پدر شما کرد.\nدروغ، در دست پدرم تفنگچه و یا کدام چیز دیگر نبود.\nاینقدر غوغا نکنید... شنیده می آیند... آن آرزوهای وحشی که مغز استخوانهای شما را بسوزش آورده، در بجا آوردن آن موفق نخواهید شد... زیرا در دهن دروازه پهره دار است!\nخیر، نرسید تا آمدن پهره دار من شما را...\nضابط فوراً سخن او را قطع کرده گفت:\nمادموازل، من نمی ترسم، خیرمن نمیترسم!...\nاز این بابت امین شده میتوانید. براى يك نمره عسكر ترك مرگ آنقدر كه شما تصور مى كنيد يك امر مدهش وتهلكه دارى پنداشته نمى شود يك دفعه كه ما داخل حرب شديم بفكر مال و قاطر خود ممكن است شويم. مگر مرگ را لحظه هم بخاطر نمى آوريم...\nبحرف من باور نمائید. اگر حال درروی من کدام ذره اندیشه می بینید آنهم برای خودم نیست بلکه برای شماست...مادموازل ... تکرار میکنم پدر شما بی سبب ما را تحقیر نمود. هیچ سببی موجود نبود او بالای ما آتش کرد. اگر من بمقابلش فوراً آتش نمیکردم هم رفقایم و هم مرا می کشت.\nبشما میگویم که دروغ میگوئید، چپ شوید بس است، دیگر میل ندارم صدای شما را بشنوم!...\nخیر خاموش نمیشوم مادموازل! برای آخرین دفعه یکبار دیگر هم میگویم حیف است!... يك تصادف ما را بفلاكت روان كرد. پدرشما را از دست تان گرفتم طوريكه پس نمیگردد حال داریم که شما را هم بعین عاقبت بکشانم... بعد از کشتن من دو دقیقه نخواهد گذشت که شما را هم خواهند كشت! حیف،... خيلى جوان هستيد... قشنگ هستيد. هنوز تازه به بهار حیات پا می گذارید... نکنید مادموازل! براى يك اردوى وحشى خود را فدا نسازید... خیلی حیف است....\nضابط كه مثل تركى المانى را هم به آسانى تكلم مى نمايد تكرار به سخن خود ادامه ميدهد:\nمادموازل! تفنگچه را از مقابل سینه ام پس کنید، بر حسب قانون کسيکه در حرب\n\n- 21 -"}
{"book": "adl0976", "page": 29, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبمقابل عسکر ترك سلاح بکشد اعدام می شود اما من وظیفۀ خود را سوء استعمال کرده و این جر م را نگاه میدارم . مثلی که هیچ ندیده باشم نکنید بمن باور کنید! ... درین کار همۀ ما بیگناه هستیم ، گناه از ما نیست ، از طالع ماست ! ...\nضابط در آن حال میخواست یکقدم بدختر نزديك شود دختر در حال صدا کرد :\nـ اگر از جای خود حرکت نمودی گلوله بمغز سرت خواهد خورد.\nضابط خندیده انگاشت . گفت :\nـ ماد موازل ...\nزیاده چیزی نتوانست زیرا دران واحد صدای مهیبی دیوار های خانه را بلرزه درآورد .\nيك جرقهٔ آتش با زيك دود زرد.. دختر که نظيريك مجسمهٔ سنگی راست ایستاده بود خیال کرد که ضابط بالای او حمله میکند بدون آنکه دستش کدام لرزشی کند ماشه را کش کرده بود ... درین آن صدای مهیبی که گوش های ما را کر کرده بود صدای ضابط شنیده شد:\nـ آه ! زخمی شدم ! ...\nتنها همینقدر را شنیدیم ! .... موقع فکر کردن نیست ... یکصدای مهیب دیگر... بازيك مشت آتش و بعدازان يك دود زرد! ...\nدر آن وقت ضابط مثل برق حمله نمود ه و بروی ظریف دختر مشت محکمی نواخت ....\nدختر بالای کوچ افتاده و رولور هم از دستش یکطرف افتاد ـ درین اثنا دروازه با يك غوغای زیاد باز شده و عسکرها داخل اطاق شدند .\nيك ستونیکه از دود تشکیل یافته بود مانند يك حلزون تاب و پیچ خورده از دروازه مستقیماً بیرون میبراید . بالای تخته های صحن اطاق چتکه های خون دیده میشد ...\nچاوش با يك عالم هیجان خود را مقابل ضابط انداخته فریاد کشید : ـ\nـ كپاپيتان من ...!\nـ چاوش توقف کن !\n\nـ ۲۲ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 30, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nدست راست ضابط بطرف پائین آویزان و شور میخورد. . . تمام دستش قرمز رنگ ...از بین ناخنهایش يك خون سرخ تیره بروی تخته ها می چکد.\n- كاپيتان من ! زده شده ايد ؟..\nچـاوش تلاش مكن !\nپوست بدن ضا بط در حال جـستن است .... در رویش خط ها ی زرد و عمیقی پیدا شده بود ....\n- بيا ئيد اولا بمن كمك نمائید تا درین جا بنشینم !... عسکرها ضابط را بالای کوچ می نشانند .\nضابط :\n- چاوش ، در حال چاوش صحیه را بخواهید !\nیکی از عسکرها میرود ... چاوش در بين يك هیجان بزرگی می لرزد، چشم هایش از حد قه خار ج گـردیده رویش چو ن هلا ل ز ر د گـشـتـه نفس ز نـا ن حرف میزند:\n- كاپيتان من ، از زخم بسیار خون می آید.در حال کرتی ضابط را از تنش بیرون میکنند. و آستین پیراهنش را آهسته آهسته بالا میبرند زخم معلوم میشود بيك جای نزدیک بازویش که گوشتهای سیاهی اطرافش را احاطه کرد . سوراخ سیاهی دیده می شود . بهر شور خورد ن و حرکت بازو خو ن قرمزی مانند نوار ی جاری میگردد . . .\nکاپیتان من ، گلوله در داخل نمانده است ؟\nگمان نمیکنم ، اما خیلی درد میکند.\nآیاهمراه يك پارچه ململ پاك بسته کنم ؟\nچاوش در حال باطراف خود يك نظر می اندازد. بطرف راست دختری را در بالای کوچ که بحالت پریشان افتیده و چشمهايش بيك نقطه دوخته مانده است ، میبیند. صدای دندانهایش را میشنوم، در حال سر خود را دور داده:\n- كاپيتان من ، یکدقیقه بازوی خودرا حرکت ندهید ...\nدر حال از جای خود خیز زده نزد دختر می آید، دختر با ينكعالم ترس خود را\n\nـ ٢٣ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 31, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nس میکند... چاوش میگوید:\n- نترس ، ای بی ناموس! نترس ، بعد ها با تو حساب خود را میبینم ... حال زود\nباش برای من يك پارچه ململ بده! دختر از گفتار چاوش چیزی نمیفهمد... چاوش با دست\nخود ضابط را نشان داده و يك قسم حرکات با دستهای خود اجرا کرده و به او میفهماند\nکه برای بسته کردن بازوی ضابط یکپارچه ململ میخواهم.. دختر جوابی نمیدهد.\n- ای قحبه! چرا اینطور خیره خیره بطرف من مینگری؟ زود باش، از جای خود برخاسته\nيك پارچه ململ بیار ...\nدختر چیزی نمیداند. بالاخره چاوش به طرف ضابط دور خورده :\n- كاپيتان ! احتیا ج مرا باین زن بفهمانید؛ کاسه صبرم لبریز گشته. بسرش کدام\nاسکد خواهم زد ...\nضابط آهسته آهسته روی خود را بطرف دیگر دور داده و چشمهایش که مثل یکشب\nسیاه است، متوجه چشمهای سبز دختر میشود ... يك آن همان طور باقی میماند... با\nیکصدای خفیف که حس شفقت و مرحمت را در انسان زنده میکند:\n- مادموازل ، چاوش، از پیش شما جهت بسته کردن بازوی من يك پارچه ململ پاك\nخواهش میکند.\nدختر جواب نمیدهد... آهسته آهسته دست خود را بالا کرده بطرف الاشه خود میبرد.\nانگشتان خود را بجائیکه مشت ضابط خورده است وخونیکه از آنجا بطرف پائین آمده\nمیپاشد میگذارد. انگشتانش خون آلود میشود بعد از آن دست خود را از الاشه خود\nپس کرده و بطرف ضابط دراز میکند ... لبهایش بحرکت آمده اظهار میدارد :\n- : ململ پاك ندارم اگر میداشتم اول به اول زخم خود را بسته میکردم. ضابط هیچ صدای خود را\nنمیکشد. رو به چاوش کرده:\n- : ململ ندارد، میگوید اگر میداشتم زخم خود را بسته میکردم . صرف نظر\nمیکنم ، هر جا که باشد حال چاوش صحیه میرسد . چاوش فحشی بزبان آورده و پس\nمیگردد . دو دقیقه بعد چاوش صحیه نفس زنان و پرهیجان داخل اطاق میشود، بکس\nدستی خود را بالای آرام چوکی انداخته نزد ضابط میرود :\n- كاپيتان من .. !\n\n-٢٤-"}
{"book": "adl0976", "page": 32, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nضابط او را پس کرده میگوید:\n- اولا ، تو زخم این دختر را پاك و تمیز کرده بعد از ان بمن مشغول شو !..\n- امان ! كاپيتانم !...\n- طوریکه گفتم !.. اطاعت امر مرا کن !..\nبعد از يك دقيقه دیده میشود که چاوش صحیه در حالیکه بدستهايش يك نشتر و چند شیشه و قدری پنبه است پیش دختر نزديك ميشود . دختر غرق بكعا لم حيرت است ... يك كلمه چیزی نمیگوید ... ضابط صدا میکند :\n- ماد موازل ، اجازه بفرمائید که چاوش صحیه زخم شما را شسته و پاك نمايد به هر حال فائده خواهد داشت .\nچاوش صحیه بعد از يك دو پانسمان الاشه دختر را تمیز کرده و در حال نزد ضابط میرود. ضابط را با لاى يك آرام چوکی مینشاند چاوش از زیر قولش محکم میگیرد، چاوش صحیه به پاك و تمیز کردن اطراف زخم مشغول میشود .\n- ضابط صاحب ، تبريك ميدهم که به آسانی نجات یافته اید !..\nگلوله تنها پوست را خراش داده و رفته ! تهلکه بزرگی بود .. خوب شد بخیر گذشت ..!\n- اما خیلی درد میکند !..\n- غالباً به رگ تماس کرده و درد هم از ان سبب است.\n- قول خود را بالا کرده نمیتوانم .\n- بعد از چند روز انشاء الله بکلی صحت میشود.\nچاوش صحیه تمام زخم را تمیز نموده بعد از آنکه تمام بازو را با ادویه آنتی سپتيك شست و شو میکند زخم را بسته کرده و ململ پاکی را بگردن ضابط انداخته و بازویش را آهسته دران میگذارد ...\n- تمام شد ضابط صاحب ، فقط دقت نمائید که بازوی تان را زیاد حرکت ندهید . که زخم خون نشود !.. زیرا سوراخ تماما بالای رگ واقع شده است.\n- خیلی خوب !..\nچاوش صحیه مستقیماً بطرف دروازه میرود، دران فرصت که ضابط به آرام چوکی\n\n- ٢٥ -"}
{"book": "adl0976", "page": 33, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمی نشیند بطرف چاوش دیده میگوید :\n- بمن يك چيزی گرم نوشانيده میتوانید ؟.\n- بلی صاحب !..\n- خیر در حال يك دو پیاله چای تیار کرده بیار !..\nچاوش بنظر حیرت بطرف ضابط دیده میگوید:\n- دو پیاله چای فرمودید ؟ ...\n- بلی دو پیاله !..\nطبعا اعتراض کرده نمیتوانند و هر دوی شان بیرون می برایند ...\n\nساعت شش صبح است ... آفتاب آهسته آهسته از عقب تپه ها بلند شده میرود ... از بین\nدرختهای سرودر روی زمین يك رايحة تازه هوای صبح پائیز بمشام میرسد. ضابط\nو دختر هیچ بطرف یکدیگر ندیده همان طور نشسته اند نه او چیزی میگوید نه آن...\nدر بین اطاق يك خاموشی عمیقی حکمفرماست یکبار دختر سر خود را بلند کرده\nو بطرف ضابط می بیند... در بین چشم های سبز ش هزارها رقم رنگ و هزارها رقم\nروشنی ... صدا میکند !-\n- میخواهم قرار شما را راجع بخود بدانم !..\nضابط باكمال لا قیدی .\n- قرار خود را راجع بشما؟\n- بلی!\n- کدام قرار را؟\n- کدام قرار میباشد !. حال بمن چه خواهید کرد... بگوئید... آه، زود باشید، بمن\nجواب بدهید!.. این خاموشی و بی صدائی اعصاب مرا خراب می سازد. در پیش این\nچشمهای سیاهت که باظفر و غرور می درخشد، پست شدن و گریختن رنگهای خودرا حس\nمیکنم... اوه نمیخواهم. شما را... در بین پوست های سوخته روی شما، سرخون آلود پدرم را\nمی بینم ، مرا مضطرب می سازید!\nبمن بگوئید، مگویـم بگوئید، در حق من هر قراریكه دارید زود بگوئید؟\n\n- ٢٦ -"}
{"book": "adl0976", "page": 34, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ مادموازل ، به آسوده ماندن کوشش کنید !.. قدری آب میخواهید!\nـ اوه خاموش باشید ، تحمل یکدقیقه را ندارم که شما بفکر من باشید !.. از شب باین طرف این حرکت های نازک شما هیچ تمام شدن ندارد. مرا دیوانه ساخته. مثل يك انسان که دارای قلب ملائم باشد، نی، باری مثل يك آدم وحشی قاتل که يك شخص بی گناهی را کشته باشد ، باخشونت حرف بزنید که از شما زیاده تر نفرت دارم ، یاربی !.. چرا شما را نکشتم ؟\nچرا این گلولۀ احمق بجای آنکه بازوی شما را سوراخ نمود ، در قلب تان نخورد و در همانجا نماند ...\nضابط لب خندی نمود :\nـ از خاطریکه مرا کشته نتوانسته اید حالا متاثر هستید .... ها ؟..\nـ به آن چیزی شبهه دارید ؟..\nضابط خود را راست میکند ... برویش خط های متعددی پیدا میشود :\nـ شما چه يك دختر سنگین دل هستید.\nـ سنگین دل نی ، يك دختری هستم که قلب آهنیئی دارد !.. تا آخر حیاتم هر وقت بمقابل شما بیایم ، کینۀ قلبم خواهم بر آمد. زود بگوئید که دیگر تحمل برایم نمانده است. با من چه خواهید کرد؟..\nضابط تبسم کنان :\nـ اگر بدست من می بود ، در حال شما را آزاد می گذاشتم ، مگر قانون !..\nـ در قانون شما بدشمنیکه قصد کشتن ضابط ترک را نماید چه کرده میشود ؟..\nـ تیر باران میشود !\nـ چه گفتید؟..\nـ گفتم تیر باران میشود .\nـ اگر زن هم باشد؟..\nـ در نزد قانون فرق زن و مرد نیست !..\nدختر قدری مکث کرده ولرزش لب هایش مشاهده میشود. رویش دفعتاً مثل کهربا میگردد ... زبانش لرزه پیدا کرده :\n\n-۲۷-"}
{"book": "adl0976", "page": 35, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ مگر، اکنون مرا تیر باران می نمائید ؟\nـ قانون اینطور امر میکند...\nهرچه که باشد هر قدر يك روح قهرمانی در او باشد بالاخره بازهم يك دختر است ..\nدفعتاً می بینم که پلك های سیاه و درازش تر میشود در بين يك هیجان خیلی بزرگ\nوطوفانی میلرزد، سرش بدون اختیار به پایان می افتد، بالاخره خودش نیز بالای کوچ\nافتاد ... يك آواز خفه و يك ضجه خیلی خفیف که بسختی شنیده میشود:\nـ اوه همین طور، اکنون مراهم بدون لرز و مرحمت میکشید ها ؟..\nاما بدرستی گفته نمیتواند ... زیرا که عقده های گریه در گلویش بند میشود...\nلرزان ، لرزان گریه میکند. ضابط با دست چپ خود بازوی زخمی خود را محکم گرفته\nنزد دختر میرود و با يك آواز خیلی نرم وشیرین مملو از شفقت میگوید :\nـ خیر مادموازل !.. نمیگذارم که شما تیر باران شوید...\nدختر دفعتاً سر خود را بالا میکند ... موهای سیاهش بر رویش افتاده میباشد:\nـ چه گفتید؟ مرا نمیگذارید کشته شوم؟\nـ بلی :\nـ راست میگوئید؟..\nـ بلی راست گفتم!\nـ خیر مرا چه میکنید؟\nـ در حیات خود اولین دفعه است که وظیفه خود را سوء استعمال کرده شما را آزاد میگذارم...\nدختر از جای خود می خیزد ... و بادست و پاچه گی ، در حالیکه در رخسار هایش\nدو قطار اشك جاری میباشد!... دفعتاً میگوید :\nـ خیر نمیخواهم !.. هر امری که قانون شما میکند،همان را اجرا كنيد! بلطف ومرحمت شما محتاج نیستم .\nـ مادموازل ...\nدختر نمیگذارد که ضابط چیزی بگوید ، در حال حر ف او را بریده اظهار میدارد :\n\nـ ٢٨ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 36, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nچشم های خود را خوب باز کرده بمن نگاه کنید... من دختر جنرالی هستم که در تمام\nحیات خود شریف و ناموس کدا را نه زندگانی کرد... در رگهای من خون يك رومن اصیل\nدر جولان است... من برای یك حیات ناچیز و بیفائده زیر بار منت قاتل پدر خود زنده گی\nنمیکنم... گم شوید، از پیش رویم بروید... بشما تکرار میکنم لطف شما را نمی خواهم\nقانون شما هر امری که کند آنرا بمحل اجرا بگذارید.\nضابط ، يك شفقت بی پایانی بطرف دختر می بیند، و در حالیکه خندهٔ زهر آلودی\nبر لبانش ظاهر است اظهار میدارد :\nمادموازل، مزاح نمیکشید، من نه بشما كمك میکنم و نه لطفی می نمایم به این حرکت خود\nمیخواهم كه يك معاملهٔ متقابل را اجرا نمایم ...همین قدر !..\nنمدانم که چه میخواهید؟..\nمن پدر شما را کشتم، شما هم به کشتن من اقدام نمودید، حالا من شما را عفو میکنم و به این\nترتیب حق به حقدار میرسد.\nدختر به آواز بلند میگوید:\nخیر کاپیتان ، نمیخواهم که معاوضه کنم .. اما يك روزی حقیقتاً معاوضه\nخواهم کرد...\nضابط با کمال خون سردی جواب داد:\nخوب ! مادموازل همانطور شود، مادموازل معاوضه مینمائیم !..\nهر دوی شان خاموش میشوند... لب های باريك و ابریشمین قرمز دختر در حال طپیدن\nاست ... بعد از یکدقیقه سکوت باز سر خود را بلند کرد ، وسوی کاپیتان\nدیده میگوید :\nاضافه برین حوصله و تحمل برایم نمانده است که بروی شما به بینم!.. در مقابل شما\nيك اضطراب جهنمی میکشم... زود بمن بگوئید سخن و قرار شما در بارهٔ من چیست؟..\nضابط با يك صدای خیلی متین ورسا :\nآزاد هستید ماد موازل !..\nدختر با يك هیجان از جای خود بلند میشود مو های سیاهش پریشان و بر شقیقه هایش\nافتاده و میدرخشد و با آواز لرزان میگوید :\n\n- ۲۹ -"}
{"book": "adl0976", "page": 37, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nآزاد هستم ها؟\n- بلی !..\n- خیلی خوب ! وقتیکه شما میخواهید همانطور باشد ... در حال میروم؛ فقط از خدا\nمیخواهم كه يك روز باز با شما مقابل شوم!..\n- كجا میروید ؟..\n- برای اینكه روی شما را نه بینم اگر لازم شود تا بدنیای دیگر خواهم رفت!..\n- حاجت باینقدر پرخاش ها نسبت ما دموازل ! شما زحمت نكشید ما میرویم...\n- چه وقت میروید؟\n- پنج دقیقه بعد.\n- پنج دقیقه نی، بلکه پنج ثانیه دیگر هم تحمل دیدن روی شما را ندارم !..\nضابط دوباره با خون سردی تمام :\n- خوب اينك در حال میرویم ... میخواستم کدام پیاله چای گرم بنوشیم اما در صورتیکه\nدیدار ما هر آن شما را مضطرب میسازد ... فقط برای اینكه يك ثانیه هم راحت تان اخلال\nنشود در حال حركت می نمائیم ! .. سپس سر خود را بطرف درواز ه دور داده\nصدا میكند .\n- پهره دار :\nدروازه باز شد . ويك جوان قدراست در آستانۀ آن ظاهر میشود ، ضابط\nمیگوید :\n- در حال اشاره جمع داده شود.\n- اطاعت میشود!\nعسكرها مانند برق از زینه ها فرود آمده و بطرف باغچه می شتابند !.. دفعتا در فضای\nخاموش صبح صدای تیز و باريك طرم بگوش میرسد. بعد از یك دقیقه شیهه اسپها صدای\nعراده ها ... آواز ها و غالمغال ها.. و دقیقه بعد چاوش نزد ضابط مراجعه كرد ه\nو میگوید :\n- صاحب ! بطاریه حاضر است!..\n- خوب !\n- ٣٠ -"}
{"book": "adl0976", "page": 38, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nضابط مستقیماً بطرف میزیکه در وسط خانه قرار دارد میرود، کلاه خود را از بالای\nمیز گرفته بسر خود میگذارد و کوشش میکند که کمربند خود را بسته نماید ... بعد از آن\nآهسته آهسته نزدیک دختر آمده و پاهای خود را بیک دیگر زده سلام عسکری میدهد\nو میگوید :\nـ خدا حافظ ماداموازل... از این واقعه اسفناك بزرگترین اضطرابات دنیا را بخود\nحس کرده جدا میشوم، ما را عفو کنید!\nمنتظر جواب دختر نشده و بلافاصله دور خورده و با قدمهای سریع از دروازه بیرون\nمیشود. صفه ... زینه ها... دهلیز.... بالاخره در باغچه هستیم و صدای آهنگ دار ضابط\nدرجه بدرجه بلند میشود :\nـ چاوش! تمام هستیم؟..\nـ تمام هستیم صاحب!\nـ اسپ مرا بیارید.\nاسپش را آوردند و بكمك عسکرها سوار شد.\nـ جسد جنرال را در کجا دفن نمودید؟.\nـ دور بر درخت بزرگ کنار راه :\nـ خیلی خوب\nضابط دو دفعه دست چپ خود را بهوا بلند میکند ... دفعتاً صدای سرد و سنگین او حلقه\nحلقه اوج گرفته و انعکاس آن در دیوار شنیده میشود :\nـ مارش !!..\nبطاریه حرکت نمود... برق سمهای اسپها که به سنگریزه های جاده تماس می نماید\nبمشاهده میرسد!.. از يك راه باریکی که هر دو طرفش را درخت های سرو گرفته است\nپیش میروند، دفعتاً مقابل قبر طولانی جنرال رومن رسیدند... ضابط در حال خود را بالای\nاسپ راست کرده و با دست خود شمشیر را از غلاف کشیده :\nـ شی خواکور !..\nپس از اینکه يك بطارية ترك يك جنرال سابقة دشمن را با حرمت سلام نمودند، در حالیکه\nستون های گل ولای از زیر نعل اسپهای شان بهوا میشود، بيك استقامت مجهول رفته رفته از\nنظر غائب میگردند .\n\nـ ٣١ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 39, "text": "عشق ووظیفه یا شب ۱ خبر\n\nقسمت اول - بعد از سه ماه\n\nاردوهای ترك مستقیماً از قهر دانیوب گذشته\nو به ابرائیل پیش میروند\n\nسه ماه از بین گذشته و يك صبح ماه نوامبر ۱۹۱۷ ع است... از «وارشو» نهر دانیوب را عبور می نمائیم .. قول اردوی ششم که عبارت از فرقه های پانزده و بیست و پنج و يك غند توپچی است تحت ریاست حلمی پاشا بالای ابرائیل در حرکت میباشند. برف شدیدی میبارد. سرماه به ۲۰ درجه تحت صفر رسیده است از روی نعش های سپاهیا نیکه از شدت خنك مرده اند گذشته و خط حرکت خود را تعقیب مینمائیم. - از جناح راست المانها با دو فرقه خود و از جناح چپ بلغارها و آستریائیها بايك لوای توپچی خود مارا تعقیب می نمایند. «بوکوش» اشغال شده است ... قوائیکه مرکب از اردوهای ترك ، المان اوستريا و بلغاریه است بنام اردوی دا نیوب یاد شده و از طرف جنرال (فلید مارشال ماکن زن) اداره میشود . مارشال مذکور با تمام ارکانحرب خودش (بوکوش) را قرار گاه ساخته و معلوم میشود که منتظر اردوهای متفقین است تا تمام رومانیه را سرتاسر اشغال نمایند... بلغارها داخل (ماچین) شده اند... قوای ترك به پیش روی عثمانيل محاربه مینمایند. اردوهای روسیه (چار) با فرقه های رومانیه یکجا شده و جهت محافظة ابرائیل در نقطۀ اخیر یعنی عتمائیل با يك صورت مدهشی به مدافعه کردن کوشش مینمایند. این قصبۀ مشهور که در بالای نهر دا نیوب واقع است از پنج ساعت به اینطرف در زیر آتش توپهای ترك است... و يك جنگ مدهش وخونینی دوام دارد. نزديك ظهر قوماندان قول اردو امری را که برای قوماندان فرقه داده است ازینقرار میباشد:\n«برای داخل شدن به ابرائیل، آخرین نقطۀ مقاومت یعنی عتمائیل باید بساعت شش شام اشغال کرده شود»\nساعت شش شام است، عثما نیل اشغال شده ... عساکر ترك در کوچه ها در گردش هستند. وحاضراً از ین خانه های محکم ومظبوط که هر کدام منظرۀ يك صيغيۀ قشنگ را دارند\n\n-۳۲-"}
{"book": "adl0976", "page": 40, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nآوازهای خوشی مسلمانهای که پاهای خود را به آتش بخاری داده اند، بگوش می‌آید\nبرای داخل شدن به ابرائیل فقط يك ساعت لازم است... از بلندی های عنمائیل\nابرائیل را با تپه‌های پوشیده از برفش از بین غبار مثل يك بلده افسانوی بحسرت واشتیاق\nتماشا میکنیم در بین ما دوسه ساعت مسافه باقی است.\nقشنگ ترین وشیرین ترین بلدۀ (بالقان) که ساحل آنرا آبهای صاف وبراقی\nشست وشو میکند در پیش چشم‌های ما مثل خیال ورؤیا جان پیدا میکند .\nحال از دهن تمام ضابط های پیروجوان قول اردواین صدا بلند میشود:\nابرائیل !.. ابرائیل! ..\nساعت هشت شام است ، تمام کوچه‌های عنمائیل غرق تاریکی است ... بدون از آواز\nپهره داران ترك دیگر هیچ صدائی شنیده نمی شود.\nبرف بهمان شدت اولیه دوام دارد ... در قرارگاه قول اردوى ششم در يك اطاق\nوسیعی زیر ضیاء لرزان وضعيف يك لامپه در اطراف يك ميز شكسته نشسته ایم ... پاشا\nبطرف راست بالای يك چوکی قرار گرفته ومقابلش بالای يك چوکی دیگر رئیس ارکان\nحربیه قرار دارد... چشمهای تمام ضابطان متوجه چشمهای قوماندان است ...\nپاشا تلیگرامی را که نیم ساعت قبل از مارشال ماکنزین گرفته يك بار دیگر میخواند\nوبعد از آن روی خود را بطرف ضابط ها کرده و با يك صدای خیلی بلند میگوید :\nرفقا!.. امری را که از قوماندان اردو گرفته ام می باید که فردا بساعت 6 بچۀ شام\nبه ابرائیل داخل شده باشیم ... مارشال در تلیگراف خود ذکر می نماید که تمام راه ها را\nباز کرده واغلبآ ابرائیل بدون کدام مقاومت اشغال خواهد شد. مطابق هدایتی که\nداده وضعیت اینطور میشود :\n۱- بعد از آنکه قوا داخل شهر گردید با فرقۀ پانزده هم ساحل (سرت) را\nمیگیرند ...\n۲- مرکز قول اردو به ابرائیل جا میگیرد .\n۳- برای گذشتاندن زمستان ترتیباتی که لازم است گرفته شود . وبمقابل جبهه\n(اوسووا) و (کوبودین) روسها يك جبهه تشکیل داده شود. واین جبهه تا ساحل (سرت)\nتمدید کرده شود.\n_۳۳_"}
{"book": "adl0976", "page": 41, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n٤- قوای ترک، آلمان، آستریا و بلغار که در رومانیه موجود است بعد از امروز بنام اردوی (دانیوب) یاد کرده شود. بقوماندانی اردوهای (دانیوب) جنرال (کوش) تعین شده است.\nپاشا تلگراف را بالای میز گذاشته و میگوید:\nـ رفقا !.. اینک امر وارده ازین قرار بود ... حال وضعیت فهمیده شد.\nهمه ضابطها بيك صدا:\nـ بلی قوماندان !..\nـ پس فردا بساعت شش شام داخل ابراييل میشویم و باید مفرزه اشغال کننده را از امروز روان کنیم تا فردا صبح داخل ابراييل شود. و چیزهائی را که ایجاب میکرد حاضر و تیار نماید.\nقوماندان روی خود را بطرف رئيس اركان حرب دور داده میگوید:\nـ نوری بیگ !.. چه کسی را به ابراييل روانه کنم؟ باید ضابطی را که می فرستیم خیلی خوب آلمانی بداند زیرا که اکثر اهالی آنجا آلمانی میدانند!..\nـ كاپيتان توپچی فاروق بیگ را ارسال میداریم !.. زیرا زبان آلمانی را مثل زبان خود میداند.\nـ بسیار خوب خیلی فکر درست نمودید... او را روان میکنیم زیرا يك ضابط با تربیه و هم جسور میباشد.\nقوماندان بطرف یاور خود دور خورده میگوید:\nـ در حال کاپیتان توپچی فاروق بیگ را پیدا کرده نزد من بیاورید.\nـ امر میفرمایند صاحب !\nیاور در حال میرود. بعد از ده دقیقه دروازه باز میشود !.. يك ضابط قد بلند داخل میشود. با قدم های موزون و آهنگدار پیش میرفته و بعد از اجراى يك سلام بسیار کوتاه و سرد ایستاده میشود:\nـ قوماندانم !..\nدر زیر ضیا کم نور لامپ نفتی کوشش میکنیم که روی ضابط را تماشا کنیم !..\nاووووو !.. ما این ضابط را می شناسیم... و خیلی خوب می شناسیم ... (همان کاپیتان\n- ٣٤ -"}
{"book": "adl0976", "page": 42, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nقهرمان آن واقعه معروف ما) ..چه تصادف!..\nدر پیش روی قوماندان مانند یکنفر عسکر ایستاده است.. قوماندان :\nـ : فاروق بیگ!... بشما یک وظیفه خیلی مهم میدهم !.. واعتماد دارم که شما این وظیفه بزرگ را با خیلی مهارت و نزاکت اجرا خواهید کرد.\nـ : ازین توجهی که در حق من میفرمایند عرض تشکر مینمایم قوماندانم !..\nـ : فردا صبح امر شما داده میشود ... با مفرزه های معینه ابرایبل را اشغال مینمائید!...\nچشمان تولبشر از هیجان میدرخشد !... وبیک صدای سرد میگویند :\nـ : امر میفرمایند صاحب!..\nـ حال به چیزهائیکه بشما میگویم خیلی دقت نمائید. میخواهم که مطابق امر من اجرا شود :\nاولا امیدوارم که شهر را تماما خالی از عسکر خواهید یافت. با آنهم با فرض محال که مبادا گرفتار کدام تهلکه نشوید گمان میکنم حاجت نیست که بگویم: خیلی بادقت و تدبیر حرکت نمائید... سکنه که شهر را ترک نکرده اند باید آزرده نشوند و شهر را به آرامی و خوبی اشغال نمائید ... طبیعی تصور خواهید کرد که تاثیر اولی را بالای اهالی میگذارید، اینکار چقدر مهم است ... میخواهم مدتی که در آنجا اقامت داشته باشیم همین تاثیر خوب باقمیانده و مانع کارهای ما نشود.\nاز همین سبب است که شمارا از بین تمام رفقایتان انتخاب کرده و این وظیفه شریف را بشما محول نمودیم و شما را مامور ساختیم.\nـ : باین اعتماد شما تشکر میکنم قوماندان صاحب !..\nـ بعد از اینکه داخل شهر شدید، نقطه های مهم را زیر اشغال و تپه های مهم را بدست بیاورید بالخاصه برای حفاظت این نقاط خیلی دقت نمائید . بعد اهالی را بصورت دلپذیری بفهمانید که شهر از طرف اردوی ترک اشغال شده ... اسلحه خود را تسلیم نمائید و بعد ازین هر امری که از طرف قوماندان اردوی ترک داده میشود حرف بحرف اطاعت نمائید . و اگر برعکس رعایت ننمائید البته اعدام خواهید شد.این مسئله را برای اهالی اعلان نمائید .\n_٣٥_"}
{"book": "adl0976", "page": 43, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ بچشم قوماندان صاحب !..\nـ : اردو قریب شام داخل شهر میشود تا آنوقت برای اجرای کارهای فوری وقت\nدارید اولا شفاخانه عسکری شهر را وارسی نمائید. زیرا که خیلی مریضان و زخمی‌ها\nدران موجود است. بعد از آن قشله‌ها را زیر اشغال گرفته ساحه وسیعی را قرار گاه خود\nاتخاذ نمائید . بعد از اجرای حتمی این امر اگر وقت مساعدت کرد چند سرای بزرگ را\nجهت رفقای خود تخلیه نمائید که تا وقت جابجا شدن شان از آنها استفاده\nنمایند .\nپاشا به پا ایستاده میشود... مستقیماً بطرف ضابط قدمی پیش رفته و دست‌های\nخود را بشانه های ضابط گذاشته میگوید :\nـ : تولیمشر ! اینك وظیفهٔ شما عبارت از همین بود فهمیدید ؟؟؟\nـ : بلی !!! قوماندان صاحب تماما فهمیدم.\nـ : خیلی خوب !!! امشب بساعت ۲ بجه براه افتاده و وقتیکه آفتاب طلوع میکند داخل\nشهر شوید.\nـ هر چه قوماندان صاحب میفرمایند تعمیل میشود !\nـ در زیر قومانده شما يك بلوك سوارى يك بلوك پیاده و يك بلوك ماشیندار\nداده شده است ، ضابطهای آن از شما امر میگیرند.\nکاپیتان مانند صخرهٔ سخت و سرد ایستاده میگوید :\nـ بسیار خوب !\nـ حالا بروید بچیزهائیکه اجرای آن لازمی است بپردازید !..\nـ اطاعت میشود قوماندان صاحب !\nـ در زیر امر شما يك پايه تلگراف بیسیم هم است ! هر وقت خواسته باشید با ما تماس\nداشته باشید ازان کار بگیرید فراموش تان نشود !!!\nـ بچشم صاحب !...\nـ : گفتنی های من همینقدر بود حالا بخوبی بروید خدا حافظ و ناصر شما باد.\nكاپيتان پاهای خود را بيك ديگر زده سلام داد. روی خود را گردانیده\nو با قدم های موزون از بالای تخته‌های فرش خانه تاريك غبار و صدای پا را بلند ساخته و از\nاطاق خارج شد .\n\nـ ٣٦ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 44, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر \n\nابرائیل\n\nآفتاب در زیر ابرهای سیاه بالای (دانیوب) بلند شده میرود .. تپه های مقابل در زیر غبار مستور گردیده است. برف باغنده باغنده میبارد... هوا خیلی سرد است روی آسمان نیلگون را ابرهای سیاه پوشانده وخیل های زاغان روی هوا بالکشانى دارند ... هر طرف یخ بسته است. روی برف اثر پا دیده نمیشود تنها مقابل خود جمعیتی را می بینیم که با قدم های آهسته پیش میروند.\nآیا این جمعیت ناشناس اینقدر وقت که گرگ ها هم از غار های خود بیرون نمیآمده اند چرا دیده میشوند؟\nآنها درین انجماد و سردی هوا کجا میروند؟ از کی پرسان کنی واز کی جواب بگیری!.. باد با تمام شدت خود جریان دارد، گمان میشود طوفانی بر پا شده است پستی و بلندی راه مانع رفتار جمعیت مجهول نگردیده و پیشرفت دارند.\nشهر ابرائیل از هر طرف با برف مستور گردیده، از بین يك طبقه غبار مثل بعض شهر های افسانوی در پیش روی چشمها مثل امواج گاهی پست، گاهی بلند، بعضاً خورد و زمانی بزرگ میگردد!..\nحال در نزدیکی های شهر ابرائیل هستیم ... از يك راهی که اطراف آن با چنار مستور است در بین برف پیش میرویم. عرابه های توپ در برف خیلی فرو رفته مثل يك خط آهن اثری از خود باقی میگذارد. قاطرهای برنده توپ های ماشیندار نفس زنان وعرق ریزان زیر بار سنگین پیش میروند. بعد از يك ساعت در پیش روى يك كليساي كوچك می رسیم. در کوچه تنگی که يك جاندار هم دیده نمیشود داخل میشویم...\nنام ساعت شش ونیم است ...اينك ابرائیل... از پشت يك صدا بلند شده میگوید:\n- تولیمشير صاحب !.. اينك بدهن راهی که بداخل شهر میرود رسیدیم.\nدر حال کاپیتان جلو اسب خود را گرفته و بازوی خود را بالا میکند ... و در همان حين يك صدای خفه کن بلند میشود که در کليسا انعکاس طویلی ایجاد میکند.\n- دريز ... دريز ...!...\n\n- ۳۷ -"}
{"book": "adl0976", "page": 45, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nاستاده میشوند !.. کاپیتان اسپ خود را کشانده میگوید:\n- همه ضابطان حاضر شوند!..\nچهار نفر سوار در حال اطراف کاپیتان را احاطه مینمایند. کاپیتان با دستهای\nمنجمد شدهٔ خود از جیبش یک نقشه را میکشد و انگشت خود را بیک نقطه گذاشته بضابطان\nخطاب میکند :\n- نزدیک شوید !..\nهمه نزدیک میشوند...\nاينك حال من ازین راه با دو طوپ ماشین دار ثقیل و دو ماشیندار خفیف و با يك قسمت\nاز پیاده و با يك مفرزه سوار داخل شهر میشوم. شما شفیق بیگ در حال تپهٔ راست را اشغال\nنمائید، شما احسان بیگ با این نقطه (ناخن خود را بنقطهٔ دیگر میگذارد) باطریه را جابجا\nمیکنید به زیر امر هر کدام شما يك مفرزهٔ سواری میگذارم.\nبعد از آن سر خود را بطرف عقب دور داده بسوی چاوش که بالای اسپ خودشخ\nاستاده است میگوید :\n- چاوش تو هم با من می آیی\nجلو اسپ را کش کرده صدا میزند:\n- رفقاً در حال حرکت نمائید... اگر كوچك ترين يك مقاومتی پیش روی تان ظهور کرد\nبدون فکر و اندیشه در حال بالای شان آتش میکنید !.. در هر صورت باید رابطه را\nمحافظه کنیم. بعد از يك ساعت در میدانی شهر يك جا میشويم!...\n- به چشم كاپيتان صاحب!..\n- خدا حافظ شما باد!..\nکاپیتان اسپ خود را میراند... از کوچه هائیکه يك بدیگر خود شبیه است بدون\nایستادن پیش میرویم. اينك يك كوچه !.. يك كوچهٔ دیگر !.. يك جاده !.. يك جادهٔ دیگر!!..\nجانداری دیده نمیشود، هر طرف خالی است. شهر چنان بی سر و صدا است که انسان غیر\nاختیاری می ترسد ...\nکاپیتان روی خود را بطرف ملازمیکه در پهلویش روان است گردانیده\nمیگوید :\n\n-۳۸-"}
{"book": "adl0976", "page": 46, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n- از باعثیکه درین جا جنها توپ بازی میکنند کسی نیست !..\nملازم جوان طوریکه سخنان کاپیتان را هیچ نمی شنود : روی خود را بطرف خانه های سنگی که هر دو طرف جاده را گرفته دور داده و بنظر حیرت تماشا میکند:\n- کاپیتان صاحب !.. بقشنگی این خانه ها به بینید یا این جاده های فرا خ را تماشا کشید میدان ها ، دکانها اوه زنده شدیم ، زنده شدیم ، طوری حس میکنم که تازه بدنیا آمده باشم .\n- خیلی خوب است که کسی درینجا نیست !..\nاينك نهايت ازيك كوچه ، يك جاده فراخ و دراز عبور مینما ئیم . دفعتاً میدا ن بزرکی را می بینیم . درین میدانی بزرگ ازدحام خلق را می بینیم كه يك ديگر خود را تیله کرده از ترس و هیجان میلرزند . رنگ روی شان پریده و پاهای شان می لرزد .\nملازم غیر اختیاری صدا می زند :\n- اوووه ، این چه از د حام است !... غالبا تمام اهالی شهر در این میدان يكجا شده اند !...\nکاپیتان در حال جلو اسپ خود را گرفته و به عسکرها خطاب میکند :\n- رفقا دقت لازم است !! کوشش کنید که به تلك گرفتار نشويم !... به اولین اشاره برای فیر حاضر باشید ...\nپیش میروند ... پس از دو دقیقه مقابل شان رسیدیم، کاپیتان روی خود را گردا نیده و با يك صدای بلند میگوید :\n- دریژ ! . .\nایستاده میشوند !...\nدر بین اهالی که میدانی را پرکرده اند شورش و جنبشی پیدا میشود. با دیده های مدهش و پرهیجان می نگر ند !...\nکاپیتان وضعیت خود را از دست نداده چند قدمی اسپ خود را پیش رانده و بزبان ترکی با صدای بلند میگوید:\n-٣٩-"}
{"book": "adl0976", "page": 47, "text": "عشق ووظيفه يا شب اخير\n\n- در بین شما کسی هست که لسان ترکی را بداند ؟\nبعد از يك دقيقه شخص ضعيف البنية كوتاه قدی چشم های خود را باز کرده مستقیماً\nپیش کا پیتان میرود و در حالیکه از ترس سراپایش میلرزد میگوید :\nافندی! من بزبان ترکی آشنائی دارم!\n- تو که میدانی پیشتر بیا!\nآن شخص نزديك ميشود...\n- تو رومائی هستی؟..\n- بلی !..\n- شهر را خوب میشناسی ؟..\n- میدانم !..\nکاپیتان قدری مکث میکند و بعد از ان با نظر تیز تیز بسویش دیده و با يك صدای\nبلندی میگوید :\n- خیلی خوب سوا لا تيكه از تو مینمایم راست جواب بده ! . . . در شهر\nعسکری است ؟..\n- خیر همه شان دیشب رفتند !..\n- هیچ کس نمانده است ؟\n- بدون از يك چند نفر عسکر زخمی کسی دیگر نمانده است و آنها هم در\nشفا خانه است :\n- خوب جبه خانه شهر در کجا است ؟..\n- ۳ کیلو متر از شهر دور است. فقط چیزی در بین آن نگذاشته اند، زیرا همه را\nبا خود بردند\n- از آمرین حکومت کدام کسی در شهر مانده است یا نه ؟..\n- بلی، تنها مدیر پولیس و رئیس بلدیه مانده اند\n-٤٠-"}
{"book": "adl0976", "page": 48, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nـ در کجا هستند؟...\nـ درین جا.\nـ پس رئیس بلدیه ومدیر پلیس را نزد من حاضر کن !.»\nآدم ضعیف وقدکوتاه چشمان وحشت‌زدۀ خودرا باز نموده، در بین اهالی که بطرف\nکاپیتان میدیدند داخل شده وبزبان رومن چیزی اظهار کرد. بعدازيك دقیقه شخص\nقد میانه درحالیکه بالاپوش سپاهی دربرداشت از بین اهالی برآمده بطرف کاپیتان\nروان شد. در پشت سر آن يك نفر دیگرکه بروت هایش یخ بسته بودروان است. آنها\nنزديك كاپيتان رسیدند.شخص اولی خودراخم کرده و به بسیارحرمت سلام دادوبزبان\nرومن چیزی گفت.طبیعی که کاپیتان از آن چیزی نفهمید. دران فرصت شخص ثانی که ترکی\nرا میدانست پیش شده گفت :\nـ «اينك رئيس بلديه ودیگرش مدیر پولیس .\nشخص دیگر که درهرتار بروتش پارچه‌های یخ میدرخشـد خم شده کاپیتان رابحرمت\nسلام داده کاپیتان بالای اسپ خود راست ایستاد و روی خودرا بطرف شخص\nترجمان نموده گفت :\nـ آيا زبان ترکی‌را میدانند؟\nـ خیر نمیدانند !...\nآیا كدام زبان دیگررا میدانند؟...\nشخص ترجمان می پرسد... آنها بزبان رومن چیزی میگویند :\nـ «بلی اینها زبان آلمانی رامیدانند».\nـ «بسیارخوب !...\nکاپیتان در حال روی خود را بطرف رئيس بلدیه دور داده بزبان فصیح\nآلمانی می پرسد:\nـ «شما رئیس بلدیۀ شهر میباشید؟...\nـ «بلی صاحب!...\nبطرف دیگرش هم دیده می پرسد:\nـ «شما مدیرپلیس هستید؟...\n- ٤١ -"}
{"book": "adl0976", "page": 49, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبلی!\n\nخیلی خوب! حال بصفت يك قوماندان اردوی پیش قدم ترک که شهر را اشغال نموده امر می نمایم: در حال اعلان نمائید که بعد ازین دقیقه شهر بزیر اشغال عسکر ترک گرفته شده است، اردو بساعت ۹ شام داخل شهر میگردد در وقت داخل شدن اردو بشهر بدون قید و شرط در بجا نمودن آنها میخواهم كمك نمائید. بعد ازین دقیقه بقرار امر و تعلیماتیکه قوماندان اردوی ترك میدهد حرکت نمائید!... هر کس که مخالف این امر رفتار نمود در حال اعدام میشود .\nکاپیتان دفعتاً چشم های خود را خوب باز نموده بطرف رئیس بلدیه دیده و میگوید :\nامر اول اینکه سلاح تسلیم شود. بمجردیکه محل قرارگاه اردو معلوم شود اهالی آمده سلاح خود را تسلیم نمایند !..\nرئیس بلدیه و مدیر پلیس هر دو باصدای خفه وحزین جواب میدهند.\nخوب است؛ در حال رفته اعلان میداریم!\nاولا بما يك بنای مکمل را نشان دهید که مرکز قول اردوی خود قرار دهیم!..\nرئیس بلدیه و مدیر پلیس بگی بطرف دیگر خود دیده و در حالیکه در بالای لب های پهن مدیر پلیس لکه های دیده میشود میگوید :\nگمان میکنم که بنای قوماندانی مرکز هم مناسب وهم مساعد خواهد بود.\nاین بنا در کجاست ؟..\nمدیر پلیس آهسته آهسته قول خود را بالا کرده در مقابل بنای بزرگ سنگی را که با زینه های مرمرین تزئین یافته است نشان میدهد :\nآنجا !..\nکاپیتان در حال سر خود را بالا میکند :\nبسیار اعلی! عمارت خالی میباشد؟..\nبلی دیشب خالی کرده شد!!\nالبته که مبلهای آن برده نشده باشد؟..\nتمام مبلها جابجا است !..\n\nـ ٤٢ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 50, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nخوب .. حال این بنا را اشغال نموده موقعاً مرکز قوماندانی قول اردو اتخاذ مینمائیم...\nکاپیتان روی خود را در ور داده میدان اجتماع را یک بار از نظر خود گذشتانده و روی خود را بطرف ملازمیکه در پهلویش یادداشت گردانیده و آهسته به ترکی میگوید:\nبه بین این بنا از هر حیث مکمل است؟.. در مقابل خود هم دیگر خانه های متعددی دارد! تمام ضابط ها و ارکان حرب درینجا بود و باش کرده میتوانند!.. بعد ازین با تو يك جا تمام این بناها را گشته و اگر ایجاب نمود بعض آنها را تخلیه مینمائیم .\nبسیار خوب !\nبطرف راست میدانی داخل شهر يك جنگل زار بزرگ بنظر میخورد. کاپیتان روی خود را بطرف رئیس بلدیه نموده پرسان میکند:\nاینجا مرکز ومهم ترین میدانی شهر میباشد ؟...\nبلی اینجا را میدان ( گاوينا پوليکا ) میگویند و آن جنگل زاری که شما می بینید پارك عمومی شهر است .\nاین بنای بزرگ و سرخ بطرف راست چیست؟..\nمقام ولایت است !\nدر پهلوی آن ؟..\nمدیریت پلیس !..\nها ازین معلوم میشود که تمام دوائر دولتی در اینجا تعمیر شده؟..\nبلی!\nدرین صورت عمارت ولایت را هم تخلیه نمائید!\nاما مأمورين ولايت...\nكاپیتان سخن مدیر پلیس را قطع کرده میگوید:\nمامورین ولایت را در مدیریت پلیس جای بدهید .\nخوب!..\nحال همینقدر!\nكاپیتان بازروی خود را بطرف ملازم کرده میگوید:\n\n-٤٣-"}
{"book": "adl0976", "page": 51, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nـ اسمعیل بی! شما با نفری خود عمارت ولایت را اشغال نمائید و برای قوماندانی مرکزی ترتیبات لازمه را بگیرید!..\nـ اطاعت میشود کاپیتان!..\nملازم سلام عسکری داده واسپ خود را میراند... کاپیتان روی خود را بطرف شخصیکه ترکی را میداند گردانیده میگوید:\nـ حال چیزهای گفتنی مرا خوب بخاطر بگیرید و آن را در ظرف چند دقیقه دیگر باهالی بفهمانید:\nـ بسیار خوب!..\nـ ازین دقیقه بعد شهر ایزائیل در زیر اشغال قوای عساکر ترک گرفته شده است، طبیعی در وقتیکه ما دیگر با آن کاری نداشته باشیم شهر را ترك کرده جدا میشویم، بناءعلیه میخواهیم که حرب و در بین حرب وضرورت ما را مدنظر گرفته ازین اشغال مؤقتی ما متأثر نشوید، هیچ آرزوئی درینجا نداریم و نه چشم ما به آن است. تا مدتیکه درینجا هستیم اوامریکه میدهیم باید کلمه به کلمه تعمیل شود. درین صورت ما را مثل مهمانیکه هر زمان بحرمت و نزاکت با شما پیش بیاید خواهید دید. ما قواعد حرمت و نزاکت را مانند مهمان ومیزبان عادی توقع داریم ! درینجا برای اهالی رومن که ما ایشان را از قدیم مهمان پرور و قدرشناس دانسته ومیدانیم تکرار نمودن را زائد میدانم. طوریکه در بالا گفتم در صورتیکه اوامر ما را رعایت نمودید؛ مال تان، ناموس تان، تجارت تان در امان بوده و شما در زیر حمایهٔ قوای اشغالیهٔ ترك برقرار خواهید ماند. ازین دقیقه به بعد به اعتماد کامل دکانها، تجارت خانه ها و دیگر مؤسسات خود را باز کرده بحیات طبیعی خود دوام داده میتوانید، سخن آخرینم این است که شما راست باشید؛ ما هم با شما راست کار میمانیم!..\nدفعتاً کاپیتان جلو اسپ خود را کش کرده میگوید:\nـ فهمیده شد؟..\nـ بلی.\nـ تکرار مینمایم که در حال سخنان مرا باهالی گوشزد نمائید!..\nـ بجا میشود !..\n\nـ44ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 52, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nکاپیتان بعد از آن بطرف رئیس بلدیه و مدیر پولیس دور خورده میگوید:\n- بعد از یک ساعت شما را در عمارت قوماندانی انتظار میکشم.\n- خوب است! حاضر میشویم!\nکاپیتان دست خود را بيك حرکت سرد بطرف پيك كلاه خود برده و برئیس بلدیه سلام عسکری داده و اسپ خود را مهمیز کرد... بعد از ده دقیقه دو بیرق ترك مانند پارة آتش در فضای رومانیه در اهتزاز درآمد...\n\nساعت ۹ صبح است شهر تماماً اشغال شده است. در کوچه ها پهره داران ترك مسلح میگردند. در جاهای لازمی عسکر و توپهای ماشیندار قرار گرفته است. ریاست ارکان حربیه برای ضابطان و دوائر قوماندانی جای خالی کرده است. خبازان، قصابان، بقالان همه دکان های خود را باز نموده اند.\n\nکاپیتان در برنده اطاقی است که ناظر بمیدان (گارونیا پوبلیکا) میباشد. در مقابلش بالای چوکی رئیس بلدیه قرار گرفته است. چای می نوشند. کاپیتان يك خانه قشنگی را که در مقابل بنائی که نشسته اند دیده و اشاره کنان می پرسد :\n- رئیس صاحب بلدیه، رجا میکنم بگوئید درین خانه روبروکی سکونت دارد؟..\nرئیس بلدیه از جای خود راست شده میگوید:\n- این خانه سرخ...\n- بلی!\n- مادام میخوتيكا يك خانم بیوه در آن می نشیند !..\n- تنها است؟..\n- خیر! همراه دختر بردار خود یکجا حیات بسر می برد.\n- کسی دیگری ندارند؟..\n- برادر زاده اش هم با او است. اما حال درینجا نیست. ضابط طیاره میباشد.\n- آیا من درینجا نشسته میتوانم ؟ ... زیرا بقوماندانی خیلی نزديك وجای مناسب است!...\n\n-٤٥-"}
{"book": "adl0976", "page": 53, "text": "عشق و وظیفه یا شب ۱ خبر\n\nرئیس بلدیه کمی مکث نموده بعد از آن میگوید :\nتولیمشر صاحب! این پیره زن خیلی در در سیده است، برادر خود را چند ماه پیشتر از دست داده و حال در پنجاه همراه برادرزاده خود از مجبوریت سکونت دارد! اگر آرزو داشته باشید کدام جای مناسب دیگر برای شما تخلیه مینمائیم...\nمن آنها را از خانه نمیکشم که،\nها: یعنی نمیخواهید که خانه تخلیه شود ؟...\nبلی!\nدرینصورت باید بشود.\nبرای نشیمن من يك اطاق هم بدهند کافیست. نمیدانم که وضعیت مالی شان چطور است! که میدانند: شايد يك كمى كمك من به آنها رسیده بتواند.\n\nخیلی يك زن بدخوی است.\nضرر ندارد من هم يك شخص جنگجو هستم، جور می آئیم.\n\nتولیمشر پیاله چای خود را بالای میز گذاشته و کمربند خود را بسته میکند. تفنگچه خود را گرفته میگوید :\nم. راديسكو، حال همراه شما باین خانه رفته مسئلۀ اطاق را فیصله کرده بعد از آن برای اشغال شفاخانه میرویم. درست است؟.\n\nرئیس بلدیه قبول میکند. برمیخیزند.\n\nشفاخانه دور است؟..\nخیر! رفتن تا آنجا ده قیقه وقت بکار دارد.\n\nتولیمشر صدا میکند.\n\nسر چاوش را نزد من حاضر کنید.\n\nبعد از دو دقیقه چاوش می آید.\n\nچاوش در حال برای من دو نفر عسکر که قیافه شان خوب باشد بده زیر ارفته برای خود این این خانه سرخ مقابل را اشغال میدارم... توهم با نفری خود بعد از پانزده دقیقه مرا بدهن دروازۀ شفاخانه انتظار داشته باش، هوش کن که تا آمدن من داخل شفاخانه نشوی.\n\n- ٤٦ -"}
{"book": "adl0976", "page": 54, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nو از نفر داخلی یکی را همراه خود بگیرید که شما را رهنمائی کند .\nهمه شان يك جا از اطاق خارج میشوند.\nحال در پیش روی دروازه خانه هستیم که مدخلهای آن از خشت سرخ فرش\nشده است .\nتمام پنجره های خانه بسته است. از طرف درون هيچ يك ضياء ديده نشده و صدائی هم\nبگوش نمیرسد.\nتولیمشر بزدن دروازه دوام دارد. نه يك حرکت است و نه صدای پای.\n- جواب نمیدهند .\nتولیمشر خودسرانه میگوید.\n- عجیب است که هیچ جواب نمیدهند گمان میکنم در داخل خانه کسی نیست.\nرئيس بلدیه دست خود را بریش خود برده و با نظرهای وحشت زده بطرف\nپنجره ها می بیند .\nتولیمشر بعد از يك دقیقه دیگر روی خودرا بطرف دو نفر عسکر که با او همراهی\nدارند کرده میگوید :\nهمیشه در پنجا عادت همین طور است بیائید دوازه را چپه کنید!\nدر همین فرصتیکه عسکرها شانه های خودرا بدروازه میدهند دروازه آهسته باز شده\nو در لغك دروازه يك زن پیر قد بلند که در چین های رویش علامت یأس و کدورت هويدا\nاست دیده میشود. در حال رئیس بلدیه به پیش رفته و به زبان رومن چیزی میگوید.\nدفعتاً چشم های زن بحال وحشت از حدقه بیرون بر آمده. خود سرانه چیزی در زیر\nزبان گفته بعد از آن روی خودرا بطرف تولیمشر گشتانده بزبان آلمانی میگوید:\n- بفرمائید .\nتولیمشر در حالیکه دستش بالای تپانچه اش میباشد داخل میشود ... از صحن حویلی\nگذشته و از پنج زینه پا به بروى يك صفه بالا شده و در صفه خانه میرسد... در روی صفه يك میز\nبزرگ دیده میشود و در بالای میز چند مبسمه طیاره ماندگی است.\nتولیمشر مستقیماً نزد خانم رفته و با يك صدای ملایم و آهسته میگوید .\n- : مادام. البته قبول خواهند فرمود که نزد شان يك چند روز مهمان بمانم. تا اندازه\n\n- ٤٧ -"}
{"book": "adl0976", "page": 55, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nکه از دستم بیاید کوشش میکنم که شما را ناراحت نسازم.\nجواب سخت و سرد !.\nجملهٔ اول :\n- قبول کردن و فنا کردن اگر بدستم میبود فکر میکردم.\nجملۀ دوم:\n- در حالیکه بدستم نیست هر اطاقی را که میخواهید بگیرید!..\nکاپیتان خنده کنان :\n- تشکر میکنم !..\n- به تشکر حاجت نیست ! تنها امر کرده و میخواهید !..\nکاپیتان خیلی به خون سردی مقابله مینماید :\n- خیر امر میکنم يك اطاقی که ناظر بکوچه باشد بدهید :\nخانم انگشت خود را بطرف بالا دراز کرده و میگوید :\n- بروید !\nاز زینه ها بالا میشوند ... بدهلیز میرسند ، بعد از ٥ - ٦ قدم در اطاقی داخل میشوند ...\nيك اطاق خیلی بزرگی ... هر طرف با قالین های سرخ و کوچ ها فرش است، در الماری ها آثار عتیقه و کتابها ، عکس ها مانده گی است !..\nضابط اطاق را دیده و بعد از رد و بدل کردن يك دو جمله و جواب زبر زبانی با پیره زن ، پائین میشوند. مادام زیر لب میگوید :\n- تنها میباشید؟\n- بلی خودم و يك نفر عسکرم !..\n- عسکرتان هم درینجا میباشد ؟..\nبلی ما دام !\nمادام خیلی بخشونت سر خود را شور داده میگوید :\n- چقدر وقت بمنزل من اقامت میکنید ؟..\n- مادام ، بخانۀ تان تا اندازه که ممکن باشد کم مدت سکونت اختیار میکنم !\n\n- ٤٨ -"}
{"book": "adl0976", "page": 56, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nزیرا تنها برای خود نی بلکه بجهت مملکت خودهم تمنی میکنم.\nکاپیتان هیچ وضعیت خود را از دست نداده میگوید:\nمن هم هما نطور ... وراست بطرف دروازه میروند. خانم میگوید:\nموسیومن وقت استراحت کردن را دوست دارم !..\nمادام! من برعکس بناوقت خوابیدن عادت کرده ام!..\nدر آنحال؟..\nدر آنحال شما استراحت کنید نفرم مرا انتظار میکشد!..\nضابط به دهن دروازه رسیده پاهای خود را بیکدیگر زده ومثل عسکرها بخانم سلام\nداده و میگوید :\nبونژور مادام !..\nبدون آنکه انتظار جواب خانم را بکشد روی خود را گشتانده به چابکی براه\nمی افتد دروازه بايك صدای بلند محکم میشود ...\n\n_٤٩_"}
{"book": "adl0976", "page": 57, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\nتصادفی که هیچ انتظار\nبرده نمی شد!.\n\nدر باغچه که چهارطرف آن با درختهای سرو مستور است بنای دو منزله بزرگی\nبنظر میرسد!\nاینجا شفاخانه عسکری شهر ابرایئل است. در پیش روی دروازۀ اول شفاخانه يك\nتولگی عسکر ترك در انتظار هستند..\nدر این باغچۀ بزرگ که از چهارسمت عمارت را احاطه کرده سبزیجات وانواع گلها\nودرختهای كوچك وراهای منحنی آن درزیر برف مستور شده است !... دردهن دروازۀ\nدوم شفاخانه بعض اجسامی درحرکت دیده میشوند.\n- يك صدا:\n- چاوش بایست !. کاپیتان می آید..\nعسکری بوضعیت منظم ایستاده هستند. چاوش پیش میرود. رئیس بلدیه هم در پهلوی\nكاپيتان ديده ميشود.... در بين ضابط وچاوش سخنان ذيل رد وبدل میشود :\n- داخل شفاخانه رفته بودید؟..\n- خیربقرارامرشما انتظار کشدیم !..\n- کسی هست؟.\n- درعقب پنجره ها سرها بنظر میرسد.\n- در این مملکت عادت وخوی ظاهری شان همین است...\nضابط يك مراتب اطراف خودرا از نظر گذشتانده میگوید:\n- درحال اطراف شفاخانه را محاصره نمائید !.. من داخل شفاخانه میشوم.\nبعدازچند قدم روی خودرا دورداده نفر همراه خود را به آمدن اشاره میکند. همرای\nرئيس بلديه آهسته آهسته اززینه های سنگی بالا میروند.... يك دروازۀ کلان آئینه داررا\nباز کرده داخل میشوند بازيك چند زینه های سنگی ويك راهرو... آنها پیش میروند.\n-٥٠-"}
{"book": "adl0976", "page": 58, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nهیچ کس دیده نمی شود ...\nدروازه های اطاقها تماما باز است ... چپرکت های خالی بدون بستره دیده میشود.\nوسپس ضابط خود بخود میگوید :\n- آه این حریف های بی انصاف حتی بستره ها را هم برده اند!..\nداخل اطاقها شده بعد از ملاحظه میگذرند...\n- بد نیست ! یك شفاخانه خیلی بزرگ است !\nروی خود را بطرف رئیس بلدیه دور داده میگوید:\n- آیا در اینجا مریض بستری نبود؟ آیا آنها را هم با خود برده اند؟..\n- خیر مریضان بستری را به آنطرف دیگر نقل داده اند حال خواهیم دید !...\nپیش میروند و از گوشه دور خورده نزديك دروازه ایستاده میشوند. ده، یازده اطاق\nبنظر میخورد که همه پهلوی یك دیگر واقع شده است.\n- بفرمائید جناب !مریضان بستری درین اطاقها میباشند!..\nکاپیتان آهسته دروازه یکی از اطاقم را باز میکند:\n- اووووا..\n٥-٦ چپرکت که پهلوی هم گذاشته شده بود مریضان باحالت پریش و دهشت زده بطرف\nاو می دیدند ... ضابط فورا دروازه را بسته براه خود دوام مینماید ... بعد از چند ثانیه\nبجای خود استاده میشوند ... صدای باریکی بگوش میرسد، صدای خیلی حزینی است\nکه بترکی میگوید :\n- نکنید، غرض نگیرید!.. غلام شما، بنده شما میشوم مرا بگذارید:\nکاپیتان طوریکه در مغز سر خود گلوله خورده باشد تکان میخورد... در حالیکه\nگلویش گرفته شده بود گفت :\n- زود بیائید که غالبا کدام نفر ترك را میکشند!..\nوقت فکر کردن نیست... در حال کاپیتان تفنکچه خود را از کمر کشیده و روانه\nمیشود... میدود مثل باد، طوفان، برق میدود... بطرف صدا میدود... نزديك دروازه زرد\nرنگی میرسد دروازه را به لگد زده داخل میشود !.. اما بمجرد داخل شدن غیر اختیاری\nيك(آه) گفته بجای خود خشك میشود. میدانید در آنجا با چه کسی مواجه شده بود؟...\n-٥١-"}
{"book": "adl0976", "page": 59, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبا دختر جنرالی که او را کشته بود! .. لحظه هر دوی شان دست و پاچه میمانند ... در اطاق سکوت مطلق حکمفرما ست ... دختر کم کم بخود می آید ... شور خوردن لب هایش را مشاهده میکنیم. بيك صدای خیلی خفیف که بسیار بزحمت شنیده میشود میگوید :\nدرینجا هم بمقابل من بر آمدید؟..\nضابط هنوز دست و پاچه است. نمیداند چه بگوید ... آدمیکه در بالای میز عملیات بسته افتاده چشمانش غرق اشك است . بمجرديكه داخل شدن ضابط را می بیند؛ قول های خود را بطرف هوا بلند کرده و باقوت تمام صدا میکند:\nخدایا هزار شکر! .. شکر بیشمار لطف و مرحمت ترا ادا می نمایم که حالا مرا از دست اینها نجات دادی !..\nبعد روی خود را بطرف ضابط دور داده میگوید.\nکاپیتانم! مرا از چنگ این آدمها خلاص کنید! .. مرا میکشند مرا نیست مینمایند! ..\nکاپیتان مستقیماً نزد زخمی میرود.... تفنگچه را بدستش محکم گرفته .. دست دیگر خود را بالای پیشانی عرق آلود آنشخص میگذارد... چشم های سیاه خود را به چشم های اين يك نفر قهرمانیکه تنها در دست دشمن افتاده است؛ میدوزد و میگوید:\nواهمه برای چیست! ما بالای سرت هستیم! ...\nکاپیتان آهسته آهسته بخود آمده می رود. از پریشانی بر آمده اطراف خود را می بیند. در هر حال این جايك عمليات خانه خواهد بود . در وسط خانه يك میز بزرگ گذاشته شده و در يكطرف آن يك شخص قد بلند ريشدار که چشمانش از زیر عينك هایش میدرخشد و بطرف ديگر ميزيك جوان قد بلند ایستاده است . لباس هر دوی شان سفید و آستین های شان بالا بر زده شده ،طرف ديگر دختر جنرال و در يك گوشه اطاق الماری کلان گذاشته شده است و در پیش روی آن چند چوکیء مانده گی است .\nدر دست های دختر يك طشت و در بین آن آلات جراحی دیده می شود . ضابط با قدم های متین خود رو بروی دوشیزه جوان رفته استاده می شود ... هر کس روی خود را بطرف ضابط دور داده و بحیرت می دیدند.\nضابط يك دقيقه تمام این صحنه را از نظر گذرانیده و بعدازان با صدای خیلی متین و بلندی میگوید:\n\n-٥٢-"}
{"book": "adl0976", "page": 60, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nدرین چا چه میکنید؟\nدوشیزه جوان چشم های سبز خودرا به تفنگچه که بدست ضابط مثل ذولانه آویزان است دوخته و مثل اینکه در حیات بار اول است كه يك تفنگچه را دیده باشد، بنظر حیرت و نفرت می بیند.\nدختر خیلی با خونسردی و با خنده زهر آلودی بجوا ب میپرد از د:\nنمی بینید که چه میکنیم؟ ... کوشش میکنیم كه حيات يك هموطن تان را از چنگ مرض مدهش نجات بدهیم.\n- افهمیدم!\nزمانیکه اردوی ما شهر را ترك ميكردند. این اسیر را برای ما گذاشتند پایش زخم برداشته است. اگر درحال به عملیات آن اقدام نمیکردیم فردا صبح او را مرده میدید.\nبعد دفعتاً روی خود را بطر ف اوپراتور دور داد ه و بزبان رومن يك چيز ی میگوید.\nشخص ریش دار عینکی با سر خود اشاره میکند...\nجوان دیگر هم نزد مریض میرود... ضابط بحال پريشان يك قدم ديگر نزديك دختر رفته و با صدای حزین و خیلی آهسته که شنیده شود می گوید:\nعفو کنید، به بخشید ماد مواز ل!! ..\nدختر جواب نمیدهد. حتی بطرف ضابط نگاهی هم نمیکند.\nدر حالیکه بدستش يك ململ تر است آهسته آهسته نزد مريضی که در بالای میزعملیات افتاده است میرود. بعد با محبت و شفقت دست خود را بر پیشانی پر حرارت مریض گذاشته و آهسته آهسته آنرا مالش میدهد و به دلداری او می پردازد.\nچشمهای ضابط برای لحظه خیره می شود ولی هیچ نمیگوید...\nدر اطاق سکوت قطعی حکمفرماست غیر از صدای بعضی آلات جراحی و آواز خفیف بوت های لاستیکی دیگر چیزی شنیده نمیشود. شخص عينكي ريشدار و قد بلند بطرف مريضی که چشم های خودرا بحال دهشت باز کرده است می روند... بعدازان با سر خود اشار ت میکند بزبان رومن چیزی بدختر می گوید... بعداز يك دقيقه دختر فوری آله راکه\n\n_٥٣_"}
{"book": "adl0976", "page": 61, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبالای میز گذاشته شده است گرفته دماغهای مریض راه می پوشاند عسکر با ترس و هیجان\nفوق العاده میخواهد بگوید:\nکاپیتانم ! کاپیتانم ! ولی نمی گذارندش که صدا کند ... کاپیتان در جائیکه\nهست تماما بیحرکت مانده نه حرکت و نه صدائی بلند میکند. درین فرصت اوپراتور\nبدختر چیزی می گوید دختر در حال روی خود را بطرف کاپیتان دور داده و بايك صدای\nآمرانه میگوید:\n- ازین جا زود خارج شوید ....\nحس مقاومت بکلی از ضابط سلب شده است . معلوم می شود که قصد اطاعت دارد . زیرا\nمثل آدمیکه از خواب بیدار شده باشد آهسته آهسته نوک پنجه خود را بزمین مانده از طاق\nخارج می شود. باز خاموشی مطلق صحنه اطاق را فرا میگیرد .\nکاپیتان و رفقایش در دهن دروازه انتظار میکشند. از درون صداهای خفیف و\nناله های حزین که کم کم خفیف شده می رود بگوش می رسد :\nـ الله .... الله .... الله .... الله .... بعد از لحظه بکلی آواز خاموش می شود."}
{"book": "adl0976", "page": 62, "text": "شب اول در ابراييل\n\nاردوی ترك با تمام موجودیت خود بدون کدام حادثة داخل شهر شده اند. هر طرف روشن است. در تمام کوچه ها غوغا بگوش میرسد. از پنچرة اطاقهای بنای مرکز قول اردو وقوماندانی گزمه ها دیده میشود و روشنی زرد رنگ واشعة زر تار بروی سرک اسفالت کاری میدان گرادیناپوبلیکا که با برف مستور است افتاده است. صدا های برچه، شمشیر، دهل بگوش میرسد .\nساعت ۹ شب است کاپیتان از بنای مقابل یعنی از قوماندانی بیرون شده، آهسته آهسته مستقیما بطرف خانه که اطاقش را جهت استراحت گرفته است می آید. در آسمان ابر دیده نمی شود. ستاره ها میدرخشند. ماه نوزعقب سر باضیاء نقره فام خود هرطرف را روشن ساخته است. فاروق بی یخن بالاپوش خود را بالا کرده و دستهای خود را بجیب نموده و در حالیکه برفهازیر پایش فرو می نشیند آهسته روان است. در جاده ها هیچکس دیده نمی شود. در پیش دروازة خانه سرخ هستیم... تمام پنجره ها محکم بسته شده است. تنها از پنجره های مابین یک ضیاء زرد کم نور به نظر می خورد... دروازه را می زنیم و در بین تاریکی شب یکصدای خفیف به اطراف میرود.\n- تق تق ... تق تق ... تق تق ... بعد از يك دقیقه در همان طبقة ما بین نور ضعیفی می تاید و پنجره باز شده سایه انسانی بنظر میرسد ... ما تا حال بدمن دروازه انتظار می کشیم آهسته آهسته صدای پای بگوش مامیرسد... دروازه با صدای مهیبی باز می شود در لغك در واز . باز همان زن پیر بلند قدباروی چین دار دیده می شود که میگوید:\n-بفرمائید ! ...\nداخل می شویم. بعد از چند قدم به کفشکن میرسیم كاپيتان در حال بالا پوش خود را کشیده و کمربند خود را هم از کمر باز کرده و هر دو را يك جا به کوت بند می آویزد. کرتی را بطرف پایان کش کرده و موهای سر خود را که به شقیقه هایش آویخته با دست های خود درست میکند و بعد خود را کمی تکان داده و در حالیکه خانم پیش و او در عقب او است آهسته آهسته از زینه ها بالا میشوند و به کفشکن می آیند بطرف چپ يك دروازه دیده\n\n-٥٥-"}
{"book": "adl0976", "page": 63, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nمی شود خانم در دهن دروازه استاده و میگوید :\nداخل شوید نان شبرا یکجا میخوریم!...\nتشکر میکنم مادام من طعام شب را صرف نموده ام اگر اجازه می فرمائید برای یک\nساعت سخن زدن و یکدگر خود را شناختن درین شب اول در بالای میز شما\nبد نخواهد بود .\nیک فکر بد نیست و هم با برادر زاده ام معرفی می شوید!\nداخل میشوند اطاق کوچکی است به دیوار های آن قالین سرخ آویزان است\nدر بین خانه یکمیز مدور گذاشته شده است در گوشۀ اطاق بخاری کاشی کاری گذاشته\nشده و به قالین ها روشنی آن افتاده است و آتش آن آهسته آهسته شعله وری دارد. کاپیتان\nبه یک طرف بالای کوچ قرار گرفته است از جیب خود قطی سگرت را بیرون آورده تعارف\nکرده میگوید :\nمی کشید مادام ؟..\nخیر مرسی !...\nسگرت ترکی است .\nازان هیچ نمیکشم!...\nکاپیتان سگرت خودرا اتش داده و نفس عمیقی میکشد، دودغلیظی پیچ و تاب خورده\nبطرف سقف خانه بلند می شود . ساعت ۹ وسی دقیقۀ شب است. خانم بالای میز نشسته است\nدر ینوقت ضابط میپرسد.\nمادام ، شما سیاه پوشیده اید ، خیال میکنم ما تم دارید؟!!\nچشم های خانم از حدقه برامده میدرخشد، خیلی به نفرت بطرف ضابط دیده میگوید:\nبلی درین دو ماتم بزرگ هستم! یکی از مملکتم و دیگری ماتم برادرم.\nبرادر خود را از دست داده اید ؟؟؟.\nبلی!...\nچقذر وقت می شود ؟\nسه ماه!\nواه... واه،مادام. پیر بود؟...\n\n_ ٥٦ _"}
{"book": "adl0976", "page": 64, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\n- ٦٤ ساله بود !\n- خیلی افسوس ، ناخوشی اش چه بود ؟\n- ناخوش نبود !\n- خیر چه بود؟\n- او را کشتند ...\n- آه ! بقتل رسیده است؟\n- بلی !\n- پس قربان کدام جنایت شد ؟\nخانم دفعتاً خاموش می شود، لباس خود را بدندان گزیده می گوید :\n- بلی قربان یك جنایت ومعروض یك هجوم ناگهانی شد ...\n- فهمیده شد که قاتل ها کی بود، آیا گرفتار نشد شد؟\nمادام درینجا آرام می شود باز چشم هایش میدرخشد :\n- بلی قاتل ها شناخته شدند ولی آنهارا دستگیر کرده نتوانستند !\n- چرا؟\n- نمیتوانستند آنهارا دستگیر نمایند !\n- من ازین چیزی نفهمیدم !\n- بگمان من فهمیدن شما لازم بود يك كمی فکر خود را بیکار بیندازید ! ... اگر بگویم که برادرم دفعتاً مورد هجوم قرار گرفته وقاتلین اورا کشتند آیا باز هم نمیتوانید افادۀ مطلب كنيد .\nضابط خاموش می شود، در چشمانش علائم مبهمی مشاهده میرسد از گلویش یك صدای خفیف و باهیجان خارج می شود :\n- برادر شما چه کار میکرد؟\n- يك جنرال سابقه بود .\n- يك جنرال سابقه بود ؟!\n- بلی !\nدفعتاً فضای اطاق را سکوت مطلقی فرا میگیرد وضعيت ضابط خراب می شودچشم\n\n.. ٥٧ _"}
{"book": "adl0976", "page": 65, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nهای او سیاهی میکند با خود میگوید:\n... . آیا او شده میتواند؟\nبعد ازان :\nمادام! برادرتان در کجا کشته شد؟\nکاپیتان سخن خود را دوام داده نمیتواند، زیرا از بیرون صدای رفتار کسی بگوش میرسد؛ آهسته دروازۀ اطاق باز و خانم سیاه پوشی داخل می شود... زن پیر دران فرصت چشمهای خود را به چشمان ضابط دوخته و به او دقیق می شود. لبان خود را زیر دندان خود گزیده می گوید :\nازینکه برادرم را کجا کشتند و در کجا کشته شد و چطور کشته شد تمام تفصیلات این واقعه را برادر زاده ام بشما می گوید. زیرا او در همانجا بود وقتی که پدرش در بین خون غلط میزد، او بالای سرش حاضر بود.\nبعد خاموش مانده و با صدای مرتعشی دوباره می گوید:\nشما او را خواهید شناخت! اینک به بینید.\nضابط در بین هیجان، ترس و واهمه روی خود را بطرف دروازه دور داده ولی دفعتاً بجای خود خشک می شود. لحظۀ بعد با آواز حزینی می گوید:\nها، شما!!...\nدختر با قدم های آهسته آهسته نزدیک میز طعام می آید و می گوید:\nبلی من !\nخدایا! این چه تصادفات غریب است که یکی پی دیگر ظهور میکند.\nدختر با يك خون سردی فوق العاده خندۀ زهر آلودی کرده و با بی قیدی زیبا لبان خود را گزیده می گوید :\nبلی حق دارید! براستی چه تصادفات غریب است!\nآهسته دست خود را دراز کرده و چوکی را که نزديك میز ماندگیست گرفته و می نشیند .. بعد ازان موهای سیاه و پریشان خود را جمع کرده به پشت سر می اندازد. بعد مانند كابوس مهیبی روی خود را بطرف کاپیتان گشتانده میگوید:\nاز اینکه شما را در غیاب تان بعمه ام معرفی کرده ام مرا خواهید بخشید. وقتیکه از رئیس\n-٥٨-"}
{"book": "adl0976", "page": 66, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبلدیه شنیدم که شما در خانه ما جای میگیرید، صبر کرده نتوانستم، راست میگویم مقتدر به\nکتمان آن نشدم، تمام واقعه را متصلا به عمه ام شرح دادم !\nدختر خنده میکند، چهرة او مانند سرخی شفق قشنگ و زیبا شده و گونه های او مانند\nگلبرکهای گل تازه و با طراوت تر گردیده ابان یاقوتی خود را پیچ و تاب داده تکرار\nمی خندد و می گوید:\n- به این پیش آمد هیچ اهمیت ندهید . این تصادفات راحت شما را بر هم نمیزند.\nتا انداز : که در توان ما ست صبر و تحمل خواهیم کرد. شما از هر جهت مستریح\nو آرام باشید.\nبعد از کمی توقف از بالای میز قاشق و پنجه را میگیرد. بازوی خود را بطرف ضابط\nکرده بوضع شوخی آمیزی می گوید:\n- جناب كاپیتان ! شور با سرد میشود. با دست های خود آن را بشما تهیه نموده ام.\nضابط هیچ جواب نمیدهد. چشمهايش بيك نقطة مقابل دوخته مانده است...\n- طعام میل نمیکنید ؟...\nخانم پیر، اشکهای خود را که در رخسارش مانند دانه های مروارید غلطان است با پشت\nدست خود پاک کرده می گوید:\n- دخترم، كاپیتان نان خورده است تنها برای اینکه یك شب خوبی را سپری سازیم\nدروقت نان رفاقت ما را نیز پذیرفتند. چه شرف بزرگی است برای ما !..\nكاپیتان ! در همین دقیقه حس میکند که گرمی فوق العادة بمغز سرش هجوم آورده است\nگونه هایش پرش میکند ، کف دستش می سوزد... دفعتاً ! مشت های جمع کرده بر روی میز\nزده اظهار میکند:\n- کافی است! خاموش شوید!.. صدای تان را قطع کنید. فقط برای اینکه یك پیر مرد\nگستاخی را که میخواست مرا بکشد و پیر هم را حقارت کند، کشته ام، و از ماها است به این\nطرف که عذاب وجدانی را کشیده. و نظیر شخصی که مرتکب جنایات بزرگی شده باشد\nروحاً معذب هستم بس است نزديك است تباه شوم، مرا بگذارید و دیگر گرد این کلمات\nنگردید ، بس است نزديك است مغزم از هم متلاشی گردد.\n\nهمان اشخاص دیده می شوند!... كاپیتان با رنگ زرد همچو کهر با و چشمان بیطور\n\n_ 59 _"}
{"book": "adl0976", "page": 67, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبدحال پریشان خود در بالای کوچ افتاده است. و هیجان نیم ساعت پیشتر او تسکین یافته است.\nدقیقه های طولانی بخاموشی می گذرند ... کاپیتان آهسته آهسته سر خود را بالا میکند\nو با صدای خیلی خفیف که بزحمت شنیده شده میتواند و بطرف خانم کرده\nمیگوید:\n- مادام میخاسیسکو، باور کنید کوشش کرده ام که ماد مواز ل را هم بفهمانم. برادر تان را\nطوریکه شما تصور کرده اید، مانند دزدانی که با وهجوم ببرند ، نکشته ایم ، بدوا او\nقاصد استه بروی ما آتش کرد، اگر کمی از سرعت کار نمی گرفتیم یقین نمایید که او ما را\nتباه می ساخت.\nخانم بشدت سر خود را دور داده می گوید:\n- رجا میکنم : آسوده باشید، درین باره از شما تحقیقاتی بعمل نمی آید.\n- من هم باین عقیده نیستم که از من تحقیقات می کنید بلکه از ین خاطر اظهار میدارم که\nحقیقت بشما معلوم و هویدا گردد.\n- حقیقت برای ما معلوم شود و یا نشود ، نتیجه یکسان است. اکنون برادرم\nمرده است.\nدفعتا چشم های خانم بزرگتر شده و به سخن خود ادامه میدهد:\n- جناب ! میدانید یا نه ؟ ٢٤ ساله یکدختر جوان را بپیدر گذاشتید ، خانمان ما را\nخراب و چراغ فامیل ما را خاموش کردید ... بلی یکسره خاموش کردید.\n- گناه از من نیست مادام !\n- ؛ پس گناه از کی است ؟...\n- قباحت از انها و انسانها است. مادام تنها از انسان های که روح شان از کین، حسد\nوحشت مملو است.\n- خاموش باشید. حالا با کلمات پوچ و ساختگی می خواهید گناه عظیم خود را بپوشانید\nچرا از کوه ها، تپه ها، دره ها وادیها گذشته به مملکت ما آمدید؟ آنقدر جایها را گرفتید برای\nشما کافی نبود که علاوه تا آمده وطن ما را هم استیلا نمائید؟ بگوئید چرا و برای چه؟\nضابط بابی قیدی جواب میدهد.\n- زیرا اگر ما نمی آمدیم؛ شما می آمدید مادام !\n\n- ٦٠ -"}
{"book": "adl0976", "page": 68, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nکاشکی !!!...\nضابط میگوید:\nملتفت شوید که در چنین مسائل بچه صورت جمله تمنی و آرزو از لبان شما خارج میشود. شما هم بزرگترین مخازن پطرول و دیگر انبارهای مفید و معادن را در تصرف دارید. شما در آن کوه های آسیاچه میکردید که حال: کاشکی میگوئید !.. اینک شما هم خیلی خوب دانسته و حس میکنید مادام که قباحت از یک جماعۀ مخصوص انسانها نیست ، بلکه از همۀ ما است !! منبع آنهمه خواهشات ما یکی است. صرف اینقدر هست که خواهشات اقسام دارد و حرص ملك گیری و یا جاه طلبی انسانها هم متفاوت میباشد.\nضابط نفس های عمیق گرفته و بسخن ادامه میدهد:\nاینک مادام : باور کنید و بمن اعتماد نمائید که درین حادثه نه قاتل و نه مقتول مسئول است؛ هردوی ما ذیحق بودیم...\nكاپیتان سر خود را با يك هيجان فوق العادة بلند کرده و از دهانش صدای حزینی می برآید و می گوید:\nبرادرتان فوت نمود. خیلی يك واقعه حزين ودلخراش است! و مرده ها فراموش میشود مگر خاطرات باقی میماند ، مادام ! حال خاطرۀ با شرف او شما را مستقبلأ به ابدیت می برد... آن خاطره ها را شما و اولادهای تان مثل يك نشان ظفر و غرور تا ابد بسینۀ خود بچسپانید !..\nبعد از کمی توقف چنین میگوید:\nمن هم خاطرۀ دو واقعه خیلی حزین و دل خراشی را با خود خواهم برد:\nاول !\nبا وجود وقوع هر نوع حوادث داغ عمیق فوت برادرتان را که وجداناً مرا معذب ساخته !\nضابط با هیجان زیاد بازوی راست خود را پیش میکند:\nاینک دومش هم اثر تأثیر زخمی که برادرزادۀ تان در بازویم وارد ساخته است. سومش دو انگشتم که بی حس و بی حرکت مانده است!..\nضابط دفعتاً از جای خود برخاسته يك چند قدم پیش رفته و به اشارۀ سر به آنها سلام\n-٦١-"}
{"book": "adl0976", "page": 69, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nداده میگوید:\n- مرا ببخشید مادام، عفو کنید مادموازل !.. تکرار میکنم !.. اگر میدانستم قطعاً بخانة شما نمی آمدم و این زخم شما را درین شب زمستان تازه نمیکردم!\nپاهای خود را یکبدیگر زده، مانند عسکری سلام داده و در حالیکه از دروازه خارج میشود می گوید:\n- خداحافظ؛ فردا وقتیکه ملازم من آمد بکسه‌ام را باو بدهید!. زیرا که بازوی من بی‌حرکت است و قوة بردن را ندارد !..\nبدرروانه میشود.\nدختر که تا آنوقت ساکتانه به سخنان کاپیتان گوش داده بود در حالیکه در چشمان آبی نمایش قشنگترین رنگهای ملون دیده میشد رأساً از میز طعام برخاسته و باهیجان فوق‌العادة صدا میکند.\n- جناب کاپیتان کجا میروید؟\n- برای خود جای استراحت پیدا میکنم مادموازل !..\n- درین وقت شب برای استراحت در شهر ایرائیل جای پیدا نمیشود !.. حاضراً اینجا بمانید، باز فردا بروید !..\n- خیر حال میروم.\n- بشما میگویم که بمانید.\n- نمیشود ماد موازل!\n- اما من ماندن شما را میخواهم\n- تشکر میکنم !\n- قطعاً نمیخواهم که شما امشب ازینجا بروید !..\n- تشکر میکنم ! وقتی‌که شما میخواهید نمیروم !..\nهر دوی‌شان خاموش میشوند... ضابط انگشتهای بی‌حس خود را مساژ میکند.\nدختر با آن طرف می‌بیند و میگوید :\n- رجا میکنم بگوئید که انگشتهای شما را چه شده؟ پیشتر که با عمه‌ام سخن میزدید از انگشت خود و برادرزاده‌اش بحث نمودید اما من چیزی نفهمیدم.\n\n- ٦٢ -"}
{"book": "adl0976", "page": 70, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n- خیر چیزی نیست یک کمی انگشت هایم سوزش میکند و حرکت ندارد!..\n- انگشت های تان قات نمیشود؟.\n- نی !..\n- چرا ؟\n- خیر چیزی نشده ، اهمال كوچك من است .\nدختر باو نزديك میشود... در پیشانی اش چین های متعدد دیده میشود. با قلب گرفته و اوضاع پرهیجان بروی ضابط می بیند . . . با يك صدای حاکی از شفقت و نرمی میگوید :\n- بازوی خودرا دراز کنید به بینم!...\nضابط نمیخواهد که دراز کند\n- : میگویم که دراز کنید!..\n- چیزی نیست مادموازل!..\n- رجا میکنم مرا آزرده نسازید .. دراز کنید بازوی خودرا !..\nضابط خیلی آهسته آهسته بازوی خودرا دراز میکند از لب هایش يك صدای خیلی آهسته بیرون میشود که میگوید :\n- قباحت ازمن است مادموازل ؛ بعداز زخمی شدن ممکن در راه دقت نکرده باشم مکروب گرفته، عملیات نمودند. اينك بعداز این دو انگشت من فلج کرده است . حال حركت ندارد .\nچشمهای قشنگ آبی دختر دفعتاً سیاهی میکند . لب های یاقوتی رنگش مثل برگ های گل عروسان که معروض بادهای بهاری شده باشد میلرزد... كمی همانطور ایستاده میباشد بعداز آن دفعتاً روی خودرا گشتانده و خودرا درآغوش همهٔ پیرخود می اندازد و میگوید :\n- عمه !.. عمه !.. عمه !..\nتنها صدای باريك گریه را میشنویم و بس !..\n-٦٣-"}
{"book": "adl0976", "page": 71, "text": "فردا صبح\nفردا صبح ساعت ۸ بجه وقتیکه صدای طرم در میدان گراندینا پوبلیکا انعکاس می یافت چشم‌های خود را از خواب شیرین باز کردیم. اشعۀ زرد و طلائی آفتاب به پرده‌های پنجرۀ اطاق ما تابیده بود. همه جا روشن شده بود.\nکاپیتان فاروق بیگ به عجله و شتاب دریشی خود را می پوشد. زیرا اولین شی بود که بعد از ۳ ماه براحت گذشته بود لحظه بعد سر خود را از پنجره بیرون کشیده و به اطراف نظری انداخته دید دستۀ عساکر سواره در گردش است. فوری کلاه خود را گرفته کمربند خود را بسته بعجله از اطاق خارج میشود... از کفشکن ... راهرو گذشته و مستقیما بطرف زینه ها میرود . درین ضمن یکی از دروازه‌های اطاق پهلویش باز میشود دختر جنرال درحالیکه در شانه اش يك دستمال ابریشمی فیروزه و در پایش بوت‌های قشنگ نازك کرمی بلند سیاه و موهای سیاه درازش بحال پریشان بهر دو طرف رویش آویخته و پهلوی دراوزه ایستاده است، بدیدن کاپیتان راسا مقابل او روان شده و میگوید :\nـ جناب کاپیتان بون ژور ! ...\nـ بون ژور ماد مواز ل !.\nـ چای شما در اطاق حاضر است !..\nـ تشکر میکنم فقط ...\nدختر باقی سخن کاپیتان را بریده گفت:\nـ بفرمائید !...\nبعد خودش بطرف اطاق روان شده و ضابط مجبور میشود دختر را تعقیب نماید. داخل اطاق میشوند . در بالای میز ظروف چای خوری مکمل چیده شده است !.. دختر یکی از چوکی ها را کش کرده میگوید:\nـ صحت عمه ام قدری خوب نیست و به این جهت از اطاق خود نمی برآیند :\nبعد پیاله را که مقابل چوکی کاپیتان نهاده شده برداشته و مقابل سماوار قشنگ سرمیزی برده وعلاوه مینماید:\n\nـ ٩٤ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 72, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ آقای كاپیتان ! چطور می‌نوشید، شیردار باشد ؟...\nـ هر طوریکه شما میل و آرزو دارید !...\nدر پیاله كمی چای ریخته بعد از آن شیر هم انداخته و پیش روی ضابط میگذارد.\nـ مسكۀ ما تازه است!...\nـ تشكر می‌كنم!\nبعد از آن كه برای خود هم چای و شیر می‌اندازد چوکی را پس كش كرده می‌نشیند.\nجرعه جرعه مینوشند ... ضابط بسوی دختر دیده نمی‌تواند. دختر هم نمی‌بیند. می‌نوشند ... دقیقه‌ها میگذرد!... کاپیتان بخود جرئت داده و بالاخره میگوید:\nـ مادموازل از خاطر یكه دیشب شما را متأثر ساخته‌ام ...\nدختر در حال سخن ضابط را بریده میگوید.\nـ رجا می‌كنم ! اگر ازین بابت دیگر بحث نكنیم خوب میشود ! . .\nبعد از كمی سكوت :\nـ عمه‌ام گفت كه از جای استراحت دیشبۀ تان اگر رضایت داشته باشید تا زمان پیدا كردن كدام جای مناسب در همین جا مانده میتوانید!...\nضابط خنده كنان :\nـ از لطف عمه تان تشكر می‌كنم و...\nدختر چشمان خود را از پیالۀ چای دور نمیکرد . باز سخن ضابط را قطع میكند و میگوید :\nـ اگر كدام سبب دیگر نباشد من هم از ماندن شما ممنون میشوم!\nکاپیتان دفعتا دست و پاچه میشود ... نمیداند که چه بگوید ... آیا برای چه حالتش يك بار دگرگون گردید؟\nـ تشكر می‌كنم مادموازل ، خیلی لطف كار هستید ...\nـ به نفر خود بگوئید كه امروز بعد از پیشین آمده با ما كمك نماید .. چیركت شما را در اطاق تان بگذاریم . زیرا بالای آن بخوبی راحت كرده میتوانید .\nـ خیلی تشكر می‌كنم، مادموازل، نزاكت تان را نمیخواهم كه سوء استعمال نمایم.\n\nـ٦٥ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 73, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمیدانم با موجودیت خود در خانه شما دائماً خاطره های حزین را بیاد شما می آورم\nاز ان سبب ...\nدختر باز سخن ضابط را قطع کرده و با يك صدای سرد و قطعی :\n- شما میدانید !..\nبعد از آن لب های نازك یاقوتی رنگ خود را پیچ و تاب داده میگوید :\n- باز همین کیفیت !!؟ شما را که در خانه خود گذاشتیم گمان میکنید که در حق شما\nکدام سؤقصد داریم؟ و شما ازین سبب نمیخواهید درینجا بما نید !!! رفته میتوانید،\nنمیخواهیم که شما درینجا رویاهای مخوف به بینید !..\n- مادموازل ! چرا با من هر زمان اینطور خطاب میکنید ؟.\n- از سببیکه شما را دائماً ترسو می بینم !..\n- نمیدانم که از چه بترسم ؟...\n- از چه بترسید؟. از باعثی که شما را میکشم می ترسید !..\n- چه گفتید ؟ از خاطریکه مرا میکشید ؟ ..\n- طبیعی !..\nضابط خنده میکند :\n- مادموازل ، شما هنوز طفل هستید . این مسئله یك آ ن هم بخاطر م خطور\nنکرده است ...\n- هیچ بخاطرتان نیامده ؟..\n- طبیعی که هیچ نیامده !.. زیرا خوب میدانم که شما هیچ وقت مرا کشته\nنمی توانید !..\n- چرا کشته نمیتوانیم ؟..\n- از سببیکه شما هيچ يك انسان را کشته نمیتوانید !..\nضابط چشمهای سیاه خود را به چشم های آبی رنگ دختر دوخته میگوید:\n- شما از انسانیت خارج شده نمیتوانید مادموازل ، هیچ کس تا حال ندیده است که\nقانون طبیعیات تبدیل شده باشد!...\nهر چیز تغییر پیدا میکند صرف مسئلهٔ طبیعیات قابل تبدیل نیست، خلقت تبدیل نمی شود.\n\n- ٦٦ -"}
{"book": "adl0976", "page": 74, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nدر وجود انسان شریف و خلقت پاک آن روح ظلم و بدطینتی نباید رول ببازد.\nولی گفتار ۳ ماه پیشتر خود را فراموش می‌نمائید که فرموده بودید، درین جسم يك\nروح وحشی حکمرانی دارد.\nاینطوریك چیزی بخاطر ندارم !.\nگفته بودید ... گفته بودید !..\nخیر خطا رفته بودم !..\nخاموش میشوند لحظه بعد دختر خنده کرده میگوید .\nخیر همانطور بود!.. پس از خاطریکه نترسیدن خود را اثبات نمائید در خانه\nما میمانید ؟..\nشما امر میکنید!.\nدختر با هیجان چشمهای خود را باز میکند:\nعجب! برای اینکه با شما سخنی زده شده و صحبتی بمیان آید از غرور و نخوت خود\nکار میگیرید. دیشب هم همینطور شد!..\nتصادف است ما دموازل !.\nضابط ایستاده میشود، کلاه خود را از سر میز میگیرد. در وجناتش هیجان و محبت\nفوق‌العاده دیده میشود . به اشارۀ سر به احترام دختر پرداخته میگوید :\nحالا اجازه بفرمائید بروم، زیرا بساعت ۸ باید بقوماندانی حاضر باشم!\nبخوبی میتوانید بروید ... تنها فراموش نکنید که ما هر وقت طعام شب را به ۹\nبجه می‌خوریم .\nنان شب را يك جا میخوریم ؟ ...\nاگر بشما تکلیف نشود !...\nضابط باز بنظر حیرت ، هیجان و محبت بطرف دختر می بیند ... بعد از آن دفعتاً بخود\nآمده دور میخورد و بطرف دروازه میرود و میگوید:\nاوروار!\nتولیمشر ؟..\n\n- ۶۷ -"}
{"book": "adl0976", "page": 75, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nضابط دور میخورد\nـ: من هنوز نام شما را نمیدانم ؟...\nـ : ببخشید نامم فاروق\nـ چطور ؟\nـ فاروق !.\nـ فاریق ؟\nـ خیر فاروق ... فاروق !..\nـ فاروق !\nـ بلی !\nـ ضابط باز چشم‌های سیاه خود را به چشمهای آبی دختر دوخته يك لحظه متردد مانده باز میگوید :\nـ من هم اسم شما را نمیدانم مادموازل !..\nـ ماریورا !.\nـ ماریورا ؟..\nـ بلی ماریورا میخائیلسکو !.. میخائیلسکو نام عائلة ما است !.. مادام مرا تنها ماریا خطاب میکنند!..\nـ ماریا !..\nـ بلی ماریا !\nـ ماریا؟.. ماریا !.. چقدر آهنگ دار و چقدريك اسم قشنگ !.\nضابط با هیجان و خوشحالی تکرار دست خود را به پيك كلاه خود برده مجدداً سلام عسکری داده و خنده کنان میگوید:\nـ خداحافظ مادموازل ماریا !. خداحافظ !..\nـ خدا حافظ كاپيتان .\nضابط باخوشی فوق العادة پایان شده از دروازه خارج میشود!..\n\nـ٦٨ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 76, "text": "بعد از بیست روز\nشهر وضعیت طبیعی خود را گرفته، اهالی بکارهای خود شروع کرده و سرگرم\nهستند. از طرفی زمستان بوده و بواسطۀ شدت سردی و خمود آن، در تمام محاذات\nحرب سکون و آرامش حکما فرما است. تركها در مسافه دو ساعت دور از شهر ابرائیل\nموضع خوبی گرفته است. قولی توپجی عسکر آلمان در شمال و لوای عسکر استریا و\nبلغار یا جبهه چپ و راست ما را محافظه کرده و بكمك قيام دارند. دشمن قرارگاه خودرا\nدر شهر گالاش گرفته است. نهر (سرت) که در بین شهر ابرائیل و گالاش جریان دارد\nخط فاصل هر دو طرف را تشکیل داده است. قوای ترك، آلمان، استریا، بلغاریا از طرف\nدیگر به نسبت شدت سرمای سخت زمستان در مواضعی که هستند بی حرکت و ساکت\nمانده اند. يك عالم عجز و نیست ما را احاطه کرده است. تنها بعضی اوقات تعرض های\nكوچك كشافیهای حربی و مقابله خفیف توپ بعمل می آید... و بعضاً هم شهر ابرائیل\nوگالاش متعاقباً معروض تعرض طیارات واقع میشوند.\nفرقه مشراول وجنرال آلمانی «کوش» که وظیفه قوماندانی عمومی اردوی دانیوب\nرا بر دوش خود دارد از يك هفته باینطرف قرارگاه عمومی خود را در شهر ابرائیل نقل داده\nاست. این نقل قوماندانی عمومی اردوی دانیوب شهر ابرائیل را تماماً يك منظره دیگر، رنگ\nدیگر و حیات دیگری داده است. اهالی آهسته آهسته با دشمنان خو گرفته اند خاصه در بین\nقوای اشغالیه بمقابل عسكر وضابط های ترک علاقه و دلچسبی عمومی تولید شده است.\nعسکر ترک که درین ظرف بیست روز حرکات دوستانه از خود نشان داده اند، اهالی\nشهر زیاده تر بمقابل آنها دوستی و حرمت دارند. باالمقابل از آلمانها و بلغارها نفرت\nمیکنند، تا وقتیکه لزوم نه افتد هیچ به آنها تماس نمیکنند. در وقت ضرورت هم ضابطهای ترك را\nواسطه ساخته و نمی خواهند که با آنها روبرو شوند گفته میشود که در بین اردوی\nمتفق قوای ترک حاضراً دشمن رومانیه نبوده و اوضاع و روش مملکت دوست رومانیه را\nگرفته است.\nدعوتهادرخانه های خود ترتیب میدهند تا بدعوت دیگران مجبور نشوند تنها ضابط\nهای ترک را میخواهند. تمام دکانها ومؤسسات وشرکتها باز شده و بواسطه که با قوای\nاشغال کننده پول فراوانی داخل خاك شده است مواضع عیش و تفریح همه حاضر شده\nومجالس خوشی در کنج و کنار دیده میشود.\n- ٦٩ -"}
{"book": "adl0976", "page": 77, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nقرارگاه عمومی اردوی (دانیوب) در میدان (گرادینا یوبلیکا) در بنای سابقه قوماندانی مرکزی اتخاذ شده و قوماندان قول اردوی ترک در عمارت ولایت نقل نموده تولید تو پچی قوماندانی قول اردوی ترک فاروق بی در قرارگاه عمومی آلمان حال بوظیفه استخبارات وارتباط اردو مقرر گردیده است.\nچون فاروق بی متخصص دافع طیاره هم میباشد، لذا وظیفه قوماندانی طیاره ترک را نیز که شهر ابائیل را بمقابل طیاره های دشمن مدافعه میکند اجرا می نماید. از هشت صبح الی هشت شب متمادیاً ۱۲ ساعت کار میکند، با اینکه ۱۲ نفر ضابط دیگر هم تحت اوامر او گذاشته شده است با آنهم باریکی موقع، وقت واهمیت کار بعضاً او را مجبور می سازد کارهای مهم و سری را تنها شخص خودش اجرا کند واکثر اوقات بواسطه گرفتاری های پی هم حتی شب را در قوماندانی بسر ببرد. کاپیتان تا حال در خانه میخائیلسکوها مهمان است گذاره او درین جا خیلی غریب میباشد.\nگاهی میشود که مادموازل ماریا وعمه اش بمقابل کاپیتان خیلی بنزاکت واحترام پیش می آیند، ولی روزهای دیگر دفعةً وضعیت آنها تبدیل گشته بمانند روزهای پیشتر نسبت باو اظهار صمیمیت نمی کنند، در چنین اوقات وضعیت طاقت فرسائی داخل خانه میخائیلسکو رو میدهد. ولی روز دیگر بازهمان صمیمیت شفقت، محبت مانند سابق حکم فرمائی میکند. بهر حال اگر محقق ببینم اینست که روز بروز وضعیت مادموازل بمقابل کاپیتان آهسته آهسته تبدیل شده میرود.\nدرین هیچ شبهه نیست که نسبت به وارد آوردن جراحت بدست کاپیتان حس انتقامش را خفیف کرده و بلکه تماماً خاموش ساخته است... حتی معلوم میشود که بعض شب ها بطرف انگشتان بی حس و حرکت ضابط بنظر عمیق دیده واضطراب می کشد.\nبهر كيف مرور زمان ماریا را نسبت به عمه اش به کاپیتان صمیمی تر ونزديك تر می سازد.\nساعت ده بجه شب است ... فاروق با اعصاب خسته شده سوی خانه برمیگردد. امروز به اندازه کار کرده است که بکلی توان بپا استادن را ندارد ومحتاج راحت است. دانه های برف یخ بسته زیر پای او صداهای عجیبی کرده و کاپیتان آهسته آهسته از روی\n- ۷۰ -"}
{"book": "adl0976", "page": 78, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nآن میگذرد . نور چراغهای میدان گرادین پوبلیک در روی برف رنگ عجیبی را تولید مینماید. نزدیک دروازه خانه رسیده زنگ میزند. بعد از يك دقیقه دروازه باز میشود در زیر شعاع چراغ خانه، پالپوش، کلاه و کمربند خود را کشیده و سر خود را شانه میزند بعد از آن روی خود را بطرف ملازم خود گشتانده میگوید.\nـ :محمد! بزودی سرشته چای را بکن!\nآهسته آهسته از زینه ها بالا میشود. اطاقش بطرف راست راهرو است. مستقیماً بطرف دروازه اطاق خود میرود. و قتیکه دروازه را باز کرده داخل اطاق میشود ، مادموازل ماریا را بدمن دروازه می بیند که میگوید:\nـ کاپیتان نان نمیخورید؟.\nکاپیتان بيك هيجان فوق العاده روی خود را دور داده میگوید :\nـ :اوووو شما هستید مادموازل! شب شما خوش ! من گمان میکردم شما خواب خواهید بود !\nـ خیر خواب نکردم . انتظار میکشیدم تا شما بیائید و نان صرف نمائید :\nـ عفو بفرمائید مادموازل ! آنقدر کار داشتم که . . . بعد ازین کوشش میکنم که وقت....\nـ میدانم، میدانم. معذرت حاجت ندارد !..\nدر حال داخل اطاق میشود. ضابط هم او را تعقیب میکند... بالای میز طعام می نشینند. بالای ميزيك ميز پوش پاك سفيد و قاشق ها و پنجه های نقره مانند که مثل آئینه می درخشد گذاشته شده است!.. از يك چراغ بلوری اقسام رنگ ها بالای محتویات روی میز می افتد... ماریا دور تر از این شعله های رنگارنگ باروی گندم گون و موهای سیاه دراز خودمثل يك مجسمۀ قشنگی نشسته است. در چشمان آبی رنگش شعله های مختلفی دیده میشود که نمیتوان بشرح آن پرداخت ،بالای پیراهن سیاه جاکت پشمی لاجوردی را هم پوشیده که قشنگی اش را دو بالا ساخته است!..\nـ مادموازل! بازچند روز است که عمۀ تان را نمی بینم!..\nـ کمی صحت شان خوب نیست، از اطاق خود خارج نمیشوند ...\n\nـ٧١ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 79, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبلی هر روز صحت شان خوب نیست!.\nدختر جواب نمیدهد ضابط متأثرانه میگوید:\nستاره من باستاره عمه تان بهیچ صورت آشتی نمیکند مادموازل !..\nحق ندارد ؟..\nکی میداند ، بلکه داشته باشد !..\nگمان میکنید ستاره تان باستاره عمه ام نزدیک نمیشود؟ آیا باین هم ... باید بهم بسازند ؟؟..\nمادموازل ! از شما خواهش میکنم باز این مباحث تلخ را تکرار ننمائیم !..\nهمین مباحث تالم آور! آیا ممکن است ازان بحث ننمایم؟.\nاین زخم های داغدار آنقدر عمیق است که شما هیچ تصور کرده نمیتوانید !. وهم...\nهیچوقت فهمیده نمیتوانید ! فراموش ننمائید که هروقت فرصت پیدا شد مجبور به تکرار نمودن آن هستم و میخواهم در حالیکه کین وحسد میان ما روبه ضعف میرود بتذکار این مباحث خیلی جانکاه آنرا دوباره تازه سازیم .\nکاشکی از عمه تان امشب بحث نمیکردم . باز مرا رنجید ، ومتأثر می سازید مادموازل !..\nچکنم فاروق بی ! شما خودتان درین باره سخن زدید!\nراستی برای چه؟. مقصدم تماماً برعکس آن بود. از حرکات خنك وخشن عمه تان که بمقابل من مینماید خیلی میترسیدم . بهمان اندازه که شمارا بخود نزديك ومشفق می بینم؛ او را همان قدر دور، سرد، خشن و بی انصاف می یابم. ترسم ازین بود که مبادا او باز شمارا بخود کشیده؛ کین شمارا زیاد و آتش نفرت شمارا که بمقابل من آهسته آهسته خاموش میشود دوباره دامن زند. اينك ازین سبب میخواستم که تمام ذکاء و قدرت خود را بيك نقطه تمرکز داده وخود را به او خوب نشان داده و آن خانم بدبخت را بخود نزديك بسازم و میگفتم که او آهسته آهسته خاطره های سابق را فراموش کرده ومرا هم به نظر خوب دیده وعفو نماید ...\nپس گمان کرده بودید که مرا از خود ساخته ، فتح نموده و بأعمه ام به مصالحه پرداخته اید! همینطور ؟..\n\nـ ۷۲ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 80, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ خیر، خیر، مادموازل، این يك تلقی غلط است. فتح کردن آن خیلی مشکل بود!.. حتی آن را هیچ فکر نکرده ام !.. نمیدانم که چطور بشما بگویم: مثلا تنها بيك جان خود فتح كردن يك اردوی مکمل را در نظر میگرفتم، ولی هیچ وقت فتح کردن شما را بخاطر نمی آوردم. گمان میکردم که خودتان از در صلح پیش خواهید آمد، ازین سبب مناسب دیدم با عمه تان بصورتی پیش بیایم تا حسد وکینه خود را فراموش نماید!..\nـ چطور مرا با خودم فتح می نمائید؟..\nـ مادموازل ، شما بسیار خوب بودید میدانستم که شما تمیز بوده و با اخلاق نیکو و قابل وصفی تربیه شده و انسان میباشید. بالاخره شما اینطور يك انسان خلق نشده اید که تا ابد حس کین و نفرت را داشته باشید !..\nیقین داشتم که یکروز عقل سلیم تان بالای حسیات شما غلبه حاصل میکند!..\nدختر سخن کاپیتان را قطع کرده میگوید :\nـ روزیکه عقل سلیم بالای حسیاتم غلبه حاصل نماید بسیار تر لازم است از شما نفرت نمایم، نه نزديك شوم !\nـ خیر نفرت تان لازم نیست !.. حاکمیت عقل سلیم شما ، معصومیت و بی گناهی مرا در این کنار خیلی بزودی بشما میفهماند. واز ان حسیات تان که بشعورتان كمك می نماید، بآن اعتماد دارم که علیه من نی بلکه بر له من کوشش خواهد کرد !..\nـ خیر، اعتماد نداشته باشید فاروق بی!.. تمام این سخنان شما دروغ ، غلط و بی اساس است !..\nکاپیتان با وضع تأثر آمیزی میگوید :\nـ من باین عمل انسانیت کارانه شما اعتماد دارم. اگر چنین نیست بفرمائید کدام چیزی مانع شده میتواند ؟\nـ اگر چنین است یا نیست چرا باین مسئله اینقدر چسپیده اید ؟ فردا ازین جا برخاسته میروید !.. بلکه بار دیگر هیچ روی یکدیگر خود را هم خواهیم دید! من اگر اضطراب کشیدم، گریه کردم یا خوش حال شدم، بشما چه منفعتی خواهد داشت حس میکنید که ...\nـ اگر ازین جا مثل يك دوست صمیمی دستهای شما را فشار داده و مانند کسی که\nـ ٧٣ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 81, "text": "عشق ووظیفه یا شب ۱ خبر\n\nعفو او قبول شده باشد جدا شوم...\nضابط سکوت کرده به چشمهای دختر خیره میشود و با صدای لرزانی میگویید:\n- آن وقت تنها بيك كلمه صاحب حیات گشته عودت میکنم . باور کنید آنوقت مانند مسعودترین مخلوقی که نو بدنیا آمده باشد خود را سعادتمند می شمارم....\nهنوز سخن ضابط تمام نشده بود، که از بیرون شدیداً صدای گردش ماشینی بگوش میرسد، هر دو خاموش می مانند، لحظه بعد در عمارتیکه اقامت داریم لرزش و جنبش شدیدی حس میشود این لرزش باندازه شدید است که خیال میکنیم باعمارث سرنگون میشویم. يك صدای مدهش!.. متعاقب آن يك صدای دیگر ، یکی دیگر در فضا می پیچد!.. ضابط دیوانه وار از جای خود برخاسته صدا میکند:\n- چراغها را خاموش کنید!.. طيارات مهاجم است!!\nدختر بی حرکت در جای خود مانده است .\nضابط :\nمیگویم که چراغ ها را خاموش کنید !..\nبعد از يك دقيقه دفعتاً اطاق تاريك میشود. همچنان وقتیکه تاریکی تمام شهر را فرا میگیرد ، از پنجره ها صدا بلند میشود :\n- می آیند !. . ،\nضابط سررا از پنجره بیرون کرده می بیند که ضیاء پروژ کـتور هـا مانند زبان مار، پیچ و تاب خورده بطرف آسمان بلند شده میرود. ضابط روشنی آنرا باچشم های خود تعقیب نموده صدا میکند :\n- پروژکتورها گیر کرد ولی نمیدانم که چرا تا حال آتش نمیکنند !..،\nبعد از يك دقيقه يك صدای خیلی مدهش واهمه  تولید میکند. يك انقلاق دیگر !.. از پنجره سر خودرا بیرون کرده و تما شا می نمائیم... ما بین میدان گرادينا پو بلیكا هیکل سیاهی در بين يك ستون آتش بطرف آسمان بلند میگردد !..\nکاپیتان میگوید :\n- آخ دشمن میخواهد قرارگاه عمومی را بهوا کشند !..\nفرصت چشم باز کردن نیست!.. صدای شدید ماشین طياره بسرعت فـوق الـعاده\n- ٧٤ -"}
{"book": "adl0976", "page": 82, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nشنیده میشود ... متعاقب آن يك صدای مدهش، واهمه تولید میکند دختر تا\nآنوقت مثل يك جسم بیجانی در جای خود مانده بود. در وقت شنیدن صدای اصابت\nبمب دومین در میدان و تولید حریق در آنجا دفعتا بخود آمده صدا میکند :\n- کاپیتان ! در میگیریم خواهیم سوخت !\nکاپیتان مثل اینکه درینجا وجود ندارد هرگز به سخن دختر متوجه نمیشود. چشم\nهایش بيك نقطه که پروژکتورها در آسمان طیاره های دشمن را تعقیب میکنند دوخته\nمانده است ... و میگوید :\n- چرا تا حال آتش نمیکنند ؟..\nهنوز يك دقیقه نگذشته بود که صدای مهیب و پی در پی زمینی سبب ترس ما گردید\nتا چشمی بهم زدیم توپهای ضدهوائی ترك به انداخت گلوله های خودروی فضا را تیره\nو تار ساختند.\nصدای لاینقطع کفیدن گلوله ها در هوا انعکاس دارد. کاپیتان با هیجان سرخود\nرا بلند کرده میگوید :\n- ها، ها چطور پاشان شدند !\nدر تاریکی عمیقی سکوت مانده ایم . چشمهای خود را بطرف آسمان دوخته جنگهای\nهوائی را تماشا میکنیم . درین تاریکی شب متمادیا آواز رعدآسائی بگوش میرسد!.\nضابط دستهای دختر را گرفته میگوید :\n- ببین که چطور بالای ما می آیند !\nدختر با هیجان سرخود را از پنجره بیرون کشیده و يك طیاره دشمن را در\nحالیکه از تاثیر روشنی پروژکتور چشمش میدرخشد و راسا بطرف میدان کرا دینا\nپوبلیکا می آید می بیند دفعتا از ذهن دختر يك صدای خیلی حزین و فریاد مانند\nبگوش میرسد که میگوید :\n- برادرم !\nضابط با هیجان بسوی دختر دیده می پرسد :\n- چه گفتی؟ برادرت است ؟..\n- بلی ! ..\n\n- ٧٥ -"}
{"book": "adl0976", "page": 83, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- چطور شناختی؟..\n- درعقب طیاره سر بزرگت انسانی بنظر میخورد!\nروشنی پروزکتورها مثل روشنی آفتاب تنها یك طیاره دشمن را تعقیب كرده وطیاره مثل باشه مغرور به تندی باد مانندی بطرف زمین فرود میآید !.. بهمائيكه از طرف پائین فیر می شود هیچ كدام به او اصابت نكرده مثل پارچه های ابر به اطرافش پاشان و پرا كنده میشود.\nكاپیتان با هیجان صدا میكند :\n- میآید، میآید! حقیقتا درعقب آن سر انسانی نمودار است.\nبعد از دقیقه صدای مدهش باد ومتعاقب آن صدای خیلی مخوف اصابت و انفجار بم بگوش میرسد. بعد از كمی دیده میشود كه در بین شعله های آتش ودود زینه های عمارتیکه قرارگاه ما است باخاك وتوده های برف بهوا شده پاشان میگردد. چند پاره پاره ناظری هم در هوا دیده میشود. طیاره بم خود را انداخت ولی خودش زده نشد ومستقیماً بسوی فضا صعود نمود !.. دختر، بیحال و بی حركت ایستاده دست های خود را با پرده های پنجره می پیچاند. با دل خونین بسوی یكتا آدمیكه در دنیا او را حمایه میكند به آسمان نگاه میكند... درین اثنا زنگ تیلفون بصدا میآید .. كاپیتان فوری گوشك را می بردارد.\n- آلو ... آلو ... !.. بلی من قوماندان هستم !.. بلی بچشم، بچشم امرشان تعمیل میشود.. فوری میرسم ! میآیم !.. در حال .. فوری.\nپس گوشك تیلفون را گذاشته و بطرف دروازه میرود.\nدختر با اینكه توان حرف زدن را ندارد با آنهم لبان خود را حركت داده میگوید:\n- جناب كاپیتان كجا میروید؟..\n- بقرارگاه میروم، قوماندان مرا خواسته است!\nدختر بدون اینكه سببش را بداند از جای خود جست زده خود را با آغوش ضابط می اندازد... با دست های خود از یخنن گرفته و بصدای خلبی بلند میگوید:\n- خیر، نروید، دیوانه شده اید، كجا میروید؟ میدان در بین آتش میسوزد! میخواهید برفتن خود پارچه پارچه شوید؟ آه شما دیوانه شده اید؟..\n\n-٧٦-"}
{"book": "adl0976", "page": 84, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nدر حال روی کاپیتان سرخ میشود. احساس شیرینی در خود نموده و شعله های امید در چشمانش زبانه میکشد، بعد میگو:\nمادموازل مرا رها کنید. زیرا مجبور به رفتن هستم، قوماندان مرا خواسته است...\nخیر، خیر، نمیگذارم بروید... رفته نمیتوانید!\nکاپیتان با تفکرات آنی و گوناگون بدون اینکه بفهمد چه مقصدی را تعقیب میکند میگوید:\nمادموازل، عرض میکنم مرا بگذارید!\nخیر نمیگذارم! قطعاً نمیگذارم، این بار از دست برادرم کشته شوید! خیر، خیر هیچ نمیخواهم شما را بکشد!... نروید!... بلی نروید.\nدختر در حالیکه دست هایش در یخن ضابط چسپیده است کشان کشان تا به سر زینه میرود... کاپیتان درین فرصت با دست سالم خود دست دختر را سخت فشار داده و بزحمت یخن خود را از چنگش میرهاند... هیچ يك چیزی نمیگوید، بلکه يك کلمه هم بزبان نیاورده و دختر بیچاره را بحال بیهوشی گذاشته و به شتاب از زینه ها فرود آمده و در تاریکی عمیق از کفشکن پایان غائب شده میرود و دیده نمیشود...\nيك ساعت از رفتن کاپیتان گذشته و نصف شب است... شهر حال طبیعی خود را گرفته هجوم طیارات در شهر غوغائی برپا کرده است. به اهالی هیچ ضرری نرسیده است...\nکاپیتان بسوی خانه روان است... چنان خسته و مانده است که چشمانش بخوبی باز نمیشود از طرف دیگر امشب چنان خوشی و مسرت باو دست داده است که نمیتوان بشرح آن پرداخت. این عامل خوشی و فرحت چنان تاثیری کرده است که از نشۀ آن گوئی کاپیتان نمیخواهد تا فردای این شب بخواب برود، و باید در هوای سرد و مخوف بالای لحاف سفید برف افتیده و چشمان خود را بسوی آسمان نیلگون و شفاف زمستانی دوخته و بخیالات رنگینی با قلب تپین خود ساعاتی بسر برد...\nخیلی بزحمت راه رفته و بالآخره نزديك دروازه میرسد... زنگ میزند...\nبعد از يك دقیقه در باز میشود... دختر متصل دروازه دیده میشود...\nآنها چشم به چشم میشوند..\n\n-۷۷-"}
{"book": "adl0976", "page": 85, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nسوال اول !\nـ برادرم ؟..\nـ نترسید بدون آنیکه چیزی واقع شود پس رفت!..\nدختر آه عمیقی کشیده و بدون آنیکه چیزی بگوید روان میشود ... از زینه بالا\nمیشوند... در وقتیکه دختر میخواهد دروازۀ اطاق خود را باز و داخل شود کاپیتان\nصدا میکند :\nـ ماداموازل !..\nدختر استاده میشود ...\nـ ازینکه امشب یکدقیقه بفکر من بوده‌اید !..\nـ گمان نمیکنم که یکدقیقه نی بلکه يك لحظه هم بفکر شما بوده باشم!...\nـ ماداموازل ماریا. شما يك انسان خیلی خوبی هستید... اجازه بدهید بايك صدائی که از\nعمیق ترین زوایای قلبم می برآید از شما تشکر نمایم !..\nـ کاپیتان! خسته گی کارهای امشب شما را بکلی عوض کرده است ... برای چه و\nچرا تشکر میکنید!... اگر بسبب بیمارتان مانع شما شده باشم وشما آنرا بقسم خصوصی\nکدام توجه بدانید و منت داری شما ازین رهگذر باشد، بازی خورده‌اید!. من بفکر شما\nنبودم بلکه تمام افکار من متوجه برادرم بود. نمیخواستم که شما از دست برادرم کشته\nشوید، افکار من همین بودوبس .\nـ چرا و برای چه نمیخواستید ؟..\nـ چرا نمیخواستم ؟..\nچشمانش تنگ تر میشود .\nـ می ترسیدم مبادا نفرتی را که بمقابل شما حس میکنم کم شده و بشما\nخوش بین شوم .\nـ خیر دروغ میگوئید:.. شما از من نفرت نمیکنید!. و کرده نمیتوانید!..\nـ کاپیتان شما به هوش خود هستید؟\nـ از نیکه نفرت میکند و از آدمیکه نفرت دارد از یخن آن قائم نمیگیرد و او را از کشتن\nخلاص نمیکند و تا زینه‌ها کشان کشان نمیرود !..\n\nـ٧٨ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 86, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n- کاپیتان دیگر بس است ! .. خواهش میکنم خاموش باشید !..\n- مادموازل ماریا !..\nدختر دفعتا دروازه را باز کرده میگوید:\n- شما امشب خود را باخته اید !.. نمیدانید چه بگوئید و چه کنید !..\nاین را گفته و فوری خود را داخل اطاق انداخته و دروازه را بروی ضابط بسته میکند !..\n\n- ۷۹ -"}
{"book": "adl0976", "page": 87, "text": "بعد از ۱۵ روز\n\nیکی از شب های برج دلو است... شعاع نقره فام مهتاب بالای برف رنگ دلربائی\nگرفته است . نسیم خفیفی میوزد... در دعوت پولیسکوها هستیم. پولیسکوها یکی از\nعایله های متمول و اصیل شهر ابرائیل میباشند. امشب در خانه خود بشرف کاپیتان\n(فاروق بی) ضیافت مجللی ترتیب داده اند. کاپیتان پسرجوان پولیسکوها را از سبب\nحادثه که در بین او و يك ضابط المانی رخ داده و در نتیجه توقیف گشته بود باصرار و رجای\nما دام میخائیلسکو چاره سنجیده واو را از حبس رها کرده بود. پولیسکوها عائله های\nبرگزیده شهر را نیز دعوت داده بودند. کاپیتان درین دعوت با ماد مواز ل ماریورا\nوعمه اش حضور بهم رسانیده بود. تازه از بالای میز طعام برخاسته و بمواضع مختلف جا\nگرفته بودند ( اورکسترای صالون ) آهسته آهسته پارچه های كلاسيك را می نوازند.\nدختر های زیاد وقشنگ در صالون بنظر میخورند .\nدر گوشه راست صالون در پشت گلدان حاوی نهال كوچك ليمو کاپیتان با مادموازل\nماريورا نشسته مشغول صحبت و قهوه نوشی میباشند. در عقب آنها عمه پیر ماریورا با صاحب\nخانه صحبت دارد . موزيك با آهنگ های حزین خود دوام دارد ، ماریورا\nمیگوید :\n- کاپیتان جای شکر گذاریست که بعضی اوقات مارا بخاطر داشته و تا اینجا نزدما\nمی آئید معلوم میشود امشب حالت شما خوب پرهیجان ونشئه آور است.. فاروق بی من به\nشما تبريك میگویم ! . . به بینید که چشمان تمام دختر های قشنگ بطرف\nشما است !..\nکاپیتان از بین مژگان دراز و مبهم چشم های سیاه و درخشنده خود را به چشمان آبی\nدختر دوخته و میگوید:\n- مادموازل ماریا !.. چرا اینطور میگوئید؟ می بینید كه يك دقیقه مرا آزاد نمی گذارند؟.\n- کاپیتان! امشب مردمکهای چشمت می خندد باندازه مغرور هستید و طوری صحبت\nمیکنید که . .\nدرین وقت در لبان یاقوتی رنگ دختر تبسم معنی داری نمایان شد . و بعد\nمیگوید :\n\n- ۸۰ -"}
{"book": "adl0976", "page": 88, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nحق دارید زیراطوری جاذبه دار شده اید که تمام دخترهای جوان و قشنگ مثل پروانه به اطراف تان طواف میکنند !\nمادموازل ! چنین صفت در شان من موجود نبوده بلکه شما دارای آن هستید! شما نه تنها با چشمان خود بلکه با کلمات هم با من مزاح مینمائید .\nمن مزاح میکنم؟.. بچه مناسبت !.. حقیقت را میگویم هیچ شبهه نیست که درینجا خوش همه می آئید !..\nاگر من این لطیفه تان را باور کنم چه فائده خواهد داشت که همه مرا پسند نمایند ؟ .\nگفتید چه فائده دارد؟.\nطبیعی !..\nآیا شخصی را که همه دوست بدارند برای او در دنیا از ان بزرگ تر سعادتی موجود هست؟.\nمادموازل ! بنظر من يك سعادت بزرگی نخواهد بود.. محبوب همه شدن و در انظار همه گرم جلوه کردن خیلی خوب و گوارا است. اما بشرطیکه طرف مقابل هم همین حس را داشته باشد!..\nیعنی !..\nیعنی باید دوست داشته باشی و بعد طرف دوستی قرار بگیری.\nپس بکار آغاز نمائید... وقت را ضائع نکنید... به بینید که امشب شما را به صالونی آوردم که تمام دوشیزه گان قشنگ ! برائیل در ان جمع شده و تمام چشم های پر هیجان و آرزو بطرف شما دوخته شده است ، در بین دود های سگرت این دختران جوان و قشنگ را تماشا نمائید ...\nتام در همین فرصت يك دختر قشنگ خرمائی رنگ که موهای آن در خلال اشعهٔ زر تار مشعل صالون رنگ طلائی را بخود گرفته بود به آنها نزديك شد! ماریورا سخن خود را تمام کرده نتوانست ... دختر نووارد در حال بسخن شروع نمود...\n\n-۸۱-"}
{"book": "adl0976", "page": 89, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nاووو ماريورا!.. بازترا باكاپيتان يكجامی بینم نمیدانم چه صحبت دارید و ازچه\nبحث مینمائید؟.. بس است بسیار با هم نشسته و صحبت کرده اید برای امشب او را بما واگذار\nشو!... بی انصافی مکن!..\nماریورا جواب داده نمیتواند... زیرا دختر موطلائی در حال از بندهای دست کاپیتان\nگرفته و میگوید:\nبیائید ببینید که مهتاب دانوب چقدر قشنگ است کمی بیائید تا با شما از برنده\nهای صالون ستاره ها را تماشا نمائیم.\nاز بند دست کاپیتان محکم گرفته و کشان کشان او را میبرد!..\nماریورا در عقب برگهای گلدان لیمو تنها مانده است!.. موزيك دوام دارد...\nدختر موطلائی باكاپيتان گردش میکند و میگوید:\nچه اندازه چشمان شما سیاه است. خیال میکنم در شب تاریکی می بینم.\nمادموازل غالباً چشمان سیاه خوشتان می آید؟..\nخیلی و خیلی بسیار!..\nدختر لبان خود را بطور شوخی پیچ و تاب داده میگوید:\nحقیقتاً مرد قابل دوست داشتن هستید!...\nضابط بحال دهشت می پرسد:\nچه گفتید؟..\nمیگویم که حقیقتاً يك مرد لایق دوست داشتن هستید!.. دروغ است؟.. چرا اینطور\nبحیرت مانده اید؟..\nحیرت من جز این نیست که بگویم در ملك ما دختر ها با مردها باین صورت\nسخن نمی زنند!..\nچرا سخن نمی زنند؟..\nآنها چنین سخنان را عیب می شمارند!\nالله... الله!.. يك دختر جوان بکسی که خوشش می آید حق ندارد که به آواز خوشی\n\n-۸۲-"}
{"book": "adl0976", "page": 90, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nخود حرف بزند؟..\nنمیدانم !..\nشما بيك زنی که خوشتان می آید گفته نمیتوانید ؟\nمن جنس دیگری هستم مرد هستم!\nبه عقیده شما اگر مرد باشد ضرر ندارد و اگر زن باشد گناه هست؟.. چه يك عادت غریبی..\nدر آن سر زمینی که شما هستید خداوند در حین خلق کردن انسانها به زنان جدا و بمردها\nعلیحده حق داده است ؟..\nخوش داشتن يك زن و مرد در جمعیت ما تنها عبارت از يك ایضاح و درخواست زنا\nشوهری است . حتی دخترهای ما این را هم برای خود شرم دانسته و اکثر شان\nنمیگویند !..\nخیلی یک چیز عجیب است... اگر زن نمیخواهد شوهر نماید در آنوقت!\nپس در آنوقت چرا با آن مرد معاشقه میکنند؟.\nشاید از برای ساعت تیری !...\nمادموازل برای ساعت تیری گفتید اینک آنهم بما ممنوع است!..\nدختر جوان رومن میخندد و میگوید :\nبرای مردها هم منع است؟\nجانم، چرا درین کار متمادیاً مردها را داخل میسازید حال آنکه ما و شما از زن ها\nبحث میکنیم!..\nدفعة دختر دستهای خود را از سرشانه کاپیتان برداشته و با انگشت های كوچك\nخود از بند دست های او محکم گرفته و بگوشه او را با خود می برد و آهسته\nمیگوید!\nبیائید کاپیتان که پنج دقیقه با هم حرفی بزنیم. در هر حال صحبت باشما از رقص\nبهتر و خوش آیند تر است ! ...\nهر دوی شان رفته در بالای قالینهای که بدیوار نصب شده بودند که کردند دختر\n-۸۳-"}
{"book": "adl0976", "page": 91, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبا چشمان خود طوری وانمود می‌ساخت که معلوم می‌شد می‌خواهد با کاپیتان شوخی کند و عشق ببازد از گوشه چشم بسوی او دیده میگوید:\n\n- حالا بگوئید که در زیر این چتر نیلگون همه ما در حقوق ذاتی خود مساوی هستیم یا نه ؟\n- طبیعی .\n- بالاخره اعتراف هم می‌نمائید که تنها مرد بودن شما و زن بودن من از اسرار خلقت است؟..\n- بلی !..\n- برابر بزرگ شده، برابر تربیه شده و به سعادت این جمعیت مسرور و به مصیبت شان مضطرب میشویم ؟..\n- خیلی خوب !. همینطور است.\n- شما را هم در مکتب می‌سپارند ، ما را هم به مدرسه تحویل میدهند. ما و شما مکلف هستیم تا سنین ٢٥ عمر خود از صبح تا شام در گلاس های متعددی وقف آموختن علم نمائیم ما همه مجبور میشویم هزار گفتارهای نافع و سودمند معلمین خود را گوش کرده و آنرا بهر صورتی هست حفظ نموده و بحافظه بسپاریم آیا همین طور نیست؟ تا به اینجا می بینیم هر دو جنس بدبخت مساوی بوده و حق و صلاحیت را مالك هستیم !..\n\nبعد ازین کلمات از گوشه چشمان خود دزدیده و با نزاکت مخصوص بسوی کاپیتان متوجه شده میگوید:\n\n- اينك بعد ازین سن وضعیت تبدیل میشود ... بدون شبهه که مهم ترین و بدترین و سوزنده ترین دوره جوانی بین سنین هجده و بیست و پنج است. طبیعی که انسان درین دوره پر آشوب در وجود خود آتشی شعله ور می یابد و حتی سوختن مغز استخوانهای خود را حس میکند. در همین دوره است که عاشق شده میتوانید دوست داشته و دوستی کرده میتوانید !.. باز در همین سن و سال است که آرزوهایی دامنگیر شما میشود که منبع آن را\n\n- ٨٤ -"}
{"book": "adl0976", "page": 92, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nنمیدانید و مجبور میشوید آن آرزوهای خود را بدون اینکه عاقبت کار را بدانید پیروی نمائید . آیا حقیقت ندارد؟ و تو قبول نمیکنی؟\nـ بلی قبول میکنم! ..\nـ پس اکنون راست بگوئید! هنگامیکه پرده های یك اطاق را انداخته و در تاریکی آن اولین دفعه خانمی را در آغوش می کشیدید چند ساله بودید؟ ..\nضابط خنده کنان میگوید :\nـ ما دموازل !.. از من چیزهای می پرسید که بشما ربط ندارد!\nـ قسم میخورم آنوقت هنوز سن هجده را اکمال نکرده بودید ، همین طور نیست ؟\nدختر مثل يك ماشين اتوماتيك متمادیا میگوید:\nـ آیا شما همان روز که تا آنوقت هیچ نشنیده بودید و هیچ ندیده بودید وقتیکه ازین مهربانی برفقای تان میگفتید آیا شما را جنایت کار بزرگ گفتند و بمثل چنین آدمی برویتان دیدند؟.. آیا قهر شدند ؟ آیا عیب شما را ظاهر ساختند ؟. خیر... پس چرا در صورتیکه عين حق وعين صلاحت را مالك هستیم اگر از هزار يك كار جزئی مثل شما مردها اقدام میکنیم ما را مسئول قرار میدهید ؟.. آیا جوانی، عشق دوستی، زندگانی همه تنها عاید به شماست ؟... تنها شما میشنوید ، تنها شما دوست میدارید ، تنها شما حس میکنید ، تنها شما مطمئن میشوید ؟... وقتیکه نوبت بما رسید تنها زحمت و اضطراب آن می ماند همین طور ؟ . من درین هر دو جنس هیچ يك فرقی مشاهده نمیکنم... چیزیکه شما ئیدماهم هستیم!... زیرا خوب حس میکنیم روزهای عمر میگذرد و کم کم پیر می شویم و روزی می آید که خواهیم مرد و از زندگی شیرین چشم خواهیم پوشید و بار دیگر در زیر این قبه نیلگون نخواهیم آمد!\nدختر درینجا لحظه لب می بندد بعد از آن لبان قرمز خود را خنده کنان پیچ و تاب داده میگوید.\nـ شما مانند باد در هر جائی بخواهید بمیل خودتان رسیده میتوانید صرف برای اینکه جنس مرد گفته میشوید حتى كوچك ترین حقی را برای ما و در مورد طبقه زنان قایل نمیشوید میخواهیم از همه گفتنی های که در قلب در د رسیده طبقه زنان از کردارهای زشت و ظالم\n\nـ ٨٥ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 93, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nهای شما مردان زخمها تولید کرده است صرف نظر کرده کوتاه بشما آقای\nکاپیتان بگویم که باید شما طبقه مغرور وخودخواه مساوات در هر چیز را مدنظر گرفته ودر\nموجودیت طبقه نفیس تری که بنام زن یاد میشود بیشتر حق بین شوید و آنها را از نقطه نظر\nخلقت با خلقت خودتان مساوی و يك رنگ و ذی حق بشناسید. شما باید در كوچك ترين\nتفرعات از مساوات کار بگیرید .\nدختر بعد از گفتار خود دستش را به شانه کاپیتان که غرق تفکرات خود بود\nگذاشته و میگوید :\nجناب کاپیتان فهمیدید؟ آیا ندید وقتیکه گفتم شما یکی از همان تیپ مردانی هستید\nکه قابل دوستی میباشید چگونه حرکات واوضاع من بی ساخت وطبیعی بود؟\nکاپیتان از گفتار دختر رو من لبخندی کرد.\nچرا می خندید ؟\nمیخواهم از شما چیزی بپرسم، اما شرمم می آید!.. واقعا این سوال كلاسيك خيلی قدیمی\nاست ولی اکنون موقع آن است !..\nبپرسید ، بپرسید. شرم نکنید !..\nآیا اطفال شما بکدام صاحب عقل ادعای پدر بودن کرده میتوانند ؟..\nدختر هم خنده کنان میگوید :\nپسرانی را که ما بدون خوف و ترس تولد میکنیم بشوهرانی حق پدری میدهند که\nبمادران شان خیانت نکرده و از حق مشروع خود تجاوز نمی نمایند.\nدرین وقت مادموازل ماریورا از زاویه برنده دور خورده با آنها نزديك شده و خنده\nکنان به کاپیتان خطاب میکند :\nآقای کاپیتان چقدر صحبت شیرین دارید!.. اشخاصیکه شما را می بینند گمان\nمیکنند از سالها با هم دوست میباشید حتی رقص راهم فراموش نموده اید!..\nضابط هم در حال بطرف ماریورا می بیند :\nبا مادموازل در مسئله پیچیده بودم !!.\nخوب ! آیا کدام مسئله قابل بحث بود؟\nدختر رو من بطرف مار یورا دیده میگوید:\n\n- 86 -"}
{"book": "adl0976", "page": 94, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nيك مسئله قابل مزاح نیست ماریورا .... بعد روی خود را بسوی ضابط کرده واورا\nبه اشاره سرسلام داده و آهسته تر میگوید:\nآقای کاپیتان آیا بار دیگر رقص خواهیم نمود؟..\nبلی مادموازل!\nدختر جواب مثبت گرفته و در بین رقاصان از چشم پنهان میشود...ماریورا و کاپیتان\nدر گوشه دیواریکه باقالین های سرخ تزئین یافته تنها می مانند...ماریورا در حالیکه\nخودش را بی تشویش نشانداده و هیجان خود را پنهان میدارد به کاپیتان\nمیگوید :\nچطور، خیلی دختر شیرین وهوشیار است!؟..\nاگر شما را نمی شناختم شاید !...\nکاپیتان! رجامیکنم بازشروع ننمائید!..\nمادموازل ماریورا جرا بمن...\nبه شما میگویم باز لب بسته و بیشتر سخنی بمیان نیاورید ...\nبعضی اوقات آنقدر بی رحم، آنقدر بی انصاف میشوید که!..\nماریورا مثل اینکه سخن ضابط را نمی شنود لبان قرمزی خود را ازهم باز و بحالت\nخندانی تکرار می نماید:\nبشما میگویم که ازین سخنان بیجا بگذرید!..\nبعداز آن سر خود را بلند کرده بمو های آشفته ضابط دیده و به چشمان او\nخیره میشود :\nفاروق بی، غرور ظفرو شعله های بزرگی امشب در دیده هایتان دوام دارد ... امشب\nبقلوب تمام این دخترهائیکه صالون را پرکرده اند راه یافته اید!..\nحاکم شدن بتمام قلب های این دختران جوان چه بدرد میخورد مادموازل ! بشما\nمیگویم که کوچكترین الطاف يك خانمیکه من اورا انتخاب مینمایم برای من بهترو\nمرجع تر از تمام محبت دخترانیست که در اینجا و درخارج وجود دارند!...\nکاپیتان ! از شمارجا میکنم بگوئید که این سخنان بیموردرا کی به شما یاد داده\nاست؟.. شما عسکر هستید یا يك...\n\n-۸۷-"}
{"book": "adl0976", "page": 95, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nدر همین وقت صدای باریک خانمی بلند میشود که میگوید:\nکاپیتان ! کاپیتان! بیائید که باشما رقص نمایم !...\nدختر قد بلند، کمر باریک، گندم گونی که بدخترهای قشنگ افسانوی تاریخ\nقدیم شباهت دارد، با پیراهن سفید دراز ابریشمی خویش بسرعت نزد کاپیتان آمده\nو از بند دستهایش محکم گرفته با اجازه دموازل ماریورا !... گفته او را در حالیکه هیچ\nمقاومتی نمیتواند با خود در صالون میبرد . موزیک آهسته آهسته یک والس ویانه را\nمیزند... دختر فوری دست خود را بشانه ضابط گذاشته و برقص ادامه میدهد.\nمادموازل ماریورا در همان جای سابقه خود عقب گلدان نهال لیمو تنها مانده است.\nدختر قد بلند ، کمر باریک، چشمهای خود را بچشمان ضابط دوخته دامن خود را در هوا\nکرده دور میخورد و میگوید:\nکاپیتان چه اندازه خوب میرقصید !!..\nرقص مرا توصیف کردید ما دموازل ؟..\nآیا دیگران هم چنین تعریف کرده اند؟\nدرینجا عادت ظاهری همین است !...\nمن حقیقتاً جدی میگویم که در حیات خود چنین رقص پر هیجان را\nبخاطر ندارم !..\nضابط خندیده میگوید:\nمادموازل، خواهشمندم بگوئید که آیا تمام دخترهای رومن مثل شما شوخ میباشند؟..\nدختر وضعیت خود را نباخته گفت:\nتقریباً کم و بیش همینطور !..\nراست نگفتید مثلاً من بعضی دختران رومن را می شناسم که هیچ شوخ نیستند !...\nدختر چشمهای خود را بلند کرده و بانگاه معنی داری بطرف ضابط دیده\nمیگوید .\nاوهه۰۰۰! آیا غیر ماریورا دیگر کسی شده میتواند؟.\nاز کجا میدانید که او شوخ نیست؟\nمن پوره واقفیت دارم !.. زیرا در خانه آنها بسر میبرم !\n\n-۸۸-"}
{"book": "adl0976", "page": 96, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nدانستن در خانه آنها دلیل شده نمیتواند که بگوئید دختری بی آزار پست شما باید\nدر قلب او جا بگیرید تا بتوانید شوخی و یا جدی بودن او را بخود\nمعلوم نمائید!\n- مادموازل طوریکه خیال میکنید در قلب او مقامی را احراز کردن آسان کاری\nنخواهد بود.\nدختر چشمان خود را بچشم های ضابط دوخته میگوید:\n- جناب کاپیتان! چنین معلوم میشود شما عاشق باشید!\n- هنوز معلوم نیست مادموازل!\n- از خاطر او با من چنین می رقصید؟..\n- چطور می رقصم؟..\n- می ترسید که بازوان خود را بکمرم به پیچید!...\n- می ترسم؟.. و برای چه؟..\n- طبیعی از سببیکه او خواهد دید!.\n- اوکیست؟..\n- ماریورا!\n- شما دیوانه هستید! اظهار این کلمات برای چیست؟\nموزيك خلاص شده و کف زدن شروع میشود\n- اجازه میفرمائید که شما را تا جای تان برسانم؟..\n- این عجله برای این است كه يك آن اولتر نزد ماریورا برسید؟.\n- مادموازل!..\nکاپیتان دختر را نزد مادرش برده در حال پس میگردد. میخواهد بزودی خودش\nرا نزد ماریورا که بارئیس بلدیه مشغول صحبت است برساند که دو دختر جوان دیگر\nبمقابلش می آیند...\nدختر گندم گونی با چشمان آبی ، موهای مجعد، خیلی شوخی در حال پیش آمده دست\nهای خود را بشانه ضابط میگذارد و میگوید:\n- آقای کاپیتان از این معلوم میشود که در مملکت شما زنها به مردها تکلیف\n... 89 ..."}
{"book": "adl0976", "page": 97, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nرقص میکنند !..\nکاپیتان بدون اینکه چیزی بگوید مجبور میشود با دختر بر قصد دختر در حال رقص میگوید:\n- اگر ما چشم سفیدی نکنیم شما هیچکدام ما را تکلیف برقص نمیکنید !..\n- صرف از سببی است که خوب رقص کرده نمیتوانم !\n- شما رقص کردن را نمیدانید ؟ . ولی بر عکس مانند برگ بیدیکه باد آنرا بحرکت میاورد دور می زنید ! .\n- مثل برگ بید ؟..\n- بلی !..\n- غالبا درخت بید را خیلی دوست دارید ؟.\n- مقصد چیست ؟ .\n- از اینکه دیگر چیزی نیافتید که بمن شباهت بدهید !..\n- بلی حقیقتا درخت بید را دوست دارم ، از بردن اسم درخت بید خاطرات خیلی زیاد مرا بخود مشغول می سازد .\n- راست میگوئید ؟\n- بلی خاطرات خیلی عمیق !..\nدختر خاموش شده سپس آه عمیق کشیده میگوید :\n- ملاقات ما زیر درخت بید بود .\n- یکدیگر خود را بسیار دوست داشتید ؟ ..\n- خیلی بسیار !.\n- پس چرا جدا شدید ؟\n- مجبور بجدائی شدیم !..\n- او کسی دیگر را دوست داشت ؟..\n- خیر او کس دیگر رانی ، بلکه کس دیگر او را دوست داشت !..\n- مانع نشدید ؟..\n\n- ٩٠ -"}
{"book": "adl0976", "page": 98, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nـ مانع شده نمیتوانستم زیرا او قبل از من با او ازدواج کرده بود!..\nـ آها فهمیدم ، یعنی از خود زن هم داشت .\nـ طبیعی!.\nـ طبیعی؟؟\nـ بلی طبیعی ! . . يك دختر بايك مرد مجرد چطور شوخی کرده\nمیتواند ؟ .\nـ نفهمیدم !\nـ میگویم : آیا یك دختر جدی بايك مرد مجرد گاهی شوخی کرده\nمیتواند ؟!..\nـ ها ازین معلوم میشود که درینجا دختر های جوان با مرد های متأهل شوخی\nمی نمایند !..\nـ البته جانم! اینرا نمیدانستید ؟\nـ هرگز !..\nـ در مملکت شما اینطور نیست؟..\nـ خیر در مملکت ما دختر های جوان به مرد های زبدار هرگز معاشرت\nندارند ! . .\nـ پس چه میکنند؟..\nـ چه میکنند، در وقت مساعد شوهر می نمایند!..\nـ اگر نخواهند شوهر کنند؟.\nـ آنوقت رفته بيك گوشه می نشینند!..\nموزيك تمام میشود وهمه کف میزنند ضابط خود را خم کرده میگوید :\nـ مادموازل به بینید چشم های مادرتان بما متوجه است بیائید برویم !......\nبعد از آنکه ضابط دختر را بمیزش میگذارد می ترسد مبادا دختر دیگری در راه او را با خود\nبمیرقصاند. از گوشه گذشته نزديك میزیکه ماریورا نشسته است می آید. در همین فرصت\nماريورا بايك نفر آدم قد بلند موزرد ، بروت باريك نشسته صحبت دارد. ضابط نزديك\n\nـ ۹۱ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 99, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nشان ایستاده میشود و دختر با وضع آرام میگوید:\nـ: او.و. جناب کاپیتان آمدید؟\nبعد فوری روی خود را بسوی مقابلش گردانده و بزبان آلمانی میگوید:\nـ: فاروق بی خیلی خوب المانی حرف میزند!..\nموسیور بورژگوی مهندس !..\nضابط ! .\nـ: مشرف شدم افندی!..\nماریورا باز پشت خود را بطرف کاپیتان دور داده و با مهندس بصحبت خودشان ادامه میدهد .\nدرین فرصت جوان دیگری نزديك شان آمده میگوید:\nـ: میتوانم با مادموازل ماریورا رقص کنم؟\nـ موسیو پولنسکی ! ماتم دار هستم معافم دارید:..\nآن مرد آه به بخشید! گفته و جدا میشود .\nدختر هنوز با مهندس صحبت دارد ضابط بعد از دقیقه پاهای خود را بيك دیگر زده میگوید :\nـ: با اجازه شما مادموازل ماریورا !.. و میرود ...\nـ: کجا میروید ؟ ..\nـ: با یکی وعده رقص داده بودم !..\nـ کاپیتان کمی سرم درد میکند. من هم میخواهم بروم!.\nـ اگر میل دارید بفرمائید !..\nمادموازل ماریورا مهندس را به اشاره سر سلام داده با کاپیتان روان میشود... بطرف چپ بالای کوچ و آرام چوکی عمۀ ماریورا و صاحب خانه نشسته اند ماریورا نزديك عمۀ خود رفته میگوید :.\nـ: عمه جان ، اجازه میفرمائید برویم، زیرا سرم درد میکند؟..\nصاحب خانه در حال از جای خود بلند شده و به نزاکت اظهار میکند !\nـ: اوووه حضور داشته باشید. هنوز خیلی وقت است!..\n\n_۹۲_"}
{"book": "adl0976", "page": 100, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ : موسیو پو پسکو مساعده بفرمائید صحتم خوب نیست ..\nـ : واه واه دفعتا شما را چه شد ؟..\nعمه ماریو را از کوچ بر خاسته و صاحب خانه بطرف دختر دور خورده\nمیگوید :\nـ : ماد موازال ماریورا آیا کاپیتان را هم با خود می برید ؟ ..\nکاپیتان فوری به جواب می پردازد :\nـ : اگر اجازه بفرمائید با آنها رفاقت نمایم خیلی خوب میشود :\nـ : من خود م با آنها میروم از شما خواهش میکنم بمانید، زیرا هنوز خیلی\nوقت است ! ..\nماریورا فوری روی خود را بسوی کاپیتان دور داده میگوید :\nـ : فاروق بی شما اگر آرزو دارید ماند ه میتوانید . ما همرا ه مستر پو پسکو\nمیر و یم .\nـ : خیر ! اجازه بدهید که من هم بیایم ، زیرا خیلی خسته شده ام. علاوتاً باید فردا صبح\nوقت برخاسته کار کنم .\nاز شنیدن این کلمات در چشمان دختر شعاع مسروریت تابیده و لبانش بحرکت\nآمده گفت :\nـ : شما خودتان بهتر میدانید ... گفته روان میشوند ...\n\nساعت ۱۲ شب نزديك است .\nعمه ماریورا در گوشۀ بالای کوچ بخواب رفته است . ماریورا با کاپیتان نزديك بخاری\nنشسته چای مینوشند . آتش در بخاری میسوزد . مهتاب شعاع نقره فام خود را از پنجره ها\nبداخل اطاق نثار کرده است ...\nـ آقای کاپیتان ! امشب وقت شما خوب گذشت ؟ ...\nکاپیتان گرفته خاطر است، به سوالات ماریورا جوابات کوتاهی میدهد ...\nـ ماد موازال ، آنقدر بسیار نی !...\nـ وقتی که با دخترها میرقصیدید آنقدر صمیمی و با حرارت سخن میزدید که اگر کسی\n\n_ ۹۳ _"}
{"book": "adl0976", "page": 101, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nاز دور میدید حکم میکرد بهمه شان دل باخته اید !..\n- هر کس برای فکر کردن آزاد است !..\n- نمیدانم که به آن دختر اخیری که بازی نمودید بچشم هایش دقت نموده اید یا نه؟...\nاو یکی از قشنگترین دختران اسرائیل است مخصوصا چشمان او درخشندگی و جذابیت\nدرجه اول را احراز کرده است !..\n- هیچ بفکر تمیز خوبی و زیبائی او نبودم !..\nماریورا دفعتاً سر خود را بلند می کند و بحالت عصبیت بسوی گاپیتان دیده\nو میگوید :\n- رجا میکنم بگوئید شما را چه شده است جوابهای عکس سوالات من از چه رهگذر\nاست؟.. اگر بی خواب هستید لحاف را بالای خود کشیده بخواب روید !..\n- خیر بی خواب نیستم ولی اعصابم کمی خراب است !..\n- پس راحت نمائید تا خواب شوید !.\n- خواب ندارم !..\n- اگر خواب ندارید به بستر خود افتاده کوشش نمائید بخواب\nبروید !..\nضابط لحظۀ چشم های خود را بلند کرده میگوید :\n- گمان میکنم که امشب تنها اعصاب من خراب نباشد ، شما هم به اندازۀ من عصبی\nدیده میشوید !..\n- شما این عصبیت را برای من بهانه میتراشید .\n- خیر حرف من ساخته گی نیست ، بلکه شما مرا خسته گمان کرده اید ، کلمات\nامشب خوب رقصیدید ، ساعت تیری کردید به دخترها عاشق شدید ، این همه را بطور\nکنایه میگوئید !..\n- آیا من کنایه میگویم؟.. شما دیوانه شده اید !.. بمن چه ، چرا بشما کنایه بگویم؟..\nهر قسمی که میخواهید تفریح کرده میتوانید ؛ بحرکات خود آزادید !.. ولی همینقدر که\nبشما همراه رفته بودم و در آنجا يك لحظه تنها ماندم . میخواستم که آنرا بخاطر تان\nبیاورم !..\n\n-٩٤-"}
{"book": "adl0976", "page": 102, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\nچشمان کاپیتان از حدقه بیرون برآمده میگوید :\n- ها! درین بابت کاملا حق بجانب هستید زیرا اگر من دست خود را نمیگرفتم، غالباً در بیرون می ماند !..\n- نمیدانم چه میخواهید بگوئید ؟..\n- آن شخصیکه مهندس میگفتید یا هرکسی که بود، وقتیکه با آن شخص سخن میزدید خودرا نی ، حتی دنیارا فراموش نموده بودید!...\n- کاپیتان رجا میکنم !...\n- چرا قهر میشوید ، دروغ میگویم ؟، هیچ نمیفهمیدید که آیا در نزديك تان شخص دیگری هم است یاخیر؟.. شخصی را که همراه خود بآنجا برده بودید کاملا در زاویهٔ فراموشی گذاشته وسرگرم قصه های خود بودید .....\nدختر سخن او را بریده میگوید :\n- خوب شد درین باره بحث میکنید پس باید نزاکت وقواعد آنرا بشما خاطر نشان نمایم! بشنوید :\nدختر ماتم داری را که با هیچ کس رقص هم نمیکرد در صالون بزرگ عقب گلدان لیمو تنها گذاشتید . وهرکسی که پیش رویتان آمد ، با او هم آغوش شده ورقصیدید. گمان میکنم که این وضعیت شما چندان وضعیت خوب نبود!...\n- درین زمینه تماماً حق دارید ، ولی قباحت از من نیست که در اصلیت شما....\n- چه میگوئید؟.\n- میگویم که دخترها درینجا بزور رقص می نمایند !.. هیچ سخن را نمی شنوند هیچ کلمۀ گوش نمیدهند !.. از دست انسان گرفته او را کشان کشان می برند ! . .\n- ها صرف همین مسئله باقی بود که بگفتن آن اقدام نکرده بودید! آیا لازم بود که برای رقص تفنگچه می کشیدند ؟..\n- این هم لازم نبود اما حرکات غیرطبیعی می کردند، در وقت رقص تمام وزن خود را بالای شما انداخته ، اعلان عشق وشوخی میکردند...\n- حال آیا متیقن هستید که تمام دختران بمحض دیدن عاشق شما شده وبشما\n\n_ ٩٥ _"}
{"book": "adl0976", "page": 103, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nدل داده اند ...\nـ قطعا ادعا نکرده و نمیکنم!.. ادعا برای حصول يك غايه كرده میشود من اکنون پوره حس میکنم یکی ازین دخترها نتوانسته است اثری بمن بیندازد .\nـ من میگویم که قباحت در آنها است که چرا شما را مهمان دانسته و نزاکت کرده اند !.\nـ یعنی میگوئید باین صورت خوب کاری کرده اند؟..\nـ البته که خوب کردند ! . . يك مهمان بیگانه با نزاکت پیش آمدن وظیفه است .\nـ پس چرا شما قهر و عصبی میشوید؟.\nـ کی؟ من عصبی و قهر میشوم ؟.\nـ طبیعی شما قهر میشوید !.. از آنجائیکه رقص بزور با مردم و هرگونه حرکات درینجا قاعدۀ نزاکت شمرده میشود پس در صورتیکه تنها ماندید چرا قهر میشوید ؟.\nـ من قهر ندارم!.. بفکر شما چنین آمده است. محض برای اینکه پنج دقیقه با شخصی ملاقات کردم سبب عصبیت شما شد !.\nکاپیتان و ماریورا در عالم دیگر بودند. حقیقتاً مانند دو عاشق که رشك ببرند با هم جنگ و جدل داشتند هر دو عاشقان جدی بوده و اعصاب هر دوی شان در حقیقت صدمه دیده بود و متمادیا از اثريك حس داخلی مشاجره داشتند. کاپیتان پس از لحظۀ کمی بخود آمده شروع نمود بخندد . در چشمان او شعله های فرحت زبانه کشیده بود. ماریا از خندۀ کاپیتان بیشتر بقهر شده و میگوید:\nـ چرا می خندید ، آیا درین جا کدام چیز مضحك ديده ايد؟.\nضابط خندۀ خود را دوام داده و با يك آواز ملایم میگوید:\nـ مادموازل ماریورا، آیا بفکر این هستید که با هم جنگ میکنیم؟..\nدختر فکر خود را جمع کرده با هیجان غریبی میگوید:\nـ جنگ میکنیم؟..\nـ بلی ! ولی آیا میدانید برای چه جنگ میکنیم ؟...\n\n-٩٦-"}
{"book": "adl0976", "page": 104, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخير\n\nماجنگ نکرده ایم بفکر شما همین طور میرسد !..\n\nخیر خیر جنگ میکنیم و مثل دو نفر که یکدیگر خود را دوست داشته و بید یگر\nرشك ميبرند ساده تر میگویم ما نند دو نفر عاشق دیوانه جنگ میکنیم ..\nكاپیتان محقق شما دیوانه شده اید برای چه بشمار شك ببرم؟..\nنه تنها شما بلکه من هم در خود نسبت بشما احساس رشک میکنم!..\nبی خوابی و خستگی امشب حواس شما را پریشان ساخته است ! سخن های خود\nنمی فهمید. خواهش میکنم زودتر رفته و استراحت نمائید!..\nچشمان ضابط که از فرط سرور می درخشید به چشمان دختر متوجه شده و بيك آواز\nلرزان و شیرین میگوید :\n\nخیر، من بسخن خود خوب میفهمم مسلم است که ما با يك ديگر خودرشك\nمیبریم ماریورا ..\nخواهش میکنم آرام باشید بفکر تمیز سخن خوب و بد خود نستید بكدام حق و\nبكدام جسارت مرا چنین خطاب میکنید؟..\nضابط طوریکه سخنان او را هیچ نشنیده باشد حرف خود را دوام داده\nمیگوید :\nماریورا چیزیکه از روزها در دل ما آتش افروخته بود و وجود ما را میسوختاند\nامشب از بین دو لب ما خارج میشود !..\nرجا میکنم مرا تنها بنامم خطاب نمائید..\nدختر مستقیما بطرف پنجره میرود ضابط با يك هيجان فوق العادة\nمیگوید :\n\nماريورا ...\n\nخاموش فاروق بی عمه ام را بیدار میکنید ! امشب شما را چه شده که حرکات طفلانه\nمی نمائید ...\n\nضابط هم آهسته آهسته با نوك پنجه های خود بطرف پنجره میرود ... ضیاء\nنقره فام مهتاب از طرف پنجره بالای موهای سیاه و دراز دختر تا بیده مانند\nستاره میدرخشد.\n\n-۹۷-"}
{"book": "adl0976", "page": 105, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\n- ماریورا !..\n- اگر يك کلمه دیگر بگوئید در حال ازینجا خواهم رفت !..\nدر اطاق يك خاموشی عمیقی حکمفرماست هیچ صدائی شنیده نمیشود. هر دویشان پیشمانی های خود را به آئینه های پنجره چسبانده مهتابی را که در بالای دانیوب بلند شده میرود تماشا میکنند !.. شب خیلی ساکن و بی صدا ، هوا هم ملایم است !..\n- ماد موازل ماریورا ، میل دارید چند دقیقه به برنده برویم ، به بینید که چقدر يك شب خوب است ....\n- خنک میخورم ...\nاز دور صدای زنگ ساعت که دوازده را اخبار میکند بگوش میرسد \n- بالاپوش خود را بشما میدهم؟ .\n- نمیخواهم !..\n- چه میشود برای پنج دقیقه !..\n- میگویم نمیشود !\n- عذر میکنم !..\n- آقای کاپیتان شما امشب خواب ندارید ... خواهش میکنم رفته استراحت نمائید !..\n- چه میشود برای پنج دقیقه !... به بینید روی آسمان ستاره ها چطور می درخشند .\n- میگویم ممکن ندارد نکنید که عمه ام بیدار میشود !..\nضابط در حال بالاپوش خود را از بالای چوکی گرفته بشانه های دختر می اندازد . خیلی آهسته دروازه را باز میکند ، دختر بحال عصبیت میگوید :\n- فاروق بی ، عجب آدم معند هستید میخواهید تماما آرزوهای خود را عملی کنید !..\nبه برنده میروند ... تا جائیکه چشم کار میکند همه چیز برنگ ماه بنظر می خورد .\n- ماریورا چه يك شب خوبی است ؟.!\n- نمیدانم !..\n- چرا اینقدر بخشونت حرف میزنید ؟ نسبت بمن در خود يك ذره احساس ترحم \n\n- ۹۸ -"}
{"book": "adl0976", "page": 106, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nنمی كنید ؟\n- فاروق بی ، بگوئید:\n- مثل اینكه دیگر سلاح تهدید نداشته باشید هروقت را برفتن خود ازینجا تهدید می نمائید . گویا طر فی ضعیف اراده و فكرم را پیدا كرده اید ، حال در دست شما هستم !..\n- كاپیتان !..\n- اینك چپ میشوم !..\nدر افق دانیوب مهتاب بلند می شود چشمان آنها بطرف آسمان متوجه است. نه دختر چیزی میگوید و نه كاپیتان !!.\nدقایق بسرعت میگذرد! . بالاخره كاپیتان آهسته آهسته چشم های خودرا بطرف دختر دور میدهد .. گوئی تمام ستاره های دانیوب در زیر مژگان های این چشمان آبی مستور است :\n- ماریورا !..\nباز ساكت می شود. در لب هایش قوة تكلم نمانده !..سر خودرا بسوی آسمانیكه ملیونها ستاره دران می درخشد بلند كرده میگوید :\n- ماریورا، دیگر بس است، باید بمن گوش دهی و به سخنان من اعتماد نمائی.\n- فاروق بی ! هرگز من به سخنان شما گوش نداده و اعتماد نمیكنم ، رجا میكنم خاموش باشید !..\n- خاموش نخواهم شد!..\n- كاپیتان بشما میگویم ساكت باشید !.. امشب زمین و آسمان و تمام اجرام فلكی ما را بيك رفتار بی شعورانه می بیند !.. به اندیشۀ خوب و بدچیزهائیكه میگوئیم نیستیم!.. يك وضع قبیحی را پیروی میكنیم !..\n- يك دقیقه به سخنان من گوش دهید !..\n- كاپیتان يك دقیقه خیلی زیاد است ، بلكه يك ثانیه هم به سخن شما گوش نمیدهم!.. و هم نباید گوش بدهم !.. شما ضابط اردوئی هستید كه هر آن برادران ما را برای تسلط بر مملكت ما میكشند !..\n\n- 99 -"}
{"book": "adl0976", "page": 107, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nدختر دفعتاً سر خود را بلند کرده با یک آواز متین میگوید :\n— کاپیتان ! ما و شما دشمن هستیم ، و دائماً بدشمنی با هم مجبور\nمیباشیم ! . .\n— خیر ما و شما دشمن نیستیم ماریورا ! حتی مملکت های ما هم با هم دشمنی\nندارند این وضعیت در اثر يك نوع پیش آمدهائی است که ما را مجبور به این\nروش ساخته .\n— هرچه میخواهد باشد ، ولی نتیجه يك سان است !.. فعلا شما جزيك دشمنی که با موزه\nهای خود در بالای خاك مقدس ما میگردید ، چیز دیگری شده میتوانید ؟ . . بمن\nواجب است که از شما نفرت نمایم !.. وعذر میکنم بیشتر ازین درین راه کوشش ننمائید\nوبگذارید این نفرتی را که نسبت بشما در خود حس میکنم محو نشود.\n— ماريورا ! انسان بکوشش نمیتواند حس نفرت را نسبت بکسی در خود تولید\nنمايد !.. شما غیر ازینکه خودتانرا بازی بدهید ، چیز دیگری هست ؟..\n— نکنید، فاروق بي . يك عسكري كه صاحب شرافت ذاتی است نباید به دل يك دختر\nبیچاره دست بزند !..\n— ماریورا با وجود اینها، فراموش نكنی كه يك قوة خارق العاده که از ارادة\nما خارج است، ما را بيكدیگر نزدیک می سازد عشق ومحبت وطن ندارد ماريورا!..\n-فاروق بی ـ تکرار میکنم !.. که ما نه حق دوست داشتن ونه حق محبت را با هم داریم\nهمه را بيك سو بگذاريم ، وضعيت فراموش نشدنی پدرم مرا وادار می سازد که از شما نفرت\nنمایم ، وکوشش میکنم که نفرت کنم !.. چونکه .\nدختر چشم های خود را بچشم های ضابط دوخته میگوید:\nـ چونکه امروز مملکتم ، حیثیتم ، غرورملی ومليتم در زیر پاهای شما آه وناله\nمیکند ! . .\n— ماريورا این فکر تو غلط است!... ما برای گرفتن مملکت شما نیامده ایم ،چشم\nما در پی استیلای دائمی آن نیست این آسمان قشنگ ، این ستاره های درخشنده ، این\nکوهها و تپه های زمردین که با برف مستور است و این دره ها و دریاها و بالاخره همۀ آن ها\nاز شما است !.. مادر مملکت شما طوریکه آمده ایم برمیگردیم؛ پس چرا ما با يك ديگر\n\nـ ۱۰۰ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 108, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nخود دشمن باشیم و در خود ایجاد نفرت نمائیم ! دشمن شما کسانی هستند که چشم شان به\nمملکت شما باشد . ما دشمن نیستیم !..\nدر رخساره های ماریورا دو قطره اشک مانند مروارید می درخشد!\nآه فاروق بی چرا ما و شما با هم معرفی شدیم !..\nتکرار میکنم: عشق وطن و مأوا ندارد. و هیچ کدام اینها را نمی شناسد . دل هم\nبمنزله سلطانی است که تحت هیچ اراده نمیرود !.. تو بگذار ماریورا چیز یرا که از مدتها\nچشمان ما حکایت میکرد اکنون زبانهای ما هم ادا نماید !...\nدختر در حالیکه روی خود را بطرف ستاره هائیکه در آسمان میدرخشد بلند\nکرده میگوید :\nکاپیتان بر و که استراحت کنیم طبیعت امشب ما را دست و پاچه ساخته، چیزهای غیر\nعادی میگوئیم !..\nضابط دست های لرزان خود را دراز کرده میخواهد که بالای دست های دوشیزه\nقشنگ بگذارد ولی دختر با هیجان دست های خود را پس کرده میگوید :\nچه میکنید فاروق بی ؟..\nدر لب های ضابط یک آواز خفیف و لرزان :\nماریو را ترا دوست دارم !..\nرجا میکنم کاپیتان بروید که خواب شویم !..\nضابط سکوت میکند ... بدون اراده سرش پائین می افتد چشمانش پر اشک\nدیده میشود:\nخوب است برویم !..\nداخل اطاق میشوند ... چراغ خاموش شده بود در اطاق تاریکی خفیف است ... نوک\nپنجه های خود را بزمین گذاشته راه میروند ...\nعمه ماریورا بالای کوچ خواب است ... یک صدای خفیف شنیده میشود که\nآهسته میگوید :\nشب شما خوش کاپیتان !..\nضابط انگشت های باریک و گندم رنگ دوشیزه جوان را در بین دست های خود\n\n- ۱۰۱ -"}
{"book": "adl0976", "page": 109, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nکه مثل آتش می‌سوزد گرفته و فشار میدهد. بعد از آن آهسته آهسته انگشتانش را مستقیماً بطرف دهن خود برده دفعتا می‌بوسد ...\nـ چه میکنید کاپیتان دیوانه شده‌اید؟..\nضابط هیچ گوش نمیدهد، با لب‌های آتشین خود تکرار می‌بوسد و میگوید:\nـ شب شما خوش، ماریورا!.\nهر دوی شان با قلب پر از مسرت و نشاط از دروازه خارج شده، بانوک پنجه آهسته آهسته هر کدام بجای خود میروند ...\nساعت، چهار صبح را اعلام کرد... همه بخواب عمیقی فرو رفته‌اند... هوا ملایم و باد آرام است. دروازۀ خانه را بشدت میزنند. صدای زنگ در نیز شنیده میشود. درین تاریکی صبح کی خواهد بود؟ کاپیتان بالا پوش خود را پوشیده به برنده می‌براید.\nـ کی هستی ؟..\nـ من احمد هستم. جناب کاپیتان پائین تشریف بیاورید!.\nـ چه خبر است احمدبی؟.\nـ زودتر بیائید!\nضابط با هیجان از اطاق خارج میشود... راهرو بکلی تاريك است؛ اينك صفه، بروی حویلی بالاخره بدهن دروازه رسیده و آنرا باز میکند:\nـ چه شده چه خبر است احمدبی ؟...\nـ دشمن از تمام اطراف نهر (سرت) به تعرض شروع نموده!..\nـ چه میگوئید؟..\nـ: بلی از نیم ساعت باین طرف تمام مواضع ما زیر آتش توپ‌های دشمن است... قوای بلغاری‌ها هم که بطرف جناح چپ بودند نظر به اطلاع تيلفونی قوماندان فرقه ٢٥ مقاومت نتوانسته عقب نشینی میکنند.\nـ ممکن ندارد!\nـ چطور ممکن ندارد؟... حتي يك غند سوار روسها مستقیماً بطرف جنوب روان شده\n\nـ ١٠٢ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 110, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمیخواهند که لوای آستریارا محاصره کنند..\nازین قراو بالای ابرایئل می آیند؟..\nهمین طور فهمیده می شود ... جناب کاپیتان وقت میگذرد... جنرال (کوس) منتظر شما است!..\n- جنرال برخاسته؟..\nبلی، از نیم ساعت به اینطرف در ریاست ارکان حربیه مذاکره است.\n- پاشا کجا است؟.\nپیش جنرال !..\nپس حرکت شروع شده است ؟..\n- حتی فرقه بدون شبهه حال داخل حرب است!..\nتا پنج دقیقه دیگر میرسم !..\nکاپیتان دروازه را بسته برمیگردد ... پیش روی زینه دفعتا سایه دو نفر دیده میشود... ماریورا وعمهاش در حالیکه استاده اند میگویند :\n- چه خبر است کاپیتان؟..\nضابط سرخود را بطرف دختر دور داده .. بايك وضع مضطرب و صدای مهیب میگوید :\nدشمن به تعرض شروع نموده سوارهای روس لوای اوستریارا مغلوب ساخته بطرف ابرایئل روان هستند !...\nچشمهای آبی و اشك بار ماریورا دفعتا بطرف سقف بلند میشود ...\nاز بین لبهایش چند کلمه مثل اینکه دعا کند بگوش میرسد .\n- خداوندا هزار بار شکر..\nعمه ماریورا از فرط مسرت بگریه آغاز میکند... ضابط راست ایستاده است. رنگش تغیر کرده . در لبهایش خنده زهرآلود نمودار میشود . در حالیکه میخواهد داخل اطاق شود میگوید:\n-وقتاکه باچشمهای اشکبارنزدخداوندشکران خودراادامینمائید توصیه میکنم اینقدر\n\n- ١٠٧ -"}
{"book": "adl0976", "page": 111, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nعجله و مسرت نکنید.\nچشم‌های خود را به چشم‌های دختر دوخته میگوید:\n- زیرا در هیجان‌های بزرگ اندیشه هزیمت قوی‌تر میباشد. اینرا گفته دروازه\nرا می‌بندد..\n\n-١٠٤-"}
{"book": "adl0976", "page": 112, "text": "حرکت به جبهه\n\nبعد از يك ساعت ...\nاولین امر جنرال (كوش) قوماندان عمومی اردوی دانیوب قرار آتی است:\nـ بایست تمام قوا تا وقت طلوع آفتاب به هر وسیله که بتواند بطرف جبهه\nحرکت بنمایند ! ..\nصبح است و آفتاب آهسته آهسته بالای دانیوب بلند میشود... در سرتاسر شهر شورش\nو ولوله دیده میشود... راه ها، میدان ها، جاده ها، همه از عسکر پر است ... آواز طرم از هر\nطرف شنیده میشود... تمام اهالی ایراثیل از عقب آئینه های پنجره های خود اطراف را\nتماشا میکنند ...\nساعت از شش گذشته است ... در خانه میخائیلسکو ها هستیم ... کاپیتان باعجله\nفوق العاده دروازه را باز کرده داخل حویلی میشود... بشتاب از زینه ها بالا رفته داخل\nاطاق خود میشود ، یکنفر عسکر هم در حالیکه بکس بدست دارد آهسته آهسته از\nزینه ها بالا میرود ...\nاولین روشنی صبح از پنجره ها داخل اطاق میگردد...\nماریورا، مثل يك هيكل بی روح در راه رو استاده است... موهای سیاهش پریشان\nرنگش پریده ... قلبش با يك هیجان فوق العاده میپرد.\nعسکر هم مانند سایه از جلو دختر میگذرد و با قدم های آهسته بطرف اطاق کاپیتان\nرفته و داخل میشود. ماریورا هنوز در راه رو متحیر ایستاده است... در وجودش قدرت حرکت\nنیست... دروازه اطاق ضابط تا حال باز نشده است... دقایق با هیجان میگذرد يك... دو\nسه... پنج... ده !. بالاخره دروازه باز میشود!. ضابط با لباس حرب بدهن دروازه ایستاد\nاست. دفعتاً با دختر چشم به چشم میشود، نه يك صدا است و نه يك حرکت!...\nضابط با آهستگی نزديك دختر شده دست خود را بطرف او دراز میکند:\nـ خداحافظ ماريا!..\nـ کجا میروید؟..\nـ میدان حرب!.\nچشم های دختر پر اشك شده و از گریه خودداری کرده نمیتواند !.. اشك هائيكه از\n\n-١٠٥-"}
{"book": "adl0976", "page": 113, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nچشمانش سر از پر میشود در پرتو روشنی صبح روی رخسارهایش می درخشد!.\nماریا چرا گریه میکنی ؟..\nنمیدانم؟. از من چیزی نپرسید!..\nضابط دستهای كوچك دوشیزه جوان را در بین دست های سوزان خود میگیرد..\nلبهای آتشین خودراروی انگشتان لطیف او گذاشته می بوسد و میگوید:\nماریا این اشكهائیكه از چشمانت میریزد مرا مسعود میسازد!.. حال ازینجا مانند\nطفلی که مسرتش نامحدود باشد جدا میشوم خیلی سعادت مندهستم ماریا آنقدر سعادت مند\nهستم که هیچ تصور کرده نمیتوانی!.\nبا دستهای خود موهای پریش دختر را نوازش میدهد.\nبه عمه ات سلام مرا بگو!. وعذر کن که مرا عفو کند!:. من به حرب میروم باز گشتن\nمجهول است !.. خدا میداند که چه میشود!..\nتکرار دست های دختر را میبوسد و میگوید:..\nبرو ماریا خدا حافظ...\nمیروید فاروق بی !.. بکلی میروید ؟\nخیر ماریا انشاالله باز می آیم !..\nدختر گریه کنان میگوید:\nفاروق بی انتظار شما را میکشم ! . . برای شما و برادرم هر شب پیش خداوند\nدعا میکنم !..\nضابط برای پنهان کردن دو قطره اشکی که در نوك مژگانش جمع شده است دست\nخود را بلند کرده بروی پیشانی میگیرد. با يك آواز لرزان میگوید:\nماویورا ، آیا مرا عفو کرده ای ؟..\nدختر ساکت مانده وجواب نمیدهد ...\nبگو ماریا مرا عفو نمودی ؟.. تا با روح مستریح برو !..\nدختر با وضع پرهیجان سر خودرا بلند میکند چشمهای اشك آلود خود را بچشمان سیاه\nضابط دوخته میگوید:\nآیا میخواهید شمارا عفو نمایم؟.. خوب !..!..!..\n\n- ١٠٦ -"}
{"book": "adl0976", "page": 114, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nيك قدم به ضابط نزديك میشود... در روشنی اول صبح كه از پنجره ها بداخل تابیده بطرف این مردكه مثل يك هیكل فولادی ایستاده است با ذوق و هیجان می بیند. بعد ازان بنوك پنجه ها بلند شده لب های یاقوتی رنگ خود را آهسته آهسته بطرف لبهای سوزان ضابط نزديك میكند و بمهرد نزديك شدن چشمان خودرا می بندد و خود را در آغوش او پرتاب میكند! دست های خود را بگردنش آویخته فشار میدهد!...\nحال از تماس این دولب های سوزان يك صدای خفیف شنیده میشود و بس!...\nبعد از يك دقیقه...\nاكنون برو كاپیتان!...\nلب های آتشین خودرا از لبهای سوزان ضابط دور میكند!.\nضابط، قوۀ تکلم ندارد! با افكار پرهیجان از زینه ها پائین میشود...\nآخرین صدای دختر را از عقب ضابط میشنویم که میگوید :\nكاپیتان دقت كن! نه اورا هدف قرار دهی و نه هدف او قرار بگیری از یرا نمیخواهم کشته شوی و نه او را بکشی!...\nسر دختر دور کرده، چشمانش سیاهی میکند وجود ش مرتعش میشود وروی زینه ها می افتد مانند جسم بی حركت همانجا می ماند...\n\n-١٠٧-"}
{"book": "adl0976", "page": 115, "text": "حرب\n\nدر جبهه هستیم... گلوله باری مسلسل توپهای دشمن سنگرهای ما را زیر و رو میکند روسها برای پس پا ساختن ما فوق العاده فعالیت میکنند ...\nاز ده ساعت باین طرف ساحل نهر (سرت) بین دود وغبار پنهان است. هیچ چیز دیده نمیشود راه های بین سنگرها تماما از زخمی ها و مرده ها پر است !.. بلغاری ها و آستریائیها تقریبا سه کیلومتر عقب تر موقع گرفته اند.. تنها فرقه ترك بمقابل دشمن مقاومت میکند تا حال يك وجب زمین اشغال شده را از دست نداده ایم!..\nقوای توپچی آلمان فقط از دور با روسها مقابله می نمایند ، تمام بار محاربه بدوش عسکر ترك است !...\n\nبعد از چهل و هشت ساعت\n\nاز سپیده دم تا حال پنج مرتبه دشمن مکرراً تعرض کرده گویا میخواهد بمقابل تمام موانع با دادن تلفات ابراائیل را دوباره اشغال نمایند! عسکر تازه دم روسی هم آن به آن برای معاونت عساکر روسی میرسد... بلغارها موضع خود را گذاشته با حال پریشان بطرف ابراائیل فرار می نمایند ... بيك غند عسکر آلمانی امر داده شده که جای بلغاری ها را اشغال کنند... يك قسمت قوای توپچی اوستریا هم پس پا شده و جای خود را بدشمن گذاشته اند ...\nعساکر ترك مانند دیوار آهنین سنگر های خود را محافظه میکنند. دشمن با تمام قوت خود فشار آورده و میخواهد عساکر ترك را مجبور به عقب نشینی سازد. لهذا تمام سنگر های ما زیر آتش شدید خصم واقع است...\nپس از چهل وهشت ساعت دیگر از شدت تعرض دشمن کاسته شده قوای روس ورومن نتوانستند فرقه های ترك را از جایش حرکت بدهند، اینست که به مقصود خویش نائل نشدند... معلوم میشود که تلفات زیاد داده اند. ساعت به ساعت تعرض خفیف تر شده میرود... صدای آتش توپهای ترك متمادیا بکوش میرسد!..\n\n-- ۲۰۸ --"}
{"book": "adl0976", "page": 116, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخبر\n\nشام\n\nساعت ٩ شب است... سه روز، سه شب سرتاسر میدان حرب از آتش باری های\nدشمن زیرورو شده بود. فعلا سکوت حکمفرما است ... شام یکی از روزهای برج\nحوت است ... در آسمان قشنک ستاره ها می درخشد. نهر(سرت) وتپه های پر برف\nاطراف را شعاع خیره رنک مهتاب شب های هفت و هشت روشن کرده ... بادهم\nساکت است ... در شهر ایبرائیل هیجان فوق العاده دیده میشود، تمام اهالی بکوچه ها\nهجوم آورده بايك بی قراری منتظر خبر تازه میباشند، راه های ایبرائیل از موتر\nهای زخمی پر است!...\n\nشب\n\nساعت ١٢ است... در سنگر هستیم... هرکس بالای وظیفه خود است، هیچ روشنی\nدیده نمی شود... بايك هیجان واضطراب فوق العاده در تاریکی ظلمانی شب، صبح را\nانتظار میبریم!...\nدرین اثنا تمام تیلفون های استحکامات زنگ میزند:\n- آلو ... آلو ... آلو ...\nامر قوماندان کل قوا :\n«سپیده دم برای تعرض آماده باشید!.. در شب هرکس بالای وظیفه خود حاضر\nباشد!، انتظار امرثانی را بکشید!.. »\n\nصبح\n\nساعت سه وسی دقیقه است... در استحکام تولی هفتم توپچی دافع طیاره ترك داخل\nمیشویم... هیاکل اشخاصی که در تاریکی حرکت میکنند بنظر میخورد... از هر طرف\nآواز بگوش میرسد... قوماندان که يك شخص ميانه قدوجسیم است عقب توپ بزرگی بيك\nسنگ تکیه داده با چشمان خواب آلود وخسته خود بطرف فاروق بی دیده\nمیگوید :\nکاپیتان! تعرض عمومی بساعت شش شروع میشود؟..\n\n- ١٠٩ -"}
{"book": "adl0976", "page": 117, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- بلی !..\n- حال ساعت چند است؟..\n- پانزده دقیقه کم چار!..\n- پس باید زیاد از دو ساعت انتظار بکشیم !..\n- بلی !..\n- گمان میکنم المانها میخواهند بالای قوای روسیه حمله شدید و آتش باری\nخوبی اجرا نمایند !..\n- همینطور معلوم میشود !..\n- دعا کنیم که اوستریائی ها هم مثل بلغارها پس با شوند ! . و الا بازهم بار آنها\nبدوش ما می افتد !..\n- متأسفانه هر وقت همین طور میشود !..\n- میدانی کاپیتان که نسبت به پیلوت های روس هوا بازان رومن خیلی\nجسور هستند !. حتى بعضاً برای تهدید و خاموش ساختن بطریه خیلی پائین می آیند!..\nدروقت تعرض چند دفعه مجبور شدیم که جای خود را تبدیل نمائیم. مخصوصا یکی از\nآنها فوق العاده جسور است . در اول تنها می آمد ولی حال بايك دسته يك جا می آید.\nشاید او را ترفیع داده اند!.. خیلی مدهش است سه شب و روز هرچه کوشش نمودیم\nحریف را زده نتوانستیم\n- سه روز فرمودید ؟...\n- بلی، شما امروز آمدید، در تمام دوام تعرض مانند باشه گرسنه که خود را برای\nگرفتن صیدش میرساند ما را تهدید میکرد.\n- جناب كُندك كُمشر !.. در هر دفعه تعرض آنرا ازچه شناختید ؟..\n- از جسارت او شناخته میشود ، در عقب طياره اش هم يك علامۀ از اسکلیت بزرگ\nرسم است .\nضابط به آواز بلند میگوید :\n- ها اسکلت سر؟..\n- بلی، شما هم او را می شناسید کاپیتان ؟..\n\n- ۱۱۰ -"}
{"book": "adl0976", "page": 118, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- میشناسم !..\n- پس شما هم ....\n- خیر جناب کندکمشز اما هنوز با او مقابل نشده ایم !..\n- پس از کجا او را می شناسید ؟..\n- گاه گاه برای بمباردمان به ایزائیل هم می آمد.\n- چه يك حریف مدهشی است !..\n- بلی خیلی آتشین مزاج است !..\n- از آتشین مزاجی گذشته مدهش است. مدهش !.. یکی از پیلوت های آلمانی\nهم که سی یا سی و پنج طیاره انگلیسی را سقوط داده در دم طیاره اش اسکلت دارد\nاین حریف به او خیلی مشابه است !..\nکندکمشز سگرت را روشن کرده میگوید :\n- فاروق بی، شما فعلاً پائین بروید، من به ترسدگاه میروم، اگر لازم شد شما را\nمی طلبم !..\n- خوب است !..\nفاروق سلام داده میرود...\nتاریکی عمیق وسکوت حکمفرماست!..\nبه انتظار صبح هستیم، هیچ صدا و حرکت نیست دقایق پی هم میگذرند !..\nدر همین شب هنوز ساعت پانزده دقیقه کم چار است !... شهر ایزائیل هم مثل سنگر\nهای ما که پانزده کیلومتر ازان دور میباشد در تاریکی شب در حال سکوت است !....\nدر خانه میخائیلسکو ها !.. از خلال دروازۀ اطاق ماریورا روشنی خفیفی دیده میشود\nشاید ماریورا هنوز خواب نرفته است !.. صدای پای آهسته بگوش میرسد، عمه ماریورا\nدر حالیکه بدست خود لامپ دارد آهسته داخل اطاق ماریورا میشود ... ماریورا با مو\nهای پریش ، چهرۀ آشفته، چشمان خسته و دردناك آرام آرام قدم میزند !..\n- چرا خواب نمی شوی ماریورا ؟..\n- نمیدانم عمه جان هیچ خواب ندارم\n- مریض هستی ؟..\n\n- ۱۱۱ -"}
{"book": "adl0976", "page": 119, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- خیر !..\n- پس چرا خواب نمیروی ؟..\n- نمیدانم امشب خواب از من فرار کرده اعصابم بقدری خسته شده است که !..\n- دیشب هم تا صبح چراغ اطاقت روشن بود !..\n- دیشب هم هیچ خواب نرفتم !..\n- دخترم نمیدانم ترا چه شده است ! .. از فرط بی خوابی رنگت تغیر خورده و چشمانت قرمز شده است !..\n- عمه جان خیلی مانده هستم !..\n- ماریا درین دوسه روز در اوضاعتك يك نوع تبدلاتی حس میکنم از شدت هیجان سیمایت پژمرده و چشمانت کم نور است !..\nعمه ماریورا چراغی را که در دست دارد روی میز گذاشته به ماریورا نزدیک شده با دست های خود موهای سیاهش را نوازش داده میگوید:\n- دختر عزیزم ترا چه شده !.. بمن بگو ..\n- هیچ نمیدانم عمه جان !.. تنها يك قسم اضطراب داخلی است که قلبم را می فشارد و گلویم را خفه میکند !..\n- ماریا مگر مریض هستی ؟..\n- نمیدانم، عمه جان از من چیزی نپرس !..\nدختر بازوهای خود را دفعتاً کشاده و بگردن عمه خود می اندازد... قطرات سرشك از چشمانش سرازیر میشود !..\n- وضعیتم خیلی خراب است عمه جان !.. میترسم ... مرا تنها نگذار ... میترسم میترسم مرا در آغوشت بگیر !..\nسر كوچك خود را بسینهٔ عمه‌اش میگذارد ... پیرزن با بی‌قراری میگوید:\n- آه یگانه دخترکم! دختر عزیزم! مکن... یگانه مایه تسلی قلبم در دنیا تو هستی حیاتم تو و هستیم توئی !.. اوه من يك زن درد رسیده هستم ! تو بر روی این دردهای دلم آتش میفروز ماریا !.. اعصاب تو درین روزها خراب شده است ! .. حق بجانب هستی زیرا مصیبت های پی در پی ترا شکنجه می کند ! این چند هفته هم از برادرت خبر نرسیده\n\n-۱۱۲-"}
{"book": "adl0976", "page": 120, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\nبرعلاوه چندروزهم تنهاماندیم !.. تنهائی هم بذات خود عامل بزرگی برای\nخرابی صحت و تولید عصبیت شخص است .. دیگرهیچ چیزی نیست دخترم!...\nسپس با دست های خودرخساره های گندم گون اورا که از شدت گریه قرمز شده\nنوازش داده میگوید:\nـ فرداچارهٔ برای سر گرمی تو می سنجم .. اگر خواهش داری برای چند روزاز\nا برا تبل هم میر ویم !.. زیرا مسئلهٔ ز ذو خورد و کشمکش حرب اعصاب را خسته\nمی سازد..\nماریورا گریه کنان میگوید :\nـ عمه جان ! اگر شما نسبت بمن اضطرا بی حس میکنید مرا ببخشید !..\nچه کنم !نمیدانم درین چندشب خیلی نارام هستم اعصابم زیادخسته شده است!..\nـ میدانم ماریورا!..\nچشم های خانم سالخورده حاکی ازشفقت بوده ومیگوید:\nـماریوی عزیزم کوشش کن کمی بخواب روی!.. ببین ساعت ازچهار گذشته. نزديك\nاست صبح میشود!.. دخترك شيرينم ، طفل نیستی فکر خودرا جمع کن !.. پیش آمد\nهای جزئی قابل این اندازه تفکرنیست ...\nبعداز بازو ها ی ماریورا گرفته اورا بطرف مجسمه مریم میبرد:\nـ دخترعزیزم : بزانو در آمده چشمانت را به بند ،باقلب پاك وضمیری بی آلایش\nبرای برادر و تمام هموطنانت دعاکن... به بین تمام کوچه ها اززخمی ها پُر است !.. برادر\nو تمام هموطنانت برای حفظ وطن و شرف و ناموس ما می جنگند !.. تمام افکارشان متوجه\nحراست ناموس وحفاظت وطن است، تو معصوم هستی، تو پاکدامنی برای خود و برادر\nوهموطنانت طلب نجات کن !..\nآهسته آهسته بـگوشهٔ دیوار نزديك ميشوند.\nـ تمام چیزهائیکه بتومیگویم اجرا کن آنوقت خواهی دیدکه با قلب ساکن بخواب\nعمیقی فرو خواهی رفت!..\nماریورا آهسته میگوید.\nـ خوب ...\nـ۱۱۳ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 121, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبعد از ان زانوهای خود را خم کرده بالای تخته ها بدوزانو می ایستد، چشم های خود را\nمی بندد ... لبانش آهسته حرکت کرده و بدعا مشغول می شود :\n- ای خدای بزرگ و توانا ! ... درین دقیقه کسانی را که برای وطن ، شرف و ناموس\nما می جنگند به لطف و مرحمت خاص خود از آنها حمایه کن ! .. در بین آنها برادرم را\nنیز بتوسپردم ، ای خدای توانا ! .. او را برای این دوزن بد بخت و سیه روز از فلاکت های\nآینده نگاه داری و ما را ازین بیش بداغ جدائی او مسوزان ! ...\nدختر آهسته آهسته سر خود را بلند میکند ... در چشمانش قطرات اشک دیده میشود\nاز لبانش صدای خفیف می برآید و میگوید :\n- ای خدای من ! تمام آنها ئیکه درین شب تاريك و موحش برای وطن خویش می جنگند\nهمچنین آن انسانهای بدبخت و بیچاره را !...\nيك كمی سكوت می کنند در لبان خود سوزشی حس کرده با گلوی گرفته\nمیگوید :\n- و ... او را ... او را ... هم ! ...\nدیگر چیزی نمی گوید ... دست های خود را بزمین گذاشته خاموشانه قدر است\nمی ایستد ... از چشمانش اشك جاری است روی گونه های زنی که بالای سرش ایستاده\nهم قطرات اشك ديده میشود ... با قدم های ملایم بطرف پنجره میروند ... دختر پیشانی\nعرق آلود خود را به آئینه های سرد پنجره می چسپاند ... چشمان خود را کشاده در\nتاریکی شب اطراف را از نظر گذرا نیده میگوید :\n- عمه جان ، گمان میکنم حرب خیلی مدهش است ! . . هنوز هم زخمی\nمی آورند ! . .\n- دخترم حقیقتاً خیلی مدهش است زیرا زخمی های دشمن زیاد می آید ! ..\n- خداوند همه شان را نگاه کند ! ..\n- ما باید در حق هم وطنان خود بیشتر دعا کنیم ...\n- عمه ! آنها هم انسان هستند و برای يك ایده آل می جنگند ! ..\n- ماریا آنها برای استیلای وطن ما می جنگند !\n- نظریۀ شما صحیح است ولی در بین شان کسانی هم یافت میشوند که برای استیلای وطن\nما چشم ندوخته اند ..\n\n- 114 -"}
{"book": "adl0976", "page": 122, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nسکوت عمیقی طاری میگردد ، دختر در شقیقه های خود لرزش عجیبی حس کرده\nمیگوید :\n- عمه جان زخمی های کدام اردو زیاد است ؟...\n- از ترکها !..\n- آه ترکها؟ ..\n- بلی از دو شب باین طرف تمام زخمی های ترك را می آورند!.. بمقابل اردوی ما تنها\nترك ها مقاومت میکنند !.. اگر ترك ها نمی بودند اردوی ما خیلی پیش ازین وقت\nداخل ابرایئل می شدند!..\n- افسوس ما با دشمن بی ضرر می جنگیم !.. با يك دشمنی که هیچ چشم شان بوطن ما نیست\nزدوخورد داریم، در حالیکه بلغاوها و آلمانها را از نظر انداخته ایم .\nدختر سکوت میکند چشمانش پر اشك شده... با آواز لرزان میگوید:\n- بیچاره فاروق بی!..\nچهره عمه اش دفعتا تغییر میکند:\n- آه ماریا !... تو درین لحظه بفکر ضابط یکی از دشمنانی هستی که هزاره وطن\nما را با بی رحمی هلاك می سازد؟.. بار دیگر نباید نام این شخص را از زبانت بشنوم!..\nبگذار پدرت در مزار خود راحت باشد !..\nماریا آهسته میگوید:\n- عمه جان حق با شما است ! مرا ببخش زیرانمیدانم که چه میگویم.\nخانم پیر بازو های خود را کشاده او را در آغوش میکشد سرش را بسته خود گذاشته\nفشار میدهد و با يك لهجۀ شفقت آمیز میگوید :\n- دختر عزیزم برو به بستر خود راحت کن ... قوۀ ایستادن از تو سلب شده.\nبعد او را مستقیما بطرف بسترش میبرد ، ماریا اشكها ی خود را با دستمال پاك\nکرده دست عمۀ خود را می بوسد ... بعد روی چپرکت می غلطد ... خانم لحاف را\nبالای او کشیده واز پیشانیش بوسه کرده و میگوید :\nماریورای عزیزم! شب تو خوش!..\nخانم لامپ را از روی میز گرفته با قدم های آهسته بطرف دروازه روان شده، دروازه\nرا خیلی آهسته باز کرده و از اطاق خارج میشود ... ساعت میدان گراد اینا پوبلیکا\nمانند زنگ های کهنه کلیسا ساعت پنج صبح را اعلام میکند..\n\n- ۱۱٥ -"}
{"book": "adl0976", "page": 123, "text": "تعرض شروع میشود\n\nباز هم در شهر ... دامن شب چیده شده است... خدایا چه شب طولانی و تاریک است!..\nساعت پنج است ... فاروق بی باکرنبل از موفع ترصد تپه های دور دست را که آهسته آهسته\nروشن میشود می بینند ... عساکر در مواضع خود جا بجاهستند. و انتظار طلوع آفتاب را\nمی کشند ... دقایق و ساعات به آهستگی میگذرد. کرنیل به فاروق بی نزدیک\nشده میگوید !\n- دشمن بفکر تعرض ما نیست زیرا هیچ حرکتی از آنها دیده نمی شود!.. همچنین به\nيك هجوم ناگهانی معروض خواهند شد!..\n- گمان میکنم این دفعه تا (کالاس) پیش برویم !..\n- بفكر من تا وقتیکه برف باشد ارکان حربیه امر حرکت نخواهد داد !..\n- پس بکجا تعرض خواهیم کرد؟..\n- گمان میکنم این تعرض بمقابل روسها يك حملۀ متقابله خواهد بود .\n- باید چنان ضربتی به آنها وارد آورد که دیگر جرئت نتوانند پیش دستی\nنمایند ! یا..\n- یا ؟ ..\n- من صرف همینطور گمان دارم !\n- خدا آخر کار را خوب کند !\nبا دوربین هائیکه بالای ۳ پایه قرار دارد اطراف را نگرانی میکنند ..\n\nبعد از دو روز\n\nدر تمام محاذ سکوت است!.. در نتیجۀ تعرض ٤٨ ساعت گذشته روسها که بکوشش زیاد\nاستحكامات بلغارها و اوستریائی ها را متصرف شده بودند، از دست دادند . قریب شام\nاست.. ضابط با کندکشر صحبت دارند.\n- محقق می آیم جناب کند کشر ! وعده میدهم بیش از سپیده دم اینجا باشم.\nاجازه بدهید بروم!..\n\n- ۱۱٦ -"}
{"book": "adl0976", "page": 124, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- فاروق بی ! حالا ساعت هفت و نیم است مسافه بین استحکامات ما و شهر (برائیل تخمیناً)\nاز ٤٠ - الی ٥٠ کیلو متر بیش نیست شما اگر اسپ را خیلی تند برانید میتوانید\nدر ظرف ٨ ساعت رفته و باز بیائید درین صورت هیچ در آنجا توقف کرده\nنمی توانید !...\n- جناب کندک مشر ! نیم ساعت توقف برایم کافی است.\n- الله ... الله\n- خیلی مهم است کندک مشر صاحب !.\nکندک مشر زهر خندی کرده میگوید:\n- بگو ببینم، فاروق! این کار مهم چیست که اینقدر بی قرار هستی؟..\n- جناب کندک مشر !..\nکندک مشر ، دست به بروت های دراز خود برده در حال خنده میگوید:\n- کدام تحفه قابل ملاقات هم است یا نه؟\n\n- اگر پرسیدم آزرده مشو ! میخواهم بدانم که بدرد میخورد؟..\n- جناب کندک مشر !..\n- خیلی خوب، چون برفتن اصرار داری برو !... ولی باید پیش از سپیده صبح اینجا\nباشی !... فراموش نکنی که عسکر هرگز از بالای وظیفه خود دور مانده\nنمی تواند ! ...\nچشمان سیاه ضابط از خوشی برق میزند ... از مسرت زیاد میلرزد !.. پاهای خود را\nيك بدیگر زده میگوید:\n- جناب قوماندان تشکر میکنم .\nدر حال با قدم های تندروان میشود... در نقطه که سیم خاردار احاطه استحکامات\nتمام شده يك نفر عسکر جلو اسپی را بدست دارد. ضابط بالای اسپ جهیده و بعد از لحظه\nبسرعت برق مانندی از نظر غائب میگردد.\n- ١١٧ -"}
{"book": "adl0976", "page": 125, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nملاقات\n\nساعت دوازدۀ شب است... باران می بارد سوار مجهولی با شتاب از پیش روی میدان\nگرادیتا پوبلیکا گذشه در مدخل خانۀ میخائیلسکو ها می ایستد... سوار از اسپ پائین\nشده رأساً بسوی دروازه پیش میرود... با دست‌های مرطوب خود زنگ دروازه را میزند...\nآواز زنگ در نیم شب داخل خانه می پیچد سکوت مطلق ... آوازی از درون خانه\nبگوش نمی‌آید... در پنجره‌های اطاق هیچ روشنی دیده نمی شود ، باز انگشتانش\nبزنگ تماس میکند، باز جوابی نمی شنود. دو سه دقیقه را بین اضطرابات طاقت فرسائی\nمیگذارند بالاخره صدای خفیف پای و روشنی کم نور چراغ محسوس میگردد...\nدروازه باز میشود... زن جوانی با موهای پریشان ظاهر میگردد..\n- فاروق بی!..\n- ماریورا؟..\nقوۀ مجهولی که منبع آنرا نمیدانند بی‌اختیار هر دو را بدون اینکه سخنی بمیان\nآورند بهم نزديك ساخته و هر دو در آغوش يك ديگر قرار می‌گیرند.. لبان آتشین هر دو\nبهم تماس و این آتش سوزنده تا مغز استخوان هر دو کار کرده و هر دو میلرزند. در\nجهان دیگری در رفته اند!.. وجود عریان دوشیزۀ جوان در زیر چادر سیاه و نازك و\nابریشمینیکه در وقت برخاستن از بستر بسر انداخته بود در بین بازوان تنومند ضابط\nمیلرزید، اما لرزش دیگری داشت كه خیال میکرد تا لعانش با هر تكان آن بخود\nخاتمه میداد.\nدر بین اطاق هستیم... در روی قالین شعله‌های سرخ و لرزان در حرکت است... از\nبیرون صدای باران بگوش می‌آید... از نیم ساعت باین طرف دست‌های سوزان يك\nدیگر خود را محکم گرفته صحبت دارند..، دختر گریه کنان میگوید:\n- فاروق بی، در بین چنان اضطراباتی اندر هستم که هیچ انسانی آنرا تحمل کرده\nنمیتواند. چنان حال پریشانی دارم که باری هم تصور کرده نمیتوانید!.. بعد ازین شماء\nبرای من موجودی بشمار میروید که نزد من امکان فراموش شدن ندارد. در تمام تار و پود\nوجود من جا گرفته اید و محبت خود را با جسم من خمیر کردید.\n\n- ١١٨ -"}
{"book": "adl0976", "page": 126, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nآه خیلی بدکاری کردید، خیلی کار ناشایستی را مرتکب شدید، فاروق بی !.. محقق بدانید که این حکایه در آخر بفاجعه تمام میشود !..\n- ماریا، چرا چنین میگوئی ؟. آخر چرا بفاجعه خاتمه یابد ؟. آیا هر دوی ما بيك وضعیت سرد چار نشده ایم ؟.. من هم ترا دوست دارم تو هم برای من يك موجود فراموش ناشدنی و بی مثالی هستی !.. بی تو يك دقیقه تحمل ندارم !..\n- فاروق بی ! این يك هفته جدائی تو، آنچه را که در شعورم پنهان بود دفعتاً با تمام موجودیت آن بمیدان ظاهر ساخت . گمان میکردم که تنها با شما الفت گرفته بودم ولی چقدر گول خورده بودم!.. فکر من هیچ تمیز نداده و دیوانه وار بشما مربوط گشته ام !. آه یار بی این چقدر يك گناه بزرگ است\n- ماریا، دوست داشتن گناه نیست!..\n- دوست داشتن گناه نیست ، اما مشروط براینکه ضابط دشمن نبوده و منصوب به اردویی نباشد که مملکت ما را اشغال میکند!..\n- ماریا، تکرار میکنم که ما دشمن مملکت شما نیستیم !.. من نه دشمن تو و نه دشمن وطن تو هستم !..\n- شاید، ولی این مسئله چه بدرد میخورد ؟.. باری فکر نمائید که ساعتی پیش، کی میدانست که با الذات با توپهائی که آتش داده اید چه تعداد بیشمار هموطنان مرا بخاك و خون گذاشته اید؟.. و یا با اسپ خود استخوان های برادران مرا خورد ساخته به اینجا آمدید؟.. كاپيتان ! این حکایه حزین و خیلی حزین است !..\n- ماریا، آیا عین همین چیز در مورد ما هم قابل تطبیق نیست؟.. درین دقیقه آن اولاد های بیچاره اناطولو را هم بخاطر بیاورید که بدون انتظار بردن کدام منفعتی محض برای مفاد دول متفق بزور آورده شده و حاضراً در محاذ جنگیده و نابود میشوند. تمام شفاخانه های اسرائیل از زخمی های ترک پر گردیده است.\nماریا، ما مجبور هستیم که تمام ضروریات حرب را قبول نمائیم !.. این حرب تا آخر دوام کردنی نیست !.. روزی میرسد که صلح روی کار می آید و این خاطره های تلخ فراموش میشود و ما هم با تو مثل تمام عالم راه خوشبختی را می پیمائیم !..\nدختر !، اشك هائی را که در گوشه رخسارش جاریست ، با نوك انگشتانش خود\n-۱۱۹-"}
{"book": "adl0976", "page": 127, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nپاك كرده ميگويد:\nاوه فاروق بی! آنقدر میترسم كه!...\nچشم‌های دوشیزۀ جوان بزرگ می‌شود... لرزيدن لبانش را می‌بينم... به نظر حيرت\nو وحشت بروی ضابط می‌بيند و ميگويد:\nآه فاروق بی! همه چيز را بيك طرف بگذاريد ، هر چيزی را فراموش كنيم، اما\nبرادرم ؟.. همان روزيكه برادرم می‌آيد و از محبت من با يك ضابط دشمن واقف\nمیگردد . . .\nيك دقيقه سكوت . . . يك نفس عميق میكيرد . . . بعد با يك آواز خيلی خفيف و\nآهسته می‌گويد:\nمحقق مرا می‌كشد !..\nاوه ماريا ، تو ديوانه شده‌ای ؟ بچه چيزها فكر ميكنی ... برای چه ترا\nبكشد؟..\nبرای محبت تو؟..\nمگر برادرت انسان نيست؟ آيا او احساس ندارد. نميداند كه عشق و محبت اختياری\nنيست!... بفكر من تقصيری متوجه ما نيست !.. فرضا اتفاقات دنيا ترا بمقابل شخصی كه\nنسبت باو در خود احساس عشق و محبت ميكنی نابود سازد ، چيزی از دستت ساخته است؟...\nماريا بايد ترا بفهمانم كه : عشق و محبت وطن و ما را ندارد و دوست را از دشمن\nنمی‌شناسد !.:.\nفاروق بی، من برادرم را خوب می‌شناسم ، اگر آگاه شود، مرا عفو نخواهد كرد!\n« گريه كنان ميگويد » فاروق بی، بايد عاقبت سوئی را انتظار بريم!...\nخیر ماريا، برعكس من بسعادت و خوشبختی مان اطمينان دارم!...\nضابط دفعتاً سر خود را بلند ميكند ... در سيمايش تغير محسوسی ديده می‌شود با يك\nصدای بلند می‌گويد :\nماريا ! ترا از من نه تنها برادرت بلكه هيچ دست مقتدری جدا كرده\nنميتواند !..\nدختر با چشمان پر هيجان به چشمان سياه ضابط می‌بيند!.\n\n_ ۱۲۰ _"}
{"book": "adl0976", "page": 128, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\n- فاروق بی صدایت هم مانند بازوانت توانا و پر قوت است !... از شنیدن کلمات متین تو در خود يك جرئت فوق العاده حس میکنم : ... برق چشمانت مرا تسلی می بخشد ! ..\nضابط بلا اراده دست های خود را بکمر دختر حلقه کرده او را بخود نزديك می سازد!. سر دوشیزۀ جوان به سینه مرطوب ضابط می چسبد با يك قوت فوق العاده او را فشار میدهد.\nدختر ساکت است بدون اینکه از خود دفاع کند از فشار بازوان ضابط يك ذوق نامعلومی در قلب و لرزش در وجود خود حس میکند ...\nضابط لبان آتشین خود را بلبان سوزان دختر میگذارد و می بوسد ...\n- ماریا با تمام احساسات قلبی خود ترا دوست دارم !.. بیا که ترا روی قلبم فشار بدهم و مانند دسته گلی ترا بو کنم!.. ماریای قشنگم یگانه محبوب عزیزم بعد ازین تو تنها از من هستی بلی تنها از من !.. هیچ کس ترا از من جدا کرده نخواهد توانست !..\nدختر با يك هیجان فوق العاده میلرزد... در تمام ذرات وجود خود يك سوزش مرموزی حس میکند. تا همین دم خود را روی بازوان مردی ندیده بود !.. چون عشق رگ های وجودش را فشار میدهد!.. عشق ومحبت کیف عجیبی دارد!..\nمثل شخصی که تسلیم اراده مافوق میشود آهسته آهسته خود را به آغوش ضابط می گذارد. سر سیاهش روی سینه ضابط افتاده از لبانش يك آواز ضعیفی می شنویم که میگوید :\n- مرا فشار بده !.. آنقدر فشار بده تا استخوانهایم خورد و آتش وجودم خاموش شود روحم در بین بازوان توانا و آغوش گرمت وجود مرا بدرود گوید و بمیرم ...\nبعد از يك دقیقه... ضابط بازوان خود را از کمر ماریا دور میکند. آثار کدر در چشمان سیاهش دیده میشود... سراپا میلرزد ... گویا تهلکه بزرگی او را تهدید میکند ... میترسد، میدانید چرا میترسد؟ چه پیش آمد سوئی رخ داد که دفعتاً دختر را گذاشت؟.. خیلی پریشان بنظر می آید... موهای سیاه و پر پیچش شقیقه هایش را پوشیده... سر سیاه و كوچك ماریا روی سینه اش گذاشته است . از الاشه هایش گرفته بالا میکند ... لبانش میلرزد با رنگ پریده و دست های مرتعش از بند دست های دختر محکم گرفته بطرف پنجره\n\n- 121 -"}
{"book": "adl0976", "page": 129, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمی برد... يك شب خيلی تاريك و مرطوب به آواز گرفته و لرزان میگوید:\n- ماریورا ا... من میروم !...\nدختر هم دچار افکار پریشان است چشمان آسمانی او که در آن بهترین رنگ های عشق جلوه میکند بطرف ضابط متوجه شده و میگوید :\n- کجا میروی فاروق بی. . برای چه میروی ؟...\n- مجبور برفتن هستم زیرا در محاذ انتظار مرا دارند !...\n- نروید !\n- دیوانه هستی؟ باید پیش از سپیدۂ صبح در سنگر حاضر باشم!...\n- خیر ، بتو میگویم نباید بروی؟ دیگر نمیگذارم از من دور شوی!...\n- ماریا، تو دختر يك عسكر هستی! میدانی که اگر يك عسكر در وظیفه خود اندك اهمال بکند با او چه میکنند؟..\nدختر در روشنی که از پنجره های اطاق به داخل افتیده لبان قرمز و درخشندۂ خود را بطرف ضابط نزديك مینماید :..\n- فاروق بی من دیوانه وار ترا دوست دارم...\nدست های خود را بگردن ضابط انداخته چشمان خود را بسته و او را می بوسد ! .\n- فاروق بی !..\nدیگر چیزی گفته نمیتواند ، صدایش خفه میشود ، گریه گلویش را می فشارد !.. ضابط با انگشتان مرتعش خود سر او را بلند میکند چشمان خود را به چشمان آبی او دوخته میگوید:\n- ماریا، باید چند ماه دیگر انتظار بکشیم... در همین نزدیکی ها حرب تمام میشود دول محارب آخرین قوت خود را به میدان حرب سوق میدهند ...\nروی خود را به رخساره های دختر میگذار و میگوید :\n- برو ماریا ، بالاپوشم را بیاور که بپوشم!. برفتار اسپ شش ساعت راه دیگر در پیش دارم، بقوماندان وعده داده ام که قبل از سپیده صبح آنجا حاضر میشوم!...\nدختر بدون آنکه جواب بدهد آهسته آهسته سر خود را بطرف کوچه دور میدهد.\n\n- ۱۲۲ -"}
{"book": "adl0976", "page": 130, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nپیشانی خود را به آئینه های تر میگذارد «شب خیلی تاریک است !\n- فاروق بی ، هنوز باران می بارد ! به بینید چه يك شب تاريك است چطور \nمیروید ؟ ...\n- قسمیکه آمده ام!.\n- تر میشوید !.\n- فرق نمیکند\n- اگر خنك بخوريد !..\n- تو دیوانه شده ای ماریا : حرارت عشق تو آتشی را که در وجودم افروخته برای \nگرم داشتنم کافیست ...\n- خیر ، خیر امشب نمیگذارم، فردا صبح بروید!.. درين شب تاريك ومرطوب رفته \nنمی توانید !..\n- میروم ماریا، همانطوریکه عشق تو درین شب تاريك و مخوف مرا بسرعت باد به آستانت \nرساند، حال هم مرا رهنمائی میکند!. بیش از ین مرا اذیت مکن ... اگر ممکن داشت ومرا \nمی گذاشتند هر شب برای دیدنت آمده و بر میگشتم!.\nدختر با چشمان پر اشك ميگويد:\n- اوه فاروق بی : تو چقدر جوان زیبا هستی !..\n- تو هم خیلی قشنگ هستی ماریا !..\nضابط دختر را در آغوش کشیده از زمین بلند میکند... دختر در روی سینه ضابط\nدست و پا میزند !\n- فارق بی مرا می اندازید !.\nدر همین گیر و دار سلپیر های دختر از پاها یش می افتد.. یخه اش باز میشود، موهای \nپریشانش رویش را می پوشد!.\n- نکنید ، نکنید، فاروق بی ! .\nضابط مثل اینکه کلمات او را نمی شنود... عاشقانه لی اورادر اغوش گرفته لبانش \nرا می بوسد !..\n- او فاروق بی چقدر با قوت هستید !..\n\n- ۱۲۳ -"}
{"book": "adl0976", "page": 131, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nضابط بالبهای خندان دختر را بزمین گذاشته میگوید:\n- ماریا زود تر بروو پاپوشم را بیاور! ..\nماریا بطرف دروازه میدود ...\n- بایست ! .. که سلیپرهایت را بدهم! ..\nضابط سلیپرها را بدست گرفته بسرعت سوی او میرود ... در دهن دروازه از کمرش گرفته او را بالا میکند ! .. دختر دست و پا میزند ... ضابط بی باکانه از بندپاهای برهنه اش محکم میگیرد ...\n- چه میکنید فاروق بی ، دیوانه شده اید؟ ..\nبا وضع پر هیجان دست و پا میزند ، زانوهای برهنه دوشیزه زیبا در پرتو روشنی خیره و کمرنگی که از پنجره های اطاق داخل میشود می درخشد ! ..\nدختر در حالیکه دست و پا زده شورو غوغا میکند و کوشش دارد پاهای برهنه خود را بپوشد با اضطراب میگوید:\nبگذارید مرا والاعمه ام را صدا میزنم آنوقت ...\nضابط هیچ گوش نمیدهد ، گویا در عالم دیگر است . ماریا مضطر بانه میگوید:\n- دیوانه شده اید چه میکنید ؟.. صدا میزنم !.\n- صدا کن و بتمام قوت صدا کن ! زیرا آتشی که در وجود ما مشتعل است هیچ دستی آنرا خاموش ساخته نمی تواند!.\nماریا دفعتا خود را از چنگ ضابط خلاص کرده با يك هيجان فوق العاده از اطاق خارج میشود ..\nبعد از پنج دقیقه ... در دهن دروازه هستند. باران هنوز قطع نشده ، باد خفیف هم در وزش است. ماریا در حالیکه میخواهد یخن پالا پوش ضابط را بالا کند میگوید:\n- فاروق بی شب خیلی تاريك است دقت کنید که در راه به گودال ها تصادف نکنید ..\nضابط انگشتان لطیف دختر را بین دستهای خود فشار داده میگوید:\n- عزیزم تو هیچ تشویش مکن، من بتاریکی و شب گردی عادی هستم .\n\n- ١٢٤ -"}
{"book": "adl0976", "page": 132, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nماریا روی خود را بالای دست هایش می گذارد ... حرارت رخسارهای او دست های\nسرد ضابط را گرم می سازد ...\n- باز چه وقت می آئید فاروق بی؟..\n- ماریا کوشش میکنم زودتر بیایم .\n- جواب مبهم ندهید وقتش را تعین کنید !..\n- ماریا آیا متیقن نیستی که من برای آمدن به اینجا بتمام قوت خود کوشش میکنم..\nدوری تو آتشی است که مرا می سوزد و نابود می سازد !.. اگر ممکن بود هر روز\nمی آمدم ! ..\n- فاروق بی شب ها در عالم رؤیا با تو میباشم خواب از من فرار میکند!.. خواهش میکنم\nمرا زیاد تنها نگذارید !..\n- ماریا من هم شب های دراز را راحت نمیکنم و دچار اضطراب هستم فکر من تنها\nمتوجه بتو است محبت تو قلبم را مسخر ساخته .\nضابط ماریا را در آغوش کشیده لبانش را بوسه کرده میگوید:\n- خداحافظ ماریا ! دیگر گریه نکنی ، همیشه شاد و خندان باش .\nدروازه باز میشود ... ماریا با چشمان پر اشك میگوید :\n- کاپیتان خداحافظ ، خدانگهدار تو !..\nضابط در حال بالای اسپ جهیده و در تاریکی شب مانند باد از نظر غائب میشود.\n* * *\nصبح است . بساعت شش ضابط داخل استحکامات میشود. پهره دارها به وضعیت سلام\nایستاده اند ... تمام محاذ خاموش است. در تپه های بلند اطراف اولین اشعهٔ لرزان\nآفتاب دیده میشود ... کاپیتان با چشمان قرمز و خواب آلود میگوید:\n- چاوش چه خبر است ، شب کدام واقعهٔ مهمی رخ نداد؟.\n- خیر جناب کاپیتان ، هیچ چیز مهمی پیش نشد !..\n- قوماندان کجا است؟..\n- پائین خواب است. گفته بود وقتیکه کاپیتان آمد مرا بیدار سازید !..\n- چه وقت خواب کرده است ؟..\n\n- ١٢٥ -"}
{"book": "adl0976", "page": 133, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nاز دو ساعت باین طرف !..\nلازم ندارد ، بگذارید خواب باشد ! ..\nخوب !..\nفعلا وظیفه دار پهره کی است ؟..\nنوری بیگ !..\nبسیار خوب پس تو برو و برای من يك پیاله چای گرم حاضر کن !.. من پائین میروم... وقتیکه قوماندان بیدار شد ...\nاینجا سخنش قطع میشود. زیرا غرش طیاره ها در فضا پیچده فکرها را اخلال میکند. چشم ها متوجه و مژه ها برهم نمی خورد ؛ سه طیاره دشمن بسرعت سوی بطریه قوای ترك پیش می آیند .. ضابط بوضع عصبانیت میگوید :\nبرای نوشیدن يك پیاله چای هم نگذاشتند ! بمجرد آمدن ...\nهنوز سخن خود را تمام نکرده كه يك آواز سریع حمله طیاره های دشمن را اعلام میکند . طنین این آواز يك دقیقه دوام کرده بعد ازان سکوت ؛ هر يك از عساکر مشغول وظیفه خود اند !.. کاپیتان در عقب بطریه ایستاده است بشدت میگوید :\nدور بین را بمن بدهید!.\nنفر در حال دوربین را تقدیم میکند... کاپیتان بمجردیکه چشم خود را به شیشه دوربین نزديك میسازد میگوید :\nطیاره اسکلت دار!.\nطیاره اسکلت دار جلوتر از همه بطرف استحکامات آنها پیش می آید .. کاپیتان با خون سردی بطرف طیاره های که می آید دیده و میگوید :\nدقت !..\nانعکاس آوازش این جمله را تکرار میکند :\nدقت !..\nهشتاد درجه شمال شرقی !..\nهشتاد و سه درجه شمال شرقی !..\nدر حال دهن يك توپ بزرگ دافع طیاره که مخفی بود بحرکت آمده بطرف هوا\n\nـ ١٢٦ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 134, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبلند میشود کاپیتان دوربین را گذاشته بالای توپ میرود. چشمانش متوجه هدف\nبوده و این آله بزرگ اتوماتیکی را مثل بازیچه اطفال بچپ و راست دور داده بالاخره\nدرجه معین را پیدا میکند با آواز منقطع میگوید :\n\n- آتش !...\n- کووووو...\n- آتش !...\n- کووووو ...\n- آتش !...\n- کوووووا... کووووو... کوووووا..\n\nصداهای مهیب در فضا طنین انداز است... طیاره‌ها از هم جدا میشوند از بسیاری\nدود و غبار آسمان دیده نمیشود فرصت چشم گشودن نیست !.. بر فراز استحکامات يك\nغرش سامعه خراش که انسان را دچار واهمه میسازد اجازه فکر کردن نمیدهد طیاره\nاسکات دار از بین دود برآمده راست بالای سر ما است!...\n\n- جناب کاپیتان ، بالای سر ما است امان!...\n\nيك انقلاق مدهش، زمین را زیر پاهای ما میلرزاند پارچه‌های بزرگ زمین در\nبین دود و غبار به هوا میشود هنوز چشمان ما باز نشده که يك انقلاق مدهش دیگر مارا\nتکان میدهد یکی دیگر، یکی دیگر، یکی دیگر !.... يك صدای فریاد کوتاه\nبگوش میرسد :\n\n- آه زده شدم !..\n\nکاپیتان ما در بین خاك و خون افتاده است!...\n\nبعد از نیم ساعت زنگ تیلفون :\n\n- الو... الو... قوماندانی فرقه است؟..\n- بلی ، بلی !\n- چیزهائیکه میگویم نوت بگیرید !..\n- بفرمائید !\n\n- ۱۲۷ -"}
{"book": "adl0976", "page": 135, "text": "عشق و وظیفه یا حب اخیر\n\n- ضابط دافع طیاره فاروق بی ، سخت مجروح شده ، دکتور جراحتش را بسته و بردنش را به ابرائیل حتمی وانمود کرده میشنوید؟..\n- بلی، بلی بفرمائید!..\n- بدون معطلی یکنفر محافظ صحیه را بايك موتر بفرستید .\n- چشم، در حال بقوماندانی فرقه خبر میدهم!..\n- زود باشید ، زیرا زخمش خیلی مهلک است !...\n- فوراً ، فوراً !...\nمحاوره تمام می شود ...\n\nبعد ازيك هفته\n\nشب است. در راه رو شفاخانه عسکری شهر ابرائیل . يك روشنی خیره از آئینه های داخلی میدرخشد . از خلال دروازه های نیمه باز اطاق ها آوازها و ناله های محزونی شنیده می شود. در داخل این اطاقها چپرکت ها پهلوی هم گذاشته شده روی آنها انسان های ضعیف و رنگ پریده به نظر میخورند ... از راهرو می گذریم...\nدر يك گوشه ساکن و آرام هیکل سه نفر انسانیکه جامه های سفید در بردارند دیده می شود. از حرکات شان معلوم می شود که هر سه شان دکتور است و راجع به مسئله مهمی باهم مذاکره دارند یکی از آنها که قدش نسبتاً بلند تر است با لحن سرد و قاطع میگوید :\n- محقق باید پایش بریده شود ! . . اگر اندك وقت را فوت کنیم بهر حال مریض را از دست میدهیم، چه کانگرن وخیم تر می شود ... بفکر من بهتر است فردا عملیات شود زیرا يك ضابط خیلی شجیع و باهمت است.\nشخص دومی که قدری چاق و دارای قد میانه است . سر خود را تکان داده میگوید :\n- من به نظریۀ شما موافقت ندارم، زیرا ما میتوانیم این زخم را از جا های مختلف پاره کرده شروع بتداوی نمائیم شاید نتیجۀ خوب تری بدست بیاید بفکر من کانگرن نو شروع کرده و یا هنوز حس خود را از دست نداده است.:.\n\n-۱۲۸-"}
{"book": "adl0976", "page": 136, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nنفر سوم علاوه می نماید:\nمن هم چنین عقیده دارم. اگر چانس با ما كمك نمايد پایش را بدون بریدن نجات داده بتوانیم ...\nشخص اولی:\nرفقا !.. این مسئله خیلی مهم و مهلك است. او یکی از ضابط های قیمتدار اردوی ما است ... رجا میکنم در طب چانس را مد نظر نگیرید ...\nخیلی خوب ، اما چرا اینقدر عجله داريد؟... اگر پای او کانگرن باشد دوسه روز بعدهم بریده میتوانیم ... آیا برای عملیات امروز و یا دو سه روز بعد فرقی میکند؟ و نتیجه يك سان نیست ؟.. درین صورت عجله لازم ندارد و بهتر است دو سه روز را تحمل کنیم... اگر علاجش بدون قطع کردن ممکن شد فیها و الا عملیات هر وقت از ما است! .. بيچاره يك دستش هم معیوب است ، اگر پایش را نیز قطع كنيم برای او خیلی نا گوار خواهد بود !..\nشخص اولی سرش را تكان داده میگوید:\nخیلی خوب ، يك دفعۀ دیگرهم معاینه کرده بخود اوهم بگوئیم، بعداز آن فیصله میکنیم !..\nاین را گفته و هر سه شان سوی اطاق عملیات روان میشوند ... یکی از آنها به پرستاره که از عقب شان روان است میگوید:\nکاپیتان فاروق بی را باگادی مریض بردار به اطاق عملیات بیاورید! ..چراغهای عملیات خانه را هم روشن کنید!..\nخیلی خوب !..\nصحبت كنان داخل اطاق میشوند...\n\nاز پانزده دقیقه است که کاپیتان فاروق بی روی یك ميز آهنی که با مومجامه سفید پوشانیده شده افتاده رویش زرد و با چشمان فرورفته خود به حیرت و دهشت بطرف دکتورها می بیند!.. معاینه انجام یافت... پرستاره ها زخم را میبددا می بندند . دکتوران پس از معاینه مشغول دست شستن میشوند. دقایق چند میگذرد ... بالاخره یکی از دکتورها به\n\n- ١٢٩ -"}
{"book": "adl0976", "page": 137, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمریض نزدیک شده به تصنع تبسمی کرده : دستمال را از پرستاره میگیرد عرق های جبین\nمریض را پاک کرده میگوید :\nآقای کاپیتان مغموم نباشید ؛ زیرا هنوز آنقدر وخیم نیست که قابل فکر کردن باشد ! .\nاز لب های باریک و رنگ پریدهٔ ضابط کلمات لرزان مثل شخصیکه در حال احتضار\nباشد شنیده میشود :\nآقای دکتور پایم را قطع میکنید ؟..\nهنوز فیصلهٔ قطعی نداده ایم !..\nگانگرن نیست؟.\nآنهم هنوز پوره معلوم نشده است .\nدفعة الاشه های ضابط میلرزد اشکهائیکه در چشمانش جمع شده است روی رخسارهایش روان میشود.\nاز یک دست فاقد بودم؛ حال يك ...\nسکوت میکند... دندانهای خود را روی لب های خود فشار میدهد... برای اخفای گریه روی خود را بطرف چپ میگرداند.\nفاروق بی ؛ طفل نشوید ؛ گفتم هنوز فیصله نداده ایم ، غمگین نباشید\nزیرا خیلی ضعیف شده اید ؛ چند شب است که هیچ خواب نمیروید ... نکنید\nنکنید فاروق بی !...\nضابط در حالیکه گریه گلویش را فشرده میگوید:\nجناب دکتور عذر میکنم پایم را قطع نکنید !..\nفاروق بی حرکات طفلانه میکنید ! . . من ترا يك شخص خیلی جسور گمان میکردم ! . .\nضابط چشمهای پر از اشک خود را دور داده بطرف دکتور می بیند و به آواز\nمنقطع میگوید:\nآقای دکتور من هنوز جوان هستم و نمیخواهم درین بهار جوانی با يك دست و يك پا\nحیات بسر ببرم . برای من مردن بهتر ازین وضعیت است !..\n\nـ ۱۳۰ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 138, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nضابط دست و پا زده میخواهد برخیزد ... بصدای بلند میگوید :\n- خیر خیر! مرا بکشید ولی پایم را قطع نکنید!..عذر میکنم ترحم کنید؛ مرا بايك پا\nنگذارید !.. مرا بکشید ؛ بلی؛ بلی بکشید؛ برای چه معطل هستید!..\nپرستاره ها از بازوهایش محکم گرفته نمی گذارند حرکت کند!..\nدرین ضمن یکی از دکتوران به پرستاره اشاره کرده میگوید:\n- او را ببرید و يك امپول مورفین هم پیچکاری کنید !..\nضابط سرخود را روی بالش گذاشته و بصدای بلند بگریه میشود!.. در اطاق عملیات\nسکوت مطلق است... از هیچ سو حرکتی دیده نمی شود ... تنها دکتورها مشغول صحبت\nهستند... یکی از آنها می پرسد .\n- انتظار بکشیم ؟..\n- بلی بیکروز دیگر هم صبر کنیم !..\nفردای آنروز\nفاروق که تمام شب از تاثیر مورفین بخواب بوده است مجرد باز کردن چشم ملاحظه کرد\nکه از شیشه های پنجره آفتاب بهاری داخل اطاق گردیده و کمی دورتر از پنجره ها\nدرخت های شفتالو پر از شگوفه دیده می شود...\n- چاوش ساعت چند است ؟..\n- هشت !..\n- چه میگوئی اینقدر خواب کرده ام؟ ..\n- بلی، تمام شب خواب بودید هیچ بیدار نشدید!..\n- تاثیر دوا خواهد بود !...\n- شاید!..\nکپایتان آرنج های خود را به بستر تکیه داده میخواهد بشیند بعد ازان سر خودرا\nدور داده از پنجره ها به اطراف نظر کرده میگوید:\n- صبح امروز چقدر قشنگ و زیبا است .\n- خیلی قشنگ است جناب کپایتان هوا هم معتدل است!\n\n- ۱۳۷ -"}
{"book": "adl0976", "page": 139, "text": "عشق وو ظیفه یا شب اخیر\n\n- بهار آمد !\n- بلی !\nساکت میشود ... بدون اراده سرش پائین شده چشمانش پر اشك ميگر دد\nو میگوید:\n- چاوش ، بعد ازین برای من نه بها است و نه کل !.. يك عالم تاريكی، بلی\nتاریکی !..\nآهسته آهسته دستهای خود را دراز کرده و دست های عسکر را میگیرد:\n- چاوش ، من چقدر بد بخت هستم !.. نمیدانم چه جرمی را مرتکب شده ام که در پاداش\nآن عذاب میشوم !..\nعسکر برای پنهان کردن اشک های خود سر خود را دور داده میگوید:\n- جناب کاپیتان ، چرا اینقدر به خوف هستید ؟ آخر این روزها هم گذشتنی است\nو باز انشاء الله مثل روزهای سابق با دل های شاد و خرم مراجعت میکنیم !..\n- خیر چاوش! من مراجعت نمی توا نم !.. و تا آخرین دقیقه حیاتم مراجعت نمیکنم، زیرا!.\nاوه زیرا که پایم را قطع میکنند !.\nعسکر از استماع این کلمه تکانی خورده میگوید:\n- خدا حفظ کند کاپیتان ! اینقدر تشویش نکنید !.. امروز نسبتار نگ تان بهتر\nاست!.. دیشب که دکتورها با هم مذاکره داشتند گوش گرفتم ...\nضابط چشم های خود را خوب باز کرده میگوید:\n- راست بگو چاوش !.. چه میگفتند؟.\nآن داکتر چاق میگفت : صد هشاد اعتماد دارم که صحت یاب شود.\nضابط دست ها ی عسکر رابین دست ها ی خو د محکم گرفته فشار داده\nمیگوید :\n- راست میگوئی چاوش ؟...\n- والله راست میگویم !...\nلب های ضابط مرتعش و چشمانش پر اشك ميشود. با لحن متبسمانه میگوید:\nآه چاوش ، اگر پایم بدون قطع شدن صحت میشد!.\n\n- ۱۳۲ -"}
{"book": "adl0976", "page": 140, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ صحت میشود، محقق صحت میشود، و باز مثل سابق با هم يك جا بسواری اسپ کوها تپه ها و دره ها را گردش میکنیم !..\nيك لحظه سکوت . . . هر دو روهای خود را از هم گشتانده و اشک های خود را پاك میکنند ...ضابط میگوید :\nـ چاوش ، ماریا هنوز خبر ندارد ؟\nـ گمان میکنم تا حال خبر ندارد . بعد ازین هم کوشش میکنم خبر نشود. قريب يك هفته است که بیرون هم نمی برآید!..\nـ بیچاره دختر!..\nباز هر دوی شان سکوت میکنند . . . دقایق یی هم میگذرد . بالاخره کاپیتان میگوید :\nـ دکتورها برای مشاهده برآمده اند؟.\nـ خير، هنوز شروع نکرده اند !..\nـ امروز زخم مرا چطور خواهد یافت؟.\nـ گمان میکنم شما را قریب شام معاینه کنند.\nـ چرا ؟.\nـ نمیدانم ، باهم میگفتند برای نتیجه در هر حال باید ٢٤ ساعت بگذرد!..\nـ پس بازهم تا شام باهزار ها خیال جانگداز دست و گریبان خواهم بود؟..\nـ بهرحال صبر و تحمل بهتر است کاپیتان !...\nـ چاوش ! آئینه داری بمن بده!..\nچاوش يك آئينة كوچك كه با خود داشت برایش میدهد . ضابط آنرا با دست های لرزانی گرفته روی خود را نگاه میکند لب های رنگ پریده اش در حال تبسم است .\nـ چاوش ، در ظرف يك هفته خیلی ضعیف شده ام!..\nـ خير کاپیتان آنقدر قابل فکر نیست ولی از ده روز باین طرف که شما در بستر افتاده اید نه چیزی میخورید و نه چیزی مینوشید تنها کم خوراکی است !.. وقتیکه از بستر برخاستید همه رفع میشود !..\n\nـ ۱۳۳ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 141, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ اگر برخاسته بتوانم!.\nـ چه میگوئید کاپیتان ، انشاالله عنقریب صحت میشوید!.\nـ راستی شاید صحت شده باعصا و چوب های زیر بغل حرکت بنوانم! ولی آیا باین صحت و تندرستی گفته میشود؟..\nـ جناب کاپیتان از ین حرف ها بگذرید ، ببینید درخت های این باغچه تماما از شگوفه های زیبا پر است . دائما يك بلبل قشنگ روی شاخه های درخت آلو می نشیند و با آواز ملایم می خواند .\nـ این بلبل چقدر خوب می خواند !.. انسان را محزون می سازد، چهچه های او عروقم را می فشارد و قطرات گرمی را روی قلبم می ریزد ...\nچشمان سیاه فرورفته و غمناك خود را بطرف چاوش دور داده میگوید:\nـ آه چاوش اگر بدانی که برسیدن این بهار چه فکرها داشتم . بلی افکار عجیب و غریب !.. مردن خود را فکر میکردم ولی ازین حال خود بی خبر بودم!.\nسرخود را روی بالاش می گذارد :\nـ اوه افسوس که تمام ایام جوانی من در بين يك رشته اضطراب وهیجان هائی گذشت وهمینکه در بهار حیات میخواستم از دنیا لذتی بگیرم دفعتا بوستان عمرم دچار خزان گشت و هنوز غنچه حیاتم تبسم نکرده بود که پژمرده و خشك گرديد باغبان بنش را قطع و شاخش را خشك ساخت چه گناهی داشتم نمیدانم!..\nقطرات سردعرق پیشانی و رخسارهایش را غمناک ساخت. چاوش دستمال را ازروی میز گرفته عرق های پیشانی، روی و شقیقه هایش را پاک کرده میگوید:\nـ نکنید جناب کاپیتان نکنید خود را مضطرب نسازید !\nـ چه کنم به اختیارم نیست!.\nبعد از يك دقيقه سکوت آهسته آهسته سر خود را بطرف چاوش دور داده میگوید :\nـ چاوش ! نه از نقطه نظر آمريت بلكه مثل يك رفيق و مانند يك همراه از تو خواهش میکنم حتی الامکان کوشش کنی که ماریا ازین وضعیت من خبر نشود که بعد ازین من مثل يك فقیر بی دست و پا در کوچه ها گردش خواهم کرد ...\n\nـ ۱۳٤ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 142, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nچهر اش تغیر خورده اندامش مرتعش میشود الاشه هایش میلرزد بهم خوردن دندان هایش محسوس میگردد و با خود آهسته میگوید :\n- بعد از عملیات ، بدون دیدن و خبر دادن به او ازین جا فرار میکنم.\nباز روی خود را بطرف چاوش دور داده میگوید :\n- مرا تنها بگذار !\n- خوب کپتان !..\nعسکر آهسته از دروازه خارج میشود ... صدای چهچه بلبل را در داخل اطاق بخوبی می شنویم !..\n\nبعد از يك ساعت ... آفتاب قشنگ بهاری از پنجره اطاق روی پاهای کپتان تابیده .. دکتور ها به عادت هر روز برای دیدن فاروق بی آمده و بدون اینکه زخم پایش را به بینند بر گشتند . کپتان بفکر عمیقی فرورفته است ناگاه از طرف راه رو صدای پای شنیده میشود درین بین دروازه اطاق باز شده پرستار داخل اطاق گردیده میگوید :\n- فاروق بی ! يك خانم میخواهد با شما ملاقات کند !..\nضابط سر خود را حرکت داده میگوید :\n- چه گفتید ؟ کدام خانم میخواهد با من ملاقات کند ؟.\n- بلی، يك دختر رومانی ... که سر طبیب برایش اجازه داده است !.\n- خیر ، خیر نمیخواهم !.. هیچ کسی را نمیخواهم که...\nزیاد چیزی گفته نمیتواند؛ صدایش قطع میشود ... زیرا ماریا با هیکل زیبا از دروازه اطاق داخل میشود !..\nتنها يك فرياد :\n- فاروق !..\n- ماريا !..\nدروازه اطاق بسته میشود ...\nماريا گریه کنان دست ضابط را در بین دست های خود گرفته میبوسد و انگشتان\n\n- ١٣٥ -"}
{"book": "adl0976", "page": 143, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبی حسش را لمس میکند...\nـ آه فاروق ، این وضعیت شما آنقدر برای من ناگوار است که گمان میکنم قلبم را پاره پاره کرده و در هر چاك آن آتش افروخته اند که شرار آن تمام وجودم را می‌سوزد.. زیرا من دست شما را و بردارم هم...\nضابط سخن دختر را بریده میگوید:\nـ ماریا خواهش میکنم با این پیش آمدها خود را آزرده نسازی!.. قسمت چنین بود چه میتوان کرد؟ برادرت وظیفهٔ خود را اجرا کرد. تو هم دختری بودی که مردانه وار برای محبت پدر و وطن وظیفهٔ خود را اجرا نمودی !.. هر دویتان حق بجانب بودید!..\nبا انگشتان لرزان خود موهای دختر را نوازش داده میگوید\nـ ماریا یقین کن که تاثرات قلبی من در اثر این جراحتی که از طرف برادرت بمن وارد شده تسکین گردیده ..\nـ فاروق ، ...\nـ ماریا ! چون من سبب زحمات خیلی ناگواری برای شما شده و باید ازین زحمات سهمی میگرفتم ... از ینجا است که طبیعت هم برای تساوی حقوق ما كمك ميكند !...\nبا وجود این هم باید بگویم ماریا : يك برادر قابل افتخار داری ! ایندفعه او را از نزديك دیدم. يك شخص خیلی جسور و قهرمان است !.. ترس در او راه ندارد ، بدون خوف خود را به آتش پر ت میکند . . . زخمی شدن با گلولهٔ همچه يك دشمن شجا ع خیلی ذوق دارد !..\nدختر خنده های زهر آلودی کرده میگوید :\nـ اوه ، خدايا !.. من خیلی بد قسمت هستم !..\nضابط برای دور دادن موضوع تبسمی کرده میگوید:\nـ کدام يك از شما بزرگ تر هستید ماریا؟.. او یا تو؟..\nـ او بزرگ است !..\nـ چند سال ؟ ..\nـ پنج سال !.. او حال ۲۹ سال دارد !..\nـ پس تو هم بیست و پنج سال داری ؟..\n\nـ ١٣٦ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 144, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- نمیدانم ! . . من خودم را فراموش کرده ام ! . . . شما خیلی بزحمت\nهستید ؟ ..\n- خیر هیچ زحمتی بخود حس نمیکنم !..\n- زخم در کدام حصه است ؟..\n- روی زانوی پای راستم !.. يك زخم کوچکی است که در اثر تصادم يك پارچه شراپنل\nکمی استخوان خراشیده شده است ! از همین سبب چند روز دیگر هم در بستر\nمی مانم ! . . .\n- دكتورها چه میگویند ؟ ..\n- چه میگویند ؟.. هیچ !همینقدر گفتند تا چند روز دیگر گشته میتوانی.\n- قدری ضعیف شده اید فاروق بی ؟..\n- البته بی خوابی و هیجان انسانرا ضعیف می سازد !...\n- درین ده روز چرا بمن خبر ندادید ؟..\n- زیرا نمیخواستم بسبب من مكدر شوى .\n- امروز دكتور شما را معاینه کرد؟..\n- بچه نسبت سوال میکنی ؟..\n- برای دانستن وضعیت شما !..\n- از کجا فهمیدی که امروز دكتورها مرا معاینه میکنند ؟..\nاز کجا میدانم؟ فراموش می نمائید که من هم يك وقتی درینجا پرستاری میکردم هر روز\nصبح آمدن دكتورها را میدانم !..\nکاپیتان با هیجان چشم های خود را باز نموده میگوید :\n- ماریا ! راست بگو راجع بمن در شفاخانه با کسی مذاکره کرده ئی ؟\nدختر در حالیکه سکوت است و در سیمایش وضع اضطراب دیده میشود\nجواب میدهد :\n- خیر !..\n- سرطبیب چیزی نگفت ؟..\nلب های دختر میلرزد . . . با متانت فوق العاده از گریه خود داری کرده\nمیگوید :\n- خیر هیچ چیزی نگفت ! تنها بمقابل درخواست من اجازه داد که ترا\n\n- ۱۳۷ -"}
{"book": "adl0976", "page": 145, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبه بینم ! . . \nکاپیتان يك نفس عمیق میگیرد. . . سرش مثل يك بار سنگینی روی پایش می افتد\nدر پیشانی اش عرق های سرد دیده میشود درین اثنا دروازه باز شده سرطبیب در اطاق\nداخل میشود . با چهرهٔ کشاده و خندان متوجه کاپیتان شده میگوید:\nـ فاروق بی! امروز بهتر هستید ؟. . \nـ تشکر میکنم دکتور بی، قدری بهتر هستم !. . \nـ خوب هستید ما شاء الله خوب هستید !. . \nـ امروز پایم را ملاحظه نکردید !. . \nـ شام ملاحظه و مذاکره کرده بعد از آن يك قرار قطعی میدهیم !. . \nـ آیا دکتور؟..\nـ بسیار فکر نکنید، انشاء الله به هیچ چیزی لزوم نمی افتد !. . \nـ انشاء الله !. . \nبقدر يك دقیقه سکوت میکند . . . ضابط چشمهای سیاه اشك آلود خود را بطرف\nدکتور دور داده به آواز خیلی آهسته بزبان ترکی میگوید:\nـ دکتور بی ! راجع به پایم به مادموازل چیزی گفته اید ؟ . . . میترسم\nفهمیده باشد !. . \nـ خیر، خیر . هیچ نگفتم، آسوده باشید؟.\nـ تشکر میکنم !\nدکتور بند دست ضابط را میگذارد پیشانی و موهایش را نوازش داده\nمیگوید :\nـ وضعیت تان خیلی خوب است کاپیتان تنها چیزی که گفته ام بسیار فکر نکنید\nو مضطرب نباشید !. . \nـ مطمئن باشید دکتور بی هیچ فکر نمیکنم.\nسرطبیب بطرف دروازه روان میشود در وقت خارج شدن روی خود را بطرف\nدختر دور داده بزبان انگلیسی میگوید:\nـ مادموازل رجا میکنم کاپیتان نفهمد که شما از بریدن پایش خبر دارید، چه او کوشش\n\nـ ۱۳۸ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 146, "text": "عشق وو ظیفه یا شب اخیر \n\nمیکند فهمید! ..\nدختر بحرکت سر اشاره کرده میگوید :\nخوب میدانم! ..\nدکتور میرود .. كاپیتان مضطربانه بطرف دختر دیده میگوید:\nـ با دکتور چه گفتید ماریا ؟ ..\nـ هیچ !..\nـ چطور، با شما به انگلیسی حرف میزد چه گفت؟.\nـ هیچ تنها اینقدر توصیه کرد که زیاد نزد شما نمانم ! ..\nـ یا ! . .\nهر دوی شان سکوت میکنند، چند دقیقه به خاموشی میگذرد، ضابط آهسته آهسته\nدست خود را دراز کرده از بند دست های دختر میگیرد و موهایش را نوازش داده\nمیگوید :\nـ ماریا گریه میکنی؟ ..\nـ خیر خیر گریه نمیکنم !.:\nدختر با انگشتان خود يك قطره اشکی را که در نوك مژگانش جمع شده است\nپاك میکند ...\nـ چشمانت اشك آلود است ماريا ! ..\nخیلی متأثر شده ام فاروق بی !...\nماریا تو غمگین مباش؟ .. دیدی که دکتور گفت : (تا پنج شش روز دیگر حرکت کرده\nمیتوانی چندان مهم نیست !. طوریکه برایت گفتم يك خراشیدگی خفیف استخوان است ! ..\nتا چند روز دیگر خوب میشود ! ..\nدستهای گرم آتشین خود را روی پیشانی دختر گذاشته میگوید:\nـ همینکه از شفاخانه خارج شدم راساً نزد شما می آیم ! .. اما وعده بده که انتظار مرا\nدر پنجره میکشی؟. روزیکه شفاخانه را ترك میدهم برای تو تیلفون میکنم، زیرا\nنمیخواهم که تو تا اینجا زحمت بکشی ! .. ساعت خروج خود را نیز تعین میکنم ! .. آنوقت\nـ ١٣٩ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 147, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nدرین بهار قشنگ و باطراوت با تو در بین گلهای زیباوروی چمن های شاداب دست بدست\nيك ديگر داده مانند عشاق دلباخته روی سبزه زارها می‌غلطیم، در دامان تپه‌های سبز و خرم\nمیگردیم، در زیر آبشار ها می‌نشینیم واز نسیم روان بخش بهاری لذت می‌بریم !.. توهم\nآرزوداری ماریا؟..\nدختر درحاليكه اشك درچشمانش جمع شده و باکوشش ازگریه خودداری میکند\nبا لب های لرزان میگوید :\nـ فاروق !.. من‌هم باچشمان اشکبار چنین روزرا ازخدا میخواهم!..\nـ ماریا ! محقق آن روز آمدنی است زیرا هنوز ماجوان هستیم واز دنیا لذتی ننگرفته ایم!..\nمطمئن باش !.. خونیکه دررگهای من‌جریان دارد آنقدر قوی است که بسا طوفانهای\nدیگرراهم خاموش خواهدساخت !.. ماریا!.. من‌هنوز امید خودرا قطع نکرده و تا\nآخرین دقیقه حیاتم امیدوار هستم!..\nقطرات اشك بررخساره های ماریا جاریست!.. درمژگانهای ضابط هم چند قطره\nاشك دیده میشود!..\nـ ماریا بس است ، بیش ازین خاطرات غم‌انگیزرا درخودراه مده ، تو برو اما مستقیما\nبخانه میروی فهمیدی ؟. وقتیکه بخانه رسیدی نزدخداوندعالم بدوزا نو شده در\nحق من دعاكن !.. زیرا تو هنوز يك دوشیزۀ بی گناهی هستی !.. دعای تو درحق من\nمستجاب میشود!\nدررخساره‌های زردوکم‌خون ضابط قطرات اشك دیده میشود\nـ زود باش ماریا كه هوا تاريك میشود ! . . نمیخوام در تار یکی شب\nتنها بروی ! ..\nدختر ساکت است ! . . از شدت غصه در گلوی خود احساس فشار\nمیکند... رنگش پریده ومثل اموات خون درعروقش خشک شده، باچشمان متوحش میخواهد\nبتمام قوت فریاد زده ودست های خودرا بگردنش بیندازد. با يك دست از بازوی چپركت\nگرفته آهسته آهسته بلند میشود زانوهایش میلرزد، ضابط دست اورا بین دست های\nخود گرفته آهسته خود را خم کرده با لب های سوزان خود از لب های ضابط\n\nـ ١٤٠ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 148, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبوسیده میگوید :\nـ خداحافظ فاروق !..\nـ میروی ماریا ؟ ..\nـ دوکتور گفته بود با تو زیاد صحبت نکنم .\nـ خوب است ، برو ! ..\nدختر دست خود را از بین دست‌های ضابط میکشد و مانند کالبد بی روح آهسته آهسته\nبطرف دروازه روان میشود ... ضابط صدا میکند:\nـ ماریا !..\nدختر می‌ایستد !..\nضابط دست‌های لرزان خود را بطرف او دراز میکند در حالیکه چشمان سیاه و فرو\nرفته‌اش پر اشك است میگوید:\nـ بیا ماریا ، تا ترا يك بار دیگر هم ببوسم !...\nدختر باز از بازوی چپركت گرفته به ضابط نزديك میشود... يك دیگر خود را در\nآغوش می‌كشند !.. ضابط لب‌های سوزان خود را روی دست‌های دختر میگذارد\nو میبوسد !..\nـ ماریا ، البته مرا فراموش نمی‌کنی ؟..\nـ اوه فاروق ، ساکت شوید، ساکت شوید !..\nدوشیزهٔ بیچاره بدون آنكه يك کلمهٔ دیگر بگوید روی خود را دور داده با چشم‌های\nگریان از دروازه خارج میشود ...\n\nشام همان روز ... یكی از شب‌های اوائل بهار است . هوا تاریك شده قلب‌ها در طپش و\nخاطرات حزین افکار را متهیج می‌سازد روشنی چراغ‌های عمارات اطراف از دور\nبنظر میخورد ... باز هم در راهرو شفاخانه هستیم !.. ساعت هشت است، اينك بازهمان\nگادی مریض بردار با عراده‌های آهنین خود روی زمین سمنت‌کاری صداهای شبیه نالهٔ\nمریضان کشیده و در حرکت است کپاپتان فاروق بی روی آن قرار دارد . با قدیفهٔ\nسفیدی تماما وجودش را پوشیده و تنها سرش دیده میشود... از دروازه‌های باز اطاقهای\n\n- ١٤١ -"}
{"book": "adl0976", "page": 149, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمریضان سرهای انسان دیده میشود که با نظر حیرت بطرف کنا دی\nمی بینند! . .\nدر اطاق عملیات ، دکتوران و پرستاره ها که دست های شان تا آرنج برهنه است\nانتظار دارند . کنادی با یک شور و غوغا داخل اطاق میشود . مادر دهن دروازه دقایق\nدرازی را انتظار میکشیم! . بالاخره انتظار ما بسر رسید و کنادی مریض بردار از\nاطاق عملیات خارج شد معاینه انجام یافت . . . مریض را به اطاقش نقل میدهند ! . .\nچه واقع شد؟ چرا پایس را نمی برند؟ . . چرا به بسترش می برند ؟ . . آیا در جراحتش\nبهبودی رخ داده یا برای عملیات آماده گی میکنند ؟ . .\nبا يك هيجان فوق العاده بطرف عملیات خانه روان میشویم . . . دكتورها هنوز در\nآنجا هستند . . از داخل صداهای بلند بگوش میرسد .\nما هم گوش های خود را به سوراخهای دروازه چسپانده کوشش میکنیم سخنانیکه\nدر داخل گفته میشود بشنویم . تنها چیزیکه از داخل اطاق شنیده شد این سه\nجمله است .\nـ کانگرا دوام دارد . . . دیگر امید بهبودی نیست ! . . باید بدون معطلی پایش را قطع\nنموده مریض را از خطر نجات دهیم ! . .\nـ بفكر من هم بايد وقت را از دست ندهیم ! .\nـ خوب در صورتيكه نظرية همة ما يكسان است عملیات میکنیم ! . .\nدیگر چیزی شنیده نمی شود. صدای پای از داخل اطاق بطرف دروازه نزديك شده\nمیرود گویا می برآیند . . .\nما به يك گوشه رفته انتظار میکشیم . . . در همین فرصت دروازه عملیات خانه باز و دکتورها\nدیده می شوند . . .\nيکنفرشان بطور لا قیدی سرخود را دور داده بچاوش صحیه میگوید:\nـ فردا صبح کنا پیتان را برای عملیات حاضر نمائید ! . .\nـ خیلی خوب ! . . .\nساعت دو شب است . . . شهر ا برا ثیل سکوت و خاموش است . تمام سکنه بخواب عمیقی فرو\n\nـ ١٤٢ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 150, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nرفته و در میدان گرادینا پوبلیکا هستیم خانه‌های بزرگ و کوچکی که در اطراف این میدان است گوئی چادر سیاهی روی آن کشیده‌اند!...\n\nتنها در پنجرهٔ یکی از اطاق‌های فوقانی خانهٔ میخائیلسکوها روشنی خفیف دیده می‌شود. با هیجان تمام داخل اطاق میشویم!...\n\nماریا پیش روی مجسمهٔ مریم بروی تخته‌ها بدوزانو شده و چشم‌های آسمانی و اشکبار خود را به سقف خانه دوخته با ناله‌های جانکاه مشغول دعا است.\n\n- ای خدای بزرگ!... وای خالق مهربان!... او عذاب و اضطرابی را که تا حال متحمل شده برایش کافیست. او را عفو کن و بگناهش مگیر!...\n\nاز مراحم پایان ناپذیر خود که فراوان‌تر از دریاها و بلندتر از کوه‌ها است در حق آن بیچاره دریغ مکن!...\n\nای خدای قادر و توانا!... اورا محض برای یک دختر بیچاره که در دوران هستی خود تا امروز دچار يك عالم اضطراب‌های جانگداز بوده و روی راحتی و آسودگی ندیده از دنیا و آنچه در اوست لذتی نگرفته به بخش واز او محافظه نما!... آدمی را که دوست دارم بیش ازین علیل مگذار!... او و مرا بدبخت مکن!...\n\nساعت بزرگ میدان گرادینا پوبلیکا ساعت ۳ شب را اعلام نمود و او هنوز هم با چشمان اشکبار مشغول عذر و زاری بدرگاه خدا است!...\n\nساعت ۴ شب را نیز شنیدم!... همچنین ساعت پنج!... شش... هفت... هشت را هم يكايك شمردیم و بازهم ماریا در همانجا بدون حرکت به دوزانو دست بدعا است!...\n\n- ١٤٣ -"}
{"book": "adl0976", "page": 151, "text": "بعد از سه ماه\n\nروزها بزودی میگذرند ... اینک تا چشم بهم زدیم ٣ ماه آمد و رفت ماه‌های اخیر سال ۱۹۱۷ است ... محاربه بشدت تمام دوام دارد .. هنوز نتیجۀ قطعی معلوم نیست .. تنها برای ما يك روزنۀ امید جدید باز شده و آن خرابی وضعیت روسها است ... اغتشاش داخلی هم بین آنها شروع میشود . اردوهای آلمان از هر طرف پیش میروند در محاذ غربی اردوی انگلیس و فرانسه از طرف قوای امریکا تقویه گردیده ... هر کس با هیجان و بی صبری تمام انتظار می‌کشد که حرب برله که تمام میشود و نقشۀ دنیا را که تنظیم میدهد ؟ ...\nتابستان با تمام قشنگی دوام دارد. در جبهه آرامش تام حکمفرماست نه دشمن تعرض می‌کند و نه ما از جای خود حرکت میکنیم !..\nبعد از خروج از شفاخانه برای فاروق بیگ سه ماه استراحت داده شد.. وهنوز در خانۀ ميخائيلسکوها بسر می برد. هر روز او را می بینم که با چهرۀ بشاش و لب‌های خندان برای غسل کردن بطرف ساحل دانیوب میرود ... اکثر شبهای مهتابی دختر قشنگ رومن با ضابط ترک تا ناوقت‌های شب در ساحل دانیوب گردش میکنند !.. تمام اهالی شهر میدانند که کاپیتان ماریا را دیوانه وار دوست دارد !.. ماریا هم در مقابل محبت او هستی و وجود خود را فراموش کرده و در شهر کمتر اشخاصی یافت می‌شوند که از رشتۀ محبت آنها خبر نباشند !.. در شبهای مهتاب کسانیکه با محبوبه های خود دست بدست برای گردش می بر آیند اشعاریکه برای آنها سروده شده میخوانند ! ...\n«ضابط ترک گرفتار شده است بدختر رومن !.. که یگانه ستارۀ درخشان دانیوب است !.. ستاره ها در آسمان برای آنها راه میدهند !.. ومثل آنها دوست دارند !..» در سرتاسر شهر ابرائيل حكايۀ عشق آندو زبان زد خلائق است..\nيكي از شب‌های تابستان است. مهتاب با تمام زیبائی خود میدرخشد !... فروغ ماه روی آبهای ساکن نهر دانیوب تابیده در آسمان به ملیونها ستاره دیده میشود در راه ها هیچ عابری بنظر نمی خورد. اطراف تماماً خاموش است !...\n\n_١٤٤_"}
{"book": "adl0976", "page": 152, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nفاروق و ماریا دست بدست هم داده در يك راه پر گرد وخاك آهسته آهسته پیش میروند.\nاز میان انبوه جنگل آواز پرنده ها بگوش میرسد صدای شرشر آب هم از زاویه های\nدور شنیده میشود. چهچهۀ بلبلان جنگلی هم گاه گاه فکر ها را مشغول\nمی سازد !...\nحیات درین سرزمین زیبا خیلی گوارا است.\nـ ماریا ! سه ماه پیش همان شب را بخاطر داری که به بریدن پایم قرار\nگذاشته بودند!...\nدختر دفعتاً دست خودرا بدهن ضابط گذاشته میگوید :\nـ فاروق چیز دیگر بخاطر نداشتی ؟. رجامیکنم ساکت باشی !..\nـ ماریا ! آنشب هم مانند امشب مهتابی بود. ستاره های بی شمار در آسمان می درخشید\nقلق واضطراب ؛ پاس و ناامیدی هائیکه در صفحه دلم نقش بسته بود يك آن فراموشم\nنمی شود !..هر کجائی که روشنی خیره رنگ مهتاب روی قلبم می تابد و یا صدای بلبلی را\nاز دور می شنوم ، یاد آنشب خاطرات جانگدازی را در مقابلم مجسم می سازد و گمان\nمیکنم روی قلبم بار سنگینی را گذاشته اند که از تاثیر آن روحم را فسرده و وجودم را\nناتوان حس میکنم !.. ماریا: هنوز دهشت آنشب از یادم نرفته !..\nـ فاروق ، ساکت میشوید یانه ؟..\nـ آه هیچ فراموش نمیکنم آن دقیقه راکه تو از بریدن پایم خبر داشتی واز شدت\nاضطراب لب های خود را زیر دندان گزیده سراپا می لرزیدی وازریختن اشك\nخود داری میکردی !.\nـ بشما میگویم چپ شوید !..\nـ بگذارماریا ، بگویم!.. زیراذکر آن روزها بار سنگینی را که روی قلبم فشار\nآورده نابود می سازد .\nـ فاروق .. این چند بار است که شما تکرار ازین راه صحبت\nمیکنید !..\nـ میدانم ، میدانم ماریا ولی یاد این خاطره ها در ازدیاد محبت ما تاثیر بزرگی\nدارداوه آنشب!...آنشب دراز وطولانی که هیچ پایان نداشت !.. آه ، که تو تصور\n\nـ ١٤٥ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 153, "text": "عشق ووظيفه يا شب اخير\n\nنمیتوانی بچه اندازه مدهش و هراس انگیز بود !.. من هرگز از بریدن پایم ترس نداشتم !.. تنها از چیزیکه می ترسیدم ومرا مخوف می ساخت، وضع آیندة من بودکه باپای بریده ودست مرتعش چگونه بمقابل تو بایستم !..\nصبح آنروز که مرا مانند يك نفرجانی مقصر روی میزعملیات خواباندند، ومن از بی توانی خود ناله میکردم، که مرا بکشید ولی پایم را قطع نکنید...\nدفعتاً چشم های دختر پراشك شده و بروی رخساره های قرمز ش دوقطره اشك می چکد...\nضابط بسخن خود ادامه میدهد :\n- وقتيكه دکتورها پایم را بازنمودند وحیرتی که از بهبود جراحت پایم به آنها دست داد... گفتند : «بخدیای خود شکر کن که خلاص شدی» گمان كردم در مقابلم يك افق سفیدی باز شد ومن مستقيماً بطرف آسمان پرواز کردم وحس ميكردم وجودم سبك شده وحیات دوبارة بمن بخشیدند وسرازنو بدنیا آمدم !..\n- فاروق !اگركمی دیگر بسخن خود ادامه دهید من ازینجا میروم !..\nضابط از بندهای دست باريك وزیبای او گرفته او را بطرف خودمیکشد... چشمان سیاه خودرا که در بین مژگان های درازش میدرخشد ، بچشمان دختر میدوزد... به آواز ملایم میگوید :\n- راست بگو ماریا اگرپایم را می بریدند بازهم مرا دوست میداشتی؟..\nدختر دست های خود را ازبین دست های ضابط كشيده اشك های خودرا پاك کرده میگوید :\n\n- فاروق، عشق و محبت من نسبت بتو سرسری نبود. وبتمام معنی محبتت قلب مرا تسخیر کرده و در هرحال ترا دوست دارم، اگر فرضا هردو پاهایت را هم قطع میکردند باز هم مانند سگ وفاداری گریه كنان عقبت می آمدم !..\n\n-١٤٦-"}
{"book": "adl0976", "page": 154, "text": "عشق وو ظیفه یا شب اخیر\nدختر، اشک های خود را پاک کرده میگوید :\nکاپیتان ، افسوس که تو هنوز تا ثیر محبت را نمی دانی !..\nافاده کلمۀ عشق فدا کاریست !.. زن هائی که قلب شان مملو از عشق و محبت است !..\nدر مقابل آنها هیچ قوت و موانعی تاب مقاومت ندارد !..\nبازهم بمن چه، اگر یك پایت بریده می شد و يا يك دستت سقط و چشمانت نمیدید !.. من\nنه بدست و پای و چشمت بلکه بخودت عاشق هستم... میدانی بخودت !.. بلی بخودت و\nبه انسانیت وعواطفت عاشق هستم!\nفاروق !.. اگر آن نتیجه مدهش هم حاصل می شد میدیدی که در عقب تو مثل سایه ات\nکشان کشان آمده و این کار را یك فداکاری تلقی نمی نمودم !.. طبیعی این حرکت\nبرای يك ز نیکه محبت دار د يك حركت طبیعی شمرده میشود !.. زن اگر شخصی را دوست\nدارد با تمام مشکلاتش دوست میدارد و کور کورانه در دنبال\nاو میرود ! ..\nاین یك چیز فوق العاده بشمار نرفته و فدکاری در آن موجود نیست !... فداکاری\nمن همان روز یکه حق دوست داشتن شما را نداشتم بشما معلوم گردید !.. بوطن خود\nخیانت کردم، شرف عائلۀ خود را پامال نمودم، حیثیت برادرم را برباد دادم ! .\nاینست، بزرگ ترین فداکاری های زنی که شما را دوست دارد!...\nچشم های دختر باز پراشك شده میگوید :\nامروز تمام اهالی ابرائیل دختر جنرال میغائیاسکو را مترس يك نفر ضابط دشمن\nتصور می کنند .\nغلط محض ورذالت است !..\nخواه غلط و خواه رذالت باشد چه بدرد میخورد ؟ کاش مترس شمامی بودم ولی\nمتهم نمی شدم !... حال استخوانهای پدرم در قبرستان می سوزد !.. فداکاری هنوز تمام\nنشده و باقی دارد !.. فردا روز یکه برادرم خبر میشود !.. نمیدانم آنوقت آخر این حکایه\nچه خواهد شد!\nماریاز هر خندی کرده و بسخن خودادامه میدهد:\nفاروق ! حتی کاتبیکه حکایۀ عشق ما را بنویسند، آخر آن را نمی دانند\n- ١٤٧ -"}
{"book": "adl0976", "page": 155, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nکه چه خواهد شد!..\nضابط با هیجان از بند دست‌های دختر محکم میگیرد .. انگشتانش را در بین دستهای خود فشار داده با تأثر میگوید:\n- ماریا، دیگر این بحث را بيك طرف بگذاریم. ما درینجا برای شنیدن نغمه بلبلان و تفریح آمده ایم!..\n- بحث را شما شروع نمودید فاروق !...\n- حق بجانب هستی ماریا ! . . . بگذار بس است دیگر از ین بحث در گذریم !...\n-چرا بگذریم ؟.. حالا وقت آن است که برای ازدیاد محبت و استوار ساختن رشته مودت از هر گوشه آن بحث کنیم.. شما بیشتر نگفتید؟.. خاطرات حزین محرك عشق و سبب ازدیاد محبت میشود !..\n- بلی، اما این خاطرات حزن آور نیست!.. اینها خاطرات ظاهری است !. هیچ کس در حق ما حکم ظلم را نکرده و تمام این چیزها را مخیله تو ایجاد میکند !..\n- بلی فاروق ، اشعاریراهم که اطفال در کوچه ها می خوانند مخیله من ایجاد میکند ؟ ..\n-هرکس هرچه بخواهد گفته میتواند !.. دهن اشخاص ممکن نیست بند شود !. تنها چیزیکه بما لازم است بایست کوشش کنیم که تمام اینها را الا قیدانه تلقی نمائیم ! ..\n-آیا ما میتوانیم ؟..\n- کوشش میکنیم بتوانیم !.. تو با خود کمی فکر کن و به بین، در دنیا شخصی را سراغ داری که در غیاب چیزهای خوب و یا بد را باو نسبت نکرده باشند؟. چون بنای دنیا روی همین اساس گذاشته شده از خورد و بزرگ، شاه و گدا، عالم و جاهل از این گونه افتراآت خلاصی ندارند ! حتی در حق پیامبران وملائك هم دریغ ندارند!.. سخن گفتن برای هرکس احتیاج و يك قسم عادت است . در مقابل آن تحمل لازم است!.. والا حیات را بر انسان ناگوار میسازد !..\n\n- ١٤٨ -"}
{"book": "adl0976", "page": 156, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nضابط روی خود را بالای موهای دختر میگذارد ! . . از رویش بوسه کرده\nمیگوید :\n- ماریا ! ما در دنیا زندگانی میکنیم وحق حیات داریم ، نباید حیات را برخود تلخ\nو ناگوار بسازیم ... امروز زنده هستیم ، فردا می میریم !.. نمیدانم روز های پیری\nو پژمرده گی را هم بخاطر داری یا نه؟.. امروز جوان هستیم روزی میرسد که پیر و نابود\nمیشویم . پس نباید این عمر دو روز را از را بخورده گیری و چیزهای بی معنی\nبگذرانیم !..\n- فاروق ! یعنی میخواهی که در مقابل تمام حوادث گوش های خود را\nپنبه بزنیم ؟.\n- اگر ما به بی گناهی خود اعتماد داشته و وجدانا مستریح باشیم ! پنبه زدن در کار نیست\nو آنها حق ندارند به حیات ما مداخله کنند !..\n- فراموش میکنی فاروق ! که ما نه تنها برای خود، بلکه در محیط اجتماع برای\nاجتماع زندگانی می کنیم !.. مجبور هستیم عادت، اخلاق، طرز معاشرت و روش حیات\nآنها را تحت مطالعه قرار داده حرکت نمائیم، بعادات آنها بسازیم و قوانین اجتماع را\nپیروی کنیم !.. اگر ما چشمان خود را بسته و فقط در عالم خیال چیزی تصور کنیم ، غیر\nاز ینکه خود را خودمان بازی بدهیم چیز دیگری هست؟.. وقتیکه از عالم اجتماع بدر\nشده نمیتوانیم و مجبور هستیم در بین این جمعیت زندگی کنیم پس باید خواه نا خواه به قوانین\nآن نیز گردن بگذاریم !...\nدختر زهر خندی کرده میگوید:\n- قانون جمعیت امروزه برای ما اجازه نمیدهد که يك دگر خود را دوست\nبداریم .\nبعد ساکت میشود ... چشمانش بطرف آبیکه در زیر شاخچه های درخت جمع شده\nمتوجه است .\n- نسبت به محبت ما هر چه میخواهند بگویند. من برای جلوگری ازین وضع خیلی\nکوشیدم. بتمام قوت و قدرت خود سعی کردم ولی هیچ فائده نه بخشید و موفق شده نتوانستم\nانسان برهر چیز قادر شده ولی بالای قلب خود حاکم شده نمی تواند ! .. ضابط دشمن\n\n- ١٤٩ -"}
{"book": "adl0976", "page": 157, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nو منسوب به اردویی بود که وطن ما را استیلا نموده و پدر مرا کشته است!. با این چه فایده این\nپیش آمد ها تا يك وقتی بالای اراده ما مؤثر شده میتواند ولی يك وقتی می آید که دیگر\nبه این چیزها اصلا فکر کرده نمیشود احساس و شعور تحت اراده يك قوه مرموز قرار\nمیگیرد و انسان را بهر جائیکه خواسته باشد می کشاند !.\nشما گفته بودید که عشق وطن ندارد حال من با تمام معنی به آن اقرار میکنم دوستی و\nمحبت انسان را بلااراده بجایکه خواسته باشد می کشاند!..\nخنده کینان از بند دست های ضابط گرفته بطرف خود میکشد :\nـ حق دارید فاروق ، دیگر بس است این بحث را بگذاریم!.. هر قدر انسان در\nاطراف آن به پیچد امتداد پیدا کرده و ابرهای تاريك و ظلمانی آن پیش چشمان ما دور\nمیزند... بهتر همین است که ساکت باشیم مثل يك پارچه سنگی که در دم سیل قرار میگیرد توکل\nکرده خود را بگذاریم که انجام آن چه میشود !..\nضابط باز میخواهد بحث را شرع نماید ، ماریا میگوید :\nـ فاروق ، دیگر بس است !.. نمیخوام که این موضوع را دنباله\nبدهیم !..\nـ ماریا چون بعضی چیزهای غلط در مغز تو جا گرفته و ترا مضطرب می سازد لهذا برای رفع\nاشتباه تو باید !..\nـ خیر کاپیتان نمیخواهم !...\nـ ماریا !..\nـ رجا میکنم فاروق !..\nـ خوب وقتا که اینقدر اصرار میکنی ساکت میشوم...\nدر راهی که از پرتو ماه روشن است پیش میروند آواز طيور شنیده میشود... برگها\nدر برابر شعاع کمرنگ مهتاب می درخشد ...\nدختر ، بالای پیراهن لاجوردی خود جاكت پشمی هم پوشیده است !. نسیم برای برهم\nزدن موهای سیاه و درازش کوشش میکند. دختر در حالیکه با دست های خود موهایش\nرا نمیگذارد که بر هم خورد میگوید :\nـ فاروق ، امشب چقدر قشنگ است...\n\n١٥٠"}
{"book": "adl0976", "page": 158, "text": "عشق و و ظیفه یا شب اخیر \n\n- خیلی قشنگ است ماریا!.\nدر پای درختی می نشینند ، نهر دانبوب از دور مثل خط لرزان شعاع دیده\nمیشود . . .\n- فاروق! در مملکت شما هم جلوۀ مهتاب چنین قشنگ و زیبا است؟..\n- ماریا، زیبائی و قشنگی مملکت ما در تمام دنیا مشهور است!..\n- مملکت تان را یاد میکنید ؟..\n- هر کس بمملکت ووطن خودمحبت دارد :..\nدختر، شاخچۀ کوچکی را از روی زمین گرفته با آن زمین را میکند.. بعد آهسته\nآهسته سر خود را بلند کرده و بطرف ستاره هائیکه در آسمان می درخشد دیده\nمی پر سد :\n- ساعت چند است ؟..\n- ده !..\n- آه! آهسته آهسته بر گردیم:\n- ماریا تو امشب خیلی بی نشه هستی از شام تا حال يك دفعه هم نخندیدی !. تماما از\nچیزهای سخن زدیم که روح ما را متأثر ساخت . تقصیر هم از من است . من بدون کدام علت\nاز چیزهای بی معنی سخن زدم . دیگر بس است !.. حال بخند، ترش روئی ترا نمی زیبد!.\nبخند که مردمك چشمان من بدرخشد!..\nیگانه محبوب من توو حیات من توئی ، تو یگانه کسی هستی که در حیات خود\nدوست دارم !..\nکمر دختر را محکم گرفته و بخود میکشد ! .\n- نکنید فاروق، برویم که ناوقت میشود ...\nضابط مثل اینکه نمی شنود ... از شانه هایش محکم گرفته و بسینۀ خود فشار میدهد..\nلب های قرمزش را می بوسد و میگوید :\n- ماریا، تو هم دست های خود را بگردن من انداخته و يك دفعه مرا از ته دل ببوس\nبعد میرویم ! ..\n- چه میگوئید ، فاروق!:.\n\n- ١٥١ -"}
{"book": "adl0976", "page": 159, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- میگویم مرا ببوس !.\n- اوف !...\n- نمی بوسی ؟..\nضابط از زانوهای او گرفته بلند میکند دختر دست و پا زده صدا\nمیکند :\n- پاهایم را بگذارید فاروق ! شما چه میکنید ؟..\nضابط مثل اینکه در عالم دیگر است!.. پاهای قشنگ دختر را با انگشتان خود\nنوازش میدهد ، دختر میگوید:\n- بشما میگویم نکنید...\nماریا هرچند دست و پا میزند ، دامنش بالا رفته و پاهای گندم رنگش خوب تر دیده\nمیشود. ضابط از نوک دامن پایان رفته و روی جلد برهنه دختر را تماشا میکند ... ماریا\nدر وجود خود یک تکان و سوزش فوق العاده احساس میکند .\n- نکنید فاروق نکنید والا به آواز بلند صدا میزنم !..\nتمام آن دست و پا زدن و همه صدا کردن ها بی فایده بود ... چه ضابط او را آنقدر\nدر آغوش خود محکم گرفته که بهیچ صورت خلاص شده نمیتواند!..\n- اوه شما چقدر سرکش و با قوت هستید فاروق !..\nدرین بین تکمه یخن ضابط کنده میشود. بنیان سپورت در بر دارد . سینه‌اش تماماً\nبرهنه و موهای روی سینه‌اش را در حالیکه باد خفیف تکان میدهد به چشم دختر خورده و بی\nاختیار صدا میکند :\n- سینه خود را بپوشید فاروق!..\n- نمی پوشم !..\n- بشما میگویم پت کنید!..\n- خیر پت نمی کنم!..\nدختر برای رها کردن خود باز بدست و پا زدن شروع میکند ،ضابط بی باکانه دختر را\nفشار میدهد! انگشتان خود را به خلال موهای سیاه و دراز دختر گذاشته بطرف خود\nنزدیک می‌سازد ...\n\n- ١٥٢ -"}
{"book": "adl0976", "page": 160, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\n- اوه، فاروق نکنید ، بشما میگویم نکنید!...\nضابط بحرف او گوش نمیدهد سر كوچك و قشنگ او را بطرف خود كشیده بروى\nسینۀ خود فشار میدهد . سر دختر روی سینۀ برهنۀ ضابط گذاشته است. دفعتاً تكان خورده\nو بوضع مضطرب مثل اینکه رویش را روى يك پارچه آتش گذاشته با يك هيجان فوق العاده\nويك سوزش عجیب که تا حال نظیر آنرا ندیده بود در وجود خود حس میکند... سرش دور\nمیزند و گمان میکند رگ های بدنش را یكبايك قطع میکنند ... میخواهد فریاد\nكند... خیال دارد فرار نماید ولی بکلی آن را نمیتواند !... سرش بلا اراده روی سینۀ\nضابط می افتد...\n- میگویم مرا بگذارید ، فاروق !..\n- نمیگذارم!...\n- بگذارید!...\n- نمیگذارم!..\n- پس با تمام قوت خود طلب امداد کرده صدا میکنم!...\n- هرچه دلت میخواهد بکن !.. ولی تا وقتیکه دست هایت را بگردنم حلقه نکرده\nومرا نبوسیده ای ترا نخواهم گذاشت!..\n- هرگز نمی بوسم!..\n- من هم هرگز ترا نمیگذارم !..\n- چقدر خشن هستید ! .. وجودم را مجروح ساختید ! . . . تمام اعضایم درد\nمیکند !..\n- طبیعی درد میکند !.. تو نه در آغوش مادر و نه در بستر ناز بلکه در آغوش مردی\nهستی که آنرا دوست داری !..\n- من شما را دوست ندارم!..\n- دوست داری ، یا نداری!.. آنرا بعد ازین فکر میکنیم ! .. حال يك دفعۀ دیگر\nتکرار میکنم، بگو مرا میبوسی یا نه؟..\n\n- ١٥٣ -"}
{"book": "adl0976", "page": 161, "text": "عشق و وظیفه- یا شب اخیر\n\n- نمی بوسم !..\n- خوب است همین طور صبح خواهیم کرد!.\n- صبح میکنم!...\nهر دو ساکت می شوند... دختر از شدت خستگی دیگر دست و پا نمیزند... آواز طیور\nو صدای آبشار را از دور می شنویم ... باد خفیف هم میوزد!... ماه بالای دانیوب می درخشد!..\nماریا آهسته میگوید :\n- خنك میخورم!...\n- اگر میخواهی کوت خود را بدهم !..\n- نمیخواهم!..\nساکت میشوند ... چشمهای دختر بطرف آسمان متوجه است ...\n- ماریا چقدر معند هستی!.. چه میشود يك دفعه مرا به بوسی !..\n- نمیبوسم، میخواهی بزور ببوسم؟..\n- آه بعد ازین از تو آزرده میشوم ماریا!..\n- آزرده میشوید، شوید!.. بمن چه !..\n- میگویم ترا تا فردا نمیگذارم !..\n- بگذارید!..\n- عمه ات در خانه منتظر است ، به او چه جواب میدهی ؟..\n- آن را شما فکر کنید ! ..\n- راستی نا وقت میشود ! . . هله يك دفعه دست هایت را بگردنم بینداز بعد\nمیرویم ! . .\nدختر چشم های خود را بلند کرده بطرف ضابط می بیند :\n- کاپیتان زنها شما را خیلی بد آموز ساخته اند !.. هر چیز را بقسم آمریت حکم\nمیکنید ! ..\nدر لب های قرمز رنگش تبسم شیرینی نقش میشود ...\n\n- ١٥٤ -"}
{"book": "adl0976", "page": 162, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- کاپیتان، اگر کمی عذر کردن را هم یاد میگرفتید بهتر نبود ؟..\nضابط با آواز بلند خندیده دختر را بزمین میگذارد!..\n- میخواهی که عذر کنم؟.. چرا تا حال نگفتی؟.. خیلی خوب !..\nدر حال روی خاك بزانو میشود . گردن خودرا خم کرده چشمهای خودرا پت میکند دست\nهای خود را بهوا بلند کرده میگوید :\n- اينك بحضور شما مثل شوالیه های زمان سابق بزانو شده عذر میکنم!..\n- خواهش میکنم شوخی نکنید !..\n- چرا شوخی کنم، تو نگفتی عذر کن؟...\n- آه فاروق!...\nضابط از جای خود برخاسته بازوهای دختر را محکم میگیرد و با تمام قوت خود اورا\nدر آغوش می فشارد ومثل عاشق های قرون وسطی بعداز شش ماه نوك انگشتان زنی را\nکه دوست دارد به اجازه او بوسیده و باز میگوید:\n- امشب لطف میفرمائید که درزیر ستاره ها باهم بگردیم ؟ از تو خواهش میکنم!..\nدر حقیقت قانون طبیعت از ابتدای خلقت زن را مطیع مرد ساخته ! . . تو\nآزرده مشو!..\nضابط رخسارهای سوزان دختر را با دست های خود گرفته چشم های سیاه خود را بچشمان\nدرخشنده او دوخته میگوید :\n- بیا بیا ای یگانه محبوبه قشنگ من! بازوهای باريك وزيبای خودرا مثل بالهای\nکبوتر صحرائی باز کن، لبهای آتشین خود را نزديك ساز، چشم های آسمانی خود را\nبه بند بعداز آن کمی از خود در رفته وخودرا در آغوش شخصیکه برایتودیوانه شده و\nبرای تو می سوزد بینداز!.\nضابط بازوهای خود را باز میکند .\n- بیا ماریا !.. بیا ای ماریای قشنگ و بی مانندم! ...دست های خود را بگردنم\nحلقه کن !...\n\nـ ١٥٥ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 163, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nدختر هیچ نمیگوید ... در جای خود میلرزد، دفعتاً قوله های خود را باز نموده چشم\nهای خود را پٹ میکند... بعد با يك تسليميت و هيجان فوق العاده که منبع آن مجهول است\nخود را به آغوش ضابط می اندازد تنها يك آواز خفیف مثل صدای نالش باد که از روی\nآب تند می خیزد شنیده میشود .\n- فاروق !.. فاروق !.. ای مرد قشنگ بی مثال من !...\nطیور هنوز میخوانند و آسمان پر از ستاره است .\n\n-156-"}
{"book": "adl0976", "page": 164, "text": "قسمت دوم\n۱۹۱۸\n\nروزها، هفته‌ها، ماه‌ها پیهم میگذرد... روزهای آخر حرب عمومی است... روسیه بکلی مضمحل شده و معاهده (برست لیتووسك) نزدیک به انعقاد است اردوی ترك در کوه های قفقاز پیشرفت دارد ... جنگ بلقان تماما به معاد ما تمام شده است .... تنها وضعیت جبهه غربی هنوز معلوم نسبت !..\nچون ظفر قطعی از طرف جبهه غرب انتظار برده میشود ؛ با وجودیکه وضعیت ما اطمینان بخش است افکار ما تما ما متوجه آنها است !... آیا آلمانها چه میکنند ؟.. خبرهائیکه میرسد مغاير يك ديگر است! .. نیم روز ما به نشئه و نصف دیگر آن به هیجان میگذرد!.. خاصةً درین روزهای اخیر که امرهای متعددی صادر میشود ... تولی‌ها كندك‌ها، غندها، فرقه‌ها، متماديا تبديل مكان می نمایند ... هيچكس نميداند كه بكجا ميرود، چه میشود!.. خلاصه شبها و روزهای ما به اندیشه و فكر میگذرد ... استحكامات رومانی‌ها بوضعیت سابق خود باقی‌مانده ... تماما سکوت است . چند روز پیشتر قرارگاه عمومی آلمانها از (اودسه) به ايرائيل نقل داده شد. این قوای آلمان عبارت از يك فرقه و بلكه كمتر است ... معلوم نیست كه آلمان‌ها این فرقه را برای چه به ايرائيل آوردند؟.. همه متردد و علت آنرا از يكديگر می پرسند!\nجای دیگر سوق میدهند ؟... هیچکس چیزی نمیداند!.. در شهر هر روز واقعات جدید شنیده میشود !.. از دو روز باینطرف در قرارگاه قول اردوی ترك و فرقه آلمان يك فعاليت مخصوصی جلب توجه میکند!... محقق كدام نظریه در بین است؛ ولی نمیدانم که چه است و چه میشود !..\n\nحرکت ترك‌ها\n\nآفتاب اشعه زرین خود را بتمام حواشی شهر نثار کرده... اهالی شهر به کوچه و بازارها هجوم آورده و همه بابی قراری منتظر خبر حرکت ترك‌ها هستند . . . ترکها میروند !..\n\n_ ١٥٧ _"}
{"book": "adl0976", "page": 165, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nاینکه کجا میروند، چه وقت میروند و برای چه میروند ؟، هنوز معلوم نیست تنها یکی\nسخن دیگر را تعقیب کرده میگوید:\n«تركها میروند... آلمانها می مانند!...»\n«يك جهاز بزرگ ترك امروز بساحل دانیوب رسیده است !...»\n«تا فردایکندفر عسگر ترك هم نمیماند!..»\nاین خبرها مثل جریان برق از دهن بدهن و از گوش بگوش شنیده میشود... رفتن\nتركها وماندن آلمانها در سرتاسر شهر يك تأثر فوق العادة ايجاد كرده و مردم بماندن\nتركها دعا میکنند !..\nساعت ده صبح است ... در کوچه های شهر ابرائیل گادیها و موترها پر از لوازم\nعسکری بنظر میخورد .!. تمام اسباب و لوازم ثقیل قول اردوی ترك بطرف\nدانیوب برده میشود. رفتن تركها ر نگ حقیقت گرفت ... مردم فهمیدند که\nترك ها میروند\n\nساعت یازده است... مسئلۀ حركت تركها واضح شد.. گویا قول اردوی ششم ترك كه\nدر ابرائیل میبود جای خود را برای آلمانها ترك داده خودشان جهت اشغال (باتوم)\nامشب بطرف (چفورمو) حرکت مینمایند جهاز(قزل ارماق) که بیرق ترك را دارا است\nبا سه جهاز دیگر جهت بردن قول اردوی ترك كنار ساحل لنگر اندازند!..\n\nماریا سه ساعت است دیوانه وار در کوچه هامیدود... كاپیتان دیشب راهم در خانه\nنبود امروزهم نیامد دختر که از حركت تركها خبر شد دیوانه وار در کوچه ها و بازارها\nكاپیتان را جستجو میکند!.. در قول اردو، در قرارگاه و در قوماندانی مرکز هم اورا\nیافته نتوانست ...\n\nماریا بعد ازینکه نیم روز را به جستجوی كاپیتان گذشتنا ند باوضع پریشان بخانه\nباز گشت ... رنگش زرد و چشمانش قرمز دیده میشود... در پاهایش قوۀ حرکت نمانده\nبا جسم خسته و روح افسرده از چوبهای دوطرفۀ زینه محکم گرفته آهسته آهسته از پله ها بالا\n\n- ١٥٨ -"}
{"book": "adl0976", "page": 166, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمیرود... مقابل در اطاق عمه‌اش ایستاده، دستگیر دروازه را آهسته دور داده داخل اطاق میشود... عمه‌اش روی چپرکت استراحت کرده... از هیچ طرف آوازی شنیده نمیشود... بيك دیگر خود نگاه میکنند... ولی هیچ کدام چیزی نمیگوید!... پس از دقیقه سکوت زن پیر آهسته سر خود را بلند میکند... چشمان بی‌نور خود را به چشم‌های دختر میدوزد... از لب‌های رنگ پریده و بی‌خونش آواز خفیفی شنیده میشود:\n- ماریا، چه خبر است، ترا چه شده؟...\nدختر بدون این‌که جوابی بدهد با صدای لرزان:\n- عمه!... عمه جان! گفته و خود را در آغوش زن پیر می‌اندازد و میگوید:\n- بدبخت بودم و بدبخت‌تر شدم عمه!...\nانعکاس آواز دختر از دیوارهای بین اطاق شنیده میشود!...\n- عمه جانم!... عمه شیرینم، مرا با تمام قوت بسینه خود فشار بده!... قول‌های خود را باز کن!... موهایم را با شفقت نوازش بده!... امروز به آغوش گرم يك مادر احتیاج دارم و حسرت میبرم!...\nزن پیر، با انگشتان مرتعش موهای دختر را نوازش میدهد و در مژگانش قطرات اشکی که جمع شده دیده میشود...\n- فرزند عزیزم!... یگانه دخترم!...\n- آخ عمه جان اگر بدانی که چقدر مضطرب هستم!...\n- میدانم!... دخترم میدانم!...\nزن پیر در حال گریه میگوید:\n- خدایا، این چه فلاکت است!...\n- عمه جان! تو یگانه مادر و غم‌خوار من هستی!... دیگر هیچ خبر را از تو پوشیده نمیگذارم!... او را دوست دارم!... هر چه میگوئی بگو! همه را قبول میکنم چه کنم عمه جان بدستم نبود!... در حالیکه به تمام قوت خود کوشش نمودم که به او نزديك نشوم:\nبرعکس مقاومت من فائیده نداشت و میدیدم که هر روز باو نزديك‌تر شده میروم، خیلی\n\n- ١٥٩ -"}
{"book": "adl0976", "page": 167, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nبا او دوست شدم خیلی دوستش دارم عمه جان!..\nاز هردو رخسارهای دختر اشك سرازیر شده به سخن خود ادامه میدهد :\n- عمه جان !.. بگو حالا من چکنم؟.. او میرود بلی میرود !.. جدائی او را چطور تحمل کرده میتوانم ..\n- صبر كن دختر عزیزم ، صبر لازم است !... انسان در مقابل فلاکت و مصیبت جز صبر و تحمل چه کرده میتواند ؟..\nزن پیر سر خود را روی موهای دختر گذاشته میگوید :\n- ماریا من هم مضطرب شده ام !.. این وضع فلاكت بار خیلی ناگوار است !.. نمیدانم چه بگویم بحال تو بگریم و بفلاکت خود! . درین دم ما هر دو برای شخصیکه برادرم را کشته گریه میکنیم!..\nسر خود را بلند کرده میگوید :\n- آه ، یارب!.. این چیزیکه حیات نام دارد چقدر تلخ و مضحك است !.. با این تلخی و ناراحتی دیگر ارزش آن را دارد که زیست کنم؟..\nبعد با شفقت روی خود را بطرف دختر دور داده میگوید :\n- صبر كن ماریا! هنوز چیزی معلوم نیست پیش از پیش خود را از دست مده !.. قدری متوکل باش، قضا و قدر چیز را که برای ما تعین نموده می بینیم!... من بیش از تو مضطرب هستم... زیرا از روزیکه این شخص بخانه ما منزل گرفت من عاقبت سوء آنرا درك كرده بودم !.. ولی چاره نداشتم ... بسیار کوشیدم که باین مشکلات گرفتار نشویم مگر موفق شده نتوانستم !...\nزن پیر از بازوهای دختر گرفته و او را در آغوش خود فشار میدهد :\n- مکن ، دخترم مکن !.. گمان میکنم روی سینه ام آتشی افروخته اند که تمام احشاء وجودم را میسوزد !.. ماریا مرا معذب میسازی!..\n- عمه جان ، مرا عفو کن !.. چه کنم من جز تو دیگر کسی ندارم که مرا تسلی دهد !.. نمیدانی عمه جان که من چه اندازه در عذاب هستم!..\nدخترك عزيزم، چطور نمیدانم !. منهم يك وقتی جوان و قشنگ بودم ... منهم چون تو\n\n- ۱۶۰ -"}
{"book": "adl0976", "page": 168, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nدختری بودم که عشق ومحبت داشتم !..\nانسانها ئیکه بدنیامی آیندتاوقتیکه جوان و پیر میشوند امکان دارد از شهد شیرین محبت\nنچشیده بمیرند؟.. از ابتدای خلقت تا امروز نه تنهازنهای بدبخت بلکه زنهای مسعود هم\nقطرات گرم سرشك را در راه عشق ریخته اند!.. این بدبختی مخصوص طبقۀ زنها و در سرشت\nآنها است !..\nدو قطره اشك شفاف بر رخسارهای چین دارش سرازیر شده\nو میگوید :\nدخترعزیزم : فکر کن !..اگر من حال ترا نمیدانستم و از اسرار قلب تو آگاه نمیبودم\nآیا ترا در صورتیکه به قاتل برادرم عشق وعلاقه داشته، وبرای او اشك میریزی درآغوش\nخود فشار میدادم !. این اغماز من اثرهمان ضربان قلب پر از عشق ومحبت است که با اینکه تو\nبیکنفرد شمن حقیقی محبت داری ترا در آغوش خود میفشارم و برای تو\nاشك میریزم !..\nعمه جان !.. عمه جان !...\nدخترگریه کنان دست های عمه اش را بوسیده میگوید:\nعمه جان !.. سخنانت ما یه تسلی قلب غمدیده ام میشود!.. بمن حیات تازه می بخشد!.\nآه چه قدر رحمدل و با عاطفه هستی عمه جان !..\nتوهم يك دخترپاك نهاد وخوبی هستی ماریا!.\nآه من بدبخت ترین دخترهای دنیاهستم!..\nدخترك عزیزم مکد ر مشو نه تنها تو بلکه تمام زنها ئیکه عشق ومحبت دارند\nهمیش بدبخت اند !..\nزن پیر دست های كوچك ا و ر ا در بین دست های خود گرفته و بشفقت\nفشار میدهد ...\nدخترم زن اگر بزرگ ترین راز موفقیت عشق را حاصل کرده باشد باز هم کمی\nبدبخت است !.. چه رسدبدوشیزۀ بیچاره که سرنوشتش در مردمك چشمان سياه يك ضابط\nدشمن دورزند ... یقین کن ماریا اگر رشتۀ عشق تو درینجا بپایان نمیرسید ممکن بسا\nبدبختی های دیگرنیز ترا تعقیب میکرد!.. چه ، تويك زن صاحب حس وعاطفة بدنيا آمدی !..\n_١٦١_"}
{"book": "adl0976", "page": 169, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nعشق ومحبت زنهائیکه صاحب حس و عاطفه هستند حدوانتها ندارد. آنها هیچ وقت مسعود و بختیار نمیشوند !.. این زنها تا وقتیکه می میرند احساسات و عواطف شان خاموش نمیشود اشک و اضطراب همیش با آنها توام است !.\nذاتاً حس و عاطفه عامل بدبختی انسانها است !. مخصوصاً که بدبختی هم با آن ضم شود ! ..\nزن پیر ساکت میشود ... از زنخ دختر گرفته رویش را بالا میکند ... انگشتان بی خون خود را روی رخسارهای او می کشد. با لب های چین دار از پیشانیش بوسیده میگوید !\n- اینک ماریا جز صبر و تحمل چاره نداریم کوشش میکنیم در شبهای دراز زمستان که پیش روی ما است يك دیگر خود را تسلی داده دردهای خود را فراموش نمائیم !.. عمۀ پیرت هم يك وقتی مثل تو اشك های گرم ریخته است !.. ولی بعد از آن آهسته آهسته فراموش کرده !.. عزیزم هر چیز فراموش شدنیست ... یکروز می آید که تمام این پیش آمدها از دماغت محو شود و ازین همه گریستن دلت سرد گردد... هنوز جوان و قشنگ هستی. مکن عزیزم مکن به بین رویت چطور زرد و پژمرده شده !..\nدختر آهسته آهسته سر خود را بالا میکند چشمهای خود را بطرف چشم های فرورفته و چین دار زن پیر میگرداند . با يك آواز محزونی میگوید:\n- عمه جان او نخواهد آمد ؟.\n- گمان نمیکنم بدون وداع برود !.. بعضی از مردها که محبت دارند قدری با انصاف میباشند ! .\n- شاید چنین باشد ولی او برای زیاد مضطرب نساختن من بدون وداع خواهد رفت. روزیکه از بریدن پای خود هم خبر شده بود از من پنهان میگردد..! آه اگر بدون آنکه مرا نه بیند برود !..\n- خیر امکان ندارد !.. تاکه ترا نه بیند رفته نمیتواند . زیرا او هم ترا دوست دارد ! .\n- چطور، عمه جان دوست دارد ؟..\n- بلی بلاشبهه دوست دارد وجدانی هم خیلی مشکل است !.. راستی اوهم به مشکلات\nـ ١٦٢ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 170, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nسنگینی دچار گردید وروزگار تلخی بسر برد بتمام پیش آمدهای ناگوار تحمل کرد !.. ماریا فعلا من هم نسبت به او در خود احساس ترحم میکنم ! ..\n- آه عمه جان نمیدانی که او چه يك انسان شریف و دارای قلب پاك است !.. حال من با يك ضمير پاك وصفای قلب اظهار میکنم، و به روح پدر بزرگم قسم میخورم که مناسبت من با او تنها وابسته بيك محبت بی آلایش قلبی است، دقایق بحران آمیز و خیلی مهلکی را گذشته اندیم ولی خجالتی متوجه هيچ يك از ما نشده !.. من این چیز ها را برای آن میگویم که تو نیز او را دوست بداری ومحبت او را تقدیر کنی.\nزن پيريك قطره اشکی را که در مژگانهایش جمع شده با پشت دست پاك کرده میگوید :\n- من هم او را تمجید میکنم چه از اندازه قیاس من شخصیت او بلندتر بوده!..\nبعد آهسته تر بقسمیکه گو یا خودش هم از شنیدن آن هر اس دارد میگوید :\n- خداوند بحال اورحم کند !.\nدر همین فرصت دختر سر خود را بلند کرده میگوید :\n- پس اگر نیاید!..\nبرای جواب دادن خانم وقت نمی ماند... دروازه بشدت زده میشود... دختر از جای خود پریده بطرف پنجره میرود .\n- اوه!.. عمه جان خوداوست: آمد !..\nدیگر هیچ صدا شنیده نمی شود... دختر مانند پرنده بيك جست از اطاق خارج شده سوی دروازه میرود ...\n\n* * *\n\nبعداز چند دقیقه... در اطاق فاروق هستیم ... ماریا سر خود را بزانو های ضابط گذاشته گریه میکند. اشعه لرزان آفتاب که از لای پرده های پنجره روی قالین تابیده و چشم ها را خیره می سازد . انگشتان ضابط روی موهای دختر را نوازش مید هد . . .\n- چرا گریه میکنی ماریا ؟.. من میروم!.. اینجا می مانم!..\n\n- ١٦٣ -"}
{"book": "adl0976", "page": 171, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nاگر امروز نمی روید يك روزی خواهد آمد که مرا با اضطراب های خاموش نشدنی\nتنها گذاشته و خود بروید ... بگو فاروق آیا تو میروی ، هیچ دلت نمی لرزد اگر مرا\nگذاشته بروی؟..\nدختر با دست های خود زانوهای ضابط را گرفته تکان میدهد :..\nبمن بدی کردی فاروق ! مرتکب گناه بزرگی درین راه شدی ...يك دختر بیچاره\nو يك دوشیزه بال شکسته که در محیط آزادی زندگانی میکرد ، بيك رشته غیر مرئی بسته\nدر گردا ب عمیقی پرتابش کردی ... این گناه تا دم مرگ ترا مضطرب خواهد\nساخت ! . .\nماریا دیوانه شده ئی چه میگوئی ؟..\nمن يك انسان بدبخت هستم، چیز دیگری فکر میکنم !..\nچپ باش ماریا ! . . . نمیخواهم از لبهای قشنگت سخنان تلخ\nبشنوم !...\nضابط چشم های سیاه خود را بچشمهای آبی دختر دوخته میگوید:\nماریا تو که به خشونت با من حرف میزنی شاید گمان میکنی تنها دوستی و محبت در\nضمیر تو جا گرفته و من هرگز بتو عشق و علاقه ندارم که خود را بد بخت میدانی !... اگر\nروزگار بین ما تفرقه اندازد و اگر قضا و قدر روزی ما را از هم جدا سازد آیا این بدبختی و\nبیچارگی را تنها عاید بخود میدانی؟.. و مسئولیت آنرا بر من تحمیل میکنی ؟.. آیا من ترا\nدوست ندارم؟.. آیا من حیاتم را برای محبت تو فدا نمیکنم؟.. و آیا عشق و محبتی که من\nنسبت بتو دارم زوالی دارد؟.. خیر ماریا !.. ما دیگر از هم جدا نمیشویم !.. و اگر تو جدائی\nخواسته باشی من هرگز تحمل ندارم!.. ماریا همه چیز من توئی !.. حیات و هستی من توئی\nو بس !.. من بتمام معنی حاضرم حیاتم را در راه سعادت تو فدا کنم!..\nضابط انگشت های كوچك دختر را در بین دستهای خود فشار داده\nمیگوید :\nخیر، خیر ماریا ما هرگز از هم جدا نمی شویم !.. مرگ هم ما را از هم جدا ساخته\nنمی تواند !...\nماریا گریه کنان میگوید :\n\n- ١٦٤ -"}
{"book": "adl0976", "page": 172, "text": "عشق و وظیفه یاشب اخبر\nمرا عفو کنید فاروق!.. نمیدانستم چه میگویم، اضطراب و خستگی مرا دیوانه ساخته\nبود!.. دیشب نیامدید ... کوچه بکوچه شما را جستجو میکردم ! .. گمان کردم که مرا\nنا دیده میروید. گمان میکردم در مغز سرم آتش افروخته اند... مثل دیوانه ها خود را در\nآغوش عمه ام انداختم گریه کردم، فغان بر آوردم، ناله نمودم !..\nماریا، دیگر این حرکات طفلانه را یکطرف بگذار!.. این سخن های ملال\nانگیز را بمن مگو ..\nفاروق !..\nضابط از موهای دختر می بوسد و دست هایش را بین دست های خود فشار\nمیدهد :\nاردوی ما امشب حرکت میکند... کارهای من خیلی زیاد است... چاشت آمده\nنمی توانم! انتظار مرا نکشید ... فهمیدی ؟..\nعساکر ترك تماماميروند فاروق؟..\nبلی !\nگویا بار دیگر نمی آیند؟...\nخیر !...\nماریا چشم های اشک آلود خود را بطرف ضابط دور میدهد...از میان دو لبش يك صدای\nخفیف شنیده میشود ..\nپس نمی آیند ! . . بکلی میروند !.. آ ه شما هم يك روزی مانند آنها\nخواهید رفت ؟..\nباز شروع کردی ؟.. ماریا!.. میگویم من میمانم!. نمیدانی ؟.. تا وقتیکه المانها\nدر ایرانیل باشند من هم با آنها هستم!..\nيك روز آمدنی است که بروید ...\nدیگر چه بگویم هرطوری باشد تو برای اضطرا ب خوديك چيز جديدى\nپیدا میکنی !..\nلازم پیدا کردن نیست فاروق ! . . حيات ماذاتاً يك منبع اضطراب\nاست ! . .\n-١٦٥-"}
{"book": "adl0976", "page": 173, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- ماریا رجا میکنم ساکت شوی !..\nضابط سوی دروازه روان میشود !..\n- فعلا خدا حافظ ماریا !..\nدروازه را باز میکند، دختر صدا میزند:\n- فاروق شب وقت تر بیائید !..\n- خوب کوشش میکنم وقت تر بیایم اما مشروط بر اینکه بمن وعده بدهی که قطعاً گریه\nنکنی و خود را غمگین نسازی !..\nلب های باريك و قرمز دختر لرزیده و سرش پائین می افتد !..\n- قول میدهم و کوشش میکنم گریه نکنم. لیکن تو وقت بیائی\nضابط روان میشود . دختر صدا میکند:\n- فاروق، مرا نمیبوسی ؟...\nضابط دور خورده آغوش خود را باز می کند :\n- بیا جانم، بیا روحم !...\nدختر خود را در آغوش او می اندازد.\nاز تماس این دو لب يك صدای باريك و شیرین میشنویم...\n\nبعد از يكماه\n\nيك خبر مدهش که تمام شهر ایرائیل را به شور آورده ...\n« حمله شدید فرانسویها در جبهه غرب آلمانها را شکست داده از مواضع شان فرار\nمیکنند » این خبر از هر دهن شنیده میشود اهالی شهر در انتظار وقایع تازه با بی صبری\nبسر میبرند !..\nهیجان به حد نهائی آن رسیده ...\nشام است ... در فرار گاه عمومی المان ها ضابط ها بوضع پریشان در راه روها دیده\nمی شوند... استاسیون تلگراف بی سیم و سانترال متمادی مشغول کار است اوامر و تعلیمات\nپی هم رد و بدل میشود ... روزهای خیلی وحشت انگیز است ...\nکاپیتان فاروق تا حال در اداره خود مشغول ترجمه است. بعضی چیزهای مهم را بعد\n\n- ١٦٦ -"}
{"book": "adl0976", "page": 174, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nاز ترجمه ذریعه تلگراف شفری به قوماندان های قول اردوی ترک که در خاک روسیه میباشند مخابره مینمایند. ساعت ده شب است... کاپیتان هنوز در اطاق خود مشغول کار است... صدای زنگ تیلفون او را تکان میدهد ، گوشک را بر داشته... آلو ... آلو !..\n- فاروق بی؟..\n- بلی، بلی !.\n- قوماندان میخواهد با شما ملاقات کند!.\n- می آیم !.\nضابط فوراً از جای خود برخاسته با دست موهای خود را درست نموده تکمه های خود را می بندد و از دروازه خارج میشود ... زینه ها... راهروها اطاقها !..\nدر مقابل یک دروازه بزرگ می ایستد... از پهره دار آلمانی می پرسد:\n- قوماندان به اطاق تشریف دارند؟.\n- بلی ! ..\nبا انگشت به دروازه تک تک کرده داخل اطاق میشود... یک صالون بزرگ در بین صالون یک میز بزرگ است. گردمیز پنج شش نفر ضابط های المانی نشسته اند کاپیتان راساً پیش رفته پاهای خود را بیک دیگر زده سلام میدهد :\n- جناب قوماندان بأمر شما حاضر شدم !..\nقوماندان که یک شخص زرد چهره است میگوید:\n- بمن نزدیک تر شوید کاپیتان!\n- ضابط پیش تر میرود ...\n- چیزهائیکه میگویم نوت گرفته به ترکی ترجمه نمائید و ذریعه تلگراف شفری به باتوم خبر بدهید !..\n- بفرمائید !..\n«خبری که در حال بما رسیده واضح میسازد که اردوی بلغارها مقابل قوای فرانسه شکست فاحش خورده و بيك وضع پریشانی فرار میکنند ... می ترسیم که رومن ها از وقت استفاده کرده دفعتا حمله کنند . چون قوای ما کم است باید روابط خود را با ما قطع\n\n- ۱٦٧ -"}
{"book": "adl0976", "page": 175, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nنکنید !.. »\nکاپیتان مضطربانه سر خود را بلند کرده میگوید :\nـ این اطلاع خیلی مدهش است! ..\nـ بلی خیلی مدهش است کاپیتان !.. تنها این خبر نیست!.. از (مارن) هم خبر شکست\nاردوی المان را گرفتم !..\nـ چه میفرمائید ؟..\nـ متأسفانه حقیقت همین است که گفتم!..\nقوماندان می‌ایستد ، در چشمانش برق اضطراب دیده میشود. لب‌هایش غیرعادی\nحرکت کرده میگوید:\nـ روزهای خیلی مدهش را می‌گذرانیم !..\nبعد روی خود را بطرف ضابط دور داده :\nـ کاپیتان فرصت را از دست مده زودتر بروید و چیز هائی را که نوت گرفته اید به باتوم\nخبر بدهید !..\nضابط . بدون اینکه چیزی بگوید با قدم های آهسته از دروازه خارج\nمیشود .\n\nشب را تماما در قرارگاه ماندیم ... هیچ کس خواب نشد ... تا سپیده دم بین مرکز\nتلگراف و قرارگاه تلگراف‌ها آورده و برده می‌شد... خبرهای سوء متعاقب هم میرسد..\nضابط های قرارگاه و فرقه در اطاقها جمع شده مذاکره می کنند ...\nقوماندان و رئیس ارکان هنوز مشغول کار هستند. ساعات هولناک و پرهیجانی را\nمیگذرانیم .\nروشنی صبح به اطراف پراگنده میشود باد سرد می‌وزد... شعبة استخبارات قرارگاه\nآخرین خبری را که گرفته است :\n«اردوی بلغاریا مقاومت را از دست داده بحال پریشان فرار میکنند. دیگر هیچ سدی\nنیست که مانع ارتباط فرانسویها و رومن هاشده بتواند!..»\n\nـ ۱۶۸ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 176, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nهمینکه نسیم مستانه صبحگاهی وزید و آفتاب چادر زرین را روی افق بالا برد کاپیتان\nبا تن خسته و چشمان خواب آلود سوی خانه روان شد... از زیادی کار و شدت بی خوابی\nرویش زرد و حواسش پریشان بنظر میخورد... یخن خود را بالا کرده دست هایش بجیب\nو چشمانش بيك نقطه متوجه است. متفکرانه راه میرود. داتیوب در بین غبار نظير يك خط\nسفیدی دیده میشود. فاروق در راه غرق فکر بوده و گاهی هم لب هایش حرکت کرده خود\nبخود چیزی میگوید:\nـ دیگر مقاومت تمام شد!.. بالاخره یکی دو روز بعد فرانسوی ها با رومن ها یکجا شده به\nآخرین قوای المان که در بالقان است حمله کرده آنها را هم متواری می سازند، در جبهه\nغرب هم مقاومت المانها شکستانده شد. دیگر راه امیدی باقی نمانده است! .. افسوس!..\nپس از يك عالم زحمات و فداکاری ها آخرین ستاره امپراطوری عثمانی خاموش میشود..\nکه میداند، که عاقبت و آینده مملکت ما چه خواهد شد؟..\nمضطربانه سر خود را بلند کرده کوه های مقابل را که از غبار مستور است تماشا میکند..\nخیال وطن عزیز در دماغش دور میزند...\nـ آه وطن، وطن عزیز و قشنگ!..\nقطرات اشکی را که در حلقه چشمانش جمع شده است می بینیم.. هنوز راه میرود...\nبالاخره بخانه میرسد از کناره های زینه گرفته بالا میشود...\nـ فاروق !..\nتیکانی خورده روی خود را می گرداند:\nـ تو هستی ماریا ؟...\nدختر دامن آرام کوت ابریشمی خود را بسته کرده را ـ سوی ضابط پیش میرود... موهای\nسیاه و درازش روی شقیقه هایش پریشان است...\nـ فاروق ، رویتان خیلی زرد است!..\nـ شب هیچ خواب نشدم تا صبح کار میکردم !..\nـ غسل میکنید ؟...\nـ تشکر وقت ندارم ماریا... فقط بقدر يك ساعت استراحت میکنم!.. بعد از آن مجبور\nهستم بقوماندانی بروم!..\n\nـ ١٦٩ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 177, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- چه خبر است ، فاروق . اینقدر عجله دارید ؟..\n- بعضی کارهای مهم است که باید فوری اجرا شود !..\n- فاروق این اولین دفعه است که شما را خیلی پریشان می بینم ! راست بگو مریض هستی یا اینکه چیزی دیگر است ؟.\n- خیر خیر مریض نیستم ! . . زیادی کار و ماندگی ، اعصابم را کمی خسته ساخته !..\nداخل اطاق میشوند !.. دختر پیش آمده میگوید :\n- بگذارید که بستر شما را درست کنم !..\n- زحمت نکش ماریا ! روی این کوچ دراز میکشم.\nدختر به ضابط باشگفتی نگاه میکند...\n- بهر حال گمان میکنم کدام خبر خیلی مهم است فاروق ؟. زیرا خیلی مضطرب و پریشان هستید !.. بگوئید ، برای خدا بگوئید چه خبر است ؟..\nضابط روی کوچ می غلطد ..\n- رجا میکنم ماریا چیزی از من نه پرسی . . . مرا تنها بگذار ، قدری خواب شوم !..\n- فاروق ، مرا می ترسانید !..\nدختر زانوهای خود را خم کرده برابر پاهای ضابط می نشیند و دستهایش را گرفته در بین دست های کوچک خود فشار میدهد !..\n- بگوئید ، خواهش میکنم بگوئید ! ..\n- ماریا ، مرا بگذار !..\n- آه ، شما را هیچوقت اینقدر متأثر و پریشان ندیده ام !...\n- بگذار مرا ماریا ! رجا میکنم بگذار !..\n- فاروق ، چرا نمیگوئید ؟.. از من چرا پنهان میکنید ؟\n- تو چرا سخن مرا قبول نمیکنی ؟.. میگویم از من هیچ چیز را سوال مکن مرا بحال خودم بگذار ! . . می بینی که اعصابم خیلی خسته است قوة حرف زدن ندارم ! . .\n\n-۱۷۰-"}
{"book": "adl0976", "page": 178, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nدختر چشم های آسمانی خود را بچشم های ضابط می دوزد با یک آواز آهنگ\nدار میگوید:\n- فاروق، میگویند اردوی بلغاریا پس پاشده اند. اردوی فرانسوی ها بارو من ها\nارتباط حاصل میکند. آیا حقیقت دارد؟..\nضابط، با نگاه های مضطرب بدختر می بیند، پیشانیش پرچین وابروانش درهم\nکشیده است...\n- این سوال از کجا بخاطرت آمد؟..\n- ٢٤ ساعت است که در شهر شورش برپا است !.. میگویند در جبهۀ غرب المانیها\nهم شکست خورده اند !..\n- این چیزها را از تو نمی پرسم، میگویم این سوال چطور بخاطرت آمد؟..\n- فراموش نکنید فاروق که من دختر یک رومن هستم!..\n- تو هم بخاطر داشته باش که من هم یک نفر ترك هستم !..\n- فاروق، چقدر درشت و با خشونت حرف می زنید؟..\n- تو میخواهی !..\n- یارب چقدر تغییر خورده اید!.. امروز بکلی یک شخص دیگر هستید!..\n- نمی فهمی ؟ به تو میگویم خیلی مضطر ب هستم ! . . برو و مرا تنها\nبگذار !..\nچشم های دختر پراشک می شود، دستهای خودرا بزمین گذاشته و کوشش\nمیکند برخیزد... ضابط متوجه می شود که دختر گریه میکند... از بند دست هایش\nگرفته میگوید:\n- مرا عفو کن ماریا، زیرا خیلی خسته و پریشان هستم نمیدانم از چه صحبت میکنم !..\nلب های خود را روی انگشت های باريك او گذاشته می بوسد و موهایش را\nنوازش میدهد:\n- ماریا حق داری، سهو از من است فراموش میکنم که تو دختر رومن هستی و میخواهی\nحقیقت سخن هائی را که بتو و مملکت تو سعادت می بخشد بفهمی!..\nيك دقیقه فکر میکند . چشم هایش خیره و پراشک میشود!..\n- وقتیکه میخواهی بفهمی و بدانی اینک من هم بتو میگویم!..\n\n- ۱۷۱ -"}
{"book": "adl0976", "page": 179, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nسخن هائیکه شنیده‌اید راست است!.. حرب مفادشه اتمام می شود، متفقین شما پیش قدمی می نمایند!.. ما حالا فهمیدیم که میدان را باخته ایم... بعد ازین با کمال شعف میتوانی اشك های مسرتت را بریزی !.. شاد باش و تاکه میتوانی شادی کن ماریا!..\nبقدر يك دقیقه سکوت میکند بعد روی خود را سوی پنجره دور داده تپه هائی را که از غبار مستور است و چون خط سپید دریا بنظر می خورد دیده میگوید:\n- حال فهمیدی که چرا مضطرب هستم ماریا!..\nتکرار روی دستها و موهای دختر را می بوسد.\n- برو عزیزم، چیزیرا که میخواستی بفهمی دانستی !.. مرا تنها بگذار!..\n- خوب !..\nضابط خود را قدری راست کرده میگوید :\n- از من آزرده شدی؟..\n- خیر فاروق ، آزرده نشدم زیرا اضطرابیکه درین دقیقه شما را تکان میدهد من بهتر از هر کس معنی آنرا میدانم !.. آزرده نشدم زیرا من هم هر چه باشد آخر دختر يك عسکر هستم!..\nماریا، اشکهائی که در رخسارهایش جاریست با نوک انگشتان خود پاك کرده با يك زهر خند میگوید :\n- كاپيتان حقيقةً احيات گاه گاه بی معنی و خیلی مضحك جلوه میکند!.. مثلا حال من باید دیوانه وار مسرت کنم!..\nچشمان دختر كه بيك نقطه متوجه است میگوید:\n- نه من مسرور میشوم و نه شما مضطرب باشید فاروق!.. زیرا بقدر اضطرابی که ما در راه محبت کشیده ایم ارزش ندارد ... فعلا ما باید تمام قوه و ارادۀ خود را جمع کرده به حیات و پیش آمدهای آن مقاومت کرده بر روی آن بخندیم... چند ماه قبل اردوی شما مظفر و شماً غالب بودید ، شادی و سرور لازم شما بود!.. مگر شما بدون اظهار اندك مسرت و شادی با ما در رنج و الم اشتراك ورزيديد !.. اينك كه آفتاب بخت ما طلوع کرده، من هم نمی خندم، خوش وقت نمی باشم، مسرت نمیکنم!.. یقین کنید فاروق، من در همین لحظه بتمام معنی در غم و اندوه با شما خود را سهیم میدانم. برای تو، برای وطن تو و به خاطره های مشئومیکه در ین دم بر تو تأثیر انداخته گریه میکنم!.\n\n- ۱۷۲ -"}
{"book": "adl0976", "page": 180, "text": "عشق وو ظیفه یا شب اخیر\n\n- تشکر ماريا !..\nدختر سوی دوازه روانه شده میگوید:\n- حق دارید، باید درین دقیقه شما را تنها بگذارم!.. وطن خیلی عزیز است اضطرابیکه\nازین راه فکرها را تهدید کند تسلی پذیر نیست !.. این حصه را من خوب تر از هر کس حس\nمیکنم!.. شما را با این درد بزرگ تنهامی گذارم !.. اگر میخواهید گریه کنید زیرا گریه\nآلام روحی شما را تسکین می دهد !.. ولی تکرار میکنم که بیش ازین خودرا دلتنگ\nنسازید!.. خوب می بینید که انتها و نتیجه نیک و یا شوم حرب وابسته به بخت است !.. اگر\nامروز ما هستیم فردا باز شما هستید...\nدر حالیکه از هر دو طرف رخسارهایش اشك جاریست میگرید:\n- باری رفته ازین مژده که مارا بدبخت و وطنم را سعادت مند می سازد به عمه ام خبر\nبدهم ! . . گرچه من از آن در خود احسا س خوش و قتی نمیکنم شاید او\nخوش شو د !..\nبعد آهسته دروازه را باز کرده و بی صدا خارج میشود ...\n\n- ۱۷۳ -"}
{"book": "adl0976", "page": 181, "text": "بعد از یکهفته\n\nحوادث ناگواری پی‌هم شنیده میشود ... دوست و دشمن باهیجان در انتظار نتیجهٔ\nقطعی‌اند. امروز باز هم در سر تا سر شهر اپرا نبیل این خبر در بین خلق سر\nگوشی میشود :\n\n« بلغارها پیشنهاد صلح کرده‌اند» صحت و سقم این خبر واضح نشده ... المانها هم\nدر تلاش و عجله هستند!... پیش روی قوماندانی عساکر وضابطها دیده میشوند. پهره‌دار\nهای مسلح در کوچه‌ها شروع بگردش نموده اند. پلیس‌های المانی مشغول پراکنده\nساختن مجتمعین هستند. اهالی که در جاده‌ها هجوم آورده اند در چشمان‌شان برق مسرت\nمی‌درخشد ...\n\nدر قرارگاه... ساعت ۲ بعد از ظهر است، تمام ضابط‌های فرقه و قرارگاه یک‌جا\nجمع شده‌اند ...\nصدای زنگ تیلفون در تمام اطاق‌های ضابطان شنیده میشود. امری که ذریعهٔ تیلفون\nابلاغ شده اینست .\nبصورت فوری به اطاق قوماندانی حاضر شوید!..\nتمام ضابطها از اطاقها خارج میشوند ...\nبعد از پنج دقیقه همه در اطراف میز قوماندان هستیم... کاپیتان فاروق را در بین دو\nنفر ضابطهای ریاست ارکان آلمانی می‌بینیم ... قوماندان ورقهٔ تلگرافی را که روی\nمیز گذاشته است گرفته می‌ایستد ... چهرهٔ زردش منظرهٔ مدهشی بخود گرفته. زیر\nچشمهایش سیاهی مخصوصی دارد ... با صدای گرفته میگوید:\nرفقاء !...\nتلگرافیکه همیقدم از قوماندان اردو گرفتم. و در آن پیشنهاد صلح که از طرف\nحکومت بلغاریا بعمل آمده و در مقابل شرائطی را که فرانسه بر آنها تحمیل کرده با صورت\nقبولی و خلع سلاح‌شان واضح وصورت حقیقت پیدا کرد.\nضابطها بلا اختیار بیکدیگر نگاه می‌کنند... سکوت.... هیچ‌کدام حرف نمی‌زنند...\nهمهٔ‌شان مانند کالبد بی‌روح ایستاده‌اند ...\n\n— ١٧٤ —"}
{"book": "adl0976", "page": 182, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nقوماندان اردو امر میکند هرچه زودتر شهر را ترك نموده بهر واسطه که ممکن باشد بطرف شمال حرکت نمائید!... برای حرکت ماسه روز وقت دارد و میگوید که باید تا به ۳ روز دیگر برائیل بکلی تخلیه شود...\nقوماندان ساکت میشود ... چشمانش یك نقطه می بیند. و در پیشانیش قطرات عرق می درخشد ...\nرفقا! با تأسف باید بگویم در جبهه غرب هم قوای آلمان دچار هزیمت شده اندایندفعه بخت با ما سازش نکرد... حرب را باختیم ...\nسر خود را بلند می کند... موهای زرد خود را با دست درست نموده مشت های خود را سخت فشار داده می گوید:\nرفقا با این هم یأس را بخود راه ندهید!.. هنوز آلمان زنده است !..\nاز هیچ طرف آواز شنیده نمی شود.. همه ایستاده و چشمان شان بطرف قوماندان متوجه است .\nفعلا بروید !.. و در اطاق های خود منتظر امر باشید!..\nهمه ضابط ها یك حرکت دور خورده يك يك از دروازه خارج میشوند .\n\nروز دیگر ... فرقه آلمانی که در شهر برائیل متوقف است به تهیه و تدارك لوازم سفر مشغول هستند... به قوای آلمانی که در استحکامات هستند امر داده شد که اشیای ثقیل خود را مخفیانه بدنبال حرکت بدهند... شب بعد ازینکه تاریکی حاکم میشود موتر ها، گادی ها و کراچی های که بسمت مجهول در حرکت می باشند دیده میشوند... بعد از ٤ ساعت دیگر شهر را ترك میدهند... تخلیه شهر يك امر مخفی است... برای اینکه بصورت صحیح از انتشار این خبر جلوگیری شود ترتیبات منظمی گرفته شده است...ارکان حربیه از حملهٔ ناگهانی دشمن در هراس هستند...چه اگر آنها از حرکت فرقه و بردن لوازم ثقیل از جبهه خبر شوند بهر حال حمله می کنند..بسیار کوشش می کنند که از حرکت فرقه هیچکس آگاه نشود... بضابط هائیکه در خانهٔ رومن ها سکونت دارند امر داده شده است که اشیا و لوازم خود را قبل از حرکت حاضر نکنند تا برای اهالی اشتباه پیدا نشود فقط روز موعود نیم ساعت قبل از حرکت لوازم و سامان خود را تهیه کرده ویك دم خانه ها\n\n- ۱۷۰ -"}
{"book": "adl0976", "page": 183, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر!\nرا ترك دهند ...\nيك روز بعد ... ساعت ده بجهٔ صبح باز در قرارگاه هستیم..\nزنگ تیلفون در تمام اطاقها صدا میکند بتمام ضابط ها گفته میشود :\nبا طاق قوماندان حاضر شوید !..\nدر تمام ضابطها يك نوع تلاش دیده میشود !.. ضابط های ریاست ارکان که ازین اجتماع خبر بودند باهم مذاکره میکنند... دروجنات ضابط ها يك قسم پریشانی و اندیشه معلوم میشود. هیچکس چیزی نمیداند ، همه غرق اندیشه هستند !..\nبعد از پنج دقیقه تمام ضابطان فرقه وریاست ارکان در اطراف میز قوماندان حاضر بودند . قوماندان ایستاد . است رنگش خیلی زرد و چشم هایش فرو رفته بنظر می آید ...\nبا لحن گرفته میگوید :\n- رفقا!..\nدیشب التیماتومیکه از طرف قوماندان اردوی رومن رسیده امر میکند که تا فردا ساعت ۹ صبح باید شهر را تخلیه کنیم... مینویسد که هرگاه تا ساعت معین شهر تخلیه نشود تعرض شدیدی را انتظار برید... ضمناً این راهم وعده داده اند که اگر يك ساعت قبل از تخلیهٔ شهر هم جواب مثبت بدهید در مقابل فرقهٔ شما هیچ تعرضی از طرف ما بعمل نیامده و شما را تعقیب نخواهیم کرد !..\nقوماندان ساکت میشود به کاغذ های که در دست دارد نگاه کرده چنین میگوید :\n- بر رسیدن اخطار آنها ما هم مذاکره کرده جواب آنها را چنین گفتیم:\n«در مقابل تمام تهدیدات شما باز هم آنقدر قوه داریم که از خود مدافعه کرده وشهر را ترك نکنیم ، اگر از طرف شما به تعرض اقدام شود. توپهای ماهم برای مقابلهٔ عساکر رومن حاضر و آماده است، برای مدافعه ترتیبات لازمه گرفته ایم... قوماندان كاغذ را نزديك چشم خود برده میگوید : کلمات ذیل را نیز در جواب خود علاوه کردیم:\nگر چه ما مدت درازی درا برائیل اقامت نداریم... در مقابل شرائطی که شما در\n- ۱۷۶ -"}
{"book": "adl0976", "page": 184, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nالتيما توم خود ذکر کرده اید آزادانه میگوئیم هر گاه در ظرف يك هفته از طرف اردوی\nرومن بالای ما کدام تعرض بعمل نیايد ما حاضر هستیم که به میل و آرزوی خود شهر را تخلیه\nنمائیم ... اگر با این نظریه موافق باشید، روزیکه آخرین مفرزه ما شهر را ترك نمايد\nبيك ذريعة مناسب بشما خبر میدهیم ...»\nقوماندان کاغذ را روی میز گذاشته، کاغذ دیگری را بدست میگیرد.\nبمقابل جواب دیشبة ما نيم ساعت قبل يك التيما توم ديگرشان رسید. در آن هم نظریه\nاولیه خود را تائید کرده منتها این دفعه تا نصف شب وقت داده اند! که مفاد آن قرار\nآتی است :\n« هر گاه فردا تا ۱۲ بجه شب آخرین مفرزه شما ابرائیل را ترك نكند ما\nبهر گونه اقدام آزاد خواهیم بود! » قوماندان سر خود را بلند کرده با لهجة مهیج\nمیگوید :\nرفقا!.. باین تلگراف شان جوابی نداریم!...\nباز ساکت میشود . چشم های خود را بيك نقطه مقابل دوخته بعد از اندك فكر روی خود را\nبطرف ضابطها دور داده میگوید:\nمن نظریه ندارم که به تهدید رومن ها گوش داده امر آنها را بجا كنیم بفكر من بهتر است شهر\nبساعتیکه آنها تعین کرده اند ترك نشود. ترتيبات لازمه گرفته شده آخرین مفرزه های خود\nرا برای فردا شب هم در شهر میگذاریم...\nدر سر تاسر صالون بزرگ سکوت است. تمام ضابط ها بدون حرکت مانند هیكل سرد\nو بی روحی ایستاده و چشمهای شان متوجه قوماندان است ...\nقوماندان صدا میکند:\nرفقا ... ما بايد اعتراف کنیم که امروز در مقابل دشمن خیلی ضعیف هستیم ... به ترك\nدادن شهرهم مجبور میباشیم ... قوماندان كل اردو هم امر داده که شهر را ترك كنيم...\nاگر ماخواسته باشیم در همین لحظه شهر را ترك كرده ميتوانيم ولی نه ، ما محض اطاعت\nنکردن بامر رومن ها فردا شب راهم در ايرائيل می مانیم!... آخرین مفرزه ما بوقت سپیده\nدم از شهر خارج شود، گويا بار دیگر هم به آنها می فهمانیم که تهديدات شان بالای قوای ما\nتاثیری انداخته نمی تواند!.. گمان نمیکنم اردوی رومن تا نصف شب هم تعرض کرده\n\n- ۱۷۷ -"}
{"book": "adl0976", "page": 185, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبتوانند ... زیرا مسافهٔ بین استحکامات و شهر ابرایئل تقریباً ۵۰ کیلومتر است. اگر دسته‌های سوارشان هم تعرض کند فقط صبحدم به شهر رسیده میتوانند !... برای حمل و نقل چند مفرزهٔ ما که در سنگر هستند موترهای سواری آماده است !..\nدر حین حرکت آنها را هم نقل داده میتوانیم ..... رفقا این بود خلاصهٔ مطلب و وضعیتی ما که بیان کردم !...\nبعد قوماندان روی خود را بطرف رئیس ارکان حرب دور داده میگوید :\n- ترتیبات سفر بخوبی گرفته شده ؟..\n- بلی !...\n- خیلی خوب !...\nبطرف ضابط‌ها دیده میگوید !\n- رفقا !... تا وقت حرکت باید هیچکس از رفتن ما آگاه نشود پیش از ساعت ۸ کارهای خود را تمام کرده فقط بساعت ۸ درینجا حاضر باشید !... آخرین امر بشما ابلاغ میشود .....!\nفردا پیش از طلوع آفتاب باید تمام فرقه حرکت کرد . و یکنفر در شهر باقی نماند !..\nقوماندان باز سکوت میکند. در دستش یک قلم است. نوک قلم را روی میز چرخ داده آهسته آهسته چیزی میگوید. در لبهایش زهر خندی دیده میشود :\nاین آخرین شبی است که ما در ابرایئل می‌مانیم !.. آلام و اضطراباتی که در این لحظه شما را تهدید میکند تماماً فراموش کنید !.. از تمام دردها خرد را دور بسازید !.. زیرا امشب آخرین شب ما است که در ابرایئل میگذرد !..\nاین شب اخیر را نه مثل یک اردوی مغلوب شده بلکه مانند همان ضابط‌های فاتحیکه چهار سال تمام بمقابل دشمن جنگیده و در آخر پیروزمند شده باشند شادان و با نشئه بگذرانید ... ما و متفقین ما مغلوب نیستیم مغلوب بخت ما است !..\nضابط‌ها ساکت به اشارهٔ سر سلام داده با قدم‌های نرم از اطاق خارج میشوند !..\n\nساعت ۶ شام است... باز در خانهٔ میخائیلسکو هستیم، کپیتان از یک ساعت باین\n\n- ۱۷۸ -"}
{"book": "adl0976", "page": 186, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nطرف در اطاق خود تنها مانده و دروازه را بروی خود بسته مشغول حاضر نمودن بکس \nو سامان خود میباشد. \nبه نسبتیكه تا آخرین دقیقه از حركت شان هیچ كس آگاه نشود ماریارا هم اجازه \nنداد كه باطاقش داخل شود ... از ساعت ۷ گذشته هوا آهسته آهسته تاريك میشود. فاروق \nبكس و لوازم خود را برای حركت حاضر ساخته در بین الماری میگذارد تا نظر دقت را \nجلب نكند ... بعادت همه روزه تنها دریشی خواب و سلیپر و بالاپوشش روی دست است .. \nبعد از ختم كار اطاق را تماماً از نظر گذرانده سوی دروازه روان میشود. قوه بیا \nایستادن در وجودش نیست! .. بی خوابی های پی در پی و پیش آمدهای سوئیكه درین \n۴-۵ شب اخیر رخ داده وضعیتش را پریشان ساخته در روی زردش لكه های سیاه دیده \nمیشود. چشمان سیاهش فرورفته موهایش بحال پریشان شقیقه هایش را پوشیده است! .. \nدروازه را باز كرده صدا میزند: \n- ماریورا! .. ماریورا ! .. \nدختر با چهره گرفته از اطاق پهلویش برآمده میگوید: \n- چه میگویی فاروق، شما كه داخل اطاق شدید دروازه را هم بستید! .. شاید من راحت شما را \nاخلال میكردم ! ... \nضابط به او نزدیك میشود، چشم های خیره خود را بر چشم های دختر میدوزد و دست های \nگرم اورا در بین دست های خود میگیرد. \nماریای قشنگم، عذر میكنم درین لحظه كه آلام و مصائب از هر طرف مرا احاطه كرده باین \nتندی و خشونت مرا خطاب مكن! .. \nانگشتان كوچك او را كه در بین دستهای سوزان خود داشت نزدیك دهن خود برده بوسه \nمیکند. قطرات اشك مژگانهایش را نمناك ساخته میگوید: \n- ماریا! .. امشب مرا در آغوش فشار بده سرم را روی سینه قشنگت بگذار ! .. موهایم را \nبا شفقت نوازش كن، انگشت های باریك و زیبایت را برویم بكش و مرا دوست بدار!. اوه \nماریا ! امشب خیلی مضطرب هستم ! .. \nماریا خیره و متحیر بطرف ضابط دیده میگوید : \n- تراچه شده فاروق، از برای خدا بگوئید بازچه خبر است؟. \n\n- ۱۷۹ -"}
{"book": "adl0976", "page": 187, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ هیچ ، هیچ از من پرسان مکن ! . امروز تنها از تو محبت و شفقت\nمیخواهم !..\nـ مرا میترسانید فاروق !..\nضابط ، دست خود را روی موهایش میکشد انگشتان باریکش را بر رخسار خود\nفشار میدهد !.\nـ اوه ماریا امشب چقدر قشنگ هستی!.. چشمهائیکه بتو نگاه میکند و دیده هائیکه\nترا می بیند خیلی مسعود است!..\nدختر را بخود کشیده سر سیاه و کوچکش را بسینه خود می فشارد.\nـ ماریا ! محبت بتو سعادت است!.\nـ فاروق ! امشب خیلی پریشان هستید محقق یک چیزی است که از من پنهان میکنید!..\nبگوئید!.. بگوئید!.. عذر میکنم بگوئید فاروق !.. چه چیز شما را اینقدر مضطرب\nساخته است ؟..\nضابط زهر خندی کرده میگوید:\nـ تو، ماریا ... تنها از سبب تو مضطرب هستم !..\nـ از سبب من ؟..\nـ بلی از سبب تو!. زیرا که ترا خیلی دوست دارم !..\nـ فاروق باز مبهم سخن میزنی!.. نمیدانم که چه میگوئی... برای خدا واضح تر بگو\nکه من بفهمم !.. چه خبر است ؟..\nضابط سکوت میکند.\nدختر میگوید :\nـ بیائید به اطاق برویم، حقیقت دردهای خود را بمن بگوئید... تا جائیکه از دستم بیاید\nکوشش میکنم ترا تسلی دهم و دلداری کنم!..\nـ نمی شود زیرا میروم!..\nـ کجا میروید؟.\nـ تو ماندانی!..\nـ ساعت هفت و نیم است درین وقت بقوماندانی چه میکنید؟..\n\nـ ١٨٠ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 188, "text": "عشق وو ظیفه یا شب اخیر\n\n- - - - - - - - - -\n- چرا جواب نمیدهید ؟ ..\n- - - - - - - - - -\n- رجا میکنم ، عذر میکنم بگوئید فاروق بگوچرا جواب نمیدهید؟..\nدختر ساکت میشود !.. زیرا ضابط بسوالات او جواب نمیدهد!... دیگر سوال نمیکند ، از وضع مضطرب او جویا نمیشود!.. شاید میترسد اگر بفهمد در قلب خوديك قسم گرفتگی وسوزش حس میکند ، كويا يك قوة خارق العاده و بلندتر از فهم او با و میگوید دیگرازو مپرس واز فهمیدن این راز خودداری کن... زیرا باز فلاکتی در پیش داری که هیچ تحمل نخواهی توانست !... در شتپته های خود احساس درد میکند... سرش پائین و چشم هایش پر اشك میشود ...\nضابط يك قدم به او نزديك شده ميگويد :\n- ماريا ! من میروم زیرا وقت کم است تو نان بخور... هوش کن امشب بیرون نشوی ... من کوشش میکنم وقت تر بیایم !..\n- بسیار خوب !..\nضابط سوی دروازه روان میشود دروازه را باز میکند، حینیکه میخواهد از دروازه خارج شود روی خود را دور داده صدا میکند:\n- ماریا !.. ماريا !.. بیا ماریای عزیزم بار دیگر هم در آغوشم خود را بینداز !.. تاترا در آغوش خود فشار بدهم !..\nدختر با قلب سوزان خود را در آغوش ضابط می اندازد... با چشمهای گریان میگوید:\n- بگو فاروق تراچه شده ؟ امشب چرا اینقدر مضطرب هستی ؟!..\nضابط سركوچك وقشنگ دوشیزه را روی سینه خود فشار داده موهایش را نوازش میکند... و می بوسد:\n- محبوبه عزیزم !.. حیاتم ، روحم !..\nاز آرنج او گرفته سرش را بالا میکند چشمان سیاه خود را بچشم های آبی رنگ او می دوزد . . . بعد با يك آ واز حزين ميگويد :\n- ماریا !.. راست بگو مرا دوست داری یا نه ؟..\n\n-١٨١-"}
{"book": "adl0976", "page": 189, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ آه فاروق ، این چه سوال است... آیا هنوز هم یقین نداری که از حیاتم ترا بیشتر میخواهم ؟...\nـ یقین دارم ، یقین دارم . . . تنها میخواستم یک بار دیگر هم آواز محبت را از دهان قشنگت بشنوم ! زیرا استماع این کلمه از دهان تو بمن سعادت و حیات می بخشد !..\nـ فاروق مرا متوحش می سازی !... زیرا هیچ وقت ترا اینقدر پریشان ندیده بودم !..\nـ ماریا !.. باز هم میخواهم با لب های آتشین خود بگوئی ، ترا دوست دارم !..\nـ البته ترا دوست دارم آنقدر دوست دارم که بیشتر از جانم !..\nـ بمن وعده بده که باوجود هر گونه پیش آمدی مرا فراموش نمی کنی؟..\nـ فاروق ، نمیدانم شما را چه شده !.. امشب یا...؟.. و یا...؟..\nگریه کنان خود را در آغوش ضابط پرتاب کرده میگوید :\nـ بگوئید، بگوئید؟.. قسم میدهم حقیقت را بگوئید ؟.. آیا میروید؟.. از من فرار میکنید؟.. مرا تنها می گذارید؟..\nـ دیوانه هستی ماریا !.. چه میگوئی ؟.. من هرگز از تو جدا شده نمیتوانم، من از تو فرار نمیکنم و تا وقتیکه بتو اطلاع ندهم نمی روم!\nـ دروغ میگوئی ،میروی!..\nـ این فکرهای طفلانه را بگذار ماریا !..\nـ خیر میروید !.. میروید و مرا با يك عالم درد و اضطراب تنها میگذارید !..\nچشمهای دختر به چشمان ضابط متوجه است :\nـ فاروق اگر يك روزی از تو جدا شوم می میرم، میدانید می میرم!.. زیرا بهیچ صورت درد هجر ترا تحمل کرده نمیتوانم !..\nيك قطره اشك بر رخساره ضابط میچکد... با آواز ملایم میگوید:\nـ ماریا !.. ماریا !.. تو شريك دردهای دلم ، تو مایه تسلی قلب ناتوانم ، تو محبوب\n\nـ ۱۸۲ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 190, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nزیبا وقشنگم!..\nضابط از بنددست های دختر گرفته میگوید :\nامشب بی جهت ترا مضطرب و آزرده ساختم! .. مرا عفو کن زیرا بخود نبودم!.. عشق\nتومرا دیوانه ساخته و عقل وهوش از من فرار کرده ! .. نمیدانم چه گفته یا چه کرده ام !.. سخن\nهای من قابل اهمیت نیست !..\nاز دروازه خارج شده میگوید:\n-انتظار مرا داشته باش ماریا!.. اگر دیر تر شد پریشان مشو من می آیم !..\nدیگر هیچ نمیگوید ملتفت جواب دختر هم نگشته روان می شود.\n\nساعت ۸ و نیم شب است... در قرار گاه آخرین امری را که انتظار داشتند ابلاغ میشود..\nاین امر را که دارای امضای قوماندان است مانند سائر ضابط ها با تلاش\nمیخوانیم !..\n۱- فردا باید الی ساعت ۳ ونیم صبح شهر کاملا تخلیه شود.\n۲- در اول طلوع آفتاب باید فرقه از علاقه شهر ابرائیل گذشته باشد.\n۳- باستثنای ضابط هائیکه در قرار گاه کار میکنند باقی تمام ضابطان بعد از\nابلاغ این امر دیگر وظیفه خود را ترك داده نمیتوانند. ضابط های قرار گاه کارهای\nمحوله خودها را تکمیل نموده ساعت ۱۲ شب در قوماندانی حاضر باشند.\n۴ - قوماندان های فرقه و رئیس ارکان حرب مؤظف اند مشکلاتی را که در حین تخلیه\nشهر پیش میشود حل و رفع نمایند..\n۵- قطعات اردو و ضابطان تحت يك انتظام صحیح با سکون و آرامش شهر را ترك\nکرده و باید از تمام پیش آمدهای سوء جلوگیری کنند و اگر با این هم کدام حادثه رخ دهد\nشخص مرتکب شدیداً مجازات میشود..\nاین امر ذریعهٔ شعبهٔ استخبارات قرار گاه در ظرف ۱۵ دقیقه به تمام منصبداران\nابلاغ گردید .\n\nاهالی ابرائیل از تخلیه شهر وحرکت اردوی المان که فردا صبح اجرا میشود بی خبر\n\n- ۱۸۳ -"}
{"book": "adl0976", "page": 191, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nهستند. ترتیبات خیلی ماهرانه و مخفی گرفته شده، جزوی ترین حرکت که تولید اشتباه کند از هیچیک آنها دیده نمیشود ارکان حربیه پلان تخلیه شهر را با موفقیت تمام تکمیل نموده بهر حال فردا در اول طلوع آفتاب وقتیکه اهالی برائیل چشمهای خویش را از خواب باز کنند به يك بازی شاهکارانه مواجه خواهند شد. در سراسر شهر بزرگ يك فرد عسکر دشمن را هم نخواهند یافت !..\nقطعات بعد از نصف شب بحرکت شروع خواهند کرد.\nاز مفرزه هائیکه درین سه روز شهر را ترك نموده و ترتیباتی که در ظرف این سه روز برای تخلیه شهر گرفته شده هیچکس آگاه نیست حتی عساکر المانی هم خبر ندارند چه وقت حرکت میکنند..\n\n١٨٤"}
{"book": "adl0976", "page": 192, "text": "ورود بلا انتظار\n\nساعت ۹ ونیم شب، در خانه میخالسکوه عمه ماریا در اطاق خود بخواب رفته... ماریا\nاز دوساعت است که جلوی پنجره نشسته چشمانش متوجه راه قیر ریخته میدان کرادینا پوبلیکا\nومنتظر آمدن فاروق است ..\nنه يك صدا، نه يك حرکت ، نه يك خبری ، و نه هیچ و هیچ!.. دقیقه ها میگذرد و او هنوز\nبحال انتظار پیشانیش را به آئینه های پنجره چسپانده و انگشت های باريك خودرا زیر زنخ\nخود گذاشته است .\nساعت ده شب را اعلام کرد ... و او بازهم نزديك پنجره است. از جای خود حرکت\nنکرده پلك هايش بهم نمی خورد و منتظر است! .. دفعةاصدای خفیف در بگوشش\nمیرسد ..\nدختر می ایستد ... بازدروازه آهسته زده میشود... که خواهد بود؟.. چرا زنگ\nنمیزند؟.. خودرا به برنده رسانیده صدا میکند:\nـ که هستی؟..\nجواب نمیدهد ...\nتکرار میگوید:\nـ که هستی؟..\nبازهم سکوت ...\nدختر با يك عالم هیجان از کناره برنده گرفته سرخودراجلوتر برده نگاه میکند...\nدر دهن دروازه شخص قد بلندی با لباس سیاه ایستاده کلاه خودرا روی گوش های خود\nپائین زده سرخودرا در بین شانه های خویش فرو برده چون شبح اسرارانگیز بدهن دروازه\nایستاده هیچ سو نمی نگرد.\nـ شماکه هستید وچه میخواهید؟..\nبا يك صدای خفيف:\nـ :در را باز کن بیگانه نیست.\nدختر به شتاب از زینه ها پائین میشود بدهن درازه می ایستد.\n\nـ ١٨٥ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 193, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nاز ترس رعشه بر اندامش افتاده. به آواز بلند تر میگوید:\n- بگوئید که هستید، و بکه کار داشتید؟.\n- چپ صدا مکن!..\n- بگوئید که هستید، چه میخواستید؟..\nشخص مجهول در تاریکی شب مانندهیولای موهوم حرکت کرده به دروازه نزدیک میشود.\nاز خلال در بزبان رومن میگوید:\n- ماریا!، من هستم... دروازه را باز کن ... هنوز مرانشناختی؟..\nدختر با مسرت صدا میکند :\n- برادر جان ، برادر جان !..\nدروازه را باز میکند وخودرا درآغوش او می اندازد:\n- یولپواش !، یولپواش!.. برادر عزیزم، برادر شیرینم!..\n\nپنج دقیقه بعد... در اطاق...ماریا نزدیک زانوهای برادرش نشسته و دست هایش را\nدر بین دست های خود گرفته متحیر به چشم های او که میدرخشد می بیند:\n- آه برادر عزیزم! میدانی چقدر خواهش دیدن ترا داشتم! روزهای دراز و شب های\nطولانی برای تو اشك می ریختم، میترسیدم بکدام فلاکت گرفتار نشوی.\n- فعلا ساکت باش ماریا !.. زیرا هنوز وقت این سخن ها نیست به آواز بلند حرف مزن که\nعمه ام بیدار نشود، باید آمدن مرا درینجا هیچکس نداند.\n- چطور تا اینجا آمدی. اگر آلمان ها ترا می دیدند و می گرفتند؟\n- میگویم این سخن ها را بگذار ، همه چیز قبلا سنجیده شده بود.\nبدختر متوجه شده میگوید :\n- ضابط ترك ساعت چند بخانه می آید؟..\n- نمیدانم ، گفته بود کوشش میکنم وقت تر بیایم.\n- پس معلوم است که بعد از ختم مذاکره در قوماندانی می آید.. درین صورت من\nباید زودتر بروم\n- كجا میروید؟...\n\n- 186 -"}
{"book": "adl0976", "page": 194, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n- وقت سوال نیست ، چیز هائیکه میگویم کوش بگیر\nیارب چقدر درشت و خشن است !.. ابروانش درهم کشیده و چشمهایش چون شعلهٔ آتش میدرخشد.\n- ماریا!.. فردا آلمانها ازین جا میروند .\nدختر با يك فریاد خفیف:\n- چه گفتی آلمانها فردا میروند؟..\n- بلی!..\n- همه شان ؟!.\n- طبیعی؛ همه شان!..\n- ممکن نیست!..\nبا چهرهٔ عادی بطرف دختر دیده میگوید:\n- گفتی که ممکن نیست .. چرا ممکن نیست ؟..\nدختر مضطرب شده زبانش الکن میشود، کوشش میکند که هیجان و تشویش خود را پنهان کند!\n- نمیدانم... چونکه فاروق بی هنوز...\n- فاروق بی کیست؟..\n- ضابط ترك که در اینجا میباشد.\n- اسم آن فاروق است؟..\n- بلی!..\n- خوب چه کرده ؟..\n- ازیرا او هنوز خود را آماده نساخته ... هیچ هم نگفته ... اگر رفتنی میبود بهر حال میگفت و یا برای رفتن آماده گی میکرد.\n- نگذاشتی که من حرف خود را تمام کنم، از رفتن خود چیزی نمیگویند، بی خبر و بدون سر و صدا شهر را ترک می نمایند !.. بتمام ضابط های المانی جدا توصیه شده که از حرکت شان هیچ کس نداند . از همین سبب ضابط ترک هم از رفتن چیزی نمیگوید ! . .\n- ۱۸۷ -"}
{"book": "adl0976", "page": 195, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر \n\nما روز گذشته تلگرافی به آنها خبر دادیم که به ۴۸ ساعت باید شهر را تخلیه کنند\nآنها جواب منفی دادند ما باز ساعت ۱۲ بجهٔ شب به آنها مهلت داده ضمهٔ آن نمود کردیم\nکه بعد از ساعت ۱۲ بهر گونه اقدام آزاد خواهیم بود! .. المان‌ها محض برای اینکه امر ما را\nقبول نکرده باشند امشب در ا برائیل می‌مانند ما هم برای گرفتن انتقام خود را آماده ساختیم.\nدختر با وضع پریشان سر خود را بلند کرده میگوید :\nـ برای گرفتن انتقام آماده شده‌اید؟ ..\nـ بلی !.\nـ بمقابل که ؟ ..\nـ بمقابل المانها !..\nقلب دختر بشدت میزند و شقیقه هایش پرش دارد گمان میکند روی قلبش قطرات\nگرمی میچکد !.. میگوید :\nـ چه طور انتقام میگیرید؟ جنگ میکنید؟...\nـ خیر ! مشب با وسائلی که قبلا تهیه شده قرار گاه المانها را به هوا\nمیکنیم !..\nـ چه ؟..\nـ ساکت باش !..\nـ چطور بهوا میکنید؟..\nـ دانستن این چیزها بتو لازم نیست !.. تنها چیز یرا که تو باید بفهمی اینست که ساعت ۱۲\nشب مقابل عمارت شمايك انفلاق مدهشی خواهد شد .. بهوا پریدن قرارگاه را مشاهده\nخواهید کرد !.. هیچ نترسید در آنوقت عمه ام را نیز بگو که انفلاق بشما ضرری ندارد !..\nمن اساساً برای این آمده بودم که شما را بیکدام جای دیگر بگذارم! .. در صورتیکه\nعمه ام مریض است این جا مانده میتوانید !.. انفلاق قطعاً بشما ضرری نمیرساند !.. برعکس\nخواهید دید که در بین تلهای خاك و آتش سرهای سربازان و منصبداران المانی چطور\nبطرف آسمان میروند !.. دیدن این منظره يك خاطره شیرینی خواهد بود که تا آخر\nعمر در حافظه شما باقی خواهد ماند !..\nدرین وقت چشمانش بزرگ شده لبهایش میلرزد، رنگش از شدت غیظ تیره شده .\n\nـ ۱۸۸ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 196, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\n- چه افکار وحشی وقلب پر کینی در شما دیده می شود!.. اگر حین انفلاق درین قرار گاه نفر باشد؟..\n- اوه ماریا، از وقتیکه از تو دور شده ام بکلی افکار طفلانه در تو جمع شده !... البته در وقت انفلاق تمام ضابط ها ومنصبداران المانی در آنجا میباشند!..\n- در آن حال؟..\n- در آنحال طبیعی که همه يك جا بهوا می شوند..\n- چه میگوئی برادر؟.. این کار مدهش است !..\n- البته که مدهش است، دهشت آن بلند تر از تصور تو است. اطلاعی که بما رسیده قوماندان فرقه المان امشب ساعت ١٢ شب تمام ضابط ها ومنصبداران خود را در قرار گاه دعوت نموده است. ماهم برای تباهی آنها طوری ترتیبات گرفته ایم که هيچيك خلاص شده نمیتواند!. میدانی يكنفر هم خلاص نمی شود !..\nدختر از جای خود برخاسته میگوید:\n- برادر این پلان شما يك پلان رذیلانه است. این حركت شما بيك اردو ويك عسکر شایسته نیست!..\nدفعتاً از بند دستهای دختر گرفته ودستهایش را فشار می دهد.\n- ساکت باش، ساکت شو، چه میگوئی؟..\n- برادرجان!.. حیف است، این را نکنید، بحال آنها دل بسوزانید!.. آنها هم انسان هستند. گناه میشود!\nضابط رومن خنده کنان میگوید:\n- گناه است، حیف است!.. ایشان بما رحم کردند؟.. آنها گفتند که گناه است؟..هزارها اطفال رومن زیر موزه های شان باخاك يك سان شد. آنها باین فکر کردند که اینها هم انسان هستند؟.. بالاخره آنهاهم باید زیر خاك شوند!.. این تابلوی محتشم را فردا با چشم های خود می بینی!..\n- اوه برادر ! من هرگز میل ندارم چنین تابلوئی را به بینم ... آه چه وحشت وچه ظلم!..\n\n- ١٨٩ -"}
{"book": "adl0976", "page": 197, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nنکنید، قدری انصاف نمائید!... همۀ ما انسان هستیم، آنها هم همنوع ما است. بحال ایشان\nرحم نمائید... در این دقیقه اطفال خورده مادرها، پیرزن‌ها و دخترهای جوان که دل‌های\nپر از محبت دارند در انتظار آنها است... ترحم کنید، بگذارید که بیچاره\nها بروند!...\n- ترحم کنیم! این را تو میگوئی؟.. آیا وقتی پدر ما را کشتند اندک ترحم کردند؟..\nدروقت کشتن یک مرد پیر هیچ فکر کردند که گناه است؟.. ماریا در حرب گناه وجود\nندارد!.. هرکس پیش دستی کرد موفقیت از و است!..\n- برادر تو گفتی هیچکس خلاص نمیشود؟..\n- خیر هیچ کس نمیتواند خلاص شود امشب به آنها نشان میدهم که بازی کردن با عزت نفس\nرومن چه نتیجه دارد.\n- اگر قبل از انفلاق خبر شوند؟..\n- امکان ندارد که خبر شوند، همه چیز حاضر و تمام شده فقط از ساعت ۱۲ شب که ده\nدقیقه بگذرد دینامیت صدا میکند. اگر فرضاً انفلاق نکند باز هم نمی‌گذاریم که جان\nبسلامت ببرند. طیاره‌ها هم حمله می‌کنند... این را هم کافی ندانسته ترتیبات دیگری هم\nفکر شده است. آنها را نمی‌گذاریم که از شهر خارج شوند. از چهار سمت هجوم آورده\nهمه شان را تباه می‌سازیم.\nدر پیشانی پر لبواش خط های زیاد دیده میشود، با چهره متغیر میگوید :\n- نمی‌گذاریم که خلاص شوند، يك فردشان هم خلاص نمی شود ماریا، همۀ شان\nرا می‌کشیم....\nدختر با آواز گرفته میگوید:\n- او را هم می کشید؟..\nدر روی ضابط رومن تبدلات محسوسی دیده میشود:\n- او، مقصدت کیست؟..\n- کاپیتان!..\n- کدام کاپیتان؟..\n\n-۱۹۰-"}
{"book": "adl0976", "page": 198, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- كاپیتانیکه بخانه ما میباشد!..\n- کاپیتان ترك؟..\nضابط رومن از بند دستهای دختر محکم گرفته، فشار میدهد، با نگاه وحشت انگیزی به او نگاه میکند:\n- ماریا چه گفتی، چه گفتی؟.. يك مرتبه دیگر هم بگو!..\n- برادر، بگذار، مرا اذیت مکن!..\n- تو حالا حیات يك ضابط دشمن را فکر میکنی؟.. آنهم يك ضابط ترك !.. و باز منسوب به ملتی است که پدرت را بمقابل تو کشتند!.. ماریا بار دیگر این سخن از دهانت بیرون نشود فهمیدی ؟..\n- برادر جان ! با وجود هر چیز میگویم نکنید، گناه است... این حرکت شما بيك اردو و بيك عسکر باشرف هیچ نمی زیبد !..\n- بتو میگویم ساکت شو!..\n- برادر جانم، یقین بدان او يك شخص خیلی نجیب است، حیف است، هیچ که نتوانی تنها اورا خلاص كن!..\n- ماریا ساکت باش چیزی را که من در حیات خود از آن اجتناب دارم تو میخواهی بر من تحمیل کنی!..\n- هر چه میکنی، بكن... اما تکرار میکنم، این کار شما يك جنایت است ظلم است رذالت است، او را باید ازین تهلکه نجات دهی!..\nضابط رومن از زنخ او گرفته رویش را بلند میکند ، چشمان خود را بچشم های او می دوزد، با نظر حیرت و وحشت به او می بیند ، از لب هایش يك صدای لرزان شنیده می شود:\n- ماریا بگو چرا تنها او را فکر میکنی؟.. من این اسرار را نمیدانم؟.. این تهلکه تنها برای اوست؟ . یا اینکه هزارها نفر دیگر هم شامل است؟.. اگر گناه و یا خطا است چرا دیگران را فکر نمیکنی، که تنها به او علاقه داری؟.. بگو چرا؟.\n- زیرا او را از نزديك می شناسم !..\n\n- ۱۹۱ -"}
{"book": "adl0976", "page": 199, "text": "عشق وو ظیفه یا شب اخیر\n\n- از نزديك می شناسی؟..\n- طبیعی! تقریبا یکنیم سال است که در زیر همین سقف زندگانی داریم !..\nضابط رومن با تمام قوت خود دست های دختر را فشار میدهد :\n- ماریا ! ...\n- اوف!.. بندهای دستم را می شکنی بگذار مرا پولیواش !..\n- ماریا !..\nلب های ضابط می لرزد، رنگش پریده، نفس های سرد می کشد.\n- ماریا بعضی خبرها بمن رسیده بود ولی !. من یقین نکردم ، چه دور از تصور من بود ، زیرا ترا می شناختم و بهتر از همه می شناسم تو دختر يك عسكر با شرف بودی ، تو خواهر عسکری بودی که برای مدافعه از وطن در جبهه می جنگید !...\n- برادر بندهای دستم رارها کن!.\n- حالاهم باور نمیکنم ماریا... تو ازین رذالت دور هستی!. هیچوقت تو مرتکب آن نمی شوی !.. بتو تهمت کرده اند !..\n- مقصدت چیست رجا میکنم بگو!.. چه گفته اند!؟..\nضابط دست های دختر را گذاشته بپا می ایستد، در پیشانیش قطرات عرق می درخشد رویش زرد گشته است!..\n- : اگر این چیزها حقیقت میداشت ماریا..\nلب های خود را زیر دندان گرفته ساکت میشود : بعد از کمی مجدداً با غضب و صدای بلندتر میگوید :\n- : دروغ !.. و بکلی دروغ است !.. بر تو تهمت میکنند !.. تو دختر عفیف و پاك دامن !.. تو یگانه خواهرك من هستی!..\nاشک هائیکه در حلقه چشمانش جمع شده بود روی رخسارهایش جاری میشود انگشتان دختر را بین دست های خود میگیرد .. ومی بوسد...\n- ۱۹۲ -"}
{"book": "adl0976", "page": 200, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ چطور ماریا دروغ نیست؟.. عذر میکنم بگو آیا امکان دارد؟ بگو چرا ساکت هستی؟.. میگویم که بگو!..\nدختر برای پنهان کردن اشکهایش سر خود را پائین انداخته میگوید :\nـ خیلی مبهم سخن میزنی یولبواش، از سخنان تو چیزی نمی‌فهمم!.\nـ بهتر است که چیزی نفهمی؟.. طبیعی که نمیدانی!.. البته فهمید ، نمیتوانی !.. در بین چیزی نیست که تو بفهمی!.. همه دروغ وافترا است!..\nبیچاره معلوم شد که درین لحظه با اضطربات مدهشی دست و گریبان است نمیداند چه بگوید!.. می‌ترسد.. از تکرار چیزهائیکه راجع به ماریا شنید میترسد !..\nـ ماریا تو برادرت را خوب می‌شناسی، به عزت نفس خویش علاقه‌مند هستی، میدانی که این فلاکت سبب تولید فاجعه مدهشی میگردد .. دروغ میگویند، در حق خواهرك عزيز ومشفّق من افترا کرده اند!..\nدفعتاً دختر را در بین بازوان خود گرفته فشار میدهد رویش را بوسیده میگوید :\nـ دروغ!.. همه دروغ !.. چرا ساکت هستی؟.. چرا بتمام قوت لب‌های خود را حرکت داده نمیگوئی دروغ است ؟..\nدختر دو قطره اشکی را که از چشمانش سرازیر شده با پشت دست خود پاک کرده میگوید :\nـ برادر جان !..\nضابط به تندی دست خود را بدهن ماریا برده دهنش را محکم میگیرد:\nـ خير ـ خیر ساکت باش!.. نه چیزی بگو و نه چیزی سوال کن!..\nضابط درین وقت فشاری در گلوی خود حس کرده بزحمت میگوید :\nـ خیر اخیرا.. نمیخواهم که چیزی بفهمم!...\nبیچاره ضابط از مذاکره اینموضوع میترسد، حتی در هراس است که مبادا به حقیقت آن مواجه شود !.. لبهایش حرکت کرده با خود میگوید:\nـ اگر حقیقت میداشت !.. ماریا !.. محقق، محقق...\nاز جای خود جسته بطرف دروازه روان میشود : در چهره زرد او افکار مدهشی نقش\n\nـ ۱۹۳ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 201, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبسته است !..\nـ اوه خفه شدم!..\nـ برادر کجا میروی؟..\nـ سروظیفه ام !..\nـ خیر !،خیر!،نمی‌روی !.. نمیگذارم بروی !..\nـ دورشو از مقابلم !..\nـ یولیواش !..\nضابط بشدت روی خود را دور داده چشم های خود را بچشم های دختر دوخته میگوید:\nـ بتومیگویم يك طرف شو !..\nـ خیر نمی شوم، ترا نمیگذارم بروی!.. تو سبب این حرکت ظالمانه شده نمی‌توانی!..\nضابط رومن مشتی به سینهٔ دختر زده میگوید:\nـ اگر يك کلمۀ دیگر از دهانت خارج شد گلویت را آنقدر فشار خواهم داد تا حیات را بدرود گوئی !... چپ باش!\nدر فضای خانه سکوت حکمروائی دارد!.. دختر روی آرام چوکی افتاده گریه میکند.\nضابط دستگیر دروازه را دور داده با آواز گرفته میگوید:\nـ من میروم «ماریا!.. چه ممکن است حالا ضابط ترك بياید!.. هوش کن ماريا يك کلمه از دهانت خارج شود!.. اگر آلمانها ده دقیقه بیشتر هم از پلان ما خبر شوند برای نجات شان کفایت میکند !.. خیلی دقت کن ماریا و این کلمۀ آخرین مرا بخاطر داشته باش، خیانت بوطن... آخرش فنا است!..\nبعد دور خورده روان میشود. دختر يك بار از جای خود جست نموده دیوانه وار از عقب ضابط میدود و فریاد میکند :\nـ برادر جان ! ... برادر جان ! .. به ایست ! . به ایست ! .. چیزی میگویم ! ..\nیولیواش بدون آنکه جوابی بدهد دروازه را برروی دختر بسته ومیرود...\n\nبعد از ۱۵ دقیقه... ساعت حالا بیست دقیقه کم ۱۱ است. تیلفون قرار گاه نرم، نرم زنگ میزند... آواز يك زن است ... فاروق بی را جستجو میکند...\n\nـ ١٩٤ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 202, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- آلو، آلو؟..\n- فاروق ؟..\n- توهستی ماریا؟..\n- فاروق، انتظار دارم !.. بصورت فوری یك مرتبه بیائید! .\n- ترا چه شده، ماریا؟.. صدایت خیلی گرفته و پریشان بگوشم میرسد! ..\n- رجا میکنم، از من چیزی نپرسید ! .. انتظار دارم میگویم زود بیائید ! ..\n- محقق است یك چیز فوق العاده رخ داده ! .. بگو چه شده ... چیزی شنیده ئی ؟ ..\n- خیر، خیر ! .. هیچ نشنیده‌ام چیزی نمیدانم ! .. فقط میترسم، خیلی میترسم ! .. اوه فاروق\nاگر مرا کمی دوست دارید می‌آئید! . اولین دفعه است که بتو اینقدر عذر میکنم چه میشود\nبیائید! . نگفتید، مرا آزرده نسازید ! . خیلی مضطرب هستم ! .. خیر ! .. محقق می‌آئید ! ..\nصدای ماریا گرفته میشود، معلوم است گریه میکند ...\n- فاروق ، اگر نیائی ! ...\n- ماریا ، ترا چه شده ! .. گریه میکنی ! ..\n- خیلی پریشان هستم عذر میکنم ، بیا ! ...\n- غیرممکن است عزیزم قبل از ساعت یك برآمده نمیتوانم ! ...\nدختر با تمام قوت در تیلفون صدا میکند !\n- محقق می‌آئید، محقق می‌آئید، فاروق ! ..\n- آه از تو آزرده میشوم ماریا ! ... حرکات طفلانه میکنی ! یك ساعت قبل ، يا يك ساعت\nبعد چه فرق میکند ! ..\n- تصور کرده نمیتوانی که درین لحظه بچه اندازه مضطرب هستم !...\nمیترسم !... میترسم !... دیوانه میشوم ! ... زیرا خیلی مضطرب و پریشان هستم ! ..\nاینطور نکنید بیائید ، بیائید ! ..\nآهسته آهسته آواز دختر قطع میشود ! ... باز قوای خود را جمع کرده میگوید:\n- فاروق ! .... سخن زده نمیتوانم ! ... خبر شدم ! ... اگر نیائید ! .. اگر در حال\nنیائید ! ....\n- ماریا ! .. ماریا ! .. دیوانه شده ئی ! .. ترا چه شده ؟ ...\nاین بار صدایش بکلی قطع شد ، و جوابی نشنید ...\n\n- ۱۹۰ -"}
{"book": "adl0976", "page": 203, "text": "شب اخیر\nساعت ۱۱ شب است ... آسمان پر از ستاره است ... ماریا\nپیشانی خود را به آئینهٔ پنجره تکیه داده و چشم های خود را بيك\nنقطه دوخته است: انتظار کاپیتان را دارد. روشنی نقره ئین مهتاب روی موهای سیاهش\nمیدرخشد حلقه چشمانش سیاه بنظر می آید مژگان های برگشته اش روی رخسارش سایه\nافگنده است... هنوز در انتظار است... دقایق طولانی سپری میشود...\nآواز آهستهٔ در بگوش میرسد ... دختر دیوانه وار از جای خود حرکت\nمیکند :\n— آمد!.. آمد!..\nصدا کرده بطرف زینه میرود؛ بسرعت از صفه، از دهلیز از روی حویلی گذشته خود را\nبدهن دروازه میرساند ... در شقیقه هایش فشار زیا د حس میکند، قلبش نزديك است ازهم\nبپاشد... دروازه را باز میکند... ضابط بدهن دروازه است...\nدختر بدون سخن زدن خود را در آغوش ضابط می اندازد.\n— فاروق ! . . مرد قشنگم از تو جدا شده نمیتوانم !...\nدختر در آغوش او آه و ناله دارد !..\n— ماریا ترا چه شده؟.. چه خبر است؟..\nاز بازوهای دختر گرفته داخل میشود . دروازه را محکم میکند... انگشتانش روی\nموهای دختر است ..\n— بگو، ماریا چرا اینقدر مضطرب هستی؟.. چرا گریه میکنی؟..\n— میترسم، خیلی میترسم فاروق !.. از من دور نشوید، مرا تنها نگذارید!..\n— از چه میترسی ؟..\n— ١٩٦ —"}
{"book": "adl0976", "page": 204, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nدختر با آواز گرفته میگوید :\n- از مفارقت تو، از جدائی تو میترسم فاروق!..\n- چقدر طفلانه ، ماریا... من گمان میکردم کدام چیز مهم است!.. يك حرف جزئی مرا\nتا اینجا آوردی !.. برو بالا برویم !.. امشب اعصاب تو خسته شده .... کمی\nاستراحت کن، خوب میشوی .\nآهسته آهسته از زینه ها بالا میشوند از صفه و دهلیز گذشته و در اطاقیکه همه روزه با هم\nمی نشستند داخل شده روی آرام چوکی که جلو پنجره گذاشته شده است می نشینند و در پرتو\nاشعۀ نقره رنگ مهتاب که از آئینۀ پنجره داخل اطاق میشود بخوبی يك\nدیگر را می بینند. دختر برخاسته میخواهد چراغ را روشن کند، ضابط از بند دست هایش\nگرفته میگوید:\n- بگذار ماریا !.. بگذار در روشنی کمرنگ مهتاب بهتر روی گندم رنگ\nو چشمان قشنگت را تماشا کنم!.. بگذار امشب هم در روی قشنگ و موهای سیاهت تلا، لؤ\nمهتاب را به بینم !..\nبا يك خندۀ ملیح سخن خود را تعقیب میکند :\n- این تاریکی خفیف را هم دوست دارم زیرا صورت بد مرامی پوشدا.. نمیگذارد\nچهرۀ زرد مرا به بینی و از شکل خرابم بدت بیاید!..\nدختر دست های لطیف و زیبای خود را به گردن شخصیکه بیشتر از جان خود میخواهد\nحلقه کرده لب های باريك و قرمز خود را بر لبان ضابط گذاشته میبوسد\nو می گوید :\n- مرد عزیز من !.. ای هستی توانای من که در دنیا مانند و مثالی نداری!.. من ترا دوست\nدارم!.. برای من همه چیزت قشنگ و زیبا است !.. چهرۀ زرد و گندمی تو چشم های سیاه\nتند تو، بازوهای توانای تو سینۀ پر مو و چهرۀ چین دارت و بالاخره همه چیز تو، بلی همه چیزت\nقشنگ و بی مثال است!.. به نسبتیکه مثل تو يك حامی دارم بزرگ ترین سعادت دنیا را در\nخود حس میکنم !.. آغوش تو بهترین هیجان و ذوقی را که تا امروز هرگز ندیده بودم بمن\nالقا میکند !.. مرا بیشتر در بین بازوان خود فشار بده که در آغوش تو يك لحظه خود را\nفراموش کنم !..\n\n_۱۹۷_"}
{"book": "adl0976", "page": 205, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nضابط از بند دست های دختر محکم گرفته و او را بخود نزديك می سازد. روی خود را به رخسار او میگذارد و بيك صدای لرزان میگوید :\n- ماریا ! من هم ترا دوست دارم بتمام قوت و بتمام معنی بتو علاقمند هستم !..\nدرینوقت اشکهائیکه در چشمان ضابط جمع شده است ماریا دیده و میگوید :\n- چیست فاروق !.. مگر گریه میکنی؟..\nضابط دست و پاچه شده میگوید :\n- دیوانه هستی ماریا !.. برای چه؟\n- در چشمانت قطرات اشك میدرخشد!..\n- خیر تو اینطور فکر میکنی!.\nفاروق با انگشتان خود چشمان خود را پاك میکند.\n- درین دقیقه تحت تأثیر يك هیجان بزرگ هستم ، ممکن ازان سبب باشد ! . .\n- دروغ میگوئید فاروق !..\n- ماریا باز شروع میکنی؟..\nدختر زهر خندی کرده میگوید :\n- خوب ، فاروق !.. شروع نمیکنم ، فعلاً ازین سخن ها بگذریم !.. من آرزوهای عجیبی در خود حس میکنم که شرح آن مشکل است !.. مثل اینست که امشب يك فلاکت بزرگی بمن رخ دهد !.. خیلی میترسم ... گمان میکنم باد تند و سردی از تار و پود لباسم نفوذ کرده تنم را مرتعش می سازد. ازان سبب خیلی میترسم و میلرزم!.. میخواهم دستم را برویم گرفته فق فق زده گریه کنم !..\n- تأثیر عصبیت است ماریا !.. هروقت بتو میگویم که بی خوابی اعصاب را خسته می سازد!. قدری استراحت کن ، کوشش کن بخواب بروی .\n- خیر، خیر خواب نمیشوم، امشب تا صبح در دهن پنجره با تو می نشینم !.. بلی همینطور میخواهم !..\n- ممکن نیست، ماریا ! . . امشب با تو مانده نمیتوانم، نمیدانی مجبور هستم که\n\n- ۱۹۸ -"}
{"book": "adl0976", "page": 206, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبقوماندانی بروم!..\nدختر باهیجان فوق العاده دست های خود را بگردن ضابط حلقه کرد .\nمیگوید :\nخیررفته نمیتوانی!.. قطعاً ترا نمی گذارم که بروی!.. حتی برای يك دقیقه هم\nنمیگذارم !..\nنمی شودماریا ... بایدالان بروم ! . . ساعت ۱۲ در قوماندانی اجتماع خیلی\nمهم است !..\nدختر، در حالیکه دست هایش را بگردن ضابط حلقه نموده با تمام قوت خود\nفشار میدهد :\nمیگویم نمیگذارم امشب بروی میدانی؟..\nضابط ازموهای دختر بوسیده میگوید:\nچقدر طفلانه حرف میزنی ماریا!.. ممکن دارد که مرا نگذاری؟..من مجبور برفتن\nهستم!.. تو اینرا فراموش میکنی که من يك نفر عسکر هستم!...\nدر چشم های دختر يك شعلۀ سوزنده شراره میکشد . باصدای بلند و جدی\nمیگوید ،\nفاروق! چرا اینقدر اصرارداری .چرا حتماً میخواهی بروی؟..\nگفتم بساعت ۱۲ در قوماندانی اجتماع مهم است!..\nاجتماع برای چیست؟.. کدام مسئلۀ مهم است که درین نیم شب شمارا مجبور به اجتماع\nساخته است؟..\nاین يك راز عسکری است ماریا!..\nپس درين يك اسراری هست؟..\nگاه گاه بعض کارهای عسکری یکقسمی راز شمرده میشود!،\nیعنی میخواهی که در اطراف اینموضوع بیش ازین چیزی نپرسم؟.،\nخیر!اما بهتر نیست فقط در اطراف موضوعی که علاقه ومحبت ما را زیاد می سازد\nبحث نمائیم ؟ .\nبفکر من برای سخنرانی ما موضوعی بهتر ازین نیست که ما را بهم\n\n- ۱۹۹ -"}
{"book": "adl0976", "page": 207, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nعلاقه مند بسازد !...\nضابط خود را راست کرده میگوید؟\nـ چه گفتی ماریا؟..\nـ هیچ تلاش نکنید!.. به بینید من چقدر نرم و با خونردی شروع به سخن زدن نمودم!.. شما هم همین طور باشید!..\nـ ماریا چیزی در دل داری !.. رجا میکنم قدری واضح تر بگوئی !...\nدختر خیلی لاقید و خون سرد معلوم میشود :\nـ چیزی را که میخواهم بگویم ، تنها اینست که ، امشب شما را نمیگذارم بروید!..\nـ گفتم امکان ندارد ماریا !.. هنوز نفهمیدی ؟..\nـ پس محقق میروید؟...\nـ بلی میروم!..\nدختر دفعتاً ساکت میشود... دستهای خود را بزانوهای خود گذاشته آهسته آهسته ایستاده میشود ... دست های ضابط را گرفته بطرف خود میکشاند...\nـ خوب طوریکه میخواهید، فاروق ... ولی بیائید قدری با هم بنشینیم !.. بعضی چیزها است که باید بشما بگویم !..\nکپاپیتان بساعت دیده میگوید:\nـ ماریا ساعت از ۱۱ گذشته .. باید من زودتر بروم ! . .\nـ میگویم بیائید ! . . زیرا هر دقیقه امشب برای من بقدر يك سال قیمت دارد ! . . بیائید بیائید . . . به سخن های من گوش دهید ! . .\nهر دوی شان روی آرام چوکی قرار می گیرند . . . دختر گریه میکند . انگشتان ضابط را در بین دستهای خود گرفته است . . .\nشعاع کمرنگ مهتاب از پشت پرده های پنجره داخل خانه را روشن کرده . . . روی گندمگون دختر در پرتو این شعاع خفیف خیلی قشنگ بنظر می آید . . .\nـ فاروق ! . . .\nصدایش مثل اینست که از گلوی فشردهٔ بیرون شود . . . بعد با وضع پر اضطرابی\n\nـ ۲۰۰ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 208, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمیگوید:\n- فاروق ! .. خیلی بدبخت هستم ! ..\nپریشانی من درین دقیقه حد و انتهائی ندارد !.. اضطرابی را که در خود حس میکنم\nهیچ تصور کرده نمیتوانی !.. میسوزم، گمان میکنم داخل سینه‌ام آتشی افروخته‌اند که با آن\nوجودم را می‌سوزند ...\n- ماریا ...\n- ساکت باشید ، سخن‌های مرا بشنوید !.. از شما گناهی را که مرتکب شده باشید\nحساب نمیگیرم !..\nاساسا گناهی هم در بین موجود نیست. قباحت نه از من است و نه از شما !.. ما هر دو بیک\nدیگر خود صمیمیت و محبت بی‌مثالی پیدا کردیم !.. این چیزها را برای آن میگویم که شما\nبدانید و دائما بخاطر داشته باشید که سبب بدبختی یک دختر بیچاره شده‌اید !..\nحیات یک دوشیزه جوان را که هنوز از خرمن هستی خوشه نچیده بود بر باد دادید فاروق !..\nدر حالیکه قطرات اشک از چشمانش روان است به دنباله کلام خود چنین\nمیگوید :\n- همان دوشیزه بدبخت و بیچاره از طرف شخصی که او را دوست دارد امشب محکوم بترك\nدادن گردیده و بعد ازین در يك گوشه بحال فراموشی باقی خواهد ماند. با وجود این هم\nآن دختر بیچاره شخصی را که برای ابد او را بدبخت ساخته تا دقیقه اخیر حیات دوست\nداشته و محبت او را در قلب خود نگاه خواهد داشت !..\n- چه میگوئی ماریا ؟..\nدختر باز از بند دستهای او گرفته میگوید:\n- بنشینید فاروق، بنشینید که حرف من تمام شود.\nروی خود را بطرف پنجره دور داده به ستاره‌هائیکه در آسمان می‌درخشد نگاه میکند !..\n- فاروق، چطور؟.. آیا امشب شب اخیر ما نیست ؟..\n- ماریا !..\n- خیر من همه چیز را میدانم !.. بعد ازین پنهان کردن فایده ندارد... فردا صبح وقتیکه\nاطراف شهر ابرایئل روشن میشود شما از حدود شهر گذشته خواهید بود !.. بلی دانسته ام\n\n- ۲۰۱ -"}
{"book": "adl0976", "page": 209, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nهمه چیز را فهمیده ام!..\nبصدای بلند شروع بگریه میکند.\nـ آه که من چه دختر بد بختی بودم!.. نزديك بود بدون اندك احساس و دانستن اضطراب و احساسات اخير يك زن متروك، ترا از خود بفرسنگ ها دور به بینم... حتی طبیعت هم میخواست مانع از نثاريك قطره اشك يك دوشيزۀ بیچار ه در راه جدائی شخصی که دوست دارد گردد!..\nدختر لب های آتشین خود را به پشت دست های ضا بط گذاشته می بوسد...\nـ اوه میسوزم فاروق، قلبم محترق میشود!\nضابط هم گریه میکند. در رخسارهای بی رنگ او هم قطرات اشك می درخشد.\nـ یعنی !...\nـ بلی تمام چیزها را خبر شده ام!.. اجتماع شما را به ساعت ۱۲ امشب، ترك دادن شهر را بی سر وصدا و پنهان داشتن این راز را و با لا خر همه را بلی همه را وا قف شده ام ! ...\nـ ماريا!.. چطور تمام این چیزها را خبر شدی!..\nـ بگذار بد فعلا سوال نکنید!... بهر ذریعه که خبر شدم !...\nچشم های خود را سوی ضابط متوجه می سازد..\nـ فاروق!.. بگوئید چطور بی آنکه بمن خبر بدهی بدون آنکه يكبار مرا به بینی و بدون آنکه برای دفعۀ آخرین مرا در آغوش خود فشار بدهی میرفتی؟.. آیا قلبت باین راضی شده بود؟! ...\nـ ماریا مرا عفو کن! . . تماما از روی مجبوریت بود! . . زیرا امر گرفته بودم ! . .\nـ آه فاروق! . . گویا خیلی بوظیفۀ عسکری خود پابند هستید؟ . . از روزی که با هم دیده ایم و از وقتیکه با من دوست شده اید هر زمان و بمقا بل هر گونه پیش آمد عسکر ماندید! . . مسلك بر انسانیت غالب شد ! . . یعنی امر گرفته بودید که بدون سروصدا در گوشۀ مرا تنها گذاشته بدون خداحافظی بروید! . . بلی! . . جای بسیار افسوس است! . . عشق و محبت من كوچك ترين تاثیری هم بالای شما نگذاشته بود! . .\n\nـ ۲۰۲ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 210, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nـ ماریا، رجا میکنم، مرا عفو کن! . . خود میدانی که من بچه‌اندازه ترا دوست دارم! . .\nولی چارهٔ نداشتم، چه میکردم! . . دیگر حرکتی میتوانستم بکنم؟ . .\nـ زیرا که امر گرفته بودید بلی ؟..\nـ ماریا ! . .\nـ باز هم تکرار میکنم فاروق ! . . . حالا فهمیدید که محبت يك زن بچه اندازه\nاست ! . . .\nآه اگر ممکن می‌بود، صندوق سینه امرا شگافته قلب مرا درآورده اعماق آنرا کشاده\nيك مرتبه میدیدی ! . . آنگاه کلمهٔ محبت را میدانستی و بحال من\nمیگریستی! . .\nفاروق دختر را در آغوش خود گرفته می فشارد . . لبهای آتشین خودرا به رخساره\nهای نمناکش میگذارد . . .\nـ یقین بدان ماریا که من هم درین واقعه به اندازهٔ تو بد بخت و مضطرب\nهستم ! . . .\nـ پس معلوم شد، قرار داده‌اید که مرا تنها گذاشته بروید؟ . .\n\n........\nـ جواب بدهید؟ . .\n....\nـ این شب اخیر ما است ! . . . حتی ساعتهای اخیر ما ، بلکه دقیقه های اخیر\nما است ! . . .\n........\nـ چرا جواب نمیدهید؟..\n........\nچرا ساکت هستید چیزی نمیگوئید؟..\n.......\nـ حق دارید، چه گفته میتوانید چه کرده میتوانید!..\nدختر دفعتا خودرا در آغوش فاروق انداخته دست های خود را بگردنش\n\nـ ۲۰۳ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 211, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nحلقه کرد . دیوانه وار فریاد میزند:\n- نروید، نروید، فاروق عزیزم نروید!.. مرا تنها نگذارید!. مرا ترك نمائيد!.. بخدا\nبی تو زنده بوده نمیتوانم ، فاروق میمیرم !... میمیرم!...\n- ماریا ساکت شو، عذر میکنم ، رجا میکنم آرام باش!..\n- اوه فاروق عزيزم. من توان يك ساعت جدائی ترا ندارم!.. تصور نمائيد!.. يك دقيقه\nاز نظرم دور نیستید!.. در هرجا، در هرچیز در هر وقت در هر زمان تو، تنها تو در نظرم\nهستی!.... اگر يك دقيقه ترا از پهلوی خود دور به بینم ... و وقتیکه تو نمی باشی\nمن مانند طفلیکه مادرش را غائب کرده باشد میگریم !.. ناله\nمینمایم افغان می برارم !.. موزيك بدم می آید، نه شعر میخواهم و نه طراوت گلها را دوست\nدارم، نه شرشر آبشار و نه چشمك ستارگان خوشم می آید، نه غروب آفتاب و نه طلوع\nمهتاب نه زمزمه بلبلان و نه چغ چغ پرندگان هيچ و نه هيچ مرا تسلی داده میتواند!..\nآه فاروق عزیزم تکرار میکنم، حالا دانستی که دوستی و محبت يك زن تا کدام پایه است؟..\nنکنید فاروق!.. بمن قدری ترحم کنید!.. بعد ازین بی تو زنده مانده نمیتوانم !..مرا\nتنها نگذارید !..\n- ماریا، رجا میکنم آرام باشی!..\n- تو فکرکن، من برای تو شرف ، ناموس، حیثیت، وطن و برادرم را از دست دادم!..\nفعلا من در نظر از خودو بيگانه جز يك زن وجدان کش بی شرف، يك زن بدبخت و کوچه\nگرد، يك زن فاقد روح و عاطفه چیز دیگری نیستم!..\nدرینصورت آیا تو در قلبت تکان و سوزش حس نمیکنی که مرا باین همه سیه روزی ام\nگذاشته و میروی؟..\n- ماریا کافیست ، دیگر بس است!..\n- خیر!.. بس نیست فاروق!.. مرا يك موضوع حل شده تلقی کرده نمیتوانید!.. مجبور\nهستید چاره برای آن پیدا کنید !..\nضابط ساکت است.. سرش پائین در بشره گندم رنگ رخساره ايش يك قسم زردی\nدیده میشود !..\nماریا به سخن خود ادامه داده میگوید:\n- ۲۰۴ -"}
{"book": "adl0976", "page": 212, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n- سخن بزنید !... بگوئید!..\n- چرا جواب نمیدهید؟..\n- آیا چنین نیست ؟..\nدختر لحظهٔ سکوت میکند... چشم های خود را بطرف پنجره دور داده تپه های مقابل را نگاه میکند...\nآسمان نیلگون ... زیر این آسمان صاف و لاجوردی کوه های سبز وخرم زیبائی مخصوصی دارد .\nدختر تکرار به ضابط دیده میگوید:\n- چه وقت میروید فاروق ؟..\n- ساعت ٣ صبح!..\n- هیچکس در شهر نمی ماند؟..\n- خیر!...\n- کجا میروید ؟...\n- هنوز معلوم نیست !.. شاید بطرف مجارستان برویم!..\n- گویا بکلی میروید و بر نمیگردید ؟..\n- بلی !...\nدختر دستمال خود را به چشمهای خود برده قطرات اشکی را که در زیر مژکان هایش جمع شده است پاك میکند...\n- خیلی خوب !..\nبعد لب هایش خود بخود حرکت کرده با يك صدای باريك میگوید :\n- امشب حقیقتاً شب اخیر ما است!...\nچشم هایش باز هم پراشك میشود...\n- شب اخیر!.. بلی شب اخیر !.. فقط امشب ، شب اخیر و پایان حکایه غم انگیز عشق ماست!.. بلی امشب شب اخير يك عمر است! شب اخیر استقبالی است که در فضای روشن آن\n- ٢٠٥ -"}
{"book": "adl0976", "page": 213, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nابرهای قیراندود و ظلمانی تمام امیدوارزو های ما را در مقابل نظر ما پوشیده\nو محو ساخت...\nبايك متانت فوق العاده سر خودرا بلندکرده . انگشتان باريك خود را بطرف چشم\nهای خودبرده و مژگان های تر خودراپاك ميكند!... آهسته آهسته دست های خودرا\nدراز کرده از بنددست های فاروق میگیرد...\n- به بینید که من آرام گرفتم !... گریه نمیکنم!... فغان نمی نمایم !... حالا من هم مثل\nهمان زن هائیکه قلب شان مملو از محبت وعشق است درمقابل رضا و توکل گردن خودرا پت\nنموده. به اضطراباتیکه آمدنی است سینهٔ خودرا سپرمی سازم... میدانم، همه چیزتهیه\nو آماده شده !.. ولی شما نترسید!.. دیگر نمیگویم که یا مرا به برید و یا شما درینجا\nبمانید... میدانم که هیچکدام آن امکان ندارد!.. حالا از تويك خواهش دارم ! . .\nامیدمیکنم که این خواهش مرا پذیرفته وردنکنی ! . . .\nدختر چشم های درخشندهٔ خودرا بچشم های ضابط دوخته به تعقیب سخن خود میگوید:\nچیزی را که از تو می خواهم اینست که این شب اخیر را با هم يكجا\nبگذرانیم...\nضابط باهیجان تکانی خورده بروی دختر متحیرنگاه میکند... چین های درشت\nپیشانی اواضطرابش را بخوبی نشان میدهد...\n- خیلی خوب ماریا ! . . . اما برای پنج دقیقه اجازه بده ! . . . به قوماندانی رفته\nبرمی گردم !...\n- خیر، خیر پنج دقیقه نی بلکه يك ثانیه هم اجازه نمیدهم ساعت ۱۲ نزديك است،\nبساعت ۳ شما میروید . . . بگذارید که در ظرف این ۲ ساعت شما را خوب\nبه بینم !...\n- نمی شود ما ر یا ! . . محقق باید بر وم ! . . . زیرا این هم يك وظیفه\nاست ! . . .\nدختر بشدت سرخودرا بلندکرده و با تمام قوت فریادمیکند:...\n- دیگر بس است فاروق!.. فراموش ننمائید که احترام آخرین آرزوی يك زنیکه\nحیات خودرا برای تو و براه تو فداکرده باشد نيز يك وظیفه است، آنهم دختریکه استقبال و\n\n- ٢٠٦ -"}
{"book": "adl0976", "page": 214, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nآینده اش را محض محبت و دوستی تو محو ساخته است. فاروق از شما چیزیکه میخواهم از\nتمام عمرتان فقط دو ساعت آن است و بس!.. بمقابل تمام حیات خود فقط و فقط دو ساعت را\nمیخواهم !... ولی شما حتی همین دو ساعت را از من دریغ میدارید.\nدختر لب های خود را زیر دندان فشار داده میگوید :\n- میدانی این حرکت ترا چه میگویند!.. بی وجدانی !.. بلی بی وجدانی و ظلم است\nاین حرکت !..\nبه ضابط يك قسم ارزش مخصوصی دست میدهد!.\n- نکنید ماریا !.. با من اینقدر بخشونت سخن نزنید !..\n- من خشونت نمیکنم فاروق، شما ظلم می کنید!..\nيك لحظه ساکت میشود . . . باز بحیرت و هیجان بطرف ضابط دیده\nمیگوید :\n- فاروق!.. من ترا اینقدر سنگین دل گمان نمیکردم، بر حسیات رقیق انسانیت آنقدر\nمسلك و و ظیفه غالب شده که در قلب سخت جای فارغی برای رحم و مروت باقی\nنمانده است، افسوس هزار افسوس!... غالباً کلمه انسانیت را تنها وطن و وظیفه گمان\nمیکنید !..\n- ماریا هر چه میگوئی بگو، من میروم زیرا که مجبور برفتن هستم!..\n- خیر نمیروید !..\nضابط میخواهد ایستاده شود، دختر از دست های او میگیرد و با تمام قوت خود\nفریاد میکند:\n- میگویم رفته نمیتوانید!..\n- نمیتوانم، چرا اینقدر کوشش داری که من نروم!.. چه میشود، پس ازده پانزده\nدقیقه بر میگردم!..\n- خیر نمیخواهم !..\n- ماریا، بگذار مرا !..\nضابط بيك حرکت دست های خود را از چنگ او رها کرد . و را با سوی\nدروازه میرود.\n\n- ۲۶۷ -"}
{"book": "adl0976", "page": 215, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n- انتظار مرا داشته باش، بعد از نیم ساعت بر میگردم! ..\nدروازه را باز میکند ...\nدختر با شتاب از جای خود جسته دیگر برای وطن، وظیفه شرافت و برادرش هیچ فکر\nنمیکند، تنها میدود و فریاد میکند.\n- نروید، فاروق نروید که ترا می کشند!..\nخود را دیوانه وار در آغوش ضابط می اندازد .\n- برای محو ساختن شما ترتیباتی سوئی گرفته اند!.. همه شما را بر هوا میکنند همه شما را\nمی سوزانند !.. از برای خدا نروید!..\nفاروق متحیر بجای خود می ایستد.\n- چه گفتی؟.. برای محو ساختن ما ترتیبات گرفته اند؟؟..\n- بلی !..\n- که ؟ . .\n- رومن ها !.. همه چیز ها را خبر شده اند!.. اجتماع امشب، ترتیبات ترک نمودن شهر و خط\nحرکت شما را خلاصه همه را خبر شده اند!.. بلی از تمام ترتیبات شما خبر هستند. (صدای دختر\nرفته رفته خفه می شود...) فقط به ساعت ۱۲ بقای قوماندانی با دینامیت برهوا میشود، بعد\nبالای شما هجوم میکنند، باقیمانده های شما را هم قتل می کنند!.. حالا فهمیدی که ترا\nنمیگذارم ؟..\nدختر بعد از اظهار این جمله گوئی تمام مقاومت وجودش را از دست داده مانند برگ\nهای خزانی از آغوش ضابط بزمین می افتد . بدون حرکت و بی صدا درهمانجا مانده\nخفیف ترین آواز تنفسش هم شنیده نمی شود، اطراف تماما تاريك ويك ظلمت مدهش\nاست !.. يك صفه ... روی صفه يك زن جوان بآنقدر عنا مانند يك هیولائی دراز\nافتاده است ...\nوظیفه بالای عشق غلبه میکند\nيك ساعت بعد ... شهرا برائیل از يك خطر بزرگ ومدهشی خلاص شد. فرقه آلمان\nکه حاضر و آماده برای ترك دادن شهر بودند از سوء قصد نا گهانی رومن ها بذریعه فاروق\nاطلاع یافته و موفق به نجات خود شدند...\n-۲۰۸-"}
{"book": "adl0976", "page": 216, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر \n\nطیارات بم انداز المانی اولتر از دشن تعرض نموده بالای عساکر رومن حمله های\nمتعددی اجرا کردند ، عساکری که در جبهه بودند تقویه گردیده استحکامات دشمن\nبصورت آتی تحت گلوله باری توپها گرفته شد و از حرکت و تعرض ایشان جلو گیری گردید\nبنای قوماندانی هم از تهلکهٔ دینامت رهائی یافت ...\nحال ساعت يك بجه شب است ... زنگ تیلفون صدا میکند... از استحکامات بآریاست\nارکان حربیه مخابره دارد... آخرین راپورت از جبهه:\n«تهلکه بر طرف شد،سنگر های دشمن را بشدت تحت آتش باری توپها گرفتیم ...\nآخرین مفرزه های رومن ها که بفکر تعرض وهجوم ناگهانی بودند تماماً امحا گردید. از\nافشاء پلان خود در حیرت هستند. بموجب امر شما فردا قبل از دمیدن صبح با تمام آلات ثقیل\nحربی خود ، ابرائیل را ترک می کنیم...»\nمخابره ختم شد ..\n\nساعت یکنیم بجهٔ شب است ... عساکر آلمانی به ترک کردن شهر شروع نمودند... عرابه\nها، توپ ها، موتر های لاری یکی دنبال دیگر براه نمائی شعاع کمرنگ مهتاب بسمت\nمجهولی پیش میروند... یکی از بهترین شبهای تابستان است.. نهر دانبوب در فاصله دور\nبرابر شعاع ماه میدرخشد ... در پهنای آسمان لاجوردی يك پارچه ابر دیده نمیشود...\nهمه بخواب شیرینی فرورفته اند ... درین دل شب تنها عساکر آلمانی جوقه جوقه بسمت\nمجهولی در حرکت دیده می شوند... در شهر بعد از یکنیم ساعت يك فرد عسکر آلمانی دیده\nنخواهد شد !...\n\n_ ۲۰۹ _"}
{"book": "adl0976", "page": 217, "text": "جدائی\n\nساعت ۲ بجۀ شب است... باز در خانۀ میغائیلسکوها هستیم... ماریورا بیحرکت روی\nچپرکت افتاده عمهاش بالای سراو نشسته است... هر دو ساکت هستند... اطاق در بین سکوت\nوخاموشی عمیقی است... در برابر شعاع مهتاب که از پنجره ها داخل اطاق تا بیده روی این\nدوشیزه پژمرده بحال مضطرب دیده میشود در زیر مژگانهای سیاه ودرازش چشمان\nکبود قشنگش میدرخشد... جسم لطیفش را يك قديفۀ ابریشمی پوشیده است.. پاهای\nكوچك و قشنگش بيك طرف چپرکت آویزان است... نور خیره رنگ مهتاب مانند برق\nچشمان جوانی که در قلبش حرارت عشق در اشتعال باشد روی این پاهای كوچك\nخیره شده...\nماریورا در بستر راست افتاده!... دستهای قشنگ خود را زیر سرگرفته بازوهای\nبرهنه اش اولتر از همه جلب توجه میکند... چشمهای جذاب خودرا به سقف اطاق دوخته\nسطح آنرا نگاه میکند عمهاش نیز در مقابلش ایستاده دقایق چند میگذرد وهیچ\nکدام حرف نمی زنند...\nدرین بین صدای آهستۀ پای بگوش میرسد.. ماریورا وعمه اش به آواز متوجه میشوند...\nشخصی آهسته آهسته از زینه ها بالا میشود ماریورا با يك عالم هیجان سر خودرا بلند میکند..\nموهای سیاه و قشنگش پریشان است.. لبهای باریك رنگ پریده اش بحرکت آمده يك\nصدای خفیف لرزان ازدهنش شنیده می شود :\n- او !...\nبعد از آن سرخودرا بطرف زن پیر دور داده میگوید :\n- عمه کمی مرا تنها میگذارید ؟.. زیرا این آخرین ملاقات ما است!...\nپیره زن درحالیکه ساکت است دستهای خودرا به چپرکت تکیه داده میایستد ..\nیا قدمهای شمرده سوی دروازه روان میشود... حین خروج از دروازه سر خود را\nدرو میدهد...\nدرحالیکه چشمانش پراشك است با آواز لرزان ومضطرب میگوید :\n- ماريورا !.. متین باش !..\n\n- ۲۱۰ -"}
{"book": "adl0976", "page": 218, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ عمه جان! . . کوشش میکنم ! . .\nپیره زن مانند شبحی از دروازه خارج میشود . . . در اطاق باز هم سکوت\nاست . . .\nپس از لحظه فاروق داخل میشود . . . چهره اش خیلی پژمرده است . . . و دور چشمانش\nسیاهی خفیف حلقه زده . . . لبهایش رنگ پریده دیده میشود ! . .\nدختر کوشش میکند هیجان خود را نشان ندهد . . . با آواز ملایم\nمیگوید :\nـ بیائید فاروق بیائید ! . . . بمن نزدیک شوید ! . .\nضابط به او نزدیک میشود . . . دختر دست های خود را دراز کرده از بند دست های فاروق\nمی گیرد وسوی خود کش میکند .\nـ نزدیک شوید ! هنوز نزدیک شوید ! . .\nفاروق نشسته و میگوید :\nـ چراغ را روشن کنم ماریا؟ . .\nـ خیر ! این بهتر است ! ..\nیکدقیقه سکوت میکند . . هردو با نگاهای هیجان آور یک دیگر می بینند . . . در چشان\nشان قطرات اشک دور میزند . . اولتر دختر میگوید :\nـ بکس هایت را حاضر نمودم فاروق ! . .\nـ چرا سخن نمیزنید؟ . .\n........................\nـ حرف بزنید، فاروق! نترسید! . . به بینید من چقدر بی قید هستم . . اوف غمگین نباشید . .\nنه گریه میکنم و نه فغان ! .. با این واقعه مؤلمه ناچار بکمال صبر ومتانت تن میدهم و کوشش\nمیکنم این دقایق اخیر را با هم خوش بگذرانیم ! ..\nدختر ، آهسته بازوهای خود را بالا کرده و با انگشت های لطیف خود موهای فاروق\nرا نوازش میدهد بعد کف های دست سوزان خود را به رخساره های\nاو میگذارد ...\nـ کوشش کنیم که تمام اضطرابات ، هیجانها، دردوالم گذشته را در این دقایق فراموش\n\n- 211 -"}
{"book": "adl0976", "page": 219, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nنمائیم، بلی، بکلی فراموش کنیم !... باید که همه چیز درین دقیقه از نظر ما محو و نابود شود... تنها این دقایق گرانبها !... این دقایق فراموش نشدنی !... و این دقیقه های را که تا آخر عمر ما را رفاقت میکنند در قلب خود بودیعه بسپاریم !...\nبعداً از دست ضابط گرفته به پنجره نزديك میشود !...\nبیائید، بیائید ! که با شما آخرین بار ستاره هائی را که بالای نهر دانوب می درخشد تماشا کنیم !... امشب مهتاب هم خیلی قشنگ است !...\nفاروق بدون مقاومت با او میرود !... پیشانی های خود را به آئینه مرطوب پنجره چسپانده تپه های مقابل را تماشا میکنند !.. روی آسمان لاجوردی بهزاران ستاره خورد و بزرگ بالای تپه های زمردی که بيك خط افقی امتداد دارد می درخشد...\nامشب چقدر قشنگ و گوارا است فاروق ! ... می بینید که طبیعت باما كمك میکند !...\nماریا طبیعت را يك سو بگذار ! . . ما را هیچ چیز كمك نمیکند ! . . نه طبیعت و نه ! . . .\nدختر ، دست كوچك خود را بدهن فاروق گذاشته و میگوید :\nچپ باش فاروق !... پیشتر چه گفتم بشما !... از گذشته هیچ صحبت مکن !.. باهم قرار داده بودیم که زخم های دیرینه را تازه نسازیم !... تنها همین يك دم حیات را فکر کنیم و از آن صحبت نمائیم !..\nسر كوچك خود را روی سینه فاروق گذاشته میگوید :\nبخاطر داری فاروق !.. آن شب زمستان را که از دعوت بر گشتیم و مهتاب مثل امشب درخشان بود ، عمه ام درین گوشه بخواب رفته بود... مرا بزور به برنده بردی... در آسمان نیلی ستاره ها میدرخشید و نهر دانوب در برابر اشعه سیمین ماه چون خط سپید می تابید... جهان یکسر از پرتو نور ماه سفید و هر طرف سکوت بود... نمیدانم چطور شد که دفعةً دست های خود را روی دستم گذاشته چشمان سیاهت را به چشم هایم دوخته و با يك آواز شیرینی که انعکاس آن هنوز هم در گوشهایم طنین اندازند گفتی :\nماریا !.. ماریا !.. آه از آن صدا و داد از آن شب !..\nسر دختر بین شانه هایش پائین می افتد... چشمانش پر اشك میشود... از بازوی فاروق\n\n- ۲۱۲ -"}
{"book": "adl0976", "page": 220, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nگرفته میگوید :\n- بیائید، بیائید که برویم!..خیلی خسته هستم!..\nهر دویشان روی چپرکت می نشینند... زانوهای دختر برهنه ودست‌های فاروق را بین\nدست‌های خود گرفته است...\n- حیات چقدر بی‌معنی است فاروق!.. انسان بچه اندازه ضعیف !... سعادت وفلاکتم\nهیچ است !.. عشق ومحبت معنی ندارد!.. فقط وهم وخيال وبالاخره همه نقش بر آب است...\nبعد ازین من بهیچ چیزی اعتماد ندارم وهیچ چیزی را باور نمیکنم!..\nفاروق دست خود را بر دهن او گذاشته میگوید:\n- ماریا ، تو پیشتر نگفتی که امشب از چیزهای درد آمیز صحبت\nنمیکنیم ؟..\n- راست میگوئی ! . . حق بجانب هستی ،ساکت میشوم ! . .\nازین بین چند دقیقه میگذرد . . . دختر با انگشتان خوداشک های خود را پاك\nکرد میگوید :\n- ساعت چند میروید فاروق؟..\n- ساعت ۳ !. .\n- حال ساعت چند است ؟. .\n- دو نیم !. .\n- پس نیم ساعت دگر وقت داریم!..\n......\n- نیم ساعت !..بلی تنها نیم ساعت!..\nقطرات اشك از چشمانش سرازیر شده وخود را در آغوش فاروق می اندازد ...\nفریاد میکند ...\n- فاروق،فاروق عزیزم ! با تمام قوت مرا روی سینه خود فشار بده!.. ببوس مرا... لبانم\nرا ببوس !.. ببوس تا يك دم در آغوش توهستی خود را فراموش کنم!..\nفاروق تکان شدید خورده و او را در آغوش خود فشار میدهد ! . . دیوانه وار\nیکدگر خود را می بوسند..\n\n_۲۱۳_"}
{"book": "adl0976", "page": 221, "text": "عشق دو طبقه یا شب اخیر\n\nـ اوه ماریا !.. امشب چقدر قشنگ و چقدر زیبا هستی !..\nدختر، در آغوش فاروق آهسته آهسته از خود میرود، سرش دور میزند، چشمانش تاريك میشود، زانوهایش میلرزد.. چشمهای خود را می بندد و دستهای باريك خود را بگردن او حلقه ساخته دنیا را با تمام هستی و حدودش فراموش میکند ...\nفاروق بوضع بیخودانه لبهای خود را برخساره های دختر گذاشته می بوسد.. دختر که ماهیتش را هنوز نفهمیده زیر تأثیر يك هیجان فوق العاده و يك فرم که منبع آن معلوم نیست تماماً ازهوش رفته است... چشمانش بسته، دستهایش مانند زنجیر در گردن فارق آویخته و ساکت است ... گویا تسلیم ارادۀ مافوق ارادۀ خود شده و تنها از حرکت لبانش يك آواز خفیف شنیده میشود:\nـ ای مرد تنومند ... ای هستی قشنگ من !..\nفاروق هم در تب و تاب است ... در رگهای خود فشار و در وجود خویش سوزشی حس میکند .. او هم نزديك است بی خود شود ! .. سراپای وجودش را رعشه فرا گرفته !..\nدفعتاً سرش از حد گردن به سینه دختر پائین رفته لبهایش بيك جسم لطيف تماس میکند !.. درین لحظه وضعیت طبیعی را از دست داده و از بین دولبش آواز لرزانی شنیده میشود:\nـ ماریا !.. ماریا دیوانه میشوم !..\nدختر تماماً قوۀ مقاومت را از دست داده .. حالا هم مانند تمام زن هائیکه آتش محبت در قلوبشان مشتعل است آهسته آهسته تحت تأثیر قوۀ آتشین عشق قرار میگیرد !..\nدرین اثناء ضابط بايك هيجان فوق العادة دختر را بطرف خود میکشد ... دختر میخواهد دست و پا بزند ! میل دارد فریاد نماید !.. مگر کجا است آن قدرت ؟.. نه میتواند دست و پازده و یا فریاد بکشد !..\nدر مقابل نظرش پردۀ تاريك و ظلمانی کشیده میشود !.. آهسته آهسته سوختن وجود خود را در آغوش شخصیکه دوست دارد احساس میکند، در عالم خیال بتاریکی مجهولی پیش میرود، جسمش از هم می پاشد و سراپا آب میشود ...\n\nـ ٢١٤ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 222, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nنکنید، نکنید ... فاروق نکنید ... بهر دوی ماحیف ... میشود!...\nممکن نداشت ... زیرا کار از کار گذشته بود !.. نمیتواند خود را از بین\nبازو های آهنین فاروق رهاکند ... چار و ناچار خود را در آغوش او\nمیگذارد ......\n\nساعت ٤ صبح است ... تپه های مقابل آهسته آهسته روشن میشود ... در اطاق ماریا هستیم ...\nبمجردیکه چشم های خودرا باز می نمائیم اولتر از همه ماریوراوفاروق را در بین روشنی های\nاول صبح که از پشت پرده ها اطاق را روشن ساخته است می بینیم ... هر دویشان روی\nچپرکت خواب رفته اند ... ماریورا سر كوچك خودرا با موهای آشفته بالای بازوی چپ\nفاروق گذاشته وخواب است...\nدر سیمای هر دو وضع اضطراب دیده میشود!...\nحال دختر نسبت به فاروق خراب تر بنظر می آید ... مژگان های دراز و برگشته اش که\nروی چشمانش سایه انداخته سیاه و فرورفته معلوم میشود. ساعت از چهار گذشته ... هنوز\nخواب هستند !..\nابرائیل تماماً تخلیه شده است. از يك ساعت باین طرف یکنفر عسکر هم در شهر\nنمانده. فرقه آلمان درین وقت از حدود شهر همه گذشته اند، در کوچه ها آهسته آهسته غوغا\nشروع گردیده است. کسانیکه از مسئله آگاه شده اند از يك جا بدیگر جادویده منتظر\nهستند، در هر دقیقه که می گذرد برای اهالی برائیل خوشوقتی بیشتر رخ میدهد، غوغا زیاد\nشده میرود ... خوردو کلان پیر وجوان همه در راه روها ایستاده اند از پنجره های عمارات\nآواز های شادی ومسرت شنیده می شود..\nو آنها هنوز يك دگر را در آغوش گرفته از پیش آمد خویش خبر\nندارند ! ...\nهر دقیقه که میگذرد هوا روشن تر میشود ... لحظات مهلك و دقیقه های دهشت ناك\nنزديك میشود . احتمال فلاکت بزرگ برای آنها موجود است !..\nدرینوقت سرفاروق بیکسو غلط میخورد ... مژگانهایش بحرکت می آید ... اولین\nپر تو صبحگاهی که از پنجره داخل شده چشمها را خیره میسازد ، فوراً سر خود را بلند\n\n- ٢١٥ -"}
{"book": "adl0976", "page": 223, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nکرده بلا اختیار فریاد میکشد :\nـ اوووه صبح شده !...\nمیخواهد از جای خود برخیزد ناگاه چشمانش بچشمهای ماریا که روی قلبش به خواب\nرفته مصادف میشود ... رنگ از رخش در میرود... مات و متحیر بروی او میبیند... بعد از\nکمی بدون خود داری سر خود را پائین برده لبهای خود را آهسته آهسته به لبهای آتشین\nدختر میگذارد :\nـ ماریای قشنگ من!...\nدختر چشمهای خود را میگشاید.. بازوهای برهنه اش پهلویش میافتد... یك آن بنظر\nحیرت و ترس سوی فاروق میبیند. از دیدن بظرف او محجوب میشود . دست های خود را\nروی سینه برهنه اش گذاشته فریاد میکند :\nـ بروید، بروید از نزدم !.. دور شوید می ترسم !.. از دیدن رویت می ترسم ...\nمی شرمم ، می شرمم !..\nفاروق از بازوهای او گرفته ، سر خود را روی موهایش گذاشته\nمیگوید :\nـ ماریا، ماریا !.. بعد از ین نباید از من بترسی و شرم کنی !.. من مرد تو هستم !.. انسان\nاز مرد و همسر خود خجالت نمی کشد !... سر دختر روی متکا گذاشته است... چشمانش\nرا بالا نمی کند و بروی فاروق نمی بیند !... سرش دور میزند ، او حالا هستی قیمت بهای\nخود را از دست داده!... با قلب مجروحی فریاد کرده می گرید ...\nضابط میگوید:\nـ ماریا !!.. ماریای عزیزم !..\nـ بگذار مرا فاروق !..\nضابط از بازوهای او گرفته بالا میکند:\nـ ماریا بمن نگاه کن!.. چشم های قشنگت را به چشم های من متوجه بساز ، تا ترا در\nپرتو اولین روشنی صبح بهتر به بینم !... زود باش من میروم! به بین صبح شده اطراف روشن\nاست و ما بخواب رفتیم زود باش !...\nدختر که کلمه رفتن را می شنود ؛ در جای خود می نشیند. چشم های قشنگ و آبی او\n\nـ ٢١٦ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 224, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nقرمز شده ... با آواز حزین میگوید:\n- کجا میروید ؟..\n- ماریا هنوز من هم آنرا نمی دانم !..\n- فاروق چطور مرا با يك عالم خیالت گذاشته میروی ؟... بگو، بگو، وجدانت چطور راضی میشود ؟.. فراموش میکنی ؟ که بعد ازین من زنی هستم که عزت نفس غرور هستی، حیات خود را با تمام موجودیت آن بدون اندك فكر به ارادهٔ شخصیکه آن را دوست دارم گذاشتم !.. بگو با زهم چطور مرا باین وضع رفت بار گذاشته و بدون آنکه چشمانت پر اشك و يا قلبت سوزش کند مرا ترك داده میروی؟..\nفاروق چشمان سیاه خود را بچشم های دختر دوخته و به آواز بلند میگوید:\n- ماریا بعد ازین تو خانم و همسر عزیز من هستی !... چطور ترا ترك ميدهم !.. خير، خير من ترا ترك داده نمیتوانم !..\nدختر بوحشت سوی فاروق دیده میگوید:\n- چه گفتید ؟.. چه گفتید فاروق من خانم شما هستم ؟.. ضابط باكلمات متين وجدى جواب میدهد :\n- بلی ماریا خانم من هستی !... بعد ازین دقیقه مرا شوهر صادق و با وفایت خطاب کرده میتوانی !..\nضابط با صدای بلند میگوید :\n- ماريا ! آیا تو مرا از ان جوان های ولگرد عادی که بعضی از دخترهای جوان و بی تجربه را فریب میدهند گمان میکردی ؟.. من هرگز ترا ترك داده نمیتوانم !...\nلحظهٔ سکوت میکند سپس بوضع خیلی جدی بسخن شروع کرده میگوید :\n- ماریا !.. اينك من برای تو به شرف و به وجدان و به ناموس خود سوگند خورده قول میدهم که بعد ازین، همین دقیقه تو خانم و رفیقهٔ حیات من هستی و بکمال خوشی میتوانی در اخیر کلمهٔ اسم شیرینت نام مرا هم ضم کنی !.. عزیزم ماریا !.. تا حال تو تنها محبوبهٔ قلبم بودی ولی حال رفیقهٔ حیات، شريك هستی و موجودیتم گردیدی !.. زود باش بازوهای باريك خود را\n\n- ۲۱۷ -"}
{"book": "adl0976", "page": 225, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nچون بال پرنده های زیبا بلند برده بگردنم بینداز!... و با همان خیالات عاری از ترس و اندیشه که زنهای عفیف شوهران شان را دوست میدارند مرا دوست بدار و ببوس!... از چشمهای دختر قطرات اشك سرازیر میشود... قوة تکلم ندارد و.. میلرزد و تکان می خورد...\n\nاينك ماريا امشب با تو بخت خود را يك جا نمودیم... بعد ازین هيچ كس ما را از هم جدا ساخته نمیتواند !..\n\nضابط با تمام قوت خود او را در آغوش خود می فشارد.. موهايش را می بوسد... و میگوید:\nـ ای محبوبة قشنگم و حیاتم ... ماريا!.. چند ماه دیگر انتظار بكش !... حرب به آخر رسیده !... درین روزها پیمان متارکه عقد می شود ... در همین نزدیکی ها صلح و آرامش برقرار میگردد... یقین کن به اولین جهازیکه از استانبول حرکت کند برای بردن تو می آیم!.. این اضطراباتی را که کشیده ایم در يك لحظه فراموش می نمائیم !.. بعد ازین مقابل نظر ما افق دیگری باز میگردد .. يك افق سفيد لا يتناهی و بی آلایش.. آنوقت با تو يك جا مانند اشخاصی که تازه بدنیا آمده اند بيك سعادتی که هيچ تصور آن بخاطر نگذشته باشد زندگانی میکنیم بمجردیکه در استانبول پا بگذارم يك منزل كوچك برایت تهیه میکنم!.. تو هنوز استانبول را ندیده ئی ! آه اگر بدانی که چقدر قشنگ است... ماریا هیچ تصور کرده نمیتوانی که چقدر زیبا است ... زمانیكه ديدی به قشنگی های من اقرار خواهی کرد!.. ماريا.. خیلی قشنگ و خیلی زیبا است...\n\nماريام مارياى عزیزم !.. با تو در باغها، در کوهها، در چمن ها وسبزه زارهای آن دو بدو سر شار محبت و بی قید گردش میکنیم. آه ماريا ، شبهای مهتاب استانبول مانند ندارد، این شب های مهتابی برای کسانیكه محبت، عشق و عاطفه دارند يك عالم افسون وخيال است .. در زیر آسمان لاجوردی آن حیات با سعادتی بسر می بریم !.\n\nدختر چشمهای خود را بچشم های ضابط دوخته گوش میکند.. و هیچ نمیگوید .. در رخساره هایش قطرات اشك سرازير ميشود فاروق از زنخ او گرفته سرش را بالا میکند :\nـ بگو ماريا ، حالا مسعود هستی؟..\nدختر با آواز حزین و گریه میگوید :\nـ مسعود هستم ! . . خيلی مسعود و بختیار هستم فاروق ! . .\n\nـ ۲۱۸ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 226, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nاین را گفته يك دگر خود را سخت در آغوش میکشند!.. آواز خفیفی از پیش آمدن ذوالب شنیده\nمیشود... آتش عشق در وجودشان مشتعل است!... مست عوالم عشق و محبت يك دگراند...\nتمام خود را فراموش کرده و از عاقبت خویش خبر ندارند. افکار و خيالات شان بيك نقطه\nتمرکز یافته که آنهم عشق است!... در ینوقت حرکت اردوی المان ، تخلیۀ شهر ، هجوم\nاردوی رومن وحتی آوازهای مسرت و خوشوقتی اهالی که در فضای لاجوردی ابراييل\nطنین انداز است آنها را بخود مشغول نساخته وهمه را فراموش کرده اند!...\nبعد از لحظه دختر سر خود را بلند کرده بنظر محبت سوی ضابط دیده\nمیگوید :\nفاروق ! مرا نیز با خود ببر، هرجا که بروی من هم مانند اشخاص بی دست و پا کشان کشان\nاز دنبالت می آیم!...\nنمی شود ماریا !، زیرا هنوز سمت حرکت و مقصود اصلی خود را نمیدانم.. یکی دو ماه\nدیگر انتظار بکش!... محقق آمده و ترامی برم!...\nآه ، دوماه را بی تو چطور تحمل کرده میتوانم!...\nاشخاصیکه محبت دارند بهر گونه پیش آمدی تحمل میکنند ماریا!...\nضابط از بند دست های او گرفته و او را بخود نزديك می سازد ... باز از لبانش\nبوسه میکند!...\nزود باش ، ماریا !.. ماریای عزیز و قشنگ من برخیز به بین که هر طرف روشن شده..\nاردوی المان تما ما حرکت کرده تنها من اینجا مانده ام و بس!...\nزودشو ازودشو، عجله کن!... بکس هایم را بیار!...\nدر چهرۀ دختر وضع اضطرابی ظاهر است ... لب های باريك و ياقوتی رنگش\nحرکت کرده میگوید :\nخوب !...\nهمینکه میخواهد به ایستد، در قلب خودسوزشی حس میکند که سرتاپایش را می سوزد...\nبلااختیار مژگان هایش تر شده گریه میکند!...\nماریا ! باز چرا گریه میکنی؟..\nهیچ!... نمیدانم فاروق از من چیزی نپرسید..\n\nـ ۲۱۹ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 227, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nهر دو خاموش می شوند... دقایق با اضطراب میگذرد . بالاخره ضابط صدا میکند:\n- زودشو ماریا عجله کن !.. زیرا خیلی عقب ماندم می ترسم که تمام اردو رفته باشد !..\nدختر به الماری نزديك میشود ..\n- کالای خود را جمع نموده بودید فاروق ؟.\n- بلی ، بلی همه حاضر است .. بکس ها در داخل الماری است !.\nدختر الماری را باز نموده بکس ها را بیرون می کشد ..\n- ماریا ، در خانه بالائی الماری ، برس دریشی و کاغذ هایم را گذاشته ام آنها را هم در بین یکی از بکس ها بگذار !..\n- خیلی خوب !..\nدختر آنها را گرفته در بکس میگذارد .\nضابط کمربند و تفنگچه خود را بکمر بسته و میگوید:\n- ماریا ! بالاپوشم در کجاست ؟..\n- پائین !..\n- خوب ، وقتیکه میرفتم ، میگیرم بیا حالا برویم با عمه ات وداع نمائیم !...\nدختر ساکت و بدون اندک مخالفت اطاعت کرده میگوید:\n- طوریکه میل داشته باشید !..\nهر دو راساً سوی دروازه رفته از دهلیز فراخ گذشته دروازه اطاق پیره زن را باز نموده داخل می شوند ...\nخانم پیر روی کوچ دراز کشیده است... چشمانش بطرف سقف خانه متوجه است... رنگش خیلی زرد و حواسش پریشان است دختر صدا میکند...\n- عمه ! فاروق میرود. برای وداع نزد شما آمده!..\nدختر کوشش میکند فریاد و فغان نکند... خانم پیر هیچ جواب نمیدهد، چشمانش هنوز متوجه سقف خانه است ...\nفاروق به او نزديك میشود و آهسته آهسته دست خود را سوی او برده میگوید :\n\n- ٢٢٠ -"}
{"book": "adl0976", "page": 228, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمادام میخائیلسکو ، من میروم ... اجازه میدهید دست شما را ببوسم ؟..\nخانم پیر هیچ اعتنائی نکرده، بعد از کمی سر خود را دور میدهد وبطرف فاروق می بیند!...\n- حق بجانب هستید مادام! بشما خیلی زحمت داده ام، سبب اضطراب عائلۀ شما شده ام!..\nفقط درین دقیقه که از شما جدا میشوم از گفتن يك حقیقت خود داری کرده نمی توانم و باید شما از آن آگاه شوید ... مادام !.. به اندازه که شما گمان ميكنيد يك شخص بی شرف نیستم !.. واقعۀ فجیع برادر شما ، در حیات من مدهش ترین اضطرابات روحی را تشکیل میدهد... چیزیکه نباید میشد؛ شد!.. چه میکردم اختیاری نبود!.. تصور کرده نمیتوانید مادام که در ظرف این دو سال تا چه اندازه در اضطراب و عذاب وجدانی گرفتار بودم !.. گویا این هم کافی نبود که گناه بزرگتر از آن با ماربورا يكجا ...!\nضابط قدری مکث میکند . . نفس های عمیقی گرفته و به سخن خود ادامه میدهد .\n- مادام این واقعۀ اخیر را بهیچ صورت عفو نخواهید کرد!.. ولی یقین کنید که این هم بدست ما نبود !.. چشمان خود را بسته و باری وضع سی سال بیشتر خود را بخاطر بیاورید!.. شما هم يك وقتی جوان بودید ، شما هم در ایام شباب احساسات طوفانی و تسکین ناپذیر جوانی را که تحت هیچ فرمانی نرفته و هیچ امری را قبول نمیکند در رگهای خود حس کرده اید !.. اگر به ارادۀ خود حاکم می بودیم واگر شعور ما، ما را راه نمائی کرده و نمیگذاشت باین پرتگاه مخوف مصادف شویم، محقق نه من او را دوست میداشتم و نه او مرا !... ما هر دو میدانستیم و می فهمیدیم که حق دوست داشتن يك دگر را نداریم !.. ولی چه سود مادام!.. اینها فائده نه بخشید!. ودوست داريك ديگر شديم ، محبت در ضمیر ما جا گرفت عشق ما را بهم نزدیک ساخت !..\nخانم ، سخن فاروق را قطع کرده رنگش پریده و در پیشانی اش خط های عمقی پیدا میشود ... چشمان خود را به چشم های سیاه ضابط دوخته با وضع جدی شروع بسخن میکند:\n- فاروق بی ! دوستی و محبت را برای خود سپر ساخته ، بعد از آنکه تمام دارائی مادی و معنوی يك دوشیزۀ بیچاره را از او سلب نمودی؛ او را در يك گوشۀ گذاشته و خود می روی؟\n\nـ ۲۲۱ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 229, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمیدانی در مملکت ما این قبیل اشخاص را چه میگویند ؟.. ما چنین اشخاص را رذیل میگوئیم !.. نمیدانم در مملکت شما به آنها چه خطاب میکنند ؟\nضابط متانت و خونسردی خود را از دست نداده میگوید :\nدر مملکت ما هم این اشخاص را رذیل بی شرف و بی ناموس میگویند !..\nمادام با اضطراب میگوید :\nدر آنصورت ؟..\nمادام ! من يك انسان سفله و بی وجدان نیستم که ماریا را گذاشته و خود بروم !.. من او را بیشتر از خودم دوست دارم ! ... بعد ازین بی او نمیتوانم زندگانی بکنم ! . .\nدختر در گوشه با گردن خمیده و چشمان اشک بار ایستاده هیچ نمیگوید ... تنها سخنان فاروق را گوش میکند ...\nآواز این شخص جسور را مانند آواز طوفان دریا و غرش رعد استماع میکند ... قلبش آرام آرام با حسیات غرور و هیجان پر میشود .\nفاروق به سخن خود ادامه داده میگوید :\nخانم : بعد ازین ما با هم همسر خواهیم بود ! ... هیچ دست و هیچ قوت ما را از هم جدا ساخته نمیتواند !..\nدر حالیکه چشمان ضابط به چشم های خانم متوجه است به تعقیب سخن خود چنین میگوید :\nمادام ! پس از امروز ماریا خانم من است ... با هم ازدواج میکنیم ! .\nزن پیر بطرف ضابط دیده میگوید :\nچه گفتید ؟. ماریا خانم شما است ؟.. با او ازدواج میکنید ؟..\nبلی قرار داده ایم که با هم ازدواج بکنیم اینست که بشما هم مفکورهٔ خود را ابلاغ نمودیم ! . .\nفاروق به دختر نزدیک شده و در حالیکه مشغول گریه است او را در آغوش میگیرد سپس روی خود را سوی خانم پیر دور داده میگوید :\nمادام میخائیلسکو ، اينك خانم قشنگ خود را موقتاً به شما گذاشته میروم !.. امیدوار\n\n- ۲۲۲ -"}
{"book": "adl0976", "page": 230, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nهستم که تا آمدن من از او به شفقت و محبت مادرانه نگهداری نمائید...\nمطمئن هستم که دردهای قلبی او را تسلی میدهید... مادام... او خیلی معذب شده... شما يك انسان خیلی خوب و دارای عواطف بلند هستید... اگر این پیش آمد را گناه میدانید یقین کنید ما برای آن بیشتر عذاب کشیده ایم... دیگر بس است...\nفاروق به مادام که چشمانش پر اشك است نزديك ميشود :\n- مادام و قتیکه برادرش آمد لطفا به او هم بگوئید... ماریورا زوجه من است. به زود ترین فرصت آمده او را می برم...\nخانم پیر از فرط هیجان میلرزد... از چشمانش قطرات اشك سرازير شده است در لب های بی رنگ خود سوزشی حس می نماید حالا او هم گریه میکند... چرا گریه میکند؟. نمیدانیم که این قطرات اشك از شدت مسرت است و یا از غم... فاروق تکرار دست خود را بطرف مادام دراز کرده میگوید :\n- مادام میخابلیسکو بگوئید آ یا مر اعفو نمود. اید ؟ تا با قلب مستریح ازینجا بروم!...\nدستهای لرزان مادام آهسته آهسته سوی فاروق دراز میشود... از بین لب های ارزان و بی رنگش يك صدای خفیفی بگوش میرسد :\n- خداوند حافظت باد، بخوشی و مسرت بروید کاپیتان !...\nفاروق لب های خود را روی دستهای مرتعش و بی خون او گذاشته و میبوسد :\n- خدا حافظ مادام! ماریورا تا آمدن من تسلیت بدهید...\nفاروق از اطاق خارج شده با دختر يك چا از دهلیز میگذرد و فتسکه برای گرفتن بکس ها داخل اطاق میشوند دفعه از طرف دروازۀ حویلی صدای غال مغال بلند میشود... دروازه را میزنند ماریورا و فاروق در جای خود بدون حرکت ایستاده اند هردوی شان ساکت و یکی بطرف دیگر می بینند.. بقدر يك دقيقه خاموشی مطلق در اطاق حکمفرماست... غوغا زياد میشود... با لگدها بدروازه میکوبند... از پنجره آوازهای فریاد مردمان بگوش میرسد.. چه شده و چه میخواهند؟.. اینها که هستند؟.. وقت فکر کردن نیست زیرا دروازه با يك صدای مهیب بزمین میخورد... در ینوقت فاروق بخود آمده به پنجره نزديك شده با صدای حزین میگوید :\n\n- ۲۲۳ -"}
{"book": "adl0976", "page": 231, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nـ اوووهعساکر رومن !..\nوقت پنهان شدن نیست !.. از فرط پریشانی نمیداند که چه میکند، بازگشته پهلوی دختر می ایستد ...\nـ :عسکر رومن شهر را اشغال کرد. محو شدیم ماریا !.. باید فورا بگریزیم !.. و گرنه... زود باش ماریا دروازه باغچه را باز کن !..\nماریا هنوز فکر خود را جمع نکرده ... راه رفته نمیتواند .. فاروق از بند دست های ماریا گرفته بطرف صفه میرود !..\nـ بتو میگویم . زود شو ! دروازه باغچه را باز کن !.. فکرت را جمع کن !.. هر جا که باشند در حال داخل میشوند !..\nکار از کار گذشته ... زیرا هنوز بدهن دروازه دهلیز نرسیده بودند که صدای پای چند نفر که بشدت از زینه ها بالا می شدند شنیده شد ... کاپیتان يك آن بجای خود ایستاده بلا اختیار میگوید :\nـ دستگیر شدیم ماریا !.. چیزی باقی نمانده است !..\nاز دست های ماریا گرفته هر دو داخل اطاق میشوند ...\n\nـ ٢٢٤ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 232, "text": "يك مهمان مهيب\n\nاز بين بين يك دقیقه گذشته يا نگذشته بود که دور ازۀ اطاق بشدت باز شد و يك ضابط رومن\nباموزه های گل آلود و چهار نفر عسکر داخل اطاق گردیدند. فقط فریاد جان خراشی\nشنيده ميشود :\nـ هی !!!!! برادرم! يوليواش !..\nماریا ، دیگر به هيچ چيزی فكر نمیکند ... هیجان و ترس او را مشوش ساخته از شدت\nترس خود را در آغوش فاروق می اندازد ... حال نه حرکت و نه يك صدا!.. همه جا بجا\nایستاده اند... بعد از يك دقیقه وقفۀ اصدافی در محوطه خانه انعكاس مدهشی تولید می نماید:\nـ دست هایت را بالا كن!...\nاین صدای مهیب از پولیواش بوده در حالیکه تفنگچۀ بزرگی را در دست دارد.. میل\nآنراراست به سینۀ فاروق گرفته و چشمانش حاکی از شدت غیظ وغضب او است. موهای\nریش و سرش بهم مخلوط شده و بر هیبت و دهشت او می افزاید. آهسته آهسته به آنها نزديك\nمیشود... بازيك آواز مهيب وهراس انگیز شنیده میشود:\nـ بتومیگویم دست هایت را بالاكن !..\nنظر کردن بسیمای اوانسان را بوحشت می اندازد .\nـ نمیشنوی؟.. بتومیگویم دست هایت را بلند كن ! . .\nضابط بوضع عادی جواب مید هد :\nـ دست هایم از يك زن حمايه میکند؛ بالاشده نمیتواند!..\nضابط رومن لب های خود را زیر دندان گزیده و در حالیکه ز نخشم می لرزد با قدم\nهای آهسته به آنها نزدیك میشود... تفنگچه را در دست دارد... مقابل فاروق می ایستد...\nدر چشمانش برق وحشت می درخشد... بالحن جدی میگوید :\nـ دیگر حوصله نماند... بالاكن دست هایت را !. دست های این زن سیاه کار را که به\nگردنت حلقه شده از خود دور كن ، او رايك گوشه بنداز و بمن نزدیك شو! .. زيرا\nباتوحساب کوچکی دارم و باید آنرادر حال فیصله نمایم !..\n\nـ ٢٢٥ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 233, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nفاروق که چهره اش قرمزشده میگوید :\nـ موسیو در حق همشیرۀ تان !\nضابط رومن سخن فاروق را قطع کرده بصدای بلند میگوید:\nـ چپ شو ! .. اگر بار دیگر این کلمه را از دهانت شنیدم زبانت را با گلوله قطع میکنم !\nيك زن پست فطرت و پلید را که بدتر از زنهای فاحشه است به من نسبت\nمیدهی ! ..\nفاروق با هیجان فوق العاده میخواهد که به او حمله نماید:\nـ ولی موسیو ! ..\nماریر زا فاروق را محکم گرفته و میگوید:\nـ نكنيد فاروق، او لتر مرا بكشيد بعد ازان ! ...\nافکار دختر مانند امواج دریا که معروض به بادهای طوفانی میشود بکلی مشوش است، این\nدفعه روی خود را بطرف برادرش دور داده بتمام قوت لبهای خود را بحرکت آورده میگوید:\nـ برادر جان، چه میشود، قدری تحمل كن، بحرف من گوش بده ! .. بعد ازان\nهر چه . . .\nبمجرد شنیدن کلمۀ برادر ... ضابط رومن مثل گرگ تیر خورده از جای خود جسته\nبيك حمله وحشیانه سیلی محکمی بروی دختر زده میگوید:\nـ ای پلید، باز هم بدون شرم وحیا مرا برادر خطاب میکنی ؟ ..\nماريا فریادی کشیده و بزمین می افتد... فرصت تفریق خوب و بد نیست، همه باهم\nدر آویختند ! .. فاروق دیوانه وار به پولبواش حمله برده دوسه مشت سخت به الاشه او حواله\nمی نماید ... ضابط رومن که حملۀ ناگهانی او را هیچ انتظار نداشت مقاومت را از دست\nداده، رفته رفته بدیوار تکیه میکند... تفنگچه از دستش افتاده و کلاه از سرش\nپریده والاشه اش غرق خون است .\nعسکرها تا حال که از سخنهای ایشان چیزی نفهمیده بودند در اثر این حملۀ ناگهانی به\nفاروق هجوم نموده او را محکم می گیرند ! ..\nیکی از آنها تفنگش را بالا برده میخواهد بسر فاروق حواله نماید، پولبواش که از تأثیر\n\nـ ٢٢٦ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 234, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nضربت مشتهای فاروق بدیوار تکیه داده و صدا میکند:\n— نزنید، نزنید! قدری صبر کنید!...\nعسکرها ایستاده میشوند...\nپولیواش خون‌های آلاشه‌اش را باپشت دست پاک کرده می‌ایستد... چهره‌اش خیلی مهیب و چشمانش وحشت‌ناک است... کم‌کم به کپایتان نزدیک میشود... ماریورا در يك گوشه روی کوچ افتاده و سرش در بین بازوانش پنهان است.\nضابط رومن با خون سردی تمام نزديك شده مقابل فاروق که عسکرها آنرا محکم بسته‌اند ایستاده و با نظر پرکین سوی او نگاه می‌کند!...\nاز شدت غیظ دندان‌هایش بهم می‌خورد... صدا میکند:\n— کپایتان!...\nساکت میشود... خود را خم کرده تفنگچه را از زمین میگیرد... دست خود را آهسته آهسته بالا می‌کند... دهن تفنگچه را برابر به شقیقه فاروق گرفته و در لبانش خنده زهرآلودی نقش میشود... يك قدم دیگر هم به او نزديك میشود... فاروق هم بدون آنکه در وضعیتش تغیری رخ دهد بطرف او می‌بیند. بقدر يك دقیقه ساکت و با نگاه‌های پرغیظ بيك‌دگر نظر میکنند... بالاخره پولیواش باموهای زرد ژولیده سر خود را بلند کرده میگوید:\n— کپایتان!... اگر خواسته باشم به يك حرکت خفیف با گلوله مغزترا پریشان می‌سازم.\nکمی مکث نموده بعد میگوید:\n— اخیر نترس این کارا نمی‌کنم!... باین زودی ترا نمی‌کشم!... کشتن گویا در يك آن همه چیز را فراموش کردن است! تو مرتکب گناه عظیمی برای عائلهٔ ما شده‌ئی اگر ترا بضرب گلوله بکشم چون بیش از يك دقیقه اضطراب نمی‌بینی اعمال سوء تو بخوبی پاداش نمی‌شود!... تو مستحق چنین اعدامی نیستی!...\nضابط رو من زهرخند پرمعنی کرده و می‌گوید:\n— اخیر خیر نترس کپایتان!... ترا بيك دفعه نمیکشم، بلکه میخواهم حیات معذبی بسر برده\n\n— ۲۲۷ —"}
{"book": "adl0976", "page": 235, "text": "عشق ووظيفه يا شب اخير\n\nهر ساعت ، هر دقیقه و هر ثانیه بمیری !.\nچشم های خودرا به چشمان سیاه او دوخته به سخن خود ادامه میدهد:\nاین فکر دفعةً بخاطرم رسید، تصور کرده نمیتوانی که چه نشئه خوبی برای کشتن تو طرح نمودم!..\nآتش انتقام در تمام وجود او شعله ور است. كوچكترين حس ترحم هم درچهره مدهش او دیده نمی شود بعد میگوید :\nکاپیتان !.. خوب بخاطر ندارم، در یکی از کتب انگلیسی خوانده بودم!...که ترک ها با لعموم به اثاثیه شان علاقه زیاد دارند!..این هم ذکر شده بود که : « ترکها بهر پیش آمدی تحمل کرده میتوانند فقط بمقابل بی حرمتی به اثاثیه شان تحمل ندارند» اينك تجربه ميكنم که حقیقت دارد و یا نه!..\nفاروق که از سخن های مبهم او مقصدش را نمیفهمید بتمام قوه حواس خود را جمع کرده بوضع خیلی متین در انتظار انجام سرنوشت خود است...سخنان اورا گوش میکند و هیچ نمیگوید... ضابط رومن باهمان وضع خشن روی خودرا بطرف عسکرها که فاروق را محکم گرفته اند دورداده و بيك آواز مهیب میگوید:\n- اورا بیکی از پایه های بین اطاق به بندید!..\nعسکرها فورا فاروق را بیکی از پایه ها نزدیک ساخته با ریسمان هائیکه قبلا تهیه کرده بودند بسته می کنند.\n- خوب محکم بسته کنید که حرکت کرده نتواند..\nعسکرها ضابط ترك را با تمام قوت بسته می کنند، بیچاره فاروق آنقدر محکم بسته شده که قطعاً حرکت کرده نمیتواند...\nماریورا تا حال بی خود روی کوچ افتاده است.\nآفتاب هنوز طلوع نکرده !.. ازکوچه ها آواز های مسرت بگوش میرسد ... اهالی برائیل ادخال اردوی رومن را در شهر با هیجان و محبت استقبال می کنند.... هلهله و آوازهای شادی از هر سو بلند است.\nدرین حین دروازه باز شده يك نفر عسکر رومن به اطاق داخل شده و میگوید:\n- ۲۲۸ -"}
{"book": "adl0976", "page": 236, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nپیره زن را هم قرار امر شما بقوماندانی سپردیم!..\nـ خیلی خوب !..\nمعلوم شد عمهٔ بیچاره ماریا هم دستگیر شده !.. او را هم مجرم دانسته بقوماندانی ارسال نموده‌اند !..\nپولیواش هنوز همان وضع خشن را از دست نداده!.. در روی و پیشانی او خط‌های فرورفته و چین‌های عمیق دیده میشود. در چشمانش شعله‌های غیظ و کین می‌درخشد. اگر انسان بلاراده به او نگاه کند بهراس می‌افتد. از سخن‌های جدی، وضع سکوت آمیز و نگاه‌های ساکتانهٔ او معلوم میشود که بهمین زودی نقشهٔ وحشیانهٔ خود را عملی میکند ...\nفاروق در حالیکه به ستون محکم بسته شده با توکل و گردن خمیده منتظر است ... دقایق آمیخته به اضطراب می‌گذرد...\nپولیواش سگرتی را روشن کرده آهسته آهسته سوی کاپیتان روان میشود بمقابل او ایستاده میگوید:\nـ کاپیتان ؛ حال وقت حساب دادن است. اولتر بگو پدرم را چرا کشتی؟..\nفاروق بوضع طبیعی و بدون اضطراب میگوید:\nـ زیرا کشتنش را ایجاب میکرد !..\nکشتنش را ایجاب میکرد!.. گویا حقیقت را بدون ترس بیان میکنی !..\nـ ما عادت نداریم چیزی را که کرده باشیم پنهان نمائیم و یا بترسیم !..\nما هم عادت نداریم جنایت‌ها را بی پاداش بگذاریم !..\nـ ممکن است!..\nـ خوب در حالیکه یک پیرمرد بیچاره را می‌کشتی دست‌هایت نلرزید ، بحال او ترحم نکردی ؟. قلبت تکان نخورد؟...\nهرگاه من او را نمی‌کشتم، او مرا می‌کشت !..\nـ این کلمه را از شخص دیگر هم شنیده بودم!.. برای مدافعه از خود فکر خوبی کرده ئی !..\nـ ما وقتیکه محتاج به دفاع از خود باشیم تنها به حقیقت متوصل شده و حقیقت را میگوئیم..\n\nـ ۲۲۹ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 237, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nدروغ گفتن عادت ما نیست!...\n- چقدر بی قید سخن میزنی کاپیتان؟ ... جای تعجب است . گمان میکنم هیچ\nنمیترسی ؟..\n- در مقابل پرسش مسائل اشخاصی حقیقت گفته میتوانند که ترس نداشته\nباشند !..\nیولیواش دور خورده بطرف ماریا که روی کوچ بی حال افتاده میبیند ... دفعةً چشم\nهایش پراشك میشود.\n- خوب اینرا قبول میکنم اگر تو چالاکی بخرج نمیدادی پدرم ترا می کشت مگر این\nدختر بدبخت چه کرده بود؟.. اور اچرا بدبخت ساختی؟.. ازین حرکت رذیلانه در وجدانت\nتکان حس ننمودی ؟ از فریم یخن و لباس تن خود هیچ نشرمیدی؟..\nضابط رومن سر خود را بلند کرده بوضع حقارت آمیزی میگوید :\n- این وضع تو شایسته یك نفر عسکر با شرف و با ناموس نیست!..\nرنگ فاروق سرخ شده لب هایش میلرزد دندانهای خود را فشار داده\nمیگوید :\n- از قسمتت خیلی شاکر باش که دستهای من بسته است و گر نه به این سخنان بی سروته تو\nبخوبی جواب داده دهنت را خورد میکردم تا میفهمیدی که حقارت یك ضابط ترك چه\nنتیجه دارد !..\nیولیواش زهر خندی کرده میگوید :\n- راستی بمن فهماندی !.. ولی صبر کن !.. این دفعه نوبت از من است !.. من دهانت را\nخورد نمی کنم ، لیکن حیات و استقبالت را تیره و تباه می سازم! .\nماریورا آهسته آهسته بخود آمده موهای سیاه و درازش چون ظلمت شب رویش را پوشیده\nو در پرتو اولین اشعهٔ صبح مانند جسم بی روح آرام و بی حرکت بنظر می آید ... قطرات خون\nدر رخسارش دیده میشود...\nیولیواش به آواز خشن صدا میکند:\n- کاپیتان ؛ چون فهمیدم که تو حقیقت را نمی پوشی. از تو می پرسم : مناسبات تو و ماریا تا\nکدام درجه است؟.. بمن بگو!.. زودشو بگو!.. همراه ماریا !...\n- ٢٣٠ -"}
{"book": "adl0976", "page": 238, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nسخنش ناتمام میماند زیرا مار یورا از بازوی کوچ محکم گرفته ایستاده میشود . . . چشمان پراشك خودرا بطرف پولیواش دور داده میگوید :\n— پولیواش صبرکن، این سوالات رامن جواب میدهم ! ..\nدختر بازحمت زیاد به او نزديك شده میگوید:\n— مايك دگر خودرا !...\nضابط رومن بيك حمله وحشیانه از مو های دختر گرفته او را روی کوچ پرتاب میکند .\n— چپ باش !.. نمیخواهم که صدایت را بشنوم !..\n— پولیواش ! يك دقیقه بمن گوش بده !..\n— خیر، نمیخواهم تحمل ندارم ، میگویم چپ باش!..\n— پولیواش ! بمن ترحم كن ! يك دقیقه گوش بده ..\n— ترحم! بتو ؟.. انسان بيك حشره موذی میتواند ترحم بکند مگربتو هرگز ترحم لازم نیست !... تو ازمار وعقرب هم بدتر ومهلك تر هستی !..\n— برادر جان!...\n— چپ !.. مرا برادر مگوی کاسه صبرم لبریز شده !.. اگر این کلمه را تکرار کنی گلویت را آنقدر خواهم فشرد تا بمیری هنوز هم شرم و حیا نداری که مرا برادر خطاب میکنی ؟. من برادر تو هستم ؟.. تو شرف و ناموس دوصد ساله ما را فدای راه عشق و محبت ساختی وضعیت ننگین تو زبان زد خورد و بزرگ اهالی ایزائیل است !.. این هم کافی نبود که در دقیقه اخیر برای اثبات عشق خود بوطن هم خیانت نمودی !.. بازهم مرا برادر جان میگوئی!.. یعنی من برادر تو هستم ؟..\nضابط رومن ، سرخودرا بلند کرده میگوید :\n— آه، که روح تو چقدر ملوث وفطرت تو پست بود !.. کاش من برادر يك دختری می بودم که حیات خودرا در کوچه ها بیگدائی میگذرانید ، ولی اسم برادری تو بمن نسبت نمی شد ! . . کاش مادرم ترا نمی زاد و باعث این همه فلاکت نمی شدی ...\nچشم های ضابط رومن پراشک شده و میگوید :\n— حاشا !.. تو ازآن پدر نجیب بوجود نیامده ئی هرگز تو خواهر من نيستى ويك دختر\n\n— ۲۳۱ —"}
{"book": "adl0976", "page": 239, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nبد سرشت و زشت كردار! ... تويك زن پلید وسیاه كار وبدترازآن\nهستی!..\nدختر دیگر تحمل نتوانسته خودرا روی كوچ انداخته و گریه میكند:\n- چپ باش یولیو ا ش! ... بهتراست مرا بكشی و این كلمان را بمن\nنگوئی!...\n- می كشم!.. می كشم! .. ترا باعاشقت يك جا می كشم، شمارا وجدا نامی كشم كه تا آخرین\nدقیقهٔ حیات معذب باشد! .. عجله مكن! .. چند نكتهٔ دیگر است كه آنرا باید\nبدانم!..\nيولبواش، باضطرابات مدهشی دست و گریبان است!..\n- بگو كاپیتان، مناسبات شما با همشیره ام تا كدام درجه است؟..\nفاروق هم از حال رفته او هم مانند دیوانه چهرهٔ وهمناكی بخود گرفته، اضطراب اورا هم\nدیوانه ساخته. تمام هستی مادی و معنوی خودرا فراموش كرد. است . . . لحظه\nسكوت و بعد از سكوت میكوید:\n- موسیو یولیواش، قبل از آنكه به سوال شما جواب بدهم باید بگویم كه يك شخص بی\nانصاف وظالم هستید!.. با وجود هر گونه پیش آمدی لازم نبود كه بايك دختر بیچاره به\nالفاظ رذیلانه حرف بزنید...\nيولبواش زهر خندی كرده جواب میدهد:\n- شما میدانید شخصی كه حیات خود را هیچ دانسته برای وطن و براه شرف و ناموس همه\nچیز خود را فدا ساخته و می جنگد، وقتیکه از هر سو آواز خوش وقتی ومظفریت بلند است\nو او بیگانه خواهر خود را كه به او اعتماد كاملی داشت در آغوش ضابط دشمن می بیند، در او\nچه گونه تاثیر خواهد كرد؟..\n- اگر قدری دقیق شوید این حادثه كه شمارا برای اخذ انتقام واداشته و در نظر شما\nگناه بزرگی جلوه میكند فقط منحصر به محبت است!..\nآیا محبت يك وضع بی شرفی است. كه باین اندازه تاثير سوء داشته باشد؟..\n- دختریکه به قاتل پدر و دشمن وطن خود محبت وعلاقه داشته باشد، و برای نجات او از\nفروختن وطن هم دریغ ننماید بدبخت تر و بی شرف تر از آن نمیتوان سراغ كرد!\n\n- ۲۳۲ -"}
{"book": "adl0976", "page": 240, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- موسیو پولپواش ، سخنت را سنجیده تر بگوکمی فکر کن آیا عشق بهمه چیز حاکم نیست؟ ...\nپولپواش باشده غیظ دست خود را بطرف ماریورا که روی کوچ افتاده دراز کرده با انگشت به او اشاره کرده فریاد میزند ...\n- این فاحشه رذیل خواهر من است! اگر او بزرگترین گناهی را مرتکب می شد ممکن او را عفو می کردم و بهتر بود از اینکه بايك ضابط دشمن عشق و علاقه پیدا کند!...\nفاروق سر خود را بلند کرد . ودرحالیکه سراپایش می لرزد دیوانه وار فریاد میکند :\n- چپ!... چپ!... ای وحشی ، ظالم!...آواز خشنت را که از آن نفرت دارم خفه کن!... آه اگر دست و پایم بسته نمیبود آنوقت میدیدی !..\n- قدری صبر کن!... بیشتر تنفر خواهی کرد! بتو نشان میدهم روح من چقدر عادی است!. فعلا تنها سوال مرا جواب بده! ..\n- چه میخواهی ؟..سخن های مبهم تو اعصاب مرا تکان میدهد!... آنچه میخواهی واضح تر بگو تا ترا بفهمانم ! .\n- آنچه تاحال گفتم نفهمیدی؟ ... میگویم مناسبات تو با ماریا تا کدام اندازه است ؟ . .\n- ماریا را دوست دارم، او هم مرا دوست دارد!..\n- تنها همین قدر است؟..\n- میگویم که يك دیگر خود را دوست داریم و برای دیگر زندگانی میکنیم!..\n- چیزیرا که من میخواهم بدانم باکلمات مرموز روی آن را مپوش!.\nفاروق سخن پولپواش را قطع کرده میگوید:\n- در بین چیزی نیست که پنهان نمائیم !..\n- ممکن است !..\n- چه ممکن است؟..\n\n- ۲۳۳ -"}
{"book": "adl0976", "page": 241, "text": "عشق ووظيفه يا شب اخير\n- این که درین دقیقه همشیره...\nماریورا از جای خود برخاسته فریاد میکند:\n- وقتیکه میخواهی بدانی! بگذار که من بگویم، یولبواش !.. در ین دقیقه خواهرت بهیچ چیز فکر نکرده ، بدون احساس اندك ترس ، بگوید که تمام هستی مادی ومعنوی خودرا به شخصی که دوست دارد داده است !.. اینست حقیقتی که برای دانستن آن خیلی شتاب داری.\nضابط رومن مثل اینکه در مغزسر خود گلولۀ خورده باشد بايك صدای مهیب میگوید:\n- او وووووو !..\nپس پس رفته تا بدروازه رسیده تکیه میکند. رنگ از رخش در رفته چشما ش از اندازۀ طبیعی بزرگ ترشده میگوید:\n- آه !.. راست بود ؟. اشعاریکه زبان زد اطفال شهر ایزائیل شده بودحقیقت پیداکرد !..\nای بی شرف !.. مانند زنهای فاحشه خود را آلۀ ساعت تیری يك نفر دشمن هم ساختی !.. هیچ خجالت نه کشیدی ؟..\nبطرف اودیده دندان های خودرا فشار میدهد:\n- لعنت بتو !..\nدفعتا خود را راست کرده چشما نش میدر خشد . .. بوضع غضب ناکی میگوید:\n- خوب وقتیکه وجود تو آنقدر پلید بود که هرکس آرزو وخواهش میکرد با بی حیائی مایۀ ساعت تیری اوشده میتوانست پس بهتر ازيك نفر ضابط دشمن، هموطنانت بودکه برای حفظ وطن و ناموست در سنگرها جنگیده اند!..\nاینرا گفته وبطرف پنجره میدود ... سر خود را از پنجره کشیده به پائین نگاه میکند ... چند نفر عسکر رومن که در انوقت سرخوش از آنجا می گذشتند، یولبواش به صدای گرفته آنهارا صدامیکند .\n- رفقا بیائید!.. بیائید!.. جای ساعت تیری است !.. زود بالا بیائید !..\n-٢٣٤-"}
{"book": "adl0976", "page": 242, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nعسکر ها وقتیکه می بینند شخصی که آنها را دعوت می کند یکنفر ضابط است از خوش\nوقتی زیاد يك بار « هورا » گفته بدروازه داخل میشوند ...\nیولواش دور خورده بطرف فاروق میرود، در لبانش زهر خند وحشی نمایان و رویش\nاز خط های متعدد پر است .\nخواهرم را دوست داری بلی ؟ .. او هم ترا دوست دارد ! ازین چه بهتر که بصدای بلند، بگوئید\nيك دگر خود را دوست داریم و قرار داده ایم از يك دگر خود ابداً جدا نشویم و تنها برای\nيك دگر خود زندگانی نمائیم !.. همین طور نیست ؟..\nبطرف عسکرهائی که بدهن درازه ایستاده هستند دور خورده میگوید:\nاین در پرده را گرفته باین گوشه خانه بگذارید!.\nعسکر ها که تا حال از سخن های ضابط که بزبان المانی حرف میزد چیزی نفهمیده و\nحیران حیران میدیدند دویده در پرده را بجا ئیکه ضابط شان نشان داده می گذارند .\nبعد ضابط سوی در پرده رفته قالینیکه زیر پایش هموار است يك طرف كرده بأصداى\nبلند فریاد میکند.\nاین قالین را هم بردارید عقب در پرده هموار کنید!..\nعسکر ها بحير ت فو ق العا د ه دویده قالین را برداشته عقب در پرده هموار\nمیکنند ...\nضابط :\nتمام شد ؟...\nبلی تمام شد! ..\nخیلی خوب !.. بروید ، گم شوید!.. از پائین رفقای سرخوش خودرا بالا روانه کنید\nزود شوید !..\nعسکرها بحیرت بطرف يك دگر دیده از دروازه خارج می شوند:\nهر دقیقه که میگذرد چهره يوا بوش بيك صورت وحشی تری تبدیل میشود ... چشم هایش\nبزرگ شده ... لب های خودرا زیر دندان فشرده میگوید :\nبرای يك دگر خود زندگانی میکنید ، قرار داده اید که ابداً از هم جدا نشوید\nبلی؟.. خیلی خوب !..\n\nـ ٢٣٥ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 243, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nفاروق و ماریا : بنظر حیرت و دهشت بطرف پولیواش که در بین اطاق قدم زده و خود\nسرانه حرف میزند ، می بینند چند دقیقه دیگر هم بسکوت میگذرد. در زیر فشاريك هوای\nمختنق می لرزند... اطاق هم چون مزارستان غرق سکوت و خموشی بوده و... آفتاب هنوز\nطلوع نکرده است ...\nدفعة از طرف زینه ها صدای قال مقال شنیده میشود . آواز های غیر مفهوم بلند\nشده میرود ...\nعسکر ها می آیند ، صدای پاهایشان از نزديك شنيده میشود... اينك بدروازه رسیدند\nبه يك لگد دروازه دوپله ئی باز میشود و ٦ نفر عسکر مست و سرخوش داخل اطاق میشوند\nچشم های هر شش آنها چون مشعل فروزان است ، روی شان کثیف و يك حالت نفرت آور\nدارند. دستهای خود را بطرف کلاه خود برده میخواهند که ضابط را سلام\nبدهند .\nپولپواش يك قدم سوی آنها رفته و بزبان رومن میگوید :\nـ رفقا بیائید !.. نزديك تر بیائید !..\nعسکرها نزدیک می شوند.\n- از جبهه آمدید ؟..\nهمه شان يك آواز جواب میدهند:\nـ بلی !. .\nـ خیلی وقت است در جبهه بودید؟..\nـ٣ ماه است که در جبهه بودیم !..\n- بکدام فرقه منسوب هستید؟..\n- بفرقه سیزدهم !...\n- از کجا هستید؟\nار بين يك نفریش تر میشود... در روی این شخص خال های فرورفته زیاد دیده میشود\nمثل اینست که به آتش توپ ماشیندار سوخته باشد !.. منظره مدهشی دارد !.. خنده\nوحشت انگیزی کرده میگوید:\n\n- ٢٣٦ -"}
{"book": "adl0976", "page": 244, "text": "عشق دو طبقه یا شب اخیر\n\nاجازه میفرمائید من بگویم... ما عملگرهائی هستیم که از بادیه های سرسبز جمع\nشده ایم!... وطن ما دشت... وسبزه زارها است!... ما خیمه ها و کلبه های خود را ویران کرده این\nجا برای حرب آمدیم ۱.. ۳ ماه میشود که روی شهر را ندیده ایم!...\nچشم های یولبواش از حیرت میدر خشد :\n- این بهتر است !.. گویا بخت با من مساعدت نمود !۱...\nفاروق که از مذاکرات شان چیزی نمیفهمدا... با نظر حیرت بطرف این آدم های\nعجیب وغریب میبیند .\nماریورا، سرخود را در بین بازوهای خود گرفته هنوز بيك گوشه افتاده است . بعد\nاز يك دقیقه پولبواش، آهسته آهسته جائیکه عسکرها ایستاده اند میرود. لب های\nخودرا با تمسخر حرکت داده آهسته میگوید:\n- رفقا!... امروز روز بزرگ ترین هیجان ملی ما است تمام اهالی ابرائیل امروز\nبا خوش وقتی و مسرت زیاد تفریح می نمایند. ما هم تفریح میکنیم !... بین ضا بط و\nوعسکر فرق نیست !...\nهمه عسکرها بيك صدا میگویند :\n- زنده باد ضابط ما ! ... زنده باد ...\nیولبواش، روی خود را دور داده بطرف ماریا که بيك گوشه افتاده می بیند .\nانگشت خود را سوی او دراز کرده میگوید:\n- رفقا!... آنجا يك زن را می بینید ؟...\nهمه عسکرها سرخود را دور میدهند:.\n- بلی می بینیم!...\n- این زن يك دختر رومن است!...\nبعد ازان جانب فاروق دور خورد ه\n- به بینید اینجا يك نفر بسته است !.. این شخص يك ضابط دشمن است !..\nاین بارعسکرها سرهای شان را سوی فاروق دور داده بنظر حیرت با و دیده میگویند:\n- او و وو وو !.. هنوز اینجا چه کاردارد !..\n- صبرکنید، همه را بشما دانسته میکنم!!..\n\n- ۲۳۷ -"}
{"book": "adl0976", "page": 245, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nپس از چند ثانیه:\n— این دختر رومن با يك ضابط دشمن که پدرش را کشته ووطنش را اشغال نموده بود، دوستی و محبت گرفته و بدون آنکه قلبش باندازه يك ذره هراس داشته با شد وطن، شرافت و ناموس پدر و برادر خود را پامال نموده !...\nعسکرها، چشمهای قرمز خود را دور داده بطرف دختر میبینند:\nپولیواش سخن خود را تعقیب نموده میگوید:\n— این بود اصل مطلب رفقا!... فهمیدید!... وقتیکه ما در سنگر برای خلاصی ناموس و شرف وطن جان میدادیم؛ این رذیل بی‌شرف با يك ضابط دشمن درین خانه حیات بسر میبرد !...\nدرین وقت عسکرها که میخواستند بالای دختر حمله کنند ضابط بمقابلة‌شان می ایستد:\n— عجله نکنید!... قدری صبر نمائید! ببینید من چه میگویم !!...\nعسکرها با چشمهای قرمز خود طوری بیکدیگر میبینند! که ویا از گفتار ضابط چیزی نفهمیده اند.\nپولیواش که هیچ در وضعیت خود تغیر نداده وخیلی خون سرد دیده میشود بسخن خود ادامه میدهد :\n— این بدبخت که قطعا بشرف خود وعائلة خود فکر نکرده حیات يك عائلة با‌شرف را ننگین واسکه دار ساخته من هم شما را كه يك زمان طولانی در راه نجات وطن جنگیده اید، اینجا طلب کردم تا بشما دعوت خوبی بدهم !...\nعسکرها، سرهای چرب و مدور خود را یکبار مانند گرگهای گرسنه بطرف ماریو را دور میدهند!... وهمه بيك صدا میگویند:\n— بلی... بلی!... راست است!... حق بجانب هستی !...\nماریورا هنوز بخود نیامده سرش در بین قولهایش گذاشته نق‌زده گریه میکند... فاروق که ازین مکالمه‌ها چیزی نمیداند، غرق تفکر است، از واقعة فجیع و مدهشی که استخوان ها را بلرزه آورده موه را در بدن راست می سازد بی‌خبر است... بعد از دقیقة پولیواش صدا کرده میگوید:\n\n— ۲۳۸ —"}
{"book": "adl0976", "page": 246, "text": "عشق ووظيفه يا شب اخير\n\n- ول بكير، اينها بيا ! .. اول تو هستی فقط اول تو و بعد ديگرها ! ..\nبه اشارۀ يولپواش بطرف ماريا حمله ميکنند، چشمها بسته وقلب ها بشدت درطپش است ! ..\nصدای حزين يك زن را می شنویم که مورا در تن مار است می سازد :\n- برادرجان ... برادرجان !.. چه میکنی ؟ .\nيك جواب كوتاه : ..\n- پاداش عمل ! ..\nماريا بحال نيم ديوانه ونيم هوشیار تا میتواند صدا میکند :\n- امداد ! .. امداد ؟ ..\nفاروق چون قالب بی روح در جای خود مانده ... فقط حس میکند که چشمهایش چون قوۀ آتش میسوزد. نزديك است قلبش محترق شود. هنوز عاقبت این رذالت را نفهمیده است .\nهرچیز را فکر کرده میتوانست هرچیز بخاطرش خطور کرده بود ! ..\nمگر هیچ گاه نمیدانست يك برادر باین اندازه بی عاطفه باشد ! ..\nصدایش بر نمی آید ... در گلوی خود فشار حس کرده و چشمهایش بزرگ شده میرود ...\nنفس های سوخته وسریع میگیرد ! ..\nماريا در بین چنگال های آدم وحشی برای يك بار ديگر قوای خود را جمع کرده صدا ميزند : ..\n- برادرجان ! ... برادرجان ! ... رحم کن ! .. بمن رحم کن ! ..\nیولپواش چون مجسمۀ سنگی بی حرکت در جای خودایستاده است.\nدختر برای آخرین بار فریاد میکند :\n- امداد ! .. امداد ! ..\nدفعتاً خود را از چنگ عسکر رها کرده بگردن فاروق می اندازد :\n- مرا نجات بده فاروق ! .. میمیرم ... معومی شوم ... برادر ظالمم مرا بدست این آدم های خون خوار میسپارد ! .. تباه میشوم ! .. مرا نجات بده ! .. نجات بده ! ..\nصدایش قطع میشود ... جاوچشم، ش را پردۀ سیاهی می پوشد ...\n_ ۲۳۹ _"}
{"book": "adl0976", "page": 247, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nزانوهایش میلرزد وآهسته آهسته از خود میرود... یکی دو دفعه تکان خورده دست\nهایش از گردن فاروق رها میشود و در آغوش نفرینکه اورا از عقب گرفته می افتد.\nدر اطاق سکوت عمیق حکمفرماست درین حین چشمان خود را بطرف فاروق دور\nداده می بینیم. خدایا چه منظرهٔ مدهشی است!.. موهای پریشانش به پیشانی و شقیقه هایش\nافتاده در چهرهٔ زردش چشمان سیاهش را مشاهده میکنیم، که بدون مژه زدن بيك نقطه\nنگاه میکند... در روی گندم گونش خالهای سیاه برنگ خون دیده می شود ناخن\nهایش سیاه گشته و ساکت است !..\nدر ین وقت یولبواش با قدم های آهسته بطرف او میرود به مقابلش می ایستد با وضع\nانتقام سر خود را بلند می کند... در لب هایش باز همان خنده وحشی نمایان است.\nـ چطور کاپیتان... این ایجادمرا خوش نمودی؟.. البته تا آخرین دقیقه حیات این\nخاطرهٔ دهشت آور را فراموش کرده نمیتوانی !\nیولبواش باهمان وضع خون سرد وجدی سخن میزند :\nـ يك دیگر خود را خیلی دوست دارید؟.. برای یکدیگر حیات بسر می برید؟..\nزهرخندی کرده با انگشتانش از موهای سر فاروق گرفته سرش را بلند میکند :\nـ به اثاثیه های ترك هیچ دست درازی ممکن نیست بلی؟..\nضابط رومن سخن خود را تعقیب کرده میگوید :\nـ در چند دقیقهٔ دیگر این وضعیت را به چشم های خود خواهی دید!.\nفاروق آهسته آهسته بخود آمده سر خود را بالا میکند به صدای جگرخراش او گوش\nداده چند مرتبه مژه های خود را بهم میزند وسپس بطرف یولبواش می بیند ...\nیارب چه روی خشن و روح وحشی است... به نفرت روی خود را از او میگردا ند نمیتواند\nبیش ازین بروی يك درندهٔ وحشی که بجامهٔ انسان درآمده به بیند، به ترس و وحشت\nسر خود را دور میدهد ولی این بار چشمانش بروی ماریا که بوضع رقت آور در آغوش\nیکی از آن عسکرهای وحشی افتاده مصادف می شود... لبانش بلا اراده لرزیده و با يك\nصدای حزین فریاد میکند :\nـ ! یولبواش، بتو عذر میکنم که اول مرا بکش بعد از آن هر چه میخواهی بکن!..\nـ خیر نمیکشم !.. زیرا کشتن دريك دقیقه تمام اضطرابات را فراموش کردن است !..\n\nـ ٢٤٠ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 248, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\nترا نمیکشم زیرا میخواهم تاوقتیکه حیات داری هر لحظه بمیری !..\nموسیو یولواش !.. این وضع تو وحشت، ظلم ورذالت است کمی ترحم کنید !.. این\nدختر بیچاره خواهر شما است!.. نکنید !.. برای خدا نکنید !..\nیولواش بدون حرکت ایستاده !.. چشمانش یک نقطه می بیند و میگوید :\nمیکنم !.. محقق میکنم !...\nپس اول مرا بکش !..\nنمیکشم !..\nبکش، برای خدا مرا بکش! اگر به انگشتانت قوة کش کردن ماشه نمانده\nعذر میکنم، لطف کنید یک دستم را رها کرده تفنگچه را بدستم بدهید تا در یک آن\nخود را نیست نمایم !..\nخیر، انگشتانم آنقدر قوه دارد که گلوله را بمغزت خالی کنم، مگر نمیخواهم\nکه یکبارگی بمیری !.. نمیخواهم که مترس خود را !..\nفاروق دیوانه وار فریاد میکند :\nچپ، مترس من نیست !..\nچیست ؟..\nخانم من است !..\nخانمت ؟..\nبلی خانم است !.. خداوند شاهد ما است !.. قرار گذاشته ایم که باهم ازدواج کنیم!\nبعد از یک ماه آمده اورا بمملکت خود می برم !..\nیولبواش لحظة فکر میکند چشم هایش خیره ورنگش سفید میشود ... بعد صدا\nمیکند :\nدروغ !.. دروغ میگوئی !.. شخصی که لباس عسکر را در بر میکند با چنین دختری که\nوطن را فروخته وشرف خود را پا مال کرده باشد، مزاوجت کرده نمیتواند!.. دروغ!..\nبرای خلاصی او این چال را ایجاد نمودی !..\nدفعتاً روی خود را سوی عسکری که دختر را در آغوش دارد، دور میدهد و با آواز بلند\nصدا میکند:\n\n- ٢٤١ -"}
{"book": "adl0976", "page": 249, "text": "عشق وظیفه یا شب اخیر\nچرا انتظار میکشی؟.\nدر ین وقت در چهار دیوار اطاق انعکاس صدای مهیب و مدهشی انسان را بلرزه می آورد.\nماریا با آواز دلخراشی که قلب های سخت و بی عاطفه را هم تکان داده و می شگافد صدا میکند:\nامداد!.. امداد!.. خدایا امداد!..\nآخرین صدای حزین و فریاد های فاروق هم بگوش میرسد:\nالله... الله... الله!.\nسرش در بین بازوهایش پیش رویش می افتد و همان طور باقی میماند!..\n\nبعد از يك ساعت ... در اطاق هستیم ...\nاشعة طلائی آفتاب اولین پرتو خود را از پشت پرده های پنجره در اطاق نثار کرده صبح خیلی قشنگ و هوا معتدل است!.. از بیرون آوازهای عجیب بگوش میرسد ... کمی چشم های خود را دور داده به اطراف اطاق نظر می اندازیم...\nفاروق در جائیکه بسته است از هوش رفته یولبواش در يك گوشه اطاق روی کوچ در حالیکه سرش در بین بازوهایش ماندگی است نشسته آه های عمیقی می کشد. بطرف راست پنج نفر عسکر سرخوش با تن سیاه و کثیف در روی خانه نمودار است. در يك گوشه وجود گندم گون زنی دراز افتاده است:\nاز هیچ طرف صدائی نیست!..\nانتظار میکشیم!..\nيك دقیقه... دو دقیقه... پنج دقیقه... ده... پانزده دقیقه!..\nبالاخره نیم ساعت دیگر هم میگذرد.\nیولبواش سر خود را بالا میکند... چشم های خود را کشاده بقدر يك دقیقه به دهشت و حیرت بطرف خواهر خود كه بيك گوشه افتاده است می بیند...\nخاموش است... تنها لب های خود را زیر دندان می فشرد... بعد از آن دیوانه وار از جای خود برخاسته و بطرف فاروق که در ستون بسته و بی هوش است میدود ...\nدر ینوقت چهرة فاروق وضع مدهشی بخود گرفته، در رویش خط های متعددی دیده\n\n_٢٤٢_"}
{"book": "adl0976", "page": 250, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمیشود... یولیو اش بمقابل او می ایستد. انگشتان خود را بموهای سیاه و تر فاروق درآورده\nو از آن محکم می گیرد . سرش را با لا کرده و بصدای مدهشی میگوید :\n- بمن به بین !.. چشمهای خود را گشاده خوب نگاه کن!... تمام فامیل ما را تباه ساختی\nچیزی را که دور از قواعد انسانیت بود بر من اجرا نمودی !.\nبعد سر خود را سوی سقف بلند میکند :\n- ای خدای کریم !.. ای رب توانا !.. نمیدانم چه گناهی را مرتکب شده بودم که مرا به\nاین بد بختی دچار ساختی !..\nدفعتاً بزا نو می افتد، با دستهای خود از تخته ها محکم گرفته کشان کشان سوی مار یو را\nمی رود... بازوهای خود را گشاده سر کوچکش را که با موهای سیاه دراز مستور است\nبرداشته به سینهٔ خود می گذارد. لبان خود را به لبان باریک و بی خون او گذاشته می بوسد.\nدر حالیکه قطرات اشك از هردو چشمش جاری است با آه و ناله میگوید :\n- ماریا، ماریای عزیزم مرا عفو کن !.. جانم ماریا ! همشیرهٔ كوچك وبيگانه عزيز\nدلم ماریا !.. این برادر خائن، خونخوار و وحشی خود را عفو کن ! . من بکلی دیوانه بودم، از\nانسانیت خارج شده و نمیدانستم چه میکنم !..\nسر دختر را باز روی تخته ها میگذارد .\nبعد از آن دستهای خود را بزا نو های خود محکم گرفته ایستاده میشود ... بازهم\nبطرف فاروق می آید... چشم های پر اشك خود را باز نموده بچشمان فاروق متوجه ساخته\nاز شانه های او محکم گرفته تکان میدهد :..\nدر ین وقت حرکت لب هایش را می بینیم ، با يك صدای حزین و يك ناله جانكاه :\n- او را بتو گذاشته من میروم !.. جائی میروم که باز گشتن از آن ممکن ندارد !.. میروم که\nدیگر بر نمی گردم !.\nفوراً با دست خود تفنگچه را از جیب خود می کشد ... يك لحظه با هراس بطرف تفنگچه\nمی بیند، بعد از آن روی خود را سوی ماریا دور داده میگوید:\n- خداحافظ ماریا !... خداحافظ ای خواهر بد بخت و بیچارهٔ من !..\nبيك حركت سريع ماشه را کش میکند !.\nدريك آن واحد يك صدای مدهش ويك دود زود !.. بيك برهم زدن مژه يك جسم\nثقیل توام با يك آواز مهیب روی تخته ها می افتد .. و همانجا می ماند.\n\n- ٢٤٣ -"}
{"book": "adl0976", "page": 251, "text": "قسمت سوم\nبعد از يك سال\nيك شب در استانبول\nیکی از شبهای خزان ۱۹۱۹- است.. فشار دشمن، امپراطوری عثمانی را تهدید\nمیکند.. دقایق و ساعات ، روزها بسرعت آمده و میگذرد. تا چشم بر هم زنیم سال دراز با\nبهار و زمستان آن با اضطراب یا آرامش از خیال ما محو میشود...\nهنوز يك سال تمام از متارکه نگذشته که باز به يك حرب نوین شروع میکنیم.. يك ملتی که\nصدها سال آزاد زیسته ، اکنون کوشش دارند که آنرا محو و آزادی او را سلب نمایند\nتمام افراد مملکت برای حفظ شئون تاریخی خویش آمادگی دارند ... در کوه های\nانا دول مجدداً کندن استحکامات شروع شده است..\nدر دامان یکی از تپه های (ینی کوی) که در کنار آبنای بوسقور واقع است يك عمارت\nكوچك وقشنگ سفیدی که اطراف آن با انواع درختهای زیبا احاطه شده نظره را\nاولتر از همه بخود جلب میکند...\nدر مقابل این عمارت زیبا کوه مرتفعی است که پادبیای زمردی مستور است ... اگر از\nتماشای زروه های سرسبز وخرم این کوه زیبا خسته شده و روی خود را بگردانیم بلا در ننگ\nچشمان ما را آب نیلی و براق دریاچه که مانند دختر جوان و مهوشی که موهای درازش\nدر برابر بادهای تند بهاری به اهتزاز می آید آهسته آهسته با موج های پست و بلند وادی\nهای سرسبز را گذر کرده در آبنای بوسقور فرو میرود!.. در کنار این تپه ها و این وادی\nخرم راه باریکی که با سنگچلهای هر رقم فرش شده امتداد دارد؟.. ما هم در امتداد\nاین راه پیش میرویم ...\n- ٢٤٤ -"}
{"book": "adl0976", "page": 252, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nپس از قطع مسافه کمی بمقابل عمارت يك طبقه قشنگی که سمت خارجی آن تماما سفید\nاست میرسیم ! ..\nموقعیت ورؤیت ساده این عمارت وضع وخيالات افسرده يك شخصی را که از اجتماع\nخودرا بر کنار ساخته بما تلقین میکند. شخصی که درین عمارت سکونت دارد فاروق\nاست. فاروق پس ازینکه بدست رومانی ها اسیر گردید يك مدتی در محبس بسر برده\nو بالاخره از طرف صلیب احمر به استانبول اعزام شد... عمار تیکه فعلا در آن سکونت\nدار د خانه پدری او است ... از مراجعت او از رومانیه بیش از يك سال میگذرد ... درین\nدور يك سال بیشتر اوقات او در داخل این خانه به تنهایی گذشته وازاطاق کمترخارج\nمیشود.. زمستان و تابستان پیش روی پنجره نشسته چشمانش را بيك نقطه میدوزد.\nساعات طولانی وقت او به تفکر میگذرد!..\nبعضی از شب های مهتاب به تنهائی در کوه های سبز و خرم بوسعور گردش\nمیکند !.\nباموهای ژولیده و وضع افسرده در پای درختان کوهی دراز کشیده چشمانش را به\nبه ستاره های درخشنده آسمان نیلگون خیره می سازد ! . . این وضع او ساعت\nها طول کشیده و بعض اوقات شب صبح میشود و او هیچ حرکت\nنمیکند ! . .\nفاروق از وقتیکه از رومانیه بازگشته دچار اختلال فکری است.. مخصوصا بی خوابی های\nشبانه بیشتر اعصاب او را خسته ساخته و روز بروز قوای بدنی او را ضعیف و تحلیل نموده.. جسمش\nضعیف و رنگش پژمرده شده!. در بازگشت او پدرش هم مرده بود و این واقعه دردهای روحی او\nرا تقویه می نمود!.. تا آنکه مریض شد و به بستر افتاد... زمان طولانی مریض بستری بود ...\nدکتورها درد اورا درمان پذیر ندانسته از مداوای او دست کشیده بودند... تا اینکه اواز\nفلاکت مرض هم خلاص شده و صحت یافت!.. فعلا او فقط درین خانه كوچك و قشنگ که در\nيك زاویه دور از اجتماع است بحال خاموشی و سکوت با قلب افسرده وروح مضطرب\nتنها بسر می برد !..\n\nیکی از شب های پائیز است ... هوا رفته رفته تاريك شد وغبار روی بوسعور پرده\n— ٢٤٥ —"}
{"book": "adl0976", "page": 253, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nانداخت ... برگ های خزانی يك يك از شاخه ها جدا شده به ترتیب مخصوصی روی زمین قرار میگیرد ... باد سرد و خشك در وزش است!.\nفاروق با مادرش در يك اطاق كوچك كه بوسیله چراغ پطرولی روشن شده است مقابل هم نشسته اند چشمان فاروق بيك نقطه متوجه است مادرش مشغول بافت است ... دیری نمی گذرد كه پیره زن سر خود را بلند كرده بروی پسرش می بیند ...\nـ فاروق ، بازچه فكر میكنی ، خیلی مشوش هستی!..\nفاروق مثل اینكه از خواب عمیقی بیدار شود ، تكانی خورده با صدای گرفته میگوید :\nـ اوه، مادر جان !امشب باز با اضطرابات مدهشی دست و گریبان هستم!.. نزدیك است قلبم از هم بپاشد.\nمثلیکه تمام كائنات پردة سیاهی است و آهسته آهسته بالای من گـترانیده میشود... مانند آن انسان هائیكه در زیر توده های خاك خاموش شده اند، در خود فشار حس میكنم، نفس كشیدن برایم خیلی دشوار است ... آه مادر جان ، مضطرب هستم و خیلی مضطرب هستم!..\nخانم پیر كار دستی خود را بيك طرف گذاشته به او نزدیك میشود، سرش را كه با موهای سفید مستور است بروی او گذاشته دست های تب دار او را بدست های خود گرفته با يك صدای حزین میگوید:\nـ عزیزم فاروق !.. در ین مدت يك سال كه از محاربه بازگشتی بلاسبب خود را افسرده و تبا ه ساختی !.. بیا تا بیرون شویم و گردش كنیم !.. به بین این شب خزانی چقدر قشنگ است . . . شاید در هوای صاف و تازه قدری كدورتت رفع شود ...\nـ خیر، خیر مادر جان... نمیخواهم، برآمده نمیتوانم !... زیرا خواهش ندارم به ستاره های درخشنده آسمان و به این خط سفیدی كه دریأ در برابر ما تشكیل داده و به این درخت های سرو به بینم!. خیر،خیر، نمیخواهم، نمیخواهم مادر!.. این مناظر تماماً مرا دیوانه می سازد !..\n\nـ ٢٤٦ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 254, "text": "عشق دو طبقه یا شب اخیر\n\nفاروق دفعةً خود را در آغوش مادرش پرتاب میکند، قواپای خود را بگردن او حلقه کرده و بگریه میشود:\n- مادرجان !.. مادرجانم !.. ازین جا برویم !.. جائی برویم که دریا نباشد، ستاره ها در آسمان ندرخشد !.. این ساحل، این دریا، و این افق تماماً ایزائیل را بخاطر من می آورد !.. دیوانه میشوم مادر !.. هستی خود را گم کرده ام !.. بگیر مرا وازین جا ببر !.. چه میشود عذر میکنم ! التجا میکنم مرا ازینجا ببر !..\nخانم پیر درحالیکه گریه میکند انگشتان خود را بروی فاروق میگرداند واو را نوازش داده میگوید:\n- فرزندم !.. عزیزم فاروق !.. قدری صبر کن !.. درحالیکه تو خواسته باشی میرویم، جای دیگری میرویم، تو آزرده مباش کمی تحمل کن !..\nفاروق سر خود را بلند کرده و از پنجره بیرون را تماشا میکند تپه های مقابل تاريك شده !... آهسته آهسته ظلمت شب افق را تاريك می سازد. دفعتا سر خود را روی سینه مادرش می گذارد. با صدای گرفته میگوید:\n- مادرجان می ترسم !.. هروقت که هوا تاريك میشود، ظلمت شب اطاق را تیره می سازد فوراً همان شب موحش بخاطرم می آید، در مغز سرم فشار ... در رگهایم سوزش و در قلبم آتش در میگیرد !.. مادر می ترسم !.. از خانه های تاريك و از شب های تاريك می ترسم !..\nخانم پیر با شفقت و مهربانی موهای سر او را نوازش میدهد:\n- حق بجانب هستی فرزندم !.. يك شب خیلی دهشت ناکی را در حیات خود گذشته ائی !.. کوشش کن که فراموش نمائی ! . . آهسته آهسته آن تصورات را از ذهن خود دور کن !..\n- مادر چطور فراموش کنم، ممکن ندارد تصورات آن از ذهن من دور شود !.. مادر تو نمیدانی که بچه اندازه مدهش بود !.. گمان میکنم رشته های فکرم تماماً گسسته و در کارگاه خیالم پردة ملونی آویخته اند که هردم نظرم به آن مصادف میشود و در آن همان چهره های وحشت انگیز و وضعیت رقت بار را می بینم !.. هیچ گاه فراموشم نمی شود و از حافظه ام دور نمی گردد !. اوه مادر جان این اضطراب مرا می کشد !.. يك روزی بی سرو صدا خواهم مرد !..\n\n_ ٢٤٧ _"}
{"book": "adl0976", "page": 255, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\nزن بگریه شروع میکند:\nفاروق، ازین سخنان بی معنی بگذر!.. قدری فکر کن، من هم جز تو کسی ندارم فعلاً\nمسئولیت حیات یک پیره زن بیچاره هم بدوش تست!.. پاره جگرم بتو عذر میکنم ازین خیالات\nبیهوده بگذری!.. پدرت مرد، مرا هم از دست میدهی.\nچشم های فاروق هم پر اشک شده و میگوید:\n- مادرجان چه کنم، بدستم نیست ، مراعفو کن!..\nخانم پیر با انگشتان بی خون خود مو های فاروق را نوازش میدهد.\nعزیزم فاروق ، چندین مرتبه است که بتومیگویم خود را بیهوده از دست میدهی...\nخود را هلاک میسازی!.. یقین کن روزی میرسد که با کسی که آنرا دوست داری یک جا شوی!..\nممکن ندارد که او ترا فراموش کند!.\n- خوب در صورتیکه چنین است پس چرا در ظرف این يك سال که هزاران مکتوب به او\nنوشتم یکی آنرا هم جواب نداد؟.. دوستی همین است؟..\n- فرزندم اینرا بارها برای من تکرار کردی!.. این حس عکس العمل احساسات غرور\nوحيثيت يك زن است !.. این سکوت او معنی دیگری ندارد!.. چون به او گفته بودی که\nبعد از يك ماه می آیم و ترا می برم نرفتی، گرچه از رفتن تو انگلیس ها مانع شد و با آن\nکوشش میکنی که برای آن چاره پیدا کنی ولی آیا او این معاذیر ترا قبول کرده و یا نه؟...\nو آیا مکاتیب تو تماماً به او رسیده خواهد بود یا خیر..\nفاروق لبهای خود را روی انگشتان بی خون و بی رنگ او گذاشته\nمی بوسد :\n- مادرجان بگو اگر يك روز او را پیدا کرده و اینجا بیاورم آیا او را دوست میداری؟.\nشفقت و محبت مادرانه خود را از او دریغ نمی نمائی؟.. وآیا او را هم در آغوش خود\nمی فشاری ؟..\n- فرزند عزیزم!., برای تامین سعادت و خوشنودی تو آنچه بتوانم دریغ نمیکنم!..\nاگر پاره سنگی هم باشد بسینه خود فشار میدهم !..\n- گفتی اگر سنگی باشد ؟..\nفاروق دفعتاً سر خود را بلند میکند.. قطرات اشك در مژگان هایش میدرخشد ...\n- ٢٤٨ -"}
{"book": "adl0976", "page": 256, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nچشم‌های سیاه خود را بچشمان مادرش می‌دوزد کوشش دارد از نگاه او چیزی\nبفهمد ...\n- مادر راست بگو بعد از آنکه با ماریا ازدواج نمایم به‌نسبت من اندک نفرت هم\nحس نخواهی کرد؟..\nخانم از گفتار پسرش می‌داند که مقصد او چیست زهرخندی کرده\nمیگوید:\n- دیوانه هستی فاروق، من به‌نسبت تو هیچ گاه نفرت کرده\nنمی‌توانم !...\n- بعد ازین فاجعه مدهش اگر ماریا زوجۀ من شده و بنام من یاد شود و برای بوسیدن\nدست تو بیاید ...\nخانم سخن فاروق را قطع کرده میگوید:\n- برعکس، وقتیکه او را ببینم با تمام هستی و هیجان آغوش خود را برای او باز خواهم\nکرد. ماریای کوچک و قشنگ ترا یکی از با ناموس‌ترین زن‌های دنیا دانسته بسینۀ خود\nفشار خواهم داد. تا زنده باشم بر موجودیت تو و او افتخار خواهم داشت ... مطمئن\nباش فرزندم !..\nخانم پیر چشم‌های خود را بیک نقطه دوخته بسخن خود ادامه می‌دهد:\n- نباید جسم ظاهری زن را بنظر ساده و سرسری دید، بلکه روح زن و اخلاق آن قابل\nتمجید و محبت است!..\nفاروق در بین یک عالم هیجان لرزیده و خود را در آغوش مادرش\nمی‌اندازد:\n- مادر جان خیلی تشکر ! .. با این سخن‌های قشنگ خود امشب بمن حیات\nتازه بخشیدی! .. حال در خود شوق و شفقت زیاد حس میکنم، مثل اینست که تازه بدنیا\nآمده باشم!..\nفاروق رخساره‌های تر و بیخون مادرش را می‌بوسد...\n- مسعود هستم ! خیلی مسعود هستم مادر جان !..\nخانم از بند دست‌های فاروق گرفته ایستاده میشود. با انگشتان خود قطرات اشکی را\n\n- ٢٤٩ -"}
{"book": "adl0976", "page": 257, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nکه بر رخساره هایش جریان دارد پاک کرده و میگوید :\n— فرزندم برخیز تا يك ساعت بیرون بر آئیم ... امشب باز از دردهای سابق بحث نمودیم زخم های دیرینهٔ خود را تازه ساختیم. اگر قدری گردش کنیم بد نخواهد بود!..\n— خوب مادرجان !...\nهر دو سوی دروازه میروند ... همینکه میخواهند از دروازه خانه خارج شوند، صدای دروازه بشدت شنیده میشود، خانم می ایستد:\n— درین تاریکی که خواهد بود؟..\nسوی پنجره رفته می بیند يك شخص قدمیانه، كه يك بالان سیاه پوشیده دارد عقب در حویلی ایستاده است فاروق در خورده میگوید:\n— يك شخصیکه نمی شناسم، به بینم چه میخواهد!..\nخانم به عجله پائین رفته دروازه را باز میکند. شخص نو وارد يك قدم به خانم نزديك شده آهسته میگوید:\n— خانم کاپیتان فاروق بی در اینجا اقامت دارند؟.\n— شما که هستید؟..\nشخص نووارد به اطراف خود نظر کرده با آواز خفیف تری میگوید:\n— بگوئید يك نفر از وزارت دفاع ملی آمده !.\n— بفرمائید فرزندم!..\nخانم برگشته شخص نو وارد از عقب او روان میشود، يك صفه سنگی، ۳ زینه پایۀ چوبی، بعد از آن يك اطاق بزرگ ... خانم سر سفید میگوید :\n— فرزندم بفرمائید، فاروق هم اینجا است !..\nشخص نو وارد داخل اطاق میشود... در مسافهٔ دوسه قدمی فاروق ایستاده پاهای خود را يك به دگر زده سلام میدهد و میگوید :\n— بنده شوکت !.. در وزارت دفاع ملی ضابط استخبارات هستم!..\nبعد يك قدم دیگر هم نزديك میشود:\n— کاپیتان!.. فردا ساعت ۹ صبح در وزارت دفاع ملی شما را انتظار دارند... قمندان\n\nـ ۲۵۰ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 258, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nفاضل بی را ملاقات نمائید!..\nـ فردا ساعت ۹؟..\nـ بلی!..\nـ کدام چیز مهم است؟..\nشخص نوارد ایستاده شده يك لحظه فكر ميكند... در گفتن و نگفتن متردد است... بعد چنین میگوید:\nـ گمان میکنم به نسبت حرکت شما بطرف انا دول از انقره امر رسیده!..\nـ چه گفتید؟.. به نسبت حرکت من از انقره امر رسیده؟.\nـ بلی!..\nيك دقيقه بدون سر و صدا می گذرد .\nـ با که ملاقات کنم!..\nـ باقندمشر فاضل بی!..\nـ ساعت ۹ صبح؟..\nـ بلی!..\nشخص میانه قد سلام داده و با قدم های سرد از اطاق خارج میشود...\nفاروق ومادرش نزديك پنجره هستند ..\nـ فرزندم . این شخص که بود و چه میخواست؟.\nـ هیچ مادر جان ، يك ضابط بود!.. فردا مرا در وزارت دفاع ملی انتظار دارند... برای خبر دادن آمده بود !..\nـ در وزارت دفاع ملی ترا انتظار دارند؟..\nـ بلی !.\nـ برای چه؟..\nـ نمیدانم ، بهر حال چیز مهمی نیست !..\nـ چرا دفعةً رنگت اینقدر زرد شد ؟..\nـ نمیدانم ، معده ام قدری خراب است... بلیکه از سبب آن باشد !..\n\nـ ٢٥١ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 259, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر \n\nخانم خیلی مشوش است... بنظر حیرت سوی فاروق می بیند ... بعد از آن سرخود را\nبلند میکند .\n- خوب،خوب فرزندم، بیا که قدری بیرون برویم ! .. \n- بسیار خوب برویم ! ..\nمادر وپسر آهسته آهسته از اطاق خارج میشوند..\nاطراف تاريك شده است ... در روی آسمان ستاره ها می درخشد ...\n\nفردا صبح... ساعت (٩)است..فاروق دروزارت دفاع ملی در اطاق غندمشر فاضل بی است.\nغندمشر روی میز كار نشسته است ... فاروق هم در مقابل او روى يك چوكی\nقرار دارد ...\nنیم ساعت است که سخن میزنند .. غندمشر میگوید :\nفاروق بی ! با تمام این توضیحات شما تكرار میکنم حركت شما بطرف اناطول حتمی\nوضروری است ... امروز احتیاجی که وطن بشما داردازهمه ضرورتر است ... این دفعه حرب\nنیست، بلکه مجادله برای حریت وحیات است ... میدانی فاروق بی ! حریت وحیات ! ..کپاپیتان\nدفاع از وطن فریضه مقدسی هرفرد است ! .. عشق و محبت زن وفرزند حتی حیات\nبعدازان می آید!..\nغند مشر چشم های خود را خوب باز كرده بطرف فاروق دیده\nمیگوید :\nکاپیتان ! ازشما يك كلمه جواب قطعی میخواهم ! ..امید میکنم این جواب ساده\nصورت قبولی شما باشد !..\nفاروق موهای خودرااز شقیقه های خودپشت سربرده میگوید:\nمتأسفانه که جواب من منفی است زیرا اندیشه وافكاریكه نسبت به محبت\nاو در دل من جاگزین شده گمان نمیكنم كه برای وطن مفیدشده و یا خدمتی كرده\nبتوانم !. .\n\n- ٢٥٣ -"}
{"book": "adl0976", "page": 260, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nـ چه میگوئید کاپیتان! ..\nـ همین است که عرض کردم! .. وطن خودرا به اندازه جان خود دوست دارم ولی خانم\nخودرا هم به اندازه وطن خود دوست دارم نه از او جدا شده میتوانم ونه ازین گذشته میتوانم! ..\nچکنم زیر تاثیر قوۀ زندگانی میکنم که بدستم نیست .... بی او بفکر و ادراک خود\nصاحب نیستم که بتوانم حرب بکنم! .. اگر وطن میخواهد از من استفاده نماید واگر یقین\nبفکر خدمت بوطن هستید بمن كمك نمائید !.. بشما عرض کردم برای من ده روز اجازه بدهید\nتا به ابرائیل رفته اورا بیاورم!.. لحظۀ که اورا به استانبول رسانیده و بخانه مادرم بردم به\nناموس و شرف خود قول میدهم که وجودم به هر امر شما آماده می باشد! .. چه می شود\nغندمشر صاحب دست خودرا محض باسم انسانیت دراز کنید و بمن معاونت نمائید! .. من از\nروزیکه چشم خودرا كشاده ام حرب میکنم ... تاه مین دم بدون وقفه برای وطن خود كار\nکرده ام . امروز که ۳۲ سال از عمرم میگذرد!.. جناب قوماندان فکر کنید بالاخره من هم\nانسان هستم، من هم دل دارم من هم عشق و محبت دارم! ..\nغندمشر چشم های خودرا می بندد... سر خود را بطرف کاغذ هائیکه روی میز\nگذاشته شده دور میدهد يك دقیقه فکر کرده میگوید :\nـ کاپیتان ! این خواهش شما خیلی مشکل و دشوار است! .. این را هم فکر کنید که يك\nضابط ترك با يك دختر خارجی چطور ازدواج کرده میتواند؟ .. و درین راه من چطور بشما\nكمك كرده ميتوانم ؟..\nـ جناب قوماندان فعلاً مسأله ازدواج در بین نیست ... من تنها اورا گرفته نزد مادرم\nمی آورم... اینست خواهش من... بیش ازین از شما چیزی نمیخواهم! ..حیات ما بعدها تحت\nحکم قضا و قدر است!.. جناب غندمشر ما از طفولیت بد بخت هستیم! .. از روزیکه چشم کشوده ایم\nحرب میکنیم.. حال به يك جنگ تازه ما را دعوت میکنند..\nفاروق کمی مکث کرده میگوید:\nـ اگر بازگشتم گویا وظیفه خودرا ایفا کرده ام به بینید که موهایم تماما سفید شده است به\n۳۲ سالگی پیر شدم جناب قوماندان !.. بعد ازین کوشش میکنم برای خود زندگانی\nنمایم... ذاتاً بعد ازین احتیاج وطن هم برای اشخاصی که مانند من رو به پیری و ضعف باشد\nباقی نمی ماند! .. آنوقت من هم از سلك عسكری استعفا میکنم... مثل يك انسانيكه با حضور\n\nـ ٢٥٣ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 261, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nغلب وظیفه خود را بپایه اکمال رسانیده باشد بيك گوشه رفته با خادمی که دوست دارم زندگانی\nمیکنم ، اگر بر نگشتم ..\nغند مشر در حالیکه خیلی متاثر شده سخن كاپیتان را قطع کرده \nمیگوید :\nـ خیلی خوب خیلی خوب کاپیتان ، مقصد را فهمیدم ... حالا شما بخانه خود بروید فردا بساعت\nده انتظار داشته باشید ...\nغندمشر، سر خود را بلند کرده به فاروق وقت نمیدهد که چیزی بگوید، با صدای ملایم\nبسخن خود ادامه میدهد:\nـ فعلا بروید کپاپیتان !..\nفاروق بپا ایستاده میشود... پاهای خود را به يك ديگر زده سلام میدهد ...\nبدون آنکه چیزی بگوید دور خورده با قدم های تند از اطاق خارج\nمیشود ...\n\nفردا صبح... فاروق در اطاق خود انتظار دارد... چشم هایش به يك نقطه متوجه است\nو بفكر عمیقی فرو رفته ... ساعت ده صبح است ... یکی از روز های خوب فصل\nخزان است... آفتاب درخشان و باد خفیف دروزش است . شر شر برگهای خشك درختان\nشنیده میشود ...\nدرین بین صدای پائی فاروق را متوجه ساخته در حال از جای خود برخاسته و بطرف\nپنجره میدود ... بازهم همان شخص میانه قد پایالان سیاه است!..\nـ مادر جان ، صبر کن در حال می آیم !..\nاز اطاق خارج میشود و بطرف باغچه میدود ... بدمن دروازه بیرونی با شخص\nنووارد مقابل میشود... فاروق با یکعالم هیجان میگوید :\nـ رجا میکنم بگوئید چه خبر است !..\nشخص نووارد، از جیب خود پاکتی بر آورده به فاروق تقدیم می نماید...\nـ اينك کاپیتان ! اجازه نامه حرکت شما با تکت جهت رفت و آمد تان به ایرانیل .. بعد از\nشش روز یعنی روز چهارشنبه از بندر «سرکچی » جهاز امریکائی موسوم به « نیلسون » حرکت\n\nـ ٢٥٤ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 262, "text": "عشق ووظيفه يا شب اخير\n\nمی نمايد... همین جهاز شما را واپس به استانبول هم میرساند. در براقیل دو روز می ماند . در بازگشت شما راجع به خانمی که باشما رفاقت خواهد داشت به کابینتان جهاز گفته شده برای شما تکلیفی نخواهد بود...\nفاروق در بين يك هیجان بزرگی میلرزد... از فرط مسرت چشمانش پر اشك ميشود... نزديك است ما ندطفلی بګريد!..\nشخص نووارد با همان خون سردی ولا قیدی به سخن خود ادامه میدهد :\nاينك كاپیتان! این هم پاسپورت شما... كه به اسم يك نفر نجار چوب مباحث می نماید !.. بمقابل هر پیش آمد میگوئید كه من یكی از ترك های (قبر یس) هستم و از يك مدت زیادی باينطرف بين (قبريس) ابراقيل ، استانبول به تجارت چوب چهار تراش مشغول میباشم. اگر تحت کدام كنترول واقع شويد، با وجودیكه کاپیتان جهاز از شما حمایه و محافظه خواهد كرد مگر این نكته را فراموش ننمائید !..\nدفعتاً اشك های چشم فاروق روی رخسارهایش سرازیر میشود.\n- تشكر، خیلی تشكر ميكنم!..\nشخص مذكور پاهای خود را بيك دګرزده سلام میدهد :\nوظیفه من عبارت از همین بود کاپیتان !. فراموش نكنید بروز چهارشنبه ساعت ١١ بجه از بندر سرکچی حركت ميكنيد!..\nيك دقیقه مكث نموده با صدای آهسته میگوید :\n- کاپیتان !.. حال امر شفاهی که از طرف وزارت دفاع ملی آورده ام بشما ابلاغ می نمایم، لطفا نوت بگیرید :\nبازيك لحظه سکوت کرده و چنین میگوید:\n- بعد از ١٤ روز یعنی فردای آنروزيكه به استانبول میرسید ساعت ۹ قبل از ظهر برای حركت بطرف انادول بوزارت اثبات وجود نمائید !..\nدر ختم این جمله با شارة سر سلام داده بر می گردد. و از راههای باريك باغچه كه با سنگ چل های كوچك فرش است گذشته در راه فارغی كه در وسط جلگه سرسبز امتداد دارد از نظر غائب میشود...\n\n...\n٢٠٠"}
{"book": "adl0976", "page": 263, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\nساعت ۱۲ روز است ... فاروق در اطاق خود پشت میز نشسته و آخرین مکتوب را برای\nماریا می نویسد ... گاه گاه چشمانش پر اشك میشود ...\nاشك چشم خود را با پشت دست پاك كرده به نوشتن مكتوب ادامه\nمیدهد :\nسطرهای اخیر مکتوب :\nاينك ماریای قشنگم ...۳۰ روز بعد از گرفتن این مکتوب مرا انتظار بكش... بعد\nازان ما را هیچ قوتی از هم جدا کرده نمیتواند . تا آخرین لحظه حیات خود را با مسرت و\nشادی بسر می بریم ... تمام این اضطرابات را برای ابد فراموش میکنیم ... اوه ماریا\nبحدی در آرزوی دیدار تو هستم كه يك دقيقه هم خیال نازنین تو از جلو چشمانم دور\nنمی شود. هردم در نظرم جلوه میکنی!.. در همین دقیقه در مخیله ام محسوس هستی !چهره\nقشنگ و زیبایت مرا بتو مشغول می سازد!.. تو بطرف من پیش می آئی!.. چشم های آسمانی\nتو می درخشد ... حركت لب های باريك و ياقوتی رنگت را بخوبی می بینم ...\nخنده های نمکينت ... فرو رفتن رخسارهای گندم گونت، .. آواز شیرینت را\nکه خوش آیند و دلنواز تر از شر شر آبشار است ! .. حتی درین لحظه کلمات پر حرارت ترا\nمیشنوم که به من میگوئی:\nای مرد قشنگم !یگانه هستی یا قوت من» آه! مانند همان روزهای گذشته که با تو\nبودم بازی خود را در آغوش من پرتاب كردي!.. مويت بموهايم تماس میکند ، پاهایت با\nپاهایم پیچ و تاب میخورد !.. آه ماریا !.. دیوانه میشوم !..از خود میروم !.. ولی میدانی\nکه در ظرف اين يك سال هجر مرا دیوانه ساخته!.. مكاتيب مسلسل و پی در پی مرا جواب\nندادی ! البته این گناه ترا هرگز عفو نمیکنم!.. من میدانستم كه تو يك زن مغرور هستی مگر\nهیچگاه بخاطرم نمی گذشت که اینقدر سنگین دل و بی عاطفه باشی ! . . برای آمدن به\nابرائیل خیلی کوشیدم ، مگر انگلیس ها مانع شدند . چه میتوانستم بکنم ...بدست من\nنبود! .. خیر هر چه بود گذشت فعلا این زخم ها را تازه نسازيم ...ماريانانه ما را ندیده ای!.\nخیلی قشنگ و زیبا است!.. بیشتر به آشیانه بلبل شباهت دارد ... در اوقاتیکه من در\nابرائیل بودم پدرم اینخانه را گرفته بود. دورنمای آبنای بوسقور که از عمارت ما مسافت\nکمی دارد مانند دریای دانبوب چون خط مستقیمی در برابر افق امتداد دارد. مخصوصاً\n\n٢٥٩"}
{"book": "adl0976", "page": 264, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nشب هائیکه آسمان صاف و پرستاره است رویت درختان سرویکه در دو طرفه راه ها سایه\nانداخته ایرانپل را بخاطرم می آورد که با تو بگردش میرفتم !.. آه ! ماریا !.. در\nدر هرجا و هر لحظه یاد تو خاطرات غم انگیزی برای من تشکیل میدهد !.. ماریای عزیزم !..\nمن دیوانه شده ام !.. درین دم هیجان و مسرت مرا بی خود ساخته !.. دست هایم\nمی لرزد.\nخوب نمیدانم چه میکنم یا چه مینویسم !... خلاصه دریایان چشمانت را\nمیبوسم !..\nخود را برای حرکت آماده بساز !.. در ایرانپل فقط دو روز خواهیم ماند !... سلام\nو احترام مرا به عمه ات میرسانی !..\nبعد از شش روز ... صبح روز یکشنبه ساعت ۱۱ بجه ... يك جهاز کوچکیکه بیرق امریکا\nبر فراز آن در اهتزاز است از کنار بندر «سرکجی» راساً بطرف آبنای استانبول حرکت\nمیکند. در کنار بندر چند نفریکه به مشایعت مسافرین آمده بودند آهسته آهسته دستمال\nهای سفید خود را حرکت میدهند !.. چند قطره اشکی هم از چشمان پیره زنی مسافرش را\nبدرقه کرد !.\nجهاز آهسته آهسته از نظر غائب شد !...\n\n- ٢٥٧ -"}
{"book": "adl0976", "page": 265, "text": "ابرائيل\n\nشام است و روی آسمان را ابرهای سیاهی پوشیده، نهر دانیوب از کثرت غبار دیده نمی شود...\nجهاز « نلسون » بعد از تکان پی در پی کنار بندر ابرائیل ایستاده و لنگر انداخت.\nدر کنار بندر چند نفر با لباس های رسمی و چند تن پلیس استاده هستند سه عراده موتر تیز رفتار نیز موجو داست.\nمسافرین نلسون که از ده نفر تجاوز نمیکرد به پائین شدن شروع نمودند !...\nپاسپورت های مسافرین یکایک از طرف مامورین بندر ملاحظه و بعد هر يك بنوبه خود در يك راه باریکی که از بندر بطرف شهر امتداد دارد حرکت میکنند !..\nکاپیتان فاروق هم در حالیکه در دستش يك بكس كوچك است... بعجله سوی موترها میرود... چشم هایش از فرط مسرت میدرخشد... بدون تاخیر دروازۀ موتر را باز کرده بداخل آن قرار میگیرد...\nنمبر ۵۳۱ میدان گرادینا پوبلیکا...\n\nبعد از نیم ساعت در میدان گرادینا پوبلیکا هستیم ، موتریکه چند دقیقه پیشتراز بندرگاه حرکت نموده در مقابل دروازۀ يك خانه كه در انتهای میدان گرادینا پوبلیکا واقع است می ایستد .\n\n- ۲۵۸ -"}
{"book": "adl0976", "page": 266, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nيك خانه كه پنجره هایش تماماً بسته، رنگ دیوار هایش فرو ریخته، و در پشت پنجره هایش\nروشنی و یا سایه دیده نمیشود... دروازه را میزنند...\nيك دقيقه دو دقیقه سه دقیقه !...\nدروازه آهسته باز میشود... در عقب دروازه سایه يك زن ... يك نظر او را می شناسیم..\nمادام ميخائيلسكو !..\nفاروق صدا میکند:\nمادام!.. مادام!..\n......\nمادام!.. ماریا کجا است ؟...\nفاروق بدون آنکه جواب مادام را گوش کند در حال بکس را گذاشته بطرف زینه ها\nمیدود ...\nاطاقها، صفه، کفشکن و همه را از نظر میگذراند.\nماریا!.. ماريا!.. ماريا!..\n.......\nنه صداونه جواب !..\nماريا !.. ماريا !.. ماريا !..\n.......\nفاروق دفعتاً می ایستد با تعجب سر خود را دور میدهد:\nمادام ميخائيلسكو ، ماریا اینجا نیست؟..\nزن بیچاره سرسفید در حالیکه قطرات اشك از چشمانش سرازیر شده با آواز لرزانی\nمیگوید :\nخیر، درینجا نیست !.. ماريا، با من يك جا نمیباشد .\nفاروق متوحشانه فریاد میکند:\nپس با که می نشیند ؟..\nمادام کوشش دارد که از گریه خود داری نماید. میگوید:\nفاروق بی ، قدری صبر نمائید که بخود بیایم ، زیرا سخن زده\n\n- ٢٥٩ -"}
{"book": "adl0976", "page": 267, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nنمیتوانم !...\nمادام آهسته آهسته سر خود را بالا کرده و بطرف فاروق می بیند... مانند مریضی که\nدر حال احتضار باشد نفس های کوتاه کشیده ، دستهای خود را به شانه های ضابط گذاشته\nقدری خود را بلند کرده می گوید :\nکاپیتان ، ماویا تنها میباشد . بعد از واقعه شوم و آن شب دهش، دانست که دیگر\nدر اینجا زندگی کرده نمیتواند !... ازینجا رفت!...\nکجا رفت؟..\nبيك گوشه تنها که هیچکس او را نمی بیند، جائی رفت که هیچکس با او مشغول شده\nنتواند !.. وحال یکه و تنها در آنجا زندگی میکند...\nمادام رجا میکنم، عذر میکنم زودتر آنجا برویم!...\nخوب ، خوب میرویم کاپیتان ! قدری صبر کنید که من کمی\nبهتر شوم .\nمادام لبهای خود را زیر دندان گرفته و می گوید :\nکه میداند ، حالا او هم که ترا به بیند چقدر مسرور خواهد شد !... از يك سال باین\nطرف هر دقیقه و هر ساعت به فکر شما است و تنها انتظار شما را دارد آمدن شما را میدانست\nو میگفت :\n«محقق يك روز می آید».\nمادام عذر میکنم زودتر برویم ، جای سکونت او خیلی دور است؟\nخیر، آنقدر دور نیست ... يك مسافه ده پانزده دقیقه ئی است ...اولی شما با من\nكمك کنید که یکبار بالا برویم زیرا وضعیتم خیلی خراب است . قلبم بشدت میزند . نمیدانم\nاز شدت هیجان است و یا از مسرت !.. دفعةً که شما را دیدم وضعیتم خراب شد. کمی راحت\nکنیم ، بعد از آن میرویم!..\nفاروق از بازوی خانم گرفته آهسته آهسته روان میشوند...\nفاروق خیلی ضعیف شده ام ؟..\nخیر مادام آنقدر قابل فکر نیست !.\nاز زینه ها بالا میروند... مادام بطرف فاروق دیده میگوید :\n\n- ٢٦٠ -"}
{"book": "adl0976", "page": 268, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\n- كاپیتان اگر میل داشته باشید به اطاق ماریورا برویم من هیچ چیز او را دست نزده ام !.\nفاروق با صدای خفیف میگوید:\n- هر چه شما امر کنید!...\nبه اطاق ماریا داخل میشوند، فاروق دفعة ایستاده و چشمانش پراشك میشود ... به اطراف اطاق مضطربانه نگاه میکند و میگوید :\n- بیائید مادام بروی این آرام چوکی بنشینید. ما هم اکثر اوقات روی آن می نشستیم و تا صبح به ستاره ها نگاه میکردیم ! ..\n- خوب، كاپیتان بفرمائید !...\nاز بیرون صدای خفیف باران شنیده میشود . باد خفیف پرده ها را تکان میدهد... فاروق انگشتان باريك ولاغر مادام را كه در بین دست های خود گرفته میبوسد:\n- آه مادام، اگر بدانید که در ظرف این يك سال چقدر عذاب دیدم ؛ در بین چه اضطرابات مدهش حیات بسر می بردم .\n- او هم خیلی معذب بود؛ او هم اضطراب زیاد کشید ...مگر او...\nخانم پیر ، لب های خود را زیر دندان فشار داده زهر خندی نموده میگوید :\n- مگر او با تمام هستی مادی و معنوی خود محو شده بود؛ بزرگ تر ازین فلاكت بالای يك زن نمی آید!... آه آن شب اخیر !..\nخانم اشك های چشم خود را با پشت دست پاك کرده سخن خود را تعقیب میکند :\n- وقتیکه شما از ا برائیل حرکت کردید او در شفاخانه سخت مریض بود ... دكتور ها در تداوی او خیلی کوشش نمودند... او چشمهای قشنگ خود را بيك نقطه دوخته و با تکان های مدهش فریاد میکرد:\n- می ترسم ... می شرمم ... مرا خلاص كن فا ر و ق ... مرا نجات بده فاروق !..\n\n- ٢٦٩ -"}
{"book": "adl0976", "page": 269, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nمادام بلا اختیاً ر سر خود ر ا د و ر میدهد لب ها و ز نقشش مر تعش شد ه\nمیگوید :\n\n- یکی از شب های خزان مثل امشب در شفا خانه، اطاق با يك چراغ پطرولی روشن بود، من\nبالای سرش نشسته بودم...\nدست های گرمش در بین دست هایم بود، رگهایش بنوك انگشتانم میزد. خود را خم کرده\nچشم هایم را بچشمانش دوخته بخدا التجا نمودم... در ین فرصت مژگانش تکان میخورد...\nچشم های خود را باز نمود و با صد ا ی خفيف که تاحال در گوشهایم طنين آنرا\nمی شنوم گفت:\n- عمه !... عمه توهستی !...» از شدت مسرت، نزديك بود دیوانه شوم ، تا آنوقت\nهیچ سخن نمیزد و کسی را نمی شناخت. قلبم از هیجان بجوش آمده دست های آتشین او را\nبوسیدم !..\n- « فر ز ند م دختر عزیز م ! . . من با لای سر تو هستم ! . . من با تو سخن\nمیز نم !... »\nپس از يك مدت طولانی اولین بار بود كه خنده در لبانش نقش بست . خنده کرده\nچنین گفت:\n- « عمه!، من كجا هستم؟...\n- گفتم: عزیزم در شفا خانه !..\nسرش بيك سوغلط خورد... آنقدر قوه نداشت که سر خود را بلند کند. موهای سیاه\nدراز ش روی پیشانیش افتاده بود صداکرد:\n- عمه فاروق کجاست؟..»\n- به مملکت خودرفته !..\n- بمملکت خودرفت ؟..»\n- بلی جبراً او راخارج کردند... تقریباً پانزده شب و روز در دهن دروازۀ شفاخانه در\nانتظار تو بود. بعداز آن فرانسوی ها او را دستگیر نموده ذریعۀ جهاز به تركیه اعزام\nکردند !..»\nآن دقیقه هیچ فراموشم نمی شود. چه در آن حین دو قطره اشک هم از چشمانش سرازیر\n\n- ٢٦٧ -"}
{"book": "adl0976", "page": 270, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nشده روی بالش تش چکید ... گفت :\n- فاروق بکلی رفت ؟..\n- رفت مگر باز می آید... و بزودی می آید! .. اولین مکتوب شما را که رسیده بود، درحاله\nاز جیب خود در آورده برایش دادم\n- به بین به مجردیکه پای خود را به استانبول گذاشته برای تو مکتوب نوشته و\nفرستاده است !..»\nخیلی بزحمت سر خود را بطرف من دور داده روی گندم گونش در زیر شعاع چراغ\nبطرز دل خیره خیره میدرخشید گفت: عمه مکتوب را بخوان که بشنوم !... زیرا چشم هایم\nخوب دیده نمیتواند !\nبخواندن مکتوب شروع نمودم از چشمانش قطرات اشك میریخت... و خاموش بود\nمثل امروز بیاد دارم ، كه در يك حصه مکتوب نوشته بودیده ملر یاد یگر هیچ کس ترا از من\nگرفته نمیتواند !.. هیچ دستی مارا از هم جدا ساخته نمی تواند . با وجود هر چیز تو از من\nهستی، تنها از من هستی ماریای قشنگم !.. وقتیکه همین جمله مکتوب را خواندم دفعتاً فریاد\nکرد ، «فاروق، فاروق » ، چون در ین وقت این هیجان برای او خیلی خطرناک بود به تسلی\nاو پرداختم و گفتم:\n- دختر عزیزم ، قدری تحمل کن صبر بهتر است !..\nبعد از کمی روی خود را سوی من دور داده گفت:\n- «آیا يك بار دگر اورا خواهم دید ؟..»\n- محقق او را می بینی ، می آید و ترا هم با خود می برد.. تبسمی کرده چشمانش را بسقف\nمتوجه ساخت ، بروشنی چراغ خیره شده مدتی آن سو می دید، آه آن نگاه های حزن\nانگیز را هرگز فراموش نمیکنم !.. سپس بمن دیده گفت:\n- «بلی من هم میدانم، من هم یقین دارم که می آید . محقق يك روز\nمی آید !..»\nچشمانش بسته می شد ، خیلی خسته شده بود . سرش باز روی بالش تغلط خورد\nو گفت :\n- «عمه، وقتیکه او آمد در حال نزد من بیارا.. اگر با چشمانم او را دیده نتوانم، باری روحم\n\n- ٢٦٣ -"}
{"book": "adl0976", "page": 271, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nشاد میشود ! . . . »\nاینرا گفت و خاموش شد. ، . چشم های خودرا بست. سر خود را طرف راست دور داده و باز\nدوسه مرتبه با آواز خفیف گفت :\n- فاروق . . . فاروق . . . فاروق . . . و از خود رفت !\nمادام درین وقت در بین طوفان شدیدی میلرزید، پرده های اطاق را باد خفیف این\nسو آنسو می برد ! . .\nدر اطاق سکوت مطاق است ! . .\nکاپیتان مثلیکه از پر تاثيريك فشار سنگینی خلاص شود آهسته خود را راست کرده و\nدر حالیکه کوشش میکرد قطرات اشکش را مادام نه بیند میگوید:\n- بیچاره ماریا ! . . من سبب فلاکت بزرگی برای او شدم ! . . آه ! او محض براء محبت من\nدچار مصائب و متاعب زیادی گردید ! . .\nمادام سر خود را حرکت داده میگوید :\n- راست میگوئید کاپیتان ! . . او خیلی اضطراب کشید. . . اما با وجود این همه فلاکت\nها و اضطرابات هیچوقت خود را بد بخت نمیدانست . . . هنوز هم خود را بد بخت حس\nنمیکند . . . حقیقت هم همین است . زن اگر قلب پر از محبت دارد بد بخت\nنمیشود . . .\nبیچاره خانم گریه میکند .\n- فرزندم حالا بشما هم دلم می سوزد . . . شما هم مقصر نیستید شما قصداً سبب این\nبد بختی او نشدید . . . شما هر دو جوان بودید ، هنوز تجربه نداشتید ! . . انتهای محبت را\nنمی دانسید ! . مانند دیگران گمان میکردید که قلب زن بازیچه است و میتوان با آن\nبازی کرده ! . . تمام این خطاها ازین جا نشئت کرده است ! . . فرزندم ، با هر چیز بازی\nکردن ممکن است ، مگر با قلب زن که احساس دارد هیچ وقت نمیشود بازی کرد ! . . این\nکیفیت را شما نمیدانستید ، بلی تنها این را نمیدانستید کاپیتان ! .\nپیرمزن بیچاره زهرخندی کرده بسخن خود ادامه میدهد :\n- فرزندم، پی بردن به مکنونات خاطر زن مشکل تر از فهمیدن مطالب کتب علمی است ! . . .\nاگر در ابتدا به اصل مقصد پی نبرید باز هر قدر اوراق آنرا زیر و رو کنید، افکارتان\n\n- ٢٦٤ -"}
{"book": "adl0976", "page": 272, "text": "عشق ووظیفه یا شب اخیر\n\nمشوش و متلاشی شده چگونگی آنرا فهمیده نمی توانید... زنیکه محبت دارد برای هر گونه\nفداکاری حاضر است. زن دوست نمیدارد، اگر يك بارمحبت ...\nسر خود را بطرف پنجره دور داده افق را که آهسته آهسته تاريك مي شد نگاه\nکرده میگوید :\nـ اخیر با شد ، چیز يكه شد نی بود شد ، حال هر چه بگو یم فا ئده\nندارد !..\nفاروق خیلی پریشان بنظر می آید . . . اشك های خودرا با دسمال پاك كرده دفعتاً\nمی ایستد زانوهایش میلرزد با آواز لرزانی میگوید:\nـ مادام عذر میکنم... رجامیکنم... برخیزیدکه برویم!.. دیگرتحمل ندارم، برویم!\nزودتر برویم .\nـ خوب، خوب، میرویم!..\nبیچاره سرسفیدازکنارآرام چوکی محکم گرفته ایستاده میشود...\nـ این شال سیاه را بمن بدهید، زیرا امشب هوا قدری سرد است!..\nفاروق در حال شال را بشانه هایش می اندازد.\nآهسته آهسته از زینه ها پائین میشوند...\nـ كاپيتان هنوز باران می بارد؟..\nـ بلی ما دام ، باران خفیف می بارد !..\nـ اگر يك عرابه سر پوشیده پیدا کنیم!..\nـ وقتیکه من می آمدم در میدان موتر ها ایستاده بود، یکی از آنها را سوار\nمیشویم!..\nـ كاپيتان ، من موتررا دوست ندارم . مراتبكان میدهد، اگرعرابه باشد\nبهتراست !.\nـ چشم، هر طوریکه شما امر میفرمائید!..\nفاروق بازوی مادام را گرفته از زینه ها پائین میشوند، همینکه بدروازه میرسند فاروق\nدررا باز میکند ... هنوز باران می بارد... بادهم آهسته آهسته می وزد ...\nـ مادام اجازه می فرمائید يك عرابه پيدا كنيم!...\n\nـ ٢٦٥ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 273, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nـ خوب من انتظار می کشم!.\nفاروق میرود ...\nبعد از سه دقیقه در دهن دروازه یك عرابه که اطرافش با پرده های سیاه محکم است \nمی ایستد فاروق :\nـ بفرمائید مادام !..\nمادام بزبان ر و من عرابه چی ر ا چیز ی گفته و بكمك فاروق د ا خل عرابه \nمی نشیند ...\nـ بیائید كاپیتان شما هم پهلوی من بنشینید...\nفاروق در حال داخل میشود ...\nحال یك عرابه که با پرده های سیاه مستور است و دو اسپ با قوت آنرا کش میکند تند از\nگوشه راست میدان پوبلیك دور خورده از نظر غایب میشود ...\nو بعد از پا نز ده دقیقه.. همان عرابه رومن که با پرده های سیاه مستور است و اسپ\nهای قوی آن را می کشد از جاده های کج و پیچ گذشته در یك راه خلوت و گل آلود\nپیش میرود ...\nاز کنار تپه های کوچکی که با علف های خشك مستور است میگذریم. بلندی ها و پستی ها\nدر بین غبار پوشیده شده... ابرهای سیاه روی آسمان را فرا گرفته... از دور آواز بره های\nگوسفند ها بگوش میرسد...\nعرابه پیش میرود...\nـ مادام، هنوز خیلی راه باید برویم؟..\nـ خیر كاپیتان ، نزدیك است !..\nـ اگر دفعتاً مرا به بیند خیلی مضطرب خواهد شد.\nـ خیر فاروق ، گمان میکنم هیچ تغیری در وضعیتش رخ نخواهد داد!.. زیرا او در\nانتظار تست... او میدانست که محقق برای دیدن او می آئید!..\nـ صحت او چطور است مادام ؟..\nچشم های قشنگ او مانند ستاره های درخشنده باز می درخشد ! .\nـ این را نمیدانم که چشم های او مانند ستاره میدرخشد و یا نه اما این را میدانم که نسبت\n\nـ ٢٦٦ ـ"}
{"book": "adl0976", "page": 274, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nبه سابق حالا راحت تر است، حیات آسوده و آرامی میگذراند. زندگی بی سر\nوصدا ا...\nآه مادام!.. آنقدر مضطرب هستم که هیچ فکر کرده نمیتوانم. خیالش یك ثانیه هم از\nمقابلم دور نمیشود... به بینید... به بینید بطرف من می آید... می خندد... خط های رویش را\nمی بینم... حرکت لبهای قرمز و باریکش بخوبی دیده میشود ...\nفاروق دستهای خودرا بطرف چشم های خود می برد چشم های خود را می مالد:\nاوه! .. این مسرت مرا دیوانه می سازد !..\nدفعتاً سر خود را بلند میکند:\nمادام مکتوبهای متعدد مرا چرا جواب نداد؟..\nحاتم پیر آهسته میگوید:\nچه میدانم... شاید میخواست خود را فراموشت سازد؟.\nعرابه در راه پر از گل و خاك روان است!..\nاز بین چند دقیقه دیگر هم میگذرد. عرابه از يك راهی که دو طرفه آن درخت ها قرار دارد\nگذشته در يك جاده باريك که با سنگ فرش است پیش میرود...\nفاروق باز سر خود را بطرف خانم دور داده میگوید:\nبعد از آن که من رفتم خیلی در شفاخانه ماند؟..\nخیر ٢ ماه دیگر در شفاخانه بود!..\nدكتورها مرضش را چه تشخیص کرده بودند؟!.\nنزول؟... «نزول يك قسم مرض مهلك است»\nنزول گفتی ؟..\nبلی!..\nفاروق بدهشت سوی خانم می بیند !..\nازین مرض مهلك چطور خوب شد؟.\nخداوند شفا داد!\nعرابه دفعه می ایستد!...\nفاروق سر خود را از پنجره عرابه کشیده می بیند. يك احاطه که در داخل آن درختان\n\n- ٢٦٧ -"}
{"book": "adl0976", "page": 275, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر \n\nزیاد دیده میشود. در سمت مقابل يك دروازۀ بزرگ آهنین بنظر می‌آید که عرابه بسیار بخوبی داخل باغ رفته میتواند در دو سمت دروازه علامه ای صلیب دیده میشود. در پای درخت های سرو که با هم خیلی پیوسته است ، چند قبر معلوم میشود. فاروق در حالیکه خیلی متوحش شده دیوانه وار صدا میکند:\nمادام، مرا کجا آوردی؟..\nيك صدای متین:\nشما را در مزارستان آوردم کپاپیتان !...\nبه مزارستان آوردید ؟... مزار !...\nدفعتاً آواز فاروق قطع میشود... رنگش پریده و مانند دیوانه ها مبهوت و متحیر است..\nمادام وقتیکه می بیند فاروق نزدیک است به افتد از بند دست هایش گرفته میگوید:\nترا چه شد کپاپیتان؟... قدری بخود بیائید!... چیزی قابل فکر نیست !.. ماریا اکثر اوقات شب ها تا ناوقت بالای مزار پدر و برادرش میباشد، ازین سبب ترا باینجا آوردم.\nفاروق قدری بحال آمده چشم های خود را باز میکند و میگوید:\nمادام!.. مادام!.. میخواستید انتقام بگیرید؟.. کم مانده بود که مرا بکشید.\nبا دست از عرابه محکم گرفته در حالیکه زانوهایش میلرزد بزحمت پائین میشود!..\nزود شوید مادام!.. هوا تاريك شده اگر ماریا را ببینیم به مزار پدر و برادرش دعا کرده زود برمیگردیم !..\nمادام پیر سر خود را حرکت داده میگوید :\nخوب کپاپیتان، طوریکه میل دارید .\nاوهم از عرابه پائین میشود و هردو بطرف باغ میروند ، دروازۀ باغ باز است . از دروازه گذشته داخل باغ میشوند . هوا تاريك شده است، تاریکی شام روی مزارستان را هم تاريك ساخته درختان سرو بروی قبرستان ها و راه باریکی که از بین آنها میگذرد سایه انداخته و بر وحشت آن افزوده است. سنگ های مرمری روی قبرها در بین تاریکی جلوۀ مخصوصی دارد. ماراه خود را پیموده پیش میرویم !.. فاروق میگوید :\nخدایا این سر زمین چقدر وحشتناك وتاريك است !..\nزن جواب میدهد.\nبلی در تاریکی خیلی وحشتناك است... زیرا اینجا مدفن کسانی است که در قبرهای بی صدا برای ابد خوابیده اند ، آنها تنهائی، تاریکی و خاموشی را دوست دارند.\n\n_ ٢٢٨ _"}
{"book": "adl0976", "page": 276, "text": "عشق و وظیفه یا شب اخیر\n\nاز يك کرشه دور میخورند دفعتاً پیش روی يك تپه خاك زرد و بزرکی که يك درخت سرو کهن روی آن سایه انداخته می ایستند. در دامنه این تپه خاکی سه قبر كوچك پهلوی هم دیده میشود ...\nاز خلال شاخ ها و برك های درختان سرونور خفیفی روی این سه قبر تابیده.\nخانم ایستاده میشود. آهسته آهسته سر خود را دور داده بطرف فاروق می بیند در چشمانش شعله وحشت دیده میشود. لبانش میلرزد و با يك آواز خفیف میگوید:\n- کجا پیتان بیا...\nفاروق خیلی پریشان است، هنوز فکر خود را جمع نکرد . در وجود خود سوزش و در ركهایش فشار حس میکند.\n- این قبر برادرم!..\nخانم پیرا نگشت بی حس خود را آهسته بالا کرده و بطرف قبریکه بالای سر است برده:\n- اینست قبر پولبواش عسکر با ناموس که خود را فدای راه وطن و شرف عائلة خود ساخته.\nيك آن ساکت میشود... بعد با صدای گرفته تر انگشت خود را بحال رقت آوری بلند برده قبرسوم را نشان میدهد:\n- اينك! بنهم قبر کوچکی که در بین این خاك نم دار و تبریکانه رفیق حیات و محبوب قلب تو، ماریای قشنگ و كوچك تو کمان میکردی که مرك هم او را از تو جدا کرده نمیتواند. بلی یگانه ماریای تو خواب است .\nزن با صدای مدهشی اضافه میکند :\n- حال ای آدم بدبخت، تو باش و با یأس و ناامیدی تا آخر حیاتت گریه کن، تو اشك بريز !..\nدر يك آن ... يك غوغا... در تاریکی خفیف شام و سایه درختان سرو شبح انسانی دیده میشود که مانند يك ديوار کهن دفعتاً روی تخته سنگ های قبرستان می افتد این جوان با قلب مجروح خاك های زرد و تر آن قبر قشنگ را با ناخن های خویش يك سو کرد . و دیوانه وار فریاد میکند. با ناله های حزین او کوئی زمین و آسمان، کوه ها و تپه ها، دشت و دریا و بالاخره همه با او هم آواز شده ماتم می نماید.\n- ماريا... ماریا... ماریای قشنگ من... مرا گذاشته تو کجا رفتی ؟؟؟؟؟؟؟\n( انتها )\n\n- ٢٦٩ -"}
{"book": "adl0976", "page": 277, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0976", "page": 278, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0976", "page": 279, "text": "دوشیزه لطیفه با لباس افغانی"}
