{"book": "adl0965", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\n\nadl0965\n\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/08kprrmr\n\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan\nDigital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about\nthis item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser.\nWhen referring to or citing this item please use the \"handle\" URL\nand not this document or the URL from which you downloaded it.\n\nAll works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless\notherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely\nreproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl0965", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0965", "page": 3, "text": "ونه نیسی، مظلوم سره مرسته کوی نوپه سخته اوتنگسه کښی له هغه\n((حضرت رسول اکرم(ص)\n\nت، کیست که ازین امتحان بدر آید و احساسات عالی و عواطف\nخود را تبارز دهد\n\nی اختر محمد افتتاح گردید\nمییاشت- مسابقات پهلوانی و قچ جنگی\n\n، یوم\nران ، امروز جرائد\nآغاز هفته سره میاشت\nاز خدمات مهندین\nه تذکر داده و توجه\nجهت كمك و معاونت\nتویه بنیه مالی آن\n\nعلاوه نموده اند که\nنند سائر موسسات\nهان برای رفع آلام\n\nچیل دلی....\n\nده نتوانسته و ذخیره\nسنتهای اخذ اجازه\nك غله ا ضا فکی\nدایکه غله در آن ذخیره\nت به اداریون ساحوی\nآن در متخاف این\nات قوانین نظامی\nد که حد اکثر این\nتکار و ذخیره غله جات\n\nحکومت نظامی منطقه\nجنرال شیر بهادرخان\nغن و منع کردن تکدی\nارتکاب تکدی نظر\nثر ۸ ماه حبس شدید\n\nاست و لها ...\n\nو مصائبی که از ناحیه سیلات زلزله و غیره\nمتوجه مردم میشود خدماتی قابل قدری\nنموده و می نماید باید هر شخص باندازه\nتوان خویش با آن كمك و معاونت نماید.\nامروز هیئتهای جمع آوری اعانه\nبه کار خویش آغاز و تا يك هفته باین\nکار دوام خوا هند داد . ( د، ب، آ)\nکابل - ٢٥ میزان ساعت چهار بعد\nاز ظهر دیروز طبق پروگرام در حالیکه\nتعداد زیادی از تماشا چیان و علاقه مندان\nسپورت در دندانه های غازی ستودیوم\nاخذ موقع نموده بودند مسابقات پهلوانی\nوقچ جنگی به تضاوت شاغلی سراج رئیس\nالمپيك و حکمت شاغلی ناکا متخصص\nپهلوانی و شاغلی آقا محمد مفتش سپورت\nمعارف به نفع سر ه میاشت صورت گرفت\nکه در مسابقه پهلوانی شاغلی نظره محمد\nشاگرد خلیفه یاسین مقابل محمد طاهر شا کرد\nخلیفه قربان مساوی - شاغلی محمد نعیم\nشاگرد خلیفه رحیم مقابل شاغلی محمد انور\nشاگرد خلیفه نظام غالب - شاغلی محمود\nشاگرد برف خورك مقابل شاغلی عبدالستار\nشاگرد خلیفه حیدر شاه غالب - او شاغلی\nعبدالحق شاگرد خلیفه احسان مقابل شاغلی\nروزی محمد مزاری غالب گردیدند. همچنان\nدر مسابقه قچ جنگی قچ شاغلی نور چاریکاری\nمقابل قچ شاغلی محمد ایوب غالب گردید .\n(د ، ب ، آ)\n\nسائر اخبار کشور\n\nبغلان ٢٤ میزان - دیروز شاغلی\nصدیقی نائب الحكومه ولایت قطغن د ر\nحالیکه آمر عمومی تعمیرات وزارت\nفوائد عامه - حاکم کلان تالقان ، تالقان\nشاروال وعده زیادی از معاریف و اهالی\nآنجا در موضع شهر جدید تالقان حا ضر\nبودند ، بپایه در اطراف شهر سازی و\nعمران کشور ایراد و متعاقبا کا ر شهر\nمذکور که چندی قبل معطل شده بود توسط\nعمله مربوط حکومت کلان تا لقان، مالکین\nسرای ها - دکانها و اپارتما نها تحت نظر\nمهندسین وزارت فوائد عامه مجددا آغاز\nگردید\n(د، ب، آ)\n\nکابل ٢٤ میزان اخیرا شرکت جدید\nحمل و نقل بنام معین ترانسپورت بسرمایه\nدوملیون و چهارصد هزار افغانی بعد از\nطی مراحل اصولی تاسیس گردیده است .\nشاغلی حاجی مومن جاجی باکثریت\nآراء بحیث رئیس و شاغلی مر ا د بحیث\nمعاون شرکت مذکور انتخاب شده اند .\n(د، ب، آ)\n\nکابل ٢٤ میزان - کار تعمیر داش\nبزرگ چینی مربوط فابریکه چینی سازی\nشاکر که چندی قبل تحت نظر مهند سین\nجاپانی آغاز شده بود اخیرا خاتمه یافته\nاست .\nاین داش نسبت به داشهای دیگر\nفابریکه مذکور در يك هفته به تعداد\nچهارده هزار پارچه چینی بیشتر تولید\nخواهد کرد .\n(د، ب، آ)\n\nشاغلی بورقيبه گفت"}
{"book": "adl0965", "page": 4, "text": "جلد اول تاج التواریخ علحضرت\nامیر عبدالرحمان"}
{"book": "adl0965", "page": 5, "text": "ونه نیسـ\n\nت ،کیسه\nخود را\n\nی اختر\nمیداشت\n، یوم\nان ، امروز\nآغاز هفتۀ سر\nاز خدمات مو\nتذکر داد،\nجهت کمال و\nآویۀ بنیۀ ما\n\nعلاوه نموده\nنند سائر مو\nان برای را\n\nجدید....\nده نتوانسته و\nستثنای اخذ\nکه غله إضاۀ\nملیته غله دران\nد به اداریون\nآن هر متخلف\nات قوانین\nکه حد اکـ\nحتکار و ذخیرۀ\n\nحکومت نظام\nجنرال شیریں\nان و منع کرد\nارتکاب نگه\nتر ۸ ماه حبس\nاست و"}
{"book": "adl0965", "page": 6, "text": "تاج التواریخ\nیعنی سوانح عمری\nاعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان\nوالی مملکت خداداد افغانستان باهتمام\nعالیجنابان مجدت انتسابان اقا\nمحمد جعفر مولا و آقا محمد حسین لاری\nزید عموما بزیور\nطبع آراسته گردید"}
{"book": "adl0965", "page": 7, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nستایش مر آن ایزد بی نیاز را که فرمان روائی هم او را رواست همه خسروان چاکر بار او\nهمه خواجگان بنده راز او ستایش و سپاس فزون از اندازه و شمار شایسته درگاه و\nبارگاه پادشاهیست که از نخستین روز روزگار تاکنون و پسین هنگام روز شمار دست آز و\nآرزوی هیچ آفریده بدامان خداوندیش و آستان شاهنشاهیش نرسیده و نخواهد رسید پادشاهی\nهر کشور و فرمان روایان هر بوم و بر ریزه خواران خوان گسترده او و خوشه چینان خرمن پرورده اویند\nزهی پاک یزدانی که خسروان جهانش یکینه بنده و مهتران مهانش رمی خواهنده است ای بسابندگان\nکه بر اورنگ خسروی نشانده و سی ازادگان را که بزنجیر بندگی کشانید و یکی را بر آور دو شاهی بده یکی\nبدریا بماهی دهد یکی را دهد تخت و تیغ و کلاه یکی را نشاند بخاک سیاه و درود بی پایان پاک\nروان پیمبران و پیشور بزرگ و رهنمای سترگ آن برگزیده آفرینش و چراغ شبستان بینش پیغمبر تازی\nکه گوی بی نیازی از میدان یگنان و پیشینیان پیمبران ربوده و پایه پیشوائی را بسرافرازی خویش\nافزوده ستوده پیکر که از آفرینش بگردون دو چتر دانش و بینش و هم بر روان پاک آسوده گا\nآن پاک که مهر یک در سپهر برتری ماهی تابان ببر اورنگ سروری شاهی جهان مانند هماره و پاینده باد\nاما بعد البسته بر خدائی پوشیده نیست که در این اوقات وضع ترقی مملکت افغانستان بسطه حسن نگا\nووطن پرستی و نفوذ امر سیاست و حکمرانی شخص اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان که امروزه قهرمان زمان\nو خداوند انسانمان است از چه پایه بکدام درجه ارتقا یافته است افغانستانی که سالها مملکتی بی نظم و مختل\nسکنهای جمعی طوائف جابل و غیر متمدن بود باندک زمانی چنان ترقی فوق العاده نمود که در محفله هیچ"}
{"book": "adl0965", "page": 8, "text": "۳\nشخص سیاسی دانی خطور نکرده بود لہذا این فقره جالب انظار عموم گردیده مایل بودند که از\nروی بصیرت و حقیقت از حالات این امیر بی نظیر اطلاع کامل بہمرسانند ولی از برای هر کسی وصول\nبدین آمال و آرزو حاصل نبود از طرف دیگر شخص والا حضرت امیر بمقتضای و اما بنعمة ربک فحدث\nمیل با براز الطاف خداوندی را در باره خود اظهار زحمات فوق الطاقه بشری را از مایه\nخویش داشته بصرافت میل و طیب خاطر تاریخ حالات خود را در زمان گذشته و خیالات مبرهنه\nخود در ترقیات آینده این مملکت برشته تحریر درآورده بودند تا در سال قبل کتاب مذکور\nبیکی از وسائل بتوسط یک نفر از منشی های مخصوص حضور والا حضرت امیر معظم که در لندن بزبان انگلیسی\nطبع و نشر گردیده و از آنجائیکه عموم اہالی و سایر اہالی مملکت آسیا از عهده دانستن زبان انگلیسی\nبرنیامدند و از درک مطالب کتاب مذکور محروم بودند و نہایت اشتیاق را بدانستن حالات این\nشخص بزرگ داشتند و اکثری از آقایان اظہار تاسف از نبودن این کتاب بزبان فارسی مینمودند این\nبنده در گاه آله غلام مرتضی خان قندهاری الاصل معاون جنرال قونسولگری دولت فخیمه انگلیس\nمقیم خراسان که دارای زبان انگلیسی تقریباً ده سال است در مشہد مقدس اقامت دارد\nو مشغول خدمات دولت متبوعه خویش است باعانت و دستیاری عالیجاہ میرزا عبداللہ خان\nمنشی اول جنرال قونسلگری موصوفہ محض خدمت بابناء وطن عزیز کتاب مذکور را که مشتمل بر دو\nجلد است بدون حشو و زواید از زبان انگلیسی بفارسی ترجمه نموده بحلیه طبع درآورد تا اہالی مشرق\nزمین خاصه اہالی ایران بخوانند و از حالات این شخص بزرگ آگاه گردیده بدانند که طریقه ترقی\nمملکت در این جزر زمان بسته بکدام اسباب و وضع مملکت داری چگونه است افغانستان\nامروز چه ترقیاتی حاصل نموده و چطور در تحت نظم و قانون آمده و خود را دولت مستحکمی آراسته\nو مرکز صنایع جدیدہ و جالب انظار اہالی دنیا گردیده است در جلد اول کتاب مذکور امیر معظم\nحالات اوائل عمر خود را بیان مینماید که چه اتفاقات عجیبه بجهت او رخ داده و چه زحمت ها کشیده"}
{"book": "adl0965", "page": 9, "text": "وجه مرار تها دیده و چگونه کارهای بزرگرا از پیش برده و در چه خطرها افتاده و در مدت بازده\nسال که در ترکستان متصرفی روس بوده چه رنجها کشیده و چه سختی ها دیده تا عاقبت بتخت\nامارت افغانستان رسیده در جلد دویم شرح اقداماتی که بجهت توسعه قوا و استعداد دفاعی\nنموده و تدابیر وضع داخلیه و ارتباط امور خارجه مملکت خود را با وضع زندگانی شخصی خود و دستورالعملها\nو نصایحی که بجهت اخلاف خود بیان نموده مندرج داشته است در واقع هیچ سلطانی از پادشاهان\nگذشته حالات واقدامات خود را باین صراحت و خوش آیندی ننوشته است چنانچه از ملاحظه\nکتاب معلوم میشود که امیرمعظم الیه بدون اغماض با کمال ساده گی و ملاحظه شرح حالات خود بنگار\nاست که چه عوالمی را در این قلیل مدت زندگانی خود طی نموده است اگر چه بعضی اسامی و الفاظ بزبانی\nتحریف شده بود ولی در این موقع با کمال دقت همه آنها را بقدر قوه و مقدور تحقیق و تصحیح نموده و همه جا\nتطبیق با ترجمه مترجم منظور بوده و مقید بقافیه و عبارت پردازی و غیره نشده لهذا از دانایان بیابان\nاستدعا مینماید که هرگاه سقطی در عبارات ملاحظه فرمایند خورده نگیرند و بچشم عفو و اغماض در نگرند و در گذرند\nوبالله التوفيق\n\nپاینده خان بارکزائی شجره\n\nمحمد عظیمخان وزیر فتح خان سلطان محمد خان طلائی امیر دوست محمد خان شیردلخان پردلخان\n\nسلطان محمد خان عبدالله وستخان وزیر محمد اکبرخان امیر محمد فضل خان امیر محمد اعظم خان\n\nشاه نوازخان عبدالله خان سکندر خان شیر احمد خان فتح محمد خان جلال الدین خان امیر عبدالرحمن خان محمد عمرخان\n\nعبدالمجید خان حبیب الله خان نصرالله خان امین الله خان محمد عمرخان غلامعلی خان\nعنایت الله خان"}
{"book": "adl0965", "page": 10, "text": "شجره\nکندلخان رحم دلخان مهر دلخان سید محمد خان پیر محمد خان\nمحمد اکرم خان امیر شیر علیخان محمد امین خان محمد شریفخان ولی محمد خان فیض محمد خان محمد یوسفخان محمد حسنخان\nمحمد اسحق خان محمد عزیزخان محسن خان ابراهیمخان محمدعلیخان امیر محمد یعقوبخان محمد ایوبخان محمد اسمعیل خان محمد هاشمخان محمدعمرخان\nمحمد ظاهر خان\nاحمد علیخان موسی خان\nاگرچه خانواده مرحوم امیر دوست محمد خان بسیارند در اینجا گنجایش نداشت مقصود فقط شجرۀ خان\nامیر حالیه افغانستاست که از این نقشه بسهولت ظاهر شود"}
{"book": "adl0965", "page": 11, "text": "۶\nجلد اوّل\nتاج التّواریخ\nیعنی سوانح عمری از تالیفات\nوالاحضرت امیر عبدالرحمن خان\nوالی مملکت خداداد\nافغانستان\n۲"}
{"book": "adl0965", "page": 12, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nجلد اول از کتاب تاریخ حالات امیر افغانستان مشتمل بر دوازده فصل فصل اول حالات\nاوائل عمر از سنه ۱۲۶۰ الی سنه ۱۳۶۵ هجری زمانیکه نه ساله بودم پدرم مرا از کابل ببلخ احضار نمود\nدر آنزمان پدرم فرمان فرمای بلخ و مضافات آن بود وقتیکه وارد بلخ شدم پدرم مشغول\nمحاصره اشبرغان بود تا مدت دو ماه من در بلخ توقف داشتم درین این مدت اشبرغان\nکاملاً مسخر گردید وقت مراجعت پدرم از اشبرغان من قریب دو فرسخ و نیم تا دشت امام\nکه خارج از بلخ است ایشان را استقبال نمودم چشمهایم بیدار پدر روشن شد پدر نیز\nسجده شکر بجا آورده از سلامتی من خشنود گردید باتفاق یکدیگر ببلخ مراجعت نمودیم بعد\nاز چند روز پدرم حکم نمود مشغول درس خواندن شوم اگر چه سعی میکردم که تمام روز مشغول\nخواندن و نوشتن باشم ولی خیلی کند ذهن بودم و از خواندن درس نفرت داشتم بخیالم\nبیشتر مایل بسواری و شکار بود هر چه امروز خوانده بودم فردا فراموش میکردم چون\nمجبور بودم نمیتوانستم از زیر بار این کار بیرون روم اگر چه معلم من خیلی ساعی بود مرا\nدرس بیاموزد ولی فائده نداشت پس از یک سال مدرسی تازه که باغی هم متعلق آن بود"}
{"book": "adl0965", "page": 13, "text": "فصل اول\nبجهت من در جائیکه موسوم به تخته پل و اخراج بلخ بود ساختند بدو جهت یکی آنکه شهر بلخ کهنه\nو هوای بدی داشت دیگر اینکه پدرم میخواست اوقات عبادات خود را در حرم مزار شریف\nبعمل آورده باشد و تخته پل بمزار شریف نزدیکتر از بلخ بود متدرجاً پدرم حرم سرا و دربار\nو سرباز خانها و کارخانجات خود را در انجا بنا نمود و غرس اشجار هم نموده در مدت سه سال انجا\nو شهر تازه خوبی احداث شد در بهار سال چهارم پدرم بجهت شرفیابی حضور پدرش امیر\nدوست محمد خان بکابل رفت و مرا بجای خودش فرمان فرمای ترکستان مقرر داشت\nدر مدت شش ماه رویه کار من چنین بود که روزها تا چهار ساعت بقلعه مانده مشغول درس خواندن\nبودم بعد تا دو ساعت از ظهر گذشته بدربار می نشستم بعد از اتمام دربار میخوابیدم عصر\nبجهت گردش سوار میشدم در ابتدای زمستان پدرم از کابل بمن نوشت که جدم مرا\nبحکومت تاشقرغان منتخب فرموده باید فوراً با هزار سوار و دو هزار نفر خاصه دار و شش\nعراده توپ حرکت نموده آنجا بروم لهذا بموجب این حکم عازم تاشقرغان شدم پس از ورود\nبانجا سردار محمد امین خان برادر وزیر محمد اکبر خان حکومت آنجا را بمن تفویض نموده\nخودش عازم کابل گردید پدرم یکنفر نایب که اسمش حیدر خان بود بجهت من معین نموده بود\nاین شخص محترم یکی از خوانین غزل باشه و خیلی آدم با وقار و عاقل و صاحب طبل و علم و سرکرده\nدویست سوار بود پدر این شخص محمد خان نام شخص با کفایتی بوده است و در کابل اشخاص بسیار با\nاو بستگی داشتند این اوقات وضع زندگانی من باین قرار بود که از اول صبح الی ساعت\nبقلعه مانده مشغول درس خواندن بودم و از سه ساعت بقلعه مانده الی دو ساعت بعد از\nظهر در دربار نشسته مشغول محاکمات بودم بعد از آن میخوابیدم پس از آن مشغول مشق نظامی و شکار و سواری\nو چوگان و غیره میشدم روزهای جمعه را که ایام تعطیل بود عموماً تمام روز مشغول شکار بودیم شب\nبه تاشقرغان مراجعت مینمودم پنج ماه بعد از حکومت خودم پدرم باتفاق مادرم که از ورود\nمزار"}
{"book": "adl0965", "page": 14, "text": "فصل اول\n۹\nحرکت من از کابل انجا بود بجهت ملاقات من به تاشغرغانامده من از شرفیابی خدمتشان بینهایت\nمشعوف شدم تا ایام بهار پدرم با من در تاشغرغان بود بعد عازم بلخ گردید ما درم را نزد من\nگذاشت من هم مشغول تحصیل درسبق بکارهای حکومتی خود بودم و با مردم نظامی و اهالی تاشقرغان\nکه چندین نفر از انها مستخدمین شخصی من بودند مهربان بود و بعضی انعامات بانها بذل میکردم\nاوقاتیکه زراعت خوب بعمل نمیامد تخفیف مالیاتی بانها میدادم\nبعد از مدت دوسال پدرم به تاشغرغان امده محاسبات ولایتی را از من مطالبه نمود چون\nدید من با مردم بطور ملایمت رفتار کرده ام و تخفیفاتی که داده بودم انکار نمود من استدعا کردم\nدر استرداد تخفیفاتی که داده ام اصرار نفرمایند ولی قبول نکرده فرمودند باقدام این\nامر مجبورم زیراکه عایدی ولایت کم است و مخارج لشکر زیاد تامدت سه ماه باما بودند و تقریباً\nصد هزار روپیه از تخفیفاستیکه من برعایا داده بودم استرداد نمود ببلخ مراجعت فرمودند\nبعد از رفتن پدرم من هم چون دیدم اقتدار کامل ندارم که بموجب خیالات خود رفتار نمایم\nاز حکومت استعفا کرده نایب خود را بعوض خودم بحکومت تاشغرغان مقرر نموده\nبه شخه مل رفته اقامت نمودم مجدداً مشغول درس خواندن شدم عصر های چشمه همیشه شکار\nمیرفتم و شام روز بعد مراجعت میکردم که یک شب و دو روز در خارج شهر بودم عموماً در\nدسته شکاریم من تقریباً دویست تازی و قوش و چرخ و دیگر پرنده های شکاری و صد نفر\nغلام بچه و همراهان و سوارها که تعداد همه تقریباً پانصد نفر میشد بودند بیشتر مایل بودیم\nدر جنگلهای نزدیک جیحون شکار نمائیم و بعضی روزها اوقات خود را صرف گرفتن ماهی رودخا\n(سوین قرا) که رودخانه مسجد و نهر بلخ میباشد مینمودیم\nدر اینوقت وزیر دربار محمد خان حاکم هرات بپدرم نوشت که میخواهد دختر خود را بمن تزویج\nنماید پدرم خواهش اورا پذیرفته دخترش را نامزد من نمود از این کار دوستی بین مشارالیه"}
{"book": "adl0965", "page": 15, "text": "فصل اول\n\nپدرم خیلی مستحکم گردید یک نفر از ندمای پدرم سردار عبدالرحمنخان که از خانواده سزدا\nرحیمدادخان بود آدم خیلی غدار و بدذاتی بود بطوریکه حسد مرض ارثی خانواده اش بود\nاین شخص از نفوذیکه من بدربار پدرم داشتم همیشه با من کینه میوزید و خیال میکرد که اگر چنانم\nقشون دست من باشد اقتدار او ساقط خواهد شد و از این جهت اتهامات کاذبانه نسبت بمن میداد\nو اکثر اوقات پدرم را بدون جهت نسبت بمن متغیر مینمود سپه سالار کل قشون پدرم یک نفر\nانگلیس شیر محمد خان نام بود که تغییر مذهب داده بود این صاحب منصب که در انگلستان بنام\nکمبل معروف و در جنگ ۱۲ قندهار با شاه شجاع شکر جدم اسیر نمودند مشارالیه\nصاحب منصب شجاع نظامی خیلی زرنگ و طبع خوبی بود و مرا خیلی دوست میداشت این\nشخص یکی از اشخاص باکفایت زمان خود محسوب میشد رتبه سپه سالاری تمام قشون بلخ را\nکه تعداد آن سی هزار و پانصد نفر بودند دارا بود از این تعداد پانزده هزار نفر عساکر نظامی سوار\nو پیاده و توپخانه بودند مابقی شکر ردیف از طایفه جنی (ازبک) (درانی و کابی بودند\nهشتاد عراده توپ داشتیم که من جمله آنها دوازده عراده توپ در زمان حکومت سردار\nاکرم خان از کابل فرستاده شده بود مابقی آنها در کابل تحت نظارت پدرم ساخته شده بود\nحالت این قشون خیلی منظم بود زیراکه هر روزه استمراراً آنها را مشق میدادند روزی\nشیر محمدخان از پدرم خواهش نمود که مرا بجهت تعلیم نظامی با و بسپارد تا قبل از وفات خود\nعلوم و فنون خود را بمن آموخته باشد پدرم خواهش مشارالیه را پذیرفته بمن حکم داد هر روزه\nبجهت دو سه ساعت نزد مشارالیه بروم و او هر قدر ممکن است بدون این که مرا بگذار دو وقت\nضایع نمایم بمن تعلیم بدهد من هم بطیب خاطر قبول نموده مشغول تحصیل شدم دوسه سال در\nتحصیل فن جراحی و فنون حربیه بودم نیز پدرم چند نفر تفنگ ساز از کابل خواسته\nنزدیک مکتب من کارخانه مفتوح نمود وقت ظهر بعد از اتمام درس و تحصیل علوم بکارخان"}
{"book": "adl0965", "page": 16, "text": "فصل اول\n۱۱\n\nمذکور میرفتم و بدست خود هر کار آهنګری و سوهان کار یرا می آموختم باین طور من صنعت تفنګ سازی\nرا تحصیل نمودم سه تفنګ دو لول کاملا بدست خودم ساختم این تفنګها را از تفنګهاییکه معلمین من\nساخته بودند بهتر میدانستند عبدالرحیم خان سابق الذکر از ترقیات من حسد ورزیده بمخالفت\nمن شروع با فساد کرد روزی به پدرم اظهار داشت که پسرت بشرب شراب و کشیدن\nچرس معتاد شده است حال اینکه ابد چنین عملی را نداشتم چون خیلی جاهل بودم از سر\nزنشهای پدرم بتنګ آمده بودم مصمم شدم از پغمان فرار نموده نزد پدر زن خودم بهرات بروم\nدر حینکه مخفیانه مشغول تهیه فرار بودم نوکرهای من ارادۀ مرا بپدرم اطلاع دادند پدرم بتحقیقا\nبعمل آورده چون دید این فقره صحت دار د مرا حبس نموده تمام اردلها و غلامها و نوکرها\nمرا از من گرفت این اشتباه بیوقوفانه من اتهاماتی را که عبد الرحیم خان نسبت بمن میدا\nتائید نمود مدت یکسال مقولا در حبس ماندم و خیلی ملول بودم بعد از یکسال شیر محمد خان وفات\nیافت و عبد الرحیم خان مترصد بود که بجای مشارالیه مقرر شود چون پدرم در حق او هم بد گمان\nبود که آدم خائنی است لہٰذا یکنفر از نوکرهای امین خود را که از طایفه طوخی نامش عبد الرؤف\nپسر جعفر خان بود بجهت سپه سالاری انتخاب کرد جعفر خان شخصی بوده است که در چندین محا\nشجاعت خود را ثابت نموده و در جنگ قندهار کشته شده بود و این جعفر خان هم ګویا از او لا\nجعفر خان نامی بوده است که وزیر شاه حسین خلجائی حکمران قندهار بوده وقتیکه عبدالرؤف خان\nدید او را بجهت منصب سپه سالاری لشکر انتخاب نمودند از قبول آن امتناع نمو\nپدرم گفت پسر خود تان که یک سال است در حبس میباشد و حالا بسزای تقصیرات خود رسید\nاست شایسته است بجای شیر محمد خان مقرر شود پدرم ابتدا از قبول این فقره انکا\nنموده گفت عبد الرؤف خان دیوانه شده است که میګوید شکر را در تحت حکم پسرم قرار دهم\nاز آنجائیکه اصرار نمودند مرا امتحان نماید آخر الامر پدرم راضی شد مرا بحضور خود بطلبید من هم بذال"}
{"book": "adl0965", "page": 17, "text": "فصل اول\n۱۲\n\nآنکه موی سر خود را اصلاح نمایم یا صورت خود را بشویم با همان لباسیکه روز اول در حبس\nرفته بودم و زنجیر هم بپای من بود از محبس بهمان حالت مستقیماً بحضور پدرم رفتم محض\nاینکه مرا دید چشمهایش پر اشک گردیده گفت چرا مرتکب اینگونه حرکات شدی من عرض\nکردم خطائی نکرده ام سبب اینکه باین بلیه گرفتار شده ام قصور کسانست که خود را خیرخواه\nشما قلم میدهند اتفاقاً وقتی مشغول بتکلم بودم عبدالرحمنخان داخل دربار گردید همینکه او را\nدیدم گفتم اینست خائنی که مرا مغول داشته است وقتی خواهد رسید که بابت شوذ را دو نفر کدام\nدر خطا بوده است از شنیدن این کلام حالت عبدالرحمنخان از بسیاری اضطراب و تغیر منقلب\nگردید ولی نمیتوانست کاری کند یا چیزی بگوید پدرم تمام صاحب منصبان نظامی را مخاطب\nنموده اظهار داشت که من این پسر دیوانه خود مرا سپه سالار شما مقرر نمودم صاحب\nمنصبان مذکور جواب دادند که خدا نکند سر شما دیوانه باشد ما خوب میدانیم عاقل و هشیار است\nو شما هم خواهید دانست و ثابت خواهد کرد که این کار اشخاص نمک بحرام بوده است که او را\nمتهم نموده اند پس از آن پدرم مرا مرخص نمود بروم مشغول تکالیف خود باشم من\nباکمال شعف مرخص شده بکام رفتم در این حین هم نوکرهای من دور من جمع شدند و بجهت\nاستخلاص و خوش بختی من مرا تبریک میگفتند\nروز بعد کارهای لشکری را بعهده خود گرفتم و کارخانجات و قورخانه را ملاحظه نمودم جنرال\nامیر احمد خان را که در آنوقت سرتپ توپخانه بود و بعد ها از جانب من در هندوستان سمت\nوکالت داشت رئیس کارخانجات مقرر داشتم و محمد زمان خان کمان دار را رئیس\nقورخانه نمود و سردار سکندر خان که بعدها در جنگی که من روسها و پادشاه بخارا واقع\nشد کشته گردید ویرا ورا و غلام حیدر خان حالا سپه سالار کابل است با یکنفر دیگر که\nهم اسم او و از طایفه بارکزائی بود رئیس کل افواج پیاده مقرر داشتم و خودم تماماً دارا"}
{"book": "adl0965", "page": 18, "text": "فصل اول\n۱۳\nاز صبح تا شام ملاحظه نموده را پورت کار های هر روزه را به پدرم عرض مینمودم در روز\nبروز پدرم از من خوشنود تر میشد بقسمی قشون کاملاً منتظم شده بود که هیچوقت قبل از آن یا\nبعد از آن دارای چنین نظم خوبی نبودند و جهتش این بود که صاحب منصبهای حالیه\nخیلی راحت طلب هستند و در زمان امیر شیر علیخان صاحب منصبها عادی بکرفتن رشوه بودند\nو از تکالیف خود صرف نظر می نمودند لکن حالا باید مواجبی که بآنها داده می شود حلالاً ودوماً حصص\nبوده بقاعده و خوبی از عهده تکالیف خود برآیند چنانچه شاعر دانائی کوید زنهار از قرین زینها\nوقنا ربنا عذاب النار امیدوارم بفضلات الهی ملت من از ضیاع من بهره مند شده\nمندرجاً ترقی نمایند\nچون پدرم از خدمات نظامی من راضی بود در امورات لشکری مرا اقتدار کامل داد امورات\nکشوری ومحاسبات مملکت را بتصرف خود نگاه داشت بعد از مدت قلیلی پدرم عازم شهر تاشین انام\nکردید و من هم با فوج خاصه خودم تا آنجا همراه بودم حین ورود ما به تاشغرخان برادر میر\nآتالیق هراسه با بعضی هدایا بجهت پدرم آورده پدرم از شارا لیه پذیرائی خوبی نمود\nاوراوا داشت که مراجعت نموده پیغامی بجهت برادرش ببرد باین مضمون چون زمینخن\nکه مملکت شماست این طرف رود جیحون واقع است و قرب جوار بافغانستان دارد\nبعوض اینکه خود را تحت حمایت امیر بخارا بدانید باید خود را تحت حمایت امیر دوست محمد خان جکران\nافغانستان دانسته واسم امیر دوست محمد خان را در خطبه خود داخل نمائید زیرا که این رویه حالیه\nشما باعث توهین افغانستان است از رسیدن این پیغام میر آتالیق نسبت ببرادرش متغیر کردی\nخواست او را حبس نماید ولی مشارالیه بسمت تاشغرخان فرار نمود سوارهای میرا اتالیق\nاو را تعاقب نموده در مقامی که نامش ابدان است باو رسیده دستگیرش نمودند اگرچه\nمحض رسیدن این خبر دسته از قشون خود را بکمک او فرستادیم لکن قبل از رسیدن اینجا"}
{"book": "adl0965", "page": 19, "text": "فصل اوّل\nمشارالیه کشته شده بود سوارهایی ما همین قدر کار کردند که سوارهای میراتالیق را شکست داده\nبانعش برادر او مراجعت نمودند میراتالیق که خبر شکست سوارهای خود را شنید بشکایت\nنزد امیر بخارا (امیرمظفر) عازم گردید امیر مذکور بعد از فوت پدر خودش در همان سال\nتخت نشسته بود و بجهت رفع اغتشاش داخلی ملکت خود در شهر موسوم بحصار متوقف بود\nامیر بخارا شکایت میراتالیق را مسموع داشته بیدقی و چادری بجهت او فرستاده باو\nگفت که چادر مذکور را در خاک خود افراشته بیدق را در جلو آن بپربا نماید تا افاغنه بترسند\nمیر سست اعتقاد باور کرد که آنچه لازم بود بدستش آمد لهٰذا بولایت قتغن مراجعت نمود\nپیغام جسارت آمیزی با و فرستاد پدرم وضع مشارالیه را بامیر دوست محمد خان اطلاع داد\nامیر دوست محمد خان بپدرم حکم فرستاد که لشکری گسیل داشته قتغن را متصرف شود پدرم برا\nخودش سردار محمد اعظم خان پیغام فرستاد که از کرم و خوست که حکومت آنجا را داشت\nحرکت نموده بملاقات او بیاید من هم تاشیکت باستقبال او رفتم در موسم بهار قبل از اینکه\nلشکر عازم قتغن شود بسمت شش روز مرخصی حاصل نمودم که نظم امورات را کلاً ما\nحفظه نمایم و چون مطمئن نبودم که همه چیز منظم است از پدرم نیز خواهش کردم که خودشان هم شخصاً\nنظم کار را ملاحظه نمایند پدرم از انتظامات من اظهار رضایت نموده یکراس اسپ عراقی\nوزین طلا و یک کمربند با شمشیر مرصع بمن مرحمت فرموده گفت بروخدا همراهت باشد و تو را\nبا و سپردم دست پدر را بوسیده بعد از دو روز تحت حکم عمویم سردار محمد اعظم خان\nبسپه سالاری لشکر مقرر شده حرکت نمودم پس از ورود تاشقرغان اهالی آنجا که مر خیلی دوست\nمیداشتند از من پذیرائی خوبی نمودند من اردوی خود را در میدان نمازگاه قرار داد بجهت\nاظهار امتنان از اهالی تاشقرغان تمام رؤسای شهر را بمهمانی دعوت نمودم بعد باهم رؤسای\nمذکور نسبت بمن ولشکر من وفاداری نمودند تقریباً بعد از پانزده روز عمویم با من ملحق گردید"}
{"book": "adl0965", "page": 20, "text": "فصل اول\n\n۱۵\n\nبمعیت یکدیگر عازم میمنه شدیم بعد از چند روز وارد آنجا شده سه روز اطراق نموده\nتهیه آذوقه و مال بند دیده از آنجا روانه شده بعد از پنج روز بقلعه غوری رسیدم این قلعه\nبتصرف لشکر پیاده و سواره میر اتالیق بود پس از ورود بآنجا من لشکر خود را که تعداد آن هشت هزار\nنفر بودند با چهل عراده توپ بمقابل قلعه مذبور صف آرائی نمودم که دشمن معاینه نماید بعد از این\nصف آرائی در نقطه محفوظی اردوزدیم عصری بهمراه چند نفر صاحب منصب نظامی مواقع قلعه\nملاحظه نموده و نقاط مناسب بجهت توپها وغیره معین نمودیم و نیز حکم دادم سنگرها بسازند و\nدر تاریکی شب نقبها بطرف خندق ببرند تا صبح روز دیگر همه اینکارها را با تمام رسانیدند بعد از\nظهر آن روز میر اتالیق با چهل هزار سواره خود را از بالای کوه بغشویگه داخل قلعه بودند نمودار کرد\nتا آنها را قوت قلب داده باشد که دلیرانه مدافعه نمایند همینکه مشار الیه را آنجا دیدم بجهت\nجلوگیری اینکه میخواهد لشکرهای ماحله نامد نتواند من با دو هزار سوار و دوازده عراده توپ قاطری\nو چهار فوج پیاده از عقب سر او حمله آوردم میر مذکور از نزدیک شدن ما بیخبر بود تا اینکه من\nحکم دادم توپهای بزرگ را آتش بدهند از این حمله که بقشقا باو نمودم و مشار الیه از قلت\nلشکر من بی اطلاع بود با تمام لشکر خود رو بفرار نهاد بعد از آن من با ردوی خود مراجعت\nنموده تا یکساعت به نصف شب مانده نقبها را ملاحظه نموده و پس از اطمینان اینکه قراو لها بر سر\nبجای خود حاضراند آن وقت بجادر خود رفته استراحت نمودم روز بعد وقت طلوع آفتاب\nلشکر را ملاحظه نموده دو هزار نفر را بجهت پیش قراولی بفاصله سه فرسخ فرستادم که در آنجا\nاز مالهای بنه حفاظت نموده اگر دشمن نقباً حمله نماید جلوگیری کرده از حرکات آنها مرا مطلع\nدارند بعد از سه روز خبر رسید که تقریباً بفاصله چهار فرسخ در مقام موسوم بچشمه شیر هفت هزار\nسواره پنهان شده اند و ظاهراً مقصودشان این است که مالهای بنه که بطرف اردوی ما\nعبور مینمایند حمله نمایند من فوراً چهار هزار سواره و دو عراده توپ را تحت حکم غلام محمد خان فرستاده"}
{"book": "adl0965", "page": 21, "text": "فصل اول\n۱۶\nونحمد علم خان مقرر داشته حکم نمودم بر آنها حمله نمایند مشارالیهم بقدری خوب از عهده این\nماموریت برآمدند که بعد از زدوخورد جزئی سوارهای بقیه غنی را شکست داده دو هزار نفر از آن\nرا اسیر نمودند و بقیه السیف آنها به بغلان که میر آنها در آنجا اردوزده بود فرار کردند\nوقتی که این خبر بقه غنی رسید میر اتا لیق که بفاصله چهار فرسخ و نیم خارج از قته غنی اردوزده بود\nخود را باخته بطرف قندهار عقب نشست و از سوار ہائیکه من بچشمه شیر فرستاده بودم هزار نفر\nاز آنها (ببغلان) رفته آنجا را متصرف شده و بقیه آنها با فتح و نصرهٔ باردوی من مراجعت\nنمودند باشخاصی که در این جنگ شجاعت نمایان کرده بودند عموما انعامات دادم بعضی از آنها را\nمخلع نمودند عصر همان روز بجهت ملاحظه سنگر ها رفتم و از پشت سنگر با پسر هائی ہائیکه در\nقلعه محصور بودند تکلم نموده بآنها گفتم که شما مسلمان میباشید و من هم مسلمان هستم شما ملاحظه نمودید\nکه بهر شما شکست خورد لهذا این کار جاهلانه ایست که شما مشغول کشتن مسلمانهای لشکر من و کشته\nشدن از دست آنها باشید قلعه را بتصرف من بدهید بهر قسمی که رضایت شما در آن باشد\nبا شما صلح مینمایم ولی آنها جوابی ندادند لذا در انشب ببعضی از صاحب منصبهای خودم حکم دادم\nوقت طلوع آفتاب بقرار ذیل بقلعه یورش ببرند\nاولا بسور قلعه که نقطہ خارج از خندق بود و خندقی ہم باطراف این مقام داشت حملہ ببرند و قبل\nاز اینکه شروع بحمله نمایند حکم دادم تا چاشتگاه از توپهای بزرگ گلوله بیندازند مقصود ایم\nدشمن را مخوف نمایم و حکم دادم وقتی توپها ساکت شدند معدودی از سر باز ها با طراف ارگ\nمتواتر حمله نمایند تا توجه دشمن را از سو قلعه که آنجا را نقطه حقیقی بجهت حمله قرار داده بودیم\nمنصرف نمایند و مقرر داشتم قسمت بزرگ لشکر من ساکناً بطرف نقطهٔ مذکوره پیش بروند\nو از دیوار ها بالا رفته یک مرتبه صدای یا چار یار بلند نمایند تمام این دستور العملهای مرا\nاجرا نمودند دشمن از حصار خارجی بارگ داخلی گریخت خندق اطراف این حصار ده ذرع\nعمق"}
{"book": "adl0965", "page": 22, "text": "فصل اول ۱۷\n\nعمق بیست و سه ذرع عرض داشت خندق بخانه آب خندق خیلی صاف بود باین جهت\nصاحب منصبهای من پی را که از نی بافته و تقریباً یکذرع زیر آب قرار داده بودند نتوانستند\nببینند لهذا با نعره های بلند نصرة صاحب منصبهای مذکور خود را در آب انداخته بطرف مقابل\nگذشتند سربازهم فوراً بآنها اقتدا نموده بازار ها را هم متصرف شده دیوارهای\nارگ را سوراخ نموده بطرف اشخاصی که داخل ارگ بودند تیر اندازی نمودند در حین\nاین واقعه من کاغذی بحاکم ارگ نوشتم که اگر خود را تسلیم نماید جان و مال عساکر او را\nامان خواهم داد و انها را مثل رعایای خودم خواهم دانست و حکم دادم دیگر تفنگ\nنیندازند و این کاغذ را بدست یکی از اسرا داده فرستادم حاکم و سرکردهای ارگ بیرون\nآمدند که شخصاً من جواب بدهند و در باب شرایط تسلیم شدن مذاکره نمایند شرایطی که\nمن اظهار داشتم قبول نموده دروازها را گشودند اهالی آنجا دسته دسته بیرون آمدند عشر\nاین ها را نزد عمویم فرستادم و او رؤسا را خلعت داده آنها را مرخص نمود بخانهای خود برون\nجمعیت آنها کاملاً دو هزار نفر بود ولی چون امیر آنها از علم جنگ بی بهره بود برای آنها فقط\nدو روزه آذوقه تهیه کرده بود هرگاه من حمله خود را بتاخیر می انداختم خودشان مجبور\nمی شدند تسلیم شوند ظاهر امیر آنها خیال ننمود که فقط چادر و بیدقی که امیر نجف بر آنها\nداده است مکفی خواهد بود که از لشکرهای زیاد نگهداری نماید خدا را باید ممنون بود\nکه چنین اشخاص جقیل را خلق نموده است\nکسان میر اتالیق از این رفتار رؤفانه ماشعوف و متعجب بودند زیرا که سرگردهای آنها گفتگو\nزیاد در باب ظلم افاغنه با آنها نموده بودند و حالا که خوف آنها زایل شده بود جمعی از\nآنها متفرق شده بخانهای خود رفتند تیرند بور با چند نفر از همراهان وفا دار خودها\nاز ملک رقته غن خارج شده به رستاق نزد میربای بدخشان پناه برد بر رسیدن اینخبر"}
{"book": "adl0965", "page": 23, "text": "۱۸\nفصل اول\n\nفوراً از غوری حرکت نموده بقطغن که پای تخت میرمذکور بود رفتیم و از آنجا بتمام روسای\nولایت مراسلات فرستاده بانها اطمینان دادیم که آنها را نگاهداری خواهیم نمود و بعضی\nاز آنها را مخلع نمودیم حکام و قضات تعیین نمودیم بعد از انجام این امورات از بغلان حرکت\nنموده بخان آباد رفتیم متصل رودخانه در نقطه زمین مرتفعی اردو زدیم و از آنجا دو فوج سرباز و یکهزا\nنفر خوانین سوار اوزبک و پانصد سوار افغان و پانصد نفر خاصه دار باشراق باطری بطرف\nتالقان فرستادیم عمویم محمد امین خان پسر امیر دوست محمد خان را سردار این شکر مقرر نمود\nبعد از آنکه این شکر از رودخانه بارکی گذشته وارد تالقان شدند فوراً متصل قلعه سنگرها\nترتیب داده در مدت قلیلی قلعه را خراب نمودند در این حین عموی من محمد زمان خان آباد مصروف\nتغز اینکه بجهت شهر تازه تصرف شده لازم است بودیم و یکی از این کارها این بود که اسم بیگما\nرا داخل خطبه نمایند\nبعد از مدت قلیلی اهالی اندراب بخواست تحریک میر اتالیق و میرهای بدخشان بنای یاغیگری را\nنهاده بحاکم خود شوریدند من از خان آباد چهار هزار سرباز تحت حکم سردار محمد عمرخان و دیگران\nبکمک حاکم مذکور فرستادم جدم نیز دو فوج سرباز و هزار نفر خاصه دار و هزار سوار شش توپ\nبا سردار محمد شریف خان از کابل آنجا فرستاد این دو شکر در مقام موسوم ببنه دره با هم یکجا ملحق\nشده با یاغیها دعوا نموده آنها را کاملاً تنبیه نمودند و دو هزار از یاغیها در میدان جنگ کشته و\nزخمی شدند بعد از این فتح پانصد نفر ساخلو نزد حاکم اندراب گذاشته هر دو لشکر بنخان آباد\nکابل مراجعت نمودند\nمیر قتغن که بخطروالی تالقان را شنید اندرشاق حرکت نمود از رودجیحون گذشته در مقام\nموسوم باقصیاد نزدیک قلاب مساکن گردید در انوقت میر شهراب بیگی قلاب بود که بعد ها امیر بخارا\nاور اشکت داده و مشارالیه مجبوراً مملکت خود را گذاشته بکابل آمد و یکی از اجزای خیلی"}
{"book": "adl0965", "page": 24, "text": "۱۹\nفصل اول\nمحترم درباره من گردید چون میر سهراب بیک یکی از اقوام میر اتالیق بوده ده هزار سوار میر\nاتالیق داد و اهالی بدخشان هم ده هزار سوار باو دادند این جمعیت با دو هزار نفر که میر اتالیق\nاز خود داشت متفقاً بر محالات قرب اردوی من و قلعه جات حضرت امام و تالقان حمله آورد\nهر چه از مالهای بنه بدستشان میافتاد غارت مینمودند سوارهائیکه من بجهت پیش قراولی\nمامور کرده بودم اتصالاً با این جمعیت مشغول زد و خورد بودند و از طرفین صد نفر کشته شدند\nو کسانیکه اسیر میشدند من بدمین توپ میگذاشتم در مدت سه ساله اغتشاش تعداد کسانیکه\nباین قسم من کشته ام تقریباً پنج هزار نفر میشدند و تعداد کسانیکه از دست لشکری من کشته شدند\nده هزار نفر بودند\nبعد از یک سال که در ظرف این مدت سردار محمد امین خان در رفع اغتشاش ساعی بود نوشت\nکه بجهت دفاع پانزده هزار خانوار دشمن بدخشانی لشکر مکفی ندارم یا اینکه کمک بفرستید\nیا مراجعت خواهم نمود چون جوابی باو داده نشد آخر الامر بدون اجازه عازم خان آباد گردید\nعموی من و من با یکدیگر مشورت نمودیم من اظهار داشتم حاضرم بجای سردار محمد امین خان\nآنجا رفته جنگ نمایم و گفتم بیاری خدا فقط با شش ثوب قاطری و پنج هزار سوار ولایت\nرا منتظم مینمایم عموی من جواب داد که این امر خیلی مشکل است چون جوان و غیر مجربی شاید جان\nخود را ببازی من جواب دادم بشما ثابت خواهم کرد که خود را نخواهم باخت و همان روز عازم شدم\nبعد از طی مسافت زیاد وارد تالقان شدم لشکرا ز دیدن من مشعوف شدند سردار محمد امین خان\nرا در بین راه ملاقات نمودم اگر چه سردار مذکور عموی من و سنش از من خیلی بیشتر بود چون ظاهراً\nبود خیلی کم جرائت من روی خود را از و برگردانیده بهمین قدر باو گفتم شما باعث ننگ و عار\nپدر نامور خود امیر دوست محمد خان میباشید\nدو روز بعد از رسیدن من اهالی رستاق و بدخشان بموجب دستور العمل میر یوسف علی برا"}
{"book": "adl0965", "page": 25, "text": "فصل اول\n\nمیر شاه فیض آبادی دو سه هزار سوار مامور نمودند که محالات اطراف اردوی من وملکه تالقان\nرا بچاپند سوارهای مذکور بغالطهای بنه اردوی من که بغراولی دویست نفر خاصه دار و پنجاه\nسوار محاصلم آدوته بودند تضاً حمله نمودند این اشخاص فوراً قاصدی را نزد من فرستادند که این\nقضیه مرا مطلع نماید و خودشان باند از ئیکه مکنشان بود مشغول دفاع شدند وقتی پیغام آنهابمن\nرسید فوراً هفتصد نفر سرباز بکمک آنها فرستادم و انها غارت کنندگان را شکست داده شتر و\nیا بوهای بنه را سالماً باردو رسانیدند بعد از دو روز این جمعیت یا غی بقلعه هائیکه سکنه آنجا\nاطاعت مرا قبول کرده بودند حمله بردند مجدد اًجمعیت زیادی فرستادیم باغیها را متفرق\nنمودند و از انها ده نفر اسیر و دویست راس اسپ گرفتند تا مدت سه ماه بهمین نوع زدوخورد\nداشتم تا اینکه روزی یک نفر ایشان که یکی از رؤسای روحانی میرهای قتغن بود بمرا\nدعوت نمود من دعوت او قبول کرده با سیصد سوار نظام و دویست سوار ردیف بمنزل او رفتم\nمنزل ایشان مذکور از اردوی من نیمفرسخ مسافت داشت احتیاطاً بدون اطلاع او صد سوار را\nبطور پیش قراول فرستادم که بفاصله معینی باطراف منزل او باشند بعد از قدری\nصحبت که با میزبان خود داشتم در نتیجه آوردن شام شدند در این حین یکی از سوارهای پیش\nغراول من خبر آورد که لشکر زیادی بانها حمله آورده آنها مجبور شده اند اندک اندک\nعقب نشینند من فوراً میزبان خود را با پسر هایش اسیر نموده حرکت کردم که بسوارهای خود\nملحق شوم و نیز یکنفر سوار را باردوی خود فرستادم که هزار سوار و یک فوج پیاده و دو توپ فوراً\nبکمک من بفرستید بجهت اینکه وقت فوت نشود حکم دادم سوار با تو پچی با وسر بازها تعقب سر خود\nسوار نمایند چون دیدم تعداد لشکر یا غی تقریباً ده هزار نفر هستند که بطرف ما میآیند\nمن جمعیت قلیل خود را بهشت قسمت منقسم نمودم و هر قسمتی را از یک دیگر بفاصله معینی\nقرار دادم قسمت بزرگتر را نزد خود نگاه داشتم و چنین حکم دادم که قسمت اول شلیک نمایند\n\nدفاع"}
{"book": "adl0965", "page": 26, "text": "فصل اول\n۲۱\n\nو فنیکه دسته اول شلیک نمایند و فنیکه دسته اول محصور شوند و اتفاقا همین طور هم واقع شد پست\nدویم شلیک نماسند وقتی که دسته دویم محصور شدند دسته سوئم حمله ببرند و هکذا تا اینکه همه\nآنها مشغول جنگ شدند و کار باینجا کشید که من با دسته بزرگتر که با خود داشتم شمشیرها را کشیده\nبدشمن حمله نمودیم در این حین کمک هم از اردو رسید هشت اجتماع حمله ور شدیم یاغیها از جهت\nاینکه بطور تفرقه با دستجات شکر من مقابله داشته خسته شده کاملاً شکست خورده فرار\nنمودند و پانصد نفر زخمی در میدان جنگ گذاشتند که صد نفر از این زخمیها مردند مابقی اسیر\nشدند از سربازهای من فقط صد نفر کشته شدند از این فتح کامل بر دشمنی که تعداد آنها خیلی از ما\nبیشتر بود شکرانه خدا وند را بجا آور وشادمانها کردیم در میان اسرانیکه ما گرفته بودیم ده دوازده\nنفر از خوانین رستاق بودند که اینها ایشان مذکور را دشنام داد و میگفتند مشارالیه باعث\nگرفتاری ما شد چون بپسرهای ما نوشته بود اگر شما لشگری بفرستید که بجهت شکست دادن\nدسته مستحفظ رئیس قشون افغان مکفی باشد من او را بشما تسلیم خواهم نمود با مید شرف\nاین کار پسرهای مذکور این سر کردها را با ده هزار سوار فرستاده بودند ولی کار از دستشان\nبرنیامده اسیر جنگ من شدند خیلی از شب گذشته باردوی خود مراجعت نموده راپورت\nاین قصه را بعمومی خود سبحان آبا د داده ایشان مذکور را هم تحت الحفظ آنجا فرستادم اسیران\nزخمیرا بجراحان سپردم تا بهبودی حاصل نمودند آنوقت ببعضی از آنها خلعت و بعضی خرجی داده\nمرخصشان کردم و بآنها گفتم اهالی وطرح در اترغف نمایند که عادت تاخت و تاراج را ترک\nنمایند و نیز پیغامی بسیر آنها فرستادم که اگر میل جنگ دارید شما و برادر شما اشکار بمیدان\nحاضر شوید نه اینکه مشغول حیله بازی شده از یک طرف سفیر نزد پدرم به تاشقرغان فرستاده اظهار\nدوستی مینمائید و از طرف دیگر مخالفت او اقدام میکنید و نیز با نها دستورالعمل دادم که بگوئید\nاگر پدرم خواسته باشد بدخشان را تصرف نماید میر آنجا قوت مقابله شش ساعت را با من"}
{"book": "adl0965", "page": 27, "text": "فصل اول\n۲۲\nنخواهد داشت اسرای مته غنی را رها کردم ولی بجهت اقوام آنها که ولایت خود را گذاشته\nببخاک بخارا رفته بودند پیغام فرستادم که اگر باوطان خود مراجعت نمایند اسرای آنها را بجهته\nمن ببخشند تماماً بقتل خواهم رسانید و نیز خود این اسرا را محرک شدم که بکسان خود پیغام فرستاده آنها را\nنصیحت نمایند که بی ترس و بیم مراجعت کنند نتیجه این اقدام چنین شد که چند نفر از علمای ایشان\nاز جانب آنها آمدند با من مذکره نمایند من بآنها قسم یاد نموده گفتم اگر اهالی وطن شما حرکت مخاصمانه\nنسبت بدولت افغانستان نه نمایند و رعایای آرام باوفا باشند مثل رعایای خودم با آنها\nسلوک نموده بهمراهی و تقویت از آنها خواهم داشت وقتی که علمای مذکور بقول من مطمین شده\nمراجعت نمودند و هزار خانوار که هجرت کرده بودند تماماً باوطان خود برگشته در تالقان تماماً\nساکن گردیدند\nهنگامی که بتوسط اسرای بدخشانی میر یوسف علی تمرد فرستادم در خاطر او اثری نکرده شبخون\nتاخت و تاراج بود بعد از چند هفته که فی الجمله باینست گذشت میر یوسف علی با میرمته غنی و میر قلاب\nو برادر خودش میرشاه مشورت نموده آنها را ترغیب نمود که فقط باین نوع مست و اندیه\nکاملاً ما غلبه نمایند که عساکر خود را متفق ساخته در دو نقطه یعنی تالقان و چال در یکوقت میسکاه\nبماحمله نمایند در چال از لشکر ما چهار صد سرباز نظام و چهارصد نفر خاصه دار و پانصد\nسوار و دو عراده توپ قاطری بسرکردگی یک نفر صاحب منصب شجاع مجرب که اسمش\nسردار محمد علم خان بود مقیم بودند دشمن طرح حمله را باین قسم قرار داده بود که دسته خیلی از انها\nنقاط حول و حوش ما را تاخت نموده ما را فریب بدهند که آنها لشکر منظمی نیستند بلکه فقط دسته\nتاراج کننده میباشند و ضمناً بقدری چهل هزار سوار شبانه خود را در باغات تالقان\nبسرکردگی میر علی ولی پسر عموی میر اتالیق پنهان نمایند صبح روز دیگر صد نفر از این سوار ها از\nکمینگاه خود بیرون تاخته صد شتری را که بچرا رفته بودند بردند سر کرده پیش غراولان افغانانه\n۲۳"}
{"book": "adl0965", "page": 28, "text": "فصل اول\n۲۳\nدویست هزار را فرستاد که باغیها را عقب نشانیده شترها را از آنها بگیرند وقتی این خبر بمن\nرسید بسر کرد ه مذکور حالی نمودم که در فرستادن دسته قلیلی بدون سنجیدن قوت\nدشمن اشتباه کرده است زیرا یقین داشتم که صد سوار شتر هائیکه نزدیک بقر اولها بودند\nکاری نخواهند داشت مگر اینکه لشکر آنها در این نزد یکها مخفی شده باشند فوراً حکم دادم تمام\nلشکر من بجهت جنگ حاضر و اماده شوند و این خیال من صحیح بود زیرا که تا وقتی لشکر من حاضر\nشدند دیدیم از دویست سوار یکصد و شصت سوار خود را از چنگ دشمن خلاص نموده پیشروی\nیک نفر از صاحب منصبهای شجاع من جلو ریز بطرف ما میآیند و چهل هزار سوار دشمن آنها\nتعاقب آرند من احتیاطاً توپهای خود را با دویست نفر سرباز بکوهی که همش دارته بون بود\nکه نشسته بودم و به توپچها دستور العمل داده بودم تا حکم ندهم توپ نیندازند و هزار نفر سرباز\nرا بطرف یمن و پانصد نفر را بطرف يسار دشمن مقرر داشتم و خود با بقیه سوار پیاده خارج\nاز سنگرها با دشمن مقابل شدم وقتی لشکر با کاملاً مشغول حرب بودند و توجه دشمن بکلی مصروف\nجنگ بود توپچیها را بعقب سر دشمن فرستادم و لشکرهای پیاده که بطرف یمن و یسار\nدشمن بودند حکم دادم شلیک نمایند و خودم هم از رو بر وسختی حمله نمودم دشمن از بایدن گلوله از هر طرف\nسراسیمه شده و از تعداد لشکر من بخبر نمرتبه از جا کنده شده رو بعقب برگشته با توپچیهایها\nشدند چون دیدم دشمن متزلزل شده است سوارهای خود را بر انگیختم که جداً حمله نمایند حمله سوارها\nصفوف دشمن را بر هم زده کاملاً شکست خوردند این جنگ نه ساعت امتداد داشت از طرف\nدشمن سه هزار نفر در میدان جنگ کشته شد و از طرف ما تخمینا صد نفر کشته و چند نفر زخمی\nشدند ششصد اسیر و پنجهزار اسب از دشمن بدست ما افتاد من حکم دادم مناری از سرهای\nمقتولین دشمن ساختند تا بقیه دشمن خائف شوند بعد را پورتی در باب این فتح بزرگ\nبعمویم نوشته از نصرتی که برای ما حاصل شده بود او را تبریک نمودم"}
{"book": "adl0965", "page": 29, "text": "۲۴\nفصل اول\nیاغیهاییکه بطرف چال رفته بودند چون تعداد آنها فقط دوازده هزار نفر بودند چندان ایستادگی\nنکردند میر بابا بیگ و میرسلطان مراد سرکرده آنها بودند بعد از زدوخورد جزئی شکست خورد\nباغیهای خود فرار نمودند صد نفر از کشته های آنها در میدان جنگ ماند و میر بابا بیگ از اسب\nافتاده پایش شکست همراهان او مشارالیه را با خود بردند بعد از این فتوحات قطعی بمیرا ی\nبدخشان یقین حاصل شد که با سرباز های تربیت شده نظام افغانستان در میدان جنگ\nنمیتوانند روبرو شوند نهایت کاری که دستشان برمیآمد همین است که طریقه تاخت و تازرا\nو مکر و فریب را جاری بدارند چون مقارن این اوقات میر مظفر امیر بخارا مایل بود به سبب افغانها\nبا اهالی بدخشان چگونه رفتار مینمایند از رود جیحون گذشته باین طرف رو داده توقف\nاز آنجائیکه جمعیت لشکر پدرم فقط ده هزار و پانصد نفر بود به عمویم نوشت که از بیست هزار نفر سربازیکه\nبا خود دارد دوازده هزار نفر سرباز طایفه چرخی را نزد خود نگاه داشته هشت هزار نفر دیگر\nرا به کرده گی من بجهت کمک نزد او بفرستد آنوقت با این جمعیت خواهد توانست ولایت\nرا محافظت نموده در صورت لزوم با دشمن بجنگید و نیز احتمال داشت در میان رعایای ازبکیه تایم\nبلوای عام بر پا شود زیرا که اینها هم از طایفه امیر بخارا بودند بواسطه اینکه عمویم از وضع ترکستان\nبی اطلاع بود از این فقره خائف گردیده بمن نوشت تالقان را گذاشته با لشکر خود عازم\nخان آباد شوم من بجواب نوشتم بهتر خواهد بود همین جا حاضر باشم که در صورت لزوم حرکت\nنمایم بدلیل اینکه ولایتی را که بعد از این همه جد و جهد و زحمات بتازه گی متصرف شده ایم\nخالی گذاشتن آن از عسکر بجهت حفاظت کارهای ما خلاف عقل و مدبر است ولی عمویم باین\nدلیل صحیح من گوش نداده مجدداً نوشت و اصرار نمود که فوراً حرکت نمایم چاره جز اطاعت\nامونداشته صبح روز بعد با تمام عساکر خود حرکت نمودم چون مال بند برای حمل قورخانه بقدری کفا\nنداشتیم قرارداد هر قدر قورخانه بزمین بماند بین سربازها و سوارها تقسیم نمایند که هر شخصی\nبقدری"}
{"book": "adl0965", "page": 30, "text": "فصل اوّل\n۲۵\nقدری بیشتر از اسباب خود با خود حمل نماید و چون میدانستم تهیه آذوقه بجهت لشکر در راه\nخان آباد خیلی اشکال دارد صد سوار را فرستادم تا آذوقه های اهالی ارته بوز که پانزده\nهزار گوسفند و شتر هر قدر بتوانند تاراج نموده با خود بیاورند بعد از این لشکر خودرا\nبسه دسته منقسم نمودم دسته اول را بسرکردگی سردار شمس الدین خان پسر سردار\nمحمد امین خان در جلو مقرر داشتم دسته دویم را که مشتمل بر لشکر ردیف و پیاده نظام و یک\nقسمت از سواره نظام و چهار توپ بود در وسط قرار دادم دسته سوم را با تمام توپخانه\nو بقیه پیاده نظام و یک ثلث سواره نظام در عقب تعیین نمودم صد سوار را که بجهت\nآوردن گوسفند فرستاده بودم در قلعه موسوم بکوچه جنگل با من ملحق شدند اهالی تالقان از این هجرت\nما که بغتتاً واقع شد جری شده عقب سر ما میآمدند تعداد آنها تقریباً پنج شش هزار سوار بود\nولی جرأت نمیکردند ما حمله نمایند بجهت جلوگیری این کار یک فوج سرباز را حکم دادم\nدر غاری که تقریباً هزار ذرع طول داشت و کنار راه واقع بود خود را مخفی نمایند و بآنها\nدستور العمل دادم وقتی که سوارهای یاغی از محاذی غار بگذرند بآنها شلیک نمایند منظوره\nقرار داده بودم اجرای حکم نمودند چون لشکر من صدای شلیک را شنیدند برگشته بسوار\nیاغی حمله نمودند این یورش که غفلتاً از جلو و عقب سوارها واقع شد آنها بکلی سراسیمه شده\nباطراف پراکنده شدند بعضی از آنها خود را برودخانه انداختند بعضی از آنها بکوه گریختند که در\nکلوخهای نامحفوظ باشند من حیث المجموع چهار صد نفر از این سوارها تلف شدند بعد از آن\nبدون مزاحمت بطرف خان آباد میرفتم وقت شب یکی از توپهای ما حین عبور از روخانه\nبآب افتاد دیدم سربازها نتوانستند توپ را از آب بیرون بکشند خودم پیاده شده با چند\nنفر دیگر توپ را از آب کشیده بساحل رسانیدم ولی تمام لباسهایم تر شد نمیتوانستم از\nاز لشکر جدا شده تغییر لباس دهم سربازها هیزمهای خشک جنگل را آتش نموده لباسهای خود را"}
{"book": "adl0965", "page": 31, "text": "۲۶\nفصل اول\nخگاندم تقریبا دو ساعت از ظهر گذشته وقتیکه نزدیک خان آباد رسیدم صدای شلیک\nزیادی که ظاهرا از طرف اردوی عموی من میاید شنیده شده سردار شمس الدین خان اظهار\nداشت که این توپها از سوارهایی اوزبک میباشد که اردوی عموی مرا باید تاراج کرده\nباشند و ما باید بطرف کابل فرار نمایم من جواب دادم تعریف دلیری شما را در جنگی که در سنه ۱۲ هجری\nبمخالفت انگلیسها شده بود شنیده بودم حالا شجاعت شما کجا رفت مشار الیه سکوت نمود من شش\nنفر سوار نزد عمویم فرستاده پیغام دادم که صدای شلیک از اردوی شما می شنوم و من مصمم\nشده ام که بهمین جا توقف نمایم بمحض رسیدن خبر از جانب شما حاضرم بهر سمتی لازم باشد بجهت\nجنگ حرکت نمایم بعد از یکساعت شخصی بتاخت نزد من آمده خبر آورد که این توپها را حکم عموی\nشما بشادمانه اینکه امیر بخارا از مسافه گریخته و از جیحون گذشته است شلیک مینمایند\nتوضیح انکه از قرار معلوم یکی از نوکرهای شخصی پدرم موسوم بغلامعلی خان که آدم بها در و مجربی\nو در میدان جنگ جرات شیر داشت و سرکرده قراولهای سرحدی کناره جیحون دالا\nحکومت سه نفر از جمله صدو پنجاه بود بجهت ملاحظه سرحد بکر کی (بالسارقه) رفته اتفاقا بد و هزار\nسوارهای امیر بخارا بر خورده فورا بطرف یکدیگر شلیک نموده اند بعد از زدوخورد جزئی\nسوارهای مذکور بطرف اردوی میر مظفر فرار نموده اند امیر مذکور بمحض شنیدن این خبر\nقسمتی از اسباب و چادرهای خود را گذاشته بطرف بخارا فرار نموده است اسبابها\nو چادر ها را غلامعلی خان متصرف شده اسبابها را بسربازها بخشیده چادرهای امیر بخارا\nرا بجهت پدرم فرستاده است\nبعد از رسیدن این مژده معجلا حرکت نموده نزد عمویم رفتم و از این اتفاق خوشبختانه که بجهت\nما رخ داده بود با و تبریک گفتم روز بعد با جازه عمویم دو فوج پیاده نظام و یک فوج سواره نظام و\nدو عراده توپ و پانصد نفر پیاده ردیف بتالقان فرستادم تا با آلی انجا بنمایند که مامور\nتم"}
{"book": "adl0965", "page": 32, "text": "فصل اول ۲۷\n\nشهر تهارا تخلیه کرده ایم و نیز بآنها پیغام فرستادم که اهالی بدخشان اگر مجدداً بدرفتاری نمایند\nمن فوراً با لشکر بکمک آنجا خواهم رسید خودم در جان توقف نموده مشغول انتظام لشکری که\nپنچاه آنها را ندیده بودم شدم وقتی که اهالی تالقان دیدند لشکری که چند روز قبل از آنجا رفته\nبود مراجعت نموده اند و امیدی بجهت آنها باقی نمانده که از زیر بار اطاعت افغانستان\nخارج شوند خواهش نمودند که دختر عموی میر شاه را عموی من بجهت خود تزویج نماید عمویم\nخواهش آنها را با کمال شعف پذیرفت من در باب این وصلت خیلی مخالفت داشتم و در\nضررهای این وصلت با اینکه نه مردم غدار بعضی تفصیلات اظهار کردیم و از عمویم استدعا نمودم\nبعوض اینکار بهتر خواهد بود بمن اجازه بدهد بروم بدخشان را بقوه عسکری تصرف نمایم\nو خود را از زحمات دشمنی که محل وثوق نیست و اسماً خود را دوست وانمود میکند برهانم\nزیرا که آنها دائماً باعث اذیت ما خواهند بود ولی عمویم باظهارات من اعتنائی نکرده رسومات\nابتدائیه این وصلت را بعمل آورد\nمیرهای بدخشان از این اقدام که کارها را شکل دیگر جلوه داد آسوده خاطر گردیده میر یوسف علی را\nکه دادم خیلی مفسدی بود با تعهدات زیاد و بعضی هدایا نزد عمویم فرستادند و عمویم از تصرف\nکردن بدخشان بکلی تغیر خیال داد\nدر اینوقت مادرم دید کارها عموماً در حالت امنیت است موقع را مغتنم دانسته از پدرم استدعا\nنمود مرا اجازه بدهد بجهت ملاقات با درم روم پدرم خواهش مادرم را پذیرفته بمن نوشت که برای\nتخته پل نزد آنها بیایم لهذا لشکر را تفویض سرکرده با نموده خودم بهمراه چهار صد نفر\nخاصه عازم تخته پل گردیدم در بین راه (بتاشقرغان) منزل نمود از آنجا بزیارت قبر\nشاه ولایت (مزار شریف) رفتم جبهه بر آستانه مبارکه سائیده غبار مرقدش را\nطوطیای دیده نموده از برکت روح پاکش تسکین قلب یافته عازم تخته پل شدم بورود آنجا"}
{"book": "adl0965", "page": 33, "text": "فصل اول\n\nبملاقات و دست بوسی پدر و مادرم نائل شده ایشان بواسطه خشنودی که از ملاقات\nمن بجهت آنها حاصل شده بود صدقه زیاد بفقرا بذل نمودند اقوام من هم هر کس بقدر\nقوه خودشان همین رفتار را نمودند روز بعد قورخانه جات و مخزنها را ملاحظه نمودم همه اینها را\nمنتظم یافته مواجب رؤسای آنها را زیاد کردم اشخاصی را که حسن خدمت بجا آورده بود\nمخلع نمودم چادرها و دیگر لواز ماتی که بجهت عساکر مقسیم (تقه غن) لازم بود حکم دادم\nدر کارخانجات تهیه نمایند در ظرف کمتر از یک ماه تمام این لوازمات تهیه شده\n(بتقه غن) فرستاده شد\nتا مدت یکسال در تخته پل بکارسای لشکری مصروف بودم در بهار عازم (تقه غن)شدم\nدر بین راه واقعه غریبی بجهت من رخ داد انچنین بود که در یکی از منازل موسوم\nبغرونیاز) در کوهسای اطراف آن جائیکه شترهای تبنه میچرندید بجهت گردش رفتم اتفاقاً\nهمراهان من از من دور افتادند در این حین یکی از شترها نگه وحشی شده بود بمن حمله نمود من بشم\nاز خنجر کوچکی دیگر حربه با خود نداشتم ابتداء بد و سنگ بزرگی بنای دویدن را گذاشتم\nشتر دیوانه چند مرتبه دور سنگ از من تعاقب نمود تا اینکه من بکلی خسته شدم چون دیدم\nهمراهان من احدی پیدا نشد مجبوراً بجهت حفاظت خود ایستاده باشتر روبرو شدم و\nیک قطعه سنگ بزرگیرا برداشته بقوت تمام به بناگوش شتر زدم از ضربت سنگ\nشتر بزانو در آمد فوراً بدون اینکه فرصت بدهم دوباره شتر حرکت کند خنجر را کشیده شتر را\nبریدم سر و صورتم از خونش آلوده شد از شدت خستگی و دیدن اینکه شتر چگونه جان میدهد\nمن ضعف کرده افتادم بقد ریک ساعت بیهوش بودم وقتی بهوش آمدم دیدم شتر مرده\nخیلی شعوف شدم چون نوکرهای من اینقدر مدت از من بیخبر بودند حکم نمودم هرکدام را سی\nشلاق زدند تا متنبّه شوند شراه دادم که بعد از این هر وقت کار شخصی داشته بام"}
{"book": "adl0965", "page": 34, "text": "فصل اول ۲۹\nدرجهت قدمت تسلیمی ازمحافظین خود جداشوم باید دوسه نفر ازنوکرهای دیگر بجهت\nهمیشه بامن باشند زیراکه دنیا پراز مخاطرات است\nپس از ورود (بقهغن) لشکرآنجا از دیدن من خیلی مشعوف شدند ومن از قول پدرم\nاین پیغام را بعموم لشکر دادم (پدرم تمام شما را بطورفرزند خود میشناسد و همان محبت\nپدرانه که نسبت بمن که عبدالرحمن هستم دارونسبت بشماهم دارد) از شنیدن این پیغام\nتمام لشکر باکمال مسرت بآواز بلند گفتند که هریکی ازما حاضریم جان خودرابقربان پدرخود\nمان سردار محمد افضل خان بنمائیم ونیز سلام پدرم را با پیغامات بمحبت امیرعمویم رساندم\nبعد ازان بمنزل خود رفتم درآنجا اهالی نظام بجهت احترام ورودمن مهمانی خوبی\nترتیب داده آتش بازی نمودند روز بعد بجهت ملاحظه قورخانه ومحزنهاوتوپخانه رفته هر\nچیز را منظم یافته متشکره گردیدم روزدیگر تمام لشکراسپر اسان دیدم بعد از توقف\nیک هفته بجهت ملاحظه لشکر (تالقان) عازم آنجا شدم این لشکر را هم درکمال نظم یافتم\nمیرهای بدخشان از ورود من مطلع شده شش نفرغلام بچه مهوش نه راس اسپ\nبازین ویراق نقره ونه مشک عسل وپنج بطه و شش دوقلاده تازی بطور پیشکش بجهت\nمن آوردند در عوض منهم بجهت میرهای مذکور خلعت و هدایای دیگر فرستادم ونیزمرا\nبانها نوشته خاطر نشان آنها کردم که قبلا زمانیکه در (تالقان) بوده‌ام بمن وعده داده‌\nکه بعضی معادن را بتصرف من بدهید که ازجمله معادن مذکوره یک معدن سنگ سلیمان\nویک معدن یاقوت زرد و پنج معدن طلا ویک معدن لاجورد ومعادن دیگر میبیا\nو از قراریکه ازعمویم تحقیق کرده‌ام هنوز ایفای وعده نکرده اید وصول کاغذ من مسلماً\nمذکور معادن مزبور را بتصرف من دادند چند قطعه اسپ سنگهای قیمتی وتحایف\nدیگر بجهت پدرم فرستادند"}
{"book": "adl0965", "page": 35, "text": "فصل اوّل\nتا مدّت دو سال واقعهٔ تازه که قابل تذکره باشد رخ نداد در آخر اینمدّت جدّم امیر\nدوست محمّد خان عمویم محمّد اعظم خان را (بکابل) احضار نموده سردار عبد الغیاث خان\nرا که پسر عموی پدرم بود بحکومت (قنّه عن) مقرّر کرد (پسر این سردار عبد الغیاث خان مصور؟)\nبعد از شید خان را من ش هجری بحکومت جلال آباد مقرّر داشتم چون نسبت برعایا\nتعدّی مینمود معزولش کردم) محمّد اعظم خان عمویم عازم کابل گردید چندی در کابل\nتوقّف نموده به ایالت سابقهٔ خودش یعنی کرم و خوست رفت وقت حرکت عمویم از\n(قنّه غن) من از (تایمان) حرکت کرده در منزل شوری او را ملاقات نمودم در این وقت مکاتیب\nاز پدرم رسید که (بهیکت) رفته او را ملاقات نمایم با لو بلخ مراجعت نمایم لھٰذا بـی\nشوری عازم (پیکت) شده پس از ورود آنجا بدست بوسی پدر نائل شده مستعاقاً عازم\nشحهٔ مل گردیده تمام زمستان را آنجا بسر بردیم\nدر موقع نوروز سردار عبد الغیاث خان از مرض طاعون وفات یافت و بعضی اغتشاشات\nهم در هرات بروز کرده بود در این وقت سردار سلطان احمد خان پسر عموی پدرم بیکی\nاز مامورین پادشاه ایران حکومت هرات را داشت این شخص در محالات قندهار\nاغتشاش فراهم آورده بود جدّم امیر دوست محمّد خان با عمویم بجهت تنبیه مشار الیه از کابل\nعازم هرات شدند و رود آنجا قلعه هرات را تا چند ماه محاصره نمودند در اوّل بھار مُژدهٔ\nفتح فراه در بلخ رسیده مسرور گردیدیم بعد از ادای مراسم شکرانه بجهت این\nمژدهٔ پدرم مرا بحکومت و ریاست لشکر (تجان آباد) فرستاد در این وقت امورات\nولایت (قنّه عن) خیلی مغشوش بود حُکّام جز مالیات محالات خودشان را حیف و\nمیل نموده بودند سردار عبد الغیاث خان مستوفی هم از امورات ولایتی بکلّی بـی‌اطلاع\nبوده است بلکه استععداش بطبات از حکومت بیشتر بوده زیرا که اکثر اوقات خود را\nان"}
{"book": "adl0965", "page": 36, "text": "فصل اوّل\nصرف طبابت مینموده و بقدری کم حال بوده است که از تهدیدات یک نفر از\nمیرهای بدخشان ترسیده دزدی را که حقا محبوس بوده رها کرده بوده است در این\nبدخشان هم که اسمش میرشاه نام و این حرکت خلاف را کرده بود فوت شده بود و پسرش\nمیرجهان دارشاه بجای او نشسته و برادر میرشاه یعنی میر یوسف علی را هم برادر زاده اش\nمیر سید شاه نام یکسال قبل از آمدن من بقتل رسانیده بود و پسر میر یوسف علی با اینکه\nدیوانه وضع و تریاکی و دایم الخمر بود بجای پدرش مقرر شده بود میربابا بیک حاکم\nقشم که پدرش قبل از دو برادر فوت شده بود برزن همین میر شاه که خواهر میر یوسف علی بود\nعاشق شده بود همینکه این فقره فاش شده است میرجهان دارشاه از این وقایع\nمتغیر شده بتقوم حمله نمودند میربابا بیک هم اسیر و حبس مادر اندر خودش را تزویج کرده باین\nعمل شنیع خود افتخار داشت بعد از چندی میربابا بیک از محبس فرار نموده قبل\nاز ورود بخان آباد دیدم مواجب لشکر هشت ماه از سال گذشته و چهار ماه از همین سال\nنرسیده است نخستین کار من این بود که مالیات و باقیات مبالغی که حکام جزو بده\nکار بودند وصول نموده حقوق پس افتادهٔ لشکر را رسانم اتفاقاً دو فوج سرباز و چها\nصد سوار لشکر مامور زمانيخان هم با صاحب منصب های خودشان در این موقع در خان\nآباد بودند و از شدت کم حالی سردار عبدالغیاث خان مبالغی از مالیات ولایتی را وصول\nنموده بمصرف خود رسانید بودند و رود من که اسباب جلوگیری حرکات خلاف آنها\nگردیده باعث کینه آنها شده اوّل کاری که بجهت تلافی کردند این بود که عموم عساکر را\nمحرک شده شورش نموده بکابل فرار نمایند پسر عبدالغیاث خان موسوم محمد عزیز\nهم که در خان آباد بود فقط اسماً سر کرده لشکر پدرش گفته میشد یازده سال عمر داشت\nکاملاً در تحت نفوذ معلمین و پرستاران خودش که با صاحب منصبهای افواج مذکور همدس"}
{"book": "adl0965", "page": 37, "text": "۳۲\n\nفصل اوّل\n\nبوده اند واقع شده بود این اشخاص مستد رجا در خاطر سربازها فرو بردند که ولایت ختک اها\nآقای آنها میباشد و قبول کردن حکومت عبدالرحمن و ادن داخله باو کار\nاحمقانه ایست و بآنها حالی کردند که باید نما ها پسر آقای حقیقی خودشان بکابل مراجعت نمایند\nاین تحریکات بخاطر سربازهای جاہل رسوخ کرد در این اثنا خبر فوت جدم دوست محمد خان\nہم بارسید از این خبر وحشت اثر سربازهای دو فوج و سواره مذکور جری شده\nباطراف خانه من جمعیت نموده سعی میکردند در بهای خاتمه مرا با سنگهای بزرگت\nبشکنند ولی عساکر من آمده باغیها را متفرق نمودند اگرچه اینها برفتن کابل مصمم شدند\nلیکن صاحب منصبهای یوفاسی آنها که آنها را باین بدرفتاری گذاشته بودند صلاح خود\nندیدند با آنها بروند بعد از سه روز سربازهای مذکور خایف و مایوس شده عریضه\nبمن نوشته استدعای عفو نموده و اظهار داشتند صاحب منصبهای ما ما را فریب\nداده بودند من جواب دادم اسامی اشخاصی را که محرک اغتشاش بوده‌اند بمن بدهید\nبعد از اینکه مطلع شدم وعده میدهم که بغیر از اشخاص محرک دیگران را عفو نمایم و نیز\nجواب دادم که اگر از دادن سامی مذکور انکا ر دارید مرخص هستید بکابل بروید زیراکه\nمن شما را لازم ندارم آنها در جواب فهرستی نزد من فرستادند که اسامی هشت\nنفر کابستان و چند نفر نایب و چند نفر منصبدارهای لشکر در آن درج شده بود و در آخر\nفهرست اسامی پرستاران و معلم محمد عزیزخان را مذکور داشته بودند که این اشخاص\nبایکدیگر قسم قرآن خورده بودند که بمخالفت شما اتفاق نمایند پس از تحصیل این اطلاعات\nمن سربازها را عفو نموده هشت نفر کابستان را حکم دادم بدهن توپ گذاشتند و\nمنصبدارهای فوج را مرخص نمودم چرا که آنها غلام بچها عمومی متوفای من بودند باینوسیله\nدر این موقع آرامی در ولایت حاصل کردید\n\nبو جها"}
{"book": "adl0965", "page": 38, "text": "فصل اول\n\nهمینکه خبر فوجت نمیر میراتالیق) رسید بنای یاغیگری را گذاشته پسر خودش سلطان مرادخان\nرا با سواره زیاده دفقه غن ) فرستاد که محرک اهالی شده اغتشاش نمایند من کتیی\nلشکر مکمل مشتمل بر سه فوج پیاده نظام دوازده عراده توپ و یکهزار سوار نظام و\nدو هزار پیاده ردیف بسر کرده گی سردار محمد علیمخان وسردار غلام خان بجهت تبد یاغیان\nمقرر داشتم و خودم اراده نمودم که از راه شورا در نایبن با دشمن متلاقی شوم درین\nشروع این حرکت نظامی حادثه بدبختانه رخ داد و آن این بود که سردار محمد علیمخان) عادت\nچنین بود که همیشه با دویست سوار از شکر جلو تر حرکت مینماید مکرر با و گفته شده بود\nکه بجهت صاحب منصب بزرگی مثل شما کار خلاف عقل است بدون پیش اول\nخود را در مخاطره بیندازد روزی در اثنای حرکت دو هزار سواره دقه غنی )\nکه خود را در کوهها پنهان کرده بودند بغفتاً با و حمله آوردند سرایان سردار محمد علیمخان\nکه از تعداد یا غیان مطلع شده رو بفرار نهادند ولی خود سردار چون عادت بتسلیم\nشدن نداشت با چند نفر اشخاص شجاع ایستاده گی نموده جنگ کردند تا همه انها\nکشته شدند وقتی این خبر به لشکر رسید یکدسته سواره نظام قبل از این که باغیها\nنعش سردار مذکور را ببرند عقب آنها تاخته بعد از جنگ سختی سوارهای (دقه غی شکست\nخورده بطرف نایین کر بختند و سیصد نفر زخمی و مقتول در میدان جنگ گذاشتند\nروز بعد از این زدوخورد جنگ سختی در نایبن اتفاق افتاد زیرا که چهل هزار سواراً\nیاغیها در انجا اجتماع کرده بودند از اول طلوع آفتاب شروع بحمله کردند و تا عصر\nاین جنگ امتداد داشت و دشمن خیلی دلیرانه میجنگید و اتصالاً تجدید حمله مینمود\nتا اینکه آخر الامر فرار کردند در این جنگ در مقابل کشته و زخمیهای دشمن مقتولین\nلشکر من خیلی جزئی بودند یعنی از لشکر من فقط سی نفر کشته و زخمی شدند و سردار"}
{"book": "adl0965", "page": 39, "text": "۳۴\nفصل اول\nغلام خان از جمله مقتولین بود و سبب اینکه از طرف ما این قدر کم کشته و زخمی شدند این بود که لشکر با قاعده و نظام مرتب بودند و چون دشمن از فن جنگ بی بهره بودند همه در یک نقطه مجتمع می شدند از این جهت توپهای ما خیلی از آنها را تلف نمود و در آن روز من بلشکر خودم خیلی افتخار نمودم وضع جنگ قابل هر گونه تمجید بود اشخاصی مقدر این جنگ را میدانند که مطلع باشند در صورتیکه این مقدر دشمن زیاد یک مرتبه حمله نمایند و شخص خود را نسازد چه حالت خواهد داشت ظهور چهل هزار نفر در میدان مصاف مثل کوهی است که حرکت نماید یکی از جاسوسهای مرا که بیجهت تحصیل اخبارات مامور (تغمه غن) نموده بودم سلطان مراد خان حبس کرده بود وقتی خبر فتح من بقعمه غن رسید بعضیها بجاسوس من کمک نمودند که فرار نماید مشارالیه اسبی سوار شده بتاخت مستقیماً نزد من آمد محض ورود بیهوش افتاد و وقتی بهوش آمد اظهار داشت در مدت حبس هر روزه روزی چهل شلاق بمن میزدند بتصدیق این امر جراحات تشکر من اطلاع دادند بدن مشارالیه مثل زغال سیاه است از این ثابت شد بسراو چه آمده است مشارالیه بمن اطلاع داد تمام اهالی و خانوا پر در قندمه غن بیجهت خافت خود خیال حرکت از آنجا دارند من فوراً نایب (غلام خان درانی) را که شخصی عاقل و کهن سال بود با سواره نظام و توپخانه فرستادم که سر راه را در موقع دره تنگی که محل عبور اشخاص مذکور بطرف بدخشان میباشد بگیرند و نیز پیاده نظامهای که در مانیجان بودند باین دسته لشکر روند باین قسم از فرار آنها جلوگیری نموده قاضی قندوز را با دوازده نفر از میرهای بدخشان که اهالی ولایت آنها را خیلی محترم میداشتند و خیلی معروف بودند از راه شوراب باستمات مردم فرستادم اهالی (تغمه غن) چون دیدند راه فرار آنها مسدود است و گریختن بجهت آنها نا ممکن است و نیز معلوم داشتند که لشکر آنها با"}
{"book": "adl0965", "page": 40, "text": "فصل اول\n۳۰\nمقاومت با لشکر ماندار د و علا وه بر این از وعدهائیکه من بتوسط میرهای مذکور رعاایا\nفرستاده بودم مطمئن شده نزد من آمده استدعای عفو و اغماض نمودند در جواب آنها\nمن اعلانی دادم که بدو شرط از این شورش آنها صرف نظر خواهم نمود اولاً اینکه\nآنها باید بنام خدا و رسول قسم یاد نموده عهد نمایند که آنها و اولاد آنها بدولت افغانستا\nوفاداری خواهند نمود و بتحریک میرا و رؤسای خود بر خلاف خیر این دولت اقدامی\nنخواهند کرد ثانیاً اینکه باید آنها دوازده لک روپیه جریمه این حرکت خلاف خود را\nبدهند باندک فاصله جواب از آنها رسیده تمام اهالی شرایط مذکوره فوق را باستقامت قبو\nنمودند و اظهار کردند که من و اولاد من فاداری نموده همیشه حاضر خواهند بود با دشمنهای بچگیند\nو تا جان در بدن داشته باشند بمن خدمت نمایند و نیز چون اجازه دادم اموال و احشام آنها که\nتقریباً بیست ملیون روپیه ارزش داشت بتصرف خودشان باشد اظهار امتنان\nنمودند من این عهد نامه را نزد پدرم فرستاده اهالی ولایت تحت حکومت من بالقفیت مشغول\nگذران خود شدند اول اقدامیکه کرده ام این بود که پنجاه لک روپیه که از بابت مالیات باقیاماند\nبود وصول نموده تمام حقوق لشکری را پرداختم در این موقع طایفه از تاجر های بدخشان\nخیلی اسباب زحمت من شدند رسم تجار یکه بین بدخشان ( و قدغن ) تجارت مینمودند\nاین بود که بعضی از روز های هفته سوار شده بین دو محل مذکور مسافت میپیمودند و همیشه\nدر همین روزهای مخصوص کشته های زیاد استقرار پیدا میشد بجهت جلو گیری این قتلهای\nچند نفر سر بازار مقرر داشتم بدون اینکه خود را بنمایند راهرا غزاولی میکشتند و نیز چند\nنفر سوار حکم دادم بلباس رعیتی ملتبس شده در راه عبور و مرور نمایند و بآنها دستور\nالعمل دادم که اگر کسی بشما حمله نماید به نشان معهودی سرباز های مخفی شده خبر بدهید بطوریکه\nخیال داشتم این مسئله ظاهر گردید روزی تجار بدخشانی بسوارهای من نمودند سوارهای"}
{"book": "adl0965", "page": 41, "text": "فصل اوّل\n۳۶\n\nمذکور فوراً یک نفر را باسپ تیز تکی سوار نموده فرستادند سربازهای مخفی شده را خبر داد\nسربازهای مذکور بمحض اطلاع تاخت بنقطه معلوم رسیدند تقریباً پنجاه نفر از این تجار\nرا اسیر نموده بحضور من آوردند من اسلحه و زین یراق آنها را بین سوارهای خود تقسیم نمودیم\nواسبهای آنها را بتوپخانه دادم و دو هزار روپیه نقد که با خود داشتند بجهت مخارج\nخودم ضبط نمودم اشخاص مذکور در حین جواب و سئوالی که با آنها کردم اقرار نمودند که\nبسبب اینکه از افاغنه خیلی نفرت داشته اند دو سال بوده است راه زنی میکردند\nاگرچه مشارالیهم راضی شدند که هر شخصی دو هزار روپیه داده جان خود را بخرند ولی\nمن حکم دادم همه آنها را بدمین توپ گذاشتند چرا که خیلی از رعایای بیگناه مرا کشته و غارت\nنموده بودند این سیاست در روز اردو بازار بعمل آمد حکم دادم بگذارند گوشت آنها\nسگهای اردو بازار بخورند و استخوانهای آنها تا اتمام بازار همانجا افتاده باشد در حینیکه\nمشغول دفن استخوانهای آنها بودند میرجهان دار شاه که از واقعه قتل اینها بی خبر بود\nهمان شخصی را نزد من فرستاد که قبلاً نزد عبدالغیاث خان فرستاده و او را تهدید نموده یک\nنفر دزد را از مجلس او خلاص کرده بود این شخص کاغذی بجهت من آورده که میرجهان دارشاه\nدر کاغذ مذکور از من استفسار کرده بود بکدام جرات رعایای اور احبس نموده ام و قوفت\nبوصول مراسله مذکور آنها را بحامل مراسله تسلیم نمایم و تهدید کرده بود که اگر اینکار را نکنم\nبضرر و عسرهیم خواهد نوشت که من ساعی هستم اهالی بدخشان را بمخالفتشان که دوست\nحقیقی آنها میباشند بر انگیزانم من مراسله مذکور را بآواز بلند دربار عام قرائت نمودم\nو از حامل سئوال کردم ایا وقت نوشتن این کاغذ میر جهان دار شاه سالم بوده است\nو در حواس او خللی راه نداشته حامل مراسله مذکور جواب داد پادشاه من (میرصاحب\nمراسله بدین حکم فرموده است اشخاصی را که شما اسیر نموده اید بلا درنگ نزد او ببرم والا"}
{"book": "adl0965", "page": 42, "text": "فصل اول\n۳۷\n\nمیرندکور فوراً بمخالفت شما اقدامات خواهد نمود من جواب دادم متعسیر و تند نشوید قدر\nتامل نماید ولی مشارالیه متعنه نشده مجدداً جسورانه اظهار داشت که فوراً اسرا\nرا تسلیم نمائید و گفت بکدام جرئت رعایای ما را حبس نموده اید من بدون دیگر تحکمی بتوکرایم\nحکم دادم ریش و سبیل او را بکنند و ابروهای او را مثل نصف اوسمه بکشند بعد او را\nجائیکه بقیه استخوانهای اجساد تجارت دره بود با خود برده نشان دادم ریش و سبیل\nاو را در پارچه زربفتی گذاشته باو دادم که نزد میر خود ببرد که میر مشارالیه متفتن شده\nاین کار را جواب مراسله که من نوشته بود بداند باتفاق شخص مذکور یکدسته قومی از عساکن\nخودم که دو فوج پیاده نظام و دو هزار سوار نظام و یک هزار سوار اوزبکیه و دو هزار ساره\nردیف و دوازده عراده توپ بود بسر کردگی (محمد زمان خان) و (سکندر خان چیلی)\nنایب غلام احمد خان و پائینخان فرستادم بور و د آنجا سر کردهای لشکر من شخص مذکور را\nبا جواب او نزد (میرجهان دار شاه) فرستادند (میرجهان دار شاه) شخص مذکور دشنام\nداده سئوال کرده بود چرا بدون اسیر هائیکه برای آوردن آنها رفته بودی مراجعت کردی\nشخص مذکور صورت خود را باز نموده پارچه زربفت را نزد (میر) انداخته گفت نتیجه بردن\nپیغامات احمقانه شما اینست که بسرم آمده و اگر احتیاط نمائید عماقریب بتر شما\nهم همین کار خواهد آمد میر مذکور از این رفتار من متعسّر شده بلشکر خودش حکم داده بود\nفوراً عازم خان آباد شوید بلا فاصله مشارالیه گفتند ایکت لشکر افغان رسیده ولایت را\nمتصرف شده اهالی دایلنخان) را مطیع نمودند چون این خبر محقق کردید میر مذکور مشوش\nشده خود را باخت سر کردهای او بعوض اینکه اور ا قوت قلب بدهند گفتند پدر شما\nدختر خود را بهمین سبب باینها داده بود که خودش را از همچو شخص هولناکی محفوظ بدارد\nو شما خیلی احمق بوده اید که پیغامات جسورانه باین طور شخصی میفرستید میر مذکور جوان"}
{"book": "adl0965", "page": 43, "text": "فصل اول\n\n۳۸\nداده بود که شما با طرف شور بد ر من بوده اید حالا هم بهمین مصلحت بدهید جواب باید کرد سرکرده گان\nمذکور مشورت نمود چنین صلاح دادند که برادر میر با بیست نفر سرکرده و چهل کنیز و\nچهل غلام بچه بجهت سلام من بیایند و نیز برادر میر خیلی از تحایف چین از قبیل\nپارچهای ابریشمی و قالیچه ها و ظروف چینی و غیر هم با خود بیاورد و خود میر کاغذ معذرت\nآمیزی نوشته یکی از خواهرها یا یکی از خانواده خود را بزوجت بمن بدهد تا باین تدبیر میرمذکور\nبتواند خود را و مملکت خود را محافظت نموده انجام کارش مثل میر اتالیق نشود چون هیچیک\nوسیله بجهت میر فراهم نبود مجبور شد که مصلحت سرکرده های خود عمل نماید فورا معذرت\nجداگانه بجهت من فرستاده کاغذی هم بصاحب منصبهای شکر مامور من نوشت\nدستدعا نمود که بخاطر خدا اقدامی بمخالفت او ننمایید تا برادرش بخان ابا د نزد من\nبرسد و بحت آنها حکم مجدد فرستاده شود که چه اقدامات بعمل بیاورند این مراسله دیترجان\nدر کلوگان بدخشان بصاحب منصبهای من که تا مدت سه روز آنجا رسیده بودند واصل گردید\nصاحب منصبهای من خوانش او را نپذیرفته همانجا اقامت نموده قاصدی نزد من فرستادند\nاز این واقعه مرا اطلاع دادند برادر میرجهان دار شاه بوقت مقرره با سه هزار نفر نوکر\nبحضور من وارد گردیده مراسله که میرجهان دار شاه نوشته و در باب رفتار خود\nبعلت اینکه همیشه مخمور می باشد و از افعال خود بخبر است عذر خواهی نموده بود بمن رسانید\nمن تبسم نموده بسرکرده ها گفتم بخیال من این معذرت میر خیلی صحیح است و چون\nجهت واقعی نداشتم که با اهالی مالیخان بجنگم با فرستاده های آنها بمهربانی پیش آمدم و قبول\nکردم که مسیر آنها را معفو بدارم و نیز آنها را مخلع نمودم ولی خوانش امیر جهان دار\nشاه در باب اینکه دختر برادرش را تزویج نمایم رد کردم گفتم چون دختری از خانواده\nشما را عمویم تزویج کرده است همین وصلت بین این دو خانواده مکفی است و باین طور در\nانجام"}
{"book": "adl0965", "page": 44, "text": "فصل اول\n۳۹\nآنزمان اغتشاشات بدخشان باتمام رسید در این اوقات مسئله مهمی که از جمله\nمکاشفات بود بجهت من رخ داد که لابد باید در این موقع مذاکره آنرا بنمایم و\nباکمال مسرت در اینجا می نگارم\nروزی بدر بار نشسته بودم کاغذی از جانب دستر (سردار محمد اعظم خان) که نامزد من\nو در کابل بود بمن رسید مشارالیها بقاصد خود دستور العمل داده بود که کاغذ او بر شخص\nخودم بدهد و باید کاغذ مذکور رادیگر کسی نه بیند و جواب را هم باید شخصا نوشته بدهم نمایم چنانچه قبلاً\nبیان داشته ایم من هیچوقت مایل خواندن و نوشتن نبودم و اندکی هم که خوانده بودم\nفراموش داشتم در این موقع میتوان تصور کرد که از رسیدن کاغذ مذکور چه\nحالت مایوسانه داشتم قلم طلبیدن گرفته خودم را ملامتها کردم که اگر من لاف میزنم\nو خود را آدم خوبی میدانم چون بی سواد هستم در حقیقت هیچ انسانیت ندارم شب\nوقت خوابیدن گریه زیادی کردم بکمال عجز ارواح اولیا را نزد خداوند\nشفیع نموده استغاثه کرده مکرراً دعا میکردم که خدایا نوری بقلب من فرستاد\nقلب مرا روشن نما تا بتوانم بنویسم و بخوانم و مرا در انظار مخلوق خود خجل و شرمنده\nمخواه بعد از گریستن بسیار وقت سحر بخواب رفتم در عالم رؤیا دیدم شخص قدسی\nمآبی ظاهر شد قامتش میانه و آزاده و چشمهایش مشگل بادام ابرو های کشیده\nمحاسن انبوه صورتش بیضوی انگشتهای دستش باریک و در از عمامه نخودی بشکال\nمحرماتی بکمر و عصای بلندی که سرش آهن داشت بدستش بود با این هیئت دیدم\nبطرف من ایستاده بکمال ملایمت میگوید عبدالرحمن برخیز نویس من سرآسیمه\nبیدار شدم چون کسی را ندیدم دوباره بخواب رفتم مجدداً بهمان هیکل بنظرم آمده است\nمن میگویم بنویس و تو میخوابی من متردد شده باز بیدار شدم چون کسی را ندیدم"}
{"book": "adl0965", "page": 45, "text": "فصل اول\nمجدداً خوابیدم دفعه سوم همان شخص قدسی مآب ظاهر شده با حالت تغیر گفت اگر دو بار\nخوابیدی سینه تو را با عصای خود میشکافم از این تهدید خائف شده بیدار شدم\nدیگر نخواستم غلام بچه ها را فریاد کردم کاغذ و قلم برای من آوردند کلماتی را که در\nمکتب مینوشتم بخیال خود مجسم نموده از برکت خداوندی اشکال حروفات نیست\nسرم بخاطرم میآمد و هرچه خوانده بودم بذهن خود آورده شروع بنوشتن کلمات روی کاند\nنمودم باین طریق تا قبل از طلوع آفتاب کاغذ یرا که تقریباً شصت هفتاد سطر داشت\nبعضی از حروفاترا مفرد نوشته بودم و بعضی با هم شکل صحیحی نداشت وقتی مرور نمودم\nدیدم هر چه نوشته ام میتوانم بخوانم و نیز دریافتم که اغلاط زیاد دارد کاغذ مذکور را پارا\nنموده مجدداً نوشتم و بیش از اندازه مشعوف و مسرور گردیدم صبح آنروز یکدو کاغذ را که\nحکام بمن نوشته بودند بازنموده چون دیدم مطلب مراسلات مذکور را میتوانم بخوانم ده\nمقابل بر شعفم افزود در موقع حاضر شدن در بار منشی که مراسلات را بجهت من قرائت\nمینمود علی الرسم نزد من آمد من با و گفتم امروز نوشتجات را من خودم میخوانم شما انتباما\nتصحیح نمائید منشی مذکور تبسم نموده گفت حضرت عالی نمیتوانید بخوانید من پاکتی را باز نموده\nکشم بشنو میتوانم بخوانم یا خیر شروع بخواندن کردم و خواب را هم بمنشی گفتم بنویسید این\nطریق دویست مراسلات را خوانده تقریباً صد مراسله را جواب دادم بعد از چند روز\nبهیچوجه محتاج باعانت منشی خود نبودم و کاغذ های شخصی خود را خودم میخواندم و جواب مینوشتم\nپس از چند روز قران را بتازگی خواندم و باسم اولیا و انبیا نذورات داده شکر\nاین مرحمت خداوندی را که قدرت خواندن و نوشتن بمن داده بپدرم نوشته مراسله\nرا بتوسط لله باشی خودم فرستادم پدرم ابتدا در باب صحت این حکایت تردید داشت\nلله باشی من عرض کرده بود پسر شما چیزی را که صحت نداشته باشد نمی تواند شما بنویسد"}
{"book": "adl0965", "page": 46, "text": "فصل اول\n۴۱\nو اگر بشما خلاف بگوید چگونه میتواند روسی شما را ببینند آخر الامر پدرم حرف الله بانق\nمرا باور نموده پنجهزار سکه نقد و خلعت قیمتی ملکه باشی من مرحمت فرموده بجهت من شمشیر\nطلائی باده توپ کمخواب و چند توپ پارجهای پشمینه بجهت من فرستاد من\nخداوند را حمد نموده از پدرم بجهت فرستادن این هدایا اظهار تشکر نمودم\nوقتیکه امورات ولایات بدخشان وقت عن منظم گردید بلافاصله در باب قلاب\nدو چار اشکالات شدم میر آنولایت موسوم (بشاه خان) دو هزار سوار مقرر داشت\nسیزده هزار گوسفند مال اهالی قتغن را که علی الرسم در زمستان نزدیک جیحون میجریدند\nچاپیدند رسیدن این خبر من دو هزار سوار فرستادم که گوسفند های مذکور را از انها\nگرفته بمالکین بالاستحقاق آنها مسترد دارند سوارهای تاراج کننده از رو جیحون\nگذشته بودند که سوارهای من رسیده با اسپهای خود از نقطه که آب کمتر بود گذشته\nبآن طرف جیحون جنگ سختی کرده پانصد نفر سوارهای مذکور کشته شده تعداد زیادی هم\nاز انها اسیر گردیده گوسفند ها را الانها گرفته سوارهای من مراجعت نکرده همان طرف\nآب توقف نموده منتظر رسیدن کمک و دستورالعمل از من بجهت گرفتن قلاب شدند\nچون از جانب پدرم در این باب بمن حکمی نرسیده بود بآنها پیغام دادم مراجعت نمایند\nگوسفند ها را بصاحبانش متردد داشته خواستند شش هزار گوسفند را بمن تعارف\nبدهند چون رسم ولایت اینست که یک ثلث مال بیغاشده را که از تاراج کنندگان پس\nگرفته شود باید بحکمران خود بدهند من گوسفند قبول نکردم ولی در عوض هشت هزار طلا\nاز آنها قبول نمودم سه هزار طلا را بسوارهای خود داده بقیه را بجهت خودم تصرف نمودم\nو بمیر شاه نوشتم اگر اینگونه اتفاق تجدید شود من ولایت قلاب را از او انتزاع خواهم نمود\nمیر مذکور در جواب عذر خواهی نمود بعضی هدایا فرستاده تعهد نمود که دوباره اینگونه اتفاقات"}
{"book": "adl0965", "page": 47, "text": "۴۲\nفصل دویم\nواقع نخواهد شد و یک لک تنکه گرفته اسیر هائیکه گرفته بودم مستخلص نمودم از این معامله\nهم ده هزار طلا عاید من گردید بعد از این واقعه در این ولایات امنیت حاصل گردید\nو من موقع را مغتنم دانسته سه هزار یا بو و دو هزار شتر بمالهای بنه خودمان افزودم\nمقارن این وقت کاغذی از پدرم بمن رسید که خیال آمدن بتمته غن را دارد و یکماه\nقبل از حرکت خود مرا اطلاع خواهد داد من جواب دادم انشا الله بسلامتی تشریف بیاورید\nفصل دویم\nدر باب فرار از بلخ بخارا در سنه ۱۲۸۲ الی ۱۲۸۲\nحالا باید توجه مطالعه کنندگان کتاب خود را بطرف هرات معطوف بدارم زمانیکه\nجدم (امیر دوست محمد خان) بهرات حمله آور و علیل المزاج بود و سردار (شیر علیخان معلم اوقات\nخود را صرف پرستاری پدرش مینمود پسرهای دیگرش مثل سردار ( محمد امین خان )\nو سردار (محمد اسلم خان) بسبب بغض و عداوتیکه با برادر اندر خودشان یعنی (شیر علیخان) داشتند\nبا (سلطان احمد خان) حاکم هرات که دشمن (امیر دوست محمد خان) بود مشغول سازش\nبودند از این رفتار خود پدر خود را خیلی مکدر ساختند (عجبا که با دشمنهای پدر خود\nدوست می شدند) خدانکند من هیچوقت بچنین کارهای زشت اقدام نمایم در همین\nوقت (امیر دوست محمد خان) وفات یافت نعش او را در هرات قرب مزار (خواجه\nعبد الله انصاری) دفن نمودند بعد از این واقعه چون پسر هایش دیدند نمی توانند\nبسلطنت افغانستان نائل شوند سردار (شیر علیخان) را با مارت افغانستان اعلان\nنمودند خودشان بدون اجازه و اطلاع (امیر شیر علیخان) بولایات حکومتی خودشان عازم شدند"}
{"book": "adl0965", "page": 48, "text": "۴۳\n\nفصل دویم\n\n(امیر شیر علیخان) دید برادرهایش او را واگذاشته رفتند پسر خودش (محمد یعقوبخان)\nرا حاکم هرات مقرر نموده خود بشهر عازم قندهار گردید پس از ورود قندهار باز هم برادرها\nبملاقات او نیامدند در این بین که عموهایم از هرات فرار نموده بولایات خود رفته بودند\nسردار (محمد اسلمخان) که حاکم بیجده تبلیغ و سردار (محمد اعظم خان) که حاکم\n(کرم و خوست) بودند فورا بشروع بفراهم آوردن اشکالات بطرف کابل شدند زمانیکه\nجدم از کابل بطرف هرات میرفته است سردار (محمد علیخان) پسر بزرگ (امیر شیر علیخان)\nرا بحکومت کابل مقرر داشته بود (محمد علیخان) بپدرش بقندهار نوشته جبرا\nنموده که فورا بکابل بیاید والا آشوبی بر پا خواهد شد برسیدن این خبر (امیر شیر علیخان)\nبدون تنبیه برادرهایش عازم کابل گردید باین خیال که اول باید باسردار\n(محمد اعظم خان) که برادر اندرش بود و پیچیده کار او را اتمام نماید بعد برادرها\nخودش را بجهت طوفانی که کرده بودند تنبیه نماید (امیر شیر علیخان) برو و غزنین\nقرآنی نزد عمویم سردار (محمد اعظم خان (بکرم و خوست) فرستاده باو پیغام داد\nچون شما پسر بزرگتر (امیر دوست محمد خان) میباشید من همیشه شما را برادر بزرگ و محترم خودم\nخواهم دانست باید شما فورا بغزنین آمده یک دفعه مرا ملاقات نمائید سردار محمد اعظم خان\nمطمئن شده بملاقات (امیر شیر علیخان) آمده و این دو برادر تعهدات خود را تجدید\nنمودند در آن معرکه دند بعد ازان عمویم پسر بزرگ خود سردار (سرور خان) را با\n(امیر شیر علیخان) گذاشته خودش بمحل حکمرانی خود مراجعت نمود و (امیر شیر علیخان)\nبکابل آمد زمان ورود (امیر شیر علیخان) بغزنین سردار (محمد اسلمخان) که در بامیان\nتوقف داشت عیال و اموال خود را گذاشته فورا ببلخ آمد در این اوقات پدرم\nدر پنج هوسن باو نوشتم که سردار (محمد اسلمخان شخص مفسدیستی از و تقویت نمائید و او را"}
{"book": "adl0965", "page": 49, "text": "فصل دویم\n۴۶\nبخود راه نداده پدرم جواب داد چون مشارالیه بمن پناه آورده است نمیتوانم اورا\nنپذیرم (امیر شیرعلیخان) ترک معاهداتیکه با عمویم سردار سید محمد اعظم خان ) کرده بود\nنمود لشکر ی بسر کرده کی سردار ( رفیق الدین خان ) که شخص زرنگی بود بمخالفت امریم\nعمویم با این چنین دشمن قوی تاب مقاومت نیاورده بطرف هندوستان نجات علامت\nملک در نلستان گریخت و (امیر شیرعلیخان) محالات (کوهاز و درمت) راو کر کے تعلق\nبپدرم داشت و جدم به تیول پدرم مرحمت فرموده بود متصرف کردید محالات مذکور در آنوقت\nسپرده (احمد کشمیری) بود که مشارالیه زیر دست پدرم بزرگ شده بود این رفات\nتعدیانه (امیر شیرعلیخان) قهر ا خیالات برادرهایش را با او مخالف نمود خیلی اشخاص\nمفسد هم حاضر بودند که دشمنی (امیر شیرعلیخان) را در قلب پدرم بهیجان اور ندان\nجمله این اشخاص یکی سردار (محمد اسلمخان) و یکی سردار ( عبدالرؤف خان) و یکی سردار\n(محمد امین خان) بود این سردار (محمد امین خان) از اولا د صاحب منصبان تو نجا\nسلاطین مغلیه هندوستان بود و این اشخاص خیلی مفسد بودند برحسب وعده که چندی\nقبل بپدرم من داده بود بجهت ملاقات من باتفاق همین اشخاص مفسد سنجان آباد امدند مکتوب\nهم احمد کشمیری ) مرسله از ( امیر شیر علیخان برای پدرم آورد من نمیخواهم ترکستان را\nاز شما بگیرم و خیالات من نسبت بشما مجنانه است این (احمد) نام خیلی نمک نشکاس\nبود ضمناً از جانب امیر شیر علیخان) مأمور شده بود مواظب حرکات پدرم بوده برگاه\nبمخالفت (امیر شیرعلیخان) سازش نمایند جلوگیری نماید پدرم و مشاور های منافق\nاو عموما بجهت مذاکرات محرمانه مجلس میکردند لیکن مرا در مجلس خودشان راه نمیدادند\nباین خیال شاید من با خیالات آنها مخالفت نمایم البته اگر من میدانستم مشغول\nچه اقداماتی هستند از خیالات آنها مخالفت میکردم همینکه شنیدم پدرم را فریب داده آ"}
{"book": "adl0965", "page": 50, "text": "فصل دویم\n۴۵\n\nکه جمعی از سردارهای کابل حاضرند حکومت اور ا قبول نمایند متاسف شدم پدرم\nمصلحت داده بودند که اقدام صحیح بجهت شما این است که (بامیر اتالیق) دوستی فراهم\nآورده ولایت (قته غن) را بادرسترد دارید و باین وسیله عساکر بلخ و قته غن را متفق ساتها\nعازم کابل شوید (میر اتالیق) هم باین کار راضی شد اندک مدتی بـا خبر رسید که ( امیر\nشیرعلیخان لشکر کشیده بطرف ترکستان میآید پدرم بحکم نمود بجای ابتر تحته پل بروم\nخودش اظهار کرد شخصاً بمقابله (امیر شیرعلیخان) خواهد رفت من خیلی سعی کردم پدرم را ازین\nرفتن باز بدارم و استدعا نمودم مرا بعوض خودش بفرستد و توضیح کردم که اگر من\nاز (امیر شیر علیخان) شکست خوردم شما بجهت پشتیبانی من حاضر خواهید بود ولی اگر افغان\nبا شما مساعدت نکرد من نخواهم توانست کار را از پیش ببرم اگر چه پدرم ملتفت شد که\nخیال من صحیح است ولی دوستانش که اشخاص مفسدی بودند تردیدش نمودند و او را\nتحریک کردند گفتند از حالات مردمان کابل شما بهتر آگاه هستید و بهتر خواهید\nتوانست با آنها اکراـت نمائیـد پدرم رای آنها را پذیرفته استدعام را ر د نمود مرا\nبتحته پل فرستاد\nزمانیکه حکومت خان آبا د را داشتم بعد از پرداختن مواجب قشون مبلغ چها ر لک روپیه\nذخیره کرده بودم پدرم حکم داد صند و قها بجهت حمل ونقل این پول ساختند وجه مزبور\nرا با خودش برداشته عازم بایجگاه که بین کابل و بلخ واقع است گردیده سرکر ده های شکر\nپدرم اشخاص ذیل بودند\nغلام احمد خان نایب محمدخان کرنیل شهداب کرنیل ولی محمدخان پدرم این صاب منصب را\nکمنزل جلوتر از خود فرستاده که قلعه های کوه اطراف دره را متصرف شوند و بآنها دستورالعمل\nداد که بهیچوجه تا رسیدن خودش جنگ نمایند گمان دارم که من قبلاً مذکور داشته ام"}
{"book": "adl0965", "page": 51, "text": "فصل دویم ۴۶\nکه (غلام محمد خان) اگرچه صاحب منصب خوبی بود اما خیلی تنبل بود در این موقع دستور العملی را\nکه باو داده شده بود اجرا نداشته متفرق شدن کوهسارا تا روز بعد بعهده تاخیر گذاشت\nدر این بین صاحب منصبهای مجرب (امیر شیر علیخان) که من جمله آنها سردار (محمد رفیق خان)\nو جنرال (شیخ میر) بودند این تاخیر را مغتنم دانسته سربازهای خود را بقرار کوهها اقامت\nدادند قبل از اینکه (غلام احمد خان) قبل از صبح از خواب بیدار شود از این بلندیها بهمراهان\nاو شلیک نمودند و این اشتباه نتیجه بدی بخشید اگر چه لشکر ما خوب جنگیدند ولی لشکر خصم بالا\nدره محکمی را بتصرف دشمن دادند خبر این زدو خورد بپدرم رسیده بسرعت حرکت\nنموده روانه شد که بصاحب منصبهای خود کمک نماید ولی در مقام موسوم بقره کتل لشکر\nشکست خورد با و رسیده این خبر جوشش را با و دادند پدرم غیر از اینکه با بقیه لشکر شکست\nخورده مراجعت نماید چاره نداشت لہذا مراجعت نموده در مقام موسوم (بده؟)\nکه یکمنزل عقب بود اقامت نموده در اینجا لشکر و توپهای خود را بدقت ترتیب داده\nحاضر شد که یک مرتبه دیگر مقابله ایستادگی نماید ولی سردارهای نمک بحرام که شکر\nحیله پدرم را باین حالت رسانیده بودند در این موقع بمخالفت او برخوسته با میرشیر علیخان\nنوشتند لشکریرا که (عبدالرحمن) تربیت کرده است خیلی قوی میباشند و شما نخواهید توانست\nبا آنها مقابله نمائید بهتر این است مشغول سازش شوید و الا شکست خواهید خورد (امیر\nشیر علیخان) این نکته را پذیرفته (سلطان علی پسر سردار کهندل خان) قندهاری را بآدران\nفرستاده متعهد شد که سردار (محمد افضل خان) را بجای پدر خود میپندارم و حاضر\nشده ام از جنگیدن با برادر خودم محض اینکه پدرم (امیر دوست محمد خان) بد نام نشود دسته آنها\nپدرم فریب این تعهدات را خورده پسران را بوسده بکمپر خود گذاشته عازم اردوی\n(امیر شیر علیخان) شد اگر چه لشکر از پدرم استدعا نمودند که جنگ نموده کار را یکسره نمایند"}
{"book": "adl0965", "page": 52, "text": "فصل دویم\n۴۷\nولی قبول نکرد بحکم مراجعت آنها داد پس از ورود باردوی برادرش (امیر شیرعلیخان)\nبجهت پذیرائی پدرم بیرون آمده رکاب او را بوسیده باین تملقات مزورانه پدرم\nرا فریب داد و از اراده جنگ نمودن با برادر بزرگتر خود اظهار تاسف نمود سندی\nبجهت پدرم حاضر نموده خودش مشغول خدمتگذاری شد پدر ساده لوحم از اینکه تهاجمین\nاو برادرش مرتفع گردید خداوند را شکر نمود از چند ساعت باردوی خود مراجعت نمود\nهفت هزار گوسفند و دو هزار خروار آرد و جو بجهت برادرش فرستاد زیرا که (امیر\nشیرعلیخان) باردوی پدرم آمده بازدید نمود بعد از مراجعت خود (محمد رفیقخان) را نزد\nپدرم فرستاده خواهش نمود که (با میرشیرعلیخان) اجازه بدهد که بجهت زیارت قریشا\nمردان (مزار شریف) بیاید بعد بکابل مراجعت نماید زیرا که در کابل کارهای زیاد دار\nپدرم با و اجازه داد لشکر خود را از راه (دره یوسف) بطرف بلخ فرستاده خودش با\nسه هزار سوار خاصه خود باتفاق (امیرشیرعلیخان) از راه آقاق عازم گردید وقتیکه لشکر\nپدرم به تختیپل رسیدند من در اینجا بودم بپدرم نوشتم اشتباه بزرگی نموده اید که لشکر\nخود را از خود جدا کرده اید ولی پدرم اعتنائی بعرض من نگذاشت (امیر شیرعلیخان) پسر\nخودش را (سردار محمدعلیخان) را جلوتر از خود بمزار شریف فرستاد (سردار محمدعلیخان چنین تصویر\nمیکرد که باید من (بمزار شریف) رفته او را ملاقات نمایم ولی من کاغذ حسنیم مقدم باو\nنوشته گفتم اگر شما زحمت کشیده بملاقات من بیائید از دیدن شما مشعوف خواهیم شد\n(سردار محمدعلیخان) جواب نوشت عجالة میخواهم نزد پدرم مراجعت نمایم انشااله\nبعد با شما را ملاقات خواهم نمود وقتیکه پدرم وارد (مزار شریف) شد من بخدمتش مشرف\nشده سعی کردم با و حالی نمایم که (امیرشیرعلیخان) باشما خدعه کرده است و از پدرم اجازه\nخواستم وقتی (امیرشیرعلیخان) وارد شود اورا اسیر نمایم ولی پدرم قرآن را برداشته"}
{"book": "adl0965", "page": 53, "text": "فصل دویم\nگفت بخاطر این کلام خدا چنین اقدام زشتی مکن جواب دادم که شما خواهید دید علمای\nمن همین کار زشت را خواهد کرد روز بعد امیر شیر علیخان وار د گردید بخیب را در مستور\n(مزار شریف) بسر برده تاشقرغان مراجعت نموده پدرم در تخته پل بملاقات من آمده بعضی هدایا\nاز اینجا بجهت برا درش فرستاد و پیغام داد، بجهت خداحافظی نزد شما خواهم آمد من از\nپدرم استدعا نمودم باوداع نرود ولی بکانی الساباق کوشش بحرف من نداده عازم شهرود\nگردید محض ورود بآنجا (امیر شیر علیخان) عهدی را که با پدرم کرده بود شکسته پدرم را حبس\nنموده وقتی عساکر ما این خبر را شنیدند متغیر شده حاضر گردیدند که آنها را بجنگ (امیر علیمان\nببرم من هم از ان متفق شده باین قصد عازم (مزار شریف) شدم بور و د آنجا چا در ها بر با نون\nدر این موقع کاغذی از پدرم رسید که راضی نیستم جنگ نمائی و اگر جنگ کنی تو را عاق خواهم کرد\nمن مضمون کاغذ مذکور را بعساکر خودم قرائت کردم چون دیدند منقسم شده ام جنگ نمایم اما\nمرا گذاشته بطرف کابل روانه شدند فقط پانصد الی ششصد نفر که از کسان خودم بودند\nبا من ماندند بوقت نصف شب مراسله دیگری از پدرم بجهت من رسید توصیه کوی\nکه با تمام سرانان و فادار خودم که مایل بودند با من باشند بطرف بخارا برویم ملبسنا فوراً\nحرکت کرده بطوری بسرعت رفتم که تا اول آفتاب به نیمه راه سرحد رسیده بودم پس از ورود\nدولت آباد دیدم تقریباً دو هزار سوار با طراف کوهی ایستاده اند و آدم بسیار هم\nبالای کوه دیده میشود قاصدی بجهت تحقیق و شناختن این مردم فرستادم خبر آورد اینها\nسوار های اوزبکیه بلخ هستند پس از تحصیل اطلاع بطرف آنها روانه شدم آنها بمن سلاما\nگفتند مشغول جشن عروسی میباشیم از آنها پرسیدم سوارهائیکه سر کوه معلوم میشوند\nچکاره هستند جواب دادند آنها افغان هستند دخلی بما ندارند از این اطلاع استنباط نمودیم\nکه آنها باید نایب غلام احمد خان و عبد الرحیم خان باشند که دیشب از من جدا افتاده بودند"}
{"book": "adl0965", "page": 54, "text": "فصل دویم\n۴۹\nپیغام فرستاده آنها را بطرف خود دعوت نمودم که بیایند با من ملحق شوند جواب دادند\nتا آنها کتابچه یی نویسم بقول فرستاده من مطمئن نیستند وقتی آنها را مطمئن نمودم\nکه من کیستم با من ملحق شدند معلوم شد (غلام احمد خان هم شبانه از اینها دور افتاده\nتنها مانده بوده است بهر حال همه ما فوراً بطرف رو د جیحون روانه شدیم سواران\nاوزبکیه حاضر شدند با ما بیایند من بآنها گفتم لازم نیست بیائید بر گردید اصراری نمودند\nکه ما حاضریم با شما خدمت نمائیم من گفتم محتاج بکمک شما نیستم وجداً از آنها خواهش نمودم\nمراجعت نمایند چون خوب میدانستم که اوزبکها از افغانها متنفر هستند و همیشه\nحاضراند بآنها صدمه برسانند سوارهای مذکور بالاخره راضی شدند مراجعت نمودند\nو ما عازم گردیده از یمجه بسر بیج گذشتیم که بعد آن هیچ قلعه و آبادی تا کناره جیحون نیست\nو تماماً بیابان چول است در اینجا غالیزی دیدم بهمرهان خود گفتم هر یک از آنها دو خربوز\nیا دو هندوانه بخورجین خود بردارند مبادا در راه چول آب پیدا نکنیم چون نیمه را\nبطرف جیحون طی شد تقریباً نصف از سوارهای من پائین آمدند که خربوزه های خود را بخورند من\nسعی کردم آنها را از این کار وا دارم بآنها گفتم این محل خطرناکی است بهتر است خربوزه\nخود را بر سواری بخورید ولی نایب غلام احمد خان) گفت شما بروید ما گرمی روز را در اینجا بسر برده\nعقب سر شما خواهیم آمد بعد از این گفتگو قالیچه های خود را زیر درختهای جنگلی پهن نموده\nمشغول راحت شدند من با سی نفر سوار و تمام پول نقدیکه داشتم با خود برداشتم مدتی\nکه دیدم دو غلام احمد قبل ) را با دویست و چهل سوار که سر کرده های آنها اشخاص ذیل\nبودند عقب گذاشتم (ناظر حیدر) (عبدالرحیم) (کرنیل سهراب) (کرنیل نظیر)\n(کمدان اسکندر چرخی کامدان )\n(اسکندر چرخی) با چهل نفر کابینها در ساله دارنا در این موقع بیان مینمایم که بهر حال"}
{"book": "adl0965", "page": 55, "text": "فصل دویم\nخودم با پسر والی او سر داعطیم خان) که پانزده ساله بود درخت پل گذاشته بودند\nو اینها سپرده (اسکندر خان اور کزائی غلام علی ) نام بودند بعد از طی مسافت دو سه فرسخ\nدیدم سواری از عقب سر با تاخت میآید تأمل نمودیم تا رسیده خبر آورد که سوارهایی دیگر\nکه من آنها را مراجعت داده بودم بعوض اینکه بخانه های خودشان بروند از عقب\nنموده میآمد و تا اینکه نایب غلام خان ) و همران او زیر درختهای جنگل خوابیده بودند رسیده\nبآنها حمله آور داند این قاصد را نزد من فرستاده اند که کمک آنها بروم من گفتم که این\nعجب عقلی دارند بعوض اینکه فرار نموده خود را از مهلکه نجات دهند میخواهند منم برویم بآنها\nکشته شوم بجهت مردمان لشکری در وقت جنگ شجاعت تنها کافی نیست بلکه باید شعور دار\nباشند که در وقت لزوم جان خود را از مهلکه برهانند جان بدر بردن از خطر هم شجاعت است\nمن بفرستاده آنها حالی نمودم که وقتی سیصد سوار همراه داشتم جنگ نکردم حالا\nکه فقط سی سوار همراه من است چگونه میتوانم بجنگم یک نفر از سرکردها موسوم بقیصر خان\nکه با من بودند بسبب اینکه برادرش سهراب ( عقب مانده بود مراجعت نمود بعد از\nما بطرف جیحون روانه شدیم بفاصله قلیلی به جیحون رسیده همران خود گفتم مکث نمایند\nو خودم با یک نفر تاخت جلو رفتم که قایقی کرایه نمایم باین سبب این کار را کردم که مبادا\nما را که قایقچیها بیینند نترسند دیدم فقط یک قایق بیشتر نیست و چند نفر از تجار ترکمان\nحمل کشمش و بادام داشتند برای کرایه قایق گفتگو میکردند یک نفر از آنها بار خود را\nبا ده شتر در قایق گذاشته بود من پیاده شده داخل قایق شدم قایقچیها بزبان ترکی\nاز من پرسیدند شما چکار هستید من هم بزبان ترکی جواب دادم تا جر میباشم در بین\nاین گفتگو من سوار خود را فرستادم که همران مرا بیاورد سوارهای من رسیدند\nباعث استعجاب قایقچیها وتجار گردیده سعی نمودند قایق را از ما بگیرند من تفنگ خودرا"}
{"book": "adl0965", "page": 56, "text": "فصل دویم\nاد\n\nسردست گرفته گفتم اگر داخل قایق شوید فوراً گلوله خواهید خورد آخر الامر راضی شده\nمرافعه نمایند از یکی از سوارهای من پرسیدند این شخص کیست سوار مذکور بآنها جواب داد این\nشخص (سردار عبدالرحمن خان پسر سردار محمد افضل خان) است همینکه دانستند\nتعارف نموده معذرت خواستند من هم عذر آنها را پذیرفته همراهان خود را بدو قسمت\nمنقسم نمودم که یک قسمت با اسبهای ایشان با من در قایق بیایند و قسمت دیگر چون مجبور\nبودند عقب بمانند بآنها گفتم از قایقچیها یل گرفته بجهت حفاظت خودشان سنگری\nترتیب دهند و قتیکه تقریباً از جیحون گذشته بودیم در مقابل قایقی دیدم یکی از همراهان خود را\nکه شناور خوبی بود فرستادم خبر بیاورد در قایق کیست مشارالیه رفته خبر آورد که\n(عبدالرحیم) با یک نفر فرستادۀ (امیر بخارا) میباشد یکدیگر را ملاقات نموده مسرور شدیم\nمن دو ساعت بظهر مانده بعد از مسافرت شش ساعت وارد خاک بخارا شدم قایقچیها\nگفتند اگر میل دارید اسبهای ما حاضر است بردارید با خود ببرید من بهتر دانستم\nدر کنار جیحون توقف نمایم تا دسته عقبی همراهان من برسند و طلا بقایقچیها دادم\nکه بجهت خودشان و اسبهای ما آذوقه تحصیل نمایند دویست تنگه هم (بعبدالرحیم)\nخادم که با مامور (امیر) بروند که ده راس گوسفند خریده غذای پخته حاضر نمایند و سیصد\nعدد نان هم بجهت سوارهای من که روز بعد باید برسند تهیه کنند کاغذی هم بحاکم (شیر آباد)\nکه تحت حکومت (امیر بخارا) بود نوشته از ورود خودم بخاک او اطلاع داده خواهش نمودم\nدویست سوار بآنطرف جیحون برای تقویت سوارهای من بفرستد وصول مراسله\nمن حاکم مذکور خواهش مرا پذیرفت که چهار صد سوار و چند قایق صبح زود بجهت اینکار\nخواهد فرستاد وقت طلوع صبح من صدای چند تیر تفنگ شنیدم بعد از دو فقره شلیک همراهان\nخود را بیدار نموده بآنها این طور حالی کردم که این صدای تفنگ از طرف رفقای شما میباشد"}
{"book": "adl0965", "page": 57, "text": "۵۲\nفصل دویم\nکه بشادمانی سوار شدن بقایق این شلیک را می نمایند و بقایقچیها وعده دادم که شصت\nعدد قایق بجهت من حاضر کنند بجهت هر قایقی پنجاه طلا انعام خواهم داد قایقچیها گفتند دطفر\nمقابل رودخانه نایره جنگ مشتعل است ما انجا نمیرویم که خود را بخطر بیندازیم من چند دقیقه\nتأمل نموده بغلام بچه خودم موسوم بحسن حکم دادم یک کیسه هزار طلا که سپرده باوبود بیاورد\nاین طلا را پیش روی قایقچیها شمردم و بآنها گفتم اگر قایقہائیکه خواسته ام حاضر\nنمایند این هزار طلا را بشما خواهم داد قایقچیها با ور نمیکردند که این اظهار من صحیح است\nمن بآنها گفتم اگر شما آدمهای خود را الان عقب قایق نفرستید این طلا را می توانید همن حالا بگیرید\nخلاصه باین تدابیر سی عدد قایق حاضر نمودند قایقها را سوار شده و بسرعتی حرکت کردیم\nکه کمتر از دو ساعت دو ثلث رودخانه را طی نمودیم معلوم شد سوارهائی من که آنها در میان\nعقب مانده بخواب رفته بودند بعد از اینکه سوارهای اوزبکیه بآنها حمله نموده اند متدرجاً عقت\nنموده خود را کم کم عقب کشیده تا کنار رود جیحون رسانیده اند و سوارهای اوزبک چون دیده\nاند در رودخانه قایقی پدیدا نیست و شب هم رسیده جنگ را موقوف نموده خیال کردهاند\nصبح زود غنیم خود را اسیر خواهند نمود صدای تفنگی که طلوع صبح من شنیدم از بینها\nبوده است در این موقع سوارهای من از دیدن قایق با قوت قلب یافته دلیرانه مشغول\nمدافعه شدند سوارهای دیگر هم که عقب سنگری که از قوم ساخته بودند پنهان بودند جرات\nپیدا کرده بدشمن شلیک نمودند آخرالامر دشمن متفرق شده رو بفرار نهادند لهذا همه\nما با سالماً از رودخانه عبور نمودیم سوارهای من غذائی را که بحکم من بجهت آنها تهیه\nکرده بودند با نهایت میل تا اندازیکه ممکنشان بود خوردند زیرا که مدت سی و شش ساعت\nبود چیزی نخورده بودند بعد از این با کمال راحت تا عصر روز بعد در خانه های قایقچیها\nاستراحت نموده بعد از آن عازم بخارا شدیم یکشب در (علی آباد) منزل نموده از نیجا"}
{"book": "adl0965", "page": 58, "text": "فصل دویم\n۵۳\nحاکم (شیر آباد) و رؤسای ولایتی باستقبال من آمده بمنزلی که حاکم مزبور بجهت پذیرا\nمن حاضر کرده بود رفتم ده روز در اینجا مهمان بودم در این حین (امیر بخارا) مراسله بجهت\nمن فرستاده مرا دعوت نمود که بملاقات او بخارا بروم من هم فوراً عازم شده بقرار ذیل\nطی منازل نمودم\nاول شوراب دویم سراب پرده سیم بولاغ چهارم چینار کله پنجم چشمه ششم حفیظان\nهفتم قره شیخ هشتم خذار مهم قرشی پنچروز در قرشی توقف نموده ازنجا بخواجه دکا گان\nاز انجا وارد بخارا شدم قوس بیکی (امیر بخارا) با قاضی و کوتوال و بعضی اشرف کردگا\nبزرگ در مقام موسوم به کاکان باستقبال آمدند و مرا بمنزلی که بجهت پذیرائی من مهیا\nکرده بودند فرود آوردند مهماندار من آمده خود را معرفی نمود تا نه روز بجهت\nمن مهمانی آوردند بعد از آن (امیر) خلعت بجهت من و صاحب منصبهای من\nباده هزار تنکه بجهت خودم و بجهت هر یک از صاحب منصبهای من هزار تنکه و\nبجهت آنهائیکه منصبشان کمتر بود پانصد یا ششصد تنکه و بجهت سوارها هر کدام دو\nتنکه فرستاد و نیز دو دست یراق طلا بجهت اسب من فرستاد من هم در عوض بجهت\nامیر مذکور یک قبضه شمشیر دسته طلا و یک دست یراق اسب طلا که دوازده هزار\nاشرفی قیمت آن بود و یک قبضه خنجر غلاف طلا و دویست دانه سکه طلا ویک\nکمربند مرصع که تقریبا هزار تومان قیمت داشت با دور اس اسب عربی از نسل\nاسبهای خودم با زینهای انگلیسی مطلا و نه طاقه کمخواب و نه طاقه پتوی کابلی و نه طاقه شمال\nکشمیری و نه طاقه خلیل خانی کشمیری و نه طاقه ململ سفید و نه عدد کلاه زری بجهت امیر\nفرستادم نیز امیر بعضی لباسها با سه پیراهن و زیر جامه بجهت من فرستاده که زیرجام\nبند نداشت بمن گفتند این زیر جامه های خود امیر است من تعجب نمودم زیرا که"}
{"book": "adl0965", "page": 59, "text": "۵۴\nفصل دویم\n\nزیر جامه از پارچه ها کی بود که بچهار قسم مختلف یعنی قرمز و سفید بنفش و سبز رنگ شده بود وقتیکه من و صاحب منصب های من این لباسها را پوشیدیم یک نفر نوکر آمد و خبر داد که امیر بجهت ملاقات من حاضر است من هم روانه شده پس از ورود بعمارات امیر قوش بیکی مرا استقبال نموده باطاقهای امیر برد رسم امیر بخارا این است که خود امیر با دو سه نفر غلام بچهای خاطر خواه خودش در اطاق بزرگی جلوس میکند و صاحب منصبهای او در اطراف اطاق روی سکوهای کوچک می نشینند و درب اطاق دو نفر دربان ایستاده اند که اتصالا نگاه میکنند که امیر چشم خود اشاره بآنها میکند یا خیر اگر امیر اشاره چشمی بآنها بکند فورا دویده نزد او میروند که ببینند چه میخواهد بعد قهقرابرگشته پیغام امیر را بهوداجی میخمدست باشی میرسانند وقتیکه من نزدیک رسیدم دربانها دویده نزد امیر رفتند بعد جوابی آمده گفت امیر هدایای شما را قبول فرموده است و بمن گفتند که باید جلو اسپهای خود را بدست خود گرفته پولها را بدوش خود گذاشته بامیر تعظیم نمایم من جواب دادم بجهت حمل پولها یک نفر لازم است و بجهت اسبها دو مهتر و من هیچکس در دنیا سجده نخواهم کرد و غیر از خداینکه مرا خلق نموده دیگری را قابل سجده نمیدانم دربان مذکور که هیچوقت قبلا همچو جوابی از کسی نشنیده بود خیلی متغیر شد علیهذا گفتم یا اینکه شخصاً پیغامی دارم بامیر میرسانم یا بجای دیگر میروم آخر الامر قوش بیکی چیزی بهوداجی گفت هوداجی نزد امیر رفته مراجعت نموده گفت امیر قبول فرموده برسم خود سلام نمائی من وارد اطاق شده علی الرسم سلام کردم با امیر دست دادم امیر گفت نزدیک او بنشینم من مودبانه نشسته در بین صحبت مختصراً با امیر تکلم نمودم تا یک ساعت صحبت داشته بعد بمنزل مراجعت کردم بعد از دو ماه روزی امیر"}
{"book": "adl0965", "page": 60, "text": "فصل دویم\n۵۵\nیک نفر از نوکر های خود را وا داشته بود که نزد من آمده بمن بگوید که امیر نسبت بشما\nخیلی مهربان است خوبست شما هم یک هزار طلا و نقد و سه نفر از غلام بچهای خوش صورت\nخود را با میر پیشکش نمائید من جواب دادم این غلام بچها بمنزله فرزند من میباشند بدان\nکه د بلهم کار سلاطین است من علی الرسم بجهت امیر هدایا فرستاده ام حالا\nتوقع انعامات از ایشان دارم بعد از ده روز باز همان شخص نزد من آمد و اظهار داشت\nامیر بجهت شما سلام فرستاده میبل دارد شما را یکی از اهالی در بار خود مقدر نماید تا\nشما هر روز بدر بار امیر حاضر شوید امیر نسبت بشما مهربانست من جواب دادم هیچوقت\nنوکری نکرده ام و نمیدانم رسومات نوکری چه چیز است شخص مذکور مرا تطمیع میکرد\nکه اگر من نوکری امیر را قبول نمایم بتولی بمن عطا خواهد نمود من بکشم خداوند با میر طول\nعمر عنایت فرماید محتاج بپول و تیول نیستم باز شخص مذکور گفت اگر من نوکری را\nقبول نکنم برای من صدمه فراهم خواهد آمد این اظهار او را هم رد نموده گفتم صدمه\nبرای کسانیست که مقصر باشند علاوه بر این که مقصر نیستم در پناه امیر میباشم بسته\nهر فرمایش دیگری اگر داشته باشد حاضرم واقعا متحیر بودم چگونه این تکلیف\nرا قبول نمایم حال اینکه هیچوقت برای جدم (امیر دوست محمدخان) هم مرا تکلیف\nبنوکری نکردند بشخص مذکور گفتم اگر من قبول خدمت نمایم نمیتوانم تمام روز مثل\nسایرین بکار بمانم و سر کار بعوض مواجبی که بمن بدهند کار کنم آنوقت امیر با اشخاصی که در\nدر بار او میباشند مکدر خواهد شد در این موقع مثلی موافق حال خودم بیان نموده گفتم\nنه بر شتری سوارم نه چو خر بزیر بارم نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم بعد از این\nهمه مذاکرات شخص مذکور دید هر چه بگوید مغالطه است گفتگو با نیکه بین من و او شده\nبود نوشته از نزد من بیرون رفت اوّل ورود خودم در بخارا یک نفر را مخفیانه نامیست"}
{"book": "adl0965", "page": 61, "text": "فصل دویم\nعمره\nطلا مواجب مقرر کرده بودم که هرچه در مجلس امیر مذاکره میشود محرمانه بمن اطلاع بده\nچون رسم آنجا اینست که جمیع کارها ظاهر و آشکارا در مجلس امیر میگذرد مجری\nچیزی در میان نیست از این جهت تمام اشخاصی که در دربار هستند از همه کار مطلعند\nدر ماه رمضان تمام کارها تعطیل و مشغول روزه بودند و من عموما از ترس مامورین\nکوتوال آسوده نبودم زیرا از وقتیکه از قبول کردن خدمت در دربار امیر انکار\nکرده بودم همه وقت مواظب حرکات من بودند و در حالت نظر بند بودم\nظاهرا من باین فقره اعتنائی نداشتم و بنوکر های خودم نیز هیچ اظهاری نمیکردم\nشب عید فطر نوکرهای امیر دو دست لباس با یک عمامه دستمال بعنوان خلعت\nبجهت من اوردند و گفتند امیر مرا فردا صبح وقت طلوع آفتاب بحضور خود احضار\nنموده که بجهت تبریک عید حاضر شوم صبح که رفتم دیدم چهل نفر در تالار بزرگی نشته اند\nدر میان آنها یک نفر (محمدخان) نام که یکی از نویسنده های بلخ بود حاضر است\nاین شخص سابقا حاکم سرپل بوده بمخالفت دولت افغانستان برخوسته و از لشکرها\nبسرکرده گی (غلام علی وکرنیل ولی محمدخان) شکست خورده به بخارا فرار نموده بود بجهت من\nبا بیست نفر دیگر سکوی پائین ترجا مقرر کرده بودند و (محمدخان) با ده نفر روی سکوی\nبالاتر نشته بود در این حین میردار د شده حضار بر خوسته دست امیر را بوسیدند\nمن هم چنین کردم بعد از آن امیر رفته خوانچه زیادی از شیرینی آوردند و\nسفره پهن نموده شیرینیها را روی سفره گذاشتند نوکرها عقب رفته حضار مجلس فورا\nبقدریکه امکان داشت مشغول خوردن شدند آنهائیکه دورتر نشسته بودند آمده دامنهای\nخود را پر از شیرینی نموده بجای خود نشته مثل حیوانات مشغول خوردن شدند من با این جمیع\nمتحیرانه نظر میکردم شخصی بمن گفت این مهمانی ترک امیر است شما چرا چیزی نمیخورید من که چیزی یگا"}
{"book": "adl0965", "page": 62, "text": "فضل قديم\n۵۷\nگفتم دیگر سیل ندارم و هر قدر زو د تر ممکن بود نمازگاه رنستم محلی را که امیر بجهت من مقرر\nکرده بود بمن نمودند در میان حضار دیدم ( نایب غلام محمد خان ) و (کاندان سکندر\nخان ) با تقریب چهل نفر از کسان من که یک ماه قبل داخل نوکری امیر شده وقتاً\nحاضر میباشند این اشخاص بمن بی اعتنائی نموده سلام هم نکردند بعد امیر که باسب\nسفیدی سوار و جقه بلندی بعمامه اش و جقه هم بسر اسبش و جقه دیگری به پشت\nاسبش زده بود وارد گردید ! بر شال کشمیری میان بسته و تقریباً سی\nذرع زر بفت بسرش پیچیده بخنجر مرصعی بکمرش زده با کمال تفرعن بمخرا مید بهر سه قدم\nفاصله تمام مردم تقر یباً تعظیمی نزدیک بسجده مینمودند ولی من ساکت ایستاده بودم امیر\nآمده جلو من ایستاده بتکبر گفت همه با واقعه ای نمودیم من دیدم سربند از بندهای عما\nامیر باز شده است بعد از سجده امیر نمیتوانست از ترس اینکه عمامه اش بیفتد سر خود\nاز سجده بردار د من نتوانستم تحمل نمایم امیر باین بزرگی مفتضح شود فوراً نماز خود را شکسته\nپیش رفته بند های عمامه او را بستم اگر چه من نمازم را با تمام نرسانیدم ولی مشعوف بودم\nباینکه عمل نیکی از من سر زده و امید عفو از خداوند دارم بعد از اتمام نماز امیر\nاسب خود را سوار شده و مردم در این حین بخاک افتادند من هم فراغت حاصل نمود\nبمنزل خودم مراجعت نمودم چند روز بعد امیر بکوتوال دستورالعمل داد مترسم\nنماید که با زخصای مردم مراوده دارم ولی این اتهام خلاف ثابت شد زیرا که معلوم\nگردید هیچوقت من تنها نبوده ام و همیشه شصت هفتاد نفر با من بوده اند نیز امیر حکم داد\nدر میان نوکر های من نفاق انداخت آنها را وادارند از نزد من بروند\nدر اینوقت خبر رسید (روسها ) تاشکند را متصرف شده در خیال تصرف خلی یا میباشند امیر بنجارا\nمرا و همراهان مرا در بخارا گذاشته فوراً عازم سمرقند گردید من هم بلا درنگ تقاضای"}
{"book": "adl0965", "page": 63, "text": "فصل دویم\nرا نزد عمویم (محمد اعظم خان) که در (راولپندی) خاک هندوستان بود بامرا\nفرستاده اظهار داشتم مصمم شده ام انشا الله خود را خلاص نموده عازم بلخ شوم و\nاز او استدعا نمودم اگر ممکن باشد از هندوستان حرکت نموده از راه سوات (چترال)\nو بدخشان بیاید تا در بلخ یکدیگر ملحق شویم و نیز مراسله هم بلشکر مقیم بلخ نوشتم و مراسله\nبجهت امیر بخارا در سمرقند فرستاده خواهش نمودم مرا مرخص نماید بولایت خود مراجعت\nنمایم این مراسله را بتوسط (ناظر حیدر خان) و (کاغذ ان نظیم) نزد امیر فرستادم\nقوش بیگی و قاضی و کوتوال بخارا از این اقدام مطلع شده بمن پیغام فرستادند که\nچرا بدون اجازه نزد امیر آدم فرستاده ام من جواب دادم اگرچه امیر نوکرهای زیبا\nدارد لیکن قبول نمیکنم که هیچکدام از آنها بر من تفوق داشته باشند آنها گفته عقب\nقاصد شما آدم میفرستم او را برگرداند من بآنها حالی نمودم اگر چنین کاری بکنند من\nبدون اجازه امیر یا اجازه آنها حرکت خواهم نمود آن وقت مسؤلیت این حرکت\nمن برعهده آنها خواهد بود امیر جواب مراسله مرا نفرستاده قاصدهای مرا نزد\nخود نگاه داشت لذا بعد از چند روز (جنرال علی عسکر خان) را نزد امیر فرستادم\nپس از وصول این مراسله دویمی امیر در این باب با مشاورین خود مشورت نمود\nمشاورین چنین مصلحت دیدند چون از ابتدای سال معاونت نقدی یا خوراکی از امیر\nبمن نرسیده نگاه داشتن من در بخارا بیفایده است امیر این مصلحت آنها را پذیرفته بمن\nاجازه داد از مملکت او خارج شوم نیز امیر بقوش بیگی نوشت معلوم نماید آیا نوکران\nمن میل دارند نوکری امیر را قبول نمایند یا با من باشند چون مضمون کاغذ واضح بود\nقوش بیگی چنین دانست که مقصود امیر از نوکرهائی میباشند که فعلاً با من هستند\nنه آنهائیکه بعد از ورود من در بخارا از نزد من رفته داخل نوکری امیر شده بودند"}
{"book": "adl0965", "page": 64, "text": "فصل دویم\n٥٩\n\nبسبب این اشتباه قوش بیگی پیغامی فرستاد که نوکرهای خود را نزد او بفرستم که بعضی دستورالعمل امیر بجهت آنها فرستاده است بآنها بدهد از این پیغام چنین فهمیدم که قوش بیگی خیال دارد تمام نوکرهای مرا اسیر نموده بعد خودم اسیر نماید علیهذا خواہش او را نپذیرفته گفتم اگر بجهت نوکرهای من پیغامی دارد خودش آمده در حضور من بآنها ابلاغ نماید همراهان من هم با من درین خیال متفق شده گفتند باتفاق شما جنگ میکنیم زیرا که زنده رفتن نزد قوش بیگی را قبول نمیکنم اگر کشته شدیم نعشهای ما را نزد قوش ببرند همراهان من کاملاً خود را مسلح نموده حامل پیغام را با جواب خود عودت دادم در جواب قوش بیگی منشی خود را نزد من فرستاده پیغام امیر را بمن ابلاغ نمود نوکرهای من گفتند ما به بخارا آمده ایم بشاهزاده خود خدمت نمائیم نه اینکه غلام امیر بخارا باشیم دو روز بعد وقتی که تهیۀ سفر داشتم (سکندر خان) با نایب غلام و تمام همراهان آنها اسباب خود را بدوش خود کشیده نزد من آمده گفتند امیر از هر کدام ما التزامی میخواهد که بغلامی امیر اعتراف نمائیم چون از این تکلیف انکار نموده ایم ماها را مرخص کرده است از این جهت نزد شما آمده ایم در اثنای این صحبت طلبکارهای زیاد از عقب سر آنها آمده مطلب مطالبات خود را نموده که تقریباً دو هزار طلا می شد من بنایب غلام گفتم اگر با من وفاداری میکردی تنها شخص تو بیشتر از اینها پول خرج کرده بودی در جواب سرش را بزیر انداخت بعداً (کماندان سکندر خان) پرسیدم تو چه خیال داری مشارالیه گفت بیک دو نفر زنهای بخارائی دل باخته ام اگر آنها با من نیایند میل دارم در بخارا بمانم من نزد زنها فرستاده هزار طلا وعده نمودم که با ما بیایند ولی آنها انکار کردند از این جهت (سکندر خان) اقامت بخارا را اختیار نمود من اسب و یراق بجهت نایب غلام و همراهان او"}
{"book": "adl0965", "page": 65, "text": "۶۰\nفصل سوم\nابتیاع نمودم زیراکه اسب و یراق خود را بجهت مخارج خود فروخته بودند در ظرف پنج روز\nتهیه خود را دیده عازم بلخ شدیم\nفصل سوم\nدر باب جنگ و جدال امیر شیر علیخان از سنه ۱۲۸۳ الی سنه ۱۲۸۴\nحالا باید رجوع نمائیم به بیان داشتن حرکات (امیر شیر علیخان) در زمانیکه من از\nبلخ فرار کرده بودم وقتیکه ولایت بلخ را گذاشتم (امیر شیر علیخان) بعد از توقف\nشش روز در تاشقرغان ببلخ آمده اول کاریکه کرد این بود که عیالها و اطفال را\nاسیر نموده بکابل فرستاد و پدرم را در تمام مسافرتها با خودش همراه داشت\nبعد از اینکه برادر زاده خودش (سردار فتح محمد خان پسر وزیر محمد اکبر خان) را\nبحکومت بلخ مقرر نمود خودش عازم کابل گردیده فوراً بمخالفت برادر های خود\n(محمد امین خان و محمد شریف خان) مشغول تهیه جنگ گردید پس از تکمیل تهیه روانه\nقندهار شده کابل را به پسر خود (سردار محمد ابراهیم خان و سردار نظیر محمد خان)\nسپرده پدرم را بطور اسیر با خود همراه برده عیالهای ما را بدون خرجی و پرستار\nبکابل گذاشت در این موقع پدرم از محبس کاغذی (بامیر شیر علیخان) نوشته در باب\nحرکات او اعتراض کرده گفت با برادر اندر های خود بدسلوکی کردی حالا میخواهی\nبا برادرهای خود هم همان قسم سلوک نمائی و اظهار داشت باعث خونریزی میشود\nخود را مفتضح مکن والاً نتایج بد بجهت شما حاصل خواهد شد و پشیمان خواهی گردید (امیر\nشیر علیخان) باین نصایح اعتنائی نکرده در قندهار دوروز با برادرهای خودجنگ"}
{"book": "adl0965", "page": 66, "text": "فصل سوم\n\nنموده نتیجه این شد که برادرش (سردار محمد امین خان) و پسرش (سردار محمدعلی خان)\nکه ولیعهدش بود در این جنگ کشته شدند پدرم در حبس از این واقعه اطلاع یافته\nمجدداً این عبارت را (بامیر شیرعلیخان) نوشت (شرارت شما برای شما عاقبت\nبدی خواهد داشت و ای بر حال شما) بعد از کشته شدن (سردار محمد امین خان) نعش او را\nبحضور (امیر شیرعلیخان) آوردند گفت جسد این سگ را دو ربیندازید بپسرم\nبگوئید بیاید از این فتحی که حاصل کرده است بمن تبریک بگوید صاحب منصبهای او چون\nجرأت نداشتند حقیقت امر را نزد او بگویند نعش پسرشرا نزد او آوردند هنوز قدر\nدور بود (امیر شیرعلیخان) پرسید این سگ دیگر کیست بجواب این سؤال\nتابوت پسرش را مقابل او بزمین گذاشتند محض اینکه ملتفت شد گریبان خود را چاک\nزده مشغول ریختن خاک بسر خود گردید قدر یکه از این اندوه و الم شدیداً رام گرفت\nضعف نموده بحالت بیهوشی افتاد تا یک ساعت بهمین حالت بوده همینکه بهوش آمد\nمشغول گفتگو با نعش پسرش شده مجدداً بیهوش گردید تا دو روز همین حالت را\nداشته بعد نعش پسر را بکابل فرستاد و نعش (سردار محمد امین خان) را نوکرهای\nاو در قندهار در ب خرقه شریف دفن نمودند (امیر شیرعلیخان) بکابل مراجعت نمود\nدر بین راه بعضی اوقات هذیان میگفت و بعضی اوقات بهوش خود بود پس از ورود\nبکابل مثل اشخاص دیوانه شعر میزد و مرثیه یاد میکرد من این موقع را مغتنم دانسته\nاز بخارا حرکت نمودم پس از ورود شیرآباد مراسلامی عساکر منقسم بپنج پوضمان\nآن لو شدم نتیجه این شد که متفقاً مرا دعوت نمودند که ببلخ رفته با شکر آنجا ملحق\nشوم در اینجا باید مختصری از حالات دو برادر که (ولی محمد خان و فیض محمد خان) باشند\nاظهار بدارم این دو برادر حکومت (آقچه) را داشتند یعنی پدرم این ولایت را"}
{"book": "adl0965", "page": 67, "text": "فصل سوم\nباینها داده و اینها پسر (امیر دوست محمدخان) و از مادر کنیز بودند در زمان حیات\n(امیر دوست محمدخان) وقتی که بکابل بودند سالی دو هزار روپیه مواجب داشتند\nبعد از وفات (امیر دوست محمدخان) مادر اندر هم (بی بی مروارید) باینها مهربان\nشده کاغذی بپدرم نوشت که ما در شان تمنا دارد و اینها را بغلامی خود قبول\nنمائید ولی بجهت آمدن خودشان خرجی ندارند بواب این کاغذ پدرم پنج هزار روپیه\nبجهت (ولی محمدخان) فرستاده او را ببلخ احضار نمود وقتیکه مشارالیه وارد\nبلخ شد پدرم یک فوج پیاده نظام شش توپ دو هزار پیاده ردیف و هزار سوار\nبا حکومت ولایت آقچه با و مرحمت نمود و نیز (بفیض محمد) هم نوشت که عیال پدرم\nرا با خود بر داشته ببلخ بیاورد از قرار معلوم (ولی محمدخان) ادم غداری بود و بعد‌ها\nدر اسیر نمودن پدرم با (امیر شیر علیخان) متفق شده بود در عوض این همراهی (ولی محمد\nخان) را (امیر شیر علیخان) با خود بکابل برد (ولی محمدخان) حکومت خود را ببرادر\nخودش (فیض محمدخان) تفویض داشته در این وقت محاسبه ولایتی را از\n(فیض محمدخان) خواسته بودند بجهت بعضی اجاره جات که تحویل او بود از پرداختن\nحساب عاجز بود من از وقایع بکارهای خود اطلاع داشتم که (ولی محمدخان) هم رنجیده\nخاطر است لهذا کاغذی بتوسط (ناظر حیدر) و (جنرال علی عسکرخان) بجهت آنها فرستادم\nاظهار داشتم که دویست سوار از سوارهای ضمیجه و نصیر که در تحت حکم (ولی محمدخان)\nبوده اند در شیر آباد بمن ملحق شده اند و بآنها وعده دادم که اگر شما هم همین کار را\nبکنید پاداش خواهم داد و نیز سرکرده‌های دزد‌های ولایت را خواسته بآنها را\nمخلع داشته انعام داد سه هزار سوار از آنها گرفتم که امیر بخارا بمن اجازه داد ببلخ مراجعت\nنمایم بحاکم شیر آباد نوشت بهیچوجه نگذارد من بیشتر از سه روز در انجا توقف نمایم"}
{"book": "adl0965", "page": 68, "text": "۶۳\nفصل سوم\n\nچون من دو هزار و پانصد سوار در خود جمع کرده بودم و حاکم مذکور فقط صد سوار داشت\nباید بتعیین اقامت شیر آباد را من میکردم نه حاکم شیر آباد حاکم مذکور خیلی متحیر\nبود چند برای مشورت نزد من آمد و گفت اگر حکما بگویم از اینجا بروید احتمال دارد\nمرا بکشید و اگر اطاعت حکم امیر را نکنم او مرا خواهد کشت پس من بین المحذورین\nواقع شده ام من بحاکم مذکور گفتم طریقه حل این مشکل را بشما میگویم و این است که شما\nباید با میر خود بنویسید عبدالرحمن اینقدر جمعیت زیاد با خود دارد که نمیتوان او را\nمجبوراً خارج نمود و من منتظر حکم ثانوی شما هستم و نیز باو گفتم این مراسله خود را\nبصحابت قاصد کند روی بفرست اگر امیر در این باب اعتراض نمود قاصد بگوید در\nراه ناخوشی قریب الموت شدم ولی خداوند شفا داد که بتوانم در دربار اعظم پادشاه\nحاضر شوم این تدبیر موافق رای حاکم مذکور واقع شده مراسله بتوسط قاصد\nایمنی بموجب دستورالعمل فرستاد من هم عاجلاً مشغول تهیه کار خود شدم\nدر این اثنا بعد از چند روز شنیدم لشکر سرپل یاغی شده صاحب منصبهای\nتازه خود را کشته عازم آقچه گردیده اند برسیدن این خبر فوراً حرکت چند ساعتی\nدر وزیر آباد توقف نموده از آنجا بکنار جیحون رسیدم در اینجا فقط دو قایق حاضر بود\nتوکل بر خدا نموده با سی نفر سواران و صاحب منصبان شجاع خودم وسیله اقدام\nبگذشتن از آب جیحون نمودم صاحب منصبانیکه با من بودند (کرنیل نصیر خان)\nو (کرنیل ولیخان) و غلام محرم معتمد من که در جنگ جگر شیر دارد و حالا سپه سالار\nمن میباشد و در آنوقت غیر لنجی بود ولی مکرر در جنگ او را امتحان کرده بودم که\nتنهائی با چهل سوار برابری میکند و یک شخص دیگر از همراهان من معروف بشجاعت\nغلام دیگر من فرهاد نام بود ما از جیحون گذشته مابقی همراهان من بنوبت خودشان"}
{"book": "adl0965", "page": 69, "text": "(۶۳)\nفصل سوم\n\nاز آب گذشته تمام شب را طی نموده وقت طلوع آفتاب بقلعه موسوم بجبلک شیران\nکه از محالات آقچه بود وارد کردیدیم در اینجا توقف نموده کاغذی بجهت دوفوج نظامی\nپیاده که بسر پل آمده بودند و کاغذی با فوج ردیف که شش عراده توپی که پدرم\n(بولی محمد خان) داده بود بتصرف آنها بود فرستادم بعد از فرستادن این\nنوشتجات خوابیدم زیرا که سه شب بود بهیچ استراحت نکرده بودم از وصول\nنوشتجات من افواج بقدری مشعوف شده بودند که فورا پیغام مراپذیرفته قریب\nهزار نفر پیاده باستقبال من آمدند من وعده دادم بآنها مهربانی نمایم آنها\nقسم خوردند بجهت من جنگ خواهند نمود و من کشته از وقتیکه رفته بودم انها\nدلتنگ بوده اند و همیشه انتظار مراجعت مرا داشته اند که شجاعت خود را\nبمخالفت (امیر شیر علیخان) بعهد ظاهر نمایند همه با متفقا عازم آقچه شده\nدر اینجا (فیض محمد خان) از ما پذیرائی نمود ولی مشارالیه تقریبا دیوانه وضع بود\nچنانچه گفت من نمیخواستم شما بیائید ولی لشکرم شما را دعوت نموده است گفتم\nعیب ندارد شما مرد عاقلی هستید باری من شکر را مطمئن نموده دل دادم که یقینا\nما (بسردار شیخ محمد خان) غالب خواهیم شد (سردار شیخ محمد خان) دو هزار سوار\nردیف و پنجهزار سوار اوزبکیه را بجهت دفاع ما فرستاده بود و این سوارها قلبا\nخائف بودند که بسبب بیوفائی سابق آنها من همه را تنبیه خواهم نمود و بعضا\nمنصبهای خود که آنها را از خدمت من و پدرم باز داشته بودند دشنام میداد\nزیرا که ما آنها را مثل فرزند برادر خود دانسته همه را صاحب شتر واسب و\nگوسفند کرده بودیم (فتح محمد خان) لشکر پیاده خود را در قلعه موسوم بنیمک بگذاشته لشکر\nسوار خود را خارج از قلعه اراسته نمود سرکرده لشکر شش (شهاب الدین نا پر فر زیر اعلی)"}
{"book": "adl0965", "page": 70, "text": "فصل سوم ۶۵\nبود که سابقاً نوکر پدرم و پدرم با او خیلی مهربانی کرده بود در یک موقعی پدرم وزیر احمد را حاکم یکی از شهرهای بلخ مقرر داشته با وجودیکه دو لک روپیه از مالیات سرقت کرده بود پدرم او را عفو نموده و او را و برادرهایش را بسر کرده گی صد سوار مقرر داشت تا آنها بیدق و لشکر داده بود (شهاب الدین) و (فتح محمد خان) دایم الخمر بودند صاحب منصبهای آنها قلعه (دهک) را پر از سوار نمود و بقیه لشکرشان را خارج از تخته پل در مقابل ما حاضر نمودند من مراسله باین مضمون (بشهاب الدین) نوشتم (ای بیوفا مهربانیکه از من دیده‌ای فراموش کرده حالا بجهت چند جرعه شراب تلخ با دشمنهای من خدمت میکنی) و کاغذی هم باین مضمون بلشکر آنها نوشتم (شما لشکر خودم میباشید من با شما جنگ نخواهم کرد اگر شما میتوانید مرا بکشید من خودم فردا بقلعه میآیم شما مرا بگلوله زده بجهت کشتن آقای قدیمی خود انعام بگیرید) این مراسله آنها را منقلب نموده صد نفر در قلعه گذاشته مابقی عازم اردوی من شدند (شهاب الدین) از حرکت آنها مطلع گردیده چند سوار فقدماً برسی و اوزبک جلوگیری آنها فرستاده جنگ شروع شد بمحض اینکه من سوارهای خود حکم دادم بمیدان جنگ حاضر شوند با کمال میل و رغبت سریعاً حمله برده دشمن را مغلوب نمودند دشمن با کمال تعجیل فرار نمود چهار صد راس اسب از انها بتصرف ما آمد (شهاب الدین) بطرف تخته پل فرار نمود بعد از فرار تمام سوارهای تخته پل آمده با من ملحق شدند افواج پیاده آنها هم متفرق گردیدند (سردار فتح محمد خان) هم همه اموالش را گذاشته با سیصد چهار صد سوار در همان موسمی که سال قبل من جبراً فرار کرده بودم مشارالیه با شغرغان فرار نمود دنیا مملو از این حوادث و قضایا و پستی و بلندی میباشد\nپس از ورود ببلخ لشکر آنجا قبول اطاعت مرا نموده از من پذیرائی کردند (نایب غلام احمد) را بتخته پل فرستادم که رعایای آنجا را آسوده نماید بعد از ورود من هم آنجا رفته لشکر را"}
{"book": "adl0965", "page": 71, "text": "فصل سوم\n۶۶\n\nمطمئن ساختم گفتم همیشه بطور محبّت باشماها رفتار نموده از همه شماها راضی و خشنود هستم بعداً\nتنظیمات عسکری (علی عسکر خان) را بجنرالی توپخانه (ونصیر خان) را بجنرالی لشکر\nپیاده منصوب داشتم سایر صاحب منصبان را هم بمناصب ترتیبی و جنرالی\nارتقا داده تمام سر بازها را هم که اوّل مسافرت من با من بوده‌اند منصب دادم محض اتمام\nاین کارها عازم تاشغرغان گردیدم (سردار رستم محمد خان) باشش فوج پیاده نظام انجا\nبود که ولایت را از تصرف اینها بکلی انتزاع نمایم بدون مخالفت احدی وارد تاشغرغان\nشده بعد از توقف دوروز عازم (بلخ) گردیدم (فتح محمد خان) و (شهاب الدین) که در قلعه\nغوری بودند از راه کوه هندوکش بطرف کابل فرار نموده در اثنای فرار (شیخ علی)\nنام از طایفه هزاره تمام اموال آنها را تاراج نمود این اثبات (میر اتالیق) فوت شده بود\nو پسرش (سلطان مراد) حاکم و میر قتغن بود مشارالیه نیز قبول اطاعت مرا نمود\nپانصد راس اسپ و دویست شتر و دو هزار گوسفند و چهار هزار بار غله با چهل هزار روپیه\nنقد و تعارفات دیگر بجهت من فرستاد من نیز از فوت پدرش اظهار همدردی نمودم\nگفتم اوقاتیکه پدرم ولایت قتغن را بشما داد طوایف تاجیک و عرب و افاغنه قدیم بوزیا\nرا برای خود مجزی نموده فقط اهالی قتغن را بشما واگذار کرده بود من هم همان رویه را معمول\nمیدارم مشارالیه جواب داد (امیر شیر علیخان) هم در اول همین طور قرار داد\nبعلاوه سالی یک لک روپیه هم از بابت مالیات از من اخذ مینمود ولی حالا باین مبلغ\nقانع نشده لک روپیه میگیرد باز هم بیشتر مطالبه مینماید\nدر این وقت کاغذی از عمویم (محمد اعظم خان) از بدخشان بمن رسید نوشته بود در (فیض‌آباد)\nهستم و خیال دارم دختر (میر اتالیق) را تزویج نموده بعد از اتمام کار وصلت بشما ملحق\nشوم چون من بتیپ خود راهیده بودم زمستان هم نزدیک بود و (امیر شیر علیخان) هم\nاحمد خیال من این بودیم"}
{"book": "adl0965", "page": 72, "text": "فصل سوم\n۶۷\nکابل حاضر نبود عازم بامیان شده از کذل اقتره کتل و باد کک گذشته در باجکاه منزل نموده از آنجا عازم کردیده داخل بامیان شدیم میرزای هزاره را مخلع نموده بآنها گفتم دو ہزار خروار کندم و جو و صد خروار روغن و سه ہزار کوسفند بجهت من تهیه نمایند تا حاضر شدن این آذوقه بانتظار عمویم در باجکاه توقف نمودم عمویم بعد از یک ماه وارد کردیده من الشکر باستقبال رفته از ایشان پذیرائی نمودم عمویم تمام سرکذشت مسافرت ورجعت خود را از راه چترال بمن حکایت نمود و نیزیی اعتنائی انکلیسهارا نسبت بخود بیان داشته از این بابت آزرده خاطر بود حال اینکه واسطه دوستی بین پدر خودش (امیر دوست محمدخان) و دولت انکلیس در زمانیکه در (جمرود) بود همین عمویم بوده است چنانچه اظهار داشت در اواخر بلوای هندوستان تمام اهالی آنجا (امیر دوست محمدخان) را محرک بودند که با انکلیسا متفق نشود و احتمال داشت بسبب این خلاف پنجاب کمانی السابق در تصرف افغانشان بیاید اگر (امیر دوست محمدخان این حرف را قبول میکرد شکی نبود که امروز پنجاب در قبضه ما بود ولی من بپدرم صلاح داده بودم که ایفای وعده خود را با انکلیسا بنماید زیرا کاکر خلف وعده کند در انظار مردمان عالم بدنام خواهد شد لهذا عمویم متوقع بود که دولت انکلیس در ازای این خدمات باو پاداش خواهند داد و بهمین جهت بهندوستان رفته بود پس از این که سلوک انکلیسها را نسبت بخود ملاحظه نموده جریخونشته ابرده داخل سوات کردیده نزد نجم الاولیا (آخوند احمد) رفت چندی در آنجا توقف نموده از راه (دیر زکتل لور) داخل چترال کردیده از آنجا کذ راه کذاردوره کتل ببدخشان مراجعت نموده بقتغن و قلعه غوری آمده بباجکاه بمن ملحق کردید من از اینکه عمویم بسلامتی بمن ملحق شد خیلی اظهار مسرت نمودم بکفته خداوند را شکر مینمایم که حالا شما بجای پدرم با من هستید فوراً با رؤسای کابل مشغول مذاکرات شده بعد از ده روز از راه غوربند داخل محال کوهستان"}
{"book": "adl0965", "page": 73, "text": "فصل سوم\n\nشدیم چنانچه قبلاً اظهار داشتم (سردار محمد امین خان) را که در قندهار کشته شارم\n(سردار محمد شریف خان) را اسیر کرده بود در این وقت همین (سردار محمد شریف خان)\nرا فرستادند که در خوتهم دره با من بجنگد ولی همینکه کاغذی از طرف عمویم با در سیده\nآمد اطاعت عمویم را اختیار نموده از ملاقات برادرش مسرور گردید (امیر شیر علیخان)\nاینقدر کو تاه فکر بود که همچو اشخاصی را میفرستاد که با هواخواهان برادر مقتولش جنگ نماید\n(محمد شریف خان) لشکر خود را مرخص نموده آنها بکابل مراجعت نمودند من داخل تو تم\nدره شده از راه چاریکا بصیغ آباد رفتم در این وقت زمستان فرا رسیده قرب\nیک ذرع برف بزمین افتاده بود باستعانت لشکر سواره راهی در برف احداث نمودیم که شتر\nگذشته و برف را کوبیده راهی بجهت گذشتن افواج پیاده پیدا نمودند در آخر همه\nتوپها را با کمال مشقت از روی برف گذرانیدم بقدری این مسافرت صعب بود که روزی\nبیشتر از دو فرسخ نمیتوانستیم راه برویم خیلی کم طی مسافت مینمودیم بالاخره ار زفان حام\nگردیدیم لشکر (امیر شیر علیخان) در خواجه اقامت داشت من کوههای زغال را\nمغتنم دانسته لشکر خود را بالای آنها اقامت دادم لشکرم تا چندی در اینجا بوده\nمنتظر حرکت لشکر دشمن بودند ولی از طرف دشمن حرکتی ظاهر نشد یک روز بوسیله دوربین\nدریافتم که بجهت حفا طت حمله که از خارج بطرف کابل شود هیچ اقد اماتی نشده است\nآنشب را راحت نموده صبح روز دیگر کا غذی از پسر(امیر شیر علیخان) که در کابل\nبود من رسید نوشته بود معتمد مینمایم پدر شما را از محبس تخلص داشته ولایت ترکستان\nرا بشما واگذارم مشروط اینکه تا چهل روز دیگر بکابل حمله ننمائید من هم این شرط را بجهت\nمقبول نمودم اولاً جنگ کردن در این برف زیاد خیلی اشکال داشت ثانیاً اگر بوعده خود\nایفا نمایند ما میتوانیم در بهار ببلخ مراجعت نمائیم در این اثنا من (سردار محمد رفیق خان)"}
{"book": "adl0965", "page": 74, "text": "فصل سوم ۶۹\n\nوجنرال شیخ میر ) که از اجزای در بار ( سردار ابراهیم خان ) بودند نزاع واقع شده شیخ\nمیر که تعدا د هوا خواهانش زیاد بود (سردار محمد رفیق خان) را که آدم هوشیا رویکی\nاز وزرای (امیر شیر علیخان ) بود شکست داد بعد از این شکست ( سردار محمد\nرفیق خان ) دریافت که در پی تلف کردن او میباشند لہذا شبانه از کابل\nفرار نموده ببدر کا و پرفت زمانیکه من وا ر د چاریکا شدم مشارالیه بملحق گردید\nاطلاعات بینظمی حکومت (امیر شیر علیخان ) را بما داد در این موقع هم مشار الیه با ما بو درود\nما راضی شدیم تا چهل روز متارکه نمائیم با لشکر خود بمحالات کوهستان مراجعت نمودیم\nو عمویم در چاریکار که تا کابل هفت فرسخ مسافت داشت توقف نمود ایام نوروز رسید\nو میعاد پسر (امیر شیر علیخان ) هم منقضی شد چون دیدم اثری ز ایفای وعده مذکور نیست\nلهذا بطرف کابل حرکت نموده وارد قلعه (دوست محمد) شدم (عظیم الدین خان ) با یکرنا\nنفر سرباز ردیف فرستاده شده بود از من جلو گیری نماید بعد از چند فقه شیک\nجای خود را گذاشته بکابل فرار نمودند عمویم و من با جمعیت زیاد در بهار سنه ۱۲۸۳ داخل\nکابل شده بخانه (سردار شیر علیخان ) فرود آمده روسا و وز را اطاعت عمویم را\nقبول نمودند در این حین چون (سردار ابراهیمخان ) در ارک کابل محصور بود\nلشکر من تا مدت نه روز اور ا محاصره نموده بعد از آن (جنرال شیخ میر) و دیگر ان\nدرو از های ارگ را کشوده (سردار ابراهیم خان ) که در این موقع در حرم سرای خود\nنشسته بود بیرون آمده انا اطاعت نمود باین قسم کابل را تصرف نمودیم پسر (امیر شیرخان)\nهم بطرف قندار فرار نمود بعد از شش هفته که با فتنت گذشت خبر رسید که امیر شیر علیان)\nبطرف کابل میآید من لشکر خودم را برای این کار آماده حاضر کرده بودم سوارهای خودم\nرا بسه دسته منقسم نمود ه یک دسته را بکابل گذاشته با دو دسته دیگر عازم کوه خمریکام"}
{"book": "adl0965", "page": 75, "text": "فصل سوم\n\nشدم بجهت اینکه قسمتی از سوارهای خود را با عمویم بکابل گذاشتم این بود که دختر فتح سنگه\nاز طرف جلال آباد که در زمستان لشکرش آنجا اقامت کرده بود در این موقع بکابل\nحمله میآورد نیز تقریباً سه هزار نفر سرباز را هم که بستانکی مستخدم نموده بودم با عمویم\nدر کابل گذاشتم خودم با نه هزار سواره و پیاده و عراده توپ باتفاق (محمد رفیق خان)\nعازم غزنین شدم (شیخ امیر خان) را با عمویم بکابل گذاشتم پس از ورود بغزنین دیدم\n(نظر خان) در دک قلعه را مستحکم نموده است اگر چه قلعه مزبور را محاصره نمودم ولی\nتوپهای کوچک قاطری من بمقابل استحکام قلعه مذکور نمیتوانست کاری از پیش ببرد\nمن هم صلاح ندیدم باروت و گلوله خود را بیفائده مصرف نمایم زیرا که قورخانه کمتر داشتم\nدشمن که در قلعه محصور بودند از پیغاماتی که هر روزه از (امیر شیر علیخان) بآنها میرسیدقو\nقلب پیدا میکردند چون امیر مذکور بآنها پیغام میفرستاد که عماقریب با چهل هزار شکر\nبکمک شما خواهم رسید یازده روز بتعطیل گذشت تا اینکه لشکر (امیر شیر علیخان) بیک\nمنزلی غزنین رسیدند جاسوسهای من خبر آوردند عساکر (امیر شیر علیخان) خوب تربت\nشدند و تعدادشان چهل هزار نفر میباشد بعد از رسیدن این خبر با (محمد رفیق خان) مشام\nنموده متفق الرای شدیم که در مقابل همچو لشکر زیادی عساکر جزئی ما در میدان صاف\nنمیتواند بجنگد علیهذا بدره سنگی عقب نشینم که در آنجا شکر ما بتواند مقابله نماید\n(محمد رفیق خان) اولاً باین تدبیر اعتراض داشت میگفت اگر لشکر را عقب ببریم\nاحتمال دارد خود را باخته فرار نمایند ولی من اعتراض او را رد نموده مدلل کردم که\nلشکر من طوری تربیت شده اند که هر جا من باشم با من خواهند بود اجزای لشکر من از\nافاغنه عوام نیستند سید آباد دره خیلی تنگی بود و کوههای کوچک از دو طرف دره ارتقا\nیافته بود شبانه آنجا رسیدیم حینیکه ما عقب می نشستیم (امیر شیر علیخان) بده هزار سوارهر"}
{"book": "adl0965", "page": 76, "text": "فصل سوم\n\nقندهاری حکم داد از عقب بلشکر ما حمله آورده از جلو راه کابل را متصرف شوند تا اگر فردا\nما در جنگ مغلوب شویم راه فرار نداشته باشیم این ولتجات دشمن با ششصد نفر از\nهمراهان من که آنها را به پیش قراولی فرستاده بودم برخور و مشغول جنگ شد بعد از\nمن دلیرانه جنگیده بتدریج عقب می آمدند و در پی عقب آمدن از دو چار شدن\nباشکالات خودشان با من پیغام دادند همینکه این خبر بمن رسید دو فوج پیاده نظام\nرا بکمک آنها فرستادم این دو فوج بغنأ وارد شده چون تعداد زیادی از سوارهای\n(امیر شیر علیخان) در یک نقطه مجتمع بودند از چند فقره شلیک صد مه زیاد با بنها ئر\nفرار نمودند شکر من بفتح وظفر وغنیمت مراجعت نموده متفقا عازم سیدآباد شدیم و قتیکه\nخبر این شکست (بامیر شیر علیخان) رسید دستۀ دیگر بقدر دستۀ اول بکمک آنها فرستا\nولی چون این دسته دیدند میدان خالی است و لشکر من مجملاً عقب نشسته اند مراجعت\nکرده (بامیر شیر علیخان) خبر دادند که من چون زیادی شکر او را ملاحظه نموده ام خود را\nباخته و رو برگردانیده مایل جنگ نیستم برسیدن این خبر (امیر شیر علیخان) حکم داده بود در\nشلیک شادیانه فتح بنمایند و لشکر سوارۀ خود حکم داد از ما تعاقب نموده مرا اسیر نیا\nقریب سه ساعت بظهر مانده که بشش گاو رسید بودیم این فوج سواره بغتتاً بمارش\nآوردند من با چهار فوج پیاده و دوازده عراده توپ قاطری عقب مالهای بند میرفتم\n(سردار محمد رفیق خان) را مقرر داشته بودم با یک دسته لشکر را بطرف دست را\nبنه حرکت نماید و (جنرال نصیر با عبد الرحیم) در جلود بنه باشند چون سوارهای دشمن نذ دیکت\nرسید من عجل حرکت کرده یک فوج پیاده را در مغارۀ بزرگی که کنار راه واقع بود مخفی داشت\nبآنها حکم دادم همینکه صدای توپهای مرا بشنوند برای شلیک حاضر باشند بعد بسواره های خو\nحکم دادم بآهستگی حرکت نمایند وقتی دیدم لشکر سوارۀ دشمن از محاذی مغاره گذشتند"}
{"book": "adl0965", "page": 77, "text": "۷۲\n\nفصل سوم\n\nو دوازده عراده توپ خود را بمقابل آنها داشته حکم دادم فوراً شلیک نمایند مقارن\nاین شلیک فوج پیاده مخفی شده که بدشمن خیلی نزدیک بودند یک مرتبه شلیک نمودند\nنتیجه این جنگ چنین شد که یک هزار سوار از دشمن در میدان افتادند و بعد از\nزدوخورد جزئی بقیه السیف فرار نمودند ولی طول نکشید که خود را جمع آوری نموده\nاز عقب سرلشکر من میآمدند بدون اینکه جرات داشته باشند بحمله نمایند این\nسوار ها تا مسافتی عقب سر ما آمدند من بیک هزار سوار خود حکم دادم بآنها حمله نمایند\nسوار های من باین ماموریت کامیاب شدند و یکصد و پنجاه نفر از دشمن را اسیر نمودند\nمن این اسرا را مستخلص نموده بآنها گفتم برای شما امکان ندارد با شکر تربیت\nشده من بجنگید این مهربانی مرا ملاحظه نموده شجاعت عساکر مرا دیده نزد (امیر شیر علیخان)\nمراجعت نمودند در اثنای مراجعت صد نفر از رعایای طایفه (توروک) را که در\nقلعه جات محل عبور آنها بودند بقتل رسانیده روُس آنها را با خود نزد (امیر شیر\nعلیخان) برده گفتند این سرهای لشکر افاغنه میباشند طول نکشید که اقوام مقتولین\nرسیده از تعدی سوارهای او شکایت کردند (امیر شیر علیخان) که از شکایت\nآنها مطلع شد رئیس قشون خود را خواست که حقیقت مطلب را معلوم نماید\nرئیس مذکور گفته بود چون جنگ کردن با عساکر عبدالرحمن خیلی مشکل بود\nنتوانستم با آنها بجنگیم ولی اگر میدان جنگ صاف و دشت میبود اطراف\nسوار های او را گرفته نمیگذاشتیم یک نفر از آنها جان بسلامت بدر برد بهرحال\n(امیر شیر علیخان) بفرمین من چهار روز توقف نموده پدرم را در ارگ آنجا آیا\nگذاشته خودش بمخالفت من بطرف سید آباد حرکت نمود در اینجا من در محل\nمحکمی اقامت نموده توپهای روسی کوهیا مرتب داشته بجهت جنگ حاضر شدم"}
{"book": "adl0965", "page": 78, "text": "(۷۳)\n(فصل سوم)\nبعد از چهار روز (امیر شیرعلیخان) وارد گردیده در مقابل سنگر های اردو\nخود را بر سر پا نمود من قبلا قلعه موسوم به اچکی را بسبب اینکه اهالی آنجا از\nفروختن آذوقه بمن انکار داشتند تاراج نموده آذوقه بیست روزه تحصیل کرده\nبودم شکر من در این موقع هفت هزار نفر بودند و (امیر شیرعلیخان) بیست و\nهزار نفر و پنجاه عراده توپ همراه داشت طولی نکشید که مشغول جنگ شدیم\nجنگ خیلی سختی واقع شد از دود توپها فضای آسمان تاریک شده بود از صبح تا چهار\nساعت از ظهر گذشته این جنگ امتداد داشت بالاخره قادر متعال فتح و فیروزی\nبمن مرحمت فرمود از طرف لشکر من دو هزار نفر کشته و زخمی شده بودند و از طرف\n(امیر شیرعلیخان) تخمینا سه مقابل کشته و زخمی شده بودند همینکه فتح من محقق شد\nدسته از سوارهای تند رفتار را مقرر داشتم که بغزنین رفته پدرم را از حبس\nمستخلص نمایند ولی قبل از ورود اینها قراولهای آنجا خبر فتح مرا شنیده پدرم را\nرها کرده اطاعت او را قبول نموده بودند و سر کرده های مفصله ذیل هم که اسیر\nبودند با پدرم مستخلص شدند (سردار محمد سرورخان) پسر (سردار محمد اعظم خان)\n(سردار شاه نوازخان) (سردار سکندرخان) و عمویش که (محمد عمرخان) برادر\n(سلطان خان) حاکم هرات این دو سه نفر را در هرات اسیر کرده بود (امیر\nشیرعلیخان) قلعه غزنین را در تصرف ما دیده بطرف قندهار فرار نموده و لشکر سواره\nاو که قبلا متعلق بپدرم بودند همینکه (امیر شیرعلیخان) شکست خوردا و را گذاشته\nنزو ما مراجعت نمودند قبل از شروع این جنگ من بعمویم نوشته بودم که از کابل حرکت\nنموده بکمک من بیاید اگر چه تا فاصله نزدیکی من امده بود ولی با من ملحق نشده میخواست\nجنگرا از دور تماشا نماید لیکن پسرش (محمد عزیزخان) جوان هفده ساله بود در پیلوی"}
{"book": "adl0965", "page": 79, "text": "فصل سوم\n(۷۴)\nپهلوی من با کمال شجاعت جنگ میکرد در این موقع کاغذی از پدرم رسیده و\nاز این فتحی که بجهت من میسر شده بود اظهار مسرت نمود من رسیدن کاغذ مذکور\nمشعوف شده حمد خداوند را بجا اوردم جواب کاغذ را نوشته اجازه خواستم که\nبجهت شرفیابی خدمتش بروم ولی جواب دادند من خودم نزد شما میآیم و بیشتر\nاز لشکر جدا نشوم عساکر من تا چهار روز خزانه و اموال (امیر شیر علیخان) را غارت\nنمودند روز پنجم پدرم وارد گردیده من با عساکر خود باستقبال رفته پیاده شد\nپاهای او را بوسیده بجهت استخلاص او شکر خدا را شکر نموده روز بعد مصمم شدم که\nرو بطرف هرات (شیرعلیخان) را تعاقب نمایم و پدرم قبول کرد که در زمان غیا\nمن متوجه امورات باشد ولی عمویم راضی نشد من رنجیده خاطر شده گفتم اگر شما از مخاطرات\nجنگ وحشت دارید بعد از گرفتن (امیر شیر علیخان) شما بمن ملحق شوید - ولی ایرادات\nعمویم موثر افتاده پدرم با او همراهی کرد نتیجه این شد که همه ما عازم کابل شدیم اهالی بل\nخیلی تشکرانه از ما پذیرائی نمودند صدقات زیاد ونذورات دادند داخل عمارآت\nدولتی شده خطبه پادشاهی باسم پدرم خواندیم روساً مجتمع شده بپدرم تهنیت و تبریک\nگفتند اظهار داشتند چون شما پسر بزرگ (امیر دوست محمد خان و وارث بالاستحقا\nاو میباشید ما با کمال شعف شما را حکمرانی خود قبول نمودیم و نیز اظهار داشتند\nکه فقط چند نفری از رؤسای نظامی (شیرعلیخان) را با ماریت قبول کرده بودند ولی ما\nهیچوقت مائل حکمرانی او نبوده و کردار زشت او را در باب کشتن برادر حقیقی خودش\nو اسیر نمودن شما که بزرگتر از او و بجای پدرش بودید پسند نداشته یم و سرکرده های\nمذکور بجهت کشته شدن پسر (امیر شیر علیخان) که مقصر خودش بود تعزیه گرفته ایم\nدر این غرا شرکت نمودیم ایام تابستان بخوشی گذشت پدرم مشغول امورات حکومتی شد"}
{"book": "adl0965", "page": 80, "text": "فصل سوم ۷۵\nمن و عمویم متوجه انتظامات نظامی بوده در موسوم پائیز پدرم بمن اظهار داشت شیرعلیخان تهیه دیده است از قندهار بعزم کابل حرکت نماید گفته اگر شما باین جازه میدانید بعد از فتح خودم انرا و تعاقب مینمودم حالا نمیتوانست مجددا بجهت جنگ حاضر شود پدرم از من پرسید تا چند روز دیگر میتوانی برای حرکت حاضر شوی من جواب دادم این مطلب قبلا در نظرم بود و از این جهت شکر خود را همیشه حاضر داشته که هر وقت بخواهم فورا حرکت نمایم و حاضر همین روز روانه شوم پدرم خیلی تعجب کرد فرمود این اوّل دفعه است که لشکر افغان بجهت جنگ این طور حاضر باشد که همان روز که اعلان جنگ داده شود حرکت نمایند بدون اینکه از حضور امیر پروانکی دستور العمل و حکم دادم در ظرف چهار ساعت لشکر من که تعداد آنها دوازده هزار بود و متصل بعمارات دولتی کابل اردو زده بودند عازم ده بوری شد ند قبل از اینکه حرکت نمایم پدرم انتظامات مرا ملاحظه نموده در تدارکات من هیچ نقصی ندید پس عمویم را مخاطب نموده فرمود لشکر ابوالجعی شما هم حاضر است با پسرم برود عمویم جوابی داد غیر از چادر دیگر چیزی حاضر ندارم و یک ماه وقت لازم است بجهت این سفر حاضر شوم من قبول کرده که در غزنین منتظر عمویم شوم بعد دست پدر را بوسیده عازم غزنین شدم بعد از اینکه در غزنین بیست روز انتظار کشیدم شنیدم (شیرعلیخان) بکلات غلیجانی رسیده است بر سیدن این خبر عریضه با میر نوشته استفسار نمودم که عمویم چند روز دیگر بمن خواهد رسید و عرض کردم چون عمویم فقط سه هزار سوار دارد متاسف هستم که بجهت او تمام عساکر من معطل باشند و نیز عرض کردم من فقط چهار هزار سوار دارم و این تعداد بجهت من کافی نمیباشد اگر عمویم بیشتر از این معطل شود باید سواره دیگر تعیین نموده فورا متعاقب من بفرستید بعد از فرستادن این"}
{"book": "adl0965", "page": 81, "text": "فصل سوم\nعریضه عازم مقربشد (شیرعلیخان) ازحرکت من مطلع گردیده کلات را محکم نموده\nدر انجا توقف نمود بعد از اینکه دوازده روز هم در مققر منتظر عمویم شدم عازم کلات\n(شیرعلیخان) ده هزار سوار را بسرکردگی (شاه پسندخان) و (فتح محمدخان)\nمأمور نمود که اطراف اردوی مرا بچایند من از جاسوسی شنیدم که این سواره در\nمقامی که تقریباً یک فرسخ و نیم از اردوی من فاصله داشت در کمین نشسته اندپس از اینکه\nوارد مقام موسوم بخشمه پولگت شدیم بمن اطلاع دادند که این سواره شب را در قلعه\nکهنه بسر برده اند برسیدن این خبر (بجنرال نصیرخان) و (عبدالرحیم خان)\nحکم دادم که با یک هزار سواره درانی و دو فوج پیاده نظام و شش عراده توپ بقلعه\nمذکورش بخون ببرند مشارالیهم حکم مرا باجرا داشته بغتتاً بسر دشمن ریختند نتیجه\nاین شد که دشمن فرار نموده سیصد نفر از آنها مقتول و هزار نفر اسیر شده مابقی\nگریختند از لشکر من فقط یک نفر کشته شد زیرا که دشمن بجنگ نپرداخته مضطرب\nشد فرار نمودند اسیرها را بغزنین فرستادم (شیرعلیخان) از این قضیئه نامساعد\nپریشان شده تا یازده روز اقدام بجنگ نکرد در این حین عمویم با سواره و پیاده\nخود وارد گردید من او را از این واقعه مطلع ساختم از این محلی که اقامت داشتیم\nتا قندهار دو راه بود یک راه از کلات غلجائی بقندهار میرفت و راه دیگر از خاک\nطایفه هوتکی گذشته داخل اناوه ارغستان شده از راه سندی حصار بقندهار میرفت\nدر امتداد این دو راه کوه مرتفعی حایل است من خیال کردم چون (شیرعلیخان) خیلی\nزحمت کشید قلعه کلات را مستحکم نموده اگر من از راه ارغستان بروم تمام زحمات\nاو به در خواهد رفت این خیال خود را بعمویم اظهار داشته مشارالیه نیز بتدبیر من\nمتفق شده از راه مذکور عازم گردیدم وضع حرکت ما همیشه اوقات بقرار ذیل بود"}
{"book": "adl0965", "page": 82, "text": "فصل سوم\nبنه را جلوتر میفرستادم و حکم سخت بآنها داده بودم که تامن وارد نشوم بارها را فرود\nنیاورند بعقب بنه (جنرال امیرخان) و (عبدالرحمن‌خان) و چند نفر صاحب منصبان\nدیگر حرکت میکردند خودم همیشه بیک طرف لشکر حرکت میکردم که از یمن و یسار کسی\nحمله ننماید چون وارد مقام موسوم (دلوار) شدیم حکم فرستادم لشکر جلو بایستد\nمن و عمویم تقریبا یک فرسخ عقب بودیم دو عراده توپ و دویست سوار با خود داشتیم\nدر این وقت چند نفر سوار خبر آوردند که گله گوسفندی معلوم میشود بطرف ما\nمیآیند با دوربین دیدم معلوم شد چیزی را که آنها گوسفند خیال میکردند\nدسته از لشکر دشمن میباشد بدویست سوار همراه خود حکم دادم هر چهار پنج نفر یجا\nمتفرقا درکوه بالا پائین بروند تا دشمن تصور نماید زیاد است در این حین ما تهیه خود را دیده\nباشیم و نیز بعبدالرحمن‌خان پیغام فرستادم عاجلا خود را بما رسانیده حاضر جنگ شود با لجمه\nوقتی تمام عساکر (شیرعلیخان) بترتیب ذیل نمایان شدند\nسواره پشت رودی ده هزار سواره هراتی سه هزار سواره قندهاری ده هزار\nسواره کابلی مال خود (شیرعلیخان) چهار هزار تمام این لشکر بطرف ما میآمدند صاحب منصان\nمن صلاح دادند جلو رفته بلشکر خود ملحق شوم من اعتراض نمودم باین دلیل که دشمن بعدد ما\nقلیل ما را ملتفت خواهد شد و احتمال دارد سوارهای آنها بین ما و اردوی ما حایل شود وگر\nما اتصالا در حرکت باشیم و گرد و غبار برانگیزانیم قبل ازینکه دشمن بما حمله بیاورد\nبزودی نمیتواند تعداد ما را ملتفت شود سر کرده های مرا پسندیدند و لی\nنمیدانستند تا چه اندازه پریشانی دارم از یکطرف دشمن مشغول صف آرائی بود\nو چنین مفهوم میشود که در حمله نمودن بماتامل دارند تا تعداد ما مشخص نمایند از طرف دیگر\nشکر ما خیلی دور بود و قاصد من نمیتوانست زود بآنها برسد که بتوانند بکمک ما بیایند"}
{"book": "adl0965", "page": 83, "text": "فصل سوم\n۷۸\n\nآخرالامر (عبدالرحمنخان) را بفاصله دیدم قبل از اینکه مشارالیه بتواند بنا بر سد دشمن\nتوپهای ما حمله آورد و توپهای ما بسبب کثرت دشمن نتوانست کاری از پیش برد\nتعداد مقتول شدن دو نفر توپچی و زخمی شدن یک نفر توپهای ما را متصرف شدند فوج\nبقیه توپچیها بقهقرا رفتند و در وقتی دشمن مشغول بردن دو عراده توپ بودند دو \nپیاده نظام دو فوج هم از همراهان (عبدالرحمنخان) که بما رسیده بودند\nفرستادم اطراف دشمن را بگیرند در این زد و خورد پانصد نفر از دشمن و تعدادی نیز\nاز اسپهای آنها کشته شدند و توپهای خود را از آنها پس گرفتم من بقیه سواران\nدشمن را بطرف جنوب کلات تعاقب نموده سوارهای مذکور عصری وارد قلعه موسوم\nبتبله شده بالای کوه طبق سرجای گرفتند ما هم در قرب آنها فرود آمدیم از آنجا که\nدو پلن شکر (شیرعلیخان) را در قلعه کلات میتوانستیم به بینیم و نیز میدیدم در ورود\nسوارهای شکست خورده شکر آنها را کم جرئت ساخته بود و در سنگرهای خود را\nحرکت مینمودند من با نهایت دقت طرح جنگرا ریخته قبیل جبالی را که باید توپها آنجا\nگذاشته میشد معین نمودم دوازده فوج پیاده نظام که هر فوج ششصد نفر سرباز دارد\nو دو هزار سواره نظام و یک هزار سوار درانی با من بودند و بقیه لشکر باز رو و\nدر عقب بودند تا شام ان روز بالای کوه ایستاده بعد بدون اطلاع دشمن مراجعت\nنموده همینکه تاریک شد شکر خود را با ردو مراجعت داده تا دو ساعت بنظم رمانده روز\nبعد باران رحمت خداوندی باریده مقام را بپها کل و چادر با تر کردیم مجبوراً تا دو روز\nتوقف نموده بعد عازم قندهار گردیدیم (شیرعلیخان) از طرف دیگر کوه طی طریق\nمینمودند ما امیدوار بودیم قبل از (شیرعلیخان) از طرف دیگر کوه طی طریق مینمود\nما امیدوار بودیم قبل (از شیرعلیخان) وارد قندهار گردیم (شیرعلیخان) هم بهمان نیست\nاندازه"}
{"book": "adl0965", "page": 84, "text": "فصل سوم\n۷۹\nروانه شدیم چون سلسله کوهی بین ما حایل بود شکر من از یک طرف و شکر (شیر\nعلیخان) از طرف دیگر کوه طی طریق مینمودند ما امیدوار بودیم قبل از\n(شیر علیخان) وارد قندهار شویم (شیر علیخان) خیال داشت در بین راه از ما\nجلوگیری نماید باین قسم تا پنج روز طی مسافت نموده عساکر ما از یکدیگر تقریب\nبفاصله پنجهزار قدم دور بودند ولی هیچیک از این دو لشکر حاضره نبودند حمله نمائید\nروز پنجم بمقامیکه بجهت جنگ خیلی مناسب بود وارد شدیم و (شیر علیخان) هم\nتوقف نمود من چند عراده از توپهای خود را با میدتی روی کوه گذاشتم که خیال\nدشمن را بآنطرف منصرف نمایم وبقیه توپهای خود را عقب کوهها پنهان کرده تمام\nبسته زیادی خود را جلو فرستادم (بجنرال نصیرخان) و (عبدالرحیمخان) حکم دادم\nکه با سه فوج پیاده نظام و یک هزار پیاده ردیف مغار با نیکه سر راه عبور\n(شیر علیخان) بود مستقرف شوند وقتی (شیر علیخان) دید راهرا باو گرفته ام مجبو جنگ\nشده صفوف شکر خود را اراسته نمود قلیلی از لشکر مرا بالای کوه دید و نیز شنیده\nکه بنه خود را جلو فرستاده ام بصاحب منصبهای خود گفت چون لشکر دشمن اندک\nاست یک مرتبه حمله مینمائیم لهذا بطرف سوارهای من که بالای کوه بودند یورش برد\nهمانوقت باشخاصی که پنهان بودند حکم دادم بیرون بیایند و جنگ کنند وقتی جنگ\nخوب سخت شد و طرفین نزدیک بود خسته شوند (عبدالرحیمخان) و (جنرال نصیرخان\nرا خواسته حکم دادم از پهلو و عقب دشمن حمله نمایند باندک فاصله لشکر (شیر علیخان)\nشکست خورده بطرف قندهار فرار نمودند سوارهای خود اجازه دادم بنه او را\nتاراج نمایند و نیرسی و پنج عراده توپ از آنها گرفته بعد از آن با ردوی خودم که\nتقریبا سه فرسخ و نیم دور بود رفته با کمال راحت خوابیدم زیرا که در مدت پانزده روز"}
{"book": "adl0965", "page": 85, "text": "فصل سوم\n۸۰\nکه مشوش بودم و زدوخورد‌های جزئی داشتم در شبانه روزی بیشتر از دو\nساعت نخوابیده بودم شام روز بعد بیدار شده بعد از صرف غذا مجدداً تا صبح روز\nدیگر خوابیدم بعد از استراحت طولانی رفع کسالت شده از این فتحی که بجهت\nمن حاصل شده بود خدا را شکر نموده روز بعد با عمومی خود بطرف قندهار\nروانه شده بعد از پنج روز داخل شهر قندهار شدیم (شیرعلیخان) مستقیماً بهرات فرار کرده\nبود وقتی بقندهار رسیدیم عمویم مایل بود بکابل مراجعت نماید و مرا در قندهار بگذارد ولی\nمن قبول نکردم گفتم بکابل میروم و شما باید بحکومت قندهار بمانید چون مال‌های بنه\nو اسبهای سواره و توپخانه که در این زمستان مسافرت کرده بودند خسته و مفلوک\nشده بودند و باید آنها را چندی بجهت چرا بفرستم که بحال بیایند لذا مال بنه و\nاسپهای تازه تحصیل نمودم در این موقع باید بجهت بصیرت مطالعه کنندگان از\n(فتح محمدخان) پسر (سلطان خان قندهاری) که یکی از صاحب منصبهای لشکر (شیرعلیخان)\nبودند اگره نمایم این شخص را (شیرعلیخان) در جنگ هرات اسیر کرده بود و پدرم او را\nمستخلص داشته بحکومت هزاره جات مأمور نموده بود مشارالیه از این خدمت فرار\nنموده (بشیرعلیخان) پیوسته بود و (شیرعلیخان) او را بسر کردگی ششصد سوار خود مقرر\nداشته بود مشارالیه حالا بمخالفت من میجنگید در باب همچو شخصی چه خیال باید کرد که\nبمخالفت کسی جنگ میکند که او را از حبس نجات داده است و نزد شخصی میرود که\nاو را اسیر کرده بوده است\nشمشیر نیک ز آهن بد چون کند کسی || ناکس بتربیت نشود ای حکیم کس\nباران که در لطافت طبعش خلاف نیست || در باغ لاله روید و در شوره زار خس"}
{"book": "adl0965", "page": 86, "text": "فصل چهارم\n۸۱\n\nفصل چهارم\nمشتمل بر محاربات مجدد با امیر شیر علیخان\n\nحالات (محمد اعظم خان) از ۱۳۸۴ الی ۱۳۸۷ حالا باید توجه مطالعه کنندگان کتاب\nخود را بطرف بلخ معطوف دارم قبلاً اظهار داشته‌ام که بعد از گرفتن بلخ (سردار فیض خان)\nبا (ناظر حیدر خان) و (جنرال علی عسکر خان) بحکومت ترکستان مقرر داشته بودیم\nوقتی وارد بامیان شدیم (فیض محمد خان) و ناظر و جنرال مذکور با یکدیگر بنای خصومت\nرا گذاشته من مطلع شده بآنها نوشتم در چنین موقعی که میخواهم بکابل حمله ببرم از\nمغایرت با یکدیگر احتراز نمائید در زمستان لازم شد که از (سردار فیض محمد خان)\nیک هزار راس یابو بجهت بنه بخواهم این نمک نشناس چون دید مشغول جنگ\nهستم از فرستادن یابوهای مذکور انکار نمود بعد از فتح که در انوقت در سید آباد\nبجهت ما حاصل شد پدرم کاغذی (بفیض محمد خان) نوشته او را بملاقات خود دعوت\nنمود مشارالیه این دعوت را هم قبول نکرد مقارن این اوقات پسر عمویم (سردار\nمحمد سرور خان) را با (غلامعلی خان) و هشت هزار سوار بحکومت هزاره بامیان فرستادیم\nاین وقتی بود که چنانچه قبلاً بیان داشته‌ام (شیر علیخان) از قندهار بطرف غزنین میآید\nومن در کلات غلجائی باو روبرو شدم در اینوقت (سردار فیض محمد خان) بیشتر از پیشتر\nاسباب مخاصمت فراهم میآورد آخر الامر پدرم (پسر دار محمد سرور خان) حکم فرستاد\nکه بجهت دفاع او روانه شود مشارالیه فوراً از بامیان عازم بلخ گردیده در قلعه موسوم\nبآب قالی (پنج منزلی ایبک) با یکدیگر تلاقی نمودند این جنگ منجر بشکست (سردار محمد سرور خان)"}
{"book": "adl0965", "page": 87, "text": "(۸۲)\nفصل چهارم\nشده مشارالیه مجدداً عساکر خود را در باجگاه جمع نموده دفعه دیگر جنگ نمود باز هم\nشکست خورده فرار نمود (سردار فیض محمد خان) تعداد زیادی از صاحب منصبان و\nسرباز را اسیر نموده (نایب غلام) و (غلامعلی خان) را با دویست نفر از صاحب منصبان\nمعتبر بقتل رسانیده بطرف قتغن و بدخشان مراجعت نموده ولایت مذکور را پس از زدو\nخورد جزئی از (میر جهاندار شاه) انتزاع نمود (میر جهاندار شاه) شکایت نزد پدرم\nبکابل آمد چون پدرم لشکری با خود در کابل نداشت و از طرف دیگر هم خبر رسید که\n(سردار فیض محمد خان) بطرف کابل میآید لهذا پدرم مرا از قندهار احضار نمود که\nبروم از مشارالیه جلوگیری نمایم اگرچه بواسطه داشتن مرض کلیه خیلی ضعیف شده بودم\nولی بوصول مراسله پدر فوراً عازم گردیده و چون نمیتوانستم باسپ سوار شوم بتخت روان\nنشسته و هر روز دو منزل طی مسافت نموده روز پنجم وارد غزنین شدم پس از ورود\nبغزنین مراسله دیگری از پدرم رسید که لازم نیست در آمدن تعجیل نمائی چرا که\n(فیض محمد) غدار بطرف بلخ و قتغن مراجعت نموده است از رسیدن اینخبر\nمشعوف شده زیرا که هرچند حالت خودم بهتر شده بود ولی لشکر من از طی کردن منازل\nدراز خیلی خسته شده بودند لهذا پنج روز در غزنین توقف نموده بعد عازم کابل شدم پدرم\nجمعیت زیادی باستقبال فرستاد مستقبلین بطور معتنابهی پذیرائی نموده بعد بخدمت پدر و مادر\nرسیده از شرفیابی قدمشان خیلی مسرور گردیدم پس با لشکر خود بکنار رودخانه کابل\nفرود آمده روزی یک مرتبه بجهت ملاقات والدین خود رفته شب را همیشه باردوی خود\nمراجعت میکردم وقت ما تا رسیدن تابستان بهمین قسم گذشت در این وقت مرض وبا\nدر کابل بروز نمود پدرم چنین صلاح دید که من در بالاحصار کابل منزل نمایم زیرا که هوای\nچادر ها سالم نبود من لشکر را مرخص نمودم بخانهای خودشان رفتند و خود ببالاحصار رفته"}
{"book": "adl0965", "page": 88, "text": "فصل چهارم\n۸۳\n\nآمدن شیرعلیخان از\nمنزل کردم طولی نکشید که پدرم مبتلای و باشده دوای که عطارهای بی اطلاع\nاین ملک بجهت این مرض مفید میدانستند پدرم دادند تا اینکه مرض تب و بایی متبدل\nگردیده درینحاله سردار فیض محمد خان) کمک گرفته بهرابی او بطرف کابل میآمد درفوز\nبعمویم کاغذی نوشته از شدت ناخوشی پدرم با و اطلاع داده و نیز اظهار داشتم که شیر\nعلیخان) و (فیض محمدخان) بمخالفت ما میآیند اگر چه میل دارم با دشمن بجنگم ولی در این موقع\nنمیتوانم پدر را بگذارم مگرشما آمده بعوض من بکابل بمانید تا مدتی جواب این مرسله\nنرسید علیهذا جاسوسهای خود را مقرر داشتم که اخبار آمدن (شیرعلیخان) را اتصالاً\nبمن برسانند و خود حاضر شدم که وقتی (شیرعلیخان) بدومنزلی کابل رسید رقه با او\nجنگ نمایم روزی از شنیدن این خبر متحیرم شد که دشمن بپنجشیر مراجعت نموده\nخیال دارد بقضاء و در کوهستان کابل شود بمحض وصول اینخبر از پدرم مرخصی حاصل\nکرده پدرم بجهت نصرت من دعای خیر نموده عازم چاریکار شدم عمویم نیز وارد\nغزنین شده در هما نجا توقف کرده بود بخیال این که تا اتمام جنگ هما نجا بماند وقتی وارد\nچایکار شدم جاسوسها خبر آوردند که (فیض محمدخان) خیال دارد از راه دره پنجشیر بیا\nپس از وصول اینخبر فوراً حرکت نموده تمام شب راه رفتم بوقت طلوع افتا\nبمقام سوسوم (به گل دهبا) و قلعه (الله داد) که در دهنه دره واقع بود با تمام لشکر خود وارد\nشدم (فیض محمدخان) هم بالای کوه رسید من مطلع شدم که (سردار فیض محمدخان)\nاز دیدن شکر کابل در مقابل خود متحیر گردیده بود زیرا که خوانین کوهستان او را دعو\nکرده بودند که از خاک آنها عبور نماید و احتمال نمیرفت کسی در آنجا از او جلوگیری نما\nاین بلای ناگهانی او را مضطرب نموده بود مراسله هم از (شیرعلیخان) بیجهت او رسیده\nکه تا ورود او حرکت ننماید و نیز نوشته بود دو روزه وارد خواهد شد از رسیدن این مرسله"}
{"book": "adl0965", "page": 89, "text": "(۸۴)\n(فصل چهارم)\n(فیض محمد خان) خیلی منقلب شده بود (بشیر علیخان) پیغام داده او را سرزنش کرد\nاظهار داشته که عبدالرحمن رسیده است اگر بیشتر از این توقف نمائیم هر دو نفر\nما را بقتل خواهد رسانید در انشب (فیض محمد خان) بالای کوهسنگر های خود را مرتب\nنمود صبح روز بعد با وحمله نمودم جنگ خیلی سختی واقع شد زیرا که (فیض محمد خان) در بلندی\nبود و از این جهت برما تفوق داشت ولی بعد از چند ساعت امتداد جنگ بعضی از سنگرها\nاو را متصرف شدم چونکه مشارالیه این خبر را شنید از عقب کوه بیرون آمد من توپی که\nکلوله نارنجک داشت بطرف او خالی کردم که از نارنجک شش فرو رفته نمکبانیکه در\nماخورد و بود باینطور از شکمش پرون آمد زندگانی شخص غداری باینگونه بانتهارسید\nکه انجامش مناسب حالش بود تقریبا تمام لشکر او را اسیر نمودم (شیر علیخان) ہم با۳\nہزار سواریکه از ہرات با خود آورده بود بطرف بلخ فرار نمود نعش (فیض خان) را نزد\nبرادر بزرگش (ولی محمد خان) و مادرش بکابل فرستاده خود هم بعد از چهار روز\nبکابل مراجعت نمودم خبر فتح من بعد از چند روز بغزنین به عمویم رسید محض ورود\nبکابل نزد پدرم رفته دیدم بحالت خیلی سختی افتاده است خواتین حرم سرآباد از بلندیا\nکفشه عبدالرحمن آمده است میخواهد باشما گفتگو نماید پدرم قادر بر تکلم نبود ولی دست\nخود را بطرف من حرکت داد چون مایوس شدم که پدرم دیگر هرگز تکلم نخواهد کرد کرین\nدست داد قدری نزدا و نشسته پرون آمده باردوی خود رفته متوجه کارهای نظامی خوم\nشدم روزی دو مرتبه بدیدن پدر میآمدم روز سوم بعد از ورود بکابل که یوم جمعه بود\nپدرم وفات یافته داغ جدائی خود را بدل من گذاشت رضا بقضای الهی داده صبر نمودم\nپس از تجهیز و تکفین جنازه او را بقلعه (حشمت خان) که ملک شخصی خودش بود برده\nدر موضعی که خودش معین کرده بود دفن نمودیم پس با دل پر حسرت بکابل مراجعت"}
{"book": "adl0965", "page": 90, "text": "فصل چهارم\n۸۵\nنمود، بفقرا و ضعفا خیرات مبرات داده بعد از سه روز عمویم یعنی (محمد اعظم خان) که از غزنین بکابل آمده بود گفتم تا وقتیکه پدرم زنده بود شما برادر کوچکتر او بودید و من کوچکتر شما بودم حالا که پدرم وفات یافته است شما بجای پدر من باشید من بجای شما خواهم بود و پسر بزرگ شما بجای من باشد عمویم جواب داد که شما پسر امیر متوفی هستید و بالاستحقاق او شما خواهید بود من نوکر شما خواهم بود من جواب دادم عموجان با این حالت پیری مناسب نیست شما از دیگری کوچکتر باشین جوان هستم بهمان قسمیکه بپدر خدمت میکردم بشما هم خدمت مینمایم تا چهار روز این فقره مطرح مذاکره بود شب پنجم اجزای خانواده سلطنتی کابل و سردارهای ولایات را دعوت نموده حکم دادم خطبه باسم عمویم بخوانند پس اختتام این امر اوّل خودم دست بیعت بعمویم داده بعد سردارهای دیگر بمن اقتدا نموده عمویم را تبریک گفتند من باردوی خود مراجعت نموده تا چهل شبانه روز قرا مشغول قرائت قرآن بودند و خیرات و مبرّات زیاد بجهت خشنودی روح پدرم انفاق کردیم چند ماه بعد از وفات پدرم مفسدین عمویم را از من بدگمان نموده با و القا کردند تا زمانیکه من در کابل باشم نفوذ او محدود خواهد بود بهتر است مرا ببلخ بفرستد و پسر خود را بجای من مقرر دارد اسامی اشخاص نیکبخت بحرامی که دماغ عمویم را مثل شتر مهار کرده بودند بهر طرف میخواستند میکشیدند و پدرهای آنها هم همین رویه را داشتند و همیشه امیر کابل بازیچه دست آنها بود باید مذکور بدارم و اسامی آنها بقرار ذیل است\n(سرفراز خان غلجائی) (صاحبزاده غلام خان کوهستانی) (ملک شیر کل غلجائی) (نواب خان کوهستانی) (صوفی خان بابائی) (محمد اکبرخان غلجائی) (میر اکبر خان کهاستان) (میرجان عبد الخالق پسر احمد کشمیری) (ملک جبارخان) این اشخاص عمویم را نسبت بمن"}
{"book": "adl0965", "page": 91, "text": "(فصل چهارم)\n۸۶\nاینقدر بد گمان کرده بودند که یک روز علی الرسم بسلام او رفتم (قاپچی) پیرزن\nمرا نگاه داشته گفت امیر صاحب خواب است از صبح تا یکساعت از ظهر گذشته\nبیرون در نشستم حال اینکه تمام نوکرها و مأمورین دیگر رفت و آمد مینمودند کیفیت\nعمویم بنا بر بردند متحیر بودم عمویم چطور خواب است بعد از این مرا اجازه دخول دادند وقتی\nوارد اطاق شدم دیدم تمام صاحب منصبهای پدرم با طراف عمویم نشسته اند\nمن هم نشستم مرا تکلیف بنهار کردند شقد رشدم باینکه نهار خورده ام کوشه نشستم تا\nانها نهار خوردند بعد از آن اہل دربار با یکدیگر مشغول نجوی شدند من برخواسته بیرون\nرفتم این سعایت و اقدامات مخفیانه آنها تا دو سه روز در کار بود بالاخره عمویم بمن گفت\nبهتر است شما بلخ بروید من عرض کردم مصلحتی که مقرون بصواب است این است\nکه پسر خودتان (عبدالله خان) را با (عبدالرحمنخان) و (جنرال نصیر خان) و باقی\nصاحبمنصبان نظامی شکر که اهل بلخ هستند با پست و چهار عراده توپ بلخ بفرستید\nو مرا بگذارید در کابل نزد شما بمانم که در وقت لزوم بجهت انجام خدمات شما\nحاضر باشم چون میدانستم اگر (شیر علیخان) از هرات حرکت نماید و عمویم\nدر کابل باشم خواهم توانست از او جلوگیری نمایم عمویم اظهار داشت ولایت\nبلخ بدون شما منظم نخواهد شد وقتی دیدم در این فقره اصرار دارد و مقصودش این است\nمن در کابل نباشم در مدت ده روز تدارک خود را دیده عازم بلخ شده عیال خود را\nدر کابل گذاشتم و این موقع زمستان بود و برف زیاد افتاده بود در این سفر\nدو چار زحمات زیاد شدیم تقریبا دست و پای سیصد نفر از لشکریان را سرما\nمعیوب نمود در اینجا باید بیان نمایم که قبل از حرکت من عمویم (محمد اسمعیل خان)\nپسر مرحوم (محمد امین خان) حکم داده بود با یک فوج پیاده نظام وشش عراده توپ"}
{"book": "adl0965", "page": 92, "text": "فصل چهارم (۸۷)\nو پنجهزار سوار نظام بجاک هزار و بیاید و (بکرنیل سهراب) حکم داده بود با چهارصد\nسوار نظام و چهار عراده توپ مینه دره با جگا ه آمده اقامت نما یدو\nحکم داده بود از من هم ملاقات نمایند وقتی سر کرده های مذکور بملاقات من آمدند از انتر\nخواهش کردم تا بلخ با من مراجعت نمایند و کمک بدهند با اهالی آنولایت که طنیان\nنموده اند بجنگم و بآنها وعده دادم که در بهار شما را مرخص خواهم نمود اگر چه مشار الیهم\nخواهش مرا پذیرفتند ولی مراسله از جانب عمویم (بکرنیل سهراب) رسید که من\nخواه اجازه بدهم یا ندهم او فوراً بکابل برود و بعد از چند روزی حاکم از بامیان که خود او را\nبحکومت آنجا مقرر داشته بودم لمن نوشت که بمشارالیه حکم شده است بکابل رفته\nحساب خود را پرداخته معزول بوده باشد جوابی غیر از این نداشتیم باو بدهیم\nجز اینکه نوشتم باید حکم امیر را اطاعت نماید وقتیکه بعد از این مسافرت سخت و زحات\nزیاد و از هیکت شدم میرقته غمن بملاقات من آمده هدایای زیادی که من جمله چهار صد نفر\nشتر و یکهزار راس اسپ بود بجهت من آورد از آنجا عازم تاشفرغان شده\nدیدم ولایت مذکور از بد نظمی (شیر علیخان) خیلی مغشوش میباشد میرهای\nبلخ که بخارا و قلادت و حصار و اطراف دیگر فراری شده بودند (شیر علیخان)\nآنها دعوت کرده بود بولایت خود مراجعت نمایند و این ولایت را با و تنهایکه\nآنجا بود بآنها فروخت قیمت آن را نقد دریافت داشته بود این مردمان احمق\nهم باور کرده بودند که (شیر علیخان) اختیار فروش ولایت را دارد پول را باو\nپرداخته فوراً افاغنه که در آنجا ساکن بودند تا راج نموده گفتند (شیر علیخان) شمارا فرخوانی\nاست افاغنه گفته بودند عبدالرحمن پادشاه ما میباشد و ما (شیر علیخان) را با مارت قبول\nنداریم این فقره باعث کشمکش زیاد شده منجر بخون ریزیهای زیاد گردیده قسمتی از من"}
{"book": "adl0965", "page": 93, "text": "فصل چهارم\n۸۸\nوارد شدم میرهای مذکور از مال این کار متوهم شده بطرف (آقچه) و (اندخوی) و\n(شیرغان) و (میمنه) فرار نمودند قلعه (نملک) را محکم نموده بساعی شدند بجهت حمیت\nکردن با من لشکر ردیف تهیه نمایند من از تاشقرغان بمزار شریف و از آنجا به نخیزیل\nرفتم چند روز بعد از ورود من صاحب منصبهای توپخانه و لشکر پیاده نظام ابوقعی\n(محمد اسماعیل خان) بمن اطلاع دادند که حالات (محمد اسماعیل خان) نسبت بشما\nصادقانه معلوم نمیشود مشعوف خواستیم شد اگر شما ما را بعساکر خود داخل نمائی\nمن جواب دادم چون عمویم (امیر محمد اعظم خان) شما را مقرر داشته است تحت حکم\n(محمد اسماعیل خان) باشید تا اجازه عمویم نرسد نمیتوانم شما را تبدیل نمایم و بآنها\nوعده دادم بعمویم مینویسم و نوشتم عمویم بجواب نوشت هر کس بر خلاف فوجیقتی\n(محمد اسماعیل خان) مذاکره نماید مفسد و کذاب خواهد بود من این مراسله را بصاحب\nمنصبهای مذکور قرائت نموده عازم (نملک) شدم زیرا که مخالفت من در آنجا جمع شده\nبودند پس از ورود بآنجا بآنها مذاکرات دوستانه نموده بقرآن قسم خورد و خیلی سعی کردیم\nکه آنها را منصرف نمایم که جنگ نکنند و خود را خراب نمایند ولی آنها باستظهار استحکام\nقلعه اظهارات مرا رد نمودند چرا که گذشتن از خندق قلعه که تقریباً سیصد ذرع اطراف آن\nو پنجاه ذرع عرض داشت غیر ممکن بنظر میآمد روز بعد توپهای خود را ترتیب داده اوّل\nطلوع آفتاب بلشکر حکم دادم یورش ببرند سه ساعت بظهر مانده دروازه و دو برج قلعه را\nخراب نموده لشکر من ده هزار بند علف خشک در خندق ریخته پل ساختند و راه عبور\nپیدا کرده بدیوار قلعه رسیدند یاغیها و اهالی قلعه دسته های بزرگ نی را آتش زده\nبسر و صورت لشکریانی که جلو میرفتند میریختند وقتی هم که لشکریان بدیوار قلعه بالا میشدند\nبا شمشیر ده با نمد حصه مینمودند با وجود این لشکر من در آنجا جا گیر شده اگر چه مفصد نفر از آنها\n۰۷"}
{"book": "adl0965", "page": 94, "text": "فصل چهارم ۸۹\n\nکشته و تلف شدند فوراً داخل ارک قلعه کردیدند و اشخاصی که در قلعه بودند تعداد آنها\nدو هزار و پانصد نفر بود تماماً بقتل رسیدند فقط یک نفر سر کردهٔ آنها که در چاه خشکی\nخود را انداخته بود زنده ماند این شخص من اطلاع داد وقتی میرهای بلخ میآمدند دو هزار\nو پانصد نفر از مردمان شجاع خود را منتخب نمودند و اینها بمیل خاطر متعهد شدند که\nبجهت حفاظت قلعه اینمکت تا جان داشته باشند کوشش نمایند میرها هم خلعت و شمشیر\nتفنگ و غیره بجهت انجام این خدمت بآنها انعام کرده بودند من از سر کردهٔ\nمزبور که اسمش (قره خان) پسر ایشان صدور میر بلخ بود سؤال کردم شما چرا قرآنی\nرا که برای شما فرستاده بودم قبول نکردید مشار الیه جواب داد ما و شما مید انیم این قلعه\nرا قبلاً هیچوقت کسی نتوانسته است مغلوبه گیرد از این جهت باستحکام این قلعه مطمئن بودیم\nمن هم میدانستم همین قسم است زیرا که عمویم قلعه مذکور را هیجده ماه محاصره کرده\nبود تا اینکه آذوقه او تمام شد مجبور شده بود با محصورین صلح نماید از تفضلات الهی من این\nقلعه را در ظرف شش ساعت مسخر نمودم و تمام تعدیاتی را که با افاغنه این ولایت کرده بودند\nتلافی کردم روز بعد شخص مذکور را مستخلص نموده بشرح حالات گرفتن قلعه نزد میرهای\nمذکور فرستادم بعد خودم بطرف آقچه لشکر کشیدم اهالی آنجا باستقبال من پرون آمده\nاطاعت مرا قبول کرده از حرکات میرهای خود معذرت خواستند من هم چون\nاین تقصیر از (شیرعلیخان) ناشی شده بود که ولایت را فروخته بود آنها را عفو نمودم و تمام\nمیرها از (میر حکیم خان) که اطاعت مرا قبول کرده بود بطرف میمنه فرار نمودند میر\nسر پل که اسمش (محمد خان) بود هدایای زیاد بجهت من فرستاد حالات این شخص را در موقعی که\nنسخ اقامت خود را در بخارا نوشته ام مذکور داشته ام هدایای او را رد نموده کاغذ\nو حاکم تازهٔ فرستادم که ولایت او را متصرف شود این شخص هم بطرف میمنه فرار نمود"}
{"book": "adl0965", "page": 95, "text": "فصل چهارم\nبو رو د شیر خان میر سابقی یعنی حکیم خان را مجدداً بحکومت آنجا منصوب نموده حاکم\nتازه جو اندخوی فرستادم حکیم خان که ممنون محبتهای من بود استدعا کرد دخترشان\nبجهت خود تزویج نمایم در اول خواهش او را رد نموده بعد قبول این وصلت را کردم\nدر این موقع کسان (محمد اسماعیل خان) ضمنا بمن اطلاع دادند که مشارالیه دشمن دولت ما\nمیباشد و من باید از او در حذر باشم چون این اطلاع هم از جمله اطلاعاتی بود که از صاحبخان\nاو شنیده بودم چنین صلاح دادم آنها متفقاً عریضه خدمت امیر بنویسند و همه مهر نمایند و خود\nهم در این خصوص مکتوبیم نوشتم ولی عمویم اعتنائی بمراسلات ماننمود و همه ماها مد گفت و بمن\nحکم فرستاد فورا میمنه بروم چون این اقدام مقرون بصلاح نبود تعرض نموده اظهار داشتم\nلشکر من تمام زمستان مسافرت نموده اند و تحمل زحمات شده جنگ کرده اند و فتح کمال\nنموده اند حق دارند تا مدتی راحت نمایند و نیز اظهار داشتم بجهت اغتشاش این ولایت\nنهایت اهمیت را دارد که در اینجا حاضر باشم تا اهالی اینجا بحکومت ما مانوس شوند عمویم\nجواب فرستاد یقین دارم (شیر علیخان) لشکرش را خواهد فرستاد که بمخالفت پسرانم\n(محمد سرورخان) و (محمد عزیزخان) در قندهار جنگند و اگر این واقعه اتفاق افتد و پسرانیم\nشکست بخورند تقصیر شما خواهد بود من بجواب عرض کردم باید شما از جای دیگر لشکر بفرستید\nکه اگر (شیر علیخان) بطرف قندهار حمله نماید من در همین جا نزدیک شما باشم و نیز اظهار\nداشتم محاصره میمنه لزوماً چندین ماه طول خواهد کشید و احتمال دارد (شیر علیخان)\nاین سختی را که من بفاصله زیادی معروف هستم مغتنم دانسته بکابل حمله بیا ورد ولی عمویم\nهیچیک از مصلحتهای مرا نپذیرفت و نوشت اگر دوست من هستی بمیمنه خواهی رفت و اگر\nدوست من نیستی هر طور میل داری معمول بدار من خیلی مایوس شدم خواستم بنویسم چنانی\nاز دشمنی شیر علیخان بیمی ندارم از دشمنی شماهم هم ندارم ولی بعد ک فکر کرده از این خیال"}
{"book": "adl0965", "page": 96, "text": "فصل چهارم\n۹۱\nمنصرف شده با خود گفتم چون او را بتخت سلطنت نشانیده‌ام باید در هر امری با او همرا\nداشته باشم علیهذا همه‌جا حکام مقرر نموده از راه‌اندخوی عازم میمنه شدم مراسله هم\nبعمویم نوشته از روانه شدن خودم باو اطلاع داده و اظهار داشتم یقین دارم روزی\nخواهد آمد که از اینکار پشیمان خواهد شد وقتی بیک منزلی میمنه رسیدم کاغذی از عمویم رسید\nکه نوشته بود پسرهای (شیرعلیخان) بطرف قندهار شکر کشیده‌اند و (فراه) را گرفتند\nو از من خواهش کرده بود نصف لشکر خود را بکابل فرستاده بقیه را بجهت محاصره میمنه خود\nنگاه دارم و نیز خواهش کرده بود نورچشمی او را هم یعنی (محمد اسماعیل خان) با این شکر\nبفرستم بجواب این احکام نوشتم از این اتفاقی که حالا واقع شد و قبلاً شما را مستنبه ساخته بودم\nاز آنجائیکه شما گوش بحرف من ندادید و حالا بجهت من غیر ممکن است با نصف لشکر خود میمنه\nرا محاصره نمایم لہٰذا نه خودم میتوانم نزد شما بیایم و نه اینکه کمک بجهت شما میتوانم بفرستم\nبعد از دادن این جواب عازم بطرف میمنه شده بوه بو رو را نجا سنگرها ترتیب داده\nخودم بالای تپه که موسوم بتل عاشقان) و تقریباً هزار و پانصد قدم از قلعه مسافت داشت\nمشرف بر قلعه بود چادر زدم وقتی مشغول محاصره شدم مراسلهٔ دیگری از عمویم بمن رسید\nنوشته بود پسرش (محمد عزیز خان) در قندهار از (محمد یعقوب خان) شکست خورده و\nاسیر دست او شده است و محمد یعقوبخان) محال پشت رود را هم متصرف گردیده\nو نیز حکم داده بود فوراً نصف لشکر خود را نزد او بفرستم ولی بازهم انکار نموده اظهار داشتم\nچون در مقابل خصم میباشم و مشغول محاصرهٔ میمنه هستم لشکرم اینقدر کفاف نمیکند نصف\nاورا نزد شما بفرستم و حکم دادم سختی بقلعه میمنه یورش ببرند ولی نتوانستم قلعه را تصرف\nنمایم چراکه (محمد اسماعیل خان) ضمناً بدشمن اطلاع داده بود که در کدام ساعت ما خیال یورش\nداریم لکن از این حمله سختی که بدشمن نمودم دانستند اگر دفعه ثانی یورش ببریم احتمال دارد نتوانند"}
{"book": "adl0965", "page": 97, "text": "۹۲\nفصل چهارم\nمقاومت نمایند لهذا امیر میمنه پسر خود را با بعضی از سرکرده ها و علما با قرآن نزد من ستاده\nمتقبل شد که سالی چهل هزار طلا خراج بابد هر و نیز چند راس اسب و بعضی تحایف دیگر بجهت\nمن فرستاد من هم بملاحظۀ اشکالاتی که در کابل فراهم آمده بود شرایط او را پذیرفته خود امیر حسینخان\nهم بسلام آمد من قلعه میمنه را با شش توپی که در آنجا بود متصرف شدم (امیر حسینخان) از پسرها\nدیگر هم توسط نموده آنها را هم عفو نمودم در این موقع عمویم (محمد اسماعیل خان) کاغذ\nنوشت که تا حال پنج کاغذ بجهت شما فرستاده ام و بشما حکم دادم مراجعت نمائید و شما هیچ\nاعتنائی ننموده اید این کاغذ را (بمحمد اسمعیلخان) داده و با و گفتم چون قبلاً لشکر شما را بکار بردم\nاین نوشتجات را من بتوانداده بودم ولی حالا دیگر شما را لازم ندارم شما حالا میتوانید بروید\nمشارالیه روز بعد حرکت نمود من هم عازم طرف بلخ شدم چون (محمد اسماعیل خان) آدمی خیلی\nمجملی بود مخصوصاً در طی منازل تعجیل میکرد که قبل از من وارد بلخ شده آنجا تاراج نماید\nولی منم ملتفت خیال او شده نمیگذاشتم چندان از من سبقت بگوید قبل از ورود ببلخ\nکاغذی از (کرنیل سهراب) بمن رسید که (سردار محمد شریف خان) را بموجب دستورالعمل که\nاز عمویم با و رسیده است بتخته پل اورده و باید من مواظب باشم مشارالیه در آنجاهر\nجنبشی ندارم و چون (محمد شریف خان) عموی (محمد اسماعیل خان) بود خیال کردم احتمال\nکلی دارد (محمد اسمعیل خان) بجهت استخلاص عموی خود سعی نماید همان شب دو فوج پیاده\nنظام و یک باطری توپخانه فرستاده بآنها دستورالعمل دادم شب و روز طی مسافت\nنموده خود را بتخته پل رسانیده آنجا را مستحکم نمایند مأمورین من از راه قوم بالای غچی\nو بلخ بتخته پل رفتند (محمد اسمعیل خان) روز بعد وارد آنجا گردیده چنانچه خیال کرده بودم اوشان\nکرده بود بشهر حمله نموده عموی خود را استخلاص نماید وقتی دید و بود لشکر من قبلاً آنجا وارد\nشده است تغیر اراده نموده بطرف مزار شریف روانه کردید پس از ورود بمزار شریف"}
{"book": "adl0965", "page": 98, "text": "فصل چهارم ۹۲\n\nحاکم آنجا را تهدید بعذاب نموده وجوهات دیوانی را که معادل سی هزار تنکه بود از مشارالیه اخذ نموده عازم تاشقرغان گردید که خزانه آنجا را تاراج نماید لکن اهالی از خیال او مطلع شده خود را محصور نموده مدافعه حاضر شدند (محمد اسمعیل خان) که این فقره را دانست تغییر طریق داده بطرف (بامیان) روانه شد و در راه بهر کجا میرسید تا راج مینمود و عمویم از این حرکات (محمد اسمعیل خان) بخبر در بامیان با و نوشت بهر زودی که ممکن باشد خود را بکابل برسان زیرا که من بکمک (شیر علیخان) عازم غزنین خواهم شد و (شیر علیخان) قندهار را متصرف گردیده بطرف کلات میاید (محمد اسمعیل خان) که لقب (تورچشمی) داشت جواب نوشت که دو فوج پیاده نظامی توپخانه و سوارهای من تا اینکه مواجب ششماهه عقب افتاده آنها را ندهم مرا نمیگذارند عازم کابل شوم و همان وقت خبر عازم شدن او از تخته پل بعمویم رسیده بود عمویم بمن پیغام فرستاد که قول تو صحیح بوده است که میگفتی (محمد اسمعیل خان) آدم حیله بازی میباشد من جواب دادم هنوز خدمات زیاد از این نور چشمی بشما خواهد شد از عمویم استدعا نمودم از کابل حرکت ننمائید و یکماه صبر کنید بعد از یکماه من میتوانم خود را بکمک شما برسانم و فورا دو هزار نفر از سوارهای بدخشان خود را بسرکردگی (غلامعلی خان طرزی) نزد عمویم فرستادم تا خود آنجا برسم روز بعد تبی بمن عارض شد و چست و بکروز تب قطع نشد همینکه بهبودی حاصل نمودم فورا بطرف کابل روانه شدم در ایام ناخوشی خود (عبد الرحمنخان) و (جنرال نصیر خان) و دیگر صاحب منصبهای خود حکم داده بودم تهیۀ لازمه سفر را ببینند پس از تکمیل تهیئه عازم تاشقرغان شده و از آنجا بهیجکت رفتم در هیجکت یکنفر از غلام بچه های حرمسرای من که در کابل بودند بلباس در ویشی ملبس شده بمن رسیده و خبر آورد که (امیر محمد اعظم خان) بغزنین رفت و (سردار محمد اسمعیلخان) با چند نفر از خوانین کوهستانی کابل را محاصره"}
{"book": "adl0965", "page": 99, "text": "فصل چهارم\n۹۴\n\nکردند درارک کابل فقط دویست نفر سرباز بودند و اینها تاشش روز جنگ کردند بالاخره\nاھالی کابل بطرف (اسماعیل خان رفته دروازه ھا را بجهت او باز نمودند (محمداسماعیل خان)\nفوراً داخل شهر کابل شده عیال مرا وعیال امیر ازعمارات دولتی اخراج نموده و(شیر\nعلیخان) را بامارت افغانستان اعلان نمود نیز من ازغلام بچه خودشنیدم که مادر محمدی\nمتقلب بوده است در این حین مراسله ھم از(سردار سرورخان) از قلعه عزیزی\nبمن رسید که شکر او در غزنین شکست خورده ومشارالیه در اثنای جنگ از لشکر جداشده\nوازامیر دور افتاده نمیدانم امیر بکدام طرف رفته است ازرسیدن این خبرملول و غمگین\nشدم و(بناظرحیدر)حاکم بلخ نوشتم مأمورین بختبس عمویم بفرستد مامورینهم برادر\nبنجاب پیدا نمودند که از راه ھزاره جات آنجا رسیده بود من بحاکم بلخ نوشتم صدهزار تنکه\nنقد بااسبهای سواری و ھرچیزیکه لازم باشد بجهت عمویم بفرستد وخودم خیال لشکری کشید\nبکابل را ترک نموده عازم غوری شدم ونیز(بجنرال نصیرخان)نوشتم که ازخیال\nلشکر کشیدن بیاچکاه صرف نظرنماید وقتی واردغوری کردیدیم(میرجهاندار شاه)\nکه همراه من بود خواست دختر برادرش یعنی دختر(میرشاه) را بجهت من تزویج نماید\nمن این خواهش اورا رد نموده گفتم وصلتی که عمویم با خانواده شماکرده است بجهت من مکفی\nاست ولی چون مشارالیه خیلی اصرار میکرد قبول نمودم(محمدشاه) که (فیض محمدخان)\nولایت(میر جهاندارشاه) را باو داده بود بعضی ھدایا بجهت من فرستادھدایای اورارد\nردنموده گفتم یا ولایت را ردنموده یا بھرفرقی که خواسته باشید بروید بخود (میرجهاندارشه)\nدویست سوار بسکرکرده کی(شهاب الدین خان) دادم که ولایت خودرا انتزاع نماید\nوخود درغوری توقف نموده مشغول نظم امورات قته غن کردیدیم وازانجا بعمویم نوشتم\nبیاید بمن ملحق شودعمویم جواب داد من نزداوبروم ولی چون قصد من ازتوقف درغوری"}
{"book": "adl0965", "page": 100, "text": "فصل چهارم ۹۵\n\nگرفتن راههای کوه هندوکش و کابل بود نمیتوانستم حرکت نمایم خیال خود را بعمویم\nبصحت خیال من متقاعد شده بغوری نزد من امد و از او پذیرائی کردم خیلی مایل بود\nکه کابل را مجدداً تصرف نماید و اصرار داشت که بمخالفت (شیرعلیخان) لشکرکشی نمایم\nمن اظهار داشتم مسئله که نهایت اهمیت را دار د این است که باید بآبها رحصه نمایم\nزیرا که در این سردی زمستان نمیتوانم کاری از پیش ببرم عمویم کمانی التباقتی اعتنای\nبحرف من نکرده گفت اگر فوراً حرکت ننمائی بطرف بخارا خواهم رفت من بعمویم وعده\nدادم که در ظرف ششماه بجهت جنگ حاضر خواهم شد و خیلی سعی کردم او را و ادارم\nاز خیالات من پیروی نماید ولی ابداً فایده نبخشید لهذا مجبور شدم از راه (بدقاق دقتکی)\nعازم بامیان شده از آنجا وارد گردن دوال شدیم در اینجا سه هزار سوار هراتی از\n(شیرعلیخان) مقیم بودند رسیدن من این سوارها بطرف چشمه فرار نمودند لشکر من\nچنین صلاح دادند که آنها تعاقب نمایم تا (شیرعلیخان) بی پا شود من هم باین صلاح یه\nآنها متفق شده ولی عمویم انکار نمود و اصرار کرد از راه نور و دره سوخته بغزنین برویم\nچون سردی هوا خیلی شدت داشت بعد از زحمات زیاد وارد غزنین شدم (خدای)\nنظر خان در وقت قلعه غزنین را مستحکم نمود و ما در روضه اردو زدیم عمویم\nقبلاً پسر خود (سردار محمد سرورخان را نزد (سرفراز خان غلیجائی) بطرف تازیان\nفرستاده بود و نیز چون عمویم بوفاداری رعایای (اندره) خیلی مطمن بود و ولا\nآنها کنترل با ما مسافت داشت از آنها استمداد نمود اگرچه بعد از چند روز مقداری\nبا اردوی ما آمدند ولی از دادن کمک و قبول کردن خلاصهای ما انکار کردند در اینجاهم\nعمویم گول این اشخاص را خورد وقتی (شیرعلیخان) مطلع شد که ما در غزنین سپام\nبمخالفت مالشکر کشید و این فقره برای ما خیلی نامساعد بود زیرا که بهترین موقع بجهت"}
{"book": "adl0965", "page": 101, "text": "۹۶\n\nفصل چهارم\n\nکامیابی ما این بود که ما بکابل پیش میبریم (شیرعلیخان) پس از رسیدن ششگانه\nتقریبا یک ذرع برف بزمین افتاده و آذوقه تمام و آفتاب هم نیست برخلاف او مادر\nصحرای صافی که آفتاب گیر بود افتاده بودیم و در اینجا برف هم نبود و آذوقه بسیار\nهم داشتیم یک روز شترهای خود را بر حسب معمول بمقراولی دوفوج سرباز\nنظام و شش توپ بجهت آوردن آذوقه فرستادیم بغته با ده هزار سوار از\nسوارهای (شیرعلیخان) متلاقی شدند اتفاقا در آنوقت من با دوربین نگاه میکرد\nدیدم جمعیت زیادی از دشمن نزدیک میآید فورا دو هزار سوار بکمک مامورین\nآذوقه فرستادم این سوارها بلا درنگ خود را بمحل مذکور رسانیده از عقب شمشیرهای\nکشیده بدشمن حمله نمودند از رسیدن این کمک مامورین آذوقه قوت قلب پیدا کرده\nبا توپهای خود خیلی بدشمن صدمه وارد آوردند دشمن بواسطه اینکه محصور شده بود\nتعداد زیادی از آنها تلف گردید جبتش این بود که سوارهای (شیرعلیخان) مجاز\nو مشق ندیده بودند در فرار کردن بروی یکدیگر می افتادند از این سبب تقریبا یکهزار\nاسب با چهار عراده توپ و اسرای زیاد دستگیر شدند همان شب (شیر علیخان)\nدو هزار سوار را مقرر داشت بمالهای بنه ما که در نانی و شاندیب تحت سایت\n(فتح محمدخان) نام بود حمله نمایند من از این فقره اطلاع یافته جاسوسین را فرستادم که از\nمنزلگاه شبانه انها اطلاعات بیاورند و دو هزار سوار و شش توپ قاطری و ششصد\nاسپی با دو فوج پیاده نظام و پانصد نفر سر باز ردیف را بسرکردگی (عبدالرحیمخان)\nو (جنرال نصیر خان) فرستادم که بغته بسر آنها بریزند مامورین من تمام شب را\nرفته قبل از طلوع صبح بدشمن رسیده آنها را فرار داده بودند این زد و خور دانقدر مفید\nواقع شد که سوارهای هراتی هرات و سوارهای قندهاری بقندهار فرار نمودند و سه هزار\n\nو کشته"}
{"book": "adl0965", "page": 102, "text": "فصل چهارم\n۹۷\nنفر کشته و زخمی و اسیر کند اشد بعد از این کاغذی بصاحب منصبهای نظامی لشکر (شیر\nعلیخان) نوشتم که من همیشه شما را خیلی دوست دارم نمیدانم چرا شما با من مخالفت مینمائید بجواب\nاظهار داشتند از عموی شما متنفر هستیم و از تعدیات او بجان آمده (بشیر علیخان) ملحق شدیم\nونیز نوشتند هرگاه عموی شما با شما باشد از شما اطاعت نخواهیم کرد این کاغذ را بعمویم\nنشان داده گفتم تا وقتی من در کابل بودم اشخاص راضی بودند و این از سوء رفتار شماست\nکه آنها را واداشته است بمخالفت ما بر خیزند عمویم جوابی نداشت بدید خلاصه چون (شیر علیخان)\nاز بابت آذوقه بزحمت بود از مقام خود حرکت کرد ببازناخوان که متصل شش گاو میباشد\nو شش هفت قلعه در آنجا هست آمده و از این حرکت قادر تحصیل آذوقه گردید در اینوقت\nعمویم خیال کرد که مصلحت چنین است (بزاخوان) حمله ببریم و اگر آنجا را متصرف شویم\n(شیرعلیخان) نخواهد توانست آذوقه تحصیل نماید من خیلی کوشش کردم بعمویم حالی نمایم\nکه حرکت کردن از مقامیکه داریم در این هوای سرد که یکندع برف بزمین افتاده سنتی\nخلاف عقل است و ناممکن است در آنجا بتوانیم سنگر ها بسازیم و سوارها نمیتوانند شب را\nدر چنین برفی در بیابان طاقت بیاورند عمویم با همان لجاجتی که همیشه داشت از قبول کردن اینکه\nتدبیر من صحیح است انکار نمود و اصرار کرد که حتماً حمله نموده قلعه جات (بازناخوان) را متصرف\nشویم اردوی (شیرعلیخان) نسبت با ردوی ما باین قلعه جات نزدیکتر افتاده بودند در صورتیکه\nمن نمیتوانستم این قلعه جات را در ظرف چند ساعت بگیرم البته مفید بود ولی احتمال قوی داشت\n(شیرعلیخان) موقع را غنیمت دانسته با تمام لشکر خود بوقت طلوع صبح بمن حمله نماید و اگر قبل از طلوع\nصبح من قلعه جات مذکور را تصرف نکرده باشم امید کامیابی بجهت ما خیلی کم خواهد بود و نیز\nلازم بود لشکر همه روز در برف طی مسافت نمایند و لا بد کار بشب میکشید علاوه بر این باید\nنصف لشکر خود را نزد عمویم میگذاشتم و نصف دیگر بجهت مقابله (شیرعلیخان) مکفی نبود"}
{"book": "adl0965", "page": 103, "text": "فصل چهارم\n۹۸\n\nبالحمله این نکات را بعمویم تصریح نمودم ولی باز هم عمویم از این دلایل صحیحه انکار نمود چون اصرار از\nگذشت مجبور شده وقت غروب آفتاب حرکت نمودم پس از ورود به آنجا در مقام توقف\nمذکور فرود آمدیم بعد از اینکه نتوانستیم توسط سوارهای ردیف انالی اینجا را واداریم که\nقلعه جات را بطریق دوستانه بتصرف ما بدهند (بجنرال نصیر خان) حکم دادم همرابه پنج فوج\nپیاده نظام وبیست و چهار عراده توپ و دوهزار پیاده ردیف و چهار هزار سواره نظام\nکه در حقیقت تمام قوای لشکری من همین بود شبانه برود بالای کوههای اطراف سنگر اساساتید\nتوپها را در نقاط مهمه جا بدهند که بجهت جنگ فردا تمام تهینه خود را دیده باشند چون این مسئله را\nبیشتر دانسته بودم که در جنگ فردا کار را یکسره خواهد نمود معزالانوقت تاریک شده و سرما هم\nکمال اشتداد را داشت زحمات این شب بانتها درجه سخت بود زیرا که تمام شب در میان برف\nنشسته بودیم طلوع فجر دمید و ما در باب قلعه جات کاری از پیش نبرده بودیم من قاصد\nنزد عمویم فرستادم که فوراً با یکهزار سواره نظام و پانصد سوار قندخنی بطرف ما بیاید و نیز سلطان ما\nرا با سه فوج پیاده نظام و توپهای اسبی بفرستد با وجودیکه قاصد من بعمویم کشته بود از اینجا تا بز اخوان\nسه ساعت راه است و وقت طلوع آفتاب در اینجا جنگ شروع خواهد شد و شما باید فوراً\nحرکت نمائید عمویم جواب داد بود آلان سردی هوا خیلی سخت شدت دار و همینکه افتاب\nبلند شود حرکت خواهم نمود وقت طلوع آفتاب سواری بتاخت نزد من آمده خبر آورد اینکه\n(شیرعلیخان) با تمام لشکرش وارد شدند من با چهل سوار یکه همراه خود داشتم بطرف کوه رفتم\nمعلوم شد (جنرال نصیر خان) شب را بسبب شدت سرما مسکرات زیاد خورده قبل از انکه\nتوپها را بالای کوه بکشد و سنگر با ترتیب بدهد بخواب رفته است توپها را دیدم در وسط\nدره افتاده توپچیها و اسپهای توپخانه و قورخانه هیچکدام حاضر نیستند خود را بالای کوه\nرسانیده دیدم لشکر (شیرعلیخان) بکلی نزدیک رسیده و بجهت جنگ حاضر شده امداد\n۲۰ام"}
{"book": "adl0965", "page": 104, "text": "فصل چهارم\n۹۹\n(جنرال نصیر خان) هنوز هم در خواب مستی میباشد اور ابیدار کرده پرسیدم چرا چنین\nکردی تو پچیها و سر بازها و اسپهای توپخانه کجا هستند از این حرکت خود مسئول خواهی بود\nجواب داد چون هوا خیلی سرد بود بآنها اجازه دادم بارد و بخوابست در همین جا لا حاضر میشوند\nگفتم همین حالا خواهی دید چه واقع خواهد شد جواب داد من (شیر علیخان) را پاره میکنم با وجودیکه\nخیلی ملول و مایوس بودم نتوانستم خود را از خنده ضبط نمایم زیرا که دیدم هنوز در حالت\nمست است چون لشکری بجهت جنگ با ما حاضر نبود و چند نفری هم که همراه من بودند باطراف\nفرار نمودند دشمن هم مشغول غصرف نمودن توپهای ما بود من در خیال فرار افتاده بودم\nلیکن دشمن اطراف مرا گرفته بود اتفاقا یکدسته از سواره دشمن دسته کوچکی از سوارها\nما را تعاقب نموده قریبا دیگر و نزدیکتر به من قسم بآنها ملحق شده تا یکم فرسخ داخل آنها\nتاختم همینکه موقع بدستم آمد تغییر وضع داده از میان آنها خارج شدم و بچند نفر از سوارهای\nخودم که در تجسس من بودند رسیده و با همین چند سوار بطرف چشمه عطف عنان نمودم\nدر بین راه بعمویم ملحق شده واقعه را با و اطلاع داده گفتم شما حره ای مرا قبول میکردید\nحالا باین بیقه گرفتار نمی شدیم از عمویم پرسیدم پیست بار خزانه سکه طلا که بشما سپرده\nبودم کجا است جواب داد خبری از آنها ندارم زیرا که من خوابیده بودم خزانه دار\nخزانه را حرکت داده بود گفتم خزانه را بشما سپرده بودم نه بخزانه دار با این حالت شکست\nخورده پول هم نداریم چه خواهیم کرد چون راه بلخ را برف گرفته بود نتوانستیم بآنجا مراجعت\nنمائیم لهذا مجبور شدیم بطرف کوههای دزیری روانه شویم قبل از اینکه مصمم حرکت شویم قریب\nسیصد نفر سواره دشمن ظاهر گردیدند من فدری بطرف دست راست خود دیدم که منجمد\nشده بود فوراً با چهار سوار بآنطرف عبور نمودم بقیه سوارهای مراسوارهای دشمن تعاقب نمود\nدر حالتیکه از طرف دیگر رودخانه آنها را میدیدم همه را اسیر نمودند از مشاهده این حالت"}
{"book": "adl0965", "page": 105, "text": "فصل چهارم\n۱۰۰\nخیلی متاثر شدم زیرا که نمی توانستم بآنها کمک بدهم طرف عصر عمویم با (عبدالرحیم خان)\nو سیصد نفر سوار بمن ملحق شدند نزدیک بشب خسته و پریشان و دل شکسته و از پای\nدرست بگردیدیم در قلعه ند بود دو ساعت راحت نموده مجدداً سوار شده یکساعت از طلوع\nآفتاب گذشته وارد سرروضه شدیم اهالی آنجا بخیال اینکه ما از شکر (شیرعلیخان) هستیم\nجمعیت زیادی از آنها بیرون آمده گلوله بطرف ما انداختند بعد از اینکه ما را شناختند\nمعذرت خواستند و ملکها و آخوندهای آنها آذوقه بجهت ما و علوفه بجهت اسبهای\nما آوردند یک نفر آخوند یکدانه جام آبخوری مسی بمن تعارف نمود دیگری آفتابۀ بمن داد\nخودم غلیانی و قدری تنباکو خریدم چون دو روز بود غلیان نکشیده بودم غلیانی کشیده خیلی\nمحظوظ شدم تمام دارائی من این وقت منحصره بود بیک جام مسی و یک آفتابه و یک\nغلیان و یک گلیم کوچکی که هم فرش زیر پا و هم بالاپوش من بود و لباسیکه در برداشتم\nبا یک شمشیر و یک کمربند و یک شش لوله و یک راس اسب چند روز قبل در غزنه کیا\nهشتصد هزار طلای بخارائی و بیست هزار اشرفی سکه هندوستان و بیست هزار مثقال\nطلا و یازده لک روپیه کابلی و پنج لک روپیه قندهاری که مساوی روپیه هندی میباشد\nو ده هزار ثوب خلعت موجود بود و بقدری کفایت دو هزار نفر که هر روزه با من\nغذا میخوردند از ظروف آشپزخانه مینا داشتم مالک یکهزار نفر شتر بودم در حقیقت\nمن از دیگر اهالی افغانستان متمولتر بودم از این نقره دلتنگ نبودم ولی بجهت اینکه از تمام\nنوکرهای مهربان و اخلاص کیش خود که مرا بجهت پرورش کرده بودند و حالا نمیدانستم\nبسر آنها چه آمده است و از آنها دور افتاده ام ملول و غمگین بودم عصر آن روز از سرروضه\nحرکت نموده (امیر محمد) نامی را که از طایفه خروتی بود راه بلد برداشته عازم (پیربال)شده\nسه ساعت از شب گذشته وارد آنجا شدیم پیاده شده در قلعه زمینی که برف را"}
{"book": "adl0965", "page": 106, "text": "فصل چهارم\n۱۰۱\nاز آنجا پاک کرده بودند فرود آمده آتش فروختیم که رفع سرما کرده باشیم اهالی قلعه\nچپرا آمدند با ما مذاکره نمایند با آن مشغول کردیدیم در بین این نزاع عمویم و سوار ها\nما سوار شده رفتند و مرا تنها گذاشتند طولی نکشید که موقع یافته اسبی را که یکی از اهالی پریا\nمیخواست سوار شود از او ربوده پایم را برکاب گذاشته روی اسب جستم شخص مذکور\nخواست مرا از اسب پائین کشد شمشیر خود را کشیدم مشارالیه مرا واگذاشت من هم حجانباً\nتاخته خود را بعمویم رسانیدم عمویم از دیدن من متحیر گردید از آنها سؤال کردم چرا مرا تنها\nگذاشته فرار نمودید جوابی بمن ندادند چون از ماها کسی راه بلد نبود سرگردان بودیم بکدام\nطرف برویم بین خودمان مشورت میکردیم من مصلحت دادم تا صبح بهمین منزل میکنیم صبح\nمیتوانیم راهرا پیدا نمائیم صلاح مرا همه قبول نموده روی کوهی فرود آمدیم آتش افروختیم\nعمویم گفت شعله آتش را می بینند واز ما تعاقب خواهند نمود بهتر است متحمل سرما\nشده آتش روشن نکنیم من گفتم این طور که جرئت نیستم و این مخاطره را برخود هموار مینمائیم بزرگ\nاگر آتش نداشته باشیم دست و پای همراهان از شدت سرما معیوب خواهد شد طولی نکشیده\nچهل نفر از طایفه ضروتی آمده گفتند ما بستر ی شما بودیم برهنمائی شعله آتش شما را پیدا\nکردیم و آنها خانهای خود را بجهت ما تخلیه نموده آذوقه بجهت ما وعلوفه بجهت اسبهای آوردند\nوهمه قسم پذیرائی از ما کردند بجهت اینکار از آنها خیلی امتنان دارم صبح راه بلدی از آنجا\nگرفته آنها را وداع نموده قریب بغروب بقلعه طایفه پیرکوتی رسیده غفلته براهالی انجادر\nشدیم آنها خواستند دروازه قلعه را بروی ما به بندند ولی من بدون تامل اسب تاخته داخل\nقلعه شدم و همراهان هم عقب سر من رسیدند اهالی قلعه مجبوراً از ما پذیرائی نمودند و حوش\nکردند مهمان آنها باشیم ما قبول نکرده فقط چائی صرف نموده مجدداً حرکت کردیم ولی را\nبلدا دشتیم چون بهر طرف راهها و دره های زیاد بود متخیر بودیم که راه صحیح کدام است"}
{"book": "adl0965", "page": 107, "text": "فصل چهارم\nمن جلو افتاده همراهان گفتم از عقب سر من بیائید رفتم تا بآبادی رسیده راه بلدی از آنجا\nگرفتم تقریباً یک فرسنگی رفته بودیم یک سواری بما رسیده پرسید شما با کیستید وقتی که مطلع\nشد من عبدالرحمن هستم اسب تاخته نزد من آمده پاهای مرا بوسید گفت من نوکر قدیمی\nپدر شما و نوکر جد شما (امیر دوست محمد خان) بوده ام واقعات زیادی که در زمان طفولیت من واقع\nشده بود بخاطرم داد چون پیشه مشارالیه راه بلدی بود میخواست با ما بیاید من با و اعتماد نمودم\nمشارالیه گفت از اینجا تا ولایت وزیری براه راست دو روز مسافت دارد ولی من\nمیتوانم شما را از راهی نزدیکتر از بالای کوه مرتفعی ببرم که عصر امروز وارد آنجا شوید عمویم خوف\nکرد که شاید این راه بلدی بخواهد ما را فریب دهد و اظهار داشت باید از همان راه دورتر برویم\nولی من یقین داشتم راه بلگه ما راست میگوید و بطرف کوه روانه شده وقتی بسر کوه بلندی\nرسیدیم لشکریرا که معلوم میشد بتعاقب ما میایند دیدیم متحیر شدیم تمام سوارهای ما متفرق شدند\nغیر از چهل نفر اشخاص شجاع که با من ماندند و اسامی بعضی از آنها بقرار ذیل است (عبدالرحیم خان)\n(پروانه خان) که حالا نایب سپه سالار است (عبدالله خان) که حالا فرمانفرمای ترکستان\nو قتغن میباشد (جان محمد خان) که حالا خزانه دار میباشد (فرامرز خان) که حالا سپه سالار\nهرات است (سعید خان) که حالا کرنيل فوج خاصه است (محمد شیر خان) که حالا كرنيل سوار\nنظام میباشد (احمد خان) رسالدار که در سمرقند فوت شد (محمد الله خان) رسالدار\n(حیدر خان) که او را در قندهار سپه سالار مقرر داشته بودم ولی مشارالیه بسبب\nظلم و تعدیات خود مجبور شد بولایت کابل فرار نماید (گامدان نایب الله خان) (کرنیل منصور\nعلی) (کرنیل محرابجان) برادر جنرال نصیر خان (میر علم خان) که حالا ادیج جنرال توپخانه\nمیباشد این اشخاص با چند سوار برگشته با دشمن مقابل شدند ولی دشمن بجهتی که معلوم نشد\nهمانطور که بغتةً ظاهر شده بودند تقریباً دو سوار خود را بعقب گذاشته مابقی متفرق شدند"}
{"book": "adl0965", "page": 108, "text": "(۱۰۳)\n\nفصل چهارم\n\nاین ده سوار همینکه ما تفنگهای خود را بطرف آنها شلیک نمودیم فرار کردند پس از رفع\nاین مخاطره روانه شدیم بعد از طی چند فرسخ بسوارهای خود عمومیم رسیدیم وقتی بکوه دیگر\nبالا رفتیم دویست سوار دیگر از همان سوارها از ما جلو گیری نمودند چون در اینجا تعداد ما تقریبا\nسیصد نفر بود پیاده شده بجنگ حاضر شدیم قبل از شروع جنگ خواستم با آنها تبادل نمایم\nکه جنگیدن بدون جهت برای آنها صرفه نخواهد داشت آنها جواب دادند شما پنجنفر از همراهان\nزخمی کرده اید حالا خیال داریم تلافی نمائیم لہذا من سوارهای خود را بسه دسته منقسم\nنموده یک دسته را بطرف دست راست و یکدسته را بطرف دست چپ بزمین مرتفعی\nفرستادم و با دسته سوم بدشمن حمله نموده چون اطراف خصم را گرفته بودیم بزودی مغلوب شدند\nما هم مجددا براه افتادیم طولی نکشید که قلعه جات ولایت وزیری موسوم (بهرم) نمودار گردید عمویم\nکه اهالی آنجا را میشناخت مراسلاتی ملکهای آنها نوشته بتوسط راه بلد خودمان بآنها\nفرستاد پس از وصول این مراسلات صد سوار از آنها باستقبال ما آمدند و تقریبا نیز\nتقر پیاده آنها بجهت احترام ورود ما دحل و سرنا میزدند تا دو روز از ما پذیرائی کردند آسیا\nمارا هم علوفه دادند ما اصرار کردیم بعوض این مهمانی پول از ما بگیرند قبول نکردند ( عبد الله خان ) پسر\n(عبد الرحیم خان ) دویست طلا که با خود داشت بمن داده بود و تمام نقدینه ما همین مبلغ\nبود و ( عبد الله خان ) این پولها را در بند قطار فشنگ خود دوخته بود همینکه ما از مجاور\nبا ما روتهائی فشنگ سیاه شده بود پس از اقامت دو روز مجددا حرکت نموده یکی از قطعا\nدیگر این ولایت منزل کردیم اهالی آنجا قیمت ملزوماتی که از آنها گرفته بودیم خواستند از این\nمسکوکات خواستم بانها بدهم گمان کردند این سکه ها پول سیاه است قبول نکرده مطالبه\nروپیه نقره نمودند مطلع شدم که (شیرجان) یکهزار روپیه نقره با خود دارد خواستم طلاهای\nخود را با روپیه های او مبادله نمایم مشار الیه انکار نموده گفت که طلاها را از شما قبول میکنم"}
{"book": "adl0965", "page": 109, "text": "فصل چهارم\n(١٠٤)\nاز من چطور قبول خواهند کرد آخر مجبور شدم غفار را گرفته یک صد عدد طلا در عرض\nباو دادم و با این آذوقه بجهت همراهان وعلوفه بجهت اسپها ابتیاع نموده دو روز دیگر وارد\nقلعه‌جات ملک آدم خان وزیری شدیم مشارالیه از ما خیلی پذیرائی نموده شب بقلعه او مهمان\nشدیم روز بعد بقلعه دیگری رسیدیم اهالی آنجا از ما پذیرائی نموده مهمان ما دادند از آنجا\nراه انه شده ملکهای هر دو قلعه که از ما راه بلدی میکردند با ما وداع نموده بقلعه‌جات خود\nمراجعت کردند ما وارد قلعه داوه‌ شدیم این قلعه در آخر خاک افغانستان و نزدیک سرحد\nهندوستانست چند روز قبل اتفاق عجیبی بجهت من رخ داد که باید بیان نمایم چون از\nوقت شکست خودمان تا شب اولی که داخل خاک وزیری شدیم هیچ غذائی نخورده بودم\nبسوارهای خود گفتم خیلی گرسنه‌ام و میل بگوشت پخته دارم همراهان فقط یک روپیه با خود\nداشتند با این پول قدری گوشت و پیاز روغن خریدند چون دیگ غذا پختن همراه\nنداشتیم و اهالی آنجا هم دیگچه‌های سفالی داشتند همراهان بعد از جستجوی زیاد یکدیگ\nآهنی پیدا کردند قدری از گوشت را کباب کردیم قدری را بدیگ انداخته مشغول طبخ\nشدیم دیگ را بچند تکه چوب و یک تکه ریسمان بسته روی آتش اویخته بودیم همینکه میخواستم\nمطبوع خود را از دیگ بیرون بیاوریم سگی بکمان اینکه طناب دیگ روده حیوانی\nمیباشد طناب را بدهن گرفت کشید دیگ طناب را با خود برد سوارها دویدند نگذارند ولی\nمطبوخ تمام ریخته بود در این فقره قدرت کامله خدا را مشاهده نمودم که سه روز قبل\nیکنفر شتر داشتم که اسباب کارخانه مرا حمل میکردند و حالا سگی دیگ را با غذای\nآن کشیده میبرد از این واقعه که نهایت ذلت بود تبسم نموتم که نان خشکی خورده خوابیدیم\n(سردار محمد خان) که عمویم او را دبیقاجی و خوست نزد دائی خود فرستاده بود با چهل سوار\nو (جنرال علی عسکر خان) و معاذالله در قلعه داوه بما رسیدند چند روز بعد عید اضحی رسید"}
{"book": "adl0965", "page": 110, "text": "فصل چهارم\n۱۰۵\nاهالی داده در نماز عید با ما شامل شده بانها شیرینی و عمامه با خلعت داده از انها پذیرائی\nنمود اخراجات ما در اینجا خیلی زیاده شده بود زیراکه تعداد ما تقریبا ششصد نفر بود و بجهت\nپول خیلی دست تنگ بود م در این موقع نمیتوانم بگویم چه قدر خشنود شدیم که نوکر عبدلرحمن جان)\nاز کابل پیاده آمده دو ہزار اشرفی بجهت ما با خود آورد از این خدمت و وفا دارمی این شخص\nہمہ ما از دل و جان ممنون و تشکر او کردیم این شخص با نزاخر اند و (عبدالرحمنجان) بود درین\nمسافرت چون کفشن بپایش نداشته پاهای خود را که مجروح شده بود با پارچه های کهنه پیچیده\nبود مشار الیه مرخصی خواست بکابل مراجعت نموده از عیال (عبدالرحمنجان) پرستاری نماید\nدینز اگر دیگر خدمتی داشته باشیم انجام بدهد اجازه مراجعت با و داده خواستم اسی با و بدهم\nقبول نکرد پیاده رفتن را بر خود گوارا نمود بسبب اینکه شاید ما اسب را بجهته خود لازم داشته\nباشیم اشرفی ها را با بیست ہزار روپیه مبادله نموده بعضی دواها و ملبوسات و آذوقه بجهت\nهمراهان ابتیاع نمودم در اینوقت کاغذی از دو نفر صاحب منصبان انگلیس از محال بنو و\nپشاور بعمویم رسید نوشته بودند سبب توقف شما در دا ده چیست و چرا بخاک انگلیس داخل نمیشوید\nعمویم جوابی قریب باین مضمون نوشت (بعد القاب ہر وقتیکه فرمانفرمای هندوستان کاغذ\nدعوت نامه نوشت و متعهد شد که ما از آب سند بانطرف بنزد انوقت خواہیم آمد) عمویم\nگفت مراسله مذکور را بمهر میر نمایم من انکار نموده گفتم هیچوقت فائده از دوستی انگلیسها\nندیده ام و اگر شما بعد از اینکه یک دفعه از انها فریب خورده اید باز هم بخواهید بانها اعتماد نما\nخودتان بتنهائی تشریف ببرید و پرسیدم پس از اینکه از راولپندی مراجعت کردید رای شما\nدر باب انگلیس ها چرا اینقدر تغییر یافته حال آنکه در انوقت شما از سور رفقا بانها شکایت\nمینمودید عمویم جواب داد رای من حالا بقرار سابق است و هیچ خیال ندارم داخل خاک\nانگلیس شوم این ارسال و مرسول را میخواهم مشغولیتی بجهت خود قرار دهم گفتم شما در روغ"}
{"book": "adl0965", "page": 111, "text": "فصل چهارم (۱۰۶)\n\nگفتن را مشغولیت میدانید این عادت خوبی نیست صریحاً جواب بدهید که خود را تحت حکومت آنها نخواهید اورد زیرا که امید نفعی از آنها نداریم آخر الامر عمویم بقراریکه صلاح داده بودم بهمین قدر که اسم من در مراسله نوشته شد و کفایت میکند عمویم رنجیده خاطر گردید آخر متغیر شد و مهر خود را شکسته خورد نمودم ولی بقاصد گفتم پیغام شفاهی از طرف من باین مضمون ببرد (من هیچوقت با شما سروکاری نخواهم داشت زیرا که شما دشمن دوستان من هستید و دشمن دوستان من خواهید بود) قاصد مذکور پیش اور ونبام مراجعت نمود گمان دارم پیغام مرا رسانیده باشد هشت روز دیگر در اوادج توقف نموده عازم کانی گور شدیم بعد از مسافرت پنچروز بآنجا رسیدیم هفده روز در آنجا اقامت نمودیم اسبهای ما قدر بکمال آمدند زیرا که علف سبز زیاد اسمی بود در اینجا تبی بمن عارض شد و پنجروز افتاده بودم بعد عازم وانم گردیده سه روز در آنجا اطراق کردیم بعد از ان از رودخانه کوکل عبور نموده بساحل طرف مقابل رسیدیم همینکه انطرف رسیدیم دیدم از عقب کسی دویده میاید و تفنگ بدست گرفته حرکت میدهد (علی عسکر خان) را مراجعت دادم به بیند کیست و چه میخواهد (علی عسکر خان) مراجعت نموده دید این کسیکه ما مرد میگمان میکردیم زنی میباشد که طایفه وزیری او را در سن دوازده سالگی رافغانستان دزدیده بودند و حالا بیست ساله میباشد این موقع را مغتنم دانسته بما پناه آورده است مشارالیها را تسکین داده اسبی با و دادیم سوار شود وقول دادیم او را به پدر و مادرش برسانیم از مقام مذکور عازم شده وارد خاک طایفه شیرانی شدیم در آنجا فقط دو آبادی بیشتر نبود و اهالی آنجا آذوقه نداشتند فقط یک گوسفند و چهار بز و سه مرغ بجهت فروش حاضر کردند در این وقت تعداد همراهان ما سیصد نفر بود دیگران ما را گذاشته به بنو رفته بودند این حیوانات را ابتیاع نموده بهر قسمی بود گذران کردیم روز بعد وارد یکی از قلعه های طایفه کاکری محال ژوب شدیم در آنجا آرد و روغن"}
{"book": "adl0965", "page": 112, "text": "فصل چهارم\n۱۰۷\nوگوشت وغذاهای پخته بجهت آذوقه دو روز تحصیل نموده بعد با هم همین کار رهسپار گردیم بعد\nاز این وارد قلعه موسوم (ده برنج) شدیم در آنجا تهیه آذوقه نموده علاوه براشیائیکه لازم داشتیم\nاهالی آنجا مقدار زیادی از بهتر قسم آذوقه آورده اصرار نمودند خریداری نمایم چون لازم ندیدیم\nاز ابتیاع داشتن انها انکار کردیم اهالی انجا اشیاء مذکور را بزمین گذاشته رفتند\nصبح روز دیگر چون آمدند دیدند آذوقه آنها را دست نزده ایم و نمی توانند ما را مجبـور بخریدن نمایند\nبکمال کراهت اشیاء خود را بردند و متصل مرادشنام میدادند ما حرکت نموده چند فرسخی\nرفته بودیم دیدیم تقریباً دو هزار نفر در راه منتظر ما ایستاده شمشیرهای برهنه در دست\nدارند یکی از آنها جلو اسب عمویم را گرفته قبل از اینکه عمویم بخواهد شمشیر خود را بکشد من تاخته خود را\nرسانیده تفنگ خود را بسینه شخص مذکور حواله نموده تهدیدش کردم که تپرا خواهم زد شخص مذکور\nجلو اسب را گذاشته پرسیدم چه میخواهید جواب دادند اسم این ولایت (ژوت) است\nاکه هر نفری بیست روپیه باج ندهید نخواهیم گذاشت از اینجا عبور نمائید گفتم اگر حرف\nشما را قبول نمائیم تمام ولایت کاکهارا تهدید نموده همین طور از ما مطالبه باج خواهند کرد\nاز پرداختن باج انکار نموده حاضر جنگ شدیم وقتی دیدند بجهت جنگ حاضر شده ایم اظهار\nدانشمند شوخی میکردیم راه، را واگذاشته قبل از اینکه وارد منزل شویم پیر مردی\nبا ده نفر اتباع خود عمامه سفیدی برسر با ریش بد و طرف بناگوش او بافته و آویخته بود\nچاقوی بدستش در سر راه پیدا شد دو نفر از اتباع این ہیکل عجیب جلو آمده بعمویم گفتند مارئیس\nاین ولایت هستیم همینکه پیر مرد مذکور رسید این دو نفر با تعظیم نموده بما گفتند این شخص سید\nمقدس مرشد ما میباشد این حرف را عمویم شنیده برخواسته دستش را بوسیده او را در پهلوی\nخود نشانید من از اینگونه اشخاص مزور دیده بودم و از ہیکل او در شک بودم که عقیب\nاین تقدس ظاہری مقصودی خواهد بود عادت من این بود هر قلعه تازه که میرسیدم میان"}
{"book": "adl0965", "page": 113, "text": "۱۰۸\nفصل چهارم\nقلعه رفته با بعضی از اهالی آنجا آشنائی میکنم و چند روپیه بانها میدادم که از وضع احوالات\nآنجا مرا مطلع دارند وقتی از احوالات این شخص تحقیق کردم گفتند این پسر مرد دزد معروفی\nمیباشد و دسته صد نفر قطاع الطریق همیشه با اوستند فعلا چهل نفر آنها را با خود آورده است\nکه اموال شما را غارت نمایند از این فقره عمویم را مطلع ساختم با ور نکرده به پسر خود (محمد حسن\nخان) گفت این شخص مقدس امشب در اردوی ما مهمان خواهد بود مقارن غروب آفتاب\nچند نفری را دیدم اطراف چاههائیکه نوکرهای ما میخواستند اسبهای خود در آب بدهند گردش کردند\nوقتی مشاهده این وضع را کردم و ضمنا منتظر بروز خیانتی بودم این تدبیر بعمل آوردم\nکه اسبهای خود را دسته دسته نموده و با هر دو دسته مستحفظ زیادی مقرر نمودم که آنها\nرا در نقاط مختلفه با وقات متفاوته بجهت آب دادن ببرند و نزدیک چاههای آبی که متصل\nاردوی ما دزدها در انجا منتظر و مترصد بودند که اسبها را بجهت آب دادن آنجا خواهند\nنردند باین قسم تمام اسبهای ما که سیصد راس بودند سالما باردو مراجعت کردند عمویم\nو پسرش تقریبا پنجاه راس اسب داشتند همراهان آنها که از اسبها پرستاری میکردند\nبعمویم گفتند اشخاصی که اطراف چاه را گرفته اند نمیگذارند نزدیک چاه برویم مرشد مذکور\nظاهرا متغیر نموده گفت خودم با اسبها رفته حکم میدهم نوکرهای شمار بگذارند اسبها را آب\nبدهند قدری که رفته بود مهترها را جلوتر فرستاد که باد لو آب بکشند وقتی مهترها مشغول آب\nکشیدن شدند مرشد و همراهان اوسی راس اسب سوار شده فرار نمودند و بیست راس\nاسب را سواره های ما از آنها گرفتند و چند نفر سوارهای ما زخمی شدند وقتی این سوارها\nمراجعت کرده این اتفاق را اظهار داشتند من حاضر بوده بعمویم خیلی خندیده گفتم امروز\nبعد از ظهر این مسئله را بشما گفته بودم شما حرف مرا قبول نکردید گو یا شما این شعر را نجار\nندارید که گفته اند ای بسا ابلیس آدم رو که هست پس بهر دستی نباید داد دست"}
{"book": "adl0965", "page": 114, "text": "فصل چهارم\n۱۰۹\n\nعمویم و پسرش (محمد سرورخان) تمام شب تاسف اسبهای خود را داشته مشغول\nپرستاری مجروحین خودشان بودند منزل روز بعد را همراهان عمویم مجبور شدند دو نفری بيك\nاسب سوار شوند پس از یازده روز دیگر بعد از ظهری بقلعه که در خاك دکاکیا بود وارد شدیم\nدر اینجا همراهان من بجهت خودشان آذوقه تحصیل نمودند من گرسنه گوسفندی چاقی\nبجهت خود برآمدم گوسفندی پیدا کرد بیست روپیه قیمت آن را بصاحبش پرداخته و\nمیخواستم گوسفند را ذبح نمایم صاحبش گفت از فروختن گوسفند منصرف شده ام گوسفند مرا\nپس مدهید حاضر شدم گوسفند را پس بدهم مجدداً راضی شد لهٰذا گوسفند ذبح کردند وقتی دید گوسفند\nذبح شده پول را نزد من انداخته گفت گوسفند مرا زنده نمائید جواب دادم اینقدر قدرت\nندارم گوسفند ترا جان بدهم اگر میل داری پس گوسفند را با پول برای خود ببر مشارالیه بازهم\nراضی نشده اصرار نموده گفت باید این کرامت را بنمائید مجبور شدم در این موقع حیله\nبرانگیزم آخوندی نزدیک ما ایستاده بود متوجه او شده گفتم اتصالا بشما فحش میدهد از\nشنیدن این حرف آخوند متوجه صاحب گوسفند شده من فوراً بصاحب گوسفند گفتم هر قدر\nمیل داری بمن فحش بده ولی بعیال این شخص مقدس که از اولیای خدا است چرا فحش میدهی\nآخوند متغیر شده بصاحب گوسفند بجهت اینکه چرا بعیالش فحش داده است گفت ای\nخوک چه میگویی صاحب گوسفند در عوض با و فحش داده با یکدیگر مشغول زد و خورد شدند\nمن گوسفند و پولها را برداشته از میان بدر رفتم و آنها را گذاشتم تا خودشان قطع\nما بقال نمایند نیمی از اهالی آنجا بحمایت آخوند و نیمی بحمایت صاحب گوسفند برخاستند\nبعد از زدوخورد زیادی مردم میان افتاده آنها را آشتی دادند بعد از یکدو ساعتی دیدم\nصاحب گوسفند دو ظرف ماست و دو مجموعه نان و یکبره کباب شده تعارف آورده تعظیمی\nبمن نمود باو گفتم چند ساعت قبل خیلی جسور بودی حالا خوب با ادب شده و از صحبتهای او دریافتم"}
{"book": "adl0965", "page": 115, "text": "فصل چهارم\n۱۱۰\nمرد معقولی میباشد پرسیدم چرا بهانه گوسفند میخواستی نزاع نمائی جواب داد ( محمد سرور\nخان ) در قندهار با من بد سلوکی کرده بود حالا میخواستم در عوض از شما تلافی نمایم گفتم محمد\nسرور خان ) همین جا حاضر است چرا بعوض او با من جنگ کردی جواب داد چون شما (محمد سرور\nخان ) را بحکومت قندهار مقرر داشته بودید من شما را مسئول میدانستم چند ساعتی با نمد\nصحبت نموده شخص مذکور بمنزل خود مراجعت کرد من هم استراحت نمودم روز بعد مجدداً\nعازم راه گردیدیم در حالتیکه با د شدیدی با گرد و غبار میآمد وقتی نزدیک منزلگاه رسیدیم\nگفتند کرده طایفه انجا با دو سوار باستقبال شما میآید باید پیاده شده با او بغل\nکشی نمائید عمویم از من پرسید چه باید کرد گفتم قبل از اینکه مصمم شویم چه باید کرد جلو رفته تحقیق\nمینمایم فوراً روانه شده دیدم دو نفر بطرف ما میآیند از یکنفر اینها پرسیدم پادشاه شما\nکجاست جواب داد این رفیق من پادشاهست این شخص را که پادشا میگفتند\nپیر مردی بود پوستی مندرس در بر داشت که از پارچهای الوان جا با نیگه پوشش سورا\nشده بود وصله کرده عمامه چرکی بسرش که از شدت چرک معلوم نمیشد چه پارچه است،\nدر زیر عمامه کلاه نمدی در ازی بسرش در عوض کفش جوراب پشمی بپایش مادیانی سوا\nکه از لاغری پوست و استخوانش مانده سگهای کوچک بزالغای مادیان بسته زینی از چوب\nخشک به پشت مادیان گذاشته بجام مادیان از ریسمان و زنگها با و آویخته بود من از مشاهده\nاین هیکل با شان و شوکت تبسم نموده نزدیک او رفتم گفتم حیف است پیاده با امیر ما بغل کشی\nنمائید بهتر است سواره از او خوش آمدی بگوئید پادشاه مذکور قبول نموده\nبا من اسپ تاخته نزد عمویم مراجعت نموده گفتم که شاه جهان پادشاه بدون اینکه\nپیاده شوید از شما پذیرائی خواهد نمود وقتی بیکدیگر رسیدند اسپ عمویم از این هیچگل غر\nو صدای زنگها رمیده بجای جست و خیز را گذاشت عمویم خیلی ترسید فریاد کرد در این"}
{"book": "adl0965", "page": 116, "text": "فصل چهارم\n۱۱۱\n\nمن خندیده گفتم هرگز قدرت ندارم بین دو پادشاه مداخلت نمایم عمویم فریاد زد بخاطر خدا\nفکری بکن والا اسب مرا بزمین میزنند این موقع مزاح نیست گفتم اگر چیزی انعام لطف کنید نمر\nبشما معاونت خواهم نمود عمویم شمشیری بمن وعده نمود قبول کرده اول اسب عمویم را\nآرام نمودم بعد نزد شاه جهان پادشاه رفته از او خواهش نمودم با من بیاید تا بجهت\nپذیرائی همراهان عمویم تهیه نمائیم مشارالیه گفت آبگوشت بزی با چهل گرده نان ذرت\nتهیه دیده‌ام گفتم مهمانی خیلی بزرگی است بلی باید جلوتر رفته انتظامات را ملاحظه نمایم\nباین بهانه او را از اسب عمویم دور نموده ربع فرسخی رفته بودیم گفتم بعضی لزومات را از خاطر محو\nکرده‌ام باید مراجعت نموده با خود بیاورم مشارالیه اول قبول نکرد بدون من برود\nوقتی با و گفتم میخواهم بروم بجهت شما شیرینی بیاورم خیلی مشعوف گردید فورا راضی شد\nمن نزد عمویم مراجعت نموده پرسیدم در باب این پادشاه بزرگ چه خیال میفرمائید\nخیلی خندید وقتی وارد قلعه شدیم پادشاه نامذتی پیدا نشد تجسس او برآمدیم اخرالامر در کلبه\nاز پوشال ساخته بود او را پیدا کردیم بمن گفت فرستاده‌ام بجهت پختن غذای شما هیزم\nاز جنگل بیاورند هنوز نیامده اند نان هم هنوز پخته نشده زیرا که تاوه آهنی ما را بجهت\nعروسی بخانه برده‌اند گفتم عیب ندارد اگر بجهت خوردن چیزی ندارید بهر حال مهمان شما\nهستیم فرستادم بجهت ما آذوقه آوردند از اهالی آنجا جویا شدم این شخص پادشاه\nسر کرده شما میباشد جواب دادند بلی گفتم واقعا خیلی مردمان عاقلی هستید که همچو پادشاه\nبا قدرت را بحکومت خود مقرر داشته‌اید و هرچه بیشتر بآنها تعریف نمودم خوشنودتر\nمیشدند شب را در جنگل بسر برده روز بعد پادشاه آمده بمن گفت منزل دیگر شما در قلعه پسر\nعمویم (دوست محمد) میباشد او بهتر از من پذیرائی خواهد نمود خوبست صبح زود حرکت نمائید\nما راه بلدی میخواستیم مشارالیه گفت خودم با شما میآیم عمویم گفتم شاید در این مقصود"}
{"book": "adl0965", "page": 117, "text": "فصل چهارم\n۱۱۲\nباشد ولی عمویم این قسم خیال نمیکرد بهر حال حرکت نمودیم آخر منزل پای کوه بلندی سیدیم\nروز بعد از کوه دیگری گذشته از قلعه که آبادی نداشت عبور نمودیم عمویم گفتم این راه بیه\nشیطان ما را از بیراه میبرد و ما علوفه بجهت اسبها و آذوقه بجهت خود نداریم هرگاه\nآذوقه دو روزه با خود نداشتیم حالا چه میکردیم وقت شب در بیابان منزل نمودیم روز بعد\n(دوست محمد خان) با دو هزار نفر همرهان خود باستقبال ما آمد قبلاً شخصی را فرستاد\nابلاغ داشته بود بجهت پذیرائی شما حاضرم (دوست محمد) از ما جویا شد چرا از این راه\nسخت آمده و از راست نیامده اید وقتی مطلع شد راه بلد ما پسر عموی او میباشد خواهش کرد\nاو را بمن بسپارید زیرا که دشمنی بمن کرده است که میخواست شما را از راه کوهستان برده\nبمنزل من نرسید و در نیائید و میخواست باین جهت اسباب بدنامی مرا فراهم بیاورد گفت\nباید مسافرت کثر زیادی را مراجعت نموده بخانه او برویم که از ما پذیرائی نماید و چرس\nسجت کشیدن ما آذوقه بجهت همرهان ما حاضر نموده است بعمویم گفتم اگر شما حرف مرا قبول\nمیکردید این اتفاق برای ما نمی افتاد حالا بین این دو شیطان چه باید کرد در اثنای این\nصحبت چند نفر دزد که (دوست محمد) آنها را فرستاده بود هر چه از ما بدستشان بیاید\nبربایند خواسته بودند بنه ما را بچاپند همرهان ما از آنها را گلوله زده زخمی کرده بودند شانها\nاز این واقعه مطلع شد گریخت و پنهان شد من صلاح دادم باید شبانه حرکت نماییم در\nهمراهان (دوست محمد) بما حمله خواهند نمود اخر الامر شاه جهان را پیدا نموده با و گفتم چرا\nپنهان شدی تو ما بانجا آورده حالا هم باید ما را مراجعت بدهی مشارالیه گفت از جهای\nاینکه مبادا شما مرا (بدوست محمد) که دشمن من است بسپارید پنهان شده بودم با و وعده\nدادیم که همچو خیالی نداریم و تمام شب با او راه رفتیم سرما هم خیلی شدت داشت و هیچ آباد\nدر راه نبود که بتوانیم تحصیل آذوقه نماییم تا اینکه عصر روز بعد وارد قلعه خراب شدیم انجا هم آذوقه"}
{"book": "adl0965", "page": 118, "text": "فصل چهارم\n(۱۱۳)\nممکن نمیشد من از این سلطان الشیاطین پرسیدم اهالی این قلعه کجا رفته اند جواب داد مردمان\nینجا در بهار میآیند همینکه هوا سرد میشود باین کوهی که در مقابل ما میباشد میروند باو گفتم بر پدر\nلعنت اسب و آدم از رفتار فروماندیم این همه صدمه نتیجه شرارت تو میباشد مشارالیه گفت\nبهتر است شما خود بکوه و اهالی این قلعه را آنجا دیده آذوقه از آنها بگیرید چرا که من\nنمیتوانم با شما بیایم به سبب این طایفه با من و خانواده من دشمن هستند خیلی مسرور شدیم\nکه از شر همچو شخصی آسوده شویم فوراً او را مرخص نموده بعد از غروب وارد کوه شده نزدیک\nآبادی طایفه که راه بلد گفته بود رسیدیم طایفه مذکور او را خیال کردند ما سوارهای معاند\nآنها هستیم بجهت جنگ حاضر شدند بعد که فهمیدند با کمال مهربانی از ما پذیرائی نمودند\nما ما غذا خورده و اسبهای خود را علوفه داده مسرور شدیم دو روز مهمان آنها بودیم قیمت\nآذوقه هم که بما داده بودند مطالبه نکردند بعد از آن از راه کوتل سایری) عازم پشکت گردیدیم\nچون وارد قلعه که مستقل (پشگت) بود شدیم جاسوسی بمن خبر داد که حاکم آنجا چهل هزار روپیه\nاز بابت مالیات انجا جمع نموده خیال دارد بقندهار بفرستد با عمویم مشورت نموده\nگفتم شبانه میرویم و قبل از طلوع آفتاب بغته وارد پشکت شده پول را متصرف\nمیشویم و لی چند نفر از نوکرهای ما با مید انعام قبل از من حرکت کرده از خیالی که داشتم\nحاکم را خبر داده این تدبیر را برهم زدند حاکم مذکور پس از اطلاع از این فقره چندین\nنفر از قلعه جات اطراف جمع نمود قلعه خود را مستحکم نموده خوشبختانه یکنفر جاسوسی را قبلاً\nفرستاده بودم که منتظر ورود من باشد شخص مذکور مراجعت نموده از خیانت بنجینر نوکر های\nعمویم مرا مطلع نمود مقصود خود نایل نشده بکار یز و زین مراجعت نموده دو روز اینجا اقامت\nنمودیم اهالی انجا خود را سید میگویند ولی گمان نمیکنم آنها مستحق اسم سیادت باشند بجهت این\nکه اخلاق حمیده و سخاوت و رحم صفات سادات است و این اشخاص دارای هیچیک از این"}
{"book": "adl0965", "page": 119, "text": "فصل چهارم (۱۱۴)\nصفات نبودند اهالی آنجا خوش سیما و خوش هیکل و متمول میباشند ولی بین خودشان\nخیلی مغایر و عادی بکشتن یکدیگر هستند و این معنی بالطبع همیشه منجر بنزاع میشود از اینجا حرکت نمو\nوارد قلعه موسوم (بآب رکن) شدیم و در راه (نوشکی) تمام روز باران شدیدی باریده\nخیلی سردی هم میوزید همه ما باران خورده دست و پای ما تا نزدیک بود از شدت\nسرما معیوب شود بعد از زحمات زیاد وارد (نوشکی) شدیم اهالی آنجا بکمال محبت از ما پذیر\nنمودند روز بعد حرکت کرده راه ما از بیابان قوم رازی میگذشت که هیچ آب نداشت لهذا\nمجبور شدیم برگردیم بما گفتند اگرچه راه شما چهار پنج منزل دورتر میشود بهتر است از را\n(خاران) بروید ولی من مصمم شدم از همین راه بیابان برویم و دویست شتر بجهت\nحمل آذوقه کرایه نموده عازم کردیدیم از تفضلات الهی هر روزه باران میامد و بقدر احتیا\nآب مهیا میشد بعد از ده روز نزدیک (چغانی) رسیدیم از شدت بارندگی راهها راسا بند\nبود مجبور شدیم پیاده شده جلو اسبها را گرفته تا از نو در میان کل طی مسافت نمائیم در آخر\nمنزل آدم و اسب هر دو از کار افتاده بودند شخصاً غذائی طبخ نموده به همراهان خود که قریب\nضعف بودند دادم همه اسبها بزمین افتاده قادر بحرکت نبودند فقط یک اسب عربی سوار\nخودم که نسلاً از اصطبل خاصه جدم بود ایستاده بود تا روز سخت بها کشیده روز سوم وار\n(چغانی) شدیم و از اینکه خان آنجا از ما پذیرائی نکرد متعجب بودم چند روز آنجا مقام کردیم\nبعد از دو هفته یکنفر از نوکرهای خان نزد عمویم آمده پیغام آورد که خان و میر اینجا اجازه میخوا\nبجهت ملاقات شما بیایند من پرسیدم چرا در این چند روز نیامده اند جواب داد بخش اره\nکه تمام رعایای آنها بجهت چرانیدن اسبهای خود بصحرا رفته بودند حالا مراجعت نموده پا\nنفر آنها جمع شده اند که خدمت شایانه خواهش آنها را پذیرفته خان مذکور پیاده با پانصد\nنفر همراهان خود که عقب سر او بیک قطار میآمدند از قلعه بیرون آمده دو نفر بچه رقاص که"}
{"book": "adl0965", "page": 120, "text": "فصل چهارم\n۱۱۵\nیکی نه ساله و یکی دوازده ساله بود بجلو او میآمدند این رقاصها بکلی از شکل انسانی خارج بودند\nهیچ لباسی غیر از لنگ کوچکی نداشتند موهایشان طوری ژولیده که هیچ وقت آب و\nصابون ندیده بود در یکدسته هم سازنده داشتند این بود پذیرائی بزرگی که از ما کردند و پانزده\nروز طول کشیده بود بیته کرده بودند مدت بیست و پنجروز در (جغائی) توقف نمودیم در\nظرف اینمدت اسبهای ما خوب بحال آمدند زیرا که کاه و علف زیادی آنجا بود مجدداً\nعازم شده از کنار رودخانه (هیرمند بطر پلاک) رفته بعد از شش روز وارد (خیل شاه گل)\nشدیم اسم اینجا باسم (شاه گل) که یکی از سردارهای بلوچی میباشد موسوم شده است\nدر این قلعه غیر از دو نفر پیر مرد دیگر کسی نبود اینها هم سعی میکردند کسی آنها را نه بیند وقتی\nاز آنها سؤ‌ال نمودم چرا قلعه را خالی گذاشته اید اول کفشد لشکر (امیر علیمردان امیر خان تا)\nپسر کرده کی سردار (شریفخان) سیستانی میآید که اموال ما را چاپد از این جهت اهالی اینجا\nبمقامی که نزدیک اینجا میباشد گریخته پنهان شده اند عمویم گفت اگر ما را بجائیکه پنهان شده\nاند راهنمائی نمائید از آنها کمک خواهیم نمود پیر مردهای مذکور راهنمائی نمودند و (شا\nکل) از ما پذیرائی نموده مشعوف گردیده و از اظهار اینکه برای کمک او حاضر شده ایم ممنون\nشد مشارالیه ما را مهمان نموده نصف شب دو نفر از جاسوسهای او خبر آوردند که سوارهای ستا\nاز قلعه کیمنترلی انجا گذشته فردا وارد اینجا خواهند شد (شاه کل) بما گفت خیال دارم که\nفردا با رعایا و اموال آنها جای محکم بالای کوه بروم عمویم از من صلاح پرسید گفتم اینها اگر\nمیخواهند بروند اگر (شاه گل) بلدی با مابدهد ما میرویم با سیستانیها مقابل میشویم (شاه گل)\nراه بلد بماداد وقتی خودش بطرف کوه رفت ما بطرف دیگر روانه شدیم بعد از طی مسافت\nچند ساعت غبار سوارهائی را که میآمدند دیده حاضر جنگ شدیم من با همراهان خود از عمویم جا تر رفته\nصف جنگ را آراستم ولی سیستانیها از دیدن من چنان متعجب شدند که ابداً خیال جنگراننمو"}
{"book": "adl0965", "page": 121, "text": "فصل چهارم\n(۱۱۶)\nنزدیک شده رسیدند شماها کیستید جواب دادیم افغان هستیم نه بلوچ از شنیدن این\nحرف رئیس آنها آمده با ما ملاقات نمود من عقب عمویم فرستاده بسوارهای سیستانی\nگفتم مملکت (شاه گل) و رعایای او که تحت حکومت افغانستان میباشند امده اید وانه\nسیستانیها به آنها کاری نداشته باشند رئیس سوارهای سیستانی قبول کرد که (بشاه گل) کاری\nنداشته باشند مشروط باینکه (شاه گل) بسلام او بیاید تا حفظ شئونات او شده باشد من بجای\n(شاه گل) گفتم بگذارند (شاه گل) بسلام بیاید ولی خواهر مشارالیه در باب سلامتی برادرش\nچنان مضطرب بود که او را نمیگذاشت بیاید با نها گفتم هرگاه (شاه گل) را بگذارند با عموی من\nمن بطور ضمانت نزد آنها می مانم آخر الامر راضی شدند بعمویم تاکید کردم که (شاه گل) را\nبعد از پنجروز مراجعت بدهد و پیشتر از این طول نکشد هفت روز گذشت (شاه گل) نرسید\nهمه اقوام او آمده ادعای ایفای وعده نمودند گفتند از وعده شما دو روز هم بیشتر صبر کردیم بیقین\nداریم رئیس ما را اسیر نموده اند من بآنها اطمینان دادم که این قسم نخواهد بود و حاضر شدم برم\n(شاه گل) را با خود بیاورم قبول نکردند گفتند تا وقتی که (شاه کل) اینجا حاضر نشود شما که\nما خواهید بود من دویست نفر سوارهای خودم را حاضر کردم باحتیاط اینکه مبادا بماند بیارند\nطولی نکشید که اهالی آنجا مجتمعاً با شمشیر های کشیده آمدند من نصف سوارهای خود را حکم دادم\nشلیک نموده و نیمی دیگر با شمشیر های خود حمله نمایند وقتی اینطور اتفاق افتاد آنها بطرف سنگر خود\nفرار کردند من دویست نفر شتر آنها را گرفته بنه خود را بار نموده بهمان سمتی که (شاه گل) رفته بود\nروانه شدم رعایای (شاه گل) فورا بعقب ما آمدند و از این حرکت خود معذرت خواستند\nمن آنها را با خود ببیستان برده در انجا شتر های آنها را رد کردم بعد از مسافت دورد\nوارد قلعه شده بعمویم رسیدم تفصیل (شاه کل) را از لو جویا شدم اظهار داشت سیستانها\nدوسه کرده دارند یکی (سردار شریفخان) سرکرده سوارهای سیستانی است و یکی پسر"}
{"book": "adl0965", "page": 122, "text": "فصل چهارم (١١٧)\n\nسرتیپ (یوسفخان) هزاره سرکرده سواره (امیرعلیخان) و پسر سرتیپ (یوسفخان)(شا\nگل) را اسیر نموده اظهارات مرا قبول نکرد ( این پسر سرتیپ یوسفخان مرحوم خان بابا خان\nهزاره بوده است که سرکرده سوارهای غاینی و هزاره بوده است و از جانب میرعلیخان بسیستان\nرفته بوده مترجم) من مستقیماً نزد رئیس مذکور رفته بدون پیاده شدن با او دست داد\nپرسیدم (شاه گل) کجا است همینکه دانستم (شاه گل) در چادر او میباشد بآواز بلند\nصدا کردم (شاه گل) بیا مشارالیه از چادر بیرون امده من از سرکردهٔ مذکور پرسیدم\n(شاه گل) را چرا اسیر نموده اید جواب داد میخواستم او را نزد رئیس خود (میرعلیخان)\nببرم گفتم او را من فرستاده بودم و خود را بجهت مراجعت او بکیر و گذاشته بودم مشارالیه\nرعیت شما نیست که او را نزد (علیخان) ببرید بعد (شاه کل) و یکنفر نوکر او را که با او اسیر\nکرده بودند گرفته با دو نفر از سوارهای خود نزد اقوامش فرستادم و آنها از سلامتی او مشعوف\nگردیدند بعد از توقف سه روز با سیستانیها عازم (سیستان) شدیم روز دویم کناره رودخا\n(هیرمند) رسیده دیدم جمعی از سوارهای پسر (یوسف خان) هزاره که میخواستند طایفه\n(شاه کل) را بکا پند حالا یکت خیل پانزده خانوار رعایای افغان مسخر هستند تا زند این خانوارها\nخود را محکم نمود چند نفر از سوارهای اینها را بگلوله زده کشند و چند نفر را زخمی نمودند درین\nبین اهالی قلعه جات اطراف جمع شده حاضر شدند با سوارهای هزاره جنگنند کارهای بخشیده\nبود که ماسوارهای خود وارد شده بهمرامان خود حکم دادم سرکردهٔ هزاره را که سوارهای خود را\nفرستاده بود این قلعه را تاراج کنند کاملا تنبیه نمایند باهالی انجا تسکین داده و عده کردم\nبجهت امنیت اینها با دشمنهای ایشان شرایطی مقرر خواهم داشت پیاده شد خواستم کهطرا\nقلعه بروم دیدم همه اینها برای جنگ حاضر شدند چون نتوانستم داخل قلعه شوم یکنفر نوکر خود را\nفرستادم مطلب را بانها حالی نماید این شخص را اجازه دخول قلعه دادند مشارالیه بآنها"}
{"book": "adl0965", "page": 123, "text": "فصل چهارم\n(۱۱۸)\n\nحالی کرده بود که این همه زحمات را یکنفر سر کرده هزاره برای آنها فراهم آورده و او را\n(عبد الرحمن خان) تنبیه نمود از شما دور ساخته شما بایست بمنازل خود مراجعت نمائید از\nشنیدن این خبر چند نفر از سرکرده‌های آنها از قلعه بیرون شده نزد من آمدند بآنها اظهار دارم\nچون شما افغان هستید شما را بمنزله برادرهای خود میدانم بعد از آن روانه شده دو روز وزو\nاز قلعه جات این اشخاص عبور مینمودیم و اینها آذوقه بما میدادند ولی بسوارهای سیستانی\nهیچ آذوقه نمیدادند و ما مجبور بودیم تا بخارا آذوقه خود را با سوارهای سیستانی تقسیم نمائیم اینجا\nسوارهای ولایتی بخانه‌های خود رفتند و سوارهای دیگر نزد امیر علیخان رفتند که او را\nبجهت استقبال مابیاورند (سردار شریف خان) در قلعه خودش موسوم به (شریف آباد)\nدو روز بما مهمانی داد روز سوم بقلعه امیر علیخان ناصرآباد سیستان رفتیم امیر مذکور از قلعه\nباستقبال ما بیرون آمد با من و عمویم بغل کشی نموده بعد داخل قلعه تازه امیر شدیم بجهت\nپذیرائی ما خیمه زیادی دیده و باطراف قلعه بجهت سوارهای ما چادرهای تازه و بجهت من\nو عمویم چادرهای بزرگتر سر پا نموده بود و شخص زرنگی را بجهت مهمانداری ما مقرر داشته بود\nکه از ما پذیرائی نماید تا دوازده روز مهمان امیر بودیم بعد از آن عازم (سمت دریاچه سیستان)\nشده حین خداحافظی (امیر علیخان) از ما خواهش نمود تمام چادرها و اسباب هائی که\nبجهت ما مهیا کرده بود با خود ببریم و اظهار داشت چون شما همسایه ما هستید مائیم همچوم\nاز شما پذیرائی نمائیم ما اظهار امتنان نموده قبول نکردیم ولی چون امیر اصرار نمود دو سه باب\nچادر کوچک را گرفتیم و نیز مبلغ یکهزار تومان نقد بجهت ما یر چند بما داد این مبلغ را بتیسیمعموداد\nگفتم چنانچه همیشه مخارج شما را متکفل بوده‌ام اگر بعد از این مخارج شما را ندهم بقدر کفایت خودم\nپول دارم زیرا که از پولیکه خزانه دار عبد الرحمن خان آورده بود دویست اشرفی هنوز نزد من\nباقی بود از (دریاچه سیستان) که اهالی انجا او را هامون مینامند عبور نموده وارد بندان شدیم\nاز راه"}
{"book": "adl0965", "page": 124, "text": "فصل چهارم\n۱۱۹\n\nاز راه نه داخل (دشت لوط) گردیده وارد (بیر جند) شدیم در (بیر جند) دو نفر از پسرای\n(امیر علیخان) از ما خیلی پذیرائی کردند و ما در آنجا مهمانی بزرگی بما داد پنجم محرم سنه وارد\n(بیر جند) شدیم و دوازدهم محرم بطرف مشهد (امام ثامن امام رضا علیه السلام) روانه\nوارد شهر (سارمان) گردیدیم در آنجا آثار عمارات عظیمه را مشاهده نمودیم منزل بید یونسی بود\nکه جای خیلی بد هوائی میباشد و آب آنجا شور و تلخست اهالی آنجا حوضهای زیاد بجهت ذخیره کردن\nآب باران برای مصرف خودشان ساخته اند و و چاه آب هم حفر نموده اند اگر چه چاههای مذکور\nبجهت طبخ خوبست ولی بجهت خوردن گوارا نیست بد بختا نه قبل از ورود باین قلعه عمویم\nاز تب شدیدی مریض شده ما مجبور شدیم تا صحت مندی او که قریب یکماه طول کشید\nدر اینجا اقامت نمائیم و نقدینه که داشتیم تماماً خرج شد چون عمویم هنوز ضعیف بود استدعا\nنمودم که اجازه بدهد تخت روانی بجهت او تهیه نمائیم و چون اشجار در آنجا نبود که چوب بجهت\nساختن تخت تهیه شود عمویم گفت ممکن نمیشود بدون اینکه چیزی بگویم چنا نکه چوب از\nعمارتی که مسجد آنجا بود بریدیم مردمان آنجا ایراد کردند من جواب دادم ما غریب میباشیم\nو مریض داریم از این مال خدا را بجهت کار خیر مصرف نمودم که از بنده های در مانده\nاو کمک نموده باشم از این جواب آنها ساکت شدند تا شام آنروز تخت روان را تمام\nنموده عازم (تربت عیسی خان) شده وارد مقام موسوم (بکاریز شاهزاده) که جای خوش\nآب و هوائی بود شدیم شاهزاده عمارت خیلی خوبی در آنجا بجهت خودش بنا کرده بود تا چند\nروز عمویم در این عمارات منزل نموده در ظرف این مدت شخصاً غذا بجهت عمویم طبخ نمودم\nو انپرستاری میکردم و بی نوکر نبودیم و پسر عمویم (سردار سرورخان) هم با ما بود ولی با\nاینکه عموی من نسبت بمن مهربان نبود با ز هم من او را بقدری که پسرش دوست میداشت بیشتر\nدوست میداشتم چرا که در مدت نا خوشی او چهل روز طول کشید (سردار سرورخان) فقط دو"}
{"book": "adl0965", "page": 125, "text": "فصل چهارم\n\nمرتبه بجهت احوال پرسی بخود آمده بود و باقی اوقات مصروف کارهای شخص خودش بود\nروزی قدری زردآلو بجهت عمویم تعارف آورده بودند چون چند روزی پیشتر تب\nتب عمویم قطع شده بود استدعا نمودم از خوردن زردآلو که ضرر دارد صرف نظر نمایند\nحرف مرا قبول نکرده مشغول خوردن زردآلو شد گفتم شب و روز از شما پرستاری\nکرده‌ام و کمتر خوابیده‌ام مگر همین چند روز که توانسته‌ام قدری بخوابم اگر شما دوباره مریض\nشوید باید مجدداً از شما پرستاری نمایم با این تفضیل بشتاب زردآلو را تمام نوش جان فرمود\nدر این موقع از خیال اینکه خدماتی که در تمام عمر خود نسبت بعمویم کرده‌ام همه رایگان رفته\nاست و حالا هم کار باینجا کشیده بود که بجهت گذران عمویم اسلحه خود را میفروختم خیلی متغیر\nشده از عمویم استدعا نمودم مرا مرخص نماید (بتربت عیسی‌خان) بروم ایشانهم\nمرخصی دادند من هم در یکشب دو منزل راه طی نمودم چرا که بجهت آذوقه همرایان خود پول\nنداشتم علاوه بر این گرمی روز هم خیلی شدت داشت پس از ورود بتربت در یکی از\nعماراتی که محل اقامت یکی از شاهزاده‌گانی بود که بطهران رفته بود منزل نمودم و منظری\nهم بجهت عمویم تهیه کردم در اینجا یک نفر تاجر هراتی موسوم (بحاجی حسنعلی) که\nمدت چند سال در اینجا سکونت داشت نزد من آمده گفت هر قدر پول بجهت مخارج\nخودتان لازم داشته باشید حاضر است و اظهار داشت یک لک روپیه کابلی از\nخود دارم و دو لک تهران بجهت معامله تجارتی اشخاص دیگر نزد من امانت دارند جواب\nدادم بجهت این اظهار شما ممنونم چون نمیتوانم قرض شما را ادا نمایم مجبورم قبول\nنکنم ولی در زمان توقف اینجا آذوقه بجهت همرایان خود و علوفه بجهت اسبها با کمال تشکر\nاز شما میگیرم بعد از شش روز عمویم نیز وارد تربت گردید حاجی مزبور مخارج او را هم\nمتحمل شد چون لباسهای همرایان مانند رسن و زین و یراق اسبهای آنها هم فرسوده بود"}
{"book": "adl0965", "page": 126, "text": "فصل چهارم ۱۲۱\n\nحاجی مذکور اظهار داشت حاضرم ملبوسات و زین ویراق تازه بجهت شما تهیه نمایم\nمن از گرفتن این اشیا را انکار کردم ولی عمویم بجهت همراهان خود قبول کرد واقعاً آن\nشخص بما خیلی محبت نمود تا زنده باشم نمیتوانم کاملا تلافی مهربانیهای او را نمایم شخص کاسبی\nکه این قدر مخارج گزاف را متحمل شود باید دل فراخی داشته باشد از انجائیکه عمویم\nدر باب غذای خود بی احتیاطی مینمود مجدداً مریض گردید در این نا خوشی هم ده شبانه روز\nاو را پرستاری نمودم بعد از چند روز والی خراسان از ورود ما مطلع گردیده حبس\nالا مر شاه یکعد د تخت روان با بیست و چهار راس قاطر بجهت عمویم فرستاد و کاغذ\nنوشته بود که شاه از ناخوشی شما اطلاع یافته است تخت روان را فرستاده است\nکه شمارا بمشهد برساند عمویم این التفات ایشان را قبول نموده بعد از اقامت یکما ه عازم\nمشهد شدیم تا این وقت هفت هزار تومان بحاجی مذکور مقروض شده بودیم که ششصد\nتومان عمویم قرض کرده بود و یک هزار تومان من گفته بودم این تشکر و تا پته سلام که از\nتربت تا اینجا بنجمنزل کرده بودیم ما مشایعت نمود گفت ازینجا کنبد مطهر امام هشتم\nعلیه السلام دیده میشود من از مشاهده اینکه انوار خداوندی بکنبد منوره میتابد فرحنا\nشده مشغول فاتحه و دعا گردیدم از آنجا که گذشتیم دو کالسکه که بیکی چهار اسب عربی\nو بیکی دو اسب عربی با زین و یراق مرصع بسته بودند با جمعیت زیادی از اجزای مقننه استانه\nو ایالتی باستقبال ما رسیدند این تجلات مال پسر شاه و عموی شاه بود ( گو یا کالسکه\nیکی مال مرحوم جلال الدوله پسر شاه بوده است که در آن نزدیکی در (مشهد) وفات یافته\nبوده و یکی مال شاهزاده (حمزه میرزای حشمتہ الدولہ) عم شاه و والی خراسان بوده مترجم)\nبانهایت احترام ما را وارد یکی از عمارات دولتی نمودند که در آنجا منزل بجهت ما تعیین\nکرده بودند تا سه روز مهمان حضرت ( امام علیه السلام) بودیم بعد از ان مهمان دولت"}
{"book": "adl0965", "page": 127, "text": "فصل چهارم\n(۱۲۲)\nبودیم عموی شاه چون بمدافعه ترکمانها رفته بود حاضر نبود ولی بعد از ده روز مراجعت نمود\nعمویم و پسرش (سرور خان) و چند نفر از همراهان ما را بشام دعوت نموده نسبت بما\nخیلی اظهار محبت نمود روز بعد هم خود (شاهزاده حمزه میرزا) بدیدن ما آمدند من بزیارت\nقبر (امام ثامن علیه السلام) مشرف شده جبهه باستانه مبارکش سایده از غبار مرقدش\nدیده را روشن کرده و قلبم را تسکین دادم یکی از وزرای شاه (دبیر الملک) که متولی\nباشی استانه مقدسه بود مرا بمنزل خود دعوت نموده دعوت اورا با کمال شعف پذیرفتم\nدر ایام توقف مشهد مدت پانزده روز تبی بمن عارض شد ولی خداوند شفا کرامت\nفرمود دفعه ثانی که با عموی شاه ملاقات حاصل شد سؤال کردم ایا لطف فرموده بمن اجازه\nخواهند داد از راه در کز رو طرن دارد گنج بترکستان بروم یا خیر و نیز خواهش کردم\nراه بلدی تا در گز که سرحد (ایران) است و الله (یارخان) حاکم آنجا میباشد بمن بدهید\nگفتند قبل از اینکه بشما جواب داده شود باید خواهش شما را بخدمت شاه عرض نمایم\nو فوراً عرض خواهیم کرد بعد از چند روز یکنفر از جانب شاهزاده والی نزد من آمده\nبعد از صرف چای و قلیان اظهار داشت که خواهش شما را بتوسط (دبیر الملک) بشاه\nعرض کرده ایم و (دبیر الملک) بجهت شما از شاه اجازه خواسته است ولی قبل از اینکه\nشاه خواهش شما را بپذیرد فرموده اند (بطهران) رفته خدمت شاه برسید بعد اگر\nمیل داشته باشید بترکستان بروید بشما اجازه خواهند داد من گفتم عجالتاً خیال ندارم\nخدمت شاه بروم ولی اگر جای دیگر بمقصود خود نایل نشدم (یعنی استخلاص افغانستان)\nآنوقت مراجعت نموده خدمت شاه خواهم رسید و بخیال من صحیح نیست که بعداً\nملاقات همچو پادشاه بزرگی مثل (شاه ایران) از نزد او رفته بجهت امداد بدولت دیگری\nملتجی شوم آنوقت دیگران خیال خواهند نمود که شاه از دادن کمک انکار کرده است در این\nالامیر در؟"}
{"book": "adl0965", "page": 128, "text": "فصل چهارم\n(١٢٣)\nاسباب تو باین (شاه ایران) خواهد بود فرستادند که دو روز مهلت خواست\nکه در باب اراده من خیال نماید بعد از دو روز خبر آوردند که اگر چه شاه مایل با\nبتهران بروید ولی اگر مصمم شده اید بطهران نروید هر وقت خواستید میتوانید روانه\nترکستان شوید و شاه شما را همیشه مثل فرزند خود خواهند دانست شما هم ایران را مثل خانه خود\nبدانید بجهت این اظهارات محبت آمیز یکه نسبت بمن کردند از فرستاده شاهزاده\nخیلی اظهار امتنان نمودم و خواهش کردم از شاه استدعا نمایند همیشه مرحمت خود را\nدرباره من مبذول بدارند فرستاده مذکور از طرف شاهزاده یکنفر سرکرده با ده سوار\nو مراسله هم به (الله یارخان) یمین سپر دلند از مشهد) حرکت نموده بعد از مسافت\nشش روز (الله یارخان) با یکهزار سوار باستقبال من آمد و باغی را که خارج دره گز و\nخوش آب و هوا و محل راحت بود بجهت اقامت من معین نموده این شخص پذیرائی\nگرمی از من نمود که گمان میرفت چندین سال است با من آشنائی دارد یکماه مرا نزد\nخود نگاه داشت در ظرف این مدت بجهت سلامت رسیدن من از اهالی (زنگانیه تمنا\nمیخواست و بسن میگفت اینها قطاع الطریق هستند در این وقت بعضی از تجار را که بمهرام\nبارشتر مال التجاره بجهت تجارت بدرگز وارد شدند این اشخاص را (الله یارخان)\nبطور گرو نگاه داشت و سه نفر از سردارهای طرثن را که اسم یکی (اوزبک سردار) و\nاسم دیگری (عزیز سردار) و اسم سومی (ارتق سردار) بود بجهت راه بلدی تا اورگنج\nبا من همراه نمود از (درگز) روانه شده خود (الله یارخان) با یکهزار و پانصد سوار از راه لطف\nآباد و قلعه خسرو تا ابیورد از من مشایعت نمود درین راه در زراعت های شالی شکار زیاد\nبود چون تفنگ و اسبهای خوب داشتیم روزی دو سه ساعت مشغول شکار بودیم بعد\nاز گذشتن از ابیورد با (الله یارخان) خداحافظی نموده روانه شدیم خان مذبور چند سوار"}
{"book": "adl0965", "page": 129, "text": "فصل چهارم (۱۲۴)\n\nرا با من همراه کرد که خبر سلامت رسیدن مرا با و برسانند (حین ترجمه کتاب مقرب الخاقان\n(الله یار خان) در کرنی را که در مشهد حاضر بود ملاقات نموده تفصیل و رو د حرکت امیرحسا\nرا در در تو خود امیر صاحب مرقوم فرموده اند بیان نمود و بعضی اشتباهات لفظی کتاب را\nدر این موقع از مشارالیه تصحیح کرد مترجم) تمام آن شب را راه رفتیم صبح روز بعد چای\nکه کنار رود خانه طرن بود وارد شدیم کنار رودخانه مذکور فالیزهای خربوزه و هندوانه زیاد\nبود رسم اهالی آنجا چنین است که وقت رسیدن خربوزه و هندوانه در سیر فالیزها\nسکونت اختیار نموده غیر از خربوزه و هندوانه دیگر چیزی نمیخورند و اسبهای نها هم بیری\nعلف دیگر می نیست نی سبز میخورند روز بعد وارد (طژن) شده بیجر و زنگا بنای این مردم\nالاچیق نشین توقف نمودیم اولا بجهت اینکه آذوقه تحصیل نمائیم ثانیا اسبی بیا بید که ز یاد\nلازم بود راحت نمایم روز ششم عازم (اور گنج) شدیم از سه نفر سردارهای (تراکه) را ندید\nکه همراه بودند یکنفر آنها بولایت خود مراجعت نمود دو نفر دیگر که (عزیز سردار) و (آور بک سرار)\nباشد با من آمدند تمام شب راه رفته دو ساعت بظهر مانده روز بعد بسر چاهی رسیدیم که آب آن\nخیلی تلخ بود و دو روز در اینجا منزل کرده بعد از آن رو بسیم طری حرکت کردیم و تا یج\nدیگر راه میرفتیم فقط بجهت جو دادن باسبها توقف مینمودیم تا روز چهارم تقریباً\nدو ساعت بظهر مانده بسر چاهی رسیدیم که آب پنجاهم از چاه اولی تلختر و کثیف تر بود\nولی مجبور باشامیدن بودیم و اسبهای ما هم قادر بحرکت نبودند شش روز در اینجا\nکرده که اسبها قدری بحال بیایند بعد از آن عازم شده شب راه میرفتیم و در کرمی\nروز میخوابیدیم روزی بیک قافله از (ترکمانها) برخوردیم اینها بخیال اینکه ما ایرانی هستیم\nو میخواهیم با نها حمله نمائیم خود را پنهان نمودند در اینجا باید تذکر ر بشود که ایرانیها و ترکمانها با بریک\nدشمن هستند اگر چه هر دو مسلمان میباشند ولی علمای جاهل آنها بهوای خود رفتار نمود اتهای"}
{"book": "adl0965", "page": 130, "text": "فصل چهارم\n(۱۲۵)\n\nترغیب مینمایند که یکدیگر را بقتل برسانند یا بفروشند و اینکار وحشیانه ایست خدانمیخواست\nهمه مسلمین برادر و اجزای یکدیگرند هر چند هر دو طایفه خود را مسلمان مینامند لکن بسبب جهالت\nبا یکدیگر مثل مشرکین رفتار مینمایند اینست که کفار بر اسلام غالب میشوند چرا که بین خود\nشان نفاق دارند عیبی در اسلام نیست خودمان مدعایب هستیم بهر حال چند نفر ترکمان اوز؟\nدیدم از آنها جویا شدم چاه ابی باین نزدیکها هست جواب دادند که بهمین طور که حالا میپرید طی\nمسافت نمائید قبل از طلوع صبح بیک چاه آبی خواهید رسید مشغول مسافت شدیم با\nآفتاب بالا آمده حدت گرمی زیاد شد و اسبهای ما دیگر تاب رفتن نداشتند و\nهیچ آثاری از چاه آب پدیدار نبود از تشنگی کامهای ما خشکیده زبان اسبها هم مثل چوب\nشده بود من زبان بعضی اسبها را چاک دادم ولی هیچ خون جاری نشد یکدانه لیمو همراه داشتم\nبهمان خود فشار داده زبان خود را بزبان اسب خود مالیدم هیچ رطوبتی حس نشد\nاز این قحطی آب دانستم دوزخ در وجود خود انسان موجود است زیرا که از تشنگی مثل\nآتش میسوختم تا شام راه رفتیم آنوقت بچاه آبی رسیدیم ولی فقط چهار نفر از همراهان\nبا من بسر چاه رسیدند ما بقی در راه افتادند بعد از آشامیدن قدری آب بخیال آنکسانیک\nعقب مانده خود افتاده و بحالت آنها گریستم یکی از اسبهائیکه از اهالی آخال خریده\nبودم دیدم از سایر اسبها کمتر خسته شده است دو مشک آب باسب مذکور بار نموده یکنفر\nآدم بعقب فرستادم که اگر ممکن باشد همراهان را پیدا نماید شخص مذکور دستورالعمل دادم\nروپای اسبها را از دست ندهد و یک قطب نما هم باو دادم که اگر در باب راه اشتباهی\nبرای او حاصل شود برهنمایی قطب نما حرکت نماید شخص مذکور تمام همراهان را که از اسبها\nخود افتاده بودند و از تشنگی قادر بحرکت نبودند پیدا نموده قدری آب بدهان هر یک\nاز آنها ریخته تا بحال آمده شام آنها را با خود نزد من آورد هفت روز سر اینچاه"}
{"book": "adl0965", "page": 131, "text": "فصل چهارم\n(۱۲۶)\n\nماندیم کاروان ترکمان هم که قبلا بیان داشته شد اینجا رسیدند وقتی شنیدند من\nکیستم بعضی از آنها آمده معذرت خواستند گفته بخیال اینکه شما ایرانی هستید ما شما را\nقصد آزار او فرد انداختیم که از تشنگی هلاک شوید چون آذوقه ما تمام شده بود این ترکمانها\nآذوقه چهار روزه تعارفاً بما دادند و آذوقه سه روز هم از آنها خریدیم ترکمانها صبح زود\nبعد حرکت کردند تا سه روز دیگر هم در اینجا اقامت نموده از اینجا تا شهر (خیوه) تقریباً\nپنجروزه راه بود ما هم بسمت (خیوه) حرکت کرده پس از ورود بآنجا زیر درختهای\nخارج شهر منزل نموده چند نفری بجهت تحصیل آذوقه بشهر فرستادم کسان خان\n(خیوه) از نوکرها پرسیده بودند که این آذوقه که میخرید برای کیست جواب داده بودند\nآقای خود سردار عبدالرحمن خان پسر مرحوم (امیر محمد افضلخان) و نوۀ مرحوم (امیر دوست محمد خان)\n(اعظم خان خیوه) فورا یک نفر از وزرای خود را نزد من فرستاده پیغام داد خیلی نا\nمناسب است شب را در چنین جای ناراحتی بسر میبرید و اصرار نموده ما را بشهر بردند\nو در اینجا چند باب خانه بجهت همه ما ها تهیه نموده بطور خوبی از ما پذیرائی کردند بعد از دو\nروز مهمانی خان خیوه داور گنج وزیر خود را نزد من فرستاد پیغام داد میخواهم ملاقات نمائیم\nمن اظهار داشتم چون غریب هستم و در خیوه کسی مرا نمیشناسد بهتر آن است من\nبملاقات خان بیایم و سوار شده بمنزل خان رفتم وقتی وارد شده شصت عرادۀ توپ\nآنجا دیدم که همه توپچیهایش بودند قبلاً اینقدر توپ در یک محل هیچوقت ندیده بودم پنجاه\nتوپ برای احترام ورود من شلیک نمودند و خان بجهت استقبال بیرون آمد\nمن پیاده شده با خان دست داده بهمان طرز دست یکدیگر را گرفته بتابار حکومتی رفتیم\nآنوقت بزبان ترکی حرف نمیزدم از این جهت خان یکنفر مترجم معین نمود که صحبتهای\nما را ترجمه نماید تا دو ساعت صحبت کردیم خان بمن گفت شما را برا در بزرگ خود میدانم\n\nآدمی"}
{"book": "adl0965", "page": 132, "text": "فصل چهارم\n(۱۲۷)\nهمراه پدرم (محمد امین خان) در زمانیکه در بلخ بود با پدر شما خیلی دوست بود و خدا را\nشکر میکنم که ما و شما یکدیگر را ملاقات نمودیم نیز خان مذکور خواست دو شهر از هفت\nشهری که تحت حکومت او بود بمن بدهد و اظهار داشت هر وقت ببلخ بروید صدهزار\nسواره و پیاده با شما خواهم فرستاد که شهر بلخ را بجهت شما فتح نمایند بجهت اینکه\nما دوست و همسایه یکدیگر بوده باشیم بجهت این گذشت کریمانه او اظهار امتنان نمودم\nو گفتم بعد از چند روز جواب خواهم دادم و نیز بعضی اظهارات بطور نصیحت دوستانه\nباو خواهم کرد که بجهت او مفید خواهد بود بعد خداحافظی نموده نوکر خان که از من راه بلدی\nمیکرد گفت خان منزل خود را بجهت شما حاضر نموده است و همراهان من در باغ مذکور\nمیباشند این منزل و باغ تقریباً دویست قدم از شهر دور بود و عمارات خیلی\nخوبی داشت بعد از دو ساعت خزانه دار خان آمده گفت که خان بمن فرموده است\nهر قدر پول لازم داشته باشید تا دویست هزار اشرفی بشما بدهم وزیر هم تصدیق\nاین پیغام را نمود در جواب گفتم خداوند خان را بجهت این مردانگی کامگار و پایدار\nداشته باشد نمیدانم بکدام الفاظ تقریر نمایم چقدر ممنون احسان خان هستم دویست\nهزار اشرفی را میخواهم چکنم مخارج یومیه من فقط روزی سی قِران است روز بعد خزانۀ\nدار یکهزار اشرفی آورده گفت خان فرموده است که هر روز همین مبلغ را بشما تقدیم\nنمایم آخرالامر اشرفیها را قبول نموده و بشخص مذکور گفتم این وجه را بخاطر من بسپارید\nبا وجودیکه بشار الیه گفته بودم که مخارج یومیه من روزی سی قِران است ولی هر روز\nهمین مبلغ را میآورد بعد از پنجروز وزیر بجهت جواب اظهارات خان و نیز بجهت\nنصایحی که باو وعده داده بودم نزد من آمد جوابی که دادم این بود که اگر رجال دولت\nقبول نمایند بخیال من کار عاقلانه ایست که خان مرا با چند نفر از اشخاص محرم خود بیلکچی"}
{"book": "adl0965", "page": 133, "text": "فصل چهارم\n(۱۲۸)\n\nبروسیه بفرستد که بین آنها و دولت روس قراری بگذاریم والا پیشین شاهد\nمینمایم که روزی شکر روس نزدیک (اور گنج) خواهد رسید و شما معدودی شکر\nبجهت محافظت خود دارید نمیتوانید باچنین دولت بزرگی بجنگید خان در باب صحبت\nاین نصیحت بامشیران خود مشورت نمود ولی چون اهالی آنجا هیچوقت قوت بلیک دزدی\nرا ندیده بودند متفق نشده گفته اگر روسیه نزدیک (اور گنج بیایند مرگ برای آنها\nآماده است وزیر نزد من مراجعت نموده این پیغام را آورده گفت خان و چند نفرازرعای\nتدبیر شما را پسندیده اند ولی علت جواب فو قراداده اند من گفتم در صورتیکه اهالی اینجا اینجور\nجاهل و بی اطلاع باشند نمیتوان میان آنها اقامت نمود از شنیدن این حرف و زیر اظهار\nداشت خان خیال دارد دختر خود را بشما تزویج نماید تا بمرو را یام اهالی بخب\nنصیحت شمار ا قبول نمایند جواب دادم اگر خواهش خان را در باب این وصلت\nقبول نمایم اهالی اینجا زود بامن حسد خواهند ورزید علیهذا بجهت من خوب نیست اینجا بمانم\nمیخواهم بخارا بروم وزیر را از این اراده ملوک را دیده گفت پادشاه بخارا همراهان شما\nکه آنجا رفته اند مخارج یومیه آنها را درست نمیدهد پسر عموی شما (اسحاق خان) را\nهم بس نظر داشته است و نیز وزیر لمن صلاح داد همراهان خود را بخارا بخوانم ولی جهت\nرفتن اصرار کردم گفتم آنجا کار دارم و خواهش کردم بجهت من از خان اجازه رفتن بگیری\nوزیر مراجعت نموده وعده داد روز بعد جواب بیاورد روز دیگر جواب آورد گفت\nاگرچه خان بمفارقت شما میل ندارد ولی اگر اضرار میکنید مجبور است شما را\nبگذارد بروید فقط دو روز صبر کنید تا تمهید مسافرت نماید و ه شود روز سوم یکصد و پنجاه\nشتر با آذوقه و چادر و فرش خان بمن داد وقتی بجهت خدا حافظی رفتم از رفتن من خیلی\nاظهار تاسف نمود بعد از مسافرت بخروزوار دکناره جیحون شدم از سرحد\nم از"}
{"book": "adl0965", "page": 134, "text": "(۱۲۹)\nفصل چهارم\n(غوز) و (شوراب خان) که حالا تحت حکومت روس است گذشته از اینجا بمدت هفت روز\nوارد (قره کول) که یکی از مضافات بخار میباشد شدیم پسر عموم (اسحاق خان) و نوکر های من\nکه در بخارا بودند از ورود من مشعوف شدند و کاغذی بمن نوشته نهار شعف نمودند روز\nسوم وارد بخارا شده دیدم پادشاه بخارا حسب الحکم دولت روس (بحصار)\nو (قلاب) رفته است که با میر (سهاب بیک) جنگ نماید چرا که میر مذکور اطاعت آنها را\nقبول نکرده است چون با امیر بخارا سابقه اشنائی داشتم کاغذی با و نوشته از آمدن\nخود اطلاع دادم و پرسیدم آیا میل دارید تا مراجعت شما در بخارا بمانم یا نزد شما (بحصا)\nبیایم زیرا که میخواهم زود تر عازم سمرقند شوم مبروت جواب نوشت بجهت ملاقات او بروم علیهذا\nاشرفیها ئیکه خان (خیوه) بمن داده بود فروخته اسب و لوازمات دیگر ابتیاع نمودم\nو تمام شتر هائی را هم که خان خیوه بمن داده بود فروختم بسته خود را دیده با بالقصد سفر عازم (حصا)\nشده و غلامهائی را که خان خیوه بمن داده بود آزاد نمودم مدت ده روز این مسافرت طول\nکشید روزی در بین راه قطعه زمینی مرتفعی را دیدم که بجهت چادرهای امیر بخارا مسطح کرده\nبودند و این قطعه زمین با خون الوده بود اول خیال کردم این خون گاو هائیست که بجهت صدقه\nنصره و فتحی که بجهت امیر بخارا رخ داد ذبح نموده اند پرسیدم چرا گاوها را دور تر ذبح نکرده اند\nمردمان آنجا آهی کشیده گفتند این خون انسان است نه خون گاو بعد معلوم شد پانزده روز\nقبل وقتیکه چادر امیر بخارا اینجا سر پا بوده قلعه حصار مفتوح شده یکهزار نفر اسیر نزد امیر\nآورده اند فورا حکم داده است در جلو روی او همه را کشته اند از استماع این کار ظالمانه خیلی\nمتاثر شده گفتم شاید آنها تقصیری داشته اند والا هیچکس اسیر را نمی کشد مردم جواب دادند\nامیر صد با آدم را بدون تقصیر یا رسیدگی بجهت کشته است از شنیدن این حرف بتعجب نموده\nبا خود خیال کردم که چون حکمرانان آنها نمد اد دین خدا غافل میباشند و مسلمانان را بغلامی"}
{"book": "adl0965", "page": 135, "text": "فصل چهارم\n\nمیکشند و مخلوق خدا را بدون تقصیر میکشند و امیر بخارا هم اعتنائی باحکام خدا و شرع پیغمبر\nندارد و هر کسی هم از قوانین شرع تجاوز نماید علما که حامی و مروج این شریعت هستند اعتنائی\nبا و ندارند ازین سبب روسها بولایت ترکستان استیلا یافته اند خیلی مایوس شدم که\nاهالی بخارا که بتدین شهرت دارند برخلاف قانون شریعت محمدی رفتار مینمایند از بی مبالاتی\nمسلمانها مغرور دیوانگی خود هستند متالم شدم که کفار آنها را اینقدر جاهل و بی اطلاع معار\nیکدیگر دیده از این فقره مستنفع میشوند از کشته شدن این اشخاص بیگناه گریستم و چند نفر سوار\nرا مقرر داشتم خون آنها را با خاک پوشانیده صورت قبر درست نمایند شب را با کمال تاسف\nو ملال بسر برده بطرف (حصار) روانه شدم امیر یکهزار سوار با چند نفر سر کرده باستقبال من\nفرستاده در منزلی که بجهت من تهیه کرده بودند فرود آمدم بعد از سه روز فرستاده امیر\nآمده مرا دعوت نموده بملاقات امیر رفته مراجعت نمودم امیر ده هزار تنگه نقد با چند توپ\nکخاب بجهت من فرستاد بعد از توقف چند روز از حصار حرکت نموده عازم (سمرقند) شدم حا\nسمرقند از طرف روس از من با کمال مهربانی پذیرائی نموده و بجهت من و نوکر های من منزلی\nمعین کرده هرگونه توجهات از من نمود بعد از چند روزی فرمانفرمای ترکستان متصرفی\nروس مرا دعوت نمود تاشکند رفته با او ملاقات نمایم تهیه مسافرت مرا حکومت سمرقند\nمتحمل شد پس از ورود تاشکند مهربانی تمام از من پذیرائی نمودند روز بعد از ورود فرمانروا\nمرا بملاقات خود دعوت نموده با کمال محبت از من پذیرائی کرد و بعد از دیدن مرا بمجلس شب\nنشینی وعده خواست من در اینجا رسومات مردمان اروپائی را مشاهده نموده بنظرم خوش\nآیند آمد اینها از مهمانهای خود در تالار بزرگی پذیرائی نموده مهمانها در اطاقی گردش نموده\nبا یکدیگر صحبت میداشتند و سکار میکشیدند یا میوه میخوردند تا دو ساعت از نصف شب گذشته\nمجلس دایر بود بعد همه بخانهای خود مراجعت نمودیم روز بعد فرمانفرما بملاقات من آمد تا از"}
{"book": "adl0965", "page": 136, "text": "فصل چهارم (۱۳۱)\nمنزل خود از او استقبال نمودم بعد از احوال پرسی از یکدیگر بعضی تعارفات باو دادم که\nمن جمله یکشمشیر مرصع بود و شش طاقه شال کشمیری و دو توپ کمخواب و دو ساعت نشسته بعد\nمراجعت نموده روز بعد از ان (جنرال علی) خانف مرا به ناهار دعوت نمود و آن روز را\nبصحبتهای دوستانه گذرانیدیم در ظرف چند روز بعد از ورود من بعضی جنرالهای دیگر هم\nمرا بمهمانی دعوت نمودند در این بین عید بزرگ روسها رسید این عید روز مولود پسر\nخدا یشان میباشد در این روز فرمانفرما کالسکه خود را بجهت من فرستاده بتوسط نایب\nخود مرا دعوت نمود که بمنزل او بروم با تفاق یکدیگر رفتیم فرمانفرما علی الرسم سرپا از من\nپذیرائی نمود مرا بمهمان تالار یکه قبل مجلس داشتند برد و تمام صاحب منصبان ور نها و پسر\nآنها هم حاضر بودند و هر چیز از مشروب و ماکول شروع و نا شروع در آنجا حاضر بود رفقا تا\nنصف شب از خوردن پیچ دست نکشیدند نصف شب مشغول بریدن یکدیگر شده\nمیگفتند کرستوس کریستوس (یعنی مسیح مسیح) بعد از ان از میزبان مرخصی حاصل نموده جمعی\nبجا نهای خود مراجعت نمودیم سه روز بعد از گذشتن از این عید فرمان فرما مجدداً نایب خود را\nباکالسکه اش فرستاده مرا بملاحظه سان لشکر دعوت نمود بعد از اینکه پیاده و سوار او توپچیها\nهمه سلامی گرفتند سان شروع شد ترتیب سان خیلی خوب بود پس از اختتام سان نقب\nمصنوعی که ساخته بودند اتش زدند روز بعد نایب فرمان فرما مجدداً آمد و پیغام آورد که فرمانیط\nمیخواهد شما را ملاقات نماید من هم رفته بعد از صرف چای فرمانفرما گفت (امپراطور عظم )\nتلگرافاً از شما احوال پرسی نموده اند نطلب دوستخان نمودم بعد گفت (امپراطور) از راه مهربان\nاز شما دعوت فرموده اند که بملاقاتشان پطرز بورغ) بروید تا اظهارات دوستانه خودشان\nرا شفاهاً بشما بفرمایند من گفتم مملکت (امپراطور) را ملجا و پناه خود میدانم و تا اینجا آمده ام\nکه آرزو و آمال خود را (با مپراطور) عرضه بدارم و امید وارم بمقصودات خود نایل به"}
{"book": "adl0965", "page": 137, "text": "فصل چهارم\n\nکامیاب شوم فرمانفرما پرسید آیا به (پطرزبورغ) میروید من وعده دادم تا فردا جواب\nمیدهم از آنجا آمده با نوکرها ئیکه محرم راز من بودند مصلحت کردم که آیا اختیار کردن این مسافرت\nقرین صلاحت یا خیر متفقاً اظهار داشتند شما را نمیگذاریم بروید زیرا که ماها بدون شما نمیتوانیم گذران\nنمائیم بآنها گفتم مثال من در روسیه از قراریها خیلی هستند و (امپراطور) بهیچیک از آنها\nملاقات خود نخواسته من باید خواهش (امپراطور) را قبول نمایم اگر چه خیلی سعی کرده\nهمراهان خود را راضی نمایم ولی آنها قبول نکردند روز بعد بملاقات فرمانفرما رفتم پس از تعارفات\nرسمی وصرف چای و کشیدن سیگار اظهار داشتم که پادشاه شما بمن خیلی اظهار مرحمت فرمودند\nولی چون در مملکت ایشان تازه وارد شده و پانصد نفر همراهان با خود دارم که همه اینها مسافرتها\nزیاد کرده اند بعد از دیدن تهیه اگر از من دعوت کردند خواهم رفت فرمانفرما گفت خیلی\nخوب (بامپراطور) تلگراف مینمایم بعد از دو روز نایب فرمانفرما مجدداً بکالسکه آمده\nمرا بمنزل فرمانفرما برد فرمان فرما گفت (بوزیر اعظم) تلگراف کرده بودم (امپراطور) بوزیر اعظم\nفرموده است که خواهش شما را پسندیده اند و حکم فرموده اند منزلی بجهت شما در سمرقند پاک نمایند\nبرحسب میل شما ابتیاع نمایند و بجهت مخارج شما هم ماهی یکهزار و دویست و پنجاه منات\nمقرر داشته اند من جواب دادم با مپراطور پناه اورده ام هر چه بمن عنایت شود قبول\nمیکنم و نیز فرمان فرما گفت امپراطور عکس شما و چند نفر از سر کرده های همراهان شما را خواسته\nجواب دادم حاضر خواهم نمود روز بعد نایب فرمانفرما ما را بدکان عکاسی برد ولی سرکرده ها\nمن از گرفتن عکس خودشان انکار کردند گفتند هرکس عکس خود را بیندازد کافر میشود تا حالاً\nمن همیشه خیال میکردم همراهان عقلی دارند ولی این وقت دانستم که هیچ عقل ندارند نایب\nفرمان فرما از من پرسید چرا همراهان شما عکس خود را نمیداخند جواب دادم اینها سرکرد\nهیچ طایفه نیستند چون نوکرهای شخصی خود من میباشند آنها را دوست دارم و این قدر\nمحبت بآنها"}
{"book": "adl0965", "page": 138, "text": "فصل چهارم (۱۳۳)\nمعت ابه نیستند که عکس آنها بجهت امپراطور فرستاده شود نایب مذکور گفت شما خیلی عاقل\nهستید زیرا که اگر امپراطور میپرسید که منصب این اشخاص چه میباشد جوابی نداشتیم بعداً\nمن هیچوقت دیگر همرهان خود را طرف شور خود قرار ندادم چرا که این دفعه دویم بود خودش\nمرا رو نمودند و نیز در باب دانائی آنها چندان اعتقادی نداشتم بعد از چند روز نایب\nفرمانفرما مجدداً مرا بجهت مجلسی که فرمانفرما داشت با خود برد باز تا نصف شب مشغول سار\nو خوش گذرانی بودیم در این موقع اجازه خواستم بسمر قند رفته از حالات همرهان خود مطلع\nشوم فرمانفرما خواهش مرا پذیرفته کاغذی بعنوان (جنرال ابراشوف) بمن داد روز بعد\nبجهت خداحافظی نزد فرمانفرما رفته از همان راهی که آمده بودم عازم (سمرقند) شدم پس\nاز ورود بسمرقند (جنرال ابرا سوف) را ملاقات نمودم مشارالیه اظهار داشت فرمانفر\nتأشکند دستورالعمل داده است هر منزل و باغی که شما پسند نمائید بجهت شما ابتیاع نام\nمن گفتم امیر بخارا از باغهای دولتی دارد یکنفر نوکر خود را بجهت ملاحظه این باغها میفرستم\nبعد جواب میدهم نوکرهای من تا چند روز گردش نموده من هم تحقیقات کردم آخرالامر\nبجنرال مذکور کاغذی نوشتم که باغی دم دروازه قلندرخانه که مال حکومت بخارا میباشد\nپسندیده ام وسعت آن تقریباً دوازده هزار ذرع بود در محل خوبی واقع شده چشمهائی آن\nهم داشت این باغ را باین جهت انتخاب نمودم که جنرال مذکور پول در خریدن باغ تارها آ\nنماید و باغی که مال دولتبست بمن بدهد بالاخره در باغ مذکور سکونت اختیار نمودم بجهت پسر عمویم (میرزا\nاسحاقخان) منزلی در شهر رهن گردم یک منزلی هم بجهت نوکرها از اهالی سمرقند رهن نمودم بعداً\nچند روز همان سرکرده ها که راضی نشده بودند من نزد امپراطور رفته کار خود را انجام دهم یکی یکی\nاز من مرخصی خواستند بعضی هم بدون مرخصی رفتند فقط نوکرها نزد من ماندند و صادقاً\nبا من خدمت کردند سرکرده های مذکور غیر از اوقات تلخی بجهت من دیگر ثمری نداشتند"}
{"book": "adl0965", "page": 139, "text": "۱۳۴\nفصل پنجم\nفصل پنجم\nوقایع زمان اقامت در سمرقند از سنه ۱۲۸۸ الی سنه ۱۲۹۶ هجری\nزمانیکه در سمرقند بودم واقعات زیادی بجهت من رخ داده که اگر تمام آن واقعات را\nشرح دهم کتاب من بهیچوقت با تمام نخواهد رسید علیهذا باید همان وقایعی را اظهار نمود که\nبجهت ملت فایده داشته باشد یازده سال در این شهر که مال روسها بود بسر بردم اغلب\nاوقات خود را بسواری و شکار میگذرانیدم بیست راس اسب سواری و ده راس\nیابوی بنه همیشه در اصطبل خود داشته و همیشه پانزده نفر سوار با تفنگهای دوناله پر با من بودند\nو نیز قوش و چرخ و دیگر طیور شکاری داشتم باین قسم خود را مشغول میکردم که رفع ملالت\nخود را نموده باشم بسوار های خود هر یک ماهی پنجروپیه ماهانه میدادم و بسر کرده های خود\nبر حسب منصب آنها بیشتر مواجب میدادم چنانچه قبلا بیان شد بیشتر از این سرکردها\nاز نزد من رفته بودند من هم از رفتن آنها متاسف نبودم اکثر اوقات بجهت پول دست تنگ\nبوده زیرا که خرج زیاد داشتم و آن مستمری که از دولت بمن داده میشد خیلی کم بود ولی چون\nبرو سها حقی نداشتم بجهت این مبلغ جزئی که بمن میدادند از انها خیلی ممنون بودم اکثرا\nصحبت با مامورین روس مذاکره پول میآمد میگفتم وجهی که شما بجهت مخارج بمن میدهید\nبیشتر از آنست که من استحقاق داشته باشم و از خداوند همیشه مسالت میشود که دولت\nشما را بعوض این مهربانی که نسبت بمن مینمائید پایدار داشته باشد در موقع اعیادشان\n(جنرال ابرا سوف) و دیگران مرا بخانهای خودشان دعوت میکردند من هم دعوت آنها\nبا کمال شعف می پذیرفتم جنرال مذکور با من مثل دوست رفتار میکرد هروقت پول یا چیز\nدیگر لازم میشد ناظر خودم (عبدالله خان) پسر مرحوم (عبدالرحیم خان) راکه حالا حاکم دفین\nدبوقستان"}
{"book": "adl0965", "page": 140, "text": "فصل پنجم\n۱۳۵\nدر بدخشان میباشند نزد او میفرستادم بهیئت ملاقات و وقت معین مینمود در موقع ملاقات\nاشکالات خود را با و بیان میکردم خلاصه با من محترمانه سلوک میکردند و هیچوقت قوانین\nحکومتی را بمن تکلیف نمیکردند من آزادانه هر وقت میخواستم بجهت ملاقات مامورین\nروس میرفتم و آنها هم بهمین قسم بمنزل من میآمدند عادت من این بود که ده پانزده روز\nبمنزل خود بودم و همین قدر با هم پرون باشکار میرفتم باین قسم یازده سال توقف من در\nروسیه گذشت غصه و رنجی که داشتم این بود که از حالات عیال خود و ما در پسرم\n(عبدالله) که اسیر بودند هیچ اطلاعی نداشتم چه بر سر آنها آمده است بعد از دو سال\nاقامت در سمرقند دوستی افغانها در روسها یوما فیوماً در تزاید بود و مراد ده مین (شیرعلیخان)\nو دولت روس بیشتر میشد ضمناً معلوم کردم که (محمد علیمخان) حاکم بلخ همیشه در ظاهر میفهماند\n(امیرمظفر) امیر بخارا میفرستاد و بتوسط امیر بخارا (جنرال ابراموف) و فرمانفرمای\nتاشکند ارسال و مرسول مینمود روسها هم بهمین وسیله جواب مراسلات او را میفرستادند\nتا اینکه فقره مذکورا افشا و در روزنامه ها منتشر شد چون مطالعه کنندگان کتاب من از این\nفقرات البته اطلاع دارند لهذا من شرح حال خود را بیان مینمایم در بدو ورود خود بفرقه\nدختر میر بدخشان را تزویج نمودم در سال دویم خداوند پسری بمن عطا فرمود اسم او را (حبیب الله)\nگذاشتم که حالا پسر بزرگ و وارث من است دو سال بعد از تولد او خداوند پسر دیگر بمن عطا\nفرمود اسم او را (نصرالله) نهادم پس از ان دو پسر دیگر و یک دختر تولد یافتند که در\nطفولیت فوت شدند بعد از چند سالی که در سمرقند بودم دولت روس لشکر خود را بطرف\nشهر (سبز) فرستاد (جنرال ابراموف) من تکلیف کرد که بهتر است شما هم با همراهان خود\nبا این لشکر بروید جواب دادم که ابتدا بشما و فرمانفرما گفته ام نوکری دولت روس را قبول\nنخواهم کرد ولی اگر میل دارید میرهای شهر (سبز) را محرک میشوم بسلام شما بیایند شرائط خود را"}
{"book": "adl0965", "page": 141, "text": "(۱۳۶)\nفصل پنجم\nبا آنها قرار بدهید (جنرال ابراشوف) گفت کار از اینها گذشته و اعلان جنگ داده شده\nاست گفتم ممکن نیست با لشکر شما شامل شوم و خواهش کردم چون ممکنست اهالی سمرقند\nشورش نمایند و سیصد نفر همراهان من اسلحه ندارند سیصد تفنگ با فشنگ بما بدهید که در\nوقت لزوم خود را محافظت نمائیم جنرال این خواهش را نپذیرفته و صاحب منصبهای قزاقها\nحکم اورا اجری داشته اسلحه بما دادند بعد از دو روز تمام لشکر روس عازم شهر (سبز) شد\nامیر بخارا هم وقت بجهت تهدید اهالی آنولایت لشکر خود را از راه (قرشی) بطرف شهر\n(سبز) بفرستید لشکر روس چهار دفعه بقلعه شهر (سبز) یورش برده نتوانستند شهر را تصرف\nنمایند (جنرال ابراشوف) زخم گلوله برداشته ولی زخم شدیدی نبود این پنج هزار سوار باری که\nحمله کرده بودند دو هزار نفر کشته و زخمی شدند بعد قاصدی نزد اهالی شهر (سبز) فرستاده روزه\nخواهش متارکه جنگ نمودند و متعهد شدند تخلف از این قول خود ننمایند اهالی شهر (سبز)\nاز این دولت بزرگ فریب خورده راضی شدند و از دو هزار نفر عساکری که در قلعه بودند\nهزار نفر از انها رفته که عیال و اطفال خود را از نقطه که لشکر امیر بخارا میامد بشهر (سبز) بیاورند\nهمینکه عساکر روس شهر را از قوای نظامی خالی دیدند بعد از سه روز فوراً در نیمه شب یورش\nبردند اگر چه یک هزار نفری که در قلعه بودند خیلی کوشش کردند روسها را عقب بنشانند ولی\nعساکر روس قلعه را متصرف شدند و میرهای شهر (سبز) با سیصد نفر از راه کوهستان\nبطرف قتہ غن فرار نمودند جنرال روس بعد از اینکه شهر (سبز) را بمأمورین امیر بخارا\nتسلیم نموده خودش با لشکر بسمرقند مراجعت نمود روز بعد از ورود جنرال مذکور بدیدن و\nاحوال پرسی او رفتم زخم ضعیفی داشت مشار الیه یکعدد قنینه دان طلا و یک تفنگ\nدو لوله و یک دور بین بزرگ از غنایم شهر (سبز) بمن تعارف نمود گفتم بموجب قانون\nدین خود ما لیکه از مسلمانان تاراج شده باشد نمیتوان قبول نمود از این عهد شکنی که روسها نسبت"}
{"book": "adl0965", "page": 142, "text": "فصل پنجم\n۱۳۷\nبا اهالی شهر (سیز) کرده بودند متغیر شده زود از ملاقات او مراجعت نمودم میرهای نیپ\nخورده براه رود (خو قند خان آنجا که موسوم (بخدایارخان بود اسیر نموده نزد فرمانفرما تا شکن\nفرستاد و همراهان و اموال آنها را بجهت خود ضبط نمود این میرها هیجده ماه در حبس بودند\nبعد آنها را مرخص نموده مستمری بجهت آنها مقرر داشتند (میر با بایگ و میر سهراب)\nیک برادرها و چند نفر از همراهان خودشان تاسکنه در (تاشکند) توقیف بودند و عیالهای\nآنها را امیر بخارا نزد آنها فرستاده بود دو سال بعد از این واقعات لشکر روس بجهت\nجنگیدن با (ارگنج) حاضر شدند فرمانفرمای (تاشکند) بالاشکر وارد (جزک) شد چون بیکار\nداشتند از راه (قوم نور عطا) بروند فرمانفرما مرا (بجزک) احضار نمود من با کالسکه عازم شده\nبعد از دو روز وارد آنجا شدم فرمانفرما علی الرسم از من پذیرائی گرمی نموده اظهار شفقت\nاز ملاقات من کرد جویا شد آیا شما همراهان شما را (ارگنج) با من خواهید آمد اگر میائید تمام تهیۀ\nسفر شما را خودم خواهم نمود جواب دادم بجهت تهیۀ همراهان من که با شما بیایند کیاه طول خواهد کشید\nو شما در اینجا بیشتر از چهار روز توقف ندارید علاوه بر این جنگ شما با مسلمانها میباشد چون\nبا آنها هم مذهب هستیم شریعت ما ما را از جنگیدن بمخالفت اهل اسلام ممنوع داشته است\nنیز اظهار داشتم شخص بی لشکر و قوتی هستم رفتن جزشان لشکر روس نمیفزاید و اگر نروم\nاز قوت لشکر شما نمیکاهد فرمانفرما گفت میل و خوشنودی شما را طالبم مجبور نیستید با من بیائید\nفعلا در تحت حمایت دولت شما هستم خوشنودی من این اوقات منحصر بسواری و شکار\nاست زیرا که بعد از صدمات زیادی که دیده ام از جنگ متنفر هستم این حرف را بطور شوخی\nو خنده ادا نمودم فرمانفرما گفت نزدیک چادر خودم گفته ام دو چادر بزرگی بجهت شما\nحاضر نمایند من اظهار امتنان نمودم این چادرها تقریبا بفاصلۀ سی قدم از چادر های پست عربی\n(امپراطور) و چهل قدم از چادر فرمانفرما بر پا کرده بودند فرنفرا روزی پنج شش مرتبہ بملاقا"}
{"book": "adl0965", "page": 143, "text": "فصل پنجم\n۱۳۸\n\nمن میآید بعد از بیست روز روزی مرا احضار نموده گفت لشکر ما بجهت رفتن بافغانستان\nحاضر شده است ایا شما هم خواهید رفت من جواب دادم اگر خیال دارید خودتان افغانستان\nرا بگیرید پس فایده رفتن من چیست و اگر میخواهید افغانستان را بمن مسترد دارید فقط شما\nبخودم اجازه بدهید متعهد میشوم با یکهزار پیاده نظام و یکهزار سواره نظام و یک باطری توپخانه\n(یک باطری توپخانه شش عراده توپ است) ولایت خود را مجددا تصرف نمایم ولی حالا\nمشغول دعا گوئی هستم و بیشتر مایلم در سمرقند اوقات خود را بسواری و شکار بگذرانم وگفتم\nاز روی حقیقت باور نمیکنم شما میخواهید با همین چند صد نفر بافغانستان بروید زیرا که شما\nمیدانید اهالی افغانستان مردمان جنگجوئی میباشند و مثل اهالی (اُربنج) نیستند علیهذا یقین\nدارم شما مقاصد دیگر در نظر دارید تا بموسم پائیز اقدامی نکردند و مشغول مذاکره بودند\nبا لشکر بکابل بفرستند یا خیر در این اثنا طاعون سختی در لشکر روس بروز نموده و سربازها\nخوف نموده از سر بازخانها فرار کردند ششصد فرغون از سربازهای مریض و قریب الیموت\nبموضعیکه بجهت انها علیحده معین شده بود بردند وقتی فرمان فرما میخواست خدا حافظی نموده بکابل\nمراجعت نماید من از پیشین گوئی خود با و یادآوری نموده گفتم دیدید بعد از این همه تهیه بافغانستان\nنرفتید مشارالیه متقاعد شد که خیال من صحیح بوده است و در اواخر زمستان و اوایل بهار\nمنتشر گردید که (امیر شیر علیخان) با انگلیسها مخالفت ورزیده و دوستی من او و دولت\nروس در تزاید میباشد چندی بعد از این علما واهالی (خوقند) شورش نمودند چیزیکه در انشخ\nو قطعه شیرینی است اینست که تقریباً پنجاه نفر از علما و دویست نفر سر کرده های (خوقند) بعضی\nشرایط تعهد نموده که بمخالفت حکمرانان خود از دولت روس معاونت نمایند شرایط چه بود ما\nنمیدانم این علما و سرکرده ها یکنفر کفش دوز را تغییر لباس داده او را باسم (فولادخان)\nکه پسر عمومی (خدایارخان) امیر (خوقند) بود موسوم نمودند روسها اسمی از (فولادخان)"}
{"book": "adl0965", "page": 144, "text": "فصل پنجم\n۱۳۹\nپسر (موسی خان) امیر سابقی خوقند شنیده بودند ولی او را ندیده بودند علمای خائن و اهالی خوقند بهم\nپیوسته شد (خدایارخان) خیال دار دولایت (خوقند) را بروسها ببرند تکلیف تمام مسلمانان بینجا\nاینست که او را از حکومت خلع نمود بپسر عموی او (فولاد خان) را با مامت قبول نمایند چنانچه\nما قبول کرده ایم مردمان جاهل دور (فولادخان) جمع شده (خدایارخان) را مغزول نمودند\nهمین سبب شد که روسها ولایت را متصرف شدند و ایقاعی وعدۀ هم که بعلماء سرکردۀ\nداده بودند نکردند (بفولاد خان) امیر کا ذب هم پاداشی داده نشد و تعد اد زیادی از سر کرده ها\nرا اسیر و مقتول نمودند پس از تصرف (خوقند) شهر تازه در آنجا بناکرده موسوم بشهر\n(یم) نمودند که جای خیلی با صفائی میباشد و حالا هم در تصرف روسهاست حالا باید توجه\nخودرا بطرف (شیرعلیخان) معطوف داشته بیان نمایم بعد ازارسال و مرسول نیا د (شیر\nعلیخان) یقین حاصل کرد که دولت روس پایدار او میباشد و با مامورین دولت انگلیس\nمشغول مخاصمه گردید و از (ملکۀ انگلستان) روگردان شده بطرف (امپراطور) روس\nمتوجه گردید (شیرعلیخان) اینقدر شعور و کفایت نداشت که بفهمد متاعی که در بازاری خریدا\nندارد در بازار دیگرهم بهائی نخواهد داشت بعبارۀ آخری واضح است رفتاریکه با دشمن نمود\nوقتی با دوست هم همان رفتار را خواهد کرد (شیرعلیخان) کیطرف بیوفائی و بدعهدی کرد و\nخود را بی اعتنائی کرده با طرف دیگر تعهداتی نمود که هیچ دولت عاقلی نمیتواند با و رفتار نماید چنانچه\nبا دولت روس معاهده کرده بود که آنها را اجازه بدهد از راه افغانستان بطرف هندوستان\nعبور نمایند و از سیم تلگراف آنها محافظت نماید و نیز اجازه خواهد داد که راه آهن بطرف\nهندوستان بکشند و در جنگیدن با انگلیسها بهمراه روسها متفق شود و در عوض این دولت\nروس وعده بود که ولایت کناره (رودسند) را که سابقا جزو افغانستان بوده است بازر\nمال سلاطین افغانستان میباشد گرفته با و بدهند قزاقهای روس خوشحالی میکردند که بطرف"}
{"book": "adl0965", "page": 145, "text": "(۱۴۰)\n(فصل پنجم)\n\nهندوستان خواهند رفت بامدتا راج مسرور بودند ولی در این موقع لشکر انگلیس کیه\n(شیرعلیخان) در (درۀ خیبر) و (کوه شتر گردن) که موسوم به (پیوارتل) میباشد مستاد\nشده خیالات روسها را برهم زدند عساکر (شیرعلیخان) چون مشق ندیده بودند مقابله انگلیس\nنتوانستند استاده گی نمایند خود (شیرعلیخان) هم ببلخ فرار نمود که چند هفته پیش عیال خود را\nهم آنجا فرستاده بود و پسر خود (محمد یعقوبخان) را از محبس بیرون آورده بحکومت کابل\nمقرر داشت لشکر انگلیس وارد (گندمک) گردیده از (جلال آباد) با (یعقوب خان)\nمشغول مذاکرات شدند (یعقوبخان) (شالکوت) و (خیبر) و (کرم) و (پشکت) را\nبا انگلیسها واگذار نمود و نیز قبول کرد یک نفر انگلیس موسوم به (لولی کیوناری) در کابل\nاقامت نماید در این حین (شیرعلیخان) در راه بلخ مثل دیوانه با تکلم میکرد و میگفت چون افغانها\nمخالفت انگلیسها از من معاونت نکردند بروسیه رفته قزاقها را بکمک خود خواهم آورد و در بخارا\nافاغنه را با نها خواهم بخشید بعد از مدت قلیلی (شیرعلیخان) در ماه صفر ۱۲۹۶ ه در بلخ فوت\nشد پسر کرده ای کابل (یعقوبخان) را با مارت افغانستان پذیرفتند در صورتیکه لشکر\nو رعایا راضی نبودند شنیده ام سفیر انگلیس خود را حکمران میدانسته و در کارها (محمد یعقوبخان)\nمحکم مینموده است اهالی افغانستان از این بلند پروازی سفیر مذکور متنفر بوده بر او شوریدند\nبعضی از مردم میگویند این با استصواب خود (محمد یعقوبخان) بوده است و بعضی میگویند\nمادر (عبدالله خان) ولیعهد متوفی سه هزار اشرفی (بداود شاه خان) داده بود که مردم را\nبمخالفت (کیوناری) برانگیزاند و او را بقتل برسانند تا (محمد یعقوب خان) از امارت محروم\nشود و اهالی کابل قول آخری را تصدیق دارند (داود شاه خان) که یکی از طوایف پست\n(غلجائی) محسوب میشود در این وقت سپه سالار بوده است زمانیکه طفل بوده در مقام\nموسوم (بدم سبز چوپان) بوده و بسن بیست سالگی بکابل آمده مستخدم گردید قلعه در شهر\n\nدر اوایل"}
{"book": "adl0965", "page": 146, "text": "(۱۴۱)\nفصل پنجم\n\nدر اطراف شهر کابل واقع است خربوزه آنجا معروف است بسبب کشته شدن سراپون\nکیوناری لشکر انگلیس بسرداری (لارد رابرت) بکابل آمدند که در این فقره تحقیقات نمایند\nو این نامردی و خیانت مردم کابل را تلافی کنند (یعقوبخان) از آنها استقبال نموده\nولی صاحب منصبان انگلیس تزویر او را دریافته او را حبس نموده بهندوستان فرستادند\nو کابل و قندهار را متصرف شده با عدل و امنینت مشغول حکومت شدند قبل از اینکه (شیر\nعلیخان) فوت شود نماینده های خود را نزد حکام روس فرستاده بود که اسامی آنها بقرار\nذیل است (سردار شیر علیخان قندهاری) (قاضی پشاوری) (مفتی شاه محمد) (منشی محمدحسن)\nچند نفر هم از نوکرهای مرحوم (امیر دوست محمد خان) و دو سه نفر از صاحب منصبان نظامی هم\nبا اینها بودند این اشخاص بسمرقند وارد شدند و خود (شیر علیخان) در بلخ توقف نمود منتظر بود\nلشکر روس کمک او بروند حاکم روس مترصد بود که خود (شیر علیخان) بسمرقند خواهد آمد\nبجهت پذیرائی او بعضی باغهای خوب را ترتیب داده بودند چنانچه قبلا اظهار داشته ام\n(امیر شیر علیخان) فوت شد و تدبیر آنها برهم خورد من عازم (تاشکند) شدم که\nدر باب واقعات آتیه تحصیل اطلاعات نمایم (یعقوبخان) بفرمانفرمای روس نوشته\nبود خیال دارم معاهدات و قراردادی که پدرم باشما داده است کاملا اجرا بدارم فرمانفرما\nمذکور از این اظهار دوستی (یعقوبخان) خیلی مشعوف شده مراسله او را به (پطربورغ)\nفرستاده بود نیز (یعقوبخان) اظهار داشته بود از شخص (عبدالرحمن خان) در\nتشویش هستم مشعوف خواهم شد اگر شما او را از سمرقند تبعید نمائید در اینوقت دیدم خیالات\nروسها نسبت بمن چندان دوستانه نیست ولی من باور نمیکردم که وضع آنها نسبت بمن\nتغییر یافته طوری رفتار میکردم که نمایم همه روزه مشغول تفریح هستم وقتی وارد (تاشکند)\nشدم صاحب منصبان (شیر علیخان) قبلا انجا وارد شده بودند من جاسوسهای خود را"}
{"book": "adl0965", "page": 147, "text": "( ۱۴۲) ( فصل پنجم )\nمقرر داشتم از حرکات آنها بمن اطلاع بدهند این جاسوسها خبر دادند که این اشخاص از نظرا\nمعاهداتی کرده اند که گویا در عوض معاونت لشکر روس هر یک از آنها بعضی شرایط را\nاجرا بدارند و این شرایط بقرار ذیل بوده است (سردار شیرعلیخان) ولایت قندهار\nرا بروسها بدهد (منشی محمد حسن) مردم غلزائیه کابل را با هزاره جات باطاعت روسها\nدر آورد و (مفتی شاه محمد) تمام غلجائیہ را مطیع نماید (قاضی پشاوری ) متقبل شده بود طوایف\nپشاور و سوات و باجور را منقاد نماید پس از تحصیل این اطلاعات از تا سگند بسمر قند مراجعت\nنمودم نماینده های (شیرعلیخان) هم بسمر قند آمدند در این موقع باید از پسر عمو های خودم\nکه انرزمان توقف در سمر قند آنها را نگهداری نموده ام بیان نمایم اینها سه نفر بودند (سردار\nمحمد سرور خان) (سردار عزیز خان) (سردار محمد اسحق خان) بورود ایلچیهای مزبور سردار\nسرور خان) کاغذی از طرف من (بشیرعلیخان قندهاری) نوشت و مهر مرا خواست که بکاغذ\nبزند من از دادن مهر خود انکار نموده گفتم نمیخواهم روی (سردار شیرعلیخان قندهاری)\nرا به بینم چرا که مشارالیه و همراهان او بمخالفت من با روسها معاهدات نموده اند (سردار اسحق)\nاظهار داشت (شیرعلیخان قندهاری با من قسم بقرآن خورده است من خندیده گفتم\nاین اشخاص بخود قرآن اعتقاد ندارند قسمی بقرآن بخورند چه اعتباری خواهد داشت\nهر چند از اینگونه دلایل اقامه نمودم سردار مذکور اصرار نمود کاغذ را مهر نمایم من خیلی متغیر شدم\nمهر خود را نزد او انداخته گفتم کاغذ را بدست خود مهر نخواهم کرد با این اشخاص خائن سروکاری\nندارم سردار مذکور کاغذ را مهر نموده نزد (شیرعلیخان قندهاری) فرستاد بسردار مذکور گفتم\nاشتباه کردی روزی خواهد آمد که پشیمان شوی یکی از همراهان موسوم ( بقاضی جان محمد)\nاگرچه اسمش قاضی بود ولی شخص خیلی خائن بی دینی بود ریش خود را بلند گذاشته بود مردم\nرا بفریبد که او را آدم ریش سفید با دیانتی خیال نمایند و قلبش مثل ذغال سیاه بود این شخص"}
{"book": "adl0965", "page": 148, "text": "فصل پنجم ۱۴۳\n\nکاغذ مذکور را نزد (سردار شیر علیخان) برد او هم پس از مطالعه کاغذ را نزد جنرال\nسمرقند فرستاد و جنرال سمرقند هم کاغذ را نزد (جنرال کافمان) فرمانفرمای تاشکند ارسال داشت\nپنجروز گذشت و قاضی مذکور مراجعت نکرد من (بسر دار سرورخان) گفتم مرا بر باد دادی\nبا وجود یکه انکار داشتم اصرار گردید و مهر مرا بکاغذ زدید روز ششم که سوار شده بکر دش رفته\nبودیم نوکر می بتاخت از عقب ما آمد خبر آورد حاکم سمرقند با مترجم (جنرال ایوانف) آمده\nانتظار مرا دارند من (بسردار سرورخان) متوجه شده گفتم ثمر بیجائی است که شما کاشته اید\nمن مراجعت نموده ولی (سردار سرورخان) در مراجعت مسامحه مینمود پس از ورود بمنزل\nو خوش آمدی از حاکم سمرقند و صرف چای حاکم مذکور بمن گفت فرمانفرما میخواهد شما را در\nتاشکند ملاقات نماید جواب دادم فردا دو ساعت بظهر مانده حرکت مینمایم حاکم گفت تمام\nفورا روانه شوید من صبر بحاکم سمرقند در حاکم برخاسته رفت من پسر عموهای خود را احضار نموده\nبا آنها دستورالعمل دادم در غیاب من چطور رفتار نمایند و بآنها گفتم مرا حبس نموده تاشکند\nخواهند فرستاد و بآنها صلاح دادم بطرف بلخ فرار نمایند تا بترکستان برسند و باید با عساکر\nو رعایای بلخ مذاکرات نمایند و بعضی نوشتجات بعنوان اهالی آنجا نوشته بآنها سپردم در\nمراسلات مذکور اظهار داشتم من پسر عموهای خود را بولایت شما فرستادم بهر خدمتی که به آنها\nنمائید مثل اینست که بمن خدمت کرده اید یکعده هم از مهرهای خود بآنها دادم که در صورت لزوم\nاز جانب من بهر کسی بخواهند کاغذ های دیگر نویسند و نیز چهار هزار روپیه کابلی بجهت مخارج\nآنها دادم این مبلغ را از پانزده هزار مناتی که فرمانفرما دوما قبل بمن داده بود ذخیره کرده\nبودم بعد از دادن این دستورالعمل بجرعسرای خود رفتم نصف شب حاکم سمرقند با مترجم\nو سیصد نفر قزاق و دویست نفر پلیس آمده بنوکریم حکم دادند مرا از حرم سرا بیرون بیاورند\nنوکر ما مرابیدار نمود پیغام را ابلاغ داشتند من بیرون آمده حاکم گفت با من بیائید چرا که"}
{"book": "adl0965", "page": 149, "text": "فصل پنجم ۱۴۳\nفرمانفرما حضور شما را لازم دارد گفتم اگر میدانستم که مرا اسیر خواهید نمود همان وقت خودم\nمیآمدم پس لباس نظامی خود را پوشیده عازم گردیدم سوارهای قزاق باشمشیرهای برهنه\nاطراف مرا گرفتند و پولیس ها از جلو میرفتند دو نفر نوکر با خود برداشتم یکی (فرامرز خان)\nکه حالا سپه سالار هرات میباشد و دیگری (جان محمد خان) که حالا خزانه دار کل کابل است\nبعد از ورود بمنزل (جنرال ایوانف) پرسیدم چرا مرا خواسته اید گفت (جنرال کانفمان)\nبشما حکم داده است (بتاشکند) بروید و جهت اینکه چرا شما را احضار نموده است خودشان بشما\nخواهد گفت من از (جنرال ایوانف) پرسیدم چه تقصیر کرده بودم در این نصف شب علاناً\nمسلح مرا آوردند (جنرال ایوانف) از حاکم مواخذه نمود چرا بمن سختی کرده است حاکم جواب\nداد مجبور بودم متخلفین نباید با خود ببرم که شاید همراهان عبدالرحمن خان مانع از آوردن او\nبشوند و به ثبوت اظهار خود گفت همراهان عبدالرحمن خان همیشه مسلح میباشند و اگر عبدالرحمن خان\nبرضای خود با من نمیآمد مشکل بود عنفاً او را بیاورم جنرال گفت ضبط کرده اید که عبدالرحمن خان\nرا مجبورا آورده اید حاکم جواب داد این خط از جانب شما شده است که مرا نصف شب بعقب\nاو میفرستید وقتی این دفتره یکدیگر را ملامت میکردند من ساکت بودم تا اینکه جنرال بمن\nگفت اگر وعده میدهید که فردا یک ساعت بظهر مانده بجهت حرکت حاضر باشید حالا بمنزل\nخودتان بروید فردا بوقت مقرر یک نفر نایب را با یک کالسکه بجهت شما میفرستم که شما\nرا بتاشکند ببرد بعد از آن بمنزل خود مراجعت نموده دیدم درب باغ را قفل کرده اند نوکرای\nهمراه خود حکم کردم درب باغ را باز کردند داخل شده دیدم پسر عموهای من با رفقای خود شان\nآسوده خوابیده اند و از این فقره که آیا بجهت من چه واقع شده اعتنائی نداشتند مگر عیال\nو طفلها ی من و (پروانه خان) که حالا نایب سپه سالار کابل است و (قربانعلی) که حالا خزانه دار\nشخصی من میباشد بیدار بودند و بجهت من گریه میکردند از مشاهده این حالت و اینکه ممکناً"}
{"book": "adl0965", "page": 150, "text": "فصل پنجم\n۱۴۵\nو تمام نوکر هایم خوابیده بودند مأیوس و دلشکسته شدم این اشخاص را مثل فرزندهای\nخودم پرورش میدادم و حالا این تلافی محبتهای من بود داخل حرمسرای خود شده\nعیال و اطفال خود را تسکین داده بانها دستور العمل دادم که اگر واقعه بجهت من رخ داد\nآنها چگونه رفتار نمایند بعد بجهت سفر خود مشغول تهیه شدم روز بعد کالسکه معهو د رسید(پروانه\nخان) و (نظام الدین) را که بعد ها کرنیل فوج سواره مقرر داشته ام با خود برداشته عازم\nگردیده منزل نایب رفتم دیدم مشغول کاغذ نوشتن میباشند این معطلی را غنیمت دانسته گفتم هیچ\nنخوابیده ام اگر بمن اجازه بدهید قدری بخوابم اجازه دادند و من میل داشتم خیلی بخوابم ولی چون\nپریشان بودم نتوانستم بیشتر از دو ساعت و نیم بخوابم و زحمات خود را فراموش نمایم\nبعد از آن حرکت نموده کالسکه مرا از مقابل خانه (شیرعلیخان قندهاری) گذرانیدند تا با و\nبنمایند من محبوس شده ام از تغیر و غضه تمام دنیا بنظرم تاریک میآد خیال کردم از کالسکه\nبیرون آمده قبل از اینکه خود کشته شوم بعضی از دشمنهای خود را بقتل برسانم ولی خود را ضبط\nنموده با خود گفتم این حرکات دیوانه است مردمان عاقل منتظر وقت میشوند تا تلافی نمایند\nدنیا از این زحمات و اشکالات زیاد دارد تقریباً دو ساعت بحس و حرکت بودم بعد از ان\nحواس خود را جمع نموده قلبم را تسکین دادم پس از مسافرت دو روز و یکشب در اردوی تاشکند\nشدیم همان منزلی که سابقاً در شهر روسی بمن داده بودند و منزل خوبی بود صد هزار منات مخارج\nآن شده بود فرود آمدیم باغ خوبی هم متعلق باین منزل بود و اصطبل هم بجهت کالسکه و\nسی راس اسب داشت سابقاً هر زمانیکه بتفرج بشهر میامدم سالی چهار مرتبه در اینجا منزل\nمیکردم ولی حالا حالمتغیر از سابق بود و در حیرت بودم عاقبت کارچه خواهد شد وقتی نوکر ها و\nآشپز بر حسب معمول آمدند مترجم و نایب مرخص شده رفتند تا دو سه روز از مامورین\nروس خبری نشد بعد از آن نایب بمنزل من آمده پس از احوال پرسی اظهار داشت"}
{"book": "adl0965", "page": 151, "text": "فصل پنجم ۱۴۶\n\nحاکم میخواهد از شما ملاقات نماید با یکدیگر بکالسکه نشسته رفتم مثل همیشه از من پذیرائی کرمی نمود\nمرا پهلوی خود نشانیده حالات سفر را از من استفسار کرد جواب دادم نمیدانم بچه\nقسم سفر کرده ام مشارالیه بخندید گفت اهل سمرقند میگویند شما مشغول بمفسده کردن هستید\nگفتم دولت شما مرا باینکار وا داشته است از شنیدن این جواب کاغذی بیرون آورده\nگفت این چه چیز است گرفتم دیدم همان کاغذ یست که (سرورخان) (بشیرعلیخان قندهای)\nفرستاده بود جواب دادم اگر چه کاغذ را خود ننوشته ام ولی مهر کرده ام پرسید چرا\nچنین کردید گفتم هر گاه در کاغذ مذکور خلاف دولت شما چیزی هست مسئول هستم والا\nچه جهت دارد ارسال و مرسول شخصی بامردم نداشته باشم مشارالیه متقاعد گردید ولی گفت\nباید قبل از نوشتن کاغذ اجازه میخواستید گفتم شما خیلی دور بودید و قبل از اینکه بتوانم از شما اجرا\nتحصیل نمایم فرستاده های افغانستان بلخ مراجعت میکردند این حرف را گفته کاغذ را\nپاره نمودم حاکم بطرف من نگاهی کرد گفت بسمرقند مراجعت نمائید چرا که عیال شما پریشان است\nگفتم چون در سمرقند مرا محبوس نمودند مفتضح شده ام بهیچوجه آنجا مراجعت نخواهم کرد\nولی اگر شما در اینجا منزلی بدهید در تاشکند سکونت اختیار خواهم نمود فرماندی جواب داد هر\nمنزلی را پسند داشته باشید انتخاب نمائید مقصودم از خواهش این فقره این بود که بجهت\nرفتن بافغانستان در نقطه مساعدی حاضر باشم که هر وقت موقع برسد بآنطرف روانه شوم\nمنزلی را منتخب نمود و پس از یکشب توقف بسمرقند مراجعت کرده عیالهای خود را بتاشکند\nآورده در آنجا سکونت اختیار نمودم بجهت سفر افغانستان خیلی مشغول تهیه بودم بعد از گفتگو\nزیاد با (جنرال کافمان) از دولت روس اجازه تحصیل نمودم که عازم ولایت خود شوم\nروزی بنقشه ناپدید شده بمنزل تجاری رفتم وعده داده بودند بمن پول بدهند و نیز این مقصود\nرا هم داشتم که ببینم ایا جاسوسهای روس عقب مرا دارند یا خیر از تجار مذکور دو ہنرا"}
{"book": "adl0965", "page": 152, "text": "فصل پنجم\nاشرفی قرضیه گرفته مراجعت نمودم و خوشنود شدم از اینکه کسی پاپی من نبود وقتی بمنزل\nخود رسیدم دیدم تمام نوکرهایم مأیوسانه از من تجسس مینمایند (سردار عبدالله خان) دم در\nمنزل ایستاده خیلی ملول بود همینکه او را فریاد کردم مشارالیه بمن سلام نموده از مراجعت من\nاظهار شعف نمود پولها را باو سپرده داخل خانه شدم مشارالیه عقب سر من آمده پرسید\nاین اشرفیها را از کجا تحصیل نموده اید گفتم قرض کرده ام ولی او را متنبه ساختم بکسی اظهار نکند\nمبادا دوچار اشکالات شویم صبح روز بعد کالسکه کرایه نموده بسوق الدواب رفتم مردم\nبمن سلام نموده همینکه اسب فروشها دانستند اسب لازم دارم نزد من آمدند یکصد رأس\nاسب خوب از آنها ابتیاع نمودم و (عبدالله خان) را فرستادم زین و یراق و لوازم\nدیگر بجهت سفر و نوکرها و همرآهان تهیه نماید باین قسم در ظرف سه روز تهیه سفر را دیده\nروز چهارم که روز جمعه بود بعد از نماز ظهر با تمام رفقا و آشنایان خود وداع نموده عازم\nشده آن شب را کنار رودخانه چکمک فرود آمدیم صبح که روانه شدیم براه شهر تازه رو\nمیرفتیم آثار غریبی از طرف خداوندی مشاهده نمودم و شنیدم صدائی بگوشم میرسد اسبها\nزیادی که تقریباً بیست هزار اسب محسوس میشد بطور رزمی عقب سرم میآیند چون دیگر\nآمدند صدا بلند تر گردید تا اینکه بمن چنین معلوم شد که آنها همرآهان من ملحق شدند و تا\nپانصد ذرع با آنها بوده جلو رفتند از این فقره چنین تفأل کردم که خداوند راه را بجهت\nمن صاف نموده است و آخر کامیاب خواهم شد وقتی بمحلی که نزدیک رودخانه بود رسیدیم حاکم\nمرا بشام دعوت نمود اوّل عذر آوردم چون اصرار کرد دعوت او را پذیرفته رفتم پس بشام\nخوردن از من پرسید دولت روس بجهة مخارج شما چه قدر پول داده است جواب دادم\nنهایت مهربانی را بمن کرده اند که مرا اجازه داده اند بولایت خود بروم بیشتر از این چیزی از\nدولت نمیخواستم خداوند مهربان است و رفع احتیاج مرا خواهد نمود چون این حرف را گفتم"}
{"book": "adl0965", "page": 153, "text": "۱۴۸\n\nفصل ششم\n\nحاکم مذکور که منصب کرنیلی از اعزازی داشت از اطاق پرون رفته با پنج هزار منات جمعیت\nنمود و از من خواهش کرد مبلغ مذکور را قبول نمایم من اظهار امتنان نموده از قبول\nوجه معذرت خواسته گفتم لازم ندارم اخرالامر چون دید قبول نمیکنم یکعدد شش لوله و\nیک تفنگ دنبله پر اورده خواهش گردانید و چیز را بطور یادگار از قبول نمایم من هم\nقبول کرده شب را بخوشی با و گذرانیدم صبح روز بعد با کرنل مذکور و بعضی رفقا که از تاشکند\nبا من امده بودند وداع نموده عازم (پاریته) شدیم خیلی از شب گذشته وارد این شهر گردیدیم\nو دو روز انجا اقامت نموده از انجا به (پا سقط) رفتیم در انجا سه روز توقف نموده از انجا\nبقلعه موسوم به (چند عطاقلی) روانه شدیم روز بعد وارد (خجند) گردیده در انجا شش روز\nنزدیک نفر دوست خود توقف نمودم بعد از سه روز که در انجا بودم (بسوق الدواب) رفتم تا\nبخرم دیدم اسپ خوب پیدا نمیشود از مردم جویا شدم از کجا میتوانم بعضی یابو های خوب\nبجهت تحصیل نمایم شخصی نزدیک ایستاده بود از من خواهش کرد با او رفته چائی یا قهوه\nصرف نمایم بهمراهش رفتم معلوم شد قبل از اینکه روسها ولایت (خجند) را بگیرند مشارالیه\nیکی از سر کرده های (خجند) بوده است چون تمام اشخاص محترم (خجند) را از مناصب ایشان\nغزل کرده بودند سر کرده با مجبور شده اند بدکان نشسته مثل بنجار کاسبی نمایند این رفیق\nتازه دیگر سر کرده ا را هم که دکاندار بودند اورده و معرفی نمود و مرا خاطر جمعی داد که اسپهای خیلی\nخوب داریم فوراً صدر اس اسپ نمودی راس اسپ را پسندیده ابتیاع نمودم و اینها تمما\nدوستانه بمن نمودند\n\nفصل ششم\n\nدر وقایع زمان بدخشان در سنه ۱۲۹۸ هجری"}
{"book": "adl0965", "page": 154, "text": "فصل ششم\n۴۹\n\nپس از اقامت سه روز دیگر از خجند مجدداً روانه شده خیال داشتم بطرف خوقند بروم\nگفتند کدار با برف زیاد گرفته است آن راهرا ترک نموده بطرف اورده تپه روانه شدیم\nو قاصدی با چهار هزار روپیه نزد پسرهای میر جهاندار شاه که در خوقند بودند فرستاده\nپیغام دادم که من عازم اورده تپه شده ام ولی شما باید در خوقند اقامت داشته باشید\nتا مجدداً از من بشما خبر برسد البته مطالعه کنندگان بخاطر دارند که میر جهاندار شاه پدخوان\nمن بود و شیر علیخان او را اخراج کرده بود پسرهای او که حالا نزد آنها قاصد فرستادم\nپدر خود را کشته بودند و بجهت اینکار روسها آنها را حبس کرده بودند ولی بعد از سه سال\nمن از آنها ضمانت نموده آنها را مستخلص کرده بودم روز اوّل بمنزل یتخاب رسیدیم\nچون هوا تاریک و راه گل بود کسی را نمیشناختم بدکانی رفته خواهش نمودم مرا بپذیرد چشم\nیکی از سر کرده های اسلامی رستم اهالی آنجا مرا بطور مهربانی پذیرفتند هر یک از آنها دو\nنفر از سوارهای مرا بمنزلهای خود بردند یکی از آنها مرا بمنزل خود برد این اشخاص با من خیلی اظهار\nهمدردی نمودند بعد نان و آذوقه دیگر بجهت سفر ما دادند بعد از مشاورت و صبح روز دوّم\nاورده تپه شده در کاروانسرائی منزل نمودیم هندوهای آنجا نزد من آمده مرا بکاروانسرا\nخود دعوت کردند گفته اطاقهای ما بجهت شما مناسب است تجار دیگر هم که کاروانسرا\nداشتند از من دعوت کردند من آوردم چون اصرار کردند در عوض خود بعضی از همرایان\nخود را بمنزل آنها فرستادم یکنفر دوست من که او هم تاجر بود از ورود من اطلاع یافته ام\nمرا بمنزل خود دعوت نمود من ناچار قبول کردم از آنجا به پسر عموهای خود کاغذی نوشته\nاظهار داشتم عازم بلخ شده بموجب دستورالعملی که در زمان توقف تاشکند بجهت آنها\nترتیب داده بودم رفتار نمایند دوازده روز در اورده تپه توقف نموده مشغول خریدن\nخلعت و لوازمات دیگر شدم تجار آنجا با من خیلی همراهی کردند از آنجا عازم کدا راوچی\n\nامیدوارم که خوانندگان محترم مرا بجهت اطاله کلام در اینجا معذور دارند"}
{"book": "adl0965", "page": 155, "text": "فصل ششم\nشدم که از کوهی میگذشت و راهی است هرکس از سمرقند بیاید از این کوه عبور نماید\nاین گذار نزدیک حصار و قلاب میباشد از کثرت برف در زمستان راه عبور مسدود است\nمن از این راه عازم بدخشان شدم کوه از برف مثل تخم مرغ سفید بود روز بعد پای گذار رسیدیم\nگذار مذکور این قدر مرتفع بود که من متوحش بودم که هرگز بر این گذار نخواهم رسید توکل\nبر خدا نموده شروع ببالا رفتن نمودیم وقتی نزدیک قلعه کوهی رسیدیم بسبب باد سختی که\nمیوزید سرما شدت پیدا کرد برف هم تازانوی ما میامد اسپهای خود را بجلو انداختم\nاسپها را گرفته بالا میرفتیم تقریبا یک فرسخ بالا رفته بودیم نوکرها و همرهان از سرما وحشت\nنمودند من بآنها دلداری داده میرفتم ولی چند نفر از آنها را سرما ضایع نمود من بموذن خود\nگفتم اذان بگوید مؤذن فقط هفت مرتبه اذان کشید بود که اثر تفضلات الهی پداایستاد و\nسرما هم تخفیف یافت چون اعتقاد ما صاف بود خدا وند ما را این طور نجات داد من با اینکه\nدم اسپ را گرفته خود را بالا میکشیدم گمان کردم هر دو شانه هایم از بند جدا شده است\nولی مجبوراً میرفتم از صد نفر همرهان که با من حرکت کرده بودند فقط خودم ده نفر دیگر بقلعه کوه\nرسیدیم این قدر خسته شده بودم که پاهایم را نمیتوانستم حرکت بدهم علیهذا روی برف\nنشسته خزیده پائین رفتم پنچنفر از همرهان من جلوتر پائین کوه رسیده بودند وقتی من پائین\nرسیدم دیدم تقریبا سیصد نفر از اهالی آنجا با هیزم حاضرند هیزمها را افروخته خود را گرم\nنمودیم اهالی انجا مرا بخانه خودشان برده چندین نفر از آنها از روی رضا و رغبت بکوه بالا\nرفتند که باقی همرانان ما را بیاورند وقت طلوع آفتاب وارد قلعه شدیم بمینکه از اسپ\nپیاده شدم این قدر خسته بود که ضعف کردم اهالی قلعه در اطاقی که گرم کرده بودند مرا در\nرخت خوابی خوابانیدند تا غروب آفتاب خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم تمام اعضایم خیلی\nدرد میکند و بزحمت حرکت میکنم تمام همرانان مرا سالماً آورده بودند بهر یک از اهالی قلعه"}
{"book": "adl0965", "page": 156, "text": "فضل ششم\n۱۵۱\nیک اشرفی و بملکهای آنها هر نفری پنج اشرفی انعام داده آنها خیلی مشعوف شدند ده روز\nدر این قلعه توقف نمودیم تمام همرهان من در ظرف این مدت رفع خستگی نمودند پس ازآن\nدرصد د تحقیق بر آمدم که ممکنت از اینجا (حصار) برویم یا خیر گفتند چهار کوه بزرگ در اینراه میباشید\nلهذا مصمم شدم از طرف سمرقند بروم زیرا که در راه سمرقند فقط یک کوه که موسوم به (تکاب)\nاست بیشتر نبود ولی باید از دو نقطه صعب میکدشتم که اسامی آنها بقرار ذیل است\nقوار پل خشت و از ریمنار لق لق پشخنده مؤمن جنت وغیرها مردم در انجا\nنقطه جنت میگفتند مثل پل صراط است و خوف دارد که شخص در قعر جهنم بیفتد تفاوت\nاینست که در جهنم آتش است و در این جنت یخ با کمال زحمت و خوف از این نقاط عبور\nنموده دو شب در قلعه جات پیچ کند راحت کرده از انجا بقره داش (مغیان) رفتم\nدر آنجا هم دو روز اقامت نمودیم قبلاً بیدقی از مزار خواجه احرار) برداشته بودیم که\nدر این سفر همراه داشتم در باب این بیدق چند سال قبل خواب غریبی دیده بودم و این چنین بود\nکه شبی خواجه مذکور بمن ظاهر شده فرمود ای فرزند عزیز بیدق بزرگ مزار مرا بردار وقتی\nکه بافغانستان میروی بیدق را با خود بیرفتح و نصرت برای تو حاصل خواهد شد در این موقع\nدو راس گوسفند ذبح نموده خیرات کردم پرده بیدق را کشوده عازم ( شهر سبز ) شده تا در\nقلعه موسوم به (جوز) کردیدم حاکم آنجا از من پذیرائی و استقبال نکرد چرا قبلاً که کاغذی از\n(امیر بخارا) بمشارالیه رسیده قدغن کرده بود احدی را نگذار د آذوقه بمن بفروشد زیرا که\nاز دولت روس فرار کرده ام حاکم مذکور بمن پیغام فرستاد که پادشاه کافر من ایندستورالعمل را\nبمن داده است و مجبورم از شما دوری نمایم با و پیغام فرستادم در باب من اندیشه\nنداشته باشید زیرا که خداوند مددکار من است احدی از اهالی قلعه ما را نزدیک خود راه نمیدادند\nاز این جهت در مسجد قلعه منزل نموده بمرآهان خود گفتم که کنار رودخانه باشند برف زمین"}
{"book": "adl0965", "page": 157, "text": "فصل ششم\nرا پاک نموده اسبهای خود را در آنجا بستم بعد بالای بام مسجد رفته بلند گفتم امیرومان\nقلعه اگر آذوقه ما بدهید از شما ممنون میشوم و اگر آذوقه ندهید مجبور خواهم شد غلفا از شما آذوقه\nبگیرم و اگر مایل جنگ هستید ما حاضریم مسلمان هستید ما هم مسلمان میباشیم لهذا خیلی بهتر\nبا یکدیگر دوست باشیم و بجهت خود و اسبهای خود از شما آذوقه بخریم بعد بنوکر های خود\nحکم دادم بقلعه بریزند اهالی قلعه وقتی چنین دیدند با قرآن بیرون آمده استدعا نمود قلعه مانا\nتاراج ننمایم گفتند حالا بجهت فردا از حکم امیر خود بهانه خولی بدست داریم هر چه خواسته باشید\nبشما میفروشیم آذوقه بجهت ما آوردند گفتند ما خیر خواه جد شما مرحوم (امیر دوست محمد خان)\nبوده ایم و حاضریم بشما خدمت نمائیم آن شب را با رؤسای قلعه استراحت بسر برده روز\nبعد عازم شهر (سبز) شدم در مزار مقدس خواجه امخانه یا دعی المؤمنین که نزدیک شهر\nمیباشد توقف نموده کاغذی بقرار ذیل با میر بخارا که در شهر (سبز) بود نوشتم (منکه\nسردار عبدالرحمن خان هستم بعم محترم بزرگ خود مینویسم که وارد این مقام مقدس شده ام\nو خیال دارم بافغانستان بروم اگر شما اجازه بدهید خدمت شما آمده شرفیابی حاصل نمود\nبعد از آن عازم ولایت خود میشوم) روز بعد امیر مذکور جواب داد سنجاطر خدا نزد من بیایا\nنمیتوانم شما را ملاقات نمایم پس از وصول این جواب خیال کردم چون این مرد حامی بخران\nمیباشد رویش مایل دیدن نیست از آنجا روانه شده اوّل خیال داشتم داخل شهر\n(سبز) شوم ولی (بیعقوب باغ) رفتم بخیال اینکه بهتر است از پای کوه عبور نمایم\nتقریباً نصف راه رفته بودیم که دوسته هزار گاو را دیدیم بفاصلۀ دوری مشغول چرا هستند\nهمراهان من خیال کردند اینها سوارهائی میباشند که امیر بخارا فرستاده است با ما جنگند همه\nبرگشته اگرچه خیال نداشتیم داخل شهر شویم از راه دیگر بطرف شهر روانه شدم تقریباً\nیک فرسخ رفته بودیم دیدیم گا و با بطرف ما میآیند و در دروازه های شهر را بسته اند که من داخل"}
{"book": "adl0965", "page": 158, "text": "فصل ششم\n١٥٣\nچون چندین نفر از نوکرها و همراهان که در سمرقند مانده بودند که داخل نوکرهای امیر بخارا شده بودند\nامیر بخارا خیال کرده بود اگر من داخل شهر شوم آنها نوکری او را ترک نموده با من ملحق خواهند شد\nو اینکه بمن نوشت لازم نیست بملاقات او بروم جهتش این بود ولی بهمراهان من گفته بودند که عبدالرحمن\nخان خودش اینجا خواهد آمد لهذا نوکرهای من جمع شده تهیه مهمانی بجهت ورود من دیده بودند وقتی\nدانستم دروازه بزرگ شهر بسته است بطرف دروازه دیگر رفتم اتفاقاً یک نفر از نوکرهای سابقه\nخود را دیده کاغذ بعنوان نوکرها خودم که در شهر بودند دادم در کاغذ مذکور نوشتم منتظر شما\nهستم با من بافغانستان بروید اگر تا امروز عصر بمن رسیدید بطرف (یار تپه) حرکت\nخواهم نمود شخص مذکور مراسله مرا نزد (جنرال نصیرخان) و (قاضی جانمحمد) و سرکرده های دیگر برده\nآنها قاصد مرا حبس نموده کاغذ مرا از نوکرهای دیگر هم که در شهر بودند پنهان کردند و انتظار یکه من\nبجهت آنها کشیدم بیحاصل شد آخرالامر عازم (یار تپه) شدیم که منزل خیلی درازی بود سه ساعت\nاز نصف شب گذشته وارد آنجا شدیم سه روز در آنجا توقف نموده ده نفر از نوکرهای من که\nاز شهر (شہر) فرار کرده بودند آمده بمن ملحق گردیدند و گفتند ابداً کاغذ شما را ندیده ایم از\nاین نامردی نوکرهای خود خیلی مایوس شدم بعد از سه روز بمقام موسوم (بکلته منار) شدیم\nامیر بخارا صد سوار عقب من فرستاده که مواظب حرکات من باشند وقت شام که وارد آنجا\nشدیم آنها را کنار رودخانه دیدیم سوارهای خود را بجنگ آنها گلوله بیندازند و پانزده نفر از آنها کشته\nو زخمی شده دیگران فرار نمودند بعد از این اتفاق خیال کردم لازم است جلو برویم اگرچه سرما شدت\nداشت فوراً روانه شده سه منزل را بل که موسوم (بقره چاه و جلکت و بزاراب و یانده بود یکجات\nمنزل طی نموده شب دیگر وقت خفتن وارد (یانده) شدیم این دو قصبه اخری جزء حصار میباشند و من\nبعد وارد (بالیون) شده از آنجا از راه (سر اسیاب دیورچی در بکار) وارد (حصار) شدیم\nشنیدم پسر امیر بخارا در این شهر میباشد لاکن وقتی از آمدن من مطلع شده است از شهر خارج شده"}
{"book": "adl0965", "page": 159, "text": "فصل ششم\nبه (ییلاق قره داغ) رفته است جای پاکیزه و خوب حصار قوه خانه تریاک کشان عرق خوران\nبود من در اینجا منزل کردم چون امیر بخارا و پسرش نسبت بمن خیلی بد رفتاری کرده بودند در تمام\nولایت خودشان ظلم میکردند در این موقع خیالی بخاطرم رسیده که اسپهای سرکرده های مأمورین\nاین شهر را بچاپم باین قصد (بسردار عبد الله خان) گفتم که بسر کرده های مذکور بنویسد میخواهم\nچند کلمه محرمانه باشما صحبت بدارم و نیز بآنها بنویسید امیر شما حقیقتا با ما دوست میباشد و این بی التفاتی\nکه نسبت با کرده است تور به است چرا که از روسها میترسد و اگر نسبت با خیلی اظهار دوستی کند\nروسها از او بد گمان خواهند شد سردار مذکور مراسله باینمضمون بآنها نوشت که من بشب در پرده خود را\nعقب گرد پنهان نمایم وقتی آنها بملاقات (سردار عبد الله خان) بیایند سردار مذکور\nپرده را برداشته بمن تعظیم نماید بعد از اینکه آنها بگوید من کیستم جلو اسپهای آنها را گرفته بمن تقدیم\nنماید و بگوید چون شما امیر زاده هستید این سرکرده با اسپهای خود را بشما پیشکش مینمایند همچنین\nکه قرار داده بودم عمل نمودیم و باین تدبیر شش اسب از آنها گرفته عازم (رد و جیحون)\nشدیم قبل از حرکت نمودن کاغذ بمیتر آنها نوشته بجهت مهربانی و پیشکشی که سر کرده های او سمن\nتقدیم داشته بودند اظهار امثنان نموده گفتم اگر یک وقتی من شما و روسها بر هم خورد بکابل بیائید\nاز شما پذیرائی خواهم نمود یکشب در حصار شادمان بسر برده شب دیگر را در تنگی فاق گذرانده\n(بقوز قون تپه) رفته در آنجا شش روز اقامت نموده از آنجا (بخواجه گلگون) رفتم در اینجا\nصداع عصبانی بمن عارض شد ولی بعد از سه روز خداوند بدون دوا مرا شفا داد در اینجا تحقیق\nنموده اطلاع یافتم که شاهزاده (حسن) پسر (میرشاه) و عموهای او (میر یوسفعلی) و (میر نصر الله)\nولایات (رستاق) و (تخار غن) و بدخشان را بالسویه بین خودشان تقسیم نموده (شاهزاده حسن)\nحکومت (فیض آباد) را داشت (میر یوسفعلی) حاکم (رستاق) بود (میر نصر الله) حاکم (قتعمی)\nبود کاغذی (بشاهزاده حسن) نوشتم و بتوسط یکنفر نوکر خودم (میر علم) نام نزد او فرستاده او را"}
{"book": "adl0965", "page": 160, "text": "فصل ششم ۱۵۵\nاز ورود خود بخواجه کلکون اطلاع دادم البته مطالعه کنندگان بخاطر دارند که این میر برادر\nپدر زنم میباشد بعد از فرستادن مراسله مذکور عازم (سورچه آب) که یکی از قلعه‌جات\nکناره (رود جیحون) و در مقابل (رستاق) میباشد گردیده بعد از مسافت دو روز وارد آن\nقلعه شده روز سوم از (رود جیحون) عبور نموده وقت شام داخل قلعه از خاک (رستاق) شدم\n(شاهزاده حسن) اظهارات مرا بطور دوستانه نپذیرفته قاصد مرا حبس نموده بمن نوشت\nاز رود (جیحون) عبور نمائید زیرا که عهد کرده ایم اگر پای شما که افغان هستید یکی از قطعات\nخاک ما برسد قطعه مذکور را که نجس شده است با شما از ولایت خود خارج خواهیم نمود مراسله مذکور\nدر این قلعه بمن رسید بقرار ذیل جواب نوشتم (ای احمق نامرد ناسپاس تو را و برادر ترا\nرا چندین سال پرستاری کردم بخانواده نامرد شما وصلت نمودم بخیال اینکه در وقت لزوم\nبدرد من خواهید خورد حالا می بینم اشتباه کرده ام از طینت اصلی شما اطلاع نیافتم اگر از هرکجا\nمیترسیدم تا اینجا نمیآمدم ای نامرد فردا معلوم خواهد شد از ما دو نفر کدام یک پیروزیم)\nهمان شب (شاهزاده حسن) هزار سوار مقرر داشت که کناره رودخانه که در انجا بودم حفاظت\nنمایند که من عبور ننمایم وقتی هوا تاریک شد بیست نفر از قراولهای من از این طرف رودخانه\nبطرف آنها گلوله انداختند سوارهای مذکور بخیال اینکه با جمعیت زیادی هستیم که میخواهیم برآنها\nحمله نمائیم فرار نمودند و شش نفر از آنها بچنگ ما اسیر شدند من فقط صد سوار بجهت جنگیدن\nو ده سوار بجهت برداشتن بیدقها وغیره با خود داشتم و روز بعد با دوانزده هزار دشمن مقابل\nمیشدم اگرچه میدانستم شخص هر قدر شجاعت زیاد داشته باشد نمیتواند بمقابل اینقدر لشکر زیاد\nکاری از پیش ببرد ولی چون خود را در راه خدا میخواستم بدهم و آیات قرآنی را که خداوند بمجاهدین\nوعده فرموده است در نظر داشتم ده هزار نفر و یک ملیون بجهت من تفاوتی نداشت عشق خدا در\nقلبم بود بجهت همان عشق میجنگیدم و از اینمعنی خوشحال بودم که فردا در راه خدا کشته خواهم شد میدانستم"}
{"book": "adl0965", "page": 161, "text": "( فصل ششم )\n۱۵۶\nاگر از این معرکه جانم بسلامت پرون رود اهالی بدخشان وقته غن مرا خواهند کشت و اگر از دست\nاهالی بدخشان وقته غن هم نجات یا فتم باید با لشکر انگلیس مقابل شوم علیهذا تمام این مخاطرات را\nدر نظر داشته هیچ امید زندگی نداشتم ولی میدانستم اگر قادر مطلق بخواهد شخص عاجزی را\nمحافظت نماید آنشخص باید تمام دنیا باک نداشته باشد تا ایندرجه قوت قلب داشتم که اگر با لشکر\nتمام دنیا مقابل شوم آنها زیر پای من مثل مورچه خواهند بود این اظهار را بمدد خداوند مینمایم\nاظهار شجاعت نیست فقط شوری بود که خداوند بمن داده بود میخواهم تمام مسلمانان صریحاً\nهر چه بسرم آمده بگویم و این تجربه ایست که بجهت من حاصل شده است که اگر آنها هم در راه\nخدا قلبشان صاف باشد خداوند در امورات کامیابی بآنها خواهد داد در نتیجه اعتقاد حفن است\nکه امروزه پادشاه هستم صبح روز بعد توکل برخدا نموده روانه شدم که با لشکر (شاهزاده حسن) روبرو\nشوم بعد از طی مسافت سه فرسخ دیدم لشکر دشمن که تعداد شان دوازده هزار نفر بود و دوازده\nبیدق با خود داشتند بطرف ما میآیند وقتیکه بفاصله ربع فرسخ از یکدیگر دور بودیم معلوم شد\nدشمن مستدرجاً باطراف پراکنده میشوند مثل اینکه آنها را بوزده باشد هر چه فکر میکردم نمیفهمیدم\nچه واقع شده در این حین دیدم جمعی از سوارهای میر بدخشان که پسر عموی (شاهزاده حسن)\nبود از طرف دیگر تکبیرکنان میآیند بسوار های خود گفتم ایستاده باشید خودم با چند نفر سر کرده\nجلو رفتم که از خیال سوارهای مذکور مطلع شوم وقتی بآنها رسیدم گفتند سلام عبدالرحمن خان آمدیم\nاگر شما از او اطاعت دارید باید متدرجاً دسته دسته نزد او بیائید بعد از آن چند نفر از سرکردها\nخود را منتخب نمودند که با من بیاید آنوقت بآنها گفتم من عبدالرحمن خان هستم خیلی متعجب گردیده\nبمن سلام دادند و از من پرسیدند آیا میل دارید از لشکر (شاهزاده حسن) تعاقب نموده\nآنها را بقتل برسانیم گفتم من نیامده ام مسلمانان را بقتل برسانم بلکه برای جهاد آمده ام و بآنها\nگفتم اگر این سوارها بیکه فرار میکنند دوست بشوند من همه آنها را با خود میبرم که بمخالفت انگلیسها"}
{"book": "adl0965", "page": 162, "text": "فصل ششم\n١٥٧\n\nمیکنیم پس از آن روانه شهر رستاق شده در قلعه میر که خارج شهر میباشد منزل نمودم\nو از شهر سرکرده ها با هدایا و اظهارات دوستانه بملاقات من آمدند آنها را مخلع نمودم آنهاهم\nصادقانه بیعت مرا قبول کردند شخص عاقل ملتفت خواهد شد که چگونه در یک روز قلوب\nاین پست هزار نفر را بدست آورده ام زیرا که قلبها در دست خداست و در آن روز خدا\nقلبها را بطرف من مایل نموده سرکرده ها و اهالی آنجا پیش خودشان مجلس تشکیل داده بحال\nبیعت من آوردند من بآنها حکم دادم در ظرف چند روز دو هزار سوار و یکهزار پیاده ردیف\nحاضر نموده بسرکرده گی میر با با بیک آنها را بفیض آباد بفرستند این حکم مرا اجرا داشتند دسته\nمذکور با قاصدی که من او را فرستاده بودم و شاهزاده حسن او را حبس کرده بود حرکت نمود\nبطرف فیض آباد رفتند کاغذی هم بتوسط قاصد مذکور بمضمون ذیل فرستادم ای اهل اسلام\nمن نیامده ام با افغانها که اهل اسلام میباشید جنگ نمایم بلکه بجهت جهاد آمده ام لهذا لازم\nاست همه شماها از من اطاعت نمائید حکم من از جانب خدا و رسول است ما همه بنده خدا هستیم و\nو همه ما ها مکلف بجهاد هستیم امضا یکنفر مسلمان چون امید داشتم که آنها دوستانه با من\nپیش خواهند آمد لهذا این مراسله را بعنوان عموم اهالی آنجا فرستادم و نیز مراسله بسرکرده ها و میر بانو\nمیر با با بیک سپردم مضمون این مراسله چنین بود میر شاهزاده حسن و سرکرده ها و اهالی فیض آباد\nبدانند من آمده ام مملکت افغانستان را از دست انگلیسها مستخلص نمایم اگر در این اقدام\nخود با راضی کامیاب شدم فبها و الا باید جنگ نمائیم همه شما ها میترسید نباید بگذارید ولایات اهل\nاسلام بتصرف فرنگیها بیفتد اگر آنها ولایات ما را بگیرند عرض و ناموس ما بر باد خواهد رفت اهالی\nدنیا هم خیال خواهند کرد میرها تعصب و غیرت ندارند و بسبب نفاق ولایات و دین خود را از د\nداده اندای میر ها نصایح مرا بپذیرید اگر شما گوش بحرف من ندهید صریحا تکلیف من این است که\nبا شما مثل کفار جهاد نمایم برای خود راه مستقیم نمائید یا اینکه حامی دین خدا و پیغمبر باشید یا بجهت"}
{"book": "adl0965", "page": 163, "text": "فصل ششم\n١٥٨\nجنگ با من حاضر شوید) سرکرده‌های آنجا مراسلات مرا مطالعه نموده نزد میر خود رفته گفته بودند\nکار صحیح این است که از من اطاعت نمایند و نگذارند ولایات آنها بدست کفار بیفتد\nولی میر انها جواب داده بود که من با حکام کشمیر دوستی دارم از اینکہ بیک نفر مسلمان مطیع شوم\nآنجا میروم سرکرده‌ها گفته بودند اگر ما میدانستیم شما از هندوها پیروی دارید هرگز شما را بحکومت\nخود انتخاب نمیکردیم حالا هم بهر زودی که ممکن باشد بکشمیر تشریف ببرید لہٰذا امیر دیوانه از راه چترال\nولد اح با عیال و اطفال خود بکشمیر رفت و طولی نکشید فوت شد عیالش بمعیشت ماندند اهالی\nآنجا مطیع من شده بعد از چند روز کاغذی (بمیر سلطان مراد) میر قتغن نوشتم که آمده‌ام\nمملکت افغانستان را از دست انگلیسها مستخلص نمایم آیا مرا میگذارید از ولایت شما عبور\nنمایم و مر به پول و لشکر خود مدد خواهید داد جواب نوشت ما قدرت نداریم بمخالفت انگلیسها\nبرخیزیم یا آنها را از خود برنجانیم لہٰذا نمیتوانیم شما را بگذاریم از ولایت ما عبور نمائید من\nنوشتم از این اراده که دارید معلوم است با کفار همدست شده اید پس باید با شما جهاد\nنمایم ولی توانستم خیال او را تغییر دهم لہٰذا قریب یکہزار رقعه‌جات بعنوان عساکر بلخ بقرار\nذیل نوشتم (ای اہالی افغانستان بشما اطلاع میدهم که من عازم بلخ شده بر ستاق رسیده‌ام\nلکن (میر سلطان مراد) نمیگذارد بیایم با شما ملحق شوم این رقعه‌جات را بتوسط شخصی که تلبس\nبلباس درویشی بود فرستاده و با و دستورالعمل دادم این رقعه‌جات را در مساجد و معابد\nو سربازخانه‌ها بیندازند و اہالی آنجا خودشان این رقعه‌جات را دیده از طرف من کار (سلطانمرد)\nرا خواهند ساخت در این موقع باید از حالات بدخشان شرحی بیان نمایم چنانچه قبلاً اظهار داشته\nشد بپسر عموهای خود (سردار سرور خان) و (سردار اسحاق خان مخارج سفر و شصت تفنگ\nدنباله پر و دوازده هزار فشنگ داده بودم و نیز نوشتجاتی بعنوان مردم ترکمان بتوسط آنها\nفرستاده دستورالعمل داده بودم که از سمرقند عازم ترکستان شوند باید تصریح نمایم که شخصی موسوم"}
{"book": "adl0965", "page": 164, "text": "فصل ششم\n۱۵۹\n(غلام حیدر خان) از طایفه وردک در زمان (شیرعلیخان) بمنصب کرنیلی ارتقا یافته (جعفر\nخان) با مارت رسید مشارالیه همین منصب را داشت زمانیکه (محمد یعقوب خان) پسر (؟)\nکیوناری) را بسمت سفارت بکابل پذیرفت (غلام حیدرخان) را فرمانفرمای بلخ مقرر را\nاین (غلام حیدرخان) در این ماموریت تازه خود (غدیرخان غزل باش) را حاکم شبرغان\nو (غلام محی الدین خان ناصری را حاکم (سرپل محمد سرور را حاکم آقچه مقرر کرده بودند وقتی پسر\nعموهایم (محمد سرور خان) و (اسحاقخان) و (عبدالقدوسخان) وارد ترکستان گردیدند\n(غلام حیدرخان) دو سه هزار سوار قزل باشیه را بدون اطلاع مردم مخفیانه فرستاده که اینها\nرا دستگیر نمایند پسر عموهایم قبل از وقت مطلع شده چون قوت جنگ نداشتند راه بلخ را\nگذاشته بطرف شبرغان رفتند و ازین راه بکحاکم شبرغان که قزلباش بود کاغذی نوسته\nو احتمال دارد حاکم مذکور بانها امید مددی داده باشد چرا که وقتی اینها وارد شبرغان شدند\nاز شب خیلی گذشته و تاریک بوده است (سرورخان) اراده کرده بود بشهر رفته حاکم را\nملاقات نماید برادرهایش مشارالیه را از این اقدام بعقلانه منع کرده بودند ولی مصلحت نکرده\nنوکر خود (شربت علی) نام غل نموده گفته بود مرا بگذارید بقلعه بروم والا شما را بجلگه نخواهم زد\nعلیهذا مشارالیه ونوکرش تنها بقلعه رفتند بدروازه شهر وارد ووق الباب کردند پیربان\nند کیستید جواب داده بود کاغذی از (جنرال غلام حیدرخان) بجهت حاکم شبرغان\nآورده ام فوراً آنها را داخل دروازه نموده اند ولی غزائل (سرورخان) را نشناخته از او\nپرسیده بود مقصود شما از داخل شدن بشهر چیست مشارالیه از اراده خود او را مسبوق\nنموده قراول گفته بود از اینجا برگردید و الا حاکم شما را دستگیر خواهد نمود و اگر فردا با سوارهای خود\nبیائید من و اهالی اینجا بشما اطاعت خواهیم کرد از آنجائیکه ضمناً (سرورخان) شنیده بود بدین\nلاگرفته ام اعتنائی باین حرف نکرده گفته بود حاکم اینجا مرا دعوت نموده است میروم دست"}
{"book": "adl0965", "page": 165, "text": "۱۶۰\nفصل ششم\nو پای او را بوسیده باو اطاعت نمایم خلاصه همینکه نزد حاکم رفت دست و پای سرور\nخان) را بسته تحت الحفظ بتوسط یکنفر کرنیل و سوارهائی او مشارالیه را مخفیانه از راه دشت\nارزنه بطرف مزار شریف نزد (غلام حیدر خان) فرستاد این سوارها با اسیر بدبخت\nخود طلوع صبح وارد (ده وادی) شده پیشتر یکنفر قاصد را نزد (غلام حیدر خان) فرستادند که\nاز این فقره با و اطلاع بدهد جنرال مذکور با مشیرهای خود مصلحت نموده رایشان بر این قرار گرفته\nبود که بهتر است فوراً (سرورخان) را از میان بردارند زیرا که اگر طوایف کوهستان و اندخود\nاز ورود او در شبرغان مطلع شوند بیم اغتشاشی است بر حسب این مصلحت (غلام حیدر خان)\nوزیر خود (رضوان) نامی را با یکنفر از اهالی (درمار) (غلام مغز الدین) نام مقرر داشت که\nسردار مذکور را مقتول نمایند مشارالیهم اجرای این حکم را نموده نعش (سرورخان) را زیر دیوار\nدر (ده وادی) مدفون داشته سر او را بثبوت اینکه حکم را اجرا داشته اند نزد (غلام حیدر\nخان) بردند در این حین (عبدالقدوسخان) و (اسحاق خان) بدون اینکه خبری از (سرور خان)\nتحصیل نمایند بطرف (میمنه) رفته و الی میمنه موسوم به (دلاورخان) مطلع شده رعایای\nترکمانه دستور العمل دادند و اینها را دستگیر نموده نزد او ببرند اهالی ترکمانه از این امر امتناع نمود\nگفتند اینها پسر عموهای عبدالرحمن خان میباشند تا جان در بدن داریم در خدمتگذاری معافیم\nو دو هزار خانوار دور این سردارها جمع شدند از آنجائیکه حاکم (میمنه) مایل بود اینها را دستگیر نماید\nآنها را ترغیب برفتن هرات نمود که در آنجا (محمد ایوبخان) آنها را گرفتار نماید (غلام حیدر خان)\nبعد از رسیدن سر (سرورخان) (بسلطان مراد) نوشت شکر من (سرورخان) را بقتل\nرسانیدند امیدوارم شما هم همین کار را با عبدالرحمن خان خواهید کرد یا او را محبوسا نزد میخوانید\nفرستاد ولی (سلطان مراد) جواب داد چون عبدالرحمن خان در بدخشان است دستم از او\nکوتاه است البته مطالعه کنندگان بخاطر دارند که (میر بابا) را (بفیض آباد) فرستاده بودم"}
{"book": "adl0965", "page": 166, "text": "فصل ششم\nپس از چند روز بمشارالیه نوشتم با لشکر ترکستان مراجعت نمایند تا دو لشکر را بکجا نموده با سیر یافتہ غن\nکہ میخواهند اہل اسلام در دنیا ترقی نمایند جہاد نمائیم میربابا جواب داد بهتر است شما بفیض آباد\nبیائید تا خود را با اهالی آنجا بنمائید بعد از ان عازم قتہ غن شویم لہٰذا (میر محمد عمر) را حاکم (رستاق)\nمقرر داشته بودم با بعضی سرکردہا و دو ہزار سوار با خود برداشته نوراً حرکت نموده\nوارد بمقام موسوم به ( اماکو) شده در آنجا اقامت نمودم شب وقتی خوابیده بودم خفه چی مرا\nبیدار کرده گفت شخصی نیم برہنه کہ دیوانه معلوم میشود میخواهد نزد شما بیاید شخص مذکور را\nاحضار نمودم مشارالیه کاغذی بمن داد کہ مضمونش این بود کہ منکه نویسنده اینکاغذ هستم\nیکنفر تاجر افغان میباشم و شنیده‌ام (میرباباخان) با چند نفر سرکرده های بدخشان در سرخود\nمصلحت نموده است کہ شما را اسیر نموده نزد انگلیسہا بفرستند که بعدہا حکومت بدخشان در\nخانواده آنها باقی بماند محضا لله فیض آباد بائید من خیلی پریشان شدم و تمام شب در\nخیال بسر بردم صبح (میر محمدعمر) را با سرکرده‌های (رستاق) احضار نموده با آنها مشورت کردهم\nمشارالیهم پس از ملاحظه کاغذ گفتند (میربابا) شخص نامرد نمک بحرامی میباشد شک نیست در\nآنهر صحت داشته اظہار او مقرون بصدق باشد (میر محمد عمر) گفت من ہمیشہ (با میربابا)\nدشمنی دارم لہٰذا (بفیض آباد) نخواهم آمد گفتم اگر میخواهید مراجعت نمائید مختارید زیرا کہ ترسی از\n(میربابا) ندارم بنابراین (میر محمد عمر) اجازه دادم سوارهای خود را برداشته در رستاق مراجعت\nنمود تا آنجا را محافظت نماید و سپس (سردار عبداللہ خان) را ہم با او فرستادم که ضمناً مواظب\nحرکات مشارالیه بود بمن اطلاع بدهد و خودم توکل برخدا نموده عازم (فیض آباد) شدم بعد از\nطی چند فرسخ بکوه موسوم به (زرکان) رسیده دیدم شش ہزار سوار بسکرده کی (میربابا)\nبطرف ما میآیند بسوارهای خود حکم دادم بایستند گفتم خودم جلو میروم اگر شما دیدید سوار انها\nبمن خصمانه حرکت نمودند باید شما شلیک نمائید بعد اسب تاخت جلو رفتم دیدم بطور گرمی از من"}
{"book": "adl0965", "page": 167, "text": "فصل ششم\n(۱۶۲)\nپذیرائی کردند بسوارهای خود اشاره کردم آمدند بمن ملحق شدند متفقاً سچت کنان روانه شدم\nبسوارهای (فیض آباد) گفتم شنیده ام شما سوارهای خوبی هستید میل دارم اسب تاختن شما را\nببینم سوارهای مذکور مشغول اسب تاختن شدند من بزبان افغانی بهمرهان خود گفتم دو (میر\nبابا) را بگیرید باین قسم میرفتیم در (میر بابا) در وسط ما بود تا اینکه وارد (فیض آباد) شده بهمراهان خود\nحکم دادم که قلعه را متصرف شوند وسی سوار را (بقر اولی دروازه) مقرر کردم بعد از سه روز\nکاغذی از (غلام حیدر خان) بـ(میر بابا) رسید که چرا مرا اسیر نکرده و نزد او نفرستاده است\nکاغذ دیگری هم از امیر بخارا با خلعت و چهار رأس اسب یراق طلا بمشارالیه رسید اینیخدا\nنوشته بود (جنرال غلام حیدر خان) هوا خواه من است و تعهد کرده است این ولایت\nبمن بسپارد لہٰذا باید فوراً عبد الرحمن خان از روسیه فرار نموده است بگیرید و او را بقتل رسانید\nقصاص نخواهد داشت (میر بابا) که معتقد بخدا نبود و فقط معتقد مردمان متمول و اموال آنها بود انا\nبدخشان را بمخالفت من اغوا میکرد روزی آمد گفت بیائید بشکار برویم که اینجا کبک زیاد است\nقبول کردم ولی از او پرسیدم چنانچه قرار شده است لشکر چه وقت حاضرند با من بروند جواب\nباید بیست هزار اشرفی بمن بدهید تا بمردم رشوه بدهم که لشکر حاضر شود گفتم پولیکه دارم است\nخرج جنگ با انگلیسها نگاه داشته ام و سوارهائی که رشوه بگیرند و بجهت خدمت با من بیایند\nلازم ندارم زیرا که فعلاً ده هزار نفر اهالی قدغن و ده هزار اهالی رستاق دور من جمع شده اند\nو همینکه وارد کابل شوم ہزار ہا مردم افغانستان با من ملحق خواهند شد در واقع صند و قنا\nمیر احمق خیال میکرد پر از طلا میباشد پر از فشنگ بود و این وقت در همه دنیا فقط دارای\nیکہزار اشرفی بودم خلاصه تپه شکار دیدیم ولی چند نفر از بدخشانیها مرا متنبہ نمودند که میریا\nنسبت بشما خیال خیانت دارد و باو پیروسر کرده ہای خود قراردادها است فردا شما را دستگیر\nو بقتل برساند پس از استماع اینفقره بسی نفر از همراهان خود حکم دادم با من بشکار بیایند و"}
{"book": "adl0965", "page": 168, "text": "فصل ششم\n(۱۶۳)\nبانها دستورالعمل دادم مواظب (میربابا) بوده حاضر شلیک باشند ولی تا من تفنگ خودرا\nبطرف میر حرکت ندهم شلیک ننمایند پس از دادن این دستورالعمل باتفاق (میربابا) عازم\nطرف کوه شدیم وقتی پای کوه رسیدیم دیدیم پانصد سوار مسلح با من ملحق شدند پیاده های\n(میربابا) هم مثل اینکه بجنگ میروند مسلح بودند چون بکی دیده نشد (میربابا) که طرف دست چپ\nمن بود گفتم وقتی از بدخشان حرکت کردم شنیدم شما خیال دارید مرا اسیر نموده نزد انگلیسها\nفرستاده بانها حسن خدمت بجا آورید اگر این حرف صحت دارد از این موقع بهتر بدست شما\nنخواهد آمد بعد تفنگ خود را بطرف سینه میر با حواله نمودم و بیست نفر از همراهان من تفنگهای خودا\nبطرف (میربابا) حواله کردند همراهان (میربابا) ترسیده فریاد کشیدند ما را نکشید با با که میر خود را\nبخواستم شما او را بها اسیر قرار دادید از این اظهار سواران نسبت (میربابا) راضی شده\nدیگر اقدامی نکرده بشهر مراجعت نمودیم بعد از سه روز ایشان عزیز را که یکی از سرکرده های سیستانی\nبود فرستادم (میربابا) را دعوت نماید که بیاید امشب با یکدیگر بخوش گذرانی مشغول شیم\n(میربابا) بهمراه سیصد نفر مسلح بمنزل من آمد ولی قراولهای من او را نگذاشتند داخل شود\nباو گفتند این حرکت معقولانه نیست لزومی ندارد این قدر آدم با خود داشته باشید سی نفر\nبا شما داخل شوند میر مذکور متغیر شده نسبت بافغانها فحاشی نموده بسوارهای خود حکم داد\nبزو و جبریه ارک را تصرف نمایند و (بشیپور چی) خود حکم داد (شیپور) شلیک بکشد کسان\n(میربابا) دروازه اول را بغلبه گرفته قراولهای من عقب نشسته دروازه دومی را مقفل نمودند\nیکنفر از نوکرهای من دویده خبر آورد بخسته اید تباه شدیم من با لباس فراخ و بگر گشوده\nنشسته بودم فقط یک شش لوله در جیب خود داشتم فورا برخاسته با همراهان خود بطرف\nدرب ارک رفته دیدم قریب پنجزار نفر اشخاص مسلح بیرون درب ارک میباشند نوکرهای\nخود گفتم با اینقدر جمعیت جنگیدن ممکن نیست لذا من بیرون رفته با مردم شامل میشوم اگر قبل ازین"}
{"book": "adl0965", "page": 169, "text": "فصل ششم\n(۱۶۴)\nکه مرا بشناسند توانستم گردن (میربابا) را گرفته سلامت خواهیم ماند و اگر مراکشتند شما را\nبخدامیسپارم خواه بجنگید و خواه بچگیه خود دانید بعد از دروازه پرون آمده شش لوله خود\nزیر استین جبه خود پنهان نمودم خوشبختانه بدون اینکه مرا بشناسند از میان همه مردم گذشته نزد\n(میربابا) رسیده از عقب گردن او را گرفته شش لوله خود را بشقیقه اش گذاشته گفتم حالا بگو\nاین همان افغانیست که با و دشنام میدادی و زود باش شمشیر خود را بیند از و الاسش لوله\nخالی مینمایم (میربابا) فریادی زده بنای عجز و لابه را گذاشته گفت شما شش لوله خود را بردا\nمن شمشیر خود را میاندازم ولی من گردن او را بطور سخت پیچانیدم تا اینکه مجبور شد شمشیر خودا\nبزمین انداخت گفتم بکسان خود حکم بده از مارکت) خارج شوند گفته مرا اجرا نمود من بزبان افغانی\nبنوکرهای خود گفتم دروازه جلو را هم متصرف شوند انوقت بمه گفتم من که شما را دوستانه بخا\nخود دعوت کردم شما چرا این طور عدواناً حرکت نمودید بعد از آن اهالی بدخشان را مخاطب\nداشته گفتم ایا ما ضه هستید کمک من بکنید یا کمک این نامرد که نمیتواند دست خود را\nحرکت بدهد مردم که دیدند میر آنها بقبضه اقتدار من است گفتند کمک شما حاضر یم لهدا بآ نها حکم\nدادم بکامهای خود مراجعت نمایید وقتی مردم قبول حکم مرا نموده متفرق شدند خودم میرزا\nبا ده نفر سوار بخانه اش برده بعیالهایش گفتم بجهت من شام حاضر نمایید صبح روز بعد\nبا رکان مراجعت کرده بخوبی استراحت نموده بجهت سلامتی خود شکرانه خداوند را بجا آورد\nدر این موقع باید اظهار بدارم که میرباد (میر محمدعمر) با یکدیگر فساد میورزیدند خیلی سعی کردم بنای\nدو نفر را اصلاح نمایم و اخر الامر کار را از پیش بردم و (میر محمد) با چهار هزار نفر (بفیض آباد) آمد\nدر خارج شهر بمقام موسوم به (جوزون) فرود امد میرپای مشارالیه کاغذی بمن نوشته اظهار\nداشته میخواهیم بثبوت این تجدید دوستی بیکدیگر بعضی تعارفات بدهیم و خواہش داریم\nشما هم در این مجلس حضور داشته باشید دعوت آنها را پذیرفته رفتم در بین هردو میرنشستم و جلوها"}
{"book": "adl0965", "page": 170, "text": "فصل ششم\n(۱۶۵)\nیک کله قند بزرگ و خوانچه های شیرینی گذاشته بودند پس از اینکه میر با بعد از تعهدات\nدوستی بدوش یکدیگر خلعت انداختند (میر بابا) طنزا بمن گفت حالا که ما دو برادر دست بدست\nدادیم میتوانیم این کله قند بزرگ را بین خود تقسیم نمائیم از اظهار مشارالیه دریافتم مقصودش\nنسبت بمن است گفتم این کار خیلی مشکل است و حکم دادم کله قند را ببرند بعد از چند ساعت از\nنزد آنها بیرون آمدم ولی پریشان بودم که شاید مخالفت من مشغول اقدامات بوده باشند\nهر روز تاکید در حرکت میکردم و آنها عذر میآوردند در اینوقت رقعه‌جاتی را که قبلا در بغلان\nداده بودم بدست صاحبمنصبان نظامی رسید . (غلام حیدر خان) اطلاع دادند که نمیتوانیم\n(بامیر سلطان مراد) جهاد نمائیم زیرا که مشارالیه دوست انگلیسها میباشد (غلام حیدر خان)\nخیال کرد که این بهانه خوبی بجهة متصرف شدن ولایت (میر سلطان مراد) میباشد\nدیگر گمان میکرد چون من بهمین نزدیکی بآنها هستم خائف خواهم شد که مبادا لشکر او بمن حمله بیاورند و\nاحتمال دارد اهالی بدخشان مرا دستگیر نمایند یکهذا مشارالیه پسر برادر خود را با پنج فوج پیاده\nنظام و هزار و دویست سوار و پنج باطری توپخانه (هر باطری شش توپ سی عراده توپ میشود)\nبکمک (میر سلطان مراد) فرستاد وقتی این لشکر وارد (تالقان) شدند سوارهای لشکر\nبین خودشان مذاکره کرده میگفتند باید (میر سلطان مراد) را تنبیه نمود زیرا که عبدالرحمن خان را\nراه نداد بیاید با ما شامل شده بجهاد انگلیسها برویم (میر سلطان مراد) از این فقره مطلع\nشده (بمیر بابا) و (میر محمدعمر) نوشت عبدالرحمن خان را بیشتر ازین نزد خود نگاه ندارید والا\nلشکری هم از شما و من تلافی خواهند نمود کاغذی هم از (میر سلطان مراد) بمن رسید نوشته بود\nبقطغن بیائید حاضرم از شما پذیرائی نمایم چون در باب مراسله که (میر سلطان مراد) (بمیر بابا)\nو (میر محمدعمر) نوشته بود اطلاعی نداشتم از وصول این کاغذ خیلی متحیر شده خیال کردم\n(میر سلطان مراد) در باب رفتن من قبلاً اعتراض داشت حالا چطور شده است تغییر"}
{"book": "adl0965", "page": 171, "text": "فصل هشتم\nخیال داده مرا دعوت مینماید چون حامل مراسله دید من در شک افتاده ام صدق\nمطلب را بمن اظهار نموده فقره فوق را بیان کرد گفتم حالا که چنین است همین فردا عازم\nخواهم شد (میر محمد عمر) حاضر گردید با من بیاید ولی (میر بابا) گفت از عقب خواهم آمد امیر بابا)\nحکم دادم پنجاه راس اسپ بازین و یراق و پنجاه تفنگ بجهت پنجاه نفر افغان که متمرد چرا\nاز شهر سبن آمده بمن ملحق شده بودند با خود بیار در بعد از دو روز عازم شده بشهر بدخشان\nکه موسوم (بقم) است وارد شدم در بین راه بقلعه که موسوم (بقلعه جعفر) منزل نمودم\nاگرچه فرستاده (میر سلطان مراد) اصرار داشت جلو بروم من از رفتن انکار نموده گفتم\nنیروم تا (میر بابا) وسوارهای رستاق آمده بمن ملحق شوند مقصودم این بود مسامحه نمایم تا (میرسلطا\nمراد) بجهت اینکه مرا معطل کرده بود کاملاً تنبیه شود بعد از شش روز خبر رسید (میر سلطان\nمراد) از شکر بلخ شکست خورده با عیال و میر سابقی قلاب فرار نموده است بعد جبرین\nاینها که فرار نموده اند بطرف ما میآیند و نزدیک میباشند از شنیدن این خبر (سردار عبد الله خان\nرا با چهل سوار فرستادم که از جانب من از آنها استقبال نمائید وقتی وارد شدند بآنها\nتشکی دادم گفتم اگر با من بطور وفاداری خدمت نمائید بشما اذیت نخواهد رسید و با شما\nبطور مهربانی سلوک خواهم نمود و (بمیر سلطان مراد) وعده دادم که وقتی با قتدار خود\nرسیدم مجدداً حکومت قتغن را بتو تفویض خواهم نمود و مشارالیه را با (سردار عبدالله خان)\nو ششصد سوار بتالیقان فرستادم که از جانب من بمردم اطمینان و خاطر جمعی بدهند خودتم\nفوراً بعد از آنها حرکت نموده پس از دو روز وارد تالیقان شدم\nفصل هفتم\nدر باب رسیدن بتخت سلطنت افغانستان در سن ۱۲۹۷ هجری\nدیوانا"}
{"book": "adl0965", "page": 172, "text": "فصل هفتم ۱۶۷\nوقتیکه این واقعات در پیش بود (غلام حیدر خان) با نصف دیگر لشکری که بسبب کشتن\n(سردار سرور خان) بر او شوریده بودند مشغول جنگ بود مشارالیه با سه باطری توپخانه\n(هیجده عراده توپ) و سه هزار سوار نظام و یکهزار پیاده ردیف به (تختہ پل) رفته بود شورشیان\nدر قلعه تخت پل که پدرم و جدم (امیر دوست محمد خان) بنا کرده بودند و در مدت پنجسال با تمام\nرسیده بود محصور شده بودند بخاطر دارم که ایا میکه تقریباً دوازده ساله بودم در باب قلعه\nمذکور این مذاکرات را می شنیدم و در این موقع که چهل و سه ساله بودم مذاکراتی را که شده\nو چنین بخاطرم مانده بود مثل اینکه دیروز شنیده باشم مقصود از بنای قلعه مذکور این بود که\nاگر یکوقتی کابل از دست ما برود و پناهی در خارج لازم داشته باشیم بجهت محافظت\nخانواده سلطنتی اینجا را حاضر داشته باشیم از این جهت قلعه مذکور را خیلی خوب و محکم ساخته\nبودند (غلام حیدر خان) در خارج این قلعه وارد شده بشورشیان که داخل قلعه بودند حکم\nبشلیک نمود ولی بعد از جنگ طولانی که هیچیک از طرفین صرفه نبردند شورشیان بآواز بلند فریاد\nکردند ما باغی نیستیم ولی بمخالفت (غلام حیدر خان) و غزلباشها میجنگیم بسبب اینکه پسر پادشاه\nمار بخارا در (ده دادی) کشته اند ما باید بخانه داده سلطنتی خودمان وفادار باشیم از شنیدن\nاین کلمات شکر (غلام حیدر خان) جنگرا موقوف نموده بجنرال مذکور و قزلباشها حمله نمودند\nجنرال مذکور با دویست نفر از همراهان خود بطرف مزار شریف فرار کردند و شکر آنها را\nتعاقب نموده چنان در تعاقب جد و جهد کردند که (غلام حیدر خان) مجبوراً از رو د جیحون انکگندرا\nگذشته به بخارا فرار نموده عیال و اموال خود را بدست سربازها گذاشت سربازها سوا\nاو را اموال قزلباشها را تاراج نموده عیالهای آنها را اسیر نمودند شورشیان دو نفر از\nصاحب منصبان مرا از محبس نجات داده بر خود سرکرده مقرر داشتند لشکر ها میتم\nتضمن بشیر خان و سرپل و آقچه بزودی از این واقعات مطلع شده تمام صاحب منصبهایی که"}
{"book": "adl0965", "page": 173, "text": "۱۶۸\nفصل هفتم\nکه (غلام حیدر خان) مقرر داشته بود دستگیر نمودند و من با شش هزار رستاقی و دو هزار\nقشمی وارد تالقان شدم وقتیکه لشکر قندوز به برادر زاده (غلام حیدر خان) و جنرالها\nاو حمله نمودند صاحب منصبان او گریختند و برادر زاده (غلام حیدر خان) خود را بکلوله زد\nکه از تشدّدانها خود را آسوده نماید بعد از این تمام عساکر نزد من آمده سلام نمودند من بسجده شکر\nبجا آورده گفتم الهی قادری که این ولایت را از دست کفار بنجات دهی قدرت داری سائر\nکه با آنها همدست شده اند سزا بدهی و با اهل اسلام معاونت نمائی اینها در مطلق قوت در ید قدرت\nتو میباشد وقتی این عساکر با من ملحق شدند (سردار عبد الله خان را با مراسلات نزد لشکری که\nدر (قندوز) باقی مانده بود فرستادم و بجهت وفاداری آنها اظهار امتنان نمودم و بآنها نوشتم\nکه همه شما را برادر دینی و اعضای خود میدانم و نیز نوشتم (سردار عبد الله خان) را نزد\nشما فرستادم که از شما احوال پرسی نماید و خبر سلامتی مرا بشما برساند تا ملاقات یکدیگر برسیم\nزیرا که باید چندی در اینجا اقامت نموده تهیه آذوقه و پول بجهت خود نمایم خودم در تالقان\nاقامت نموده (سردار عبد الله خان) با این مراسله بطرف رودخانه (قندوز) رفت\nلشکر آنجا از رسیدن کاغذ من خوشنود گردیده در اردو آتش بازی نمودند و بجهت اظهار\nشعف خود مهمانیها داده بجهت خوشنودی روح مقدس حضرت رسول صلعم ختم گرفته از خداوند\nمسئلت نمودند که مسلمانهای افغانستان را از دست انگلیسها بنجات دهد و از خداوند\nدرخواست نمودند که یا ما را بر انگلیسها نصرت بدهد یا قلوب آنها را بطرف ما مایل گرداند مراسله\nاز لشکر مذکور بمن رسید که از ورود من تبریک گفته اظهار داشته بودند ما یقین داریم\nخداوند با ماست و شما را فرستاده است که ماها را از پامال شدن زیر پای صاحب منصبان نجات\nدهد بجهت این مرحمت خداوندی که قلوب را بطرف من متوجه داشته است شکریه\nنموده دو روز منتظر (میر بابا) سفیر فیض آباد شدم ولی مشار الیه نرسید مراسله بجهت او نوشته\nلشکر"}
{"book": "adl0965", "page": 174, "text": "فصل هفتم\n\n۱۶۹\n\nاستفسار کردم چرا بمن ملحق نشده اید مشارالیه جواب نوشت اعمال دیگر لازم نیست من\nبشما ملحق شوم زیرا که شکر بشما تسلیم شده اند جواب مراسله اورا نوشتم که باید نزد من بیائید والان\nنزد شما خواهم آمد مشارالیه با شیر پای خود مصلحت نمود چنین صلاح دادند که لابد باید با من ملحق شود\nوالا ممکن است لشکر فرستاده او را خراب نمایم لہٰذا مصلحت این اشخاص را قبول نموده\nبا شش هزار نفر همرانان خود در تالقان بمن ملحق گردید روز بعد (میربابا) و (میر محمد عمر) و (میرسلطان\nمراد) را با سرکرده های آنها دعوت نمودم که در برابر من حاضر شوند وقتی حاضر شدند آنها را مخاطب\nنموده گفتم شما میدانید حالت من در این موقع چگونه است من برای جهاد آمده ام و لشکر باقوت\nوآذوقه ندارند باید تمام حکمرانهای این مملکت بر حسب شئونات خودشان پولی بیاورند\nرعایا باید از سوار یا پذیرائی نمایند هرخانه باید یک راس گوسفند و یک کیسه گندم یا جو تقدیم نمایند\nبعد از آن دیگر بهیچ زحمتی بآنها نخواهیم داشت و خواہش کردم تا فردا جواب این فقره را\nبدهند و آنها را مرخص نمودم (بسردار اسحاق خان) هم کاغذ نوشتم که بعد از حرکت شما بطرف\n(میمنه) اطلاعی از حالات شما ندارم مشغوف خواهم شد اگر شما بمزار شریف آمده تا زمانی که من بنجا\nمشغول کار هستم امورات آنجا را بعهده بگیرید این کاغذ بدشت اندخوی بمشارالیه رسیده چون شنیده\nبودند بدخشان و قتغ غن را متصرف شده ام محض وصول این مراسله فوراً حرکت نموده سه روز بمزار\nشریف آمده از آنجا خبر ورود خود را بمن نوشته اظهار داشت بجهت عساکر اینجا آذوقه تدارکیم\nدر این حین پیغام میربابا و سرکرد ها بمن رسید که خواهش شما را پذیرفته و فعلاً نقیته دیده ام سیصد\nهزار روپیه نقد بجهت شما بفرستم و بملاحظه اینکه شما میخواهید ما را از چنگ دشمن خارجی نجات دهید\nحاضریم تا هر اندازه که ممکن باشد بشما معاونت و کمک نمائیم اگر لازم شود بعد با پول بجهت شما خوایم\nفرستاد من حکم دادم قدری آذوقه با در قلعه (خان آباد) وقدری در نقاط دیگر حاضر نمایند و سینه\n(بسردار اسحاق خان) نوشتم اگر دوازده هزار شتر نزد من بفرستید شترها را آذوقه بار نموده"}
{"book": "adl0965", "page": 175, "text": "فصل هفتم\n۱۷۰\nنزد شما عودت خواهم داد در این وقت تاجری (یار محمد خان) نام که از اهالی تاشقرغان\nبود بعضی هدایا بجهت من آورده متحیر شدم که از میان همه این مردم چطور شده است که فقط همین\nشخص بجهت من تعارفات آورده است طولی نکشید دریافتم که فرمان فرمای سابقی پنج لونی\nنام چهار هزار سکه طلای روسی و ده هزار طلای بخارایی و شصت هزار روپیه کابلی و دو هزار\nپلمیت که هر یک صد روپیه قیمت داشت از خزانه دولتی غارت کرده بود با چند هزار اشرفی\nنزد این شخص سپرده است و این وجه را از خزانۂ بلخ برداشته بود تاجر مذکور آمده بود که ازین\nفقره بمن اطلاع بدهد مشارالیه را با غلام خود (فرامرز) که حالا سپه سالار هرات است بیان\nفرستادم که وجه مذکور را ضبط نموده نزد من بیاورند مشارالیهم رفته با این پول گزاف سالا\nمراجعت نمودند روز دیگر اول نوروز بود محض میمنت این روز حکم دادم شش هزار زن و دختر\nملت افغانستان را که در زمان وفات (امیر شیر علیخان) تراکمه اسیر کرده بودند آزاد\nنموده آنها را با قوامشان تسلیم نمایند قبل از اجرای حکم (میربابا خان) فرستاده های مرا حبس نمود\nو من خودشان کشته بودند چون عبدالرحمن خان عنقریب با انگلیسها مشغول جنگ خواهد شد هر گاه\nرها نمودن این زنهای عاجزه مسامحه نماییم اینقدر از خود گرفتاری خواهد داشت که یادی\nاز اینها نخواهد کرد و چند نفر از فرستاده های مرا که در این خصوص اصرار داشته اند بقتل رسانده\nیکی خود را برودخانه انداخته آنها چنین گمان کرده بودند که در آب غرق شده است ولی مشارالیه جان\nخود را کشیده بلباس درویشی خود را بمن رسانیده واقعات را اظهار داشت از شنیدن\nاین فقره بیطاقت شده (میربابا) را با چند نفر از مشاورین او حبس نموده (میرمحمدعمر) را حاکم\n(فیض آباد) و برادر او را حاکم (رستاق) مقرر داشته مجدداً حکم دادم اسیرهای مذکور را آزاد\nنمایند و برادر عیال مرا هم که در (شغنان) محبوس بودند رها نمایند تمام این اسرای بیچاره را نزد\nاقوام آنها فرستاده خدا را شکر نمودم که مرا قدرت داد از ملت خود کمک نمایم روز بعد وارد قطغن"}
{"book": "adl0965", "page": 176, "text": "فصل هفتم\n۱۷۱\nشدم عساکر آنجا یکصد ویک توپ بجهت ورود من شلیک نموده از دیدار من خیلی مشعوف شده\nدویست نفر صاحب منصبانی را که دشمن بودند بحضور آوردند باین خیال که بجهت خوشنودی\nمن آنها را بقتل برسانند من اجازه نداده حکم دادم آنها را رها نمایند روز دیگر وقتی مشغول دیدن\nتوپخانه بودم شخصی نزدیک آمده سلام کرد و خود را بروی پاهای من انداخت تعجب کردم کیست او را\nبلند کرده ملتفت شدم که مشارالیه (محمد سرورخان) پسر (ناظر حیدر) است که در سمرقند از نزد\nمن رفته بود ابتدا مشارالیه خیلی اظهار ندامت از حرکت خود نمود بعد از انکه باو گفتم نترس نسیم\nگفت حامل مراسله از کابل بجهت شما میباشم من بچادر خود مراجعت نمودم مشارالیه گفت از طرف\nسفیر انگلیس بجهت شما کاغذی آورده ام و از کوه (هندوکش) که در آنجا سردی و برف زیاد بود\nعبور نموده ام مراسله مذکور را گرفته کشودم مضمونش بقرار ذیل ست (دوست محترم من سردار\nعبدالرحمن خان بعد از تبلیغات رسمیه و آرزومندی مژده سلامتی اطلاعاً زحمت افزا میشود\nکه دولت انگلیس از استماع اینکه شما بسلامتی وارد قتغن شده اید مشعوف هستند و خشنود\nخواهند شد بدانند شما از روسیه بچه قسم حرکت نموده اید و ارادهٔ خیالات شما چیست دوست\nشما گریفین صاحب) چون اوّل این مذاکرات من با دولت انگلیس بود خیال کرد صحیح نیست بدون\nمشورت با عساکر خودم جواب این مراسله را بدهم و از اشخاص مفسد بیم داشتم که شاید بگویند\nچشمی دارم که مملکت آنها را بانگلیسها تسلیم نمایم و این فقره باعث تمامی من خواهد بود و نیز دانستم\nموقعی بدست آمده است که بتوانم بفهمم در باب مراودات خارجه ملت من تا چه اندازه اقتدار\nبمن خواهند داد لهٰذا مراسله مذکور را بآواز بلند بجهته لشکر خودم قرائت نموده گفتم مشعوف\nخواهم شد اگر سرکرده ها در نوشتن جواب این مراسله با من معاونت نمایند زیرا که نمیخواهم\nبدون اینکه قبلاً با دوستان تازه خود مشورت نموده باشم اقدام در کاری نمایم و از همه شما\nخواهشمندم در نوشتن جواب همرایی نمائید دو روزه مهلت خواستند روز سوم تقریباً یکصد و هفتاد"}
{"book": "adl0965", "page": 177, "text": "فصل هفتم\n۱۸۲\nکاغذ نوشته نزد من آوردند مضمون بعضی از این قرار بود ای ملت انگلیس باید از مملکت\nخارج شوید یا شما را پرون خواهیم کرد یا جان خود برا در سز اینکار خواهیم گذاشت) دیگری\nچنین نوشته بود (قبل از اینکه با شما مذاکره شویم باید غرامت خسارت و ضرر با نیکه بافغانستان\nوارد آورده اید بدهید) دیگری نوشته بود (باید صد کرور روپیه غرامت خراب کردن توپها\nو قلعه جات ما را بدهید و الا نخواهیم گذاشت یکنفر انگلیس زنده به پشاور برسد چنانچه در زما\nسابق چنین کردیم) یکنفر از سر کرده با نوشته بود ای کفار غدار شما هندوستان را بمکر و\nفریب متصرف شده اید و حالا میخواهید افغانستان را هم بهمین قسم بهندوستان ملحق نمائید\nتا وقتیکه قوه داشته باشیم دفاع خواهیم کرد بعد دولت دیگری مثل دولت روس با ملحق نخواهد\nکه مخالفت شما جنگ نمائیم خلاصه تمام این مزخرفات را نزد من آوردند همه را بآواز بلند خوانده\nبعد از آن اظهار داشتم من هم جوابی در حضور شما مینویسم تا شما خیال نکنید قبلاً با کسی مشورت\nکرده ام کاغذ و قلمی برداشته از خداوندی که پروردگار همه مخلوقات است مسئلت نمودم\nکه بمن الهام نماید جواب سزاواری بنویسم پس از آن در حضور هفت هزار نفر از افاغنه و ادرک\nبقرار ذیل نوشتم (اینجانب سردار عبد الرحمن خان بدوست محترم خود کریفن صاحب نماینده\nدولت برطانیه عظمی سلام فراوان میرساند از وصول مراسله محبت آمیز شما و از نیکیه\nشاه الما وارد قته غن شده ام اظهار مسترت فرموده بودید مشعوف گردیدم در جواب ستا\nکه مرقوم داشته بودید که از روسیه بچه قسم حرکت نموده ام اظهار میدارم که من باجازه\n(جنرال کافمان) فرمانفرمای دولت روس از روسیه حرکت نموده ام و اراده مطن این\nاقدام فقط اینست که در این پریشانی و اشکالات زیاد از ملت خود همراهی نمایم زیاده و\nالسلام مراسله مذکور را بآواز بلند بجهت عساکر خود قرائت نموده سئوال کردم آیا جوابی که نوشتم\nپسند دارید یا خیر جواب دادند ما حاضریم تحت فرمان شما بجهت محافظت مذهب و مملکت خود\n\nعذر"}
{"book": "adl0965", "page": 178, "text": "(۱۷۳)\n(فصل هفتم)\nجنگ نمائیم ولی نمیدانیم با سلاطین بچه قسم باید مکالمه کرد بعد از آن بخدا و رسول قسم یاد نموده\nاختیار کامل بمن دادند که هر چه مناسب بدانم بنویسم و صدای خود را بپادچها ریا ر بلند نموده\nگفتند این مراسله که نوشته اید جواب صحیحی است و همه ما باین جواب متفق هستیم وقتی این جواب\nرا پسندیدند مراسله مذکور را (بمحمد سرورخان) دادم مشارالیه بعد از توقف چهار روز از (قندوز)\nعازم کابل کردید من هم آهسته کی بطرف (چاریکار) حرکت بودم و ضمناً پیغام شفاهی هم بمصاحبان\nانگلیس مقیم کابل فرستادم باین مضمون که من بـ(چاریکار) میایم که تنها قراری در کارها\nبدهم در ماه جمادی الاول سنه ۱۲۹۷ کریفن صاحب مجدداً کاغذی بمن نوشته سعی نموده مرا وادار و\nبکابل رفته عنان سلطنت افغانستان را بدست بگیرم در ماه جمادی الثانی سنه ۹۷ کلمه جواب مراسله\nاو را بقرار ذیل نوشتم (دوست عزیز من از دولت انگلیس امید زیاد داشته و دارم\nو دوستی شما تصدیق صحت و اندازه خیالات مرا مینماید شما از عادات اهالی افغانستان بخوبی\nمطلع میباشید که حرف یک شخص تا زمانیکه با و مطمئن نباشند که بجهت بهبودی آنها مذاکره\nمینماید ثمری ندارد مردم میخواهند قبل از اینکه من اجازه بدهند عازم کابل شوم جواب سئوالات ذیل\nرا بدانند و سئوالات بقرار ذیل است\n(۱) حدود ممالک من تا کجا خواهد بود\n(۲) ایا قندهار هم داخل ممالک مذکور خواهد بود\n(۳) آیا یکنفر فرنگی یا انگلیس در افغانستان خواهد ماند\n(۴) دولت انگلیس توقع دارند کدام دشمن ایشان را دفع نمایم\n(۵) دولت انگلیس چگونه منافعی را وعده میدهد که بمن و اهالی مملکت من عاید دارد\n(۶) در عوض چگونه خدماتی توقع دارند\nجواب این سئوالات را باید بملت خود بدهم و قبلاً از ملت خود معلوم نمایم که تا چه اندازه میتوانم"}
{"book": "adl0965", "page": 179, "text": "فصل هفتم\n۱۷۴\nدر این کار اقدام کنم آنوقت شرایط عهدنامه را که پذیرفتن و اجرای آن ممکن باشد بصوابدید آنها\nقبول خواهم کرد و از خداوند امید دارم که این ملت و من روزی متفق شده بشما خدمت نمائیم\nاگرچه دولت انگلیس محتاج این خدمات نیست ولی باز هم احتمال دارد بمواقع لازمه فراهم آیم\nبعد خداوندی مردم دسته دسته می‌آمدند بعهد میشدند و حاضر بودند همه گونه خدمات با جان\nمال نمایند لهذا تا زمانیکه از پنجشیر وارد (چاریکار) شدم تقریباً سیصد هزار غازی مسمع شدند\nبمن ملحق گردیدند شکر خداوندی را بجا آوردم که این قدر مردم را تابع میل من نموده و همه اینها\nخیلی خوشنود و مشعوف هستند که مرا پادشاه آتیه خود می‌شناسند و همه وعده دادند که\nاز روی اخلاص بشما خدمت نموده با دولت برطانیه جنگ خواهیم نمود بآنها گفتم لزومی ندارد بمخالفت\nدولت برطانیه بجنگید زیراکه انگلیسها مرا دعوت نموده اند قبول سلطنت کابل را نمایم در ماه رجب\nمجدداً کریفن صاحب جواب سئوالات مرا بقرار ذیل فرستاد (بمن امر شده است که از\nدولت هندوستان در باب سئوالاتی که نموده اید بشما ابلاغ نمایم اوّلاً در باب اینکه حکمران کابل با\nدولتهای خارجه چه مناسبات خواهد داشت چون دولت انگلیس اجازه نمیدهد دول خارجه\nدر افغانستان حق مداخله داشته باشند و دولت روس دولت ایران قول داده‌اند\nکه بکلی از دخالت در امورات پولتیکی احتراز داشته باشند واضح است که حکمران کابل\nغیر از دولت انگلیس با هیچ دولت خارجه نمیتواند روابط پولتیکی داشته باشد و اگر یکی از\nدولتهای خارجه بخواهد در افغانستان مداخله نماید و مداخله مذکور منجر بتعدیات بموجب نسبت\nبحکمران کابل شود آنوقت دولت انگلیس حاضر خواهد بود از امیر افغانستان معاونت نماید\nواگر لازم شود دولت مذکور را دفع نماید مشروط اینکه امیر مذبور در باب روابط خارجی خود بصلات\nدید دولت انگلیس رفتار نماید ثانیاً در باب حدود مملکت افغانستان بمن امر شده است اظهار\nبدارم که تمام ولایت قندهار بحکمران مستقلی تفویض شده است غیر از محالات پشنگ و سیبی که مفقرند"}
{"book": "adl0965", "page": 180, "text": "فصل بیستم\n۱۷۵\nخود دولت انگلیس خواهد بود علیهذا دولت انگلیس بر این مسائل و در باب قرارداد حدود\nمغربی و شمالی افغانستان که با امیر سابق (محمد یعقوبخان) داده است نمیتواند تجدید مذاکراتی\nبا شما بنماید با این مستثنیات دولت انگلیس مایست که شما اقتدار کامل و بسیط خود را بر افغانستان\nچنانچه قبلاً امرای خانواده شما داشته اند مستحکم نمائید و در تصرف هرات دولت نمیتواند بشما\nاطمینان بدهد ولی از اقداماتی که خودتان خواسته باشید بجهت تصرف نمودن هراة بعمل آورید\nدولت مشارالیها ممانعتی ندارد دولت انگلیس نمیخواهد در امورات داخلی این مملکت دخالت\nنماید و این ها را هم از شما نمیخواهند که سفیریکه انگلیس باشد در هیچ جای افغانستان اجازه اقامت\nدهید مگر بجهت سهولت مراودات متعارفی و دوستانه بین این دولت هم جوار قرین مصلحت\nخواهد بود که بر حسب قرارداد یکنفر وکیل مسلمان از جانب دولت انگلیس در کابل اقامت نماید\nیک هفته بعد جواب مختصری نوشتم ولی در باب مجری داشتن قندهار از مملکت افغانستان\nراضی نشدم باین دلیل که قندهار خانواده سلطنتی افغانستان میباشد و بدون همچو شهری افغانستان\nبیقدر خواهد بود و توکل برخدا نمود از محال کوهستان داخل (چاریکار) شدم از اینکه تعداد زیادی\nاز غازیها دور من جمع میشدند عساکر انگلیس مضطرب بودند سردارهای محال کوهستان\nکابل و اشخاصی که مخالفت انگلیسها میجنگیدند هر روزه آمده بمن ملحق گردیده همعهد میشدند و اشخاصیکه\nنمی توانستند بیایند بوسیله مراسلات یا بوسایل دیگر با من مراودات داشتند جاسوسهای\nمن از کابل اطلاع دادند که صاحب منصبهای انگلیس در باب خیالات من نسبت بآنها متغیر نمیدارد\nماه شعبان ۱۲۹۷ تمام سردارها و سرکرده های طوایف افغانستان که حاضر بودند در (چاریکار)\nمرا بپادشاهی افغانستان پذیرفتند و باسم مراد اخل خطبه نمودند و مردم مشعوف بودند\nکه خداوند مملکت آنها را بدست حکمران اسلامی خودشان داده است گریفتن صاحب هم در کابل\nمقارن همین اوقات مجلسی منعقد داشته در حضور صاحب منصبان انگلیس و سرداران افغانستان"}
{"book": "adl0965", "page": 181, "text": "فصل هفتم\n۱۷۶\nامارت مرا اعلان نموده نطق ذیلرا بیان کرده بود (وضع امورات حالت سردار عبد الرحمن خان\nرا بجائی رسانیده است که مطابق میل و خواهش دولت انگلیس است لهذا فرمانفرمای\nهندوستان و رجال دولت اعلیحضرت ملکه انگلستان و امپراطریس هندوستان مشعوف\nهستند که اعلان نمایند سردار عبد الرحمن خان نوه امیر معظم مرحوم (امیر دوست محمد خان) را با مارت\nافغانستان میشناسیم و این فقره بجهت دولت انگلیس اسباب خوشنودی است که\nطوایف سرکرده های انها شخص ممتازی را از خانواده بارکزائی که در شجاع معروف و مجرب دعا قلی\nمیباشد انتخاب نموده اند خیالات امیر معظم الیه نسبت بدولت انگلیس با متها درجه دوستی است\nو تا زمانیکه حکومتش ظاهر دارد که این خیالات در قلبش زنده است امداد دولت انگلیس با و خواهد\nرسید و بهترین وضعی که دوستی خود را نسبت بدولت انگلیس ثابت نماید این خواهد بود که با\nرعایای خودش که با خدمت نموده اند بطور رفاقت سلوک نماید) در همین ماه شعبان سنه ۱۲۹۷\nتلگرافاً از میله بصاحب منصبان انگلیس مقیم کابل خبر رسید که لشکر انگلیس شکست سختی از دست\n(سردار محمد ایوبخان) در میوند خورده اند از شنیدن این حرف گریفین صاحب بلا درنگ سوار شده\nبا یکدسته مختصری از سوارها به ذمکه که تقریباً بفاصله چهار فرسخ از کابل واقع است آمد که مرا ملاقات\nنموده در باب حرکات آتیه خودشان مذاکرات نمایند سه روز در این مجلس طول کشید من از گریفین ماست\nخواهش نمودم قراردادی که با یکدیگر داده ایم نوشته بمن بدهد که با هالی مملکت خود بنمایم مشارالیه\nکاغذ ذیل را بمن تسلیم نمود (حضرت مستطاب فرمانفرمای هندوستان از شنیدن این خبر مشعوف\nهستند که حضرت والای شما بموجب دعوت دولت بهیه انگلیس بطرف کابل روانه شده اند\nلهذا نظر بخیالات دوستانه که حضرت والای شمارا محرک است و بملاحظه فوایدیکه از تاسیس\nدولت مستقله تحت اقتدار شما عاید سرداران و اهالی این مملکت خواهد شد دولت انگلیس حضرت\nوالای شمارا بسمت امارت افغانستان میشناسد و از طرف فرمان فرمای هندوستان اجازه\nدارم\n۱۴۲"}
{"book": "adl0965", "page": 182, "text": "۷۷\nفصل هفتم\nدارم که حضرت والای شما را مطلع نمایم که دولت انگلیس میل ندارد در امورات داخله حکومتی ولایاتی که در تصرف شما میباشد مداخله نماید و نخواهد یکنفر انگلیس بسمت سفارت و هیچ جا داخله مملکت مذکور اقامت داشته باشد ولی بجهت سهولت مراودات متعارفی و دوستانه چنانچه بین دو مملکت همجوار باید بر قرار باشد قرین مصلحت خواهد بود یکنفر وکیل مسلمان از جانب دولت انگلیس بموجب قرار داد در کابل اقامت نماید حضرت والای شما خوشنود باشند که خیالات و قصد دولت انگلیس را در باب حکمران کابل نسبت بدول خارجه بجهت اطلاع شما کتباً مرقوم شود فرمان فرماي هندوستان بمن اجازه داده اند که بشما اظهار بدارم از آنجائیکه دولت انگلیس قبول نمیکند دول خارجه در افغانستان حق مداخله داشته باشند و نیز دولت ایران و دولت روس قول داده اند که از مداخله نمودن در امورات افغانستان احتراز نمایند واضح است که حضرت والای شما نمیتوانید غیر از دولت انگلیس با دیگر دولت خارجه روابط پولتیکی داشته باشید و اگر احدی ز دولتهای خارجه خواسته باشد در افغانستان دخالت نمایند و مداخله مذکور منجر بتجاوزات بمملکت حضرت والای شما گردد در آنصورت دولت انگلیس حاضر خواهد بود باندازه و طریقی که لازم بدانند بجهت دفاع مداخله مذکور از شما کمک نماید مشروط بر اینکه حضرت والای شما در باب روابط خارجی خود بر حسب مصلحت دولت انگلیس صادقانه رفتار نمائید گریفن صاحب از من خواهش کرد قبل از اینکه صاحب منصبان انگلیس از کابل حرکت نمایند من بکابل رفته با آنها وداع نمایم و نیز خواهش نمود تهیه لازمه بجهت خفاظت آنها بعمل بیاورم و تهیه آذوقه بجهت عساکر انگلیسی که قسمتی با (جنرال رابرتس) بقندهار و قسمتی با (سردونالد استیوارت) بپیشاور میرفتند نمایم در این فقره قبول کردم که هر چه ممکن باشد کوتاهی ننمایم و برای حفاظت انگلیسها تا سرحد قسمی که ممکن بود خاطر جمعی و اطمینان دادم و بمشارالیه گفتم خیال من این است (جنرال رابرتس) بهر زودی که ممکن باشد روانه قندهار شود بعد از حرکت او بکابل رفته از (جنرال استیوارت) وداع خواهم نمود"}
{"book": "adl0965", "page": 183, "text": "فصل هشتم\nدر اوایل ماه رمضان ۱۲۹۸ (جنرال رابرتس) از کابل با دسته‌ای از عساکر انگلیس عازم قندهار گردید\n(سردار محمد عزیز خان) پسر (سردار شمس الدین خان) را با چند نفر مأمورین دیگر که با لشکر (جنرال رابرتس)\nتا قندهار میرفتند مقرر نمودم مواظبت نمایند مردم در بین راه با اینها مخالفت ننمایند و آذوقه بجهت\nخودشان و مالهای آنها برسانند طوایف بین راه احکام مرا که مأمورین من با آنها ارائه داشتند اطاعت\nکرده در راه هیچ مغایرتی نکردند هند (جنرال رابرتس) سالماً وارد قندهار شد و (ایوبخان)\nدر اواخر رمضان ۱۲۹۸ شکست خورده بطرف هرات فرار نمود (سردونالد ستیوارت) و (گرفین صاحب)\nهم از (شیر پور) در اوایل رمضان ۱۲۹۸ عازم پشاور گردیدند من چند دقیقه قبل از حرکتشان بمقام آنها\nوداع نمودم پانزده دقیقه مجلس کردیم در مجلس مذکور تعارفات رسمیۀ بین ما بعمل آمد و ملاقاتها\nدوستانه بود در بین مذاکرات قرار شد که سی عراده توپ از توپهای افغانستان که در اینوقت در\n(شیر پور) موجود بود بمن تسلیم نمایند و نیز تقریباً نوزده لک روپیه که انگلیسها از بابت مالیات مملکت\nدر زمان توقف خودشان اخذ کرده و بمصرف آذوقه لشکر و ساختن استحکامات رسانیده بودند\nبمن پس بدهند و نیز آنکه قلعه جات تازه را که انگلیسها در کابل ساخته بودند خراب ننمایند باین قبیل بعد از\nجنگ ثانوی و دخالت انگلیسها در کابل ساخته بودند خراب ننمایند در افغانستان جنگها باختتام رسید\nمجدداً تخت و عنان سلطنت افغانستان که از روی حسب و نسب و مذهب استحقاق آنرا داشتم\nبتصرّف من آمد و اهالی افغانستان از نعمتی که مملکت آنها بدست پادشاه اسلامی خودشان آمده خوشنود\nبودند من هم خداوند را شکر می نمودم کلایخدمت را بمن رجوع فرموده و قدرت داده است که تا با\nوطن خود را از صدماتی که از حالت مغشوشه مملکت بآنها میرسید برهانم پس از این مشغول انتظامات امنیت\nو ترقی مملکت خود گردیدیم و کار آسانی نبود\n\nفصل هشتم\nدر باب انتظامات امورات سلطنتی"}
{"book": "adl0965", "page": 184, "text": "فضل ششم\n۱۷۹\nپس از جلوس برتخت سلطنت افغانستان و حرکت انگلیسها از کابل پای خود را بر کار هائی\nمملکت و انتظامات امور سلطنتی نهاده در هر شهری که در اینوقت تحت حکمرانی من بود مامورینی که\nکه حالا بیان مینمایم مقرر داشته در شهرهای بزرگ و مقاما بها اشخاص خیلی با کفایت و قابلیت را\nمقرر نمودم و در شهرهای کوچکتر که کارها بالنسبه کمتر بود اشخاص با کفایت متوسط مامور کردم این\nمامورین بقرار ذیل یکنفر حاکم بانشی واجزا یکنفر قاضی با یکنفر مفتی یکنفر کوتوال با جمعیت\nپلیس و اجزائی اداره راه داری یعنی پاسپور اداره تجارتی با اجزای مجلس تجارتی و اداره\nمالیاتی و دخل و خرج ولایت و اداره گمرک و قوای عسکریه که بجهت حفاظت مملکت لازم بود\nاحکامات به تمام رؤسای طوائف ولایات فرستاده آنها را تحریک نمودم که مملکت را\nبحالت امنیت نگاه بدارند و با اهالی وطن و اتباع این مملکت بطور مهربانی سلوک نمایند و اگر باینسم\nرفتار کنند در عوض توقع رفتار محبانه و انعامات والطاف ملوکانه از من داشته باشند\nو در آخر کلام بآنها اطمینان دادم که اراده و خیالات من نسبت بهمه شما محبانه و رؤفانها\nدر اینوقت عیال و دو پسر خود (حبیب الله خان) و (نصرالله خان) را که در روسیه گذاشته بودیم\nبا نوکرهای محرم خود که نزد آنها فرستاده بودم طلبیدم و نیز اقوام خود را که در قندهار بودند\nاحضار کردم در ماه ذی الحجه الحرام ۱۳ عیال دیگری که دختر (ملاعتیق الله) صاحبزاد\nو مادرش یکی از اقوام من بود تزویج نمودم این تزویج بتوسط و در خانه عمویم (سردار محمد یوسفخان)\nفراهم آمد کوچکترین اولاد من (محمد عمرجان) از بطن این منکوحه است در مدت قلیلی تمام خانواده\nو عیال و مادر و خواهر و پسرهایم که سالهاست مرا ندیده بودند همه یکجا نزد من جمع شدند شکر\nخدا را بجا آوردیم که این نعمت اقبال را بعد از اینکه تقریبا دوازده سال آواره بودیم و زحما\nزیاد و صدمات زیاد دیده بودیم بما ارزانی فرمود چون در مملکت حالت یاغی گری ظاهر بود\nجاسوسها و مفتشهای مخفیانه مقرر داشتم که هر چه بین مردم واقع میشود بمن را پورت"}
{"book": "adl0965", "page": 185, "text": "فصل ششم\n۱۸۰\nنمایند باین قسم با دلایل کشیره آنهائی را که و فادار و دوست بودند در یافتم و با اینها بطو\nمهربانی سلوک نمودم ولی اشخاصیکه خیالات خصمانه داشتند و محرک فتنه و فساد بودند کا ملاستیا\nنمودم ملا های متعصب و رؤسای سرکش که با خانواده (شیرعلیخان) متوفی هوا خواهی داشتند\nسر حلقه و بد ترین مقصر را بودند با اینها بر حسب حرکات خودشان رفتار نمودم بعضی از آنها را از\nمملکت تبعید کرده و بعضی بجهت حرکات ناشایسته خودشان ببدترین سیاست ها رسیدند\nهمه این اوقات بکلی مصروف کار بودم تمام مراسلات را بدست خود می نوشتم زیرا که در این کار\nبدیگری اعتبار نداشتم دو فقره خیلی اهمیت داشت که محتاج بتوجه مخصوص بود از این جهت تو جه\nمخصوص خود را صرف این کار میکردم فقره اول این بود که پول نقد بجهت مواجب لشکرو\nدیگر اخراجات دولتی موجود نداشتم فقره دویم این بود که اسلحه و قورخانه و ذخیره حربیه نداشتم\nدر فقره اول چنین اقدام کردم که ضرابخانه تاسیس نمودم که بتوسط منگنه های دستی نقره سکه\nمیزدند زیرا که بجهت اینکار ماشین نداشتم ولی حالا خوش بختم که منگنه ها بجهت سکه زدن\nبهمان وضعی که در فرنگستان معمول است در ضرابخانه خود موجود دارم و در موقع خودش\nدر این باب کاملا مذاکره خواهم نمود دولت انگلیس پولی بمن داده بود که در ضرابخانه کلکته\nسکه شده بود من حکم دادم که این پول را آب نموده صدی شش عیار مس داخل کرده مجدداً\nروپیه کابل سکه نمایند و نیز بمامورین خود حکم دادم که نقره از ولایت خود خریده و انقده\nمس زیادی داخل کرده روپیه سکه بزنند باین قسم منفعتی حاصل نمودم وعلاوه بر این حکم دادم\nمبالغی را که در زمان حکومت سابقه مردم قرض گرفته بودند یا تا براج کرده بودند بخزانه مسترد\nدارند و نیز مبالغ دیگر را که دولت افغانستان بجهت مخارج رسمی بآنها داده بود پس بدهند\nزیرا که این مبالغ را بتصرف خود نگاه داشته بمصارف دیگر رسانیده بودند بعد از این اعلان\nعمومی اکثر مردم پولهائی که مدیون بودند مسترد داشتند و بجهت اینکه بقیه پول را اودقاته"}
{"book": "adl0965", "page": 186, "text": "فصل هشتم\n۱۸۱\nنمیخواستند مسترد دارند وصول نمایم مامورین مقرر داشته بآنها دستورالعمل دادم که\nمقروضین را بمحور نمایند قرض خود را بدهند و نیز محاسبین را مقرر داشتم محاسبات را\nملاحظه نمایند و مواظبت کنند تمام مالیاتی که در محل باقی مانده وصول شود بجهت اینکه مملکت را\nاز مخاطره اغتشاش جنگ محفوظ بدارم حکم دادم ذخایر حربیه دآذوقه بقدر کفاف جمع نمایند\nو مال بجهت حمل و نقل بند ابتیاع کنند و نیز چیزیکه متعلق بعساکر است مرتب نمایند باین قسم\nبجهت اتفاقی که بغتته حادث شود حاضر بودم و بجهت پیشرفت اشکال ثانوی چنانچه قبلاً بیان\nداشته ام یعنی عدم ادوات حربیه هر قدر کارگر ممکن بود فراهم آوردم که تفنگ بسازند\nو توپ و گلوله بریزند و تفنگ با دست بسازند چرا که در مملکت افغانستان ماشین نبود ولی\nکارخانهای دستی که جدم تحت ریاست پدرم و نظارت خودم دایر کرده بود چنانچه قبلاً درین\nکتاب مذکور داشته ام هنوز هم در کابل دایر بود ولی جزئی بودند چون حالت کارخانه مغشوش\nشده بود آنها را مجدداً مرتب نموده وسعت دادم و نیز مامورین خود حکم دادم هر قدر ادوات\nحربیه که بتوانند از اهالی مملکت که اسلحه و قورخانه تا راج کرده بودند یا بجهت فروش ذخیره\nداشتند ابتیاع نمایند باین طور بعد از مدت قلیلی که لازم شد جنگ (با تو بخان) بروم\nپانزده هزار گلوله نارتگ اگر چه تا اندازۂ معیوب وضایع شده بود ابتیاع نمودم و\nنیز اسلحه و آلات حربیه هم بهمین قسم تحصیل این تدبیر بجهت مملکت خیلی نافع ثابت شد بعد\nمشغول انتخاب نمودن چند نفر صاحب منصب نظامی ممتاز از عساکر (شیر علیخان)\nمتوفی گردیدم و نیز تمام صاحب منصبانیرا که تحت حکم من قبل از فرار شدن خدمت\nکرده بودند احضار نموده باین قسم لشکر زیاد و قوی در مدت قلیلی تشکیل دادم رسم قدیم را\nکه در زمان (شیر علیخان) متوفی مروج بود که عنقا سرباز میگرفتند متروک نموده قرار دادم\nهرکس مایل داخل شدن نظام و مایل خدمت نظام باشد بمیل خود قبول خدمت نماید در"}
{"book": "adl0965", "page": 187, "text": "فصل هشتم\n۱۸۲\nبرمخفی معسکر و بجهت هر فوج مریضخانه مفتوح و دایر نمودم که سربازهای مریض و زخمی را معالجه\nنمایند و نیز مکاتب بجهت تدریس سربازها دایر کردم بجهت حفاظت مسافرین و مستحفظین در راه ها\nمقرر نمودم و بتجار مملکت خود اطمینان دادم که بدون بیم در راهها عبور و مرور نمایند و\nهرگونه تشویقات بآنها نمودم که دخول و خروج مال التجاره را ترقی بدهند مهندسین دولتی را\nمقرر داشتم که راهها را بسازند و کاروانسراها بنا نمایند و همه قسم انتظامات لازمه بجهت راحت\nو حفاظت مسافرین فراهم کنند تا مردم مرفه الحال و در امنیت باشند نمیتوانم مفصلاً\nشرح بدهم فقرات مختلفه را که در شروع بسلطنتم توجه خود را بآنها معطوف میداشتم بجهت اینکه\nحکومت مملکت سخت قواعد صحیحی بیابد قصه ذیل حالت دولت و ادارات لازمه آن را\nکه قبل از من موجود بوده توضیح مینماید شخصی بچند نفر مستاجر اجازه داد که باغی بجهت او بسازند\nپول مساعد هم بآنها داد باین شرط که باغ را تا فلان تاریخ با تمام برسانند مستاجرین پولرا بمصرف\nخود رسانیده از باغ بکلی فراموش داشتند بموجب قرارداد سر موعد اتمام کار موجر اطلاع دادند\nحاضر است و او تر اکقطعه زمین بیاضی بردند موجر گفت در این زمین هیچ اشجاری دیده نمیشود\nجواب دادند بغیر اشجار دیگر همه چیز تمام است موجر گفت بجهت مشروب نمودن باغ جوئی\nنیست جواب دادند غیر از مجرای آب همه کارها را تمام نموده ایم موجر گفت دیوار باطراف\nباغ نیست که اشجار را از خرابی محفوظ بدارد تا مالها خراب نمایند مستاجرین جواب قبل را دادند\nکه فقط دیوار باقی مانده که کارش تمام شود موجر گفت زمین هنوز شخم هم نشده است همان\nجواب را دادند که دیگر همه کارها را کرده اند فقط شخم مانده دولت افغانستان بعینه همان حالت را\nداشت که همه چیز حاضر بود ولی هرچه لازم بود وجود نداشت زمانیکه مشغول ترتیب امورات کابل\nو سرحدات مشرقی و جنوبی افغانستان بودم (سردار عبدالقدوسخان طوخی) را بحکومت بدخشان\nفرستادم و پسر عموی خودم ( محمد اسحاق خان ) را با (سردار عبدالقدوسخان) فرمان فرمای\nالرون"}
{"book": "adl0965", "page": 188, "text": "فصل هشتم\n۱۸۳\nترکستان مقرر داشتم که سرحد شمالی و مغربی افغانستانرا مواظبت نموده بموجب دستورالعمل\nخودم رفتار نمایند حدود جنوبی و مشرقی افغانستان بتصرف انگلیسها بود که (سردار شیرعلیخان) را\nوالی قندهار مقرر کرده بودند و خود انگلیسها هم هنوز در قندهار بودند ولی بعد از چندی انگلیسها او\nمذکور را از قندهار بکراچی فرستاده با و مستمری دادند و در اواخر جمادی الاولی ۱۲۹۸ لشکر انگلیشان\nرا تخلیه نموده بتصرف من دادند لند آ آنجا را هم یکی از ولایت مملکت خود محسوب نمودم با جایکه میتوانم\nبفهمم جائیکه باعث تبعید والی (شیرعلیخان) از قندهار بحکم انگلیسها گردید چه بوده است بقرار دون\n(۱) محمد ایوبخان تهیه آلازمه در هراة دیده و قوای حربیه زیادی جمع آوری کرده بود که بقندها\nحمله نماید و والی (شیرعلیخان) قوه مکفی نداشت که (ایوبخان) مقابله نماید زیرا که قبلا بجنانی\n(ایوبخان) جنگ کرده بود کم قوتی او ظاهر شده بود (۲) خیالات اهالی قندهار و عموماً\nسایر جماعت اسلامی نسبت بوالی مذکو بحسنا نه نبود و شرایط خیلی نامطبوع مردم واقع شده\nبود و همیشه بیم داشت که شورشی بر پا شود و در مخاطره کشته شدن بود (۳) من هم قراری در با\nمجزا بودن قندهار از افغانستان نداده بودم و این کار را امضاء نداشته قندهار را خانه اجدادی خود\nو پای تخت بعضی از حکمرانهای سابق مملکت خود میدانستم ولی در این موقع که انگلیسها از من با\nکردند شهر مذکور را متصرف شوم در صورتیکه تردید زیاد و تسامح داشتم قبول کردم انگیزی\nاحالت خود را در قبول نمودن قندهار دو چار اشکالات میدیدم بایندلیل که میدانستم بدون\nاینکه (ایوبخان) مرا فرصت تهیه بجهت حفاظت آنجا دهد حاضر است بقندهار حمله نماید نیز\nمیدانستم چون کابل هنوز در حالت انقلاب است و اگر بجهت جنگیدن با ایوبخان ) به\nقندهار از کابل حرکت نمایم لابد تا چند ماه از کابل دور خواهم بود و در زمان غیبت من بجهت کابل محاظر\nفراهم خواهد آمد از طرف دیگر سلطنت افغانستان بدون داشتن قندهار مثل صورتی بود که مبتی ندام\nباشد یا مثل قلعه که دروازه ندارد و من شخصی نبودم که در انظار ملت خود جبون و کم جرات خود را"}
{"book": "adl0965", "page": 189, "text": "۱۸۴\n\nفصل نهم\n\nجلوه دهم یا چنین نمایم از مخاطره تصرف شدن پای تخت اجداد خودم ترسی و بیمی دارم فوائد و\nضررهای فوق را سنجید و دریافتم که مخاطرات زیاد در پیش دارم با وجود این علی الرسم توکل\nبرخدا نموده قندهار را قبول کردم و (سردار هاشم خان) را بحکومت آنجا فرستادم با\n\nفصل نهم\n\nالحاق هرات بسلطنت افغانستان\n\nقبلاً اظهار داشته‌ام وقتی بتخت کابل جلوس نموده‌ام ابداً راحت نداشتم و بفکر و دوچار\nاشکالات گوناگون بودم حالا کسین جنگ سخت من بمخالفت اقوام و رعایا و اهالی وطنم شروع\nگردید هنوز بخوبی در کابل متمکن نشده بودم و فرصت تهیه نظامی نکرده بودم که مجبور بفرستادن عساکر\nشدم بعد از اینکه (محمد ایوبخان) از انگلیسه شکست خورد هرات را متصرف بود از همان روزیکه\nشکست خورده بود اوقات خود را صرف تهیه جنگ میداشت و جمعیت خیلی زیاد جمع نمود\nاز هراه بطرف قندهار روانه شد چنانچه قبلاً بیان داشته‌ام این مخاطره نظرم بود ولی لابد بودم\nاز اینکه دوچار آن نشوم بعضی چیزها برای (محمد ایوبخان) بود که همه آنها با حالت من ضدیت داشت\nمشارالیه ادوات حربیه و اسلحه بهتر و لشکر بیشتر از من داشت بر علاوه ملایای جاهل بمخالفت من\nاعلان جهاد داده بودند و اینکار بجهت پیشرفت (محمد ایوبخان) خیلی مساعد بود اینها میگفتند\nدوست انگلیسه هستم و حریف من غازی میباشد (محمد ایوبخان) دوازده هزار عسکر\nتربیت شده تحت حکم صاحب منصبهای ذیل با خود داشت حسینعلی خان سپه سالار\nنایب حفیظ الله خان نایب سالار جنرال تاجمحمد خان ولدارسلان خان غلجائی سردار محمد حسنخان\nسردار عبدالله خان پسر سردار سلطان جان نوه محمد عظیمخان سردار احمد علیخان پسر سردار محمد علیخان\nنور خان سردار عبدالسلام خان قندهاری قاضی عبدالسلام پسر قاضی محمد سعید محمد ایوبخان مؤسسی"}
{"book": "adl0965", "page": 190, "text": "فضل شم\n۱۸۵\nپسر محمد یعقوبخان را با خویشاوندان پسر شیر دلخان و چند هزار سرباز در هرات گذاشته بود سردار\nشمس الدینخان ولا لشخان که از جانب من حکومت قندهار را داشتند اشخاص ذیلرا بسمت دلیه\nلشکر محمد ایوبخان مامور نمودند (غلام حیدر خان طوخی) سپه سالار (سردار محمد حسنخان) پسر\nسردار خوشدلخان قندهاری) (قاضی سعد الدینخان) که حالا حکمران هرات میباشد این اشخاص\nبا هفت فوج نظام پیاده و دو باطری توپخانه و چهار فوج سواره نظام و سه هزار سواره ولایتی\nو هفت فوج پیاده ردیف بطرف دشمن روانه شدند در اواخر رجب ۱۲۹۸ در محل موسوم\n(بکاریز) متصل (کرشک) متلاقی شده جنگ سختی واقع شد بدواً آثار فتح بطرف لشکر قندها\nکه خیلی شجاعانه میجنگیدند ظاهر بود تقریباً تمام لشکر سواره ( ایوبخان ) شکست خورده عقب نشسته\nو باطراف پراکنده شده بودند فقط هشتاد نفر رؤسای سر کرده های لشکر (محمد ایوبخان)\nبا دسته قلیلی از همرهان خودشان در میدان جنگ باقی مانده بودند این اشخاص خیال کردند\nبحیت آنها امکان ندارد عقب نشسته جان خود را بسلامت ببرند زیرا که تمام لشکر آنها منتشر\nشده بود لذا ملتفت شدند بهتر است بعوض در فرار کشته شوند شجاعانه جنگ نمایند تا شته\nشوند بنا بر این همه آنها متفقاً بقلب لشکر قندهار حمله سختی برده مستقیماً بطرف سپه سالا\n(سعید الدین خان ) رفته و اینها از سستی صاحب منصبهای دلیر شکست خورده بطرف\nشهر قندهار فرار نمودند از لشکر (محمد ایوبخان) (سردار عبد الله خان ) و چند نفر صاحب منصب دیگر\nدر این جنگ کشته شدند و محمد ایوبخان ) آمده بدون مخالفت و جنگی شهر قندهار را تصرف نمود\nصاحب منصبهای من (هاشمخان) و (غلام حیدرخان) بطرف کلات غلجائی فرار نمودند و (سردار\nمحمد حسنخان ) بطرف کافر فرار نمود (سردار شمس الدینخان ) در قندهار بمسجد خرقه متحصن شد\n(محمد ایوبخان) بمشار الیه وعده داد که اگر از خرقه شریف بیرون آید در امان خواهد بود همینکه بیرون\nآمد او را بزیر چوب انداخت پس از رسیدن خبر این شکست مجبور شدم خودم عازم قندهار شوم"}
{"book": "adl0965", "page": 191, "text": "فصل نهم\nپسر بزرگ خود ( حبیب الله خان ) را حاکم شهر کابل و (پردانه خان سپه سالار) را بسر کردگی\nلشکر مقرر نموده روانه شدم تقریبا دوازده هزار نفر لشکر با صاحب منصبان ذیل با خود داشتم\nغلام حیدر خان چرخی سپه سالار ) که حالا فوت شده است ( فرامرز خان سپه سالار) که\nحالا در هرات است ( غلام حیدر خان طوخی ) صاحب منصبان دیگر هم بودند که نوشتن اسامی انها\nلزومی ندارد تقریبا ده هزار نفر از اهالی طوخی و ( اندره ) وطوایف دیگر در راه قندهار بقاوت\nلشکر( ایوبخان) که تعداد آنها تقریبا بیست هزار بود با من ملحق شدند چندین نفر از ملاها فتوای\nمذهبی را مهر کرده بودند که امیر عبدالرحمن خان کافر است زیرا که نایب انگلیسها میباشد بعضی\nاشخاص میگویند ( محمد ایوبخان ) این ملاها را مجبور کرده بود بر خلاف میلشان این فتوی را\nمهر نمایند خلاصه بعد از مسافرت عاجلانه چند روز بقلعه موسوم به (تیموربخان ) که تقریبا یکفرسخ از قندها\nفاصله است رسیدم ( محمد ایوبخان ) از اردوی خود که در محل موسوم (پنجپل ) ملا علم ربیع در نخی\nقندهار بود حرکت نموده بعسکر شهر قندهار عقب نشست در اواخر رمضان ثنه دو لشکر در شهر کند\nقندهار مقابل شدند بسبب چند فقره اشتباهاتیکه قبل از شروع جنگ ( محمد ایوبخان ) کرده بود شکر\nاو تا یکدرجه دل خود را باخته بودند اولا از شهر قندهار بدا بیرون نیامد که از لشکر من جلوگیری نمای\nو بعوض اینکه خودش بمن حمله نماید موقع حمله را بمن داد و از این کار کم جرأتی خود را بلشکر خود ظاه\nنمود ثانیاً اشتباهش این بود که شهر قندهار را خالی نگذاشت ثالثاً از قلعه چهل ملاعلم عقب نشست\nرابعاً از بدو جنگ تا خاتمه خودش در جنگ حاضر نبود و جنگرا از روی کوه ( چهل زینه ) که نیم میل از\nاردو دور بود ملاحظه میکرد همین اقدامات کفنی بود لشکریانش دل خود را ببارند چرا که تیان\nظاهر داشت خودش از داخل شدن در جنگ میترسد خامساً هفت هزار سوار از لشکر خوار\nعقب کوه مذکور پنهان کرده بود تا در موقعیکه جنگ خوب مشتعل شود بلشکر سواره خود کم\nیورش بدهد ولی مشارالیه این قدر ترسیده بود که لشکر سواره خود را بکلی فراموش کردید"}
{"book": "adl0965", "page": 192, "text": "فصل پنجم\n۱۸۷\nکه از شروع جنگ تا آخر هیچ موقع جنگیدن بجهت آنها فراهم نیامد در حقیقت این شکر سواره\nدر ظرف تمام مدت جنگ عقب کوه بودند و خودش یکمرتبه بمیدان نیامد که شکر خود را\nدلداری بدهد با وجود این بعضی از صاحب منصبها و لیر و سر بازهای جنگجوی او خیلی خوب جنگیدند توپچیهای\nاو هم که بالای کوه قد با رکهنه و در محل خیلی مستحکمی منتظم بودند خیلی خوب از عهده کار برآمدند تا دو\nساعت کامل جنگ خیلی امتداد داشت و معلوم نبود فتح با کدام طرف خواهد بود لشکر من از\nطرف یمین و یسار شروع بعقب نشستن شدند ولی قلب لشکر که خود آنجا بودم یکهزار نفر سر باز غلا\nخاصه خودم هپلوم حاضر بودند و از حاضر بودن من قوت قلب داشتند خوب میجنگیدند اینقدر\nمصروف جنگ بودند که اردلیهای من هم بجهت جنگ جلو رفته با من فقط یکنفر مهتر باقی مانده بود\nدر این موقع که بخوبی جلو رفته بودیم آثار ضعف بر شکر ( محمد ایوبخان ) ظاهر گردید و چهار فوج\nپیاده لشکر من که در وقت شکست خوردن در گرشک ( بمحمد ایوبخان ) سلام کرده بودند تغییر خیا\nدادند قبل از شروع سلطنت من رسم تمام لشکر تربیت شده این بوده است همینکه میدیدند که طرف\nبطرف دیگر غلبه دارد طرف ضعیف را گذاشته بطرف قوی ملحق میشدند علهذا این چهار فوج همینکه\nدیدند آثار فتح بطرف من ظاهر است تفنگهای خود را بر گردانیده بطرف دسته از لشکر\nمن سختی جنگ میکردند شلیک نمودند از طرف دیگر همینکه لشکر من چنین دیدند پیش رفته با توپها و\nو تفنگهای خود کاملا بطرف دشمن شلیک کردند شکر دشمن باطراف پراکنده شده ( محمد ایوبخان)\nشکست خورده بطرف هرات فرار نمود وقتیکه از کابل عازم قندهار میشدم سردار عبدالقدوس\nخان ) دستورالعمل داده بودم که از ترکستان بهرات برود چون خیال داشتم که (محمد ایوبخان\nیقیناً هرات را بطور مکفی محفوظ گذاشته است لہذا (عبدالقدوسخان) با چهار صد سواره نظام\nو چهار صد سرباز نظام و دو عراده توپ کوهی فورا بهرات حمله برد لوی نایب (خوشدلخان)\nکه (محمد ایوبخان) او را بجهت محافظت هرات گذاشته بود دسته قلیلی را از هرات فرستا"}
{"book": "adl0965", "page": 193, "text": "فصل نهم\n۱۸۸\nکه از لشکر من در راه جلوگیری نماید ولی لشکرش شکست خورده عساکر من بهرات رسید\nلوی نایب جرأت اینکه از شهر بیرون آمده در جنگ شامل شود نداشت تدبیرش این بود که هر\nروز چند نفر سرباز را خارج از شهر هرات میفرستاد که با (عبدالقدوسخان) بجنگند ولی انها بدواً\nاینکه جنگ نمایند (بقدوسخان) اطاعت میکردند بتاریخ اوائل شعبان سنه ۱۳۰۹ (عبدالقدوسخا)\nحمله سختی نموده قلعه هرات را متصرف شد بجهت اینکه (سردار عبدالقدوسخان) را ببطالے\nشکنند\nکنندگان معرفی نمایم اظهار میدارم در زمانیکه انگلیسها بکابل بودند مشارالیه عازم ترا\nشده بود که بمن بملتی کرد د ولی چون میخواستم عازم کابل شوم و قسمتی مشارالیه بسمر قند رسیده\nباو نوشتم در آنجا بماند و منتظر ورود من باشد چنانچه در موقع دیگر اظهار داشته ام که (سردار\nمحمد سرورخان) و (سردار محمد اسحاقخان) و (سردار عبدالقدوسخان) را بجهت کارهای حکومتی\nبترکستان فرستاده بودم اکنون (سردار عبدالقدوسخان) یکی از نوکرهای موثق و معتمد من است\n(عبدالقدوسخان پسر سلطان محمد خان است که سلطانمحمد خان برادر بزرگتر امیر دوست محمد خان بوده)\nدر راه هرات خبر (بایوبجان) رسید که شهر هرات از دست لشکر او بیرون رفته و حالا\n(سردار عبدالقدوسخان) هرات را متصرف میباشد لذا (ایوبخان) بطرف خراسان فرار\nنموده (بمشهد) رفت من (فرامرز خان) را با سواره و پیاده و توپخانه بپسالاری مقرر\nداشته حکم دادم فوراً عازم هرات شود و خودم در قندار تهیه لازمه دیده عازم کابل شدم یکی از\nعلمای کاکری موسوم (با خوند عبدالرحیم) که نسبت کفر من داده بود در خرقه شریف متحصن شده\nبود حکم دادم سگ ناپاکی مثل او نباید در جای مقدس مذکور بماند لذا او را از عمارت آنجا\nبیرون کشیدند بدست خود مر اور اشتم بعد از مراجعت از قند ها ربکابل از خدماتیکه نوکر خیلی امن من\n(پروانه خان) و پسرم (حبیب الله خان) در غیاب من کرده بودند خیلی مشعوف شدم اگر چه پسرم\nهنوز طفل بود ولی کارهای بزرگ میکرد چنانچه در میان رفته از جانب من بسر کرده ناطق میکرد\nدانستم"}
{"book": "adl0965", "page": 194, "text": "فصل ششم\n(۱۸۹)\nدر سرس و بیمی نداشت و در هر کار مصلحت (پروانه خان) و (میرزا عبدالحمید خان) و بعضی\nصاحب منصبهای دیگر که آنها را بمشاوره ین او مقرر داشته بودم رفتار مینمود در زمان غیاب من\nاهالی کوهستان کابل و اهالی حصارک در محمود کرمی) و (عبدالرشید) و (جمعه خان) و (محمد حسن)\nو (ردک) سعی کرده بودند اغتشاش عمومی را متحرک شوند ولی از رفتار عاقلانه اشخاصی که بکابل\nگذاشته بودم و مردم را اطمینان میدادند از این تحریکات اشکالی بزرگی فراهم نیامد از شکست\nخوردن محمد ایوبخان) و امدن هرات بتصرف صاحب منصبهای من مالک تمام مملکت پدر و\nاجدادم شدم ولی قبل از اینکه خود را مالک صحیح و پادشاه مستقل افغانستان موسوم نمایم خیلی کارها\nداشتم که باید از پیش ببرم چنانچه در موقع دیگر اظهار داشته ام هر آخوند و ملا سرکرده هر طایفۀ\nو قلعه خود را پادشاه بالاستقلال میدانستند و از مدت دویست سال آزادی و خودسری\nبیشتر از این اخوند و ملاها را حکمرانان سابق افغانستان متعرض نشده بودند میرهای ترکستان\nو میرهای هزاره و سرکرده‌های غلجائی بالنسبه از امرای افغانستان قویتر بودند و تا زمانیکه\nآنها حکمران بودند پادشاه نمیتوانسته است در مملکت عدالت نماید حکم و تعدی این اشخاص\nاز درجه تحمل گذشته بود یکی از مزاجهای آنها این بود که سرهای مردها را و زنها را بریده روی طبعهای\nاهن تافته میگذاشتند که جست و خیز سرها را تماشا کنند و بعضی رسومات بدتر از این هم داشتند\nولی از بیم اینکه مطالعه کنندگان کتاب من متنفر نشوند اظهار نمیدارم هر سرکرده و امیری\nو شاهزاده حتی خود پادشاه افغانستان سحات قاتلین و تعداد زیادی از قطاع الطریق و دزدان\nمستخدم نموده و چون راهزنان مسافرین و کسبه و تجار متمول مملکت را میکشتند و اموال نقدینه\nآنها را غارت میکردند اموال مسروقه بین خادم و مخدوم تقسیم میشد هر یک از این قطاع الطریق ها\nدسته از خود داشتند که مسلح به تفنگها بودند در فصل بعد بیان خواهم داشت که چندار اقدمات\nمجدانه بجهت گرفتاری دو نفر از این قطاع الطریق باموسوم به (سادو و دوادو) که چندین مرتبه شکر"}
{"book": "adl0965", "page": 195, "text": "فصل نهم\n\nمرا شکست داده بودند بجل آور د م یکی از اینها را فعلاً در قفس آهنی گذاشته بقلعه کوه موسوم\n(لته بند) محبوس است اکثراین ملاها عقاید غریب در باب مذهب اسلامی بمردم القا مینمودند که\nدر احادیث پیغمبر ابداً وجود نداشت و همین عقاید سخیفه است که باعث انقراض تمام ملل اسلامی\nدر هر مملکت شده است ملاهای مذکور القا مینمودند مردم باید هیچکار نکنند و با موال اشخاص\nدیگر گذران نمایند و بمخالفت یکدیگر بکنند البته طبیعی است که هر یک از کسانیکه خود را پادشاه\nمینامند باید از رعایای خود اخذ مالیات نمایند لهذا نخستین کار من این بود که قطاع الطریق و\nسارقین و انبیای کاذب و پادشاهان جعلی را اعدام نمایم اذعان مینمایم که این کار آسانی نبود\nزیرا که پانزده سال جنگ کردم تا اینها آخرالامر بمن اطاعت نمودند بعضی از انها را یا تبعید کردم یا\nعازم سفر آخرت شدند در فصل بعد در خصوص این جنگهای داخلی که از زمان جلوس من تا امروز\nطول کشیده است اظهار خواهم نمود و بعد از آن رجوع خواهم کرد به بیان داشتن وقایع دیگر\nدر باب حالات زندگانی خودم بدو اً لازم بود که تمام اشخاصی را که مخالف عدل و تمدن و ترقی\nو ترتیب و آزادی مردم بودند از میان بردارم اکثر اشخاص مغرض و جاهل هستند که بجهت این\nجنگهای داخلی مرا ملامت مینمایند و خیال میکنند رفتار من نسبت باین اشخاص خیلی جابرانه\nبوده است ولی در ممالک متمدنه حالیه هم امثال اینگونه واقعات بوده است که سلاطین انجا\nدر شروع تاریخ تمدنشان مجبور بودند بمخالفت اهالی وطن خود بکنند چرا که اهالی وطن آنها در بدو امر\nحالت تمدن را نمیفهمیدند در همین صد سال جماعت کار یکرها در انگلستان بمخالفت خودشان\nاغتشاشات سخت نموده اند افتخار دارم از اظهار اینکه در زمان قلیلی اهالی وطنم تحت حکمرانی\nمن اینقدر در تمدن ترقی زیاد کرده اند که اشخاص خیلی متمول و صاحب مکنت چه در روز و چه در شب\nمیتوانند سالماً در تمام قلمرو مملکت من مسافرت نمایند و از طرف دیگر در سرحدات افغانستان با جاعتی\nکه تحت حکومت انگلیسها میباشد احدی نمیتواند قدمی دارد بدون اینکه مستحفظین زیاد بجهت حفاظت او همراه با [?]"}
{"book": "adl0965", "page": 196, "text": "فصل دهم\n۱۹۱\nفصل دهم\nدر باب وضع مملکت در زمان جلوس من بافغانستان\nتعثر من شار و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شیئی قدیر شاید مردم چنین خیال کرده\nباشند از روزیکه بتخت سلطنت کابل جلوس نموده ام زمان خوشی و تعیش من شروع شده\nاست ولی اینطور نبوده است و بر عکس از همان لحظه زمان آزادی تمام و اوقات اشکالات\nو دل شکستگی و پریشانی و اندوه زیاد فراهم گردید مطالعه کنندگان این کتاب مطلعند که اگرچه\nدر زمانیکه پدرم و عمویم (امیر محمد اعظم خان) امارت کابل را داشتند من در امورات\nسلطنت دخالت کلی داشتم ولی تمام مسؤلیت با آنها بود در باب صحت اینحرف شکی نیست\nکه هر قدر مرتبه شخص بزرگتر است مسؤلیتش بیشتر است و هر قدر مسؤلیتش بیشتر است اندوه\nو پریشانی زیاد تر است دین ما بما میآموزد که هر شخصی بجهت حرکاتش روز قیامت نزد قاضی\nمطلق مسؤل خواهد بود ولی سلاطین نه فقط بجهت اعمال شخصی خود مسؤل هستند بلکه علاوه برآن\nبجهت امنیت و رفاهیت رعایائیکه پروردگار آنها با و سپرده است مسؤل خواهند بود\nچنانچه در یکی از احادیث حضرت رسول صلی الله علیه و آله وارد شده است که روز قیامت\nپادشاه پادشاهان اول از سلاطین دنیا سؤال خواهد نمود که امروز سلطنت این جهان\nمال کیست متفقاً عرض مینمایند پروردگارا سلطنت در ید قدرت تو میباشد بعد از آن\nقادر مطلق خواهد پرسید که اگر چنین میدانستید پس بجهت امنیت و راحت کسانیکه آنها را بشما\nسپرده بودم چرا توجه نمیکردید بملاحظه اینکه بجهت مسؤلیت امنیت رعایای خودم روز قیامت\nمسؤل خواهم بود و از ملاحظه نمودن حالت اضطراب مملکت خودم خیلی غمناک ملول بودم وضع ملکی"}
{"book": "adl0965", "page": 197, "text": "(۱۹۲)\n(فصل دهم)\nحالت مملکت را میدیدم خیال میکردم که نظم دادن و ترقی نمودن این مملکت نه فقط مشکل است\nبلکه ناممکن است یقیناً هیچکس گمان نمیکرد افغانستان چنین ترقیات عجیبی خواهد کرد که از مددهای\nپروردگار کریم در زمان تسلط حکمرانی من نموده است نه همین اسباب خرابی مملکت در نهایت\nکمال حاضر بود بلکه تمام سرمایه ترقی در انتهای پستی تو هیچ اثری از وجوه کش نبود لکن چون\nقادر مطلق این مسئولیت راه بعهده من گذاشته بود از خودش استدعا نمودم بمن اعانت\nنماید که ازین گله های انسان که خودش بمن سپرده است پرستاری نمایم تا در روز قیامت\nانظار مردم این جهان ذلیل و ممتنع نشوم و با کمال قوت قلب اعتماد بوعده که خداوند در قرآن مجید\nبه پیغمبر خود محمد مصطفی صلی الله علیه و آله نموده است کردم که میفرماید و الصابرین\nفی الباساء والضراء وحین الباس اولئک الذین صدقوا واولئک هم المتقون خلاصه اگر\nزحمات و بدبختی مملکت را که در این موقع فراهم بود بیان نمایم کتاب علیحده بجهت شرح آن\nلازم خواهد شد لهذا فقط شرح مختصری از حالت امورات افغانستان در زمان جلوس خودهم\nبیان نمایم که بجهت مطالعه کنندگان کتاب من فایده داشته باشد و بتوانند خودشان بفهمند\nکه در حالت ترقی امروزه بمقابل حالات سابقی چه تفاوت پیدا شده است و چند فقره از\nاسباب اشکالات خود را در اینجا ثبت مینمایم که بقرار ذیل است\nاولا من که پادشاه مملکت هستم در موقع جلوس تخت سلطنت دوچار این مشکل شدم که\nخانه بجهت سکونت نداشتم چرا که عمارات بالاحصار را که خانه اجدادی من بود لشکر انگلیس بی\nکرده بودند و دیگر خانه موجود نبود خانه کرایه هم پیدا نمیشد که موقتاً اینجا بمانم زیرا که در افغانستان\nهوتل (مهمانخانه عمومی) نیست بخیال من در تواریخ کمتر بلکه هیچ دیده نشده است که پادشاهی\nبجهت خوابیدن خود اطاقی نداشته باشد و تا زمانیکه عمارت تازه بجهت خود بنا\nنمودم بچادرها و خانه های گلی مال رعایا عاریه مینشستم در فصول قبل این کتاب مطالعه کنندگان\nاز زمان"}
{"book": "adl0965", "page": 198, "text": "(۱۹۳)\nفصل دهم\nکه از زمان طفولیت عادت داشتم در فضای وسیع همیشه سکونت اختیار نمایم و عمارات من\nهمیشه در باغات بوده است که بتوانستم هوای تازه زیاد استنشاق نمایم بجهت من خیلی صعب\nبود در کوچهای کثیف و تنگ و محبس و در این خانهای گلی که پر از سوراخ بود منزل نمایم\nهیاهوی استمراری و جنگ موشها اول جنگی بود که دوچار آن شده بودم و از آشوب\nآنها تمام شب نمیتوانستم بخوابم ثانیاً در خزانه سلطنتی دیناری موجود نبود که مواجب قشون\nیا نوکرهای دولتی داده شود نه فقط بهمین علت بود بلکه خزانه ابداً وجود نداشت مالیات مملکت را قبلاً\n(شیر علیخان) و (محمد یعقوبخان) و لشکر انگلیس یا بطور مساعده گرفته بودند یا یکساله دو ساله\nرا پیش از وقت دریافت داشته بودند از اینجهت نمیتوانستم مالیاتی اخذ نمایم زیرا که قبلاً بنام\nمساعده اخذ کرده بودند ثالثاً ادوات حربیه و قورخانه که بجهت حفظ امنیت در ولایت لازم بود وجود\nنداشت سی عراده توپ کهنه افغانی که صاحبمنصبهای انگلیس بمن تسلیم داشته بودند در\nچنین حالتی بودند که اگر لوله توپ بود عراده نداشت اگر عراده داشت میل کرخشش شکسته بود\nچرخهای چوبی و عراده توپ منتظر بودند که بکشیدن دفعه اول خرد بشوند خلاصه اگر بعضی توپها\nمکمل هم بود گلوله نداشت که از آنها انداخته شود البته تکه سنگ یا چوبی مفیدتر است\nنسبت بتوپی که قورخانه نداشته باشد چرا که هیچ اهل نظامی نمیتواند دشمن خود را با لوله\nتوپ بزند ولی با چوب میتواند بزند رابعاً هرات از مملکت من مجزا شده تحت حکمرانی (محمد\nایوبخان) بود که مردم را بمخالفت من تحریکات می نمود و بجهت جنگ تهیه میدید انگلیسها قندهار را\n(بپسر دام شیر علیخان) تفویض نموده بودند که در آنوقت والی قندهار بود مشارالیه هم از\nیکطرف مردم را محرک بود که با او شامل شوند در میمنه حاکم آنجا موسوم (بدلاور خان) بمخالفت\nمن مشغول فساد بود در خود مملکت بسبب کم حالی پادشاهان سابق یعنی (شاه شجاع) و\n(شیر علیخان) و (محمد یعقوبخان) هر سر کرده و سید و ملائی خود را حاکم بالاستقلال"}
{"book": "adl0965", "page": 199, "text": "فصل دهم\n\n(رقم ١٩)\n\nمی کشتند و از رعایا اخذ پول مینمودند و این پادشاهان جرأت باقدرت اینکه اینگونه مردمان مستعد\nرا تنبیه نمایند و مملکت را بحالت امنیت و نظم بیاورند نداشتند از دفاتر (شیرعلیخان)\nکه حالا در تصرف مأمورین من میباشد معلوم میشود که سیاست بحتۀ قتل شخصی فقط پنجاه\nروپیه جریمه بوده است واز این ثابت میشود که نفوس ذکور و اناث ازجان گوسفند یا گاوی\nارزانتر بوده است و بسبب این بی‌ترتیبی فقط یک محال کوچک موسوم به (سحرآب) که\nبیست هزار خانوار دارد مبلغ جرایمی که در آن زمان حاکم آنجا اخذ مینمود سالی پنجاه هزار روپیه\nبود و از اینقرار معلوم میشود که سالی هزار فقره قتل واقع میشده است حامیان خانواده (شیر\nعلیخان) در کابل و ملاهای معلم و غازیهای که فقط اسمشان غازی بود و آفاغنۀ آنها را منافست\nغازی میگویند مردم را بمخالفت من بر می انگیختند و میگفتند من کافر هستم زیرا که دوست انگلیها\nمیباشم و آنها کافر هستند لهذا هر مسلمانی باید با من جهاد نماید ترتیب محاکمات چنین بود\nکه پست‌ترین مردم میتوانستند ادعای خود را در حضور پادشاه ارائه نمایند باین سهولت که\nدست انداخته ریش امامه پادشاه را میگرفتند و مقصود این بود که عرض خود را باحترام پیش\nپادشاه واسمگذاشتند و پادشاه مجبور بود عرایض آنها را اصغا نماید روزی بحمام میرفتم\nمردی وزنی تند تاخته عقب من داخل حمام شدند و شوهر ضعیفه ریش مرا از جلو گرفته ضعیفه هم\nمرا از عقب میکشید از این کشمکش خیلی متالم شدم چرا که شخص مذکور ریش مرا بطور سختی می‌کشید\nچون قراول یا مستحفظی نزدیک نبود مرا از دست اینها نجات دهد از آنها استدعا نمودم که\nریش مرا بگذارید و بآنها گفتم بدون اینکه ریش مرا بکشید میتوانم بعرض شما رسیدگی نمایم\nولی نکرد متاسف بودم چرا رسم فرنگیها رانداشتم که ریش خود را پاک میتراشتند پس از\nآن حکم دادم بعد ها در ب حمام قراول زیادی حاضر باشند رسم دیگر این بود که وقتی خواستن\nشیرینی بوا بر بار بیاوردند و زرار و صاحب منصب با آن بعوض اینکه منتظر قسمت باشند بطرف شیرنی"}
{"book": "adl0965", "page": 200, "text": "فصل دهم \n(١٩٥)\n\nتاخته خودرا روی یکدیگر می انداختند که شخص عنقا هر قدر بتواند شیرینی بردارد اگرچه خیلی\nسعی کردم با نابی حالی نمایم ایگا بر بخته آنها و پادشاه آنها اسباب افتضاح است ومثل\nحیوانات وحشی در حضور او رفتار می نمایند ولی بحرف من اعتنائی نداشتند یکمرتبه در موقع\nعید از جنگیدن من خودشان بیجه شیرینی اینقدر متغیر شدم که بسربازهای قراول حکم دادم آنها را\nبهر سختی که میتوانند بزنند قدری محظوظ و قدری هم متأسف شدم که سرهای آنها شکسته و از ضرب\nچوب قراولها که با نها زده بودند خون میریخت ولی این رفتار من در خستم عادات احمقانه\nزشت موثر افتاد حالا نمود عقل بسیاری که مشاورین و وزرای پادشاه دانشند بیان یگانه\nیکوقتی نان وارد در بازار گران بود و هم قحطی داشتم وزرای من که در اینموقع بآنها مشورت نمرد\nجداً بمن صلاح دادند که گوشهای غله فروشها را بدر دکانهای آنها میخ کوب نمایم تا آنها مجبور شوند\nو غله وار دار زان بفروشند براین مصلحت کرانهای آنها از خندیدن نتوانستم خود داری\nنمایم و از آنروز تاکنون از مشاورین خود ابداً صلاحی نجسته ام مدعیان تخت سلطنت انقاسات\nاینقدر بیشمار بودند که نوشتن فهرست اسامی آنها ناممکن است عیال واطفال من در روسیه\nبودند نیز مجبور بود و چند نفر از نوکرهای محرم خود را بحبه کارهای حکومتی مملکت از نزد خود دور\nبفرستم مأیوسی و اشکالات اطراف مرا فرا گرفته بود مشاور و دوستی نداشتم و یکی سیکو\nتو کل خودرا بخدا نماید در اوقات اشکالات زائد و فقط بسرای خداوند بچه او کلفت است\nدولتین خارجه هم بچه من اسباب تشویش بودند بجته اینکه اگر یکی از آنها قدری بیشتر از\nدیگری جانبداری مینمودم رنجیده خاطر میشدند مورخین سیاسی دانهای با تجربه میدانندانیک\nسلطنتی باینجات تباهی رسید و بین سرکرده های جز منقسم شد مدت مدیدی لازم است\nمملکت شکل سلطنت قومی و پایدار آورده شود مثلاً سلطنت هندوستان را ملاحظه نمائید که\nبسبب کم حالی سلاطین آخری مغلیه بممالک جز منقسم گردیده بود با وجود عقل و تجربه حجیبیب"}
{"book": "adl0965", "page": 201, "text": "(۱۹۶)\nفصل دهم\nسیاسی دانهای انگلیس چقدر طول کشیده است و چه زحمتها فراهم آمده است و چه شورشها\nبرپا شده است و هنوز هم کاملا منتظم نشده است بهمین قسم ضعف سلطنت افغانستان اینقدر\nزیاد بود که هر وقت پادشاه چند فرسخ از پای تخت خود خارج میشد وقت مراجعت دیگری\nرا پادشاه میدید و بجز اینکه فرار نماید هیچ چاره نداشت (شیر علیخان) چون نمیتوانست\nبمخالفت سر کرده ها و رعایای خود بجنگد ترتیب دیگری بمیان آورده بود و خیال میکرد این ترتیب خیلی\nعاقلانه است و ترتیب مذکور این بود که سرکرده ها و مأمورین خود را بمخالفت یکدیگر وامیداشت\nو آنها را ترغیب مینمود مشغول خون ریزی شوند و قانونی مرتب کرده بود که اگر شخصی خواسته باشد\nدشمن خود را بقتل برساند بجهته هر چند نفری سیصد روپیه در خزانه دولت داخل نماید و هر چند\nنفر را خواسته باشند بقتل برسانند پادشاه مذکور بخیال خودش ازین تدبیر دو فایده\nبرده است اولاً بدون اینکه خودش زحمتی بکشد سرکرده های سرکش را از میان برداشته\nاست ثانیاً بجهته هر شخصی که باینقسم کشته شد سیصد روپیه عایدا و گردیده چنانچه کشته اند که خدا وند\nمهربانست حکمران عادلی میگارد و هر گاه مشیتش قرار گیرد مملکتی خراب شود بدست ظالمی\nمیسپارد حمد خدا را که حالا افغانستان مثل قدیم نیست زیرا که در سالی یمخفق و قتل در تمام\nمملکت اتفاق نمیافتد و این تعداد کمتر از تعدادیست که در خیلی از ممالک متمدنه واقع میشود درین\nچنین عادات قبیحه را بجهته زندگانی خود برای افساد اختیار کرده بودند در صورتیکه\nبزرگترین پسرهای امیران زمان یعنی (محمد یعقوبخان) و (محمد ایوبخان) بمخالفت پدر خود\nشان (شیر علیخان) در هرات یاغی شده بودند شخص میتواند ملاحظه نماید که هر گاه پسرهای پادشاه\nاین سرمشق خوب و نیکو را بمردم بدهند چه ستمها که رعایا از اینها حاصل نمیکردند سعدی میگوید\nمن از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد پادشاه و تمام صاحب منصبان\nبزرگ او مشغول لهو و لعب بودند از طرف دیگر رعایا بسبب مالیات زیادی که باین مأمورین\nظالم"}
{"book": "adl0965", "page": 202, "text": "فصل دهم ۱۹۷\nظالم از آنها اخذ مینمودند کرفتا رزحمت و اشکالات مساجد بواسطه اینکه کسانیکه آنجا نماز\nمیخواندند ترک کرده بودند پر از سکهای طوله شده بودند که آنجا منزل داشتند روز جمعه که\nعید محمدی است و باید بکلی صرف عبادت شود روزی شده بود بجهته قمار باختن و شرارت\nو بازی کردن و مسخره نمودن و بطرف یکدیگر سنگ انداختن پرون از شهر در قبرستانها\nنزدیک کابل موسوم به (پنجه) اشخاص زیاد در جنگ کردن با یکدیگر زخمی میشدند این آیه\nقرآن مناسب حال تباه مردم آنوقت میباشد ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم\nحمد خدا و اند را همان مملکتی که در حالت اسف آمیزی بود که بیان داشتیم چنین ترقی حیرت انگیزی\nنموده است و سعادت امنیت و رفاهیت را بطوری دارد که دوستانش مسرور و\nاهالی آنجا را ملتی قومی میشمارند و امیدوارند روزی بیاید که ملت مذکور معاون آنها باشند و دشمنا\nآنها را دشمن قومی و خطرناک خود میدانند ملت افغانستان طوری رعایای آرام و مطیع شده اند\nکه حاضرند با کمال میل و رغبت احکامات و دستور العمل مرا اجرا نمایند در جنگهای طایفه هزاره\nوکافری صداقت و وفاداری خود را بدرجه اکمل ثابت نمودند و ظاهر داشتند که منافع دولت\nمرا منافع خودشان میدانند از این فقره بغایت مشعوفم که دسته دسته خودشان متحمل مخارج خود\nبجهته جنگیدن با طوایف هزاره و کافری میرفتند و کسانینز که بمخالفت دولت من برخاسته بودند\nدشمن خود میدانستند چنانچه ثبوت محبت و اخلاص خود را بجهته بهبودی دولت در سنینز\nو یصد و سیزده هجری ظاهر نمودند که همه مامورین دولتی و تجار و ملاکین و مردمان هر طبقه از رعا\nمن یکعشر داخل سالیانه خود را بخزانه دولت فایده داشتند بدون اینکه از آنها خواهش نمایم\nو استدعا نمودند که با این وجه قورخانه و ادوات حربيه ابتیاع نمایم تا مملکت آنها از تعدا\nخارجه محفوظ بماند همان ملتی که در اوایل سلطنت من همیشه مشغول یا غیگری و جنگ بودند چنانچه بعدا\nبیان خواهم کرد حالا ملت خیلی آرام و مطیع و متحمل قانون و متمدن شده و تمام هم خود را مصروف"}
{"book": "adl0965", "page": 203, "text": "فصل دهم\nبه آموختن صنایع و حرفت دارند و عموماً مشغول بنیه ترقی مملکت بجهته بهبودی خودشان میباشند\nاز الطاف خداوندی آثار ترقی بیش از اینها در زندگانی و رقابت ظاهر و هویداست چون\nحالت مردم را در زمان جلوس خود بتخت سلطنت بیان داشته ام حالا شرحی از واقعاتیکه\nبعد از آن اتفاق افتاده است بیان می نمایم به نصیحتی که حضرت پیغمبر بیکی از اصحاب خود در شعر\nذیل فرموده است پیروی میکردم گفت پیغمبر آواز بلند با توکل زانوی شتر ببند\nدو فقره بجهته من اتفاق افتاد که خیلی اسباب قوت قلبم گردید زیرا که از وقایع مذکورا مبدءاً\nشدم که از مأموریت به پادشاهی محروم نبوده آخرالامر کامیاب خواهم شد از آنجمله شبی\nقبل از اینکه از روسیه عازم افغانستان شوم در عالم رؤیا دیدم دو فرشته بازونا بیم را\nگرفته مرا بحضور پادشاهی که در اطاق کوچکی جلوس فرموده بود بردند پادشاه صورتی دات\nنیکو و بیضی محاسن مدوّر و ابرویا و مژگانهای بلند و خوش وضع لباس فراخی برنگ آبی در بر و\nعمامه سفیدی بسر داشت از تمامه هیئت او کمال خوش منظری و طبع نجیب و رأفت و حلم\nهویدا بود بطرف راست راستش شخصی بلند قامت و باریک اندام نشسته بود محاسنش بلند\nو سفید و سیمایش کریانه و مملو از خیال زیر دستش شخص دیگری بود که قامتش کوتاه تر و\nمیانه بالا بود و چهره اش بالنسبه بشخص پیرمرد که بدست چپ او نشسته بود سفید تر بود قلما\nهم پیش رویش گذاشته لباسش فاخرانه چند قطعه نوشته جات عربی که در صفحه های کاغذ\nنوشته شده بود جلوسش گذاشته بود بطرف چپ پادشاه شخصی با محاسن حزئی و پشیمانی\nبزرگ و ابروهای پیوسته بینی کشیده دار سیمایش خیلی مهربانی و رافت ظاهر بود مشاره\nبالنسبه بسه نفر دیگر که مذکور داشتم از مردمان اهل الله بیشتر باشخاص سیاسی دان شباهت\nداشت قامتش از همه بلندتر و پهلویش شلاق بلندی گذاشته بود بعد از آن شخص دیگر بینهایت\nخوشصورتی در هیئت بالنسبه بدیگران که حضور داشتند بیشتر شباهت به پادشاه داشت لباس"}
{"book": "adl0965", "page": 204, "text": "فصل دهم\nمثل لباس سردارهای لشکر که در زمان قدیم داشتند شمشیری هم داشت از صورتش کمال\nفراست ظاهر و کلیته وضعش مثل جنگ آوران شجاع و در قامت از اشخاص دیگر که در اینمحل بودند\nکوتاه تر بود بمانوقتیکه مرا بحضور این پادشاه و چهار نفر مصاحبش میبردند دیدم دریچه که روبهافغان\nبود و دفعة باز شده شخصی را بحضور آنها آوردند پادشاه با شاره چشم بشخص مذکور خطابی نمود\nکه من الفاظ پادشاه را نشنیدم ولی جواب را شنیدم بقرار ذیل بود(اگر پادشاه شوم معابد\nسایر ادیان را خراب نموده بعوض آنها مساجد فراهم ساخت) معلوم میشد پادشاه از این جواب\nچندان خشنود نشد و بفرشته هائیکه شخص مذکور را آورده بودند حکم نمود او را برگردانند فوراً مشارالیه\nرا بردند بعد از آن همان سئوال را از من نمود جواب دادم (عدالت خواهم کرد و بتها را\nشکسته بجای آنها کلمه رواج خواهم داد ) چون این الفاظ را نمودم اصحابش بنظر مرحمت آمیزی\nبطرف من نگاه کردند و از این نگاه معلوم میشد تصدیق بر پادشاهی من نموده اند همان لحظه ملهم شدم\nباینکه پادشاه مذکور حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله میباشد دو شخص طرف یمین ابوبکر و عثمان و\nدو شخص طرف یسار عمر و علی میباشند بعد از خواب بیدار شده مشعوف گردیدم که حضرت پیغمبر\nو اصحابش که تعین پادشاهان اسلام بقبضه اقتدار آنها است مرا با مارت آتیه افغانستان\nانتخاب نموده اند فقره دیگر این بود که روزی از جثه صدماتی که اهالی وطنم دو چار آن بودند بقدر\nغمگین شدم که بزیارت(خواجه احرار) رفته از روح پاکش استمداد جستم و بسبب نا امیدی\nو زحماتیکه در ایام زندگانی من قسمتم شده بود سخت گریستم از بسیاری گریه خسته\nشده روی فرش آنجا بخواب رفتم در خواب دیدم روح پاک و لئی مذکور ظاهر\nگردیده بمن فرمود بکابل برو تو امیر خواهی بود و یکی از بیدقهای مزار مرا گرفته در\nجلولشکر خود برپا کن همیشه فتح و ظفر با تو خواهد بود بیدق مذکور اکنون تصرف منست و لشکرم هرگز\nشکست نخورده اند"}
{"book": "adl0965", "page": 205, "text": "۲۰۰\nفصل یازدهم\nفصل یازدهم\nجنگهائیکه در زمان سلطنت من فراهم آمده است\nچنانچه قبلاً بیان داشته ام در همان سالی که (محمد ایوبخان) شکست خورد با یکنفر از رؤسای\nدیگر هم جنگ نمودم و این جنگ با (سید محمود کنری) فراهم آمد (کنر یکی از محالات شمالی و شرقی\nکابل نزدیک سرحد هندوستان است (سید محمود) داماد (وزیر محمد اکبر خان) معروف\nبود و از اینجهت خود را حامی فرقه (شیر علیخان) میدانست در وقت جلوس من بتخت\nسلطنت افغانستان مشارالیه خود را پادشاه کنر که محل حکمرانی او بود اعلان نمود بالای کوه\nموسوم به (مادی) که یکفرسخ و نیم از کنر مسافت داشت سکونت اختیار نموده بود وقتی که عازم\nقندهار بودم مشارالیه با چهار صد پانصد نفر همراهان خود که از رعایای نمک بحرام من بودند بحجات\nمن حمله آوردند مشارالیه خیلی احمق بود که خیال میکرد با چهار صد پانصد نفر اشخاص مسلح با تفنگهای\nقدیم که با او متفق بودند میتواند سلطنت نماید مأمورین من (سردار عبد الرسول خان) و\n(میر شب کل بمقابله او رفتند ولی مشارالیه از جنگ اعتراض نموده مجدد بهمان کوه میترا\nکرده با اشخاص جاهل کنری مشغول فساد بشد ماه بانو سیله تعداد زیادی دور خود جمع\nنموده بمخالفت من برخواست و اینوقتی بود که پس از فتح قندهار بکابل مراجعت کرده بودم\nلهذا (غلام حیدر خان چرخی سپه سالار) خود را با (عبدالغفور خان) مامور داشتم با (سیدمحمو)\nجنگ نمایند سپه سالار در میدان جنگ از اسب افتاده پایش شکست ولی عساکر شجاع\nمن مشغول جنگ بودند تا (سید محمود) را مجبور نموده بطرف هندوستان فرار نماید باین قسم\nاو را کاملاً شکست دادند و خانهای کسانیکه او را پناه داده بودند آتش زدند در جانسال\nسنه هزار و دویست و نود و نه هجری (شیرخان) پسر (میراحمد غلجائی) کاذبانه خود را موسوم"}
{"book": "adl0965", "page": 206, "text": "فصل یازدهم ٢٠١\nبا میر شیر علینخان نموده سعی کرد مردم را فریب دهد اورا امیر شیر علینخان دانسته در شور\nمخالفت من با او ملحق شوند ولی قبل ازینکه بتواند اشکالات زیادی فراهم آور د ا دستگیرو\nدر حبس فوت شد در سال هزار و سیصد هجری جنگهای جزئی بقرار ذیل واقع شد دلاور خان\nوالی میمنه که خود را حامی محمد ایوبخان و خانواده شیر علینخان میدانست وقتی دید محمد\nایوبخان از دست من شکست خورده است و نیز ملاحظه کرد که ولایت میمنه داخل حدود\nمملکت من است و نمیتواند بیشتر از این خود سرانه حرکت نماید خواست بمر و سید که است\nمجزا دارد اول با مامورین روس کاغذی نوشت چون دید مددی از آنها با و نرسید به سر رابر\nسندمند وکیل فرمانفرمای هندوستان مقیم بلوچستان عریضه نوشت که خود را نوکر دولت\nانگلیس میدانم استدعای حمایت از شما دارم مشارالیه جواب داد ند باید با میر عبد الرحمن خان\nاطاعت نمائی زیرا که دولت انگلیس با دولت روس بموجب معاهدات خود نمیتوانند در امورا\nداخله افغانستان مداخله نمایند از این سبب مشارالیه تنها مانده بعقوبت حماقت خود گرفتار کردید\nبسر دار محمد اسحاق خان که از جانب من حکمران ترکستان بود دستور العمل دادم شکری بجهت\nدلاور خان بفرستد مشارالیه لشکری فرستاد ولی بمن اطلاع داد چون والی میمنه خیلی مقترنه\nاست شکست دادن او اشکال دار دیقین دارم سردار اسحق خان با من مزورانه رفتاری خود\nو تمام این اوقات که او را خیرخواه صدیق و مامور وفادار خود میدانستم بطور خیانت رفتار مینمود\nو خیانت او بعدها ظاهر شد در همانسال لشکر بجت امیر یوسفعلی حاکم شغناون روشن\nفرستادم و سبب این لشکر فرستادن بقرار ذیل بود اگر چه میر مذکو ر خود را حکمران بالاستقلال\nاعلان داده بود ولی باینقدر قانع نبود چون خیال میکرد شاید در زمان آتیه ولایت او را باک خیرو\nملحق نمایم لہذا بجهته جلوگیری اینکار اول باجمران خوقند و بعد ها با دولت روس مشغول مذاکرا\nشده و نیز دکتر لا بر در یکل سیاح روس را بشغنان دعوت نموده با و شکایت نمود که"}
{"book": "adl0965", "page": 207, "text": "(فصل یازدهم)\nامیر افغانستان میخواهد ولایت مرا بمملکت خود ملحق نماید و من خود را تحت حمایت دولت روس\nمیدانم من هم اشکالاتی که مشارالیه در خاک افغانستان فراهم آورده بود خسته شده بودم و\nخیال داشتم دیر یا زود او را تنبیه نمایم فقط منتظر موقع مناسبی بودم در اینوقت اخبار\nنویسها و جاسوسهای من که شهرهای متعدده یعنی خوقند و روشان و شغنان و بخارا بودند از ما\nاو مرا مطلع نمودند و نیز بمن اطلاع دادند مشارالیه تابع حکومت روس شده است و نیز انجمن\nدادند مشارالیه روسها را بولایت خود دعوت نموده است و اینمعنی اسباب پریشانی من\nگردید باینجهته که اگر روسها روشان و شغنان را متصرف شوند دیگر نخواهم توانست آنها را از\nآنجا بیرون نمایم دولت من در خطر خواهد بود لهذا (بجنرال کمال خان) و (سردار عبدالله خان)\nحاکم قتغن حکم دادم بجنگ (میر یوسف علی) بروند بعد از زدوخورد جزئی میر مذکور را اسیر نمود\nبا اهل و عیالش بکابل فرستادند بعد از آن (کلعدارخان قندهاری) را حاکم آنجا مقر\nنمودم وقتیکه مامور روس میوا یوانف که خود میر مذکور او را دعوت کرده بود که بالشکش\nداخل ولایت شود آنجا رسید قبلاً حاکم من آنجا را متصرف شده بود ادعای روسها در با\nاینو لایت تا چندین سال مطرح مذاکره بود و توضیحی قطع و فصل نشد (ناکسیون) سر ماریتیر دورند در\nسنه هزار و سیصد و یازده هجری بکابل آمدند بعد از متصرف شدن اینولایت تعدیاتی را که میرآ\nبرعایای آنجا مینمود مرتفع نمودم و نیز رسم زشت مالایطاق برده فروشی را متروک داشتم\nدر باب عادات و اخلاق ذمیمه میرهای اینولایت دیگر مذاکره نمینمایم زیرا در فصول قبل انیکا\nدر باب آنها اظهار داشته ام در سنه هزار و سیصد و یک حرکات طوایف شنواری که\nمحل سکنای آنها بطرف جنوبی و مشرقی (جلال آباد) و در عرض راه پشاور میباشد و همیشه اسبا\nزحمت حکمرانهای کابل بودند بکلی خارج از قوه تحمل شد از چندین سال عادتشان براین بود که\nقوافل را تاراج و مسافرین را مقتول و اموال و مواشی قلعه جات را غارت مینمودند بسبب\nآنخز"}
{"book": "adl0965", "page": 208, "text": "فصل یازدهم ۲۰۳\n\nتاخت و تاراج این سارقین در تمام زمان حکمرانی (شیر علیخان) مستوفی را پشه و خیلی مخوف\nبود و در حقیقت بتمام امتداد اینراه تا خود کابل هیچکس از ترس کشته شدن نمیتوانست مسافرت\nنماید لہذا لازم دانستم که اینحرکات وحشیانه و مخاطرات را که اتصالاً برای کسانیکه با اینطوائف\nمراوده داشتند و محل خطر بود از میان بردارم در زمستان سنه هزار و سیصد و یک هجری سر خودم\n(سردار حبیب الله خان) را بحکومت کابل گذاشته خودم عازم (جلال آباد) گردیدم که نام\nونظمی در اطراف آنمحالات برقرار نمایم سر کرده ها و ملا های شنواری را دعوت نمودم که\nملاقات من بیابند بالفاظ محبت آمیز خیلی ملایم با آنها متکلم گردیده گفتم که اینحرکات شما خلاف\nمیل و احکام خدا و پیغمبر او میباشد که اهالی اسلام را تاراج و غارت نماید اگرچه خیلی سعی نمودم\nکه آنها را از این عادات زشت منع نمایم ولی چون آنها مدتها مشغول تاخت و تاراج بودند قطعا\nبنصیحت من نکردند در اینموقع اظهار میدارم که (شاه محمد) در زمان (شیر علیخان) حاکم\n(جلال آباد) بود کسانیکه از سرقتهای شنواری شکایت مینمودند تنبیه مینمود و دلائل اقامه میداشت که\nشخص عارض میخواهد من او و طایفه شنواری اسباب زحمت فراهم بیاورد آخرالامر از قساوت\nقلب آنها و بی اعتنائی که بنصایح من در باب متروک داشتن تاراج ولایت مینمودند مشغول تنبیه\nوتنبه آنها گردیدم در اینوقت (نور محمد خان) پسر (سردار ولی محمدخان) با دو نفر دزد معروف\nاز طایفه صالح خیل موسوم (به ساد و و داد) و با شنواریها ملحق گردیدند قوت حریبه آنها تقریباً\nبپانزده هزار نفر رسید که بالشکری من مقابله نمایند سه فوج پیاده نظام و یک فوج سواره نظام و\nدو باطری توپخانه را بسر کردگی (جنرال غلام حیدرخان) که حالا سپه سالار ترکستان میباشد بجنگ\nآنها فرستادم رعایای من که در اطراف راه پشاور سکونت داشتند از من استدعا نمودند\nآنها را اجازه جنگ با یاغی ها بدهم چرا که از اخت و تاز شنواریها تنگ آمده بودند ولی استدعای\nآنها را نپذیرفته گفتم اینفقره بر عهده منست که کسانیکه با یقت رعایای من متعرض شوند تنبیه نمایم"}
{"book": "adl0965", "page": 209, "text": "(فصل یازدهم) (۲۰۴)\nدر چهار نقطه موسوم (بدره حصارک) و (آچین) و (منکل) و (منکوخیل) بچهار دفعه جنگ باقوام\nگردید در هر یک از اینجنگها یاغی باشکست خورده کشته و زخمی زیاد در میدان جنگ از انها افتاد\nمابقی طوایف یاغی مانع حکومت من گردیدند اما بی طایفه (منکوخیل) بکلی مقتول و سعد و دیگر باقمیان\nبودند بطرف (تیرا) فرار نمودند حکم دادم از سرهای کسانیکه در جنگ کشته شده بودند دو منار سر\nبسازند یکی در (جلال آباد) و دیگری در محل سکونت (شاه محمد) که آنها را باین کار زشت وا\nداشته بود تا اشخاصیکه این منار هائیکه از سرهای یاغیها ساخته شده است به بینند بدانند سزای\nاشخاصیکه مسافرین را بقتل میرسانند این است دو مصرع از منظومات افغانی که طبیعت اهالی\nشخوار را مینماید در اینجا مینویسم مفاد ترجمه اش این است (کردوصد سال کشی رنج و در پی محنت\nخویش با دوشخواری و عقرب نشو و دوست بتو) در اواخر همین سال یعنی سنه هزار و سیصد\nطوایف (منگل) در دست مخالفت من شوریدند جثه این شورش رقاصی بوده است که\nدر محل دیگر انتخاب همان شده است این شورش در حقیقت اصل و بنیاد جمیع جنگهای\nداخلی زمان من بود علاوه بر این بعضی از فراریها باعث تحریک مردم بودند که اغتشاش\nنمایند لشکریرا بسر کردگی (جنرال سیف الدینخان) بجهته منع اغتشاش از کابل فرستادم\nاین جنرال یکی از صاحب منصبهای بیکاره و احمق بود که در زمان (شیر علیخان) معتاد شده بود\nمواجب بگیرند و کار نکنند اینهم بهمین رویه عمل نموده با یاغیها بجنگید یا نجهته او را مغلولاً در ماه جمادی\nالاولی سنه هزار و سیصد و یک هجری بکابل عودت دادم و لشکر دیگر بسر کردگی (جنرال\nکمال خان) و (قلایمکی) بعوض او فرستادم بعد از جنگ جنرال طوایف مذکور شکست خورد\nبعد از آن تا کنون رعایای خیلی آرامی میباشند در سنه هزار و سیصد و یک هجری لازم دانستم\n(دلاورخان) والی میمنه را تنبیه نمایم که خود را حکمران بالاستقلال اعلان داده بود چنانچه در\nیکی از فصول قبل اینفقره را بیان داشته ام که (محمد اسحق خان) لشکری بجنگ او فرستاده\nبه نینج"}
{"book": "adl0965", "page": 210, "text": "فصل یازدهم\n\n(۲۰۵)\n\nنتیجه حاصل نشده بود اینمرتبه مصمم شدم که دیگر موقعی باو ندهم که خود را مجزا بداند لذا دستور العمل\nدادم که دو دسته لشکر بطرف میمنه حرکت نمایند که یک دسته مشتمل بر یک فوج پیاده\nهراتی و دویست سوار نظام و شش عراده توپ بسرکردگی (جنرال زبردستخان) از\nهرات فرستاده شده بود رئیس طایفه جمشیدی موسوم به (پلنگ قوشخان) با ششصد نفر\nپیاده ردیف با جنرال مذکور روانه شد این لشکر در ماه جمادی الاولی سنه هزار و سیصد و یک\nاز هرات عازم میمنه شدند و نیز (محمد اسحق خان) دستور العمل دادم که با پنجزار لشکر از بلخ\nحرکت نماید استحکامات میمنه خیلی مضبوط بود ولی بعد از محاصره چند روز زود خود ر جبرئی بقیام\nمطیع حکومت من شدند (دلاور خان) را بکته بداء اعمالی او اسیر نموده بکابل آوردند (میر\nحسنینخان) را که بدست (دلاور خان) محبوس بود از حبس پرون آورده بعوض (دلاورخان)\nبگکومت میمنه مقرر نمودم در همین سال که کابل و مملکت افغانستان را باسه ولایات مقتضای آن\nیعنی هرات که بتصرف (ایوبخان) و قندهار که بتصرف (شیر علینجان) والی و میمنه که بتصرف\n(دلاور خان) بود از روی حقیقت متصرف شدم لازم دانستم که حدود ممالک خود را با دول\nخارجه تعیین و تحدید نمایم در اینفصل متوجه تحدید حدو د نمیشوم زیرا که اینم سئله را بفصل مخصوی معقول\nمینمایم و در اینجا فقط یک فقره که بعد از این مذکور خواهم داشت اشاره مینمایم دولتين بريطانبه\nوافغانستان از یکطرف و دولت روس از طرف دیگر کمیسیونی بجهته تحدید حدو د مقرر دانند\nکه خط سرحد بین روس و افغانستان را معین نموده علائم سرحدی نصب نمایند رئیس کمیسیون\nانگلیس (سر پتر لمزدن) بود اوّلاً دولت روس از اینکه با انگلیسها اینقدر دوستی داشتم\nو پشت بانها نموده ام و همینطور هم بود خوشنود نبودند البته محبتهای آنها را در ایامیکه در مملکت آنها\nاقامت داشتم نسبت بمن مرعی داشته اقرار دارم و هرگز فراموش نکرده ام ولی ازینم\nبا بدم بد و جته با انگلیسها دوست باشم اوّل اینکه بآنها معاهداتی کرده ام دیگر اینکه دوستی آنها بجهت من"}
{"book": "adl0965", "page": 211, "text": "فصل یازدهم\n۲۰۶\nو مقاصد من مناسب تر است ثانیاً دولت روس از اینمعنی متغیر بود که دولت افغانستان\nاینقدر جرأت پیدا کرده که میخواهد خط سرحدات خود را معین نموده تخطیات دولت روس را\nبخاتمه برساند ثالثاً دولت روس میل داشت که افغانستان و روس حدود ممالک خود را\nبمداخله انگلیسها از جانب افغانستان تحدید نماید رابعاً رفتن من براولپندی روسها را خیلی کذرسا\nبود چرا که روزنامجات روس در زمانیکه انگلیسها در سنه هزار و دویست و نود و هشت\nاز کابل رفته بودند انتشار داده بودند که انگلیسها بمیل خود و بطور دوستی کابل را نگذاشتند بلکه\nبرعکس بعد از اینکه شکست خوردند از کابل گریختند یکی از جهات عمده رفتن من براولپندی\nاین بود که این اشتهارات خلاف را تکذیب نمایم و بروسها بنمایم که دوست انگلیسها هستم\nو نیز ظاهر دارم که روابط بین دولت برطانیه عظمیٰ و دولت خودم روز بروز بیش تر از پیش مستحکم تر\nمیشود بجهات مذکوره فوق و شاید بموجب رویه متداوله تماپیر روسها که بطرف مشرق مین\nپیش می آیند دسته از لشکر روسها بطرف (پنجده) پیش قدمی نمودند چون اینمخاطره را قبل از\nوقت در نظر داشتم چنین بصلاح دانستم که لشکری قوی بآنجا بفرستم که روسها را از داخل شدن\n(پنجده) و متصرف شدن آن جلوگیری نمایند چنانچه قبل از اینکه (مسیو ایوانف) میخواست داخل\nشغنان و روشان شود آنجا را متصرف شده بودم ولی هر چه سعی کردم بدولت انگلیس حالی نمایم\nکه خیلی میمنت دارد لشکر زیادی فوراً بجهة محافظت از تخطی روسها فرستاده شود ابداً باظهار من\nاعتنائی ننموده جوابی که از آنها بمن رسید این بود که هر نقطه که در تصرف لشکر افغان میباشد روسها\nجرأت ندارند بآنجا دست اندازی نمایند نه فقط همین حرف را گفتند بلکه اطمینان های انگلیسها\nدر باب سلامتی (پنجده) قلب مرا تا ایندرجه تسکین داده بود که در اوایل صفر سنه هزار و سیصد دو\n(سرستر ملزون) بمن نوشت که مواظب میباشیم بین عساکر روس و افغانستان جنگ\nواقع نشود بر مین اینمذاکرات لشکر روس منجلاً پیش میآمدند در اواخر جمادی الاولی سنه نیز ارد\nردو"}
{"book": "adl0965", "page": 212, "text": "فصل یازدهم (۲۰۷)\nو دو لشکر روس در (غزل پته) جمع شده محل مذکور را مستحکم نمودند لشکر روس افغان در او تپشام\nاینطرف رود مرغاب بودند جمعیت لشکر افغان فقط یکصد و چهل نفر تو پچی و چهار توپ برنجی چهار\nتوپ کوهی جمعیت قلیلی هم سرباز پیاده بودند بتاریخ چهار دهم جمادی الثانیه سنه هزار و سیصد\nو دو لشکر افغان در پل خشتی بودند و لشکر روسها در (غزل پته) اقامت داشتند که یکمیل از یگدیگر\nدو ربودند روز قبل از جنگ (جنرال کماروف) بجنرال افغان پیغام فرستاد که لشکر خود را بطرف\nدست چپ رودخانه ببرید والا جنگ خواهد شد و ما بلشکر افغان حمله خواهیم نمود با این قوت\nصاحب منصبهای کمیسون انگلیس و اجزای آنها بصاحب منصبهای لشکر من اطمینان\nمیدادند که روسها جرات ندارند تا زمانیکه شما از محل خودتان حرکت نکرده اید بشما حمله نمایند اگر\nروسها بدون اینکه لشکر افغان جلو برود حمله نمایند خلاف معاهدات بین دول خواهد بود وان\nروسها مواخذه خواهد شد (جنرال غوث الدین خان) که مؤکداً با و دستور العمل داده بودم اقدامی برخلاف\nمصلحت صاحبمنصبان کمیسون انگلیس ننماید از مواعید صاحبمنصبهای مذکور مطمئن شده در جای\nخود آرام نشست روز بعد دسته کاملی از لشکر روسها بعساکر جزئی افغان که آنجا بودند حمله آوردند\nمحض شنیدن اینخبر صاحب منصبهای انگلیس با لشکر و همراهان خودشان بطرف هرات فرار نمودند\n(جنرال غوث الدین خان) و باقی صاحبمنصبهای انگلیس یاد آوری نمودند که بما اطمینان داده بودید\nروسها جرأت ندارند بمقامیکه افغانها مقیم هستند حمله نمایند و اگر چنین حمله نمایند افغانها از انگلیسها\nمدد بخواهند لہذا ما با طمینان شما اعتماد نمودیم حالا ما را بگذارید با روسها بتنهائی مقابل شویم ولی تحریراً\nمنع فرار انگلیسها را نکر دافغانها از انگلیسها خواهش کردند پس تفنگهای خود را عاریة بماندهند چراکه\nتفنگهای پتی پر ما بمقابل تفنگهای ته پر روسها بیفایده است علاوه تفنگها و با روتها ی ما از رطوبت\nباران خیلی ضایع و بیمصرف شده است لکن انگلیسها که و عده داده بودند با فغانها مد و بدهند از\nدادن تفنگهای خودشان هم انکار نمودند و این دسته قلیل افغانهای شجاع را گذاشتند که خودشان"}
{"book": "adl0965", "page": 213, "text": "۲۰۸\nفصل یازدهم\nبجنگند و در میدان جنگ کشته شوند انگلیسها بدون اینکه بلحظه تأمل نمایند بطرف هرات فرار نمودند شنیده ام اگرچه بجهة صدق آن مسئول نیستم که لشکر و صاحب منصبهای انگلیس اینقدر ترسیده و خائف شده بودند که با کمال بی ترتیبی سراسیمه فرار نمودند و دوست را از دشمن امتیاز نمیدادند و بسبب سردی هوا چندین نفر از همراهان هندی بیچاره آنها در سرسواری از اسب افتاده تلف شدند بعضی صاحبمنصبها هم از اسب های خود افتاده بودند ولی اسامی آنها را نمیگویم اما سربازهای شجاع لشکر افغان که بنام ملت خود افتخار داشتند بجهة حفاظت نام خود باین سختی جنگ کردند که تعداد زیادی از آنها کشته و زخمی شدند ولی افسوس که بسبب تفنگهای بدی که داشتند و تعدادشان در مقابل دشمن خیلی قلیل بود نتوانستند کاری از پیش ببرند فقط چند نفری بعد از شکست خوردن بهرات رسیدند اثر این رفتار بمسأله انگلیسها بملت افغانستان این شد که تا امروز نام انگلیسها نزد آنها بحقارت برده میشود در بینی سعی نمودم باهالی مملکت خود حالی نمایم که در آنوقت (مستر کلادستون) رئیس طایفه ویگ بود (ملت انگلستان بدو فرقه منقسمند ویگ توری و همیشه امورات دولتی بدست یکی از آنها میباشد) که در آنزمان حکومت داشتند و جهتش همین بود که این رویه ضعیف را اختیار نمودند والا انگلیسها سزای بداعمالی روسها را میدادند لکن اهالی مملکت من اینحرف مقتنع نمیشوند میگویند اگر در زمان آتیه اتفاقاً با دشمنی مشغول جنگ شویم چطور خواهیم دانست طائفه (ویگ) حکومت دارند یا طایفه (توری) هرگاه طایفه (ویگ) نمیتوانستند از ما کمک نمایند پس چرا دسته عساکر انگلیس و سرکرده های کمیسیون بما نگفتند در لحظه آخری فرار خواهیم نمود لهذا بموجب اینمثل که هرکس قبلاً باخبر شد قبلاً هم مسلح میشود اگر بامید استیم انگلیسها خیال ندارند ایفای وعده خود را نمایند ما تهیه دیگر بجهت خود مینمودیم خیلی آسان بود از اوایل زمستان که این اختلافات شروع شد تا اوائل بهار بجهت حفاظت (پنجده) لشکر از کابل فرستاده"}
{"book": "adl0965", "page": 214, "text": "فصل یازدهم (۲۰۹)\nاگر چه لازم نبود از کابل قشون فرستاده چرا که در هرات و ترکستان قوای لشکری زیاد بقد کفایت\nداشتم خلاصه روسها (پنجده) را بتاریخ چهارم جمادی الثانیه هزار و سیصد و دو عنفا تصرف نمودند\nچون کسی قوه نداشت آنجا را پس گیرد تا کنون بتصرف روسها میباشد خودم در را ولپندی\nبا (لارد) و فرمانفرمای هندوستان مشغول مذاکرات بودم همان جیتیکه فرما نفر ماخیال آن\nاطمینان بمن بدهد که هرگاه روسها بخاک افغان تخطی نمایند دولت انگلیس از شما کمک خواهند نمود\nخبر تخطی روسها و گرفتن پنجده را بخود (لارد دفرن) بکته من فرستاد ولی من شخصی نبودم بهیچان\nپایم داینفقره را بکمته آتیه با کمال وقار سر مشق خود قرار دادم در همین سال سه هزار و سیصد\nو دو بحیته مطیع نمودن و ملحق شدن اهالی (غلمان) بمملکت خودم که یکی از قلعه های کوهستانی\nکه بطرف شمال و مشرق (لغمان) که عوام لقمان میگویند واقعست احکامات صادر نمودم\nعلاوه بر اینکه مایل بودم که اینمردم را رعایای آرام نمایم و آنها را آزادی بدهم بحیته مخصوصی هم برای\nمطیع نمودن آنها داشتم و این بود که هر شخصی یاغی میشد یا مرتکب قتل یا خیانتی در اطراف جلال\nآباد) میگردید یا بقلعه های کوهستان لقمان پناه میبرد و این کوه راهی نداشت و در واقع\nهم با نجامیتوانست برود و سوار هم نمیتوانست بطرف دره مذکور عبور نماید فقط راهیکه بحیته\nپیاده رو بود خیلی باریک بود و پرتگاه زیاد داشت و راه مذکور اینقدر تنگ بود که بیشتر از یکنفر\nنمیتوانست عبور نماید دو یا سه نفر میتوانستند راه مذکور را گرفته و از بالا سنگ انداخته راه\nمحافظت نمایند چرا که هر قدر لشکر زیاد می بود فقط یک نفر عقب سرد یگری پیشتر نمیتوانست برود\nو این فقره اسباب قوت آنها بود بهمین جهته قبل از این هیچ لشکری آنها را مغلوب نکرده بود\nبالشکری که مامور کرده بودم صاحبمنصبهای ذیل همراه بودند (غلام حیدر خان طوخی سپه سالار)\n(دوستمحمد خان جبار خیل) که اینصاحب منصب حالا کور است (میر شاکل) که حالا مستخدم است\n(محمد کل خان جبار خیل) این شخص در سنه هزار و سیصد و پانزده در محبس فوت شد"}
{"book": "adl0965", "page": 215, "text": "فصل یازدهم\n(محمد افضل خان جبار خیل) این شخص هم فوت شده است دو قسم عساکر تحت حکم این صاحب منصبان\nبود یعنی اهل نظام و قدری لشکر ردیف از طوایف کوهستانی که در بالا رفتن کوهها مهارت مخصوص\nداشتند وقتیکه هوا تاریک شده این صاحب منصبها بتوسط ریسمانها خود را بقلۀ یکی از این کوهها بالا\nکشیدند و نزدیک راهی که بتصرف یاغیها بود رفتند باین قسم لشکر خود را بدون اینکه دشمن از حرکا\nآنها با خبر شود جمع نموده بآنها حمله آوردند دشمن یا دینو د تمام اهالی آنجا هزار خانوار بودند بعد از زد\nخورد جزئی اهالی شکست خورده صلح نمودند و وعده دادند بعد ما رعایای آرام باشند ولی در\nسنه هزار و سیصد و چهار از وعده خود تخلف نموده یکی از سرهنگهای مرا با دویست نفر سر\nبازیکه در آنجا مقیم بودند غدارانه بقتل رسانیدند ایندفعه سپه سالار مذکور بآنها حمله نمود\nآنها را مغلوب نمود و تمام اهالی آنجا را جلوانداخته از دره خارج کرد واحدی را عقب نگذاشت\nو در عوض محل سکنی که در آنجا از دست آنها رفته بود محل سکنای دیگر در محالات کرشک\nو دزمت و خوست از اوطان آنها خیلی دور بود داده شد و اشخاص دیگر از (افغان) و\nولایات دیگر با نجافرستاده شده باینوسیله اشکالاتیکه اهالی ایندره فراهم میآوردند\nبکلی مرتفع گردید (شورش عمومی در سنه هزار و سیصد و چهار و سنه هزار و سیصد\nو پنج هجری) از جنگهای داخلی که از تاریخ جلوس من بتخت سلطنت کابل تا امروز واقع شده\nبعضی بالنسبه جزئی بود و بالشکر و توجه جزئی بزودی ختم گردید بدون اینکه بجهته من تشویش زیادتی\nحاصل شود و اشکالاتی فراهم آید بعضی جنگها اهمیت پیدا نموده بطول انجامید علا وه بر این اشکال\nو آثار اغتشاش در تمام مملکت ظاهر بود و منجر بچهار جنگ داخلی گردید اول جنگ با (محمد ایوب\nدر قندهار در سنه هزار و دویست و نودونه که قبلاً بیان داشته ام در اینوقت ملاهای قبائل\nسعی کرده بودند که مردم را در همه مملکت تحریک نموده بمخالفت من بجهاد برانگیزانند ولی در اینکا\nکامیاب نشدند دویم شورش ( محمد اسحاق خان ) در ترکستان در سنه هزار و سیصد و پنج\nبه اغلام"}
{"book": "adl0965", "page": 216, "text": "فصل یازدهم\n۲۱۱\nچهارم اغتشاش عمومی هزاره‌جات در سنه هزار و سیصد و هشت و سنه هزار و سیصد و نُه\nو سنه هزار و سیصد و ده در باب ایندو اغتشاش آخری بعهدہ ماند که رو خواهم داشت\nدر اینموقع فقط در باب شورش عمومی طایفه غلجائی بیان مینمایم جهاتیکه منجر باین اغتشاش\nعمومی گردید و نتایجکی که از و حاصل شد بقرار ذیل است اوّل جهته اوّل چنانچه در موقع دیگر\nبیان داشته‌ام این بود که در زمان حکمرانی (شیرعلیخان) و (محمد یعقوبخان) بسبب\nبی نظمی و ضعف آنها تقریباً هر ملا و پیرخان خود را مطلق العنان میدانستند و در انظار مردم\nخود را ولی و امیر جلوه میدادند خیلی از ملاها و خوانین غلجائی از همین قبیل بودند و اینها قوی ترین\nو جنگجوترین و شجاعترین طوایف افغانستان بودند در جمعیت هم یکی از سه طایفه بزرگتر مملکت یعنی\nدرّانی و هزاره و غلجائی محسوب میشدند ترکمانها هم طایفه زیادی تحت حکومت افغانستان\nمیباشند بعضی اشخاص شاید میگویند که هزاره‌ها اصلاً مغول هستند ولی اینها داخل طوایف\nافغانستان میباشند باین دلیل که در تمام مملکت موجود و منتشراند و مثل ترکمانها طایفه مجدده\nنیستند غلجائیها خوانین خیلی با نفوذ و تعدا د زیادی هم از مردمان جنگی داشتند این خوانین و اتباعشان\nبرعایا خیلی ظلم و سختی مینمودند تعدیات غیرمحدود آنها و مالیات گرفتن زیاد و تاخت و تاراج و حمله\nبر قوافل و جنگ استمراری با یکدیگر و قتل نفس بطور عمومی که در میان آنها شیوع داشت\nبهمه مردم نه تنها باهالی افغانستان بلکه بتمام اهل دنیا ظاهر و هویداست لہٰذا طبعاً اینها\nاز من متنفر بودند باینجهته که من شخصی نبودم اجازه بدهم با وجود بودن من مرتکب اینگونه رقابتاً ظالمانه\nو نظرتاساعی باشند حکمرانی مرا محقّق نمایند سعدی علیہ الرحمہ میگوید همیشه مار دشمن چوپانست\nاینست که چوپان همیشه میخواهد سر مار را بکوبد دویم چنانچہ قبلاً بیان داشته‌ام (شیرخان\nطوخی) غلجائی را که در سنه هزار و دویست و نود و نه یاغی شده بود محبوس نموده بودم\nاکثری از دوستان و اتباع او از این فقره مکدّر بودند سیم (عصمت اللہ خان) و دیگر خوانین"}
{"book": "adl0965", "page": 217, "text": "فصل یازدهم\n۲۱۲\nغلجائی دوست و اقوام خانواده مرحوم (شیر علیخان) بودند و از انجهته با معاندین من مراودۀ\nداشتند و در میان طوایف افساد مینمودند و بجهته اینکار (عصمت الله خان) را در سنه\nهزار و سیصد حبس نمودم چون این شخص یکی از خوانین غلجائی بود محبوس شدن او یکی از جهات\nهیجان طایفه غلجائی گردید چهارم ملای معروف موسوم (بمشک عالم) که من او را موش عالم\nمیگفتم و این اسم نسبت باسم اول او مناسبتر بود باین دلیل که صورتش مثل صورت موش\nو حرکاتش مذموم بود با آنهائیکه اسم خود را غازی گذاشته بودند و از مردم اخذ پول مینمو\nشامل شده بود اینها خود را قاضی و ملا مینامیدند تا خود را در انظار مردم اشخاص بزرگ و مقتدا جلو\nبدهند چون تمام اینحرکات بمعنی را موقوف کرده بودم اینها سعی میکردند بوسیله نفوذ زبانی\nبه اهالی جاهل و غیر متمدن طایفه غلجائی داشتند و خودشان هم از همین طایفه بودند بجهته من اسباب\nزحمت فراهم آورند تا چندین سال افساد اینها امتداد داشت و آتشی را مشتعل نمودند که جنگ\nداخلی از آن بر پاشد و این جنگ باعث خون ریزی زیاد و خرابی چندین هزار گردید (یکی از\nمقاله های مرغوب حضرت مستطاب اشرف والا امیر عبدالرحمن خان است که میفرماید\nمیشتر جنگها و خون ریزیها در این دنیا بالنسبه بطبقه دیگر بواسطه ملاهای جاهل فراهم میاید و مینقرب\nاگر ممکن باشد هر یک از اینملاها را بقتل میرسانم و نیز میفرماید بیشتر ضرر ترقی در افغانستان\nاین است که این اشخاص به بهانه مذهب مساکن مردم القا مینمایند که بکلی مخالف اصول احکام\nپیغمبر است چون این اشخاص پیشوای کاذب دین هستند هر چه زودتر قلع و قمع شوند بهتر است\nامیر معظم الیه در یک موقع ریش اینملاها را با طناب با ریش یکدیگرشان بسته حکم فرمود یکدیگر\nرا بکشند مترجم) خداوند در قرآن مجید بتوسط پیغمبر خودش محمد مصطفی صلی الله علیه و آله\nمیفرماید ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتا ذی القربی و ینهی عن الفحشاء والمنکر و البغی یعظکم\nلعلکم تذکرون افسوس که حرکات ملاها بکلی برعکس احکام دینی که آنها دارند میباشد پنجم حکام\nصادر"}
{"book": "adl0965", "page": 218, "text": "فصل یازدهم (۲۱۳)\n\nصادر کرده بودم که مالیات ولایت غلجائیرا که عقب افتاده بود اخذ نمایند اهالی آنجا\nمیخواستند مالیات خود را بدهند ششم در مملکتی مثل افغانستان که خزانه اش خالی\nپول گزافی بجهة مخارج داخلی نیز بجهة ساختن و نگاهداری استحکامات سرحدات از\nمخلتات قویا تمتاجب که مثل لاشخورهامی گرسنه مایند شکار ضعیف خود را بلع نمایند پوش\nخیلی لازم بوده تقریبا نصف مالیات تمام مملکت را دولت بمستمریات ملاها و سادات و\nاشخاص زیادی که خود را پیشوایان مذهب مینامیدند میدادند اینفقره ضرر بالمضاعف باعث\nخرابی وضعف دولت بود اولا نصف مالیات دولتی که این اشخاص میگرفتند بهدر میرفت\nثانیا اینکار مردم را وامیداشت که زندگی خود را به بیکاری بسر برده پول دولت را مفت\nاز میان ببرند و این انعام بجهة آنها بود که مخلوق در مانده و عاجزی بوده باشند که از وجود آنها\nبجهة مملکت یا بجهة خودشان هیچ فایده مرتب نباشد این مستمریهای زیاد را که باری بدوش\nخزانه دولت بود بیک کشیدن قلم خود موقوف نمودم و گفتم مواجب فقط باشخاصی داد\nخواهد شد که بموجب کفایت ولیاقت خود خدمت نمایند و باید بعضی امتحان بدهند که\nاستحقاق مواجب داشته باشند باین طریق مستمریهای تمام این اشخاص که خودشان را\nمحل اعتنا میدانستند با مستمری خانواده موشش عالم مذکور و مستمری اکثر همین موشها را\nموقوف کردم و این وجه را بسر بازهای شجاع که بجهة قتل اینگونه موشهای شقی و موذی مستخدم\nکرده بودم دادم تا این موشها دیگر نتوانند بطور بی انصافی از مردم اخذ پول نموده خانهای\nمردم را سوراخ نمایند این اقدام اسباب هیجان زیاد در میان ملاها و پیشوایان مذهب و\nاشخاصیکه خود را اولیا رمیدانستند گردید داد و فریاد زیاد میکردند و شورشی که در باب سنت\nدر اینموقع مذاکره مینمائیم نتیجه این رفتار اجمالی من بود ولی خوشبختانه در اینشورش همه\nموشهارا بکلی تمام نمودم در باب اول اقدامی که کردند در ماه رجب سه هزار و سیصد و سه"}
{"book": "adl0965", "page": 219, "text": "فصل یازدهم\n۲۱۴\nبمن اطلاع رسید که این اشخاص عریضه توسط (سردار ایوبخان) بحضور علیا حضرت ملکه\nانگلستان فرستاده در عریضه خود غلجائیها بقرار ذیل عارض شده اند (اگر شما یکوقتی خیال دائره\nدر حق اهالی مظلوم و مستمند افغانستان مرحمتی نمایند و از آنها دستگیری بفرمائید از اینموقعتی بهتر\nبجهت شما فراهم نخواهد آمد باید بدو تا مل بامد د مبر سید) نمیدانم اینعریضه بدست وزرائیکه داخلان\nبودند رسید یا خیر ولی اینقدر میدانم جوابی بجهته شورشیان نرسید و نیز (محمد ایوبخان) را\nدعوت نمودند که از ایران آمده با آنها ملحق شود ولی مشارالیه در کوششی که بجهته داخل شدن\nافغانستان نمود کامیاب نشد چنانچه را بخصوص بعد ها مذاکره خواهم نمود اگرچه اقدامات دیگری\nکه یاغیها نمودند تعلقی بمن ندارد ولی اینقدر یقین است بعد از اینکه مخفیانه اسباب چینی ها\nکردند و کامیاب نشدند آنوقت آشکارا بمخالفت من بیخواستند چنانچه امحال بیان مینمایم\nدر پاییز سنه هزار و سیصد و سه جنگ شروع گردید با نیقسم که (شیر خان) پسر (میر احمد) پسر\n(سردار گل محمد خان) را که نواده (سردار کند نگان قندهاری) بود و از کابل به قندهار بشیر\nدر مقام پین (موشکی) دچار وه مقتول نموده عیال و اطفال و اموال مشارالیه را بیغما بردند\nنیز غلجائیهای طایفه اندری) و (ہوتکی) یک فوج درانی که با (میرزا سید علی) از قند ها بطور\nکابل میآمد و فوج مذکور تازه داخل نظام شده هنوز مسلح نبودند در مقام موشکی حجات\nآورده در این تاخت غلجائیها یکصد و چهل شتر دولتی و هشتاد بار چا در وسی هزار رو پیدا\nبردند در باب این زحمتی که طایفه غلجائی فراهم آورده بودند در شوکت عالم) هم از همان طایفه بو داطلات\nیافته و دو فوج پیاده نظام و چهار فوج سواره نظام و دو باطری توپخانه را بسر کردگی (غلام حیدر\nخان طوخی) و (حاجی گلخان کمان دان) که حالا جنرال است و (کرنیل محمد صادقخان) که حا\nدر قندهار جنرال میباشد بجهته سرکوبی آنها فرستادم این قشون وارد غزنین گردیده زد و خوردی\nجزئی در دو نقطه موسوم (به دهن شیر) و مانی مین آنها واقع شده یا غیها شکست خورده متر\nنمودند"}
{"book": "adl0965", "page": 220, "text": "فصل یازدهم ٢١٥\n\nشدند در زمستان مردم آرام بودند ولی همه این اوقات مخفیانه بجهت بر انگیختن طایفه غلجائی مخالفت من مشغول تهیه و اسباب چینی بودند و در تدابیر خود کامیاب گردیده در اول بهار شورش عمومی برپا شد (ملا عبد الکریم) پسر (مشک عالم) در بهار سنه هزار و سیصد و چهار اعلان داد که دوازده هزار نفر مردان جنگی با من حاضرند اگر طوایف غلجائی تماما با من همراهی نمایند یقینا فتح و نصرت با ما خواهد بود چون بمن اطلاع رسیده بود که در شورش (پائیز) گذشته که قبلا بیان شد اهالی (هوتکی) هم شامل بودند به سرهنگ سکندر خان که پدر جنرال غلام حیدر خان و حالا فوت شده است حکم دادم از قندهار محال (هوتکی) رفته از هر خانه یکقبضه شمشیر و یک لوله تفنگ از اهالی (هوتکی) بطور جریمه اخذ نماید رسیدن سرهنگ مذکور در انجا باعث خشم اهالی (هوتکی) که قبلا هم رنجیده خاطر بودند گردیده در تمام اندری و (هوتکی) و ترکی و سایر طوایف غلجائی آشوب عمومی برپا گردید و طوایف مذکور عیال و اطفال خود را بمیان طایفه وزیری و ژوب و هنزاره فرستاده خودشان بجهت جنگیدن با عساکر من حاضر شدند در آنوقت در ولایت غلجائی لشکر زیاد موجود نداشتم و شهر های بزرگ مثل غزنین و کلات غلجائی و ماروف استحکامات کاملی نداشت (جنرال غلام حیدر خان) فقط در کلات پیاده نظام و سه فوج سواره نظام با خود داشت فورا حکم دادم که ششصد نفر سرباز بر کرده (کرنیل صوفی) روانه شده بدسته لشکر (سکندر خان) کمک بدهند و نیز حکم دادم سه کندک هم پیاده ردیف و فوج درانی جدیدا (سکندر خان) ملحق شوند از ورود این عساکر چندان فایده مترتب نشد نیز قشون دیگری هم معجلا از کابل بکمک (جنرال غلام حیدر خان) فرستادم در اوایل جنگ دست یا غیها بالا بود و (عیسی خان) حاکم ماروف که بکمک (سکندر خان) میرفت از یا غیها در راه شکست خورده سر کرده این یاغیها (شاه خان هوتکی) بود در ماه رجب سنه هزار و سیصد و چهار (سکندر خان) در همان وقت و همان نقطه شروع بجنگ نمود که پدر"}
{"book": "adl0965", "page": 221, "text": "فصل یازدهم\nدر ابتدا شکست خورد ولی در آخر فتح نمود و در همین وقت بطرف شمال هم مشغول جنگ\nبودند و در آنجا (جنرال غلام حیدر خان) بہادرانه باغیانیهای ترکی و آندرهی میجنگید بعد از جنگ\nسختی راه پیدا نموده خود را بعساکر پدرش (سکندر خان) که از دست هوتکی شکست خورده\nبود رسانید این تلاقی عسکرین در ماه شعبان سنه ہزار و سیصد و چهار واقع گردید و در این\nعساکر متفقه چهار فوج سرباز نظام و دو فوج سوار نظام و ہجده عراده توپ بود\nعلاوه بر اینها بعضی رعایای وفادار من بسر کردگی (بهلول خان) ترکی کمک میدادند\nتعداد لشکر دشمن سی ہزار مرد جنگی بود که بسر کرده گی (شاه خان هوتکی) خودشان لقب\nمیر داده بودند باغیها اتصالاً از همه طرف کمک و امداد میرسید و غلجائیهای باغی هم\nشورش نموده با اینها ملحق میشدند از قراریکه شهرت یافته بود اینها از روسها و اهالی میمنه و ہرات\nو (محمد ایوبخان) که در ایران بود استدعای کمک کرده بودند اهالی هرات و میمنه هم\nخواهش آنها را پذیرفته بودند تعداد زیادی از لشکر من که در ہرات اقامت داشتند از طائفه\nغلجائی بودند چون اینها شنیدند ملت و اقوام آنها بمخالفت من برخاسته اند تغییر وضع\nداد در ماه رمضان سنه ہزار و سیصد و چهار تعدا د زیادی از فوج هزاری غلجائیها که در هرات\nمساخلو بودند در ارک هراة شوریدند تعدا د این سربازهای نمک بحرام که شوریده بودند تقریباً هشتصد نفر\nمیشدند و اینها قسمتی از قورخانه را تاراج نموده سپه سالار را در ارگ محصور نمودند ولی سربازهای\nدیگر که در هرات بودند و فاداری نموده بجنگ کردن باشورشیان خائن حاضر شدند شوریان\nتاب مقاومت نیاورده بالاخره از ہرات عازم (اندره) شدند که با باغیهای آنجا ملحق شوند\nبعضی از سربازهای نمک بحرام با جمعیت زیادی از باغیها نیکه در (مرغاب) جمع شده بودند ملحق\nگردیده این امر باغیها را خیلی قوت قلب داده اسباب تشویش بکلیه صاحب منصبهای\nوفادار من گردید محل خطر این بود که اکثر مردم منتظر بودند ببینند کدام طرف قوی میشود و در\nمحدودتها"}
{"book": "adl0965", "page": 222, "text": "فصل یازدهم (217)\n\nصورتیکه یاغیها قوت پیدا کنند بآنها شامل شوند در اینموقع نازک که اشخاص غدار از عساکر\nخودم با یاغیها ملحق شده بودند ملاهای جاهل و دشمنان مشتهر ساخته بودند که هرات بتصرف یاغیها\nآمده است و اهالی میمنه و سایر ولایات هم شوریده اند ولی جنرال شجاع من (غلام حیدر خان) یکجا\nبا یاغیها مقابل گردیده آنها را شکست داد و متفرق ساخت در اینوقت جمعیت زیادی از طائفه\nپوتک را در مقام (عطاقر) شکست داده جمعیت آنها را متفرق نموده پدر خود را در آنجا گذاشته\nخودش بطرف شمالی آنجا حرکت نمود نزدیکت ونداب ایستاده با طائفه ترکی جنگ دیگر نمود\nدر اینجا هم فتح نموده بطرف (مرغاب) عازم گردید که در آنجا جمعیت زیادی از یاغیها با سرکردگان\nشوریده هرات ملحق شده بودند من هم فوراً دو فوج پیاده نظام و چهار صد سوار نظام\nدر ماه شوال سنه هزار و سیصد و چهار از کابل بکمک سپهسالار خود فرستادم در ماه\nذیقعده سنه هزار و سیصد و چهار این قشونها یکی از دسته های شکریه باغی را که بجنته ملحق شدن\nبا دسته های بزرگ یاغیها میرفتند شکست داده متفرق نمودند بعد از یکمیل شکست اینیاغیها\nجنرال مذبور برای جنگیدن با دسته معنای مجتمعه آنها عازم گردید تهیه حمل و نقل بنه و آذوقه بجهت\nحرکت با و رسانیدن خوراکه برای یاغیها اینقدر بی نظم بود که یاغیها از قلت خوراکه قریب\nالموت بودند خلاصه جنرال مزبور اینها را کاملاً شکست داد اگرچه در ماه ذیقعده سنه هزار و سیصد\nو چهار زد و خوردهای جزئی بکار بود لکن خیلی محل اعتنا نبود زیرا که از شکست سختی که بدشمن وارد\nآمده بود خودش شورش عمومی فرونشسته بود ملا عبدالکریم بطرف (کرم) فرار نمود و برادرش\n(فضل الله خان) اسیر و مقتول گردید در خصوص (تیمورشاه) غلجائی که نایب سپه سالار\nو در زمان جنگ (پنجده) در سنه هزار و سیصد و دو در تکالیف خود غفلت ورزیده مقصر\nشده بود در آنزمان او را معقود داشته بودم بمن اطلاع دادند که در شورش غلجائیها جداً\nمخالفت من شامل بوده است و یکی از کاپتیانها و یکنفر هم از اردلها با او متفق بوده اند"}
{"book": "adl0965", "page": 223, "text": "فصل یازدهم\n۲۱۸\nمشارالیه را محبوس نموده بکابل آوردند حکم دادم در اواخر سنه هزار و سیصد و چهار\nاو را بجهة این خیانت بزرگ که مرتکب شده بود سنگسار نمایند مقصود از این سیاست این\nبود که سایر اهالی نظام عبرت گرفته بدانند شخصیکه بمقام عالی نایب سپه سالار رسیده و بخلعت\nولی النعمة خود که سالها نان و نمک او را خورده است بخنکه چقدر شقاوت دارد زمانیکه\n(جنرال غلام حیدر خان) بعد از این فتح معظم خود بکابل مراجعت نمود او را برتبه نایب\nسپه سالاری ارتقا دادم و بجهة خدماتش نشان الماس باو عطا نمودم و نیز تعداد زیاد\nاز افواج کابل را بسر کردگی (پروانه خان) محض افتخار مشارالیه باستقبال او فرستادم\nباین قسم اشکالات بزرگی که با غیها پیشا فراهم آمده بود بکلی بانجام رسید وقتی ( محمد ایوبخان)\nشنیده بود باغیها لشکر مرا مغلوب نموده اند بدون اطلاع دولت ایران از طهران فرار\nنمود ولی ترتیب زیرکانه و با کفایت اداره اخبار نویسان من قسمی است که هیچ شخصی که قابل\nاعتنا باشد نمیتواند در ایران و روس یا هندوستان یا افغانستان حرکتی نماید مگر اینکه\nاز حرکات او آگاه گردیده خبر میدهند لہٰذا از حرکاتی که (محمد ایوبخان) در نظر داشت مطلع شده\nبتمام سرحدات قراول گذاشتم که محض اینکه از سرحد گذشته داخل مملکت من شود او را\nاسیر نمایند وقتی مشارالیه بسرحد غوریان رسید دید قراولهای من بجهت پذیرائی او در آنجا حاضر\nمنتظرند بعوض اینکه تاج سلطنت کابل را تحصیل نماید با کمال صعوبت جان خود را سلامت مبرده\nبطرف صحاری غیر آباد خراسان فرار نموده در آنجا پنهان گردید و با زحمت زیاد از خنک اینانیکه\nبجهة تسلیم نمودن تاج سلطنت منتظر او بودند نجات یافت چنانچه گفته اند کسیکه سر خود را بسنگ\nمیزند سنگ آزرده نمیشود ولی سر خود را می شکند (محمد ایوبخان) پس از کوشش و زحمت\nزیاد خود را بجنرل مکلین وکیل فرمانفرمای هندوستان مقیم مشهد بطور نظر بند دولتی تسلیم نمود\nبعد از چند فقره مکاتبات (لارد و فرن) فرمانفرمای هندوستان این اقدام عاقلانه را نظور"}
{"book": "adl0965", "page": 224, "text": "فصل یازدهم ۲۱۹\nکه (محمد ایوبخان) را از ایران بهندوستان آوردند و حالا آنجا میباشد و از افتادن بدست\nسربازهای شجاع من محفوظ است\n(شورش سردار محمدخان در انقربای ترکستان)\nحالا رسیده ام بجنگ سومی داخلی معتنی به که در سنه هزار و سیصد و پنج واقع گردید کتب بخار\nمذکور شد و نتایجی که از این جنگ حاصل کردم بعد از این بجهته اطلاع مطالعه کنندگان کتاب خود\nبیان خواهم نمود در موقع دیگری بیان داشته ام قبل از اینکه از روسیه خودم از راه دیگر عازم\nافغانستان شدم سه نفر از بنی اعمام خود یعنی (سردار عبد القدوسخان) و (سردار محمد سرورخان)\nو (سردار محمد اسحاق خان) را بطرف بلخ فرستاده بودم و شرح مفصلی در باب مسافرت انها\nدر فصول قبل اظهار داشته ام اکنون بجهته این یاغی عهد یعنی (سردار محمد اسحاق خان) پسرعموی\nخائن و غدار خودم باید شرحی از حالاتش بیان نمایم مشارالیه پسر غیر مشروع عمویم (امیر محمد\nاعظم خان) بود که مادرش دختر یکی از ارامنه عیسوی از جمله خدمه حرمسرا و عیال مشروع\nعمویم نبود مطالعه کنندگان این کتاب از قرائیکه در فصول قبل خوانده انداز سیرت و شرت\nپدر (محمد اسحاق خان) کاملاً اگاهند و نیز بخاطر خواهند داشت که بعد از وفات پدرم چه خدمات\nباو نموده و او را بتخت سلطنت کابل نشانیدم سلطنت بتصرف پدرم بود و باید من جانشین او\nمیشدم ولی تخت سلطنت را بعمویم گذاشتم و چه خدماتی تا دم مرگش باو نمودم رفت\nرؤفانه و حامیانه که نسبت به پسرش (محمد اسحاق خان) و سایر اولادش کردم لازم بتکرار\nنیست زیرا که اینفقرات را در موقع دیگر قبلاً بیان داشته ام تمام این محبت ها را فراموش\nکردند البته مطالعه کنندگان این کتاب میدانند (محمد اسحاق خان) چقدر بحقوقی نمکویتر\nبخاطر دارند که تمام فسادیکه در خانواده ما فراهم آمد بواسطه (امیر محمد اعظم) بود که پدرم و (شیرعلیان)\nرا بایکدیگر دشمن کرد و همین میل افساد در نهاد پسرش (محمد اسحق خان) هم موجود و باید د بمیانرود"}
{"book": "adl0965", "page": 225, "text": "فصل یازدهم\n\nبروز میسعی و وقتیکه از روسیه حرکت میکردم همرامان خود را قسم قرآن دادم در انجال\nقرآنی را که در آنوقت (محمد اسحاق خان) معه غوندۀ کابل نزد من موجود است مشارالیه قسم خورد\nبو د با من وفاداری و صداقت و اطاعت رفتار نماید من مشارالیه را در سال اول حکمرانی خودم\nفرمانفرما و حکمران ترکستان مقرر داشته اعتماد کامل باو و بقسم او داشتم و بتمام حکام و\nصاحبمنصبهای نظامی که آنها را از کابل بترکستان میفرستادم موکداً دستورالعمل میدادم\nکه همه وقت (محمد اسحاق خان) را برادر و پسر من بدانند عرایضی که هر هفته بکابل نزد من میفرستاد\nوحالا در دفاتر من مضبوط است پر از اظهارات اطاعت آمیز و وفاداری میباشد وضع تو\nجات مشارالیه بعنوان من بقسمی بود که پسر خیلی با اخلاص و نوکر مطیع به پدر یا آقای خود\nبنویسد عرایض خود را باین الفاظ امضا می نمود (غلام و نوکر حقیر شما محمد اسحق) باینجهت من او را فرزند\nو برادر عزیز خطاب مینمودم چون هیچ خیالی در باب بیوفائی او نداشتم بهترین تفنگها و اسلحه\nکه در ترکستان بود باو تفویض نمودم چرا که مشارالیه در سر حد روس بود چنین صلاح میدانستم\nکه ذخایر زیاد از هر قسم آنجا داشته باشم سعی ادوات حربیه و آذوقه و علوفه و هر گونه ملزومات\nبجهته مواقع لازمه حاضر باشد و حالا هم چنین است در آنوقت نمیدانستم اسلحه و پول خودم بخلاف\nخودم بکار برده خواهد شد و کلوله ها از توپ و تفنگهای ته پرا علی که بدست او سپرده بودم\nبطرف سینه من شلیک خواهد کردید از روز اول که او را بترکستان گذاشتم مکلف بمخارج\nلشکر زیادی که در آنجا اقامت دار و اینقدر گزاف است که عایدی مملکت بجهته آنها کفاف نمیدهد\nلهذا اکثر اوقات پول نقد که از ولایات دیگر تحصیل مینمودم بجهته او میفرستادم که پسر بازان\nمن بدهد تمام این اوقات (محمد اسحاق خان) طلا و اسلحه جمع و مخفیانه تهیه می نمود و بلحاظ\nمن اسباب چینی میکرد از آنجمله خود را نزد اهالی ترکستان شخص مقدس و مسلمان خیلی\nپارسائی جلوه داده بود صبح های زود برخواسته در مسجد نماز حاضر میشد این رفتار او یک فقر\nاز بین"}
{"book": "adl0965", "page": 226, "text": "فصل یازدهم ٢٢١\nاز مسلمانها یعنی ملاها را مشتبه ساخته بود زیرا که اینها فقط اشخاصی را دوست دارند که نماز\nطولانی میخوانند و روزه نگاه میدارند بدون اینکه اعمال آنها را بسنجند آیا ملاهای جاهل فرمایشات\nعارف ربانی خواجه عبد الله انصاری را در نظر نداشته که میفرماید نماز زیاد کار پیرزنان\nروزه زیاد از ماه رمضان صرفه نان است لکن امداد بدیگران کار مردان است و همین عارف\nربانی میفرماید دل مخلنق مبند که خسته شوی دل بحق ببند تا وارسته شوی بترس\nاز کسی که نترسد و هر چه کند بپرسد اگر بر روی آب روی خسی باشی و اگر در هوا پری مگسی باشی\nدل بدست آر تا کسی باشی فریب دیگری که (محمد اسحق خان) با مسلمانهای بی تربیت بعمل آورد\nاین بود که علاوه بر اینکه مشارالیه خود را مرشد و ملا بقلم داده بود داخل سلسله نقشبندیه شده بود\nبانی این سلسله در اویش که موسوم نقشبند است یکنفر از اولیای بخارا مسمی بخواجه بها الدین\nاست که معاصر امیر تیمور گورکانی بوده است شک نیست که تعلیمات بانی این سلسله خیلی معقول\nو مقدس میباشد ولی خیلی از حید بازهای سلسله او کاذب هستند وجهت عمده که برای تحصیل\nمرید کوشش مینمایند این است که میخواهند از مرید اخذ پول نموده عمر خودشان را بمفت\nخواری بسر برند این اشخاص صرف نظر دارند از اینکه این رویه بکلی خلاف تعلیمات و اعمال\nپیغمبر ما میباشد که خودش همیشه زحمت میکشید و نیز این رویه خلاف دستور العمل بانی\nسلسله یعنی خواجه نقشبند میباشد زیرا که خودش هم از قرار معلوم کوزه گری مینموده است\nو خیالات خود را مصروف عبادت میداشته طریقه تعلیمات او از منظومات فارسی که\nکه خودش فرموده منتخب شده است که میفرماید دستهای خود را بکار دارید و دل خود را\nبا محبوب خود بدارید در ظاهر بکار دنیای مجازی مشغول باشید و باطناً مصروف تربیت\nروح خود و کارهای دنیای حقیقی باشید چون تراکمه مخصوصاً باین سلسله گرویده اند (محمد اسحق خا)\nبمقامی این سلسله شامل گردید که ترکان باینکه تحت حکومت او بودند بسوی خود مایل نماید پسران"}
{"book": "adl0965", "page": 227, "text": "فصل یازدهم\n\n(۲۲۲)\n\nکاذب مزارشریف ( محمد اسحق خان ) گفته که بما الهام شده است که خواجه نقشبند تخت سلطنت\nکابل را بشما مرحمت نموده است\nباید قدری عقب برویم بجهة بیان نمودن اینکه سه سال قبل از این شورش بمن اطلاع داده\nبودند که ( محمد اسحق خان ) بیشتر از مبلغی که محاسبه آنرا بمن میدهد از مالیات جمع آوری\nمینماید و بیشتر از مبلغی که بجهة تمام لوازمات از مالیات ولایت میگیرد پول دارد چون اینفقره\nمقرون بدرستکاری نبود که بر علاوه از من پول بخواهد پس از وصول این اطلاع یکی از مامورین\nخود را فرستادم که محاسبات ( محمد اسحق خان ) را رسیده کی نموده را پورت صحیحی از انیا\nبمن بدهد اگرچه بمن میگفتند خیالات ( محمد اسحق خان ) نسبت بشما صادقانه نیست ولی من نمیتوانم\nبقبول نمودن حرفی بر خلاف او خود را مجبور نمایم و چندین مواقع دیگر همیقسم اطلاعات\nبمن رسیدند فقط از اینکه نه اخبارات تجاهل مینمودم بلکه بمردم جدا قدغن میکردم که بر خلاف\n(محمد اسحاق خان) اظهاری نمایند سال بعد (محمد اسحق خان) نوشتم ملاقات من بیاید\nو محاسبات خود را بیاورد ولی خودش متعذر شد باینکه ناخوش است و حساب را\nبدست یکی از معاونین خود فرستاد در این وقت بمن خبر رسید که افساد او از اندازه گذشته\nاست مشارالیه نیز اکثر مردم را قسم قرآن میداد که با او وفاداری نمایند و اشخاصیرا که قسم نمیخورند\nیا تنبیه میکرد یا بقتل میرسانید وقتی شنیدم مشارالیه ناخوش است یکی از اطبای دربار\nخودم موسوم ( بعبدالشکورخان ) را که حالا بکابل است بجهة معالجه او فرستادم این طبیب\nزیرک چون میدانست شاید کاغذ او را آدمهای ( محمد اسحق خان ) بگیرند بمن نوشت مرض\nسردار مرضی نفسانی نه جسمانی است کنایه اینطور بمن حالی کرد که ابداً علتی ندارد مگراینکه نسبت بشما\nعداوت دارد با وجود این اطلاع و راپورتهای دیگر که اتصالاً از وسایل متعدده بمن\nمیرسید در باور نمودن آنها تردید داشتم ولی تقریباً مقارن این اوقات بمرض طولانی نقرس\n\nعجز"}
{"book": "adl0965", "page": 228, "text": "فصل یازدهم (٢٢٣)\n\nبطور شدت گرفتار شدم که تا چند ماه امتداد داشت در ماه شوال سنه هزار و سیصد و\nپنج در منزل ییلاقی خود در کوهستان لغمان که تقریباً چهار فرسخ از کابل مسافت است\nخیلی سخت ناخوش شدم و این نزول مرض تا ماه ذیحجه سنه هزار و سیصد و پنج امتداد\nداشت هیچکس غیر از اطبای دربار و نوکرهای شخصی من اجازه نداشت بدیدن من بیاید\nچون اشخاصیکه میخواستند برای کار مرا ملاقات نمایند و همیشه حتی در حالتی که ناخوش بودم\nبمن دست رس داشتند از جمعیتی که کسی ماذون نبود نزد من بیاید شبهه افتادند لهذا در\nافواه منتشر شد که وفات یافته‌ام و اینخبر از مردم پنهان است (محمد اسحق خان) چونکه\nخبر وفات مرا شنید ادعا نمود که جانشین امیر اوست و امارت باو تعلق دارد خیلی از رعایا\nوفادار مرا فریب داده اظهار داشت چون همیشه با من بطور برادر و فرزند رفتار مینمود\nاستحقاقم از دیگران با مارت بیشتر است و نیز اظهار داشت خیال دارم فوراً بطرف کابل\nحرکت نمایم تا مملکت افغانستان بتصرف انگلیسها نیاید چون همینکه به بینند مملکت بیصاحب\nاست دور نیست همچو اتفاقی بیفتد (محمد اسحق خان) از روی واقعی مشغول اقدامات گردید\nسکوکاتی باسم خود سکه نمود که روی آنها باین عبارت سکه شده بود (لا اله الا الله\nامیر محمد اسحق خان) وقتی اینخبر بمن رسید (جنرال غلام حیدر خان) نایب سالار و (جنرال کتا\nخان) که بعداً بواسطه کم جرأتی او از زمانیکه با (محمد اسحق خان) نابکار جنگیده شکست\nخورده معزولش کردم و کمان دان (عبدالحکیم خان) پسر (جنرال ابواحمد خان) معروف\nو برادرزاده (جنرال میراحمد خان) معلم نظامی و مشاور و شخص امیر و نواده (جنرال شهاب\nالدین خان) که اوّل معلم توپخانه افغانستان و حالا رئیس توپخانه پیلی در کابل است\nمیباشد و (جنرال فیض محمد خان) که حالا رئیس فوج خاصه است و (کرنیل حاجی\nگلخان) و (کرنیل عبدالسجادت خان) و دیگرانرا با چهار فوج سواره نظام و سیزده فوج"}
{"book": "adl0965", "page": 229, "text": "فصل یازدهم\n\n۲۲۴\n\nپیاده نظام و بیست و شش عراده توپ از راه بامیان بجنگ (محمد اسحق خان) فرستادم و\nاز طرف دیگر (سردار عبدالله خان طوخی) که در آنوقت حاکم قتغن و بدخشان بود و حالا\nدایم الحضور است از طرف مشرق بطرف بلخ حرکت نمود بتاریخ دهم محرم سنه هزار و\nسیصد و شش عساکر (جنرال حیدر خان) وارد هیبک که دو منزلی بلخ است\nگردیده و بتاریخ شانزدهم محرم سنه هزار و سیصد و شش عساکر (سردار عبد الله خان)\nبا جنرال مذکور ملحق گردید بتاریخ بیست و دوم محرم سنه هزار و سیصد و شش در لاره غزنیکاب)\nکه سه میل بطرف جنوبی تاشقرغان میباشد جنگ واقع شد اینجنگ خیلی شدید و مفصل بود\nزیرا که لشکر (محمد اسحق خان) که تعداد آن از بیست هزار الی بیست و چهار هزار نفر بود\nبا خودش و پسرش (اسمعیل خان) جد و جهد مینمودند که فاتح شوند چرا که میدانستند\nاینجنگ اقبال و ادبار طرفین را مشخص خواهد نمود از طرف دیگر مطالعه کنندگان فصول\nقبل اینکتاب میدانند که از (سردار عبد الله خان) دوستی فدوی تر و معتمد تر از (جنرال\nغلام حیدر خان) صاحب منصبی تربیت شده تر و مجرب تر نداشتم و هیچیک از این صاب\nمنصبها بآسانی شکست نمیخوردند و (محمد اسحق خان) کم جرأت بود چنانچه پدرش هیچ جا\nرا داشت شخصاً جنگ نکرد ولی صاحب منصبهای نظامی او که اشخاص منتخب بودند که خودم (محمد\nاسحق خان) داده بودم که در صورت لزوم با روسها مقابل شوند تماماً اشخاص شجاع و مجربی\nبودند مثل (جنرال محمد حسینخان) و (کرنیل فضل الدین خان) و سایرین از صبح زود تا پاسی\nاز شب گذشته سربازهای هر دو لشکر بکمال تشدّد و ثبات قدم میجنگیدند و از طرفین بسیار\nکشته و زخمی شده بودند که بحساب در نمی امدند در این حین وقت عصری یکدسته از لشکریان\nبا (سردار عبد الله خان) و (جنرال کتال خان) و (کماندان محمد حسینخان) و (عبد الحکیم خان) ر\nقلب لشکر دو را فتاده از عساکر (محمد اسحق خان) که بسر کردە گی (محمد حسنیخان) هزاره ای میجنگیدند"}
{"book": "adl0965", "page": 230, "text": "فصل یازدهم\n(۲۲۵)\nشکست سختی خوردند از طرف دیگر وقتیکه جنگ بین (جنرال غلام حیدرخان) و دشمن اشتداد\nداشت بعضی از سربازهای کمک بگرام (بجنرال محمدحسنخان) هزاره ملحق شده بطرف\nتپه که (محمد اسحق خان) آنجا بود بتاخت رفتند که با و سلام نمایند مشارالیه بواهمه اینکه آن جمعیت\nکه بطرف او میازند می آیند او را اسیر نمایند و شکر او شکست خورده است رو بفرار\nنهاد لشکرش تا مدتی بعد از غروب آفتاب که هوا بکلی تاریک شده بود با (جنرال غلام حیدرخان)\nمشغول جنگ بودند خود (محمد اسحق خان) بعجله هرچه تمامتر مشغول فرار بود همینکه بلشکرش\nخبر رسید که سردار آنها فرار نموده است خود را باخته آخرالامر شکست خوردند خلاصه\nبتاریخ ذدویم محرم سنه هزار و سیصد شش (جنرال غلام حیدرخان) این فتح بزر کرا حاصل\nنمود از طرف دیگر یک جزو از لشکر من که شکست خورده بودند چنان سراسیمه فرار کردند\nکه تا رسیدن بکابل ابداً در هیچ جا قرار نگرفته چنانچه اکثری از آنها بدون اینکه بکابل\nبیایند بوطن و خانه خود رفته انتشار داده بودند که (جنرال غلام حیدرخان) مقتول شده است\nو تمام لشکری که بجنگ (محمد اسحق خان) فرستاده شده بود متفرق شده اند فی الواقع\nحکمرانی من با تمام رسیده است و بی من رویهٔ بعضی از حکمرانهای افغانستان را مثل\n(شیر علیخان) یا عمویم (محمد اعظم خان) نداشتم که بمحض شکستی که بأنها میرسید میکر بختند\nبا کمال بردباری تحمل نموده یکروز انتظار کشیدم خوشبختانه صبح روز دیگر بعد از آنکه لشکر\nشکست خورده بکابل رسیده بودند خبر فتح لشکر من و شکست دشمن رسید و این قضیه\nثابت نمود که فتح و نصرت با خداست اگرچه عساکر دشمن اولاً فتح کرده بودند و لشکر من\nشکست خورده بودند ولی چون مشیت خداوندی براین تعلق یافته بود که شخص من حکمران\nکلیه اوبعنی اهالی افغانستان باشد دشمن فرار نمودند و فتح قسمت من گردید بعضی از مصاحبنهای\n(محمد اسحق خان) تاخته نزد او رفته بودند که خبر فتح لشکر او را با و بدهند ولی مشارالیه حرف آنها را"}
{"book": "adl0965", "page": 231, "text": "فصل یازدهم\nقبول نکرده همانجا همه را بقتل رسانیده گفته بود اینها خائن میباشند میخواهند مرا بکروسید\nگرفته بدست دشمن بسپارند در پاداش خدمات نمایانی که جنرال شجاع من (غلام حیدر خان)\nکرده بود نشان الماس دیگری بجهته او فرستاده او را برتبه سپه سالاری ترکستان ارتقا\nدادم و حالا هم دارای منصب مذکور میباشد\nبعد از این شکست (محمد اسحق خان) بچندین جهات بجهته من لازم شد بترکستان بروم و جهات\nعمده آن این بود اولا ولایتر ابخوبی منظم نموده کارهای حکومتی آنجا را که از چندین سال بکلی\nسپرده (محمد اسحق خان) بود دایر نمایم ثانیا بجهته تبعید بعضی اشخاص خائن نمک بحرام مثل سلطان خان\nکه در کمک دادن (محمد اسحق خان) شامل بوده است اقداماتی نمایم تا دیگر اسباب فساد\nو زحمت در مملکت فراهم نیاید ثالثا بمن اطلاع رسیده بود که یکی از دول همسایه در فراهم\nآوردن اسباب این شورش انگشتی داشته است و این امر (محمد اسحق خان) را جری\nکرده بود که شورش نماید رابعا بمن اطلاع داده بودند که بعضی از صاحب منصبهای بزرگ لشکر\nمن که در ترکستان بوده اند رفتارشان نسبت بمن صادقانه نیست و اگر (اسحق خان)\nاینقدر کم جرأتی نمیکرد با و ملحق شده بودند ولی از اظهار این معنی مشعوفم که اینجزء کذب ثابت شد\nچنانچه در همان نقطه شخصا در اینباب تحقیقات بعمل آوردم دانستم این فقره بی اصل بوده است\nنیز خیال داشتم بهرات رفته استحکامات قوی در آنجا و تمام سرحدات شمالی و مغربی خود\nبجهته منع تخطیات روسها احداث نمایم ولی این خیال بواسطه عدم پول بخوبی صورت نگرفت\nزیرا که گمان میکردم دولت هندوستان بمن امداد خواهد داد چون مددی نرسید هر قدر\nممکن بود از مالیات مملکت خودم بجهته تعمیرات دفاعیه خرج نمودم از جمله این تعمیرات قلعه عمده و خیلی\nمعتنابی در ده وادی نزدیک مزار شریف تازه ساختم این قلعه در تمام مملکت بزرگترین و محکمترین\nقلاع است قلعه مذکور سرکوهی واقع است که مشرف و مسلط بر دره میباشد که راه بزرگ\nغلام"}
{"book": "adl0965", "page": 232, "text": "فصل یازدهم (۲۲۷)\n\nخاک روس و شهر بلخ که پایتخت ترکستان است از وسط آن درّه میکذرد پسر خودم\n(حبیب الله خان) را بنیابت خود بکابل کذاشته در ماه صفر سنه هزار و سیصد و شش\nموسم پائیز خودم عازم مزار شریف کردیدم و تا ماه ذیحجه سنه هزار و سیصد و هفت از انجا\nمراجعت نکردم در اینوقت که بترکستان اقامت داشتم نوکر قدیم و خیلی با امین و وفادار من\n(جنرال میراحمدخان) که از جانب من در هندوستان سفیر بود وفات یافت و (لاردلنسدون)\nکه بعد از (لارد دفرین) بفرمانفرمائی هندوستان سفیر و مأمور شده بود با من مکاتبه نموده در باب\nامورات داخلی افغانستان بمن مصلحت داد چون صلاح او را نمیتوانستم بپذیرم احتمال\nدارد از این بابت مکدر شده بود در اینباب در موقع خودش مذاکره خواهم نمود سلطان مراد\nقندوزی هم فرار نموده در ترکستان مستقرنی روس (باسحاق خان) ملحق کردید و حالا هم در انجا\nمیباشد زمانیکه در مزارشریف بودم اهالی بدخشان هم شورش نمودند انها را تنبیه کردم دیگر\nاسباب تشویش بجهه من فراهم نیاوردند در زمان اقامت ترکستان واقعهٔ دیگری هم افتاد در ماه\nربیع الثانی سنه هزار و سیصد و شش روزی مشغول دیدن سان عساکر مقیم مزارشریف بودم در\nبین یکی از سربازها کلوله از تفنک خود بطرف من خالی نمود چیزی نمانده بود کشته شوم وقتیکه\nجان بسلامت ببر بردم سریست که نه خودم نه انهایکه حاضر بودند توانستیم بفهمیم چراکه فهمیدن\nاینمعنی ناممکن است که چطور کلوله تفنک وسط صندلی که روی آن نشسته بودم سوراخ نموده است\nو بعوض اینکه از بدن من بکذرد بغلام بچه که عقب سر من ایستاده بود خورده او را سخت مجروح\nنموده این صندلی را بطور یادکار نکاه داشته ام من شخص قطوری هستم و صندلی مذکور انقدر\nوسعت داشت که برای نشستن من مکفی بود اسباب حیرت است که چطور کلوله از گذشتن از\nسینه من خطا نمود چنین است هر کاه خداوند خواسته باشد جان شخصی را محافظت نماید هیچکس نمیتواند\nاو را تلف کند چنانکه کشته اند اگر تیغ عالم بجنبد زجای نبردر کی تا نخواهد خدای و مفاد آیه شریفه است"}
{"book": "adl0965", "page": 233, "text": "فصل یازدهم\n۲۲۸\n\nاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعة ولا یستقدمون جهته دیگر هم که مرا محافظت مینماید اینست\nویقین دارم انمغنی از فقره که ذیل تصریح میشود در زمانیکه طفل بودم بمن گفتند شخص مقدسی طلسمی داره\nکه بکاغذ مینویسد هر کسی با خود نگاه ندارد هیچ اسلحه ناری یا اسلحه دیگر باو کار نمیکند اولش\nاین طلسم را معتقد نبودم لهذا طلسم مزبور را بگردن گوسفندی بسته امتحان کردم اگر چه\nخیلی سعی کردم حیوان مذکور را بگلوله بزنم ولی بهیچ گلوله با وصدمه نزد باین دلیل ناطق\nبطلسم مذکو رمعتقد شده ببازوی راست خود بسته از طفولیت تاکنون همراه\nدارم اعتقادم این است اسباب حفاظت من همین طلسم شده است متأسفم بسبب انچه یک\nسرباز که میخواست مرا بگلوله بزند معلوم نشد زیرا که یکنفر جنرالی که نزدیکش ایستاده بود بلانا\nهمانجا اورا بیکضربت شمشیر بقتل رسانید اگر چه فریاد زدم او را نکشید تا تحقیقات بوه\nبعمل آید چراکه بخیال من سرباز مذکور رایکی از دشمنان قوی ومخفی من مخصوصاً باین کار واداره\nاتفاق عمده دیگر که در زمان اقامت من بترکستان واقع شد این بود که از دو نفر عیال من\nدو پسر متولد شدند یکی از آنها بتاریخ نوزدهم محرم سنه هزار و سیصد و هفت که\nاسم او را باسم خلیفه دویم محمد عمر نهادم ودیگری بتاریخ یازدهم صفر سنه هزار وسیصد\nهفت متولد شد اسم او را باسم خلیفه وداماد عزیز پیغمبر (غلام علی) نهادم این پسر حالا\nبجهت تسکین قلب اهالی انجا در ترکستان میباشد تا انها او را ببیند زیرا که خودم که\nپادشاه انها هستم نمیتوانم نزد آنها بمانم (محمد عمر) پسرم بمیه میباشد مشارالیه بکابل است\nوبعضی اوقات مثل سایر برا در هایش بهمان ترتیباتی که مخصوص در بارخودم میباشد\nبدربار برادر خودش (حبیب الله خان ) حاضر میشود بتاریخ ششم ذیحجه سنه هزارو\nسیصد و هفت که بکابل مراجعت نمودم در زمان غیبت دوساله من پسرم (حبیب اللہ خان )\nبطورسی عاقلانه وزیر کانه حکومت کرده بود که کاملاً برحسب میل من بوده است بپاداش\nاین"}
{"book": "adl0965", "page": 234, "text": "۲۲۹\nفصل یازدهم\nانجامد معاش و نشان باو عطا نمودم یکی بجهته خدمات نمایان در امورات مملکتی و یکی بجهته اینکه\nشورشی را که سربازهای فوج قندهاری و هزاره برپا نموده بودند شجاعانه جلوگیری کرده بود\nمشارالیه در اینموقع با کمال شجاعت رفتار نموده به تنهائی سواره در میان سربازهای\nیاغی رفته بدون اینکه بترسد که باو صدمه خواهند رسانید از این رفتار دلیرانه بسربازها\nثابت کرده بود که بآنها اطمینان دارد والا بدون تحفظ جرئت نمیکرد بمیان آنها برود\nو بآنها وعده داده بود تظلمات آنها را اصغا نموده غوررسی نماید باینقسم فتنه را خوابانیده\nبود و نیز یکدو فقره جزئی دیگر را هم که میخواستند اغتشاش نمایند و باو اطلاع رسیده بود\nکه احتمال دارد این اغتشاش در جاجی و منگل واقع شود خوابانیده بود از آنوقت او را نجای\nداشتم که بعوض من بدربار عمومی جلوس نماید زیراکه در تدبیر و دانائی او اطمینان کلی حاصل\nکرده ام کارهای متعلق بامورات خارجه را با کارهای خیلی معتنی و مهمی که تعلق بامورات داخله\nمملکت دارد بعهده خودم گذاشته ام چون اینفصل کویا برای مذاکره جنگهای داخلی و\nاغتشاشات دیگر باشد در این محل در باب اموراتی که راجع باینفقرات نیست دیگر مذاکره نمینمایم\nجنگ با طایفه هزاره\nاینجنگ چهارمین جنگ داخلی میباشد که در زمان حکمرانی من اتفاق افتاده است اعتقادم\nاینست که اینجنگ بالنسبه بجنگهای دیگر بیشتر باعث ازدیاد شوکت و قوت و قدرت\nو امنیت و سلامت سلطنت من گردیده است اولا مردمان هزاره بربری قرنهاست اسباب\nاسباب وحشت حکمرانهای افغانستان بوده اند حتی پادشاه اعظم (نادر شاه) که افغان\nو هندوستان و ایران را بحیطه تصرف درآورده بود نتوانست طایفه هزاره را بکلی\nمطیع نماید ثانیا هزاره همیشه در ولایات جنوبی و شمالی و مغربی افغانستان بمسافرین تعدی\nمینمودند از وقتیکه تاخت و تاراج آنها باتمام رسیده حالت مملکت بکلی منتظم گردیده است"}
{"book": "adl0965", "page": 235, "text": "فصل پانزدهم\n\nثالثاً این طایفه همیشه حاضر بودند همینکه کسی از خارج تخطی نموده بافغانستان حمله نماید با او ملحق\nشوند چون هزاره‌ها خود را شیعه میدانند و دیگران سنّی هستند اعتقادشان این است\nکه همۀ افغانها کافر میباشند بزرگترین امپراطورهای مغل یعنی بابر پادشاه در اوایل مائۀ\nدهم هجری در (توزک) خود مینویسد من نتوانستم مخالفت این طایفه قومی در میدان جنگ بیایم\nعین عبارتی که مینویسد این است (با تقسیم مشغول جنگ شدم که شبانه بغتهً بآنهاترک\nو زمریخ را متصرف کردیدیم دو وقت نماز صبح برسر هزاره‌ها ریخته کاملاً آنها را کوبیدیم) نیز از تورک\nبابر شاه معلوم میشود که هزاره‌ها در آنزمان هم عادی بر این بودند که مسافرین را در معابر یکه خوت\nکرده بودند و کسی نمیتوانست بدون مستحفظ زیاد عبور نماید تاخت و تاراج نمایند بجهة اینکه\nمطالعه کنندگان کتاب خود را در باب پوشالی هزاره قدری مطلع نمایم اظهار میدارم\nکه این طایفه در قلب مملکت افغانستان واقع شده‌اند و دره‌های محکم و قلا ل جبال شامخه را\nکه از کابل و غزنین و کلات غلجائی تا نزدیک هرات و بلخ ممتد است در تصرف دارند\nعلاوه بر این قطعه بزرگی که در نقطه مرکزی مملکت و بالطبع مستحکم است وطن آنها میباشد\nهزارها در تمام مملکت افغانستان منتشر میباشند و بهر ولایت و قصبات و قلعه‌جات\nدیده میشوند در افغانستان مثلی میگویند اگر هزاره‌های خر بارکش نبودند و از عهدۀ\nکارهای ما بر نمی‌آمدند باید خود مان مثل الاغ کار خود را میکردیم هزاره‌ها طایفه مخلوطی میباشند\nکه آبا و اجداد آنها از اهالی مستقرات نظامی میباشند که سلاطین مغل احداث کرده بودند\nدر مائۀ دهم هجری (ابوالفضل) مینویسد (ابوالفضل یکی از وزرای اکبر پادشاه هندوستان\nبوده است) که این طایفه بقیۀ قشون مارین خان نوادۀ چنگیز خان میباشند گمان عمومی در\nافغانستان این است که اکثر سلاطین که از طرف مغرب بهندوستان تاخته‌اند رسمشان\nاین بوده است که اهالی مملکت خود را در امتداد راه هندوستان محل سکنی داده یورت برای"}
{"book": "adl0965", "page": 236, "text": "فصل یازدهم ۲۳۱\n\nآنها معین میکردند که از عقب سر خود محفوظ باشند و بهمین جهت مغلها طایفه هزاره را از ابتدای\nمغربی خاک افغانستان الی انتهای شرقی مملکت محل سکونت دادند مثل اینکه اسکندر\nکبیر طایفه کافریا از خو قند و بدخشان تا چترال و حدود پنجاب محل سکونت داد و این هزاره ها\nتماما اهل تشیع میباشند اکنون که اینطایفه بزرگ و زحمت کش و شجاع را با اوطان و اصلیت\nآنها بمطالعه کنندگان کتاب خود معرفی نمودم بشرح و سایس و نتایج جنگ مذکور را بیان\nمینمایم اگرچه عادت اینطایفه چنین بود که اسباب اخلال امنیت مسافرین را در راه\nفراهم میآوردند ولی فقط بهمین مسئله بجهته من عذر موجهی نبود که اقدامات سخت در باره\nآنها بنمایم برعلاوه بعضی از سرکرده های آنها نسبت بمن رفتار دوستانه داشتند که با\nدر عوض از من مهربانی میدیدند لکن در سنه هزار و سیصد و شش وقتیکه من در باب\nطایفه بزرگ ترکستان مشوش و پریشان بودم و از راه کوهستان بمزار شریف میرفتم\nیکی از طوایف هزاره موسوم (بطایفه شیخعلی) که در حدود شمالی و غربی محال بامیان سکنا\nداشتند بمخالفت من بخواسته مامورین مرا از ابتیاع نمودن آذوقه و علوفه بجهته عساکرد\nمالهای بنه ممانعت کرده بودند و اینفقره در سفر خیلی اسباب زحمت من شده بود\nوقتی در سنه هزار و سیصد و هفت بکابل مراجعت میکردم (سردار عبد القدوسخان)\nرا بحکومت بامیان گذاشته باو دستور العمل دادم که سرکرده های هزاره را در اکثر اوقات\nبحضور خودش دعوت نموده با نها ستمریات و انعامات و خلعتها داده آنها را تزیین\nنماید که رعایای مطیع و آرامی بشوند هزاره های طایفه شیخعلی که آنها را (میرحسین) بعضی\nسرکرده های دیگر اغوا کرده بودند مسلح گردیده شروع بجنگ نموده قوافل را تاخت و تاز مینمائید\nابتدای اشکالات را فراهم آوردند برعلاوه یکی از دسته های لشکر افغانی حمله نمودند از انجهته\nمصمم شده لشکری بسر آنها فرستادم که آنها را شکست دادند بعضی از آنها مقتول و"}
{"book": "adl0965", "page": 237, "text": "فصل یازدهم\nجمعي مطیع حکومت من شدند بقیه آنها را اسیر نموده بکابل آوردم لکن با اسرای کمال مهربانی\nپیش آمد نصیحتشان کردم که در آتیه اسباب اغتشاش فراهم نیاورده رعایای مطیع\nو باوفائی باشند و آنها را مخلصاً باوطانشان رجعت دادم در بهار سنه هزار و سیصد\nهشت بعضی از هزاره با بنامی تاخت و تاراج بمسافرین نهادند مأمورین نظامی من که در\nغزنین اقامت داشتند به بعضی از سرکرده‌های هزاره مخصوصاً بسرکرده‌های اوزگان\nکاغذی نوشتند که اگر رعایای خودمان نمیخواهند آرام بگیرند دول اربعه همسایه این امر\nرا اسباب ضعف ماخواهند دانست و بدنام خواهیم شد لهذ مصلحت چنین است\nشما بیعت پادشاه ما را قبول نمائید و جنگ و جدال را موقوف بدارید چون هزاره‌ها از مدت\nسیصد سال رعایای اطراف خود را تاخت و تاراج نموده بودند و هیچیک از سلاطین\nقدرت نداشتند آنها را کاملاً آرام نمایند خیال میکردند خیلی قومی هستند و شکست نمیخورد\nخود را بقوت خودشان خیلی مغرور بودند از اینجهته جواب کاغذ مذکور را نوشته بیست\nنفر از سرکرده‌های آنها مهر کردند که مضمون مراسله بقرار ذیل بود اگر شما افغانها بقطاً\nامیر جسمانی خود مغرورید ما با ستظهار امیر روحانی خود یعنی صاحب ذوالفقار مغرورتر میباشم\n(چون شیعه هستند مقصودشان این بود که بعد از خدا حضرت علی میباشد در مراسله مذکور\nمدلل داشته بودند که حضرت علی از من قوی تر است شکی نیست حضرت علی پیشوای روحانی\nما و خلیفه پیغمبر ما میباشد و از روح پاک او خیلی استعانت بما میرسد ولی اینهم یقین است\nاستعانت مذکوریه هیچوقت بمردان شریر و یاغی نمیرسد نیز در مراسله مذکور نوشته بودند ای\nمأمورین افغان چرا در مراسله خود اظهار داشته‌اید چهار دولت همسایه شما میباشد چرا نگفتند\nپنجدولت همسایه شما میباشد زیرا که دولت ما را هم باید شامل میکردید بجهته خوبی و سلامتی خود\nتان بشما صلاح میدهیم که باید از ما دوری بجوئید"}
{"book": "adl0965", "page": 238, "text": "فصل یازدهم\n۲۳۳\nپس از ملاخطۀ اینمراسله در بهار سنه هزار و سیصد و هشت (سردار عبدالقدوسخان) را\nبالشکری از بامیان (جنرال شیر محمد خان) را از هرات و (جنرال زبردست خان) را از ترکستان\nبرای تنبیه طایفۀ هزاره مقرر داشتم (سردار عبدالقدوسخان) که براین سه نفر صاحب منصب\nرئیس مقرر داشته اقتدار کامل باو دادم بسبب سختی کوهها وعدم راهها تصرف استحکامات\nهزاره با خیلی صعب بود ولی (سردار عبدالقدوسخان) شجاعانه و عاقلانه جنگیده دشمن را مغلوب\nنموده شهرا و زرکان که محکمترین مرکز هزاره ها بود متصرف گردید بعد از این شکست اکثر سرکردگان\nاطاعت مرا قبول نمودند و سردار مذکور آنها را بحضور من بکابل فرستاد بهمه آنها ئیکه بحضور\nآمدند وتقصیر پانصد نفر میشدند با کمال ملایمت و نهایت مهربانی رفتار نمودم چرا که میدانستم\nقرنها گذشته که اینها مطلق العنان بوده اند نخواستم بآنها سختی نمایم بلکه سعی کردم آنها را بمهربانی\nجلب نمایم بهمه آنها خلعت های فاخره داده بهر یک از آنها یکهزار الی دو هزار روپیه نقد انعام\nدادم و این انعام تلافی ضرر زراعت و محصول آنها را در زمانیکه مشغول جنگ بودند بجوی\nمینمود بعد آنها را مرخص کردم با وطان خود مراجعت نمایند هزاره ها در زمستان آرام بودند\nولی در بهار سنه هزار و سیصد و نه با کمال اشتداد بنای یاغیگری را گذاشتند (محمد\nعظیم خان هزاره) که لقب سرداری باو داده بودم که رتبه اش با خانواده سلطنتی مربوط و\nباشد و او را بحکمرانی هزاره مامور کرده بودم غدارانه با یاغیها ملحق گردید در حقیقت در این\nاغتشاش دویمی محرک بزرگ همین شخص بود اینشخص مامور معروفی بود که خودم او را\nآنجا فرستاده بودم و بعموم هزاره ها کمال نفوذ را داشت لهذا بر حسب دعوت او با\nجمعیت زیاد بمخالفت من برخواستند اینمرتبه هزاره ها از پیشتر محق تر بودند شخص خائنی دیگ\nموسوم (بقاضی اصغر) که رئیس روحانی و پیشوای مذهبی هزاره شمرده میشد در این اغتشاش جا\n(محمد عظیم خان) گردیده بود ایندفعه در بندهای بین کابل و قندها روسا یر نقاط ولایتها را بستند"}
{"book": "adl0965", "page": 239, "text": "فصل یازدهم\nکه مانع از حرکت عساکر من بشوند (بجنرال امیر عطا خان) هراتی که با لشکر زیاد در کابل بود و تقریباً\nهشت هزار نفر میشدند حکم دادم از طرف غزنین بسر هزاره با حمله ببرد و (محمد حسینخان) سر کرده\nهزاره ها که یکی از مستخدمین شخصی من و دشمن (عظیم خان) بود حکم دادم از طرف جنوب با آن ملک\nبکرام حمله ببرد یاغیها شکست خورده (محمد عظیم خان) را اسیر نموده با عیال و اطفال بکابل\nآوردند مشارالیه در محبس فوت شد پس از این فتح که (محمد حسینخان) هزاره بکابل مراجعت\nنمود بقدری با مشارالیه بطور مهربانی رفتار نمودم که نشان الماس و کلاه شاهزاده گی باو عطا\nکردم در حقیقت از سایر امالی طایفه مشارالیه را بیشتر مقرر داشتم علاوه براین او را بحکومت\nهزاره منصوب نمودم چون (سردار عبد القدوسخان) سخت نا خوش بود او را بکابل احضار نمودم\nکه اطبای من او را معالجه نمایند این (محمد حسینخان) خائن که بجهته خدمات گذشته او در حکومت\nاو را باینمقام عالی در هزاره جات ارتقا داده اینقدر امتیازات باو داده بودم بمخالفت من برخاست\nمشارالیه بهمین قدریکه هزاره های تازه مطیع شده را بجهته شورش تحریک نماید قانع نگردید\nهزاره های بهسود و سرخ سنگ را که بطرف شمال و غزنین سکونت داشتند و همیشه رعایای\nوحشی صفتی بودند اغوا نمود که شورش نمایند و اینها هم ادوات حربیه و قورخانه و شمشیرهای\nدوستی را تاراج نموده اینمرتبه آتش شورش در تمام ولایت هر جائیکه طایفه هزاره بودند\nمشتعل گردید باندازه که اکثر اشخاصیکه از این طایفه در کابل محبوس بودند و کسانیکه مستخدمین شخصی\nمن بودند و بآنها مثل نوکر های محرم خود خیلی مهربانی داشتم فرار نموده با شورشیان\nملحق گردیدند اهالی (ده افشار) و هزاره های قلعه جات اطراف کابل با دشمن ملحق شدند خانهای\nقزلباشان داشته ام هزاره ها در تمام مملکت با جمعیت افاغنه مخلوط میباشند بیم کلی داشتم مبادا\nشورش عمومی برپا شود و در همین اوقات دولت هندوستان سختی مینمود که سفارت خود را\nبریاست (لارد رابرتس) با لشکر زیاد بکابل بفرستند و از این اقدام اهالی افغانستان\n\nهمچنین"}
{"book": "adl0965", "page": 240, "text": "فصل یازدهم\n۲۳۵\nچنین تصور مینمودند که بسبب اینکه نمیتوانم شخصاً از عهده شورشیان برآیم انگلیسها میخواهند افغانها\nبتصرف خودشان بیآورند از طرف دیگر بعضی اشکالات در میمنه در کار فراهم آمدن بود (محمد اسحق خان)\nبا جور هم اسباب تشویش شده عساکر مقیم (جلال آباد) را تهدید مینمود دولت هندوستان\nنمیگذاشت اوراتنبیه نمایم مجبور شدم تمام اقداماتیکه ممکن بود بجهة جلوگیری این اغتشاش\nعمومی و پریشانی بعمل بیآورم لهذا (بجنرال غلام حیدر خان سپه سالار) حکم دادم هر قدر لشگر که\nمیتواند جمع نموده از ترکستان حرکت نماید و باین لشگر حکم داده بودم از طرف شمال و مغرب بر\nهزاره ها حمله نمایند و لشگر دیگری بسرکردگی (سعد الدینخان) حاکم هرات از هرات حرکت نماید\nو (سردار عبدالله خان) را از قندهار و (جنرال امیر محمد خان) تگابی را از کابل فرستادم که از طرف\nجنوب و مشرق حمله نمایند باین قسم از همه طرف بیاغیها حمله ببرند دیگر سرکرده های افاغنه چندین مرتبه\nاستدعا کرده بودند که بمخارج خودشان جمعیتی از اهالی مملکت فراهم اورده بکمک هزاره ها که انهارا\nدشمن ولایت و دین خود میدانستند بروند لکن بآنها اجازه اینکار را نداده بودم در انوقت\nحکم عمومی دادم که هر شخصی برود در تنبیه شورشیان کمک نماید عساکر مسلح و ایلجاری که\nحاضر خدمت شده بودند تعدادشان سی هزار الی چهل هزار اشخاص جنگی بود که از اطراف\nبسرکردگی خوانین ورؤسای خود عازم ولایت هزاره شدند قبل از رسیدن این جمعیت\nایلجاری (غلام حیدر خان سپهسالار) و (سعد الدینخان) و (سردار عبدالله خان) که با یکدیگر\nملحق شده بودند و میخواستند باتفاق (جنرال امیر محمد خان) هم بکمال شجاعت و مهارت جنگیدند\nو دعساکر متفقه شورشیان را شکست کامل داده (محمد حسنخان) هزاره خائن و (رسولخان)\nکه یکنفر از مدبرین هزاره بود و (تاجیخان) میر هزاره معروف (بسنگ خورد) را با چندین نفر دیگر\nاز میرها و خوانین جنگجو یانرا اسیر نموده تمام این اسرا را بکابل آوردند و ولایت از وجود تمام این\nاشخاص مفسد پاک شد اهالی انجا حالا آرام و با امنیت در رعایای مطیع هستند و تمام تشویش مهم"}
{"book": "adl0965", "page": 241, "text": "۲۳۶\nفصل یازدهم\nشورش با نجام رسیده است اکنون احدی پیدا نمیشود که مردم را بشورش تحریک نماید\nچرا که هیچ شخصی وجود ندارد بعد از مراجعت (جنرال امیر محمد خان) بکابل او را بمرتبه جنرالی اول\nدر نظام سرافراز نمودم و حکومت شهر کابل و ریاست وعمارات سلطنتی و ادارات\nشخصی خودم را باو سپردم و این بزرگترین امتیازی است که در افغانستان بصاحب منصب\nنظامی داده شود حتی از منصب سپهسالاری خارج از کابل هم بزرگتر است و این جنرال شجاع\nبجهته فتح نمایانی که کرده بود استحقاق این امتیاز را داشت به مابقی صاحب منصبها ئی که در\nاینجنگ خدمت کرده بودند بر حسب خدماتشان پاداش دادم بعضی از هزاره ها استدعا نمودند\nآنها را مجدداً بولایتشان مامور نمایم ولی خیال میکنم این شعر مناسب حال من و هزاره ها\nمیباشد که گفته اند تا تو را دم مرا پسر یاد است دوستی من و تو بر باد است میتوان گفت\nاین جنگ هزاره ها آخرین جنگ داخلی بود که در افغانستان واقع شد و قویاً امید دارم\nدیگر هم جنگ داخلی در این مملکت نبوده باشد چرا که بخیال من فقط این است که امنیّت عمومی و داخلیه\nمملکت بسته بتدبیری است که من اختیار نموده ام رعایای افغانستان اینقدر کسب دانش\nنموده اند که فوائد امنیت و ضرر جنگ و اغتشاش را میدانند رجای واثق دارم که رعایا\nمن در زمان آتیه بطوریکه باید و شاید آرام بوده باشند در اینفصل که متعلق بجنگهای داخلی بود\nلازم ندانستم تمام زد و خوردهای جزئی را بنگارم مثلاً جنگ طایفه شنواری و قطاع الطریقهای سرحدّی\nو (خمار خان جندول) این زد و خوردها چندان معتنابه وند ولی باید دو یا سه زد و خورد هائیکه\nبین مامورین من و روسها واقع گردیده بیان نمایم این زد و خورد ها علاوه بر جنگ چخده که\nخیلی معتناً و قبلاً بیان داشته ام میباشد\nدر بهار سنه هزار و سیصد و نه (کرنیل یانوف) همان صاحب منصب روس که در ماه ذیحجه\nسنه هزار و سیصد و هشت کاپیتان (ینگ ہسبند) صاحب منصب انگلیس را گرفته بود بطرف شغنان\nکه ہم ..."}
{"book": "adl0965", "page": 242, "text": "فصل یازدهم (۲۳۷)\nپیش آمده و در ماه ذیحجه سنه هزار و سیصد و نه با دسته عساکر افغانستان که تحت حکم کاپیتان (شمس الدینخان) بودند در مقام موسوم (به سومه تاش) که بطرف مشرقی پامیر کول واقع است مقابله گردیده (کرنیل یانوف) بصاحبمنصب من کاپیتان (شمس الدینخان) حکم داد که از انجا خارج شده نقطه مزبور را باو واگذارد کاپیتان مذکور جواب داد من نوکر افغانستان هستم و فقط مطیع اوامر آقای خود خواهم بود نه مطیع مامور روس کرنیل روس مشتی بصورت مشارالیه کوبیده اینحرکت توهینی بود که صاحب منصب افغانستان نمیتوانست ازان بغض نظر نماید لهذا حینی که کرنیل یانوف شمشیر خود را میکشید کاپیتان مذکور شش لوله خود را بطرف کرنیل یا نوف خالی نمود گلوله از کرنیل مذکور رد شده بکمر بندش خورده و از کمر بندش گذشته سربازی را که پهلوی کرنیل ایستاده بودند زخمی نمود انرا تخته جنگ واقع گردید با وجود که افغانها همهجته ده دوازده نفر بودند و جمعیت کرنیل (یا نوف) زیاد بود و ممکن نبود با طرفی که اینقدر قوی باشد جنگند بازهم با شجاعت عادی خودشان کاپیتان (شمس الدینخان) و سربازهای افغانی او جنگیدند تا همه آنها در آنجا کشته شدند با وصف اینحرکت بیجا و خلاف قانون که از روسها صادر شد هیچ اقدام مؤثرا نه از طرف دولت انگلیس بعمل نیامد چون خودم هم بشرایط عهد نامه خود مقید بودم نمیتوانستم مستقیماً با روسها طرف شوم اینواقعه را هم از قبیل همان واقعات میتوان شمرد که در پنجهده) اتفاق افتاده بود در زمان اغتشاش هزاره با هم یکی از صاحب منصبهای روس مستقیماً داخل خاک افغانستان گردید که اینحرکت هم صریحاً خلاف معبود بود ولی وقتی مشارالیه دید بعضی از مامورین افغانستان ملتفت حرکات او هستند متعذر شد باینکه مست بوده است\nدر ماه ربیع الاقل سنه هزار و سیصد و یازده چون مامورین روس شنیدند (سرماتیمردونید از جانب دولت انگلیس بسفارت بکابل میآید یکدسته از عساکر خود را میرغابی که یکی از شعبه های"}
{"book": "adl0965", "page": 243, "text": "فصل یازدهم\n۲۳۸\nافغانی بدخشان میباشد فرستاد عساکر افغانستان را که ساخلو آنجا بودند تهدید نمودند\nمحض اینکه اینخبر را شنیدم فوراً (بسر مار تیمردورند) که در اینموقع (بجلال آباد) که بمن پشاور\nو کابل است رسیده بود اطلاع دادم و نیز دولت هندوستان را هم مطلع نمودم (سرمار تیمردورند)\nمستعجلاً جواب فرستاد و موکداً بمن مصلحت داد که بجنرال خودم (سیدشاه) که نزدیک مرغابی\nبود حکم بدهم با روسها که میخواستند این شهر را هم حسب المعمول عنفاً تصرف نمایند جنگ نمایند\nمن میدانستم اگر روسها را بکار خودشان وا بگذارم شهر بشهر را پشت سر هم گرفته و بعساکر من که\nدر سرحدات میباشند حمله خواهند نمود و آنوقت جلوگیری از آنها اشکال دارد ولی خوشبختانه\nاینمرتبه مأمورین افغانستان و روسی درسی بر وسها اموختند و بآنها نمودند که همیشه نمیتوانند بموجب\nمیل خودشان رفتار نماید (جنرال سید شاه خان) بآتش فشانی زیاد جواب توپ روسها\nدادند روسها همین که دیدند سربازهای من آماده کارند و ایندفعه بازیچه نیست عقب نشسته\nفتح را تماماً بافغانها دادند اینفتح بر شئونات لشکر افغان خیلی افزود و از آنوقت معلوم میشود\nروسها تنظیمات خود را در خاک افغانستان موقوف نموده اند و این اتفاق آخرین زدوخورد\nجزئی بود\nبنا بر معاهده که (سرمار تیمردورند) در سنه هزار و سیصد و یازده منعقد شده بود چندین محالاتی که\nاز افغانستان مجزّاً شده تحت نفوذ انگلیسها گذشته شده بود اهالی آنها بمخالفت دولت\nهندوستان برخواسته جنگ سختی نمودند خوشبختانه آنهائیکه رعایای من محسوب میشدند\nغیراز وزیریها که برحسب معمول قدیمه هر تپه خود را بعمل آوردند و نتوانستند ضرری عائد دارند\nما بقی بموجب معاهده که شده بود بدون زحمت مطیع من شدند ولی طایفی که بمخالفت من جنگیدند\nاهالی کافرستان بود چون ولایت کافرستان بموجب عهدنامه (سرمار تیمردورند) مقرّر\nشده بود جزو افغانستان باشد میخواستم بقوه قهریه تصرف کنم خیالم این بود اهالی آنجا برحسب\nو بموجب"}
{"book": "adl0965", "page": 244, "text": "فصل یازدهم\n۲۳۹\nو مهربانی رعایای آرام خود نمایم بجهة پیشرفت اینمقصود چندین مرتبه اکثر سرکرده‌های آنها را بكابل احضار نموده نقدینه زیاد و دیگر انعامات بآنها داده آنها را عودت دادم یا مراجعت نمودند اینحسن سلوک مرا باین اهالی وطن خود انتشار بدهند لکن اینطایفه اینقدر وحشی بودند که زنهای خود را با ماده گاوهای افاغنه اطراف معاوضه مینمودند و از اینسبب که آیا قیمت زن بستی تولید نزاع میشد اینطایفه قدر مهربانی مرا ندانسته با پولی که خودم بآنها داده بودم تفنک ابتیاع نمودند که در جنگ بمخالفت من استعمال نمایند در اینوقت دولت روس پامیر را متصرف گردیده از چندین نقاط بکافرستان نزدیک شده متصل پیش میآمدند تامل پیشتر از این در اینباب بیمفایده میدانستم جہانیکه مرا واداشت در لشکر کشیدن بکافرستان قدری تعجیل نمایم این بود اولا خیال نمودم که اکثر روسها کافرستانرا بیخونریخته متصرف شوند ادعا خواهند نمود که اینولایت مطلق العنان میباشد و از اینجهت خواهند گفت ما در نگاهداری ولایت مذکور محق هستیم ویقین داشتم بعد از اینکه ولایت مذکور را متصرف شوند اشکال دارد که آنها را بتخلیه آنجا مجبور نمایند ثانیاً چون اکثر قصبات افغانستان در محالات پنجشیر و لغمان و جلال آباد در ازمنه قدیم در تصرف کافریها بوده است شاید روسها آنها را ترغیب نمایند که متصرفات قدیمه خود را از حکمرانهای افغانستان استرداد نمایند و باینقسم اسباب عجزه دولت افغانستان فراهم خواهد آمد چرا که بهانه بدست روسها خواهد افتاد که با فغانستان مداخله نمایند ثالثاً اینطایفه چنانکه که تمام حدود مشرقی و شمالی افغانستان بامتداد شرقی و غربی افتاده‌اند اگر یکوقتی دولت من با مملکت دیگری جنگ داشته باشد اینها از عقب سر خیلی اسباب تشویش خواهند بود و نیز بجهة تجارت و افتتاح راهها از (جلال آباد) و (اسمار) و کابل بطرف نقاط نظامی فغانستان که در شمال و مشرق مملکت واقع است خیلی مهم میدانستم که اینطایفه مغلوب نمایم دلیل آخری که بجهة مغلوبیت آنها از جهات دیگر کمتر اهمیت نداشت این بود که\n\nمارا در دست میگیرد و اسباب تبعیت"}
{"book": "adl0965", "page": 245, "text": "۲۴۰\nفصل یازدهم\nاینطایفه همیشه با افاغنه اطراف مشغول زدوخورد بودند و از هر دو طرف جمع کثیری بقتل\nمیرسید و طریقه زشت برده فروشی هم شیوع داشت و اینها چنان طایفه شجاعی بودند که\nمیدانستم هر در زمان تحت حکومت من سربازهای نظامی خیلی کارآمد خواهند شد بجهات\nمذکوره فوق مصمم شدم که کافرستان را مسخر نمایم ولی قبل از اقدام باینکار باید توجه خود را بمسئله تهیه\nو موقع مساعد جهتة لشکر کشیدن بولایت مذکور معطوف میداشتم فقره تهیه کار مشکلی نبود ولی\nمسئله دیگر محتاج بتعمق زیاد بود بعد از غور و تفکر خیالم بر این قرار گرفت که باید لشکرم در موسم\nزمستان وقتیکه برف زیاد قلل جبال را فرا گرفته باشد حمله آور شوند دلایلی که بجهته منتخب\nداشتن زمستان برای حمله نمودن داشتم بقرار ذیل بود اولاً میدانستم که کافر یها با نظرا\nشجاع تربیت شده من در میدان فراخ نمیتوانند و نخواهند جنگید بلکه بقلل جبال\nصعود خواهند نمود و بردن توپهای بزرگ بانجا خیلی اشکال خواهد داشت ثانیاً خیال کردم\nاگر وقتی گذارها باز باشد حمله نمایم آنها بخاک روس رفته سعی خواهند کرد روسها را تحریک\nنمایند بحمایت آنها بخواسته ولایت آنها را برای آنها پس بگیرند و در انصورت روسها دما\nتسلط در ولایت مذکور باقسام محالاتی که بطرف شمالی و مشرقی افغانستان واقع است\nخواهند نمود ثالثاً کافریها طایفه شجاعی میباشند و اگر در تابستان بآنها حمله نمایم جنگ سخت\nخواهد شد و آنوقت از هر دو طرف نفوس زیادی تلف میشوند لهذا قرار دادم وقتی آنها در\nموسم پاییز و زمستان بخانهای مخمور باشند بدون اینکه آنها را موقع جنگیدن زیاد داد\nشود بر انها یورش ببرم رابعاً عادت بعضی کشیشهای مذهب عیسوی چنین است نقطہ\nکه موقع بدستشان بیاید مداخله مینمایند خیال کردم این کشیشها در باب تسخیر کافرستان جهتی\nبجهتة فراهم خواهند آورد لہذا لازم بود وقت را از دست نداده قبل از اینکه اینخبر بممالک خار\nمنتشر شود جنگ را با رسانیده ولایت مذکور را بحیطه تصرف در آورم اشخاصی که در بعضی از ولایات"}
{"book": "adl0965", "page": 246, "text": "فصل یازدهم (۲۴۱)\n\nانگلیس مقالات دقیقانه در اینباب مطالعه نموده اند خواهند دانست خیالاً من بخطا نبوده\nاست لهذا به تسخیر کافرستان تهیّه‌جات ذیلرا بعمل آوردم در پائیز جمعیت زیادی از نظام\nبا ادوات حربیّه و قورخانه و آذوقه در چهار نقطه جمع نمودم دسته بزرگ این لشکر تحت حکم\n(کاپیتان محمّدعلیخان) بود و چنین قرار داده شد که ایندسته از راه پنجشیر تقویم\nکه قلعه محکمتری و مرکزی کافرستان بود بروند بسته دویمی قرار شد که بسرکردگی (جنرال\nغلام حیدرخان چرخی) از اسمار و جنرال بروند دسته سومی از بدخشان بسرکردگی (جنرال\nکتان خان) برود دسته جزئی دیگر از لغمان بسرکردگی حاکم لغمان و فیض محمّد چرخی بروند\nاینچهار دسته حاضره و منتظر بودند که هر وقت حکم شود حرکت نمایند چون اینچهار نقطه که در آنجا\nلشکر جمع شده بودند در حدود افغانستان میباشد و از اینجهت همه وقت نقاط مقنّنات\nنظامی است هیچکس گمان نمیکرد که در این تهیّه مقصود مخصوصی در نظر است و با ملاحظه اخیری\nکه حمله‌بردید هیچکس گمان نداشت که مقصود از این جمع‌آوری لشکر اینست که بکافرستان\nیورش برده حمله‌نمایند لهذا روزی در زمستان سنه هزار و سیصد و سیزده حکم\nدادم که اینچهار دسته‌لشکر کافرستان را از همه طرف احاطه نموده به‌یکوقت یورش نمایند\nاین تدبیر بطور خوب از پیش برده شد و در ظرف چهل روز تمام ولایت کافرستان مسخّر\nگردید در بهار سنه هزار و سیصد و سیزده لشکر بکابل مراجعت نمودند وقتی کشیشهای مسکوی\nاینخبر را شنیدند هیجان زیادی در انگلستان برپا نموده اظهار داشتند کافرها عیسوی هستند\nما میباشند لکن من هیچ عیسوی در میان آنها پیدا نکردم دین این کافرها که در باب\nآن در کتاب دیگری نوشته و مذاکره نموده‌ام ترکیب عجیبی از بت‌پرستی قدیم و عقاید باطله\nبود کافرها نیگز شجاعانه جنگیده و در ولایت خود اسیر شده بودند آنها را از آنجا حرکت داده\nمحال موسوم به لغمان را که نزدیک کابل و هوای آنجا مطبوع و خیلی مشابهت بهوای مملکت"}
{"book": "adl0965", "page": 247, "text": "(۲۴۲)\nفصل یازدهم\nخودشان داشت بآنها دادم و بجهت تدریس آنها چند باب مدرسه مفتوح نمودم لکن چون اینها\nطایفه شجاعی میباشند تقریباً تمام جوانان آنها بجهة خدمت نظامی تربیت میشوند تعداد\nزیادی از سربازهای افغانستان که میعاد خدمتشان با تمام رسیده و جمعی دیگر از طوایف\nجنگجوی افغانستان به کافرستان رفته در آنجا سکونت اختیار نموده اند خیالدارم در تمام\nسرحدات آنجا قلعه های محکم بجهت حفاظت حدود شمالی احداث نمایم وقتی کافرها در انقلا\nسکونت داشتند این سرحدات ضعیف و بکلی غیر محفوظ و مستهل روسها بود چون روسها\nپامیر را متصرف بودند این سرحد هم در قبضه اقتدار آنها بود و خیال دارم قلعه قلوم را\nکه در قلب مملکت کافرستان در نقطه خیلی مستحکمی واقعست محل نظامی بجهت اقامت دسته\nبزرگ لشکر خود در حدود شمال مقرر نمایم و در آنجا ذخایر زیاد از ادوات حربیه و قورخانه تهیه\nخواهم نمود مطالعه کنندگان کتاب من مایل خواهند بود از شنیدن اینفقره که سنگی در یکی\nدروازه قلوم پیدا شد که روی آن عبارت ذیل محکوک شده بود (امیر تیمور پادشاه بزرگ کابل\nاول فاتح مسلمانی بود که ولایت اینطایفه سرکش را تا این نقطه مسخر نمود ولی قلوم را بسبب\nاستحکام آن نتوانست متصرف شود) سرکرده لشکر من کاپتیان (محمد علیخان) عبار\nذیل را زیر همان سنگ حک نمود (در عهد امیر عبد الرحمن خان غازی در سنه هزار و سیصد\nسیزده هجری تمام کافرستان با قلوم مسخر گردید و اهالی آنجا دین مبین پاک اسلام\nرا قبول نمودند جاء الحق وزهق الباطل ان الباطل کان زهوقا) در این جنگ مثل جنگ با\nهزاره ها جماعه اسلامی افغانستان بمیل خودشان حاضر خدمت شده بودند و نیز اظهار میدارم\nکه در عهد من این جنگ آخرین افغانستان بوده است\nفصل دوازدهم\nدر باب فراریها و مهاجرین افغانستان یکفقره دیگریست که در زمان حیات خود در خیلے بنانا"}
{"book": "adl0965", "page": 248, "text": "فصل دوازدهم\n(۲۴۳)\nمیدانم و دور نیست بعد از وفات من برای استحکام حقوق پسرم بتخت سلطنت افغانستان\nخیلی اهمیت داشته باشد و آن این است که بهر وسیله ممکن بوده است سعی کرده ام تعام\nحکام و رؤسای ممالک افغانستان را در دربار خودم زیاد نمایم و نیز سه ر ا جنبانان خوان\nرقبای خود را چه از هندوستان و چه از روسیه در کابل جمع نمایم اکثر این اشخاص حسب\nالحکم من نوکرهای مقرب پسرم میباشند مصاحبت اینها بایندرجه محرمیت بهمرسانیده که\nاکثر آنها دوست خیلی نزدیک پسرم میباشند و این دوستان بخند او نهایته مفید واقع خوهندشد\nنه فقط در صورت لزوم مشاورین مجرب او هستند بلکه نفوذ آنها بجهت از دیاد تعداد بستگان خانوانی\nمن خیلی مقتضابوده و خواهد بود این رؤسا بیکار قسم متندو لا اشخاص میباشند که در حدود شمالی و سر\nافغانستان حکومت داشته اند چون ولایات آنها را دولت روس متصرف شده ایثات\nمن پناه آورده اند مثل (میر شهر اب) یک حاکم سابقی تلاب و خانواده او و (شاه محمود) حکمرانی\nسابقی در و از خانواده او (توره اسمعیل روشناق) پسر امیر بخارا و چندین نفر دیگر ثانیاً بعضی سردانان\nهمان نقاط مثل خانواده (میر یوسف علی) و (میر جهاندار) و خانواده و اقوام (میر حکیم) که دلا نیست\nخودم در اوائل سلطنت خودم متصرف شده م ثالثا اشخاصی که با دولت انگلیس جنگیده یا از روسی انگلیر رنجید\nخاطر گردیده و بمن پناه آورده اند مثل (حمزه خان) و (میر مرادعلی) و دیگر رؤسای سرحدی رابعا اشخاص\nاز افغانستان فراری یا کسانیکه از جملہ ان حامیان بعضی از رقبای خانواده من بوده اند و اینگونه اشخاص\nی پنج قسم منقسم میباشند اولا اشخاصی که ازخود جمعیتی علیحده داشته اند مثل (سردار نور علیخان) و دیگ\nپسرای والی (شیرعلیخان) والی سابق قندهار که از هندوستان آمده حالا با من هستند (سردار محمدخان\nکه با قطاع الطریقهای شنوار می جنگیده بود مشارالیه هم در هندوستان بود ولی حالا در دربار من قادند\n(سردار ابراہیم خان) پسر مرحوم (امیر شیرعلیخان) که هنوز در هندوستان کی دوست موظف منگلی میباشند\n(سید احمد خان کنری) که حالا با من است (سردار علیم محمد خان) و مابقی پسرای عمویم (سردار ولی محمدخان) ونسیه"}
{"book": "adl0965", "page": 249, "text": "فصل دوازدهم\n\nثانياً قسم دویمی اشخاصی هستند که حامی و بستگان (محمد ایوبخان) که از تمام رقبای من بقدری هراسان\nبیشتر نبوده است میباشند لزومی ندارد اسامی آنها را یک بیک بیان نمایم ولی همه آنها غیر از چند نفری\nاو را واگذاشته اند و در میان آنها هم کمتر اشخاصی هستند که از من مواجب نمیگیرند و از مشارالیه نابرا\nنیستند ثالثاً اشخاصی که حامی (محمد یعقوبخان) بوده‌اند و بعضی از آنها داخل خدمت من شده‌اند\nدر حقیقت هیچ شخصی که اهمیت داشته باشد با او نیست همچنین همراهان (محمد هاشمخان) غیر از چند نفر\nنوکرهای باطنی قابل باقی از نزد او رفته‌اند رابعاً قسم چهارمی اشخاصی هستند که بهندوستان یا روسیه یا ترکستان\nمتصرفی روسها مهاجرت کرده‌اند که از خود جمعیتی نداشته و بدسته دیگری هم بستگی ندارند این اشخاص یا بجهت\nجرمتی از افغانستان فرار کرده‌اند یا اینکه خودم آنها را بسبب بدرفتاریشان از مملکت اخراج کرده‌ام ازین\nقبیل اشخاص کمتر هستند که بمحض اینکه عریضه بمن نوشته‌اند آنها را عفو نموده مراجعت باوطان و خانهایشان\nداده‌ام خامساً قسم پنجم اشخاصی میباشند که با (محمد اسحاقخان) کمک بجرام بعد از اغتشاش او در سنه هزار\nو سیصد و شش چنانچه بیان داشته‌ام فرار نموده‌اند برادرهای مشارالیه در اینوقت نزد من مستخدم میباشند\nو بباقی همراهان او هم کاملاً توجه دارم اینها هم باوطان خودشان مراجعت نموده و در زمان آتیه رعایای من رام\nخواهند بود باینقسم هیچ رقیبی بجهت تخت سلطنت افغانستان باقی نمانده است که امنیت سلطنت میم را\nمختل نماید اینمعنی واضحست که اگر شخص شجاعترین هم یکی از دولتهای بزرگ تحریک نماید که بمخالفت افغانستان\nتنهایی بدون دیگر همرانان نخواهد توانست کاری از پیش برد من خوب میدانم که سیاسی دانها ازین\nپیس پرچه مقصود داند که رقبای سلاطین همسایه را در دست خودشان نگاه میدارند تا در صورتیکه\nسلاطین مذکور تکالیف آنها را قبول ننمایند بر آنها مسلط باشند ولی درختی که ریشه هایش منقطع شده باشد کجا\nتوانست سرپا بایستد و عمارتی هم بدون پایه نمیپاید امیدوارم پسرهایم از این تدبیر از من پیروی نموده\nبمصالح حسن عمل خواهند نمود و تمام اشخاص متعنا به را که از ولایات همسایه مملکت آنها پناه می درند نگاهدا\nنمایند زیرا که اینگونه اشخاص همیشه مجرای اینها و نیز بجهته مخالفت دشمنهای آنها فائده خواهند داشت و"}
{"book": "adl0965", "page": 250, "text": "ام افغانهايره\nانتقاد کننده\nخودشان مـ\nرد نموده ا ـ\nن محترم ! نیسـ\nت به نکائیکه بـ\nده گرفته ا\nشته جات رفیق\nبدست آمد .\nم .\nخانها متاسفانه در\nروز های عیادت\nروز یا فردای\nاز بین برده می\nلب چشم پوشی نـ\nد به وضاحت نوشـ\nداشته و معذور\nنکه بعضی از برا\nبه حفظ الصحه\nی برشی شان پو\nرا بامگس و\nبروی شان\nخود برای امـ\nد وشکایت سر نـ\nمگس ها کوشید\nعایت نکرده ا\nبی احتیاطی\nی گردیده و در مـ\nاعتراف کرده\nا نبر دکتوران مـ\nکه خوشبختانه مـ\nز با صحت کـ\nدار مینماید . ـ\nی انتقاد کننده ا\nدو بعد از ظهر\nوچون وقت عیادت\nا بتغلی که الی\nاند و از این حـ\nقادرها ام تقبل و\nاند كذا شفا\nین اطاق مریض\nاماده برای"}
{"book": "adl0965", "page": 251, "text": "برای\nددی\nکال\nنثونه\nوکر\nجلد\nشورا\nدیرو\nرا\nقرار\nجلسه\nمیز\nمذک\nآنها\nرای\nاز\nاز\nبا\nغليب\nآمده\nفرار\nکی\nروای"}
{"book": "adl0965", "page": 252, "text": "الی ٩٠١٤٠ مربع میله را بحی\nبرخی دیگر و شمبر د ١٩٥٤ م\nاحصائیه یه اساس ٤٨٨٠٣٩٦\nویسیری از ٦٣١٣ غیر هندی زاده\nهم ملت زوند مکشی کوی .\n\nجلسه فوق العاده شورای\nدایمی پیمان اتلس\nپریس - ٢٤ میزان : جلسه فوق العاده\nشورای دایمی پیمان اتلس که قرار بود\nدیروز تشکیل گردد و مسایل مورد علاقه\nرا تحت مطالعه قرار بدهد به تعویق افتاد\nقرار بود درین جلسه بیشتر از همه\nمسایل مربوط به جزیره قبرس\nکه درین مورد بین حکومت\nو یونان تولید گردیده بحث\nگفته شده در نظر بود که درین\nجلسه راجع به امکان انعقاد يك كنفرانس\nمیز مدور بین نمایندگان دول ٣ گانه\nمذکور برای پایان بخشیدن به اختلافات\nآنها مذاکره شود .\n(د . پ . آ .)\n\nمیکلیله ای وارد مانیلا\nردید\nمانیلا - ٢٤ میزان : ه علی میکل\nرای وزیر دفاع امریکا که به سلسله بازدید\nاز قسمتی از کشورهای شرق دور وپس\nاز انجام يك سلسله مذاکرات در فارموسا\nبا چینلیای امرو آنکشور به مانیلا مرکز\nفلیپین وارد شده است اظهار داشت که\nتعهداتی مشترك در آسیای فارموسا در راه\nبرقرار آوردن تسهیلات جهت رسیدن سفرای\nکین امریکا و جمهوریت مردم چین در\nوارسا بيك موافقت برای حل بحرانهای\nموضوع قابل ملاحظه خواهد نمود .\n\nتمدن و ترقی گامی گذاشته سعادت\nونیکبختی را با آغوش باز استقبال نموده اند\nمرهون کتاب و کتابخانه هائیست\nکه در آن ممالک روز به روز در توسعه\nو افزایش میباشد اما در ممالکیکه کتاب\nو کتابخانه روز به روز در حالت سقوط\nبوده و به آن توجه ندارند دیده میشود که\nآن ممالك همیشه بفقر معلومات آفانی\nوعلمی دچار میگردند، پس بر هرفرد از\nافراد جامعة بشری لازم است تا هرچه\nتوان دارند بکوشند تا بیشتر علاقة خودرا\nبسوی کتاب و کتابخانه ها معطوف\nداشته و کتبیکه بیشتر به آن مایل است\nخریداری نموده کتابخانه های شخصی\nبرای خود تهیه نمایند . اما اشخاصی که\nقادر به خرید کتب نیستند از طرف دولت\nبمنظور وسعت معلومات مردم عام\nکتابخانه های عامه تاسیس گردیده تا هر فرد\nاز افراد ملت از علم وعرفان بی بهره\nنمانده و از آن استفاده نمایند\nو کتابخانه های عامه صوماً مال ملت بوده\nو برای استفاده عموم تاسیس گردیده\nو در نگهبانی و حفاظت این نوع\nکتابخانه های عام المنفعه نه تنها مؤظفین\nآن مسئول اند بلکه هريك از افراد جامعه\nوعلاقمندان آن در نگهبانی کتابخانه\nمسئولیت دارند .\nدر پایان سخن را بگفتار جامی استاد\nسخن خاتمه میدهیم :\nبکن زین کارخانه در کتب روی\nغبار خویش را ده باکتب روی\nفروغ صبح دانائی کتاب است\nانیس گنج تنهایی کتاب است\nبود بی مزد ومنت اوستادی\n\nضمناً تقدیم است) تمام افسانه پردا\nو غلط گوئی جاهلی انتقاد کننده\nمی گردد زیرا رفق خودشان صمیمی\nاو را قلم خود به شدت رد نموده است\nاینکه به خواننده گان محترم انیس\nسرفراهم نگردد اينك به نكاتی که جا\nانتقاد کننده خورده گرفته ا\nبرگردیده و از روی نوشته جات رفق\nو آن مریض دیگر که بدست آمده\nانتقاد شان می پردازیم .\n١-مگس ها در شفاخانه: متأسفانه بی\nعیادت کننده گان بروزهای عیادت\nگردیده وشام همان روز یا فردای\nمعلولات دی دی تی از بین برده می\nرفق شان نیز ازین مطلب چشم پوشی نکر\nدر جواب تحریری خود به وضاحت نوش\nچه اطاق ها همه جالی داشته و محلول\nپاشیده می شود اما اینکه بعضی از برا\nمطوریکه لازم است به حفظ الصحه\nوارسی نتوانسته و حتی برخی شان بیوه\nکثیف و تف دانیئی را با مگس د\nمی سازند که شفاخانه بروی شان د\nنیاورده و به خدمت خود برای امم\nمگس ها حاضر می باشند و شکایت سرتم\nماهیه وقت به امحای مگس ها کوشید\nو از آن به احدی شکایت نکرده ا\n٢- مریض در اثر بی احتیاطی\nمفروش به خون ریزی گردیده و در ج\nتحریری خود به آن اعتراف کرده\nهمین شفاخانه و تدابیر دکتوران م\nونو کریوال بوده که خوشبختانه م\nتلف نشده و امروز با صحت کا\nهر طرف گشت و گذار مینماید .\n٣- در اطاقیکه جاهلی انتقاد کننده !\nفرموده اند از ساعت دو بعداز ظهر\nقطعا آفتاب نمی آید و چون وقت عیادت\nساعت دو تعین شده لهذا جاهلی کمالی\nدر همین فرصت آمده اند و ازین م\nکه معلوم می شود آقادر عالم تخیل و\nسازی طیران فرموده اند کذا شفا\nبرا تهیة آفتاب درین اطاق مریض\nچندی می کوشید اماده برای"}
{"book": "adl0965", "page": 253, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0965", "page": 254, "text": "تاج التواريخ"}
{"book": "adl0965", "page": 255, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0965", "page": 256, "text": "جلد دوم تاج التواریخ بحضرت [ILL]\nعدد ۵۲"}
{"book": "adl0965", "page": 257, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0965", "page": 258, "text": "جلد دویم\nتاج التواریخ\n\nیعنی سوانح عمری\nاز تالیفات والاحضرت امیر عبدالرحمن\nخان والی مملکت افغانستان\nباهتمام عالیجنابان مجدت انتسابان\nآقا محمد جعفر مولا و آقا محمد حسین\nلاری زید عمرہما\n\nبزیور طبع اراسته و\nپیراسته گردید"}
{"book": "adl0965", "page": 259, "text": "جلد دوم از کتاب\nامیر افغانستان مشتمل بر\nشش فصل\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\n\nفصل اول در باب جانشین امیر افغانستان تختگاه کابل\n\nاینکه جانشین من کیست خیلی ایراد و اختلاف آراء میباشد و درین باب حدسهای زیاد میزنند\nو مردم مرا نصیحت می‌کنند که چرا علانیه و آشکارا معین نمی‌کنم جانشین من کی خواهد بود نه فقط از مردمان\nخارجه این مسئله مخفی و پوشیده است بلکه باهالی وطن و اقوام و عشائر خود نیز گفته نشده است که درین باب\nچه خیال دارم بعضی اشخاص چنین تصور می‌نمایند که پسر ارشدم یعنی حبیب الله خان که او را وارث\nبالاستحقاق میدانند مالک این سلطنت خواهد شد بعضی اسم نصر الله خان پسر دومی مرا متذکر\nهستند باین دلیل که او را برای فرستن بانگلستان بجهت ملاقات اعلی‌حضرت ملکه وکٹوریه انتخاب\nکرده بودم و میگویند این ماموریت ثبوت واضح است که مشارالیه را بجهت جانشینی خودم تعیین خواهم نمود\nقبل از وفات حفیظ الله خان که عزیزترین و محبوبترین پسرهای من بود بقدری وجیه و محبوب القلوب بود\nکه بعضیها رایشان این بود که قلباً او را وارث خود میدانم و بعضیها میگویند چنین است بلکه\nمحمد عمر خان که مادر او یکی از بانفوذترین عیالهای من میباشد وارث سلطنت من خواهد بود\nبجهت"}
{"book": "adl0965", "page": 260, "text": "فصل اول ۳\n\nبجهت اینکه من در باب این مسئله بمردم عوام و غیر متمدن اعلان عمومی نداده ام دلیلها دارم لیکن\nآنهائیکه نعمت دانشمندی و سیاسی دانی و ادراک را دارند من صریحاً و آشکارا از حرکات و مداخلۂ ایشان\nدر انجام امورات عمومی سلطنتی ظاهر داشته ام که کدام یک ولیعهد من خواهد بود بجهت اینکه میخوایم اعلان\nعمومی درین باب بدهم دلائل متعدده متصور است چنانچه ذیلا چند فقره را تقریر مینمایم اول در زمان\nقدیم بارها اتفاق افتاده است که جان ولیعهد ها در معرض خطر بوده است و باین سبب مألم که خیالات\nخود را تا هر وقت و هر اندازه که ممکن باشد مخفی بدارم دوم زحماتیکه دو چبار سلف من یعنی امیر شیر علی خان\nشده بود که عبد الله خان را ولیعهد خود معین نمود برای من کاملا مکفی است که مرا از اقتدا نمودن بکار\nاو باز دارد زیرا که مابقی پسرهای او بهمین سبب بود که از او مخالفت نمودند سوم این تخت سلطنت مال\nقادر مطلقی است که پادشاه پادشاهان و خالق ما میباشد و پادشاه را مثل چوپان بجهت محافظت گله خود\nبر میگمارد و مخلوق را که خلق نموده بدست او می سپارد علیٰ ہذا این امر را بخود او وا می گذارم که از پسرهای من\nهمان یکی را بجهت امارت آتیه افغانستان انتخاب نماید که بلیاقت شخصی خود ثابت نماید که بیشتر از هر جا قابلیت\nاین امتیاز را دارد چهارم اشخاصیکه از تاریخ و امورات افغانستان آگاهی دارند بخوبی میدانند\nکه حکمران این سلطنت بموجب اصول آرای ملتی میباشد یعنی عموم ملت بجهت انتخاب پادشاه خود تسلط\nکامل دارند و سلاطینی که خلاف میل عموم ملت اجباراً بنجا تعیین شده است نه فقط سلطنت\nاز دست آنها رفته بلکه سر خود را هم بیاد فنا داده اند علیھذا این امر قابل استهزا خواهد بود که یکی از پسر ها\nخود را بر خلاف میل ملت اجباراً بر آنها مقر نمایم بهتر است که بمیل ملت بگذارم که خودشان قرار بدهند\nکدام یک بر آنها حکمرانی نماید پنجم در تواریخ از ینگونه واقعات بسیار است که ولیعهدان بعد ازین که حکمرانی\nکه مالک سلطنت بوده اند آنها را بولایت عهد منصوب داشته اند بجهت اینکه بحکمرانی خود زودتر مائل\nشوند سعی نموده اند پدر های خود را از میان بزارند اگر چه من باخلاق حسنه پسرهای خود افتخار دارم ولی\nدر ضمن هم بد فطرتی مردم افغانستان را در نظر دارم که اکثرا وقات برادر ها بمخالفت برادر ها و پسر ها را\nبمخالفت پدرها بر انگیخته اند ششم میل ندارم که در زمان حیات خودم جنگ و جدال و آشوب در خانواده"}
{"book": "adl0965", "page": 261, "text": "فصل اول\nخود فراهم آورم اگر اینها عاقل باشند و همه اینجا با یکی از پسرهای من اتفاق نمایند و بین خودشان یکدل و\nیکجهت باشند هیچ خطری برای اغتشاش امنیت عمومی متصور نخواهد بود ولی اگر بین خودشان نزاع نمایند\nبجهت اینکه نصیحت من گوش نداده اند خوب ست که ازین حرکت زشت خود بسزای خود برسند\nدیگر محتاج نیستم بیش ازین بجهت اینکه چرا ولیعهد خود را آشکار و معین نمیکنم دلائل اقامه نمایم درینجا\nفقط همین قدر میگویم که بصراحت تمام بمردم افغانستان و دیگران که خارج از افغانستان هستند\nوانمود کرده ام که کدام یک از پسرهای خود را وارث بالاستحقاق سلطنت خود میدانم قبل ازینکه درین\nفقره پیش برویم باید اظهارات اشخاص را که از نادانی یا اغراض نفسانی یا بسبب طمع ساعی\nهستند که از زنها و پسرهای من تملق نموده بگویند شما وارث سلطنت هستید و از انها خذ پول کنند\nنمایم بخیال من این فقره خلاف عقل ست که درین باب شرح مفصلی بیان نمایم زیرا که مقرون\nبصواب نیست که درین امر تا اندازه که ممکن باشد باید شخص احتیاط داشته باشد ولی اشخاصی\nکه این گونه اراجیف را در خارج منتشر می نمایند درین خصوص از خیالات من بکلی بیخبر هستند\nپلیتیکی که در باب ولی عهد خود اختیار نموده ام محتاج باین که تا یک درجه رجوع بتواریخ افغان\nنشود اگرچه تاریخ فربور در محل دیگر این کتاب مشرحا نوشته شده است ولی درین موضع بعضی\nفقرات در باب پولتیک مذکور بیان مینمایم نخستین پادشاه خانواده درانی که من ازان خانواده\nهستم احمد خان بوده است که اسم احمد شاه درانی یا ابدالی معروف ست احمد شاه در سنه ١٧٤٧ میلاد\nمطابق سنه ١١٦٠ هجری بتخت افغانستان جلوس نموده احمد پادشاه ملتی بود و سرداران و\nروسای طوائف متعدده که از حالت اغتشاش مملکت خسته شده بودند که بمصلحت روسای\nاین طوایف عمل مینمود و حکمرانی بود که عموم ملت او را خیلی دوست میداشتند مشارالیه\nهندوستان را هم فتح نمود یکی از سلاطین عظام مشرق زمین گردید بعد از وفات احمد شاه\nتواریخ کاملا شرح میدهد که چگونه پسرهای او به سبب نفاق بین خودشان و بسبب جد و جهد\nکه برای همزدن طریقه ملتی بدولت داشته باشند سلطنت را از دست دادند آخرین پادشاه\nاین"}
{"book": "adl0965", "page": 262, "text": "فصل اول\n۵\nاین خانواده که اسمش شاه شجاع بود و انگلیسها خواستند که مردم افغانستان مجبورا در بر خلاف\nمیلانشان او را بپذیرند از دست افاغنه با جمعی کثیر از انگلیسها که حامی او بودند بقتل رسیدند\nجد من امیر دوست محمد خان ملتفت شد که سبب عمده خرابی خانواده احمد شاه همین بود که تیمور شاه\nدر زمان حیات خود سلطنت خود با یالت های متعدد منقسم نمود و پسرهای خود را بحکومت\nایالتهای مزبوره مقرر داشت و هر یکی از پسرهای او دارای مالیات علیحده و لشکری از خود گردیدند\nو بعد از وفات پدر خودشان که در ششها اتفاق افتاده بود بین خودشان بنای جنگ و\nجدل را گذاشته ازین اقدامات آنها اقتدار سلطنت خیلی کاسته شد محتاج نیست که درین\nموقع مشروحا بیان نمایم که بواسطه جنگ و جدالی که اولاد تیمور شاه بین خود داشتند چگونه جدام\nدوست محمد خان بسلطنت کابل نایل گردید ولی خودش هم سلطنت افغانستان را بین پسرهای\nخود تقسیم نموده برای هر یک از انها لشکری علیحده ترتیب داده متکب همان اشتباهی که تیمور شاه\nشده بود گردیده و نتیجه این رویه این شد که پسرهای خود را بدست خود مستعد نمود که بتوانند مخالفت\nیکدیگر بر خیزند چنانچه پدرم فرمان فرمای ترکستان بود و تعداد لشکرش از همه بیشتر و قوی تر بود و د\nقوت و قدرت نسبت بلشکر پادشاه در درجه دویم محسوب میشد و جدم پسر دیگر خودش\nشیر علی خان بسر کرده گی لشکری که در وقت فوتش با او در هرات حاضر بودند منصوب نمود\nایالتهای کرم و جاجی با عساکر آنها اثنا بتصرف عمویم محمد اعظم خان بودند با رو قوای عسکریه انجا\nدر تصرف محمد امین خان برادر شیر علی خان بود (هزاره و بامیان) بتصرف سردار محمد اسلم خان بود\nهمین قسم سایر ایالتها با عساکر انجا با بین پسرهای دیگر منقسم گردید و باین جهت وقتیکه\nجدم فوت شد تمام پسرها بجهت جنگیدن برخلاف یکدیگر حاضر بودند و این حالت چنین نتیجه\nبخشید که از جنگهای استمراری در مملکت خونریزیها واقع شده خیلی ضعیف شدند چون این\nمثالها بطور سر مشق در مد نظر میباشند نیتجه اهم پیروی اسلاف خود را نموده پسرهای خود را\nوادارم که بین خودشان بجنگند لهذا پسرهای خود را در پای تخت کابل نگاه داشته ام و تمام انها را"}
{"book": "adl0965", "page": 263, "text": "۶\nفصل اول\nدر تحت حکم پسر بزرگ خودم قرار داده ام و در کار ها بقسمی که ذیلا بیان مینمایم اقدام نموده ام\nدر ابتدای تقلیل از کار ها را بپسر بزرگ خود واگذاشته ام ولی هر قدر بر عمر و تجربه او افزوده میشد من\nهم متدرجا بر تکالیف و رتبه و اقتدار او افزودم و اکثری از امورات حکمرانی سلطنت خود را با و تفویض\nنمودم و فی الحقیقت درین رویه آن قدر پیش رفته که چنانچه تمام سلاطین افغانستان شخصا بدربا\nجلوس مینمودند و خود من بهمین طور رفتار میکردم حالا شخصا بدربار جلوس نمی نمایم و این کار را\nبکلی بپسر بزرگ خود واگذاشته ام پسر دویمی خودم یعنی نصر الله خان را که برادر بطنی حبیب الله خان\nمیباشد رئیس ادارات محاسبات و مالیات در تحت نظارت برادر بزرگ او مقرر داشته ام\nنصر الله خان تمام دستور العملهای که لازم دارد از حبیب الله خان میگیرد و عرایض خود را هم باو\nعرضه میدارد پسر های دیگر خودم امین الله خان و محمد عمر خان و غلام علی خان وغیره را\nبنوبت خودشان بکارهای دولتی مامور خواهیم نمود و اینها هم تحت حکم برادر بزرگ خود حبیب الله خان\nخواهد بود رؤسای هر اداره چه کشوری چه لشکری مراسلات و عرائض متعلق بکارهای خود را بپسر\nبزرگ من معروض میدارند با همان قواعد و رسومات که در دربار من معمول ست بدربار او حاضر میشویم\nپسر بزرگ من در باب اموراتیکه متعلق باحکام حکام ولایات جرا لها و سائر صاحب منصبان\nنظامی میباشد و در نقاط متعدده سلطنت من مامور هستند بموجب دستور العمل من رفتار\nمی نماید و این دستور العملها یا بر حسب کتابچه قانونی میباشد که نوشته شده است در انحالت\nمشارالیه محتاج نیست از من سئوالی نماید یا در فقرات مخصوص که گاهی اتفاق می افتد\nآن وقت از من مستقیما دستور العمل میگیرد و شخصا با من مشورت می نماید ولی بتمام مامورین\nدستور العمل داده شده است که احکامات پسر بزرگ مرا اطاعت نموده اجراء بدارند و علاوه\nبرین از سنه ۱۳۱۵ هجری اختیار خزانه سلطنتی و استیفا را که تا آن زمان بکلی در ضبط خودم بود\nبعهده اقتدار او گذاشتم تمام بروات را که از خزانه پرداخت میشود مشارالیه صادر مینماید\nنیز مقتدر میباشد که مامورین دولتی را خواه کشوری باشند خواه لشکری منصوب یا مغزول نماید\nمیتواند"}
{"book": "adl0965", "page": 264, "text": "فصل اول\nو میتواند موجب آنها را زیاد و کم نماید ولی این هم معلوم بوده باشند که درین اقتدار مطلق\nالعنان نیست در هر امری از امورات تابع تصویب خودم میباشد لکن اقتدار خود را بطوری\nاز پیش میبرد که مردم چنین میدانند در کار با او را اقتداری کامل داده ام ریاست کلیه\nدیوانخانه اعلی بجهت مرجوعات محاکمات و نیز ریاست تمام دیوانخانهای قضاوت و مالیات\nو تجارت بخودش میباشد هیچ دیوانخانه غیر از در بار خودم بر او تفوق ندارد مصنفین عدیده\nاشتباه بزرگی نموده اند اظهار داشته اند که جانشینی تخت کابل از اولادی میرسد که شرفیت\nنسب مادرش از دیگران افضلتر باشد مصنفین در یک زمانی مذاکرات میکردند که استحقاق شیر علیخان\nبجهت تخت کابل از دیگران بیشتر می باشد باین دلیل که مادر او یکی از خواتین خانواده شاهی\nبوده است و باین جهت بقول آنها شیر علی خان نسبت بپدرم امیر محمد افضلخان برای سلطنت\nمستحق تر بوده است و درین باب اشتباه کرده اند اولا مادر پدرم یکی از خواتین خانواده شاهی\nقدیم و از نژاد شاه طهماسب بوده است و مادر شیر علی خان یکی از طائفه سلیم زائی که شعب از\nپوپل زائی است بوده و هیچ یک از اجداد او سلطنتی نکرده اند از طرف دیگر ما در ایز دوست محمد خان\nقزلباش بود و این طائفه ایست که هیچ ربطی بافغانستان ندارد ولی با این همه مارت با ورسید\nاولا دین پاک اسلام بموجب قوانینی که در کتاب مقدس الهی مندرج است بموجب احادیث\nاسلامیه حقوق ارثیه اولاد را بدون اینکه بین مادرهای انها امتیازی بدهد بالسویه مقرر داشته است\nتا این درجه کاگر یکی از حقیر ترین کنیزها اولادی داشته باشد این اولاد محق است که با اولادی\nکه از خواتین خانواده شاهی بعمل آمده باشد ادعای حقوق بالسویه نماید و این کنیز هم مثل سائر\nزنمای منکوحه عیال شوهرش شمرده میشود بموجب قانون اسلام چنین نیست که یکی\nبر دیگری افضلتر و دیگری پست تر یکی از دیگری حقوق شرعیه اش بیشتر بوده باشد لهذا\nصحیح نیست که یکی را باسم ملکه موسوم نمایند و دیگران پیچ بهره نداشته باشند اگر شوهر آنها\nپادشاه است همه آنها ملکه اند اگر شوهر آنها گدا است همه آنها گدا خواهند بود البته بین آنها"}
{"book": "adl0965", "page": 265, "text": "۸\nفصل اول\nبعضی محبوبتر هستند ولی مقصود ازین محبوبیت این نیست که پادشاه بواسطه تسلطی که یاد داشته باشد خود را بدنام نماید مثل اینکه میر شیر علی خان همین کار را کرد و پسر کوچک خود عبدالله خان را ولیعهد خود مقرر نمود و نتیجه این اقدام این شد که پسرهای دیگرش از او مخالفت نمودند گذشته از ملاحظه شرعیه این مسئله افاغنه مردمان شجاع و جنگجوئی میباشند که پادشاه خود را بسبب نجابت مادر او بلکه بجهت لیاقت و قابلیت خود او و نیز بسبب اینکه پسر پادشاه میباشند برای این مقام منیع انتخاب می نمایند شکر کرزن که حالا لارد کرزن میباشد نخستین اروپائی بود که خیالات مرا درین باب استدراک نموده در سنه ۱۳۱۸ هجری در ضمن ملاقات دوستانه در اثنای صحبتهای شوخ طبعی مذاکرات خود را بطور شوخی آغاز نموده در اتمام آن مهمترین سئوال پولیتیکی را در میان آورده اظهار داشت که جانشین شما کی خواهد بود چون من راز خود را در اثنای صحبتهای شوخیانه قبلاً آشکارا کرده بودم درین موضع نتوانستم که از ظاهر داشتن خیالات خود را درین مسئله پیشتر از انچه قبلاً تصور کردم انکار نمایم ولی خوشبختانه این مذاکرات در اطاق خلوت شخص من بمیان آمد که در انجا دو سه نفر پیشتر حاضر نبودند که مذاکرات مرا استماع نمایند علی هذا باهم اینکه این خبر منتشر نشود دسترسی عائد گردید و بقاعده دین ما و نیز از قرار عادات ما کاملاً واضح است که پسر بزرگتر بجانشین میشود بشرطیکه قابلیت این مقام را داشته باشد و نیز ملت او را بپسندند و منتخب نمایند ولی در بعضی موارد پدران این قدر ضعیف بوده اند و همواره این کار چنین نتیجه بخشیده است که جنگهای داخله و مغایرات و ادبار در مملکت فراهم آمده است بخیال من رویه عاقلانه اینست که باید بهمین قسمی که معمول داشته ام رفتار شود و خانواده شاهی و شاهزاده گان تحت نفوذ و اقتدار پسر بزرگ من باشند علاوه برین در زمان حیات خودم در امورات سلطنتی همان قدر اقتدار باو داده و تجربه باو آموخته ام بقدری که پسر پادشاهی در هیچمواقع توقع نداشته باشد بعد از وفات من دیگر لازم نیست مجدداً او را بسلطنت نامزد نمایند چراکه در ان وقت حاضر خواهد بود تمام تکالیف را که بموجب دستور العمل و مصلحت من از پیش برده است بموقع اجرا بگذارد و محتاج بدین نخواهد بود که بجهت پیش رفت اقتدار خود جنگ و جدل و جهد نماید و هیچیک از برادرهای او هم آن مقام را ندارند که از او\nمخالفت"}
{"book": "adl0965", "page": 266, "text": "فصل اول ۹\n\nمخالفت نمایند زیرا که آنها هم مثل سائر صاحب منصبان این ملک نوکر و سبب باشند اگرچه از بابت\nبستگی خون باهم برادرند ولی در امورات سلطنتی نوکر و چاکرند رعایای من باید از اعلی حضرت ملکه وکتوریا\nسرمشق بگیرند که پسر خود دیوک آف کناث را بهندوستان فرستاده و انجا تحت حکم جنرلهای انگلیس که\nنوکر مادر او یعنی ملکه معظمه بوده‌اند باکمال توجه و رضایت خاطر خدمت نموده است بعضی معاندین\nخانواده من هستند که آنها را هم باید در مد نظر داشته باشم لکن خیالات خود را در باب پسرانم نیم تقررا بیان\nمی‌نمایم و در خصوص اشخاصیکه ادعای سلطنت کابل میکنند در مقام دیگر مذاکره خواهم نمود عجیب\nاست که انگلیس های با اطلاع و آنهائیکه در امورات مسئولیت دارند و دارای مقامات عالیه\nدولتی میباشند افغانستان حالیه را بهمان حالت بیست سال قبل ازین که دیده بودند تصور مینمایند\nمثلا مثل اینکه شخصی بگوید دولت انگلیس دولت خیلی ظالمی است زیرا ا یکه چو قانون سختی دارد که\nشخص را بجهت دزدیدن گوسفندی بدار میزنند صحیح است در یک زمانی مرد مرا بجهت این گونه\nتقصیرات بدار میزدند ولی حالا که مردم تمدن تر و پیشان بیشتر شده است قوانین سالمتر بجهت\nاحتیاج شایسته تر است افغانستان هم همین حالت را دارد سرعت ترقیات این مملکت که در مدت\nبیست سال نموده اند بیشتر از ترقیات پنجاه ساله ممالک دیگر میباشد لهذا اشخاصیکه از ترقیات تغیرات\nعظیمه که حاصل شده است و از حالاتیکه از زمان جلوس من باعث این تغییرات شده بی‌خبر هستند\nنباید تصور نمایند که درین باب با اطلاع خواهند بود و درین حالت در تحریرات خودشان ملت\nانگلیس را مشتبه نموده باعث ضرری نخواهند شد بعضی اوقات مقاله های مشتبهانه در روزنامه های\nانگلیسی درج نموده اسامی اشخاصی را که ادعای سلطنت مرا دارند می نویسند در حالتی که اشخاص مذکور با\nسالها است قبل ازین مقاله ها مرده اند یا ابداً وجود نداشته فرضا اشخاص مذکور وجود هم میداشتند\nهیچوقت چنین تصورات بیعنی را نمی نمودند امید وارم که ملت من شعور و قوت مکفی داشته باشند\nکه همان یک از پسرهای مرا که قابلیت این مسئولیت بزرگ را دارد و بدون مداخله مردمان خارجه در\nامورات داخله بپادشاهی خود انتخاب نمایند چون تخت این سلطنت بطور واقعی و تسلط و رسای"}
{"book": "adl0965", "page": 267, "text": "فصل اول\n\nملت میباشند من سعی نموده بعضی از خانوادهای خیلی متنابه این مملکت را با پسر بزرگ\nخودم بستگی داده و دخترهای بعضی اشخاص بزرگ ملت را بجهت او تزویج نموده ام و پسرهای او را\nهم با دخترهای دیگر که عمرشان مناسب یکدیگر است نامزد کرده ام و بعضی ازین وصلت التقرار ذیل است\nعیال اول که میتوان گفت معتنا تزین همه است دختر محمد شاه خان رئیس تفاب خواهرزاده\nجنرال امیر محمد خان جنرال اول و سردار قشون کابل میباشند این تزویج پسرم را با طائفہ\nغلجائی ثقات که مفت در میباشند بستگی داده است خطر بزرگ و سلامتی کامل بجهت حکمران\nکابل منحصّرست بدیانت لشکر کابل و من میتوانم بگویم که لشکر کابل از صاحب منصبی که بانتها\nدرجه او را دوست دارند در حالت ضرورت لابد اطاعت خواهند نمود نوه بزرگ من که اسمش\nعنایت الله خان میباشد از بطن این عیال اول میباشند عیال دویم که این را هم میتوان\nگفت درجه اعتنایش اگر بیشتر نباشد مساوی عیال اولی است دختر قاضی سعد الدین خان نائب\nالحکومت هرات میباشد که نوۀ خان علوم عبدالرحمن خان رئیس روحانی ملت افغانستانست ازین\nعیال هم پسری دارد و عموزادهای این عیال رئیس محاکمات قضاوت کابل و جلال آباد و\nقندهار و هرات و بلخ که معظمترین شهرهای این مملکت است میباشند عیال سویم که یک پسر و یک\nدختر از او دارد دختر ایشیک آقاسی محمد سرور خانست که سابقا ایشیک آقاسی من بود حالا بجای او\nایشیک آقاسی من سردار عبدالقدوس خانست و محمد سرور خان را بجای پسر عمویم اسحاق خان\nبفرمان فرمائی تمام ترکستان مقرر داشتم ولی بدبختانه بواسطه سوء مزاجی که داشت مجبور شد ازین\nماموریت استعفا نماید لکن چون شخص زیرگ سیاسی دان ممتاز و هنوز هم جوان و قابل کارست\nدر صورت لزوم خیلی بدرد پسرم میخورد این عیال ربیۀ ایشیک آقاسی محمد سرور خانست و پدر حقیقی او لوی\nناب (نائب بزرگ) مستوفی میباشد که یک وقتی از نوکرهای محترم امیر شیر علیخان بوده است\nو اشخاص کارآمدی که حالا با ایوب خان هستند برادرهای همین عیال میباشند عیال چهارم که فعلا\nنامزد پسرم میباشند و هنوز عروسی نشده است عیال خیلی با نفوذ بلکه نفوذش بسبب خانوادگی ازین\n\nرفیقه"}
{"book": "adl0965", "page": 268, "text": "فصل اول ١١\n\nسه نفر عیال که مذکور شد بیشتر سمت مشار الیها نوه مرحوم امیر شیر علیخان و دختر پسر بزرگ آنمرحوم یعنی ابراهیم که عجالتا در هندوستانست این وصلت که میتواند دو خانواده پادشاهی بسلطنت کابل اتصال بدهد یعنی خانواده مرحوم امیر شیر علیخان و خانواده خودم و این وصلت جنگها و واغتشاشات استمراری که همیشه سبب نقار بین پدر من و مرحوم امیر شیر علیخان واقع میشد ختم می نماید عیال پنجم نیز از خانواده خیلی نجیب میباشد و پسرم با روسای اوزبک وصلت کار می نماید زیرا که این عیال دختر میر سهراب بیک پادشاه دساتق قلاب و خواهر زاده سردار عبد القدوس خان میباشد عیال ششم دختر رئیس ولایات منگل و خوست میباشد و پسری ازین عیال دارد که اسمش حیات الله خان و عمر اپسر دویمی حبیب الله خان میباشند عیال هفتم دختر اکبرخان خان مؤمند لال پوری باشد این وصلت پسرم را با طایفه خیلی مقتدر مؤمند که در سرحد هندوستان میباشند بستگی میدهد پسر ارشد حبیب الله خان میباشد نامزد دختر عمر اخان باجو ر میباشد با جو ر نزدیک سرحد پیشاور و مملکت افغانستان میباشد و اولادهای دیگر حبیب الله خان هم بدخترهای خانواده های نجیب نامزد شده اند پر واضح است که اگر این اشخاص معتنابه با این وصلتهای محکم بخانواده من بستگی داشته باشند برای خودشان مفید ترست که با پسرم همراهی نمایند و باین سبب نیز پسرم از اغتشاشات داخله و خارجه محفوظ خواهد ماند پسر دویمی من نصر الله خان با خانواده های ذیل وصلت دارد عیال اول او دختر سردار محمد یوسف خان که از همه عموهای من فقط او در قید حیات و در کابل میباشد عیال دویم او دختر مرحوم سردار فقیر محمد خانست که برادراو نور محمد خان سرتیپ فوج خاصه من است عیال سویمی او دختر فرامرزخان است که سپهسالار خیلی امین من در هرات میباشد از قرار تحقیق این عیال دختر غلام حیدر خان چرخی بوده است نه دختر سپهسالار فرامرزخان مترجم باین طریق و بوسائل دیگر که متعلق باین فصل میباشد خیلی کوشش نموده ام که روسا و سرکرده هائیکه دارای این مقامات معتنابه ورئیس طوایف میباشند به پسرهای خود و خانواده خود بستگی بدهم"}
{"book": "adl0965", "page": 269, "text": "۱۲\nفصل دویم\nفصل دویم در باب وسائلی که بجهت تشویق تجارت و حرفت و صنایع اختیار شد\nدر باب اتباع خارجه مستخدم افغانستان خلاق عالم آثاری قرار داده است که با بیاموزد که همه ما\nمحتاج یکدیگر میباشیم باین معنی که از سر بدون بدن یا بدن بدون سر و بازوی بدون دست و دست\nبدون بازو و انگشت هیچ کاری ساخته نمیشود و لهذا نظام دنیا باین قسم مرتب شده است که هر شخصی\nمحتاج بمعاونت شخص دیگر است سلاطین عظام میتوانند ازین خیال سبق بگیرند که قوی ترین آنها\nبجهت اسباب راحت و ملزومات خود کفیل شوند باز ولی بخدمتکار خود محتاج میباشند مثل طباخ و کفشدوز\nو خیاط و غیره و آنها نباید تصور نمایند که بدون اعانت دیگران میتوانند کار برا خود شان کفیل شوند باید\nاین را هم در نظر داشته باشند که پروردگاری که قادر مطلق ست بموجب اخبار کتب مقدسه آسمانی\nدنیا را در ظرف یک هفته از کتم عدم بعرصه وجود آورده تا اینکه بمانماید که برای انجام تمام ارادت و\nمقاصد تامل لازم ست و باید ما با خیل عجول و کم همت نباشیم قوت و اقتدار هر دولتی منحصر است\nبر ترکیب سیاس آن در هر دولتی که اشخاص عالم و مجرب و زیرک و کار آمد بیشتر وجود داشته باشد\nترقی و نشو و نمای آن دولت بیشتر خواهد بود و بهمین دلیل دول اشخاص با کفایت را مستخدم نموده\nوجود آنها را غنیمت میدانند سلاطین به ممالک خود ظل الله هستند خوش بختی و بد بختی و حیات و\nممات رعایای آنها مستقیماً یا بتوسط وزرایشان در کف اقتدار آنها میباشد ولی باید همیشه در خاطر\nداشته باشند چنانچه قادر مطلق پادشاه پادشاهانست و سلاطین نواب او میباشند مترصدست\nکه با تمام مخلوقات او در ملاطفت و عدل بدون اینکه در لون آنها تفاوتی بدهد خواه سیاه باشند یا\nسفید یا قرمز و دارای هر دینی باشند خواه مسلمان یا عیسوی یا یهودی یا هندو یا بودا و یا آنهائیکه در\nهستی خداوند هم قائل نیستند بالسویه رفتار نمایند و باین دلیل پادشاهان باید بغرضانه سلوک\nنمایند بدون ملاحظه اینکه ملت یا دین آنها چه چیز ست حقوق و امتیازات اشخاصی را که مستخدم آنها\nمیشوند یا در مملکت آنها سکونت اختیار مینمایند بالسویه مرعی بدارند مثل اینکه رعایای خودشان\nبوده باشند"}
{"book": "adl0965", "page": 270, "text": "فصل دویم\n١٣\n\nبوده باشند تا از آثار پادشاه قادر مطلق که در امورات دنیوی آنها را مظهر جلال خود قرار داده پیروی\nکرده باشند این عجب است که ما با همه در کشف قباحت دیگران و دیدن محسنات خود خیلی شایق هستیم\nولی از دیدن قبایح خود و محسنات دیگران صرف نظر داریم شخصی که بدقت و توجه رویه حالیه ممالک و\nسلطنتنهای متعدده را در نظر داشته باشد میخواند بسهولت بخود تدلل دارد که تمام دولی که خیلی\nمتمدن هستند ولاف میزنند آیا عادتشان چنین هست که حقوق و رتبه و مناصب را همۀ مستخدمین رعایای\nخود بدون تفاوت ملتی و رنگ و دین و مذهب بالسویه بدهند یا خیر من افتخار دارم باینکه اظهار نمایم\nاشخاصی که در دولت من مستخدم شده اند نسبت بنزدیکترین اقوام خودم بمقامات عالی نزنایل شده اند\nو این مقامات ریاست دارالانشاء و ریاست ادارۀ امور عسکریه و ریاست ادارۀ استیفاء و ریاست\nادارهٔ مالیات و طبابت شخصی من و خانواده ام میباشد و این فقره ثابت می نماید که در نظر من\nقابلیت و کفایت بیش از حقوق وابستگی و دوستی شخصی ارزش دارد انتشار الله اگر پسرها و اخلاف من\nپیروی مرا نموده بدون تعصب دینی و ملتی مامورین باکفایت را بجهت خود مستخدم نمایند مملکت آنها\nهمیشه در ترقی خواهد بود ولی باید بستگان و اقارب خود را بستمدی و غیره اعانت نموده آنها را بجهت\nکار ترغیب و تحریص نمایند و این اشخاص هم باید در عوض این اعانت خود را بکار و ادارند چنانچه سعدی\nعلیه الرحمه در یکی از منظومات مشهوره خود میگوید نابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت\nجان برادر که کار کرد حالا که مفاد این فصل را در میان آوردم و چند فقره نصایح بپسرها و اخلاف\nگفتم اقلاً ماترا که در باب تحصیل نمودن اشخاص هوشیار و قابل از ملل مختلفه بعمل آورده ام بیان\nمینمایم اولاً بجهت خدماتی که بمن کرده اند و ملت من از کار و تعلیمات آنها فائده برده و در صنعتنای\nزیادی که مردمان خارجه بملت من آموخت و ماهر شده اند بآنها پاداش داده ام و هنوز هم بر همین\nاصول باقی هستم و امیدوارم که اخلاف من هم این رویه را معمول بدارند بجهت من ممکن نیست\nکه اسامی تمام اشخاصی را که برای من خدمت نموده اند بیان نمایم ولی اسامی معدودیرا که نه فقط\nخودشان کار کرده اند بلکه در ترقیاتی که بعمل آمده و دولت من از ترقیات مذکور فائده برده است"}
{"book": "adl0965", "page": 271, "text": "۱۴\nفصل دویم\nیادگار پایداری هم بعد از خود گذاشته اند مذکور مینمایم بعضی از احاد این مملکت اداراتی که بکلی تازه بوده\nاحداث نموده اند و برخی دیگر مردم افغانستان حرفه و صنایع مختلفه را باین خوبی و کمال آموخته اند و\nاهالی این مملکت میتوانند در انجام کارهای مذکور در غیاب معلمین خود به تنهایی از عهده برآیند\nاز جمله اشخاصی که از ممالک خارجه مستخدم من بوده و میباشند بعضی از انها از خدمت استعفا نموده اند\nو برخی بعد از اختتام قرار داد خودشان از خدمت مرخص شده اند و جمعی هنوز هم مشغول خدمت میباشند\nعلاوه برین بعضی بجهت تقصیر خودشان از نوکری اخراج شده اند که اسامی این اشخاص را ظاهر\nنمی نمایم زیرا که نمی خواهم که بعد ازین بجائی بروند و بکاری مشغول شوند از طرف من صدمه بآنها وارد آمده باشد\nلکن اگر مردم تقصیر آنها را خودشان استنباط نمایند ایرادی بر من نخواهد بود بعضی اوقات مردم\nازین رویه من که اهالی خارجه به مملکت خود آورده ام ایراد می نمایند و تعجب می کنند چرا بعوض اینکه\nاهالی افغانستان معلمین از خارجه می آورم خود اینها را بفرستادن نمیفرستم دلائلی که بجهت آن در پندار منست\nقبلاً سوال مینمایم آیا لازم بود اهالی وطن خود را بجهت آموختن صنایع یدی و حرفتهای مختلفه به\nممالک خارجه بفرستم جواب اینست اولاً این اقدام خرج گزافی داشت و این مخارج را اولیای آنها\nیا قوۀ تحمل نداشتند یا مائل نبودند تحمل شوند و دولت افغانستان هم این قدر صاحب ثروت نبود\nکه بتواند این خرج را از خزانه بدهد ثانیاً مکرر باطبا و صنعتگرهای خود گفتم که پسرهای خودشانرا نزد من\nبیاورند تا آنها را بممالک خارجه بفرستم که تحصیل طبابت و مهندسی وغیره نمایند ولی این خواهش\nمرا غیر از خاموشی جوابی ندادند ثالثاً اتباع من السنه خارجه نمیدانند و اگر بممالک خارجه میفرستند\nمدتها لازم بود که صنایع عملی را بیاموزند زیرا که اول باید تحصیل نمایند تا بتوانند علومی را که در زبان خارجه\nنوشته شده درک نمایند لهذا من ادارهء تحت ریاست میر منشی خود سلطان محمد خان که قبلاً در\nهندوستان بود احداث نموده و بتمام انگلیسها و دیگر مردمان خارجه که بکابل در کارخانها و غیره کار\nمیکردند دستورالعمل دادم که عرایض خود را بتوسط میر منشی مذکور کتب صنایع و علوم ریاضی وشیمی\nو فیزیک و غیره بفارسی ترجمه میشود و شعبه هم ازین اداره در هندوستان مفتوح خواهم نمود تا حالا\nچندین"}
{"book": "adl0965", "page": 272, "text": "فصل دویم\n۱۵\nچندین کتب ترجمه شده و بعضی از انها طبع و نشر شده است که ملک تحصیل جوانان وطن میدهد\nرابعاً بخیال من بعضی از مشرقیان که بارو با بجهت تحصیل علوم میروند بعوض اینکه فضیلت و قابلیت\nمردمان اروپ را اکتساب نمایند عادات ذمیمه اروپا ئسیا را مثل شراب مسکرات و قمار وغیرها اخذ و با خود\nحمل نموده بوطن خود وارد مینمایند واکثر از انها بر عقائد مذهبی خود هم باقی نمیمانند ازین جهت باعتقاد من\nکار عاقلانه این است که جوانان وطن خود را تحت نظارت خود تربیت نمایم فاما هیچ علمی در مملکتی اساس\nمحکمی نخواهد داشت جز اینکه علم مذکور با زبان اهل خود مملکت تحصیل شود سادساً در حالت حالیه من\nمشغول تحریک نمودن اهالی وطن خود میباشم که کار خود را بخوبی و عاجلاً بیاموزند و نیز حصار دارم\nکه معلمین خارجه بهر زودی و خوبی که ممکن باشد آنها را تعلیم نمایند تا اگر یک وقتی خواسته باشند از افغانستان\nبروند از من سمی نداشته باشند در قرارداد هائیکه با انگلیسها و هندیها و سائر مردمان خارجه میدهم این شرط\nرا درج میکنم که بجهت مرحجت باوطان خودشان مرخصی نخواهند یافت تا وقتیکه شاگرد های آنها\nبدون نظارت معلمین خود بتوانند از عهدهٔ کار خود برآیند و این شرط بجهت معلمین خارجه اثر خوبی\nدار و زیرا که در انجام عمل خود ساعی هستند که بعد از اتمام آن بتوانند با منیت باوطان خود مراجعت\nنمایند و با کمال شعف اظهار میدارم که اهالی وطن من ازین تدبیر فائده زیاد برده اند بطوریکه ادارات\nمتعدده را که سخت تعلیمات معلمین خارجه بوده است فعلاً خودشان کاملاً از پیش می برند\nدر باب صنایع و هنر افغانستان من میدانم که این رویه خیلی\nخلاف عقل است که شخص بدون اینکه اول خوراک و خانه فیل را حاضر کند خود فیل را ابتیاع نماید\nهمچنین دور از عقل است ابتیاع نمودن اسباب ماشین ها بجهت ساختن ادوات حربیه و قورخانه\nوامتعه تجارتی پیش از انکه تهیه شود ملزوماتی را در ماشینها ساخته میشود و ماشینهارا اتصالاً دائر میدارد\nایند اخیلی مائل نمودم که از محصولات طبیعی مملکت خود هر قدر ممکن باشد تحصیل نمایم چون احتیاج\nمولد ایجاد ست و گرسنگی شخص را فرصت نمیدهد که منتظر غذای لذیذ باشد در حالتی که غذائی معمولی\nمیسر گردد بسبب جنگهائی که در مملکت من باوقات مختلفه فراهم می آید و هم آن بود که یک وقتی"}
{"book": "adl0965", "page": 273, "text": "فصل دوم\n۱۶\nجنگ عمومی میشود و من اسلحه و قورخانه معجلاً لازم داشته باشم و نیز میخواستم که ماشینها بجهت بیرون آوردن\nآهن و ذغال سنگ و سرب و مس و معدنیات دیگر از معادن افغانستان هم استبیاع نمایم ولی\nاین اسباب پیشتر از انچه من از سائر مخارج دولت خود بتوانم بدهم پول لازم داشت لهذا قبل ازینکه\nماشینها یستی بجهت کار های معادن و بجهت تهیه نمودن لوازم کارهای یومیه ماشینها حاضر\nنمایم اول ماشینهائی بجهت ساختن توپ و تفنگ و فشنگ ابتیاع نمودم بهرحال با ر نمودن اینگونه\nلوازما تے از خارجه متدرجاً قدغن خواهم نمود و خورده خورده محصولات طبیعی افغانستان چه از معدنیات\nو چه از محصولات دیگر بمصرف میرسانم و درین باب محصولات در موقع خودش مشرحاً بیان خواهم نمود\nدر جزو دیگر این فقره را مذکور داشته ام که وقتی طفل بودم از خواندن و نوشتن متنفر بودم اوقات\nخود را در کارخانه جات پدرم در کار نمودن با عمله جات مصروف میداشتم و اشتیاق مجهدانه زندگانی\nمن دران زمان فقط این بود که عمل بنائی و تفنگ سازی ریخته گری و نجاری و آهنگری و کارهای\nدیگر را بیاموزم و در همه این صنایع بخوبی ماهر شدم و هر اسبابی را می توانستم بدست خود همان خوبی که\nاستاد یا میساختند بسازم بدون اینکه از سائر عمله جات کارخانه اعانتی بخواهم دو لوله تفنگ که\nبدون اعانه احدی از اول الی آخر ساخته ام الحال در کابل موجود است حاصل کلام در اوائل عمر\nبغیر ازین صنایع مائل بصنعت دیگر نبودم در زمانیکه در خاک روسیه سکنی داشتم اوقات فراغت خود\nرا مصروف می نمودم باینکه هر قدر ممکن باشد از صنایع و حرفت تحصیل نمایم دران وقت کار زرگری\nمینا کاری و تذهیب کاری و غیره را آموختم درین موقع اظهار میدارم که سه نفر از استادهای کارخانجات\nحالیه من که اسم یکی غلام و رئیس کارخانه سوهان کاریست و اسم یکی زمان و تفنگ ساز است و\nاسم یکی نجف و استاد کارخانه آهنگریست از جمله اشخاصی می باشند که این صنایع را بمن آموخته اند\nچون درینجا گنجایش ندارد نمیتوانم اسامی همه معلمین خود را بنگارم بعد ازینکه بتخت افغانستان جلوس\nنمودم اولا بجهت اینکه اسلحه کمیاب و ثانیاً بجهت اینکه خیلی مایل بصنایع و حرفت بودم محبورا\nبعضی کارخانهای دستی بجهت ساختن تفنگ و اکثرا ز چیزهای دیگر دائر نمودم که هیچیک ازین کارخانها\nبقوه ۲۸"}
{"book": "adl0965", "page": 274, "text": "فصل دویم\n۱۷\nبقوه بخار کار نمیکرد متن از قدر و فائده بخار که مردمان صاحب علم این زمان اختراع کرده اند کاملا محتضر\nبوده و میدانستم که سلطنتهای بزرگ و قوی مثل بریتانیای عظمی این اقتدار غریبه خود را با عانت قوه بخار\nو تجارت وسیعۀ خود تحصیل نموده اند والا انگلستان خیلی مملکت کوچکی میباشد و بطور یقین میدانم\nکه مملکت مذکور معدن الماس و طلائی ندارد سبب برکت و رفاهیت ملتشان و اقتدار سلطنتشان بسته\nبصنایع و تجارت انها میباشد با وجود این معنی که قدر ماشینهای جدیده را میدانستم زحمات مرارتهای\nخارجه و داخله تا سنه ۱۳۰۴ زمانیکه براولپنڈی بجهت ملاقات دوست دانشمند با علم لارد دفرین که دران\nزمان فرمان فرمای هندوستان بود رفته بودم نتوستم توجه خود را بقدر کفاف بطرف صنایع معطوف\nدارم تا دران وقت یک نفر مهندس فرانسوی را که اسمش مسیو ژیروم و سر کار دار اسباب و ماشین\nو چراغ الکتریکی بوده نزد من آورده معرفی نمودند که شخص هوشیار با اطلاعی میباشد اگرچه مشار الیه\nفقط مهندس الکتریکی بود لکن ملتفت شدم که در باب مهندسی و صنایع عموماً تجربه زیاد دارد لهذا او را\nمستخدم نمودم بخیال واراده اینکه بوضع حالیه اروپ کارخانجات در کابل احداث نمایم این مهندس\nیکنفر هندیرا که اسم او کریم بخش است و حالا هم در کابل میباشد و از کارهای چراغ الکتریکی با هر بود با خود آورد\nمسیو ژیروم اول اروپائی بود که بسمت مهندسی مستخدم من کردید مشار الیه مدت قلیلی در کابل بود\nو حین توقف او من فهرست ماشینهای صنایع مختلفه را ملاحظه نموده معدودی از ماشینهای\nخراطی و ثقبتی و ترکیبی و منگنه و قطاعی و محدبی با یکدست اسباب ریخته گری در عدد\nماشین که دارای قوۀ شش و هشت دوازه اسب بوده باشند انتخاب نمودم و نیز چند دستگاه از\nماشینهای کوچک دیگر هم بجهت شروع نمودن کارخواستم قیمت تمام این آلات و ماشینها که بجهت احداث\nنمودن این کارخانه مختصر لازم داشتم یکصد و چهل و یکهزار روپیه سکه هندوستان میشد مسیو ژیروم\nمرخصی دادم که بهندوستان رفته این اسباب را ابتیاع نماید و نیز چند نفر هم مهندس بجهت\nمعاونت خود و چند نفر کارگر هندی در اینگونه کار با مهارت کامل داشته باشند استخدام نماید\nکه این اسباب را مرتب نموده بجهت کار کردن حاضر نمایند مسیو ژیروم بعد از ورود بکاته بیست ودو"}
{"book": "adl0965", "page": 275, "text": "۱۸\nفصل دویم\nنفر از استادان و سائر کارکر ها مستخدم نموده آنها را با اسبابها و ماشینها بکابل فرستاد کارگرها و ماشینها\nبکابل رسید ولی مسیو ژیروم خودش پدیدار نشد و تا الیوم هیچ خبری در باب او بمن نرسیده و نتوانستم\nکه معلوم نمایم که بجهت او چه واقعه رخ داد و چرا مراجعت نمود ماشینها و اسبابها در کابل بیکار افتاده\nو مهندسی در میان نبود نه فقط بجهت شخواهمیکه برای ابتیاع نمودن این اسبابها و ماشینها که\nاز میان رفته بود متاسف بودم بلکه تاسف من این بود که ملت من بمن ریشخند میکردند و خیال\nمی نمودند که از احداث این کارخانه مختصرا عاجز خواهم بود ولی خداوند فرموده است ان الله مع الصابرین\nمن شخصی نبودم بعد ازینکه بکاری مصمم شدم خیال خود را تردید نمایم لهذا بسفیر خود جنرال امیر محمد خان که\nبدر بار فرمانفرمای هندوستان اقامت داشت نوشتم که بهر وسیله ممکن است یک نفر مهندس دیگر\nرا پیدا نموده استخدام نماید جنرال مذکور بتوسط منشی خودش سلطان محمد خان که حالا میرمنشی من میباشد\nیک نفر مهندس انگلیس مستر پائن را که حالا معروف سرسالترپائن است مستخدم نموده همراه سلطان محمد\nسنه ۱۳۰۴\nهجری\nخان بکابل فرستاد مستر پائن در اوایل ماه اپریل سنه۱۸۸۷ میلادی وارد کابل گردید من بجهت دلجوئی\nمحمد خان نوشتم که بعوض سلطان محمد خان که او را بحضور خود نگاه داشته ام یکنفر منشی دیگر بجهت دارالانشای\nخود مقرر نماید یک قطعه زمین که معروف بعلم گنج میباشند و بجهت بنا نمودن کارخانجات\nو فابریکها مناسبت داشت انتخاب نمودم زیرا که اراضی مذکور خارج از شهر کابل و متصل بشهر میباشد\nو این اراضی از زمینهای دیگر حول و حوش انجا وسیع تر بود علاوه برین هوای انجا هم سالم بود و این\nنقطه منظر خوبی داشت و یک طرف ان نهری بود که بجهت ماشینها و دیگهای بخار و غیره در کارخانه\nآب برساند و بطرف نشیب این زمین رود کابل میگذشت که تمام فاضل آب کارخانه جات را میبرد\nبمیر منشی حکم دادم که مستر پائن را با خود بمحل مذکور ببرد و بمن اطلاع بدهند که آیا قطعه زمین مذکور بجهت\nکارخانه جات مناسبت دارد یا خیر خلاصه بعد از مشورت نمودن بآنجمن بجهت ساعت نیک و\nسنه ۱۳۰۴\nهجری\nدادن صدقات بفقرا و تقسیم شیرینیها بتاریخ ۷ ماه اپریل سنه ۱۸۸۷ بنای عمارت کارخانجات گذاشته شد\nمستر پان چند دست اسباب خراطی و اسباب منقشی و ترکیبی و قطاعی و محدبی با چند ماشینهای دستی\nکه مسیو ژیروم"}
{"book": "adl0965", "page": 276, "text": "۱۹\nفصل دویم\nکه مسیو ژیروم ابتیاع نموده بود بکار انداخت بعد از توقف چند ماه مشار الیه ماشینها را تحویل کارگرهای\nهندی نموده مرخصی گرفته بانگلستان رفت و بعد از غیبت هفده ماه بکابل مراجعت نموده در ظرف\nاین مدت مشار الیه تحصیل نمودن اطلاعات از وضع ماشینهای تازه که باید در کابل احداث میشد\nکاملاً مشغول بود و در ان وقت من دو نفر دیگر مهندس انگلیسی را مستخدم نمودم و از ان سال استخدام\nانگلیسها را در دولت خودم بجهت کارها مستعده شروع نمودم و در این کار دو مقصد داشتم اولاً اینکه\nملت خود را وادارم که مهندسی و کارهای دیگر را از انگلیسها که درین گونه علوم ماهر هستند بیاموزند ثانیاً\nآنکه ملت خود را با انگلیسها مانوس نمایم تا نفرت قدیمی که بین این دو فرقه بوده است از خاطرها محو شود زیرا\nکه این دو دولت دوست یکدیگر میباشند و اغراضشان یکیست و نیز مائل بودم که ملت انگلیس\nترقیاتی را که در زمان سلطنت من فراهم می آید از زبان هموطنان خودشان استماع رفتار دوستانه\nملت افغانستان نسبت تمام انگلیسها از ذکور و اناث که بکابل آمده اند ثابت می نماید که آنها را فقط درین\nحالت تقبل میرسانیدیم که دشمن خود میدانستیم و در اوقاتیکه آنها بجهت فائده ملت افغانستان مستخدم\nمن بودند هر گونه مهمان نوازی و احترام از انها بعمل آورده شد و نسبت بانها رفتار دوستانه نموده اند\nدومین انگلیسی که بعد از مستر پائن بکابل آمد مستر اومیار طبیب دندان ساز بود مشارالیه آمده بود که\nیکدست دندان بجهت من بسازد و در اواخر سنه ۱۸۸۷ میلادی بعد از مراجعت بهندوستان هرچه\nدر کابل معاینه کرده بود با کمال تعجب و طیب خاطر بقرار ذیل اظهار داشته است یکی از عجیب ترین\nچیزها که من ملاحظه کردم وضع کارهای شخصی امیر افغانستان بود که هیچ امری بجهت او صعب و مشکل\nنبود اندیش میبرد بعینه بجهت اصفای تظلمات رعایای خود و رفع تعدیات از انها حاضر بود چنانچه روزی\nبگردش بود پیره زنی در راه پنهان ایستاده عریضه در دست داشت امیر فوراً جلو اسپ خود را نگاه داشته\nبضعیفه اشاره نمود پیش آمده عریضه او را گرفته بدقت ملاحظه نمود و بعضی سوالات از او کرد تا مدتی\nبانتها مرحمت و ملائمت با او تکلم نموده عجوزه را با کمال مسرت و خوشنودی مرخص نموده روزی هم امیر\nدر باب زحمات مالیه با من صحبت نموده فرمودند که فقط یک ربع مالیات را مردم مملکت من بمیل خود"}
{"book": "adl0965", "page": 277, "text": "۲۰\nفصل دوم\nبخزانه می پردازند و یک ربع دیگر را باید بجنک و جدل تحصیل نمایم قسمت سویم اگر چه از کیسه و رعیت بیرون\nمیرود ولی ابداً عائد نمی شود حصه چهارم را مردم نمیدانند بکدام شخص بدهند\nمستر اونیا را یک یادگاری بعد از رفتن خودش بافغانستان گذاشت یک نفر کارکر هوشیار را که\nاسمش صوفی عبدالحق بود باو سپردم که صنعت دندان سازی بیاموزد و صوفی عبدالحق را تهدید نمودم که\nاگر این صنعت را عجلاً و بخوبی نیاموزد او را کاملًا سیاست خواهم نمود زیرا که لازم بود مشارالیه قبل ازانیکه\nمستر اونیارا از کابل برود این علم را تحصیل نموده باشد نباید وطولی نکشید که مشارالیه این صنعت را\nکاملاً آموخت اولاً بسبب اینکه از سیاست خائف بود ثانیاً مستر اومیارا میخواست که شاگرد او صدمه\nبخورد لهذا این زحمت را بر خودگوارا نموده عمل دندانسازی را عجلاً باو آموخت شاید دلیل دیگر هم این بود\nکه مستر اومیارا میخواست او را بیشتر از لزوم در افغانستان توقیف نمایم صوفی عبدالحق چندین نفر\nدیگر را هم دندان سازی و وضع کشیدن دندان با آلات جدیده آموخته است و این فقره\nخیلی اسباب راحت مردم شده است زیرا که سابقاً مردم وقتی که بزحمت دندان گرفتار میشدند\nمجبور بودند بممالک خارجه بروند زمانیکه او بیمار مرخص نمودم نشان طلای افتخاری بعلاوه انعامات دیگر باو دادم\nدر غیاب سرپائین کارگرهای هندی و کابلی کارخانه مختصری را که احداث کرده بودم دائر داشتند و\nسال بسال در کارخانه جات وسعت داده شد و هر وقتی که لازم شده است کارخانه های جدید هم\nاحداث شده است و ماشینها ابتیاع شده در کارخانه جات مذکور بجهت ساختن تفنگهای هنری\nمارتینی و سنایدر (بغل پر) و فشنگ سازی نصب شد درین کارخانه جات ماشینهای\nچوب بری بجهت اقسام کار نجاری ساخته شد فعلاً ماشینهای ذیل را ابتیاع نموده کارگذاشته ام\nماشین فشنگ سازی بجهت تفنگهای هنری مارتینی و سائر تفنگها ماشینهای بزرگ خراطی\nماشین بجهت ذخیره کردن بخار بقوه صد اسپ بادبکهای نجار ماشین بجهت سوراخ نمودن\nکردن توپها چکشهای بزرگ که بقوه بخار حرکت میکند با دیکهای آن ماشین کفش دوزی\nو سراجی کارخانه جات باروت سازی و صابون پزی و شمع ریزی ماشینهای سکه\nماشینهای"}
{"book": "adl0965", "page": 278, "text": "فصل دویم\nماشینهای سکه بجهت ضرابخانه ماشینهای عرق کشی وغیره ماشینهای دباغی و رنگ\nکردن چرم ماشینها بجهت ساختن اسباب زراعت و باغبانی کورهای ماشینی\nبجهت آب نمودن سنگهای معادن و فلزات برای ساختن توپهای بزرگ و عملیات آهنگری\nماشینها بجهت ساختن شمشیر و چاشنی بجهت فشنگ ماشین بجهت پر نمودن فشنگ\nماشین بجهت ریختن و ساختن نارنجک بجهت خمپازه و توپهای بزرگ ماشین متعدد\nدیگر برای کارهای متفرقه برحسب لزوم هر ساله از ماشینهائیکه تازه اختراع میشود\nابتیاع و بر تعداد آنها می افزایم در ابتدا که این فابریک و کارخانجات را مفتوح نمودم مشکلات\nزیادی دو چار من گردید ملت من از اختراعات و آلات جدیده بکلی بی اطلاع بودند و باین جهت\nازین اقدامات تازه مخالفت داشتند درین موقع مثلی میگویم تا بمطالعه کنندگان کتاب\nخود ظاهر دارم درین باب تا چه اندازه این مردم جهالت داشتند در سنه ۱۸۹۹ میلادی زمانیکه براولپندی سنه ۱۳۱۷\nمیرفتم یکی از عکاسها اسباب عکاسی خود را بجهت انداختن عکس من حاضر کرده بود یکی از نوکرهای دربار ہجری\nمن که قاپوچی باشی بود فوراً دویده هر دو دست خود را روی سوراخ عکاسی گذاشت از او پرسیدم\nاین چه حرکتی بود جواب داد قربانت شوم شما نمیدانید این یکی از توپهای جدیده میباشد که این آدم بطرف\nشما نشانه گرفته است خیلی خندیدم گفتم ریش سفید که قلبت از جهالت سیاه است بگذار این شخص عکس مرا\nبگیرد گویا این بیچاره اسباب عکاسی را قبلاً هرگز ندیده بوده است و ازین جهت نمیدانست این چه چیز است\nاگر چه سعی کردم تشریح نمایم این چه اسبابیست ولی آخر مجبور شدم ترک این توضیح را بنمایم\nابتدا که این کارخانجات را مفتوح نمودم رعایای من درین باب باقسام مختلفه گفتگوها میکردند\nو میگفتند من هنوز مسبوق نیستم که صنایع کاردستی از کارهای ماشینی بهترست و مامورین را که در\nکارخانجات مقرر بودند متهم می نمودند که اینها دشمن دولت هستند میخواهند به بهانه ابتیاع نمودن\nماشینها پول دولت را بخارجه بفرستند من ازین حرفهای بیهوده و ازین مخالفتها خیلی خسته شدم\nولی با این همه عزم خود را در رفتن راهی که بجهت خود انتخاب کرده بودم از دست ندادم چرا که خوب"}
{"book": "adl0965", "page": 279, "text": "فصل دویم\n۲۲\nمیدانستم که اگر همین توپها و تفنکها و دیگر ابواب حربیه که سائر دول بکار میبرند نداشته باشم بقای دولت\nمن بدون مداخله دیگران ممکن نخواهد بود و نمی توانم مملکت خود را از جمله متعدیان خارجه حفاظت نمایم\nشک نیست که مدتی طول کشید تا ازین اخراجاتی که در ابتیاع نمودن ماشینها کرده ثمری حاصل نمودم\nو تمام این مبالغ گزاف از خزانه دولتی داده شده بود و همیشه در نظر داشتم که منافع این وجه که\nبکارخانه جات و فابریکها با خرج شده است و تا مدتها حاصلی از انها ندارم چقدرها میشود ولی مایوس\nنبودم و هر ساله هر قدر ماشین که بجهت ابتیاع آن میتوانستم پول بدهم میخردیم و هر قدر ماشین\nزیاد میشد کارخانه جات تازه بجهت آنها احداث می نمودم و هنوز هم همه ساله مشغول این کار هستم\nو نتیجه این شده است که تجارت و صنایع مملکت من خیلی وسیع و زیاد شده است\nحمد میکنم خداوند را که همیشه مشتاق ماشینها و صنایع بودم و قدر آنها را کاملا میدانستم و مسبوق\nبودم که داشتن فولاد بجهت بریدن فولاد لازم است و اگر خواسته باشم با دشمنی که اندازه قوایمان بالمسساو\nباشد بجنگم باید دارای اسلحه جدیده باشم که مثل اسلحه طرف مقابل بوده باشد چنانچه سعدی میگوید\nهر که با فولاد بازو پنجه کرد\nساعد سیمین خود را رنجه کرد\nباین جهت هر وقتی کارگرهای من نمیدانستند که فلان اسلحه یا یراق را چطور بسازند خودم بآنها\nمی آموختم و بوسائل دستورالعمل من و کوشش خودشان بالاخره کامیاب شدند و میتوانم درین باب\nسنه ۱۳۱۱ فقرات متعدده اظهار دارم بجهت توضیح یک دو فقره را بیان می نمایم در سنه ۱۸۹۳ میلادی در زمان حکومت\nهجری\nلاردلنسدون (فرمان فرمای سابق هندوستان) توپهای هاچکیس مرا در هندوستان توقیف\nنمودند کارگرهای من اظهار داشتند که ساختن این قسم توپها بدون اینکه نمونه در دست داشته باشیم\nممکن نیست لکن بمر منشی خودم حکم دادم که شرح تفصیل و نقشه و اندازه قطعات توپ هاچکیس را\nبحضور من از انگلیسی بفارسی ترجمه نماید منشی مذکور طول و عرض و قطر و وضع قطعات مختلفه توپ مزبور\nرا در فارسی نوشته بمن میداد و بستیکه کار را جمعا او باتمام رسید و تمام مشروحات را در فارسی بمن\nحالی نمود آن وقت حکم دادم که همه استادهای کارگرهای هندی و کابلی را بحضور من بیاورند با نها\nدستورالعمل"}
{"book": "adl0965", "page": 280, "text": "فصل دویم\nدستورالعمل دادم که تمام قطعات توپ را بچه قسم از چوب بسازند بعد ازینکه قطعات مذکور را از چوب\nساختند انها را امتحان نمودیم دیدیم قطعات مختلفه بیکدیگر بخوبی وصل میشود بعد ازان بجهت امتحان\nگلوله های چوبی ساخته مثل انیکه از توپهای اصلی می اندازند از توپهای چوبی انداختم چون این امتحانات\nبطور دلخواه ثابت شد حکم دادم از نمونه مذکور توپی از همان فلزی که در ساختن توپ با چکه بر کار میبرند بسازند\nوفی الحقیقه در ساختن توپ مثل توپ اصلی کامیاب شدیم با وجودیکه غیر از همان نمونه توپ چوبی\nنمونه دیگر در دست نداشتیم و از توپ کور گلوله انداخته امتحان نمودیم خیلی خوب از کار بیرون آمد آن وقت\nاز میرمنشی و کارها اظهار امتنان نموده تمجید کردم و دوازده هزار روپیه با خلعتها انعام دادم\nدر زمانیکه سرمار تیمر دورند (آن وقت وزیر امور خارجه هندوستان و بعد با وزیر مختار مقیم دربار ایران\nبود ) با اجزای سفارت خودش از جانب دولت هندوستان بکابل وارد شد همین توپی که در کابل ساخته\nشده بود و توپهائیکه در فرنگستان ساخته میشود نتوانستند فرق بگذارند همین طور نقشه ها و صور را\nملاحظه نمودم دستورالعمل و تمام تفاصیل آنها را در فارسی ترجمه کرده در ساختن توپهای ماکسم و\nگارد نیر وگاتلینگ کامیاب شدیم ولی بجهت این توپها نمونه در دست داشتیم\nخداوند را حمد میکنم که امروز یکصد هزار نفر در افغانستان بساختن راهها و عمارات و صنایع و حرفت\nو کارهای معادن واکثر از کارهای دیگر مصروف میباشند که این همه کارها را من رواج داده ام این\nمعنی ثابت مینماید که در مملکت من چه قدر ترقی حاصل شده است و نیز ثابت می کند که تمام این\nاشخاص بعوض اینکه بدزدی و قطاع الطریقی وغارت نمودن قوافل مشغول بودند حالا میتوانند\nمعیشت خود را ازین کارهای مفید تحصیل نمایند اینها در ان زمان شغلی نداشتند مجبور بودند\nاسباب معیشت خود را بهر قسمی که میسر شان شود تحصیل نمایند چنانچه مردمان بیکار لشکر شیطانند\nو بفرمایش پیغمبر ما کاسب حبیب خداست اولاد واخلاف من باید که خیال نکنند که\nفوائدی که بجهت مملکت من حاصل شده است فقط ساختن همین ادوات حربیه میباشد بلکه این\nصنایع سبب ازدیاد تمول مملکت و وسعت تجارت است پولیکه ازین حالت بممالک خارجه\nباید میرفت"}
{"book": "adl0965", "page": 281, "text": "۳۴\nفصل دویم\nمیبرفت حالا در خود افغانستان بمصرف میرسد اگر رعایای من متمول باشند سلطنت هم قوی مقدتر\nشده محفوظ میماند زیرا که اکثر اغتشاشاتی که واقع میشود نتیجه عدم پول و صنایع است و اشخاصی که صاحب\nچیزند فطرتاً مایلند جنگ وجدال نباشد که کسی مداخله باموال انها نکند و آن وقت میدانستند عوض\nاینکه شخص اوقات خود را صرف غارتگری نماید خیلی بهتر است متمول باشد\nماشینهای اقسام دیگر هم مثل یک عدد ماشین متحرک کوچک و میلهای آهنی بقدر کفافت چند\nفرسخ راه آهن و یک عدد ماشین بجهت کشیدن توپهای سنگین ابتیاع و بکار گذاشته شده است\nکارخانه چراغ الکتریکی و اسباب تلفون هم احداث نموده ام در ابتدا بجهت این کار بعضی از کارگرها\nهندی و کابلی را که در هندوستان این کارها آموخته بودند مستخدم نمودم در ۱۳۱۲ هجری\nمستر برون این کارها را پیشتر ترقی داد و کار چراغ الکتریکی را بهتر از کارهای دیگر از پیش برد\nدر باب ضرابخانه افغانستان\nدر ابتدای سلطنت من کار ضرابخانه بوضع قدیم که از قرنها متداول بوده است شایع بود یعنی سکه را\nبا دست ریخته بدون اینکه ماشینی داشته باشند ضرب می نمودند سکهٔ افغانستان در اوائل که روی\nآن ضرب دار السلطنه کابل و تاریخ سال بود و روی دیگر امیر عبد الرحمن ضرب شده بود ولی دیگر\nنشانی و علامتی نداشت اما در ۱۸۹۶ که ملت افغانستان لقب ضیاءالملت والدین را بمن دادند\nتمام مسکوکاتی که بعد از ان ضرب شده است یک طرفش همین عبارت ضرب شده و طرف دیگر نشانی\nاست که خودم اختیار نموده ام پول سیاه یکشاهی و دوشاهی ست و مسکوکات نقره روپیه و قران و تنگه میباشد\nمستر میکد رمات که در ضرابخانه دولتی کلکته کار کرده بود عملجات کابلی مرا آموخت که این گونه مسکوکات\nرا بچه قسم بسازند و بعد از رفتن شاگرد ہایش کار ضرابخانه را بدون نظارت کسی از پیش بردند مهره روزه\nاز هشتاد و هزار الی صد هزار روپیه میتوان در ضرابخانه کابل بسهولت ضرب نمود کارگرهای\nمن علاوه بر اینکه مسکوکات ضرب مینمایند میتوانند مسکتهای ضرابخانه را هم بسازند و بعد از\nآوردن اسباب و مسکنها ئیکه اول اول از انگلستان خواسته بودم دیگر محتاج نشدیم\nاسباب"}
{"book": "adl0965", "page": 282, "text": "فصل دویم\nاسباب تازه ابتیاع نمایم همه چیزان حالا در خود کابل ساخت میشود\nدر باب ساختن فشنگهای تفنگ هنری ماتینی\nقبل ازینکه ماشین بجهت این رواج بدهم سابقا این فشنگها و فشنگ بجهت تفنگ های سنایدر را\nبدست میساختند و این فشنگها خیلی کم ساخته میشد و نامرغوب بود بعد از ابتیاع نمودن ماشین برای\nاین کار (مستر میدلتن) را بجهت ساختن فشنگ و آلات و مقیاس آن مستخدم نمودم و از وضعی که مشار\nالیه مشغول شده کار را از پیش برد خیلی شعوف شدم مشار الیه کارگر های مرا آن قدر خوب آموخت که\nحالا میتوانند آنها بدون نظارت کسی فشنگ و آلات و مقیاس آنرا کاملاً بسازند فشنگهای حالیه را\nیک پارچه میسازند و فشنگهای مذکور را میتوان چند دفعه پر نمود بجهت پر نمودن فشنگهای خالی\nشده در خود کابل ماشین مخصوص ساخته شده است فشنگی که بعد از خالی شدن بسط پیدا می کند\nمعوج میشود این ماشین فشنگ مذکور را باندازه و شکل اولی او میسازد و بعد چاشنی و چابی چاشنی\nتازه را گذاشته فشنگ را مجدداً پر مینماید در کارخانه کابل هر روزه ده هزار فشنگ میتوان\nبیرون آورد و در صورت لزوم بالمضاعف میتوان تیپ کرد\nدر باب ساختن فشنگ بجهت تفنگ سنایدر (بغل پر)\nسابقاً این فشنگ را هم بدست میساختند ولی وقتی که یکدست اسباب تمام و کمال بجهت ساختن\nاین فشنگ ابتیاع نمودم (مستر ادواردس) را بجهت ساختن فشنگ تفنگ سنایدر بطوریکه مستر\nمیدلتن را به جهت ساختن فشنگ هنری ماتینی مستخدم نموده بودم او را مستخدم کردم این کارخانه\nرا حالا کارگر های کابلی بدون معاونت خارجه از پیش می برند هر روزه در ظرف ده ساعت\nده هزار فشنگ ساخته می شود اگر لازم شود این عدد را میتوان بالمضاعف ساخت\nدر باب اسباب بجهت ساختن تفنگهای هنری ماتینی و پیشتو و غیره\nقبل ازینکه ماشین بجهت این کار رواج بدهم در کابل تفنگ بدست ساخته میشد ولی بهمان\nمنقصت ہائیکه فشنگهای دست ساخته شده داشت این تفنگها هم بهمان حالت بود یعنی\n۲۵"}
{"book": "adl0965", "page": 283, "text": "فصل دوم\n۲۶\n\nتفنگهای مذکور خیلی ناقص بود مگر تفنگهائیکه کارگرهای خیلی ماهر میساختند آنهم تعدادش محدود بود\nلهذا یکدست اسباب کامل بجهت ساختن تفنگهای هنری مارتینی ابتیاع نمودم مستر کمیران را که در قورخا\nدولتی هندوستان در کارخانه دیدم کار میکرد مستخدم نمودم مشارالیه علاوه بر اینکه کار خود را کاملاً از پیش\nبرد کارگر ها را آموخت که هر چیز را بچه قسم بسازند در کارخانهای فشنگ سازی و توپ سازی و سائر\nکارخانجات بجهت ساختن پیشتو و غیره هم اصلاحات چند نمود باعتقاد من مشارالیه بجهت ساختن\nتوپ و تفنگ و غیره هوشیار ترین مستخدمینی بود که استخدام نموده بودم از کار او دولت من فائده زیاد\nحاصل نمود مشارالیه هر قدریکه ممکن بود مردمان کابل را در کارشان ماهر نمود و در این کار خیلی از روی\nمیل و رغبت رفتار میکرد و فهرستها و رساله های مخصوص در باب ساختن و امتحان نمودن و استعمال\nاقسام ادوات حربیه بمن داد چون ممکن نبود این کتب را از دکانین خارجه ابتیاع نمایم فهرست مذکور\nرا نزد سفیر خودم کرنیل ولی احمد خان بهندوستان فرستادم و با و دستورالعمل دادم که کتب مذکور را از\nدولت هندوستان تحصیل نماید و بر حسب خواهشی که بتوسط سفیر خودم از وزیر امور\nخارجه هندوستان نمودم کتب مذکور تحصیل و بعضی از انها در فارسی ترجمه شده است\nبوسیله این ماشینهای تازه روزی پانزده لوله تفنگ هنری مارتینی مکملاً میشود از کارخانه بیرون\nآورد و در صورت لزوم تعداد آنها میتوان بالمضاعف کرد اگرچه ماشینها فقط بجهت ساختن\nتفنگهای هنری مارتینی استعمال می شود ولی اسباب خراطی و ثقبی و پیچ سازی این ماشینها را\nبجهت ساختن تفنگهای سنیفور در تفنگی که چند گلوله میخورد و سائر تفنگها می شود بکار انداخت\nیعنی در عوض انها بعضی آلات تازه بگذارند مثل اینکه در ضرابخانه مسکوکات طلا و نقره را\nبهر اندازه که بخواهند در همان ماشین سکه ها را نموده میتوانند بسازند\nدر باب دستگاههای بخار و دیگ بخار و کارخانجات آهنگری و توپ سازی\nچنانچه قبلاً بیان نمودم پیش از رواج ماشین توپها را بدست میساختند و دستگاههای بخار که\nاول ابتیاع نمودم دستگاههای کوچک بود که بهر کجا میخواستند حمل و نقل مینمودند بجهت اینها\nدیگهای"}
{"book": "adl0965", "page": 284, "text": "فصل دویم\n۲۷\nدیگهای بخار علحده لازم نبود (چون دیگهای بخار انها در جز و خودشان بوده است) لہذا مجبور\nشدم که یک دستگاه ماشین را بجهت ضبط بخار که دارای قوه صد اسپ باشد بادیگهای بخار ان\nابتیاع نمایم تا بکارخانجات وسعت داده باشم همان قوت یک اسباب فشنگ سازی و ماشینها\nبجهت ضرابخانه و صابون پزی و شمع ریزی ابتیاع نمودم خیال کردم لازم است یک عدد چکش\nبزرگ که بقوه بخار حرکت میکند بادیگهای بخار ابتیاع نمایم چون برای همه این ماشینها دیگهای بخار\nلازم بود لہذا بجهت این ماشینها و کورههای توپ سازی و دیگر کارهای آہنگری یک نفر مهندس\nانگلیس مجرب آزموده موسوم بمستر استیوارت را مستخدم نمودم علاوه بر اینکه مستر استیوارت شخص\nخیلی قابلی و تجربه کاری بود خیلی زحمت کش و قلباً مایل بکار و نہایت ظریف و خوش طبع بود اگر چه آدم\nمعمری بود ولی در کار خود خیلی چابک و چالاک رفتاری میکرد مشارالیه تمام کار با راه انداخت کار گریه\nهندی و کابلی را از طریقه استعمال انها کاملاً اگاه ساخت اکنون خیلی مشعوفم که این کارگر با خودشان\nمیتوانند ماشینها و دیگها و کورهها را بشخصه بسازند یکی از استادهای کابل که در اداره قالب سازی و\nاسمش سلام و نجار میباشد باستعانت چند نفر دیگر یک عدد ماشین چوبی بجهت ضبط بخار ساخت\nکه بعینه مثل ماشین انگلیسی بود چون بعد از اتمام دیدم ماشین مذکور خیلی خوب کار میکند پاداش این\nخدمت مواجب تمام اشخاصی را که در ساختن این ماشین شرکت داشتند بالمضاعف نمودم\nو نیز بانها ششهزار روپیه نقد انعام و بعضی خلعتها دادم این انعام باعث تشویق یک نفر کارگر دیگر که\nاسمش قشم و نقاش و نقشه کش بود کردید مشارالیه یکدستگاه ماشین کوچکتر دیگر ساخت این\nاز چوب و مثل ماشین چوبی که نجار ساخته بود نبود بلکه از فلزات آهن و مس ترکیب یافته بود باین مشین\nهم در حضور من آب و آتشی انداخته ماشین مذکور یکدستگاه اسباب خراطی مختصر را بحرکت آورد باین شخص\nهم بجهت این هنری که کرده بود انعام دادم حالا تمام کوره ها بجهت ساختن توپهای بزرگ بجهت آب\nنمودن فلزات سکهها و آب نمودن نقره بجهت مسکوکات و بکار داشتن چکشهای بخار و کوره های\nریخته گری و سائر کارها که متعلق بآہنگری میباشد همه را خود کارگرهای کابل از عهده بر می آیند"}
{"book": "adl0965", "page": 285, "text": "فصل دویم\n۲۸\nدر این موقع از کارگرهای هندی و کابلی بجهت کارگرهای آنها و بجهت دائر داشتن کارخانجات در\nغیاب مستر پائن بمجید می نمایم پیشتر از نصف اوقاتیکه مستر پائن مستخدم من بود از افغانستان غائب\nبود زیرا که مشارالیه سبب سردی زیاد زمستان کابل مجبور بود بانگلستان برود علاوه بر احداث نمودن\nکارخانجات مستر پائن بعضی خدمات دیگر هم بمن نموده است که در باب انها در موقع دیگر اظهار خواهم داشت\nبعضی اشخاص تعجب خواهند نمود که آلات ماشینهای بزرگ و چکش بخار سنگین و اسباب خراطی\nتوپ که بیست و هشت فیت انگلیسی (تقریبا هشت ذرع) طول دارد و انجنهای بزرگ (یعنے\nکارخانه بخار) و دیگر قطعات ثقیل ماشینها را با عدم راه آهن در افغانستان چگونه بکابل آورده\nشده است اگر چه اشکالات حمل و نقل خیلی زیاد بود لیکن عزم من بر تمام این اشکالات تفوق داشت\nدر باب اسباب عرق کشی\nالکل که سابقاً بجهت ساختن فولمنیات دو مرکبو ر (اجزای محترقه) برای چاشنی فشنگها و کارهای\nدیگر لازم بود ماشینی بجهت این کار موجود نبود قدر قلیلی دستی تقطیر مینمودند چون در افغانستان\nانگور شمش و امثال آن خیلی زیاد بعمل می آید خیال کردم که اگر یک کارخانه عرق احداث نمایم کاری پر\nمنفعتی خواهد بود علیهذا یکدست اسباب ماشینی ابتیاع نموده یک کارخانه عرق کشی دائر نمودم\nباندازه که در ظرف هشت ساعت یکهزار و پانصد بطری الکل تقطیر می نماید و نیز یکدستگاه کارخانه\nبجهت ساختن کنیاک و سائر عرقها مفتوح نمودم مقصود از ساختن این مشروبات این بود که\nیا آنها را بخارجه حمل نمایند یا با تباع غیر مسلمی فروخته شود قبل ازین که این کارخانه احداث\nنمایم بعضی از ارمنی های عیسوی مقیم کابل عرق کشی مینمودند بعد از چندی مردمان دیگر هم این\nشغل را اختیار نمودند اعیان و اشراف در خانهای خود عرق میکشیدند چون استادهایشان در باب\nعرق کشی هیچ علمی نداشتند عرق را که می ساختند بقدری سمیتی بود که شاربین آنها بامراض متعدده\nگرفتار میشدند و مزاجشان علیل میشد از انجائیکه خوردن مشروبات خلاف دین اسلام است اشخاصی را\nکه مشروبات میساختند و میفروختند و می خریدند سیاست سخت می نمودم ازین جلو گیر با\nمردم"}
{"book": "adl0965", "page": 286, "text": "فصل دویم\n۲۹\nمردم عادات ذمیمه خوردن مشروبات را که از زمان امیر شیرعلیخان وسردار محمدعظیمخان شایع بود ترک نمودند\nبعد ازان چند نفر کارگر کابلی را که زیر دست ارمنیها کارکرده بودند و از وضع عرق کشی قدیم مسبوق\nبودند مقرر داشتم که یک عرق کش هندو که اسمش رام سنگ بود طریقه صحیح عرق کشی جدید را بیاموزند\nکارگرهای من حالا بدون نظارت مردمان خارجه بخوبی از عهده این کار بر می آیند\nدر باب کارخانه دباغی\nباینکه مشغول ابتیاع نمودن و احداث کردن ماشینها بجهت ساختن توپ و اسلحه برای موقع\nو ساختن اسباب تجارتی بودم توجه خود را معطوف داشتم باینکه ملزوت این کارخانه و ماشینها\nباید از محصولات داخله افغانستان شود تا مجبور نباشیم باینکه ملزومات این کارخانه جات را از\nممالک خارجه تحصیل نمائیم زیرا که از اقدام باین مسئله بعوض اینکه همه ساله بجهت این کار پول به\nممالک خارجه رفته ملل خارجه را متمول مینماید در خود مملکت افغانستان می ماند و منفعتی که\nحاصل میشود در خزانه برای مصروف خودمان ذخیره میشود بجهت پیش رفت این مقصود کارخانجا\nمتعدده برای ساختن و بعمل آوردن این گونه لازمات در کابل دائر نمودم این اوقات باین\nمسئله خیلی توجه دارم چراکه در یک موقعی دولت هندوستان تمام این گونه لواز ماتی که بجهت\nساختن اسلحه و قورخانه لازم ست حمل نمودن انها را از هندوستان بافغانستان ممانعت نمودند\nو ازین کار عبرت گرفتم که داشتن کارخانه جات بجهت ساختن این گونه اسبابها بیفائده ات\nمگر اینکه لوازمات آنها در خود افغانستان بعمل آید آن وقت ما در این فقره محتاج ملل خارجه\nنخواهیم داشت و پیش رفت این مقصود باعث منفعت زیادی خواهد شد زیرا که هر یک از\nدول معظمه هر وقت خواسته باشند میتوانند حمل آهن و فولاد و مس و برنج را با فغانستان\nقدغن نمایند در اینحالت باید کارخانه جات مسدود شود لهذ اتمام اسبابی که بجهت بیرون آوردن فلزات\nمعدنی و آب نمودن آهن و فولاد و سرب کار نمودن معادن مس و برنج و ذغال سنگ لازم بود\nتهیه نمودم و هروقت یکه مخترعات جدیده را تحصیل مینمایم بر ترقی کارخانجات افزوده میشود"}
{"book": "adl0965", "page": 287, "text": "فصل دویم\nاز چیزهای پر قیمت که بغیبت از هندوستان یا فرنگستان خریداری شود چرم و یتیاج بود بهر قدر\nکارخانها وسعت پیدا میکردند مصرف چرم روز بروز زیاد تر میشد خیلی اسبابها توپخانه و کفشها\nکمربندها و تسمه های چرمی قوی بجهت گردانیدن ماشینها و یراق و اسباب اسپ و چیزهای دیگر لازم\nبود بجهت رفع این احتیاج هر قدر ماشین و آلات برای دباغی و ساختن اقسام چرم و یتیاج\nلازم بود ابتیاع نمودم و حالا از فضلات النبی چرم و یتیاج را در خود کابل با قسام مختلفه که در هندوستان\nو ایران و روس متداول است میسازند از جمله مردمان خارجه که در پیش رفت اداره چرم سازی امتیاز\nداشتند یک نفر دباغ انگلیس (مستر باسکر) بود مشارالیه تمام عملیات چرم سازیرا که انگلستان متداولست\nبعظیم نام استاد کارخانه چرم سازی کابل آموخت و از ان وقت کارگرهای مملکت خودم این صنعت\nرا از پیش می برند یک نفر انگلیس دیدم موسوم به مستر تهارتن غلام حیدر نام را که سرآمد دباغهای\nکابل بود طریقه بعمل آوردن تمام الوان انگلیس را بجهت ساختن یتیاج آموخت این عمل را هم\nحالا کارگرهای کابلی خودشان بتنهائی از پیش می برند بجهت ساختن چرم ایران که مخصوصاً\nدر همدان میشود و در ایران مشهور است دو نفر کارگر از انجا مستخدم نمودم که عملیات خود بکارگرهای\nمن بیاموزند و برای چرم لاهوری همین کار را کردم در این عمل کارگرهای کابلی خیلی هوشیار میباشند\nچرم را مثل خود کارگرهای هندی بعمل می آورند طریقه چرم یراق روسی را خودم میدانستم و این کار\nرا خودم بکارگرهای خود آموختم و از اشخاصیکه زحمت کشیده کارگرهای مرا دباغی و یتیاج سازی\nآموختند خیلی خوشنود هستم و در این باب مخصوصاً از دباغهای همدانی تشکر دارم\nدر باب بوت سازی (نیم چکمه) و ساختن تسمهای چرمی بجهت ماشینها\nحالا که چرم و یتیاج را کارگرهای خودم میساختند کسی نمی شد که از چرم مذکور بوت و تسمهای چرمی\nبجهت ماشینها و غیر بسازند علهند ایک نفر احمد نام را که اوزبک و تبعه روس بود بجهت ساختن این\nاشیاء آموختن با هل کابل بوضع روسیه مستخدم نمودم این شخص بعزم حج حازم مکه معظمه بود ازین\nجهت میل نداشت بکابل توقف نماید من با و دلایل اقامه و از روی احادیث مدلل داشتم که خدمت\nنمودن بابنای"}
{"book": "adl0965", "page": 288, "text": "فصل دویم\n۳۱\n\nنمودن با نبنای حبس از رفتن بمکه معظمه بپهرست مقالات دیگر انکه از خواجه عبد الله انصار یست\nو یکی از اولیاء معروف میباشد بجهت او بیان نمودم که میفر ماید نماز کار پیر کارانست روزه زیاده از ما\nرمضان صرفه نانست حج کردن تماشای جهانست نان ده که نان دادن کار مردان است\nخلاصه مشارالیه راضی شده نزد من مستخدم گردید و صنعت خود را بکارگرهای من آموخت\nیکی از پسر عمو های من در زمانیکه در هندوستان جلای وطن بود کار چپکن دوزی را آموخته بود\nاسمش سردار کریم خان میباشد پس از اقامه نمودن دلائل او را متقاعد نمودم که اگر کسی از خانواده\nشاهی دارای صنعت یدی باشد عیب او نخواهد بود و چنین نیست که افغانهای جاهل خیال میکنند\nبلکه عیب برای کسی ست که بهیچ کار از دستش بر نیاید و بمشار الیه گفتم ما یک نفر دیگر که از اسرای طائفه\nهزاره بود و کار چکمن دوزیرا در جائی آموخته بود شرکت نماید و این هر دو نفر بشرکت یکدیکر این کار را\nدر کابل شروع نمودند اکثر از کفش دوزهای دیگر این کار را از آنها آموختند بوسیله ماشینهای\nچرم دوزی و بوت سازی که من ابتیاع نموده ام در کارخانهای کابل و شهر های دیگر هر روزه\nچندین هزار بوت ساخته میشود و حالا این بوتها در بازار بسرباز می نظامی فروخته میشود و جبیکہ ہر\nساله بجهت خرید بوتها (نیم چکمه) و تسمه های چرمی ویرق اسپ و سائر اسبابهای چرمی بخارجه\nمیرفت حالا در خود مملکت می ماند و این فائده آشکار است خیال دارم قدغن نمایم که ابداً بوت و\nسائر اسباب چرمی را نگذارند از خارجه بافغانستان داخل نمایند و اشخاصیکه این گونه اشیا را\nلازم دارند از ساخت خود مملکت ابتیاع نمایند ولی اجرای این حکم چندی باید تامل نمود تا بعد\nکفایت مردمان افغانستان این صنعت را بیاموزند که باندازه لزوم استمرار اتنبه شود فعلا\nقدغن نموده ام که بدون اجازه نامچه مخصوص از مامورین دولتی ابداً پوست خام از افغانستان\nبخارجه حمل نشود زیرا که نهایت افتضاح است که پوست خام مملکت مرا بمالک دیگر برده پس\nاز دباغت و رنگ داده بچهار مقابل قیمت اصلی آن با ہالی وطن من بفروشند\nدر باب کارخانه صابون پزی و شمعاعی"}
{"book": "adl0965", "page": 289, "text": "فصل دویم\n۳۲\nابتداء این صنعت را در ولایت افغانستان شروع نمودم که بدست بسازند بجهت این کار پیه در\nافغانستان زیادست زیرا که مردم افغانستان همه معتاد بخوردن گوشت میباشند\nمخصوصاً طوریکه در ممالک حاره پیه حیوانات در اجسام انها بسرعت تحلیل میرود در قطعات ممالک\nبارده خلاف آنست پیه گاو و گوسفندهای ممالک حاره بمقابل پیه گاو و گوسفندهای ممالک بارده خیلی\nکمترست قبل ازینکه من صابون پزی و شماعی را رواج بدهم اهالی مملکت من پیه را چیز بیصرفی\nدانسته بیشتر آنرا دور میریختند و این هر دو چیز که بدست ساخته میشد فقط از پیه خالص بود و اینکه\nاجزای دیگر داخل نموده اشیاء مذکور را مرغوب و خوب بسازند ولی حالا من همه قسم اطلاعات صحیحه\nکه بجهت ساختن صابون و شمع لازم ست دارم اگرچه تا اندازه که خیال دارم هنوز در این کار وسعت\nو ترقی حاصل نشده است ولی باز هم ازین کارخانه منفعت زیادی بدولت من عائد میشود\nخیال دارم در هریک از شهرهای معتنا به افغانستان کارخانه صابون پزی و شماعی دایر نمایم\nتا اینکه از مخارج حمل و نقل از شهری بشهری محفوظ بمانیم و بهمین دلیل در نقاط متعدده مملکت خودم شعبه\nاز کارخانه گلوله ریزی هم احداث نموده ام و ازین اقدام مخارج زیادی که در حمل و نقل فراهم می امد تخفیف\nیافته است عجالتاً کارخانهای دستی بجهت ساختن صابون و شمع ریزی در ولایت که هنوز اسباب\nماشین فراهم نیامده دایر میباشند و ازین کار هم پولی که بجهت خریدن این اشیاء بخارجه میرفت حالا در خود مملکت\nمی ماند در باب اداره خیاطی\nدر زمان قدیم تمام مردم افغانستان از پادشاه تا رعیت و تمام صاحب منصبان نظامی و\nکشوری و سردارهای مملکت شلوارهای خیلی فراخ می پوشند و استینهای ملبوساتشان چند ذرع\nفراخی داشت بجهت یک شلوار پانزده ذرع چلوار لازم بود این اسراف بیجهت و خیلی بد نما و برخلاف\nاحکام الهی بود چنانچه میفرماید ان الله لا یحب المسرفین علاوه بر اینکه در این کار اسراف مینمودند\nاین وضع احمقانه مردم را کاهل می نمود و نمیگذاشت با چندین ذرع که عقب شان کشیده بآسانی\nحرکت نمایند بجهت متروک داشتن این کار چندین نفر خیاطهای هندی را که سابقاً مشغول ساختن\nملبوسات ۴"}
{"book": "adl0965", "page": 290, "text": "فصل دویم\n۳۳\nملبوسات نظامی عساکر هندوستان بودند مستخدم نمودم و صدها نفر خیاط را که لباس نظامی بجهت افواج\nو مامورین کشوری میدوختند بخیاطب سپردم که انهارا تعلیم بدهند بعد حکم دادم هر شخصی که در موقع کار\nخودش باین شلوارهای فراخ و بد نما حاضر شود مواجبش ششماهه او را ضبط نمایند چون وضع برش خیاطهای\nهندی کاملا نپسندنداشتم لذا یک نفر خیاط ماهر انگلیسی را که امس مستر والتر بود مستخدم نمودم مشارالیه\nنواقص ادارۀ خیاطی را اصلاح نمود و نیز میر منشی من شفقاً کتابچه در باب وضع و نقشهای بریدن و دوختن\nلباسهای عمومی و نظامی بقسمی که در انگلستان متداولست نوشته و درین کتابچه قواعد یکه بجهت اندازه\nگرفتن ملبوسات لازم است درج شده است و نیز مقیاس ملبوسات نظامی بجهت افواج توضیحاً\nدر این کتابچه نوشته شده است محاسبین بموجب این قواعد میتوانند حساب نمایند که بجهت لباس\nاشخاص مختلفه چقدر پارچه لازم است لهذا خیاطها نمی توانند از پارچهها سرقت نمایند تمام مامورین کشوری\nو لشکری دولت مرا میتوان بآسانی تمیز داد و ماموریت و منصب هر یکی از ملبوسات انها ظاهر ست\nلباس همه مامورین کشوری از قبیل سرداران و حکام و رؤسای ادارت و وزرا رو اهالی دربار\nمثل ملبوسات رسمی صاحب منصبان نظامی میباشد که درجه منصب و مواجب انها بیک\nاندازه است یعنی مامورین کشوری همان قسم ملبوساتی که سپه سالار و جنرال و میر پنج و کرنیل\nو کاپتیان و یاور وغیره دارند می پوشند در دربار من بجهت همه اینها برحسب مواجب و درجه که از\nدولت دارا هستند جامه‌های مخصوص معین است کتابچه مخصوصی در باب قواعد ملبوسات متعدده\nو جامهای صاحب منصبان کشوری و لشکری در دربار من بموجب درجه و منصب انها نوشته شده است\nو این کتاب در تصرف پسرم حبیب الله خان میباشد و یکی از تکالیف او این است که هر مطب\nباشد هر شخصی که در ببار او دربار من حاضر میشود بلباس مخصوص خودش بوده بجای مقرر\nخودش بنشیند مثلاً هر یکی از مامورین که مواجب او سالی دوازده هزار روپیه کابلی ست یا بیشتر است\nدارای رتبه سپه سالاریست و شخصی که هشت هزار روپیه مواجب داشته باشد دارای درجه جنرالی\nو نائب سپه سالاری میباشد اشخاصی که پنجاهزار روپیه مواجب دارند درجه میر پنجی و انهائیکه\nچهار هزار"}
{"book": "adl0965", "page": 291, "text": "فصل دویم\n۳۴\nچهار هزار روپیه مواجب دارند درجه سرتیپی دارند و بکذا احتمال دارد بعضی اشخاص پیدا شوند که مایل\nباستدراک عیوبات دیگران و صرف نظر کردن خودشان باشند و این گونه اشخاص میگویند من خیلی\nمایل باخذ پول هستم ازین قبیل مذاکرات کراراً بسمع من رسیده که میگویند حتی یک شاهی را از هر ماخذی که\nممکن باشد خواه صحیح یا غیر صحیح اخذ می نمایم در جواب این مکالمات همین قدر میگویم لازم نیست اوقات\nخود را صرف جواب دادن این حرفهای بیهوده نمایم سلامتی و حفاظت مملکت کلیه منحصر است باینکه\nقوای عسکریه و ادوات حربیه باندازه مخصوص حاضر باشند و این کار بدون پول غیر ممکن است اگر چه\nبالنسبه با مارات سابقه مالیات و پول بیشتر از مملکت تحصیل مینمایم ولی عساکر را هم بالنسبه بسابق\nبیشتر مواجب میدهم اشخاصیکه اینگونه گفتگو ها می نمایند بهتر است بمنظومات خواجه احرار سمرقندی\nکه یکی از اولیاء معروفست رجوع نمایند در منظومه مذبوره میگوید تحقیق عاشق خدا عاشق پول نخواهد شد\nدر باب مطبع و تدریس\nقبل از جلوس من بتخت افغانستان در تمام مملکت هیچ مطبعی دائر نبود و بتدریس این قدر بی اعتنائی\nداشتند که مجبور شدم در تمام مملکت اشتهار دادم سی نفر منشی لازم دارم که بتوانند زبان خود را بنویسند\nو بخوانند فقط سه نفر بقاعده مشروطه پیشتر پیدا نشدند حمد خداوند را که امروزه هزار نفر از اتباع من\nصاحب سواد هستند و هزار ها نسخه‌جات کتب متعدده در باب اطلاعات مضامین مختلف و\nنوشتجات چاپی و تحریرا و اسناد و غیره در مطبع کابل طبع و نشر میشود و در تمام شهرهای افغانستان\nمدارس ابتدائیه برای اهالی و افواج نظامی دائر شده میشود انشاءالله عماقریب در کابل\nدارالفنونی بجهت تدریس علوم متعدده و طریقه تدریس بوضع فرنگستان دائر خواهد شد\nو نیز باهالی کابل حکم داده ام که اتفاق نموده روزنامه‌ نیم رسمی در کابل طبع و نشر نمایند\nشخصیکه بجهت احداث نمودن مطبع در کابل قابل تمجید بود مرحوم منشی عبدالرزاق هندی از اهالی دپلی\nبود مشارالیه بمرض نوبه وفات یافت ولی کار مطبع را اکثر از اهالی کابل که مشارالیه بانها تعلیم\nداده بود از پیش می برد و محض پاداش خدمات او مواجب او را بدون کم و کسر ببازماندگانش میدهم\nدر باب"}
{"book": "adl0965", "page": 292, "text": "فصل دویم\n۳۵\nدر باب صنایع و حرف متفرقه\nاگر تمام کارخانجاتی که دائر نموده مشرد خا بیان نمایم خیلی مطول میشود بهمین قدر کارخانجات ذیل را\nکه الحال دائر و غیر از کارخانجانی ست که درین فصل بیان نموده ام مذکور بدارم مکفی خواهد بود۔\nکارخانه کلاه سازی بوضع اروپا و آسیا\nاسباب ماشینی بجهت ساختن دوربین ها\nمقیاس مسافت بجهت انداختن توپ\nماشین بجهت ساختن هیو گرافی و تمام چیزهائیکه بجهت این فن لازم است\n(ہیوگرافی تحصیل اخبار بوسایل آئینه از آفتاب که قبلاً مردم افغانستان ابداً ازین فن اطلاع نداشتند)\nکارخانه بجهت ساختن باروت و کلوله\nکارخانه بجهت ساختن ماشینها برای کلاباتون ویراق کلا باتون\nکارخانجات بجهت ساختن قالی ایرانی و هندی\nکارخانها بجهت ساختن پرده ها وصندلیها\nکارخانها بجهت ساختن و پیچیدن عمامه ها\nکارخانه بجهت چادر دوزی\nکارخانه بجهت مفضض کاری و طلا کاری\nکارخانه بجهت آلات حربیه همه قسم از قبیل شمشیر سازی و چاشنی سازی و عتابی بجهت توپ\nو ساختن پشتو و نیزه و غیره -\nماشین بجهت ساختن تیزاب\n(کارخانه صحافی)\nکارخانه نان قاق سازی و کلوچه سازی\nکارخانه فانوس سازی و شیشه سازی\nماشینها بجهت ساختن سوزن و اسباب خیاطی\nکوره بجهت"}
{"book": "adl0965", "page": 293, "text": "(۳۶)\nفصل دویم\nکوره بجهت آب کردن فلزات و ریختن نقره و مس\nکوره های آجر پزی و گچ پزی\nکارخانه بجهت ساختن اسبابهای بنائی و نجاری\nکارخانه حجاری و ساختن فرش سنگ نمونه عمارات مغلیه دهلی\nکارخانه عصاری ماشینها بجهت ساختن اسباب ساز و شیپور و موزیکان بجهت دستهای\nموزیکا نچی نظامی (در کابل موزیکا نچیهای افواج مثل موزیکا نچیهای نظام انگلیس هستند و\nکتابچه ها در باب موزیکان و نظم عساکر از انگلیسی بفارسی ترجمه شده هر صاحب منصبی که رئیس\nادارات متعدده میباشد قبل ازینکه داخل نظام یا ادارات دیگر بشود باید امتحان داده باشد\nو نیز مقرر داشته که اسرای جنگ و محبوسین جنایات که دارای حرف یا صنعتی هستند باستادینهای\nهمان صنعت و حرفت سپرده شوند وقتی که کار خود را بخوبی تکمیل نمودند آنها را از حبس رها نمایند بر حسب\nلیاقت و قابلیت آنها را مستخدم نموده بآنها مزد بدهند و بهمان قراریکه بدیگر کارگرها مزد داده می شود\nباینها هم مزد داده شود از اقدام باین فقره نفع او زیادی جمع نموده امر زیرا که نمی توانستم رعایای خود را\nمجبور نمایم که در کارخانهای من مستخدم شوند چون محبوسین خیلی مائل بودند زود متخلص شوند لہٰذا کار\nرا عجالتاً تکمیل میکردند و متخلص می شدند و حالا در عوض بجهت کار آنها مزد بآنها داده میشود بجهت\nمن هم کارگرهای خوب که ازین رهگذر متشکر هستند فراهم آورده است\nفصل سویم در باب ادارات دولتی\nاگر چه میل ندارم شرح و بسط زیاد داده باعث تصدیع مطالعه کنندگان کتاب خود شوم\nولی اگر از اظهار اطلاعاتی که بوسائل مستعد ده اسباب ترقی مملکت صرف نظر نمایم کتاب ناقص\nخواهد بود در واقع در باب افغانستان عموم اهالی دنیا اطلاعاتی که از روی صحت و حقیقت باشد\nکمتر دارند و هر چه زیاد تر با نها اظهار شود بمقتضای الکل جدید لذهٔ شیرین تر و تازه ترست و اولین\nمرتبه خواهد بود که اطلاعات مذکور را شنیده باشند خیلی خوب میدانم بعضی از مردمان خارجه که باوقات\nمختلفه"}
{"book": "adl0965", "page": 294, "text": "فصل سویم\n۳۷\nمختلفه بکابل آمده اند و در باب امورات داخله و خارجه افغانستان چنین و انمود داشته اند که\nاطلاعات کامله دارند و القای شبه باهالی دنیا نموده اند اکثر اوقات از مقالاتی که آنها نوشته اند\nتصریح می نمایم چرا که بخوبی ظاهر و هویدا است که اشخاص مذکورا بذان پانصد میل بحدود افغانیان\nنزدیکتر نرسیده اند لهذا لازم است که خودم اطلاعات صحیحه را گرچه مشروح نباشد ولی باز هم هر قدر\nزیادتر بشود با نواع مختلفه که ممکن باشد بیان نمایم اگر چه اوقات من مصروف کار است ولی\nقدری از وقت خود را بجهت اظهار این امر از تکالیف و مشغله زیاد خود مجری می نمایم\nقبل از جلوس من بتخت سلطنت دوائر دولتی طوری بهم دیگر مخلوط بود که شخص مشکل میتوانست\nبفهمد آیا دوائر بهم وجود دارد یا خیر مثلاً یک نفر مستوفی که او را وزیر اعظم یا وزیر شکر یا مستوفی\nالممالک یا هر چه خواسته باشند بگویند موجود بود این شخص تقریباً ده هزار نفر و اجزا داشت امورات\nحکومتی تمام مملکت را در اطاق خوابگاه خود دائر می نمود دفتر خانه دولتی ابداً وجود نداشت بعضی\nاوقات میشنوم مردم میگویند افسوس وضع سابق خوب وضعی بود که هیچ دفتر خانه نبود و همه\nکارها این طور سهل بود که یک نفر تمام امورات مملکتی را از پیش می برد از اینگونه مقالات معلوم\nمیشود اشخاصیکه این حرفها را میگویند در باب کارهای حکومتی و دولتها هیچ اطلاعی ندارند و اظهارات\nانها قابل اعتنائی نیست این فقره پر واضح است دولتی که این وضع اموراتش بگذرد\nباید کارش خیلی جزئی بوده باشد چرا که بجهت اجزاء داشتن تمام فروعات آن تعداد\nمنشیها بالنسبه باینکه برای نگاه داشتن محاسبه دکانی لازم است کمتر بوده است\nنکته دیگر اینست که مواقع زیاد بجهت تقلبات و دادن احکامات غیر صحیحه و خلاف عدالت در ید\nقدرت همین یک نفر بود مشارالیه بدون بیم و ترس کار را می توانست یا صحیح یا غیر صحیح از پیش ببرد\nو محاسبات او را هیچ وقت رسیده گی نمی نمودند این گونه مبالاتی از سبب کاہلی و بعقلی و\nجهالت حکمران های سابق ناشی بود که یک جهت عمده خرابی چندین سلطنتهای مشرق گردیده است\nانسان جایز الخطاست و همه ما دارای نواقص و محسنات هستیم ولی مادامیکه حکمرانی یا رئیس اداره\nاز هرچه"}
{"book": "adl0965", "page": 295, "text": "۳۸\nفصل سویم\nاز هرچه واقع میشود مطلع باشد و خودش هم اگر بیشتر کار نکند همان اندازه که دیگر اجزاء کار میکنند\nداخل کار باشد امیدی هست که ترقی نمایند نه اینکه مثل رسم بعضی از خانواده حکمرانهای هندوستان\nکه اکثر اتفاق شانراد با و حکمرانها تا چندین ماه خارج از حرم سرای خود دیده نمیشوند در ان صورت\nرعایای انها چطور میتوانند عرایض خود را بانها عرضه داشته رفع ظلم و ستم از خود نمایند چنانچه\nسعدی میگوید کجا بشنوی ناله داد خواه که کیوان بود مر ترا خواب گاه با کمال تاسف\nباید اظهار بدارم که ادارات افغانستان بجهت انجام امورات دولتی هنوز بخوبی منتظم نشده است\nاکثر اوقات ازین جهت که صاحب منصبها از کار خود مسبوق نیستند و کار یک اداره را با داره دیگر\nمخلوط می نمایند و سعی میکنند تحکم خود را بکار ہائی که باموریت مخصوصه خودشان ابدا ربطی ندارد توسعه\nبدهند اسباب زحمت من میشوند از انجائیکه افغانستان در این مدت قلیل چنین ترقیاتی بعجانه\nحاصل نموده است امیدوارم دفتر خانها و ادارات عمومی آن بزودی منتظم گردد ادارات دولت\nخود را بدو قسم منقسم داشته ام یکی نظامی و دیگری کشوری و هر شخص در حقیقت سرباز است\nو جهاد از تکالیف ضروریه هر یک از اهالی مملکت ست هر مسلمان صحیحی باید جنگ نماید پایه\nاداره نظامی\nقبل از نیکه فهرست ادارات نظامی را مذکور بدارم اظهار میشود که تمام کار ها و صنایع بجهت\nساختن ادوات حربیه قور خانه که در فصل دیگر مذکور شده است تحت اداره نظامی میباشد\nکارگرها و استادها مواجب خود را از دفتر وزارت نظام دریافت میدارند اکثر از مستخدمین و\nکارگر های خارجه مثل هندیها و نگلیسها و غیره مواجب خودشانرا از این دفتر میگیرند و جهتش این است\nکه مواجبی که از دفتر نظامی پرداخته میشود مرتباً ماه بماه از خزانه بجهت این کار داده میشود و از طرف\nدیگر مواجب مستخدمین کشوری از مالیات مملکت پرداخته میشود باین قسم براتی که بهر یکی از رؤسای\nدفتر صادر و مستخدم مذکور سپرده میشود و این برات را شخصاً هم نمرسینایم این گونه مواجبها کاهی\nفقط سالی یک مرتبه و بعضی اوقات آخر شش ماه پرداخت میشود و این مواجبها بجهت تمام\nسال"}
{"book": "adl0965", "page": 296, "text": "فضل سویم\nسال مساعدت داده میشود و مستخدمین کشوری باید خودشان رفته وجه بروات را از اشخاصی که از\nبابت مالیات و گمرکات وعشریه مزروعات و املاک بخزانه دولت بده کار هستند وصول نمایند\nمناسب نمیدانم تعداد قشون خود را در این کتاب اظهار بدارم فقط مختصری در باب ادارات\nمتعدده عساکر خود هم مذکور میدارم که بقرار ذیل ست (۱) توپخانه (۲) سواره (۳) پیاده و\nپلیس ردیف خاصه که دار و میگوئید و خوانین و سوار که این هم سواره ردیف ست که تحت حکم خوانین\nمملکت هستند و تعداد انها باندازه مالیات املاکی ست که خوانین مذکور دارند یا باندازه مستمری\nاست که از دولت بانها داده میشود و عساکر دو طلب که در میان اینها اشخاصیکه بیشتر از شانزده\nسال و کمتر از هشتاد سال باشند شامل میباشند و ترتیب این کار از این قرارست که مردم خود\nشان یک نفر از هشت نفر خود را میفرستند و تمام مخارج لازمه او را تا زمانیکه مشغول آموختن\nمشق و تربیت نظامی میباشد متحمل میشوند بعد ازان مشارالیه بخانه خودش میرود یا مشغول\nکار دیگر میشود بعوض او یک نفر دیگر از جمله هشت نفر بجهت آموختن مشق نظامی می آید و این ترتیب\nدر سنه ۱۳۱۳ هجری برحسب خواهش خود مردم برقرار شده است خودم شخصا از نوکر گرفتن بعنف\nمخالفت دارم و میل ندارم مردم بکاری واداشته شوند که برخلاف میلشان باشد یا در نظام\nمستخدم شوند مگر اینکه خودشان راغب باشند اگر اهالی افغانستان بشجاعت معروفند و در واقع هر یک\nاز انها کاملا اهل جنگ هستند ولی بدون مشق صحیح و ترتیب و نظم هر قدر شجاع باشند نخواهند\nتوانست در مقابل قشون تربیت شده و منظم ملل حالیه یورپ کجنگند لہٰذا مشعوف هستم که این\nترتیب دائر شده است اکنون که اهالی مملکت من لشکر صحیحی دارند بجهت وطن خود میجنگند و پول هم\nدارند که بجهت عساکر خودشان آذوقه ابتیاع نمایند از خداوند امیدوارم بجهت حفاظت مملکت\nخودشان حتی از جمله بزرگترین دولتها که خواسته باشد مملکتشانرا متصرف شوند عجز نداشته باشند\nو باین طریق ثابت خواهند نمود که افغانستان زمان قدیم خوابی بود که بکلی از میان رفته است\nدر اینجا واقعه بخاطر رسیده است که در زمانیکه در روسیه جلای وطن بودم رخ داده بود و\nاختصار"}
{"book": "adl0965", "page": 297, "text": "فصل سویم\n۴۰\nواختصار درین موقع بیان مینمایم وقتی روسها توپ بزرگی را آورده مشق خراب کردن قلعه جات را میکردند\nمن بتماشا رفته بودم یک نفر صاحب منصب روس بمن گفت این توپ را آورده ایم که بقلعه هرات\nحمله برده قلعه مذکور را خراب نموده متصرف شویم جواب دادم اگر خداوند سلطنت افغانستان را قسمت\nمن کرده باشد پس همان جائیکه این توپ از کار افتاده شود هرات خواهد بود و اگر حکمرانی هرات با من\nنباشد نمیدانم چه واقع خواهد شد صاحب منصب مذکور از روی تحقیر جواب داد شما به مستمری دولت ماگذران\nمی نمائید چرا این حرف را میگوئید جواب دادم من این مستمری را بعوض غرامت فروختن مملکت و\nدین و وطن پرستی خود قبول ننمودم من از اشخاص بی تعصب نیستم که خرابی و انهدام افغانستان\nرا بتوانم بشنوم بدون اینکه جوابی داده باشم اگر نمیتوانستید حرف حق بشنوید بهتر بود در باب این توپ با من\nحرف نمیزدید اهالی افغانستان با شجاعت توام تولد میشوند و از ایام جوانی عادی بجنگجوئی هستند در زمان\nقدیم باین قسم میجنگیدند هر یک از خوانین و ملاکین و سادات و علمای بزرگ چند نفری از همراهان خود\nداشتند که میدانی با دهل و سرنائی بیدا شدند وقتی این دهل میزدند و سرنا را می نواختند نیز اخر\nبانها شامل گردیده عازم جنگ میشدند این دهل و سرنا دسته موزیکانشان بجهت جنگ بود وقتی اینها را\nمینواختند بجهت هر مسلمانی واجب بود در زیر یکی از بیدقها حاضر شود و شق آنها غیر از صدای\nالله اکبر و یا چهار یار دیگر نبود ترغیب جنگشان این بود اسلحه انها منحصر بود به توپهای برنجی یا مسی و\nتفنگهای دهن پر و تفنگچه های قدیم و شمشیرهای ایرانی و گجراتی و شمشیرهای افغانی که سیلاوه\nمیگویند هر شخص غازی یعنی جهاد کننده بود حتی حالا هم هر یک از افاغنه وقت رفتن برحمت\nخواب از خداوند مسئلت مینماید که در میدان جنگ کشته شود نه در رخت خواب یعنی اینکه بجهت دین\nخود جنگ کرده شهید شود اعتقاد ما اینست که تمام اشخاصیکه شهید میشوند بدون اینکه در روز قیامت\nحسابی از اعمال انها نزد قاضی مطلق گرفته شود به بهشت میروند اشخاصیکه غازی هستند در نظر خداو\nمعصوم میباشند این رسم قدیم جنگ تا این قرن متداول بوده است قبل از ایام جدم\nتشکیل لشکر فقط گروهی از اشخاص جنگی سواره و پیاده بوده است و ترتیب صحیحی که عساکر توپخانه\nدر\nو افواج"}
{"book": "adl0965", "page": 298, "text": "فصل سویم\n۴۱\nو افواج سواره یا پیاده منقسم باشند نبود بر حسب حکم و دستورالعمل جدم پدرم بنای این ترتیب گذاشت\nکه عساکر را دسته بدسته و در باطله نهاد و سواره نظام و پیاده منقسم نموده یک نفر از صاحب منصبهای\nنظامی اروپایی که در جزو دیگر این کتاب مذکور داشته ام و اسمش مستر کمبل بود و دیگر صاحب\nمنصبهای هندوستان از عساکر انگلیس و مغل که در زمان بلوای هندوستان از انجا مهاجرت\nنموده داخل عسکر پدرم شده بودند پدرم خیلی امداد دادند این فقره در مرتب ساختن قشون خیلی\nکمک داد امیر شیرعلیخان هم در وقت جلوس خود تخت سلطنت کابل همین ترتیب را مجری\nداشت برخی اصطلاحات هم که از بعضی کتب که در زبان افغانی ترجمه شده بود اخذ نموده و این کتب\nدر عساکر انگلیس متداول بود ولی لشکر او از پاره جهات ناقص بود و یکی از جمله نواقص این بود\nکه مواجب سرباز با مرتباً داده نمیشد و بعضی امتیازات بسر بازها داده شده بود که از رعایا بصنف\nپول گیرند بدین اینکه بجهت این حرکت موخذه باشند صاحب منصبها تنبل و غرق تنعیش و مرتکب هر گونه افعال\nشنیعه و قمار و تریاک و چرس و دیگر حرکات قبیحه که نمیشود در این کتاب اظهار داشت بودند که اگر اظهار\nشود مطالعه کنندگان کتاب من خیلی متنفر خواهند شد و بدترین همه این کارها استخدام اجباری بود\nکه باعث تشنگی عمومی تمام اهل مملکت شده بود بواسطه این استخدام اجباری و بدر فتاری صاحب\nمنصبها امیر شیر علی خان در چنین حالتی بوده است که در مقابل لشکر انگلیس بمدت در یک\nنفر از رجال معمولی این زمان هم نتوانستند استقامت نمایند\nحمد خدا وند را که امروز عساکر من بوضع نظامی حالیه اروپا صحیحاً مرتب میباشند و هر دو ماه سربازهای\nمن مرتباً مواجب نقدی داده میشود هر فوج سواره و فوج توپخانه با عملجات بجهت سنگربتدی\nبا مهندس و با دستجات موزیکان و خیام و دستجات طبی از حکیم و جراح و ملا و محاسب اداره اذوقه\nرسانی اکمل میباشند قشون من توپهای تیره بوضع جدید از قسم نارد نغنت و هاچکیس و کروپ\nدارند توپهای کوهی انگلیسی و توپهای قاطری و توپهای ماکسم و کار دنیر و گاتلینک هم و تفنگهای آنها\nهم مثل تفنگ قشون انگلیس از قسم سمیت فور دکه گلوله های متعدده میخورد و هنری ما تینی و سنادر"}
{"book": "adl0965", "page": 299, "text": "۴۲\n\nفصل سویم\n\nربغل پر) و نیز تفنگهای ته پر جدید از قسم ماذر که درقشون المان متدا و است و تفنگهای فتیله بند چنانچه در فوج\nاطریشی معمولست و بعضی تفنگهای روسی از نمونه جدید دارند و چاشنی و مهتابی بجهت توپ که تازه در\nانگلستان اختراع شده است بتوسط همان ماشینها ئیکه در انگلستان بجهت این کار متداولست\nدر کابل ساخته میشود در حقیقت تمام اسلحه و ادوات جدیده انار جنگ و فشنگ در صورت لزوم بقدّ\nکفاف سی صد هزار قشون حاضر میباشد تهیه آذوقه و وجه نقد و مال بارکش بجهت حرکت فوری\nحاضر و مهیا ست نهایت سعی را دارم که یک ملیون عساکر جنگی که همه مسلح باسلحه جدیده باشند حاضر نمایم\nو ادوات حربیه و آذوقه و مواجب دو ساله آنها را هم تهیه نمایم تا بجهت جنگی که امتداد آن بقدر مدت\nمذکوره بوده باشد مهیا باشند البته حاضر کردن این تعداد کثیر در ظرف دو هفته از افغانستان\nاشکال ندارد ولی شخص که از حقیقت جنگ بصیرت دارد باید اشکالات تهیه نمودن مال بارکش و\nآذوقه و مواجب و سایر لواز مات برای جنگی که این تعداد کثیر را شامل ست در نظر داشته باشد ولی اسباب\nخوبی برای این خیالات من فراهم است که این مملکت پر از اسلحه میباشد و هر مرد و زنی تفنگی یا شمشیری\nحاضر دارند و در بعض طوایف افاغنه تهیه عروس فقط آلات حربیه است و بارکش هم از قبیل فیل و\nشتر و اسپ و یابو و قاطر و الاغ مهیا میشود و مملکت هم آن قدر حاصل خیز ست که استطاعت رسانیدن\nآذوقه دارند کسری که دار و در باب وجه نقد ست و من شب و روز ساعی هستم که وجه نقد بجهت این مقصود\nذخیره نمایم ولی از خوش بختی ما قرض بکسی نداریم و دو ملت یعنی انگلیس و افغانستان که مقاصد شان یکی\nاست چنین واقع شده است که انگلیس هر باز میخواهد که از او کمک نماید ولی وجه نقد و اسلحه دارد\nو افغانستان اشخاص جنگی دارد ولی محتاج پول و اسلحه میباشد و نگلستان هم پول و اسلحه\nفراوان دارد لکن هیچ دولت خارجی نمیتواند یک ملیون قشون بجهت جنگ افغانستان بیاورد و تهیه\nبجهت این جمعیت کثیر داشته باشد که تا مدت زیادی جنگ را امتداد بدهد و امتیازی که افاغنه دارند\nانیست که آنها اشخاص قوی میباشند و در مملکت خود به تندی رفتار اسپ میتوانند حرکت نمایند\nو خیمه و قطار فشنگ و تفنگ و سی عدد نان هم که بجهت یک ماه کافی باشد بدوش خود حمل نمایند\n\nمکرر اظهار"}
{"book": "adl0965", "page": 300, "text": "فصل سییم\n۴۳\n\nمکرر اظهار میدارم بجهت هر دولتی که خیال تخطی بافغانستان داشته باشند مدت مدیدی لازمست\nکه تهیه حرکت دادن قشون زیادی را بتواند از عهده برآید و قشون مذکور را در قلب افغانستان وارد\nنماید و در این مدت افغانستان قبلاً حاضر خواهد بود که بجهت همین قشون همه چیز آماده و مهیا نماید\nتهیه دارم که بجهت هر توپی اقلاً پانصد عدد گلوله و برای هر تفنگی پنجاه فشنگ حاضر داشته باشم\nبجهت تمام تفنگهائیکه دولت انگلیس بمن داده است برای هر یک پنجهزار فشنگ حاضر دارم و بر\nعلاوه ذخایر ادوات حربیه که از بدو زمان امارت خودم تاکنون ابتیاع نموده ام و دولت انگلیس بمن\nداده است اسلحه و فشنگ میباشد که در کارخانجات کابل ساخته میشود و ذخیره زیادی از اینها\nروز بروز در تزاید میباشد بعضی از اینها اینست که سیصد و شصت عراده توپ ته پر (یا چکیس)\nو بارو تفلت هر سال ساخته میشود که با گلوله و فشنگ و عراده و اسباب اسپ مکمل می باشد\nچیزیکه افغانستان خیلی بآن محتاج ست صاحب منصبهای نظامی تربیت شده لازم دارد که ذخیره\nادوات حربیهٔ جدیده او را زیادتر و بهتر تهیه نماید کاملاً توجه دارم که این اشکالات را متدرجا رفع\nنمایم اولا جنگ مصنوعی و تعلیم تمام اقسام مشق و حرکات جنگی و امتحانات نظامی و استعمال\nمقیاس فاصله گلوله توپها و سایر تعلیمات مشق نظامی را مقرر داشته ام و توپچیها تمام اقسام\nتوپها را باز نموده مجددا همدیگر وصل مینمایند و این کار را صاحب منصبها و توپچیها بدون اینکه\nکمک از کارگر یا نجار هندی بتوانند از عهده برآیند گرفتن اندازه صحیح باروت و گذاشتن چاشنی\nو مهتابی وغیره بانها تعلیم داده شده است و افواج مهندس بر علاوه کارهای عمومی مهندسی ساختن\nراهها و پلها و سنگرها و غیره با رامی آموزند و نیز عملیات و کارهای افواج پیاده را هم یاد میگیرند چون\nتعلیم یکی از شعبه های خیلی معتنای تربیت صاحب منصب میباشد بجهت آنها لازم ست که\nخود را برای کارشان حاضر و آماده نموده و بجهت بجا آوردن تکالیف خود با قابلیت شوند چنانچه قبلاً\nگفته ام این فقره بواسطهٔ امتحانات میشود چنانچه فردوسی میگوید سپاهی لشکر نیاید بکار\nیکی مرد جنگی به از صد هزار چنانچه در محل دیگر مذکور داشته بهمین قسم بمن اظهار نموده اند"}
{"book": "adl0965", "page": 301, "text": "فصل سویم\nکه بهترین و سهلترین وسیله بجهت حرکت دادن لشکر از نقطه بنقطه دیگر بواسطه راه آهن میباشد\nمجدداً مصراً اولا ووا خلاف خود را نصیحت می نمایم که باید بخاطر و در نظر داشته باشند که اصولی که\nبموجب ان اکثر ملل درین زمان رفتاری نمایند ثابت میکند که حق را هیچکس منظور ندارد به\nملاحظه زور را می کنند علهذا چون افغانستان اسلحه بقدر کفایت ندارد که با دولت بزرگی که با و\nحمله بیاورد بتواند بجنگد دور از عقل ست که بساختن راه آهن درین مملکت راضی شود اداره اخباریه\nمن از حرکات عساکر دول همسایه من مرا همیشه فورا اطلاع مید هند و ما با کمال سهولت هر قدر\nتعداد اشخاص جنگی را که خواسته باشم در سرحد میتوانیم حاضر نمود قبل ازینکه دشمن بتواند با نصف تعداد مذکور\nبسرحد ما برسد قبلا بیان نموده ام که مقاصد دولت انگلیس و افغانستان هر دو یکیست و این\nمطلب در واقع صحیح میباشد ولی چون مختل ست وضع عالم خیالات ملت را تغییر بدهد\nاخلاف من نباید در اهتمام مواظبت از امورات خود تکاهل و تسامح بورزند و نباید در همرای و کمک\nدولت انگلیس اعتماد کامل داشته باشند زیرا که ممکن ست دولت مذکور مصلحت چنین پسند\nکه وضع رفتارش را با افغانستان تبدیل نماید یا در موقعی صرفه خود را بیند که دران موقع بافغانها\nهمراهی نماید اخلاف من باید از حکمت صحیحی که دین ما بما تعلیم داده است پیروی نمایند چنانچه\nفرموده هر کار مشکلی که پیش آید خود را بجهت رفع آن حاضر نموده و توکل بخدا داشته باشید\nهر چند مشکل ست دولت انگلیس از قرار داد و معاهداتی که بجهت محافظت و بقاء و سلامتی\nمملکت من با من نموده اند تخلف نمایند ولی منفعت و صرفه دولت مشار الیها در این است\nکه افغانستان آزاد و قوی باشد تا بین روس و هندوستان سدی بوده باشد\nاداره کشوری\nسایر ادارات غیر از اداراتیکه در جزو اول این فصل مذکورست در ذیل ادارات کشوری\nمیباشند در این کتاب مختصر گنجایش ندارد که اسامی و شرح تمام ادرات متعدده را\nکاملا بیان نمایم لهذا معدودی از ادارات معتنا به را بیان می کنم\nاداره تمام"}
{"book": "adl0965", "page": 302, "text": "فصل سویم\n(۴۵)\nاداره تمام دخل مملکت من در خزانه وارد میشود و تمام مخارج هم از انجا پرداخته میشود خزانه\nبدو قسم منقسم است یعنی خزانه عامره و خزانه خاص خزانه خاص خزانه شخص خودم میباشد که\nدر انجا فقط دخل شخص خودم از املاک و تجارت و غیرهها جمع میشود بجهت اخراجات شخصی خودم\nغیر از مخارج ماکولات و ملبوساتم وجه نقدی از خزانه عامره می گیرم و هر یک ازین دو خزانه\nهم بدو قسمت منقسم میباشند یعنی خزانه نقدی و خزانه جنسی و تمام این خزائن در ارک\nسلطنتی کابل میباشند و خارج از ارک دفترخانهای دولتی و دیوانخانه عام میباشند و\nاطراف عمارت ارک باغی که وسعت آن تقریبا مساوی تمام شهر کابل ست میباشند و قبل\nاز جلوس من تخت سلطنت افغانستان این عمارات و باغ وجود نداشت تقریبا در هر شهر\nبزرک و محالات افغانستان شعبههای این خزائن دائرست و در آخر هر سال بعد از تفریق\nحساب انچه در این شعبهها فاضل بماند بکابل ارسال میدارند و اگر خرج ولایتی پیش از دخل\nانجا بوده باشد وجه نقد بجهت کسر انجا از کابل فرستاده میشود بجهت اینکه از دخل و خرج\nدولت خود مطلع باشم چنین قرار داده ام که هر شب خلاصه حساب را از خزانه نزد من می آورند و\nاز ان خلاصه معلوم میشود که چه مبلغ پول در ظرف روز داخل خزانه شده است و چقدر هم خارج\nشده است و در وقت نوشتن خلاصه مذکوره تتمه در خزانه چه مانده است و باین قسم هر شب میدانم\nکه چه قدر پول نقد در خزانه دارم و نیز میتوانم مخارج سالهای قبل را باین وسیله مقابله نمایم و\nو همچنین محاسبه آن شعبههای متفرقه در ولایات هم در تحت نظارت خزانه دار کل ست این شخصین\nمحاسبات خود را بمستوفی الممالک صورت میدهند و بجهت هر مبلغی که در خزانه واصل میشود قبض رسید\nمیدهند و بجهت تمام وجوهاتی که خارج میشود قبض رسید میگیرند و هیچ وجهی بدون برات بمهر خودم یا\nبمهر پسر بزرگم حبیب الله خان و امضاء رؤسای ادارات دولتی که پول بجهت مخارج ادارات\nخود میخواهند از خزانه داده نمیشود ماخذهای عمده که از انها تنخواه عاید میشود از قرار ذیل است\nمالیات اراضی و باغات گمرک مال التجاره که داخل و خارج مملکت میشود با بعضی وجوهات"}
{"book": "adl0965", "page": 303, "text": "۴۶\nفصل سویم\nدیگر که راجع بگمرک ست پسته خانه و فروش تمر ها بجهت اسناد و قباله جات و بروات و غیرها\nتجارت دولتی اجاره املاک خالصه دیوانی مستغلات دکاکین و مهر ها وغیره و وجه جریمه که\nبجهت جنایات و تقصیرات گرفت میشود و اموالی که ضبط دولت میشود و محصولات معادن\nدولتی و وجه اعانه سالیانه که دولت هندستان میدهد و مبلغ آن سالی هجده لک روپیه است\nب نرخ حالیه معادل ششصد و سی هزار تومان پول ایران است) این وجه عموما بجهت خریدن\nماشینها و ادوات حربیه از فرنگستان مصروف میشود طریق وصول مالیات باین قسم میباشد\nاز دفاتر متعدده فردها صادر میشود که هرکس هر قدر مالیاتی که بخزانه دولت باید بدهد تا فلان تاریخ باید\nبرساند یا بماموری که از طرف خزانه معین میشود بپردازد و قبض رسید بگیرد بعد قبض مذکور را باید بمحاسبین\nدفتری که از طرف آنها فرد دفر لو صادر شده بود بنماید تا سواد این قبض را در دفتر ثبت نموده اصل آنرا\nبصاحبش رد کنند که بجهت تصدیق پرداخته شدن وجه نزد خود ضبط نماید بجهت لشکر کیا در لایات\nمختلفه هستند و بجهت مالهای بارکش دولتی و بجهت ذخائر غله و کاه و بجهت اداره آذوقه و بجهت\nمخارج خانواده سلطنتی و سایر اخراجات رعایا ماذونند که غله و کاه نیز بدهند و قبض رسید\nدریافت دارند و قیمت این اشیاء بموجب نرخ روز از مالیات بدی آنها وضع میشود و وضع نوشتن\nدفاتر افغانستان در قدیم این بود که هیچ کتابچه بجهت ثبت محاسبات نداشتند و قطعه های کاغذیکه\nتقریبا سه گره قد و دو گره پهنا داشت استعمال مینمودند و هر یک از انها را فردی نامیدند در نصف\nبالای آن قطعه کاغذ اسم دفتر و سال تاریخ و بعضی الفاظ غیر لازم نوشتند و در نصف دیگر هم سه\nکلمه نوشته فرد تمام میشد بجهت مطالبی که در دو ورق کتابچه میتوان نوشت یک صد قطعه ازین\nکاغذهای کوچک مصروف میشد ازین جهت که لازم میشد که صورت حسابی را برای دانستن امری تحقیق\nنمایند باید هزار ها ازین قطعات کاغذ ها را فحص نمایند و این مسئله خیلی اسباب تضییع اوقات\nمحاسبین بود از همه اینها بدتر این عیب هم بود که اگر مباشر یا مامور مالیاتی خیال تقلبی میکرد بسهولت\nمیتوانست که یک قطعه یا چند قطعه ازین افراد را از میان ببرد و فرد دیگر نوشته بجای انها بگذارد\nلهذا"}
{"book": "adl0965", "page": 304, "text": "فصل سویم\n۴۷\nآن اهمیت این کار کتابچه با ترتیب دادم در صفحه اول آنها تعداد صفحه ها یا اوراق آن کتابچه را\nنوشته و مهر دستی خودم مهریس نمایند دیگر کسی نمیتواند ورقی از کتابچه را از میان برد که معلوم نشود\nدر اوائل امر بعض اشخاص این تقلب را کردند و بسترای عمل نکبتشان آنها را قطع نمودم حالا\nهر کس در وقت تحویل گرفتن کتابچه در صفحه اول آن بدست خود می نویسد و تعهد مینماید که اگر کتابچه را\nدست بزند دستهای او را قطع نمایم ادارات ذیل تمام محاسبات دخل و خرج دولت را ثبت و\nضبط مینمایند و این ادارات متعلق بخوانه میباشد یعنی اداره حکومت و ادارۀ قضاوت ادارات\nبلدی و تجارتی و دار و فدکری و قافله باشی و گمرک و ادارات مالیات که تعداد انها چهارست شمالی\nو جنوبی و مشرقی و مغربی و پست خانها با اداره فروش تمرها و ادارات اخراجات که محاسبات پوسیه\nدولتی را ثبت مینمایند و اداره تحویلات که تمام دخل دولت را ثبت مینمایند و دفتر شاهی که تمام\nنوشته جات دولتی در انجا ضبط میشود آدارۀ تذکره اداره روز نامچه که در انجا تمام نسخه جات بروات\nخزانه بجهت پول دادن و پول گرفتن نوشته میشود آدا ره حسابگیری که در انجا تمام محاسبات\nتفریق میشود که این نبر که ادارۀ مستوفی کل است این ادارۀ تحت امر دو نفر مشیر است که یکی از انها\nمشیر محاسبین است و دیگر مشیر و مصدق محاسبات است تا رسیده گی نمایند که محاسبات\nدرست و صحیح ثبت و پرداخته شده باشد عرا یض شعبه های ولایتی این ادارت با دارات مرکزی\nکابل میر سد عرایضنه جاترا پسر بزرگم حبیب الله خان ملاحظه می کند و بعد نزد من میفرستد و یک\nاداره دیگری هم هست که واسطۀ ادارات مرقومه فوق و شخص خودم میباشد و اسم آن اداره\nوزارت در بار ست و رئیس آن یک نفر از وزرای بزرگ میباشد علاوه بر این ادارات ادارهٔ\nوزارت نظام و ادارت آذوقه و ادارۀ نظارت کارخانهای شاهی است و ادارۀ کارنجات\nصناعی و ادارات تعمیرات دولتی میباشد\nمجالس محاکمات عدلیه\nتمام ادارات که در قسمت اول این فصل بیان شده است کارهای محاکمات عدلیه که راجع بخود"}
{"book": "adl0965", "page": 305, "text": "فصل سویم\n(۴۸)\nانهاست در همان ادارات محاکمه میشود و عرایض انها هم بهمان ترتیبت که قبلا بیان داشته ام بین\nمیرسد لهذا دیگر برایم لازم نیست تکرار بشود ولی این اظهار میدارم که محاکمات قانونی قسمی که قبل از\nجلوس من بتخت سلطنت دائر بوده است حالا بان قسم نمی باشد در بعضی فقرات بموجب شریعت\nمطهره میباشد با امضاء من ولی سائر فقرات قانون را تغییر داده ام تا با حالات و رسومات\nحالیه مملکت چون تغییر یافته است مطابق بوده باشد مثلا قبل اظهار داشته ام که سیصد روپیه قیمت\nجان یک نفر انسان بوده است این قانون را منسوخ کرده ام قانون دیگری بعوض این اجرا\nنموده ام و آن این است که حکم قاتل بکلی در دست اولیا، و کسان مقتول میباشد اگر بخواهند\nقصاص نمایند مختاراند و اگر بخواهند قاتل را عفو نمایند باز هم دولت مختار است که این عفو را\nامضا بدارد نماید لکن اگر دولت هم مثل اولیاء مقتول عفو نمود باز هم قاتل باید هفت هزار روپیه بعنوان\nجریمه غرامت برای استخلاص نفس خود بدولت دهاگر خودش نمیتواند این وجه را بدهد اقوام و\nدوستان او ماذونند که اگر خواسته باشند این تنخواه بدهند بموجب قانون قدیم افغانستان زن نه\nتنها ملک شوهر خود بوده است بلکه ملک تمام خانواده شوهرش از قبیل برادر ها و اقوام دیگر بوده است\nلهذا اگر شوهر مشار الیها فوت میشد یک نفر از اقوام شوهرش حق داشت که اگر زن هم راضی نباشد اورا\nبزوجیت بگیرد این قاعدۀ عمومی مملکت بوده است و از این جهت زن بیچاره که از بدبختی در چنگ\nخانوادۀ می افتاد دیگر موقعی برای او ممکن نبود که از دست آنها خلاص شود و اگر اورا میگذاشتند که بعد\nاز وفات شوهرش بخانه پدر و مادر یا جای دیگر برود این امر را خیلی اسباب افتضاح قبیله خود میدانستند\nو این عقیده بسیار غرب بود که این رفتار را بموجب شرع مطهر میدانستند و حال آنکه این قاعده بکلی\nمخالف احکام پیغمبر است قانونی که خودم اجرا نمودم اینست همین که شوهر فوت شد زن آزاد است\nو نمیتوان او را مجبور کرد که کسی را بر خلاف میل خود بشوهری اختیار نماید نه فقط همین بلکه\nبموجب قانون مروجه من دختریکه بحد بلوغ نرسیده باشد و پدر و مادر او را بنکاح کسی در آورده باشند\nپس از نیکه بحد بلوغ رسید فاعل مختار است که این نکاح را قبول یار د نماید و علاوه براین بعد از\nقبول"}
{"book": "adl0965", "page": 306, "text": "فصل سوم ۴۹\nقبول عقد اگر شوهرش باو تعدی یا بدرفتاری نماید یا متحمل مخارج او نشود مشارالیها میتواند بمحکمه عارض\nشود که شوهر من یا نفقه و کسوه مرا بدهد یا مرا طلاق بدهد بهمین طریق رسم بعضی از خانواده های بزرگ\nاین بود که دامادهای خود را میداشتند بر اینکه قباله های زنهای خود را برخلاف میلشان ان قدر\nبسیار قرار دهند که اگر تمام خانواده او متفق می شدند و باو کمک می دادند باز هم ممکن نبود که قباله مذکور را\nبتوانست ادا نمایند مثلاً شخصی که مداخل او ماهی بیست و پنج قرآن بود قصد میکردند که پانصد\nهزار روپیه قباله زن او بوده باشد و اگر این مبلغ را نمی پرداخت مرد بیچاره بمنزله غلام میشد این قانون\nرا محدود نمودم دست و ار دادم که شاهزادگان خانواده سلطنتی از یک هزار الی سه هزار قباله بکنند و\nسائر مردم از سی صوالی نه صد روپیه البته اگر قوة داشته باشند و بطیب خاطر بخواهند بیشتر\nازین مبلغ بزنهای خود بدهند فاعل مختارند که بموجب میل خود رفتار نمایند در وضع قدیم\nمحاکمات که اسباب افتضاح بود تغییرات کلی داده شده است هر گاه همه انها را مشروحاً\nبیان نمایم کتاب علیحده بجهت آن لازم میشود قاعده بجهت ثبت عقد و ازدواج معمول\nداشته ام تا در صورت نبودن شهود کافی مرافعه در میان نیاید اگر رئیس ادارۀ ثبت قباله جات\nبگذار و عقد نامشروعی یا عقد اجباری در کتابچه او ثبت نمایند مشارالیه کا ملا تنبیه میشود\nادارۀ تعمیرات دولتی\nدر زمان حکمرانی من در افغانستان باین اداره بیشتر از زمانهای سابق توجه شده است این\nمطلب واضح است که در تمام افغانستان یک عمارت که از آجر و گچ و سنگ ساخته شده باشد\nوجود نداشت تمام عمارات از خشت و گل بود و در نقاطی که عمارات قدیم دیده میشد فقط خرابۀ\nشهر قدیم بلخ و غزنین و عمارات سلطنتی بالاحصار کابل و معدودی از مقابر در نقاط مختلفه\nمملکت و تقریباً پنج شش مسجد میباشند از اظهار این مشعوفم که در زمان حکمرانی من عمارات\nآجری و گچی ممتاز تقریباً در هر یک از شهرهای معظم این مملکت ساخته شده است و در تمام\nمملکت راههای خوب پرداخته شده است و هنوز مشغول این کار میباشند راههای عمده"}
{"book": "adl0965", "page": 307, "text": "فصل سوم\n۵۰\nکه ساخته شده است یکی از کابل ببلخ میباشد که تا سرحد روس امتداد دارد یکی از کابل بهرات یکی از\nهرات بقندهار وازانجا هم بغزنین و کابل یکی از کابل بجلال آباد باشمار کا فرستان\nیکی از کابل به پشاور از راه تک قارون میباشد و این یک راه در مدت ده سال ساخته شده است\nو هزارها نفر در این راه مشغول کار بوده اند فائده کلی ازین راه اینست که مسافرینی که ازین راه عبور\nمیکنند از زحمت گذشتن از قلل جبال شامخه و درهای طویل آسوده شده اند تمام این راهها\nو نیز پلهای آنها را هر سال بازدید و تعمیر مینمایند و هر دو طرف راهرا اشجار غرس مینمایند بانی\nهر قصبه و هره که را بها از اراضی آنها میگذرد تا جائیکه متعلق بآنها است بجهت خرابی که عمداً باشجار\nدره ها برسانند مسئول میباشند بهمین قسم اهالی هر قریه و قصبه بجهت سلامتی مسافرین و غربائی که\nاز محالات آنها رفت و آمد میکنند مسئول میباشند مثلاً اگر مسافرین در حدود قصبه یا قریه بقتل برسند\nیا اموال آنها بسرقت شود اهالی انجا باید مقصر را پیدا نمایند یا از عهده خسارت وارده بران اشخاص\nبر آیند ازین جهت شخص شریر در هیچ نقطه در تمام مملکت جاندارد زیرا که هر جائیکه برود اهالی انجا\nمیگویند که مانی توانیم جواب اعمال زشت تو را بدهیم باید تو از اینجا دورشوی بهمین جهت تمام راههای\nمملکت من برای مسافرین امن ست اگرچه هیچکس محافظت و همرایی قوافل رانمی نماید البته بایدان\nاداره اخبار نگاری خود و دیگر انتظامات تمجید نمایم که باین وسایل خوف مدامی که بجهت سارقین\nوغر بار حاصل بود رفع شده است اطراف بعضی از شهر های معظم قلعه ها و محکمه های مستحکم ساخته\nام که از انجمله قلعه ده وادی نزدیک بلخ و مشرف بر راهی که از روسیه ببلخ می آیند میباشد و این\nقلعه از بزرگترین و محکمترین قلعه هائی میباشند که در افغانستان بنا شده است چندین کوره ها\nبجهت آجر پزی و گچ پزی دائر نمودم و این ترقیاتی که در تعمیرات دولتی حاصل شده است اسباب\nتمجید تمام مباشربنی که مشغول این کار بوده اند میباشند اسامی بعضی ازین مباشرین از قرار ذیل است\nعبدالرحمن خان مهندس عبداسبحان خان مهندس میر عمران رئیس اداره تعمیرات دولتی\nمنشی نظیر منشی محمد بخش که قبل از استخدامش نزد من نقشه نویس باشی ایالت پنجاب بوده است\nو این"}
{"book": "adl0965", "page": 308, "text": "فصل سوم\n۵۱\nو این شخص بچندین نفر از نقشه نویسان کابل حسب دستورالعمل من نقشه نویسی آموخته است\nاداره طبی\nو این اداره دو شعبه دارد شعبه قدیم طب یونانی میباشد و شعبه دیگر برای اطبائی میباشد که بموجب\nطب فرنگی معالجه مینمایند و در هر شهر ادارات کشوری و لشکری تحت مواظبت این اطبای\nهر دو قسم میباشند دواخانه هائیکه بجهت دادن دواها فرنگی اول در افغانستان دائر نمودم\nبتوسط یک نفر نائب طبیب هندی موسوم به داکتر دائم خان و داکتر عبدالرحیم خان بود و این اشخاص\nزیر دست داکترهای انگلیس کار کرده بودند و چندی بعد از جلوس من بتخت سلطنت مستخدم این جا\nشدند در اوائل فقط همین دواخانه ها بود که این داکترها دائر نموده بودند و تا چندین سال بعد مریضخانه ها\nدائر نشده بود و در مراکز نظامی دوا و غذا بجهت مرضای نظامی از جانب دولت داده میشد اول\nمریضخانه را طبیب مخصوص من للیاس هملتن خانم انگلیسی در سال دائر نمود چندین شاگرد\nو یک نفر پرستار خانم انگلیسی که هملتن خانم او را با خود از انگلستان آورده بود با مشارالیها\nمعاونت مینمودند علاوه بر دائر نمودن اول مریض خانه بطرز فرنگستان هملتن خانم ابله کوبی و\nتحصیل ماده ابله کوبی را از گوساله متداول نمود این امر بجهت اطفال خیلی با فائده و موثر افتاد زیرا\nکه تعداد زیادی از اطفال بمرض ابله همیشه تلف میشدند و اشخاصیکه خوب هم میشدند از ابله روئی بسییار\nزشت و کریه المنظر بودند چندین نفر از اطبای بومی را هم هملتن خانم سپردم که طرز ابله کوبی و\nتحصیل ماده ابله از گوساله را بآنها بیاموزد و رساله در این علم حسب الامر من نوشتند و نسخجات\nآنرا بتمام اهالی مملکت تقسیم کردم و اطبا را از نقاط دور دست مملکت خود خواستم که از شاگردهای هملتن\nخانم این عمل را بیاموزند مستر بیک که یکی از وکلای تجارتی من بود زمانی که بکابل آمده بود ناخوش\nسختی شد هملتن خانم او را خوب معالجه نمود مشارالیه هم بجهت اظهار شکرانه و ممنونیت مریضخانه\nموقتی از مال خود بکابل دائر نمود امیدوارم حالا که مریض خانه های اول این قدر باعث خیر عمومی\nشده اند این اقدام در تمام مملکت روز بروز در ترقی بوده باشند تا بجهت معالجه مریضخانهای زیاد"}
{"book": "adl0965", "page": 309, "text": "۵۲\nفصل سوم\n\nمیباشند و تحت حکم دکترهای حاذق صحیحاً معالجه میشوند و اسم هملتن خانم را در این مقام بواسطۀ\nخدمت دیگری هم که بمن نموده است ذکر مینمایم مشار الیها در سنۀ با پسرم نصرالله خان\nبسمت حکیمباشی گری بانگلستان رفت و در ان سفر از شرفیابی خدمت علیا حضرت ملکه انگلستان\nمفتخر گردید معدنیات\n\nافغانستان این قدر معادن دارد که باید متمولترین ممالک دنیا بوده باشد ولی بموجب مقوله قدما\nزرد ر کرشناسد قدر جوهر جوهری هیچیک از حکمرانهای سابق افغانستان یا اهالی آنجا\nنتوانستند ازین معادن زرخیز فائده ببرند در زمان حکمرانی من چندین معدن مستخرج شد که من جمله\nآنها یک معدن یاقوت و یک معدن سنگ لاجورد و معادن طلا و نقره و سرب و آهن و مس و\nذغال سنگ و پنبه معدنی و سنگ جهت عمارت و نمک میباشند بجهت کار نمودن تمام این معادن\nبطور صحیح و مفید مشغول جمع آوری اقسام ماشینها میباشم مستر مدلتن که یکی از مهندسین\nمعدنی انگلیس میباشد در کار نمودن معدن یاقوت جلال آباد و معدن سرب غوربند خیلی خوب\nاز عهده بر آمد بپسرها و اخلاف خود با کمال تاکید نصیحت مینمایم که انحصار معدنیات خود را بهیچ\nخارجه ندهند و نگذارند در معادن انها کمپانیهای خارجه مداخله نمایند والا دوچار اشکالات عدیده\nشده بهانه بدست خارجه خواهند داد که در امورات مملکت بجهت طمعی که یوما فیوما در تزاید است مداخله\nنمایند بخیال من صحیح نیست که این مطلب را مشرحاً بیان نمایم ولی در بسیار موارد اتفاق افتاده\nاست که ملت قویئی اسباب خرابی ملت ضعیفی را فراهم آورده اند بهانه اینکه بجهت حقوق رعایای خود\nکه در این مملکت ضعیف داخل معاملات تجارتی میباشند بجنگند اشاره از من در این فقره\nکافی باشد که پسرها و اخلاف مرا متنبّه سازد که ابداً خود را با ملل دیگر در کارهای پرپیچ و خم نیندازند\nنه همین که باید از مردمان خارجه از دادن امتیازات اجتناب نمایند بلکه مخصوصاً اهل فرنگستان\nرا نگذارند که در مملکت آنها دائماً زیست نمایند بهمین مستخدم فرنگی یا معلم یا کارگر آنها کار یراکه بجهت آن\nاو را آورده بودند با تمام رسانید و بمردم بومی کار خود را آموخت چنانچه بدون حضور او با نجام\nرسانند"}
{"book": "adl0965", "page": 310, "text": "فصل سوم\nرسانند او را باید مرخص کنند که بوطن خود مراجعت نمایند\nاداره آذوقه و انتاج مال\nاگر چه ممکن است هر قدر یابوهای بارکش و شتر و سائر حیوانات بارکش که لازم میشود بکرایه بگیرند ولی باز\nهم در صورت لزوم بنا باحتیاط و ملاحظه صرفه بیست و چهار هزار راس اسپ دولتی بجهت سواری\nو بارکشی با تعداد زیادی از فیل و قطار شتر نگاه داشته و فیلها مخصوصاً برای این کار میباشند و\nماشینهائی که نمیشود با شتر و دیگر حیوانات حمل و نقل نمود بکشند دو هزار راس مادیان ایلخی هم بجهت\nنتایج و تقریباً هشتاد راس سپ فحل نیز دارم که اینها از اسپهای فحل انگلیس میباشند بعضی از انها\nاز اصطبل سعید انگلیس و برخی اسپهای عربی و معدودی از اسپهای استرلیا و ترکمنی و مهند\nو دیگر اقسام اسپهای ممتاز تحصیل نموده ام و بجهت مواظبت مزاج و سلامتی تمام این اسپها\nچندین نفر بیطار تحت امر امیر آخور مقرر داشته ام چند نفر از بیطارهای بلدی هم بودند ولی اینها\nطرز معالجه جدید را که در ممالک فرنگستان متداول است نمیدانستند لهذا یک نفر انگلیس مستر\nکلمنیتس نامی را بجهت این کار مستخدم نمودم و مشارالیه نه فقط اسپهای ناخوش را معالجه میکرد\nبلکه از اقسام مختلف حیوانات تخم میگرفت و هنر خود را هم ببیست نفر از جوانان افغانستان آموخت\nمستر کلمنیتس چند راس گوسفند انگلیسی هم با خود آورده بود خودم تعداد زیادی از گوسفندهای استرلیا\nبجهت زیاده نمودن تجارت پشم افغانستان که از تجارت مذکوره جزء عمده دخل مملکت\nعائد میشود ابتیاع نموده بآنها ملحق نمودم *\nاداره تدریس\nچندین مدارس بجهت تعلیم اجزاء خانواده و مستخدمین شخصی و غلام بچه های خودم و نیز برای سرای\nجنگ و نظام و اطفال صاحب منصبها و سائر رعایای خودم دائر نمودم علاوه بر این خود مردم\nهم بجهت تعلیم اطفال خود در هر جا مدارس عمومی دائر نموده اند هر نوکری در هر کاری که هست\nباید خدمت خود را امتحان بدهد حتی قاضیها و ملاها که خود را بمنزله پیغمبر ها میدانستند بهیچ کاری مامور"}
{"book": "adl0965", "page": 311, "text": "فصل سوم ۵۴\n\nنمی شوند احکام شرعی را نمی تواند اجراء نمایند مگر آنکه قبلاً از امتحان بیرون آمده باشند در صورتیکه\nدرست از امتحان بیرون آیند تصدیق نامچه از مجلس ممتحنین بآنها داده میشود چنانچه در چندین مقام\nبیان داشته ام بجهت هر شغل و اداره تعلیم لازمست و واجب ست که درینجا تکرار نمایم پسر\nبزرگم حبیب الله خان زبان انگلیسی و تواریخ و جغرافیہ و هندسه نقشه نویسی مساحت و پست را تحصیل نموده است.\nاداره تجارتی\nمتعلق باین اداره خلاصه بروشهای تقدیم که در صفحات مملکت متداولست بجهت ترقی این امر\nخیلی توجه خود را مصروف داشته ام بسیار سعی میکنم که حالت تجارت را بیشتر ترقی دهم زیرا که خوب\nمیدانم رشته تجارت ماخذ بزرگی برای تمول مملکت میباشند چنانچه قبلاً بیان داشته ام در زمان\nسابق اقسام مال التجاره خیلی بافغانستان وارد میشد و پول بازاء آن خارج میشد حالا بیشتر آن\nمال التجاره در خود کابل ساخته میشود و آن پول در خود مملکت زیر ور میشود مثلاً از جمله اشیائی\nکه از خارج می آوردند مقدار زیادی نمک بود لهذا امر نمودم که دیگر نمک از خارجه نیاورند و مردم باید\nنمک از معادن تازه خودم که مردم افغانستان کارسیا نمایند ابتیاع نمایند مقدار زیادی از\nپوست های بره و یاقوت ولاجورد و اقسام میوه جات و پشم و اسب و چوب برای عمارات و تریاک\nو سائر دوایها از مملکت خارج میشود و باین وسیله پول در عوض داخل مملکت میشود در اداره\nفلاحت ترقیات زیاد بعمل آمده است قبل ازینکه من بتخت افغانستان جلوس نمایم سیبزی\nآلات بعمل نمی آورده حالا هر قسم میوه و سبزی آلات تربیت میشود زراعت نیشکر را هم در محلات\nقندهار و لغمان معمول نموده ام و نهالهای مرکبات و موز و غیره را از هندوستان آورده ام\nتجارت قلیلی هم که در افغانستان وجود داشت در دست مردمان خارجه از قبیل هندیهای مسلمان\nو ہندو بود این فقره باعث افلاس اهل مملکت بود زیرا که این مردمان خارجه هر قدر پول تحصیل\nمی نمودند بعد از وضع مخارج لازمه تجارتی انچه فاضل می آید باوطان خود میفرستادند لذا اہالی\nمملکت خود را تشویق نمودم که مشغول تجارت شوند و از خزانه دولتی سرمایه بانها بقرض دادم\n\nبدون"}
{"book": "adl0965", "page": 312, "text": "فصل سوم\nبدون اینکه سودی از آنها بگیرم ولی باید بخاطر داشته باشند که من شخصی نیستم که پول خود را بدون ملاحضه\nمنفعت بکسی بدهم لکن چون میدانم که ازین پول نفع بالمضاعف عائد میشود باین معنی که بهر مال التجاره\nکه وارد و خارج میشود فیصد دو و نیم گمرک میدهند و این مبلغ بیشتر از نرخ معمولی منفعت پول است\nو در ظرف سال هم وجه مذکور چندین مرتبه میرود و می آید و از هر دفعه گمرک دریافت میشود و فائده دیگر انست\nکه رعایا مشغول تحصیل امور معاش خود میباشند فرصت بجهت اغتشاش و بی آرامی ندارند\nاظهار میدارم با وجودیکه در امورات مهمه مملکت خیلی مصروفیت و اشتغال دارم از امورات خیلی\nجزئی هم صرف نظر نمیکنم حتی آنکه از یک نفر انگلیس مستر پرفنز نامی کوک نمودن ساز پیانو را آموختم و\nبعد بعضی اهالی و کسان خودم را کوک نمودن سازهای پیانو را آموختم و نیز اظهار میدارم که یک قسم\nمخصوص از مرغهای سندی ابتیاع نموده اولا خودم از انها جوجه گرفتم و بعد در میان مردم شایع\nکردم صدها اقسام تمبر ها و کاغذ های چاپ شده بجهت اجاره نامجات و قباله جات و اسناد\nو قباله های ازدواجی و تذکره متداول داشتم که از اینها پولی معتد به داخل خزانه میشود و قبل از زمان من\nدر افغانستان ابدا اسم اینها را هم کسی نمیدانست ولی بهترین موارد دخل دولت صنایع عدیده\nو حرفت و معادنی ست که خودم دائر و متداول کرده ام بعد از توجه امورات نظامی بیشتر اوقات\nیومیه خود را صرف این امورات تجارتی مینمایم اکثر صاحب منصبهای من که خود را خیلی عاقل\nو هوشیار میدانند اتصالا مصلحت میدهند که راههای آهن و تلگرافرا در مملکت خود متداول\nنمایم و میگویند بدون اینها ممکن نیست از معدنیات و محصولات دیگر فائده کلی حاصل شود مجدداً\nباولاد و اخلاف خود نصیحت می نمایم که حرف این اشخاص را قبول ننمایند البته خودم میدانم\nکه حرف آنها خیلی راست و درست است ولی مع ذلک نمیدانند در صورتی که داخل شدن\nبمملکت سهل شود برای دول خارجه چندان اشکالی نخواهد داشت که داخل این ملک شده آنرا فرا\nگیرند بزرگترین علت بقاء افغانستان این ست که حالت طبیعی آن سخت و محکم میباشد خداوند\nهر قله کوه هی قلعه طبیعی برای ما قرار داده است و مردمان خارجه میدانند که اهل افغانستان فطرتاً\n۵۵"}
{"book": "adl0965", "page": 313, "text": "۵۶\nفصل سوم\nجنگی میباشند تا زمانیکه بتوانند خود را عقب سنگها پنهان نمایند و در میدان با دشمن مقابل نشوند\nهمیشه میتوانند بجنگند شک نیست آن روز خواهد رسید که راههای آهن و تلگراف خیلی مفید\nباشند و از دائر شدن آنها در مملکت مردم خوشحال شوند و آنروز روزی خواهد بود که ما ببیم بیم شکر بزرگی\nداریم ان قدر قوه داشته باشند که با همسایه های خود بجنگند ولی تا وقتی که ما قوت کافی\nنداشته باشیم تا خود داری خود را بکنیم نباید بدست خود قوت کوهسار مملکت خود را ضعیف\nنمائیم یا نباید مرتکب همان اشتباه شویم که شخصی مرغی داشت که هر روزه تخمی زرین\nبرای او می نهاد و آن کس بخیالی که یک دفعه خمار ابدست بیاورد مرغ را کشت و بمقصود نرسید\nاداره پست خانه\nاین اداره قبل از جلوس من فقط اسماً وجود داشت آنهم یک خط راه بجهت حرکت پست از\nکابل به پیشاور مفتوح بود و نوشته جات بعد از مدت مدیدی و در زمانی غیر معین بصاحبانش\nمیرسید حالا بترتیب صحیح مرتب میباشد و در هر شهری از مملکت من پستخانها دایر میباشند و\nرسانیدن نوشته جات هم انقدر سریع میباشد که در ظرف سی و شش ساعت از هندوستان\nبکابل میرسد بهر جانب ممالک اطراف یعنی روس و ایران و چین و هندوستان جاری میباشند\nوضع سفارشی نمودن پاکتها و گرفتن قبض آنها و فرستادن اعلامات و امانات و بروات\nپستی و غیرها کاملاً مکمل میباشد و بطرز پستخانهای هندوستان میباشند و دخلی که از این\nعائد میشود بجهت تمام مخارج آن کفایت می کند\nفصل چهارم\nدر باب چند فقره حالات از مشاغل یومیه خودم میباشند از زمان طفولیت تا بحال وضع\nزندگانی من بکلی بعکس طرز معاشرتی میباشد که اکثر سلاطین و رؤسای آسیائی دارند و بیشتر\nاوقاتشان مصروف بطالت و تعیش میباشد و مردمان بزرگ خیال مینمایند که بجهت پادشاه\nکسرشان است اگر بیبیند پیاده راه میرود یا بدست خود کار برا صورت میدهد ولی با عتقاد من\nکتابی"}
{"book": "adl0965", "page": 314, "text": "فصل چهارم (۵۷)\n\nگناهی ازین بزرگتر نیست که روح و بدن خود را بگذاریم بیکار ماند و مشغول کارهای مفیده نباشند\nو این کفران نعمتی ست که خداوند بما عطا فرموده است مطالعه کنندگان کتاب من از تاریخ\nحالت من میتوانند خودشان استنباط نمایند که در ظرف تمام زندگانی خود آیا من مرد سپاهی\nکاملی نبوده ام و شاید آزادانی فعله یا کارگری زحمت کش تر بوده‌ام وضع معاشرت و لباسم همیشه ساده\nو بی‌تکلف و سپاهیانه بوده است همیشه مایل بوده‌ام که شب و روز خود را کاملاً مصروف کاری داشته\nباشم و فقط چند ساعتی را صرف خواب می‌نمایم و چون عادت طبیعت ثانوی پیدا میکند طبع\nمن عادی شده است در حالتی که ناخوش سختی هم باشم که نتوانم در بستر حرکت نمایم باز هم بر حسب\nمعمول مشغول مطالعه و تحریر رسائل و سائر نوشتجات دولتی و اصغاء عرایض و تظلمات\nرعایای خودم و صادر نمودن دستورالعملها و احکامات میباشم و اشخاصیکه مرا در این گونه مواقع\nدیده اند میدانند که چه بسیار کار میکنم و اکثر اوقات شنیده اند که گفته ام اگر دست پای من نتواند\nاز بستر حرکت نماید باز هم میتوانم زبانم را حرکت داده باشخاصی که در حضوراند احکام بدهم و بانها\nبگویم که چه باید بکنند کار بسیار برای من زحمت نمیباشد بلکه بعکس کار زیاد را دوست دارم و ابداً\nخسته نمیشوم چرا که خیلی مایل بکار و محنت میباشم شک نیست که هر کس ہوائی و هوسی دارد و ہوس\nمن همیناست تمام مشقتی را که بر خود وارم بجهت این میباشد که نظم مملکت خود را مکمل نمایم چنانچه شاعر میگوید\nحرامست بر پادشه خواب خوش که باشد ضعیف از قوی بارکش این عشق کار را\nخداوند در طبیعت من نهاده است چنانچه مدت عمر آرزو و تمنای واقعی من این است که مخلوقیرا\nکه خداوند تعالی باین بنده ضعیف عاجز خود سپرده از انها نگاهداری نمایم چنانچه خداوند\nبپیغمبر خود میفرماید انواارادالله شیئا فنیاء باسبابه چون خداوند خواست که افغانتسان\nرا از تعدی خارجه و اغتشاشات داخله برہاند این بنده ضعیف خود را باین مقام منیع مفتخر\nگردانید و او را واداشت که در خیال اسباب رفاهیت ملت مستغرق باشد و او را هم کرد که اوقات\nخود را صرف ترقی این مردم بنماید و حاضر باشد که نفس خود را فدای آسوده گی و دین حقه محمدیه نما"}
{"book": "adl0965", "page": 315, "text": "فصل چهارم ۵۸\nبنماید هر چه پیشتر می بینم که اهالی سائر ملل و ادیان رو بترقی چالاک میروند خواب و استراحت من\nکمتر میشود تمام روز متفکرم در اینکه چگونه خواهم توانست که بایندر فتارترین ملتی مقابله نمایم و شبها\nخوابهای من از همین قسم بلیها میباشد مثل معروفست که گربه غیر از موش چیز دیگر بخواب نمی بیند\nمن غیر از حالت عقب افتادگی مملکت خودم و اینکه چگونه باید ازان محافظت نمود دیگر خوابی نمی بینم\nزیرا که ملاحظه میکنم که افغانستان بمنزله گوسفند بیچاره ایست که شکار سیب باشد که از یک طرف\nشیری و از جانب دیگر خرسی با و نندگاه می کنند و حاضراند که نخستین موقعی که بدست انها\nبیاید او را بلع نمایند چنانچه اهالی دربار من میدانند که چندین سال قبل ازینکه تحدید حدود افغانستان\nمطرح مذاکره شود خوابی دیده بودم و آن خواب را در همان زمان طبع نموده در تمام مملکت منتشر\nساختم خلاصه مفاد خواب مذکور این بود که قبل از موت خودم باید دیوار محکمی را اطراف افغانستان\nبجهت امنیت و حفاظت آن کشیده بتکمیل رسانم معبرین تعبیر این خواب را چنین نمودند که حدود\nافغانستان را باین قسم تحدید خواهم نمود تا باین وسیله جلوگیری شود حالت تخطی همسایه ها یرا که\nاستمراراً در صدد پیش آمدن و نزدیک شدن مثل این است اکثر خوابهای دگر من که تمام آنها را باهل\nدربار خود گفته ام در است شده است و دیدند که سرحدات تحدید شد و من هنوز حیات دارم و\nاین معنی باعث تاسف اشخاصی ست که خواستمند مرا تمام نمایند زیرا که هفته یک مرتبه در افواه مردم\nشهرتهای دروغ در باب فوت من منتشر می نمایند و گمان نمیکنم که هیچ کس این قدر چندین دفعه مرده\nباشند که آنها بخیال خود مرا میرانده اند تعجب ست که هر چه بیشتر زحمت میکشم عوض آنکه خسته شوم بیشتر\nمایلم که مشغول کار بوده باشم چنانچه مثل معروف است اشتها زیر دند انست بجهت اشخاصی که\nمیخواهند بعضی تفصیلات وضع زندگانی مرا بدانند اظهار میدارم که برای خواب وقت معینی\nبجهت خوراک زمان مخصوصی ندارم بعضی اوقات غذای من تا چندین ساعت در سفره جلوی من\nمیماند و خودم در تفکرات مستغرق بوده از غذا فراموشی دارم وقتی که مشغول طرح ریزی بعضی\nترقیات و متوجه امورات دولتی میباشم خیالات چنان بر من مستولی میشود که هیچ یک از\nاشخاصی را"}
{"book": "adl0965", "page": 316, "text": "۵۹\nفصل چهارم\n\nاشخاصی که در حضور من هستند می بینم اکثر شبها مشغول مطالعه و نوشتن جواب مراسلات\nمیشوم و سر مرا بند نمی کنم یا ملتفت نمی شوم که شب گذشته است و صبح نمودار شده است\nو حکایت من مثل حکایت عاشقی ست که در مشرق زمین باسم مجنون معروف ست مجنون\nبا لیلی آن قدر تعشق داشت که روزی سگ لیلی را دیده عقب آن سگ رفت و ملتفت نشد که\nمسجد میباشد و اشخاصی را هم که در اینجا مشغول نماز بودند ندیده وقتی که اهل مسجد از او مواخذه\nنمودند اظهار داشت که من نه مسجد را دیدم و نه شما را که در اینجا مشغول نماز هستید زیرا که سگ محبوبه\nخود را خیلی دوست میدارم پس اشخاص مذکو رآن قدر متوجه خدا می خود نه بودند که مجنون متوجه سگ معشوقه\nخود بوده است زیرا که حواسس آنها متوجه دیدن مجنون و سگ بوده است لهذا نماز آنها قیمتی\nنداشته است دکتر ها و اطباء بمن میگویند که این اشتغال لا ینقطع علت کلی تمام امراض\nمن ست و چون من خیلی زحمت میکشم و غذاء خود را هم در اوقات معینه از روی ترتیب صرف نمی کنم\nولی جواب من این است که عشق وعقل و حکمت بهیچ وقت با همدیگر موافقت ندارند چون من عاشق\nرفا هیت ملت خود میباشم لهذا ملتفت مشقت خود نیستم بلکه ملتفت رنج و زحمات رعایای خود میباشم\nو نمی توانم متحمل اینها بشوم کسانیکه هرگز عشق نداشته نمیدانند که زحمات عشاق چه قدر سخت\nو مطلوب میباشد چنانکه یک نفر از شعرا خوب گفته است رنج راحت دان چو مطلب بزرگ\nگرد کله توتیای چشم کرگ در طلب رفاهیت افغانستان هر چه آثار تغییر و ترقی مشاهده\nمی نمایم تند تر عقب آنها میدوم مثل آنکه عاشق بعقب نقش پای معشوقه خود میرود و اینمعنی\nزیاد تر اسباب تشویق محبت او میشود که در راه خود ثابت قدم تر باشد و از خداوند مسئلت مینمایم\nکه در اجراء تکلیفی که از میان سائر مردم مرا برای آن منتخب فرموده است معاونت فرماید\nو اکثر مواقع بسبب بدرفتاری رعایای خودم که همیشه مشغول یا غی و دعوا و اسباب چینی برای\nیکدیگر میباشند و مخالفت همدیگر خبر های دروغ بمن میرسانند بسیار دل شکسته میشوم آن\nوقت باید بجهت تحقیق صحت مطلب رسیده کی نمایم و این فقره اسباب تضییع نصف وقت"}
{"book": "adl0965", "page": 317, "text": "فصل چهارم\n\nعزیز من میشود باین معنی که هرچه سعی مینمایم و بترقی قدم بزنم آنها مراعقب میکشند ازین جهت\nخیلی خسته میشوم بعضی اوقات خیال میکنم که حالت تغییر پذیر نیست و اسباب پستی آنها هم\nعلاج ندارد و ممکن نیست آنها را بدرجه ارتقا داد که آنها در قوت و خاصیت بهتر همسایهای\nخود بشنوند گاهی فکر می نمایم که خوبست ازین زندگی پر غصه و زحمت کناره گرفت جای دیگر\nزندگی آسوده و آرامی اختیار نمایم و رعایای خود را بگذارم که بین خودشان بجنگند تا تمام\nشوند ولی این اقدام از مردانگی دور است و تمرد از انجام دادن تکالیفی است که پادشاه\nحقیقی یعنی قادر مطلق بامر فرموده است و بجهت آن مرا خلق فرموده است و اعتقاد\nمن انست که عاشق صادق نباید ابدا از اشکالاتی که همیشه بجهت او پیش می آید واکردان\nبشود و تمام ناز و کرشمه معشوق خود را وظلم و ستم او را حرکاتی شیرین و زحماتی گوارا بداند\nبرنجهای معشوق راحت و عیش او میباشد و اشکالات و غصه که بجهت شخص مصلح پیش\nمی آید اسباب سرگرمی او میشود و او را امیدوار در افکار بیشتر سعی و کوشش نماید در ظرف\nبیست و چهار ساعت روز و شب که مشغول کار هستم هیچ وقت معینی یا ترتیب صحیحی برای\nمن نمیباشد از صبح تا شام و از شام تا صبح مثل یک نفر فعله مشغول کار میباشم وقتی گرسنه\nمیشوم غذا میخورم و بعضی روزها بخاطرم نمی ماند که غذا خورده ام یانه و بعض روزها بکلی از غذا\nخوردن فراموشی دارم از تحریر سر مرا بر داشته از اهل دربار می پرسم که امروز غذا خوردم یا\nنه بهمین طریق وقتی که خسته و مایل بخواب میشوم بر همان تخت خوابی که صندلی کار من میباشد\nبخواب میروم و هیچ اطاق شخصی و خوابگاهی معین ندارم و نیز اطاقی بجهت خلوت یا\nبرای پذیرائیهای بزرگ لازم ندارم با اینکه اقسام اطاقها در عمارات من متعدد میباشند\nولی هیچ وقت فراغت ندارم از اطاقی باطاق دیگر حرکت نمایم البته مایل می باشم که\nباندرون رفته و شبی با اهل و عیالم بسر ببرم و آنها هم خیلی مشعوف میشوند که بجهت ملاقات\nآنها بروم ولی از کثرت مشغله وقتی ندارم مگر گاه گاهی از اوقات برای ملاقات آنها میروم\n\nو چون"}
{"book": "adl0965", "page": 318, "text": "فصل چهارم ۶۱\nوچون بیان داشته ام که بجهت غذا خوردن یا سایر حوایج شخصی خود وقت معینی ندارم لهذا مذکور\nمیدارم که رسم معمولی من این است که بین الطلوعین استراحت می‌نمایم و تقریباً دو ساعت از ظهر گذشته\nبیدار میشوم و در ظرف تمام مدتی که در رخت خواب هستم خواب من باین قسم هم نمیخورد که تقریباً هر دو یکساعت بیدار میشوم\nو در باب ترقیات و اهتمامات کارهای مملکت خود بخیال می افتم و بعد مجدداً بخواب میروم فهکذا\nبین دو سه ساعت بعد از ظهر برمیخیزم و اول کاری که می کنم این است که دکتــــرها و اطبا را\nمیخواهم و اینها مرا امتحان مینمایند که آیا دوائی بجهت من لازم است یا خیر و بعد ازان خیاط\nباشی می‌آید و چند دست لباس ساده بطــــرز لباسهای فرنگستان با خود می‌آورد و یکدست\nازان لباسها را برای آنروز منتخب مینمایم از فراغت از شست و شو و پوشیدن لباس\nقهوه چی می‌آید و چای و نهار مختصر با خود می‌آورد و در ظرف تمام این مدت یعنی از زمان داخل\nشدن اطبا تا وقت فراغت از نهار ایشیک آقاسی و ناظر و منشیها و یکدو نفر از اجزای دیگر\nبطرف من نگاه میکنند و در دل خود میگویند زود باشید تا هر یک از کارهای خود را عرضه بداریم\nبجهت این فقره آنها را ملامت نمیکنم چرا که منشیها باید جواب تمام مراسلات و مکتوبات آنروز را\nاز من بشنوند و ناظم تمام بروات اخراجات یومیه دولتی را بمجری برساند و تمام اطلاعات دارهٔ\nاخباریه را که بعد از خوابیدن رسیده است بمن عرضه بدارند و ایشیک آقاسی صدها فقـــــره را\nکه عرایض آنها را باید رسیده کی نمایم یا آنها را به بعضی ماموریتها مقرر دارم در حضور بیاورد و هکذا\nهمینکه بعد از اتمام صرف نهار مشغول کار میشوم چندین نفر از اجزاء و پسرهای خودم و نوکرها\nشخصی بحضور می‌آیند که بجهت کارهای خود دستورالعمل بگیرند و هر غلام بچه که از بینها بسیاری\nمیباشند و اجزا ادارهٔ اخبار خفیه نه با عریضه جات اشخاص مظلم که استدعای دادرسی معدلت\nاز من دارند در دست گرفته داخل اطاق میشوند و همچنین اشخاص بسیاری که میخواهند\nمتوجه کار آنها بشوم و نیز میخواهند که کار زیادی بجهت من تهیه نموده و اظهار سعی خود را\nبنمایند اطراف من هجوم می آورند هیچیک از اهالی وطن من عشر زحمت مرا ندارند تا وقت سحر روز"}
{"book": "adl0965", "page": 319, "text": "فصل چهارم (۶۲)\nمشغول کار هستم همان ترتیب قبل معمول میدارم ولی فقط چند دقیقه بجهت غذا خوردن از\nکار طفره میزنم لیکن همان وقت هم اهالی دربار و نوکرها متصلاً با من مشغول مذاکرات میباشند\nو در حقیقت آدم بد خو هیچ راحت ندارد از سنهٔ ۱۳ که پسر خود حبیب الله خان را مقرر داشته ام\nکه عوض من در دربار عمومی جلوس نماید کار هائیکه بجهت خود معین نموده ام و هر روز مشغول\nآنم از قرار ذیل ست امورات وزارت خارجه اداره اخباریه کارهای پولیسینکی\nحسابهای خزانه استنطاق مقصرینی که متهم بخیانت بدولت و دیگر خیانات و تقصیرات میباشند\nو مراجعه با حکام محاکمات پسرم و دیگر محاکمات حکام جزو تمشیت تمام امورات متعلق\nبابتیاع اقسام ادوات حربیه و اشیاء بجهت کارخانجات و دائر نمودن محاکمات جدیده و اصلاح\nقانون مملکت و اجرا اصلاحات و دادن دستورالعمل به پسر خودم و سایر مامورین و امورات\nشخص خانه دادۂ خودم و نیز امورات تمام رؤسا و سرکرده گان خارجه که در تحت حمایت من میباشند\nو امورات مهمانها و مستخدمین و غلام بچه ها جزو دربار اشخاص ذیل از زمانیکه از خواب بیدار\nشوم تا زمانیکه باز بخواب میروم همیشه در حضور من میباشند منشیها ایشیک آقاسی ناظر\nرئیس ادارهٔ اخباریه رئیس کارخانهای شاهی که آوردن تمام عرایض هم بعهده این شخص\nمیباشد هیچ منصبی معزز و محترم تر ازین منصب نمیباشد و شخصی که حالا دارای این منصب\nمیباشد صفر خان است که مراسلات وکیل دولت انگلیس هم بتوسط همین شخص بمن میرسد\nیک نفر داکتر طب جدید یک نفر طبیب طب قدیمی یک نفر جراح یک نفر دوا ساز و و سه نفر\nصاحب منصبهای فوج خاصه که بر علاوه داشتن منصبهای نظامی در زمانیکه حاضر دربارند\nمؤقتاً میر غضب و جلاد هم میباشند و چند نفر فراش خلوت که متوجه کلها و کاغذ و قلم و سایر اسباب\nاطاق میباشند چند نفر پیش خدمت و یک نفر شربت دار و یک نفر قهوه چی باشی یک نفر آبدار\nیک نفر سقا باشی و غلام بچه پادشاطر با و صند و قدار و خازن اسلحه شخصی خودم و قلیان بردار\nو چند نفر فراش و چند نفر خیاط و خدمه شخصی خودم و یک نفر کتاب دار و چند نفر قاچی و منجم باشی\nو عرض"}
{"book": "adl0965", "page": 320, "text": "فصل چهارم\n۶۳\nوعرض بیگی و آعلایچی دربار و تبراخو ر علاوه بر اینها اشخاص ذیل هم همیشه نزدیک اطاق دربار حاضر\nمیباشند که هر وقت لازم شوند بحضور بیایند شطرنج بازها و تخته نرد بازها و چند نفر از رفقای شخصی خودم\nو یک نفر که در شب کتاب بجهت من میخواند و یک نفر قصه کو و بعضی از مامورین را که در ظرف\nروز اطلاعات بحضور برای من می آوردند اجازه میدهم که شب وقتی از کارهای شان فارغ میشوند\nبا من مصاحبت نمایند و شبها چند نفر از اعیان و سرکرده هائیکه در کابل میباشند بجهت ملاقات\nمن می آیند اگر فراغت دارم اشخاصیرا که برای صحبت داشتن و ملاقات خواسته ام اذن توقف\nمیدهم و سایرین مرخص میشوند و مطربها از چندین طوایف یعنی هندی و ایرانی و افغان میباشند\nو اینها هم در شب بدربار حاضر میشوند و اجرت بآنها داده میشود و اگر خودم فارغ باشم اینها بحضور می آیند\nو مشغول خواندن و نواختن ساز ها میشوند اگرچه خودم هیچ وقت بکلی فراغت ندارم ولی اهالی دربار\nاز تغنیات آنها خوشوقت میشوند و خودم هم گاه گاهی گوش میدهم این قبیل اشخاص حسینی\nجماعت دوم عموما شب را حاضر خدمت میشوند طایفه سوم نوکرهای شخصی میباشند که همیشه در اطاقهای\nمتصل باطاق نشیمن من یا اگر در سفر باشم در چادرهای متصل بسراپرده خودم میباشند تا\nهر وقتی که آنها را بخواهم حاضر باشند و این اشخاص از قرار ذیل میباشند کالسکه چیها چپان چیها\n(نوکرهائی که تخت روانهای کوچک را بدوش حمل مینمایند) باغبانها و سقا اینها و جاروب کشها\nو ذخیره دارها و نقشه نگار ها و مهندسین و بیل و کلنک دارها و اجزا طبّی علاوه بر طبیبهای\nسابق الذکر و اجزاء مهندسین و قاصدهای پیاده و سواره بجهت فرستادن احکام و\nنوشته جات و اجزاء پستخانه و دیگر نوکرهای شخصی هم میباشند و ملاها و امام جماعت و\nمکتب بجهت غلام بچه ها و یک دسته موزیکان چی و یک نفر نقاره چی و چترچی و چپ قدار\nوقتی که بیک طرفی سوار میشوم هر یک ازین مستخدمین و نوکرهای شخصی با من حرکت مینمایند\nو با فوج سواره و پیاده و توپخانه فوج خاصه و با سپهای سواری اهالی دربار هم واکثر صاحب\nمنصبها و غلام بچه ها و سایر نوکرهای مقرب یراق طلا و نقره زده اند وقتیکه تمام این خدم"}
{"book": "adl0965", "page": 321, "text": "۶۴\nفصل چهارم\nو حشم حرکت مینمایند تماشائی خوشنمای و باجلوه میباشد اگرچه سواری از یک عمارت تا عمارت\nدیگری باشند این کوکبه باین ترتیب حرکت مینمایند و خودم در وسط آنها میباشم و اطراف\nمن اهالی دربار و صاحب منصبها و نوکرهای مقرب و غلام بچه ها وغیرها میباشند و اینها از\nهر طرف مرا بکلی احاطه دارند و نوبت بنوبت با من صحبت مینمایند شاطرها با اسپها و فراشها\nمتصل باسپ سواری یا چپن من میروند این دائره وسطی میباشند جماعت دیگری هم از\nنوکرهای شخصی درجه دوم میباشند یعنی خیاطها و فراشها و قلیان بردار ها و دوا ساز ها و غیرها\nجماعت سوم از سربازهای فوج خاصه میباشند که در جلو و عقب حرکت مینمایند و توپخانه هم\nباقتضای وضع سفر که بکدام سمت و درچه موقع هست معین میشود مستحفظین فوج خاصه خودم\nو فوج خاصه پسرها و عیالهایم از دو طایفه میباشند اولا از طایفه سلطنتی که موسوم برساله\nشاهی قندهاری اند از درانیهای قندهار میباشند و دیگری فوج پیاده میباشد ثانیا مستحفظین\nرساله شاهی کابلی یقینی فوج خاصه سواره میباشد و تمام اینها پسرهای سرکردهای طوایف\nکوهستانی افغانستان میباشند و یک فوج پیاده شاهی کابلی که اینها هم پسرهای و سامی قماستان\nمیباشند باین فوجهای خاصه قندهاری و کابلی فرقه ثالثی یعنی پسرهای رؤسای ترکستان\nرا هم در سواره پیاده زیاد نموده ام صاحب منصبهای افواج خاصه سوار و پیاده و توپخانه از رؤسای\nمنتخب افغانستان اند که محل اعتماد کامل من میباشند و پسرهای اقوام خودم و اشخاصی\nکه نوکرهای باوفای پدرم بوده‌اند و نیز همزبان خودم که در اوایل عمرم با من بوده‌اند میباشند\nو مواجب تمام افواج خاصه و نیز مواجب صاحب منصبهای آنها از سایر عساکر قدری بیشتر\nبجهت آنکه مسئولیت محافظت نفوس خانواده سلطنتی و نیز حفاظت عمارات دولتی و خزانه\nمخازن قورخانه با آنها میباشند این افواج و نیز دسته جزئی از توپخانه که مشتمل بر توپهای ماکسیم\nو گارد نیز و یک باطری توپهای کوهی و یک باطری توپهای کوچک و همیشه حاضر اند که بهر سمتی و بهرآنی\nکه خواسته باشم عازم شوم فوراً حرکت نمایند و خودم همیشه مثل یک نفر سپاهی که بجنگ میرود\nحاضر السلاح\nم/۶"}
{"book": "adl0965", "page": 322, "text": "فصل چهارم\n۶۵\n\nحاضر السلاح میباشم بقسمی که در صورت لزوم بدون معطلی میتوانم حرکت نمایم جیبهای نیم تنه\nوشلوارم همیشه از شش لوله های پر ملومیباشند و یک یا دو عدد نان هم بجهت آذوقه یک روزه بهمرا\nدارم و نانها را هر روزه عوض میکنند و چند لوله تفنک و چند قبضه شمشیر پهلوی تخت خواب من\nیا صندلی که روی آن نشسته ام دم دست من حاضرست واسپهای زین کرده هم همیشه در جلو\nاطاق و قرمن مهیاست نه فقط بجهت خودم بلکه برای تمامی اهالی در بارو مستخدمین رکابی من هم\nجلو اطاق دربار اسپها حاضرست و نیز امر نموده ام که بمبلغ کثیری از مسکوکات طلا در میان\nزین برک اسپهایم بجهت تنبیه سفر بدوزند و هر دو طرف زینها دو قبضه شش لوله میباشد\nدر این مملکت جنک طلب بخیال من لازم ست که سلطان مخصوصاً سلطانی که خودش هم سپاهی\nباشد باید همیشه بجهت حوادث ناگهانی مثل یک نفر لشکریی که بمیدان جنگ برود حاضر بوده\nباشد اگر چه کمان میکنم که مملکت من بالنسبه باکثر سایر ممالک بیشتر امنیت و آرامی دارد باز هم شخص\nهر قدر احتیاط و تهیه داشته باشد هنوز کم ست وقتی که خودم استراحت می نمایم تمام\nمستخدمین هم میخوابند غیر از اشخاص ذیل که بنوبت خود بیدار و کشیک می کشند قراولها با صاحب\nمنصبهایشان قهوه چی ابدار و واساز قلیان بردار پیش خدمت خیاط باشی غلام بچه های\nمقرب من پسرهای اجزاء خانواده سلطنتی و پسرهای اعیان و خوانین و پسرهای صاحب\nمنصبهای دربار من میباشند علاوه بر اینها غلام بچهای میباشند که از طوایف کافر\nو شغانی و چترالی و بدخشانی و هزاره و سایر طوایف میباشند و حقیقت این بچه ها بیشتر از\nسایر نوکرهای من تحت تربیت و تعلیم خودم میباشند لباس آنها مثل شاهزاده کان از پارچها\nنفیس و کران بهاست اسپهای ممتاز نیز بجهت سواری دارند و نوکرها و مستخدمین شخصی هم\nدارند و علاوه بر لباس و خوراک واسپ و منزل و نوکر که از دولت داده میشود پول خرج\nجیب هم دارند زمانیکه بزرگ میشوند چون آنها را خودم تربیت نموده ام بمناصب جلیله مملکت\nمفتخر می نمایم مثلاً فرامرزخان که غلام چترالی میباشد سپه سالار معتمد من در هرات میباشد"}
{"book": "adl0965", "page": 323, "text": "(۶۶)\nفصل چهارم\nو ناظر محمد صفر خان که او هم غلام چترالی ست یکی از نوکرهای خیلی امین دربار من میباشند و مهر ثبت\nمن در دست اوست که نوشته جات و غذا و دوای مرا مهر می نماید خلاصه جان و نیز تمام مملکت\nمن بکلی در دست اوست مرحوم پروانه خان نائب سپه سالار و مرحوم خان محمد خان جنرال تمام\nکل که دو نفر از بزرگترین صاحب منصبهای مملکت بوده اند در زمان حیات خود غلام بوده اند فی الواقع\nلفظ غلام فقط اسمی است که باقی مانده ولی معنی حقیقی این لفظ در افغانستان در عهد سلطنت\nمن اینست که آنها از سایر نوکرهای مملکت معتمدتر و مقرب تر میباشند وقتی که آنها بکمال رشد میرسند\nدخترهای اعیان از خانواده های خیلی محترم را بجهت آنها تزویج مینمایم منازل و اسباب و تمام\nلوازمات خانه داری بهتر از شاهزاده گان خانواده سلطنتی بآنها میدهم عیالهای آنها مستمری علیحده\nبجهت خرج جیب خود دارند و نیز مستخدمین شخصی از جانب دولت دارند باین طریق رسم وحشیانه غلامی را\nاز میان برداشته و متروک ساخته ام لفظ غلام فقط از زمانهای قدیم باقی مانده است والا\nدر افغانستان غلامی نمیباشد خرید و فروش بنده قانوناً ممنوع میباشد غلامها و کنیز هائیکه در\nخانه های مردم میباشند و سابقاً همیشه بنده بوده اند حالا از اجزاء خانواده مالکین خود محسوب\nمیشوند اولاً بنده ها را خانه زاد میگویند و همان مهربانی و محبتی را در حق آنها مرعی میدارند که درباره\nسایر اطفال صاحبخانه معمول میشود اگر شخصی بنده را بقتل برساند برخلاف انچه که در زمان سابق\nمتداول بود سزایش قصاص میباشد و هر گاه در حق بنده ظلم شود و ثابت گردید که ظلم شده است\nبموجب قانون آن بنده آزاد میشود چرا که خداوند عالم تمام افراد بشر را از یک پدر و مادر خلق\nفرموده است و مستحق حقوق بالسویه میباشند هیچ دلیلی ندارد که یک نفر ظالم و دیگری مظلوم\nواقع شود عموماً غلامها و کنیزهای افغانستان اولاد اسرای جنگ میباشند یا اولاد مقتولین\nجنگها هستند که کسی را ندارند از انها پرستاری نماید خانه وادهای مستعمل اعیان و اشراف\nآنها را مثل اولاد خود نگاهداری مینمایند و مثل غلام بیحیا وقتی که بزرگ میشوند بطور شایستگی\nآنها را داماد میکنند و بالنسبه باکثر اشخاص فقیر بواسطه نفوذ اولیای خود بمناصب بلند میرسند\nو باین"}
{"book": "adl0965", "page": 324, "text": "فصل سویم\n۶۷\nو باین قسم بر حسب تعلیم ولیاقت و تربیتی که در مصاحبت اطفال تربیت شده تحصیل نموده‌اند\nبمناصب جلیله ارتقا می‌یابند در سنهٔ زمانی که ولایت کافرستان را مفتوح نمودم امر کردم\nهیچ اسیری را بغلامی نفروشند و نیز هیچ‌کس ماذون نیست که زن کافر را برخلاف میل او تزویج\nنماید باشخاصی که اسیر بالطور غارت در جنگ گرفته بودند مستحق بودند که غنیمت خود را برای خود\nنگاه دارند معاوضه نقدی داده و اسیر را مشخص نموده آن‌ها را آزاد کردم\nوضع خوراک\nباعتقاد من غذا میخوریم که حیات داشته باشیم ولی اکثر رؤسای مشرق زمین گویا عقیده شان\nاینست که حیات بجهت غذا خوردن میباشد\nشرب مسکرات را با کمال سختی منع کرده‌ام و هرکس شرب نماید کاملاً تنبیه میشود و خودم هم شراب\nنمی‌خورم و بهیچ‌کس از اهل دربار و مستخدمین را هم که مسلمان باشند نمیگذارم شراب بخورند مگر در حالت\nناخوشی که طبیعت تجویز نموده باشد غذای طبخ شده از آشپزخانه دولتی بتمام مستخدمین شخصی که\nقبلاً مذکور شده است داده میشود و بجهت عیالها و نواده‌های من هم و مستخدمین شخصی آنها هم از\nهمانجا غذا می‌برند هفتهٔ یک‌مرتبه تمام صاحب منصب‌های لشکری و کشوری در مجلس عمومی که متعلق\nبه پسرم حبیب الله خان است حاضر شده در اطاق بزرگ (سلام خانهم) با او غذا میخورند این اطاق\nتالار بزرگی است بجهت مجالس رسمی میباشد و جای یک هزار و پانصد نفر مهمان را دارد تا سه\nخودم در اینگونه مجالس حاضر میشدم مخارج آشپزخانه دولتی از خزانه داده میشود و در تمام شهرهای\nبزرگ افغانستان هم مخارج آشپزخانه دولتی از خزانه داده میشود حکام ولایات و شهرها هم بضیافت\nمن بتمام صاحب منصب‌های کشوری و لشکری و خوانین که در انجا هستند از مال دولت شام و نهار\nمیدهند این رسم مهمانداری همیشه در افغانستان بوده است و اگرچه خیلی اسباب خرج میباشد\nولی این رسم را باید همیشه برقرار داشت غذا بجهت خودم و صاحب منصبها و اجزای\nو خانواده خودم طبخ میشود مشتمل بر مطبوخات کابلی یعنی پلو و کباب و اقسام خورشها و غذاهای"}
{"book": "adl0965", "page": 325, "text": "فصل چهارم (۶۸)\n\nاوزبکی و هندی و فرنگی از هر قسم میباشند تا هر کس هر غذائیرا که خواسته باشد بخورد زیرا که از اکثر ملل نزد\nمن مستخدم میباشند ترتیب غذا باین قسم میباشد اول صبح نهار مختصری میخورند که چای و نان\nچای و کلوچه و نان روغنی و میوه بوده باشد و بین دوسه ساعت از ظهر گذشته نهار میخورند باز نزدیک\nعصر میوه و چای میخورند و بین ساعت چهار و شش از شب گذشته شام میخورند ولی خودم در ظرف\nروز فقط یک دفعه غذا میخورم ولی گاهی هم تنقلات صرف مینمایم اهالی دربار و دیگر مستخدمین شخصی\nمن و نیز پسرها و عیالهای من و دستجات مستخدمین آنها دو دفعه غذا میخورند و در بین هم میوه و تنقلات\nصرف مینمایند صاحب منصبها ئیکه ماذون هستند در حضور خودم و عیالها و پسرها و دخترهایم\nمی نشینند و غذا میخورند و سایر اجزا و نوکرها علی قدر مراتبهم در اطاقهای دیگر غذا صرف مینمایند\nجماعتی هم هستند که خوراک و میوه و چای بطور جیره بآنها داده میشود که در منازل خود صرف نمایند\nغذا ئیکه بانی می ماند بین فراش و پیش خدمتها تقسیم میشود و طریقه غذا خوردن بدین وضع است\nکه ظرفها روی میزی که سفره هم بر آن گسترده اند می چینند و آن میز بقدر می بزرگ است که همه\nمهمانها دور آن نشسته غذا میخورند بعد از ان پیش خدمتها آب گرم آورده دستهای اهل دربار و\nصاحب منصبها را میشویند پس از شستن دستها مشغول غذا خوردن میشوند و نوکرها حاضر خدمت\nایستاده اند بعد از غذا خوردن مجددا آب گرم آورده مهمانها دستهای خود را میشویند پس ازان میوه\nصرف می نمایند و مهمانها زحمت انکه از اطاق بیرون رفته دست خود را بشویند نمیکشند و در اطاقهای\nنشیمن و اطاقهای خوابگاه و نیز اطاقهای عیالها و پسرها و دخترهایم اقسام گلهای رنگارنگ\nو نهالهای گوناگون و حش نما و تصویرها و سازها پیانو و سایر سازها و ظروف چینی ممتاز و\nسایر اسباب زمینت و قالیهای ایرانی و هراتی و بلبل و دیگر مرغهای خوش الحان میباشد\nو اسباب ممتاز قیمتی و سایر چیزهائیکه بگمان من اسباب مسرت و تماشای مجلسیان است\nدر عمارات من مهیا ست اگر در وقت غذا خوردن از مردمان خارجه یا فرنگی کسی حاضر باشد اگر\nمسلمان باشد آنها را تکلیف بغذا می نمایم که با ما غذا بخورند ولی اگر مسلمان نیستند در اطاق دیگری\nیا روی"}
{"book": "adl0965", "page": 326, "text": "فصل چهارم (۶۹)\nیا روی میز علحده غذا میخورند اکثر اوقات فرنگیها بمن میگویند که از خوراکها ئیکه بطرز بومی\nطبخ شده است بالنسبه بغذاهای فرنگی بیشتر لذت می بریم نمیدانم باطناً خیال آنها چیست\nولی اگر در حقیقت راست میگویند و محض تعارف و خوشی من که میزبان آنها هستم نمیگویند خیلی\nمشعوف میباشم ولی چون عموماً می بینم که آنها بالنسبه بغذاهای فرنگی از غذاهای افغانی پیشتر\nمیخورند پس واضح است که راست میگویند زیرا که هیچکس از غذائی که میل نداشته باشد محض\nتعارف خیلی نمیخورد بعیالها و پسرها و دخترهایم عیالهای آنها و اولادهای آنها و نوکرهای آنها\nعلاوه بر خوراک و لباس و اسپ سواری و منزل برحسب رتبه و کفاف آنها مستمری مخصوصی ماهیانه\nنقد از دولت داده میشود بهر یک از پسرهای بزرگم حبیب الله خان و نصرالله خان بیست هزار\nروپیه ماهیانه بجهت خرج جیب آنها داده میشود و بعیالهای آنها سایر مستخدمین شخصی آنها\nهم بهمین قسم مستمریات علحده داده میشود عیالهای من که دو نفر ازانها یکی دختر میر حکیم خان و یکی\nدختر میر جهاندار شاه یعنی والده حبیب الله خان و نصرالله خان میباشد و والده محمد عمر خان\nو والده امین الله خان و والده غلام علی خان و والده مرحوم حفیظ الله خان و اسدالله خان\nو والده فاطمه جان هر یکی از اینها از سه هزار الی هشت هزار روپیه کابلی بجهت خرج جیب مستمری\nشهریه دارند و مخارج لباس و منازل و خوراک و سایر ملزومات علاوه براین مبلغ میباشد\nولباسهای آنها متعدد و باقسام مختلف میباشد بعضی بوضع فرنگی و بعضی بوضع مشرقی\nمیباشند پسرهای کوچک و نواده هایم علاوه بر مخارج خوراک و لباس و غیرها مستمری ماهیانه بجهت\nخرج جیب خود دارند در مواقع اعیاد بزرگ مثل عید برات و نوروز بعیال و اولاد خودم لباس\nو نقد و زیور یا عیدی میدهم بهمان قسمی که در فرنگستان رسم ست در موقع عید میلاد مسیح عیدی\nمیدهند تمام اولاد و اهل دربار و صاحب منصبها و نوکرها هم درین اعیاد از من عیدی میگیرند\nپسرهای من که تمام روز زحمت میکشند عموماً شبها را با عیال و اطفال خود در سرا بسر می برند\nدر اوایل سلطنت خودم تقریباً هفته دو مرتبه بحرمسرای خود میرفتم ولی هرچه بیشتر مشغول کارها و امورات"}
{"book": "adl0965", "page": 327, "text": "فصل چهارم\n۷۰\nسلطنتی شدم رسم مجسرا رفتم کمتر شد چنانکه ماهی یک مرتبه یا دو مرتبه شد ولی حالا این قدر\nاشتغال دارم که فقط سالی دو مرتبه یا سه مرتبه از عیال و اطفال خود دیدن مینمایم سایر اوقات\nسال هم در همان اطاقنائی که مشغول کار هستم شب و روز بسر می برم و عیالهای من در سالی ده\nدوازده مرتبه چند ساعتی بملاقات من می آیند خداوند مرا بجهت خدمت خودش خلق فرموده است\nتا از طفی که بمن سپرده است حراست نمایم نه آنکه اوقات خود را صرف عیش و عشرت نمایم\nبزرگترین سعادت من این است که همیشه مشغول خدمات او باشم دو نفر از پسر هایم یعنی حبیب الله خان\nو نصر الله خان هر روز دو مرتبه یا اقلا یک مرتبه بجهت تحصیل دستور العمل برای ترتیب کارها بیومیه نزد\nمن می آیند پسر ها و نواده های کوچکترم تقریباً هفته دو مرتبه چند دقیقه بجهت ملاقات من می آیند و چون\nهمیشه مشغول کار میباشم مدت قلیلی می نشینند و بازی یا بعض اوقات با یکدیگر و گاهی هم با من\nکشتی میگیرند و بعد از ان آنها را مرخص نموده که بمنزل خود مراجعت نمایند پسر ها و نواده های\nمن باین قسم تربیت میشوند که از روز تولد شان دایه مقرر میشود که آنها را شیر بدهد و روزی یک مرتبه\nیا دو مرتبه در حضور ما در هایشان می برند و بعض اوقات آنها را نزد من هم می آورند و از سال اول تولد\nآنها یک نفر آخوند و یک نفر معلم و یک نفرلله و نوکر ها و مستحفظین و منازلی که دارای باغچه های کوچک\nبوده باشند برای آنها مخصوصاً معین میشود این منازل از منازل مادر های آنها و منازل خودم هم\nدورست بجهت اینکه همیشه تحت حراست و تعلیم دایه ها و معلمین ولله های خود بوده باشند\nو این لله ها عموماً صاحب منصبان دولتی میباشند که مُسن و مجرب و از خدمت معاف شده اند\nو اطفال بعوض آنکه نزد مادر های خود ضایع شده احمق و شریر بار بیایند تحت مواظبت اشخاصی که\nبواسطه این کار نزد من مسئول خواهند بود صحیحاً کاملاً تربیت میشوند و باین سبب اطفال من\nتماماً خوب و تربیت شده و معقول برشد میرسند و همیشه خودم هم کمال مواظبت را دارم و در\nتربیت آنها خیلی توجه میکنم و اطوار و وضع معاشرت و تعلیم آنها را بچشم دقت رسیدگی میکنم وقتی\nکه بحد بلوغ رسیدند متأهل و خانه دار میشوند آن وقت را بعد از اتمام کارهای یومیه خود در اوقات\nمعینه"}
{"book": "adl0965", "page": 328, "text": "فصل چهارم\n۷۱\nمعینه بجهت ملاقات من و مادرهای خود می آیند و نیز بآنها دستور العمل داده میشود که از اقوام زیر کمتر\nخود دیدن نموده و از انها مواظبت داشته باشند و رفع مایحتاج آنها را بنمایند و بآنها امر مینمایم که\nعادت مطالعه و گردش وتفریح را بجهت سلامتی خود از دست ندهند و بشکار بروند تا تنبل\nنشوند یا از عدم ورزش و کار ناخوش نشوند عیالهای من ماذونند بسواری اسپ یا کالسکه حرکت\nنمایند و عمارات آنها هم بناهای خوب بطرز جدید است که دارای باغهاست و خارج از شهر میباشند\nاینها و عیالهای پسرهایم مستحفظ از خود دارند که وقت سواری اسپ یا کالسکه همراه آنها میباشند\nهیچ تکالیف و خدماتی متعلق بعیالهای من نیست جز آنکه بامورات خانه داری رسیده گی نمایند\nولی پسر من باید مثل خودم بوطن خود خدمت نمایند تکالیفی که فی الحال پسرهایم بآنها مکلفند از\nاز قرار ذیل است پسر ارشدم حبیب الله خان همان تکلیغاتی را که خودم باسایر امیرهای سابق\nافغانستان داشته ام معمول میدارد بغیر از بعض ادارات تازه مثل اداره امورات خارجه که خودم\nبنفسه از این مواظبت دارم ترتیب کارهای یومیه حبیب الله خان از این قرار است که قریب دو\nساعت بظهر مانده بدر بار خود حاضر میشود و ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر ال در بارش را فرخص مینماید\nروزهای دوشنبه و پنجشنبه منشیهای دربار تمام عرایض و مراسلاتی را که بتوسط پست یا قاصدها\nاز هرات و قندهار و بلخ و ترکمنستان و جلال آباد و هندوستان و از سائر نقات مملکت میرسد\nبجهت او میخوانند و بروات بحواله خزانه بجهت پرداختن مخارج یومیه ادارات متعددوه و\nراپورتای حکام وصاحب منصبان لشکری و کشوری ورؤساء کارخانه جات و مخازن قورخانه\nو تعمیرات دولتی و دفاتر مالیاتی وغیره چون مرتب شد بصاحب منصبانی که هر یک متعلق بآنها است\nداده میشود و منشیهای مذکور جوابها و مراسلات و غیرها را بامضاء ومهر اور سانیده بتوسط پست\nارسال میدارند بعد از اتمام اینها تارسیدن موقع استراحت او بهر کاریکه پیش بیاید مشغول\nمیشود و وقت قلیلی هم بجهت سواری و تفرج معین دارد و قبل از استراحت بچند دقیقه بدبار\nمن حاضر میشود و در صورت لزوم صبح هم بعد از اینکه بیدار میشوم پیش من می آید روزهای"}
{"book": "adl0965", "page": 329, "text": "فصل چهارم\n\n۷۲\n\nسه شنبه بسلام نظام می نشیند و تمام صاحب منصبهای نظامی با او نهار میخورند و نیز سربازهای جدید\nبجهت نظام مستخدم می نماید و متوجه تمام امورات نظامی شده در باب تقصیرات نظامی مرافعه هائی\nکه راجع باهل نظام میباشد حکم می نماید روز های چهار شنبه بجهت صاحب منصبهای کشوری که\nدر کابل حاضرند بسلام می نشیند و حکم فقراتی که راجع بآنهاست با و عرضه میدارند می نماید روزهای\nشنبه از محبوسین استنطاق نموده بعضی را سزا میدهد و برخی را رها می نماید و در فقره جنایاتی که از\nکوتوالی و سایر ادارات با و عرضه میدارند و دیگر عرایض و غیرهارسیدگی مینماید روزهای\nیکشنبه تمام کارخانجات صنایعی و مخازن قورخانه کابل را ملاحظه و مستدعیات کارگرها رسید\nگی نموده بآنها مرخصی یا اضافه مواجب یا مستمری و غیرها برحسب لیاقت آنها میدهد روز جمعه\nروز استراحت او میباشد که آنروز با من است یا مشغول سواری و شکار میشود و نیز از برای نماز\nجمعه بمسجد جامع میرود و از مادرها و سایر اقوام خود دیدن مینماید و وضع رسیدگی در محاکمات مملکت من\nآسان و ساده میباشد هر کس میتواند مرا یا یکی از اعیان دولت مرا شخصاً ببیند و بدون\nتوسط یا سفارش احدی عرض حال خود را بنماید آن وقت بر حسب شهادت و ثبوت فقره مذکوره بیحلاظه\nو طرف داری خودم یا پسرم حکم میدهیم اگر کسی نمیخواهد عرض خود را در محضر عام بنماید مشار الیه\nمیتواند عرض خود را کتباً معروض دارد و در خواندن این عرایض مطول ملال انگیز مردم وقت زیادی\nضایع میشود و مطلب هم کمتر فهمیده میشود ولی مردم آن قدر تنبل میباشند که زبانشانرا حرکت نمیدهند\nو از نوشتن مزخرفات وقت مرا ضایع میکنند لهذا حکم کرده ام که هر کس غیر از صاحب منصبهای\nدربار خواسته باشد کتباً عرض حالی بنماید باید کاغذ مهرداری که قیمت آن سه روپیه است خریده\nعریضه خود را روی آن بنویسد و این تدبیر بسیار زحمت بفایده مراکم نمود و منشیهای دربار خلاصه\nاین عرایض را و جواب آنها را مینویسند عارضینی که عرایض خود را نزد پسرم می آورند عقب محجر\nچوبی پشت سرهم بترتیب می ایستند و این محجر با لقسمی میباشد که فقط یک نفر بنوبت خود از وسط\nآن پیش بیاید و یک نفر مستخدم مخصوصی که بجهت این کار مقررست آنها را بحضور می آورد ولی اگر\n\nضعیفه"}
{"book": "adl0965", "page": 330, "text": "فصل چهارم\n۷۳\n\nضعیفه یا پیر مرد باشند یا کسانی که خیلی ضعیف یا کم جرأت میباشند یا کسانیکه از جهت دیگری\nنمی توانند عرض حال خود را صحیحاً بنمایند از جانب آنها عرض بیگیها در حضور عارضین بآواز بلند\nبپسرم عرض مینمایند و پسرم عرایض آنها را رسیده کی نموده حکم آنرا می نماید در محاکمات ما\nتفاوت بین قوانین بجهت اشخاص متمول و فقیر نمیباشد اگر فقیری یا شاهزاده از یکدیگر شکایتی\nداشته باشند هر دو مساوی میباشند و هر دو شانه بشانه در حضور خودم یا پسرم می ایستند تا بعرض\nآنها رسیده کی شود حالا کار های جمعیتی قدیم افغانستان متداول نمیباشند در زمان قدیم\nبسبب نفوذ دوستهای خود بعضی امتیازات و استیلا باشخص ضعیف میداشت در فقرات\nبسیار مشکل مطول که محتاج برسیده کی قضایای متعدده یا محتاج بشهود متعدد بجهت اسباب مطلب\nمیباشد پسرم حبیب الله خان آن فقرات را بمحکمه قضاوت یا جنایات یا تجارتی یا مالیاتی بر حسب\nاقتضای فقره مذکور رجوع مینمایند ابتدا تحقیقاتی بعمل می آمد آن را محتصر نموده خلاصه را نزد\nمن ارسال میدارند که حکم قطعی آنر بدهم نصرالله خان برادر کوچک حبیب الله خانرا بریاست دفتر\nمحاسبات مقرر داشته ام و بعد از اینکه محاسبین تصدیق نمودند که حساب شخصی بطور صحیح و بغیر ضا\nتمام شده است یک نفر مصدق بعد از امضا اتمام دفعات حساب آنرا محه نموده بنصرالله\nخان مینماید که او هم نوشته مذکور را امضا و مهر نماید و دیگر گفتگوی نمیماند ولی اگر شخص مذکور\nحساب را بطوریکه محاسبین تصدیق نموده اند قبول ننماید مصدق مزبور در حضور نصرالله\nخان فقره مذکور را مجدداً رسیده کی نموده حکم قطعی آنرا مینماید در فقراتی که خارج از قدت\nنصرالله خان میباشد آنها را بحبیب الله خان یا بخودم رجوع مینماید پسرهای دیگرم\nبواسطه صغر سن هنوز بخدمتی مقرر نشده اند از نه که حبیب الله خانرا بجهت ضبط و ربط\nتمام امور مذکور مقرر داشته ام برای خود مروز مخصوصی بجهت کار نمیباشد ولی از ساعتی که\nاز خواب بیدار میشوم تا وقتی که باز بخواب میروم کارها و تکالیف خود را با چنان رغبتی متحمل که هر\nکاری که پیش می آید فوراً در صدد انجام آن بر می آیم یک نفر امام جماعت بجهت اهل دربار معین است"}
{"book": "adl0965", "page": 331, "text": "فصل چهارم ۷۴\n\nروزی پنج مرتبه نماز را با جماعت بجا بیاورند و محتسبین در تمام مملکت مامور میباشند که اوّلا مردم را\nوادارند که روزی پنج مرتبه از برای نماز در مساجد حاضر شوند و در ماه رمضان هم روزه بگیرند هر گاه\nبحرف آنها گوش ندهند عدّۂ معینی بآنها تازیانه میزنند چرا که ملتی که مقید بدینی نباشد فاسد شدۂ\nتمام و تباه میشود و بدکرداری مردم را در این دنیا و در آخرت بدحال می نماید در مملکت من اشخاصی که\nدارای سایر ادیان میباشند آزادند و بدون تعصب با آنها رفتار میشود و در کارهای دولتی هم\nبمناصب جلیله مقرّر میشوند و این فقره بکلی برخلاف قانون انگلستان میباشد که اشخاصی که\nدین معینه انگلستان را ندارند از استحقاق داشتن بعضی مناصب جلیله محروم می مانند مثلاً\nخودم مسلمان سنی مذهب هستم ولی بعضی از اهل تشیع و هنود را هم صاحب مناصب بزرگ نموده‌ام\nهر کس میتواند ادعای خود را در حضور من باین طریق عرضه بدارد اوّلا بیرون درب طاق آمده\nاطلاع میدهد که میخواهد بحضور بیاید پس از ان با و اجازه داده میشود و داخل اطاق شدۀ شخصاً بخودم\nعرض حال خود را بنماید یا عریضه خود را نوشته بناظر یا معاون او یا بیکی از منشیهای دربار یا بپستخانه\nبدهد و باید روی پاکت بنویسد غیر از امیر صاحب کسی دیگر نباید پاکت را باز کند این عریضه جات را خودم\nباز میکنم و میخوانم و اگر لازم باشد بدست خودم هم جواب مینویسم و همان وسیله که عریضه بمن رسیده\nاست بعارض میرسانم اگر مشار الیه نتواند عریضه خود را بتوسط یکی ازین وسایل بمن برساند\nمخبرین و جاسوسان آشکارا و مخفی دارم که فقره مذکوره را اطلاع بدهند و اگر آنها هم اخبار ندهند از\nایشان مواخذه و آنها را تنبیه سخت مینمایم عقیده مردم افغانستان این ست که هر کس از من دستخطی\nدارد و در هر خانه جاسوسی از من میباشد ولی این مطلب خالی از اغراق نیست\nتمام عمارات مسکونی من در نقاطی که نظر اندازهای خوشنما دارد و ساخته شده است و در محل\nفرحناک خوش آب و هوائی واقع میباشند و اطراف عمارات مذکور با غها و درختهای گل میباشد\nو بطوری ساخته شده است که در یک عمارت او طاقهای گرمخانه زمستانی و ایوانهای وسیع\nبا درهای بزرگ بجهت تابستان میباشند ترتیب اطاقها باین قسم است که در فصل بهار شگوفه\nاشجار"}
{"book": "adl0965", "page": 332, "text": "فصل چهارم\n۷۵\nاشجار و در موسم پائیز رنگهای گوناگون برگها در منظر اطاقها جلوه گرست از تماشا پاره پاره بدن برف نیرستان\nکه خیلی با صفا است تابیدن مهتاب در شبها جالسین این عمارتها که در دم دریچها نشسته اند محظوظ\nمیشوند عموماً خود هم تابستان و بهار و پائیز را خارج از شهر بسر می برم تا چندین هفته در چادر ها اقا\nمینمائیم و این چادر ها را در نقاطی میزنند که از انجا تمام شکوه فضای خوش نما و سرخی مغرب و رنگهای\nزرد و پائیزی نمایان است همیشه مایل بنظر انداز خوشنما و گلها و سبزه و آوازهای خوش و تصاویر هرگونه\nچیزی که طبیعتاً خوشگل است میباشم لباسهای رسمی یومیه من بسیار ساده بطرز\nلباسهای فرنگستان میباشند ولی در مواقع بزرگ لباس رسمی نظامی یا (دیپلوماتیکی)\nمیپوشم شب یا وقت فراغت لباسهای فراخ که از حریر چینی یا ژاپونی که بطرز لباسهای\nاعراب یا اوزبکیه یا مغولیه دوخته شده است میپوشم و نیز کلاه کوچکی یا عمامه کوچکی از پارچه مل یا\nحریر بسر میگذارم این لباسهای فراخ بجهت پوشیدن و درآوردن خیلی سهل و ازین بابت\nاسباب راحت میباشد مخصوصاً وقتی که ناخوش و مبتلای دردی هستم و در هر جا که بودم\nباشم چه در سفر و چه در حضر بجهت غلام بچه های من همیشه مکتبی مرتب میباشد که آنها در انجا تکالیف\nو مسائل دینی خود را و تواریخ و جغرافیه و هندسه والسنه خارجه و تیراندازی را تحصیل مینمایند وقتیکه\nیک دسته از انها حاضر خدمت هستند دسته دیگری مشغول درس میباشند زمانیکه فارغ التحصیل\nو بزرگ شدند بخدمات دولتی مامور و فرستاده میشوند در نظام فوجی موسوم بخانه آبادی میباشند که\nمرکب از پسرهای کوچکی است که تمام اولادهای صاحب منصبهای نظامی و خوانین مملکت میباشند\nو اینها مشق و حرکات نظامی را تحصیل مینمایند و بعدها در افواج دیگر مامور میشوند خودم و بعضی از\nصاحب منصبها سیگار میکشیم و سایرین قلیان میکشند مجالس بزم من خیلی ساده میباشد و نظرات\nتمام مدتی که مشغول کار هستم هر چند دقیقه بعد از اتمام جواب مراسلات یا کار دیگری لمحه مکث نموده\nبا صاحب منصبها و اهل دربار خودم صحبت میدارم و شبها شطرنج بازها و تخته نرد باز در حضور\nمن مشغول بازی میشوند و بعضی اوقات بازی آنها را تماشا می کنم و گاهی هم خودم بازی میکنم ولی کم"}
{"book": "adl0965", "page": 333, "text": "۷۶\nفصل چهارم\nاتفاق می افتد که خودم بازی کنم مطربها بجهت مسرت حاضرین مجلس مشغول خواندن ونواستن\nسازها هستند وبعضی اوقات هم خودم یک دو دقیقه از کار طفره زده گوش میدهم چون بالطبع\nمایل بموسیقی هستم و بهترین پیانو ها و تار ها وکمانچه ها ونی انبا ها و سایر ساز ها همیشه در عمارات من\nمهیاست خودم موسیقی را خوب میدانم و کمانچه و رباب را میتوانم بزنم صاحب منصبهای من که در\nحضور من هستند ازین اسباب طربی که برای آنها مهیا مینمایم باید محظوظ و مسرور بشوند و با کسانیکه از روی\nصداقت و دیانت بمن خدمت میکنند بطور دوستی با آنها سلوک مینمایم با بعضی انرا آنها شوخی\nمی کنم و بعضی اوقات هم آنها با من شوخی و ظرافت مینمایند و همیشه مشغول خنده و ظرافت میباشم ولی\nبا اشخاصی که منافق و فرورسیباشند خیلی سختی و تندی مینمایم چنانچه سعدی میگوید نکوئی با بدان\nکردن چنانست که بدکردن بجای نیک مردان بمحض آنکه در رخت خواب میروم خواهم نمی برد لی\nشخصی که مخصوصا مقرر است که بجهت من کتاب بخواند نزدیک تخت خواب من می نشیند و کتابی\nبرامن میخواند مثلا تواریخ ولایات وملل مختلفه و کتب جغرافیه و شرح حالات سلاطین و مدبرین عظام\nو کتب پولیٹکی و من هم گوش میدهم تا بخواب روم آن وقت یک نفر قصه کوبعوض او میاید و قصه\nمیگوید تا صبح که بیدار شوم و این قصه اسباب راحت من میباشد چرا که نفر سه استمراری\nقصه کوکسالت اعصاب دماغ مرا دفع مینماید خودم چندین کتب تصنیف کرده ام و آنها هم در\nمطبع کابل بطبع رسیده است رسم خواندن کتاب با واز بلند برای من بعضی فوائد دارد از ان جمله\nدر مدت عمرم که هزار ها کتاب برای من خوانده اند هر روزی بجهت ترقی و تحصیل علم سبقی گرفته ام\nچون قصه هر چه بآواز بلند تر برای شخص گفته شود بهتر بخاطرش میماند هر چند بیشتر این قصه ها پر از\nاغراق و عقائد باطله است ولی باز هم بواسطه شنیدن آنها از خیالات و عقائد متدیم مردمان گذشته\nخیلی اطلاعات حاصل مینمایم و خیال میکنم که دنیا از امه قدیم تا حال چه مدت ترقی کرده\nاست یک فائده دیگری هم دارد که بخواب رفتن با بودن صدای همیشه قصه کو طبیعت\nمهیا هو عادت میگیرد ولهذا میتوانم در میدان جنگ یا در سایر مواقع مثل آن راحت بخوابم\nالسنة"}
{"book": "adl0965", "page": 334, "text": "فصل چهارم \n۷۷\nالسنه مفصله ذیل را میتوانم تکلم نمایم و خطوط آنها را هم بخوانم افغانی که زبان قدیم افغانستان\nاست و فارسی که زبان علمی میباشند و روسی و عربی و هندوستانی این دو زبان آخری را کاملاً\nنمیدانم ولی می فهمم مایل هستم که از تمام مطالب چیزی تحصیل نمایم و ابداً موقعی را بجهت تحصیل علم تازه\nاز دست نمیدهم لهذا هر وقت از مردمان خارجه یا از اهالی وطن کسی بحضورم می آید از انها هر گونه سوال\nمینمایم مخصوصاً از مطالبی که میدانم آنها را اطلاعی کامل حاصل است خیلی تحقیق میکنم تا باین واسطه\nاز هر کس چیزی کسب نمایم \nدر باب اعیاد و ایام تعطیلات در افغانستان سالی پنجروز عید میکیرند و این ایام از قرار ذیل است\nیکی عید فطر و دیگری عید اضحی این دو عید چون از قرار ماه قمری معین است در فصول مختلفه\nواقع میشود عید سوم عید برات است این عید هم بحساب ماه قمری است و چهل و پنجروز قبل از\nعید فطر است عید چهارم عید نوروز است که هر سال بتاریخ بیست و یکم ماه ماس فرانسه واقع\nمیشود در تمام این اعیاد بضی از صاحب منصبها و نوکرهای خود و نیز بصبیانها و اطفال و اقوام\nخودم هم انعامات و خلعت میدهیم در ایام عید با تجار هم برای من تعارفات می آورند در روز نوروز\nتمام اشیاء و آلات و ادوات حربیه و قورخانه و غیره را که در ظرف تمام سال در کارخانجات کابل\nساخته شده است غیر ازان چیزهائی که در انبارست ملاحظه و معاینه می نمایم بکارگرهای کاین اشیا\nرا ساخته اند برحسب قابلیت اسبابی که ساخته اند جزایا سزامیدهم و عیب و نقص کارهای آنها را\nبآنها می نمایم تا بعدها در کار خود بیشتر مواظبت نمایند توپها و تفنگها و غیره را که میپسند مینمایم به نشان\nزدن امتحان میکنم پس ازان در قورخانه و مخازن دولتی ضبط می کنند و اسلحه که ناقص ست بکار خانجا\nعودت میدهند تا آنها را اصلاح نمایند عید پنجم یادکار لقبی ست که دران روز ملت من بمن داده\nاست یعنی لقب ضیاء الملت والدین این لقب در روز عید الضحی که مصادف بابیست و پنجم\nماه مر۱۸۹۶ه میلادی بود ملت من بمن دادند ولی چون تصدیق این لقب از تمام ولایات سایر\nشهرهای افغانستان در ماه اوث که مصادف با بیست و چهارم ماه اسد بودند من رسید"}
{"book": "adl0965", "page": 335, "text": "فصل چهارم\n۷۸\n\nاین عیدسیر افغان همه ساله در بیست و چهارم ماه اسد تجدید میشود و امتیازات و نشانهای که\nاز جانب دولت من بصاحب منصبها داده میشود از قرار ذیل است. حرمت عزت\nشجاعت. امانت. صداقت. خلوصیت. خیرخواه اسلام و این امتیاز آخر که فقط\nبیک نفر داده شده است و آن میر منشی سلطان محمدخان ست و آن نشان را در ۱۸۹۳ء میلاد\nروزی که عهدنامه سرمارتیمر دورند (وزیر امور خارجه هندوستان که از جانب دولت هندوستان\nبسفارت بکابل رفته بود) با دولت من با مضار رسیده بود بمشارالیه دادم تمام این نشانها از طلا\nمیباشند و بعضی از انها هم مرصع میباشند و نشانهای نقره هم هست که تعداد آنها بسیارست\nو این نشانها بسپاهیان شجاعی که در میدان جنگ فتوحات نمایان نموده و از دیگران امتیازی\nحاصل کرده باشند داده میشود اسم نقطه این فتوحات را همیشه برنشانهای نقره نقش می نمایند\nاگر چه گمان ندارم که پیغمبر ما صلوات الله و سلامه علیه امر فرموده باشند که زنها از منازل خود بیرون نیایند\nو این مسئله همیشه تنازع فیه بوده است ولی رسم اعیان و اشخاص متمول از زمان قدیم این\nبوده است که عیالهای خود را در حرم سراها یعنی منازل یا عماراتی که مخصوص آنها بوده است نگاه بدارند\nپس بجهت خواتینی که از منازلشان بیرون نمی آیند لازم ست وسایل مراوده با کسانیکه از حرم سرا\nخارج هستند داشته باشند لهذا در هر یکی از حزام سراهای من چندین غلام بچه و خدمتکار بای زنانه میباشند\nو برای تمام این خدمه حرم سراها یک نفر خانم جوان که لباس مردانه می پوشد و ملقب بسردار میباشد\nمعین ست و اینها حامل رقعه جات و پیغامات میباشند رسم قدیم که خواجه سراها در حرم سراها\nبجهت این امور مقرر میداشتند متروک نموده ام علاوه براین اشخاص عیالهای من مستخدمین شخصی\nو ادارات مثل ایشیک اقاسی و قاپچی و خزانه دار و میر آخور و صند و قدار و غیرها هم بجهت خود دارند\nعیالهای من هر وقت میل داشته باشند در کالسکه ها و یا سواری اسپ حرکت و گردش می نمایند\nهمیشه بجهت حجاب نقاب بر صورت افگنده اند\nفصل پنجم در باب روابط بین دولتین انگلستان و افغانستان\nخداوند"}
{"book": "adl0965", "page": 336, "text": "فصل پنجم\n۷۹\n\nخداوند تبارک و تعالی در قر آن مجید فرموده است یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود\nو خواجه علیه الرحمه گفته است آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان\nمروت با دشمنان مدارا اگرچه از ستر ا عنوان این فصل معلوم میشود باید تمام مذاکرات و محاورات\nو روابط بین دولتین برطانیه عظمی و افغانستان را آغاز بیان نمایم و نیز سرحدات آنها را که در\nاوقات متعدده در معرض تغییر و تبدیلست مذکور بدارم و در باب روابط آتیه بین این دو\nملت حدس خود را اظهار بدارم ولی این دو مطلب را در دو فصل علیحده بعنوان سرحدات افغانستان\nو تدابیر آتیه آن جداگانه ذکر خواهم نمود در این فصل بیانات خود را مختصر مینمایم باینکه\nمطالب واضح متنا به را که بین دولت افغانستان و دولت برطانیه عظمی در مدت\nسلطنت من پیش آمده است اظهار دارم وسعی مینمایم که این مطالب را هر چه ممکن شود\nاختصارا شرح دهم چرا که اظهار تمام مطالب بطوری که در دل دارم در صورتیکه اظهار آنهم ممکن باشد\nباز مصلحت نیست که مطالب مذکور را تحریر نمایم در باب یک فقره مطلبی که از بدو جلوس من\nبتخت سلطنت تا الحال مطرح بخت گیری زیاد و سبب اختلاف از قدیم بین عموم اهالی\nانگلستان و افغانستان بوده است اقدام نخواهم کرد امید و ملت را میگذارم که اینگونه\nمطالب خودشان قطع و فصل نموده حکم آنرا بنمایند و منازعات آنها دخلی بمن ندارد\nو مطلبی که مطرح مناقشه میباشد اینست که روزنامه های انگلیسی و اهالی انگلستان میگویند\nکه ما تخت سلطنت افغانستان را با میر عبدالرحمن خان عطا نمودیم و او نوکر موظف ما میباشد\nاهالی افغانستان در جواب میگویند آیا انگلیسها امیر عبدالرحمن خان را دعوت نمودند که از روسیه\nآمده تخت سلطنت افغانستان را قبول نماید و چنین نیست آیا دولت انگلیس او را از حضرت\nروسها متخلص نمودند یا دولت مذکور از دولت روس خواهش نمودند که او را بگذار بیاید ادعای\nخود را در باب تخت سلطنت از پیش ببرد این چنین هم نیست آیا دولت انگلیس با میر عبدالرحمن خان\nکه در روسیه بود اطلاع داد که ما منتظر میباشیم که مدعی برای سلطنت افغانستان پیدا شود"}
{"book": "adl0965", "page": 337, "text": "فصل پنجم\n۸۰\nواکر خدا خواسته باشید میتوانید مجدانه ادعای آنرا نماید خبر چنین نیست آیا انگلیسها با واعانه نقد\nیا همراہی دیگری بجهت مخارج سفر او از روسیه بکابل نمودند یا قبل از جلوس او بتخت سلطنت\nمددی با و دادند هیچیک نشده و نیست و نیز اہالی افغانستان میگویند که چند ماه بعد از ورود او بسرحدات\nافغانستان و بعد از داخل شدن او بخاک افغانستان میر سلطان مرادبیک میر قندغز و سایر\nمیرهای قتله غزن و ترکستان او را توقیف نمودند و او را نمی گذاشتند که بکابل بیاید چرا که صاحب\nمنصبهای انگلیس که در کابل بودند کمان میکردند که عبد الرحمن خان را روسها فرستاده اند یا باجازه\nروسها آمده است و نمیخواستند او را که بکابل بیاید صاحب منصبهای مذکور چون خود آنها نمیخواستند\nافغانستان را نگاه داری نمایند تند اسلطنت افغانستان بموسی جان و سایرینکه داعیه سلطنت\nمیداشتند میدادند چرا که اهالی افغانستان مردمان جنگی شجاعی بودند و این مملکت بین انگلیسها و\nروسها بیطرف افتاده بود ولی بنا بر قول افغانها چون دیدند بتوفیق خداوندی و زور بازوی قوی خود\nامیر عبد الرحمن خان تمام این اشکالات را که بجهت او فراهم آورده بودند رفع کرد تمام میر ہای\nمذکور باو اطاعت نمودند و امیر عبد الرحمن خان تمام ترکستان را مفتح نموده داخل قند وز گردید\nو چندین هزار غازی و تمام سپاهیان با و ملحق شدند و موسی جان یا دیگر کسی تخت سلطنت را\nاز انگلیسها قبول ننمود و در تمام مملکت از اجتماع غازیها نیکه خیالات مخالفت آنها\nبا انگلیسها روز بروز در تزاید بود و اشتیاق جنگ از هر کس آشکارا بود و در ان وقت ایوبخان\nاز هرات در شرف حرکت بود که بعساکر انگلیس در قندهار حمله بیاورد انگلیسها مجبور شدند با امیہ\nعبد الرحمن خان مشغول مذاکرات شده با و اظهارات دوستانه نمایند تا خودشان سالما آن\nمملکت را تخلیه نموده با نام نیک بیرون بروند ملت افغانستان این کار را کردیم که از جانب خو\nوکلا و و آدمها فرستادیم تا عبد الرحمن خان را دعوت نمایند که از روسیه بیاید و مشارالیه\nخواہش ما را پذیرفت که حکمران ما با شد و از روسیه عازم گردید اگر کسی زحمت بکشد ندا کر اتیکہ بین\nلیپل کر یفین بماسور پوستی دوله انگلیس امیر عبد الرحمن خان شده است بخواند خودش\nبآسانی\nم۳"}
{"book": "adl0965", "page": 338, "text": "فصل پنجم\n۸۱\n\nبآسانی معلوم خواهد نمود که امیر معظم له صریحاً مرقوم فرموده است که تخت سلطنت را قبول نخواهیم نمود\nونمیتوانم قبول کنم مگر با جازه و از جانب خود اهالی افغانستان باشند وقبل از نیکه امیر معظم داخل کابل\nشود و پیش از انکه با لیرسپل گریفین ملاقات نماید ما او را در محل چاریکار بسلطنت قبول نموده\nبودیم و معلوم است که این امر را سرسیپل گریفین و صاحب منصبهای انگلیس که در کابل بوده‌اند بمضاء\nنموده بطور خوشحالی از امیر معظم له مرخصی حاصل نموده رفتند و امیر معظم له در قول و قرار خود این قدر صحیح\nو درست بود که لشکر انگلیس با وجود اینکه بالنسبه بسنهٔ ۱۸۴۲ پیشتر در محل خطر بودند وقتیکه خبر پریشانی\nعساکر انگلیس در قندهار با نها رسید باز توانستند که سالما از افغانستان بیرون بروند و جه اعانه\nما بانه هم که دولت انگلیس با میر معظم له میدهد بقیناً دولت هندوستان اگر فائده منفعتی\nبجهت خودشان تصور ننمایند و جه مذکور را نخواهند داد امیر معظم له تمام این وجه را بلکه بیشتر از ان هم بجهت\nابتیاع نمودن اسلحه و ادوات حربیه از انگلستان برای محافظت سرحد هندوستان بمصرف میرساند\nامیر معظم له از ادعا نمودن بعضی نقاط مملکت خود صرف نظر نموده است و نیز از محاورات با دول خارجه\nبدون اطلاع دولت هندوستان و تا با انها مصلحت ننماید اجتناب نموده است و نیز امیر معظم له\nبملاحظه آنکه بواسطه عهود مقدسه که نموده است و نظر بوعده که داده است اقرار دارد که با هیچیک\nاز دشمنان هندوستان موافقت ننماید اگر دولت انگلستان دوستی امیر افغانستان را قابل\nنمیدانستند این وجه اعانه را با و نمیدادند چرا که بسیار حکمرانها و امرا و نوابها و راجه‌های هندوستان\nکه بعضی از انها مثل نظام حیدرآباد که مملکت آنها از مملکت امیر معظم له وسیعتر میباشد بخواهی نمیدهند\nعلاوه بر این وجه اعانه از زمان جد امیر معظم له بتمام حکمرانهای سابق افغانستان داده میشد چرا که\nاین مایه از دیاد قوت و سلامتی افغانستان برای حفاظت هندوستان از خطی خارجه بدرجه\nیقین میر باشند در اینگونه مکالمات مردمان عوام خود را داخل نمیکنم و این طور تخمته گیر بیجا را\nبخود آنها و امیگذارم که بموجب استدراکات خود آراء خود را ظاهر نمایند صرفهٔ انگلستان و افغانستان\nدر این است که در روابط دوستی با یکدیگر نهایت موافقت را داشته باشند و از داشتن این موافقت\n\nفوائد"}
{"book": "adl0965", "page": 339, "text": "۸۲\nفصل پنجم\nفوائد خود را هم بدست می آورند از اولاد و اخلاف خود و اولاد و اخلاف علیا حضرت ملکه انگلستان\nخواهش مینمایم و بآنها جداً نصیحت میکنم که همیشه در صدد استحکام این دوستی بر اساس محکمی محکمتر\nاز پیشتر بوده باشند زیرا که سلامتی هندوستان و افغانستان بیکدیگر بسته است و قوت آنها در\nاتفاق است و ضعف آنها در نفاق نمیتوانم از ذکر این مطلب اغماض نمایم و بگذر هم بدون انیگه\nرفع اشتباهی که شاید از برای مردم حاصل شده باشد بنمایم و آن این است که سرلیپل گریفین بو\nصاحب منصبهای انگلیس که در کابل بودند نه فقط همین سلطنت مرا از جانب اهالی و طن خودم امضا\nنمودند بلکه آنها مذاکرات خود را بطور زبرگی و از روی سیاسی دانی باختتام رسانیدند و خدمت\nبزرگی بدولت انگلیس و ملت افغانستان نمودند باعتقاد من سرلیپل گریفین در مذاکراتی که\nبامن و اهالی افغانستان نمود و این فقره را بحالت اینگونه اتفاق دوستانه رسانید بجهت\nفواید دولت خود کمال تدبیر را بعمل آورد و پاداش این خدمات بطور شایسته کی باو داده نشد\nبخیال من مشارالیه مستحق لقب لارد کابل میباشند چنانچه رابرت مستحق لقب لارد قندهار\nگردید چنانچه جناب علی بن ابی طالب که خلیفه چهارم پیغمبر ما بوده است میفرماید انظر الی ما\nقال لا تنظر الی من قال حرف در این نیست که آیا معاهدات ما از کدام طرف سخت تر میباشد\nولی نکته اهمی که بخاطر باید داشت اینست که فواید این دولت ملت یکی میباشند و این نکته را بنظر\nدقت ملاحظه داشته از روز اول سلطنت خودم شروع باستحکام این دوستی نمودم د از لارد دفرین\nیکی از فرمانفرمایان هندوستان اشتیاق دارم که در زمان فرمان فرمائی خود بمن هرگونه اظهارات\nدوستی نموده باعث پیش رفت خیالات من شد سفیر اولین من در زمان فرمان فرمائی مشار\nالیه جنرال امیر محمد خان بود که از زمان طفولیت من نوکر خیلی معتمد من بوده است و مرد بسیار عاقل\nو سیاسی دان مجربی بود و نیز بجهت ثبوت این معنی که خیالات دولت هندوستان نسبت بمن\nخیلی دوستانه میباشد یک نفر سفیر مسلمان بدربار من فرستاد (لارد دفرین بتاریخ شانزدهم\nماه ژون سنه ۱۸۸۳ میلادی مطابق سنه ۱۳۰۰ هجری بمن نوشت که سالی دوازده لک روپیه وجه اعانه\nبرای شما"}
{"book": "adl0965", "page": 340, "text": "فصل پنجم\n۸۳\nبرای شما بجهت استحکامات سرحدی قوای لشکری مقرر شده است بمناسب نخواهد بود که یک دو کلمه در باب\nخصال این فرمان فرمای پسندیده خیال بیان نمایم این شخص هیچ تعصبی در باب مذهب یا طایفه\nیا عقیده کس نداشت و عقیده اش این بود دستیکه مردم در حضور قاضی مطلق بجهت جواب دادن از\nاعمال خود بایستند اینکه از چه طایفه و چه ملت هستند محل اعتنائی نخواهد بود مشارالیه همیشه باین قاعده\nرفتار مینمود که همه ماها در نظر خداوندی مساوی هستیم و ازین جهت دلیل ندارد که عدالت بالسویه در حق\nتمام مردم در محاکمات نواب او که سلاطین روزگارند متساوی نباشد مشارالیه بسیار سعی نمود که علیا\nحضرت ملکه انگلستان در حق رعایای هند خود همان حقوقی را منظور میفرماید که اتباع سفید پوست\nاو دارا هستند این مطلب باعث تکدر خاطر بعضی از رعایای سفید پوست مذکور گردید ولی این وسعت\nخیال اثری خوب درمردم گذاشت که در خاطر و قلوب آنها اخلاص و محبت زیادی نسبت بمشارالیه\nپیدا شد در تمام مدت فرمان فرمائی اور وابسط بین من ولار د پین نهایت دوستانه و خالصانه\nبوده است مثلی است فرشی که در چندین سال گسترده شده است چندین سال هم میخواهد تا جمع شود\nلهذا ممکن نبود که حالات خصمانه و عناد و تنفر و بدگمانی و سوءظنی که بین انگلیسها و افغانها از پنجاه\nسال قبل بوده است واسباب این شده که کسان و اقوام این دو ملت بمخالفت یکدیگر جنگیده و از\nدست یکدیگر مقتول شده اند بزودی از خاطرها محو و بیرون رود اهالی این هر دو ملت حکایات و کتبها\nنوشته و یکدیگر را غدار و بی اعتبار و عهد شکن خوانده اند رفع تمام این خیالات و اختلاف آراء\nوشستن تمام مذاکرات زمان گذشته را از لوح خاطر این دو ملت و آنها را از یکدیگر مطمئن نمودن در\nهمچو وقتی که تمام اظهارات دوستانه را طرفین حمل بر فریب می نمودند اگرچه بکلی مشکل\nنبود ولی کار آسانی هم نبود بواسطه دلایل چندی که بمخالفت حقیقت این دوستی وجود داشت بسیار\nمشکل بود که روابط دوستانه را بطوریکه شاید و باید مستحکم نمود دولت هندوستان اختیار نداشتند\nکه تا این درجه با من همراهی نمایند یا بقدریکه لازم بود وعده همراهی بمن بدهند و نه این مدت را اعتماد بصداقت\nو راستی و دوستی من داشتند که رغبت باقدام این امر بنمایند و خودم هم نمیتوانستم دوستی خود را\nباندازه"}
{"book": "adl0965", "page": 341, "text": "۸۴\nفصل پنجم\n\nباندازه که لازم بود آشکارا نمایم چرا که رعایای من جاہل و متعصب بودند و اگر اظہار رضامندی و\nخوشنودی نسبت با نګلیسا می نمودم ملت من مرا کا فر میخواندند و میگفتند با کفار ہمدست شده\nاست پس بمخالفت من برخاسته با من جهاد می نمودند پس میدانستم تا زمانیکه مملکت خود را ازین\nمردم متعصب و یا غی پاک و منزه نګردانم نمیتوانم دوستی خود را کاملاً ظاہر نمایم یا انکه انرا کاملا اجرا د\nبدارم من مثل محمد یعقوب خان احمق نبودم که قبل از استحازه از ملت خود و پیش از انکه بجهت\nمحافظت سر لوئی کویک ناری دارای اقدامات کافی بوده باشد محض اظهار خوش آمد و ابراز دوستی خود\nسفارت مشارالیه را بکابل مقبول نمود و حال انکه این اقدام فوق قوه او بوده است و نتیجه اش\nاین شد که کویک ناری را کشتند و بدین سبب او را از سلطنت عزل نموده محبوساً بهندوستان برد\nچندین ہزار نفوس بقتل رسیدند دولت هندوستان با من معاہده نموده بودند که در اغتشاشات\nداخله افغانستان مداخله نمایند ازین سبب اگر اہالی افغانستان بجهت دوستی که با دولت هندوستان\nداشتم در مخالفت من جهاد می نمودند از جانب دولت ہندوستان میثاقی با من نبود که در\nاغتشاشات داخله و ملکی من از من کمک نمایند علاوه بر این میخواستم که بخاطر این دوستی\nچنان عبارات متملقانه اظہار بدارم که در زمره متملقین و کم جراتها محسوب شوم در زمان حکمرانی خودم آن\nافتخار او قار یرا که خصلت موروثی ملت من میباشد آشکار نمودم و ابدا این خصلت را در موقع اشکال\nبزرگی و وقت تنګی ہم از دست ندادم ولی میدانستم که نداشتن اطلاع کامل از حالات یکدیگر اسباب\nسوء ظن میشود و سوء ظن استمراری ہم موجب وقوع جنګ و جدال میکرد د و نتیجه آن تباہی و تمامی\nاست لہذا خیلی ساعی بودم و حالا هم سعی میکنم که انگلیسها و افغانها بیشتر از بیشتر بایکدیکر مراوده داشته و باهم\nنزدیک تر شده روابط دوستی شان محکمتر کرد دچرا که هر چه بیشتر بیکدیکر اعتماد و اطمینان داشته\nباشند بجهت هر دو ملت بهتر خواهد بود و تلاش نمودم که ہر چه زودتر ممکن باشد باین مقصود نایل کر دم ولی\nدولت ہندوستان بسیار مردد بوده خیال نمودند آیا دوستی افغانستان فائدہ دارد یا نه و اگر\nدارد آیا بدوستی آنها میشود اعتماد کرد یا خیر و هرگاه میتوان ہم اعتماد نمود آیا فوایدی که از دوستی\n\nایشان"}
{"book": "adl0965", "page": 342, "text": "فصل پنجم\n۸۵\nایشان حاصل شود حیران بزحمت محافظت آنها را خواهد کرد یا خیر اگر جواب تمام این سوالات بطور دلخواه داده\nشود باز هم سوال خیلی معتنائی باقی می ماند و آن اینست آیا مجلس پارلمنت انگلستان دولت\nهندوستان را اجازه خواهد داد که اینگونه معاهدات را اجرا بدارند یا خیر و اگر مجلس مذکور بدولت\nهندوستان اجازه بدهد که اینگونه تعهدات را بنمایند با دولت روس مقابل شوند آیا این قدر هم\nممکن است یا خیر و اگر ممکن باشد آیا منافع آن مقابل با خسارت آن خواهد بود یا نه و نسقی که اقتدار\nبدست دسته مقابل سپارد آیا ترتیب های ژنرالی که قبل از آنها بوده اند بحال خود باقی خواهند گذاشت یا خیر\nجانشین پارلمنت مرکب از دو طایفه میباشند که یکی از انها را (ویک) دیگر برا توری میگویند و همیشه\nاین دو دسته با یکدیگر مخالفت دارند و هر طایفه که غالب میشوند امورات دولتی کلیه بآنها راجع میشود\nو دسته مغلوب از کار با خلع میشوند و بیشتر اوقات هم ترتیب اقدامات مغلوبین بهم میخورد\nمختصر کلام فهم فیلسوفانه آنها بعینه مثل فهم فیلسوفانه آن نوکر بیکاره است که آقای او نا خوش\nشده بود و او حاضر خدمت بود آقا بنوکرش گفت من ناخوشم برو طبیب را بیاور نوکر جواب داد شاید\nحالا طبیب منزلش نباشد آقا گفت من میدانم که حالا منزل است نوکر جواب داد اگر منزل هم باشد\nشاید نیاید آقا گفت یقیناً خواهد آمد نوکر گفت شاید دوا نداشته باشد آقا گفت دوا هم دارد نوکر\nگفت آقای من شما میدانید که مرگ حق است شاید بعد از این همه زحمتها دوامعالجه مرض شما را ننماید\nپس چه تفاوت دارد که شما چند روز جلوتر بمیرید یا عقبتر من دولت هندوستان را ملامت نمیکنم\nباین جهت که آنها از دوستی ملت افغان فائده نبرده اند چرا که دوستی مذکور بواسطه اشتباهات\nیک نفر یا دیگری همیشه منجر باغتشاشات و جنگ و اتلاف نفوس گردیده و هیچ فایده حاصل نشده\nو بعد از رفتار امیر شیر علی خان و یعقوب خان دولت مذکور نمیتوانست با مارت افغانستان\nاطمینان کلی داشته باشند علاوه برین شبهات اشکالات زیادی نزا هم بوده است که ما را\nنمیگذاشت با یکدیگر بهتر موافقت نمائیم این معنی بخوبی واضح است که خیالات و افکار و وضع شلیقه\nهای اهالی مشرق زمین با وضع خیالات اهالی مغرب زمین بسیار مخالفت دارد چنانچه همان قدر\nکه مشرق"}
{"book": "adl0965", "page": 343, "text": "فصل پنجم \n۸۶ \n\nکه مشرق زمین از مغرب زمین دورست بهمان نسبت هم خیالات اهالی آنها از یکدیگر دور است\nمردم آن قدر ساعی در فتنه بودند که اگر از یک طرف عقل دور اندیش دلار دریپن فرمان فرمای\nهندوستان)وسرلفند بلایل( وزیر امور خارجه هندوستان )وسردانلد استوارت(\nسپه سالار هندوستان )وسرلیپل کریفن(و چندین نفر صاحب منصبهای دیگر دولت\nهندوستان شامل حال نبود و از طرف دیگر از وعده های دولت روس که بامیر شیر علی خان\nداده بودند واز خرابی امیر شیر علیخان و یعقوب خان بخوبی مسبوق نبودم مردمان مفسد یقیناً بین ما\nنزاع می انداختند و خانواده امیر شیر علیخان و دوستان و هواخواهان او واکثر اهالی افغانستان\nکه در هندوستان جلاوطن بودند سعی مینمودند که خاطر امناء دولت انگلیس را از من برنجانند و\nعلاوه براین بعضی از سرکردهای افغانستان که عادتشان براین بود که مملکت را تاراج نمایند و\nمخالفت یکدیگر میکند نمیتوانستند تحمل سیاستی بشوند که بسزای اعمال زشت آنها در حق ایشان\nاجرای میداشتم لهذآ آنها هم مکرر نزد دولت هندوستان سعایت میکردند که امیر عبد الرحمن خان\nکسانی را که بدولت انگلیس خدمت کرده اند و اشخاصی راکه هواخواه دولت انگلیس و مردمان خارجی\nمیباشند آنها را بقتل میرساند فطرتی است که این جور حرفها در خاطر صاحب منصبان دولت هندوستان\nاثر بکند اگر چه لاردریپن و مشاورین او وخودم تماماً اهتمام داشتیم که ازین القاء شبهه ها اجتناب\nنمائیم ولی باز هم لازم دانستم که ملاقات بین من و فرمان فرمای هندوستان باید بشود و این\nملاقات رفع اشتباهاترا از خاطر طرفین خواهد نمود و نیز در موقع این ملاقات میتوانیم\nدر باب مطالب عمده که کتباً باختتام نمیرسید شفاهاً مذاکره نمائیم ولی فرصت مساعدی بدست\nنیامد تا زمانیکه لار دریپن از هندوستان رفت و لارد دفرین بجای او منصوب گردید در این وقت\nبعضی امورات دیگر هم اهمیت پیدا نموده لازم گردید که این ملاقات بین فرمان فرمای هندوستان\nو خود م فوراً حاصل شود نه فقط بجهت اینکه اظهارات دوستانه بین ما پار دو بدل شود بلکه بملاحظه\nمطالب چندی که بسیار اهمیت داشت واجب بود که در باب آنها بطور احتیاط گفتگو شود و آن\nمطالب"}
{"book": "adl0965", "page": 344, "text": "فصل پنجم\n۸۷\nمطالب این است که اولاً روسها بتوسط روزنامجات انتشار میدادند که انگلیسها بملاحظۀ دوستی که با\nامیر عبد الرحمن خان دارند از کابل نرفتند بلکه ازان مملکت فرار نمودند لهذا خواستم خودم بهندوستان\nرفته و با فرمان فرمای ملاقات خالصانه دوستانه بنمایم تا حقیقت مطلب را مردم عموم اهالی دنیا\nبدانند که امیر افغانستان که حکمران بالاستقلال میباشند خودش بر خود زحمت راگوارا نموده بجهرای\nیکدسته کوچکی از محافظین از مملکت خود حرکت نموده بهندوستان رفته که نمایندۀ علیا حضرت\nملکۀ انگلستان را و پسر علیا حضرت معظمه الیها را ملاقات نماید پس معلوم است که این دو ملت\nبا همدیگر خیلی دوست میباشند و بیکدیگر اعتماد کلی دارند و این حرکت تمام اشتهارات\nدروغ را تکذیب نموده ثابت خواهد کرد که تا چه اندازه دوستی صادق حقیقی بین دولت\nمن با دولت انگلستان میباشد و شان دولت انگلیس از یاد خواهد نمود سلامتی و قوت دولت\nهندوستان و افغانستان منوط باین امر میباشد که دوستی جانبین بطور آشکارا معلوم\nشود ثانیاً قبل از سنهٔ میلادی چهار فقره موانع بزرگ و سد محکم در جلو قصد تخطی دولت روس\nبسمت هندوستان مرتب بود یعنی چول دشت ترکستان خیوه و بخارا و کوههای پامیر ایران و\nهرات چنانچه معلوم است من تمام خیالات و تدبیرات و تمهیدات روسها را نسبت بهندوستان\nمیدانستم چون با آنها چندین سال محشور بوده ام و بطور اصرار دولت هندوستان را وامیداشتم\nکه بجهت جلوگیری تخطی روسها اقدامات بنمایند و آنها را از تمهیدات و تدبیرات پیش قدمی\nروسها بطرف هندوستان مستحضر نمودم و از انها خواهش کردم که توجه خود را در باب استحکامات سرحد\nشمالی و مغربی افغانستان و هرات جداً مصروف دارند ولی هیچکس بحرف من اعتنائی نکرد و نصایح\nمرا اجرا ننمود فی الواقع بعضی از صاحب منصبهای دولت انگلیس در باب پیش آمدن روسها\nمردد بودند و بوعده و معاهدات آنها اعتماد کامل داشتند در این وقت روسها از چول خیوه گذشته\nمرو و سرخس را که در حقیقت دروازهای افغانستان میباشند تصرف کردند و بدین راه مرا و ده\nبین ترکستان پطرز بورغ بتوسط راههای آهن و کشتیهای بخار مفتوح گردید و بعد از انکه\nروسها"}
{"book": "adl0965", "page": 345, "text": "۸۸\nفصل پنجم\nروسها در مرو و سرخس بجهت پشت بندی عساکر خود استحکامات بنا نهادند نسبت رو و چون ب چالاکی\nمشغول عملیات شدند دران وقت روابط بین دولت فرانسه و برطانیه عظمی در حالت پر خطری\nبوده است چونکه دولت برطانیه بر ما و مصر را متصرف گردیده بودند لهذا روسها که در پی بهانه\nمیگشتند تا بطرف افغانستان حرکت نمایند این موقع را برای پیش رفت مقاصد خود مساعد یافتند\nبواسطه آنکه در باب اینگونه مطالب پرهیچ مذاکره و تعمق بعمل آید و در سرحدات افغانستان استحکامات\nبنا شود تا هنگام حمله روسها حاضر باشیم لازم بود که بذاکرات مستحبی وقت ضایع نشود و بدون شروط\nگذاشت و قبطه مقه ارا مورات بين من و فرمان فرمائت بآ داوه شود ولی با وجود\nاطلاعاتی که من داده بودم روسها در ۱۸۸۵ء میلادی چنانچه قبلاً ذکر شد در جلد اول\nاین کتاب مرقوم شده ولایت پنچده را که جز مملکت من بود متصرف گردیدند اگر خط سرحد برا\nبین مملکت روسها و ملک خود را بطور قطعی تحدید ننمودم آنها بعضی نقاط دیگر را هم متصرف\nمیشدند در اینجا لازم است بیان نمایم که تدبیر روسها در باب خطی اگر چه آهسته و مستمر میباشد ولی\nحالت آن محکم است و هیچ تغییر نمی یابد اگر یکدفعه مصمم شدند که اقدام بکاری نمایند دیگر هیچ چیز مانع\nپیش رفت خیالات آنها نیست و تدبیرات ایشان تغییر پذیر نخواهد بود وضع دولت آنها بر این\nنیست مثل بعضی ممالک دیگر که هر دسته از وزراء که روی کار بیایند بتوانند ترتیب کار های دسته\nسابق را بهم بزنند عادت حرکات سبقت جوئی آنها مشابہ بخصلت فیل است چنانچه فیل قبل از انکه\nپای خود را بجائی بگذارد آن محل را بدقت آزمایش میکند و یک دفعه که سنگینی خود را در نقطه مزبور قائم\nکرد دیگر بعقب بر نمیگردد و تا تمام کرانی خود را بر پای اول ثابت نگرداند و هر چیز را که بر پایش آمده نرم\nنکند در برداشتن قدم دیگر تعجیلی ندارد و روسها در ظرف شصت سال قبل ازین بآهستگی تمام\nولی با ثبات قدم بطرف هندوستان عازم شده حرکت نموده اند دولت روس قبل از اینکه\nیقین بحصول مقصود حاصل نکرده باشند هیچ نقطه را متصرف نگردیده اند و بعد از انکه جائی را\nمتصرف شدند اظهارات و اشتهارات مینمایند که دیگر جنگی نخواهند نمود و امنیت برقرار ست و معمو\nو قرار"}
{"book": "adl0965", "page": 346, "text": "فصل پنجم 89\nو قرارداد های فیمابین را بحکم امضایی نمایند و هر گونه میثاق و قسمی هم یاد می کنند که دیگر ا پا پیش\nنخواهند رفت این مواثیق فقط تا زمانی بربسته است که آن نقطه را که تازه تصرف نموده اند بجهت\nپشت بندی عساکر خود کاملا مستحکم نمایند و تسلط تا می در انجا پیدا کنند بعد از ان قدم دیگریکه\nنزدیک قدم اول بوده باشد بر میدارند بدون اینکه خیلی جلو بروند یا بعقب برگردند وقتیکه این\nنقطه را هم بنوبت آن در کمال خوبی محیط ضبط در آوردند آن وقت رو بنقطه دیگر پیش میروند خواه\nمعاهداتی در میان باشد یا نباشد تا باین اندازه میگویم که دولت روس کلی از معاهدات خود تخلف\nمیورزند بدون اینکه دلیلی و عذری اقامه نمایند چنانچه مثلی است مشهور مقصود از بستن معاهدات\nتخلف ورزیدن است ولی وقتی که ملت قوی میخواهند از معاهده تخلف نمایند بجهت پیدا نمودن\nبهانه زیاد معطل نمیشوند وجهی را اظهار میکنند که سبب بد رفتاری ملت ضعیف در اقدام\nباین امر هستیم مناسب این مطلب حکایتی بخاطرم رسید و آن اینست خرس گرسنه بره را\nمستخدم نمود تا او را بنقاطی که سایر حیوانات در انجا میباشند راه بلدی نماید و تعهد کرد آن بره را\nکه بلدو مشیر اوست نخورد بعد از اینکه تمام حیوانات جنگل را خرس مذکور شکار نمود نمود و غیر از\nآن بره طعمه باقی نماند آن وقت متغیرانه ببره گفت من باید شما را بخورم چرا که شما بمن بی احترامی\nگردید و با آن سبب از عهد خود تخلف ورزیدید بره بیچاره رو بخرس نموده گفت جناب آقا من\nچگونه میتوانم نسبت بشما بی احترامی نمایم خرس در پاسخ گفت پدر شما نسبت به پدر من بی احترامی\nکرده بود بره گفت از کجا می فرمائید زیرا که پدر من و پدر شما هر دو مرده اند خرس جواب داد\nفلانه کس بمن گفته است بره عرض کرد دروغ بعرض شما رسانیده است آن وقت خرس\nغضبناک گردید و گفت الان خودت واقعا نسبت بمن بی احترامی نمودی که دوست مرا\nحضوراً تکذیب نمودی پس بر آن بره بیچاره حمله نمود و او را نوش جان فرمود ثالثا فقره دیگریکه\nاسباب این ملاقات گردید این بود که من با دولت روس یا دولت خارجه دیگری بدون اطلاع\nو مصلحت آنها مذاکره و مراوده نداشته باشم و انگلیسها در مقابل بمن وعده داده بودند که مملکت مرا"}
{"book": "adl0965", "page": 347, "text": "فصل پنجم\nاز خطیبات دول خارجه محافظت نمایند بواسطه این وعده که بدولت انگلیس داده بودم و تمام\nتعلقات میهود را با دولت روس قطع کردم تخت سلطنت افغانستان بتصرف من در آمد و حال آنکه\nدولت روس بواسطه آنکه چندین سال نمک آنها را خورده بودم و مرا مرخصی و اجازه برای آمدن\nبافغانستان داده بودند مرا بر همن سنت خود میدانستند و در محا مرا بکابل فرستاده بودند مثل\nانکه دست نشانده آنها بوده باشم و شخصاً من از انها خیلی امتنان دارم و هرگز مهربانی انها را\nفراموش نخواهم کرد چرا که کفران نعمت بدترین معاصی ست ولی با وجود این من حقی ندارم که\nمملکت و ملت خود را بعوض شکرانه که شخصاً از روسها دارم بآنها بفروشم این ملت و مملکت را\nخداوند بمن تفویض فرموده است که از انها محافظت نمایم و مرا فقط یک نفر پاسبانی مقرر\nفرموده است که کله انسانی را بجهت او نگاهبانی نمایم لهذا بسیار قبیح است از متر اول یا\nمستحفظی که اموالی را برای حفاظت باوسپرده باشند و او اموال مذکور را بر فقاد خود بدهد الیته\nهیچ قراولی این کار را نخواهد کرد تا زمانیکه جان در بدن و فشنگ از جهت تفنگ و تیغ شمشیر از\nبرای زدن در دست داشته باشد لهذا نظر قیمت چون بانگلیسها ملصق شده ام روسها ازین\nمکدر شدند چیزیکه عمود و وعده ما را نگاه میدارد فقط ننگ و غیرتی است که خداوند در وجود همگی\nما خلق فرموده است بدون آن بسا اوقات تعهدات را شکسته اند و میتوان شکست و امثال\nاین فقره کم نیست اگر فقط از معاهده مقصود این ست که شخص باید راست کردار و بقول خود\nصادق باشد پس آن وعده که بتاریخ بیستم ماه ژویت ۱۸۸۰ میلادی مطابق ۱۳۰۵ هجری\nکه سریپل گریفن کتباً و شفاهاً بمن وعده داده بود مکفی بود که دولت انگلیس متعهد است\nاگر دولت خارجه بدون اینکه افغانها بهانه صحیحی بدست آنها بدهند بمملکت افغانستان حمله\nبیاورند محافظت نمایند ولی بعضی از صاحب منصبها ایشان این بود که این وعده بشکل عهد نام\nیا نوشته رسمی داده نشده است لهذا در ۱۸۸۳ میلادی دا داشتم که نوشته مذکور را رسما امضا\nنماید لیکن با وجود آن میخواستم که از خود فرمان فرمای هندوستان تصدیق وعده طرفین\n\nبعبارات"}
{"book": "adl0965", "page": 348, "text": "فصل پنجم\n۹۱\nبعبارات مؤکده والفاظ صریح تفصیل نمایم و فرمان منر مای معظم له بجهت اطلاع عموم اهالی و نیا وعده\nمزبور را در محضر عام توضیح و مضی نماید بهمین جهت میخواستم ملاقات با فرمان منر ما نموده باشم تا رفع\nشک و شبهه در این باب بشود دولت روس هیچوقت با افغانستان بجنگیده بود و این دولت\nیعنی روسها و افغانها هیچ زمانی یکدیگر را نکشته بودند لهذا بین آنها عداوتی نبود و امید وارم که\nحالا هم همین قسم باشد لهذا دولت روس دلیلی ندارد که با فغانستان حمله بیاورد یا با مورات افغانستان\nمداخله نماید غیر ازین امر یکه فغانستان با دولت برطانیه عظمی دوست میباشند و حالا با دولت\nروس تعلقی ندارد و بین خاک روس و هندوستان سدی است که راه تخطی روسها را بهندوستان\nمسدود دارد لهذا بملاحظه همینکه دولت روس بجهت اینکه بهانه بدست آورده بافغانستان\nحمله بیاورد نمیتواند دلیل اقامه نماید که بین افغانستان و انگلستان دوستی میباشد مقتضی\nانصاف این است که چه عهد نامه باشد چه نباشد باید انگلستان برای سلامتی و محافظت\nافغانستان مسئول بوده باشند و این هر دو ملت باید با همدیگر متفق و مالدار باشند یا هر دو\nبی پا شوند و در وقت وقوع اشکالات انگلستان باید از افغانستان محافظت نماید و بدون اینکه\nمعنی لفظ اگر و لکن را در معاهداتی که نموده اند مطر ح مذاکره نمایند بر قول خود ثابت بوده باشند\nلند الارد دفرین که چنان شخص سیاسی والی بوده است که پیچ حکمران عاقل تر و هوشیارتری\nاز او در هندوستان هرگز حکومت نکرده است همینکه مشارالیه بحکومت هندوستان نایل\nگردید لزوم این ملاقات را که با و اظهار داشتم ملفت شد و مشار الیه شهر را ولپندی را برای\nاین ملاقات تعیین نموده مرا دعوت کرد که بانجا رفته از او ملاقات نمایم بهتر ازین چه میخواستم معجلاً\nبدون فوت کردن وقت عازم هندوستان گردیده روز آخر ماه مارس وارد انجا شدم\nپذیرائی دوستانه و خیلی با شکوهی از من نمودند فرمان منر ما زوجه محترمه ایشان ( و دیوک آف کانات)\n(پسر علیا حضرت ملکه انگلستان) و زوجه محترمه ایشان و اکثری از صاحب منصبان بزرگ دولت\nهندوستان و بعضی از حکمرانهای سایر بلاد هندوستان با کمال گرمی مرا پذیرائی نمودند از این ملاقات"}
{"book": "adl0965", "page": 349, "text": "فصل پنجم ۹۲\n\nبسیار منتفع گردیدم و مقاصدی را که ازین ملاقات آرزو میداشتم بانجام رسانیده بتاریخ ۱۴\nماه اپریل از راولپندی بکابل مراجعت نمودم بعد از مراجعت خودم بکابل تمام مذاکراتی که بین من\nفرمان شده بود کتابچه مختصری نوشته بجهت اطلاع رعایای خود منتشر ساختم دیگر لازم نیست که\nشرح آنرا بیان نمایم ولی چند فقره مطالب را مذکور میدارم این ملاقات بنای دوستی ما را\nاین قدر مستحکم نمود و تمام اشتباهات ما را بدرجه رفع کرد که در ظرف مدت فرمان فرمای\nلارد دفرین بین او و من مشاقشه روی نداد و تمام اکاذیب باطله که نسبت بمن بدولت هندوستان\nاظهار نموده بودند مرفوع شد و دوستی این دو ملت آشکارا ظاهر گردید و مطالبی که نوشتنی نبوده\nدر بین صحبتهای شفاهی قطع و فصل گردید و این مطالب راجع باستحکامات سرحد شمالی\nو مغربی افغانستان بود ثمره مانفرما یک باطری توپهای بزرگ و تفنگ و وجه نقدی بمن داده\nو وعده نمود که در صورت لزوم باز هم همراهی نماید و از میان این جهت سدی برای پیش آمدن\nروسها صورت پذیرفت فرمان فرما را متذکر ساختم که با وجودیکه من در باب پیشقدمی روسها\nآگاهی و اخبار از ماسیاتی داده بودم بملاحظه احتیاط یا بسبب نزاع بین شرق وزرای دولتی\nهیچ اقدامی بعمل نیامد و روسها یکی از چهار مواقع را که در جلواه آنها بود از پیش برداشتند یعنی از چول\nخیوه و بخارا عبور نموده مرو و سرخس را متصرف گردیدند نه فقط همین بود بلکه اینجه را نیز که جز مملکت\nمن بود در زمان توقف من نزد شما گرفتند اقدامی که بعد ازین خواهند نمود این است که کوهستان\nپامیر را متصرف خواهند شد اقدام سوم این خواهد بود که ایران را تحت اقتدار خود خواهند آورد\nو چهارم هرات یا به شهر دیگری از افغانستان که دران وقت مناسب بدانند حمله آور خواهند\nشد لهذا باید ما کوهستان پامیر را قبل از انکه روسها بگیرند متصرف شویم ولی افسوس اقدامی\nبعمل نیامد و چنانچه خبر داده بودم روسها امروز کوهستان پامیر را متصرف میباشند\nلارد دفرین جواب گفت بجهت محافظت هرات و سرحد شمالی و مغربی افغانستان بشما هر گونه کمک\nاز قبیل وجه نقد و اسلحه و ادوات حربیه و نیز مهندسین یا صاحب منصبان انگلیس از جهت همراہی\n\nداده"}
{"book": "adl0965", "page": 350, "text": "فصل پنجم\n۹۳\nداده خواهد شد و درصورتیکه بهرات حمله بیاورند دولت برطانیه عظمی بهمه قسم از انها جلوگیری مینماید\nو ما از برای چنین مطلبی تنبیه دیده ایم لارد معظم له نیز صریحاً و واضحاً وعده نمودند که سالم بودن افغانستان\nرا محافظت نمایند و اگر دولت خارجه مخطی بی جهتی نمایند آنها را دفع کنند من نقره مندرجین و\nکمک صاحب منصبان انگلیس را قبول نکردم چون رعایای من اینگونه کمک را مجدانه\nنمی پذیرند دیگر تمام تعهدات و وعده های مشفقانه را قبول نمودم و در عوض وعده دادم\nتا زمانیکه انگلیسها بر قول خود ثابت بوده باشند من هم صادق الوعد خواهم بود\nبتاریخ هشتم ماه اپریل مجلس عمومی منعقد گردید یک طرف من نائب علیا حضرت ملکه انگلستان\nیعنی لارد دفرن و سمت دیگر من پسر علیا حضرت ملکه معظمه الیها یعنی ڈیوک آف کانات ایستاده\nبود و در مجلس مذکور این وعده دولت انگلیس را که بجهت سلامتی و بقای افغانستان مسؤل\nمیباشند بعموم مردم ظاهر و آشکار نمودم و این کار را برای این کردم که حضار مجلس و اهالی دنیا\nبدانند چه معاهداتی دولت انگلیس با من نموده است و بدانند دولت مشارالیها و دفاع دولت\nخارجه را که بمملکت من حمله مخطیانه بیاورد بعهده خود گرفته و نیز اظهار داشتم که در ازا آن من بعهد\nخود صادق و در دوستی خود با دولت انگلیس ثابت خواهم بود این اظهارات منرا لارد دفرن\nقبول و تصدیق نمود در این موقع اظهار میدارم بتاریخ ششم اپریل عساکر خود را بجهت\nملاحظه من بمیدان مشق حاضر نمودند و من که در تمام مدت عمر خود مرد سپاهی بوده ام\nتحسین این لشکر با عظمتی را که دولت انگلیس دارد نتوانستم خود داری نمایم ملتی که این چنین\nلشکری دارد دیگر خوفی ندارد همان شب در سر شام فرمان فرمائی جامی بسلامتی من نوشید و\nمن در جواب اظهار داشتم از خداوند مسئلت مینمایم تا بعلیا حضرت ملکه انگلستان امیر\nطریس هندوستان و بدولت و خانواده و تمام هواخواهان دولت او طول عمر عطا فرماید و\nباعتقاد من سلامتی افغانستان مبنی بر همین مطلب است مگر در این یک مسئله را اظهار\nداشتم که دولت روس کوهستان پامیر را یقیناً تصرف خواهد کرد و همین مسئله را در ششم اپریل کہ"}
{"book": "adl0965", "page": 351, "text": "فصل پنجم\n\nکه خط سرحدی مغربی و شمالی افغانستان در روس تحدید میشد اظهار داشته بودم در ان موقع\nتأکید نموده بودم که قبل از انکه روسها کوهستان پامیر را متصرف شوند خط سرحدی مذکور را از\nخواجه سالار تا بالای پامیر چترال ممتد نمایند ولیکن این اقدام را نه نمودند و روسها پامیر را متصرف\nشدند در فقره ثالثی که بین پیشین گولی نموده بودم الحال در حالت وقوع میباشد یعنی روسها\nایران را بکلی تحت نفوذ خود در آورده اند و نتیجه این خواهد شد که روسها از شاه ایران خواهش امتیازی\nمی نمایند که خط آهنی از راه سیستان بطرف قندهار و شالکوت بکشند و قدم در کنار خلیج فارس\nهم خواهند گذاشت در ۱۸۸۹ء میلادی که در ترکستان بودم بلا رد لنشدون که در آن وقت\nفرمان فرمای هندوستان بود اظهار داشتم که این موقع خیلی مناسب میباشد که در امتداد\nسرحد شمالی و مغربی افغانستان قلعه ها بنا نموده و توپها گذاشته مستحکم نمائیم تا از تخطی روسها\nمحفوظ باشیم اگر روسها ایراد نمی نمایند من عذر خیلی موجهی داشتم که ارائه نمائیم چرا که حالت\nمملکت من در ان وقت بسیار متزلزل بود و خودم در انجا بودم ولی این اظهارات مثل همیشه\nهیچ اثری نبخشید و حالا هم موقع گذشت چرا که روسها خواهند گفت شما چرا لشکر خود را در سرحد\nحاضر مینمائید و توپها را مهیا می کنید خیلی متاسفم که باظهارات من که تمام تدابیر و مدعا و توطئه\nروسها را در باب حرکات آتیه در شرق زمین که در دل آنها مخفی میباشد میدانستم اعتنائے\nننمودند و متاسف هستم که بهیچکس بحرف من کوشش نمیدهد نمیدانم آیا صاحب منصبهای انگلیس از\nاین امر بی اطلاع هستند یا این قدر حسن طبعیا شند که فقره مذکور را بیجوا همت دار براه بدارند\nاز ملاقات زوجه محترمه لارد دفرین که زن بسیار عاقله بود و از ملاقات دیوک آف کانات و زوجه\nمحترمه مغزی الیه که تمام رعایای هندی اخلاص قلبی بآنها دارند خیلی مشعوف شدم\nو دیوک آف کانات مرد سپاهی بسیار مهربان شفیق و صادق و درست رفتار آراسته بود بسته\nفطرتی است که تمام اهالی نظام شیفته این چنین صاحب منصبی خواهند بود یک فقره که در این\nسفر ملاحظه نمودم اسباب تاسف من گردید و خاطرم را افسرده و مرا خیلی متالم نمود حالت\n\nنوابها"}
{"book": "adl0965", "page": 352, "text": "فصل پنجم\n۹۵\n\nنوابها و راجهای پنجاب بود که حالا حکمرانی دارند لباس تمام این بیچاره ها مثل لباس زنها بود و بنجاهای\nمرصع بسر خود زده بودند که شطاره ها و دست برنجن ها و گردن بند ها و دیگر زیورها که عموماً اسباب زینت\nزنها است بخود آراسته بودند و بند شلوارهای آنها مرصع بود و زنگهای کوچک در جلو شلوار شان\nتا پشت پای آنها آویخته و این اشخاص در جهالت و تنبلی و لهو لعب مستغرق بودند و نمیدانستند\nکه در دنیا چه وقایع حادث میشود و در دنیا چه سیب باشد و بکلی نمیتوانستند راه بروند چرا که اینها ابدا\nعادت براه رفتن نکرده اند و خیال مینمایند که راه رفتن کسر شان آنهاست و ایضا تمام\nاوقاتشانرا صرف شرب مسکرات یا کشیدن تریاک مینمایند بحالت این بیچاره ها نهایت افسوس\nخوردم که آنها را مثل مرد های زن طبیعت میدیدم و بحالت رعایای بیچاره که توقع عدالت و\nسیاست ازینها داشتند متاسف شدم یک سبق دیگر هم ازین سفر تحصیل نمودم و آن اینست\nکه هر چه پیشتر اتفاق افتد که خودم و پسر ها و صاحب منصبهایم بانگلیسها ملاقات نمایند و با آنها\nآشنا شوند بهتر خواهد بود چرا که بمن معلوم شد این صاحب منصبها مثل لارد دفرین و دیگر ها که گاه گاهی آنها\nرا ملاقات نموده بودم زود دوست میشدند و هر چه با یکدیگر آشنا میشدیم همدیگر را زیادتر محترم\nمیداشتیم و این امر بهتر اسباب سهولت گذشتن کارها میشد و نیز گمان میکنم این گونه ملاقاتها\nعداوت دیرینه را که بین این دو ملت بوده است رفع و متفرق میسازد و دوستی ما بیشتر از پیشتر\nمحقق میشود و آن وقت دلیل و موقعی بدست مردم نخواهد آمد که مخالفت ما گفتگو نمایند و نیز\nمعلوم نمودم که بهترین وضعی برای گذرانیدن بعضی امورات مذاکرات شفاهی استیم\nگردیدم که خودم با انگلستان مسافرت نمایم و نماینده های خود را هم گاه وقتی آنجا بفرستم و نیز\nمرد ها و زنهای انگلیس را بجهت دولت افغانستان مستخدم نمایم تا مراوده بین لندن و\nکابل استمراری باشد اقدام مذکور این دو ملت را بیشتر از سابق بیکدیگر نزدیک خواهد نمود ولیکن\nافسوس است هر چه پیشتر سعی مینمایم که انگلستان و کابل را بیکدیگر نزدیک نمایم کویا بعضی از\nصاحب منصبهای انگلیس بیشتر سعی میکنند که انهارا از یکدیگر دور نگاه بدارند و آنها را از همدیگر"}
{"book": "adl0965", "page": 353, "text": "فصل پنجم\n۹۶\nجدا نمایند در اواخر فرمان فرمائی لارد دفرین بعضی مطالب وقوع یافته لازم گردید که مطالب\nمذکور را خودم شخصاً با سفارتی که آنرا بجهت این مقصود بکابل دعوت نموده بودم قطع و فصل نمایم ولی\nموقعی بدست نیامد و در ماه نومبر ۱۸۸۸ میلادی لارد دفرین از هندوستان رفت و اسباب\nتاسف و حسرت تمام رعایا و دوستان سلطنت هندوستان گردید چون مردم سیاسی دان\nعاقلی مثل فرمان فرمای خودشان هرگز ندیده بودند حسرت جدائی او عمومی و بی پایان بود و وجود\nزوجه محترمه لارد دفرین هم در هندوستان کمتر از وجود شوهرش مغتنمایه نبود مشارالیها اول\nکسی بود که بانی بنیان عالی مریضخانه های زنانه برای زنهای هندوستان گردید و صرف نظر از\nاقدامات دیگر بجهت همین یک فقره هم اسم مشارالیها در تواریخ هندوستان تا ابد درخشان\nخواهد بود زیرا که مشارالیها یکی از خوانین مجلله بزرگوار بوده است و غمخواری او نسبت بامثال خود\nزیاد تر از سایر زوجات فرمان فرمایان سابق بوده است بعد ازان لارد لانسدون بفرمانفرمائی\nهندوستان منصوب گردید ازین تاریخ زمان اشکالات و مناقشات بین افغانستان\nو برطانیه عظمی مجدداً شروع گردید در این کتاب شرح این مطالب را بیان نمی نمایم اولاً بجهت اینکه\nکتاب گنجایش ندارد و ثانیا برای اینکه شایسته نیست که مطالب مذکور را آشکارا بیان نمایم همین\nقدر کفایت میکند که اظهار بدارم در ان وقت آن اشخاص بزرگ امنیت طلب که مشاورین\nفرمان فرما بودند از هندوستان رفته بودند مثل سر دانلد استیوارت سپه سالار هندوستان و\nسایرینی که اسامی آنها را اظهار نمیدارم چون می ترسم که مرا متملق بشمارند و جنرال امیر احمد خان که\nاز جانب من بدربار دولت هندوستان بسفارت مامور بود و از عقل و تجربه خود را بطه دوستی\nدر زمان فرمان فرمائی سه نفر از فرمان فرمایان استحکام داده بود ازین دنیا رحلت نموده بود لارد\nرا برتس بمنصب سپه سالاری هندوستان منصوب گردید و مشارالیه طالب پولتیک پیش افتادن\nدر امورات بود و دولت هندوستان شروع بمداخله نمودن با سرکرده های سرحدی افغانستان\nنمود و کوه خوجک را ترنل نزده (یعنی سوراخ نموده) راه آهن خود را بطرف چمن نوکه نقطه مرزی\nافغانستان"}
{"book": "adl0965", "page": 354, "text": "فصل پنجم ٩٧\n\nافغانستان است ممتد نمودند و از همان سمت عساکر خود را هم بسرحد افغانستان نزدیک تر آورده مشغول\nساختن استحکامات وتدارکات دیگر باندازۀ گردیدندکه افغانهای جاهل وبی تربیت اشتهار داده که راه\nآهن انگلیسها عنقریب داخل قندهار میشود و شکر انگلیس بکابل حمله می آورد لهذا الازم است که ما هم\nبجهت جهاد حاضر باشیم و در این وقت مراسلات (لارد لانسدون) بمن رسید و تحریر مراسلات مذکور\nبقسمی بودکه من بعبارات آن مانوس نبودم و از وضعی که سایر فرمان فرمایان هندوستان داشتند\nخیلی تفاوت داشت وضع تحریر مشارالیه بشکل نه بود و در امورات حکومتی داخله من مصلحت میداد\nومیگفت که بارعایای خود باید بچه قسم رفتار نمائی من تکلملت اورا نمیتوانستم تحمل نمایم چراکه اگر\nمن تعرض نمینمودم دولت انگلیس خیال میثموند که آنها حق دارند در امورات داخله من\nمداخله نمایند و این معنی بکلی مخالف شرایط عهدنامۀ ما میبود دران وقت من مشغول ساختن راه پدرادی\nبودم که مشرف بر راههائی که از روسیه بترکستان می آیند میباشد و نیز مشغول مستحکم نمودن نقاط\nدیگر سرحدی شمالی و غربی افغانستان بودم و نیز اراده داشتم که بهرات رفته استحکامات آنجا را\nملاحظه نمایم و عساکر داوطلب از طوایف درانی و غلجای که بین هرات وقندهار میباشند بگیرم\nدر انوقت مراسلاتی از کابل و قندهار بمن رسید که انگلیسها راه آهن خود را میخواهند داخل خاک\nافغانستان نمایند و عساکر خود را نزدیک سرحدات مملکت من مشغول جمع آوری میباشند و در\nمراسلات مذکور نیز نوشته بودند که سرکرده گان سرحدی افغانستان که خود سر بودند و تا حالا\nکناره جوئی میکرد ه اند الحال شروع بمداخله نمودن در امورات کرده اند حتی بعضی اشخاص گفتند\nکه انگلیسها خیال دارند قندهار و کابل را تصرف نمایند این اطلاعات که مزید بر مراسلات غیر\nمعتاد فرمانفرما بود اسباب وحشت من گردیدند احضور خود را در مرکز سلطنت لازم دانسته با وجود\nآنکه مشغول کار معتنای مستحکم نمودن سرحدات شمالی وغربی مملکت خود بودم مجبور شدم که\nمُعجلاً بکابل رجعت نمایم و در تابستان سنهٔ ١٨٩٠ میلادی وارد کابل گردیدم و سردار نور محمد خان را\nکه از جانب من حاکم قندهار بود و مانع از آوردن راه آهن را در داخلۀ مملکت نشده بود و در باب"}
{"book": "adl0965", "page": 355, "text": "۹۸\nفصل پنجم\nآن اطلاعی هم بمن نداده بود معزول نموده او را بکابل احضار کردم مشارالیه بخزانه دولتی\nهم مبلغی وجه نقد باقی کار بود زمانیکه مشارالیه مشغول پرداختن محاسبات خود در کابل بود وفات\nکرد حکومت لارد لانسدون بهمینکه تشویشات ناگوار بجهت من فراهم آورده بود قانع نگشته اقدامات\nدیگر هم نمود حتی توپهائیکه من از پول خود در هندوستان خریدم جلوگیری کرده نگذاشتند بکابل\nبیاورند علاوه بر آن بتجار من بمن اطلاع دادند که حکام سرحدی مال شخصی تجار افغان را از قبیل\nآهن و فولاد و مس و غیره را جلوگیری نمودند بهانه اینکه اینگونه اجناس بجهت ادوات حربیه میباشد\nو میگویند تا زمانیکه در باب دوستی افغانستان با یقین حاصل نشود ما نمیتوانیم این اجناس را\nبگذاریم که داخل افغانستان نمایند از این بیشتر دیگر چه بی احترامی نسبت بمن میخواستند نمایند در\nنظر رعایای خودم محقر شدم توپهای مرا مانع شدند و اجناس تجار را هم جلوگیری نمودند دایم کار\nدر تواریخ ملل متمدنه که بین انها در همه جا تجارت بوضع آزا دیست تازه گی داشت اگر من مثل امیر\nشیر علیخان و بعضی از حکمرانهای سابق افغانستان مجهول و بی تجربه بودم یقینا جنگ گرفته\nیا بجهت کمک بروسها رخ می نمودم و این امر پیش منجبر بخرابی من میشد و زحمت تازه هم بجهت دولت\nهندوستان فراهم می آمد و من هم شاید چنین مراسله در جواب مراسلات دولت هندوستان می نوشتم\nکه منجبر باین میگشت که آنها بمخالفت من میجنگید ولی من بسیار زیرک بودم و بهانه بدست انها نمیدادم\nکه متعرض من بشوند فقط از اقدامات فقرات مذکور اجتناب نمودم بلکه بکمال بی اعتنائی را\nهم بخرج دادم دولت هندوستان از وضع حرکات من چنان مطمئن گردیدند که در موقع بسیار\nنازکی زمانیکه از جهت اغتشاش طائفه هزاره که در مملکت من پیدا شده بود پریشان بودم دولت\nمشارالیها با مردیگری هم اقدام نمودند و این اغتشاش در تمام افغانستان چنان سرایت\nکرده بود که حتی مستخدمین خودم از نزد من فرار نموده بشورشیان ملحق گردیده بودند و بعضی اشخاص از\nشهر کابل و از ده خنک هم که از مضافات کابل است با شورشیان ملحق شده بودند در تمام مملکت\nمن هزاره ها بمخالفت من میجنگیدند و خوف شورش عمومی میداشتم در چنین وقتی کمکی که از هندوستان\nبمن"}
{"book": "adl0965", "page": 356, "text": "فصل پنجم\n۹۹\nبین رسید البتہ ما قومی بود باین مضمون که دولت ہندوستان نمی‌تواند بجهت وعده های مبہم\nنامعلوم شما برای دعوت نمودن سفارت انگلیس بکابل انتظار بکشند لہذا لارد رابرتس سپہ سالار\nہندوستان بالکثر زیادی بجهت محافظت او بکابل فرستاده میشود پذیرفتن ده ہزار نفر سربازی\nکه باید آنها ر امثل مہمان خود پذیرائی بنمائیم کار خیلی صعبی بود چون میبایستی صد ہزار نفر سرباز را بجهت پذیرائی\nآنها حاضر نمایم لہذا چون دیدم که دولت ہندوستان درصدد فراہم آوردن اشکالات میباشد\nبدون اینکہ احدی از مامورین دولت من غیر از منشیهای مخصوص از اراده من مطلع بشوند مرا سلہ بعنوان\nلارد سالسبری که صدراعظم دولت برطانیه عظمی بود نوشته بتوسط یک نفر دوست خود بانگلیستان\nفرستادم در ان وقت لارد کراس وزیر امور ہندوستان و سرجان کا رست نائب او بود من از اینها\nامتنان دارم که مراسلہ مرا بملاحظہ لارد سالی بپیر رسانیدند اگرچہ تمام خواہشہا را کہ در مراسلہ خود نموده\nبودم نپذیرفتند ولی از خوش بختی دیگر جنگی اتفاق نیفتاد ولکن مناقشاتی که بین دولت من ولارد\nلانسدون بود بکلی مرتفع نگردید تا زمانی که را برتس از ہندوستان رفت و جنرال سرژورژاویسٹ\nبعوض او بپسپہ سالاری ہندوستان منصوب گردید و سفارت سر مارتیمر دورند در ۱۸۹۳ میلادی\nبکابل آمد از اظہار این امر مشعوفم که بعد از ان لارد لانسدون و من با ہم دوست شده از یکدیگر\nمفارقت نمودیم و من خیلی آسوده شدم نظر بحالات تواریخ زمانهای گذشته افغانستان از ملاحظہ\nاین معنی نتوانستم صرف نظر نمایم که ہر فرمان فرمائی که خواسته و توانسته است جنگی بر پا نماید چرا که\nمشارالیه در کارهائی که راجع بدولت افغانستان بوده اختیار کامل داشت و چون مجلس\nپارلمینٹ برطانیه عظمی فقط قول فرمانفرمایا را اصغای نمودند لہذا فطرتاً بدون حقیقت رسمی\nحکم آن مسئله را بحقانیت فرمان فرمایان نمودند جہتش این بود که حکمرانهای افغانستان نماینده در\nدربار دولت انگلستان نداشتند و وسایلی ہم بدست آنها نبود که دولت انگلیس را از حقیقت\nمسئله از جانب طرف مقابل مطلع سازند لہذا خیلی مایل بودم که نماینده من در دربار فرمانفرما\nمثل آنکہ ہمیشہ بوده است مقیم باشد و نیز بتوانم که با دولت انگلستان ہم مذاکرات نمایم بسبب"}
{"book": "adl0965", "page": 357, "text": "فصل پنجم\n۱۰۰\n\nرفتاری که حکومت لارد لانسدون نسبت بمن کرده بود مجبور شدم که لزوما این اقدام را بنمایم و\nرفتار مذکور نزدیک بود که ما را بجنگی بیندازد و اگر درین امر دیگری غیر از من بود یا بر وسهائیکه میکرد و این\nاقدام مثل امیر شیر علیخان منجر بخرابی او میشد یا مثل یعقوبخان با دولت هندوستان بعضی تعهدات\nمی نمود که اجرای آن امکان نداشت و اینگونه تعهدات بلاشک او را خراب میکرد تمام این جور واقعات\nزمان گذشته بجهت من سر مشقی بود اسلاف من از اینگونه تدابیر دو چار خسار تها شده بودند ولی من از\nسبقی که اشتباهات آنها بمن آموخته بود مستنفع گردیدم از تصور این امر مکدر بودم که دولت\nافغانستان تا یکدرجه تحت امر سر فرمانفرمائی که بهندوستان مقرر شود میباشد و من که امیر افغانستانم\nآلت بازیچه هستم که سر مان فرما بهر شکلی خواسته باشد آنرا بگرداند هنوز هم ساعی هستم که افغانستانرا\nازین خطره دائمی برهانم زیرا که افغانستان دولت آزادی هست و دلیلی ندارد که نسبت با ومثل دولت\nآزادی رفتار نمایند و نیز میدانستم که اگر از جانب من نماینده در لندن باشد مردمان افغانستان که\nاز نیک فطرتی انگلیسهائی که در خود انگلستان میباشند و از قوت سلطنت برطانیه عظمی کمتر\nاطلاع دارند بتوسط یکی از هموطنان خود که نماینده آنها در لندن باشد بهتر بصیرت پیدا می کنند\nو از بودن یک نفر مامور رسمی از مردم افغانستان در لندن یقیناً تالیف قلوب افغانها نسبت\nبانگلیسه ا خواهد شد و آنها را از صنایع و علوم و تمدن برطانیه عظمی آگاه خواهد ساخت و این امر اسباب\nازدیاد روابط و علایق دوستی طرفین خواهد شد و این دو ملت از یکدیگر بهتر خبردار خواهند شد برای\nحصول این مقصود و برای بعضی مطالب دیگر که بخیال من مناسب بود امناء دولت انگلیس را مطلع\nسازم و برای شرفیابی خدمت خاتونی که بزرگتر از او هیچ در این عالم بتخت سلطنت جلوس ننموده\nاست مصمم شدم که خودم بانگلستان بروم میدانستم که فوائد زیادی بوسیله باب مراوده که خودم\nبا ملت انگلیس مفتوح نمایم حاصل خواهد شد بعد از مراجعت سرمارتیمر دوراند از کابل با نگلستان\nدر بهار ۱۸۹۵ میلادی دعوت نامه بمن رسید از حصول مقصود خود بسیار مشعوف گردیدم این دعوت\nرسمی را سر هنری فولر) که آن وقت وزیر امورات هندوستان بود امضا نموده بود خلاصه مضمونش این\nبود"}
{"book": "adl0965", "page": 358, "text": "فصل پنجم\n۱۰۱\nبود که علیا حضرت ملکهٔ انگلستان مرحمت فرموده شما را یا یکی از پسرهای شما را دعوت میفرماید که بجهت\nملاقات علیا حضرت ایشان تشریف بیاورید مراسلات دوستانه هم از والا حضرت ولیعهد انگلستان\n(دوک آف کانات) و دیگر امراء برطانیه عظمی بمن رسیده اظهار داشته بودند که مایل میباشیم از ملاقات\nشما مسرور گردیم ولی از کم سعادتی در همان اوقات ناخوش شدم و مرض این قدر امتداد و اشتداد پیدا\nنمود که امید زندگانی من کمتر بود تمام اطبا و در بار من که هملتن خانم در آن وقت باتفاق آنها معالج\nمن بود از ابتلاء من متوحش بودند قبل از انکه جواب دعوت نامه را بنویسم مراسله از جناب جلالتمآب\n(مستر ژوژ کرزن) که حالا لاردکرزن است بمن رسیده اظهار داشته بود که من بطرف چترال\nوکوهستان پامیر عازم هستم و مایلم که شما را هم ملاقات کنم و منتظر اجازه میباشم که بکابل آمده از شما دیدن\nنمایم لہٰذا جناب مغزیٰ الیہ را دعوت نمودم و ایشان چند روزی در کابل مهمان من بودند چندين\nفقره صحبتهای دوستانه بین ماها شده هرچند مغزیٰ الیہ زبان فارسی نمیدانستند و من زبان\nانگلیسی را نمیدانستم ولی بتوسط منشی باشی با یکدیگر تکلم میزدیم ازین صحبتها معلوم شد که مغزی\nالیہ جوانی خیلی دلپسند و کارکن و با اطلاع و مجرب و بلند همت میباشند و نیز مغزیٰ الیہ بسیار\nظریف و شوخ بود و ما اکثر از حکایات خوش مزه او میخندیدیم اگرچه ملاقات مستر کرزن شخصی و دوستانه\nبود و هیچ وجه سمت رسمیت نداشت ولی باز هم ما تمام امورات معتـنابه دولتی را مطرح مذاکره\nنمودیم فقرات مخصوصی که صحبت داشتیم در باب سرحد شمالی و غـربی افغانستان و در باب\nجانشین من بتخت سلطنت بود پسرهایم حبیب الله خان و نصر الله خان مستر کرزن را بمنازل\nخود دعوت نموده مجالس آنها بسیار خوش گذشت از ملاقات مغزی الیہ این قدر مسرور شدم\nکه میل و خواهش من بیشتر شد در اینکه خودم و پسرهایم و ماسورین من و سایر بزرگان مامورین انگلیس\nرا اکثر اوقات که ممکن باشد ملاقات نمائیم ولی بکمال یاس و تاسف را دارم که ناخوشی من مرا ازین مسرت\nمحروم ساخت و پسر ارشد من که کاملاً استعداد اینگونه سفر را داشت و زبان انگلیسی را هم\nمیتوانست تکلم نماید نتوانست برود بعلت آنکه مبادا در زمان غیبت او وقعه برای من روی دهد"}
{"book": "adl0965", "page": 359, "text": "فصل پنجم\n۱۰۳\nو علاوه بر آن تمام امورات دولتی هم در ان وقت بعهدهٔ او بود پسر دیگری که بکمال رسیده باشد\nشخص نصرالله خان برادر صلبی و بطنی حبیب الله خان بود لهذا او را مامور نمودم که از جانب من بانگلستان\nمسافرت نماید علاوه بر مراسلاتی که بعنوان علیا حضرت ملکه و شاهزادگان عظام خانواده سلطنتی\nو امراء دولت برطانیه عظمی باو سپرده بودم کتابچه دستورالعملی هم باو دادم و امر نمودم که در تمام مسافرت\nخود از ان قرار رفتار نماید پسرم در ماه اویل سنه ۱۸۹۵ میلادی از کابل عازم گردیده در ماه مه وارد\nلندن گردید و در ماه اوت از لندن حرکت نموده در زمستان همان سال از راه کراچی و قندهار\nبکابل مراجعت کرد ولی کمال یاس دارم که این مسافرت اسباب مخارج بعائده زیادی\nبجهت هر دو دولت فراهم آمد چرا که مسافرت مذکور بکلی مثمر ثمری نشد زیرا که نه فقط بین اشخاص بزرگ\nبلکه حقیر ترین اهالی مملکت ما رسم این است که نباید خواهش مهمان را رد نموده او را مایوسانه برگردانند اگرچه\nدشمن هم باشد و امکان ندارد کسی داخل خانهٔ میزبان خود بشود و توقع مهربانی نداشته باشد ولی\nخواهش مرا بسردی اصغاء نموده و با شیرین زبانی رد کردند و پسر مرا که پسر یک نفر سلطانی و مهمان\nسلطانی بزرگ بوده است مایوسانه برگردانیدند گمان میکنم خواهشی که نموده بودم که نماینده من\nدر لندن باشد یا اقلاً اجازه بدهند که با دولت انگلستان مستقیماً مذاکرات نمایم و با دولت هندستان\nهم محاورات داشته باشم در مجلس پارلمنت بطوریکه شاید اظهار و منکشف نشده بود و الا اکثر مجرب\nترین اجزاء پارلمنت فوائد این مطلب را بجهت استحکام دوستی این دو ملت و برای تقویت و تربیت\nافغانستان ملتفت میشدند ولی در خصوص این جفت در یکی از فصول ما بعد که در باب تدابیر آتیهٔ\nافغانستان میباشد قدری بیشتر و واضح تر شرح خواهم داد و عجالتاً بجهت مطالعه کنندگان این\nکتاب همینقدر کافیست که محاورات متعارفی بین هندوستان بتوسط نماینده های مسلمان\nآنها میباشد که در کابل و کلکته اقامت دارند و بهمان رسم قدیم رو و بدل میشود یعنی این فقره نیست\nکه تمام دنیا ترقی نماید و حالات و اوضاع این دو مملکت تغییر نپذیرد ولی رسم قدیم مذاکرات آنها\nنباید اصلاح بشود یکدو کلمه بجهت اظهار تشکر از علیا حضرت ملکه و تمام حصه از خانواده سلطنتی و\nبزرگان"}
{"book": "adl0965", "page": 360, "text": "فصل ششم\n۱۰۳\n\nبزرگان و عموم اهالی انگلستان برای مهربانی که نسبت بپسرم که نماینده من بود نموده بودند بیان\nمی نمایم و البته جهت رفتار سرد بعضی از مامورین مرا و امیدارد که از مموشیی که دارم صرف نظر نمایم\nاز اظهارات مهربانیها نیکه علیا حضرت ملکه انگلستان نسبت بپسر نصرالله خان فرموده اند\nبسیار مشعوف میباشم یک فقره اظهار مهربانی مذکور اینست که علیا حضرت ملکه معظم الیها\nنشان درجه اول سنت میخائیل و سنت ژورژ بد و نفر از پسر هایم یعنی حبیب الله خان و نصرالله\nخان اعطا فرمودند پسرم کتابچه در شرح مسافرت خود و اطلاعات از وضع معاشرت انگلیسها نوشته\nو آن کتابچه در مطبع کابل بچاپ رسیده است ولی چون مقرون بصلاح نبود کتابچه مذکور را توقیف نمودم بیشتر از این مختصر\nفصل ششم در باب سرحدات افغانستان و سفارت سرمارتیمر دوند\n\nمطالعه کنندگان کتاب من البته تا بحال باید دانسته باشند که من بچه قسم افغانستاز سلطنت\nساخته ام افغانستانی که قبلاً بچندین حکومتهای خود سر منقسم بود و هر رئیسی جداگانه در آنجاها\nریاست داشته است و نیز سنجیده باشند که بچه قسم مملکت خود را که در وقت جلوس من بتخت\nسلطنت غیر از شهر کابل و جلال آباد و معدودی چند از نقاط دیگر نبوده است چه قدر وسعت\nداده ام و البته مسبوق شده اند که بچه قسم ولایات قندهار و هرات را در سنه ۱۸۸۱ میلادی متصرف\nگردیدم و ولایات روشان و شغنان را در سنه ۱۸۸۳ بتصرف نمودم (هر چند شغنان تا سنه ۱۸۹۵ متنازع\nفیه بود و در سال مذکور بتوسط سفارت سرمارتیمر دوند قرار محل مذکور رسماً داده شد) در همان\nسال حاکمی از جانب خود موسوم به غفار خان تاتار بعوض علی مردان خان که سرکرده بومی (واخان)\nبود بحکومت واخان مقرر داشتم واخان مملکت کوهستانی بطرف جنوب شغنان\nمیباشد و بطرف جنوب واخان چترال واقع است مطالعه کنندگان کتاب\nمن نیز مطلع شده اند که بچه قسم میمنه را در سنه ۱۸۸۴ میلادی بقبضه اقتدار در آوردم\nونیز هزاره جات را در سنه ۱۸۹۳ و کافرستان را در سنه ۱۸۹۵ مفتوح نمودم و مملکت خود را وسعت دادم"}
{"book": "adl0965", "page": 361, "text": "(۱۰۴)\nفصل ششم\nاگرچه کافرستان را بعد از سفارت سرمارتیمر دوراند که مستقرارداده بودند ولایت مذکور جزو مملکت\nمن باشد چگونه تسخیر کردم وقتی که مشغول بهم زدن وضع حکومتهای موروثی مستقله افغانستان\nبودم که مملکت را بصورت سلطنت قومی درآورم از لزوم این امرکه سرحدات مملکت خود را با ممالک\nهمسایهاتحدید نمایم غافل و بخیال نبودم خوب میدانستم که بجهت سلامتی و محفوظ بودن سلطنت\nمن لازم است که خطهای سرحدیه که بین ممالک من و همسایه های من میباشد تحدید نمایم برای\nاینکه تخطیات آنها جلوگیری بشود ازمناقشات ومنازعات آسوده باشم میدانم که درین مأته رقم\nدولتهای معظمه بر این است که ولایات جز را ضمیمه مملکت خود نمایند و بجهت پیشرفت خیال خود که\nممالک ضعیف را بممالک خود ملحق نمایند تمسک بتدابیر وتمهیدات مختلفه میشوند مثلاً تدبیراول اینست\nکه ملل ضعیف را بین خودتقسیم مینمایند و باین وسیله هر یک از غاصبین قوی قسمت خود را می برند\nازعدالتی که این دولتهای قوی در حق ملتهای ضعیف اجرا میدارند حکایت مرد فقیری که\nساعت اورا دزد برده بود بخاطرم رسید مشارالیه نزد یکی از سرگردهای دزدها که خود را حاکم مینامید\nعارض شد حاکم گفت من نمیتوانم ساعت شمارا پیدا نمایم ولی قسمت مرا چه میدهی آن مرد بیچاره\nتظلم میکرد و میگفت من نیامده ام که چیزی بشما بدهم بلکه آمده ام چیز را که از من برده اند بدست\nآورم در جوابش حاکم گفت دلیلی ندارد که شما ساعت خود را بشخصی که از من ضعیف تر میباشد بدهید\nمن از جهت خود بهره میبرم لهذا زنجیر ساعت را برای خود از او گرفت بعد ازان مرد بیچاره خیال کرد\nکه اگر نزد اقضی القضاه بروم دیگرکه اسباب زینتی نزد من نیست باید بهم لابد قسمت او عمامه لباسها\nمن خواهد بود پس برای خودم هیچ لباسی باقی نخواهد ماند که خود را بآن بپوشم لهذا مشارالیه بهمین\nقدرعدالت قانع شده بمنزل خود مراجعت کرد کمانم براین است اگر مطالعه کنندگان\nکتاب من این عدالت را با فقره معامله چین مقابله نمایند خواهند دانست که من برخطا نرفته ام\nتمهید ثانی اینست که دول معظمه با همدیگر مشغول اسباب چینی و اتفاق پنهانی میشوند و این کارها\nرا سیاسی دانی و پولتیک مینامند و با همدیگر قرار میدهند که اگر شما فلان مملکت را متصرف\nشوید\nمرا"}
{"book": "adl0965", "page": 362, "text": "فصل ششم\n۱۰۵\nشوید و ما فلان مملکت را بتصرف درآوردیم متعرض حال یکدیگر نخواهیم شد نوع ثالث متصرف\nشدن این ولایات این است وقتیکه سرحدات خود را با دولت همسایه متدیدی کنند بعض مملکتها را\nکه خیال دارند بتصرف خود درآورند غیر معین میگذارند و اینها را ولایات بیطرفی مینامند و بدولت\nهمسایه خود میگویند که این ولایات باید مستقل باشند و نباید شما یا ما متعرض حال آنها بشویم باین بهانه\nکه اینگونه مملکتها یا ولایتها را مستقل مینامند دیگر ادعای دول ضعیف همسایه را نسبت بآنها که تماماً یا\nجزواً مال خود آنها میباشد باطل میکردانند بعد ازان درین مملکتی که سماء مستقل میباشد باین قسم\nشروع ببازی درآوردن مینمایند بریس این ولایت مستقل یک راس اسپ سواری پیر از کار افتاده\nبا چند دست لباس نظامی کهنه و چند لول تفنک شش میله داده و باو میگویند که ما دوست\nیکدیگر خواهیم بود و دوستی ما بجهت شما کافی ست که شما را از حمله یا تخطی همسایه شما نگاه بدار دو شما باید دو\nو رفیق مطلق العنان ما باشید آن بیچاره خیال میکند در صورتیکه اینها آزادی او را تصدیق دارند\nچه ضرر دارد که با یکدیگر دوست باشیم و بر عکس بجهت او فائده هم دارد که آنها مسؤلیت حفاظت\nاو را از تخطیات خارجه بعهده خود میگیرند ولکن چندی نمیگذرد که اینها بسهولت بهانه پیدا میکنند این\nرئیس مستقل بیطرفی را متهم میسازند که عهد دوستی صادقانه خود را شکسته است یا بعضی اوقات\nرعایای خود او را تحریک میکنند که از تعدیات او باین قاضیهای بزرگوار تظلم و استدعای عدالت\nنمایند و بعد از اصغاء یک دو فقره ازین بهانه ها مملکت او را متصرف میگردند اگر دولت همسایه بگوید این\nاقدام شما برخلاف عهدنامه میباشد و شما با بد این ولایت مستقل را واگذار شوید بجواب میگویند\nبلی این ولایت آنوقت مستقل بود ولی حکمران آنجا عهدنامه با ما نموده خود را و ولایت خود را تحت\nحفاظت و در حوزه اقتدار ما درآوردند شما حقی ندارید که بعلاقه جات ما متعرض بشوید در اینجا\nاین مسئله تمام میشود بهمین قسمها دولت روس تمام سلطنت بخارا و ولایاتی را که بسمت شمالی\nو مغربی رود جیحون در سرحد افغانستان واقع است متصرف گردید و نتیجه این نفوذ و محافظت\nاین شد که روسها تمام این ولایات را بلع نمودند از طرف دیگر دولت هندوستان تمام ولایاتی را"}
{"book": "adl0965", "page": 363, "text": "فصل ششم\n۱۰۶\nکه بسمت شمالی مغربی و شمالی شرقی افغانستان واقع است و در زمانهای قدیم جزو سلطنت\nافغانستان بوده است تحت نفوذ و محافظت خود درآورند اسم این ولایات را آزاد گذاشتند آنها\nرا باسم حکومتهای بین افغانستان و هندوستان موسوم نموده رفته رفته تحت اقتدار خود در آوردند\nعادت رؤسای این طوایف سرحدی این بود که در تابستان وقتیکه هوای ولایت خودشان گرم میشد\nنزد حکمرانهای افغانستان می آمدند و با مرای افغانستان میگفتند که ما دوست شما میباشیم و از انها وجه\nنقد و خلعتها میگرفتند و در زمستان نزد حکام هندوستان میرفتند و از انها هم وجه نقد و خلعتی\nمیگرفتند از این جهت این هر دو دولت آنها را تحت محافظت خود میدانستند و در واقع انها تحت\nمحافظت این چند دست خلعتها بودند هیچ یک از امرای بخارا یا افغانستان نتوانستند از دولت روس\nیا انگلیس خواهش نمایند که ولایات مستقله مذکوره را متصرف نگردند و دولت روس یا انگلستان هم\nبقسمت یکدیگر دست اندازی نمینمودند چراکه از طرف مقابل مواخذه میگرد جواب میدادند که این ولایات\nدرحوزۀ تصرف و اقتدار ماست و شما حق ندارید مداخله نمائید چون دیدم هر دولتی ساعی است هروقت که\nاز این ولایات را که بجهت او ممکن باشد تصرف نماید من هم سعی نمودم هروقت پیشرفت کند قسمتی از این\nولایاتی که سابقاً جزو افغانستان بوده والحال تحت حکمرانی رؤسا خود سر بوده و با آنها دوست شده\nمتصرف گردیدم همان اوقات نیز اقدام کردم که خطوط سرحدی خود را با همسایهای خود قبل از اینکه\nجلو بیایند تحدید نمایم در ماده تحدید خطوط سرحدی قطع و فصل این مسائل با دولتین ایران و چین\nزحمتی نداشت چرا که نه قوت داشتند و نه اراده داشتند که قطعۀ خاکی را که داخل حوزه افغانستان\nاست متصرف شوند لهذا بدون اشکالی یا گفتگوی خط سرحدی بین افغانستان و ایران (زکوه سیاه)\nتا نزدیک (دهنه ذو الفقار) تحدید گردید و بهمان قسم گوشه کوچکی از افغانستان که نزدیک به انخان درخشان\nمیباشد و با سرحد چین اتصال دارد بدون گفتگویی تحدید شد\nتقسیم سرحدات بین روس و افغانستان\nمشکل ترین و محنت نمایه ترین سرحداتی که باید تقسیم و تحدید میشد بین مملکت من و مملکت دو نفر\nاز قوی"}
{"book": "adl0965", "page": 364, "text": "( ۱۰۷ )\nفصل ششم\nاز قوی ترین ہمسایهایم بود یعنی دولتین روس و انگلیس که دو دولت بزرگ در خاک آسیا میباشند\nهر چند واقعاً بزرگترین دولتهای دنیا نبوده باشند و اینها بزرگترین ملتی هستند در روی زمین که\nهمیشه در صدد تصرف ممالک دیگران میباشند اگر چه اکثر اهالی ممالک مشرق زمین که اینها مفتوح نموده\nبواسطه گرانی و قحطی آنجاها متصلاً میمیرند و اینها بجهاتی که برخودشان معلوم است هر ساله بمرتبه دیگر\nپیشرفت نماید مشغول تصرف سایر ممالک میباشند و دائماً بحمله میخرند مملکت من مانند گوسفند بیچاره ایست\nکه از دو طرف شیر و خرسی بچشم طمع خیره خیره او را می پایند و بدون محافظت و مد و حافظ حقیقی این طعمه\nکوچک نمیتواند تا مدت زیادی خود را در این میانه نگهداری نماید اول اقدام نمودم که سرحد شمالی و مغربی\nخود بتوسط و وساطت دولت انگلیس با دولت روس تحدید نمایم و بعد از مذاکرات متعارفی که با دولت\nهندوستان در این باب بعمل آمد کمیسیونی که مرکب از مامورین دولت هندوستان و مامورین من بود\nدر ماه ژویت ۱۸۸۵ میلادی تشکیل یافت که این مسئله را قطع و فصل نمایند رئیس کمیسیون انگلیسها\n(جنرال سترمبلزون) بود و رئیس کمیسیونی روسها (جنرال زلینا) بود و جواب مراسله که از جنرال انگلیس بمن\nرسیده بود نوشتم که زمان توقف خود در روسیه و عده بروسها نداده بودم که حالا آنها بتوانند آنرا\nنسبت بمن اظهار نمایند لهذا بهیچ وجه از آنها خوفی ندارم و تا زمانیکه قوت داشته باشم یک ذره خاک\nافغانستان را بروسها واگذار نخواهم نمود لهذا باید خط سرحدی را بین مملکت روسیه و مملکت من با بغرضم\nتحدید نمائید ولی افسوس نتیجه خوبی حاصل نشد روسها از اینکه سرحدات خود را با آنها تحدید نمودم رنجیدند\nو آزرده خاطر گشتند زیرا که مقصود این بود که جلوخطی آنها گرفته شود مخصوصاً اسباب رنجش آنها این\nبود که من سرحدات مذکور را بوساطت انگلیسها تحدید مینمودم بدین جهت روسها بهرعجله که ممکن\nبود رو بطرف سرحدات افغانستان جلوی آمدند من چون از قصد آنها مطلع شده بودم که میخواهند پنهجدوم)\nرا بگیرند خیلی سعی نمودم که انگلیسها را وادارهم بمن اجازه بدهند که باز هم شکری فرستاده پنجده را مستحکم\nنمایم و دلیل هم اقامه کردم که اگر جنگ هم نشود ضرری ندارد و شکر من در خاک خودم اقامت داشته\nباشند ولی دولت انگلیس نصیحت مرا قبول ننمود و نتیجه این شد که نفوس زیادی هم تلف گردید"}
{"book": "adl0965", "page": 365, "text": "فصل ششم\n۱۰۸\nو چنانچه قبلا مذکور شد در ۱۸۸۵میلادی مطابق ۱۳۰۲هجری روسها پنجه را متصرف شدند و در ماه\nمی سال مذکور فرماترهای هندوستان بمن نوشت که روسها قبول نموده اند در هفته ذوالفقا را\nبعوض پنجه ده تخلیه نموده بشما واگذار کنند و خط سرحدی بسمت کلران و مارد چاق معین شود و نیز رمانقرما\nنوشته بود که این قرار داد را روسها قبول نموده اند من بجواب مراسله فرمانفرما نوشتم که این قرار داد را\nمن هم قبول دارم و ازمعزی الیه خواهش نمودم که سواد قرار داد نامه مذکور را برای من بفرستند\nبتاریخ نهم ماه می ۱۸۸۵میلادی مطابق با ۱۳۰۲ هجری (کرنیل سر ویست رجوی ) بعوض (جنرال لمسدن)\nمامور گردیده مامورین من اول بمن اطلاع دادند که سرویست رجوی سند هائیکه رعایای من در اثبات\nخاک خود ارائه مینمایند کافی ندانسته باز هم اصرار دارد که سندهای دیگر ابراز دارند و این اسباب\nرنجش افغانها گردیده بود و من هم مکدر گردیدم ولی آخرالامر ملتفت شدم تحقیقاتی که سرویست رجوی\nبعمل می آورد و سندهای دیگر مطالبه مینماید ثابت میکند که مشارالیه بسیار شخص عاقل و دراندیشی\nمیباشد و نسبت برعایای من دوست است و میخواهد هر قدر ثبوتی که ممکن باشد تحصیل نموده ادعای\nافغانها را محکمتر نماید و مشارالیه بدون نزاع یا زحمتی تمام مسئله سرحدیرا قطع و فصل نموده بعد از انجام\nآن خود و همراهان او که بهندوستان مراجعت می نمودند در ماه اکتوبر ۱۸۸۵میلادی بکابل آمده\nملاقات کردند و من از خدمات آنها اینقدر مشعوف بودم که هر پذیرائی که در قوه داشتم از انها نمودم\nو سرویست رجوی و قاضی اسلم خان (کرنیل هولدیج) و (کرنیل یمیت) و چندین نفر دیگر از اجزاء کمیسیون\nمذکور نشانهای اعزازی طلا دادم میدانم که سرویست رجوی شخص سیاسی دان بسیار زیرکی میباشد\nو در زمان آتیه بهر خدمتی که مقرر شود اسباب ترقی بجیت او مهیا ست و امیدوارم که تمام کاریه\nراجعه بخود را بطور دلخواه انجام بدهد بتاریخ بیست و دویم ماه ثرویت ۱۸۸۷میلادی پروتکل\nآخری در سنت پطرزبورغ امضا شد و بتاریخ اول ماه اوت لارد دفرین مراسله در این باب بمن\nنوشت و من از همراهی که دولت انگلیس با من نمود بحد شمالی و مغربی مملکت مرا تحدید نمود ندبه\nکمال اظهار امتناع را نمودم و در ۱۸۹۲مجددا بین افغانها و رعایای دولت روس در باب آب دادن\nاراضی"}
{"book": "adl0965", "page": 366, "text": "(۱۰۹) فصل ششم\nاراضی آنرا که متصل بچین میباشد گفتگوئی حاصل شد و بجهت قطع و فصل این امر دولت هندستان\nکرنیل یمت را مامور نمودند و مشارالیه هم مسئله مذکور را بدون ستیزه و نزاعی تمام نمود کمیسیون سرویت\nرجوی مسئله سرحدی را فقط از دهنه ذوالفقا تا خواجه سالار تحدید نموده بودند اگر چه از دولت هندستان\nخواهش نمودم که این خط سرحدی را تا کوهستان پامیر ممتد نمایند ولی اقدامی نمودند اگرچه بموجب عهدنامه\n۱۸۷۳ میلادی روسها قرار داده بودند که بدخشان و واخان جز مملکت افغانستان بوده باشد لیچونی روشان\nو شغنان مشرف براه پانی است که از روسیه بطرف هندوستان میروند روسها اسباب چینی مینمودند که این\nدو نقطه را تصرف نمایند ولی من پولتیک آنها را قبل از وقت ملتفت شده حکامی از جانب خود فرستادم\nتا قبل از انکه روسها بتوانند داخل آنجا با شوند آن ولایت را متصرف شویم و من دراین مسئله از دو جهت\nاستحقاق داشتم اولا ولایت مذکور بموجب عهدنامه ۱۸۷۳ میلادی جز مملکت من بوده است و ثانیا\nآنکه امیر بخارا جزی از ولایات دروازه را که بسمت کناره دست چپ رود جیحون واقع است متصرف\nگردیده بود باین سبب من هم محقق بودم که آن نقطه ولایت شغنان را تصرف نمایم که بسمت کناره دست\nراست رودی واقع است که از دریاچه موسوم (بویکتوریا) جاری میباشد این پیش دستی من در تصرف\nولایات مذکور بتاریخ بیست و چهارم ماه ژویت ۱۸۸۳ میلادی در محل سورتاش بین کرنیل مانوف و\nمامور من شمس الدین خان منجز بزد و خوردی شد که در جای دیگر مذکور گردیده است در ماه نوبر ۱۸۸۳ این\nماده بین من و سفارت سرمار تیمر دوراند قطع و فصل گردید و بعد از ان در ۱۸۹۳ میلادی عساکر خود را\nاز ولایات مذکور احضار نمودم و در عوض ولایات دروازه را متصرف شدم در ماه مارت ۱۸۹۵ بین\nدولت روس و دولت انگلیس قرار داده شد که جز ولایت (درواز را که این طرف رود جیحون واقع\nاست امارت بخارابا فغانستان تسلیم نماید و افغانها نقاط ولایات شغنان و روشان که تجنار دست\nراست رود پنجه و رود جیحون واقع است تخلیه نمایند و رود برا که موسوم بویکتوریا جاری میشود دفعۀ ثانی\nبدست آورده خط سرحدی افغانستان معین و مشخص گردید خداوند را شکر میکنم که ازان وقت تا بحال\nاز نزاع و گفتگو های دائمی در باب سرحد شمالی و مغربی مملکت خود آسوده شدم و تا امروز امنیت"}
{"book": "adl0965", "page": 367, "text": "فصل ششم\n۱۱۰\nو آرامی بسته است امیدوارم از خداوند تبارک و تعالی که این امنیت را همیشه برقرار داشته\nباشد و نفوس این کله انسانی را خودش محافظت فرماید\nتقسیم سرحدات بین هندوستان و افغانستان و آمدن سفارت سرمارتیمر دوراند بکابل\nبعد از نیکه سرحدات خود را با سایرین همسایگان خود تحدید نمودم لازم دانستم که سرحدات بین مملکت\nهندوستان را هم معین نمایم تا خطوط سرحدی اطراف مملکت من بطور قطعی تحدید شده مثل دیوار\nمحکمی بجهت محافظت مملکت من برقرار بوده باشند لهذا از لاردریپن و بعد از ان از لارد دفرین\nخواهش نمودم که بعضی از مجرب ترین صاحب منصبهای خود را بسفارت نزد من بکابل بفرستند که در باب\nبعضی مطالب گفتگو نمائیم و نیز مناسب دانستم که این مسئله سرحدی را با این چنین سفارتی تمام نمایم\nخود فرمانفرما هم از فواید این سفارت بی اطلاع نبود و خواهش نمودم که سرمارتیمر دوراند وزیر امور خارجه\nهندوستان بریاست سفارت مذکور مامور شود ولی از کم بختی اولاً ناخوش شدم و بعد هم شورش سردار\nاسحق خان در ترکستان واقع گردید این مسئله آمدن سفارت مذکور را بتعویق انداخت و خودم عازم\nترکستان گردیدم در مراجعت از ترکستان در سنه ۱۸۹۰ میلادی روابط من با دولت هندوستان همان\nطور بوده است که سابقاً مذکور داشته ام و بآن جهت مراسله بلارد سالیسبری نوشته بجناب\nمعظم له اظهار داشتم که من باید مناقشاتی که بین دولت من و دولت هندوستان فراهم آمده است\nبا مامورین دولت هندوستان قطع و فصل نمایم درین وقت لارد لانسدون مراسله بمن نوشت که\nلارد رابرتس صاحب را بریاست سفارت مذکور مقرر داشته است و من در این وقت\nمشغول جنگ با هزاره ها بودم و نیز این امر برخلاف میل اهالی افغانستان بود که لارد رابرتس را\nبا لشکر خیلی زیادی دعوت نمایند که بافغانستان داخل شود و من هم میترسیدم از آمدن این جور سفارت\nاسباب زحمت زیادی فراهم بیاید چون اکثر کسان و اقوام اهالی افغانستان در زمان گذشته در\nدعوای لارد رابرتس مقتول شده بودند یا مشارالیه اکثر آنها را تبعید نموده بود وازاین جهت مقرون\nبصلاح"}
{"book": "adl0965", "page": 368, "text": "فصل ششم\n111\n\nبصلاح نبود که او را بگذارم بالاشکر زیادی داخل افغانستان شود و نیز خیال کردم که لار و را برتسی شخص\nسپاهی میباشد و بجهت مذاکرات دولتی بسیار مشکل ست با او طرف شد مذاکرات پولتیک خارجه\nشخص سیاسی دانی لازم ست نه مرد سپاهی جنگی مخصوصاً مرد سپاهی که بعقیده من مؤید پولتیک جد و\nافتادن میباشد البته بدیهی ست که مرد سپاهی مشتاق دعوا و جنگ راه انداختن میباشند\nچنانچه اشخاص سیاسی دان وسلاطین طالب امنیت و اجتناب از جنگ میباشند علاوه برین بعضی\nاشخاص بمن گفتند مدت ماموریت اورا امتداد بدهند و بسپه سالاری هندوستان بر قرار باشد\nولی این امر ممکن نیست بدون اینکه اشکالاتی در سرحد شمالی و غربی هندوستان پدید آید و مشار\nالیه را در امورات آن سرحد کاملاً مسلط میدانند لهذا صرفه او در اینست که این مسئله را بجنگ و جدال\nبانجام برساند نه بصلح و امنیت من خودم باور نمیکردم که این اطلاع حقیقت داشته باشد و گمان میکردم\nبی اصل ست ولی بهر حال خیال میکردم این موقع مقرون بصلاح و مناسب نمی باشد که سفارت\nمذکور تشکیل بیابد لهذا قبول آمدن این سفارت را بعهده تعویق انداختم و فرمان فرمادراین مسئله\nاین قدر مصر بود که مراسله بمن نوشت که در واقع بمنزله الستیماتومی بود مضمون مراسله مذکور این بود\nدولت هندوستان نمیتواند دیگر انتظار وعده های مبهم شمار ابکشد که زمان آن نامعین ست\nلهذا بعد از فلان تاریخ انچه مصلحت خود را بدانند معمول خواهد داشت و در این وقت من نا خوش\nسختی بودم سردار عبدالله خان طوخی وسلطان محمدخان منشی باشی گفتم یک نفر انگلیس از انگلیسهای\nکه نزد من مستخدم بودند انتخاب نمایند تا از کابل بهندوستان رفت فرمان فرما را ملاقات نماید شاید\nتا ماده مذکور خیلی سخت و اهمیت پیدا ننموده علاج پذیر گردد خلاصه باین قسم مسئله مذکور معطل ننمودم\nو فوراً مراسله بفرما نفر ما نوشتم که مستر پاین با مراسله من بملاقات شما می آید تا در باب سفارت مذکور\nترتیبات لازمه را صورت بدهد و مقصود از مراسله مذکور این بود که حکومت هندوستان را ساکت\nنمایم و نگذارم که در این باب اقدامات بزرگی بعمل بیاور د بعد از فرستادن مراسله مذکور\nمراسله دیگر بعنوان فرمانفرما و مراسله بعنوان سر مار تیمر دوراند که در آن وقت وزیر امور خارجه"}
{"book": "adl0965", "page": 369, "text": "فصل ششم\nهندوستان بود نوشته بستر پای سپرده و با و گفتم بهندوستان برود و با و دستورالعمل دادم که بتانی\nمسافرت بنماید واگر ممکن باشد آمدن سفارت مذکور را بعهده تعویق بینداز و یا چندی معطل نماید\n(لاردرا برت) که مدت عزیمت او از هندوستان خیلی نزدیک میباشد عازم انگلستان گردد و از\nفرمانفرما خواهش نمودم نقشه بجهت من بفرستد و خطوط سرحدی را بطوریکه میخواهند معین نمایند\nروی نقشه مذکور تخمینا مشخص کنند تا بدانم کدام نقاط یا غستان را خیال دارند تحت نفوذ و حوطه\nاقتدار خود بیاورند بواسطه این تدبیر از آمال خود کامیاب شدم لارد رابرتس از هندوستان رفت\nو قبل از حرکت مراسله بمن نوشته اظهار تاسف نمود که از ملاقات شما مسرور نشدم من فورا\nسفارت مذکور را بکابل دعوت نمودم در اینجا لازم است بیان نمایم در نقشه که فرمانفرما بجهت من\nفرستاده بود ولایات وزیری و چمن و واستانسیر راه آهن آنجا و چغائی و بلند خیل و مهمند و سوات\nچترال و تمام ولایاتی که بین آنها واقع است همه را جزو هندوستان مشخص نموده بودند لہذا مراسله\nمطولی بفرمان فرما نوشته در باب طوایف سرحدی اظهارات مآل اندیشی نمودم که خلاصه آن از\nقرار ذیل است این طوایف سرحدی که باسم یا غستان معروفند اگر جزو مملکت من بشوند من میتوانم\nآنها را و ادارم بمخالفت دشمن انگلستان وافغانستان باسم جهاد در تحت بیدق حکمرانی که مرد مسلمان\nو هم دین آنها باشد (یعنی خودم) بجنگند و این مردم که بالفطره شجاع و جنگی و مسلمان متعصب میباشند\nلشکری بسیار قوی خواهند بود تا با هر دولتی که بهندوستان یا افغانستان حمله بیاور بجنگند من بتدریج\nآنها را رعایای آرام و مطیعی و دوست دولت انگلیس خواهم ساخت ولیکن هرگاه شما آنها را ز مملکت\nمن منقطع نمائید بجهت شما یا من آنها هیچ فائده نخواهند داشت و شما باید همیشه با آنها مشغول جنگ\nیا اشکالات بوده باشید و آنها همیشه مشغول تاخت و تاراج خواهند بود تا زمانیکه شما قوی و آسوده\nمیباشید میتوانید آنها را بزور باز و آرام نگاه دارید ولیکن اگر یک وقتی دشمن خارجه در سرحدات\nهندوستان حاضر بشود این طوایف سرحدی بدترین دشمنان شما خواهند بود باید خوب بدانید که اینها\nمانند دشمن ضعیفی میباشند که آنها را شخص قویئی تا زمانی که خود او قوتی دارد میتواند آنها مطیع نکارد\nو همینکه"}
{"book": "adl0965", "page": 370, "text": "فصل ششم\n(۱۱۳)\nو همینکه او قوت و اقتدار کافی نداشته باشد که بآن دشمن ضعیف مسلط باشد لا بد آن دشمن ضعیف از\nتسلط و اقتدار او خارج شده بر او حمله میآورد و از مقطوع نمودن این طوایف سرحدی از من که بدین و هم\nملت من میباشند شمانشان مراد را نظار مردم و رعایای خودم سر سبز مینمایند و مرا ضعیف میکنید وضعف\nمن بکمیت دولت شما ضرر دارد و بی نصیحت مرا نپذیرفتند دولت هندوستان این قدر مایل بود که منطقه ای\nسرحدی را از من بگیرند که مامورین مرا عنقا و بتحدید از بلند خیل و وانه ثروب اخراج نمودند یعنی بآنها گفتند\nتا فلان ساعت حرکت ننمایید شما را مجبوراً بیرون خواهیم نمود چون میخواستم با دولت انگلیس بجنگم و دشمن شوم\nبتمام مامورین خود دستور العمل داده بودم که بعد از وصول این اطلاع از جانب مامورین دولت\nهندوستان که در ان وقت آنجا بودند فورا از محل مذکور حرکت نمایند تیمور میرزا شاه حکمران اسمار در ۱۸۸۷\nمیلادی نسبت بمن تعهد اطاعت نموده خود را و مملکت خود را تحت حفاظت من در آورد تا از بیم حمله\nدشمن قوی خود عمر خان باجوری مطمئن کردد و چون مشارالیه را یک نفر از خلاصیای او مقتول نمود سپسالار\nمن جنرال غلام حیدرخان در ماه دسمبر ۱۸۹۱ء میلادی اسمار را تصرف نموده و این امر اسباب زیادی\nتغیر دولت هندوستان گردید زیرا که آنها بتمام این محلات یا غستان چشم طمع میداشتند تمام این\nولایات یعنی چترال و با جور و سوات و بنیر و دیر و چیلاس و وزیری جسنری یا غستان میباشد و\nدولت هندوستان اصرار مینمودند که من اسمار را تخلیه نمایم ولی چون نقطه مذکور دروازه محلات مملکت من\nیعنی کنر دلغان و کافرستان و جلال آباد میباشد و مشرف بر راههای پایمر و چترال میباشد\nنگاه داشتن این دروازه معتنای مملکت خودم مثل نگاه داشتن هرات و قندهار و بلخ که در سه کوشه\nدیگر مملکت من میباشد لازم بود و همین قسم دولت هندوستان اصرار کردند که چغانر اہم تخلیه نمایم دور\nکافرستان و تمام یا غستان و بلوچستان وسعت چمن هم مامورین سرحدی هندوستان دائلماً\nمداخله می نمودند و چیزی که اسباب تعجب من بود این است که از یک طرف دولت هندوستان\nمی گفتند ما بیشتر از این ولایتی را که در سمت افغانستان بوده باشد لازم نداریم چون ما بلیم افغانستان\nدولت قوی مستقلی بوده باشد و از طرف دیگر کوه خوجک را مثل زره (یعنی سوراخ کرده) راه آهن خود را"}
{"book": "adl0965", "page": 371, "text": "فصل ششم\nداخل مملکت من مینمودند مثل اینکه کار دیگر من میزدند و بخطر خواهی هم بود که دولت انگلیس میخواهد راه\nآهن خودرا چه با اجازه من و چه بی اجازه من با شد تا قندهار بیاورند و این خبر در هر جا منتشر و در مجلس\nپارلمنت هم مطرح مذاکره بود و در این باب و کلا ء من که خلاصه تمام روزنامه جاتر ا در مسایل متعلقــــت\nبا فغانستان بامن میفرستادند مرا متصلا اطلاع میدادند علاوه بر این دولت روس در باب ولایات\nروشان و شقنان مشغول فراهم آوردن شکالات برای من بود بجهت قطع و فصل تمام بین مناقشات\nو زحمات بود که سفارتی را بر یاست سر مار تیمر دوران بابل دعوت نمودم و چون مشار الیہ شخص سیاسی دان\nہوشیاری بود طمئن شد که اطمینان باعث اطمینان ست چنانچه شیخ سعدی علیه الرحمــــه گوید\nدل را بدل رهی است در این نیلگون سپهر از کینه کینه خیزد از روی مهر مهر\nمشارالیہ بجهت سلامتی و محافظت خود یمن اعتقاد نموده عازم کابل گردید و مشارالیہ بہمراہی\nمعاونین خود کلنل ایس که یکی از اجزا اواره نظامی ہندوستان بود و کپتان مانریس سمت\nو مستر کلارک که یکی از اجزاء وزارت امور خارجه دولت ہندوستان بود و دکتر فر حکم باشی فرمانفرما و\nدستردانلد و چند نفر از محاسبین و منشیه او جنرا مهندی بتاریخ نوز دہم ماہ ستا مبرت ها از پیشاور\nبطرف کابل حرکت نمودند و در ورود سفارت مذکور بکابل جنرال من غلام حیدر خان از انها استقبال\nنمود من لا ندی را که عمارت مسکونی پسرم حبیب اللہ خان بود د متصل بکابل میباشد بجهت منزل آنها\nتعین نمودم بعد از مجلس رسمی اول فوراً مشغول مذاکرات گردیدیم چون سره با تیم دوران مشخص سیاسی\nدان بسیار زیر کی بودو زبان فارسی را هم خوب میدانست تمام مذاکرات زود اصلاح شد ولی بجهت\nاینکه ثبت ہر حرفی را که سر ماریز دوران و خودم دیگر تکلمین سفارت صحبت میکردیم داشته باشم\nقرار داده بودم که منشی باشی من سلطان محمدخان عقب پر ده نشیند بدون انگلیسی او را به مینید یا حضورم\nاو را عقب پرده غیر از خود دیگری بداند هرکار را که آنها بن یا بن خودشان چه در انگلیسی بچه در فارے\nمی گفتند بنویسید مشارالیه هر کله را که سر مارتیمر دوراند با خودم با مهدی تکلم می کردیم بخط رمز اختصاری\nنوشته ثبت این مکالمات تماماً در دار الانشاء دولتی ضبط است حاصل تمام صحبتها این است که\nگفتگوئی"}
{"book": "adl0965", "page": 372, "text": "فصل ششم\n١١٥\n\nگفتگوئی که بین دولت من با دولت روس در باب روشان و شغنان حاصل شده بود چنانچه قبلاً\nبیان داشتم قطع و فصل گردید در باب ولایت داخان که جزء مملکت من گردیده بود قرار دادم که\nتحت محافظت دولت انگلیس باشد چرا که ولایت مذکور از کابل بسیار دور و از مملکت من فرد افتاده بود\nو ازین جهت خیلی مشکل بود که ولایت مذکور را بخوبی استحکم نمایم در باب خط سرحدی قرار داده شد که\nخط مذکور را از چترال و گردنه بروغیل تا پشاور کشیده مشخص نمایند و از انجا هم تا کوه ملک سیاه مبین\nنمایند باین قسم که داخان و کافرستان و اسمار و طایفه موهمند لال پوره قدری از وزیرستان جزء\nمملکت من گردید و من ادعای حقوق خود را در باب استانیه راه آهن چمن نو و چغانی و باقی وزیرستان\nو بلندخیل وکرم و افریدی و باجور و سوات و شبیر و دیر و چیلاس و چترال ترک نمودم هر دو طغرا قرار داد\nنامه را در باب سرحداتی که معین شده بود خودم و اجزاء سفارت مهر و امضا نمودیم و در قرار دادنامه مذکور نیز ذکر\nشده بود چون دولت افغانستان بطور دوستی ادعاهای خود را در باب بعضی از ولایات چنانچه قبلا مذکور\nشده است قطع نمود لهذابعوض این همراهی وجه اعانه که سالی دوازده لک روپیه دولت هندوستان تا\nبحال می پرداخت بعد ازین سالی هیجده لک روپیه خواهد داد علاوه براین دولت هندوستان متعهد گردید که شخص همراهی\nدوستانه اسلحه و ادوات حربیه بدولت افغانستان بدهد نیز قرار داده شد که بعدہا دولت افغانستان هر قدر اسلحه و ادوات حربیه\nکه خواسته باشد ابتیاع نموده وارد افغانستان نماید دولت انگلیس مانع نشوند پسرم حبیب اللہ خان تمام اجزاء انگلیسی\nسفارت را با عبدالرحیم خان معادن استه شرفیه و محمد افضل خان سفیر انگلیس مقیم کابل و نواب\nابراهیم خان در باغ بابر بجهت صرف شام دعوت نمود پسر هایم حبیب الله خان و نصر الله خان\nو غلام حیدر خان سپه سالار و منشی باشی و دو سه نفر از صاحب منصبهای من از انها پذیرائی نمودند\nدر تاریخ سیزدهم ماه نومبر در عمارت سلام خانه در بار عمومی تشکیل یافته تمام صاحب منصبهای\nکشوری و نظامی کابل و روسای طوایف مختلفه و نیز دو نفر پسرهای بزرگم حضور داشتند در حضور\nاهل مجلس بجهت من باب المقدمه نطقی نمودم و تمام قرارداد هائی را که داده شده بود بجهت اطلاع\nملت و اهل مملکت خود و کسانی که حاضر بودند اجمالاً بیان کردم خداوند را حمد نمودم که روابط دوستانه را"}
{"book": "adl0965", "page": 373, "text": "فصل ششم\nکه بین این دو دولت حاصل بود محکم و آنها را بیشتر از پیشتر با یکدیگر موافقت عطا فرمود و نیز از سر ماتیمور در آن\nو اجزاء سفارت اظهار امتنان نمودم که گفتگو ها را از روی عاقلی قطع و فصل نمودند بعد از ان سر ماتیمور در اند\nنطق مختصری نموده در آخر اظهار داشت که تلگرامی از فرمانفرمای هندوستان باین رسید از قرار دادهای\nکه تازه داده شده است و از موفقتهای دوستانه ما خیلی اظهار شعف و رضائیت نموده اند و نیز اظهار\nداشت که لارد کمبرلی در مجلس پارلمنت اظهار رضائیت نموده است بتمام وکلا و مامورین دولت\nمن که حاضر بودند سوادی از خطابه نمایندهای ملت افغانستان که تماما آنرا مهر نموده بودند داده شد و در\nخطابه مذکور نمایندهای مذبور اظهار رضائیت نموده قراردادها و اتفاق نامها را مقبول نموده از\nدوستی بین دولت انگلیس افغانستان خیلی اظهار شعف و مسرت نموده بودند من مجددا دفعه ثانی\nبرخواسته خطابه مذکور را بجهت اجزاء سفارت و سایر حضار مجلس قرائه نمودم آنرو ب منشی باشی حکم\nندادم که خود را پنهان نماید بلکه با و حکم کردم که این سه فقره نطقها را بنویسد و روز بعد در هزار نسخه ازان به\nچاپ شده در تمام مملکت منتشر ساختم من باب مثال یک فقره در اینجا ذکر مینمایم تا آشکار شود\nکه اهالی مملکت من دوستی دولت ملت انگلیس را چه قدر مغتنم میشمارند و چه قدر محبت آنها در\nقلوب این مردم و مامورین من جا گرفته است دو روز قبل از حرکت سر ما تیمور دور اند از کابل خواستم\nنشانهای ابجهت مغربی الیه و سایر صاحب منصبهای انگلیس که اجزاء سفارت او بودند بفرستم و بجهت\nاینکه کدام یک خوش اقبالی را حامل این نشانها قرار بدهم مجادله دوستانه در میان سپه سالارمن\nو منشی باشی و یک نفر کوتوال فراهم آمد هر یک از اینها مایل بود که خود نشانها را برده با جزا سفارت\nتسلیم نماید زیرا که تمام آنها اجرا این خدمت را مخصوصا اسباب افتخار خود میدانستند و مایل بودن\nکه نشانهای مذکور بتوسط آنها بصاحب منصبهای انگلیس برسد آخرالامر منشی باشی را بانشانههای\nمز بور فرستادم و با و دستورالعمل دادم که نشانهای مذکور را بدست خود بآنها اپدار نماید و از خدمات\nممتازه آنها از جانب من اظهار امتنان نماید بعد از تسلیم نمودن نشانهای مذکور بصاحبان آنها\nمنشی باشی مراسلات آنها را که متضمن بر اظهار تشکر و امتنان بود با خود آورد و سفارت مذکور بتاریخ\nچهار دهم"}
{"book": "adl0965", "page": 374, "text": "فصل هشتم\n١١٧\n\nچهاردهم ماه نومبر از کابل حرکت نموده و این مسافرت بآنها خیلی خوش گذشت مناقشات و گفتگو ہائی\nکه در باب این امورات سرحدی در میان می آمد تمام شد بعد از انکه خطوط سرحد برا کمیسیونهای این دوولت\nبرطبق قرار دادهای مذکوره فوق تحدید نمودند امنیت و اتفاق بین این دو دولت برستور ار گردید از\nخداوند مسئلت می‌نمایم که این امنیت و موافقت تا ابد مستدام باشد شاید بوقع نخواهد بود اگر بیان نمایم\nاگر چه لاردلنسدون در ماه ژون ۱۸۹۴عیسوی و قتیکه از هندوستان حرکت می‌نمود نطقی نموده از\nقراری که شنیده ام اظهار داشت که این قرار داد بجهت این داده شده است که طوایف سرحدی دیگر\nاسباب زحمت دولت هندوستان نشوند ولی برخلاف اظهارات او و بر طبق اظهارات من جنگ\nچترال و جنگ با جور و جنگ ملاکـند و جنگ وزیری و جنگ افریدی تماما بعد از تاریخ مذکور\nبا همین طوایف سرحدی که در حوزه اقتدار دولت انگلیس آمده بودند حادث گردید چرا که آنها\nدیگر امیدی ندارند که تحت حکومت حکمران مسلمانی در آیند و میخواهند مطیع حکمرانی انگلیسها بوده‌بشند\n\nفصل هشتم در باب حالات آتیه افغانستان میباشد\n\nوعنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا ہو ہیچ کس نمیداند فردا چه واقع خواهد شد لہذا من ہر چه در\nباب حالات آتیه افغانستان بگویم مسئول نیستم آیا همان طور واقع بشود یا خیر واگر ادعا نمایم که یقیناً\nمن میدانم در زمان آینده چه واقع خواهد شد پس اظهارات من بکلی مخالف فرمایش کلام الله مجید\nاست ولی شخص اگر بدقت نظر کند از حالات و آثار زمان میتواند استنباط کند که باد از کدام\nطرف میوزد بدون اینکه مدعی نبوت یا ولایت بوده باشد مطالعه کنندگان کتاب من باید مطلع\nشده باشند که من از سایر حکمرانهای خانواده خود مر از اوضاع روز گار و حالات بنی نوع انسان در مدت\nعمر تجربه ام خیلی بیشتر بوده است لہذا امید وارم که آنها تحمل خواهند نمود تا چند فقره مطالب را\nایما و اشاره بجهت دستور العمل و فائدہ اخلاف و اہالی وطن خودم بیان مینمایم لہذا این فصل را بدو قسم\nبزرگ منقسم مینمایم یکی ازین دو قسم در باب ترقی خود مملکت میباشد که مشتملبر پند ہا و نصایح در باب"}
{"book": "adl0965", "page": 375, "text": "فصل هشتم\n۱۱۸\nتدبیرات امور داخله و ترقیاتی که باید در ادارات و محاکمات متعدده بعمل بیاید سبب باشد چون اکثر این\nمطالب در فصول قبل مشرحاً بیان شده است از مطالعه کنندگان کتاب خود چون اتنگرار اکثر\nمطالبی که در باب ترقی و رفاهیت مملکت میباشند ناگزیرم خواهشمندم عفو بفرمایند مطالب مذکور را باید من بباب\nالمقدمه ذکر نمایم تا واضح سازم که اکثر ادارات مذکوره فوق و اسباب ترقی و تدابیر داخله مملکت بهم بسیار دیگر\nپیوسته است یعنی ترقی هر یک ازینها منوط بترقی دائمی دیگری میباشد قسم دیگر در باب پولتیک\nخارجه افغانستان و روابط سیاسی او با دول همسایه گان و حالات آتیه افغانستان میباشد\nقسم اول در باب پولتیک و امورات داخله میباشد\nبخیال شخصی که مطالب را بنظر دقت نمی بیند گمان میکند شاید افغانستان بهمان حالتی که سر الفرد لایل\nوزیر امور خارجه هندوستان که در زمان جنگ افغانستان بماموریت پولتیکی بکابل رفته بود\nدر منظومه معروفه خود بزبان انگلیسی مناسب حال امیر افغانستان بیان داشته و منظومه\nفارسی آن اینست افغان چه داند بین دو سنگست ز آسیا کاخر در ان میانه شود همچو توتیا\nآن هر دو سنگ دولت روس ست و انگلیس کز آب روز کار بگردند دائما آیا یکی ازین دو\nبقانون نظم و عدل دارد اساس سلطنت خویش را بپا گویا نوشته است بزرگی ز\nانگلیس با عدل و لطف خوش بکشائید ملکها لیکن بر انگلیس کند روس سخره\nگوید که دست ماست بعالم جهان کشا چنگال ما که هست بصورت حریر پوش چنگال\nآهنی ست بمعنی جگر ربا گاهی لمیده ایم بی وقت هیچو میش کاهی جهیده ایم بدشمن چو اژدها\nامروز روز دولت اسلامیان همه باشند صرف بتلاشی و فتنا آید ندای مرگ و خرابی\nمملکت از هر طرف بکوش خرد روز و شب مرا با خود کنم خیال منم واپسین امیر یا بعد\nمن شود دگری نیز پادشا ولی اگر حالت اهل مملکت را در زمانی که من بتخت سلطنت جلوس\nنمودم بنظر آورید و ترقی حیرت انگیزی که در این مدت قلیل نموده است ملاحظه نمائید شخص\nنمیتواند"}
{"book": "adl0965", "page": 376, "text": "فصل هفتم ۱۱۹\nنمی تواند از خیال این امر خودداری نماید که بهر جهت امید و توقع هست که بعد پادشاه پادشاهان عالم\nیعنی خداوند قادر مطلق افغانستان سلطنت قوی و پایدار خواهد شد چنانچه در فرمایشات حضرت\nپیغمبر عربی آن پیغمبر یکه ریگستان عرب را بزرگترین سلطنت های دنیا ساخت و کلمات آن بزرگوار\nبهترین وصایائی است که از او باقی مانده است این عبارت که مناسب حال مملکت من است مندرج\nمیباشد که فرموده است اذا اراد الله شیا هیا اسبابه حمد میکنم خداوند را که اسباب تفقد\nو ترقی آتیه افغانستان هر روزه در تزايد است شک نیست که افغانستان مملکتی است که دولتی قوی\nمعروفی خواهد شد یا بکلی از صفحه روزگار محو خواهد گردید اما این حالت ثانوی در صورتی واقع خواهد شد\nکه آن مملکت سخت حکمرانی امیر نامجرب ضعیفی در آید آن وقت این مملکت تجزیه خواهد گردید و اسم\nدولت افغانستان هم بکلی از میان خواهد رفت بجهت توضیح مقصود خود و برای اینکه مطلب را روشن تر\nگفته باشم باید اظهار بدارم که امکان ندارد افغانستان هرگز حالت ثالثی پیدا نماید و این امر بکلی\nخارج از عقل است که اگر افغانستان بحکومتهای کوچک جزئی و ضعیف منقسم گردد بتواند بصورت\nسلطنت باقی باشد چراکه اگر افغانستان این قدر قوت و دانش نداشته باشد که خود را بدون مدد\nخارجی از تخطیات دول همسایه محافظت نماید آنرا یکی یا دیگری از خطی کنندگان بمالک خود یقیناً\nو حتماً ملحق خواهد نمود دولت روس یا دولت انگلیس میتواند بچنگ تمام این مملکت را بتهنائی\nمتصرف گردند مثلا دولت انگلستان نمی تواند بگذارد که دولت روس تمام افغانستان را تصرف نماید\nزیرا که آن وقت دولت انگلستان نمیتواند هندوستان را داشته باشد بدون اینکه دچار مخاطرات\nو اشکالات عدیده بشود و همچنین دولت روس نمیتواند آرام بنشیند که دولت انگلیس تمام\nافغانستان را متملک شود جز اینکه خودش هم قسمتی از این یغما ببرد و اگر افغانستان از خوشبختی تحت\nحکمرانی حکمران زیرک و غیور و قوی دور اندیشی بوده باشد دلیلی ندارد که دولت خیلی قویی نشود زیرا که\nوسعت خاک و جمعیت آن مملکت مساوی با بعضی از دولهای معظم میباشد و هر گاه از طرف دیگر بدست\nامیری مثل امیر بخارا یا بعضی از حکمرانهای هندوستان بیفتد حکمران آن باختیار خود انرا بوسیله"}
{"book": "adl0965", "page": 377, "text": "فصل هشتم\n١٣٠\nمعاهده یکی از همسایگان خواهد بخشید واکر خود او هم مملکت خود را تقدیم نماید همسایه‌های خارجه یا رؤسای\nکوچک مملکت اورا مجبور باین اقدام خواهند نمود لزوم ندارد این مطلب را در اینجا مشروحاً بیان نمایم زیرا\nکه این معنی بتمام اشخاصی که از امورات مشرق زمین بصیرت دارند بخوبی واضح است نظر بمطالبی که دراین\nفقرۀ آخری مذکور شده که آیا افغانستان در زمان آتیه تجزیه شده و استقلال آن از میان خواهد رفت\nیا خود را این قدر قوی خواهد ساخت که بتواند خود را محافظت نماید باید این هر دو مطلب را کاملاً بیان نمایم\nو ملت خود را نصیحت نمایم در این قسم اظهار خواهم داشت و مصلحت خواهم داد که برای سن افغانستانرا\nچه طور محکم نموده دولتی قوی و مستقل باید ساخت مطلبی دیگر در باب اقداماتی نیب باشند که باید بعمل\nآورد تا همسایگان افغانستان بتوانند آنرا بین خودشان تقسیم نمایند در باب این مطلب در قسم ثانی که\nدر باب پولیتیک خارجه است مخصوصاً مذاکره خواهم نمود افغانستان مملکتی است مشابه بزمین قابلی که\nانواع گلها و میوه جات را ازان میتوان بعمل آورد اگر بدست باغبان خوبی یعنی تحت امر حکومت حاکم\nعاقلی بوده باشد زیرا که ممالکی که دارای محصولات دو سائلی که بجهت ترقی آنها لازمست نبوده باشند\nمثل زمین شوره زاری ست که با وجود زحمات باغبان گل و میوه جات آنجا کمتر بعمل می آید ولی\nافغانستان دارای چندین اسباب تمول و قوت و ترقی میباشد چند فقره از آنها را بیان مینمایم\nاول در باب معدنیات میباشند\nاین مملکت مملو از معادن بسیار پر منفعت میباشد و اقسام آن مختلف یعنی یا قوت احمر و یا قوت زرد\nو سنگ لاجورد و طلا و نقره و سرب و مس و آهن و ذغال سنگ میباشند بموجب راپورت معدن\nشناسان فرنگی بعضی ازین معادن مذکور میشود بزرگترین معادن دنیا باشند تمام این معادن یقیناً\nاستعداد این را دارند که بعد از وضع مخارج کار خود منافع بسیار هم ازان عائد شود ولی این جواهرت\nومعادن پر منفعت تا زمانی که بخوبی آنها را مفتوح نمایند مثل گنج مخفی میباشند مثلی است مشهور\nنزد مرد موقوف الماس و دریکان است\nدویم در باب تجارت میباشند\nاسباب\n١٣١"}
{"book": "adl0965", "page": 378, "text": "(۱۲۱)\nفصل ششم\nاسباب و محصولات تجارت افغانستان مبسیار است علاوه بر معادن بزرگ با قابلیت ذغال سنگ و\nآهن که مثل آنها را در انگلستان الماس سیاه مینامند و همین بیشتر اسباب ترقی انگلستان شده\nاست آبشارهای زیاد میباشد که ماشینها را حرکت داده اسباب ترقی صنایع بشود\nسوم در باب مردم مملکت میباشد\nاهالی افغانستان چه مرد چه زن بسیار شجاع و باهوشند و شوق بعلوم و تربیت دارند و عاشق آزادی و مطلق\nالعنانی میباشند و وجوداً قوی و صحیح المزاج اند و از عادات قبیحه استعمال شرب مسکرات و قمار\nبازی مبرا میباشند بالفطره خیلی مستعدند که اصلاحات و تربیت جدیده را اخذ نمایند و از توهمات و\nخیالات باطله احمقانه و پغمالده مبرا میباشند و از مردمان خارجه هم تنفر ندارند اینها مثل هندیها نیستند\nکه با وجود اینکه صد سال بیشتر است که تحت حکومت انگلیسها میباشند و هنوز از خیالات و حرکات\nفرنگیها اجتناب مینمایند و گمان میکنند که پوشیدن نیم تنه و شلوار و بوت (نیم چکمه) مثل فرنگیها\nمعصیت دارد ولی کفشهای کهنه خود را که بازحمت میتوانند بآنها راه بروند میپوشند و بند شلوار خودرا\nتا ساق پای خود میآویزند و برعکس افغانها در این مدت قلیل آن قدر زیاد تغییر یافت اند که حالا\nمثل برادران دینی خود عثمانیها و سایر طوایف فرنگستان لباسهای آراسته میپوشند و حاضر\nمیباشند که با مردان و زنان خارجه معاشرت نموده سعی نمایند هر چیزی را از آنها بیاموزند\nچهارم در باب قرض ملتی میباشد\nمملکت و دولت افغانستان هیچ قرض ملتی ندارد و غرامت جنگی هم که باید بپردازد نمیباشد لهذا\nافغانستان دو چار آن اشکالاتی نمیباشد که سایر دولتهائی که قرض ملتی دارند یا خسارت جنگی\nبهمسایگان خود باید بپردازند دوچار آن میباشند هر وقتی که همسایه ها بخواهند مانع ارتقاء خود از\nنتیجه جنگ یا ترقی بشوند مطالبه قرض خود را مینمایند و این دلیل را بجهت آن اقامه مینمایند قبل از\nاینکه شما پول خود را بمصرف دیگر خرج نمائید و قبل از اینکه شما دیگر ادوات حربیه ابتیاع نمائید قرض ما را\nبپردازید از خوشبختی اینکه نه اشکالاتی بجهت افغانستان فراهم نمیباشد در حقیقت سغراً"}
{"book": "adl0965", "page": 379, "text": "۱۳۲\nفصل ششم\nخارجه هم نمیباشند که در امورات مملکتی مداخله نمایند و معاهداتی در باب حقوق عمومی دول نمیباشند که\nدول خارجه بتوانند مداخله نمایند علاوه بر این هیچیک از دول همسایه مجاز نمیباشند که امتیازات بجهت\nساختن راه آهن وغیره مطالبه نمایند ووکیل انگلیس هم از جانب دولت مشارالیها چنان نمیباشد که\nاختیار داشته باشد از حکمرانها بپرسد چنانچه در هندوستان معمول میدارند شما سر شمار چند\nنان صرف مینمائید یا در باب نظم کار ها و امورات شخصی آنها و نیز امورات حکومتی بآنها تحکم نمایند\nپنجم در باب همسایهای افغانستان میباشد\nهر دو طرف افغانستان همسایگان قوی یعنی دولت روس و دولت انگلیس میباشند اگرچه\nاین همسایها اسباب تشویش زیادی بجهت افغانستان میباشند ولی چون خود آنها با یکدیگر رقابت\nدارند لهذا بجهت افغانستان اسباب منفعت و محافظت میباشند نه اینکه اسباب خطر بوده باشند البته\nسلامتی دولت افغانستان جنبتر باین امر است که هر یک ازین همسایها نمیتواند تحمل کند که آن دیگری\nیکوجب از خاک افغانستان را بمملکت خود الحاق نماید باعتقاد من هر دو این همسایهای قوی قابل\nاعتنا نمیدانند که خود را بافغانستان طرف جنگ واقع سازند بر عکس خیال میکنند که منفعت آنها\nدر انیست که بافغانستان کاری نداشته باشند ولی این مطلبی است که بعد از ین مشرحاً بیان خواهم نمود\nدر باب دین مردم افغانستان میباشد\nهنر بزرگ دیگری و اسباب قوت دولت افغانستان این است که اهالی آن تمام متدین بیک دین\nیعنی اسلام میباشند و اهالی سایر ادیان بتعداد زیادی در افغانستان نیستند چنانچه یونانیها\nوارمینها در خاک عثمانی هستند و اینها را دول خارجه نمیتوانند تحریک نمایند که بمخالفت حکمران خودشان\nبجنگند اهالی افغانستان از اینکه سلطانی که بدین آنها نباشند بآنها حکمرانی نماید این قدر تنفر و احتراز\nدارند که سلاطین سایر ادیان را کافر میشمارند و مردوزن حاضر السلاح میشوند که بجهت دین خود بجنگند\nاعتقادشان بر این است هرکس در جنگ با کفار کشته میشود مستقیماً بهشت میرود لهذا هر مردوزنی\nدر افغانستان دائماً دعا میکنند که خدایا مرا موت شهادت نصیب بفرما در حقیقت این مردم عاشق\nآزادی"}
{"book": "adl0965", "page": 380, "text": "فصل هفتم\n\nآزادی ومطلق العنانی و خودکامی میباشند و حکمرانی سلاطین همدین خود را هم کمتر قبول میکنند چه جای\nآنکه بحکمرانی سلطان دیگری اطاعت نمایند پر واضح است که اهالی محالات سرحدی هندوستان\nمثل خیبر و دیگر طوایف سرحدی چنین رعایای آرام وطبیعی نشده اند که هر کس تواند بدون دسته\nمحافظین زیادی در خاک آنها مسافرت نماید این مملکت این قدر کوهستان دارد که قلل جبال\nآن همه قلعه های محکم خلقی بجهت محافظت شجاعان فطری آن میباشند نه دولت روس تا حال\nبصلاح خود میداند که اقدام نموده ازین کوههای صعب که صد ها فرسخ کشش دارد بر خلاف میل ملت\nو حکمران آنها عبور کند و نه دولت انگلیس کار عاقلانه میداند که در ان مملکت مبالغ کثیری مخارج\nو نفوس زیادی تلف نماید آن چنان مملکتی که اگر مفتوح هم بشود نمیتوان نگاهداشت مخارج حکومتی\nدولت متمدنه بجهت لشکر و مامورین کشوری از داخل این مملکت خیلی بیشتر خواهد بود افغانستان در\nهمین حالت حالیه بجهت هیچیک از دول خارجه صرفه پولی نخواهد داشت مگر آنکه خدمات نظامی بآنها\nرجوع نمایند و در این فقره آخری افغانستان این فایده را دارد که هرگاه دولت خارجه بخواهد از آنجا\nعبور نموده بمملکت همسایه دیگر آن حمله آور شود افغانستان با او همراهی کرده و همه اهالی آن که جنگی\nمیباشند از ان دولت کمک نمایند ولی خود افغانستان را متصرف بودن بجهت هیچیک از دول خارجه\nاقلاً تا پنجاه شصت سال دیگر بلکه بیشتر هیچ صرفه نخواهد داشت مگر آن وقت شاید این قدر ترقی خوبی\nنموده باشند که معادن آنرا بخوبی کار نمایند و سایر ماخذهای تجارتی و وسایل ثروت را فراهم آورده\nبواسطه راههای آهن و تلگراف و کشتیهای بخار با سایر نقاط ممالک متمدنه دنیا متصل شده\nمنفعتی حاصل شود مایل بودن دولت انگلیس باستقلال و ترقی افغانستان اگرچه بعضی از\nصاحب منصبان و اشخاص دیگر که مستغرق جنون پولتیک جلو افتادن میباشند در چندین\nموارد بین دولتین و انگلیس و افغانستان مناقشات بسیاری فراهم آورده اند و بعضی از طوایف\nسرحدی افغانستان را باسم اینکه بیطرف یا از حکومت افغانستان مجزا میباشند بخود ملحق نموده یا خواسته\nاندولی این اشخاص این قدر قوت نداشتند که بفهمند که تصرف تمام این ولایات یا پره که در سرحد\n\nملحق نمایند"}
{"book": "adl0965", "page": 381, "text": "فصل هشتم (١٣٤)\n\nافغانستان است و آنها را تحت دولت انگلیس نگاهداشتن کار بسیار جاهلانه میباشد چرا که برای حصر\nداشتن لشکری در خود آن ولایات بجهت استقلال امنیت آنجاها و نیز برای استخدام مامورین کشوری\nاز جهت کارهای حکومتی آن محال مخارج زیادی بجهت خزانه هندوستان فراهم آورده اند از اینکه\nمسئولیات غیر لازمه و مخارج بیشتر از مداخل ممالک مذکوره در عهده خود گرفتند اسباب تشویشی\nزائد از قوۀ تحمل برای خود فراهم آورده اند ولی این صاحب منصبان کوتاه فکر که در باب اقتدار کابل و\nدانائی خود لاف و گزاف زیادی میزنند گمان میکنند اگر چه خدا اعلم ست ولی اینها اعلم تر میباشند\nلهذا اگر شخص دیگر که بهتر از انها میداند خواسته باشد بآنها صلاحی بدهد او را استهزا میکنند چرا که\nخیال میکنند ممکن نیست هیچکس در جه فهمش بقدر نصف فهم آنها بوده باشد زیرا که خودشان دانای هر\nچیز و راه نمایان با اقتدار پولتیک جلو افتادن و خواهان جنگ میباشند ولی از حسن اتفاق ملت انگلیس\nچه اشخاص سیاسی دان آنها و چه مردمان عامی آنها از این چند نفر دانایان بهتر اطلاع دارند و\nازین جهت مقاصد و آمال آنها را اشخاص سیاسی دان و عموم مردم انگلیس که قلبا مایلند افغانستن\nدولت قوی مستقلی بوده باشد نمی پسندند چون افغانستان دوست صادق آنها و سد محکمیست که\nسلطنت هندوستان را بجهت علیا حضرت ملکه انگلستان محافظت مینماید از اظهار این معنی\nمشعوف میباشم که تعداد اینگونه اشخاص که طالب غنیمت و خواهان پیشرفت مقاصد دولت خود و کینه\nدولت من میباشند از ان اشخاص معدود قلیلی که ذکر شد خیلی بیشتر میشود یعنی آن اشخاص معدود که\nکه باعث این همه مناقشات و منازعات و خونریزیهای بین دولت انگلیس و افغانستان شده اندکم\nملت انگلیس ظاهر میدارد که آنها قلباً خواهان پیشرفت مقاصد دولت افغانستان میباشند نه فقط\nبحرف ست بلکه از حرکات خود این امر را ثابت میکنند و بهر وسیله که بتوانند از وجه نقد و اسلحه و ماشین\nو سایر اسباب لازمه بجهت سلامتی و قوت و استقلال افغانستان مدد مینمایند و در این کار\nملاحظه میکنند که رفاهیت سلطنت هندوستان خودشان باین مطلب وابسته است وزرا\nدولت انگلیس نه فقط همین کار را کرده اند که میل خود را ظاهر نمایند که با افغانستان همراهی دارند بلکه\n\nقدیحی"}
{"book": "adl0965", "page": 382, "text": "فصل هفتم ۱۳۵\nقدمی پیشتر رفتہ حفاظت مملکت مرا ہم از تخطیات دول خارجہ متکفل شدہ اند و بواسطه این امر\nمن و اخلاف من میتوانیم تمام توجہ خود را مصروف ترقی امورات داخلہ مملکت خود بنمائیم و تشویش\nمخاطرات و مسئولیات خارجہ آنرا بدوستان صادق آن که در انگلستان میباشند محول نمائیم\nتعلیمات و نصایح و نکات مفیدہ\nدر باب اینکه افغانستان ملت قوی با ترقی بشود\nچون قبلا شرح مختصری در باب وسایلی که در دست است افغانستان را ملت بزرگی بسازیم مذکور شدہ\nالحال هم اجمالاً وضع تربیت حصول این مقصود را بیان مینمایم ولی تمام مطالب جزئی را در باب بهبود\nحالت آن سلطنت مذکور نخواهم داشت بلکہ فقط چند فقره از نکات معتناه بها اظهار خواهم نمود\nکه ملاحظه آنها بجهت اینکه افغانستان در زمان آتیه ملت بزرگی بشود لازم ست استفهام این\nمطلب آسانست قبل ازینکه شخص ملزومات خانه را حاضر نماید باید اولاً خانه بسازد یا بدست آورد تا آنرا\nبان اسباب بیاراید و در حالتی که بخواهد خانه بنا نماید باید بدوا اطراف آنرا دیواری بکشد تا اسبابی که\nدر آنست محفوظ بماند و هرگاه آن محل پر از سوراخها و گودالهائی بوده باشد که مسکن مار و عقرب\nوغیره باشد لازم ست قبل از اینکه شخص شروع بسکون ساختن آن کند این موذیها را دفع نماید لہٰذا\nاهمیت را داشت که خط سرحدی اطراف افغانستان تحدید شود تا قبل از اینکه اصلاحات و ترقیاتی\nدر ان اجرا بنمایم کدامین ولایات در حقیقت جز افغانستان میباشند لہٰذا خوش بختانه سرحدات\nافغانستان را با دول همسایہ تحدید نموده ام و از اینکه آنها مندرجا جلوی آمدند مانع شدم این امر\nاسباب مناقشاترا هم بکلی مرتفع نموده است و دیگر امکان ندارد که بین همسایهای من و خودم و\nیا اخلافم در این باب منازعہ روی دہد مگر اینکه معاهدات حالیہ را بشکنند و این تحدید سرحدات ساس\nبزرگی بجهت ترقی و امنیت برای اخلاف من میباشد و در این باب زحمت مذاکرات با همسایگان\nخود نخواهند داشت بملاحظه اینکه خطوط سرحدی بمنزله دیوار محلی است که در اطراف مملکت بنا شدہ\nاست و آنرا بمنزلہ خانہ نموده است لہٰذا لازم شد که خانه مذکور را از تمام عقربهای موذی که در انجا"}
{"book": "adl0965", "page": 383, "text": "فصل هفتم ۱۳۶\n\nبودند پاک نمایم آن عفت بهائیکه سد بزرگی در راه امنیت و ترقی مملکت بودند بجهت توضیح مطلب\nبیان مینمایم مقصود اینست که لابد بودم جمع کثیری از سرکردهای کوچک و تاراج کنندگان و قطاع\nالطریق و اشخاص خودسر که همیشه اسباب زحمت افغانستان بودند در تحت نظم در آورم وبجهت\nاین کار لازم بود که رسم ملوک الطوایفی را از میان برداشته یک هیئت جماعت بزرگی بعوض آن\nتحت یک قاعده و یک قانون مرتب نمایم از خوش بختی در این باب کاملاً بمقصود نایل شده ام\nو نیز افغانستان را بشکل سلطنت متحده واحده در آوردم اکثر سر کرده های طوایفی که معاندین\nسخت بودند دوستان مهربان شدند و آنها را تحت دولت خود بمناصب و درجات رفیعه رسانیده ام\nو کسانی را که حکومت مرا قبول ننمودند از مملکت خارج کردم وحالا در تمام مملکت افغانستان\nاحدی از خوانین یا رعایا نمیباشند که دارایا مدعی قوه بوده باشد که بدولت من یا بعد از وفات من باخلافم\nبتواند مخالفتی نماید شاید در اینجا بموقع نخواهد بود اگر از اشخاصی که در باب تدبیر من که بعضی ازین ظالمان\nطوایفی و قطاع الطریق را خراب یا تنبیه نموده ام خواهش نمایم که تمام سلطنتهای بزرگ را که از\nحالت ملوک الطوایفی بمقام دول متمدنه رسیده اند مطالعه نمایند آن وقت از روی انصاف\nبگویند که آیا این دول متمدنه قبل از انکه به تربیت حالیه خود رسیده اند جنگها وخونریزیها کرده اندیا خیر\nدر ظرف مدتی که من در داخله افغانستان مشغول بودم که آنرا بدون تیغ تیز بشکل سلطنت در آوردم\nدر خارج مملکت هم مشغول بودم که با قلم تند با دول همسایه مذاکرات نموده آنرا بهیئت دولتی در آوردم\nاز اصلاحات و ترقیات لازمه که اجرا و آنها در مملکت امکان داشت صرف نظر نداشتم این\nاصلاحات را در مواقع مناسبه بیان کرده ام لہٰذا در اینجا فقط همین قدر اظهار مینمایم کہ یک\nعشر از اقداماتی که لازمست افغانستان را بحالتی که باید و شاید برساند یا بعد از این در صورتیکه\nاین اصلاحات جاری بمقامات عالیه برسد هنوز بعمل نیامده است بنابرین عجالتاً فقط چند\nفقره از نکات مفیده را بجهت ترقیات آتیه ملت افغانستان بیان مینمایم معتناترین نصیحتی\nکہ باخلاف وملت خود مینمایم در خصوص اینکه افغانستان ترقی نموده و دولت بزرگی بشود انیست\nکہ اتفاق"}
{"book": "adl0965", "page": 384, "text": "فصل هشتم\n١٣٧\n\nکه اتفاق با یک دیگر را غنیمت شمرده از دست ندهند اتفاق فقط اتفاق می تواند افغانستان\nرا دولت بزرگی نماید تمام خانواده سلطنتی و اهالی و ادانی مملکت باید یکدل و یک جهت و هم خیال\nبوده باشند تا وطن خود را محافظت نمایند از طفولیت تا این ساعت روزی نبوده است\nکه قدری از تاریخ مملکتی یا ملتی را خودم نخوانده باشم یا دیگری بجهت من نخوانده باشد\nو از مطالعه تمام این تواریخ همین یک نتیجه را استنباط مینمایم که باعث انقراض اکثر سلطنتها\nمخصوصاً سلطنتهای مسلمانان مشرق زمین نفاق و نزاعات داخله بوده است و جهت اینکه\nاسلام بمدارج علیا عروج نموده این بود که اهالی آن از کلام متین آن مصلح بزرگ عرب که سیف ماید\nالمومنون اخوة پیروی نمودند ولی بعدها اسلام از هم متلاشی شده سلطنتی بعد از سلطنتی از\nدست آنها بیرون رفت بجهت اینکه بین خودشان نفاق ورزیدند و از ان کلام معجز بیان که\nامر باتفاق مینماید پیروی ننمودند از اخلاف و ملت خود خواهش مینمایم که در پیشرفت مقاصد\nمملکت و وطن خود یکدل و یک جهت بوده باشند و در باب این تدبیر اتفاق براثر نقش قدم\nمن پیروی نمایند و باید همان اصول را مرکوز خاطر خود داشته باشند که من بموجب آن رفتار\nنموده اجزاء خانواده سلطنتی و اعیان و سرکرده هائی را که در هندوستان و روسیه و ایران\nمهاجرت نموده بودند باطراف خود جمع نمودم و از این اقدام مهربانه آنها را از انحالت عداوت\nبحالت محبت برگردانیدم شرح این تدبیر را کاملاً در محل دیگر مذکور نموده ام لهذا لازم نیست که درینجا\nزیاده ازین اظهار نمایم قلباً امید وارم که در شهر کابل و در خانواده خودم و بین پسرهایم بعد از وفات\nمن نزاع بزرگی روی ندهد چون در زمان حیات خودم امورات را بقسمی ترتیب داده ام که تمام اجزاء\nخانواده من و اهالی افغانستان ریاست پسر بزرگ ارشدم را قبول نموده و از اشتباهاتی که\nاسلاف من نموده اند یعنی سلطنت و لشکر را بین پسرهای خود تقسیم میکردند بدقت اجتناب نمودم\nزیرا که این رویه در صورت نفاق اسباب جنگ بین آنها میشد اگر بدبختانه پسرهایم و خانواده ام\nبمصلحت و نصیحت من گوش ندهند و با یکدیگر بجنگند خوبست که بجهت سوء اعمال خود تنبیه شده"}
{"book": "adl0965", "page": 385, "text": "فصل هشتم\nمملکت تجزیه و سلطنت از دست آنها برود و بسزای اعمال خود برسند و در انحالت افغانستان\nبصورت ملتی وجود نخواهد داشت و هر گاه این حالت پیش آید باید از خودشان بدانند زیرا که خدا\nارحم الراحمین میفرماید ان الله لایغیر بقوم سوء حتی یغیروا مابانفسهم ولی اگر پسرها و اخلاف\nمن اینقدر خوش بخت بوده باشند که بین خودشان اتفاق داشته باشند و تا جائی که من ملاحظه\nمینمایم شک نیست که این اتفاق بر قرار بماند چرا که هیچیک از انها این قوه را ندارند که بمخالفت آن\nیک نفری که بر لشکر و خزانه و سایر چیز ها تسلط کامل دارد برآیند ولی باز هم اشکال دیگری هست که\nملاحظه آنرا باید داشت یعنی حفاظت اجزاء خانواده سلطنتی که خارج از افغانستان میباشند و اینها\nبر دو قسمند بعضی از انها تحت حمایت دولت انگلیس میباشند یعنی کاسه لیسان دولت انگلیس\nمیباشند و قسمی دیگر در تحت حمایت دولت روس میباشند در باب قسم اول ازین دو فرقه نباید\nتشویشی بخاطر راه داد باین دلایل که تمام همراهان آنها که قابل اعتنائی بودند روسای خود را گذاشته\nبکابل رجعت کردند یا در شرف حرکت بطرف کابل میباشند یا بموجب دستور العمل من نزد روسای\nخود هنوز میباشند ولی بطور آشکارا یا محرمانه از من مواجب میگیرند و مشخص است که بزرگترین\nشجاعان دنیا در صورتی که تنها باشند و از عقب سر خود هم پشت و مکی از همراهان هیچ نداشته باشند نمیتوانند\nبالشکری مقابل شود لهٰذا این بیچاره ها هم همان راه خواهند رفت که شاهزاده خانواده سلطنتی قدیم\nافغانستان یعنی دودمان سدوزی بهمان راه رفت و مشارالیه بمستمری دولت انگلیس پیر شده و\nمرد در حالتی که باین امید بود که یک دفعه دیگر بتخت سلطنت کابل برسد علاوه بر این معنی که این\nشاهزاده گان تنها میباشند و همراهانی ندارند دولت انگلیس هم خیلی خوب میداند چون خوب بیاد دارند\nکه چه بی نظمیها ازینها بروز نمود و چگونه عهد و خود را شکسته با دولت روس سازش نمودند و یقین\nدارم که قوت حافظه صاحب منصبهای انگلیس اینقدر خوب هست که بعضی امورات را بخاطر نگاه دارند\nمجبور نخواهند شد که همان سبقی را بیاموزند که سابقا آموخته اند وقتی که افغانستان دولتی شد\nچنانچه امیدوارم که روزی بشود گمان ندارم اقتداری بدست شاهزاده گان بیاید و لو بمدد انگلیس ها هم\nباشد"}
{"book": "adl0965", "page": 386, "text": "فصل هفتم ۱۳۶\n\nباشد یقین کامل دارم که با بودن معاهداتی که بین دولت من و دولت انگلیس میباشد دولت\nمشارالیها نمیتواند اینگونه اقدامی را بنماید و نخواهد نمود نتیجه این عهد شکستن فقط همین است که با افغانستان\nو پسرها و اخلافم جنگی عمومی پیدا خواهد شد و این امر بکلی بخلاف میل و خواهش آنها خواهد بود و اگر است\nانگلیس بمعاهدات خود ثابت باشند هیچیک از ان اشخاصی را که حالا در دست آنها میباشند مستخلص\nنخواهند نمود که اسباب زحمت پسرهای من بشوند نظر بتمام این مطالب در باب اشخاصی که تحت\nحراست و حمایت و حفاظت دولت انگلیس میباشند اسباب تشویش نخواهد بود ولی اگر\nصاحب منصبان انگلیس با وجود بودن معاهدات دوستانه با دشمنهای خانواده من همراهی نمایند\nدران صورت بپسرهایم و اخلافم نصیحت مینمایم همان اقداماتی را بعمل بیاورند که خودم زمانیکه\nدولت هندوستان بمخالفت من با امیر شیر علیخان همراهی نمودند بعمل آوردم یعنی از بدو امر باید مثل\nمردمان شجاع بجنگند و اگر لازم شود از جان خود هم بگذرند تا دشمنهای خود را دفع نمایند در صورتیکه\nشکست بخورند ولی اگر از همان تدبیری که برای آنها معین مینمایم پیروی کنند امید وارم که\nشکستی هم نخواهند خورد آنوقت بدولت دیگری متوسل شوند و آن دولت شاید بمخالفت این دست\nنشانده های دولت انگلیس بآنها مددو بدولی قلباً امید وارم و از خداوند مسئلت مینمایم که اینگونه\nاتفاق هرگز نیفتد تا جائی که عقل من میرسد و تا جائیکه شخص دانائی میتواند در این باب حالات\nآتیه افغانستان را استنباط نماید بخوبی واضح است که مقاصد دولت انگلیس و سلامتی سلطنت\nهندوستان بسته باین است که افغانستان را دولت قوی مستقلی داشته باشد و بین اجزا د خانواده\nسلطنتی آن قوی جنگی راه نیندازند و او را ضعیف ننمایند و مطلب دیگری که محتاج بتوجه تامه\nپسرها و اخلافم میباشد این است که سه نفر از دشمنهای خود را که تحت حمایت دولت روس\nمیباشند همیشه در نظر داشته باشند و فقط همین امر اسباب خطر بزرگی میباشد اگرچه این خطر هم\nبموجب مقتضیات زمان ممکن است خطر نا قابلی بوده باشد و هم امکان دارد خیلی اهمیت پیدا\nکند ولی چیزیکه خوب واضح است این است که البته خطری میباشد دلایلی که مرا وامیدارد اخلاف"}
{"book": "adl0965", "page": 387, "text": "( فصل هفتم )\n۱۳۰\nخود راحت نیاسازم بسیارست لیکن چند فقره ازانها را بیان مینمایم روسها بعکس انکلیسها میخواهند\nدرصورتیکه افغانستان بکلی از پیش پای آنها بجهت رفتن هندوستان برداشته نشود تجزیه شود و خیلی هم\nضعیف کرد دلهذا اگرچه از یک طرف بجهت دولت انگلیس صرفه دارد که رقبای سلطنت افغانستان\nرا دوست خود مضبوط نگاه دارند صرفه روسها در این است که آنها را رها نمایند تا با یکدیگر جنگیده یکی\nغالب و دیگری مغلوب گردد و روسها بجهت این مطلب چندین دلایل دارند اولاً انکه مقصودشان\nاین است که افغانستان در سر راه هندوستان بطور سدی حایل نبوده باشد و ثانیاً انکه در زمانیکه\nروسها با امیر شیر علیخان سازش نموده تمام معاهدات خود را که در چندین مواقع با دولت انگلیس نموده\nبودند شکستند دولت انگلیس از روسها در افغانستان چنانچه باید و شاید قویاً و جداً مخالفت نموده\nاظهار ضعف هم نمودند خیال روسها این است که اگر در افغانستان اشکالاتی فراهم آورند فيها المراد\nو اگر خیالاتشان پیشرفت نکرد دولت انگلیس در مقابل هرگز اقدامات مجدانه نخواهند آورد این مطلب\nبعد از مذاکره مختصری در مجلس پارلمنت یا در چند فقره روزنامجات رفع خواهد شد جهت دیگر یکه باید\nدر این باب مواظبت نمود این است که همرایان سردار محمد اسحاق خان که در دست روسها میباشند هنوز\nخیلی هستند و بخوبی میتوانند مفسده راه بیندازند ولی نمی توان گفت آیا از پیش خواهند برد یا خیر\nمامورین من که در انجا میباشند همرایان سردار محمد اسحاق خان را بدان اندازه که دیگر انرا در هندوستان\nبدست آورده اند هنوز نتوانستند که بطرف خود مایل نمایند ولی امید دارم که اگر در این اصرار نمایند\nولو بملایمت هم باشد آخر این کار را از پیش خواهند برد هرچند با بودن این مخاطرات گمان بعضی میرود که\nاین مخاطره چندان بزرگ نمیباشد و اینکه اقدامات فوق العاده که من بجهت جلوگیری بعمل آورده ام\nلزومی نداشت این بخوبی واضحست که از سردار محمد اسحاق خان و پدرش تمام مردوزن افغانستان\nمتنفر بودند و هنوز منزجر میباشند در اینجا گنجایش ندارد که جهات این تنفر را مشروحاً بیان نمایم ولی\nمختصراً اظهار میدارم که از امیر محمد اعظم خان پدر اسحاق خان بجهت اینکه پدرم و امیر شیر علیخانرا بهمدیگر\nانداخته و مفسده کی نمود و این مفسده اسباب آن همه خونریزی ها و منازعات در خانواده ما شده بود\nمتنفر"}
{"book": "adl0965", "page": 388, "text": "فصل هفتم ۱۳۱\nمتنفر بودند و نیز بسبب تعدیات بی اندازه او و دائم السکر بودن او و چندین عادات ذمیمه دیگر از او\nتنفر داشتند و بدترین صفات قبیحه او کم جرأتی او بود و کم جرأتی بیشتر از چیزهای دیگر اسباب تنفر\nافغانها میباشد از پسر او سردار اسحق خان نه فقط بجهت همان بد کرداریهائی که پدرش داشت\nنفرت داشتند بلکه نیز بجهت اینکه با من بدعهدی و خیانت نموده بود و با کمال لا یشعری کم جرأتی\nبعد از اینکه لشکر او عساکر مرا شکست داده بودند فرار نموده و تمام اشخاصی که با او همراهی داشتند و آگاه شدند\nکه صدمه ضعف و کم جرأتی او بآنها برسد علاوه بر این مشارالیه ابداً اهل رزم نمی باشد و حکمرانی که هنر\nنظامی نداشته باشد در افغانستان جای ندارد نظم لشکری که تحت فرمان او بوده است بواسطه\nسوءمصلحت و اشتباه کاری او بمخالفت من جنگیدند تعریف او نبود زیرا که خودم در ترکستان حساب\nمنصبان نظامی با هوش را بر لشکر مذکور مقرر کرده بودم پسر او بود که در جنگ همه کاره او بود والا پدرش\nهرگز نمی توانست جنگ را از پیش ببرد چون در باب پسر او ذکری شد لهذا توضیحاً بیان مینمایم که\nاسم او سردار اسمعیل خان است و از بزرگترین پسرهای من تقریباً دو سال سنش زیادتر میباشد\nاگر چه مشارالیه برخلاف پدرش مردیست جنگی ولی هیچ امکان ندارد که تخت سلطنت کابل برسد زیرا\nکه مشارالیه را خوانین و اهالی کابل نمی شناسند و در مدت عمر خود هرگز او را ندیده اند و افغانها بآدمی که\nشخصاً او را نمی شناسند کمتر اعتماد مینمایند تا چه رسد بکسی که او را هیچ ندیده باشند چون ممتی هستند که\nاطاعت شخصی که او را نمیشناسند ابداً قبول نخواهند نمود زیرا که غرور و شجاعت آنها مانع از این کار\nاست اشکال دیگری هم برای سردار اسحق خان و پسر او فراهم است و آن اینست که اقلاً مقدار\nسه ماه راه مسافت از کابل دور میباشند و در صورتی که هرگاه با لشکر خود عازم کابل شوند در حین\nراه هم در هیچ نقطه از انها جلوگیری نشود اگر چه این معنی هم غیر ممکن است لهذا هر کس بعد از من بتخت\nسلطنت کابل جلوس نماید میتواند در بین راه آنها را تلاقی نماید و قبل از انکه آنها بتوانند جمعیت\nکثیری از مردم را دور خود جمع نمایند پذیرائی گرمی از انها بنماید ولی بر فرض آنکه لشکری از دولت روس\nبا آنها همراه باشد در ان صورت چنانچه خوب واضح است جنگ بزرگی بین دولت انگلیس و روس"}
{"book": "adl0965", "page": 389, "text": "۱۳۲\nفصل هشتم\n\nفراهم خواهد آمد و در این باب در قسم دویم این مذاکره خواهم نمود اگرچه کاملا یقین دارم که بحبت اسحق خان\nیا پسرش کمتر امکان دارد بتوانند برای پسرها و اخلاف من زحمتی فراهم بیاورند ولی باز هم آنها را مستنبه\nمیسازم و نصیحت میکنم که تدبیر مرا در باب آن کسانیکه در تحت حمایت دولت روس میباشند نسبت\nبکسانیکه تحت حمایت دولت انگلیس هستند بیشتر بنظر دقت منظور داشته باشند ولی پسرم نباید دل خود\nرا خوش کند باینکه یقیناً بتخت سلطنت کابل خواهد رسید هر چند قابلیت این مقام را هم پیدا کرده\nباشد یا اینکه بعد از رسیدن بتخت سلطنت خواهد توانست آنرا نگاهداری نماید مگر آنکه قابلیت نگاهداشتن\nآنرا داشته باشد لهذا مشارالیه باید از نصیحت و تدبیر من باکمال دقت و مواظبت پیروی نماید و الا بحبت\nاو خیلی اشکال خواهد داشت که تخت سلطنت کابل را بدست آورد یا نگاهداری نماید کاریکه اول باید\nبکند این است که بملت ثابت نماید که استقامت رای دارد و سلطانی میباشد که اعتماد بکفایت خود دارد\nو زحمت کش و رعیت پرده میباشد چرا که اگر از یکی از این اوصاف ثلثه امه قاصر باشد نه فقط سلطنت\nاز دست او خواهد رفت بلکه در معرض مخاطرات بزرگتر ازین هم خواهد افتاد مقصودم این نیست که\nمشارالیه باید این قدر اعتماد بکفایت خود داشته باشد که ابداً با هیچ کس از خیرخواهان خود مشورت نکند\nبلکه برای تاکید میگویم که نباید محض ذهن مین مشاورین و ناصحین خود بوده باشد باید بحرف هر کس گوش\nندهد ولی ابداً هیچیک از آنها را قبول ننماید مشارالیه میداند که در این مملکت هر کس چه مرد و چه زن از گدا یا\nکسبه بالاتر یا مجاز میباشند که مستقیماً در هر باب و هر مطلبی که خواسته باشند اطلاعی بدهند مراسله\nبسلطان خود بنویسید و اگر اطلاعی که داده است مقرون بصحت است و بحال دولت یا یکی از رعایا\nفائده دارد باطلاع دهنده چه در زمره جاسوسین مستخدم باشد یا نباشد باید انعام خوبی داد و اگر راپورت\nاو خلاف بوده باشد تحقیقاتی بعمل آورده میشود که آیا مشارالیه این راپورت را از روی خیر خواهی داده\nاست یا معلل بغرض بوده در صورت غرض بودن مشارالیه را تنبیه سخت می نمایند من از راپورتها\nاعیان و اشراف و اهالی دربار و صاحب منصبان و جاسوسین و هرکس از رعایای مملکت که خواسته\nباشند بمن اطلاعی میدهند علم خود را تحصیل مینمایم علاه براین از راپورتها ئیکه مخبرین من که در مملکت خارجه\nمیباشند"}
{"book": "adl0965", "page": 390, "text": "فصل هشتم\n(۱۳۳)\nمیباشند بمن میرسانند و مواظب اتفاقات وحالات یومیه میباشند کسب اطلاعی مینمایم این\nمخبرین خلاصه روزنامجات را هم در باب افغانستان بمن میرسانند تمام این مطالب را جمع نموده و\nدر انها تصور کرده رای خود را در یک باب مستقیم میدارم و ابداً بصلحت یا را پورت کسی عمل نمیکنم پسر هایم\nنباید از پسر امیر شیر علیخان پیروی نمایند که مشاورین او اورا با تمام برادریهایش یکی بعد دیگری در\nمدت حکمرانی او بجنگ انداختند و آخر الامر او را با دولت انگلیس هم بجنگ انداخته دوچار اشکالات\nبسیارش نمودند و این امر باعث خرابی او گردید و از تدبیر ضعیف یعقوب خان هم نباید پیروی نمایند\nچراکه مشار الیه بخیال اینکه انگلیسها را از خود خوشنود نماید چنان وعده ها و امتیازات بایشان داد که\nاجرا آنها خارج از قوت او بود یکی از انها اینست که سرلولی کیوکناری را بکابل دعوت نموده نتوانست\nاو را از کشته شدن نگاه داری کند لہذا بجهت این اشتباه تخت سلطنت هم از دست او رفت و\nدولت انگلیس هم که بقول این حکمران ضعیف اعتماد نموده بودند قسمی ازین صدمه را متحمل شدند و پسر هایم\nاز تدبیر عمویم محمد اعظم خان هم نباید پیروی نمایند مشار الیه بسبب عدم غیرت وطن پرستی و بی توجهی\nدر کار های نظم مملکت و از اشتغال دایمی بشرب مسکرات و اعتیاد باعمال قبیحه در ظرف چند\nماهی بعد از اینکه او را بتخت سلطنت نشانیدم سلطنت مملکت از دست اوبیرون رفت پسر من هم\nاگر بهمین قسم رفتار کند بهمان طوریکه حکمرانهای مذکوره فوق افغانستان صدمه خورده اند صدمه\nخواهد خورد یک مطلب دیگر را هم بطور نصیحت بجهت پسرم باید بیان نمایم و آن اینست که علاوه بر\nتکالیف حکومتی یومیه خود باید وقت معینی برای زیاد نمودن علم و اطلاعی خود داشته باشد چنانچه\nمن در ظرف تمام مدت عمر خود بهمین وطیره رفتار نموده ام بهترین طریقه بجهت این کارهمان است\nکه من معمول داشته ام یعنی شبها وقتی که بسیار خسته شود و نتواند متحمل کاری بشود باید هرشب\nکتاب خوانی را حاضر داشته باشد که کتب تواریخ و جغرافیای ممالک خارجه را و حالات سلاطین معظم\nو اشخاص بزرگ را بدون ملاحظه امتیاز ملت یا مملکت بجهت او بخواند و همچنین نطقها و مقاوله هاییکه\nاشخاص سیاسی دان تمام دول حالیه نموده اند یا نوشته اند و نیز تمام مقاوله جات و خلاصه روز نامجاتی"}
{"book": "adl0965", "page": 391, "text": "فصل هفتم\n\nکه متعلق بافغانستان یا مربوط بولایات یا ملکی که افغانستان با آنها یا با دوستان یا با دشمنان آنها\nبستگی دارند برای او میخوانند و در انها غور نماید اگرچه در هر فصلی از فصول این کتاب نصیحتی با دستور العملی\nبجهت پسرها و اخلافم نوشته ام بازهم چون خیال کردم این امر خیلی اهمیت دارد لهذا مطالب فوق را\nبرای راهنمائی و اساس اصولی که از ان قرار باید رفتار نمایند مذکور داشتم الحال در باب مطلب دیگری\nصحبت خواهم نمود یعنی کارهای نظمیه و حکومتی افغانستان و این وضع باید مندرجا دلی مستحکما ترقی\nنماید تا این سلطنت قوی متفقه الارائی بوده باشد من بنیاد دولت قانونی را نهاده ام اگرچه هنوز\nدستگاه دولتی که مبنی بر اتفاق آراء مجلس وکلا و ملت باشد بشکل صحیحی در نیامده است بهر حکمرانی را\nلازم است که اوضاع مختلفه سایر دولی را که در ممالک متعدده دارند همیشه در نظر داشته باشند ملاحظه\nنماید و در اثبات رای و استنتاج افکار خود نباید عجله نماید بلکه بهترین طریقه حکومتی را متدرجا اجرا کنند و\nآنرا بموجب مقتضیات زمان و حالات مملکت خود اصلاح نمایند باعتقاد من بهترین اصول سلطنتی\nآنست که مقنن بزرگ عرب حضرت پیغمبر ما صلوات الله و سلامه علیه بیان آنرا نهاده است\nاصول مذکور مبنی بر وضع دولت اجماعی بوده است و ارکان آن منقسم بدو فرقه بوده اند یعنی\nمهاجر و انصار و کارهای دولتی را بموجب اصول دولت جمهوری اجرا می نمودند و هر یک نفری از اجزاء\nدولتی میتوانست اظهار رای خود را نماید و هر طرف که رای شان بیشتر بود پیروی همان طرف میگردید من\nترتیب ذیل را برای اینکه افغانستان را دولت قانونی بسازم قرار داده ام نماینده هائی که بدربار\nو مجلس من حاضر میشوند تا در باب تهیه نمودن ادوات حربیه و سایر امورات دولتی با من مشورت نمایند\nمرکب از سه قسم اشخاص میباشند یعنی سردارها (طایفه سلطنتی) و خوانین (وکلاء ملتی) و ملاها (روسا\nمذهبی) قسم اول از اینها از روی استحقاق موروثی در دربار باذن سلطان جلوس مینمایند قسم دوم از\nروساء مملکت منتخب میشوند و طرق انتخاب باین وضع است در هر قریه یا قصبه یک نفر را از اهالی\nآن محل انتخاب میکنند که باید دارای بعضی کمالات باشند که تشریح آن در اینجا لازم نیست مشارالیه\nرا سکنه آن قریه یا قصبه انتخاب مینمایند و او را ملک یا ارباب مینامند و این ملکها یا اربابها یک نفر دیگر را\nاز بین"}
{"book": "adl0965", "page": 392, "text": "فصل هفتم ۱۳۵\nاز بین خودشان منتخب میسازند ولی باید این شخص در محال و عشایر خود نفوذش بیشتر شخصیتش فاضلتر بوده\nباشد و اوراخان یعنی (سرکرده) میخوانند مجلس مبعوثان ما مرکب ازین خوانین میباشد لکن در باب\nانتخاب این خوانین امضا و انها بسته برای سلطان ست و سلطان از روی لیاقت و شانیت و خیرخواهی\nدر خدمات آنها یا خدمات آبا و اجداد ی آنها شایسته کی انتخاب آنها را برای منصب خالی تعدیل مینماید\nعلاوه براین مطالب این مطالب هم ملاحظه میشود که شخص مذکور را عموم مردم انتخاب نموده باشند\nقسم سوم مرکب ازخان علوم یعنی رئیس مذهبی ) و سایر قضاه (یعنی حکام شرع ) ومفتیها (یعنی اجرا\nکنندگان قوانین شریعتی ) و ملاها میباشند این ملاها رؤساء مذهبی ما میباشند بعد از فراغت از تحصیل علوم\nدینیه و قوانین مملکت و خدمت ادارات شرعیه منزلت جلوس مجلس شورا را حاصل مینمایند این جماعت\nقانونی هنوز این متد رلیاقت یا تربیت حاصل نکرده اند که قابلیت این را داشته باشند که حست جبارتھا\nبجهت وضع لایحه یا قوانین دولتی بآنها داده شود ولی بمرور زمان شاید این گونه اختیارات بآنها\nداده خواهد شد متد ربا اهالی افغانستان کارهای حکومتی را بجهت ابقای خودمستحق خواهند شد لکن به پسره\nاخلاف خود جدًا التقا می نمایم که بکلی خود را بازیچه دست این و کلا ر دولت قانونی قرار ندهند وجهتها\nکاملی بجهت نظم لشکر همیشه برای خود مخصوص داشته باشند و زمام شکر را در دست نگاهدارند بدون اینکه\nحق مداخله این مشاورین قانونی خود را مت بول نمایند و علاوه براین اختیار دیگر براهم بجهت خودنگاه\nدارند تا بتوانند اصلاحات یا تدابیر یا لایحه قوانینی را که در مجلس یا در دربار یا پارلمنت بهر اسمی که این جماعت\nرانخوانند امضاء قبول نموده باشند باطل نمایند پسرا و اخلاقم نباید هیچگونه اصلاحات تازه را باین عجله\nشایع نمایند که مردم بمخالفت حکمران خود برخیزند و باید بخاطر داشته باشند وقتی که دولت قانونی دایر\nنمایند و قوانین بهتر ی متداول نمایند و تحصیل علوم را بوضع دارلعلوم فرنگستان اجرا ء نمایند باید\nتمام اینها راستد ریجا بهمان اندازه که مردم باین اختراعات جدیده انس میگیرند معمول دارند تا امتیازات\nو اصلاحاتی را که بآنها رجوع شده است ضایع نکنند پسر و اخلاقم در باب اقدام نمودن مصلحت\nدولت خارجه یا اقدام بصلحت اهالی در بار خود که شاید دولت خارجه آنها را برشوت فریفته باشند باید"}
{"book": "adl0965", "page": 393, "text": "(۱۳۶)\nفصل هفتم\nهمیشه نصیحت عاقلانه وزیرکانه را که شاعر در شعر خود نموده است در مد نظر داشته باشند چنانچه گفته است\nزیرکی زر بکیسه خواهد داشت که همه خلق کیسه بر پنداشت بجهت اینکه تاج و تخت افغانستان\nبرای پسرها و اخلافم از تخطیات دول خارجه و مدعیان سلطنت افغانستان و یاغیان خود مملکت محفوظ\nبماند در باب ترتیب نظامی مملکت خود توجه تامی داشته باشند اگرچه در این خصوص در محل دیگری صحبت\nکرده ام ولی درینجا چند فقره مطالبی را که کمال اهمیت دارد بجهت ملاحظه جانشین خود اظهار میدارم\nتمام لشکر افغانستان باید مسلح باسلحه جدیده ممتاز و مرغوب باشند یک ملیون اشخاص جنگی بجهت\nمحافظت افغانستان از تخطیات دول خارجه خوب کفایت میکند با داشتن این تعداد مردم جنگی\nافغانستان نباید دیگر از معظمترین دول دنیا واهمه داشته باشد و برای حصول این مطلب ترتیبهائی\nکه من در اجرای آن ساعی میباشم این است که برای تدارک زمان جنگ هر توپ جدید مرغوبی باید پانصد\nعدد گلوله و هر تفنگ خزینه داری و هنری مارتینی یکهزار عدد فشنک باید مهیا باشد این مقدار اسلحه قورخانه بجهت\nیک ملیون سپاه کافی است این سپاه را بدو قسم منقسم نموده ام یعنی سیصد هزار نفر لشکر نظامی و هفتصد هزار\nنفر لشکر داو طلب و ردیف ولی این لشکر ردیف باید خوب تربیت شده و مشق نموده باشند علاوه بر ادارات\nحربیه آذوقه بجهت خوراک لشکر مزبور که کفایت سه ساله آنها را بنماید در انبارهای خود مملکت در صورت لزوم\nحاضر باشد و نیز فیل و شتر و اسپ و یابو و قاطر و سایر حیوانات بارکش از برای دفع ضرورت لشکر\nدر خود افغانستان در دست کرایه کش ها و مالهای بارکش دولتی حاضر میباشند و در حقیقت بجهت\nاکثر دول معظمه خیلی مشکل است که برای حرکت دادن عساکر خود از نقطه بنقطه دیگر تمام اسباب حمل و\nنقل را بقدر کفایت خود داشته باشند و واقعاً این اشکال بالنسبه بحاضر نمودن آدم برای جنگ\nیا مسلح نمودن لشکر خیلی بیشتر است ولی حمد میکنم خدایرا که افغانها چنان مردمان قوی و صحیح المزاج و\nتوانائی هستند که برکوههای مملکت خود بسرعت اسپ میتوانند بالا روند در حالتی که تفنگ و فشنک و چادر\nو خوراک چند روزه خود را هم بدوش داشته باشند لهذا تعداد خیلی معدودی از حیوانات بارکش بجهت\nجمعیت زیادی لازم است این امر خالی از اغراق است که صد هزار سرباز انگلیس از یک ملیون لشکر\nافغان"}
{"book": "adl0965", "page": 394, "text": "فصل هفتم\n\nافغانستان بیشتر حیوانات بارکش لازم دارد چپرا که اقسام آذوقه ومشروبات و لیمونات و غیره و\nسایر اسباب آسایش را لازم دارند تا بعضی اشخاص نکته گیر خواهند گفت اگرچه سرباز انگلیس اسباب احمقی\nشاهانه لازم دارد ولی آدم جنگی خوبی هم میباشند بلی من با این اشخاص نکته گیر کمال موفقت را دارم زیرا که\nسرباز انگلیس و محسنات اور ا خیلی پسندیده ام ولی در اینجا فقط بحث در باب مال های بارکش میباشد\nنه در باب محسنات شخصی عساکر انگلیس تهیه این اسلحه و آذوقه و غیره بجهت یک ملیون شکر پول لازم دارد\nلهذا تعداد لشکر خود را بمقدار ازدیا د دخل و دولت افغانستان زیاد مینمائیم اگر چه بجهت مشکلہ نظامی که\nدولت بانها مواجب میدهد چنانچه قبلا بیان داشته ام بیشتر از سیصد هزار نفر لازم نمی باشد ولی خزانه\nدولت باید تهیه نگاه داری یک ملیون اشخاص جنگی را اقلاً برای دو سال بجهت جنگی که شاید این قدر طول\nبکشد داشته باشند قبل از انکه در صدد آن برآئیم که این تعداد کثیر را در میدان جنگ حاضر نماییم همین بس نیست\nبلکه لازمست که مبلغی کافی در خزانه داشته باشیم تا کارخانجات را بجهت تهیه قورخانه برای لشکری که در\nمیدان جنگ میباشد و سایر ادوات حربیہ کہ لازم میشود دایر نگاه بدارد و نیز لازم ست که آهن و سرب و مس و\nزغال سنگ از معادن خود افغانستان بقدر کفایت تحصیل شود ترتیباتی که مشغول آنها بوده و میباشم\nتا این درجه پیش رفت نموده است که میتوانم امروزه این تعداد اشخاص جنگی را در میدان جنگ حاضر نمایم\nاگر چه لشکر نظامی زیاد نمیباشد ولی تعداد اشخاص جنگی بقدر کفایت میباشد و نیز میتوانم تهیه توپ و\nتفنگ و قورخانه و شمشیر از خود افغانستان بجهت عساکر مذکوره فوق بنمایم و نیز ذخیره غله بجهت خوراک آنها\nو حیوانات بارکش در خود مملکت و افرست ولی دو چیز لازم ست یکی آنکه لشکر نظامی و صاحب منصبهای\nآنرا چنانچه معین نموده ام بقدر سیصد هزار نفر باید حاضر نمود ولی می ترسم که بجهت این کار مدتها ئی طول بکشد\nلکن ازین بابت نباید تشویش داشت زیرا که افغانها در چندین موارد بحالت رعیتی با ممتازترین شجاعترین و\nمنظمترین سربازهای دنیا جنگیده ظاهر ساخته اند که آنها فطر تا مردمان سپاهی و شجاعی میباشند ولی\nچیز عمده که لازم و خیلی هم لازم است بودن پول در خزانه است اگر چه خدا را حمد میکنم که در زمان حکمرانی امراء\nسابق در خزانه افغانستان هیچوقت این قدر پول نقد نبوده است که در زمان حال میباشد لکن"}
{"book": "adl0965", "page": 395, "text": "(۱۳۸)\nفصل هفتم\nهنوز باندازه که من میخواهم نرسیده است در باب انبارهائی که بجهت ذخیره آزوقه و علوفه لشکر در شهرهای\nبزرگ و معتنابهای افغانستان بنا نموده ام پسرم اخلافم نصیحت مینمایم که از من پیروی نموده ذخیره\nاین انبار ها را هر ساله تجدید نموده از غله پنجاه دارند و غله کهنه را بقیمت ارزان تر از جاهای دیگر بعوض مواجب\nلشکر بدهند و بقیه را هم فروخته و گندم و جو تازه خریده بجای غله که خرج شده است ذخیره نمایند و غله را که\nمیفروشند عموما جلو دارها بجهت اسپها و یا بو ها و سایر مالهای بار کش بخرند پسرم و اخلاقم نباید بحدوث\nاشخاص نامجرب گوش بدهند که اینها ازین تدبیر من که چهل و هشت هزار یابوی بار کش و چندین هزار خروار\nغله حاضر دارم تخته گیری مینمایند این اشخاص میگویند چرا باید دولت تحمل مخارج این همه مالهای\nبار کش بشود در صورت لزوم ما میتوانیم مالهای مذکور را از خود مملکت بآسانی استیاع نموده یا کرایه نمایم\nاین اشخاص تخته گیر خیال نمیکنند که در تنگی وقت شخص آن قدر خیال و کار دارد که نمیتواند بمهم این امورات\nبپردازد باید همہ چیز بحبت اقدام بکار همیشه حاضر بوده باشند و اگر بعد تهیه دیده شود وقت زیاده ضایع میشود\nو اکثر مواقع عزیز از دست میرود علاوه براین تمام مالهای بارکش همیشه مشغول کار میباشند و همان قدر که\nمخارج آنها میشود بخزانه دولت هم همان قدر عاید میشود پسرم باید داخل فهم نباید فقط از دیدن تعداد زیاد لشکر\nخوشحال بوده باشند باید همیشه در نظر داشته باشند که معتنا ترین مطلبی که باید همیشه در خاطر آنها باشد اینست\nکه لشکر را دلگرم و خوشنود داشته باشند شخص ازینکه لشکر مغایر و آزرده خاطر داشته باشد بهتر ست که هیچ\nلشکر نداشته باشد در یافتن این امر که لشکر را باید چگونه خوشحال و دل گرم داشت بسته بقوه فهم خود پادشاه\nآنهاست ولی چیزی که معین است اینست که لشکر را نباید عنقا مستخدم نمود و مواجب آنها را مرتبا باید داد\nامیر شیر علیخان که لشکر را نصف میگرفت و مواجب آنها را هم مرتبا نمی پرداخت در تمام مملکت لشکر خیلی\nآزرده خاطری داشت و آنها در جلو لشکر انگلیس که بطرف کابل می آمدند بقدر رعایای افغانستان هم\nایستاده گی نکردند سبب همین دل شکسته گی لشکر بوده است که کار سلاطین افغانستان در یک جنگ\nواحد یک طرفه شده است چرا که لشکر مایل بجنگیدن نبوده است یا آنکه آنها را عنقا مستخدم نموده اند چنین\nلشکری با کمال اضطراب منتظر رسیدن دشمن میباشند و در ان وقت بدون اینکه جنگی بنمایت\nبا طراف"}
{"book": "adl0965", "page": 396, "text": "فصل هشتم\n(۱۳۹)\n\nبا اطراف فرار نصیب نمایند تا پادشاه خود را که آنها را بخلاف میلشان مجبور بجنگ نموده است خراب نموده\nو خود بآرزوی خود برسند چنانچه قبلا گفته ام لشکر را باید مرتبا پرداخت و مواجب آنها را باید هر ماهه نقدا از\nخزانه دولت بدهند و چنانچه در زمان سابق رسم بوده است بروات حواله مالیات نباید بآنها داد که خودشان\nبروند وصول نمایند سربازی که خاطر او در باب مواجب و اخراجات عیالش مشوش باشد نمیتواند تمام\nتوجه خود را مصروف تکالیف نظامی خود بنماید و اگر سرباز باطراف ولایات رفته بقایای مالیاتی را بعوض\nمواجب ماهانه خود وصول نماید پس بعوض او که باید بجنگند چنانچه سعدی علیه الرحمه میگوید  چو دارند زر\nاز سپاهی دریغ  دریغ آیدش دست بردن به تیغ  چو مردی کند در صف کارزار  که دستش تهی باشد از\nروزگار  صاحب منصبهای شجاع و دلیر محبوب القلوب سربازها را اشخاص جنگی و دلیر میسازند و بجهت جنگ\nآنها را خوب تربیت مینمایند و آنها را راغب بتکالیف خودشان میکنند و معدودی از سربازهای خوب\nتحت امر صاحب منصبهای دلیر کارهای شگفت آمیز میتوانند از پیش برند چنانچه شاعر میگوید\nیکی گرگ درنده در کارزار  بهم بر زند گله صد هزار  و نیز فردوسی میگوید  سپاهی لشکر نیاید بکار\nیکی مرد جنگی به از صد هزار  بجهت انتخاب نمودن صاحب منصبهای نظامی و بجهت نظم و\nترقی آنها خیلی باید دقت کرد تمام صاحب منصبهای نظامی باید اشخاص جنگی معتمد و قابل فداکانی غیرتمند\nو وفادار دولت بوده باشند و اگر ممکن باشد از خانواده های نجیب هم باشند من نمی پسندم که ترقی از روی\nتقدم زمان خدمت داده شود بلکه ترقی باید بسته بامتحان و قابلیت و خدمات و شجاعت و نظم\nوقت جنگ و درست کرداری و وفاداری آنها بوده باشد بیشترین صفت آنها نه کمترین وصفشان باید\nاین باشد که نزد سربازهای خود محبوب القلوب باشند بخیال من این صفت آخری معتناترین هیچ صفات\nصاحب منصب میباشد تمام صاحب منصبان نظامی علوم فن جدیده جنگ را از کتبی که بفارسی ترجمه\nشده است و هنوز هم از زبان انگلیسی ترجمه میشود باید بیاموزند پسرها و اخلافم نباید هرگز نصیحت مرا در این با\nفراموش کنند که ابدا صاحب منصبان نظامی را اگر یکی از دول همسایه افغانستان بآنها بخواهد بدهد قبول نکنند\nچنانچه حضرت پیغمبر ما صلوات الله و سلامه علیه فرموده است"}
{"book": "adl0965", "page": 397, "text": "۱۴۰\n\nفصل هفتم\n\nدولت همسایه بهانه اینکه عساکر افغانستان را فن نظامی انگلیس تعلیم کند صاحب منصبهای لشکر خود را\nفرستاده شاید آنها را نیز دستورالعمل داده باشد که متوجه پیشرفت مقاصد دولت مذکور باشند امیدوار در\nزمان قلیلی مردمان خود افغانستان این قدر علم و فهم تحصیل نمایند تا بتوانند استنباط نمایند که مقاصد دولت\nآنها بعین مقاصد خود آنهاست آن وقت آنها بهمان قسم وطن پرست خواهند شد مثل آنکه اهالی اکثر ملل\nدیگر میباشند آن وقت شاید عیب نخواهند داشت که از ملکت خود بخارجه رفته از ملل فرنگستان بیش\nاز انچه حالا مقرون بصلاحست بیاموزند چون حالا شاید اشخاصی که با آنها معاشرت بنمایند آنها را\nمخالفت دولت و وطن آنها برانگیزانند وقتیکه آنها دشمنان وطن خود را دشمنان شخصی خود دانستند\nآن وقت بجهت ما زمانیس که باید صاحب منصبهای جوانرا بفرنگستان بفرستیم تافنون جنک را بیشتر\nتحصیل نمایند بعد از معاودت بوطن آنها میتوانند سایر صاحب منصبهای نوع خود را از انچه خودشان آموخته\nاند بیاموزند عجلتا باید قانع باشیم همیکه اقلا تمام اهالی وطن ما میدانند که در کوههای مملکت خود بچه قسم باید\nبجنگند و اینکه علاوه بر آن کتب لازمه مشق نظامی و از همین قبیل مطالب در فارسی ترجمه شده\nاست و افغانها این کتب را کاملا تحصیل نموده اند و باز هم مشغول تحصیل بوده و تحصیل علم ترقی می نمایند\nایامیکه اهالی وطن من تفنکهای خوب و صاحب منصبهای آزموده نداشتند و مشق نکرده بودند و فقط\nرعایای عین بودند با عساکر انگلیس شجاعانه جنگیده محل تحیید آنها و نیز محل تجید سایر دول دنیا شدند حالا\nبهترین اسلحه جدیده دارند و بسر کردگی جنرالهای من میتوانند در کوهستانات خود اگر با تعداد دو برابر\nخود توانند با تعداد مساوی خود از بهترین لشکر بجنکند مطالعه کنندگان تواریخ نظامی مسبوق میباشند\nکه در جنگ سید آباد من فقط هشت هزار نفر سپاهی تحت فرمان خود داشته ام و اینها هفتاد هزار لشکر\nامیر شیر علیخانرا چنان شکست دادند که مقتولین و سایر اسباب خود را گذاشته فرار نمودند و این شکست\nحکومت امیر شیر علیخانرا با خر رسانید و پدر مرا که در دست امیر شیر علیخان اسیر بود تخت کابل نشانید\nسعدی میگوید رعیت چو بیخند سلطان درخت درخت ای پسر باشد از بیخ سخت نصیحت\nدیگری که باید بجهت پسر با و اخلافم بگذارم اینست که وجود هر دولت و دوام آن متکی در دست رعایا\nمیباشد"}
{"book": "adl0965", "page": 398, "text": "فصل هشتم ۱۴۱\nمیباشند لهذا پسرها و اخلافم باید روز و شب بجهت آسودگی و خوشی و رفاهیت رعایای خود ساعی باشند\nاگر اهالی مملکت متمول باشند مملکت متمول است اگر رعایا آسوده باشند دولت آسوده است اگر رعایا با علم\nو عاقل باشند اشخاص سیاسی دان و وزراء سلطنت که سفینه دولت را براه می برند چون از خود رعایا\nمنتخب میشوند و نماینده خیالات مردم میباشند شایسته تر خواهند بود لهذا تربیت رعایای ما در زمان آتیه\nمطلب بسیار معتنابی میباشد در زمان آتیه هم افغانستان ابداً نمی تواند کاملاً صحیحاً ترقی نماید مگر آنکه زنهای\nآنهم تربیت بشوند چون اطفال اولین سبق ابتدائی خود را از مادرها می آموزند و مطالب و عقایدی هم\nکه در زمان طفولیت کسب میشود اثر آن مادام العمر در عادات و طبایع آنها می ماند و ریشه های خاطر\nآنها را از تربیتی که بعد ها بنمایند محکمتر فرامیگیرند و بجهت همین تدبیر عاقلانه بوده است که پیغمبر ما امر فرموده است\nزنها که در هیچ صورت بدون اذن و اجازه شوهر های خود از خانه بیرون نمیروند باید بجهت این مطلب\nیعنی تحصیل مجاز باشند که از خانه بیرون بروند اگر عموم مردم و عیالهای آنها و عموم زنها تربیت شده\nباشند اشخاص سیاسی دانی که مردم از بین خودشان منتخب می نمایند یقینا تعقل آنها بتر و عملشان\nزیادتر و مصلحتها یشان مفیدترست و بهتر میتوانند کارهای نظمیه دولتی را اجرا نمایند چرا که دولت\nتربیت شده متمدنه برای مردمان غیر متمدن مناسب نمی باشد و براین اشخاص وحشی غیر متمدن فقط با قوانین\nشدید سخت و قوه نظامی میتوان حکمرانی کرد و همچنین دول غیر متمدنه وحشی بجهت ملل با علم و متمدن\nبکلی نامناسب میباشند نتیجه اینگونه اوضاع غیر مناسب آن که سر پادشاه باد خواهد رفت چنانچه در\nانگلستان بجهت شارل اول اتفاق افتاد و ازین مطلب حکایت شیرینی بخاطرم میرسد که در اینجا تمثالاً\nبرای توضیح بیانات خود مذکور میدارم دولت باید از همان قسم اشخاص باشند که رعایای آن میباشد\nدر یک دولتی منجمی بپادشاه اطلاع داد که در فلان تاریخ باران زیادی خواهد آمد و هرکس آب آن بارانرا\nبیاشامید عقل آن زایل و دیوانه میشود پس پادشاه بنوکرهای خود امر کرد چند حوض آب را بجهت استعمال\nخودش و وزراء او بپوشند تا آب دیوانگی با آن آب خوب قدیم مخلوط نگردد بعد از ان که باران آمد رعایا\nکه حوضهای آب نداشتند لابد شدند که آب رودخانه و نهرها را خورده دفع عطش نمایند و ثمره اش این شد"}
{"book": "adl0965", "page": 399, "text": "(۱۴۳)\nفصل هشتم\nکه آنها دیوانه شدند و نتایجی که از این کار بدست آمد مصیبت بزرگی بود تمام لایحه قوانین و تدابیری را که\nوزرا و دولت میخواستند اشاعه نمایند مردمی که دماغ آنها عیب کرده بود ردمینمودند و هر چیز را که پادشاه\nو وزرا میگفتند یا میکردند بخاطر خلل یافته مردم خلاف میگذشت و نمیپذیرفتند پادشاه بوزرا خود گفت که\nبجهت من هرگز ممکن نیست که هیچ قانونی را برخلاف میل مردم بتوسط مجلس شورای آنها معمول نمایم لهذا\nخوبست که ما هم ازان آب بیاشامیم و خود را با سایر دیوانها مساوی نمائیم و این کار را کردند و پادشاه و وزرا\nهم سمان دیوانگی مبتلا شدند و دولتی که تمام اجزای آن دیوانه بودند نمی توانستند یا دوام نمایند لهذا\nهمسایه های آنها آمده مملکت آنها را متصرف گردیدند و دیوانه ها را از انجا اخراج نمودند منبینز خوشحالی و آسوده گی و\nرفاهیت رعایا بسته بعدالت و قوانینی است که در مملکت معمول ست در قانون پادشاه و گدا مساوی\nمیباشند و بیسر مایم از سرمشقی که امرای سابق گذاشته اند نباید پیروی نمایند در زمان حکمرانی هر صاحب منصب\nو هر سرکرده از خود قانونی داشت و دیوانخانجات ابدا وجود نداشت البته اعتراف دارم از اینک هنوز\nنتوانسته ام محاکمات قانونی را تکمیل نمایم و ترتیب صحیحی بجهت اجرا عدل در محاکمات بوضع کامل دنیا که\nمیل داشتم نتوانسته ام معمول و مکمل بنمایم در این باب هنوز باید خیلی ترقی بعمل بیاید مثلا در اوایل حکمرانی\nمن که مردم یاغی و خودسر و وحشی و غیر متمدن بودند قوانین در عقوبتهای من خیلی شدید بود ولی سال بسال\nبرحسب تربیت و امنیت و اطاعت رعایای خود رفتار نموده اکثر آن قوانین را اصلاح نموده و عقوبات را\nمندرجاً سهلتر نمودم اخلاف من باید این تدبیر را جاری داشته باشند و قوانین را بمناسبت ترقی و تفوق\nملت در تمدن حالیه تبدیل و اصلاح نمایند و باید بخاطر داشته باشند که مجلس قانونی و مجالس شورا در ممالک\nمتعدده فقط بجهت همین مطلب میباشند که همیشه قوانین را عوض و بدل نموده با ترقی عمومی دنیا همقدم\nباشند قلبا امیدوارم که اهالی مملکات بامداد خداوندی بواسطه تربیت و تعلیمات دولت عاقلی متدرجا\nبآن درجه برسند که بتوانند خودشان قوانین خود را بجهت خودشان وضع نمایند غیر از قوانین الهی که امورات\nدینی و عبادات و مکارم اخلاق راجع بآن میباشد دیوانخانه های عدلیه که من دایر نموده ام از دیوانجا\nهائی که در زمان امرای سابق بوده است خیلی متینتر میباشد ولی باز هم هر قدر خزانه دولت کفایت نماید\nکه بجهت"}
{"book": "adl0965", "page": 400, "text": "(۱۴۳)\n\nفصل هشتم\n\nکه بجهت این مطلب بیشتر مخارج شود سزاوار است که دیوانخانه های عدلیه دیگر هم دایر بشود اگر در ولایات\nمتعدده مملکت دیوانخانه ها بیشتر دایر بشود بجهت اهالی مملکت لازم نخواهد بود که از نقاط مسکونه خود بجهت\nمحاکمه حکم دیوانی مرافعه جات خود مسافرت نمایند ولی چون مرافعه جات بیشتر از ان بود که دیوانخانه ها بتوانند\nتمام آنها را قطع و فصل نمایند و در خزانه دولت هم این قدر پول نبود که دیوانخانه های متعدد بجهت این کار\nدائر نمایند لهذا برای آنکه زودتر اجرا امر عدالت بشود اکثر فقرات را شفاها قطع و فصل مینمودند بدون\nاینکه در دفتری ثبت بشود یا صورت مجلس آن ضبط شود تمام کارها مرافعه در ظرف چند دقیقه تمام میشد چرا که\nمدعی و مدعی علیه و تمام شهود را در حضور حاکم حاضر مینمودند و حاکم بعد از انکه شخصا اظهارات طرفین اصفا می\nنمود بدون اینکه اظهارات مذکور ثبت شود فورا حکم آن را مینمود و بعد مشغول ترافع فقره دیگری میشد باین قسم\nحکم چندین مرافعه را می نمودند حالا تمام فقرات مرافعه های ارثی و املاکی و امورات تجارتی و غیر ها را\nدر کتابچه ها ثبت مینمایند و صورت آنها را بجهت مراجعه در دفترخانه دولتی ضبط میکنند لازم است\nکه برای دیوانخانه ها محررین مقرر شوند تمام مطالب را ثبت نمایند تا اشتباه کاری نشود یا حکمی\nبرخلاف صادر نگردد و نیز سواد احکام را بجهت مراجعه و نیز بجهت رجوع بدیوانخانه بالا تر ضبط نمایند\nخیلی لازم است که تمام این تغییرات در دیوانخانهای عدلیه و در اجراء عدالت مندرجا بعمل بیاید چرا که\nاگر قبل از انکه مردم قدر مهربانی را بدانند تدبیر ملایمی اختیار نموده شود مثل آنست که از مردم خود سری یاغی\nتقویت نموده اند چنانچه شاعر گفته است ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسفندان\nمثلا از اداره اخباریه با وضع مخبرین و جاسوسین آن که من متداول داشته ام تمام مامورین که عادت\nبرشوه داشتند و خوانینی که از رعایا عنقا پول میگرفتند تنفر دارند زیرا که جاسوسها و مخبرین در باب\nاین اعمال آنها بمن را پورت میدهند از قراریکه می شنوم این مامورین و خوانین از مامورین دائره اخبار\nمن خیلی بدگوئی می کنند حتی انکه پسرهای مرا از تمام مخبرین و جاسوسین منزجر ساخته اند ولی معهذا\nبپسرها و اخلافم نصیحت میکنم که ازین اداره همیشه خیلی مواظبت داشته و مکمل نگاه بدارند زیرا که این\nاداره است که در تمام ممالک متمدنه جاری و دایر است اداره مذکور بجهت اینکه دولت مرا از تمام امورات"}
{"book": "adl0965", "page": 401, "text": "فصل هشتم\nداخله و خارجه مطلع میسازد و نیز بجهت آنکه خیانت و اسباب چینی دشمنان مرا منکشف مینماید خیلی محل\nاعتقاد من میباشد و وسیله دیگر بهتر ازین برای دانستن خیالات و حرکات دول همسایه و دوست را\nاز دشمن تشخیص دادن در دست نمیباشد بسا عدت اداره مذکور در باب تمام محاوراتی که بادول همسایه\nدارم دقت و مواظبت مینمایم و اطلاعاتی که در این باب بمن میدهند در دفتر خانه دارالانشاء من\nضبط میشود پسرم نیز باید کتاب انوار سهیلی را با کمال وقت مطالعه نماید مطالعه کتاب مذکور بانضمام\nقدری فهم و احتیاط برای او خیلی مفید خواهد بود ولی بجهت فهمیدن خیالات و مقاصد تمام دول همسایه\nو بجهت دانستن فرق بین دوست و دشمن علاوه براداره اخبار یه و مطالعه نوشته جات کتاب مذکور\nفوق تفکر و ملاحظه زیادی هم لازم ست اگر شخص کتب دنیا را مطالعه نماید آدم سیاسی دان پخته وزرنگی\nنخواهد شد مطالعه مذکور با عدم قابلیت فطرتی همان نتیجه را خواهد داشت که در حکایت ذیل مذکور میشود و\nآن حکایت انیست که پادشاهی پسر خود را یکی از منجین ماهر سپرد که او را تعلیم نماید و باو گفت هرچه\nاولیا ر سایر شاگردان بتومیدهند من بیشتر میدهم بشرط آنکه پسرم را بیشتر از سایر شاگردان علم بیاموزی\nبعد از مدتی پادشاه انگشتر نقره در دست خود گرفته از یکی از شاگردان سئوال کرد در دست من چیست\nآن طفل بعد از ملاحظه اوضاع کواکب جواب داد چیزیست مدور پادشاه باز سئوال نمود که رنگ آن چه\nرنگ ست آن طفل گفت سفید ست باز پرسید از چه ماهیت ست پاسخ داد نقره و وسط آن هم\nسوراخ ست دیگر فهمیدن باقی مطلب آسان بود که انگشتر میباشد و طفل مذکور جواب کافی بپادشاه\nداد بعد نوبت بپسر پادشاه رسید او هم از روی تعلیمات خود همان جواب ها را داد یعنی شی مذکور از نقره میباشد\nو وسط آن سوراخ دارد ولی این قدر فراست نداشت که بداند که ماشین چرخ نقره لازم ندارد و چرخ\nماشین بزرگی را نمیتوان در دست گرفت لهذا بعد از استخراج جواب داد که در دست شما چرخ ماشین\nنقره است پادشاه این جواب را بمعلم اظهار کرد معلم جواب داد جوابهایی که پسر شما داده است تاجائیکه\nمتعلق بتعلیم بوده است صحیح میباشد ولی جائیکه متعلق بفراست خودش هست اشتباه نموده است\nبجهت استقرار سلطنت و اقتدار و رفاهیت ملت دین هم جزو اعظم میباشد ملتی که عقاید دینیه\nنداشته"}
{"book": "adl0965", "page": 402, "text": "فصل هشتم\n(۱۴۵)\nنداشته باشند زود ضایع میشود و رو بانقراض میگذارد تا بکلی معدوم شود اهل اسلام تمام شجاع میباشند\nزیراکه آنها همیشه کاملاً مطیع تکالیف دینیه میباشند و در پیروی نمودن از عقاید مذهب خود خیلی محکم میباشند\nدر باب حفظ دین خود کامل و اطاعت داشتن از ان کتب علیحده نوشته ام و نیز در باب جهاد هم کتابی\nنوشته ام من جمله کتب و رساله جاتی که من در این باب نوشته ام و در فارسی طبع و نشر شده است تقویم و\nپندنامه خیلی معتنا میباشند و هر مسلمانی باید آنها را مطالعه نماید در باب دین لازم نیست در اینجا دیگر محت\nبداریم ولی بمطالعه کنندگان کتاب خود که در این باب شوق دارند میگویم که کتب مذکوره فوق را مطالعه\nنمایند باخلاف خود نصیحت میکنم که وضع ترتیبی که بآن دین اسلام را در افغانستان قایم نموده ام بهم نزنند و\nمعدوم نسازند ترتیب مذکور این است که تمام اراضی و املاک و نیز وجه نقدی را که اسباب معیشت ملاها\nبود بخزانه دولت منتقل داشته ام و مواجب یعنسی هر ماه از خزانه باشخاصی که مشغول بخدمات دینیه\nمیباشند یعنی قاضیها و محتسبها و ائمه جماعت و مؤذنین و محتسبین پرداخته میشود از روی ترتیب مذکور\nقانون شریعت اسلام و اجرا آن در دست مامورین مذهبی که دولت آنها را منتخب و مقرر مینماید میباشند و\nفقط باذن دولت دارای مناصب خود هستند لهذا مجبورند که خواه راضی باشند یا نباشند از دولت\nاطاعت نمایند و آن تمام اختلافات و بدعتها را از میان بر میدارد و عوض آن اتحاد عمومی را قایم مینماید\nاتحاد مسلمین همۀ عمده اقتدار اسلام میباشد چنانچه خداوند تبارک و تعالی در قرآن مجید فرموده است که\nمفادش اینست نمیدانید که دین اسلام چه نعمتها بشما داده طوایف متفرقه شما را جمع آوری و مثل براده\nنموده است تدبیر بسیار عاقلانه حضرت پیغمبر با صلوات الله و سلامه علیه از تغییر وضع معاشرت مردم\nاین بود که آنها را با همدیگر کاملاً متفق فرماید تا همیشه بایکدیگر اتفاق و مراوده داشته باشند مثلاً بمردم\nامر فرموده است تنها غذا نخورند و با همدیگر غذا صرف نمایند و نماز های یومیه خود را در خلوت نخوانند بلکه\nدر مساجد با جماعت بجا بیاورند و نیز نماز جمعه را در مسجد جامع بلد با جماعت بگذارند مقصود اینست چون\nتمام اهالی بلد در نمازهای یومیه همدیگر را ملاقات نمی نمایند در نماز جمعه با یکدیگر را ملاقات نمایند و در ایام عیدین\nهم که سالی دو مرتبه میباشند تعدادشان بیشتر بوده باشد حکم دیگر در باب زیارت مکه معظمه است این"}
{"book": "adl0965", "page": 403, "text": "۱۴۶\nفصل هشتم\nحکم مسلمانان را از اطراف عالم از هر مملکت از مشرق از مغرب در یک روز در یک قطعه جمع مینماید بعضی\nاشخاص میگویند این اجتماعات بزرگ اسباب ناخوشی وطاعون میشود من در اینجا در باب حفظ صحت صحبت\nندارم ولی سوال میکنم چگونه است که اهالی لندن و سایر شهرهای معظم که جمعیت آنها بیشتر از حاجی مکه است از\nطاعون نمی میرند جهتش اینست که در شهرهای مذکور همان قواعدیرا که دین محمدیه بیشتر از سایر قواعد در باب\nآن تاکید کرده است یعنی قواعد نظافت وحفظ صحت را کاملا مجری میدارند حجاجی که بکه میروند باید از قوانین\nمحمدیه اطاعت نموده خود را پاکیزه و نظیف نگاهدارند و غذاهای لطیف صرف نمایند و آب صاف پاکیزه\nبیاشامند و فایده ندارد که مسلمانان بعضی از احکام پیغمبر را استشال نمایند واز مابقی صرف نظر داشته باشند\nدر خاتمه کلام اظهار میدارم که اگر خداوند چند سال دیگر بمن حیات عطا فرماید یا اگر بعد از وفات من\nخداوند افغانستان را از مناقشات داخله و تخطیات خارجه محفوظ بدارد و پسرها و اخلافم هم بموجب\nنصایح ودستور العملهای من رفتار نمایند ملت افغانستان در زمان آتیه ملت بزرگی خواهد شد و\nامیدوارم که افغانستان یکی از دول معظم دنیا بشود انشاء الله تعالی نظر وسعت مملکت واعتدال هوا و\nاستعداد اراضی وتعداد جمعیت وشجاعت و قوت جسمانی اهالی آن حالا هم از بعضی دول بزرگتر دنیازیاد\nعقب نیه باشد تحدید خطوط سرحدی جلو گیری تخطیات همسایه های قوی آنرا نموده است اغتشاشات\nداخلی و جنگ بین الطوایفی را هم امیدوارم بکلی مرتفع شده باشد امورات لشکری وادوات حربیه\nخزانه هم منظم وتا اندازه مکمل شده است نظر تمام این مطالب اعتقاد من این است که حالا وقت آن\nرسیده است بعضی امورات را در مملکت اجرا باید داشت مثلاً تجارت و تعلیم علوم و افتتاح معادن و\nدر باب ثروت وتجار وسیاحان خارجه را تشویق بآمدن این مملکت نمودن و حفاظت آنها و حالا وقت\nآنست که نهرها حفر شود ومنبعهای آب بجهت زراعت برای نگاهداشتن آبهای برف کوهها تهیه شود تا\nآبهای مذکور داخل رودخانه نشده از مملکت خارج نشود از نگاهداشتن این آبها در خود مملکت اراضی\nبایره و اکثر محالات لم یزرع که خاک آنها خیلی حاصل خیز ست مبدل باراضی مزروعه مرغوب وباغات\nمثمره خواهد گردید و چندین نهرها تاحال منشق نموده ام و مشغول بحفر چندین دیگر هم هستم حالا تجارت پوست بره\nو پشم"}
{"book": "adl0965", "page": 404, "text": "فصل هفتم ۱۴۷\n\nو پشم و اسپ و گوسفند خیلی ترقی نموده است و تجار افغان محض تشویق تجارت پول از خزانه دولتی بدون\nاینکه تنزیلی از انها بگیرم بقرض داده ام بعوض تنزیل حق کرک خروج و دخول از مال التجاره آنها دریافت میدارم\nو این حق کرک بیشتر از تنزیل آن پولها میشود و برای خود تجار هم منفعتی عاید میشود ولی لازم است که با بانکها و\nصرافهای خارجه معامله و قرار داده شود که بلیتهای بانک باندازه پولی که در خزانه افغانستان موجود\nاست رایج شود و باین وسیله پولی که بیکار مانده است در ظرف سال چندین نوبت برای امورات تجارتی\nداد و ستد شود و نیز ترغیب بروات تجارتی را مجری داشته ام اگرچه از فواید تجارت عمومی بی اطلاع نیستم\nولی هنوز بجهت آن وقت نرسیده است که تدبیر تجارت عمومی را اختیار نمائیم ما مجبور هستیم برای\nمال التجاره خارجه که بمملکت ما داخل میشود بعضی شرایط قرار بدهیم و نیز لازم است حتی الامکان نگذاریم\nمال التجاره خارجه بعوض پول نقد وارد مملکت نماید و نیز باید سعی نمائیم که بیشتر از احتیاج واهالی وطن\nخود اجناس ساخته خارج از مملکت هم بفروش برسانیم تا اهالی مملکت ما از پول خارجه که در داخل افغانستان\nمیشود متمول گردند معتناترین اجناس تجارتی که بجهت خروج برای تحصیل پول مناسبت دارد غله\nقته غن ترکستان و محصول معادن افغانستان میباشند و میوه جات هم بقدری زیادست که خود مان\nنمی توانیم همه را صرف نمائیم ولی چون راههای آهن و تلگراف و کشتیهای بخار نداریم با عدم این وسایل\nاخبار یه و حمل و نقل ما نمیتوانیم میوه جات را جزو اشیاء تجارتی خیلی نافعه بشماریم پسرها و اخلافم نصیحت\nمینمایم که ساختن راههای تازه را مثل خودم جاری داشته باشند ولی کشیدن راه آهن را که معتناترین\nوسیله و اسباب لازمه تجارتی میباشند معوق بدارند تا زمانیکه ما لشکری کافی بجهت حفاظت مملکت\nداشته باشیم و همبسنکه دیدیم ما آن قدر قوت داریم که مملکت خود را محافظت نمائیم و لشکر را چنانچه من\nمرتب نموده ام منظم ساختیم آن وقت زمانی خواهد بود که راههای آهن بسازیم و نیم تلگراف بکشیم تا از\nمعدنیات و سایر ماخذ های متمول منفعت برده باشیم آن وقت زمانی خواهد بود که افغانستان چون\nبواسطه داشتن آب و هوای خوب و میوهای ممتاز و هواهای لطیف در فصل تابستان مثل بهشت\nمیباشد مرجع سیاحان و اشخاص متمولی که خواسته باشند بجهت صحت خراج یا تماشا بیایند خواهد گردید"}
{"book": "adl0965", "page": 405, "text": "فصل هشتم\nآب و هوای مملکت مثل آب و هوای سویس است لیکن افغانستان بسبب داشتن میوه جات خوب\nو کوهستانات مطلوب و نظر اندازهای مرغوب بیشتر از مملکت سویس قابل رجوع سیاحان خواهد گردید\nچون سیاحان وجه نقد با خود بملکت خارجه میبرند و در اینجا با خرج میکنند اسپ و کالسکه کرایه مینمایند و\nاسباب و اشیاء انشکه و اجناس صنایع بومی را میخرند و میبرند تشویق سیاحان بجهت آمدن بافغانستان\nیکی از وسایل ترقی و آبادی اهالی مملکت میباشد مطلبی را که من میخواهم خاطر نشان پسرها و اخلاف خود\nبنمایم اینست که امتیاز راه آهن و معادن مملکت خود را ابدا بهیچ خارجه ندهند بلکه باندازه که پول بجهت این\nکار داشته باشند راههای آهن را خودشان بسازند و معادن را هم خودشان کار نمایند راههای آهن را\nباید اول در داخله افغانستان که از سرحدات دول همسایه دور باشد دایر نمایند و فقط از شهری بشهری\nخود مملکت ممتد نمایند ولی متدرجا همینکه مملکت این قدر قوت داشته باشد که خود را از تخطیات خارجه\nمحافظت نماید آنوقت براههای آهن ممالک همسایه متصل نمایند باین قسم که خطهای راه مذکور را با هر دولتی\nکه خصومت آن از سایر دول همسایه کمتر بوده باشد وصل نمایند اگر لازم شود و مقرون بصلاح هم باشد\nکه امتیازات بمردمان خارجه هم داده شود امتیازات مذکور را باید خیلی کم و بملتهائی باید داد که ممالک وصل\nبسرحدات مملکت خودمان نمیباشد مثلا بآمریکائیها و ایتالیائیها و آلمانیها و غیرها که استهلاک\nو ممالک آنها وصل بافغان نیست بخیال من اگر تعداد زیادی از فرنگیها از قبیل مهندسین و امثال آنها\nبجهت استخدام دولت خود لازم داشته باشیم اهالی ممالک مزبور را باید همین قسم مقدم بداریم پسرها و اخلافم\nباید بعهود خود محکم بوده باشند و از نقض عهد و کذب احتراز نمایند چه تعهدات مذکور را با شخص معینی یا با تجار\nنموده باشد و چه با دول و ملل کرده باشند زیراکه اگر ایفا و وعده فعلا ضرری هم داشته باشد و در تخلف آن\nفائده متصور باشد باز هم این ضرر موقتی بواسطه اعتبار و نیکنامی که از ایفا وعده حاصل میشود بیشتر\nاسباب منفعت آنها خواهد گردید چنانچه خداوند تبارک و تعالی در قرآن مجید فرموده است لیجزی الله\nالصادقين بصدقهم ويعذب المنافقين ما باید سرمشق پیغمبر خود را همیشه مدنظر داشته باشیم\nپیغمبر ما حضرت محمد صلوات الله وسلامه علیه قبل آنکه مبعوث و اصلاح امور مردم مبعوث شود تمام اهالی\nعرب"}
{"book": "adl0965", "page": 406, "text": "فصل هشتم ۱۴۹\n\nعرب او را باسم محمد امین میخواندند و همین جهت صحیح پیشرفت نبوتش گردید چراکه وقتی که ادعای رسالت\nرا نمود حتی دشمنهای او اعتراف کردند که در امانت او شکی نیست و چون خیلی امین میباشد هرگز نخواهد گفت\nکه من رسول خدایم باشم اگر این امر صحت نداشته باشد و سبب همین امانت او بود که خدیجه که یکی از\nمتمولترین خواتین عرب بود و مخدومه آنحضرت بود شخصی که گماشته و عامل خودش بود مفتون گردید زیرا\nکه در تمام معاملات تجارتی خود متدین و صادق بوده و نتیجه این شد که مشارالیها نه فقط اعتماد کامل باو\nنموده تمام امورات و وجه نقد خود را باو سپرد که به قسمی که صلاح بداند معمول فرماید بلکه نفس خود را هم\nباو سپرد و بنکاح آنجناب در آمد مشارالیها در تمام امورات دینی و دنیوی با آن بزرگوار موافقت تامه نمود\nاگرچه وقتیکه آنحضرت او را تزویج فرمودہ آنجناب بیست و پنچساله و مشارالیها بیوہ چهل ساله بود ولی\nآنحضرت در ظرف مدت تقریباً بیست و پنچسال که شوهر او بودند ابداً عیال دیگر اختیار نفرمودند صداقت\nو دیانت آنحضرت بدرجه بود که بعد از وفات مشارالیها هر وقت عیال محبوبه و جمیله و جوان آن بزرگوار\nیعنی عایشه از انجناب سؤال مینمود که آیا شما مرا بیشتر از عیال متوفاه خود دوست میدارید آنحضرت\nهمیشه جواب میفرمودند که من عیال متوفاه خود را بیشتر دوست میداشتم شلیست معروف راست گو\nتاکه رستگار شوی و حضرت پیغمبر میفرماید النجاة فی الصدق کمان الهلاک فی الکذب مطلب\nدیگری هم برای ترقی تجارت و تمول مملکت در نظر دارم اهمیت آن اگر چه بیشتر نباشد بقدر اهمیت راه اهن\nآهن میباشد و مطلب مذکور نیز بجهت بقاء شان ملت و برای اینکه آنرا با سایر ملل دنیا واصل نمود و تمدن\nسازد خیلی اهمیت پولتیکی دارد مقصود من انیست که افغانستان باید بدریای محیط دست رس داشته\nو بندری بجهت کشتیهای خود داشته باشد که در انجا بارهای تجارتی را حمل و نقل نماید وائیه جنوبی\nو مغربی افغانستان بگوشه خلیج فارس و بحر محیط هند خیلی نزدیک میباشد یک قطعه زمین کوچکی مسطح و\nمرتفعی بین نقطه مذکور و دریا و قندهار و بلوچستان و ایران بندر کراچی میباشد من قبل از انکه بتخت\nسلطنت افغانستان جلوس نمایم همیشه میل داشتم که این قطعه کوچک در دشت ریکستان را بدست\nبیاورم هر چند حالا غیر معتنا میباشد ولی اگر بافغانستان ملحق شود خیلی معتنابه خواهد بود بجهت آنکه"}
{"book": "adl0965", "page": 407, "text": "۱۵۰\nفصل هشتم\nافغانستان را با دریای محیط وصل مینماید اگر دوستی که حالا بین دولت انگلیس و افغانستان میباشد\nمحکمتر شده و یک جهت شوند و انگلستان بافغانستان اعتماد کامل حاصل و بخواہند افغانستان را سد\nمحکمی بین روسیه و ہندوستان بسازند بجهت انگلستان خیلی سهل ست که این یک قطعه زمین را بدولت\nافغانستان بعوض خدمات آن یا بعوض قطعه زمین دیگری یا بعوض امتیاز ی بدهند یا درعوض آنکه\nوجه مالیات سالیانه او را هر ساله بگیرند واقعه از خود را هم در ان زمین داشته باشند اگر افغانستان بحر محیط راه\nداشته باشد شکی نیست که مملکت مذکور زود متمول و آباد خواهد شد و بجهت این امتیاز هرگز حق شکر گذاری\nدولت انگلیس را فراموش نخواهد کرد اگر در زمان حیات خودم موقع مساعدی بدست نیاید که باین مقصود\nنائل شوم پسرہا و اخلافم باید همیشه نقطه مذکور را در نظر داشته باشند و نیز باید باین خیال باشند که کشتیهای\nکوچک در رود جیحون داشته باشند و این کشتیها بجهت تجارت و نیز برای حفاظت سرحد شمالی و غربی\nخیلی مفید خواهد بودامید وارم و از خداوند مسئلت مینمایم که اگر در زمان حیات خودم باین آرزوی بزرگ\nنایل نشوم که را ههای آہن بسازم و تلگراف و کشتیهای بخار متداول نمایم و معادن را مفتوح کرده بانک\nرا دائر نموده و بلیتہای بانکی را رواج داده و سیاحان و اہل ثروت را از تمام نقاط دنیا بافغانستان\nخوانده و دارالعلومہا و سایر مؤسسیات جدیده را در افغانستان دائر نمایم پسرہا و اخلافم\nاین آرزوی قلبی مرا اجرا نمایند و افغانستان را بحالتی که من میل دارم برسانند آمین\nقسم دوم در باب خارجه افغانستان و روابط پولیتیکی آن با دول همسایه میباشد\nچون درین قسم رجوع بحالات ماضیه وحالیه و آتیه افغانستان و نیز رجوع بروابط دول همسایه خواہم نمود\nاین مقصود حاصل نمیشود مگر حالات تاریخی اتفاقات ماضیه را بیان نمایم لہذا چند فقره را مختصراً بیان\nمینمایم تمام اہالی افاغنه مسلمان سنّی مذہب میباشند و بموجب کتب تواریخی افغانستان اینہا اصلاً از\nطایفه بنی اسرائیل میباشند و اسم افغان را از لفظ افغانه گرفته اند چون نسب بعضی از انہا بافغانه\nکه سپه سالار حضرت سلیمان بود میرسد و نسب بعضی دیگر از انها بار میا پسر شلمونی پیغمبر میرسد اہالی\nافغان مثل مردم کوہستان اسکاتلند و سایر مردمان کوہستان خیلی دلیر و شجاع میباشند اینها\nهمیشه"}
{"book": "adl0965", "page": 408, "text": "(۱۵۱)\nفصل هفتم\nهمیشه طالب سلطنت و حکومت بوده اند و در باب آزادی و مطلق العنانی خیلی حریص بوده اند طوایف و عشایر متعدده افغانستان و اکثر خوانین آنها بهندوستان تاخت و تاز نموده و در انجا حکومت نموده اند مثل طایفه غور و تغلق و غلجائی و درانی واقعاً هر وقتی که افغانستان تحت حکومت پادشاهی مسلمان و عاقل و زحمت کش و بلند همت آمده است اهالی انجا شجاعت خود را ظاهر ساخته اند و ممالک دیگر را هم تسخیر نموده با فتح و نصرت بولایت خود مراجعت نموده اند و باعث اعزاز بیدق سلطان خود شده اند نه فقط فتوحاتی که سلاطین افغان نموده اند بر شجاعت شجاعان افغان بوده است بلکه فتوحات بابر پادشاه که مؤسس و نخستین سلطان سلطنت مغولیه در هندوستان بوده است و فتوحات ایران هم بر شجاعت شجاعان افغان بوده است سلطنتی یا دولتی که بتواند مردمان جنگی افغانستان را با خود همراه نماید او را باید تبریک گفت اگر دولت مذکور بتواند این شجاعان را وا دارد که بکمک آن و مخالفت دشمنانش بجنگند یقیناً فتح با دولت مذکور خواهد بود و وای بحال دولتی که افغانها با دشمن آن در جنگ متفق شوند هر چند که دولت مذکور از حیثیت قوه نظامی قویترین دول دنیا باشد من یقین دارم و هر شخصی هم که از تواریخ آسیا و از خصایل جنگی افغانها با اطلاع باشد با من متفق خواهد بود که هیچ دولتی بتنهائی نمیتواند با دولت همسایه دیگری که افغانستان با آن همراه باشد بجنگند و بحیت دولتی که بخواهد با عساکر متحده افغانستان و دولت همسایه آن بجنگد غیر از شکست فاحش و افتضاح و ندامت چیزی دیگر حاصل نخواهد بود اگر چه افغانستان هنوز این مقدر قوت ندارد که بتنهائی یکی از همسایه های قوی خود را بتواند مغلوب نماید ولی اگر یکی از اینها با آن همراه باشد یقیناً میتواند همسایه دیگر را مغلوب نماید از تواریخ معلوم میشود هندوستان از زمان اسکندر اعظم تا اوایل این مائه در اوقات مختلفه محل تاخت اهالی مغرب زمین و آسیای وسطی بوده است در مائه‌های شانزدهم و هفدهم میلادی تقریباً تا دویست سال از تاخت و تاز اهالی مغرب زمین بکلی محفوظ بوده است جهتش این بوده که افغانستان تحت سلطنت سلاطین مغول بوده است و اهالی افغانستان با آنها همراهی داشته بعد از انقراض سلطنت مغولیه نادر شاه و احمد شاه درانی باستظهار لشکر افاغنه مجدداً بهندوستان تاختند چون در اینجا مقصود فقط نسبت"}
{"book": "adl0965", "page": 409, "text": "فصل هشتم\n۱۵۳\nکه زمان حکومت احمد شاه حالات تاریخی افغانستان را مجملاً بیان نمایم لهذا شرح تاریخ را از بدو جلوس\nاحمد شاه بتخت حکومت افغانستان شروع میکنم مطالعه کنندگان کتاب من که طالب اطلاع حالات\nقبل از آنرا باشند بکتب مورخین دیگر رجوع نمایند در ۱۷۴۷ میلادی مطابق ۱۱۶۰ هجری بعد از وفات\nنادر شاه حالت ملوک الطوایفی و هرج و مرج در افغانستان جاری شد آن حالت هرج و مرج مولد سلطنت حالیه\nدرانی گردید و افتخار دارم از اینکه من از همان طایفه میباشم احمد شاه مؤسس اولین این سلطنت یکی از\nخوانین طایفه سدوزائی که قبیله از قبایل طایفه ابدالی میباشد بود بسبب خوابی که ولی معروف چلپی دیده\nبود احمد شاه لقب شاه در درانرا اختیار نمود جدم امیر دوست محمد خان که از طایفه بارکزائی بود که شعبه از طایفه\nدرانی است نسب احمد شاه اولین پادشاه درانی و سدوزئی و نسب امیر دوست محمد خان اولین پادشاه دران\nبارکزائی باین قسم بهم اتصال مییابد که سدو و بارک اجداد مایند و خانواده سلطنتی درانی دو برادر صلبی بطنی\nبوده اند احمد شاه در ۱۷۴۷ میلادی مطابق ۱۱۶۰ هجری در قندهار تاج سلطنت را بسر گذاشت و شهر کور\nپای تخت خود قرار داد این سالی است که در ان سال افغانستان اولین مرتبه پادشاهی را منتخب نموده و دولت\nاجماعی را بجهت حکمرانی مملکت قایم نمودند بعد از کشته شدن نادر شاه در سه مذکوره نماینده ها و خوانین طوایف\nو عشایر متعدده افغانستان یعنی حاجی جمال خان بارکزائی و محبت خان و سردار جهان خان پوپلزی و\nموسی خان اسحق زائی که معروف بدو نکی بوده است و نور محمد خان غلجائی و نصر الله خان نورزای و\nاحمد خان سدوزائی در زیارتگاه شیر سرخ با با که نزدیک قندهار میباشد مجلس شورای منعقده نمودند تا پادشاه\nرا از بین خودشان بحکمرانی منتخب نمایند و بجهت سلطنت او مملکت امنیت داشته باشد ولی غیر از احمدخان\nکه ساکت بود هر یکی ازین خوانین اصرار داشتند که حق او بجهت سلطنت بالنسبه بسایرین بیشتر ست\nو اینکه خود را مطیع حکمرانی دیگری نخواهد ساخت بعد از مشاجره و مذاکره بسیار ایشان بهیچ یکی قرار نگرفت\nولی شخصی مقدس صابر شاه نام خوشه گندمی را در دست گرفته آنرا بسر احمد خان گذاشت و گفت دیگر\nلازم نیست شما با بین خودتان نزاع نمائید احمد خان برای سلطنت شایسته است تمام خوانین بهم\nبا احمد خان توجه نموده اظهار داشتند که ما هم دیگر کسی را مناسب تر نمی بینیم که او را برای سلطنت انتخاب\nنمائیم"}
{"book": "adl0965", "page": 410, "text": "(فصل هشتم) (۱۵۳)\n\nنمایند زیرا که طایفه او یعنی سدوزائی ضعیف ترین و قلیل ترین طوایف میباشد و ازین جهت خیال نمودند\nکه اگر مشارالیه بمشورت نماینده های مملکت رفتار ننمود عزل او بالنسبه بعزل پادشاهی که از طایفه بزرگتر بود\nباشد سهلتر خواهد بود و اظهار داشتند که اگر مشارالیه بمصلحت ما عمل نماید ما هم که نماینده های این مملکت\nو ملت میباشیم با او همراهی خواهیم نمود و در نظم سلطنت از همه جهت با و امداد خواهیم داد بعد از اتفاق در این باب\nهمه آنها حلف بهر بایان خود گرفتند و این علامت آن بود و یعنی همه ما با مواشی و حیوان بارکش شما میباشیم\nو پارچه را هم بشکل ریسمان بگردن خود انداخته بجهت علامت اینکه ما حاضر یم از شما پیروی نمائیم و باین قسم با و\nبیعت کردند و اختیار حیات و ممات خود را بدست او دادند چون احمد شاه را خود اهالی مملکت بسلطنت منتخب\nنموده بودند تمام خوانین و نماینده های ملتی از او همراهی داشتند و مشارالیه آدم مستقیم الرای و تمیز پوش\nو زحمت کش و بیغرضی بوده است لهذا مشارالیه یکی از معظمترین سلاطین آسیا گردید\nوسعت ممالک بطرف مغرب تا مشهد ایران بوده است و بطرف مشرق تا دهلی هندوستان\nو ولایاتی که باین دو نقاط میباشد بوده است احمد شاه در ماه ژون ۱۷۷۳ میلادی مطابق ۱۱۸۷ هجری\nبمرض سرطان وفات نمود و پسر او تیمور شاه بتخت سلطنت پدر خود نشست و خصلت این سلطان کلیه مبنی\nبر تنبلی بوده است و اکثر سلاطین و شاهزاده گان عظام و اعیان و اشراف مشرق زمین مبتلا بهمین مرض\nمیباشند و آخرالامر دولت و ثروت از دست آنها میرود بسبب این خصلت از نگاهداری طوایفی که پدر او مغلوب\nنموده بود بکلی عاجز بود و سلطنت اور و بانقراض نها و مشارالیه اشتباه بزرگی نموده پسر های خود را\nبحکومت ایالات متعدده افغانستان مامور نمود و از این جهت بعد از وفات او که در سال ۱۷۹۳ میلادی\nمطابق سال ۱۲۰۸ هجری در کابل اتفاق افتاد بجهت سلطنت بین پسرهای متعدد ه او نزاع در گرفت\nو شاه زمان بتخت سلطنت رسید بعد از سلطنت هفت سال برادر نانمادری او شاه محمود او را عزل نمود\nو چشمهای او را میل کشید و باستعانت وزیر فتح محمد خان برادر امیر دوست محمد خان نخستین امیر خانواده\nعالیه بتخت سلطنت جلوس نمود برای این شخص نامداری که در ظرف هجده سال در تواریخ افغانستان\nخیلی معروفیت بهمر سانیده لقب شاه تراشی سزاوار (لاردوارویک) معروف بود که در تواریخ انگلستان"}
{"book": "adl0965", "page": 411, "text": "فصل هشتم\n۱۵۴\nباین لقب مشهور است تمام مورخین فرنگی که حالات افغانستان را نوشته اند و نیز افغانها تماما بعقل و کفایت\nو جرأت و سخاوت و سیاسی دانی و بالا تفاق اعتراف دارند در پائیز سنه میلادی مطابق سنه هجری\nشاه شجاع برادر صلبی زمان شاه مغزول بحول دعوی سلطنت نموده از پیشاور عازم کابل گردید ولی وزیر\nفتح محمد خان او را شکست داده بطرف کوهستانات خیبر فرار نموده بعد از چند فقره زدوخورد شاه شجاع در\nسنه میلادی مطابق سنه هجری تخت سلطنت افغانستان را متصرف گردید شاه محمود را عزل کرده\nو او را محبوس نمود و طولی نکشید کشمیر را هم مفتوح ساخت ولی بدون اینکه حالات را مشروحاً بیان نمائیم\nباید اظهار کنم که از سنه میلادی مطابق سنه هجری یعنی بعد از وفات تیمور شاه منازعات و حوادث\nو قتل سلاطین و خوانین زیاد بوده است و اسباب خرابی دولت اجتماعی که احمد شاه مؤسس آن بود این\nشد که سلاطین مشغول لهویات و استعمال مسکرات شدند از یک طایفه طرف داری نموده دیگر را مخذل\nمی نمودند و نتیجه این خصال قبیحه سلاطین سدوزئی این شد که سلطنت از دست آنها بیرون رفت و\nافغانستانی که قبل از انکه بدست آنها بیاید مملکت وسیعی بود ایالت کوچکی گردید شاه شجاع که در سنه\nمیلادی مطابق سنه هجری بر تخت سلطنت جلوس نموده با وزیر فتح محمد خان\nسازش نکرد و وزیر فتح محمد خان او را در سنه میلادی مطابق سنه هجری شکست داده تخت سلطنت را\nبجهت دوست قدیم خود یعنی شاه محمود بدست آورد شاه شجاع برنجیت سنگم راجه پنجاب پناه برد و\nاز انجا چندین دفعه بطرف کابل آمد و سعی نمود که تخت سلطنت را مجدداً بدست آورد ولی نتوانست زیرا\nکه وزیر فتح محمد خان و مردم از شاه محمود همراهی داشتند بعد ها (رنجیت سنگم) پادشاه شجاع بیرحمانه سلوک\nنموده او را محبوس نموده الماس معروف بکوه نور را که حالا در تصرف حضرت ملکه انگلستان است از او\nگرفت مورخین شرح موثرانه در این باب مینویسند که سلطانی هنگام مفارفت از این گوهر گران بها چگونه\nرنگش دگرگون شده و خیلی محزون گردید و سلطان دیگری که جواهر مذکور را از دست او میگرفت تا چه اندازه\nاز این نعمت غیر مترقبه مسرور و چقدر خوشحال شد از این مطلب معلوم میشود که در این دنیا رنج و مصیبت\nنصف مردم اسباب مسرت و عیش نصف دیگر میباشد طرفی که دیگران را در جنگ کشته اند خوشحال و از فتح\nخود"}
{"book": "adl0965", "page": 412, "text": "فصل هشتم\n۱۵۵\nخود شادمانی میکنند و حال آنکه طرف مقابل آنها بمصیبت و تعزیه مرگ کسانی که از انها کشته شده اند بدست\nخود سوگواری دارند شاه شجاع بعد از سختیهای زیاد با اهل حَرَمسرای خود از مجلس رنجیت سنگه فرار نموده\nداخل خاک انگلیس شده موظف دولت مشارالیه گردید بعد از شکست خوردن شاه شجاع وزیر\nفتح محمدخان باسم و رسم شاه محمود حکمرانی مینمود و هرات را هم از حاجی فیروز بخت پادشاه خود گرفت و\nحمله را که ایرانیها بر آن شهر نموده و مطالبه خراج مینمودند و میگفتند پول را باسم شاه ایران سکه زد\nدفع نمود در شنه میلادی مطابق شته هجری شاه محمود بد بخت بحقوق مصلحت پسر غدار خود کامران\nو سایرینی که از نفوذ و اقتدار وزیر فتح محمد خان حسد می بردند مشارالیه را که خدمات صادقانه با و نموده و دو\nدفعه او را تخت سلطنت نشانیده بود و تخت سلطنت را بجهت او نگاهداری میکرد در کمال بیرحمی و را عذاب\nنموده و چشمهای او را میل کشید عاقبت الامر چون وزیر فتح محمدخان میخواست برادرهایش را بدست او\nبدهد بحکم و بحضور پادشاهی که خود او را پادشاه نموده بود اعضای او را قطعه قطعه نمودند باین قسم شخصی\nمعروف که (دارویک) افغانستان بود تمام شد آنچنان شخصی که با هر فرقه که او شامل میشد عقل و\nکفایت و شجاعت او اسباب تفوق آن فرقه میگردید بواسطه اسم او در شجاعت و سخاوت و شرافت\nخیلی اسباب پیش رفت کار برادر کوچک تر او یعنی امیر دوست محمدخان برای بدست آوردن تخت سلطنت\nافغانستان گردید وزیر پاینده خان پدر وزیر فتح محمدخان که او را سردار سرافراز خان مینامیدند بیست و\nیک پسر قابل داشت و اسامی آنها از این قرار است وزیر فتح محمد خان سردار محمد عظیم خان\nسردار نواب تیمور قلیخان سردار پردلخان سردار شیردل خان سردار کهندلخان سردار رحم دلخان\nسردار مهر دلخان سردار عطا محمد خان سردار سلطان محمدخان سردار پیر محمد خان سردار صید محمدخان\nامیر دوست محمد خان سردار امیر محمد خان سردار محمد زمان خان سردار زیاد خان سردار حیدرخان\nسردار طره باز خان سردار جمعه خان سردار خیرالله خان بمحض قتل بیرحمانه این شخص دلاور\nشاه تراش بیست نفر برادر و سایر طایفه درانی بمخالفت شاه محمود و پسر او شاهزاده کامران که پدر\nخود را بقتل دوست مردانه خود تحریک نموده بود حاضر السلاح گردیدند و آخرالامر امیر دوست محمدخان"}
{"book": "adl0965", "page": 413, "text": "فصل هفتم\n۱۵۶\nکه یکی از برادرهای کوچک تر وزیر فتح محمد خان بود لشکر شاه محمود را شکست داده خود را در سنه ۱۸۱۸ میلادی مطابق\nسنه ۱۲۳۳ هجری امیر افغانستان گردانیده و سلطنت خانواده سدوزائی را بخانواده بارکزائی منتقل گردید و از\nآن وقت تا بحال سلطنت در خانواده مذکور برقرار است مگر آنکه مدت قلیلی شاه شجاع و معاونین او یعنی\nانگلیسها مداخله نمودند شاه محمود بعد از باختن سلطنت بعقوبت بی حقوقی خود با حالت فلاکت در هرات\nوفات یافت و پسر بدذات کامران را که اسباب عمده آن قتل گردیده بود یکی از صاحب منصبهای خود\nاو وزیر یار محمد خان نامی در هرات بقتل رسانید این معنی بخوبی واضحست تا زمانیکه مملکت تحت حکمرانی\nشخص با اقتداری بوده باشد که بتواند بر تمام سرکرده ها و رعایای خود تسلط داشته باشند خواه حقاً خواه\nباطلاً حکومت نماید بهانه بدست دول خارجه نمی آید که در امورات او مداخله نمایند ولی همین که دولت در\nدست حکمران بیکفایتی افتاد یا از اغتشاشات داخله تفرقه بین آنها می افتد یا رعایا از سلاطین خود\nبی میل شده و از او واهمه نخواهند داشت آن وقت موقعی بدست دول خارجه می آید که بمخالفت یکدیگر\nادعای خود را نسبت بمملکت مذکور اظهار نمایند یا بهانه اینکه بجهت رعایا حقوقات و عدالت بالساوات\nمیخواهند مداخله سبب نمایند بموجب این قاعده افغانستان از زمانیکه تحت حکمرانی سلاطین ضعیف\nدرآمده است در مجادله و نزاعهای داخله افتاده اند و از ان وقت ستون تواریخ افغانستان پر از شرح\nمداخلهای دولتین روس و انگلیس در امورات داخله این مملکت میباشد و اهتمام داشته اند که مدعیان\nو طالبان این دولت را در دست خود نگاه بدارند تا هر زمانی که موقع مناسبی پیدا کنند آنها را دست آویز\nخود قرار بدهند در زمان سابق دولت انگلستان بافغانستان نزدیک بوده و دولت روس خیلی دور بوده\nو از این جهت اقدامات دولت انگلیس در این باب بیشتر از دولت روس بوده است الحال از بد بختی\nافغانستان بجای اینکه زیر یک سنگ واقع باشد بین دو سنگ آسیا افتاده است از تواریخ معلوم میشود\nکه انگلستان در افغانستان بیشتر مداخله نموده است و در این باب زیادتر اشتباهات کرده است بدین\nسبب انگلیسه خیلی متضرر گردیده اند ولی دولت مداخله اش خیلی کمتر و صدمه اش هم کمتر بوده است امیدوارم\nکه دولت انگلستان بعوض صدماتی که بیشتر بآن رسیده است بیشتر هم منافع حاصل نماید و اظهار میدارم\nکه انگلستان"}
{"book": "adl0965", "page": 414, "text": "(۱۵۷)\nفصل هشتم\nکه انگلستان قدر این دوستی افغانستان را که بعد از مخارج چند ملیون لیره و اتلاف چندین هزار نفوس\nگران بها بدست آورده دانسته و همین یک سبق را هم آموخته باشد که جنگیدن با افغانستان بجهت\nآن صرفه ندارد و دوست بودن با آن اسباب پیشرفت مقاصد و سلامتی آن میباشد تلافی ضررها ئیکه در\nزمان ماضی بدولت انگلستان وارد آمده است کالاً خواهد شد بعد از انکه جدم امیر دوست محمد خان تخت\nسلطنت کابل جلوس نمود نمیتوانم حالات تاریخی را مشروحاً بیان نمایم بدون اینکه متهم بغرض\nداری نمایند لهذ ا اظهاراتی را که بعضی از مورخین انگلیس نموده اند بیان مینمایم و همان قدر یکه بجهت توضیح\nتدابیر آتیه ما لازم ست مذکور میدارم در منتخب از کتاب لارد کرزن موسوم بدولت روس در اسیای وسطی\nاز صفحه ۳۳۲ الی صفحه ۳۳۳) روسها از زمانهای خیلی قدیم همیشه قلباً آرزو داشتند که بهندوستان\nحمله نمایند در سنه میلادی مطابق سنه هجری امپراطریس کاترین طرحی بجهت تسخیر هندوستان از راه بخارا\nوکابل ریخته بود مجددًا در سنه میلادی مطابق سنه هجری امپراطور پاؤل امپراطور روس و ناپلیون بنا پارت\nکه دران وقت قونسل اول دولت فرانسه بود تدبیری بجهت حرکت متفقه بطرف هندوستان مرتب\nنموده بود باز در سنه میلادی مطابق سنه هجری مجددًا امپراطور ناپلیون فرانسه و امپراطور\nالکساندر روسه بخیال تسخیر هندوستان افتادند و این دفعه پادشاه ایران هم با آنها خیال معاونت\nنمود ولی طولی نکشید که امپراطور های مذکور بین خودشان نزاع نموده و مقصود ایشان بعهده تعویق افتاد\nدور سنه میلادی مطابق سنه هجری دولتین روس و ایران بخیال تسخیر هندوستان متفقاً بهرات\nحمله آوردند ولی از فتح قلعه محکم هرات عاجز ماندند مجدداً در سنه میلادی مطابق سنه هجری دولت\nروس بعزم تسخیر هندوستان مصمم شده ولی بسبب انقلابات فرانستان باز نتوانست مقاصد خود\nرا اجراء نماید روسها خیلی سعی نمودند که امیر دوست محمد خان را بجانب خود بکشند ولی نتوانستند و از سنه\nمیلادی مطابق سنه هجری الی سنه میلادی مطابق سنه هجری با امیر شیر علیخان بمخالفت\nدولت انگلیس مشغول سازش شدند عبارات ذیل منتخب از کتابچه (اکن) میباشد که وقایع سفر شکر یاد که از\nهندوستان بسند و افغانستان می آمدند نوشته است کتابچه مذکور در سنه میلادی بطبع رسیده است"}
{"book": "adl0965", "page": 415, "text": "فصل هفتم\n۱۵۸\nو این مطالب از صفحه (۱۳۱) الی بعد ها متضمن ایست که مذکور میشود امیر دوست محمد خان برادر وزیر فتح محمد\nخان بسلطنت افغانستان رسید و معروف بعدالت و تدبیر بود شاه کامران هرات را متصرف کردید قندهار\nپس از چندین مراتب دست بدست شدن تحت حکمرانی سردار های بارکزائی در آمد امر ادسند مطلق العنان\nگردید و راجه رنجیت سنگه اغتشاشات عمومی را مغتنم دانسته دست تعدی بجانب سلطنت مستقله افغانستان\nدر از نمود امورات بهمین منوال جاری بود تا اینکه دولت هندوستان قهرا ملتفت شد که نفوذ دولت روس\nدر اسیای وسطی رو بترقیست وقتیکه روسها در ۱۸۳۷ میلادی مطابق ۱۲۵۳ هجری هرات را محاصره\nنمودند آن وقت این مطلب بخوبی واضح شد آن زمان دولت هندوستان سعی نمودند که امیر دوست محمد خان را\nاز مقاصد دولتين روس و ایران کنار کشیده دور نگاه دارند امیر دوست محمد خان اظهار داشت که\nمن دوستی دولت انگلیس قبول میکنم مشروط آنکه دولت مشار الیها مرا از تعدیات راجه رنجیت سنگه که\nپیشاور را متصرف شده است حفظ نمایند و الا بدولت ایران پناه می برم آن ساعت ساعت نحسی بود\nچون دولت انگلیس مصمم کشته بودند که روابط بین ما و راجه رنجیت سنگه مقتضی نیست باشد در امورات\nاو مداخله نمائیم و امیر دوست محمد خان را هم نمیتوانیم بگذاریم با دولت ایران اتفاق نماید پس چاره دیگر\nجز این نبود که او را عزل و شاه شجاع را که که از بیست و هشت سال قبل که فراری بوده است بحکومت\nافغانستان منصوب نمائیم تا چنانچه که پیش خود تصور می نمودیم نفوذ خود را در تمام آسیای وسطی\nمضبوط نمائیم لهذا در ۱۸۳۸ و ۱۸۳۹ مطابق سنین ۱۲۵۴ و ۱۲۵۵ هجری قشون سرجان کین داخل\nمملکت درانی گردیده کمتر کسی ممانعت آنها برآمد و بی در غزمین امیر دوست محمد خان (سپر دیم کناتن تسلیم\nشد شاه شجاع بافغانستان مراجعت نمود و تمام امورات آنجا بر وفق مرام کردید بحبت شاه شجاع هم\nلشکر ترتیب داده شد و نشانهای دولت درانی بمردم اعطا شد سرجان کین بدرجه لارد می ارتقا یافت\nخطا به ها و تهنیت ها از اطراف رسید ولی افسوس که مردمان سیاسی و عموم اهالی دنیا کمتر کمان حادثه ناکها\nرا داشتند که بهجت اینها مهیا بود در اوایل ماه نوامبر ۱۸۴۱ میلادی مطابق ۱۲۵۷ هجری بغتاً\nروی نمود و کشته شدن سفیر انگلیس و اتلاف تمام قشون زیادی که از انجمله فوج انگلیسی نمبر ۴۴ و چندین\nافواج"}
{"book": "adl0965", "page": 416, "text": "(۱۵۹)\nفصل هفتم\n\nافواج قشون هندی بود و از دست رفتن تمام توپها و اسیری صاحب منصبها و خانهای آنها خلاصه\nکلام حوادثی بوده است که نظیر آن در کتب تواریخ تا کمتر دیده شده است و این اتفاقات بکلی تصورات\nمارا که افغانستان امنیت حاصل نموده و نفوذ دولت انگلیس در تمام آسیای وسطی کاملاً بر قرار\nشده است زایل نمود و در بهار همان سال دست پرورده ما یعنی شاه شجاع الملک را حینی که با ردوی\nخود در محل بتجاک میرفت جماعتی از بارکزائیها بقتل رسانیدند و باین قسم زندگانی او در بدترین حالی بآخر رسید\nاسباب استخلاص ما از خرابیهای تدابیر غلط متعدیانه خود بشل مکافات ناگهانی هولناک ما توفیقی\nغیر مترقبانه بود از خداوند مسالت مینمایم که از شکر نعمتهای بی اندازه او در فتوحات حالیه خود صرف نظر\nنداشته باشیم چنانچه که در فتوحات ۱۸۳۹ میلادی بکلی فراموش نموده بودیم و محکمرا انهای ما حالت\nتذکری عنایت فرماید که بدانند عدالت باعث شرافت ملت ست نه فتوحات متعدیانه و غلبه برم\nو نیز بدانند که معصیت حرص و طمع مثل سایر معاصی اسباب ذلت ملت میباشد (عبارت ذیل\nمنتخب از کتاب شرح حالات مملکت افغانستان تصنیف الفنستون منطبعه در او کتیا بر ۱۸۳۹\nمیلادی میباشد) کابل و قندهار و پیشاور و محالات آنها در تصرف برادرهای متعدد بود (یعنی\nبرادران امیر دوست محمد خان) و اینها ز و د بهمدیگر در افتادند طایفه (درانیها) حکومت قندهار با هرات\nبهر کدام یک از این دو نقاط که محال آنها نزدیکتر بوده است جزئی اطاعتی داشتند ولی سایر طوایف\nمطلق العنان بودند در زمان انقراض سلطنت (درانیها) (سدزائی) رنجیت سنگه بواسطه صاب\nمنصبهای فرنگی مشغول تکمیل نظم لشکر خود بود و این امر باعث خطر متصرفات هندی افغانها میشد و\nافغانها با حالت پریشانی دولت خود و خالی بودن سرحدات آنها جلوگیری مشارالیه هر چند در صورتیکه\nمتحد هم میشدند باز تاب استقامت حمله او را نمیداشتند رنجیت سنگه کشمیر و ملتان و تپه و سند علیا\nو نقاط نزدیکترین و انا را متصرف گردید و طوایف جنوبی کشمیر را مطیع ساخت و بعدها نزاعی را که\nبین امیر کابل و برادر او که در پیشاور بود اتفاق افتاد شاه شجاع بطرف قندهار لشکر کشیده انجارا\nتصرف نمود مغتنم دانسته پیشاور و تمام ساحات مجاوره آنرا تا رودخانه سند تسخیر نمود امرای سندهم"}
{"book": "adl0965", "page": 417, "text": "فصل هشتم\n۱۶۰\nشکارپور را متصرف کردیدند و حکومت بلخ هم که اسما در اطاعت افغانستان بود مستقل کردید و خان بلوچستان\nفقط باسم اطاعت از افغانستان داشت امیر دوست محمد خان سردار کابل معروف بعدالت و تدبیر\nمیباشد مشارالیه با برادر ناما دری خود که در قندهار هست هر دو مخالف شاه کامران هستند که بعد از وفات\nپدر خود هرات را متصرف شده ادعای سلطنت خانواده سدوزائی را مینماید در این جنگها و انقلابات\nصدمه زیادی بشهر پیشاور وارد آمده است ولی در سایر مملکت ظاهر ا خللی نرسیده است شاه شجاع علاوم\nبر آنکه لشکرکشی نموده قندهار را موقتاً متصرف گردیده بود در سایر نقاط مملکت مشغول محاربات و بی حالات جدا\nدریدو دالم که موقف عساکر انگلیس است جلاء وطن میباشد یک وقت رنجیت سنگه بفریب او را گرفته بطور\nپیرحمانه با او سلوک کرد و مقصود رنجیت سنگه این بود که الماس معروف بکوه نور را ز و قهر ابگیرد حالات این اقعات\nو تفصیل استخلاص او را که بواسطه همت و فطانت خاتون او بعمل آمد (سرا لکساندر برنس) در جزو حالات\nدلپذیر واقعات جدیده افغانستان شرح و بیان نموده است و مطالب این مقاوله از کتاب مذکو رهاز\nکتاب دستر کا ونلی که مفصل تر نوشته است اخذ شده است نتیجه که باید از تمام این انقلابات حاصل میشود\nاین بود که دولت ایران قسمتی از خراسان را که متعلق با فغانستان بود باید متصرف نماید لئی اگر چه مکرراً سعی نمودم\nاند که هرات را بگیرند و هر چند پادشاه ایران لشکر نظامی تربیت شده صاحب منصبهای فرنگی دارد هنوز\nدر نقطه مذکور کاری از پیش نبرده اند کامران خود شش معلوم میشود که در سکیفایتی و لموتیات با پدر خود برابر\nاست لکن اقتدار او بواسطه مجاهدات و جرات وزیر او یار محمد خان برقرار است یک سالست که پادشان\nایران هرات را محاصره نموده است و اگر چه از قرار اخبارات خواسته است که آخر یورش بگیرد ولی ترتین\nنبرده است و بسیار هم از قشون او تلف شدند از قرار مذکور یازده نفر سرتیپ و چهل و پنج نفر صاحب منصبان\nدیگر و هزار و هفتصد و پنجاه نفر سرباز نظامی تلف شده است باز هم اگر حکومتهای کابل و قندهار را وا دار نماید\nبا دشمن عمومی خود یعنی دولت ایران شامل شوند ممکن ست که سد محکم مملکت درانی (یعنی هرات)\nرا مفتح نموده تلافی استقامت و جبران زحمات او بشود اگر این اتفاق بیفتد تغییر کلی در حالات\nسلطنت هندوستان ما پیدا خواهد شد بخل در پولیتیکهای فرنگستان هم بی اثر نخواهد بود\nاز عبارت\nشرم"}
{"book": "adl0965", "page": 418, "text": "(۱۶۱) فصل هفتم\n\n(عبارت ذیل منتخب از کتاب موسوم بکتاب حالات جنگهای افغانستان کفلارجی بالد فارسی نوشته\nاست از صفحه ۱۱ الی صفحه ۱۳ میباشد) چون اختلافات بین دولتین انگلیس و ایران که اسباب کلی این شد\nکه قشون هندوستان دولت انگلیس در ۱۸۳۸ میلادی مطابق ۱۲۵۴ هجری بافغانستان حمله آور\nشدند لهذا لازم است که وضع روابط بین دولتین انگلیس و ایران را قبل از تخطی مذکور اجمالاً بیان نمائیم\nبموجب عهدنامه که در ۱۸۱۴ میلادی مطابق ۱۲۲۹ هجری بین دولتین مذکور بسته شده بود دولت\nانگلیس متعهد گردیده اگر یکی از دول فرنگستان بایران لشکرکشی نماید قشون بجهت کمک اعلیحضرت پادشاه\nایران از هندوستان بفرستند یا وجه اعانه سالانه برای کمک اخراجات جنگ بایران بپردازند باوجودیکه\nشرط شده بود که اگر خود دولت ایران محرک این لشکرکشی بشود عهدنامه مذکور باطل خواهد شد باز هم معاهده پرخطر\nبوده است زمانی که جنگ سختی در ۱۸۲۶ الی ۱۸۲۸ مطابق سنین ۱۲۴۱ و ۱۲۴۳ هجری بین عباس میرزا\nو پاسکویچ جنرال روس اتفاق افتاد دولت انگلیس از همراهی بدولت ایران چه بلشکر و چه بپول تقاعدها نمود\nو بعد از شکست خوردن دولت ایران بسبب غرامت جنگی که بموجب عهدنامه ترکمان چاهی بعهده دولت\nمشارالیها قرار گرفت دولت ایران در عسرت افتاد دولت انگلیس احتیاج دولت مزبور مغتنم شمرده\nابطال عهدنامه زحمت انگیز را بقیمت ارزانی یعنی تقریباً بسیصد هزار لیره خرید نتیجه فطری همین معامله بود\nاست که نفوذ دولت انگلیس در دربار ایران علانیه بکاست و این هم بهمان ملاحظه فطری بوده است\nکه دولت ایران از ضعف حال خود ملتفت شده تحت تسلط نفوذ دولت روس درآمد فتح علی شاه پادشاه\nمسن ایران در ۱۸۳۴ میلادی مطابق ۱۲۵۰ هجری وفات نمود و نواده او شاهزاده محمد میرزا که بیشتر\nصفات بلند همتی پدر شجاع او یعنی عباس میرزا باو رسیده بود بتخت سلطنت ایران جلوس نمود بلند همتی\nمخصوص مشارالیه او را واداشت که ایالت مستقله هرات را که در سرحد مغربی افغانستان واقع است\nمفتوح نماید و مشاورین روسی او هم او را باین خیال جداً تحریص مینمودند فقط هرات بقیه ممالک\nافغانستان بود که تا حال در دست یکی از اجزاء خانواده سلطنتی ذیحق افغانستان یعنی طایفه سدوزای\nمانده بود حکمران آن شاه کامران بود یعنی پسر آن شاه محمود که بعد از عزل نمودن برادر خود شاه شجاع را"}
{"book": "adl0965", "page": 420, "text": "فصل هشتم ۱۶۳\nهرات شروع کردید (مستر مکنیل) از طرف زمان ممتدی که در اردوی ایران در مقابل هرات قیام داشت نتوانست\nقطع این اقدامات را بنماید زیرا که نفوذ دوستانه سفیر دولت روس در مقابل او در دربار شاه ایران خیلی زیادتر\nبود و نماینده دولت انگلیس از استحقانی که متصل برای او فراهم می آمد خسته شده عاقبت الامر بکلی\nمایوس شده از اردوی ایران حرکت نموده رفت بعد از انکه ایرانیها و معاونین آنها یعنی روسها شش روز\nمتوالیاً بقلعه هرات با توپ شلیک کردند در تاریخ بیست و سویم ماه ژون سنه ۱۸۳۸ میلادی مطابق\nسنه ۱۲۵۴ هجری بقلعه مزبوره یورش سختی بردند ولی کامیاب نشدند و اتلاف زیادی هم از انها شد لہذا\nپادشاه ایران افسرده خاطر کشته مصمم گردید که محاصره هرات را ترک نماید و رود کرنبل (استاد دارت)\nدر اردوی ایران اسباب قوت این عزم شاه گردید چون مشار الیه بپادشاه اطلاع داد که قوت نظامی\nدولت انگلیس با کشتیهای جنگی مشار الیها از بمبی حرکت نموده در جزیره خارک خلیج فارس وارد شده\nاست و الستیما توم (یعنی اتمام حجت) صریحی بجهت پادشاه ایران آورده بود که باید فوراً از هرات\nمراجعت نمایند چون لارد (پا مر استن) وزیر امور خارجه دولت انگلیس محض انصراف توجه پادشاه\nایران بطرف خلیج فارس لشکر فرستاده خود را بحسب اقتضاء حالات زمان محق میدانست که از شرایط\nواضح صحیحی یکی از فصول عهد نامه را که دولت انگلیس در چندین موارد آنرا منظور داشته باشد صرف\nنظر نماید و معلوم میشود خود شاه هم چون الستیما توم مذکور را دید خیالش آسوده شده بتاریخ نهم ماه سپتمبر\nاسپ خود را سوار شده از هرات مراجعت نموده مدت محاصره نه ماه و نیم امتداد داشت امروز که پنجاه\nسال که سیمونچ سفیر دولت روس از هرات که کوبیده شده بود ولی مفتوح نشده بود متعاقب محمد شاه\nحرکت کرده مراجعت نمود هنوز شهر مذکور موقف عساکر افاغنه میباشد شاه شجاع الملک نواده\nاحمد شاه معروف از سنه ۱۸۰ میلادی مطابق سنه ۱۲۱۸ هجری الی سنه ۱۸۰۹ میلادی مطابق سنه ۱۲۲۴ هجری\nدر افغانستان حکمرانی نمود بعد از انقراض حکومت او امورات افغانستان تا چندین سال مختل بود\nبالا خره در سنه ۱۸۲۶ میلادی مطابق سنه ۱۲۴۱ هجری امیر دوست محمد خان در افغانستان تسلط کاملی\nپیدا نمود انان وقت این شخص با قابلیت تا مدت سه سال که انگلیسها در افغانستان بودند ریاست"}
{"book": "adl0965", "page": 421, "text": "(۱۶۴)\nفصل هفتم\nداشت پس از وقوع حوادثات عدیده چندین سال این جوان شجاع تمام دشمنان خود را مغلوب نموده در\n۱۸۲۶ء میلادی مطابق ۱۲۴۲ هجری حکمران مستقل افغانستان گردید مشارالیه قلباً مایل بانگلیسها\nبوده است اسباب قطع دوستی او نسبت با فقط این شد که در جنگ ثانوی ما با پنجاب مشارالیه از\nسکھا کمک لشکری نمود شاہ شجاع معزول از لودیانه که پناهگاه او بود بجهت منصوبی خود اتصالاً مشغول اسباب\nچینی بود خیالات او تا مدتی صورت نگرفت و در ۱۸۳۳ء میلادی مطابق ۱۲۴۹ هجری بعضی قرار دادها\nبین او و راجه رنجیت سنگه شد در جواب استدعائیکه شاه شجاع از دولت انگلیس بجهت تقویت واعانه\nنقدی نموده بود دولت هندوستان اظهار داشت که همرای با او با بیطرفداری که دولت مشارالیهادر امورات\nافغانستان بجهت خود ختیار نموده است منافات خواهد داشت ولی کار یتجاعده که کرد ند این بود\nکه بمواجب چهار ماهه او را مساعده نقد داده یک نوع اعانتی با ونمودند شانزده هزار روپیه بجهت مخارج\nجنگ خیلی کم بود که کسی بتواند با آن وجه تخت سلطنتی را باز بدست آورد ولی معہذا شاه شجاع در ماه فوریه\n۱۸۳۳ء میلادی مطابق ۱۲۴۸ هجری عازم مقصود گردید بعد از محاربه با امرای سند آنها را مغلوب\nنموده روانه قندهار گردید بو رود آنجا قلعه قندهار را محاصره نمود حالت قندهار در کمال سختی افتاده بود\nامیر دوست محمد خان از کابل متجزا آمده قندهار ر اتخلص نمود و بعد با عساکر آنجا که از شاه شجاع دفاع مینمودند\nملحق شد شاه شجاع را شکست داده مخذول نمود و شاہ شجاع بکمال عجله فرار نمود و توپخانه و بنه خود را بجا\nگذاشت در زمان غیبت امیر دوست محمد خان در جنوب افغانستان قشون رنجیت سنگه از دو خانه اتک\nگذشته ایالت پشاور که متعلق بافغانستان بود منصرف گردیده افغانها را بدره خیبر متواری نمود بعد بآمر\nدوست محمد خان هر چه سعی نمود که سیکهـار از پشاور بیرون نماید پیشرفت نکرد ببدگمانی اینکه انگلیسها با\nرنجیت سنگه در این تخطی تلاز پیش برده مسامحه نموده اند امیر مذکور بخیال این تدبیر افتاد که در مقابل با\nدولت ایران سازش نموده خود را محافظت نماید و شاه شجاع ملجا خود یعنی لودیانه عقب نشست در مارس\n۱۸۳۶ء میلادی مطابق ۱۲۵۲ هجری لارد آکلند بعوض لاردو لیم بنتنگ بفرمان فرمائی هندوستان\nمنصوب گردید در جواب تهنیت نامه که امیر دوست محمد خان باو نوشته فرستاده بود لارد مشارالیه\nنوشت"}
{"book": "adl0965", "page": 422, "text": "فصل هشتم\n۱۶۵\nنوشت شما مسبوق میباشید که عادت انگلیس بر این نیست که در امورات سایر امارات مستقله مداخله\nنماید و طولی نکشید که از ملاحظه این اقرار صرف نظر نمود مشارالیه وقت حرکت از انگلستان در باب\nمقاصد دولتین ایران و روس مشوش بوده است بواسطه اخبار ائیکه سفیر ما مقیم دربار ایران خاطر\nنشین امناء دولت انگلیس نموده بود ولی معلوم میشود مشارالیه بکلی متردد بوده است که چه اقداماتی بعمل\nبیاورد و بقول سرد و راند مشارالیه یعنی (لارد آکلند در باب خطر دوری که سایرین پیشتر از خود او خیال آنرا\nداشتند خایف گردیده قوة واهمه بر او مستولی شده کپیتان برنس را باسم سفارت تجارتی بافغانستان\nفرستاد و در حقیقت این سفارت بجهت انکشاف مطالب پولتیکی بوده است ولی دستور العمل معینی\nباو داده نشده بود پرنس در ماه سپتامبر ۱۸۳۷ میلادی مطابق ۱۲۵۳ هجری وارد کابل گردید یعنی دو ماه\nقبل از انکه لشکر ایران شروع بمحاصره هرات نمودند مشارالیه قبلا نسبت با میر دوست محمد خان میل کاملی\nداشته است چون در ۱۸۳۵ میلاد مهمان او بوده است تدبیر را که مشارالیه تائید مینمود این بود که خانه\nوادۀ سلطنتی ذیحق سدوزائی را بواسطه شخص شاه شجاع برقرار نمایند ولی تدبیر مذکور این که سلطنت امیر\nدوست محمد خان را مستحکم نموده و او را و تحت حمایت دولت انگلیس در آورده او را با مقاصد دولت مشارالیه\nهمراه نماید کپیتان برنس بکاملا گمان میکرد که در زمان مساعدی بکابل رسیده است چرا که سفیر از جانب\nپادشاه ایران با تحایف و هدایا و وعده های همراهی قبلاً وارد قندهار گردیده بود امیر دوست محمد خان در باب\nمذاکرات خود که با دولتین ایران روس در میان میداشت چون از همراهی دولت انگلیس مایوس\nشده بود و طالب بود که از هر جا باشد مددی با و برسد تا از تخطیات سیکها جلوگیری نماید هیچ مطلبی را از\nکپیتان برنس مخفی نداشت و اظهار کرد که اگر چنان مرا مطمئن سازید که توقع همراهی و مدد را از دولت\nهندوستان داشته باشم حاضرم با دول مغربی مملکت خود ترک مذاکرات بنمایم در این اثنا کپیتان\nمشارالیه از شدت سرگرمی در پیشرفت مقاصد خود از حد ماموریت خود تجاوز نموده سعی نمود که سردارهای\nقندهار را از دوستی دولت ایران باز دارد و بآنها وعدۀ اعانه نقدی داد که از اقدامات خصمانه که بتمل دولت\nایران برای تلافی رد کردن نوید های خود بخواهد بعمل آورد جلوگیری نمایند بجهت این سرگرمی مفرط بی اجازۀ"}
{"book": "adl0965", "page": 423, "text": "فصل هفتم ۱۶۶\nکپیتان برنس را دولت متبوعه او سخت عتاب نموده باو امر کردند وعده ہائیکه بسردارهای قندهار داده بود\nنقض نماید روابط کپیتان برنس با امیر دوست محمد خان بزودی در عقده اشکال افتاد باین جهت\nکہ صاحب منصب روسی باسم سفارت از جانب امپراطور روس وارد کابل گردید ولی اعتماد نامه مشار\nالیه محل اشتباه بود مشارالیه را بعد از مراجعت او بروسیه کنت نسلرود) و زیر امور خارجه روس ) کاملا\nمردود داشت اگر چه این کار چندان اهمیتی ندارد امیر دوست محمد خان اعتنائی بفرستاده مذکور نکرد و\nبکپیتان برنس اطمینان میداد که من غیر از دوستی دولت انگلیس مایل دوستی دیگری نمیباشم و کپیتان\nبرنس بدولت متبوعه خود اظهار داشت که من بصدق گفتار او اعتماد کامل دارم ولی طرز عبارت جوابییکه\nلارد آکلند بحکمران کابل نوشته بود چبنان تحکمانه و متبخترانه بوده است که ازان معلوم میشد که مقصود نویسنده\nاین است که جواب مذکور اسباب تکدر خاطری فراهم بیاورد جواب مذکور اثر خود را بخشید و سفارت\nکپیتان برنس را بی ثمر گردانید باز هم برای آخرین چاره امیر دوست محمد خان از غرور خود این قدر تنزل نمود\nکہ بفرمان فرمای هندوستان مراسله نوشته از او التماس نمود که تظلمات افغانها را معالجه نماید و بآنها\nقدری قوت قلب و اقتدار بدهد ولی این اظهارات عاجزانه او اثری نکرد سفیر روس در باب ہر چیزی که\nامیر دوست محمد خان خیلی مایل بود بدست بیاورد وعده های بسیار داد لہذا امیر دوست محمد خان او را\nمورد التفات و اختصاص داشت و در مراجعت معاهده ہم با سردارهای قندہار نموده و عهد نامه مذکور\nرا وزیر مختار روس مقیم دربار ایران زود ممضی داشت کپیتان برنس در کابل مفضح شده در ماه اوت\nشته میلادی مطابق شده ہجری از انجا حرکت نموده جهت اینکه کپیتان برنس در ماموریت خود\nمقصودش بر آورده نشد این بود که بعد از حرکت او از هندوستان بجانب کابل پولتیک لارد آکلند\nمندریجا تغییر پیدا نمود لارد آکلند بصورت شخص امنیت طلبی وارد هندوستان گردیده بود وانکه تا ماه\nاپریل شد هیچ خیالی نداشته است که در حالت آن وقت افغانستان اخلال نماید این فقره\nاز اظهارات کتبی خود او که در تاریخ مذکور نموده است ثابت میشود و اظهارات مذکوره این بوده است که\nدولت انگلیس قطعاً مصمم گردیده که شاه شجاع الملک را تا زمانیکه تحت حمایت ما باشند نگذاریم دیگر اقدا مت\nخصمانه"}
{"book": "adl0965", "page": 424, "text": "فصل هشتم ۱۶۷\nخصمانه بمخالفت سردارهائی که حالا در کابل و قندهار میباشند بعمل بیاود ولی در ماه ژون همان سال مشارالیه\nمعاهده نموده و اسباب رفتن شاه شجاع را تحت حفاظت سرنیزه‌های عساکر انگلیس بکابل فراهم آورد در باب\nاین تکون مزاج دلیلی در دست نیست که علت آنرا توضیح نماید از سرحد ما که در آن زمان رود ستلج بود تا بهرات که\nدر حدود آسیای وسطی میباشد مسافت زیادی حایل بود و این مسافت بیشتر از یکهزار و دویست میل\nمیباشد و بعضی از نقاط راه آن صعبترین راههای دنیا معلوم ست و شکی نیست که دولت هندوستان\nمحق بودند تا اندازه ازین حرکات مشوش باشند چون لشکر ایران باستظهار عساکر و و طلب روسها و\nمناتهای روسی هرات را محاصره نموده بودند و فرستاده‌های دولتین ایران و روس در افغانستان مشغول\nبکار بودند این عوارض بهر دو قوت توهمی بوده زیرا که امروزه سرحد افغانستان هنوز آن طرف هرات میباشد\nو اولا دامیر دوست محمد خان هنوز در مسند امارت کابل متمکن میباشند و این مطالب مینمایند که قوت\nمذکور چه قدر شدت داشته است ولی با این همه دولت انگلستان و دولت هندوستان تردیدی نداشتند\nکه لشکری بجزیره خارک فرستاده در مقابل بدولت ایران تهدید نمایند وا قدام مذکور اسباب منع محاصره\nهرات کردید پولتیک ظاهر در باب افغانستان این بود که نتایج اسباب چیده بنمایند را که در کار بود مثبت\nنمایند و چنانچه محتمل بود اگر نتیجه نمیبخشید از انها تجاهل می نمودند و اگر نتایج معتنابی از انها بظهور می‌آمد\nبقواعد معتاده از انها ممانعت مینمودند دوستی ما با رنجیت سنگه محکم بود و نزاعی که بین امیر دوست محمد خان\nو مشارالیه در باب ایالت پیشاور در میان بود اصلاح آن بسیار سهل بود مسئولیت خونریزیها\nجنگ اولی افغانستان آیا بعهده کدام یک از گذشتگان وارد خواهد آمد وقتیکه سر جانها بهوس از\n۱۸۳۵ الی ۱۸۳۷ میلادی رئیس مجلس نظمیه کمپنی هندوستان بود لار دبر وتن متوفی در ۱۸۵۱\nمیلادی در حضور مجلس مبعوثان اظهار داشت که من خودم جنگ افغانستان را راه انداختم و مجلس\nرؤسای کمپنی هندوستان ابداً آگاهی نداشتند معنی اظهارش البته اینست که امنای آنوقت\nدولت انگلیس بواسطهٔ یکی از اجزاء خود که نظم امورات هندوستان سپرده باو بود اقدام نموده اند لهذا\nمسئولیت این کار بعهده آنها وارد می‌آید و نیز بدلیل اینکه از مجلس رؤسای کمپنی هندوستان"}
{"book": "adl0965", "page": 425, "text": "فصل هشتم\nدر این مسئله هیچ مشورتی نکرده اند ولی اظهار سرجان هاب هوس که در سنه ۱۸ میلادی در مجلس مبعوثان\nنمود آن اظهارات مذکوره فوق را کاملا تصریح نموده است اظهار سرجان هاب هوس این بود هوز مراسله\nکه من در باب اختیار نمودن پولیٹیک افغانستان بلارد آکلند نوشته بودم در راه بود که مشارالیه\nمراسله بمن نوشته اطلاع داده بود که لشکر بافغانستان فرستاده شده است و هردو نوشته در بین راه\nتصادف نمودند تمهید اقدامات مندرجه عهدنامه که در اول تابستان سّنه ۱۸۳۸ میلادی مابین دولت هند وستان\nو راجه رنجیت سنگه و شاه شجاع بسته شده بود این بود که شاه شجاع بالشکری که صاحب منصبهای آن\nاز نظام هندوستان باشند مواجب آنها را هم از پول دولت انگلیس داده و نیز رضائیت و کمک\nمها راجه پنجاب را هم داشته تخت سلطنت خود را بدست آور و بدون اینکه سرنیزه های قشون انگلیس عقب\nسر او باشند بعد اظهار شد و این اظهار هم پذیرفته شد که شاه شجاع تقویت قشون انگلیس را هم لازم\nخواهد داشت و فقط دو فوج محض شوکت بجهت او کفایت خواهد نمود ولی سر هنری فن سپه سالار\nهندوستان از فرستادن عده قلیلی از سربازهای انگلیس را باین مسافت بعیده پر خطر مخالفت عاقلانه\nنموده بود عاقبت الامر فرمانفرمای هندوستان که قبلاً تدبیر باطلی را ختیار نموده بود و کسانیکه همه\nاطراف او بودند او را باین کار تحریص مینمودند بدبختانه مصمم گردید که لشکری از سربازهای انگلیس هند\nتشکیل داده شاه شجاع بی اقبال را بدوش آنها حمل نموده روانه بیابانهای نامعلوم هولناک\nافغانستان نماید بعد از مصمم شدن باین اقدام فرمانفرمای هندوستان حسب طبیعت انگلیسها ئیکه در\nهندوستان ماموریت دارند که هرچه میکنند مقرون بصلاح و صواب مینمایاند اظهار نامه متضمن بر برائت\nذمه خود از این فقره نوشته و شایع نمود و بیشتر از این لازم نیست که عبارت آن نوشته ذکر شود مگر این که\nرائی که سردوراند در باب نوشته مذکور داشته است بیان شود سردوراند میگوید که در نوشته مذکور الفاظ عدالت\nولزوم چنان تحریر شده است که از خوش سختی هرگز در لسان انگلیسی قبلاً بقلم در نیامده است تا برهنری\nادواردس هم بهمین قسم تعبیر تندی نموده است که در باب مقاصد و حرکات امیر دوست محمد خان چنان\nتمیز دانشمندانه کاری نموده اند که باعث رشک اشخاص سیاسی دان روسی هم میشود تمام اشخاصی که\nاظهار"}
{"book": "adl0965", "page": 426, "text": "فصل هشتم\n۱۶۹\n\nاظهاراتشان از روی تجربه بوده است از این اقدام سفیهانه مخالفت نمودند مستر الفینستون که سی سال\nقبل بریاست هیئت سفارتی بکابل رفته بود رایش این بود که اگر لشکر از عقبه‌های کوهستانات افغانستان\nعبور نماید و ما بتوانیم آذوقه آنرا هم برسانیم شک نیست که کابل را هم میگیریم و شاه شجاع را میفرستیم و\nلی امیدی نداریم که او را در مملکتی که ایالی آن فقیر و هوای آن سرد و راه آن سخت و بعید میباشد در بین\nمردمان پرآشوبی بتوانیم نگاهداری نمائیم لارد ولیم بینتنگ که قبل از لارد آکلند فرمانفرمای هندوستان بوده است\nملامت کرده است که این اقدام کاری نهایت احمقانه بوده است (مارکی ولزکی) رایش این بود که این شکر\nکشی حشیانه مملکت بعیده که غیر از کوه‌ها و بیابانها و ریگستان و یخ و برف چیزی دیگر نمیباشد کار دیوانگی\nبوده است (دوک دو ولنگتن) بفراست دوراندیشی خود اظهار داشت که اگر یک دفعه ماها از رودخانه سند\nبجهت استقرار دولتی در افغانستان عبور نمائیم نتیجه آن این خواهد بود که باید دائماً بافغانستان لشکر کشی\nنمائیم (در صفحه ۴۸ کتاب مذکور مرقوم است) اظهار نامه که دولت هندوستان شایع نمود نسبت در عزل\nشاه شجاع از تخت سلطنت ما دخیلیتی نداشتیم ولی امیر دوست محمد خانرا که ابداً ما از رنجانیده بود بجهت\nپیشرفت پولتیک خود که صدمه با و وارد آمد عزل نمودیم (و نیز در صفحه ۸۴ اکتاب مذکور میگوید) بجهت\nآنکه (برنس و مکنا تن) بقتل رسیدند این بود که آنها بایت شخص مخل منظوری و بنماینده‌گی نامطلوب دولت\nمبغوضی بکابل رفته بودند (تا اینجا مطالبی که منقول از کتب مورخین بود تمام شد) ولی نمیتوانیم تواریخ\nافغانستان را و حالات جنگهائیرا که با دولت انگلیس نموده است مشروحاً بیان نمائیم بجهت این مطلب\nکتاب علیحده لازمست اکثر مورخین بسیار موثق انگلیس این مطالب را کاملاً نوشته‌اند ولی باید اظهار\nبدارم که فرمان فرمای دولت هندوستان امیر دوست محمد خان را بدون تقصیر و برخلاف دستورالعمل\nومصلحت برنس و مکنا تن و اشخاصیکه بصیر بودند حبس نموده در ماه نومبر ۱۸۳۹ میلادی مطابق ۱۲۵۴\nهجری او را مغلولاً بهندوستان فرستادند نتیجه این پولتیک ظالمانه این شد که آنچه از انگلیسها در\nکابل بودند همه را قتل عام نمودند و بعد با شاه شجاع را هم کشتند و دولت هندوستان امیر دوست محمد\nخان را مجدداً بافغانها تسلیم نمود مشارالیه در ۱۸۴۲ میلادی مطابق ۱۲۵۸ هجری تخت سلطنت افغانستا"}
{"book": "adl0965", "page": 427, "text": "۱۷۰\nفصل هفتم\nجلوس نمود تا ۹ ماه جون ۱۸۶۳ میلادی مطابق ۱۲۸۰ هجری حکمرانی نموده در هرات بمرگ طبیعی وفات\nیافت و همانجا جسد او را دفن کردند بعد از وفات او چون پسر ارشدش یعنی پد ر من امیر محمد افضل خان غائب بود\nو امیر شیر علیخان لقب امارت را اختیار نمود بعد ها هر چه واقع شده است در فصول ماقبل این کتاب کاملاً\nبیان داشته ام ولی حالا این قدر باید اظهار داشت که در ظرف مدت حکمرانی امیر شیر علیخان دولت\nانگلیس و دولت هندوستان اشتباه نموده مشارالیه را گذاشتند بلکه مخراش شدند که با دولت روس مذاکرات\nبنماید و بعد ها او را بجهت این کار ملامت کردند از طرف دیگر امیر شیر علیخان هم از ملامت مبرا نمیباشد بجهت اینکه\nدر دربار عام نسبت بعلیا حضرت ملکه انگلستان بی احترامی کرده است و بمخالفت دولت انگلیس با دولت\nروس مشغول سازش بوده است و در ظرف تمام این مدت چنان ظاهر مینمود که دوست صادق انگلیس\nمیباشند این هر دو اشتباه دولتین یعنی دولت انگلیس و امیر شیر علی خان اسباب جنگ\nثانوی افغانستان گردید و در جنگ مذکور قشون امیر شیر علیخان شکست خورده و خود امیر شیر علیخان بروسیه\nفرار نمود عساکر دولت روس را بامداد خود بیاورد و دولت روس خیلی دور بود نمیتوانست قشون خود را در\nسرحد افغانستان حاضر نماید و عاقبه الامر امیر شیر علیخان مایوسانه در راه روسیه از شدت مرض نقرس\nوفات نمود بعد دولت هندوستان مرتکب اشتباه سومی شدند و این اشتباه اسباب قتل سر لوی\nکیویگ ناری و همراهان او گردید با وجودیکه دولت انگلیس از سلوک امیر شیر علیخان شکایت داشتند بازهم\nبا پسر او محمد یعقوب خان عهدی بستند و بدتر از همه اینها سرلوی کیو یگنا ری را با معدودی از انگلیسا\nبکابل فرستادند بدون اینکه مستحفظین بقدر کفایت بجهت حفاظت او بوده باشد و اعتماد باقتدار\nیعقوبخان داشتند که آنها را محافظت مینماید این اقدام را کردند با وجودیکه میدانستند بسر مکتناتن و\nبرنس چه آمده ویقین هم نداشتند که آیا یعقوبخان این قدر اقتدار دارد که انگلیسهارا سالماً نگاهداری نماید\nو نیز نمیدانستند آیا یعقوبخان از نماینده های مملکت اجازه دارد که سرلوی کیویگناری و همراهان او را\nاذن دخول بافغانستان بدهد این اقدامات منجر بحبس یعقوبخان و اغتشاشات عمومی تمام مملکت گردید\nو خونریزیهای بسیاری شد مبالغی هم در جنگ ثانوی افغانستان خرج شد بعد من از روسیه آمدم\nو بتخت"}
{"book": "adl0965", "page": 428, "text": "فصل هفتم ۱۷۱\n\nو تخت افغانستان جلوس نمودم و قشون دولت انگلیس را سالماً از افغانستان بیرون فرستادم چون\nروابط دولت انگلیس را با افغانستان مجملاً بیان داشته ام حالا درین باب توضیح رای خود را مینمایم و\nخیالات خود را در باب پولیتک آتیۀ مملکت خود تا جائیکه مناسبتی بانگلستان و روس دارد بیان مینمایم\nقبل از شروع نمودن باین مطلب از مطالعه کنندگان کتاب خود خواهش دارم که بنقشۀ افغانستان\nرجوع نمایند و قدری هم از واقعات تاریخی آن که متعلق بروابط بین دولتین انگلستان و افغانستان\nمیباشد و در زمان ماضیه افتاده است ملاحظه نمایند بعد ازان خوب واضح میشود که در زمان ضعف سلطنت\nحکمرانی جدم امیر دوست محمد خان دولت انگلیس این مطلب مغتنم شمرده بعضی از ولایات را\nاز سرحدات افغانستان مجزی نموده تحت حمایت خود در آورده مجدداً در ایام امیر شیرعلیخان محمد یعقوبخان\nملک کرم و دره خیبر و قدری از خاک پیشک و بعضی نقاط دیگر را از افغانستان گرفتند در زمان حکمرانی\nخودم هم با وجودیکه من قویاً ایستادگی کردم باز اجزاء حکومت لارد لانسدون فرمانفرمای هندوستان\nمامورین مرا از محل بلند خیل و وزیرستان و سایر نقاط اخراج کردند و تهدید نمودند اگر بیرون نروید سرنیزهای\nعساکر دولت انگلیس بطرف کابل کشیده خواهد شد و ایستادن گاه راه آهن چمن نورا هم بدون\nاجازه من یا اذن ملت من در خاک مملکت من بنا نمودند اگر چه سفارت سر مارتیمر دور اند یک تمتع عوض\nبمن داد و این مطالب را اصلاح نمود من هم کاملاً قانع و راضی میباشم زیرا که از انچه در دوستی\nبدولت انگلیس باخته ام بیشتر ازان بدست من آمده است این مطالب را محض آن اظهار\nمیدارم که بمطالعه کنندگان کتاب خود واضح سازم که اگر چه دولت انگلستان قطعه از قطعات\nمملکت افغانستان را لازم ندارد ولی باز ابداً موقعی را از دست نمیدهد که قطعۀ را از مملکت مذکور بهنگام فرصت\nبدست آورد این دولت بیشتر از دولت روس از افغانستان گرفته است بعد از بیان حالات\nواقعات تواریخی که از کتب بعضی از مورخین و اشخاص سیاسی دان انگلیسی اخذ نموده و اجمالاً اظهار\nداشتم حالا رای خود را بشکل نصیحت بجهت اخلاف خود و ملت خود بیان مینمایم و میل هم ندارم که برای\nثبوت اینکه اظهارات من نسبت باظهارات بعضی از مصنفین خارجه عاقلانه تر میباشد مشغول مجادله"}
{"book": "adl0965", "page": 429, "text": "فصل هشتم\n۱۷۴\n\nبشوم و کمان میکنم که اگر هر مطلبی را که در دل دارم بحیت عموم اهالی دنیا اظهار نمایم خلاف عقل و پلتیک\nخواهد بود لهذا فقط چند فقره را کنایة ابراز مینمایم باقی را خلافت من خودشان استنباط نمایند العاقل یکفیه الاشاره\nدر موقع افتتاح پارلمنت یا وسایر مجالس شورا در ممالک خارجه رسم است که سلطان در خطابیکه از\nجانب او میخوانند اظهار میدارد که ڈابطہ دولت من با سایر دول خارجه خالصانه دوستانه میباشد اگرچه\nوقتی که این الفاظ را بیان مینمایند شاید میدانند که از بعضی از این دول قلباً تنقره ارند ولی این\nمطلب خودش یک نوع پولیستیکی است می ترسم که اگر من بهمین رویه در اختسیار نموده همان عبارت را\nبهم را بیان نمایم طت من داخلا فحم این قدر هوشیاری قابلیت را نخواهند داشت که دقایق عبارترا\nملتفت بشوند و از این جهت باشتباه خواهند افتاد لهذا چند کلمه واضح را بیان میکنم\nحمد خدا برا که مقلب القلوب ست و هر وقت خواسته است دلهای دشمنا نرا بر میگرداند\nروابط دولت من بادول همسایه یعنی انگلستان و روس و ایران و چین مطبوع و دوستانه میباشد\nو اسباب عنادی هم فراهم نیست و خوف آنهم نیست که در این اوقات جنگی واقع شود زیرا که هیچیک از این\nدو ستها کتباً یا شفاهباً تمسکی در دست ندارند که بموجب آن بتوانند دولت افغانستان را متهم نمایند که\nعهد و دوستی خود را شکسته است ولی مسئولیت اراجیف افواهی که گاه گاه منتشر میشود بعهده من\nنمیباشد بهانه هم در دست دولت معاندی نیست که بتواند افغانستان را متهم سازد این که باعث هیجان\nغضب دولت مزبور گردیده است اگر چه اعتقاد ندارم که هیچ دولتی معاند دولت من بوده باشد از\nروزیکه بتخت سلطنت افغانستان جلوس نموده ام ابد ا اظهار خوف یا ترسی نکرده ام و ا نه هیچیک از\nدول همسایه خود هم تملق ننموده ام که خود را ذلیل کرده باشم و هیچ اظهار طرفداری بیکی بیشتر از دیگری\nهم از من سر نزده یعنی اقدامات غیر لازمه بعمل آورده باشم که سبب مخاصمت یا تنفر دولت دیگری شده\nباشد مثل اسلاف خود هیچ وعده هم که اجرا، آن خارج از قوتم باشد بدول همسایه خود نداده ام من\nاز نصیحت حضرت پیغمبر خود مان صلوات الله و سلامه علیه تجاوز نکرده ام و براثر نقش قدم آن بزرگوار\nرفتار نموده ام چنانچه فرموده است خیرالامور اوسطها اگر دولتی یا مامورین دولتی نسبت بمن\nملطفت"}
{"book": "adl0965", "page": 430, "text": "فصل هفتم\n۱۷۳\nتلطف کرده اند من هم در عوض با آنها مهربانی کرده ام و هر گاه نسبت بمن بی احترامی یا اظهار کم لطفی\nنموده اند من هم در تلافی بمثل آن قصوری ننموده ام ولی مواظبت داشته ام که بدون آنکه از حد خود تجاوز\nنمایم یا بیشتر از انچه محق بوده ام اظهار بیلطفی و همیشه از روی وقار حرکت کرده باشم چنانچه شاعر میگوید بیت\nتواضع گر ز حد افزون نمودی در ذلت بروی خود کشودی کمان کز از تواضع خم نگشتی\nکجا تیرش بدل هر دم نشستی مایل نیستم که اسم هیچیک از دول را مخصوصاً برده باشم ولی بجهت\nاطلاع ملت خود اشارتاً میگویم که باید همیشه فرق بین خصایل دول متعدده را ملتفت باشند بعضی از انها\nمثل زالو هستند که خون آدمی را می مکند تا آنکه شخص بدون اینکه متألم شود می میرد و بعضی دیگر بمنزله نیشی\nهستند که خیلی دردمیکند ولی بیم هلاک ندارد و بعضی دول ولایات تازه را بقوة اقتدار فتوحات خود\nمیگیرند و برخی دیگر بمکر و فریب مملکت را متصرف میشوند و پاره اسباب نزاع ما بین رؤسا و ملت\nفراهم آورده و خودشان در خفا مشغول کار بینی شده و از حرکات سفیهانه سایرین نتیجه میگیرند با اینگونه\nدول معامله خیلی مشکل است و شخص باید در معامله با اینها از دولتهائی که بطور آشکارا دشمنی میکنند\nبیشتر مواظبت داشته باشد این نکته خیلی پیچیده باریکی ست و بملت خود نصیحت میکنم که در تمام معاملات\nخود خیلی مواظبت داشته باشند چنانچه گفته اند هرکس زودتر مطلع شود زود تر علاج کارش را\nمیکند و علم اسباب ترقیست ملت من نباید نفاق داشته باشند که مبادا موقعی بدست همسایه های\nخود بدهند که از مناقشات ایشان منتفع گردیده فریب آنها را بخورند قبل از اینکه در این باب بیشتر اظهارات\nبدارم باید بگویم که من کاملاً مسبوق میباشم اشخاصی که مرا خوب نمیشناسند مرا ظالم و حریص\nو طماع و بدگمان میشمانند جوابا میگو من در مقابل این اتهامات دارم اکثر از مصنفین که\nمرا شخصاً میشناسند داده اند مثل (سرونیسنت رجوی) و (سرلپیل گریفین) و سایرینی که مامورین با اطلاع\nمیباشند در این باب اظهاراتی نموده و گفته اند و راست هم گفته اند که اگرچه امیر با پنجه آهنین حکومت\nمینماید لیکن عذر موجهی هم دارد زیرا که رعایای او هم روئین میباشند (سر الفرید لایل در منظومات\nمعروف خود اشکالاتی را که برای من فراهم است بعبارت ذیل مجسم مینماید و ترجمه آن بفارسی ازین قرار نظم شد"}
{"book": "adl0965", "page": 431, "text": "فصل هفتم\n۱۰۴\n\nتنظیم بی کارهای خدائی تمام\nبود بهتر نسیه در مشق ما\nمن این رهبرو کارفرمای خلق\n\nکه بستم کمین بنده کبریا\nچگونه بکفار جه کمک\nکنم گاه پیمان و گه التجا\n\nبمثل غریقی بقر قابه\nنهم بر نی زهر کین دست را\nهمکس سزاوار لطف خداست\n\nکز اسباب جوید مدد از خدا\nولی نیست کز ان سزاوارتر\nکه باشد در این ملک فرمانروا\n\nچو خواهد که افغان شود رام او\nولو انکه یک روز باشد کیا\nمن از قلعه نیم مخروبه\n\nکه کابل زمینم بود زیر پا\nز یک سوی بینم همین کوه و توپ\nوز ان رو پر از برف کهساریا\n\nز یک جا چمنهای شاداب سبز\nکه هستند بس دلکش و دلربا\nز یک سو بدامان آن کوهسار\n\nدید تاک انگور دل را صفا\nشما را گمان آنکه من در بهشت\nکنم پادشاهی و نشو و نما\n\nولی خویشتن خواب دانم که من\nبدوزخ کنون گشته‌ام مبتلا\nاگر من تدبیر قویانه حکمرانی خود را\n\nمبدل بتدبیر ضعیفی نمایم اشخاصی که از من نکته‌گیری میکنند چه خواهند گفت آیا نتیجه آن مثل فقره\nدر خجیر نخواهد شد که انگلیسها بعد از حکومت شصت سال هم نتوانستند که دراه مذکور لا بر آن بی‌نظیر را\nزیادی بجهت مسافرین امنیت بدهند که هنوز هم عابرین و قوافل بیم کشته شدن را دارند و باعث تمام مملکت\nمن قوافل و مسافرین محتاج بمحفظی نمیباشند که با آنها همراهی نمایند مرد و زن حتی زنهای انگلیس هم\nبدون اینکه هیچ خطری داشته باشند بی مستحفظ رفت و آمد مینمایند وقتی که مالیات مملکت خود را\nجمع مینمایم مرا متهم میکنند که حریص ست ولی اگر این دخل را بگذارم که مامورین و سایر سارقین کعبه خود داخل\nنمایند آیا دوستان من یعنی اشخاص نکته‌گیر چیزی بمن خواهند داد که مواجب لشکر خود و مخارج دولتی را\nبپردازم چون واقعات تواریخی زمان گذشته افغانستان را بخاطر می‌آورم نمیتوانم بدگمانی نداشته\nباشم مثلا بعضی سلاطین را کشتند و برخی دوستان داخلی یا خارجی آنها را بناحق عزل نموده آنها را\nبغریب اسیر و محبوس نمودند چنانچه سعدی علیه الرحمه در قطعه از منظومات خود گفته است قطعه\n\nگلی خوشبوی در حمام روزی\nرسید از دست محبوبی بدستم\nبدو گفتم که مشکی یا عبیری\n\nکه از بوی دل آویز تو مستم\nبگفتا من گلی ناچیز بودم\nولیکن مدتی با گل نشستم\n\nکمال"}
{"book": "adl0965", "page": 432, "text": "فصل هشتم\n۱۷۵\nکمال همنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم این عبارت نقل از سعدیست\nظاهر مینماید که از اثر رفتارهای همسایه های من و نیز از اثر حرکات اشخاصی که در خود مملکت طالب امنیت میباشند از وجود من بوی خوش معکوسی آشکار شده است فطرتیست بشخص وقتی که می بینند اشخاص خود غرضی که آرزو دارند در اولین موقعی که بدست آنها بیاید قطعه از خاک افغانستانرا متصرف شوند باید او هم بدگمان بشود چنانچه دزدی بدقت تمام مواظب حال صاحب خانه میباشد همینکه او چشمهایشرا بر هم میکند دزد داخل خانه او میشود اگر اتفاقا صاحب خانه بیدار شود و بپرسد کیستی و اینجا چه میکنی جواب میگوید که من دوست شما هستم و محض شوخی آمده بودم ولیکن اگر صاحب خانه چشمهایش بخواب ماند دوست مذکور تمام اموال او را شتر نیست تا برد همیشه در حالت سوء ظن بودن و دائما در خوف این بودن که مبادا او را فریب دهند یا بقتل رسانند اوقات زندگانی انسان را تلخ میدارند و این حالت هم با حالتی که من دارم لازم ملزوم یکدیگر میباشند اکثر اوقات بدوستان شخصی خودم که بیخود ابالی درباره میباشند میگویم این چه زندگانی تلخ است که ما داریم در ظرف تمام مدتی که شماها در حضور من هستید کمال مواظبت را دارم که ببینم کدام یک از شماها بسبب حماقت خود بمن حمله مینمائید و از طرف دیگر تشویش شما هم این قدر زیاد است که عیال و اطفال خود را در حالت نهایت اضطراب میگذارید و بدربار می آیند زیرا که آنها مدام در خیال میباشند که آیا کدام یک از شماها صحیحاً و سالماً بخانه مراجعت مینمائید و کدام یک از شماها بسبب خیانات خود تان یا بجهت آنکه با رفقای خود دوستان ظاهری اسباب چینی میکنید بقتل میرسید چنانچه سعدی علیه الرحمه میگوید شعر خوش است زیر مغیلان براه بادیه خفت شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت در باب این مطلب ناگوار دیگر مذاکره نکرده تضییع وقت نمی نمایم قبل از انکه پیش بروم همین قدر اظهار میدارم که اگرچه هر دولتی و هر سلطنتی صفات نیک و بد دارد و محل نخته گیری نمیباشد ولیکن بزرگترین اشتباهی که شخص مینماید انیست که خیال میکند ابداً اشتباهی نکرده است ولی باز هم یقین است هر ملتی که اجزاء دولت آن از اهالی وطن خودشان بوده باشد اسباب حکمرانی آنها بهتر مهیا خواهد بود ملتی که تحت حکومت اشخاص خارجه میباشند همیشه در معرض مناقشات هستند چرا که وقتیکه حاکم و محکوم از دو ملت"}
{"book": "adl0965", "page": 433, "text": "۱۷۶\nفصل هفتم\nمختلفه بوده باشند خیالات و تصورات آنها هم مختلف میباشند لذا جداً اظهار میدارم که من اهالی\nمملکت خود را از حکمرانی که از اهل مملکت دیگر بوده باشد بهتر می شناسم\nدر باب نمایندہ ہائی داخلہ در کابل نمایندہ ہای دولت افغانستان در دربارہای دول خارجه\nاین امر خیلی مستر نا میباشد که افغانستان دولت مستقله بوده باشد و در زمان آتیه باید بسیار ترقی نماید و\nدر دربار تمام دول خارجه باید سفرا بگیر و وزرا مختار داشته باشد و در عوض نماینده های دول خارجه هم در دربار کابل\nمقیم باشند ولی مثل اکثر مطالب دیگر که باید تا وقتیکه افغانستان این قدر استعداد پیدا کند که مطالب\nمذکور را اجرا بنماید در این فقره هم باید تامل نموده لذا بپسرها و اخلافم و ملت خود نصیحت میکنم که برای پیشرفت\nاین مطلب ساعی باشند تا بمقصود برسند و آرزوی قلبی مرا صورت بدهند چون فقره فواید و ضررهای\nاین مطلب را بیان مینمایم از یک جهت افغانستان در این اوقات بچندین جهات مستقل ترین تمام\nدول اسلامی ست برخلاف بعضی دول اسلامی دیگر افغانستان از تحکم زحمت انگیز اتفاق دول فرنگستان\nمبرا ست و افغانستان هیچ معاهداتی با دول خارجه ندارد که اسباب زحمت آن باشد و غرامت جنگی\nیا استقراض ملی هم ندارد که باید بپردازد و بدین جهت دولت مشارالیه را نگذارند ادوات حربیه ابتیاع\nکند تا امتیازات دیگر تحصیل نمایند دولت انگلستان عهد صادقانه نموده است که بجهت استقرار و استقلال\nافغانستان بمخالفت تمام تخطی کنندگان بجنگد ولی با این همه خود دولت انگلستان ماذون نیست که\nدر تنظیمات داخله مملکت من مداخله بنماید دولت انگلستان نیز متعهد است که هر سال یک نفر سفیر\nمسلمان را بدربار من بفرستد این سفیر مسلمان باید اصلاً هندی باشد و ماموریت او باید بامضا من بوده باشم\nدولت انگلستان این ختیار را هیچ یک از سایر دول اسلامیه دنیا نداده است و هیچ دولتی در دنیا از رو\nعهدنانه حقی ندارد که در امورات داخله یا خارجه افغانستان مداخله نماید جز آنکه افغانستان باید از مذاکرات\nخود که با دول خارجه مینماید دولت انگلستان را مطلع بدار د دلیلی ندارد در صورتیکه هر یک از سایر دول\nاسلامیه در دربارهای دول خارجه نماینده دارند چرا فقط افغانستان باید مستثنی بوده باشد ملت من نباید\nبدون\nسر۲۲"}
{"book": "adl0965", "page": 434, "text": "فصل هشتم\n۱۷۷\nباین اینگها اول کلمات نصیحت مرا بغور وتعمق ملاحظه نمایند در صدد رد آن برآیند مثلاً بهیچ صورت نماینده های\nدول خارجه را در این اوقات نخواهم گذاشت که در دربار من اقامت جویند چون هنوز وقت آن نرسیده است\nاین اقدام بعمل آورده شود زیرا که قبل از انکه ما این قدر قوت داشته باشیم که خود را از تخطیات دول خارجه\nبتوانیم حفاظت نمائیم اگر نماینده های دول خارجه را بکابل دعوت نمائیم اشتباه بزرگی خواهد بود این مسئله\nهم باید با مسائل ساختن راه آهن وکشیدن خطوط سیمهای تلگرافی بعد از اینکه تهیه جات نظامی ربطاً و\nکافی مهیا نموده باشیم همراه باشد در قبول نمودن نماینده های خارجه در این وقت خطر ثانوی اینست که اهالی\nمملکت من هنوز خوب تربیت نشده اند که بفهمند چه چیز از برای آنها خوبست و چه چیز بدست هنوز این قدر\nوطن پرست نیستند که قدر داشتن حکمرانی را که از خود آنها باشد بدانند نماینده های دول خارجه از یکطرف\nرعایای مرا تحریک خواهند نمود که خبر های اراجیف منتشر نمایند و بدر بار های دول خارجه از دولت من\nشکایت نمایند از طرف دیگر در میان خواهند آمد تا خود را حاکم قرار داده مرافعه های بین من و رعایای مرا\nقطع و فصل نمایند یعنی مرافعه هائیکه خودشان بجهت پیشرفت مقاصد خود برای تجزیه نمودن مملکت من\nراه انداخته در بودن نماینده های دول خارجه در دربار افغانستان خطر ثالث اینست که دولت من دو\nچار مخاطره اسباب چینی های دول خارجه در این مملکت خواهد شد که بین طوایف اهالی مملکت نفاق\nافگنده مملکت را تجزیه نمایند اگر ما موقعی بدست دول خارجه بدهیم که بهر قسم در امورات ما مداخله نمایند\nیقیناً خطر دارد زیرا که آن وقت هر یک از دول معظم مطالبه امتیازات و مداخله در امورات ما خواهند\nنمود اگر اینگونه مطالب قبل از انکه مردم صحیحاً بجهت کارهای تازه مهیا باشند دست یار شود این امر\nبرای ترقی مملکت خیلی مضر خواهد بود ولکن در زمان آتیه وقتیکه افغانستان باین درجه ترقی رسیده باشد\nکه بتواند لشکر قابلی در میدان بمخالفت دُشمنهای خود حاضر نماید و زمانیکه مردمان سیاسی دان آن باندازه ملزوماً\nمناصب رفیعه خود تربیت شده باشند و در امورات پلوتیکی تجربه ها حاصل کرده باشند که بتوانند از عهده\nاسباب چینی های سفراء دول خارجه که در دربار خود قبول نماییم بر آیند فوائد این اقدام بسیار ست اینهم اظهار\nمیدارم که اگر نماینده های دول خارجه در دربار افغانستان مقیم باشند آنها نخواهند گذاشت که هیچیک"}
{"book": "adl0965", "page": 435, "text": "۱۷۸\nفصل هشتم\nاز دول خارجه بخاک افغانستان تعدی نماید یا بمخالفت مذکور بخیلد بدون اینکه جهت صحیح و کافی برای استحقاق\nجنگ داشته باشد از طرف دیگر نماینده های دولت افغانستان در ممالک خارجه از تجربه هائیکه در سایر\nدربارها حاصل خواهند نمود خیلی منتفع خواهند گردید فقط همین یک مطلب برای عموم ملت من اسباب منفعت\nزیادی خواهد شد و اسباب اختلاط مردمان سایر ممالک با اهالی این مملکت خواهد گردید اگر این تدبیر صورت\nبگیرد اسباب ترقی تجارت هم خواهد شد سیاحان متمول بجهت سیاحت و دیدن استطاعت طبیعی\nاین مملکت خواهند آمد هر قدر تعداد مردمان متمول در مملکتی بیشتر باشد خطر اغتشاشات و فسادها در انجا کمتر\nخواهد بود زیرا که بجهت مردمان متمول خیریت در آنست که امنیت را برقرار بدارند و این امر اسباب حفظ و سلامت\nمملکات و شغل های آنها میباشد آخرین فائده که کمتر از فواید دیگر نیست در داشتن سفرا در دربارهای\nدول خارجه وقتیکه موقع آن برسد این خواهد بود که اسباب شوکت و اعتبار و نیکنامی این دولت\nخواهد گردید و مخصوصاً سلاطین مشرق زمین طالب اند که در انظار سایر سلاطین بیشتر از مطالب دیگرشان\nشوکت داشته باشند دنیا در یک روز خلق نشده است و حضرت باریتعالی دنیا را در ظرف شش روز خلق فرموده\nاست تا سرمشقی برای ما بوده باشد که کار را باتانی ولی مجدانه و با عزم نمایم اول اقدام صحیح این بوده است\nکه با دولت انگلیس قرار داده شد که سفیر هندی مسلمان آنها بدربار من بیاید و در عوض سفیر من در دربار\nدولت هندوستان باشد ولی حالا بچندین جهات این مطلب خیلی معتنا میباشد که هر زودی ممکن باشد\nسفیر کبیر ما در دربار دولت انگلیس مقیم باشند چندین دفعه سعی نموده ام که این مطلب را از پیش ببرم و\nمناسب ترین موقعی آن بود که در سنه ۱۸۹۵ میلادی مطابق سنه ۱۳۱۳ هجری پسر خود نصرالله خانرا بجهت این\nمقصود مخصوصاً بانگلستان فرستادم ولی از صورت نگرفتن ماموریت او آزرده شده لیکن قبل از انکه\nدر این باب چیز اظهاری نمایم بپسرها و اخلافم نصیحت مینمایم که بسبب نپذیرفتن این خواهش من دل\nتنگ نشوند و باید حکایت آن عاشقی را بنظر داشته باشند که مدتی هر روز از دست معشوقه خود خربوزه\nشیرینی باورسیده و میخورده است باین طریق که معشوقه او با کمال دقت خربوزه را قاش قاش نموده در\nظرف چینی ممتازی چیده وقتیکه عاشق او بملاقات او می آمد نزداو حاضر می نمود روزی چنین\nاتفاق"}
{"book": "adl0965", "page": 436, "text": "فصل هشتم\n(۱۷۹)\n\nاتفاق افتاد که اشتباها خربوزه تلخی بدست مشارالیها آمد و چون خود او خربوزه را بخشیده بود برحسب\nمعمول خربوزه را در حضور عاشق خود گذاشت شخص مذکور بدون اینکه در باب تلخی آن اظهاری نماید مشغول\nخوردن شد وقتیکه قاش آخری خربوزه در ظرف باقی مانده بود یکی از دوستان او وارد شده آنرا برداشته\nبخورد دید خیلی تلخ است پس از دوست خود پرسید که چرا از تلخی این خربوزه بمعشوقه خود اظهار نکردی\nمشارالیه در جواب داد بعد ازانکه چند ماه هر روز خربوزه شیرینی خورده ام اگر یک دفعه از خوردن خربوزه تلخی\nشکایت بنمایم نهایت بیحقوقی خواهد بود این معنی او را در نظر محبوبه اش حقیقة بیشتر عزیز گردانید از جمله\nچندین اظهارات مهربانی که علیا حضرت ملکه وکتوریا و خانواده سلطنتی او و اسنا دولت انگلیس نسبت\nبمن واجرا ء خانواده دولت من نموده اند باید این قطره تلخ یعنی رد خواهش را هم تحمل نمایم نه فقط بجهت\nافغانستان خطر دارد که نماینده در در بارلندن نداشته باشند بلکه از برای خود دولت انگلستان هم\nاگر بیشتر خطر نداشته باشد بهمان اندازه خطر خواهد داشت خیلی افسوس ست که دولت انگلستان\nبرای سلامتی سرحد هندوستان این قدر کم توجه دارند یا بعبارت آخری بجهت سلامتی خود هندوستان که\nانگلستان را سلطنت معظمی نموده است بیمبالات میباشند همه اهل دنیا خوب میدانند که عنجهد\nسلطنت این ملکه معظمه بوده است که لقب امپراطریس را ملکه معظمه لها اختیار نمود و دولت مشارالیها\nدولت امپراطریسی گردید همین مملکت هندوستان بوده است که در اوایل امر انگلستان را از شوکت هلاند یا\nسایر ممالک کوچک ارتقا داد اگر هندوستان از تصرف دولت مشارالیها خارج نشود چیزی که باعث\nعظمت این سلطنت شده است از دست خواهد رفت لہذا دولت انگلیس باید از هر جهت مواظبت\nنماید که هندوستان از حمله دول خارجه محفوظ باشد با وجود این اہالی انگلستان از وضع حالات\nهندوستان این قدر کم اطلاع دارند و در باب امورات راجعه بهندوستان کم توجه میباشند که شخص\nمیتواند خیال نماید که اظهارات آن اشخاص صحیح است که میگویند بخیال اهالی انگلستان هندوستان\nاین قدر قابلیت ندارد که تلافی تشویشاتی را نماید که در این اوقات بجهت دولت انگلستان فراهم\nمی آورد و باین سبب اگر کار سخت بشود دولت انگلستان هندوستان را خواهد گذاشت امید دارم"}
{"book": "adl0965", "page": 437, "text": "۱۸۰\nفصل هشتم\nخداوند مسالت مینمایم که این فقره خیال قلبی عموم اهالی انگلستان نبوده باشد چرا که اگر انگلیسها هندوستانرا\nواگذارند جاهای دیگر دارند که در انجاها سکونت نمایند ولی سایر امارات و دولی که با سایر دول بزرگ قطع علاقه\nنموده و اعتماد بهمراهی دولت انگلیس کرده اند اگر همسایه های آنها ممالک ایشانرا بملکت خودشان ملحق نمایند\nدیگر جائی نخواهند داشت که بانجا رفته زندگانی نمایند ولی اگر از نامساعدی بخت دولت انگلستان خیال\nداشته باشند که هندوستان را بدون اینکه بجهت سلامتی و محافظت آن تا بآخر بجنگند آنرا واگذارند پس هر چه\nزودتر دوستان خود را اطلاع بدهد بجهت آنها بهتر خواهد بود زیرا که در ان صورت دوستان آن میتوانند هر اقدامی\nکه خواسته باشند از برای سلامتی خود بعمل بیاورند گمان نمیکنم که دولت روس نسبت بافغانستان عنادی\nداشته باشد افغانستان را فقط سد محکمی از برای خود در راه هندوستان میدانند اگر یک وقتی دولت روس\nبافغانستان حمله بیاورد محض همین جهت خواهد بود ولی در باب این مطلب در محل دیگری مذاکره خواهم نمود\nاز مقاوله هائیکه در اوقات مختلفه در اکثر روزنامه جات و کتابچه ها در باب افغانستان شایع می شود و از\nنطقهائی که بعضی از اجزاء پارلمنت مینمایند معلوم میشود که در باب ملکت من و در باب روابط آن با هندستا\nو در باب دانستن قدر دوستی آن تا چه اندازه کم اطلاع میباشند مثلاً دولت روس خیلی ساعی است که\nدر شرق زمین با دولت انگلیس در خشکی نزدیک بیاید و تمام خطوط سرحدی خود را بسلطنت هندوستان\nوصل نماید بعضی اوقات محظوظ میشوم و برخی متالم میگردم که اجزاء پارلمنت در نطقهای خود چه قدر\nاظهار بی اطلاعی مینمایند اینها میگویند دیگر نباید بگذاریم افغانستان این قدر فراهم ما باشد باید خطوط\nراه آهن خود را با خطوط راه آهن دولت روس متصل نمائیم و این نقطه غیر متمدنه را از میان برداشته\nخودمانرا تا بقندهار بیک طرف کوه هندوکش برسانیم و طرف دیگر کوه هندوکش را بروسها واگذاریم\nاین دوستان صادق دولت روس و طالبان امنیت و این دشمنان عاقل دولت انگلیس نمیفهمند\nکه بجهت پیشرفت مقاصد و آرزوهای دولت روس مجاهده مینمایند و بدولت انگلیس صدمه میزنند\nاین معنی بخوبی واضحست وقتیکه دو ملت یکدیگر را خوب نمی شناسند و با همدیگر مصاحبت یا مراوده\nندارند از همین جهت اکثر اوقات بین آنها مناقشات فراهم می آید و این مناقشات برای تمام مراودات\nو روابط"}
{"book": "adl0965", "page": 438, "text": "فصل هشتم\n۱۸۱\n\nدر روابط دوستانه اسباب صدمه خواهد بود در صورتیکه سوء ظن در میان باشد تدبیر پلتیکی علاج آنرا\nنمیکند زیرا که هر کل که گفته میشود با حال سوء ظنی و بی اطمینانی بد تاویل میشود و بدین واسطه هم بد توجیه میکنند\nچطور ممکن ست که افغانها و انگلیسها همدیگر را بشناسند در صورتیکه اشخاص پلتیکی دولت هندوستان همیشه\nساعی میباشند که از ماموریت سفارت افغانی مانع شده آنها را از یکدیگر جدا کنند چنانچه قبلا گفته ام مدت\nمدیدی لازم ست که افغانستان این حالت را پیدا نماید که بتوانند نماینده های سایر دول را مثل نماینده های\nدولت انگلیس بگذار در کابل مقیم شوند و نیز نماینده های دولت افغانستان در در بارهای سایر\nدول مامور شوند ولی در دربار لندن لازم ست که زود تر بر قرار شود و تا جائیکه متعلق بانگلستان است\nاین اقدام انگلستان را بافغانستان بیشتر از حال یکدیگر مربوط خواهد نمود و این دوستی فیمابین را\nمستحکمتر خواهد نمود اکثر مناقشات و بدگمانی ها را رفع خواهد نمود و اطلاع صحیح را در باب اقتدار دولت انگلیس\nو تربیت و اختراعات صنایع جدیده انگلیس را در میان افغانها در مملکت خودشان شایع خواهد ساخت\nو نیز اقدام مذکور فتح این باب را خواهد نمود که جوانان افغانستان بشوق افتاده بجهت تربیت بانگلستان\nو سایر ممالک فرنگستان مسافرت نمایند و اقدام مذکور اطلاع و علم صحیح و مفیدی در باب امورات\nپولیتک مشرق زمین بدولت انگلستان خواهد داد و اکثر اظهارات کاذبانه را که اسباب بدگمانی نسبت\nبملت ما در میان مردمان خارجه میباشد ابطال خواهد نمود و اقدام مذکور افغانستان را بآن حالت\nخواهد رسانید که در انظار اهالی دنیا و مخصوصا در انظار سلاطین اسلام دولت آزاد بالا ستقلال\nبوده باشد چنانچه که خود دولت انگلستان باستقلال آن اعتراف دارند ولی فقط قیاسی میباشد\nدلیلی ندارد که دولت افغانستان را فعلا دولت مستقله نخوانند تا جائیکه تجربه کرده ام هر وقتیکه با زحمت\nتمام مراسلات خود را نزد امنای دولت انگلیس رسانیده ام همیشه با زبان خوشی بطور قطعی\nجواب مرا بدولت هندوستان محول نموده اند و گفته اند باید مطالب خود را بآنها اظهار نمائید خیلی\nخوش مزه است که بشخص بگویند مطلب خود را بمحاکمی اظهار نماید که از خود او تظلم مینمایند اگر چه\nمصنفین تواریخ و فرمان پلتیکی دولت انگلیس بعد از جنگی که فرمان فرمای هندوستان را هاند است"}
{"book": "adl0965", "page": 439, "text": "فصل هشتم\n۱۸۲\nمتفقا بیک زبان میگویند که جنگ نمودن با افغانستان اشتباہیست ولی چه فایده روغنی که ریخته جمع\nنمیشود چنانچه شاعر میگوید بدان دانا بنادان فرق بسیار که نادان بی تامل میکند کار ولی پیش\nدانا هست ظاہر ہمہ نیک و بد آن تا بآخر بعوض اینکه شخص اول زہری استعمال کند و بعد\nبرای مداوانز دطبیب برود بهتر همانست که هیچ سم استعمال نکند از تغییراتی که در پولتیک دولت\nانگلیس در باب امورات افغانستان پیدا شده است بخوبی معلوم ست که انگلیسها معنی\nروابط خود را با افغانستان کاملاً ملتفت نشده اند چند فقره از معتناترین این تغییرات را بدان انیکه\nتفصیل بدهم بیان مینمایم اول پولتیک ایشان در زمان جدام امیر دوست محمد خان این بود که درنزاعات\nخانواده سلطنتی افغانستان مداخله نموده یکی را بتخت نشانیدند و دیگریرا معزول نمودند در این مورد انگلیسها\nسعی نموده که جد ام امیر دوست محمد خان را که بهیچ وجه اسباب صدمه بجهت آنها نشده بود مغزول و محبوس\nنمودند این اقدامی بوده است که دران کار هیچ حق نداشتند و این پولتیک پولتیک صحیحی نبوده است\nکه شاه شجاع را بر خلاف میل اہالی افغانستان بزور سرنیزه های عساکر خود بتخت سلطنت نشانیدند\nنتیجه این پولتیک ہمان صدمه عظیمی بود که بقشون دولت انگلیس در کابل وارد آمد این کار آنها را مجرب\nنموده که دیگر ابد در نزاعات شخصی مدعیان داخله تخت سلطنت افغانستان مداخله ننمایند بعد از آن\nپولتیک ثانوی یعنی پولتیک خاموشی بود باین معنی که افغانستان را بحال خود واگذارند اگر چه انگلیسها این\nپولتیک را پولتیک صحیح مینامند ولکن من این پولتیک را پولتیک ضعف و جبن مینامم زیرا که امیر\nشیر علیخان را تحت نفوذ و در بغل روسها در آوردند و ثمره آن کار جنگ ثانوی افغانستان گردید عجبست\nکه دولت انگلستان از دولت روس نپرسید که چرا از امیر شیر علیخان حمایت نمودند و چرا در امورات\nافغانستان مداخله کردند با وجودیکه با دولت انگلیس معاهدات داشتند با این کونه اقدامات منافات\nداشت ولی شیر علیخانرا برای این اقدامات تنبیه نمودند اگر چه خود لارد لفتن فرمانفرمای ہندوستان\nبمشارالیه امر نموده بود که بنجرال کافان مراسله داشته باشد من نمیگویم که امیر شیرعلیخان با دولت انگلیس\nنقض عهد نکرد ولی متفقا میگویم که پولتیک خاموشی و مماطله دولت ہندوستان اسباب این کار گردید\n\nبعبارت"}
{"book": "adl0965", "page": 440, "text": "فصل هشتم\n۱۸۳\n\nبعبارت اخری افغانستان را بحال خود واگذاشت که هرچه میشود بشود بعد پولیٹیک ثالثی درمیان آمد\nیعنی پولتیک لاردلیتن فرمانفرمای هندوستان که میخواست افغانستان را تجزیه نموده قسمت یکصد\nقندهار و بعضی ایالات دیگر را در تصرف دولت انگلیس بگذارند و سایر ولایات زمین سایر حکمرانها تقسیم نماید\nاین پولتیک هم مردود گردید ولی پوستیکی که معروف به پولتیک پیش افتادن میباشد نتیجه پولیٹیک لارد\nلتن میباشد بعد پولتیک چهارم در میان آمد که افغانستان را دولت مستقلی و سد محکمی بجهت سلامتی\nسلطنت هندوستان داشته باشند چون بین روس و هندوستان حایل است از اظهار این معنی\nمشعوفم که این پوستیکی میباشند که در این زمان دولت انگلیس و دولت هندوستان اختیار نموده اند و کی\nچون پولتیک مذکور را تا اندازه که لازم است اجرا نمیدارند قدری اسباب یاس میباشد دلایلی که از برای\nنبودن نماینده من در لندن اقامه مینمایند بشماره انگلیسها نیست که در هندوستان ماموریت دارند یعنی\nهریک یک دلیلی اقامه مینمایند و شاید هنوز بیشتر ازان هم دلایلی بوده باشند و حامیان پولیٹیک پیش افتادن\nهم که در انگلستان هستند با این اشخاص متفق میباشند فقط معدودی از دلایل مذکور را بیان مینماید\nاولا بمن میگویند نمیتوانید نماینده در لندن داشته باشید مگر آنکه دولت روس هم در کابل بوده باشد این دلیل\nصحیحی نیست چون نماینده دولت من در دربار دولت هندوستان میباشد و حال آنکه نماینده دولت روس\nدر کابل نیست و علاوه بر این در عهدنامه که با دولت انگلیس دارم شرط شده است که با هیچ دولت\nخارجه غیر از خود دولت انگلستان و هندوستان روابط دوستانه نداشته باشم لهذا دولت روس یا دولت\nدیگری حق ندارد محض این دلیل که نماینده من در لندن میباشند مرا مجبور بپذیرفتن نماینده خود نمایند\nو با هیچ دولت بهیچ قسم معاهداتی ننموده ام و وعده هم نداده ام که بدون مداخله آنها بتوانم نماینده از\nجانب دولت خود در لندن داشته باشم اگر من بمیل خود خواسته باشم که فقط با دولت انگلیس روابط\nداشته باشم دولت روس یا دولت دیگری چه حق دارند مداخله نمایند خلاصه در این باب هرچه خواسته باشم\nبکنم میکنم بدون اینکه بهیچ دولتی حقی یا بهانه داشته باشند که متعرض من بشود و ثانیا بمن میگویند شما نمیتوانید\nنماینده در لندن داشته باشید بدون اینکه نماینده علیاحضرت ملکه انگلستان هم در کابل مقیم بوده باشد"}
{"book": "adl0965", "page": 441, "text": "فصل هفتم\n\n۱۸۴\n\nنماینده مذکور باید انگلیس باشد معنی نماینده علیا حضرت ملکه انگلستان را نمی فهمم چه سبب باشد دلیلی ندارم که\nاین عذر را اقامه مینمایند چون حالا هم نماینده مسلمانی در دربار کابل مقیم میباشند و او را رسماً وکیل دولت\nانگلیس مقیم کابل مینامند و او را وکیل فرمانفرمای هندوستان مقیم کابل نمیخوانند از این فقرات ثابت میشود\nکه همه این دلایل محض بهانه و عذر میباشند ولی گمان میکنم که وقت آن خواهد رسید که شخص انگلیسی را هم بسمت\nوکالت دولت انگلستان قبول نمائیم ولی بالفعل اشکالش اینست که مامورین انگلیسی که در هندوستان\nمیباشند عادت آنها بر این شده نوابها و راجه های هندی را یا محض بازیچه دست خود و بازیچه دست وکلای\nسیاسی دولت انگلیس مقیم دربار های امارات هندوستان میدانند و بخیال من فی الحقیقت این\nوکلای سیاسی حکمرانهای آن امارات میباشند و خود حکمرانها هم بکلی در قبضه اقتدار این وکلای سیاسی هستند\nو این وکلاء سیاسی تشخص سلطنتی را نسبت بخود بخرج میدهند و بقسمی رفتار میکنند که افغانهای متکبر\nقوه تحمل آنرا نخواهند داشت اگر وکیل دولت انگلیس مسلمان باشد خیلی سالمتر خواهد بود و عذر برا که نماینده\nدولت انگلیس باید انگلیس بوده باشد بطور آسانی میشود زیرا که تمام وکلا ر سیاسی دولت انگلیس انگلیس\nنمیباشند و مامورین و اهالی پولیتیک دولت انگلیس هم تماماً انگلیس نیستند سایر رعایای با وفای علیا\nحضرت ملکه انگلستان که انگلیس نمیباشند گمان میکنند که بما شاید اعتماد ندارند و حال آنکه وفاداری\nآنها با و فاداری انگلیسها اگر زیاد تر نبوده باشد مساوی خواهد بود خودم شخصاً اعتراض ندارم که وکیل\nدولت انگلیس در دربار من انگلیس باشند مشروط آنکه دولت انگلیس مسؤلیت خوشرفتاری و سلامت\nاو را بعهده خود بگیرد ملت انگلیس حالت این مسئله را بهتر میتوانند ملتفت بشوند اگر اظهار بدارم که چندن\nنفر از وکلاء تجارتی و امثال آنها بکارهای مختلفه نزد من مستخدم بوده اند با وجود یکه در امورات دولت\nمن ابداً مدخلیتی نداشته اند باز هم خود را در انگلستان مشیر و مقرب و دوست شخص من بقلم میدهند\nواقعاً در بعضی موارد ملتفت شده ام که آن اشخاص با هالی انگلستان بخرج داده اند که من تحت\nتسلط آنها بوده ام لهذا در صورتیکه شخص کا سب نکرۀ یا فعله باین قسم لاف و گزاف بزند دیگر هر گاه\nوکیل سیاسی علیا حضرت ملکه شخصاً انگلیس بوده باشد چهانخواهد کرد و چهانخواهد گفت پس دیگر\n\nاینست"}
{"book": "adl0965", "page": 442, "text": "فصل هشتم\n۱۸۵\nاینست بمن میگویند شما سالی هیجده لک روپیه از دولت هندوستان میگیرید لهذا باین جهت نباید نماینده شما\nدر لندن بوده باشد من اینوجه اعانه را چنانچه بر همه معلوم است با اینکه نه شرایط قبول نکرده ام و وجه مذکور بحالت\nعطیه بمن داده میشود که هیچیک از انها دخلی باین مطلب ندارد چه متعلق بلندن باشد و چه مربوط بهندوستان\nوگرفتن این وجه اعاشان مرا کم نمیکند بلکه بر عکس قدر و دوستی مرا زیاد میکند و دولت انگلستان\nپول خود را بکسی مفت نمیدهد کتب تواریخ از اینگونه امثال بسیار در بردارد سلاطینی که از سلاطینهای دیگر\nوجه اعانه میگرفتند نماینده های آنها هم در در بارهای سلاطین مذکور همیشه متوقف بوده اند چنانچه\nدر ازمنه قدیمیه خود دولت انگلیس بچندین نفر از حکمرانهای فرنگستان وجه اعانه میداده و بدون تردید\nپادشاه انگلستان و کلای حکمرانهای مزبور را که وجه اعانه میگرفته اند در دربار خود قبول میکرده است دلیل\nدیگر اینست که اگر دولت انگلیس نماینده مرا نپذیرند مثل آن خواهد بود که مرا سلطان مستقلی نمیشناسند الی\nمن حالا سلطان مستقلی میباشم و در چندین موارد رسما پادشاه مستقل خوانده اند و مرا پادشاه دوست\nخدا داد افغانستان عنوان مینمایند و ملت خودم مرا لقب ضیاء الملت والدین داده اند و فرمانفرما\nهندوستان هم این لقب را از برای من از صمیم قلب قبول نموده است بعضی اشخاص نکته گیر میگویند اگر\nمن در لندن سفیر افغانی داشته و با دولت انگلیس مستقیما مذاکرات نمایم بین وزارات امور خارجه\nهندوستان و دولت من اشکالات فراهم خواهد آمد و خودم خیال نمیکنم که چنین بوده باشد ابدالازم نیست\nکه وکیل خود را که در دربار دولت هندوستان میباشد او را بردارم ولی در صورتیکه مناقشه سختی بین\nدولت من و فرمانفرمای هندوستان فراهم بیاید وکیل مزبور و نماینده من مستقیم لندن فقره مذکور\nرا میتواند بوزیر امورات هندوستان که در لندن میباشند رجوع نمایند آن وقت مجلس وزرای\nانگلیس میتواند قبل از انکه حکم فقره مذکور را بنمایند اظهارات طرفین را اصغاء نمایند و باین قسم ازان\nفهم غیر صحیح که فقط اظهارات یک طرف را کوش میکنند جلوگیری خواهد شد افغانستان با این\nحالت حالیه ابد نمیتواند حقیقتہ امورات را مدلل بدارد من بکمال سعی را داشته ام که اهالی مملکت خود را\nو ادارم باینکه حالت عناد دیرینه خود را نسبت بملت انگلیس فراموش نمایند و با نها دوست صادق"}
{"book": "adl0965", "page": 443, "text": "(۱۸۶) فصل هشتم\nو رفیق شفیق بشوند در این حالت کر یکی از هموطنان آنها بسفارت مامور شده در شهر لندن مقیم شود\nمذاکرات و مراودات فیمابین آنها اسباب تحبیب قلوب هر دو ملت خواهد گردید و ملت انگلیس از حالت\nافغانها قدری بیشتر اطلاع و بصیرت پیدا خواهند نمود و اگر بهمین حالت حالیه باشند دیگر احتمال ندارد بیشتر\nبصیرت پیدا نمایند من با بعضی از اهالی سیاسی و جنرالهای انگلیس موافقت ندارم که در مقاوله های\nکتبی خود اظهار میدارند که هر چه افغانها را کمتر به بینیم بیشتر آنها را دوست خواهیم داشت ولی برعکس\nهرچه بیشتر یکدیگر را در مراودات دوستانه ملاقات نمائید بیشتر احتمال دارد این نهالهای دوستی که\nتخم آنرا من کاشته ام نشو و نما نماید ولی البته اگر مقصود مصنفین انگلیس امنیت که اگر خیال تاخت مملکت\nآنها یا باراده مداخله نمودن در امورات داخلی آنها هرچه کمتر افغانها را ملاقات نمایند دران صورت\nالبته راست است هر چه آنها را کمتر ملاقات نمایند بهتر است ولی گمان نمیکنم که آنها بدون اینکه کسی آنها را\nزحمتی بدهد او را دندان بگیرند بهر حال نصیحت من بپسرم ا و اخلاف خودم اینست که روابط دوستی را با ملت\nانگلیس بهر زودی و بهر کرمی که انها را مجال بدست آید مستحکم نمایند اگر دولت انگلیس خواهشهای پسرها\nو اخلاف مرا نپذیرند آنها هم نباید شکایت نمایند و الا هرچه که حالا هم در دست آنها میباشد از دستشان\nخواهد رفت نظیر آن حکایتی است که شخصی خواب میدید که خداوند چند پول سیاهی با و میدهد و آن شخص گفت\nپول سیاه نمیخواهم جواهرات میخواهم بعد خداوند پول نقره با و داد باز هم شخص مذکور اصرار بر جواهرات نمود\nبعد خداوند چند دانه اشرفی با و داد آن شخص مطالبه بیشتر میکرد که دفعتاً از خواب بیدار شد دید در دستش\nهیچ چیز نیست مجدداً چشمهای خود را روی هم گذاشته دست خود را دراز نمود و گفت هر چه میخواهید\nبدهید قبول مینمایم و متشکر میباشم ولی موقع گذشته بود و چیزی با و نرسید\nفصل هشتم در باب امورات انگلستان و روس و افغانستان میباشد\nاعتقاد من اینست که مطالب این فصل آخر کتاب من پیچیده تر و مشکل تر از مضامین فصول سابقه\nبوده باشند ولی انچه در این جزو مینگارم نتیجه تجربه هایست که در تمام مدت عمر خود حاصل نموده ام چگونه"}
{"book": "adl0965", "page": 444, "text": "فصل هشتم\n١٨٧\nعسکر که پر از زحمات و پریشانیها و سرگردانیها و مسؤلیتهای گوناکون بوده است از ایام طفولیت تا ١٢٩٧\nهجری تقریباً چهل سال عمر در روسیه یا سرحدات روسیه یا در مسافت نزدیک بسرحدات روس و چین یا\nدر سرحدات ایران و روس گذشته است از ١٢٩٧ هجری تا الحال تمام اوقات خود را صرف درک\nامورات و عادات دو همسایه قوی خود یعنی روس و انگلیس نموده ام و اگر بخواهم از ماخذ هائیکه این\nاطلاعات را تحصیل و هنوز هم باینجا ها دسترس دارم اظهار نمایم خلاف عقل و رویه پولیستیکی خواهد بود\nو بواسطه همین ماخذها قدرت دارم که این مسائل را از روی تجربه از پیش ببرم علیهذا فقط حقیقت امر را\nاظهار میدارم بدون اینکه دلایلی اقامه نمایم یا شرحی بدهم که اسرار دولت مرا منکشف نماید در این صورت\nآراء و نظریات مردمان سیاسی و سیاحان و دانشمند انیکه در ممالک متعدده هستند منظور نظر\nندارم و مقصودم این نیست که در باب آرای آنها ایرادی بگیرم یا آنها را وادارم که از من ایرادی بگیرند\nبلکہ ہمان مطلبی را اظهار میدارم که برای اولاد و اخلاف وملت خود صحیح میدانم بجهت اینکه بدانند و پیروی\nنمایند و در باب اظهار داشتن خیالات خود خیلی سعی خواهم نمود که ساده و بیغرضانه تقریر نمایم و کوشش\nخواهم نمود چنین مفهوم نشود که دشمن روسها یا دوست آنها یا طرفدار انگلیسها یا مخالف آنها میباشم\nپولیتیک روسها در آسیا اینست که بهر قسمیکه باشد خواه صحیح یا غیر خواه بطور دوستی یا بصلح یا بجنگ\nدول اسلامیه را از صفحه آسیا بر اندازند و محو نمایند و خیلی مشعوف خواهند شد که دولت عثمانی و ایران و\nافغانستان باقی نباشند یا اگر باشند میخواهند همین قدر بمنزله آلتی باشند در دست آنها و در ان صورت محل\nاعتنا نخواهند بود بلکه وجود و عدمشان بالسویه خواهد بود و فقط بقای آنها منحصر خواهد بود بطول زمانیکه\nروسها آنها را بجهت پیشرفت مقاصد خود لازم داشته باشند عمده مقصود روسها این است که دول\nعثمانی و ایران و افغانستان را ضمیمه ممالک خود ساخته بلع نمایند در صورتیکه این مقصودشان پیشرفت\nنکرد آن وقت سعی خواهند نمود که دول اسلامیه را از دوستی دولت انگلیس منصرف نموده آنها را بطرف\nخود جذب نمایند تا آنها بمخالفت انگلستان برخیزند در این حالت هم دول روس اینها را بخود کشیده\nتمام خواهد نمود دولت روس در خیال اینست که اگر بیکی از این پولیستیکها هم کامیاب نشود پولیستیک"}
{"book": "adl0965", "page": 445, "text": "۱۸۸\nفصل هشتم\nسومی اختیار نماید و آن این خواهد بود که بین انگلستان و دول اسلامیه تولید تقار و بغض نماید بطوریکه\nموقعی بدست دولت روس بیاید که بجهت تقسیم دول اسلامیه با دولت انگلیس قراری بدهد و بدستیاری\nدولت انگلیس عموم مسلمانان آسیای وسطی را از اسلحه عاری نمایند آخرین و معتناترین پولتیک آنها\nکه دولت روس در نظر دارد اینست که دول و طوایف متعدده اسلامیه آسیا را در حالت نفاق میندازد\nو آنها را از دولت انگلستان مخبری نماید دولت روس خوب میداند اگر یک وقتی با یکی از این دول اسلامیه\nیا با دولت انگلیس جنگی داشته باشند تمام رعایای مسلمان خودش شورش خواهند نمود و این امر بجهت دولت\nروس خیلی اهمیت خواهد داشت زیرا که اگر این شورش عمومی اتفاق بیفتد تمام ممالک وسیعه دولت\nمشارالیها تجزیه شده با مارات کوچک منقسم خواهد گردید و بهمین قسم تمام سلطنتهائی که تا بع ظلم و ستم میباشند\nمنقرض میگردند برای اثبات صحت این مدعا که دولت روس میخواهد دول اسلامیه را تمام نمایند یا اقلاً\nآنها را ضعیف نماید واقعات تاریخی از سه گذشته کفایت میکند که اشخاص صاحب کمال و اشخاصیکه\nدر کارهای پولتیکی و امورات آسیا بصیرت دارند بآن رجوع نمایند در ظرف چندین سالی که در روسیه\nبودم در اکثر مواقع با جنرال کا فمان فرمان فرمای ترکستان متصرفی روس و سایر پولتیک دانهای روسی در\nباب مطالب پولتیک مذاکرات نموده ام در آن زمان در باب پولتیک مذکوره فوق بجهت خرابی\nدول اسلامیه کاملاً یقین و اطلاع حاصل نموده ام در آن وقت دولت روس کمتر مترصد بود که من\nپادشاه افغانستان خواهم شد و در زمان آتیه از این پولتیک در کمال سختی احتراز خواهم نمود از برای\nتوضیح حیله گری دولت روس و نیز پولتیک مذکوره فوق فقره را بطور تمثیل بیان مینمایم در سنه ۱۸\nمیلادی مطابق ۱۳هجری که با جنرال کافمان محشور بودم و از تدابیر شخصی و دولتی مشارالیه مسبوق\nبودم مشارالیه بتوسط دولت متبوعه خود به (کنت شوالوف) که در آن زمان وزیر مختار دولت روس مقیم\nلندن بود مطالب ذیل را نوشته بود دولتین روس و انگلستان در آسیا هر دو یک مقصود یکدشمن\nدارند مقصود دولتین مذکور تین اشاعه تمدن و انتشار دین مسیحی ست و دشمن آنها اسلام میباشد و فقط\nهمین خطر هم بجهت حکومت انگلیسها در هندوستان میباشند و سایر مخاطرات تو هم است اسلام در مه حقیقتی\nو خطرناک"}
{"book": "adl0965", "page": 446, "text": "فصل هشتم\n\nو خطرناک دولت انگلیس در هندوستان خواهد بود و رعایای مسلمان هندوستان بادین موقعی که بدست\nآنها بیاید شورش عمومی بمخالفت دولت انگلستان در هندوستان فراهم خواهند آورد لهذا این امر کمال\nاهمیت را دارد که دولت انگلستان بادولت روس نهایت اتحاد را داشته باشد و باید افغانستان\nو همچنین سایر امارات اسلامیه آسیای وسطی بین دولت انگلیس و روس قسمت شود تا سرحدات\nمملکت روس و مملکت هندوستان با همدیگر متصل شود و این امر اسباب رفع تشویش دولت انگلیس\nخواهد گردید زیرا که دوست صادق آن یعنی دولت مسیحی روس در زمان اغتشاشات هندوستان\nبا سایر اشکالات که برای دولت انگلستان فراهم بیاید بجهت کمک آن حاضر خواهد بود علیهذا دولت\nانگلستان با ظهارات دوستانه و وعده های کمک دولت روس اعتماد کامل داشته باشد و غیرها\nدر ظرف تمام این مدت که سفیر کبیر دولت روس مقیم لندن سعی مینمود که بذهن اولیا و دولت انگلیس جا بدهد\nکه دولت روس نسبت بدولت انگلیس دوست و طالب امنیت عمومی میباشد و از مملکت افغانستان\nتنفر دارد از طرف دیگر دولت روس با امیر شیر علیخان مخفیاً مشغول مذاکرات بوده و با او عکس این مطالب را\nصحبت میداشتند و باین الفاظ نرم مشار الیه را وا داشتند که از دولت انگلستان مخالفت ورزد\nو با خود آنها موافقت نماید باین قسم دولت روس تخم نفاق را بین دولت انگلستان و افغانستان\nکاشت و این نفاق منجر بجنگی گردید که بسبب اتلاف نفوس زیاده مخارج گزاف هم بانگلیس و هم بافغانستان\nهر دو متضرر گردیدند این حکایت روسها حکایت شخصی را بخاطرم می آورد که هم از دزد و هم از صاحب خانه\nحق العمل خود را میگرفت بدزد میگفت هر چه خواسته باشی از فلان خانه بدزدید زیرا که صاحبان آنخانه\nدر این وقت بیدار نمیباشند و برای این مصلحت دوستانه که داده بود دزد حق العملی با و میداد بعد ازان\nفوراً آن شخص نزد صاحب آنخانه رفته و او را بیدار میکرد و از خیال دزد او را مخبر می نمود و حق العمه می بهم\nاز او میگرفت فرستادهٔ دولت روس امیر شیر علیخانرا که از روی سفاهت بوعده های همراهی دولت\nروس اعتماد می نمود بحالت تباهی گذاشته همینکه اسباب جنگ را بین امیر شیر علیخان و دولت\nانگلیس فراهم آورد و از کابل حرکت نموده رفت از طرف دیگر دولت انگلیس نتوانست با دولت روس"}
{"book": "adl0965", "page": 447, "text": "۱۹۰\nفصل هشتم\n\nدر صدد تلافی برآید که نقض معاهده خود را نموده در امورات افغانستان مداخله کرده است دولت انگلیس\nبعوض اینکه از پولیتیک دولت روس در باب ضعیف نمودن افغانستان مخالفت نمایند قندهار و کرم و\nخیبر و سایر ایالات را از مملکت افغانستان تجزیه نموده پولتیک مذکور را تقویت نمودند البتہ این امر\nاسباب این شد که سرحد هندوستان بمملکات آسیائی دولت روس نزدیکتر گردید و اسباب ضعف\nافغانستان شد و همین مقصود را دولت روس همیشه در نظر داشته است و آرزوی قلبی آن همین بوده\nاست و مراد پولیتیک جنرال کافمان که قبلاً بیان شد همین بوده است خلاصه کلام پولتیک دولت روس\nنسبت با میر بخارا و سایر امیرهای آسیای وسطی و نیز نسبت بدولت عثمانی و ایرانی و افغانستان همیشه\nاین بوده است که آنها را نگذارند دول قویہ شده از تخطیات دائمی آنها مخالفت نمایند دولت روس\nمتدرجاً با تانی ولی با استقامت رای و استمراراً ضعف و اشکالات دول آسیائی را مغتنم دانسته\nو از ضرر های آنها انتفاع می برد دولت مشارالیها نمی تواند ببیند که هیچیک از سلاطین اسلامی تهیه نقطه اتکائی\nرا کامل نماید یک نکتہ در اظهار مذکور جنرال کافمان خیلی صحیح میباشد و بیدلیل هم نیست و آن این است کہ\nدشمن خطرناک دولت روس اسلام میباشد و از طرف دیگر پولتیک دولت انگلیس نسبت بعموم اهالی\nاسلام تمام دول اسلامیه آسیا دوستانہ میباشند و میل کلی دولت مشارالیها بر این است که دول مذکوره\nبرقرار باشند و اقتدار و استقلال داشته باشند ولی گاه گاه این پولتیک موقتاً تغییر و تبدیل مییابد\nپولیتیک دولت انگلیس بمثل پولتیک دولت روس استمراری و محکم و دائمی نمی باشد خیالات و تصورات\nهر شخص سیاسی دانی یا رئیسی که در انگلستان مقتدر است و ظرف آن زمان پولتیک دولت هم مطابق\nآن میشود و هیئت وزرا هم دستور العملهای او را مجری میدارند ولی همینکه بوقتنا تغییر پیدا میشود و شخص\nمذکور غزل میشود لهذا نمی توان گفت کہ فلان پولتیک دولت انگلیس دائمی میباشد ولی این قدر\nیقین ست که پولتیک عمومی دولت انگلیس از مدت مدیدی این بوده است که دول اسلامیه که بین\nهندوستان و آسیای متصرفی روس مثل سدی و دیوار محکمی برقرار باشند و استقلال آنها کاملاً\nبرقرار بوده باشد و در مقابل پیش قدمی دولت روس بطرف هندوستان بطور دیوار محکمی حایل بوده باشند\n\nاز طرف"}
{"book": "adl0965", "page": 448, "text": "فصل هشتم\n۱۹۱\n\nاز طرف دیگر پولیتیک دولت روس بکلی عکس امنیست نه فقط برای اینکه دولت مذکور میخواهد سرحدات خود را\nباسرحدات هندوستان وصل نماید بلکه بجهت اینکه دولت مذکور دائماً می ترسد در اوقاتیکه با دولت عثمانی یا\nدولت ایران یا دولت افغانستان یا هندوستان جنگ داشته باشد عموم مسلمانان بمخالفت دولت\nمذکور شورش نمایند شک نیست که تمام مسلمانان دنیا بدوستی دولت انگلیس از دوستی دولت روس\nبهتر مایلند مسلمین انها میدانند که راحت و امنیت آنها بسته باین است که با دولت انگلیس دوست باشند\nلهذا بهمین جهت با اینکه از دولت انگلستان بیشتر از دولت روس صدمه خورده اند باز هم ابداً مایل\nنخواهند بود بمخالفت دولت انگلیس با دولت روس متفق بشوند و اگر یک وقتی هم این اقدام را نمایند\nاجباری خواهد بود بملاحظه دلایل مذکوره فوق مطلبی در باب مقاصد دولت انگلیس سلطنت هندوستان\nو نیز بجهت پیشرفت مقاصد دولت عثمانی و ایران و افغانستان خیلی معت نما میباشد مطلب مذکور\nاظهارایست که اگر اظهار مذکور را سیاسی دان های دول مذکوره قبول نمایند بجهت همه آنها خیلی نافع\nخواهد بود مطلب مذکور اینست دولت عثمانی و ایران و افغانستان که سه دولت برادرانه اسلامی\nهستند و بیک دین متدین هستند باید با همدیگر کمال اتحاد را داشته باشند و اگر ممکن باشد پای تختنهای\nخود را بواسطه راههای آهن و خطوط تلگراف بیکدیگر وصل نمایند این تدبیر بمنزله دیوار محکمی در مقابل\nتخطیات استمراری دولت روس بطرف هندوستان خواهد گردید و بجهت خود دول اسلامی هم\nاسباب محافظت خواهد شد چون بنای این اتحاد ثلاثه بجهت منفعت دولت انگلیس میباشد و بیشتر\nبسته بمیل و مجرای دولت مذکوره است هر چه زودتر دولت انگلیس بجهت اجرا این کار اقدام بعمل\nبیاورد بهتر خواهد بود دولت عثمانی و ایران قبلاً ساعی بودند که بین خودشان دوستی محکم قایم نمایند\nولی افغانستان چون با دولت انگلیس معاهده نموده است که با سایر دول خارجه بدون اطلاع\nو صواب دید دولت مشارالیها مذاکرات پولیتیکی ننماید نمیتواند با دولت ایران و عثمانی مذاکراتی\nنماید اگر چه افغانستان مقاصد دولت ایران و عثمانی را مقاصد خود میداند بسته پولتیک سلطان\nعثمانی و پولیتیک پادشاه ایران و پولتیک خودم اینست که بقا و استقلال خود را منظور داشته"}
{"book": "adl0965", "page": 449, "text": "فصل هشتم\n١٩٣\nو بر قرار داریم و دولتین روس و انگلیس را نگذاریم که قطعه از ممالک را متصرف شوند باهمان همسایه خود\nکه بقا و استقلال ما را منظور داشته باشد اتفاق نمائیم و بمخالفت کسانیکه خواسته باشند ما را ضعیف\nبنمایند بجنگیم، چون ما میدانیم دولت انگلستان بهیچیک از ممالک ما چشم طمع ندارد بلکه میخواهد از دولت\nروس هر چه ممکن باشد دورتر بوده باشد لهذا فطرتاً لا بدیم با دولت انگلیس دوست باشیم ولی فقط ما زمانی\nدولت مشارالیها پولیتیک مداخله نمودن در امورات ما را بر قرار دارد و بجهت استقرار مملکت ما همراهی\nمینمایند بجهت توضیح این مطلب که اتحاد کامل سلاطین اسلامی آسیای وسطی برای دولت\nانگلیس مفید است فقره را مثلا بیان نمایم در ۱۸۸۷ میلادی مطابق ۱۳۰۵ هجری که امیر شیر علیخان\nبمخالفت انگلیسها اعلان جهاد داده بود و عساکر خود را در سرحد هندوستان جمع مینمود یک نفر\nمسلمانی که بسمت نماینده گی سلطان عثمانی بدربار امیر شیر علیخان آمده بود سعی مینمود که امیر مزبور را و\nدارد که بمخالفت انگلیسها اعلان جهاد ندهد امیر مذکور هم جمع آوری لشکر خود را در سرحد هندوستان ترک\nنمود و دولت هندوستان از این تغییر که دفعه بخاطر امیر شیر علیخان بروز نمود بحالت انگلیسها نافع بود و\nملتفت گردیدند و تغییر مزبور بواسطه نفوذ نماینده اعلحضرت سلطان عثمانی بود ولی بد بختانه چون امیر\nشیر علیخان قبلا با اعلحضرت سلطان عثمانی مذاکراتی نداشت در باب نماینده مذکور بدگمان گردید چرا که\nدوستان دولت روس که در دربار امیر شیر علیخان بودند با میر مشار الیه گفتند که سلطان معظم له محض\nبازیچه دست مشاورین خود میباشد و نیز میگفتند این شخص که خود را نماینده سلطان عثمانی میخواند\nجاسوسی ست که انگلیسها او را فرستاده اند که شمارا فریب بدهد امیر شیر علیخان هم بدون اینکه از دولت\nعثمانی تحقیق نماید که این مطالب صحت دارد یا خیر از روی سفاهت حرفهای مذکور را باور نمود لهذا\nماموریت نماینده مزبور پیشرفت نکرد واگر بین این دو دولت اسلامی استمرار وسایل مذاکرات درمیان\nمی بود بجهت دولت انگلیس و نیز بجهت دولت افغانستان مفید بود خلاصه کلام تا زمانی که دولین\nانگلیس و افغانستان با هم دوست باشند و ملتفت شوند که فوائد و ضررهای آنها یکی است دولت روس\nابداً بخیال تسخیر افغانستان یا هندوستان نخواهد افتاد و خیال مذکور پیشرفت نخواهد کرد اگر دولت روس\nاز روی ۲۴"}
{"book": "adl0965", "page": 450, "text": "فصل هشتم\n(۱۹۳)\nاز روی سفاهت بافغانستان یا دولت اسلامی دیگری که دولت انگلیس از روی دیانت و صداقت\nحامی آن باشد حمله بیاورد (اگرچه گمانم اینست که دولت روس خوب میداند که نباید این اقدام را نمود)\nاشکالات عدیده برای دولت روس فراهم خواهد آمد که از جلو باید با دولت اسلامی مذکور بجنگد و از عقب\nسرد رمالک خودش بشورش عمومی مسلمانهای داخله گرفتار گردد و شاید کشتیهای جنگی دولت انگلیس هم\nبطرز بورغ یا بنقطهٔ دیگری از ممالک اروپائی آن حمله آور شود و آن وقت این سلطنت بزرگی که از\nروی شفقت مطیع نیستند بلکه از کمال ترس اطاعت میکنند قطعه قطعه شده بمالک متعدده تقسیم\nخواهد شد خیلی افسوس است که دولت انگلیس بعوض اینکه از سلاطین اسلامی همراهی نماید و آنها را\nاین قدر مقتدر بنماید که در مقابل دولت روس ایستاده گی نمایند بالعوض اینکه از تعدّیات و تخطّیات\nدولت روس بامارت آسیائی که مخالف معاهدات و شرط و پیمان میباشد جلوگیری نمایند چنان\nمیکنند هر وقتی که دولت روس قطعهٔ از یکی از ممالک مشرق زمین را متصرف میشود که بسرحدّات\nهندوستان نزدیکتر بشود دولت انگلیس هم قطعهٔ دیگر یا از یک گوشهٔ متصرف میشود و مسافت ممالک\nروس را نسبت بمالک خود کمتر مینماید و باین قسم دول و امارات اسلامیه روز بروز پاره پاره میشوند سرحدات\nهندوستان و روسیه که سابق چندین هزار میل از یکدیگر دور بودند حالا تقریباً بهم متصل میباشند\nهر وقتیکه که بین دولتین روس و انگلیس جنگی برپاشود تمام سلاطین و طوایف اسلامی با دولت\nانگلیس همراهی خواهند نمود اوّلاً بسبب اینکه تحت حکومت علیا حضرت ملکه انگلستان در امورات\nدینی خود آزاد هستند و مخصوصاً بسبب اینکه میدانند که از ظلم و تعدّی دولت روس فقط تا زمانی\nایمن توانند بود که دولت بزرگ دیگری مثل انگلستان برای دشمنی دولت روس در مشرق زمین حاضر\nبوده باشد و نیز میدانند که نتیجه انقراض دولت انگلیس در مشرق زمین این خواهد بود که دولت روس\nتمام ممالک اسلامی مشرقی را ضمیمه ممالک خود بنماید اشخاصی که گمان میکنند دولت روس بیشتر از دولت\nانگلیس در ایران استیلا دارد خیالاتشان برخطا است باید آنها بدانند که از ترس استمراری همیشه\nروس است که دولت ایران مجبور است بیصدا باشد و تحت نفوذ دولت روس متضرّر بشود اگر یک"}
{"book": "adl0965", "page": 451, "text": "(۱۹۴)\nفصل هشتم\nوقتی دولت ایران به بیند که دولت انگلیس کار را بدولت روس سخت کرده است دولت ایران اول\nدولتی خواهد بود که خود را از چنگال آن خرس تخلص نماید چون وضع روابط دولتین روس و انگلیس را با امارات\nاسلامی و جماعتها و فرقه های مذهبی آسیا بیان داشته ام حالا چند فقره مطالبی را که مخصوصاً متعلق\nبا فغانستان میباشد علاوه بر مطالبی که قبلاً مذکور شده اظهار مینمایم\nدر باب لشکر کشی دولت روس بجانب هندوستان و پلتیک مشار الیها نسبت با لافغانستان بیان\nدر قسم ماقبل پلتیک روسها را نسبت بامارات اسلامیه آسیای وسطی که افغانستان هم جزو آنها\nمیباشد بیان نموده ام ولی علاوه بر آنچه قبلاً اظهار داشته شده الحال چند مطلب دیگر را که مخصوصاً\nمتعلق با فغانستان است بیان خواهم نمود تا جائیکه شخصی میتواند از حالات و علامات زمان حال\nبفهمد اینست که لشکر کشی دولت روس بطرف هندوستان نه فقط مشکل ست بلکه محال خواهد بود و لی\nازین مطلب هم بر نمی آید که دولت روس خیال تسخیر هندوستان را ندارد بهیچ شکی نیست که دولت روس\nقلباً مصمم و ساعی است که هر وقت موقعی بدست او بیاید بهندوستان حمله نماید خیالات سیاسی دانهای\nانگلیس در این باب خیلی مختلف ست اشخاصی که رایشان اینست که دولت روس هیچ خیالی ندارد که\nبا انگلستان در هندوستان بجنگد تعد دشان کم نیست اشخاصی که میگویند دولت روس هیچ میل\nندارد بهندوستان یا بمالک مشرق زمین دولت انگلیس حمله نماید بچهار قسم منقسم میباشند اولاً اشخاصی\nهستند که اهل پولتیک نیستند و اینها بسیار ساده میباشند با وجودیکه در خاطر دارند در چندین موارد\nدولت روس از معاهدات و مواثیق خود تخلف نموده است باز هم در اظهارات دولت مشار الیها که\nمن باب امنیت یا مقاصد دیگر مواعید کاذبانه میدهد اعتماد مینمایند این اشخاص نمیتوانند بفهمند که پلتیک\nدولت روس اینست که از عهود و قسمهای خود هر آنی که مقتضی پیشرفت مطالب خود بداند تخلف مینماید\nوقتی که ولایت تازه را متصرف شوند وعده هائی جدید میدهند و بعضی از کارگذاران دولت انگلیس که وعده های\nسابقتی آنها را فراموش کرده اند مجدداً بکرفهای دولت روس اعتماد مینمایند ثانیاً قسم دوم کسانی\nمیباشند"}
{"book": "adl0965", "page": 452, "text": "فصل هشتم\n(١٩۵)\nمیایند که از پولتیک روس مستقیما یا غیر مستقیماً بهره مند شده بجهت پیشرفت مقاصد دولت مشار\nالیها سعی مینمایند ثالثاً جماعتی هستند که بعظمت دولت برطانیای عظمی مغرورند و بسبب خیالات متکبرانه\nخودشان گمان میکنند بجهت دولت روس ابداً امکان ندارد بمخالفت قوه عظمی آنها برخیزد رابعاً\nمردمانی اند که خود را طالبان امنیت مینامند اشخاص مذکور می بینند دولت روس ایالتی را بعد از ایالتی\nمتصرف گردیده مشغول بلع نمودن اشیای وسطی میباشد و متدرجاً بطرف هندوستان پیش میرود نیز\nمی بینید در زمان گذشته در چندین موارد طرح و تمهیدات دولت روس بجهت تسخیر هندوستان بخوبی\nظاهر شده است با وجودیکه این امور را میدانند باز هم گمان میکنند دولت روس خیال تسخیر هندوستان\nرا ندارد و از روی تجاهل میگویند اگر دولت انگلستان پولتیک مخالفت نکردن با دولت روس را بر قرار\nداشته باشد در ان صورت دولت روس ابداً بهندوستان حمله نخواهد آورد ولی غافلند ازین مطلب\nچنانکه شاعر در شعر خود گفته است بدشمن کنی گر چنین آشکار که هستی تو در کار رزمش نزار\nهمانا که او را سوی ملک خویش تو خود خوانده تا نهد پایه پیش مثل این جماعت آخرین مثل\nآن کبوتر یرا بخاطرم می آورد که چون دید گر به بطرف او می آید چشمهایش را بروی هم گذاشت و خیال کرد\nکه خودش گر به را نمیبیند گر به هم او را نخواهد دید لیکن گربه او را دید و گرفت و نوش جان نمود علاوه بر مطالبی که\nدر محل دیگر برای اثبات بیانات خودم درین باب اظهار نموده ام این مطلب را هم بجهت اطلاع\nمطالعه کنندگان کتاب خود اظهار مینمایم که در ظرف تمام مدت دوازده سال که در روسیه بودم\nمعلوم نمودم که هیچ شک نیست که دولت روس همیشه اوقات بجهت یک مطلب یعنی تسخیر هندوستان\nمستعد میباشد اگر تمام جهاتیرا که دولت روس را دارد بتسخیر هندوستان مینماید بخواهم مفصلاً بیان\nنمایم کتاب علیحده بجهت این مطلب لازم خواهد شد اما در اینجا همین قدر کفایت میکند که اظهار بدارم\nکه روسها فطرتاً ملت متعدی و اخاذ و تجاوزی میباشند و کاملاً مسبوق هستند که تمام امارات\nآسیائی این قدر ضعیف میباشند که به تنهائی نمی توانند مانع از تخطیات دولت روس بشوند مگر دولت\nانگلستان در هندوستان ولا غیر پس حتمی است که دولت روس دولت برطانیه عظمی را"}
{"book": "adl0965", "page": 453, "text": "(۱۹۶)\nفصل هشتم\nدر آسیا دشمن بزرگ و رقیب قوی خود میداند هرکس میداند که اگرپای برطانیۀ عظمی در میان نبود دولت\nروس اعتنائی بدولت ایران یا چین یا عثمانی یا افغانستان نداشت و استقلال آنها را هم\nتا مدت زیادی بر قرار نمیگذاشت غیر از دولت انگلیس دیگر هیچیک از دول اروپائی در مشرق\nزمین تصرفات معتنائی ندارد اگر دولت روس با آنها قسمت جزئی از غنیمتهای خود بدهد آنها بخوبی\nقانع خواهند شد و یک طرف ایستاده و دولت روس را واخواهند گذاشت که بمیل خود رفتار نماید\nدولت انگلیس در ممالک مشرق زمین خود بیشتر از دولت روس نفوذ دارد و صرفه دولت انگلیس\nدرانست که از تخطیات دولت روس نسبت بدول ضعیفه آسیائی ممانعت نماید و دولت مشارالیها\nرا از سرحدات هندوستان دور نگاه بدارد اینکه دولت روس از دولت بزرگی مثل دولت انگلیس متنفر\nمیباشد بدیهی است دولت روس بآسانی فراموش نخواهد کرد که در زمان سیواستاپول از دست\nدولت انگلیس چه صدمه ها خورده است و مخالفتی که در مواقع متعدده دولت انگلیس نسبت بدولت\nمشارالیها نموده است از خاطرشان محو نمیشود روسها هندوستان را مخزن بزرگی مملو از طلا و غنیمت\nمیدانند واکثر سربازهای روس را دیده ام از خوشحالی میرقصیده اند که شاید روزی در تاراج نمودن این\nمملکت متموله دسترس داشته باشند آرزوی آنروز را دارند که در سرحد هندوستان بین دولت\nانگلیس و روس جنگی شروع شود و روسها از کمال بی بصیرتی گمان میکنند که هندیها انگلیسها را\nنمیخواهند و مشتاق دولت روس خرس میباشند و خاکپای آنها را بچشم میکشند حتی بعضی\nسیاسی دانهای بزرگ روس گمان میکنند همینکه دولت روس از قلل جبال همالیها و ہندوکش\nبطرف هندوستان نگاه کنند هندیها مثل خانۀ زنبوری بحرکت آمده و انگلیسها را بضرب نیش خود\nہلاک مینمایند و از روسها همراهی مینمایند واقعاً بی اطلاعی آنها باین درجه کاملست که عموماً\nاعتقادشان انیست همینکه دولت روس در سرحد هندوستان در میدان جنگ حاضر شود انگلیسها\nباکمال عجله بدون اینکه در مقام مدافعه برآمده ضرب واحدی بکار ببرند فرار میکنند اما می ترسم روسها\nروزی از این حماقت سفیهانه خود متضرر شوند روسها میگویند ما میتوانیم از معاهدات و وعده های خود\nهمیشه"}
{"book": "adl0965", "page": 454, "text": "فصل هشتم ۱۹۷\nهمیشه تخلف نمائیم در روز بروز بیشتر برویم از طرف دیگر انگلیسها از این تخطیات دائمی روسها بی اعتنائی\nمینمایند یا یک گوشه را استیار نموده قانع میباشند و این حرکات ضعف دولت انگلیس را و خوف آنها\nرا از دولت روس کاملاً ثابت مینماید از اینکه دولت روس را میگذارند استقراراً پیش بیاید و جداً در مقام\nجلوگیری برنمی آیند شان دولت روس در انظار سلاطین مشرق زمین خیلی زیاد میشود و شان دولت\nانگلیس بسیار کم میگردد و نیز از نفوذ دولت مشارالیه میکاهد و چون نفوذ دولت روس دائماً در تزاید\nمیباشد روسها گمان می‌کنند که امارات مشرقی تقریباً طوعاً او کرهاً با دولت روس اتفاق\nخواهند نمود آخرین اعتقاد دولت روس اینست و شاید بیدلیل نباشد که جنگیدن با دولت انگلیس\nدر دریا خیلی مشکل است ولی در خشکی دولت انگلیس نسبت لشکر زیادی ندارد که از سایر نقاط وسیعه\nمملکت خود زیاد آورده در طول چندین هزار میل خط سرحدی آنرا ساخلو نماید خط سرحدی این امتداد\nرا خواهد نمود زمانیکه سرحدات دولت روس با سرحدات دولت انگلیس از چین تا خاک عثمانی\nمتصل نشود و آنروز بر حسب اعتقاد روسها بموجب عجله که در این اوقات بجهت ساختن راههای\nآهن و سایر راهها مینمایند خیلی دور نیست و چون واضح گردید که دولت روس مصمم است که زودتر یا دیرتر\nهر وقت موقع مساعدی بدست آورد بهندوستان حمله نماید حالا چند فقره مطالبی بجهت ملاحظه ما\nدر میان آید من پیغمبر نمیباشم و دین ما بما میفرماید چنانچه در قرآن مجید فرموده است وعنده\nمفاتح الغیب لا یعلمها الا هو هیچکس نمیتواند از روی یقین بگوید فردا چه خواهد شد ولی نظر باسباب\nظاهری این زمان خیالات و رای خود را بیان مینمایم من بلفظ غیر ممکن هیچ اعتقادی ندارم و\nدر هر جا و در هر مطلبی هر عبارتی که استعمال بشود قبول ندارم زیرا که در حقیقت در دنیا هیچ چیز\nناممکن نیست زیرا که اگر اراده خداوندی تعلق گرفته باشد که فلان مطلب واقع شود البته بوقوع خواهد رسید\nهر چند بنظر ما نا ممکن بوده باشد هیچ کاری نزد قدرت خداوند نا ممکن نیست اگر خداوند نخواهد که بعضی واقات\nاتفاق بیفتد قوه از قوای دنیا نمیتواند امر مزبور را بر خلاف اراده خداوندی صورت بدهد لهذا خارج\nنیز امکان سیباشد که دولت روس روزی بهندوستان حمله آور شود ولی دولت مشارالیها"}
{"book": "adl0965", "page": 455, "text": "(۱۹۸)\n\nفصل هشتم\n\nهرگز نمی تواند بدون همراهی و اتفاق دولت دیگری این کار را از پیش ببرد و چون احتمال ندارد دولت\nدیگری هم با دولت روس بجهت تسخیر هندوستان متفق شود بدون اینکه دولت دیگری هم با دولت هندوستان\nشامل شود این خیالات دولت روس غیر از خوابهای خیالی چیزی نمیباشد و ابدا صورت پذیر نخواهد شد\nممکن ست این خواب روسها تا بیک اندازه وقوع بیابد مثل اینکه خواب طبیبی وقوع یافت و آن چنین\nبوده است که طبیبی خواب دید مریضی را معالجه نموده با و گفتند هر قدر اشرفی میتوانی بدوش حمل نمائی\nاز خزانه بیبر طبیب طماع حریص خود را باندازه بار نمود که سنگینی بار شانه های او را بشکست و چون در د شدیدی\nدر اعضای مذکوره محسوس گشت بغته بیدار شد و دید که اشرفی در میان نمیباشد ولی در د شانه ها\nباقیست روسها بجهت تسخیر هندوستان و تاراج نمودن خزاین آن مثل همان خواب طبیب رنج\nوز حمات بیفائده را متحمل میشود نتیجه اش این خواهد گردید که کاری از پیش نتوانند برد ولی صدمه این کار باقی\nخواهد ماند حالا ملاحظه میکنیم که اگر دولت دیگری بجهت تسخیر هندوستان با دولت روس متفق شود چه طور\nخواهد بود هیچ شکی نیست که بعضی دول اروپ عظمت و قوت دولت انگلیس را بنظر تعصب و حسد می بینند\nو این کج نظری آنها را وامیدارد که نسبت بدولت انگلستان در مقام مخاصمت غیر مفیده بر آیند با این\nهمه گمان نمی کنم که دول مذکوره محبت مخصوصی بدولت روس داشته باشند و یقینا این امر بجهت آنها\nمنفعت نخواهد داشت که بمخالفت دولت انگلیس با دولت روس متفق شوند زیرا که دولت انگلیس نسبت\nبدولت روس تعدی و ظلم آن کمتر ست از چند سال قبل از این الی حال میل ملت فرانسه بدوستی\nدولت روس در تزايد است و نیز تنفر دولت مشارالیها از دولت انگلیس در تزاید است هـذا از این\nموقع گمان میکنم محتمل دولت فرانسه مخالفتهای قدیم را که با دولت انگلستان در هندوستان و در\nجنگ ناپلیون داشته بخاطر آورده با دولت روس هم دست شده و دولت روس هم که با بد تلافی\nصدماتی از دولت انگلیس در زمانهای گذشته دیده است بنماید بجهت شخصی که حالات واقعات پولیتیکی\nرا بدقت ملاحظه می کند بخوبی واضح است که اگر دولت فرانسه با دولت روس همراهی نماید دولت\nالمان هم از دولت انگلستان کمک خواهد نمود و این امر پر واضح ست که دولتین المان و انگلیس متفقا\n\nاز دولتین"}
{"book": "adl0965", "page": 456, "text": "(۱۹۹)\nفصل هشتم\nاز دولتین روس و فرانسه خیلی قوی تر میباشند زیرا که دولت انگلستان اولین قوت بحری دنیا را\nدار است و دولت المان هم بزرگترین و کاملترین قوت نظامی خشکی را دارد کما نم اینست اگر چه دولتهای\nاطریش و ایطالیا و امریکا با دولت روس بطور آشکارا خصومت ندارند و با دولت انگلیس هم دوستی\nمخصوص ندارند و از این جهت دول مذکوره را دول بیطرف میدانند ولی باز هم دول مذکوره بطور یقین\nبطرف دولت انگلیس مایل میباشند و این معنی بجهت دولت انگلیس مفید میباشد و بجهت دولت\nروس مضر است نظر باین مطالب ما نمی توانیم قبول نمائیم که یکی از دول اروپا یا دولت امریک میتواند\nبا دولت روس بجهت تسخیر هندوستان و جنگ با انگلستان اتفاق نماید مگر آنکه دولت قریب آن هم\nبجهت دفاع با دولت انگلیس اتفاق نماید نتیجه این موافقتها این خواهد شد که در اروپا جنگ بسیار\nبزرگی در خواهد گرفت که هرگز در دنیا چنان جنگی واقع نشده باشد و در حقیقت این جنگی خواهد بود که شاید در تمام\nدنیا سرایت نماید و بعضی اشخاص با بصیرت در باب این جنگ پیشگوئی نموده اند مسئله اتفاق دول\nاروپ را بجهت موافقت با دولت انگلیس یا دولت روس بیک طرف گذاشته حالا این گونه اتفاق\nدول آسیائی را ملاحظه مینمائیم غیر از دولت ژاپون دیگر هر یک از حکمرانهای آسیائی میخواهند که\nفقط مملکت خود را داشته باشند و هیچ خیال ندارند که با دولت روس اتفاق نموده بمخالفت دولت\nانگلیس بجنگند یا با دولت انگلیس شده بمخالفت دولت روس جنگ نمایند اینها دولتین روس و\nانگلیس را دولت متعدی مقتدر و فاتح میخوانند لہٰذا فقط همین قدر میخواهند که از انها کنار باشند و\nاستقلال و بقاء و سلامتی خود را تا زمانیکه بتواند بر قرار بدارند باین جهات هیچیک از انها نمیخواهد\nبا دولت روس بعزم تسخیر هندوستان ملحق شود علاوه بر این اعتقادشان اینست که سلامتی آنها\nبسته باین است که دولتین روس و انگلیس هر دو در آسیا مقتدر باشند تا بتوانند در صورت تخطی نمودن\nممالک حکمرانهای ضعیف آسیا از یکدیگر مخالفت نمایند و حکمرانهای مذکور رقابت این دولت را\nاسباب سلامتی و خیریت خود میدانند و نیز رقابت مذکور را سبب منع تجزیه ممالک خود بین این دولت\nمیدانند چنانچه هر فرعونی را موسائی لازم است و یکی از شعرا گفته اشت شغال بیشه مازندرانرا"}
{"book": "adl0965", "page": 457, "text": "۲۰۰\nفصل هشتم\nنگیرد\nاندرد جسنه سگ مازندرانی سلطنت ژاپون در آسیای وسطی نمیباشد و از این جهت مانع\nپیش قدمی روس بطرف هندوستان نیست و باین دلیل ژاپون مثل افغانستان مجبور نمیباشد\nکه یا یکی از این دولت بجهت تسخیر هندوستان منضم شود یقیناً برای سلطنت ژاپون صرفه دارد که\nقوت بحریه دولت انگلیس در دریایهای آسیائی مقتدر باشد و میل قلبی ژاپونیها همین ست و نیز\nمایلند که روابط دوستانه بین ممالک آنها همیشه بر قرار باشد زیرا که همیشه خوف تخطی دولت روس را\nبطرف مشرق دارند از تمام این مطالب ثابت میشود که احتمال ندارد هیچیک از دول آسیائی\nبا دولت روس برای تسخیر هندوستان همدست شود ولی دولت افغانستان دولتی است رو\nبترقی میباشد و دولتیست که کمال اهمیت را پیدا خواهد نمود و دولتی ست که روس و انگلیس در پولتیک\nهای خود نسبت بیکدیگر همیشه طالب معاونت او خواهند بود بجهت هر یک از این دو همسایه های بزرگ\nقومی دوستی یا دشمنی افغانستان مقتدری در آسیا بیشتر از دوستی یا دشمنی سایر دولتهای بزرگ\nدنیا معتناه به خواهد بود باین دلیل که افغانستان لشکر شجاعی دارد که مرکب از چندین هزار شجاعان\nاسلامی است و اینها چه سرباز تربیت شده باشند و چه محض رعیت باشند فطرتاً همه جنگی اند و تمام\nاینها تا جان در بدن دارند در راه خدای خود و پیغمبر و دین و وطن و عیال و ملت و سلطان و آزادی\nو مطلق العنانی خود جنگیده و تا قطره آخر خون خود را فدا خواهند نمود حکمران افغانستان هم بسبب\nحالت پولتیکی و جغرافیائی مملکت خود خیلی اهمیت دارد اگر افغانستان در زمانیکه جنگی بین دولت\nروس و دولت انگلیس واقع شود وجود داشته باشد یقیناً فتح با آن دولت خواهد بود که همراهی\nافغانستان را دارا باشند واقعاً من میدانم تا زمانی که افغانستان وجود داشته باشد و اهالی آن\nبین خودشان و با دولت انگلیس اتحاد داشته باشند بجهت دولت روس ابداً امکان ندارد عزم\nتسخیر هندوستان را بنماید یا بمخالفت دولت انگلیس در خاک آسیا بجنگد دولت روس از این امر\nکاملاً مسبوق میباشد و چون میدانند تا زمانیکه افغانستان مقتدر و مستقل است امکان ندارد\nبهندوستان حمله نماید یعنی دولت روس میخواهد افغانستان را با خود دوست نماید یا بیک ضربی آنرا\nاز پیش\n۲۵۰"}
{"book": "adl0965", "page": 458, "text": "فصل هشتم\nاز پیش پای خود بردارد این مطلب کمال اهمیت را دارد که باید بازی اشخاص پولیتکی روس را که میخواهند\nافغانستان را از میان بردارند مواظبت نمائییم و حکمرانهای افغانستان دولت انگلیس در این باب همیشه\nباید کمال دقت و حستیاط و دور اندیشی را داشته باشند در اینجا اظهار میدارم که هوشش بختانه دولت\nروس اشکالاتیرا که بجهت جنگ نمودن با افغانستان فراهم است بهتر ملتفت است از اشخاصیکه غالباً\nاطلاعات خود را از بعضی از تقویمها یا کتابهای متداوله با اخذ مینمایند که مصنفین آنها بعد از آنکه عجالتاً\nاز مملکتی در ظرف یک هفته یا چند روز عبور کرده اند حتی زبان اهل مملکت را از هم ندانسته اند کتابهای مفصل\nدر باب اسرار پولیتیک مخفی و حالات و مقاصد اهالی آن مملکت نوشته اند عموم مردم مصنفین\nتحریرات مذکور را خیلی با بصیرت میدانند و آنها باید اطلاعات مندرجه کتب مرقومه اعتماد نمایند زیرا که چون\nتصورات آنها در باب مملکت و حکمران و آئین و قوانین و اهالی آن برخلاف واقع است ضررش بیشتر از\nنفعش میباشد این امر بسیار مضحک است و من اکثر اوقات بوبی اطلاعی این مصنفین خیلی میخندم\nو یک فقره اثنا را بیان مینمایم در ظرف چهل سال قبل اکثر مصنفین تعداد نفوس افغانستان را پنج\nمیلیون و تعداد اشخاص جنگی را سی و پنجهزار نفر معین نموده اند بموجب بیانات آنها اعداد مذکوره نه یاد میشود\nو نه کم شده است و تقریباً پنجاه سال است که بهمین میزانها بر قرار مانده است من اشخاص مرقومه\nرا بجهت این بی اطلاعی ملامت نمیکنم چرا که وسایلی در دست آنها نیست که حالت مملکت را با تغییراتیرا\nکه بعمل آمده است دانسته باشند لکن آنها را بجهت اینکه ادعای بصیرت مینمایند و از اطلاعات\nغیر صحیح مردم را مشتبه مینمایند ملامت میکنم باز هم متشکرم که تعداد نفوس یا لشکر را کم نمی کنند با وجودیکه\nمیتوانند کمتر هم بگویند افغانستان این قدر قوت ندارد که بتواند بتنهائی خود داری نماید بلکه بجهت قطعیت\nخود لازم است که بیکی از دول همسایه خود برای محفوظ بودن از تخطی آن دیگری تلجیه نماید ولی شخص که پاهی\nخود را بر دو کشتی بگذارد که از رودخانه عبور نماید ناچار غرق خواهد شد لهذا باید از این دو کشتی هر یک را\nسالمتر میداند در آن بایستد ولکن جهتی هم ندارد که چون یک کشتی را منتخب نموده سوار شد آن کشتی دیگر را\nهدف گلوله کند مگر آنکه لزوم پیدا کند دولت کوچکی مثل افغانستان که بمنزله گوسفندی که در میان دو شیر"}
{"book": "adl0965", "page": 459, "text": "فصل هشتم\nيا دانه گندمی بین دو سنگ آسیا واقع شده است چگونه میتواند وسط دو شیر سالم بماند یا بین دوسنگ\nنرم نشود این امر کمال اهمیت را دارد که باید یکی از دو همسایه خویش از او همراهی نماید و او را از تخطی آن\nهمسایه دیگر محافظت نماید افغانستان کاملاً آزاد و مختار است که هر یک از دو همسایه خود را که خواسته باشد\nبا او دوستی و همراهی نماید تا آن همسایه دیگر بیباکانه با و حمله نکرده و خسارتی باو وارد نیاورد گمانم نیست\nاگرچه راههای آهن و (شوسه) که روس ساخته است و نزدیک مملکت من آورده است بجهت ما خیلی\nاسباب تشویش میباشد ولی ما را هشیار میدارد از یک جهت این نزدیکی دولت روس برای\nافغانستان نافع است باین دلیل که اگر دولت انگلستان بدون جهت صحیحی و بدون اینکه اهالی\nافغانستان تقصیری کرده باشند بخواهد مملکت آنها را تصرف نماید دولت مشارالیها میداند که دولت\nروس نزدیک میباشد و بر او حمله خواهد نمود لهذا باین سبب امروزه افغانستان آن حالت را ندارد که\nدر زمان شاه شجاع یا امیر شیرعلیخان داشت در ان اوقات دولت روس این قدر بود که امکان نداشت\nقشون خود را از راه بیابانهایی که نه راه آهن داشت و نه آب داشت بسرحدات افغانستان حاضر نماید\nچون توضیح کردم که افغانستان لزوماً مجبور است با یکی از همسایه های قوی خود اتفاق نماید شکی نیست که\nدر این اوقات صرفه و منفعت آن در این است که دولت انگلستان را منتخب نماید و بدوستی و استحکام\nمشارالیه تکیه داشته باشد اولا بجهت اینکه دولت انگلیس هیچ خیالی ندارد که ایران یا ترکستان را\nمسخر سازد و بجهت پیشرفت این کار راهی از افغانستان لازم داشته باشد اما دولت روس در خیال\nتسخیر هندوستان میباشند باین واسطه محتاج است که از مملکت من عبور نماید و نه فقط بهمین که عبور بنماید\nو از عقب سر تشویش هم داشته باشد بلکه لازم دارد اگر تواند افغانستان را متصرف شود ثانیاً آنکه دولت\nانگلیس قوۀ بحری زیادی دارد و نمیخواهد با دولت روس در خشکی بجنگد مگر اینکه مجبور شود لهذا بجهت منفعت و\nصرفه خود دولت انگلیس مصمم میباشد که افغانستان در جلوراه دولت روس امارتی بمنزله سپر وسدّ\nمحکمی بوده باشد و مملکتین روس و انگلیس را در خشکی از همدیگر دور نگاه دارد لهذا فطرتی است که دولت\nانگلستان بجهت سلامتی و استقرار و اقتدار خود در هندوستان مایل ست که افغانستان قوی و سالم\nبوده باشد"}
{"book": "adl0965", "page": 460, "text": "فصل هشتم ۲۰۳\n\nبوده باشد بر عکس دولت روس چون میخواهد در خشکی با دولت انگلیس بجنگد از این سبب مایل است که\nافغانستان با او متفق شده در تسخیر هندوستان با او همراهی نماید با آنکه افغانستان از صفحهٔ روزگار محو شده\nدولتی نبوده باشد ثالثاً آنکه دولت انگلیس پول و اسلحه زیاد دارد لکن مردمان جنگی لازم دارد و افغانستان\nمردمان جنگی شجاعی دارد اما پول و اسلحه لازم دارد لهذا منافع طرفین در این ست که با هم متفق بوده باشند\nو دران صورت افغانها بجهت خدمت بدولت انگلیس حاضر خواهند بود و با فغانستان پول و اسلحه\nخواهد رسید ولی دولت روس نمیتواند پول و اسلحه با فغانستان بدهد چرا که خودش بقدر مصارف خود\nپولی ندارد و آدمی هم از افغانستان لازم ندارد زیرا که خودش رعیت بیش از انکه بتواند در تحت نگاهدارد\nنماید دارد رابعاً دوستی افغان بجهت دولت روس هیچ فائده ندارد بجز آنکه دولت مشار الیها را\nبگذارد از افغانستان بطرف هندوستان عبور نماید و این مثل آنست که افغانستان زیر پای روس\nگسترده شود و هر گاه چنین شد افغانستان پایمال عساکر دولت روس خواهد گردید شاید دولت روس\nبحکمران افغانستان وعده هم بدهد که پنجاب یا نقطهٔ دیگری از هندوستان را با و خواهد داد و معاهدات\nدوستانه نسبت با و اظهار خواهد داشت که افغانستان باید همیشه مستقل بوده باشد ولی این گونه\nمواعید و معاهدات همان حالت را خواهد داشت که سایر معاهدات دولت روس داشته است یعنی\nهمینکه بجهت دولت روس صرفه نداشته باشد که معاهدهٔ مذکور بیشتر از این برقرار بوده باشد معاهدهٔ مزبور\nساقط میشود اما فرض کنید که دولت روس معاهدهٔ مذکور را هم نشکست اگرچه خرق عادت خواهد بود\nولی در انصورت هم نمیتواند دولت روس در هندوستان حکومت نماید بدون اینکه لشکر و مامورین\nو مسافرین روس و سایرین استمراراً از افغانستان عبور نموده بهندوستان بروند یا از هندوستان\nمراجعت بروسیه نمایند باین قسم افغانستان همیشه پایمال دولت روس خواهد بود و دولت مشار الیها\nاستطاعت مملکت را از قبیل حیوانات بارکش و آذوقه و امثال آنها بجهت ملزومات خود بمصرف\nخواهد رسانید و افغانها را بجهت خدمت نظامی خود عنفاً مستخدم خواهد نمود و هر جا که جنگی باشد آنها را در پیش\nخواهند انداخت و از این اقدام دو مقصود خواهند داشت اول آنکه افغانها را بکشتن داده آنها را تمام"}
{"book": "adl0965", "page": 461, "text": "(۲۰۴)\nفصل هشتم\nنمایند دوم آنکه عیال و اموال آنها را متصرف کردند مسلمانها در باب حفظ ناموس خود کمال مواظبت\nرا دارند و تحمل نخواهند کردید که روسها با آنها باین نوع سلوک نمایند و در مملکت ایشان هر چه بخواهند بکنند\nنتیجه تمام این اقدامات این خواهد بود که جنگی بین دولت روس و افغانستان بر پا خواهد شد در چنین وقتی\nاگر کمک از دولت انگلستان نداشته باشیم چندین هزار نفر بقتل خواهند رسید و بیوه ها و یتیمهای آنها\nبا مملکت آنها بدست روسها خواهد افتاد من نمیگویم که پسرها و اخلافم نسبت بدولت روس خصومت\nبورزند بلکه باید برعکس خود را دوست بخرج بدهند و در حقیقت در باطن دوست هم باشند زیرا که دولت\nروس دولت بزرگی میباشد و شاید روز سختی بآنها کمک و مددی بدهد افغانها کمال حماقت را\nخواهند داشت اگر روسها را برانگیزانند تدبیر عاقلانه اینست که با دولت روس روابط زیادی نداشته باشند\nوحد وسط را اختیار کرده تا سلامت بمانند اگر بدبختانه دولت انگلیس پولتیک خود را تغییر داده بنای\nتعدی را بگذارند بخیال اینکه افغانستان را متصرف شوند یا در استقلال آن مداخله نمایند دران صورت\nملت افغانستان لابد خواهد شد که بمخالفت دولت انگلیس بحسث کند و اگر بکلی مغلوب شدند با دولت روس\nمتفق خواهند گردید چرا که دولت مشارالیها در این اوقات بالنسبه بانگلستان بسرحدات افغانستان\nخیلی نزدیکتر است از این جهت میتواند از افغانستان همراهی نماید در زمان امیر شیرعلیخان باین قسم نبود\nچرا که در ان وقت دولت روس بسیار دور بود و نمیتوانست با و کمکی بدهد الغرض پولتیک افغانستان\nنسبت بدو همسایه های قوی خود باید بآن یکی دوستانه باشد که تعدیش کمترست و بآن دولتی که بخواهد از\nافغانستان عبور نماید یا در استقلال آن مداخله کند باید خصومت بورزد ولی افغانستان نباید\nبواسطه حرکات خود هیچیک از همسایه های مزبوره را برنجاند و نباید بهیچیک زانها را بگذارد بهیچ بهانه داخل\nمملکت آنها شوند و اعتماد بمعاهدات و لمواعید آنها ننماید پولتیک سیاسیون روسیه که راهنمایان\nحرکات طبیعی دولت روس در آسیا هستند لایق تحسین زیاد میباشند حرکات دائره پولتیک\nدولت روس مثل دستجات لشکری میباشد که تحت فرمان سپه سالار بسیار قابلی حرکت\nمینمایند که سپه سالار مذکور لشکر خود را بچهار قسمت منقسم نموده در یک زمان در چهار نقطه مشغول جنگ\nمیشوند"}
{"book": "adl0965", "page": 462, "text": "فصل هشتم ۲۰۵\n\nمیشوند چهار دسته لشکر خود را بقسمی تربیت میدهند که احدی گمان نمیکند که هیچیک ازین چهار دسته خیال جنگ یا حمله\nنمودن بدشمن را دارند تا وقت مناسبی بدست در مشارالیه توجه دشمن را منصرف کرده نمیگذارد حواسش مصروف\nیک نقطه بوده باشد و همینکه دید دشمن ضعیف غافل میباشد فوراً با و حمله مینماید بدون فرصتی که بجهت تهیه\nدفاع با و بدهد مامورین دولت روس در یک وقت در هر یک از چهار نقطه ذیل در مشرق زمین مشغولیست\nدارند از یک طرف قوره و چین و از یک سمت کوهستان پامیر و افغانستان و از یک جهت دولت ایران\nو از یک جانب دولت عثمانی و هرگاه نقطه دیگری را خارج ازین نقاط اربعه مرقومه ببینند که هشیار و حاضر\nنیست که از تعدی آنها ممانعت نماید متوجه آن میشوند و فقط بکسانی که ضعیف و غافل بوده باشند حمله\nمینمایند چنانکه شاعر میگوید - سکندر که با شرقیان حرب داشت در خیمه گویند بغرب داشت\nبواسطه همین تدابیر و پولتیک بوده است که دولت روس در زمان امیر شیرعلیخان در افغانستان با\nکمال چالاکی مشغول کار شد ولی در زمان حکومت من بعد از انکه در پنجده و قلعه پود مرا غایت آزمایش کردند\nو دیدند که افغانستان هشیار و بیدار است و حاضر است پذیرائی گرمی از انها بنماید لہٰذا توجه خود را بطرف\nکوهستان پامیر منعطف نمودند و همینکه دیدند دولت انگلیس نیز حاضر است که در سرحدات کشمیر و\nچترال با آنها خوش آمد و برآمدی بنماید از انجا هم عطف عنان نموده بطرف چین متوجه شدند و چون دیدند\nدران نقطه نیز دول انگلیس و المان و فرانسه منتظرند که از پیش قدمی آنها جلوگیری نمایند فوراً روی خود\nرا برگردانیدند بجانب ایران ممکن است مامورین روس گمان کنند که حکومت افغانستان تهیه خود\nرا ترک خواهد نمود بخیال آنکه روسها از طرف پامیر بچترال و کشمیر و پنجاب فرود آمده بهندوستان حمله\nخواهند نمود و یا از راه ایران و سیستان و خلیج فارس بکراچی و شالکوت حمله خواهند نمود و یا از جانب\nچین در برما و بنگاله مسرود خواهند آمد و افغانستان را بحال خود واخواهند گذاشت اما اهالی افغانستان\nباید بدانند جهت آنکه افغانستان را بحال خود وا میگذارند اینست که روسها منتظر مرگ من یا موقع\nمناسبی میباشند افسوس دارم که دوستهای روسی خود را چندین دفعه مایوس کرده ام و بآنها\nزحمت داده ام که خبر فوت مرا منتشر نمایند و حال آنکه من تمام این مدت زنده بودم و از حرکات آنها"}
{"book": "adl0965", "page": 463, "text": "فصل هشتم\n۲۰۶\nکاملا مطلع بودم ولی نباید مرا ملامت نمایند تقصیر من نیست منکه نمیتوانم محض خوشنودی آنها بمیرم مرگ\nدر دست کسی نیست بسته بمشیت حضرت ایزدی میباشد عساکری که دولت روس در سرحدات\nافغانستان حاضر مینماید شاید بجهت این باشد که بطرف ایران حرکت نماید یا شاید برای این مطلب باشد\nکه مرا بترساند تا من بمخالفت دولت انگلیس با دولت روس متفق شوم و شاید این جمع لشکر بسبب\nاین بوده باشد که سیاسیون انگلیس را مضطرب نمایند و مانع از حرکات لشکر انگلیس در نقطهٔ دیگری\nبشوند یا شاید این حرکات حربیهٔ دولت روس بجهت این باشد که از سردار اسحق خان کمک نموده او را\nپیش بیاورند که بعد از وفات من ادعای تخت سلطنت افغانستان را بنماید و شاید هم بجهت این\nباشد که وقتی انگلیسها قندهار را متصرف شوند آنها هم هرات و بلخ را تصرف نمایند خلاصه از جمع آوری\nاین لشکر در سرحدات افغانستان هر مقصودی که داشته باشند کسی نمیتواند بفهمد ولی این قدر میگویم\nکه شخصی نیستم که کسی مرا بترساند کسانی که میگویند روسها میخواهند هرات را بگیرند در این باب کمتر\nاطلاع دارند مامورین روس احمق نیستند اینها نباید فراموش کرده باشند در سنه ۱۳۰۰ میلادی مطابق\nسنه ۱۲۵۳ هجری وقتیکه هرات در تصرف کامران بود فقط همین یک شهر را دارا بود دولتین روس و\nایران متفقا نتوانستند هرات را بگیرند و بعد از شش ماه محاصره نمودن با ذلت تمام از همان راهی که\nآمده بودند برگشتند و هرات مفتوح نگردید باین ساعت من میتوانم صد هزار نفر مردمان جنگی در ظرف یکهفته\nدر هرات حاضر نمایم و افغانستان با ممتازترین ادوات حربیه و مردمان جنگی مسلح کاملا حاضرست تا\nبنمایاند از دستش چه برمی آید اگر دولت روس با ممالک اسلامیه بجنگند من میتوانم در تمام ترکستان\nمتصرفی روس رؤسا و ملاها و خوانین طوایفی را بهیجان بیاورم پس بملاحظهٔ تمام این مطالب مامورین\nروس باید همه بدانند که در زمان حیات من امکان ندارد که بهرات حمله نمایند چرا که من خوب حاضرم از آنها\nپذیرائی نمایم و در کنارهٔ دیگری یعنی سرحد شمال مغربی افغانستان قلعهٔ دبدادی را که بجهت استحکام و\nمحافظت آن سرحد بپا نموده ام در مدت دوازده سال با تمام رسیده است و در ظرف این مدت\nچندین هزار نفر استاد و عمله در اینجا کار میکردند قلعهٔ مذکور بالای کوه مرتفعی ساخته شده که مشرف\nبر راههائی"}
{"book": "adl0965", "page": 464, "text": "فصل هشتم\n۲۰۷\nبر راه هائی است که رو جیحون بطرف سرحدات افغانستان می آید استحکامات این قلعه زیر زمین مخفی\nمیباشند و بجهت هیچیک از توپهای بزرگ امکان ندارد بقلعه مزبور صدمه وارد آورد و اظهارات بعضی از هر بین\nفن نظامی صحیح میباشند که میگویند قلعه جات هر قدر هم که محکم باشد در حضور توپخانه و توپهای بزرگ این زمان هیچ\nاعتبار ندارد ولی توپهای بحری ماشینی ته پر و توپهای کروپ و با چکیس و مازنغلد و ماکیسم و سایر اقسام\nادوات حربیه جدیده که در این قلعه جات سرحدی دارم از بهترین اقسام ادوات حربیه است که امروزه در\nدولتهای دیگری دیده میشود و اگر اختراعات تازه دیگری هم عمل بیاید من اول شخصی خواهم بود که آنها را\nتحصیل نمایم و در این باب از همسایه های خود خیلی عقب نخواهم بود نقطه که بسیار احتمال دارد دولت\nروس از ان نقطه حمله نماید از عشق آباد و مرو بید هرات میباشد که مشرف بر راههای قندهار و شالکوت\nاست و از سمت تاشکند و سمرقند ببلخ که در راه کابل و پیشاور میباشند و از بدخشان بفیض اباد و قته\nغن اما اگر دولت روس بخواهد با فغانستان و هندوستان در یک زمانی حمله نماید حمله آنها از پامیر بوخان\nو چترال و کشمیر خواهد بود و نیز امکان دارد یک وقتی در زمان آتیه دولت روس سوراخی پیدا نموده از راه میروه\nو از راه ایران بهندوستان حمله نماید وقتیکه روسها نزدیک رسیدند من استحکامات هرات را بیشتر از پیشتر\nمستحکم نمودم باین جهت رو سها در سمت بلخ بیشتر چالاکی مشغول کار شدند محل مذکور را هم کاملاً مستحکم\nنمودم بعد دولت روس توجه خود را بطرف بدخشان و پامیر معطوف ساخت و من بجواب این مبارز\nطلبی کافرستان را مفتوح نمودم و از جلال آباد ولغمان و کابل و پنجشیر را هها درست نموده خود را\nحاضر کردم که دران نقطه هم با رو سها تلاقی نمایم در سنه ۱۸۹۳ میلادی مطابق سنه ۱۳۱۱ هجری بمبر تر دیورند\nگفتم که اگر دولت انگلیس خیال دارد چترال و با جور را از من سلب نماید من نمیتوانم و اخان را از تخطی\nدولت روس محافظت نمایم لہذا مسئولیت محافظت و اخان را بعهده انگلیسها واگذاشتم\nالحال در سمت ایران بچالاکی مشغول بکار میباشند لازم است که من بسرحدات جنوب مغربی\nافغانستان که بین هرات و قندها رمیباشند کا ملاً متوجه بشوم پس باین قسم به سمتی که کار گذاران دولت\nروس عساکر خود را حرکت بدهند من بتوسط مخبرین خود مطلع گردیده دو برابر تعداد سرباز هائی که حاضر"}
{"book": "adl0965", "page": 465, "text": "فصل هشتم\n۴۰۸\nنموده باشند فوراً میفرستم تا هرقدر زیاد بیایند بجهت پذیرائی آنها حاضر باشند و نیز حکمرانهای سابقی بدخشان\nو در واز و کولاب و روشان و بخارا را مستمری داده آنها را در دربار خود دارم و پسرهای میرها و خوانین ترکمانها\nرا در فوج خاصه خود مقرر نموده ام و باین قسم قلوب آنها را بدست آورده دوستی بین خود و آنها را محکم نمودم\nاین تدبیر در موقع تخطی دولت روس بسیار مفید خواهد بود اگر چه یقین دارم تا زمانیکه من در قید حیات میباشم\nو دولت روس میداند که افغانستان و انگلستان متفق میباشند دولت روس ابداً بهرات یا نقطه\nدیگری از افغانستان حمله نخواهد نمود با این همه تفصیل روسها نزدیک سرحدات من مشغول جمع آوری\nلشکر خود میباشند بهانه اینکه اگر در موقع وفات من اغتشاشی در افغانستان بروز نماید لشکر مزبور\nبجهت محافظت رعایای خودش حاضر باشد گویا وفات من فرمانی خواهد بود بافغانها که بروسیه بتازند لهٰذا\nمن هم محق میباشم که لشکر خود را نزدیک سرحدات روس جمع نمایم تا اگر مسلمانهای تبعه روس یا سایر\nمتشکیان روس شورش عمومی نموده در روسیه اخلال امنیت نمایند لشکر من حاضر خواهد بود تا از بابت خود\nاز داشتن و نمایانیدن لشکر بزرگی بدشمن حریصی که از خارج مواظب حال اوست امنیت برقرار بدارند\nتا از روی یقین کامل اظهار میدارم که پولتیک حالیه دولت روس این نیست که با دولت انگلیس یا افغانستان\nبجنگد چون دولت روس برای اینگونه جنگی حاضر نمیباشد پولتیک دولت روس این است که\nبا استقامت رای و استمرار آهسته آهسته جلو بیاید و قطعه خاکی را بعد قطعه دیگری از مملکتهائی که\nمی بیند بسیار ضعیف میباشند و نمیتوانند خود را از تخطیات دولت مذکوره حفظ نمایند تصرف نماید اینست\nپولتیکی که دولت روس خیال دارد برقرار داشته باشند از این جهت بآهستگی پیش آمده سرحدات\nخود را با سرحدات سلطنت هندوستان سرتا بسر وصل نماید بعد از انجام این پولتیک دولت\nمشارالیها و دولت انگلیس مشغول جنگ خواهند شد در این صورت چندین سال وقت لازم است تا\nاین تدبیر روسها مثمر ثمری گردد و شاید در این بین بعضی سوانح غیبی دست دهد که اسباب مانع جنگ\nبین دولتین روس و انگلیس فراهم آید و اینکه میگویند دولت روس نمیتواند و نخواهد بهندوستان\nیا افغانستان در صورت اتحادشان حمله نماید این مطلب از روی نیک نفسی میباشد لکن ما نباید خود را\nبیخیال\nسرا ۲۹"}
{"book": "adl0965", "page": 466, "text": "فصل هشتم\nبیخیال دانسته از روی تنبلی مطمن بشویم اگر بجهت ضرورتی که از پولتیک تعدیانه دولت روس\nحاصل شود کاملاً حاضر دفاع نباشیم این پولتیک ما خلاف عقل و عاقبت اندیشی خواهد بودن\nمی توانم چندین اظهارات بجهت جلوگیری و ابطال این پولتیک تخطیانه دولت را که نسبت بهندوستان\nو افغانستان در نظر دارد بنمایم ولی عجالتاً فقط چند فقرات لازمه را بطور ایما بیان مینمایم اولین و معتناترین\nآنها فقره ایست که قبلاً در باب آن تاکید نموده ام یعنی دولتین انگلیس و افغانستان باید کاملاً با یکدیگر\nمتفق بوده باشند و صورت بودن اینگونه اتفاق دولت روس ابداً بهیچیک از انها حمله نخواهد آورد\nانگلیسهائی که میگویند بجهت هرات یا نقطه دیگری از افغانستان چرا باید با دولت روس جنگیم آیا\nنمیدانند که جنگیدن بجهت هرات که کلید هندوستانست حقیقت جنگیدن خود هندوستان میباشد اگر\nدولت روس هرات و افغانستان را متصرف شوند لازم ندارند دیگر بجهت تسخیر هندوستان خیلی زحمت\nبکشند زیرا که بجهت دولت انگلیس بسیار مشکل خواهد بود در هندوستان حکمرانی نماید وقتیکه سرحدات\nدولت انگلیس با سرحدات دولت روس تصادم نماید لازم خواهد شد که لشکر بیشتر از انچه خزانه و مالیات\nهندوستان تواند متحمل مخارج آن بشود داشته باشد اشکالات و زحمات عدیده دیگر هم از بودن دولت روس\nبهمسایگی هندوستان فراهم خواهد آمد و نیز وقسیتکه طوایف شجاع جنگی افغانستان و تراکنه زیر بیرق\nبایستند و بجنگند دولت انگلیس لشکر کثیر الاستعدادی لازم خواهد داشت که خود را و متصرفات خود\nرا حفظ نماید اگر دولت انگلیس خیال این را دارد که از قول و معاهداتی که با دولت من نموده متعهد\nگردیده است افغانستان را از تخطیات دولت روس محافظت نماید تخلف ورزد هر چند یقین\nدارم دولت مشارالیها چنین خیالی ندارد تا دولت انگلیس نخواهد فقط در مسله هرات با دولت\nروس بجنگند نباید این پولتیک را آشکارا اظهار بدارد چرا که اگر دولت روس یک وقتی بافغانستان\nحمله بیاورد بجهت مقدمه تسخیر هندوستان خواهد بود تا زمانیکه دولت روس بداند انگلیسها و افغانها\nمتفقاً خواهند که باتفاق یکدیگر بجنگند تا تمام شوند دولت روس ابداً بهیچیک از انها حمله نخواهد کرد چون\nخوب میدانند که جنگیدن با این دو ملت متحده خارج از قوه آن میباشد ایما وثانی اینست که دولت س"}
{"book": "adl0965", "page": 467, "text": "فصل هشتم\nاز پیش آمدن ابداً تقاعد نخواهد ورزید مگر انکه دولت انگلستان از او ممانعت نماید اگر دولت انگلیس بخواهد\nاز این پولتیک تخطیانهٔ دولت روس جلو گیری نماید پس باید خود آنهم پولتیک ضعیفی ولاابالی گری و\nبی اعتنائی را نسبت بحرکات دولت روس چنانچه سیاسیون گذشته انگلیس اجرا میداشتند\nترک نماید اگر بدین دولت روس بدهند که هرگاه بیشتر از این تخطی کند جنگ فراهم خواهد آمد البته تمدید\nسختی دولت مشارالیها را بآسانی رجعت خواهد داد من خوب میدانم در این وقت دولت روس تهیه\nندارد و نمیخواهد با دولت انگلیس بجنگد ولی تا زمانی هم که انگلیسها نسبت بتخطیات دولت روس\nسکوت و بی اعتنائی داشته باشند روسها آهسته آهسته پیش خواهند آمد اگر دولت روس یکی از این سه\nمملکت یعنی افغانستان یا ایران یا مملکت عثمانی را متصرف شود یا سخت نفوذ خود درآورد اسباب\nصدمهٔ آن دولت دیگر خواهد شد و نیز هندوستان تاثیر خواهد کرد لہٰذا هر وقتی که دولت روس نسبت بیکی\nاز این سه مملکت خیال تخطیر بنماید دولت انگلیس باید در صدد ممانعت برآید چنانچه سعدی علیه الرحمه میفرماید\nسرچشمه شاید گرفتن ببیل چو پر شد نشاید گذشتن بپیل اظهار ثالث بجهت جلوگیری تخطی دولت\nروس نسبت بهندوستان اینست که دولت هندوستان باید بافغانستان هر گونه کمکی از نقدینه و ادوات\nحربیه داده آنرا مقتدر نماید و واضحاً و آشکارا بدولت روس بنماید که در زمان حیات من و نیز بعد از\nوفات من مداخله نمودن در امورات افغانستان یا حاضر کردن مدعیان بجهت تخت سلطنت\nافغانستان بین دولتین روس و انگلستان اسباب جنگ خواهد کردید تا زمانیکه ما پول و اسلحه بقدر\nکفاف داشته باشیم افغانستان لازم ندارد و نخواهد که قشون انگلیس ببهانهٔ جنگیدن با دولت روس\nیا امثال آن هیچوقت داخل مملکت ما شود آن زمانیکه افغانها بآمدن لشکر انگلیس در مملکت خود رضی\nو راغب کردند وقتی خواهد بود که از روسها بطور قطعی آشکار شکست بخورند و بهیچ وسیله که ممکن باشد\nنتوانند دولت مشارالیها را از گرفتن مملکت خود ممانعت نمایند ولی تا زمانیکه افغانها میتوانند خودشان\nبجنگند نباید یک نفر سرباز روس یا انگلیس را بگذارند قدم در مملکت ایشان بجهت دفاع دشمن بگذارد و\nالبته نخواهند گذاشت چرا که لشکر بر خودشان برای کمک خود دعوت نمایند ممکن نیست مجدّداً بتوانند از مملکت\nخودشان"}
{"book": "adl0965", "page": 468, "text": "فصل هشتم ۲۱۱\n\nخودشان خارج کنند چون لشکر مذکور از جهت اقامت خود همیشه بهانه خواهند داشت که اسباب استقرار\nامنیت هستیم در این صورت اگر به بینید که مملکت امنیت دارد و مردم از حکمرانی آنها رضائیت دارند بهانجا\nمقیم خواهند شد و اگر اهالی مملکت بر آنها شورش نمایند میگویند شما مخل امنیت عمومی شده اید و باین جهت\nوعده هم که ما داده بودیم که مملکت را باز بخود شما واگذاریم باطل شد اگر دولتین روس و انگلیس سر تقسیم\nافغانستان را بین خودشان بدهند یقین داشته باشند که این اقدام اساس جنگی بین آنها و هندوستان شده\nطولی نخواهد کشید که بعد از بستن چنین معاهده جنگ مذکور واقع خواهد شد و صورت این تقسیم بلخ و\nترکستان دقته عن و هرات و فراه یعنی ولایاتی که بطرف غربی کوه هندوکش واقع است در قسمت دست\nروس خواهد افتاد و ولایات مذکوره با استعداد ترین و حاصل خیز ترین ولایات افغانستان میباشند\nو محالات جلال آباد و کابل که قسمت انگلیسها خواهد شد این قدر استعداد ندارد که مخارج خود را هم\nاز عهده برآید این اشتباه بزرگی است که سیاسیون انگلیس در باب دوستی من شک دارند وقتیکه\nانگلیسها به ببینند که حکمران افغانستان عاقل و مقتدر و صادق میباشد تکلیف و منفعت انها در\nاینست که از او همراهی نمایند امیر ضعیف الحال و نامجرب و نامعتمدی که بتخت سلطنت افغانستان متمکن\nباشد بجهت افغانستان و نیز برای هندوستان خطرناک خواهد بود اخطار رابع انیست که انگلیسها نبای\nاز دولتین ایران و عثمانی تغافل نمایند چنانچه از چند سال قبل غفلت ورزیده اند و نباید بگذارند که این\nهر دو مملکت در دست روسها بیفتد یا تحت نفوذ آنها درآید و باید انگلیسها کمال سعی را داشته باشند\nکه دولتین ایران و عثمانی را مقتدر نمایند و کوشش کنند تا آنها را با خود دوست نمایند و حسب ایمائی که در\nمحل دیگر اشاره کرده ام دولت انگلیس نیز باید اقداماتی بعمل آورد تا دول ایران و عثمانی و افغانستان\nبا همدیگر اتفاق نمایند چون هر سه با هم متفق شوند گویا تمام مسلمانهای دنیا متحد شده اند آن وقت این\nاتحاد منزله دیوار محکمی است که در مقابل تخطیات روس کشیده است این اتفاق اسباب امنیت\nعمومی در تمام نقاط آسیائی خواهد گردید که روسها در آنجا با مشغول تخطیات میباشند و خوف آنست\nکه در زمان آتیه جنگ بسیار سختی وقوع بیابد پرواضح است اگر این هر سه دولت اسلامیه که بواسطه"}
{"book": "adl0965", "page": 469, "text": "فصل هشتم\n۴۱۲\nدین بهمدیگر بستگی دارند و سلامتی آنها بهم بسته باین است که با همدیگر اتحاد داشته باشند با دولت انگلیس دوست باشند تمام مسلمانهای دنیا مجبوراند که مواظبت پیش رفت مقاصد دولت انگلیس بوده باشند اشعار خاص اینست که بجهت دولتین انگلیس و افغانستان لازم است که قوه نظامی خود را بر قرار داشته باشند و باید ساعی باشند که رعایای آنها متمول باشند و دارای لشکری باشند که برای منع پیش قدمی دشمن کفایت نماید مثلا شخص اگر مزاج خود را قوی نگاه بدارد بهتر است از اینکه بعد از ناخوش شدن دوا استعمال نمایند چنانچه\nیکی از شعرا میگوید اگر خواهی امنیت اندر وطن بدل صلح جوی و دم از جنگ زن تو بهرم\nمهایای پیکار باش ولی آشتی را نهان یار باش که باشد رعیت چو آسوده حال دیگر\nسلطنت را نباشد زوال رعیت چو دیوار محکم بناست که ایوان شاهی فرازش بپاست\nبهترین وسیله بجهت حصول رفاهیت افغانستان ترقی صنایع و حرفت و ترویج علوم و تجارت میباشد تا رعایا کاملا مشغول بوده بآسودگی تحصیل امور معیشت نمایند و ذریعه دیگری نیست که حاکم و محکوم را با یکدیگر مانوس کنند و خیالات مردم را درک نموده رفع تظلمات آنها را بنمایند و تمام آنها را بدون امتیاز ملتی یا فرقه یا مذهبی یا سیاهی یا سفیدی رنگ حقوق بالسویه بدهند یک نکته دقیقی در پولتیک آسیائی دولت روس که قابل تحسین میباشد انیست که در ترکستان متصرفی روس عایای مشرقی آنهم بمناصب فیعه کلنلی و جنرالی ارتقا مییابند و مزاوجت و موانست بین این دو طایفه خیلی بیشتر از مزاوجت و موانست بین انگلیسهای هندی السکن (خود هندیها در هندوستان میباشد اینها همیشه از یکدیگر دوری میجویند اگر شخص انگلیسی از هندیها زن بگیرد تمام جماعت آنها از این زن شوهر تنفر کرده و آنها را بنظر تعصب و حقارت می بینند نتیجه این امر نیست که انگلیسها و هندیها از استدراک حالات یکدیگر عاری میباشند و از یکدیگر بکلی بیگانه اندام دیگری که در هندوستان خیلی اسباب تاسف است انیست که روابط دوستانه که سابقا بین مامورین قدیم انگلیس و هندیها در هندوستان بر قرار بود حالا رو به تنزل میباشد و جهتش انیست که مامورین کشوری جوان تازه تربیت شده بعد از بیرون آمدن از امتحان از انگلستان بهندوستان می آیند ولی از امورات دنیوی و معاشرت با خلق تجربه ندارند و مدت\nخدمت"}
{"book": "adl0965", "page": 470, "text": "فصل هشتم\n۲۱۳\nخدمت خود را در هندوستان کار موقتی میدانند و چون وسایل مسافرت بین هندوستان و انگلستان خیلی\nسهل میباشد و اینها میتوانند زودتر و بملاقات دوستان خود بانگلستان بروند از این جهت مایل نمیباشند\nدر هندوستان با کسی دوستی نمایند ولی انگلیسهای هندی المسکن قدیم در خود هندوستان متوطن شده\nهندوستان را بمنزلۀ وطن خود میدانستند و بدین جهت لابد بودند که با خود هندیها مراودت داشته ازین آنها\nدوست بگیرند چون در باب احتمال حملۀ روسها بهندوستان و افغانستان و در باب مسائل جلوگیری\nدولت مذکور اظهاراتی نموده ام حالا سعی مینمایم تا واضح سازم که تا چه اندازه روسها بر خطا میباشند و\nآیا تسخیر هندوستان بجهت آنها امکان دارد یا خیر بسیار متاسفم که جواب این سوال اسباب یاس\nدوستهای روسی من که از انها خیلی مهربانی و مهمان نوازی دیده ام میشود ولی از روی صداقت بآنها\nمیگویم تا زمانیکه افغانستان با دولت روس متحد نشود تسخیر هندوستان از برای دولت مشار الیها غیر\nممکن است و اتحاد افغانستان با دولت روس در این عزیمت ممتنع محالست اگر روسها مصلحت مرا\nکه دوست صادق آنها میباشم و واقعاً بآنها خالصانه صلاح میدهم زیرا که از انها من کمال امتنان را دارم\nو بین احسان آنها میباشم قبول نمایند باید اقدام باین کار ننمایند نتیجه این اقدام اسباب خرابی دولت روس\nخواهد گردید و یقیناً انجام آن مثل انجام حکایت ذیل خواهد بود شخصی بسیار لاغر بود و زنش میل داشت\nکه شوهرش قدری فربه شود و آن شخص هم خیلی شوق داشت که با خانه های زنبور بازی نماید اگر چه\nعیالش چندین مرتبه باو گفته بود این کار را ترک نماید اما بحرف او اعتنائی نمیکرد اتفاقاً روزی زنبورها بهیجان\nآمده بسر و روی او ریختند و او را نیش کاری خوب نمودند چون بخانه آمد از شدت ورم صورتش فربه شد\nو چاق شده بود عیالش از دیدن این تغییری که دفعتاً از صورت او ظاهر گردیده بسیار مشعوف شد\nاز او پرسید که چه کار کرده که باین چاقی شده جواب داد که زنبورها مرا نیش زده اند و خیلی هم دردمندم\nعیالش دعا کرد اینجا در دشوهر هم را دفع نما ولی ورمش بحال خود باشد اما بدبختانه دعایش بعکس نتیجه\nبخشیده آماس آن زودتر رفع شده لکن سمیت باقی مانده خون او را فاسد نمود انجام اقدامات دولت\nروس بجهت تسخیر هندوستان همین قسم خواهد بود باین معنی که از گرفتن هندوستان عاجز خواهد بود و رنج و صدمات"}
{"book": "adl0965", "page": 471, "text": "فصل هشتم\nجنگ سختی از برای آنها باقی مانده حسرت آنها را زیاد خواهد نمود اگر یکی از حکمرانهای آتیه افغانستان\nبا دولت روس در طرح ریزی دولت مشارالیها بجهت تسخیر هندوستان متفق شود دوستی و همراهی امیر مذکور از\nسلطنت دیگری خیلی معتنابه خواهد بود بدلیل آنکه او همسایه نزدیک هندوستان میباشد اما چنانچه قبلاً در صفحا\nبیان داشته ام اینگونه اتفاق بکلی محال الوقوع است و مسئله بسیار نازک و مشکلی میباشد اگر یکی از امراء\nآتیه افغانستان احمقانه دولت روس یا دولت انگلیس را دعوت نماید که آمده مملکت او را متصرف شوند\nیا از مملکت او عبور نمایند نتیجه این اقدام همان خواهد بود که در زمان شاه شجاع بوقوع رسید که افغانها شا\nمذکور را و نیز انگلیسیهائی را که شاه مزبور انهارا دعوت نموده بود که داخل مملکت او بشوند بقتل رسانیدند\nدولت انگلیس بعد از انکه دو مرتبه امتحان نموده است نمیخواهد دفعه ثالثی همان امتحان را بنماید و اگر دولت\nروس غافل بوده باشد از مخارج و زحمات و صدماتی که بدولت انگلیس وارد آمده است سبق خواهند گرفت\nو در امورات افغانستان اگر خود امیر افغانستان هم آنها را دعوت نماید مداخله نخواهند نمود از ملاحظه نقشه\nافغانستان معلوم خواهد گردید که قبل از ۱۸۷۴ میلادی مطابق ۱۲۹۲ هجری و قبل از سلطنت شاه شجاع\nکه بعد ازان انگلیسها شروع بمداخله نمودن در امورات افغانستان کردند کشمیر و سایر محالات سرحدی\nکه حالا جزو سلطنت هندوستان میباشند تحت حکمرانی اسلاف من بوده و اینها را انگلیسها خورده خورد\nدر مواقع اشکالات و نزاعهای داخلی وقوت امرای افغانستان یکی بعد از دیگری تصرف کردند و در ترن\nموقع مساعدی بدست آنها آمده از تصرف نمودن قطعه بعد از قطعه دیگری مضایقه نکردند مثلاً پولتیک\nلاردلتن در تجزیه چترال و یاسین و کلات نصیر از تحت تسلط امیر شیر علیخان این بود که افغانستان قطعه\nقطعه گردیده بامارات کوچک منقسم گردیده بکلی ضعیف گردد بعد از ان بموجب عهد نامه گندمک مورخه ۲۶ ماه\nمی ۱۸۷۹ میلادی مطابق ۱۲۹۶ هجری پشینک و سبی و کرم و شینواری و خیبر و بوار کوتل را از\nیعقوب خان گرفتند و تمام قطعه جنوبی افغانستان را که در جنوب سرحد سند علیا واقع است انگلیسها در\nسالهای گذشته بجهت اجراء پولتیک خود مصروف بر پولتیک پیش افتادن متصرف گردیدند و مصارف\nزیادی بمالیات هندوستان فقیر و گرسنه وارد آمده این کار را کرده اند و این قطعه مملکت را حالا\nبلوچستان"}
{"book": "adl0965", "page": 472, "text": "فصل هشتم\n(۲۱۵)\nبلوچستان متصرفی انگلیس مینامند اگرچه از هر صد نفری از اهالی انجا نود نفر افغان و ده نفر بلوچ میباشد\nانگلیسها متدرجا پیش آمده باجوړ و دیر و سوات و نوابی و بلند خیل و چغانی و وزیری و چمن نو را\nمتصرف گردیدند دولت هند و ستان بسیار بس غضبناک شد که چرا من اسمار و موهمند و کافرستانرا\nبانها واگذار نشدم دولت هندوستان تصور نکردند که هر چه ولایات و سرحدات هندوستان از خط\nسرحدی قدیم موسوم بخط (لارد لانس) که عاقلانه تحدید شده بود تجاوز نموده بیشتر بیایند مخارج\nمحافظت این خط ممتد بیشتر از قوت خزانه هندوستان خواهد بود و اگر دولت خارجه حمله بیاورد این خط\nحالیه بیشتر از خط سابقی در معرض خطر خواهد بود پولتیک دولت روس در باب تخطی این است که\nبممالک ضعیف حمله می نماید و ممالک قویه را متعرض نمیشود چنانچه بیست و پنجسال قبل از این موقع مناسبی\nبدست آورده با عثمانیها جنگید و بعد از ان توجه خود را بطرف افغانستان منعطف ساخت و همینکه دید\nافغانستان تحت حکمرانی امیر مقتدری در آمده بی کسی از گوشه کشمیر و چترال مواظبتی ندارد کوهستان\nپامیر را متصرف گردیدند وقتیکه انگلیسها کشمیر و چترال را در مقابل دولت روس مستحکم نمودند دونت\nمشار الیها بجانب چین و ایران متوجه گردید در این اثنا با هم با کمال ضطرار منتظر موقعی میباشند\nکه بعد از وفات من یا موقع مناسب دیگری بافغانستان حمله بیاورد اگر دولت روس با عساکر\nمتفقه دولتین انگلیس و افغانستان باین قسم بجنگد که دسته جات قشون خود را از راه کوهستان پامیر\nبسر کشمیر و چترال بفرستد و از راه بدخشان بسر فیض آباد و قته غن روانه کند و از راه سمرقند و تاشکند\nبسر بلخ و از راه عشق آباد و مرو و کوشک بسر هرات یا از راه بسر قندهار و شالکوت بفرستد و اضح است\nاین اقدام اسباب جنگ طولانی پر مخارجی خواهد گردید و لازم خواهد گردید که شگر روس بپنجدین قسمت\nمنقسم گردد و چون دولت روس در حداث چین و ژاپون و اطریش و المان و عثمانی و نیز بجهت\nمحافظت مملکت خود از شورش و اغتشاشات عمومی ترکمانهای مسلمان و سایر رعایای متلکی لشکر\nزیادی لازم دارد و تعداد خیلی قلیلی از عساکر خود را میتواند بجهت جنگ در هر یک از این نقاط عدیده که\nاز همدیگر بسیار دور میباشند حاضر نماید بجهت دولت روس تفکری بقدر کفایت ندارد و پول و آذوقه"}
{"book": "adl0965", "page": 473, "text": "فصل هشتم\n(۲۱۶)\nو حیوانات بارکش هم بمقدار لزوم ندارد فرض میکنیم که دولت روس توجه خود را منحصر بحمله نمودن هرات و بلخ و\nسرحدات افغانستان نماید در انصورت اگرچه تعداد لشکر خود را اظهار نمیدارم ولی یقین که من بلشکر انگلیس لزوم\nندارم که داخل مملکت من بشود و این قدر میدانم که اگر انگلیسها در اروپ بروسها حمله آور شده قلعه‌های آنها\nرا گلوله ریز کنند تعداد لشکر روس کفایت نخواهد کرد که با لشکر من مقابل شود و نیز با حکمرانان خوانین مسلمانان\nسابق کولات و دروازه بدخشان و شقنان و روشان و بخارا که حالا در دربار من میباشند بجنگند و این\nاشخاص بواسطه اقوام و دوستان و نفوذ خود در ولایات شان خیلی اشکالات بجهت دولت روس فراهم\nخواهند آورد چنانکه نتواند رعایای خود را آرام نگاه دارد مجدداً فرض میکنم که دولت انگلیس با وجود معاهدات خود\nبدولت افغانستان کمک ندید که از حمله روسها بهرات یا بلخ جلوگیری نمایند بخیال من روسها گمان میکنند\nچنانچه در ۱۸۸۵ میلادی مطابق سنه ۱۳۰۱ هجری پنجه ده را گرفتند و انگلیسها با آنها نجنگیدند اگر هرات یا بلخ را هم\nمتصرف شوند در ان موقع باز نخواهند جنگید ولی دوستان روسی من اشتباه میکنند افغانها تا زمانیکه یک نفر\nاز انها زنده باشند که بجنگد هرات را یا یک وجب از خاک خود را بروسها واگذار نخواهند شد و اگر توانستند روسها را\nاز مملکت خود خارج نمایند افغانستان را با انگلیسها خواهند داد اگر دولتین متفقتین انگلیس و افغانستان را روسها از\nهرات و بلخ شکست بدهند ثانیاً آن عساکر متحده در کابل و غزنین و قندهار صف آرائی نموده مشغول دفاع آنها\nخواهند شد و نیز ثالثا هم از شالکوت الی پشاور و چترال در صدد مدافعه استقامت خواهند نمود در تمام این صو\nمفروضه باز صرفه با انگلیسها و افغانها میباشد زیرا که در خاک خودشان میجنگند و نیز این صرفه را دارند که هر سرباز و\nهر زارع و دهقان افغانستانی میتوانند حاضر شود که بار وسها بجنگند و دولت روس همان غین را خواهد داشت\nکه هنری اول فرانسه در زمان جنگ فرانسه و اسپانیول داشت اگر لشکر خیلی زیادی فرستاده شود سربازها\nاز قلت آذوقه تلف خواهند شد و اگر لشکر قلیلی ارسال دارد دشمن آنها را مغلوب خواهد نمود صرفه دیگرے\nبرای افغانستان و هندوستان انیست که اگر در اول موقع دفاع شکست بخورند نقاط ثانی و ثالث دارند\nکه در انجا اجتماع و تنبه نموده مشغول دفاع شوند واگر دولت روس بخواهد این مسافت طویل را طی نماید و\nدنباله خود را بدست جماعت مسلمانان افغانستان واگذارد این اقدام بسیار خطرناک خواهد بود\nاگر"}
{"book": "adl0965", "page": 474, "text": "فصل هشتم ۲۱۷\n\nاگر دولت روس شکست بخورد مملکت وسیعه که رشته‌هایش همه از ظلم و تهور نه از عدل و تلطف بهم\nپیوسته شده است میخته و پاره پاره شد قسمی که اگر رشته کردن بند یرا بکشی که پاره شود تمام مرواریدهای\nآن از یکدیگر پاشید و متفرق میشود واقعا دولت روس نمیتواند مقدمه لشکر خود را تا خط سرحدی سند پیش\nببرد زیرا که بجهت این اقدام چندین هزار بلیون پول و جنگ چندین ساله لازم خواهد داشت روس سبب\nعسرت مملکت خود و بجهت اشکالات زیادی که از عقب سر آن در مملکت خودش فراهم خواهد آمد از عهده\nاین کار نمیتواند برآید بهر حال صرفه بجهت انگلیسها در این خواهد بود که اگر نیکی اتفاق بیفتد باید در هرات شروع\nشود چون در این صورت افغانها بکمک اسلحه و پول دولت انگلیس در آسیا خواهند جنگید و خود انگلیس در\nاروپا با دولت روس باید بجنگد پولتیک دولت انگلیس باید این باشد که نه فقط سرحد هندوستان را\nبجهت حمله روس مستحکم نمایند بلکه سرحد افغانستان را در مقابل دولت روس مستحکم نموده از حمله مذکور بکلی\nفراغت داشته باشند و حالا فرض میکنیم اگر چه امکان ندارد اگر روسها هرات و بلخ را متصرف شدند\nانگلیسها بعوض اینکه روسها را از انجاها خارج نمایند از روی نادانی بدون اجازه یا دعوت افغانها قندهار\nکابل و غزنین را بحیطه ضبط درآورند این پولتیک زهرای افغانستان و هندوستان بالسادات خطر\nدارد زیرا که افغانستان از پیش پای دولت روس برداشته خواهد شد و اهالی افغانستان از اینکه دولت\nانگلیس با آنها نقض عهد کرده و وعده خود را در کمک دادن بافغانستان خلف نموده است رنجیده خاطر\nگردیده و خود را تحت نفوذ دولت روس خواهند درآورد و این اتحاد خواهد بود بین دولتين ورس افغانستان\nکه از دولت انگلیس دفاع نمایند در صورت مفروضه دولت روس غلبه کرده حاصل خیزترین با استعداد\nترین ایالات افغانستان را که بطرف شمال و مغرب کوه هندو کش واقع است یعنی ترکستان و قتنه غن و\nفراه و هرات را متصرف خواهد شد و محالات و مشرقی کوه هند و کش از پیشاور تا جلال آباد و کابل قسمت\nانگلیسها خواهد گردید و این محالات خیلی بایر و کم زبرع میباشند در این حالت دولتین و رس انگلیس بین\nخودشان عهد نامه بسته قرار تقسیم افغانستان را بدهند مالیات هندوستان از عهده مخارج استحکامات و\nمحافظت این نقاط دفاعیه برنمی آید و عهد نامه مذکور را اساسی خواهد بود که دولت روس بهائی نگذارد تا بفرصت"}
{"book": "adl0965", "page": 475, "text": "فصل هشتم\nبجهت حمله نمودن بهندوستان تهیه نماید ولی حدسیکنم خداوندانکه انگلیسها و افغانها اینقدر میفهمند که سلامتی و\nاقتدار آنها بسته باتفاق است و نفاق از برای آنها بسیار خطر دارد در واقعات هر مملکتی زمانی میرسد که جماعت\nسیاسیونی که عقاید قدیمه را دارند باجماعت سیاسیونی که اعتقادات جدیده حاصل نموده اند و طالب ترقی\nمیباشند با هم در معرض مشاجره بر می‌آیند اگر دولت آن مملکت از این خطر سالما بیرون آیند روز بروز مقتدرتر و\nمتمدن تر می شود ولی اگر دولت مذکور نخواهد تمام استمامات مردم را برای اینکه متبنیّتر آزادی خیالات و حرکات\nو اظهارات تحصیل نمایند بهم بزند مملکت مذکور بحالت ضعف و تشنگی می افتد این حالت در تواریخ انگلستان\nوقوع یافته و گذشته است هندوستان هم چند سال قبل از این در همین حالت بوده است ولی حالت مذکور\nاز خوش بختی حالا گذشته است امروزه هندیهای با اطلاع و تند هوش که بطرز جدیده انگلیس تربیت میشوند\nفوائد حکومت انگلیسها را در مقابل حکومت روسها کاملاً ملتفت میباشند اگر چه اعتراف دارم که دولت\nانگلیس مثل دولت روس لشکر زیاد حاضر رکابی ندارد ولی قول یکی از جنرالهای بزرگ یعنی (ناپلیون) را\nبخاطر دوستهای روسی خود می آورم که میگفت شکست انگلیسها را ابداً کسی نمی بیند باین معنی که رعایای\nانگلیس این قدر پرشوق و با وفا میباشند که هر قدر لشکر انگلیس شکست خورده و تعداد کثیری از ابناء وطن آنها\nبقتل میرسند در وفاداری و سرگرمی و همراهی بدولت خود بیشتر بجوش و خروش می آیند و میخواهند که دشمن را\nمنکوب نمایند این حالت فقط منحصر بخود جزائر انگلستان نمیباشد بلکه بهر یک از مستعمرات آنهم اثر نموده و از\nمستملکات مذکور دسته دسته عساکر د و طلب بجهت کمک وطن اصلی خود میفرستند تا اینکه دشمن کاملاً مغلوب\nنشده دیگر نمی توانند بحال آمده بجنگند این قدر میتوان گفت که اگر چه دولت لشکر حاضر رکاب زیادی ندارد ولی\nهر فرد واحدی از رعایای آن حاضرست در لشکر انگلیس زیر بیرق منصوره دولت مشارالیها بجنگد لهذا تمام\nنفوس سلطنت انگلیسها را بمنزله لشکر ردیف میتوان شمرد یا در زمان جنگ بینها د و طلب شده داخل\nلشکر انگلیه خواهند گردید لهذا دولت انگلیس میتواند جنگی را که پول و اسلحه و آدم فراوانی لازم دارد جاری بدارد\nتا اینکه استطاعت دولت روس بجهت نگاهداری لشکر خود تمام شود و فتح با انگلیسها خواهد بود چنانچه همیشه\nدر هر جنگ بزرگی که دولت انگلیس با دولت روس یا فرانسه یا سایر دشمنان نموده است فتح با دولت مشارالیها بوده\nخاتمه"}
{"book": "adl0965", "page": 476, "text": "(۴۱۹)\nخاتمه\nخاتمه\nخاتمه بهر عنوان و فاتحه هر بیان ستایش و سپاس حضرت مالک الملکی است جلّت عظمته که روز\nسلطنتش بی‌پایان و دور خداوندیش جاویدان است چنانچه خود تبارک و تعالی فرموده لمن\nالملک الیوم لله الواحد القهار پاسخ دهد چنانچه شاعر گوید مجموعه کون را بقانون سبق\nکردیم تصفح ورقا بعد ورق حقا که ندیدیم و نباشد بیقین جز ذات حق و شئون ذاتیه حق\nو هم درود نامحدود ایثار پیشگاه آن خسرو محمودی که خاتم شرفیش نامه نبوت و خادم ضعیفش\nمخدوم صاحبان قدرت آنصاحب اورنگ لولاک و مسندنشین لما خلقت الافلاک که از\nتاج و ما محمد الا رسولش بر افسر از خلقت ولکن الرسول و خاتم النبیینش آرایش پیکر\nلوای پادشاهیش از نصر من الله و دورباش جان کشائیش انا فتحنا و جنود لم یروهائیش لشکر و من المسجد\nالحرام الی المسجد الاقصی کشور جلوس حضرتش را کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین اشاره و ظهور\nدولتش را مقاما فی اعلی علیین محل نظاره محمد که دانش شرعی ز رویش محمد\nکه دلیل رهبری ز مویش ز واجب گذشته هر انچه ز ممکن همه سر قدم ساخته رو بکویش\nسپس تقدیم خاکپای آن شهسوار عرصه هستی که گوی کنت الانبیاء سر ا ومی حمیرا\nبا چوگان انا عبد من عبید محمد ربوده و تشریف انت منی بمنزلة هرون من موسی را از سرپنجۀ خباط\nو ما ینطق عن الهوی حمایل پیکر نموده و هم بر اولاد امجاد و ذراری پاک نژادش تا روز معاد افزون باد\nاما بعد از انجا که هر ملکی را زوالی و هر نفسی را وبالی و هر وجود برا فنائیست سوای ذات واجب\nالوجود آن شاهنشاه حقیقی که خود فرمود کل شی هالک الا وجهه و در باره ماسوای سروده\nواذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعة و لا یستقدمون امیر نظیر فرمان ده صاحب تدبیر مصنف\nکتاب صداقت بنیان اعنی حبیب الرحمن خان ثقّی الله ثراه که جمیع سوانح عمریشان را\nاین مجموعه جامع است بدلیل آنکه از تاریخ ختم کتاب تا زمان رحلت ایشان مدتی قابل تمادی\nنشد در همان شب و همان ساعت که ختم ترجمه جلد اول بپایان آمد داعی حضرت حق را بلبیک"}
{"book": "adl0965", "page": 477, "text": "خاتمه\n۲۲۰\nاجابت سرود و این جهان فانی را بدرود نمود و سپس تخت امارت افغانستان را بالارث\nوالاستحقاق بوجود مسعود والاحضرت حبیب الله خان صان الله ایام دولته عن الآفات\nوالحدثان معین فرزند ارجمند آن طاب ثراه زیب و زینت بخشید و از غرائب امور اتفاقیه تکلیف حصله\nیک ماه از این قضیه بر پا ئله گذشته مرحوم مغفور آقا میرزا عبدالرحمن خان که معین و زحمت او جلد\nاول میبود نیز از این سرای و دوره نگذشت که روحش شاد و روانش مستغرق بحار رحمت\nایزدی باد پس از ان این بنده ضعیف احقر جاروب کشان روضه ستبیه رضویه علی وافدها\nالاف السلام والتحیه میرزاحسین شیرازی چون ترجمه این کتاب را خدمت بابنای وطن\nبلکه با فرا د بشر میپنداشت لذا خود را بجای آن مرحوم مبرور واداشت و در خدمت سرکار\nالاقتدار آقای غلام مرتضی خان دام اقباله نایب اول جنرال قونسولگری دولت بهیه\nانگلیس فی مرکز خراسان که مؤلف و مترجم این کتاب ست لیلاً و نهاراً اوقات خویش را\nمصروف نموده تا بحمد الله تبارک و تعالی در آخر ذی قعدة الحرام ۱۳۲۹ هجری بمقصود خود\nنایل و از کار ترجمه آن قعود حاصل کردید مستدعی از ارباب دانش و بینش چنان است که\nبموجب الانسان محل النسیان فاول ناس اول الناس هر نقطه کم و زیادی که در نگرد نگاشته\nگیری ندید و در گذرند\n\nچشم اغماض به زابراز است\nدیده بسته به از این باز است\n\nتمت الکتاب بعون الملک الوهاب\n\nحسب الفر مایش جنابان مستطابان آقا محمد جعفر مولا و آقا محمد حسین لاری در مطبع فیضرسان\nبید اقل الکتاب مظفر علی لکھنوی در بستم ربیع الثانی ۱۳۳۲ هجری مجل طبع آراسته گردید\n\nغرض نقشی ست کز ما یاد ماند\nکه هستی را نمی بینم بقائی\n\nFYZ RASAN PRESS BOMBAY.\nسرمایه"}
{"book": "adl0965", "page": 478, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0965", "page": 479, "text": "باب عنوان صفحه جلد اول\n١ حالات اوایل عمر از ١٢٦٠ الی ٧\nسنه ۱۲۸۱ هجری\n\n٢ فرار از بلخ ببخارا در\nسنه ۱۲۸۰ لغایت الی\nسنه ۱۲۸۲ ٤٢\n\n٣ جنگ و جدال با امیر\nشیر علیخان از سنه\n١٢٧١ الی سنه ١٢٧٤ ٦٠\n\n٤ مشتمل بر محاربات مجدد\nبا امیر شیر علیخان از سنه\n١٢٨٤ الی سنه ۱۲۸۷ ۸۱\n\n٥ وقایع زمان اقامت در سمرقند\nاز سنه ۱۲۸۷ الی سنه ۱۲۹۸ ١٣٤\n\n٦ در وقایع زمان بدخشان در\nسنه ۱۲۹۸\n\n٧ رسیدن بتخت سلطنت\nافغانستان در سنه ١٢٩٩ ١٦٦\n\n٨ انتظامات امورات سلطنتی\n\n٩ الحاق هرات بسلطنت\nافغانستان\n\n١٠ وضع مملکت در زمان جلوس\nمن خواهر ایستاده ۱۹۱\nبا انگلستان\n\n١١ جنگهائیکه در زمان\nسلطنت من فراهم\nامده است ۲۰۰\n\n١٢ فرار پناه مهاجرین\nافغانستان یکقوه دیگری\nهست که در زمان حیات ٢٤٢\nخودم خیلی محتاجه"}
{"book": "adl0965", "page": 480, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0965", "page": 481, "text": "باب صفحه عنوان باب صفحه عنوان\n۱ ۱ جانشین امیر افغانستان ۳ ۳۸ اداره نظامی\nبتخت کابل\n٤٤ اداره کشوری\n۲ وسائلی که بجهت تشویق\nتجارت و حرفت و صنایع مجالس محاکمات\nاختیار شده ۱۲ عدلیه ٤٧\n\nضرابخانه افغانستان ٢٤ اداره تعمیرات\nدولتی ٤٩\nساختن تفنگهای تفنگ\nعشري مرتبني ٢٥ اداره طبي ٥١\n\nساختن تفنگ بجهت تفنگ معدنيات ٥٢\nسنیایدر (بغل پر) ٢٥\nاداره اذوقه و ابتاع\nاسباب بجهت ساختن تفنگهای عشری مال ٥٣\nمرتینی و پیستو و غیره ٢٥\nاداره تدریس ٥٣\nدستگاهای بخار و ديك بخار\nکارخانه جات اهنگري و توپ اداره تجارتي ٥٤\nسازي ٢٦\nاداره پست خانه ٥٦\nاسباب عرق كشي ٢٨\n٤ چند فقره حالات از\nکارخانه دباغی ٢٩ مشاغل یومیه ٥٦\n\nبوت سازي (نيم چکمه) و ٦٧ طبع خوراک\nساختن تسمه هاي چرمي بجهت\nماشینها ٣٠ ٥ روابط بین دولتین\nانگلستان و افغانستان ۷۸\nکارخانه صابون پزي و شمعي ٣١\n٦ سرحدات افغانستان و\nاداره خياطي ٣٢ سفارت سر مارتیمر\nدورند ١٠٣\nمطابع و تدریس ٣٤\nتقسیم سرحدات بین\n۳ ادارات دولتی ٣٦ هندوستان و افغانستان\nو امدن سفارت سر مارتیمر\nدورند بکابل ١١٠"}
{"book": "adl0965", "page": 482, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0965", "page": 483, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0965", "page": 484, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0965", "page": 485, "text": "[BLANK PAGE]"}
