{"book": "adl0960", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 2, "text": "انجمن تاریخ افغانستان\nجنگنامه\nاثر\nمحمد غلام غلامی"}
{"book": "adl0960", "page": 3, "text": "تشکر و امتنان\nقراریکه در مقدمه این اثر ذکر شده است\nشاغلی میر محمد حسن خان یکی از نبائر میر مسجدی خان\nمجاهد معروف وطن در فراهم ساختن زمینه طبع\nاین جنگنامه که متن آن جزء ارث در\nخانواده شان محافظه می شد ایثار\nو مساعدت زیاد از خود نشان\nداده اند. انجمن تاریخ ازین\nهمکاری کمال ممنونیت\nدارد و از بازماندگان\nمجاهد وطن\nمیر مسجدی خان\nغازی بسیار\nمشکور است"}
{"book": "adl0960", "page": 4, "text": "نمره ۰ ۴۸\n\nجنگنامه\n\nدر وصف مجاهدات میر مسجدی خان غازی و سائر مجاهدین رشید ملی علیه متجاوزین\n\nاجنبی در سال های ۱٨۴۲ - ۱٨۳۹ ع\n\nاثر :\n\nمولینا محمد غلام کوهستانی\n\nمتخلص به «غلامی »\n\nمطبعه دولتی\nمیزان ۱۳۳۱"}
{"book": "adl0960", "page": 5, "text": "یاد آوری\n\nقراریکه در مقدمه این اثر ملاحظه میشود در ماه جوزای ١٣٣٤ یعنی دو سال و\nچهار ماه قبل طبع این نسخه قلمی را که خاطره هائی از مجاهدات میرمسجدی خان\nغازی کهستانی و سائر غازیان مجاهد وطن را در جنگ های اول افغان و انگلیس\nترسیم میکند در مجله آریانا شروع کردیم و موازی با مجله به طبع نسخ مستقل\nهم پرداختیم . اينك بعد از دو سال و چند ماه انجمن تاریخ موفق شده است که در\nقطار سائر متونی که طبع کرده است نسخة علیحده این اثر را هم به علاقمندان\nتاریخ کشور تقدیم کند .\nاین جنگنامه علاوه برعمومیات واقعات بر مجاهدات غازیان کهستانی و کوهدامنی\nبیشتر روشنی می اندازد و نام بسیاری از پهلوانان رشید ملی را که در مقابله با اجنبی\nدر طی سال های ١٨٤٢ - ١٨٣٩ ع ایثار وفدا کاری کرده اند معرفی میکند .\nاحمد علی کهزاد\n١٠ میزان ١٣٣٦"}
{"book": "adl0960", "page": 6, "text": "فهرست مندرجات جنگنامه\nمضمون\tصفحه\nمقدمه بقلم احمد علی کهزاد\tاول\nآغاز کتاب\t٦\nدر توصیف امیر دوست محمد خان\t٧\nداستان مشورت کردن کمپنی همراه لات و روان کردن برنس\t٩\nمصلحت کردن لات بهمراه شاه شجاع از برای گرفتن خوانین کابل و کوهستان و خروج کردن آنها\t١٧\nفرستادن برنس داکتر را بسوی ولایت زمین\t٢٢\nمجلس آراستن امیر دوست محمد خان و آمدن قاصد بخارا و پادشاه ایران\t٢٦\nمصلحت کردن امیر دوست محمدخان با امرای خویش و برای گرفت برنس صلاح ندادن و رفتن برنس بفرنگ\t٣١\nآگاهی یافتن کهندل خان و مهردل خان و رحیم دل خان از آمدن شاه شجاع\t٣٧\nآگاه شدن امیر دوست محمدخان از آمدن شاه شجاع\t٤٠\nداستان برآمدن شاه شجاع از ملك قندهار و رفتن بر سر شهر کابل و جنگ کردن در غزنین\t٥٢\nقاصد فرستادن شاه شجاع در قلعهٔ غزنین نزد حیدر خان\t٥٤\nآگاهی یافتن افضل از گرفتن حیدر و از راه بر گشتن و رفتن بر سر کوهستان و جنگ کردن در سید آباد و شکست خوردن آنها\t٦١\nبرآمدن امیر دوست محمدخان از ملك کابل و رفتن بطرف توران زمین\t٦٧\nداخل شدن شاه شجاع در ملك کابل و گرفتن حاجی خان را معهٔ حیدر خان و فرستادن بطرف فرنگ ١٢٥٩\t٧٢\nنامه فرستادن پادشاه بخارا بامیر دوست محمدخان و رفتن به بخارا و گرفتن پادشاه بخارا او را به عداوت\t٨٣\nبرآمدن افضل و اکبر از آنجا و جنگ کردن در چراغ جی و گرفتن ترکان آنها را\t٩٥\nداستان طلب کردن شاه شجاع کوچ و فرزندان دوست محمد خان را از ملك تاشقرغان و فرستادن به غزنین\t١٥٢\n( الف )"}
{"book": "adl0960", "page": 7, "text": "گذاشتن قلعهٔ خود ها را میر مسجدی خان و محمد شاه خان در جلگه\nخشری در قلعه میر مسجدی و جنگ کردن آنها در خواجه خضری ١٥٧\nشبا خون بردن برنس مرتبهٔ دوم در خواجه خضری بر سر میر مسجدی خان ١٥٨\nفرستادن امیر دوست محمد خان برادر محمد افضل خان را از بخارا\nدر تاشقرغان بخواستن کوچ ها ١٦٧\nرهائی یافتن امیر دوست محمد خان از نزد پادشاه بخارا و رفتن بشهر سبز ١٧٠\nجنگ کردن امیر دوست محمد خان در بامیان بهمراه داکتر\nوشکست خوردن او از بیدلی ترکان ١٧٨\nرفتن امیر دوست محمد خان از تاشقرغان بطرف کابل ١٨٣\nآگهی یافتن نامداران از آمدن امیر دوست محمد خان و رفتن بعضی باستقبال او ١٨٤\nبرگشتن داکتر از بامیان و فرستادن شاه شجاع او را بیاوری برنس در چاریکار ١٨٦\nلشکر آراستن امیر دوست محمد خان و رفتن او در پروان\nوجنگ با برنس، کشته شدن داکتر ١٨٨\nبرگشتن امیر دوست محمد خان از رزمگاه و رفتن بطرف کابل و سلام کردن او لات را ١٩٥\nخبر یافتن سردار محمد افضل خان از رفتن امیر دوست محمد خان\nدر غزو لات و رفتن او نیز در پیش پدر ١٩٩\nفرستادن لات امیر دوست محمد خان را معهٔ اهل بیت او بجانب فرنگ ٢٠٢\nرهائی یافتن سردار محمد اکبر خان از بند پادشاه بخارا ٢٠٥\n\nتذکر:\nدر صفحات ٧٢-٨١ و ١٠٤-١٥١ و ١٦٢-١٦٧ در شمارش اعداد اشتباه طباعتی رو داده\nولی متن کتاب کامل است و افتادگی ندارد خوانندگان محترم متوجه باشند.\n\n(ب)"}
{"book": "adl0960", "page": 8, "text": "جنگنامه\n\nمولیـا محـمد غلام معروف به غـلامـی کـهسـتـانـی\n\nدر اواخر سال ۱۳۳۱ در حالیکه شاغلی میر عبدالعزیز\nبه سمت حاکم اعلی پروان و شاغلی فدا محمد صارم\nبه حیث مدیر مطبوعات آن حکومت اعلی تقرر داشتند\nمکتوب مورخ ۱۹ ماه حوت سال مذکور از مدیریت\nمطبوعات پروان بدین مضمون به انجمن تاریخ واصل شد:\n«.. يك جلد مندرس کتاب قلمی که اسم آن مجهول و اوراق سر واخر آن\nوجود ندارد و از وقایع تاریخ اعلیحضرت امیر دوست محمد خان مرحوم بحث\nمیکند بدست آورده به ملاحظه آن انجمن عالی فرستادیم این کتاب از شخصی\nموسوم به شاغلی میر محمد حسن خان از نبائر میر مسجدی خان مجاهد معروف وطن\nمیباشد.» متعاقب این مکتوب بعد از یکه در شماره دهم حمل ۱۳۳۲ مقاله ئی راجع\nبه معرفی اثر مذکور در مجله ژوندون نشر کردم شاغلی میر محمد حسن خان\nمالك اصلی کتاب و لد میر غلام نبی خان ساکن دهکده در قاضی\nچاریکار که سلسله نسب ایشان به میر مسجدی خان مجاهد معروف کهستان\nمیرسد به انجمن تاریخ تشریف آورده و به سابقه احساسات سرشار ملی و داشتن\nسهمی در احیای نام مجاهدین وطن حق چاپ و نشر کتاب قلمی خویش را\nدر اختیار انجمن تاریخ گذاشتند.\nقراریکه متذکر شدم راجع به معرفی اهمیت این نسخه قلمی از نظر تاریخ\nدو مقاله یکی تحت عنوان: «يك اثر مهم جدید راجع به جنگ های اول\nافغان و انگلیس» و مقاله دیگر تحت عنوان «ممیزات جنگنامه مولینا"}
{"book": "adl0960", "page": 9, "text": "(۲)\n\nمحمد غلام کهستانی در شماره های دوم و سوم سال پنجم ژونداون نشر کردم\nو حالا که موقع نشر کتاب مذکور در مجله آریانا بصورت مستقل فرارسیده\nمعرفی مختصر کتاب و شاعر مصنف آنرا با اهمیتی که متن نسخه در روشن\nکردن گوشۀ از مجاهدات غازیان کهستانی در جنگ اول افغان و انگلیس\nدارد ضروری می بینم:\nاین کتاب مندرس بحال موجوده شامل ١٦٦ صفحه است از آغاز\n۱۰ صفحه اول متن از کاغذ اصلی کتاب کم میباشد ولی چون در کاغذ\nسفید عادی نقلی برداشته و بجای گذاشته اند سر نسخه کمبودی ندارد و آخر\nآن ناقص است. کاغذ اوراق کتاب دو قسم است : قسمت اول تا صفحه ٧٦\nکاغذ انگلیسی است که اصلاً سفید رنگ بوده و مرور زمان آنرا شکری\nساخته و در حواشی آن آثار چربی و آتش سوزی ملاحظه میشود و روی بعضی\nاز صفحه های جدول کشیده شده اسمای بعضی از صاحب منصبان انگلیسی مثل :\nالکسندر ، میجر تود، کرنیل کینر، مارتن و غیره با بعضی ارقام در مقابل\nهر نام تحریر است و در سر بعضی صفحه ها (لودبانه پولتیکل اجنت، پولتیکل\nاجنت شکا پور) با قید سال ٤٢ - ١٨٤١ بنظر میخورد و چنین استنباط میشود\nکه اوراق مذکور به دفاتر نظامی یا سیاسی انگلیس تعلق داشته و به ظن\nغالب بعد از جنبش ملی ٢ نوامبر ١٨٤١ (١٧ رمضان ١٢٥٧) وقبل از تخلیه\nکابل از طرف انگلیس ها (٦ جنوری ١٨٤٢ مطابق ٢٢ ذی قعده ١٢٥٧) از\nبالاحصار یا از قلعه لغمانی مقرا نگلیس ها در حوالی قریب چاریکاریا از شیر پوریا\nاز سیاه سنگ و یا از یکی از قلعه های دیگر اطراف کابل ضمن غنایم بدست\nمجاهدین افتاده و شاعر حماسی ها ازین خوان یغما استفاده نموده و در\nصفحات سفید و حواشی کاغذ جائی که اسمای صاحب منصبان نظامی و مردان\nسیاسی انگلیس تحریر شده بود نام بهادران ملی و غازیان رشید وطن را\nدر اشعار حماسی خود ثبت کرده است و خاطره بس قیمتداری بیادگار"}
{"book": "adl0960", "page": 10, "text": "(۳)\nجنگنامه\n\nگذاشته است. قسمت دوم بقیه اوراق کتاب کاغذی دارد بیشتر کلفت و کمی\nقصواری رنگ اسم این منظومه حماسی و اسم و تخلص شاعر در متن بنظر بنده نخورد\nتنها در آخر صفحه دهم متن نقل جدید یاد داشتی بدین مضمون تحریر است :\n« در تاریخ بیستم شهر رجب المرجب یوم شنبه يك هزار و سیصد وشش قمر ی\nمولینا ملا محمد غلام آخند زاده ولد ملاتی مور شاه از دنیای فانی بدنیای بقا رحلت\nنمود» خارج ابیات منظومه یعنی خارج متن اصلی کتاب در حواشی بعضی\nفردها ورباعیها باقید تخلص (غلام) یا (غلامی) یا (یادگار غلام) یا ذ کر\nسنه ١٢٥٩ بنظر می خورد .\nدر اینکه ملا محمد غلام آخند زاده ولد ملا تیمور شاه شاعر و پدید\nآورنده این اثر حماسی بوده شبهه ئی نیست. شاعر علا وه بر ین کتاب\nغزلیات دیگری هم داشته که برخی از آن در کتاب«تحفه شاهنشهی»\nدر موزه کابل موجود است. غلامی اصلاً باشنده قریه (آقتا بچی) کهستان\nبوده و به شهادت این فرد :\nکنون باز بشنو زمن داستان\nکه من خود دران عصر بودم عیان\n\nشاهد واقعات جنگ اول افغان و انگلیس بوده وحما سیات او چشم دید\nوزبان غازیان ملی است. شاعر به اساس یاد داشتی که قبل برین دیدیم\nدر ١٣٠٦ هجری قمری یعنی٦٨ سال قبل وفات کرده است تاریخ انشاد\nمنظومه حماسی او را میتوان سال ١٢٥٩ تعیین نمود، این سنه طوریکه گفتیم\nدر صفحه های اخیر کتاب چند جادر پایان بعضی قطعات یادگار بقلم خود\nاو تحریر است. سال مذ کور که مصادف به ١٨٤٣ مسیحی است سال اول\nمراجعت امیر دوست محمد خان بکابل وجلوس مجدد او بر تخت میباشد، غلامی\nمنظومه حماسی خود را در ین سال تمام کرده و ازان تاریخ به بعد ٤٧\nسال دیگر هم حیات داشته و چشم دیده های خودرا با احساسات غازیان\nملی وطبقات عوام مملکت در قالب اشعار رزمی در آورده است ."}
{"book": "adl0960", "page": 11, "text": "(٤)\n\nچون اسم اثر در هيچ جائی بنظر نخورد به لحاظ واقعات آنرا «جنگ‌نامه»\nخواندم ومانند «اکبر نامه» اثر منظوم حمید کشمیری که چند سال قبل\nاز طرف انجمن تاریخ به طبع رسیده وبسا نامه‌های جنگی قدیم وجدید\nافغانستان به بحر تقارب سروده شده، میان تاریخ انشاد «اکبرنامه»\nحمید کشمیری و «جنگ‌نامه» غلامی کهستانی يك سال فرق است اولی در\n١٢٦٠ ودومی در ١٢٥٩ بعد از تخلیه افغانستان ازطرف انگلیس درسال\nاول سلطنت مجدد امیر دوست محمد خان انشاد شده وبدین ترتیب غلامی\nيك‌سال مقدم‌تر نظم اثر حماسی خویش را تمام کرده و افتخار نظم ساختن\nکارنامه‌های پهلوانان ملی درجنگ اول افغان وانگلیس به شاعر کهستانی\nما می‌رسد. غلامی بعد از حمد ونعت و درود برحضرت پیغمبر (ص) ویاران وی کتاب\nخویش را به توصیف امیر دوست محمد خان آغاز نموده وداخل شرح\nوقایع شده وعنوان آخرین واقعه این اثر: «رهائی یافتن سردار محمداکبر خان\nاز بند پادشاه بخارا» میباشد. شبهۀ نیست که ازین تاریخ به بعد تا تخت\nنشینی مجدد امیر دوست محمد خان در کابل واقعات زیادی رخ داده که\nقوت حماسیات ملی دران‌ها بیشتر تبارز داشته ولی متأسفانه این قسمت‌ها\nکمبود است که باپیدا شدن کدام نسخه دیگر تکمیل خواهد شد.\nحمید در اکبر نامه خود ازجنگ‌های امیر دوست محمد خان باسك‌هم\nتذکراتی داده در جنگ‌نامه غلامی ازین واقعات ذکری نیست وتنها به\nجنگ‌های اول افغان وانگلیس (جنگ اول) اکتفا کرده است. حمید درشرح\nواقعات مربوط به تهاجم شجاع وانگلیس برخاك افغانستان ورفتن\nامیر دوست محمد خان به بخارا ومراجعت او به خاك وطن رؤس مطالب را\nدر چند مبحث خلاصه کرده وغلامی کهستانی که خود ناظر واقعات بوده\nواز نزديك صحنه‌های جنگ وپهلوانان میدان کارزار را تماشا میکرد\nبیشتر داخل جزئیات شده وکارنامه‌های غازیان ملی بخصوص غازیان"}
{"book": "adl0960", "page": 12, "text": "(٥)\nجنگ نامه\nکهستانی را با ذکر اسماء ایشان مفصل گرفته است و این وجه ئی است\nکه جنگ نامه او را از نظر تاریخ ملی خیلی مغتنم و قیمتدار ساخته است.\nمولینا غلامی چون بیشتر شاعر تصنیف ساز است اشعار و منظومه های او\nمتضمن برخی از اصطلاحات و کلمات عامیانه میباشد که بدون کوچکترین\nتعدیل به حیث ممثل قریحۀ یکی از دهاتیان دهکدۀ (آفتابچی) کوهستان نشر\nمیکنیم و یقین کامل داریم که علاقمندان در اشعار ساده و خالی از هر گونه\nپیرایه او احساسات سرشار وطنخواهانه فردی از افراد مجاهد افغانستان را\nدر طی قرن ۱۹ در مقابل تجاوز بیگانگان به خاك وطن درك خواهند کرد.\n۲۳ جوزا ۱۳۳۴   احمد علی کهزاد\n\n[ornament]"}
{"book": "adl0960", "page": 13, "text": "(6)\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\nجنگ نامه\n\nبحمدی که از گل بر آرد گلی\nدهد مهر آن بر دل بلبلی\n\nبنام خداوند گون و مکان\nکه . . . گوکب آسمان\n\nخدای نگهدار بالا و پست\nکه روزی ده خلق از هر چه هست\n\nز انعام لطفش همه بهره ور\nثنایش بود بر زبان ها گهر\n\nگشاینده کار صاحبدلان\nمعونت ده مشکل مبتلان\n\nترحم کننده است بر مؤمنان\nجزا را دهنده است بر کافران\n\nفرازنده گنبد بی ستون\nگند لعل از سنگ خارا بیرون\n\nگهی اره بر فرق زکریا (ع) کشد\nکه از دوستی بین که یحیی (ع) کشد\n\nگلستان کند نار را برخلیل (ع)\nنباشد کسی را در ینجا دلیل\n\nخدای جهاندار . . .\nنگهدار یونس (ع) ببطن سمک\n\nبالطاف خلاق گیتی نورد\nنگارنده سقف این لاجورد\n\nبیزدان خلاق هر فتح باب\nزمین گسترا نیده با روی آب\n\nبدانای اسرار راز نهان\nخطا بخش عصیان که بر مؤمنان\n\nکه ما چاره جوئیم و بیچاره ایم\nگرفتار این نفس اماره ایم\n\nولیکن ازین مانده ام در شگفت\nصفای دلم گرد عصیان گرفت\n\nوزین مژده بس شد گامم دگر\nکه لا تقنطوا کرد ما را خبر\n\nعنان قلم را در آرم براه\nبنعت محمد شه انبیا (ص)\n\nبتهلیل هو برکشیده دهان\nمیان کیان و سران و شهان"}
{"book": "adl0960", "page": 14, "text": "(۷)\n\nکه تا پیرو دین آن سروریم غلام درش را بجان چاکریم\nباعزاز آن چار یار کبار (رض) کزیشان بود دین حق پایدار\nنخستین ابابکر آن یار غار (رض) محیط سخا معدن اعتبار\nدوم عمر (رض) آن عادل هوشمند که از عدل او شد جهان بهره مند\nسوم آنکه عثمان بحروقار (رض) چهارم علی صاحب ذوا لفقار (رض)\nدرود است اول پس آنکه سلام ز ما بر محمد علیه السلام\nخدایا بذات تو بر دم پناه زلطفت در فتح بر من کشا\nاگر تو در فتح نگشائی من این راه را پی کجا بر دمی\nکیم من بدانی كه يك مشت خاك ز خاك من ار گل بروید چه باك\nبدان گل چمن را معطر كنم ببویش چو بلبل سخن سر کنم\nبماند مگر یادگار کهن که جوینده خواند پس از مرگ من\nبده ساقی آن باده نوش را که گویا کند طبع خاموش را\nبمن ده که تا نکته دانی کنم به تیغ سخن کامرانی کنم\nیکی داستانی درین انجمن چو در سفته ام گوش بکشا بمن\nدر توصیف امیر ابن امیر امیر دوست محمد خان غازی\n\nامیر کبیر آن سر خروان نسب بر نسب پور پاینده خان\nسکندر خصال است و جمشید فر سزاوار تخت و کلاه و کمر\nنژادش درانی وطن کابلیت ببا زو ایا رستم زابلیت\nهمه روز روزش چو نوروز باد شبش چون شب قدر فیروز باد\nسر سر کشان در کمندش بود دل دوستان پای بندش بود\nکمیت فلک زیر زینش بود ... فرمان برینش بود\nز دور زمانه گزندش مباد گهی احتیاج سپندش مباد\nهمه خلق زالطاف او بهره ور نه کس را رسیده زیان و ضرر\nبگوئیم ز اوصاف آن شیر زاد که گیتی چنان شیر مردی نزاد"}
{"book": "adl0960", "page": 15, "text": "(۸)\n\nبستد بسپر و رای و بـدا نشوری تحير بد و چرخ نیلوفری\nسزا وار آن است اين پاك دين شود مشتری ز یمنش در نگين\nبحد منعـداری این تاجــور اسد همچو جوزا بيستي كمر\nبميد ان كين بسته روز نـبرد سنانش برآورد از مريخ كرد\nبــه تيغ او هنر آشكارا كند نكان در دل سنك خارا كـند\nخصوصاً بعـدل و بحكم و به داد به اصل و نسب و به جد و نژاد\nکسی نیست همتـای این تازه رو خدايش بمحشر دهد آبرو\nشنو تا سخن را کشایم عنان بر آغاز توصیف شهزاد گان\nنخست افضل آن سرور نـامـور بـود پور شاهنشه تـاجـور\nبقهر ار کشد تيغ در روز جنگ نباشد کسی را مجال درنگ\nگه رزم اگر ترکتازی کنـد گـر از مهر با شیر بازی كند\nبسر پنجه زور باز و و دست کمرگاه پیلان جنگی شکست\nدگر پور شاه اکبر پهلوان شگفته ؛ چشم نصر انیان\nبگويم ز اوصاف آن شیر زاد چو او مـادر دهر هـر گز نزاد\nبستد بسپر و رای و بدا نشوری تحیر بد و چرخ نیلو فری\nبمیدان کین آن . . . دلیر تن پیلتن را در آرد بزیر\nبپرخاش اگر تنگ بندد میان کشد پوست از از د های دمان\nسوم اعظم (۱) آن گـرد شمشیرزن سنانش بود سنگ خارا شکن\nچهارم بود حيدر (۲) نامـور دگر شير علی (۳) سرور پـرهنر\n\n(۱) سردار محمد اعظم یکی از پسران امیر دوست محمد خان میبا شد که بعد ها\nبه مقام پاد شاهی میرسد و به اسم امیر محمد اعظم خان معروف است .\n(۲) سردار غلام حیدر خان پسر دیـگر امیر دوست محمد خان است و حين حرکت\nقوای انگلیس وشاه شجاع از قندهار بطرف كابل حکمران غزنی بود\nو بعد ازینکه شهر مذکور دراثر خیانت برخی افراد ناصالح مفتوح شد نامبرده\nتسلیم و اسیر گردید .\n(۳) سردار شير علیخان پسر دیگر امیر دوست محمد خان است که بعد ها دو مرتبه\nپادشاهی میکند و بحيث يك پاد شاه متور در سلاله محمدزائی مقام خاصی دارد .\n\nچاپخانه ... میدامان الله جروف عبد الغنی جمیلی یوم ۲۲ و ۱۳۳۴"}
{"book": "adl0960", "page": 16, "text": "(۹)\n\nبا يشكر ، دهريك زشهزادگان\nبيا يك دو دم گوش ميکتابمن\nنخستين چو سلطان (۱) ديگرعمر\nهمان هر سه سالار لشكر پناه\nچنگویم ز اوصاف سلطان سخن\nکه رزم اگر تنگ بندد ميان\nفلك آفرين خوان بيا زوى او\nخنك با چنین شاه با لشکر ا\nچو خسر و نشستند بر تخت عاج\nشب و روز پيوسته با عدل و داد\nببين رونق ملک را چون ببست\nبدين ابهی شاه بو د استوار\nالا ای خرد مند د انمای کار\n\nهمه جنگ جوی و همه کاردان\nکه خاطر نشان سازمت زين سخن\nسمند و يكى مر د صاحب هنر\nکه بودند پور برادر بشاه\nسخا پیشه و مرد شمشیر زن\nنه رومی بماند نه نصرانيان (۲)\nملك گفت احسنت بر خوی او\nهمه کار دانند دانشورا\nزهر كشور ش مى بيار ند باج\nبهر کس در لطف و احسان كشاد\nبز و چو چه گر گ يكجا نشست\nعروس جهان آمدش در کنار\nگلت باد خرم چو فصل بهار\nبيا با ز بشنو د گر ما جرا\n\nداستان\n\nمشورت کردن کمپنی همراه لات وروان کردن پرس\n\nببین تا كه اين گنبد بیستون\nبباريد غم باز بالای غم\nدلم خواست تسخیر کا بل زمین\nوزآن پس همان شاه فیروز بخت\nبفرمود تا جمله سرانسان\n\nچه ريزد از ين دا من نيلگون\nندار دسر راحت الانشم\nكند مشتری خاتمم در نگین\nروان گشته بر کرسی زر نشست\nبیا بند کا ین راز سازم عیان\n\n(۱) سردار سلطان احمد خان پسر سردار محمدعظیم خان برادرزاده امير دوست محمد خان بود\nودر روز های قیام ملی به سردار محمد اکبرخان پهلو به پهلو کار و فعالیت میکرد.\n(۲) مقصد از نصرانیان انگلیس ها و مقصودها انگلیس های مقیم هند میباشد.\n\nجنگنامه ۰ ۰ سیداعمان الله چومرتب محمدهاشم ، مطبعه پورتان ۱۳۴۲"}
{"book": "adl0960", "page": 17, "text": "(۱۰)\n\nیکی لات (۱) جنگی و را نام ود\nسفائی ندارد دلش غیر دود\nچو جرنیل ملکی کرو (۲) ماکشن (۳)\nدگر مستری (٤) مرد شمشیر زن\nدگر کاتن (٥) و رایت (٦) داکتر (۷)\n... مول (۸) آن مرد صاحب هنر\nچو پاطنحدو (۹) برنس (۱۰) فتنه ساز\nبرفتند و بردند بر شه نیاز\nبرفتند زان پس در ان بارگاه\nببوسید آن تخت و تاج و کلاه\nبگفتند کای شه ترا بنده ایم\nسری پیش فرمانت افکنده ایم\nدرین خواستن مدعای تو چیست ؟\nتو خوف از که داری و بیمت زکیست ؟\nچوشه این حکایت از انها شنید\nکه قفل سخن را بیامد کلید\n\n(۱) ولیم جی مکتاتن نماینده مختار انگلیس بود که به معیت شاه شجاع بتاریخ ۱۷ اگست ۱۸۳۹ وارد کابل شد و از این تاریخ به بعد تا ۶ جنوری ١٨٤٢ قریب دونیم سال در دورۀ سلطنت دوم شاه شجاع در مجاری امور دخالت داشت . مکناتن در زبان زداهالی کابل بنام (لات) و (لات جنگی) شهرت یافته بود - لات همان کلمۀ (لارد) انگلیسی است مردم از تنفر زیاد شاه شجاع را (لات کلان) لقب داده بودند و مکتاتن بعد از جنبش ملی ۲ نوامبر ١٨٤١ در میدان شیرپور به دست سردار محمد اکبر خان غازی به قتل رسید .\n(۲) (گر) شاید عبارت (مگریگر) باشد که نماینده سیاسی فرنگی در جلال آباد بود\n(۳) مهکشن پولیتیکل اجنت پشاور بود صفحه ۱۹۹ از زوایای تاریخ معاصر افغانستان ملاحظه شود.\n(٤) اسم خاص نیست و لقب عام است .\n(٥) سرولفبی کاتن حین حرکت انگلیس بطرف کابل قومندان لوای اول پیاده بود .\n(٦) مقصد ازین (رایت) در اینجا کرنیل را برت است که در رأس یکی از دو غندی قرار داشت که لوای دوم انگلیس را تشکیل میداد و قوماندان آن میجر جنرال دیوکان بود\n(۷) این داکتر عبارت از داکتر گرانت است که در کمپ انگلیس قلعه لقمانی در چاریکار بود بعد از جنبش کابل که ملییون کهستانی هم به حرکت آمدند و قلعه لقمانی را اشغال کردند داکتر گرانت با جمعی از زخمی های انگلیس میخواست خود را به شیرپور برساند در فاصله سه میلی کابل بدست غازیان کهستانی کشته شد .\n(۸) لیونتت مول قومندان دسته کهستانی ها بود در خورد دره دسته کهستانی علیه او برخاسته و نامبرده را تکه تکه کردند .\n(۹) پاتنجر در قلعه لقمانی در نزدیکی چاریکار در اثر جنبش غازیان کهستانی زخمی شد خود را به کابل رسانید و بعد از قتل مکناتن قایم مقام او گردید و معاهده تسلیمی را از طرف انگلیس با سران ملییون افغانی امضا کرد .\n(۱۰) سرالکسندر برنس نماینده سیاسی انگلیس در روز قیام ملی ۲ نوامبر ١٨٤١ به درخانه اش در کابل بقتل رسید ."}
{"book": "adl0960", "page": 18, "text": "جنگ نامه\n(11)\nبگفتا ببالها که ای همدمان که چون اژدهائید آتش فشان\nنباشیم ازین دیگر آسوده تر کشید... ازین مدعا بیشتر\nروید جانب شاه گیتی سرا در ان ملك او افکنم ماجرا\nستانم از از و افسر کشورش ببند گران بر گذارم سرش\nکجاز آتش تیغ من جان برد یقین تخت خود را بمن بسپرد\nگر اوز زمگام رفت و بیچاره شد و زاز ملك خود نیز آواره شد\nرود هر کجا چاره یابد تنش شود ایمن از خار من دامنش\nهمان ملك كابل شود بیدرنگ تصرف بر صاحبان فرنگ (۱)\nاز آن پس رخ خودسوی لات کرد وزین مژده بس خاطرش شاد کرد\nکه چون لات آن مردبارای وهوش همین حرف ها را شنفتی بگوش\nبگفتا اگر هست این دلیپند روان رخت برسوی کابل ببند\nبصید بزرگی که آرم بچنگ بجز مکر و افسون و نیرنگ و رنگ\nو گرراه دیگر بود اندران که آسان شود عقد این سرکشان\nبگویش سرآسر توای هوشمند بگردان که این شود دلپسند\nبر آشفت پس لات جنگی بگفت که ای شاه اقبال بخت تو جفت\nتو گوئی که آن شاه کابل دیار کشم یا کشم زنده او را بدار\nیقین آمدستم که آن تاجور بلنگت زین را بدرد جگر\nگه ترکتازی شود در شتاب رساند سر نیزه بر آفتاب\nدگر خوف دارم ز انبوه عام که این شربتم تلخ آید بکام\nتو این دام را زود برچیده دار که این صید را کی توانی شکار\nدگر آنکه بشنو ده يك بيك بسی کوه دارد که سر بر فلك\nکه پوینده را اندر و راه نیست نشیننده را اندر د جای نیست\nبود اندران برف کافور رنگ نباشد در آنجا مجال درنگ\nبدان ماندا کنون همین داستان بیا بشنوای عاقل کاروان\n(۱) صاحبان فرنگ ، عبارت از صاحب منصبان انگلیسی است ."}
{"book": "adl0960", "page": 19, "text": "(١٣)\n\nهر آن دزد تا راهبر را نیافت تهی خانه را بیاید شکافت\nدرین بحر نادیده جای صدف زغم غطه و در بیاید بکف\nمبادا شود بخت ما واژگون شود رشته کار از کف برون\nنوشته بمکتوب شان قتل ما بکر دیده و چپ ...\nبدان مردم شاه کابل بجنگ دلیرند پر خون ما بسید رنک\nیکی حیلة آمد ستم بیاد اگر بشنوی ای شه شیر زاد\nبباید اینجا یکی کار بین فرستی سوی شاه کابل زمین\nبگردد همه کوه وصحراو یم نویسد بمکتوب خود درقلم\nپس آنکه بیارد سوی شهر یار ببین وبدان کار کن اختیار\nچو ازلات جنگی شنو داین سخن پذیرفته شد اندر ان انجمن\nوزان پس همان شاه اسرائيان (١) ببدانست انجام سود و زیان\nرخ خود سوی برنس آورد و گفت که امروز این راز نتوان نهفت\nکه این عقده کار بر دست تست کلید در فتح بر شست تست\nبرو جانب ملك کابل زمین همه بیشه و کوه و هامون ببین\nتو پس آنچه بینی در آو قلم وز ان نيك و بد يا بود بيش و كم\nمرا زين سخن کار بس مشکل است وزین آرزو پایم اندر کلست\nبهمراه خود بر گزین داکتر که او از همین کار دارد خبر\nدگر هر که خواهی ز دانشوران ببر همره خود ازین لشکران\nدگر از زر و کنج واسباب ومال فراوان برای کرد فرخنده قال\nمبادا تهیدست گردی بکار که دست تهی هیچ ناید بکار\nدوباره همان شاه اسرافیان ببرنس همیکرد خاطر نشان\nببر دارو بر جای نیکوبنه در آنجا بدان شاه کشور بده\nپس آنکه همان لات جنگی سرشت یکی نامه خوب و زیبا نوشت\nکه هان ای سپهدار کابل زمین رسد بار گاهت بچرخ برین\n(١) مقصود از شاه اسرائیلیان اینجا (ویسرا) نایب السلطنه هند(لارد اکليند) است"}
{"book": "adl0960", "page": 20, "text": "جنگ نامه (۱۳)\n\nايا پهلوا خبر وا مهترا بر او رنگ شاهی بلند اخترا\nمبارك برت باد این تخت و تاج که از ماه گردون ستانی خراج\nبيا و بما راستی کن نخست که بر عهد خود باش پیمان درست\nاگر گنج خواهی و گرلشکر را سپارم بدرت ای فریدون فرا\nبدیشان سخنهای بارنگ و بو بسی در نوشت آن پل نامجو\nولیکن دورنگی بدش در سرشت اگرچه که این نامه درزرنوشت\nپس این نامه را زود شاه فرنگ بپبر س بدادش که . . . .\nو این نامه را بر برشهر یار وزان گاه پی کارخود چاره دار\nوزان پس بگفتش که ای پرز کین تکاور بکش سوی کابل زمين\nروان شد چوپرس ازان بارگاه وداع خواست از شاه و برشد براه\nبه آلين قاصد زملك فرانك برآمد همان پرس فتنه رنگ\nدو باره دو صد مرد آهن کلاه گزین کردهمراه خود کینه خواه\n\nعمان داکتر با دگر همرهان بعزم سفر تنگ بستی میان\nبرفتند آنان پلان در شتاب نه آسودن خورد بود و نه خواب\nزگـرد سواران بپـولاد سم بخورشید پوینده راه گشت گم\nبه بلغار میرا ند در بحر و بر که تا پشور (۱) آمد آن بد گهر\n\nبامید تسخیر کابل زمین همیرفت بنشست با لای زین\nشب و روز میرفت در کوه و دشت بدین گیرودار هم زخیبر گذشت\nچو اطلاع بشه داد که ما بنده ایم سری پیش فرمانت افکنده ایم\nبخد متگذاری آن شهر یار کمربسته گردیم بصد انتظار\nنوازش برو کرد آن شهر یار بیا شید دائم درینجا قـرار\n... (۲) تـاخـودز خيبر گذشت ازان تلخا جانب پهن دشت\n... سـوی کابـل آورد رو که تاخود رود نزد آن نامجو\n\n(۱) پشور همان پشاور است که در محاوره عوام (پیشور) و(پشوز) هم تلفظ میشود\n(۲) جاهای نقطه چین بعلت پریدگی کاغد ورق کتاب از بین رفته است ."}
{"book": "adl0960", "page": 21, "text": "(١٤)\n\nخبر شنیدن امیر دوست محمد خان از آمدن برنس\n\n. . . آن شاه با نام و ننگ که قاصد رسید از دیار فرنگ\n. . . بفرمود کای پهلوان خردمند و دانا و روشن روان\n. . . . . مردم شهر همه بدارند خود دست از کار همه\n. . . . . . صغار و کبار . . . . . امروز بیرون شهر\nچه از هوشمندان صاحب سخن که هستند با ما درین انجمن\nمقابل بر آیند بیرون همه نوجویان شواند و میان زمه\nپس آنکه دو پیلی که بودش بکار بیاراست او را برنگ نگار\nجل اطلسش بر فگنده ببر کزان زینت آراست زیب دگر\nدر و کوهیه بست از زر ناب که رخشان شود چون رخ آفتاب\nفگندش بسر نیز افسار زر ز نقره در و قبه های دگر\n. . . هر گوشه آویختن . . . خ مینر بختن\nبگردن درش مهر ها گوهری برافر وخت چون چرخ نیلوفری\nچو شد کار پیلان بر آراسته کنون اکبر (۱) از جای برخاسته\nبفرمود تا مردم آمد بیرون سپاهی سراپا به آهن درون\nجوانان آزاده با زیب و فر همه دیبۀ چینی اندر ببر\nمراهق پسر کان شیرین لبان زگیسو کمند و زابرو کمان\nزابرو فگندند در سینه تیر بخم کمندشان خلایق اسیر\n. . . چشم همچون بت آزری . . . جان مردم بغارت گری\nبهر عشوه چون مهره کهر با بی دل ربودن همه دلبر با\nتمام خلائق ز پیر و جوان برفتند چون موجۀ بیکران\nز انبوه مردم جهان گشته تنگ که آینده را نیست جای درنگ\nزگردسواران دران روز گار سیه شد هوا همچو ابر بهار\n\n(۱) وزیر محمد اکبرخان غازی پسر رشید ومجاهد امیر دوست محمدخان ."}
{"book": "adl0960", "page": 22, "text": "(۱۹)\n\nجنگ نامه\n\nبرفتند هر دم باین زمزمه نشيمن به بتخاك (۲) كردند همه\nوزان سوی برنس بياهد روان سوی اکبير آمد پياده دوان\nچوا كبير فرود آمد از بارگی رسيدند با هم بغمخوارگی\nپس آنگاه هم آغوش گشتندبهم چو همدست همدوش گشتند بهم\nبپرسيدند احوال همديگر ان زملك وزشاهان نام آوران\nزبس ازغم رنج راه کا ستند د می بر نشستند و برخا ستند\nدو پیلی که بود از ز ر آراسته روان اکبیر اور اهمی خواسته\nباستاد پیل همچو کوه بلند بفرمود آنگه یل هو شمند\nنشینید بر حوضه پیل مست \nببك پيل بنشستند آن مهتران بهم برنس و اکبير پهلوان\nبدیگر نشستند با زیب و فر خردمند مستوفی (۱) و داکتر\nشتابنده گشتند با این گروه سوی شاه کابل نهادند رو\nبشهر اندر آمد روان بیدر نگ بدل گفت برنس تو... در نگ\nروان آنگه آمد بنزديك شاه ببوسیدیش دست و تخت و کلاه\nپس آنگه بپوزش زبان بركشاد دعا بر دل جان شاه كرد یاد\n. . . . . بیدار باد . . . . . نگهدار باد\nهمه سال بخت تو فیروز باد همه وقت روز تو نوروز باد\nبنو هر که کج بازد اندر زمان شود خواروزاروشکسته روان\nچنین گفت وشاه نيز بنوا ختش بگردون سر از لطف افراختش\nکه این ملک اند از پای تو باد سرسر كشان خاك راه تو باد\n\n(۲) منزل اول از کابل سر راه جلال آباد .\n(۱) این مستوفی میرزا عبدالسمیع خان بوده که در عصر سلطنت امیر دوست محمدخان\nعهده دار این کاربود .\n(۲) داکتر اسم عام است . در هشت بمعنی (الکسندر برنس کسی به نام وصفات داکتر\nنبوده ولی در میان صاحب منصبان انگليسی داکتر نام کسی بوده که حمید کشمیری\nهم در اکبر نامه چندین جا صحبت میکند ومحتاملا (داکترلات) نام داشته وحين مراجعت\nاميردوست محمدخان از حبس بخارا عليه او در بامیان اخذ موقع نمود بود ."}
{"book": "adl0960", "page": 23, "text": "(١٦)\n\nخنك شاه با چون تو دانا وزیر\nسزاوار هر گونه داد کیر\nپساپهر پرسیدش آن نيك رای\nزاحوال آن ملك واز رنج راه\nهم از کمپنی (١) نیز احوال جست\nجوابش چنین داد بر نی درست\nاز ان پس ز گفتن خموش آمدند\nخموش از مقال وخروش آمدند\nبیا خواست چون برنس کان رنگ\nبشاه داد مكتوب شاه فرنگ\nچو شه نامه بسترد از دست آن\nسر مهر نامه بکند آن زمان\nسرا پای نامه همه بنگرید\nبهم هر چه بنگاشته بود دید\nچو در سفت نامه خوانده شد\nبمضمون او نیز دا ننده شد\nخمشو غید آن شاه روشن روان\nله فی گفت اندر جوابش نه آن\nپس آنگاه آن تحفه های سرشت\nبیاورد و در پیش شاه بر نهشت\nچو آن تحفه هانیز پر دا شتند\nلب شاد و خندان بدو داشتند\nبدو داد آنگاه یکی جاه را\nکه آنجا گذارید بنگاه را\nفرود آمدند جمله دران مکان\nکشون برنس و نیز همراهیان\nبهم مجلس شادی انگیختند\nشب و روز عیش و طرب ریختند\nبشب قلقل شیشه می بود و مل\nسحر غلغل بلبل و روی گل\nمغنی گهی کرد گلبانگ رود\nزطنبوره و بربط و چنگ و عود\nگهی در کباب و گهی در شراب\nزهر گونه خواهش گری کامیاب\nچند روزی بدینسان بدند\nبعشرت دل شاد وخندان بدند\nپیکی روز برنس بر شاه رفت\nبدان خاصه بنگاه دلخواه رفت\nبدو گفت کای شاه عالیجناب\nکمیل را بدل هست این انتخاب\nکه فرماندهی بنده را اینجشن\nکنم سیر املاک کابل زمین\nبگردم بسی ملك وهامون وكوه\nکه چون است این مردمان را گروه\nچوشه داد فرمان مر آن شوم را\nکه تاسیر سازد برو بوم را\nن کابل شد در تماشای گشت\nکه تا بیند هنگامه کوه و دشت\n(١) در اصطلاح عوام افغانسان عبارت از خانم و حتى ملکه انگلستان میباشد ."}
{"book": "adl0960", "page": 24, "text": "جنگ نامه\n(۱۷)\n\nهمی برد آنجا بسی پیش و کم\nدل خالی از راحت و پر زغم\nز بند ظفر می نمودن رها\nکه هر جای خوا هد به پویددراء\nپسر بردن ایل کو نه روز و شبان\nکنون باز بشنو زنو داستان\n\nمصالحت کردن لات به مراه شاه شجاع (۱) از برای گرفتن خوانین\nکابل و کوهستان وخروج کردن آنهاوجنگ کردن\n\nکنون بشنوای مردبا نام و ننگ\nکه چون است این گنبد آب رنگ\nبهر گردشی صد هزاران شگفت\nپدید آورد هر زمان از نهفت\nگهی گنج بخشد بشاهان شهر\nگهی رنج بخشد بمر دان دهر\nکه چون شاه شجاع شاه اورنگ گیر\nجهان شد بفرمان آن دلپذیر\nکنون ملك انجام از وی گرفت\nجهانی سر انجام ازوی گرفت\nشب و روز عمر ش بعیش و نیاز\nگذشت از نیاز جهان بی نیاز\nیکی روز آن لات باپاکدین (۲)\nبشد نزد آن شاه روشن جبین\nبمکر دید همراز ولب بر گشاد\nهمی گفت کای شاه بارای و داد\nنظیری بگویم کنون بی نظیر\nکه بر شاه عا لم شود دلپذیر\nکه گر تیغ خورشید ناید پدید\nکجا نور ماه میشود نا پدید\nز شیران اگر بیشه ناید تهی\nنبینند کس از پشه روی بهی\nکه تا نامداران کابل دیار\nنیفتد به بند تو ای شهریار\nز اندیشه خاطر مرا دور نیست\nازین خوب تر گفت دستور نیست\nچوشاه این سخن را ازو کرد گوش\nبگفتش که ای مرد بارای و هوش\n\n(۱) شاه شجاع الملك پسر تیمور شاه درانی سدوزائی است که دو مرتبه به پاد شاهی\nرسیده است. بار اول بین سال های (۱۲۱۸ و ۱۲۲٤) وبار دوم بین سال های (١٢٥٤\nو ١٢٥٨) سلطنت کرده است شاه شجاع بار دوم به كمك انگلیس ها به سلطنت رسید و در چهار\nسال سلطنت دوم او انگلیس ها افغانستان را اشغال کرده و اداره امور بیشتر در دست آنها بود.\n(۲) لات عبارت از سر ویلیم جی مگناتن ایلچی ووزیر مختار انگلیس است که در\nکابل در شیرپور اقامت داشت."}
{"book": "adl0960", "page": 25, "text": "(۱۸)\n\nبدو گفتی این گفته دلپسند در آرم سر سر کشان را به بند\nدرینجا بخواهم همه سر کشان وزان پس فگنم شان به بند گران\nبدل گفت زان بعد شاه دلیر کزین کرده بختم در آید بزیر\nاگر نا مداران ببیند افگنم سربخت خود در کمند افگنم\nمرا پادشاهی نماند قرار شود دین اسرا نیان آشکار\nگر از پرده بیرون شوم بیدرنگ شوم جنگ پیما بخیل فرنگ\nنه نیکو نماید بشاهان دهر که بر نيك خواهان شوم بد گمار\nمرا چند نان ونمك داده اند بتقریب سی سال پرورده اند(۱)\nچگونه من این کار برهم زنم نمكدان الفت چسان بشکنم\nهمان به که پنهان بنام آوران ازین گفته گویم سر داستان\nکه هر يك بلاو شند . . . . . .\nوزان بعد آن شاه . . . . . فرستاد نامه . . . . .\nبصد گونه خواهش بخورد و بخواب که سازد تهی خاطر . . . . .\nپس از دیدن نامه هر نامدار سوی شهر رفتند . . . . .\nچو میر مسجدی (۲) شیر پرخو دگر . . . . . . .\nعلی خان (۳) و محمد شاه خان (٤) بر فتند این تا . . . .\n\n(۱) میان دو دورۀ پادشاهی شاه شجاع بين ١٢٢٤ كه ختم دورۀ اول و ١٢٥٤ که آغاز\nدوره دوم سلطنت او میباشد سی سال سپری شد درین مدت پادشاه مخلوع و فراری از\nطرف انگلیس ها در لودیانه و سایر نقاط هند پرورش یافت .\n(۲) میر مسجدی خان معروف به کهستانی پهلوان و هیروی این جنگ نامه است نامبرده\nارده قاضی چاریکار بوده و در رهنمائی غازیان کوهستانی وتحريك آنها عليه فرنگی\nها سهم بارز و برجسته ئی داشت مزار او در دمقاضی زیار تگاه مردم است شرح حال مفصل\nاو در آخر جنگ نامه ملاحظه شود .\n(۳) درمیان روشناسان مجاهدین چندین نفر بودند که اسم (علی) در نام شان دیده\nمیشود مثل حاجی علیخان و ناصر علیخان احتمال دارد که مقصد از علیخان یکی ازین دو نفر\nیا کس دیگر باشد .\n(٤) محمد شاه خان معروف به ابا بکر خیل از سران معروف مجاهدین است در روز\nقتل مگناتن به معیت سردار محمد اکبرخان غازی حاضر بود ."}
{"book": "adl0960", "page": 26, "text": "جنگ نامه\n(۱۹)\nبماوی حافظ جی (۱) نيك نام\nپس از پرسش\nهريك\nکای نامدار بپرسیدند ازوی که ای کامگار\nآن شاه با آبرو ازین خواستن چیستش آرزو\nبنام آوردن را بشهر برآمد مرا در دل شهریار\nحافظ جی آنگاه سخن بنام آوران اندران انجمن\nشاه دلیر چیست مقصودش از کین و مهر\nخوب و زشت\nسازم سرشت\nدرین\nگردون سپهر بپیچید در پرده تا بنده مهر\nچو شد نور خور از جهان ناپدید صف آرای انجم صف اندر کشید\nبگردید حافظ جی میزبان پی طعمه شام نام آوران\nبیاورد بایستی هر چه بود نهادند و خوردند بر در و د\nپس از عذر مهمان مر آن نیکخواه بگردید آنگاه روان سوی شاه\nدران شب بشد جانب شهر یار اواز یدش آن شاه والا تبار\nببوسید آن لحظه شاه را زمین که ای باد چترخت بزیر نگین\nبزرگان ملک کوهستان دیار رسیدند در خدمت شهریار\nبماوای این بنده جا کرده اند بلطف توامید گاه کرده اند\nاگر امر باشد زشاه جهان که در خدمت آیند نام آوران\nچو بشنید شاه این سخن سر بسر بدو گفت کای مرد صاحب هنر\nتودانی که در کف مرا کام نیست ازین پادشاهی بجز نام نیست (۲)\nاگر نامداران درین بارگاه بیایند خورسند و دل نيك خواه\n\n(۱) حافظ جی میر حاجی پسر مرحوم میرواعظ از روحانیون بنام و معروف وقت بود.\n(۲) این فرد گوئی زبان حال شاه شجاع است واقعاً در دفعه دوم پادشاهی او جز نامی\nبیشتر نبود، زیرا اداره امور در دست مکناتن وزیر مختار ایلچی انگلیسی بود."}
{"book": "adl0960", "page": 27, "text": "( ۲۰ )\nبگیرند این قوم ناپاك دين سراسر بلان را هم از روی کین\nمراچاره منم : ترا گفتم این نکته.\nبباید زین پس درین بارگاه اگر چند من خوانم اى نيك خواه\nکنند هر یکی چاره کار خویش بکوشند در فکر بیمار خویش\nببینم که از دور دوران دون زاندوه وراحت چه آید برون\nچو حافظ جی این نکته از شاه شنفت بیامد بر نامداران بگفت\nبشفتند نام آوران زین سخن پریشان وحیران دران انجمن\nهمیگفت هر يك كه تدبیر چیست بدین خواب آشفته تعبیر چیست\nهمیگفت آن مجدی . ابا عبدالق (۱) که ای هوشمند\nچو بر شاه نباشد سر گیر و دار چرا تن به بیهوده سازیم خوار\nكز من بعد بر قوم نصرانیان بكوشيم في الجمله اندر زیان\nکه این اهل کفر است و ما اهل دین نبینیم شان دیگر الا به كين\nبمیر یم یا کشته سازیم شان بخون غم آغشته سازیم شان\nبجز این سخن هیچ دیگر مباد ستا نیم سر با رو دسر بباد\nعلی خان محمد شه هم زین سخن بگشتند شادان روان ز انجمن\nاول دوره شهر کابل زمین پس آنگه ببازار کابل زمین\nهمی سیر کرد و همی بشکر بد وزان پس بکهدا من (۲) آمد پدید\nپاستا لف (۳) آمد گذر گاه او همی سیر میکرد ماوای او\nپس آنگاه بیگرامش (٤) آمد گذار وزان جایگاه شد سری چهاریکار (ه)\nسرا پرده بر پای کرد ی بسی دران دشه ماوای کردی بسی\n(۱) عجالة هویت او معلوم نشد اگر چیزی بدست آمد در آخر کتاب داده خواهد شد.\n(۲) فلاله حاصل خیز و پر جمعیتی است در شمال كابل . (۳) صیفه ایست زیبا\nدر کوهدا من در شمال كابل (٤) بكرام ب ٦٠ كیلومتری شرق چاریکار افتاده . در زمانه های\nباستان به نام ( کاپیسی) قرن های متوالی پایتخت افغانستان دوره های کوشانی و بعدتر\nبوده . ٥) دهکده ایست بزرگی که حیثیت شهر کوچکی پیدا کرده و پر جمعیت ترین نقطه\nکوهستان و کوهدامن است ."}
{"book": "adl0960", "page": 28, "text": "(۲۱)\nروان چند روزش در آنجا گذشت خرامید هر لحظه در کوه ودشت\nپس آنگه بپروان (۱) با گلبهار ۲) ... آن بداندیش کافر گذار\nکرانه کرانه به پهلوی آب سوی پهلوان کوه (۳) کردی شتاب\nدمی نیز بالای آن کوه نشست وزان پس هم از آب پهلو گذشت\nبصد رنك تزویر با همرهان سوی خوجۀ ريگ کشتی روان (٤)\nهمی گشت کردی دران اندکی تخیر ازان بو العجب شد یکی\nچگویم که چونست آن بوالعجب نداند کسی هیچ او را سبب\nیکی کوه سرسوی چرخ فلك که پیداش کرده خدا وند يك\nهيا قلش بود سینه پهلو باند نسیمش خوش وخرم و دلپسند\nزسر تا بپا ريگ خشخاش رنگ نه الوان آن سنگ ماند بسنگ\nمدخل دران کوه سرتا بپاست عمیقش نداند کسی در کجاست\nچو در عرض آن موضع پرانکار رسد تیر پیکان مردان کار\nبعینه بود رنگ شکر ترین کند چشم بیننده اش آفرین\nیکی غار (٥) پایان کوه اندر است نداند کسی تا کجایش سر است\nچو بر سر مر آن بوالعجب را بدید سراانگشت حیرت بدندان گزید\nبدینگونه هرجا که میرفت آن زسردار آن ملك جستى نشان\nروان سوی او میشدی رهنمون بفن و فریب و بمکر و فسون\nبصد چاپلوسی و هر گونه رنگ رساندیش پیغام شاه فرنگ\n(۱) پروان در مدخل درۀ سالنگ در دامنه های جنو بی هندوکش افتاده. اسكندريه\nپای هندوکش در انجا بنا یافت حالا به نام جبل السراج بیشتر شهرت دارد .\n(۲) در نقطه تقاطع رود خانه پنجشیر وشقل افتاده یکی از تفریح گاهای سمت شمالی\nاست و در مجاورت آن دز شیخان خیل گلبهارخانه نساجی بناشده است .\n(۳) پهلوان کوه در سه کیلو متری شرق خرابه های بگرام افتاده (٤) ریگ روان\nدر مقابل بگرام آنطرف رود خانه در حوالی قریه صدق آباد کهستان واقع شده است.\n(٥) در نزدیکی ریگ روان زیارتی هم موجود است و در انجا غاری هم است که\nمحتملا در عصر بودائی چله خانه راهبین بود : و در داستان های فوکلوری نقل میکنند\nکه صدای دهل وشیهه اسب ها از انجا شنیده میشود ."}
{"book": "adl0960", "page": 30, "text": "(۲۳)\nجنگ ....\n\nسوی خوست * هم اشکمش * تاختند \nهمه کوه وصحرایش اندر نظر \nوزان پس بیغلان * شدند ره نورد\nچو در ملك بغلان فرود آمدند \nفراخی دران ملك دیدند بسی\nوزانجا بقندز(۱) کشادند گام\nملاقات اوچون بشد حاصلش\nبصد گونه افسون زبان بر گشاد \nوزا يينز میر از سر راستی \nنوازید چندان که خرسند شد \nروان جشن عالی بپا ساختند \nبگردید اطراف اقلیم او\nهمه بود نیها که بودند رو \nهمه از خوی و لفظ و آداب آن \nهر انچیز کاندر نظر مینمود \nچو مقصود حاصل شدش زان دیار \nبشد جانب میر گفت ای گزید \nبدو گفت میرش که فرمان تر است \nبفرمود تا بار بستند همه\nوداع کردند آنگاه بهمدیگر آه\nازان راه که آمد شدش از نخست\n\nوزانجا بنهرین * بپرداختند\nبياورد آن مرد صاحب هنر\nزکوه شتر غاط برخواست گرد\nپس از مایه در فکر سود آمدند\n. . . آرای با هر کسی\nکه تا نزد میرش شود شاد کام\nز خود نرم چون موم کردی دلش\nز شاه فرنگش پیامی بداد\nکشیده دلش از چۀ کاستی\nدلش با وك مهر پیوند شد\nدر ان چند روزی بپرداختند\nتهی خاطر از هیبت و بیم او\nبا از کم و بیش و زشت و نکو\nکه بودی از ان مردم آئین بدان\nبیاوردش اندر قلم چهره زود\nبند پیر باز آمدن بت بار\nسوی باز رفتن دلم وا کشید\nکنون هر چه خواهی همه آنتر است\nبمرکب روان بر نشستند همه\nسوی شهر کابل بپویند راه\nسوی . . ن آن لحظه پا کرد چست\n\n(*)خوست و اشکمش و نهرین وبغلان نقاط معروفی است در ولایت قطغن .\n(۱) قندوز محلی است معروف در غرب خان آباد ودر مآخذ قدیمی تر به نام کهندژ\nشهرت دارد ."}
{"book": "adl0960", "page": 31, "text": "(٢٤)\n\nبها نیگونه بگذشت از نو بهار بسر حد پنجشیرش آمد گذار\nگرفتند منزل در ان جای باز بدل کرد اندیشه های دراز\nهمین گفت کاین مردم پنجشیر بخون ریختن همچو شیرند دلیر\nمبا دا که بر ما زیا نی رسد که برخلق ازین داستانی رسید\nاگر از ره دیگر آرم گذار که نا دیده ماند مرا این دیار\nتبا شد عران امدن فائده تهید ست مانم ازین مانده\nبباید کنون قاصد تیزگام که بر شاه برنس رساند پیام\nفرستند کسرا که نبودش بیم ازین ملك ما را برآرد سلیم\nکه چوندا کتر گفت اینداستان شنیدند آنمردم کاروان\nیکی قاصد تیز رو همچو باد سوی شهر کابل قدم برگشاد\nبیامد بنزديك شاه دلیر سرش را زگفتار او کرد سیر\nچوشاه این سخن را ازو برشنید دران انجمن هر طرف بنگرید\nچنین گفت کای مردم هوشیار که باشد؟ درین شهر زیبای کار\nکه در ملك پنجشیر رو آورد روان داکثر را فروآورد\nیلی گفت کسرا نباشد مجال بجزمی میر بابای * صاحب کمال\nز اولاد میرسیف الدین ولی سید هست و هم اصل و نسلش جلی\nکه آن مردمان خود مریدند ورا چوجان در بدن پروریدند ورا\nز فرمان او می نتا بند سر همه زیر فرمان او سر بسر\nچوشه این سخن را از و کردگوش طلب کرد يك مرد با رای و هوش\nبدو گفت کای عاقل هوشیار برو جا نب میر * والا تبار\nبگویش که ای عارف کاردان* ترا در سلوك حقیقت مکان\nچه باشد اگر سر برافرازیم ز لطف کرا نمایه نوازیم\nشوی سوی پنجشیر تشریف گر که آنجا بود منتظر داکتر\n\n(*) میربابا ، عارف کاردان ومیر همه القاب و صفاتی است که برای حافظ جی\nمیرحاجی پسر مرحوم میرواعظ یکی از روحانیون معروف وقت داده شده است ."}
{"book": "adl0960", "page": 32, "text": "جنگنامه (۳۰)\nبدر آری او را از آن جا بگاه بكير ان مر ا بر فبر ازی کلاه\nچنین گفت آن شاه نيك اختر ان بشد جانب مير قاصد روان\nبدو گفت پیغام شاه هر چه بود بگفت كه فرمان برا ريم زود\nوز آنجا کمر بست آن نیکبخت بخیل مریدان کشیدند رخت\nبهر جا که میشد گذر گاه او ببوسید مردم کف پای او\nچنان تا رسیدند در پنجشیر وز ان پس دل دا کثر شد دلیر\nنفرستاد کس را بنز د يك او که برخوف کردددلش زان گروه\nبرفتند آن مردم دلپذیر بیاوردند او رابنز ديك مير\nملاقات همد یگر ان کردند زحال گذشته بیان کردنا\nوز آنجا سوی شهر کابل خرام بکردند و در ره نهادند گام\nز بد كينة چرخ زنگار تن تب آمد مر آن میر را در بدن\nمریض فزون گشت و تن دردناك ز ... حرارت زبان گشته چاك\nد واهر چه دادی بدو داکتر بجان حزینش شد کار گر -\nبدو مغز بادام خشکی نبود زاسکنجبین روی گیر می فزود\nبلی چارة مر گ چون خطاست چه یارا ی تأثیر اندر دواسـت\nچو استا لف آمد بماوای خویش بخیل و درو منزل و جای خویش\nمریض بهر دم فزونتر شدی دل از درد ضعفش زبونتر شدی\nکنون چند روزی بدینگونه بود رخ آفتابش به زردی امود\nبذكر الا الله زبان برگشاد بفرمان حق آنزمان جان بداد\nبرآمد چو آنجان شیرین زتن فغان خاست از مر دم انجمن\nهمی هر یکی میخرا شید روی همینکد روی و همیکند موی\nپس آنگاه مراو را ببردند بخاك چو آن پاكدين را چپر د ند بخاك\nازین دهر پر فتنه وبـد نظام بدار البقا شد روان شاد کام\nجنگنامه ٥٠٠ جلد سيدامان الله م معروف احمدعلی جعفری پوار :۱۳۳۰"}
{"book": "adl0960", "page": 33, "text": "(٢٦)\n\nجهان را ساس نیست راه وفا چه حاصل ترا زو کشیدن جفا\nکه با هیچکس پایدارى نکرد بجز رسم بى اعتبارى نکرد\nغلامى چه باشد سرای سپنج بیابان غم باشد و کوه رنج\nکه چون دا کتر شهر کابل رسید توابع کمان رفت شه را بدید\nدل پرنس ازوى دران روز کار بشد تازه و تر چو خرم بهار\nهمه روز با هم ملاقات بود سخنها ز هر جا بیان میشد و د\nچو شد تیغ سلطان شب تیزتر روان از تن روز برید سر\nسراپای خورشید بسته کنون فگندند در چاه مغرب نگون\nچو سیاره ها لشکر افراختند سراپرده شب بپا ساختند\nسیاهى در انوقت ز یبنده شد سپیدی بهر جا گر یز نده شد\nدر اشب بهم بر سر دا کتر نشستند پنهان ز راز کتر\nبد و گفت هر چیز بشنیده بود هم از دیدنیها که او دیده بود\nهمان نیز هر چیز مکتوب داشت بیاورد و در پیش پرنس گذاشت\nچوپرنس همه کار دیدی بکام بگفتی که این ملک ماراست نام\n\nمجلس آراستن امیر دوست محمد خان و آمدن قاصد بخارا\n\nو پادشاه ایران\n\nکنون بشنو ای مرد دانا وزیر که چون است هنگامه دارو گیر\nمباش از جفای جهان نا امید بود عاقبت از سیاهی سپید\nبود نامۀ ما سیه نامهء ان سپیدی دهد ابر الطاف آن\nچو باز سپیده سحر در رسید بچنگل دل زاغ شب بر درید\nبکافور بردی فلك احتیاج فگندی زیا مشك چین را رواج\nدر خشنده شد چهرۀ آفتاب صفا یش گرفته رخ کوه و آب\nپس آنگاه سپهدار والا تبار سرسر کشان شاه کابل دیار\nچو بنشست بر تخت شاهنشهی بسر بر نهاد کلاه مهی"}
{"book": "adl0960", "page": 34, "text": "جنگ نامه (۲۷)\n\nبدورش نشستند شهزادگان كبردن اما به کانان آزادگان\nدگر از بزرگان آن بارگاه که بودند دائم دران بارگاه\nبرفتند بر شاه گردن فراز ستادند و بردند پیش نیاز\nزنسل اچک عبدالله خان (۱) دلیر زاقوام بارک سکندر (۲) چوشیر\nزلوگر امین الله (۳) با مدار دگرخان شیرین خان (٤) زکابل دیار\nچوشاغاسی خان کل (٥) چونايب (٦) چومستوفی (۷) آن مردصاحب...\nدیگر . . . . . . . . خان پدر در پدر نیکوئی نشان\nدگر نیز اینگونه نام آوران همه مرغ زیرک بدام آوران\nبفرمود تا جمله بنشستنـا روان جشن نیکو بهم بستنا\nوزان نامداران نيکو سرشت شد انجمن همچو باغ بهشت\nرسیدند پس مطربان خوشنواز سر راز دیرینه کردند بـاز\n\n(۱) عبدالله خان اچکزائی یکی ازسران برجسته مجاهدین ملی است که قیام ملی\n۲ نوامبر ۱۸٤۱ در خانه او طرحریزی شد وبعدازقتل برنس از ۳ تا ۱۱ نوامبر ۱۸٤۱\n(از ۱۷ تا ۲۵ رمضان ۱۲۵۷) قيادت نظامي غازیان در میدان شيرپور عليه انگلیس ها\nبه عهده او بود تا اینکه در ۲۷ رمضان سال مذکور در ميدان شيرپور زخمی شد ودرنتيجه\nبشهادت رسید. مزاراو درپشته ئی در حوالی ریش خور میباشد.\n(۲) سکندرخان يك نفر از علم برداران قيام ملي است که بامجاهدين صميمانه همكاري\nداشت واصلا بامیزائی بود.\n(۳) امین الله خان لوگری مردصاحب تمیزدانی بود که در عصر شاه شجاع بمقام وزارت\nهم رسیده بود . نامبرده در قیام ملی ودر سائر عملیات علیه انگلیس ها سهم زیاد دارد .\nازنظر همكاری پاشاه شجاع و ولاداو بعضی اتهامات به او وارد کرده اند ولی بحیث يك\nمرد مستشعر بصفاء وخيرملی اقدامات او عموماً خير انديشانه ووطن پرستانه بوده .\n(٤) خان شيرين خان از خوانین قزلباش چنداول بود .\n(٥) احتمال دارد که این شاغاسی خان کل عبارت از گل محمدخان باشد زیرا بدین\nنام در جمعیت رؤسای مجاهدین يكنفر نام برده شده است (صفحهٔ ۱۵۰ نوای معارك )\n(٦) این نایب که اصل نام او در متن پاره شده است شاید نایب ملا مومن خان غلزائی باشد\nزیرا بدین نام ونشان نایبی در قطار مجاهدین ملی وجود داشت (صفحهٔ ۱۵۰ نوی معارك).\n(۷) به صفت مستوفی دو نفر در عهد امیر دوست محمدخان شهرت داشتند مرزا عبدالرزاق\nوميرزا عبدالسميع ."}
{"book": "adl0960", "page": 35, "text": "(۲۸)\n\nهمیگفت قانون که دور ان ز من زهن شد روان روح آدم بتن\nکمانچه ز کشمیر گفتی نشان که یعقوب چون جمله اند موهیان\nزبان چنگ بکشاده چون بلبلی که باباد گل میکند غلغلی\nطپانچه ز دی بر رخ دف دژم که تا بر کشد ناله زیر و بم\nچو برپا شد آئین بازو سرود از آن خاطر هوشمند ان کشود\nبشد . . . . زبشنیدنی هوا خواه دل شد سوی خوردنی\nروان حاجبان خوان کشادند پیش بنزد همه خوان نهادند بیش\nزهر گونه نعمت عیان داشتند نهادند و خوردند و برداشتند\nپس از وی بزرگان روشن روان زهر گونه تزویر کردند بیان\nکه کردند از ملک ها ماجرا که چون و چنین است شان رسم و راه\nکه از علم و آداب گفته سخن ... زهر باب گفته سخن\nدر انوقت هنگام گفت و گذار یکی قاصد آمد زشاه بخارا (۱)\nبفرمود شاه تا که گیرند درون یکی حاجب او را بشد رهنمون\nچو در بارگاه آمد آن ره نورد سر و روی از رنج ره بر ز گرد\nفرو برد سر تا زمین بوسه داد دعا ئیکه شایان بدش کر دبار\nبشدنیز تر جناب شهریار بدو داد مکتوب شاه بخار\nچو بگرفت نامه درو بنگرید نوشته بدینسان بد او را پدید\nبنام خدای جهان آفرین که او هست پیوسته جان آفرین\nجهان را سراسر گواهی بدو ثنا خوانی مرغ و ماهی بدو\nوزان با تو ای شاه با عز و جاه کلاهت بود چرخ گردنده سا\nغلامت بود مشتری با قمر ترا باد هر روز فیروز تر\nشنیدم که سوی تو با ریبورنگ رسیده است قاصد زشاه فرنگ\nو یا خود چنین آرزو داشتی که با او بدو بی درآشتی\nمبادا یکی فتنه بر پا کند در آن ملک فیروز ما وا کند\n\n(۱) مقصد از (شاه بخارا امیر نصر الله امیر بخارا میباشد ."}
{"book": "adl0960", "page": 36, "text": "(۲۹)\n\nجنگ نامه\nتو دانی که آن مردم بد سرشت بجز تخم هندو نخوا عند کشت\nنماند درین ملك ناموس و ننگ شود تا ز ه آئین شا ه فرنگ\nازین فتنه هشیا ر کر دم ترا نصیحت پد ر وا ر کر دم تر ا\nا گر چند شاهان پیشینه ها کشا دند با هم در کینه ها\nولیکن در املاک ایر ان و تو ر نماند ند بیگا نه گر دد ظهو ر\nسپا سم بپز د ان داد آ فر ین نه خشم است ما را نه رزم و نه کین\nبد دو ستی آشکا را کنیم بهم ر اه ور سم مدا را کنیم\nببا شیم اندر کم یکد گر بکریم در ما تم یکد گر\nاگر شاد باشیم شادان بهم لب غنچه سا شهد و خندان بهم\nاگر لشکر و گنج آید بکار زمن با تو از تو بمن باد یار\nبدین قول مائیم ثا بت قدم تو دانی دگر چاره بیش و کم\nچو این نامه آمدم بیابان رسید دگر قاصد از ملک ایرا ن رسید\nکه آشاه عباس (۱) خود نام داشت همه ملک ایران بفر جام داشت\nیکی صاحب آورد او را به پیش بد و انجمن داشتند چشم خویش\nبیامد بخدمت ببو سید خاك بشاه خیر جو بنده از ذات پاك\nپس آنکه بیامد چبودر پیشگاه بر آورد نامه چو خورشید و ماه\nچو نگرفت شاه آنزمان نامه را ساز هفتگ همه را\nبود دروی بدینسان نوشت خطش از رکه مهر بودی سرشت\nسر نامه خا لق کن فکان کشا ینده روزی انس و جان\nفروزنده چهره مهر و ماه که پوینده کر دش بچرخ سما\n\n(۱) طوریکه واضح است شاه عباس نام درین وقت شاه ایران نبوده زیرا معاصر\nاعلیحضرت امیر دوست محمد خان ، محمد شاه قاجار و بعد ناصر الدین شاه در ایران به\nسلطنت رسیده اند و میان اعلیحضرت امیر دوست محمد خان پاد شاه افغا نستان و اعلیحضرت\nناصر الدین شاه، شاهنشاه ایران مکاتبه هم بعمل آمده است، بعد از فوت سردار یار محمد خان\nوالی هرات و جانشین شدن پسر ش سعید محمد خان در آنجا و آمدن سردار کهندل خان از\nقندهار برای گرفتن هرات از عباس قلی نامی اسم برده شده که به بسام خان ایلخانی\nوهفتصد سوار مامور مقابله با سر داران افغانی شده بود."}
{"book": "adl0960", "page": 37, "text": "(۳۰)\nدگر باد سوی توای نامور توئی زینت آرای تاج و کمر\nسزاوار هر گونه تخت شهی همه وقت یادت   بان \nچه پیش آمدت ای شه نام و ننگ شدی اتفاقی . بشاه فرنگ\nکه او کان ریك است با دیو بلج بازی آموخته همچو دیو\nنباشد بـا ينحا فقد كار تو که از دست او باشد آزارتو\nشود نیز بی پرده کابل زمین زدست خسیان نا باك دين\nاگر گنج و لشکر بكار آیدت ازين ملك ايران نیاز آیدت\nکه دائم بهم بر پنا هیده ایم زدشمن هراسی اگر دیده ایم\nبزرگان ایران و کا بل بهم کشیدند ازيك سرا پر ده دم\nبیاری هم دیگران بكا نيست كجا دفع بر زهرتر يا ك نيست\nنگاه کن که چون بود ماهان ما چه کردند پیشینه شاهان ما\nکه چون رسم یاری بهم برده اند بسری رنج و تیمارهم خورده اند\nزایران و کابل جدائی نبود به بیگـانگان اشنائی نبود\nبا زیم با هم بهر کارزار چه حاجت که بیگانه آید بکار\nمرا زین سخن راستی پیشه است تهی ازخیالات و اندیشه است\nازین بیش گفتار نبود بکام زتو اختیار است و از ما سلام\nچوشاه را و زین گفته آمد پسند بشد شادمان خاطر هوشمند\nبلی کاینچنین گفته باشددرست كه ايران وكا بل يك اند از نخست\nپس آنکه در آن نامه شهریار که آورده بودند زایران دیار\nدر آورد سالار کابل زمین روان مهر خود را شه پاك دين\nکه یعنی ایـاشــاه فيروز بخت سزایفده تاج و زیبای تخت\nدرین نامه هر چیز گردیدیاز نکو هست ما را بدین اعتقاد\nسرومال وجان از تو ابشده نیست مرامیچکس جز تو زیبنده نیست\nکنون نیستم عهده و پیمان بکس بجز تو که هستی مرا یا رو بس\nزهر گونه غم خاطرت شاد دار مدامم با الطاف خود یاد دار"}
{"book": "adl0960", "page": 38, "text": "(٣١)\n\nروان قاصد آن نامه بستر دجت\nهمان رقعه که آورده بود از نخست\nچو از مطلب خویشتن کام یافت\nروان جانب شاه ایران شتافت\nپس از چند روزی بنزديك او\nبشد داد مکتوب آن نامجو\nچو آن نامه را دید خورسند شد\nچو پسته لبش در شکر خند شد\nاز آن پس سپهدار کابل دیار\nبکعبه کرد روی رسول بخار\nبگفتا که رو جانب شهریار\nبگویش که ای شاه والا تبار\nنداریم باتو سر دار و گیر\nتو از ملك توران من از ملك ایر\nزە دور امید و اری خطاست\nسرا نجام کار از کجا تا کجاست\nنه از سود سازم ترا شادمان\nنه اندر زبان سازمت سرگران\nتو دانی و آن ملك ونيك و بدش\nمرا نیز این هر چه پیش آیدش\n... خاطر راز ماز هنر ليك وبد\nبپیمان خود باش ای باخرد\nنگهدار هر کس خداوند باد\nوزو خاطر جمله خورسند باد\nچوقاصدزشه این سخنها شنید\nحدیثی نیاورد دم در کشید\nز جا خاست شد سوی شهر بخار\nبره برد چندی زلیل و نهار\nوزان پس بنزديك شه در رسید\nدل پر تکلم ز گفت و شنید\nبپرسید از وشاه تورانیان\nکه بر گوچه آوردی اندربیان\nبشد پیش و بکشاد بند زبان\nبدو گفت آن گفته ها وزنهان\nچواین گفته بشنید شاه بخار\nبپیچید بر خویشتن همچو مار.\nبدل کینه بر بست و لب بر گشاد\nبگفتا که باد ای فلك هر چه باد\n\nمصلحت کردن امیر دوست محمدخان با امرای خویش و برای گرفت\nبرنس صلاح نادادن و رفتن برنس بفرنگ\n\nبود چرخ گردنده چون نیلوفر\nبهر دم نماید بر نك دگر\nشود گاهی دیوانه فرزانه وار\nکند گاهی فرزانه دیوانه کار\nیکی روز سالار کابل زمین\nنشستند با مردم همنشین"}
{"book": "adl0960", "page": 39, "text": "(۳۲)\n\nهمه مردمان صلاح پیشگان همه دور بین کار اندیشگان\nدگر نیز آن جمله شهزاد گان دل همچو گلبرگ دلشادگان\nبتابید رو شاه گفت ای سران مرا کرد این مصلحت سر گران\nنخواهم که این پیر تس فتنه باز رود زنده زین ملك فیروز باز\nبپیرم سرش چون سر گوسفند نه حاجت بتجهیز باشد نه بند\nچرا کابن فریبنده بدسرشت بدو نيك ما در قلم بر نوشت\nسر کار مارا همه یافته دلش سوی رفتن عنان تافته\nشود پر ده کبرماواژ گون درین ملك لشکر کند رهنمون\nنمانم رود زنده سوی فرنگ که بر جای ماند مرا نام و ننگ\nچه گوئید پاسخ چه دارید همه؟ چه دارند شایان این زمزمه؟\nنخستین بگفتاکبر نامدار که نیکوست این گفته ای شهریار\nاگر زنده این شوم بیرون شود جهان جمله چون موجۀ خون شود\nمرآنان که در عهد پرسی بدند بگرداب حرص و طمع حس بدند\nبدل گفت آن جمله بی مایگان تهی مغز از سر سبک پایگان\nاگر پرس اینجا بگردد خراب نباشد بمسامع در هیچ باب\nزرومال از و بیش موجود ماست که در بود او نیز بهبود ماست\nبود سرش در بند احسان کنیم بکوشیم تا دردش در مان کنیم\nهمه گفت ای خسرو داد گیر زمانه بفرمانت بسته کمر\nیکی رسم نیکو بشاهان دهر بماند ز پیشینه ها یادگار\nکه برقاصدان مرگ و زندان و بند ندیدند بر هیچ صورت پسند\nازین کرده بد نام گویند ترا سبك ای گران نام گویند ترا\nبگویند کزخاطر گنج و مال ورا کشت با حیله و قیل و قال\nبمانش شود سوی اقلیم خویش بفكر سر و کار و تعلیم خویش\nزيك تن جهان خالی و پر نشد که از يك صدف بحر پر در نشد\nز لشکر چر اباك داريم ما که جود ايزد پاك داريم ما"}
{"book": "adl0960", "page": 40, "text": "(۲۳)\nجنگ نامه\n\nخداوند با شد تو اب و همه\nچوشاه این سخن را ازیشان شنید\nبگفتا ز فرمان روشن روان\nبفر مود آن زیب تخت و کلاه\nبر فتند آ وردند او را کنون\nبگفتا چه فرمائی ای شهر یار\nبگفتا که روسوی شاه فرنگ\nزمانه بود ز یر فر مان تو\nنداریم از اتفاق تو عار\nمن از اهل اسلام و لشکر همه\nنمودین نصاری پد یر فته\nشتا بند این لشکر پاک دین\nبسی در کدامین مکان\nبپیچند لشکر بهمد یگرا\nکشند آب شیرین بسی تلخکام\nشب وروز یکجا نگنجد بسی\nپذ یری مگربد ین اسلام را\nوگر نه همه گفته بیهوده است\nمیاوردکروسم نیرنگ را\nچوبر این سخنهاشنیدی در شت\nبیاور د گفتن سخن بیش و کم\nزجا خاست پرشد بابخام کار\nکسا تیله باوی به پیمان ببند\n\nز هر نيك و هر بد نگهدار همه\nبیغد ه دلش را بیدا نو کشید\nنبا شم برون گرچه باشد زیان\nکه تا پرس آید در ین بارگاه\nدر آمد تواضع کنان سر نگون\nکه فرمان بجا آورم بنده وار\nبگویش که ای شاه با نام وننگ\nفلك چتر سا یه گر دان تو\nولی هست ما را دگر رسم و کار\nبدین آمیی اندر چاکرر همه\nعمید و نیک لشکر چنین گفته\nرخ خود بسوی تو الا به کین\nنزاعی فتنددر میان سران\nمدا را شود دور در ماجرا\nکشد میوه پخته کنا ری بخام\nمراین را چنان چاره سازد کسی\nکه یابی از آن گفته ها کام را\nد لم را نشاید بسوی تو بست\nچه سازی بیان صلح یا جنگ را\nبتیغ خمو شی ز بان را ببشت\nهمی گفت بر چشم پیچید ه دم\nکه تارخت بنددز کا بل د یار\nبنا بود او دل پریشان بد ند"}
{"book": "adl0960", "page": 41, "text": "(٣٤)\nبرفتند بيك پيك بد نبال او که گویند با وی سر حال او\nبگفتند هر يك که هشیار باش ازین خواب فی الجمله بیدار باش\nاگر صبح خواهی شدن عزم راه همین شام بر خیز و بر شو براه\nمدارا ازین بیش بیحاصلی است که تن دادن اندر بلاجا هلیست\nتر اشاه کابل بقصد سر است جهان بر سرت تیره و ابتر است\nهمیخوا هت سرت ببر د ز تن بما ند ترا آرزوی وطن\nبصد گو نه افسون و نیر نگ راز نگهداشتیه تو ازین کارباز\nدگر بودن اینجا تراسود نیست ازین فکر حلوا بجز د و د نیست\nچو بر قس مر این دا ستا نراشنید به تن گوش از بیم دل بر د رید\nبشد آنزمان فكرا نجام کار در آورد اسب و شتر زیر بار\nچو شد کار رفتن بر آراسته پی رخصت از جای برخاسته\nروان شد سوی شاه جهان برتن تفنگ چولپلو فراز رنگ میشد برنگ\nدل خویشتن کرده شیرین بمرگ بتن لرزه از باد چون بید برگ\nدگر لیتری(۱) نیز پاتنجر (۲) است چولیچ (۳) و تریول(٤) که کار آور است\nفریبند . هم بر سر فتنه باز که کرده است او این دو فتنه باز\nدگر نیز هم مول هم داکتر کشون کان علی مردپرخاشگر\nبدینگونه بسیار نا م آوران زالطاف شاه جمله کام آوران\nرسید ند یکسر همه پیش لات نها دند گردن بدان بی ثبات\nوزان پس بگفتند که ای سر کشان دلیری و مردی بهر يك نشان\nسپاه را سر انجام باید کنید نه خواب و نه آرام باید کنید\nزهند و ستان تا بشهر قنداب بهر جا که باشد سپاه دار جنگ\n\n(۱) لیتری به گمان غالب (راتری) است که معاون پاتنجر بود و در قلعه لغمانی چاریکار بدست\nمجاهدین کشته شد. (۲) پاتنجر به تاریخ ۵ نوامبر ۱٨٤۱ در اثر حمله غازیان کوهستانی\nدر چاریکارزخمی شد و بعد خود را بکابل رسانیده وقایم مقام مکناتن نماینده مختار انگلیس\nگردید. (۳) میجر لیچ مدتی بافتح جنگ پسر شاه شجاع در قندهار اقامت داشت (٤) یکنفر\nدیگر از صاحب منصبان انگلیس بود ."}
{"book": "adl0960", "page": 42, "text": "جنگ نامه\n(٣٥)\nسوار و پياده همه آتشین\nکه باشند چون مرغ آتش نشین\nتجمل نتوان کرد هر يك بكار\nکه لشکر کشم سوى كابل ديار\nچو این گفته از وى شنيدند بكوش\nز هر گوشه كردند هر يك خروش\nکه فرمانت اكنون بجا آوریم\nدرین جاى جمع سپاه آوریم\nبگفتند این وز جا خاستند\nانگشتند فكر سپاه خواستند\nفرستادن هر سه پیغام خويش\nکه تا جمع سازند سرانجام خویش\nپس از مدت آنكه پیغام رفت\nچو اين قصه از خاص تا عام رفت\nز هر شهر لشکر فراوان رسيد\nچگويم كه چون بود و چندان رسید\nجهان را سراسر سپاه در گرفت\nغبار زمین روی ماه در گرفت\nبفرمود لات آنکه دانای کار\nببیند که لشکر چها شد شمار\nنكو بيند آنگو نه سان سپاه\nچه با شد و چو آمد در دست پا\nهم از توپ و خمپاره و اشتران\nصلاح از چه باشد بكار سران\nشماره ده برداشت اندر شمار\nبیامد سپاه جنگجو صد هزار\nهم از توپ و خمپاره کو آتیند\nبشد جمع صد اژدهاى كشند\nهمه اشتران از سلاح پر زبار\nباعداد برداشت هشتاد هزار\nفراوان درو از بزو گاوميش\nهم از گوسفندان زاندازه بیش\nدر و دیده هر گونه طایفه\nدل خلق گردد ازو خايفه\nگروه نصارى همه سرخ روى\nفلك چشم و ميمون لب وزرد موى\nکلاهی بسر همچنو دیگ سياه\nتویی که دیگیست اندر هوا\nگروه دگر اندر وزاشپود\nزویش زاندان تراشیده بود\nدو پهلوى ريش كشان سوی رو\nسیه نیز چون موی او روى او\nبدینگونه هريك برانگیزد كبر\nبچشم خلايق بدى جلوه گر\nچواین بود فيها درویافته\nوزان پس سوی لات (۱) بشتافته\n(۱) لات قراريكه در صفحات قبل تذکر یافت عبارت از سر ويليم مكناتن وز یر ونماینده\nمختار انکليس است كه بعد از عقد معاهده سه جانبه با شاه شجاع ورنجیت سنک به معیت\nشاه شجاع از راه بلوچستان وقندهار عازم كابل گرديد ."}
{"book": "adl0960", "page": 43, "text": "(٣٦)\n\nکه چون لات دید اینهمه ساز جنگ بیامد روان سوی شاه فرنگ\nبگفتا که ای شاه با نام و ننگ شد آراسته ساز و انجام جنگ\nچو شاه این سخن را ازو بر شنید روان جانب شاه شجاع بنگرید\nکلاه شهی بر سر بنهادش - بــر مرصع کمر بستش اندر کمر\nزسر تا بپا - خلعت خسروی بپوشید بر وی ز بخت قوی\nز خود سی کرورش روان گنج داد بصندوقها بست و دل کرد شاد\nچوشد کار او جمله آراسته وداع کردند از جای بر خاسته\nروان طبل رحلت بنوا زند و شد زمین همچو سیماب لرزنده شد\nبجنبید لشکر چو دریای آب سپاهی چو ماهی درو در شتاب\nگرفته رخ دشت و دریا و کوه سراسر سپاه شبه نامجو\nز گیره سواران تازی نژاد روان ابر بر روی گردون فتاد\nبدیبکو نه آن شاه عالی نسب همیرا ند منزل بـســی روز و شب\nبنز ديك آمد چو از راه دور بدل کرد جا شاه را این سرور\nکه از خویشتن پیشتر قاصدان فرستیم بر سوی نام آوران\nروان نامه های فراوان نوشت در و خرمیهـا چـو بـاغ بهشت\nبدیشان بهر يك كه ای مهتران دل شادمان و خجسته روان\nشوید آگه از کار چرخ سپهر که گاهی بکین است و گاهی بمهر\nاگر چند ازین پیشتر بیو قــار پرا گنده بودیم در هـر ديـار\nکنون این زمان از کرم کریم تهی خاطرم گشته از خوف و بیم\nبا بخت و اقبال یا ر من است بسی گنج و زر در شمار منست\nفراوان همه لشکر بیکران ندارد کسی تاب شمشیر آن\nرسید یم ما خود برین گیرودار تصرف کنیم کابل و قندهار\nبباید که خدمت بجا آورید بد ین تخت و دولت پناه آورید\nکه نزديك گردیم با آن ولا شما نیز با هدایا ها قلا\nبجمعیت خویش آراسته بکند آو ران جمله پیرا سته"}
{"book": "adl0960", "page": 44, "text": "(۳۷)\nجنگ نامه\nزهر گؤشۀ جنگ بر پا کنید\nشود چون بداندیش دور از میان\nازان پس شما را کنم سرفراز\nهم از منصب جد و آبای خویش\nزمن عهد و پیمان که شد بر شما\nسر نامه ها مهر بنهاد شاه\nخرامنده گردید چون گرد باد\nچو در قندها رش رسیدی گدر\nسپارید آن رازهای نهان\nاز ان جای برگشت آن ره نورد\nچو در ملك کابل گرفتی قرار\nبشد آن زمان در کهستان زمین\nرسانید با هرسکی نامه ها\nولیکن نبود آگهی کس ازان\nکنون بین که هنگامه بر پا شود\nکه چون شاه شجاع خسروسرفراز\nپس از مدتی چند آن شهریار\nجهان تیره بر چشم بدخواه کنید\nنماند سخن آشکار و نهان\nکه بر مال وزرتان نماند نیاز\nبگیریدهر يك دو مقدار بیش\nنگردیم تا زنده باشیم ما\nپذیرفت قاصد در آمد براه\nسوی قندهار آن زمان رو نهاد\nشدی نام جوینده از نامور\nبهر کس که بود اندر انجا نشان\nدر آمد روان سوی کابل چو گرد\nسپارید نامه بهر نامدار\nبگردید با مردمان دلنشین\nنشان داد تدبیر هنگامه ها\nبجز آنکه مکتوب دادش نشان\nکه راز نهان آشکارا شود\nبره بود روز و شبان در از\nبیامد بسنز دیکی قندهار\nآگاهی یافتن کهندل خان و مهردل خان ورحیم دل خان از آمدن\nشاه شجاع (۱)\nکنون بشنو ای مرد فیروزبخت که چواست بر گشتن بخت و تخت\nسه سردار از نسل پاینده خان که بودند هريك هزبر جهان\n(۱) سرداران موصوف معروف به سرداران قندهاری میباشند و پسران سردار پاینده خان\nبودند، حین حرکت سپاه انگلیسی به معیت شاه شجاع بطرف قندهار سردار کهندل خان\nبا سه چهار هزار عسکر بطرف (كوژك) حرکت کرد ولی بعلت خیانت حاجی خان کاکری\nکاری پیش برده نتوانست."}
{"book": "adl0960", "page": 45, "text": "(۳۸)\nکهندل دگر مهر دل ر حمدل که در جنگ شان شیر بودی خجل\nســکونت بودند هـرسه در قندهار همیکردند عیش وطرب بیشمار\nچو آگـا هـی آندم بایشان رسید چه تدبیر لشکر فرا و ا ن رسید\nنو د شـا ه آ ن لشکر کینه ور خود آن شاه شجاع شـیر خاشگر\nچو ا یـن راشنیدند جنگ آوران جهان بر اند یش تنگ آور ان\nبکرد ند آن لحظه انجام جنـگ زقلعه بر ون آمد ند بید رنگ\nدر آن سوزوان شاه شجاع درر سید . . . دو لشکر بــر ابــر رسید\nصف آرای مـدان شدچون زیاد خس و خـا ك فــى ا لجمله . .\nبشدا بــر عقاب وتار يد میغ کدیعتی بد لیســان ببار دد تیــغ\nنخستین شجا ع خــر و نـا مد ار بیا راست لشکر یمین و یسـار\nکمینگاه میما نـی و قلب و جناح بـا ستـاد همچو ن كوه سيا ه\nوز ان سوی هم لشکر قند هـا ر بیار استند آن سـه تن نـا مد ار\nتو کو ئی یـكی کوه آ هن ستـا د ویا اژد هائی د هن بـر کشاد\nدل پر دلا ن کرد در کینه خو بجـا ی دگر مهـر شهـا د ر و\n. . . هیچکس سـل . . . نـر فت دل هر دو جانب پراز تاب وتفت\nکــه از جـا نب لشکر قند هـا ر سبك مغز كم عقل بی ا عتبـا ر\nیکی خان حاجی (۱)درا نام بود هم از حج وعمره بنـا بنده بو د\nبدو كباغد شه عيا ن گشته بود بدان وعده شـاد مـان گشته بود\nبیفگند کوس عسلم بـا گیر و ه سو ی لشکر شــاه نهـا دنـد رو\nبهمر ا هـی فــو جـــه بـیحساب بر فتند وموسیـدشه را برکـاب\nکهن دل چودید آنچنـان کار را جفا پیشـه کـا ر ستمکا ر را\nبغر د يد از لشکرش بد گمـا ن مبادا که بـاشند با این نشان\n\n(۱) خـن حـاحی یـا حـاجی خـان معروف بـه حـاجی خـان کـاکری چندین مرتبـه درواقعات جنگهای\nافغان وانگلیس بـه اعمـال خیانت کارانه مبادرت کرده ویکی ازخـانت های ا ورو گردانیدن\nاز سرداران قندهاری وهنکاری باشاه شجاع وسپاه انگلیس در قندها ر است"}
{"book": "adl0960", "page": 46, "text": "(۳۹)\nجنگ نامه\nبشاید رو جانب قندهار که خواهم همی کرد جنگ ...\nبه ... بر قند بالند را زهر گوشته بستند راه و را\nبدیگر نان روز برایشان رسید فلك تیغ هندی نمایان کشید\nکه سر از تن روز برد کنون کند دامن شام را غرق خون\nروان پیاده ها . پذیراقت شب نهان گشت زیر پر زاغ شب\nپاشای آن شب دران گیرو دار بیفتاد آوازه در قندهار\nکه اینك سپاه شه نامدار روان اندر آمد درون حصار\nبدینگونه آوازه بر دروغ ولی یافت برشاه دروغش فروغ\nچو این را شنیدند سران سپاه بگشت اززمان ست شان دست و پا\nگمان شد که مردم بشاه کرده رو دریغا گرفتند ما و از ما\nاز آن پس روان هر یلی اسپ خویش برین در کشیدند با سینه ریش\nبهمراه بعض حرم از خواص گرفتند از مال دنیا خلاص\nدگر نیز چندی ز ... گذار که بودند همرا. آن نامدار\nدر دیگر سوی ایدران دیار عیان بود در قلعهٔ قندهار\nاز آن در برون آمدند آن گروه سوی شهر ایران نهادند رو (۱)\nکه تا منزل خویش آنجا کنند در آن شهر چندی مدا را کنند\nندانیم کرد هر نا پایدار چه آید بدان مردم نامدار\nسخن مختصر بایدم زان سران دگر باز بشنو ز من داستان\nکه چون شاه زنگ روان گشته پیر سپیدی عیان گشتش از موی قیر\nبشد ترك خاور سر تخت عاج روان مردم زنگ را کرد باج\nبر آمد ز کوه خرو خاوری مجلی بشد چرخ نیلوفری\nبیامد بر شهریار آگهی که از دشمنان شهر گشته تهی\n\n(۱)عساکر برطانیه به معیت شاه شجاع در اثر خیانت حاجی خان کاکری موفق شدند\nبه تاریخ ۲۶ اپریل ۱۸۳۹ (۱۲۵۵هجری قمری) داخل قندهار شوند سرداران قندهاری\nشهر را گذاشته عازم گرشك شدند و از آنجا به فراه و هرات و بالاخیره به ایران عزیمت نمودند ."}
{"book": "adl0960", "page": 47, "text": "(١٠)\n\nدن شاه چو گلبرگ از آن برشکفت ابا نامداران بخندید و گفت\nبیائید که روسوی شهر آوریم یکی سیر در قندهار آوریم\nبشهر اندر آمد بنام آوران مبارک بدو گفت پیرو جوان\nدهل زن دهل زد بپخت شهی که بر شاه فیروز بادا بهی\nهمه مردم شهر کردند سلام بفرمان او شد بسی خاص و عام\nبشد سکه و خطبه بنام او پذیرفت آن ملك انجام او\nبمردم بسی لطف و احسان نمود که آن ملك را زیر فرمان نمود\nپایان رسانیدم این گفتگو دگرداستان بشنو ای نامجو\n\nآگاه شدن امیر دوست محمدخان از آمدن شاه شجاع (١)\n\nبگویم یکی داستانی کنون بیا ر بد بایدت از دیده خون\nکسی را که اقبال گردد تهی نماند در و رنگ و بوی بهی\nسخن گفتنش زازخواهی بود نه دل را بد و آشنائی بود\nندارد بیاری کسی یاورش کنندخاك غربت فلك بر سرش\nکه چون شاه شجاع خسرو نامدار مسخر شدش قلعه قندهار\nرسید آگهی سوی کابل زمین بر دوست محمد سپهدار کین\nکه شاها دلیر ا خرد پیشه ها بلاخر و او د را ندیشه ها\nمشو غافل از چرخ دولاب رنگ که لشکر رسید از دیار فرنگ\nبود شاه آن لشکر کینه کش همان شاه شجاع کین دیرینه کش\nرسیده است با لشکر بی شمار تصرف شدش قلعه قندهار\nترا فکر دانسته آمد به کار مبادا زمانه ببخشد مدار\n\n(١) شاه شجاع بتاریخ ٢٨ اپریل (مطابق ٢۴ صفر١٢٥٥ ه. ق) به كمك انگلیس ها در قندهار\nبر تخت شاهی نشست. يك دسته عساکر دیگر انگلیس باشهراده محمد تیمور بن شاه شجاع\nويك نفر صاحب منصب انگلیس موسوم به (سركاو وديد) ازراه پشاور و شير بنـای\nتجاوز را گذاشتند امیردوست محمدخان از دو طرف مورد تهدید قرار گرفت شهزاده\nمحمد اکبر خان را بطرف خيبر فرستاد وبه شهزاده غلام حيدر خان كه در غزنی بود امر\nآمادگی و تدارك جنگ داد."}
{"book": "adl0960", "page": 48, "text": "جنگنامه\n٤١\n\nچو این راشنید ازوی آن نامدار بشد غرق آن موجۀ بیکنا ر\nزمانی ز حیرت فرو برد سر مشوش بشد خاطر کینه ور\nوزان پس چو غنچه کشاده دو لب روان کرد وز جان یاقوت نب\nبگفتا که این ر د پنا ه من است چه باك ارچه شاه کینه خواه من است\nمنهم آورم جا نب کینه رو بیند یشم از تیغ بیدا دا و\nوزان پس سپهدار فیروز کار شۀ کا بل آن خسر و تا جدار\nیلی باغ در ملك کابل زمین بدی فی المثل همچو خلد بر ین\nکه خود گنج عالم (۱) ورا بود نام صراحی بدش غنچه ولا له جا م\nشده بلبلان مست آن با ده ها زبان در تر نم چو بگشا ده ها\nزهر گل درو گونه گونه شگفت که بخنده اش باغ فر دوس گفت\nفراوان درو آبهای روان که اندر تن سبزه بخشید جا ن\nمثمر درو نخلها بارور بدی در دهان همچو شهد و شکر\nزشفتا لو و سیب و انار و بهی دلو جا ن و تن یا فت بو ی بهی\nزسیبش صد آسیب در دل نشست ولی نار صفرای آن بر شکست\nز شفتالو هر کس دهان بر نهاد روان از لب یار میکرد یاد\nتر نجش چور خسا رۀ مهر شان شدی خلق عا لم بدو دل کشان\nبدینگونه آن باغ جنت سر شت بدی دلنشین همچو باغ بهشت\nازان غصه هاخاطرش تیره گشت در ان منز ل خوش هوا برنشست\nز بس کرد جا در دلش در دو داغ روان سیر کردی بهر سوی باغ\nنگشته تهی خا طرش از الم اگر چند مید ید د ر بیش و کم\n\n(۱) باغ (گنج عالم) به اسم عالم گنج تا ۳۰ سال قبل هم موجود وشهرت داشت وابنیۀ\nنجات امروز قسمت بزرگ باغ مذکور را اشغال کرده است درعصر مغل های بزرك در اینجا\nباغی بنام (جهان آرا) احداث شده بود. در مقابل این باغ ،باغ دیگر ی بود مو سوم به\nشهر آرا ورود خانه کابل از وسط هر دو با غ میگذ شت ."}
{"book": "adl0960", "page": 49, "text": "(٤٢)\n\nبلي نشۀ شادی و غم بسی سرایت کند پیش با هر کسی\nز بس شاه فیروز وا لا سر شت بساط غم و رنج در دل نهشت\nدر ان باغ بنشست با مهتران دگر نیز از جمع نام آوران\nهمه از خوانین کابل چنین ز کوهدامن و ز کوهستان زمین\nنشستند پیر و جوان باوران کسی فکر خود و کسی در از یان\nاز ان پس سپهدار والا نسب بگفتار چون غنچه بکشاد لب\nدر ان انجمن هر طرف بنگرید ز کس روی امیدواری ندید\nبگفتا که هان ای همه مهتران هژبر آزمايان نيك اختران\nروان شاه شجاع آمده بید رنگ بجنگ آزما ئی بخیل فرنگ\nکه تا ملك را زیر فرمان کند دلش هرچه خواهان شود آن کند\nشما نیز ایشان پذیرفته اید و را شاه عادل بدل گفته اید\nکه خواهد بما لطف و احسان نمود در شادمانی روان بر کشود\nولی این سخن با من آهسته دار عیانست در دیده و آشکار\nکه شاه را نه حکم است و فرماندهی نه اور است او رنگ شاهنشهی\nهمه حکم از صاحبان فرنگ وز ایشوا ساخت از بهر رنگ (۱)\nکه چون ملك گردد بفرمان شان نخواهد از شاه بماند نشان\nنه شاه است و نی شهر یاری بدو نه آئین فرمان گذاری بدو\nشود تازه آئین نصرانیان بدانسان که بد دین نصرانیان\nشود ضعف پیدا در اسلام و دین چه امید تان از جهان آفرین\nیقین د ا نم ای مردم هوشمند که این گفته ها نیست برتان پسند\nبگوئید در دل که این ژاژ خاست که اندو کلامش ده روی صفا ست\n\n(۱) امیر دوست محمد خان پرده از روی افکار باطنی انگلیس ها برداشته تا اهالی کابل و کوهدامن و کوهستان چگونگی همکاری انگلیس ها و شاه شجاع را شرح میدهد و واضح میسازد که انگلیس ها شاه شجاع را محض اله مداخله در امور داخلی افغانستان قرار داده و از شجاع جز اسمی نخواهد بود و تمام امور را خود فرنگی در دست خواهند گرفت و فرا رینکه عملاً مشاهده شد همه اختیارات در دست مگناتن بود ."}
{"book": "adl0960", "page": 50, "text": "(٤٣)\n\nجنگ نامه\n\nولیلی که چون رفت از دست کار دریغ و تأسف نیاید بکار\nسخن های من جمله باد آورید ز دیده در غم کشاد آورید\nنمازيد پس تیر بر جسته را نه بستى سفالین بشکسته را\nشود پر ده ملك کابل تباه نماند بکس رسم و سیرت بجا\nنه ننگ و نه ناموس ماند بکس شود لشکرش پایمال عسس\nنماند بکس اختیار و درست بماند فی الجمله بیمغز پوست\nپشیمانی آنگاه نیاید بکار چه سود از چنان گنج بسیار عار\nاگر از من اکنون بجوئید حال چه حاجت زبسیاری قیل وقال\nمرا جزرة مرگ تدبیر نیست (۱) که در طاقتم بند وز نجیر ایست\nازین مردم بدره بد نژاد نخواهد در شادمانی کشاد\nشما در چه کارید از صلح و جنگ چه سازید با مردمان فرنگ\nاگر خودره صلح پیش آورید قبول ستمها بخویش آورید\nمرا این زمان اگه باید نمود که تابر کنم فکر نابود وبود\nاگر جنگ جمله تمنا کنند جهان تیره بر چشم بدخواه کنند\nهمیدون بگوئید همه بیدرنگ که تا بر کنم فکر انجام جنگ\nنخستین بدل هر چه دارید پاس بگوئید بامن تهی از هر اس\nزصلح وزجنگ آنچه خواهان شود همان به که ایندم نمایان شود\nمبادا که چون مردم قندهار (۲) بمیدان گزاریدم از دست کار\n\n(۱) امیر دوست محمدخان در مقابل تهاجم انگلیس ها آماده بود تا از کشور خویش دفاع کند و هدایاتی به پسران خویش داده در جبهه شرق و غرب به اتخاذ تدابیر جنگی پرداخت ولی طوری که شاعر میگوید تامرگ استادگی نکرد و بهر ترتیبی بود اول به صفحات شمال و بعد به بخارا پناهنده شد و بعد از مراجعت از بخارا به انگلیس ها تسلیم گردید ولی پسر رشید او سردار محمد اکبر خان تلافی مافات را به بهترین وجهی نمود .\n(۲) مردم قندهار قراریکه در صفحات پیشتر ذکر نمودیم بیشتر در اثر خیانت حاجی خان کاکری عقب نشستند اهالی کابل و کوهدامن و کوهستان طوری که شاعر وصف میکند به شاه قانونی افغانستان امیر دوست محمد خان وفادار بودند و آمادگی های خویش را برای دفاع تخت و تاج و خاك كشور اظهار کردند ."}
{"book": "adl0960", "page": 51, "text": "(٤٤)\n\nچه دارید پاسخ جواب مرا؟ چه بینید راه صواب مرا؟\nازین هر دو خواهان تان هر چه باد همان به که امروز سازید یاد\nچو این گفته از شاه بپایان رسید بدان خلق هر گوشه بتفکر بد\nکه آیا سخن از که آید بگوش؟ که خواهد برآورد ازینها خروش؟\nفگندند آنجمله سر را به پیش بگرد هر یکی فکر تدبیر خویش\nگروهی بد و از سر راستی گبر و هی بقد میر ناخواستی\nبگفتند کای شاه فیروز بخت مبادت تهی افسر و تاج و تخت\nز تو سایه از سر ما کم مباد بر و شمشیر تو ما تم مباد\nبما زندگی بی تو زیبنده نیست سر از طوق فرمانت تابنده نیست\nبآتش اگر رو نهی همچو آب نمائیم همر اهت ای شاه شتاب\nرضای همه در رضای تو شاد برون کیست کز گفت شاه پانهاد؟\nاگر جنگ جوید دل شهریار بجز جنگ کس را مباد اختیار\nنه اندیشه با شد ز جنگ فرنگ بکو شیم از کوشش نام و ننگ\nبپیچیم با هم چو پیچند مار برآریم از جان بدخواه دمار\nاگر خواست فیروز فیروز گر شود دین و دنیا همه بهره ور\nهم از مردن و زیستن یاد نیست که باشد کزین هر دلی شاد نیست\nمیاور بدل هیچ ای شاه هراس که داریم دین و لمك هر دو پاس\nنخواهم بکست چون دیگران ولیكن نواز در که خودمر ان\nبدینسان سخنهای شیرین و نرم دل شاه کردند از خویش گرم\nچوشاه زین سخنها دلش گشت شاد روان چین غم از جبین بر کشاد\nسرش گیشه و جنگ را گفته نیز دلش گشته زان پس ملاق ستیز\nبانها همیگفت از راه تنگ که دیگر میارید اینجا درنگ\nروید هر یکی سوی ماوای خویش بسازید فلر مهیای خویش\nسلاح و سپاره را مهیا کنید از ان پس درین شهر... کشید\nببینیم کز دور چرخ سپهر ز شادی و غم تا چه آید بزیر"}
{"book": "adl0960", "page": 52, "text": "(٤٥)\nجنگ نامه\n\nچو فرمان رخصت ز شاه یافتند\nسوی منزل خویش بشتافتند\nبگشتند هر يك بفکر دگر\nیکی شاد بر شاه یکی کینه ور\nکنون بشنو این نکته ای هوشمند\nکه چون است چرخ فلك در گزند\nكزين پیش بر شاه هر كیان چود\nبدان افضل (۱) شیر فرموده بود\nکه ای پهلوان یل شیر گیر\nبچنگ تو شیران چو رو به اسیر\nکه رو جانب بامیان سوی باج\nاز آن خلق بر گیر رسم خراج\nهر آن نامه ور آن ولار فتنه بود\nخراج از همه خلق نگرفته بود\nبدینگونه هم اكبر (۲) نامدار\nیل شیر گیر فریدون شعار\nو را نیز آن شاه بفرموده بود\nکه ای از دهای نبرد آزمود\nبر وسوی لغمان (۳) بدنبال باج\nزجلال باد (٤) بستانی خراج\nدر آن اكبر شير فرخنده فال\nبدان ملك بودی به تحصیل مال\nخزاین كواز شهر میكرد جمع\nدر آن ملك رخشنده بودی چو شمع\nدگر نیز هم حیدر (٥) پهلوان\nکه بودی بدو فر شاهی نشان\nبفرموده بودش شه نامور\nکه ای تیز یغمای بیداد گر\nنگهدار غزنین ترا ساختم\nدر آن ملك بخت نوا انداختم\nبفرمان آن شاه نیكو شعار\nدر آن ملك بود حيدر نامدار\nهمه خلق در زیر فرمان او\nسر جمله در بند احسان او\nبفرمان آن شاه عالی نسب\nبهر شهر میکرد عیش و طرب\nکنون باز بشنو ز من داستان\nکه من خود در آن عصر بودم عیان\n\n(۱) سردار محمد افضل خان پسر امیر دوست محمد خان\n(۲) سردار محمد اکبر خان پسر رشید و مجاهد امیر دوست محمد خان\n(۳) لغمان از توابع جلال آباد و جزء ولایت مشرقی افغانستان است مرکز ان تیگری است قریه حاکم کلان اداره میشود\n(٤) جلال آباد مرکز ولایت مشرقی افغانستان میباشد .\n(٥) سردار محمد اکبر خان پسر رشید و مجاهد امیر دوست محمد خان."}
{"book": "adl0960", "page": 53, "text": "(٤٦)\nخروج کردن مردم کوهدامن و کوهستان زمین و رفتن آنها در سید آباد\nمکن بد که تا بد نیا ید به پیش\nمنه چاه بهر برادر براه\nچنین است فرما یشش ایزدی\nمکافات هرنيك و هر بد درست\nازین پیش ز آنشاه تاج و علم\nببعـض بکسـان و ببعـض بسـر\nطلب گار فرصت بدند از خواص\nدر آن باغ کان مصلحت یافتند\nبدل بستند هنگامه كينـه ها\nبگفتند کامروز فرصت بجاست\nبباید که آریم خدمت بجاء\nنخستین زملك کوهستان زمین (۱)\nزنسـل ابوبكر آن یار غار\nازو آن عبدالله شاد کام (۲)\nلبش چون مسیحا ببخشد حیات\nازو شد ثمر قند ما و ای قند\nازان پس زاولاد آن پاك دین\nدران شهرشان رفت عمری بسر\nروان چند از ان قوم نیکو سیر\nشود کشته عقرب خود از دست نیش\nکه خود را توان اندرو یافت جا\nكه بر نيك نيكست وبد را بدی\nکه از جو بکارنده گندم نرست\nروان با بزرگان رسیدی ستم\nاز آن کینه ور دل بدند کینه ور\nکه آیا کجا دست یا بد قصاص\nبمنزل که خویش بشتافتند\nبیاد آمد آن كین دیرینـه ها\nکه شاه با برما بدو کینه خواست\nسنا نیم هم کیفه از کینه خواه\nنـب در نـب آنهمه پاك دين\nکه پیغمبر اول و را گفته یـار\nکه احرار خوانند او را بنـام\nز بس بود ذاكر بذات وصفـات\nتهی همچو فر دوس گشت از گزند\nرسیدند چندی بلک بل زمین\nبدی خلق از لطف شان بهرور\nبملك کوهستان بكر دی گذز\n\n(۱) کهستان علاقه ایست در شمال کوهدامن در سواحل چپ مجراء مشترك آب ها ی\nشتل وغوربند و پنجشیر وسالنگ افتاده و مجموعاً هردو ناحیه کهستان و کو هدا من علاقه\nقدیم ( کاپیسا) را تشکیل میدهد.\n(۲) خواجه های کهستانی که میر مسجدی خان غازی هم ازان دودمان است خواجه\nعبیدالله احرار را جد خویش میشمارند و معتقدند که خواجه مذکور از سمرقند به کهستان مهاجرت\nکرده است و از احفاد او جمعی اینجا نامبرده شده اند ."}
{"book": "adl0960", "page": 54, "text": "(٤٧)\nجنگ نامه\n\nبسر بردند اوقات بسیار سال\nپس از چند زان قوم صاحب سریر\nازو ماند فرزند های گزید\nیکی خواجه خانجی یل جنگجو\nدیگر میر عالم ورا نام بود\nاز انها هم اولا د همچو شیر\nهم از نسل خانجی یل سر فراز\nیکی خواجه میرچید گر میر فقیر\nسپر دند جانرا بفر مان حق\nهمه نر شیران که گر دیم یاد\nز گلزار شان تازه گلهاشگفت\nکه امروز هريك در ين داوری\nز او لا د آن مير عالم بنام\nخرد پیشه وعا قل و هو شیا ر\nز هر جای لشکر بيا ر ا ستند\nبيار استند سازو ا نجا م جنگ\nگروهی بر شا هجا ع شاد ما ن\nبشد بعض این نامداران کار\nسلندر شه ديگر علی خان بدان\nچو نصرت امیر و ديگر لاله مير\nهم از احمدی خان وآن شیر شهر\nخودآن نامور ما ندر جای خویش\nچوایشان بکابل رسیدند چو گرد\nبشد شادمان شاه کابل زمین\nد گر باقیه نا مد ار ان چنین\n\nببخت گرانمایه و گنج و مال\nبشد نامور خو اجه شاه میر میر\nکه ايزد زو اقبال شان آفر يد\nکه در جنگ چون شیر میداشت خو\nسخی و خرد پیشه و گان جو د\nپدید آمد آنکا ه بر و ی سپهر\nپدیدآمد این نامداران بنا ز\nکه در چنگ شان اژدها بوداسير\nشد اند مست از جا م عرفا ن حق\nکه از روح شان خاطرم گشت شا د\nبگو یم كه هر يك نما ند نهفت\nبکو شندا ز را ه نا م آ ور ی\nبود عبدالخالق سزا و ار كام\nسلندر خصال و فریدون شعار\nپیء لشکر آ را ستن خواستند\nکه امروز کو شم همه بهرتنك\nگروهی بر شاه کا بل عصیان\nسو ی شهر کا بل بسر شهر يار\nکه دارند در قيك نا می نشان\nبودشا ه ملك هم در ین دارو گیر\nامیری برادرش آن نامدار\nنگهدار درملك وماوای خو یش\nچه خواهد شد از خرح پر نج درد\nبی خواند با هر یکی آفرین\nکه لشکر بيا را ستند با رکين"}
{"book": "adl0960", "page": 55, "text": "(٤٨)\n\nبهمراه آن خواجه های نخست بكردند همه عهد و پیمان درست\nکه ما نیم دایم بفرمان شان نه پیچیم سرراز احسان شان\nبیاید که تا یاور هم شویم دل شادمان خالی از غم شویم\nدل خواجه ها زین سخن گشت شاد سخن های شایسته کردند یاد\nوزان پس که لشکر بکردند جمع برافروخته روى هريك چو شمع\nمسلح همه نامداران به کین همه فکر یغمای کابل زمین\nتو این مردمان را درین جا گذار زمن داستان دگر گوشدار\nکه از نسل اعظم شاد کام زپوپل زئی قوم ابدال غلام\nخردمند ودانا بهر کار بود سرافراز دایم سپهدار بود\nهمی رنجش از شاه کابل زمین رسیده بد و داشت در سینه كين\nکه چون رفت در ان باغ علم پلاخ درخت غمش کینه آورد شاخ\nدران روز فرصت غنیمت شمرد که بر شاه کابل کند دست برد\nبهم پای جمع سواران خویش هم از قوم خدمت گذاران خویش\nکمربست در شب چو یغمالیان که از دیده خلق ماند نهان\nهمیراند روز وشب آن کامیاب که آمد گذارش بملك تكاب\nفرود آمد آنجا به تدبیر کار که برپاکند رونق گیر ودار\nسپهدار آن ملك بیداد بود سرافراز را نام شا داد بود\nبدو بست پیمان کین آوری خرد پیشه از راه دانشوری\nبگنج زرش دلر بودی زکف که تا گشت با در حرفش صدف\nبهم خواستند لشکر بیکران سوار و پیاده زافغانسیان\nکه چون کارلشکر سر انجام شد سپهدار جوینده نام شد\nیکی شاهزاده بلمغان زمین نبیر ه زتیمور شه پاك دين\nبرسم فقیران بداندر دیار بدو پشت داده رخ روزگار\nکه فرزند داؤد گفتند و را بگفتار چون گل شگفتند و را\nبدی نام يحيى به شهزاده نیز سرافراز و سالار وصاحب تمیز"}
{"book": "adl0960", "page": 56, "text": "(٤٩)\nجنگ نامه\n\nغلام از خرد خواست او را روان\nز افغان زمین سوی خویش آن زمان\nکه بی وی مرا کار بهبود نیست\nدرین قا روسر مایه ام سود نیست\nشود شهزا ده در ین کار پیش\nهمه خلق تابند بد و روی خویش\nپس از چند آن قا صد تیز گام\nبیا ور د ا و ر ا بنزد غلام\nغلامش زجا خاست بر وی نماز\nکه شاهی توما بنده ی سرفراز\nبدان خواستم مر ترا نزد خویش\nکنی تازه آئین شاهان پیش\nکه باشی بما جمله فرمان روا\nیلان زیر فرمان ت ای پاد شاه\nکمر بست باید کنون بهر کین\nکشم کینه از شاه کابل زمین\nچو شاهزاده این گفته از وی شنفت\nرخش چون گل نوبهاری شگفت\nدلش شادمان گشت و گفت آنزمان\nکه نیک است مر گفت نام آوران\nوز آن پس غلام سر افراخته\nمر آنشاه را نيك بنوا خسته\nزخود اسب و گنج وز رو مال داد\nتو گوئی بدو بخت و اقبال داد\nبهر اندرش خلعت خسروان\nکه خرسند شد شاه روشن روان\nوزان پس بفرمود لشکر کشند\nبدان بارگی کوه آزر کشند\nبزین بر نشست آنشه سر فراز\nدرخت کهن تازه گردید باز\nبر آورد چون کوس و کرنا نفیر\nکه یعنی شده مو سوم دار و گیر\nصدای دهل گوش گردون گرفت\nکه داد دل از گردش دون گرفت\nبجنبید لشکر چو جنبنده‌کوه\nتو گوئی زمین گشت از وی ستوه\nبفرمود آن خسرو پر زکین\nکه لشکر رود در کوهستان زمین\nنخسین به آن مردم نامدار\nچنین گفت آن شه پرخاش گر\nهمین کرد لشکر ز در پا گذر\nچودر کوه ساقی (۱)گرفتندمقام\nکه آنجا بدی جایگاه غلام\nو زین سوی خلق کوهستان دیار\nکه هستند در جنگ چون اژدها و\nجهان جوی آن عبد خالق دلیر\nبه پیکار جنگ آوران همچو شیر\n\n(۱)کوه ساقی رشته کوهائی است که در حاشیه جنوب شرقی بگرام افتاده است."}
{"book": "adl0960", "page": 57, "text": "(٥٠)\n\nکرم خان میر حاجی پهلوان سر افراز تیمورشاه و خواجه خان\nبگفتند با آن سران سپاه که ای باستانان فرق دشمن بپا\nدگر لشکر اینجا نیارد درنگ که برپاشده ساز و انجام جنگ\nبفرمان شان لشکر پرز کین روانه شدند از کوهستان زمین\nدل خواجه ها هر یکی همچو شیر به همراه نام آوران دلیر\nگذشتند با فوجی، بی حساب ز دریای آب همچو دریای آب\nروقا نیز یحیی شه شادکام کنون کوچ کرد از مکان غام\nسوی قلعه مسجدی خان شتاب بکرد آن سر افراز عالی جناب\nکه تا مردم از خویش سازد تمام بدوشاد گردد دل خاص و عام\nچو در قلعه مسجدی خان رسید (۱) سراپردهٔ خویش آنجا کشید\nشدی مسجدی خان به نزدیک او که ای شاه گردن کش نام جو\nبودمزد پای تو این ملک و جاه که برچرخم اکنون کشیدی کلاه\nور ا نیز شاه سرافراخته ز لطف گرا مایه بنواخته\nکرم خان هم لشکر بیکران رسیدی روان از کوهستانیان\nبهم هر دو لشکر بیامیختند می شاد کامی به هم ریختند\nبرفتند چون خواجه ها تا زه‌لب به نزدیک آن شاه عالی نسب\nبدو گفتند از راه نام آوری مبارک ترا باد این داوری\nترا بخت فرخنده باشد مدام تر اسرکشان بنده باشد مدام\nچوشهزاده بشنید این از سران بکردی تواضع بنام آوران\nبگفتار چون غنچه لب برگشاد سخنهای نیکو همی داد یاد\nکه ای باستان بخت و اقبال یار بفرمان تان گردش روزگار\nزهی فخرم اکنون که یار منید درین داوری غمگسار منید\nکه شاه بی دلیران پرخاش گر بود همچو شهباز پرکنده پر\n(۱) قلعهٔ میرمسجدی خان غازی بنام (قلعهٔ خواجه) مشهور است به فاصلهٔ تقریباً دوکیلو\nمتری شرق چاریکار واقع است ."}
{"book": "adl0960", "page": 58, "text": "(٥١)\tجنگ نامه\nاگر ایزد پاک یاری کند\tو گر بخت من پایداری کند\nرهد کار ما از نشیب وفراز\tنقرر شود پا به بخت باز\nمرا این زمان کینه از ژرتهی است\tنکس را ز کردار من آگهی است\nیلان نیز باشند که خاموش باد\tکه خان تهی زیر سر پوش باد\nچو در ملك کابل قرار آوریم\tبفرمان خود خلق شهر آوریم\nوزان پس ببینید احسان من\tکه تا جمله گردند شادان من\nچگویم که این جای گفتار نیست\tکه در دست موجود کردار نیست\nبلی کار نا کرده ناگفته به\tشود کرده خود بنگرد که و مه\nچو این گفته بشنیدند از شهریار\tهمه گفت ای خسرو رو زگار\nمیاور بدل هیچ این زمزمه\tکه ما ایم خدمت گذار ان همه\nاگر بخت بکشایدت دسترس\tتو دانی که احسان نمائی بکس\nز گفتار نام آوران شهریار\tبشد تازه ترچو خرم بهار\nبهر جا که بود مردم نامدار\tرسیدند برجانب شهر یار\nوزان پس بفرمود سالار جنگ\tکه ای شیر خویان چویای نهنگ\nبباید که لشکر بجنبد ز جا\tکه تا چند باشیم در این جایگاه\nبفرمان آن خسرو دادگر\tسرافراز سالار بیدادگر\nروان گشت آن لشکر بیکران\tبلرزید گوئی زمین و زمان\nدلیران ب زین برنشستند چوشیر\tز سم ستوران زمین گشته سیر\nهمی راندند آن سپاه گران\tچو در سیدآباد کردند مکان\nمکان اندران جایگاه ساختند\tبه تدبیر هر گوشه پرداختند\nتوای مرد دانای روشن روان\tدرین جا گذار این سپاه گران\nنشان از دگر داستان کو بمت\tمشام دل از مشك جان بو بمت\nپس از فکر تدبیر این گفتگو\tسوی جنگ غزنین بگردیم رو"}
{"book": "adl0960", "page": 59, "text": "(٥٢)\nداستان بر آمدن شاه شجاع از ملك قندهار ورفتن بر سر شهر كابل\nوجنگ كردن در غزنين\n\nکسی را که بختش بفرمان شود شب تار چون روز رخشان شو د\nاگر دست بنهد بدا مان خاك شود خاك در دست او زر پاك\nکه چون شاه شجاع خسرو تاجدار بدی مدت چند در قندهار\nهمه ملك انجام از و یافته چو کام آوران کام از و یافته\nبرخان حاجی بسی لطف كرد دلش را تهی كرد زاندو ه و درد\nفراوان بدو خلعت گنج داد فلك گفت اينك بدو رنج داد\nجهان دار دايم جهان جو بود نه در خوردن و را حتش خو بود\nبفرمود پس شاه گردن فراز كه تا چند باشيم در ين جا به ناز\nكشم لشكرا کنون بکابل زمين كه گردم در ان شهر فرمان گزين\nبلشكر بفر مو د آن شهر يار كه سازند آئين انجام کار\nبه تدبير اسباب گشتند سپاه مفر ق به آهنز سر تا بپا\nشه تا جور بعد ازین گفت وگو سوی لات برتافت آن لحظه رو\nكه ای شوخ سالار جنگی سوار خرد مند فرخنده دانای کار\nکرا بر گذاریم در قندهار كه باشد در ين ملك وی پایدار\nهمه وقت تا نهته داری كنند بهريك وبد ياری كنند\nبدو گفت لات ای جهان کدخدا تو ئی شاه بر بنده فرمان روا\nازین صاحبان بر که شاه گویدش ز لطف فرح بخش دلجويـد ش\nبگویم كه باشد در ين ملك او بهر وقت بيدار با شد نيكو\nازان پس بگفتا شه نيك نام که خود هیچ باشد اینجا مقام\nدر انجا چوبگذاشتند مرورا و زان پس بفرمود جمشید سپاه\nبغريد چون كوس بر پشت پيل بجنبید لشكر چو دریای نیل\nزگردشتوران دران روزگار نشد فرق ما بين ليل و نهار"}
{"book": "adl0960", "page": 60, "text": "(٥٣)\nجنگ نامه\nزسم ستوران زمین گشته ریش نهادی شتر مرهم از پای خویش\nزمین گشت پر نقش بدر و هلال ز بس ساخت اسب و شتر پای مال\nد لیران بجولان گری همچو باد چو سیا ره هر سو قدم بر کشاد\nهوا نیل گون شد ز گرد سپاه مکدر شده نور خورشید و ماه\nسهیل سبك باد پایان د گر روان گوش گردون ساخته است کر\nبدین زمزمه آن سر سروران روان گشت با آن سپاه گران\nهمی راند روز و شب آن شهریار دلش گرم تاراج کا بل دیار\nپس از چند سالار خیل و سپاه بدین شادمانی بسر برد راه\nبغزنین چو نزديك گردید شاه که آنجا بدی حیدر کینه خواه\nرسید آگهی سوی آن سرفراز که هان ای سپهدار با عز و ناز\nترا چرخ گردون کمین بنده باد ترا اختر بخت رخشنده باد\nهمیشه بجا بادت ناموس و ننگ که آمد سپاهی ز شاه فرنگ\nسپاه فراوان برون از شمار بود شاه شجاع اندران شهر یار\nجهان جوی از بهر کین آمده به یغمای کابل زمین آمده\nگرفته کنون قلعۀ قندهار به همرای این لشکر بی شمار\nنخستین درین شهر جنگ آورد جهان بر سر خویش به تنگ آورد\nچه فرمایی ای شاه فرمان روا چه سازیم تدبیر این ماجرا\nاگر سوی میدان سپاه بر کشیم سپاه در رخ کینه خواه بر کشیم\nنیاریم در جنگ میدانش تاب بود لشکر کینه خواه بی حساب\nهمان به که در قلعه جنگ آوریم بود روز چندی درنگ آوریم\nفرستیم قاصد بر شهر یار که تا لشکر آید ز کابل دیار\nازان پس بمیدانش جنگ آوریم جهان بر بد اندیش تنگ آوریم\nببینیم کین چرخ بیدادگر کرا رنج بخشد کرا گنج زر\nچو این گفته بشنید از ان کینه ور زدش موج خون آن زمان در جگر\nجنگنامه ـ بیدل ق"}
{"book": "adl0960", "page": 61, "text": "(٥٤)\n\nبگفتا که هر چیز خواهان شود\nستادیم ماهم بدان رسم وراه\nوزان بعد بر قاصدی تیز گام\nکه بر گوی ای شاه فیروز بخت\nاگر آب در دست داری منوش\nکه هنگام تفنگی بیا مد بیا\nازین بیش میخند رای در نگ\nچو قاصد سخن های او برشنید\nوزان بعد آن حیدر پهلوا ن\nکه تا برج وبارو فرو کوفتند\nبهر کنگره ساختند جای جنگ\nبکرد اد دروازه ها خا کریز\nیلان فکراسیاب خدا ساختند\nکه آن لشکر شاه شجاع در رسید\nفتادند برد و ر قلعه کنون\nشد آن بخت فیروز چون مشتری\nبدل گفت کا قبال پایان رسید\nولیکن که تا جان بلب نایدم\nچو از کینه عاجز شود شیر مست\n\nکه خورسندی نام داران شود\nببينيم فرمان فر مان روا\nفرستاد بر شاه کا بل پیام\nسزاوار وشاهنشه تاج و تخت\nاگر تیر در شصت داری مکوش\nبر آورد بایدت اکنون سیاه\nکه آمد جهان فراخی به تنگ\nچو صر صر سوی شهر کابل دوید\nبفر مود برخیل جنگ آوران\nدلیران بهر گوشه آ شو فتند\nمیان را به پرخاش بستند تنك\nسر کینه جویان شد. پر ستیز\nروان زنگ از تیغ بر داختند\nبه اطراف غزنی همه صف کشید\nفقط را میان کرد خلخال لوز\nمکین وارما بین انگشتری\nفلك تیغ بیداد عر یان کشید\nسر از کینه خواهی نیاسایدم\nهمان به که در خاك سازند نشست\n\nقاصد فرستادن شاه شجاع در قلعه غزنین نزد حیدر خان .\n\nوزان پس سپا هدار خیل فرنگ\nطلب کر د مر د سخن پیشه\nبدو گفت کای عاقل هو شیار\nبگویش که ای شیر پرخاشگر\nمدن رنجه تن را ز خود پروری\n\nشجاع یعنی آن شاه بی نام و ننگ\nجهان دیده و دور ا ندیشه\nبر و جانب حیدرنا مدار\nکلاه شهی با بدت ز یب سر\nمیندی کفران این داوری"}
{"book": "adl0960", "page": 62, "text": "(٥۰)\n\nجنگ نامه\n\nمشو عاصی از درگه شهریار مکن رحم بر خود مکن خوار و زار\nببندیش زین لشکر بیکران ازین نامداران کین آوران\nکه هر يك بپرویز امیرد آشنائد تو گوئی جهان را بدم در کشند\nبیا ومرا بوس تخت و کلاه کنم پایه تخت اندرسماء\nفراوان تر اسر فرازی دهم بهر خواهشت دلنوازی دهم\nتو سالار اشکر شوای نام جو شواز جمع کام آوران کام جو\nازین خواهشم بد گمانی مکن نه از ترس من با تو گویم سخن\nهمی رحمم آید که چون نوجوان شود کشته از دست نام آوران\nبیا و بکن رحم بر جان خویش زلاف جوانی مکن سینه ریش\nمرا گفتن اینجاد گر سود نیست ترا جز نفاق هیچ بهبود نیست\nپذیرنده آن گفته تا جو ر- بدل بست چون نقش کآدر حجر\nازان پس روان گشت آن هوشمند سوی قلعه با گفته دل پسند\nچو آمد بدیو از نزد حصار فغان کرد کای مردم نامدار\nرسولم زدرگاه شاه آمدم همین لحظه از پیش کاه آمدم\nپیام فرح بخش دارم بکام که گویم بدان خسرو نيك نام\nچو بشنیدند آن مردم هوشمند کشیدند و را بظار کمند\nببردند بر جانب کینه خواه بایستاد و آورد خدمت بجا\nبفرموده بنشست و بکشاد لب ببر بست پیوسته دست ادب\nهر انچیز کز شاه سخن در شتفت همان گونه بازش به سالار گفت\nچو سالار جنگ آوران کرد گوش بر آورد چون شیر جنگی خروش\nبگفاش که بر گردرو سوی شاه بگویش که ای شاه با عز و جاه\nمگو دیگر اینگونه از بیش و کم که خود را شماریدم اکنون عدم\nبجز جنگ نبود مرا گفتگو اگر چند تیغ آیدم در کلو\nمرا جان بدست کسی اندر است که او چون تو کس را نه فرمان بر است\nورا هر چه خواهان شود آن کند نه همچون تو کاری بفرمان کند"}
{"book": "adl0960", "page": 63, "text": "(٥٦)\nاگر عمر باشد مرا پاید ار چه باکم زجنگ توای شهریار\nاگر رشته عمر گردد گسست \nخوشم گر بمیرم بجنگت ازمان ازان به که در خانه همچون زنان\nازین گفتن اکنون تراسود نیست مرا جز ره جنگ بهبود نیست\nمیا و رازین گونه دیگر پیام زمن شاه را گفت باید سلام\nبدانست قاصد که با این سخن درخت مروت جدا شد ز بن\nزجاخاست شد جانب شهریار بدو گفت پیغام آن نامدار\nبه شاه گفت کانچیز بشنیده بود شه اش گفت گاه آتش و گاه دودود\nبفرمود بر نامداران جنگ که ای جنگجویان خیل فرنگ\nچو فردا کشد سر ز چرخ آفتاب براندازد از روی گیتی نقاب\nروان بر سر قلعه جنگ آورید نه شاید زمانی درنگ آورید\nبگیرید این شهر غزنین تمام نمانید زنده کس از خاص وعام\nبدست آورید حیدر نامدار فتد زنده در بندمن خوار و زار\nجگر بند سالار کابل چنین شود کنده از بن فتد در زمین\nبهندش فرستم برهنه سرا که گردد سرم خالی از ماجرا\nبدین قول گشتند همه استوار ببین چیست فرمایش کردگار\nپس از چند آن قاصد تیز گام رسانید برشاه کابل پیام\nهمه گفته ها با ز گفتی بدو سرشکش ز مژگان چکیدی برو\nشد از بهر فرزند آن کینه خواه رخش زرد چون مهره کاهربا\nهمان لحظه هم افضل از باميان بیامد به کردار شیر ژیان\nبه پیش بدورفت مالند یاد ببوسید دست شه آن نيك زاد\nدلش پر کدورت ازین رستخیز سرش رزم جوینده و پر ستیز\nدل شاه کابل بدوشاد گشت تو گوئی که از محنت آزاد گشت\nبشایدبروسوی رو شهریار که ای غافل از گردش روزگار\nبدو گفت کای افضل هوشمند سر تخت بادا بچرخ بلند"}
{"book": "adl0960", "page": 64, "text": "(٥٧)\nجنگ نامه\nندارد جز اندُهَت کس پشت من جدا نیست ناخن ز انگشت من\nچو عضوی بدرد آید اندر بدن شود زار و پژمرده انجام تن\nندارد کسی غم ز غم کیشی ام نبودی گرم خویش نندیشی ام\nبداند کسی لدت سوختن که بنهند در آتشش لخت تن\nولیکن ترا درد افزون تر است که حیدر ترا همدم و هم سر است\nحصاری به غزنین شده نامدار ز جنگ شجاع شاه بی اعتبار\nبود چشم در راهت آن نامجو نوچون خضر آب افگنش در گلو\nسپاه مضرهت گیر ازین جایگاه همه رزم دیده همه کینه خواه\nبرو سوی غزنین به هنگام جنگ نبرد آزما شو به خیل فرنگ\nسرت پر ز کین و دلت پر ز مهر توانی که دشمن در آری بزیر\nرها گردد حیدر ز اقبال تو بود آنکه فرخ فتدا فال تو\nچو بشنید این گفته آن پر ز کین فروریخت خون از مژه اندر زمین\nبگفتا اگر تیغ با رد چو آب و یا تیر در تن چو پر عقاب\nنه پیچم ز پیکار حیدر سرم فدا باد بر وی سر و افسرم\nدل شاه کابل چو گل برشگفت کز و کاین سخن های شایان شنفت\nبگفش که ایزدت نگهدار تو سر سر فرازان نگون سار تو\nبرو قدر انجام لشکر پذیر که با شد بجا فرصت دارو گیر\nوزان پس سپهدار فیروزگر بدان شد که لشکر بر آرد زشهر\nبرآورد بیرون ز جمع سپاه سواران جنگ آورو کینه خواه\nهمه غرق آهن زپا تا بسر همه جنگ جوینده چون شیر نر\nبرون کرد و بشمرد آن نامدار ز گردان و جنگ آوران شش هزار\nهمه جنگ دیده همه کینه خواه دل جمله خبر صدره ماجرا\nکه چون کیار لشکر شد آراسته جهان جوی از جای بر خاسته"}
{"book": "adl0960", "page": 65, "text": "(٥٨)\n\nبشد آنزمان جانب شهر یار بگفش كه ای شاه والا تبار\nبده رخصتم تا روم سوی جنگ چه آید ازین چرخ دولاب رنگ\nشهاش گفت رو ایزدت یارباد كفل باغ امیدت بیخار باد\nولیكن سپاه را سلهدار باش ببزم و برزم خود هوشیار باش\nكه نبود بیكار زمان اعتبار له فرق است مابین اغیار ویار\nزمانه دگر رسم و آئین گرفت كه عقل رساماند از وی شگفت\nوزان بعد آن حید ر نا مجو كمر بست و بنهاد بر راه رو\nچو فردا بموعود شاه آفتاب برآورد سر از گریبان آب\nسفا داد بر روی چرخ برین كه تا بنگرد ساز بیداد كین\nدلیران به پرخاش بستند كمر بفرمان آن خسرو كینه ور\nبغرید كرناو كوس هر طرف كه بردی دل بیدلان را ز كف\nبفرمود پس شاه گردن فراز كه ای نام داران باعزوناز\nچرا در تحمل بی افشر ده اید به تیر و تبر دست نا برده اید\nكنون سوی آغاز كیار .... ازین گفتگو روی ....\nزهر گوشه تیر باران كنید بدین قلعه ازتیر باران كنید\nچوفرمان پذیرفتند از شهریار دویدند از كینه سوی حصار\nبجنبید زهر گوشه لشكراز كین بلرزید گوئی زمان و زمین\nچو خمپاره و توپ آواز كرد سركین دیرینه را باز كرد\nفروریخت چون ژاله تیروتفنگ زانبوهی از ژاله میداشت ننگ\nببارید خمپاره باران غم بیاورد دودش به گردون علم\nز غریدن توپ و خمپاره ها دل چرخ گردون شد. پاره ها\nبدین سان سپاه اندرین گیرودار رساندند خود را به نزد حصار\nدران لحظه هم حیدر پرز كین بفرمود كای لشكر پاك دین\nنما یند این قوم نا پاك را كنید ارغوانی زخون خاك را\nبكردند پس نام داران كار به هم تیر باران چو ابر بهار"}
{"book": "adl0960", "page": 66, "text": "جنگ نامه\n(59)\n\nبسا خشت و سنگ از فلك ريختند\nبر آمد زهر دو سو آواز شور\nصدا همچو رعد وشعاع همچو برق\nسران را بسی سینه غر بال شد\nبدین گونه تا یافت خورشید نیم\nنهان کرد خود را به ظلمت سرا\nدل شب شد از کشتگان مستند\nنیا سود هم در شب هردو سپاه\nبه عهد یکران تیر میر بختی\nو یا همچو سیاره آتشین\nایا بر کشاده هزا ران نظر\nدرین شب شجاع خسرو پرز کین\nکه خوانند توپ سر افرازه ها\nچه صبح روشنائی نماید بکبار\nچو بگریست شب بادل نا امید\nگریبان خود صبح از غم درید\nبدروازه ها توپ آتش نهاد\nروان گشت لشکر به قلعه درون\nبفرمود هم حیدر نامجو\nنه امروز بازار تن پروریست\nبگین بدازین کافران را به تیغ\nبجنبيد لشكر دو كوه گران\nبگفتا سلاح انار آویختند\nمدارا زمابیش هم دور شد\nجرنگید ن تیغ و خود و زره\n\nز نزديك شان خلق بگر بختند\nتو گفتی دميده سرا فیل سور\nشده دود چون ابر باشرق وغرب\nبسا غرقه درخون پروبال شد\nنداریم چنگ آوران دل دو نیم\nکه تا یکدم آساید از ماجرا\nسیاه جامه پوشیده شد سوگ مند\nنه آرام بگرفت شان دست و پا\nتو گوئی فلك خرمن بیختی\nازین سوی آنان شد از ان سوی این\nنگاه کرد برکشتگان سربسر\nبفرمود آن اژد ر آتشین\nگذارند چندی بدر وازه ها\nنمایند دروازه ها پاسدار\nبسر کشتگان گشت چشمش سفید\nازا ن جانب خورشید گردن کشید\nچو د ر برگ فصل خزان تند باد\nز خان پرز گر دوسران پرز خون\nکه ای نامداران پرخاش جو\nنه انجام عیش و نه هنگام زیست\nندارید تیغ خود از کس دریغ\nبلرزيد اندام گردن کشان\nبسی خون رخسار هم ریختند\nقیامت پدید آمد و سور شد\nکشاده از دل نامداران گیره"}
{"book": "adl0960", "page": 67, "text": "بهم همچو مور و ملخ تاختند\nچو بیخ حیات از بن انداختند\n\nجفا جای تیغ هر طرف شد پدید\nپدر مهر فرزند از دل بـبرید\n\nز ابر اجل خیمه بر پای شد\nزخون دلیران زمین لای شد\n\nپدر را نبود هیچ یاد پسر\nپسر گفت من هم ندارم پدر\n\nدر آن بزم گاه حیدر نامدار\nبهر گوشه رو کرد چون اژدهار\n\nزدمبال او جوی خون شد روان\nزمین گشت از لشکر کافران\n\nبهر جا که رو کرد آن راهنمون\nتو گوهست سر چشمهٔ رود خون\n\nبفرق هر انکس که افگنده تیغ\nزمرد و رعـر کـبانگردی دریغ\n\nکهی تیر در شست او بوسه داد\nتو گوئی تن دشمناں بر کشاد\n\nچگویم که خون کرد آنروز کین\nمگر بینی و خوانيش آفرین\n\nمگو شید از کوشش روزگار\nبشد کشته از هر دو سو بی شمار\n\nسرا سر جهان موجهٔ خون شده\nز خون بر زمین رود آمون شده\n\nبسا سر ز تن جسته در آن مغاک\nبیفتاد چون گوی در روی چاک\n\nچو چو گانیان هر طرف پا و دست\nبزیر سم باد پایان هست\n\nفراوان ز هر دو سپاه کشته شد\nتو گوئی که از کشته‌ها پشته شد\n\nبیامد شتابان در هنگام جنگ\nمجومی ز نام آوران فرنگ\n\nبشد لشکر حیدر نامدار\nسراسیمه از دست این کار زار\n\nبشد کشته بسیار خود را کنار\nکشیدند از آن لشکر بی شمار\n\nبه تنهایی آن حیدر نامور\nدر آن گله مانند آن شیر نر\n\nچپ و راست هر گوشه افگنده تیغ\nچو برق درخشنده از روی میغ\n\nبدین گونه از گوشه نام و ننگ\nفراوان بکشت از سپاه فرنگ\n\nدر آن عرصه آن تیز تک باد پا\nبشد زخم ناک و درآمد ز پا\n\nبشد آنزمان حیدر از پشت زین\nچوسرو روان نقش روی زمین\n\nبه گردش رسیدند جنگ آوران\nبدست هر یکی تیغ‌های گران\n\nپیاده سران حیدر برز کین\nجدا ماند از تیغ و کوپال وزین"}
{"book": "adl0960", "page": 68, "text": "(٦١)\nجنگ نامه\nبدست یلان زنده در بند شد\nروان طبل شاهی نوازنده گشت\nبفرمود آنکه که بند گران\nبلی هر کجا شیر در گیر شد\nسپاهش زهر گوشه بگریختند\nپراگنده رو از گون روی و زرد\nسوی شهر کابل نهادند رو\nدل شاه ازین مژده خرسند شد\nرخ شاه چو خورشید تابنده گشت\nببندند در پای آن پهلوان\nز دست فلك با بز نجیر شد\nبسی خون دل از مژه ریختند\nهراسان و ترسان زبیم نبرد\nتهی از زرو وزینت و آبرو (۱)\nآگاهی یافتن افضل از گرفتن حیدر و از راه برگشتن و رفتن بر سر\nکوهستان جنگ کردن در سید آباد و شکست خوردن آنم\nبه اقفای راه افضل پرز کین (۲)\nکه این سان بر انگیخت نیرنگ را\nبگفتا دریغا شد از دست کار\nکسی کو همی میرد از دست زهر\nچنین گفت پر خشم آن نام جو\nبدل گفت در شهر پیش پدر\nبباید یکی دست بر دستهان\nخبر یافت از کار چرخ برین\nبه صلحش ربود از کف این چنگ را\nچه سود این زمان کوشش کارزار\nبس از مرگش از باك ناید بکار\nسوی باز گشتن همی تا فت رو\nچرا با بدم رفت افگنده سر\nنمایم به خیل کوهستانیان\n(۱) حقایق تاریخی مربوط باین جنگ در مقاله ۲۸ کتاب (حال و رویدادهای تاریخی\nتحت عنوان «چطور دروازۀ حصار غزنی به هوا پرید» شرح یافته علت کامیابی شاه شجاع\nو انگلیس ها درین جنگ خیانت سردار عبدالرشید خان خواهر زاده امیر دوست محمد خان\nبود که ضعف نقطه استحکام شهر را دروازه کابل قلمداد نموده بتن نشان داد و انگلیس ها\nصبح ۲۳ جولای ۱۸۳۹ با نقب دروازه مذکور را به هوا پرانده و بعد از جنگ بسیار\nشدید تن به تن سردار غلام حیدرخان حاکم غزنی چاره ئی جز تسلیم نداشت .\n(۲) سردار افضل خان برادر سردار غلام حیدرخان بود امیر دوست محمد خان چنین سنجش\nنموده بود که سردار غلام حیدرخان از داخل حصار غزنی مقاومت کند و سردار محمد افضل خان\nباقوای معیتی خود از بیرون ناگاه کند دشمن به پیرامون شهر نزديك شود ولی متاسفانه\nدر لحظۀ اخیر و حساس برادر بزرگ خواست که داخل حصار شده و هر دو از داخل دفاع نمایند\nبه این ترتیب نقشه برهم خورد و خلاف نظر دو برادر در کامیابی دشمن بی تاثیر نماند ."}
{"book": "adl0960", "page": 69, "text": "(٦٢)\nکه در سید آباد دارند قرار بدل دارند آئین یغمای شار\nنمك خوردند و پاس بگذاشتند بقصد سر ان تیغ بر داشتند\nبببندد آئین جنگ آوری که تا باد شان آید این داوری\nچنین گفت و بشتافت چون برق تیز دل پر زکین و سر پر ستیز\nچوشیران سوی جنگ بر تافت رو بکرد آگه این کار با آن گروه\nبهم آن سر افراز با لشکرا نهادند رو جانب ما جرا\nچوبلغاریان نیز بشتافتند عنان بر عنان خرد بافتند\nبدان سان گذشتند زپهلوی شار که آگاه نشد کس از ان گیر و دار\nچو روجانب ده جيا تاختند علمها بگردون بر افراختند\nدرین سوی خلق کوهستان زمین به شاهزاده گفتند ای پر زکین\nکنون تا یکی داری اینجا قرار بیاید که پویان شوی سوی شار\nکه ما هر یکی جان سپاری کنیم بفرمانت فرمان گذاری کنیم\nببینی که شایسته خدمت کر است نقد که این جامه ننگ است راست\nبگفت هر یکی گفته پر دماغ نشاندند او را بصد کوفه باغ\nدل نامور گشت ازین گفت و گو دلیر همچو شیر و بلند همچو کوه\nکه ناگه در انوقت گفت و شنود نمایان شد از دور چرخ کبود\nسیاه تیره گردی چو ابر بهار پر هیبت بمانند آن اژدها\nتو گوئی جهان جمله تاریک شد بهر لحظه آن گرد نزدیک شد\nبشد با دو بدو بد دامان گرد که تا بنگرد چیست سامان گرد\nنمایان شد از گرد چون آفتاب درخشان سیاهی چو دریای آب\nکه بود موچه اش تیغ و تیر و تبر نهنگیان او باد پایان بر\nچو دیدند آنرا کوهستانیان بپرخاش او تنك بستند میان\nلفت آنزمان مسجدی کای سران دلیران وشیران و جنگ آوران\nبیاید همه پایداری کنیم بیایید که بی اعتباری کنیم\nگریزید و ریز بدخوی از جبین ز شرم آبروی خود اندر زمین"}
{"book": "adl0960", "page": 70, "text": "جنگ نامه\n(٦٣)\n\nچنین گفت تیمور شه (١) نام جوی أیا مسجدى شير پر خاشجوى\nکه امروز فيروز نيك است فال شود فرق جام بلور و سفال\nکه هريك در ایام فرصت جو شير شمارند خود را بميدان دلير\nببینیم که گفتار و كردار چيست كه اينجا بخندد كه خواهد گريست؟\nچنین گفتند و روى برتافتند بمیدان سوى جنگ بشتافتند\nبهمراه شان خيل جنگ آوران بنیروی شیر و پلنگ آوران\nبیاراستند صف بمیدان جنگ بدست هر يكى قبهٔ آب رنگ\nچونزديك شد افضل شیر گیر که آرايد هنگامه دار و گیر\nبگردید یحیی همی بدگمان ز نام آوران كوهستانيا ن\nکه اکنون مرا در كف اود هند كه تا خونم كردار خون واو هند\nگریزان شد از جنگ نادیده جنگ فکند از سر عمامه لاله رنگ\nغلام هم بدانسان وشاه زاده نيز نهادند روی خود اندر گریز\nز کردارشان لشكر از عام و خاص گريزان شد ند تا كه يابند خلاص\nچوتيمور شه و مسجدی پندار بماندند این هر دو تن نام دار\nدران فرصت آمد روان خواجه خان بنزديك تیمورشه اندر زمان\nکه شاهزاده گریخت با لشكر (٢) بكوشيم ما خود درین ماجرا\nچودید آنچنان افضل پر ز كين گريزنده خلق كوهستان زمين\nبسوی قلعه تيز بشها در و بجنبید با لشكرى همچو کوه\nچونزديك تر شد بخيل سران که بودند آنجا زنام آوران\nبمالید تیمورشه از پردلی بدست آنزمان آهنین پلی\nبفرمود آن عرصه تن نام جو بدان شیرمردان پرخاش جو\nکه يك بار همه تیر باران کنید همه قصد جان سواران کنید\n\n(١) تيمورشاه هم يكى از مجاهدين ملى كوهستانى و از همكیار ان پیر مسجدی خان\nغازى بود.\n(٢) مقصود از شهزاده در اينجا سردار محمد افضل خان است ."}
{"book": "adl0960", "page": 71, "text": "(٦٤)\n\nبنا گاه بر آمد صدای تفنگ بدريد گوئی دل خاره سنگ\nوزان سوی هم اژدر آتشين بغر يدو لرزيد روی زمین\nز هر دو سو آواز ها شد بلند جدا شد زمین گوئی از بند بند\nز ما بی بهم اندر آویختند ـ همدیگر ان ژاله میر یختند ـ\nسواران از ان روی بر تا فتند بسوی دگر نیز بشتا فتند\nکسرا نه ز پهلوی آن قلعه بر که شتند آنگاه سوی دگر\nبدنبال آنانکه بگریختند جهانند اسپ و در آویختند\nبشمشیر خونخوار بر دید دست فتادند در گله چون شیر مست\nزدند تیغ بر فرق گردن کشان که شد جمله اندام شان خون فشان\nکسی را بگردن زدی تیغ تیز که سر پیش پایش همی کردخیز\nبه پشت کسی نیزه آبگون که کشتی سنانش ز سینه برون\nکسیرا سلاحش گرفتند پاک تن جامه اش ساختند چاك چاك\nسراسر همه دشت پر کشته شد بسی تن بخون یکسر آغشته شد\nسراسیمه هرسو گریزان شدند ازان بیم افتان وخیزان شدند\nگروهی باستالف آمد روان گروهی سوی فرزه از بیم جان\nهران کو باستالف آنگاه رسید (١) سرو مال و جان وی از غم رهید\nکسی را که در فرزه آمد گذار وزان سوی آن مردم بی وقار\nکه و مه با تیغ و تیر و تبر گرفتند سر راه آن جمله بر\nوزان سوی بیچارگان با پفک رسیدند دل پر غم از بیم جنگ\nوزین سوی اینها در آویختند به تفریق آن جمع آمیختند\nشکسته سلاح آن دل خسته را بتار اقمس مرغ جان بسته را\nنهادند دستی بیغمای شان بگردند عریان سرا پای شان\nز تن جامه را پاك بر داشتند تو گوئی سر از خاك بر داشتند\nویانو ز ما در بزا ئید ه اند که در خرقه تن را نه پیچیده اند\n\n(١) استالف دهکده قشنگ و معروفی است در ٤٠ کیلو متری شما ل کابل\n(٢) فرزه دهکده و دره ایست در ۳۰ کیلو متری شمال کابل"}
{"book": "adl0960", "page": 72, "text": "جنگنامه\n(٦٠)\n\nوزان جایگاه همچنان واژگون\nروان سوی استالف افگنده سر\nببرگ گیاه ستر اندام خویش\nکه این سنت فعلی از آدم است\nچه خوش گفت فردوسی نامدار\n( پسر کو ندارد نشان پدر\nهرآنکس که آنگونه میدیدشان\nبچندین جفاهای زاندازه بیش\nوزان بعد افضل زدانش وری\nبفرمود با لشکر خویشتن\nبگردید جمله بيك جای جمع\nزيغما يران چيز برداشتند\nهمی خواست تا گیرد آنجا قرار\nولی داشت تشویش کابل زمین\nبلشکر بفرمود آن نامدار\nچنین گفت و روسوی کابل نهاد\nهمی تاخت تـارفت پیش پدر\nهم از کار حیدر که گشتی اسیر\nبان انجمن گفت همه يك بيك\nهمه خون ز دیده فرو ریختند\nفغان کردهريك که این حال چیست\nكجا حيدر آن مشعل انجمن\nبدست ستم پیشگان شد اسیر\n\nپریشان و حيران و دل پر زخون\nشدند و نديدند با یکدگر\nبمردند و کردندنهان نام خویش؟\nبیابد که فرزندش آرد بدست\nکه این نکته دارم از و یادگار\nتو بیگانه خوانش مخوانش پسر »\nزخو د جامه می بخشید شان\nباستالف آخر رساندند خویش\nدرخشان برخ چون مه و مشتری\nکه ای تره شیران لشکر شکن\nبگشتند چو پروانه ها دور شمع\nبفرمود هر كس بخود داشتند\nکه انداز داز جام مردم دمار\nزشـاه و از ان لشکر پر ز کین\nکه اکنون بباید روسوی شار\nوزان سوی غمگین و ازین سوی شاد\nبشاه گفت آنکرده ها سر بسر\nجدا ماند از دیده آندل پذیر\nدريدند گریبان زدست فلك\nبر خاك حسرت همی بیختند\nکه بر روز ما چرخ باید گریست\nکزو بود روشن دل و جان و تن\nچه خواهد رسد بر وی از چرخ پیر"}
{"book": "adl0960", "page": 73, "text": "٦٦)\nچنین گفته وزار بگریستند وزان پس باندوه و غم زیستند\nهمان لحظه اکبر زلغمان زمین بیامد پر از رنج وزار وحزین\nرخ ارغوانی شده زعفران زتب گشته چون موتن پهلوان\nچوشاه دیدش آلوده زاروزبون باحوال او ریخت از دیده خون\nکنون گفت اقبالم از پا فتاد بمن بخت پشت و فا بر نهاد\nبباید یکی چاره جویم همی که ماند بجا آبرویم همی\nببینم دلیران کابل چکار نمایند با ما درین کار زار\nبکوشند در جنگ یا صلح پیش بگیرند از چاره جان خویش\nوزان بعد نام آوران را بخواست ولی هر دم از رنج محنت بکاست\nچو محمود خان و چو نایب امیر چو شاغاسی خان کلیل دلپذیر\nدگر خان شیرین و جبار نیز که بودند مردان صاحب تمیز\nعلی خان هم آنجا بودی چاره جوی فراوان بدیشان بسی نامجوی\nبه آنان بگفت آنزمان شهریار چه بینید شایان این کار و بار\nبصلحید خواهان و یا سوی جنگ که نبود ازین بیش جای درنگ\nهمه گفتند ای خسرو تاجور جهان زیر فرمان تو سر بسر\nبهر کار فیروز دانــا تــویی خدا داده در دانشــت پیسلوئی\nکه خلق از تو خود پای بگرفته اند دل خود سوی شاه پذرفته اند\nتودیدی که خلق کوهستان زمین چه کردند با تو ز آئین کین\nهمه زیر يك پرده اند پرده دار همان به نباید شوند آشکار\nنکو آنکه زین ملك بیرون شوی به نیکی سخن های ما بشنوی\nنه نيك است کاین ملك سازی خراب بود ریشه عمرت اکنون در آب\nجهان را جهان دار پویان بود که هر گونه تدبیر دوران بود\nامید آندکه ایزد شود یار تو بکف بر نهد رشته کار تو\nزمانه بيك رنگ نبود قرار ببین چیست آئین لیل و نهار\nچوشاه این سخن ها از ایشان شنید یکی آه سرد از جگر بر کشید"}
{"book": "adl0960", "page": 74, "text": "جنگنامه\n(۶۷)\nبدل گفت زین مصلحت سود نیست\nکه بر کشتن خلق از شهر یار\nبباید که انجام کار آورم\nبا نان همی گفت کی بی خردان\nوزان پس بدبیر شد شهریار\nوزان سوی آن مسجدی با سران\nوزان قلعه بیرون شدند با گروه\nکه چون افضل آن شیر پرخاشگر\nرسیدند آنجا درختان همه\nفکندند سر آنکه بگریختند\nندیدند بر روی آنان ز شرم\nاستانف آخر گرفتند قرار\nمرا ازین کسان هیچ بهبود نیست\nبود بلکه بر کشتن کرد کار\nکزین خلق خود را کنار آورم\nنخواهم بیرون شدز گفتارشان\nکه گیرد وداعی زکابل دیار\nاگورای تیمورشاه و خواجه خان\nبسوی سنالف نهادند رو\nکز ان جنگ برتافت روی هنر\nزکردار خود شاد و خندان همه\nزخجلت همی آبرو ریختند\nزعم کردند هنگامۀ خویش گرم\nزمن داستان دگر گوشدار\nداستان برآمدن امیر دوست محمد خان از ملک کابل\nورفتن بطرف توران زمین\nبگویم یکی داستانی چنین\nبپا شد بکار فلك اعتبار\nکه این آسیا نیست گردنده سر\nزآب مروت تهی خانه اش\nاز و نان بی لجا را کس نخورد\nکه چون دوست محمد شه نامدار\nگسسته امیدش ز نام آوران\nبتدبیر رفتن ببسته کمر\nببندید همه مالهای گران\nزمال و زاسباب و رخت نکو\nکه از دیده خون ریزی اندر زمین\nکه تا تکیه در وی کند هوشیار\nمردم شقا بد بد و ردگر\nبود تخم اندوه و غم دانه اش\nکه اندر گلویش بیفشرد درد\nبرآمد بد و گردش روزگار\nندید از کسی روی یاری نشان\nبا فضل بفرمود کای پرهنر\nبه پشت ستوران بر اشتران\nکه باشد زهر گونه قیمت درو"}
{"book": "adl0960", "page": 75, "text": "(٦٨)\n\nصلاح و سرا پرده و بارگه\nباسپ و شتر بار سازید همه\nعماری و هودج بقدر شمار\nچوا فضل ز شاه این سخن کرد گوش\nوزان پس بتدبیر انجام شد\nباسپ و شتر بار بستند همی\nبر هودج نشستند همه يك بيك\nهوا گشت در چشم شان سندرس\nقیامت بپا شد در ایوان شان\n\nوزان پس بر شاه روشن روان\nبگفتا که انجام کردم تمام\nز جا خاست آن شهریار دلیر\nبزرگان که آنجا بدند سر بسر\nزنان و نمك عذر ها خواستند\nوزان بعد شاه فرو مایه بخت\nسه ده سد سواران اخلاص کیش\nسمیع خان و جبار همراه نیز (۱)\nبفرمود آنکار که گشتند روان\nبه پیش اندران خسرو نامدار\nپس پشت خیل حرم را گذاشت\nبدنبال آنها هزار دگر\nپس پشت افضل زر و مال را\nبدنبال مال آن هزار دگر\n\nنمایند با یکدگر خود بجا\nبدین رنج و تیمار سازید همه\nکه باشد برفتن حرم را بکار\nبدل آنزمان خونش آمد بجوش\nهمه گفته شاه سر انجام شد\nروان برعماری نشستند همی\nفغان بر کشیدند بچرخ فلك\nز مین نیز ما نندۀ آبنوس\nبچرخ فلك برشد افغان شان\n\nبیامد روان افضل پهلوان\nچه فرمائی ای شاه فرخنده گام\nکه بر بارگی بر نشیند چو شیر\nفتادند در پای آن تا جور\nهمی آه کردند و بر خاستند\nببالای زین شد ز بالای تخت\nشد همراه با آن شه سینه ریش\nبگشتند با آن شه باتمیز\nنهادند رخراسوی بامیان\nبهمراه چفنگی سواران هزار\nکه این رسم پیشینه ها یاد داشت\nسرافر از خان افضل نامور\nکه وی پاسبان بود همه آل را\nبهم اکرم و اعظم نامور\n\n(۱) سمیع خان عبارت از میرزا عبد السمیع خان مستوفی و جبار خان برادر\nامیر دوست محمد خان بود ."}
{"book": "adl0960", "page": 76, "text": "(٦١)\nجنگ نامه\nبدیشکو نه در راه نهادند روی\nشب و روز نام آوران پویه پوی\nچو از بامیان آنکه بگذشت زود\nبقلعه ضحاک اندر آمد فرود\nوزین سوی خلق کوهستان زمین\nدلان پر ز درد و سران پر ز کین\nچو گشتند آگاه ازین روزگار\nکه گشته تهی شهر از شهریار\nزاعتاف آنگاه بگذشتند روان\nسوی شهر آنجمله نام آوران\nتهی خاطر از رنج و اندوه و بیم\nرسیدند در شهر آنها سلیم\nچو از چرخ خرشید گردد نهان\nشود خیل سیاره لشکر کشان\nوزان سو شجاع شاه فیروز بخت\nسزاوار تاج و سزاوار تخت\nبغرنین بکر دندش آگاه ازین\nکه ای شاه فرخ دل پر ز کین\nکنون مژده بادت زبخت اوی\nبه فرق تو زیبد کلاه مهی\nکه چون دوست محمدشه سرفراز\nزکابل بیرون شد دل پر نیاز\nگرفته همی راه توران به پیش\nشد از خلق کابل زمین سینه ریش\nچوشاه این سخن را ازو برشنید\nسوی خان حاجی بیگی بنگرید\nبدو گفت کای ازدر پرفسون\nتوهستی در آن راه نکو رهنمون\nازین لشکر هرچیز خواهد دلت\nکه دانی بدوحل شود مشکلت\nببر دار بشتاب مانند دود\nبدنبال شاه آویزنده رود\nبگیری سرراه آن تاجدار\nتوانی براندازی از وی دمار\nبپیچی بدو تا که جنگ آوری\nبدو آنکه اورا بچنگ آوری\nبخواری به بند اندر افتد بسی\nکه زین بادسر را نجنبد کسی\nکه تا ملك انجام گیرد بما\nفلك سکه بر نام گیرد بما\nکه چون خان حاجی ز شاه این شنید\nبمالید در دیده دست عبید\nبگفتا که ای خسرو سرفراز\nکزین خدمتم ساختی بی نیاز\nروان بنده فرمان بجا آورد\nکه خرسندئی بادشاه آورد\nچنین گفت و برخاست شدفکر کار\nگزین کردجنگی دو ده صد سوار\nسپهدار سالار چرنیل را\nزشاه خواست پرکین سرخیل را"}
{"book": "adl0960", "page": 77, "text": "(٧٠)\nکه با شد بلشکر همی پیشوا بدو داد فرمان فرمان روا\nبرآمد زغزنین بکردار دود سوی بامیان روی بر تافت زود\nبراه اندر آمد بکردار باد چو برق درخشان قدم بر کشاد\nشب و روز میراند آن کینه خواه چوابری که پویان شود در هوا\nوزین سوی آن شهریار دلیر هم از قلعهٔ سنگ آن نره شیر\nبفرمود تا بار بستند همه سر بار کشی بر نشستند همه\nوزان بعد بر راه نهادند رو با آئین پیشینه آن نامجو\nوزان سوی هم خان حاجی رسید (١) که تا دست بروی نماید بدید\nولی باز حق نمک داشت پاس بدل از خداوند کردی هراس\nعنان را بسوی دگر تافتی که تا کس ره شاه کم یافتی\nبجولید هر گوشهٔ دیگرا که آنجا نباشد سر ماجرا\nنه از شاه نشان دیدی آنجاکسی نه از لشکر و نامدار ان بسی\nبجرنیل گفتا که شاه بر گذشت بباید کزین جا همه بازگشت\nکزین بیش رفتن نباشد بکار مبادا که چشمت زند روزگار\nبدانست جرنیل کردار او که شد از کشیری غازه رخسار او\nسوی باز گشتن عنان کردسخت که در شهر کابل گزارند رخت\nبشد دوست محمد شه نامور روان تا سیاه کوه جنبنده سر\nسوی تاشقرغان نهادند رو سرافراز و سالار وشاه با گروه\nشب و روز چندی براه بود شاه پس از چند روزی ببر برد راه\nوزان بعد نزديك قرغان شدند باطراف اقلیم ترکان شدند\nبدی والی ملک والی بـنــام همیشه بقرغان بدی شاد کام\nبدی خیل ترکان بفرمان او زتیغ جهانگیر هراسان او\n\n(١) مقصد از خان حاجی، حاجی خان کاکری است که بدفعات به امیر دوست محمد\nخان خیانت کرد واينك اینجا هم او را می بینیم که به اشارهٔ فرنگی ها به تـعـقـیـب\nامیر دوست محمد خان بر آمده است کپتان (اترم) انگلیس به تعقیب حاجی خان\nکاکری بود ."}
{"book": "adl0960", "page": 78, "text": "(۷۱)\nجنگ نامه\nبشد آکه از کار چرخ کبود که اقلیم شاه را ز کف در ربود\nپریشان شد و رو بدیسو نهاد بپارش باقلیم ترکان فتاد\nمقابل برآمد دل پر ز مهر همی اشک از چشم گشتی بچهر\nبچندین سواران زاندازه بیش بنزديك شاه شد سر افگنده پیش\nوزان پس فرود آمد از بارکی ببوسید بر خاك غم خوار گی\nروان نیز هم شاه کابل چنین ز بالای زین شد بروی زمین\nبشد والی و دست شاه بوسه داد همی در کف پاش سر بر نهاد\nوزان پس بگفتا که ای شهریار همه ملك بهر قدومت نثار\nسرو مال وزر را فدا سازمت همی جان و تن خاك راه سازمت\nازین پس مرا اختیاری نماند بدین لشکر و ملك كاری نماند\nتو دانی که هر چیز خواهد دلت خدا بر گشاید همی مشکلت\nچنین گفت شاه نیز گفتش که آن که ای خسرو و مهتر و پهلوان\nسرت سبز با دارخت لاله گون همی بخت دشمن ترا سر نگون\nزمانه گزندت نیارد به پیش – سرو سینۀ دشمنت با دریش\nازین ملك خود بهره مندی ترا – ز لطف خدا سربلندی ترا -\nوزان بعد آن نامداران بهم دران ملك نيکو نهادند قدم -\nسرا پرده بر پای کردند همی که لشکر درو جای کردند همی-\nبا و کاخ و ایوان دیگر بشاه سپارید آن والىء نيك خواه -\nمنقش همه قصر ها زرنگار که آنجا بباشد حرم را قرار\nبگشتند خرسند همه جایگیر ز گفتار و کردار آن دل پذیر\nهمی بست والی بخدمت میان بکر دار شایسته آن مهربان\nزکردار هر چیز زیینده بود زاحسان همی روزوشب مینمود\nدل شاه ز کردار او گشت شاد زلطفش بسی آفرین کرد باد\nگرفتند اینگونه آنجا قرار دگر بشنو از دهرنا پایدار"}
{"book": "adl0960", "page": 79, "text": "(۷۴)\nداستان داخل شدن شاه شجاع در ملک کابل و گرفتن\nحاجی خان رامعه حیدرخان وفرستادن بطرف فرنگ ۱۲۵۹\nکه چون شاه شجاع شاه خسرونژاد ازان شادمانی دلش گشت شاد\nسوی لات انگریزت گفتا که آن۔ یل و سر کش و مهتر و پهلوان -\nعنایات ایزد بلطف اندر است که اکنون مرامونس و یاور است\nتهی ساخت خاطر زاندوه ها در لطف بکشود بر رویما\nبشد کابل از بدسگالان تهی گشاد ایزد اکنون در فرهی\nچرا اندرین جا قرار آوریم نشیمن سر تخت شهر آوریم\nدر شادمانی کشاییم باز رضا ایم بر چرخ گردنده ناز\nچنین گفت و فرمود تا کار دانا کشند و رسانند بکر دون ثنا -\nبرآورد چون طبل رحلت فغان بلرزید گویی دل آسمان -\nبفرمود جنبید لشکر چو کوه کزو گشت چشم جهان بین ستوه\nنهادند رخ سوی کابل زمین بدو گفت چشم فلك آفرین\nزمین گشت زان لشکر دلستان بسان نیستان هند و سنان\nسراسر زمین تنك و تاریك شد که پوهنده را راه باريك شد\nوزین سوی هم خلق کابل دیار سراسر سیاه و صغار و کبار\nدگر نیز خلق کوهستانیان لب شاد و خرم دل شادمان\nمقابل همه سوی شاه آمدند پرستنده و نيك خواه آمدند\nنمایان شد اندر مهان سپاه رخ خسرو او چو خورشید وماه\nسپاه نیز میامد چا کر کان درخشنده از تیغ روز گنوان\nبزرگان بنزدیك شاه تا ختند بپابوس شاه جمله پردا ختند\nملاقات شد حاصل یاوران مبارك بشاه گفت پیر و جوان\nوزان پس سوی شهر رو آورید بسال کههن خسرو او رسید\nبشهر اندر آمد شهر فراز بجوی کهن آبش آورد باز\nدورويه خلایق ثنا خوان بشاه ستادند گفتند شاه را ثناه"}
{"book": "adl0960", "page": 80, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 81, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 82, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 83, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 84, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 85, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 86, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 87, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 88, "text": "(۸۱)\nجنگنامه\n\nهمی رفت شاه فروزنده بخت\nنشست از بر تخت آن شاه نو\nخلایق به کف هدیه ها بیشمار\nدهل زن دهل زد بدوران شاه\nفلك سكه نامش در زر گرفت\nبشدعدل اوچون درخت کهن\nبقدر نصیب هر که زان میوه خورد\nبهر يك سپه دار شاه دلیر\nجهان گشت ایمن ز اندوه و غم\nهمه وقت دلشاد میز پست شاه\nکه چون خان حاجی بیامد زراه\nز آغاز اینکار گویم سخن\nبیامد بر شاه زمین بوسه داد\nکه ای شاه فرخنده بخت دلیر\nبفرمانت آنگاه که من تاختم\nبهر گوشۀ بامبان جستجو\nنشانی از و بر نیامد پدید\nز ما پیش تر شاه بر گشته بخت\nز راه خیره بر گفتم ای شهریار\nدر ان لحظه جرنیل کردی خروش\nچرا بشنوی قول ناراست را\nزمن بشنوا کنون سر راستی\n\nچوماه درخشنده بالای تخت\nبسال کهن یافت ماوای نو\nفشاندند دور سر شهر یار\nکه شد دور گردون بفرمان شاه\nتو گوئی که نقشش در اختر گرفت\nکشید شاخ هر سوز سر تا به بن\nز نخل ثمر تاك او بهره برد\nبسی خلعت و گنج دادی ز مهر\nزمقدوم آن شاه نیکو قدم\nزاندیشه آزاد میز پست شاه\nبه همرای جرنیل و خیل سپاه\nکنون بشنو ای پیره مرد کهن\nز کردار تا یا فتن کرد یاد\nزتیغ تو لرز ان دل ماه و مهر\nز عزنین در ان ملک پرداختم\nبکردم بد نبال آن نا مجو\nدلم رنج بیهوده در تن کشید\nباقلیم ترکان بنهاده رخت\nبسی درد ناك و دل انتظار\nکه ای شاه با فر با رای و هوش\nسخن های دلخون وتن کاست را\nکه تا از که این فتنه بر خواستی\n\nجنگنامه ٥٠٠"}
{"book": "adl0960", "page": 89, "text": "(۸۲)\n\nنخستین که از نزدت ای شهریار نهادیم رو جانب کار و بار\nدر انجا که شاه بود با لشکرش سرا پرده و مال و سیم و زرش\nازان خان حاجی همی تافت رو بسوی دگر برد خیل و گروه\nکه زانجا رود کس نمیشد و را بدو کس نپیچد درین ماجرا\nنمك خوردگی را ندارند پاس ازین قوم فی الجمله بادا هراس\nفراوان زخاصان شاهی همی بدین قول دادند گواهی همی\nبکردند شاه را بدین گفتگو همی با ورنده‌ز گرد از او\nبشد خان حاجی ازین کارخیر که از راستی کس ندارد گریز\nنگاه کرد آنگاه بدو شهریار - بدو گفت کای بیخرد بادمـار\nچه بودا ینکه کردی درین کاروبار همی باد با تو بد روز گار\nدورنگی ترا پیشه هست و سرشت که یارب .... بادتخم و کشت\nگل رعنه گشت از دو رنگی تباه رخ کاغذ است از دو رویی سیاه\nنه پاس نمك را بجـا داشتی - ره بی‌وفایی بپیمـاشتی\nچه دیدی از پیشینه شاه بد - که برگشتی از رسم و آئین خود\nبدو هرچه کردی که با ما کنید که از بدبجز بد نیاید پدید\nچنین گفت و فرمود بشد گران که بندند در پاش آهنکران\nببردند او را بفرمان شاه برون زان سرا پرده و بارگاه\nبه بند اندرش پای بستند همی دلش را ازین کار خستند همی -\nبه پهلوی حیدر بکردندش جاه - وزان شاه نامور کینه خواه -\nسوی لات آنگاه نگاه کرد همی بخوی خوش و بـا دل خر می -\nبگفتا که این هر دو تن نامدار که هستند در بند همی خواروزار\nبود تحفه سوی شاه فرنگ - فرستیم شان این زمان بیدرنگ\nشود نام ما نیز نيك و بلند - نگوید ازان پس کسی چون‌‌وچند\nبدو گفت لات ای شه سر فراز - مرا هست در دل هم اینان نیاز\nبگفتا که از صاحبان فرنگ - که گردد درین کار جویان تفنگ"}
{"book": "adl0960", "page": 90, "text": "جنگنامه\n(۸۳)\nبه شاه گفت جرنیل شایسته است\nوزان پس طلب کرد جرنیل را\nبدو گفت کای شیر جنگی سوار\nبگیر این دو سردار کابل زمین\nرسان این دو تن را بر شهر یار\nچو بشنید جرنیل گفتا بجان\nبفرمود شاه کیان دو سالار را\nوزان بعد بجرنیل بسپردشان\nزجا خاست جرنیل و کردی وداع\nبیامد بلشکر که خویشتن\nبفرمود . . . و کره نا\nبرون گشت از لشکر شهریار\nببستند صندوق بر پشت پیل\nنهادند رخ سوی شاه فرنگ\nوزان پس شجاع خسرو ناریخت\nجهانی از و روشنی یافتی\nاز و گشت خرسند نام آوران\nدر شادمانی برویش کشود\nبدین سان در املاک کابل زمین\nسخن باز بشنو که دارم بیاد\nدلیر و سرافراز و بایسته است\nسپه دار پر کین سر خیل را\nز تو دور بادا بد روزگار\nسوی ملك خود باز رحلت گزین\nکه سوز دهمی دیده روزگار\nروادارم ای شاه کشورستان\nبصندوق بستن سپهدار را\nجهان گشت چشم فلك خيره شان\nسرلات بوسید او دست شجاع\nاز انجا سپهدار فولاد تن\nنوازید و جنبید لشکرز جا\nسواران جرنیلیاں سی هزار\nروان گشت و انگاه چو دریای نیل\nچه آید ازین چرخ بی آب رنگ\nچو خود بر نشستی ببالای تخت\nرخ خلق برخویش بر تافتی\nثنا خوان او جمله پیر و جوان\nشب و روز عیش و طرب می نمود\nبعشرت نشست آن شه دلنشین\nازان شاه غربت کش غم فزاد\n\nداستان نامه فرستادن پادشاه بخارا بامی دوست محمد خان و رفتن او\nبه بخارا و گرفتن پادشاه بخارا او را بعداوت\n\nجهان هم چو بحر است دورش کنار\nسراسر همه موج گرداب و غم\nخلاصی ز گرداب او کس ندید\nدرو کشتی عقل ناید بکار\nشکوفه در و خنده آب کم\nاگر دید کام نهنگش کشید"}
{"book": "adl0960", "page": 91, "text": "(۸۱)\n\nکه شد دوست محمد شه پر ز کن چو در تاشقرغانش منزل گزین\nهمی بود آنجا بهی هوشمند ز غربت شد آوازه او بلند\nبدی مدتی چند آنجا قرار که این قصه بر شد بشاه بخار\nکه بیرون شد از بخت بداءنچنین ز کابل زمین شاه کابل زمین\nیکی نامه بنوشت آن نامدار سر افراز و سالار شاه بخیار\nبدیش گونه کای شاه والا سرشت زهر گونه دارد جهان خوب وزشت\nزاندوه ز غربت تنت را مکاه بود هر شبی را میان صبح گاه\nبمردان زهر گونه کار است پیش گهی کنج عیش و گهی رنج بیش\nنداء کن بماء که دردش ز وال . . . بدارخش را هلال\nکه چون باز بخشایدش کردگار هلالش بگردد مه ده چهار\nدلت را زاندوه و غم دور دار بلطف خدا سینه معمور دار\nدیگر ایتو شاه سر افراشته پس از دیدن روی بشکاشته\nبسوی بخارا خرامنده شو درینجاخور شید تا بنده شو\nبود کام جان تو ای شهریار برآرم بفرما یش کردگار\nهمه ملك اند از یا ساز مت زاندوه بکلی رها ساز مت\nترا لشکر و گنج بخشم همی که بردشمنت رنج بخشم همی\nبرو سوی کابل بجنگ آوری که تا ملك خود زیر چنك آوری\nزکفتار و کردار خود در خجل مباش ای جهاندار بیدار دل\nهمه کار بگذشته بگذاشته گیر باب آتش کینه را کشته گیر\nبیا تا بکام تو کام آورم ز باده از ینت سلام آورم\nچو بنهاد مهر و بستش ز مهر طلب کرد آن شاه خورشید چهر\nیکی مر د شایسته تیز گام بکوه و در و دشت آهو خرام\nسپارید در دست او نامه را نشاند ادش آئین هنگامه را\nوزان بعد قاصد خرامنده گشت سوی دشت چون باد پوینده گشت\nپس از مدت چند آن نامه بر ز دریای آمو بگردی گذر ـ"}
{"book": "adl0960", "page": 92, "text": "(٨٥)\n\nجنگ نامه\n\nشب و روز چندی بپرید راه از ان پس رسیدی بفرغان حراء\nچو در نزد سالار کابل رسید ببوسید زان پس زمین عبید\nباستاد دست ادب در کنار بشاه داد مکتوب شاه بخار\nچو شاه نامه بستد د از دست او فلك بند بنهاد در شصت او\nسر مهر کند اندران بنگرید همانا که بشنیدی آن را بدید\nبتفكر فراوان فرو برد سر بدل کرد اندیشه ها سر بسر\nنگاه کرد بر نامداران همی بدان خوش لقا کيا مکاران همی\nسوی والی و افضل نامدار که بودند دایم بسر شهر یار\nچو سلطان که زاد و برادر بدش بهر محنت و درد یاور بدش\nز نسل عظیم آن شه داستان که او بود خود پور پابنده خان\nهمان نیز اکبر سر سرکشان شد از رنج خالی تن پهلوان\nشده پر زبازو و فربه تنش ستبر همچو شیر ژیان گردنش\nسمع خان جبار در پیش شاه نشسته بد این جمله در بزم گاه\nچو شاه دید بر نامداران زمهر بگفتا ی دلیران دور سپهر\nچه بینید شایان این کار ویار که اینست مکتوب شاه بخار\nدگر بار آن خسرو هوشمند سراپای نامه بيا مك بلند\nبخواند آن همه بر مردم نامدار همه گفتند ای خسرو کامگار\nترا هست فرمان فرما ندهی بر آریم ما آنچه فرمان دهی\nهمی گفت شاه نیکنام ... که آرم سوی بخا را گذر\nمگر شاه توران شود چاره جو که از وی بر افزایدم آبرو\nکه والی خود از ماست در بیش و کم شود شاه توران زمین نیز هم\nچنین گفت و فرمود آن شهریار با کبر که ای پهلوان نامدار\nبفرما که لشکر شود راسته بفرمانش اکبر زجا خاسته\nبلشکر بفرمود آن نامدار که سازند خود را مسلح بکار\nبیار است لشکر به فرمان او به آهن تن خویشتن همچو کوه"}
{"book": "adl0960", "page": 93, "text": "(٨٦)\nبشد اكبر آنگاه بنزديك شاه كه شاهانند آراسته مر سپاه\nوزان پس بفرمود شاه در زمان با كرم كه اى اكرم پهلوان\nتو اینجا بگاه باش نز د حرم نگهدار خدمت گذار ان بهم\nبهمر ات چهار دانای کار بيا شد درین جایگاه بایدار\nكه من لشكر و نامدار ان همه بسوی بخارا برم زمر مه\nچنين گفت برخاست آن شهريار بزین بر نشست آن شه نامدار\nبسوی بخارا نهادند رو ابا لشكر و كشور كفت كو\nسه منزل بهمرای آن شهریار همی رفت آن والی نامدار\nزراه گشت بر سوی قرغان همى وداع كر د از شاه و گریان همی\nوزان شهنشاه پر رنج و درد بسوی بخارا شدی راه نورد\nشب چند بگذشت در پهن دشت كه نا خود ز دریای آمو گذشت\nفراوان ببر برد لپل و نهار كه آمد بنزديك شهر بخار\nبدان شهر یارا گهی در رسید که آمد کنون شاه کابل پدید\nبفرمود بر نامداران خویش ابا لشکر و کامگارا ن خویش\nکه فی الجمله یکبار از بیش و کم ازین شهر بیر ون بر آوید علم\nرخ خود سوی شاه کابل کشید دلش شادمان زین تقابل کنید\nبفرمان آن خسرو تا جدار برون رفت لشکر ز شهر بخار\nرسیدند بر شاه نو سرفراز ستادند برد ند پیشش نماز\nدو رویه ستادند تایا رگاه رده بستند از نزد شاه تا بشاه\nشه کابل آن خسرو دلستان میان رده همچو شیر ژیان\nبه یمنا ی شاه افضل واكبرش چو سلطان که بد پور از داورش\nسمیع خان اعظم به بسر ای شاه د گر شیر جان همچو ر خشنده ماه\nبرادر بسلطان لشکر شکن پس پشت شاه بود این هر دو تن\nنخستین سمندر دویم عمر است که شیر ژیانشان بچنگ اند راست\nبد نبال اینها سیه هر چه بود میان رده تا ختند همچو دود"}
{"book": "adl0960", "page": 94, "text": "جنگ نامه\n(۸۷)\n\nهر آنکس که آنگونه شاهرا بدید روان دست حیرت بدندان گزید\nز رخشیدن تیغ خود زره چشمان لشکر فتادی گره\nروان شاه کابل بدین گیرودار همی تاخت تا نزد شاه بخار\nوزان پس شد از بهر کی در زمین نگهداشت پاس و را این چنین\nبدینگونه اش شاه توران سپا . چو دیدش زجا خیز بر شد بپا\nولی در دل از کار او بیم خورد ازان شاه وزان نامداران گرد\nرسیدند با هم دو شاه دلیر بدادند با همدگر دست مهر\nهمی افضل و نامداران دگر زدند بوسه بر دست شـــاه سر بــر\nستایش بکردند بهمدیگران بخواهش گری بر کشادند میان\nنخستین سپهدار ترکان زمهر همی گفت کای شهریار دلیر\nقدومت در ین شهر زیبنده باد جهان سربسر مر ترا بنده باد\nترا تازه بادا رخت چون بهار خوشم من بدیدار ت ای شهریار\nبکیوانم اکنون کشیدی کلاه که پا بر نهادی درین بار گاه\nوزان پس سپهدار کابل زمین بدو گفت کای خسرو پاکدین\nسر بخت بادا کلای سپهر رخت نیز رخشنده چون ما د مهر\nزهی فخرم اکنون که همچون توشاه بخواهد مرا اندرین بار گاه\nبدیشان بپوزش کشادند زبان همی خواستند عذر همدیگران\nوزان پس سپهدار ترکان همی مکان نکو از سر خرمی\nنشاند او اندر میان بخار که با لشکر آنجا بود شهریار\nروان شاه کابل همی گردرو دران منزل دلنشین با ـــگروه\nنشستند آنجا دل شادمان سپهدار ترکان بودش مهربان\nهمی خدمتش روزوشب می نمود کزو خاطر پادشاه می کشود\nملون طعام ها همی روز و شب فرستاد آن شاه عالی نصب\nبهر روز سالار کابل زمین بر فتی به نزد شه دلنشین ـــ\nشهش نیز تعظیم بردی بجا . بدینگونه بگذشت شان چند گاه"}
{"book": "adl0960", "page": 95, "text": "(۸۸)\n\nببدين سان شان رفت ماه بسر\nیکی روز شاه جهان نامدار\nنشستند با هم دو صاحب سرير\nگشاد آنز مان شاه كابل زبان\nدلم گشته ممنون ز احسان تو\nوليكن بدان ای سزاوار تخت\nتو دانی که از بهر لشك آمدم\nبيا هيد، هم بر تو ای شهريار\nز بخت تو بختم بجنبد ز خواب\nببودد ضمنا نم ز تیغ تو خوار\nشود ملك كا بل بفر مان من\nبخوانند جهان مر تر ا آفر ین\nد گر نیز چون وعدة شهر یار\nتو خود گفته بو دی ایا پاك دین\nبا مید آن وعده اميد وار\nاگر چاره جو ئی بدر مان من\nبدين هر دو باشد ترا دست رس\nچو شاه بخارا شنید این سخن\nبگقت ای سپهدار بار ای و هو ش\nکه من از سر عهد و پیمان خویش\nو لی بنگر ای شاه گیتی فر و ز\nبود ملك كا بل سر ماش سخت\nهمی آب چو کنده آهنین\nمبید و ن اگر لشکر آنجا کشی\nشود لشكر آنجا بسی خوار و زار\n\nببین چیست فرمايش داد گر\nبشد جا نب پا د شا ه بخا ر\nزنا محرمان بسته پای گریز\nبدو گفت کای شهریار جهان\nتنم گسفت شکر فرا وان تو\nکه بیتو مبادا فرو تاج و تخت\nهرا سان ز تیغ فر نک آمدم\nبود کین تو بکشا یدم روز گار\nشبم را بگر دد ز خت آ فتا ب\nبگر دد بفرمان پیر و ز گار\nبود خلق ز نجیر چنبا ن من\nبه تیغ جها نگیرت اى پاك دين\nچو سد سکندر بود پایدار\nکه لشکر کشم سوى كابل زمین\nکنون آمدم نزدت ای شهریار\nو یا رنج بخشی تن و جا ن من\nترا هست فر ما نروائی و بس\nبگفتا ر بکشاد د رج دهن\nسخن گویمت نغز بکشای گوش\nمردد نگردم ز احسان خویش\nکه فصل دی آید پس از چندروز\nشود مرد خشك همچو شاخ درخت\nببند د بز نجیر پا ی زمین\nبدیوانگی دفتر آنجا کشی\nترا دست ندهد رخ روزگار"}
{"book": "adl0960", "page": 96, "text": "(۸۹)\n\nجنگ نامه\n\nهمان به که در شهر کوشی همی بود ماهی چند خموشی همی\nبگردد جهان سبز و خرم بهار شود بخت همچون گل در کنار\nوزان پس برآور سپاه گران برو سوی کابل بچنگ آوران\nببین کز خدا ز چه کام آیدت ز مغلوب غالب کدام آیدت\nچو شاه کابل سخن بر شنید ... بیا و ز دم درکشید\nز جا خواست برشد بسوی مکان بفرد ا فضل و ا کبر پهلوان\nایازا مدارا ن در ان ا نجمن سخن يك بيك آورد اندر دهن\nکه ما آن بگفتم شاه این بگفت که چون انجمن ها سخن ها شگفت\nبگفت اکبر ای خسر و ا نجن - سخن آ شکا ر ا شو داز سخن\nازین شاه ره چاره جوئی خطاست چه باشیم اینجا تن پر ز کا ست\nهمان به که بر م سر ش ر ا بکین ستانم ازو ملك توران زمین\nکه گیرد سر دست من در نبر د؟ برآرم ز شاه وز اقلیمش گرد\nاگر می نخواهی که ببرم سرش بخون غرق سازم سر افسرش\nبیا بد که جای دیگر سر زنیم بدین آتش آنی کمر برزنیم\nاز بن باب بسیار گفتند سخن سخن به کبه باشد نهان در بدن\nسخن کزدو لب کرد بیرون خرام ازو در درعالم توان یافت نام\nد و ا ب شا هد ا فتند قول نرا که از راستی بر کشند ما جرا\nدرا نجا سخن های ناخوب کیش بگفتند هر يك زا نذا ز ه بیش\nز ا خبار گو شان شا ه بخا ر لهان بود چندی رانجا قرار\nمران گفته ها جمله را سر بسر ببر دا شت غما ز بید ا د گر\nبیا مد بر شاه تو ر ا ن زمین بد و کر د مکتوب ر ا دلنشین\nرخ شاه ازان گفته ها برافروخت چو ترکان بهم چشم ترکانه سوخت"}
{"book": "adl0960", "page": 97, "text": "(۹۰)\n\nبخاطر بودش کینه شهریار \nز نو تازه شد ازین آبشار\nگل نرم را حاجت آب بود \nاز ین ابر عمار سیلش فزود\nدلش گشت پر کین ازین گفتگو \nزاحسان آداب برتافت رو\nنه بفرست کس را بخدمت گری \nز لفظ خوش و ليك خواهش بری\nنه شاه را طلب کرد زان پس به پیش \nنچو دیر شدی سوی آن سینه ریش\nبدین سال چو بگذشت روزسه چهار \nدل شاه کابل ز غم گشته زار\nبشد جانب شاه تورانیان \nسپهدار کابل زمین آنزمان\nبگفت ای جهاندار جمشید فر \nدلت همچو جامش بودیا دور\nازین بیشتر تاب غربت نماند \nفلك خون جان من از دیده راند\nهمی آل و فرزند من غم گزین \nبقرعان بماندند زار و حزین\nدرینجا پریشان من هم با سپاه \nبگو تا بکی باشم ای پادشاه\nویا لشکر اکنون بمن برسپار \nبرآید زتو کامم ای کامکار\nو یا رخصتم ده ز اقبال خویش \nکزینجا روم جانب آل خویش\nوز انجا بسوی کعبه رو آورم \nمگر بار عصیان فرو آورم\nندارم ازین پس پای درننگ \nو یا کعبه پویان شوم یا بجنگ\nچو بشنید سالار توران زمین \nبجوش آمدش آنزمان موج کین\nبشست اول از دیدگان آب شرم \nپس آنگاه چو آتش بگردید گرم\nبدو گفت کای بخرد با دسار \nزنابخردی دست بر دو بدار\nهمیشه سخن ز از گوئی همی \nنخواهد که باشی در خرمی\nترا لشکر و گنج شایسته نیست \nترا افسر و تخت بایسته است\nنمیبیا شد ترا این شاهنشهی \nمدامت سر از عقل باشد تهي\nزگفتار من سر بپیچی همی \nبناقص خیالات بپیچی همی\nنه بگذاردت سوی فرغان شوی \nو یا خویش و فرزند و یاران شوی\nنمانمجا از بن پس نگهدارمت \nبنام آوران زود بسپارمت\nبرو راه ایران سوی کعبه زود \nتودانی ازان پس به نابود و بود"}
{"book": "adl0960", "page": 98, "text": "(۹۱) جنگنامه\n\nکه تا دریه چار جو ی همان \nتو بنشين بكشتی و زد ر يا گذر \nچو بشنيد سا لا ر کا بل ز مین \nبدو گفت ک ای شاه توران سپاه \nز شاهان سخن های نا خوب کیش \nجها ن پنج روزی بهر بیش و كم \nدر انروز کاندر كفم كام بود \nبدی چشم امید شاهان بمن \nز تیغم جها ن مر استخده بود \nچوا یمذم ز ملك گشتم فر ا ر \nو لكن نه آ ئین مردان بود \nتو دمرد ایگو بمر دى د لیر \nبزد شاه توران گره ر جبین \nبگفتا بروسوی رفتن بکو ش \nبدانست پس شاه کا بل ز مین \nچوسیدی که در دام صیاد رفت \nزجاه خواست سوى نام آو ر ان \nبه آنان بگفت آ ن همه سر بسر \nبكر دند همه فكر و فتن گز ین \nوزان بعد آن شاه تورا ن سپاه \nبجمدی زنام آوران گفت زو د \nكه هر يك شبنيد برپشت ز ین \nبيا شيد في الجمله بمر اى او \nبگشتی چو بنشت برشد كنار \nچو بشنيد آ لمر د م نامدا ر \n\nبهمرات باشند نام آوران \nبگردند نام آوران باز بسر\nزخسرو سخن های نا د ل نشین\nندا ری چر ا یا س شا هی بجا \nنشايد که گوید زا ندا زه بيش \nبفرما ن هر کس گذارد قدم\nشهنشاه عـالم مرا نام بود\nشدی و صف من ذكر هرا نجمن\nتن شير در بيشه لرزنده بود\nشدم نزدت اينگونه بی اعتبار\nكه با زير دستان بدینسان بود\nنه زين سان سخن ها ی نا حوب چهر\nنگاه کرد بروی پر از خشم و کین \nكه ديگر سخن هات نايد بگوش \nچرا آهن سرد کو بم چنین \nنه انکو بود كوشش ناب و تفت \nدلير زحون ور خ زعفران \nزدیده در و ريخت خون جگر\nد ل پر ز غم بر نشستند بز ين \nنگاه كرد زان پس دران بار گاه \n... روی ز بان بر گشود\nر ويد همره شاه کابل ز مین \nرسانيد ش تا د ريا جا و جو \nبگرديد و انگاه بسوی بـخار\nسخن را بدينگو نه از شهر یار"}
{"book": "adl0960", "page": 99, "text": "(۹۲)\nبرفتند بیرون بفرمان او سوی شاه کابل نهادند رو\nبیک حاجب خاص شاه بخار بگفتا که ای عاقل هوشیار\nتو نیز همره شاه کابل برو خرامنده اندر به چار جو\nبملاح کشتی ز من گو سخن که این شاه با اشارش غرق کن\nکه ملت از ایشان نیابد خلاص وزان شاه و لشکر کس از عام و خاص\nچو حاجب ز شاه این سخن ها شنید روان نیز بر شاه کابل دوید\nوزان بعد، سالار کابل دیار بهمرای گردن کشان بخار\nبها داد رخ سوی ایران زمین ز منزل بمنزل دل پر ز کین\nبسر برده دانند بگونه را، آنگروه رسیدند، اندر بمه چار جو\nفرود آمدند جمله از پشت زین که آرام گیرند دمی بر زمین\nوزان پس شد حاجب زند بهدت بملاح همه گفت شاه باز گفت\nمر آن ناخدا برخدا داشت خشم قبولش بیفتاد گفتا بچشم\nوزان بعد ملاح دران رود بار بیا را است کشتی بر شهر یار\nبگفتاه بشاه دلیران همی که با خویش و فرزند و یاران همی\nبدین زورق اکنون نشینید شاد که کشتی برانیم بگردار باد\nبدیگر نشیند سپاه هرچه هست که شاه را گفاده بود یا درست\nنخستین روان شاه از جای جست همی رفت آنگاه بکشتی نشست\nهم افضل هم اکسیر بد نبال او بدین سان يكايك همه آل او\nبکشتی گرفتند آنهب قرار یکی نیز خاصان شاه بخار\nنشستی دران کشتی، شهر یار که تا سیر سازد بدریا کنار\nهمی کرد ملاح رخ خود بدو بالفاظ ترکان بد و گفت و گو\nکه بر خیز بیرون ز کشتی خرام مراگفته سالار فر خنده فام\nکه این شاه کابل زمین با سپاهش کنم غرقه آب دریایمراش\nمن این را کنون غرق طوفان کنم لب شاه ترکان بخندان کنم\nسپه دا و کابل شه نیک زاد ز الفاظ ترکان نکو داشت یاد"}
{"book": "adl0960", "page": 100, "text": "جنگنامه\n(۹۳)\nبدانست و برجست چون برق تیز\nز دلهای او نامداران تمام\nبگشتند بر باد پیمان سوار\nچو صیدی کز اندیشه ناخوش شود\nبدان جمله خیل و سپاه با رشهر\nبشد شاه کابل زمین در زمان\nکشاده دو لب گفت که ای یار شهر\nترا شرم نامدارین بارگاه\nاز ین نامداران درین انجمن\nمن از دست اعدای دین خواروزار\nکه مفتی بخار اشریف هستم ش\nتو بر قتل من چاره جوئی همی\nبمرگم اگر شاد گردد دلت\nدرینجا اگر دست بتوان گرفت\nچو بشنید گفتار او تا جور\nبگفتا که ای شاه گیتی فروغ\nنه آگاهم از آنچه گفتی و را\nمنه برمن این نام را از بدی\nبمرگت اگر شاد گردد دلم\nولیکن مرا از تو سود و زیان\nبقتلت چرا بسته با شم کمر\nنخست اند رآنجا که بودت قرار\nبر و باز بنشین بشکر و کنون\nواکن تو اکنون بنزد يك من\nزفرغان طلب ساز همه آل خویش\nزگشتی بخشای شه پر ستیز\nز دریا بخشای نهادند گام\nنهادند رخ سوی شاه بخار\n. . . . . آتش شود\nرساندند خود را بشهر بخار\nبنز د یك سالا رتورا نیان\nعجب نقش بستی بشاهان د هر\nازین تاج شاهی و خیل و سپاه\nکه برقتل من بر کشادی دهن\nبتو بر پنا هید م ای شهر یار\nبود خسرو او شرف پا ك كيش\nبحشر خدا را چه گوئی همی\nشود مقصد از قتل من حا صلت\nکه در ژرف دریام سازی شگفت\nزما لی ز خجلت فر و برد سر\nچرا بر فروزی چراغ دروغ\nکجا رنجه ا ز تو شگفتی و را\nبر و یم مزن تا ب نا بخردی\nهمین لحظه اندیشه را بگسلم\nنیامد گهی بر سروما ل وجان\nتو خود کن بسندای شه تاجور\nکه دادم نشانت به شهر بخار\nدلت را بدا ندوه مفون رهنمون\nمیار از دیگر درا بن انجمن\nمیادا شوند آن همه سینه ریش"}
{"book": "adl0960", "page": 101, "text": "(٩٤)\n\nچو بشنید سالار کابل سخن بیامد از انجا بسوی انجمن\nو با افضل و اکابر تمام و بگفت آن حکایت همه سر بسر\nبه شاه گفته آندودانش وران که ای خسرو و مهتر و پهلوان\nجهان بین عجب فتنه انگیخته که از چشم ما آبرو ریخته\nسخنهای سالار توران زمین بود سر بسر بخل و اندوه و کین\nترا خواهد او ساخت بند نظر که از دیگران باشد او بی ضرر\nاگر پاك بودی دلش زین سبب چرا منع کردت ز خود روز و شب\nچرا خواند آنت ز فرغان زمین سخن را چرا با تو گوید چنین\nیقین دان تو ای شاه روشن روان که بر ما بکین بسته دارد میان\nو یا چاره جز صبر نبود بکار که تا چیست فرمایش کردگار\nدلیران با شاه کابل زمن نهادند رخ سوی منزل گزین\nبفرمان فرمایش شهریار ز او باز بگرفتند آنجا قرار\nبشد شاه کابل میان سرا بيك خانه برخویش بگرفت جاه\nاز آن بعد پر کینه شاه بخار دو سرهنگ بد کیش بی اعتبار\nتعیین کرد و گفتا بشام آوران که ای با دتان لطف از داوران\nکه اکنون سوی شاه کابل دوید امان نیز گفتار او بشنوید\nبگوئید از ما شید انان نهان که تا وی نداند نگهدارتان\nبفرمان شاه آند و بی آبر و سوی شاه کابل نهادند رو\nسان پر ستار آنجا بدند شب و روز در کار آنجا بودند\nو لیکن سپهدار کابل دیار بدانست کردار شاه بخار\nدر انجامدی بادل مستمند\nبه بند نظر مدتی از پای بند"}
{"book": "adl0960", "page": 102, "text": "(۹۰)\n\nجنگ نامه\n\nبر آمدن افضل و اکبر از آنجا و جنگ کردن در\nچراغ جی و گرفتار ترکان آنها را\n\nهمی افضل و اکبر نامدار که یکچند دیگر قضا بقرار\nدر انجا همی بر د عمری بسر جهان گشت در چشم شان نیلو فر\nنه از شاه توران زمین دلخو شی نه الطاف خوب و رخ نیکو شی\nبگفتند زین بو دنی بو د نیست ازین بو د بر جمله نا بود بهست\nبهر لحظه مرگی زنو بر لو است که بر ما کنون از کف خسرو است\nبشد شام ما ایعز یسند قطر زدست سپهدار بیداد گر\nبر و ر در صد بار میر یم ما همان به که یکبار میر یم ما\nسوی چاره باید قدم بر کشیم بگردون گردان علم باید بر کشیم\nسالار کابل ازین رسم و راه نگو ییم هر گز سر ما جرا\nکه ما را درین کار نگذار داو با ندوه تن ها بیاز اردا و\nهمان به که بیگفته شهریار بر آئیم بیرون ز شهر بخار\nسوی شهر سبز آنکه رو آوریم مگر زو بکف آبر و آور یم\nچو آریم ما اندر آنجا قرار شو د نیز اینجا رها شهر یا ر\nبدین گفته ثابت نها دند دل که بنهاد خورشید شان پای بگل\nبکردار اقبال شان در زمین فرو رفت خورشید روشن جبین\nجهان جمله چون بخت شان شد سیاه شب تیره آمد بشد رو نما\nبشد مرغ و ما هی بآرام خویش در ان شب ددو دام بر کام خویش\nبفرمو دند آن هر دو گردن فراز که ای نامداران دا نا ی را ز\nبیایید همه بار کین آورید - سبک باد پایان برین آورید\nمغرق با هن تن خویش را - بسازید دل خون بداندیش را\nکه امشب بفرما یش کردگار برون پا گذاریم ز شهر بخار\nچو بشنید ند آنجمله بر خواستند تن خو د با هن بیار استند\nنشستند بر باره باد پا شد آرا سته اند ران شب سپا"}
{"book": "adl0960", "page": 103, "text": "(٩٦)\nاز ان بعد آن نامدا را ن کین نشستند چون شیر بر پشت زین\nبهمرای دانش در را همون دران شب هم از شهر گشتند برون\nیکیرا ز خاصان محرم بر از بدیدند و گفتندش ای سرفراز\nکه فرما بهر گونه ای پر هنر بسالار کابل رسا نی خبر\nبکویش که ای شهریا ر جهان نگهدار تو خالق کن فکان\nکه ما از غم و رنج یکجا خشیم سوی شهر سبز این زمان تا ختیم\nترا کنون بکار خود هوشیار باش شب و روز در کوشش کار باش\nچنین گفتندرو ی بر تا فتند سوی شهر سبز آنکه بشتافتند\nهمه شب با با د پیما یمان بپوز بریدند راه تا بهنگام روز\nچوشد لخت بد با کسی همر اه بر بد و پرده داران شدند پرده در\nبپرداخت پرده ا ز رو ی کار بشد رو ی غما ز صبح آ شکار\nرخ خود نمو دا ر کر د آ فتاب که اندا ز داز روی گیتی نقاب\nچو خرشید ر ا پا یگاه شد بلند بشد نزد شاه قا صد هو شمند\nز کر دار آن نامدا ران کار همه مو بمو گفت بر شهر یـار\nدل شاه کابل بدین گفت و گو زها ای ماتش بسخت همچو مـو\nبد ل گفت هر جا که بدشان نگاه رها ندند خودرا دران جایگاه\nبباید کزین کردشاه را خبر رسانم که بر من نیابدصریر\nمبا دا که بر من شود بد کمان که از تو به یا خه ست این داستان\nفبر ستاده را شاه کابل زمین فبر ستاد بر شاه تو ر ا ن چنین\nبدو گفت بر گو بشاه دلیر که ای رخش گردون ترا باد زیر\nبود چا کر ت مشتری یار.... مرا این زمان آگهی در رسید\nکه افضل با اکبر زود خشم برفتند ازین شهر پوشیده چشم\nزخویشان شان نیز لشکر همی ازین شهر رفتند یکسر همی\nبخلا ق دا دار گیتی قسم که او راست فرمانبر بیش و کم\nکه آگاه نبودم ازین کار شان بمن اینز مان آمد اخبار شان"}
{"book": "adl0960", "page": 104, "text": "جنگنامه\n\n(۹۷)\n\nاگر آگه می بودم از رازشان\nفرست آن کسی را که باز آردش\nفرستاده آمد بشا گفت زود\n\nازین کار میداشتم باز شان\nبدرگاه گردن فراز آردش\nدرین داستان سر بسر آنچه بود\n\nچو بشنید سالار توران دیار\nبفرمود بر چند ترك دلیر\nبر آرید لشکر بد نبال شان\nبفرمان آنشاه گردن فراز\n\nبپیچید بر خود چو ابر بهار\nکه ای بسته در چنگ تان نره شیر\nبیارید بسته برو مال شان\nدر آن بار گه برد هريك نماز\n\nبرون پا نهادند زدر گاه شاه\nهمی تاخت بیرون زشهر بخار\nسلاح بسته هريك بشایان جنگ\nجهاندند اسپان تازی نژاد\n\nبفرمان شاه بر کشیدند سپاه\nدلیران جنگی ده وده هزار\nبچنگ اندرون نیزه آبرنگ\nسوی شهر سبز آنهمه رو نهاد\n\nزبلغار از دشت پر دشت همی\nغبار زمین در هواشد بلند\nتو در آمدن برگذار این گرو\nکه چندین شب وروز راه دراز\nچراغچی یکی ملك را نام بود\n\nچو ابردمان زود بگذشت همی\nز من بشنو ای عاقل هو شمند\nسوی افضل و اکبر آریم رو\nبریده ند آن مردم سر فراز\nبدشت همان ملك گشتند فرود\n\nبر فتند چندی پی آب ونان\nرساندند خوراكه خوردند سیر\n\nکه آرند از بهر نام آوران\nنشستند آنجا یلان دلیر\n\nکه تا یکدم آسایند از رنج راه\nندانسته بودند که چرخ دژم\nکه ناگه نمایان شد از پهن دشت\nعیان آمد از دامن گرد زود\nچو دید افضل و اکبر نامدار\nبسلطان بگفتند کی پر ز کین\nابا اعظم با سمندر بگفت\n\nتیدشان خورو خواب يك چند گاه\nمکافات راحت دهد درد و غم\nسیاه گردکان سرز گردون گذشت؟\nسواران ترکان بکر داردود\nنه اکنون سرآمد بما روزگار\nابا اعظم شیر جان این چنین\nکه اییاد تان فتح در جنگ جفت"}
{"book": "adl0960", "page": 105, "text": "(۹۸)\nبه لشکر بفرما پاسبانی کنید\nبهر گوشه ئی خون فشانی کنید\nفرومایه ترکان گر آرند جنگ\nز کشتن ندارید باک و درنگ\nوز ان پس نشستند دل پر ز کین\nسپاه وسران جمله بر پشت زین\nدلیران ترکان ده و دوهزار\nدران دشت خود را رساندند کنار\nستادند آنجا چو دیو دهمی\nز رفتار پا بر نشیدند همی\nیکی مرد دانا دل هوشیار\nکه بود در خواجه تاشان بخارا (؟)\nجهانید اسپ و کشاده جبین\nبنز د د لیران کابل زمین\nبگفتا ایا نامداران کار\nبگردید اکنون بر شهر یار\nبود بر شما شاه تو ران زمین\nشود شاد مان و بگردد ز کین\nمگر لشکر و گنج بخشاید ا\nکز و عقده کار بکشاید ا\nبود شاه تان نیز آنجا به بند\nمبادا که بروی رسد زو گزند\nچو بشنید این گفته هوشمند\nهمی افضل و اکبر ارجمند\nبدو گفت ای مرد فیروزگار\nچکار است مارا بشاه بخار\nنه با او به هنگام جنگ آمدیم\nتو دانی که از بهر ننگ آمدیم\nاز و مقصد خویش کم یافتیم\nبی چاره بسوی دگر تافتیم\nاز ین چاره مرسخت پا بر گلم\nروم هر کجا حل شود مشکلم\nنیرم دگر باز سوی بخار\nسلامی زمن ببر بر شهریار\nچو بشنید گوینده گفتار او\nسوی خیل ترکان بتابید رو\nبه ترکان ز گفتار شان باز گفت\nشد از پرده آن راز های نهفت\nبگفتند ترکان کزین ما جرا\nنگردیم بیرون ز گفتار شاه\nکه یکبار فی الجمله جنگ آوریم\nجهان شان بگر دار تنگ آوریم\nببندیم اکنون شرو پای شان\nبریم این زمان جانب شاه شان\nبگفتند یکبار همه تا ختند\nبشطرنج غم نقد جان باختند\nوز ان سو دلیران کابل دیار\nچو شیران شدند در دم کار زار\nنخستین از آن ... پر خروش\nفغانی بر آمد که کر گشت گوش\nجهان همچو شب گشت تاریک رنگ\nز گرد سواران و دود تفنگ\nاز آن پس بشمشیر بردند دست\nفتادند با هم چو شیران مست\nصدای جر نگیدن گستوان\nهم از خود و از تیغ های گران"}
{"book": "adl0960", "page": 106, "text": "(۹۹)\nجنگنامه\nبگردون گردان برآمد خروش\nبسی سر بروی زمین بر فتاد\nکسی را سر بخت گشتی نگون\nدر آن وقت افضل یل جنگ جو\nچو سلطان بادو برادر بجنگ\nهمان اعظم وشیر جان همچنین\nزهر گوشه هريك چوپیلان مست\nبترکان چنان عرصه در جنگ شد\nیکی ترك جوشان چو دریای نیل\nبر اکبر آمد چو شیر ژیان\nسنانش نیامد بدو کار گر\nبشد بیحیا آن در خشنده تیغ\nکشش داد آن پهلوان پر ز کین\nبدو نیم شد پیل پیکر تنش\nچو او را بکشت آن پل دلپذیر\nبزد تیغ بر تارك پهلوان\nسر ف چینان اکبرش زد بتیغ\nز پهلوی دیگر برآمد برون\nبیفتاد در خاك از پشت زین\nبدینسان بهر کس که آن میرسید\nبدین گونه هريك در ان گیرودار\nبسی خلق توران زمین کشته شد\nدلیران کابل زمین چیره دست\nگریزنده گشتندا زان گیرو دار\nازان بعد شاهزادگان دلیر\nبه یکجای گشتند جمع آنگرو\nدویدند ترکان برگشته بخت\nیکی گفت گیرو دگر ذفت کوش\nبسی سر فتاد و بسی سر فتاد\nتنش گشت آغشته در خاک و خون\nهم اکبر کینون پهلو نیکخو\nکشاده بازویان پلنگ\nز یکسوی لشکر دل پر ز کین\nفتادند تیغ در خشان بدست\nجهان همچو چشمان شان تنگ شد\nسنائی بکف تن بکرد از پیل\nبزد نیزه بر سینه پهلوان\nبزد اکبر ش تیغ بر فرق سر\nز فرقش بگردن نکردی دریغ\nکه آمد رخ تیغ بر پشت زین\nبخاك سياه پست شد گردنش\nدگر ترك را هم گرفت گیر\nبدريد خودو نداوش زبان\nبدان کرده گاش ننگر دید تیغ (؟)\nکه آن ترك را ترك شد سرنگون\nاز و برگذشت آن پل پرز کین\nدر آندم سرش را زتن می برید\nبر آورد از جان ترکان دمار\nبخون شان زمین جمله آغشته شد\nشدند و به ترکان در آمد شکست\nکشیدند خود را یکجا کنار\nسپاه را نواز ش بکردند ز مهر\nسوی شهر سبز آوردند رو\nکه از دست ما بردند اینگونه رخت"}
{"book": "adl0960", "page": 107, "text": "(١٠٠)\n\nرسانید خود را بد نیال شان که ریزند خون از برو یال شان\nدگر باز شاهزادگان دلیر سوی جنگ گشتند بکردار شیر\nچنان جنگ را پیشه کردند همی نه از مرد اندیشه کردند همی\nفراوان ز ترکان بکشتند چنین شد از خون شان ارغوانی زمین\nسه روز و شب اینگونه جنگ و ستیز نه آرامشان یکدم از رستخیز\nنه خوراک پیدا شد از بهر مرد نبر با دیابان صحرا نو او\nبتر کان زهر سو رسیدی سوار دمادم ز نو در دم کار زار\nبشد خیل ترکان زا ندازه بیش یلان در میان شان چو گرگان ببیش\nبهر گوشه کا ورد آئین جنگ نبودی کسی را مجال در نگ\nچوشد پشه انبوه درد پیل را کند خشک یا جوج مرنیل را\nدیگر بار ترکان برگشته بخت بسوی یلان حمله بردند سخت\nگرفتند سردور نام آوران کشیدند شمشیر کین از میان\nدلیران کابل دو ان گیر و دار بکردار یک قطره در رود بار\nبجنگ اندر آویختند همچو دود که افغان برآمد بچرخ کبود\nبدست هر یکی خنجر آبگون رهاندند زترکان بسی جوی خون\nبسی تیغ بشکست در دشت کین سراسر زمین گشت چون آبگین\nفناد آنچنان چوب دست سنان که گنجشک برهم نهد آشیان\nیکی ترك سالار شاه بغار بکف نیزه چون دم از دمار\nبه سلطان بیامد دل پر زکین که برخاکش افگند از پشت زین\nبزد دست سلطان به كوچك كمان زقربوس زین برکشید آن زمان\n\nزدی شصت در زلف پیچان او بخندان یعقوب دندان او (؟)\nفگند آتش اندر تن ترك مست کزان آتش داغ بر سینه بست\nبیفگند سوراخش اندر بدن که شد خوار آن ترك خار اشكن\nبیفتاد غلطان بروی زمین تهی ماند از مرد کوپال و زین\nدگر ترك جنگی پر از کین وخشم ز روی غضب تنگ پوشید چشم\nسوی افضل آمد به کردار شیر یکی تیغ بر کف چو رخشنده مهر\nبزد تیغ بر بازوی پهلوان بشد چاك بر پهلوان گستوان"}
{"book": "adl0960", "page": 108, "text": "(۱۰۱)\nجنگنامه\nوليكن نبريد بازوی او شد از ضرب چون زعفران روی او\nبزد تیغ افضل بگردن درش بیفگند در خاك ميدان سرش\nدر ان وقت ترك يل پهلوان پس پشت اكبر بيامد دمان\nبزد نیزه بر دوش آن نامدار سنان را نیامد زره پایدار\nز جوشن گذر کرد نوك سنان نکردی حجات از تن پهلوان\nهمیخواست آن ترك بیداد کين که از اسپ افگند دش بر زمین\nدران دم سواری ز اكبر رسيد بدان گونه حال خداوند ديد\nجهانید بر سوى ترك دژم بزد تیغ شد نیزه او قلم\nدوم تیغ بر زد به فرق سرش که شد لاله گون پرنیان در برش\nز جوشن برآورد نوك سنان بشد زخمناك آن تن پهلوان\nبگشتند تركان همه در ستیز در آندشت بر پای شد رستخیز\nبیکبار فی الجمله برتاختند میان دلیران بپرداختند\nز سم سبك باد پايان مست زمین پر ده بر روی خورشید بست\nجهان درخشان دران روز جنگ بگرد ا و شب گشت تاريك و تنگ\nكس از کس نشان مروت ندید قیامت دران روز گشتی پدید\nدو سه تن از نامداران کین فتاد از دلیران کابل زمین\nسه پنصد سواران شاه بخار سپردند جان اندر ان کارزار\nسمندر دران جنگ ها کشته شد بخون روی چون ماهش آغشته شد\nبیفتاد در خاك وخون دل دو نيم برادر بسلطان پور عظيم\nسواران توران زمین بی در نگ بهر گوشه برپای کردند جنگ\nدلیران کابل پریشان شدند ز هم دور در صحن میدان شدند\nبهريك سواری ز کابل زمین چهل ترك پیچید از بهر کين\nبهر گوشه هريك نهادند روی سواران به دنبال شان پویه پوی\nرساندند مر هريكي را ز کين فگندند از پشت زين بر زمين\nببستند بازوی نام آوران زدی بر سر و روی شان تازيان\nز تن جامها شان گرفتند زود که عریان تن نامداران نمود\nبجای تک و پيرنياني قبا سزا بود صد گونه رنگ و نوا"}
{"book": "adl0960", "page": 109, "text": "(٢٠١)\n\nبتن جامه کردنشان موی میش که هر موی گشتی به کردار نیش\nدلیران کابل چو گشتند اسیر وزان بعد ترکان ناوک پذیر\nازان بزم گاه روی بر تافتند بسوی بخارا بشتافتند\nدلیران کابل بزیر لگام برهنه قدم می نهادند گام\nبدان پاکه بودش زگل ننک و عار نهادی قدم بر سر خار زار\nجفائی که کردند بی مایگان نخواهد دلم تا ورد بر زبان\nمع القصه ترکان بدان رسم و راه رساندند خود را بنزديك شاه\nبرفتند ترکان گردن فراز دلیران بالا و بردند نماز\nستادن بر سینه دست ادب ز کردار خود بر کشادند لب\nنخستین ز شمشیر کابل ستان جدا راند هريك سر داستان\nکه بر خیل ترکان چه کردندز کین دلیران و شیران کابل زمین\nسراسر همه دشت چون دشنه گشت به لشکر گه تور یان رخنه گشت\nسه پنجصد سوار از دلیران شاه سپردند جان اندر ان رزمگاه\nبیکبا ر عنان بر عنان تا فتیم ز مرگ هیچکس رو نبر تا فتیم\nجهان بر دلیران گرفتیم تنگ قیامت پدید آمد آن روز جنگ\nاز انبوه تو را نیان مر سپاه زهم ماند گردان کابل جدا\nگریز نده گشتند از ان روز گار بدنبال شان تاخت هر سو سوار\n\nچهل ترك پیچید با هر یکی بدستان شان در زمان اندکی(۱)\nبدین گونه رسم و بدین گونه راه رسیدیم ا کنون بدرگاه شاه\nچو بشنید سالار تو ران سخن ندانست خود را در ان انجمن\nچو شمشیر گردان کابل شنید سرانگشت حیرت به دندان گزید\nبگفتا که اینکونه و یکر سخن میارید زین پس درین انجمن\nبخندند خلقان به شمشیر ما شود همچو شب نام چون مهر ما\nوزان پس بفرمو د شاه بخار بیارید اسیران کابل دیار\nبرفتند آوردن هر چه بود کشادند زبا زوی شان بندزود\nگرفتند نام آوران را درون سروروی هريك پراز گرد وخون\nبه پیش افضل واکبر نامدار پس پشت سلطان اعظم کنار"}
{"book": "adl0960", "page": 110, "text": "(۱۰۴)\n\nجنگنامه\n\nبدنبال شان عمر و شیرجان یمین گونه فی الجمله نام آوران\nستادند بر نز و شاه صف کشان وزان بعد شاه بر کشاده زبان\nسوی افضل واکبر آورد رو که ای بدسگالان بی آبرو\nچه دیدید از من ز کردار بد که انگیختید اینچنین کار بد\nکنون کامدید اندر اینجا نخست مرا با به خدمت ببینیم چست\nنکوجایتان دادم اندر دیار که خورسند باشید آنجا قرار\nزنان ونمك می نکردم دریغ زتقصیر نعمت نخوردم دریغ\nزبان در کم من کشادید همه زکین کهن بنا داد بد همه\nرها کردم وقتل تان را ببند ندیدم بزندانتۀ دریای بند\nزنو باز این فتنه انگیختید که خون دلیران من ریختید\nگر از نام بد می نترسید می همین لحظه سرتان ببریدمی\nولیکن ازین پس زاندوه رها نیایید ای خیل نا پارسا\nنمك خوارگی چشمتان کر دیند بر ندان احسان من بر فگند\nچو بنهادند آن هر دوسالار گوش بگفتار آن شاه بیدار کوش\nگشادند آنگاه زبان در سخن بگفتند کی خسرو انجمن\nچرا از ملامت سخن بر زنی بگویم سخن گرچه مان سرزنی\nتوبنگر چه گفتار کردی بما چه گفت وچه کردار کردی بما\nنخستین چه بود اندران نامه پیش زفرغان طلب ساختی نزد خویش\nز کردار آن وعده گشتی خموش همی پنبۀ غفل کردی بگوش\nبيک گفته بر دروغ کسان بقتل سران بسته کردی میان\nتمامی بدریا ببنداختی زکینه خور ماهیان ساختی\nوليکن خداوند خورشید ماه از ان غرق طوفان بداد ی رها\nبسوی تو باز آوریدیم رو فگندی زرخسار ما آبرو\nنبگذاشتی شاه ما نزد خویش ز بی آبرویی شدم سینه ریش\nز تو مقصد خود ندیدم کنون سوی دیگری زان شدم رهنمون\nبدنبال مالشکر انگیختی بمیدان کین خون ما ریختی\nبدین زجرو تعزیر ز اندازه بیش وز آنجا طلب ساختی نزد خویش"}
{"book": "adl0960", "page": 111, "text": "(١٠٤)\n\nتو منصف شوای شاه توران سرا که از کیست بیداد این ما جرا\nازین پس اگر من بمیرم چه باك سنون کز ملامت تنم گشته پاك\nچو سالار توران سخن بر شنید ز کین سوی نام آوران بنگرید\nبگفتا که گفتار بسیار چیست کزین پس جز اندوه نخواهید زیست\nاگر روی بابت نبودی میان که بر من بگردآگه از کارتان\nنگشتید یکتن ز کشتن خلاص همی سر ببریدیم از عام و خاص\nولیکن بشاهتان ببخشیدمی کزو بر سر راستی دیدمی\nچنین گفت و فرمود بندندشان بسالار ز ندان سپر دند شان\nچه اکبر چه افضل چه سلطان کنون بزندان محنت شدند اندرون\nببند گران شان سرا پا بیست که هردم تن نامدار ان بجست\nبهر شب یکی نان خشك از غضب فرستاد شب تا دگر باز شب (١)\nبدین گونه در بند گشتند خوار دلیران و شیران شا بل دیار\nو زان پس سپهبد از توران زمین بر شاه کابل بگفت این چنین\nکه بر گو بخنجر گذاران خویش ا با خویش و فرزندو یاران خویش\nکه ا کنون همه سوی قرغان روند زشادی لب شارو خند ان روند\nنباشند زین پس به شهر بخار بجز نو يك سه تن نامدار (١)\nزقرغان بیارند همه آل تو که از بند گردند رهايال تو (٢)\nچو شاه گفت سالار توران شنید زغم مرغ جانش بخود بر طپید\nبدل گفت اکنون زبند گران رها ئی نیا بم به نام آوران\nوز ان پس به اعظم بگفتا که هین به لشکر برو سوی قرغان زمین\nهمه اهل ومال وزر ای نامدار ببردار و باز آ به شهر بخار\nکه برشاه توران سر راستی نمایان شود بعد این کاستی\nوزان پس نهان گفتش ای هوشمند زمن بشنو این گفته دلپسند\nگرفتم اگر شاه توران سرا کشد بند از بند مایان جدا\nمیا و تو دیگر درین شهر پیش نه اهل و نه مال و نه گنج و نه خویش"}
{"book": "adl0960", "page": 112, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 113, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 114, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 115, "text": "Page\nMissing"}
{"book": "adl0960", "page": 116, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 117, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 118, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 119, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 120, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 121, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 122, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 123, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 124, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 125, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 126, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 127, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 128, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 129, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 130, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 131, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 132, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 133, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 134, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 135, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 136, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 137, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 138, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 139, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 140, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 141, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 142, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 143, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 144, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 145, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 146, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 147, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 148, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 149, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 150, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 151, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 152, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 153, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 154, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 155, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 156, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 157, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 158, "text": "(۱۵۱)\nجنگنامه\n\nهمی باش دائم به فرغان قرار\nکه تاجت فرمایش کردگار\n\nوزان بعد اعظم به فرمان شاه\nبر آورد از شهر ترکان سپاه\n\nوداع کرد از شاه و بگریست زار\nهمی ریخت اشک همچو ابر بهار\n\nعمرها بآنجا که بی شهریار\nنیارم برون پا ز شهر بخار\n\nهمی اعظم و شیر جان امین\nنهادند رو سوی قرغان زمین\n\nشبی چند بگذشت شان روز راه\nابا نامداران و خیل سپاه\n\nز دریای آمو گذشتند زود\nپس از چند در بلخ گشتند فرود\n\nو از آنجا به فرغان نهادند رو\nرسیدند نام آوران با گرو\n\nهمی اکرم و الی نامدار\nدگر نیز جبار دانای کار\n\nهمه سوی اعظم به پا آمدند\nبه خورسندیش پیش و اآمدند\n\nرسیدند با هم گرفتند کنار\nهمی اعظم و اکرم نامدار\n\nدگر نیز والی و جبار هم\nرسیدند با آن یل محترم\n\nیداوند با هم گروست مهر\nدلیران و شیران خورشید چهر\n\nبرفتند زان پس به سوی مکان\nگشاد اعظم آنگاه سر داستان\n\nزکردار بیداد شاه بخار\nکه یارب مباد آنچنان شهریار\n\nبیاورد یک یک همه در زبان\nزبیچارگی از مژه خون فشان\n\nهم از غرق دریای آن جنگ دشت\nهم از شه نام آوران سرگذشت\n\nز مرگ سمند و بگفتی سخن\nکه برخاست افغان ازان انجمن\n\nهمه جامه بر تن دریدند ز غم\nزآه سوی گردون کشیدند علم\n\nچونزد حرم این خبر در رسید\nکه چون مام مرگز سمندر شنید\n\nبیکبار هوشش ز سر شد برون\nبا فتاد آغشته در خاک و خون\n\nبگردید آن چهره ارغوان\nز بیداد اندوه و غم زعفران\n\nوزان پس زبی هوشی آمد بهوش\nبگردون گردان کشیدی خروش\n\nبزد دست ناخن خراشید روی\nبسیل سرشکش عیان کرد جوی\n\nزهر جوی او سیل خون شد روان\nکه شد غرق خون در برش پرنیان"}
{"book": "adl0960", "page": 159, "text": "(١٥٢)\n\nزدی پنجه در سنبلستان خویش سیاهی فگند از شبستان خویش\nزسر موی برکند و بر باد داد زکردار فرزند هی کرد یاد\nکه ای جان مادر تن و رود ناک ندانم کجا افتاده بخاک\nنبودم به بالینت ای نو جوان که روی تو میدیدم از چشم جان\nغبار رخت را استین رفتمی بنود رخ جانگاه خود گفتمی\nکفن پردۀ چشم جان ساختم بهمرات در گور پرداختم\nکدا مین جفا کیش بیداد گر نیامد بتر حمش ای نامور\nچه کین داشتت شاه تور ان زمین که افگند در خاکت از روی کین\nتواز بهر ننگ آمدی سوی او که یا رب میادا بدو آبرو\nتو دیدی که آخر مکافات تنگ بتوداد آن بدگهر کوژ و ننگ\nزترکان همیشه خطائی بود به نیکو بدان آشنائی بود\nچه بودی اگر می بگذاشتم در اینجا ترا نز د خود داشتم\nدگر کیست چون من ببند فراق زوصل گران مایگان گشته طاق\nیکی کشته دست دشت بلا دوتن کشته در بند غم مبتلا\nمن اینجا تن خوار و زار و زبون ز آب دل و دیده در موج خون\nهمی نوحه میکرد روز و شبان نگردیدزان پس دلش شادمان\nازین داستان بر کشیدم قلم زنوباز تابم فسانه علم\nداستان طلب کردن شاه شجاع کوچ و فرزندان دوست محمد خان\nرا از ملک تاشقر غان وفرستادن به غزنین\nکه چون اعظم و اکرم سر فراز بفرغان بدند با دل پر نیاز\nهمی بود هم آنجا با ندوه و غم پریشان و حیران بهر بیش و کم\nبشد شاه شان نیز آنجا ببند دلیران و گردان همه مستمند\nجهان گشت در چشم شان تنگ و تار بغم بردند اوقات لیل و نهار\nاگر چند والی بخدمت گری کمر بست در مهمان پروری\nشب و روز گفتار و کردارخوب بنام آوران کرد حسب القلوب\nو لیکن دلی را که چاکردغم غمش می نگردد بگفتار کم\nزباد آتش هردم فزونتر شود بلی آب بر نفت یا ور شود"}
{"book": "adl0960", "page": 160, "text": "(۱۰۳)\n\nز غم يك زمان خاطر شاد مان نگشتند گردان کابل ستان\nبرفت عمر شان چند آنجا بسر برنج و به اندوه و غم سر بسر\nبافتاد آوازه در هر دیار که شد شاه کابل به بند بخار\nبگردید لات و شجاع را خبر ز شاه بخا رای بیدادگر\nچولات آنزمان سوی شاه بنگرید که ای مر ترا رنج و محنت بعید\nبباید یکی چاره بر پا کنیم دل خود تهی از تمنا کنیم\nکه شد شاه کابل بتوران به بند بقرغان بود اهل او مستمند\nبخواهشگریهای زنداژه بیش بخوا هیم اهلش ز قرغان بخویش\nوز آن پس به بندشان نگاه کن برنگ(۱) که گردد جهان خالی از بیم جنگ\nشهش گفت زان پس که ای هوشمند نکو گفتی این گفته دلپسند\nبفرمود لات آنگه آن بد سرشت نویسنده‌ را تا بیاید بلوشت\nچو بنوشت مضمون و بنهاد مهر که یا رب مباد اندران پنجه زور\nطلب کرد دانشوری را نگار که او بود دانا بهر کار و بار\nبدو پاره گنج و آن نامه‌ نیز بپیاوید و گفتش زاندازه نیز\nوزان بعد آن مرد پوینده گشت خود راهبری چند جوینده گشت\nروان گشت بر سوی قرغان زمین رخ پر ز مهر و دل پر ز کین\nپس از چند گاه راه‌بردی بسر باقلیم ترکان رسیدش گذر\nوز آن پس در آمد بقرغان دیار بشد جانب نامدار ان کار\nبراعظم و والی نامور ابا اکرم آن مرد با زیب و فر\nامان نیز جبار بنشسته بود بدین گونه نام آوران هرچه بود\nکه آمد کنون قاصد از پیش کاه ببوسید خاک و ستادی بپا\nوزان پس بشه پیشرد بو سیده دست سراسر ز نام آوران و نشست\nطلب ساخت آن نامه همراه گنج باعظم سپرد آن سر انجام رنج\nچوا عظم مران نامه بگرفت زود ز سر نامه مهر مهرش کشود\nبر آورد ز آن پس بگفتن خروش بدو نامه ار ان نهاد ند کوش\nبدین سان در ان نامه بنوشته بود کزو باز تو این در غم کشود\nسر نامه بر نام آن دادگر کزو یافت چرخ فلك زیب و فر\nوز ان باد بر نامداران سخن بهريك دلبر ان آن انجمن"}
{"book": "adl0960", "page": 161, "text": "(١٠٤)\n\nکه هر يك چرا تن به بند گران فگنديد اى خيل نام آوران\nنه من بهر آن آمدم چاره گر که در قتل تان بسته باشم كمر\nشما خود زكردار ناخوب خويش بكرديد اكنون دل وسينه ريش\nبکرديد اگر از نخستين سلام بهر شهر تان كس چرا برد نام\nچرا شد آن نام و ر شهريار به بند ستمكار شاه بخار\nببايد که بر ديدن نامه زود درنگ وتوقف نبايد نمود\nكنون پاره زر فرستادمی که بر خرج نام آوران دادمی\nبيا يد كه بر اهل و خیل و سپاه همى سوى كابل بپوشيد راه\nکه برشان بسی لطف و احسان كنم لب جمله شادان و خندان کنم\nطلب سازم هم شاه تان از بخار بعذر و بزاری بزو و رسوار\nهم از لوديان حيدر آرم به پيش دهم گنج زرتان ز اندازه بيش\nمن از راستی گشتمی ره نمود تو دانی دگر فكر نا بود بود\nمر آن نامه را نام پایان رسيد سر اسر همه نامدار ان شنيد\nهمی گفت هر يك كه تدبير چيست بر اين خواب آشفته تعبير چيست\nنخستين همی والی نامدار زبان بركشاد آن خجسته شعار\nبنام آوران گفت آن نامجو نباشید در فكر اين گفتگو\nهمین ملك فرغان مكان شما ست همين گنج ولشكر ازان شما ست\nمنم نيز مثل غلامان تان ز دم دست الفت بدامان تان\nدر ين ملك هرگز مرا کار نيست نكوتر ز من تان پرستار نيست\nبيا شيد دايم در ين جايگاه بفرمان تان جمله فرمان روا\nمر ا در رخ شاه كابل خجل مسازيدزين محنتم يا بگل\nبود قول آن شاه همه مكر و فند بدین حيله می بر فگندم به بند\nچنين گفت و بگريستى زار زار دران انجمن همچو ابر بهار\nدليران زكردار آن نامجو نهادند دل سوى گفتار او\nكه هر گز سوى ملك كابل ديار نميريم از نزد اين نامدار\nبر آورد جبار ناگاه خروش به والی كه اى شاه با عقل وهوش\nدل ما ز احسان تو گشته شاد ترا رحمت حق به اجداد باد"}
{"book": "adl0960", "page": 162, "text": "(۱۰۰)\n\nجنگنامه\n\nهمین است آئین مردان کار که بر شان تو داد پروردگار\nولیکن بدان ای سپاه وارکین که تا نگذرم سوی کابل زمین\nنگردد رها شهر یار از بخار همه وقت باشد تبه روزگار\nدگر آنکه بیداد گر شهریار بخواهد همی اهل ما در بخار\nزکردار او مرگ بهتر بود که زین سان جفازان ستمگر بود\nدگر آنکه ای مرد فیروزگار رخت تازه و تر چو گل در بهار\nنگویند شاهان سخن از گزاف چرا شاه شجاع گوید این گونه لاف\nمگر صادق آید بگفتار خویش کند همچو گفتار کردار خویش\nبود شاه و نام آوران را زینب خلاصی دهد آن شه هوشمند\nتو خود آن ماهی بهر نیک وبد بیابد که بیگانه گردد ز خود\nبدین سان سخن ها فراوان بگفت دل نامدار ان بخود کر د جفت\nاگر چند والی همی داد پند نیامد بکس پند او سود مند\nبدان شد که زانجا ببندند بار گذارند رو سوی کابل دیار\nبفرمود اعظم بمردان کار که سازند مال و سرا پرده بار\nبکردند نام آوران همچنین بوشد بار و نشستند ب زین\nهمه اهل شان نیز یکبارگی نشستند بر زین سر بارگی\nنهادند رو سوی کابل دیار با مید بخشایش شهریار\nاز ین کرده والی چو بگریست زار ز نو هر یکی را گرفتند کنار\nهمی کردند از نامداران وداع نهادند سران سوی شاه شجاع\nبگشتند زان بعد مجرا نورد زیداد اندوه و غم روی زرد\nشب و روز کردند در رنج خو سوی شهر کابل نهادند رو\nبهر منزل افروز و رنج دگر ز نوبر تو هر لحظة سر بسر\nشب و روز چندی بکوه و بدشت به پیمودن راه بگرد ان گذشت\nپس از دیدن رنج و بیداد و کین رسیدند نزدیک کابل زمین\nوزان سو شجاع را خبر ساختند بچرخش سر از مژده افراختند\nبشدلات بر جانب شهریار همی گفت کی شاه والا تبار\nبود اهل آن دوست محمد بشهر نباید که گیرند هرگز قرار"}
{"book": "adl0960", "page": 163, "text": "(١٥٦)\n\nکننون سوی غزنین روند آنچه هست\nدر آن ملک فی الجمله باید نشست\nدر ین شهر گر جا سازند همه\nیکی فتنه بر پا سازند همه\nبدو گفت شاه کی خردمند کار\nترا اندرین کار داد اختیار\nازان بعد لات آن سگ بد نژاد\nچندی ز نام آوران کرد یاد\nدر آن انجمن گفت با هر یکی\nکه ای نیکوئی جفت باهر یکی\nسوی اعظم واکرم هر يك بکار\nروید وبگوئید ش ای نامدار\nکه در سوی غزنین بیارید رو\nدر آنجای با شد همه با گروه\nبفرمان لات آن پذیرندگان\nروان گشت هر يك چوباددمان\nبرامرو نهادند هر يك چو باد\nزمن بشنوای عاقل نيك زاد\nوز آن سوی آن اعظم نامدار\nبارعنده آخر گرفتند قرار\nکه آمد زا خبار کو شان لات\nسراسر همه مردم بی ثبات\nبه اعظم بگفتند کبی نامجو\nکنون سوی غزنین بیاریدرو\nدر آنجای باشید دایم قرار\nبفرمان و فرمایش شهریار\nچو بشنید اعظم سخن خیره گشت\nجهان جمله بر چشم شان تیره گشت\nبا فتاد برويك جوش آب سرد\nرخ نامداران همی گشت زرد\nکسانی که بودند بخدمت مدام\nازین گفته گشتندهمه تلخ کام\nزنزد دلیران گریزان شدند\nهم از بیم جان جمله لرزان شدند\nهمی هر يك هرسو نهادند رو\nبگشتند برجان خود چاره جو\nکسی از سپاهی نماندی به پیش\nبجزاز غلامان اخلاص کیش\nکسی را که شد بخت نا پایدار\nنگردند خویشانش بیگانه وار\nبهم اعظم واكرم دل فکار\nبگشتند نومید از شهر بتار\nکه زان جا دل پر زا ندوه و غم\nسوی شهر غزنین نهادند قدم\nپس از چند آن مردم نامدار\nگرفتند آخر بغزنین قرار\nهمی بودند آنجا روز و شبان\nکه تا باز آئیم بر این داستان\n\nز آبادی هرگز نشانی نماند\nکه ان شوم کام دل خویش راند\nبفیروزی آن گبر ناخوب کار\nاز آنجا بگشتی سوی جهاربکار\nچودیدند نام آوران کار او\nبگشتند حیران زکردار او\nکه بااین بداندیش نا پاك دین\nنگردد کس ابباز روی زمین"}
{"book": "adl0960", "page": 164, "text": "(١٥٧)\nجنگنامه\n\nگذاشتن قلعه خود یا را بین مسجدی خان و محمد شاه خان\nدر جلگه خضری در قلعه میر مسجدی و جنگ کردن آنها در خواب خضری\nوزان بعد آن مسجدی کامگار ابا نیز محمد شه نامدار\nچو دیدند کردار آن شوم را جدا دیدند از خود بر و بوم را\nدر آنجا که بودشان همیشه قرار سکونت بنزدیكی چهار كار\nبگفتند كين جايگه بهر جنگ نباشد سزاوار خیل و تنگ\nکه آن بد نژادان همه آتش اند نكر دار آتش همه سرکش اند\nنباشیم زین پس درین جایگاه که گردد همی کار بر ما تباه\nبباشد بیکی قلعه از بهر جنگ بکوشیم چندی بخیل فرنگ\nيكی قلعه از مسجدی نامدار همی بود در جلگه خضری کنار\nبيك سوی دشت و بيك سوى كوه بيك سو خلا به همه آب جوه (؟)\nپسندیدند آخر همه سر كشان که آنجا بود موضع دل کشان\nبيايند که نام آوران هرچه هست پی جنگ آنجا سر اسر نشست\nمگر آنک برنس بد نژاد بکوشیم تا نام ماند بیاد\nبگفتند و از جای برخواستند برفتند بن خود بیار استند\nوزان بعد آن مردم نام جو سوى جلگه خضری بكردند رو\nهمی رفت آن مسجدی نامدار بهمراه پسر با برادر چهار\nبرادر بد و نام درویش بود که از سر کشایش هنر پیش بود\nپسر بود با آن يلی نيك نام سرافراز سالار نامش غلام\nدگر نامش احمد بد آن نامور که از نور احمد برخ داشت فر\nدگر نیز جمعی ز خویشان شان فراوان بدین سان بسی سر کشان\nمحمد شه نيز همراه سر کشان دران قلعه فی الجمله کردند مکان\nهمی بودند آنجا دل پر ز بیم که آیا ز دوران چه آید حلیم\nکنون باز بشنو که کردم بکار بآغاز این دفتر زر نگار\nکه بر برنس آنگا رسید آگهی که شد قلعه از نامداران تهی\nبرفتند و مر قلعه بگذاشتند زما و ای خود دست برداشتند\nچو بشنید برنس دلش گشت شاد یكی لاف بر خویشتن كرد یاد\nکه از تیغ من کس نیابد امان اگرچه بود اختر آسمان"}
{"book": "adl0960", "page": 165, "text": "(۱۰۸)\nپس آنگه بفرمود آن بد نژاد بلشکر که یکسر بگردار باد\nهمه قلعۀ مجدی را خراب بسازید تا من شوم کامیاب\nمجیدشه را نیز جاهش که هست سراسر بسازید در خاک پست\nبفرمايش و گفت آن نامجو روان گشت لشکر بکردار کوه\nسوی قلعۀ مسجدی تا ختند برفتند و دیوارش انداختند\nبهر خانه کو بدی زر و نگار منقش بكردار باغ بهار\nزدی آتش اندر در و بام او که سوی فلك برد پیغام او\nخرابی در ایوانش انداختند بیکدم چو ویرانه اش ساختند\nهمان نیز محمد شه را جای او بدین گونه کردند ماوای او\nزآبادی هرگز نشان کس ندید ازین واژگون داستان کس ندید\nشبا خون بردن برنس مرتبۀ دوم در خواب خضری بر سر میر مسجدی خان\nچوشد برنس از کار خود کامیاب که شد منزل نامدار ان خراب\nبفرمود تا جشن آراستند خوشان برنشستند و برخواستند\nبدین بود تا آفتاب سپید شد از دهر چون سرکشان ناامید\nفرو رفت در عنبر آن عنبرین سیاه شد ز اندوهش روی زمین\nفلك لشكر انجمی راست کرد زشب کین خورشید در خواست کرد\nهمین بود شب اندرین گیرو دار بفرمود آن برنس نامدار\nبلشکر که خود را بیاراستند بکین سران چست برخواستند\nبفريد هر گوشه طبل و کوس شد آراسته لشکری چون عروس\nروان گشت لشکر چو دریای آب چو برنس نهنگی درو کامیاب\nسوی جلگۀ خضری نهادند رو که بودی در و مسجدی نامجو\nغبار زمین در هوا پرده بست که ماه خیره گشت و بخر گاه نشست\nسپیده دم از برج مشرق دمید که آن شوم دیوار آن قلعه دید\nچونزديك آن قلعه لشکر رسید همی دید برنس درو آرمید\nوزان سوی هم مسجدی کامگار ابا نامداران دران رزگار\nخروشش بگوش سران در رسید ز هيبت دل نامدار ان طپید\nسر از برج دیوار کردند برون که آیا چه باشد فغان و فنون"}
{"book": "adl0960", "page": 166, "text": "(159)\nجنگنامه\nچو ديدند همه دشت پر لشكرا\nدل نامدار ان در انديشه محد\nچنين كَفت آن مسجدی بر سران\nنماند كسی در جهان جاودان\nهمان كو زما در بزا ئيد ه است\nبووآنكه نامی بجنكك آوريم\nبپاشيد در جنكك همه بايد ار\nبدين كَونه بودند يلان در شتاب\nبلشكر بر آشفت پر نسس بكَفت\nبكَيرید مر دور ا ين قلعه ز ود\nنمانيد يكتن كس از عام و خاص\nبيكببار لشكر بفرمان او\nبنزد يك ديوار او تا ختنند\nدر ان لحظ هم مسجدی با يلان\nبيكك برج د بو ار در و يش را\nبهمر اش خيلی ز نام آو ر ان\nببرج دكر با غلام ا ين بكَفت\nدكَر برج در دست ا حمد سپرد\nبفرمود آنكَه كه ای سركشان\nبكَيرید ا ين كافر ار را بتير (1)\nبدين كَفته يكبار همه سركشان\nبر آمد فغان ا ز دهان تفنكك\nوزان سوی هم خيل نصر اتیان\nسر آسر سيه شد جهان همچو دود\nو زان پس بياريد خمپار ه هم\n\nبهر سو زكَر د ن كشان ماجرا\nكه بر ما زلشكر جهان پشه شد (1)\nكه ای كامكاران نام آوران\nچنين است ا مر خدای جهان\nبآخر سرش خاك سائد ه است\nشكَفتى بخلق در نكك آوريم\nكه اين نام ماند زما ياد كَار\nكه سر بر زد از برج كَوه آفتاب\nچهار يد مردا نكَى در نهفت\nبر آريد دو دش بجرخ كبود\nكزين جايگاه زنده كَردد خلاص\nبجنبيد از جاه بكَر د ار كو ه\nبكَردون سر از كينه افراختند\nكمر بسته بر كين نام آوران\nفر ستاد جان ودل خویش را\nبكفتا تو باش اينطرف پا سبان\nكه اى شير دل بخت بهر تو جفت\nمحمد شه ر ا همره خويش بر د\nچها ر يد ديكَر مد ارا نشان\nكه ا ينجا ما و ا شو ديای كَير (1)\nزدند دست درمار آ تش فشان\nبجو شيد د ر كَام در یا نهنكك\nفكَند ند آتش هم اندر جهان\nبر آمد فغان ها بجرخ كبود\nوز و نامدا ر ان كشیدی الم"}
{"book": "adl0960", "page": 167, "text": "(١٦٠)\n\nبغريد غر ا به در روز کین(۱) چو سیماب لرزید روی زمین \nهمی خشت بر خشت بر ج حصا ر با فکند آن از در بر شر ار\nچو نز ديك ديو ا ر نصر ا نیا ن رسید ند با لشكر بی كر ا ن\nوزا ن سوی هم نامداران جنگ زدندمی به تیر و به خشت و سنگ\nو لی کا تر ا ن ر و تبر تا فتند که دیو ا ر بر پنجه بشکا فتند\nچنان میزدند سر کشان از درو ن که شد خندق قلعه پر موج خون\nبسی خیل نصر ا نیا ن کشته شد که آن دورۀ قلعه چون پشته شد\nازان فوج کس زنده یکتن نماند فلك بر يلا ن آ فر ين ها بخواند\nهمی توپ یکدم نبو دی قر ا ر بیا رید تیر همچو ا بر بها ر\nچو بر نس مزین کار را دیدسخت بلرز ید برسان بر گ د ر خت\nبگفتا که تا یا د دا ر م بكين نشو رید با ما كس ا ند ر زمین\nهمی ریش بر کند و بر با د داد یکی حیله اش آ ندم آمد بیا د\nبفر مو د تا شا نز د ه نر د با ن بساز ند از چو ب ، نام آو را ن\nچو شد راست مرنردبان راسرشت بیاو ر د د ر پیش بر نس بهشت\nچوبر نس بدید آن سرانجام جنگ همی گفت کی صا حبا ن فر نگ\nکه با شد که این شا نزده نردبان بگیر دبهرا ه خیل سر ا ن\nیکی سوی آن قلعه ر و آو ر د مگر زبر تیغ آن گروه آ ورد\nبگیرد همی چهار دور حصار بهر سو نهد نرد بان چها ر\nبجنگ اندر آید روان اندرون ازین قلعه بیرون کند مو ج خون\nچو بشنید کا تن زجا جست زود ببرداشت آن نرد بان هرچه بود\nبخو د خیلی ا ز نا مدارا ن گزید روانسوی آن قلعه رو آ وريد\nچودیدند مر مو منا ن کا ر او بسوی خدا آ و ر يد ند ر و\nکه یا ر ب تو ئی چا ر ۀ کارما تو با شی از ین غم نگهدار ما\nدرین گفته بودند که این غم وزید سپاه دار کاتن د ر آنجا رسید\nگر فتی همی چها ر د و ر حصا ر نهاد هر طر ف نر د با ن چها ر\nبلشکر بفر مو د کا تن کنو ن رو ید از ر ۀ نر د با ن اندرون\nبهر پا یۀ نر د بان کنار برا بر بر فتی دلیر ی چهار\nبد نبا ل آ ن چار چا ر د گر بهر چارسو شان همی بد گذر"}
{"book": "adl0960", "page": 168, "text": "(١٦١)\nجنگنامه\nهمی مومنان از درون حصار بكوشيد از چهار سو بهر كار\nبیکسوی درویش و یکسو غلام بیکسوی احمد يل نيك نام\nبیکسو ی آن مسجدی نامجو بهمراه محمد شۀ کامجو\nبدست هر یکی تیغ و تیر و تبر بکوشیدند هر گوشه چون شیرنر\nگهی میزدندی به تیر و تفنگ گهی می بکوشید برخشت وسنگ\nچو گبر ان شدند بر سر نردبان ببالای دیوار گشتی عیان\nوزان سو زدندی یلان تیغ کین که آمد ز بالا بر وی زمین\nدر ان وقت زیر آمدند از هوا شدی ده کس از نردبانش جدا\nفتادند هم میسپردند جان نمیدند از شاد مانی نشان (؟)\nبهر گوشه این بود شور و فغان قیامت بپا شد دران دودمان\nبد ین گونه رزم آنزمان شد بپا زمین گشت چون روی گردون سیاه\nنبود بکر مان توپ بسته و هان دمادم برآورد شورو فغان\nگهی ریخت خمپازه باران غم کز و ماه و ماهی کشیدی علم\nسراسر جهان تیره و تار شد که از عمر خود چرخ بیزار شد\nبشد کشته بسیار خیل فرنگ نشد کامشان حاصل آنروز جنگ\nچنان مرده بالای هم بر فتاد که پویندگان برسرش پا نهاد\nبد انست کاتن که شد کار تنگ تباه شد همه نامدار ان جنگ\nبگر دید ز انجا دل مستمند که از کارخود برنشد سودمند\nزلشکر هر انکس که او زنده بود رخ خودسوی برنس آورد زود\nبگر دید بر نس همی تلخ کام کزین کرده بر خویش گم کرد نام\nبگفتا چه سازم چه گویم همی که بر خاك عد آبرویم همی\nنیا بم پس اکنون بيكتن سرا که نی اسپ و نی توپ و نی لشکرا\nچه سازم که مر راه تدبیر نیست بدین خواب من روی تعبیر نیست\nوزان سو ی هم مسجدی سرفراز ابا نامداران بگفتا بناز\nکه ای یادتان لطف حق پایدار چنین است آئین مرد ان کار\nبکوشید از کوشش نام و ننگ برآرید کشتی ز کام نهنگ\nوز ان سو برنس دمی خیره گشت سراسر جهان در نظرش تیره گشت"}
{"book": "adl0960", "page": 169, "text": "(١٦٢)\nبتدبیر دیگر برا فشرد بی که آتش بر آرد به پیکار نی\nبفرمود تا توپ ها هر چه هست برا بر بیکسوی دیوار بست\nبگفتا که دیوار زیر آورید بتوپ این جهان را بزیر آورید\nزبالای دیوار همه خشت خشت بیابد که یکسر بپایان نهشت\nچوفرمان برنش سپاهی گرفت سراسر جهان روشنائی گرفت\nبغرید غرا به اندر کمین (?) در آندم بلرزید روی زمین\nچنان کرد تا ساخت دیوارپست که از زیرش آید ببالاش دست\nبرآورد آن لحظه برنس خروش کزین بیش در توپ دیگر مکوش\nبباید كه يك دسته جنگی سپاه بهمراه نام آور کینه خواه\nبتابد بسوی برج بشکسته رو نتابد رخ ار تیغش آید برو\nهمی گفت کاتن که کار من است که این زخم خورده شکار من است\nگزین کرده برخود سپاه نامجو سوی برج بشکسته بنهاد رو\nچو دیدند مومن منان ساز جنگ کشادند بازو به تیر وتفنگ\nسوی برج بشکسته گشتند روان بهم نامداران جنگ آوران\nدور و یه ستادند دل پر زکین که آیا چه آید زچرخ برین\nدران لحظه هم کاتن آنجا رسید روان تیغ کین از میان برکشید\nبگفتا بنام آوران فرنگ که گیرید این سرکشان را بچنگ\nدویدند بد یو ار نصرانیان که گیرند مومن منان را میان\nیکردون برآمد صدای تفنگ که اندر قعر عقرب او بخت جنگ\nچنان برکشیدند گردان خروش که شد گوش گردون دون پنبه پوش\nگهی میزدند تیغ گاه خشت و سنگ نبودى مدارای رزم تفنگ\nسر و روی پرگرد و دل پر زخون بیارید سنگ از برون ودرون\nبشد کشته بسیار خیل فرنگ بکشتند همه سیر از جان وجنگ\nجوانى بشد کشته عبدالله نام ز خویشان آن مجدی شادکام\nبگرویدهم مجدى زخم دار شد از دست بازوى آن نامدار\nهمی رفت درویش نزدیک او بدو گفت کی سرور نامجو\nنیاورد بدل هیچ اندوه و غم که یا رب بداندیش تو بادكم"}
{"book": "adl0960", "page": 170, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 171, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 172, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 173, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 174, "text": "(١٦٧)\nجنگ نامه\nکه تا زنده ام جان فشانی کنیم ترا همچو جان پاسبانی کنیم\nبدند مدتی اندرین گیر و دار نشد بخت نصرا نیان پایدار\nکسیرا که ایزد بود یاورش چه باك ارهمه تیغ بارد سرش\nبدانست برنس که شدکار تنگ نشد چیره دستی ز خیل فرنگ\nبفرمود تا بازگشتند ز جنگ شده زرد و پرخاك و خون روی و رنگ\nزمانی بیاسود در هم سپاه بشد خشمگین برنس کینه خواه\nبدین بود تا گنبد بی ستون زخود کرد خورشید راسر نگون\nبه زد یدشب چهره آفتاب بپرد و نهان کردش اند ر نقاب\nبرآورد شب پردۀ شب روی که ماند نهان سغدی و پهلوی\nدران شب بفرمود آن نامدار بد رویش آن مسجدی کامگار\nکه امشب تو در فکر این چاره شو پی چارۀ کار بیچاره شو\nبرآیید از قلعه خورد و کلان مگر تا سلامت بر آرید جان\nبفرمانش از قلعه آن هر چه بود برون آمدند آنهمه چست و زود\nروان نیز خود بر سر زین نشست کمر بر سوی ملك نجر اب بست\nدران شب سوی ملك نجراب رفت فلك گفت کز چشم ما آب رفت\nچو شد بیرق صبح روشن بلند کز وشاه خاورشود بهره مند\nبرآورد خورشید زرین کلاه کزو نور بر شد بچرخ سا\nبه برنس رسانیدند آنگا خبر که گشته تهی قلعه زان تا مور\nبفرمود آن برنس دیوزاد که آن قلعه را نیز آتش نهاد\nبیاورد آن مرده ها را کنون سراسر بکردند بخاك اندرون\nاز آنجای برگشت آن کینه جو سوی چاره کار آوریدند رو\nدر آنجا همی بود روز و شبان بپایان رسانیدم این داستان\nفرستادن امیر دوست محمد خان برادر محمد افضل خان را از بخارا\nدر تاشقرغان بخواستن کوچ ها\nکنون باز بشنو که هوش آورم سخن های رفته بگوش آورم\nبه آغاز کار آورم روی خویش بسوی بخارا کنم خوی خویش"}
{"book": "adl0960", "page": 175, "text": "(١٦٨)\n\nبگویم دگر داستان دلاو از که بی غم نگردد دل سر سراز\nزاند ازه بگذشت رنج سپهر دلش خواست گردد ز کین سوی مهر\nبسی بر یلان انتظاری گذشت ندانم بایشان چه خواری گذشت\nاگر عقل ایزد کند یاورم بکوشم زبندشان برون آورم\nکه چندی سپهدار کابل زمین بران دوست محمد شه پاکدین\nهمی بود در بند شاه بخار بسر برد چندی بدین روزگار\nنیامد زمرغان بدو آگهی که بر آل او چیست زشت و بهی\nنیامد زاعظم خبر سوی او که بفرسته بودش شه نامجو\nبدنبال آلش بمرغان زمین بشد خیره زو شاه توران زمین\nبگفتا ایا شاه کابل دیار که ای گشته از تورخ روزگار\nنباشد بگفتار تو راستی سرموی جز کژی و کاستی\nنیامد زاعظم نشان سوی ما که کردی روانش بفرعان سرا\nبدو گفته بودی که مر آل را سپاه و سرا پرده و مال را\nبگیر و بسوی بخارا بیا پذیرفت گفتی تو بر شد براه(۱)\nازوتا بایندم نشان کس ندید زگردان سر داستان کس ندید\nیقینم که بیرون ازین انجمن بد و طرح دیگر بگفتی سخن\nولیکن ترا چاره زین کار نیست بچشمت ازین گل بجز خار نیست\nکه تاهلت اکنون بفرغان زمین نگردد درینجا یگاه دل نشین\nرهائی ترا از غم و درد نیست گلت را بجز لاله زرد نیست\nچوبشنید گفتار شاه بخار همی دوست محمد شه کامگار\nبدو گفت کی شاه سلطان نژاد از ین گفته ها چند داری بیاد\nنه آگاهم از گفته تا چور منه بر نهال دلم این ثمر\nاگر شاه جوید رضای مرا بکیوان بر آرد کلای مرا\nکه تهمت کشد دست از دامنم نمایان شود پاکی، دامنم\nکه از این سه تن نامداران کار که هستند در بندت ای شهریار\nیکی را از ایشان رهائی دهی که بر چرخ شان آشنائی دهی\nاز اینجا رود سوی فرغان دیار بیارد همه اهل را در بخار"}
{"book": "adl0960", "page": 176, "text": "(١٦٩)\nجنگنامه\nچو سالار تور ان سخن کرد گوش\nهمی دیگ قهرش نشستی زجوش\nبشاه کفت کز خاطر شهریار\nرود افضل اکنون بقرغان د یسار\nبیا رد درین جای آل ترا\nسرا پرده و گنج ومال ترا\nبفرمان او افضل نامدار\nبرون شد ز زندان شاه بخار\nو داع خواست ا زا کبر نامدار\nهم اکنون ز سلطان فیروز کار\nبیامد بر شاه کابل زمین\nببستاد وببوسید نزد ش زمین\nبدو گفت شاه کی خردمند کار\nتوا کنون برون شو ز شهر بخار\nچو شیران نشین بر ببالای زین\nبرو سوی گردان بقرغان زمین\nبجبار و اعظم تو پیغام بر\nوزان پس بد شنام شان بر شمر\nکه ای بد سگالان چه کار است این\nخجل گشتم از شاه توران زمین\nچرا در تجمل ببریده اید\nمگر زنده ما را بشمرد ايد\nبباید که فی الجمله بر خواسته\nابا خویش و بر قوم آراسته\nبسوی بخارا بیارید رو\nکه شاید بیابید از آبرو\nبشد شاد افضل ز گفتار شاه\nوداع خواست آن لحظه برشد براه\nبرون آمد آن لحظه از انجمن\nنهانی بد و شاه گفت این سخن\nکه ای مهتر سر کش سرفراز\nهمی رشته عمر با دت در از\nگرفتم که ما را غم روز گار\nرهائی نه بخشد کند خوار و زار\nو لیکن نیا ئی تو با رد گز\nنه از نامداران در این بوم و بر\nبباشید دایم بقرغان زمین\nکه تا چیست حکم جهان آفرین\nوزان بعد آن افضل نامجو\nسوی ملک قرغان همی کرد رو\nهمی تاخت روز و شبان در از\nبقرغان رسید آن یل سر فر از\nبر والی آندم رسید آگهی\nکه ای باد همه روزگارت بهی\nرسید ست افضل در این جایگاه\nزملك بخارا هم از نزد شاه\nچو بشنید والی زجا جست زود\nجهانی بد بر وی بکر دار دود\nرسید آنزمان جانب نامدار\nگرفتند از مهر با هم کنار\nبپرسش زبان تر همی ساختند\nبهمدیگر ان نيك بنواختند\nبپرسید والی زاحوال شاه\nهم از شیر دل اکبر کینه خواه"}
{"book": "adl0960", "page": 177, "text": "(۱۷۰)\nهمی سر بسر داد افضل جواب وزان بعد آن و الی کامیاب\nفروریخت از دیده اشکی بر وی بگریید بر افضل احوال گوی\nهم از رفتن نامداران کین که رفتن ز فرغان بکابل زمین\nبدو گفت يکيك که ای نامجو یلان ریختندی ز ما آبرو\nهمی بردشان شاه شجاع بر فریب ندیدند از رفتن خویش زیب\nز کابل بغزنین فرستاد شان در آنجا بگاه خوار بنهاد شان\nاگر چند من گفتم از بیش و کم نه پیچید بر منع شان کار دم\nچو گفتار والی مر افضل شنید یکی باو سرد از جگر بر کشید\nبگفتا در یغا شدم خوار و زار بگردید از شاه رخ روزگار\nنخواهد که یابد رخ خرمی بیافتاد در کاستی و کمی\nاز این کوته گفتار بسیار گفت زرخ خاك بر آب مژگان برفت\nهمی بود دایم بدین رسم و راه نزديك والی در آن جایگاه\nدر اینجا گذار افضل نامجو سوی شاه کابل بیاریم رو\nرهائی یافتن امیر دوست محمد خان از نزد پاد شاه بخارا\nو رفتن به شهر سبز\nکه چون دوست محمد شۀ دلستان یل تا جو و شاه کابل ستان\nهمی بود چندی بشهر بخار به بند نظر از بدروز گار\nبهر روز اندوه او گشته بیش رسیدش ز بیداد ایام نیش\nبهر شهر آوازه اش شد بلند زشاه بخار اش بیداد بند(؟)\nچو در شهر سبز آگهی در رسید دل خلق زین غم بدو در طپید\nیکی از بزرگان کابل دیار همی بود در شهر سبزش قرار\nبرسم تجارت دره آن جای بود سم رخش بخش فلك سای بود\nخردمند و دانا وهم دلیذیر سرافراز را نام بودی کبیر\nچو بشنید آوازۀ شاه را سیه دید در چشم خود ماه را\nبگفتا در یغا چه کار است این که بر شاه کابل دیار است این\nبباید که گردم کنون چاره گر زبندش رهائی رسانم مگر\nوزان بعد آن نامور کار دان پی چاره کار بسته میان"}
{"book": "adl0960", "page": 178, "text": "(۱۷۱)\n\nجنگنامه\n\nهمی بود بر وی دو خدمت گزار بدی هر دو فرخنده دانای کار\nبه آنان همی گفت وا نگه کبیر که ای بختتان بر فلك جای گیر\nیکی کار پیش است بسیار سخت که یا سر رود یا رسد پا به تخت\nگر آن خدمت اکنون بجا آورید مرا بر فلك پا یگا ه آورید\nبگفتند خد مت گزاران بد و بر آریم فرمان تو فرمان بگو\nگشاده لب آنگاه کبیر دلیر بنام آوران گفت از روی مهر\nبدا نید ا ی نامداران کنار بود شاه کابل به بند بخار\nپی چارهٔ او بگرد د خواص مگر شاید از بند گردد خلاص\nبگفتند خد مت گزاران بد و نگردیم بیرون ز گفتار تو\nپی در زنیم غوطه در بحر آب و یا سر رود یا شوم کامیاب\nوزان پس دو اسپی گزیدی کبیر قوی هیکل و چابك وبی نظیر\nبایشان سپارید آن نامدار نهاد ند روی سوی شهر بخا ر\nهمی هر دو روز و شبان تاختند ز حیرت شب و روز نشناختند\nرسید ند آن هر دو تن نامدار پس از چند روزی بشهر بخا ر\nمکان ساختند اندر ان شهر نیز بگشتند زان پس پی کار نیز\nتو بگذار در چاره این هر دو تن که از شاه کابل بگویم سخن\nیکی باغ بودی ز شاه بخار خوش وخرم ودلکش وخوشگوار\nهمی گاه گاه شاه کابل زمین دران باغ میخوا ستش دلنشین\nبرفتی دران باغ آن نامجو ولیکن نگهبان بمر ا ه او\nدران وقت نیز آن شه تا جدار بدان باغ رفتی بدین گیر و دار\nدو جاسوسی زان پس بچندین سراغ رسید ند آ خر بنز د يك با غ\nپیاده سران اندر ان باغ سیر بکردند آن هر د و مرد دلیر\nبدید ند مر شاه کابل دیار که از غیر بودی تهی نامدار\nبنز ديك او هر دو تن تا ختند برفتند مر نيك بشناختند\nنخستین فتا وندش در پا و دست که ای بر عدوی تو اقبال پست\nوزان پس همه حال گفتند بد و که شد شادمان خاطر نامجو\n\nآریانا چاله شیر معتاد"}
{"book": "adl0960", "page": 179, "text": "(۱۷۲)\n\nبگفتا که چون شب در آید بچنگ کشد خسرو روم را شاه زنگ\nبیایید هر دو بدیوار باغ بهمراه اسپان رخ چون چراغ\nمر آن برج دیوار را بشکنید که هريك مرا همچوجان در تنید\nچنین وعده بر یکدیگر ساختند برون هر دو از باغ پردا ختند\nبرفتند در سوی منزل گزین وز آنجا که می بود شان جانشین\nنشستند آنجا دل پر ز تاب جگر خون ز نارفتن آفتاب\nبدین بود تا چرخ پر اخترا درآمد به خورشید در ماجرا\nبشد چیره دست و بگردش نگون کزوگشت خورشید خاور ز بون\nبشد تیره و تار روی زمین فلك ريخت در زلف شب مشك چين\nدران شب دوجاسوس باعقل ودین به پشت فرس بر نهادند زین\nوزان پس سوی باغ رفتند کنون بدنبال آن گل که گردد برون\nرسیدند دیوار بشکافتند نشان از سپهدار کم یافتند\nنشستند در حیرت آنجا بكا که تا چیست فرمان فرمان روا\nوزین سو سپهدار کابل زمین در آن شب ابا مردم همنشین\nنشستند تا پاسی از شب گذشت که از خواب مرچشم شان تیره گشت\nبفرمود تا گسترانید جا بخوابید آنجا شه نيك خوا\nدلی پر ز اندیشه وخواب دور که از پاسبانان بر آمد نفور\nز جا خاست آن خسرو نامجو بوعود گاه اندر آورد رو\nهمی رفت دیوار بشکسته دید درو هر دو جاسوس بنشسته دید\nبدل کرد شکرانه کردگار بشد پیش بر بارگی شد سوار\nنشستی بر آن باد پای دگر مرآن هردو جاسوس صاحب هنر\nسوی شهر سبز آن زمان تاختند ببلغار چون باد پردا ختند\nشب آمد به پویندگان پرده دار ازان صبح بختا بدش کرد کار\nهمه شب همی بودند اندر شتاب که تا سرزد از برج کوه آفتاب\nچو خورشید دادی بگردون صفا یکی کاروانی براه دید شاه\nابا هر دو جاسوس بر گفت شاه بیاید سوی کاروان برد راه\nبمانیم پنهان به پهلوی جمع که در بان فانوس پوشید شمع\nچنین گفت بر کاروان رو نهاد کنون باز بشنو که دارم بیاد"}
{"book": "adl0960", "page": 180, "text": "(۱۷۳)\nجنگنامه\n\nکه بر شاه توران رسید آگهی که شا ها همه وقت با دت بھی\nرها شد سپهدار کا بل ز بند چه فرما ئی ای خسر و هو شمند\nحریفانش از باغ بر بوده اند ندا نم کجا راه پیمو د ه اند\nسپهدار توران چو بنهاد کوش تو گوئییش ازسر برون رفت هوش\nبفر مود آنگاه بمردان کار برا یید د نبال آن شهر یار\nبود آنکه با شد بچنگ آیدا چو آهو بچنگ پلنگ آ یدا\nبفرما ن او سر کشان تاختند ده و بیست هر گوشه پر دا ختند\nگرو هی از ان خیل نام آوران گر فتند ره جا نب کا ر وا ن\nغبار زمین بر فلك بر رسید که آن کار وانی در آن گرددید\nبماندت حیران که این گردچیست فلك برمزاو که خواهد گریست\nوزان پس سپهدار کابل دیا ر دران کار وان چون گرفتی قرار\nهمی پاره راه رفتند بهم وزان بعد بر خویش گفتند بهم\nکه بر ما سپهدار تو را ن ز مین فرستاده این لشکر از روی کین\nبیا ید یکی چا ر ه بر پا کنیم که را ه هنر آ شکارا کنیم\nچنین گفت پس شاه کابل ستان کشید از بدن جامه خسر و ان\nبتن کرد از سا ر با نی لباس همی گفت بر دل بپز دان سپا س\nکلا ی نمد بر سر اندر نهاد سخن مثل سوداگران کرد یاد\nفرو د آمد از بارگی بر ز مین بجا کر د جاسوس را جا نشین\nبرهنه کف و جامه ها چاك چاك نها دی قد م بر سر خار و خاك\nرسیدند گر دان دران کار وان ز سالار کا بل بجسند نشان\nبهر کو شه کردند ازان جستجو نمی یافتندی نشا نی از و\nسپهدار کابل سر پر ز بیم همی راه ر فتی و دل بر دو نیم\nگرفتی گہی مار اشتر بدست ز مانی به پشت ستو ران نشست\nیکی خال در ابروی شهر یار بد از قر شاهنشهی یاد گار\nبدل گفت کین دانه دام من است اگر چند بر وی نظا م من است\nچه سازم که بروی علاج آورم ز کافور بر مشك باج آ و رم\nبسربست پشمینه ای پا ر ه پار که ہرموی بودش بیکر دا ر خار\nکه یعنی مرا درد سر درسر است از انم بد ین گونه حال ابتر است"}
{"book": "adl0960", "page": 181, "text": "( ١٧٤ )\n\nهران کس که آمد بنزديك او بی چاره و پرسش و جستجو\nفگندی سر خود به پیش آنز مان که یعنی بر نجم دلی نا توان\nهران کس که گفتی بتر کان نشان که این است سا لار کا بل ستان\nزدندش بدو هر یکی چوب دست که برما کنون ریشخند تو هست\nسپهدار کا بل بدان گیر و دا ر در اینجا چرا گردد اینگو نه خوار\nنمیگشتشان باور آن گفتگو همی کر دند هر گوشه ئی جستجو\nکسی را که ایزد شود پر ده دار چه غم گزشود پرده در روز گار\nبآخر سپهدا ر کابل سرا بد ین گونه چندی بسر برد راه\nپر از آبله شد کف پای او زمین سای پای سمن سای او\nبد ین محنت سخت ور نج تمام همی رفت آن خسر و نيك نا م\nپس از چند در شهر سیز آمد ند دل شادمان سر فراز آمدند (؟)\nدر آ مد بشهر آن شه نا چور همان جامه ساربا نبی پیر\nبدان تا ند انند و ر امروما ن که این شهر یار است یا سار بان\nبد ین سان برفت آنشه دل پذیر رسیده ند تا در سرای کبیر\nبشد پیش جا سوس گفتا بد و که ای نامور مرد با آ بر و\nجهان شد بفرمان و بختت بکام بشد توسن چرخ ز یر تو را م\nسپهدار کا بل بیا مد برت ستاره چو اقبال شد بر در ت\nچو بشنید این مژ د ه او کبیر بگفتا جوا ن گشتم از چرخ پیر\nزجا جست پویان بکردار باد همی رفت در پای شا بر فتا د\nز دیده همی اشك شادی بسفت غبار رهش را بمژگان بر فت\nهمی بر سر و دست شا بوسه د اد از آنجا سوی خانه ر و بر نهاد\nبر فتند زان پس بمهان سرا نشستند شادان بر خا و شاه\nبکرد ند شکر ا نه کردگا ر بصد شا د ما نی بر شهریا ر\nز سر تا بپا خلعت خسرو ان بپو شید بر شاه کا بل ستان\nشب و ر و ز در عیش بودند بسر در آن جا بکا در رخ تا جور\nدران جا ی خا لی ز رنج و گز ند سپهدا ر کا بل بیا سو د چند\nوزان پس همی گفت شا بر کبیر که بخت جوان بادت از چرخ پیر\nببا ید که رو سوی شاه آ وريم بود آنکه ز الطاف او بر خوریم"}
{"book": "adl0960", "page": 182, "text": "(۱۷۰)\nچنگنامه\n\nشه شهر سبز آن سپهدار تور\nبیايد که بر من بتا بد چو هور\nپسند کبیر آمد از گفت شا\nبرفتن سوی شاه توران سرا\nرسانند بر شاه سبز آگهی\nکه ای خاطرت با شد از غم تهی\nسپهدار کابل بیامد برت\nفلك سای از فخر شد افسرت\nچو بشنید این مژده برخواست زود\nتقا بل بر شاه کا بل نمود\nوزان سو سپهدار کا بل زمین\nبیامد بر شا كشاده جبين\nوزان پس دو خسرو بغل بر کشاد\nهمی بر سرو دست شا بوسه داد\nبخواهش زبان تر همی ساختند\nبیکدیگر ان نيك بنواختند\nنخستین سپهدار سبز این بگفت\nکه شاها ترا نيكوئى باد جفت\nاز ین مژده ام شادمان ساختی\nبکیوان مر ا سر برافراختی\nخنگ از چنین طالع ساز من\nکه هچون توشا گشته همراز من\nشها باد این ملك انداز بات\nسرکینه جویان شود خاك رات\nزهی طالع و بخت فیروز من\nکه شد از تو این روزنو روزمن\nو زان پس سپهدار کابل ز مهر\nبدو گفت کی خسرو خوب چهر\nالهی جهان با تو پاینده باد\nچو خورشید بخت تو تابنده باد\nسر دشمنانت بخاك اندرون\nتنش نیز آغشته در خاک و خون\nمرا نیز بخت از ازل یار شد\nکه رویم سوی چون تو سالار شد\nازین گفته بسیار گفتند بهم\nنهادند در راه الفت قدم\nبیاراستند جشن و گشتند شاد\nز بیداد گردون نکردند یاد\nشب و روز در عیش کردند رو\nنشستند با هم با گفتگو\nچو بگذشت چندی برین گیرودار\nسرگشت آوازه شهریار\nکه در شهر سبز آمده تاجیو\nرها شد ز بند بخاراش سر\nچو بور عظیم عمر نامدار\nخبریافت از قصه شهریار\nز شهر بخارا بتابید رو\nسوی شهر سبز از پی نامجو\nپس از چند آمد بر شهریار\nاز و شاد شد شاه والا تبار\nدلیران کابل بهر جا که بود\nهمی هر يك از کار خسرو شنود\nروان يك بيك نزد شا گشت جمع\nبه پروانه گان گشت خسرو چه شمع\nبجمعیت آنجا بدند چند گا\nسپهدار گردان کابل سرا"}
{"book": "adl0960", "page": 183, "text": "( ١٧٦ )\n\nوزان پس خردمند با داد کین سر افراز و سالار کابل زمین\nبا لارسز از سر مهر گفت که شاها نماند سخن در نهفت\nزو صلت مرا کام دل حاصل است ولیکن یکی عقده ام در دل است\nکه اکنون دهی رخصتم از کرم که رخت سفر سوی کابل برم\nمگر ایزدم کامگاری دهد ز لطف و کرم شهریاری دهد\nشود باز کابل بفرمان من یلان بسته در دام احسان من\nولیکن همی اکبر ارجمند بهمراه سلطان در اینجاست بند\nبدو چاره ئی گر بجوئی سزاست ببا فیض و احسان ولطفت رو است\nچو سالار سبز این سخن بر شنید بشا گیفت کی رنج بادت بعید\nیلا مهترا خسرو ا نامجو دلت هر چه خواهد بدان آرزو\nمرا جز به فرمانبری کار نیست سرم را ز فرمان تو عار نیست\nدلت خواسته عزم کابل زمین مرا نیز این گفته شد دلنشین\nبفرمودده باره تیز گام بیاور دز بیا بزین و لجام\nسپارید بر شا که فرمان توست بهرکس دهی این همه آن توست\nیکی باره خاص بر شهریار بیاورد چون لولوی شاهوار\nسم وساق و بازوو گردن قوی ز رویش عیان فره پهلوی\nمیان لاغرو بر کشاده برا تنك دنب و یال و میانه سرا\nدو گوشش دو خنجر و بابر گانی نسیم سحر می نیکر فتش پی\nسبك خیز و آهو رموتیز گام ززر کرده ترتیب زین و لجام\nبه گردش چو چرخ و بر فتار شید به رنگش سیه موی تازی کمید\nسپارید بر شاه کابل دیار بدو گفت کی خسرو تاجدار\nتو دایم بدین بارگی برنشین که گر رنج آید ز چرخ برین\nبهر جا که خواهی رساند ترا چه گر در قفا باد راند ترا\nبملك و بدشت و بدرییا و کوه جهد همچو برق و نیابد ستوه\nبشاداد مر باره گنج نیز که از خرج راه نایدش رنج نیز\nسواران جنگی ز خود برشمرد همه سرکش و تند و سالار و گرد\nسپارید برشاه کابل زمین بد و گفت کی خسرو پر ز کین\nببر زین دلیران بهمرا کنون که از خوف بیرون شود رهنمون"}
{"book": "adl0960", "page": 184, "text": "(۱۷۷)\n\nجنگنامه\n\nوزان پس سوی من روان ساز شان ز الطاف خود شاد مان ساز شان\nدل شاه کابل بد و شاد گشت بدین کرده از محنت آزاد گشت\nچو آئین رفتن همه بود شد شه از خسر و سبزیه رود شد\nدلیران کابل بگشتند سوار ابا عمر گرد و با شهریار\nسواران توران سر افراختند بهمر اه شاه تیز پر داختند\nنهادند زان پس همه رو براه وداع کرد از خسر و سبز شاه\nرخ خودسوی بلخ برتافتند شب و روز چون برق بشتافتند\nدل پر ز خوف و سریر زبیم که آیا چسان رفت زین در سلیم\nشب و روزچندی بسر رفتشان که از سینه بیم خطر رفتشان\nبنز د يك بلخ آمدند شادمان بگشتند گردان کشاده روان\nوزان پس دلیران توران سرا وداع کردند از شا گشتند ز را\nشهنشاه کابل زمین همچودود به بلخ آمد و تیز بگذشت زود\nپس از چند روزی بقر غان رسید که بر والی آگاهی آمد پدید\nبشد شاد زین مژده آن شادکام روان شد سوی شاز سر ساخت گام\nبیامد ببر شاه را در گرفت نواز یدو زو خلق شد در شگفت\nهمان نیز افغان دلش شادگشت بقد چون سهی سرو آزاد گشت\nزجا جست وشد جانب شهریار رسیدند با هم گرفتم کنار\nابا عمر هر يك نوازش نمود کز و خاطر نا مور برکشید\nو زان پس بخلوت سرا آمدند همه شاد بر روی شا آمدند\nز آسایش و رنج و شادی وغر هم از محنت و راحت و بیش و کم\nبهمدیگر احوال گفتند چنین خبر یافت پس شاه کابل زمین\nغمیی گشت از بهر شاهزادگان که رفتند در بند آزادگان\nشدند نزد نصرانیان خوارو زار به پیچید زین غم بخود همچو مار\nبگفتا دریغا بشد کار خام بمن گشت پس زندگانی حرام\nکنون چاره کارم از دست رفت بدین رنج بیمار از دست رفت\nچگویم چگوشم چسازم همی که آخر شد از پرده رازم همی\nندانم فلك را چه کین با من است که رنجش مرا بخیه دامن است\nچرا نامداران بخوردند فریب کزین زین هرگز ندیدند زیب"}
{"book": "adl0960", "page": 185, "text": "(۱۷۸)\nخدا روز جبار را بد کناد که او اندرین راه شان رو نهاد\nازین گونه گفتار بسیار گفت همی از مژه اشك خون باز سفت\nجنگ کردن امیر دوست محمد خان در پامیان\nبهمراه داکتر و شکست خوردن او از یدلی ترکان\nچو بگذشت پس چند روزی برین حزین شد سپهدار کا بل زمین\nبه والی بگفتا که ای نامور مرا نیست زین زندگی زیب وفر\nبباید ترا لشکر آراستن مرا رفتن و کین خود خواستن\nشجاع را نمایم یکی دستبرد که وی مر مرا هیچ خواهد شمرد\nببوسند یکی تیغ و دست مرا سرانگشت و پیکان و شصت مرا\nوگرنه همه لاف آیدش ز کردار مردان گزاف آیدش\nنکردست تا شیر جنگی شکار بچشمان کس می نشد آشکار\nچو والی زگفتار شه بر شگفت زشادی بکردار گل بر شکفت\nبرادر بوالی بدی شادکام دلیر و سپهدار با با بنام\nبدو گفت والی که ای سرفراز که ای رنج باشد که آرام و ناز\nبباید که لشکر سرانجام کنی بگردان بهر گوشه پیغام کنی\nکه هر جا سپهدار جنگ آزمود بیباشد بیاید درینجا فرود\nوزان بعد بابا بر افراخت سر بفرمايش والی نامور\nبجست و بیار است اندر زمان سپاهی زتر کان جنگاوران\nرده بست و بشمردد دانست کار بیامد سواره هزار ش چهار\nمسلح همه با سلاح گران همه نیزه و تیغ با گستوان\nهمه سرکش و تند و گرد و دلیر همه باره کوه پیکر بزیر\nچو آیین لشکر سرانجام یافت سرافراز با با بوالی شتافت\nبدو گفت کای سرکش و سرفراز بیاراستم من سپاه طراز\nدگر راه فرمان دهی مر تر است که برمن ترا راه فرمان تر است (؟)\nازان بعد والی یل سرفراز ابادوست محمد بگفتا بناز\nکه ای شاه وسالار با نام و ننگ شدآراسته ساز و آیین جنگ\nدگر چیست فرمان بجا آورم که سرجز بفرمان تو نسپرم\nبدو گفت پس شاه کابل زمین که اینامه نور خود بجابر نشین (؟)"}
{"book": "adl0960", "page": 186, "text": "جنگ نامه (۱۷۹)\n\nتو با با بلشکر بمن برسپار روم بهرکین سوی کابل دیار\nنخستین سوی بامیان رو کنم وزان پس باندو کین خو کنم (؟)\nفتد شور درملك کابل زمین بهر جا شود رزم بیداد وکین\nبمن رونق ملك گيرد نظام شودبسته برعـدل خص وعـام\nچو والی زشاه گفته شاه شنيد همی گفت نيك است فرمان گذيد(؟)\nوزان بعد روی با با بتا فت بدو گفت كای ازتو دل کام یا فت\nسپاه گیر وبنشین بزین همچو شیر بر و همرۀ شاه کابل دلیر\nبفرمان او باش فرمان گزین بصلح و بجنگ وببیداد وکین\nاز و پیشتر تن بآتش زنی که تا بیخ اعدای او بر کنی\nبدو گفت با با که فرمان برم که او شهریار است من کهترم\nچو از مصلحت کام شد بهر مند بفر مو دآنگاه شۀ هوشمند\nکه لشکر بجنبد بگردد روان روان گشت لشکر سوی باغیان\nزوالی وداع خواست شاه دلیر ببالای زین شد بکردار شیر\nهمان نیز افضل یل پر زکین چو شیر ژیان شد به بالای زین\nبگشتند با با عمر . . . سوار چوپیلان شد ند جانب کار زار\nبر آمد خروش از دم گاودم زمین سود اسپان پولا د سم\nبقلب سپاه شاه کابل زمین ا با افضل وعمر پر ز کین\nنهاد ند رو جانب بامیان غبار زمین رفت در آسمان\nشب وروز چندی براه بر گذشت بسالار کا بل بکوه و بدشت\nپس از چند آن شه به بخت جوان بیامد به نزدیکی بامیان\nوزان سو شجاع را خبردر رسید که وی از تو بر مشکل دل کلید\nفلك با د رام تو ای هو شمند رها شد سر دست محمد ز بند\nپناهیده بر خلق تو ر ا نیان کشیده است لشکر سر بامیان\nبه تعجیل با ید ترا کر د کار مبادا شود مار چون اژدها ر\nتوان کشت مر اندک آتش بآب چو افزون شودگر دد عالم خراب\nشجاع چونکه بشنید گفتار او سوی لا ت جنگی بتابید رو"}
{"book": "adl0960", "page": 187, "text": "(۱۸۰)\nبدو گفت کاین فتنه را چاره چیست مبادا به تلخی کشد عیش زیست\nبباید که از صاحبان فرنگ یلی را معین کن از بهر جنگ\nگزیند به خود لشکر بی کران از بنجا ر و دجا نب با میان\nکند جنگ بر دوست محمد بیا کشد تیغ بر خلق تو را ن سرا\nچو بشنید لات این سخن را ز شاه بگفتا بفرمان بر آرم سپاه\nوزان بعد آن لات ناخوب کیش طلب کرد پس داکتر را بخویش\nبدو گفت کی نامور کار دان تو بر خود گزین لشکر بیکر ان\nبرو جانب بامیان بی درنگ که آمد کنون دوست محمد بجنگ\nچو بشنید پس داکتر این سخن زجا جست آن نامدار کهن\nبیار است لشکر چو کوه گران نهادند روجا نب با میان\nبر آمد فغان از دل طبل و کوس زمین گشت چون چهرۀ آبنوس\nبسر گشت غرا به غلطان چو کوه زمین گشت ز افشردن او ستوه\nروان شد سپاهی چو دریای آب بیکی کا مجوی و بیکی کامیاب\nغبار زمین سوی افلاک رفت که در دیدۀ اختران خاك رفت\nبدین گیر و دار آن سپاه گران بآخر رسیدند در با میان\nوزان سوی هم دوست محمد چوشیر شهه نامور تاج دا ردلیر\nبهمراه گردان تو را نیان رسیدند هم نیز در با میان\nدو لشکر بهم اندر آنجا رسید هم از دور بر یکدیگر بنگرید\nبا فضل بفرمود پس شهر یار که هان ای سپهدار جنگی سوار\nبمن ساز ترتیب لشکر بجنگ در کینه بکشا بخیل فرنگ\nبفرمان آن خسرو تا جدار بی چاره شد افضل نامدار\nصف اندر صف آراست لشکر چو کوه کزو چشم بینده گشتی ستوه\nبقلب سپاه شاه فیروز گار بهمراه با با گرفتی قرار\nباستاد افضل سوی دست راست دلیران کابل بری خویش خواست\nسوی دست چپ عمر شیر گیر که شیران بجنگش چو روبه اسیر\nوزان سوی شد داکتر صف کشان نشان داد از اختر و کهکشان\nچو شد ساز لشکر ز هر دو سو راست دل نامداران سوی کینه خاست"}
{"book": "adl0960", "page": 188, "text": "جنگ نامه (۱۸۱)\n\nبفرمود پس داکتر بی درنگ ابا نامداران خیل فرنگ\nکه اکنون بکوشید در کارزار برآرید ایندم ز لشکر دمار\nوزان پس سپهدار کابل زمین بگفت ابا نامداران کین\nمدارا مدارید زین پس بجنگ بکوشید در کوشش نام و ننگ\nز هر دو سو لشکر بر آورد هو بجنبید بر شان جنبده کوه\nبهم همچو مورو ملخ تاختند بساسر زبرج تن انداختند\nصدای چرنگیدن تیغ تیز برآمد بدین گنبد بر ستیز\nز سم ستوران زمین پاره گشت عمل گاه پولاد خونخواره گشت\nغبار زمین در هوا رفت زود سپیدی عیان شد ز چرخ کبود\nجهان را گرفتی صدای تفنگ ز دودش بگردید تاريك وتنگ\nدران عرصه گاه شاه کابل زمین بکردار شیری پر از خشم و کین\nبهر سوی کان روی بر تافتی کسی سوی او رو نبر تافتی\nهمان نیز افضل یل جنگ جو بيك سوی لشکر بتازید رو\nبهمراه گردان کابل زمین بتازند در قتل اعدای دین\nبسوی دگر عمر نامدار همی روی بنهاد چون اژدهار\nبهر جا که تیغش برآورد علم تو گوئی جهان را کشیدی بدم\nچنان دادند آئین مردی نشان که گردون حسن گفت بر سرکشان\nبکشتند ترکان جنگی بجنگ برآمد فغان از سپاه فرنگ\nفراوان ز نصرانیان ریخت خون سراسر همه خاك شد لاله گون\nبدان شد که نصرانیان را سپهر زسوی زبردستی آرد بزیر\nبفرمود پس داکتر بر سپاه بمردانگی سخت دارید پا\nبیارید سر توپ را پیش رو که آتش زند در دل دشت و کوه\nچو پیش آمد آن اژدری شرار فغانش گرفتی دل کوهسار\nبغرید و آندم فغان بر کشید تو گوئی که سقف فلك بر درید\nشدند خیره ترکان ز آواز او ز پیچیدن غرش و ساز او\nازان بیم افتان و خیزان همه ازان رزمگاه شد گریزان همه\nدلیران کابل بماندند چند ابا خسرو افضل هوشمند"}
{"book": "adl0960", "page": 189, "text": "(۱۸۲)\nسپهدار عمر بجنگ اندرون زهر گوشه کردی روان جوی خون\nبکوشیدند آنجا دم بهر کار نشد قطره همصجبت رود بار\nشده سیر هر يك زجنگ و ستیز ندیدند در چاره الا گریز\nازان رزمگاه گشته خواطر ستو سوی تاشقرغان نهادند رو\nز کردار خود کام کم یافتند ازان رزمگاه روی بر تافتند\nپریشان وحیران همه و اژ گون عزارپر از شرم و خواطر ز بون\nچو آمد بنزديك والی سپاه رسید آگهی سوی آن کینه خواه\nز کردار ترکان بگفتند بدو که از جنگ بی وجه برگاشت رو\nکه این جنگ نادیدگان درزمان زغر یدن توپ گشتند بجان\nمرآن برده شطر نج را باختند رخ اسپ بر مات گاه تاختند\nچو بشنید والی مر این روزگار به پیچید بر خود چویچنده مار\nطلب کرد با با را نزد خویش بدو گفت گفتار ناخوب کیش\nکه ای بد سکال این چه اندیشه بود که در رزمگاه مر ترا پیشه بود\nترالز نیا کان نشر مید چشم که بر تافتی روی از کین و خشم\nبخاك سپه بزردی نام من همان از دلیران وا قوام من\nمرا نزد سالا ر کابل خجل همی ساختی ای خرا شیده دل\nنباید که دانشور ان بزرگ فرستند روبابه بیکار گرگ\nبود شیر جنگی در آنجا شود که گرگش به پیکار رو با شو ر\nازین گونه دشنام بسیار گفت چو بشنود بشنود ه دم در نهفت\nبوالی همی گفت پس شهر بار که دیگر مجوش ای یل نامدار\nمنه بر کس این بدبجز بخت من که بر گشت بخت از سر تخت من\nزدم غطه بیرون نیا مد گهر بر و تهمت بد ببر یا مبر\nازین گونه بسیار گفتند سخن دلیران شاه اندر انجمن\nهمی بود آنجا شه نامدار کنون باز بشنو تو این یادگار\nکه از روزگار دگر داستان ترا گو یم از گفته راستان"}
{"book": "adl0960", "page": 190, "text": "(۱۸۳)\nجنگنامه\n\nرفتن امیر دوست محمد خان از تا شقرغان\nبطرف کابل\nفلك چون بکس دامن کینه بست نخواهد بمهرش کشا ید دو دست\nاگر بر کند يك دو دم راستی فتد باز در کژی و کاستی\nرهائی نبخشد زاندوه و غم ز بهر زمانش کند پشت خم\nکه چون دوست محمد شه تا جدار رهائی ندید از کف روزگار\nنگر دید خواطر تهی از گزند نه از رسم توار انیان سودمند\nبگر دید ز ان غصه زار و حزین دلش خواست رفتن بکابل زمین\nبه والی بگفتا که ای نامدار بیاید روم سوی کابل دیار\nنشیمن کنم در کوهستان زمین که هستند گردان مرا همنشین\nشنیدم که هر يك بهر سو فرار بگردیدند از گردش روزگار\nچو من اندر آنجا روم بی درنگ شود جمع نام آوران بهر جنگ\nکنون لشکر آنجا شود راسته مگر کین من زو شود خواسته\nچو بشنید والی ز گفتار شاه بدو گفت کی خسرو کینه خواه\nترا اختیار است در بیش و کم بهرجا که خواهی برآور علم\nمرا هر چه دهی آن کنم چه حدم که بیرون ز فرمان کنم\nو زان بعد آن تا جور شهریار بفرمود بر افضل نامدار\nبفرما که شان تو سن تیز گام بآرایند اکنون بزین و لجام\nیلان را بگو بهر کین بر کشند همه بادیایان بزین بر کشند\nچو در گوش کرد افضل نامدار سخنهای شاه چون دوشاهوار\nبیامد بگردان کابل زمین ز گفتار شاه کردشان دلنشین\nبیا راستند اسپ و تن را بکار بشو باز افضل بوی شهریار\nبگفتا که ای خسرو شهد کام بشد کار نام آوران در تمام\nچو بشنید بر خواست آن شهریار چو شیران سربارکی شد سوار\nهمی رفت والی بهمرأه او ره چند بر خواطر نامجو\nسپارید و انگه بر شهریار ز گردان توران سواران کار\nکه باشند این جمله همراه ترا گزندی نیاید درین راه ترا\nزهرجا که خواهی روان سازشان بفرماندهی شادمان سازشان"}
{"book": "adl0960", "page": 191, "text": "(١٨٤)\nچنین گفت و بدرود شد نامدار و داع کردبرگشت از شهریار\nوزان بعد آن خسرو نامجو سوی ملك كابل بتابید رو\nهمی تاخت روز و شبان در از بکوه و بدشت و نشیب و فراز\nرسید آخر آن خسرو هوشمند شتابنده بر درۀ غور بند\nبآسایش آنجا فرود آمدند به تدبیر نابود و بود آمدند\nآگهی یافتن نامداران از آمدن امیر دوست محمد خان\nو رفتن بعضی باستقبال او\nرسید آگهی بر یلان گزین که آمدسپهدارکابل زمین\nدل هر یکی همچو گل بر شگفت چو این مژدۀ شاد مانی شنفت\nنخستین ز پروان یل شادکام خرد مند و دانا رجب داشت نام\nبیامد بری شهریار دلیر کشادی دل شاه بدان خوب چهر\nوزان پس علی خان با نام وننگ که بود نیل چشم سپاه فرنگ\nبهمراه جنگی سواران کار بیامد بنزدشۀ نامدار\nستاد و ببوسید شاه را زمین ثنا گفت مر بر جهان آفرین\nدل شاه ز نام آوران شاد شد غم و محنت ورنجش از یاد شد\nبودی يك شب آنجا شۀ كامياب که چون سرزداز برج کوه آفتاب\nبگردان توران سپهدارگفت که ای بخت تان یارو اقبال جفت\nبگیرد ید ز پنجا بفرغان سرا که گشتم تهی از غم و ماجرا\nبدین گفته بدرود گشتند ز شاه نهادند تو را نیان رو براه\nروان نیز هم شاه كابل زمين در ان لحظه بنشست بر پشت زین\nبفرمان او سرکشان دلیر نشستندبر زین بکردار شیر\nسوى ملك نجر اب کردند رو ا با نامداران بصد گفت گو\nجهاندند اسپ اندران کوه سار که زیرسمش خاره گردیدخار\nبدان تا که بگذشتند از غور بند رسیدی به پروانشۀ هوشمند\nنکردند جائی مدار و درنگ بد ل بیم یلغار خیل فرنگ\nکه نبود کند پیش دستی بکار بود بزنس شوم در چهار یکار\nاز ان بیم چون باد بر تاختند نشیب و فراز هیچ نشناختند"}
{"book": "adl0960", "page": 192, "text": "جنگنامه\n(۱۸۰)\nرسید آخر آن خسرو پر ز كین چو شیر ژیان در کوهستان زمین\nز در قلعه بگذشت آن تا جور كه آندم سوی برنس آمد خبر\nبگفتند با او که ای سرفراز همه وقت بادت سر عیش و ناز\nبدان ايدل و پشت خيل فرنگ كه آمد كنون دوست محمد بجنگ\nگذشت اندرین راه با لك سوار تهی مایه و تیره و خوارو زار\nتر ا باید اکنون ز فرزانگی ز روی دلیری و مردانگی\nروان ساز يلغار دنبال او که آرند بسته پر و بال او\nوگرنه گزین در رود پیشتر شود مشکل کار تو بیشتر\nچو بر نس مر این داستان را شنید سوی نامداران بکی بنگرید\nبفرمود بر هریكی نامدار بگردید بر باد پایان سوار\nگزینید بر خود سواران جنگ بدرید بر تیغ کام نهنگ\nبدارید لشکر بکردار بار زچون و چرا بر مدارید بار\nکه آن دوست محمد شه پر ستیز بود راه پوینده اندرگریز\nمگر شاید او را بچنگ آورید از ان کوه اندیشه سنگ آورید\nچو بشنیدند آنجمله بر خواستند صلاح و سپاه را بیاراستند\nدوباره دو صد از سواران جنگ بر آمد برون از سپاه درنگ\nجهاندند زانجا بکردار باد بدنبال شاه آن همه رونها د\nز سم ستوران زرین لگام زمین شد سوی آسمان تیز گام\nبرفتند و هر گوشه بشتا فتند نشان از سپهدار کم یافتند\nندیدند از رفتن خویش کام همه سوی برنس نهادند گام\nبرفتند و گفتند بدان کینه خواه که بیرون شد از دست آن اژدها\nبر فتیم و کردیم از ان جستجو ندیدیم جائی نشانی ازو\nزما پیشتر تیز بگذشته بود سوی ملك نجراب گشته فرود\nچو بشنید بر نس بپیچید سخت بلرزید بر سان برگ درخت\nبدل گفت كین كار دشوار شد يقين اژدها خواهد این مار شد\nوزان سو سپهدار کابل زمین مرآن دوست محمد شه پر زکین\nچو آمد به نجراب آن تاجـور بزرگان بگشتند ز كارش خبر"}
{"book": "adl0960", "page": 193, "text": "(١٨٦)\n\nزهر سو رخ خود بدو تا فتند\nچو پروانه بر شمع بشتافتند\n\nسرافراز درویش ودیگر غلام\nنكو نام محمد شه شاد کام\n\nرسیدند وبر شاه دیدند همه\nستاونذ و خدمت گزیدند همه\n\nبرفتند وبوسیدند از شاه دست\nنوازید شان خسرو دین پرست\n\nبکردند احوال هم جستجو\nبگفتا شه از مسجدی نامجو\n\nچو داند چون است آن نامدار\nز بیداد این گردش روزگار\n\nبدو گفتند ای خسرو انجمن\nهنوزش براحت نیاسوده تن\n\nتهی از جراحت نگشته تنش\nبود بستر خواب پیراهنش\n\nدر آنهم بزرگان نجراب نیز\nهمه نامداران صاحب تمیز\n\nسرافراز مرزا ودیگر جلال\nکه بودند مردان صاحب کمال\n\nحسین و دیگر نامداران کبار\nدر او ان برین سان بمی نامدار\n\nرسیدند بر خسرو دلنواز\nزدند بوسه بر دست آن سر فراز\n\nوز آن پس بپوزش زبان ساختند\nمر آن شاه را نيك بنواختند\n\nکه شاها توئی شاه و ما بنده ایم\nبفرمان لطفت سر افگنده ایم\n\nنیاز تو شاها بدینجا فتاد\nکه از خاکسارانت آمد ببیاد\n\nمراین کلبه نامراوار ما\nمر این موضع خار وخار ما\n\nمشرف ببها بوس خود ساختی\nبگردون ما سر برافراختی\n\nبدین گفته ها شهریار دلیر\nنوازیدشان از سر لطف و مهر\n\nوز آن پس بشادی نشستند شاد\nدر شادمانی فلك بر کشاد\n\nبه آسایش آنجا همی بود تا\nزبیداد ایام آسوده تا\n\nببین چرخ گردون چه دور آورد\nبنام آوران چند جور آورد\n\nبرگشتن داکتر از بامیان و فرستادن شاه شجاع\nاو را بیاری برنس در چاریکار\n\nکه چون داکتر گشت از بامیان\nبفتح و بنصرت دل شادمان\n\nبگردید از کار خود کامیاب\nجهانید بر شاه عالی جناب\n\nبیامد بشهر و بشد نزد شاه\nببوسید مر شاه را دست کماه\n\nزبان بر کشاد انگهی داکتر\nثنا خواند بر خسرو تاجور\n\nکه شاها بنازم به بخت تومن\nبفر و بتاج و به تخت تو من"}
{"book": "adl0960", "page": 194, "text": "جنگنامه\n(۱۸۷)\n\nزاقبال تو چنگ من گشت تیز بشائین دوران فگندم گریز\nوگر نه چه با شم من و کار من بدین داوری رنج و تیمار من\nبمن این بلندی زاقبال توست هم از اخترنیک وازفال توست\nشود فتح یاور بهر کینه خواه که همچون تو شا یا شد اور اپناه\nچو بشنید شا خواهش داکتر بدو گفت کی پهلو پر هنر\nهمیشه ترا بخت وبازو قوی تر اپشت مرجامه پهلوی\nهمی فتح ونصرت ترا یار باد همیشه ترا بخت بیدار باد\nدلم شد ز کردار تو شادمان ترا باد دایم کشاده روان\nهمین است آئین جنگ آوران همین است نام آوران را نشان\nبدین سان بهم عثر هم خواستند همی مجلس شادی آراستند\nدر شادمانی گشادند بهم نیر یا د کردی کس ازد رد وغم\nلبی پر ز نوش و دلی پر ز جوش صراحی پر از خنده ساغر خمش\nزبان مغنی بر امشگری برقت آوریده مه و مشتری\nبدین شادمانی نشستند چند ره غم سوی خویش بستند چند\nبدین گونه بگذشت شیا چندگاه که آگاهی آمد بنز د يك شاه\nبدو گفت ای شاه با نام و شک بیامد کنون دوست محمد بجنگ\nبملک کوهستان به نجراب رفت دران خیل انجم چو مهتاب رفت\nبآرا بد آن تا جور لشکر ا بدل با ز دارد سر ما جرا\nبزرگان ملک کوهستان دیار بر فتند همه نزد آن شهر یار\nمگر عبد خالق با قوام خویش بود نزد برتس گزین بود پیش\nاگر نیز آن بر نبو د پیشتر نه افعال بربر نی آورد سر(؟)\nدیگر خان احمد بود نزد او ز افغانیان گرد با آبرو\nزما نه دگر ساخت نیرنگ را کشاده فلک دیده جنگ را\nبباید که بر برتس از داوری فرستی کسی را بکند آوری\nکه آن نا مور زو قوی دل شود وگر نه برش کار مشکل شود\nچو بشنید پس شا سخنهای او همه لفته نيك د لخواه او"}
{"book": "adl0960", "page": 195, "text": "(۱۸۸)\nقبولش با فتاد خواطر پذیر به تدبیر شد خسرو بی نظیر\nبگفتا که شاها باین جنگ کیست ازین نامداران بدین ننگ کیست\nرود سوی برنس بکند آوری بکوشد بهراش در باوری\nبگردد بهر کار با زوی او نهد سنگ خود در ترازوی او\nچو بشنید مر دا کتر این سخن باستان بربا د شاه کهن\nبپوزش ز بان برکشا رو بگفت که ای شهر یا را ترا بخت جفت\nتوئی شاه بر بنده خواهش پذیر بخواهش پذیری مرا دست گیر\nبسازی بدین دو لتم شاد کام که صید مرا کس نیارد بدام\nمرا سوی برنس فرستاد بکار که بر دوست محمد کنم کا ر زار\nز جنگم گریزان شد از با میان در اینجا بجنگش بگیرم میان\nچو بشنید شاگفته داکتر بدو گفت کای پهلو نامور\nبر و هر چه باد اختیار تو است که آن زخم خورده شکار تواست\nچو بشنید شد داکتر شادمان بیا راست آندم سپاه گران\nروان گشت از شاه بدرود شد فلك گفت ا بن بود تا بود شد\nبگردید از شهر کا بل برون اجل ساخت سوی قضا رهنمون\nروان گشت بر جانب چار کار بیامد بر برنس نامدار\nبگردید برنس بر و تازه رو دلش شادمان شد ز کردار او\nنشستند بر شادمانی بهر ندادند ره سوی خود در د و غم\nببینیم تا چرخ گردان سرا چه آرد دگر رونق و ماجرا\nلشکر آراستن امیر دوست محمد خان و رفتن او\nدر پروان وجنگ بابرنس ،کشته شدن داکتر\nکه چون دوست محمد شه تاجدار بپچر ا ب بگرفته چندی قرار\nوزان پس بفر مود آن پر زکین بگردان ملك كوهستان زمين\nکه تا چند اینجا بعشرت بریم بیاید که فرصت ز کف نسپریم\nمبادا شود رشته از کف برون شود رونق کا ر ما واژگون\nبیاید همه فکر لشکر شوید یلان را زهر گوشه گرد آورید\nچو لشکر شود ساخته بهر جنگ دل ما نیا ساید از نام و ننگ\nوزان پس سوی برنس آریم رو مگر برکشاید فلك آرزو"}
{"book": "adl0960", "page": 196, "text": "(۱۸۹)\n\nجنگنامه\n\nچو گر دان شنیدند گفتار شا سراسر کشادند زبان در ثنا\nنخستین سپهدار در رویش گفت که شاها همی باشدت بخت جفت\nغلام علی خان ، محمد شه نیز بگفتند بر خسرو با تمییز\nرجب خان و مرزا شه و هم جلال حسین و دلیران فرخنده فال\nبگفتند یکسر به شاه دلیر که ای باد بخت تو چون ماه‌ومهر\nکه شاها ترا ما همه بنده‌ایم سری پیش فرمانت افکنده‌ایم\nبداریم فرمان بفرمان بری نه فرمان برآید ز فرمان بری\nبگفتند زین گفته بر شهریار وزان پس شدند جانب کاروبار\nوزان بعد هر گوشه نام آوری ز کند آوران ساختند لشکری\nبسر شهریا رآمدند شادمان ازان تازه رو گشت شاه جهان\nبفرمود بر افضل کینه خوا بفرما که لشکر بجنبد ز جا\nبفرمان شا افضل نامدار بنام آوران گشت فرمان گذار\nروان گشت با لشکر بی‌عدد ز نصر من الله جستی مدد\nسر سرکشان شاه کابل زمین همان نیز برشد به بالای زین\nروان موج لشکر چو سیلاب شد برآن موج سرچشمه نجراب‌شد(?)\nسراسر زمین گشت پر لشکرا نهادند گردان همه رو ببر ا\nکشیدی دهل نالۀ زیر و بم بلرزید ز و سقف این چرخ خم\nسراسرگرفتی همه کوه ودشت سپاهش چو برق درخشان گذشت\nچو در ریزه کوهستان آمدند یلان برشهٔ دل ستان آمدند\nچو سیدغلام وکرم خان دگر ز اقوام شان نامداران دگر\nچو نصرت امیر وچو گلمیر تیز دگر شا ملك مرد صاحب تمييز\nهمه سوی خسرو عنان تافتند سران بر سپهدار بشتافتند\nکه و مه سوی شا نهادند رو بشد شادمان خاطر نامجو\nفراوان بشد لشکر شهریار همی خواست تا گیرد آنجا قرار\nبدو گفت در ویش کی تا چور اسد همچو جوزات بسته کمر\nدرین جا ترا بودنی سود نیست ازین بودنت هیچ بهبود نیست\nبتاخیر مشتاب در کارزار بود گردش کار ناپایدار\nاگر چند زی در روی پیشتر شود زينت خسروی بیشتر"}
{"book": "adl0960", "page": 197, "text": "(١٩٠)\n\nچو بشنید شا گفت در ویش را\nگد شتند آن دم ز د ریا کنا ر\nزپنجشیر نیز آمد ند سر کشان\nبر آن هرد و کز سر کشی کام داشت\nنوازید شان شا زا لطاف خویش\nبز ر گا ن گر د نکش گلبهار\nبهمرای هر يك دلیرا ن جنگ\nازان جا به پروان چون بنها د رو\nچو در ملك پروان گر فتی قرا ر\nوز ان جا یکی بود با عز و نا ز\nز با نش زرعنا سبق بر ده بود\nدورنگی بدش دایم اندر سرشت\nتنك ظرف و کم عقل ونا برده بار\nپیو زش کشاده زبان در وغ\nاز و شاد شد خاطر شهر یار\nبمنزلگة او فرود آمدند\nبشد شهر یار اندر ان مندرا (؟)\nفرود آمد هر گوشۀ لشکرا\nبد ین بود تا گنبد نه ر و اق\nسرا پرده شب بکیوان کشید\nبشد جفت شب عقرب شبفر وز\nوران شب همان بدگهر، سر فراز\nبهمر ا ه شا بو د يك پا س شب\nچو در سوی آرامگا رفت شاه\nسو ی فتنه و کینه آورد رو\nفر ستا دبر سوی بر نس پیام\nمرابر تو شد را ستی از نخست\nکنون باز این گفته از راستی\n\nبد انست ز ان در کم و بیش را\nنها دند رو جا نب گلبهار\nبخدمت بر شاه خنجر کشان\nمحمد شه و سیف الله نا م د ا شت\nشدند شا د مان سر فگند ند پیش\nرسیدند برخد مت شهر یا ر\nمیان را بپرخاش بستند تنگ\nشة نا ج و ر با سپاه و گرو\nابا لشکر آن خسرو تا جدار\nسبک ما یه ر انا م بو د سر فراز\nبزیبایی هر گز نیا لو ده بو د\nرخش همچو کاغذ سیه بادوزشت\nرسید آن بدا ندیش بر شهر یار\nچر اغ در و غش نیا بد فر و غ\nنداست کز دار آن بد شعار\nبشکرا نه اندر سجود آمدند\nابا نا مداران جنگ او را\nدلیران و شیر ان نام آو را\nبا فگند خو ر شید را در فر ا ق\nزیبا ر گان زیب دامان کشید\nشب آیت بین تا چه زاید بروز\nکه نی عیش یابندز دوران نه نا ز\nبخوا هشگر بها و شرط ادب\nشد از شاه بد رود آن کینه خواه\nکه بر شا مگر رنج آید از و\nکه بر گوی ای سر کش شاد کام\nکسی همچو من نیست پیمان دوست\nبگویم نه از کژی و کاستی"}
{"book": "adl0960", "page": 198, "text": "(۱۹۱)\n\nجنگنامه\n\nکه هان ای سپهدار خیل فرنگ\nدر ین ملك پروان گرفته قرار\nخود آن تاجور در سرای من است\nترا بايد ای نامور کامياب\nبيايی تو با لشکر بی شمار\nوزين سوی من با پرستار چند\nبميدان بماند شو و خیره کار\nچوقاصد پذیرفت این گفت او\nبیامد بر برنس اندر نهفت\nچو بشنید بر نس بدو گفت باز\nبگویش که در کار شایسته باش\nبه بینی که فردا چه کین آورم\nپذیرفت قاصد ز جا جست زود\nشه زنگ را تاج از سر فتاد\nبشد بر قش صبح روشن بر و (؟)\nکشید آئینه در رخش آفتاب\nچو خورشید شد بر رخ آسمان\nجهان باز نوفنته آغاز کرد\nروان گشت بر سوی پروان دیار\nسراسر زمین از سپاه شد سیاه\nبلرزید گردون ز آواز کوس\nبدین گیرو دار آن سگ بدشعار\nصف اند صف آراست لشکر بجنگ\nو زان سوی هم دوست محمد بکین\nبیاراست لشکر بآئین کار\nوزان بعد آن برنس تیز چنگ\nکه دیگر مدارا نباشد بکار\n\nرسیدست مردو ست محمد بجنگ\nبهمراه او لشکر بی شمار\nبه بیگانگی آشنای من است\nکه فردا کشد سر ز کو آفتاب\nبکوشی بهمراهش در کار زار\nبرویش در منظر آرم به بند (؟)\nشود لشکرش نیز نابابدار\nوزان پس سوی برنس آوردرو\nهمان گفته ها رابدو باز گفت\nکه برگرد رو جانب سرفراز\nبگفتار خود نیز بایسته باش\nسرآسمان برزمین آورم\nبیامدید و گفت آن هر چه بود\nسپهدار رویش بسر بر نهاد\nکزو اختر کاویان شد ستو\nکه بیند درو روی خود کوه و آب\nبیار است برنس سپاه گران\nدر کینه و رنج و غم باز کرد\nبهمراه آن لشکری شمار\nغبار زمین رفت در روی ماه\nزمین گشت چون چهرۀ آبنوس\nرسانید خود را به پروان دیار\nبیاراست و افشرد پای درنگ\nکمر بست برجنگ، آن پاك دين\nبقلب و جناح و يمين و يسار\nبفرمود بر لشکر ان فرنگ\nبیاوید شیر همچواین بهار"}
{"book": "adl0960", "page": 199, "text": "(۱۹۲)\nبفرمان بر نس سپاه فرنگ نهادند آتش بکار تفنگ\nجهان را سراسر گرفتنی فغان چوشب گشت آن روز روی جهان\nوزان سوی هم خسرو پاکدین یل تاجو ر شاه کابل زمین\nبفرمود بر نامداران کار بهريك كه ای سركش و كامگار\nبگیرید این کا فران را بجنگ زنید آتش اندر سپاه فرنگ\nچو فرمان شاسر کشان یافتند بهر گوشه چون شیر بشتافتند\nز هر دوسو آواز : گیر و دار بر آمد بدین گنبد بی مدار\nصدای تفنگمان پهلو شکاف دل بیدلان برد روز مصاف\nز هر گوشه هر يك بزرگان كين شدند در پی قتل اعدای دین\nبچنگ اندر آویختند بی درنگ باریختند خون ز خیل فرنگ\nدران وقت آن بد گهر سرفراز بیاوا مدش ر از دیرینه باز\nدر قلعه بر بست بر روی شاه زدی تیر هر سو بخیل سپاه\nهر آن قلعه کو ز بر فرمانش بود بفرمود دروازه اش بست زود\nز دی تیر بر جانب مومنان نفاق آمد اندر میان سران\nبدین کار گشتند حیران همه ز نزديك او شد گریزان همه\nد ران جنگ چاکو . نزديك بود بر آمد سپاه اندران جست زود\nسپهدار کا بل چو این کار دید گل باغ ا مید خود خار دید\nبجاتید هر سوی آن کوه سار ابا افضل و عمر نامدار\nبیامد میان سپاه همچو شیر بزد با نگ بر سرکشان دلیر\nکه ای نامداران فیروزگار مینداز کف این فرصت گیر و دار\nعلیخان و درویش و دیگر غلام رجب، خان محمد شه شاد کام\n.... همه نامداران کار بگفتند کای خسرو تاجدار\nکه ای شهریار ا میندیش ازین بکوشیم در قتل اعدای دین\nبباشیم دایم درین کوه سار به پیچیم با او بلیل و نهار\nشود دین و دنیا همه بهر و ر نیابد کسی رازبان و ضرر\nوزان سوی هم برنس پسرز کین نما ندی هراسش زیروا زمین(؟)\nبیامد به نزديك اودا کشر بدو گفت کای پهلو پر هنر"}
{"book": "adl0960", "page": 200, "text": "(۱۹۳)\n\nجنگ نامه\n\nمرا باید اکنون بخیل سوار\nکه مر دوست محمد ازین کوه سار\nبگیرم سر راه او را بتنگ\nبدو گفت برنس که رو زود تر\nجهانید بس داکنز همچو دود\nگرفتی سر راه او را به تنگ\nنگاه کرد بر داکنز شهریار\nبشاگفت افضل که ای کامران\nاز ین زندگی مرگ برتن نکو\nیقین است ایزد بمن بخت داد\nنیابیم بدو این زمان دستبرد\nبمیدان کنی از دست من جان برد\nبدو گفت خسرو که تاخیر چیست\nهمین گفت شاه و جهانید اسب\nبدشت آمد از کوه خارا فرود\nسر افر از افضل یل نامدار\nدگر سر کشان کوهستان زمین\nگرفتند سر راه نصر انیان\nجهاندند یکبار همه بی درنگ\nبنصرانیان اندر آویختند\nخروش دلیران برافلاک رفت\nصدای چرنگیدن تیغ تیز\nبسی سر بیفتاد در روی خاك\nگلستان غم عرصه جنگ شد\nدلیران کابل زمین بی درنگ\nتهی ماند اسپ و تهی ماند زین\nقیامت بپا شد دران روز جنگ\n\nروم تازیان جانب گلہار\nمبادا رود جانب برکنار\nز هر دوسویش برسر آریم جنگ\nمبادا که زی در رود بیشتر\nبهمراه جنگی سوار هر چه بود\nستادی بمیدان همه بهر جنگ\nکه آمد بمیدان سگ بد شعار\nنماند کسی در جهان جاودان\nکه باشیم اینگونه بی آبرو\nکه آمد سپاهش بمیدان ستاد\nوگر نه مرا هیچ خواهد شمرد\nاگر بخت من راه فرمان برد\nدر اینجا مدارا وتدبیر چیست\nشتابان بکردار آذرگشسب\nسواران بد نبالش آن هر چه بود\nسپهدار آن عسکر کامکار\nفرود آمدند جمله در دشت کین\nکشیدند شمشیر کین از میان\nزدند خویش را در سپاه فرنگ\nبشد گرم بازار خون ریختند\nبچشم مه ومشتري خاك رفت\nبرآمد بدین گنبد پر ستیز\nیلان را با سینه شد زخم ناك\nزخون یلان خاك گلرنگ شد\nبسی کشتند از مردمان فرنگ\nگریزند اسپان دران دشت کین\nزجوشیدن و کوشش نام ننگ"}
{"book": "adl0960", "page": 201, "text": "(١٩٤)\n\nیکی از یلان فرنگ همچو باد\nجهانیـــه بر عمر نيك زاد\nبزد تیغ بر فرق آن نامدار\nخراشیده شد چون گل از نیش خار\nبدانست عمر مر آن تا جـور\nکه نامد مرا تیغ او کارگر\nزدش تیغ بر سرپر از خشم وکین\nبیفگند بر خاکش از پشت زین\nبمالید بر رو کف دست خویش\nدابست از خون خود شست خویش\nبگفتا که ایزد مرا شرخ رو\nبکـرد و بمحشر دهـد آبرو\nچنین گفت وبشتافت در جنگ تیز\nبپا کرد هر گوشه ر سـتخیـز\nبگردون گردان بر آمد نفور\nمدارا ز چشم فلك گشت دور\nدران وقت آن شوم پر خاشگر\nسپهدار نصر ا نیا ن داکتـر\nجهانید اسپ و کشان تیغ تیز\nسر پر ز کین و دل پر سـتـیــز\nبرآورد افغان مر آن پر ز کین\nکه هان ای سپهدار کا بل زمین\nکجا رستی از چنگم از بامیان\nیمن باز بر بسته داری میان\nترا شرم ناید ز کردار خویش\nاز ین کوشش و رنج و تیمار خویش\nچو بشنید افضل بگـفـتـار او\nسوی آن بـد ا ند یش بنها د ر و\nبدو گفت افضل که ای بدکشان\nچه جوئی ز سا لار کا بل نشان\nبمن آر هرچیز داری بدل\nکه از خونت خاك سازم چو گل\nتواز چنگ من جان کجا یافتی\nکه بر شا ه کـا بل ا بشتافتی\nبدو گفت پس داکتـر کای دلیر\nبیای خود آئی تو درکام شیر\nچه نامی که کوشی درین نام وننگ\nکه من شاه جویم تو آئی بجنگ\nبدو گفت افضل که ای بدنزاد\nمراین حیله ها چند داری بیاد\nمرا مادر دهر کا ندم بـزاد\nبشد شاه و مرگ تو نامم نهـاد\nمنم پور آن خسرو شاد کام\nکه گردان بخوانندم ا فضل بنـام\nچو بشنید مر گفت او داکتـر\nبدو حمله کرد چون شیر نر\nبزد تیغ بر فرق آن پهلوان\nنه زو کار گرگشت تـیـغ گران\nزدی تیغ افضل به پهلو ی او\nنبـریـد ز و بـر سـر مو ی او\nسپر در چپ وتیغ در دست راست\nخروش از دل نامداران بخاست\nزمانی بهم انـد ر آو یختند\nخوی وخون ز اندام هم ریختند\n\nاریانا ٥٠٠"}
{"book": "adl0960", "page": 202, "text": "(۱۹۰)\n\nجنگنامه\n\nنه این را سر فتح دادی نشان نه آن را ظفر ساختی شادمان\nبدانست افضل که با تیغ کین نیایم ببندد به نا پاك دين\nزقربوس زین کرد بیرون تفنگ بر آورد چون آفت آیر نـد\nسری داکتر ساختش پر فسون زافسون او جست آتش بیرون\nرسید آتش اندر تن داکتر ز سینه سوی پشت کر دش گذر\nتنش گشته سوراخ وجانش برون زبالای زین سا ختش سرنگون\nبخاك اندر آمد سر داکتر بشد شاد ما ن افضل تاجور\nازان جای برتافت او سوی جنگ درآمد میا ن سـپـاه فر نـگ\nبچنگ اندر آمد چو شیرژیان کس از ضرب تیغش ندیدی امان\nبدین گونه هريك دلیر ان کین همی ریختند خو ن ز اعدای دین\nبسی خلق نصر انیان شـد تبـا که گم گشت شان آن زمان دست و پا\nازان رزمگاه روی بر گا شتند هزیمت غنیمت بخود دا شتند\nهمه سوی برنس گریزان شدند ز بیم سر افتان وخیز ا ن شـد نـد\nدلیر ان کابل بدنبال شان زدند هرطرف تیغ بر بال شان\nبدین سان گریزان چوشیر و رمه رسید ند نزديك بـر نـس همـه\nبفرمود آن بر نس تیز چنگ ببردند مر توپ را ـ وی جنگ\nبغرید غـرا به چون آسمـا ن بلرزید زان نـعـره روی جـهان\nز کارش دل مومنان خیره شـد کزان توپ روی جهان تیره شد\nندیدند خود را ببنده بکار کجا قطره آب و کجا رود بار\nهمی تاخت آن افضل نامدار ازان رزمگاه سوی کوه سار\nبر آمد به بالای کوه بلند باستاد آنجا یل هوشمند\nدر آنجا بکردند منزل گزین زمانی بیا سودند از رنج و کین\n\nبرگشتن امیردوست محمدخان ازرزمگاه در فتن\nبطر ف کابـل و سلام کردن او لا ث را\n\nکنون باز بشنو ز تا ثیر کار چنین است هنگامه روزگار\nکه چون دوست محمدسرافراز کین بدور بنت ملك كابل زمين"}
{"book": "adl0960", "page": 203, "text": "(۱۹۹)\n\nدران روز در جنگ کوشید چند\nدر اثنای آن جنگ با خویش گفت\nبدین مایه اندک سوار ان کار\nپیاده بکوه ماند بی دست و پا\nکرامروز در جنگم آید شکست\nویا گر سبك رو براه آورم\nبود خلق عالم بـدنـبـال مـن\nبرندم بر شاه نصــر انیـــان\nهمان به که رو سوی لات آورم\nچوصیدی سرش در قفس خواست سود\nگزین کرد زانجا بخود پنج تن\nازان رزمـگاه رو بر تافت زود\nسوی ملك نجراب بنهـاد رو\nپس از ساعت چند و رنج دراز\nبرفتی سـوی مسجدی شهریار\nخبر بردند آنـگاه بنز د يك او\n\nبفرمود کز جاش برداشتند\nبیامد بر شاه و بوسید دست\nبپرسید زان پس از و شهریار\nسر بختم از خواب ناید برون\nدگر در خیالم ره چاره نیست\nبهرجا روم کار گردد تباه\nازین پس سوی لات رو آورم\nبه بینم که این چرخ بیدادکیش\nاز ینم دگر راه تدبیر نیست\nبشاه گفت پس مسجدی نامدار\nفزونست ترا دانش خرمی\n\nبنصر ا نیان زور رسیدی گزند\nنخواهد مرا فتح گردید جفت\nفزون از سه ده اش نباشد سوار\nکز و بود افزونی اندر سپاه\nبترسم فلك بندم آرد بدست\nندانم کرا بر پـنـاه آورم\nکه بندند در غم پرو بـال مــن\nکه عمرم بغم بگذرد جاودان\nثباتی بدان بی ثبات آورم\nکشد پای حرصش بوی دام زود\nسواران دانا وصاحب سخن\nکه آگه ز کردا ر او کس نبود\nجهانید یکسان بدشت و بکوه\nرسیدی به نجراب آن سرفراز\nکه او در بستر درد خوار\nکه آمد شه کابـل ای نامجو\n\nروانش بنز د يك شاه داشتند\nبخواهش زبان برکشا دو نشست\nکه ای مرد دانای فیروز گار\nنگردد سـوی دولتم رهنمون\nچومن هیچ زین چاره بیچاره نیست\nنه گنج است برمن نه خیل سپاه\nتن خود با آتش چومو آورم\nز رنج و زراحت چه آرد به پیش\nکه در ترکش بخت من تیر نیست\nکه ای شاه فرخ دل کامکار\nازان رو که تو شاهی و من رعی"}
{"book": "adl0960", "page": 204, "text": "(۱۹۷)\nجنگنامه\nز من عقل و دانش ترا بیشتر\nو لیکن بگفتار من گوش کن\nتوگر سوی لات آوری روی خویش\nفرستد تراسوی هندوستان\nو یا بر فرستد بشاه فرنگ\nنماند کسی هیچ جنبنده سر\nمدارای ما در مدارای تست\nبگردد جهانی تو ز یروزبر\nبدو گفت پس شاه کابل زمین\nتر اگفته ها باشد از راستی\nولیکن مرا چاره زین کار نیست\nکه تا من سوی لات رونا ورم\nبود اهل من نیز آنجا به بند\nروم تا ببینیم دیدار هم\nبود آنکه مر خالق دادگر\nز نو باز مر مسجدی نامدار\nزهر گونه گفتا ر ها جرو برد (؟)\nولیکن نیا و ر د شاه ر و بد و\nنیامد بشاه گفت او کارگر\nزجا جست بر شد به بالای زین\nوداع کرد و بنهاد در راه ر و\nجهانید چون برق اندر شتاب\nبسر برد آخر ره بی کران\nو زان پس سوی لات بنهاد رو\nفرستاد از خویشتن پیشتر\nبدی نام سلطان بدان نامجو\nکه از من ببر آگهی سوی لات\nبباشد ایا خسرو تاجور\nکه کار آزموده است مرد کهن\nبه بند افکنی دست و بازوی خویش\nکه محروم مانی تو از دوستان\nترا و تهی گردد از بیم جنگ(؟)\nبکابل زمین در رخ کینه ور\nوگر نه ز ما بر توان کند پوست\nتوئی پرده دار و مشو پرده در\nکه هان ای خردمند با عقل ودین\nز بانت ندارد سرکاستی\nکه در رنج من بوی تیمار نیست\nیقین دان بکف آبر و نا ورم\nبی چاره کار من مستمند\nبسنجیم در چاره کار هم\nچه ریزد از ین گنبد نیلو فر\nسخن گوی گردید بر شهر یار\nبدان خسرو تاجور بر شمرد\nبجز باد تشمر دگفتار او\nاز و مرغ طبعش بنکشاد پر\nروان گشت بر سوی کابل زمین\nبدان پنج تن خسرو نامجو\nره و بی ره و کوه و دریای آب\nرسیدی بکابل شه کار دان\nکه تا بر رود نزد آن نامجو\nزخدمت گذاران خود تا جور\nبد و گفت آن خسروکامجو\nبگویش که ای یار بادت حیات"}
{"book": "adl0960", "page": 205, "text": "(۱۹۸)\nبیامد برت شاه کابل کنون بسوی تو بخت شدش رهنون\nپذیرنده بشنود گفتار شاه و زان پس سوی لات پوئید راه\nبشد پیشتر از شه نامجو بفرمانش بر راه بنهادرو\nوزان سوی لات آن سپهدار جنگ سر سرکشان سپاه فرنگ\nیکی باغ بودی میان حصار سراسر گل و سبزه و آبشار\nز هر گونه گلها کران تا کران یکی ارغوانی یکی زعفران\nیکی همچو چرخ فلك نیل گون یکی همچو خورایض و خوش نمون\nکه خود روست محمد مر آن گلستان بنا کرده بود آن شه دلستان\nدران روز مرلات دل پر زداغ دران باغ بودی بگل گشت باغ\nبهر گوشه میگشت و می بنگر ید در و هر چه از دیدنی بود دید\nکه آمد دران لحظه سلطان ز راه دلش پر ز خواهش ز گفتار شاه\nروان اندر آمد بباغ اندرون سری پر ز اندیشه خاطر زبون\nبشد جانب لا ت کردش سلام ببوسید خاك و بگفتش پیام\nکه ای بخت و دولت شود چاکرت رسید این زمان دوست محمد برت\nچو بشنید لات بتر سید سخت بلرزید برشان برگ درخت\nز گفتار سلطان دلش خیره شد جهان پیش چشم اندرش تیره شد\nگمان زوداکنون که آمد بجنگ نکردست کس پیش رویش درنگ\nاز و باز پرسید کین گفت نو چه گفتی که بر من بنگذاشت نو\nپیام از که داری ورازت کجاست که ات اندرین گفته ها راهنماست\nبدانست سلطان که لات این سخن ندانست از من درین انجمن\nگمانش ز اندیشه ا ئین گرفت که شد ز عفرانی و دارد شگفت\nز نو باز برگفت کی نامدار نکوتر شنو از من این روزگار\nترا شاه کابل سلام آمده نه برجنگ وجویای نام آمده\nترا چاره باشد بهر بیش و کم که راحت بد و بپری با الم\nدرین گفته بودند که اوچون چراغ در آمد سپهدار کابل بباغ\nچو سلطان بشاه دید و برلات گفت که دیگر چه رانم سخن از نهفت\nهمین است سالار کابل زمین که آمد برت خالی از رنج و کین\nچولات آن زمان دید بشناخت زود زجا خاست کردش بخودراه نمود"}
{"book": "adl0960", "page": 206, "text": "جنگنامه\n\n(۱۹۹)\n\nبیامد همی شاه کابل دوان\nهم آغوش و همدوش و هم بر شدند\nمر آن شاه رالات جنگی نخست\nبنزد يك خود جایگا ساختش\nگشاده زبان از سر راستی\nبدو گفت کی شاه کابل زمین\nز مردان عالم نشان برتو هست\nمرا در نخستین تبد کین تو\nتو خود بیم از خویشتن یافتی\nکنون کین زمان کامدی پیش من\nازین پس دلت را زغم شاد دار\nبدو گفت پس شاه کابل زمین\nترا اختیار است در خوب و زشت\nمرا چاره کار زین بیش نیست\nبگفتند زین گفته‌ها پر ز ناز\nچو گشتند از دیدن باغ سیر\nبرفتند بهمان سرا سر کشان\nسوی غـم در خویشتن بستنا\nتواکنون سپهدار کابل بتاز\nکه از کار افضل سخن گویمت\n\nبغل باز کرد و کشاده روان\nبهم هردو سرو صنوبر شدند\nزکینه تهی سوی خود دید چست\nبخواهش گری نيك بنواختش\nکه سازد دلش خرم از کاستی(؟)\nسراسر جهان با دت زیر نگین\nره ورسم گردن کشان برتو هست\nنه بر لشکر و ملك وبس دین تو\nبهر ملك و فتوی و بشتافتی\nشدی مرهم سینه ریش من\nز اندیشه و محنت آزاددار\nکه ای سایبان تو چرخ برین\nکه هر گونه کاری بمن آب کشت(؟)\nکه در خاطرم دیگر اندیش نیست\nبهم هر دو سالار گردن فراز\nبرون آمدند هر دو مرد دلیر\nنشستند در عیش روز و شبان\nسر بستر عیش بنشستنا\nدر این جای بگذار و بشنوزراز\nبه آب سخن روی دل شو یمت\n\nخبر یافتن سردار محمدا فضل خـان ازرفـتن\nامیر دوست محمد خان در نزدلات و رفتن ای نیز در پیش پدر\n\nکه چون افضل آن سر کش نامدار\nبگردش زگردان بگشتند جمع\nبهر سوی بر سر کشان بنگرید\nبهر گوشه کردی از آن جستجو\nیکی گفت در جنگجا کشته شد\nیکی گفت در جنگ بشتافت تیز\n\nکزان جنگجاشد دران کوهسار\nچو پروانه کابد باطراف شمع\nز سالار کابل نشانی ندید\nندیدند جایی نشانی از و\nیکی گفت مر زنده سرگشته شد\nندیدیم او را بوقت گریز"}
{"book": "adl0960", "page": 207, "text": "(۲۰۰)\n\nیکی گفت با چند جنگی سوار از این جنگ برگشت آن شهریار\nگمانم که رو سوی لات آورد از این غم تن خود نجات آورد\nبحیرت شد از جستن کار او از این درد نایاب تیمار او\nز هر کس که پرسید ازین روزگار نگفتی مشخص کس از شهر یار\nز اندوه دلش پر ز اندیشه شد که آیا بشاه از چه این پیشه شد\nبدین رنج بود ندکه چرخ برین فرو هشت خورشید را در زمین\nسیه شد از و دامن کوه سار که بر پرده جویان شوی پرده دار\nبدانست افضل که شد کار تنگ نو بید مر از ین پس آئین جنگ\nسپاهش بهر سو پراکنده شد تهی بخت را چرخ در خنده شد\nفرود آمد از کوه بنام آوران که بودند همراه بدان پهلوان\nچو درویش و دیگر علیخان دلیر کرم خان محمد شه خوب چهر\nبنام آوران سوی نجراب رفت دل پر ز اندیشه و تاب و تفت\nچو سر زد ز کوه آفتاب بلند بنجراب شد افضل هوشمند\nو زین سوی هم بر نس نامدار خبر یافت ز ین دولت پایدار\nکه شد نزد لات آن سپهدار کین بل تاجور شاه کابل زمین\nاز ین مژده بسیا ر خورسند شد شکر نوش همچون نی قند شد\nز لشکر در ان کوه نشانی ندید دلش شادمان گشت و خاطر نوید\nسراسر جهان دید بر کام خویش بگردون رسانید پیغام خویش\nهمی رفت بر فتح آن نامدار ز پروان زمین باز در چاریکار\nوز آن سوی افضل سوار دلیر که بختش ز بالا در آمد بزیر\nجد ا ماند از خسرو تاجدار نه بر وی کسی یاور و غم گسار\nبجز عبر او را کسی یار نی ز نام آوران هیچ سالارنی\nبسی گشت زین رنج خاطر زبون فرو ریختی از مژه اشک خون\nبکردند ز و مجدی را خبر که آمد کنون افضل نامور\nشد از بستر درد آن دردناک بپا خاست ز ان خوابگاه هلاک\nبیامد بر افضل نامجو بسی لطف و تعظیم کردی بدو\nوزان پس بگفتش که ای نامدار بکام تو گردد سپهر دوار"}
{"book": "adl0960", "page": 208, "text": "(۲۰۱)\nجنگ نامه\nکه دیروز سالار کابل زمین سزاوار بر تخت و تاج و نگین\nدر ین کلبه نامز اوا رما رسید آن دو ای دل زار ما\nبمن گفت من میروم سوی لات که شاید از و بر من آید ثبات\nبدو هر چه گفتم که ای تا جور ازین گفته ها آرزو بر مبر\nسخن های من هیچ نشنود شاه بنا خواهش از ما بپو یید راه\nبدو گفت افضل که ای نامور من اکنونم اینجا بجای پدر\nنه ز ین پس روم من بدنبال شاه نمیگردم از نامداران جدا\nهمه وقت باشیم اینجا بهم بكو شیم در چاره بیش و کم\nکه د شمن از غم نگردد تهی نباشد که کو بد در قرهی\nبگفتند زان پس بدو سر کشان که ای بر تو از فر شاهی نشان\nزحرفی که دل ز و نیا بد نوید چرا بایدش از دهان بر کشید\nنه ز یبنده با شد تر ا در جهان که باشی جدا از چنان دودمان\nغم بزم انبوهی از شادی است به ویرانی اش بوی آبادی است\nسپهدار خسرو بشهر اوگان دلیر ان وشیران و آزادگان\nبیکجای باشند همه روز و شب چه گر در غم هستند یا در طرب\nترا نیز باید که آنجا روی بشادی واندوه شان بگر وی\nازین گونه بسیار گفتند بد و که گشتی برفتن رضا نا مجو\nوداع کرد از سر کشان گزین چوشیران بشد بر بالای زین\nغمر نیز همرا ه آن نامدار زکابل زمین هرچه بودش سوار\nابر باد پایان نشستند زود جهاندند هر سوی شهر همچو دود\nپس از چند آخر رسیدند بشهر کشیدند جفای فراوان دهر\nبرفت افضل آن نامدار دلیر بنزد یک آن خسرو خوب چهر\nهمی رفت و بوسید دست پدر از و شازشد شاه با ز یب وفر\nبدیدند آن لحظه دیدار هم تهی گشتند از رنج و اندوه و غم\nبرفتند زان پس نزدیک لات بشدلات خورسندازان پاک ذات\nستودش فراوان و بنواختش نواز ید تا شادمان ساختش\nاز وشاد شد افضل نامدار بسر بردند آنگونه لیل و نهار"}
{"book": "adl0960", "page": 209, "text": "(۲۰۲)\n\nبدین گونه میبود روز وشبان بکابل ستان شاه کابل ستان\nازین گونه گفتار کردم خموش دگر داستا نت رسا نم بگوش\n\nفرستادن لات امیر دوست محمدخان رامعه ایلچیت از بجانب فرنگ\nچوشد بی ستون گنبد نیلگون ازان با شد ش گردش واژ گون\nنگيرد بيك رسم و آئین قرا ر گهی بریمین ا ست و گاهی یسار\nنگردید ه ازوشادمان هیج کس زرنجش نیا سد اما ن هيچ کس\nجها ن را بچشمت نماید چو آب چوآ تی نکو بینی اورا سراب\nکه چند ی بنهی بنا ول شا دمان بکا بل ستان شاه کابل ستان\nدش شا دمان شد زالظا ف لات بدین سان بهم می ببر دند حیا ت\nدر شا دما نی بکر دند با ز شب وروز بو دند بعیش و نا ز\nزغم یاد کس می نکردی دمی ز بس می تپد شان بعا لم غمی\nچو بگذشت چندی بدین روزگار درخت محبث غم آورد ببار\nیکی روز آن لا ت خـو ب کار بگفتا ابا شاه کا بل دیار\nکه ای مهتر خسرو کار دا ن شود دشمنا نت شکـسته روان\nشنو ا یـن سخن ازمن از را ستی که نبود دروکژی و کا ستی\nخا طر میا و ر کـه با شـد فر یب يقين با شد ت اند رین فرو زیب\nکه من خود زجان دوست تر دارمت بخوا هم که این ملك بسپا رمت\nوليـکن مرا فـکر ی آمد دراز کز و شا ه عا لم شود سر فر از\nکه همرا ه خیل وهمه دو د ما ن که و مه فی الجمله خر دو کلان\nبباید ترا ای شـه نـا م و ننگ كز اینجا روی سوی شاه فر نگ\nکنو ن آ مد ه ایچ ا ز قند هـار رود همـرهت ای شـه نـامـدار\nهم از سو ی خو د نا مه پر نیا ز نو يـسم بدا ن شا ه گر دن فرا ز\nز نفس و ز با ن پا ك گردانمت ز ا خلا ص کیشا ن شا ه خوانمت\nمگر کمپنی بر تو رحم آ ور د فـلك مقصدت را بکـام آ و ر د\nترا بخشد این ملك واين داوری(؟) سپهد ار ی و شا هی از یا و ر ی\nتر ا عقد ه کـا ر گر د د سهل نگرد د شجا ع نیز آ زر د ه د ل\nکه چو ن کمپنی مر ببخشد تر ا کز ا ز هر ه با شد که گوید چر ا"}
{"book": "adl0960", "page": 210, "text": "( ۲۰۳ )\nجنگنامه\nازین گونه گفتار بسیار گفت\nولیکن چه خوش گفت دانای کار\nمکن باور از دشمن ای دلپذیر\nچو بشنید مر شاه کابل سخن\nبدل گفت زین چاره هم راه نیست\nبدو گفت کای نامور کاردان\nروم این زمان سوی شاه فرنگ\nولیکن که مر اعظم نامدار\nسراسر همه دودمان منست\nز غزنین بکابل طلب سازشان\nتمامی بهر اه من بر کشاد\nرویم اینهمه سوی شاه فرهنگ\nچو بشنید لا تاین همه گفت او\nبجا آرم اکنون بیان ترا\nبیارم بکابل زمین بیدرنگ\nچنین گفت پیغام بفرصت زود\nکه آرندهمه دوده شهریار\nبگفتا ایا شاه کابل زمین\nوزان بعد آن خسرو کامگار\nبهرجا که خدمت گزاران بدش\nهمه سوی او آمدند در شتاب\nکه ماییم شایسته خدمت گزین\nکه ما زنده و مرده آن توایم\nبشدقریب سه صد تن از خاصه گان\nشهنشاه کابل سپهدار شد\nدل شاه کابل بخو د ساخت جفت\nکز و ماند اندر جهان یادگار\nاگر چند گوید سفید است شیر\nهم از لات چنگیز سرتا به بن\nکه بر سوی ناو قتنم پانیست (؟)\nپذیرم بگفتارت اکنون بجان\nرود سر و یا ملکم آید بچنگ\nابا اکرم و شیر علی کامگار\nکه ومه بد و نیک و بالا و پست\nز الطاف خود نیک بنوازشان\nفلک روزگار تو دارد شاد\nبداند که دوران چسان ریخت رنگ\nبدو گفت کی خسرو نامجو\nز غزنین همه دودمان ترا\nببر همرهت سوی شاه فرنگ\nز کابل زمین سوی غزنین چو دود\nسراسر زغزنین به کابل دیار\nکه اکنون تو انجام رفتن گزین\nبشد فکر آئین انجام کار\nو یا خاصه نیکو غلامان بدش\nچوسیارگان جانب ماهتاب\nستادند و بوسیدند اورازمین\nبهر جا که باشی ازان تو ایم\nبهمراه آن شاه روشن روان\nتو گویی بدو بخت بیدار شد"}
{"book": "adl0960", "page": 211, "text": "(۲۰۱)\nوزان بعد آن لات با رای و هوش در مدو راد آيك بخشش بجوش\nبشاه داد مر گنج و اسباب و مال که از رنج و افزایدش بر ملال\nدگر نیز هر لیچ را نامدار سپارید بر خسرو کامگار\nروان نامه پر سفارش نوشت بشاه داد کین را بخود کن سرشت\nکه چون کمپینی در کنار آیدت دران لحظه این نامه کار آیدت\nوزان بعد آن خسرو پاک دین بخود ساخت آئین رفتن گزین\nوداع خواست و از لات بر شد بزین برون آمد از شهر کابل زمین\nبنام آوران آن سپهدار شاه بگردید چون باد پویان راه\nوزان سو آن اعظم نامدار ابا اکرم و شیر علی کامگار\nرسیدند فی الجمله باد و دمان زغزنین بکابل زمین آن زمان\nبفرمود لات آنگه و نبال شاه نهد نیز نام آوران رو براه\nو لیکن نگردند بشاه هم عنان که از من شود کمپینی بد گمان\nیکی منزل از هم جدا باشند بدین گونه روسوی راه با شند\nبفرمان او پر دلان تاختند بدنبال شاه جمله پر داختند\nجهان نامداران ابا دودمان بگذشتند منزل بمنزل روان\nز هر منزلی کان شه تا جور گزین سوی منزل گزین شد دگر\nبجای وی اینان فرود آمدند بدین سان شان راه نمود آمدند\nز خیبر گذشتند بدین گیر و دار بفرمان خلاق لیل و نهار\nروانه شدند سوی هند و ستان ابا دو دمان شاه ابا دوستان\nتو ای مرد دانشور نامدار سپهدار را سوی رفتن گذار\nکه تا بر سر داستان آیمش به هند و ستان راه بنمایمش\nنشان از دیگر داستان گوشدار غم عالم از دل فراموش دار\nز کردار اکبر سخن بر شنو شمیمه چو مشك ختن بر شنو\nمرا در سخن گفتن این بود کام که گردد بیان وصف آن نيك نام\nو گر نه سخن بر نمی گفتمی مرا بند داستان نیز بنهفتمی"}
{"book": "adl0960", "page": 212, "text": "جنگ نامه\n\n(۲۰۰)\n\nرهایی یافتن سردار محمد اکبرخان\nاز بند پادشاه بخارا\n\nاگر اختر بخت گردد بلند زگرد حوادث نیابد گزند\nکجا خیره گردد رخ آفتاب اگر چند بر پیچد سحاب (۱)\nدم چند اگر ماه بچرخ برین به برجی به بندند آید غمین (۲)\nبدو باز بخشد خداوند ماه زبند و کدو رت بیابد رها\nکه يك چند اکبر یل کامکار بدی بند در بند شاه بخار\nندانم ز دوران دون چند روز چه آمد بدان شاه گیتی فروز\nبسی محنت سخت در نج دراز بزندان کشید آن یل سرفراز\nسپهدار سلطان بهراش بود دران کنج زندان بد و جاش بود\nکشیدند با هم جفای سپهر بگشتند از محنت و رنج سیر\nبدان شد مر یوسف کامیاب ز زندان بر آید تعبیر خواب\nکسی را که شایان شود لطف رب پدید او را ز هر کون سبب (۳)\nکه بودی در آن نیك شهر بخار ز اولاد آن سید نامدار\nهمی فضل نا در ورا نام بود صفاطینت و پاك انجام بود\nو را بود بس شهریار بخار رضاجوی خدمت گزین بنده وار\nز فرمان او سر نبردی قضی اگر چند از آن رنج و غم یافتی\nبد و بود پس شاه دو را ن مرید همی دید دایم ز فیضش نفید (۴)\nچو بشنید آن سید پاکدین ز رنج دلیران کابل زمین\nکه در بند سالار توران دیار فتادند چندی یلان خوار و زار\nبدل گفت کین کار باشد صواب که گردد رها مسلمی از عذاب\nروم جانب شاه توران دیار بر آرم ز بند اکبر نامدار\nچنین گفت و برخاست آن پاکدین روان شد سوی شاه توران زمین\nهمی رفت تا شد در آن بارگاه بد لجویی او بپا گشت شاه\nتهی کرد جانا که بنشت میر ببالای آن پر نیا نی سریر\nزمانی چو بگذشت با شاه گفت که شاها ترا بخت و اقبال جفت\nمرا خواهشی است بر شهریار اگر بر پذیر د کنم آشکار"}
{"book": "adl0960", "page": 213, "text": "(٢٠٦)\nبدو گفت شاکی شه را مدعا اگر جان من خواهی اکنون بخوا\nنه پیچم سر از راه و فرمان تو که آن منست آن همه آن تو\nکشاده زبان آن شه پاکدین چنین گفت بر شاه تو را ن زمین\nهمی خواهم ای خسر و انجمن که اکبر و سلطان گذاری بمن\nازان بند و زندان شان باز کن مرا ز ین تمنا سرافراز کن\nچو دانست خسرو بگفتا ر او بدان در دشده مونس و یار او\nبگفتا که من با تو بخشیدمی اگر چند زیشان خطا دید می\nببر با خود ای قبله روزگار ولیکن مباش ایمن از گیر و دار\nمبادا رها یا بند از بند تو خلل یا بد این طبع خورسند تو\nچه خوش گفت گوینده از روی مهر بزنجیر به گرچه زخم است شیر\nچو بشنید مرد پیر روشن ضمیر ز خسرو سخنها همه دلپذیر\nقبولش بیفتاد و بر شد بپا بیامد بنزد ان شه پارسا\nهمی کرد، اکبر ززندان برون فلك سوی بختش بشد رهنمون\nدر آمد به بختش ز نو راستی برون آمد از کژی و کاستی\nشد از طالعش اختر نحس دور که در مسکن مشتری تا فت هور\nسزاوار تخت شهی یافتش بصد آرزو بخت بشتافتش\nبه آخر بصد عز و تمکین و ناز بر فتند با وای آن سر فراز\nنشستند بدان منزل دلگشا نهادند در مسند عیش پا\nسپهدار اکبر یل پیل تن بهمراه سلطان در ان انجمن\nهمی بودند آنجا بعیش تمام به آزاد زندان بدند شادکام\nبدی فضل قادر بشرط ادب رضا جوی نام آوران روز و شب\nخورش آنچه شایان خوان بودیش که در دستگاه آن عیان بود یش\nبیاور د برنامدا ز ان مدام بد ین سان بد ند مدتی شادکام\nولیکن که بر خواهش خویشتن نرفتند بیرون از ان انجمن\nسرائی بد آنجا بد ن پی گزند بر سم نظر بندی بپای بند\nهمی رفت سلطان بهر جایگا نمیرفت اکبر برون از سرا\nچو بگذشت چندی بدین گیر و دار ز ابر اختر بخت گشت آشکار"}
{"book": "adl0960", "page": 214, "text": "(۲۰۷)\nجنگ نامه\nچنین گفت اکبر بسلطان کنون\nچه تدبیر پوید ترا عقل وهوش\nبود چاره کار را برزنیم\nمگر باز بخشد خداونديپاک\nبدو گفت سلطان که ای نامور\nیکی حیله مر مرا در دل است\nکه این جامه تن برآری ز بر\nبدین سان برای از میان سرا\nاز ان پس سوی شهر سبز آورو\nمن آنجا بهیشت درای ناجور\nهر آن کو بیاید ترا بیندا\nبگویم که اکنون مرو پیش او\nتنش درد ناك است جانش هلاك\nنیاید رود کس بنزدیک او\nبدین سان درت پاسبانی کنم\nپس از چند آیم بدنبال تو\nچو بشنید اکبر دلش گشت شاد\nبگفتار سلطان زتن جامه کند\nبرآمد برون از میان سرا\nهمی رفت و سلطان بردر نشست\nنمیگذاشت کس را میان سرا\nتوسلطان بدین پاسبانی گذار\nکه چون گشت بیرون زشهر بغار\nنهان کرد خود را دران مرز زود\nبشب گشت پویان بکردار باد\nچوخور گشت صیقل گر آسمان\nهمین بود تاگشت اختر پدید\nکه ای پور عم عاقل و رهنمون\nکه تا چند باشیم اینجا خموش\nکه خود را ازین شهر بیرون کنیم\nگل بخت من سربر آرد ز خاك\nفدای قدومت مرا باد سر\nگمانم کزو دفع این مشکل است\nدگر گون کنی جامه چون نیلوفر\nبرو هرکجا دل بخواهد ترا\nکه از شاه او آیدت آبرو\nنشینم که تا کس نیابد خبر\nو یا یکد می بر تو بنشیندا\nمیازار آن سینه ریش او\nفتاده به بستر گهی رو بخاك\nنیازارد آن جان تاريك او\nبخاک درت جان فشانی کنم\nببینم ره و رسم و احوال تو\nبگفتا که از بندم آمد گشاد\nتغییر بر جامه بر فکند\nندانسـت کس بر چنین ما جرا\nبز نجیر و قفل آهن ببست\nبدان رنگ و افسون که گفتم ترا\nز کردار اکبر سخن گوشدار\nبروز آمد اندر یکی گشت زار\nکه تاخور نهان شد زچرخ کبود\nسوی شهر سبز آنسکه تا بامداد\nشدی باز اکبر بیکجا نهان\nبشد نور خور از جهان ناپدید"}
{"book": "adl0960", "page": 215, "text": "(۳۰۸)\n\nنهادی قدم باز در راه چو باد بدان با که بر کل نشاید نهاد\nهمی رفت تا روز نزدیک شد شب تیره را بخت تاریک شد\nتجلای خود بر فلك بردمید سپهدار بر کاروانى رسید\nبدان کاروان اندر آمیخت زود که با شدش آن همه راه نمود\nمع القصه آن اکبر پهلوان سراسر بهمراه آن کاروان\nرسیدند در شهر سبز آن همه بر افتاد در شهر از ان زمزمه\nجدا گشت اکبر ازان کاروان رها گشت از گردش آسمان\nهمی جست راه در سرای کبیر مکان در کجا دارد آن دلپذیر\nتفحص همی کرد تا یافت آن سوی آن سرا تیز بشتافت آن\nدران روز دانای روشن ضمیر خردمند فرخنده یعنی کبیر\nنشسته بدند جمله با هم گنان بمهمان سرا با دل شادمان\nکه آن لحظه هم اکبر شیر گیر در آمد بمهمان سرای دلپذیر\nنشست و بایشان همی بنگرید که بر میزبان حیرت آمد پدید\nبپرسید از وی کبیر دلیر که ای مرد آزاده خوب چهر\nچه نامی و نسل از که داری نشان که باشد ترا فر گردن کشان\nوگر از فر مردی ترا راه نیست دلیری و تندی هم از بهر چیست\nمپوشان ز من آنچه داری نهان همی خانه را خانه خویش دان\nو گر نامداری و گر پهلوان وگر شهر یاری ز آزاد گان\nدگر راه مده در دل اندیشه را ز شیران مبادا تهی بیشه را\nبر آشفت اکبر بخندید و گفت که از تو چرا راز دارم نهفت\nندارم بدل از تو بیم و هراس تهی از هراسم خدارا سپاس\nمنم اکبر اينك در ين گلستان جگر بند سالار كابل ستان\nبدم مدتی از بد روز گار به بند سپهدار شاه بخار\nکشیدم بسی رنج زندازه بیش رسیدم بس از عقرب و دهر نیش\nبفرمان ایزد رها یافتم از ان شهر سوی تو بشتافتم\nرسیدم به امر خدا وند پاک یقینم که برخاست بختم ز خاک\nچو بشنید از نامور این سخن كبير دلاور در آن انجمن"}
{"book": "adl0960", "page": 216, "text": "جنگنامه\n(۲۰۹)\nبیا خاست از جا بكردار باو همی رفت و در پای اکبر فتاد\nزد يده همی اشك شادی بسفت بمژگان غبار از کف پاش رفت\nهمی گفت کی میر فرخنده را بگردون مرا سر کشیدی کلا\nعجب) کرده یاد از بن خاکسار بود بنده پیر خدمت گزار\nقدم نه بچشمم که ماوای توست همین منزل وجا همه جای توست\nخوش ای نامور شادمان آمدی بدین جسم بیجان تو جان آمدی\nبدل دایمم آرزوی تو بود بخاطر مرا جست وجوی تو بود\nخدا لطف بر من همی کرد بیش که بی رنج این گنجم آمد به پیش\nمیسر مرانوش بی نیش گشت فلك بردرم خاصه د ر ویش گشت\nخنك بر من و طالع ساز من که شد بخت من باز دمساز من\nهما رام من بدر شد وبوم رفت نکوتر سرم اختر شوم رفت\nبد ین گونه گفتار بسیار گفت از آن بخت فیروز چون گل شگفت\nاز ان پس بفرمود خان گسترند زشادی طرب را نشان گسترند\nفر وهیشت سالار خان خوان به پیش بیا ورد عیان مرغ بریان به پیش\nوز آن پس بخوردی کشادند دست گران مایکستان بالب می پرست\nز هر چیز خوردند و بر داشتند بدل رنج واندوه ننگذاشتند\nاز ان بعد آن فال فرخ كبیر که بخت جوان یافت از چرخ پیر\nز مغز ش همچو است اندر زمان لباس شهی از بر پهلوان\nهمه دیبای چین بر سم خچند بپوشید بر قد سرو بلند\nبسر بر زدش تاج روی کلاه درخشان بكردار خورشید و ماه\nکیانی کمر بند ش از رشته در همه گوهر و لعل و یاقوت پر\nازو خیره شد چشم آن انجمن همی بست اندر میان پیل تن\nنشست اندران انجمن شادکام جزا ز شادمانی نبردند نام\nشب وروز در جشن بستند کمر زشادی به کیوان کشید ند سر\nز به کس نام بردی غم و رنج را اکه بی اژدها یافتند گنج را\nهمی بود چندی بدین دارو گیر بل تا چور در سرای کبیر\nکه بر خسرو شهر سبز آگهی رساندند بروی ز بخت بهی"}
{"book": "adl0960", "page": 217, "text": "(۲۱۰)\n\nکه ای خسرو شهریار جهان رسیده کنون اکبر پهلوان\nفلک داد از بند چاهش گزیر بود تا چور در سرای کبیر\nچو خسرو شنید این سخن شاد شد تو گویی که از محنت آزاد شد\nفرستاده آمد بر تا جور ز گفتا ر خسرو بگردش خبر\nچو بشنید از و این سخن شیر گیر بتابید رخ سوی فرخ کبیر\nبگفتا که دیگر نشاید درنگ که آریم اینجا بقا نون چنگ\nبسی روز اینجا مرانیر شد نرفتم بر شاه و تاخیر شد\nبود آنکه رخ سوی شاه آوریم سر فخر خود در سما آوریم\nچو بشنید از وی کبیر این سخن ز جا خاست چون باد از ان انجمن\nبیاورد دو اسپ و بر زین کشید که بر توسن چرخ پر وین کشید\nنشستند بر باد پایان چو باد برفتند بر شاه خسرو نژاد\nچو نزدیک آن بارگاه آمدند بدان کاخ کیوان سرا آمدند\nچو شاه دید از دور برپای خاست قدی همچو سرو سهی کرد راست\nخرامید تا بر در بارگاه مقابل بر پهلو نیکب راه\nچو اکبر فرود آمد از پشت زین روان شد بر خسرو پاکدین\nکشدو ند با هم بغل خسروان دو شمشاد با آن دو سر و روان\n\nفشر دند با هم بر و دوش را\nبه پرسش گشودند لب نوش را"}
{"book": "adl0960", "page": 218, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0960", "page": 219, "text": "انجمن تاریخ افغانستان\nSociété des Etudes Historiques d'Afghanistan"}
