{"book": "adl0959", "page": 1, "text": "پادشاهان متاخره\nافغانستان\nجلد اول\nتالیف میرزا یعقوب علی خافی"}
{"book": "adl0959", "page": 2, "text": "پادشاهان متاخر\nافغانستان\nجلد اول\nتالیف میرزا یعقوب علی خافی"}
{"book": "adl0959", "page": 3, "text": "انتظار و همکاری\nانجمن تاریخ که در روشن ساختن تاریخ افغانستان وظیفۀ بزرک\nو با افتخاری بعهده دارد به همکاری اعضای معنوی و افتخاری خود\nاز سالیان درازی باینطرف مصروف تتبع و کنجکاوی است و در زمینه های\nمختلف تاریخ مملکت اثار گران بها و قیمتدارى بپد آورده است.\nانجمن تاریخ برای ایفای وظایف ملی به نحو بهتر به كمك وهمكاری های\nمادی ومعنوی هموطنان احتیاج شدید احساس میکند .\nبا استقبال وخریداری وخواندن آثار منتشره انجمن گوشه ئی از مرام و آرزوی\nما بر آورده میشود . پس کتب انجمن تاریخ را بخرید و بخوانید وخواندن\nاينها را به دوستان خویش توصیه کنید ویقین داشته باشید که با پول کمی\nکه برای خریداری هر کتاب می پردازید مارا برای چاپ ونشر يك كتاب\nدیگر كمك وحوصله افزائی وتشویق میفرما ئید .\nفهرست چند کتاب ورساله ئی که اخیر ا نشر شده و در خود انجمن\nو پشاور بخای برای فروش حاضر است قرار آتی است :\n\nكتب\nقیمت فروش\nفیض قدس\n(٢٠) افغانی\nمخبطات غزنویان\n(٤٠)\nرجال ورویداد های تاریخی\n(١٥)\nسرخ کوتل\n(٤)\nعروج بار گز ائىها\n(١٠)\nواقعات شاه شجاع\n(١٥)\nتیمورشاه درانی\n(٢٠)\nاکبر نامه\n(٢٠)\nدرزوایای تاریخ افغانستان\n(١٢)\nنوای معارك\n(٢٠)\nلشکر كاه\n(١٢)\nمنتخبات خلیلی\n(١٥)"}
{"book": "adl0959", "page": 4, "text": "نشریه شماره (۳۴)\nانجمن تاریخ افغانستان\n\nپادشاهان متأخر افغانستان\n\nجلد اول\n\nنگارش\n\nمیرزا یعقوب علی خافی\n\nمطبعه عمومی کابل\n۱۵ جوزا ۱۳۳۴"}
{"book": "adl0959", "page": 5, "text": "توضیح\nپادشاهان متاخر افغانستان شامل دو جلد است. جلد اول که در\n٣٤٦ صفحه به مطالعه خوانندگان گرامی میرسد درسه باب و چندفصل\nوقایع برجسته تاریخی را از زمان سلطنت امیر دوست محمد خان\nتا اوایل سلطنت امیر محمد افضل خان شرح میدهد."}
{"book": "adl0959", "page": 6, "text": "پادشاهان متاخر افغانستان\n\nیازده سال قبل یک جلد کتاب قلمی بنام «پادشاهان متاخرین افغانستان» برای کتابخانه\nموزه کابل خریداری کردم. این کتاب به قطع ربع تخته شامل ۵۳۰ صفحه است و قراریکه\nاز اسم آن معلوم میشود نسخه ایست تاریخی و برخی از وقایع عصر چندتن از پادشاهان متاخر\nافغانستان را از امیر دوست محمدخان به بعد تا اوائل زمان امیرامیر حبیب الله خان شرح میدهد.\nهفت سال بعد در موقعی که نسخه مذکور را به انجمن تاریخ خواسته و مقدمه طبع آنرا\nدر مجله آریانا فراهم میکردیم شاغلی احمدعلی محبی عضو انجمن تاریخ و مهتمم مجله\nنسخه دیگری را به من معرفی کرد که من حیث صحافت و شکل پشتی و کاغذ و شیوه خط عین\nنسخه موزه کابل بود و بعد از مختصر مطالعه معلوم شد که جلددوم پادشاهان متاخر میباشد\nطبیعی کشف این جلد مسرت بی پایانی تولید نموده و فوری درصدد خریداری آن برای\nکتابخانه موزه کابل برآمدم. غرابت پیدا شدن دو جلد تاریخ پادشاهان متاخر افغانستان\nدر فاصله چند سال در کابل و داخل شدن هردو جلد در کتابخانه موزه وقتی خوبتر احساس\nمیشود که فهمیده شود نسخ مذکور در خارج افغانستان در سمرقند بقلم یکنفر از فراریهای\nزمان سردار محمد اسحق خان نوشته شده است. مولف کتاب که خودش شاهد واقعات بوده\nو واقعات او را به خارج سرحدات پرتاب نموده کسی است بنام میرزا یعقوب علی ولد احمدعلی\nخافی باشنده محله چنداول شهر کابل. قراریکه مندرجات این دوجلد کتاب شهادت میدهد\nمولف و پدرش هردو در سلک مامورین سرداران افغانی شامل بوده و در کشمکش های داخلی\nکه متاسفانه بعد از عصر امیر دوست محمدخان تا اخیر سلطنت امیر عبدالرحمن خان به کرات رخ\nداده است هرطرفی کشانیده شده اند.\nپدر مولف در جوانی مدتی در زمره مامورین نواب عبدالجبارخان برادر امیر دوست محمدخان\nبود سپس اتالیق عبدالغنی خان پسر نواب و داماد امیر مذکور شد. ازین تاریخ به بعد\nمیرزا احمدعلی خان و پسرش مولف کتاب با خاندان شاه آغاسیها ارتباط ملازمت پیدا کردند\nچنانچه پدرش به رتبه ده سواری نزد سردار شیر دل خان و خودش به حیث\nپیش کار و منشی به معیت سردار شیردل خان سالیانی گذرانیده است.\nاین پدر و پسر هر کدام در عصر و زمان خود در جنگ ها و کشمکش های سرداران افغانی\nکه خود با طرفداری یا مخالفت تابع امیال امیران بودند در میدان های مختلف شامل بودند\nچنانچه بطور مثال پدر را در جنگ جلگه به معیت شاه آغاسی شیردل خان در مقابل\nسردار محمدشریف خان پیشدار سردار محمدامین خان می بینیم و پسر را در رکاب شاه آغاسی\nشیردل خان به طرفداری امیرشیرعلیخان در شش گاو در جنگ معروف زنه خان در مقابل\nسردار عبدالرحمن خان پیشدار امیرمحمد اعظم خان مشاهده میکنیم. چون جنگ مذکور\nبه فتح امیرشیرعلیخان و شکست امیر محمداعظم خان و فرار سردار عبد الرحمن خان تمام شد\nمؤلف به سر و سامانی میرسد و به دربار راه پیدا میکند. خلاصه بعد از چندی گاهی در بلخ\n\nپادشاهان متاخر، مؤلف سید امان الله ح معروف | احمد علی محمد از جعلی یوم ۲۳ ر ۳ ۱۳۲۴."}
{"book": "adl0959", "page": 7, "text": "جزء مامورین سردار محمد اسحق خان دیده می‌شود و گاهی هم در میمنه جزء مامورین\nدربار نایب محمدعلم خان معروف والی آنجا تقرر می‌یابد تا اینکه ورق بر می‌گردد\nو امیر عبدالرحمن خان سردار محمد اسحق خان را شکست داده منهزم می‌سازد و مولف جزء\nملتزمین او فراری می‌شود و در شهر سمرقند متوطن می‌گردد .\nمولف در سال ١٢٦٧ در کابل متولد شده و بار اول در سال ١٣٠٧ یعنی در عمر\nچهل سالگی در حالیکه جلای وطن وی را خیلی دلگیر و افسرده ساخته بود برای وقت گذرانی\nمتوجه مطالعه کتب و تحریر شده و قراریکه از نسج مولفه او بر می‌آید قبل ازینکه به نوشتن\nتاریخ پادشاهان متأخر افغانستان اقدام کند. آثار دیگری یکی بنام (رویداد) که حاوی\nشرح حال شخصی او تا عمر ٤٨ سالگی بود تحریر داشته و کتاب دیگری هم در باب جنگهای\nسردار محمد اسحق خان و امیر عبدالرحمن خان برشته تحریر در آورده که متاسفانه فعلا\nاز آنها سراغی نداریم تا اینکه در سال ١٣٢٥ به نوشتن اثری شروع میکند که اینک جلد اول\nآنرا تقدیم خوانندگان گرامی می‌نمایم .\nدو جلد کتاب پادشاهان متأخر افغانستان بصورت مجموعی شامل ١٠١٢ صفحه است (جلد اول\nدارای ٥٣٠ صفحه و جلد دوم شامل ٤٨٢ صفحه) که به هفت باب و شانزده فصل تقسیم شده\nو هر باب شرح حال و گذارش و اقدمات يك تن از پادشاهان دورۀ محمدزایی ١-\nامیر دوست محمد خان ٢- امیر شیرعلی خان ٣- امیر محمد افضل خان ٤- امیر محمد اعظم خان ٥-\nسلطنت دوم امیر شیرعلی خان ٦- امیر محمد یعقوب خان ٧- امیر عبدالرحمن خان را احتوا میکند.\nمولف پادشاهان متأخر افغانستان که اصلا مورخ و نویسنده نبوده و کمتر سواد داشته\nو تجربه و سرد و گرم روزگار بهترین معلم او بوده با اسلوب ساده و ذهن بسیط در گوشه انزوا\nو جلای وطن در حالیکه از قهر و لطف معاصران بدور افتاده بود به تحریر خاطرات خودش\nپرداخته و تا حد زیاد از حسد و بغض ، خویش را برکنار داشته و آنچه از نظرش گذشته راست\nو صریح و با پوست کنده بزبان محاوره بر روی کاغذ آورده است، لذا در میان چند نسخه\nمحدودی که راجع به وقایع و گذارش دورۀ محمدزایی داریم کتاب پادشاهان متأخر\nافغانستان بس مغتنم میباشد و بنابر بعض جهات بر آنها مزیت دارد و چون روان و عام فهم نوشته\nشده به ذهن خواننده خوب تر می‌نشیند.\nمولف در اخیر جلد دوم از بعضی واقعات سالهای اول دورۀ سلطنت امیر حبیب الله خان و عفو\nعمومی فراری‌های هندو ترکستان که در عصر پدرش تبعید شده بودند صحبت میکند ولی\nقراریکه از صفحه اخیر کتاب بر می‌آید این جلد هم در سمرقند خاتمه یافته است لذا\nمعلوم میشود که خود بعد از عفو فراری‌ها به وطن مراجعت کرده یا خیر، احتمال دارد که بعد از\nفراغ از تألیف مجلدات با کتابهای خویش پس به کابل آمده باشد.\nچاپ متن جلد اول این نسخه از طرف انجمن تاریخ در شماره ١١٩ سال ١٣٣٠ مجله آریانا\nشروع و مدت (٣١) ماه دوام کرد. موازی با مجله (٥٠٠) نسخه علیحده هم بطبع رسیده که\nاينك امروز بدسترس خوانندگان گرامی گذاشته میشود و جلد دوم به همان روش سابق\nدر مجلۀ آریانا و علیحده چاپ خواهد شد . ٢٨ ثور ١٣٣٤\nاحمد علی کهزاد"}
{"book": "adl0959", "page": 8, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nپادشاهان متاخرین افغانستان\nحمد بیحد وثنای بی عدد وسپاس فراوان صمد ستار کن آسمان وقطره باران و برک\nدرختان و ریگ بیابان مر آنخدائی را که یگانگی صفت اوست. کریمی که خلاق زمین و زمان\nورحیمی که آفریننده انس و جانست. زبان بنی نوع انسان از اظهار و اذکار صفت وستایش\nآن مقصر و معدوم پس انسان بیچاره که آفریده ومخلوق اویند ودر جنب قدرت کامله\nحضرت او از ذره کمتر وبی مقدار تراست کجا یارای آن دارد که زبان هیچ مدان خود را\nبستایش وسپاس پرور دگاری که بيك لفظ « کن » تمام موجودات و مکنونات را از ورطة عدم\nبعرصة ظهور رسانیده معطر سازد.\nمکس کر بماوای عنقا پرد بکنه کمالش خرد پی برد.\nغایت عقل عقلا در مبادی اشراق جلال وی حیرتاست اکنون هیچکس مباد که در عظمت\nذات وی اندیشه کند تا چگونه هست و چیست و هیچ دل مباد که بك لحظه از عجایب صنع وی غافل\nماند تا هستی وی چیست؟ باری شناسد که همه آثار قدرت اوست و همه انوار عظمت اوست و هر\nچه هست ازوست و همه بدوست بلکه خود همه اوست زیرا که محقرترین قدرتی از قدرت های\nاواینکه بساکدایان خاکنشین که از کثرت حقارت بنظر احدی نمی رسیدی از فیض نظر\nمرحمت فیاض او بعراوج وسریر سلطنت عظمی رسیده وبسا سلاطین عظم الشان که از کمال\nترقی جاه وجلال گدایان بی نام ونشان را بنظر نمی آوردی بخارستان مذلت هم سنگ\nخاکساران بی سروپا گردیده زیرا که همه قوت وتمامی ذلت مرذی روحی ازخوان نعمت بی\nپایانش بهره ور و روزی خوربوده ومی باشد:\nعلیم زمین سفره عام اوست در این خوان یغما چه دشمن چه دوست\nفاما هر کسی از اهل جهان وموجودات علوی وسفلی بنوعی پی بذات وافی صفات او برده\nو بقدر حوصلة خود از خوان احسان بی کرانش بهره گرفته وهیچ جوینده ازین در نرود\nبی مقصود .. پس از حمد حضرت ایزدمنان ودرود بر محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم که سید پیغمبرانست\nورهبر ورهنمای مومنان است وپیدا کننده راه شریعت است که اگر بركت قدم او نبودی\nراهدین ازخاشاك كفر پاك نگشتی واگر هیبت دست او نبودی قبای ماه باوج فلك چاك نشدی آن\nمقتدای زمرۀ حقیقت و آن پیشوای لشکر طریقت و آن نگین خاتم جلال و آن جوهر عنصـر كمـال\nصلوة الله عليه و آله وعلى اصحابهم المقربين . اما بعد چنین گوید بنده گناه کار درگاه خداوند\nكريم ورحيم . العبده ذلیل میرزا یعقوب علی ولد احمد علیخان قوم خافی محله چنداول ساکن"}
{"book": "adl0959", "page": 9, "text": "جلد دوم\n(۲)\nنظم\nمبارك ای هنرمندان که امروز\nمهیا، سرمه اهل نظر شد\nزهی مجموعه فرهنگ و دانش\nکه در عالم ز مقبولی سمر شد\n\nمختصر سخن بعد از انکه بسرعت خداوند صاحب تاج و تخت افغانستان گردیدند این بود که پنج روز مردم کابل از سپاه و فقراء بولك بولك فوج فوج بحضور آمده مبارك باد میکردند و بازمی گشتند تا اینکه روز جمعه در مسجد جامع جمع آمده نماز جمعه را بادا رسانیدند بعد ازان خطیب بالای منبر برآمده خطبه را بنام نامی سرکار اشرف اقدس امیرمحمد اعظم خان خواندند وسکه دولت خداداد افغانستان را بنام نامی شان زدند چون از همه امورات سلطنتی فارغ شدند بعداران روزی چند بعیش و عشرت و کامرانی بر تخت فیروز بخت نشستند و داد عیش و کامرانی دادند اکنون سرکار ذوی الاقتدار ممالك كشتر سر کار امیر محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان را بدار السلطنه شهر کابل بگذاریم چند کلمه سخن از رویداد امیر شیر علیخان شنویم زیرا که گرفتار چرخ فلك است لهذا قبل ازین تحریر شده بود که سرکار اشرف به امر سردار فیض محمدخان از لاچاری در حدود پنجشیر در لشکرگاه توقف داشتند وقت ازانی که سردار فیض محمد خان پیش جنگ شده در قلعه اله داد خان مقابل سردار خداداد سردار عبدالرحمن خان بجنگ رفتند و سر کار امیر شیر علیخان را در بونه معطل کردند سرکار والا باوجود خرابی و شکست پی درپی که دیده بودند باز هم شیر شرزه را بنظر نمی آوردند ازین جرأت سردار فیض محمد خان بسی کدورت آمیز شدند زیرا که این چنین زبونی را بعمر ندیده واصلا بخود قیاس نمیکردند بنابران غریق دریای حیرت بودند و بهر جانب بيك خیال را جولان میدادند لا کن راه چاره را مسدود میدیدند عاقبت بخنده شدند و شکر کردند بدرگاه خداوند و تضرع نمودند بعد فرمودند . مصرع.\n\nدمرد زیرك چون بدام افتد تحمل بایدش : باری بعد از فکر بسیار بصوابدید خدمتگاران حضور که همه فسائی بودند در لشکرگاه باتفاق قلیلی لشکر باز ماندند لاکن بعد از فرصتی که تحمل کرده بودند به یکباره جنون بر طبیعت سرکار مستولی گردید از جای جستند با همین لشکر قلیل بجانب قلعه اله دادخان بسرعت روانه شدند با وجودیکه از نیت فاسد سردار فیض محمدخان کماحقه می دانستند اما طاقت زبونی را سزاوار شأن وشوکت خود ندانسته مائل بجنگ شدند در نیمه راه رسیده بودند که قضیه قتل سردار فیض محمد خان با شکست لشکر شنیدند و شکست خورده را ملاحظه فرمودند از مشاهده این احوال متفکر مانده گاه از کج رفتاری فلك می خندیدند و گاه غمگین می شدند و افراد شاعر را در باره سردار فیض محمد خان خواندند .\n\nفرد\nدهقان سال خورده چه خوش گفت با پسر\nکای نور چشم من به جز از کشته ندروی\n\nخلاصه کلام ساعتی توقف کرده با خاصان حضور مشوره کردند و فرمودند که تدبیر اینکار چیست سرکار والا را بخاطر می رسد که با همین لشکر قلیل ولشکر شکست"}
{"book": "adl0959", "page": 10, "text": "(٢)\n\nجلد اول\n\nملاهل بخشیده اندو خاک حسرت بر سر خود ریخته واز جور فلک کجروانه واز درد فراق\nدر اضطراب و از خانمان آواره واز اهل وعیال کناره گیرند ترابچه پیش آمده واز بهرچه\nاین همه غوغا می دارید هر گاه صحبت ورفقامی خواهید موجود است و باشما مهیاست، رفیقی\nبهتراز کتاب نمیباشد که خلل پذیر نیست اکنون شیشه خیالات باطل را بسنگ تفرقه چون\nحال پریشانی خود واهالی مردم بلا کشیده افغانستان متفرق و پراکنده ساخته عنان توسن\nبیان را در میدان بلاغت بجولان در آورده فقره چندی از واقعات و گزارشات پادشاهان\nمتاخرین افغا نستان وشمه از گردشان فلک کج رفتار و برخي از شعبده بازی های چرخ\nشعبده باز بر سبیل یاد گار بجهت بعضی دوستان روحانی ورفیقان جسمانی در قید تحریر\nوترقیم در آورید و نام نیکودر عالم گذارید خلاصه کلام چون روشنی از عالم غیبی بدل\nتابید وخیالات باطل پراگنده و باطل شد عده توجه گزارشات پادشاهان متاخرین افغانستان\nشدم لیکن پيك خیال را بهر جانب جولان دادم و تن ضعیف خود را در مقابل این کار بزرگ\nبمیزان ادراك سنجیدم و بنظر بسی دشوار افتاد زیرا که خود را نعرف وزلیل شمردم\nودانستم که خیلی دشوار است بدل گفتم ای تن لاغر و ضعیف مگر سخن استاد به نظرت نرسیده\n\nفرد\n\nترسم نرسی بکعبه ای اعرابی\nکین راه که تو میروی بتر کستان است\n\nقضارا هنوز این سخن بدل گذارش داشت که بار دیگر ازعالم غیبی وقدرت کامله\nخداوندی رقعه نی روشنی بدل افتا دوقوی دل شدم، گویا شخصی بزبان فصیح بیان می داشت\nکه ای نادان دون همت دل قوی دار و وسوسه را از خود دور دار و تکیه برضدا برالهی\nکرده کاری را که پیش گرفته ای کمر بمردانگی ببند و کوشش کن ورجوع بداو ومدد\nاز خدا بدان ثبوت وولایت سلب فرما که کلید جمیع کشایش عالم اند لہذا بمجردی که الهام\nغیبی بدل رسید و روشنی بظهور پیوست و بدن ببالید بخود قیاس کردم کویادر قبال این\nکار بزرگ که پیش گرفته ام چنان پنداشتم که بعون الله تعالی بزمای اندک انجام بدم بهاي\nاز خر مندی وفرحت برخواسته دور کعت نماز شکرانه بدر گاه خالق یکتا یگانه اداء نمودم\nپس التجاء با فضل انبیاء وسید اوصیاء نمود، زبان عجز عرض کردم کای فخر عالمین وای سید\nکونین وای گزیده کردگار وای آنکه از طفیل قدوم فیض لزومت (ص) مخلوقات عالم امکان\nو خاشاك كفر نجات یافته بسر منزل صدق وصفا که فراخنای اسلام است واصا گردیده امیدوارم\nکه در این کارغریق لجه حیرت مدد فرمائی که از برکت اسم مبارك تان که بر بان جاری است\nو بدل روشنی تا بیده توفیق دماغ نوشتن و توفیق انجام یافتن وتو فق حق نوشتن عطا فرمائی\nواین جز ضعیف را از ین دریای بی پایان بدستگیری بساحل نجات که انجام یافتن توار یخ\nاست بر سانی تا نام نیکو در عالم گذارم مختصر کلام بعد از عجز و التجاء که بسرور کائنات\nوخلاصه موجودات وسید اوصیاء نموده فاتحه کردم بعد بتوفیق خداوند کریم و رحیم ونیت\nکامل در بالای اینکار بزرگ که تواریخ پادشاهان متخیرین افغانستان است کمر بستم\nو باشکسته و قلم بدست گرفتم در جوییه تحریر کتاب نمودم در آنوقت سنه یکهزار و سیصد و هفت هجری بود\nکه راجع بکارشدم بخاطرم خطور کرد که مبادا یکباره از عهده تحریر و تقریر آن بر آمده\nنتوانم و پای امیدم درین راه لنگ شود از شمار قافله بازمانم و بسر منزل مقصود نرسم زیرا"}
{"book": "adl0959", "page": 11, "text": "(٤)\nکه کتاب الفاظ پیوسته میخواهد تا بهم دیگر ربط پیدا کند و آسمان ریسمان نشود و موجب ایراد نگردد چنانچه شاعر میگوید :\nاین راه که تو سر کرده ای از مغروری\nترسم که بمنزل نرسی از دوری .\nباری بعد از فکر بسیار مصلحت چنان دیدم که اول کتاب مختصر تحریر دارم و خود را درین کار آموزیده سازم که از عهده اینقدر کار بزرگ برآمده میتوانم یا خیر چون در قبل ازین رفقای جانی و دوستان روحانی از محرر کتاب خواهش نموده بودند که مقدمه سردار محمد اسحق خان را بناصر کار اشرف اقدس امیر عبدالرحمن خان و شرح رویداد و گزارشات شان را کتابی باید ساخت لهذا فکر کردم که در این باب دو مدعا حاصل میشود یکی امتحان خود محرر کتاب وسرشته بدست آمدن دروم امر رفقة بجا آوردن ، بد کتابی تحریر کردم که اصل کتاب از زوال سلطنت دوم بارة سرکار امیر شیر علیخان و آمدن فرنگی در کابل و محبوس نمودن امیر محمد یعقوب خان و ابتدای سلطنت شهریار عدالت گستر سرکار امیر عبدالرحمن خان و بعضی رویداد و واقعه تا عمروزمان آن تا خاتمه آن که مقدمه سردار محمد اسحق خان با لشکر ظفر اثر سرکار امیر عبدالرحمن خان در حدود غزنی گت نوابغ تاشقرغان و شکست سردار مذکور بدون چون و چرا که شرح آن لازم نوشتن نیست و قرار تحر فند گردیدن ، چنانچه محرر کتاب در فراری نامبرده همراه بودم و بعضی گزارشات بوقوف نمرفته رویدادهای که بمردم افغانیه فراری دست داده بود و سزاوار تحریر دانستم در همان کتاب درج کردم و اسم کتاب را گزارشات نام نهادم چون بعون الله تعالی از ان کتاب فارغ شدم واز تحریر و تقریر آن قدری خورسندی حاصل کردم و دانستم که انشالله تعالی از عهده کتابت برآمده میتوانم بعد راجع شدم بتحریر کتاب بزرگ که تواریخ افغانستان و خواستم که تحریر دارم از قضای الهی و گردش فلکی گرفتاری پی در پی در امور دنیوی دست داد پریشانی روزگار پیش آمد هر چند کوشش کردم وسعی نمودم که فرصت بیابم ممکن نشد\nهر چه دلم خواست نه آن میشود\nهر چه خدا خواست همان میشود\nبهر حال زمام اختیار از دست رفت و اختیار باقی نماند بحیرت فرو رفته لاچاره صبر کردم و تحمل نمودم و تسلی خود را بفرداستاد کرده : بیت\nبدر وصاف ترا کار بدست دم در کش\nکه هر چه ساقی ماریخت عین الطاف است\nلهذا مدت چند سال دیگر بتأخیر افتاد و با محرر کتاب شوق سابقه نماند تا اینکه بعد از زمان طویل و مدیدی که سنه یکهزار و سه صد و بیست و دو هجری بود که فرصت دست داد و شوق سابقه با محرر کتاب پیدا شد و راجع بتحریر شدم اما ابتداء رویداد پنجاه و پنج سال عمر خود را از زمان تولد که دست آویز آنراداشتم تمامدت پنجاه و پنج سال کامل تحریر کردم آنهم کتابی شد اسم او را رویداد گذاشتم چون رویداد خود محرر تمام شد و فراغت حاصل کردم بعد از آن خواستم که رجوع بکتاب بزرگ دارم و بشوق تمام ارادۀ نوشتن کردم که از تقدیرات ازلی و مقدرات لم یزلی که چون چرا را در آن مدخلی نیست سفری پیش آمد و بعنوان حکیمی که پیشه و کسبم بود روانه شهر چوق و غوفته و ادربایه گردیدم لاکن با همه نادانی که خود محرر کتاب مقر هستم در ان حدودات حکیم حاذق نامیده بودم و هر لحظه و هر ساعت بخداوند کریم و رحیم از نادانی خود التجابرده تضرع می نمودم و عرض میکردم که ای پروردگار"}
{"book": "adl0959", "page": 12, "text": "جلد اول\nبجهت امور معیشت عیالواری لاچار حکیمی را پیشه کرده ام زیرا که دست تهی میباشم و از\nعهده دیگر کار برآمده نمیتوانم باری مدتی در آن ولایتها باز ماندم ودرد مندان\nومریضان را معالجه میکردم وشفادهنده حقیقی شفاء عطا میکرد و موجب نیکنامی برای من نادان\nدانا نماحاصل میشد چنانچه مدت هشت ماه کامل سفری بودم بعد از آن بازگشته عازم\nثمرقند که گویاوطن عارضتی گفته میشد گردیدم بنابرینکرشوق سابقه نماند و اصلاخاطرم\nباینکار که تواریخ افغانستان باشد مایل نشد دویم علاقه عیال داری وزشت وزیبای\nجهان داری که گرفتار گشتم ازشوق بازماندم وعنان اختیار از دست دادم تا اینکه سنه یکهزار\n-صدوبیست و پنج هجری شد در آنوقت ازعمر محرر کتاب پنجاه وهشت سال گزارش یافته\nبود دران بین سه عاقترو داد عمر خودرا که ازفضل خداونـد بپنجاه وهشت رسیده بودم\nتحریر نموده کتابی درقیدقلم درآوردم بعدازان به مرحمت خ داونـد ونیت راسخ رجوع\nبه تحریر کتاب هذا نمودم وچون الله تعالی گزارشات پادشاهان متاخرین افغانستان را باچندین\nقومه جات که فی مابین شان دست داده بوداراده نوشتن کردم هرچند که مختصر یل خلص\nخواهش تحریر کردن بخاطرداشتم لاکن متوجه شدم وفکر کردم که کتاب سربرگرخواهد شد\nاضافه بران باوجود بسیاری رویداد کاغذ سطبری بجهت نوشتن کتاب بدست آمد که آنهم\nدربزرگی مذکور افزود. لاچار مدرسه جلدقرارداده رجوع کردم وجلد اول وجلد دویم نام نهادم\nتا برخواننده وشنونده ملال خاطر نرسدا کنون بتو کل خ داونـد وم دد کناری سـد\nکونین ونظر مرحمت فیاض علی مرتضی رجوع به مطلب میدارم لهذانگارنده این کتاب بی\nنظیر وتحریر کننده اینداستان دلپذیرامیدذلیل میرزا یعقوب علی ولد احمد علی خان قوم\nخافی محله چنداول ساکن دارالسلطنه شهر کابل چنین میگوید : که در اول کتاب قدری از\nرویداد وگزارشات خود درقیدقلم آورده نام اورادیباجه گذاشتم اکنون رجوع نمودم بمرحمت\nخـداونـد بگزارشات پادشاهان متاخرین افغا نستان وخواستم که سلطنت هرپادشاه راباب\nقراردهم ومقدمه جاتشان را فصل تحریر دارم جهتاحصه هفت باب وربانیز ده فصل قرارداده شد\nلاکن الفاظ اصیغته بالغت را محوساخته بطریق ساده نوشتم تا برخواننده وسامع واضح و روشن باشد\nباب اول:\nدر بیـان سلطنت امیر کبـر امیردوست محمدخان . چون ازابتدای سلطنت امیر مذکور\nکما هوحقه اطلاع نـداشتم وسخنهای شنیه گری سابقه ازخاطرم محوشده بود و بـیانهای\nکه از پدران و کهن سالان بخاطر داشتم ازپریشانی روز گـارفرامـوش نـمودم\nلاچار مختصر تحریر کـردم ومشتمل بردو فصل تمام نـمودم هر چند مشخص و مشهور\nاست که سی وشش سال سلطنت کردد وبعضی چهل سال میگویندبر گردن راوی اما محرر کتاب\nتاریخ آمدن افواج انگلیس را اسناد گرفته داخل کتاب نمودم ابنده ازتاریخ سـنه\nیکهزارو دوصدوپنجاه دو هجري تاغایت سنه یکهزارو دوصدوهفتادونه هجري مدت سلطنت\nثانی بیست و هشت سال :\nفصل اول:\nمقدمه وزیر محمدا کبرخان باشکر انگلیس در کابل وقتل الشکر فرنگی ومقتول شدن شاه شجاع\nقبل ازورود وزیر محمدا کبرخان در کابل."}
{"book": "adl0959", "page": 13, "text": "(٦)\nفصل دوم : در محاصره هرات با سردار سلطان محمد خان و تصرف نمودن هرات.\nباب دوم:\nسلطنت سرکار امیر شیرعلی خان مشتمل بر شش فصل از تاریخ سنه یکهزار و دوسد و هفتاد و نه هجری لغایت سنه یکهزار و دو صد و هشتاد و دو هجری مدت سلطنت امیر مذکور سه سال کامل.\nفصل اول: مقدمه باج گاه با لشکر سردار کلان سردار محمد افضل خان بمعرفت سردار محمد علی خان و شکست لشکر ترکستان.\nفصل دوم : مقدمه سردار محمد افضل خان با سرکار امیر شیرعلی خان و محبوس شدن سردار محمد افضل خان و تصرف نمودن سرکار امیر شیرعلی خان ترکستان را.\nفصل سوم : مقدمه قندهار بحدود جلالد با سردار محمد امین خان و قتل سردار محمد امین خان و سردار محمد علی خان و تصرف نمودن امیر شیرعلی خان قندهار احمدشاهی را.\nفصل چهارم: مقدمه بر پاد شدن ترکستان از سوء تدبیر سردار فتح محمد خان و تصرف نمودن سردار عبدالرحمن خان ترکستان را .\nفصل پنجم: مقدمه بر پاد شدن دار السلطنه شهر کابل از دست سردار محمد ابراهیم خان و تصرف نمودن سردار عبد الرحمن خان کابل را.\nفصل ششم: مقدمه شیخ آباد و شکست امیر شیرعلی خان از دست سردار عبدالرحمن خان و نجات سردار کلان سردار محمد افضل خان از محبوسی شهر غزنین بمرحمت خداوند.\nباب سوم :\nدر بیان سلطنت امیر محمد افضل خان مشتمل بر سه فصل از تاریخ سنه یکهزار و دوصد هشتاد و سه هجری لغایت سنه یکهزار و دو صد و هشتاد و چهار هجری مدت سلطنت دو سال کامل.\nفصل اول: مقدمه کلان با امیر شیرعلی خان و شکست لشکر امیر شیرعلی خان و تصرف نمودن سردار عبد الرحمن خان قندهار را.\nفصل دوم : مقدمه آب کلبه با لشکر ترکستان تعلق سردار فیض محمد خان و شکست سردار محمد سرور خان سرکرده لشکر کابل از لشکر ترکستان.\nفصل سوم: مقدمه قلعه داداد خان کوهستان و بابل مرده از فیض محمد خان و شکست امیر شیرعلی خان از دست سردار عبدالرحمن خان ؟\nباب چهارم:\nسلطنت امیر محمد اعظم خان مشتمل بر سه فصل از تاریخ سنه یکهزار و دوصد و هشتاد و پنج هجری لغایت یکهزار و دوصد و هشتاد و شش هجری مدت سلطنت یکسال و هشت ماه.\nفصل اول : مقدمه قراعه سندی شهر میمنه از دست سردار عالی سردار عبدالرحمن خان و بصلح انجام یافتن شهر مذکور.\nفصل دوم: مقدمه گرشك و محبوس شدن سردار محمد عمر خان از سوء تدبیر بدست سردار محمد یعقوب خان و تصرف نمودن سردار محمد یعقوب خان قندهار و فرار شدن سردار محمد سرور خان از قندهار بجانب کابل.\nفصل سوم : مقدمه ششگاو مقرصل و شکست امیر محمد اعظم خان و فتح نمودن امیر شیر علی خان و تصرف نمودن دار السلطنه شهر کابل را ."}
{"book": "adl0959", "page": 14, "text": "(۷)\nجلد اول\nباب پنجم:\nسلطنت دوم بارة سرکار شیرعلیخان و به تخت دارالسلطنه شهر کابل نشستن\nمشتمل بریک فصل.\nفصل اول: مقدمة قعله[؟] نوغان و شش گاو با لشکر امیرمحمد اعظم خان وسردار عبدالرحمن خان\nوشکست امیر محمد اعظم خان وسردار عالی سردار عبدالرحمن خان از دست لشکر امیر شیرعلیخان\nوفتح نمودن سرکارامیر شیرعلیخان در تاریخ سنه یکهزار ودوصدهشتاد وهفت هجری لغایت\nسنه یکهزارو دوصدو ونوهشت هجری مدت سلطنت امیرمذکور دوازده سال کامل بفضل\nخداوند\nباب ششم:\nسلطنت سرکار امیر محمد یعقوب خان بامیرینه و ومحبوس شدن امیرمذکور بدست\nلشکر انگلیس بحدود کابل ومحبوس فرستادن بجانب هندوستان وتصرف نمودن لشکر انگلیس\nکابل راسنه یکهزارو دوصدو ونوهشت هجری لغایت سنه یکهزارو دوصدو نودونه هجری\nمدت سلطنت امیر مذکور یکسال بیش وکم.\nباب هفتم:\nسلطنت پادشاه جمجاه خسورشید کلاه سرکار باوقار امیر عبدالنور وامیر\nعبدالرحمن خان چون تحریر کننده رویداد ومحرر کتاب در ترکستان اقامت داشتم واز\nگزارشات سلطنت سرکار حداث گدتر کماحقه اطلاعی نداشتم مختصر تحریر نمودم لا کن از\nبرکت قدوم فیمن لزومش دولت افغانستان که هیچ دولت محبوب امیتنه از عقل خداداد و فراست\nجبلی بندگان سرکار با تدبیر مشهور آفاق گشت ومسردول خارجه شد که انشاالله تعالی\nدر موقع و جایش مختصر ازرویداد سلطنت شان خواهم نوشت کنون رجوع نمودم به فضل خداوند\nبتواریخ افغانستان وشرح گزارشات پادشاهان متاخرین ابتدأ ازآمدن افواج انگلیس از راه\nقندهاروشاه شجاع را باخود دست آویز گرفته آوردن بنیاد بوده شروع کردم زیرا\nکه ازمدت آمدن مذکورالی اخر کار دوکتاب را بفضل خداوند تمام خواهم کرد محرر\nبیغوب و بی اطلاع دارم وانشاالله تعالی که بدون کم وزیاد درقید تحریر درآورم\nوتیک را بنیکی وبد راببدی دهیم توکلت علی الله\nباب اول\nدر بیان سلطنت امیر کبیر دوست محمد خان مشتمل بر دو فصل\nفصل اول\nمقدمه لشکر انگلیس وگزارشات آن در آخر سنه یکهزار ودو صد وپنجاه\nدوی هجری افواج فرنگی بقصد انتقام مردم افغانیان بمعرفت شاه شجاع از راه قندهارعازم\nکابل شدند چون نزدیک غزنین رسیدند حاکم غزنین که درآنوقت سردار غلام حیدرخان پسر\nامیرمذکور بودوازجانب پادشاه کابل بحکومت غزنین مامور الاچاری دروازه های قلعه را\nبسته بامید كمك که از کابل افواج خواهد آمددرهای قلعه رابسته کرده قلعه بندی نمودچون\nاز کابل كمك نرسید مایوس شد واز آطرف افواج انگلیس چون سیل بی گمان وبلای ناگهان\nوچون اژدهای دمان رسیده نعره برد ورود بدور قلعه دروازه دودرستگین که جانب لشکرگاه\nمذکور بود آتش افروختند وقلعه را مفتوح ساختندومحافظان قلعه را باسیری گرفتند حاکم\nغزنین لاچارفراری شدوجانب کابل رهسپار گردید - اینواقعه درسنه یکهزار ودوصده پنجاه\nوسه هجری بوقوع پیوست سه روز لشکر انگلیس درغزنین بجهت بعض امور لازمه توقف کرده\nروز چهارم ازغزنین حرکت فرماشده چون دریای لشکر وافواج بی شمار روانه شهر کابل شدند\nلاکن شاه شجاع را پادشاه وخودرا لشکر شاه نامیده بودندوبحضورمردم افغانستان بامرو نهی\nشاه شجاع عمل کرده طایع فرمان وی بودندوبمردم افغانستان فرمانبر داری خود را ظاهر"}
{"book": "adl0959", "page": 15, "text": "(۸)\n\nمیکنند زیرا که خوف بسياری از مردم کابل بخاطر داشتند تا اینکه وارد شهر کابل شدند.\nاکنون انگلیس و شاه شجاع را در کابل بنای نقالی گذارید . چند کلمه از سر کار امیر دوست محمد خان\nبشنويد : در زمانیکه افواج انگلیس غزنین را تصرف کرده بجانب شهر کابل رهسپار شد و خبر\nافواج انگلیس و آمدن برکاب شاه اشتهار یافت امیر دوست محمد خان پراگنده و متفکر شد\nو خود را و لشکر کابل را در مقابل افواج انگلیس ذلیل و زبون دید بمصلحت دید وزراء و بزرگان\nحصور و ارکان دولت قرار را بر فرار اختیار کرده بدون جنگ وجدل کابل را واگذار شده\nروانه بخارا شد و بخاطر داشت که پادشاه زاده و همسایۀ دولت افغانستان است البته بعد از رود\nبخارا و ملاقی شدن امید وارم که یاوری کرده لشکری مکمل و مسلح همراه ما مقرر فرماید\nتا واپس داخل کابل شده اول غزای محمدی و دوم انتقام از دشمن دین مبین بکشم اما امیر کبیر\nامیر دوست محمد خان ازین غافل که درین نتیجه ببر و عکس میدهد و بخت بر گشتگی\nفلك کج رفتار را بجرخ میآورد و فلاکت بیار می دهد خصوص:\nهر که با بنده اعتماد کند خاك بر كاسه مراد كند\nچنانچه پادشاه بخارا حق همسایگی دوستی را بجا آورده امیر موصوف و آزادانی\nکردو بسپاه چاه سوق مهمان پذیری نمود خلاصه کلام امیر دوست محمد خان وارد بخارا\nشد و پادشاه بخارا سه روز مهمانداری نمود و شرابط مهمان نوازی را بجا آورد . اما به\nطریق کسر اوار پادشاهان است روز چهارم بدون غدر و خیانت امیر دوست محمد خان را معه\nچند خدمتگار حضورش در سیاه چاه انداخته محبوس داشت و کسر دولت و بزرگی خود را\nملاحظه نفرمود و بخاطر نیاورد که اول پادشاه اسلام و دوم حق همسایگی و سوم مهمان عزیز\nو چهارم پناه آورده را چگونه سزا و ار است که زندانی کند و نام دولت و سلطنت خود را\nببدی مشهور آفاق گرداند و با این رفتار و با این کردار خود را ودولت خود را اسلام نام\nنهد ظاهر است که این کار قبیح را دولت نصارا که غیر دین است نخواهد کرد و بدنامی را\nبخود نباید گرفت چگونه سزاوار مسلمان است که خود را مسلمان پندارد و پادشاه بزرگی\nکه پناه آورده باشد او را زندان اندازد و محبوس بدارد\nهیچ دانی که شیر مردی چیست شیر مرد زمانه دانی کیست .\nآنکه با دشمنان تواند ساخت و آنکه با دوستان تواند زیست .\nبهر حال شرح این قصه ناموس شکن بسیار است مختصر تحریر کردم تا سخن بدر از نکشد\nپسر بزرگ امیر دوست محمد خان وزیر محمد اکبرخان نام داشت و بهرکاب پندر همراه بود\nو منصب وزارت سرفرازی داشت و شخص لایق و پر فهم و هشیار بود و در امور دنیوی گوی\nمراد از میدان خرد مندان برده بوده و در عقل و فراصت و تدبیر جهانداری ثانی نداشت .\nو هر چه خوبان همه دارند تو تنها داری ، روز اول که داخل بخارا شدند با وجود مهمان\nداری وعزت که از طرف پادشاه بخارا بخود ملاحظه کردندلاکن از فراصتی که خداوند\nوی عطا کرده بود دریافت و مزاج پادشاه بخارا را نسبت بخود و حضور پیدر برخلاف\nقاعده بدید بخدمت پدر خود امیر دوست محمد خان عرضه داشت نمود که علاج و اقعه را قبل از\nوقوع باید کرد زیرا که مزاج پادشاه بخارا را باشما برعکس مهمانداری ملاحظه می دارم\nممکن است که حضور سر کار را زحمت بر ساند بهتر آنست که ببه تدبیر ازین شهر پرفتور\n\nشاه شجاع الملک درین .. اجل برسید احمد شجاع و محمد اسمعیل ۲۰ و ۳۷ و ۳۱"}
{"book": "adl0959", "page": 16, "text": "(۹)\n\nبر آمده خودرا بمنزل امنیت برسانیم امیر دوست محمد خان که اصلا این گمان را نسبت بخود از پادشاه بخارا بخاطر نمی آورد و بخود قیاس میکرد که کافر بی دین از بدقرار رفتار به مهمان خود روا نمیدارد و در هیچ تاریخ از اول دنیا تا حال درج نشده و کسی نشنیده چرا پادشاه بخارا که صاحب ولایت و پاد شاه بزرگ ومشهور آفاق است مهمان خود را اذیت برساند بنابران بسخن وزیر محمد اکبر خان پسر خود عمل نکرده میفرمود که دولت وسلطنت از من رفته است وعقل وفراست از وزیر من که محمد اکبر خان است : آنیکه شب چهارم که فردای آن باید محبوس شوند وزیر محمد اکبر خان که بهمه رویداد بخارا اطلاع داشت و یومیه واقف میشد گفتا خانه حضور پدر پیش آمده ودلیرانه اظهار داشت وقصد آن داشت که پدر خود را زود تر از بخارا بدر کرده و بشهر سبز برساند اما امیر دوست محمد خان که اصلا این حرکت قبیح را نسبت بخود قیاس نمی کرد بسخن اول خود ایستاد حرف وزیر محمد اکبر خان را بقرار سابق جواب داد و بیان کرد که ای فرزند هیچ پادشاه بلکه گدا دربارۀ مهمان خود ستم نکرده و زحمت نرسانده چگو نه پاد شاه بخارا ما را بدون جرم و خیانت وبدون خوف و رجا زحمت میرساند معلوم است که شما را خوف غالب آمده و ترس دستداده بهتر آنیکه توکل بخداوند کریم ورحیم نموده صبر داریم\n\nبا قضا کار زار نتوان کرد      گله از روز گار نتوان کرد\nکرد گار هرچه میکند نیکوست      حکم بر کرد گار نتوان کرد\n\nمختصر کلام وزیر محمد اکبر خان بعد از فرمودۀ پدر سکوت ورزید تا اینکه فردا شد و یکباره کنغر و فکروم فمگروه شد وملا زمان پادشاه بخارا بدون چون وچرا ، چون بلای جان ستان تخمینا دوصد نفر معه سر کرده وارد حضور سر کار امیر دوست محمد خان و بقصد گرفتن امیر مذکور ودیگر خدمتگاران شان آمدند خصوص مدعای پاد شاه به قصد وزیر محمد اکبر خان بود زیرا که شخص شجاع و وزیر صاحب تدبیر میدانستند وخوف بسیاری ازوی بخاطر داشتند اما وزیر با تدبیر قبل از ان واقف احوال و هوشیار جان خود بودند نیم ساعت قبل از آمدن ملا زمان پادشاه به بهانۀ رفتن حمام سردار شیرعلیخان برادر کوچک خود را همراه گرفته از شهر بخارا بجانب شهر سبز رهسپار شدند ملازمان کافر کیش بخارا امیر دوست محمد خان را با چند خدمتگار شان در بالاحصار برده محبوس کردند چنانچه قبلا تحریر یافت بعد ازان سوار بسیاری دنبال وزیر اکبر خان فرستادند که از بین راه دستگیر کرده محبوس وار داخل بخارا بدارند لکن وزیر مذکور که سپاه پیشه و صاحب تدبیر بود از راه دیگر بسرعت تمام خود را بشهر سبز رسانیده واز مهلکه نجات یافت زیرا که شهر سبز در آنوقت از خود حاکم بالاستقلال داشت و محکوم پاد شاه بخارا نبود وازین روی وزیر اکبر خان را عزت داری بسیار نمود خصوص برضد پاد شاه بخارا چقدر که گنجایش داشت در عزت وزیر مذکور افزود واضافه بران دانست که پادشاه زادۀ افغانستان است و افغانستان دولت بزرگ است البته رابطه کردن بهتر است و خود را بدولت افغانستان که عظیم الشان است پیوند دادن از عین صواب است و پاد شاه بخارا نیز بخوف ورجاء می افتد وبخرابی شهر سبز کمتر میگوشد چنانچه قبل ازین بچندین دفعه پاد شاه بخارا بالشکرهای"}
{"book": "adl0959", "page": 17, "text": "(١٠)\n\nفراوان به تسخیر شهر سبز رفته و مدتی قلعه بند کرده عاقبت بی نیل مرام با از می گشتند\nلاكن حاكمان شهر سبز درذات طايفه‌شان شمشیر زن ودلاور بودند ودلاوری‌شان ظاهر است\nکه میری ولایت خودرا باختیار خود سرشته می نمودند ودست مدعی از ولایت شان کز تاه\nبود چنانچه پاد شاه بخارا باهمه شوکت وشان وبزرگی که مشهور آفاق بود شهر سبز را\nتصرف کرده نمی توانست بهر حال وزیر محمد اكبرخان که از حضور حاکم شهر سبز عزت\nكلی دید ودشدنی پادشاه بخارا را باوشان ملاحظه نمود ثانی بعوض احسان شان بتدبير\nمستحكمی شهر سبز شده اول امر بکندن خندق نمود وفرمود كه خندق عميق کنده شود\nدویم پیوسته بخندق دیوار بزرگی بر پا کرد که عرض دیوار شش ذرعه می شد و دیوار را\nبلند ساخت سخت مستحكم نمود چنانچه گلوله توپ تا ثیر نمیکرد گویا قلعه شهر سبزرا سد سکندر\nساخت لاكن بمصلحت دید حاکم شهر سبز شب وروز بتدبیر خلاصی امیر دو ست محمد خان\nودیگران بودند ومیکوشیدند تا آدمان جرار کاردان وقابل دست یاب کرده بخلاصی‌شان\nدر بخارا فرستادند هنوز بگر فتاری تعمير خندق وديوار قلعة شهر سبز گر فتار بودند و\nيوميه وزیر اكبرخان بوجود شريف خود بالای مردم مامور خندق ودیوار گشته متوجه\nتعمیر می بودند که از فضل خداوند آدمان ماموری بخارا که بخلاصی امير دوست محمدخان\nرفته بودند بتدبیر نقب بردن وتدبیرهای دیگر امير موصوف را از سياه چاه عمیق بر آورده\nباخود داخل شهر سبز نمودند واز حضور حاکم مذکور بعوض خدمت بزرگ بهره مندشدند\nو سرافرازی حاصل کردند لاكن روز و رود امير دوست محمد خان بشهر سبز حاكم و\nکار گذاران وبزرگان در بار وجميع فقرای ولایت باستقبال برآمده پاد شاه افغا نستان\nرا با عزاز تمام چنانچه سزاوار پادشا هانست داخل شهر نمودند و جله شان بحضور پادشاه\nکمر بخدمت بستند و خدمتگذاری ومهمانداری را بجاه آوردند و بعیش وعشرت نشستند.\nاکنون از رویداد برآمدن امير دوست محمدخان از زندان بخارا شنوید : روز یکه امیر\nموصوف از سياه چاه بدر می شد متفكر و پراکنده بود زیرا که زندان بان هر روز\nدونویت فرود آمده امیر دوست محمد خان را بچشم سر میدید چون امیر مذکور متفکر\nشد بدرالدینخان که یکی از محبوسان و خدمتگار معتبر امیر بود تدبیری بکار برده\nامير دوست محمد خان را مرخص کرد وخود در بستر امیر مذکور بخواب رفت زندان بان\nبقرار ماموری داخل زندان شد امیر دوست محمدخان را بر خلاف هر روزه بخواب دیده سخن\nنکرده برگشت بعد از ساعتی باز آمده امير موصوف را در خواب یافت منفکر شده بحیرت\nمانده بازهم بر گشته از زندان برآمد کرت سوم داخل زندان شد دید که هنوز سر کار\nامیر راحت است بی طاقت شده حرکت داد شخص خوابیده حرکت نکرد تا کار بمجاد له\nکشید همین که زندان بان به قبض وغصب سرزد و حرکت داد شخص خوابیده که قبل از ان بعقل\nکامل خود تدبیری بکار برده بود ازجاء برخواست اکنون محرر كتاب و تحرير كننده\nگزارشات در این فقره متحیر مانده که تدبیر شخص خوابیده را بقول راوی که شنیده\nدارم در قید تحریر در آورم یا نه ؟ زیرا که مجمل نکته ایست و نکته قبیح است هر چند که\nراست باشد هم چندان اظهار آن لطافی ندارد اما خالی از نزاکت هم نیست یاری چیزی که\nمحرر کتاب خواه زشت خواه زیبا دیده یا شنیده دارم مینویسیم زیراکه در اول کتاب\nبخدمت خواننده وشنونده عرض کرده بودم ."}
{"book": "adl0959", "page": 18, "text": "(۱۱)\n\nو نيك را نیکی و بد را بد رسد باری تدبیر شخص خوابیده این بود که قدری بی خال\nخود را در پهلوی خود آماده داشت فوراً که از چاه جست قدری بر روی خود و باقی را بسر\nو روی زندان بان مالیده نعرۀ از جگر بر کشید و خود را بدر جنون زده حمله بر زندان بان\nنمود و غوغا کرد تا اینکه غوغا بلند شد و زندان بان فرار کرد و دیگران خبر یافتند و\nدیوانه را از زندان بدر کردند و بامر پادشاه بخارا بحضور برده عرضه داشت نمودند\nچون نظر پاد شاه به بدر الدین خان افتاد و او و زندان بان را بوقلمون دیدند پاد شاه\nو بزرگان در بار بخنده در افتادند متوقی يقين بودند که از بدرالدین خان نتيجة ديگر\nصادر شد و دونفی دیگر را بمثل زندان بان نجس ساخت زیرا که قد ر دیگر از بی خال\nدر بغل داشت ، هـر باد که بر خيزد .ل به سر گل ریزد » ،، این بود پادشاه قوی شوکت\nبخارا فوراً امر کرد که ینفی را وا گذار شوید بلکه از شهر بخارا بدر کشید خلاصه کلام\nچون بدرالدين خان بتدبير نیکو خود را از زندان بدر کرده از شهر بخارا نجات یافت\nبادل شاد وارد شهرسبز گردید و بحضور سر کار امیر دوست محمدخان مشرف شد و قضیۀ\nخلاصی خود را بحضور امیر موصوف وحاكم شهر سبز و بزرگان در باز تقریر کرده جمیع\nاو شان را بخنده در آورد و هزار آفرین شنید اكنون سر مطلب باز گردیم چون مدتی\nدر شهر سبز به آسودگی گزارش یافت و کسوت های زندان از طبیعت سر کار امیر\nدوست محمد خان بر طرف شد خیال افغانستان بخاطر سر کار والا بار جای گیر شد بعد\nامیر دوست محمد خان بصلاح وصوابدید حاكم شهر سبز و وزیر محمد اکـبر خان ارادۀ\nافغانستان کرده وزیر اكبر خان را چندی دیگر در شهر سبز معطل کرد تا خندق و\nدیوار قلعه انجام یابد اکنون وزیر محمد اکبرخان را در شهر سبز بیگذازید چند کلمه\nاز رویداد امیر دوست محمد خان بشنوید، چون سر كار والا تبار امير كبير امير دوست محمد\nخان از شهر سبز مرخص شده روانه کابل شدند ونیت تسخیر نمودن افغانستان را بخاطر\nداشت و مردم افغانستان را از خود می پنداشت آسودہ خاطر رهسپار شد مگر گاه گاهی\nاز کمال هوشیاری و فراست بخاطر میگذراند که هر گاه مردم کابل با من کمر بستگی\nنکردند لازم که نزد انگلیس رفته پناه بدولت برطانیه درامور دنیوی ببرم و امیدوار تقدیرات\nخود باشم چنانچه بهمین اراده روانه شدند لا آن کشمبه بخاطر می گذ را ندند که هر گاه\nمردم کابل وافغانستان بحضور سر کار جمع آمدند و با من یاوری کردند و مدد کاری نمودند\nو مرا بپادشاهی قبول ساختند رجوع به غزای محمدی (ص) میدارم و غزا را بنیاد میکنم و در مقابل\nلشکر انگلیس لشکر کشی میدارم و خدا ورسول خدا را از خود ومردم افغا نستان خورسند\nمی سازم و هر گاه قضیه بر عکس افتاد بدون خوف ورجا خود را بدولت انگيلس وامی گذارم\nتا خواست خداوند چه باشد بهمین منوال منزل و مراحل طی کرده خود را در تا شقرغان رسانید\nاز آنجا خطوط بسیاری بمردم افغانستان فرستاد و از آمدن خود اطلاع داد وچند روزی در\nتا شقرغان استقامت کرد و جوابی نیامد بعدازان از تاشقرغان حرکت فرمائید، و در حدود کابل\nرسید و آوازه در افتاد و دورو نزديك اطراف کابل شنیدند و گوشزد شاه و گدا شد و تمامی\nخلق از وروء امیر دوست محمد خان اطلاع یافتند لا كن مردم کابل و اطراف آن از خوف لشکر\nانگلیس حرکت نکردند و بمنزل و ماوای خود برقرار ماندند و خود را از شر لشکر فرنگي"}
{"book": "adl0959", "page": 19, "text": "(۱۲)\nمحافظت کردند و آسوده خاطر نشستند اما امیر موصوف شب و روز بتدبیر گرفتن کابل\nمیبود ویومیه بمردم افغانستان فرمان مهر و محبت و فرمان قبض و غضب میفرستاد و انتظار\nجواب مردم بود تا اینکه از هر سوء ناامید شد و کوشش های خود را سودمند ندید و از مردم\nکابل احدی به پیرامون وی نگردید و از خلق افغانستان مایوس شد ناچار مایوس وار\nبدون واسطه از حدود کابل در شهر کابل در سیاه سنگ نزد صاحبان انگلیسی رفته بدولت\nبرطانیه پناه برد افسران دولت برطانیه ازوورد امیر دوست محمدخان استقبال کرده درعزت\nداری شان افزودند و شرائط مهمانداری را بجا آوردند و در غمد متسگذاری پادشاه کابل\nامیر دوست محمدخان کمی و کوتاهی نکردند لاکن افسران دولت انگلیس مابین خود\nکنکاش کردند و گفتند که شاه شجاع نمک خوار و پر ورش یافته دولت برطانیه و امیر\nدوست محمدخان بیگانە ودوست شدن مذکور بدولت انگلیس بحی دشوار است خصوص\nکه امروز شاه شجاع را با خود آورده بە تخت کابل بر قرار کردیم و پادشاهی را بوی تفویض\nنمودیم و در جمیع افغانستان شهرت دادیم و خود را لشکر شاه نامیدیم چه نوع سزاوار است\nکه شاه را با وجود نمك خوارگی عزل کرده شخص بیگانه را بجای شاه پادشاه سازیم پس\nدر این صورت باید امیر دوست محمدخان را باعال و اطفال بجانب هندوستان بفرستیم و خود را\nودولت خود را و افغانستان را از شر او محافظت بداریم چنانچه بعد از چند روزی امیر\nدوست محمدخان را با عیال واطفال و تعلقات شان روانه هندوستان فرمودند وشاه شجاع را\nبدولت و اقبال صاحب تاج و تخت دارالسلطنه کابل نمودند وسکه سلطنت افغانستان را بنام\nنامی شاه زدند وغیر دولت خود را چنین دیدند زیرا که افسران دولت انگلیس در اصل بقصد\nانتقام مردم افغانستان آمده بودند ویومیه بتدبیر و تعمق از مردم کابل انتقام میکشیدند\nوهرشخصی رایبگناه بی گناهی گناه گار فرموده قصاص مینمودند بهمین منوال گویامب\nرا بروز می آوردند و روز را به شب می رساندند و دولت خود را در ولایت افغانستان مستحکم\nقرار میدادند و تدبیرات خود را کامل میدانستند اکنون دولت انگلیس را در\nکمال مغروری در دارالسلطنه کابل برقرار مانده فقره چندی از واقعات و گزارشات\nوزیر محمد اکبر خان بشنوید، که در شهر سبز بجهت انجام یافتن خندق ودیوار شهر معطل شده\nبود بعد از رفتن امیر دوست محمد خان بجانب افغانستان دوماه دیگر وزیر مذکور در شهر سبز\nتوقف کرده در و دیوار و خندق را تمام کرده چون سد سکندر مستحکم کردودر خور احسان\nحاکم شهر سبز چنان قلعه واسد سدیدی ساخت که گویا قلعه آهنین و یا سد سکندر ساخته شد\nبعد ازان بصلاح وصوابدید حاکم شهر سبز و به خرسندی ورضامندی طرفین مرخص شده عازم\nکابل گردید لهذا حاکم شهر سبز و بزرگان ولایت از طریقه عزتداری و مهمان نوازی يك\nمنزل برکاب وزیر مذکور همراهی کرده بعد مرخص فرمودند و چقدر احسان و نوازش که\nسزاوار هم چنان بزرگی باشد در بارهٔ وزیر محمد اکبرخان بدار سانیدند خلاصه کلام وزیر\nمحمد اکبرخان از شهر سبز حرکت فرمایده منزل بمنزل راه سپار شدند تا آنکه وارد تاشقرغان\nگردیدند در تاشقرغان از محبوسی امیر دوست محمد خان پدرخود و فرستادن بجانب هندوستان\nواقف گردیده بسی پریشان شد اما چون شخص کامل وصاحب تدبیر بود از ان پریشانی خود\nرا بازداشته بادل قوی بتدبیر کار و تسخیر افغانستان کمر بسته امیدواری خود را بخدا وند"}
{"book": "adl0959", "page": 20, "text": "(١٢)\n\nکریم داشت و خطوط بسیاری از تاشقرغان بجهت بزرگان کابل و اطراف کابل فرستاد\nاز ورود خود اطلاع دادند و ترغیب بغزا نمودند و از نوازشات حضور خود همه را امیدوار\nساختند چه انچه در مدت سه روز جميع خطوط مردم بکابل فرستاده شد و آسوده خاطر شدند\nروز چهارم از تاشقرغان حرکت فرمائیده بسرعت تمام خود را در با میان که گویادر وا زه\nکابل است رسانیدند و از آنجا نیز بمردم افغانستان خصوص کابل و اطراف کابل خط\nفرستادند و اطلاع دهی کردند و امر بشورش نمودند چنانچه قبل از ان هم از بدرفتاری فرنگی\nوسخن های قبیح شاه شجاع مردم اطراف کابل و بزرگان شهر کابل سر بشورش برداشته\nبودند ازان جمله شجاع الدوله که پدرش وزیر شاه شجاع نامیده میشد و از ستم انگلیس\nباعث مردم کابل در آزار بود خصوص از حضور خود شاه بچند وجه خاطر آزرده داشت\nاضافه بران روزی از اقوام وزیر بحضور شاه یکصد سوار سان میداد البته سو اران قدری\nپراکنده بودند شاه در بارهٔ ایشان تمسخر کرد و سخنهای زشت بیان فرمود چنانچه سابق\nبرین هم شاه خورد و بزرگ کابل را نمک بحرام مینامید تا اینکه تاب وطاقت بر جگر\nشجاع الدوله نمانده کمر به قتل شاه بسته کرد و به ارادهٔ قتل شاه شب را برود می آورد و روز\nرا بشب میرساند اتفاقا ازین طرف خطوط وزیر محمد اکبرخان رسید و از ورود خود اطلاع\nداد بعد ازان شجاع الدوله با دل قوی ارادهٔ قتل شاه را بخود مصمم کرد و با چند نفر بزرگان\nکه همه باوی گرویده بودند آماده کار شدنه به قتل گاه که موضع در ودشاه بود رفتند\nومنتظر آمدن شاه نشستند لاکن قاعدهٔ شاه چنان بود که وقت سحر قبل از شفق دمیدن از\nبالا حصار کابل سوار میان شده با قلیلی خدمتگار در لشکرگاه انگلیس که بسیاه سنگ\nتوقف داشت میرفت و نماز صبح را با مردم اسلام که در لشکر فرنگی بودند با جماعت\nمیخواند و تا ساعت نه بجه روز در سیاه سنگ می بودند ثانی سوار شده در بالاحصار می آمدند\nوبر سر یر حکمرانی بر تخت سلطنت می نشستند و فرمان فرمائی نموده سه ساعت متوجه عرض\nوداد فقرا میبودند تا آنکه شجاع الدوله که بهمین اراده کمر بسته بودند فرصت یافته\nباتفاق چند نفر خفیہ بدروازهٔ بالاحصار نزديك آمده کمین کردند و انتظار ورود شاه را\nمیکشیدند تا وقتی که آمدن شاه ظاهر شد و با مشعل های افروخته از دروازه بالاحصار فرود\nآمدند و نزديك بقاتلان رسیدند شجاع الدوله که سر کرده قاتلان و محرك قتل شاه بود و\nانتظار همین فرصت بود فوراً خود را بشاه رسانیده حمله کرد و دیگران نیز خود را رساندند\nو بضرب تیغ تیز وخنجر خون ریز شاه مظلوم را از پای در آوردند وخون او را بخاک ریختند\nو نعش شاه بیچاره را در همانجا گذاشتند و بماوای خود رفتند چون صبح نزديك بود وشفق\nدمید و روشنی دست داد شورشی عظیم بر پاشد و غلغله بالا گرفت و غوغا از مردم کابل برخواست\nو از هر جانب خلق عظیم جمع آمدند از ین واقعه جگرسوز لشکر انگلیس وافسران مذکور\nپراکنده احوال و پریشان خاطر شدند و بحال پر اختلال خود درماندند و راه چاره را مسدود\nدیدند لاچار در حدود سیاه سنگ و باغ شاه شکر زدند و غوغا قلعه بند کردند و خودداری\nخود ولشکر خود را می نمودند لاکن مرده شاه یکشبانه روز در زمین قتل گاه افتاد کسی\nجرئت نمی کرد که دفن سازند تا آنکه خود مردم غازی دفن کرده اسم دروازه را دروازه\nشاه شهید گذاشتند که تا حال هان دروازه بهمان اسم یاد کرده میشود خلاصه کلام چون"}
{"book": "adl0959", "page": 21, "text": "(١٤)\nکابل بدیقچاء پیوست وقتل شاه مشهور آفاق شد و در ولایت شورش افتاد بزرگان کابل\nخصوصا اشخا صی که فرمان وزیر محمد اکبر خان برای شان رسیده بود با اتفاق عریضه\nبحضور وزیر محمد اکبر خان فرستاده از قتل شاه و بلوای مردم اطلاع دادند و عرض کردند\nو خواهش نمودند که بزودی خود را برسانند وزیر محمد اکبر خان\nدر آنوقت از بامیان حرکت کرده در حدود هزاره جات\nرسیده بودند که عریضه مردم کابل رسید و فرحت وخوشی برای وزیر مذکور دستداد\nبعد ازان وزیر محمد اکبرخان راه هزاره جات را موقوف کرده بجانب کوهستان\nراه سپار شدند و خود را بلا تأمل در چهاریکار که شش فرسخ تا کابل باقی مانده\nبود رسانیدند و از ورود خود بمردم کابل فرمان فرستادند و بجمع آوری مردم کوهستان\nسرعت نمودند وسه روز در چهاریکار استقامت ورزیدند در مدت سه روز از مردم غازی\nکوهستان لشکر عظیمی حاضر شده از حضور وزیر محمد اکبرخان گذشتند روز چهارم\nبا اتفاق غازیان کوهستان عازم کابل شدند چون به نزديك شهر کابل رسید ند خوفاً\nدر کابل افتاد خلق بسیاری از اطراف کابل جمع آمدند صاحبان انگلیس بالـشـکر\nمذکور که در باغ شاه وسیاه سنگ در تنگنای حیرت فرومانده روز را بهزار جبر بشب\nمیرساندند وشب را بهزار زحمت بروز می آوردند وراه نجات را بخود مسدود می دیدند\nبخصوص از گرسنه گی که بهلاکت مقرون شده بودند وشب و روز چاره می جستند آخر الامر\nمصلحت چنان دیدند و عریضه عذر آمیز بحضور فیض ظهور وزیر محمد اکبرخان فرستاده\nرسیدن شان را بخود مبارك دانستند و در عریضه التماس یکساعت ملاقات نموده بودند که\nدرلب دریا نزديك قلعه محمود خان که پیوسته باشکر گاه فرنگی بوده است ملاقات\nنمایند پس از ان کابل را بوزیر محمد اکبرخان واگذار شوند و بجانب هندوستان راه\nسپار شوند اما وزیر محمد اکبرخان را خیال دیگر بود وقصد انتقام داشت و بزرگان\nکابل را ازین اراده و خیال اطلاع داده بودند مختصر سخن وزیر محمد اکبر خان\nبالشکر کوهستان بل غازیان جان نثار که فوج عظیمی بود متوجه کمر بقرای محمدی (ص)\nبسته داشتند وارد کابل شدند و بنابزرگان کابل که آنهاهم بالشکر فراوان چون دریای\nامواج آماده و تیار بودند ملحق شدند و مصلحت را یکجا قرار داده روز دیگر درلب\nدریا وزیر محمد اکبر خان باسه خدمتگار جرار رمزدان ولات پر رگ بادو\nافسر دیگر وسه خدمتگار باهم ملانی شدند و ملاقات کردند و باهم دست دادند و بصحبت\nنشستند هنوز دو کلمه سخن نکرده بودند که وزیر محمد اکبرخان بلات کلان حمله ور\nشده با خنجر خون ریز خون از بدن آن کافربد کیش برآورده زمین را گلگون\nساخت و بدن نجس او را پاره پاره کرد و خدمتگاران وزیر با دیگران در آویخته بـخـاك\nهلاك انداختند وبجهنم واصل گردانیدند بعد از آن مردمان کابل و غازیان اطرافی که\nجمع آمده بودند و امیدوار چنین روزی بودند و فرصت می جستند یکباره قوی دل شده\nرجوع بالشکر گاه انگلیس نمودند و دست بقتل و قتال گذاشتند و در مدت یکهفته يك لك و بيست\nهزار از لشکر فرنگی از افسر و سپاهی به قتل رسا نیدند و قلیلی باقی ماند آنهم زنده\nبدتر از مرده چنانچه مشهور است که از جمیع لشکر فرنگی یازده نفر نجات یافته"}
{"book": "adl0959", "page": 22, "text": "(10)\nخود را در پشاور رسانیدند و از صدمه غازیان وزحمت برف وخنك وپریشانی گرسنگی\nوپراگندگی منزلها بهزار رنج وتعب طی مراحل ومنازل کرده بورود پشاور در جهنم\nواصل شدند دو نفر باقی ماند که حاکم پشاور از آنها درمجلس سوال کرد که لشکر های\nدولت برطانیه بچه منوال شدند و چگونه رویداد برای شان پیش آمد آنها در جواب گفتند\nکه جمله شان بغضب خدا وند گرفتار گردیده بسه بلای بزرگ رسیده بودند از یکطرف\nگرسنگی ودیگر جانب خنك قتال وسوم ضرب دست غازیان تا اینکه جمله بقتل رسیده\nتمام شدند وبدون ازما دو نفر کسی باقی نماند چنانچه بزبان هندی گفتند کـه صاف\nسطی مرگيا يعنى همه بقتل رسیده صاف شدند گفته امان وجان دادند و بر فیقان خود\nدر جهنم ملحق شدند امان گویا از بسیاری زحمت وخوف جان وضرب دست غازیان بعد از\nاظهار کردن بحضور حاکم زهره كف شدند ونفوسی باقی نماند الاعيال واطفال شـان\nکه آنهم اسیر و دستگیر دست غازیان شده بودند چون واقعه فرنگی تمام شد واز وجود\nشوم شان کابل وافغانستان پاك گردید و آسودگی برای اسلام وغازیان غضنفر دست داد\nباتفاق بزرگان ولایت وزیر محمد اکبرخان بجای پدر به تخت سلطنت بطر يقه نیابت\nدر دارالسلطنه شهر کابل برقرار گردیده بفرمان فرمائی وحکمرانی نشست و چند روزی\nگزاش یافت و بزرگان ولایت هر کس بمنصب وجایداد خود رسیده آسوده خاطر شدند\nوکمتر سرشته ولایت هم بسته شد زیرا که خرابی بسیاری بمردم افغانستان از دست برد\nانگلیس رسیده بود و چنانچه زحمت وزجر دیده بودند که قلم دوزبان از تحریر و تقریر\nآن عاجز وقاصر است هرگاه تحریر کننده گزارشات از این گونه رویداد را خواهم\nکه درقید قلم در آورم ظاهر است که دفترها گنجایش آنرا نمیدارد بهتر آنکه مختصر\nتحریر دارم تا خواننده ونویسنده را ملال خاطر نشود بهر حال بعد از آن به صلاح و صواب\nدید بزرگان ولایت جمیع عیال واطفال انگلیس را جمع آوری کرده بیکجاه مقرر کردند\nو آدم های باانصاف واشخاص خداجوی ومردمان رحمدل مامور نمودند که متوجه احوال\nشان گردیده از خوراک وپوشاك و دیگر اشیاء خورا که ومیر خورا که لازم باشه برای\nشان موجود ومهیا سازند وشرایط مهمان نوازی وطریقه مسافر پروری بجاه آرند. خصوص\nاطفال خورد سال دارند و آنها كودك وطفل ميباشند و مايل بخوراك انداز هراشيا وخصوص\nفواکه باید موجود داشته باشید و هر وقت مايل شوند بلامضایقه بدهید و بزر گان شان را\nنیز هر روز یکمراتبه ازفوا که بدهید و متوجه احوال شان شوید که آزاری بخورد و بزرگی\nشان نرسد وغور مند باشند خصوص دست نامحرم بد امن عفت شان نرسیده احدی بچشم\nبدی بطرف شان نظر نه افگند ودامن عصمت شان ازلوث عصیان محافظت شود هر گاه\nغباری بخاطر شان برسد و ملالی برای شان پیدا شود البته از شمایان که مامور محافظت\nشان میباشید باز خواست کلی خواهد شد هر چند که غیر دین وغیر ملت باشند مهمان\nومسافر واسيرنام دارند وخلق خدا میباشند از روی انصاف و مروت لازم که احدی مزاحم\nنشده سزاوار احسان دانند و درباره شان نوازش را جایز شمرده تادیده شود که از پردهٔ\nغیب چه بظهور می رسد خلاصه کلام چون واقعه افواج فرنگی وقتل شن در کابل خبر\nدولت برطانیه رسید و در هندوستان شهرت یافت خصوص که عیال و اطفال لشکر و افسر"}
{"book": "adl0959", "page": 23, "text": "یادداشتهای متاخرین (۱۰۰۰ جلد) ب محمد احسان ح قربانعلی ر محمد اعظم ق رجب علی ۱۱/۸/۱۶\n(١٦)\n\nخود را در کابل اسیر ودست گیر دانسته اضافه بران تحقیق کردند ووا اسف شدند\nکه وزیر محمد اکبرخان درباره عیال های شان مروت کرده باپرده وعصمت نگاهداری\nمیدارند با وجود قتل لشگریان خود بسیار رضامندی کردند واز کردار وزیر محمد اکبرخان\nزیاد خورسند شدند ودربارة امر کبیر امیر دوست محمدخان زجر و زحمت نرسانده در\nعزت داری شان افزودند واحسان های زیادی درباره سرکار محبوس بادا رسانیدند\nو نوازشات شاهانه فرمودند بعد ازان بخدمت امیردوست محمدخان چند فقره از دوستی\nدولتین عرضه داشت کردند وجواب شنیدند وازطرفین قبول خاطر نمودند پس از ان امیر\nموصوف را باعزاز تمام از کلکته بجانب ولایت افغانستان مرخص فرمودند واز قتل لات\nکلان والشگریان خود ازحضور وزیر محمد اکبر خان بخدمت امیر مذکور شکایت\nنکردند وفرمودند که عالی حضرت پادشاه دولت برطانیه شما را دوست میدارد وگزار شاتی\nکه در کابل دستداده ازتقدیرات ازلی میدانند وبوجود مبارک شما از طریقه محبت\nبخشیدند و اجازه ولایت افغانستان دادند که بوطن مالوف خود بخاطر جمع رفته آسوده\nخاطر به تخت دارای نشسته سلسله دوستی وروابط همسایگی را ببا دولت قوی شوکت\nبرطانیه ازدست ندهند وخدمت گاران دولتی که بحضور شما مامورند چنان امر شده که\nتاحدود افغانستان شما را بعزت تمام خدمت کنند ورضا مندی شما را طالب باشند وشما را\nداخل خطة افغانستان بدارند التماس دولت قوی شوکت از حضور اینکه عیال و اطفال\nلشکر دولت انگلیس که در کابل میباشند وپسر شما وزیر محمد اکبرخان در باره\nاوشان نوازش فرموده امید وارم که هم چنان بنوازشات شاهانه سر افراز ساخته واگذار\nشوند وبسلامت بفرستند و تاورود پشاور مسافر نوازی بمدارند سر کاربا میر دوست\nمحمدخان قبولاار شده برذمه گرفتند بعد ازان روانه دارالسلطنه کابل شدند و منزل\nبمنزل کار کنان دولت انگلیس درعزت داری شان افزوده خدمت صادقانه می نمودند\nتا درخاک افغانستان وارد گردیدند ازینطرف وزیرمحمد اکبرخان بنابر فرمان سر کار\nامیردوست محمد خان که از کلکته وبین راه فرستاده بودند عیال واطفال لشکر انگلیس\nرا باعزاز اعزاز واکرام باتفاق آدمان معتبر ودانشمند فرستادند امر مودند که در بین\nراه چقدر که ممکن باشد در محافظت ومهمان داری شان کوشید ه بسلامت داخل\nولایت شان بدارید وتحویل کار کنان دولت انگلیس نمائید و سند حاصل کنید ودر\nباز گشت برکاب ظفر انتساب سرکار والانبار امیرصاحب عازم دارالسلطنه شهر کابل\nشوید چنانچه بهمین منوال داخل شهر پشاور نموده ازکار کنان دولتی سندحاصل کردند\nوبرکاب سرکار همایون پیوستند مختصر کلام سخن بدراز کشید این بود که بندگان\nسرکار امیر دوست محمد خان بعداز رنج سفر وزحمت های محبوسی بدولت و اقبال\nبحدود بتخاك كه يك منزلی شهر کابل باشد فرود آمدند وفردای آن سوار شده عازم\nشهر شدند وازحدود سیاه سنگ تا دروازه بالاحصار از ملکی ونظامی به استقبال برآمده\nبعزت تمام سرکار والا تبار زحمت کشیده کرت ثانی بدست یاری پسرش\nوزیر محمد اکبر خان به تخت دار السلطنه شهر کابل بر قرار گردید وسکه دولت"}
{"book": "adl0959", "page": 24, "text": "(۱۷)\n\nافغانستان بنام نامی شان زده شد و خطبه سلطنت باسم سامی شان در تمامی شهرهای افغانستان\nخوانده شد بعد ازان شکر خداوندی را بجا آورده رجوع به سلطنت کردند و متوجه\nامور افغانستان شدند و شکست و ریخت که در زمان فرنگی دست داده بود و دویه سال\nمردم افغانستان خصوص اطراف کابل از کشت و زراعت مانده بودند همه را از حضور\nسررشته دادند متوجه احوالشان گردیدند و بهر کدام تحايف داده نوازش فرمودند چون\nقدری از جانب آنها آسوده خاطر شدند ثانی اشخاصی که در غیبت سرکار ذوی الاقتدار\nبحضور وزیر محمد اکبرخان وغیر آن خدمت کرده بودند و خدمت های بزرگ بجا آورده\nسزاوار احسان بودند بنوازشات شاهانه سرافراز وممتاز گردیدند و هريك مطابق خدمات شان\nبمنصب و بزرگی رسیدند اکنون از زوال ورود انگلیس در کابل که سنه یکهزار و\nدوصه وپنجاه و دو هجری بود تا باز گشت امیر کبیر امیر دوست محمدخان از محبوسی\nهندوستان تخمیناً سه سال بيش وكم گذارش یافت و درين همين مدت چقدر زحمت\nمحبوسی که در بخارا و بعد ازان در هندوستان بندگان سرکار همایون دیدند و کشیدند\nشرح رویداد آن بسیار است اما سزاوار تحریر ندارد تا سخن بطول نیانجامد بهتر است\nکه بجای زحمت کشیدن براحت رسیدن داخل کتاب شود و از فضلات ایزدی ومرحمت\nپروردگاری و کرم خداوندی نوشته شود و فرحت و خورسندی حاصل صاحب دولت گردد\nو شکرانگی خداوندی را بجا آورده و شکر گزار درگاه الهی شود زیراکه دوباره\nصاحب تاج و تخت افغانستان گردانید لیکن در آنوقت سنه يكهزار و دوصد وپنجاه وپنج\nهجری بود که بر تخت سلطنت بر قرار شدند و صاحب تاج و نگین گردیدند هر چند\nکه در آن ایام از سلطنت نام بود و نشان کمتر بود چنانچه سرکار بلند اقبال بنام امیری\nدر افغانستان داشت اما دولت افغانستان خراج و بزرگ نبود و پادشاه مذکور از پی جایدادی\nکه دولت بود چنانچه مصارف لشكر ومخارج صاحب کشور نمیشد و بیزار جرثقیل و تردّد\nبسیار دخل و خرج مقابل می آمد باین طریق که قندهار بتصرف سردار کهندل خان\nو برادران مذکور بود برادران شان اول سردار کندل خان که بزرگ وحاكم قندهار\nبود دوم سردار مهردل خان وسوم سردار رحمدل خان چهارم سردار شیر افضل خان بودند\nکه امرو نهی ولایت بخود آنها تعلق داشت و عهد و دیناری پادشاه را یاد آوری نمیکردند\nو دیگر هرات باختیار سردار سلطان احمد خان برادر زاده سرکار والا تبار بود که\nاز جانب دولت ایران صاحب حکومت شده بود و خودرا وولایت خود را از ایران میدانست\nاز افغانستان باوجودی که برادر زاده و داماد بود اصلا ذات امیر کبیر را منظور نمی کرد\nکه انشاالله تعالی در وقتش شرح رویداد هرات و تصرف نمودن امیر دوست محمد خان\nهرات را تحریر خواهم کرد و از ان گذشته چند برادر سرکار که یکی سردار سید محمد خان\nودوم سردار سلطان احمدخان وسوم نواب جبار خان و باقی دیگران در کابل بودند\nو مبلغ های خطير تنخواه خور بودند خصوص سردار پیر محمدخان که خود را بزرگ\nمیدانست و برادر دولت عظیم نخواه کویا می گرفت اکنون هرگاه ازین فقره گزارشات"}
{"book": "adl0959", "page": 25, "text": "(۱۸)\n\nتحریر دارم از مطلب دور می افتم همان بهتر که از مطلب سخن رانیم مدعا اینکه\nامیر افغانستان با وجود اسم بزرگی که امیر نام داشت و صاحب سرین کابل واطراف کابل بود\nسلطنت بزرگی نداشت لاکن دانا وزیرک وصاحب تدبیر بود بـهمان ولا یت كوچك\nودولت اندك وحکومت جزوی خودرا وسلطنت خود را نگاه می داشت وبزرگی بکار\nمیبرد که گویا خزینهٔ بیشمار داشت اماخدمتگاری بحضور داشت که بسی دانا\nوعاقل وهوشیار بود وجمیع امورات افغانستان بوی تفویض شده بود وتمامی کارات\nاز جز وی تاکلی را صاحب اختیار بود چنانچه اندك چیزی اگر بحرم سرای پاد شاهی\nبکار می شد وبحضور پادشاه عرض میشدوله از حضور امر می شد که ازمستوفی عبدالرزاق خان\nطلب کنید که صاحب کار وصاحب اختیار وسر رشته دار ملك است بعدازان که نزد\nمستوفی عبدالرزاق خان مذکور میرفتند واظهار می کردند نامبرده ساعتی تامل میکرد\nوتعقیقات بسیاری بعمل می آورد هر گاه سزاوار دادن بود قبول کرده برات میداد وهرگاه\nمناسب نمی دانست جواب عذر آمیز میداد و امروز وفردا میگفت گویا فردا گفتن آن\nفردای قیامت می بود زیرا که ازجزوی تا کلی امورات سلطنت را میدانست و بمعرفت وی\nانجام می یافت وخیرخواه دولت بود وخدمتگار صادق واگر بحضور سرکار باز گشت\nرفته عرض داشت میکردند درجواب امیر میشد که سررشته دارملك مستوفی میباشد وبذمه وی\nاست که امورولایت را انجام دهد مختصر کلام بهمین منوال دولت قلیل را به بزرگی وتوانائی\nسر رشته می کردند چنانچه پسران پادشاه که هر یک رکن سلطنت بودند بدون امرمستوفی\nحرکت نمیکردند وبإجازه مستوفی بعمل می آوردند وغیای نامبر ده را عزت میدادند\nوبمرتبه پدر میدانستند ازین رهگذر بود که اسم افغانستان مشهور آفاق بود ودولت های\nبزرگ محتاج دوستی شان می بودند وبرادران سرکار که بالا ذكر كرده شد\nاز پشاور وغیره بکابل وبدور سرکار چون پروانه وارجمع آمده بودند وهر كدام\nبقدر خدمتگار وتعلقات داشتند آن همه از خوان احسان پادشاه خوشه چین خرمن و بهره مند\nحضور بودند وبه عیش وعشرت میگذراندند اضافه بران چقدر افواج نظامی و ملکی\nوکارخانه جات توپ وتفنگ وغیره بود که ماه درماه تنخواه خور بودند خلص کلام\nمختصر بهتر ازین گونه رویداد بسیار است سزاوار نوشتن ندارد تا چند سالی بهمین منوال\nگزارش یافت و بعیش وعشرت میگذراندند ودادعیش میدادند تا اینکه بعد ازچند سال\nسردار کهندل خان برادر سرکار که حاکم قندهار بودند وشرح رویداد شان را سابق\nتحریر نموده بودم دراین وقت وفات کرد وبرادران مذکور که در قندهار فی مابین خود نفاق\nراپیشه کردند واتفاق را ازدست دادند وبنیاد خودرا چون درخت کهن سال از بیخ وبن\nکندند وخاك حسرت بر سر خود ریختند وتیشه بپای خویش زدند وبدست خویش دولت\nخداداد را ازنفاق بر باد دادند مصدقات این مقال آنکه سر کار قوی الاقتدار پادشاه افغانستان\nامیر دوست محمدخان که بزرگترین برادران وپادشاه قوی شوکت بود بعنوان فاتحه\nدر قندهار رفتند وازقضیه نفاق برادران اطلاع یافتند چنانچه بعداز وفات سردار کهندل خان\nهمچنان اسباب نفاق رابر پا کردند كه فلك كج رفتار بحیرت بازماند ودرباره شان بخنده\nحسرت ناك در آمد زیرا که هر كدام خودرا صاحب سرير قندهار دانسته بتوپ وتفنگ"}
{"book": "adl0959", "page": 26, "text": "(۱۹)\n\nجنگ در انداختند بعضی از بالاحصار و برخی از درون شهر و چهارسوی بازار بهم\nدر آمیخته خلقی را به قتل رسانیدند و مراد هيچ يك حاصل نشد تا اینکه امیر دوست محمد خان\nدر قندهار رسید و چند روزی توقف کرد و برادران را نصیحت فرمود و کوشش کرد سودمند\nنشد عاقبت پنجنفر بزرگان ولایت و مبشران حضور را جمع کرده مصلحت خواست جملگی\nبعرض حضور رسانیدند که بهتر آنست که از جانب سرکار حاكم بالاستقلال مقرر شود\nو برادران از حکومت بازداشته بقدر کفاف که معشیت شان کرده شود تنخواه و جایداو\nمقرر کنید تا گذران شان بخوب وجه شود بهتر ازین تدبیری نیست لهذا بعد از صلاح\nوصوابدید بزرگان حضور درباره برادران قندهاری جایداو جداگانه مقرر فرمودند\nو چنان سرشته برای شان بسته کردند که بیکی بدیگری دخل و غرضدار نشوند و هر کدام\nبامور ملك خود باشند و مرحمت فرمودند که هر گاه یکی بدیگری دخل کند و تقاطع\nنماید بسرکار والا لازم میشود که از قندهار بکابل خواسته شود و بحضور نگاهدارد\nاضافه بران بمصلحت دید برادران و بزرگان دختر سردار میر افضل خان را بنام زد\nسردار شیر علیخان پسر خود که برکاب سرکار حاضر بود نمودند و سررشته قندهار را\nکماکانه بسته کردند و سفارشات کلّی بحاکم قندهار نمودند بار دیگر برادران را\nنصیحت و نوازش فرمودند و خلعت های فاخره بهر کدام دادند بعد از ان بکار کشان قندهار\nو بزرگان ولایت نوازش و مهربانی فرموده فراخور حال و مطابق منصب شان خلعت وانعام\nداده خاطر مبارك را از جانب قندهار جمع کرد و بدون چون و چرا و جنگ و جدل\nولایت قندهار که خوش ترین ولایت های افغانستان و شیرین ترین شهرهای مذکور بود\nبتصرف امیر کبیر امیر دوست محمد خان درآمد و بروز نيك وساعت نیکو از شهر احمد شاهی\nحرکت فرموده جانب کابل راه سیار شدند و منزل و مراحل طی کرده بدولت واقبال\nوارد دار السلطنه شهر کابل شدند و در تخت حکمرانی برقرار گردیدند و بعیش و عشرت\nنشستند و داد عدالت گستری و رعیت پروری دادند و خلقی را برفتار نيك وخلق خوش\nاز خود کرده گویا با مردم کابل برادر بودند و باز فاقت و محبت میگذرانیدند و در زمان\nسلطنت شان خلقی در مهد امن و امان بودند مضمر سخن و خلاصه کلام بقول کهن سالان\nوسال خوردگان مدت سلطنت شان سی و هفت سال کامل شد اما بعيش وعشرت گذرانده\nرضامندی خلق خدارا خواهان بودند و از مرحمت خداوند در مدت سلطنت از ابتدا و تا انتها\nنوزده پسر و چند دختر بکمال رساندند و پسران خود را صاحب حکومت وصاحب افواج\nساختند و هر يك را صاحب ملك و ولایت نمودند لاکن پسران سرکار فرمان بردار پدر و خدمتگار\nحضور بودند و از امر پدر تجاوز نمی کردند و تخلف نمی ورزیدند از ان سبب همه بمراد خویش\nرسیده مشهور آفاق گردیدند و در عصر سلطنت امیر کبیر خطة افغانستان آسوده خاطر و برقرار\nبودند و خود بندگان اقدس از خاطر جمعی تمام و خرسندی مالا کلام هر سال زمستان\nبا بزرگان دربار و وزیران حضور و خدمتگاران نزديك و دور با بعضی برادران خود\nسر کار در ماه قوس روانه جلال آباد میشدند و در آنجا باغات بزرگ و گلهای رنگ\nبرنگ خصوص گل نرگس که یکفرسخ راه بوی آن بمشام انسان میرسید بهر باغات\nمملو و موجود و عمارت های شاهانه که هر کدام سر بفلك ميرسيد و كشك های پادشاهانه وقصر"}
{"book": "adl0959", "page": 27, "text": "(۲۰)\n\nهای بی مثل و مانند و آبهای جاری بهر گوشه و کنار ساری گویا دم از جنت میزد و مقابل\nفردوس خودرا نشان میداد موجود و مهیا بود و هر سر کرده بزرگ و برادران سرکار\nو بزرگان دربار از خود باغی داشتند و سررشته بکار برده بودند و سه ماه زمستان را بهزار\nعیش و عشرت با دوستان جانی و برادران روحانی میگذراندند و داد عیش و خرمی را می دادند\nوزمستان را به تماشای گل و ریاحین وسبزه و آبهای جاری و فواکه زمستانی که مثلا نارنج\nو ترنج ولیمو وغیر آن باشد تناول کرده بدرگاه الهی شکر گذار بودند از همه افضل\nوبهتر اینکرهای تر و تازه که بقدرت های کامله خداوندی از نی شکر حاصل میگردد\nدرباره بندگان عطا میفرمود و بنده های خاکی که جزء ضعیف بودند شب و روز تناول کرده\nبهزار عیش وطیش و خرمی بسر میبردند و بصحبت های دوستانه و محبت های مشفقانه که گویا\nخورد و بزرگ شاه و گدا شب و روز در صحبت و محبت مساوی بودند و فرقی در بین خورد\nو بزرگ نبود چنانچه فلك فتنه انگیز رشك میبرد و بعداوت می افزود و در کمین میبود\nو فرصت می جست خلاصه کلام تا اینکه زمستان میگذشت و ماه حمل داخل می شد اکنون\nاگر خواهم که شرح خوبی زمستان جلال آباد را بزبان قلم جاری سازم از حد توصیف\nبیرون است وقلم در تقریر آن قاصر است لکن جنت دنیا نامیده و بهشت روی زمین گفته\nسر مطلب باز گردیم بهر حال چون ماه حمل داخل میشد ثانی عازم دارالسلطنه شهر کابل\nمی شدند زیرا که در مقابل تعریف زمستان که تحریر کرده شد تعریف تابستان هم دارد\nکه ضد زمستان است هر گاه شرح وان در قید قلم در آورم دفترها گنجایش نمی دارد\nهمان بهتر که مشت نمونه خروار گویا در مقابل جنت باید دوزخ باشد هم چنین قیاس باید\nکرد اضافه برین حاجت تحریر ندارد و مقصد از دست میرود اکنون در ماه حمل اشخاص\nو رفتگی هر يك بقدر قوه سوغات های فواکه که بالا ذکر شد با خود می آوردند و بازماندگان\nکابل شان آنقدر از خوردن آن مسرور می شدند که گویا سه ماه در جلال آباد گذرانده\nباشند تا اینکه در تاریخ سنه یکهزار و دو صدو هفتادو هشت هجری بود بقرار ماموری\nهرساله امیر کبیر پادشاه افغانستان امیر دوست محمد خان با خاصان حضور و بزرگان نزديك\nو دور درماه قوس روانه جلال آباد شدند و بقرار سالهای گذشته داد عیش داده جلال آباد\nرا عشرت آباد می نمودند و آثاری از غم پیرامون خاطرشان نمیگردید لکن از کینه فلك\nکج رفتار غافل بودند تا اینکه ماه حوت که يك ماه از موعد استقامت جلال آباد شان\nباقی مانده بود و گرم عیش و عشرت بودند که چاپار از شهر فراه رسید و عریضه سیف الله خان\nو کبل را که پسر سرکار والا بود بامر همایونی حاکم فراه مقرر بود بحضور بندگان اقدس آورد .\n\nمضمون عریضه\nآنیکه فدای حضور مبارکت شوم سردار سلطان احمد خان پسر سردار محمد عظیم خان\nکه حاکم دارالسلطنه هرات است لشکرهای فراوان به تسخیر شهر فراه فرستاده و میخواهد\nکه فراه و گرشك را از تصرف دولت خداداد سرکار والا بر آورد، بتصرف خود در آورد\nهر گاه غلام نوازی کرده زودتر معالجه کردید و فوراً لشكر بكمك\nفرستاديد فهو المراد والا عنقريب شهر فراه و گرشك از دست خواهد رفت زیرا که تاب\nوطاقت مقابله وجرئت مقاتله بالشکر هرات ندارم و در تنگنای حیرت فرو مانده ایم ."}
{"book": "adl0959", "page": 28, "text": "(۲۱)\nاکنون لازم شد که شرح رویداد سردار سلطان احمد خان وحکومت نمودن\nمذکور در هرات را باید اختصار تحریر دارم و باز رجوع به مطلب دارم .\nسردار سلطان احمد خان پسر سردار محمد عظیم خان وبرادر زاده و داماد امیر\nدوست محمد خان بود و در کابل بحضور امیر کبیر استقامت داشت وبقرار پسران سرکار\nبخدمت ماموری مامور بود اتفاقاً بجهت امور چندی از دنیا داری که بشر را از ان گریزی\nنیست از حضور بندگان اقدس آزرده خاطر شده از کابل فرار کرد و در طهران بحضور\nشهنشاه پادشاه ایران ناصر الدین شاه قاجار رفته استقامت کرد مدتی بحضور شهنشاه\nایران باعزاز واکرام بسر برد وبخدمات خود که شب وروز بحضور شاه خدمت میکرد\nشاه را خرسند کرده بود ومقرر شاه در مجالس توصیف نامبرده را می نمود مدام خلعت\nهای فاخره ومبلغ های خطیر انعام میکرد وازوی رضا مند بود اتفاقا از مردم هرات\nحرکتی صادر شد که موجب کدورت شهنشاه ایران گردید چنانچه لشکری فرستاد بعد\nاز مدت یکسال تصرف کرد بعد از ان که فتح نامه به طهران رسید از حضور پادشاه ایران\nسردار سلطان احمد خان مامور شد وفرمان حکومت هرات را کماکان بوی تفویض\nفرمودند ودخل وخرج هرات را بوی انعام کردند وبمنصب امیر پنج سرافراز نمودند این\nبود که سردار سلطان احمد خان از حضور شاه مرخص شده عازم هرات شد و به تخت\nدار السلطنه هرات بنشست ومدتی حکمرانی کرد وخود را وهرات را از جانب پادشاه\nایران میدانست بهرحال چون خبر سردار سلطان احمد خان وحاکم شدن مذکور در کابل\nشهرت یافت و به تصدیق رسید سرکار امیر کبیر دختر خود را که عیال سردار سلطان جان\nبود وصادق عقد بسته داده بود و بعد از فرار سردار سلطان احمد خان در کابل میبود در\nهرات فرستاد اکنون مختصر تحریر کردم والا در خصوص هرات وگرفتن شاه دولت\nانگلیس گفتگوی زیادی کرده که باعث تطویل کلام است وسزاوار کتاب تواریخ\nندانستم که درج نمایم لہذا چون چند سالی سردار سلطان احمد خان در هرات حکمران\nشد بعد هوای ملك گيری وملك ستانی بخاطرش خطور کرد و به خیال قد گرفته ر\nگردید وخواست که سلطنت افغانستان را از تصرف سرکار اقدس ربوده بتصرف خود\nدر آورد باینکه افغانستان را جزو دولت ایران سازد وخود را بدولت ایران سرافراز\nگرداند بهمین خیال فاسد کمر بسته بیگرفتن فره وگرشک اراده کرد ولشکرهای فراوان\nفرستاد وقلعه فره را حصاری نمود لاكن فرموده استاد است .\nشعر : جنگ وصلح بی محل ناید بکار\nجای گل گل باش وجای خار خار\nباری سردار سلطان احمد خان غافل ماند ومغرور شد تا نتیجه خرابی برایش پیش آمد\nو بر بادی دستداد چنانچه استاد میفرماید .\nتا نیکی جای قدم استوار\nپای منه در طلب هیچ کار\nبرهمه کاری که درای نخست\nرخنه بیرون شدنش کن درست\nاکنون سر مطلب باز گردیم واز مقصد سخن رانیم چون عريضه سیف الله خان وکیل\nدر جلال آباد در عین صحبت وخرسندی بحضور سرکار امجد اقدس رسید از نظر گذارش\nیافت عیش همه بغم مبدل شد وشادی بغم وغصه عوض گردید سرکار والادر باره سردار"}
{"book": "adl0959", "page": 29, "text": "(۲۲)\n\nسلطان احمد خان دعای بد کردند و نفرین نمودند و خود بندگان سرکار از غضب وغیض می لرزیدند چنانچه امر نمودند که بعد ازینکهفته از جلال آباد حرکت کرده تا دروازه هرات توقف نخواهم کرد بعد از آن عنان اختیار در قبضه اقتدار پرور دگار است .\nمصرع « تا یار که را خواهد و میلش به که باشد » مختصر کلام بعد ازینکهفته چون امر سر کار شده بود از جلال یاد بساعت نيك حرکت فرمائیده منزل ومراحل طی فرموده عازم دارالسلطنه شهر کابل گردیدند اتفاقاً روز ورود کابل روز عید صیام بود و بامر حاکم اول لشکر نظامی و دوم اعزه واشراف کابل از شاه و گدا از خورد و بزرگ از پیر وجوان در حدود سیاه سنگ تا نزديك بالاحصار جمع آمده حد بحد بقاعده وقانون از ملکی ونظامی صف کشیده امیدوار دیدار پادشاه رعیت پرور بودند و قاضی خان علوم وعلماء وسادات چنان مصلحت دیدند که در حدود سیاه سنگ بحضور پادشاه قوی شوکت نماز عید را خوانده پادشاه خداجوی خود را دعا وفاتحه بدهند وفتح ونصرت هرات را از خداوند طلب دارند تا اینکه بندگان اشرف اقدس امجد ارفع در حدود سیاه سنگ رسیدند چون ابتداء لشکر نظامی ایستاده بودند بمجرد دیدار پادشاه سلامی گرفتند وتوپهای آتشفشان را بصدا درآوردند چنانچه هشتپات سلامی کردند بعد از آن پادشاه عدالت گستر بالای افواج نظامی رفته بايك يك از طریقه پدری احوال پرسی نموده چنانچه باالفت ومهر اظهار شفقت می کردند و می گذشتند که حد واندازه نداشت تا اینکه از لشکر نظامی در گذشتند وبه نزديك اعزه و اشراف کابل رسیدند ومردم نیز تعظیم وتکریم پادشاه خود را بجا آوردند و از صدق دل دعا وفاتحه کردند بعد ازدعا وفاتحه که مردم کابل درباره پادشاه خود نمودند خان علوم که قاضی بزرگ کابل وبزرگان علما و اشراف شهر کابل جمله بحضور بندگان سرکار آمده سلام کردند وعرضه داشت نمودند که خلق کابل از خرد وبزرگ وشاه وگدا، انتظار قدوم سرکار ذوی الاقتدار میباشند ومنتظرند که نماز عید را بحضور سرکار اقدس خوانده درباره پادشاه رعیت پرور خود که از هزار پدر مهربان تر است دعا وفاتحه بدهند زیرا که آرزومند چنین روزی بودند در آنوقت سرکار والا بحوزه فیل سوار بودند از بالای حوزه فیل به آواز بلند بمردم کابل خطاب کردند که ای خلق الله وای بزرگان کابل وای برادران دینی وای دوستان قدیمی که جمیع شمایان بمثل پدر وبرادر وفرزند سرکار همایون میباشید امروز که پادشاه شمایان من میباشم اول اینکه باشمایان در کابل بطریق برادری عمر گذرانده ام ومردم يك ولایت هستیم وشما را وعیال واطفال شمارا جمله از خود می دانم و خود را وعيال وفرزندان خود را از شمایان میدانم و فرق نمیدانم اینست که با خداوند عهد بسته ام که هرگاه حیات مستعار باقی باشد وازدعای شمایان داخل هرات شوم در مسجد جامع هرات نماز عید را بادا رسانیده در باره شما مردم ولایت خودم که کابل باشد وجمله برادر وفرزند سرکار میباشید دعا کنم وباردیگر دیدار شمارا آرزومندم که بعد از فتح هرات به بینم بهمین آرزو اراده بخیر دارم تا خواست خداوند چه باشد اکنون التماس می دارم که شما مردم کابل غم شريك وشادى شريك پادشاه خود میباشید از طرف من مرخص هستید رفته نماز عید را خوانده درباره پادشاه دعای خالص کنید وفتح هرات که نیکنامی وسر افرازی پادشاه است از خداوند طلب نمائید ودعا کنید که الله تعالی در عمر پادشاه"}
{"book": "adl0959", "page": 30, "text": "(۱۴)\n\nشما بیفزاید و درمرگک مهلت بدهد تا شهر هرات بتصرف در آید و عهد یاد شاه شما که باخداوند بسته است باداء رسانده شود اکنون شما مردم که بمنزله برادر و فرزند پادشاه خود میباشید و پادشاه امروز اراده رفتن سفر هرات دارد وعازم رفتن است از شما مردم دو التماس میدارم اول اینکه اتفاق را جایز شمرید که از اتفاق جمیع کمالات بسته کشاده میشود ومهمات دشوار آسان میگردد ورضامندی خداوند در آن است « » آری باتفاق جهان میتوان گرفت» دوم ولایت خودرا از دستبرد دشمن محافظت دارید وشرط احتیاط بجا آرید که دشمن به ولایت شما دست نیابد این هم وابسته باتفاق است اکنون سردار محمدعلیخان که فرزند سردار شیرعلیخان و نواسه من است برای شما حاکم میکنم ارم و خورد سال است او را و شما را در پناه خداوند سپرده میروم تا خداوند چیزی که خواسته باشد بظهور میرساند اما بخاطر نرسانید که سردار محمد علیخان حاکم است شما بزرگان ولایت حاکم وصاحب اختیارید وسرکار والایك ورعيت ولايت را از شما میداند و بازخواست میدارد از سردار مذکور اسمی است که نواسه من است باقی شما را با خورد وبزرگ و شاه و گدا و پیر وجوان با خداوند سپردم به اعظما وسادات جملگی درباره پادشاه دعا کرد » خلص سخن چون مردم کابل دعا داده سر کار امیر دوست محمد خان از نزد مردم روانه شد ومخلوق کابل از نوازشات شاهانه ومهربانی های پدرانه پادشاه اظهار تشکر کرده به نماز عید رفتند و نماز خواند با جمیع خلق درباره پادشاه خوددعا کردند ومتفرق شدند لاكن سر كار همایون قال به مردم هم سفر ؟ « مامور هرات بودند امر نموده بودند که در شهر کابل داخل نشده در ابله شهر بحدود در یوری رفته فرود آیند ومنازل گاه کشند وخود بندگان سرکار چون ماه تابان وخورشیدنمایان در موزه فیل چون سبکتکین نشسته از دروازه لاهوری داخل شهر فردوس مانند شده از مابین کوچه و بازار عبور کردند وبازن ومرد کابل که در کوچه وبازار وسر راه ها ایستاده ومنتظر بودند اظهار محبت پدرانه فرموده دعا میکردند و دعا میگرفتند و میگذشتند تا در دریوری باشکر گاه رسیدند و بخیمه و بارگاه خسروی فرود آمدند و بزیادت شاهی نشستند و خاصی از کردراه بیاسودند بعد از آن عمله باشی را بحضور طلب کرده امر کردند که به مردم لشکری خبر رسانند که توقف کابل بیست روز است باید در مدت مذکور سررشته سفر خود را انجام بدهند وبدانند که روز بیست و یکم روز حرکت است و سرکار والا بتوكل خـــداونـــد از دریوری روز موعود مذکور حرکت فرما شده کوچا کوچ عازم سفر خیریت اثر خواهدشد ودرهیچ شهر ودیار بدون امر ضروری توقف نخواهم کرد تاخواست خداوند چه باشد «\n\nفصل دوم در بیان رفتن بجانب هرات و مقدمه نمودن وهرات را تصرف کردن و گزارشات آن در تاریخ سنه یکهزار و دو صد و هفتاد هشت\nهجری\n\nلهذا بعد از امر امیر والا تدبیر جمیع لشکریانی که مامور سفر بودند امورات خود را سر رشته کرده آماده سفر خیریت اثر شدند وخود بندگان سرکار بعد از یکهفته کــــه از دیگر امورات لشکر و لشکریان و چندین کارهای دولتی فارغ شدند واراده رفتن"}
{"book": "adl0959", "page": 31, "text": "(٢٤)\n\nبخود مصمم کردند بعد از آن اعزه و اشراف و بزرگان دربار و پسران خود را جمع کرده\nچون پروانه گرد شمع دولت پوری یکجا شدند بعد از آن سردار محمد علیخان نواسه خود را\nکه پسر سردار شیر علیخان بود بحضور طلب کرده ولی عهد سردار شیر علیخان پسر خود ساختند\nو بدست خود خلعت فاخره پوشانده و شمشیر ابلا بسته مرصع و کمربند دانه نشان بکمرش بسته\nبحضور مردم و خلق الله که حسب الامر جمع آمده بودند بمنصب ولی عهدی سرفراز\nگردانیدند بعد از خرسندی ولی عهدی ، اختیار حکومت دار السلطنه کابل را بوی تفویض\nفرمودند و بسردار شیر علی خان پسر خود که ولی عهد حضور بود خطاب کردند که ای فرزند\nهم چنان که شما ولیعهد و جانشین پدر باشید سردار محمد علیخان بامر سر کار همایون ولی عهد\nشما خواهد بود خلاصه کلام در آن وقت سردار دلاور سردار محمد علیخان از عمرشان\nپانزده سال گذشته بود اما با وجود صغر سن و زمان خردسالی شهزاده بلند اقبال و پادشاه زاده\nخجسته خصال بود و در امور دنیوی صاحب تدبیر و در تدبیر جهانداری نیکومی دانست و در عقل\nو دانش افلاطون اول و در غیرت و مردانگی نادر ثانی بود و در سخا و مروت حاتم طی را\nطی نموده بود و تقویم پارینه میشمرد از عطوفت و شجاعت و سیاست گوی از میدان دلاوران\nربوده بود . « هرچه شاهان همه دارند توتنها داری » چنانچه فرموده استاد است .\nقطعه\nهیچ دانی که شیر مردی چیست شیر مرد زمانه دانی کیست\nآنکه با دشمنان تواند ساخت وانکه با دوستان تواند زیست\nمختصر کلام از ولی عهدی سردار شیر علیخان ولی عهدی سردار محمد علیخان بعضی\nپسران امیر کبیر آزرده خاطر شدند و کدورت آمیز گردیدند لاکن نه دست ستیز\nو نه پای گریز زیرا که عنان اختیار در قبضه اقتدار پدر بود لاچار در صبر و تحمل می افزودند\nو کینه و بغض وعداوت را در سینه پر کینه جای داده انتظار فرصت بودند و موقع قصاص\nمی جستند و در ظاهر بطریق دیگران محبت می ورزیدند و خرسندی میکردند که انشاالله تعالی\nگزارشات هر کدام را در جایش تحریر خواهم کرد و چگونگی شان را در وقتش بعرض\nدوستان و برادران خواهم رسانید اکنون سر مطلب باز گردیم و از گزارشات تحریر داریم\nاین بود که بندگان سرکار بعد از موعد بیست روز که امر حرکت بود لشکریان کارهای\nخود را انجام داده انتظار فرمان بودند که لشکریان حرکت نمایند چنانچه روز بیست و یکم\nاز کابل حرکت کرده وارد منزل قلعه قاضی شدند و منزل را مختصر نمودند تا بعضی\nامورات نا انجام انجام یابد و سه روز دیگر در قلعه قاضی توقف کردند روز چهارم از قلعه قاضی\nحسب الامر شهریاری کوچیده طی منازل قطع مراحل نمودند تا وارد غزنین شدند و از باعث\nبعضی امورات لشکری سه روز دیگر در غزنین معطل کردند و شکست و ریخت باقی مانده\nلشکریان را انجام دادند و لشکریان قدری آسوده شدند بعد از آن توقف را جایز ندیده\nاز غزنین حرکت فرما شدند و منزل بمنزل طی مراحل کرده روز هفدهم با لشکر و کشور\nو اثاثیه داخل قندهار گردیدند و آسوده خاطر شدند سردار عالی مقدار سردار محمد امین خان\nکه بامر پدر حاکم قندهار و حکمران ولایت احمد شاهی بود در قلعه اعظم بحضور\nپادشاه قوی شوکت آمده بقد مبوسی مشرف شد و بامر سرکار برگشته"}
{"book": "adl0959", "page": 32, "text": "(٢٥)\n\nوارد قندهار گردیده و در خدمات پادشاهی ولشکری سرموئی تغافل نورزیده است شب\nو روز خدمت گزاری وجان فشانی می کرد چنانچه شاه و گدا و جمیع لشکریان از خدمات\nسردار محمد امین خان رضا مند و خرسند بودند و در هیچ گونه خدمتگزاری کم و کاستی\nنمی نمود زیرا که خرسندی بندگان اقدس همایون را طالب و راغب بود و ساعت بساعت\nدر خدمات مرجوعه حضور پدر که پادشاه جلیل ایشان و شهنشاه افغانستان است می کوشید\nو رضا مندی حضور پدر را از درگاه خداوند خواهان بود .\n(اکنون شمهٔ از رویداد سردار سلطان احمد خان حاکم هرات شنید)\nسردار مذکور که قبل ازین لشکر به تسخیر فراه فرستاده بود امید وار فتح و نصرت بود\nچنانچه سابق تحریر نموده بودم در بلوفت از رسیدن لشکر ظفر اثر و وارد شدن قندهار\nاطلاع یافته بچهار سوی حیرت در افتاد وبيك خيال را بهر طرف جولان داد غیر ازین که\nترك فره گوید دیگر علاجی بخود ندید لاچار ترك فره گفته مایوس وار فسخ عزیمت کرده\nلشکر خود را از دور فراه واپس بجانب هرات طلب کرد چنانچه لشکر مذکور بلا توقف\nوارد هرات شدند بعد از آن متوجه انجام لشکری وشکست وریخت افواج مذکور گردیده\nآماده و مکمل ساخت چون از سرشته افواج ماموری آسوده خاطر شد رجوع بمرمت کاری\nدر و دیوار قلعه وخندق شده اشخاص کاردان و هوشیار را مامور مقرر کرد و امر داد\nکه بسرعت تمام و تلاش بسیار انجام پذیرد بعد از آن از چهار جانب شهر هرات چه دور\nو نزديك غله و غیره آن چیزی که لازمه قلعه بندی باشد امر نمودند که بزودی جمع آوری\nکرده داخل شهر هرات بدارند و معطل ندارند و تلاش بسیار بکار برند زیرا که دشمن\nقوی در کمین است و خود را بسرعت تمام در هرات میرساند بعد ا ز آن دست ما و شما\nاز اطراف شهر کوتاه می گردد هر قدر کوشش و تلاش در ینوقت میکنید جایز است ظاهر\nاست که دشمن ما و شما را آسوده نمی گذارد و نفس به نفس میرسد و می خواهد که\nهرات را از ما بگیرد وتصرف کند البته چنین خواهد کرد زیرا شخصی که دو ماه\nمنزل کند و زحمت سفر بکشد و با افواج دريا امواج عازم اینصوب شود معلوم است که\nبی نیل مرام باز نمی گردد لاکن بندگان ماهم تا جان در تن و رمق در بدن داریم دست\nستیز را کوتاه نمی سازیم و پای گریز را لنگ میداریم و در مقابل دشمن میتازیم و باك\nاز مرگ خود نمی داریم تا خواست خداوند چه باشد اما شما مردم هرات که نام شما\nبمردی و مردانگی شهرت یافته کمر را بمردانگی بسته دارید و غیرت ومردی را از دست\nندهید و در مقابل دشمن شمشیر زنید و داد مردانگی بدهید و نام نیکو در عالم گذارید\nمصرع « تا یار کرا خواهد و میلش بکه باشد » اکنون از لشکر سر کار و توقف قندهار\nسخن رانیم لهذا بعد از چند روزی از حدود قندهار حرکت فرما شده بسرعت تمام وتلاش\nبسيار بجانب مقصد روانه شدند و شب و روز منازل و مراحل طی کرده مع الخير میرفتند\nو توقف نمی کردند و مقصد امير والا تدبیر و سر کار والا تبار این بود و خواهش داشت\nکه زودتر خود را در هرات برساند و معامله هرات را بفضل خداوند زود تر انجام بدهد"}
{"book": "adl0959", "page": 33, "text": "(٢٦)\n\nو از جانب هرات آسوده خاطر گردد زیرا که خیال سرکار از چندین سال قبل ازین مفکر تسخیر بخارا بود و به قصد انتقام از بخارا شب را بروز می آورد دو فرصت می جستند بنابر ان در رسیدن هرات و تصرف نمودن آن سرعت می نمودند و تلاش میکردند که شاید از هرات زود تر خلاص شده روانه بخارا شوند و انتقام بقیامت نماند لا کن ازین غافل که عنان اختیار در قبضه اقتدار پروردگار است و بنده را قدرت دم زدن نیست چنانچه فرموده استاد است.\n\nهر چه دلم خواست نه آن می شود\nهر چه خدا خواست همان میشود\n\nچون رفته به تقدیر دیگر گون نشود\nیکذره از آنچه هست افزون نشود\nهان تا بجگر خویش زغم خون نکنی\nکز خوردن غم بجز جگر خون نشود\n\nمختصر کلام چون از قندهار حرکت کرده با دریای لشکر و سامان بسیار و اثاثیه بی شمار خود را در حدود فره رسانیدند اما از تلاش بسیار و منزل های دور و دراز که پی در پی زده بودند اسپ و آدم از حرکت و رفتار باز مانده بلکه چندین اسپ و استر و شتر در بین راه از طول سفر سقط شده بودند لاچار توقف کرده پانزده روز لشکریان را امر باقامت فرمودند تا از رنج راه بیاسودند اضافه بر آن شکست و ریخت کلانی در لشکر و فقرای فره از دست برد لشکر هرات بهم رسیده بود و افغان مردم فره از ظلم وستم لشکر هرات بفلک برآمده بود چنانچه هیچ آبادی در اطراف قلعه فره تا پنج فرسخ راه باقی نمانده بود بنابران بندگان سرکار پانزده روز توقف را جایز شمرده با مردم فره از روی محبت پدری و نوازش شاهی مرحمت های زیاد فرمودند چنانچه یکساله مالیات ملک را بخشیدند و چقدر نقد و جنس تقاوی دادند خصوص اشخاصی که در مقدمه قلعه بندی داد مردانگی داده خدمت های با اخلاص و جان فشانی های کمالی نموده بودند بهر کدام آنها بقرار رتبه و منزلت شان خلعت های فاخره و انعام و احسان داده بسی نوازش فرمودند و مرحمت های شاهانه نمودند و از جمیع امورات فره بخوب وجه آسوده شدند و از مردم مذکور دعا و فاتحه و رضامندی گرفتند بعد از آن بساعت نیک با دریای لشکر از دور فره حرکت فرما شده بتوکل خداوند روانه هرات شدند لاکن بعد از روز حرکت از فره قانونی بسته کردند و نظامی برپا نمودند چنانچه تمامی بارگیر لشکر که بوته می نامند مابین و توپخانه جلوی پیش رو و دیگر توپخانه سه تقسیم در سه حدود و لشکر نظامی نیز سه تقسیم یک تقسیم توپخانه پیش رو و دو تقسیم در یمین و یسار و سوار ملکی از دنبال لشکر بهمین منوال مامور و مقرر فرمودند و بهر جانب سرکردگان بزرگ و مثل پسران خود سرکار و خدمتگاران کهن سال صاحب تدبیر و جنگ دیده و کار آزموده که پستی نشیب و فراز دنیا را دیده و طی نموده بودند روانه شدند تا اینکه بدولت و اقبال وارد منزل سبزوار شدند و بخاک هرات داخل گشتند بعد از ان نیز امر فرمودند که شرایط احتیاط در باره لشکر و کشور بجاء آورده اضافه بر آن سعی بلیغ بدارند که مبادا از دشمن گزندی برسد و باشکر ظفر اثر دست بردی کنند و باعث کسر دولت قوی شوکت گردد زیرا که سردار سلطان احمد خان ، شهنواز خان نام پسری دارد که در عین شباب و مستی میباشد و در طریقه سپاهی گری طاق و در دلاوری مشهور آفاق است و در عصر خود چون رستم زال خود را می نامد و میداند."}
{"book": "adl0959", "page": 34, "text": "(٢٧)\nاکنون لازم شد که شمهٔ از سردار شهنواز خان باید نگاشت\nو در قید تحریر و ارقام باید آورد\nسردار مذکور در عین شباب و جوانی بود اما جوان دلاور و شجاع و صاحب\nشمشیر و در طریقه سپاهی گری از عقائد ودواوب آگاه ودر میدان نبرد چون رستم زال\nو درخیر وسخا چون حاتم طی چنانچه استاد در بارهٔ مذکورمیفرماید .\nهر چه شاهان همه دارند\nتو تنها داری\nلهذا مردمان ترکمن که قبل ازین باطراف هرات دست بردی میکردند و چپاول می زدند\nوالامالی میکردند سردار مذکور باسواران جنگی ومردان دلاور از شهر هرات سوار شده\nاز قفای تر کمن میرفتند ومقابل میشدند وجنگ می انداختند ومقدمه گردند در آنوقت\nسردارشهنوازخان چون شیرژیان و ببربیابان صف آرائی کرده دادمردانگی میدادند وزمن\nمعر که را از خون دلیران وترکمان لاله گون میساختند وبهر جانب می تاختند و می کشتند\nومی بستند تا شکست در لشکر تر کمن می انداختند و از غیرت ومردانگی سرموی از جان\nعزیز خود خوف وبیم نمی کردند و طالب جنگ بودند چنانچه در تمامی خطهٔ ایران\nبکمال شوکت شهرت یافته بودند شهنشاه ایران ناصرالدین شاه با آن عظمت و جاه\nوجلال وبزرگی که تخت نشین ایران و جاه نشین کیان بودند مایل بملاقات شهنواز خان\nگردیدند واسمی سردارسلطان احمدخان امیرپنج پدر شهنواز خان فرمان فرستاد طلب\nحضور نمودند چنانچه حسب الفرمان شهنشاه ایران با ترتیبات شاهانه وارد تهران شدند و\nمنظور حضور شهنشاه عالم پناه گردیدند وبنواز شات و افر سرافراز وممتاز شده بعد از\nچند روزی بامر وفرمان از حضور مرخص شده واپس عازم هرات گردیدند و مواجب وافر\nوتنخواه بسیار از حضور شاه مامور و مقرر شده بود که سال بسال از حضور پدر بازیافت\nمی داشت و بفعالیات هرات محسوب می شد ازهمه افضل تر آنکه خداوندعالم بقدرت کاملهٔ خود\nاسپی بوی عطا نموده بود که دردو زانوی اسپ دکمهٔ بزرگی داشت ومابین دکمه ها موی\nعشیری پر بود واز ترکمان بقیمت چهار من نقره خریده شده بود بنابر آن اسم اسپ را\nچهارمن گذاشته بودند و در تاخت وتاز چون برق لامع پرواز میکرد و هیچ سواری\nبنگردش نمیرسید دروقت الامانی تر کمن وسواری سردار شهنواز خان که از قلعه هرات\nبدر می شدند جمله سوار هرات ازپالای پل می گذشتند وسردار مذکور بيك اشاره اسپ\nاز خندق پرواز کشان می جست باری سر مطلب باز گردیم واز مدعا سخن رانیم در وقتیکه\nلشکر کابل وارد سبزوار شدند سردار شهنوازخان که این چنین روزرا از خداوند میخواست\nومشتاق چنین روزی بودند از ورود سر کار اقدس امجد امیرصاحب ولشکر کابل ورسیدن\nبسبز وار اطلاع یافته حضور پدر خود رفته عرضه داشت نمود که لشکر کابل د ر حدود\nسبز وار رسیده وغلام میخواهد بامر واجازهٔ شما باهزارسوار جرار کار گزار جنگ جوی\nوجنگ دیده راه کابل شده ازچهار جانب چپاول اندازم و داد مردانگی داده لشکر\nمذکوررا چنان پراگنده سازم که تا قیامت نام بماند وبدانند که درجهان مرد بسیار است\nواز عهده جنگ و جدل برآمده میتوانند واضافه ایران چقدر ممکن باشد و میسر شود"}
{"book": "adl0959", "page": 35, "text": "(۲۸)\nاز اسپ و آدم واشتر بدست آورده باز گشت بداریم و در هرات بحضور سرکار برسیم ،\nنفسی راست کرده کرت ثانی و ثالث باز رو بلشکر گاه کابل کرده شمشیر تیز از غلاف\nکشیده بدست ستیز دشمن کشی کنیم تا نام نیکو در عالم گذاریم خلاصة كلام سردار\nدلاور سردار شهنواز خان از حضور پدر اجازه خواسته ورخصت حاصل کرده با هزار سوار\nجنگجوی مردانه مقابل دشمن رفتند و خود را دو جانب قسم کردند و بلشکر کابل چپاول\nزدند و داد مردانگی دادند و سرهوی در کشتن و بستن تقصیر نکردند و بانيل مرام باز\nگشته داخل هرات شدند و مردانگی خود را بحضور پدر عرضه داشت کردند و چقدر مال\nو اموالی که از لشکر دشمن بدست آورده بودند منظور حضور کردند و سزاوار تحسین و\nآفرین شدند لاكن ازین چپاول لشکر کابل بدرجة پراکنده شده و سراسیمه گشتند کـــه\nحد و اندازه ندارد و قلم دوزبان در تقریر و تعریف آن عاجز وقاصر است با وجودیکه لشکر\nکابل نیز باخبر اطراف لشکر خود بودند و سرداران بزرگ و افسران جنگ دیده شب و\nروز متوجه لشکر گاه خود بوده لحظه ای تغافل نمی ورزیدند و نگاهداری میکردند\nوجميع لشکر شان مکمل و مصلح با كمال شوکت خود داری مینمودند بهر حال کرت ثانی\nسردار شهنواز خان باتفاق سواران بلشکر کابل حمله آورده چنان زد و خورد کردند و\nچپاول انداختند و خود را به خیمه گاه رسانیدند و خوف از مرگ نکردند و داد مردانگی\nدادند و شمشیر خود را بلشکر گا کابل ظاهر ساختند که از حد بشر خارج وفلك كج رفتار\nبا وجود کج رفتاری انگشت حیرت بدندان گزیدند و تحسین و آفرین گفتند خلص سخن\nدر پنج شبانه روز که لشکر کابل از حدود سبزوار حرکت کرده با اطراف شهر هرات\nرسیدند سردار شهنواز خان سه چپاول زدند و شبیخون انداختند وقتل وقتال نمودند و اسپ\nواشتر ومال بسياری بردند و لشکر کابل را پراگنده ساختند که دوست و دشمن بمردانگی\nسردار مذکور تحسین و آفرین کردند بهر حال سخن بسیار است و مردانگی سردار شهنواز خان\nاز حد افزون لاکن مختصر نوشتم تا خوانند. و شنونده را ملال خاطر نشود این بـــود که\nلشکر کابل با وجود این همه پراگندگی چون بلای ناگهان و چون لشکر بی پایان بدون\nخوف وهراس بادل قوی بسور هرات رسید. لشکر گاه ساختند و پنج روزی تحمل کردند\nو خود را آسوده نمودند زیرا که مدت دو ماه بیشتر سفری بودند وشب و روز منزل میزدند\nواسپ و آدم از کار مانده بودند بعد از ان بفضل خداوند و مدد سيد كائنات و خلاصة\nموجودات اثنی (حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله وسلم) و بامر سر کار خدا جوی\nرجوع بسنگر کردند و باطراف شهر هرات بقرار تقسیم سنگر زدند لاکن جمیع سنگرها\nبتصرف پسران سرکار والانبار بود الا که سردار محمد اعظم خان سنگر نداشت زیرا\nکه لشکر خود را در کرم و زرعت که جایداد سردار مذکور بود گذاشته و خود با قلیلی\nخدمتگار بر کاب سر کار عازم هرات گردیده بود چنانچه ازین رهگذر بندگان اقدس\nاز سردار مذکور آزرده خاطر بود و دائم طعنه میزدند بنابران از سنگر ومقدمه مایوس\nماند وبحضور سر کار حاضر بود و خدمت میکرد لاکن سردار محمد اعظم خان خود را\nصاحب تدبیر میدانست و تدبیری بکار برده بود واز ان سبب لشکر با خود نیاورده در کرم\nوزرعت مانده بود که انشاء الله تعالي در وقتش از تدبیرات سردار مذکور تحریر خواهم\nکرد لهذا دروازه های شهر هرات از هر جانب مسدود وخاك ريز وسردار سلطان احمد خان"}
{"book": "adl0959", "page": 36, "text": "(۲۹)\nمعه چند هزار سوار وپیاده که همه مهر کن وجنگجوی ومرد میدان نبرد بودند درون قلعه مکمل ومسلح طالب جنگ شب را بروز می آوردند وانتظار فرمان بودند سردار شهنواز خان که این چنین روز را از خداوند طالب بودند و آرزو مند چنین روزی بودند ومیخواستند که نام نیکو درعالم گذارند مقرر بلشکر گاه کابل شبخون میزدند وچپاول می نمودند وداد مردانگی میدادند چنانچه در غیرت ومردی با در شجاعت ودلاوری کم و کاستی نداشتند ومشهور آفاق گردیده بودند اما لشکر کابل چون کوه پابرجاء شب وروز متوجه سنگر سازی بودند وازحركات سردار شهنواز خان وچپاول زدن مذکور اصلا بخاطر نمی آوردند وباك نمی داشتند وبخدمت سنگر سر گرم بودند تا اینکه سنگرهای خودرا به نزديك خندق بردند لاکن ساعتی از جنگ وجدل فارغ نبودند واز طرفین مقدمه بر پا بود و تقصیری در زد و خورد نمی کردند وداد مردانگی میدادند چنانچه چندین نقب ها ازطرفین بریده وخلقى را تلف ساخت بلکه درون نقب بعضی اوقات مقدمه میشد و باشمشیر و خنجر می کشتند و می بستند ومیزدند و در مردی کم و کاستی نداشتند خصوص دروقتی که نقب پرانده میشد هر دو لشکر دست به شمشیر بهم دیگر در آویخته جنگ می کردند وخاك معرکه را از خون دلاوران لاله گون می ساختند واز جان شیرین دست می شستند ومضایقه نمی کردند اضافه برآن سردار شهنواز خان که مقرر داد مردانگی می داد وی همچنین اسپ چهارمن که گویا بال دار بود سوار می شد وخداوندعالم بقدرت کاملهٔ خود سردار مذکور را چیزی خلق کرده بود که درعصر وزمان خود رستم زال را به نظر نمی آورد وهر مقدمه را گویا روز نوروز می پنداشت و با سواران جنگجوی وجنگ دیده که هريك خود را چون شیر ژیان درمیدان نبرد می دانستند بيك اشاره از خندق جسته بجانب لشکر دشمن حمله ور می شدند و بهرطرف می تاختند و بدشمن صرفه نمی کردند چنانچه ازطرفین داد مردانگی داده ازکشته پشته ها می ساختند وباز گشته داخل شهر می شدند و لشکر ظفر اثر وارد خیمه گاه میگشتند بهمین منوال شب وروز گزارشی داشت و چون مدت شش ماه ازین مقدمه گذشت چه در سنگر ومیدان جنگ های مردانه شد و از هیچ طرف مراد حاصل نشد روزی از بالای قلعه آواز برآمد که ای بزرگان لشکر وای لشکریان کابل امروز مقدمه موقوف عیال سردار سلطان احمد خان وفات نموده ونعش او را بجهت دفن درگذرگاه فرستاده می شود تا زمانیکه مرده بخاك سپرده شود از طرفین جنگ را موقوف دارید چون این خبر جان سوز بحضور سرکار قوی الاقتدار طاهر شد وپسران سرکار والا تبار ازین قضیه جگرسوز خبردار همه گریان ونالان شدند خصوص سردار شیرعلیخان که همشیره اصلی او بود ازشنیدن وفات همشیره خود گریبان چاك کرده فغان برداشت وغوغا نمود وبی طاقتی میکرد زیرا که والدهٔ مذكور در ایامی که سفر هرات پیش آمد درخصوص دختر خود بسردار شیرعلیخان چقدر سفارش نموده بود وبفکر آن بود که شاید فی مابین سرکار وهرات اصلاح شود وچندی رخصت دختر مرا گرفته از هرات بکابل بفرستند تا درایام پیری و کهن سالی بدیدار دختر خود مسرور گردم بنابر سفارش والده سردار شیرعلیخان بدیدار همشیره نارسیده واز ملاقات همشیره نا امید شدند بسیار غمگین و مصیبت زده شد ولحظه به لحظه بی طاقطی میکرد تا آنکه نعش عیال سردار سلطان احمد خان را از دروازه شهر هرات"}
{"book": "adl0959", "page": 37, "text": "(٣٠)\nبرآوردند سردار عبد الله خان که پسر كوچك شان بود بهمر اهی جنازۀ والده خود بر آمده\nبود بـمجر دی كه نعش مذكر راب خندق رسید جـله پسر ان هنگبار وسرداران و سر كرد گان\nواغره واشرف از ملكى و نظامى باسه خندق حاضر شده جنازه را بعزت تمام وحرمت بسیار\nبه امر سر كار بجانب كـاذر گـاه بر دند و بعزت گيلی بدست سر دار شير عليخان كه اصلى\nبر ادرش بود دفن كر دند وبخاك سير دند وباز گشتند بعد از آن جمیع مر دم قلعه كه همر ای\nمرده از قلعه برآمده بودند باجميع بزر گـان اشکر کـابل از شـاه وكـداه بدد يار گـاه امير\nكبير امير دوست محمد خان حاضر شد فاتحه داد ند بعد از ان سر دار شير عليخان سردار\nعبدالله خان خواهر زادۀ خود را بحضور سر كار والاتبار ايستاد كرده سلام دادند وجواب\nسلام شنیدند امیر دوست محمد خان چون واسۀ خود را ديد ومرگ دختر را بنظر آورد\nاشك حسرت از ديد، جارى ساخت وسر دار عبـ الله خـان نواسه خـودرا در بقل كشيد وازسـر\nوروی او بوسه کرد و در پهلوی خود جای داد ودست پدرانه ومحبت بزر گانه بسر نواسه\nخود کشید ومهر پدری را در بارۀ او بادا رسانید وساعتی محبت کرد لا کن آه حسرت ناك\nاز جگر خود می كشید واشك مروارید از چشم جاری داشت تا آنكه ساعتى گذار ش يافت\nمردمانی که حضور داشتند تمامی متوجه بصحبت سرکار وعبدالله خان بودند بعد ازان\nسر كـار محـبـت پرور از عبدالله خان نواسه خود جویاشـد که مادرت چه ناخوشی داشت و چند\nوقت ناخوش کشید وبستری شد سر دار عبد الله خان از جای جسته با دو دست ادب عرض کرد که ای\nبابای بزر گوار وای جد عالی تبار وای پاد شاه غریبان وای پر ورش دادۀ یتیمان وای تاج\nبخش افغـانستان مادزمن ناخوش نبود و بمرض گر فتار نشده مگر از زحمت كشيدن ورنج\nسفر ديدن و رسیدن درهرات وهراتـرا قلعه بند كردن دل تنگ شد رنج وغصه شب را بروز\nمی آورد وروز را شب میرساند نه دست ستیز و نه پای گریز داشت آنـكـه از اندوه بسـيـار\nوغم بی شمار بستری شد و چند روز در بستر غم خوا بید این بود که حـلیـت عمر خود را\nبشما بخشید وداغ بدل از دنیا رفت و زير خاك شد همين که سر دار عبد الله جـان در سن\nكود كى جرئت سخن كرد وسخن را بكمرساند تمامی اهل مجلس از گفتار و رفتـار\nو دلاوری سر دار عبد الله خان بحیرت ماندند وتحسین و آفرین كردند بعدسر كبار امير صاحب\nامر کرد که عبد الله خان را بدست سر دار شیر علیخان عاطای مذ کور می دهم كه بحضور\nسر كـار حاضر باشد ودیگر داخل شهر هرات نشود عبد الله خان سكوت ورزید و جوابی\nنداد وننگام نيكرد امير دوست محمد خان از سكوت عبدالله خان متـحـيـر مـاند و سوال کرد\nکه فرزاند چرا جواب جد خود را نگفته عبد الله جان عرض كرد بابا جان هر گـاه از حضور\nامر باشد واجازه بمد ين گرازم شود دوسه کلمه عرض دارم بحضـور فیض ظهـور عرضه\nداشت میدارم والده ام را بجوی منظور نـگر دید که فرزند سر کار بود و پدرم كه برادر\nزاده وداماد شما است نخواستید كه بيك هرات زندگـی كـند با وجود يكه شهنشاه ایران\nامد کرده بود امروز برادران بزر گ دارم كـا لـمـا دشمن و بومینه با خدامقدمه میدار ند\nواز طرفین دشمنی بر پاست و در كشتن وبستن تقصیری نمی دار ند چگونه سزاوار است که\nبحضور شهر یار عدالت گستر باشیم و ترك پدر كـريم بهتر آنست که بر کتاب پدر جـان\nدهم و ناموس ا كـبر از دست ندهم و از جمله پدر آزاران محسوب نشوم هر گـاه بند گـان"}
{"book": "adl0959", "page": 38, "text": "(۳۱)\n\nاقدس امید واریم مرحمت فرماید و كوچك نوازی بدارند و تاج بخشی نماید یكبار برسد\nاز طریقه غلام پروری و ذره نوازی از گناه پدرم بگذرند و عفو بدارند و هرات را بار\nدیگر با پدرم واگذار شوند و حضور خود سركار والا نبار مع الخیر و العافیه واپس\nمراجعت كنند و بجانب كابل رهسپار شوند تا خلق عالم بداند که شهریار تاج بخش هرات\nرا تصرف کرده و غلام نوازی کرده با سردار سلطان احمد خان انعام نموده چنانچه از\nاول دنیا تا حال سزاوار بزرگان و پادشاهان است و در کتاب جهان گشای نادری درج\nاست که ترکستان و هندوستان را تاج بخشی کرده و هر گاه چنین نشود و صله رحم نفرمایند\nمختارند و خداوند بزرگ است و بفضل خداوند امیدواریم و تكیه بر عظمت پروردگاری\nمیداریم نادیده شود که از پرده غیب چه بظهور میرسد . «هرچه از دوست میرسد نیکواست»\nسخن مختصر از گفتار سردار عبدالله جان تمامی اهل مجلس از خرد و بزرگ متحیر\nمانده هزار تحسین و آفرین گفتند و از فضل و دانش و عقل و هوش سردار مذکور جمیع\nاشخاص حضور و مردم دربار در باره شان دعا کردند ولا كن سر كار عظمت شعار با آن همه\nکهن سالی و بزرگی از گفتار مذکور با وجود کودکی و کوچکی و با اینکه در زند زاده\nسركار بود در غضب شده بسردار شیر علیخان امر کرد که خواهر زاده سخن دان و سخن\nرس و سخن گوی دانای خود را زودتر از حضور سركار بدر کرده نزد پدرش در شهر بفرست\nکا فرزند دشمن دوست نمی شود .\n\nفرد\nپسر کو ندارد نشان پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر\n\nسردار سلطان جان که پدرش بود با آنهمه احسان سرکار که در مقابل پسران خود\nبلکه افضل تر پرورش داده فرزند جیگر بند خود را بوی عقد بسته دادم و شب و روز در\nعزت و مرتبه او افزوده در هیچ گونه نوازش و مهربانی مضایقه نفرموده عاقبت بدون رنج\nو زحمت و بدون خوف و رجا سركار والا را بدنام کرده الفرار گویان عازم ایران شد\nو نزد شهنشاه ایران رفت و خدمت او را از مرحمت و مهربانی سركار افضل دانست و صاحب\nحکومت هرات شد همان زمان که سركار والا از رسیدن هرات و حکومت نمودن آن\nاطلاع یافته بود میخواست که لشکر کشیده آمده هرات را از وی بیگیرد و بار دیگر\nروانه ایران بدارد این بود که بندگان ما خرسند شده و دولت خود دانسته اضافه بران\nعمال مذکور را باعزاز تمام از دارالسلطنه کابل نزد وی فرستادیم و در مطاوی آن\nفرمان محبت آمیز و شفقت انگیزی اسمی مذکور فرستادیم که سركار والا از آمدن شما\nدر هرات بسی خرسند گردید زیرا که از فرزندان سركار کمتر نمی باشید و بندگان اقدس\nشما را دوست می دارد و بزرگانه در کردار شما نظر می اندازد از هر خصوص آسوده\nخاطر باشید این بود که حکومت هرات و آب و هوای ولایت مذکور دماغ مذکور را\nفاسد گردانید و هوای سلطنت افغانستان بخاطرش مصمم شد چنانچه بقصد فره كمر بسته\nلشکر کشید و فراه را قلعه بند کرده و زجر و زحمتی که توانست در بارۀ مردم فراه بعمل\nآورد خصوص شما مردم که حضور دارید میدانید که فکر و خیال سرکار از چند سال"}
{"book": "adl0959", "page": 39, "text": "(۳۲)\nبایطرف بقصد انتقام پادشاه توران است و میخواهد که عازم توران شود و انتقام از پادشاه\nتوران و تورانیان کشد تا در مقابل کردار و رفتار پادشاه توران انتقام کشیده شود و بقیامت\nنماند چه لازم که اینقدر لشکر سرکار سرگردان در بدر و سرگردان با و ر هرات آمده\nهرات را قلعه بند کنند و تصرف نمایند بعد از انی که تصرف کنند دولت عالی غارجه چه\nخواهد گفت البته باید بگويند که فرزند خود را از حکومت هرات عزل کرد و رواداری\nنکرد عاقبت از گرفتن هرات همین ثمر خواهد بخشید و نیکنامی سرکار بدولت های غیر\nهمین خواهد بود شما مردم ملاحظه کنید و فکر بدارید از روی حق جوا- سر کار والا\nثور را بدهید و از حق و سخن حق نگذرید هر گاه ایرادی و ملامتی در باره سرکار بدارید\nبدون خوف مضایقه ندارید و بحضور بندگان سرکار عرضه بدارید شما را سو گند\nبخداوند عالم که خلق کنندۀ ما و شما است میدهم که براستی سخن کنید البته سر کار\nاز سخن حق نمیرنجد خصوص که هريك از شما رکن سلطنت و بازوی سر کار میبا شید\nو به خیر سرکار و دولت سرکار میکوشید جمله خد متگاردان متفق الکلمه بعرض حضور\nرساندند که جمله فرمایشات سرکار بحق و راستی است و هیچ ایرادی بحضور سر کار\nمیدانیم چه اگر میدانستیم البته عرض داشت میکردیم و مضایقه نمی نمودیم زیرا که حیات\nما الامان قدوی بسلامتی حضور سرکار است چنانچه اظهر من الشمس است که بند گان\nسر کار باهزار نوش و نعمت و عیش و عشرت در جلال آباد نشسته و ما بندگان از طفیل\nسرکار آسوده خاطر به عشرت میگذرانیم\n\nسبب چه بود که سردار سلطان احمدخان از هرات حرکت کرده در بالای فره لشکر\nکشید و حصاری کنید تا آنهمه زحمت و رنج سفر پیدا شود و سرکار والا لشکر با لشکر\nهای فراوان از لاچاری وارد هرات شود و خلقی انبوه بهمین غم و رنج سفر بر کاب سر کار\nسرگردان و از خانمان آواره گردد پس در ین صورت چه گناهی و ایرادی بحضور سر کار\nگفته شود خاص کلام بعد از جواب و سوال سرکار و الا تبار و بزرگان در بار که سخن\nبانجام رسید سردار شیر علیخان بامر پدر عبدالله خان را با خود بعهده برده یکشبانه روز\nمهر و محبت و نوازش پسرانه در بارۀ مذکور با دارسانیده خلعت های فاخره و شمشیر با ربند\nطلاونه راس اسپ تازی نژاد بوی انعام فرمود و اشیا سبیکه بر کاب عبدالله خان آمده\nبودند باخلعت و انعام و نوازش بزرگان با تفاق عبدالله خان مرخص فرمودند و داخل هرات\nشدند خلاصه کلام بعد از رفتن سردار عبدالله خان بار دیگر جنگ و مقدمه برپا شد و از\nطرفین جنگ در پیوست آواز توپ و تفنگ بر آمد و خون دلیران بزمین معرکه ریختن\nگرفت و سردار شهنواز خان بطریق سابق یومیه میدان داری کرده داد مردانگی میداد\nتا اینتکه قلعه بندی طول کشید و از شش ماه بیشتر گذشت بدر دم شهر قیمتی دستداد وغله\nقیمت شد و یومیه غله کمیاب گردید نارقنه رفته غله و غیر آن در كاه كشان فلك موجود\nنمی شد و مردم درون شهر شب ها و روز ها بگرسنگی می گذراندند داد کود کان\nوضعيفان بفلك رسيد سردار سلطان احمد خان هر روزه در چهار سوق شهر می آمدند و از\nانبار های سر کاری و گدام های پادشاهی غله وافر میخواستند و بحضور خود بقدر كفاف\nيك هفتگی بدون وجه تقسیم میکردند و بفقرا میدادند و عذر میخواستند و تسلی میدادند"}
{"book": "adl0959", "page": 40, "text": "( ۳۲ )\n\nو وعده های قوی بهر کدام جداگانه اظهار میکردند و میرفتند و هفته دیگر باز در چهار\nسوق میآمدند و بقرار هفته گذشته غله میدادند و تسلی میفرمودند تا اینکه گوسفند و گاو\nباقی نماند نوبت باسپ و اشتر رسید چنانچه مدتی خوراك شاه و گداء گوشت اسپ و اشتر\nبود و با مر سردار سلطان احمد خان بقرار تقسیم میدادند و صرف اوقات شبانه روزی خود را\nمی کردند و بزحمت میگذراندند لاکن سردار سلطان احمد خان که شخص صاحب تمیز بود\nبتقدیمرات کمالی و نوازشات شاهانه و محبت های پدرانه بفقرا و سپاه و خرد و بزرك شهر را\nبروز و روز را بشب میرساند و وعده های نزديك ميداد و میفرمود که عنقریب اصلاح پذیر\nمی شود و بصلح می انجامد پنج روزی تحمل کنید و غیرت نمائید و مردی و مردانگی را\nاز دست ندهید تا نام نیکو در عالم گذارید ،\nمیرود مال قحط میماند نام نيك\nبهر حال سخن پدر از تنگد باری در ضمن قلعه بندی شهر هرات وسحت گیری لشکر\nظفر اثر اطراف قلعه را بعضی از پسران بندگان سر کار خوفیه از راه نقب غله و گوسفند\nواشیا خورا که بدرون شهر می فرستادند و با سردار سلطان احمد خان رابطه دوستی و قومی\nرا بجا میآوردند بلکه بعضی اوقات از راه نقب شبها بدرون شهر میرفتند و صحبت های برادرانه\nومحبت های مشفقانه میکردند و ناصیح به صحبت مشغول میبودند و آخر شب بر گشته\nبسنگر های خود خوفیه می آمدند تا اینکه سنه یکهزار و دوصد و هفتاد و نه هجری شد و از\nقلعه بندی نه ماه گذراوش یافت درین بین سردار سلطان احمد خان که مرد غیور و شجاع\nو نام آور بود خصوص از مرگ عیال خود که بسیار دوست میداشت بمرض خفه قان گرفتار\nشد و چندی در بستر افتاد با وجود بستری متوجه امورات جنگ و جدل می بود و مردم قلعه را\nتسلی میداد تا اینکه نفس به آخر رسید و بآماده سفر عقبا گردید و بزرگان لشکر را بحضور\nطلب کرده وعظ و نصیحت کرد و سخن از مردی و مردانگی زد و از حضور مرخص فرمود بعد\nاز یکشبانه روز دیگر وفات کرد و کار بمردم هرات تنگ شد این بود که بقرار سابق از\nبالای قلعه آواز بر آمد که سردار سلطان احمد خان وفات کرده جنگ موقوف امر کنید\nکه در گازر گاه فیر کنده شود و در پهلوی عیالش دفن کرده میشود چنانچه بعد از ساعتی\nنعش او را سر شته کرده از شهر بیرون نمودند و بقرار سابق تمام مردم اغزه واشراف\nوسرداران و بزرگان لشکر جنازه سردار مذکور را از خندق باینطرف گرفته بعزت تمام\nروانه گازر گاه شدند لاکن سردار شیر علیخان که بسیار خاطر خواه بود و سردار\nسلطان احمد خان را دوست میداشت بامر سر کار والا تبار جمع لشکر نظامی وغیر نظامی\nرا در بین راه گازر گاه دو جانبه صف کشیده ایستاده کرده بودند زمانی که جنازه بهر\nفوج میرسید باجه خانه سلامی میگرفتند و توپ ها سلامی میزدند تا اینکه در گازرگاه\nرسید بقل مرقد عیالش دفن کردند و بازگشته بحضور فیض ظهور پادشاه عدالت گستر آمده\nفاتحه دادند و سر کار غمجا جوی اشك از چشم جاری کردند و ساعتی بنگريه وغوغا وفغان\nدر گذشت بعد ازان از حضور باعزاز واکرام مرخص شدند خصوص اشخاصی که از شهر"}
{"book": "adl0959", "page": 41, "text": "(٣٤)\nبركاب سردار عبدالله خان بباجنازه آمده بودند تمامى از حضور سركار معزز ومكرم مرخص شده داخل شهر هرات شدند بعد از مرخص شدن آنها بامر پادشاه خدا جوى سر دار شيرعيلخان سه روز گليم دارى نموده در فاتحه که رفتند ومردم لشكرى از خرد و بزرگ که بفاتحه آمده فاتحه ميدادند روز سوم بجميع لشكر ولشكريان را طعام دادند وختم قر آن كردند بعد از ان كه طرفين از گليم دارى تمام شدند آستافى بقرار سابقه دست و پا زوى دلاورى بر گشادند و به چنگ پيوستند ودر زدوخورد کمی وکوتائی نمی کردند لاکن بعد از فوت سردار سلطان احمدخان احوال هرات دگرگون شد ورو يداد لشكر وفقرا سرنگون گرديد واعتبار سابقه عصر پدرش باقى نماند هرچند سردار دلاور سردار شهنو از خان جانشين پدر شده از رفتار سابقه عصر پدرش بمردم سپاه وفقراء بيشتر و بهتر محبت می نمود و رفتار بزرگانه ميكرد اما اعتبار عصر پدرش باقى نمانده بود خصوص که مردم از گرسنگی بهلاكت رسيده بودند بسيار بزحمت شب را بروز می آوردند و به سختی میگذرانیدند وفغان شان بفلك رسيده بود اما تدبیران کدام های شهر تھی شده بود و انبارها خالی مانده افضل ازانکه استاد میفر مائید .\nهر کس که بی رزاست چون مرغ بی بال وپر است\nبی زرمنشین که کارزر دارد وزر پیش همه اعتبار زر دارد زر\nگویند که اعتبار از زر بهتر مشنو تو که اعتبارزر داردوزر\nقصه کوتاه احوال شهر هرات بخرابی رسید وتدبیرات بزرگان شان مقابل تقدیرات از ای برعکس افتاده ومقابل نیامد .\nبا قضا کارو زار نتوان كرد گله از روز گار نتوان كرد\nکردگار آنچه می کند نیکوست حکم بر کردگار نتوان كرد\nبلی ظاهر است که بنده ضعیف را چه قدرت است که بتلاش وسعی وکوشش مهمات خود را پیشرفت بدهد تامر حمت خداوند نشود ممكن نیست چنانچه سردار شهنواز خان که مرد میدان دلاوری بود در جرئت وشجاعت همسرخود کسی را نمیدانست زمانی بخت بر گشت وفلك کینه جو بكينه برخاست هر قدر كوشش كرد سود نه بخشید ومردم حرف او را بجوی نخريد ند .\nکسي را كه تيره شود روزگار همه آن کنند کس نیاید بکار\nقضارا بهمان وقت سر كار ذوى الاقتدار كه بشوق گرفتن هرات شب را بروز می آورد ناخوش شد وناخوشی سرکار يوميه ترقى كرد حکمای دانشمند وطبيب های حاذق که بركاب شان حاضر بودند شب و روز معالجه می کردند وسعى بليغ بكار ميبردند فائده حاصل نمي شد بلكه روز مره مرض ترقی میکرد اما با وجود مرض قوی وناخوشی بسیار چون شخص کهن سال بود خود را بتدبیر نگاهداری كرده سخن از گرفتن شهر هرات میزدومردم را از ناخوشی خود تسلی میداد و بگرفتن هرات ترغیب می كرد تا مردم لشكرى پرا گنده نشود خصوص از بعضی پسران خوف میداشت که حرکت بی جا نکنند وهرات را تصرف نكرده شورشی در لشكر پيدا نشود كه باعث بد نامی سرکار گردد تا اینکه یکسال بیشتر از قلعه بندى هرات گذارش یافت دران حال مرض سر كار قوی شد و ناخوشی ترقي كرد"}
{"book": "adl0959", "page": 42, "text": "( ٣٥ )\n\nحکماء حضور سردار شیرعلیخان را اطلاع دادند و عرض کردند که مرض سر کار علاج\nپذیر نیست لاکن خود سر کار والا تبار تجربه کار و تجربه آموخته جهان نورد جهان دیده\nجهان پیموده که مرض خود را قوی دیدند دانستند که علاج پذیر نیست بعد از ان جمیع\nبزرگان لشکر را با پسران خود و معتبران در بار بحضور فیض ظهور جمع کرده مجلس\nبزرگی بر پا کردند و با جمله بزرگان کشکاش نمودند و فرمودند که در ده بوری کابل\nسردار محمد علیخان پسر سردار شیرعلیخان را ولی عهد پدرش کرده بدست خود شمشیر\nبکمرش بستم و بشما بزرگان حضور خطاب کردم که سردار شیر علیخان جانشین منست\nامر و ز مرض سر کار قوی و امید صحت شدن ندارد بصلاح و صوابدید شمایان باید سر د ار\nشیرعلیخان را ولی عهد سازم و بجای خود پادشاه افغانستان نمایم شمایان چه مصلحت میدهید\nجمله بزرگان که حضور داشتند قبول کردند و عرض کردند که خداوند مبارک گرداند بعد از ان بدست\nمبارك خود دستار خود را بسر سردار شیرعلیخان گذاشتند و شمشیر خود را بکمر ش بستند\nو بحضور خرد و بزرگ و پسران خود و جمیع بزرگان لشکر و افواج در پایوج بمنصب امیری\nسرافراز نمودند بعد از ان بحضور مبارك از همه مردم چه عام و كذا بيعت گرفتند\nو جمله مبارك بادى كردند و از جانب امیر شیر علیخان نما می\nسرکردگان و بزرگان بقدر رتبه و منزلت شان خلعت های فاخره پوشید ند\nو بعد از ان بندگان سرکار نصیحت کردند و امر بفرمان برداری امیر شیر علیخان نمودند\nثانی در باب اتفاق وعظ و نصیحت فرمودند و تحقیقات بسیار و سفارشات بیشمار کردند چون\nازین رهگذر فارغ شدند در خصوص تسخیر هرات و تأخیر نکردند و سرعت نمودند با بزرگان\nو سرکردگان گفتگو کردند و امر نمودند و اجازه دادند که تکیه بر ضمایر الهی کرده\nبزودی یورش برند و در حیاتی سرکار شهر هرات را تصرف دارند زیرا که پاد شاه شما\nکه من باشم عمر خود را آخر میدانم و در باقی عمر خود اعتمادی ندارم هر چند زود تر کار\nهرات را انجام بدهید آرزوی پادشاه برآورده میشود وارمان بدل نمی ماند و میخواهم\nکه فتح هرات را ملاحظه کنم بعد آسوده خاطر برضای خداوند واصل شوم لهذا از\nفرمان های سر کار و بیان های شاهانه آن عالی تبار جمیع بزرگان حضور و سرکردگان\nلشکر متفق الكلمه جواب دادند و بعرض اقدس رسانیدند و فتح هرات را بفضل خداوند\nو مددگاری سید کونین بر ذمه گرفتند و تکیه بر ضمایر خداوندی کرده بتدارك فتح هرات شدند\nوجمله بزرگان مصلحت را بیکجا قرار دادند چنانچه بموعد ما موری کمر را بمرد انگی\nبسته باتفاق دعا و فاتحه کردند و هر يك بسنگر خود رفته آماده یورش بودند و انتظار\nفرمان میبردند زیرا که اختیار جنگ به پاد شاه قوی شوکت سرکار امیر شیرعلیخان بود\nو بامر سرکار جدید حمله می بردند تا اینکه از چهار جانب خبر بسر کار عالی تبار رسید\nکه همه آماده و تیار انتظار فرمان هستند بعد از ان امر شد که طرم چی فرمان جنگ بدهد\nچنانچه حسب الامر از چهار جانب نقب های آماده شده را آتش دادند و آماده فرمان\nیورش بودند تا اینکه فرمان شد و از پرانش نقب ها فارغ شدند جمیع لشکر از افسر و\nسپاهی و شاه و گدا که مهیای کارزار بودند بجانب شهر یورش بردند و تاختند و طرفین به\nجنگ پیوستند و مقدمه آغاز کردند و داد مردانگی دادند و بزبان گهر بار میگفتند ."}
{"book": "adl0959", "page": 43, "text": "( ٣٦ )\nروز جنگ است و جنگ باید کرد کوشش نام و ننگ باید کرد\nاینکه افواج ظفر شکوه و لشکر جرار جنگجو بدون خوف خود را بقلعه رساندند وبدنة قلعه را با شیرازه تصرف کردند اما لشکر قلعه گان با وجودی که در نزد لشکر کابل قلیل بودند وده يك شمرده نمی شدند چون پروانه بدور آن شاه سوار اعنی سردارشهنواز خان جمع بودند وجان فشانی می نمودند واسطه بلحاظه شجاعت ومردانگی میکردند و در زدوخورد وقتل وقتال تقصیر نمی نمودند وحق نمك خوارگی وپاس خدمتگذاری را بجا می آوردند وازجان شیرین مضایقه نمی کردند با وجودیکه توپهای آتش فشان لشکر کابل دود از نهاد شان میکشید ولشکر مذکور را پراگنده کرده بود که نفس کشیده نمی توانستند اما در بازار جان فروشی جان خودرا فدا کرده با شمشیر های بران مردانه وار بسر توپخانه لشکر کابل رفته حمله می کردند و می کشتند و می بستند وجان خودرا نثار بادار خود میکردند خلاصه کلام ازطلوع آفتاب تا نصف النهار جنگ پیوسته بود چنانچه شش ساعت نجومی باشدت جنگ میکردند داد مردانگی میدادند و خون از بدن یلان با شمشیر بران بخاك هلاك میریختند واز کشته پشته ها میساختند وچنان مدهوشانه جنگ میکردند که فلك كج رفتار از کردارشان بحسرت مانده بود واستاد میفرمایند .\nفرد\nدو لشکر چه گویم دو دریای خون بمه بسباری از آب دریا فزون\nبند بیر خون ریختن تا ختند بهم تیغ ورایت بر افرا ختند\nز بشین کمان تا نماز دگر بمید ان نشد رزم سازدگر\nلاکن بفضل خداوند ومرحمت حق سبحانه وتعالی در همه جا نصرت وفیروزمندی قرین حال فرخنده مآل لشکر ظفر انجام افواج پادشاه قوی شوکت می گشت و بلشکر هرات هر ساعت شکست می افتاد و هاتف غیبی ندای جگر سوز درباره لشکر هرات در میداد و به آواز بلند میگفت که ای لشکریان مردانه وای افواج دلیرانه وای سپاه نبرد پیشه زیاد براین کوشش نباید کرد كه فلك عماز از پرده نیلگون بازی تازه بنا مانده و طبل کج رفتاری مینوازد و خواهش آن دارد که صدای الفرار ازجانب لشکر جرار بلند گردد زیاد براین کوشش بی فایده سود نمی بخشد و با تقدیرات ازلی نمی توان کوشید وازقضای لم یزلای یا نمی توانید کشید ( لا راد لقضائه لا معقب لحكمه ) .\nچون حاكم نافذ الامر قضا سلسله ارادت در جنباند ماهی را از قعر دریا به اوج هوا رساند ومرغ را ازاوج هوا به حضیض زمین نشاند وهیچ آفریده را در امر قضا وقدر چاره نیست جز تسلیم و رضا .\nشعر\nبزور وزر نشاید رد احکام قضا کردن نمی زیبد کسی را درقضا چون وچرا کردن\nباری دل خوشدارید هر لباس که خیاط ارادت ایزدی بر بالای هريك ازملازمان عتبۀ عبودیت می دوزد خواه گریبانش بگوی دولت آراسته خواه دامنش به طراز محنت پیراسته بی شبهه محض عنایت وعین کرامت است ."}
{"book": "adl0959", "page": 44, "text": "( ٣٧ )\n\nاگر محول حال جهانیان نه قضاست چرا مجاری احوال بر خلاف رضاست\nبدو دو صاف ترا کار نیست دم در کش که هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است\n\nغرض حین لشکر هرات بعد از غیرت و مردانگی و دشمن کشی که مقدمه را بر خلاف\nمدعا دیدند و لشکر جرار خود را پریشان احوال و فتح را بجانب لشکر کابل مشاهده\nنمودند لاچار ترك کار و زار کردند و تاب مقاومت و جنگجوئی بخود و لشکر خود ندیدند\nنیم نفس را بخود غنیمت شمردند و جان بسلامت بردند و الامان گفتند و خود را از چنگ\nلشکر خونخوار کابل رهانیدند و روانه اوطان خود شدند و بمارای خود شتافتند لاکن هر قدم\nبر داشتن شان مقابل صد فرسنگ و هر لحظه رفتن شان برابر صد سال به درازی می نمود\nاما غم رسیدگان وادی بلا و رنج کشیدگان زحمت و ابتلا تسلی خود را بفرد استاد میکردند.\nز رنج و راحت گیتی مرنجان دل مشو خرم که آئین جهان گاهی چنان گاهی چنین باشد\nباری لشکر کابل که چون شیر غران و ببیر بیابان دست به شمشیر بران بدشمن کشی آویخته\nجنگ بودند بعد از شکست لشکر هرات که دشمن قوی بودند و فرار کردند دست از جنگ\nکشیدند و با فتح و فیروزی با چنگال پر که چپاول نموده بودند بجانب لشکر گاه خود باز\nگشتند و دست و رو از خاك و خون شسته به آسودگی بخیمه گاه خود نشستند سردار\nشو نواز خان که از مقدمه شهر شکست یافته در ارگ مستور بودند دست گیر شده با سکندرخان\nو عبدالله جان برادران خود بدست سر کار امیر شیرعلیخان محبوس گشتند لاکن سر کار\nامیر شیرعلیخان را چون خواهر زاده بودند عبدالله جان را که برادر كوچك مینامیدند\nبا عیال و اطفال شان در ارگ محافظت کردند و احتیاط فرمودند که دست نا محرم بدامان\nعفت شان نرسد مختصر کلام شهر هرات بدرجه تاراج شد که در خانه و منازل يك كاسه\nگلی بمردم شهر هرات باقی نماند و همه بتصرف لشکر ظفر اثر کابل در آمد چنانچه\nيك شبانه روز چپاول بود و غوغای مردم بفلک میرسید زیرا که قیامت صغرا برپاشده پدر را\nپروای پسر نبود و پسر را از پدر خبرنه تا اینکه بعد از يك شبانه روز جهر زده شد و امر\nشد که دست تاراج بدارند و مردم را آزار ندهند و بمال خود واگذارند تا آسوده خاطر\nبمنزل و مکان خود برقرار شوند اکنون چون فتح هرات حاصل شد و لشکریان از تاراج\nهرات چه از جواهر و نقد و جنس و اموال و اثاث البیت که سال های سال مردم هرات جمع\nآورده بودند بتصرف افواج کابل رسید تمامی شان مامور و مسرور گردیدند لهذا ازین\nفتح نمایان که خداوند بفضل خود برای سر کار اشرف اقدس امیر کبیر امیر دوست محمدخان\nحاصل کرد و در آخر عمر نام نیکو برایش واصل شد بندگان سر کارسجدات شکر بجا\nآورده از تشویش گرفتن هرات فارغ شد و آسوده خاطر گشت بعد ازان با وجود ناخوشی\nبه آواز بلند به مجلس حضور که همه سرداران و بزرگان نامدار و افسران باوقار و\nسرکردگان عالی تبار حاضر بودند بیان فرمود که ای جمله بزرگان و ای برادران و ای\nدوستان قدیمی و دیرینه که شمایان رکن دولت سر کار هستید بدانید که پادشاه شما که من\nباشم اول بفضل خداوند دوم بغیرت و مردانگی شمایان به مطلب و مراد خود رسیدم و\nآرزوئی بدلم باقی نماند حال شما را بخداوند سپردم و از مردی و مردانگی شمایان که اتفاق\nکرده هرات را در حیاتی سر کار گرفتید خرسندم باز هم شما را از اتفاق سخن میکنم که"}
{"book": "adl0959", "page": 45, "text": "( ۳۸ )\n\nاتفاق را از دست ندهید که جمله مهمات بسته باتفاق کشاده میشود چنانچه اظهر من الشمس\nفتح هرات است اکنون خداوند چه نحو خیر وصلاح بندۀ گناهگار خود را میداند\nبظهور رساند برضای الهی بسی خرسندم وشکر گذارم زیرا که خداوند در بارۀ من بنده\nپروری کرده حال شمایان که حاضر می باشید از خورد وبزرگ نصیحت میفرمایم بار دیگر\nکه دنیا گذشتنی است اول بعنایت پروردگار و امرونهی خداوند دوم با تفاق کوشیده و\nنفاق را ازخود دور دارید و کبر بمردانگی بسته اتفاق کنید که خلل پذیر نیست وازمن\nرضا مندی کنید که زمان رفتن است . وشما را بخداوند سپردم و السلام مختصر کلام\nسرکار امیردوست محمد خان که از فتح هرات آسوده خاطر شد انتظارپيك پرورد گار\nمیبود وزمان ، بزمان، ساعت، بساعت متوجه احوال خود می شد وخود را آماده سفر آن\nجهانی می دید تا آنکه بعداز فتح هرات روز سیزدهم جان شیرین را بجهان آفرین\nسپرد و به عالم عقبا شتافت لاکن سرکار امیر شیر علیخان که جانشین پدر بود ازین\nواقعۀ جان فرسای وحادثۀ اندوه افزای خاطر در یا مقاطر سرکارمذکور غبار آلود گردید .\nواقسام حزن واند وه پیرامون خاطر اقدس گشت افسوس هزار افسوس که بادة این خم خانه\nدرد آلود است نبات این شکرستان هلاهل اندود عا لم سرا بیست تشنه فریب\nومنزل بیست پر فراز ونشیب مستی این پر سرا در پی خماریست وعاقبت این سودا را درسر\nبیماری است .\n\nشعر\n\nنا فلك معمار این مقصوره شد بی خار غم يك گل شادی بباغ زندگا نی کس نیافت\nگاستاق عمر را در مرغزار روزگار نو بهاری خالی از باد خزانی کس نیا فت\n\nاین شربتی است چشیدنی و بار محنتی است جمله را کشیدنی مرهم این زخم جزصبوری نیست\nوعلاج این مرض جز شکیبائی نه .\n\nفرد\n\nصبوری ضروریست این درد دل را بغیر از صبوری دوا ئی نبا شد\nباری بعد از فوت شهریار کشور گیر سر کار امیرشیرعلیخان باتفاق برادران و سرداران\nو بزرگان بسرحته دفن پدر شده و سردار فتح محمدخان که پسروزیرمحمدا کبرخان و برادرزاده\nامیر شیر علیخان بود وامیرمذکور از فرزندان خود نامبرده را افضل میدا نست امر کرد\nکه ازحدود اشکرگاه الی دروازه که درگاه بدوجانب راه لشکرو سپاه راصف بسته مکمل\nومصلح بسرحته تمام ایستاده کنید و بخوب وجه صف آرائی نموده انتظار فرمان باشید سردار\nفتح محمدخان حسب الفرمان جمیع لشکریان را بهمان منوال بقرارقاعده وقانون نظام آماده\nومکمل کرده خود سردار مذکور انتظار فرمان میبرد تا اینکه جنازه حاضرشد سردار مذکور\nحکم سلامی دادند تمامی لشکر یکباره سلامی گرفتند چنانچه جنازۀ امیر کبیر را ازمابین\nلشکریامرد اواکرام تمام گذرانیدند و سرداران سرکردگان وبزرگان پیاده در جلوتابوت\nروانه و اشك حسرت از دیده می باریدند وافغان مینمودند لا کن سردار فتح محمدخان از کمال\nعقل و دانش وفراست که خداوند بوی عطافرموده بود در نگاهداری سرکارامیر شیرعلیخان"}
{"book": "adl0959", "page": 46, "text": "( 39 )\n\nمیگوشید و اطراف شان را بملازمان صداقت کیش و خدمتگداران خیر اندیش که همه فدائی\nبودند محافظت می کردند زیرا که مخالف و فتنه انگیز بسیار بود تا گزندی بوجود مبارك\nسر کار نرسانند خصوص بعضی برادران نامخالف جان و مخالف سلطنت سر کار میدانستند .\nچنانچه ظاهر بود و از هر جانب سخن مخالفان با میر شیر علیخان میرسید که راجع به تدبیر خرابی\nهستند بهر حال هر گاه ازین گونه رویدادها را درقید قلم در آورم و خواهم که سخنی باقی\nنماند عمر طویل میخواهد و تفان از کاغذ و قلم بر می آید بلکه لازم نوشتن و سزاوار تحریر\nندارد و همان بهتر که بطریق اختصار نوشته شود و مختصر تقریر گردد تاملال خواننده و سامع\nنشود سخن مختصر تا اینکه مردۀ امیر کبیر را در گذرگاه رسانده دفن کردند و در باز گشت نیز\nبهمان منوال متوجه سر کار و اطراف سر کار بودند و به ملازمان صاحب اعتبار و اشخاص صاحب اعتماد\nتحقیقات بسیار در نگاهداری سر کار نموده بودند تازمانی که در لشکر گاه آمدند و بفا تحه\nنشستند و مدت هفت روز بقراری که سزاوار گلیم داری پادشاه بزرگ باشد فاتحه داری\nکردند و یومیه از خوان احسان خلقی را بهره مند نمودند چون از فاتحه و گلیم داری فارغ\nشدند سرکار امیر شیر علیخان برادران و سرداران و بزرگان را جمع کرده مجلس بزرگی\nبرپا کردند و کنکاش فرمودند و به آواز بلند امر کردند که معامله هرات انفصال یافت\nو انجام پذیر شد باید که باز گردیم و مع الخیر عازم دار السلطنه کابل شویم و بامورات سلطنت\nبپردازیم تا خواست خداوند چه باشد تمامی بزرگان و برادران سر کار و سرداران که داخل کنکاش\nبودند همه سخن سر کار اشرف اقدس امیر شیر علیخان را پسند فرمودند و تصدیق نمودند این بود\nکه سردار محمد یعقوب خان پسر كوچك سر کار که در کابل بود و قبل ازین امیر کبیر\nجات مكان طلب حضور فرموده بودند و حاضر بود بامر امیر مرحوم او را حاکم هرات ساختند\nو مردمان عاقل و کاردان و کار گذار و اشخاص بزرگ بخدمت شان مامور فرمودند و سرشته\nهرات را بدست شان دادند و از امورات هرات خاطر جمع گردیده آسوده خاطر\nشدند بعد از آن به تهیه و تدارک رفتن دار السلطنه کابل شدند\nو رجوع بسرشته کارات نمودند و جمیع لشکر و لشکریان را خبر دادند تا همه تدارك\nخود را انجام بدهند .\nباب دوم سلطنت امیر شیر علیخان بامر پدر در تاریخ سنه یکهزار و\nدوصده هفتاد و نه هجری در دار السلطنه هرات مشتمل برشش فصل\n\nفصل اول\n\nدربیان نفاق برادران و شورش نمودن آنها و مقدمه باچ گاه باشکر ترکستان به عرفت\nسردار محمد علیخان وشكست لشکر ترکستان از شمشیر لشکر کابل بحضور\nسردار محمدعلیخان اکنون از رویداد نفاق برادران که ابتداء از هرات گزارش یافته\nتحریر می دارم ."}
{"book": "adl0959", "page": 47, "text": "(٤٠)\nسردار عالی تبار سردار محمد اعظم خان که بزرگ برادران بود با وسردار محمد امین خان\nسردار محمد اسلم خان و دیگر مردمان فتنه انگیز که با هم بی ته بیری بودند و شب و روز بشکست سرکار\nخیراندیش امیر شیرعلیخان میکوشیدند دریافت که افواج ظفر شکوه و تمامی لشکر اراده\nکابل نموده سردار محمد اعظم خان از روی تمیز خود را ناخوش و بمرض زدو بحضور بندگان\nامیر شیر علیخان عریضه کرد که صاحبا چند روز است که ناخوش میباشم و بندگان سرکار\nبجانب کابل اراده نموده اند التماس میدارم و امیدوارم که با مراقدس از لشکر چند روزی\nپیشتر حرکت بدارم تا آسوده باشم و از گرد و خاک لشکریان کناره گردم البته از عین\nمرحمت شهریار است باقی سرکار و الا تبار بهتر میدانند و بندگان را فرمان برداریست\nفرمان و امر و اجازه از حضور سرکار است این بود که سرکار\nامیر شیر علیخان رقعه سردار محمد اعظم خان را مطالعه کرده و خنده نموده بعد به بزرگان دربار\nرقعه را نشان داد و فرمود که از ناخوشی سردار محمد اعظم خان در این چند یوم شما خبردارید\nجمله عرضه داشت نمودند که اصلا وقطعا\" اطلاع نداریم هرگاه میشنیدیم بحضور فیض\nظهور عرضه داشت میکردیم بعد از آن بندگان اقدس فرمودند که مطلب و مدعا چیز دیگر\nاست اما نتیجه داد لاکن بخاطر داشته باشید که اول نفاق است و عنقریب ظاهر و هویدا\nمی گردد و ازین نفاق شورشها بر پا میشود که انجام نه پذیرد.\nاکنون لازم شد که بدوو به مرخص شود اول اینکه امروز بندگان سر کار میتواند که\nمعالجه درد آنها را میکند چنانچه یوما\" از مجالس هائی که تدبیر خرابی سرکار را مینمایند\nآگاهم و فورا\" تدارک کرده میتوانم لاکن مردمان دیگر که ازین قضیه آگاه نیستند\nخواهند گفت که اول بیاله و درد ! روابل سلطنت بخرابی برادران خود کوشید و نفاق را\nبر پا کرد دوم برادر بزرگ ما سردار محمد افضل خان است که در ترکستان است\nنیت حق طویت سرکار چنان است که بورود دارالسلطنه کابل خود سردار کلان\nسردار محمد افضل خان بجهت فاتحه پدر بدارالسلطنه خواهد آمد و بجای پدر فاتحه\nخواهد داد والی بندگان سرکار بعد از ورود کابل خط خواهم فرستاد و التماس\nدار السلطنه خواهم کرد بعد از ورودشان اول فاتحه دوم کنکاش میداریم و بصدق دل عرض\nمیکنم که شما بزرگ برادران میباشید هر چند که پدر سلطنت را به بندگان ما\nتفویض کرد حال خرسندم و بصدق دل بیان مدارم که برادر بزرگ شاه میباشید و سزاوار\nتاج و تخت افغانستان شما هستید و به تخت سلطنت نشسته فرمان فرمائی کنید و برادران\nرا چنانچه سزاوارشان دانید هر یک را برتبه شان برسانید زیرا که وصیت پدر بجا\nآورده شود و نفاق بر طرف گردد و اتفاق بدست آید امیدوارم که همین فکر و خیال\nسرکار مقبول طبع برادر بزرگ گردد و خلق افغانستان بدانند که پسران امیر کبیر\nچفت میگان دامن اتفاق را محکم گرفتند و نفاق را از خود دور کردند چون چنین شود\nهر کس از خرد و بزرگ جای خود را میشناسد و از جاده خود تجاوز نمیکند و سلطنت\nافغانستان برقرار میماند و فقرا در مهد امن و امان بدعای دولت خدا داد آسوده خاطر\nمیگذرانند خلاصه کلام بعد از اظهار بندگان سرکار جواب رقعه سردار محمد اعظم خان\nرا فرستادند و اجازه مرخصی دادند اضافه بر ان تخت روان سواری حضور را باه زا\nپادشاهان متأخرین (۱۰۰) جلد ب عهده احسان ع قریه عطائی ر عبد القادر ن رجب علی"}
{"book": "adl0959", "page": 49, "text": "(٤٢)\n\nازرفتن اوشان خفه نیستم وخوف ندارم اما دانسته باشید که ایرادی بهر کار باقی نماند و اینها تیشه‌ای بود که درپای خود زدند وراجع به خرابی خود شدند.\nهر چه کنی بخود کنی گرهمه نيك وبد کنی\nکس نکند بجای تو هر چه کنی بخود کنی\n\nبهر حال بعد سردار والا با بزرگان خود درباب رفتن دارالسلطنه کابل و حرکت از هرات مشورت کردند بزرگان حضور همه رای و تدبیر سرکار اقدس را پسندیدند بعد ازان سردار محمدامین خان را که برادر اصلی سرکار والا بود و بامر سرکار امیر کبیر حکومت قندهار داشت بندگان امیر شیرعلی خان مقرر فرمودند که از لشکر پیشتر حرکت فرمائیده خودرا بقندهار برسانند و محافظت دارند تا زمانیکه سرکار اشرف وارد قندهار شوند وسردار فتح خان برادرزادهٔ خودرا امر فرمودند که فوراً با دوهزار سوار خوانین رساله از راه هزاره جات که به کابل نزديك است خودرا در کابل بحضور سردار محمدعلی خان برسانید و باتفاق متوجه امورات دارالسلطنه باشید این بود که سردار امین خان بلاتوقف عازم قندهار شدند وسردار فتح محمدخان از راه هزاره جات عازم کابل گردیدند و باسردار محمدعلی خان ملحق ومتفق شدند و بندگان سرکار اشرف اقدس امجد والا به تهیه و تدارك لشکر شده در ساعت مسعود از هرات حرکت فرما شدند.\nاکنون بندگان سرکار امیر شیرعلیخان را بالشکرهای ظفر شکوه وافواج جنگجو در بین راه هرات بجانب کابل بسلامت بیگدارید. چند کلمه از احوالات و شمه از رویداد سردار دلاور سردار محمدعلی خان و گزارشات کابل بشنوید. لہٰذا سردار محمدعلیخان باوجود صغرسن وعین شباب باکمال شوکت واستقلال درتخت کابل بسریر سلطنت نشسته داد عدالت میداد و چنان از لشکر و سپاه ورعیت و فقرا آگاه بود وشب وروز متوجه امورات ملکی وجنگی میشد که گرگ و شبان گوسفند بود و از دزد ورهزن نام بود ونشان نی وچنان عدالت با سیاست همراه داشت که کهن سالان روزگار تحسین و آفرین مینمودند واز احدی حرکت بیجا صادر نمیشد وخلق خدا در مهد امن امان بودند و در بارۀ شهزادهٔ بلند اقبال دعا میکردند وثنا میگفتند تا اینکه خبر فتح هرات رسید و فرحت حاصل شد به مجرد خبر فتح هرات نقاره خانه‌ها بصدا درآمد و امر بچراغان شد و جمیع شهر کابل در کوچه و بازار وکوه ها اسباب آتش بازی و چراغان برپا گردید و تمامی بازار ها مملو از شال و کمخواب وزربفت واسباب زری وفرش های اعلا زیب و زینت داده شد و توپهای آتش فشان سیصد و يك توپ شادیانه میزدند و چنانچه اسباب عیش و نشاط برپا بود که گویا کابل به عمر ندیده بود خود بندگان سردار با سرکردگان و بزرگان شب ها داخل شهر و بازار شده با الطاف و محبت و زبان خوش و شفقت پدرانه با مردم خورد و بزرگ رفتار میکردند و از خوان احسان بمی کرانش ملکی وجنگی صبح و شام طعام تناول میکردند وفقیر وبینوا صاحب نوا میشدند و بهر شخصی که میرسیدند از شاه و گدا الفت کنان میگذشتند چنانچه بهمین منوال هفت شبانه روز چراغان مامور بود و داد عیش میدادند و بعیش وعشرت نشسته بودند که فلك کج رفتار شعبده ای برانگیخت و آمیخته به غم کرد وطبل کج رفتاری زد ورشك باحوال مردم کابل برد اغنی خبر فوت امیر کبیر امیر"}
{"book": "adl0959", "page": 50, "text": "(٤٣)\nدوست محمد خان را بواسطة چاپار رسانید وشادی را بغم مبدل کرد بهر حال چون سردار\nعالی مقدار سردار محمد علی خان صاحب تدبیر و شجاع ودلاور بودند از هیچ رهگذر\nباك نكرده وخوف وبیم را بخاطر نياورده بادل قوی وخاطر جمع گلیم داری نموده\nسه روز فاتحه گرفتند و مردم کابل از سپاه وفقرا فوج فوج بحضور آمده فاتحه میدادند\nوطعام تناول کرده میرفتند چون روز چهارم شد واسباب غم برچیده گشت دوباره اسباب\nعيش وخرمی برپا گردید زیرا که همان چاپار که فرمان وفات امیر كبير جنت مکان را\nآورده بود فرمان تخت نشستن سر کار امیر شیر علی خان را که بجای پدر صاحب سریر\nدولت افغانستان شده بود نیز آورده بود لاکن سردار محمد علی خان بصواب دید بزرگان\nدولت وخدمتگزاران حضور اول وفات جد بزرگوار خود را افضل دانسته پیش گرفتند\nوگلیم داری نمودند چون ازان رهگذر فارغ شدند امر کردند که در مسجد جامع شهر کابل\nمردم از شاه وگدا وخرد و بزرگ اعزه و اشراف جمع آیند ثانی خود سردار عالی\nمقدار با کمال حیثیت و جلال وعظمت وشوكت داخل مسجد جامع شدند ابتدا نماز جمعه را\nادا کرده ثانی خطیب مسجد باهر عالی بالای منبر برآمده خطبه قرائی بزبان عربی\nخوانده بعد ازان خطبة سلطنت را بنام نامی بندگان اقدس امجد اشرف همایون سرکار\nذوى الاقتدار وشهريار تخت نشین افغانستان امیر شیر علی خان خواندند و از مردم مبارك\nبادی گرفتند ودرهمان مجلس بزرگ بمردم خبر دادند که سه شبانه روز جشن وچراغان\nوهرروزه از خوان احسان سر کار طعام فراوان آمده تناول فرمایند اما چنان جشن خسروی\nبرپا کردند که چشم فلك از مشاهده آن خیره گشت و همچنین خرسندی وساز وسرود\nوتماشای چراغان و آتش بازی فراوان انجام یافت که چشم بیننده ندیده بود وفلك\nکج رفتار هر لحظه بحیرت مینگریست وبغم فرو میرفت وانتظار فرصت میبود که طبل\nکج رفتاری زند ودر مقابل شادی غم انگیزد قضا را هنوز اسباب خرمی برپا بود وعیش\nوعشرت آماده که اسباب غم پیش آمد وعیش همه را بغم مبدل گردانید وفلك فتنه انگیز\nآشوبی برپا کرد اعنی از جانب جلال آباد خبر وحشت انگیز رسید سردار عالی\nسردار محمد اعظم خان که سال ها آماده فرصت میبود\nوبهمین فکر وخيال وتدبير از هرات پیشتر مرخص شد ولشکر آماده در کرم وزرمت داشت\nدرین وقت که کابل را خالی دید وصاحب حکومت را خردسال دانست به تسخیر کابل\nكمربسته بالشكړ آماده از راه جلال آباد عازم گردید چون این خبر در کابل بحضور\nسردار دلاور سردار محمدعلیخان رسید همان فرصت چراغان بود ودادعیش میدادند فوراً\nسردار عالی امر کرد که سه روز دیگر همین جشن وچراغان برپا ومجلس عيش ونشاط\nآماده بهتر وبیشتر خرمی وخرسندی بداريد وبدرجه اعلى دادعیش بدهید وبدانید و آگاه\nباشید که سردار محمد اعظم خان عموی بزرگ بندگان عالی حاکم شما را كه من باشم\nخوردسال قیاس کرده وبه تسخیر کابل کمربسته بالشكر فراوان ازراه جلال آباد وارد\nخورد کابل شده عنقریب بخیال فاسد خود بیگر فتن کابل میرسد و در اینجا شخصی را\nمقابل خود نمیداند که سدراه لشكر مذكور شود زيرا كه خودرا کهن سال و تجربه کار\nمیداند وبندگان عالی را خوردسال میپندارد اکنون بصلاح وصوابه بدبزرگان حضور\nکه خیر وصلاح دانستن سردار فتح خان که فرزند ارجمند وبحضور سرکار عزيز است"}
{"book": "adl0959", "page": 51, "text": "(٤٤)\nو برادر بزرگ بنده گان عالی است و قبل ازین چند روز پیشتر از حضور سرکار وارد\nکابل شده در بنوقت با لشکر جرار از ملکی و جنگی در مقابل سردار محمد اعظم خان\nمیفرستیم واز درگاه خداوند امیدوارم که فرصت بمقابل شدن نرسیده فرار دشت ادبار گردد\nو از فضل الهی امیدوارم که فقرای جلال آباد و کوهستانات آن حدود جواب لشکر مذکور را\nبدهند بیش از اینکه برادر بزرگم سردار فتح محمد خان بمقابل وی برسد اما با وجود آن\nصلاح وصواب به بزرگان حضور وا بندگان عالی منظور کرده سردار مذکور را با لشکر\nو توپخانه فرستادم و شرط احتیاط بجا آوردم شما مردم از شاه و گدا و خرد و بزرگ\nآسوده خاطر به عیش و عشرت خود سرگرم باشید و دادعیش بدهید و بدعای دولت خداداد\nسرگرم باشید و دانسته باشید . که « خداداده را خدا داده است ، خلاصه کلام چون\nاز وعظ و نصيحت فقرا فارغ شدند روز دیگر سردار فتح محمد خان را بالشکر های جرار\nو افواج خونخوار در مقابل لشکر سردار محمد اعظم خان فرستادند و امیدوار فتح و نصرت\nبودند در جوع بدرگاه خداوند (ج) داشتند لاکن خود سردار با تغییر در سیاه سنگ\nکه نیم فرسخی شهر کابل است لشکر گاه ساخته خیمه و بارگاه و سراپرده برپا کردند\nو با کمال تهور و شجاعت در سراپرده و بارگاه بر تخت دارای نشستند ومجلس عیش وعشرت را\nبیشتر و بهتر بر پا نمودند و روز را بشب وشب را بروز بهزار ساز و سرود گذرانده شب ها\nتا صبح آتش بازی و چراغان کرده و خلق شهر کابل نیز حسب الامر چراغان وآتش بازی\nکرده دادعیش میدادند وفرمان نموده بودند که تاخبر فتح سردار فتح محمد خان برسد\nبهمین منوال بعیش وعشرت گذرانند اتفاقا از رفتن سردار فتح محمد خان هفته ای گزارش\nیافت که خبر فتح آمده و نوشته بود که بورود لشکر ظفر اثر بيك منزلی خورد کابل\nسردار محمد اعظم خان از خورد کابل واپس بجانب جلال آباد حرکت فرما شدند روز پنجم\nدر حدود جلال آباد رسیده در مقابل سردار مذکور و لشکرش لشکرگاه کردیم و باراده آن\nبودیم که فردا روز ششم بتوکل خداوند (ج) مقدمه خواهیم کرد . تا یار کرا خواهد\nو میلش بیکه باشد .\nاضافه بران حاکم جلال آباد که از خوف دشمن حصاری بودند از ورد لشکر خونخوار\nخبر یافته دروازه های شهر را کشاده با افواج خود از شهر بدر شده در مقابل دشمن ترك\nو تازی می کردند و انتظار فرمان ومتوجه امر بندگان ما بودند از فضل خداوند (ج)\nو نیت پادشاه رعیت پرور شب ششم بدون جنگ وجدل و بدون تقابل شدن غیاشب سردار\nمحمد اعظم خان از لشکرگاه خود فراری شد ولشکر پراگنده خود را پراگنده گذاشته\nجان خود را غنیمت شمرده و افواج مذکور پریشان احوال هر کس بجانب اوطان خرد\nفراری شدند و بعضی از لشکریانش بحضور آمده سلام کردند و گفتند بعد ازین فرمان\nچیست و بندگان عالی چه امر می فرمایند که بجا آورده شود ؟ مختصر کلام چون عریضه\nسردار فتح محمد خان منظور حضور سردار محمد علیخان و بزرگان در بارشد و سردار عالی\nمقدار از شنیدن آن سجدات لشکر بجا، ويك توپ شادیانه فرمودند تا گوش زد خاص وعام\nگردد لهذا با یکدیگر شادی دستداد و بمردم کابل خرمی حاصل شد و بدعای دولت قوی\nشوکت سرکار امیر شیر علیخان کوشیدند و جميع امـزه واشراف از جامه خانه احسان"}
{"book": "adl0959", "page": 52, "text": "(٤٥)\n\nسردار عالی خلعت و انعام پوشیدند و به آسودگی نشستند سردار فتح محمد خان که در جلال آباد\nتوقف داشت حسب الامر بندگان عالی بعد از چند روز داخل کابل شدند و بحضور بندگان\nعالی مشرف گردیدند اکنون محرر کتاب وتحریر کننده گزارشات را حرفی بخاطر\nرسید که تعلق بهمین فقره که آمدن سردار محمد اعظم خان در جلال آباد و تقابل شدن\nسردار فتح محمد خان وفراری سردار محمد اعظم خان از جلال آباد دارد باید مختصر تحریر\nدارم تا خواننده وسامع پی به حقیقت ببرند، روزی در سمرقند به مجلس سردار محمد اسحق خان\nکه فراری شان بودیم نشسته صحبت میکردیم سخن از همین فقره پیش آمد و سردار\nمحمد اسحق خان بیان فرمود که پدرم کابل را مسخر میکرد خط والده وزیر محمد اکبر خان\nدر حدود خورد کابل آمد و نوشته بود که نواسه من سردار محمد علی خان خردسال است\nسبب آمدن چیست زود برگردید و واپس بروید والا شیریکه در زمان طفلی بشما داده‌ام\nنمی‌بخشم قبله گاهم متفکر مانده عاقبت پاس خاطر والده وزیر را کرده برگشت\nو از گرفتن کابل درگذشت اما محرر کتاب متفکرم هرگاه این سخن حقیقت میداشت\nاول اینکه از همین باعث لشکرهای خود را از کرم و زرمت بجنگ هرات نبرد که امیر کبیر\nمکرر طعنه میزد دوم بهمین اراده و فکر و خیال که کابل را تسخیر میدارم بلیاس ناخوشی\nاز حضور امیر والا تدبیر سرکار امیر شیر علیخان از هرات جدا شده وسه منزل را یکی\nکرده به تسخیر کابل آمد و از کرم وزرمت تا جلال آباد وغورد کابل سفر کرد و منزل زد\nو دولت خرج کرد و بدروازه کابل رسید عاقبت بیکخط عیال چگونه اینقدر دولت را\nبرباد داد و کابل نزدیک را واگزار شده برگشت وتصرف نکرد و خود را به آرزوی\nخود نرسانید اضافه بر آن هرگاه چنین میبود همچنان که با لشکر مکمل آمده بود\nباید مکمل با لشکر خود برمیگشت بلکه دست آویز مادر وزیر را با لشکر نشان میداد\nو با کل لشکر مشورت میکرد و بمصلحت اوشان عمل مینمود سبب چه شد که خوفیه شباشب\nاز لشکر فراری شد ولشکر آماده خود را پراکنده ماند و اینقدر انجام و اثاثه وتوپ‌خانه را\nبرباد داد این سخن از عقل بعید است و عقل تقاضا نمیکند لاکن شخص تحریر کننده را\nلازم است که شنیده ودیده را تحریر کند تا از نظر خردمندان بگذرد، اکنون سردار\nمحمد علیخان را در تخت دارالسلطنه شهر کابل برقرار و آسوده خاطر در جوش و خروش\nعشرت گذارید. چند کلمه از گزارشات حضور سرکار همایون فال امیر شیر علیخان\nشنوید که از هرات بجانب کابل حرکت فرما بودند لہٰذا چون پادشاه قوی شوکت\nاز امور هرات فارغ شده مراجعت بجانب کابل نمودند از بسیاری لشکر\nو دوری منزلها و گرد وخاك لشکر را دو تقسیم کرده تا نصف لشکر یکروز\nحرکت کنند ونصف ثانی روز دیگر تازمانی که وارد قندهار شوند وخود بندگان\nاقدس با لشکر روز دوم حرکت فرما شدند بهمین منوال منزل و مراحل طی فرموده چون\nماء سریع السیر روانه بودند تا اینکه وارد شهر قره شدند بعد از آن بامر سرکار یکهفته\nتوقف نمودند تا قدری اسب و آدم آسوده خاطر شده از دوری منزلها آسایش یابند\nبعد از زمان مهلت از حدود قره بقرار منزلهای سابقه حرکت فرمودند همچنان طی مراحل\nو منازل مینمودند تا اینکه وارد قندهار شدند سردار عالی مقدار سردار محمد امین خان\nحاکم قندهار که حسب الفرمان قبل از ورود سرکار بچند روز پیشتر وارد شهر بوم"}
{"book": "adl0959", "page": 53, "text": "( ٤٦ )\nبه استقبال برآمده سرکار والا را معۀ لشکریان پذیرائی کردند و مدت پانزده روز توقف\nفرمودند تا جمیع لشکریان از اسپ و آدم آسوده خاطر شدند و در مدت مذکور سردار\nمحمدامین خان چنان مهمانداری و اعزاز و اکرام جمیع لشکریان را نمودند که سزاوار\nتحسین و آفرین گشتند و سرکار ذوی الاقتدار را از خود خوشنود و خرسند گردانیدند\nتا اینکه وعدۀ موعود بسر رسید و مردم از زحمت سفر و رنج کوچا کوچ بر آسودند\nبعد بندگان سرکار از طریقۀ پدری و بزرگی سردار محمدامین خان را بحضور طلب کرده\nخلعت فاخره و کمر بند دانه نشان و شمشیر دستۀ مرصع بدست مبارك بكمر شان\nبسته کردند و دو راس اسپ عربی با زین و یراق طلا بجهت سواری شان\nاز حضور مهر ظهور دادند و بعد از آن بحضور بزرگان دربار وعظ\nونصیحت پدرانه در هر باب و هر خصوص دربارۀ شان بادا رسانیدند و خوشنودی بسیار و خرسندی\nبی شمار از خدمات چند روزۀ شان فرمودند روز دیگر حسب الامر پادشاه قوی شوکت\nاز قندهار حرکت فرما شده بادیای لشکر عازم دارالسلطنۀ کابل شدند لهذا دوسه کلمه\nاز سردار محمداعظم خان تحریر نموده سر مطلب باز گردیم سردار مذکور بعد از فرار\nاز حدود جلال آباد بزحمت بسیار وز جر بی شمار خود را در کرم و زرمت که جا یداد شان\nبود رسانیدند درین وقت سکونت شان در کرم می بود اما شب و روز به تهیه و تدارك لشکر گیری\nو لشکر کشی و لشکر آرائی بوده ارادۀ مقدسه داشت که با لشکر ظفر اثر بندگان اقدس\nمقدمه نماید و جنگ اندازد لاکن استاد میفرماید ـ این محال است و خیال است وجنون.\nخلاصه کلام سر مطلب باز گردیم و از لشکر جنگجو و نبرد پیشه سخن رانیم این بود که\nسرکار والا تبار بادیای لشکر خونخوار منزل و مراحل طی کرده وارد منزل مقر رگردیدند\nدر آنجا حقیقت شورش نمودن سردار محمد اعظم خان و تهیه وتدارك نمودن لشکرهای\nپراگنده و لشکر جدیدی گرفتند و آماده جنگ شدند با لشکر ظفر اثر کما حقه ، بحضور\nبندگان سرکار خبر رسید و بندگان اقدس در مجلس بمردم خطاب کردند که ای خلق الله\nبدانید و آگاه باشید که تا سردار محمد اعظم خان در قید حیات باشد از ین شورش و فتنه انگیزی\nو خرابی دولت افغا نستان دست بردار نمیشود و خلق خدارا در مهد امن و امان نمی ماند\nو چندان خرابی به هم رساند و مردم را به قتل رساند و خون ریزی کند که تاقیامت یادگار\nبماند و عالم تباه شود لاکن از درگاه خداوند امید وارم که نفسی بخوبی نزند و روز خوبی\nنه بیند و دائم بغم وغصه گذارند زیرا که پدر ازوی نارضا بود. اينك در کرم و زرمت لشکر\nکشی دارد و میخواهد که باسر کار مقدمه اندازد اکنون لازم شد که بندگان سرکار\nبوجود مبارك با قلیلی لشکر بجانب كرم و زرمت حرکت کنند زیرا که طینت سر کار\nبا خداوند عالم ظاهر و هویداست و نیت حق طویت بندگان اقدس نمیخواهد که ضرری باحدی\nبرسد خصوص که شورشی برپا شود و خلق عالم تباه گردد و اتفاق برطرف گردد و نفاق\nظاهر شود بهر حال شما بزرگان و افسران حضور بالشكر ظفر اثر مع الخير والعافيه عازم\nدارالسلطنه کابل شوید و کمتر منزل کنید و بندگان همایون بجانب کرم و زرمت رهسپار\nشود تا دیده شود که از پردۀ غیب چه بظهور میرسد. باری بعداز فرمان اقدس لشکر های\nظفر اثر بجانب کابل حرکت فرما شدند و خود سرکار خداجوی با قلیلی لشکر از سواد"}
{"book": "adl0959", "page": 54, "text": "( ٤٧ )\nو پیاده وتوپ خانه ازمقر حرکت فرما شده بجانب كرم وزرمت روان شدند لاكن بخاطر\nعاطر اراده جنگ ومقدمه نداشتند و خواهش داشتند که اصلاح پذیرد وصلح شود و سردار\nمحمد اعظم خان را نصیحت بدهند که دست از نفاق بردارد و شکست دولت نشود تا اینکه\nنزديك بحدود کرم وزرمت رسیدند بعد از ان بجهت سردار محمد اعظم خان فرمان فرستادند\nو تسلی دادند و در فرمان نصیحت آغاز کردند چون فرمان سرکار بحضور سر دار\nمحمد اعظم خان رسید و مطالعه کرد بفکر دور و دراز افتاد و با خود اندیشه کرد و کردار\nخودرا بمد نظر آورده خصوصا قبل ازین بجانب جلال آباد رفتند و شورش کردند و کمر\nبه تسخیر کابل بستند و متفکر ماند و به شش در حیرت فرو رفت و از کردار خود نادم گشت\nاز همه افضل اطراف خود را خالی دید و خود را و لشکر خود را در مقابل لشکر پادشاه\nقوى شوكت مقابل بدید و دانست که تاب مقاومت ندارد وجانب فرار را بخود مصمم کرد\nو بفکر دور و دراز افتاد آنرا نیز خیر وصلاح ندید و مدتی غریق در پای حیرت بود وراه\nچاره را از هر طرف مسدود یافت لاچار استقبال کرد و بحضور پادشاه عدالت پرور آمده\nسلام کرد و تعظیم و تکریم نمود سر کار رعیت پرور که پاك طینت و پاك نیت بود و غباری\nبخاطر نداشت و نمی خواست که شکست در خاندان افتد وموجب بد نامی اقدس گردد سردار\nمذکور را در بغل گرفته از روی مهر ومحبت پیش آمده ملاقات کرد و حرکات سابقه اورا\nنا کرده پنداشت صحبتهای بزرگانه در مجلس بحضور اعزه واشراف درباره سردار\nمذکور نمود بعد از ان فرمودند که انشاء الله تعالى بعد از ورود دار السلطنه شهر کابل\nبرادر بزرگ ما وشما سردار محمد افضل خان وارد کابل خواهد شد و فاتحه پدر بزر گوار\nخودرا خواهد داد بعد از ان مجلس کنکاش مینمایم و مصلحت میداریم هر چند که سلطنت\nرا پدر به من داده باشد امری بود از حضور پدر اما بندگان ما چنان خیر وصلاح دیدیم\nکه بمصلحت دید سردار کلان خواه این سلطنت عارضی را که از پنجروز بیش نیست\nمناسب بخود بدانند خواه بما و شما عطا فرمایند دیگران باید اتفاق کرده و متابعت فرمایند\nواز فرمان شان تجاوز ندارند زیرا که مقصد سرکار اتفاق است که بعد از امیر کبیر\nپسران شان مردانه کمر بسته اتفاق نمایند و نفاق را دور دارند مختصر کلام وقتیکه\nصحبتهای سر کار تمام شد و طعام تناول کردند در ثانی خلعت فاخره با شمشیر دسته\nدانه نشان و کمربند انجام طلا. با يك دانه ياقوت بزرگ که نصب در کل نموده بودند با\nدو راس اسپ عربی با زین ویراق طلا. بحضور بزرگان در بار بسردار محمد اعظم خان\nانعام فرمودند وزیاده بر این نوازشات شاهانه و پدرانه درباره شان نمودند و امر کردند و\nخواهش فرمودند که باید باتفاق عازم دارالسلطنه کابل شويم و آسوده خاطر به انتظار\nسردار کلان باشیم تا زمانی که بملاقات شان واصل شویم و بصلاح وصوابدید شان امور دولت\nرا انجام بدهيم وهريك بسرشته کار سلطنت پردازیم بهر حال سردار محمد اعظم خان که\nاز ابتداء تا انتها راجع به نفاق بود و از اتفاق دوری می جست و شب و روز بتدبیر خرابی\nدولت خداداد بود امری را بهانه کرده بهزار حیله و تدبیر سردار محمد سرور خان پسر\nبزرگ خودرا برغه ل داده عرض داشت نمود که سرشته کارات و امورات من در کرم وزرمت\nپراگنده مانده تا مدت يك ماه باقبال پادشاه قوی شوکت انجام داده در کابل بحضور فیض"}
{"book": "adl0959", "page": 55, "text": "(٤٨)\nظهور بندگان اقدس میرسد سرکار والا تبار هر چند که از رفتار و کردار و گفتار سردار\nمذکور میدانست وقریب او را دانسته بود واز ابتداء خصلت مذکورا که سرا سرنفاق بود\nودر زمان امیر کبیر نیز چنین رفتار داشت بازهم دیده را نادیده و شنیده را ناشنیده\nواگزار شدند و مرخص فرمودند بعد از رفتن سردار محمد اعظم خان بندگان سر کار\nخطاب به بزرگان دربار نمودند که رفتن سردار مذکور را دانسته باشید که باعث نفاق\nاست زیرا که سرشت سردار مذکور از ازل موجب نفاق است و تا ابد خواهد بود زیرا که\nنفاق را دوست میداشت خصوص بسلطنت سرکار که اصلا خواهان نیست وکمر بخرابی\nدولت سرکار بسته دارد چنانچه استاد می فرماید :\nدرختی که تلخ است و برا سرشت\nگرش بر نشانی بباغ بهشت\nوراز جوی خلدش به هنگام آب\nبه بیخ انگبین ریزی و شهد ناب\nسر انجام گوهر بکار آورد\nهمان میوه تلخ بار آورد\nخوی بد بر طبیعتی که نشست\nنرود تا بوقت مرگ از دست\nمخلص سخن بعد از ان سر کار ذوی الاقتدار از حدود کرم و زرمت واپس مراجعت کرده\nعازم لشکرگاه شدند تا اینکه در غزنین بلشکرگاه ملحق شدند و دو روز دیگر توقف فرموده\nروز سوم از آنجا حرکت کرده با لشکر مور وملخ عازم دار السلطنة شهر کابل گردیدند\nتا اینکه در منزل قلعه قاضی رسیدند و بکمال شوکت وفر فرود آمدند از یطرف شهر کابل\nسردار محمد غلیخان با بزرگان کابل امر نمودند که از خورد و بزرگ و شاه و گداه\nعلماء وفضلا امرء واشراف تجار وغیر آن از پیر وجوان فردا صبح از شهر بیرون باستقبال\nبر آمده در حدود ده بوری صف بسته ایستاده شوند و انتظار ورود سرکار شهر یار والاتبار\nباشند و هر کس بدرجه استاده از جادۀ خود تجاوز ندراند بعد ازان خود بندگان عالی\nوجمیع افسران نظامی وملکی به شرف حضور بندگان عالی مشرف شده در قلعه قاضی\nبقدمبوسی رسیدند و سرافرازی حاصل کردند واز حضور بجهت استقبال فردا مرخص شدند\nکه فردا بورود پادشاه سرشته افواج نظامی وملکی را نمودء هريك را بقاعده وقانون درست\nبدارند واشکر نظامی را بيك جانب ومردم فقراء را بدیگر طرف ایستاده بدارند چنانچه وارد\nکابل شدند و فردا صبح از دروازه شهر الی ده بوری صف آرائی کرده لشکر نظامی را\nبا توپخانه بيك جانب امر فرمودند و سر کردگان و افسران نظامی هر يك افواج خود را\nمکمل ومسلح ایستاده کرده انتظار ورود سرکار والاتبار را می کشیدند واز طرف\nدیگر جمیع بزرگان کابل علما وفضلا وقاضی وقضات وتجار وغير آن اتفاقا هرطا بقه\nبمرتبه وجای خویش ایستادند و باقی زن و مرد از كوچك و بزرگ درون شهر کوچه و بازار\nو بام مملو به تماشای دیدار پادشاه خود ایستادء انتظار میبردند تا اینکه پاد شاه قوی\nشوکت و سرکار ذوی الا قتدار و شهریار عدالت پرور با دبدبه واثاثه و شوکت دارائی\nوصولت بهرامی سوار فیل کوه پیکر شده عازم کابل گردیدند چون به نزديك افواج\nکابل رسیدند از دو جانب افواج سلامی گرفتند و توپهای آتش فشان آتش افшаنی کرده"}
{"book": "adl0959", "page": 56, "text": "(٤٩)\nزمین را بلرزه درآوردند و گوش فلك را كر و ساختند تخميناً نیم ساعت آواز توپ\nعالم را فرا گرفته روز روشن را چون شب تار ساختند خود سردار عالی مقدار با هزاران شوکت\nحشم دي و صولت بهرامي چون شیر ژیان در پیش روي سپاه مکمل و مسلح ایستاده داخل سلامي\nبودند چون از سلامی فارغ شدند و هوا از دود توپ و تفنگ روشن شد سرکار با وقار\nو شهریار بلند اقبال خرامان خرامان نزديك افواج ظفر شکوه آمده با يك يك از افسر\nوسپاهی محبت پدری و الفت برادری احوال پرسی کرده میگذشت و بزبان التفات نوازش\nمیفرمودند خصوص اشخاصی که در آمدن سردار محمد اعظم خان بجنگ کابل بركاب\nسردار عالی سردار محمد علی خان خدمت و جان فشانی نموده بودند بهر يك از آنها\nمهر و محبت می ورزیدند و سرکردگان شان را بمنصب های بزرگ سرفراز میساختند\nو یا سردار عالی سفارش می نمودند.\nچنانچه سه ماهه مطابق تنخواه انعام فرمودند که به کل افواج كابل بدهند تا اینکه\nاز افواج نظامی گذشتند و نوبت بفقرا واشخاص ملکی رسید جمله بزرگان را بحضور\nطلب کرده از علما و فضلا وقاضی و غیره اشخاص تجار واهل كسبه باهر يك جدا كانه\nنوازش پدری و مهر برادری نموده، فرمودند که بندگان سرکار از کمال صداقت شما\nبسی خرسندم زیرا که وصیت امیر کبیر را بجا آوردید و با فرزندم سردار محمد علیخان\nپدری کردید و ناموس خود را نگاه داشتید و دشمن را سرزنش کردید و مردی را از دست\nندادید با وجودیکه با هر يك از شما خطها سردار محمد اعظم خان از حدود جلال آباد آمد و بار دیگر\nاز حد خورد کابل شما را ترغیب میکرد که با دولت ما بپیوندید و از اطراف سردار محمد علیخان\nپراکنده شوید که با شما بعد از گرفتن کابل سراسر نوازش خواهم کرد و شما بان منظور\nنکردید و جواب مردانه دادید و بزبان شمشیر حواله کردید زهی مردی و مردانگی شما\nکمال مردی را بجا آوردید بندگان سرکار از اول تا آخر گزارشات شما را اطلاع\nداد چرا چنین نمی کردید نشؤونما یافته يك دیار و پرورش یافته يك وطن ميباشم و خردسال\nباهم بزرگ شده ایم البته دولت سرکار و سلطنت افغانستان و پادشاهی سرکار باشما\nزینت بخش است زیرا که بازوی سرکار شمرده میشوید امیدوار نوازش و مهربانی\nباشید که بفضل خداوند از حضور بندگان اقدس با شما افزون خواهد بود زیرا که وطن خود را\nمحافظت کردید و دشمن را سرنگون ساختید خصوص فرزند سرکار که سردار محمد علیخان است\nاز شما خرسند است مختصر کلام چون از مردم فقرا هم آسوده خاطر شدند وارد شهر کابل\nگردیدند و ملاحظه فرمودند که جمیع بازارها مملو از مردم خصوص در وبام ها که از عیال ها\nجای حرکت کردن باقی نمانده از خرد هفت ساله تا بزرگ کهن سال وحال خوردگان کلهم\nانتظار ورود پادشاه را داشتند. چنانچه پادشاه رعیت پرور قدم بقدم ایستاده باخرد\nو بزرگ زن و مرد بزبان محبت احوال پرسی و دل جوئی و شفقت پدرانه نموده می گذشتند\nواز هر کدام دعا و فاتحه میگرفتند و به آواز بلند مبارك باد میشنیدند و از حضور سردار عالی جمیع\nمردم فقرا رضا مندی میداشتند و در مقابل رضا مندی فقرا سرکار بلند اقبال نوازش و مرحمت پدری"}
{"book": "adl0959", "page": 57, "text": "( ٥٠ )\n\nمیفرمودند و بزبان گهر بار اظهار میکردند که سالخردگان شما پدر و مادر و جوانان شما برادر\nو همشیره و کودکان شما فرزند پادشاه میباشند باری بهمین منوال مرحمت و مهربانی کرده\nقدم بقدم میگذشتند و با مردم تکلم می کردند و میفرمودند که تولد پادشاه بولایت شما\nو بم رتبه سلطنت رسیدن ، تمامی بهمین ولایت ، جميع شما مردم کابل دولت شريك\nوشادی شريك واقوام پادشاه خود میباشید . تا اینکه داخل بالاحصار شدند و در باغ سلطنتی\nبر تخت موروثی برقرار گردیدند گویا از گرد رفتارى مردم و بازدید سپاه وفقهراً نماز عصر\nشده بود و بوجود مبارك سر کار حرکتی باقی نمانده بود از بسیاری آنکه از چاشت\nتا عصر با خلق خدا تکلم نموده اظهار شفقت فرمودند لهذا چون بفتح وفیروزی آسوده خاطر\nگشتند ثانی بامر سردار عالی مقدار یکصد و یکتوپ گاوی از توپخانه بالاحصار شاد یانه\nزدند و دیگر ساز و سرود و نقاره خانه را معطل کردند و بوقت دیگر وعده دادند ومرحمت\nفرمودند که امیر کبیر که پادشاه بزرگ ماوشما بود و چهل سال پادشاهی کرد از پدر\nمهربانتر بود امروز با مر خدا وند و تقدير ازلی وفات کردید سزاوار آنست که اول فاتحه آن\nپادشاه بزرگ که بما وشما غنیمت بود گرفته شود و خود را خاطر جمع سازیم و ارواح\nپادشاه بزرگ خودرا از خود خوشنود وخورسند گردانیم بعد از آن رجوع بخرسندی\nوخوشوقتی داریم بعد از آن امر کردند که فردا باید فاتحه گرفته شود این بود که فردا\nفوج ، فوج از سپاه رفته را بجهت فاتحه می آمدند و فاتحه داده میرفتند تا مدت سه روز\n\nبهمین احوال مردم شهر کابل از خرد و کلان و قاضی وقضات وعلماً وفضلا، واهل كسبه\nصنف ، صنف فوج ، فوج طایفه ، طایفه می آمدند و بحضور بندگان اقدس فاتحه میدادند\nو باز گشته میرفتند بهمین منوال افواج نظامی بونك بونك فوج فوج بحضور آمده فاتحه\nمیدادند ومرخص میشدند روز سوم م ردم شاه وگدا را طعام داده ازخوان احسان\nشهر یار بهره مند شده میرفتند نماز عصر روز مذکور اسباب غم برچیده شد و روز دیگر\nاسباب عيش ونشاط گسترده گشت بعد از آن بامر سردار دلاور سه روز امر بچراغان\nوساز و سرود فرمودند و نقاره خانها را بصدا در آوردند و هر شب تا صبح آتش بازیهای\nرنگ رنگ افروخته گشت کوچه و بازار در وبام باقی نماند که شب تا صبح از چراغان\nو آتش بازی مملو نبود اضافه بر آن کوه آسمائی وشیر دروازه که دو جانب شهر کابل است\nاز آتش بازی وچراغان گویا دو کوه آتش بود و مردمان كابل ازذوق بسيار وخورسندی\nبیشمار چنان آتش بازی وچراغان برپا کرده بودند که عمری کابل ندیده بلكه\nنشنیده بودند مختصر کلام سه شب و روز چنان بخرسندی جشن خسروی در جمیع شهر های\nافغانستان برپا بود که چشم بیننده ندیده بود وفلك از مشاهده آن همه عیش وسرور رشك\nمیبرد وشیطان تاب وطاقت نیاورده کناره گیری کرده بود و در بغض و عداوت میافزود\nوفرصت میجست بهرحال سخن مختصر شود ومدعا ازدست نرود تا اینکه اسباب عیش ونشاط\nانجام یافت و چند روزی از رنج راه بر آسودند بعد از آن رجوع بسلطنت کرده بجهت\nحاکمان هر شهر و دیار از ورود بندگان سرکار در دار السلطنه شهر كابل فرمان\nفرستادند واطلاع دادند از آن جمله بتر كستان بخدمت بندگان سردار محمد افضل خان\nفرمان فرستادند و در مطاوی آن تحریر کردند که هرگاه چند روزی از تركستان"}
{"book": "adl0959", "page": 58, "text": "(51)\nحرکت فرما شده عازم کابل شوید بهتر است زیرا که برادر بزرگ و صاحب اختیار\nجناب شما را میدانیم اول ملاقات و ثانی کشمکش دولتی و صلاح و صوابدید سلطنت چنانچه\nنیت حق طویت بندگان سرکار والا تبار شب و روز همین است که بعد از وفات امیر کبیر\nاتفاق را از دست ندهیم تا دولت افغانستان برقرار بماند و از نفاق دوری جوئیم زیرا که\nخرابی جمله امورات عالم نفاق است جناب شما که برادر بزرگ میباشید هرگاه زودتر\nمرحمت کنید و بیائید که به موجب امر شما جمله برادران اتفاق کنند و هر امری را\nکه خیر و صلاح و صوابدید دولت افغانستان بدانید اظهار کنید که ما برادران بعمل آوریم\nو متفرق نشویم و از خداوند امیدوارم که بهمین نیت سلطنت افغانستان بخاندان ما و شما\nباقی و پایدار بماند لاکن سرکار امیر شیر علیخان ازین غافل که یومیه خطوط\nسردار محمد اعظم خان که برادر اصلی بود در ترکستان میرفت و شکایت از سرکار والا\nمینوشت و پی در پی خطوط میفرستاد که مبادا سردار کلان ارادۀ دارالسلطنه کابل بنماید\nو تدبیرات ما که در شکست سرکار است باطل شود چنانچه شرح خطوط سردار محمد اعظم خان\nکه بیکی بحضور بندگان اقدس رسیده بود ازین قرار نوشته بود شرح عریضه سردار\nمحمد اعظم خان: غلام نوازا فدایت شوم قبل ازین چند عریضه پی در پی بحضور مبارك\nفرستاده ام و بكرات و مرات عرضه داشته بودم که فریب امیر شیر علیخان را نخورید\nکه سراسر خطاست اکنون تکراراً عرضه میدارم که این تدبیرات امیر شیر علیخان که\nيوماً فيوماً بخدمت شما خط فرستاده شما را خواهش کابل میدارد قبل ازین در هرات\nتدبیر شده بود و مدعا و مطلب امیر شیر علیخان اینست که جناب شما\nبزرگ برادران میباشید و اعتبار شما در جمیع برادران افضل است و جمله افغانستان\nاعتبار شما را کعبه میدانند و امر و فرمان شما را جایز میدانند و بعمل می آورند\nمیخواهند که بدین تدبیر شما را از ترکستان خارج کنند و در کابل طلب دارند بعد ازان\nحرفی را بهانه سازند و شما را عزل نمایند تا اعتبار دیگران باطل شود و سلطنت کماکان\nبوی باقی بماند خود جناب شما فکر کنید هیچکس باختیار خود سلطنت خود را بدیگری\nواگذار میشود؟ از عقل بعید است چگونه امیر شیر علیخان باین امر رضا میدهد و اینقدر\nاحسان بزرگ که دولت افغانستان باشد بشما واگذار می شود قیاس باید کرد که امیر\nشیر علیخان باین امر رضا شود و بجناب شما واگذار شود پسرش سردار محمد علیخان که\nجوان رشید است و امروز در افغانستان خود را بشجاعت طاق میداند و از عهدۀ سلطنت\nبر آمده میتواند چگونه رضا میدهد و ترك سلطنت میکند الحمدلله والمنه جناب صاحبی ام\nبزرگ برادران و تجربه دنیا را بسیار دیده اند فریب دشمن فریب خوردن سزاوار عاقل و دانا\nنیست سخن بسیار مختصر عرضه نمودم اکنون سردار محمد اسلم خان و سردار محمد حسن خان\nبا اشخاصی که از هرات بصلاح و صوابدید این نیازمند درگاه الله عمل نموده اند بحضور\nمبارك فرستاده شد و بخدمت میرسند بسیاری سخن های خفیہ کہ کاغذ و قلم محرمیت تحریر\nآن نداشت سردار مذکور عرض حضور میدارد و يك يك عرضه داشت خواهد کرد صدق است\nخلص کلام از بسیاری تردد و خطوط سردار محمد اعظم خان و تدبیرهای خفیہ کہ بزبان\nدیگری بحضور سردار محمد افضل خان میرساند و خود را بی دخل میگرفت عاقبت رای"}
{"book": "adl0959", "page": 59, "text": "( ٥٢ )\nسردار محمد افضل خان را گردانیدند و راجع به مخالفت نمودند و اتفاق را به نفاق مبدل کردند و باعث شکست افغاستان و خرابی خاندان خودشدند و امید به جنگ و جدل و ایجاد توپ و پلش و تهیه لشکر کشی و جمع سرشته نفاق را آباد کردند و اسباب بزم را معروض به رزم نمودند بعد از ان که سردار کلان را با سرکار امیر شیر علیخان دشمن کردند و دانستند که تدبیر نفاق را که مدام شب و روز خواهان بودند انجام دادند و مدعای خود را حاصل کردند با سر سرکار کلان آدمان جرار کار گذار هوشیار را در سرحدات مقرر فرمودند که شخصی از ترکستان جانب کابل نرود و احوالات ترکستان را خبر بکابل نرساند و جمع راه را محافظت کنند هرگاه از کابل جانب ترکستان عازم باشند با کی نیست لکن سرکار امیر شیر علیخان ازین قضیه بی خبر و مقرر فرمان محبت آمیز میفرستاد و امیدوار ورود سردار محمد افضل خان می بود هرچند بزرگان حضور عرضه داشت میداشتند که قضیه برعکس است و خیال سردار کلان را از شما و حضور شما رد کرده اند و برخلاف محبت شما رفتار میدارند و اتفاق را به نفاق مبدل کرده اند بندگان سرکار قول بزرگان حضور را رد کرده به نیت خالص خود رفتار میداشتند تا اینکه از فرستادن خط به تنگ آمدند و جواب صریح از حضور سردار محمد افضل خان نشنیدند بعد از ان پی تحقیقات گشتند و حقیقت را ظاهر ساختند معلوم شد درهای الفت بسته و اسباب مخالفت برپاست و همگی از در مخالفت برخواسته بنحوایی سر گرم میکوشند چنانچه سرحدات را مستحکم نموده اند این دفعه امیر شیر علیخان ناچار شده فرمان فرستاد و صریح نوشته کرد که با مرحمت کرده عازم کابل شوید و بقول فتنه انگیز و غماز عمل نکنید که نیت سرکار خالص و خدام نه گواه احوال است لازم که خرسندی سرکار را طالب باشید و هرگاه چنین نکنید و برخلاف نیت خالص سرکار عمل کنید و فریب غمازان و فتنه انگیزان را خورده باشید مهمان پذیر باشید و امر کشید که انشاء الله تعالی خود بندگان اقدس عازم ترکستان شده بخدمت میرسیم چون این فرمان بترکستان رسید و بمنظور سردار محمد افضل خان گردید دانست که قاصد دستداد و تدبیر غمازان و فتنه انگیزان در باره دولت خداداد مطابق آمد و بندگان سرکار امیر شیر علیخان بیگانه شد و دیگر محبت نخواهد ورزید زیرا که مزاج سرکار مذکور به بندگان ما معلوم است زود میرنجد و قلمك کج رفتار طبل کج رفتاری زد و فتنه برانگیخت که پایانش ناپایدار است چنانچه فرموده استاد است .\nهر آتش که دست قضا بر فروخت همه فکر و تدبیر ها را بسوخت\nاکنون لازم شد که تهیه و تدارک لشکر خود را نموده چیزی لشکر با توپخانه و انجام مکمل و مسلح با افسر جنگ دیده و هوشیار در باجگاه فرستاده شود و امر کرد تا در تنگی باجگاه سنگر زده آماده جنگ باشند زیرا که دشمن قوی در کمین است .\nدشمن اگر لاف مودت زند صاحب عقلش نه شمارد بدوست\nمار همانست بفطرت که هست گرچه بصورت بدو آید ز پوست\nمختصر کلام بعد از فرستادن لشکر و توپخانه بجانب باجگاه و تاکیدات بسیار سردار محمد اسلم خان که در دشت سفید نزديك باجگاه بودند فرمان فرستادند که شما و سردار محمد اعظم خان بندگان مارا بر قرار نمانده شورش و فتنه را برپا کردید و اتفاق را"}
{"book": "adl0959", "page": 60, "text": "( ٥٣ )\n\nاز بین برداشته و نفاق را تازه نمودید هر چند که سر رشته اتفاق بود لا کن بندگان ما را فریب دادید\nاکنون تدبیر از دست رفت و کار حواله به تقدیر است کمر را مردانه بسته و دشت سفید که بندرگاه\nاست مستحکم کنید و پایگاه را نیز با خبر باشید که از حضور لشکر فرستاده شده و یقین\nدارم که عنقریب سرکار امیر شیر علی خان از کابل حرکت کرده چون سیل بیکران\nبام دریای لشکر خواهد آمد و کار بمقابله و مقاتله خواهد انجام یافت .\n\nچو خصم قصد تو کرد از برای دفع ضرر\nبچه وجهد بکوش ار بعقل مقهوری\n\nکه گر مراد بدست آیدت بکام رسی\nو گرنهم نرسد آن زمان تو معذوری\n\nخلاصه سخن چون لشکر فرستادن سردار محمد افضل خان در حدود با جگاە اشتهار یافت\nو بندگان امیر شیر علیخان صریح واقف شدند و ظاهر گردید که سردار محمد افضل خان\nفریب غمازان و فتنه انگیزان را خورده اتفاق را از میان برداشت و راجع به نفاق شد\nناچار شده سردار محمد علیخان را بحضور طلب کرده امر کرد که لشکری در خور جنگ\nبا جگاە آمادە و تیار کنید که روز پنجم با همان لشکر ظفر اثر شما را سر کرده ساخته\nمیفرستم که در با جگاە رفته بدم لشکر ترکستان مقابل شوید و خودداری کنید تا بندگان\nاشرف اقدس سرشته لشکر خود را کرده از دنبال خود را بتدایر سازد زیرا که سردار کلان\nفریب دوست نادان آماده جنگ است و در حدود با جگاە سنگر زدە خودداری میدارد .\n\nدوستی با مردم دانا نکوست\nدشمن دانا به از نادان دوست\n\nدشمن دانا بلندت میکند\nبر زمینت میزند نادان دوست\n\nدشمن دانا از بازارد ترا\nگر بیازارد ترا نادان دوست\n\nارجمند هر چه زودتر رفته در مقابل دشمن تقابل ورزید بهتر است زیرا که دشمن را\nبحال خود نباید گذاشت و سرزنش باید کرد سردار دلاور که سالار لشکر و صاحب اختیار\nافواج ظفر اثر بودند بحضور پادشاە بدو دست ادب عرضه داشت کردند که فرمان .\nفرمان سرکار است لا کن هرگاە غلام را عفو دارند بحضور مبارك عرضه داشت میدارم\nاول از فضل خداوند دوم با قبال پادشاە قوی شوکت جميع لشکریان آمادە و تیار است\nانتظار فرمان است که از حضور انور امر بخدمت شود دیگر معطلی ندارد ازین عرضه داشت\nسردار عالی بندگان سرکار خرسندی کردند و فرمودند که ای فرزند چکو، لشکر آمادە\nو مکمل است زیرا که تا حال از حضور سرکار بشما امر نشده است سردار عالی مقدار\nعرضه داشت کردند که غلام از حرکات سردار محمد اعظم خان میدانستم که عاقبت چنین\nخواهد شد زیرا که کاکای بزرگوارم سردار کلان شخص خداجوی و صاف دل وصاف\nاعتقاد است عاقبت بفریب سردار محمد اعظم خان و سردار محمد اعظم خان رفتار خواهد\nکرد از آن سبب غلام متوجه لشکر شده انجام دادم اضاف بر آن اشخاش دانا و هوشیار\nدر ترکستان فرستادە متوجه حرکات آنها بودم و يوماً فيوماً از رویداد شان آگاه\nو با خبر بودم حال امر و فرمان از حضور سرکار است بعد از آن بندگان اقدس فرمودند\nکه با قدری لشکر جرار زودتر عازم با جگاە شوید و در با جگاە بدم لشکر ترکستان\nخیمه و خرگاه بر پا کنید و متوجه خود باشید و جنگ بر پا ندارد به بینه پیر خود را و لشکر\nخود را نگاهدارید زیرا بندگان سرکار با برادر بزرگ خود سردار محمد افضل خان"}
{"book": "adl0959", "page": 61, "text": "( ٥٤ )\nباوجود لشکر کشی دولت وسر گردانی بسیار اصلاً ارادۀ جنگ ندارم وسردار\nمذکور را بزی که خود میدانم از در گاه خداوند امیدوارم زمانی که سرکار والا\nدر آن حدود برسد شاید اصلاح پذیرد وسخن چنان فتنه انگیز را خداوند شرمنده ورسوا\nگرداند وبه رسوائی شهرۀ آفاق شوند ونفاق برطرف واتفاق برقرار گردد بعد از آن\nاختیار بخداوند است وزمام اختیار در قبضۀ اقتدار پروردگار است .\nباری چون فرمان همایونی با تمام رسید سردار باوقار حسب الامر سر کار باشش هزار\nلشکر جرار وافواج خونخوار با دوازده عراده توپ جلوی وقاطری مکمل و مصلح شده\nاز حضور بندگان اقدس گذارنده دعا وفاتحه گرفته بساعت نيك عازم ترکستان شدند\nتا اینکه بعد از زحمت چند روزۀ سفر در پایان باغ مقابل باجگاه رسیده خیمه و خرگاه\nباوج ماه کشیدند و از ورود لشکر ظفر اثر پنجاه و يك توپ شادیانه فرمودند و از رسیدن\nخود ، لشکر دشمن را آگاه نمودند بعد از آن متوجه لشکر وافواج ظفر اثر شده افسران\nکارگذار خود را سرشته دادند با وجود آن ساعت بساعت خبرداری کردۀ طریقۀ سپاهی گری\nبجا می آوردند و آمادۀ جنگ بودند و خودداری میکردند زیرا که امر سرکار\nدر جنگ کردن نبود اکنون سردار عالی مقدار را در مقابل لشکر ترکستان بگذارید\nدوسه کلمه سخن از حضور امیر صاحب تدبیر سر کار امیر شیرعلیخان بشنوید چون سردار\nدلاور از حضور سرکار بالشکر جرار روانۀ ترکستان شد بعد از آن بندگان اقدس\nامر کردند که در مدت یکهفته جمیع لشکرها از توپخانه وپلتن ورساله و خاصه دار و خوانین\nسوار آماده وتیار باشند که بعد از یکهفته بندگان اقدس بخیر وخوبی عازم ترکستان\nاست و بلا توقف منزل ومراحل طی کرده خود را بالشکر ظفر اثر ارجمندی سردار محمد علی خان\nمیرسانیم چنانچه در ده پوری لشکرگاه کرده خیمه وخرگاه و بارگاه باوج ماه رسانیدند\nو انتظار امر سرکار میبردند و ارادۀ رفتن داشتند که بیکی دو یوم حرکت فرما شوند\nکه ناگاه خبر فتح سردار عالی از باجگاه رسید وطریقۀ مقدمه کردن وابتدا لشکر کابل\nشکست یافتن وثانی بدلاوری وغیرت و مردی سردار محمد علی خان بامر خداوند فتح\nنمودن در عریضه نوشته بود بندگان سرکار از این مژدۀ جانفزا وفتح کردن روح افزا\nبسی خرسند شدند و پنجاه و يك توپ شادیانه فرمودند تا گوش زد خاص وعام گردد باوجودی\nکه از فتح نمودن سردار عالی فرحت و خوشی حاصل شد لاکن توقف را جایز ندانسته\nروز دیگر حرکت فرما شدند و فرمانی بجهت سردار محمد علی خان فرستادند که از حدود\nباجگاه پیشتر بجانب ترکستان حرکت نفرمائید و در همانجا توقف نمائید تا لشکر ظفر اثر\nوبندگان اقدس بالشکر شما برسد و هر دو لشکر باهم متفق شود بعد ازان آن چیزی\nکه خیر وصلاح دانسته شود بعمل آورده می شود اما متوجه امور لشکر ظفر اثر باشید\nو باین فتح که از فضل خداوندست دادۀ مغرور نیاید شد زیرا که ازین رهگذر بسی ظاهر\nشده وعاقبت نتیجه بر عکس افتد بهر عنوان سرشته کار را از دست ندهيد اينك مع الخير\nوالعافیه بندگان اقدس بالشکر فراوان وافواج خونخوار به شما میرسد . اکنون بندگان\nاقدس را بالشکر دریا موج در رفتن گذارید وچند کلمه از رویداد مقدمه لشکر سردار\nمحمد علیخان در باجگاه بشنوید ."}
{"book": "adl0959", "page": 62, "text": "( ۰۰ )\n\nچون امروفرمان بندگان اقدس شده بود که شرط احتیاط بجا آرید و بجنگ بر پاندارید\nسردار محمد علی خان بنابر امر سر کار سنگر زده لشکرهای خود را مدیصه تقسیم کرده\nنگاه داری لشکر خود را میکردند اما راجع بجنگ نبودند لاکن لشکر ترکستان\nکه لشکر کابل را در مقابل خود دیدند و دانستند وخود را چون شیرغران میدانستند\nوشب وروز آماده جنگ بودند از رسیدن لشکر کابل بی طاقت شده چون شیرغران\nو ببر بیابان لشکر کشی کرده خود را به لشکر کابل میزدند وقتل وقتال میکردند وعرصه را\nبر لشکر کابل تنگ نموده بودند تا اینکه افسر وسپاهی لشکر کابل بحضور بندگان\nسردار عرض داشت کردند و گفتگوی نمودند که باعث چیست وسبب تحمل چه باشد مگر\nما لشکر کابل مرد میدان نبرد نمی باشیم ازین زیاد طاقت نداریم خواهی نخواهی اجازه\nمیدان بدهید این چه بی غیرتی است که يوميه لشکر ترکستان خود را\nمرد میدان دانسته بدون خوف بلشکرگاه آمده مارا پراگنده می سازد\nدیگر جای طاقت باقی نمانده امر فرمائید تا تقابل ورزیم و بجنگ دراندازیم ومردانگی\nخود را بلشکر ترکستان ظاهر سازیم و توجه غروری شان را بشکنیم تا ازحدود خودتجاوز\nندارند ومرتبه بزرگی ومنزلت مردی و مردانگی خود را بدانند! بندگان عالی سردار\nمحمد علیخان هرچند نصیحت کردند و بطریق محبت التماس فرمودند واظهار كردند\nکه تا آمدن سر کار والا تبار فرصت بدهید وطاقت کنید .\n\nآن به که زصبر رخ نتابیم باشد که مراد دل بیابیم\n\nلشکر جنگجوی مردانه وافواج ظفر اثر فرزانه غیرت دامنگیر شده قبول نکردند\nوداد مردانگی زدند واجازه جنگ خواستند ناچار سردار باوقار وسالار غیرت دار\nکه ازهمه افزون خواهش جنگ داشت لاکن ازفرمان سر کار تجاوز کرده نمی توانست\nدرینوقت افواج خود را اجازه داد وفاتحه نمود وفتح کردن لشکر خود را از درگاه خداوند (ج)\nامیدوار بود این بود که شب آخر شد وصبح صادق دمید و از جانبین طبل جنگ بصدا\nدرآمد و آواز کوس وکر اگوش فلك را كرساخت و فلك كج رفتار که درین مدت قلیل\nتحمل وصبر میکرد بهزار ذوق وشوق طبل كج رفتاری زد وآرزومند چنین روزی بود\nوصدای جگرسوز درداد که ای لشکریان طرفین آگاه باشید که امروز خون های شما\nدشت باچگاء را لاله گون میسازد وازببدن های جوانان شما جوی خون جاری میدارد\nآماده کار وزار باشید و بجنگ دراندازید .\n\nروز جنگ است و جنگ باید کرد بکوشش نام و ننگ باید کرد\nالقصہ از طرفین صفوف صف کشیدند وصف آرائی کردند وافسران دلاور هريك\nپیش روی لشکر خود ایستادند انتظار فرمان بودند تا اینکه از جانبین صدای\nكوس و كرنا بلند شد وصدای جل من مبارز برآمد وتوپ های آتش فشان\nآتش افشانی کردند و دود از نهاد دلاوران برآوردند و زمین معرکه را از خون جوانان\nلاله گون ساختند وسرهای دلاوران چون گوی در میدان غلطان گردید هنوز توپهای\nخانمان سوز در عين جوش وخروش آتش افشانی داشت که از دو جانب صدای رعد آسای\nتفنگهای خانه خراب کن برآمد و زمین معرکه را از دود تلخ تیره گون کرد وچون شب تار"}
{"book": "adl0959", "page": 63, "text": "( ٥٦ )\nسياه و تاريك گردانيد و از بدن جوانان جوی خون جاری کرده و از قتل بسيار و مقاتلة\nبی‌شمار از كشته پشته‌ها ساخت و چنان جنگی دست داد و مقدمه پيش آمد كه فلك از كردة\nخود پشيمان شده صور اسرافيل دميد وفلك متحير ماند شيران كه پدر را بروای پسر نبود و پسر\nرا باك از مرك پدرنه چندين طفل بی‌پدر گشت و چندان پدر بمرگ فرزند گريبان چاك\nكرده تا اين را ظفر و نه آنرا حيل عاقبت هردو لشكر بهم در آويختند و دست شمشير بران\nكرده با شمشير بران و خنجر خونچكان دست بيكديگر شدند و در زدوخورد تقصير نكردند\nميزدند و ميكشتند و می‌بستند تا نصف النهار شد و ضعف در لشكر كابل پيدا شد و تاب و طاقت\nجنگ باقی نماند روی بگریز نهادند و شكست فاحش خوردند و فرار را بر قرار اختيار كردند\nلكن لشكر تر كستان چون شير ژيان و ببردمان با شمشير بران به لشكر كابل در افتادند\nو حمله ور شدند و بسياری لشكر كابل را از افسر و سپاهی از پای در انداختند و قتل بسياری\nنمودند و لحظه بلحظه شجاعانه حمله می‌كردند و از مرك خودباك نمی داشتند و از جان\nشيرين خود دست شسته بودند گويا لشكر غازيان بودند تا اينكه دزم گاه از لشكر كابل\nباقی نماند و از جنگ روی تافتند اما لشكر تركستان بهمين غيرت و مردانگی بی با كانه از\nدنبال لشكر كابل ميزدند و ميكشتند تا خودرا بسردار دلاور سردار محمد علیخان كه چون\nكوه پايرجا بود و اين شكست خودرا سرموئی بشمار نمی آورد رسانيدند و چون شير غضبناك\nمست و مدهوشانه از حضور خود سردار عالی سوال كردند كه سردار كابل كه خود را شجاع\nميداند كجاست سردار با غيرت در همان فرصت با قليلی سوار و خدمتگار جانفشان در ميدان\nجنگ بالا ی تپه ايستاده لشكر كابل را ترغيب بجنگ ميكردند چون كار جنگ ديگر گون\nشد و دست ستيز كوتاه گشت و لشكر دشمن يكپاره گلوگير آمد و از حضور سردار مردانه\nسوال نمودند در اينوقت بندگان سردار بی خوف تدبيری بكار بردند كه فلك بهمه كج رفتاری\nو فتنه انگيزی دست حسرت بدندان گزيد و ملك صدر آفرين گفت چنانچه استاد ميفرمايند .\nبيك تدبير نيكو آن تو انكرد كه نتوان با سپاه بی كران كرد\nبشمشير از يكي ناده توان كشت ببرايی لشكری را بشكند پشت\nمصداقت اين مقال آنكه چون لشكر تر كستان سردار عالی را از خود سردار عالی طلب\nكردند و سردار صاحب شجاع از كمال تهور نزديك لشكر كاه كابل را نشان دادند و با\nتمكين و وقار ايستاده بودند لشكر تركستان از كمال بی كمالی و بسيادی غرور مستانه وار\nبا تيغ های خون چكان بجانب لشكر گاه كابل تاختند بندگان عالی چون دشمن را از خود\nبندبير دفع كردند بعد ازان لشكر هائی كه در كمين داشتند و در اول كار بقرار قاعده\nتدبير كرده لشكر خودرا آماده كار و زار نگاهداشتند و موقع جنگ ميافتند و متوجه\nهمان فرصت ميبودند در اينوقت بطره چی حضور امر كردند كه هرجا لشكر آماده باشد\nطرم كشيد كه فورا از چهار اطراف برآمده خودرا بالشكر تر كستان بر سانند و سزای\nمغروری شان را در كنار شان بگذارند و نگذارند كه يكتن بسلامت جان برد\nو يا اختيار فرار نمايد تا زمانی كه يكنفر باقی نماند حسب الامر از چهار جانب لشگرهای\nآماده كه انتظار فرمان بودند بيك پاره بر آمده بلشكر تر كستان در آويختند و مابين گرفتند"}
{"book": "adl0959", "page": 64, "text": "(۰۷)\n\nو یا شمشیر های بران در قتل شان تقصیری نکردند و چندان قتالی کردند و کشتند و بستند\nو راه فرار را بسته داشتند که در هیچ مقدمه چنین گرفتاری دست نداده بود اکنون خرد\nمندان روزگار بدانند که از هزار جنگ وجدل يك تدبیر نیکو بهتر است چنانچه از تدبیر\nکامل بندگان عالی که بموقع بکار بر د لشکر فتح نموده ترکستان شکست یافت و لشکر\nشکست خورده کابل که هیچ باقی مانده بود فتح کرد لکن تدبیر هم از کمال عقل و دانش\nاست زیرا صاحب عقل از عهده تدبیر برآمده میتواند شخص نادان خود رای بخود پسند\nچنانچه نتیجه لشکر ترکستان که از کمال بیکمالی و بی عقلی و نادانی مقدمه برده را با ختند\nبخصوص مغروری که علامه شیطان است هر چند بعضی میفرمایند که جمله امورات وابسته\nبتقدیر است درست میفرمایند هیچ کار از تقدیر بیرون نیست اما در امور دنیا و سرشته دنیوی\nخداوند عالم بنده را فاعل مختار قرار داده خواه براه حق گرود خواه بفرموده\nشیطان عمل کرده مختار است اکنون از مطلب سخن را بیم چون از تدبیر کامل بندگان\nعالی لشکر کابل افواج ترکستان را مابین گرفته ولشکر ترکستان از مغروری و نادانی\nگرفتار دام بلا شدند و بچنگل شیران گرفتار آمدند که اصلا راه گریز و دست ستیز برای\nشان باقی نماند همه قلع قمع و بالای نادانی سرخود را باختند لاچرا خود را بدریا زدند\nتا شاید نجاتی حاصل شود در یا نیز بقصد مغروری شان دامن بکمر زده همه را غریق بحر فنا\nکردند چنانچه یکنفر باقی نماند خلاصه کلام از لشکر ترکستان لشکری که بقصد انتقام\nسردار عالی با شمشیر های بران غضب ناک آمده بودند یکنفر از دست لشکر خونخوار کابل جان\nبسلامت نبردند به سه طریقه ببلای عظیم گرفتار شدند فرقه از دم شمشیر آبدار آب نوشیده سیراب\nشدند و گروهی غریق در یاب خونخوار گشتند و فرقه ثالث گرفتار چنگ شیر دلان لشکر\nظفر پیشه شدند و باقی مانده لشکر ترکستان که در حدود سنگر خود جنگ میکردند\nومقابله مینمودند و با لشکر کابل زد و خورد داشتند چون احوال لشکر خود را بدینمنوال\nدیدند ، نیم نفس که باقی داشتند غنیمت شمرده فرار برقرار اختیار کردند و توپ و توپخانه\nو اثاثیه و بارگاه را بر تافته بجانب ترکستان الفرار گویان فراری شدند خلص مدعا از\nطلوع آفتاب تا نصف النهار مقدمه شمو خلق انبوه از طرفین کشته گشت و بقتل رسیدند تا اینکه\nاز فضل خداوند و مردانگی بندگان عالی فتح بجانب لشکر کابل قرار یافت ولشکرگاه\nافواج ترکستان را با تاراج برده هم از نقد و جنس وخیمه و خرگاه و بارگاه وا ثاثیه لشکر\nمذکور را باقی نماندند و بفتح و فیروزی با چنگال پر به خیمه گاه خود باز گشته و بر قرار نشستند\nلهذا چون بفضل خداوند این چنین فتح بزرگ دستداد سردار محمد علیخان دو رکعت نماز\nشکرانه بدرگاه خداوند یگانه ادا کرده فتح نامه بحضور بندگان سرکار همایون\nوشهر یار والا تبار در کابل فرستادند و در مطاوی آن نامه عرضه داشت\nکردند که بعد از ین فتح نمایان که با قبال پادشاه قوی شوکت\nخداوند عطا فرموده دیگر چه امر است و امر سرکار چیست بعد از عریضه فرستادن بحضور\nشهریار خدا جوی بندگان عالی سردار محمد علیخان امر کردند که جمیع مقتولان را کفن کرده\nبعزت تمام وحرمت مالا کلام دفن نمایند وزخمی های لشکر طرفین را بجراح قابل سپرده\n\nپادشاهنامه در بین ۱۰۰۰ جلد چاپ محرم الحرام ۱۳ فریبا معلمی و عبد القادر در چاپ عالی"}
{"book": "adl0959", "page": 65, "text": "(٥٨)\n\nمعالجه بدارند و یکنفر از جمله بزرگان حضور را مامور خدمت مجروحین فرمودند\nکه متوجه شان بوده نگويند که این از لشکر دشمن است بمعالجه او نپردازند زيرا که همه\nخلق خداوند است از شورش و فلاکت وتکبر ماخانواده که نفاق را برپا کرديم\nجمله خلق الله ببلای عظیم گرفتار است و بقتل ميرسند و تباه میشوند هر گاه چنین نبودی\nخلقی در مهد امن وامان بمنزل وماوای خود برقرار بودند وبا سایش می گذراندند و باعیال\nواطفال خود زندگانی می کردند مختصر سخن چون نيك نظر كردند اينچنين مقدمه کمتر\nدست داده بود وكهن سالان وسالخوردگان بیاد نمی دادند چنانچه بسیاری از افسر وسر کرده\nوبزرگان دربار که هر کدام رکنی از دولت بودند بقتل رسیدند و کشته گان لشکر\nولشكريان ازشمار افزون گشته شده بودند خصوص از لشكر ترکستان که از مغروری\nخودرا بیاد فنا دادند لاکن آفرین بمردی وغيرت شان که پاس نمك یادار خودرا کرده\nازجان شيرين دست شستند وبياران ديرين خود ملحق شدند و نام نكو بعالم گذاشتند\nباری مدت هفت روز در باجگاه توقف و استقامت فرمودند تا سرشته مقتولان و معالجة زخميان\nرا نمودند لاكن بعضی بزرگان و سرکردگان که بزرگ و نامدار ولشكركش بودند\nوبقتل رسيده بودند همه را با عزاز واكرام بجانب کابل فرستادند که با عزت تمام در وطن\nاصلی شان دفن سازند لهذا چون عریضه سردار محمد علیخان در دارالسلطنه کابل بحضور\nبندگان سرکار اقدس رسیده و رویداد جنگ ودستگیر دلشكر ترکستان و يكجير دفع نمودن\nسردار عالی وبقتل رسيدن لشكر تركستان را سركار والا شنيد وازحضور سركار\nگزارش یافت بندگان سرکار ذوى الاقتدار وجميع بزرگان دربار از دلاوری وتدبير\nبندگان عالی تحسین و آفرین کردند خصوص همچنین لشکر بزرگی را شکست دادند\nو بمردانگی درميدان جنگ ایستادن و بغير فتح نمودن موجب هزاران نوازش و مهربانی\nوسزاوار هزاران تحسین و آفرین میباشند چنان چه شهريار با وقار و سركار والاتبار\nبجميع افسر و سپاهی فرمان نوازش و مهربانی ورضامندی فرستادند و در فرمان سردار عالی\nامر نموده بودند که تا ورود بندگان سرکار که البوم در منزل کردن ديوار تشريف\nفرما ميباشم بشه الازم که سه ماهه انعام بمقابل تنخواه شان بدهید و نوازش شاهانه در باره شان\nباعلا بمرسانید و انتظار ورود بندگان اشرف باشید که عنقریب بادر يای لشکر بفضل\nخداوند عازم آنصوب شده بملاقات ارجمندی نایل خواهم شد وانشا الله تعالى بعد از ورود\nسركار اضافه ازسه ماهه انعام احسانهای مزيد بجميع سرکردگان وافواج ظفر اثر\nاز حضور خواهد شد و بهر يك از سرکردگان منصب وجاه و بهادری داده میشود و نشانی\nبرای لشكر جنگجو امر شده که بعد از تمام شدن بجميع لشكر داده خواهد شد باری چون\nفرمان سركار بلشكر خونخوار دربا جگا. رسيد و جميع لشكر ولشكريان نوازش\nو مرحمت شهريار والاتبار را شنیدند و خرسندی بندگان اقدس را در بارۀ خود ملاحظه\nنمودند از ذوق بسيار بگريه در آمده جميع افسر وسپاهی دربارۀ پادشاه سپاه پرور دعا\nوفاتحه نمودند زيرا که این فتح در جميع افغانستان مشهور و نام نيك برایشان حاصل شد\nبعد ازان التجاء والتماس بحضور بندگان عالی سردار محمد علیخان نمودند ورخصت\nخواستند واجازه طلب كردند كه مرحمت فرموده زودتر از باجگاه حركت فرما شوند"}
{"book": "adl0959", "page": 66, "text": "(٥٩)\n\nو بجانب ترکستان راهسپار گردند تا دشمن را بحال خود ننگذاشته پی در پی سرزنش\nبدهیم و دمار از روزگارشان بر آریم خصوص که بندگان سرکار عالی را پیش روشکر\nظفر اثر نموده مقدمه را به بندگان عالی سپرده اند و اختیار جنگ را بحضور شان\nاجازه داده اند اينك بندگان اقدس بالشکربی پایان ميع الخير ميرسند بعد ازان عنان\nاختیار در قبضه اقتدار بندگان اقدس خواهد شد و نوبت بمایان نخواهد رسید اکنون که فرصت\nباقی است امید واریم از درگاه خداوند که تا آمدن بندگان سرکار همایون قال ختم فتح\nبحضور بندگان عالی گردد و ماغلامان جان نثار درجان فشانی مضایقه نداریم چون عرضه داشت\nافواج دلاور بحضور بندگان عالی باتمام رسید بعدازان از حضور درباره لشکريان غيور\nخیلی بندگان عالی نوازش فرمودند و خرسندی کردند و لشکر خود را تسلی دادند فرمودند\nکه همه وقت اختيار جنگ بماو شمایان میباشد لاکن امر سر کار بما وشما جایز است زیرا که\nدر فرمان سابق نوازش فر موده بودند که تاورود سر کار از جایگاه حر کت نکرده\nانتظار قدمبوسی باشند بنا بران ما و شما را لازم است که امر سر کار\nرا فرمان بردار باشیم اضافه بران ما وشما نو کر و خدمتگاریم\nو بامر سر کار باید عمل کنیم هر گاه چنین نکنیم گویا بی فرمانی کرده باشیم\nصداقت وجان فشانی شما ظاهر است که این چنین خدمت بزرگ را که از عقل بعید بود\nبفضل خداوند وکمال مردی وشجاعت باسانی تمام کردید عنقریب بندگان اقدس میرسند\nبعد از آنهم پیش رو لشکر ظفر اثر ما وشما میباشیم خداوند شما را اجر جمیل عطا کند که\nدر جان بازی کمی و کوتاهی نکردید و تاقيامت نام نيك حاصل كرديد با وجود آن بنا بر\nخرسندی شما از روی مردانگی وغیرت که باشما ملاحظه می دارم بحضور بندگان\nسر کار شهریار عریضه میداریم و کمال مردی ومردانگی شما را که اظهر من الشمس است\nعرضه میکنم هر گاه فرمان دادند واجازه فرمودند بدون توقف کو چا کوچ بجانب دشمن\nخواهیم رفت وهر گاه اجازه نفرمودند توقف شرط خدمتگاری است چناچه عریضه نمو دند\nو مردانگی افواج ظفر شکوہ را در عریضه درج کردند لاکن سه منزل مانده بود\nکه بندگان سرکار در جایگاه برسند از حضور امر توقف وفرمان شد که با جگاہ بندر جای\nو سرحداست بدرستی محافظت دارید و متوجه آمود واطراف اشکر خود باشید تا از دشمن\nگزندی نرسد اينك بندگان سر کار والا تبار بالشکر انبوه ودبدبه واثاثه بتوكل خداوند\nروزچهارم وارد اردوی شماخواهم شد وملاقات خواهد شد بعد ازان بطريق سابق ولشکریان\nحضور شما مقدمه الجیش و پیش جنگ خواهندبود اما تاورود سر کارازسردار محمداسلم خان\nو برادرش که دشت سفید جای دادشان میباشد هرچند خود اوشان بحضور سردار کلان است\nلاکن دشت سفید در جایگاه عنقریب است و می شود که پنهان وارددشت سفید شود و هنگامه\nبرپا کنند زیرا که دست پرورده سردار محمد اعظم خان است وبسیار فتنه انگیر و غمازاست\nدیگر اوفریب بسردار محمد اعظم خان است احتراز کنید و احتیاط لشکر خودرا بدرستی\nبدارید که مباداغفلتا باشما در آمیزد و بلشکر گاه شما شبا خون زند و گزندی برساند\nبهر حال عنان اختیار وتدبیر را از دست نداده انتظار رسیدن سر کار والا تبار باشید که\nانشاءالله تعالی روز چهارم باشما ملاقات خواهم کرد بعد از آن رضا برضای خداوند است ."}
{"book": "adl0959", "page": 67, "text": "(٦٠)\n\nکوکب بخت چو طالع شود از برج مراد\nآنچه مقصود بود زود میسر گردد\nمدد طالع اگر نیست مرنجان خود را\nکه اگر روی سوی بحر تهی بر گردد\n\nاکنون ای لشکر و ای افسران و ای بزرگان بندگان سرکار همایون فال شما را\nنصیحت میدهد دل قوی دارید و خود را و پادشاه خود را بخدا وند سپارید و امیدوار فتح\nو ظفر باشید زیرا که خداوند اتفاق را دوست میدارد شخص اتفاق کننده را عزیز کرده\nفتح و نصرت را قرین حال او میسازد و بر ضد آن نفاق کننده را زبون و ذلیل میسازد\nخداوند عالم بضمیر بندگان اقدس دانا و بینا است که اصلا بخواب و خیال و گوشه خاطر\nنداشتم و ندارم که بخاندان امیر کبیر خرابی دست دهد و نفاق افتد و نیت حق طویت\nبندگان اقدس به اتفاق بود و خواهش داشتم که بدستور العمل پدر رفتار دارم و اتفاق را\nافضل شمارم و خداوند را خوشنود سازم زیرا که پادشاه حکیم شبان است و بهمین اتفاق\nامیدوار بودم که خلق افغانستان در مهد امن و امان آسوده و بر قرار بوده بدعای دولت\nخداداد زندگانی کنند چنانچه شاهد قول سرکار پنج فرمان است که پی در پی بخدمت\nسردار محمد افضل خان که بزرگ برادران بود فرستادم و خواهش داشتم که وارد\nدارالسلطنه کابل شود و به مصلحت شان سلطنت را برقرار سازیم و رضا بودم که هرگاه\nبزرگی کنند و بمثل امیر کبیر برادران را جمع آوری دارند و بندگان ما نیز بمثل\nبرادران خدمت گذار شویم و از فرمان شان تجاوز نداریم و فرمان بردار باشیم الحمدلله\nوالمنه شکر گزارم بدرگاه خداوند که نفاق از جانب اوشان صادر شد و نیت خالص\nسرکار ظاهر شد و پروردگار عالم از ضمیر سرکار میداند که جمیع سخن های سرکار\nکه با شما تقریر شد صدق است چنانچه فتح نمایان از لشکر ما صادر شد و لشکر بزرگی\nرا شکست داد و بعد از اینهم بفضل خداوند فتح مدتها از ان شما خواهد بود و نتیجه نفاق\nدامن‌گیر خودشان خواهد گشت اما دانسته باشید که نیت حق طویت سرکار چنان\nاقتضا می کند که هیچ گناهی بحضور سردار محمد افضل‌خان نمیباشد و از نفاق گریزان است\nلکن اشخاصی که بادی نفاق اند او را بحال خود نمی گذارند و راجع بنفاق میدارند\nخصوص محرك فتنه و فساد و خرابی خاندان امیر کبیر و بقتل رساندن افواج افغانستان\nتمامی از نفاق سردار محمد اعظم خان است زیرا از همان خورد سالی بهمین عادت پرورش\nیافته.\n\n(فرد)\nخوی بد بر طبیعتی که نشست\nنرود تا بوقت مرگ از دست\n\nچنانچه از جمله نفاقهای سردار مذکور در وقتی که امیر کبیر عازم هرات شدند جمیع\nفرزندان سرکار با توپخانه و لشکر مکمل خود برکاب سرکار مرحومی عازم هرات\nشدند و هريك پسران لشکرهای خود را مکمل از حضور فیض ظهور\nسرکار گذرانده سزاوار تحسین و آفرین گشتند تا حتی سردار کلان سردار محمد افضل خان\nاز ترکستان عریضه فرستاده آنکه ده هزار لشکر مکمل اسباب موجود است هرگاه\nغلام نوازی کرده امر فرمایند سرافرازی غلام است در همان فرصت که وقت خدمت و جانفشانی\nبود و امیر کبیر از چوب آدم میساخت سردار محمد اعظم خان لشکر خود را در کرم و زرمت"}
{"book": "adl0959", "page": 68, "text": "(٦١)\n\nمعطل کرد و حرفهای بی معنی را دست آویز خرابی لشکر خود ساخت بندگان امیر کبیر مقرر در سفر هرات طعنه میزد و بد میگفت و شیوۀ نفاق که پیشه او بود در مجلس ها یاد کرده نفرین میکرد پس ظاهر شد که بعادت قدیمی بخرابی افغانستان کوشد تا خلقی را تباه سازد چنانچه ظاهر و هویدا بچشم سر ملاحظه میدارید.\nبد را ببد سپار و عدو را بذو الفقار \nو انگه ببین که شاه ولایت چه میکند \n\nمختصر کلام سخن بطول انجام یافت اکنون از مطلب سخن رانیم. این بود که بندگان سرکار بعد از فرمان نصیحت آمیز که بحضور سردار عالی مقدار سردار محمد علیخان و لشکریان مذکور که در باجگاه استقامت داشتند فرستاد روز دیگر حرکت فرما شدند و روز چهارم بهزار شان و شوکت و دبدبه و اقبال در پائین باغ که پیوسته در باجگاه بود فرود آمدند و بالشکر سابق ملحق شدند سردار باوقار که سپه سالار کابل بود امر نمودند که لشکر سابقه که در باجگاه بودند یکصد و يك توپ شادیانه ورود بندگان اقدس را بزنند و پنجاه و یکتوپ لشکر ظفر اثر که برکاب شهریار کشور گیر در پائین باغ فرود آمده اند شاد یانه بزنند فردای آن روز جمیع لشکر باجگاه که مقدمة الجيش لشکر ظفر اثر بودند و دشمن را بمردانگی زده نام آور و شجاع محسوب شده اند بامر بندگان سرکار از حضور گذشته مورد شفقت و مهربانی شدند چنانچه بیکماهه انعام از حضور گرفتند بلی که بشرافت لشکر ظفر اثر باجگاه لشکر جدید نیز بیکماهه انعام گرفته جمله در بارۀ پادشاه رعیت پرور دعا و فاتحه کردند بعد ازان بندگان اقدس امجد والا بار دیگر رو بالشکر ظفر اثر نموده بزبان فصیح بیان فرمودند که ای لشکریان شیران پیشه و ای افواج شمشیر زن هر چند که قبل از ین فرمان سر کار بشما رسید و از کفدارشات سابقه قال شده بود اکنون جملۀ شما یان گوش فرا دارید و از زبان خود بندگان ما شنوید متوجه شوید که بعد از تمام شدن کلام سرکار از شما حق و باطل را سوال میکنم بشرطی که از حق نگذرید. هرگاه بحضور سرکار ایرادی بدانید شما را قسم میدهم که بدون خوف و بدون پاس خاطر هر گاه در فرمودۀ سرکار ایرادی بدانید بعرض اقدس برسانید زیرا که طینت سرکار راجع بحق است و طالب صلح و اتفاق و دوری میجوید از نفاق و هرگاه بر خلاف آن سخن کند گردن شما بحضور پر وردگار بسته باشد اکنون بدانید که این قضیۀ بزرگ و مقدمه سترگ که در باجگاه بشما دست داد و پیش آمد و خلقی انبوه تلف شدید و فتح کردید نگوئید که سرکار والا از فتح شما خرسند شده باشد داغیست که بر جگر سرکار گذاشته شد و تا قیامت باقی خواهد ماند چرا چنین نباشد هريك از مقتولان شما گویا فرزندی بود که بحضور سرکار بقتل رسیده اضافه بران بزرگان دربار و خدمتگاران حضور که عمری پرورش یافته حضور سرکار بودند و هر کدام رکنی بدولت افغانستان شمرده می شدند بلکه بازوی سرکار وغم شريك دولت خدا داد بودند و از زمان طفولیت تا حال دست پرورده بندگان اقدس بودند تا اینکه جان خود را نثار کردند و داغی بر جگر سرکار باقی ماندند بازهم با این همه خطرهای بزرگ نیت حق طویت بندگان اقدس راجع بصلح است نه بجنگ هرگاه سردار محمد افضل خان بصلح و صلاح پیش آمد و ترك فتنه جویان گفت و غمازان را از خود دور ساخت و بسخن ا وشان عمل نکرد همان برادری باقی است و همان جایدار پدری مطابق سابق بجا است و محبت برادری را در حال"}
{"book": "adl0959", "page": 69, "text": "(٦٢)\nو مرسول طرفین جاری خواهد بود و هر گاه چنین نشود بتوکل خداوند جمیع امورات سرکار\nرا خود پروردگار انجام بدهد و فتح و نصرت را قرین حال لشکر ظفر اثر سازد و نفاق اندیش را\nسر نگون دارد تا این خونریزی از میان برداشته شود خلاصه کلام سخن بدراز کشید سر مطلب\nباز گردیم همینکه لشکر کابل در پائین باغ فرود آمدند و بلشکر باجگاه ملحق شدند خبر\nرسید که لشکر ترکستان بار دیگر آماده جنگ شدند و در حصور روحی آمده سنگر زدند\nبه تهیه و تدارک جنگ آماده گشتند و میخواهند که بار دیگر تقابل ورزند و داد مردانگی\nبدهند و انتقام از لشکر ظفر اثر بکشند و نگذارند که لشکر کابل از حدود\nروحی قدم پیش گذارند و سفراء لشکر خونخوار شونداین بود که خبر لشکر\nترکستان گوشزد لشکر کابل شد و لشکر کابل که طعمه خورشدر بودند ازین مژده\nجان فزا آگاه شدند و بهمین خیال شب را بروز می آوردند در یشوفت بیان فرمودند.\nبر این مژده گر جان فشانم رواست\nکه این مژده آسایش جان ماست\nخالص کلام بعد از مدت پنج روز که فراغت حاصل شد و آسودگی دست داد و جمیع لشکرها\nاز حضور سرکار گذشته واز خوان بیکرانش بهره‌مند شدند بعد از آن بیاری باری تعالی\nاز حدود پائین باغ و باجگاه تمامی لشکر کابل به جنبش درآمد در منزل ممر که نزدیک\nبمنزلگاه روحی است فرود آمدند و منزلگاه کردند لکن بندگان سرکار را قاعده\nچنان بود که دنباله لشکر ظفر اثر حرکت میکردند هر گاه شکست و ریخت لشکر در راه\nافتاده بود بامر سرکار انجام مییافت اما افواج ظفر شکوه و لشکر جنگجوی جنگ\nدیده که در ممر جابجا شدند و بفکر لشکر دشمن بودند که فردا بچه منوال جنگ در اندازیم\nو حمله ور شویم و دشمن را سرنگون سازیم هم در آنوقت شخصی را که پی تحقیق بلشکر دشمن\nفرستاده بودند باز گشته با اردوی ظفر شکوه وارد شد و بحضور سردار عالی عرضه داشت\nکرد که شش هزار لشکر ترکستان با هشت عراده توپ در آخر روحی سنگر زده در جائی\nکه گویا سدراه دشمن شده و سد سکندر ساخته و محافظت خود را درون قلعه آهنین نموده با وجود\nاینقدر احتیاط شب و روز از خوف شمشیر دشمن که در دلهای شان افتاده بود یکه و تنها\nاز درون سنگر برآمده نمیتوانستند و میترسیدند که مبادا لشکر دشمن کمین کرده باشند\nتا اینکه شب گذشت و فردا شد و اجازه حرکت بجانب روحی داده شد ثانی بامر پادشاه قوی\nشوکت بندگان سرکار هشت عراده توپ و سه پلتن و پنج رجمنت رساله جرار کار گزار\nشمشیر زن برکاب بندگان عالی سردار محمد علیخان و افسران کهن سال\nجنگ دیده فرستادند و اجازه فرمودند که خداوند یار و یاور سرکار و لشکر\nجرار است و جلو ریز خود را بسنگر دشمن انداخته بی خوف و بیم زد و خورد کنید انتقام\nاز لشکر ترکستان بکشید و بمثل مقدمه باجگاه احدی را زنده نگذارید تا متنفسی باقی\nنماند تا دیگری باشد که صلح را گذاشته از در جنگ پیش آید و بروی پادشاه عادل\nخود که تخت افغانستان را بپسر بوی تفویض کرده باشد و کمر او را بد ر بست مبارک خود\nبسته و شمشیر کج حمایل گردن او کرده جمله برادران را با جمیع اقوام و بزرگان لشکر\nبفرمان برداری او ترغیب نموده باشد هنوز پادشاه نفسی راست نکرده و گرد راه سفر را\nاز خود پاک ننموده بروی او تیغ بکشند و سالی در استراحت نمانند البته سزای او را دادن"}
{"book": "adl0959", "page": 70, "text": "(٦٣)\n\nعین صواب است باری چون لشکر امر شده بر کاب سردار غازی سردار محمد علیمان بدون\nتوقف و تحمل و بتلاشی تمام بجانب روحی روان شدند و خود را در روحی رساندند و مقابل\nشدند و از جانب لشکر ترکستان آواز توپ برآمد ولی در پی گلوله ریزی نمود و آتشفشانی\nکرد تخمیناً پنج دقیقه بتوپ چانگی گزرارش یافت که يك باره لشکر شیر كير وافواج\nخونخوار دست بشمشیر بسون خوف و رجاء جنگ درانداختند و خود را به سنگر دشمن زده\nدشمن کشی نمودند و قتل وقتالی افزون از شمار کردند تا اینکه تاب وطاقت بلشکر ترکستان\nباقی نماند و از سنگر برآمده فراری شدند الفرار گویان راه دشت و بیابان پیش گرفتند\nچنانچه تا شهر ايبك نفسی راحت نکرده وارد ايبك شدند اشکر کابل وافواج خونخوار\nچون شیرغران و ببر دهان پرورده فتح ظفر بودند و طعمه خوار لشکر دشمن بنابران از خیمه\nو خرگاه و اثاثه و بارگاه و خزینه و دفینه لشکر روحی که در سنگر مانده بود بتاراج بردند\nوذره باقی نگذاشتند و بخرسندی تمام بخیمه گاه خود آسوده نشستند و دعای دولت خداداد\nپادشاه خود را میکردند و بخیال مقدمه ثالث که در بسته داشتند و آرزومند چنان روزی\nبودند و ذوق می کردند که زودتر میسر شود بهر حال مختصر سخن لشکر كابل فوج فوج\nاز دنبال آمده در اطراف روحی خیمه و بارگاه برپا کردند و پنجاه ويك توپ شاديانه\nزدند آسوده و آرام و بیقرار بصحبت نشستند چون روز گذشت و شب ظلمانی پیش آمد\nسرکار ذوی اقتدار از طریقه خداجوئی ونیت خالص که از ابتداء در سرداشت بندگان\nاقدس بود و همه وقت در مجالس از در صلح سخن می کردند پنج نفر ارکان دولت خداداد را\nبحضور طلب کرده مجلسی برپا کردند و کنکاش نمودند و باواز فصیح بیان فرمودند\nکه ای مردم وای بزرگان حضور خداوند عالم بضمیر اقدس دانا و بیناست که سرشت\nسرکار اشرف به نفاق نبوده و نمیباشد و بعد ازین هم خداوند (ج) بندگان اقدس را\nاز نفاق دور بدارد و راجع باتفاق کند مقصد سرکار این بود و نیت حق طویت چنان اقتضا\nمی کرد که بقرار تقسیم امیر کبیر با جمیع مردم خصوص بخاندان و اقوام خود گذران\nدارم و بهتر و بیشتر نوازش فرمایم و اتفاق را از دست ندهم لاکن ملاحظه نمودم که سرشت\nبرادران به نفاق است و شب و روز بخرابی دولت خداداد میکوشند چنانچه حرکات سردار\nمحمد اعظم خان وسردار محمد اسلم خان و بعضی از دیگران اظهر من الشمس است که حاجت\nبه بیان دیگر نیست اضافه بران مقدمه پاجگیا، و روحی وقتل هم چنان بزرگان حضور\nو قتل لشکر طرفین که داغی است بر جگر بندگان اقدس که تا قیامت باقی است و جمیع\nشمايان همه را نيكو ملاحظه نمودید پس ازین حرکات آنها بسرکار اشرف لازم بود\nکه باید بموجب حرکاتشان گوش مالی داده میشد تا خلق افغانستان دانسته و عبرت دیگران\nمیگردید چنانچه دو مقدمه خداوند عالم فتح بجانب پادشاه نیت بخیر وشکست بجانب اشخاص\nنفاق اندیش داد لاكن با وجود آنقدر حركات خلاف امر خداوند (ج) و یا غی شدن\nبحضور پادشاه قوی شوکت امروز نیت حق طویت بندگان اقدس راجع به نصیحت شد\nو میخواهد که نفاق را از خود دور دارند و راجع به اتفاق شوند بنابران از همین منزل\nشخصی را با نامۀ محبت آمیز و فرمان شفقت انگیز برای سردار محمد افضل خان بفرستم\nو سخنهای نصیحت و بیان های محبت در نامه درج دارم شاید که ازین خیال های باطل"}
{"book": "adl0959", "page": 71, "text": "(٦٤)\nوفکر های فاسد که سراسر بجانب خودشان ضرر است وخطر های کلی برای شان ببار\nمی آورد درگذرند وپیرو سخن چینان وغمازان وفتنه انگیزان نشوند و آنها را بحال\nخود بگذارند تا هريك آنها مطابق کشت خود درو دارند . بواسطة آنها دولت\nترکستان که ولایت بزرگی است از دست ندهند وخلقی عظيم بسبب نفاق\nایشان تباه نشوند وخود سردار مذکور ازمرتبۀ بزرگی نیفتد وذليل وزبون نشوند\nو امر سرکار را واجب دانند بعدازان سرکار والا لازم میشود که قدر ومنزلت بزرگی\nسردار موصوف را برپادارند ودرنزد دیگر برادران مرتبۀ پدری ورتبۀ بزرگی بپنجروزه\nدنیای بی اعتبار را که سلطنت عارضی است وخداوند ودعای پدر اعطا فرموده وما به اتفاق\nبرادران واقوام وشما بزرگان بانجام رسانیم لهذا شما بزرگان کهحضور داريد واقوام\nسرکار اقدس ودرباریان وخدمتگاران معتمد بحضور میباشند سخن های سرکار اقدس را\nتمامی شنیدید حال خوب اطراف سخن را بمیزان عقل سنجید وبه نحو خیر وصلاح بدانید\nوخیر طرفین را ملاحظه کنيد بدون خوف وبيم وبدون مضایقه بعرض اقدس برسانید\nوخوف وبیم را ازخود دوردارید اضافه بران راجع بجانب سرکار نگوید وخداوند را حاضر\nدانید وملاحظه کنید ازین رهگذر بندگان اقدس زیادہ برزیاده ازشما خرسند میشود\nبلکه دررتبه وبزرگی شما افزود میگردد چون فرمان بندگان اقدس درمجالس عام تمام شد\nبعد ازان جمیع بزرگان حضور که داخل کشک اش بودند چند نفر\nبزرگان شان برخاسته بالتعظيم وتكريم عرضه داشت نمودند\nکه فرمان وامر اقدس سزا وار بزرگی و اطلاع دادن موجب شوکت وصاحب\nسلطنت است وپادشاهان را که خداوند مامور سلطنت کرد. وظل الله نامیده شده اند ازین رهگذر\nاست که با خلق خدا رفتار پدرانه میدارد البته سزاوار بزرگی اطلاع دادن است وخرسندی\nپروردگاری البته در آن است وبحضور بندگان سرکار رعیت پرور ظاهراً هیچ نقصانی\nندارد بعداز عرضه داشت بزرگان دربار این بود که منشی حضور را امر کردند که نامۀ\nبجهت سردار کلان سردار محمد افضل خان بدینمنوال نوشته بمصعوب سردار سلطان\nعلی خان که از سرداران قندهار و ازاقوام بندگان اقدس امجدو شخص کهن سال وتجربه\nکار بودند فرستادند وامر کردند که بزودی جواب حاصل دارند .\nمفادنامۀ بندگان اقدس امجدا رفع روحنافدا\nعطوفت نشانا قبل ازین ازدارالسلطنۀ کابل گذارشاتی ازهرات الی کابل بظهور\nرسیده بود بی کم و کاست کماحقه برای شما مرقوم نموده حرکاتی که از بعضی مردم خلاف\nراه حق صادر گردیده بود نیز در مطاوی آن درج فرموده بودیم تا دانسته حضور شما\nشود زیرا که بندگان اقدس جناب شما را بزرگ دانسته بودم چنانچه کرتأ بعد اخراء\nپنج فرمان فرستاده ام رویداد را اطلاع دهی وهم طلب حضور درکابل ازطریق بزرگی\nوشان شماکه بندگان اقدس منظور داشت بعمل آمده خواهش بندگان حضور این بود"}
{"book": "adl0959", "page": 72, "text": "(٦٥)\n\nکه جمیع امورات سلطنتی را که ضرور و سزاوار بود مشورت میداشتیم خداوند عالم شاهد و گواه ضمیر سر کار است که از روی صداقت و اخلاص بود نه از کذب و دروغ لاكن فتنه انگیزان و غمازان و سخن چینان شما را باختیار خود نگذاشته کاری که بخاطر اقدس خطور نمی کرد و در خواب و خیال سر کار نمی گنجید پیشه کردند و چنان اختیار را از دست شما بردند و مدعای خود را که راجع بنفاق بود حاصل کردند تا کار مصالحه بمقاتله انجام یافت و خلقی انبوه تلف تیغ آبدار شدند چنانچه هر يك ازينها يا پدر و مادر و يا عیال و اطفال داشتند و همه امیدوار بودند که بدیدار پدر خود خواهند رسید عاقبت پدرشان بباد فنارفت و عیال و اطفال شان بی صاحب ماند نمیدانم که باز خواست خون اوشان را خداوند از کدام يك ماوشما خواهد کرد و ممکن نیست که پروردگار عالم باز خواست نکند لاكن چه توان کرد که عنان اختیار در قبضه اقتدار پروردگار است و بنده بیچاره را هیچ اختیاری نیست\nچون رفته بتقریر دگر گون نشود\nيك ذره از انچه هست افزون نشود\nآنجا که قضا خیمه تقدیر زند\nهیچ کس نتواند که لاف تدبیر زند\nو دیگری فرموده :\nبدرد و صاف ترا کیمیا نیست در در کش\nکه هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است\nاکنون خاطر حق بین بندگان اقدس چنان میخواهد و از جناب شما التماس میدارد که خط بندگان اقدس را بدیده حق بین مطالعه فرموده و زشت و زیبای او را از نظر حق بین خود بگذرانند و نيك و بد او را بدیده بصیرت ملاحظه فرمایند و عقل خداداد را متوجه زشت و زیبای کار فرمایند و پیرامون سخن غمازان و فتنه جویان نگردیده راجع بعقل کامل خود شوید و بخاطر جمعی تمام در حدود تاشقرغان با سرکار همایون ملاقی شوید و ملاقات دارید تا بدیدار همدیگر مسرور و منور گردیده چند روز مهمان پذیرائی کنید بعد از زمان اندك و بمصاحبت دید جناب شما بندگان اقدس واپس عازم کابل شده زمام اختیار ترکستان بقرار سابق در قبضه اقتدار شما باقی باشد و هر گاه چنین نکنید و سخن فتنه جویان عمل دارید و از در نفاق در آئید اختیار با خداوند است نقشه از لی آنچه رفته باشد بظهور خواهد رسید تا یار کر ا خواهد و میلش بکه باشد اینك عالى جاه عزت و محبت شان سردار سلطان علی خان که ریش سفید و کهن سال قوم ما و شماست و سخن حق همه وقت بزبان شان جاری است و اتفاق را دوست میدارد و نفاق اندیش را بنظر حقارت مینگرد با نامه بندگان اقدس بحضور شما میرسد اول نامه سر کار دوم شان خود سردار مذکور که دایم بدون مضایقه اظهار میدارد البته بخدمت شما بیان میکند و سراسر صدق است ثانی جناب مختارید خلاصه کلام چون سردار سلطان علی خان با نامه بندگان اقدس از حدود روحی روانه تخته پل شدند بعد از ان سر کار ذوى الاقتدار بصلاح و صوابدید ارکان دولت از روحی حرکت فرمائید\n\nپادشاهان متاخرین (۱۰۰۰ جلد) عهده انجام و طبعش بر عهده مطبعین رسیده است."}
{"book": "adl0959", "page": 73, "text": "(٦٦)\nمنزل بمنزل حرکت نموده در ايبك نزول اجلال فرمودند ومدت پنجروز توقف كردند\nتا لشکريان آسوده خاطر شوند اضافه بر آن شايد خبری از تخته پل برسد وخير صلاح وصلاح\nباشد وباعث فرحت وخوشی حاصل شود اينست كه حضور سركار خوف وبيم بخاطر شان\nنرسد زيراكه بندگان اقدس را ترس ووهم از درگاه خداوند است و بس در امور دنيوی\nظاهر وهويداست كه حواله بتقدير است كاهی مور را سليمان ميتواند و گاهی سليمان را\nاحتياج مور ميسازد از قتل سپاه طرفين خاطر سركار متوحش است كه ملك ستانی از ان ماست\nو قتل وقتال مردم بيچاره از باعث نفاق و خونريزی و شيطان است كه ما غافلان گرفتار آنيم\nمختصر كلام مدت پنجروز که امر سرکار با افغان شده بود در ايبك توقف شده آسودگی اسپ\nواستر و بارگير لشكريان دست داد وخود لشكريان نيز قدری از زحمت راه بر آسودند اما\nيوميه خبرهای متوحش و اخبار های پراگنده از جانب ترکستان ميرسيد و منتظرو حضور\nسركار غداجوی ميشد و بندگان سركار در صبر و شكيبايی می افزودند چنانچه خبر رسيد\nكه لشكر تركستان در تنگی تاشقرغان سراسر سنگر زده سد سيكندری ساخته متصدی مانع\nلشكر كابل شده اند و می خواهند كه از حدود سنگر لشكر تركستان يك نفر بدون اجازه\nاز فوج كابل قدم پس گذارند واگر برخلاف اجازه حرکت کنند از دم تيغ بیدريغ\nخون شان بخاك هلاك افتاده شود چنانچه آماده جنگ بودند خیمرا برزمی آوردند و خود را\nچون شیر ژیان و ببر دمان میدانستند و می پنداشتند و انتظار ورود لشکر کابل بودند وسرکار\nاشرف اقدس در صبر وطاقت وتحمل می افزودند از آن سبب سردار محمد علیخان بندگان\nعالی كه شخص غیور سپاه پیشه و مرد میدان جنگ است خبر شود وتحمل بدارد تا خبر سردار\nحافظ علی خان كه کهن سال وریش سفید قوم است از تخته پل برسد و نيك و بد معلوم شود\nبعد از ان بهمان منوال بعمل آورده می شود بهرحال بعد یکهفته توقف ايبك بدولت واقبال\nاز ايبك حركت فرمائد در حضرت سلطان نزول اجلال فرمودند روز ديگر وارد منزل غزنی\nگک شده بمجرد ورود لشکر کابل در غزنی كك خبر رسید كه لشکر ترکستان به تحقیق\nتنگی تاشقرغان را كه بندو گاه مستحكم و سدسكندر ساخته بودند و كمر بجنگ بسته\nانتظار ورود لشكر كابل میبردند واگزار شده واپس عازم تخته پل گرديدند با وجود\nاین اخبار فرحت آثار سه روز دیگر بندگان اقدس امجد در غزنی كك امر توقف\nفرمودند مقصد از باعث جواب عریضه سردار سلطان علی خان داشتند بناءبران در توقف\nمی افزودند اينکه روز دیگر خبر رسيد و در عريضه خود درج نموده بودند كه لشكر تنگی\nتاشقرغان بجانب مزار شريف وتخته پل كوچيده تنگي را واگزار شدند چنانچه سركار\nبا وقار از منزل غزنی گک حرکت فرمائده در تاشقرغان نزول فرمودند و توقف فرمودند\nو انتظار ورود سردار کلان سردار محمد افضل خان و سردار سلطان علی خان بودند که زودتر\nوارد حضور شوند و اصلاح پذیرد وسركار والانبار مع الخير والعافيه واپس عازم پای تخت\nپدری دارالسلطنه کابل شوند اکنون سردار سلطان علی خان كه در تخته پل رسيدند\nعريضه بحضور فیض ظهور سركار فرستادند باين مضمون:-"}
{"book": "adl0959", "page": 74, "text": "(٧٦)\n\nمفاد عریضه سردار سلطان علیخان قندهاری بحضور پادشاه عدالت\nگستر سرکار امیر شیر علیخان :\n\nدعاگوی نوازا بتصدق حضور مبارکت گردم چون از حدود رومی از قدم بوسی حضور سرکار بامر بندگان سرکار مرخص شدم روانهٔ تخته پل شدم روز هفتم وارد تخته پل شدم سردار کلان سردار محمد افضل خان بحدود مزار شریف سردار عبدالرحمن خان را با یکصد سوار و یکصد پیاده بپلتن استقبال فرستادند اول بزیارت شیر خدا رسیده حضور بندگان اقدس را چقدر ممکن بود بدعا یادآوری کردم ثانی سوار شده عازم تخته پل کردیم در دیوانخانهٔ باغ بملاقات سردار کلان مشرف شدم محبت‌های دوستانه و شفقت‌های مشفقانه از طرفین بادا رسانیدیم بعد از هردو سخن راندیم وسخن کردیم بعد ازان ز جای خود دعاگویان برخواسته فرمان سرکار را بدو دست ادب حضور سردار کلان خواستم که بگذارم سردار کلان از جای خود برخاسته باعزاز مهر ومحبت فرمان را گرفته بوسیدند و گریه کردند وبحضور درباریان منشی حضور فرمان را خواندند بعد از اتمام خواندن سردار کلان با جمیع مجلس که خرد و بزرگ بودند دربارهٔ پادشاه قوی شوکت دعا وفاتحه کردند باواز فصیح بیان فرمودند که ای خلق الله اول از تقدیرات ازلی ودوم از کردار فتنه انگیزان خانگی فتنه‌ئی آغاز شد وعقل خداداد بندگان ما را ضایع ساختند و دوم قدمه را برپا کردند و بروی پادشاه اسلام تیغ کشیدند و ما را باغی کردند و بدنامی ابدی برای بندگان ما حاصل کردند تا خلق عالم بدانند که پسران امیر کبیر مردی نبودند که بعد از فوت پدر اقلاً سالی باتفاق و یکدلانه از خود هرات نفاق را برپا کردند و بد نامی را از خود دور کرده برای من حاصل نمودند اما از خداوند میخواهم که اول سردار محمد اعظم خان ودوم سردار محمد اسلم خان را سرنگون سازد و رسوای عالم گرداند که تمامی فتنه انگیزی ازان دو نفر است اکنون امیر پدر امر خداوند است امروز سرکار امیر شیر علیخان پادشاه افغانستان وفرمان فرمای ملک و ولایت افغانستان است و بامر پدر پادشاه است هر چند ما را بزرگ و برادر کلان میدانند از لطف و مرحمت است لاکن ما یان فرمانبردار و تابع فرمان پادشاه باید باشیم سلطنت را خداوند بوی لایق دیده اضافه بران بندگان سرکار خواهد شنیدند که سردار محمد اسلم خان را چه نحواز دربار عام از حضور خود راندم و برای سردار محمد اعظم خان که سر کردهٔ فتنه انگیزان است چه خط‌های پی در پی فرستادم وبفرمان برداری سرکار امر کردم هر چند ظاهر است .\n\nفرد\n\nبرسیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنی در سنگ\n\nاینك بندگان سرکار واینك ملك و ولایت واینك ما بندگان عالی که ریش سفید قوم و خدمتگار بزرگ پادشاه میباشیم واینك جناب شما که سردار سلطانعلی خان قندهاری وقوم پادشاه میباشند وبامر پادشاه تشریف آوردید هر حکمی که از حضور پادشاه آوردید با شید بجان ودل مضایقه نداریم وبخدمتگذاری بدون چون وچرا حاضریم ."}
{"book": "adl0959", "page": 75, "text": "(٦٨)\n\nشعر\nامروز در قلمرو دل دست دست تست خواهی عمارتش کن و خواهی خراب کن\nفدایت شوم دعا گوی چنان مصلحت میدانم که بهمرامی جناب عالی سردار کلان در تاشقرغان\nبقدمبوسی حضور فیض ظهور بندگان سرکار ذوی الاقتدار رسیده سرافرازی حاصل داريم\nبعد ازان از رفتار و گفتار و حركات سردار کلان منظور حضور مبارك مي گردد زیاده ادب\nاست والسلام ا کنون محرر کتاب بحضور خردمندان روزگار عرض داشت میدارد اینکه :\nفرستاده باید که دانا بود بگفتن که لير وتوا نا بود\nاز و هر چه پرسند گوید جواب بشر طیکه داند طریق حساب\nسخنهای خویش آشکارا کند بدان سان که مجلسی تقاضا کند\nفرستاده باید فرستاده درون پر ز مکر و بیرون ساده\nچنانچه همين قضيه با وجود جنگ وجدل چنان اصلاح پذیر گردید که سر موئی از کدورت\nباقی نماند والا هيچ اصلاح پذیر نبود و با وجود آن وقتیکه عريضه سردار سلطان عليخان\nمنظور حضور سرکار همایون شد و مندرجه آن مفهوم خاطر گردید از روی فضل و دانش واز\nکمال بزرگی دیگر چیزی بزبان مبارک جاری نگردید و سکوت ورزيده اما سرشته\nلشکر داری و احتیاط افواج را از هر خصوص بفرزند ارجمند سردار محمد علی خان که سالار\nکمل افواج وصاحب اختيار کل لشکر بودند امر کردند که بهر عنوان متوجه امورات\nلشکر خود شده افواج خود را مکمل و مسلح داشته باشند و باین سخن های مکر آمیز فریب\nنخورند و سرشته را از دست ندهند که بقول دشمن اعتماد نشاید چگونه میشود که در تنگی\nباجيكار فوج عظیم افتاده و سنگر میزند و آماده جنگ می گردد و صاحب اختیار کل که\nسردار محمد افضل خان میباشد رضائيبود، و سلامتی ایلتجگار بسردار محمد اعظم خان در\nکرم و زرمت میرسد سردار حافظ مایندان حق دارد که باین منوال عریضه فرستاد و اما عمده\nبزرگی بیکار برده و می خواهد که اصلاح پذیرد زیرا که قوم و کهن سال و نمی خواهد\nکه دولت افغانستان بدنام شود خیرخواه طرفین است باز هم شرایط احتیاط بکار بردن از جمله\nلازمات جهان داری است نادیده شود که از پرده غیب چه بظهور میرسد خلاصة كلام مدت\nيکهفته از عريضه فرستادن سردار سلطان علی خان گزارش یافت که عریضه دیگر از سردار\nمذکور رسید مختصر آنکه سردار محمد افضل خان معه تابنقی و ازمغان بصینار با فامیل\nخدمتگار از تخته پل حرکت کرده عازم حضور سر کار است اطلاعاً عرضه داشت حضور مبارك\nگردید تا اینکه بيك منزلی تاشقرغان وارد شدند بعد از ان از حضور بندگان سکندرشان\nدانا فرمان فرمان شد که سردار محمدها بخان با پنجنفر از حكام دولت مختصر باستقبال\nبندگان سردار کلان سردار محمد افضل خان که عموی بزرگ و ریش سفید برادران\nمیباشد در منزل مذکور رفته ملاقات کنند و طریقه بزرگی شان را پادار سمانند زیرا که\nبندگان سرکار عزت و مرتبه بزرگی شان را اضافه بر اضافه میدانیم نگويند که باعث\nحركات قبیح و جنگ های بزرگ و سدراه اشکر شده بندگان همایون آزرده خاطر\nشده باشند هر چیزی که گذشت نقد پری بود ،"}
{"book": "adl0959", "page": 76, "text": "(٦٩)\n\nچون رفته تقدیر دگر گون نشود .\nخاص کلان سردار محمد علیخان معہ پنجنفر بزرگان دربار و یکفوج رسالہ برکاب\nشان بحضور سردار کلان رفتند وسلام کردند وملاقات نمودند و تا پاس از عصر صحبت\nهای دوستانه نمودند والفت ومحبت را دیدند و تازگی اتفاق را ملاحظه فرمودند\nچون ساز عصر رسید سردار محمد علی خان برخاسته رخصت خواستند وسردار محمد افضل خان\nبنوازشات بزرگانه مرخص فرمودند چنانچه باز گشته بحضور بندگان سرکار اقدس\nرسیده سلام کردند وصحبت های فی مابین را که سراسر ثواب بود ودم از شفقت ومهر\nومحبت میزد يك بيك بعرض اقدس عرضه داشت نمودند وطبیعت سرکار والا را ازجانب\nسردار محمد افضل خان مسرور و خرسند ساختند چون از گزارشات صحبت های دوستانه\nمروی بزرگتر خود فارغ شدند عرضه داشت کردند که فردا چه امر است ؟ از حضور\nپادشاه قوی شوکت فرمان شد که فردا صبح لشکر های خود را تماما\" از حدود سه توپ\nالی دروازه نماز گاه در جانب ایستاده صف بسته کنید و متوجه شکست و ریخت لشکر\nخود باشید که از قاعده نظام تجاوز ندارد تاورود سردار کلان انتظار میبرید چون\nسردار کلان نزديك لشکر رسیدند خود شما پیش روی صف لشکر ایستاده هشت پات امر\nسلامی دارید وتوپخانه نیز هجده توپ سلامانه بصدا درآورند چون از سلامی فارغ شدید\nبحضور شان رفته استقبال دارید وبرکاب شان عازم حضور انور گردید زمانیکه نزديك\nباردوی ظفرشکوه رسیدید فوراً آدم بفرستید و بندگان اقدس را عرضه داشت کنید زیرا\nکه سرکار والاتبار بنابر یافت بزرگی شان استقبال دارم و بعزت تمام وارد لشکر گاه\nشویم تا عزت بزرگی شان بادارسانیده شود هرچند از آنها نفاق دست داد لاکن خداوند عالم\nسرکار والاتباررا حوصله عطا کند و برد باری وصبر نصیب سازد تا در عوض بدی\nنیکوئی بدارد پروردگار عالم دانا و بیناست و ضمیر سرکار را میداند البته حق بمرکز\nخود قرار می گیرد وامید از درگاه الهی دارم که از نیت خالص همیشه فتح وظفر هم عنان\nدولت واقبال برقرار خواهد ماند مجلس سخن شب گذشت و صبح صادق دمید حسب الامر\nسرکار ذوی الاقتدار جناب سردار عالی تبار با جمیع لشکر از توپخانه وپلتن و رساله\nوخاصه دار وخوانین سوار وسوار ولایتی که چون دریای آتش مکمل ومسلح بودند\nاز اردوی ظفر شکوه حرکت فرموده در حدود سه تخت که فرمان سرکار تا آنجا بود\nلشکر گاه کردند وبقرار قاعده نظام صف بسته وصف آرائی کردند تخمیناً یکفرسخ\nزیادتر لشکرگاه شده بود لاکن چنان بقاعده و قانون نظام ایستادند که فلک دربارهٔ\nلشکرداری حسرت کش وملک با هزار زبان تحسین و آفرین نمودند تا اینکه سردار\nمحمد افضل خان نزديك بلشکرگاه رسیدند سردار سالار که انتظار ورودشان بودند درپیش\nروی لشکر باهزار شان وشوکت و بزرگی ایستاده بودند فوراً بقرار قانون امر بتوپخانه\nو افواج ظفر امواج نمودند که هشت پات سلامی بدارند و خود سردار سالار چون ماه\nدر پیش صف لشکر ایستاده سلامی گرفتند اما بقدرت کامله خداوندی از هر طرف موزیکان"}
{"book": "adl0959", "page": 77, "text": "(٧٠)\nصدا در آمد وتوپهای آتش دهان آتش فشانی کردند چنانچه زمین لشکر گاه را بلرزه\nدرآوردند گویا غوغای قیامت بر پا شد و روز محشر قایم گشت و صدای تفنگ گوش مردم را\nکر ساخت خصوص دود توپ وتفنگ که زمین لشکر گاه را معه روی هوا قیر گون ساخته بود\nسردار کلان سردار محمد افضل خان این لشکر و احشامرا مشاهده کرد و اینچنین نظام را\nبرپا دید و بچشم بصیرت ملاحظه فرمود دانست که این سرشته و نظام داری از کمال وشجاعت\nسردار عالی مقدار سردار محمد علی خان است به آواز بلند تحسین و آفرین نمودند تا اینکه\nبه نصف لشکر گاه رسیدند در حدودی که سردار مذکور بسلامی گرفتار بودند در آنجا\nایستاده منتظر سلامی بود تا اینکه سلامی تمام شد و بعد از زمانی دود توپ وتفنگ و گرد\nوغبار فرونشست چون روشنی شد بعد نزديك بلشکر گاه آمدند و ابتداء بافسران و سرکردگان\nاحوال پرسی و دلجوئی کردند و بهر کدام جداگانه مهر ومحبت فرمودند و همه را بمنزانه\nشفقت ورزیدند پس ازان بصف لشکر نزديك شده با هر فوج علیحده يكايك نوازش نمودند\nوخوش آمدی کردند و بحضور لشكر وافسر باواز بلند در باب سردار محمدعلی خان تمجید\nو توصیف کردند بعد از آن درباره پادشاه قوی شوکت دعا گوئی کردند ومرحمت فرمودند\nکه خداوند عالم حلیه سلطنت افغانستان را بقامت پادشاه ما وشما نيك ومبارك گرداند\nو اول جميع مایان که برادران سرکار میباشیم و ثانی جميع خلق افغانستان را توفیق\nخداوند رهبر شود که فرمان برداری بداریم ومطيع و منقاد فرمان پادشاه خود باشیم\nزیرا که به رخلمت و شمشیر و اختیار سلطنت را بوی تفویض نموده شخصی را که پدر جانشین\nدارد و بدست مبارك خود شمشير بکمرش بندد البته خداوند یاور اوست و سزاوار سلطنت\nاست و هر گاه شخصی دیگر با آنچنان پادشاه خداداده و پدر امر فرموده، بمخالفت برخیزد\nو بدشمنی پیش آید ظاهر و هویداست که مردود ابدیست و خداوند ذلیل وزبونش خواهد کرد\nقبل ازین که قلیلی لشکر در حدود باجگاه حرکت بیجا کردند خلاف امر بندگان ما بود\nناین بود که از حضور ما فرمان شده بود محرك اينكار و فتنه انگیزی آن اول از غمازی\nسردار محمد اعظم خان با وجود دوری راه دوم از سردار محمداسلم خان شاگرد پیشه\nسردار محمداعظم خان ورفیق فتنه انگیزی مذکور بود از درگاه خداوند امیدوارم که\nامروز وفردا نفاق شان ظاهر شده سیاه روی ابدی شوند وحقيقت کل بحضور پادشاه\nعدالت گستر ظاهر و هویدا گردد .\nبيت ،\nخوش بود گر محك تجربہ آید بمیان\nتاسیه روی شود هر که دروغش باشد\nبهر حال ای مردمان وای افواج ظفریشه بدانید و آگاه باشید امروز بندگان ما که\nبرادر بزرگ جميع برادران میباشم بطوع و رغبت و بجان ودل سلطنت وتخت نشستن\nسرکار امیر شیر علی خان را قبولدار و رضامند بوده پذیرفتم زهی سعادت برادران که\nچنین باشند واز بندگان ما دستور العمل بگیرند و هر گاه به مخالفت برخیزند و از فرمان\nقضا جریان پادشاه قوی شوکت تخلف ورزند و تجاوز بدارند برذمه بندگان ماست که سزای\nبد رفتاری شان را در کنار شان بدهم خلاصه کلام مدت يك نيم ساعت کلام سردار\nمحمد افضل خان با لشکر طول کشيد لاكن جميع افواج متوجه سخن سردار کلان بودند"}
{"book": "adl0959", "page": 78, "text": "(۷۱)\n\nو کلام شان را يك بيك ملتفت شده بحيرت افتاده بودند تا اینکه سخن تمام شد بار دیگر\nدرباره پادشاه خود دعا کرده عازم سواری شدند سردار محمد علی خان رکاب سردار کلان را\nکه به منزله پدر بود گرفته سوار نمودند بعد باتفاق در بین راه سخن های محبت آمیز\nبا همدیگر صحبت کرده عازم حضور بندگان اقدس شدند از بین راه سردار عالی مقدار\nسردار محمد علی خان بحضور بندگان سرکار ورود سردار کلان کاکای خود را عرضه\nداشت نموده بودند تقریباً نیم فرسخ راه بلشکرگاه مانده بود که از جانب سرکار\nذوی الاقتدار بالشکر رکابی که آنهم سه هزار سوار و پیاده میشد باستقبال سردار\nمحمد افضل خان که برادر بزرگ و سزاوار عزت بودند و کمال بزرگی او را خریدار\nشدند و لازم دانسته آمدند تا اینکه با هم ملحق شدند سرکار امیر شیر علی خان فوراً از بالای\nحوزۀ فیل فرود آمدند و ازینجانب سردار محمد افضل خان از اسپ پیاده شدند و نزديك آمدند\nو سلام کردند و بغل کشاده همدیگر را تنگ در بر گرفتند و ساعتی گریه و زاری کردند و مردمانی\nکه چون پروانه بدور شان جمع بوده از گریه محبت آمیز طرفین همه بگریه در آمدند\nبعد از زمانی امیر شیر علی خان دست سردار کلان را گرفته سوار فیل شدند و اتفاق تمام و اشفاق\nمالا کلام و نوازشت تامه به جانب لشکرگاه عازم ورواء شدند تا در لشکرگاه فرود آمدند\nو با ملاحظات بزرگانۀ داخل بارگاه و سراپرده گردیدند لاکن در داخل شدن بارگاه اول\nسردار کلان و ثانی بندگان اقدس چاچه در بالای مسند باتفاق نشستند و صحبت های ملوکانه\nنمودند و محبت های بزرگانۀ بیدار شدند و بعیش و عشرت ملاقات کردند چنانچه فلك\nکج رفتار بحسرت کش مجلس و صحبت شان گردید لهذا بهمین منوال شب و روز گذارش داشت\nو داد عیش میدادند و بعشرت میگذرانیدند تا اینکه مدت یکهفته گذشت اما روز یکمرا تبه\nسردار محمد علی خان پیش از حضور سرکار اول بخدمت سردار کلان میرفتند و ایستاده سلام\nمی کردند و منتظر فرمان بودند بعد سردار کلان در باره سردار سالار نوازش پدرانه نموده\nامر میفرمودند ثانی سردار محمد علی خان نشسته صحبت میکردند و با مرشان مرخص شده بحضور\nسرکار بانه اقبال می آمدند و سلام میکردند اول سخن سرکار این بود که از جهت سلام\nکاکای خود رفته بودید سردار دلاور عرض داشت می نمودند که فدایت گردم تا حال بحضور\nکاکا صاحب بودم حال برخصت شان بحضور پادشاه قوی شوکت رسیدم بندگان خدا یگان\nخرسند می شدند و سردار محمد علی خان را دعا میکردند مختصر کلام در بین یکهفته سه مجلس\nکنکاش و مشورت بپاشد و بزرگان دربار و وزیران و مشیران و جمله در باویان داخل مجلس\nبودند و هريك سخنی میگفتند عاقبت مصلحت بران قرار گرفت تا ترکستان کما کان ازان\nسردار محمد افضل خان و بقرار سابق فرمان فرمای صفحات مذکور باشد اما از آنجا که\nامیر شیر علی خان جانشین پدر و امیر افغانستان است سردار محمد افضل خان دایم عریضۀ خود را\nبدار السلطنة کابل بحضور بندگان اقدس فرستاده بطریق امیر کبیر رفتار دارد و هر ساله\nارمغان بطریق یاد آوری ارسال دارد و سرکار والا تبار نیز سردار محمد افضل خان را برادر\nبزرگ دانسته و ازش پدری را دریغ ندارد و متوجه احوال سردار مذکور باشند خصوص\nبطرفین لازم که سخن غماز وفتنه انگیز را درباره همدیگر منظور ندارند بلکه سخن چین\nغماز را جزا داده بسزا برسانند تا دیگری شنیده چنین حرکت نکنند مختصر کلام از طرفین"}
{"book": "adl0959", "page": 79, "text": "(۷۲)\nبهمین منوال عهد نامه نوشته اول بندگان سرکار ودوم سردار محمد افضل خان بعهد نامه\nمهر کردند وبعد ازان بزرگان دربار دستخط ومهر خود را بعهدنامه زدند و خواهش طرفین\nآنیکه همین عهد نامه را بمزار شریف بحضور شیر خدا بپایان رسانند و شیر خدا را شاهد\nبعهدنامه خود بگیرند چنانچه همین مصالحت را پسندیدند وقرارداد بر این شد که سرکار\nبا عز ووقار سردار محمد افضل خان و بعضی بزرگان از اقوام و غیر آن با قلیلی فوج رکابی\nاز شبرغان عازم مزار شریف شوند چنانچه وارد دربار شیر خدا شدند چون بمزار شریف\nرسیدند سردار عبدالرحمن خان فرزند ارجمند سردار کلان که در آن وقت عمر شریف شان\nیازده ساله بود در تقتایل پای تخت پدر یا مر پدر با لشکر ترکستان استقامت داشتند چنان رفتار\nبا خورد و بزرگ و سپاه و فقرا مینمود که از عقل بعید بود و مردم را مرید ومخلص خود ساخته\nبود که در باره سردار مذکور جان میدادند و جمله فوج وسپاه ورعیت بخدمت شان آرزومند\nجان فشانی داشتند و فرمان بردار بود که از جان خود مضایقه نمی نمودند بهر حال چون از\nاراده سر کار و آلا تبار و پدر زرگوار خود در مزار شریف شنیدند فوراً با اندك سوار و پیاده\nعازم حضور شدند و بحضور فیض ظهور رسید سلام کردند و شرایط تعظیم و تکریم بجا\nآوردند و از حضور مبارک سرکار مهربانانه و نوازش شاهانه دریافتند وبسبب سردار کلان\nکه بیکفرزند داشت بندگان امیر صاحب زیاد بر زیاد لحظه بلحظه در باره سردار\nعبدالرحمن خان التفات میفرمودند لا کن بندگان سرکار با وجود مهر ومحبت پدری\nاز جبینش بر خلاف قاعده مشاهده کرده و دانست که سرشورش دارد هرگاه بزرگ شود عمری\nبشورش خواهد گذارند بلکه ازین عهد نامه پدر وسرکار با عظمت که اتفاق است دلگیر\nاست اکنون محرر کتاب میگوید که شخص غیور و شجاع و مردهمدان دلاوری اول بخورد سالی\nو بزرگی چه دخل دارد تهور وشجاعت ذاتی است که خداوند سزاوار او میداند و عطا می کند\nچنانچه کدام شخص صاحب غیرت و مرد صاحب ناموس رضا میدهد که دیگری بوطن او داخل شود\nو بزرگی کند و خود را صاحب سریر ولایت سازد وصاحب ولایت مسخر خود داند بلکه غیرت\nبدرجه دام گیر میشود که بقتل خود رضا میشود و طاقت دشمن ندارد که بملك خود به بیند\nاما سردار عبدالرحمن خان که دست ستیز نداشت و عنان اختیار در قبضه اقتدار پدرش سردار کلان\nبود لا چار صبر میکرد و فرصت میجست و امید وار درگاه خداوند بود باری سر مطلب\nباز گردیم بندگان اقدس باعث برادر بزرگ اصلا در ظاهر اظهار نکرد بلکه توصیف\nسردار عبدالرحمن خان را می کرد چنانچه بدر بار شیر خدا عهد نامه را با سردار محمد افضل خان\nتازه کردند و از طرفین بکلام الله شریف دست مانده قسم خوردند که دو بدی و بدخواهی همدیگر\nنگویند و سخن چین اندازان را برسانند چون عهد نامه بپایان رسید خرسندی حاصل شد در\nباغ اله چوپان که جای فراخ و هوادار و سبزه زار است و از هر جانب آبشار و آبهای فراوان\nجاریست و دم از سلسبیل میزد فرود آمدند و بعیش و عشرت نشستند و خرسندی نمودند بعد از آن\nبندگان سرکار چندین امور افغانستان از هرات الی دارالسلطنه کابل که رو به ادشده بوديك\nبيك بحضور سردار کلان نقل میکردند و دانسته شان می نمودند مقصد ازین بیانهای سر کار یکی\nاطلاع دهی دوم سبب شفقت و دل صافی اظهار می فرمودند"}
{"book": "adl0959", "page": 80, "text": "/(۷۴)\n\nایکن یومیه متوجه گفتار و رفتار و کردار سردار عبدالرحمن خان بودند و حرکات شان را ملاحظه مینمودند و برخلاف قاعده میدیدند بلکه ساعت بساعت از سردار مذکور حرکات مکرر مشاهده می کردند که موجب کدورت حضور اقدس میگشت با وجود آن سرکار ذوی الاقتدار در خورد سالی سردار مذکور محسوب میکردند و ملال خاطر نمی شدند چنانچه بسردار عبدالرحمن خان لازم بود که شب و روز بخدمت کوشند و خاطر سرکار والارا خرسند دارند و حاضر حضور باشند و شرایط مهمانداری بجا آرند و يك لحظه از حضور بدر و سرکار کنار نگردند زیرا که صاحب ولایت گفته میشدند و بندگان اقدس مهمان دولت شان بودند شخصی که صاحب ولایت و صاحب سلطنت باشد وحکمران ترکستان گفته شود اقلا بسردار کلان پد ر خود ملاحظه کند که سرکار والای تمولیت داری میکند و بزرگی میداند و رفتار مینماید پس لازم که مقابل آن بحضور بندگان سرکار که هم پادشاه و هم رتبه پدری داشته خدمت گزاری می کرد تا اینکه برعکس آن عمل می کرد چنانچه در سه شبانه روز که سر کار ذوی الاقتدار در اله چوپان تشریف داشتند دو مرتبه بحضور آمدند و دیگر در تفته بل استقامت داشتند و بحضور بدر و سرکار نیامدند مختصر آنکه کدورت و نفاق سردار عبدالرحمن خان بحضور سر کار ظاهر شد و هویدا گردید و دانسته شد که عاقبت غیر از نفاق چیز دیگر ازین صادر نمی شود با وجود آن بندگان اقدس در صبر و شکیبایی افزوده بخاطر داشت سردار کلان اظهار نکردند و نقل نگذاشتند و روز چهارم که امر نموده بودند از منزل اله چوپان حرکت فرمودند باتفاق سردار محمد افضل خان وایس ایجاب تا شقرغان مراجعت فر مودند و روز سوم در تاشقرغان نزول اجلال نمو دند و روزی چند بعیش و عشرت و خرسندی گذرانده اراده دارالسلطنه کابل نمودند و بخاطر اقدس والا مصمم شد که برودی عازم دارالسلطنه کابل گردند زیرا که زمستان نزديك و راه کابل کوهستانی بواه و زحمت بسیار ارد بعد ازان بزرگان حضور و درباریان نزديك ودور و مشران دربار را با افسران لشکر بحضور طلب کرده مشورت کردند و سخن جمله گی برهمین گونه قرار یافت ثانی بندگان عالی سردار حلال سردار محمد علیخان عرضه داشت کردند که هر گاه از حضور فیض ظهور امر شود و اجازه باشد سه روز غلام را مرخص فرماید که بزیارت شیر خدا رسیده و بقدمبوسی شان مشرف گردم و بدعای دولت خداداد پادشاه قوی شوکت اشتغال ورزم و بلا توقف عازم حضور معدلت دستور پاد شاه رعیت پرور شوم بندگان شهریار عدالت گستر از روی مهرو محبت و نوازش پدرانه سه روز مرخص فرمودند و امر کردند که با يك رساله مکمل که عبارت از چهار صد نفر باشد و بعضی بزرگان حضور خود عازم قدمبوسی شیرخدا شوند و بزیارت علی مرتضی رسیده زودتر مرخص شوند که مع الخیر اراده رفتن دارالسلطنه کابل بخاطر بندگان اقدس مصمم است این بود که سردار محمد علیخان برخصت بندگان سر کار روانه مزار شریف شده روز دوم بقدمبوسی علی مرتضی مشرف گردیدند از انطرف سردار عبدالرحمن خان"}
{"book": "adl0959", "page": 81, "text": "(٧٤)\n\nاز تخته پل شنیده بخدمت سردار عالی سردار محمد علی خان بمزار شریف آمده سلام کردند\nو ملاقات نمودند و بندگانعالی دربارة سردار عبد الرحمن خان نوازش فر مودند و در\nمسند خود جای دادند و بعیش و عشرت نشستند و لحظه بلحظه شفقت می ورزیدند و در اله\nچوپان که جای خوش آب و صفا بود منزل نموده بودند روز دیگر سردار عالی بقد ار در باغ\nاله چوپان آسوده نشسته بودند که شخص بی نام عریضة بحضور سردار عا لی فرستا دند\nنوشته بود که شرط احتیا ط بجا آورید زیرا که لشکر تخته پل در حدود سپاه گرد که\nبیرون شهر مزار شریف است گرد آمده اند و بامر سردار عبد الرحمن خان می خواهند که\nباشما شباخون زنند خلاصه مدعا از مطا لعة عريضة بی نام سردار محمد علیخان بحیر ت فرو\nرفتند و تعجب کردند لا کن با کسی اظهار نکردند میکرو حا ل در کا بی راخوفیه امر کردند\nکه از حضور عالی جدا نشوند و آمادة کا ربا شند بعد دو سه نفر را پی تحقیق فرستا دند تا مشخص کنند\nکه این سخن اعتباری را شاید یا نه ؟ چنانچه شخص فرستاده باز گشته بحضور عرضه\nداشت کرده که بچشم مردیده شد عریضة عارض حقیقت دارد و بقول راوی سه هزار سوار\nو پیاده بمزار شریف حاضر است لا کن متفرق میگردند نصا را شخص دیگر وارد حضور\nشده و بهمین تفصیل عرضه داشت کرد و رفت ساعتی نگذشته بود که شخص ثالث بحضور\nرسیده آشکار عرض کرد ، خاطر بندگان عالی یکباره مکدر شد بعد از ان با و از بلند\nفرمودند که اسباب صلح و صلاح از میان برچیده شد و اسباب فتنه انگیزی برپا گشت\nو از فتنه انگیزی سردار عبد الرحمن خان خرابی دولت ترکستان گردید و سفا هٔت\nسردار محمدا فضل خان کاکا برباد رفت و فتك كينه‌جو خیلی کج رفتاری را بصدا\nدرآورد و فتنه خوابیده را بیدار کرد اکینون لازم شد که شرح این قضیه را بحضور\nبندگان سر کار عریضه بداریم تا چه فرمان آید اتفاقاً فرصتی که شخص ثالث بحضور\nعالی همین قضیه را عرضه داشت می کرد سردار عبد الرحمن خان حضور داشت و بیان شخص\nثالث را بحضور خود می شنید لا کن احوالش دیگر گون شده بود و پرا گنده احوال ،\nمتحیر مانده ود سردار محمد علی خان سوال کرد که چرا این چنین حرکات غیر متناسب\nکه سراسر باعث خرابی دولت میشود مینمائید قیاس کنید که مرا محبوس می نمودید\nو بمراد خود رسیدید الحمد لله والمنه سر کار اشرف اقدس با دریای لشکر حاضر است\nچگونه جواب خواهی گفت و سردار کلان کاکا صاحب پدر شما در تاشقرغان حضور\nسر کار است و سر کار اقدس قرآن کرده و عهد و پیمان نموده ازین حر کات شما البته\nموجب نفرت است و کدورت دست میدهد و خرابی کلی می آرد مختصر کلام سردار\nعبدالرحمن خان سکوت ورزیدند و جوابی نگفتند بعد سردار عالی سردار محمدعلی خان\nعريضه بحضور پاشاه قوی شوکت فرستاد و گذارشات را عرض کرده و عرض داشت نمود\nکه اوضاع و اطوار و رفتار و کردار و حرکات سردار عبد الرحمن خان برخلاف صلح\nوصلاح است هر گاه فرمان باشد محبوس باید شود تا سزونش یابد وفي ما بین بند گان\nسر کار و عموی بزرگوار نفاق نیفتد و کار باصلاح آید بعد از فرستادن عریضه خود\nجناب بندگان عالی در مزار شریف توقف فرمودند و آدمان صاحب اقتدار را مامور نمودند"}
{"book": "adl0959", "page": 82, "text": "(٧٥)\nشب و روز از حرکات سردار عبدالرحمن خان اخبار دارند وسخن را براستی عرضه\nنمایند لهذا چون عریضه سردار عالی بحضور بندگان اقدس رسید و از نظر گزارش\nیافت حرکات سابقه سردار عبدالرحمن خان را بخاطر آوردند چنانچه در مزارشریف\nملاحظه فرموده بودند وبخوبی یقین شان حاصل شد بعد از ان عریضه سردار محمدعلیخان را\nبحضور سردار محمد افضل خان نشان دادند سردار کلان خیلی متفکر شد و بسردار\nعبدالرحمن خان فحش داد وبد گفت و بهمان مجلس برای فرزند خود خط سرزنش\nنوشته فرستادند و بحضور بندگان اقدس عذر خردسالی او را نمودند و از جانب خود\nعذر خواستند وسرکار والا نیز خنده نمودند و گناه سردار عبدالرحمن خان عفو\nکردند بهر حال سردار محمد علی خان انتظار فرمان سرکار بودند روز دیگر بهتر\nو بیشتر خبر تازه بروی کار آمد چنانچه همین حرکت نامناسب را در وقت ورود بندگان\nسرکار بمزارشریف هم نموده بود و قصد محبوس نمودن سرکار را بخاطر داشت\nو سه هزار فوج نظامی متفرق باطراف مزارشریف آورده بود لاکن علاج پذیر نشد\nبندگان عالی همین قضیه را که خوب بحقیقت رسانده بود بحضور بندگان سرکار\nعریضه کرد هنوز این غوغا برپا بود که فلك غماز وفتنه انگیز بیکباره صلح را بجنگ\nوموالفت را به مخالفت ودوستی را بدشمنی مبدل گردانید وفتنه جزوی را کلی ساخت\nوطبل کج رفتاری را بصدا درآورد ودیو امین را از خود خرسند گردانید مصدقات این\nمقال آنکه شخصی از محرمان و معتبران سردار عبدالرحمن خان که محرم راز وصاحب\nاعتمادش بود و دائم اسرار مخفی سردار مذکور باوی بود وشخص مذکور را سردار\nعبدالرحمن خان هم نفس خود میدانست و ازین بیشتر محرم راز نداشت لاکن سردار\nدلاور سردار عبدالرحمن خان دراین باب خردسالی کرد ونا تجربه کار بود چنانچه\nاستاد میفرماید :\nدراین زمانه که بر دوست اعتمادی نیست \tچگونه غره توان شد به گفته دشمن\nواستاد دیگر میگوید :\nراز مگشای بهر کس که درین مرکز خاك \tسیر کردیم بسی محرم اسرار نبود\nودیگری بیان میدارد :\nچه زیبا گفته است آن مرد هشیار \tکه گر سر بایدت سر را نگهدار\nمختصر کلام همان شخص محرم را از سردار عبدالرحمن خان خوفیه بحضور\nسردار محمد علی خان آمده يك خط بحضور شان داد سردار عا لی\nمطالعه فرمودند ملاحظه کردندکه مهرسردار محمد افضل خان است که بعد از قسم\nوعهدنامه باسم سردار عبدالرحمن خان پسر خود نوشته و فرستاده بود شرح خط ازینقرا ر\nنوشته اند که فرزند من بعد از ورود تاشقرغان رویه ادرا دگر گون دیدم و از آمدن خود\nپشیمان شدم و چون فرصت ازدست رفته بود لا چار تحمل کردم و بعد ازان\nلا چا ر بدر بار شیر خدا قسم و عهدنامه نمودم شاید که بتدبیر نجاتی حاصل گردد"}
{"book": "adl0959", "page": 83, "text": "(٧٦)\n\nممکن نشد بنا بران بشما اطلاع میدهم که باید و شاید آماده کار خود باشید و لشکر\nخودرا پراگنده نکنید ومکمل ومسلح داشته تا این نیازمند در گاه الله فرصت یافته خواه\nشب و روز خود را بشما رسانم و هر گاه چنین نشود از تقدیرات الهی میدانم لکن خط را\nبخوانید وفورا بسوزانید وهو ش کنید که احدی اطلاع نیابد زیرا که زمانه را اعتمادی نیست\nخصوص درین فرصت که دوست از دشمن جدا کردن بسی دشوار است.\n\nشعر\n\nدرین زمانه که بر دوست اعتمادی نیست چگونه تمرد توان شد بگفته دشمن\n\nاز جملها بنی آدم مختلف اوضاع است و اعتباری ندارد مبادا کار بر خوانی انجامد\nو باعث خرابی دولت ما وشما شود و بازچون خط سردار کلان از نظر گذارش یافت ساعتی\nسردار عالی سکوت ماندند و ازین قضیه عامه سوز بحیرت فرو رفتند و متفکر شدند اتفاقاً\nدرهمان حین سردار عبدالرحمن خان حاضر نبود و در تخته پل رفته بود سردار عالی مقدا ر\nبعد از تعمل بسیار همان شخص محرم و از سردار عبدالرحمن خان را که نمک حرامی به با دار\nخود نموده مجرم ساخت و سیاه روی دنیا و عقبا گردید زیرا که هر کسی که پاس نمک نکرد\nگویا شرمنده دو جهان خواهد بود.\n\nفرد\n\nهر که نمک خورد نمکدان نشنا خت در مذهب رندان جهان سگ به از وست\n\nبهر حال شخص مجرم را با همان خط و یک بهره رساله بحضور بندگان عالی حر کنا و\nفرستاد و در ضمن آن عریضه کرد که فدایت گردم دشمن همه وقت دشمن است و با دشمن دوستی\nکردن بسی دشوار است تا چند ملاحظه باید کرد هر گاه دوستی میدانستند با عث چه ود که\nدر پایگاه میگر زدند و جنگ کردند در پایگاه یا مر کدام شخص بود خدا نخواسته هر گاه\nدر پایگاه لشکر سر کار قتوزی میرفت باز رمقۀ مقرو می بصمازان معلوم میشد که چه نحو\nبا سر کار رفتار میکردند چون اقبال پادشاه را خداوند بلند ساخته و دست ستیز و پای گریز\nندارند ناچار شیوه دوستی بکار میبرند فدایت گردم هر گاه ذره پروری کر ده زود تر\nبا لشگرهای حضور نزول اجلال در مزارشریف فرمایند از مرحمت است تا سررشته ترکستان\nبدرستی بسته شود و تدارک دشمن زودتر کرده آسودگی دست دهد باقی جا ب بندگان\nسرکار پادشاه و صاحب اختیارند چه نحو که خیر دولت خداداد را میدانند مختار ند .\n\nحافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس\n\nغلام خدمتگار و جان نثار و فرمان بردارم حاضر خدمت هستم اکنون راقم حر و ف\nو تحریر کننده این گزارشات در خصوص فقره که تحریر کردم مشوش است و عقلش تقاضا\nنمیکند بلکه از عقل بعید است هر گاه خردمندان صاحب عقل ودانا یان روزگار خوب ملتفت\nشوند یقین دارم که عقل شان تقاضا نخواهد کرد زیرا که این چنین شخص بزرگ و کهنسال"}
{"book": "adl0959", "page": 84, "text": "(۷۷)\n\nکه بزرگترین فرزندان امیر کبیر باشد و عمری بسلطنت بگذراند و چندین تجربه های\nدنیا را ملاحظه کرده باشد خصوص در ینوقت که لشکربیگانه به نفس ولایت ترکستان رسیده\nو استقامت دارد و خود سردار مذکور بلشکر دشمن گویا اسیر باشد و دست ستیز نداشته باشد\nو اختیار از دست رفته باشد بکدام عقل خط و مهر بفرزند خورد سال خود می‌نویسد و اختیار\nجنگ و مقدمه بوی میدهد هرگاه از ابتدا شورش میکردند جایز بود زیرا که لشکر و کشور\nداشتند فاتح میکردند و خواه شکست می‌یافتند اکنون که از همه اختیار خارج شدند چگونه\nعقل تقاضا میکند لاکن از دوشق خارج نیست یکی از فتنه انگیزان ترکستان خواهد بود\nزیرا که سردار محمد اسلم خان و محمد حسین خان از زمانی که از هرات فرار شده وارد\nترکستان شدند و مدتی فتنه انگیزی و غمازی بکار بردند سردار کلان بسخن شان التفات\nنکرد بلکه سردار محمد اسلم خان را از حضور خود براند ممکن است که سردار\nعبدالرحمن خان را که خورد سال بود با خود همدست کرده بهر عنوان که توا نستند مهر\nسردار کلان را سفیده مهر گرفتند و در ینوقت بکار بردند تا فتنه خوابیده را بیدار کردند\nو مقصد شان که نفاق اندازی بود حاصل کردند و سلطنت را برباد دادند دوم از خدمتكاران\nمعتبر ترکستان که سالها از دولت ترکستان بعیش و عشرت میگذراندند لاکن در اصل وابسته\nنفاق بودند و شیوهٔ غماق بکار میبردند چنانچه این رفتار در جمیع دربار افغانستان رواج داشت\nمی شود که بکید کیادان و بشیر ین زبانی غمازان و فتنه انگیزان\nدر جاده نوك حرامان قرار یافته مهر ساختگی کرده بودند و بمهر سردار محمد افضل خان\nمطابق نموده باشند در ینوقت سردار کلان بیگفته اوشان عمل نکرد کیا دان کننده\nکار باتفاق همدیگر فتنه انگیزی بکار بردند و دولت بزرگی را برباد دادند لاکن\nخود را شرمنده دو جهانی ساختند البته از رتبه بزرگی هم افتادند قصه کوتاه هیچ\nکسی تیشه به پای خویش نزده و راجع بخرابی خود نشده بازهم خداوند عالم بهتر میداند\nچیزیکه عقل تقاضا کرده تحریر کردم اما تقدیمات ازلی ما سوای عقل است چنانچه\nاستاد می فرماید مثنوی :\n\nگرشود ذرات عالم پیچ پیچ\nچون قضا بیرون کند از چرخ سر\nماهیان افتد از دریا بیرون\nاین قضا بادیست سخت و تند خو\n\nبا قضای ایزدی هیچ اند هیچ\nعاقلان گردند جمله کور و کر\nدام گیرد مرغ پران را زبون\nخلق چون خس عاجزاندر پیش او\n\nمختصر كلام اینقدر سخن ازین فقره تحریر شد بازهم الغیب عندالله خداوند عالم\nدانا و بیناست و نیکو از ضمیر بندگان خود میداند اکنون باز گردیم سر مطلب واز\nاصل مدعا سخن رانیم بهرحال چون عریضه سردار محمد عثمان خان معہ شخص محرم سردار\nعبدالرحمن خان و خط دست آویز بحضور سرکار عدالت گستر در تاشقرغان رسید و\nاز حضور فیض ظهور گزارش یافت آتش غضب در کانون سینه شعله زدن گرفت و لرزه\nدر اندام مبارك افتاده و چنان غضبناك شد که کسی در مجلس بحضورشان یارای کلام\nنداشت و همه چون نقش دیوار بیحس و حرکت بودند بعد از زمان طویل سردار سلطان"}
{"book": "adl0959", "page": 85, "text": "(۷۸)\nعلیخان را بحضور طلب کرده خط سردار محمدافضل خان را بوی دادند و مرحمت کردند که شما مردم فکر ناکرده متوجه زشت وزیبا و نشیب و فراز نشده بدون تدبیر و تامل کار بزرگ را كوچك میشمارید و عقل خدا داده را ضایع ساخته حکم کنید که باید چنین شود زیرا که خودرا ذكى وصاحب فهم تدبير و عقل كامل میدانید عاقبت عقل كامل شمارا اینگونه نتیجه می بخشد و کار سلطنت را بدینجا میرساند وکیل دولتین باید چنین باشد و خیر خواه طرفین باید چنین کند که پادشاه خود را بدنام وبدعهد سازد و هم دولت بزرگی را بر باد دهد و برای پادشاه خود نام نیکو حاصل سازد تا جمیع افغانستان بدانند که سرکار امیرشیرعلیخان بعد از پدر بجای پدر به تخت افغانستان نشست اول حکمی که راند این بود که با برادر بزرگ خود عهد نامه کرد و بعداز عهدنامه محبوس ساخت وولايت تركستان را که پدر داده بود بغريب الزوی بگرفت درباره بنده گان سر کار خوب خیر خواهی کردید ودرباره سردار محمدافضل خان بسیار نیکویی بجا آوردید حال رفته نزد سردار محمدافضل خان خط شان را بدهید که مطالعه کنند و جواب خط راحاصل كرده بياريد تا از حقیقت کار بندگان سر کار دانسته شده متوجه امورات خود شوند زیرا که شما بر استی و صداقت سردار محمدافضل خان قسم میخوردید و حال نیز جواب خط سردار مذکور را بصداقت معلوم کنید سردار سلطان علیخان با هزار خوف وبیم از حضوربندگان اقدس برخاسته نزد سردار کلان سردار محمدافضل خان رفت و خط سردار مذکور را بحضورشان داده جواب طلب شد سردار محمدافضل خان خط را کشاده مطالعه کرد خط و مهرخود را آشکار دیده دانست کشتی دولت شان طوفانی شده و راه چاره مسدود گردید واین خط جوابی ندارد که صواب باشد اما ناچار خودرا از دست نداد. فرمودند که این خط غلط است واصلا بندگان عالی ازین خط خبرندارد هر کس اینخط را کرده باشد یقین دارم بدشمنی کرده است لاکن از مهر خود انکار نمی کنم هر چند که مهر از من است اما شخصی بهر فریب که دانسته باشد مهر بندگان عالی را گرفته مهر کرده که قطعا ازینکار اطلاعی ندارم وقسم میخورم که دشمنان در حق بندگان عالی اسبابی چیده اند وقصد شان بخرابی دولت بندگان عالی و بدنامی از پادشاه افغانستان است چنانچه مدتی سردار محمد اسلم در تخته پل بحضور بوده و هر قدر مکر و فريبی که بخاطر داشت بکار برد بندگان عالی قبولدار نشد یقین دارم که سبب این فتنه انگیزی و غمازی وباعث خرابی دولت بندگان ما شده باشد خصوص در این زمانه که اصلا بدوستی مردم اعتمادی نیست .\nامید که بحضوربندگان اقدس بروید واز جانب بندگان عالی قسم یاد کنید و عرض کنید که رگ وریشه من ازینکار خبر ندارد والحمدلله والمنه از فضل خداوند جانشین پدرو پادشاه افغانستان میباشید فکر کنید که بعد از قسم و عهد نامه ازمثل من شخصی چگونه اینکار صادر می شود هر گاه نفاق اندیش می بودم ممکن بود که در ابتدا حرکت میکردم زیرا که در آنوقت يك اعتباری داشتم ولشکر وکشور هم بقدر احوال خود موجود داشتم حال که خود را بخداوند سپردم وبندگان شمارا بزرگ پنداشتم و از همه دولت وعزت خود در گذشتم و بدولت شما مهمان شدم ودست تصرف خود را از جمیع"}
{"book": "adl0959", "page": 86, "text": "(۷۹)\nدولت خود کوتاه کردم یقین که از گودای اینکار صادر نشود چگونه از بندگان \nمما خاطر اقدس قبول فرمایند .\nفرد\nامروز در قلمرو دل دست دست تست خواهی عمارتش کن و خواهی خراب ساز\nباری چون کلام سردار کلان تمام شد سردار سلطانعلیخان از نزد سردار مذکور\nبرخاسته بحضور بندگان اقدس رسید و عرض داشت سر دار کلان را بحضور فیض\nظهور از اول تا به آخر بیان کرد لا کن سرکار امیر شیرعلیخان همه بیان های سردار\nکلان را نجوی تفرید و زیاده بر زیاده نصب کرد و نزان گهر بار بیان فرمود که دوستی\nفیمابین برطرف شد و اتفاق از میان برداشته شد اکنون سزاوار است که بندگان \nسرکار عنان اختیار را از دست ندهند و بگفته مردم زمانه عمل نکنند بعد از ان يك كمپانی\nپلتن معه افسر بگرفتن سردار محمدافضل خان مقرر کرد که محبوس دارند حسب الامر\nيك كمپانی پلتن رفته اطراف خیمه سردار کلان را گرفتند و دوستی بدشمنی مبدل شد.\n\nفصل دوم \nمقدمه بر پا شدن دولت ترکستان و محبوس گردیدن سردار محمدافضل خان\nو تصرف نمودن سرکار امیر شیر علیخان تر کستان را :\nلهذا بعد از محبوسی سردار کلان سه پلتن و او برجات رساله فوراً بمزار شریف\nنزد سردار محمدعلیخان فرستادند و فرمان نمودند که تا ورود بندگان اقدس متوجه\nامورات خود باشند که مبادا از لشکر فتنه یی گزندی برسد اينك خود بندگان اقدس\nبا دریای لشکر بفضل خداوند بی در پی میرسم لا کن در خصوص سردار محمدافضل خان هر\nچند اسم محبوسی داشت اما در عزت داری شان سرمویی تغافل نمیکرد بلکه در عزت شان\nافزوده گردید و بیشتر و بهتر متوجه عزت داری و بزرگی شان گردیدند مختصر کلام\nبعد از فرستادن سه پلتن و دو رساله خود بندگان سر کار امر کردند بافواج خون\nخوار که روز چهارم از تاشقرغان حرکت کرده عازم مزار شریف می گردیم باید آماده\nو تیار با شند چنانچه روز موعود از تاشقر غان مراجعت کرده روانه مزار شریف\nگردیدند دو منزل در بین راه نموده روز سوم بیرون دروازه مزارشریف بجای تخته پل\nلشکر گاه کرده فرود آمدند و خیمه و بارگاه باوج سماء بر پا کردند و خود بندگان\nاقدس بر تخت خسروی نزول اجلال فرموده بخیریت نشستند و بندگان عالی با لشکر و کمپی\nکه در چوپان استقامت داشتند از آنجا کوچیده چون قطره بدریا پیوستند اکنون\nسرکار امیر شیر علیخان را با افواج کابل در بیرون دروازه مزار شریف بجاه و جلال\nبگذارید ."}
{"book": "adl0959", "page": 87, "text": "(۸۰)\nچند کلمه از رویداد سردار عبدالرحمن خان شنوید :\nدرهمان حینی که سردار مذکور از حضور سردار محمدعلی خان از اله چوپان به\nبهانه اموری کناره شد و از خط سردار کلان وشخص مجرم خود هم اصلا نداشت که\nبحضور سردار محمد علی خان رفته خط سردار کلان را داده بود و خط و ملازم هم\nبحضور سرکاراقدس در تاشقرغان رفته انتظار فرمان سر کار بود . ازین رهگذرهم\nخوف بسیاری بخاطر داشت زیرا که این واقعه جان گداز خانمان سوز باعث خرابی\nدولت پدوشد وسلسله سلطنت ترکستان برباد رفت و خود سردار عبدالرحمن خان از\nشدت غم و اندوه مجنون واربا حوال خود نمی دانست با وجود اینقدر اسباب شکست\nچون غیرت ذاتی داشت مردانگی را از دست نداده خود را در تفته پل رسانید و بجمع\nآوری لشکر کمر بست وقصد مقدعه کرد وخواست که بالشکر خود که همه فدائی بودند\nبالای سردار محمدعلی خان بهزار شریف رفته چپاول انداز او سردار محمدعلی خان را\nدستگیر سازد کذا که خبر رسید که فوج بسیاری از تاشقرغان بحضور سردار محمدعلی خان\nحاضرشد وعنقریب خود بندگان سر کار با افواج خونخوار میر سد اتفاقا دران\nچند نفر بزرگان در بار که بحضور سردار عبدالرحمن خان حاضر بودند از شورش و مقدمه\nمانع شدند وعرض کردید که مفتون شدن با لشکر کابل ممکن نیست بهتر آنست که خود\nرا سر رشته کنیم وازدشمن کناره شویم والا دستگیر خواهیم شد هر چند زودتر تدارک جان\nخودرا بکنیم بهتراست زیرا که دشمن کلو گیرو دست ستیز کوتاه گشت بعد از عرضه داشت\nمعتبران حضور سردار عبدالرحمان خان که تدبیر را مقابل تقدیر ندید و سخن ناصحان\nپسند افتاد ودانست که کار دیگر گون ودولت پدر سرنگون وسلطنت ترکستان واژگون\nگردید و مقاومت از کمان از دست رفت ثانی لشکرهای تفتہ پل را مرخص خانه هی\nشان نموده با قلیلی خدمتگار وخزینه و دفینه زرو جواهر که درخزا نه موجود داشتند\nبا خود گرفته بجانب بخارا مرحله پیما شدند خصوص از محبوسی پدر که شبند روز\nروشن شب تار یک شد ودیگر جای توقف نماند بهر حال باقی مانده اثاثه سلطنت و پاد شاهی\nاز توپ و توپخانه وجباخانه واسباب دولت پادشاهی آن چیزی که باقی ماند بتاراج رفت\nچنانچه بسیاری آن را لشکر و نفری ترکستانی تاراج کرده عازم او طان\nخودشدند ومابقی را ماندند به بتصرف لشکر ظفر تر کابل که بر کاب سردار عالی\nسردار محمد علیخان درمزارشریف بود دررآمد اکنون مختصراز رفتارو کردار\nسردار عبدالرحمان خان که درزمان خورد سالی داشت شمه تحریر کرده سر مطلب باز\nگردیم سردار مذکور از زمان کوچکی صاحب کمال وشجاع وصاحب غیرت ودلاوری\nبودشوق تفنگ وذوق شکار وماین بچگکی وپدل بود و بهمین منوال یومیه می گذرانید\nلا کن فرمان برداری پدر که رضای خداوند در آنست بخاطر داشت و در دلاوری و شجاعت\nوسخاوت کمی و کوتاهی نداشت روزی در ایام خورد سالی که به مکتب میخواند خدمتگار\nوغلام بچه و چند نفر بخدمت شان مامور بود چون ازمکتب آزاد می شدند بشوق تفنگ زدن\nبیرون شهر بر آمده نشانه میزدند روزی در بین تفنگ زدن فرمودند که گلوله تفنگ\nآدم می کشد یا خیر بعدازان غلام بچه خودرا چندقدم دور ایستاد کرده و با تفنگ زد"}
{"book": "adl0959", "page": 88, "text": "(۸۱)\n\nو مقتول کرد و خندید چون این خبر بسردار کلان رسید غمگین شد و سردار\nعبدالرحمن خان را بحضور طلب کرده فحش داد وغضبناک بسردار مذکور نظر افگند\nوساعتی ازغضب سخن نکرد بعد فرمودند که هر گاه فرزند دیگر میداشتم فورا بعوض\nغلام بچه شمارا بقتل میرساندم اما چاره ندارم که فرزند دیگر ندارم اکنون سزاوار\nشما آنست که محبوس عمری باشید تا عبرت دیگران گردد چنانچه در کنارخانه توپخانه\nيك سال بيشتر محبوس بود در مدت محبوسى لباس تازه نپوشيد و موی سر نگرفت\nومی گفت که امر پدر واجب وشخص گناهکار باید چرکین باشد هر گاه چنین نکنم\nگویا بی فرمانی پدر کرده باشم تا آنکه بهمان منوال بسردار تازه مافی که ازقید رها شد\nوبحضور پدر رسید چون چشم سردار کلان بفرزند افتاد گریان شد و از گناه فرزند\nگذشت ودعای خیر دربارۀ فرزند بادا رسانید این بود که خداوند عالم (ج) سردار\nعالی را سزاوار سلطنت افغانستان کرد و بدولت های خارجه مشهور آفاق گشت چنانچه\nافغانستان بی نام ونشان را با نام ونشان کرد وعصر دول خارجه ساخت اکنون سرسخن\nباز گردیم مختصر کلام چون بندگان سرکار امیرشیرعلی خان با لشکر ظفر اثر که\nهمه چون ببر بیابان واژدهای دمان خودرا میدانستند وشب وروز مشتاق جنگ ومایل\n\nپادشاهان متاخرین (١٠٠) جلد ب محمد صادق ج احمدعلی مجتبی ر یاشندۀ محله مجد ن رجب علی١٥قوس ١٢٩٧\n\nمقدمه بودند بعد ازورود مزارشریف و توقف نمودن بقصبۀ تخته پل و فرار شدن سردار\nعبدالرحمن خان شنیدند خصوس سردار عالی با لشکر رکاابی صبح همان روز بسرعت\nتمام خود را در تخته پل رسانده وشهر تخته پل را با جميع اثاثه سلطنت بتصرف خود\nآوردند و بعد ازان بحضور فیض ظهور بندگان اقدس عریضه فرستادند چون عریضه\nاز نظر مبارك سرکار ذوی الاقتدار گزارش یافت فردای آن روز ازمزار شریف حرکت\nفرما شده با افواج کابل درشهر تخته پل نزول اجلال فرمودند لاکن خود بندگان اقدس\nبافیل لشکر وبزرگان حضور و معتمدان دربار بر کاب شان در تخته پل استقامت فرمودند\nو کلیه لشکر ظفر اثر را بدور دروازه تخته پل برکاب سردارعالی فرود آوردند وخیمه\nوخرگاه براوج ماه برافراشتند و بخرسندی وخرمی گذرانده شب وروز ازخوان احسان\nبندگان عالی بهرهمند و آسوده وبرقرار دادعیش میدادند مختصر کلام چندروزی که\nاز رنج راه برآسودند و به عشرت گذراندند ثانی حسب الامر پادشاه قوی شوکت\nکارکنان حضور راجع به سرشته ملك داری ونظام داری مامور شدند اول سردار\nفتح محمد خان که پسر وزیر محمداکبر خان و برادرزادۀ سرکار وافزون ازفرزندآن\nسرکار خواستگار بود او را بسریر سلطنت ترکستان مامور و به تخت اقرا صیادی\nسرافراز فرمودند وجمیع امر ونهی وفرمان فرمائی ترکستان را کما کان در قبضه\nاقتدار او تسلیم نمودند دوم سردار فیض محمدخان که برادر بندگان اقدس بودند وقبل\nازین بامر امیر کبیر بحضور سردار محمدافضل خان مامور وحاکم آقچه بودند بقرار\nسابق ازحضور سرکار اشرف اقدس بخلعت های فاخره و شمشیر دسته مرصع و اسبان\nتازی نژاد با زین ویراق طلا دانه نشان سرافراز گردیده باشوکت وشان عازم آقچه"}
{"book": "adl0959", "page": 89, "text": "(۸۳)\n\nشدند لاکن بدربار عام که از سپاه و فقراء حاضر بودند بندگان سرکار بزبان گهربار\nرو بطرف سردار فیض محمد خان نموده جاری کردند که شما وسردار فتح محمدخان\nوجود بندگان سرکار میباشید وقتی ما بین شما باید فرق نباشد چنان سرشته ملك\nودولت را انجام میدارید واتفاق می کنید واز نفاق کناره گیر میشوید و يك وجود کی را\nاز دست نمیدهید و رضا و خوشنودی سرکار را طالب میباشید وبا تفاق جميع امورات\nترکستان را چنان انجام میدهید که اول خوشنودی پروردگار در آن باشد و دوم\nخرسندی بندگان سرکار را خواهان باشید زیرا که از اتفاق همه امورات انجام پذیرد\nچنانچه فرموده است .\n\nشعر\nمورچگان گر بکنند اتفاق شیر ژیان را بدرارند پوست\n\nاضافه بران با وجود عموی بودن بحضور سردار فتح محمد خان فرمان بردار بوده\nاز گفته حسابی سردار مذکور تجاوز نمیکنی و متوجه احوال همدیگر میباشید واز\nنفاق تکرار میفرمائیم که دوری جوئید زیرا که نفاق باعث خرابی دولت است و سردار\nفتح محمد خان نیز باشما همین رفتار را میدارد و شما را بزرگ خود دانسته و بصلاح\nو صوابدید شما مامور ملك وملت وسرشته ترکستان میکوشد البته اتفاق شما وسرشته\nملك را با تفاق همدیگر انجام دادن رضامندی سرکار در ان است لهذا بعد از مامور شدن\nسردار فیض محمد خان بحکومت آقچه ووعظ ونصیحت کردن سرکار طرفین را بعد ازان\nدیگر عاملان ملك وحاکمان ولایت را بحضور طلب کرده بعضی را بر قرار و برخی را\nعوض نمودند سردار سلطان مرادخان که صاحب حکومت قندوز و خان آباد و توابعات\nقطغن بود بقرار سابق از حضور مامور حکومت خود شدند و به خلعت های فاخره سرافراز\nگشته بجانب قطغن رائی شدند . میررستم خان که از پدر مامور متولی باشی روضة\nمبارکه وحکومت مزار شریف بودند بهمان منوال مامور شدند میرکابم خان بقرار سابق\nحکمران شبرغان و میر محمد خان کوسه که در تمامی میرهای ازبکیه فتنه انگیز\nوسرشور و با جرئت بود آنهم بقرار سابق حاکم سرپل گردیدند اما در زمان سردار\nمحمد افضل خان سردار محمد زمان خان که حاکم سرپل بود و میرمحمدخان در کوهستانات\nسرپل مامور بامر و نهی سردار محمد زمان خان عمل میکرد در بنوقت حاکم با استقلال\nشد وسردار محمد زمان خان برکاب سرکار والاتبار مامور دارالسلطنه کابل گردید\nخلاصه کلام در اول کتاب تحریر شد که خاص مینویسم در این وقت هرگاه اینگونه\nسخن ها را خواهم که جزوار تقریر دارم وحاکم و عامل وغير ذالك را در قید ترقیم\nجدا گانه در آورم وشرح بدهم ممکن است که دفترها گنجایش آنرا نداشته باشد .\nبهر حال مدت دوماه و نیم بندگان سرکار اقدس در تخته پل بدولت و اقبال در تخت\nافراسیابی نشسته کارکنان حضور و مستوفیان صاحب کار و کار گزاران نزديك\nو دور شب و روز سرشته ملك ترکستان را بسته حسب الامر بهر شهر و ديار وقصبه حاكم\nوعامل مقرر فرمودند و بهر کدام از خوان احسان بندگان سرکار بهره مند و بخلعتهای"}
{"book": "adl0959", "page": 90, "text": "(۸۳)\n\nفاخره سرافراز گشتند و بفرمان برداری و خدمتگذاری سردار فتح محمد خان مامور\nکردند و امر نمودند که از گفته حسابی سردار مذکور تجاوز ندارند و امر و نهی\nسردار مذکور را براستی و درستی قبول فرموده برخلاف آن عملی نکنند زیرا که\nسردار فتح محمد خان فرزند سر کار است . بلکه بحضور\nسر کار از فرزندان اقدس عزیز تر است لهذا بهمین منوال که سررشته ملك را انجام دادند\nهمچنین لشکر ترکستان را متوجه شدند بعضی که نمك پرورده و احسان دیده سردار\nمحمد افضل خان بودند از خدمت موقوف کرده اسباب پادشاهی را از وی گرفته مرخص\nخانه و جای شان فرمودند و برخی را که سزاوار خدمت و جان فشانی داشتند بخدمت مامور\nکردند و داخل لشکر ظفر اثر نمودند و نصیحت دادند که نمك حلالی کنید و اخلاص بسر کار\nداشته باشید البته سزاوار احسان و رتبه خواهید شد غرض کلام در مدت دو ماه و نیم از جمیع\nامور ترکستان از ملکی و نظامی و از جزوی و کلی فارغ شده انجام دادند و امری باقی\nنماند و همه بکمال عظمت و شوکت اتمام یافت بعد از ان که خاطر فیض مطاهر بندگان\nاقدس فارغ شد اراده کردند که بیاری باری تعالی بروز نيك و ساعت سعید از تخته پل\nبجانب دار السلطنه کابل حرکت فرما شوند چنانچه سردار محمد علیخان که عنان اختیار\nجزوی و کلی بدست اقتدار شان بود بحضور فیض ظهور طلب کرده امر کردند که از\nامور ترکستان بمرحمت خداوند سر کار اقدس آسوده خاطر شدند اکنون بندگان\nسر کار بفضل خداوند اراده دار السلطنه کابل دابر نداریم که در بین یکهفته سررشته لشکر\nظفر اثر را بخوبی و درستی انجام داده آماده و تیار باشند که مع الخير عازم دارالسلطنه\nخواهیم شد لهذا بندگان عالی که سالار افواج و صاحب اختیار کل لشکر بودند بنا بر امر\nو فرمان بندگان اشرف اقدس همایون رجوع بتهیه و تدارك لشكر ظفر اثر نموده جیب\nو دامان شان را از خوان احسان بی کران و خزینه موفوره چه از تنخواه و انعام و احسان\nپرداخته جمیع لشکریان را از شاه و گدا. و بزرگ و كوچك وافسر وسپاهی و خان وخوانین\nجمله را خرسند نمودند زیرا که جمله لشکریان بعد از زمان طویل و سفر غربت اثر عازم اوطان\nخود بودند البته سزاوار ، صاحب سلطنت و مناسب بزرگی و لایق پادشاهی چنین\nباشد که جمیع لشکر و کشور خود را از خود خرسند گرداند و همه را فدایی خود سازد\nباری در بین یکهفته حسب الامر از همه امور لشکر و لشکریان واثاثه سلطنت فراغت\nحاصل کرده بحضور اشرف اقدس همایون عرضه داشت نمودند ور شامندی سر کار\nذوی الاقتدار را حاصل نمودند بعد از ان بندگان اقدس بقول نجومی که در کبار فلکیات\nمشهور آفاق بودند و مهارت تمام داشتند و دایم برکاب ظفر شکوه مامور و مقرر بودند\nبساعت سعید وروز نيك از تخته پل حرکت فرمودند و در مزار شریف بقد مبوسی\nاسدالله الغالب علی ابن ابی طالب روضه مبارك شان با هزار عجز و انکسار مشرف شدند .\nو زیارت کردند و نذر زیادی باهل خدمه روضه مبارکه دادند و رخصت حاصل کردند\nروز دیگر بفضل خداوند و توکل باری تعالی عازم تاشقرغان شدند بعد از ورود تاشقرغان\nسه روز توقف فرمودند که هر گاه شکست و ریخت و بعضی امورات سپاه باقیمانده باشد\nانجام بدهند زیرا که دیگر شهر و قصبه تا ورود کابل نمیباشد بهر حال منزل بمنزل طی"}
{"book": "adl0959", "page": 91, "text": "(٨٤)\n\nمراحل نموده مدعمد دادرسی و بازخواست رعیت و فقراء را بحضور سرکار تمام کرده\nغوررسی میفرمودند و از روی مهر و محبت باخورد و بزرگ تکلم کرده می گذشتند\nودعا و فاتحه میگرفتند و انعام و بخشش ونوازش مینمودند وطی منازل می کردند لا کن\nمنزلها را مختصر میزدند که اسپ و آدم آسوده باشند زیرا که لشکر عظیم و راه کابل\nهمه کوه و کوتل بود هرگاه چنین نمی کردند جمیع لشکر که ازمور وملخ بیشتر بودند\nبيك روز بمنزل رسیده نمیتوانستند و پراگنده احوال میشدند مختصر کلام مدت بیست و شش\nروز از تا شقرغان تاورود دارالسلطنه شهر كابل گزارش یافت تا اینکه بفضل خداوند\nبفتح وفیروزی دولت واقبال وارد دارالسلطنه كابل شدند لاکن روز ورود شهر کابل\nخلق عظیم از سپاه وفقراء وشاه و گدا وخرد و بزرگ که باستقبال بر آمده بودند هر يك\nبترتيب وقاعده ایستاده چنانچه نظامی بيك جانب وملكي بديگر طرف انتظار بندگان\nاقدس میبردند تا اینکه بندگان سرکار اول بسپاه نظامی رسیدند و توقف کردند\nزیرا که توپخانه ها بصداد در آمده بانش ها سلامی گرفتند چون از سلامی فارغ شدند بعد\nازان سرکار بلند اقبال بهريك از افسر وسپاهی احوال پرسی ونوازش شاهانه ومحبت\nپدری نمودند و گذشتند تا اینکه نوبت برعیت و اعزه واشراف ملکی رسیده بندگان\nامیرصاحب قدم بقدم با هريك اسم برده بزبان التفات نوازش فرمودند و گذشتند بعدازان\nداخل شهر كابل شدند ملاحظه فرمودند که کوچه و بازار مملواز مردویا مبالغ عیال پیر\nو جوان از حدا فزون همه امیدوار دیدار پادشاه خدا جوی بودند و پادشاه نیز شکرانگی\nخداوندی را بجا آورده بازن و مرد وخرد و بزرگ چنان بزبان شیرین تکلم کردند و\nاظهار محبت فرمودند و چنان التفات کردند که زن و مرد به آواز بلند در بارۀ پادشاه\nخداجوی خود دعا و فاتحه نمودند گویا عاشق دیدار پادشاه خود بودند تا اینکه بدولت\nواقبال برتخت موروثی در بالا حصار رسیده بر قرار نشستند و شکر پروردگار عالم را\nبجا آوردند لهذا مدت سفر خیریت اثر ترکستان یکسال و سه ماه کامل گزارش یافت\nباری مختصر سخن روز دیگر مردمان كابل که پادشاه عدالت گستر خود را دیدند\nوشادی نمودند و خرسندی کردند بعدازان فوج بفوج ابواب دولت بدربار گوهر بار شهریار\nعدالت گستر وارد شده سلام می کردند وتا رق خود را از حضور فیض ظهور\nمیگذراندند چنانچه ابتداء قاضي وقضات وعلماء ودوم تجار واهل تجارت وثالث اهل\nکسبه صنف ، صنف سه روز پی در پی با ارمغانهای خود وارد حضور مهر ظهور شده\nسلام ودعا ومبارکبادی میکردند و میرفتند و از حضور بندگان خدایگان پادشاه قوی شوکت\nچقدر که درمیزان عقل نیگنجد نوازش ومهر بانی شنیده وخلعت های فاخره پوشیده مرخص\nمی شدند، چرا چنین نباشد زیرا که پادشاه ذوی الاقتدار وفقرای آن دیارنشو ونما بیافته\nیکد یارند و پرورش شده یکشهر باید و شاید که پادشاه چنان که فرزند خودرا پرور ش\nمیدهد همچنان با فقرا نوازش دارند و فقر اورعیت هم چنان باشند که شب و روز پادشاه خودرا\nازدعا فراموش ندارند خلاصه کلام از مطلب سخن نرانیم بندگان سرکار و پادشاه قوی شوکت\nچون ازرفت و آمده مردم فارغ شدند و هر طائفه را متناسب حال از جاه، خــا نه احسان\nبه خلعت های فاخره سرافراز فرمودند و مرخص کردند بعدازان مدتی بعیش وعشرت کوشیدند"}
{"book": "adl0959", "page": 92, "text": "(٨٥)\n\nو شب و روز داد عیش دادند و جشن خسروی نمودند و با شوکت و شان برتخت دارای بر قرار\nو آسوده نشستند و مشغول عشرت بودند تا مدت چهل روز بعد ورود دارالسلطنه کابل\nبهمین منوال گذارش داشت و داد عیش داده با خرمی و فرحت روز را بشب و شب را بروز\nمی آوردند چنانچه فلک کجرفتار از مشاهده این جشن فیروزی و ازین نشاط بهر وزی رشک\nمیبرد و به حسد می افزود و در بغض و عداوت افزوده می ساخت و کینه دیرینه را اخبار و فتنه\nخوابیده را بیدار می کرد. بهرحال بطول نیانجامد بعد از یکهفته که بندگان سرکار\nداخل دارالسلطنه شدند با وجود عیش و عشرت بهر شهر و دیار و قصبه که حاکم نشین بود\nرویداد ترکستان و داخل شدن دارالسلطنه کابل را معہ گذارشات آن اطلاعاً فرمان\nفرستادند و همه را براستی و خدمت گذاری و نمک حلالی ترغیب نموده نصیحت پدرانه کردند\nو بهر يك مطابق رتبه و فراخور منزلت خلعت و انعام و اسپ و شمشیر احسان کردند و بباعث\nسیاه پروری و فقیر نوازی سفارش کردند و ترغیب عدل و داد نمودند چون بفضل خداوند\nاز تمامی شهرهای افغانستان فارغ البال و آسوده شدند بار دیگر بدرگاه خداوند\nشکر گذار شده سجده شکر بجا آوردند و آسوده خاطر نشستند تخمیناً ازین رویداد مدت\nیکسال کم و بیش گذارش یافت و اندوهی به پیرامون خاطر والا نرسید . لاکن فلک\nکینه خواه که در کمین نشسته بغم و الم گرفتار بود و فرصت می جست در اینوقت اسباب ای\nرویسگار آمد که فلک کج رفتار را دست آویز غمازی شد ! آنیکه در قندهار کان\nطلا پیدا شد و فلک کینه خواه را که انتظار فتنه انگیزی بود دست آویز کلی شد و طبل\nکجرفتاری را بصدا درآورد و عالمی را بغم و الم گرفتار کرده و آن همه عیش و عشرت را\nبغم مبدل ساخت.\nمصدقات این مقال آنکه در قندهار بحدود زیارت بابای ولی در غل کوه کان طلاء پیدا شد\nو از فضل خداوندی یومیه ترقی کرده و طلای زیادی بهم میرسید و طلاء احمری بعمل می آمد\nو در خوبی و تازگی ثانی نداشت سردار محمد امین خان که حاکم بالاستقلال قندهار بود\nآدمان صاحب اعتماد را مامور نموده بود ند که یومیه موجود شدگی را بحضور آورده تحویل\nصندوقخانه بدارند لاکن سردار مذکور بحضور بندگان سرکار اطلاع دهی نکردند\nو چندان متاعی بنظر نیاوردند که سزاوار اطلاع دهی بحضور سرکار باشد اما بهر شهر و دیار\nو قصبه شهرت یافته بود تا اینکه از شخص دیگر بحضور بندگان اقدس عریضه رسید\nو سرکار اشرف اطلاع یافت و ازین رهگذر بندگان امیر شیر علیخان اندوهی بخاطر\nرساندند اما از کمال عظمت و بزرگی بخاطر حق بین ملال کلیه نرسانده و برای\nسردار محمد امین خان که برادر اصلی بودند واگذار شدند واسم نبردند چندی\nازین امور گذارش یافت لاکن خوبی و صافی و پاکی طلاء یومیه گوش زد حضور بندگان\nاشرف اقدس میشد اتفاقاً روزی در مجلس حضور سخن از کان طلاء افتاد و سرکار اقدس\nفرمودند که عجب دارم از سردار محمد امین خان که چرا اطلاع ندادند و قدری نمونه\nنفرستادند سردار محمد رفیق خان که وزیر اعظم و فتنه انگیز افغانستان بودند دست آویز\nسخن یافته عرض کردند که باعث این کار سردار محمد شریف خان است و تازه مسافتی که"}
{"book": "adl0959", "page": 93, "text": "(86)\nدر حضور سردار محمد امین خان باشد البته نفاق می اندازد و سردار محمد امین خان را\nبحال خود نمی گذارد و بلکه اسبابهای کلی از نفاق بهم خواهد رسانید زیرا که از زمان\nخردسالی بهمین رفتار عمل کرده .\n\nفرد\nخوی بد در طبیعتی که نشست\nنرود تا بوقت مرگ از دست\n\nحال که سردار محمد امین خان از کان طلا عرضه داشت نکر دانند نقصانی ندارد\nاز حضور فرمان محبت آمیز فرستاده قدری از نمونه طلاء خواسته شود بلکه در ضمن آن\nاز حقیقت اصلی و مدعای سردار محمد امین خان و سردار محمد شریف خان منظور نظر\nحق این بندگان اقدس میگردد بعد از ان بندگان سرکار از طریق محبت فرمان شوق مندی\nو شفقت اسمی سردار محمد امین خان فرستاد در ضمن آن قدری از نمونه طلاء خواهش کردند\nو کلمه چندی گله آمیز در فرمان درج کردند. مدتی گذشت و جوابی نرسید و در مقابل\nفرمان سکوت ورزیدند ازین رهگذر طبیعت بندگان اشرف قدری مکدر شد و به مجلس\nحضور خطاب کردند که انصاف دهید و ملاحظه فرمائید امروز که خداوند عالم بفضل و مرحمت\nخود دولت افغانستان را بسرکار والا سزاوار و مناسب دانسته لازم دارد\nکه اشخاص دولت شريك شکر گذار درگاه الهی باشند و دولت سرکار را از خود دانند\nخصوص سردار محمد امین خان که وجود و بازوی\nسر کار اقدس است چقدر که تواند بدولت سرکار متوجه شود و کوشش دارد هر گاه\nدر امورات سلطنت شکستی یابد و سهو و خطایی ملاحظه فرما ید فورا آغریزه بدارد و باختیار\nخود پیوند دهد و سرشته بدارد و خرسند باشد و دولت خدا داد را از خود قیاس کند و\nبخیر دولت کوشد کجا رو است که اندك چیزی که کان طلا باشد و در قندهار از فضل\nخداوند و ترقی سلطنت بهم رسد و مدت یکسال بیشتر بگذرد تا حال بحضور سرکار اطلاع\nندهند و عرضه داشت نگذراند پس در اینصورت از دیگران چه توقع و چه امید خدمت کنم\nو یا چگونه شکایت دارم بعد از بیان سرکار جميع مجالس حضور سکوت ورزیدند و\nسر بزیر افگندند سردار محمد رفیق خان که سابق شمه از کردار و رفتار آن تحریر شد در اینوقت\nسرسخن باز آمد ورجوع بشکایت نموداکنون محرر کتاب اول دو سه کلمه از سردار\nمحمد رفیق خان تحریر دارم ثانی سر مطلب باز گردم سردار محمد رفیق خان در اصل از\nطایفه لودین میباشد و از زمان سابق بحضور سرکار امیر شیر علیخان خدمتگار بود چنانچه\nبمنصب وزارت رسید و از حضور پادشاه بوی شوکت لقب سرداری که سزاوارقوم پادشاه\nاست دریافت کردو وزیر اول شد اما نامبرده در ذات چندان صفائی نداشت و شخصی بود فتنه\nانگیز و مکار و فتنه طلب و سرشور ونمك حرام و همیشه بخرابی دولت کمر بسته و شب و\nروز محرك فتنه انگیزی و فساد بود بلکه از کم ظرفی که در ذات پست بود خود را سزاوار\nسلطنت می دانست و خواهش پادشاهی را داشت از ان سبب بسیار بخرابی ملك\nو دولت می کوشید و پاس نمک نمیداشت باری محرر کتاب هرگاه از شخص مذکور و فتنه\nانگیزی مزبور واز نمازی رفتاری تحریر دارم از حد فراوان است و دفتر ها گنجایش"}
{"book": "adl0959", "page": 94, "text": "(۸۷)\n\nندارد و مطلب از دست میرود اکنون سرسخن باز کردیم مقصد از کان طلا بود چنانچه سرکار امیر شیر علیخان که از سخن فارغ شدند واهل مجلس سکوت کردند سردار محمد رفیق خان که این چنین سخنها را طالب بود و اسباب فتنه انگیزی را آماده یافت فوراً بسخن درآمده و چه نموه که عقل شیطانی مذکور بود سخن فتنه انگیزی را بکرسی نشاند و از سردار محمد امین خان و سردار محمد شریف خان شکایت کرد و داد سخنوری داد و سخنهای پارینه را که بجوی نمی ارزید بزیاد کرد و بحضور بندگان اقدس فتنه انگیزی کرد و خاطر بندگان همایون را کدورت آمیز ساخت و کیندی خود را بکرسی نشاند مختصر کلام چون سرکار نیت بخیر بخرابی دولت و بربادی خلق اشراقی نبودند و نیت شان خالص بود سخن سردار محمد رفیق خان را وقعی ننهاد از گفتار ناصواب منع کرد و فرمان کرد که وزیر اعظم سلسله دوستی بجنباند وبکار صواب راجع باشد و خبر دولت را طالب و خواهان نماید که از درکید سخن راند وبحضور سرکار کیندی کند و فرزند سرکار رایگانه سازد امروز سردار محمد امین خان فرزند و بازوی سرکار است هرگاه از آنها خطایی صادر شود بدولت سرکار نقصانی ندارد و سزا و از سرکارعفو است اما نغایم باری چون سخن سرکار تمام شد سردار محمد رفیق خان از خجالت سر بزیر افگند و سکوت نمود روز دیگر بندگان اقدس از روی مهر و محبت و بزرگی بجهت سردار محمد امین خان فرمان فرستاد و سراسر از شفقت و محبت در فرمان درج نمودند .\n\nشرح فرمان بندگان اشرف اقدس والا :\n\nارجمند اقبال نشان سردار محمد امین خان را خداوند عالم در حفظ و حمایت خود بدارد آنکه از مرحمت خداوند شنیده میشود که در قندهار کان طلا ظاهر شده و از یکسال بیشتر است که منظور حضور بندگان اقدس گردید سبب چه شد که تا حال اطلاعا عریضه نگردید البته اطلاع دادن شما بحضور سرکار دقایده کلی داشت یکی آنکه شکر یت خداوند را باد از ساختن دوم خرسندی سرکار از کمال عقل و دانش ارجمندی سراسر ظاهر می شد تاین بود که وجود اقدس بی دولت بود و احتیاج بکان طلا قندهار داشت بلکه بندگان سرکار جمیع دولت افغانستان را طفیل سلامتی شما می کرد زیرا که فرزند و بازوی سرکار شما بودید تا اینکه شما صاحب اختیار قندهار باشید دولت و سلطنت سرکار ازان شما است رفرقی نخواهد داشت توقع سرکار آنکه جزوی کاری که پیش آید از کمال دانش باید اخبار کنید و خاطر بندگان اقدس را خرسند سازید بهر حال گذشته را گذشته باید پنداشت کان طلا خواه جزوی خواه کلی سزاوار گفت و شنود ندارد و انسان از سهو و خطا خارج نیست خداوند هزار کان طلا ، بشما لایق ببیند البته بندگان سرکار شکر می کند و احتیاجی ندارد در اینوقت قدری نمونه گویا از طلا مذکور بحضور اقدس بفرستید تا حقیقت خوبی وزشتی کان بحضور دانسته شود ارجمند جای شکر است که در ولایت افغانستان و زمان دولت خداداد این چنین کان طلا ظاهر گردد کاش پروردگار عالم بهر شهر و دیار افغانستان از هر رقم کان خوا،"}
{"book": "adl0959", "page": 95, "text": "(۸۸)\nطلا، وغیر آن عطا کند البته موجب مزید دولت و خرسندی سرکار است خصوص آن ارجمند که\nفرزند و برادر و بازوی سرکار است البته دولت شما و خود شما ازان سرکار خواهد بود\nوفرقی نباشد و آن ارجمند صاحب اختیار جمیع دولت پاد شاه قوی شوکت میباشند\nاز برآمدن کان طلا در قندهار افزونی دولت خداداد باید باشد و خاطر خطیر بندگان\nاقدس البته خرسند است بدون فکر و خیال و بدون کبد و ملال بخاطر حق بین خود چیزی نرسانید\nهرگاه خاطر ارجمندی خواسته باشد قدری نمونه گویا بفرستید منظور شود بمالیات\nقندهار محسوب خواهد شد و هرگاه بخاطر ارجمندی ملالی برسد موقوف باشد زیرا که\nبندگان سرکار با عظمت احتیاجی بآن ندارد، و در خزینه سرکار ازین رقم طلاء بسیار\nاست و موجود و مهیا میباشد اگر آن ارجمندی خواسته باشند عرضه داشت بدارند که\nفرستاده شود دولت سرکار ازان شما است و السلام، چون فرمان تمام شد بصحابت چاپار\nدر قندهار بحضور سردار محمد امین خان فرستاده شد مدتی گذارش یافت و جواب فرمان\nنرسید و در سکوت افزودند بعد از یکماه و چهل روز که جواب فرمان نرسید فرمان دیگر\nفرستاده شد لاکن شرح فرمان اول تحریر شد بهمین منوال سه فرمان از حضور فرستاده شد\nهرسه فرمان سرکار را سکوت ورزیدند و جوابی نفرستادند لاکن از اخبارات خفیہ\nکه از قندهار بحضور میرسید ظاهر می شد که محرك این فتنه و فساد سردار محمد شریف خان\nکه برا در خود سرکار اقدس و سردار محمد امین خان است میباشد زیرا که از زمان\nامیر کبیر در قندهار بحضور سردار محمد امین خان مامور بودند و باعث این همه مانع\nشدن و فتنه انگیزی کردن و شب و روز از سرکار والا بحضور سردار محمد امین خان\nشکایت نمودند و فتنه خوابیده را بیدار کردن و اتفاق را بنفاق مبدل نمودن جمله فساد\nاز سردار محمد شریف خان است و یومیه در مجالس بندگان اقدس را به بدی یاد کردن\nپیشه اوست همچنان که سردار محمد رفیق خان بحضور سرکار خرابی دولت می کوشند\nسردار محمد شریف خان در قندهار نیز در فتنه انگیزی بهتر از است هرگاه محرر کتاب\nخواسته باشد که شمه از رفتار و کردار و گفتار و غمازی و فتنه انگیزی سر دار\nمحمد شریف خان در قید تحریر در آورم یقین دارم که خواننده و سامع رو ملال میرسد\nو محرر کتاب را ملامت میدارند پس بهتر آنست که ازین قضیه بگذرم و از مطلب سخن\nگویم تا دوستان ملال خاطر نشوند، اکنون سرکار ذوی الا قتدار پادشاه قوی شوکت\nسرکار امیر شیر علی خان را بر تخت دار السلطنه کابل به عیش و عشرت بگذارید قدری\nاز رویداد و گذرا رشات و واقعات قندهار از حضور بندگان عالی سردار محمد امین خان\nو از بحرش سردار محمد اسمعیل خان بشنوید زیرا که فرموده استاد است :\nقطعه\nقضا شخصی است پنج انگشت دارد\nچو خواهد بر کسی محنت گمارد\nدو بر چشمش نهد آندم دو بر گوش\nیکی بر لب نهد گوید که خاموش\nچنانچه گردشات فاسکی که بکس پیش آید باید هم چنین کنند تا غرضها برحمت مبدل\nگرداند و دولت پر فی را بر باد دهد ."}
{"book": "adl0959", "page": 96, "text": "(۸۹)\n\nرباعی\n\nدردا که درین سوز و گدازم کس نیست\nهمراه در این راه درازم کس نیست\nدر قعر دلم چو با هر راز بسی است\nاما چنکنم محرم رازم کس نیست\n\nاکنون از گزارشات قندهار و کج رفتاری فلک کج رفتار شمه تحریر داریم\nسردار محمد امین خان سریر شوری داشت که همه وقت خودپسند و خودرای بود و سخن\nناصواب خود را قوی میدا نست چنانچه از خود پسندی همه وقت ذلیل وزبون بود باوجودی\nکه باغیوت وشجاع ومردانه ودلاوربود ودرمر دانگی وشمشیر ثانی نداشت.\n\nدر هر چه شاهان همه دارند توتنها داری، سردار محمد اسمعیل خان نادم دشت لا کن\nمدام برخلاف امر پدر حرکت می نمود وبعضی اوقات جاهلانه رفتار می نمود ودر بسیاری\nامورات بی با کانه کار میکرد که از قاعده بیرون بود وسزاوارشان بزرگی نبود\nچنانچه حرکات مذکور بحضور پدر ناگوار می افتاد اما باعت خرد سالی پدرش سردار\nمحمد امین خان تحمل میکرد واشخاص حضور محمد اسمعیل خان را میفرمود که نصیحت\nکنید وبیگوئید که این حرکات متناسب نیست باعث ذلت وخواری خواهد شدلا کن سردار\n\nمحمد اسمعیل خان با وجود نصایح در فضیحت می افزود وحرکات نامناسب خود را یومیه\nترقی میداد تا از درجه اعتبار ساقط شد بازهم از حرکات خودپسندی دست نمی کشید\nبلکه بی شرمی را بالا گرفته چنانچه خدمت گاران معتبر حضور پدر را که بد میگفت\nوفحش میداد وسرزنش میکرد تا آنکه دو نفر خدمه گار بزرگ پدر را بدون گناه محبوس\nکرد اما خدمتگاران پدرش ملاحظه می کردند وبحضور سردار محمد امین خان پدرش اظهار\nنمینمودند، وصبر و تحمل مینمودند، بعد از آن که حرکت سردار مذکور از حد گذشت و کار خدمت\nگاران پدرش به معبوسی رسید ورسوائی بالا گرفت پدرش سردار محمد امین خان\nاطلاع یافت و تحقیق کرد و ناچار خدمته گاران عرصه داشت نمودند چنانچه از ابتدا\nتا انتها سردار کلان واقف شد لا کن از بی آبی خدمتگا ران حضور خود خفه شدند\nوملال آگین گشتند زیرا که هریک از خدمتگا ران گویا بسر دار محمد امین خان برادر\nوفرزند بودند وعمرشان بحضور سردار کلان بخدمت گذاری وجان فشانی گذشته بود\nازحد افزون اند وه ناك شده ديگر طاقت باقی نماند وبسیار خفه شدند نا چار فرزند\nخود را بحضور طلب کرد نصیحت کردند و سخن از در مهر ومحبت زده و گفتند ای فرزند\nامروز بزرگ فرز ندان شما میبا شید لازم که جمیع امورات قندهار را سرشته کنید ومثل\nسردار محمد علیخان باز وی پدر شوید واز تمامی سپاه وفقراً باخبری داشته باشید\nچنانچه رعیت و سپاه بدولت خداداد فدائی شوند خصوص افواج نظامی از توپ و توپخانه\nو کارخانه جات ویراق واسلحه و جبا خانه را چنان متوجه شوید که اثاری از شکست\nوریخت باقی نماند زیرا که زمانه را د یگر گون میدانم البته ازین کردار شما پدر\nآسوده میشود لازم که بهمین رفتار عمل کنید و پدر را از خود خرسند سازید وملك ودولت\nرا بخود بسته کنید زیرا که جانشین پدر می باشید تا اینکه عزت خود را بر باد د هید\n\nپادشاهان متأخرین (۱۰۰) جلد ( ب محمد صادق ح عبدالصمد نماینده مذکور محمد علی محمد هاشم رجبعلی ۶٫۸ر۳۲"}
{"book": "adl0959", "page": 97, "text": "( ٩۰ )\n\nو خود را مقابل خدمتگار میسازید اضافه اشخاصی که خدمتگار قدیم بندگان\nما میباشند باید اوشان را عزیز بدارید وعزت بدهید که فدائی ما و شما میباشند اکنون\nبعد ازین دیگر بی عقلی نکنید ونصیحت پدر را از خاطر فراموش نسازید وبگفتار پدر\nعمل کنید باری چون سردار محمد امین خان فرزند خود را کامل نصیحت دادند واز حضور\nمرخص کردند لکن حوفیه شخصی مامور کردند که از حرکات سردار محمد اسمعیل خان\nيوميه با خبر باشد وعرضه داشت حضور بدارد سردار محمد اسمعیل خان مذکور از\nحضور پدرش مرخص شد جميع وعظ و نصیحت پدر را بجوی نخرید بلکه حرکات مذکور\nاز بد بتر شد تا آنکه سردار کلان می خواستند که محبوس فرمایند و زنجیر بند بدارند\nپنجنفر خدمتگار حضور که دولت خواه بودند و نمک حلال بندگان عالی از محبوس\nنمودن سردار محمد اسمعیل خان مانع شدند و رضا ندادند اما :\nخوی بد در طبیعتی که نشست نرود تا بوقت مرگ از دست\nچنانچه حرکات سردار محمد اسماعیل خان اول اضافه تر شد و از حرکات بد خود\nدست نکشید بلکه افزون کرد تا آنکه فرار را بر قرار اختیار کرد و اراده نمود که\nاز قندهار فراری شود خدمتگار محمد اسمعیل که لالا مذکور بود واز خردسالی پرورش\nداده بود هر قدر شب و روز نصیحت داد نصیحت نشنید بخصوص در باب فرار شدن هر چند مانع شد سود\nنبخشید تا آنکه عزم فرار اختیار کرده بعد بحضور سردار محمد امین خان پدر خود آمده\nباسم شکار رخصت طلب کرد سردار کلان از جبین فرزند هویدا دید و دانست که خیال\nفاسد بسر دارد لاكن از مهر پدری آغاز نصیحت کرد ممکن نشد و اظهار شکار کرد\nثانی سردار محمد امین خان فرمان کرد که ای فرزند باشد که پیشمان شوی واز کردار\nخود برگردی اما در آنوقت سود نمیبخشد اکنون شکار را بهانه میکنید و میروید\nمختارید از جانب پدر مرخص هستید لا كن ظاهر و هويدا میدانم که چه خیال دارید\nوبکجا میروید و اراده شما چیست هوشیار باشید که خاتمه آن سود نمی بخشد و پشیمانی\nبار میا ورد باقی شما دانید : چنانچه شاعری میگوید :\nبر سیه دل چه سود گفتن و عظ نرود میخ آهنین بر سنگ\nخلاصه کلام سردار محمد امین خان چون فرزند خود را از فرمان برون دید مانع\nاز رفتن نشد و بعنوان شکار مرخص کرد و بحال خودش وا گذاشت سردار\nمحمد اسمعیل خان با قلیلی سوار رکابی که اعتماد داشت و فرمان بردار\nمی دانست بجانب کابل راه سپار شد تا اینکه داخل کابل گردید و بحضور بندگان\nاشرف اقدس امجد شهریار امیر شیر علیخان وارد شد و از حضور سرکار نوازشات شاهانه\nدرباره سرافرازی کلی حاصل کرد لاکن بندگان اقدس از ورود سردار محمد اسمعیل خان\nخفه شدند زیرا که وقت باريك و تقاضای زمانه بد و مردم فتنه انگیز بسیار خصوص دو نفر\nشیطان که شب ور و زبخرابی دولت طرفین می کوشیدند که یکی سردار محمد رفیق خان\nبحضور سرکار است ودوم سردار محمد شریف خان بحضور سردار محمد امین خان\nمیباشد و محرك فتنه و فساد است هر چند که امروز محمد رفیق خان در شیطانی مشهور شده"}
{"book": "adl0959", "page": 98, "text": "(۹۱)\nبندگان اقدس بگفته نا صواب مذکور عمل نمیدارد لاکن سردار محمد امین خان\nاز گفته سردار محمد شریف خان نمیگذرد و گفته اورا عین صواب میداند اضافه بران\nتقاضای زمانه چنین است که دوست از دشمن شناخته نمی شود بهر حال درین دست\nآمدن سردار محمد اسمعیل خان دست آویز فتنه جویان وفتنه انگیزان گردیده هر گاه\nتوانند هزاران فتنه خوابیده را بیدار می سازند بنا بر آن سر کار امیر شیر علیخان\nدر ظاهر سردار محمد اسمعیلخان را تسلی میدادندلاکن در باطن دل گیر بودند چون چند روزی\nاز آمدن سردار محمد اسمعیل خان گزار شیافت واز رنج راه بر آسودند و اعزاز و اکرام\nبسیار دیدند روزی بندگان اقدس سردار محمد اسمعیل خان را بحضور طلب کرده نصیحت دادند\nوتسلی نمودند و دلاسا فرمودند بعدازان گفتند که ای فرزند غلط کبر دید که از\nحضور پدر کناره شدید و از فرمان پدر تجاوز نمودید و پدر را از خود خفه و خود را\nاز حضور پدر محروم ساختید فرزند باید فرمان بردار پدر باشد نه بر خلاف رضای\nپدر رفتار کند بازهم بندگان سر کار از شما خرسندم زیرا که بحضور سر کار ذوی\nالاقتدار مشرف شده خود را آواره دشت غربت نساختید اکنون رضامندی بندگان اقدس\nدر آن است و خواهش دارم که عذر شما را برای پدر شما فرمان بفرستم و التماس دارم که\nاز گناه شما بگذرد و شما را طلب کند و حرکت شما را معاف دارد اما احتیاط کنید و شرط\nاحتیاط بجا آرید که فرمان برداری پدر و رضا و خوشنودی خدا وند ست ،\nو مزید عمر و دولت است بعداز این از امر پدر تجاوز نکنید و فرمان پدر را واجب و فرض\nدانید هرگاه فرزند از امر پدر تجاوز کند یقین دارم که موجب غضب پرودگار است.\nاکنون بمنزل خود رفته آسوده خاطر باشید تا جواب فرمان برسد ثانی بعد از مرخص\nکردن سردار محمد اسمعیل خان فرمانی بجهت پدرش سردار محمد امین خان باین مضمون\nفرستادند .\nسواد فرمان بندگان اقدس در خصوص عذر خواهی سردار\nمحمد اسمعیل خان حضور پدرش\nارجمند اقبال نشان سردار محمد امین خان داء عزه واقباله ! ارجمندا نشیب و فراز\nعالم را یقین که بعقل کامل و چشم بصیرت بخوب وجه پیموده باشید و تقاضای زمانه\nغدار را نيك ملاحظه فرموده باشید و فتنه انگیزان و غمازان را البته از نظر گذرانده\nباشید و مردم فتنه انگیز را میشناسید و میدانید که چقدر كيد دارند و چه نحو كيافند\nو چگونه سلسله کید را به جنبش می آرند و بلباس دوستی هزاران دشمنی بیا میدارند\nپس در اینصورت خود را از شر حسودان و غمازان باید نگاهداشت و بروش زمانه باید\nرفتار کرد لا کن از چنگ فتنه انگیزان باید خود را محافظت ساخت تا کدورت وارد\nنشود چنانچه حرکات سردار محمد اسمعیل خان از کید کیادان وفتنة فتنه جویان وغمازی\nغمازان خواهد بود والا چنین حرکت نمی باید کرد و بهر حال تقدیر چنین رفته بود .\nشعر\nبا قضا کار و زار نتوان کرد گله از روز کار نتوان کرد\nکرد گار هر چه میکند نیکوست حکم بر کرد کار نتوان کرد"}
{"book": "adl0959", "page": 99, "text": "(۹۲)\n\nاکنون ارجمند محمد اسمعیل خان از طریقه نادانی بحضور شما حرکات بیجا کرده\nاما زجر و زحمت و خواری و در بدری را بخود گرفت و حال تباه و سراسیمه احوال\nو پراگنده روزگار بحضور بندگان سرکار رسیده با وجود این امری پدر بندگان\nاقدس خرسندم که عازم حضور فیض ظهور گردید و باهمه نادانی و خردسالی عجب است\nکه خود را فرار دشت ادبار نکرد و امروز از کردار زشت خود پشیمان است و سرزنش\nبندگان اشرف اضافه بران است . اکنون عذر نادانی و خطا کاری او را بحضور\nارجمند اقبال نشان مینویسم و التماس ازان برادر خجسته خصال میدارم که باعث\nرضامندی سرکار از گناه او گذشته سردار محمد اسمعیل خان را بگذارید و خطای\nاورا عفو دارید و خط تسلی برای مذکور بفرستید که بخاطر جمعی تمام بحضور شما\nفرستاده شود و بخاطر داشت سرکار نامبرده را صاف دارید و گناه او را بخشش کنید\nهمین خجالت و شرمندگی برای مذکور کافی است و تقاضای خرد سالی سراسر ملامتی\nاست زیاده بر این موجب مزید عافیت است والسلام .\nمختصر کلام چون فرمان سرکار امیر شیر علی خان بقندهار رسید و سردار عالی\nمقدار سردار محمد امین خان مطالعه کرد از غضب براشفت و آتش غضب در کانون\nسینه اش شعله زدن گرفت و فرزند خود را بد گفت و درشتی یاد کرد و نفرین نمود و در\nمجلس بزبان خود جاری کرد و مرحمت فرمود که این چنین فرزند از اختیار پدر بیرون\nمن که پدر باشم ازوی بیزارم خدا و رسول اکرم (ص) از وی بیزار باشد زیرا که\nزحمت و رنج وی بمن بسیار رسیده است . امیدوارم که در دنیا ذلیل وزبون باشد و در\nعقبا گرفتار غضب پروردگار گردد . روز نیکی و خوشنودی نصیب وی نشود همانزان\nبمنشی حضور امر کرد که جواب فرمان سرکار والا تبار را عریضه کنید و در عریضه\nعرضه داشت بدارید و درج کنید که اسمعیل نام فرزندی ندارم فرزند باید بپدر ثمر\nبخشد تا اینکه زهر هلال شود و بحق پدر و بپدر من اختیارش بخودش واگذار شوید\nخواه حضور سرکار خواه فرار دشت ادبار گردد مختار است و ممکن نیست که اسمعیل\nنام را فرزند بدانم و طبیعت عالی مایل بوی شود رفتاری از وی مشاهده نکرده ام\nو کرداری ازوی صادر شده که سراسر ناموس شکن است بعد از تحریر و تقریر نمودن\nبندگان عالی منشی حضور بدین منوال عریضه نمود .\n\nعریضهٔ سردار محمد امین خان در جواب فرمان بندگان اقدس در خصوص\nعذر خواهی سردار محمد اسمعیل خان .\n\nفدایت گردم فرمان بندگان شهریاری رسید . از نظر دعا گوی گزارش یافت\nو سه کرده سرافرازی حاصل شد در خصوص محمد اسمعیل فرزندی که در عین کودکی و خردسالی\nحرکت بزرگی کند و خود را از نادانی صاحب عقل بلکه افلاطون زمان شمرد از گعده\nافضل پدر خود را بجوی نخرد و منظور ندارد و از فرمان پدر تجاوز کند و خدمتگاران\nحضور پدر را که هريك از آنها بمنزلهٔ فرزند و برادر و بازوی بندگان عالی میباشند\nو از زمان قدیم تا حال شب و روز بخدمت حضور جان فشانی دارند يك ذره ملاحظه پدر را"}
{"book": "adl0959", "page": 100, "text": "(۹۳)\nنکرده بدون گناه باختیار خود محبوس دارد واز پدر حذر نکند وخوف ندارد و چندین\nحرکت های نامناسب ازوی صادر شود و بظهور رسد که هريك حرکات آن ناموس\nشکن باشد واز خجالت سزاوار تحریر نباشد که بحضور مبارك عرضه داشت بدارم\nعاقبت آن همه ناهنجاری و کجدايی باسم شکار اجازه بگیرد و فرار را برقرار اختیار\nکند ونگوید که موجب بدنامی پدر است هر چند حضور سر کار که منزله پدر است\nوارد شده است بخاطر این نیازمند ملالی نمیرسد لاکن همین اسم فراری به شخص بزرگ\nکافی است زیرا که مشهور آفاق میگردد امید دارم که غلام نوازی کرده در باب\nمحمد اسمعیل خان عفو فرمایند و از حضور مهر ظهور معاف دارند و عذر پدر آزار را\nبخواهند که سزاوار حضور پدر وخواستن نیست و دیدار اورا دیدن بس دشوار اما\nتسلی خاطر دارم که حضور سر کار است لاکن تا زنده باشم نخواهد که نام اورا بربان\nآرم وبخاطر گذرانم من از وی بیزارم خدا و رسول اکرم (ص) از وی بیزار باشد زیا ده\nعمر ودولت وسلطنت در ترقی وتزاید باد برب العباد ، خلاصه کلام چون عریضه سردار\nمحمد امین خان بحضور بندگان اقدس رسید و دانست که رفتن سردار محمد اسمعیل خان\nبحضور پدر ممکن نیست ناچار سرشته کلی از اسب و اسباب ومنزل ومكان وخدمتگار\nو از نقد و جنس برای سردار محمد اسمعیل خان مقرر فرمودند و از هر باب و هــر خصو ص\nتسلی داده بخدمت حضور مامور نمودند اضافه بران بجهت حضور سردار محمد اسمعیل خان\nیکصد نفر پلٹن ویکصد سوار رساله مقرر کردند که شب و روز بخدمت شان حاضر\nباشند و بهره داری کنند و دیگر خدمات شان را بجا آرند و از فرمان تجاوز نفرمایند\nباری سخن بطول انجامید اکنون از سردار محمد اسمعیل خان شمه تحر یر دارم ، آنکه\nسردار محمد اسمعیل خان برکاب سرکار قایم مقام شد واز حضور پدر دوری جست\nوناامید گشت بعد از ان که مامور حضور بندگان اقدس شد رجوع بفتنه انگیزی نمود\nو شب و روز از رفتار و کردار و گفتار و حرکات پدر خود بحضور بندگان شهریار\nعرضه داشت مینمود و فتنه انگیزی میکرد و از بد رفتاری پدر شکایت میداشت و سخنهای\nخوفیه پدر و سردار محمد شریف خان بعموی خود را آغاز میکرد و بسیاری فتنه انگیزی\nو غمازی راجع بسردار محمد شریف خان کاکای خود مینمود اینکه لحظه ای نمی گذشت و ساعتی\nنبود كه يك فقره شکایت بحضور اقدس عرضه داشت نمی نمود از ان جمله حکایت کان\nطلا ونمونه خواستن بندگان سر کار و مانع شدن سردار محمد شریف خان کاکای\nخود را بنکرات ومرات شرح حضور اقدس ساخته سخن چینی را بدرجه اعلا رسانید و ختم\nکرد اضافه بران از تعمیر در و دیوار و شیرازه و کندن خندق شهر و مرمت کاری آنها\nوانبار نمودن غله واجناس دیگر از اسباب قلعه داری وقلعه بندی مثلاً انجام ضروریات\nآن که به کار سلطنت به کار میرود و در حضور پدر و سردار محمد شریف خان ملاحظه\nنموده بود يك بيك عرضه داشت میساخت و یا بعضی اوقات که سخنهای خوفیه از تدبیر\nملك داری وسلطنت سردار محمد امین خان و سردار محمد شریف خان میزدند و سردار\nمحمد اسمعیل خان که از خود و فرزند بود می شنیدند هيچ يك را باقی نماند و بحضور\nسر کار ذوی الاقتدار بی کم و کاست عرضه داشت کرد ویومیه خاطر بندگان اشرف را"}
{"book": "adl0959", "page": 101, "text": "(٩٤)\nملال آگین و کدورت آمیز نمود چنانچه خفیہ نویس بندگان سرکار که در قندهار\nمامور خفیہ و آشکار بودند آنها نیز رویداد گزارشات قندهار را مینوشتند چون\nسرکار ظل الله مطابق مینمودند بسخن های سردار محمدامین خان موافق می آمد\nو فرق نمیکرد از ان سبب در کدورت سرکار می افزود لاکن بندگان سرکار از کمال\nعظمت و بزرگی صبر می کردند و تحمل ، و بکس اظهار نمیساختند و طاقت کرده شیوۀ\nبزرگی به کار میبردند و رفتار پدرانه را پیشه کرده بخاطر فاطر نمی گذراندند که\nشاید سردار محمدامین خان ازین کردار ناصواب برگشته براه حق دعوت شود و از\nاندازۀ خود تجاوز نفرماید بهمین منوال چندی گزارش یافت تا اینکه ظاهر شد که\nسردار محمدامین خان به گفتار ناهنجار سردار محمدشریف خان گرفتار آمده رجوع\nبه خرابی و فتنه انگیزی دارند و میخواهند که در مقابل سر کار تقابل ورزند بعد ازان بندگان\nاشرف از بسیار شنیدن و از اندازۀ افزون تحقیق کردن به تنگ آمدند و از ناچاری\nبسیار ناچار شدند و بحضور مجلس و بزرگان حضور و خدمتگزاران نزدیک و دور که\nبحضور اقدس حاضر بودند اظهار فرمودند و بیان کردند که ای بزرگان در بار و ای\nخلق خدا و ای مردمانی که حضور دارید بندگان اشرف به گناه خود نمیدانند که\nموجب این همه کدورت چیست و ایراد سر کار که تعلق به نفاق دارد کدام است که\nیومیه سردار محمدامین در نفاق می افزاید و از اتفاق دوری میکند خدا شاهد است که\nبندگان سرکار بازوی خود و فرزند خرد میدانم هر گاه از طرف سرکار نتیجه نفاق\nدست داده باشد کدام است شما که خیرخواه دولت خداداد میباشید و نمک پروردۀ حضور\nسرکار هستید چرا بخیر سرکار نمی کوشید و مانع از نفاق نمیدارید و بدون خوف ورجاء\nبعرض اقدس نمیرسانید خصوص بابرادران اگر از حضور سرکار بدرفتاری شده باشد\nکه از حرف حق بندگان اشرف بخطاء خود نداند سبب چیست که بحضور عرضه داشت\nنمی نمائید کدام وقت باشد که از حرف حق بندگان ما از شما رنجبش خدمتگزاران\nرنجش یافته باشد و شمارا مانع نموده باشد هرگاه قضیه سردار محمدافضل خان را\nمدنظر می آرند و دست آویز میسازند سزاوار است که تحقیق بدارند و سنجش نمایند\nو از حضور دست اویز طلبند تا سرکار جواب بگوید باوجودی که قضیه سردار\nمحمدافضل خان اظهر من الشمس است و به جمیع شمایان و به تمامی لشکر و سپاه و بزرگان\nقوم و معتبران دربار که برکاب سرکار در ترکستان حاضر بودند و حضور داشتند\nو بچشم سر ملاحظه نمودند ظاهر و هویداست و کما حقه جمله شان میدانند و یقین دارم\nکه غباری از بدرفتاری دامنگیر سرکار نخواهد بود با وجود آن از شما خدمتگزاران\nلازم است که بی پرده سهو و خطای سرکار را اگر بدانید بحضور اقدس عرضه بدارید\nزیرا که سزاوار خدمتگزاران حضور که نمک پروردۀ حضور اند و محرم راز ، آنست\nکه سخن حق را مضایقه ندارند و بگویند و سردار محمدامین خان با وجودیکه بازوی\nسرکار و قوت سلطنت افغانستان بندگان اقدس خودرا میداند ازین رهگذر هرگاه\nملال خاطر شده باشند بمثل شمایان عرضه بدارند بلکه مانع شوند زیرا که بازوی\nسرکار و صاحب اختیار سلطنت افغانستان است بلا مضایقه سخن گویند و خیر وشر دولت\nخداداد را بعقل كامل سنجیده عرضه داشت بدارند البته فرمودۀ ارجمندی رضا مندی"}
{"book": "adl0959", "page": 102, "text": "(94)\n\nسرکار است و هیچ وقت بندگان اشرف از گفته حسابی سردار مذکور آزرده خاطر\nنمیشود شاید از قضیه سردار محمد افضل خان برعکس شنیده باشد بعد از اینکه عرضه داشت\nبدارد از دو حال خالی نیست یا بندگان سرکار بدلیل و برهان ملامتی را از خود رد میکنند\nیا عرضه داشت شان را تصدیق میدارد لکن باعث کدورت کردن و باندك چیز خاطر\nخطیر بندگان ما را آزرده ساختن از بهر چیست مختصر کلام بازهم بندگان سرکار\nاز کمال بزرگی و عظمت شنیده را نشنیده انگاشته از روی مهر و محبت سخن می کردند\nبا وجودیکه خوفیه نویسان رویداد ولایت و رفتار و کردار سردار محمد امین خان\nو سردار محمد شریف خان و اراده نمودن و حرکات شان را از روی تحقیق تشخیص کرده\nبدون کم و زیاد بحضور سرکار اشرف والا بی کم و کاست عریضه می کردند تا منظور\nحضور اقدس شده در انجام آن کرند ناژیائی که شخص فرستاده بعد از موعد امر شده\nاز قندهار باز گشت و بحضور بندگان اقدس رسید و جمیع احوالات و گزارشات و تمامی\nحرکات و کردار سردار محمد امین خان ومحرك فتنه و فساد بودن سردار محمد شریف خان را\nكما حقه بعرض اقدس رسانید و بندگان سرکار را بحیرت انداخت بعد از ان سرکار\nذوی الاقتدار بعد از تحمل بسیار و اندیشه بی شمار مجلس کنکاش نمودند و از هر طایفه\nبزرگان قوم را طلب فرمودند و مجلسی بزرگی که عبارت از دو هزار نفر از هر قوم جمع\nآمده بودند برپا کردند و بی زبان مبارک فرمان نمودند که ای مردم و ای بزرگان\nافغانستان دانسته باشید و آگاه شوید که سردار محمد شریف خان شیطان و فتنه انگیز\nو نفاق اندیش است و شورش را برپا کرده و فتنه خوابیده را بیدار ساخته و اتفاق را\nبه نفاق مبدل گردانیده چنانچه ازین کردار و رفتار فلك کج رفتار را بحیرت انداخته\nاکنون بدانید و آگاه باشید که شهریار عدالت گستر را برقرار نماند و آسوده\nخاطر نگذاشت و فتنه انگیزی و غمازی را بپایان رسانید و اتفاق از دست رفت حال\nلازم شد که صریحاً بجهت سردار محمد امین خان فرمان بفرستم و اخباریاتی که از ابتداء\nتا انتها بظهور رسیده و به تحقیق پیوسته و حرکاتی که صادر شده همه را در فرمان\nدرج بدارم و يك بيك جویا شوم و سبب آنها را سوال نمایم و جواب طلب باشم تا دیده شود\nکه چه نحو جواب میدهد شما مردم که اقوام و نمك خوار و خدمتگار میباشید و خود را\nدولت شريك و خیر خواه میدانید چگونه خیر وصلاح باشد ومصلحت بدانید بدون خوف\nو رجاء بعرض حضور برسانید و مضایقه ندارید و سخن را بحق و راستی بیان سازید اضافه\nبران شما را بخداوند قسم میدهم که لحاظ بندگان اشرف را نکنید و از در راستی\nسخن کنید بکدام جانب که گناه باشد بدون کم و زیاد عرضه دارید .\n\nفرد :\nمرد را دوستان ما حیدل زیور دین وزینت دنیا است !\n\nزیرا که بندگان سرکار شما را صادق میداند و حرف شما را بصدق میداند هر چند\nکه خود بندگان اشرف جمیع امورات سلطنت خود را كما حقه میداند لا کن امور\nدنیا و روش زمانه چنین است و مشورت خالی از خلل است باری چون کلام سرکار"}
{"book": "adl0959", "page": 103, "text": "(۹۹)\nتمام شد جميع اركان دولت متفق الكلمه فرمان شهریار والا تبار را حق گفتند و فرستادن فرمان را مصلحت دادند و خلاف قانون جهانداری را راجع بطرف سردار محمد امین خان نهادند و قسم یاد کردند که حق بجانب سرکار وخلاف آن بطرف سردار محمد امین خان است . بهر حال چون مجلس حضور تمام شد بعد ازان بندگان اقدس و پادشاه عدالت گستر بنا به مصلحت دید ارکان دولت بجهت سردار محمد امین خان فرمان فرستادند باین مضمون :\n(سواد فرمان سرکار والا تبار امیر شیر علیخان باسم برادر محمد امین خان)\nارجمند اقبال نشان برادر مهربان سردار محمد امین خان از دور و نزدیک شنیده میشود و اخبار های متواتر از نفاق بحضور سرکار میرسد و از دوست و دشمن سخنهای ناصواب و نفاق اندیش منظور حضور می گردد چنانچه سردار محمد شریف خان را محرك فتنه وفساد میدانند لا كن بندگان اقدس میدانند که در ضمیر محبت خمیر شما این چنین سخنهای نفاق اندیش که موجب خطر است تاثیر نمی بخشد بلکه واضح و روشن است که سخن چین فتنه انگیز را رونق سخن گفتن نمیدهد و بعقل كامل وضمیر روشن راجع شده نيك را از بد و دوست را از دشمن سوا میدارید با وجود آن همه مطمئن خاطری که بندگان اقدس از ارجمندی دارد باری ضمیر صافی نهاد چنان پرتو انداخت واقتضا نمود که از طریقه محبت پروری اخبارات شنیعه را اطلاعاً فرستاده وارجمندی را واقف گردانم احیاناً این اخبارات اصل دارد یا خیر با وجود آن خاطر اقدس از رفتار و گفتار سردار محمد شریف خان که شب و روز بحضور شما حاضر است و نسبت برادری دارد چون بید لرزان است . صدقا میدانم ویقین میدارم که سردار مذکور شوروی پایه از کید و کیادی فارغ نباشد زیرا که از زمان خردسالی سرشت او راجع به نفاق است و نفاق را دوست میدارد هر چند فرزند يك پدر و مادر است اما خداوند عالم (ج) پنج انگشت را برابر ساخته و برابر نکرده هر يك را خصلت دیگر است بعضی را رفتار نیکو عطا کرده و برخی را برعکس آن چنانچه دشمن دانا از دوست نادان بهتر است و فرموده استاد است .\nفرد\nخصم دانا که آفت جانست\nبهتر از دوستی که نادانست\nچنانچه از اخبارات متواتر ظاهر میشود که برج و باره و در و دروازه وخندق و شیر ازه قندهار را جدید تعمیر میدارید و مبالغ های خطیر صرف وميل ميسازید ارجمندا هر گاه راست باشد بکدام دولت فراوان و خزینه های بی پایان که در قندهار موجود دارید اینقدر مصارف میکنید و هر گاه شکست و ریخت شده باشد و ضرور شود مرمت باید کرد ناین قدر مبالغ صرف خاك ولای که يك پول فائده ندارد و مخارج بید امود الحمد الله والمنه امروز از فضل خداوند ( ج ) و دعای پدر بزرگوار بندگان اقدس میداند بل ظاهر است که خطه افغانستان آسوده و آرام است و از هیچ طرف غباری ندارد وملالی بهم نرسیده و امید از درگاه خداوند (ج) چنان است که بعد ازین هم نرسد البته آن ارجمندی هم میدانند و هر گاه از قول اخبارات خاطر شما نگران است"}
{"book": "adl0959", "page": 104, "text": "(٩٧)\n\nواز حضور سرکار والا نیاز مشوش خاطر و پریشان احوال میباشید خلاف محض است حاشا و کلا خدا وند نخواسته باشد که در ضمیر سرکار گذشته باشد و یا بگذرد چگونه رواست که بندگان اشرف بازوی خود را قطع کند و بشکست دولت خود کوشد و خود را بدنام عالم سازد هیچ عاقل و دانا، بلکه نادانی با شد که بدون درد و الم از اندك اعضای خود که گویا يك دندان باشد بگذرد تا به قطع دست و پا چه رسد افضل از همه آنکه شنیده شد که مالیات ملکیه را از فقراء غله گرفته در شهر انبار کرده باشید و مثل آن از هر اجناس و اشیاء که تعلق به قلعه بندی داشته باشد انبارهای وافر بهم رسانده باشید اکنون همه این حرکات که از اخبارات شنیده شده با که به تحقیق انجامیده موجب حیرت است! وسرکار والا را بحیرت انداخته باز هم بندگان اشرف امر می کند که هر گاه یگان نتیجه از نفاق از حضور اقدس ظاهر شده باشد کدام است ممکن است که از خاطر سرکار محو شده لازم آنکه اطلاعاً عرض داشت بدارید و سزاوار برادری را بجای آرید و کوشید تا غایة ما مقیدت آن منظور حضور اقدس شده ازان اراده وفعل ناصواب دست کشیده شود و پیرامون آن نگردد لاکن حضور اقدس هر چند ملاحظه میدارد متوجه دولت خداداد میشود آثاری از این گونه در ضمیر سرکار نمی گذرد و حرکتی که موجب خرابی دولت و بدنامی سرکار باشد قطعاً بمد نظر نمی آید هر گاه ایراد در تموغه طلا، باشد سزاوار کدورت ندارد و نقصان پذیر نیست هرگاه آمدن ارجمندی سردار محمد اسمعیل خان شما را متوحش ساخته باشد آنهم سزاوار اندیشه نباید بود فرزند شما و خود شما فرزند و بازوی سرکار و غم شريك می باشید ولایت حق طویت بندگان اقدس چنان است و چنان میخواهد که دشمن را بفضل خداوند بقوت و زور بازوی شما دفع سازد چه نحو میشود و چه گنجایش دارد که سرکار اشرف بازوی خود را قطع دارد و دشمن را بخود قوی سازد.\nبهر حال خواهش اشرف اقدس از شما آنکه غماز فتنه انگیز بسیار است خصوص سردار محمد شریف خان که سرشت او پرورده آب و گل نفاق است و از زمان طفلی تا حال غیر از نفاق از وی چیز دیگر صادر نشده و بعد ازین چگونه خواهد شد شعر فردوسی در باره او مطابق است:\n\nدرختی که تلخ است وی را سرشت گرش برنشانی بباغ بهشت\nو راز جوی خلدش بهنگام آب به بیخ انگبین ریزی وشهد ناب\nسر انجام گوهر بکار آورد همان میوۀ تلخ ببار آورد\nاکنون خرسندی و رضامندی حضور سرکار آنکه راجع به سخن آنها که غماز"}
{"book": "adl0959", "page": 105, "text": "(98)\nوسخن چین باشد باید نشنوید و به عقل خدا داده خود عمل کنید و عاقلانه متوجه ضمیر حق\nبین صافی نهاد بندگان اقدس شوید و ضمیر روشن منیر صاف اعتقاد خود را ازین دغدغه\nصاف دارید و خود را وسلطنت خود را از سر کار ودولت خداداد سر کار شهر یار والاتر\nخود دانسته بادل قوی بامور ملك و سپاه و فقرا . و رعیت پرداخته از طرف سرکار\nذوی الاقتدار و بندگان اشرف مطمئن خاطر باشید که هیچ وقت بخرابی دولت خود\nو بدنامی و خرابی بازوی خود راجع نمیباشم بهمین گفتار خود خدا وند را شاهد میدارم\nکه از روی صدق وصفا است لازم که آن ارجمندی بخاطر جمع ایندغدغه کیانان رویداد\nوگذارغات خود را با امورات سلطنتی و آسودگی سپاه وفقرا . قلمی ذارید واز\nاخیارات شنیده سر کار که در فرمان از طریقة محبت درج است از حقیقت آن\nخاطر بندگان اقدس را جمع سازند اکنون هر گاه گناه سردار محمد اسمعیل خان\nرا که فرزند ما وشما است و گناهکار است عفو دارند و از باعث خرد سالی بخاطر داشت\nبندگان شهریاری از گناه گذشته مذکور بگذرند و بخاطر داشت سر کار عتاب حضور بدارند\nکه فرستاده شود لاکن از شخص نادان و جاهل خصوص از بابت خرد سالی امید عاقلی\nودانائی داشتن بسی دشوار بلکه ممکن نیست و نخواهد بود اما چه باید کرد.\nفرزند اگر چه عیب ناك است\nدر چشم پدر زعیب پاك است\nمختصر کلام چون فرمان قضا جریان بندگان اقدس سر کار امیر شیر علیخان\nدر قندهار رسید و منظور حضور سردار محمد امین خان گردید و از نظلر سردار مذکور\nگزارش یافت و مضمون مندرجه اش مفهوم گردید خصوص که فرمان سرکار از نظر سردار\nمحمد شریف خان گزارش یافت و شکایت خود را در فرمان درج دید از شدت غیظ چون\nمار ارقم بخود پیچید و از غلیان غضب کف از دهن سرداد ولرزه در اندامش افتاد چنانچه\nرشحه ولرزه خود را سرشته کرده نمیتوانست با وجود آن زبان بشکایت باز کرد وبسی\nشکایت نمود و سخنهای بی باکانه از زشت بسیار بگفت و از زرگی برادر که پادشاه\nبود و بزرک زادگی و برادری خود شرم نداشت چنانچه از طرف سرکار در طینت صافی\nطینت سردار محمد امین خان کدورت انداخت و ملال آگین ساخت بعد از ان سلسله نفاق را\nبجنبانید و در فتنه انگیزی دادسخن وری داد و در حضور مجاس به آواز بلند سر کار\nامیر شیر علیخان را سخن های ناسزا و نا مناسب گفت و پاس خاطر پادشاه را منظور نکرد\nچنانچه سخن های مکر آمیز و بیان های شور انگیز مذكور به سردار محمد امین خان\nتأثیر نمود وقلبا سردار محمد امین خان از طرف سرکار کدورت آمیز شد واز چاه\nمروت بدر گر دیده راجع به نفاق گردید لهذا سردار محمد شریف خان چون کار را\nبمدعای خود دریافت و سردار محمد امین خان را تاکید خود از خود کرد و با سر کار\nامیر شیر علیخان دشمن ساخت و کینه ی خودرا بحکمروهی نشاند بعد از ان سخن های مکر\nآمیز خود را بروی کار آورد و بحضور سردار محمد امین خان عرضه کرد که سرکار\nامیر شیر علیخان ما وشما را بحال خودنمی گذارد که با حکومت قندهار که از پدر\nمیراث داریم حکومت ورزیم و با داد پدر قناعت داریم اول فرمان او را جواب نباید"}
{"book": "adl0959", "page": 106, "text": "(۹۹)\n\nفرستاد دوم زود تر تدارک لشکر کشی باید شد و انجام لشکر را منظم باید\nکرد و آماده جنگ باید بود ولشکر کشیدن و آمدن سر کار اقدس را انتظار باید داشت\nزیرا که سر کار از ما و شما شکایت کرده وبند گان ما باید از کردار وی شکایت\nداریم ویقین داریم که عنقریب با دریای لشکر خواهد آمد وما و شمارا آسوده وآرام\nنخواهد ماند هر چند زودتر تدارک داریم بهتر است باری چون سلسله کید رباشد وفتنه\nانگیزی سردار محمد شریف خان ثمر بخشد وعنان اختیار در قبضه اقتدار مذکور\nشد اول در جواب فرمان سر کار سکوت ورزید وجوابی نفرستاد دوم لشکرهای قندهار را\nآماده ومکمل ساخت سوم به تسخیر قلعه کلات که در آنوقت بدست سردار فتح محمد خان\nپسر وزیر محمد اکبرخان بود کمر بست و اراده گرفتن کرد لهذا سردار محمد امین خان\nسردار محمد شریف خان را به تهیه وتدارک لشکر کشی در قند هار بگذاردید\nاکنون از حضور سر کار امیر شیر علی خان تحریر دارم.\nلهذابند گان اقدس بعد از فرستادن فرمان قندهار امیدوار جواب از حضور سردار\nمحمد امین خان بودند جواب نرسید هر چند که یومیه اخبارات نفاق متواتر از جروی و آلی\nاز قندهار میرسید اما بند گان اشرف در صبر وتحمل می افزودند وازوکی را از دست\nنمی دادند تا آنکه مدتی طول کشید و جوابی نرسید خیلی مزاج اقدس تغییر کرد وکدورت\nآمیز شد نا چار فرمان ثانی اسمی سردار محمد امین خان فرستادند ومختصر حرف چند درج\nکردند اعنی جواب نفرستادن و سکوت ورزیدن از بهر چیست پاسخ فرمان دوم از فرمان\nاول اضافه تر طول کشید وجوابی بحضور اشرف اقدس نرسید چون فرمان ثانی تاخیر شد\nوجوابی نرسید تاب وطاقت بحضور شهریار عدالت گستر باقی نماند و غضب بر طبیعت\nبندگان سر کار مستولی شد و بحیرت ماندند و متفکر شدند بهر حال چند روزی چنین\nگذشت بازهم از کمال عظمت وبزرگی در صبر وشکیبائی افز و دند فرمان ثالث باین\nمضمون فرستادند که از جملها فرمان اول محبت آمیز وفرمان ثانی شفقت خیریه آن از جمله\nو برادر پرستییز فرستاده شد و انتظار جواب مدتی گزارش یافت و از تاخیر در گذشت\nوجوابی نیامد ظاهر شد که دولت خداداد منظور نظر سردار محمد شریف خان شدوشما\nنیز گفته اورا عمل کردید واتفاق مبدل گردانیدید بکردار خود مختارید اکنون لازم است\nکه باید وشاید جوابهای بندگان اقدس را صریح در باب فقرات فرمان اول و فرمان دوم\nکه بفر موده سردار محمد شریف خان مجاز وفتنه انگیز که بخرابی دولت افغا نستان\nمی کوشد سکوت ورزیدید فرمان سوم را سکوت نکنید و تا خیر ندارید که موجب\nکدورت و باعث تفرقه و بربادی دولت خواهد شد و دیگر بندگان اقدس طاقت نمی دارد هر چند\nواضح است که عقل خدا داده را برباد دادید و بکید کیادان گر فتار شدید و فتنه\nانگیزان عنان اختیار را از دست شما ربودند و بخرابی دولت شتابید تمامی دولت خداداد\nکوشیدند و فرمان های بندگان سر کار که سراسر نصیحت و شفقت بود در باب شما عبوی نخريدند\nاکنون در امورات خود مختارید اما بطریق محبت التماس میدارم که جواب فرمان سر کار\nرا واضح بفرستید تا از روی عریضه شما دانسته بندگان اشرف گردیده بعمل آورده شود"}
{"book": "adl0959", "page": 107, "text": "(۱۰۰)\nتاکید است مختصر کلام چون فرمان ثالث قندهار رسید وسردار محمد امین خان\nوسردار محمد شریف خان مطالعه نمودند سردار محمد شریف که مایه فساد وکینه بود\nو فتنه را بر پا نموده بود جواب فرمان سرکار امیر شیر علیخان را بدون امر واجازه\nسردار محمد امین خان باختیار خود نوشته کرد و بحضور سرکار فرستاد .\nسواد عريضه قندهار در جواب فرمان سرکار امير شير عليخان از جانب سردار\nمحمد شریف خان فدایت شوم فرمان اول و ثانی وثالث رسيده زیارت شد امیر کبیر جناب\nبندگان سرکار اشرف اقدس را پادشاه خطۀ افغانستان وجانشین مقرر كردند\nونگین دولت افغانستان را كما كان به تصرف بندگان سرکار درآوردند و برادران\nواقوام وجميع افغانستان را امر بفرمان برداری سرکار والاقر نمودند و حلفا را نصیحت\nدادند که از فرمان سرکار تجاوز ندارند و بامر و نهی پادشاه خود امید مطابق فرموده\nخداور سول اکرم ص (بعمل آورند اکنون اظهر من الشمس است که جمیع افغانستان\nتحت فرمان وخدمتگار ودعاگوی دولت خداداد است اما باین حد و امید که امیرکبیر\nدر خصوص برادران و اقوام وبزرگان افغانستان البته بجناب سرکار همایون هم سفارش\nنموده باشند افضل از همه در بارۀ برادران وجايداد موروثی شان بیشتر تأکید و سفارش\nکرده باشند چون بندگان اقدس بدولت و اقبال بر تخت سلطنت افغانستان بر قرار شدند\nهنوز سالی نگذشته بود که باندک بد رفتاری سردار محمد اعظم خان با مر این برادر\nبزرگ سردار محمدافضل خان که راستند و دولت عظمی خرج کردند و رفع سفر را برخود\nگرفتند تا به ترکستان مشرف شدند عاقبت بگفته سردار محمد رفیق خان که شکست دولت\nافغانستان را خواهانند يك ركن سلطنت خود را خراب کردند و ملك موروثی او را\nاز تصرف او بدر نمودند اضاف بران همچنان شخص بزرگ که بزرگترین برادران\nبودند وسزاوار صد گونه نوازش داشتند هر چند گناه کار میبودند مناسب ولايق حبس\nنبودند هنوز همان قضیه انجام نیافته و بربانيها جاریست وسالی ازین فتور وبد نامی\nنگذشته ومردم زمانه متحیرند و سبب قضیه را یکی از دیگر سوال میکنند که چرا بندگان\nاقدس چنین کردند فدایت گردم همان قضیه هنوز برپاست و از زبان مردم نیافتاده که\nخیال سرکار بخرابی قندهار کمر بسته وقوراً جزوی سخن را دست آویز میسازند\nچنانچه کان طلا که بنظر مردم مشهور آفاق گردیده لاکن قلیلی موجود نشده هرچند\nدر کان تردد ومخارج بیشتر میشود کمتر بهم میرسد غمازان وفتنه انگیزان آنرا دولت\nبزرگ قرار داده اند و بندگان سرکار بگفته اوشان میل کرده طالب شده اند وطلب\nحضور فرمودند و حقیقت کمی و افزونی کان طلاء را بحضور مشخص نمی دارند انصاف\nباید کرد کجا سزاوار بزرگان و پادشاهان خواهد بود عرضه داشت دیگر در خصوص\nشکست وریخت دیوار واطراف شهر قندهار که برهم و خراب شده بود بعد از سفر هرات\nکه خرابی وفرسودگی او به نظر معلوم میشد امر بمرمت کاری فرموده شد این راسر کار\nذوی الاقتدار بگفته فتنه انگیزان و غمازان اسباب جنگ پنداشته سبب آبادی او را\nفرمان فرستادند و حقیقت چون و چرای او را خواهش کردند خوشتر از همه تواقشعات\nبندگان سرکار که غلام عقیدت کیش را فتنه انگیز خطاب کردند افضل آنکه مرحمت"}
{"book": "adl0959", "page": 108, "text": "(۱۰۱)\nفرموده اند که از زمان خورد سالی پیشه غلام نوازی باشد البته یقین خواهد بود زیرا که پرورش یافته حضور بندگان اقدس میباشم واز طینت غلام میدانند و حال خداوند عالم را گواه طینت خود میگیرم که شب وروز کشش و کوشش وسعی در اتفاق میدارم و از نفاق دوری میجویم باوجود آن از حضور سرکار نفاق اندیش مرتبه بزرگی یافته ام و باین اسم سرافرازی حاصل نموده ام پس درینصورت پادشاه افغانستان و سریر آرای خطۀ مذکور بهر باب وهر خصوص درباره دعا گویان مختارند وامر امر بندگان اقدس است و این دعا گویان وخدمتگاران فرمان برداراند هر گاه مرحمت شهریاری این خدمتگاران را سزاوار حکومت قندهار ولایق خدمتگاری ندانند مختارند فرمان عزل بفرستند البته دعا گویان سر را قدم ساخته بحضور سرکار انور والا رسیده میشود امید است که در حضور فیض ظهور بخدمت گذاری چندانی ( کش برداری ) ؟ سرافرازفرمایند زیرا که چند الی حضور بهتر است ازحکومت قندهار وفخر غلامان است والسلام ، خلاصۀ سخن چون عریضۀ الندهار بحضور اقدس شهریاری وارد شد و از حضور مبارک گذارش یافت ومضمون عریضه که سراسر فتنه انگیزی ونفاق بودسرکار عدالت گستر را به تعجب در آورد وعریضه مذکور را در حضور بزرگان مجلس خواندند و بزبان مبارک جاری کردید که ای مردم امروز بفضل خداوند در افغانستان اسم پادشاهی بنام بندگان عنایت است وجای نشین پدرمیباشم هرگاه افغانستان که تابع فرمان سرکار اقدس میباشند امری پیدا شود وظاهر گردد چنانچه کیان طلاء قندهار لازم خواهد بود که مرد ما ملان ملک وحاکمان ولایت بحضور سرکار عریضه بدارند یا نه ، بعد از آن که آنها غفلت ورزند و یا سهواً فراموش دارند واطلاعاً عریضه ندارند و بندگان اقدس ازدیگر طرف اطلاع یابند سزاوار است که فرمان فرستاده جویا شود یا خیر، وقت افز آینکه سرکار را باز خواست دارد و جویا شود به حاکمان ولایت بدر سد بواسطه کینه حتمانند وفتنه انگیزی را برپا دارند وفرمان سرکار را بیجا نگذارند بعد ازان چه توان کرد واز کمال بزرگی وعظمت وفرمان روائی چه باقی خواهد ماند انصاف دهید و از در انصاف بحضور اشرف عرض دارید وسخن حق را بلا مضایقه و بلا ملاحظه اظهار دارید چه اگر حرف بندگان اشرف وسخن سرکار برخلاف مروت وانصاف باشد واز قاعده بیرون سخن کند واز در انصاف تجاوز بدارد باید سرکار را مانع شوید و نگذارید که دیگر ازین رهگذر خواه کان طلاء و یا امور دیگر باشد باز خواست دارد اضافه بران هرگاه دلیل دیگر و رفتار دیگر واکردار دیگر که لازم باشد وسرکار نداند ومتوجه نشود ظاهر دارید تاسر کار والا تبار بهمان منوال رفتار و خود را ازملامتی مردم واز خود و بیگانه نگاه دارد لهذا چون کلام بندگان اقدس تمام شد جمیع برادران واقوام وبزرگان در بار باتفاق عرضه‌ داشت نمودند وفرمان بندگان اقدس را تقویت کردند وعرض داشت نمودند که امروز خداوند عالم تاج وتخت وسلطنت افغانستان را بسرکار رعیت پرور لایق دیده وعطا نموده و تمامی امر ونهی خطۀ مذکور را در قبضۀ اقتدار سرکار امیر فرموده که از جزوی وکلی اموری که ظاهر شود سزاوار است که سرکار بنيك اختر"}
{"book": "adl0959", "page": 109, "text": "(۱۰۲)\nباز خواست دارند و بجميع خدمتگاران و حاکمان لازم است که هر امری باشد چه از\nجزوی و کلی بحضور فیض ظهور عرضه داشت بدارند و فرمان سر کار و مرحمت شهریار\nدر این خصوص حق است و دلیلی دیگر بهتر ازین بخاطر غلامان نمیرسد که بعرض اقدس\nرسانیده شود باری چون سخن بدینجا رسید سردار محمد رفیق خان که وزیر اعظم بود\nو در فتنه انگیزی و غمازی خیلی مهارت داشت بلکه در لباس تلبیس از وی پیش قدم\nتر موجود نمیشد چنانچه قبل ازین شمه ای از سخن چینی و فتنه انگیزی مذکور تحریر\nشده بود و در اینوقت دست آویز فتنه انگیزی را دریافته بسخن در آمد بحضور سر کار\nوالا تبار عرضه داشت نمود که فدایت شوم خدمتگاران حضور و وزراء و در باریان نزديك\nو دور پوشیده سخن کردند و پوشیده بعرض حضور رساندند غلام نمک پرورده و خرد\nبزرگ شده حضور شهریار اقدس والا میباشم و حیات غلام حضور سر کار است هر چند\nغلام را از عرضه داشت مانع دارند اما رگ و ریشه ام طاقت آورده نمیتواند غلام نیز\nچیزیكه بخاطر برسد بدون مضایقه عرضه داشت میدارم با وجود که غلام دو سه\nکلمه عرض کردم هر گاه اجازه باشد و از حضور مبارك امر فرمایند بدون خوف\nواضح بحضور فیض ظهور از روی صدق و صداقت عرضه داشت میدارم غلام نوازا این سلسله\nنفاق نه این است که امروز در افغانستان جاریست از قدیم اینگونه رویداد و این طریقه\nگزارشات در عالم بوده و هست چنانچه در عصر آدم علیه السلام قابیل در حق برادر خود\nهابیل چه کرد با وجود یکه اول دنیا و پیغمبر زاده بودند و در تواریخ عالم ازین رقم\nبسیار ثبت است چنانچه در زمان فریدون پادشاه کیان که فرزند خود ایرج را به تخت\nسلطنت کیانی نشانید سلم و طور که برادر بودند بچه نوع ایرج را به قتل رساندند\nو اورنگ زیب پسر شاه جهان باعث پنجروزه دولت دنیا که بقایی ندارد پدر را از چشم\nمحروم کرد و دو برادر خود را به قتل رسانیدند و خود را بسلطنت عارضی پنجیر و زه\nبا وجودیکه میدانست بر قرار کرد و نادر شاه افشار هم چنان فرزند خود را که بر تخت\nداوای بنشاند عاقبت با اندك حرفی از دو چشم بیکار کرد هر گاه از پادشاهان قدیم\nخصوص از طایفه کیان که سبب همین حکومت بی بقاء پدر بفرزند و فرزند در حق پدر چه\nکردند تقریر دارم سخن بدر از میکشد و مطلب غلام از دست میرود لاکن در جمیع تواریخ\nعالم در این خصوص نظر افگنده شود شاهد مدعا است و خلافی در ان نیست فدایت گردم\nپادشاه و صاحب سلطنت که تخت نشین شد پدر و برادر و فرزند ندارد و همه کس خواهش\nدارد که خود را صاحب تاج و تخت سازد و پادشاه گرداند اگرچه حال سلطنت نداشته\nباشد لاکن خداوند بهر کس لایق نمی بیند و مناسب نمیداند امروز خداوند عالم پادشاهی\nافغانستان را بقامت سر کار سزاوار دانسته و زیبانیده و عطاء فرموده هر گاه بندگان\nاشرف میخواهند که برفتار امیر کبیر رفتار دارند خصوص با برادران بسی دشوار است\nبرادران امیر کبیر پنچنفر خدمتگار داشتند و دست تصرف شان از هر خصوص کوتاه بود\nامروز از امیر کبیر سیزده پسر موجود است و بسیاری آن لشکر و توپخانه دارند\nو بحکومت میگذرانند و همه شان خود را چون سر کار والا تبار از رگت میدانند لاكن\nنمیدانند و از حد خود تجاوز مینمایند و غلط فهمیده اند."}
{"book": "adl0959", "page": 110, "text": "(۱۰۴)\nفرد\nچراغی را که ایزد بر فروزد \nمرا کس پف کند ریشش بسوزد\nبا خدا داد گان ستیزه مكن\nکه خدا داده را خدا داده است\nمختصر کلام عرض غلام آنکه خواه برادر و اقوام خواه خدمتگار آنست که فرمان بردار و تابع فرمان باشد و با خلوص کمر بند دویا در سر کار جان فدا کند و حق نمك خوارگی بجای آرد البته همان شخص قوم و برادر و خدمتگار است زیرا که فرمان بردار است و پادشاه خود را ظل الله و خود را خدمتگار و جان فشان میداند در اینوقت که نگین سلطنت را خداوند با بکف کفایت سر کار عطا کرده زهی سعادت شخصی که تابع فرمان باشد و فرمان پادشاه را بخود واجب داند و البته روز افزون خواهد بود هر کس که از فرمان پادشاه تجاوز کند و با مر پادشاه عمل نکند و گرفتار نفس پلید و رهبر ابلیس باشد البته سزای او در کنارش داده شود تا گوش زده دیگران گردد هر کدام بمرتبه خود دانند و از حد خود تجاوز نفر مایند غلام چون از زمان طفلی و ایام خورد سالی دست پر ورده حضور و خدمتگار قدیم و تربیت یافته و نمك خواره ام عرضه داشتی که بخاطر دارم و به عقل ناقص دریافته باشم بدون کم و زیاد و بدون شیب و ریب و بدون کید و فریب بحق و راستی بعرض حضور بند گان اقدس برسانم و پاس نمک خواری بجای آرم زیاده براین امر، امر سر کار است. « حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس. »\nامور مملکت خویش خسروان دانند\nگدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش\nخلاصه کلام هر چند سخن بطول انجامید لاکن مجبر كتاب ناچارم با ید بعضی رویداد را شرح وار بنویسم تا خردمندان روز گار و دانشمندان کار وزار از گزارشات چون و چرای رویداد آگاه شوند و برایشان واضح و روشن و هویدا گردد بهر حال بعد از بیان های سردار محمد رفیق خان سرکار ذوی الا قتدار پادشاه رعیت پرور شهر یار خدا جوی تفکر افتادند و متفکر ماندند زیرا که نیت بندگان سرکار امیر شیر علیخان اصلا مایل و راغب به نفاق نبوده و میخواست که بر فتار امیر کبیر بابر اوران و دیگران رفتار دارند لاکن تقاضای زمانه در ایام سلطنت سرکار بر عکس آن رفتار داشت چنانچه از رفتار نفاق اندیش برادران و کردار و گفتارشان ظاهر شد بهر حال چند روزی در تحمل افزوده دیگر در مجالس اظهار نمیفرمودند اما دفعه دیگر شخصی را خوفیه که خدمتگار صادق بود در قندهار فرستادند و امر کردند که چگونگی رویداد قندهار را کماحقه و بدون كم وزياد بعرض اقدس عرضه داری».\nاین بود که ازین واقعه یکماه و نیم گزارش یافت شخص فرستاده باز گشته بحضور سر کار وارد شد و جمیع رویداد قندهار را از جزوی و کلی بخود متجسس کرده و ملاحظه نموده بود بحضور سر کار بازگفت و همه عرضه داشت مذکور از نفاق و نفاق اندیشی که دیده بود بعرض اقدس رسانید و بغیر از نفاق سخن دیگر از قندهار نیاورده بود چنانچه افضل نفاق آنکه سردار محمد شریف خان به تسخیر کلات کمر خود را بسته و میخواهد که بزودی اشکر فرستاده تصرف بدارند چون سخن بدینجا پیوست خصوص تسخیر کلات که بعرض بندگان والا رسید دیگر صبر و تحمل بسر کار اقدس باقی نماند فوراً سردار محمد علیخان که ولیعهد"}
{"book": "adl0959", "page": 111, "text": "(۱۰۱)\nو صاحب اختیار دولت افغا نستان بودند بحضور مبارک طلب کرده امر فرمودند که\nبزودی سرشته لشکر و انجام سفر را از هر خصوص آماده وتیار کرده شش ماهه تنخواه بجميع\nای لشکر وافواج خونخوار داده انتظار فرمان باشید که عنقریب بفضل خداوند عازم قندهار\nخواهیم شد و قورخانه هرااز لشکر جرار جنگ دیده بیامر کردگان هوشیار مامور کلات\nبدارید که بلا توقف خودرا بزودی در کلات برسانند ودر کلات از دست برد دشمن خو درا\nتا ورود بندگان اقدس نگاهداری نمایند زیرا که سردار محمد شریف خان اراده دارد\nو میخواهد که بالای کلات لشکر گرفته برود و با عیال سردار فتح محمد خان مقدمه\nبیاود وشمشیر خودرا باعیال نشان بدهد وظاهر سازد اما از درگاه خداوند امید وارم\nکه عیال سردار فتح محمد خان باطولی غیاصه دار که در کلات موجود است از عهده\nسردار محمد شریف بر آید مختصر کلام چون بندگان همایون بسردار عالی سردار محمد علی خان\nانجام سفر را امر فرمودند وبعد از ان رفتن قندهار را بخود جزم کرده روز را بشب شب\nرا بروز می آوردند و خیال رفتن شان بجانب قندهار بسیار بود واراده و تلاش شان از حد\nافزون چنانچه منشی حضوررا امر فرمودند که فرمان صریح بجهت سردار محمد امین خان\nتحریر کند که مهمان پذیر باشد.\n(سواد فرمان سر کار امیرشیر علیخان در قندهار باسم سردار محمدامین خان)\nمدت یکسال بیشتر است که بندگان سرکار آن ارجمند برخوردار را بفرمان بسیار\nاز فرستادن زحمت داده چنانچه زمانی که از سفرتر کستان بازگشته وارد کابل کردیدیم\nتأحال چندین فرمان محبت آمیز که سراسر شفقت ومحبت بود بجهت ارجمند فرستاده شد\nبلکه ارجمندی را باز دوقر زند ودولت شريك وغم خوار سرکار دانسته بطريق التماس\nبعضی مطالب را در فرمان درج میفرمودم چنانچه نمونه طلاء دست آویز سخن چیده شد\nو این همه فتنه انگیزی برپاگشت و کینه و کجادی بر روی کارآمد و الا سو نخطه و خواستن منظور\nاز شکریت درگاه پروردگار وخورسندی حضور بندگان اقدس بود سبب توقف کردن\nوجواب نفرستادن چه شد و برعکس آن رفتار نمودن از چه روست اشاعه يران يوميه اخبارات\nمترعش بحضور رسیدن و به تحقیق انجامیدن چرا از حضور اقدس کدام بفرمانداری\nصادر شده که باعث این همه کدورت ارجمندی گردیده وشما را بخوف وانداخته است\nخداشا هد احوال است که بندگان اقدس تا کنون دولت شما را از خود میدانست\nو شمارا بازوی خود قرار میداد و چندین اخبارات تحقیق شده را که شنیده میشد\nنشنیده می انگاشت وتحمل میکرد با وجودیکه کماه حقه دانسته بندگان اقدس\nبود که فتنه انگیز بزرگ وسخن چین غماز محمد شریف خان که در حضور شما\nحاضر است بلکه کلیه اخبارات را از دست شما ربوده اند چنانچه فرمان سر کار باسم\nشما فرستاده شد و جواب فرمان بمهر سردار محمد شریف خان بحضور اقدس رسید که\nسرا سرنوشته مذکور از نفاق و فتنه انگیزی بود که تمامی عریضه او چیزی نوشته بود\nکه سزاوار شان خود مذکورمیداشت اینقدر جرئت و بزرگی از کجا پیدا کرده که اینچنین\nپادشاهان متاخرین (۱۰۰۰ جلد ) ب محمد صادق ج نماینده مذکور چاپمحد محمدمان رجب علی ع ۷ ر ۳۲"}
{"book": "adl0959", "page": 112, "text": "۱۰۰\n\nبی ادبا نه عریضه کرده و سبب چیست که خود شما با ختیار خود عریضه\nنمی فرستید و هر مطلبی و خواهشی که داشته باشید در عریضه خود درج\nنمی دارید وعنان اختیار خود را بسردار محمد شریف خان فسادپیشه وامیدندارید که\nخود را مشار الیه وصاحب اختیار میسازد و گستاخانه پیش میآید لهدا هر گاه عریضه\n\nمذکور بامر شما است عجب است و عقل خدادادۀ شما کجا رفت و حرمت برادری و بزرگی\nسرکار چرا حك شد و هر گاه از امر شما بیرون است عجیب تر ازان است زیرا که نامبرده\nاز گفتارهای ناصواب خود عالمی را بر باد داده و میدهد چنانچه اظهر من الشمس است\nکه خاطر شما را از حضور سرکار وخاطر اقدس را از شما آزرده ساخته و میسازد\n\nپس در این صورت که اختیار داز حضور شما سردار محمد شریف خان باشد از حضور\nسرکار خیر بدهید که خوفیه سخن نکند و مطلب را مردا به اظهار بدارد چنانچه\nمیرزا زکی در کتاب درۀ نادری تحریر کرده است\n\nقطعه\n\nچون بوقلمون مباش هر لحظه برنگ\nیا نرم چوموم باش یا سخت چوسنگ\n\nیا بر سر صلح باش یا بر سر جنگ\nیا رومی روم باش یا زنگی زنگ\n\nالمختصر کلام ارجمند هر گاه نقصان و ضرری از حضور سرکار ذوی الاقتدار بشما\nرسیده باشد کدام است که بندگان اقدس بیطرفداری خود نمیداند اما ظاهر و هویدا\n\nاست که این همه زشتی و نفاق دلیل دیگر ندارد الا آنکه از صحبت و هم نشین بد و فتنه\nانگیزی آن چنانچه در این آوان و در این اوقات شنیده میشود که بخیال فاسد سردار\nمحمد شریف خان اراده دارد که کلات را تسخیر کرده بتصرف خود در آورد اکنون\nفکر کنید و ملاحظه بدارید که سردار فتح محمد خان برادر زادۀ برادر بزرگ\nما و شما است با وجودیکه کلات تصرف کردن بفضل خداوند و اقبال پادشاه عدالت\nگستر آسان نیست با اینکه عیال سرپرست کلات میباشد و نایل خاصه دار خدمتگار است.\n\nپس در اینحال ظاهر شد که سخن غماز و فتنه انگیز بحضور شما تاثیر بخشیده و میبخشد\nوشما را وعقل شما را ضایع ساخته و بر قرار نمیگذارد و هر گاه عقل وهوش و فکر شما ضایع شده\n\nباشد نصایح چه تاثیر میبخشد وارسال نامه های محبت آمیز چه سود زیرا که رهبر شما فتنه انگیز است\nوشما مفلس و پیرو آن حال بضرور بندگان اقدس لازم شد که مع الخیر والعافيه عازم قندهار\nشود چنانچه امروز اراده سرکار به آمدن قندهار جزم است انشاالله تعالی که عنقریب\n\nبفضل خداوند ومرحمت حق سبحانه و تعالی با دریای لشگر خونخوار و افواج بیشمار کو چا\nکوچ عازم قندهار وملاقات برادرعالی مقدار خواهم شد امید است که آن ارجمندی از\nروی محبت وبرادری مهمان پذیر باشند و بعد از رسیدن قندهار آن برادر نیکو خصال\nاز طریقه صداقت ورامع به عقل کامل خود شوند بلکه ازروی نصیحت بندگان اقدس"}
{"book": "adl0959", "page": 113, "text": "التمای میدارد که از فتنه انگیز و غماز سخن چین بدرفتار کناره جویند که ازین زیاده\nتر موجب کدورت و رسوای نشود خاص سخن چون فرمان بندگان سرکار روانه قندهار شد\nبعدازان برفتن قندهار عزم سرکار جزم شد که باید و شاید بزودی عازم آنصوب شوند.\nو در رفتن تاخیر ندارند چنانچه سردار محمد علیخان را بحضور مبارک طلب فرموده جویا\nشدند که قبل ازین در باب انجام رفتن سفر فرمان شده بود تا حال البته سرشته اشکر\nو افواج ظفر اثر را بخوبی و درستی کرده باشید زیرا که بعد از فرمان فرستادن جای صبر\nو تحمل باقی نمانده باید بزودی اراده شود اتفاقاً در همان حین که طبیعت سرکار کدورت\nآمیز و ملال آگین بود از نقد برات ازلی و مقدرات لم یزلی که چون و چرا را در آن\nمدخلی نیست اسباب دیگر برویگار آمد که سراسر نفاق بود چنانچه شعر میفرماید.\n\nقطعه\n\nچون رفته بتقدیر دگر گون نشود یکذره از آنچه هست افزون نشود\nهان تا جگر خویش زغم خون نکنید کز خوردن غم بجز جگر خون نشود\n\nمختصر کلام مصدقات این کدورت آنکه عریضه عیال سردار فتح محمد خان باتفاق\nسرکردگان خاصه دار که مامور کلات بودند بحضور شهر بار بلند اقبال سرکار ذوی\nالاقتدار رسید مضمون عریضه آنکه فدایت گردیم سه یوم میشود سردار محمد شریف خان\nبا اشکر فراوان بتسخير کلات وارد اطراف قلعه شده و قلعه را چون نگین در میان گرفت\nو باطراف قلعه اشکر گیاه ساخت لاکن تاحال مقدمه برپانشده اطلاعاً عریضه بحضور\nاقدس فرستاده شد امید واریم از درگاه الهی که بفضل کردگار و طالع همایون\nسرکار دست تهی با خجالت بسیار برگردند و سردار مذکور بقیاس آنبکه در کلات\nیک نفر عیال میباشد و فوراً کلات را مسخر میکنم زهی خام طمع از درگاه خدا وندامیدوارم\nکه چنان سرزنش داده بجانب قندهار الفرار گویان فرار دشت ادبار سازم که در جریده\nهای روز گار ثبت گردیده بیادگار باقی اماند اکنون محرر کتاب و تحریر کننده\nگرا رشات بعرض خرد مندان دشوار پسند و دانایان دانشمند و نکته گیران روزگار\nمیرساند که در افغانستان مقدمه جات بسیاری همیرسیده چنانچه یکجانب فقرا و جانب یک\nسپاه و بعضی جنگ های مختصر زیاد رخداده که چندان مطا می دونزه چنگ های بزرگ\nنمی باشد هر گاه در تاریخ هشتاد ساله کتاب که تحریر میدارم بشمار می آورم\nافزون از شمار بقلم می آید لاکن از آنها در گذشتم و در تواریخ هذا بحساب نشمردم\nمقدمه جاتی که بزرگ بود و طرفین آن دو پادشاه قوی شوکت بهم میزدند و جنگ\nمیکردند و بهر جنگی خلقی از طرفین کشته میشدند و بقتل میرسیدند و سلطنتی برباد\nمیرفت و بزرك پادشاهی ذلیل وزبون میگشت این چنین مقدمه جات را فصل قرار داده\nدر قید تحریر در آوردم و بهتر و مختصر دانستم تا اوخوا ننده و سامع و شنوانده ملال\nنرسد و بذوق وشوق تمام از نظر گذرانده تحریر کننده را كه زحمت بیحد دیده\nبدعایاد فرمایند."}
{"book": "adl0959", "page": 114, "text": "١٠٧\n\nفصل سوم مقدمه قندهار در حدود جلتك و قتل سردار محمد امین خان\nو سردار محمد علیخان وشکست لشکر قندهار و فتح نمودن لشکر کابل\nمختصر کلام چون عریضه کلات منظور حضور سرکار امیر شیر علیخان گردید و آمدن\nسردار محمد شریف خان و رخصت فرمودن سردار محمد امین خان و مقدمه کردن با عیال\nبرادر زاده خودشان آتش غضب در کانون سینه سرکار شعله زن شد و متحیر مانده\nو بحیرت فرو رفت و تعجب کرده که بعقل سردار محمد امین خان شخص کامل و عاقل\nو پادشاه زاده که چندین نشیب و فراز را بدیده نظر دیده و تجربه‌حاصل کرده بکدام\nدلیل و بکدام عقل و هشیاری میگذارد که سردار محمد شریف خان با لشکر بسیار\nبالای کلات بمقدمه يك نفر عیال که آنهم عیال سردار فتح محمد خان برادر زاده\nخود مذکور باشد از عهد طفل که بدون شوهر باشد و شوهرش در ترکستان صاحب\nحکومت و همه را بداند و منظور نظرش باشد بکدام دلیل و برهان و بکدام غیرت\nو مردانگی و بکدام ناموس خواهی سردار مذکور را میفرستد که با لشکر بسیار بجنگ عیال برود\nو مقدمه نماید بهر حال بعد از فرمان سرکار که در مجالس مرحمت کردند فوراً در جواب\nسر کردگان بلات فرمان فرستادند و در فرمان درج کردند که قبل ازین از حضور\nاقدس لشکری آماده و مکمل بجانب کلات فرستاده شد البته وارد کلات شده باشند امیدوارم\nاز درگاه خداوند که بعد از ورود بکلات سزای بد رفتاری سردار محمد شریف خان را\nدر کنارش داده باشند و انشا الله تعالی خود بندگان سرکار بتوکل کردگار با لشکر خونخوار\nو فوج بیشمار چون دریای موج داره قریب کوچا کوچ عازم کلات و قندهار است لازم که کمر\nمردانگی بسته تا ورود بندگان سرکار کلات را نگاهداری کنند و نیکنامی و سرافرازی\nخود را بحضور اقدس طالب باشند زیرا که از مردان روزگار نام نیکو در عالم دنیا بیادگار\nاست خلاصه کلام هنوز فرمان سرکار در کلات نرسیده بود که لشکر نامور کلات\nبنزديك کلات رسیدند و بيك منزلی فرود آمدند که فردا باید بسردار محمد شریف خان\nو لشکر مذکور مقدمه کنند اما خبر ورودشان بکلات رسید لشکر قابل حصار خرسندی\nکرده از تپه نارنجک که مابین کلات است و منزلگاه توپ ایست و يك توپ شادمانه زدند\nو گوشزد لشکر مخالف کردید لاکن لشکر قندهار که بدور قلعه افتاده بودند و بخیال\nگرفتن قلعه روز را بشب میرساندند از شنیدن این اخبار و تاب و طاقت برای لشکر قندهار باقی\nنماند ترك کلات گفتند و راه قندهار را پیش گرفتند اما هنوز بندگان اقدس از دار السلطنه\nکابل حرکت نفرموده بودند که عریضه سرکردگان کلات بحضور سرکار رسیده مضمون\nعریضه آنکه باقبال پادشاه قوی شوکت بورود لشکر کابل در يك منزلی کلات تاب و توان\nبلشکر قندهار باقی نمانده فرار دشت ادبار گردیده راه قندهار با دل پر درد سرکردند\nو خبر فراری شدن خود را بسردار محمد امین خان مژده رسان کردند زیرا که بامر سردار\nمذکور آمده امیدوار فتح کلات بودند بعد از آن لشکر جرار کابل که کمر بجنگ بسته\nبودند و قصد مقاتل کشی داشتند فردای آن وارد شدند لهذا بعد از عریضه کلات سرکار\nاقدس سردار سالار و صاحب اختیار لشکر سردار محمد علیخان که قبل ازین تهیه و تدارك\nلشکر را بدرستی نموده بودند بحضور طلب کرده امر فرمودند که لشکر نظام و افواج در یاموج"}
{"book": "adl0959", "page": 115, "text": "۱۰۸\n\nبیکی دو یوم حرکت فرمائده کوچا کوچ عازم و روانه قندهار شوند و تا حدود مقر که سرحد کلات است رفته اقامت دارند و انتظار ورود بندگان اقدس باشند لا کن بغوای و درستی خودرا و اشکر ظفر اثر را نگاهداری کرده شرط احتیاط که لازمه سپاهی گریست بجاه آرند که انشاالله تعالی بتوفیق کردگار عنقریب بندگان اقدس امجد والا از دنبال رسیده در منزل مقر نزول اجلال میفر ماید بعد از ان بتوکل خدا وند با جمیع افواج خونخوار و توپ و توپخانه و اثاثه از منزل مذکور حرکت فرمائده عازم مقصود میگردیم تا خداوند چیزیکه خواسته باشد از پرده غیب بظهور خواهد رسید اما بندگان سرکار باز هم رضا بخرابی دولت خدا داد نمی باشد با وجود اینقدر بدرفتاری سردار محمد امین خان هر گاه از خواب غفلت بیدار شده بگفته فتنه انگیزان عمل ندارد و با اداب پیش آید و ملاقات سرکار را بخود سزوار داند و بی نفاق نگردد و نفاق اندیش را از خود دور دارد البته بندگان اقدس نیت خرابی به هیچ بندة خداوند اگرچه جزوی باشد ندارد خصوص سردار محمد امین خان که فرزند و برادر و بازوی سرکار است چگونه شرر روا میدارد و بخرابی فرزند خود کمر می بندد بلکه تیشه بپای خویش میزند و بخرابی دولت خود میکوشد و رکن سلطنت خود را بر باد میدهد و بازوی خود را قطع میسازد امیدوارم از درگاه خداوند روزی که عقل خداداد سردار محمد امین خان بی دغدغه بحضور اشرف مشرف شود و بدیدار خود سرکار والا تبار را از خود خرسند سازد در همان منزل که ورود سرکار باشد خلعت و انعام با شمشیر جواهر نشان و اسبان تازی نژاد بوی انعام فرموده از حضور فیض ظهور با سرافرازی تمام واپس بملك موروثی که قندهار باشد فرستاده شود و بندگان سرکار با لشکر جرار از همان منزل واپس عازم کابل شده شکرت خداوند را بجا آرد زهی سعادت و نيك اختری سردار مذکور که براه حق دعوت شود زهی اقبال و فرخ فالی بندگان اشرف که بدون بدنامی دولت خداداد آسوده جانب مقصد خرسندی مرحله پیما شود لا کن بفکر بندگان اقدس میرسد که امروز جمیع امور قندهار و اختیارات کلی و جزوی تا آنکه عنان اختیار سردار محمد امین خان در قبضه اقتدار سردار محمد شریف خان فتنه انگیز و نفاق اندیش میباشد و مطابق نیت و گفتار سر کار سردار مذکور بعمل نیاورد و خود را ذلیل و زبون سازد و برای سرکار بدنامی حاصل دارد و از جاده خود تجاوز کند و رجوع بشکست دولت نماید و بهمین احوال که ظاهر ملاحظه میرود باقی بماند پنبه غفلت در گوش دارد و بفریب سردار محمد شریف خان رفتار دارد و در مقابل سرکار لشکر کشی کند چنانچه بالای کلات لشکر فرستاد و بی نیل مرام بازگشت بعد ازان لازم میشود که بندگان سرکار در مقابل حرکت شان رفتار بدارد و سزای بدکرداری شان را در کنار شان بدهد و فتنه انگیزی اورا که ظاهر و هویدا است بجزا و سزا برساند تا گوشزد دوست و دشمن شود و هر کس از جاده خود تجاوز نسازد و عبرت مردم زمانه گردد هر گاه سرکار اقدس چنین نمیکند و باز خواست ندارد پس از منزلت سرکار و نشان سلطنت چه باقی خواهد ماند و عظمت و شوکت پادشاهی چگونه خواهد شد اکنون در چند مجالس بندگان اقدس اینقدر سخن راند و بیان فرمود خداوند عالم را بصدق نیت خود شاهد گرفتم که بحق سخن کردم و براستی بیان فرمودم اضافه بران بخاطر داشت ارجمندی سردار محمد علیخان که ولیعهد و جانشین بندگان سرکار"}
{"book": "adl0959", "page": 116, "text": "١٠٩\n\nاست و در باب کاکای خود سردار محمد امین خان همیشه از در صلح و صلاح سخن میزند\nو رجوع بصلح میدارد و همه سخنهای ارجمندی بسر کار اقدس منظور است و از نیت صافی\nخود حضور سر کار عرضه میدارد و حق بجانب ارجمندی است اول در جهانداری کمتر قدم زده\nزیرا که خرد سال است دوم بصحبت کاکای خود ملحق نشده و از طینت و رفتار شان آگاهی\nندارد با وجودیکه حرکات شان را در نمونه طلا، و لشکر فرستادن بالای کلات ملاحظه\nفرموده با آن همه راجع بصلح است . اکنون که مع الخیر در مقابل سردار محمد امین خان\nکاکای خود ارجمندی رسید و حرکات شان را ملاحظه فرمود و رفتار شان را بچشم\nسردید بعد ازان بحقیقت شان میداند و آگاه میشود اکنون بتوکل خداوند اراده رفتن\nو عزم سر کار جزم است ای فرزند زود تر بخبر و خوبی با لشکر جرار و افواج بی شمار که\nقبل ازین از حضور امر شده بود باید یکی دو یوم از شهر کابل حرکت کرده عازم و روانه\nقندهار شوید و تاخیر ندارید تا روزیکه وارد منزل مقر شوید بعد از ان در منزل مقر توقف\nمیدارید هر گاه در غزمین بنا بباعث آسودگی لشکر و آرامی اسپ و اشتر یکی دو یوم\nاستقامت کنید جایز است لاکن تا منزل مقر کوچاکوچ میروید زیرا که دیگر جواب وسوال\nباقی نمانده و آنگاه که داخل مقر شدید تا ورود سر کار شرط احتیاط بجا می آرید و امید وار ورود\nبندگان سر کار میباشید که انشاء الله تعالی بندگان اقدس نیز عنقریب با افواج کوه پیکر\nو لشکری حدم را از دنبال شما در منزل مقر رسیده با هم ملحق میشویم و بجانب قندهار\nبا تفاق همدیگر چون سیل بی گمان خواهیم رفت مصرع تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد\nخلاصه کلام حسب الامر سر کار والا بندگان سردار عالی مقدار با لشکر فراوان و افواج\nبی پایان با فر فریدونی و شوکت جمشیدی و جرئت بهرامی و طنطنه اسکندری اماده و تیار\nو بحضور سرکار باعث دعا و فاتحه رسیده اذن رفتن خواستند بندگان سر کار با بزرگان\nدربار از تخت دارائی حرکت فرما شده داخل لشکر گاه سفری شدند همچنان لشکری به نظام\nدیدند که چشم بیننده ندیده بودند بعد ازان یک یک سپاه را از افسر و سپاهی از مد نظر\nگذرانده کمال پادشاهی و بزرگی را درباره سپاه بجاه آوردند و مرحمت شهریاری را\nبا دارسنجیدند و جمله لشکریان را از زیر قرآن بصحابت علماء و سادات گذرانده دعا و فاتحه\nدادند و به فتح و فیروزی مرخص کردند بعد ازان فرزند ارجمند خود را درباره لشکر نوازی\nنصیحت فرمودند و بدست مبارک شمشیر جواهر نشان با کمربند دانه نشان در کمر فرزند خود\nبسته با اتفاق سادات و علما و بزرگان در باره دعا و فاتحه دادند و سوار اسپ گلگون نژاد\nخانه زاد نمودند و از حضور مرخص فرمودند خود بندگان اقدس بدولت و اقبال باز گشته\nدر تخت کیانی برقرار نشستند و سردار محمد علیخان با لشکرهای فراوان چون ماه سریع\nالسير منزل و مراحل طی کرده وارد غزنین شدند دو یوم اجازه توقف دادند . اکنون\nچند کلمه از جای دیگر شنوید سردار محمد اعظم خان که در کرم و زرمت حاکم\nبود و قبل ازان در وقت سفر ترکستان و محبوس شدن سردار محمد افضل خان چقدر\nکوه قوه بشری داشت بمثل سردار محمد شریف خان در نفاق تردد کرد و بخاطر داشت\nکه شاید با سردار محمد افضل خان که برادر اصلی او بود متفق شده گوی مراد از میدان سلطنت\nافغانستان برباید ممکن نشد عاقبت که ترکستان از تصرف سردار محمد افضل خان بر آمد و دست"}
{"book": "adl0959", "page": 117, "text": "۱۱۰\n\nانتظام سردار محمد اعظم خان کوته گشت ناچار در جابجاده و روئی خود که کرم وزرمت بود\nاستقامت کرد و انتظار فرصت می جست در ین وقت که از نفاق سردار محمد امین خان و لشکر\nکشی دارالسلطنه کابل شنید و شب و روز آمده کارزار بود فوراً افواج خود را آماده\nو تیار کرده بفکر شبیخون بود که شاید غفلته خود را بلشکر کابل بزند و حمله ور شود\nچنانچه بهمین خیال باطل در حدود کرم وزرمت شب را بروز میاورد و بجهت سردار محمد امین خان\nنیز مشفقانه سلام کرده خط دوستی میفرستاد و خود را پیوند میداد و شیوه غمازی بکار\nمی برد و خواهش داشت که با سردار محمد شریف خان رابطه دوستی پیدا کرده خرابی\nصلح بهم رساند چون در این وقت که از فرستادن لشکر کابل بجانب قندهار اطلاع\nیافت که سردار محمد علیخان بالشکرهای فراوان بپشاور عازم مقرب میاشند خیال کرد\nکه لشکر سردار مذکور دستبردی بدارد و غفلته شباخون بزند بهمین اراده فاسد\nلشکرهای آماده خود را حرکت داد و نیت کرد که در بین راه کوچ کرده چشم زخمی\nبلشکر ظفر اثر برساند و کناری از پیش برد لا کن شاعر میفرماید.\n\nفرد\n\nجنگ و صلح بی محل ناید بکار\nجای گل گلپاش جای خار خار\n\nو استاد دیگر گفته\n\nمکن ستیزه که چرخ از ستیزه کاری خویش\nز ستیزه بیندد ستیزه کاران را\n\nمختصر کلام سردار محمد علیخان بداخل غزنین شده دو روز امر بتوقف لشکر فرمودند\nاتفاقاً این خبر گوشزد سردار مذکور شد و بتحقیق رسید بندگان عالی رو بداد\nسردار محمد اعظم خان را بحضور پادشاه قوی شوکت عرضه داشت نموده گزارشات\nکه شنیده بودند در عریضه درج کردند و فرستادند و اجازه مقدمه خواستند و عرض کردند\nکه یکنفر سر کرده جرار بالشکز ظفر اثر در مقابل لشکر سردار محمد اعظم خان فرستاده\nشود تا دمار از روز گارشان برآورد باری چون عریضه سردار مذکور بحضور\nسرکار والا تبار رسید از حضور فیض ظهور گزارش یافت.\n\nبعد ازان از حضور سر کار اجازه شد چون فرمان اجازه بسردار دلاور رسید پنجهزار\nاز لشکر خونخوار با توپهای آتش بار از پیاده و سوار بسر کردگی جرنیل داود شاه خان\nکه افسر بزرگ و سرکرده سترك ودلاور میدان جنگ که خدمتگار قدیمی بود\nدر مقابل لشکر سردار محمد اعظم خان فرستادند و سرکار امیر شیر علیخان از دارالسلطنه\nکابل سه هزار سوار و پیاده و توپخانه که همه نظامی بودند از حضور بكمك لشکر سردار\nمذکور مامور فرمودند که کوچا کوچ بلا توقف خود را بلشکر جرنیل داود شاه خان\nبرسانند و با تفاق همدیگر بجانب دشمن مرحله پیما شوند لاکن لشکر سردار عالی به چستی\nو چالاکی در حدود اشتر گردن خود را بلشکر دشمن رسانیده خیمه و خرگاه بر پا کردند\nروز دیگر از شصییه افزای مقابل کوه بجنگ شدند و ساعتی از طرفین بجنگ کوشیدند و با توپ\nوتفنگ بجنگ پیوستند."}
{"book": "adl0959", "page": 118, "text": "شعر\nروز جنگ تو شود سرخ و سیاه از خون و گرد\nموج دریای محیط و اوج گردون برین\nتا اینکه تاب و طاقت از لشکر سردار محمد اعظم خان برطرف شد و در مقابل لشکر\nکابل که همچون شیر ژیان وببر بهمان باک از مرگند نداشتند بجنگ شان طاقت نیاورده\nفراری شدند و بجانب کرم وزر مت فرار دشت ادبار گردیدند بعد ازان لشکر ظفر اثر\nبافتح و فیروزی در منزلگاه دشمن فرود آمده از اسب واشتر و خیمه و خرگاه و بارگاه که\nاز لشکر فراری باقی مانده بتاراج بردند و برقرار نشستند روز دیگر بقتل رسیدگان\nهر دو لشکر و کشته شدگان طرفین را کفن کرده بخوبی و درستی دفن نمود ه روز سوم\nبجانب کرم وزرمت با لشکر ظفر اثر راهی شدند تا اینکه بحدود کرم وزرمت رسیده با لشکر\nدشمن مقابل گردیدند و خیمه و خرگاه برپا کردند سه روز در مقابل همدیگر دست بازی\nداشتند و دستبردی بهمدیگر نمیکردند روز چهارم آواز کوس و کرنا از لشکر طرفین برآمد\nوازجانبین جنگ در افتاد و مقدمه برپا شد و بجنگ در آمدند و بجنگ پیوستند و بجنگ\nدرانداختند وداد مردانگی دادند و بدلاوری کوشیدند وسر موی درزد و خورد تقصیر\nنیکردند و از کشته پشته ها ساختند وزمین معرکه را از خون دلیران گلگون نمودند\nدرمردی و مردانگی وغیرت و ناموس داری داد مردانگی دادند تا اینکه از غیظ وغضب\nبسیار که طرفین در ناموس داری گرفتار غیرت بودند نوبت به تیغ تیز وخنجر خونریز\nوشمشیر بران رسید و با همدیگر در آویختند و پی در پی حمله ها کردند تا زمانیکه حرکت\nدر بدن شان باقی نماند با وجود آن میکوشیدند و داددلاوری میدادند عاقبت شکست با لشکر\nکرم وزرمت افتاد و تاب و طاقت باقی نماند باتفاق سرکرده بزرگ و سر کردگان دیگر\nفراری شده داخل قلعه دره کی که قلعه بزرگ و حاکم نشین بود در آمدند و دروازه ها را\nبستند و در و دیوار قلعه را فرو گرفتند ورجوع بقلعه بندی نمودند اما لشکر کابل مست\nومدهوش چون گرگ گرسنه و پلنگ درنده دست بشمشیر حمله ور شده لشکر دشمن را\nاز نبردگاه بدر کردند تا اینکه داخل قلعه کردند بعدازان بفتح وفیروزی اردوی دشمن را\nتاراج کرده با آرامگاه خود که اردوی ظفر شکوه بود رفتند و بر قرار نشستند و بعد از ساعتی\nبتدارک قلعه گیری کنکاش نمودند لاکن از بسیاری تردد که افزون پراگنده شده بودند\nشب را توقف کردند روز دیگر کشتگان طرفین را بخوبی و پاکیزگی دفن کردند و خود را\nآسوده کردند تا ئی بتدبیر گرفتن قلعه مشورت نمودند اما لشکر خود را در مقابل قلعه بندی\nقلیل میدانستند زیرا که قلعه بزرگ و دست پرورده چند ساله سردار محمد اعظم خان بود\nو در مستحکمی از حد زیاد محکم البته سردار محمد اعظم خان که شخص صاحب تدبیر و دور\nاندیش بود سال بسال مرمت کاری کرده از روی عقل ودانش خاتمه کار را میدانست\nاکنون چون سد سدید قلعه مذکور قوی و بزرگ و مستحکم باینکه حمله بردن بسی دشوار\nو با مشکل ظاهر می شد و سه هزار نفر ابا عیال واطفال درون قلعه نشیمن داشت باینکه فقرا\nنامیده میشدند همه فدائی بخدمت سردار محمد اعظم خان بودند و عمری بخدمت شان آسوده\nونوازش یافته واحسان دیده بخرسندی میگذرانیدند امروز باید و شاید که از سپاه نظامی"}
{"book": "adl0959", "page": 119, "text": "۱۱۲\n\nزودتر جان فدا کنند و مضایقه ندارند بنابر آن لشکر کابل متفکر بودند و مشورت مینمودند\nقضا را هنوز مشورت انجام نیافته بود که لشکر دارالسلطنه کابل ماموری گرم و زرمت بيك\nمنزلی قلعه وارد شدند و خبر ورود خود را فوراً بخدمت جرنیل داود شاه خان و لشکر\nرکابی مذکور اطلاع دادند و بعد ازان که از جنگ شدید بلا توقف\nحرکت کرده خود را بلشکرگاه جرنیل رسانیدند و بلشکر خونخوار پیوستند و\nملاقات کردند و داخل مشورت شدند و کمر بمردی و مردانگی بستند\nو بیاری حق سبحانه و تعالی و با اقبال پادشاه اسلام پناه دعا و فاتحه کردند بعد از چهار\nجانب قلعه را چون نگین در میان گرفتند و حصاری کردند و بهر جانب قلعه دمدامه های\nساختند و توپهای آتش فشان را بصدا درآوردند و قلعگیان را از خواب غفلت بیدار نمودند\nو قلعه را بضرب توپ و تفنگ بلرزه انداختند و فقرای درون قلعه را از شرب توپ و تفنگ\nبفغان آوردند چنانچه فغانشان بفلک رسید وفلك كمرفتار بحیرت افتاد و متحیر ماند بهر حال\nمختصر کلام آنکه لشکردوون قلعه با وجود اینقدر پراکندگی اصلاً باك از مرگ خود\nنداشته با دل قوی داد مردانگی میدادند و در مقابل دشمن قوی بمردانگی میکوشیدند\nو در جنگ و جوش تقصیری نمیکردند و دلاورانه از طرفین حمله ور بودند همچنان\nبغیرت جنگ میکردند که گاه گاه لشکر کابل را لشکر قلعه پست میکردند چنانچه از سنگرها\nبرآمده بدشت فرار مینمودند اما لشکر کابل این چنین شکست ها را بخاطر نیاورده\nبا قلعگیان حمله میکردند و دلاورانه داخل قلعه میشدند و باتیغ و خنجر میزدند و میکشتند\nو کشته میشدند و شجاعانه شمشیر میگردند و میکوشیدند و میجوشیدند و قتل و قتال مینمودند\nتا آنکه چهار ساعت بخوبی مقدمه طول کشید و خلق انبوه از جانبین کشته شدند و آثار\nفتح بهیچ طرف ظاهر نشد لاکن فقرای درون قلعه بستوه آمدند زیرا که منزل و مکان\nبرایشان باقی نماند از همه افضل آنکه بسیاری عیال و اطفال شان از ضرب توپ و تفنگ\nلشکر مکابل بقتل رسیده بودند از آنهم افزون تر از گرسنگی و کم غلگی فغان شان\nبفلك رسیده بود از برای ماست مهتاب و از برای قرص نان خود را بخورشید تسلی میدادند\nلاکن در کاهکشان فلك موجود نمیشد گندم را نام و برنج را نشان نبود تا به یگر غله\nچه رسد سبب آنکه در اوایل حال غفلت ورزیده اسباب قلعه بندی را آماده نکرده بودند ظاهر است\nکه این چنین روز را بخاطر نداشته مغرور جان خود و دولت و لشکر خود بودند و بخیال خام\nو طمع نافرجام روز میگذراندند اما ظاهر و هویدا بود که سردار محمد اعظم خان دولت\nنداشت و عمر خود را و لشکر خود را بتعبیر نگاه میداشت با وجود آن هوای پادشاهی\nو سلطنت افغانستان شب و روز بخاطر داشت لاکن استاد میگوید مصرع (این خیال\nاست و محال است و جنون) چنانچه از قلعه بندی دست تهی باید قیاس کرد:\nبزرمی توان لشکر آراستن که بی زر نتوان سپاه خواستن.\n\nیادشاهان متاخرین (۱۰۰۰) ب محمد صادق ج احمد علی ر پاینده محمدن رجب علی ر۲۳، ۲۷، ۳۲"}
{"book": "adl0959", "page": 120, "text": "(۱۱۴)\n\nخلاصه کلام در قلعه بی‌غلگی دست داد و فغان مردم بفلک رسید چنانچه شاعری می‌فرماید:\nفغان طفلکان در آسمان رفت    زبان را شیر در پستان نمانده\nبهرحال در قلعه غله و نام غله موجود نمی‌شد و شکمهای مردم قلعه از انبارهای\nجو و گندم داد خواه بودند تا اینکه بحضور سردار محمد اعظم خان داد خواه شدند\nو جميع فقرا عریضه دادند و در عریضه تحریر کردند که دست تهی قیصه بندی بسی دشوار\nتا چند گرسنه و فاقه جنگ باید کرد و تا کی باین طریقه گزارش خواهد یافت و چه\nنحو زندگانی خواهیم کرد جميع دردها علاج پذیرد اما گرسنگی و فاقگی که بغیر\nاز هلاك چاره ندارد امروز در قلعه تخمیناً دوازده هزار نفوس خواهد بود وغله در کهکشان\nفلك موجود نخواهد شد و حکم عنقاء خواهد داشت اکنون دو کار باید کرد که\nرضای فقراء در آن است و علاج پذیر است اول آنکه از قلعه برآمده با شان و شوکت\nمکمل و مسلح کمر بمردانگی بسته دلاورانه با لشکر کابل تقابل ورزند تا خداوند چیزیکه\nخواسته باشد بظهور خواهد رسانید هرگاه از عهدۀ مقابل شدن لشکر کابل برآمده\nنتوانند بهتر آنکه از خون ناحق ریختن لشکر و فقرا بیچاره دست باز کشیده قلعه را\nواگذارید و فقرا و سپاه بلکه خلق خدارا آسوده گذارید و بندگان عالی بی خوف\nو رجای فقرا ارادۀ هر کجا و هر ولایت دارند مع الخیر و العافیه بروند و فقرا مظلوم را\nکه سالها بخدمت عالی متعالی جان فدا کردیم و از گرسنگی بهلاکت رسیده ایم\nاز قید گرسنگی رها کرده جان بخشی بدارند زیرا که طاقت گرسنگی اطفال كودك را\nنداریم باقی جناب بندگان عالی که پادشاه و پادشاه زاده و حکمران ما مردم فقرا است\nو فقرا چندین ساله نمك پروردۀ حضور عالی میباشیم بخیر دولت خود و خیر فقراء ذليل خود\nبهتر می دانند خلاصه كلام از عرضه داشت فقراء درون قلعه خاطر سردار محمد اعظم خان\nپراگنده شد و عنان اختيار و تدبیرات يومیه از دست رفت ناچار با سر کردگان لشکر\nخود مشورت کردند و مصلحت را بر این قرار دادند که بدون از جنگ فراری شدن مایه\nبی ناموسی است یکدفعه بتوکل کردگار مقدمه مردانه با لشکر کابل میاندازیم و چیقدر\nتوانیم کوشش و کشش در جنگ میکنیم هرگاه فتح حاصل شد و نضیبه از لی بعزت عالی\nو سلطنت داری اودرهی فرخنده بخت و زهی فرخنده طالع و هرگاه تقدیر مقابل نیفتد و تدبیر دیگر\nگون شود و بخت برگردد ناچار فرار و بپانیشاور راسپار خواهیم شد . باری بعد از فرموده\nو کنکاش بندگان عالی سردار محمد اعظم خان سر کردگان لشکر و دلاوران شمشیر زن\nو مردان جنگ آزموده بهمین اراده کمر بمردانگی بستند و با لشکر قلیل خود دست"}
{"book": "adl0959", "page": 121, "text": "(١١٤)\n\nاز جان شستند و رجوع بجنگ کردند از آن جانب لشکر کابل که در بیرون شهر چون اژدهای دمان و چون ببر بهمان امید وار چنین روزی بودند و بشوق جنگ شب را بروز می آوردند چون این مژده جان فزا را شنیدند پیغام دادند و بفرستاده جواب و شنه فرستادند\nفرد\n\nبر این مژده گر جان فشانم رواست که این مژده آسایش جان ماست\nمختصر کلام روز دیگر مردان دلاور ورزم جویان غضنفر و شجاعان طرفین و غیرتمندان دلاور بجنگ در آمدند و باتوپ و تفنگ مقدمه کردند تخمیناً يك ساعت کامل بعد ازان نوبت بشمشیر بران و خنجر جانستان و سر نیزه خون افشان باهم در افتادند واز جان شیرین در گذشتند چنانچه جوی خون از بین رزم جویان جاری گردید واز کشته پشته ها ساختند و سرهای دلاوران چون هندوانه ابوجهل در صحرا غلطان میکردید و از خون شفق گون پیر وبرنا بردست و پا حنا می بستند و شبدیز دلاوران خسر و شکوه از زخم سیف و سنان گلگون گردید چنانچه فلك کج رفتار را ازین مقدمه جان سوز و ازین غیرت و دلاوری و ازین زد و خورد و كينه خواهی بفغان در آوردند و فلك را بحيرت انداختند تا اینکه نصف النهار شد و بهمین منوال بضرب توپ و تفنگ و شمشیر بران و خنجر جگر شکاف جنگ پیوسته بوده و سر مویی در مردی و مردانگی و قتل و قتال تقصیری نکردند و به مردی کوشیدند و بغرت جوشیدند و داد مردانگی دادند اما عنان اختیار چون در قبضه اقتدار پروردگار است کوشش بنده بیچاره سود نمی بخشد .\nقطعه\n\nبا قضا کارزار نتوان کرد گله از روزگار نتوان کرد\nکردگار هر چه میکند نیکوست حکم بر کردگار نتوان کرد\nتا اینکه بعد از نصف النهار تاب وطاقت بر جگر لشکر فلمگیان باقی نماند و شکست فاحش کردند و الفرار گویان بجانب قلعه روان شدند و در مقابل لشکر کابل تاب نیاوردند فقرای بیچاره که در درون قلعه اسیر پنجه اغننی حصاری بودند و از گرسنگی وفاقگی بجان آمده بودند الامان گویان درهای قلعه را گشودند و بلشکر کوه پیکر پناه آوردند هر چند که جميع مال و اموال شان از سیاه واقره بتاراج رفت و آثاری باقی نماند و با وجود آنهم فقيراً فيك زده که اطفال شان بهلاکت رسیده ودعداز قید گرسنگی نجات یافتند لاکن از مال ومتاع صد ساله خود جدا شدند باز هم شكرا نگی خداوند را بجا آورده خرسند بودند زیرا که زنده سر از چنین بلای بزرگ نجات یافتند وبسلامت برآمدند اکنون سردار محمد اعظم خان که قضیه را برعکس دید و تدبیر خود را مقابل تقدیر نیافت ناچار با قلیل سرکرده وجزوی سپاه که باقی مانده بود بعداز فکر بسیار و تدبير از يك جانب قلعه برآمده با خوف و رجا فراری شدند اما شکر طغر اثر که فکر وذکرشان دستگیر کردن سردار محمد اعظم خان بود در اینوقت از بسپاری تردد و جنگ وجوش که از طلوع آفتاب تا نصف النهار در جنگ بودند و بمردی"}
{"book": "adl0959", "page": 122, "text": "(۹۱۰)\n\nو مردانگی شمشیر زدند تا فتح را بخود حاصل کردند و بعد از ان سپاه ظفر پناه بتاراج\nگرفتار شدند جمله خرد وبزرگ افسر وسپاهی از گرفتن سردار محمد اعظم خان فراموش\nکردند بعد از زمانی که با آر گاه خود رفتند و آسوده خاطر شدند نماز شام بخاطر\nآوردند لا کن تیر از شصت رها شده بود چاره سود مند نشد باری بعد از\nفتح قلعه و دره کی و فراری شدن سردار محمد اعظم خان . روز دیگر بگر فتاری\nو سرشته قاتلان طرفین گرفتار بودند نامه را کفن کرده دفن\nنمودند وز خمی ها را بجراحهای قابل و دانا که رکابی بودند مقرر داشته تا معالجه\nبدارند وفتح نامه وعریضه کردند یکی بحضور سر کار والاتبار و یکی بخدمت سردار عالی\nمقدار فرستادند واز غیرت و مردانگی لشکر ظفر اثر خیلی در عریضه درج کردند بعد از ان\nچند روز دیگر بسرشته ملک داری گذرانده هر کس را بخدمت مامور فرمودند وبقدر\nکفاف لشکری در حدود کرم و زرمت مقرر داشتند تا گزندی از دشمن نرسدچون\nاز همه امور ملک ولشکری آسوده خاطر ساخته منتظر فرمان بودند تا اینکه از حضور\nبندگان عالی فرمان رسید و طلب حضور نمودند ثانی بعد از دوسه روز تهیه و تدارک\nرفتن را دیده روز دیگر حسب الا مر بافتح وفیروزی از کرم وزرمت حرکت فرما شده\nکوچاکوچ منزل ومراحل طی فرموده مع الخير والعافيه درمنزل مقر بلشكر بزر گ\nپیوستند و بحضور سردار عالی سردار سالار کابل داخل شدند و سرافرازی کلی از حضور\nعالی دریافتند چنانچه جرنیل داؤد شاه خان که سر کرده کل وبزرگ لشکر وصاحب\nاختیار ملکی وجنگی بودند از مرحمت واحسان عالی ومتعالی بنا بر امر وفرمان حضور\nاقدس سر کار والاتبار از اسب ویراق و شمشیر جواهر نشان و خلعت های فاخره سرافرازی\nحاصل کردند بعدازان بفرموده جرنیل مذکور بجميع افسران که در مقدمه کرم وزرمت\nخدمت نمودند. بودند قرار منصب وجاه عزت یافته از حضور سرافرازی حاصل کردند .\n(اکنون لازم افتاد که از شیخ میرخان جرنیل شمه تحریر دارم زیرا که افسر کل\nوصاحب اختیار کل لشگر از حضور پادشاه بود و بعد ازین چندین قضیه از نام برده صادر\nمیشود که موجب عبرت است باید خواننده و شنونده از حقیقت اصلی مذکور آگاه باشند\nمختصر کلام نامبرده از زمان خردسالی نمك پرورده حضور سر کار و دست نشانده بندگان\nسردار عالی سردار محمد علیخان است و در اصل از طایفه کوهستان کابل قشلاق کامدره\nکه نزديك شهر کابل است میباشد و نشو و نما یافته آنجاست و پدر و اجداد آن متوطن قشلاق\nمذکور میباشد لاکن مردم شان جنگ جوی و ستیزه گر و مدام فی ما بین از خودو بیگانه\nبشمشیر تیز عمر گذرانده اند چنانچه خودجرنیل در زمان خردسالی و غرور جوانی از باعث\nدشمن داری بخدمت نوکری افتاد و بحضور اشرف اقدس خدمتگاری میداشت و چست\nو چالاک خدمت میکرد تا اینکه مرتبه بزرگی یافت و یومیه ترقی کرد تا بمرحمت خداوند\nو نظر پادشاه عدالت گستر به منصب جرنیلی رسید در همان عصر وزمان از رتبه جرنیلی\nبزرگتر منصبی در افغانستان نبود اضافه بران از حضور فیض ظهور الطاف ومهر بانی\nدرباره مذکور بدرجه بود که ثانی نداشت چنانچه جرنیل داؤد شاه خان باوجود اسم\nجرنیلی بحضور شیخ میرخان نائب بود باری سخن بطول انجام یافت اکنون شمه از بزرگی"}
{"book": "adl0959", "page": 123, "text": "(١١٦)\n\nجرنيل مذكور تحریر دارم واز رفتار و گفتار و كردار مذكور قدری بقید قلم در آورم\nنامبرده دو مرتبه جرنیلی رسيد و نوازش شاهانه اضافه بران شد يكبار ازجادة خود\nتجاوز کرد و يكباره از درجه اعتدال بيرون رفت و از شناخت خود دور افتاد و از احدی چه خرد و\nبزرگ چه شاه و گدا حذر نکرد بلکه بحضور مذکور احدی اجازۀ سخن كردن نداشت و مكان سخن\nزدن بكسى نبود خصوص لشكر نظامی كه گویا بنده زرخريد وی باشند اضافه بران نادانی مذكور\nبدرجه ای رسید و خود را بدرجه ای قیاس كرد كه احدی غیر از فرعون چنین نكرد و نخواهد كرد\nبدذاتی مذكور بدرجه ای رسید كه فرمان پادشاهی را منظور نمی کرد و كسی را بامر پادشاه\nمنصب نمیداد بلكه فرمان پادشاه را پاره میكرد و الفاظ قبیح بزبان جاری میكرد كه\nسزاوار شان خود او باشد مثلاً اگر فرمان سردار عالی كه سردار سالار كل بوده است شخصی\nبحضور شیخ ميرخان می آورد فرمان را نخوانده پاره میكرد و میگفت كه هرگاه سالار\nبدهد و سر كار اقدس امر كنند و چهار يار كبار متفق شوند ورسول خدا را شفیع ذیشأن\nو اسطه نمایند و خداوند عالم مرحمت فرمایند بدانید و آگاه باشيد كه شيخ ميرخان\nنخواهد داد از آن سبب كه فرمان از من است و بازخواست گروگان اختيار من هستم هرگاه\nحرف مرا منظور ندارید هر كجا رفته از من شکايت كنيد باكم ندارم مختصر کلا. رفتار\nو کردار و گفتار جرنیل مذكور كه برانده خدا ورسول است بسیار است هرگاه فقره فقره تحرير\nدارم دفترها شرح كردار آنرا گنجايش نمیدارد لاكن مدعای تحرير كننده جای دیگر\nاست كه باید در وقتش در قید تحریر در آورده شود ندانسته خردمندان کرده خصوص\nمرحمت و احسان سركار ونمك حرامی جرنیل نمكحرام را خوبتر دانسته عالم گردانم\nكه بکدام درجه نمك حرامی كرد تا حتی با دار خود را كه پرورش یافته حضورش بود\nبقتل رسانيده كه در جایش تحرير كرده خواهد شد فقرة ديگر هرگاه از گفتار کفر\nآمیز جرنیل مذكور بحضور سركار خبر ميرسید بندگان اقدس نامبرده را بحضور را طلب\nکرده نصیحت میدادند و سرزنش ميكردند و مانع میشدند خصوص از الفاظ كفر كه موجب\nغضب پروردگار است و بلای عظیم گرفتاری دارد جرنيل مذكور خود را بغریب غلاص\nمیکرد و سخن كفر وقبیح خود را ببهانه رد میکرد و می گفت خیر دولت خداداد را چنین\nدیده میگویم و بخیر دولت سرکار بهمین منوال رفتار ميدارم با وجود یكه خود را بدنام\nوقبیح به نزد خلق میسازم اما چون نمك خورده ام بخیر سلطنت ميكوشم بندگان اقدس\nمیفرمودند كه ای جرنیل غلط قياس كردید و خطا فهمیده اید هرگاه خیر دولت چنین باشد\nنكنيد و واگذاريد؛ تدبير دنيا بسيار و سرزنش كردن مردم بیشمار است چه لازم كه\nخود را داخل كفر ميسازيد وسركار والا را بدنام عالم مينمائيد ازین گفتار ناهنجار\nدر گذريد وبدرگاه خداوند توبه كنيد تا خداوند توبه شما را قبول فرماید و بندگان\nاقدس از شافی ضامندی دارد لاکن فرموده استاده است .\n\nفرد\n\nبر سیه دل چه سود گفتن وعظ نسرود میخ آهنین برسنگ"}
{"book": "adl0959", "page": 124, "text": "(۱۱۷)\n\nگلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد\nو شاعر دیگر بیان نموده:\nخوی بد در طبیعتی که نشست نرود تا بوقت مرگ از دست\nمختصر کلام تا اینکه طائفه جرنیل مذکور به غضب خداوند گرفتار شدند و بجزای اعمال\nخود رسیدند است چنانچه در وقتش تحریر کرده میشود اکنون سرسخن باز گردیم\nو از مطلب تحریر داریم زیرا که لشکرها در منزل مقر انتظار تحریر کننده است و یومیه\nفرستاده و میفرستند که ای تقریر کننده کتاب از گفتار ناهنجار جرنیل شیخ میرخان\nدست کشیده بدارید کردار مذکور میان رمه ازين يك يك نظم و و میرسد که دانسته\nروزگار گردد اکنون راجع بحال لشکرگاه شویه تاز دفتر بافتح و فیروزی عازم قندهار\nشویم خلاصه کلام چون قبل ازین تحریر شده بود که لشکرهای کرم و زومت با فتح و فیروزی\nداخل مقر گردیده برکاب بندگان عالی حاضر بودند لاکن بندگان سرکاولا والا نقدا و\nسکندرشان دارادربان اقدس امیدارقع در دارالسلطنه کابل توقف داشته انتظار فتح\nوظفر لشکر ماموری کرم و زومت بودند بعد ازان که مقدمه مذکور انفصال شد و لشکرهای\nماموری واپس داخل مقر شدند بندگان سرکار از شهر کابل حرکت فرماده منزل\nبمنزل طی مراحل میفرمودند و چون ماه سربیع المیر باقر قرب دونی و شوکت جمشیدی\nودید، بهرامی طی منازل نموده روا نه منزل مقصود بودند بهر منزل که سزاوار توقف\nمیدانستند یکی دو روز استقامت میکردند تا اینکه بيك منزلی مقر نزديك شدند سردار\nسالار ان کر مقر با چند نفر افسران بزرگ از مقر سوار شده بحضور بندگان سرکار والاتبار\nمشرف گردیده دو ساعت بحضور مبارك بودند و بعد آن مرخص شدند فردای آنکه ورود\nبندگان سرکار در منزل مقر بود جميع افواج ماموری مقر را در بین راه بقاعده و قانون نظام\nمکمل و مسلح برده انتظار مشرف شدن سرکار والا را میکشیدند چون بندگان اقدس\nهمچون آفتاب تابان نمایان شدند سالار لشکر بقانون نظام حکم سلامی دادند و مشدیات\nسلامی گرفته بعد برکاب سرکار همایون نقل در منزل مقر نزول اجلال فرموده بسر اپرده\nزر نگار و بارگاه شهریار فرود آمدند و بر تخت دارای برقرار شدند و چون جمشیدجم\nنشستند و شکرانگی بدرگاه خداوند بجای آوردند و جشن خسروی برپام کردند\nو سه روز دادعیش دادند بعد از سه یوم که قدری از زحمت راه برآسودند روز دیگر افواج\nدلاور و لشکر غضنفرا على لشکر ماموری کرم و زومت را که شمشیر نمایان زده و فتح نمایان\nکرده دشمن را فرار دشت ادبار نمودند در اینوقت حضور سرکار که چون اکسیر اعظم\nاست حاضر شده بنوازشهای شاهانه از حضور مبارک فراخور احوال و مطابق منصب خلعت های\nفاخره پوشیدند و بمنصب نظامی سرافرازی حاصل کردند و با هزار نوازش و مهربانی\nاز حضور مرخص شدند و لشکر مذکور درباره پادشاه دادگر عدالت گستر دعا و ثنا کرده\nبخرسندی و سرفرازی باز گشته بخیمهای خود داخل شدند روز دوم سرکار اقدس افواج\nدیگر را فوج فوج بحضور مهر ظهور طلب فرموده از نظر کیمیا اثر میگذراندند و با افسر\nوسپاهی نوازش و مهربانی نموده بهر کدام بقدرقوه ومنصبشان ازخوان احسان بیکران\nانعام میفرمودند و شفقت پدرانه مینمودند چنانچه روزی چندیهمین منوال گذارش یافت"}
{"book": "adl0959", "page": 125, "text": "(١٢٨)\nلاکن از توقف کردن بندگان سرکار در منزل مقر وتحمل نمودن اقدس اشرف مقصد\nاز آوازه کردن و گوشزد سردار محمد امین خان نمودن بود که شاید کار ستیزه\nبغیر انجامد و به نیت حق طویت اصلاح بود و بجنگ کردن مایل نبودند چنانچه توقف دار السلطنه\nکابل هر چندی در ظاهرا نظام احوال لشکر گرم و زرمت بود ، لاکن در باطن نیت خیریت\nدولت طرفین بودند زیرا که گاه گاه هم بزبان مبارک جاری میکردند که خرابی طرفین\nخرابی دولت خداداد است و قطع پا و ذی سرکار کردن است ازان سبب تاخیر می کنم که شاید\nسردار محمد امین خان از خواب غفلت بیدار شود و از در صلح سخن کند و بعقل کامل خداداد راجع\nشود و بداند که شکست طرفین خرابی خود مذکور است لازم که بندگان اقدس را پدر\nبداند و بگفته شیطان و نماز و فتنه انگیز عمل نکند چنانچه تا حال که بفریب شیطان عمل\nکرده چه ثمر بخشیده منزل مقرجای توقف نبود و نمیباشد بخاطر سرکار میرسد که شاید بعقل\nکامل عریضه بحضور سرکار بفرستد و براه حق دعوت شود بعد ازان سردار محمد علیخان را\nبخدمت خان بفرستم و سرافرازی برای مذکور حاصل دارم بهر حال چون چند روزی در منزل\nمقر گزارش یافت از طرف قندهار آثار خوشی و فرحت و انجام صلح وصلاح دست نداد\nبعد ازان بندگان سرکا و ناچار شده جمیع اقوام و بزرگان دربار و وزیران حضور\nومشیران نزد ك و دور را بحضور طلب کرده مجلس کنگاش نمودند و سردار محمد علیخان\nکه شب وروز از در صلح سخن میزد و اصلا راغب بجنگ نبود چنانچه در خلاء وملا بزبان\nمبارك شان حرف صلح جاری بود و میخواست که با سردار محمد امین خان که عموی شان بود\nنقاخت شود و کار جنگ پیش آید ازان سبب در مجلس حضور حاضر شدند بعد ازان در مجلس\nکنگاش بندگان اقدس فرمودند که خاطر حق بین اقتضا میکند که از همین منزل مقر فرمانی\nبجهت سردار محمد امین خان فرستاده شود و سخن های نصیحت آمیز و بیانهای محبت خیز\nدر فرمان درج شود شاید که از خواب غفلت بیدار شود و بعقل خداداد عمل کند و پیرو سخن\nفتنه انگیز وغماز نشود ناخاق خدادرا مان مانند هر چند ظاهر است وبندگان سرکار آشکار\nمیداند که فتنه انگیز در حضور دارد و نمیگذارد که راجع بصلح گردد بلکه تا تواند کار\nفتنه را بالا میگیرد و بر پا میدارد عالمی را بر باد دهد با وجود آن امروز که شما یان نمك\nخوار و خدمتگار و خیر خواه دولت خداداد میباشید چیز یکه خیر وصلاح میدانید یا اینکه\nبصلاح وصوا بدید آن ارجمندی سردار محمد علیخان که بسیار مشتاق ملاقات عموی خود\nمیباشد و شبانه روز از خاطر خود فرموش نمیدارد چند روزی بطریق مهمانی بر کاب آن\nارجمندی عازم قندهار شوند البته در آنوقت التماس سرکار که آن ارجمندی از گناه\nسردار محمد اسمعیل خان هم بگذرد او را نیز بر کاب ظفر انتساب باتفاق ارجمندی\nسردار محمدعلیخان بجانب قندهار رهسپار شوند شرحی از سردار محمد اعظم خان نفاق\nاندیش که در این ایام بظهور رسیده اطلاع دهی فرمایم ارجمند سردار محمد اعظم خان\nکه در کرم و زرمت استقامت داشت دایم لشکر آرایی کرده بقصد انتقام از حضور سرکار\nشیوه غمازی پیشه داشت تا اینکه بندگان اقدس در کابل و سردار محمدعلیخان روانه مقر\nشدند در حدود غزنین خبرداران خردمند ارجمند که پی تحقیق رفته بودند پسردار مذکور"}
{"book": "adl0959", "page": 126, "text": "(۱۱۹)\nخبر دادند که سردار محمد اعظم خان از کرم وزرمت حرکت کرده قصد شبیخون بلشکر\nارجمندی در بین راه دارد سردار محمد علیخان بحضور عرضداشت فرمودند واز حضور امر شد\nکه جرنیل داود شاه با پنجہزار لشکر بجانب کرم وزرمت رفته سد راه لشکر سردار\nمحمد اعظم خان شودو از حضور سرکار نیز سه هزار سوار و پیاده نظامی با یکمک جرنیل\nداودشاه خان فرستاده شد هنوز لشکر کابل ملحق نشده بودند که لشکر جرنیل مقابل شده\nرجوع بجنگ آور دند از تفضلات الهی واقبال پادشاه خدا جوی دو مقدمه بزرگ را\nپی در پی فتح کردند و تا اینکه سردار نفاق اندیش با لشکر شکست خورده در قلعه\nدره کی که گویا پایتخت سردار محمد اعظم خان بود و سایت بدنو اطراف قلعه را گرفته در همین\nفرصت که جرنیل بفکر قلعه گیری بودند لاکن لشکر خودرا قلیل میدانستند که لشکر کابل\nرسید قلعه را چون نگین در میان گرفتند و جنگ در اندا ختند از فضل خداوند باندک روز\nداخل قلعه شدند واز کشته پشته ها ساختند اضافه بران چقدر از مردم فقرا که درون قلعه\nبودند و بسیاری آن دمای سردار محمد اعظم خان بودند بقتل رسیدند عاقبت سردار فتنه\nانگیز با قلیلی لشکر سوار براه فرار سر کرده و بجانب پشاور رهسپار شد وسرزنش کلی یافت\nوازملك و مملکت دست تهی بیکاره جدا شد اکنون خداوند عالم گواه ضمیر سر کار است\nکه با وجود فتح وظفر خاطر حق بین بندگان اقدس ملال آگین شد زیرا که این کارها\nموجب نفاق است و سرکار اشرف نفاق را نمیخواهد و راجع باتفاق است عرضداشت\nبدردید تا سر کار همایون والا دانسته شده بخیر دولت خود ملاحظه فرمايد بعد جميع برو گان\nدولت با تفاق امر سر کار را جایز و خیر وصلاح دانسته بعرض حضور رساندند خصوص سردار عالی\nمقدار که فكر وفکرشان صلح وصلاح بود از امر سر کار خرسند شدند بعد ازان با مرپادشاه\nقوی شوکت منشی حضور فرمانی بجهت سردار محمد امین خان باین مضمون نوشته و بحضور پیش\nطور بندگان اقدس امجد ارفع شهر یار عدالت گستر منظور کردند .\nسوادفرمانی که از حضور سر کار امیرشیر علیخان بسردار عالی سردار\nمحمد امین خان در قندهار فرستاده شد .\nارجمند اقبال نشانا مدت دوسال کامل میشود که اقدس اشرف سر کار والا از روی\nمحبت و پدری و شفقت فرمانهای پی در پی فرستاده و سراسر سخن های پدرانه در فرمان قلمی\nگردید واز در مهر و محبت سخن کرده امیدوار بودم که منظور ارجمند خواهد شد لا کن تاثیر\nنبخشید و از نصیحتهای پدرانه سر کار غمازی غمازان وفتنه انگیزی فتنه جویان خوبتر و بهتر\nمنظور ارجمندی گردید اما در این خصوص خاطر بندگان اقدس ملال آگین شد تا از تقدیرات\nازلی بندگان اقدس ناچار شده با لشکرهای فراوان و افواج بی پایان ازدار السلطنه شهر\nکابل حرکت فرموده وارد منزل مقر گردید واستقامت فرما شد اکنون هم خاطر بندگان\nاقدس خواهان دیدار ارجمندی میباشد که آن ارجمند در گاه از حضور سر کار کینه و کدورت\nدریافته باشد بخاطر حق بین خود راه نداده با دل قوی و خاطر جمع وقوت اسلام عازم حضور\nشده بملاقات اقدس برسند ."}
{"book": "adl0959", "page": 127, "text": "(۱۳۰)\n\nفرد\nچه خوش باشد كامد از انتظارى باميدى رسد اميد وارى\nبارى ارجمندا . بندگان سركار با آمدن آن ارجمند دو مطلب حاصل میدارد كلية\nدیدار ارجمندی كه مشتاق است . دوم بسته شدن زبان بدگویان و سیاه روی شدن فتنه\nانگیزان بعد از آن به نیت خالص و صلاح آن ارجمند اقبال نشان بامید خداوند نیت\nسركار از دو حال خالی نیست یا خود بندگان سركار با ارجمندی سردار محمد علیخان\nباتفاق لشكر ظفر اثر واپس عازم دارالسلطنه كابل خواهيم شد .\n\nخصوص ارجمندی كه فرزند و بازوی سركار است چگونه خدا نخواسته بخرابی بازوی\nخود رضا میباشد ورو امیدارد. اكنون بندگان اقدس در منزل مقر اميدوار جواب باصواب\nاست لهذا محرر كتاب بعرض خرد مندان میرساند كه سركار امير شير عليخان از بسیاری\nنصيحت كانی و فرمانهای محبت خیز نزديك رسانده كه كتاب تواریخ پر شود و در مقابل تقدیر\nبكار رود لاكن هزار فكر وتدبير وشفقت ونصایح در نزد تقديرات الهی نمی ارزد چنانچه\nفرموده استاد است .\n\nبيت\nهر آتش كه دست قضا بر فروخت همه فكر وتدبیرها را بسوخت\n\nخلاصه كلام چند روزی كه از فرستادن فرمان گذشت و از جانب قندهار جوابی حاصل\nنشد . ظاهر شد كه فرمان سركار والاتبار را سكوت ورزیدند و در جواب فرمان عریضه\nنفرستادند وبند بير جنك شب و روز كوشش دارند و خود را آماده كارزار میسازند بهمین\nمنوال اخبارات متواتر از قندهار بحضور سركار میرسید ودر كدورت ميافزود ناچار ارادة\nسفر كرد و عازم قندهار شد اكنون بندگان اقدس را از منزل مقر روانه قندهار بداريد .\n\nچند کلمه از رویداد و گزارشهای سردار محمدامین خان و قندهار بشنوید\n\nچنانچه قبل ازین تحریر شده بود كه سردار محمد امین خان شب وروز بسر شته قلعه بندی\nو جمع آوری غله واجناس ديگر بجهت قلعه داری مشغول میباشند تا اينكه از جمیع كارهای\nشهر قندهار و از مرمت كاری در و ديوار و خندق وشیر ازه رجمع انبار های غله وغيره اجناس\nدیگر كه لازمه قلعه داری بوده رخ خدند و تمامی آن انجام یافت و فرمان سركار كه در بین\nهمین گیرودار رسیده بود او را نيز سكوت ورزيدند و از بخت بر گشتگی وغفلت جوابی نفرستادند\nاضافه بران از تدارك و تهیة لشكر هم آسوده خاطر شده جميع لشكرهای خود رانیز مامور\nفرمودند . اكنون از امور ملکی و لشكری كاری باقی نماند وهمه انجام پذیرفت و متوجه\nآمدن لشكر کابل بودند اتفاقاً روزی سردار محمد امین خان بطريق سياحت وتماشای\nشیرازه وخندق سوار اسپ گلفگون نژاد گردیده دشت پیمان شد دو فلیلی سوار که همه بزرگان\nدربار بودند با هم صحبت كنان میرفتند در بین بازار پیره زنی سال خورده با خمیده مقابل\nآمد سلام كرده وده گفت ثانی عرضداشت كرد كه پادشاه من صاحب من . رعيت پرور پادشاه\nعدالت گستر . پادشاه فقیر نواز . چه خيال دارید؟ و اين قدر زحمت از بهر چیست كه در مدت\nيكسال شب و روز گرفتار هستيد دشمن دولت کدام است و از كدام جانب دشمن میاید و نام دشمن\nچیست سردار محمد امین خان شرح رویداد و آمدن امیر شیر علیخان را با دریای لشكر به قصد\n\nیادداشتهای متأخرین ( ۱۰۰۰ جلد ) ب محمد صادق ح عبد الصمد ر عبد الغني ن رجب علی ۱۹ ز ۱۰ ر ۳۲"}
{"book": "adl0959", "page": 128, "text": "(۱۴۱)\nاز عقل بعید است که سر کار امیر شیرعلیخان بخرابی احدی رضا باشد و کوشش کند\nخصوص بخرابی شما چگونه کمر می بندد و دولت عظیمی خرج کرده لشکر کشی میکند\nو بالای شما می آید و بازوی خود را قطع میسازد و خود را بد نام عالم میدارد نادر جریده\nهای روز گار ثبت بدارند خصوص برخلاف وصیت پدر چگونه عمل میکند امیر کبیر\nدروقت مرگ در بارۀ برادران واقوام و جمیع خلق الله تاکید بسیار نموده بودند مگر\nامیر شیر علیخان بی فرمانی پدر خواهد کرد و بر خلاف وصیت پدر رفتار باید نمود این\nپیر زن فرسوده سال خورده که دعا گوی دیرینه و نمک خوار قدیمی جناب عالی میباشم\nو نشیب و فراز عالم را بسی پیموده ام چون جناب عالی خدا جوی و فقیر نواز ورعیت پرور\nو نیک رفتار وخوش خلق وخوش گفتار میباشند دو کلمه که بخاطر نمک خرواره رسید\nبحضور فیض ظهور جناب بندگان عالی عرضه اشت کردم باقی حضور بند گانعالی صلاح\nدولت خدا داد را بهتر میدانند:\nبیت\nامور مملکت خویش خسروان دانند گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش\nباری از عرضداشت پیرزن قد دوتای سردار محمد امین خان و اشخاصی که پر رکاب شان\nحاضر بودند مات و مبهوت ماندند و بفکر وعقل کامل وسخن های شایسته و رموز دان رمیز\nگوی نیکو خصال شیرین زبان حق گوی صاحب جبرائت بحیرت افتادند ثانی سردار\nمحمد امین خان متحیرانه از پیر زن سوال کرد که مادر ک من عجب است از عقل شما و عجب\nتر از دلاوری و آفرین از گفتار پسندیده شما نمیدانم که این سخنها را از عقل و دانائی\nخود عرض کردید یا محرک دارید بهر گونه سخن شما خیلی پسند افتاد و پند گان عالی\nرا خوش آمد حال از شما سوال میدارم که پس چه باید کرد امیر شیرعلی خان کو چا کوچ\nآمده در منزل مقر توقف دارد و دریای لشکر با خود آورد . میخواهد از ما انتقام گیرد\nوقند هار را از تصرف ما بدر کند بلکه بطریق سردار محمد افضل خان محبوس\nدارد مگر مقدمه ترکستان را شنیده ندارید و یا خبر قضیه ترکستان بشما نرسیده و گوشزد\nشما نشده است در ثانی پیر زن بعرض عالی رسانیدند که پاد شاه منی و رعیت پرور\nعدالت گستر من هرگاه شما فرمان برداری کنید\nواز در ستیزه بر نخیزید هیچوقت سر کار اقدس خیال بدی باشما نمیدارد خوب\nملاحظه کنید واطراف این کار بزرگ را سنجیده قدم زنید و کوچک نشمرید که سراسر\nموجب خطراست اکنون که اجازه سخن کردن و تکلم نمودن و سخن را بحق گفتن امر کردید\nاین دعا گوی دیرینه از روی صداقت مطابق عقل و دانش عرضداشت میدارم همان بهتر\nکه با قلیل خد متگار بلا فکر و تعمیل از قند هار حرکت فرمائده بدون خوف یا خاطر\nجمع عازم مقر شوید و پادشاه و برادر بزرگ که منزلتی پدری دارد ملاقات کشید و خود"}
{"book": "adl0959", "page": 129, "text": "(۱۲۲)\nرا فرمانبر دار وسر کار اقدس را بزرگ وفرمان فرما دانید از درگاه خدا وند\nامید وارم که بفرحت وخوشی منظور شوید وبسر افرازی و خرسندی واپس مرخص شوید\nونام نیکو در عالم گذارید خصوص که خلقی را ازقتل وقتال نجات بخشید بلکه ضمیر این\nدعا گوی دیرینه چنان اقتضا میکند که در سلطنت شما افزود گردد و سر کار اقدس را\nازخود مسرور گردانید اما شنیده دارم که بحضور شما غماز وفتنه انگیز بسیاراست وشما را\nبحال خود نمی گذارند واز خرابی شما باکی ندارند اما خود جناب شما بفکر دور اندیش\nخود متوجه احوال خود شوید واطراف خود را به عقل خود ملاحظ کنید ودور ونزديك\nکار را از خیر وشر بسنجید کدام جانب که خیر باشد بعمل آرید هرگاه رفتن حضور\nسر کار اشرف را خیر ندانستید بعد از ان اراده مقدمه بدارید لاکن در مقدمه\nکردن هم خوب فکر کنیدولشکر خود رادر مقابل لشکر امیر شیرعلیخان بسنجید هر گاه\nازعهده جنگ وتقابل شدن وشمشیر زدن مطابق اشکر سرکار برآمده میتوانید ازین چه\nبهتر مردانه جنگ کنید وشمشیر زنید وانتقام ازدشمن قوی بکشید تادر روز گارهانام\nبماند ودوست ودشمن آفرین کنند لاکن ازقلعه بندی درگذرند وخلق درون قلعه راباپیمال\nدشمن نسازند وازگرسنگی بهلا کت نرسانند زیرا پیرفرتوت سه قلعه بندی را ملا حظ\nنموده ام شخصی که در قلعه محبوس شد امید نیکی نبایدداشت وازنادرات است که نیکی\nبه بیند بهتر آنست که استقبال لشکرد شمن رفته مردانه رزم کنید ومر دانه شمشیر بز نیدو\nومردانه بکوشید ومردانه جوشيد تو كلت علی الله مصرع : دنایار کر اخواهد وميلش بکه باشد.\nبازهم ای پادشاه عاقل وفقیرنواز رعیت پرور یقین درعرضداشت نصیحت آمیز امیدوارم\nکه رفتن شما بحضور سر کار امیر شیر علیخان سرا سر خیر است و خطری ندارد\nظاهر است که لشکر شما در مقابل لشکر کابل قلیل است وتاب مقد مه بادشمن قوی ندارند\nواز قلعه بندی چند روز هم امید ثمری نیست و هم خلقی بزحمت گرفتــــا ر میگردد\nوهم فقرای بیچاره از گرسنگی بهلاکت میرسد وخاتمه آنهم ندامت بار می آورد بلظاهر\nاست که شخص محبوس غیر از ندامت حاصلی ندارد زیرا که عاقبت آن بتنگدستی وگرسنگی\nوفلاکت وزبونی است وعاقبت قلعه بندی شما نیز چنین است و پشیمانی بار می آورد باقی صاحب\nمن گستاخی وزبان درازی ازحد گذشت امید عفودارم.جناب سردارعالی مقدار که پادشاه\nدندهار است وفقیر نوازی ورعیت پروری شان ظاهر است خیر دولت وسلطنت خود رابهتر\nمیدانند خلاصه کلام چون سخن عیال کهن سال رموز فهم رموزدان رموز گوی که از کمال\nدانائی سخن حق را بیکرسی نشاند رخصت طلب شد سردار عالی مبلغ یکصد روپیه قندها ری\nبه پیرزال انعام داده رخصت فرمودند بعدازآن به آوازبلند امر کردند که از قلعه بندی در\nگذشتم ودرمقابل دشمن خواهم رفت ومقابل خواهم شد تااز پردۀ غيب چه بظهور خواهد\nآمد وبظهور خواهد پیوست باری چون عیال پیرزال ازحضور مرخص شد بندگان عالی\nامر کردند که جویا شویدواطلاع یابید که این عیال سال خورده با اینقدر عقل ودانش وجرائت\nاز کدام خاندان است وچگونه اینقدر فضل وسخنوری که سزاوار خردمندان است ازوی\nبظهور رسید لهذابعد از تحقیق و تردد ظاهر شد که از خاندان سردار کهندل خان وسردار"}
{"book": "adl0959", "page": 130, "text": "(١٢٢)\n\nمهردل‌خان برادران امیر کبیر امیردوست محمد خان وپرورش یافته دست بزرگان است\nوحالش از هشتاد گذشته است مدعا ومخلص سخن هر چند تحریر کننده گذارشها میخواهد که\nمختصر تقریر کند علاج پذیر نمیشود زیرا که بعضی فقره سخنهای پیدا می شود که بمثل پیر زن\nکه بچقدر کمال خود را ظاهر ساخت باید در قید تحریر در آورده شود چار ناچار باید داخل\nکتاب بدارم بهرحال چون خیال نیکوسیر حرفهای نصیحت آمیز خود را بکرسی نشاند و بدون\nخوف وبیم سخن را بحق باز گفت ومرخص شد بعد از ان سردار محمد امین خان متفکر وپراگنده\nشد و بخیال دور ودراز افتاد وبحیرت ماند که چه باید کرد چنانچه یکشبانه روز متفکر ماند\nعقل راجم بحضور سرکار امیرشیرعلیخان می کرد ومیگفت که خیر دولت بحضور بندگان\nاقدس است که باید بروم وبرادر بزرگ خودرا که منزله پدری دارد سلام کشم سردار\nمحمدشریف خان که بدخوی وبدرفتار بود ومحرک اینهمه فتنه انگیزی سردار مذکور بود\nبرعکس آن گفتار میکرد خصوص که سردار محمدامین خان را راجع بصلح یافت از کردار\nبد خود ترسید زیرا که مایهٔ کل فساد و دایار دیگر سلسله کین را بجنبانید و بحضور برادر خود\nعرض کرد که صاحب من چرا خودرا بازی میدهید کار از کار گذشته است مگر فرموده\nاستاد را نشنیده اید .\nبیت\nدشمن دانی درچه محل گردد دوست وانگاه که سیاهی زشب دور شود\nدرینوقت اسباب صلح از میان برچیده شد و کار فتنه وفساد بالا گرفت فکر نباید کرد\nوخود را پریشان نباید ساخت اختیار از خداوند است همان بهتر که سرشته بر آمدن و در مقابل\nدشمن رفتن وتدبیر جنگ کردن را تدارک کنیم امیر شیرعلیخان برادر خود را بهتر می شناخت\nکه خودرای وخود پسند است ومزاج برقرار ندارد خصوص دولت عظیمی مها رچ کرده\nواراده قندهار دارد ممکن نیست که از کردار خودباز ماند تا ماوشما را بر باد ندهد وقندهار\nرا از ما وشما نستاند مگر روبهاد ترکستان بیاوشما عبرت نمی شود حالا ازین خیالات در گذرید\nوعقل خداداد را پراگنده نسازید وتدبیر کاری را که پیش گرفته ایم از دست ندهیم زودتر بتهارک\nلشکر کشی شویم که دشمن قوی نزدیک رسیده است وفرصت نمیدهد وعنقریب بخود قندهار\nمیرسد هرگاه چنین شود دست تدبیر کوتاه خواهد شد باقی خود جناب شما بزرگ میباشید\nوبهتر میدانید اختیار بشماست لهذا چون عرضه داشت سردار محمد شریف خان تمام شد بعد\nبزرگان حضور وخدمتگاران دربار باتفاق سخن سردار محمد شریف خان را تقویت کردند\nوبعرض عالی رسانیدند که فدایت گردیم دست تدبیر کوتاه گشت و اسباب صلح بر باد شد حال\nکمر بمردانگی بستن و بادشمن قوی مقابل شدن لازم افتاد اکنون از غیرت و دلاوری وشمشیر\nزدن وشجاعت کردن سخن باید کرد و مردانه بمیدان جنگ رفته رزم مردانه باید نمود تانام\nنیکوحاصل وبخت کرایاری دهد توکلت علی الله ازین زیاده تدبیری بکار نیست حواله\nبتقدیر خداوندی است .\nشعر\nچون رفته بتقدیر دگر گون نشود یکذره از آنچه هست افزون نشود\nمختصر کلام بعد از عرضه داشت وزرا وبزرگان دربار عزم راجزم کرده امرفرمودند\nکه پیش خانه وخیمه وخرگاه وبارگا وسر اپرده های زرنگار را از شهر بدر کردخود درحدود\n\nیادداشت های وقت آخرین ( ١٠٠٠ جلد ) ب محمد صادق نمایندهٔ مذکور ٢ شمس الدین ل رجبعلی"}
{"book": "adl0959", "page": 131, "text": "(124)\nده خواجه بدروازه کابلی پرده بر پا کنید این بود که جمیع اعزه و اشراف و بزرگان دربار\nو تمای لشکر از نظامی و ملکی بدوق تمام فوراً در حدود ده خواجه خیمه و خرگاه بر پا کرده\nو بخاطر جمعی نشستند چنانچه یکهفته باعث امور چندی در ده خواجه توقف کردند بعد\nاز یکهفته حسب الامر سردار عالی مقدار از ده خواجه حرکت فرموده بتوکل خداوند با د\nدبدبه واثاثه و شان وشوکت که سزاوار هم چنان با دار خاطر خواه و سردار دلربا و پادشاه\nذر بخش باشد کوچا کوچ روانه بجانب کلات و مقابل لشکر دشمن شدند تا در حدود کلات\nرسیده نزول فرمودند و انتظار ورود لشکر دشمن قوی هیکل بودند لا کن تمامی سپاه از\nبزرگ و كوچك وجمیع لشكر از شاه و گدا و تا اینکه مهتر و مصلی از کردار و رفتار و گفتار\nو احسانهای سردار سردار محمد امین خان چنان دلخوش و خرسند بودند که گویا سفر سیر\nباغ و تماشای گل و ریاحین رفته باشند و مقصده را بجان خریدار بودند که شاید بمقدار سر خردل\nمحبوب نمی نمودند بهر حال لشکر قندهار را در حدود کلات با صد طمطراق به استقلال تمام و ذوق\nمالا کلام بگذارید.\nاکنون چند کلمه سخن از لشکر دارا اساطنه کابل بشنوید :\nکه در مقرن مقر بودند و اراده حرکت داشتند لاکن انتظار محرر کتاب بودند\nکه در قندهار رفته بود و لشکر های قندهار را سر رشته و ا نجام کرده در حدود\nكلات با صد شجاعت و دلاوری رسانید حال نوبت بلشگر کا بل رسیده که بخیر\nو خوبی بساعت نيك حركت بدهد خلاصه کلام سر کار امیر شیر علیخان از کمال عطفت هر چند\nدر مقر توقف کردن و انتظار جواب فرمان بودند که شاید سر دار محمد امین خان راجع به\nعقل خود شده ازین خیال فاسد در گذرد و قی ما بین خون ریزی نشود و بی صلاح آید\nو خلقی در مهد امن و امان بماند ممکن نشد افضل از ان شنیده شد که با لشکر بسیار از قندهار\nحرکت کرده چون موج دریا بقصد جنگ در حدود کلات آمده انتظار کاروزار با لشکر بندگان\nحان سر کار مبير لمالها چون این خبر بعرض بندگان اقدس رسید غضب بر طبیعت شان\nمستولی شد تاب و طاقت باقی نماند فوراً حرکت فرماندند قضا را خبر وحشت انگیز دیگر از سر\nکرده گان کلات رسید آن که سردار محمد شریف خان که سرمایه فساد و معدن فتنه انگیزی است\nو میخواهد که زودتر اسباب فتنه بر پاشود نامبرده خود را پیش جنگ لشکر قندهار ساخته با\nدو هزار سوار جرار و سپاه رزم دیده خون آشام از لشکرگاه خود جدا شده میخواهد که بلشکر\nظفر اثر شباخون زند و دست بردی بدارد خصوص قصد آن دارد که شاید پیش خانه لشکر کابل\nرا تا راج کند و شمشیر خود را اشکارا سازد تا غیرت و دلاوری خود را ظاهر نماید لا کن ازین\nغافل است که لشکر کابل بلکه جمیع افغانستان سردار مذکور را خوب میشناسند باری چون\nخبر بحضور سرکار امیر شیر علیخان رسید ايشان آغاسی خوش دل خان پسر ایشك آغاسی\nشیر دل خان را با یکهزا رسوار و پیاده نظامی مامور پیش خانه فرمودند که منزل به نزل باحتیاط\nتمام پیش خانه را برده پر یادارند و شرط احتیاط که لازمه سپاهی گریست بجا آرند که از\nدست برد دشمن خود را محافظت دارند بازی لازم که شمه ای از قبیله گاه خود محرر کتاب\nتحریر دارم و سر مطلب باز گردم باری قیله گاه احمد علیخان نام داشت در زمان شباب اوکر"}
{"book": "adl0959", "page": 132, "text": "(١٢٥)\n\nمعتبر نواب جبارخان بودند بعد از ان بامر نواب بحضور پسرشان سردار عبدالغنی خان که\nداماد امیر کبیر بودند مامور شدند چون بخانه شان فرزند خداوند عطا کرد بنام سردار\nعبدالعزیز خان مامور لالیگی سردار عبدالعزیز خان پسرشان شدند در سن نوزده سالگی\nسردار عبدالعزیز خان را سفر ترکستان دست داد زمانیکه مقدمه سردار محمد افضل خان\nبا امیر شیرعلی خان بظهور رسیده بود باز گشت ترکستان باعث امور چندای که لازمه\nتحریر ندارد مابین سردار عبد الغنی خان و قبله گاه محرر کتاب کدورت دستداد\nوجداگی شد ایشک آقاسی شیردل خان که سابقه روابط دوستی داشت قبله گاه محرر کتاب\nرا بحضور خود بردند و ده سوار نوکری دادند در سفر قندهار همراه بودند در اینوقتیکه\nایشک آقاسی خوشدل خان مامور خدمت پیش خانه شدند قبله گاه محرر کتاب را باتفاق\nپسر خود مامور پیش خانه کردند و صاحب اختیار پسر خود را نمودند و برای پسر خودامر\nکردند که همان اختیار شما با حصه دار خان است از گفته مذکور تجاوزنکنید و بامرشان\nعمل بدارید بعدازان ایشک آقاسی خوشدل خان پسر خود را وقبله گاه محرر کتاب را\nبحضور بندگان اقدس بردند و از قبله گاه بحضور پادشاه زیاد تعریف و تمجید و در باب\nسپاهی گیری وخردمندی ودلاوری عرضه داشت کردند و دعا و فاتحه گرفته مرخص فرمودند\nبعد از مرخصی حضور پادشاه باتفاق پیش خانه روان منزل ماموری شدند و در منزل رسیده اول جای\nبارگاه پادشاه و ثانی نشانه های هر فوج را بقرار نظام داری برپا کردند و بعدازان که\nاز فوج نظامی فارغ شدند و هر فوجی به نظام جابجادند نوبت بدیگر اشخاص رسید هر شخصی\nرا از شاه و گدا از كوچك و بزرگ و خوانین سوار وغیر ذالك مناسب حال شان جای\nخیمه وخرگاه مامور فرمودند چون از سرشته کل افواج فارغ شدند وخود را آسوده خاطر\nساختند چنانچه ظاهراست که فوج نظامی هر فوجی نشانی دارند که بلفظ افغانستان جنده\nمینامند قاعده است که یکروز پیشتر در منزل ثانی برپا میدارند چون فردا لشکرها وارد منزل\nمذکور میشوند هرفوج نشان خودرا ملاحظه کرده بجانب وی میپرند و بدون زحمت بخیمۀ خود\nداخل میشوند تا اینکه جمیع لشکر جاء بجاء میگردند بعد پیش خانه کش بطریق روز گذشته\nدر منزل ثانی رفته بقرار ماموری عمل میدارند خلاصه کلام چون از خدمات پیش خانه فارغ\nشدند بعده توجه سپاهی گیری وشرط احتیاط از دشمن بجاء آورده شب را به بیداری وپهره داری\nبروز میاوردند لاکن احمدملی خان که صاحب اختیار کل مامور شده بود و درعلم سپاهی گیری\nمهارت تمام داشت چهار نفر شخص هوشیار وازمردمان آنجاه که بلد اطراف بودند بدست\nآورده مبلغی خدمتانه دادند و ضامن گرفتند که خیانت نکنند و بصدق دل خدمت نمایند بعد\nبناسه فرسخی اطراف رفته متوجه شوند هرگاه آثاری از لشکر بیگانه ظاهرشود فوراً\nخبر برسانند تا آماده کار زارشویم و بغفلت نمانیم اشخاص ماموری که زورا دیدند"}
{"book": "adl0959", "page": 133, "text": "(٢٦)\n\nو مبالغ را از خواهش افزون یافتند بخدمت ماموری سرا قدم ساخته بشوق تمام عازم خدمت\nشدند چنانچه درین باب شاعری فرموده .\nبی زرمنشین که کار زر دارد زر پیش همه کس اعتبار زر دارد زر\nگویند که اعتبار از زر بهتر مشنو تو که اعتبار زر دارد و زر\n\nمختصر سخن شب اول بخیر گذشت و روز شد و لازمه احتیاط بجا آورده شد این بود که فردا شد\nلشکر بزرگ فوج فوج بقاعده و قانون نظام وارد شده هر فوج بجهت نشان خود رفته بخیمه\nو بارگاه خود جابجا شدند ايشك آقاسی خوشدل خان که از فرود آمدن لشکر ظفر\nاثر و مشرف شدن بندگان سرکار ظل الله بر بارگاه جمشیدی فارغ شدند در ثانی با تفاق احمد علیخان\nصاحب اختیار بحضور بندگان اشرف اقدس رفته سلام کردند و شرائط آداب بجاه آوردند\nاول رپوت شب و شرط احتیاط و دوم رپوت فرود آمدن لشکر ظفر اثر را عرضه داشت کردند\nو از حضور مرخص شدند بقرار روز گذشته معه پیش خانه و یکهزار سوار و پیاده ماموری\nروانه منزل ثانی شدند و بعد از ساعتی که آسوده در منزل ثانی رسیدند و یکی دو ساعت\nتوقف کردند بقرار تفضیل روز گذشته خیمه و بارگاه و سرا پرده را برپا کردند\nو نشانهای هر فوج را بقرار قاعده نظام برداشتند و خود را آسوده خاطر نمودند و بر قرار\nبخیمه های خود نشستند قبل از ان نمازشام معتمدان اطراف رفته يكا يكى از اشان آمده خبر\nآورد که امشب سردار محمد شریف خان با یکهزار پنجصد سوار جراز باشما شبیخون میزند\nو شما را پراگنده میسازد چنانچه در فلان حدود کمین کرده انتظار تاریکی شب میباشند\nکه باید و شاید با شما خود را رسانده جنگ در اندازد اکنون خبر تحقیق همین است که بچشم\nسردیده عرض کردم احتیاط شرط است بعد از بیان مذکور احمد علیخان فوراً شخص دیگری\nفرستاد و امر کرد که رفته تحقیقات نموده زودتر خبر برساند مبادا سخن شخصی اول کذب\nو تذویر برعکس نباشد شخص ثانی نماز خفتن باز آمد و سخن شخص اول را تصدیق کرد بدهر دو\nفرستاده را خلعت داده خوشنودمند کردند بعد ازان ايشك آقاسی خوشدل خان و احمد علی خان\nو اشخاص معتبر که حاضر خدمت بودند جملگی مشورت نمودند چنانچه قرار دادند که بپازی\nباری تعالی مکمل و مسلح لشکرگاه را بمردم متفرقه وا گذار شده بگوشۀ کمین سازیم\nو بدو جانب تقسیم شویم همینکه لشکر قندهار نزديك بلشکرگاه ما برسد فرصت نداده از\nدو طرف چون بلای ناگهانی بسرعت تمام حمله آوریم و جنگ در اندازیم و در قتل و قتال\nتقصیری نداریم تا خواست خداوند چه باشد و فتح بکدام جانب حاصل شود تا یار کرا خواهد\nو میلش بکه باشد مختصر کلام بهمین منوال تدبیر کردند و در کمین گاه رفتند چنانچه\nتدبیرشان مقابل تقدیر افتاد بعد از نصف شب سردار محمد شریف خان با یکهزار سوار از پیش\nرو و پنجصد سوار از جانب یمین بجانب پیش خانه حمله آوردند تخمینا نیم کرور باقی مانده\nبود که بمنزل مقصود اعنی پیش خانه برسند که لشکر کابل از کمین گاه برآمده خود را بلشکر\nقندها ر زدند و دست بشمشیر حمله مردانه کردند و جنگ در انداختند و یورش عظیم برپا نمودند تقریباً\nيك ساعت جنگ پیوسته بود عاقبت شکست بلشکر قندهار افتاد و تاب و طاقت از ضرب دست\nلشکر مردانه برایشان باقی نماند الفرار گویان فرار دشت ادبار گردیدند و بجانب لشکرگاه"}
{"book": "adl0959", "page": 134, "text": "(١٤٧)\n\nخود رفتند یکصد و نزده نفر از کشته و زخمی و محبوس بتصرف لشکر ظفر اثر جنگجوی\nدر آمد بعد از تحقیق محبوسین و کشته و زخمی شبا شب بحضور پادشاه ثبت بغیر وجه الست\nبروز عریضه نمودند و باقی مانده شب را بکمال خرسندی بروز آوردند لا کن قومی را که\nخداوند ذلیل و زبون گرداند قبل از ظهور مطلب نتیجه او را ظاهر نشان میدهد تا خلق دیگر\nدیده از وی عبرت گیرند و تا خود قوم شاید از ان کردار پشیمان شوند چنانچه لشکر\nسردار محمد شریف خان قبل ازین از شکست کلات از دست عیال سردار فتح محمد خان\nباید عبرت میگرفت و دیگر پیرامون اینکار نمیگشت تا اینچنین بار دیگر رسوای عالم\nنمی شد و از دست لشکر پیش خانه شکست فاحش نمییافت خلاصه کلام قریب نیم ساعت بصبح\nمانده خبر فتح بلشکر پادشاه قوی شوکت رسید و بحضور سر کار ذوی الاقتدار منظور\nگردید در همان حین بندگان اقدس از خواب برخاسته بودند که عریضه از حضور گذارش\nیافت و اطلاعاً بفرموده سردار سالار کن هفت توپ زدند تا جمیع لشکر ظفر اثر آگاه شوند\nبهر حال فرداشد و بامر پادشاه از منزل مذکور حرکت فرمایدند و چون خرشید تابان روانه\nشدند تا اینکه وارد منزلگاه شدند و بپت ارگاء سلطنت بخیمه ی رسیده برتخت دارایی\nنشستند بعد از برقرار شدن بندگان اقدس ایشك آقاسی خوشدل خان و احمد علی خان صاحب\nاختیار با سرکردگان دیگر بحضور سر کار اشرف اقدس رفته سلام کردند و به آداب تمام\nایستادند بعد از ان پادشاه کیوان شکوه بزبان گهر بار توصیف و تمجید بسیار درباره مذکور ان\nفرمودند و نوازشهای شاهانه و مرحمت های بیگرانه درباره يك يك مرحمت کردند و خلعت\nانعام عطا نمودند و بلشکر پیش خانه که دلاوری و مردانگی کرده شمشیر زده بودند یکماهه\nتنخواه بخشش فرمودند و امر کردند که محبوسان لشکر سردار محمد شریف خان را\nبحضور انور پادشاه ظل الله منظور بدارند بعد از منظور شدن و بحضور حاضر شدن بندگان\nاقدس اشرف والاتبار درباره محبوسان نوازشهای خسروانه نموده است و اسباب شان\nکه بتاراج رفته بود و در نزد هر کس از سپاه پیش خانه که تاراج کرده بودند بقیمت تمام خریده\nواپس بصاحبانش دادند و اضافه برای هر نفر پنجروپیه تا بلشکر گاه قندهار رسیدن مخارج\nدادند و از حضور مرخص فرمودند و عنان اختیار را بخودشان امر کردند که هر کجا میروید مختارید\nکسی بشما مزاحم و غرضدار نمیشود از حضور سرکار آزاد میبا شید بعد از محبوسان\nکشته گان را امر بدفن فرمودند و زخمیها را بمریضخانه فرمودند که جراحان یومیه رفته\nمعالجه نمایند بعد از ان بدولت و اقبال در تخت زرنگار نشسته طعام تناول فرمودند\nبعد از ساعتی روی ببار کرایه مجلس حضور کرده بزبان در و بار جاری کردند که ای بزرگان\nدربار شمارا بخدا قسم میدهم که بدون خوف و بیم سخن کنید واز حق نگذرید\nو سردار محمد علیخان که فرزند و جای نشین بندگان اقدس است اورانیز با شما همدست\nو همزبان میفرمایم که سخن راست چیده بدون خوف و بیم باتفاق شما بعرض اقدس برسانید و نیکو\nملاحظه کنید که گناه سرکار چیست و در حق برادران از حضور سرکار چه بدی رسیده باشد\nکه اینچنین حرکات غیر مناسب درباره سرکار میدارند قبل ازین سردار محمد شریف خان\nبالای کلات لشکر کشید و با عیال تقابل ورزید و خواست که کلات را مسخر کند عاقبت شرمنده"}
{"book": "adl0959", "page": 135, "text": "(۱۲۸)\n\nبرگشت و در مقابل عیال غیرت کرد و شکست یافت همان کردار باعث خجالت مذکور\nشد و برای مذکور مرگ افضل بود واکنون که سرکار والا تبار هنوز در مقابل\nسردار محمد امین خان نرسیده و تقابل نشده خصوصیت حق بین سر کار راجع بصلح است شاید\nو بفضل خداوند انجام صلح بر پا شود و فتنه انگیز سیاه روی گردد و کار اصلاح پذیرد و خواهش\nارجمندی سردار محمد علیخان بظهور برسد زیرا که از کمال خداجویی و صله رحم طالب\nصلح است و خرابی کاکای خود را و بدنامی سرکار والا را نمیخواهد لاکن شیطان\nفتنه انگیز سردار محمد شریف خان که طالب جنگ و راغب بخرابی دولت است نمیخواهد\nفورا لشکر کشید و مقدمه کرد که شاید در صلح بسته گردد و اسباب نفاق آماده شود تا اینکه\nاز نیت خالص سرکار شکست فاحش یافت و خجالت زده راه فرار پیش گرفت چنانچه از اقبال\nپادشاه از مقدمه ایشك آقاسی خوشدل خان که خرد سال است و یکنفر خرد سال کجا\nو سردار محمد شریف خان برادر سرکار کجا بعد از ان یکنفر شخص کهن سال تجربه کار\nدر لشکر پیش خانه احمد علیخان نام بود که گویا از غیرت رولاوری وی که صاحب تدبیر بود\nو بيك تدبير نيكوهم چنان لشکری را شکست کلی داد و فرار دشت ادبار نمود پس ظاهر است\nکه این فتح های نمایان از فضل خداوند است و نیت صافی نهاد سرکار اشرف است و شکست\nسردار مذکور از طینت بدو فعل شیطان است که در ضمیر مذکور جای گرفته است و ممکن\nنیست که اینکار اصلاح پذیرد زیرا که عنان اختیار سردار محمد امین خان کلیه بتصرف\nسردار محمد شریف خان است بنا بخواهش ارجمندی سردار محمد علیخان که خیر خواه\nطرفین است بندگان سرکار سخن میکند بهر حال توقع سرکار از شما خدمتگاران\nحضور آنکه بدون كيدورباء و بدون خوف ورجاء و بدون تقیه جواب سرکار والا\nتبارا لحق وراستی بدهید و هرگاه نفاقی از سرکار ظاهر شده باشد و دیده باشید\nو یا شنیده دارید بدون رياء و بدون خوف ظاهر سازید زیرا که انسان از نسیان وسهو\nوخطاء خالی نیست تا سرکار والا با برادر خود دانسته شود و خود را نگاهدارد زیرا\nکه این فرما ن سرکار خاتمه کار است و دیگر جای تدبیر باقی نمانده خصوص\nسردار محمد علیخان را خطاب میکنم که هرگاه چیزی بخاطرش برسد بد ون مضایقه\nبعرض اقدس برساند و خوفی ندارد بل ظاهر است که فرزند سرکار است و جای نشین\nو صاحب اختیار دولت خداداد است نهایت خردسال است و تجربه کمتر حاصل کرده خصوص\nبا عموهای خود نرسیده و صحبت نکرده و از طینت شان اطلاع ندارد و بنا بر ان بندگان\nاقدس اظهار میدارم تا دانسته فرزندم شود و از شمایان که خدمتگـار قدیمی و نمك خوار\nصمیمی سرکار اشرف هستید و بندگان ما با شمایان اعتماد کلی دارد جواب با صواب\nمیخواهم اکنون سخن سرکار تمام شد و بعد ازین هم جای تدبیر باقی نمانده با شمایان\nلازم دارد که فکر خود را يكجا کرده جواب سرکار را میگوئید لهذا ارکان\nدولت با تفاق عرضه داشت نمودند که از دارالسلطنه و شهر کابل تا حال چقدر رویداد که\nاز طرفین بظهور رسیده ما بندگان صداقت کیش از روی صدق وصفا وبدون كيدورياءقسم\nمیخوریم که بذات پاك خداوند که واقف سر والخفیات است که فرمان بندگان سرکار حق\nوصدق است و در صدق فرمان بندگان اقدس فتح کلات از میال و فتح دوم از پیش خانه شاهد است"}
{"book": "adl0959", "page": 136, "text": "(١٢٩)\nو تصدیق قول خدمتگاران را میدارد و حاجت بدیگر دلیل و برهان ندارد خلاصه\nکلام چون مجلس گفتگو تمام شد بعد از ان بندگان همایون ارجمند سردار محمد اسمعیل خان\nرا بحضور فیض ظهور طلب کردند.\n\nاکنون چند کلمه از رویداد سردار محمد اسمعیل خان تحریر شود\nقبل ازین از بذر رنجه شدن سردار محمد اسمعیل خان را تحریر نموده بودم چنانچه\nاز همان زمان تا حال بحضور سرکار گویا بمثل سردار محمد علیخان فرزند ارشد بود\nو پرورش یافته حضور و بخصوص بعزت میگذراند در اینوقت که رنجی ما بین سرکار\nو سردار محمد امین خان پدر مذکور تفاضت دست داد و کار بمقاطعه رسید سر کار والا\nسردار محمد اسمعیل خان را بحضور مبارک طلب کردند و فرمودند که ای فرزند وقت باریک\nاست و مقدمه پیش رو آمد و تدبیر صلح چیده شد و اسباب نفاق دست داد زیرا که در حضور\nسردار محمد امین خان پدر شما بمثل سردار محمد شریف خان فتنه انگیز و غماز رهبر است\nو عنان اختیار را بخود گرفته و عقل پدر شما را ضایع کرده نمیخواهد که خلقی آسوده\nنشیند و انجام صلح اصلاح پذیرد و کار طرفین بخیریت رسد شب و روز بحضور پدر شما\nمحرک فتنه و فساد است چنانچه نتیجه آنرا ملاحظه نمودید اکنون خاطر سرکار چنان\nمیخواهد و رضامندی اقدس از دل و جان بر آنست که مع الخیر و العافیه سر رشته خود را\nدرست کند و هر قدر نقد و جنس بکار باشد موجود است دولت خدا از ان خود شما است\nبگیرید و بخدمت پدر که نزدیک است بروید و رضای پدر را دریابید که رضامندی پدر\nخشنودی خداوند است هرگاه فضل خداوند شد و کار صلح انجام یافت و پدر شما فریب\nدشمن دوست نما را نخورد و براه حق دعوت شد و دولت سرکار را از خود دانست و خود\nرا وجود سرکار پنداشت بندگان اقدس از خداوند چه میخواهد بعد ازان بهر اموری که\nارجمندی خرسند باشد از حضور پدر بشما اجازه گرفته میشود البته در آنوقت پدر شما\nامر سرکار را قبول میدارد هرگاه قضیه برعکس افتاد و تقدیر نحوه دیگر شد و کار صلح\nانجام نیافت باید که شما بحضور پدر خدمتگار باشید و خرسندی پدر را دریابید لهذا\nبعد از فرمانهای سر کار والا تبار سردار محمد اسمعیل خان از استماع فرمان سرکار\nچون مار ارقم بخود پیچید و عرضه داشت نمود که فدایت گردم مرحمت های شهریار بلند\nاقبال را شنیدم و سراسر بخیر غلام ذره پروری فرمودند اما غلام بصدق دل عرضه اشت\nمیدارم که قطعاً اراده رفتن ندارم و برفتن مایل نیستم و خواهش رفتن در ضمیرم نمیگردد\nو رگ و ریشه ام به آنجانمی رخصت نمیدهد هر گاه سزاوار قتل باشم به قتل خود خرسندم و رفتن\nغلام ممکن نیست و روی رفتن و دیدار دیدن تاب و طاقت ندارم و هرگاه سرکار اقدس\nغلام را سزاوار خدمت نمیدانند و یا ملالی بخاطر سرکار ذوی الاقتدار رسیده باشد امر\nفرمایند تا مقدمه آخر شدن غلام را محبوس دارند و شرط احتیاط بجای آرند\nسرکار اقدس اشرف همایون از عرضداشت سردار محمد اسمعیل خان لب به تبسم\nپادشاهان متاخر (۱۰۰۰) محمد شیر جنعاندم و اقلتوم یات حز یمل"}
{"book": "adl0959", "page": 137, "text": "(۱۳۰)\n\nگشودند ومرحمت فرمودند که ای فرزند سرکار والا قطعا از شما کدورت بخاطر ندارند\nوشما را درمقابل ارجمندی سردار محمد علیخان فرزند ارشد ونوردیده میدانند .\nلاکن از ملامتی زمانه بشما خدمت نمیفرمایم زیرا که فتنه انگیز بسیار وسخن چین بیشمار\nاست همین نکته را دست آویز سخن کرده ملامتی را بحضور سر کار عاید میکنند والا شما\nسزاوار آن دارید که توپ وپلتن ورساله بشما داده شود ودر مقابل سردار محمد علیخان\nخدمت کنید وبحضور سرکار جان فشانی دارید که درخصوص رفتن بحضور پدرهم از نوازش\nپدری است که بندگان اقدس بشما فرمودند وخوب ملتفت شوید که سر کار والاتبار درباره\nشما نصیحت پدری نموده وخیر شما را ملاحظه فرمودند باقی عنان اختیار بخود شما است\nخواه بخدمت پدر میروید خواه حاضر حضور بندگان اقدس میباشید مختارید لهذا چون\nسخن بدینجا رسید سردار محمد اسمعیل خان از حضور مرخص شد و در بارگاه خود رفت ثانی\nسر کار اشرف با بزرگان دربار خطاب کردند که سردار محمد اسمعیل خان عاقل بوده است\nوعقل کامل نداشته است یقین دارد که بدون موقع خواهد رفت اما در آنوقت بخدمت پدرهم\nقرین نداشته باشد و از حضور سرکار هم خجل زده بلکه مایوس خواهد ماند خلاصه کلام\nسخن بطول نیانجامد سرسخن از گردیم و از لشکر کشی تحریر داریم .\n\nمثنوی\nکجا بودم اکنون فتادم کجا عنان سخن شد زچنگم رها\n\nباری لشکر ظفر اثر کابل منزل بمنزل چون آفتاب تابان نمایان طی منازل فرموده\nبيك منزلی کلات رسیدند لاکن لشکر قندهار از روزیکه درحدود کلات فرود آمده بودند\nیومیه در اطراف کلات ترکتازی داشته و لشکر آرایی مینمودند چنانچه اخبار شان روزمره\nمتواتر بحضور اقدس میرسید اما لشکر درون قلعه دژ مقا بل لشکر قندهار میدان داری کرده\nجواب لشکر قندهار را میدادند بهرحال چون لشکر دار السلطنه بيك منزلی کلات رسیدند بعد\nاز ان پیش خانه را مانع شدند و امر نمودند که لشکر یکجا حرکت نمایند لاکن صبح وقت\nنیمساعت از حرکت لشکری پیش خانه بار کرده سواران ماموری با يك رجیمنت رساله پیش خانه\nواما بین گرفته بشرط احتیاط رهسپار شوند تا در حدود منزل گاه بعد ازان بقرار دستور العمل\nسابقه خیمه و بارگاه را برپا دارند چنانچه بهمین منوال یکمنزل حرکت فرمادند اتفاقا\"\nخبرداران ماموری خبررساندند که سردار محمد امین خان با لشکر کوه پیکر از اطراف\nکلات کوچیده لب دریای جلدك كه میدان وسیع و جای بزرگ که سزاوار مقدمه باشد فرود\nآمدند و آب دریا را بتصرف خود در آوردند دیگر جای فرود آمدن لشکر ظفر اثر باینجاب\nممکن نیست از شنیدن این اخبار سردار عالی مقدار سردار محمد علیخان امر کردند که از\nمردمان کهن سال اطرافی را یکی دو نفر حاضر کنند چنانچه چند نفر مردمان سال خورده\nبحضور حاضر شدند سردار والا تبار جویا شدند که اینحدود کماحقه بشما معلوم است و واقف\nمیباشید جای باشد که سزاوار لشکر ظفر اثر و گنجایش افواج خجسته سرراداشته باشد\nونزديك به آب و از دشمن کناره باشد مردمان کهن سال عرضداشت نمودند که غیر از سرسه"}
{"book": "adl0959", "page": 138, "text": "(۱۳۱)\n\nچشمه که نزديك بدهات جلنك ميباشد دیگرجای مناسب نیست که بعقل مایان که فقرای\nحال خورده ودعاگوی دولت خداداد میباشیم هرچند نيك ملاحظه میداریم ازین بهتر\nمنزل گاه بدون ازینجا موجود نمیشود که گنجایش لشکرظفرشکوه را داشته باشد با وجود\nآنهم البته لشکر ظفراتر بزحمت جای خواهند شد زیرا که پیوسته بقشلاق است و آب حوزه\nقشلاق ازان سه چشمه است ومنظور بندگان عالی مقابل لشکر دشمن است باید که با دشمن\nمقابل باشند پس در اینصورت از ناچاری سزاوار است قبل ازین لشکر قندهار از\nحدود کلات پیش دستی کرده جای مناسب ولب دریا وزمین همواررا گرفته بخاطر جمعی فرود\nآمدند وخودر اولشکر خودرا آسوده خاطر نمودند وهرگاه بندگان سرکار یکفرسخ\nدورتر را منظور کنندوامر فرمایند جای خوب ولب آب ممکن است بندگان عالی\nکه شیرر ا در مقابل غیرت ودلاوری خودچون روباه بی دست و پا\nنمیشمرد فرمودند که از دشمن دور رفتن گویا در نزد دشمن خودرا ذلیل و زبون کردن\nاست اصلا این سخن ممکن نیست همان زمین سر چشمه را باراده خداوندی لشکر گاه\nمیسازم بعداز آن خودبندگان سردارعالی مقدار باچند نفر خاصان حضور وهمان سال\nخوردگان رعیتی سوار شده بسرچشمه ماموری رفتند ومتوجه شدند واطراف چشمه ها\nرا بچشم سردیدند وخوب ملاحظه فرمودند که گنجایش لشکر ظفر اثر را دارد یا خیر\nبعد ازسنجش بسیار وتحقیقات بیشمار متفق الكلمه فرمودند که از ناچاری احتمال\nگنجایش دارد وبزحمت تمام ممکن است که جای بجای شوند وبا طراف سر چشمه\nفرود آیند وبدون ازاین دیگرجای مسطح بنظر نرسیده بعدازان باتفاق بازگشته\nداخل لشکرگاه شدند و بحضور بندگان اقدس رسیده وعرضداشت نمودند سرکار\nوالاتبار که همه وقت باراده خداوند حرکت میفرمودند بعد از بیان سردار محمدعلیخان\nوخاصان حضور که سرچشمه رفته بودند تکیه برضما یر الهی کرده با دل قوی ونیت خالص\nامرفرمودند که افواج ظفرشکوه بتوکل خداوند حرکت کرده درمنزل سرچشمه فرود\nآیند چنانچه بندگان عالی سردار محمدعلیخان که سالار کل وافواج دار کل اختیار\nبودند بامر بندگان امیرصاحب با قلیلی سوار وسرکرده وعُده نگار زودتر رفته متوجه\nلشکرگاه شدند بعدازان ازدنبال فوج فوج لشکرها حرکت کرده میآمدند وبقاعده\nوقانون نظام فرود میآوردند و متوجه مردم بودند که فرما بین فوج احسن پیدا نشود\nو باعث گفتگو نشود وبهر يك از مردم سپاه که میرسیدند صحبت و نصیحتی دادند وسخن\nخوش میگفتند وتسلی میدادند که هفته ای بیش درینجا استقامت نداریم زیرا که هردو لشکر\nمقابل شده خواه صلح خواه جنگ بدوسه یوم انجام مییابد وفرصت نزديك است بهمین\nمنوال معیت کرده افواج ر ا منزلگاه میدادند وفوج هم بولك بولك وارد میشدند\nوخیمه وخرگاه بر پامیکردند تا اینکه از تفضلات الهی واقبال شهنشاه والاشکوه جمیع\nافواج خونخوار ولشکر شمشیرزن بیشمار جای بجای شدند از قدرت کامله خداوندی\nهمچنان افواج بی شمار که ازموروملخ بیشتر بودند باین چنین زمین ناهموار که اصلا\nگنجایش لشکرنداشت چنان بفراغت و آسودگی جای بجای شدند که گویا قطعاً تنگی"}
{"book": "adl0959", "page": 139, "text": "(۱۳۲)\n\nوضیقی نداشت وازعالم غیبی مددی حاصل شد ونظر مرحمت پروردگار در بالای لشکر\nظفر اثر افتاد که بدون چون وچرا بفراخی وخرمی گنجایش یافتند وخیمه وبار گاه\nبرافراشتند وسرداران وبزرگان وخوانین لشکر که مرتبه بزرگی داشتند بہريك منزلگاه\nفراخ وجای مناسب دادند که به آسودگی وفراخی جای ومنزل گیرند بعداز تمامی لشکر\nکه بفتح وفیروزی داخل منزلگاه شدند سرکار شهریار - ذوی الاقتدار بافر فریدونی\nودبدبه کیکاوسی وشوکت جمشیدی واردمنزل ظفر قرین گردیده برتخت دارای فرود\nآمده نشستند وخود را ولشکر خود را به آواز بلند بظل حمایت الهی سپردند وجميع\nسرداران وبزرگان وافسران لشکر بركاب سردار محمد علیخان بحضور بندگان\nاشرف همایون آمده سلام کردند ومبارك باد گفتند ومرخص شدند بعد از ان سردار سالار کل\nسردار محمد علیخان وافسران بزرگ مثل جرنیل شیخ میرخان وجرنیل داود شاه خان\nودیگر افسران سوار اسپ گلگون قبای خوش رفتار بادپا شده چون تماشای گل وریاحین\nبادل قوی خرامان، خرامان اطراف لشکرگاه را که تخمیناً يك فرسخ نجومی بیشتر\nمیشد بچشم بصیرت تماشا کرده بهرجای پهره وقراول گذاشتند که متوجه احوال دشمن\nبوده محافظت لشکر ظفر شكوه را بدرستی بدارند وشرط احتیاط بجا آرند\nچون از اطراف لشکر فارغ شدند ملاحظه نمودند كه يك تپه بزرگ که\nعبارت از يك كوه كوچك در بین مرد و لشکر خصوص بلشکر ظفر اثر\nنزد يك و سر كوب لشکر گا ه هرگاه دشمن تصرف کند\nاحدی از خیمه و خرگاه آبادی در لشکر گاه نمیما ند وباعث خرابی وشکست\nلشکر گاه خواهد شد فوراً خود بندگان عالی باتفاق افسران وسوار رساله که برکاب\nحاضر بودند بتلاش تمام خودرا بسر تپه رسانده بتصرف درآور دند بعد يك پيلتن\nمکمل ویكطرف رساله مامور تپه کردند که محافظت دارند در ثانی دوعراده توپ\nقاطری آتش فشان نیز مقرر فرمودند که بالای تپه برده متوجه ورود دشمن باشند\nوغفلت نور زند وشرط احتیاط که لازمه هوشیاری است بجای آرند خلاصه کلام چون\nازامور تپه واطراف لشکر گاه آسوده شدند باز گشته وارد لشکر گاه شد ندمختصر\nکلام چون در منزل جلنك متز لگاه کردند و بر قرار شدند ثانی سرکار نیت بسخیر\nپاد شاه خدای جوی سرکار امیرشیر علی خان مجلس کنگاش گرده بزرگان دربار\nوسر كرد گان ملك وسپاه را طلب حضور نموده بزبان جاری کردند و فرمودند که\nبارها از زبان سرکار شنیده دارید که نیت سرکار اتفاق است ونفاق را نمیخواهد\nودایم از در صلح سخن میزند واز نقاضت وستیزه دوری میکند ازدرگاه خداوند\nامید وارم که اول فضل الهی و دوم داد پدر وسوم نیت خالص بند گان سرکا ر\nبهرجای که لشکر ظفر اثر روآرد فتح وظفر همنان باشد باری بخاطر حق طویت\nسرکار اقدس خطوره یکند که یکبار دیگر که آخرین وعظ ونصیحت است برای\nسردار محمد امین خان خط نصیحت آمیز فرستاده شود هرگاه بخت یاری کند واقبال\nمددگاری نماید وطالع راهبری دارد ودولت ازوی نکشته باشد ونکبت دامنگیر نشده"}
{"book": "adl0959", "page": 140, "text": "(۱۳۳)\n\nباشد البته بسمع قبول اصغا میدارد براه حق دعوت میشود بعد ازان خلقی آسوده\nوبندگان سرکار رضا مند وبطرفین خرسندی حاصل میشود وهر گا بفعل شیطان\nگرفتار باشد وبگفته ابلیس پلید وفتنه انگیز عمل نماید وازدر ستیزه برخیزد وفرمان\nسرکار را ونعی ننهدالبته ذمه سرکاربری خواهد بود چنانچه قبل ازین بکرات\nومرات چقدر فرمان نصیحت آمیز وخطوط محبت خیز وسخنهای شفقت انگیز که از طریق\nبرادری، نه ازشیوه بزرگی برای سردار مذکور فرستاده شد و بجوی منظور نشد حال\nنیز چنین باشد الحكم لله اکنون شمایان كه نمك خوار و بزرگان دربار وكار كنان\nکل اختیار میباشید چه صلاح و چگونه خیر میدانید عرضدا شت بدارید سرکار والا\nاز ابتدا تا انتها بمصلحت شما عمل فرموده زیرا که خیر خواه دولت خدا داد میباشید\nچنانچه نوشته استادان است.\n\nبیت\nهر کرا دانش است بسیاری\nنکند بی مشاورت کاری\n\nلاکن درمقابل سخنهای محبت آمیز سرکار وبیان های صلح آمیز بندگان اقدس\nهاتف غیبی ندا میدهد.\n\nبیت\nهر آتش که دست قضا بر فروخت\nهمه فکر و تدبیر ها را بسوخت\n\nمختصر کلام بعد از فرمان سرکار جمیع بزرگان دربار که بجهة مشورت جمع\nآمده بودند واز نظامی وملکی افسران بزرگ همه بودند باتفاق عرضداشت کردند\nکه تصدق حضور مبارك گرديم هرچند میدانیم ؛\n\nشعر\nبر سیاه دل چه سود گفتن وعظ\nنرود میخ آهنین برسنگ\n\nباوجود آن از اول تا آخر بندگان سرکار بزرگی بکار برده اند اکنون هم\nاز روی بزرگی و مرحمت فرمانی بفرستند شاید حاتم کار عقل عطا کردگی\nبروی کار آید واز سرستیزه برخیزد براه حق دعوت شود عجب نیست و هر گاه چنین نشود\nو دیوالعین رهبر شود بدا بحال خودش از حضور سرکار ذره ای از بزرگی کاسته نمی شود\nلهذا بعد از مشورت بزرگان حضور امر پاد شاه بدبیر صاحب تدبیر چنان شد که\nنامه مختصری فوراً تحریر نمایند\n\nسواد نامه بندگان سرکار اقدس امجد والا امیرشیر علیخان\n\nاز چندا قبل از ین ازدارالسلطنه کابل تا حال چند فرمان محبت وچقدر نامه شفقت\nبجناب برادر والا گهر فرستاده شد جوابی که سزاوار محبت با شد بحضور نرسید\nتا تقدیر خداوندی که در بار گاه عظمت اوجای چون و چرانست بندگان سر کار را\nباقربای لشکر باین وادی رسانید این را از تقدیرات ازلی ومقدرات لم یزلی دانسته\nومیدانم واز کشش آب ودانه قیاس میکنم و شما نیز ورود خود را در این حدود\nهمچنان دانید و خرسند باشید اکنون نگارش میشود که آن ارجمند بعقل خدا داد خویش"}
{"book": "adl0959", "page": 141, "text": "(١٣٤)\nعمل کرده دولت خداداد را از ان خود بداند و با دل قوی وحوصلۀ شگرف بدون\nخوف وبیم عازم حضور شوید.\nوسرکار والا را از خود خرسند سازید و ملاقات را غنیمت شمرید و غباری بخاطر\nحق بین خود نرسانید نخواهد که سرکار والا تبا ر بدون سبب بازوی خود را قطع\nکرده خودرا بد نام عالم سازد هرگاه درین خصوص حرفی بخاطر ارجمندی بر سد\nو یا غمازان راه فتنه انگیزی پیشگیرند ارجمندی سردار محمد علیخان که آرزو مند\nدیدار خجسته آثار عموی خود میباشد و مشتاق ملاقات آن ارجمندی میباشد و شوق خدمت\nشما را دارد بخدمت میفرستم که بهمرکاب آن ارجمندی عازم حضور شوند والسلام. لهذا\nچون فرمان سرکار بحضور محمد امین خان سردار رسید مطالعه کردند بعد باین مضمون\nجواب فرمانرا عریضه فرستادند:\nسواد عریضۀ سردار محمد امین خان در جواب فرمان سر کار\nامیر شیر علیخان\nفدایت شوم فرمان قضا جریان بندگان همایون سرکارا مجد اقدس اشرف والا\nرسید بوسیده بر تارک گذاشته شد و همه فرمان سرکار که در نامۀ شفقت انگیز درج\nبود سراسر مهر و محبت و نوازش پدرانه بود و دربارۀ غلام فدوی از ابتداء تا انتها بزرگانه\nرفتار می کردند کما حقه غلام جان نثار دانسته ام لاکن غلام عقیدت فرجام شمه ای عرضداشت\nمیکنم که هرگاه خدمتگار صمیمی غلام را میدانستند همین فرمان را از دارالسلطنه کابل\nمرحمت میفرمودند بخصوص که شب و روز آرزومند دیدار منور آثار فرزند ارجمند ارجمند\nسردار محمد علیخان بهزار شوق و ذوق بودم زمانی که داخل شهر قندهار میشدند زهی نيك\nبختی و زهی فرخنده حالی غلام فدوی که بازوی خود را بچشم سر میدیدم و هزار هزار\nشکر بدرگاه احدیت مینمودم و مدتی با مرو فرمان سرکار در قندهار استقامت کرده\nبعد ازان غلام فدوی با اتفاق ارجمندی و نمونه کان طلا بحضور پادشاه ظل الله وارد کابل\nشده چندی بحضور فیض ظهور بخدمت گزاری مسرور میشدم موجب اینقدر زحمت و رنج\nبندگان سرکار و باعث مخارج بسیار و سرگردانی بیشمار نمیشد اضافه بران خود غلام\nاز حقیقت کان طلا، وحاصل یومیه آن بحضور مبارک عرضداشت میکردم افضل از ان\nدر فرمان آخری از دارالسلطنه کابل که مرحمت فرموده بودند غلام را بمهمان پذیری امر نموده\nبودند بنابران غلام عقیدت فرجام با قلیلی لشکر استقبال دریای لشکر خونخوار برآمده\nامیدوارم که جان فدا سازم زحمت کشیدن ارجمندی سردار محمد علیخان را با وجود آنکه\nسالهای دراز آرزو مند دیدار شان بودم درین وقت رضا با آمدن ارجمندی و زحمت شان\nنمیدادم که تا اینجا نزدغلام زحمت کشیده بیایند باقی غلام شب و روز دولت سرکار را\nاز درگاه خداوند خواهانم والسلام، مخلص کلام چون عریضه سردار محمد امین خان بحضور\nسرکار رسیده وسراسر سخن از نفاق زده بودند بندگان اقدس دانستند که انفصال این\nامر بدون از دم شمشیر بران بدیگر طریقه ممکن نیست و نصیحت به فضیحت انجام یافت\nبعد ازان تن بتقدیر الهی داده آماده کاروزار شد سوپر بان مبارك فرمودند:"}
{"book": "adl0959", "page": 142, "text": "(۱۳۰)\nدر این دریای بی پایان در این طوفان شورافزا\nدل افگندیم بسم الله و مجریها و مرسها\nاکنون راقم حروف و تحریر کننده تواریخ و تقریر کننده این کتاب بی نظیر مینویسد که سردار محمد امین خان و لشکر قلیل او را قلیل نباید گفت زیرا که سردار مذکور با سرکار غضنفر برادر است و فرزند يك پدر و مادر است چقدر شجاعت و دلاوری که در وجود سرکار است با سردار مذکور است و در شمشیر زنی و دلاوری و مردانگی کم و کاستی با سردار مذکور در مقابل شمشیر زنی سر کار نیست چنانچه تمامی مقدمه هاییکه در کتاب هذا درج است بسیاری آنرا تحریر کننده کتاب دیده و باقی مقدمه ها را به تحقیق رسانده و بصحت نموده داخل کتاب کرده ام لاکن بمثل این مقدمه بزرگ و خون ریزی و قتل و قتال ندیده و نشنیده ام که در شمار دوازده هزار محسوب میشدند این چنین جان فدا و دلاور و شیر زن بودند و میدان رزم غضنفری داشتند که کمتر در مقدمه های قدیم در کتابها درج شده باشد چنانچه استاد میفرماید مصرع\nدو صد مرد جنگی به از صد هزار : هر چند که در مقدمه تحریر میدارد اما مختصری از ان را مینویسم تا اثبات حرف تحریر کننده شود چنا نچه هشت هزار آن در میدان رزم و میدان کاروز ارجان خود را فدای بادار خود نمودند و از جان شیرین دست شستند و حق نمك خوردگی بجای آوردند و نوازشات چند ساله بادار خود را باداء رساندند و چهار هزار لشکر پراکنده که خداوند در عمر شان مهلت داد زنده به تر از مرده بعضی زخمی و برخی مجروح پراگنده اهوال فرار قنه ها رفتند سردار محمد امین خان با جمیع بزرگان حضور و افسران نزديك و دور که جمله چون رستم زال در میدان قتال بدلاوری بودند برکاب با دارجان نثار کردند و چون پروین گرد ماه بخاك هلاك افتادند و حق عزت و نمکخوارگی بیجای آوردند حتی دو دانه کتب تیگر که به مبلغ بسیار از هندوستان خریده بحضور آورده بودند و مدتی نمکخورده بودند یا سن نمك بجای آورده بحضور بادار جان فدا کردند لهذا هر چند سخن بطول انجام یافت لاکن لازم افتاد که در مقابل خدمتگاران سردار محمد امین خان شمه ای از خدمتگاران حضور سردار محمد علیمان تحریر کرده شود تا دانسته خواننده و سامع گردد همان قدر خدمتگار بزرگ که همه خود را اصل و اصیل زاده و دلاور و شمشیر زن گفته در حضور سردار عالی سالهای سال بنوازش و مهربانی میگذراندند و بندگان عالی در خصو ص خدمتگاران حضور در داد و دهش سرموی تقصیر نکرده و کمال مروت و شفقت ولطف ومرحمت را در باره شان دریغ نداشته چنانچه هريك از اوشان برتبه بزرگی و سلطنت رسیده نام ونشان یافتند از آنجمله جرنیل شیخ میرخان که شمه در اول حال تحریر شده و بعد ازین نیز در مقدمه بیشتر و بهتر تقریر خواهد شد عاقبت در روز مقدمه و رزم که خود سردار عالی مقتول شد احدی ازین بزرگان نمك حرام مقتول نشدند و در حضور بادار خودجان فداننکردند ازین رهگذر بود که سرکار امیر شیر علیخان به تمامی آنها طعنه میزدند و بد میگفتند و از حضور میراندند مردمانیکه ازین قضیه آگاه نبودند میگفتند که سرکار امیر شیر علیخان خشکی شده و در بالای مردم کم دماغی میکند چگونه خشکی نشود و کم دماغی نکند و فحش ندهد که"}
{"book": "adl0959", "page": 143, "text": "(136)\nآن چنان پسر شجاع و دلاور که خداوند هرگونه خوبی از غیرت و مردی و دلاوری و عقل و هوش و فکر و تدبیر و امور سلطنتی جمله بوی عطا کرده بود یکه و تنها در میدان رزم مقتول شود و از جمله این نمك حرامان که از حضور سردار عالی مقام صاحب نام و نشان شده بودند یکی بقتل نرسند حق سر کار است که خشمکی شود و فحش بدهد و از حضور براند بازهم پادشاه خداجوی عدالت پرور بودند والاجمله اشخاص بزرگان حضور سردار عالی سزاوار قتل داشتند که باید جانواری میشدند تا عبرت دیگران میشد و بار دیگر این چنین نمك حرامی هیچ کس در خدمت بادر خود نمی کردند اکنون از اصل مطلب سخن رانیم زیرا که لشکر طرفین آماده جنگ اند. و بهوای جنگ شب را بروز میآورند باری چون کار مصالحه بمقاتله انجام یافت بعد از ان متوجه امور لشکری شدند سردار محمد علیخان و بعضی افسران بزرگ و یك طرپ رساله نزديك به نماز عصر اطراف لشکرگاه را بچشم سر دیده دربارۀ پهره داران و افسران ماموری سفارش نموده بجانب تپه راین شدند چون بالای تپه نزول فرمودند و متوجه پهره داران و خدمتگاران بودند و ساعتی گزارش نیافته بود که خبرداران اطرافی خبر آوردند که سردار محمد شریف خان با توپ و پلتن و رساله بقصد دستگیر کردن سردار محمد علیخان عازم تپه میباشد وعنقریب میرسد سردار محمد علیخان که اینچنین روز را از خداوند میخواست مرحمت فرمودند .\nبیا بیا که خوش آمد مرا ز آمدنت\nهزار توپ و تفنك بادفدای مقدمت\n* * *\nبرین مژده گر جان فشانم رواست\nکه این مژده آسا یش جان ماست\nزیرا که سردار عالی را خداوند سزاوار هر گونه مردانگی وغیرت داشته بودچه از سخاوت و شجاعت در آفاق طاق بود آمدن سردار محمد شریف خان را بدو وجه از خداوند خواهان بود یکی بسبب غیرت و دلاوری دوم باعت بغض وعداوت زیرا که معدن این غوغا و فساد وخونریزی تمام سردار محمد شریف خان بود بهرحال اینبود که سردار محمد شریف خان نمازخفتن قریب با لشکر رکابی نزديك به تپه رسیدند بعد از خفتن از طرفین جنگ پیوسته شد و پاسردار عالی توپ های آتش فشان از بالای تپه بصداه در آمدند و گوشزد دوست و دشمن نمودند بعد از آتش فشانی توپها نوبت به پلتن و رساله رسید و با مر سردار غضنفر از بالای تپه آتش فشانی گردید وتپه در کوره حدادی سا ختند ولشکر قند هار در مقابل لشکر بالای تپه از زیر کوتل داد مردانگی دادند و با توپ و تفنگ جنگ مردانه در انداختند لا کن سردار عالی تفنگ مارتین بدست چون شیرغرا ن وببر بیان بهر جانب خروشان وجنگ جویان تاخت و تاز مینمودند و لشکر ظفر اثر را تلقین رزم می کردند و در مقابل ان سردار محمد شریف خان که خود را بزرگ و شمشیر زن میپنداشت همچنان کمر بمردانگی بسته با لشکر قندهار نبرد مردانه میکردند كه فلك تحسين و آفرین در غیرت و مردانگی شان می نمود وازشررآتش افشان لشکر طرفین شب تار چون روز روشن نمایان گردید چنانچه او سعت ده بجه شب تا ساعت دو بجه بعد از نصف شب که چهار ساعت نجومی باشد از طرفین با توپ و تفنگ جنگ پیوسته بود دلاوران"}
{"book": "adl0959", "page": 144, "text": "(۱۳۷)\nجالین در شمشیر زنی و مردانگی تقصیری نکردند لاکن سه نوبت لشکر قندهار\nتلاش گرفتن سر تپه کردند که شاید تپه را تصرف کنند بلکه بخیال سردار محمد علیخان\nودستگیر ساختن شان تلاش بسیاری کردند اما دلاوران سر تپه چنان سرزنش میدادند\nو در مقابل حمله لشکر قندهار حمله مردانه میکردند و شکست میدادند که با لفرار گویان\nفرار دشت ادبار میساختند اضافه بر ان لشکرهای بزرگ باطراف لشکر گاه خود کاسه مهتاب ها\nروشن کرده با خبر لشکر گاه خود بودند و تماشای آتش ریزی و آتش افشانی گلوله\nریزی توپ و تفنگ سر تپه را میکردند زیر اکه از زیرو بالای تپه مذکور اطراف هردو\nلشکر روشن و نمایان بود و چون روز روشن ظاهر و هویدا گردیده خلقی طرفین مشاهده\nمیکردند هنوز در عین شدت مقدمه و چنگ وجوش و رزم برپا بوده و داد مردی و مردانگی\nمیدادند که از حضور بندگان اقدس والا تبار سرکار ذوی الاقتدار امیر شیر علیخان\nدوهزار سوار و پیاده که همه شمشیر زن و دلاور بودند مامور تپه نمودند و چون بلای\nناگهانی و چون آفت زمینی چست و چالاک خودرا بلشکر زیر تپه تعلق سردار محمد شریف خان\nزدند ودست به تفنگ صف شکن و شمشیر قباب افگن کرده حمله ور شدند و در قتل وقتال\nسرموئی تقصیر نکردند اضافه بر ان لشکر سردار محمد علیخان از بالای تپه سرازیر\nشده خود را بصف لشکر قندهار زدند و از کشته پشته ها کردند باندک کروفری از میان\nبرداشتند و تا حدود لشکر گاه شان فراری نمودند سردار محمد شریف خان که دایم\nبامید فتح می آمد و رزم آزمایی میکرد و آرزومند فتح می بود عاقبت بحال تباه از فتح\nحاصلی نکرده بیچاره و بینوا راه فرار سر میکرد و فرار دشت ادبار میشد و بغیر از شکست\nروی فتح را ندیده و در آینه خیال ملاحظه نکرده بحسرت میماند لاکن با وجود آنقدر\nشکست پی در پی که با وی دستمیداد و پیش می آمد باز بپوای جنگ آماده می شد و از شکست\nهای خود خجل نمیگشت و شرمسار نمیشد و بازهم بامید فتح کردن جنبش میکرد و شورش\nمینمود لاکن دلاور بی اقبال بود باری سخن بطول انجامید و از مطلب باز ماندیم اکنون\nرجوع بمقصد داریم مختصر کلام سردار محمد شریف خان که لشکر خود را پراگنده\nدیدراه فرار پیش گرفت و بجانب لشکر گاه خود فراری شد سردار محمد علیخان\nکه چون شیر ژیان بالای تپه بادل قوی با دشمن پرستیزه در آمیخته بودند واز فضل خداوند\nفتح حاصل کردند ثانی بفتح و فیروزی در بالای تپه آسوده نشستند و سر بسجده شکر\nگذاشتند و بالشکیر ظفر اثر تپه از در مهر و محبت سخن میکردند واز غیرت و مردانگی\nلشکر خود در باره شان تمجید و تحسین میفرمودند و بهريك وعده های بزرگانه مینمودند.\nخلاصه کلام دو ساعت از شب مانده استراحت کردند و هم چنان کمر باستعایل بخاب شدند\nوالحالة راحت فرمودند قضا را در بین راحت خواب وحشت انگیز دیده از خواب جستند"}
{"book": "adl0959", "page": 145, "text": "(۱۳۸)\nومتفکر نشستند و دیگر مایل بخواب نشدند خدمتگارا نیکه چون پروانه بدور انسرور فرزانه جمع بودند از پریشانی بادار خود متحیر ماندند هرچند عرضداشت کردند وسبب پرسیدن سردار باغیرت ازروی دلاوری ومردانگی اظهار نفرمودند و بصحبت گذراندند اما احوال شان متغیرودگر گون بود تا اینکه صبح شد و شفق بخون ریزی لشکر طرفین دمید وسردار عالی بافتح وفیروزی از بالای تپه فرود آمده داخل لشکر گاه شدند.\nاکنون چند کلمه از حضور سرکار امیرشیر علیخان شنوید :\nلهذا چون شب مقدمه تپه و آمدن سردار محمد شریف خان با توپ وسوار و پیاده واطراف تپه را احاطه کردن منظور حضور شد ازین رهگذر که واقعه جان سوز بود آتش غیرت سرکار شعله زدن گرفت ودریای غضب بجوش آمد بزبان گهربار فرمودند که سردار محمد شریف خان فتنه انگیز فتنه را برپا کرد و آتشی افروخت که عالمی را به شعله آن سوخت ومردم را به قتل در داد و بازوها را قطع کرد و ذره از صله رحم باقی نماند شبی نمی گذرد که فتنه ای بروز میکند و روزی بشب نمیرسد که يك اسباب فتنه ای برپا میکند اما شکر میکنم وخرسندم که از نیت فاسد همه وقت به غضب خداوند گرفتار شده سزایش می یابد وشکست فاحش میخورد وسرکار اقدس تاحال بصبر وتحمل گذارندم نیت خونریزی ندارم وقصدم آنکه خونریزی نشود شاید سردار محمد امین خان راجع به عقل خداداد شود وبخرابی دولت خداداد کمر نه بندد چنانچه بندگان اشرف دایم بسردار محمدعلیخان که ولی عهد دولت خداداد است خطاب میکردم که فرزندمن راجع بصلح است چنین نخواهد بود مقصد خود سرکار راجع بصلح کردن بود که سخن صلح را بزبان ولیعهد فرزند خود جاری میکردم .\nوالا دشمن پدر البته دشمن فرزند است اکنون دانسته شد که این شیطان فتنه انگیز نمی گذارد پس لازم شد بسرکار والاتبار که بتوکل پروردگار اراده مقدمه کرده خودرا ولشکر خودرا بخداوند عالم اعراف ضمیر سرکار است سپارم ولشکر رزم دیده را بمیدان جنگ که میدانی است خون آشام بفرستم بعد ازان حواله بتقدیر نمایم تا خداوند چه خواسته باشد بظهور انجامد بغیر ازین چاره نیست\nفرد\nهر آتش که دست قضا بر فروخت همه فکر وتدبیر ما را بسوخت\nبهر حال هنوز سخن لشکر کشی بزبان مبارك جاری نشده بود که از اردوی ظفر شکوه خبر رسید که سردار محمد اسمعیل خان با قلیان خدمتگار خود که سابقه داشت از اردو فرار وبجانب لشکر کماه قدم رهسپار شد از شنیدن این اخبار زیاده بر زیاده بنده گان اقدس غضناك گردیده با وجود آن تبسم کرده فرمودند که رفتن سردار محمد اسمعیل خان نتیجه دیگر از نفاق دست داد که باید و شاید جنگ بزرگ پیش آید وقتل بزرگ برپاشود بصر تا یار کرا خواهد وموش بکه باشد ، بعد از ان عزم را در جنگ جزم کردند وفرمودند که باید بزبان شمشیر سخن کرده شود چون کار بجنگ پیوسته"}
{"book": "adl0959", "page": 146, "text": "(۱۳۹)\nشبا افسران نظامی و ملکی امر کردند که با ارادۀ خداوندی فردا صبح بعد از\nفراغ نماز بامداد جمیع لشکر کوه پیکر خون آشام را مکمل و مسلح فوج فوج چون\nدریای مواج صف بصف چون اژدهای دمان اماده و تیار انتظار امر سر کار باشند مختصر\nکلام صبح صادق دمید وفلك كينه چو كمر بکینۀ پریشه بر بست و صدا را بقتل لشکریان\nبلند آوازه گردانید و افسران بزرگ و سر کردگان صاحب تدبیر بنابر امر\nبنده‌گان اقدس بقانون نظام جمیع لشکر خونخوار و افواج بی‌شمار را بشمار آورده مکمل\nو مسلح ساخته صف بصف ایستاده منتظر فرمان و انتظار سردار عالی مقدار سردار\nسالار کل اختیار بودند سردار دلاور با وجودی لکی شب که در بالای تپه بجنگ\nبودند و تا صبح داد مردانگی داده بفتح و فیروزی فرود آمده فوراً کمر بجنگ بستند.\nو نصر من الله و فتح قریب خواندند و خود را از خود و مغفر و زره چون کوه آهنین ساخته\nمکمل و مسلح بلشکر گاه افواج ظفر شکوه آمدند وفوج فوج بنظر ترحم و مرحمت\nدیدند و با يك يك از در لطف و نوازش در آمدند و پدرانه شفقت ورزیدند و انتظار\nورود سر کار غضنفر شهریار بلند اقبال بودند تا اینکه پندگان سر کار امیر شیر\nعلیخان با فر فریدونی و شوکت جمشیدی و صولت بهرامی سوار اسپ گلگون نژاد کوه\nپیکر ها مو نورد دشت پیما گردیده چون شیر ژیان و ببر بیان و رستم داستان وارد\nلشکرگاه شدند وصف بصف افواج نظامی را از نظر کیمیا اثر گذرانیدند و تحسین\nو آفرین گفتند و کمال عظمت و بزرگی را در بارۀ لشکریان بجا آوردند و شفقت\nو مهر با نی پدرانه را بيك يك ادا نمودند وسورۀ انا فتحنا را خوانده بلشکر جنگجوی و\nافواج ظفر شکوه دمیدند و در ظل خداوند قهار و پرور دگار بی‌نیاز و کریم کارساز\nور حیم بنده نواز سپردند بعد ازان چون آفتاب تابان و چون خورشید نمایان بالای تپه\nبلندی که چشم انداز مقدمه جای بود بر آمدند و از عقاب گلگون قباپ فرود آمده\nبالای کرسی کیکاوسی نشستند و جمیع افسران خرد و بزرگ را بحضور فیض ظهور طلب\nکرده همه را بنوازش خسروانه سر افراز نمودند بعد به هر يك افسران تلقین جنگ را\nآزموده شیوۀ میدان داری و طریقه جنگجوئی آموختند و بشمشیر مردانگی وغیرت و دلاوری از\nروی محبت سخن کردند و به نبردگاه مقرر فرمودند چون جمیع افسران مرخص شده هر يك بجانب\nفوج خود رفتند بعد فرزند ارشد ارجمند سردار محمد علیخان که ولیعهد سلطنت و جا\nنشین پدر بودند و بحضور حاضر خدمت و جان فشانی از حضور انور امیدوار\nبودند نزديك طلب کرده تنگ در بر کشیدند و ببروروی فرزند عزیز خود بوسه زدند\nو اشك از گوشه چشم جاری کردند و بخداوند سپرده مرخص میدان نمودند لہذا چون\nسردار دلاور سردار محمد علیخان از حضور بنده گان اشرف اقدس والادعا وقا تبه\nگرفته مرخص میدان شدند و بمیدان جنگ ونزد افواج خصم افکن رسیدند به اطراف\nمقدمه جای را بنظر تدقیق ملاحظه فرموده هر فوجی را با توپ و توپخانه\nمکمل بهر جا که لازم جنگ و سرکوب لشکر دشمن بود"}
{"book": "adl0959", "page": 147, "text": "(١٤٠)\n\nمامورین مقرر فرمودند چون از تمامی افواج فارغ شدند و هر يك را بجای ماموری امر\nکردند و دو پلن و يك رساله با هشت عراده توپ جلوی نزد خود نگاهداشتند و شرط احتیاط\nبجاه آوردند که هر گاه از لشکر دشمن گزندی بلشکر ظفر اثر برسد فوراً لشکری از حضور\nبكمك فرستاده شود و خود بندگان سردار سالار چون آفتاب روشن ظاهر و هویدا در بالای\nبلندی ما بین لشکر گاه نمایان ایستاده متوجه لشکر دشمن بودند که چگونه با لشکر ظفر اثر\nتقابل میورزند و چه نحوه قابل میگردند اکنون لشکر ظفر اثر را پاسردار دلاور در میدان\nرزم آماده و تیار بگذارید.\n\nچند کلمه از لشکر جنگ جوی جنگ طلب شمشیر زن صف شکن قندهار\nشنوید:\n\nسردار محمد امینخان که شجاعت ذاتی داشت و در میدان رزم شیر ژیان را بنظر نمی\nآوردند اول این فرد استاد را بزبان گهر بار ادا نمودند.\n\nبیت\nروز جنگ نو شود سرخ و سیاه از خون و گرد\nموج دریای محیط و اوج گردون برین\n\nباری سردار شیردل صبح وقت که نماز با مداد را ادا کردند و دعای فاتحه در باره کل\nلشکریان گرفتن و لشکر خود را مکمل و مسلح نموده متوجه حرکت لشکر دشمن بودند که\nبچه منوال حرکت میدارند و تقابل میشوند چون لشکر کابل را آماده جنگ دیدند وصف\nآرائی آنرا ملاحظه فرمودند بعد از ان بتوکل خداوند چون اژدهای دمان مکمل سوار\nاسپ کوه پیکر رزم آزمای دشت پیما شده نصر من الله وفتح قریب را بزبان راندند و فوج\nخونخوار جنگ دیده خود را بهمان منوال مقابل لشکر کابل صف بصف در میدان رزم\nایستاده کرده تقابل ساختند هرچند که لشکر قندهار در مقابل لشکر کابل قلیل بودند لاکن\nباك از کمی و زیادی نکرده هر فوجی را در مقابل فوج بسیار تقابل کردند که گویاچون\nشرقیان محسوب بشمار می‌آمدند و انتظار لشکر دشمن و پیوسته شدن جنگ میبودند\nسردار محمد شریف خان که شب از مقدعه نیه شکست خورده و خجالت زده بحضور\nسردار محمد امین خان انتظار فرمان بودند سردار مذکور را بحضور طلب کرده اول از\nشکست شب بالای تپه تسلی دادند و فرمودند که با تقدیر ستیزه نباید کرد این شکست تقدیری بود\nدخل به خجالت ندارد بعد ازان سرکرده سوار مامور فرمودند و امر کردند که آماده\nکاروزار باشید و بهر جا اب که شکست پیدا شود با سوار رکابی خود مکمل رفته مدد فرمائید و خود را\nبكمك برسانید اکنون شمه از سردار محمد اسمعیل خان تحریر کرده سر مطلب باز گردیم. سردار\nمذکور که از لشکر سرکار امیر شیر علیخان فراری شده بلشکر گاه پدر خود وارد شد از حضور\nسردار محمد امینخان پدر خود امیدوار سردار سالاری بود که به لشکر قندهار صاحب اختیار\nشده و در مقابل سردار محمد علیخان داد مردانگی بدهد زمانی که آمدن سردار مذکور را\nبحضور سردار محمد امین خان پدرش ریپوت کردند گویا دنیا سر پدرش حلقه شد و از غضب\nبلرزه در آمد و بزبان مبارک جاری کردند که تمامی این فساد و فتنه انگیزی دامنگیر\nسردار محمد اسمعیل است اکنون شما خدمتگاران که بمثزله برادر و بازوی بندگان"}
{"book": "adl0959", "page": 148, "text": "(١٤١)\n\nعالی هستید احتیاط کنید بواسطه نامبرده نشوید که بذات خداوند قسم میخورم که طاقت\nدیدار مذکور را ندارم بخصوص که مذکور را سر کرده لشکر چگونه خواهم ساخت اصلا\nممکن نیست و خاطر خواهی نکنید که از شما نیز بیزار خواهم شد حال باعث خرسندی شما\nکه فرزند عالی هستید و سالها جان فشانی کردید از گناه مذکور گذشتم در لشکر گاه\nاستقامت کرده تماشای جنگ پدر را ملاحظه نماید اضافه بر این سخن نکنید که موجب\nرنجش بندگان عالی در این موقع که باریک افتاده میشود خلص کلام بعد از ان که\nسردار محمد شریف خان مامور سوار شد و سرزنش سردار محمد اسمعیلخان هم انجام یافت\nو صبح صادق دمید و فلك كينه جو كه اميدوار چنین روزی بود و بمراد خویش واصل شد و طبل کج\nرفتاری را بلند اوازه کرد اول طلوع آفتاب از دو جانب صدای طبل و کوس و کرنا بر آمده\nدر میدان رزم زلزله در انداخت و توپهای تند تن گردون وطن چون شیر غریده هر يده کویا\nآواز میداد و آتش فشانی میکرد و تفنگهای اژدر دهان غلغله در گنبد دوار افگند و میدان\nجنگ را از دود توپ و تفنگ چون شب دیجور سیاه و تاريك گردانید سر های جوا نان\nو دلاوران مرد میدان چون گوی در میدان رزم بهر طرف غلطان می گشت و زمین نبردگاه\nاز خون دلاوران چون لاله زار گلگون شد و جوی خون از بدن غضنفران چون آبروان روان\nگردید دستان جان ستان شقایق و شقوق از هر طرف ظاهر میساخت سهم در آسای تازی\nنژادان هلال زمین بر آبروی هلال آسمان حاجب گردید میدان وسیع بر جلوه اسپان وسیع\nتنگ شد در آن روز که بازار قیامت برپا بود بر کسی توان و تاب نماندی زیرا که خنجر\nپهلو شگاف در ان معرکه جان سوز سینه و جگر دلاوران چاک کردی بخصوص دلیران خشم گین\nبهر جانب که حمله ور میگشتند مانند شیر غضبناك غضب میکردند و بهادران جنگجوی\nبهر طرف که روی می آوردند با سیف تیز سرهای دشمنان چون هندوانه ابوجهل در صحرا\nغلطان می کردند و از خون شفق گون پیرز برنا بردست و پا حنا می بست و شیر دلاوران خسرو\nشکوه از زخم سیف وسنان گلگون گردید مختصر کلام در کشتن و بستن وزدن سرمویی تقصیر\nنکردند و جان بهم در افتاده بودند و داد مردانگی میدادند که گویا ملك الموت از کردار\nشان بحیرت در افتاده و فلك كج رفتار متحیر مانده .\n\nشعر\nدو دریای لشکر بجوش آمدند\nدلیران بهم در خروش آمدند\n\nچنانچه از طلوع صبح وقت آفتاب تا نصفنار همچنان جنگ پیوسته بود وفلك کج رفتار\nبر این حال ترغیب جنگ می کرد و نداه در میداد :\n\nفرد\nروز جنگ است و جنگ باید کرد\nکوشش نام و ننگ باید کرد\n\nلا کن هاتف قضا بر فوج جنگجوی کینه خواه لشکر قندهار جز آیت لا عاصم اليوم من امر الله\nنخواندی و سورکبار دهل آوازه فتح بگوش هوش لشکر کابل میشنواند باری\nسردار محمد شریفخان که با سواران رکابی آماده و تیار ایستاده بودند درهمین فرصت\nاردوی سرکار امیر شیر علیخان را خالی یافتند فوراً از گوشه میدان غفلة در بالای اردوی"}
{"book": "adl0959", "page": 149, "text": "(١٤٢)\nلشکر کابل چپاول انداختند و قصد تاراج کردن داشتند چنانچه نزديك بلشکر گاه کابل\nرسیده بودند سرکار امیر شیر علیخان که در بالای تپه بلندی نشسته بودند و متوجه اطراف\nلشکر گاه بودند نظر شان بجانب لشکر سردار محمد شریفخان افتاد که بتلاش تمام عازم\nلشکر گاه کابل است و نزديك رسيده فوراً تد بیری بکار برده شخصی را بطریق سوار مندها ر\nمرتب کرده از زبان سردار محمد اسمعیل خان بسردار محمد شریفخان پیغام فرستادند که\nسردار محمد امینخان پدر من به تیر قضا درگذشت و در لشکر قندهار شکست افتاد ولشکر\nمدعى بلشکر گاه ما داخل شد و تاراج دار دزو دتر خود را برسانید که امیدوار آمدن شما میباشم\nمبادا که بدست دشمن اسیر شویم بهتر آنکه باتفاق عازم قندهار شده شاید سرشته بکار بریم\nچون شخص فرستاده بحضور سردار محمد شریفخان رسید و بیان واقعه را عرضداشت کرد\nسردار محمد شریفخان از خوف جان واپس عازم لشکرگاه قندهار شد و قضیه را بر عکس\nدید و میدان فتح شده را در باخته یافت بحیرت بماند و راه چاره را مسدود دید لا چار صبر و شکیبائی\nنمود لاکن بندگان سر کاری امیر شیر علیخان خوب تدبیری در عین شورش جنگ\nبکار برد که سزاوار تحسین است چنانچه فرموده استاد است :\nمثنوی\nبيك تدبیر نیکو آن توان کرد که نتوان باسپاهی بیکران کرد\nبشمشیر از یکی تا ده توان کشت برای لشکری را بشکنی پشت\nقصه کوتاه مردان طرفین و دلاوران جانبین و شجاعان رزم آزما بهمین احوال\nمیکوشیدند وغیرت مندانه میخروشیدند و بدلاوری و مردانگی می افزودند و در بازار جان\nفروشی جان خود را بخدمت بادار خود بخوبی نمیخریدند و در گوهر نه دلاوری واقسام\nاقسام مردی ومردانگی در مقاتله صرفه نمی نمودند و با همدیگر بضرب خنجر خونریز\nبه خنجر زده دشمن را از پا در می آوردند چنانچه استاد میفرماید .\nبیت\nدولشکر چه گویم که دریای خون به بسیاری از آب دریا فزون\nبتدبیر خون ریختن تاختند هم تیغ و رایت بسر افراختند\nچنانچه از طلوع آفتاب تا ساعت يك بجه روز لشکر طرفین داد مردی و مردانگی\nدادند و حمله های مردانه افگندند و در قتل و قتال و کشتن و بستن قصوری نکردند و همچنان\nدشت بزرگی را که میدان رزمگاه بود از کشته و زخمی مملو کردند وملك الموت را\nاز بسیاری کشته به فغان در آوردند و چندین درجه شکست بلشکر طرفین دست میداد\nو وارد می شد چنانچه از رزمگاه کناره میشدند لاکن سرکردگان صاحب تدبیر و جنگ\nدیده داشتند زود خودداری میکردند و لشکر پراگنده را بمردی وغیرت انجام داده\nبجنگ ترغیب مینمودند ومرگ خود را افضل از شکست میدانستند تا ساعت يك بجه روز\nبهمین منوال بازار ملك الموت گرم بود تا اینکه سردار محمد علیخان که در بالای\nبلندی بهر طرف نظر افگنده متوجه گیر ودار لشکر ظفر اثر بودند و بهر جانب که\nاندك شکست پیدا میشد از حضور لشکر فرستاده كمك میدادند و یاری می نمودند و جرنیل\nشیخ میرخان که سرکردهٔ بزرگ و صاحب اختیار کل افواج ظفر شکوه بودند برکاب"}
{"book": "adl0959", "page": 150, "text": "(١٤٣)\n\nسردار عالی باسه پلٹن مکمل وسه رجمنت رساله نامدار همرا ایستاده بهر جانب متوجه بود یاری میکردند وانتظار فرمان بندگان عالی بودند که قضای الهی وگردشهای فلکی ازجانب لشکر قندهار سردار محمدامین خان باسواران رکابی که همه چون کوه آهن درزیر خفتان و جوشن غرق بودند بمثل شیرژیان وببریان بجانب سردار محمدعلیخان با جوش و خروش آمدند سردار محمد علیخان که کاکای خود را مشاهده کردند اینهم چون شیرژیان واژدهای دمان با فرفریدون وشوکت جمشیدی وصولت بهرامی باذن قوی وشجاعت یلی ازبالای تپه فرود آمده از در مهر ومحبت ذاتی با وجود قتال بسيار بجانب سردار محمدامین خان کاکای خود روانه شدند با وجود دشمنی و اینقدر معرکه بزرگ که ظاهر و هویداست دل سردار مذکور مایل بدوستی حضور سردار محمدامینخان بود لاکن فلك كينه جو که اینچنین روز را از خداوند میخواست تبسم کنان در بین زمین وزمان آواز میداد و میگفت این خیال است و محال است و جنون بهرحال چون هردو شخص بزرگ با همدیگر نزديك شدند جرنیل شیخ میرخان که با افواج خونخوار برکاب سردار عالی مقدار حاضر بودند و این چنین روز را از خداوند خواهان و اینگونه فرصت را شب و روز جویان زیرا که از بدرفتاری خود با خلق خدا ازسردار عالی ترسان و لرزان می بود و فرصت میجست در اینوقت که بازار ملك الموت گرم بود و ایرادی برای جرنیل مذکور پیدا نمیشد فرصت ملاقات با دو پادشاه بزرگ و دوسر کرده نامدار نداده ونخواست که با هم نزديك شوند و بدیدار همدیگر مسرور گردند شاید با وجود خون ریزی از در صلح سخن سازند فورا به پلٹن و رساله امر کرد و حکم شداد داد که به تفنگهای آتش فشان دود از نهاد دوست ودشمن برآرند ودو پادشاه بزرگ را با خاك زمین یکسان کند بقدوت کامله خداوندی که در بارگاه جلالش جای چون و چرا نیست بمجرد آواز تفنگ چقدر سوار و پیاده که از دوطرف برکاب دو پادشاه بزرگ حاضر بودند از قربوس زین بخاك زمين يكسان شدند و بخاك هلاك افتادند اکنون جرنل غافل ازخداوند چگونه بسه هزار تفنگچی امر کرد که گویا از آسمان تگرگ بارید همچنان گلوله ریزی شد و قتل عام کرد و دو پادشاه نو جوان دلاور را مقتول ساخت و پادشاه بزرگ جلیل الشان خود را بی بازو و بی فرزند ساخته بدنام عالم کرد و خاك ادبار بر تارك سركار والاتبار امير شير عليخان ريخت چنانچه فلك كج رفتار ازين غم وغصه ملعبه در آمد و خونابه از جگر ریخت و لشکر کابل را بماتم بزرگ نشاند که تا قیامت این داغ برجگر اهل کابل باقی ماند ولشکر قندهار را با حال تباه تباه کرد چنانچه اهل قندهار بدیدار آن سردار دلاور والاتبار عاشق و نگران بودند عاقبت پادشاه خودرا بدشت کینه کشته مانده بجانب قندهار فراری شدند و با هزار ناله وافغان فغان کرده میرفتند چنانچه در این خصوص دونوجوان رشید پادشاه زاده امثال میفرماید :\nمثنوی\nپدرم غصه شوریده می پرسد\nبغم خانه میگفت و جامی بدست"}
{"book": "adl0959", "page": 151, "text": "(١٤٤)\nکه ناید ازین کرسی زر نشان\nبجز خون مردم درین طشت نیست\nکه هرکس دراین دور گردون بود\nکه دارا که دارای آفاق بود\nچو زین دار ششدر فرو برد رخت\nبیاین مقبره بیرون زدو نان دونان\nبجز خاك خوبان در این دشت نیست\nز گردون درونش پر از خون بود\nبه دار ندگی در جهان طاق بود\nنبودش بجز گور و تا بوت و تخت\nلهذا دو سه افراد از استاد دیگر بمد نظر است که باید در همین موقع در کتاب درج شود.\nفرد\nهر که آمد در جهان پروز شور\nعاقبت می بایدش رفتن بگور\nدررۀ عقبا است دنیا چون پـلی\nبپۀ او جائی و ویران منز لـی\nدل منه بر این پل پر ترس و بـیم\nبرك ره سا زو مشو اینجا مقیم\nنزد اهل معنی این کاخ پـنـج\nهست چون ویرانه خا لی ز گنج\nمن گرفتم خود تو یی بهرام گور\nخوا هی افتاد آخر اندر دام گور\nهیچکس را نیست زین منزل گریز\nاز گدا وشاه واز برنـا و پیر\nخلاص کلام افسوس هزار افسوس که بادة این خمخانه درد آلود است و نبات این شکرستان\nهلاهل اندود عالم عالم سرابست تشنه و فریب منزلی است پرفراز و نشیب هستی این بوم\nرادر پی خماریست وعاقبت این سودا را درسر بغاری است.\nفرد\nکدام دل که درین واقعه جگر خون نیست\nکدام دیده کزین حادثه دگرگون نیست\nاین تودۀ خاك گذاشتنی و گذشتنی است و این تیر مغفاك پر کرده ئی و انباختنی پیوندها همه\nبریدنی است و خونابه ها همه کشیدنی، خلاصه کلام هر گاه ازین قضیۀ جان سوز دفتر ها\nرا تحریر دار شده ازین سوز و گداز تقریر نکرده باشم زیرا که این دو نهال سلطنت رفتاری\nبخلق خدا نکرده بودند و محبتی نورزیده بودند که تا مادام قیامت از خاطر خلق محوشوند\nپس بهتر آنست که ازین وادی هولناك قدم را کشیده راجع به مطلب داریم لهذا قبل\nازین تحریر شد که در پانزده مقدمه افغانستان که درقید تحریر است و داخل کـتـاب\nتواریخ گردیده اینچنین جنگ بزرگ و قتل و قتال عظیم نشده بود زیرا که دوشیر\nشر زه با لشکرهای غضنفر رو برو افتاده ومقابل گردیده وتقابل ورزیده گاهی چنین\nاتفاق نیفتاده بود بلکه در هیچ عصر و زمان کهن سالهای روز گار بخاطر نیاورده\nتاریخهای متاخر در کتب درج نفرموده ومنظور نظر احدی نگردید بهر حال تا آنکه\nندای غیبی ندا در داد که ای لشکر قندهار وای افواج خونخوار تا چند کشش و کوشش\nمی دارید وترکی ستیزه می کنید.\nفرد\nپرورواز نشاید رد احکام قضا کردند\nنمی زیبد کسی را در قضا چون و چرا کردند\nسر کرد بزرگ شما که سردار محمد امین خان بود بقتل رسید و افواج شما از کشته\nپشته ها پرشد و قلیلی باقی مانده که آن هم بعضی زخمی وبرخی بدتراز آن زیاد براین\nکوشش بی فایده است سردادنی بدهید."}
{"book": "adl0959", "page": 152, "text": "قطعه\nباقضا کارزار نتوان کرد گله از روزگار نتوان کرد\nکردگار هرچه میکند نیکو است حکم پر کردگار نتوان کرد\nباری لشکر پرطپش قندهار که از قتل سردار نامدار سردار محمد امین خان شنیدند دست\nاز جنگ کشیدند و بصدا آه و حسرت اقرار گویان راه قندهار سر کردند سردار محمد اسمعیل خان\nکه شب آخری از لشکر گاه کابل فرار و بلشکر قندهار ملحق شده بود لا کن سردار\nمحمد امین خان بدر مذکور بنظر ترحم بوی ندیده امر بخیمه گاه کرده بود در اینوقت\nبا سردار محمد شریف خان که مایه فساد و بباعث اینهمه خرابی طرفین شده بود متفق بجانب\nقندهار رهسپار شد ولشکر کابل بافتح و فیروزی بلشکر گاه قندهار رفته خیمه و خرگاه\nو بارگاه و سرا پرده و اسباب و انجام بسیار از نقد و جنس بتاراج بردند و بلشکر گاه خود باز\nگشته برقرار شدند. اکنون از حضور سرکار والا تبار امیر شیر علیخان بشنوید. هنوز سر کار\nاشرف والا در مقدمه جای بالای تپه برقرار نشسته بودند که خبر قتل سردار محمد امین خان\nبحضور رسید در دارنهاد سرکار بر آمد و سیماب وار بلرزه در افتاد بی طاقت گردید\nتا آنکه مقدمه آخر شد و لشکر قندهار فرار دشت ادبار گردید و لشکر کابل بفتح و فیروزی\nعازم لشکر گاه خود شدند سر کار اقدس از مرگ برادر پراگنده احوال از بالای تپه\nبرخاسته بجانب لشکر گاه نزول اجلال فرمودند درین راه خبر رسید که سردار محمد علیخان\nمجروح شده وزخم شمشیر برداشته است. چون خبر زخمی شدن سردار محمد علیخان گوشزد\nسر کار شد بدریای غم فرورفت و با هزاران غم و اندوه داخل بارگاه سر پرده شد فورآ شخصی\nرا فرستادند که رفته سردار مذکور را بچشم سر ملاحظه نماید و از حقیقت زخم دانسته شود\nکه چه نحو زخم است زیرا که سر کار اقدس را طاقت تحمل نیست مستوفی عبدالرازق خان\nچون شخص کهن سال و کار زار دیده بود و از زمان امیر کبیر باقی مانده بحضور اقدس\nاشرف همایون خدمتگار بلکه بمرتبة پدر قرب و منزلت داشت و روز مقدمه مامور توپ قندوزی\nکه بزرگترین توپها بود بامر سر کار مقرر بودند چنانچه کلیه لشکر قندهار را توپ قندوزی\nپراگنده ساخت لا کن همچنان شخص ذکی و کهن سال و صاحب عقل و دانا بود که امیر کبیر\nبی امری مستوفی مذکور را نمیکرد در اینوقت که قضیه قندهار اتفاق افتاد شب و روز\nامیر شیر علیخان را نصیحت میداد و پند میگفت و سرزنش میکرد و از در صلح سخن میزد در این\nفرصت از قتل هر دو سردار بزرگ اطلاع داشت و فرصت عرض کردن بحضور سر کار\nمی جست بهر حال چون بندگان اقدس داخل بارگاه شد بعد مستوفی خفیه چپان و تخت روان\nبجهت نعش در سردار بزرگ فرستادند که از مقدمه جای سردار محمد علیخان را در چپان\nو سردار محمد امین خان را در تخت روان داخل اردو بیاورند اما سرکار امیر شیر علیخان\nبا وجودیکه از مرگ فرزند خود خبر نداشت سیماب وار تپیدن میکرد و بیکجا بر قرار\n\n(١٤٥)"}
{"book": "adl0959", "page": 153, "text": "نبود گاه در خیمه گردش کنان میگشت و گاه از خیمه بدر شده دیوانه وار بهر جانب\nنگاه حسرت آلود میکرد و آه می کشید واشك حسرت از ديده خونبار قطره قطره می بارید\nوهر لحظه بطریق التماس از مستوفی عبد الرزاق خان سوال میکرد و میگفت چرا تا خبر در آمدن\nسردار محمد علیخان است سبب چیست مستوفی دانا وعاقل از روی تدبیر سخن میکرد و تسلی\nمیداد وازپادشاهان قدیم و گذارشهای آنها سخن میزد و حکایت مینمود و بندگان اقدس را\nبسخن گرفتار میساخت لاكن احوال سر کار بهیچ گونه آرام نداشت و مضطرب احوال\nمیگشت و بیهوشانه سخن میکرد و مستوفی مذکور بفریب بازی میداد تا آنکه جهان از دور\nنمایان شد واطراف آن سوار و پیاده بسیار بودند سر کار دلادیده بیرون بارگاه برآمده\nنگاه میکرد تاجیان نزديك شد از مستوفی سوال کرد که سردار محمد علیخان جوان رشید\nو مرد شجاع وشخص غيور وصاحب غيرت بود چرا دراز افتاده و مابین جیان ظاهر نمیشود\nچون کار بدینجا رسید بيکبار مستوفی دستار خودرا بزمین زده خود را بخاك افگند\nو فریاد برآورد که ای پادشاه خودپسند خودرای خانه خود را خراب کردید و بنیاد خود را\nاز بیخ بر کندید وجگر عالم را کباب نمودید فرزند رشید خود را بقتل دادید سردار دلاورجان\nبحق تسلیم کرد چرخ و قرخ بی فایده چه سود از سال سفر هرات تا حال چقدر وعظ و نصیحت\nکردم نشنیدید وسخن فتنه انگیز وغمازونمك حرام عمل کردید تا خاتمه کار پسر جوان رشید\nبالغيرت بیست و یکساله خودرا معه برادر شجیع که بازوی سر کار بود، بقتل رسانید و خودرا\nبی فرزند نمودید نمیدانم که بعد از قتل این دو سردار بزرگ که گویا دوران دولت\nبودند چه خواهی کرد وازسلطنت چه بهره خواهی برد واین سلطنت بچه کار خواهد آمد\nاکنون ازین دیوانگی و غوغا جه سود و از گریه وفغان که کار از دست رفته چه حاصل\nحال صبر باید کرد تن به تقدیر باید داد الصبر مفتاح الفرح صبر رضای خدا وند است صبر\nپیشه بزرگان است صبر شیوه آزاد گان است از بی طاقتی چه سود و چه حاصل تیریکه از شست\nرها شده باز بدست نیاید امروز پادشاهی افغانستان که ولایت مشهور است بتصرف شما است\nو نام پادشاهی دارید خصوص که همچنین مقدره بزرگ دست داد. ویرا گنده گی کلی پیش\nآمده و خلقی تباه شده و عالمی برباد رفته اکنون سزاوار سلطنت و پادشاهی آنست که\nباك از مرگ دونو جوان ندارید و خود را از غم و اندوه نگاهدارید و متوجه امور دولت\nوسلطنت شوید و پیش رفت کار دولتی را ملاحظه فرمائید در نظام داری ملک خرابی\nبسیاری دست داده باید سرشته شود و شرط احتیاط بکار رود که مبادا نقصان پذیرد\nو در امور دولتی خللی پیدا شود در این عصر و زمان از دوست خالص\nدشمن کذاب و منافق تبار است باید ازین کدورت و پراگنده گی در گذرید\nو خود را زیاده بر این بدنام عالم نسازید همین قتل برادر و فرزند کفاف است وفغان کردن\nحاصل ندارد هر چیزی که تقدیر رفته بود پیش آمد و بظهور پیوست .\nقطعه\nگر شود ذرات عالم پیج بیج با فضای ایزدی هیچ اند هیچ\nچون قضا بیرون کند از چرخ سر عاقلان گردند جمله کور و کر\nماهیان افتند از دریا برون دام گیرد مرغ پران را زبون\nاین قضا بادیست سخت و تندخو خلق چون خس عاجز اند ر پیش او\n(١٤٦)"}
{"book": "adl0959", "page": 154, "text": "مختصر کلام با وجود این قدر وعظ ونصیحت وبعضی حرفهای فضيحت آمیز که مستوفی\nمذکور بحضور سرکار غم دیده عرضه کرد وتسلیداد وازنشیب وفراز عالم باز گفت\nاما بحضور امیر شیرعلیخان یکذره تا ثیر نکرد وخصوص که از مرگ فرزند شنید ونعش اورا\nدریارگاه خود خوابیده دید یکباره جنون بروی مستولی شد و دیوانگی دستداده چنانچه\nاز جنون بسیار هر لحظه خودرا برنعش فرزند می انداخت و به آواز بلند فریاد میزد وفغان\nمیکرد ودل تنگی مینمود چنانکه مردمانیکه باطراف بارگاه جمع بود از مرگ براد ار خود\nفغان میداشتند همه را پراکنده ساخت ونزديك بارگاه نماند ولحظه بلحظه خودرا بزمین میزد\nودور نعش فرزند میگشت وفریاد میشود وبطرز وحشی ومجنون زدگان سخن میکرد و از سرتاپای\nفرزندرا بوسه میداد وآه دردناك از جگر آتش بار میکشید وازناله جان سوزش دل سنگ\nآب میشد ومردم لشکری که پرورده حضور سردار عالی بودند از مرگت بندگان عالی\nخصوص از بی طاقتی سرکار جمله بگریه ونال، وزاری فغان کشیده بنزديك بارگاه جمع بودند\nقضا را درهمین فرصت که غوغای سرکار بلندبود نعش سردار محمدامین خان وارد لشکرگاه\nشد ونزديك بارگاه سر کاررسید ومرده برادررا دید فوراً از بارگاه برآمده برنعش برادر\nتاخت و بدور ش گردش کرد وفغان بملکوت رسانید بعد بغضب تمام امر کرد که این مرده حق\nمحمدرفیق خان است که مایه فساد ومعدن فتنه انگیزی وغمازی او شده تا کاررا باینجاه رسانید\nو بازوی سرکار را قطع کرد برده مرده را بوی سپارید وبگویید که بمدعای خود رسیدید\nویا با قی مانده خواهد بود از ین زیاد چه خواهی کرد بازوی بندگان اقدس را بریدید وچشم\nبصیرت سرکاررا بداغ فرزند بی نورساختید زیاده برین چه باقیمانده ـ خلص کلام مستوفی\nعبدالرزاق خان دید که نصیحت بسر کار تاثیر نمی کند وعقل از سرکار ضایع شده باری بهر عنوان\nکه مستوفی مذکور دانست وطریقه تسلی بود یکدرجه سرکار اقدس را بسخن در آورد\nواجازه گرفت که نعش سردار محمدعلیخان ارسال دارالسلطنه کابل و مرده سردار محمدامینخان\nبجانب قندهار فرستاده شود چنانچه بهمین منوال سرشته هر دو نعش سردار بزرگ را بيك شب\nنموده نعش سردار نوجوان سردار محمدعلیخان را بالای فیل گوه پیکر با خدمتگاران قابل\nوهوشیار ودوظرب رساله مکمل جانب کابل فرستادند ونعش سردار عالی مقدار سردار\nمحمدامین خان را بعزت تمام بالای فیل وخدمتگاران معتمد و روظرب رساله مکمل قندهاری\nمامور فرمودند بعد ازان امر کردند که جمیع مردگان هر دو لشکررا باتفاق فقرا، اطـرافی\nبخوبی ودرستی کفن کرده دفن نمودند واشخاص مجروح وزخمی لشکر طرفین را بخیمه های\nجداگانه امر کردند که جراحان قابل بدرستی معالجه بدارند اکنون چون بشمار آوردند\nاز لشکر قندهار هشت هزار مقتول ومجروح وازلشکر ظفراتر دارالسلطنه کابل دوهزار بیشتر\nمقتول وازسه صد نفر بیشتر مجروح شده بودند لهذ ا قبل ازین محرر کتاب نوشته بود که در\nپانزده مقدمه بزرگ که داخل کتاب است اینچنین مقدمه قوی پیش نیامده بود از طلوع آفتاب\nتاساعت یکبجه پیشین روز که عبارت از هفت ساعت نجومی باشد دو لشکر شمشیرزن\nبا هر دو پادشاه شیردل غضنفر فر درقتل وقتال تقصیری نکردند ولحظه بلحظه قدم پیش گذاشته\nبجانب دشمن می آمدند تا کار از توپ وتفنگ برطرف شد ونوبت به تیغ تیز وخنجر خونریز\nرسید و دادمردانگی دادند تا زمانیکه هر دوسر کرده بزرگ که پیش چنگ لشکر طرفین\n\n(١٤٧)"}
{"book": "adl0959", "page": 155, "text": "بودند بقتل رسیدند و جنگ تمام شد تحریر کننده را یقین است که در این عصر و زمان\nاینچنین مقدمه در کتب تواریخ زمانه متأخر دست نداده باشد بهرحال سر سخن باز کردیم\nاین بود که باعث شکست و ریخت لشکر طرفین یکهفته دیگر در آنجا توقف شدند تا مقتولان\nدفن شدند و مجروحان بجراحان سپرده شدند و شکست و ریخت لشکرها انجام یافت لاکن\nجميع کارهای دولتی را مستوفی عبدالرزاق خان سرشته میکرد و بحضور سر کار\nامیر شیر علیخان طاقت حرف زدن نبود و احدی بحضور سر کار رفته نمیتوانست تا سخن زند\nچه رسد بعد از يك هفته که جمیع امور انجام یافت از منزل خونخوار خون آشام جلنك\nحرکت فرمائده بتوکل خداوند با دریای لشکر و افواج فتح و ظفر چون آفتاب تابان منزل\nو مراحل طی کرده بجانب قندهار روان شدند تا آنکه در قلعه اعظم فرود آمده خیمه و خرگاه\nو بارگاه و سراپرده برپا کردند و بر قرار نشستند اکنون لشکر ضرر اثر را در قلعه اعظم\nباشوکت و شان و دبدبه واثانه تمام بگذارید :\n\nچند کلمه از رویداد قندهار و لشکر شکست خورده و گزارشهای\nسردار محمد امین خان بشنوید\n\nقبل ازین تحریر شد که سردار محمد شریف خان و سردار محمد اسمعیل خان که از\nمقدمه جای فرار کرده داخل قندهار شدند تا نی بند این جنگ کبر یستند و امیدوار\nلشکر شکست یافته بودند که البته وارد قندهار خواهند شد تا آنکه امیر محمد خان نام که\nخزینه دار کل و خدمتگار معتبر و نمك خوار قدیمی بود باسه لك روپيه مال خزینه وارد شد\nو اراده سردار محمد شریف خان و سردار محمد اسمعیل خان را بمقدمه در یافت و عرضداشت\nنمود که بکدام دولت و خزینه و بکدام لشکر واثاثه که موجود میکنید و از در ستیزه می درائید\nو با آن چنان پادشاه بزرگ و لشکر بیشمار که گاو گیر است مقابل میشوید و اراده جنگ\nمیدان و یا قلعه بندی بخاطر خود میگذرانید هر گاه با میدلشکر قندهار میباشید ممکن نیست\nهمه بقتل رسیدند و مجروح شدند و قلیلی که باقی مانده آنها هم نیم نفس البته پراگنده\nاحوال بخانه های خود رفته باشند و بچند مدت جمع آوری خواهد شد افضل آنکه بدشمن\nقوی دشمنی نکنید ازین اراده باطل گذرید امروز و فردا وارد قندهار میشود بهتر آنکه\nآسوده استقامت کنید و بهیچ طرف حرکت ندارید سر کار امیر شیر علیخان بعد ازین بشما زجر\nو ستم نمی رساند بلکه نوازش و مرحمت میدارد البته شما امید وار نیکی و مهربانی از حضور\nاقدس باشید بلکه امیدوار حکومت قندهار باشید زیرا که ملک موروثی شما است باید\nو شاید بشما از طریقه بزرگی واگذار شود و در حق شما از مهرو محبت سخن سازد اکنون\nحق بجانب سر کار است از داغ برادر و فرزند جگر کباب است علاجی ندارد الا آنکه\nشما را از حضور طرد خرسند کند تا قدری از داغ برادر تسلی یابد مختصر کلام بعد از\nعرضداشت ناظر امیر محمد خان سردار محمد شریف خان میخواست که از در کیدو فتنه انگیزی\nدر آید و از ترس جان خود که اراده فرار بخاطر دارد سردار محمد اسمعیل خان را با خود\nمتفق کرده همسفر سازد قضا را هنوز سردار محمد شریف خان لب نگشاده بود و فرصت سخن\nکردن نرسیده بود که که فرمان سر کار امیر شیر علیخان اسمی سردار محمد اسمعیل خان\n\n(١٤٨)"}
{"book": "adl0959", "page": 156, "text": "رسیده وشماطی نامه نوشته بودند باین مضمون . سواد فرمان سرکار ارجمند بحضوربندگان\nقدس : اخبار ازطرف شما رسیده که بعضی غمازان وفتنه انگیزان وفساد پیشگان که دایم\nسخن چینی کرده خرد را خیر خواه ومعبر ونيك جلال بقلم میدهند امروزمیدواهند که آن\nارجمندی رابفتنه انگیزی ازجاده عقل که شرف انسان است دور دارند واسبابی را پیشه کنند\nکه موجب خرابی وبربادی آن ارجمند گردد لہذا امر میشود که سخن غمازان و فتنه انگیزان\nکه سراسر فریب است منظور نفرموده بعقل کامل خداداد عمل کنید وخودرا آوارۀ دشت\nغربت نسازید وبخاطر جمعی تمام آسوده و برقرار باشید که منظور سر کار اینست که شمارا\nجانشین پدر ساخته حکومت قندهار که موروثی پدرشما است بشما تفویض شود ار جمندا\nبا تقدیر ازلی ستیزه نتوان کرد ازسته گذشته تاحال چقدر فرمانهای نصیحت آمیز فرستادم\nوچنگونه تدبیر ها بکار بردم که شاید برادرمن یکی از آنها را قبول فرماید واز در صلح\nسخن سازد چون تقدیر ازلی رفته بود تدبیرسرده نمیشد چنگونه بندگان اقدس بقتل برادر که\nبازوی سر کار بود روا دار میشد وفرزند جانشین خردرا چنگوه کشته میدید و جگر خودرا\nبداغ برادر و فرزند کباب میساخت لاکن فرمودۀ استاد است .\n\nقطعه\nبا قضا کار زار نتوان کرد گاہ از روز گار نتوان کرد\nکردکار هرچه میکند نیکوست حکم بر کرد کار نتوان کرد\n\nارجمندا با وجود تقدیر رفته لا لن درامور دنیاتدبیر هم نشان تقدیر است انسان کوشش\nباید کرد و بهر کار ملاحظه باید فرمود بعدازان عنان اختیار در قبضۀ اقندار پرور دگار\nاست چه تحویکه خیر وصلاح بندگان خود را میداند بظهور میرساند امابندگان اقدس\nظاهر وهویدا میداند که دشمن خانگی که دوست نمای جان گدازاست بحضور شما حاضر است\nوشب وروز محرك فتنه وفساد است چنانچه در حق پدرشما وبدنامی سر کار فتنه انگیزی\nکرد تا عقل پدرشمارا ربودو عالمی را برباد داد البته لازم بچرب زبانی آن عمل نکنید وفریب\nنخورید که بندگان سر کار مقد سه جنك وقتل برادر وفرزند خودرا ازغمازی مذ کور\nمیدانم زیرا که اززمان طفلی رفتار و کردار مذكور فتنه انگیزی و فساد پیش گی بوده\nوتازمان مرگ باقی خواهد بود .\n\nفرد\nخوی بد بر طبیعتی که نشست نرود تا بوقت مرگ از دست\n\nبهر حال خودرا از چرب زنی بلکه از صحبت مذکور کناره دارید و آسوده خاطر\nباشید که سر کار والا درقندهار یکماه توقف کرده باز میگردد و به بفضل خداونـد\nعازم کابل میشود وملك قند هار کما كان بشما تعلق میوارد بندگان سر کار از شما\nامید وار فرزندی بلکه شیوۀ برادری توقع میکنند والسلام باری چون فرمان سر کار\nرسید سردارمحمد اسمعیل خان آسوده خاطر شد باتفاق بزرگان وافسران و سر کردگان\nنظامی وملکی که قلیلی از مقدمه ومرگ نجات یافته در قندهار رسیده بو دندو بخد مت سردار\n\n(149)"}
{"book": "adl0959", "page": 157, "text": "اسمعیل خان حاضر گشته آماده امر و فرمان بودند به مصلحت دید اوشان روز ورود\nبندگان اقدس در بیرون شهر بدروازه کابلی باستقبال سرکار اشرف اقدس و الا\nبر آمدند و در پهلوی افواج نظامی فوج کابل ایستاده انتظار ورود بندگان اقدس\nبودند بعد از ساعتی بندگان پادشاه قوی شوکت سرکار همایون فال و شهریار\nبلند اقبال با فر فریدونی و شوکت جمشیدی وصولت بهرامی چون ماه جهانتاب سوار\nفیل کوه پیکر هامون گرد دریا نورد دشت پیما با افواج رکابی از توپخانه ورساله\nوپلتن که دایم مامور خدمت حضور فیض ظهور بندگان اقدس بودند بنزديك فوج\nنظامی رسیده ایستادند وافواج ظفر اثر باموزيك هشت پات سلامی گرفتند و توپدانها\nجمله آتش فشانی کردند چون از سلامی تمام شدند بعد سرکار ذوی الاقتدار از اول\nفوج تا آخر فوج بايك يك از لشکر بطریق پدری نوازش کرده میگذشتند لاکن\nخود بندگان سر کار با افواج بیشمار ارداغ سر کرده جان نثار اعنی سردار محمد علیخان\nبگریه وزاری بودند وفغان میکردند تا اینکه چون ماه جهانتاب داخل شهر قندهار\nگردیدند و با خلق خدا که در کوچه و بازار به تماشای آن شهریار ایستاده بودند\nاز در مهر و محبت سخن میزدند و میگذشتند تا اینکه بدولت واقبال از دروازه هرات چون\nخرشید تابان بر آمده در زیر کوه نگار داخل باغ سردار محمد امین خان شدند\nو از فیل زرین قبا فرود آمده به تخت زرنگار نشستند و افواج ظفر شکوه بعد از سلامی\nحضور سرکار فوج فوج بولك بولك از دنبال سرکار همایون فال از دروازه کابلی\nداخل شهر شده از دروازه هرات بدر شده وارد کوه نگار که منزل گاه بود\nفرود آمده بخیمه و خرگاه و بارگاه خود جای بجای گردیده آسوده نشستند سردار\nمحمد اسمعیل خان بعد ازینکه تسلی از حضور رسیده در ارگ قندهار به جهت\nورود بندگان شهریاری منزل و مکان اعلی که سزاوار همچنان پادشاه قوی شوکت\nباشد ترتیب نموده انتظار ورود بندگان سرکار ذوی الاقتدار بودند چنانچه بعرض\nپادشاه قوی شوکت رسانیدند اما سرکار داغ دیده رجوع بارگ نه نمودند وطاقت\nملاحظه کردن و بجای برادر به تخت نشستن را بخود مناسب ندیدند بنابران در باغ تشریف\nفرما شدند لاکن روز ورود باغ سه روز فرمان شد که سلامی مردم بحضور سر کار موقوف\nباشد روز چهارم امر است هرکس بحضور حاضر شود ممکن است تا اینکه روز چهارم\nحسب الامر سر کار از مردمان اعزه و شراف طایفه قندهار بفرموده سردار محمد اسمعیل خان\nعازم حضور شدند اول اشخاصی که بامر سرکار وارد حضور شدند سردار محمد شریف خان\nو سردار محمد اسمعیل خان بودند که بحضور آمده سلام کردند و شرایط آداب بجای\nآوردند سرکار والا تبار که سردار محمد اسمعیل خان را بحضور دیدند بی اختیار\nاشک از چشم جاری کردند و نزديك طلب کرده تنگ در بر گرفتند و از سروروی شان\nبوسه زدند و محبت پدری را در باره شان بادا رسانیدند و از هر خصوص تسلی دادند\nو فرمودند که تقدیر از لی چنین رفته بود چارنا چار صبر باید کرد چنانچه فرموده\nشاعر است :\n\n(١٥٠)"}
{"book": "adl0959", "page": 158, "text": "شعر\nقضا شخصی است پنج انگشت دارد که خواهد بسر کسی محنت گذارد\nدو بر چشمش نهد دو بر بنا گوش یکی بر لب نهد گوید که غوا موش\nلاكن ازجمله ا خته فته انگیز ومستبدینه خراب شود که درعالم ظاهر چنین اسباب را پیشه\nکرده تا این چنین خرابی دستداد دانسته از جهندی باشد که سر کار والا چند روزی در قندهار\nاستقامت دارد بعد ازان بجانب دارالسلطنه کابل مراجعت میکند اما خواهش سر کار از ارجمندی\nآنکه بعقل کامل وفکرصواب خود راجع شده عمل کند وسخن فتنه انگیز وسخن چین را\nقبول ندارد که خرابی بارمی آورد هر گاه از خدمتگاران پدرشما که صادق وخدمتگار ونمك\nحلال وخیرخواه باشد بحضور خود نگاه دارید وهركنا اشخاص فتنه انگيز وغماز و فساد پیشه\nباشد ازوی دوری جویید و بدضور نمانید که باعث خرابی دولت است تا زمانیکه پدر زنده باشد\nرفتار فرزند دیگر است وقتیکه پدر نباشد بایدفرزند جای نشین پدرشود ونام پدر را به نیکی\nبرآرد وبمثل رضاىپدر باخلق خدارفتار دارد ودوست را از دشمن فرق سازد و بجرب زبانی\nبعضی مردم فریب نخورد وشب وروز متوجه امورات ملکی ومالی باشد اضافه برآن دولت\nخدارا ازخود دانسته با بندگان سر کار بجای برادر یاروشود وبرادری کند وداغ فرزند\nرا ازدل سر کار برآرد زیرا که فرزند وبرادر زاده فرقی ندارد باید غم برادر وفرزند رااز\nخاطر سر کار محوسازد واکنون ولایت قندهار وملحات آن کما کان بشما تعلق دارد بجای\nپدربحکومت ميرائى اشيانه حکومت کنید وبا برادران خودپدری نمایید وعیال واطفا ل پدرخود\nرا بعزت و نوازش نگاهدارید و همیشه متوجـه احــوال شان باشیــد بلکه از زمان\nپدربهتر درباره شان نوازش کنید که رضامندی سر کاردرآنست ودوم امروانهی خود را بحضور\nسر کار عرضه دارید وخواهان رضامندی بندگان اقدس باشید هر گاه سردار محمد امین خان\nپدرشما مقتول شد بازوی سر کار قطع شد وهر گاه سردار محمد علیمان بقتل رسید فرزند\nبندگان اقدس بودالبته داغ هردو بزرگ بیگوسر کارتاقیامت باقی خواهد ماند باری چون\nاز نصيحت سردارمحمد اسمعيل خان فارغ شدند ثانی قدری سکوت ور زیدند ویدیگر جانب\nسخن گردند بعد ازان متوجه سردار محمد شریف خان گردیده لحظه بجانب مذكور ننگاه\nغضب آلوده نمودند وبعدازاندك فرصتی فرمودند که ببرادخویش که سالهاشاید ازرومند\nبودید رسیدیدو بازوی سر کاررا قطع کرده ودیده اقدس رابی نور نمودید نمیدانم که بعد\nازین چه خواهی کردوچه نیت داشته باشیدویکعالم فکر واندیشه خرابی دولت را میدواهید وقتل\nکدام یکی را منظور دارید وچگونه سلسله کین را می جنبانید و تاچند بخرابی میکوشید وفتنه\nانگیزی میدارید لاكن گناه شمانمیباشد زیرا که از زمان کبود کی این مرض فتنه انگیزی\nبطبعت وازخردی پرورش یافته سخن چینی وغمازی میباشید وعیب را بخود نمیگیرید چون\nفرمان سر کارتمام شد سردارمحمد شریف خان بدون خوف وبيم بجرأت تمام بحضوراقدس\nعرضداشت کرد که خدا نخواست باشد نیت من بقتل برادروفرزند رشته برادرراضی باشم و یا بخاطرم\nخطورنموده باشد هر گاه برادر وفرزند برادر مقتول شد مگر بازو وفرزند من نبودند و کمرمن\nبقتل شان نشکست وجگرم بـداغ دونو جوان كباب نشد لاكن صریح میدانم هرقدر شکست\n\n(151)"}
{"book": "adl0959", "page": 159, "text": "که بدولت خفاها در سید و بعد ازین هرگاه برسد از حضور خود سرکار است زیرا که فتنه\nانگیزان بسیار بحضور سر کار است و بندگان اقدس را فریب داده و میدهند و باز هم دست از فتنه\nانگیزی بر نمی دارند و سر کار اشرف والا نیار مدام بسخن آنها عمل کرده و خواهد کرد لهذا\nچون سردار محمد شریف خان جسارت ورز یدو بی با کانه سخن کرده و گستاخانه پیش آمد از حرکت\nسردار مذکور لرزه بر اعضای بندگان اقدس افتاد وغيظ وغضب برطبيعت سر کار اشرف\nمستولی شد فوراً کردارهای ناصواب سردار مذکور را بيك بيك بدليل وبرهان جداگانه\nبخاطر مذکور داده فقره فقره بحضور عرصه اثبات فرمودند بعد از ان امر کردند که دیگر\nمنظور حضور نشوند و فرمان محبوسی کردند که در زندان پادشاهی زندانی باشند و از حضور\nبدر کردند مستوفی عبد الرزاق خان باین امر راضی نشده حکم کردند که سردار محمد شریف\nخان بحرمسراي خود محبوس باشند و شب و روز از حرم سرای خود بیرون نشوند و بجای کس\nنروند و هیچ کسی بحضور سردار مذکور نروند که موجب بازخواست كلى ميشوند هر گاه\nخود سردار محمد شریف خان از حرمسرای خود بدر شوند و یا حرکت بیجا کنند جزای بزرگ\nداده میشوند و سرزنش کلی می یابند مختصر کلام چون سردار محمد شریف خان را از حضور\nاقدس امجد والا بر آوردند و محبوس و ار حکم حرمسرای خودش کردند باری دیگر سر کار\nغما جوی سردار محمد اسمعیل خان را نوازش و مرحمت پدری فرموده امر کردند فردا اعزه\nو اشراف قندهار که سزاوار حضور باشند با تفاق خود آورده يك بيك را با نام ونشان وقرب\nومنزلت شان منظور کنید تا در مقابل عزت شان از حضور سر افراز گردند. در خصوص\nحکومت شما و سلطنت قندهار باید باو شان دانسته شود\nکه در هر خصوص یا مروتهی شما عمل بدارند و از گفته حسابی شما سرمویی تجاوز نسازند\nچنانچه حسب الامر بندگان اقدس سردار محمد اسمعیل خان جمیع بزرگان قندهار را\nاز حضور سرکار گذرانده و بهر کدام مطابق رتبه ومنزلت شان از حضور نوازش یافته\nسر افرازی حاصل کردند و بهر يك در خصوص سردار محمد اسمعیل خان سفارش فرمودند\nو دانسته اوشان کردند که جای نشین پدر و حاکم با الاستقلال ولایت قندهار است بباید\nو شاید از گفته حسابی سردار مذکور بدر نشوید و فرمان او را فرمان حضور بندگان\nاقدس بدانید باری چون از مردم اعزه واشراف وخوانين ملكي وغير وذالك فارغ شدند\nثانی امر کردند که اول لشکر قندهار و سرکردگان باوقار که بر کاب سردار محمد امین خان\nدر مقدمه رفته بودند از حضور بگذرد بعد از ان لشکر دار السلطنه کابل چنانچه دفتر نویس\nلشکر قندهار بحضور آمده ابتداء بزرگان حضور سردار محمد امین خان را بحضور طلب کردند\nاز تمامی بزرگان حضور سردار مذکور قلیلی باقیمانده بودند که از حضور گذشتند و دیگر\nتمامی بزرگان و دلاوران و نمک خوارگان برکاب بادار خود جان داده بمردانگی\nمقتول شدند و نام نیکو برای باز ماندگان خود باقیماندند بعد از ان نوبت الشكر نظامی\nرسید آنها نیز قلیل باقیمانده بودند که از جمله دوازده هزار چهار هزار هم پراگنده\nاحوال وزخمی و مجروح از حضور سر کارسان داده گذشتند و هشت هزار لشکر مردانه\nبمیدان رزم برکاب بادار جان دادند و حق نمك خوارگی بجای آوردند.\n\nپادشاهان متاخرین (۱۰۰۰ جلد ) ب سیدامان و شیر محمد ج محبی\n\n(۱۰۲)"}
{"book": "adl0959", "page": 160, "text": "یادداشتهای متاخرین ۱۰۰ (جلد) ب سیدامان الدین محمد ج محیی\n\nاکنون چون فوج قندهار از حضور سرکارسان داده گذشت نوبت بلشکر ظفر اثر دارالسلطنه\nکابل رسید اول از حضور فیض ظهور بندگان اقدس امر شد که بزرگان حضور سردار\nمحمدعلیخان از حضور بگذرند سبب آنسکه بعد از مقدمه جنك بندگان سرکار یومیه\nملاحظه میفرمودند که بزرگان دربار سردار محمدعلیخان که هريك صاحب جاه ومال\nو دولت وبزرگی شده بودند همه در قید حیات ویومیه بحضور آمده سلام میکنند تعجب میکردند\nوبحسرت مینگریستند واظهار نمیکردند اما بدل میگفتند چه شد که سردار محمدعلیخان\nمقتول شد و یکی از بزرگان حضورش مقتول نشدند و پاس نمك خوارگی بجای نیاوردند\nتا اینکه در قندهار امر شد که لشکرها بحضور آمده سان بدهند واز حضور بگذرند\nاول بزرگان حضور سردار محمدعلیخان را بحضور طلب کردند ملاحظه فرمودند که جمله\nدر قید حیاتند الا با دار خان بیکه و تنها به قتل رسیده بعد ازان يك يك را نزديك خواسته فرمودند\nکه سردار خود را کجا مانده وخود شما بسر افرازی تمام زنده میگردید ظاهر شد که ناموس\nومردی ندارید زهر خوردن از ین زندگی بشما بهتر است بعد از ین بحضور نیامده ترك نوکری\nکنید ودر کنار عیال قزبین خود بعشرت بگذرانید چنانچه هشت نفر از بزرگان حضور\nسردار مقتول را حکم چوب زدن وریش برباد دادن امر کرد وجمله را از نوکری موقوف\nساخت لا کن بعد از موقوف کردن اعزه واشراف حضور سردار محمد علیخان لشکر نظامیرا\nامر کرد که هر روز بیکفوج بحضور آمده سان بدهند چنانچه حسب الامر بمعرفت جرنیل شیخ میرخان\nروز اول يك فوج بحضور آمده سلامی گرفتند چون نظر بندگان اقدس بجرنیل مذکور\nافتاد و نامبرده را زنده دید از قهر گردن بمتن بامر شیخ میرخان وقتل سردار محمد علیخان\nبخاطر آمد بیکباره بنده گان سر کار از اختیار بیرون شد وشیخ میرخان جرنیل را بحضور\nطلب کرد سوال کرد که سردار محمدعلیخان را چه کردید بعدازان چقدر فحش داد و بد گفت\nواز حضور براند این بود که بعد ازان مزاج سرکار تغییر کلی پیدا کرد و همچنان پادشاه\nعادل خداجوی که شب وروز با خلق خدا از فقرا و سپاه نوازش ورفتار میکرد وبتکدام درجه\nجواب وسوال می نمود والفت میکرد وشفقت می ورزید درینوقت چنان بی طاقت و کم دماغ\nشده بود که امکان سخن کردن سخن شنیدن نداشت و دو کلمه سخن بحضورشان تکرار\nنمی شد از ین رهگذر چندین امور سلطنتی تاخیر افتاد و بسیاری کارهای پادشاهی معطل ماند\nوقاعده دربار داری وعرض و داد فقرا وسپاه برهم خورد وقطعا بحضور مبارك عرضداشت\nنمی شد و بقرار سابق بتخت عدالت نمی نشیت و هرگاه ساعتی دربار می کردند ومردم فقرا\nراجم بعرضداشت میشدند آنهم از یکساعت بیش نبود وفورا مزاجشان تغییر مییافت و بعضی\nاشخاص را که بمدنظر اقدس نمك حرام ظاهر میشد فحش میداد واز حضور میراند لا کن حق\nبجانب سر کارداغ دیده بود چنان چه بیکجا برقرار نبودند وسیماب وار تپیدن میگرفتند\nو بیماری روز را بگردش میگذراندند که لیه کم دماغی سر کار اقدس اشرف همایون\n(١٥٣)"}
{"book": "adl0959", "page": 161, "text": "درباره بزرگان وافسران كابل بود كه سالها از دولت خدا داد صاحب نام ونشان شده\nاز بزرگی مشهور آفاق شده بودند لاکن در مقدمه جای یکی بر کاب بادار خود جان\nندادند و در پهلوی سردار محمد علیخان بقتل نرسیدند و همه زنده وحیات از مقدمه بر گشته\nیومیه بحضور می آمدند باداغ سردار محمد علیخان را تازه میکردند بخصوص که\nاز افسران قندهار بخاطر سرکار می آمد که همه بمردانگی برکاب با دار خود جان داده بودند\nدود از نهاد سرکار برآمده بدرجه بیهوشی تاری میشدند و بغضب می آمدند و بنیاد سخن میکردند\nولمحه به لمحه از خدمتگاران سردار محمد امین خان وقال شان بیاد می آوردند و بمجلس بنیاد\nکرده میگفتند که ای مردم انصاف بدهید و از سخن حق نگندرید که از خدمتگاران سردار\nمحمد امین خان یکی باقی نماند و جان خود را فدای بادار خود کردند\nواز خدمتگاران فرزند من یکی به قتار نرسید ظاهرا ست که در روز مقدمه از حضور با دار خود\nکناره بودند و دوری جستند دیگر سردار محمد علیخان درباره اوشان\nمرحمت و نوازش نکرده بودند که اقلا یکنفر بر کاب شان جان ندادند وسر کار جگر سوخته\nفرزند رشید خود را یکه و تنها کشته دید جمله خدمتگاران سردار محمد علی خان سزاوار\nقتل است یا خیر؟؟ اهل مجلس از بیان سرکار بصفه سکوت ورزیدند مختصر کلام تحریر کننده\nتواریخ هذا هرگاه خواسته باشم که ازین گونه رویداد در قید تحریر درآورم موجب\nتطویل کلام است بلکه چندین گزراشهای دیگر در ضمن آن پیدا میشود که دفترها\nگنجایش نمی دارد و از مقصد دور افتاده میشود اکنون حبیب الامر بندگان اقدس هر روز\nیکفوج بحضور انور بندگان سرکار خداجوی رعیت پرور آمده سلامی میگرفتند ويت يك\nمنظور نظر کیمیا اثر میشدند وسر کار قوی شوکت از در مهر ومحبت سخن میزدند و نوازش\nمیکردند ومرحمت میفرمودند که ای فرزندان سرکار همگی شمایان بمثل سردار محمد علیخان\nفرزند سرکار میباشید و برکاب پادشاه خودجان فدا کردید و در مردی و مردانگی وغیرت\nو دلاوری سرموئی بخدمت بادار خود تقصیری نکردید تا زمانیکه فتح حاصل کردید\nهر نقصانی که باشد بافسران نامرد وبی مرحمت است که سال ها بدولت خداداد عیش کردند\nعاقبت بخدمت بادار خود نامردی کردند و به نمک خوارگی نمک حرامی کردند ازین رهگذر است\nکه سر کار اشرف کدورت میکند وفحش میدهد شما مردم سپاه خرسند باشید که بندگان اقدس\nاز شما بمرتبه فرزندی خرسند است بهر حال هر روز بهمین منوال یکفوج از حضور میگذشت\nلاکن بندگان اشرف یومیه افسران را کدورت میکرد و بد میگفت بعضی روز یکساعت\nبیشتر طاقت نمی کردند و مرخص میفرمودند و یکبار مزاج اقدس تغییر می یافت واحوال اشرف\nدیگرگون میشد و بربان مبارك میفرمودند فلان حاضر غیر فلان حاضر احمد حاضر محمود حاضر\nجمله کرج بند سبیل دراز بروت چنگک حاضر محمد علی پسر امیر شیر علیخان چرا غایب\nاما به مجردی که این سخن بزیان سرکار جاری میشد رورا بطرف جرنیل شیخ میر خان و دیگر\nافسران میکرد و میفرمود جناب شما جرنیل کل وصاحب اختیار فوج حاضر و افسران شما\nجمله حاضر محمد علی چرا غایب ای نمک حرامان از افسران قندهار باید عبرت گرفت و خود را\nبه تیغ باید کشت هرگاه غیرت باشد ازین زندگی مرگ بشما افضل است ثانی فحش میداد\n\n(150)"}
{"book": "adl0959", "page": 162, "text": "و بدمیگفت و توبیخ میکرد وازحضور میراند چنانچه مدت یکماه بر این منوال گذارش یافت خصوص جرنیل شیخ میرخان را هر روزه طعنه بجرنیل اسحق افسر بزرگ قندهار را میداد و میفرمودند که ای جرنیل نامرد بی ناموس جرنیل اسحق دوساعت از بادار خود پیشتر خود را به قتل داد و مرگ بادار خود را ندید و جناب شما بدست خود بادار خود را به قتل دادید وزنده میگردید از شما سوال دارم مرگ به بشما افضل است یا زندگی بنامردی باری سخن بطول انجام یافت عاقبت از کم دماغی سر کار و تغییر نیافتن مزاج اقدس بسیاری امور پادشاهی از فوجی وملکی معطل ماند فغان از مردم سرشته دار برخواست با وجود یکه مستوفی عبدالرزاق خان که شرح احوال او را سابق تحریر نموده بودم و مرد کهن سال خدمتگار قدیمی از زمان امیر کبیر بود و پیوسته بحضور سر کار حاضر ومتوجه حضور انور و کارهای سلطنتی قندهار بودند و همیشه بندگان اقدس را متوجه و خیرخواه دولتی و ملتی چنانچه در وقت کورت وغضب سر کار نصیحت گر و نصیحت گوی بی باکانه زیرا که وصیت امیر کبیر در باره مستوفی مذکور شده بود که از سخن مذکور تجاوز ندارد بناء بران بسیاری اوقات که بندگان اشرف غضب میکرد مستوفی خود را شريك سخن کرده فکر سر کار را بطرف دیگر راجع میکرد و در خلوت نصیحت میداد وسرزنش مینمود و خدمات دربار وامور سلطنتی را بدون اجازه پادشاه باختیار خود پیشرفت میداد چنانچه امور قندهار که پراگنده احوال شده بود باتفاق سردار محمد اسمعیل خان حاکم قندهار سر شته میکردند و دادرسی فقراء و سرشته داری نظام را بخوبی و درستی انجام میدادند و از بسیاری کارها و امور قندهار که سردار محمد اسمعیل خان رسیده نمیتوانست خصوص که در پای لشکر کابل یومیه مخارج طلب بود و فقراء قندهار ذلیل و پریشان از بسیاری لشکر کشی سابقه زمان سردار محمد امین خان بود بمصلحت دید مستوفی سردار محمد اسمعیل خان بدون امر وفرمان سر کار سردار محمد ابراهیم خان که برادر سردار محمد علیخان بودند حاکم شهر قندهار مقرر کردند که تاچندی متوجه عرض و داد فقراء قندهار شود عقب بهمین منوال جمیع امور دولتی را مستوفی مذکور جمع آوری کرده انجام میداد لکن بوقت مناسب که خلوت بود و فرصت می یافت بعرض اقدس رسانند منظور میکرد اما با همه جان فشانی و زحمت شب و روز مستوفی و متوجه بودن بامورات سلطنتی باز هم چندین کارات دولتی مهمل میماند و تنزل میکرد خصوص از کم دماغی سر کار مردم زمانه رنجیده خاطر شده از حضور بندگان اقدس دوری می جستند مگر اشخاصیکه که کار دار مدت وافسر نظامی بودند از ناچاری بحضور می آمدند والا عادت حضور یاکی نداشتند خوف کلی داشتند تا اینکه مدت سه ماه از ورود سر کار در قندهار گزارش یافت وقتی از اوقات شخصی خبر آورد که سردار محمد اسمعیل خان شبها خفيه باسردار محمد شریف خان کجاشده مدتی صحبت میدارند و سخن در پرده میگویند احتمال دارد که سخن چینی وفتنه انگیزی باشد زیرا که عادت سردار محمد شریف خان از زمان لودکی سخن چینی است باری بعد از بیان شخص بندگان اقدس از شنیدن این مقوله متفکر شد و از سردار محمد اسمعیل خان کدورت گرفت و ملال خاطر شد با وجود آن اظهار فکر و در ظاهر چیزی نگفت اما در باطن بجستجوی\n\n(١٥٥)"}
{"book": "adl0959", "page": 163, "text": "مطایب شد و شخص دانا و هوشیاری را که در دراست گری و شخص صاحب اعتماد بود مقرر\nکرد که در خلاء وملاء متوجه احوال و حرکات وسکنات سردار محمد اسمعیل خان بوده\nملاحظه کند و در محفلی وخلوت خصوصا در حرم سرای مذکور آدم مقرر فرماید و به بیند\nکه چگونه رفتار دارد و چه نحو کفتار میکند و درباره سر کار چه خیال دارد تا از\nهمه اقرار بعمل آورده شود مفتش و کلام شخص تحقیق کننده بعد از تفحص بسیار\nوتحقیق بی شمار ظاهر ساخت که همیشه با سردار محمد شریف خان ساعات صحبت\nدارند و در وقت صحبت احدی نزدیک شان رفته نمیتواند وسخن را آهسته خفیه می گویند\nبا وجود آن چند نکته از گفتارهای شان ظاهر شد که نیت شان درباره سر کار نیت بخیر\nنیست چنانچه از زبان سردار محمد اسمعیل خان شنیدم که بحضور سردار محمد شریف خان\nبیان میکرد .\nفرد\nپدر کشتی و تخم کین کاشتی پدر کشته را کی بود آشتی\nخلاصه کلام رفتار و کردار سردار محمد اسمعیل خان بحضور بندگان اقدس برخلاف\nامر سر کار بود چنانچه به مه قیوم اً به تحقیق میانجامید که بوی نفاق از سردار محمد اسمعیلخان\nظاهر میشود ازین رهگذر خاطر خطیر بندگان اقدس دایم مکدر بود و در ظاهر اظهار\nنمیکرد چنانچه فرموده شاعر است .\nشعر\nگلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد\nبهر حال بندگان اقدس باین بود که رگ وریشه سردار محمد اسمعیل خان را ظاهر\nوهویدا نمیدانست و نادانسته نامبرده را سریر سلطنت قندهار نشانیده بود خوب میدانست\nکه سردار محمد اسمعیل خان آخ پدر است شخصیکه پدر ازوی بیزار شد البته خداوند\nورسول اکرم (ص) ازوی بیزار است چگونه خوبی و چه نحو عزت خواهد دید دایم باید\nذلیل وزبون باشد لا کن ایرادی بود که بندگان اقدس از خود دور کرده و حقیقت نیکی\nخود را و روز گشتگی او را مردم ظاهر ساخت و دانسته کرد باری سر سخن باز گردیم\nبعد از کردار بد سردار محمد اسمعیل خان بندگان شهریار ذوی الاقتدار سر کار\nامیر شیر علیخان به مصلحت دید مستوفی عبدالرزاق خان که منزله پدری داشت رجوع بکار\nدولت و نظام داری ملک نمودند اول آنکه چندی در قندهار باید توقف بدارند و سرشته\nملک داری را انجام بدهند و دیگر تدارک دارالسلطنه کابل را دیده خالی نگذارند\nچنانچه سردار محمد ابراهیم خان که بامر سردار محمد اسمعیل خان وصلاح دید مستوفی\nچندی حاکم شهر قندهار بودند مامور دارالسلطنه کابل شدند و ایشک آقاسی شیردل خان\nکه شخص کهن سال کاردیده بودند و از معتبران حضور امیر کبیر باز مانده با وجود افغان\nبودن چنان ذکی وعاقل ورموز فهم ودربار دیده بودند که سزاوار تحسین داشتند خصوص\nدر غیرت و شجاعت و دلاوری کمی و کوتاهی باوشان نبود و دیگر سردار محمد رفیق خان\n(156)"}
{"book": "adl0959", "page": 164, "text": "که وزیر اعظم حضور بردند و جرنیل شیخ میرجان که سرکرده کل افواج ظفر شکوه\nبودند هرچند که این دوشخص را تدبیری برکاب سردار محمد ابراهیم خان به کابل فرستادند\nو کابل را کلیه امنیت و آسوده پنداشتند لاکن از تقدیر آگاه نبودند که خاتمه کابل را آتش\nخواهد گرفت ظاهراً آسودگی قندهار و بی فرمانی سردار محمد اسمعیل خان را ملاحظه فرمودند\nکه مبادا ازین دوشخص گویا نمک حرامی صادر شود و با سردار محمد اسمعیل خان خوفیه\nمتفق شوند بهر حال سخن بسیار است هرگاه تحریر کننده کتاب رجوع بسخن پردازی\nدارد از مطلب دور می افتد باری بعد از مامور شدن این سه شخص بزرگ شانزده عراده\nتوپ جلوی و قاطری و هشت پلتن و سه رجمنت رساله مقرر نمودند و بعد از مکمل شدن جمیع\nشان را از افسر و سپاهی بحضور انور طلب نموده نصیحت فرمودند و امر کردند که هر اموری\nباشد بمشورت همدیگر انجام داده و یکی از گفته دیگری تجاوز ندارد و بخیر دولت\nکوشیده گرد نفاق نگردند و اتفاق را از دست ندهند و رضامندی سرکار را خواهان باشند\nبخصوص سردار محمد ابراهیم خان را امر کردند که از گفته باصواب وزراء تجاوز نفرمایند\nو بمشورت شان عمل دارند تا زمانیکه بندگان اقدس از سرشته قندهار خاطر جمع شده\nحرکت فرمای دارالسلطنه کابل شوند لهذا بعد از فرمان قضا جریان بندگان سرکار\nسردار محمد ابراهیم خان باتفاق بزرگان دربار و وزراء و افواج ماموری بساعت نیک\nاز حضور فیض گنجور بندگان شهریاری دعا وفاتحه گرفته عازم دارا السلطنه کابل\nگردیدند تا اینکه وارد کابل شده بسریر سلطنت نشستند اکنون از حضور سرکار سخن\nگفته شود بعد از فرستادن سردار محمد ابراهیم خان با افواج بی شمار بجانب کابل جناب\nسرکارامیر شیرعلیخان جرنیل داودشاه خان که اسم جنیلی داشت لا کن نایب شیخ میرخان\nجرنیل بودند بحضور طلب کرده سفارش افواج را بوی امر نموده و فرمودند که جمیع نظام داری\nتعلق بشما دارد باید شب و روز متوجه افواج ظفر شکوه باشید که باز خواست لشکر\nاز جزوی و کلی از شما می‌شود و دیگر افسران نظامی را امر کردند که بقرار قاعده\nو قانون نظام داری بامر ونهی جرنیل مذکور عمل بدارند و از گفته حسابی جرنیل تجاوز\nندارند بعد از آن دیگر اشخاص که مامور خدمات ملکی وملتی بودند و به آنها نیز\nامر کردند که متوجه امور وخدمات خود باشید که یک یک باز خواست از شما می‌شود و در\nخدمات خود ساعی باشید و غافل نورزید بعد ازان که از امورات آنها فارغ شدند خود\nبندگان اقدس بر تخت سلطنت قندهار آسوده و برقرار نشستند ومتوجه امور ملکی وملتی\nشدند لاکن در باب سردار محمد اسمعیل خان که بدل ملال خاطر بودند بنا بران شب وروز\nمتوجه حرکات وسکنات سردار مذکور بوده و از رفتار و گفتار و کردار شان اطلاع\nداشتند زیرا که معتمدان حق بین وحق گوی مامور فرموده بودند که یو میه اخبار صحیح\nوسخن تحقیق بدون کم و کاست بحضور اقدس عرضداشت میکردند هنوز چندی نگذشته بود\nکه فلك كج رفتار شیوه دیگر بکار برد و سردار نمك زده را ببلای قوی تر گرفتار کرد\nچنانچه شاعر میگوید .\n\n(157)"}
{"book": "adl0959", "page": 165, "text": "شعر\nبی زبان باش نه بینی که قلم تازیان یافت سرش در خطر است\nمصدقات این مقال آنکه روزی سردار محمد اسمعیل خان در حرم سرای بمنزل یکنفر \nعیال خود داخل شد و میخواست که استراحت نماید اتفاقاً بدیوار پشت آئینه عکس سردار \nمحمد امین خان پدر خود را دید و غمگین شد وفوراً بخدمتگار منزل امر کرد که عکس پدرم \nرا از مد نظر کناره کنید که طاقت مشاهده آن را ندارم از ان سبب که من زنده باشم و خون \nپدرم را از قاتل نستانم وقاتل را به تخت سلطنت پدرم آسوده به بینم البته از عکس پدر خجالت\nمیکشم امیدوارم که خداوند مرا قوی سازد وقوت انتقام بدهد تا قاتل پدرم را قاتل شوم \nو خون پدر از دشمن بستانم این سخن را بیان کرده و آه آتش بار از جگر بر کشید از \nگردشات زمانه غدار و کج رفتاری فلك كج رفتار آگاه نبود که در پس پرده چقدر بازی های\nتازه بروی کار می آورد چنانچه فرموده استاد است :\nلب نگشائی اگرت نوش ها ست کز پس دیوار بسی گو شها ست\nقصه کوتاه واقعه نویس خفیه همین قضیه گفتگوی سردار محمد اسمعیل خان را بحضور\nرسانیده عرضداشت کردند بندگان اقدس از شنیدن این واقعه جان گداز بيك باره\nغضبناك شده آتش غضب شعله زدن گرفت وطاقت تحمل باقی نماند فردای آن روز که\nسردار محمد اسمعیل خان بدربار آمد وبحضور رسیده سلام کرد سر کار امیر شیر علیخان \nسر دار مذکور را نزديك خود طلب کرده فرمودند که ای فرزند تا چند طاقت کنم\nچشمر اخیار را شنیده ناشنیده پندارم هر قدر تحمل کردم و در نادانی و خرد سالی شما \nمحسوب کرده خود را تسلی دادم روز بروز حرکات شما بر خلاف راه حق افزون شده\nتا اینکه بندگان اقدس را قاتل پدر خود خطاب کردید هر گاه قتل کردم دو بازوی\nخود را قطع کردم سردار محمد امین خان برادر اصلی و سردار محمد علی خان فرزند \nصلبی بندگان اشرف بشما چه ضرر و نقصان رسیده که اراده انتقام میدارید و سر کار را \nقاتل ودشمن میشمارید از روز ورود سرکار در قندهار یومیه بشما نوازش و پدری کرده \nتوقع برادری و فرزندی داشتم و بجای برادر خود حکومت قندهار را بشما واگزار\nشدم و بخاطر اقدس خطور میکرد که داغ برادر و داغ فرزند را شما از خاطر سرکار محو\nسازید وطریقه فرزندی را بدرجه اتم برسانید که از مرگ برادر و فرزند فراموش دارم \nاما ندانستم که شما قاتل سرکار میباشدو بندگان اشرف را دشمن میدانید از اول سرکار خدا \nجوی از طنیت بد بشما میدانست خصوص نارضامندی پدر از شما ظاهر و نادانی و روز گشتگی\nشما افضل اران اما از تنگ زمانه که عیب نگیرند از همه اعمال بد بشما گذشتم وبخود قیاس\nکردم که شاید خداوند توفیق نیکی اعطا کند وبفضل خود عقل کامل نصیب گرداند لاکن\nبشما برعکس آن دیدم ویومیه از شما برگشتگی بخت ظاهر شد :\nبیت\nهر لحظه و هر ساعت يك پیشه نو آرد شیرین تر و زیبا تر از شیوه پیشینش\n(١٥٨)"}
{"book": "adl0959", "page": 166, "text": "پس درین صورت که شما بگفته شیطان عمل دارید و خود رای و خود پسند باشید\nو همنشین شما کیا کیای دلسوز شما سردار محمد شریف خان باشد و شبها بخلوت صحبت\nبدارید و پیوسته بشما راه نمائی کند و شمارا از شاهراى عقل و هوش کناره کند و بندگان\nاقدس را که باشما پدرانه رفتار میکردند عاقبت دشمن شما بر آرد بهتر آنست که شما در\nقندهار استقامت نکنید و از نظر سرکار کناره شوید و یکی دو یوم جریده خود را\nکرده روانه دارالسلطنه کابل شوید و سردار محمد شریف خان که خیرخواه پدر شما بود\nدوست جانی شما است و بشما رهبر است چنانچه شما را بمثل خود بدلت گرفتار کرده هرگاه\nخواهش دارید و خودش رضاء میدهد باشما همسفر شود و رفیق راه گردد و باتفاق عازم\nکابل گردد بهتر است البته امر سرکار که صادر شد تجاوز ندارد بزودی تدارك خودرا\nدیده بسرعت تمام روانه کابل شوید که زیاده برین تاخیر شما در قندهار باعث خرابی\nو ذلت است خلاصه ابلاغ شخص معتبری از حضور سرکار مقرر شد که ما بین یکهفته\nسردار محمد اسمعیل خان را باتفاق سردار محمد شریف خان روانه کابل بدارد چنانچه\nبعد از موعد یکهفته مامور دارالسلطنه کابل شده بعد از چندی وارد کابل شدند و بهرای\nسردار محمد ابراهیم خان ملاقات فرمودند و با هم يك منزل و مکان لایق که سزاوار شان و بزرگی\nشان داشت دادند خصوص حرمت سردار محمد شریف خان را که بزرگ و برادر سر کار والا بودند\nبجای آوردند و هر وقتیکه داخل دربار میشدند سردار محمد ابراهیم خان بفرامت از مسند\nسلطنت برخاسته عزت میکردند و در پهلوی خود بمسند مینشاندند و صلاح و صواب دید آن\nعمل میکردند لاکن در خصوص سردار محمد شریف خان بجانب کابل رفتن مستوفی\nعبدالرزاق خان صلاح نمیدانست و مصلحت نمیداد و شب و روز بحضور سرکار عرضداشت\nمیکرد که ای پادشاه نیت بخیر وای صاحب سلطنت رعیت پرور قبل ازین در نقر شیطان\nفتنه انگیز را در کابل فرستادید و کابل را پایتخت و امنیت دانستید صحیح فرمودید\nلاکن اخبارات ترکستان و بی باکی سردار فتح محمد خان را مکرر میشنوید خدا نخواسته\nممکن است که شیطانها اتفاق کرده سردار عبدالرحمن خان که در بخارا میباشد عریضه\nکرده طلب دارند و شورشی برپا کنند زیرا که سرشت افغانستان از قدیم فتنه انگیزی\nاست خصوص که سردار محمد شریف خان کمال فتنه انگیزی را دارد هر گاه\nفتنه انگیز سوم داخل آن دو شیطان لعین شود کبو یا افغانستان را بر باد\nمیدهند از همه افضل تر که سردار محمد اسمعیل خان تاذان بدست برگشته\nهمراه است چه لازم دارد که شیطان دیگری را از دست داده میفرستید که با نها متفق شده\nکمر بخرابی دولت بندند خصوص که سردار محمد ابراهیم خان که مسندنشین کابل است\nعقل کامل ندارد و از غیرت و مردی و شجاعت بری است ظاهر است که فریب آنها را خورده\nتیشه در پای خویش زند هر گاه عرضداشت غلام فدوی را منظور نماید سردار محمد شریف\nرا از رفتن کابل مانع شوید و الا خرابی دولت افغانستان را آماده باشید لاکن بندگان اقدس\nرا که دولت گشتنگی پیش آمده بود حرف ناصح تاثیر نمیبخشید و از حرف ناصواب خود\nبر نمیگشت عاقبت سخن که در جواب مستوفی پیدا کرد و جواب گفت این بود که هر گاه\n(159)"}
{"book": "adl0959", "page": 167, "text": "سردار محمد شریف خان معطل شود و کابل نرود و در قندهار بماند یقین که بغضب سرکار گرفتار خواهد شد بعد از فرمان اقدس مستوفی عرضداشت نمود که هر گاه چنین باشد بهتر آنست که بجانب هندوستان اخراج کرده شود مقصد که در فرستادن کابل رضا نمیدهم و مصلحت نمی انم اما بخت برگشتگی و گردش فلکی ماسوای عقل است چنانچه هر قدر مستوفی سخن کرد و نصیحت داد بصدور اقدس بر عکس افتاد.\n\nشعر\n\nهر آتش که دست قضا بر فروخت همه فکر و تدبیر ها را بسوخت\n\nعاقبت باتفاق سردار محمد اسمعیل خان کابل فرستاده شد لاکن مردمان بالا چرخی کابل تمثیل دارند یکی کم دو بسیار سه مردار که انشاءالله وتعالی اگر حیات باقی بود از فساداندیشی این سه نفر بعرض تقریر خواهد شد چنانچه دولت خداداد وسلطنت بزرگی را برباد دادند اکنون سرکار ذوی الاقتدار پادشاه قوی شوکت وامیر افغانستان سرکار امیر شیر علی خان را بر تخت حکمرانی در قندهار باشان وشوکت وجلال در عیش و عشرت بگذارید چند کلمه سخن از رویداد ترکستان و گزارشهای آن شنوید.\nلهذا قبل ازین از گزارشهای ترکستان و محبوسی سردار کلان سردار محمدافضل خان و فراری سردار نوجوان سردار عبدالرحمن خان بجانب بخارا و برتخت حکمرانی ترکستان نشستن سردار فتح محمد خان پسر وزیر محمداکبر خان نامز و فرمان سرکار شیر علیخان تحریر شده بود حال نیز از واقعات وگزارشهای ترکستان شمه در قید تحریر درآورده میشود وامید است که سامع شوید و از رفتار زمانه غدار عبرت بگیرید باری سردار فتح محمد خان که بحکم سرکار امیرشیر علیخان بر تخت سلطنت ترکستان برقرار شدند وفرمان فرمای ولایت مذکور گردیدند وسرکار امیر شیرعلی خان از ترکستان عازم کابل شدند بعد از ان که سردار فتح محمد خان برتخت دارائی نشستند چون شهزاده بلند اقبال و پادشاه زاده نوجوان بودند خصوص که سرکار امیر شیر علیخان از فرزندان خود عزیز تر میداست بسیاری اوقات را باسیر وصفا وشکار میگذراندند و دادعیش میدادند وبساز وسرود راغب ومایل بودند ودر قید حکومت وفرمان فرمائی نبودند و بدادرسی فقرا، وسپاه کمتر میرسیدند واز جمیع امورات ملك چه سپاه ورعیت آگاه نبودند و پی تحقیق نمیگشتند و اشخاصیکه مامور خدمات ملك ونظام بودند باك از نمك خوارگی نداشتند و به نفس اماره خود گرفتار وشب را بروز می آوردند و روز را به شب میرساندند و با کی از بندەگی بادار خود نمیکردند و پنج نفر خدمتگار دیگر که مامور خدمات حضور سردار مذکور بودند وصاحب عقل و دانا ونمك حلال بودند و شب و روز عرضداشت میکردند واز خرابی ملك وسپاه وظلم وستم و جبر حاکمان ولایت وعاملان ملك وافسران نظام خبر میدادند منظور نمیشد بلکه برعکس آن عمل میکردند خصوصاً دار فیض محمد خان پسر امیر کبیر امیردوست محمد خان که در آنوقت حاکم آقچه بودند و بامر سرکار امیر شیر علیخان که سفارش نموده بودند هر قدر محبت ونوازش فرموده نصیحت میدادند ودلیل و برهان میگفتند و در خلاء وملاء سخن میکردند و سرزنش میدادند تاثیر نمی بخشید بلکه برضد آن عمل می نمودند.\n\n(١٦٠)"}
{"book": "adl0959", "page": 168, "text": "(١٦١)\n\nو بیشتر از پیشتر بکار کنان ولایت واگذار میشدند و سین سردار فیض محمدخان را با وجودیکه مرتبهٔ پدری ورتبهٔ بزرگی وعموتی داشتند منظور نمی فرمودند و به نظر حقارت میدیدند عاقبت سردار فیض محمد خان که مرتبه پدری ورتبه خود را کناره کشیدند و از وعظ و نصیحت دستبردار شدند و رخصت حاصل کرده عازم آقچه شده متوجه امور خود گردیدند و خودداری میکردند تا کار بر رسوائی انجام یافت اعنی سپاه و فقراء از سردار فتح محمد خان دلگیر و آزرده خاطر شدند و در کدورت افزودند لهذا از کدورت سپاه و فقرا و برای غمازان و فتنه جویان و سخن چینان دست آویز کلی دستداد و متوجه خرابی مذکور شدند و تدبیرها کردند و چندین نفر را که مصدر فتنه انگیزی شهره آفاق بودند بدور خود جمع آوردند و شب و روز فرصت می جستند زیرا که ظلم و تعدی حاکمان و کار کنان از حد گذشت و بیباکی و بی خبری سردار فتح محمدخان از اندازه دور شد چنانچه استاد میفرماید\nقضا شخصی است پنج انگشت دارد که خواهد بر کسی محنت گذارد\nدو بر چشمش نهد دو بر بنا گوش یکی بر لب نهد گوید که خاموش\nباری هرچند فقراء عرض و داد کردند بجائی نرسید عاقبت بزرگان سپاه و معتبران فقراء یکجا نشسته يك خیال را بهر طرف جولان دادند تا راه نجات برای خود یابند و خود را و ناموس خود را از دست ندهد زدو رهزن که حاکمان ظالم و پادشاه بيباك و بی خبر باشد خلاص سازند بهمین اندیشه و فکر و خیال سال دیگر گزارش یافت و راه چاره مسدود بود تا اینکه استادان غماز و فتنه جویان فتنه ساز با همدیگر دمساز شده راه چاره را پیدا کردند برین منوال رای همه قرار یافت و سپاه و فقراء اتفاق کردند که سردار عبدالرحمن خان در بخارا میباشند عریضه کرده طلب کنند و پادشاه ترکستان سازند زیرا که ترکستان ملك موروثی اوست چون اتفاقشان برقرار شد اضافه بران از کدورت سردار فیض محمدخان با سردار فتح محمدخان اطلاع داشتند و واقف بودند که سردار فتح محمدخان با وی کدورت دارد و بزرگی سردار فیض محمدخان را وقعی نگذاشته تا اینکه سردار فیض محمدخان از تپته پل عازم آقچه شدند خواستند اول سردار فیض محمد خان را سپاه و فقراء با خود متفق سازند چنانچه اول عریضهٔ دادرسی در آقچه بخدمت سردار فیض محمدخان فرستادند و سردار مذکور را با خود بسته کردند بعد عریضه دیگر جمیع افسران سپاه و بزرگان فقراء باتفاق همدیگر که تمامی عریضه شان احوال بیچاره گی و عذر آمیز دو مداد رسی و غمخواری سپاه و فقراء بود در بخارا فرستاده سردار عبدالرحمن خان را به عهد و قسم و پیمان طلب کردند و قدوم فیض لزوم سردار عالی را برخود و جمیع مردم ترکستان مبارک گرفتند و در عریضه جمهوری خود التماس کرده این بیت را داخل کردند\nفرد\nرواق منظر چشم ما آشیانه تست کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست"}
{"book": "adl0959", "page": 169, "text": "(۱۶۲)\nمختصر کلام چون عریضه مردم فقراء وسیاه دربغا را به نظر فیض اثر سردار دلا ور\nعبدالرحمن خان رسید وازنظر گذارش یافت فوراً سرشته خودرا نموده بتوکل خداوند\nعازم ترکستان شدند چندی در این راه توقف کرده منزل می‌نمودند سبب آنکه یو میه\nبترکستان آدم میفرستادند ودرخلاء وملاء به احوال مردم ترکستان از سپاه و فقراء آگاه\nمیشدند تا اینکه در لب دریای آمو رسیدند ونصر من الله وفتح قریب را خوانده بخود دمیدند\nو کمر بمردانگی بسته بادل قوی وغیرت ذاتی وشجاعت جبلی اراده گرفتن ترکستان را\nبخود جزم کردند وازدرگاه خداوند امیدوار فتح ونصرت بود ند ا کنون تحریر کننده\nاین کتاب بی نظیر مینویسد وبعرض خردمندان روزگار میرساند که انصاف باید داد و بمردی\nومردانگی سردار مذکور آفرین باید گفت اول آنکه صغرسن ونوجوان و ناتجربه کار\nدوم شخصی که بیکه تنها یکنفر مرد کهن سال تجربه آموخته با وی همراه نباشد که\nاز نشیب وفراز دنیا سخن کند سوم دست تهی که مایه اد بار است وجمیع امور دنیا وابسته\nبوی است وبدون آن پیشرفت کار نیست چنانچه شاعر میگوید شعر:\nبی زر منشین که کار زر دارد زر پیش همه اعتبار زر دارد و زر\nگویند که اختیار از زر بهتر مشنو تو که اختیار زر دارد و زر\nچهارم درمقابل دشمن قوی بمثل پادشاه افغانستان پنجه دادن وتقابل ورزيدن كمال غیرت\nوشجاعت است که سردار مذکور اراده کرده است بهر حال سر مطلب باز گردیم وسخن را\nمختصر تحریر داریم بعد ازان که در لب دریای آمو رسیدند بجهت بعضی اشخا ص که\nخدمتگار سابقه بودند و امید واری داشتند فرمان فرستادند واز آمدن خود در لب دریا\nاطلاع دادند و امر کردند و در فرمان نوشتند که خبر ورود بندگان عالی را بمردم ترکستان\nاشتهار دارند و گوشزد بکنند و آوازه دراندازند چنانچه بعضی بزرگان ومعتبران و نام\nآوران ترکستان که قسم کرده بودند و عهدنامه فرستاده امیدوار آمدن سردار عبدالرحمن خان\nبودند خوفيه مبلغ‌های فراوان می‌فرستادند وبعضی اشخاص شان در لب دریا رفته عهد نامه\nکرده واپس می‌آمدند بلکه عهدنامه‌های مردم را بجمع برده منظور میکردند و عهدوپیمان\nرا دوباره مو کمد بقسم میگرد انید ند اما سردار عبد الرحن خان امید وار خط سردار\nفیض محمد خان بودند و کلیه تسلی بخط سردار مذکور داشتند واز زمانی که در لب دریای\nآمو رسیده بودند مقرر بجهة سردار فیض محمدخان فرمان محبت آمیز و خط شفقت خیز\nبقسم مو کد کرده میفرستادند وعذر بسیاری می‌نوشتند و التماس بسیار میکر دند خصوص\nدرباب سردار فتح محمدخان وقطع سلسله دوستی ورابطة يك جهتی که باید و شاید قطع\nمراوده کرده با بندگان ما پیوند يك جهتی بدارند زیرا که از اخبارات شنیده دارم که\nسردار فتح محمدخان با جناب شما برعکس محبت رفتارمیدارد ومرتبه بزرگی شما را وقعی\nنمیگذارد خلص کلام چون خط‌های سردار عبدالرحمن خان بحضور سردار فیص محمد خان\nمتواتر میرسید وسر اسر شفقت و محبت می‌نوشت و التماس یاری و مددگاری می‌نمود\nاز ان طرف که حاکم ولایت سردار فتح محمدخان بوداز در ستیزه و کینه رفتار میکرد بلکه\nدشمن می‌پنداشت و بزرکی سردار فیض محمدخان را بجوی نمی خرید افضل از ان اخبارات"}
{"book": "adl0959", "page": 170, "text": "(١٦٣)\n\nمتوحش از قندهار و کابل میرسید و شکست دولت را می شنید عاقبت مصلحت را چنان دید\nکه با شرایط چند با سردار عبدالرحمن خان پیوند کند و بعدازان از جانب خود نامه محبت آمیز\nباهمان شرایط مذکور که بخاطر داشت بجهة سردار عبدالرحمن خان فرستادند و خواهش\nکردند که بدون خوف وبیم مع الغیر والعافیه عازم شهر آقچه شوید که ان شاء الله و تعالی\nدر آقچه ملاقات کرده بتو کل خداوند بصلاح و صوابدید همدیگر در شکست دشمن قوی\nاراده کنیم و بفضل خداوند کمر بمردانگی بسته داریم و بجانب مذ کور رو انه شویم\n« تا یار کرا خواهد و میلش بکه باشد » هر چند دشمن قوی است و در عالم ظاهر باعتبار\nاست لا کن خداوند بزرگتر وقوی تر است از درگاه خداوند امیدواریم و تکیه بر ضمائیر\nالهی میداریم زیرا که یاربی کسان پروردگار است لهذا چون خط سردار فیض محمد خان\nبحضور بندگان سردار عالی سردار عبدالرحمن خان رسید و سراسر از شفقت و مهر بانی\nنوشته بود گویا سردار عالی حیات تازه یافت و گور فتن ترکستان را بفال\nنیکو گرفت و تصمیم عزم را جزم کرد و نیت سفر کرد از دریای آمو گذشت\nو نصر امن الله وفتح قریب را بزبان مبارک جاری ساخت و با دل قوی و حوصله شگرف قدم بولایت\nموروثی نهاد و بدون خوف و بیم داخل آقچه شدند و با سردار فیض محمد خان ملحق گردیدند\nوملاقات دوستانه محبتهای برادرانه فرمودند و بعیش نشستند و بعشرت صحبت کردند و از\nمردی سخن راندند مدت سه روز بصحبت و عیش و عشرت گذراندند روز چهارم قسم کردند\nوعهد نامه بستند و پیمان نمودند و باین منوال طرفین اقرار نامه نوشتند که هر گاه به فضل\nخداوند پای تخت کابل بتصرف درآید و دریای تخت قائم مقام و برقرار شویم حکومت\nتر کستان کما کان از سردار فیض محمد خان باشد و امرونهی و دخل و خرج ترکستان بخود\nسردار مذ کور تعلق داشته باشد و هر گاه افغانستان بتصرف نیاید و ترکستان باقی بماند\nبا تفاق حکمرانی کرده بقرار رفتار سردار کلان که با برادران رفتار میکرد با هم همچنان\nرفتار کنیم واتفاق که موجب ترقی دولت است از دست ندهیم و نفاق که مایه خرابی کل\nاست پیرامون آن نگردیم مختصر کلام بهمین منوال عهد نامه را بقر آن خداوند مستحکم\nکردند و قرآن خداوند را مهر کردند و دست خط نمودند و با قرار خود ضامن گرفتند چون\nاز طرفین تسلی یافتند بمدد تهیه و تدارک لشکر کشی شده در بین یکهفته لشکرهای مکمل\nو مصلح سررشته کردند و پیش خانه را بجانب بلخ و تخت پل برآوردند و تکیه بر ضمائیر\nالهی کرده بهر طرف فرمان فرستادند و آوازه درانداختند و در جميع هجده نهر و اطراف\nآن اشتهار دادند چنانچه در تمامی ملک و کوچه و بازار آوازه در افتاد و مردم سپاه و فقراء\nخبر یافتند و بی با کانه سخن میزدند و خوف از سردار فتح محمد خان و حاکمان مذكور\nنمی کردند و بر ملائمی گفتند که سردار عبدالرحمن غازی با افواج بسیار چون موج دریای\nعمان بجانب تخت پل روان میباشند و به آواز بلند آمدن سردار مذکور را با همدیگر\nمبارک باد میگفتند و ذوق میکردند و خورسندی مینمودند و ملازمان سردار فتح محمد خان\nکه در کوچه و بازار میگشتند میشنیدند و بحضور سردار فتح محمد خان عرضه داشت میداشتند\nلا کن سردار فتح محمد خان از بسیاری غفلت و غرور منظور نمی کرد و باک نمیداشت تا دشمن"}
{"book": "adl0959", "page": 171, "text": "(١٦٤)\nگلو گیر شد و کار بر جوانی انجام یافت و سررشته از دست رفت و طشت از بام افتاد و بربادی سردار فتح محمد خان بمعنی عام افتاد و دشمن داخل هجده نهر شد و به حدود نهر چهار بولک رسید خدمتگاران سردار فتح محمد خان که سابق تا حال از طریقه نمک خوارگی ناچار بودند و بحضور سردار فتح محمد خان آمده بدون خوف و بیم عرضه داشت مینمودند و عرض میکردند که ای شاهزاده بلند اقبال تا کی بمگفته نمک حرامان غفلت میورزید و تا چند از ملک و سپاه بی خبر میمانید دشمن قوی شد و بدروازه رسید و گلوگیر گردید هرگاه از عهده لشکر کشی بر آمده میتوانید و خواهان جنگ هستید لشکر را از خود میدانید زودتر تدارک کنید که فرصت غنیمت است و در تاخیر آفت هاست و هرگاه معالجه نمیتوانید هنوز هم وقت است و کمتر فرصت باقی است زودتر عازم تاشقرغان شوید و تفته یل را بدشمن واگذارید که مبادا دستگیر شوید و ما خدمتگاران کم طالع و بخت برگشته بحضور سرکار امیر شیر علیخان به قتل نرسیم علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد که خاتمه حسرت کردن سود نمیبخشد لاکن انارگتان و انارگذاران حضور سردار فتح محمد خان که بزبان بازی و سخن پردازی سردار مذکور را فریب میدادند و به نفس اماره خود گرفتار بودند و پاس نمک خوارگی بخاطر نداشتند حال که قضیه را برعکس دیدند و دولت بیدار خود را برباد یافتند بحیرت ماندند و راه چاره را مسدود دیدند هنوز هم از سخن آوری و منافقی دست نکشیده بشجاعت سخن می آوردند خلاصه کلام بعد از عرضه داشت پنج نفر خدمتگار صادق که بدون کیدوریا بحضور سردار کم اقبال عرضه داشت کردند بعد ازان از خواب گران بیدار شده به تهیه و تدارک لشکر کشی شدند هر چند بقول مردم کوچه و بازار گویا جوپای کوتل میگویند که سود نمیبخشد چنانچه سردار فتح محمد خان شش ماهه تنخواه بلشکر میداد و محبت میکرد و وعده های کلی بزبان میراند لاکن از لشکریان نتیجه برعکس میدیدند شش ماهه تنخواه را میگرفتند و بحضور سردار عبدالرحمن خان بسلام میرفتند و انعام میگرفتند و احسان میدیدند و عهد و پیمان کرده کمر بخدمتش میبستند و با امر سردار دلاور بمقدمۀ سردار فتح محمد خان می آمدند تا آنکه خاتمه غفلت سردار فتح محمد خان را بدون جنگ و جدل فراری ساخت اکنون محرر کتاب بعرض خردمندان سخن رس میرساند که سردار فتح محمد خان شهزاده عالی مقدار و پادشاه زادۀ بلند اقبال و دلخواه پادشاه ذوی الاقتدار بود از کمال جاه و بزرگی و بلند پروازی که در طینت داشت اصلاً بحکومت سر فرو نمی آورد و هم چنین ترکستان بزرگ را بجوی نمیپنداشت تا به امورات ملکی و سپاه چه رسد چنانچه خدمتی که بخدمتگاران خود فرموده بودند هرگاه خدمتگار ملک و سپاه جبله را برباد میدادند بازخواست نمیکردند و سخن دیگری را هم درباره خدمتگاران خود قبول نمینمودند از ین رفتار شهزادگی بود که ترکستان برباد رفت و ازین بی خبری و کم دماغی بود که سخن ناصح تاثیر نمیکرد تا هم چنین ولایت بزرگی بی جنگ و جدل برباد شد و از دست رفت و موجب خجالت و باعث کم خدمتی بحضور پادشاه شد لاکن این حرکات سردار مسلمه کور شیوۀ بزرگی نه رفتار شهزادگی و نه طریقه سریر آرائی را میماند زیرا که هر نوع پادشاه یا شهنشاه"}
{"book": "adl0959", "page": 172, "text": "(١٦٥)\nاگر بودی باید و شاید که از سپاه وفقراء باخبر بودی و داد رسی میکردی و سیاست میفر مودی\nتاسلسلهٔ ملك و ملت بجای ماندی تا اینکه بقول راوی شنیده دارم که در زمان حکومت\nهرات پنج من تبریزی گلاباتون صرف لباس کردی و لباس را ناپوشیده بخشش فرمودی\nوخدمتگاران نهت حرام دادی عجب ازین بزرگی وعجب ازین شهزادگی که خانهٔ این رفتار\nيك ولايت بزرگی از سوء تدبیر بدون جنگ و جدل برباد داد و شهزاده بلند اقبال فراری\nشودای تحریر کنندهٔ کتاب ازین وادی خطرناك در گذر قصه خوانی کو تاه دار واز مطلب\nسخن کنید تا بفضل خداوند این کتاب ببزرگ انجام یابد .\n\nفصل چهارم\nمقدمهٔ بر بادشدن ترکستان از دست سردار فتح محمدخان وتصرف نمو دن\nسردار عبدالرحمن خان تر کستان را\nفرد\nساقی بیا که یار زرخ پرده برگرفت\nکار چراغ خلوتیان باز در گرفت\nبهرحال سرسخن باز کردیم لهذا چون سردار فتح محمدخان ازسوء تدبیر و بی خبری\nتر کستان را برباد داد واز تخته پل فرار تاشقرغان گردید وتخته پل و بلخ را واگزار شـــد\nسردار صاحب تدبیر سردار عبدالرحمن خان که درهجده نهر رسیده بودند وتدبیرات کلی\nبکار میبردند در اینوقت که فرار شدن سردار فتح محمدخان بحضور بندگان عالی سردار\nعبدالرحمن خان کوشزد شدومتواتر خبر رسید فوراً حر کت فرما شدند و بسر عت خودرا\nدر تخــــته پــــل رســــا نـــیـــد نـــد و با شــــو کـــت وشـا ن بــــر تخت سلـــــطنـــــت\nمورثی با کمال اجلال نشستند واول تخت نشستن جبین عجز و نیاز بدر گـاه خالق بی نیاز\nبرزمین سودہ بدرگاه پرورد گــار کـارساز سجدات شکر بجای آوردند چون یکهفته\nاز ورود تخته پل گذارش یافت ثانی لشکر ترتیب کرده بجنگ سردار فتح محمد خان\nدر تاشقرغان فرستادند سردار فتح محمدخان که در تاشقرغان بعد از فراری تخته پل توقف\nداشتند در اینوقت که لشکر فرستادن سردارعبدالرحمن خان را گوش زد شدند تاب مقاومت\nدر خودجنگ باخود ندیده وراه چاره را مسدود یافت با هزار غم واندوه از تاشقر غان فرار\nوبجانب غوری راه سپار شدند و تاشقرغان نیز ضمیمه ملك مورثی شد بعد ازان که سردار\nصاحب تدبیر مدعی را فراری کرده و در تخته پل آسوده برتخت حکمرانی نشست لشکريکه\nآماده کرده بودند هر روز فوج فوج بحضورطلب کرده از نظر میگذراندند والفت و نوازش\nبرادرانه باخورد وبزر گ سپاه مینمودندوانعام واحسان رادریغ نمیفرمودند از حضورمرخص\nمیکردند بعدازان که ازسپاه فارغ شدند وسپاه را مایل بخوددیدند نوبت بفقراء رسید واز\nهرولایت بزر گان و کار کنان وعاملان رابحضور طلب کرده باهريك ازخوردو بزرك\nمهر و محبت کرده خلعت های فاخره دادند واز حضورمرخص نمودند اما سپاه وفقراء عموم\nفیض لزوم بندگان عالی را بخود مبارك شمرده شب وروز دربارهٔ شان مشغول دعاء گوئی\nبودند تا اینکه ازین مرحله چهار ماه گذارش یافت و آسودگی دست داد بعد ازان بتدارك"}
{"book": "adl0959", "page": 173, "text": "(١٦٦)\nلشکر گیری و لشکر کشی شدند و لشکر در خور جنگ شرسته نمودند بعد بمصلحت دید\nبزرگان دربار وارکان دولت که همه جان فشان بودند لشکرها را بجانب غوری مامور\nفرمودند زیرا که سردار فتح محمد خان بامید كمك لشكر دارالسلطنه کابل در غوری\nاستقامت داشتند لا از از رویداد کابل حضور سردار محمد ابراهیم خان از سوء تدبیر\nوبی خبری خبر نداشتند که بزرگان دربار کابل جمله در جاده نمك حرامان قدم زده اند\nو قصد خرابی دولت خداداد سر کار امیر شیر علیخان را دارند و کمر بخرابی سردار محمد ابراهیم خان\nبسته اند و میخواهند که پای تخت پادشاه که کابل باشد بر باد بدهند قصه کوتاه سردار\nعبدالرحمن خان که مقرر پیش جنگ و لشکر کشی بودند با وجودیکه از ركاب ظفر\nانتساب خود بیشتر لشکر بجانب غوری فرستاده بود غیرت دامنگیر شد سردار فیض محمدخان\nکه سابق حاکم آقچه بود. وبعد از آن باتفاق سردار با غیرت در تاشقرغان استقامت داشتند\nدر اینوقت حاکم ترکستان را مامور فرمودند و خود سردار عالی سردار عبدالرحمن خان با\nدبدبه وشوکت با لشکر و کنایی از تخته پل حرکت فرموده روانه غوری شدند تا اینکه در اي بيك\nبلشکر سابق که از حضور فرستاده بودند ملحق گردیده بجانب غوری طی مراحل و\nمنازل نمودند چون بدمنه شهر رسیدند وفرود آمدند و نزديك بمدعی شدند آوازه درافتاد\nسردار فتح محمدخان که در غوری وطن کرده امیدوار لشکر کابل بودند تا همان وقت آثاری\nاز جانب کابل ظاهر نشد و مایوس گردیدند و در مقابل دشمن کلو گیر تقابل ورز ده\nنمیتوانستند ناچار ترک غوری گفته با خدمتگاران نمك حرام بجانب کابل خنده زنان\nرهسپار شدند وهمچنان ولایت بزر کثیرا مشهور آفاق بود باتوپ و توپخانه وسپاه ولشکر\nبی شمار واگذار شدند .\nبیت :\nکسی را که تیره شود روز گار\nهمه آن کنند کش نیاید بکار\nباری از اقبال سردار دلاور شمه تحریر داریم :\nشعر :\nبا خدا داده گان ستیزه مکن\nکه خدا داده را خدا داده است\nسردار عبدالرحمن خان که سرشت مذکور غیرت ودلاوری بود از زمان خورد سالی\nرفتار و گفتار و کردار شان از شمشیر وجنگ وجدل ظاهر میشد در اینوقت از تفضلات الهی\nولایت ترکستان کماکان بوی تفویض شد وسریر آرای ولایت مذکور گردید وفرمان فرمای\nصفحه جات ترکستان که پای تخت افراسیاب ظاهرو مشهورست بفضل خداوند بدست آمد و در غوری\nبالشکرهای ماموری استقامت فرمودند لاکن متوجه كابل واطراف کابل بوده به مشورت\nبزرگان حضور کمر به تسخیر دارالسلطنه کابل بسته بابزرگان ولایت کابل فرمان حجت\nآمیز فرستاد از ورد خود درغوری اطلاع دهی فرمودند و ترغیب بفرمان برداری نمودند\nوعهد و پیمان را موکد بقسم کرده در فرمان وعده ووعید بسیاری درج کردند واز بدرفتاری\nسر کار امیر شیر علی خان بمردم خطا به فرمودند و در دل مردم از بد رفتاری سر کار\nمذکور خوف وبیم انداختند وراجع بجانب خود مینمودند خصوص از سردار محمد ابراهیم خان"}
{"book": "adl0959", "page": 174, "text": "(١٦٧)\nکه در اینوقت سریر آرای کابل بدم شکایت نوشتند و در فرمان خود درج کردند که سردار محمد ابراهیم خان از امورات سلطنتی خارج است و کم جرأت و خود رای میباشد از عهدهٔ جنگ و لشکر کشی و تقابل شدن بلشکر ظفر بنده گان ما بر آمده نمیتواند واشخاصیکه خدمتگار سردار محمد ابراهیم خان میباشند و مردمان شمشیر زن صاحب تدبیر هستند جمله از حضور سردار مذکور آزرده خاطر خصوص از حضور سر کار امیر شیر علی خان ترسان و لرزان میباشند آ لا اشک افاضی شیر دل خان آنهم یقین دارم که از رفتار بد سردار محمد ابراهیم خان بدل آزرده باشد بهر حال خواهش بندگان عالی ما از شما مردم آنکه کمر بمردانگی بسته امیدوار ورود بندگان ما باشید که عنقریب بفضل خداوند بادیای لشکر عازم دارالسلطنه کابل میباشیم تا خواست خداوند چیزیکه باشد بظهور خواهد رسانید باری بعد از فرستادن فرمان باطراف کابل و آوازه ورود خود را اشتهار دادند ثانی به تهیه وتدارك لشکر کشی شده شب و روز اسباب سفر خیریت اثر کابل را مکمل ساخته در گرفتن لشکر وسرشته نمودن و آنجام کردن لحظهٔ تغافل می نمودند وبفضل خداوند گرفتن دارالسلطنه کابل را بخود مصمم کرده شب و روز خودرا بارادهٔ آن میگذراندند اتفاقاً در همین فرصت که متوجه لشکر گیری و انجام سفر بودند که سردار کلان سردار محمد اعظم خان رسید و وارد غوری شد و بلشکر گاه سردار عالی سردار عبدالرحمن خان چون قطره بدریا پیوست لاکن در این مدت مدید سردار محمد اعظم خان که از جایداد بدری کرم و زحمت فرار بودند چندی در پشاور و خاك انگلیس و برخی باطراف کابل و کوهستانات نزديك بكرم و زحمت شب را بروز می آوردند وفرصت می جستند تا اینکه خبر ورود سردار عبدالرحمن خان در ترکستان و بعد ازان در غوری رسید فوراً عازم غوری شده بحضور سردار عبدالرحمن خان وارد شدند وبدیدار همدیگر مسرور گردیده بر تخت سلطنت نشستند بعد رجوع بمشورت نمودند ورفتن کابل و با دشمن قوی مقدمه کردن را بخود جزم کردند قضارا هنوز در غوری استقامت داشتند که عریضه‌های مردم کابل و کوهستانات در جواب فرمان بندگان عالی متواتر رسید و همه قدوم فیض لزوم سردار عبدالرحمن خان را مبارک دانستند ثانی عزم رفتن را بجانب کابل جزم کرده بسرعت تمام انجام سفر را آماده ساختند و بیاری باری تعالی آخر ماه میزان از غوری حرکت فرما شده قطع منازل وطی مراحل نمودند تا اینکه در منزل خنجان نزول اجلال فرمودند و خیمه و خرگاه و بارگاه و سراپرده باوج ماه رساندند لهذا چون منزل خنجان پیوسته بکوهتر هندوکش و کوتل مذکور مابین ترکستان و کابل میباشد و خود منزل خنجان از آن خاك تركستان شمرده میشود بنابران استقامت کردند و شرط احتیاط بجا آوردند زیرا دولت جدید و اعتبار زمانه کمر و خزانه نایاب ومردم دغاوزمانه غدار از طلب زر آشنا و پابسته دنیا وابسته بزر\n« انکس که بی زر است چون مرغ بی بال و پر است »\nپس در اینصورت تدبیر نیکوبکار است چنانچه استاد می فرماید .\nقطعه\nبيك تدبير نيكو آن توان کرد که نتوان با سپاه بی کران کرد\nبشمشیر از یکی ناده توان کشت برای لشکری را بشکنی پشت"}
{"book": "adl0959", "page": 175, "text": "(١٦٨)\n\nاکنون شرط احتیاط لازم اشخاصی را که اسم دار فرمان فرستاده شده آنها بزرگ قوم\nوصاحب اعتبار می باشند اما بسیاری کارهای زمانه بر عکس می افتد میشود که از لفظ خود\nبرگردند و مدد گاری در وقت گیر و دار نکنند امروز بندگان وشما با آن طایفه ملاقی\nنشدیم و از رفتار آنها و صدق و کذب شان آگاه نیستیم خصوص از بی دولتی ما و شما آنها\nاطلاع ندارند و عهد مردم زمانه برطاب می‌باشد از همه افضل که دشمن قوی و صاحب اعتبار است\nو بندگان ما چندان اعتباری نداریم خدا نخواسته قضیه بر عکس نه افتد و کار بخرابی منجر نشود\nبهتر آنست که چندی در خنجان توقف داریم و تدبیر را از دست ندهیم تا خود را از طرف\nبزرگان کابل جمع سازیم ثانی بتوکل خداوند از کوتل هندوکش بگذریم و کار را\nحواله بتقدیر بداریم تا رضای الهی چه باشد بهرحال بعد از مصلحت دید بزرگان حضور\nمدت یکماه در خنجان توقف فرمودند و بمردم کابل و اطراف کابل از ورود خنجان اطلاع\nدادند و تسلی نامه طلب کردند چنانچه بعد از فرمان ثانی عریضه های مردم کابل بتواتر بحضور\nسردار صاحب تدبیر رسیده خواهش قدوم میمنت لزوم را بزود ترین اوقات نموده بودند\nبعد از ان باراده خداوند و بمصلحت دید وزراء و ارکان دولت از منزل خنجان حرکت کرده\nاز کوتل هندوکش گذشتند و بیاری باری تعالی وارد غوربند شدند محال غوربند تا چهاریکار\nکه نفس کوهستان است سه منزل تفاوت دارد خلاصه کلام در غوربند رسیده بارگاه وسرا پرده\nرا زدند و استقامت غوربند را چندی بر خود لازم شمردند و باطراف کابل خبر دادند چنانچه\nفوج فوج وبولك بولك از مردم اطراف کابل بحضور سردار عبدالرحمن خان میرسیدند\nو بخلعت های فاخره سرافراز میشدند و داخل خدمت میگردیدند و بجمع آوری لشکر جدید یکه\nگویا از مردم اطرافی بودند میکوشیدند و از حضور میگذرانیدند و تنخواه مخارج گویا\nمیگرفتند و لشکری ترتیب میکردند و بندگان عالی از کمال بزرگی شب و روز متوجه احوال\nشان بودند قضا را هنوز از استقامت غوربند چندی گذارش نیافته بود که لشکر سرما\nو زمستان سخت پیدا شد و خنك و صاعقه پیش آمد زیرا که ابتدای زمستان بود وخنك وبرف\nعالم را فرو گرفت و به قصد قتل لشکر ترکستان که مسافر بودند کمر بست و لشکر مذکور را\nمابین گرفت و حصاری کرد و چنان صاعقه و خنك دامن گیر شد و نتیجه بخشید که طاقت دم زدن\nو حرکت کردن باقی نماند و از چهار جانب صاعقه ظلمانی و باد سخت لشکر ترکستان را فرو گرفت\nو پراکنده ساخت و طاقت برآمدن از خیمه و خرگاه باقی نماند و سردار دلاور که صاحب تدبیر\nبود در نزد صاعقه و خنك از تدبیر بازماند و متوحش گردید راه چاره را مسدود یافت و بحیرت\nفرورفت و متحیر ماند اتفاقاً هنوز از غم والم خنك و صاعقه و باد سخت و زحمت های آن نجاتی\nحاصل نشده بود که از جانب دیگر لشکر جوع از کمین گاه بر آمده و لشکر کشیده\nو تاختن آورد و شب خون زده قیمتی پیش آمد چنانچه لشکر ترکستان آماده مرگ\nشدند بلکه روزی چند از قیمتی نگذشته بود که قحطی ظاهر شد\nو اسب و آدم شب ها گرسنه میماندند سبب آنکه غوربند جای لشکیرگاه نبود و این\nقدر لشکر بزرگ را یکهفته مخارج داده نمیتوانست و راه ترکستان بسته شد و کوتل\nهندوکش را برف زیر کرده و راه رفت و آمد بند گردید از گرسنگی بهلاکت رسیدند"}
{"book": "adl0959", "page": 176, "text": "(۱۶۴)\n\nو روی نان را نمیدیدند میگز بخواب و خیال یا بنظارة قرص ماه که خود را تسلی میدادند\nلاکن سردار عبدالرحمن خان که سر کرده لشکر پرور بود چنان رفتار مردانه باخورد\nو بزرگ امواج میکردند که لشکریان از گرسنگی فراموش میکردند و بر رکاب سردار\nظفر اثوجان میدادند اما خود سردار عالی از بسیاری غم و اندوه و پریشانی گرسنگی افواج\nخونخوار خود چنان پراکنده بود که جميع تدبیرات را فراموش نموده بود و خور و خواب\nنداشت زیرا که در اطراف غوربند نام و نشان غله نبود و چون عنقا نام داشت و نشانی بدست شیر\nو ایای کریز اکنون لشکر ترکستان را در تنگنای غوربند گرفتار جوع و خون و شاقفه\nمحبوس وار بگذارید تا امر عاقبت ظاهر شود زیرا که سخن مشهورست .\n\nمصرع\nقدر عافیت کسی داند که بمصيبتی گرفتار آید\n\nظاهر است که هیچ نوش بی نیش نباشد و هیچ شادی بی غم وا ندوه میسر نمیشود و هر نشیب\nفرازی دارد و هر فراز نشیبی زیرا که غم و شادی در دنیا پیوسته بهمر می باشد . همسخن\nبزرگان است « تاغم نخوری یغم گساری نرسی » چنانچه وقتی در جهان کشای نادری\nملاحظه نمودم که نادرشاه افشار که صدو نیم اقلیم را تصرف کرده و تاج بخش بود در اوائل\nسلطنت مدت دوازده سال زمستان و تابستان گرمی و سردی ندیده شب و روز که بر بسته\nپای از رکاب نمکشید تا دوازده سال دیگر سریر آرا شده و بر تخت کیانی نشست و مشهور\nآفاق گردید و جهان گیر نام کشید باری سرسخن باز گردیم و از مطلب شمه بیان سازيم\nاکنون سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان را در غوربند گرسنه وتشنه گرفتار\nصاعقه وحنك در تنگنای حیرت واگذاریم و از جای دیگر سخن رانیم باری چند کلمه\nسخن از رویداد دارالسلطنه کابل و حکمرانی سردار محمد ابراهیم خان وسوء تدبيرات\nسردار مذکور تحریر داریم قبل ازین تحریر شده بود که سردار محمد ابراهيم خان\nاز فندهار بامر بندگان سر کار امیر شیر علیخان بحکومت کابل سرفراز شده در تخت\nکابل نشسته حکمرانی میکردند در ایامیکه سردار عبدالرحمن خان بالشكر ترکستان\nدر غوری رسید سردار فتح محمد خان از غوری فراری شده وارد کابل شد بدار السلطنه\nکابل آواره در افتاد و غوغای بزرگی پیدا شد بلکه این غوغا از فتنه انگیزان حضور\nو دربار ان پر شر و شور و فساد پیشگان نزدیک و دور که دایم بخرابی دولت خداداد\nکمر بسته داشتند برپا شده بود و شب و روز سردار محمد ابراهیم خان را که از عقل بری\nبود بسخن های چرب و شیرین فریب میدادند چنانچه شاعر میگوید :\n\nفرد\nهر لحظه و هر ساعت یک پیشه نو آرد شیرین تر و زیباتر از شیوه پیشینش"}
{"book": "adl0959", "page": 177, "text": "(١٧٠)\n\nزیرا که این فتنه انگیزان از حضور سر گاو ترسان ولرزان بودند و حضور سردار محمد ابراهیم خان را دولت عظمی میدانستند و نفس را غنیمت میشمردند بهر حال کنایه مقصد و مدعا اینجاست که سردار محمد ابراهیم خان از عقل بری و از شجاعت بی نصیب و از طالع قطعاً بی طالع بود، بنابراین در بین دوست و دشمن فرق کرده نمیتوانستند چنانچه دو شخص شیطان قوی هیکل که یکی سردار محمد رفیق خان و یکی جرنیل شیخ میر خان در حضور داشتند و دشمنی کردن شان ظاهر و هویدا بود و خلق افغانستان میدانند که اول محبوسی سردار کلان سردار محمد افضل خان که بزرگ پسران امیر کبیر بود و اصلاً خیال خرابی سر کار امیر شیر علیخان را بخاطر نداشت و سر کار مذکور را جای نشین پدر میدانستند به تدبیر خرابی سردار مذکور سردار محمد رفیق خان کوشید تا محبوس گردانید و سر کار امیر شیر علیخان را بدنام کرد دوم قتل سردار محمد امین خان و سردار محمد علیخان که هر دو بازوی سر کار بودند به فتنه انگیزی هر دو شیطان که شیخ میرخان جرنیل و محمد رفیق خان باشد به قتل رسیدند اکنون نوبت کابل کجای تخت است رسیده باری سردار محمد ابراهیم خان از گفته اوشان که دو وزیر بزرگ است نمیتگذشتند خصوص که سردار محمد شریف خان با آن دو نفر پیوسته شد و سردار محمد اسمعیل خان ضمیمه آنها گویا چهار رکن دولت بودند بهر حال سردار محمد ابراهیم خان که این اشخاص را دولت شريك و خدمتگار صادق میدانستند با بعضی افسران دیگر بحضور طلب نموده مشورت کردند آنها که قبل ازین هر چهار نفر بخرابی دولت ساعی بودند و فرصت می جستند در اینوقت سردار محمد ابراهیم خان را بفریب بازداشته امروز و فردا گفته روزشماری میکردند ايشك آقاسی شیردل خان که مرد کهن سال و خدمتگار قدیمی بودند عرض میکردند و تدبیر نیکوشان میدادند او را فتنه انگیزان افغان کوهی می نامیدند و سخن ایشک آقاسی مذکور را وقعی نمی نهادند تا اینکه لشکر ترکستان از کوتل هندوکش گذشته وارد قوربند شد و خبر بدار السلطنه کابل رسید بعد از آن سردار شجاع سردار محمد ابراهیم خان چهار رکن دولت خود را بحضور طلب کرده مشورت خواستند آنها که انتظار همین فرصت بودند مشورت دادند که لشکری در حرو جنگ سردار عبدالرحمن خان باید فرستاده شود و دیگر لشکر بحضور بندگان عالی آماده و تیار باشد هر گاه بغنیمت بیکار شود از حضرو باید فرستاده شود لاکن در مجلس کشمکش في مابین سردار محمد رفیق خان وجرنیل شیخ میرخان قدری گفتگو پیدا شد و برضد همدیگر سخن کردند سردار هوشیار سردار محمد ابراهیم خان طرفداری بجانب جرنیل شیخ میر خان نمود ازین رهگذر سردار محمد رفیق خان کدورت گرفت و بيباك بيان کرده که هر گاه شیخ میرخان جرنیل اعتبار بلشکر دارد که جرنیل است اگر خواسته باشم فوراً ارچیب خود پادشاه چندی بر آورده میتوانم این را گفت و از جای خود برخواست و عازم خانه شد فردا ظاهر شد که سردار محمد رفیق خان شباشب از منزل فراری شده و جانب کوهستان که دوستان بسیاری داشت سفر کرده چنانچه چندی در کوهستانات گردش میکرد و مردم را به فتنه انگیزی و باغی گری تلقین مینمود تا اینکه آوازه آمدن سردار عبدالرحمن خان"}
{"book": "adl0959", "page": 178, "text": "(۱۷۱)\n\nاشتهار یافت اضافه بر آن خطوط سردار مذکور باسم هر کس از بزرگان کوهستان\nرسید سردار محمد رفیق خان متحیر ماند واز حضور سردار عبدالرحمن خان ترسان ولرزان\nبود بفکر دور و دراز افتاد قضا را در همین فرصت لشکرهای کابل بسر کردگی جرنیل\nشیخ میر خان وارد چهاریکار شد لاكن سردار محمد شریف خان که سر کرده\nفساد پیشگان بود و بزرگ فتنه انگیزان بجهت سردار محمد رفیق خان خط وآدم\nفرستاد و بیان کرد که در این موقع که وقت کار است تدبیر را از دست دادید\nفرصتی است که باید و شاید سلطنت افغانستان بدست آید و دولت خداداد را تصرف داریم\nو همان عهد و پیمان ما وشما بجای آورده شود زیرا که هر دو جانب که خود را پادشاه میدانند\nودعوای سلطنت دارند ذلیل وخوار است و با ندک فرصت بر باد داده میشوند اکنون شیخ\nمیرخان جرنیل را تلقین نموده ایم عذر شما را میکند بعد از ان اتفاق کنید وتدبیر را از\nدست ندهید شاید زودتر انجام یابد و در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ، این بود\nکه سردار محمد رفیق خان بامر سردار محمد شریف خان وارد چهار یکار شد ند جرنیل\nشیخ میرخان که سه یوم پیشتر در چهاریکار توقف داشتند از ورود سردار محمد ر فیق خان\nشنیده در منزل شان رفته عذر گفتند و قسم کردند واتفاق نمودند بعد ازان بخدمت سردار\nمحمد ابراهیم خان عریضه عذر آمیز فرستادند واز حضور سردار مذکور بممانعت دید سردار\nمحمد شریف خان که كاه كاه صاحب و خیرخواه دولت بود خلعت های فاخره بجهت سردار\nمحمد رفیق خان فرستاده فرمان کرده که شما و جرنیل شیخ میرخان باتفاق همدیگر بخرابی\nدولت دشمن کوشید که خوب چنک افتاد و رها نشود زودتر از میان بردارید مختصر کلام\nهر دو سر کرده فتنه انگیز رجوع به تدبیر خرابی دولت دارالسلطنه کابل نموده چنان قرار\nدادند و مصلحت دیدند که باید و شاید سردار محمد شریف خان در چهاریکار برسد با هم\nمتفق شویم و بصوابدید همدیگر سرشته کنیم چنانچه ب همین تدبیر بجهت سردار محمد ابراهیم خان\nعریضه نمودند که صاحبا غلام نواز او هر چند که در کابل بحضور شهزاده بلند اقبال بعرض\nرسانده نتوانستیم و موقع عرضداشت نیافتیم اما بحضور بندگان عالی ظاهر است که طبیعت\nبندگان اقدس در باره غلامان مکدر است و این غلامان صمیمی که نمک خوارگی قدیمی داریم\nو از زمان کودکی تا حال دست پرورده حضور سردار ذوى الاقتداریم وقصد آن داریم که\nخون خود را برکاب پادشاه قوی شوکت بریزیم و جان خود را فدا سازیم لاکن وقت باريك\nوتقاضای زمان بوقلمون وفتنه انگیز بغماز بسیار است امید غلامان ایند که سردار محمد شریف خان\nکه بزرگ و عموی شهزاده والاجاه میباشد هر چند از نظر سرکار اقدس افتاده باشد باز هم\nبرادر و بازوی سر کار است دولت خواه دولت خداداده است این غلامان فدوی خواهش\nمیداریم که از حضور مامور این خدمت شود و سرپرست غلامان و باز خواست کننده لشکر\nظفر اثر گردد البته نیکو خواهد بود وهم از باعث لشکر ظفر اثر خوشتر است وقوی دل میگردند\nو هم خدمتی که از غلامان صادر شود و بظهور برسد موجب قبول حضور شهزاده بلند اقبال\nخواهد شد اطاقه بران در مقابل لشکر دشمن باید هم چنین شخص بزرگی مقابل با شد\nخصوص درامورات دنیوی و تدبیرات لشکری کمال دانائی دارند امید"}
{"book": "adl0959", "page": 179, "text": "(۱۷۲)\n\nاز درگاه خداوند داریم که عنقریب لشکر پراگندهٔ ترکستان را که بيك نان محتاج اند\nواز هجوم لشکر صاعقه و خنك و سرما درون خیمه و خرگاه حصاری یاغیان شهزاده بلند اقبال بيك\nحمله مردانه فرار دشت ادبار گردانیم لہذا چون سردار محمد رفیق خان و جرنیل\nشیخ میر خان عریضه خودرا بحضور سردار عالی قدر فتادند و منظور حضور\nشد بندگان سردار محمد ابراهیم خان که کان عقل و معدن شجاعت\nبودند از جان و دل خورسند شده دربارهٔ دوسرکردهٔ مکار و دوتنك حرام بدرفتار تحسین\nو آفرین گفتند زیرا که خدمتکار قدیمی ونمك حلال صمیمی میدانستند و در دربار عام به آواز\nبلند از راستی و جان فشانی شان اظهار کردند باری بعد از کمال خورسندی فورا بمنزل\nسردار محمد شریف خان کا کا رفته کمال عزت بجای آوردند و اجازه دادند که باید زودتر\nتدارك کرده خودرا در چهاریکار بلشکر خون خوار برسانید و سرپرستی و نظام داری\nلشکر ظفر اثر را بخوبی و درستی بدارید زیرا که دولت خداداد ازان شما است و کدورت\nبندگان اقدس را بعین محبت بدانید سردار محمد شریف خان که مایه فساد و سر خه دار\nفتنه انگیزی و تدبیر غمازی او د و این تدبیر هم بفرموده خود سردار مذکور سرشته شده بود\nسکوت ورزید باری بعد از بیان سردار محمد ابراهیم که بحضور کا کا صاحب خود عرضه نمود\nسردار محمد شریف خان در ابتداء خودرا بعذر تجاهل زده عذر نارفتن کرد و در ثانی\nسردار صاحب عقل و شجاع را از خود خورسند کرده تدارک رفتن نمود واز ذوق رفتن بمل\nاین بیت را ادا میکرد:\n\nفرد\nبرین مژده گر جان فشانم رواست\nکه این مژده آسایش جان ما ست\n\nبعد ازان سردار محمد ابراهیم خان از خدمت کاکا برگشت ايشك اقاسی شیردل خان\nکه کهن سال و فدا شده دولت خداداد بود وازین گونه نشیب و فراز بسیار دیده بود بحضور\nسردار محمد ابراهیم خان آمده عرضه کرد که رفتن سردار محمد شریف خان و یا دونفر\nفتنه انگیز متفق شدن اصلا مصلحت نیست زیرا که این تدبیر از خود سردار محمد شریف خان\nاست و یومیه فی مابین ارسال و مرسول دارند و هر سه نفر که معدن فساداند بخرابی دولت\nخداداد کمربسته اند بمجرد یکه سردار محمد شریف خان در چهاریکار برسد و با دونفر شیطان\nسابق همراه شود البته با سردار عبدالرحمن خان قسم کرده فورا اثر تفنك ذى لمورينت\nکه قحط سالی نان وغله و قحط سالی چوب و هیزم و هجوم صاعقه و برف و خنك است بر آورده\nبتدبیر نیکو داخل کوهستان میدارند که گویا بدون چون و چرا و خوف و بیم و جنگ و جدل\nکابل را بوی تفویض میسازند و دولت خداداد را برباد میدهند از برای خدا تا چند سخن ناصح را\nنمی شنوید و کار سلطنت را سهل میگیرید و دشمن خانگی را صاحب اختیار میسازید و در مقابل\nدشمن میفرستید و تیشه بپای خویش میزنید احتیاط کنید و سردار محمد شریف خان\nرا در کابل نگاه دارید با وجود کابل بودن باز هم احتیاط او را کرده باشید\nکه دشمن قوی هیکل است و با دو شیطان دیگر هم عهد و هم پیمان است و این تدبیر\nکابلی بود که بکار بردند واز روی تزویر بحضور شما عریضه کردند والا هیچ کس بالادست"}
{"book": "adl0959", "page": 180, "text": "(۱۷۴)\n\nخود را نخواسته و نمی خواهد و مرتبۀ بزرگی خود را پست نمی کند و دیگری را بخود بزرگ\nنمی سازد باز هم از برای خدا تاکی شهزادگی کرده تدبیر را از دست میدهند هرگاه\nعرض غلام فدوی را قبول میدارید و سردار محمد شریف خان را از رفتن مانع میدارید\nخوب والا این پیر غلام را بد نام نسازید و مرخص کنید که بحضور بندگان اقدس در\nقندهار بروم و خود را ازین رسوائی نجات بخشم.\n\nفرد\n\nبناکام نیکوی پنجاه سال     که يك كبار زشتش كنند پايمال\n\nسردار محمد ابراهيم خان كه بچرب زبانی آنها فریب خورده بود بسخن ايشك آقاسی\nاصلا التفات نكرده جواب ناصواب گفت و سخت پیش آمد بعد از آن ايشك آقاسی\nشيردل خان كه شخص عاقل ومرد جهانديده وكهنسال وتجربه آموخته بود احوال کابل\nرا دیگرگون وقت و بخت سردار محمد ابراهيم خان را سرنگون ديد بارتحمل بغود\nندیده از بدنامی ترسید و باوجود زمستان وخنك وبرف بسیار تدارك سفر کرده و با چند\nخدمتگار روانۀ قندهار شد و پسر خود ايشك آقاسی خوشدل خان را بحضور سردار\nمحمدابراهيم خان گذاشته دعا وفاتحه گرفته كوچا کوچ عازم قندهار گرديد و بزحمت\nبسیار از بياعث برف و خنك وصایقه خود را در روز هفدهم بحضور بندگان سرکار\nاميرشيرعليخان رسانيد هرچند سرکار اشرف اقدس از حركت مذكور وبدون امر واجازه\nآمدن قندهار ملال خاطر شد و روزی چند كدورت آمیز گردید واز نظر انداخت لاكن\nايشك آقاسی شيردل خان جواب های باصواب عرضه داشت کرده خودرا از ایرادبری كرد\nواز ملامتی باز كشيد و حقیقت کلی را صريحا از جزوی وکلی بحضور سرکار داشته کرد\nيك بيك عرضه داشت نمود باری از کردارشات کابل و سوء تدبیر سردار صاحب عقل\nو خرابی دارالسلطنه تحریر کرده شود سردار محمد ابراهيم خان سرشته کارا بکای خود\nسردار محمد شريف خان را از كلی وجزوی نموده به صلاح وصواب سردار محمدرقیق خان\nوجرنيل شيخ ميرخان در چهاریکار مقابل لشکر دشمن فرستاد تا اینکه سردار محمد شريف\nخان در چهاریکار رسيده داخل لشکر گاه شد و برفیقان خود ملحق گردید و تدبيرشان\nمقابل تقدير افتاد تانی هرسه ملحد نمك حرام بخرابی دولت سركار امير شير عليخان\nکمر بستند ونمك خوارگی را از نظر دور ساختند و عداوت وکینه دیرینه را بمد نظر\nآوردند و سه نفر غماز فتنه انگیز که خود را صاحب اختیار كلی دیدند به نمك حرامی\nخدارا شكر گذار شدند زیرا كه بمراد خود رسيدند وبعداز آن در باب شكست دولت\nخداداد كتابك پر وردة خاندان آن بودند تدبيرها كردند وانديشه ها نمودند تارای شان\nبد ينگونه قرار گرفت و ابنداء عريضة صداقت قرينه بحضور سردار عالی\nسردار عبدالرحمن خان می فرستیم و به شرایطی چند که هرگاه بما وشما عهد وقسم که ولایت\nافغانستان را بوی تفويض میداریم ، چنانچه بقرآن خدا و بد(ج) دستخط و مهر\nکرده برای ما و شما بفرستد که تسلی خاطر شویم بعد از آن امید داریم که خدمت\nهای كلی بحضور شان بداريم باری بدین قرار در کلام الله شريف د ستخط بدارند"}
{"book": "adl0959", "page": 181, "text": "(١٧٤)\nکه ابتدا تا انتها که دولت خداداد بر قرار باشد بما چهار نفر بدی نکنند و زجر و زحمت نرسانند و عزیز و محترم بدارند و سردار محمد شریف خان که سلطنت قندهار بمیراث داشت باز بطریق سابق سریر آرای قندهار شود و امر و نهی خود را بحضور بفرستد جرنیل شیخ میرخان بقرار سابق حکمران لشکر و فرمان فرمای افواج ظفر شکوه باشد و درعزت وجاه ورتبه مذکور بیافزایند وعزیزتر بدارند وصدر اعظمی دولت افغانستان را بقرار سابق به سردار محمد رفیق خان بدهند و بحضور پادشاه مقدم باشند و سردار محمد اسمعیل خان سالار وفرمان فرمای لشکر قندهار بوده از امرونهی بندگان سر کار بدر نشوند ودرباره مایان سخن احدی را قبول ندارند و ماچهار نفر نیز عهدنامه میکنیم و پیمان میداریم وبقرآن خداوند دست مانده قسم میخویم و دستخط ومهر میزنیم و بحضور بندگان عالی مینگذاریم که بصدق دل وصفای باطن خدمت میکنیم و جان فشانی مینمائیم خصوص درین وقت که بزحمت خنك و قحطی و گرسنگی گرفتارند کوشش کرده بامیدخداوند از زحمت بر آریم و دیگر دار السلطنه کابل را از دست سردار محمد ابراهیم خان بدر کرده بتصرف سردار عالی مقدار بدهیم و در خدمت و جان فشانی کمربسته تا رمقی که در بدن داریم خدمت گذاری کنیم ودشمن دولت شان را ذلیل و زبون سازیم و تا توانیم در تصرف کردن افغانستان کوشش کنیم تا زمانی که دولت افغان بدست آید و جمیع افغانستان بتصرف در آید اما بشرايط همین سه خواهش که در ابتداء تقریر نموده ام منظور کنند و عهد نامه بفرستند بامید خداوند بدون جنگ و جدل وتدبير نيكو دولت افغانستان را از تصرف امیر شیرعلیخان بر آورده در قبضه اقتدارشان در آوریم خلاصه کلام بهمین تدبیری رای شان قرار گرفت بعد ازان فی مابین خود عهد نامه را تازه کردند و بخرابی دولت امیر شیرعلیخان کمربستند و پنجاه ساله نمك خوارگی را برطرف نمودند اما از حق نمك خوارگی که سودۀ الماس است فراموش کردند.\nفرد\nهر كه نمك خورد و نمكدان نشناخت در مذهب رندان جهان سگ به ازوست\nلهذا چون سخن از نمك خوارگی در میان آمد دوسه کلمه شرح وار تحریر میدارم تا دانسته سامعان گردد که نمک سودۀ الماس است عاقبت نتیجه میبخشد زیرا که قبل ازین سه نفر را در اصل و نصب شان و دو نفر که یکی سردار محمد رفیق خان و دیگری شیخ میرخان جرنیل باشد در اوایل کتاب نوشته ام بتکرار نمی پردازم و سردار محمد شریف خان هرچند برادر سرکار امیر شیرعلیخان است اما شمه از آن هم تحریر شده حاجت بتکرار ندارد لا ان هريك ازينها در وقتش نتيجة نمك حرامی را میبینند و در قید تحریر درآورده میشود و بعذاب الیم گرفتار می گردند چنانچه مجرر کیتاب عجب میدارم ازین شخص نمك حرام که خود را افلاطون عصر خود میدانند چگونه میشود که پنجاه ساله نمک خوارگی را بریاد دهند و یا سردار عالی سردار عبدالرحمن خان عهد نامه میکنند و خود را پیوند میدهند مگر نمی دانند که سردار عبدالرحمن خان هم پادشاه زاده میباشد وعقل کامل دارد نمی فرمایند که با نمک پرورده پنجاه ساله چه پاس نمک کردید که با دولت جدید بندگان عالی بیکنید همان بهتر که جسد پلید شما یان بمثل طوق لعنت شیطان بجانب جهنم حواله شود تا خلقی"}
{"book": "adl0959", "page": 182, "text": "(۱۷۵)\n\nاز رفتار بد و فتنه انگیزی شمایان در مهد امن و امان و آسایش بمانند چنانچه خاتمه کار همچنین شد و بجهنم واصل شدند و تنك سركار امیر شیر علیخان نتیجه بخشید و پنجاه ساله نوازش سرکار بظهور پیوند داد و ازین مرتبه بزرگی چه باشد که سردار محمد رفیق خان از بسیاری بزرگی هر روز از جیب خود بزبان پادشاه میساخت و شیخ میر خان بداد خدا و رسول اکرم (ص) اقرار نمی کرد و می گفت تا من ندهم ممکن نیست که نفوذ یابد خداوند بدهد سردار محمد شریف خان با وجود آنقدر خرابی های دولت که سر کار والا را بی برادر و فرزند کرد از طریقه عدالت و خدا جوئی بار دیگر با تفاق سردار محمد اسماعیل خان سرپر آرای قندهار امر کرد تا خطای دیگر از آن شان صادر گشت و از قندهار عزل شد بله فرموده استاد است .\n\nفرد\n\nتو چاهی میکنی در دل که خلقی را در اندازی نمی ترسی ازان روزیکه خود را در میان بینی اکنون اگر خواسته باشم که از ین رقم تحریر دارم دفترها گنجایش نمی دارد بهتر آنستکه سر مطلب باز گردیم و از لشکر ترکستان ساز سخن کشیم زیرا که در تنگنای غور بند گرفتار دو بلای عظیم میباشند ، یکی سرما و خنك و برف و یخ و باد سخت که جمله قاتل و دوم گرسنگی و فاقه که بجای باسم ما هتاب و بجای نان قرص آفتاب می لیسیدند و نفس پلید خود را تسلی میدادند و از گرسنگی بنان جوین محتاج لاکن عقابوار در پس پردۀ کوه قاف قیام داشت و نشان نداشت لازم که کوشش کنیم و قلم دوزبان را راجع به تحریر داریم شاید بفضل خدا و امد زود تر از قید گرسنگی بفراح نامی روزی و فراوانی رزق مقدری برسد و آسوده گردند باری هنوز سردار محمد شریف خان و رفقایش گرفتار فکر و اندیشه بودند و پيك خیال را بهر جانب جولان میدادند و سرشته تدبیر را نمی یافتند که چگونه باید کرد و پیوند خود را چه نحو بسته خواهم نمود غریق بحر تفکر و اندیشه بودند که ناگاه تدبیرشان مقابل تقدیر افتاد و نامه محبت آمیز از حضور سردار عبدالرحمن خان اسمی هر سه نفر رسید و عذر بسیار و شفقت های بی شمار در نامه درج نموده بودند چون نامه سردار عالی مقدار منظور هر سه نفر غماز عیار اعنی سردار محمد شریف خان وسر دار محمد رفیق خان و جرنیل شیخ میر خان بید ار دار شد از ذوق در پیرهن نمیگنجیدند و تقدیر را مطابق تدبیر خود دیدند ثانی به صلاح و صوابدید همدیگر از روی شوق و خرسندی در جواب نامۀ سردار عبدالرحمن خان عریضه نوشتند اول نامه از ورود سردار مذکور بخاك افغانستان و تصرف ترکستان و رسیدن غوربند مبارکباد عرض کردند دوم مطلبهای خود را که در بالا ذکر نموده شد در عریضه درج کردند و بحضور فیض ظهور سردار عالی مقدار فرستادند و انتظار جواب عریضه خود بودند لهذا چون عریضه سردار محمد شریف خان و رفقایش بحضور بندگان عالی سردار عبد الرحمن خان رسید و از نظر گذارش یافت از خرسندی و فرحت افسران افسرده دل و پراکنده احوال را بحضور طلب کرده نامه را خواندند و به آواز بلند فتح دارالسلطنه"}
{"book": "adl0959", "page": 183, "text": "(١٧٦)\nکابل مبارک باد گفتند بعد ازان خود سردار لشکر کیش با غیرت بخیمه های سپاهی\nرفته عريضه را خوانده مبارک بادی دادند و مردم پریشان احوال خود را تسلی فرمودند\nبعدازان مجلس کنکاش فرموده بمصلحت دید افسران و بزرگان دربار و خدمتگاران\nحضور فرمان محبت آمیز تحریر کرده سه فقره مطلب های شان را در فرمان درج کرده\nبا کلام الله شریف عهدنامه کرده بوسیله بسم الله خط مبارک نوشنه مهر کرده فوراً\nبرای شان فرستادند که هرگاه از روی شوق و محبت امید وارم که زحمت يك ساعت\nرا بخود گرفته تشریف فرمای اینصوب شوید تا بملاقات همدیگر بعد از طول عمرو ایام\nبسیار واصل شده بدیدار منور آثار آن عزیز ان مسرور گردیده سخن های مخفی که بخاطر\nخطور کرده و میکند بدون تامغم بمعاودت گفت و شنید بداریم زیرا که قلم و کاغذ محرم\nاین راز نبوده و میباشد خصوصاً بعهد نامه را بزیان اظهار داریم تا طرفین از طرفین آسوده\nخاطر شوند زهی فرخنده ساعتی که بدین مقصد و مدعا واصل گردیم و بملاقات حضور همدیگر\nبعد از سال های دراز مسرور و خرسند شویم خلاصه کلام چون فرمان را بصوابدید بزرگان\nدربار بعهده دارو محمد شریف خان و سردار محمد رفیق خان و جرنیل شیخ میرخان فرستادند\nو خود را سزاوار سلطنت دار احاطه به معرکی این سه تن دانشگزیر دیدند و امیدوار\nملاقات شان بودند و آسوده خاطر شدند بعد فردای آن روز از شوق بیقرار خطوط و عهد و پیمان\nسه نفر کذاب منافق را بحضور لشکرهای گرسنه و پراکنده خودشان دادند و خواندند\nو لشکر خود را تسلی دادند و میان اینها گفتند وعده را از باعث زحمت و گرسنگی و سرما\nبتو از شاهانه امید وار ساختند و وعده های بسیار دادند این بود\nکه روز دیگر حسب الامر سردار محمد شریف خان از منزل خوریفه حرکت فرما شده\nزیر کوتل و نك كه نزديك به چپه لشکر بود فرود آمدند و انتظار ملاقات سردار محمد شریف\nخان و رفیقانش بودند باری در زمانی که فرمان تسلی و عهد نامه سردار عبدالرحمن خان\nبحضور سردار محمد شریف خان و رفیقانش رسید و مطالعه نمودند و خرسند شدند بعد ازان\nاراده رفتن کردند لاکن قبل از آن غله بسیاری از هر اشیاء و هر اجناس از خوراکه\nو غیر آن تا گوسفند و گاه و بیده شباشب بخوقيه فرستادند و لشکر گرسنه را سیر کردند\nو از فاقه گی برآوردند بعد ازان از دنبال غله يكنفر خدمتگار باداشار خود را پیشتر\nبخرقه فرستادند و از ورود خود اطلاع دهی نمودند بعد از آن خود شان بخوقیه در ساعت\nهفت بجه شب با سه خدمتگار معتمد خود از خیمه بر آمده چنانچه از لشکریان احدی\nآگاه نشدند زیرا که سپاهی مردم نمك حلال بودند روانه مقصد شدند و در ساعت ده بجه شب\nدر لشکر گاه سردار صاحب تدبیر بلند اقبال وارد گردیدند اما سردار عبدالرحمن خان\nچون از آمدن شان واقف بودند با نیه باعث بزرگی سردار محمد شریف خان که عموی\nسردار عالی میشدند از لشکر گاه خود نیم فرسخ راه استقبال کردند."}
{"book": "adl0959", "page": 184, "text": "(۱۷۷)\n\nتا اینکه در بین راه با هم ملحق شدند و ملاقات دوستانه نمودند و همدیگر را تنگ در بر\nگرفتند و خوش و بشی و خرسندی کردند و با ذوق تمام صحبت کنان داخل لشکر گاه شدند و در بارگاه\nو سرا پرده رسیده نشستند و صحبت های متفرق از هر رهگذر بسیار نمودند تا بی طعام آوردند\nو تناول نمودند بعد از طعام باز صحبت کنان سر مطلب آمدند و از عهد نامه سخن راندند\nوخاتمه کلام الله شریف را حاضر کرده ما بین گذاشتند و همان عهد نامه که سابق ذکر\nشده بود و در ارسال و مرسول طرفین که خطوط کرده به همدیگر فرستاده بودند قبول\nنمودند و عهد نامه را یک یک بر بان آورده دست بقرآن مجید زدند و عهدهای خود را\nبقسم موکد کردند تا آنکه جمیع خواهشهای طرفین که د ر عهد نامه درج بود تمام شد بعد\nطرفین بقرآن مجید و فرمان تعهد دست خط و مهر کردند به و آداب تمام یکی بدیگری سپردند\nبعد سردار محمد شریف خان ملاحظه کرد که صبح نزدیک و صحبت گرم وسفر خطرناک\nو منزل دور همان بهتر که رخصت حاصل گردم زودتر عازم لشکر گاه شویم تا پرده کار\nندرد و بجای ماند هر گاه مشغول صحبت شویم تمامی ندارد فرصت با قیست ودارالسلطنه\nنزدیک هر گاه حیات باقی باشد چندین صحبتها خواهیم کرد بعد رخصت حاصل کرده از\nخیمه گاه در آمدند و تا خیلی راه صحبت کنان پیاده رفتند از آنجا سردار محمد شریف خان\nورفقائش سوار اسپ شده از حضور سردار عبدالرحمن خان دعا و فاتحه گرفتند وبجانب\nلشکر گاه خود راهی شدند شفق صبح داخل لشکر گاه گردیده در بستر راحت استراحت\nفرمودند بعد از راحت کردن و برخاستن رجوع بتدابیر آمدن لشکر ترکستان بجانب\nکوهستان نمودند و بصدق دل کمر بخرابی دولت سر کار امیر شیر علی خان بستند و هر سه\nکید که مایه این همه فساد بودند و معدن اینکار فریب و باعث خرابی و شکست دولت\nخداداد کیدی بخاطر آورده بچپه سردار محمد ابراهیم خان در کابل بلفظ عریضه از\nطرف خود عریضه فرستادند بدین مضمون ،\nشرح عریضه سردار محمد شریف خان\nارجمند اقبال نشان تا چند روزی فکر و اندیشه کرده از روی تدبیر لشکر ظفر اثر را\nیکمنزل بجانب کابل حرکت دادیم و خواستیم که لشکر ترکستان آگاه شده قیاس ضعف\nبدولت خداداد فرمایند و از کوتل جنک باینطرف وارد شوند آن زمان با قبال شهزاده\nبلند اقبال گویا به فیض لشکر از دردهان درآمده میشوند بعد از ان بتوفیق الهی و اقبال\nشاهنشاهی بیک چپاول مردانه و شبیخون دلاورانه دمار از روزگارشان برآورده امید واریم\nکه با جمیع اعزه و اشراف وغورد و بزرگ و متنفس از لشکرشان باقی نگذاشته بمثل كوك\nشکار شکار سازیم الله به برآن بهمین تدبیر نیکو سر کرده کل اختیار وشهزاده پیش\nجنگ شان که سردار عبدالرحمن خان باشد بدست آید و عالمی آسوده خاطر شوند والسلام؛"}
{"book": "adl0959", "page": 185, "text": "(۱۷۸)\nلهذا چون خط سردار محمد شریف خان از حضور سردار دانشمند سردار محمد ابراهیم خان\nگزارش یافت سردار مذکور ببالید وتحسین وآفرین بكاكاء صاحب تدبیر خود نمود\nخصوص فخر و مباهات کرده بمجلس اظهار کرد که کاکا صاحب چقدر بندگان ما را\nدوست میدارد وعزت میکند که با وجود بزرگی بخط خود لفظ عریضه مینویسد بعد ازان\nجميع تدبیرات سردار محمد شریف خان کاکای خودرا منظور کرده و پسند خاطر نمود\nبعضی خدمتگاران حضور که قلب و فتنه انگیزی کیا كيا صاحب را دانسته بمرض حضور\nرساندند بندگان عالی ملال خاطر شده منع فرمردند که در باب كاكاء صاحب دوباره\nشکایت نکنید که سرزنش میشوید لا کن سردار صاحب کمال از فضل و کمال بری بود ازین\nغافل که کاکا لشکر ترکستان را از تنگنای غور بند که گرفتار صد گونه بلا بودند و\nمات را بر حیات راجح میدانستند بدر کرده در فراخنای روزی رساند و حیات تازه برایشان\nعطا کردند بلکه دارالسلطنه کابل را تمامی بخشیدند و بندگان عالی را که بلند اقبال\nمیگفتند یکباره از اقبال بی اقبال کرده بد نام عالم نمودند خصوص که سردار\nمحمد اسمعیل خان شخص چهارم از جمله آنها محسوب میشد بمصلحت بحضور سردار\nمحمد ابراهیم خان در کابل گذاشته بودند و شب و روز بحضور سر دار مذکور سخن\nپردازی میکرد و مرآب کرامات میبخشید و یمن های سردار محمد ابراهیم خان تعریف\nو توصیف و تمجید مینمود و سردار عالی از کمال بسیار و عقل کامل یقین میکرد و خرسند میشد\nو بخود فخر مینمود چنانچه از محبت بسیار سردار محمد اسمعیل خان را از خود جدا\nنمیکرد لاکن سردار محمد اسمعیل خان مذکور هم چند را از سه نفر غماز فتنه انگیز که\nمیتوانست تعریف مینمود و خدمتهای شان را بحضور بندگان عالی مجرای میکرد اما\nپنج نفر خدمت گاران دیگر که نمک خور وجان فداء ودعاگوی صمیمی بودند و بجان و دل\nدر خدمت میکوشیدند بحضور سردار محمد ابراهیم خان آمده عرضداشت نمودند و خوف\nو رجا از فتنه انگیزان نکرده به آواز بلند بی باکانه سخن کردند که ای سردار بیخبر\nوای شهزاده بی اطلاع وای پادشاه بی پروا این تدبیر سردار محمد شریف خان و رفقائش\nعین تزویر است و شهزاده بلند اقبال نمیدانند لا ان بدانند که هر چهار نفر دشمن دولت\nاست و این تدبیر شکست لشکر ظفر اثر است بلکه خرابی دارالسلطنۀ کابل تصور کنید\nو غافل نشوید که عنقریب دولت خداداد برباد خواهد شد از برای خدا سر کار والا\nشهزاده را سزاوار سلطنۀ کابل دانسته فرستاده است باخبر شوید و اسم بزرگی خود را\nپست نکنید و بدانید که دشمن دوست نمی شود فرستادن سردار محمد شریف خان محض غلط\nبود و بدست خود دشمن را صاحب اختیار نموده فرستادید باز هم هرگاه متوجه مهمات\nشوید وعنان اختیار را بدیگری نگذارید فرصت با قیست زود تر بتد بیر امور سلطانی\nپردازید وعلاج دشمن را بزودی بکنید که کار از دست رفته است از غلامان و خدمتگاران\nحق نمك خوار کی بود بعرض حضور رسانیده شد باقی شهزاده بلند اقبال بهتر میدانند بیت :\nامور مملکت خویش خسروان دانند گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش"}
{"book": "adl0959", "page": 186, "text": "(۱۷۹)\n\nو خدمتگار دیگری تقویت قول شخص اول را کرده سخنهای پسندیده عرضداشت کرد و خاتمه بیان کرد :\n« حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس » :\nخدمتگار سومین حرف زد و عرضداشت کرد لا کن فرموده شاعر است :\nقطعه\nقضا شخصی است پنج انگشت دارد که خواهد بر کسی محنت گذارد\nدو بر چشمش نهد دو بر بناگوش یکی بر لب نهد گوید که خاموش\n\nمصدقات این تقریر و اشعار در شان سردار محمد ابراهیم خان موافق می آید زیرا که اگر با وجود خود از عقل اسری بود اما خدمتگاران صاحب عقل و صاحب تدبیر بحضور شان بسیار بودند و دیگر مشورت را خدا وند امر کرده است اضافه بران معنی وزیر بحضور پادشاه مقرر کردن باعث چیست اینست که پادشاه با وزیران حضور بهر امور سلطنتی مشورت باید کرد بعد از ان حواله بتقدیر باید نمود .\n\nفرد\nهر کسی را دانش است بسیاری نکند بی مشاورت کاری\n\nباری قصه دراز شد باید سر سخن باز گردیم و از مدعا سخن سازیم اکنون چند کلمه سخن از سردار کلان سردار محمد اعظم خان در قید قلم در آورده شود بعد ازان بروع بالشکر کشی و تدبیرات بزرگانه سردار محمد شریف خان و رفقائش بداریم : زمانیکه سردار بلند اقبال از خنجان اخیر ولایت خود بتوفیق پرور دگار حرکت فرما شده از کوتل هندوکش گذشته وارد غوربند شدند لا کن تمامی کوهستانات را می دانستند و به تنگی و فراخی مذکور واقف بودند بهمرای سردار محمد اعظم خان عموی خود مشورت کرد ند که غوربند جای تنگ و درون دره و قله کم یاب البته طاقت مخارج ندارد خصوص ملک دیگری که تعلق بکابل دارد اضافه بران چندی در آنجا استقامت باید کرد تا شاید که فضل خداوند کشایش کند و سر فرازی حاصل دارد لا کن در باب مخارج لشکر تدبیری بکار برده شود که لشکر ظفر اثر پرا گنده نشوند .\n\nرباعی\nتا نکنی جای قدم استوار پای منه در طلب هیچ کار\nدر همه کاری که در آئی نخست رخنه بیرون شدنش کن درست\n\nبهر حال بعد از مشورت سردار محمد اعظم خان و بندگان عالی چنان مصلحت دیدند که سردار کلان چند روزی در خنجان توقف کرده جمع آوری غله بجهة آسودگی لشکر ظفر اثر بدارند که مبادا تنگدستی و پریشانی پیش آید و پرا گندگی دامنگیر شود زیرا که اوائل زمستان است و اعتباری ندارد و در ملک غیر توقف کردن از هر خصوص جایز نیست مختصر کلام سردار کلان در خنجان توقف کردند و بندگان عالی با لشکر جرار در غوربند رسیده منزل کردند از قضای الهی زمستان با برف و خنک و"}
{"book": "adl0959", "page": 187, "text": "(۱۸۰)\n\nصاعقه و باد سخت داخل شد و لشکر سرما هجوم آورد چنانچه در بین یکهفته راه ها را\nمسدود کرد ولشکر وافواج ظفر شکوه را در دره غوربند وتنگنای دره تنگ حصاری\nکرد بخصوص کوتل هندو کش از برف و یخ وسرما بسته شد و راه رفت و آمد مسدود گشت\nکه اصلا ممکن رفتن نماند هر قدر سردار کلان تدبیر کرد وتردد نمود علاج کشادن نشد\nوشب وروز برف باریدن گرفت وسرما وخنک باشمشیر های صاعقه بار ساعت بساعت شدت\nکرد وبدرجه رسید که مرغ هوا وجانور زمین بهلاکت رسیدند مردم از خانه ها بدر شده\nنتوانستند چنانچه شمه از لشکر غوربند و پریشانی احوال وصدمه خنک قبل ازین تحریر شده\nبود ازان سبب سردار محمد اعظم خان در خنجان ماند وعلاج غله فرستادن و یا خود شان\nدر غوربند آمدن ممکن نبود بنابران در زمان عهد و پیمان وقسم که فی مابین سردار عالی\nمقدار سردار عبد الرحمن خان وسردار محمد شریف خان انجام می یافت اسم سردار\nمحمد اعظم خان ذکر کرده نشد زیرا که داخل مجلس گفتگو و عهدنامه نبودند اظهار\nاین بزبان قلم نیاوردند ازین رهگذر شد هر چند که از زبان راوی فقره دیگر شنیدم که\nماندن سردار کلان در خنجان تدبیری بود که بعهدنامه داخل نشوند تا در وقتش ازین نمک\nحرامان هر گاه خطائی تازه صادر شود قصاص باید شد از باعث همین فقره تدبیر کرده\nخودرا از لشکر کناره کرده تا بعهدنامه شریک نشوند بلکه بقول راوی دیگر که در\nغوربند بودند زمانی که اسباب رفت و آمد وعهد نامه فی مابین سردار عالی وسردار\nمحمد شریف خان پیدا شد از روی تدبیر بزحمت کلی خود را در خنجان رساندند وتوقف\nخنجان را شهرت دادند الغیب عندالله بهرحال سر مطلب باز گردیم زیرا که سخن بدراز\nکشید و مقصد از حضور سردار محمد ابراهیم خان بود وعذر نداشت خدمتگاران حضور\nاز طریقه نمک خوارگی وشکایت سردار محمد شریف خان و رفیقانش لاکن سردار\nمحمد ابراهیم خان اصلا بسخن ناصحان عمل نکرده حرف خدمتگاران را وقعی نگذاشت\nوتقویت قول سردار محمد شریف خان را نموده سر اسر سخن کذب و خلاف اورانقش کاللحجر\nدانسته امیدوار فتح بود و بخاطر میگذراند که بیکی دو یوم فتح نامه خواهد رسید مختصر\nکلام چون سردار عالی سردار عبدالرحمن خان تدبیر سردار محمد شریف خان و رفیقانش\nاز تنگنای غوربند برآمده بفراخنای کوهستان رسیدند ولشکر گرسنه خودرا سیر آب\nکردند و خودرا از پریشانی لشکر آسوده نمودند ثانی متوجه مردم کوهستان شدند\nچنانچه هر روزه از مردم کوهستان فوج فوج از بزرگ و کوچک و حاکم و عامل و کدخدا\nبحضور سردار عبدالرحمن خان که دولت واقبال پیشرو بود حاضر میشدند واز خوان احسان\nبندگان عالی از نقد وجنس وخلعت وانعام سرافراز گردیده از نوازشهای شاهانه مسرور\nوخرسند میگشتند و کمر بخدمت می بستند وبجان ودل خدمت میکردند اما از طرف لشکر\nکابل سردار محمد شریف خان فتنه انگیز که ترک تنگ و ناموس کرده بخرابی دولت\nبرادر اصلی خود کمر بسته بود احیاناً از حضور سردار عبدالرحمن خان پشیمان بسته بود\nکه این قدر شورش وخرابی دولت برادر اصلی خود چه نحو نیکی خواهد دید و سزاوار\nحکومت قندهار چگونه خواهد بود و یازمانی شود که همین کردار طعنه روی مذکور شود"}
{"book": "adl0959", "page": 188, "text": "(۱۸۱)\n\nو پشیمانی ببار آورد آنوقت چه حاصل و چه سود بخشد باری این گونه سخنها تحریر کردن\nسود نمی دارد بهتر آنکه سر مطلب باز گردیم وزودتر لشکر طرفین را آسوده سازیم واز\nمحبوسی و گرفتاری خنك وصاعقه برهانیم و تحریر را نیز مختصر داریم سردار محمد شریف خان\nکه خمیر مایه این همه شورش و فساد بود با تفاق رفقا که آنها هم مایه هزار من فتنه جوئی و فتنه\nانگیزی بودند تدبیر دیگر کرده یومیه لشکر های دار السلطنه را يك يك دو، دو ده ، ده\nاز اردوی ظفر شکوه مرخص خانه های شان فرمودند سرما وخنك را دست آویز برای شان\nمیگرفتند تا اینکه کمتر از لشکریان با قیمانده واردو از لشکر خالی شد و خیمه ها بی صاحب\nماند بعدازان بحضور سردار محمد ابراهیم خان عریضه کردند .\nشرح عریضه : ارجمند اقبال نشان هرچند زبان سخن کردن نداریم و از خجالت\nو شرمندگی مرگ را بزندگی ترجیح میدهیم لاکن ناچار شده باهزار غم و اندوه و خجالت\nعرضه داشت میداریم ارشد ارجمندا تقدیر مقابل تقدیر نا افتاد و موجب خجالت با دعا گویان شد\nلشکر سر کار از اندیشه وخنك و سرما وصاعقه وبرف وبادهر شب پنج، پنج ده، ده بدون امر\nو اجازه افسر خود فرار منزل و مکان خود شده و میشوند و قلیلی باقی مانده آنها هم احتمال\nرفتن و فرار شدن دارند هرچند این دعا گویان و خجالت زدگان سعی و کوشش میداریم\nو امیدوار نوازش و مهربانی از حضور لامع النور شاهزاده بلند اقبال میکنیم سود نمی بخشد\nاکنون این خجالت افزون از خجالت سابقه شد و علاوه بیفت بر گشتگی ما ظاهر و هویدا گردید\nچنانچه دعا گوی کم اقبال خواست که خدمت کنم و جان فدا سازد و خجالت دیرینه را از خود\nدور سازد لاکن فرموده شاعر است .\nشعر\nگلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد\nبا وجودیکه عنان اختیار در قبضه اقتدار پروردگار است وبنده را قدرت دم زدن و چون چرا\nنیست اما در عالم ظاهر که با مردم عوام الناس کار است بدنامی کلی برای دعا گوی کم طالع حاصل شد\nبهر حال چیزیکه نصیب ازلی و مقدرات ام یزلی بود بظهور پیوست .\nرباعی\nچون رفت بتقدیر دگرگون نشود یکذره از آنچه هست افزون نشود\nهان تا جگر خویش زغم خون نکنی کز خوردن غم بجز جگر خون نشود\nباری ارجمند اقبال نشان هر چند که دعا گوی ریش سفید و عموی جناب شهزاده والا جاه\nمیباشم لاکن در امور دنیوی ومعامله سلطنت و دولت قوی شوکت آن ارجمند بلند اقبال\nفرمان فرما و ما بندگان فرمان بردار چیزی که امر و فرمان شاهزاده بلند طالع باشد اجازه\nفرمایند که از عما بقرار بعمل آورده شود و برای دعاگوی سرافرازی حاصل گردد مختصر\nسخن چون عریضه سردار محمد شریف خان در کابل رسید و از نظر شاهزاده صاحب قل که\nخودرا افلاطون عصر در عقل و دانش میدانست گزارش یافت سخن ناصحان بظهور پیوست\nبعدازان غریق دریای حیرت شد و بچهارسوی فکر و اندیشه ششدر ماند واز خجالت از\nخدمتگاران دوباره مشورت خواسته نتوانست و خدمتگزاران نیز که رویداد را خراب و دولت"}
{"book": "adl0959", "page": 189, "text": "(۱۸۲)\n\nقوی شوکت بندگان اقدس را برباد و سرنگون دیدند از بدنامی خود ترسیده دیگر سخن نگذراند و اب فرو بستند تا اینکه سردار محمد ابراهیم خان از فکرات بسیار دیگر علاجی نیافته ناچار امر فرمودند که در بیرون شهر کابل در باغ شاه خیمه و بارگاه و سراپرده برپا کردند و اراده نمودند که تا سه روز تهیه و تدارک لشکر حضور را سرشته نموده روز چهارم کوچا کوچ در مقابل دشمن رفته تقابل ورزند تا دشمن را اسیر و خراب نمایند چنانچه لشکریان از ملکی و جنگی همه در باغ شاه خیمه و خرگاه برپا کرده انتظار فرمان بودند و بزبان حال میگفتند مصرع: دارد دست يك اشاره از ما بسردویدن ۰۰\nو خود بندگان شاهزاده والا جاه بافر فریدونی وشوکت جمشیدی وصولت بهرامی سوار اسپ کوه پیکر باد باشده در باغ شاه بسر اپرده در نگار نزول اجلال فرمودند و فرمانی برای باقیمانده لشکر پراگنده که در مقابل دشمن فرستاده بودند نوشته فرستادند بدین منوال که اطلاع داده میشود شما لشکریان را که خود بندگانی عالی با لشکر های ظفر اثر بپای فرمان شما میرسند و بندگان عالی از شما لشکریان بمی خرسند و مسرورند زیرا که با شما ایرادی نیست و همه نمك حلال و خدمتگار بلکه فرزند سرکار والا تبار میباشند و در خدمت و جان فشانی از جان خود مضایقه نکرده تا این سه سر کرده بزرگ که با شما بودند و هر يك در عالم تدبیر خود را افلاطون دهر میدانستند در این وقت از تدبیرات عاقلانه شان کار دولت و سلطنت بدینجای قرار گرفت که ظاهر میدانید و هویدا می بینید ناچار سر کرده دیگر فوراً بشما فرستادم که سرپرستی شما را بخوبی و درستی کرده انتظار ورود بندگان ما باشید و سه نفر بزرگان شما را که پاس نمك بجا نیاوردند از سرکردگی لشکر شما عزل کرده طلب حضور فرمودیم چنانچه يك فرمان بسردار محمد شریف خان و سردار محمد رفیق خان وجرنیل شیخ میرخان فرستاد امر کردند که چون فرمان و ملاحظه فرمودن بلا معطل عازم حضور شوید این بود که سرکرده جدید وارد لشکر گاه شد و فرمان رسمی سردار محمد شریف خان را دادند و خود متوجه لشکر پراگنده شدند سردار محمد شریف خان و رفیقانش بملاحظه فرمان یا ترس و بیم روانه دارالسلطنه کابل شده بحضور سردار عالی سردار محمد ابراهیم خان رسیدند و ملاقات نمودند و هدر کم طالعی و بخت برگشتگی خود را کردند و آسوده نشستند و از خوف و بیم حضور که بخاطر داشتند بر جستند و خاطر جمع شدند .\n\nاکنون از حضور بندگان سردار عبدالرحمن خان که دولت و اقبال پیشرو\nلشکر ظفر اثرشان بود چند کلمه تحریر شود .\nلهذا چون اسباب خرابی بدولت کابل پیش آمد و گذارش آن گوشزد سردار عالی شد و منتظر چنین روزی بودند فرصت را غنیمت شمرده بفضل خداوند کمر به تسخیر دارالسلطنه کابل بسته تدبیر رفتن کردند خصوص که سه نفر شخص بزرگ قوی هیکل صاحب تدبیر بمثل سردار محمد شریف خان و رفیقانش را بدولت خود گرویده دیدند افضل ازان به نقص دشمن شريك یافتن قوی دل شده لشکر ترکستان را مکمل و مصلح کردند و از مردم کوهستان کابل شش هزار مرد مهر کن پخته کار تفنگچی که در شب تار چشم مور را خطا نمی کردند با"}
{"book": "adl0959", "page": 190, "text": "(۱۸۳)\nبزرگان شان بحضور طلب کرده بنوازش شاهانه سرافراز نموده بلشکر خود ملحق ساختند\nو بجانب دارالسلطنه حرکت فرما شدند لشکری را که شاه کابل در مقابل دشمن تقابل ورزیده\nبودند بخود تاب مقاومت ندیده ناچار بجانب کابل مراجعت کردند و داخل باغ شاه\nبا لشکر کابل ملحق گردیدند لشکر ترکستان که چنین روزی را بخواب و خیال ندیده اند\nتا به بیداری چه رسد بدون خوف و در قره باغ که دامن کوه نزای کابل نزول اجلال فرمودند\nو خیمه و بارگاه ماوج ماه رسانیدند لکن خبر ورود لشکر ترکستان بتواتر در کابل\nمیرسید و دشمن خانگی اعنی سردار محمد شریف خان و رفیقانش که در تدبیر خرابی\nدولت می کوشیدند بحضور سردار محمد ابراهیم خان درمخنوری داد سخن میدادند\nو در خرابی دولت چقدر که گنجایش داشت و تدبیر می یافتند بعمل می آوردند زیرا که\nاعتباری برایشان بدولت خداداد باقی نمانده بود و بدولت جدید که خداوند برای سردار\nبلند اقبال سردار عبدالرحمن خان عطاء کرده بود باید بطریق پیشه جهودی که حرفی است\nمابین عوام پیوند میکردند بهر حال سردار محمد ابراهیم خان که از عقل بری بودند با وجود\nاینقدر شکست که ازین سه غماز دیده بودند باز هم سخن هر سه سخن چین را از سخن تمامی\nخدمتگاران افضل دانسته به تدبیر آنها عمل میکردند چنانچه خدمتگاران صادق راجع بودند\nکه در مقابل دشمن رفته جنگ در اندازند زیرا که اعتبار سلطنت بانها بود این سه نفر غماز\nسردار مذکور را از رفتن و جنگ کردن و مقابل شدن بالاشکر دشمن مانع میشدند و در تاخیر\nمی افزودند و هر شب در باغ شاه شکست انداخته پنج نفر ده نفر سپاهی را بفریب فرار خانه\nو جای شان میکردند تا وقتی که کار برسوائی انجام یافت و قوه بشری در لشکر باغ شاه\nباقی نماند و بی اعتباری دست داد بعد از ان سردار محمد ابراهیم خان بعد از خرابی بصره راجع\nبطرف خدمتگاران دل شکسته شدند و فرمودند که سراسر خطا از من است تا حال بفریب\nسه نفر غماز فتنه انگیز دولت بزرگی را برباد دادم و سخن ناصحان را نشنیدم و خود را بدنام\nابدی کردم اکنون با وجودی که اعتبار باقی نمانده و کار برسوائی رسیده هر گاه شما\nپنج نفر چیزی که صلاح میدانید بعرض حضور برسانید شاید کاری از پیش برده شود زودتر\nتدارک باید کرد و عاقبت شش ماهه تنخواه طلا سرخ بلشکر داده شد لاکن بقول مردم\nراوی که این طریقه تنخواه جویای کوتل است چنانچه جمیع باغ شاه را طلای سرخ\nسردار عالی سرخ روی نموده بود چرا چنین نشود و باغ شاه از طلا سرخ روی و سرافراز\nنگردد یکنفر مرد سپاهی از یکساله تا پنج دانه بحضور آمده رقم رقم نام برده گناه احمد گاه\nمحمود اسم مانده طلاء میگرفت و راه خانه را پیش آمد خود کرده فراری می شد و شخصی\nنبود که تفحص میکرد تا آنکه تمامی لشکر از طلاء مسرور شدند و مامور گشتند لاكن روز\nطلاء میگرفتند و شب در جاده نمك حرامان قدم زده بفرمودة جرنیل شيخ ميرجان بجانب\nخانه های خود میرفتند اما شاهزاده بلند اقبال ازین حادثه بی خبر و هر شب ریپوت می آوردند\nکه تمامی لشکرها در خیمه ها موجود و حاضرند اشخاصیکه ازین واقعه اطلاع داشتند"}
{"book": "adl0959", "page": 191, "text": "(١٨٤)\nاز بی بازخواستی و ترس محمد شریف خان بحضور شاهزاده روز گذشته اظهار نمیگردید.\nتا آنکه روز چهارم بعد از تنخواه طلا. سردار عالی عزم جنگ كردند و خواستند كه در مقابل\nدشمن بروند و تقابل شوند و دشمن را بضرب شمشیر پران آواره دشت غربت بدارند\nاما ازین غافل که دشمنان قوی هیکل دوست نمای خانگی به انفس نفیس بندگان عالی شريك\nو در پروكیل دربار و صاحب اختیار لشکر هر سمت و هر لحظه به برای دولت تدبیری بکار\nمیبرند چنانچه فرموده استاد است :\n\nشعر :\nهر لحظه و هر ساعت يك پيشه نو آرد\nشیرین تر و زیبا تر از شیوة پیشینش\n\nمختصر کلام سردار عالی مقدار رفتن را حزم کردند آنزمان واقف شدند که از لشکریان\nجز خیمه خالی مقامی باقی نمانده بمجرد اطلاع یافتن عقل و هوش از سر بندگان عالی رفت\nو بحال خود در مانده و بدریای حیرت فرو رفت و راه چاره را مسدود دید و دارالسلطنه\nكابل كه پایتخت پادشاه العالیشان بود بیاد شد و بكام دشمن رفت شاهزاده صاحب تدبیر\nخود رای خود پسند تدبیر دولت را در حصاری دید بعد ازان با حال تباه از باغ شاه بار گاه\nو سراپردۀ زرنگار را پر کنده با هزاران مصارف طلا. باز گشته در بالاحصار کابل حصاری\nشد و دروازه‌های بالاحصار را بروی دشمن بستند خلاصة مدعا و مختصر سخن چون سردار\nمحمد ابراهیم خان حصاری شد از ین قضیه روح افزا مایه نفر اخلاص کیش و جان فدا سردار\nعبدالرحمن خان صاحب اقبال یعنی سردار محمد شریف خان و سردار محمد رفیق خان و جرنیل\nشیخ میر خان که خرابی دولت سر کار امیر شیر علی خان را بذمۀ گرفته بود قد شوقیه\nعريضه شوق مندی بحضور سردار عبدالرحمن خان فرستادند و پایتخت كابل را مبارك باد\nگفتند و بمدحت و کردار خود فخر و مباهات نمودند و خدمت خود را تقریر کردند و عهده نمودن\nخود را بجای آوردند و در عريضه درج نموده بودند که شاهزاده را در بالاحصار كابل حصاری\nكرديم و خود را هم باتفاق شاهزاده والاجای حصاری نمودیم و بحضورشان در حصار شب را\nبروز و روز را بشب می آریم و انتظار ورود بندگان عالی را داریم که بدون چون و چرا\nو خوف بخاطر جمعی تمام بزودی عازم کابل شوید امید واریم که احدی سد راه بندگان\nعالی نشود و خدا وند پای تخت افغانستان را بشما مبارك گرداند اضافه بر ان\nاز استقامت سردار محمد ابراهیم خان در بالاحصار آسوده باشید و خاطر جمع دارید که\nهفتۀ بیش نیست حصار را با صاحب حصار بحضور عالی باندك روز تسلیم میداریم و عهدی که\nبا بندگان عالی کرده بودیم بفضل خداوند با تمام میرسانیم بعدازان عنان اختیار در قبضه\nاقتدار پروردگار است و درا مورد نیوی یحضور شما : * شهر بیار"}
{"book": "adl0959", "page": 192, "text": "(۱۸۰)\n\nاسپوست\nامروز در قلمرو قلدست، دست تست\nخواهی عمارتش کن و خواهی خراب ساز\nوالسلام والا کرام، باری چون عریضة دوستان صمیمی و خدمت گذاران جان فشانی\nبحضور بندگان سردار صاحب اقبال سردار عبدالرحمن خان رسید از شوق بسیار که\nمشتاق چنین روزی بودند فورا لشکرها را جمع زده مبارک باد گفتند وحکم حرکت دادند\nو کوچا کوچ بدون خوف وبیم بقاعدة وقانون نظام طی منازل کرده داخل شهر کابل\nشدند وشهر پای تخت را تصرف نمودند وبدرگاه ایزدی سجدات شکر بجای آوردند که\nاین چنین ولایت بزرگی را یاغیان صاحب دولت بزرگت از تصرف شان بر آورده بدون\nجنگ و جدل و خون ریزی بتصرف دولت خدا داد که بنظر احدی نمی آمد و اعتباری\nنداشت درآورده سزاوار سلطنت دید و بزرگ دولتی را عطا کرد باری بعد از ورود\nشهر کابل باطراف بالاحصار از چهار جانب لشکر نظامی و ایله جاری از مردم کوهستان\nگذاشتند وبالاحصار را چون نگین در بن گرفتند و راه رفت وآمد مردم را از بالاحصار\nمسدود کردند بعد ازان حضور خود بندگان عالی وسردار باعبرت وصاحب اقبال با تفاق\nسردار محمد اعظم خان عموی شان در اندرابی کابل بجای سردار عبدالغنی خان فرود\nآمدند و استقامت فرمودند وبتدبیر تسخیر بالا حصار شدند لا کن آسوده خاطر بودند\nوملالی بخاطر نداشتند ازان سبب که چهار نفر دوست و خدمت گذار صمیمی اعنی سردار\nمحمد شریف خان وسردار محمد رفیق خان، محمد اسمعیل خان و جرنیل شیخ میرخان\nدر حصار دشمن مسند نشینی داشتند ومیدانستند که شب و روز محرک فتنه انگیزی وخرابی\nدولت بالاحصار هستند امروز و فردا شهزاده والاجاه را که از عقل بری میباشد از حصار بری\nمیسازند وبغيرة ولت خداداد ما طالب وراغب وشکمت دولت سرکار امیر شیر علی خان را\nسرنگون میخواهند و فرصت میجویند خلاصه کلام مدت هشت روز سردار والاجاه سردار\nمحمد ابراهیم خان در بالاحصار حصاری بودند و از طرفین جنگ پیوسته بود وبضرب توپ\nو تفنگ مقدمه میکردند و در توپ جنگی وجنگ وجدل تقصیر نکردند روز هشتم سردار\nحصاری سردار محمد ابراهیم خان با ارکان دولت خود که حصاری بودند مشورت کردند\nوفرمودند که تیر تدبیر از شست قضا رها گردیده و ازین رفتار وکردار بدست نمی آید واز\nحصاری بودن هیچ تدبیری ومطلبی حاصل نمیشود همان بهتر که از بن حصاری بگذریم\nو مردم را آسوده خاطر سازیم و غوغای بیفایده را فرو نشانیم چند متکبران صادق\nو نمک خوار سر فروبرده جواب ندادند و سکوت ورزیدند و چهار نفر فتنه انگیز که مایه\nفساد بودند و بخرابی دولت میکوشیدند سخن سردار محمد ابراهیم خان را تقویت کردند\nو از روی فریب تسلی دادند تا آنکه چهار ساعت نجومی فی مابین خدمتگزاران صادق\nو دولت خواهان کاذب گفته و شد وسخن های غلیظ فی طرفین گفتند و شنیدند عاقبت"}
{"book": "adl0959", "page": 193, "text": "(۱۸۶)\nسخن نغمازان پیشرفت کرد و بكرسی نشست و عرضداشت خدمتگارا ران منظور بندگان\nعالی شد بعد ازان جميع خدمتگاران فدائی را عذرخواست والتماس فرمود ورضا مندی\nکرده مرخص خانه های شان فرمود د و خود سردار دولت با خته با دل مجروح وملال\nآگین ترك سلطنت كفته بحرم سرای والده خود رفتند و آسوده نشستند و بقول شاعر\nعمل نمود - جوی از مردی خود كم كن وفراغت باش .\nرباعی\nبختی دارم چوچشم خسرو همه خواب چشمی دارم چوبخت شیر ین همه آب\nجسمی دارم چو جان مجنون همه درد جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب\nمختصر کلام سخن بطول انجامید ترسم که ملال خواننده وشنونده نشود، باری چون\nسردار محمد ایو ا هیم خان ترك سلطنت كفت و بكوشة منزل حجله نشین شد\nبعـــد ازا ن ســردار صا حب اقــبال سـرد ار عبــدالـرحمــــن خــان\nوسردار محمد اعظم باهزار شان وشوکت داخل بالاحصار شده به تخت دارالسلطنه شهر کابل\nنشست وسجدات شکر بدر گاه ایزد بی همتا بادا رسانیده آسوده خاطر شد چنانچه بعد\nاز زحمتهاي بسیار بفضل خداوند براحت رسيد مصرع دائم نغوری به غم گساری نرسی.\nفصل پنجم\nبر بادشدن دارالسلطنه شهر کابل از سوء تدبیرسردارمحمدابراهیم‌خان‌وتصرف\nنمودن‌سردارصاحب‌اند‌بیر‌سردار‌عبدالرحمن خان بعقل كامل وتدبيرنيكو .\nکجا بودم اکنون فتاد م کجا عنان سخن شد ز چنگم رها\nبچنگ آورم بار دیگرچوهوط بفرما ن حی ا لذی لا يموت\nباری سر سخن باز گردیم چون سردار بلند اقبال برتخت سلطنت نشست وحکمرانی نمود\nویومیه نقاره ها بنام دولت خدا داد بصدا در آمد ازین رهگذر که وزنی بخاطر سر دار\nمحمد ا برا هیم خان پیدا شد زیرا که پادشاه راده وحکمران بود یکبا ره خود را عزل\nوبی اختیار دید خصوص ازصدای نقاره ها که بنام دشمن زده میشد بی طاقت شده خواست\nکه ازین شهر وحصار پرفتور ویر انوفا بدر شود بهمن خیال روزی از منزل بر آ مده با\nدو سه خدمتگار دیگر ارادة رفتن كرد لا كن بطرزی رفتار کرد وروانه شد که سزاوار\nتحریر ندارد آنرا هم تقدیر دانسته بود از تقدیرات از لی بدروازه شاه شهید بدست افتاد\nوگرفتار بهره داران دروازه گردید ثانی به امر سردار عبدالرحمن خان ازقید بهره دارها\nرها یافته واپس داخل حرم سرای والده خود گردید و دیگر ز حمتی نرساندند زیـرا که\nطینت و کمال سردار مذ کور ظاهر بود هر چند تحریر كنندۀ كتاب این قضیه را خیا ل\nتحریر کر دن نداشت زیرا که شخصی بزرگ را بسخن زشت یاد کرد ن چندان لطا فتی\nنداشت لاكن ازنا خرد مندان روز گار ترسیدم که سخن گفتن مفت است و پول مصارف نمی شود.\nخواهند ایراد گرفت وخواهند گفت که این قضیه مشهور را که داخل کتاب نکرده ظاهر\nشد که چندین قضیه دیگر از قلم تحریر كننده باقی مانده باشد والا بشخص بزر گ با وجودیکه"}
{"book": "adl0959", "page": 194, "text": "(۱۸۷)\n\nگردد ثبات قلگی عین رفتار دربارۀ مذکوره دارسانیئه باشد لازم تحریر نداشت و شخص شهزاده\nرا سبك یاد کردن مناسب نبود هرچند که جمیع ولایت کابل از خاص و عام ازین قضیه\nآگاهند بهر حال سر مطلب بازگردیم خلاصه کلام چون سردار عالی مقدار از زحمت\nلشکر کشی ورنج سفر آسوده خاطر شده بر تخت سلطنت قرار یافت و پا بتخت کابل\nبتصرف در آمد بعد ازان باتفاق سردار محمد اعظم خان سردار محمد شریف خان\nو سردار محمد اسمعیل خان ومحمد رفیق خان و جرنیل شیخ میر خان را بحضور طلب کرده به\nنوازشات شاهانه سرافراز فرمودند و آنها نیز خدمات های بزرگانۀ خود را تکراراً در مجلس\nخاص يك بيك تقریر کرده در خدمات خود فخر و مباهات میکردند و سردار عالی مقدار را\nاز خدمات آینده اعنی مقدمه سرکار امیر شیر علیخان تسلی میدادند وغرضداشت میکردند\nکه امروز و فردا سردار امیر شیر علیخان با دریای لشکر از قندهار حرکت کرده بجانب\nکابل میرسد و مزاج شان را کمامله از زمان خورد سالی تال حال میدانیم زیرا که\nبخدمت شان عمر گذرانده ایم از درگاه خداوند امیدواریم که بتدبیرات عاقلانه که مطابق\nمزاج سرکار است لشکر بی کرانه شان را شکست فاحش داده قرار دشت ادبار بداریم\nهمچنان که خدمت دار السلطنه کابل باصافی انجام داده شد مقدمۀ امیر شیر علیخان را نیز\nبذمه مایان امر بفرمائید که بفضل خداوند و با قبال شهزاده بلند اقبال بزود ترین اوقات\nبر انجام آن بتدبیرات نیکو انجام بدهیم و با تمام برسانیم لاکن عرضداشت میداریم که\nآسوده خاطر نشوید و تدارك لشکر کشی و کشورستانی در امور سلطنتی را زودتر انجام\nبدهید که عنقریب آمدن سرکار امیر شیر علیخان ظاهر میشود باید در آنوقت آماده و تیار\nباشید بهرحال بعد از عرضداشت آنها جناب بندگان عالی متوجه کارات دولتی وامورات\nسلطنتی شدند و بهر عنوان که ممکن بود سرشته نمودند زیرا که حضور خود سردار دلاور از\nآمدن سرکار امیر شیر علیخان خوف کلی بخاطر داشتند و سرکار انیس را دشمن قوی\nمیدانستند و پادشاه غیور صاحب شجاع که مشهور آفاق المیده میشدند یقین مینمودند که\nبعد از سال نو که نوروز عام افروز است بلا تعمل با شان و شوکت و جلال عازم کابل\nخواهند شد ازین باعث شب و روز خواب و آرام نداشتند و بپرداخت لشکر گیری و سرشته\nلشکر کشی و آماده نمودن لشکر بجهت تقابل دشمن قوی هیکل بسرعت میکوشیدند چنانچه\nباطراف کابل که مردمان مشهور و قوم دار و برزگیان نامدار بودند فرمان\nفرستادند و طلب حضور فرمودند و بهر کدام بنوازشات شاهانه از\nنقد و جنس انعام و اکرام و احسان نموده بخرسندی مامور خدمت کردند و در باب\nمقدمه با سرکار امیر شیر علیخان با هر يك از آنها اطلاع داده ترغیب میفرمودند و از\nدولت خدا داد امیدوار میساختند مختصر کلام شیوۀ داد گری و دادگستری و رفتار\nبزرگانه و کردار شاهانه با سپاه و فقرا بهم میرساندند و بمعرفت جرنیل شیخ میر خان\nاز لشکر سرکار و امیر شیر علیخان که در کابل مانده بودند هرکس را که نمک خوار\nسرکار والاتبار میدانستند از نوکری موقوف و اسباب سرکاری را از مذکور میگرفتند\nو اشخاصی را که سزاوار خدمتگذاری و خدمت گذاری میدیدند و جرنیل مذکور منظور"}
{"book": "adl0959", "page": 195, "text": "(۱۸۸)\nمیکردند داخل خدمت مینمودند و نوازش میفرمودند از سابق وبهتر و خوبتر رفتار\nمیکردند خلاصه کلام در باب رفتار و کردار با شاه و گدا و خورد و کلان چه از سپا و فقرا\nکم و کاستی نمی نمودند و خلق کابل نیز همچنان با بندگان عالی گرویده بودند که از\nجان خرد مضایقه نمیکردند باری در موعد يك زمستان با وجود کم دولتی که جدید به\nتخت سلطنت کابل نشسته بودند بقدر قوه و بقدر طاقت که گویا لطف خوش و نوازشات\nشاهانه باشد لشکری بهم رسانده تهیه و تدارک دولت خود را آماده نمودند و امیدوار\nآمدن امیر شیر علیخان از قندهار بجانب کابل بودند و یقین داشتند که در ماه حمل بآید\nو شاید که سرکار والا تبار از قندهار حرکت فرما شده بسرعت خواهد آمد اما مه سر کرده\nبزرگ که فتنه انگیزان مشهور و معروف بودند و یومیه بندگان عالی را تسلی میدادند\nو بتدبیرات خود مغرور و بلکه حکم در مقابل تقدیر مینمودند لا کن سردار شجاعت پیشه\nسردار عالی مقتدر اعنی سر دار عبدالرحمن خان هر چند در ظاهر تقویت سخن اوشان\nرا میکردند زیرا که صاحب مطلب بودند اما در باطن یقین میدانستند که با سرکار امیر\nشیر علیخان که عمری نوازش فرموده بمرتبه بزرگی رسانده بودند عاقبت با وی چه رفتار\nکردند که بیک ساله دولت خدا داد من خدمت کنند و پاس نمك بدارند و براستی قدم\nزنند لا ان فرموده استاد است.\nفرد\nبا خود کج و با ما کج و با خلق خدا کج\nآخر بشنوی راست بگو تا بکجا کج\nبهر حال سخن بطول انجامید و باعث تطویل کلام شد بهر حال سردار محمد اعظم خان\nو سردار عالی تبار سردار عبدالرحمن خان را در تخت دارالسلطنه شهر کابل به عیش\nو عشرت بگذارید . اکنون :\nچند کلمه سخن از حضور سرکار امیر شیر علیخان شنوید\nقطعه\nآه ازین روزگار پر کینه\nگر فلک را بکام خود خواهم\nورز جام نشاط باده خورم\nور قدم بر بساط سبزه نهم\nلیک با این خوشم که طالع من\nکه ز من لحظه لحظه بر گردد\nاو بکام کسی دگر گردد\nباده خونابه جگر گردد\nسبزه در حال نیشتر گردد\nنتواند ازین بتر گردد\nلهذا از ایامیکه سردار عبدالرحمر خان از بخار احرکت فرما شده داخل ترکستان شدند\nو ترکستان را از تصرف سردار فتح محمد خان باتفاق سردار فیض محمد خان بدر کردند\nتا اکنون که بر تخت سلطنت دارائی دارالسلطنه شهر کابل رسیده فرمان فرمای کابل\nشدند بتواتر اخبارات و احوالات و گزارشهای شان در قندهار بحضور بندگان سرکار\nشهریار امیر شیر علیخان میرسید و یومیه سر کار ذوی الاقتدار آگاه بود و بی کم و\nکاست اطلاع داشت تا وقتیکه ایشک آقاسی شیر دل خان در عین شدت سرما و خشک"}
{"book": "adl0959", "page": 196, "text": "(۱۸۹)\n\nورمستان سخت با قلیل خدمتخار خود را بتدبیر از کابل و حضور سردار محمد ابراهیم خان\nنجات داده بزحمت تمام وارد قندهار شد ند و بحضور سر کار همایون مشرف گردید و خود را از بد نامی\nابدی نجات بخشیدند هر چند که سر کار امیر شیر علیخان از ورود ایشك آقاسی شیر دل خان\nو بدون اجازه و فرمان آمدن مذكور از کابل خاطر خطیر شان آزرده شد فحش دادند\nو بد گفتند و كدورت كردند و فر مودند که چرا بی امری كرديد و بدون فرمان بحضور\nآمدید شما را بخدمت فرزندم از چه سبب مقرر كردم دانستم که سردار محمد ابراهیم خان\nاز عقل دور است و سزاوار حکومت نیست و اشخاص حضور همه فتنه انگیز است شما\nمرد کهن سال و بزرگ میباشید جواب فتنه انگیزان را داده متوجه کارهای سردار مذکور\nبوده هر گاه از طريقه سلطنت تجاوز کند سر زنش کنید و باختیار خودش نگذارید عاقبت\nجان خود را غنیمت شمردید و خود را آسوده کردید اکنون این چه بی فرمانی بود که\nاز شما مرد کهن سال صادر شد بعد از کدورت سر کار ایشك آقا سی شیر دل خان كه\nشخص پرده دار نکته رس رموز فهم جهان دیده بودند و چند سالی بحضور امیر کبیر\nپرورش یافته حضور بودند و چندین خدمات را بشایستگی انجام مید ادند بعد از خفقان\nسر کار بدو زانوی ادب نشسته بعرض اقدس رسانیدند فدایت شوم جمیع بزرگان دربار\nو درباریان صاحب اختیار و افسران نامدار شب و روز بحضور شاهزاده بلند اقبال بخدمت\nبودند و همه اوشان از بزرگ و كوچك واقف هستند که شهزاده والا جاه از عقل بری\nو از هوش و فکر بیگانه و فتنه انگیز و غماز و سخن چین محرم راز و بقول خودشان\nدولت شريك و غم خوار و برعکس دولت شريكان این پیر غلام بحضور شهزاده نادان\nیكنفر نادان در نزد غـم شـریـك هـای فـتنه انـگیـز و شـهـزاده\nسـخن رو خـصـوص سـردارمحـمد شـریـف خـان عـموی شهـزاده خـود پسند\nکه فرمان مذکور نقش کالـحجر و وحی آسمانی بحضور شهزاده بلند اقبال محسوب میشد\nاین غلام تاب و طاقت آورده میتوانست دانستم که جان فشانی و خدمتگاری غلام در نزد\nفتنه انگیزان بجوی نمی ارزد و عاقبت بدون گناه بگناه عظیم گرفتار شده شصت ساله\nخدت پیر غلام بر باد فنا میرود زیرا که شهزاده قطعا نادان و خود پسند و پیرو سخن\nچینان و دوست فتنه انگیزان نا چار خود را از بدنامی کناره نمودم و در آخر عمر خود\nرا بدنام ابدی و رسوای سرمدی نخواستم وقتل حضور بند گان اقدس را افضل واشرف\nبجان خـود دانسـته عازم حـضور فیض ظهور شدم و خود را از جر گه نمك حرامان و\nمنافقان خارج کردم هر چند بحضور شاهـزاده والا جاه نادان شمرده شدم اما به عقل کوتاه\nخـیر خود را بحـضور سر کـار اقـدس دانسته مشـرف گردیدم و چندانی حضور اقدس\nرا به از سلطنت کابل افغانستان قیاس کردم اکنون سر کار اشرف اقدس در باره پیر غلام\nمختارنـد\n\nبیت\nامروز در قلمرو دل دست دست تست \nخواهی عمارتش کن و خواهی خراب ساز"}
{"book": "adl0959", "page": 197, "text": "(۱۹۰)\nخلاصه کلام بندگان اقدس بعد از عرضداشت ایشک آقاسی شیردل خان دیگر\nکدورت نکرد زیرا که بندگان سرکار شب و روز از احوالات کابل آگاه بودند و از بی\nگناهی ایشک آقاسی شیردل خان مذکور میدانستند و از نصایح مغرضانه در باره\nسردار محمد ابراهیم خان شب و روز میشنودند واقف بودند اما کدورت و خفقان\nسرکار یومیه افزون و ترقی میکرد و غضب آلود می گشت و فورا\nاراده کابل می کردند لاکن بزرگان حضور مانع میشدند وتسلی میدادند ودلایل وبرهان\nمی گفتند وازمقدمه های زمان ماضی و ابتدای تواریخ سخن می کردند تا اینکه بندگان\nاقدس را از غیظ وغضب می نشاندند تا اینکه خبر برباد شدن کابل بحضور اشرف همایون\nرسید اینکباره غضب برطبیعت سرکار مستولی شد و آتش غضب شعله زدن گرفت اما زمستان\nمانع ازسفر کردن بود ناچار تحمل می فرمودند خصوص خدمت گاران صاحب تدبیر بمثل\nمستوفی عبدالرزاق خان که شخص کهن سال صاحب تجربه بودند وایشان آقاسی شیردل خان\nوجرنیل داؤدشاه خان ودیگر کنار کشان حضور حاضر بودند واز صبر وتحمل وشکیبائی\nشب و روز سخن میکردند وبندگان اقدس را تسلی وخاطر جمعی میدادند ومطمئن خاطر\nمی نمودند ودلیلهای کلی وبرهانهای مدلل می گفتند وخاطر اقدس را تسلی می دادند\nسر کارمتوجه سخن بزرگان در بار میشدند بمصلحت دید بزرگان حضور محمدان فرداک ودورعمل\nمیکردند و تحمل می نمودندرا نتظار سال نو و ماه حمل می شدند لا کن جمیع بزرگان ملکی ونظامی\nرا بمشورت وزراء بحضور طلب کرده اول برباد شدن کابل را به چگونگی آن و فتنه انگیزی\nرا بی کم و کاست بمردم اطلاع دادند بعد از آن امر به تهیه و تدارک لشکر و سرشته\nوانجام سفر نمودند و فرمان گهربار جاری کردند که از زمستان وبرف وخنك و باران دو ماه\nباقی مانده و فرصت دارید در موعد همین دوماه چقدر شکست وریخت لشکر و تهیه و تدارك\nآن باشد از جزوی و کلی بسرعت تمام کوشیده آماده و تیار سازید که بتوکل خداوند\nروزنوروز عالم افروز سه روز جشن خسروی برپا کرده شهر قندهار را از چراغان و آتش\nبازی چون کوره آتش ساخته بخرسندی می گذرانیم وخلق قندهاررا از تماشای آن مسرور\nومنفور میگردانیم روزچهارم بفضل خداوند بدون چون وچرا از قندهار حرکت فرما شده\nکوچا کوچ چون سیل بیگمان بجانب کابل عازم وروانه میشویم ودر مقابل دشمن که به\nفتنه انگیزی غمازان خود را پادشاه قوی هیکل ساخته و امروز سلطنت کابل را تصرف\nکرده وپای تخت را از سر کرده نادان و خودرای گرفته و نقاره بنام خویش می زند بلکه\nنمك حرامان حضور سرکار چقدرتسلی میدهد بزودی خواهم رفت و تقابل خواهم شد\nتاخواست خداوند چیزی که باشد بظهور خواهد رسید مصرع :\nتا یار که را خواهد و میلش بکه باشد\nمختصر کلام بعدازفرمان قضا جریان سرکار اشرف ولاتبار ونوازش های بسیار تمامی\nافسران کارگزار وسرکردگان نامدار از ملکی ونظامی با خرسندی بسیار و فرحت\nوخوشی بی شمار بسرشته لشکر وانجام سفرواسباب جنگ و جدل از جزوی و کلی متوجه شده\nشب وروز می کوشیدند ولحظه آرام نبودند تا اینکه در موعد امروفرمان از جمیع امور"}
{"book": "adl0959", "page": 198, "text": "(۱۹۱)\n\nلشکری وخدمات ماموری تعلق خودرا انجام دادند بعد از آنکه خدمات ماموری خود\nفارغ شدند بحضور بندگان اقدس حاضر شده خدمات شایسته خودرا عرضه اشت نمودند\nواز حضور فیض ظهور بندگان سرکار والاتبار سرافرازی حاصل کرده موجب تحسین\nوآفرین شدند بعد درباره دولت خدا داد جمیع افسران و سر کردگان شاه وگدا، دعا\nو فاتحه نموده فتح ونصرت را درباره سرکار از درگاه خداوند غفار خواسته و در خصوص\nمقدمه جنگ وجدل وجان فشانی و سرفدا کردن و جان خودرا برکاب پادشاه ظل الله دادن\nاز ضمیر صافی نهاد قسم بزیان جاری کردند چه در پرده گرفتند وبندگان اقدس از انجام\nیافتن امور لشکری وافواج ظفر شکوه بکلی جمع گردید بعد از حضور مهر ظهور سه ماهه\nتنخواه وسه ماهه مقابل تنخواه انعام ویکدست دریشی نظامی که هر ساله دو نوبت مامور\nدارند امر شد که بزودی بلشکریان داده آماده سفر خیریت اثر باشند که در پانزده هم\nماه حمل از قندهار حرکت فرمائده بجانب کابل سفر خواهم کرد لهذا تا زمانی که ماه حمل\nداخل شد ونوروز عالم افروز ظاهر و جهان را از باد بهاری سرسبز و خرم گردانید ودل های\nافسرده را از بوی گل وریاحین خرم ومعطر ساخت و باد نوروزی گلهای شگوفه را شگوفه\nریز کرد ودماغها را تر و تازه گردانید سرکار ظل الله و پادشاه رعیت پرور امیر بالتدبیر\nدر ابتدای حمل یکهفته جشن خسروی فرمودند و در باغ سردار محمد امین خان که گویا\nنمونه جنت بود و دم از بهشت حورسرشت میزد و آبش از چشمه سلسبیل شمرده میشد جشن\nمذکور ترتیب یافت وجمیع اسباب عیش وعشرت موجود ومهیا گردید چنانچه صبح و شام\nاز طعام خانه پادشاهی شاه و گدا، سیاه وفقراء دو وقته دسترخوان گسترده طعام تناول\nمی کردند ومانع از احدی نبود و از خان احسانش جمله خلق الله مسرور و منور شب را\nبروز می آوردند و روز را به شب می رساندند وبندگان همایون بوجود میعود در تخت\nدارائی نشسته از افسر و سپاهی وجمیع افواج ظفر شکوه واز خورد وبزرگ بامر\nشاهنشاهی بحضور اقدس حاضر و داخل مجلس ساز و سرود ونوش ونعمت سرسبز وخرم بدون\nخوف ورجا، دادخوشدلی دادند و بعیش و عشرت کوشیدند تا اینکه موعد يك هفته باتمام\nرسید وداد عیش وخرمی داده شد بعد از آن امر سرکار اقدس و فرمان اشرف\nسرکار ظل الله جاری شد که بطالع مسعود و ساعت نيك از شهر قندهار حرکت کرده در بیرون\nدروازه کابلی لشکر گاه کرده خیمه و بارگاه وسراپرده برپا سازند و بجمیع لشکر\nظفر اثر اطلاع بدهند که توقف در منزل گاه چند روز است که اضافه از یکهفته نباشد\nباید و شاید که تدارکات خودرا هريك بزودی انجام داوند وکم وکاستی باقی نماند\nکه روز هشتم روز حرکت است چنانچه حسب الامر جمیع لشکریان بیرون دروازه کابلی\nخیمه و خرگاه برپا کرده منتظر فرمان بودند تا اینکه روز حرکت شد هرچند بارگاه\nوسرا پردۀ زرنگار متفق بلشکریان بـ دروازۀ کابلی برپاشده بود لکن شهریار\nکشورستان درباغ سردار محمد امین خان اقامت فرما بودند روز حرکت از باغ سردار\nمحمد امین خان بافر فریدونی وشوکت جمشیدی وصلابت کیکاوسی سوار اسب تازی"}
{"book": "adl0959", "page": 199, "text": "(۱۹۲)\n\nنزاد کیلخون رکاب گردیده چون کوه آهن و چون سکندر رومی بادرد به بهر امی از\nدرون شهر قندهار گذشته تا جمیع مردم شهر از پیر و جوان از سید و عام قاضی و قضات\nتجار و اهل کسبه و كوچك و بزرگ زن و مرد که میگند شفقه تواضع و تکریم کرده\nدعا و فاتحه میخوانند تا اینکه وارد بارگاه و سراپرده شدند و بر تخت دا را ثی نشستند\nو دعا و فاتحه کردند بعد ازان بتوکل خداوند از منزل مذکور حرکت فرما شده در منزل\nقلعه اعظم فرود آمدند و منزلگاه کردند و سه روز دیگر توقف فرمودند که هر گاه\nشکست و راحت باقی باشد سرشته گنند زیرا که قندهار نزد يك است بعد بفضل الهی\nاز منزل مذکور حرکت خواهیم کرد چنانچه بعد از موعد سه روز بیکنباره دریای لشکر\nبجوش آمده با مر پادشاه قوی شوکت حرکت فرمودند و منزل بمنزل چون خرشید تابان\nطی مراحل مینمودند تا اینکه روز پنجم وارد کلات شدند بعد ازان بنابر آسایش اسپ\nو آدم و استراحت لشکریان پنجروز امر بتوقف فرمودند و استقامت نمودند چون موعد\nمذکور با تمام رسید فرمان قضا جریان پادشاه رعیت پرور و امیر صاحب تدبیر جاری شد\nحسب الامر از منزل کلات حرکت کرده با دریای لشکر و افواج بی شمار بفضل کردگار\nو توکل خداوند قهار نصر امن الله وفتح قريب بزبان بیان کرده و توكلت على الله از ضمیر صافی\nنهاد بزبان گهر بار جاری فرمود طی مراحل و قطع منازل سرعت تمام چون ماء جها نتاب\nو چون خرشید عالم كير فرموده در منزل مقر نزول اجلال فرمودند و یکشب دیگر به مصلحت\nدید وزراء وارکان دولت در منزل مقر استقامت کردند روز دیگر از منزل مقر حرکت نموده\nروانه دارالسلطنه کابل شدند لکن در طبیعت سرشار ذوی الاقتدار نقصان کمابی پیدا شده\nبود که همین فکر خطا و نقصانی که دست داده بود باعث خرابی دولت و شکست سلطنت\nو بربادی پادشاهی شد اعنی مغرور دلاوری و شمشیر و بسیاری لشکر و اعتبار نام و نشان خود\nبودند و بخاطر نر ساندند که خداوند عالم در کلام مجید و فر قان حمید بحبیب خود رسول\nاکرم صلى الله عليه واله خبر داده است که كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله .\nاعنی خداوند بزرگ است و میتواند که لشکر قلیل را غالب سازد بلشکر کثیر و پاد شاه\nجلیل الشان را از تخت ممکن به تخته تابوت اندازد و شخص بی نام و نشان را بسلطنت\nو پادشاهی رسانده مشهور آفاق گرداند چنانچه فرموده استاد است :\n\nفرد\nبزورو زرتشايد رد احکام قضا کردن\nنمی زیببد کسی را در قضا چون و چرا کردن\n\nبهر حال مختصر بهتر این بود که روزی دیگر از منزل مقر حرکت کرده چون\nآفتاب جهانتاب با دریای لشکر بجانب دارالسلطنه کابل بقصد انتقام چون سیل بیگمان\nروانه شده طی منازل قطع مراحل مینمودند تا اینکه در حدود قره باغ غزنی نزول\nاجلال فرمودند و خیمه و خرگاه و سراپرده زرنگار بر پا کردند اکنون بندگان سرکار\nذوى الاقتدار را بالشكر خونخوار و موج بی مقدار و سپاه بی شمار و افسران جان نثار\nدر حدود قره باغ بر قرار با کمال شوکت ووقار وجان فدایی بندگان سر کار بعیش\nو خرمی بنگهدارید تا پنجروزی که تقدیر فرصت داده شب را بروز آرند و روزرا بشب رسانند"}
{"book": "adl0959", "page": 200, "text": "زیرا که از پاد شاه و وزیر وسپاه مقر بر بسیاری خود هستند تازمانیکه وقت گریط برای شان با نکبت دامنگیر گردد ، زهی شان و زهی شوکت زهی جاه\nلهذا چند کلمه از رویداد گزارشهای دار السلطنۀ شهر کابل وحضور بندگان سردار عالی تبار سردار محمد اعظم خان و بندگان سردار اقبال نشان سردار عبد الرحمن خان شنوید :\nقبل ازین تحریر شده بود درزمانی که پایتخت دار السلطنۀ شهر کابل آسوده وبرقرار شدند بیداران استراحت و آسودگی را از خود دور کرده وشب وروز متوجه امور سلطنتی وجمع آوری لشکر و سپاه وسرشته داری انجام سفر خیریت اثر و گرد آوردن خزینه و دفینه جهة مصارف لشکر ولشکریان بودند ولحظۀ آراء وبرقرار نبودند بخصوص چهار شخص صاحب تدابیر عاقل دانا که در علم فتنه انگیزی طاق و در خطۀ افغانستان مشهور آفاق بودند سردار محمد شریف خان وسردار محمد اسمعیل خان و سردار محمد رفیق خان وجرنیل شیخ میرخان که هر چهار نفر نمک حرام دولت سرکار امیر شیر علیخان بودند و ازترس و بیم سرکار مذکور که نمک حرامی کرده سلطنتی بزرگ را برباد داده بودند ناچار بحضور بندگان سردار عبدالرحمن خان بخدمت میکوشیدند ودرجان فشانی سرموئی تقصیر نمی کردند و ساعت بساعت متوجۀ امور ملکی ولشکری بودند و لحظه بلحظه بسرشته داری کوشش میکردند و در تدارک لشکر کشی و انجام سفر شب وروز آرام نداشتند زیرا که از جان خود خوف زیادی از حضور سرکار امیر شیر علی خان داشتند باید وشاید در شکست سر کارمذکور میکوشیدند و برعکس آن در خدمت سردار عالی تبار سردار عبد الرحمن خان باعث فتح نمودن و خلاصی جان خود کوشش میکردند و در خدمت گزاری سرموئی تقصیر نمی نمودند لاکن در خدمات خود فخر و مباهات میداشتند و یومیه خدمتهای خود را منظور میکردند و از حضور بندگان عالی امیدوار نوازشهای کلی بودند که شریک صاحب ملک و ولایت شوند بلکه بزرگی شان در مقابل خود عالی متعالی مقابل باشند اما محرر کتاب از اوشان سوال میدارد که با سرکار امیر شیرعلیخان که نمک پرورده حضور شان بودید عاقبت چه کردید که بخدمت بندگان سردار عبدالرحمن خان بکنید عقل افلاطونی کجا ماند که خود را سزاوار آن دانسته بودید اما ظاهر است که ابلیس هم از عقل بسیار گرفتار طوق لعنت شد چنانچه شاعر فرموده است :\nاین خیال است و محال است وجنون» از آن گذشته شخصی بابرادر اصلی خود کمر بخرابی وی بند د بادشمن وی چگونه کمر بخدمت میبندد وبصدق دل خدمت کند لاکن نمک که سودة الماس است وسر کار امیر شیر علیخان براستی داده باید وشاید که در خاتمۀ بسزای اعمال خود گرفتار آیند مختصر کلام سردار صاحب ته پیر سردار\n\n(١٩٠)"}
{"book": "adl0959", "page": 201, "text": "عبدالرحمن خان از افواج رکابی ترکستان و سپاه جدید کابل چقدر که موجود و مهیا\nنموده بودند در زمان هشت ماه بهم رسانیده بودند از فضل خداوند و اقبال بندگان عالی\nمکمل و مصلح کرده گوش به آواز دشمن بودند لا آن خوف کملی از دشمن قوی بخاطر\nداشتند و متحیر مانده بودند اما سردار محمد رفیق خان و جرنیل شیخ میرخان که پرورده\nحضور سرکار امیر شیر علی خان بودند و مزاج سرکار مذکور را پیدا نیستند خصوص\nسردار محمد رفیق خان که سرکرده منافقان و فتنه انگیزان بودند و مزاج زشت و زیبای\nسرکار اطلاع کملی داشتند و در تلبیس خود را افضل از ابلیس می دانستند بادل قوی\nبحضور سردار عبدالرحمن خان خاطر جمعی میدادند و بعرض عالی میرساندند که مزاج\nامیر شیر علی خان در امور ملکی و نظامی نه علامان ظاهر است و از کسلی و جزوی رفتار\nو کردار و گفتار سرکار اقدس را میدانیم و اطلاع داریم اضافه برآن دامن تدبیر فراخ\nاست وانشاء الله تعالی بتدبیر نیکو جواب خواهیم گفت بل ظاهر است که در میدان\nنبرد و جنگ و مقدمه تاب و مقاومت با سرکار والا تبار امیر شیر علی خان نداریم زیرا که\nبرکاب شان دریای لشکر و همه جان نثار و فدائی میباشند و در دلاوری و شجاعت کمی\nو کوتاهی ندارند اما از درگاه خداوند امیدواریم که تدبیر کافی همان دریای لشکر\nظفر اثر و افواج پرغرور را با همین لشکر قلیل که بحضور بندگان عالی حاضر است\nجواب گفته با قبال بندگان عالی و طالع همایونی برباد خواهیم داد.\nيك تدبير نيكو آن توان کرد\nکه نتوان با سپاه بی کران کرد\nبشمشیر از یکی تاده توان کشت\nبرایی لشکری را بشکند پشت\nخلس سخن تا اینکه آمدن سرکار امیر شیر علی خان بادریای مواج اعنی لشکر بی حد و مر\nاز قندهار حرکت فرمائیده بجانب کابل روانه شدند و بسرعت طی مراحل و منازل میفرمودند\nچون این سخن گوشزد حضور عالی تبار سردار عبدالرحمن خان شد و به تحقق پیوست بعد ازان\nسردار والاتبار صاحب تدبیر لشکر کش که از آمدن سرکار امیر شیر علی خان كما حقه\nدانسته گردیدند هر چند که قبل ازین متوجه امور لشکری و آماده تقابل و جنگ بودند\nو بالطف خوش و نوازش شاهانه ترتیب لشکر با وجود بی دولتی نموده بودند در اینوقت بیشتر\nو بسرعت تمام تر بسرشته لشکر کشی و شکست و ریخت لشکریان شده لشکری بهم رسانیدند\nبعد تکیه بر ضمایر الهی نموده خیمه و خرگاه و بارگاه و سرای پرده زرنگار را درده پوری\nکه منزل اول لشکرگاه است بر پا کردند و عمله باشی حضور حسب الامر بمردم سپاه اطلاع داد\nو آواز بر آورد که توقف ده پوری از یکهفته زیاد نیست هر گاه شکست و ریخت داشته باشید\nاز خورد و بزرگ آماده کنید و بدانید که دشمن قوی بادریای لشکر از قندهار حرکت کرده\nبسرعت می آید چنانچه بعد یکهفته از ده پوری حرکت فرمائیده بادل قوی و حوصله شگرف\nو شجاعت بسیار و غیرت تمام بجانب دشمن رفته و بسرعت طی منازل نمودند تا اینکه در غزنین\nکه تعلق بدارالسلطنه کابل بود خود را رساندند و بارگاه و سرای پرده برپا کردند\nو منتظر آمدن دشمن بودند.\n\nاکنون از سردار کلان دوسه کلمه در قید تحریر در آورده شود.\n\n(۱۹۶)"}
{"book": "adl0959", "page": 202, "text": "سردار کلان سردار محمد اعظم خان که شخص زکی و دانای روز کار و صاحب تدبیر\nودوراندیش بودند چنانچه در جمیع پسران امیر کبیر از اقبال کم واز تدبیر دنیوی در هر خصوص\nافزون بل مشهور ومعروف در ایامی که لشکر کابل از ده بوری حرکت کرده در مقابل دشمن\nروانه شدند سردار صاحب بپیر بفکر دوراندیش دانستند که تقابل شدن لشکر قلیل کابل\nدر جنب لشکر کثیر قندهار ممکن نیست و از عقل بعید است بنابران پی چاره جویی گردیده\nپیک خیال را بهر طرف جولان دادند عاقبت فکر شان بدینگوته قرار یافت که تدبیری بکار برده\nخود بجانب کرم وزومت که جایداد قدیم شان بود و بعد از تصرف کابل بدست آمده است بروند\nو از آنجا بسرعت تمام لشکری موجود و مهیا کرده از راه لوگر در حدود غزنین خود را با لشکر\nموجودی لشکر کابل وملاقات سردار عالی تبار سردار عبدالرحمن خان برسانند وملحق شوند\nچنانچه به همین تدبیر از کابل نجات یافته بجانب مقصود مرحله پیما شدند تا اینکه خود\nرا بکرم و زومت رسانده متوجه جمع آوری لشکر جدید گردیدند اما این تدبیر نا پسندیده\nو این جمع آوری لشکر از جمله محالات زیرا که دشمن گلو گیر است بهر حال از ین\nگونه رویداد سزاوار تحریر و تقریر ندارد سردار کلان را در کرم و زومت بجمع آوری\nلشکر بگداریم.\nاکنون از حضور بندگان سردار عبدالرحمن خان دلاور صاحب شجاع شمة شنوید\nبعد ازانی که تکیه و بتعالیه الهی کرده از کابل وارد غزنین شدند و انتظار آمدن\nلشکر قندهار بودند لاكن بابزرگان دربار شب و روز مجلس کنکاش و گفتگوئی\nجنگ وتدبیرات مقدمه کردن فی مابین بر پا بود و هريك سختی از تدبیر مقدمه میگـ فتند\nو می شنیدند اما یومیه اخبار های وحشت انگیز از جانب لشکر قندهار میرسید و در خوف\nوبیم شان افزوده میشد لاكن با وجودیکه عرصه راتنگ و پای گریز را لنگ و دشمن\nقوی را در مقابل گلوگیر میدیدند در صبر و شکیبای می افزودند و تو کل بخدا وند کرده\nبیاری باری تعالی امیدوار بودند و بزبان گهر بار میگفتند الصبر مفتاح الفرج وبا رادة\nخداوندی شکر گذار بود شب را بروز می آوردند سردار محمد رفیق خان کـه شخصی\nصاحب تدبير ومزاج دان بندگان سرکار امیرشیرعلیخان بودند در ینوقت بحضور بندگان\nعالی وزیر اول صاحب اقتدار دربار گهر بار محسوب میشدند شب ورو ز بحضور عالی\nوالاتبار تسلی میدادند و عرضداشت میکردند که اول عنان اختیار در قبضه اقتدار\nپروردگار است و بنده را در آن مدخلی نیست دوم امیدوارم از درگاه خداوند که بتدبیر\nنیکو همچنان شکست فاحش بلشکر قندهار اندازم که بروز گارها یادگار بماند.\nفرد\nکارها راست کنند عاقل کامل بسخن که بصد لشکر جرار میسر نشود\nمختصر کلام تا اینکه سرکار امیر شیر علیخان با دریای افواج بی شمار در حــدود\nقره باغ غزنين وارد شدند و سراپرده بر پا کردند چنانچه در بین هر دولشکر دومنزل\nباقیماند که تقابل شوند چون این خبر وحشت افزا گو شرد بندگان سردار عالی گردید\nو به تحقیق پیوست متفکر شدند و غم فرو رفتند و بحیرت ماندند خصوص از جانب کرم\n(۱۹۷)"}
{"book": "adl0959", "page": 203, "text": "وزیرمت و نا امیدی از نیامدن لشکر آنجاء بسیار ملول خاطر شدند زیرا که چند ین خطوط\nهای پی در پی در کرم ورمت فرستاد و جوابی که باید و شاید گفته شود از آنطرف نشنیدند\nبلکه در سکوت افزودند هرچند تکرار هم خط فرستاد فرمودند که دشمن کلو گیر شده\nو فرصت تنگ آمده زودتر خود را برساید حاصلی پیدا نشدازین رهگذر سردار دلاور\nبا وجود شجاعت و دلاوری پریشان احوال شدند ومتحیر ماندند که باین لشکر قلیل در\nمقابل دشمن قوی چگونه تقابل خواهم شد وخاتمة اینکار بکجا انجام خواهد یافت مخاصر\nکلام سردار محمد رفیق خان که بندگان عالی را مفکر و پریشان دیدند آغاز سخن\nکردند و عرضداشت نمودند که فدایت شوم آسوده خاطر باشید و خود را پراگنده\nاحوال نسازید مزاج سرکار اقدس را خوب میدانم و خوب می شناسم لا کن تدبیری بخاطر\nغلام رسیده هرگاه فرمان باشد عرضداشت میدارم از حضور انور بندگان عالی امرشد\nبعد ازان عرضداشت کرد که غلام هرچند ملاحظه میکنم و تدبیر خود را بهرطرف جولان\nمیدهم در دشت و صحرا تقابل شدن از عقل دور است زیرا که لشکر اندك داريم و يك\nحمله مردانه لشکر دشمن زبر و زیر میشویم و برباد میرویم باید موضعی باشد که اطراف\nآن کوه باشد و راه رفت و آمد از دیگر جانب مسدود و شد تا دشمن از مقابل از رو برو\nجنگ اندازد اما سنگری مستحکم زده شود ولشکر درون سنگری باشد و قطعا از\nسنگر بدر نشوند و بدون از فرمان افسر خود حرکت ندارند که مبادا لشکر دشمن\nو افسران صاحب تدبیر شان از کمال عقل تدبیری بکار برده نقصانی بلشکر قابل عالی\nنرسانند امروز همچنان تقدیری پیش آمده و بکام نهنگ افتاده ایم بغیر از همین تدبیر\nدیگر علاجی نیست .\nبزور و زرنشاید رد احکام قضا کردن نمی زیبد کسی را در قضا چون و چرا کردن\nهر گاه چنین نبودی چرا تاحال لشکر کرم وزرمت بما نرسیده هرگاه لشکر انجام\nنشدی باعث تسلی خاطر بندگان عالی و لشکر ظفر اثر ما و بود قلیای خو د بندگان سردار\nکلان لازم وسزاوار آمدن داشت و باید و شاید که قبل از مقدمه بالشکر گاه میرسیدند و از\nآمدن شان البته لشکر ظفراثر قوی دل می بودند - و در دلاوری شان می افزودند لا کن از\nدرگاه خداوند امیدوارم که بهمین تدبیر نیکو که غلام فکر نموده ام در مقابل دشمن بتقابل\nشویم شاید بفضل خدا و ند فتح حاصل کنیم هر گاه ازین تدبیر بگذریم بل ظاهر است که لشکر\nقندهار عالم را فرو گرفته به يك حمله مردانه لشکر کابل را از عقده جای بر کنده فراز دشت\nادبار خواهد کرد واضافه بران ممکن است که همه بزرگان و سر کردگان دستگیر خواهند\nشدخصوص از حضور بندگان عالی که آب حیات ماغلامان است میترسیم که خدا نخواسته قضیه\nبرعکس ناقتد بهر حال تدبیر نیکوست و دست ستیز کوتاه چنانچه حکمای روزگار فرموده اند .\n(بیت)\nچو خصم قصد تو کرد از برای دفع ضرر بجد وجهد نرسد آنزمان توعشله وری\nمختصر عرضداشت آنکه غلام که بدولت خدا داد گرویده ام و خدمتکار و جان فشانی\nدارم و از خدمتگاران حضور امیر شیرعلیخان اطلاع دارم که صاحب تدبیر بعقل مستوفی\n\n(۱۹۸)"}
{"book": "adl0959", "page": 204, "text": "عبدالرزاق بسیار است که هريك مقدمه ها را بتدبیر طی کرده اند و جنگها را دیده اند ممکن است که پیش از جنگ چهار اطراف لشکر کابل را حصاری کنند و آدمان صاحب تدبیر وافسران دلاور مقرر دارند تا آماده فراری باشند و ما وشما را فرصت گریز ندهند و دستگیر سازند اما غلام فدوی و جان نثار صمیمی خیر دولت خداداد را بهمین منوال دیده بحضور مبارک عرضداشت نمودم و فرموده بزرگان است .\n\nقطعه\nبك تدبير نیکو آن توان کرد که نتوان باسپاه بی کران کرد\nبشمشیر توان جانتی ربودن بفکری شاید اقلیمی کشادن\n\nخلاصه کلام بعد از عرضد اشت سردار محمد رفیق خان بندگان سردار عالیمقدار تدبیرات محمد رفیق خان را منظور کردند و پسند خاطر نمودند اما بعضی خدمت گاران و بزرگان حضور این رای را نپسندیدند و به عرض بندگان عالی رساندند که از مقابل دشمن واپس حرکت کردن موجب شکست است و بی اعتباری در نزد مردم وغوغای خلق الله و شهرت عالم خصوص لشکر افغانست آن را يك اشاره بهمین منوال کنافی است و نتیجه بربادی می بخشد اضافه بران لشکریان دل شکسته می شوند و فقرا از دولت خداداد رو گردان و ناامید می گردند بلکه به دشمن قوی وابسته خواهند شد زیرا که دشمن گلو گیر و فرصت تنگ و وقت باريك تد بیر کردن فرصت میخواهد درین وقت بغیر از تقابل شدن وتکیه برخداوند نمودن دیگر علاجی نیست سردار محمد رفیق خان که این تدبیر را از کمال عقل و دانش بسته وصلاح دولت را چنین میدانست در مقابل سوال های بزرگان در بازجواب های پسندیده گفته تدبیر خود را منظور کرد و سخن خود را بکریسی نشاند و جا نفشانی خودرا ظاهر کرد چنانچه بندگان سردار عبدالرحمن خان و بزرگان در بار در صداقت وتدبیر مذکور تصدیق کردند واجازه این خدمت سرشته تدبیر ماموری را اختیار بوی دادند بعداز آن با مر سردار محمد رفیق خان اول شب از غزنین حرکت کرده و تمامی توپ خانه و پلتن ورساله و جميع اثاثة سلطنت به جانب شیخ آباد روانه شدند وبسرعت میراندند نزديك صبح صادق در منزل شیخ آبادرسیدند و موافق تدبیر شان عمل نمودند وجای بجای موافق فرموده سردار محمد رفیق خان فرود آمدند و خیمه و بارگاه برپا کردند بعد از آن بلا تعلل بندگان سردار دلاور و صاحب شجاء سردار عبدالرحمن خان وسردار محمدرفیق خان و دیگر بزرگان در بار سوار واطراف کوه ودره و جای سنگرها را به چشم بصیرت ملاحظه فرمود موافق تدبیر که مطابق تقدیر بود حدود لشکر را از سوار و پیاده و توپ خانه تقسیم کرده امر به کندن سنگر کردند و در بين يك شب و يك روز همچنان سنگری کنده مکمل کردند که گویا سد سکندر چون خاطرشان از کندن سنگر وجای به جای شدن لشکر جمع شد بعداز آن لشکر ما را معه توپخانه حد به حد در سنگر هاتقسیم کرده خاطر خودرا از جانب دشمن که از اطراف غلبه می نمودند جمع ساختند زیرا که بغیر\n\n(۱۹۹)"}
{"book": "adl0959", "page": 205, "text": "از مقابل دیگر والی باقی نماند که دشمن حمله کند چون از همه کنار آسوده شدند انتظار ورود دشمن بودند اکنون لشکر قلیل دا را السلطنت کابل را درسنگرهای شیخ آباد بگذارید که آماده آمدن لشکر قندهار باشند .\n\nچند کلمه سخن از لشکر قندهار و حضور بندگان سر کار باوقار امیر شیر علیخان والا تبار بشنوید : ..\nچون لشکر کابل ارغونین برگشته در منزل شیخ آباد فرود آمده سنگری شدند این خبر در هرجا اشتهار یافت و مردم اطراف شنیدند جمله گی از دولت سردار عالی سردار عبدالرحمن خان دلشکسته شده بلکه بدولت سر کار امیر شیر علی خان رجوع نمودند و از نوازشهای سرکار اقدس امیدوار گردیدند خصوص لشکر قندهار از شنیدن این اخبار درقوت و مغروری افزودند و بسیاری لشکر خود را فخر کردند و مباهات نمودند و یقین داشتند که لشکر کابل تاب وطاقت جنگ مارا به خود ندیده فراری شدند لا ان بزرگان دربار سرکار اشرف خصوص مستوفی عبدالرزاق خان که مرد کهن سال سپاه پیشه و تجربه کار بودند و فتنه انگیزی سردار محمد رفیق خان را میدانستند و از تدبیرات مذکور اطلاع داشتند واضح می گفتند که این باز گشتن شکست لشکر کابل نیست این تدبیر سردار محمد رفیق خان است در ین تاب مغرور نباید شد و شرط احتیاط به کار باید برد میشود که محمد رفیق خان فریبی به کار برده باشد ازین رهگذر خرسند نباید شد وهوشیار باید بود و متوجه لشکریان خود شده در مقابل تدبیر دشمن تدبیر نیکو واحتیاط کافی باید کرد و از بسیاری لشکر طغرانر وقلبای لشکر دشمن مغرور نباید شد از همه افضل آن که توکل باخداوند باید کرد چنانچه قول حکما ست :\n\n« بیت »\nسیاهی لشکر نیاید به کار\nدوصد مرد جنگی به ازصدهزار\n\nفرد\nهمی تا بر اید به تدبیر کار\nمدار ای دشمن به از کنار زار\n\nمختصر کلام سرکار امیر شیر علی خان که گرفتار غیظ و غضب بودند نصایح بزرگان خصوص مستوفی مذکور که شخص ذکی ونکته رس بودند بحضور پادشاه پر ستیز قبول نمی افتاد و سودنمی بخشید و تلاش بسیار دررفتن وبدشمن تقابل شدن داشتند و بهمین اراده ونیت کوچا کوچ داخل غزنین شدند وغزنین به تصرف در آمده سه یوم در غزنین توقف فرموده بندگان سردار کلان سردار محمد افضل خان برادر بزرگ سرکار اقدس که محبوس حصور بودند و از قندهار برکاب آورده شده بودند در قزنین محبوس بار معطل کردند و آدمان صاحب فهم و خدمت گاران معتمد به خدمت شان مقرر فرمودند و امر کردند که در خدمت سر کار کلان شرط احتیاط بجای آرند و بخوب و بد نگاهدارند و در خدمت گذاری شان مضایقه ندارند و بخاطر نگهدارند که سردار عبدالرحمن خان بدشمنی سرکار کمر بسته وامروز بحضور سر کار مقابل شده و مقدمه میدارد هر کس به نفس خود\n( ۲۰۰ )"}
{"book": "adl0959", "page": 206, "text": "حاکم است لاکن عزت مدار بزرگ را بقرار سابقه بدارید بعد از آن بندگان سرکار\nاقدس با افواج خونخوار ولشکری چون مورومار وسپاه بی شمار ارغزنین حرکت کرده\nباسم جوش وخروش بجانب دشمن مرحله پیما شدند لاکن بسرعت وتلاش می رفتند و قصد\nخرابی دشمن بحاضر داشتند اما از کیفیت استاد بی خبر ماندند.\nفرد\nهر که در کار ها شتاب کند خانه عقل خود خراب کند\nبهر حال روز چهارم در حدود شیخ آباد بمقابل دشمن رسیده خیمه وخر گاه وبارگاه\nوسرا پرده ها برپا کردند لاکن بقدرت کامله پروردگار لشکر قندهار تخميناً يك فرسخ\nجای بلکه بیشتر لشکر گاه نموده بودند اما از کمال غرور وغرور اسکر کابل را در مقابل\nلشکر خود چون بقله میشمردند وبنظر نمی آوردند ومنظور این کردند و از مغروری\nفوراً مایل بمقدمه بودند وبخاطر می گذراندند كه بيك حمله مردانه اشکر کابل را فرار\nدشت ادبار خواهیم کرد اما از تقدیرات ازلی ومقدرات لم یزلی آگاه\nنبودند که امریست مخفی ودر کمی وبسیاری لشکر دخلی ندارد اختیار این امر باخداوند است\nوقتیکه جاری سازد ممکن است اضعاف بران کج رفتاری فلك و ببدعتی آن صدمات ظاهر\nوهویدا چنانچه در کتب های صلف چندین پادشاهان قوی شوکت را با اندك لشکری كه بنظر\nنمی آمدی بر باد دادی وقرار دشت ادبار نمودی بنا بن است که کار بالشکر بسیار است\nخداوند میداند و تقدیرات ازلی چنانچه فرموده استاد است .\n(مثنوی)\nگر شود ذرات عالم پیج پیج باقضای ایزدی هیچ اند هیچ\nچون قضا بیرون کند از چرخ سر عاقلان جمله گردند کور و کر\nماهیان افتند از دریا برون دام گیرد مرغ پران را زبون\nاین قضا بادیست سخت و تندرو خلق چون خسره جز اندریش او\nخلص كلام مستوفی عبدالرزاق خان که امیر کبیر را خدمه کار بود و یاد گار مانده اند\nوشخص کهن سال و در حضور سرکار از طریقه صداقت بی باکانه سخن میزد و سراسر خیرخواه\nدولت خداداد بودند و در امور دنیوی و تدبیرات زمانه غدار خیلی با خبر بلکه معدن تدبیر\nخصوص در خطه افغانستان که از جزوی کلی میدانستند این بود که در کارها وتدبيرات\nسردار محمد رفیق خان اطلاع داشتند و یوما فيوماً بعرض حضور بندگان اقدس میرسانیدند\nوهر ساعت گستاخانه پیش می آمدند و سخن از خیرخواهی میزدند خصوص در این موقع که\nسرکار اشرف را در صبر و تحمل تلقین میکردند و باختیار سر کار نمی گذاشتند و عرضه\nمیکردند که از درگاه خداوند امیدوارم که در مدت سه روز بخط وخطوط جميع افسران\nکابل را بحضور سرکار خدمتگار واز لشکر کابل پراکنده احوال ساخته بدون جنگ و جدل\nباوجود مکر وفریب سردار محمد رفیق خان شکست کلی داده امیدوارم که افسران\nلشکر کابل را دستگیر و بحضور شهریار بلند اقبال حاضر سازم وجمله لشکریان شان\n(۲۰۱)"}
{"book": "adl0959", "page": 207, "text": "در حضور اقدس فرمان بردار ومطیع ومنقاد گردانیم سرکار امیر شیرعلیخان را که بخت\nبرگشته واقبال سرنگون گردیده بود سخن مستوفی که سراسر تدبیر بود واز در خیر خواهی\nحق گوئی میکرد اصلا تاثیر نکرد وسود نبخشید با وجود نصایح پدرانه وبزرگانه مستوفی را\nمجنون در نزد تقدیر باطل محسوب کنیم چنانچه شاعری میگوید :\n( رباعی )\nچون رفته بتقدیر دگر گون نشود\nیکذره از آنچه هست افزون نشود\nهان تاجگر خویش زغم خون نکنید\nکز خوردن غم بجز جگر خون نشود\nزیرا که تقدیر ازلی به فتح لشکر کابل رفته بود باید وشاید که چنین می شد بهر حال\nسرکار امیر شیرعلیخان که روز گذشته پیش رو داشت بغیر از جنگ حرفی دیگر بزبان\nجاری نمی کرد و سخن از مقدمه میزد تا اینکه روز گذشته و شب ظاهانی پیش آمد و بزرگان\nدربار در مجلس حضور گفتگو داشتند بعضی راجع بتدبیر و برخی راجع به مقدمه و بندگان اقدس\nمتوجه گفتگوی ایشان بودند قضا را یکدانه زمردی که در خزانه داشتند بخاطر آمد\nدر آنوقت ناصر حسین علیخان خزانه دار بودند زمرد را بندگان اقدس بحضور طلب کردند\nو تماشا میکردند این بود که سر کار اقدس استراحت کردند و زمرد در بغل هنگامیک تا اینکه\nصبح شد و بندگان سر کار حکم جنگ دادند بعد از آنکه جنگ در انداخته شد بندگان\nسر کار سوار شده در بالای پشته متوجه تدبیرات جنگ شدند تا آنکه شکست افتاد\nو فراری شدند زمرد مفقود شد مگر گاهگاهی بخاطر اقدس میرسید که زمرد نزد خزینه دار است\nخزینه دار را یقین حاصل بود که حضور سرکار است بهر حال شرح حکایت زمرد بسیار\nاست اما در وقتش تحریر کرده میشود حال از شرح مقدمه و خونریزی بیان کرده شود\nمختصر کلام سرکار صاحب لشکر وبندگان اشراف از مغروری زور وقوت بسیاری لشکر\nرعایتی که با وجود مبارک خود میدیدند گویا فتح را بجانب خود حکم میکردند و\nشکست را بجانب لشکر کابل چنانچه از مغروری بسیار در همان شب که صبح مقدمه کردند\nناصر حسین علیخان را که در آن وقت خزانه دار بودند بحضور طلب کرده اول زمرد را\nخواهش نمودند بعد امر فرمودند که یاد و هزار سوار جرار وافسران کار دار صاحب\nاعتبار شبا شب سوار اسپان تازی نژاد گردیده در عقب لشکر سردارعالی تبار سردار\nعبدالرحمن خان که جانب کابل وطرف لهو گرد باشد فورا بروید و راهها را با آدمان هوشیار\nبسپارید وانتظار شکست لشکر کابل باشید و احتیاط کنید که بعد از شکست سردار\nمحمدشریف خان وسردار عالی مقدار امیر دیخداوند دارد سردار محمد رفیق خان وجرنیل\nشیخ میرخان و دیگر افسران فراری نشود و بجنگ شیردلان خونخوار افتند و گرفتار\nشیر مردان کارزار گردند که احدی از سر کردگان شان از دست دلاوران غیرت منديها\nنشود زهی مردی ودلاوری ونمك خواری شما یان که همچنین خدمتی را بسر برسانید\nوخاطر عاطر بندگان اقدس را زیاد از خود خرسندی سابق مسرور وخوشند بسازید و\nامیدوار نوازش های شاهانه سراسر باشید لا کن شاعر میگوید :\n(۲۰۲)"}
{"book": "adl0959", "page": 208, "text": "(۲۰۱)\n\nمکن ستیزه که چرخ از ستیز بازی خویش\nره ستیزه به بندد ستیزه کاران را\n\nباری مستوفی عبدالرزاق خان و ايشك آقاسی شيردل خان و ديگر بزرگان دربار از اول شب\nتا نصف شب بحضور اقدس اشرف عرضداشت نمودند و سخن از صبر و شکیبائی زدند و دفعه ديگر\nاز عرضداشتهای سابقه که بالاذکر شده تکرار نمودند مقید ناافتاده و منظور سرکار اقدس\nنشده اقبت مستوفی مذکور که از امیر كبير بميراث مانده بودند بجرئت تمام بلا خوف و\nبيم سخن های تلخ و بیان های زشت بحضور سرکار عرضداشت کردند و سه روز مهلت\nخواستند که اختیار مقدمه را به من گذاريد تا در مقابل تدبير محمدرفيق خان تدبيری بکار\nبرده بدون جنگ و جدل شکستی به لشکر کابل اندازيم و باعث خونريزی نشود و خلقی\nدر مهد امن و امان آسوده بمانند اما در مقابل عرضداشت مستوفی و بزرگان ناصح فضای\nربانی با آواز بلند این بیت اداء میکرد\n\nفرد\nدر آتش که دست قضا بر فروخت\nهمه قره گر و تدبیر ها را بسوخت\n\nسرکار اميرشير علی خان که گرفتار کمند تقدیر بود به قضای الهی نمیگذاشت وقت آئینه بو مقصد\nانتقام کمر بسته بود و طبل کج رفتاری می زد البته که سخن ناصح تاثير نمی بخشد وضد\nمی افتاد و سرکار بخت برگشته بر ضد آن عمل می کرد تا عالمی برباد میرفت و خلقی\nتباه می شد روزگار آشفته تر بازلف تو با کارمن .\n\nفصل ششم مقدمۀ شیخ آباد و از سوء تدبیر شکست لشکر سر کار\nامیر شیرعلی خان و فتح نمودن سردار عاليقمدار سردار عبد الرحمن خان\nاز تدبیر نیکو و نجات سردار کلان سردار محمد افضل خان از محبوسی\n\nبیت\nساقی بیا که یار زرخ پرده بر گرفت\nکنار چراغ خلوتیان باز در گرفت\n\nخلاص کلام تا اینکه شب گذشت و صبح صادق دمید و فلك بكينه جو بمرائی لشکر طرفین\nکمر بربست و طبل کج رفتاری زد و شمشیر کین به قتل لشکر جانبين از غلاف بر کشید\nو دست قضا آمادۀ قتل عالم شد و از آستین به خون ریزی مردم بر آورد مصدقات این مقال\nآن که طلوع آفتاب از لشکر طرفین صدای قد قتل، مومنین از میان هوا به آواز\nبلند برخاست گوشزد لشکریان شد زیرا که هر دو لشکر در مقابل هم دیگر فوج فوج\nبولك بولك صف صف مكمل و آراسته انتظار فرمان و اميدوار جنگ و آمادۀ مرگ\nبودند تا اینکه بندگان سرکار شهریار دارا دربان سکندرشان بر فر فریدونی وشوکت\nجمشیدی وصلابت بهرامی و حبیت نادری چون آفتاب تابان و چون خورشید درخشان در\nبالای تپه بلندی که مشرف به جنگ جای بود ظاهر و نمایان بر کرسی زرنگار نشسته فرمان"}
{"book": "adl0959", "page": 209, "text": "(۲۰۲)\n\nجنگ دادند و امر به مقدمه نمودند بهمین منوال لشکر کابل نیز آماده جنگ بودند\nوجنگ در انداختند که ناگاه رعد آسای توپهای آتشفشان زمین رزم را بزلزله آوردند\nو از دود تلخ زمین معرکه را تیره گون ساختند زمانی نگذشته بود که آواز جگر سوز غم\nاندوز دمبگر برآمد اعنی تفنگ های از دردهان مارتین زلزله در گنبد افلاک انداخت\nو جگرهای سوخته دلان را ب داغ جدائی مجروح کرد و ب داغ یتیمی گرفتار ساخت وفلك\nکج رفتار را از خود خرسند نمود گویا قیامت صغرا برپا گشت خصوص از صدای نقاره خانه ها\nکه گوش فلك را کر ساخت و با آواز بلند با دلاوران طرفین و جوانان جا نبین کمر بکین\nبستند و در قتل و قتال خونریزی تقصیری نکردند و ب قتل همدیگر دست از آستین برآوردند\nو از جان شیرین دست شستند لاكن لشكر كابل از اطراف سنگر جدامی شدند و حمله های\nمردانه میکردند و درون سنگر میرفتند زیرا که كليه تدبيرشان همين بود و از حضور\nافسران صاحب تدبیر چنین امر شده بود اما لشکر سرکار اشرف چون موج خون خواه\nفوج فوج درمیدان رزم به لشکر کابل حمله می آوردند بضرب شمشیر وخنجر جگر شکاف\nداد مردانگی میدادند و در کشتن و بستن کوتاهی نمی کردند لاكن بعد از گیرودار بسیار\nتوپهای آتشفشان سنگر لشکر قندهار را پس می نمودند واطراف سنگر را از دشمن\nدلاور خالی میکردند باردیگر لشکر نبر دپیشه قندهار حمله ب سنگر میبردند و ب غیرت می کوشیدند\nو خودرا به سنگر میزدند و ب ضرب خنجر جگر شکاف جگر دشمن را شکاف میکردند و درمردی\nداد مردانگی میدادند لاكن چون عنان اختيار در قبضه اقتدار پروردگار\nاست سنگر دشمن را تصرف کرده نتوانستند به همین منوال چندین دفعه لشکر دلاور قندهار\nدست به شمشیر برش برده درون سنگر حمله می کردند و مد نی داد مردانگی میدادند\nاز کشته پشته ها می ساختند عاقبت شکست یافته بر می گشتند و فتح حاصل نمیشد اکنون چند\nافرادی از دفتر شاه نامه به خاطر آمد که سزاوار همین جنگ است .\n\nشعر\n\nچو برزد شرار برخ خر چنگ عوز جهان شد پر از جنگ و آهنگ وشور\nسپاه دو کشور کشیدند صف همه جنگ برلب آورده کف\nبیامد خرامان بقلب سپاه بسر بر نهاد آن خجسته کلاه\nچوهردو سپاه اندر آمد ز جای تو گفتی که دارد در و دست و پای\nسیه شد ز گرد سپه آفتاب زپیکان الماس وپرعقاب\nزبس ناله بوق و بانگ سیاه زگرز پلان اندران رزم گاه\nخراب گشت آهن و کوه و سنگ بدریا نهنگ و بهامون پلنگ\nزمین پر ز جوش و هوا پر خروش هزبر ژیان را بدرید گوش\nهمه ریگ خون و سر و دست و پای زمین را همی دل برآمد زجای\nهمه بوم وبر زیر نعل اندرون چو کرباس آهار داده بخون\nحصاری بد از پیش قلب سپاه برآورده از پیل و بربست راه"}
{"book": "adl0959", "page": 210, "text": "(۲۰۳)\nزدند و ق پیلان بسیار بد تیر\nبرآمد خروشید ن دارو گیر\nبرفتند پیلان و شیره دران\nهم از قلب لشکر سپاهی گران\nمختصر کلام سخن بطول انجام یافت لاکن خداوند عالم بحرمت سید کو نین سردار\nمحمدرفیق خان را بغضب خود گرفتار سازد وبلای عظیم را گذارد که در رفته انگيزی\nبکار برده ودر زمين تنگ وجای ضيق مقدمه برپا کرده که گويا قتل عالم شد و زمين\nنبردگاه باخون جوانان آمیخته بلکه جویهای خون از بس دلاوران چون جيحون جاری\nومیدان جنگ مملو از کشته وزخمی که اصلا راه رفت و آمد باقی نمانده بود خلاصه سخن\nمقدمه بطول انجام یافت وهراحظه سر کار امیر شير عليجان که اسمش شير بودودر شير دلی\nوشجاعت درمیدان جنگ شير را درمقابل خود چون روبا میداست ویا میدانست از بالای\nکرسی حرکت میکرد ومیخواست که با وجود مسعود خود بسنگر کابل حمله ور شود\nوبزرگان حضور که باطراف سر کار حاضر خدمت بود ند وهمه جان نثار بندگان\nشهریاری را بااختيار خود نمی گذاشتند واز صبر وشكيبا ی سخن ميزدند تا زمانی که\nنصف النهار شد ه لا کن همچنان جنگ پیوسته بود که آواز توپ و تفنگ گوش فلک را کر\nمی ساخت وخنجر تیز و شمشیر خون ریز بدن جوانان ودلاوران را مجروح ساخته در زمين\nنبرد جوی خون جاری میکرد عاقبت باشکر قندهار سستی پیداشد وطاقت جنگ باقی\nنماند ازين رهگذر آتش غضب سرکار امیر شیر عليجان شعله زدن گرفت ولرزه در بدن\nاز صبر و تحمل از جای بر خواستند و کمر بجنگ بستند لاکن افغرا نی که درمیدان نبرد\nمتحیر و پراگنده بهرسو نگران بودند ازمشاهده حرکت سرکارغیرت دامنگیرشان گردیده\nلشکر شکست خورده خودرا باردیگر بجنگ تحريص وترغيب نموده بسنک در دشمن حمله ور\nشدند وتاجان در تن ورمق در بدن داشتند بمردی جنگ پیوستند و خود را در ون سنگر\nانداختند ودرون سنگر را مملو از کشته وزخمی نمودند چنانچه لشکر کا بل را متاسفه\nازسنگر بدر کردند وفراری ساختند اما تقدیر الهی را خواهند که بکوشش چاره کنند\nامریست محال وخياليست باطل وفرموده استاد است .\nرباعی\nباقضا کار و زار نتوان کرد\nگله از روز گار نتوان کر د\nکردگار هر چه میکندنيكو است\nحکم بر کر دگار نتوان کرد\nباری احوال درون سنگر دشمن بلشکر قندهار دست داد که شرح آن سزاور تحریر\nنیست چنانچه مات ومبهوت ماندندنه دست ستیز ونه یاری کننده ونه پای گریز برای شان\nباقیماند سر کار قوی الاقتدار از مشاهده این حال ازسخنهای نصیحت آميز مستوفی بخاطر\nآورده این بیت را بزبان جاری فر مودند .\nفرد\nهر که در کارها شتاب کند\nخانۀ عقل خود خراب کند\nودراین خصوص شاعری میگوید ."}
{"book": "adl0959", "page": 211, "text": "(٢٠٤)\nفرد\nچون نهال شتاب بشتابی\nبدهد ميوه پشيمانی\nمختصر کلام تا اینکه پراگنده گی بسیار روی آورد و شکست فاحش دست داد بندگان سرکار\nامیر شیر علی خان که پادشاه غیور و شجعی شجاع ومرد میدان دلاوری بودند این چنین\nروزیرا در آئينه خيال ندیده و بخواب و خیال خود شکست را راه نمیدادند در اینوقت بچشم\nسر ملاحظه میفرمایند گويا مرگ را بعزتگی ترجیح داده از کرسی بر خاستند با دل قوی\nوشوکت جمشیدی وصولت بهرامی برپشت اسپ کوه پیکر با د رفتار سوار و با دو هزار\nمردان دلاور جنگ دیده میدان کار زار که همه جان فدا وجان نثار که در میدان رزم\nرستم دل و سربيشه روزگار بودند بر کاب سرکارسوار و بجانب سنگر دشمن جلو ریز\nرفتند و خود را درون سنگر زدند و سرکار اقدس بوجود مبارک از جميع سواران\nقدم پیشتر گذاشته با صولت بهرامی بجنگ پیوستند و با شمشیر کین حمله ورشدند وقتل وقتال\nبسیاری کردند چنانچه فلک کینه جو نامراد کج رفتاری بدست و بازوی باد شاه د لاور\nتحسین و آفرین گفتند و بسیاری لشکرهار انزور بازوی دلاوری بدست آوردند و لشکر\nکابل را از سنگر برآورده فراری نمودند قلیلی از سنگر ها بمانده کم و بود باقیماندند چون\nاحوال لشکر کابل ددیگر گون شد بندگان سردار شیردل سردار عبدالرحمن خان که در غیرت\nو مردانگی و در شمشیر کین و شجاعت مشهور آفاق شده بود ندازيك جانب سردار محمد رفیق خان\nرا امر کردند که از سنگر بقل کوه بضرب توپ لشکر قندهار را فرصت ندهد و چنان بزنید که\nاز ضرب گلوله توپ آسوده نمانند واز طرف دیگر خود بندگان عالی باهزار سوار و پیاده\nبوجود مبارك بجانب سنگر لشکر خود که تصرف دشمن شده بود حمله ور شدند و بهر دانگی\nداد مردانگی داده خودرا بلشکر قندهار زدند و دود از نهاد لشکر قند هار بر آور دند و\nبضرب شمشیر و خنجر کین از یمین دلاوران طرفین جوی خون جاری کردند و توپهای\nنشن تن گردون وطن چون شیر غرنده عربده کنان آواز میدادند وزمین کار وزار را\nبلرزه در آوردند تا اینکه ضعف قوی از لشکر قندهار پیدا شد مستوفی عبدالرزاق خان و\nبزرگان دیگر که چون پروانه بدور شاه جمع بودند و احوال را دیگر گون و بخت را\nسرنگون دیدند فوراً سرکار امیرشیرعلیخان را از سنگر برآورده درتپه مقرری نگاه\nداشتند درین حال که جوش وخروش مقدمه و پراگندگی احوال سرکار امیر شیر علی خان\nمیباشد چند فردی از افراد استاد بخاطر محرر کتاب آمد که مطابق بحالم سرکار پرشیره\nسر کار امیرشیرعلیخان است که باید درین موقع درج شود.\nشعر\nآه ازین روزگار بر گشته\nگر فلك را بكام خود خواهم\nورزجام نشاط باده خورم\nور قدم بر بساط سبزه نهم\nليك با اين خوشم که طالع من\nکه ز من لحظه لحظه بر گردد\nاو بکام کسی دگر گردد\nباده خونابه جگر گردد\nسبزه در حال نیشتر گردد\nنتواند از ین بتر گردد"}
{"book": "adl0959", "page": 212, "text": "(۲۰۵)\n\nمختصر کلام سر کار امیر شیر علی خان هر لحظه و هر ساعت لب میگزیدند و چون شیر غضنفر\nمیغریدند و چون پریشان میگروشدند ومیجوشیدند واز اختیار بیرون حرکت میکردند\nوطاقت نمی آوردند چنانچه بعد از چند دقیقه بار دیگر بسنگر دشمن حمله کردند و خود را\nدرون سنگر زدند و در کشتن و بستن و قتل و قتال تقصیری نکردند بموجۀ رسا تیدند و قتل\nکردند که بازار ملک الموت گرم و ملک الموت بافغان آمد اما هاتف غیبی ندا در میداد\nکه ای پادشاه ستیزه کروای سر کار شتاب کار\nشعر\nمکن ستیزه که چرخ از ستیزه کاری خویش\nنه ستیزه ببه بندد ستیزه کاران را\nباری تا اینکه از تقدیرات ازلی با وجود جنگ قوی و تصرف کردن سنگرهای دشمن\nشکست غیبی بلشکر قندهار افتاد و بدون از اختیار سرا از پا نشناخته از سنگر فراری\nشدند و تاهمان تپه مقبری رفته توقف کردند و متوجه لشکر خود شدند وملاحظه فرمودند\nکه قلیلی از لشکریابی باقیمانده و مابقی همه در کاب سرکار من فداکردند و خون\nخود را بحضور نادار خود ریختند وحق نمک خوار کی بجای آوردند لاکن سر کار\nدلاور ستیزه گر با وجود اینقدر شکست و پراکندگی باز هم بشکر دشمن غضبناک نظر\nافگند ودشمن را قوی و وجود خود را قلیل دید طاقت نیاورده بی اختیار بجانب سنگر دشمن\nروانه شد و این نوبت گویا جنون با طبیعت سرکار مستولی شده بود و جمیع اندام شان\nبلرزه افتاده بدون از چون و چرا و مصلحت دید بزرگان خود را بسنگر دشمن رسانید\nو لشکریابی نیز خود را بسرکار دلاور رسانیده جنگ پیوستند اما همین لشکر قلیل\nفدائی چون پروانه بگرد شاه جمع ومتوجه سرکار بودند که در بطن مبارکشان نقصانی\nنرسد که برای خدمتکار وجان فداء آب حیات میباشد و منزلة خدمتکار وجان فدائی\nایشان را میدانند مختصر کلام بعد از داخل شدن سنگر سرکارشتاب کار بیهوشانه بلشکر\nدشمن در افتادند واز کشته پشته ها ساختند که خداوند (ج) باز دیگر محرک کتاب\nدعا میکند که سردار محمد رفیق خان را در دین و دنیا به غضب خود گرفتار سازد که در این\nچند نوبت مقدمه وحمله کردن چقدر خلقی از طرفین مقتول شد وبقتل رسید و تباه گردید\nهرگاه مقدمه در میدان وسیع می بود این قدر خلق تباه می شد و نه اینقدر مقدمه طول\nمیکشید هر چند در امور سلطنت خوب تدبیری بود امادر قتل و قتال عالمی غرق شد و بر باد\nفنا رفت و هزاران طفل بی پدر و هزاران پدر بی پسر گردید که خداوند عالم بالخواست\nهمه را از محمد رفیق خان کند بلکه در خودش نشان بدهد باری از مقدمه سخن رانیم وسر کار رستم\nدا را بندای غیبی از سنگر بر آوریو بهر حال تخمینا نیم ساعت در ان سنگر جنگ شد\nلاکن لشکر قندهار که قلیلی باقیمانده بود و تاب و طاقت مقدمه هم نبود زیرا که از حرکت\nمانده بودند از طلوع آفتاب الی دو ساعت از نصف النهار گذشته بود که جنگ میکردند\nو ندای غیبی نیز به آواز فصیح ندا میداد که ای سر کار دلاور تا چند ستیزه میداری\nعنان اختیار در قبضہ اقتدار پروردگار است :"}
{"book": "adl0959", "page": 213, "text": "(٢٠٦)\n\nبزور و زر نشاید رد احکام قضا کردن\nنمی زیبد کسی را در قضا چون و چرا کردن\nاکنون از ین دلاوری و مغروری در گذرید ،\n\nفرد\nبدرد وصاف ترا کار نیست دم در کش\nکه هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است\nباری کار جنگ بجائی رسید و بدر جه کشید که تاب جنگ باقی نماند و طاقت\nلشکر قلیل سرکار بخت برگشته چنان شد که نه پای گریز و نه دست ستیز، مات\nومبهوت ماندند و کلیه احوال شان پراکنده گردید چرا چنین پراگنده نشوند سه حمله\nمردانه نمودند و بهر حمله تقریباً یکساعت مقد مه کردند چنانچه از دوهزار جان فدا\nششصد نفر باقی ماندند و دیگران جان فدا کردند خصوص سرکار امیر شیر علی خان که\nشیر دل وصاحب شمشیر در کم و بیش لشکر باك نداشتند و در میدان رزم خود را چون رستم\nمیدانستند که از هیبتش زهره شیر دلان آب میشد در سنگر دشمن مغرور و بی باك ایستاده\nبودند و کسی جرئت نداشت که بالای شیر غیور آمده دستگیر سازند تا اینکه مستوفی\nعبد الرزاق خان وایشك آقاسی شیر دل خان وبعضی خدمتگاران حضور از جلو سر کار\nپرغیظ گرفته از سنگر دشمن بر آوردند و بعرض اقدس رسانیدند که ای پادشاه دلاور وای\nسلطان غضنفر فر تا چند با تقدیر ستیزه میدارید و خود را بدر یای آتش میزنید\nسه حمله مردانه کردید و خود را غریق دریای آتش نمودید دو هزار\nسوار جرار خونخوار را بخاك افگندید و بقتل دادید و بازوهای خود را\nقطع کردید اکنون قلیلی باقی مانده که آنهم زنده بتر از مرده صبر باید کرد وخود را\nاسیر دشمن نباید ساخت پنج نفر خدمتگاری که باقی مانده از حضور مبارك ناامید نکشید\nزیرا که حیات سرکار برای خدمتگار آب حیات است تن بتقصیر الهی باید داد و امیدوار\nفتح وفیروزی از درگاه خداوند باید بود ازین گونه شکست بپادشاهان سلف بسی رویداده\nعاقبت بفضل خداوند فتح کرده اند بهتر آنست که دست از جنگ کشیده داریم وخودرا\nبسرعت قندهار برسانیم و تدارك لشکر كیری و انجام کار و سرشته لشکر شویم بار دیگر\nبامید خداوند بالای دشمن لشکر کشیده عازم گردیم و مردانه جنگ دراندازیم شاید\nبفضل خداوند فتح حاصل کنیم در اینوقت خودرا از چنگال دشمن کناره سازیم تا خدانکرده\nآسیبی نرسد بعد از ان باقبال پادشاه تردد و کوشش بکار بریم تا انتقام از دشمن بکشیم\nزمانه ازین نشیب وفراز بسیار دارد کهی پشت بزین وکهی زین به پشت شاعر میگوید .\n\nفرد\nمرا بصبر زمانه همین پسند آمد\nکه خوب وبد وزشت درگذر است »\nمختصر کلام بعد از عرضداشت مستوفی مذکور و بزرگان حضور سرکار والاتبار را"}
{"book": "adl0959", "page": 214, "text": "(۲۰۷)\n\nاز جنگ بجای بدر کرده باهزار غم واندوه بالای تپه برده لحظه توقف کردند بعدازان بجانب غزنین راهی شدند اما بدرجه سرکار اقدس غضب ناک بودند که با احدی تکلم نمیکردند و اصلا شهر یار دل آزار خیال رفتن نداشتند مگر خدمتگاران جان فدا داشتند و باختيار سر کار نمی گذاشتند تا وقتی که در حدود روضه یکنفر مبشر اثرین بوی در میداد ساعتی توقف کردند ملاحظه فرمودند که مستوفی عبدالرزاق خان در رکاب حاضر نمیباشد نین شد که در باز گشت اسپ مستوفی با گلوله توپ از پای در افتاده و خودش کور دستگیر دشمن گردیده ازین رهگذر کویا بسر کار غم رسیده غم درم افزوده واخت از گوشه چشم جاری گردید و از باعث سردار محمد افضل خان بسرعت خود را در غزنین رسانیدند و خوا ستند که سردار کلان را با خود گیرقته روانه قندهار شوند چون نزدیک بدروازه رسیدند ملاحظه نمودند که در های شهر غزنین بسته و نقاره خانه بنام امیر سردار محمد افضل خان میزنند و سردار مذکور را از حبس بر آور ده بر تخت حکمرانی نشانده مردم مبارك می آیند سر کار امیر شیر علی خان از دیدن این واقعه های جان گدازد بدریای حیرت فرو رفته متفکر شدند و این بیت را بزبان مبارك جاری کردند.\n\nفرد\n\nيك گردش چرخ نیلو فری نه نادر بجا ماند و نه نادری\nباری کلیه کدورت سرشار از گرفتاری مستوفی عبدالرزاق خان و قتل ایشک آقاسی امیر جانخان برادر كوچك ايشك آقاسی شیردل خان که در حمله آخری درون سنگر بقتل رسیده بود بار دیگر اشك از دیده های سر کار دل شکسته جاری شد و دانستند که بر گشت دولت و خرابی سلطنت چنین است و نتیجه بخت برگشته کی هر ساعت کمورتی ظاهر میسازد ناچار صبر و شکیبائی ورزیده تن بقضای الهی در دادند و رجوع بخداوند آوردند و از اسپ فرود آمده بخاك افتادند و عجز و عاجزی کردند و تضرع نمودند چنانچه ساعتی بخاك افتاده گریه وزاری بدر گاه الهی کردند تا اینکه خدمتگاران جان فدا التماس کرده از خاک بر داشتند بعدازان خفیه شخصی را در لشکر گاه سردار صاحب اقبال سردار عبدالرحمن خان فرستادند که از رویداد مستوفی و چگونگی احوال مذکور اطلاع یافته خبر تحقیق برساند هر گاه بقتل رسیده باشد گویا داغ امیر کبیر دوباره تازه شد و سر کار کم اقبال تازه بی پدر گردید و هر گاه از فضلات الهی در قید حیات باشد و اسیر دشمن شده باشد تدبیر نجات باید کرد و از درگاه خداوند امیدوار باید بود و هر گاه اسیر دشمن نشده باشد و پنهان گردیده به تردد خلاصی آن باید کوشید زیرا هم چنان که حیات سر کار بشما خدمتگاران حیات می بخشد حیات مستوفی یقین که حیات سرکار است لهذا بعد از فرستادن آدم به جستجوی مستوفی عبدالرزاق خان و سفارشات سرکار در هر خصوص و بهر عنوان باعث نجات مذکور چنانچه بزبان مبارک فرمودند که هر زمانی مستوفی بحضور سر کار برسد البته شخص واسطه از حضور اقدس سزاوار هزاران احسان است زیرا که آوردن مستوفی خدمتی بزرگ است مطابق آن از حضور امیدوار"}
{"book": "adl0959", "page": 215, "text": "(۲۰۸)\n\nنوازش یافتند. مختصر کلام سرکار دل شکسته شکست یافته از قرین حرکت کرده\nکوچا کوچ بسرعت تمام وارد کلات شدند سه شب در کلات توقف کرده اندر دانه قندهار\nشدند روز پنجم داخل گردیدند و استقامت نمودند بعد از چند روزی متوجه لشکرگیری\nو امور سلطنتی شدند زیرا که دشمن در کمین داشتند خصوص قلعه کلات که در بین راه\nکابل بود فورا لشکری درخور خدمت کلات سرشته کرده فرستادند که کلات را محافظت\nدارند و شرط احتیاط که لازم سپاهی‌گری است بجای آوردند که مبادا دشمن از کمین\nبرآید و سراسر بجانب قندهار میشوند بهرحال چون خاطر اقدس اشرف از امور کلات\nفارغ شدند با وجود پریشانی روزگار و پراکندگی احوال و غم اندوه بسیار متوجه لشکری\nو لشکرگیری و انعام لشکر جمع‌آوری و شوکت و ریخت سلطنتی شده شب و روز بتدارک\nسفر دارالسلطنه کابل و انتقام از دشمن قوی کشیدن تردد داشتند و بت الحظه بیقرار بودند\nچنانچه از هرات هم لشکری مکمل اسباب با توپخانه و انجام آن بسرعت تمام طلب حضور\nکردند گویا در مدت پنج ماه لشکری بهم رسانده مکمل و مصلح ساختند و بقصد انتقام\nکمر بستند و اراده سفر بجانب دشمن کردند.\nاکنون سرکار امیر شیرعلیخان را با لشکر مکمل اسباب در قندهار آماده و تیار\nبگذارید. چند کلمه از حضور سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان شنوید:\nچون از مرحمت پروردگار و نظر فیض اثر کردگار و خداوند جبار این چنین فتح\nنمایان که اصلا به عقل گنجایش نداشت و در نظر بشر قطعا تقاضا نمی‌کرد خداوند عالم بکرم فیض\nفیاض را الطاف دریاره سردار صاحب اقبال عطا کرده با لشکر قلیل و منزل شیخ‌آباد در مقابل دریای\nلشکر مقابل افتاد و فتح نصیب سردار مذکور شد و بخت امیر شیرعلیخان پادشاه بزرگ از دست لشکر\nقلیل مذکور شکست یافته فرار داشت ادبار گردید بعد ازین فتح بزرگ که بفضل خداوند\nنصیب روزگار سردار عالی شد بندگان عالی از روضه‌های بزرگ پروردگاری بخاک افتاده\nسجدات شکر بجای آوردند بعد از ان که دشمن قوی فراری شد یکهفته در منزل شیخ‌آباد\nاستقامت فرموده شکست و ریخت لشکر طرفین را جمع‌آوردند و امور چندی را انجام دادند\nاما خطر مبارکشان از طرف پدربزرگوارشان سردار کلان جمع بود زیرا که بعد از فتح\nیک رساله مکمل با سه صد سوار خوانین فورا بجهت محافظت و خدمات‌شان در غزنین فرستاده\nبودند ازان سبب که آسوده بودند متوجه شکست و ریخت و اسباب و انجام لشکریان در\nدر شیخ‌آباد توقف داشتند مختصر کلام در یکهفته از جمیع امور لشکری و دفن قاتلان و سرشته\nزخمی‌ها آسوده شدند چنانچه بجهت زخمی‌ها خیمه جداگانه زده جراحان قابل مامور مقرر\nکردند که معالجه بدارند بعد مقتولین را که بشمار آوردند پنجهزار نفر بیشتر در مدت\nهشت ساعت مقدمه بقتل رسیده و یکهزار و ششصد نفر مجروح بقلم درآوردند بهرحال خیمه\nبارگاه و اثاثه سلطنت که از لشکر قندهار در لشکرگاه‌شان باقیمانده بود جمع‌آوری کردند\nو بتصرف درآوردند و بزرگان دربار امیر شیرعلیخان که دستگیر شده بودند بمثل\nمستوفی عبدالرزاق خان که بجنگ حضور سرکار امیر شیرعلیخان در میدان\nبحمله سوم اسپش بضرب گلوله توپ از پای درآمد و گرفتار شد نامبرده را"}
{"book": "adl0959", "page": 216, "text": "(۷۰۹)\n\nمحبوس نظر بند و دیگران را محبوس مطلق فرمودند ناظر حسین علی خان که با دو هزار سوار\nهزاره که کابل را مسدود نموده بودند چون قضیه بر عکس افتاد همان دو هزار سوار\nمطیع فرمان خودش نامبرده را محبوس و به خدمت بندگان سردار عالیه تبار روانه و بهمین\nخدمت کردن و دست آویز بردن گویا خود را خدمتگار نمک حلال بقلم دادند این از جمله\nصفت های مردم افغانستان است بلکه بهمین کردار خود فن و مباهات می کنند ازین باعث\nبود که چند سال پی در پی صدمه شد و عالمی تباه شدند زیر که نمک حرامی را بخود قیاس\nنمک حلالی می دادند مگر نمی دانند که نمک سود مفالماس است باید و شاید که نمک گیر شده\nبرباد فنا روند و بهمین منوال صدمه پیش آید و تباه شوند بلکه بقول راوی که مشهور است\nمی گویند که از شومی شوم می سوزد شهر روم و چنانچه بسیاری مردم بواسطه نمک حرامی\nاشیها نقش رسیدند و تباه شدند بهر حال سر مطلب باز کردیم بعد که بندگان عالی\nدر بین یکهفته از شکست و ریخت لشکر طرفین آسوده خاطر شدند بعد ازان بوجود مسعود\nخود بندگان عالی با دبدبه و شوکت روانه غزنین و برکاب همایون يك پلٹن و يك رساله\nوشش عراده توپ همراه و بجهت سواری پدر بزرگوار خود يك زنجير فيل مكمل اسباب\nکه حوزة آن از طلا مرتب شده به استقبال شان همراه بردند بود نه يك شب براه منزل\nنموده روز دیگر وارد شهر غزنین شدند و به قدم بوسی حضور فیض ظهور پدر مهربان\nکه آرزو مند بودند مشرف گردیدند و خود را به قدم بوسی انداخته فغان از دل برداشتند\nو به گریه و شادی در آمدند و سردار کلان که این چنین روزی را بخواب و خیال نمیگذرانیدند\nاز دیدار فرزند دل بند مسرور و منور شده تنگ در بغل گرفتند و اشك شادی از گوشة\nچشم جاری کردند و بر سر و روی فرزند خود بوسه میزدند و از بغل جدا نمی کردند\nبعد از آن بخاك افتاده سجدات شکر بدرگاه ایزد متعال ادا می نمودند خصوص از دیدار\nفرزند که در بساط همین يك فرزند داشتند چنانچه شاعر میفرماید :\nشعر\nچه خوش باشد که بعد از غم کشیدن\nخدا روزی کند دیدار دیدن\nچه خوش باشد که بعد از انتظاری\nبامیدی رسد امیدواری\nمختصر کلام بعد از ملاقات امر کردند که گاو و گوسفند بسیار خیرات فرمودند و مبلغ\nزیادی چه از حضور بندگان عالی و چه از خدمتگاران و بزرگان حضور که جان فشان\nبودند بجهته خیرات بحضور آوردند و همه را بر گدایان و بینوایان و بیچاره گان دادند\nو معمور گردانیدند و یکشب در غزنین توقف نموده روز دیگر بدولت و اقبال از غزنین\nحرکت فرما شده با شان و شوکت و فر فرید والی سوار فیل کوه پیکر به جانب شیخ آباد که\nلشکر گاه بود روانه شدند روز دیگر وارد لشکر گاه گردیده اعزه واشراف بزرگان\nدر بار که باستقبال رفته بودند يك يك منظور حضور بندگان سردار کلان شدند\n\nآریانا ۱۰۰۰ جلاب علی ۲ دین محمد ۰ ج محی الدین ۱ شیر محمد"}
{"book": "adl0959", "page": 217, "text": "(۲۱۰)\nوننوازشات پدرانه مبرور نمودند بعد از آن بصف افواج ظفر شکوه رسیده از ابتدا تا آخر\nصف پیاده ملاقات کرده بجهت پدراه فرمودند و بامهر ومحبت سخن كردند و داخل اردوی\nدلاور که همه ظفر اثر بودند وارد شدند و بدولت و اقبال به تخت سلطنت نشستند و با امر\nسردار عالی عبدالرحمن خان یکصد و يك توپ شادیانه زدند روز اول دربار خاص فرمودند\nروز دويم مردم سپاه ازملکی ونظامی بحضور آمده مبارك بادی کردند و ازحضورنوازش\nومهربانی دیدند بهرحال سه روز درمنزل شیخ آباد توقف کرده بهمین منوال گذارش یافت\nتا تمام مردم ازسپاه وفقراء از حضورگذشتند ودر ضمن آن بعضی شکست وریخت دیگر\nکه باقی مانده بود انجام یافت اکنون ازسردار عالی سردار محمد اعظم خان ورويداد\nآن شنويد زمانیکه سردار محمد اعظم خان از دار السلطنه کا بل بجهت لشکر گیری در ازم\nوزرمت رفته بودند که به تعجیل لشکری بهم برساختد وبسرعت خود را با لشکر جمع آمده\nدر لشکرگاه سردار عبدالرحمن خان ملحق سازند وبا لشکر دشمن در آمیزند و جنگ\nدراندازند ازتقديرات ازلی در کارهای شان تاخیر افتاد و در مقدمه و روز جنگ و گیرودار\nقیامت صفرا رسیده نتوانستند بعد از ورود سردار بزرگ ازغزنین در شیخ آباد سردار\nمحمد اعظم خان مذکور وارد حضور شده بخدمت برادر کلان ملاقات فرمودند وازدیدار\nهمدیگر مسرور گردیدند وازشوق بسیار به آواز بلند گریه شادی نمودند ومدتی در آغوش\nهم بودند و همدیگر را تنگ دربرگرفتند چنانچه از سوز و گداز گریه شان بزرگان\nدربار بگر به شدند و از زحمت های در بدری ومحبوسی بیاد آورده تفانی برداشتندوعاقبت\nكه بفضل خداوند بدولت عظما که معظمت اعقاب آن باشد رسیدند خدا بخاطر آورده\nسجدات شکر بدرگاه خالق بیچون بادا رسانیدند . بعداز آن که از دیدار همدیگر مسرور\nگردیدند بتوکل خداوند اراده كابل نمودند واز منزل شیخ آباد بدولت واقبال حرات\nفرما شده منزل به منزل نزول اجلال که همه تفضلات الهی بود فرموده لا کن با رعیت\nهر منزل از سر محبت پدرانه فقراء نوازی کرده و دعا وفاتحه می گرفتند تا بيك منزلی\nشهر کابل رسیدند خیمه و بارگاه باوج ماه رسانیدند و آسوده نشته بزرگان کابل\nاز هرطایفه یکی دو نفر چه از علماء و سادات وتجار واز هر اصناف بدرجه وارد حضور\nمهر ظهور شده ملاقات نمودند واز حضور نوازش ومهربانی دیدند ومرخص شدند تا اینکه\nشب گذشت و فردا روز شد از طرف شهر کابل اول سپاه نظام فوج فوج بولك بولك\nبرآمده با کمال نظام هرفوج مکمل با توپخانه ماموری خود صف کشیده ایستادند و جانب\nدیگر مردم فقراء ازشاه وگدا اصناف اصناف با کمال آداب و ترتيب ایستادند و منتظر\nورود پادشاه اسلام پناه بودند تا اینکه پاد شاه ذوی الاقتدار در بالای حوزه فیل سوار\nوبزرگان اقوام ومعتبران دربار وافواج رکابی ازپیاده وسوار به رکاب شان رتبار\nبامر فریدوتی وصلابت دارائی روانه شدند تا زمانی که بابتداء لشکر نظامی داخل شده\nدر اول افواج ایستادند ولشكر ظفر اثر بقاعده وقانون نظام هشت پات سلامی گرفتند\nوتوپ های آتش فشان که مامور هرفوج بودند آتش فشانی کردند چون سلامی آخرشد\nبعد از آن پادشاه قوی شوکت از اول فوج تا اخیر آن باقهر وسیاهی از در مهر و محبت"}
{"book": "adl0959", "page": 218, "text": "(۲۱۱)\nاحوال پرسی و نوازش فرموده گذشتند تا اینکه نوبت بفقراء رسید ابتداء از علماء و سادات\nو قاضی و قضات و تجار و غیر تجار و دیگر اصناف جداگانه با هر طایفه از طریقه یسوی نوازش\nفرموده صحبت های مشفقانه کردند و در مقابل مهر و مرحمت پادشاه فقراء کابل دعا گوئی\nنمودند و مبارکباد گفتند و خاتمه دادند و گذشتند تخمیناً از افواج نظامی تا فقراء سه ساعت\nنجومی طول کشید تا پادشاه اسلام از سپاه و فقراء فارغ شدند بعد داخل شهر کابل\nگردیدند هم چنان صحبت و گفتار که با مردم سپاه و فقراء در بیرون نموده\nبودند در شهر نیز با جمع فقراء که در کوچه و بازارها از مرد و زن استاده\nمنتظر دیدار پادشاه بودند با نهایت نوازش و مهربانی فرمودند و محبت پیرانه کردندو بقرار\nرفتار امیر کبیر با مرد و عیال و اطفال صحبت نمودند تا وارد بالا حصار شدند با فقرای بالا حصار\nنیز بهمین طرز رفتار و روش فرمودند بعد بطالع مسعود و اقبال فرخنده در عمارت باغ که\nپایتخت امیر کبیر بود فرود آمده شکر گذار درگاه الهی شدند و بسم الله الرحمن الرحیم\nبزبان مبارک جاری کرده بر تخت سلطنت موروثی برآمده نشستند و یکصد و یکتوپ از بالا حصار\nبامر بنده گان سردار شاد یانه زدند و مدتی نشسته با مردمان صحبت کردند بعد از آن\nبجهت مسافرت و خله گی دو روز مردمانرا از سلام و حضور مانع شدند تا قدری آسوده گی\nدست دهد روز سوم از حضور فرمان شد بعد از آن مردمان اخره و اشراف دارالسلطنه کابل\nفوج فوج اصناف اصناف درجه درجه ابتداء از علماء و فضلاء بعد سادات و تجار واهل کسبه\nبحضور آمده سلام کردند و تواضع نمودند و تحفه و ارمغان های خود را از حضور گذراندند\nو مبارک گفتند و از جامه خانه احسان بنده گان سر کار بخلعت های فاخره سرفراز شدند\nو مرخص گردیدند بعد از آن نظامی بقاعده و قانون نظام فوج فوج وارد حضور شده بنوازشات\nشهر یاری سر فرازی حاصل کردند مختصر کلام مدت یکهفته بهمین منوال گذارش یافت\nچون وقت در آمد مردم تمام شد روز جمعه امر شد که در مسجد جامع جمع شوند چنانچه بعد از\nنماز جمعه خطیب بالای منبر بر آمده خطبه غرایی بزبان عربی بنام نامی بندگان سر کار\nقوی الاقتدار امیر ابن الامیر امیر محمد افضل خان خواندند و سکه دولت خداداد\nافغانستان را باسم آنسرور دارا دربان زدند و مبارک باد کردند بعد از آن امر فرمودند\nکه هفت شبانه روز از پیر و جوان و شاه و گدا و خورد و کلان رجوع بشادی دارند و بازار ها\nرا آئینه بندان و شبها تا صیح چراغان کنند و کوچه ها را نیز چراغان و زینت بدهند و جمیع\nساز و سرود و سازنده های که از هر طائفه در کابل جمع بودند حد بحد در کوچه و بازار\nو افواج تقسیم دارند و شب با آتش بازی تا صبح گذرانند و روزه بعیش و عشرت و خورسندی\nبشب رسانند چنانچه شب ها سردار کلان سردار محمد اعظم خان و سردار عالی سردار\nعبدالرحمن خان و بعضی بزرگان به تماشای شهر و بازار و چراغان پیاده و سوار خرامان خرامان\nسیر کرده می گفتند و بمهربانی مهر و محبت و نوازش فرموده خورسندی می نمودند بهمین\nطریقه هفت شبانه روز بعیش و خرمی گذراندند مدعاء عیش و ادخلا کن بهمین هفت شبانه روز\nبزرگان ولایت و افسران سپاه از خوان بی کران پادشاه عدالت گستر شب و روز طعام تناول"}
{"book": "adl0959", "page": 219, "text": "(۲۱۲)\nمیکردند تا اینکه روز هفتم شدند از آن بخلعتهای فاخره نظامی وملکی سرفراز گردیدند\nودعا وفاتحه درباره پادشاه اسلام پناه نموده ومرخص شدند\n\nباب سوم سلطنت بزرگان والاتبار امیرمحمدافضل خان بدستیاری سردار\nعبدالرحمن خان مشتمل برسه فصل در تاریخ سنة یکهزار ودوصده هشتادوسه\nهجری تا لغایت سنه یکهزار دوصدوهشتادوچهار هجری مدت سلطنت دوسال:\nاکنون چون نوبت سلطنت افغانستان بپادشاهی سرکار والاتبار رسید وبرتخت عدالت\nنشست بعدازان جمعی بزرگان واکابر حضور را جمع آورده مجلس بزرگی برپا کردند\nکنکاش فرمودندومصلحت کردند اول اینکه طریقة سلطنت وحکمرانی بقاعده وقانون که\nدرزمان امیرکبیرجاری بودبهمان منوال باخلق خدارفتارباید کرددوفقره تجاوزنباید کردامروز\nکه بندگان سرکارراخداوندغفارسر افرازتخت کابل داشته سخن سرکار صدق است باید وشایدکه\nبهمان رفتارعمل باید کردقبل از این هرنوع گذشته باشد خواه ظلم خواه عدل گذشته را گذشته\nمحسوب است شما بزرگان امریادشاه را بامردم فقرای خودبرسانند ودانسته کینند که تمامی\nفقراء که فرزندان پادشاه هستند گوشرد شوند اکنون سررشته حضور باتفاق شما بزرگان\nومصلحت دید شما ارکان دولت بسته شود تا هرکس بامور وخدمات خود بمانند سردار\nمحمد اعظم خان که برادر سرکار والاتبار میباشد بخدمت حضور وصاحب اختیار\nکل ممالک مامور است وسردار عبدالرحمن خان صاحب اختیار کل افواج ومنصب سردار\nسپه سالار سرفراز است بعدازان هرشخصی را فراخوردند ومطابق منزلت خواه از اقوام سرکار\nوخواه بزرگان خواه ازهرطایفه که باشند وسزا وارمنصب دیدند از حضور سرفراز\nگردانیدند وطلب و تنخواه برای شان مقرر کردند وماهوار بخدمات فرمودند\nاشخاص نظامی در افواج واشخاص ملکی درملك ازحضور مرخص شدند وبخدمات ماموری\nخود رفتند چون ازاین امور فارغ شدند و آسوده خاطر گشتند بمدددولت واقبال برتخت\nدارالسلطنه شهر کابل برقرار نشستند و چندی بخداوندوری بسیار داد وعیش وخورمی\nدادند وبہ عیش وعشرت گذراندندوشکرت خداوندی را بربان جاری داشتند لاكن ازجانب\nقندهار وحضور سر کار امیر شیر علی خان خوف کلی بخاطر بود یقین داشتند که امروز\nفردا ازقندهار حرکت خواهند کردند چنانچه یومیه اخبارهای وحشت انگیز میشنیدند وگاه\nوبیگاه گوشزد می شدند که امیر شیرعلی خان یك لحظہ آسوده خاطر نمی باشد وشب وروز\nمتوجه لشکر گیری بوده خیال دارد که از دولت خدا دادانتقام کشند بنا برین همین خیال\nسردار سالار سردار عبدالرحمن خان که سخن قندهار ولشکر گیری امیر شیرعلی خان را\nاز حضور سرکار میشنیدند شب وروز به تهیه لشکرداری ولشکر کشی و انجام نظام و امور\nافواج ظفر اثر بوده لحظه تغافل نمیکردند چنانچه درزمان اندک از جمع امورات سفر\nولشکر کشی آسوده شده آماده کار زار شدند وبحضور بندگان اقدس عرضه داشت\nکردند لاکن سردار سالار اراده آن داشت که زودتر عازم قندهارشوند ودشمن رافرصت\nپیش دستی ندهند لا معطل بامر و فرمان وسرکار والاتبار بودند اکنون بندگان اشرف"}
{"book": "adl0959", "page": 220, "text": "(۲۱۳)\n\nاقدس را به عیش وعشرت بگذارید وسالار فوج را بسرشته لشکر کشی و انجام لشکر\nآماده گی سفر آماده نماید .\n(وسه کلمه از بزرگان در بارشتوید سردار محمد شریف خان وسردار ولی محمدخان\nبرادر سردار فیض محمد خان که حاکم کل ترکستان است وصردار محمد اسماعیل\nوسردار محمد رفیق وبزرگان دیگر که هر يك خودرا خان میدانند که گویاسر کار اقدس\nرا این اشخاص بمرتبه کابل نشانده باشند و تا وجودی که بحضور سر کار که سزاوار\nهر گونه عزت هستند و اعتبار ملی دارند بهرحال سخن سنجی بندگان\nسرکار که ا بتدای سلطنت شان بود و دوست از دشمن کمتر فرق می شد\nبنابران درخلا وملا جویای حرکت شان میبودند و چند شخص صادقی را جهت اخبار\nمامور فرموده بود تا آنکه اخبار های متواتر از حضور سردار محمد شریف خان\nوغیره آوردند مقصد آنکه شبها خلوت صحبت میدارند و از هر در سخن میرانند و سخن\nمی گویند چنانچه بسیاری اوقات در ضمن صحبت میگویند که پادشاهی را از سرکار\nامیر شیرعلیخان ما یان گرفتیم وسرکار والا را از قید رها کرده به تخت سلطنت کابل\nنشانده ایم ظاهر است که در شیخ آباد تدبیر کاملهایمان فایده کرد وسرکار\nامیرشیرعلی خان را شکست فاحش داداضافه بران چندین خدمتهای بزرگ کردیم که سراسر\nجان فشانی وسراسر جان بازی بود لاكن از حضور اقدس همچنان که امیدوار بودیم\nبهمان امیدواری نرسیدیم بلکه عزت سابقه کمتر شده باری چون این خبرها بواسطه\nشخص صادق بتواتر بحضور سرکار رسید بیشتر امر به تحقیق فرمودند وبهتر وواضح تر\nشنیدند افضل از اخبار بعضی حرکتهای گستاخانه بحضور بندگان اقدس از ایشان\nصادر میشد که کنایه موجب کدورت میگشت و در کینه دیرینه بحضور اقدس اشرف\nمی افزود تا زمانی که اخبار قندهار رسید که سرکار امیر شیر علیخان لشکرهای خود را\nمکمل اسباب ساخته اراده آمدن بجانب کابل دارد و سردار فتح محمد خان پادشاه پلنگان\nويك فوج رساله وشش عراده توپ جاوی و یکهزار سوار ملکی در منزل مقر مامور\nفرمودند چنانچه سردار مذکور از قندهار حرکت فرموده اوجا کوچ وارد اولنگ رباط\nمقر گردیده سنگر زدند و اطراف سنگر را چون سد سکندر مستحکم کردند و انتظار\nورود سرکار امیر شیرعلیخان می باشند که از قندهار با افواج مکمل برسند بعد آن بقصد\nانتقام جانب دشمن راهی شوند لهذا از شنیدن آن که سراسر واقعه جان فرسا بود سرکار\nبلند اقبال وسردار محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان بخلوت نشسته کنکاش\nکردند که دشمن بسرعت عازم کابل است لازم که باید شمایان افواج ظفر امواج خود را\nبسرعت آماده کنید و بزودی باید باستقبال دشمن بروید و تقابل شوید و نگذارید که از\nحدود مقر با ینجانب قدم پیش بگذارد لاکن اول باید علاج دشمن خانگی باید کرد\nسردار محمد شریف خان برادر اصلی امیر شیر علی خان و محمد رفیق خان خدمتگار\nقدیمی سرکار امیر مذکور با امیرشیر علی خان چه کردند که با دولت خدادادما و شما کند\nا کنون سردار محمد شریف خان چندان مطاعی نیست و کارش سهل است و بهر وقت ممکن"}
{"book": "adl0959", "page": 221, "text": "(٢١٤)\nگرفتن دارد ابتدا از کمل افطار کهچه اعلی سردار محمد رفیق خان باید نجات داد زیرا که\nهیچوقت این چنین دشمن قوی مغرور دوست دولت خداداد نمیشود سردار عبدالرحمن خان\nبحضور سرکار اقدس عرضه کرد که فرمان سرکار واجب واهر سر کار بغلام جان نثار\nفرض و لازم است اما غلام بهمرای سردار محمد رفیق خان عهد نامه کرده ام وقسم\nزبان غلام جاری شده ازین رهگذرغلام را اطلاع نداده بمعرفت سردار محمد اعظم خان\nکاکا علاج باید کرد بعد از آن سردار محمد اعظم خان که صاحب تدبیر و دور اندیش\nبودند اطراف کار را بعقل کامل ملاحظه فرموده بعد ازان از روی تدیبر سردار\nمحمد اسمعیل خان را بخلوت طلب فرموده اول صحبت های پسرانه و نصیحت های مشفقانه\nنمودند ثانی بیان فرمودند که امیر شیر علی خان با لشکرهای فراوان عازم این صوب\nروان و قبل از خود سردار فتح محمد خان را با لشکر بسیار در حدود مقر اولنك رباط\nموضعی است فرستاده اند که سد لشکر ظفر اثر گردند اکنون لازم افتاده که بلا تحمل و بلا\nتوقف بندگان ما وسردار سالار اشکر بملل شما از میمنان با لشکر های آماده و تیار باید\nباستقبال لشکر قندهار برویم و مقابل شویم تا دیده شود که از پرده غیبی چه يظهر ومير سدالان\nفتنه انگیزی وفتنه جوی وحرکات غمازی سردار محمد رفیق خان ظاهر است و همه\nما وشما میدانیم و بچشم سر ملاحظه میفرمائیم که قاچه اسباب انگیزی سابقه مذکور که عالمی\nرا برباد داد خصوص در فتنه انگیزی همچنان شخص است که سرکار امیر شیر علیخان\nرا بقتل برادر که بمثل سردار محمد امین خان پدر شما وقتل سردار محمد علی خان که\nدر دولت افغانستان مثال نداشت فریب داد تا هر دو بازوی سرکار امیر شیر علیخان قطع شد\nو دولت امير شير علیخان را بابر و جر و نمك خوابي كی بر باد داد\nو پاس نمك عمری را بخاطر نیاورداین معلوم است که این چنین\nدشمن خانگی را اول علاج باید کرد هر چند که خون ریختن آن ناپاك قطره نیست\nو در مقابل خون دو شخص بزرگ بجوی نمی ارزد اما از وجود شو مش عالمی آرام\nمی شود خصوص افغانستان از همه بیشتر احتیاط آنکه امروز روانه سفر خیریت اثر میباشیم\nباید و شاید که ار گزند مذ کور خود را فارغ ساخته روانه شویم\nمختصر کلام تا اینکه مصلحت قرار یافت وسردار محمد اسمعیل خان قتل مذکور\nرا بذمه گرفتند وفرصت جستند روزی نماز پیشین که جمع مجلسیان از حضور مر خص\nشده بمنزل خود رفتند سردار محمد اعظم و سردار محمد اسمعیل خان چنان قرار دادند\nکه سردار کلان بحرم سرای خود بروند وسردار محمد اسمعیل خان چند نفر از مردم\nنظامی که دیو سیرت یا شقه یگوشه پنهان دارند و شهباز خان را که در آنوقت جلاد\nباشی بودند در نزد محمد رفیق خان بفرستند وتكليف آمدن کنند و با تفاق خود شهباز\nخان گرفته بیاورند بهر حال شهباز خان از روی تدبیر رفته حاصل کرده در منزل\nمحمد رفیق خان رفتند ورقعۀ سردار کلان را که طلب حضور نوشته بودند بوی دادند\nوخوانده شد لاكن سردار محمد رفیق خان که سرمایه غمازان و فتنه انگیزان بود"}
{"book": "adl0959", "page": 222, "text": "(۳۱۰)\n\nفوراً از جبین شهباز خان در یافت و خواست که تد بیری بکار برد و نجات حاصل کند\nاما تقدیر نگذا شت :\nفرد\nبوقت نفاذ قضا و قدر\nهمه زیر کان کور گردند و کر\nفرد\nهر آ تش که دست قضا بر فروخت\nهمه فکر و تد بیر ها را بسو خت\n\nباری سردار محمد رفیق خان که راه چاره را مسدود دید ودر تدبیر متفکر ماند\nنا چار رجوع به شهباز خان کرد وعذر وتضرع نمود و زاری کرد و استدعا س\nبا مبالغ افزون پیش گرفت اما ممکن نشد ثانی باخوف ورجاء با تفاق شهباز خان\nروانه شد ند تا اینکه به بالاحصار رسید ند و در سرا پرده ا غل گر دیدند و چشم\nسردار محمد رفیق خان به سردار محمد اسمعیل خان افتاد ودر حضور شان دپوسپر تان را\nملا حظه نمود آنو قت دا نست که معامله چیست وبرای چه آورده اند ناچار سکوت\nورزید وباخوال پر اختلال خود متحیر ماند وبا وجود آن رجوع بالتماس نمود و اظهار\nفروتنی کرد سردار محمد اسمعیل خان تبسم فر مو دند وافراد استاد را بربان جاری\nفرموده بیان کرد ند :\nجامه است زین خم قمی آید بیرون هر بار سرخ\nرنگ ها دارد جهان مغرور آرایش مباش\nباری جلادان بد ون تأ مل فور ریسمان بگرد نش اندا خته هلاک کر د ند\nواز وجود شو مش دولت افغا نستا ن را آسو ده نمو د ند خلا صه الام بعد از قتل\nسردار محمد رفیق خان احوال سر دار محمد شر یف خا ن د یگر گون شد بفکر افتاد\nومتفکر شد وفکر کرد که یعقوب سر کارا میر شیرعلیخان اصلا ممکن رفتن نیست\nزیرا بکدام دلیل وبکدام کردار وبکدام رفتار رفته منظور شویم وهر گاه در کابل\nما نده استقامت کنیم ظاهر است که شب وروز بخوف میگذرد و بکدام امید واری\nخوا هیم گذراند عاقبت رفتن قندهار را بخود مصمم کر ده خواست که باتفاق\nسر دار محمد ابراهیم خان وسر دار محمد اسمعیل خا ن خویـه رو ا نه شو ند چنا نچه\nبا سردار محمد اسمعیل خان برادر راندة خود خلوت کرده اظهار مطلب کر د\nسر دار محمد اسمعیل خان بدلایل های واضح سخنهای سر دا ر محمد شر یف خا ن\nرا رد کرده در جواب گفت که امیر محمد ا فضل خان هر گاه بماو شما احسان\nنکند امید است که بدی هم نخوا هد کرد زیر ا که خدمت کر دیم و جا ن فشا نی\nنمودیم لاکن رفتاری و کر داری از ما وشما در باره امیر شیر علیخان صادر شده\nکه آرزوی خدمت سر کار شان را بکنیم ا لبته ملا حظه باید کرد وفکر خود را\nبهر جا نب د وا نید وا طراف کار خود را بعقل دو را ند یش نظر افکنده تا نی\nار اده کـنید .\nبیت\nتا نکنی جای قدم استوار\nپای منه د ر طلب هیچ کار\nد ر همه کار یکه در آئی نخست\nرخنه بیرون شد نش کن د رست"}
{"book": "adl0959", "page": 223, "text": "(216)\nسردار محمد شریف خان که خیال رفتن و حرکت کردن بجناب سرکار\nامیر شیر علیخان ندید سکوت ورزید.\nو دیگر سخن نکرد و در ظاهر سخن مذکور را قبول کرد اما در باطن بمره رفتن را با خود جزم\nکرد و خوبه سردار محمد ابراهیم خان را با خود همراه کرده شب و روز فرصت می جست\nتا اینکه فرصت یافته با چند نفر خدمتگار و سردار محمد ابراهیم خان نیمشب از شهر کابل\nبر آمده روانه قندهار شدند و بسرعت میراندند و منزل منزل دست خود را در او لنگ رباط\nمقر بلشکر سردار فتح محمد خان رسانده با سردار مذکور ملاقات کردند گویا بخیال فاسد\nاز مرگ جستند و بهر حال امیر صاحب نمیر امیر محمد افضل خان که یومیه از حرکات\nشان میدانست و اطلاع داشت و اما درشان سردار محمد شریف خان مردی می دید باک\nنمی کرد ند این بود که صبح آنشب که سردار محمد شریف خان فراری شدند سرکار والا اطلاع\nیافتند بخصوص که بعضی از خدمتگاران صبح آنروز بحضور عرضه داشت میکردند بندگان سرکار\nخنده می نمود و میفرمودند که سر کار اقدس از رفتن شان خرسند شده زیرا که امری بود\nدشوار هر گاه محبوس میکردید نام عالم میشدم و مردم میگفتند که بقصد سرکار\nامیر شیرعلیخان برادر او را با خدمتهای بزرگ محبوس کرده اند لاکن کسی از حقیقت\nمذکور اطلاع نداشت که باعث چیست و اگر نه یومیه از حرکات شان واقف بوده اما\nمیدانستم که در شان خود مردی ندارد اکنون خوشوقتم که بدون آزار ما همی از حضور کناره\nشد و باختیار خود رفت سرکار اقدس آسوده گردید لهذا بعد از فراری سردار\nمحمد شریف خان و قتل محمد رفیق خان خاطر سرکار اقدس والا جمع شده شکرانگی\nبدرگاه ایزد بیچون بادار جانیدند بعد از ان بتهیه لشکر کشی وانجام سفر رفتن کوشیدند\nو بزودی سرشته نمودند و باهیمرکبار والاتبار سردار محمداعظم خان وسردار عبدالرحمن\nخان با توپخانه ولشکر های خونخوار وافواج بیشمار از پلین ورساله و خاصه دار که در\nقلیل زمان مکمل نموده بودند بامر وفرمان سر کار از دارالسلطنه شهر کابل بادبده و\nواثاثة بسيار حرکت کرده و در ده یوری که منزلگاه اول است فرود آمده خیمه و بارگاه\nدسرا پرده بر پا کردند و سه روز به سبب بعضی امور لشکری و انجام سفر وشكست وریخت\nافواج توقف نمودند . روز چهارم از حضور بند گان قوی الاقتدار دعا و فاتحه گرفته\nاز منزل ده یوری حرکت فر ما شده بجانب قندهار و تقابل دشمن روانه شدند تا اینکه وارد\nغزنین شدند پنجروز دیگر در آنجا بجهت بعضی امور استقامت فرمودند اکنون از\nسپاهداری وسپاه نوازی و لشکر کشی در سه شمه از رفتار و کردار و گفتار سردار والاتبار\nسردار عبدالرحمن خان در قید تحریر در آورم زیرا که کمتر لشکری باین چنین پیدا\nشود بلکه در کتب ماضی به نظر نرسیده گویا پدری است در نوازش فرزند چنانچه از ابتدای\nبرآمدن سفر تا زمان که واپس مراجعت میکنند و بمنازلگاه خود میرسند در جمیع لشکر از شاه\nوگدا و بزرگ وكوجك افسروسپاهی هر شخصی را فراخور رتبه و مطابق ومنزلت از نقد و جنس\nمخارج یومیه از آرد وبرنج وگوسفند الی همه میدهند تا اینکه تنباکو وچرس وترياك كه\nبعضی لشکریان گرفتارند و بدون آن زندگی ندارند در صندوق خانه موجود و مهیا دارند"}
{"book": "adl0959", "page": 224, "text": "(۲۱۷)\nو بمصرف افسران مقرب پادشاه میدهند تا آسوده خاطر میگذرانند بهمین منوال در باره سپاه\nنوازش و مهربانی میدارند و خرسندی سپاه را خواهان اند اما این هر نامزدشین یا نزديك\nبه نماز عصر یا چند نفر خاصان حضور از ارگ باه بر آمده بجانب لشکر وسپاه پیاده خرامان\nخرامان بخیمه گاه اوشان رقعه صفت را درانه کرده سوال میکنند که امشب چگونه طبخ\nکردید وکی تناول میکنید بلکه بعضی اوقات از طعام شان خواه خام خواه پخته باشد جهت\nوصیت خواهش میکنند و همانجا بحضور سپاه تناول کرده بخنده میرفتند و به بعضی انعام میسودند\nمقصد که همچنین رفتار باسپاه میکردند وسپاه را بخود زر خرید مینمودند اکنون سر مطلب باز\nگردیم روز چهارم از غزنین مکمل ومسلح حرکت فرموده روانه شدند هرچند در غزنین\nپنجروز امر توقف بود چون خبر دشمن بتواتر رسید روز چهارم حرکت فرما شدند و توقف\nرا جایز ندانستند بهرحال منزل زده وارد مقرشذند چون سردار فتح محمدخان در منزل\nاولسنگ رباط لشکر گاه کرده سنگری بودند بنابران به مصلحت دید سردار محمد اعظم خان\nکه مصاحب ده پیر و دور اندیش بودند بجناب قندهار صلاح ندیدند و فرمودند\nکه هرگاه بجانب قندهار روانه شویم سر کار امیرشیر علیخان از پیش رود و ازدنبال\nسردار فتح محمدخان حمله ور میشوند ولشکر ظفر اثر در مابین میگیرند . بهتر آنست که\nفردا در مقابل سردار فتح محمدخان رفته لشکر گاه سازیم وجنگ دواندا زیم تا خداوند\nچیزیکه خواسته باشد بظهور خواهد رسید و سر نوشت ازلی ظاهر خواهد گردید باری چون\nشب گذشت و فرداشد ازمنزل مقر کوچیده با توکل خداوند در او لسنگ رباط مقابل لشکر\nفتح محمدخان فرود آمدند وخیمه وبار گاه برپا کردند یکروز از جانبین توقف شد روز\nدیگر درمقابل همدیگر نیز توقف کردند باری درمقدمه درکی کرم وزحمت که بجنگ شده\nبود درقید تحریر درآورده بودم که چندین مقدمه‌های كوچك را داخل كتاب نكرده درفصل\nقرار نداده بودم چنانچه مقدمة هذا نیز درقید فصل نیا ورده از جمله جنگ های ضر و ری\nمحسوب است ودانسته خرد مندان روزگار نمودم که ایراد نگیرند ودر عبارة محرر کتاب\nبدنگویند وسرزنش ندهند مختصر کلام دوروز در مقابل همد یگر توقف کرده جنگ\nاندا ختند « روز سوم از دو جانب آواز کوس و کرنا بر آمد »\nمقدمه اولسنگ رباط وشکست لشکر قندهار وفتح کردن افواج کابل\nچنانچه بعداز آواز کوس و کرنا ازدو جانب افواج ظفر شکوه در مقدمه جای صف بسته وصف آرائی\nکرده انتظار فرمان جنگ بودند تا اینکه از دو طرف حکم جنگ داده شد وجنگ پیوستند و جنگ\nدرانداختند وبضرب توپ وتفنگ زمین معرکه را قیر گون نمودند و زلزله در گنبد دوار\nافگندند لاکن لشکر قندهار سنگری بودند واز درون سنگر مقدمه میکردند چنانچه از طلوع\nآفتاب تا ساعت یازده بجه روز با توپ وتفنگ پیوسته بود ومردانه میکو شیدند ودلا و رانه\nجنگ میکردند و سرموئی در جنگ تقصیر نمیکردند وحمله مردانه می نمودند ودر غیرت\nومردانگی داد غیرت ومردانگی میدادند اما بطرفین فتحی حاصل نشد ."}
{"book": "adl0959", "page": 225, "text": "( ۲۱۸ )\nآریانا حمل ۱۳۳٤\nسردار سالار دلاور سردار عبدالرحمن خان که در جنگ چون شیر شرزه بود و در دلاوری چون رستم زال بعد از ان که فتح حاصل نشد تاب و طاقت آن برعسکر آن شمشیر زن میدان نبرد باقی نمانده بیاری باری تعالی لشکر ظفر اثر را بالای صف لشکر حمله ور ساخت وبوجود مبارك با لشکر خود بسنگر دشمن در آمده مدت یکساعت درون سنگر جنگ مردانه کرد و با تیغ و خنجر جگر شکاف با همدیگر در افتادند و از کشته پشته ها ساختند تا آنکه بلشکر قندهار تاب و طاقت باقی نماند و از سنگر برآمده فراری شدند :\nقطعه\nگر شود ذرات عالم پیج پیج\nبا قضای ایزدی هیچ اند و هیچ\nچون قضا بیرون کشد از چرخ سر\nعاقلان کردند جمله کور و کر\nماهیان افتند از دریا برون\nدام گیرد مرغ پران را زبون\nاین قضا باوریست سخت و تندخو\nخلق عاجز چون بود در پیش او\nخلص کلام لشکر قندهار چنان پراگنده احوال فراری شدند که در سه ساعت آثاری از ایشان سوای کشته و زخمی باقی نماند و الفزار گویان بجانب قندهار روانه شدند ولشکر کابل با فتح و فیروزی سنگر ها را تصرف کردند و ارادۀ سردار فتح محمدخان را به تاراج بردند و بخیمه گاه خود آسوده و برقرار نشستند سه روز دیگر توقف شد تا مقتولان دفن شدند و زخمی ها را به لشکر گاه آورده و بجراحان قابل سپردند تا معالجه بدارند و باقی شکست و ریخت و خیمه و بارگاه سردار فتح محمدخان که بر جاء مانده بود بتصرف دولت خدا داد درآوردند و بفتح و فیروزی و بدولت و اقبال از جمیع امورات لشکر فارغ شدند و بدرگاه الهی شکر گذار شده سجده شکر بجا آوردند روز دیگر بدستور قین خداوندی با دل قوی و حوصله شگرف و مردانگی تمام و دلاوری مالاکلام از منزل مذکور حرکت فرمائده بجانب دشمن مرحله پیما گردیدند و راه مقصد پیش گرفتند یکی دو منزل رفته بودند که خبر ورود سرکار امیرشیرعلیخان گوشزد سردار محمد اعظم خان و سردار سالار شد چنانچه سرکار امیر شیرعلیخان با دریای لشکر در حدود کلات آمده لشکر گاه ساخته اند و ارادۀ پیش آمدن بخاطر دارند لاکن تلاش سرکار امیر شیرعلیخان اینکه زودتر بلشکر سردار فتح محمدخان ملحق شوند که جنگ انبوه شود:\nهر چه دلم خواست نه آن میشود\nهرچه خدا خواست همان میشود\nباری چون سرکار برگشته اقبال در حدود کلات رسیدند و خیمه و بارگاه برپا کردند ساعتی نگذشته بود که شکست سردار فتح محمدخان رسید ازین شکست سرکار اشرف بیکباره دل شکسته شدند و غمگین گردیدند چنانچه طاقت حرکت کردن باقینماند و در همانجا توقف کردند و آماده جنگ شدند و انتظار ورود لشکر دشمن بودند تا اینکه افواج ظفر امواج کابل چون سیل بی گمان بيك منزلی کلات رسیدند روز دیگر از آنجا حرکت فرما شده در مقابل لشکر قندهار فرود آمدند و بارگاه و سراپرده ها بر پا کردند و برقرار نشستند ."}
{"book": "adl0959", "page": 226, "text": "(۲۱۹)\n\nفصل اول ـ مقدمه کلات باسر کا امیر شیرعلی خان و شکست لشکر قندهار\nو تصرف نمودن سردار عبد الرحمن خان قندهار را\n\nاکنون چون شب اول که لشکرهای طرفین مقابل افتاده بودند دست بردی بهمدیگر نکردند و تأمل کردند روز دیگر فلك کج رفتار طبل کج رفتاری را بلند آوازه گردانید و قصد قتل لشکر طرفین کرد چنانچه از دو جانب افواج خونخوار ولشکر بیشمار کمر بمردی و مردانگی بستند و فوج فوج وارد رزم گاه گردیدند و صفها آراسته کردند و انتظار فرمان بودند تا زمانیکه فرمان قدقتل لشکر طرفین آواز بر آمد و توپهای آتش فشان را آتش دادند و زمین معر که را از دود تلخ سیاه وتاريك گردانیدند وجهان را فروگرفت اضافه بر آن تفنگهای مارتین زلزله در گنبد افلاك انداخت و هزاران پدر بی پسر شد و بـداغ فرزند کباب گردیدند و پسران بی پدر شده بداغ یتیمی سوختند گویا فلك کینه جو کینۀ دیرینه را بنیاد کرد وقصاص از دودمان ها گرفت وخاندانها را بسوخت و زمین معرکه را از خون جوانان لاله گون ساخت و از بدن دلاوران جوی خون جاری کرد وابلیس پلید که سالها بهمین آرزو روز را بشب میرسانید بمراد خویش واصل شد و از قتل جوانان و کشته شدن دلاوران میبالید و در زمین و زمان قد قتل مسلمین آواز میکرد واز کردار فلك آسیمه رفتار دست بدست میزد و خرسندی مینمود زیرا که بهر طرف سرهای جوانان و دلاوران چون گوی در میدان غلطان میدید تا اینکه نوبت بشمشیر کین و خنجر جان شکاف رسید ومرد ولشکر بهم در افتادند و در قتل و قتال تقصیری نکردند و از کشته پشته ها ساختند گویا ذاتی قاضی همدیگر بودند و قصاص از همدیگر می گرفتند ای کاش که با خنجر کین بجنگ پیوسته میبود از يك طرف آواز توپهای جان سوز و از دیگر طرف تفنگهای مارتین که زمین معرکه را سیاه وتاريك گردانیده گلوله ریزی میکرد گویا از آسمان تگرك میبارید قصه کوتاه دردمۀ مقدمه و زد و خورد بر پا بود که فلك كج رفتار بخاطره کج رفتاری دل بسوخت و ملك الموت به فغان آمد و از قتل جوانان داد خواه گشت مختصر کلام مدت شش ساعت در قتل و قتال و کشتن و بستن و فرزندان یتیم شدن وجگر پدران بـداغ فرزند کباب شدن گذشت گویا این چنین مقدمه جان گداز کمتر شنیده و بنظر رسیده باشد زیرا که نفسی آرام نبودند ولحظۀ بی زدوخورد نگذرانیدند تا اینکه هاتف غیبی نداء در داد که ای لشکر قندهار وای ستیزه گر افواج پیشه روای نبرد آزمایان کار و زار وای شیره مردان نامدار تا کی و تاچند ستیزه میدارید و با تقدیر او در ستیزه می برایدوفلك كج رفت ررا به کینه می آرید .\n\nشعر\nجنگ و صلح بی محل ناید بکار جای گل ، گل باش جای خار، خار\nاکنون تن به قضای الهی در دهید و صبر و شکیبائی پیشه کنید وجان باقیمانده را به سلامت ببرید که فرموده استادست :\n\nشعر\nبـا قضا کـارو زار نتوان کرد کینۀ از روز گـار نتوان کرد\nکردگار هر چه میکند نیکوست حکم بر کردگار نتوان کرد"}
{"book": "adl0959", "page": 227, "text": "(۲۲۰)\nخالص تحریر و بیان تقریر انکه سر کار امیر شیر علیخان چون لشکر خود را پراگنده دیده\nمشاهده کرد از غضب بر آشفت و بدریای حیرت فرورفت چنانچه بدن مبارك شان بلرزه در آمد\nو متفکر بهر جا نپ نظر میکرد و راه چاره را مسدود میدید اما میخواست که خود را بدریای\nآتش زنــــد شــــایــــد گـــوی مراداز میدان نبرد توانـــد برد لاکــــن خـــدمتگــاران\nصاحب تدبیر که دره كاب قشان بحضور بودند و حیات سر کار امیر شیر علی خان را حیات\nجان وزندگانی خود میدانستند به حرکت کردن بجنگ نمیگذاشتند و بدین و تحمل تسلی\nمیدادند و تا اینکه شکست لشکر قندهار نزديك شد و سر کار امیر شیر علی خان که بالای\nتپه نشسته ملاحظه میفر مودند از غضب بیدران طاقت تحمل باقی نماند و آشفته حال چـــون\nشیر شر زه از جای برجستند وسوار اسب بناد رفتار شدند ودست بشمشیر خود را بقلب\nلشکر دشمن زدند و خدمتگاران حشمر وسواران رکابی که چون پر وانه بدور آن شهسوار\nجمع بودند و دره كاب نار وفدائی در رکاب سر کار بلشکر دشمن حمله ورشدند و بجنگ\nدر افگیدند و از کشته پشته ها ساختند تا زمانیکه بضرب و مردا نگی و با شمشیر آین\nلشکر کابل را پس کرد،سوارمیدان نبرد بر آوردند و فراری مودند چنانچه از حدود لشکر گاه\nدور ساختند کویا از لشکر کابل اعتباری باقی نماند و شکست فاحش خوردند تا آنکه\nدرك كج رفتار با وجود کینه خواهی و کج رفتاری ازین دست و بازو و از ایـــن غیرت\nو مردانگی وازین تهور وشجاعت و دلاوری دربارهٔ سر کارامیر شیر علیخان انگشت حیرت\nبدندان تفکر میگزید و هزاران احسین و آفرین میدفت لا أن تقدیر در ضد آن سخن میکرد\nبهر حال تخمیناً یکساعت کامل همچنین با شمشیر بران قتل وقتال نمودند گویا ســ رکار\nامیر شیر علی خان يك شیر شرزه بودند که بهر جانب حمله میکردند خلق را بخاك هلاك\nمی افکندند و خدمتگاران نیز پروانه وار برسر آن سر کار جمع وحمله مردانه بدشمن\nبیگانه بحضور سرور فرزانه میکردند تا وقتیکه اطراف سر کار امیر شیر علی خان از خدمتگاران\nجان نثار خالی شد و همه چون بنات النعش بمیدان جنگ کشته و زخمی افتادند و قلیلی از بزرگان\nحضور واندکی از سوار ر کابی باقی ماندند بند نگان سرکار از ملاحظهٔ این احوال متفکر\nوپرا کنده شده و غریق دریای حیرت گشت و درمابین جنگجای بمال تباه متحیرانه بهرجانب\nنگران بودند خدمتـگاران حضور که قلیلی باقی مانده بودند و پروانه وار گرد شمع دایره\nکرده بودند چون احوال را دیگر گون وبدست سر کار را سر نگون دیدند عرضداشت کردند\nکه جانهای ما خدمتـگاران طفیل سر کاراست خواد امروز خواه دیگر وقت چنانچه دیگر\nخدمتـگاران که جان خودرا فدا کردند و برکاب سر کار جان بازی کردند ما جان دادند اما\nحیات سر کار آب حیاتی است برای خدمتگاران، امیدواریم که دیگر تردد نکنید و خود را\nرود بر از مابین دشمن بدر کنید زیرا که دست ستیزه کوتاه ودشمن قوی گریبان گیر وفرصت\nتنگ، مبادا که قضیه بر عکس افتد آن زمان مرگ برای ما خدمتـگاران بهتر است از\nحیاتی که بحضور شما نباشد سر کار دل شکسته از غضب که در آن وقت بخاطر داشت و از خود\nبیخودبود اصلاً بسخن خدمتگاران ملتفت نشده قصد حمله داشت پنجنفر خدمتگار سر کار\nاشرف را با ختیار خود نمانده از جنگ جای برآوردند و بجانب قندهار با هزاران"}
{"book": "adl0959", "page": 228, "text": "(۲۴۱)\n\nفمواندوه روانه شدند و بندگان اقدس را از چنگ دشمن رها کرده به الا ان دردلاوری سرکار\nامیر شیر علیخان آفرین باید گفت و در مردانگی شان تحسین باید کرد زیرا حمله هائیکه\nسر کار باغیرت با وجود شریف بالاشکر کابل کرد هنور از نادر که در آفتاب جهان کشائی\nنادری خوانده بودم بدیگر پادشاه گوشزد نشده یقین است که بحمله سرکار هر گاه لشکر\nانگ و تا جيك میبود و امثال از اسباب ترك اقسس میداشت طاقت کرده نمیتوانست اما هزار تحسین\nو هزار آفرین بمردی و مردانگی و دلاوری و رشادت و شجاعت بندگان عالی سالار لشکر\nسردار عبدالرحمن خان باغیرت چنانچه شاعر فرموده\n\nشعر\nاز مرگ میندیش و غم رزق مخور\nکین هر دو بوقت خویش ناچار رسد\n\nلاکن با وجود فرد استاد جان برای آدمی بسی شیرین است و از جان گذشتن بسی دشوار\nچنانچه محرر کتاب شش مقدمه را دیده ام و به نفس مقدمه حاضر بودم مختصر کلام مطلب از دست\nنرود سه خصلت به فضل خداوند سردار سالار میپر بود که سبب آن نام نیک و دریافت اول\nداد پرور به کار دوم دعای پدر سوم بفضل خداوند شجاعت ذاتی خصلت چهارم شخص\nلشکر کشی که خرسندی لشکر را قوت تدبیر میدانست و تدبیر از رنگ بود چنانچه در مقابل\nحمله سرکار امیر شیر علیخان طاقت کرده هر حمله سرکار جگر سوخته بغضب می آورد،\nسردار عالی دست شمشیر حمله و رمیشد و بمردی جواب میداد و همچنان دشمن قوی را\nاز خود دور میکرد اضافه بران از غیرت و مردانگی لشکر شکست خورده را دوباره بجنگ\nآورده مقدمه میکرد و دشمن را عقب می نشاند تا خاتمه دشمن را ذلیل ساخت و فراری کرد\nباری چون لشکر قندهار شکست خورده فراری شدند ولشکر کابل به فتح و فیروزی\nظفر یافتند بعد از ان لشکر گاه لشکر قندهار را بتاراج بردند و خیمه و دامان را از نقده جنس\nپر ساخته و بخیمه گاه خود آرام نشستند و بمرشته زخمی و مقتولان در مقدمه جای توقف کردند\nتا مقتولان را دفن کنند و زخمی ها را بجراحان قابل سپرده دارند تا معالجه نمایند و دیگر\nشکست و ریخت لشکر طرفین را جمع آوری بدارند اکنون لشکر کابل را بفتح و فیروزی\nدر حدود کلات بمقدمه جای بگزاریم –\n\nچند کلمه از سرکار امیر شیر علی خان شنوید\n\nکه شکست فاحش یافته جانب قندهار روانه شدند با هزاران غم و اندوه طی مراحل و قطع منازل\nمی نمودند اما سر کار امیر شیر علیخان بدرجه غضبناک بودند و چین در جبین انداخته رفتار\nمی کردند که تا احدی طاقت سخن کردن نبود و بندگان سر کار هم با احدی تکلم نمیکردند\nتا بله همکینی سر کار از باعث پنج نفر خدمتگاران حضور بود که هم هجانهای خود را فدای\nرکاب سرکار نموده بحضور نامدار جان دادند زیرا که عمر کی بخدمت سرکار در کمال\nنمک حلالی و راحتی خدمت کرده گویا برادر بلکه بازو شمرده میشدند کدورت سرکار\nازین سبب ود واگر نه بر باد شدن تخت و دوا را ذرة بخاطر فیض مظاهر نیاورده باك\nنداشتند و در خصوص خرابی سلطنت ار در گاه خداوند امیدوار بودند و بارها بزبان جاری\nمیکردند که تا جان در تن و رمق در بدن دارند دست از مقدمه بر نمیدارند و جنگ و جدل"}
{"book": "adl0959", "page": 229, "text": "(۲۲۲)\nمیکنم یا خداوند فتح حاصل میکند و باز بسلطنت میرسم و یا جان را بسر این کار می بازم\nو بخداوند میسپارم مختصر کلام حق بجانب امیر شیر علیخان دل شکسته بود که با ید از داغ\nخدمتگاران خفه میشد زیرا که هريك از آنها رفیق و همدم ومونس سر کار بودند باری\nبعد از فرار شدن منزل بمنزل نزول اجلال میفرمودند تا اینکه در منزل خیل آخند رسیدند\nسر كاروالا چنانچه که خفه بودند همچنان از طول سفر و تردد جنگ دل شکسته بودند که طاقت\nحرکت باقی نمانده بود از اسپ کوه پیکر فرود آمده ساعتی متفکر بگوشۀ درختی استراحت\nفرمودند وخواستند که قدری راحت کنند و از رنج راه بر آسایند سردار محمد شریف خان\nکه از مقدمه اواشک رباط باتفاق سردار فتح محمد خان باردوی سر کار امیر شیر علیخان\nآمده حضور داشتند لاکن بندگان سر کار تاهمان یوم باسردار محمد شریف خان ملاقات\nنکرده تکلم نفر موده بودند واصلاً بحضور نخواسته کم التفاتی می نمود سردار\nمذکور که سر کار والا را دلگیر و پریشان د بدند محبت برادری طاقت\nنیاورده بحضور آمدند و سلام کردند ولحظۀ تحمل نموده در ثانی عرضداشت کردند کـه\nبنده نوا را خدا بخواهد کارهای خطرناطر بندگان اقدس کدورت ورزد در قندهاراز دولت\nخدا داد سر کار دوازده لك روپیه پخته کابلی موجود دارم فدای قدم مبارك باشد\nبرسیدین قندهار بحضور انور آورده تسلیم کارگر ار میدارم تافوراً باردیگر آماده کار\nوزار شده انجام لشکر درست گردد و دوباره قصد انتقام از دشمن دزدی حرکت فرمایند\nلا كن خداوند غباری از باعث امور دنیوی بخاطر عاطر نرساند لهذا چون عرضداشت\nسردار محمد شریف خان تمام شد و سر کار اقدس شیندند از غضب استراحت را بزحمت مبدل\nکر ده از جای جستند ونشستند زیرا که سر کار اشرف پادشاه غیور شجاعت پیشه بودند\nطاقت این چنین سخنها را نمی آوردند بقهر وغضب فرمودند که شاید بخاطر شما رسیده باشد\nکه از رهگذر دولت وبرباد شدن سلطنت خاطر اشرف بند گان اقد س د لنگیر است\nو یا بندگان سر کار کم دولت شده باشد غلط قیاس کردید و بیجا ره فکر نمود ید از قتل\nخدمتگاران خود که همه بمنزله برادر وبازوی سر کاربودند خفه میباشم که هريك از آنها\nجان فدا بودند. وبحضور سر کار جان نثار کردند و قدری بحضور سر کار گذرانده و بخدمت\nگزاری وراحتی صرف عمر خود کرده بودند در هر موتی در صداقت شان خلل پذیر نشده بود\nایكاش بمثل شما برادر دشمن هزار کشته میشديد ويك از آنها تلف نمی شدند شما اسم برادری\nدارید وخود را برادر مینامید لاکن برادری شما ظاهر است که دو بازوی مرا قطع کردید\nدولت سر کار را بر باد دادید و بدشمن سر کار پیوند دادید تازمانیکه حاصل خود را ندیدید\nناچار بحضور سر کار آمدید هنوز هم زبان گویا و چشم بینا دارید چر اشرم ندارید\nو خجالت نمیکشید که بحضور آمده سخن میكنيد واظهار فروتنی میدارید حال هم اقبال شما\nبلندی کرد که با ارجمندی سردار فتح محمد خان ملاقات کردید و او معتمدی را واسطه نمود\nكردا بيديه والاقسم بذات خداوند است که هر گاه بدینگر واسطه می آمد ید بمجردیکه\nچشم سر کار می افتاد وشما را میدید بغیر از قتل دیگر چیزی از حضور نمیدیدید باری بعد\nاز فرمان سر کار که بغیض با سر دار محمد شریف خان خطاب کرد ثانی صفدر علیمر دن که"}
{"book": "adl0959", "page": 230, "text": "(٢٢٣)\n\nخزانه دار بود بحضور طلب کرده امر کردند که ستاج جواهر را حاضر کنید وقتیکه ستاج\nبحضور آورده شد و خالی کردند گویا زمین حین آخند را جلوه کرو سبز ومنور ساخته\nتخمينة يك سير وزن جواهرات میشد و هر دانه آن مثلا خراج مملکت بشمار می آمد مو محسوب\nمیگردید بعد از ان بامر سر کار برداشتند تا نزدش کاردن آورده از بغل مبارک خود خريطة\nچرمی بر آورده و بزمین ریختند زمین را گویا شعله ور ساختند چنانچه جواهرات ستاج\nدر مقابل يك دانه این آری و قیمتی نداشت و از قیت یکدانة آن صرافان او درك عاجز وقاصر\nبودند خلاص، كلام چون دانه ها را از نظر بردا شتند بعد از آن سر کار امیر شیر علیخان\nاز روی غضب سردار محمد شریف خان را سگ گفته و نفرین کرده و سرزنش دادند و بار دیگر\nقسم یاد کردند که هروقت سردار محمد شریف خان بحضور میآمد میخواهم که خون برادر\nو فرزند خود را ازوی بستانم اضافه بر این بادی دولت و خرابی سلطنت و در بدری سر کار\nو شکست پی در پی عماه را از غمازی و فتنه اانگیزی مذکور میدانم زیرا که جمیع این همه خون\nریزی وشکست و قتل عالم از فتنه انگیزی سردار محمد شریف خان است اکنون سخن بموقع\nاتفاق افتاد چنانچه قبل ازین در مقدمه شیخ آباد شما تحریر نموده بودم درینوقت نیز قدری\nاز رویداد آن قصه دارم تا حلا وت جبلی و لك بخشی بندگان سر کار ظا هر و هو يدا\nو روشن گردد باری شب شیخ آباد که صبح آن مقدمه برپاشد سر کار وا لا تبار يكدانه\nزمردی داشت که بقدر تخم مرغ در نزد خزانه ار حسین علیخان بود همان شب بحضور طلب کرد\nخزانه دار بحضور آورد تسلیم کرد ورخت و یقین کرد خزانه دار که بشدگان سر کار در نزد\nخود نگاه میدارد این بود که زمرد در بغل متکا ماند و سر کار والا تبار فراموش کرده\nصبح آن قدمه شد و بسر کار شکست افتاد و زمرد در زمین شیخ آباد فراموش شد مقارن\nدرین فرصت که جواهرات منظور شد بعد از ان بندگان سر کار زمرد را از صفدر علیخان\nبرادر ناظر حسین علیخان که حضور داشت طلب کرد زیرا که خزینه دار در مقدمه شیخ آباد\nمحبوس شده بود صفدر علیخان عرضداشت کرد که نهایت گردم زمرد تسلیم خود سر کار\nحات در شب شیخ آباد خزینه دار بحضور آورده سپرده است سر کار اقدس فرمودند\nکه راست عرض کردید لا کن بعد از ملاحظه واپس بخزینه دار سپرده شد چنانچه حال\nبحضور سر کار واپس دادن زمرد روشن است مختصر كلام زمرد مابین خزینه دار و سر کار\nمفقود شد اما عقيدة سر کار در تسلیم کردن زمرد بخزینه دار کامل بود ویقین سر کار\nلا كلام حاصل که زمرد نزد خزینه دار میباشد و هر دو برادر باتفاق پنهان نموده اندلا کن\nاز سخاوت جبلی که در ذات سر کار وصفات دائمی که در سرشت بندگان اقدس بود دیگر\nبزبان مبارك جاری نفرمودند و اظهار نکردند مگر کا گاهی بخاطر اقدس میرسیدونزل\nمیگذرانید که حسین علیخان خزانه دار قدیمی خدمتگار ونمك حلال وجان نثار چرا زمرد را\nپنهان کرده باشد و پاس خدمت های خود را که عمری نموده بود بجا نیاورد ا لبتہ صاحب\nدولت شدن آنها فخر حضور سر کار است لا کن نه باین طریق\nفرد\nکسانی که بدرا پیشه بده اند\nندار نم زنیکی چه بد دیده اند"}
{"book": "adl0959", "page": 231, "text": "(٢٢٤)\n\nبهر حال اما بندگان اشرف پس خدمتهای اوشان را به خاطر داشته در ظاهر ان نمیکشیدند\nبا وجودیکه فتنه انگیزان دایم غماری می کردند و سخن چینی می نمودند و می خواستند\nکه خدمت گارا بحضور بادار نمك حرام قرار بدهند و بدار را از خدمت گار آزرده خاطر\nسازند اما بندگان اشرف تبسم فرموده و می خندیدند و مانع میشدند و سر زنش میکردند\nو بعد از این مرحمت می نمودند که خدمت گار را لازم نیست که شکایت خدمت کار دیگر را\nبحضور بادار بیارند اضافه بر آن با صفدر علی خان خزینه دار کلبر اور ناظر حسین علیخان\nبودند شب و روز محبت می کردند و از سابق بیشتر نوازش میفرمودند و تسلی میدادند که\nدولت سرکار تباه شد و کرورها دولت بر باد رفت در ضمن این قدر دولت عظیم یکدانه يك\nدانه زمرد بر باد شد چه ضرر دارد سلامتی سر بندگان اقدس باشد شما از زمانیکه خورد\nسال بودید تا حال خدمت کردید و جان فشانی نمودید خانه برادر شما حسن علی خان بدست\nدشمن افتاد امیه زندگانی ندارد یکدانه زمرد که عبارت از مبلغی باشد چه لازم که باعث\nآن خفه شوید دیگر حرف زمرد بخاطر نگذرانید زیرا که در محافل بندگان سر کار\nنمی زید لهذا با وجودیکه سرکار تسلی داده و غلام نوازی کردند اما صفدر علی خان شب\nو روز بخیال میگذراند و دایم بخداوند التجا می کرد و از درگاه الهی سخن زمرد را\nآشکار میخواست زیرا که در وجود پاك ونمك حلال وخدمت گار صادق بودند تا اینکه\nخداوند عالم صبرشان را سرور کرد وزمر د از زمین شیخ آباد بر آمد و معرفت يك نفر دهقان\nصاحب زمین بواسطه حاکم غزنین بحضور سرکار اشرف رسید و خزانه دار که صفدر علی\nخان و ناظر حسین علی خان باشند از غیب پاك شدند و از خجالت بر آمدند و در نمك حلالی و\nوراستی و صداقت شان افزوده شد انشا الله وتعالی بقیه دارد باقی مانده حکایت زمرد\nرا در موقع یافتن و بحضور سر کار رسیدن تحریر میدازم اكنون سر مطلب باز گردیم\nو از اصل مدعا سخن سازیم چون سر کار امیر شیر علی خان\nاز گفتگوئی جواهرات و سر زنش سردار محمد شریف خان\nفارغ شدند ساعتی راحت نمودند و آسوده شدند بعد از آن به اراده خداوندی از خیل\nآخند سوار اسپ بادر فتار شده بجانب قندهار رهسپار گردیدند تا اینکه روز سوم با وجود\nشکست و پراکندگی بسیاز بادل قوی و حوصله شگرف وغیرت و مردانگی وارد شهر قندهار\nشده بدولت واقبال داخل ارگ بالا حصار شده بر تخت احمد شاهی نشستند و بدرگاه خداوند\nشکر گذار شدند بعد از آن مردم قندهار خیل خیل طایفه به طایفه اصناف اصناف امر، و\nاشراف خورد و بزرگ بحضور آمده سلام می کردند و از حضور نوازش و مهربانی دیده و\nمحبت پدرانه وتسلی جداگانه میدادند و مرخص میشدند چند روزی بهمین منوال گزارش\nیافت و از دلتگی سفر همین آمدند و آسوده شده خاطر جمع حاصل کردند بعد پنج نفر\nبزرگان حضور و ارکان دولت را به حضور طلب کرده مساحت نمودند که دشمن قوی نزديك\nو گلوگیر و عنقریب میرسد امروز برای سر کار از انجاه لشکر گیری و لشکر کشی چیزی\nباقی نمانده هرگاه بخواهیم که لشکری بسازیم و توپ و تو پخانه را سرشته کنیم و شکست\nور بخت لشکر را انجام بدهیم کجا فرصت باقی است افلا ششماه مهلت می خواهد که تا اندك"}
{"book": "adl0959", "page": 232, "text": "(٢٢٥)\n\nلشکری انجام داده سرشته و آماده کنیم پس بهتر است که از قندهار بگذریم و بجانب فراه\nو هرات روانه شویم الحمد لله والمنه هجوم لشکر در هرات آماده و تیار داریم بعد از آنکه\nوارد شدیم بخاطر جمع و آسودگی تدارك لشکر و سرشته لشکرکشی کنیم زيرا كه ملك\nخود سرکار و دست دشمن کوتاه است بعد از انجام امیدوارم که بالای دشمن حرکت کنیم\nو تقابل ورزیم تا خداوند چیزیکه خواسته باشد بظهور برساند لاکن بنده کسان سرکار\nتا جان در تن دارم و رمق در بدن دارم ترك این کار نخواهم كرد و دشمن را آسوده نخواهم\nگذاشت اکنون درین خصوص شمايان كه فرزند و بازوی سركار وشريك نفس می باشيد\nچه رای میزنید و چه مصلحت میدهید بحضور عرضداشت کنید بعد از فرمان سرکار ارکان\nدولت و بزرگان حضور باتفاق متفق الكلمه بمعرض\nاقدس رسانیدند که فرمان فرمان سرکار و امر امر اقدس است\nو ازین بهتر مصلحت نیست و سراسر صواب است و بغیر از این دیگر علاج نیست و بهتر از این\nبه تصو ر نمی آید که غلامان عرضداشت بداریم مختصر کلام بعد از بیان خدمت كاران ارادة\nسفر خیرت اثر بجانب هرات نمودند لاكن در جميع این رویداد و مجلس های کنکاش\nسردار محمد شریف خان داخل نبودند بلکه بندگان سرکار از حضور مانع فرموده بودند\nبهر حال سخن مختصر تا اینکه سرکار شیردل و شجاع در بین سه روز تهيه و تدارك نموده\nچیزیکه لازمه حضور داشت از جزئی و کلی انجام کرده و سرشته نموده بعد از قندهار واگذار\nشده به توکل کردگار بادل قوی و غیرت و دلاوری بجانب گرشک و فراه مراجعت کردند\nمنزل و مراحل طی کرده داخل گرشك و بعد از روزی چند در فراه رسیدند استقامت فرمودند\nو باندك روز سرشته گرشك و فراه خود را آسوده ساخته بجانب هرات رهسپار شدند تا اینکه\nمع الخير والعافيه وارد هرات گردیده بر تخت دارالسلطنه هرات برقرار نشستند و تن به\nرضای خداوند دادند سردار محمد يعقوب خان که حاکم هرات بودند و فرا مرز خان\nسپاه سالار که مامور خدمت هرات بودند کمر به خدمت بندگان اقدس بسته شب و روز بخدمت\nگذاری و جان فشانی خدمت میکردند و با مر سرکار والا تبار به تهیه و تدارك لشکر کشیری\nشدند اضافه بر آن لشکر جديد هم از هر طایفه می گرفتند و داخل لشکر کشیری میکردند\nو در گرفتن لشکر و انجام سفر و تهيه و تدارك مقدمه با دشمن خود تلاش بسیار داشتند چنانچه\nشب و روز آرام و قرار نداشتند اکنون سرکار امير شير على خان را در هرات بر تخت سلطنت\nآسوده و متوجه لشکر کشیری بگذاریم تا سر داستان شان رسیدند چند کلمه از رویداد لشکر\nکابل و کیدا رشات قندهار شویم .\nابتدا از سردار محمد شریف خان تحریر کرده سر سخن بازگردیم شاعر فرموده :\nتو چاهی کنده ئی در اصل که خلق را در اندازی\nنمیترسی از ان روزی که خود را در میان بینی"}
{"book": "adl0959", "page": 233, "text": "(٢٣٦)\nمصداق این مقال حکایت سردار محمد شریف خان که از فتنه انگیزی مفسداور\nعالمی خراب شد و سلطنت بزرگی بر باد رفت چنانچه قبل ازین بچند درجه در قید تحریر\nدر آمده داخل کتاب گردید اکنون در سنتی که سردار محمد رفیق خان مقتول شد سردار\nمحمد شریف خان ما بین خوف ورجاء در ماند تا به اتفاق سردار محمد ابراهیم خان در لشکر\nسردار فتح محمد خان رفت و بعد از شکست سردار فتح محمد خان بلشکر امیر شیرعلی خان رسید\nازان سبب که بحضور سر کار شرمنده و خجل بود وقرت در حضور اقدس ندید بلکه از حضور\nمانع شد ثانی بخود ملاحضه کرد که اصلا سر کار امیر شیرعلی خان التفاتی نکرده و منظور\nنظر نداشت بلکه دشمن پنداشت، لاچار برکاب امیر شیرعلی خان بجانب هرات نرفته\nدر قندهار توقف کرد و عریضة عذر آمیز از باعث گناه خود و رویه ادرفتن امیر شیرعلی خان را\nاز قندهار در عریضه درج کرده و به حضور سردار محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان\nفرستاد و خود مذکور در قندهار توقف داشت. سردار محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان\nسالار لشکر که بعد از فتح در حدود کلات توقف داشتند و سرشته شکست وریخت لشکر را\nانجام میدادند تا اینکه از جمیع کارات لشکر ظفر اثر و لشکر شکست خورده قندهار\nآسوده شدند بعد بتوکل خداوند بجانب قندهار روانه گردیدند يك منزل حرکت فرموده\nبودند که عریضة سردار محمد شریف خان رسید و از نظر گذارش یافت بعد ازان بدولت\nو اقبال منزل به منزل حرکت فرماشده وارد شهر قندهار شدند و به تخت دارائی وسلطنت قندهار\nبر نشستند اما بخاطر داشتند و بخاطر می گذراندند که در قندهار سررشته و سامان لشکرهای خود را\nقوری نموده بعد از نوروز عام افروز بجانب هرات سفر کنند شاید که به فضل خداوند یکباره سلطنت\nافغاسان را تصرف دارند چنانچه شب و روز فکر بندگان سردار سالار همین بود و متوجه لشکر\nانجام احاطة دولت خدا داد بودند وسعی و کوشش می نمودند وتلاش بسیار می کردند\nاما شاعر می گوید :\n\nچو رفته به تقدیر دگرگون نشود\nيك ذره از انچه هست افزون نشود\nهان تا جگر خویش زغم خون نکنید\nکز خوردن غم بجز جگر خون نشود\n\nاکنون سردار کلان سردار محمد اعظم خان و سردار سالار لشکر سردار\nعبدالرحمن خان را در قندهار بسر رشته لشکر گیری و تدارك سفر خیریت اثر بجانب هرات\nبگذارید تا چندی بر تخت احمد شاهی برقرار نشسته متوجه امور لشکری باشند و داد عیش\nوعشرت بدهند. چند کلمه سخن از واقعات و کفارشات دارالسلطنه کابل و از غداری زمانه\nغدار و کج رفتاری فلك كج رفتار بشنويد. زیرا فلك كينه جو همیشه در خطة پاك افغانستان\nطبل كج رفتاری بصدا در آورده چندین هزار دلاوران شیردیشه و شجاعان شير بيشه را بخاك\nوخون آغشته نموده وهزا ران ماه رویان دلپذیر و مهوشان عنبر بوی بی نظیر را اثر پنجه\nجانکاه سوز گردانیده و لباس ماتم و قرین غم به ماتم نشانده وهزاران كودك بل هزار شیرخواره را\nدر گهواره بداغ یتیمی سوخته و لباس بی پدری برای شان دوخته و بقامت شان پوشانیده"}
{"book": "adl0959", "page": 234, "text": "(۲۲۷)\n\nوهزاران پدر مهربان را که سال های دراز فرزند را بخون جگر پرورده کرده عاقبت\nبه آتش فراق سوخته و داغ بدل گذاشته چنانچه بسال های دراز فراموش نشود هنوز کینهٔ\nفلک کینه جو از خطهٔ خاک افغانستان تمام نشده و دوباره طبل کج رفتاری می نوازد و کمر انتقام\nبکین خون جوانان بر بسته می دارد و طبل کج رفتاری را بلند آوازه می گرداند و می خواهد\nکه باز سلسله های قدیم را برباد دهد و چندین دودمان ها را دود از نهاد بر آورد واسیر\nپنجهٔ بلا سازد ای دل از کج رفتاری فلک بی بنیاد ندانم که خطهٔ پاک افغانستان با فلک\nبهانه جو چه ستم رسانیده که این قدر انتقام می کشد وهنوز به آرزوی خود نمی رسد وبه\nمراد خویش واصل نمی شود و بجانب قتلی دامن به کمر پرزده واز هر گوشه و کنار غوغا\nمی اندازد و فغان بر می خیزاند و غلغله می کند وفلی مابین افغانستان عقد مه ثریا می کشد\nو جنگ پیوسته می سازد و چنانچه درین باب شاعر می گوید :\nاگر شکایت گویم ز چرخ نیست صواب\nو گر عتاب کنم با فلک چه سود عتاب\nچنانچه خیمهٔ نیلو فری مرا بشکست\nشکسته بادش میخ و گسسته باد طناب\nو شاعر دیگر فرموده :\nشرح این هجران و این سوز جگر\nاین زمان بگذار تا وقت دگر\n\nاکنون مصدقات این مقال و بیان این شورش و غوغا در خطهٔ افغانستان آنکه قبل\nازین چقدر از قتل وقتال تحریر شده بود وحال نیز قلم دوزبان رجوع به تحریر شورش\nنمود وار شورش تقریر می سازد بلکه تاختم شتاب قلم سخن از شورش بخاطر دارد و بیان\nاز شورش خواهد بود چنانچه سابق براین از عهده مهٔ سردار فیض محمد خان وسردار عالی\nسردار عبدالرحمن خان در قید قلم در آورده بودم که بشرایط سلطنت افغانستان بتصرف\nدرآمد حکومت ترکستان باختیار سردار فیض محمد خان باشد وسردار فیض محمد خان\nبقرار سابقه امر و نهی خردرا بحضور سرکار ارسال و مرسول بدارد و در این وقت که\nبه فضل خداوند پایتخت کابل به تصرف امیر محمد افضل خان در آمد و پادشاه افغانستان\nشد و کار کذان هر ولایت را لازم به فرمان برداری کنند و تابع امرو نهی ظاهری پادشاه\nباشند و فرمان پادشاه را جایز شمرند وبقرار قاعده وقانون مالیات بدهند و دایم رویداد\nولایت را بحضور پادشاه بفرستند و تجاوز ندارند لا کن سردار فیض محمد خان با وجود\nعهد نامه ازین رفتاربدی بوده خود را صاحب سرین ترکستان می دانست و پادشاه افغانستان\nرا منظور نمی کرد چنانچه هر سال تارتقی که گویا مأمور بود به حضور نمی فرستاد هر گاه\nاز حضور پادشاه فرمان می شد وجزئی خدمتی می فرمودند تأخیر می کرد و به عمل نمی آورد\nبلکه گاه گاه برملا وخفا در خلوت و مجالس اظهار میداشت که از طفیل دولت وغیرت وتردد\nمن که کمر سردار عبدالرحمن خان را بستم افغانستان بتصرف سرکار امیر محمد افضل خان"}
{"book": "adl0959", "page": 235, "text": "(۲۲۸)\nدر آمد و پادشاه شدند و از حبس رها گردیدند و بارها به تکرار همین فقره را بر زبان\nجاری می کرد و مفت می گذاشت و به کردار خود فخر می نمود ومباهات می کرد و باك\nاز شهرت نمی کرد ازان گذشته سردار ولی محمد خان برادر بزرگ سردار فیض محمد خان\nکه در کابل بحضور بندگان سرکار باقرب و منزلت بسیار بود این هم برفتار برادر\nدیده رفتار می کرد و در خلاء وملاء سخن های کم و زیاد که سرا سر باعث روز کشتگی\nبرای شان بود اظهار می کرد و می گفت و باك نداشت با وجود یکه پیوسته اخبار\nمذکور به حضور بندگان اقدس می رسید و سرکار اشرف بخاطر نگرفته در صبر و تحمل\nمی افزودند تا اینکه بی باکی و سخن کردن سردار محمد ولی خان گوشزد سخن چینان\nو فتنه انگیزان گردید و یومیه بحضور سرکار والا تیار رفته عرض داشت می کردند\nوخاطر خطیر سرکاراقدس را متوحش می نمودند اضافه بر آن اخبار کدورت آمیز میکرد\nاز ترکستان می رسید و در کدورت سردار فیض محمد خان می افزود تا روزی اتفاق افتاد\nويك خط به مهر سردار ولی محمد خان ازین راه ترکستان بدست آمد و منظور حضور\nبندگان اشرف شد و از نظر گذارش یافت و سخن های خوف ورجاء و بیان های ترس و بیم\nدر خط مذکور درج بود که از حضور سر کار برای برادر خود سردار فیض محمد خان\nنوشته بود و از حضور اقدس برادر خودرا ناامید گردانیده خوف زیادی نشان داده بود\nگویا سرکار والا عنقریب ترکستان را باید از سردار فیض محمد خان بگیرد بلکه سردار\nمذکور را از حکومت ترکستان عزل کرده هر گاه ممکن شود و علاج پذیرد محبوس\nکابل سازد بلکه در کاغذ ارسالی خود تقریر نموده بود که متوجه احوال خود شده به\nلشکر حضور خود پرداخت دارید تا در وقت شار پراگنده و پریشان نشوید و در زیر دشمن\nقوی ضعیف نگردید اذا چون بندگان اقدس از خط نوشته از گیر سردار ولی محمد خان\nسراسر اطلاع یافت غضب بر طبیعت اقدس اشرف استیلا یافت و طاقت تحمل باقی نماند\nسردار ولی محمد خان را بحضور طلب کرده فرصتی که جمیع بزرگان دربار در مجلس\nحضور داشتند خط مذکور را نشان دادند و امر فرمودند که جواب خط خودرا به حضور\nمجلس به سرکار اقدس بگوئید و فقراتی که شکایت کردید يك يك ظاهر کنید\nتا بزرگان حضور در حق و باطل آن سخن براستی کنند و از حق نگذرند و ملاحظة حضوررا\nنکنند و آن چیزی که حق باشد بگویند و بیان براستی بیارند . باری سردار ولی محمد خان\nکه خطا کار و گناه کار بود و تحریر خط مذکورسراسر بر خلاف حق وجهة فتنه انگیزی\nبود و جوابی نداشت سکوت ورزید و سر بزیر افکند .\nاستاد می گوید :\nچرا کاری کند عاقل که باز آرد پشیمانی »\nو دیگری می فرماید :\nسخن سنجیده گوی تا دوست را دشمن نگردانی\nبه حرف بی تأمل آشنا بیگانه می گردد"}
{"book": "adl0959", "page": 236, "text": "(٢٢٩)\n\nاستاد ثنائ بیان می نماید :\nتا نکنی جای قدم استوار پای منه در طلب هیچکار\nبا همه کاری که در آئی نخست رخنه بیرون شدنش کن درست\nمختصر کلام بالا جواب شدن و سکوت ورزیدن و سر بزیر افگندن بعد ازان بندگان\nاقدس از بزرگان حضور سوال کردند که سزا وار شخص مکار و فتنه انگیز و کذاب\nچیست ؟! خصوص شخصی که بزرگ و پادشاه زاده باشد و از بزرگی و نام و نشان خود خجالت\nنکشد و دولتی را به غمازی خراب کند و برباد بدهد و عالم را تباه گرداند شما که حضور\nدارید از روی حق و راستی بدون کذب در بارۀ او چه حکم می کنید و سزاوار چگو نه قصدی\nمی بینید جمله به اتفاق عرضداشت کردند که این چنین شخص بندۀ ناشکر است و از درگاه\nخداوند غافل افتاده است ، سزاوار این کس قتل و زنجیر است تا عبرت دیگران شود بعد\nبندگان اشرف از روی غضب سردار ولی محمد خان را محبوس فرمودند و از فتنه انگیزی\nمذکور فارغ شدند بعد ازان سر کار والا تبار از روی فکر و تدبیر دانستند که مصالحه\nتر کستان و کابل بر هم خورد و دو ستی بدشمنی مبدل گردید و رشته که پیوند شده بود\nاز کردار بد سردار ولی محمدخان بیگساید و خرابی دست داد ، حال بباید و شاید که بندگان\nسرکار علاج کار را پیش گیرد و تدارک این واقعه را سررشته بدارد زیرا که از محبوس\nشدن سردار ولی محمدخان البته سردار فیض محمد خان یورش سر داده و رجوع بخرابی\nمی کند ، بهتر آنست که زودتر لشکری بفرستیم و سرحدات را محکم بداریم چنانچه شش هزار\nلشکر مکمل الاسباب از سوار و پیاده با هشت عراده توپ به سر کردگی سردار محمد سرورخان\nو جرنیل شیخ میر خان و دیگر افسران جنگ دید بجانب ترکستان فرستادند و امر کردند\nکه تا سرحدات خود رفته استقامت کنید و سرحدات خود را بخوبی با خبری و به هوشیاری\nشب و روز نگهداری کنید و یومیه اخبارات ترکستان را دانسته شوید و بمی کم و کاست\nبحضور بندگان اقدس عریضه بدارید لهذا بعد از فرمان پادشاه رعیت پرور سردار\nمحمد سرور خان حسب الامر سر کار با افواج خو نفرار و لشکر بی شمار از دارالسلطنه\nکابل حرکت فرما شده منزل و مراحل طی فرموده بلا توقف در حدود آب کلیه رسیده\nخیمه و بارگاه و سرا پرده برپا کردند بعد ازان متوجه ترکستان و سرحدات آن و حضور\nسردار فیض محمدخان شدند چنانچه قبل آدمان هشیار و کاردان به جهۀ رویداد ترکستان\nفرستاده بودند ، درین وقت که وارد آب کلیه شدند خبر داران مامور خبر آوردند که\nسردار فیض محمدخان قبل ازین به چند روز لشکر جای خود را در حدود آب آیله فرستاده\nآماده و تیار می باشند و سه منزل از حدود ترکستان پیشتر تجاوز کرده در سرحدات کابل\nکه دخل به جمع و خرج ترکستان نداشت وارد شده منزل کرده اند. مختصر کلام لشکر کابل\nو لشکر ترکستان در مقابل همدگر افتادند و شب ها هر دو جانب گزمه برآورده متوجه\nلشکر گاه خود بودند تا دشمن گزندی نرساند و دستبرد نکند چنانچه يك هفته به همین\nمنوال گذارش یافت لا کن سردار امیر محمد افضل خان مکرر به جهۀ سردار محمد سرورخان\nفرمان می فرستاد و از جنگ منع می کرد و می نوشت که خود داری کنید و رجوع به جنگ"}
{"book": "adl0959", "page": 237, "text": "(۲۴۰)\nندارید تا وقتیکه دشمن شما را لاچار سازد وعرصه را برشما تنگ گرداند بعد ازان\nاختیار جنگ با شماست به هر حال یومیه متوجه لشکر طرفین بود ند\nوخود داری میکردند لاکن لشکر ترکستان یومیه مایل به جنگ بودند ولشکر آرائی\nکرده رجوع به مقدمه مینمودند لشکر کابل خصوص جرنیل شیخ میرخان که جنگ دیده\nو جنگ آزموده بودند در صبر و تحمل می افزودند و تدبیر میکردند و میخواستند که دشمن\nرا به تدبیر زبون سازند و به لشکر دشمن گلوگیر شکست اندازند اما لشکر ترکستان فرصت\nنمیداد و هر روزه اطراف لشکر کابل را چپاول میزد تا اینکه يك هفته در مقابل همدیگر\nگدارش یافت و لشکر کابل به تنگ آمده و رجوع به مقدمه کردند .\nفصل دوم مقدمه آب کلید که ما بین راه\nکابل و ترکستان است و شکست لشکر کابل\nو فتح لشکر ترکستان\nلهذا بعد از ان که لشکر طرفین آماده کارزار شدند مقدمه را با خود مصمم گردانیدند\nو کمر به مردانگی بسته و به میدان جنگ رفته صفوف راست کردند و انتظار فرمان بودند\nتا اینکه از هر دو جانب صدای نرم و کرنا برآمد وقتك آينه خواه رقاصه انگیز را روزی\nخوشی دست داد و به خورسندی تمام آواز داد دهلش مسبین این بود که صدای رعد آسای\nبرق نمای توپ های آتش فشان زلزله در گنبد دوار انداخت و تفنگ های مارتین خانما نسوز\nزمین معرکه را به جنبش افگند چنانچه زمین معرکه و نبردگاه از دود توپ و تفنگ چون شب\nظلمانی سیاه و تاريك گردیده بود که دوست از دشمن شناخته نمیشد با وجود آن زمین جنگ\nجاومیدان رزم گاه از خون بدن دلاوران چون جوی چمر جاب روان و سرهای جوانان از\nضرب دست یلان بيا ضرب شمشیر بران چون گوی در میدان به هر طرف روان میبود\nواز خون جوانان وبدن دلاوران چرخ چنگ چاه باخاك آغشته ویکسان شده بود مدعا\nآنکه لشکر طرفین و افواج جانبین داد مردانگی دادندو در غیرت ومردانگی کمی و کوتاهی\nنکردند ودر قتل وقتال بسیار سرموی تقصیر نه نمودند واز کشته پشته ها ساختند و میدان\nجنگ را مملو از کشته وزخمی نمودند و هزاران پدر را بی فرزند و فرزندان را بی پدر کرده\nبداغ یتیمی سوختند و چندین عیال و اطفال را در جرگه يتيمان وبی کسان ماندند و هنوز دست\nاز قتل باز نمیدارند تا فرصتی که طرفین از قوت دست ربازو افتادند و در میدان جنگ متفکر\nبه حال خود درماندند ، نه دست ستیزونه پای گریز لاکن تقدیر ربانی را کوشش سود نبخشد\nو تردد بسیار فایده ندارد چنانچه استاد می فرماید :\nبا قضا کار زار نتوان کرد\nگله از روزگار نتوان کرد\nکردگار هر چه می کند نیکوست\nحکم بر کردگار نتوان کرد"}
{"book": "adl0959", "page": 238, "text": "(٢٣١)\n\nخلاصه سخن از طلوع آفتاب الى نصف النهار جنگ پیوسته بود و در زد و خورد کمی\nو کوتاهی نکردند و به مردی کوشیدند و به مردانگی جوشیدند و دادمر دانگی دادند\nتا زمانی که یکباره شکست فاحش به لشکر کابل افتاد و روی از معرکه گردانیدند و فراری\nشدند و راه کابل پیش گرفتند و همچنان شکست فاحش خوردند که سر از پا\nنمی شناختند مشاعر می گوید :\nچاه اش زمین خم می آید برون هربار سرخ\nرنگ هادار د بهار و مدفن و آسایش مباش\nاکنون محرر کتاب لاچار است که دیده و شنیده را باید و شاید داخل کتاب کند\nنیک را نيك و بدرا بدی و مدحال لازم افتاد فقره که شنیده دارم تحریر نمایم هر چند از شخص کامل\nنشنیده ام اما به صدق اقرب است معتبر مدعا اینکه سردار محمد رفیق خان در کابل\nمقتول شد و سردار محمد شریف خان بجانب قندهار فراری گردید جرنیل شیخ\nمیرخان مابین خوف و رجاء شب را بروز می آورد خصوص در وقتیکه سردار کلان\nسردار محمد اعظم خان و سردار کلان سردار عبدالرحمن خان با لشکر های فراوان\nبجانب قندهار روان شدند و جرنیل شیخ میر خان را سرکرده لشکر نمودند و در کابل\nماندند خیلی خوف بالای مذکور غالب شد و قصد کرد که از کابل فرار شود اما\nنشد و مضایقت نماید لاچار در کابل به حضور سرکار اشرف خود داری کرده متوجه\nاحوال پر اختلال خود می بود اتفاقاً اسبابی پیش آمد که گویا باعث نجات جرنیل\nمذکور شد اینکه با سردار محمد سرور خان مأمور سفر ترکستان شد و در آب کلیه\nمنزل کرد همینکه خیمه و بارگاه برپا شد و لشکر بان جا بجا شدند از همان فرصت\nجرنیل شیخ میر خان به لشکر ترکستان رابطه کرد و خود را به قسم و عهد نامه\nپیوند داد و خرابی لشکر کابل را به ذمه گرفت این بود که در يك هفته چند نوبت\nلشکر ترکستان حمله کردند و جرنیل مذکور لشکر کابل را مانع شد نه که تقابل\nورزند زیرا که مقصدی از خود داشتند و از حضور سردار محمد سرور خان به تدبیر\nرد می کردند تا اینکه کار لشکر کابل پراکنده شد و غیرت ها منشگیر گشت بعد ازان\nبه جنگ افتادند و داد مردانگی دادند چنانچه لشکر ترکستان را عقب نشاندند\nبا وجود این قدر مردانگی و جنگ آرمائی يك باره شکست خوردند و پراکنده\nشدند بعد از شکست تمامی لشکر کابل متحیر و متفکر به احوال پر اختلال خود\nندانسته یکی از دیگری سوال می کردند که این چگونه شکست بود که به لشکر ما\nلشکریان دست داد اکنون ظاهر شد که این تفرقه افتادن و بعد از فتح نمایان شکست\nفاحش خوردن نتیجه نمك حرامی جرنیل شیخ میر خان است که به تدبیر برای لشکر کابل\nخرابی پیش آمد قصه کوتاه این بود که لشکر کابل فراری شدند و از معرکه روی بر تافتند\nومنهدم گردیدند سردار عالی محمد سرور خان که در میدان جنگ چون شیر ژیان استاده\nبودند و ترغیب جنگ می کردند چون کبار لشکر خود را دگرگون دیدند با قلیل خدمتگار"}
{"book": "adl0959", "page": 239, "text": "(٢۴٢)\n\nدست از جنگ کشیده باهزار غم و اندوه به جانب کابل فراری شدند بعد از آن لشکر ترکستان که ظاهر وعموما عقب رفته بودند و ندانسته فتح برای شان گویا از غیب حاصل شد مانصر الا من عند الله از عالم غیب تائید ایزدی مددگار گشت با فتح و فیروزی جیب و دامان را از تاراج لشکر گاه کابل پرساخته به خیمه و بارگاه خود رفتند و به قرار نشستند و به عیش و عشرت کوشیدند بعد متوجه قتل گیاه شدند و مقتولین لشکر طرفین را دفن کردند وزخم مجروح ها را به جراحان قابل و دانشمند سپردند تا معالجه بدارند درباب شیخ میر خان جرنیل که باعث شکست لشکر کابل شده بود درین وقت در گوشه نشسته تماشای هر دو لشکر را می کرد متوجه فرار شدن بندگان سردار محمد سرور خان بود که زودتر برطرف شوند تا نيك مرامی مذکور بهتر به لشکر ترکستان ظاهر گردد بهرحال بعد از فتح وفیروزی که وارد لشکر گاه خود شدند بعد از آن به امر سرکرده لشکر ترکستان جرنیل شیخ میر خان که باعث شکست لشکر کابل شده بود نامبرده را به عزت تمام از جنگ جا گرفته داخل لشکر گاه خود کردند و خیمه و سرا پرده برای جرنیل مذکور برپا نمودند و شب و روز در عزت مذکور می افزودند بعد از ان رویداد جنگ و شکست لشکر کابل و تدبیرات جرنیل شیخ میر خان در ذلیل شدن افواج کابل و فتح لشکر ترکستان را با خدماتی که از امیران ترکستانی به ظهور رسیده بود بحضور سردار فیض محمد خان عریضه فرستادند بعد از چندی خلعت های نظامی به جهت افسران لشکر با افزونی تنخواه و نوازشات بسیار فرستادند و در فرمان جميع افسران را با منصب افزون امیدوار نمودند و فرمان دیگر اسمی جرنیل شیخ میرخان که سراسر نوازشات و مهربانی بود با خلعت جرنيلي ويك قبضه شمشیر جوهر نشان ويك راس اسپ کوه پیکر تازی نژاد بازین ویراق طلا فرستاده با موجب تحسین و آفرین طلب حضور فرمودند چنانچه جرنیل مذکور را با اعزاز واکرام تمام خیمه و بارگاه و خدمت گاران رساله و پلئن جانب تخته پل بحضور سردار فیض محمد خان فرستادند ولشكر آب کلیه در حدود آب کلیه آماده و تیار و نگههداری سرحدات خود را می کردند و امیدوار آمدن لشکر کابل بودند اکیدون لشکر ترکستان را به عیش وعشرت بگذرانید و چند کلمه از دارالسلطنه شهر کابل وحضور سرکار امیر محمد افضل خان شنوید :\nلهذا چون سردار محمد سرور خان از آب کلیه شکست یافته با لشکر پراگنده وارد دارالسلطنه شهر کابل شدند سرکار امیر محمد افضل خان از مشاهده این احوال متفکر و متحير شده غریق دریای حیرت گشته پيك خیال را بهر طرف جولان داده بعد از فکر و اندیشه بی شمار و تامل بسیار راجع به طلب سردار محمد اعظم خان و سردار سالار لشکر سردار عبدالرحمن خان شدند چنانچه به این عنوان فرمان فرستا دند ."}
{"book": "adl0959", "page": 240, "text": "(سواد فرمان بندگان سرکار)\nارجمندا سردار محمد سرور خان از تقدیرات ازلی از مقدمه آب کلیه شکست یافته\nوارد کابل شدند نامبرده را بخدمت شاهرستادم درقندهار حاکم بگذارید وامرونهی قندهار\nرا بوی تسلیم کنید وبقدر کفاف او لازم میدانید لشکر بگذارید وبزودی سرشته قند هار را\nبسته کرده خود شما بان بلافصل عازم کابل شوید و در آمدن خود تاخیر نکنید وبسرعت عازم\nحضور فیض ظهور شوید که در تاخیر آفتهامت طالب را زیان دارد . لهذا چون فرمان سر کار\nوالاتبار درقندهار بحضور سردار کلان وسردار سالاررسید واز شکست لشکر خود شنیدند\nمتحیروپریشان شدند بعد از ان بصلاح وصواب دیدسردار کلان در بین بکهنه خودرا از سرشته\nقندهارفارغ ساخته وخودرا بالشکری کافی آماده سفر دارالسلطنه نمودند بعد از ان سردار\nمحمد سرورخان راحاکم بالاستقلال بافواج نظامی وملکی فرموده وسردار محمدعزیز خان\nرا که برادر سردار محمد سرورخان بود ضیاء سالارلشکر قندهارساخته بخلعت های فاخره\nسرافرازفرمودند وسردارمحمد شریف خان که درقندهار معطل شده بودند نامبرده را ذلاصا،\nکرده بهمراهی خود عازم کابل شدند ودو منزل را یکی کرده بسرعت تمام خودرا با لشکریان\nوارد کابل نموده بحضور سر کار والاتبار رسیده وچون قطره بدریا پیوستند سر کار\nذی الاقتدار از دیدار سر دار کلان وفرزند دل بند مسرورگردیده بملاقات سر دار\nمحمدشریف خان خوجند شدند ودرباره سردار مذکور محبت ونوازش فرموده مسند نشین\nبار گاه وپهلو نشین اقدس والا نمودند خلاصه کلام مدت قلیلی از آمدن سردار کلان و سردار\nعبدالرحمن خان در کابل گذشته بود که خبر وحشت انگیز واخبار سراسر ستیز از ترکستان\nرسیده مضمون اخبار آنکه بعدازمقدمه آب کلیه سردار فیض محمدخان بسی متفکر شده ازحضور\nسر کار بخوف کلی شب را بروزمی آورد عاقبت پسر کار امیرشیرعلیخان عریضه فرستاده وخواهش\nکرد که بندگان سرکار عازم ترکستان شوند که غلام بجان ودل بخدمت حضورشان جان فدا کنم\nاین بود که محمدعلم خان پیشخدمت ازهرات بامر سر کار عازم ترکستان شد وا، سردار\nفیض محمدخان عهدنامه گرفت و باقرآن مهر کرده وعريضه اخلاص مندی واپس روانه هرات\nگردید احتمال دارد که بندگان امیرشیرعلیخان عنقریب عازم ترکستان شوند چنانچه مردم\nتر کستان کمانه میدانند و درتمامی ترکستان شهرت یافته و بر این مردم جاری است باری سر کار\nامیر محمد افضل خان که این اخبار را ملاحظه کرد و از نظر گذرانید دا نست که سردار\nفیض محمدخان از فتنه انگیزی دست برنمی دارد بعد از ان امر به تهیه لشکر کردند ولشکر\nدارالسلطنه کابل را منظم فرمودند و رفتن ترکستان را بخود مصمم نمودند لاکن سردار سالار\nعبدالرحمن خان مایل برفتن ترکستان نبودند و از طریقه صلح وصلاح سخن میکردند و در تاخیر\nمی افزودند زیرا که با سردار فیض محمد خان عهدنا مه کرده بودند و بخاطر داشتند که عهد\nشکنی نشود امابندگان سرکار مقدمه آب کلیه رابیان میکردند ومیفر مودند که عهدشکنی\n\n(۲۳۳)"}
{"book": "adl0959", "page": 241, "text": "از سردار فیض محمد خان بظهور پیوست ۱ کنون زودتر عازم تر کستان شوید و دشمن را فرصت\nندهید که قوی میشود لهذا بهمین گفتگوشب را بروز می آوردند که خبر ورود امیر شیر علیخان\nبترکستان رسید و اخبار رسیدن شان در کابل بحضور سرکار والاتبار اخبار شد بعد ازان\nبندگان اقدس در غضب گردیده فورا سردار ولی محمد خان را محبوس و ارباب قندهار\nفرستادند و سردار عبدالرحمن خان را امیر رفتن تر کستان کردندا کنون سردار عبدالرحمن خان\nرا به تهیه و تدارک لشکر کشی و عزم رفتن تر کستان بگذارید\nچند کلمه سخن از رویداد ترکستان و ورود سرکار امیر شیر علیخان بترکستان شنوید :\nچون قبل ازین از ورود امیر شیر علیخان از هرات بتر کستان، خواهش سردار فیض محمد خان\nتحریر نموده بودم که سردار فیض محمد خان بعهدنامه و قرآن مهر کرده سر کار امیر شیر علیخان\nرا بترکستان طلب کرده بودند حال از رویداد ترکستان و گیر ارهای فی ما بین امیر شیر علیخان\nو سردار فیض محمد خان تحریر میدارم بعد از آنکه سرکار امیر شیر علیخان بعهد\nو قسم از هرات وارد ترکستان شدند و سردار فیض محمد خان\nبحضور سرکار شب و روز بخدمت گرفتار و کمربندان فشانی بجه لحظه تغافل نمی ورزید\nچنانچه در زمان اندک سرشته لشکرهای ترکستان را نموده بحضور بندگان اقدس خدمت\nخود را منظور گردید بعد ازان سر کار والاتبار بتقلیل حر کٹ فرمایده بالاشکر کشی\nسردار فیض محمد خان با دریای لشکر که از مرو و ماور بیشتر بود وارد منزل کور مار شدند\nو خیمه و بارگاه باوج ماه رسانیدند و یکهفته باعت بعضی امور لشکری و بجهت برخی انجام\nسفر در منزل مذکور توقف اردند تا باقیمانده شکست و ریخت لشکری باقی نماند و مکمل شود\nزیرا که طول سفر دشمن قوی پیش رو میباشد، اکنون قلم دوزبان رجوع بشکایت دارد و میخواهد\nکه شمه از افغانستان و زمانه سرفدار و نفاق مردم افغانستان ارشاء وكدا و خورد و بزرگ\nشکایت کرده ثانی از مطلب سخن راند چنانچه دو برادر در خطه افغانستان باین نفاق اندیش\nباشند هر گاه نفاق را از دست ندهند کویا در عظمت و شوکت شان نقصانی پدید آید و مردی\nو مردانگی شان خلل کلی پیدا کند و این تقریری که محرر کتاب تحریر میدارم در جمیع\nمردم ولایت ظاهر است مصدقات این مقال رویداد سردار فیض محمد خان وامیر شیر علیخان\nاست بهزار عهد وقسم امیر شیر علیخان را از هرات بالتماس خواهش کردند و سرکار\nامیر شیر علیخان را پادشاه و خود را فرمان بردار قسم خوردند در اینوقت که پنج روزی از\nورود سر کار در تر کستان گزارشی یافت همان عهد و قسم باقی نماند و خیال سردار فیض محمد خان\nفاسد گشت و جمیع امور ملکی و نظامی را باختیار خود انجام میداد و بسر کار والا ربوت\nنمی کردند و بزرگی سرکار را اصلا منظور نمی نمودند و برعکس قسم عمل می کردند زیرا که\nدر عهد نامه داخل کرده بودند که هیچ امری را بدون فرمان سرکار تکلم خواه جزوی باشد\nخواه کلی اما حال از همه گذشته خود را سریر آرای ملک وولایت دانستند و سر کار اقدس را\nبجوی بسند نکردند بلکه در حکم نظر بند محسوب نمودند لاکن بندگان امیر شیر علیخان که\nپادشاه بزرگ وصاحب تدبیر و سپاه پیشه بودند نشیب و فراز دنیا را بسی دیده و پیموده بودند\nاصلا بخاطر او نمیگذراندند و در تحمل می افزودند وصبر و شکیبائی میکردند چنانچه استاد\n\n(۲۳۴)"}
{"book": "adl0959", "page": 242, "text": "میفرمایند مصرع در مرغ زيرك چون در افتد تحمل بایدش مخلص كلام از رفتار و کردار\nسردار فیض محمدخان عیال مذکور شنیده ويك بيك اطلاع یافت سردار فیض محمد خان شوهر\nخود را بحرم سرای طلب کرده سرزنش کرده وقد مود که این چه رفتار است و این چه کردار است\nکه با سر کار امیر شیر علیخان پیشه کرده اید و هم چنین پادشاه بزرگ را از مراتب قسم آورده\nامروز بخیال نمی آورید گویا نظر بند کرده و منظور نمیدارد و خود را بتمام عالم میسپارید\nفردا بدنامی را چه نحو از خود دفع میکنید ازین خیال باطل در گذر دوزود تر معالجه کنید\nوبحضور پادشاه قوی شوكت رفته عذر کنید و بندگان سر کار را از خود خرسند بگردانید\nخصوص که اینچنین صدمه بزرگ پیش رو دارید و گلو گیر است باری :\nشعر\nبر سیاه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنین بر سنگ\nبهر حال سردار لشکر برادر عبدالرحمن خان که جميع ترکستان را بوی تفویض کرده\nو خطه ترکستان را گو ابوی بخشید عاقبت سردار مذکور چه وفا کرده که با سر کار امیر شیرعلیخان\nکه مهمان است وفا کند باری آن قدر که عیال سردار فیض محمدخان نصیحت کرد و سرزنش نمود\nو دلیل گفت سودمند نشده تاثیر نه بخشید لا کن شاعر میگوید :\nفرد\nدهقان سال خورده چه خوش گفت با پسر کی ور چشم من بجز از کشته ندروی\nاکنون چون سخن از سردار فیض محمد خان در میان آمد محرر کتاب از همان زمان\nحکایتی دارم که مناسب همین موقع است که باید تحریر دارم تا در کتاب هذا بیاد گار بماند\nنقاره شاه نام فقیری بود موی میکند سبط بار و پیرو مرشد مرغان فیض محمد خان بود\nوسردار مذ اور چنان مرید با اخلاص بود که سخن او را وحی آسمانی در باره خود میدانست\nروزی پیر از عالم کرامات سردار فیض محمد خان را پادشاه ساخت وافغانستان را تا دروازه\nصندل بوی عطا فرمود سردار مذکور چنان فترحت وخورسندی از کرامات پیر حاصل\nکرد که یکصدو یک توپ شادیانه امر فرمود و چنین عقیده کرده که دیگر جای چون وچرا باقی\nنما مدو بصدق صفا قبول کرد وخود را پادشاه قوی شوکت قیاس کرده و تا دروازه صندل خود را\nفرمان فرمادید این بود که بخیال فاسد بعساکر ورده سر کار امیر شیرعلیخان را نظر بند گویا\nگرفتار میکرد و خاطر داشت که سلطنت افغانستان را بدون چون و چرا دست میارم وخودرا\nاز افغانستان فارغ ساخته بعساکران بجانب هندوستان قدم رنجه کرده تا دروازه صندل رفته\nبهر شهر و دیار حاکم میگذارم و واپس در کابل آمده استقامت میفرمایم وسکه و خطبه\nبنام نامی خود میزنم از قضای الهی سردار مذکور کابل را ندیده در قلعه الا داد خان\nپنج شیر ضرب گلوله توپ از پای در آمد و بمراء خویش واصل شد و پیر بیچاره کذاب برآمد\nباری از کردار و گفتار و رفتار خود پیر سخن رانم وسره مطلب باز گردم در زمان حکومت\nنایب محمد علم خان که محرر کتاب در ترکستان بودم پیر سردار فیض محمدخان نقاره شاه مذکور\nباغچه گل کاری آبشار خوبی داشت که مشهور تکه خانه بنامیدند و از آبهای رنگارنگ\n(230)"}
{"book": "adl0959", "page": 243, "text": "وسبزه زارهای دلپذیر و آبشارهای بی‌نظیر که دم از فردوس برین میزد مملو و تماشا جای\nخوبی بود چنانچه در شهر و دیار ازین گونه باغچه‌ها موجود است و هر روزه خیل خیل مردم\nبتماشای سبزه و ریاحین و ساز و سرود رفته ساعتی توقف میدارند و دماغ عبارا معطر کرده\nبرمی‌گردند بخصوص چرسی و بنگی و کوکناری که گویا منزل‌شان در آنجا است لاكن\nخود نقاره شاه اه پیر دیر است در گوشه بجهت خود سکوی مناسب ساخته دارد که از چرس\nو بنگ وغیره در حضورش موجود است هر کس خواه چرسی و خواه بنگی وغیره چیزی که\nخواهش کند وجه گرفته میدهد مقصد کم گزار شبهای‌شان از نقره‌دار است و خود نقاره شاه\nقاعدۀ داشت كه يك يك نقاره گلی بزرگی داشت که روز بازار نقاره را بدست گرفته در بازار\nدوکان بدوکان گدائی میکرد و مردمان از روی اخلاصی که باوی داشتند در نقارۀ مذکور\nنقد و جنس میانداختند چنانچه نقاره مذکور از وجه گدائی به از نقد وجه از جنس پر می شد\nتا اینکه مرگ دامنگیر شد و نقاره شاه فوت کرد نایب محمدعلم خان که سریر آرای\nترکستان بود محرر کتاب را بحضور خود طلب کرد امر کرد که مردمان درباره نقاره شاه\nسخن میگفتند که صاحب دولت است و دولت مذکور در ته زمین دفن است باید در منزل\nمذکور بروید و تمامی خانه و در و دیوار خانۀ مذکور را تا ماکنانه زیر و زبر كنید و گوشۀ\nاز منزل مذکور باقی نماند تا اینکه سقف خانۀ مذکور خالی از چیزی نباشه زیرا که این سخن\nاز زبان مردمان دانا شنیده میشود ودلیل واضح هم دارد که این شخص پیر مرشد سردار\nفیض محمد خان بوده است بهرحال محرر کتاب در منزل نقاره شاه رفتم وحسب الامر زمین\nخانه را ابتدا کندم از طلا و روپیه قران و تنکه بخارائی بكوزه ها یافتم و دريك كوزه\nیا موی خطائی چندان دیدم افضل از نقد کوزه های روغن زرد و روغن دنبه و خم های برنج\nو ماش و قروت ولحم و قاق مملو دیدم که تمامی کرم زده وخاکستر شده بمردم نشان\nداده بخاك زمین يكسان کردم چنانچه مردم که حضور داشتند و بچشم میدیدند بحیرت افتادند\nبلکه ملامتی نقاره شاه میگرفتندهای که امروز پیدا شدند و بعضی مردمان که اخلاص کیش\nبودند نقصان کلی کرد و بدنام زمانه و رسوای از خود بیاد ماندند مختصر کلام سخن\nبدرا ز کشید\nشعر\nکجا بودم اکنون فتادم کجا\nعنان سخن شد ز چنگم رها\nبچنگ آرم باز دیگر چه‌جوت\nبفرمان حی الذی لایموت\nلهذا سردار فیض محمد خان که با مریم جهانگیرشده بود بدون از فرمان سرکار\nامیرشیرعلیخان از گورمار حرکت فرما شدند روز دوم در قصبۀ تاشقرغان رسید. سه روز دیگر\nتوقف کردند و استقامت نمودند که هرگاه بعضی امور ضروری باشد انجام داده عازم سفر\nگردند چنانچه بعد سرشته نمودن بعضی انجام سفری از تاشقرغان مراجعت کرده باد بدبه\nو احتشام از راه غوری عازم دارالسلطنۀ کابل شدند اما رفتار و کردار سردار فیض محمد خان\nیومیه از حد اعتدال تجاوز می‌نمود با وجودیکه پادشاه زاده بود لاكن نیافته و سلطنت\nبزرگ نرسیده بودند یکباره از جادۀ قیود تجاوز کرده مغرور حرف نقاره‌شاه ومغرور\n(236)"}
{"book": "adl0959", "page": 244, "text": "دولت وشوکت ولشکر بی شمار خودشده یکروز باعث حرکت کردن ازحضور سر کار\nامیر شیر علیخان نمی گذشتند واطلاع نمی دادند بلکه بمعرفت دیگری ریوت نمی کردند\nمنزل بمنزل باختیار خود منزل میزدند اما سرکار ذوی الاقتدار از کمال بزرکی وشوکت اصلا\nبخاطر نمی گرفتند و بقرار سابق بخوشدلی و محبت می گذراندند وباسم امیری قناعت کرده\nشب را بر وز می آوردند ومنزل و مراحل طی فرموده باسردار فیض محمدخان از درمهر ومحبت\nسخن میکردند تا اینکه وارد غوری شدند و چندروزی در غوری استقامت کردند تا اسپ و آدم\nقدری آسوده شده آسایش یابند چون چندیومی گزارش یافت واز جمیع کارهای دولتی\nولشکری فارغ شدند بعداز آن مکمل ومسلح باشوکت جمشیدی و دبدبه دارائی وصـولت\nکی خسروی وحشمت سکندری از غوری بجانب دارالسلطنه کابل حرکت فرما شدندا کنون\nسردار فیض محمد خان را با لشکر ترکستان وسر کار دل شکسته اقدس والا\nامیر شیر علیخان رو به بجانب کابل در رفتن بنگذارید چند کلمه از رویداد\nدارالسلطنه کابل و حضور سرکار امیر محمد افضل خان شنوید :\nاذایومیه اخبارات متواتر که مه صحت داشت از ترکستان بحضور سرکار والاتبار در کابل\nمیرسید و بنده گان اقدس سردار سالار لشکر سردار والا عبدالرحمن خان را برفتن ترغیب\nمیکرد و تا کید می فرمود لاکن سردار عبدالرحمن خان در صبر و تحمل می افزود و باعث\nقسم میخواست که عهد شکنی از طرف سردار فیض محمد خان بظهور بپوند دو تا زمانی که\nاز کوتل هندوکش نگذرد از کابل حرکت نمود . چنانچه در این باب سرکار اشرف\nاز فرزند خود سردار عبدالرحمن خان آزرده خاطر بودند تا اینکه واضح سردار\nعبدالرحمن خان را بحضور طلب کرده امر فرمودند که ای فرزند مدعی با دریای لشکر نزديك\nشد گلو گیر گشت سبب تا خیر چیست و مقصد از تحمل کدام هر گاه دشمن قوی داخل\nکوهستان شد گویا کابل از دست رفت زیرا که سر کار امیرشیر علیخان با لشکر است\nودرکابل اعتبار کملی دارد بعد ازان عرصه تنگ میشود وراه چاره مسدود می گردد\nخوب میدانید که مردم افغانستان نفاق اندیش است ونفاق را دوست میدارند وشب وروز\nبی نفاق میتند خصوص می خواهند که در هر سال وماه يك پادشاه جدید دست آید و بچنگ\nآرند تا موجب طرفی شان گردد واز پاد شاه نوجیب و دامان را پر سازند چون بندگان\nسر کار اینقدر تکلم فرمودند ودرباب رفتن تکرار نمودند بعدازان سردار عبدالرحمن خان\nدر مقابل فرمان های سرکار دلیل های قاطع و برهان های ساطع درخصوص عهد وپیمان وقسم\nعرضه داشت نموده خودرا از گناه بحضور سرکاربری ساخت وبندگان اقدس را از بیان هائی\nموافق وسخن های لایق خورسند گردانیدند واز حضور فیض ظهور اجازه لشکر کشی\nگرفت لہذا چون لشکرهائی دارالسلطنه قبل ازان مکمل و مصلح و آماده و تیار بود فورا\nحرکت فرمودند درخصوص لشکر داری و لشکر کشی و غم خواری لشکر ومتوجه بودن\nدر جزوی و کلی شان بندگان سردار عبدالرحمن خان ثانی نداشت وشاهزاده هائی افغانستان\nبجز ازسردارمحمدعلی خان مرحومی کسی با او همسری نمیتوانست کرد چنانچه قبل ازین تحریر\nنموده بودم که با لشکر یان گویا برادر بود ورفتار پدری میکرد علی الخصوص در قانون\n\n(۲۳۷)"}
{"book": "adl0959", "page": 245, "text": "جنگ ونظام داری درخطه افغانستان طاق بود بهر حال چون خاطر عالی متعالی اعلی\nسردار سالار دلاور از مکمل شدن و امورات لشکری از جزوی و کلی جمع شدند\nولشکرها را در بیرون شهر حرکت دادند بعد ازان بحضور پادشاه قوی شوکت رسیده عرضه\nداشت کردند و فرمان رفتن خواسته بندگان اقدس که قبل ازین از زبان فرزند خود\nحرف عهد نامه شنیده بودند امر کردند که هر گاه چنین با شد چند روزی تحمل کنند\nتا سردار فیض محمدخان از کوتل هندو کش بالغات حرکت کند و عهد و قسمی که شما\nبیا خداوند بسته داشتید بجا آورده شود بعد ازان از درگاه خداوند امیدوارم که به همین\nنسبت فتح كامل حاصل كنيد خلص کلام هنوز سردار عبدالرحمن خان از کابل از حضور\nسر کسان حرکت نکرده بودند که از قضای الهی بندگان اقدس ناخوش و بستری شدند ومرض\nدامنگیر او شده ساعت بساعت مرض قوی گشت حکمای حاذق وطبیبان صادق که همه درعلم\nطب وحكمت حكيمى افلاطون عصر و زمان خود بودند شب وروز معالجه می کردند و بحضور\nحاضر بودند و زمان به زمان متوجه لحظه به لحظه پرداخت در مرض می کو شیدند ولمعه\nکناره نمی شدند اما فائده حاصل نمیکردند زیرا که حکیم مطلق پرور دگار برحق بود\nوقدرت کامله خداوندی دخلی بمعالجه بنده بی اختیار ندارد.\n(رباعی)\nچون حاصل عمر فریبی و دمیست روداد مکن گرت بهر دم ستمی است\nمغرور مشو بخود که اصل من و تو گردی و شراری و نسیمی و دمیست\nبهر حال مقصد دیگر است این بود که حاکم نشین های کوهستان از حدود پنج شیر ونجرو\nوغیره که پیوسته بسرحد ترکستان بودند متواتر عریضه میفرستادند وریوت یومیه را میکردند\nکه سر کار امیر شیر علیخان وسردار فیض محمد خان با دریای لشکر از جانب خو ست\nواندرآب عازم کوهستان است و بدو سه یوم نزديك پنج شیر ونجرو میشوند اطلاع عریضه\nنمودیم اضافه بر آن مردم فقرا چه نحو در مقابل لشکر نظامی استقامت خواهد کرد و چگونه\nتقابل ورزیده بایچه متوال گوشه و کنار لشکر دشمن را دست برد خوا هد زد هر گاه\nسردار سالار لشکر غلام نوازی کرده قبل از ورود سالار فوج نظامی از سوار و پیاده\nبسرعت مرحمت فرما شوند موجب نییست و ممکن است که بعد ازان شب وروز از هر جانب\nکه توانیم دست بردی بداریم و شب خونی بزنیم و هرگاه علاج پذیرد وردو خوردی ام\nبکنیم. تا چند روزی که بندگان سردار بالشکر های خونخوار برسند ولشکر تر کستان را\nسر زنش بدهند لهذا چون عریضه حاکم پنج شیر وغیره رسید و از نظر گذارش یافت فورا\nسر دار عالی مقدار بحضور بندگان اشرف وقت رخصت حاصل کرد ند\nودعا وفاتحه گرفته با دریائی لشکر و افواج بیحد و مر از شهر کابل حرکت فرما شدند\nو بسرعت کوچا کوچ خود را در منزل چهاریکار رسانیده خیمه و بارگاه وسر اپرده زرنگار\nبرپا کردند و سه روز در منزل مذکور توقف فرمودند این بود که عریضه دیگر از حاکم\nپنج شیر رسید که لشکر ترکستان در نزدیک پنج شیر رسیدند و غلام خودرا با تدبیر از دست\nبرد دشمن نگاه داری کرده انتظار ورود قدم فیض لزوم بندگان عالی میباشم ولهذا\n(۲۳۸)"}
{"book": "adl0959", "page": 246, "text": "سردار دلاور سردار عبدالرحمن خان که عریضه ثانی را ملاحظه فرمودند تاب و طاقت\nبرجگر شهزاده غضنفر باقی نمانده بسرعت حرکت فرمودند و خود را بافواج\nخونخوار در لب دریای چاریکار رسانیده فرود آمدند فردای آن از دریا گذشته بجانب\nدشمن مرحله پیما شدند تا اینکه در لب دریای کوهستان رسیده بارگاه باوج ماه رسانیدند\nو بادل قوی و حشمت وجاه برتخت سلطنت نشستند از آنجانب لشکر ترکستان از حدود\nپنجشیر حرکت کرده چون موج دریا نزدیک قلعه الله داد لشکرگاه ساختند و بارگاه\nباوج ثریا برپا کردند و انتظار لشکر دشمن می کشیدند چنانچه سردار شیرشکار دشمن\nافگن سردار عبدالرحمن خان از ورود لشکر ترکستان شنیده بسرعت تمام چون شیر غضنفر\nنزدیک قلعه الله داد خان رسیده سد راه دشمن شدند گویا لشکر طرفین انتظار مقدمه بودند.\n\nفصل سوم\n\nمقدمه لشکر کابل با لشکر ترکستان در حدود قلعه الله دادخان وشکست\nلشکر ترکستان برکاب سرکار امیر شیرعلیخان وفتح کردن لشکر کابل\n(برکاب سردار عبدالرحمن خان)\nمختصر کلام چون هردو لشکر . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .\nمختصر کلام چون هردو لشکر در مقابل همدیگر افتاده شب را\nبخیال جنگ بروز آوردند اما بندگان سردار عبدالرحمن خان بزبان حال این\nمقال را بیان می فرمود.\nیا کار بکام دل مجروح شود یا مرغ دلم برفلك روح شود\nامید من آنست بدرگاه خدا كبابواب سعادت همه مفتوح شود\nلا کن هاتف غیبی در باره لشکر ترکستان و فخر کردن سردار فیض محمد خان این بیت را\nادا می کرد.\nبیت\nزان باده دیرینه دهقان پرورد درده که بساط عیش طی خواهم کرد\nمستم کن بیخبر زاحوال جهان تاسر جهان گویمت ای سرده مرد\nخلاصه مدعا اینکه بندگان سردار عبدالرحمن خان را مقصد این بود که عهد شکنی\nاز حضور بندگان ما نشود و دست برد اول از طرف سردار فیض محمد خان بظهور رسید\nچنانچه در جمیع افسران نظامی دید که خبر داده بودند که پیش دستی نکند و بدشمن\nواگذارید که ابتداء از دشمن حرکت بیجا صادر شود بعد ازان از درگاه خداوند امیدوارم\nکه فتح وظفرهم عنان لشکر ظفر اثر باشد باری سخن بطول نکشد که دو جانب لشکرها\nانتظار جنگ میباشند و کمر به جنگ بسته اند.\n«تا یار کرا خواهد و میلش بکە باشد»\n\n(۲۳۹)"}
{"book": "adl0959", "page": 247, "text": "اما سردار فیض محمد خان که خودرا بامر نقاره شاه فقیر پادشاه با لاستقلال وبیعیال\nخود صاحب سریر دولت افغانستان تا در وازه صندل افضل ازان لشکر بی شمار در مدنظر\nموجود داشت از جاده خود تجاوز کرده ومغرور شد بخاطر میگذراند که اول دشمن\nفعلی را ازپیش برداشته و ذلیل میکنم وفرار دشت ادبار میسازم بعدازان سر کارامیر\nشیرعلی خان را که نظیر بند یا حصارم است محبوس مطلق میدارم امید است که بهمین\nتد بیر سلطنت افغانستان بدون میل بدست آید و دشمن باقی نمانده وخطبه بنام نامی خود\nخوانده سکه باسم سامی خود زنم وملك موروثی که ازپدر باقی مانده کما کتابه تصرف دارم\nلا كن استاد می گوید :\n« این خیال است و محا ل است و جنون »\nودرین خیال باطل حکیم دیگر می فرماید :\nفــرد\nجامه ات زین خم نمی آید برون هربار سرخ\nرنگ ها دارد جهان مغرور آرا یش مباش\nوشاعر دیگری می نو یسد :\nفــرد\nترسم نروی بکعبه ای اعـرا بی\nکین ره که تو میروی بتر کستان است\nبهرحال سردار فیض محمد خان همین مقصد خود را بخد مت گذاران معتبر ومعتمدان دربار\nداشته آسرده امید وار به چنین روزی بودند لا کـن از تقدیر از لی وا قف نبوده\nمغرور جان خود و گرفتار کبر و تکبر ومعنی بـوده به غفلت می گذراند فرد استاد است:\nفــرد\nتکبر عزا ز یل را خوار کرد\nبز نـدان لعنت گـرفتار کرد\nاکنون مقدمه در ما بین دولشکر مانده وسخن متفرق ا فتاد فاما محرر کتاب لاچار\nاست که اول ازهر گوشه و کـنار که نتیجه می دهد داخل کند ثانی از مقدمه سخن راند\nحالا لازم افتاد که شمه از رویداد سردار عبدالرحمن خان ولشکریان سردار مذکور\nتحریر گردد روزی که لشکر کابل برکاب سالار خود ازدریای کوهستان گذشته در حدود\nقلعه الله داد خان لشکرگـاه فرمودند مردم کوتاه اندیش کوهستان که مدام شورانگیز\nبودند و اینچنین روز ها را از خداوند می خواستند خصوص که اخبار ناخوش سرکار\nاقدس را در کابل شنیدند اضافه بران متواتر فرمان های امیر شیرعلیخان برای شان میرسید\nو مردم کوتاه اندیش فتنه جوی فوراً از دولت کابل روگردان میشدند چنانچه تمام مردم کوهستان\nسر بشورش برداشتند وازهر جانب دست تعدی دراز کرده لب دریای کوهستان وپنج شیر را\nحصاری کردند وراه رفت و آمدرا مسدود نمودند وارسال ومرسول کابل بسته شد ازین رهگذر\nبندگان عالی پراگنده و پریشان روزگار گردیدند زیرا که ناخوشی سرکار وبی فرمانی\nمردم کوهستان وارسال ومرسول راه کابل بکلی مسدود ودشمن قوی در مقابل بودن خیلی\n\n(٢٤٠)"}
{"book": "adl0959", "page": 248, "text": "(٢٤١)\n\nپریشانی بزرگ است لاکن سردار دلاور با وجود اینقدر کدورت و پریشانی تکیه برضای\nالهی نموده با دل قوی چون سدر سکندر پابرجا و چون کوه البرز در حین خور صفتی\nکشاده پیشانی باشجاعت بسیار با دوست و دشمن سخن می کردند واصلا در ظاهر کدورت\nبا خود نمی گرفتند و خود را بمردانگی و دلاوری نگاهداشته با راده خداوند کریم شکرگذار\nبودند و خود را بالاشکر ظفر اثر بخداوند سپرده مردانه وار در مقابل دشمن ایستاده بودند تا اینکه\nپنجروزی ازین گذارش یافت اما سردار فیض محمدخان بهمان خیال فاسد که دامن گیر شده بود\nسرکار امیرشیرعلی خان را در لشکرگاه معطل کرده خودرا پیش جنگ ساخته بالاشکر مور و مار عازم\nجنگ شدند و از بالای کوه بجه بدر یای لشکر رجوع بجنگ کردند و لشکر خود را فوج فوج\nبولك بولك صف بسته بقاعده و قانون نظام داری در کوه بجه ایستاده کردند و بلشکر دشمن\nنشان دادند و منتظر جنگ بودند لهذا چون لشکر ترکستان صف اراست کردند ازینجانب سردار\nدلاور با غیرت تمام بعد از صف آرایی لشکر دشمن لشکری خود را بمیدان رزم در مقابل لشکر\nمدعی فوج فوج مکمل و مسلح آوردند و صف آرایی کردند در همان حین سردار فیض محمدخان\nکه از بالای تپه نظر بدید و بازگاه و صف آرایی لشکر کابل افگندند و ملاحظه کردند خندیدند\nو بزبان جاری کردند که این لشکر وخمه ها از مردم قوالان است یا لشکر گاه سردار\nعبدالرحمن خان است ظاهر شد که این تکبری بود که در اول مقدمه از سردار فیض محمدخان بظهور\nپیوست و بغضب الهی گرفتار گردید مختصر کلام تا اینکه آواز رعد آسای توپهای آتش فشان\nاز جانب لشکر ترکستان زلزله در گنبد دوار انداخت تخمیناً پنج دقیقه یا مر سردار دلاور\nعبدالرحمن خان لشکر کابل توقف کردند و اجازه جنگ ندادند تا این که از ضرب توپهای\nلشکر ترکستان زمین معرکه قیر گون گردید و سیاه و تاريك شد باری چون عهدشکنی\nاز جانب لشکر ترکستان بظهور پیوست بعد ازان سردار باوفا چون عهد و پیمان خود را\nبوفا انجام دادند و توپهای زلزله آسا را حکم پردن کردند و تفنگهای خونفشان را بخون فشانی\nاجازه دادند با وجودیکه لشکر کابل در میدان وسیع و لشکر ترکستان در بالای تپه و بلندی\nبودند و از طرفین میزدند و آواز توپ و تفنگ بالا بود چنانچه دوساعت بضرب توپ و تفنگ\nجنگ پیوسته بود و زمین معرکه را بلرزه در آورده بودند و از دود توپ و تفنگ هواسیاه\nو تاريك گردید و زمین رزمگاه ظاهر نمیشد و یکی بدیگری ندیدیه مختصر کلام سه ساعت\nبهمین منوال مقدمه برپا بود و در زدن و کشتن لشکر طرفین کمی و کوتاهی نکردند چنانچه\nرزمگاه و زمین معرکه که از کشته و زخمی مملو شده بود با وجود آن و بت جنگ باشمشیر\nتیز و خنجر جنگر شگاف رسید و باهم در افتادند واز کشته پشته ها ساختند و هزاران پیروبرنا\nبغاك و خون یکسان و سرهای جوانان و دلاوران چون گوی در میدان بهرطرف غلطان\nو خون مبارزان و مردان چون جوی آب روان گردید لاکن لشکر کابل بجانب تپه پیش قدمی\nکرده بودند بقدرت کامه خداوندی که چون و چرا را در آن مدخل نیست بیکباره اردو جانب\nشکست بلشکر کابل افتاد یکی پنج فوجی که بطرف تپه بمقدمه دشمن رفته بودند چنان گرفتار"}
{"book": "adl0959", "page": 249, "text": "( ٢٤٢)\nلشکر دشمن شدند و گردا گردشان را لشکر ترکستان گرفت که اصلا بخود ندانستند سلام کردند\nو به امر سردار فیض محمدخان از طریقه سپاهی گری اینگوشه نشستند و بحال پر اختلال خود ندانستند\nو از جانب دیگر از دره سنجن چهار هزار سوار از تکیه از کوتل فرود آمده بخیال آنکه پشت لشکر\nکابل را بگیرند از ینطرف بندگان سردار عبدالرحمن خان پسر کردگی سردار\nمحمد یوسف خان لشکری با توپخانه قاطری فرستاده بودند که سد راه لشکر ترکستان شده\nبلکه قرار دشت ادبار بدارند از قضای الهی لشکر ترکستان غالب آمده لشکر کابل را شکست\nفاحش دادند چنانچه شکست قريب باردو رسيدند وقلیلی لشکر که عبارت از شش عراده توپ\nو سه پلتن و سه ر جمنت رساله بحضور سردار عالی مقدار سالار اشکر کابل باقی مانده بود اضافه\nبران از دنبال مردم کوهستان که در جاده نمك حرامی قدم زده بودند لب دریای کوهستان را\nچنان سد بسته بودند که گویا با سکه مرغ بال دار پر نزند اما سردار سالار با غیرت\nکه تکیه برضد اپر الهی کرده بود با وجود این همه شکست و خرابی که بحضور ملاحظه می فرمود\nباك نمیداشت و چون کوه پا بر جاء بود و مردانه در میدان رزم قدم استوار داشت و خود را\nبخداوند سپرده بودند بهر حال یکساعت بهمین پریشانی گذشت وسردار فیض محمد خان که\nدر بغل کوه بچه بالای سنگ بلندی نشسته دوربین بدست تماشا می کرد و لشکر خود را ترغیب\nبجنگ می نمود ذوقی کرد لا ان خواجه میفرماید .\nشعر\nنه هر که چهره بر افروخت دلبری داند\nنه هر که آئینه سازد سکندری داند\nنه هر که طرف کله کج نهاد وتند نشست\nکلاه داری و آیین سروری داند\nخلاصه کلام از تقدیرات ازلی توپ چی حضور سردار عبدالرحمن خان سردار فیض محمدخان را\nبتوپ نشانه کرده آتش داد گلوله توپ بسنگ بزرگی خورد که سه قدم از سردار\nفیض محمد خان فاصله بود توته بزرگی از سنگ بضرب گلوله توپ جدا شده درران سردار\nتکر خورد که از بالای سنگ بزیر افتاد وفورا جان بجان آفرین سپرد وحق بجای خود قرار\nگرفت و عهدی که با کلام الله شریف بسته بود مطابق آن نتیجه دریافت و بگزای اعمال خود رسید\nهر آنکه زاد بناچار بایدش نو شید\nز جام دهر می کن و من عليها فان\nدر این باب شاعر میفرماید .\nفرد\nنیکومثلی است آنکه هر کس بد کرد\nنه بادگری نکرد هم با خود کرد\nرباعی\nغره چه شوی به مسکن و کاشانه\nدر عمر که هست حا صنش افسانه\nدر خانه مرضری چه افروزی شمع\nدر رهگذر سیل چه سازی خانه\nفرد\nپیر پیمانه کش من که روانش خوش باد\nگفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان\nبهر حال سخن بطول انجامید و مطلب باز ماند سرسخن باز گردیم و رویداد مقدمه را"}
{"book": "adl0959", "page": 250, "text": "(٢٤٣)\n\nانجام دهیم لهذا چون سردار فیض محمد خان بقتل رسید به يك باره بزرگان حضورش\nبشورش جمع آمدند و خلق زیادی از لشکر یان گرداگردش گرفتند ازین طرف سردار\nعالی وسالار صاحب غیرت که در صف لشکر قلیل خود مردانه ایستاده بودند با و جود یکه\nدوربین بدست بهر جانب نظر می افگندند وملاحظه میفرمودند از گردشدن لشکر ترکستان\nبدور سردار فیض محمد خان متحیر ومتفکر مانده فکر می زدند و بزرگان حضور هر کس\nسخنی عرضه داشت می کردند که ناگاه غوغا بلند شد وافواج کابل که پنج فوج از\nنا چاری و گرفتاری قبل از دو ساعت گویا از دولت خداداد رو گردان شده سلام کرده بودند\nو به گوشه نشسته انتظار امر سردار فیض محمد خان می بردند چون قضیه بر عکس افتاد فورا\nاز جای برخاسته چپاول زدند و دست اندازی کردند وبحضور سردار تاج بخش عرض گناه\nاز لاچاری خود آدم فرستادند وازقتل سردار فیض محمدخان عرضه داشت نمودند و از فتح\nمبارك باد گفتند لهذا قتل سردار فیض محمدخان بهر دو لشکر ظاهر شد و لشکر ترکستان که\nسراسر فاتح نموده بودند شکست غیبی خوردند و دل شکسته شدند و دست از جنگ باز داشته\nفراری شدند لشکر کابل که شکست فاحش یافته بود در حال چون شیر غران و ببر پیمان\nبه لشکر ترکستان افتاده قتل بسیار نمودند و بعد از آن دست به تاراج ماندند و بجانب\nلشکر گاه ترکستان که تخمینا از یک فرسخ از جنگگاه دوری داشت روانه شدند و فوج فوج\nبتلاش تمام خود را رساندند و از نقد و جنس واسپ واشتر و خزانه و غیره اشیا فراوان از\nخیمه گاه لشکر ترکستان به یغما بردند اکنون از چهار هزار سوار از بکيه و جانب سنجن که در\nدشت لشکر کابل را شکست فاحش داد نزدیك لشکرگاه کابل گیرو دار داشتند در\nاینوقت از دست لشکر کابل گوك شکار شده تمامی شان به چنگ افتادند ودستگیر\nشدند خلاصه کلام پنج ساعت مقد مه طول کشید واز کشته وزخمی یکهزارو هفتصد نفر بقلم\nآمد بسیاری آن از لشکر کابل بودند که در دشت ایستاده جنگ می کردند واز ضرب توپ\nوتفنگ لشکر دشمن بقتل رسیدند ولشکر ترکستان در کوه بچه و تپه بلندی بودند کمتر\nکشته وزخمی شدند بهر حال هرگاه از اسیران لشکر ترکستان تحریر کنم از شار بیرون\nواز حد افزون است لاکن سردار خداجوی از کمال بزرگی وصاف دلی و اعتقاد تمام جمع\nاسیران را باز داد و عمله را آزاد فرمودند که بجانب اوطان خود بروند وقاتلان (مقتول)را در مدت\nپنج روز کفن کرده باخاک سپردند وزخمی ها و مجروح ها را بجراحان\nفرمودند که بخوبی ودرستی معالجه بدارند واشخاصیکه در هم چنین موقع\nباريك که سرا سر خطر بود نمك حرامی نموده بودند وسزا وار قتل داشتند زیرا که کمر\nبخرابی دولت خداداد بسته بودند مهربا بخشیدند واز گناه بزرگشان گذشتند وعفو فرمودند\nومرحمت بزرگانه دربارۀ شان بادلرسا نیدند اضافه بران مهربانی کردند ومرحمت نمودند\nخلاصه کلام که بندگان سردار باوقار از طریقه بزرگی احدی را سرزنش نفرمودند وتعذیب\nنیکردند و همه را از حضور عفو ساختند و بکمال شجاعت اضافه بران با هريك نوازش و مهربانی\nفرمودند بعد از امورات متفرقه و آزادی گناهگار وعفو نمودن خلق الله بقرار قوه بشری\nسجدات شکر بجای آوردند و بدرگاه ایزد متعال زاری وتضرع وفروتنی کردند زیرا که"}
{"book": "adl0959", "page": 251, "text": "(٢٤٤)\nاین چنین حادثه جان فرسا وشکست طرفین وخرابی مردم کوهستانی از دنبال جانب کابل\nگاهی اتفاق نه افتاده بود وبندگان عالی ندیده بودند لاکن شاعر فرموده .\nفرد\nآفرین خدای باد بریدی\nکه از وماند این چنین پسری\nبلی ظاهر است که هر گاه سردار دلاور درمیدان رزم غیرت وشجاعت نمی کردند\nوبمردانگی قدم استوار داشته نمی ایستادند وخودرا ازدم توپ وتفنگ دشمن کنار ه\nمی کردندالبته دولت قوی شوکت ازدست رفته وپای تخت کابل برباد می شدبعدازان آثاری\nباقی می ماند زیرا که مردم افغانستان بعدازسفر هرات قاعده بدست گرفته اند وهر سال\nدوپادشاه می خواهند تاجیپ و دامان شان از زروزبور پر شود . . . . .\nاکنون از مطلب سخن را نیم مقصد ازین فتح غیبی بود که خداوند عالم عطا کرده\nوبندگان عالی سردار عبدالرحمن خان را نیکنام گردانید لاکن سردار باغیری را سه چیز\nاتفاق افتاد وبفضل خداوند فتح حاصل شد اول تقدیر ازل دویم فروتنی بندگان عـالی\nبدرگاه ایزدی سوم قدم استوار داشتن درمیدان کاروزارو بمردانگی پابرجای ایستادن\nدر رزم گاه ازین سبب خداوند این چنین فتح نمایان عطا کرد ودشمن قوی را سرنگون\nساخت بهرحال فروتنی وعجزوعاجزی خوب دولتی است بنده را درحضور پروردگار عالم\nخوب می سازد * وپروردگار دوست می داردبندۀ خودرا فروتنی کند وعزیز و گرامی می سازد\nچنانچه شاعر می گوید .\nفرد\nدرناامیدی بسی امیداست\nپایان شب سیاه سفید است\nخلاصه سخن چون سردارسالارلشکرمظفراثر بافتح وفیروزی آسوده خاطر شدندواز شکست\nوریخت لشکرطرفین فارغ گشتندوجمیع مال واموال واثاثه وبارگاه وسرایپرده هائی که از لشکر\nدشمن باقی مانده بوده همه بتصرف دولت خداداد در آمد ودیگر اموری باقی نماند بعد ازان\nسردارعالی مقدارارادۀ کابل نمودند زیرا که سر کارامیرمحمدافضل خان پدرشان در بسترمرض\nوناخوشی افتاده بودند وبندگان عال خاطرشان ازان سبب پریشان بود بنابران بتلاش تمام خودرا\nازجمیع امورات لشکری فارغ ساخته بعد ازیکهفته از قلعه الله داد خان حرکت فرما شده\nباشوکت جمشیدی ودبدبۀ دارائی عازم دارالسلطنۀ شهر کابل شدند وبسرعت منزل میزدند\nودو منزل را یکی می نمودند و کوشش داشتند که زود تر بحضور پادشاه قوی شوکت\nاعنی قبله گاه معظم خود برسند که مبادا مرگ دامن گیر شود و دیدار بقیامت بماند\nتا اینکه بفتح وفیروزی داخل دارالسلطنۀ کابل شده بقدام بوسی حضورپادشاه رعیت پرور\nمشرف شدند وقدم مبارك پدر بزرگوار را بردیده نهادند وبفرحت وخورسندی از حضور\nسرکار مرخص شده بمنزل خود رفتند وجای بجای گردیدند لاکن امید صحت مندی از\nحضورسر کارنداشتند زیرا که یومیه مرض اقدس اشرف ترقی داشت وحکمای عصر و زمانه\nکه حضور داشتند ازمعالجه باز مانده بودند وانتظار ورود بندگان سردار عالی مقداررا\nداشته شب را بروز می آوردند چنانچه شاعر گفته است ."}
{"book": "adl0959", "page": 252, "text": "(٢٤٠)\n\nمصرع\n\nچون قضا آید طبيب ابله شود\nقصه کوتاه بعد از ملاقات سردار سالار حضور سرکار والا تبار یومیه مرض اقدس ترقی می‌کرد گویا بندگان اشرف امیدوار دیدار فرزند خود بودند چنانچه حکمای حاذق دست از معالجه کشیده بحضور سردار عالی سالار لشکر آمده عرضه داشت كردند وجواب دادند اكنون معالجه نباید كرد وهرگ بدر آمده دق الباب میكند مختصر كلام سردار كیلان سردار محمد اعظم خان وسردار سالار لشکر سردار عبدالرحمن خان ازحيات سركار مایوس گردیده امید خودرا از زندگانی سركار قطع كردند وخود بندگان سركار شخص كهن‌سال وتجربه‌آموز بودند ازمرض خود مرگ را در یافتند واززندگی خود نا امید شدند بعد ازان سردار عبدالرحمن خان را بخلوت طلب كرده فرمودند كه ای فرزند وای نور دیده مرض سركار اقدس دیگرگون است و مرگ در رسیده سردار محمد اعظم خان برادر سرکار است و با شما بجای پدر است امروز سرکار اقدس خواهش دارد كه سردارمحمد اعظم خان را بجای خود جانشین قراردهد وامير افغانستان خوانده شود شما كه صاحب اختیار پدر میباشید چه مصلحت می‌دانید رضامندی دارید یاخیر لازم كه از ضمیر صافی‌نهاد باعتقاد كامل سخن كنید وبمقیده صافی جواب بدهید واظهارخلاف بحضور پدر نكنید وبحق بیان دارید كه امروز سركار اشرف حیات است ودانسته شودواز هما نقرار بعمل آورد سرداروالا گهرسردار عبدالرحمن‌خان ازجای برخواسته دست باادب عرضه نمود كه غلام خودرا فرزند نمی‌دانم وتوقع فرزندی ندارم خدمتگار وفرمان برادرم امر سركار وفرمان فرمان سرکار است آن چیزی كه بخاطر سركار اقدس خطور كرده باشد زودتر بعمل آرند ودر حیات خود بحضور فیض‌ظهور تمام فرمایند وخاطر حق‌بین را بکلی جمع دارند كه خورسندی غلام دران است سركاروالا ازعرضه داشت فرزند خورسند شده دست بدعا برداشت ودربارة فرزند عزیز خود دعا كرد ودر بغل گرفته از سر و روی فرزندبوسه زد بعد بهمان خلوت كه در حضور احدی نبود سردارمحمد اعظم خان را طلب كرده بحضور سردار عبدالرحمن‌خان فرمود كه‌ای برادر عمر آخر شده ومرگ دامن گیر گشته زمانی كه سركار والاجیهان فانی‌ را پدرود كرد وبخاك سپردید و باز گشتید این تخت وتاج ازان شما ست وفرزند من سردار عبدالرحمن‌خان باشما خدمتگار وفرمان بردار است لاكن در بارة فرزندم پدری كنید وفرزندم شمارا بجای پدر قبول دارد اما وصیتی باشما می‌دارم هم‌چنین كه سركاروالاتبارشمارا بجای خود امیر افغانستان سرفراز فرمود بعد از شما هرگاه فرزندم در قید حیات باشد بجای شما پادشاه شود ورجوع بفرزندان خود نكنید وصیت دیگر از حضور امراست كه دامن اتفاق را از دست ندهید و پیراهون نفاق نگردید زیرا كه زمانه غدار وسخن چین فتنه انگیر بسیار لازم آنكه مردمان شریر وفتنه‌انگیز را بحضور خود راه ندهید وحرف شان را منظور نكنید بلکه از حضور برانید وسرزنش بدهید تاعبرت دیگران شود ودر حضور شما بان غمازی نكنند باقی شمارا بخداوند سپردم در بارة سرکار دعا كنید كه"}
{"book": "adl0959", "page": 253, "text": "(٢١٦)\n\nخداوندا با نوار گناه بنده گناهگار در گیاه الله بگذرد و مغفرت نماید اکنون از حضور سرکار\nمرخص رفته امورات سلطنت خود را انجام بدهید و متوجه سلطنت و پادشاهی خرد شوید خلاصه\nکلام بعد از وصیت سر کار روز پنجم مرض بندگان اقدس ترقی کرده و قریب الموت شد چنانچه\nهمان یوم جهان فانی را پدرود کرده بعالم بقا شتافت و بیکشاده پیشانی بجهان جاودانی رخت بربست\nو داغ حسرت و اندوه بر دل بازماندگان و دوستان باقی گذاشت لهذا بعد از وفات سرکار مردم\nکابل از شاه و گدا و قاضی و علماء و تجار و اهل کسبه و افسران سپاه و بزرگان لشکر بحضور\nبندگان سردار کلان و سردار سالار جمع آمدند و جمیع افواج را\nبرآوردند این بود که غوغا بلند شد و جنازه پادشاه را با هزاران شورو\nفغان از حرم برآوردند و با صد گونه نوحه و فغان روانه شدند تمامی مردم اشک از چشم\nجاری داشتند سپاه فقرا او شام و گداء خورد و بزرگ در جلو حاضر بودند تا اینکه حسب الامر\nحوزة سرکار اقدس در قطعه حشمت خان دفن کردند و در بالای قبر خیمه زدند و چهل\nشبانه روز قاری قرآن مقرر فرمودند دعا و فاتحه مودند و بدولت و اقبال برگشته با جمیع مردم\nداخل دیوان خانه شدند و سه روز فاتحه گرفته فوج فوج بولك بولك از سپاه و رعیت\nو بزرگ و كوچك وارد حضور شده فاتحه میكردند روز سوم ختم قرآن کرده جمیع\nسپاه وفقراء و شه وكدا طعام خوردند لاكن سردار سالار افواج بعد تناول طعام و فاتحه\nمردم را از رفتن مانع شدند و امر توقف كردند چون مردم معطل شد ند سردار سالار\nکلاه و شمشیر و كمر بند و دستار سركار مرحومی را بحضور شاه و گدا که جمع شان\nحاضر بودند طلب کرده بدست مبارك کلاه پادشاهی را بر تارك سردار محمد اعظم خان\nگذاشته كمر بند و شمشیر را بكمر شان بسته بجای پدر خود امیر محمد افضل خان بر تخت\nسلطنت افغانستان نشانده و مبارکباد دادند و مبار کباد گفتند و کمر بخدمت شان بستند\nو ایستادند بعد از ان جميع مردم از شاه و گدا، وسپاه وفقراء و اعزه واشراف بقاعده\nقانون فوج فوج بولك بولك بهمان مجلس بحضور آمده مبارك باد می کردند از حضور\nمرخص می شدند الحمدالله والمنه شكر گذارم مرخداوندی را که صحت جسمانی، تندرستی\nتن وتوفيق تحریر نمودن و نوشتن عطا کرد تا اینکه جلد اول کتاب تواریخ پادشاهان\nمتاخرین افغانستان انجام یافت و ختم شد اکنون التماس از کرم خرد مندان ودشنوار\nپسندان آنکه هر گاه سهو و خطایی که لازمه طبع انسان خصوص متخیل این نادانست ملاحظه\nفرمایند در اصلاح من کوشند زیرا که در ایام کهن سالی و جلای وطن و دست تهی در قید\nتحریر در آوردم و انجام پذیرفت والده ا\n\nهر که خواند دعا طمع دارم \nز آنکه من بنده گنه کارم\n\nصورت دراز باد برین ختم شدسخن \nبیرون می نهم زره اختصاریای"}
{"book": "adl0959", "page": 254, "text": "مجله آریانا و مجله افغانستان\nانجمن تاریخ دو نشریه موقوته دارد که بنام مجلۀ آریانا و مجلۀ افغانستان\nبه اوقات معین نشر میشود . کسانیکه به تاریخ افغانستان علاقه دارند\nو میخواهند تتبعات نویسندگان افغانی را تعقیب کنند از اشتراک\nو خواندن مجله های مذکور ناگزیر هستند\n\nمجله آریانا ۱۳ سال است که تاسیس شده و مرتب در اول هر ماه\nشمسی در ۶۰ صفحه نشر میشود اشتراک سالیانه\nآن در کابل (٢٤) افغانی در ولایات افغانستان (٢٨) افغانی و برای\nخارج (٢) دولار میباشد .\n\nمجله افغانستان وارد دهمین سال نشراتی خود شده و هر سه ماه یکمرتبه\nبه زبان های خارجی فرانسه و انگلیسی در (۶۲) صفحه نشر\nمیشود . این مجله در خارج مملکت شهرت بین المللی پیدا کرده قیمت\nاشتراک سالانه آن در کابل (٤٠) افغانی در ولایات (٤٠،٥٠) افغانی\nو در خارج (٤) دولار است .\nبه مجله های آریانا و افغانستان مشترک شوید کولکسیون هر کدام\nاز مجله های مذکور بحیث بهترین کتب و بهترین ماخذ سالیان دراز در\nکتابخانه شخصی شما باقی خواهد ماند و هرچه وقت ازان بگذرد قیمت\nآن بیشتر خواهد شد .\nمطبعه عمومی کابل"}
{"book": "adl0959", "page": 255, "text": "انجمن تاریخ افغانستان\nSociété des Etudes Historiques d'Afghanistan"}
{"book": "adl0959", "page": 256, "text": "انجمن تاریخ افغانستان\nپادشاهان متأخر\nافغانستان\nجلد دوم\nتألیف میرزا یعقوب علی خافی"}
{"book": "adl0959", "page": 257, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0959", "page": 258, "text": "شماره مسلسل ۴۹\nپادشاهان متأخر افغانستان\nجلد دوم\nنگارش\nمیرزا یعقوب علی خافی\nدولتی مطبعه\nتعداد طبع ۱۰۰۰ جلد\n۲۰ میزان ۱۳۳۶"}
{"book": "adl0959", "page": 259, "text": "یاد آوری\nدر مقدمه ئی که برای جلد اول «پادشاهان متاخر افغانستان» بتاريخ ۲۸ ثور ١٣٣٤ نوشتیم چگونگی صورت پیدا شدن دو جلد کتاب خطی به تفاوت زمان و مکان وصورت خریداری آن برای کتابخانه موزه کابل و شرح حال مختصر مولف میرزا يعقوب على خافی و اهمیت مولفه او از نظر تاریخ معاصر (دوره محمد زائی) وصورت طبع آن در مجله آریانا وعليحده شرح داده شده است که تکرار آن ضرورت ندارد. قراریکه در اخیر مقدمه وعده داده شده بود اینک جلد دوم این اثر مفید که اصل نسخه خطی شامل ٤٨٣ صفحه میباشد به خوانندگان گرامی تقدیم میشود.\nجلد دوم پادشاهان متاخر افغانستان از شماره نهم سال سیزده تا شماره دهم سال پانزده در بیست و پنج شماره مجله آریانا مرتب بصورت مقاله چاپ شده و مانند جلد اول یکهزار نسخه علیحده هم طبع گردیده است.\nباو جودیکه طبع این دو جلد کتاب شش و نیم سال وقت گرفته است انجمن تاریخ بسیار مسرور است که بالاخره بعد از انتظار زیاد توفیق یافت که این اثر مفيد و قیمتدار را که در تاریخ معاصر افغانستان يك ماخذ مهم ومغتنم بشمار میرود به دسترس علاقمندان تاریخ کشور قرار میدهد.\n۲۰ میزان ١٣٣٦ « احمد على کهزاد »"}
{"book": "adl0959", "page": 260, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nپادشاهان متاخر (جلد دوم)\nگوناگون نیایش مرداوری را که وجود بشر را از کار خانه عنایت خود کسوت حیات پوشانید وتیره درونان کوی ضلالترا چراغ هدایت براه افروخت .\nنظم\nنا مش بز بان گفتنم از بیخرد یست\nوصفش بد هان گفتنم از بیخرد یست\nفی ا لجمله چنا نست که دا نم گفتن\nا صف چنا ن گفتنم از بی خرد یست\nو جهان جهان ستایش مرشمع سفارت را که سر فراران انجمن خردویقین را فروغ ایمان و نور دین بخشید و جانبازان بساط معرفت و کمال را پروانه جمال جهان آرای خودگردانید.\nنظم\nآنمسر ور کاینات و ان خیر بشر\nجبر یل ا مین ز قر ب او دست بسر\nخاک کف پا ش سر مه دیده جم\nخا شاک سر ا ش ا فسر اسکند ر\nلهذا نگارنده این داستان روح افزاء و تحریر کننده این رویداد دلگشا العبد ذلیل میرزا یعقوبعلی ولد احمد علیخان قوم خافی محله چنداول ساکن دارالسلطنه شهر کابل می نویسد که بمددحت خداوند و مدد گاری سید کونین جلداول کتاب تواریخ پادشاهان متاخر افغانستان باتمام رسید و در قید تحریر و ترقیم در آمد اکنون بتوکل خداوند ونظر مرحمت فیاض علی مرتضی رجوع نمودم بجلد دوم تاریخ پادشاهان افغانستان چون ابتداء جلداول از سلطنت امیر کبیر امیردوست محمد خان بنیادکرده تا اخیر سلطنت سر کار امیر محمد افضل خان با تمام رسید و ختم گردید حال از ابتداء سلطنت سرکار امیر محمد اعظم خان شرح میدارم امیدوارم. امیدوارم از درگاه خداوند کریم و رحیم که صحت جسمانی و تن تندرست و خاطر جمع و توفیق نوشتن عطا فرما یـد تـا بزودی انجام پذیر دان شاء الله تعالی\nباب چهارم. ذکر سلطنت سرکار عدالت گستر امیر محمد اعظم خان\nمشتمل برسه فصل\nاز تاریخ سنه یکهزار و دوصدو هشتادو پنج هجری تا لغایت ۱۲۸۶ ه مـدت سلطنت سر کار مذ کور یکسال و هشت ماه قمری ."}
{"book": "adl0959", "page": 261, "text": "(۲)\nجلد دوم\n\nنظم\nمبارک ای هنر مندان که امروز مهيا سـر مـه ا هل نظـر شـــد\nزهی مجموعه فرهـنگ و دانش کـه در عـالم رمقپولی سمر شد\n\nمختصر سخن بعد ازانکه بسـر عـت خداوند صاحب تاج و تخت افغانستـان گرد يـدند\nاين بود که پنج روز مردم کابـل از سپاه وفـقراء بولك بولك فوج فوج بحضـور آمده مبارک بـاد\nمیکردند و بـاز می گشتند تا اينـکه روز جـمه در مسجـد جـامـــع جمـع آمـده نماز جـمـه را بـادا\nرسانیـدند بعدازان خطيـب بـالای مـنبر بر آمده خطـبه را بنـام نـامــی سـرکــار اشـرف اقـدس\nاميرمحمد اعظم خـان خوا ندند وسـکه دولت خـداداد افغانستـان را بنام نامی شان زدند چون\nازهمه امـورات سلطنتـی فارغ شدند بعدازان روزی چنـد بعيـش و عشـرت و کـامـرانـی برتخـت\nفيروز بخـت نشسـتند ودادعيـش و کـامرانـی دادنـد ا کنـون سـرکـار ذوى الاقتدار عدالـت گسـتر\nسـرکـار اميـر محـمد اعظـم خان وسردارعـبدالرحـمن خان را بـدار السلطنـه شهـر کـابـل بگـذاریـم\nچند کلمه سخن از رويـداد اميـر شير عليخان شنو يـم زيـرا که گـرفتـار چـرخ فلك اسـت لهـذا\nقبل ازین تحریرشده بود که سر کـار اشـرف بـه امـرسـردار فيض محمد خـان ازلاچـاری در حـدود\nپنجشـیر درلشـکر گـاه توقـف داشتند وقت ازانی که سردارفـيض محمد خان پیش جنگ شـده در قلعـه\nالـه دادخان مقابل سـردار خـداداد سـردار عبـدالرحمـن خان بجنـگ رفتـندو سـرکـار اميـر شيرعليخان را\nدرپونـه معطـل کردنـد سـرکـار والا باوجـود خرابـی وشکست پـی در پـی کـه دیـده بودنـد بـازهـم\nشيرشـرزه را بنظـر نمی آوردنـد ازین جـرات سـردار فیـض مـحمد خان بسـی کـدورت آميـزشـدنـد\nزیر ا کـه این چنین زبونی را بعمـر نديـده واصـلا بخود قـیاس نمیـکردنـد بنـابران غـريق دریـای\nحیـرت بودنـدو بهـرجـانب پیـك خیال را جولان می دادنـد لا کن راه چـاره را مسـدود می ديـدند\nعاقـبت بخـنده شدـند وشـکر کردنـد بـدرگـاه خداونـد توبه وتضرع نمودند بعدفرمودندـ مـصـرعـ\nد مرغ زیرک چون بـدام افتد تحمـل بـایدش، بـاری بعدازفکـر بسـیار بصوابدـيد خـدمتـگاران\nحضـور که هـمه فدائـی بودنـد در لشـکر گـاه بـااتفاق قليلى لشـکر باز ماندند لا کن بعد از فرصتـی\nکه تحمل کرده بـودنـد به یکبـاره جنـون برطبیـعت سـرکـار مستولی گرديد ازجای جـستند\nبا هـمین لشکر قلیـل بجـانـب قلعه الـه دادخان بسـرعت روانـه شدـند باوجـودیکه از نيـت فاسـد\nسـردار فيـض محمد خـان کـماحقـه می دانستـند امـاطاقت زبونـی را سـزا وار شـان وشوکـت خـود\nندانستـه مائل بجنـگ شدنـد درنیمـه راه رسـيده بودنـد که قضیـه قتـل سـردار فيـض محـمد خـان\nبـا شکست لشـکر شنیـدنـد وشکست خورده را مــلاحـظه فرمودند ازمشاهده ايـن احوال متفـکر\nمـا نـد نگـاه از کج رفتـاری فلك می خندیدنـدو گاه غمـگین می شدـند وافراد شاعـررا در بـاره\nسـردار فـیض محـمد خان خوانـدنـد .\n\nفـــر د\nدهقـان سال خورده چه خوش گفت بـا پسـر ک ای نورچشـم من بـه جـز از کشته ندروی\nخلاص کلام ساعتـی توقـف کـرده باخـاصان حضـور مشـوره کردنـد وفـرمودنـد که تـدبیـر\nايشـکـار چيست سـرکـار والارا بخـاطـر می رسد که با همين لشکر قلیل ولشکر شکـست"}
{"book": "adl0959", "page": 262, "text": "(۳)\nپادشاهان متأخر جلد دوم\nغور ده را با خود پیوند داده در مقابل صیفی رفته جنگ دراندازیم وامیدوار درگاه\nخداوند شویم تاخواست الهی چه باشد خدمتگاران فدائی عرضه داشت کردند که فرمان\nسر کار عین صوابست لاکن غلامان جان نثار به حضورۂ ش ظهور عرضه داشت می‌دارد لشکری\nکه بحضور است از اعتبار دوراست زیرا كممك خوار ديگر پست بیگانه را اعتماد نشاید\nمبادا قضیه برعکس افتد این غلامان را یقین حاصل است که مردم افغا نستان پاس نمک کی\nو پاس نمک نمیدارند خصوصا به وجهۂ پندی خواهند کرد اول کج رفتاری چرخ فلك دوم\nبیگانه بودن لشکر مذکور خداناخواسته می‌شود که بندگان اقدس را دست آویز گناه\nخود کرده بحضور دشمن روا نه شوند پس همان بهتر که از ین اراده پرخطر بگذر یم\nوپس عازم ترکستان شوید وازدشمن کناره گیر کناره گیر دید زیرا که دست ستیز کوتاه\nواسباب جنگ آماده نیست باقی بندگان اقدس مختارند چون عرضه داشت خدمتگاران\nتمام شد سر کار والا تبار منظور فرمودند و تدبیر خود را از چنگ لشکر کا بلی رها نموده بجانب\nتر کستان مرحله پیما، شدند جرنیل شیخ میرخان نمک حرام که بدو ذولت با شکرامی کرده درین\nوقت متحیر ماند جانب کابل از ترس رفته نتوانست لاچار بر آن سر کارامیرشیرعلیخان همراه شد تا\nاینکه واردغوری گردید روزی چندبندگان سر کار در غوری توقف کردندلا أن درضمن استقامت\nغوری وجه بسیاری ازمردم صاحب دولت بطريق مساعده حاصل کردند و روابه هيبك وتاشقرغان\nشدند واز آنجا نیز مبالغی وجه نقد از سوداگر و بای وستان دار تحصیل نمودند وروانه مزار شریف\nو تختہ پل گردیدند و آسوده خاطر در تخته پل توقف فرمودند بعد ازان متوجه امورات\nسلطنتی شدند وجمع میر های ازبکی را بحضور طلب کرده عزت دادند وهر يك را بخدمت\nملکی مامور فرمودند اما مبلغ های کلی ازایشان بازیافت کردند ازمردمان صاحب دولت\nخصوصا مال‌دار گوسفند واشتر كه هريك دولت عظيم داشتند چقدر ممکن بودوجه گرفتند\nومساعده نام گذاشتند اما از تاریخ ورود تخته پل شب و روز متوجه شدند و تردد کردند\nکه شاید لشکری بهم رسانند و بار دیگر بجانب دشمن اراده رفتن کنند و ازدشمن قوی\nانتقام گیرند ممکن نشدزیرا ؟ سردار فیض محمدخان از نیت باطل و خيال فاسد بخودقرار\nداده بود که باید و شاید پادشاه افغانستان خواهم شد لازم که باتجمل بسیار ولشکربی شمار\nباتوپ خانه و انجام افزون از قیاس با دشمن قوی تقابل ورزم و فرصت نداده شکست فاحش\nبدهم از ان سبب جميع اثاثه سلطنتی را باخود برده بود در ترکستان اسباب باقی نگذاشته\nزیرا که خود را تخت نشین دارالسلطنه کابل پنداشته بود مصرع : « این خیال است ومحال\nاست و جنون » اما از درگاه خداوند که خالق مور ومار است وعنان اختيار در قبضه\nاقتدار اوست غافل ماند و از کلام الله شریف که فرستاده پروردگار است خوف نکرد\nکه ابتداء با بندگان سردار عبدالرحمن خان قسم کرده و بندگان سردار عبدالرحمن خان\nاحسان کلی کرده که حکومت کل ترکستان را بوی انعام کرد و د ويم سر کار امير\nشیرعلیخان را با عهد وقسم از هرات طلب کرده و ذلیل ساخت بلکه نظر پند فرمود ازین\nرهگذر بمراد نرسید و بغضب خداوند گرفتار گردید فرد :\nتو چاهی کنده در دل که خلقی را در اندازی\nنمی ترسی ازان روزی که خود را درمیان بینی"}
{"book": "adl0959", "page": 263, "text": "(4)\n\nرد مختصر سلام سرکار امیر شیر علی خان چند وقت که در تخته پل بودند هر چند کوشش\nکردند که شاید از ترکستان لشکری سرشته کرده عازم کابل شوند موجود نشد اضافه\nبرای لشکری که در خود ترکستان ممکمن شود مجا فظت ترکستان را کنند مهیا نگردید\nمتفکر و مضطر شده ثانی خدمتگاران حضور را جمع آورده مشورت فرمودند عاقبت رفتن\nهرات را بخود مصمم کردند زیرا که تدبیر دیگر ندیدند باری چون اراده رفتن هرات را\nبخود جزم کردند رجوع به ساخته ترکستان نمودند چنانچه بقرار سال های سابق که\nمیر های ازبکیه بهر شهر و قصبه حاکم بودند بهمان منوال اراده فرمودند و جمیع میرهای\nازبکیه را بحضور طلب کرده امر کردند که بندگان اقدس میخواهد که در باره شما\nاحسان شاهانه کنند و شما میرزاده ها را بقرار سابق بجاهای های قدیمی حاکم مقرر فرماید\nلاکن شرائط سرکار با شمایان اینکه با مردم فقراء از ترک و تاجک وافغان بد رفتاری\nو ظلم وستم نکنید و عدالت ورزید و مروز ومواسات کنید دیگر دور اندیشی کرده خود را\nمحکوم سرکار بدانید و دایم عرضه جات خود را بحضور اقدس بفرستید و از فرمان\nسرکار تجاوز نمایید و بی فرمانی نکنید که موجب سخط است و شکر گذار در گاه الهی\nبوده دعای دوام خداداد را شب و روز ورد زبان بدارید بندگان سرکار هر قدر تحمل\nکردم استقامت ترکستانرا علاج پذیر ندیدم در مدت توقف هر قدر تردد و کوشش نمودم\nکه لشکر بهم رسد ممکن نشد سردار فیض محمد خان بخت برگشته بعیال فاسد ترکستان\nرا زیر وزبر کرده چیزی از اسباب لشکری باقی نمانده که بندگان سرکار با مید آن\nدر ترکستان توقف بدارد درین وقت با راده خداوندی بجانب هرات روانه میگردم و امیدوارم\nاز در گاه ایزدی که در مدت شش ماه توقف هرات جمیع اسباب وانجام لشکری را آماده\nسازم و سرشته بدارم و بقصد انتقام دشمن کمر بسته روانه شوم باشما هم در ان حین فرمان\nفرستاده می شود باید بورود فرمان مکمل و آماده و تیار باشید اکنون بشمایان امر است\nکه درین فرصت که فرصت باقی است چند نفر شخص قواعدی از مردم افغان وازبک که\nبنظام تعلیم گرفته باشند موجود کنید و لشکری از طائفه افغان وازبك بهم رسانید\nو بفرمائید که بقانون نظام مشق قواعد تعلیم بگیرند و در علم قواعد وقانون نظام مهارت\nتمام یابند ولشکر آماده و مکمل شوند و سعی کنید که هر چند زود تر بهمه قانون نظام\nو نظام داری بدانند بهتر است بعد ازان بحضور والا عريضه کنید و تفری شان را بنویسید\nکه از هرات تفنگ و غیره انجام و اسباب برایشان فرستاده شود و بهر فوج موزیکان لازم\nکه باید از حضور فرستاده گردد و هر گاه در ترکستان قواعدی نباشد عریضه کنید که چند\nنفری از هرات بفرستم که بفرمان شما عمل نمایند و با مر شما قواعد بدهند تا زمانیکه\nمع الخیر بجانب دشمن روانه شویم باید که آماده باشند لا لن فرمان سرکار را سهل\nنگیرید زودتر سرشته کند و کمر بمردانگی بسته دارید که ان شاء الله تعالی زود از دشمن\nانتقام کشیده شود اضافه بران خاطر بندگان اقدس و نیت حق طویت سرکار چنان\nاقتضاء میدارد که فرزند بفرزند بقرار قدیم شمایان حکمران ترکستان باشید و فرمان\nروائی کنید لاکن بشمایان هم لازم که در باره سرکار باید که بصدق دل وصافی اعتقاد"}
{"book": "adl0959", "page": 264, "text": "پادشاهان متاخر جلد دوم\n(٥)\nخدمتگذاری کنید و خلاف امر همایون بعمل نیاورید زیرا که این حکمرانی ترکستان احسانی است که بعد از سال های دراز بندگان اقدس با شمایان روا میدارند بخاطر نرسانید که سرکار والا يك ذره باشمایان احتیاجی داشته باشند واز لاچاری ترکستان را بشما واگذارند الحمدلله والمنة امروز سرکار ذوی الاقتدار از عهده ملك داری برآمده می تواند و ممکن است که فورا لشکر مکمل اسباب از هرات طلب کرده ترکستانرا محافظت کنند و سرشته بدارد وحکمرانی نماید لیکن سراسر نیکی ومروت واحسانی است که بندگان اقدس باشما روا میدارد باید که شما میرهای ولایت که همه بزرگ زاده می باشید کمر بمردی ومردانگی بسته شب وروز متوجه امر سرکار وخدمت باشید وفرمان اقدس را جایز شمرید باز هم خوب دانسته باشید که فرمان سرکار خیر وغیریت بجانب شمایان است باقی شما میدانید بمصلحت جان خود رجوع بعقل خداداد نمائید وملاحظه بدارید\nمختصر کلام بعداز نوازشات سرکار جمیع میرهای ازبکیه که حاضر بوده ازجای جسته دست بدعا برداشته و در باره پادشاه تاج بخش ظل الله از صدق دل دعا کردند و هر يك میرها جداگانه نوازشات شهریاری را تصدیق نموده و کمر به خدمت بستند و عهد وپیمانرا بقرآن خداوند موکد کرده و جان فشانی را به راستی وصداقت برذمه گرفتند\nبعدازان امیرشیرعلیخان ولایت ترکستانرا بقرار قدیم تقسیم کرده بمیرهای ازبکیه عطا فرمودند سردار سلطان مراد خان پسر میر آ تالیق حاکم قندوز و خان آباد و تالقان وجمیع قطغن را مقرر نمودند ومنصب اتالیقی سرافراز نمودند میر صدورحاکم حاکم تاشقرغان و ايبك و توابعان آن ومیر اسلم خان کوسه که مایه صد هزار فتنه وشورش بود حاکم مزارشریف و هژده نهر اضافه برآن متولی باشی روضه مبارك شاه غدا اسدالله الغالب علی ابن ابی طالب و میر اتالیق پسر صفدر حاکم آقچه و اطراف آن ومیر حکیم خان حاکم شبرغان\nومیر حکومت خان حاکم اندخوی که بعدازفوت مد کورمیر دولت خان پسرش جانشین پدروحاکم اندخوی شد ومیرمحمد خان کوسه بیگه لربیگی که در علم فتنه انگیزی وغمازی بهترازدرمماز میررستم خان افزون ودر شیطانی ومکنده امی از حد شمار بیرون بود حاکم سرپل وکوهستانات\nآن باضافه حاکمی سنگ چارك که آن هم ولایت بزرگ وحاکم نشین بود بوی تفویض شد وباقی میرهای دیگری که جزوی بوده ونام بردن حسنی ندارد هريك بقدرمرتبه مامورعصبه ها گردیدند بعدازان بندگان سرکار جمیع میرهارا به خلعت های فاخره سرافرازنمودند میرها که اینقدر مرحمت شهریاری را درباره خود دیدند هر کدام قدر قوه واخلاص باطنی که درظاهر بحضوراقدس داشتند مبلغ های خطیر بطریق ارمغان بحضور آوردند منظور کردند اضافه از وجدنقد اجناسهای قیمت بها که سزاوارحضور پادشاه دیده ازحضور گذرانیدند بعدازان فرمان های میرکاری را حاصل کردند بسریر حکومت نشستندخلاصه کلام چون سرشته ترکستان بسته شدوخاطر اقدس جمع گردیده بتوکل خداوند باهشت عراده توپ ودوبلتن وسه رجمنت رساله وسواررکابی ازتخته پل حرکت فرماشد وعیال سردار فیض محمد خان که سرکاراقدس ازوی خیلی رضامند بودند همراه گرفته بجانب هرات راه سپار شدند ."}
{"book": "adl0959", "page": 265, "text": "جلد دوم\n(٦)\nاکنون فقره چندی از جرنیل شیخ میرخان تحریر گردد به تا بر سر مطالب باز میروم چنانچه شرح رویداد مذکور\nرا سابق در نیم قلم در آورده بودم حال شمه تحریر میدارم در زمان شباب و مستی تا مدت بسیاری\nنمک پرورده و پرورش یافته حضور سر کار امیر شیر علیخان بودند در ثانی نمک حرامی کرده\nبدولت سرکار اشرف امیر محمد افضل خان بسته شدند در جنگ آب کلبه که در رکاب سردار\nمحمد سرورخان رفته بودند جرنیل کل افواج بودند و نفوذ معتبری داشتند در آنجا نیز نمک حرامی\nکرده باعث شکست لشکر محمد سرور خان شدند و به لشکر ترکستان پیوستند مدت مدیدی\nبحضور سردار فیض محمدخان بسر افرازی گذراندند تا اینکه سردار فیض محمدخان مقتول شد\nجرنیل مذکور متفکر ماند و راه چاره را مسدود دید عاقبت در رکاب امیر شیر علیخان از حدود\nپنجشیر عازم ترکستان شدند پرویز شاه خان که بحضور سر کار معتبر بودند لارکن از قدیم دشمن\nذاتی جرنیل شیخ میر خان در ولایت بوده فرصت می جستند درین وقت از حضور سر کار دشمن\nخود را ماری کار شدند سر کار امیر شیر علیخان که خرابی سلطنت خود را از دست سردار\nمحمد رفیق خان و جرنیل شیخ میرخان میدانستند قتل مذکور را امر کردند و اجازه فرمودند\nپرویز شاه خان در حدود خواجه دوکوه توابع شبرغان جرنیل مذکور را با دو نفر اقوام شان برده\nبقتل رساندند واقعاً خائن را از خبث طینت آن نایاک نمک حرام پاک کردند امید است که خسرا لدنیاء\nوالاخره شده باشند بهر حال روز دیگر از شبرغان مراجعت فرمود روزسوم وارد سرپل شدند\nوشب در سر پل توقف فرمودند میر محمدخان حاکم سر پل در غرت داری و مهمان پذیری بحضور\nسر کار والا تبار کمی و کوتاهی نکردند و درخور گنجایش کمر بخدمت بستند و از جمیع میرها\nدر جان فشانی گذراندند و خورسندی حضور اقدس را در یافتند بعد از دو روز از حدود سرپل حرکت\nکرده روزششم در حدود میمنه رسیده لشکر گاه نمودند میر حسین خان والی میمنه هر چند که قانون\nدر آمدن از شهر نداشتند ولیکن بزعم نقل یکدیگر و داستانقلی سپه سالار خود را با تحفه و ارمغانهای\nبسیار وجهت لشکر یان رکابی بطریق مهمانی اسباب زیاد فرستادند وعذر خود را از حضور\nفیض ظهور بندگان اقدس خواستند لارکن عذر میر حسین والی عذر بتر از گناه بود زیرا که\nاستقبال پادشاه بزرگ بر آمدن سردوار بزرگی خودمیر مذکور و خورسندی بندگان اقدس\nمی شد اما بندہ گان سر کار از طریقه بزرگی اصلاً بخاطر مبارک نرسانده یک شب استقامت\nکردند و سخن نکردند و فرموده اسناد را بر زبان مبارک جاری کردند. مصرع :\n«هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد »\nچنانچه در ان فرصت موقع سخن کردن نداشت تعجل کردند و صبر نمودند روز دیگر از حدود\nمیمنه حرکت فرموده بجانب هرات راه سپار شدند اما در هیچ مقام توقف نفرموده منزل و مراحل\nطی نموده تا اینکه داخل خاک هرات گشتند بعد از آن اسمی سردار محمد یعقوب خان وفرامرز خان\nسپه سالار که در هرات مامور بودند فرمان اطلاعدهی فرستادند واز ورود سر کار بدار الهمرات\nآگاهی دادند چنانچه روز ورود بندگان اقدس در شهر هرات جمیع افواج را با تمامی فقرا واز\nشاه و گدا و بزرگ و کوچک با استقبال حضور در بیرون شهر کشیده صف ارائی کرده مقاصد،"}
{"book": "adl0959", "page": 266, "text": "(۷)\nياد شاهان متاخر جلد دوم\n\nو قانون استادند این بود که بندگان سرکار با دل مجروح و قلب شکسته داخل لشکر نامشده\nتوقف کردند تا زمانیکه سلامی تمام شده بعد بندگان اقدس بايك يك سپاه نوازش و مرحمت\nفرموده گذشتند هم چنین با مردم فقرا از سید وسادات و قاضی و قضات و علماء و فضلاء و فقیر و بی نوا.\nمرحمت کرده گذشتند لاکن سردار محمد یعقوب خان و سپاه سالار در خدمت گذاری بندگان\nپادشاه قوی شوکت آزرده خاطر در عین فروتنی خدمت می کردند تا اینکه داخل شهر هرات\nگردیدند گویا سرموی در جان نثاری تقصیری نکرده چون وارد شهر شد پادشاه دلاور وسر کار\nغضنفر فر در عین جلال و شوکت و اقبال در باغ شاهی بر تخت دارایی دارالسلطنه هرات آسوده بر قرار\nنشستند از رنج راه پر آسودند باری سردار محمد یعقوب خان وفرا مور خان\nسپه سالار چنان کمر بخدمت گذاری و جان فشانی بسته داشتند\nو متوجه امر سر کار بودند که گویا جمیع کدورت های سابقه را از دل سرکار بدر کردند\nو باخلاص و صداقت می کوشیدند تا اینکه فرمان سرکار بیکر فتن لشکر جديد صادر شد\nو فرمان کردند که از سوار و پیاده لشکری بسرعت گرفته جمع آوری دارند که باید در\nمدت شش ماه افواج قدیمی و جدیدی مکمل گردیده از نظر فیض اثر گذارش یابد و اسباب\nملکی و نظامی انجام پذیرد که آثاری باقی نماند زیرا که بندگان اقدس اضافه از شش ماه\nطاقت و صبر و تحمل ندارد لزوم که بعد از موعد مأموری بقصد انتقام روانه گردم تا کینه\nاست مختصر کلام بنا بر امر سرکار همان بنده گان عالی سردار محمد یعقوب خان\nو سپاه سالار شب روز متوجه لشکر گیری شده لحظه آسوده و آرام نبودند چنانچه در مقابل\nفوج قدیمی لشکر جدیدی گرفته مکمل کردند بقانون نظام وقواعد آموخته کردند که\nفرق در لشکر قدیم و جدید باقی نماند هر دو لشكر بيك قانون قواعد میکردند و آماده\nومكمل بودند خاص سخن در مدت شش ماه اضافه تر و بهتر از جمیع ثمارات نظام داری\nسرشته کردند و اسباب سفر را مکمل و مسلح نمودند چنانچه چشم بیننده کمتر دیده باشد\nچنانچه سزاوار هزاران تحسین و آفرین گردیدند چون از همه امور نظام داری از جزوی\nو کلی فراغت حاصل کردند بعد از ان بحضور بندگان اقدس رسیده عرض داشت کردند\nکه حسب الامر و فرمان سرکار جميع افواج را از سوار و پیاده و توپخانه و خامه دار\nو سر بار ملکی یومیه از حضور گذرانده موجب تحسین و آفرین گردیدند تا اینکه جمع\nتوپ خانه و لشکر و افواج از سوار و پیاده منظور حضور فیض ظهور شده از نظر سرکار\nوالا تبار گذارش یافت خاطر خطیر سرکار از سردار محمد یعقوب خان وفرامرز خان\nسپاه سالار مسرور و خورسند گردیده بخلعتهای فاخره و شمشیر جواهر نشان و اسپان\nتازی نژاد بازین ویراق طلا و دانه نشان سرفرازی حاصل کردند و آماده خدمت و فرمان\nحضور بودند لهذا چون سرکار اشرف از جانب لشکر و انجام سفر آسوده خاطر شدند\nبعد از ان عزم رفتن را بغیود جزم کردند واراده رفتن نمودند قضا را قرعه اندازی\nبحضور سردار عالی سردار محمد یعقوب خان عریضه فرستاد و عرض داشت کرد بندگان\nسرکار شنیده میشود که عزم سفر دارند بجانب دشمن روانه میشوند لاكن در قرعه چنان\nنظر افگنده شد که ستاره سر کار امیر شیر علیخان در مقابل ستاره سردار عالی"}
{"book": "adl0959", "page": 267, "text": "جلد دوم\n\n(8)\n\nسردار عبدالرحمن خان بیش جنگ و لشکر کش افواج کابل است مقابل نمى آید هر قد ر\nکه بندگان سر کار بوجود مبارک مقابل شو ند و جنگ در ا ندازند فتح بجانب لشکر کابل\nاست وشکست بجانب سر کا اما ستارة عالى که بعلم قرعه تقسیم کرد ه شد در مقابل دشمن\nبلند وفتح وظفر از جانب شما است هر گاه سرکار والارا در هرات بازداشته خود جناب عالی\nبا لشکرهای ظفر اثر ارادة رفتن بسردشمن کند امیدوارم که دعا گوی از فرموده قرعه\nدروغگوی نشده بقول قرعه فتح وظفر هم عنان لشکر عالی خواهد بود باقی جناب مو لا یم\nمختار اند و حا فظ وظیفه نو دها گفتن است و بس ، ری سردار محمد یعقوب خان وفرامرز سپه سالار\nبا پنچنفر خدمتگار معتمد خود مشورت کرده با تفاق حضور بندگان اقدس رفته شرح قرعه انداز\nو بیان قرعه راء ضداشت نمودند پادشه فور سر کار والا از شنیدن این خبر غضبناك شد نوشته\nقرعه انداز را منظور نکرده اند غضب آلوده امر کردند تا رمق در بدن اقدس است بدیگری\nخدمت نمی فرمایم و از فضای این سرزمین تا دم اخیرت سر کار گنجایش میدارد که خود\nبگوشه نشسته شما را بمقدمه بفرستم با وجودی که شما فرزند و سپاه سالار بحضور بندگان\nما از فرزند عزیز تر ومكرم لا کن بسر کار والا این چنین طاقت نميباشد که با این خدمت\nبزر گ را با شما تسلیم بدارم خلاصه کلام چند روز بهمین عنوان گفتگوی فی ما بین\nسردار محمد یعقوب خان و سپاه سالار و سر کار با غیرت بود بندگان اقدس از گفته خود\nتجاوز نمی فرمودند تا اینکه پنچنفر خدمتگاران حصو ر سردار محمد یعقوب خان متفق شده\nقرعه انداز را بحضور آورده با حضور حسب الا مر قرعه انداخته بدون کم و کاست، وبغير\nاز خوف ورجاء بعرض اقدس اشرف رسانیدند بلکه تکرار عرض نمودند و هر گاه بحکم\nقرعه بندگان سر کار عمل کنند باید نروند و در هرات توقف فرما یند ومقدمه را به\nسردار محمد یعقوب خان امر فرمایند که ستاره سردار مذکور بلند است وفتح وظفر همراه است\nان شاء الله تعالی که بحضور سرکار والا تبار سرافراز گردند غلام نیز دروغگوی نگر دم\nبه هر حال چون سخن قرعه انداز تمام شد از حضور مرخص گرد ید بعدازان پنچنفر بزرگان\nحضور و خد متگاران معتمد وار کان دولت باتفاق عرضداشت نمودندوسر کار والا را مانع\nاز رفتن شدند وسردار محمد یعقوبخان وفرامرزخان سپه سالار مأمور ومقرر شد که بزودی\nتدارك وتهيه لشکر کشی کرده بتو کل خداوند اراده باری تعالی با دریای افواج ولشکر\nامواج بجانب قندهار روانه شوند ا کنون سرکار امیر شیر علیخان را در هرات بر تخت دار\nالسلطنه و سردار محمد یعقوبخان وفرامرزخان را به تهیه لشکر کشی در هرات بگذا رید.\n\nپادشاهان متأخر ١٠٠٠ سیدامان الله جمع رؤف احمد علی رجبعلی یوم ۲ ر : ١٣٢٤\n\nچند کلمه از رویداد ترکستان و گذارشات میر های ازبکیه و کرد ار\nورفتار شان شنوید.\n\nچنانچه قبل ازین تحریر شد که سر کار امیر شیر علی خان از لاچاری که در ترکستان انجام\nسلطنت باقی نبود روز چند به تردد و بوخش در ترکستان گذراند علاج پذیر نشد متحیر ماندند\nعاقبت از روی لاچاری تر کستانرا تقسیم به میرهای ازبکی سپردند وسفارش کردند\nوتحقیقات نمودند ."}
{"book": "adl0959", "page": 268, "text": "(۹)\nپادشاهان متأخر\n\nو فرمودند که هريك حدود خود را سررشته بدارند بعد از رفتن سر کار امیر شیرعلیخان\nاز ترکستان بجانب هرات میرهای مذکور بی اتفاقی و خود سری راشروع نموده وهر کدام\nدر حوزه معینه خود بنای حکومت را گذاشتند .... (۱)\n\nچند کلمه سخن از دارالسلطنه شهر کابل وحضور سر کار امیر محمد اعظم\nخان شنوید\n\nقبل ازین تحریر شده بود که سر کار امیر محمداعظم خان پادشاه افغانستان شدند و کوس\nدولت بنام نامی شان زده شد و در تخت سلطنت داد عیش داده عدالت گستری می نمود ند\nلکن در عیش وعشرت کما حقه روز را بشب وشب را بروز می آوردند وقطعا غم وغصه را\nپیرامون خاطر اشرف نمیگذاشتند مختصر کلام از زمانیکه امیر شیر علیخان ترکستان را به میر\nهای ازبکیه تقسیم کرده عازم هرات شدند همان وقت به سر کار والا از ترکستان اخبار\nشد که ترکستان ولایت بزرگ و سرپرست ندارد هرچند زود تر حاکم بالاستقلال و لشکری\nاز حضور مأمور شود بهتر است چنانچه از اخبار ترکستان بند گان اقدس مسرور گردیده\nبا سردار سالار لشکر عبدالرحمن خان بخلوت کنکاش کردند وفرمودند که هرچند اراده\nسفر قندهار جزم است لکن رفتن ترکستان جزم تر است زیرا که ولایت بی سر\nاست و صاحب و سرپرست ندارد مصلحت بندگان اقدس اینستکه بوجود مبارك بندگان\nسردار عالی روانه ترکستان شده ولایت ترکستان را سررشته بدارند بعد از آن حکومت\nترکستان را تفویض سردار محمد اسمعیل خان پسر سردار محمدامین خان بدارند و سردار\nمذکور را بسرپر حکم رانی مأمور فرمایند زیرا که درین مدت که سردار محمد اسمعیل\nخان حضور دارند شب وروز صداقت ورزیده بطریق محبت و يكرنگی قدم می زنند ورفتار\nمی دارند ازین رهگذر خیلی بندگان اقدس خورسند است واز جمله فرزندان سرکار\nاست بهر حال بعد از آن بنابر امر سر کار بتهیه و تدارك لشکر کوشیده سردار سالار\nبامر و فرمان سر کار در بين يك ماه بخوبی و درستی امورات لشکر را انجام داده و بصلاح\nوصوابدید بندگان اقدس سردار محمد اسمعیل خان را همراه گرفته و لشکری از سوار و پیاده\nوتوپخانه بخدمت سردار مذکور مامور و مقرر فرمودند اضافه بران خود سردار مذکور هم\nسوار رکابی داشتند و از حضور هم سه هزار لشکر بخدمت شان مامور شد بعد ازان بحضور\nسر کار والا تبار رفته اجازه سفر ترکستان گرفتند و حسب الامر بساعت نيك از دارالسلطنه\nشهر کابل بادریای لشکر حرکت فرماندند و بسرعت منازل و مراحل طی نمودند تا اینکه\nمع الخير وارد آیبک که سرحد ترکستان است شدند و خیمه و بارگاه باوج ماه رساندند بعد ازورد\n\nپادشاهان متاخر ۱۰۰. سیدامان الله ح صورت محمد قاسم تجلی یوم ۲ رجب ۱۳۳۸\n\n(۱) روی بعضی سطور کتاب در اثر آب رسیدگی پریدگی و رنگ رفتگی هایی\nراه یافته و خواندن آنرا ناممکن ساخته آن حصه ها با علامت ... .. نشان داده می شود."}
{"book": "adl0959", "page": 269, "text": "(۱۰)\nجلد دوم\nآيبك در تمام ترکستان آوازه درافتاد و اشتهار شد میرهای نمك حرام که در پنج روزه حکومت عارضی از جادۀ خود تجاوز کرده بودند فرار دشت ادبار گردیدند .\nاکنون از بندگان سردار مردانه و غیرتمند دیندار اعنی سیف افغانستان سردار عبدالرحمن خان غازی شنوید که با دریای لشکر در ای بیگ استقامت داشتند لهذا روزی چند جهة امورات جهانداری و بعض تحقیقات رویداد افغانیه ترکستان در آنجا لشکر گاه کرده بودند .\nسردار عالی مقدار بعد از ورود ای بيك مردم از بکيه را وحشی زده دیدند رجوع بتدبیر نهادند و از قول استاد عمل فرمودند\nرباعی\nبيك تدبیر نیکو آن توان کرد که نتوان با سپاه بی کران کرد\nبشمشیر از یکی تاده توان کشت برای لشکری را بشکسته پشت\nچنانچه اعزه واشراف مردم ای بيك را بحضور طلب کرده نوازش و مهربانی فرمودند و خلعت های فاخره پوشاندند و از خوف بان برآورده آسوده گردانیدند ازین رهگذر که در هر شهر و دیار وقصبه وده ودهات شهرت یافت بسیاری مردم های ازبکیه که پنهان و فراری بودند واپس آمدند و از حضور سردار صاحب تد بیر بهره مند شده بمنزل و ماوا ی خود بر قرار گشتند چون این سخن در ترکستان مشهور وروشن گردید مردم از بکيه كلهم بخاطر جمع بجای خود آمده دعای دولت خدا داد سردار عالی را نمودند و از عدالت بندگان عالی چقدر مسرور وخورسند بوده میرهای خود را نفرین می کردند اکنون لازم که مردم ازبکیه دعای دولت خدا داد بندگان عالی را بکنند و میر های خود را نفرین بدارند ...\nخلاصه سخن بندگان سردار چون از امورات اي بك قدری آسوده شدند و مردم مذکور را از وحشی طبیعتی اندك تسکین دادند بعد ازان از اى بك باراده پروردگاری حرکت فرما شده سه منزل در بین راه نموده روز چهارم وارد تاشقرغان شدندلا كن در هر منزل که فرود می آمدند بمردمان آنجا خیلی نوازش و مهربانی می نمودند چون وارد تاشقرغان گردیدند بدر جه محبت و نوازش و رفتار يك راپیشه کردند که آفرین به بر رگی و آفرین بتد بیر کامل وآفرین بصبر و شکیبائی همچنان پادشاه غیور ...\nبهمه خلعت های فاخره عطا کند و سخن های چرب وشیرین تسلی بخشد و بزبان مبارک جاری فرمایند که باشما مردم گناهی نیست بد کردار دیگر است و گناه کار دیگر هر گاه خداوند آنها را سرزنش کند و بدست افتادند آن زمان ملاحظه می کنید که چگونه جزا داده میشود لاکن شنیده می شود که گناه کاران فرار دشت ادبار شده اند اما فقرای بیچاره از كوچك وبزرگ واعزه و اشراف وقاضی و قضات و تمام مردم که هستند در قید پادشاه وصاحب حکومت می باشند و مجبورند که هر امری صاحب حکومت فرماید چار ناچار باید فرمان برداری بکنند وبجای آرند هرگاه تاخیر کنند البته صاحب حکومت بجر ا میرساند وسرزنش می کند شما مردم آسوده بمنزل ومکان خود سرگرم بیچارگی باشید..."}
{"book": "adl0959", "page": 270, "text": "(١١)\n\nپادشاهان متاخر\n\nروز ششم از مزار شريف حرکت فرموده داخل تخته پل شدند و برتخت موروثی پدر\nبزرگوار خود نشستند لا کن استقامت تخته پل از یکماه بیشتر شد قصه کوتاه در زمان توقف تخته پل از\nقلعه هجده نهر خبر رسید که پسر میراتالیق قلعه را مرمت کاری دارد و یومیه دور و دیو ار\nو خندق را مرد کار انداخته مکمل می سازد اراده مقدمه با لشکر ظفر اثر دارد هر گاه در میدان\nتقابل نشود قصد قلعه بندی داشته بخیال باطل خود می خواهد که قصاص از لشکر خونخوار\nبگیرد چون این خبر بحضور سردار غضنفرا ر و سید برکاب بندگان سکندرشان\nگوجا گوج منزل زده خودرا با دریای لشکر در حدود مملکت رسانیدند و قلعه را\nچون نگین درمیان گرفتند و چهار اطراف قلعه را لشکر گاه کردند و امریسنگر نمودند لهذا\nهر چند مملک قصبه كوچك بود اما در بالای تپه بلندی اتفاق افتاده بود بنا بران مستحکم\nبود چنانچه نقب زدن ممکن نبود بلی بسی دشوار بهر حال بعد از سنگرها به جنگ پیوستند\nو جنگ انداختند و شب و روز زدوخورد می کردند و داد مردانگی می دادند و قصد خون\nخواهی داشتند و تردد بیش از پیش می نمودند اما فائده حاصل نمی شد زیرا که عنان\nاختیار در قبضه اقتدار پروردگار بود از ان سبب کوشش سود نمی بخشید و راه چاره مسدود\nتا اینکه مدت دوماه قلعه بندی شد و گرفتن قلعه میسر نگردید و لشکریان را كدورت دستداد\nلا کن غیرت دین داری نمی گذاشت و می گفت که باید و شاید از گرفتن قلعه دست کشیده\nنداریم و تا جان در بدن داریم می جوشیم و می کوشیم و امیدواریم از درگاه خداوند که\nخاتمه کار فتح حاصل سازیم بهمین منوال شب و روز می گذراندند گاه مایل بجنگ میشدند\nگاه در صبر وتحمل می افزودند می گفتند که هرگاه یکسال گذرد و قلعه بندی شود تا مسخر\nنکنیم ازین اراده بر نمی گردیم چنانچه اطراف قلعه را از چهار جانب سخت گرفته بودند\nکه بشه پر زده نمی توانست و راه رفت و آمد مسدود بود که هر گاه پرنده از بالای قلعه\nمی گذشت به تیر می زدند و سرنگون می ساختند اما شاعر می گوید .\nفرد\nمکن ستیزه که چرخ از ستیزه کاری خویش\nره ستیزه ببندد ستیزه کاران را\n\nمختصر سخن مقرر فی مابین جنگ وجوش بود قضا را شدت تموز و گرمی هوا در همین\nگرمی جنگ پیش آمد و بلشکر ظفر اثر دامن گیر شده چنانچه ناخوشی بسیار دست داد\nو بستری شدند گویا چشم زخمی رسید و بهر خیمه از ده نفر سپاهی یکی دو نفر صحت ماند و باقی\nبستری بودند ازین رهگذر بندگان دارا در بان عالی مقدار متفکر شدند و بحيرت ماندند\nهرگاه اطراف قلعه را واگذار شود و در باغات که آبها جاریست بروند اشخاص در ون\nقلعه فراح روزی و آسوده خاطر می شوند و هر گاه باطراف قلعه باشند و قلعه را تنگ\nبگیرند تف باد و گرمی هوا بلشکر ظفر اثر خرابی میرساند چنانچه یومیه مرض با فواج\nظفر امواج ترقی می کند و لشکریان خیلی به تنگ آمده اند عاقبت مریض هارا در باغات\nخیمه زده نزدیك آبشار می بردند اما از غیرت و ناموس داری قلعه را بیشتر از پیشتر حصار\nمی کردند چنانچه از غله ودانه به تنگ آمده بودند اضافه بر ان از ضرب توپ و تفنگ در ودیوار\nقلعه باقی نمانده بود و فرسوده شده بود بلکه منزل ومكان درون قلعه بخاك دان دمر برابر"}
{"book": "adl0959", "page": 271, "text": "(۱۲)\nجلد دوم\nوآثاری باقی نمانده بخاك زمین یکسان گردیده بود و مردم قلعه بسیاری بغر گا. و بگوشه های\nدیوار پنا برده زندگانی می کردند و شب و روز بعذاب الیم گرفتار بودند تا اینکه مدت\nقلعه بندی از سه ماه تجاوز کرد و خورا که درون قلعه باقی نماند و گرسنگی دسته ا، و روزها\nرا بفاقه گی بشب میر ساند و شب ها را بجر ثقیل بروز می آوردند تا کار درون قلعه بجایی رسید\nکه هر شب پنج پنج ده ده از درون قلعه بدر شده خودرا به لشکر گاه میرسانیدند و مر گ خودرا\nبخود شرف دانسته بحضور مبارك رفته سلام می کردند تا عاقبت بدرون قلعه قلیلی باقی\nماند و آنهم مرگ ها را بزند گی افضل میدانستند زیرا که بهلاکت رسیده بودند شب ها\nاز جای ماست مهتاب می لیسیدند و روز ها بجای نان بقرص آفتاب قناعت میکردند مختصر\nکلام چند روز دیگر بهمین منوال گذارش یافت و هر دو جانب به تنگ آمدند خصوص افواج\nخونخوار که گاهی این چنین زبونی را ندیده بودند که اندك لشکری مدت سه ماه سدراه شان\nگردد و بادریای لشکر مقدمه کند عاقبت با وجود نا خوشی بسیار و پراگنده گی بیشمار\nاتفاق کرده یکشب از چهار جانب برش برده خود را درون قلعه زدند و بمردانگی خود را\nبدروازه رسانیده در را کشادند و لشکریان داخل قلعه شدند و هر جانب دست به قتل گذا شتند\nو قتل نمودند و در قتل مردم قلعه سر مویی تقصیر نکردند و از غیض و غضب\nمتنفسی باقی نگذاشتند و خورد و بزر گ قلعه را تمام کردند لاکن باخبر و فر مان سر دار\nسالار باعیال و اطفال درون قلعه غرضدار نشدند و بسلامت گذاشتند الا آنکه پسر میر اتالیق\nخوفیه از قلعه بر آمده بجانب آقچه فراری گردیده و باقی زنده جان از مردم از یکه درون\nقلعه زنده نماند الا اطفال صغیر و عیال های جوان و پیر\nو دختران بکر خواه صغیر و کبیر که در حفظ خدا وند بامر پاد شاه صاحب تدبیر محفوظ\nماندند واحدی از سپاه پیرامون شان نگشتند و دست بی ناموسی دراز نکردند و لحاظ خدا\nو رسول خدا و غیرت دینداری را بجا آوردند و غرضدار نشدند بهر حال پنجروز در ملك\nتوقف کرده بمعرفت مردم فقراء مقتولان را دفن فرمودند بعد ازان کوچا، کوچ در حدود\nآقچه رسیده منزل گاه کردند و خیمه و بار گاه باوج ما، رساندند لاکن مردم آقچه بر گشته\nبخت که در وقت شورش از یکیه خود را داخل نکرده دور اندیشی نموده بودند در اینوقت\nکه سزاوار احسان و نوازش بودند پسر میر اتالیق را جای دادند و یاری کردند و فریب\nنامبرده را خوردند و از دولت خدا داد رو گردان شدند و تکیه بر حصار فر سوده نمودند\nوخاك ادبار بر فرق روز گار خود ریختند و خودرا بدنام دولت خداداد کردند و رجوع\nبجنگ آوردند و جنگ انداختند و در مقابل دولت خدا داد خود را مقابل داشتند و غائله خودرا\nبعذاب الیم گرفتار کردند خلاصه کلام بندگان سالار با لشکر جرار چون باطراف قلعه رسیدند\nو بخت بر گشته گی و رفتار بد و کردار زشت مردم اقچه را دیدند تعجب نمودند و فرمودند\nزهی افعال بد که در زمان طغیان از بکیه چگو نه دور اندیشی و عاقبت بینی حال که وقت\nعزت پیش آمد خود را بذلت گرفتار کردند و از باعث یکنفر منافق کذاب پسر مر اتالیق\nخان بدنام دولت خداداد نمودند ."}
{"book": "adl0959", "page": 272, "text": "(۱۳)\n\nپادشاهان متاخر\n\nفرد\nگلیم بخت کسی را که بافتند سیاه\nبه آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد\n\nباری جناب سردا ر غضنفرغضب آمیز شدند با وجود آن در باره مردم اقچه خیا ل\nبندگان عا لی بخرابی نبود و مدنظر شان نیکی بود مدعا بدست آوردن پسر میر اتالیق\nرا داشتند لاکن مردم اقچه از روی نادانی بخرابی خود کمر بستند و پیرو حرف د شمن\nشدند چنانچه درهمان حین میر کحلیم خان که میر شبرغان بود ند ومیر حکو مت خان کــه\nمیر اندخوی بود ند هر دو باتفاق بحضور فیض ظهو ر بندگان عالی آمده سلام کرد ند\nوبقدر قوه ارمغان های خو د را منظور حضور نمود ند و از حضور بخلعت ها ی فاخره\nسرافراز شده هريك صاحب حکومت وولایت خود شده از حضور مرخص شدند اضافه بران\nمیر حکیم خان میر شبرغان دختری درپس پرده عصمت داشت از شرافت طالع و اقبال بلند\nبحضور سالار نامزد نمودند گویا شريك دو لت خداداد شدند قصه کوتاه جناب بند گان\nعالی که بغت برگشته گی مردم اقچه را دیدند هرچند که یکهفته تاخیر کردند که شاید مردم\nاقچه براه حق دعوت شوند نشد ثانی بافسران لشکر وسپاه امر کردند که فوراً قلعه را\nحصاری کنند و باطراف قلــعه سنگر بزنند و از چهار جانب قلعه را درمیان بگیر ند .\nحسب الامر دلاوران لشکرو افسران دلاور قلعه را درمیان گرفتند وچنان کردند كه یکنفر\nمرد وزن از درون شهر بدر شده نمی توانست بهمین منوال چهارده رو ز جنگ پیو سته\nبود ومردم قلعه از بخت برگشته گی در قلعه داری خود کمی و کوتاهی نمیکرد ند و بافواج\nظفر امواج زدو خورد می نمود ند ومتو جه خاتمه کار خود نبود ند که تا چند قلعه داری\nباید کرد و یا به امید واری که از کدام جانب لشکر خواهد آمد ویاری خواهد کرد اضافه\nبران قلعه بند ی اسباب ها ی زیادی بکار دارد اول خوراك ودوم توپ و توپ خانه\nلشکری باشد که بامدافعی تقابل گردد و جنگ انداز د وداد مردانگی بد هد هیـچ يك در\nقلعه بندی نباشد عاقبت چه با ید کرد بغیر از سردادن وبنیاد خود را از بیخ وبن بر کندن.\n\nفرد\nقضا چون زگردون برآورد سر\nهمه عاقلان کور گرد ند وکر\n\nبهر حال مدت قلیل که عبارت از چهارده روز باشد مردم قلعه تنگد ستی پیش آمد\nوغله نایاب شد بلکه در کاه کشان فلك پیدا نشد لاچار به تنگ آمدند وشبها بگرسنه گی\nوداد وفریاد صبح میشد وروز ها به قرص آفتاب دیده خورسندبودند لاكن ازدهن توپ\nوتفنگ سیر می شدند عاقبت بافعال بد و کردار زشت خود دانستند بحال تباه خود پی بردند\nاز پسر میر اتالیق رو گردان شد ند وقصد کردند که پسر میر اتالیق را محبوس سازند و بحضور\nسردار و ا لا گهر برده د ست آویز گناه خود کنند لاكن پسر میر اتا لیق که از ابتدا\nاز مرد م اقچه بجان خود میترسید ولرزان بود وشب وروز مابین خوف و رجا می گذراند\nدر اینوقت خیالات مــردم اقچه را در بارۀ خود بد دید بفکر جان خود شد و با پنجنفر\nخد متگار خود مصلحت کرده نصف شب از قلعه بر آمده خو فیـــه بجـا نب میمنه"}
{"book": "adl0959", "page": 273, "text": "(١٤)\nجلد دوم\n\nراه سپار گردید افوا ج خونخوار ولشکر جرار که شب وروز متوجه قلعه بودند\nوبقصد انتقام پسر میر اتالیق بیشتر می کوشیدند از رفتن مذکور اطلاع یافته فوراً سوار\nرساله را مقرر فرمودند چنانچه اول روز سوار مذکور رسیده پسر میر اتالیق را از بین راه\nگرفته محبوس آوردند و پنجنفر خدمتگار مذکور در حدود سنگر بدست افتا دند واسیر\nپنجه شیر شکاران حمله ور شدند و جمله را بزنجیر و ند وز ولانه بلشکر گاه آوردند بعدازان\nکه بحضور بندگان عالی منظور گردند حسب الامر در لشکر گاه دار بر پا کرد پسر میر اتالیق\nرا با خدمتگاران مذکور بدار کشیدند و از وجود ناپاك شان جهان را پاك گردانیدند\nبعد از دار کشیدن پسر میر اتالیق مردمان انخچه روی نیاز و التجا بحضور سردار سالار\nخدا جوی آوردند وعذر نادانی خودرا کردند و از حضور پادشاه عدالت گستر نوازش\nومهربانی دیدند وگناه شان عفو و بخشیده شد مگر اشخاص که شریر و فتنه انگیز بودند\nدر بتوقت که بدست افتادند همه را بقتل رسانیدند بعد ازان بخاطر جمعی تمام چند روزی\nدر باغات انخچه لشکر گاه نموده به عیش و عشرت نشستند وخوا ستند که قدری لشکریان\nآسوده خاطر شوند زیرا که زحمت بسیار کشیده بودند خصوص که در باب لشکر داری\nولشکر کشی وغم خواری افواج مقابل بندگان سردار عبدالرحمن خان در افغا نستان\nنمی گذرد و سابق بر اینهم یقین نگاشته باشد و بعد از این هم نخواهد گذشت گو یا\nسایر سپاهی لشکر خود را فرزند عزیز می دانست و نوازش میفرمود چنانچه شمهٔ از سپاه\nنوازی بندگان شان را قبل ازین درقید تحریر درآورده بودم باری سخن بدیگر جای\nبود هنوز یکهفته در باغات انخچه توقف نشده بود که فلك کج رفتار رشك باحوال لشکر جرار\nبرده طبل کج رفتاری زدو کینه دیرین را بخاطر آورد و بقصد خون ریزی دست و بازو\nکشاد مصدقات این مقال آنکه خبر رسید که میرمحمدخان کوسه و یگدل بیگی سرپل که\nباتفاق میر رستم خان کوسه فرار دریای آمو به شده بجانب بخارا راه سپار گردیده بودند\nدر این موقع باز از دریا بجانب ترکستان گذشته وارد اند خوی شدند غضنفرخان بفر\nحکومت خان که حاکم اندخوی بودند با میر محمدخان کوسه متفق شده بجانب میمنه روانه\nشدند از این خبر پنج روزی نگذشته بود که از شبرغان خبر رسید آنکه میر حکیم خان\nحاکم شبرغان که قبل ازین باتفاق حاکم اند خوی بقد مبوسی حضور بند گان سالار\nرسیده سرافراز شده بودند و واپس حکمران ولایت خود گردیده بود. خاطر جمع می گذراندند\nاضافه بران میر حکیم خان دختر خودرا نامزد حضور عالی نموده سزاوار احسان و نوازش بودند\nخوف بیجا کرده بفریب میرمحمدخان کوسه فریب خورده ترك عزت خود کردند و از راه\nآمیدن عبدالله خان ازيك بسرعت تمام بجانب میمنه فراری شدند لهذا چون بندگان\nسردار سالار متواتر این اخبارات را شنیدند ومتوجه امورات شدند متفکر ماندند زیرا\nکه سردار عدالت گستر صاحب تدبیر و صاحب اندیشه وصاحب فکر دور اندیش بودند ازین\nخبرهای پی در پی بفکر درماندند چنانچه فرموده شاعر است شعر\n\nتا نکنی پای قدم استوار\nپای منه در طلب هیچ کار\n\nدر همه کاری که در این در نخست\nرخته بیرون شدنش کن درست"}
{"book": "adl0959", "page": 274, "text": "(١٥)\n\nپادشاهان متأخر جلد دوم\n\nبهر حال بعد از فكر بسيار سردار عالی مقدار رجوع به مشورت كرده سردار محمد اسمعيل خان پسر عموی بندگان عالی كه از كابل تا حال همراه بود ند با ديگر بزرگان در بار و افسران تار گذار را بحضور طلب كنكاش فرمود ند وابتداء سخن كه بخاطر عالی خطور مي نمود فرمودند كه ای بزرگان حضور در اين فرصت رفتن ما وشما بجانب ميمنه بسی دشوار است بدو واسطه اول آنكه تسخير كردن ميمنه سخت ودشوار بل ممكن نيست ومرور ايام وامتداد زمان بكار دارد زيرا كه ولايت بزرگ ومشهور است اقلا يكسال كيا مل فرصت می خواهد كه تاميمته استيصال يابد و باميد خداوند شايد فتح شود دوم سر كار شيرعليخان در هرات می باشد باين است كه در هرات قناعت كرده آسوده نشيند يقين دارم كه عنقريب از يكجانب صدای لشكر كشی شان ظاهر شود البته در آنوقت ضرور ميشود كه بايد در مقابل شان لشكر كشی كنيم ومقابل شويم هر گاه امروز خودرا گرفتار ميمنه سازيم وبجانب ميمنه راه سپار شويم بعد ازان بسی دشوار خواهد شد وعاقبت به ششدر حيرت خواهيم ماند و خدا نخواسته نقصان كلی پيدا خواهد شد دراين باب بخاطر خاطر ميرسد كه از آقچه حركت فرما شده در شبرغان نزول اجلال فرمائيم - ويك فرمان بجهة والى ميمنه بفرستيم وازدوستی ومحبت بعدازان ازخوف ورجا سخن كنيم و همين اشخاص نمك حرامرا طلب داريم هر گاه فرمان عالی را منظور كردند وتصديق نمودند وميرهای فراری را بحضور فرستدند فهو المراد وزهی خوش بختی و زهی اقبال وطالع نيكو بعد ازان چقدر نوازش ومهربانی را سزاوار شان وشوكت والى باشد ازحضور كرده ميشود وميمنه را سالهای سال حكمرانی خواهد كرد وهرگاه بخت برگشتگی باشد وبرعكس آن عمل كنند وميرها را نزدخود نگاه دارد بعدازان بما وشما لازم دارد كه بايد بالشكرهای خون خوار بتوفيق خداوند عازم ميمنه شويم وتنب بتقدير الهی داده ميمنه را حصاری كنيم وكمر بمردانگی بسته داريم تاخواست خداوند چيزی كه باشد بظهور خواهد رسيد باری بعد از امر سردار عبدالرحمن خان صاحب تدبير جمله بزرگان دربار وسردار محمد اسمعيل خان مشورت بندگان سردار صاحب عالی مقدار را پسنديده منظور كردند ورای همه بزرگان بر اين قرار گرفت بعد ازان به مصلحت ديد بزرگان فرمانی اسمی والی ميمنه مير حسين خان فرستادند .\n\nشرح فرمان : دوستی وصداقت نشان سردار مير حسين خان والی ميمنه بـوقور مهربانی بندگان سالار سرفراز باشند شنيده باشيد كه ميررستم خان ومير محمد خان كوسه بكلير بيگی سرپل باتفاق مردم ازبكيه آييك وتاتارغان وعهده نهر الى اقچه وسرپل چه ظلمی بود كه نه كردند تااينكه ازتقديرات ازليه يكى بقصد قصاص بقصاص خود رسيدند الا چند نفری كه در نزد شما آمده اند بندگان عالی خواهش ميدارد كه آن مردمان شرير فتنه انگيز كه بخت برگشته اند دست بسته بحضور بفرستند و خودرا ودولت خودرا ازنكبیت آن منافقان محفوظ و مصون دارند و آسوده خاطر بولایت میمنه حکمرانی کنند وقدر دوستی دولت خدا داد را دانسته شکر گذار درگاه خداوندی"}
{"book": "adl0959", "page": 275, "text": "(١٦)\nجلد دوم\nباشند و زمانی که فتنه انگیزان بحضور برسند و بقصاص خود که بد کرده اند رسانده\nشوند بندگان عالی واپس بجانب دارالسلطنه کابل اراده دارند ومع الخیر میروند وا ز\nشما سراسر مسرور و خورسند گردیده دولت خداداد را ازخود و خود را دولت شريك\nبندگان اقدس بدانند والسلام لهذا چون فرمان بندگان عالی بجانب میمنه رفت بعد\nازان از آقچه حرکت کرده وارد شبرغان شدند و توقف فرمودند و انتظار جواب فرمان\nبودند تا اینکه میرحسین خان والی میمنه بحضور بندگان عالی متعالی رسیده از نظر گذارش یافت\nمضمون عریضۀ والی ممیمنه\nآنکه غلام نوازا بنده پرورا فرمان حضور رسید\nمضمون آن دانسته دعا گوی شد ذره پرورا هیچکس\nپناه آورنده را از درخانه خود نرانده و نا امید نکرده و پناه داده اند و نوازش کرده اند\nامروز اینها امید کرده درمیمنه وارد شده اند اکنون التماس از حضور فیض ظهور\nبندگان عالی میدارم که همین اشخاص گناهگار را باین غلام و دعاگوی انعام ندارند\nودولت میمنه را از خود شمارند و غلام را از جملۀ خدمت گاران مخلص شمرند انشاء الله تعالی\nغلام همه وقت خود را خدمت گار و توقع خدمت گذاری دارم و میخواهم که غلام را بصدق\nدل منظور حضور مهرظهور بدارند زیاده ایام عمر و دولت در ترقی وتزاید باد .\nمختصر کلام بعد از فرستادن عریضۀ میرحسین خان والی دانست که باید و شاید لشکر\nافغان بقصد انتقام وارد میمنه شوند لازم که علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد ضروز شد\nکه بزودی سرشته ولایت خود را از هر خصوص انجام بدهم و اسباب قلعه داری وقلعه بندی را\nآماده وفراوان سازیم چنانچه هشت هزار نفر مرد جنگی جنگ دیده و مهرکن که در\nکبار تفنک داد مردانگی داده در شب تار چشم مورا به تفنگ می زد بدرون قلعه جمع کرده\nآوردند و دیگر از هر اجناس خورا که اسپ و آدم مثلا جو و گندم و برنج و روغن و گوسفند\nوگاوواسپ واشتر حتی کاه و بید ه و همه وغیره اسباب قلعه داری که از\nجمله ضروریات باشد بسرعت تمام جمع آوردند وانبار نمودند تخمیناً دوساله اسباب جنگ\nرا از هر اشیاء که لازم وملزوم بود آماده کردند انتظار ورود لشکر افغان بودند باری\nبندگان سردار سالار که در شبرغان انتظار جواب فرمان بوده شب را بروز می آوردند\nلکن بعضی اوقات در مجلس می فرمودند که آمادۀ سفر میمنه باشید زیرا که میرحسین\nخان والی میمنه ضرب دست مانده البته پناه آورنده ها را بحضور نمی فرستد و جواب میدهد\nبعد از آن لازم میشود که بالای میمنه سفر کنیم تا اینکه بعد از چندی عریضه رسید و\nمضمون عریضه معلوم شد و چون کار صلح بجنگ افتاده حضور بندگان عالی بغیر از\nرفتن بجانب میمنه دیگر علاجی ندیدند که باید با دریای لشکر عازم میمنه شوند این بود که\nبساعت نيك از شبرغان لشکر ظفر اثر را دو تقسیم فرموده نصف لشکر جرار از راه سرپل\nومناصفه را از آبدان عبدالله خان بسرعت برق و باد بجانب میمنه امر فرمودند و حرکت دادند\nاین بود که بصوات و اقبال با دبدبه وشوکت چون فوج سکندر رومی و چون لشکر فریدونی و چون\nصولت بهرامی وارد میمنه شدند و در نقل تپه تاش خان که سرکوب بود فرود آمدند وخیمه وبار گاه\nباوج ماه رساندند و برتخت دارائی برقرار نشستند بعد از آن به مصلحت دید بزرگان و سر کردگان"}
{"book": "adl0959", "page": 276, "text": "(۱۷)\nپادشاهان متاخر\nلشکر فرمانی از طریقه بزرگی که سزاوار شاهن است برای والی فرستادند با ین مضمون سواد:\nفرمان بندگان سردار سالار\nعالیجاه عزت آگاه میر حسین خان والی را آنکه عزت نشانا با وجود زحمت کشیدن\nو رنج راه را دیدن و با دریای لشکر وارد میمنه شدن و مبلغ های کمانی صرف لشکر کردن\nو دولت های خطیر مصارج نمودن با زهم از روی بزرگی و محبت و دوستی خصوص که طینت\nبندگان عالی بخرابی احدی ذاتی نبوده و نمی باشد بنا بر ان بخاطر عاطر گذشت که دفعه دیگر\nاطلاعا فرمان جهة آن صداقت نشان بفرستم که حالا هم ممکن است هر گاه میرهای نمك\nحرام که فراری میمنه می باشند آن عالیجاه بحضور بفرستند\nعجب نیست و با علت محبت و رابطه دوستی افزون\nو بر زیاد میگردد بعد از ان بندگان عالی بدون جنگ و جدل و بمهر و محبت باز\nگشته میمنه را بشما واگذار میشود که بخاطر جمعی حکمران بوده با دولت خداداد رابطهٔ\nدوستی قدیمی را از دست نداده خود را از جمله دولت خواهان دولت قوی شوکت شمر ید\nو امیدوار نوازش و مهربانی باشید صدقه بران ابریخت چند نفر آدم های نمک حرام خود را\nو فقرای خود را و لشکر پادشاه عدالت گستر را رنجه ساختن و خود را دشمن دولت نمودن\nسزاوار شان خود ندانید زیرا که بند گان عالی از سر ابتکار میگذرد تا زمانی که\nمقصد حاصل نشود همان بهتر که با صلاح انجام یابد و بغور مندی تمام شود باقی شما\nمیدانید هر کسی مصلحت خویش نکو میداند ، خلاصه سخن چون فرمان سردار عالی مقدار\nمنظور میرحسین خان والی شد و مطالعه نمود مطابق عریضه اول عریضه فرستاد بدینموجب\nشرح عریضه میر حسین خان والی میمنه:\nصاحبا ذره پرورا غلام نوازا فدایت شوم فرمان قضا جریان را مطالعه کرده [پرتارک?]\nگذاشتم از قدم رنجه کردن و زحمت و رنج راه کشیدن و در ولایت میمنه تشریف آوردن\nو غلام را سرافراز نمودن غلام عقیدت کیش بسی مسرور و سر فراز شدم و دعای\nدولت قوی شوکت را نمودم و سرافرازی حاصل کردم اما التماس می کند\nغلام که این اشخاص گناهکار که سراسر خطا کارند و گناه شان ظاهر\nو هویدا ست لا کن در زمانه رسمی است که پناه آورنده را پناه می دهند امر و ز\nغلام صداقت کیش از حضور فیض ظهور امیداورم که قلم عفو بر جر یده این اشخاص\nگناهکار کشیده بغلام عنایت فرمایند و ما بین دوست و دشمن غلام را سر افراز دارند زیرا\nدر عفو لذتی است که در انتقام نیست ، چونکه غلام لا چار گرفتار شدم از لاچاری فرستادن ممکن\nنیست و بدنام عالم می شوم هر چند که آنها سزاوار قتل میباشند با وجود آن از انتقام\nعفو افضل است و غلام توقع عفو می دارم باقی جناب بندگان عالی متعالی پادشاه"}
{"book": "adl0959", "page": 277, "text": "(۱۸) \nجلد دوم\n\nو صاحب اختیارند لهذا چون عریضه والی منظور حضور بندگان عالی شد دانستند که\nوالی میمنه در غفلت مانده و مغرور دیوار میمنه می باشد القصه این امر جز باری\nشمشیر دیگر نحو ممکن نیست .\n\nفصل اول\n\nمقدمه قلعه بندی میمنه بمعرفت بندگان عالی سردار\nعبدالرحمن خان سالار\n\nلهذا چون والی میمنه به غفلت ماند و از دولت قوی شوکت روگردان شده مغرور چهار\nدیوار میمنه گردید و صلح را بجنگ مبدل کرد بعد از آن بندگان عالی بتوکل خدا وند\nرجوع بمقدمه نمودند ولشکر ها را باطراف شهر میمنه تقسیم کردند چنانچه یکطرف\nشهر را سردار باوقار سردار محمد اسمعیل خان رفتہ گرفت ولشکر خود را مامور\nکردند و جمیع افغان لشکر هریک جای مامور افواج خود را سنگر زدند و متوجه سنگر\nهای خود شده جنگ درانداختند و مقدمه کردند و شب و روز در کوچه سلامت و نقب کندن\nساعی بودند و آن چیزی که لازمه قلعه گیری و سنگر زدن بود در اندک وقتی بجاه آوردند\nو هر فوجی در جانب سنگر خود سعی و کوشش می نمودند که زودتر خود را بلب خندق\nرسانند و داد مردانگی بدهند تا اینکه جمیع سنگر ها بلب خندق رسید و جنگ پیوسته شد\nو راجع به نقب پر اندن گردیدند و چندین نقب ها پرانده دود از نهاد قلعه گیان بر آوردند\nو اضافه بر آن در هر جانب شهر چندین دمدمه ها زده بودند که سرکوبی قلعه گیان شده بود\nوتوپ های آتش نفس از دمدمه شب و روز خانمان ها را برباد می داد وفغان از مردم میمنه\nبر آورده بود خلاصه کلام شب و روز جنگ و مقدمه از دوجانب برپا بود و شورش وغوغا\nساعت بساعت افزون می شد لکن در مقابل لشکریان مردم میمنه نیز جنگ مردانه می\nکردند وبضرب توپ و تفنگ چندین نفر از افواج را برباد فنا می دادند چنانچه دمدمه های\nسر کوبی شهر را بضرب توپ که در بالای حصار میمنه بود کن فیکون می ساختند بهر حال شب و روز\nاز طرفین داد مردانگی داده می کوشیدند و می خروشیدند و در جنگ وجدل سرموئی تقصیر\nنمی کردند از همه افضل آنکه مهرکن های مردم درون شهر شب و روز شکار لشکر یان\nمی نمودند و تیر به نشان می زدند وقتل لشکریان را می کشیدند شمشیری که تعلق لشکریان\nداشت و غیرت و دلاوری که حق مردم افغان بود از مردم میمنه صادر می شد اضافه برآن\nشب ها مردم شهری چون شیر غران بسنگرهای لشکریان شباخون می زدند ودست و گریبان\nجنگ می کردند تا حتی که بعضی شب ها لشکر ظفر اثر را از سنگر بدر می نمودند و فراری\nمی ساختند و هم چنین لشکریان ظفر اثر درون قلعه در آمده دود از نهاد مردم میمنه میبر آوردند\nعاقبت شباخون زدن از طرفین رسم شد و هر شب لشکریان مردانه وار درون قلعه در آمده\nچندین خانه و خرگاه و مردم قلعه را تاراج کرده آتش می زدند لاکن خلق از طرفین\nکشته می شد وبقتل میرسید مردم قلعه نیز چنین شباخون زده قصاص می گرفتند وداد\nمردانگی می دادند چنانچه سزاوار آفرین بودند و دیگر زبردستی مردم شهر ازین رهگذر\nبود که دو توپ بزرگ صف شکن درون قلعه داشتند که یکی توپ قندوزی نام داشت"}
{"book": "adl0959", "page": 278, "text": "پادشاهان متاخر افغانستان (۱۹)\nو نام آوریزد ویکی توپ زلزله که آنهم مشهور و معروف بود و آتش نفس می نامیدند و شب و روز قتل لشکریان می کردند بخصوص دمدمه های لشکریان را سر نگون می ساختند و با خاک زمین یکسان می نمودند چنانچه از ضرب همان دو توپ بزرگ جمیع لشکریان را به تنگ آورده بودند و نفس به نفس بدم کشیده قتل لشکریان را می برآوردند و مقابل در مقابل کار می فرمودند افضل ازان دو توپ چی آن سپاهیان در عجب بودند که این چنین توپ چی از طایفه ازبک صادر نمی شود بعمل نمی آید شاید از مردم خارجه باشد تا خاتمه ظاهر شد که ایرانی بوده است مختصر کلام در جنگ و جدل و شمشیر زنی و دلاوری طرفین داد مردانگی می دادند بخصوص مردم میمنه که در فن قزاقی که اصلا از نظام داری واقف نیستند و بودند در مقابل لشکر با نظام همسری کرده شب و روز تقابل می ورزیدند و بمردانگی مقاتل شده می کوشیدند.\n\nفرد\nآفرین خدای بر پدری که از و ماند این چنین پسری\n\nباری چون یکطرف شهر میمنه تعلق سردار محمد اسمعیل خان داشت و سنگر ها زده لشکر گاه کرده بودند و یزکنه شان مامور و مقرر شده بود جان جنگ های مردانه نموده شب ها بیرون شهر رفته شباخون میزدند که از مردی و غیرت شان از عالم بالا احسن و آفرین می شنیدند بچندین شورش های دیگر بر پا می کردند و در جنگ می افروختند که فلک کج رفتار حسرت کش آن کردار می شد اضافه بران خود سردار دلاور با کمال شجاعت و مردانگی چندین دفعه دست بشمشیر با تفاق لشکریان خود را بیرون شهر انداخته مردانه وار جنگ می کردند چنانچه اینطریقه مردانگی از سرکرده بزرگ خارج از عقل بود باید بوجود مبارک خود بپیر فت لاکن سردار مذکور جان خود را مقابل بجان سپاه خود دانسته بی باکانه با لشکریان همراه میرفتند و در جنگ شریک می شدند و تا از کشته پشته ها نمی ساختند از میدان جنگ بدر می گشتند هر چند افسران حضور شان مانع می مودند افزون تر بجنگ می کوشیدند و هر نوبت که بجنگ می انداختند به نسبت تسخیر کردن و شهر را تصرف نمودن کمربسته داخل شهر می شدند و در چنگ کوشش کرده قصد گرفتن داشتند و می خواستند که تسخیر نمودن شهر میمنه بنام نامی شان قرار یابد لاکن تقدیر الهی را کوشش بی باید و از تلاش گردن سرد نمی بخشد ازان سبب دست تهی باز می گشتند چنانچه در این باب شاعر فرماید:\n\nمثنوی\nبا قضا کارو زار نتوان کرد که از روژگار نتوانکرد\nکرد کار هر چه می کند نیکوست حکم بر کرد گار نتوان کرد\n\nبهر حالی مقدمه و جنگ و شورش جانب سردار دلاور سردار محمد اسمعیل خان از هر جانب بشتر بود چنانچه مردم میمنه با همه دلاوری و مردانگی که شب و روز بظهور میرساندند از جانب سردار مذکور هراسان و خوفناک بودند بنابران مردمان مهر کن و دلاور و جنگ جوی"}
{"book": "adl0959", "page": 279, "text": "جلد دوم\n(۲۰)\nدر مقابل لشکر سردار محمد اسمعیل خان مامور ومقرر کرده بودند که همه شمشیر زن و چون\nشیرغران دلاور ومرد میدان محسوب میشدند اما سردار با غیرت که شب و روز جنگ\nمی انداخت وجنگجوی بودند بنابر ان بسیاری لشکر سردار مذکور از سوار وپیاده به قتل\nرسیده بودند ازین رهگذر دایم دلگیر بود بفققان می گذرا ندند زیرا که نواکر پرور\nودرباره نوکر خدمتگار شیوه داد گستری مینمودند مختصر سخن شرح رویداد جنگ\nومقدمه طرف سردار محمد اسمعیل خان از حد افزون است وقتل وقتال اخیار و غوغای\nشب و روز جانب شان از شمار بیرون است لا کن سخن بطول انجام یافتن چندان زیب\nوزینت نمی بخشد خلص آنکه مدت هفت ماه کامل بهمین منوال از طرفین جنگ و شورش\nبدرجه اعلا بر پابود وجانبین داد مردانگی می دادند وجنگهای مردانه می کردند\nوسه نوبت درمدت مذکور رفت و آمد ایلچی شد که شاید اصلاح شود وصلح آنجا مد\nممکن نشد زیرا که مدعای سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان دست آوردن\nمیرهای فراری بود ومیرحسین خان والي ازین امراباء می کرد ومیرها را ممکن دادن\nنبود وسردار مذکور ازین امرنمی گذشت وازمیمنه بازگشت نمی کرد تا اینکه مقصد\nحاصل نمی شد اکنون سردار عبدالرحمن خان وسردار محمد اسمعیل خان را با دریای لشکر\nباطراف شهر میمنه در سنگر ومیرحسین خان والي را بدرون شهر حصاری وقلعه بند بگذاریم\nچند کلمه سخن از حضور سرکار والا تبار امیرشیر علی خان که در هرات\nاستقامت دارد و اراده لشکر کشی بجانب قندهار می نماید بشنویم\nلهذاچون قبل ازین در قید تحریر درآورده بودم که سر کارامیرشیرعلیخان بعد از مقدمه های\nبسیار که از تقدیرات ازلي شکست یافته بود ودرهرات توقف داشته شب و روز بسرشته\nلشکر گیری ولشکر کشی وقصد انتقام بسر میبرد لا کن بامر فرعءومشورت بزرگان در بار\nمبارك خود چنان کنکاش شده بود که بندگان سر کار بوجود مبارك تو قف هرات\nوسردار محمد یعقوب خان وفرامرزخان سپه سالار مامور سفر خیریت اثر بجانب قندهار شوند\nچنانچه در مدت هشت ماه از سرشته لشکر وشکست وریخت لشکریان وگرفتن لشکر جدید\nو تهیه وتدارك سفر خیریت اثر ازانجام خودرا فارغ ساخته لشکر قدیمی وجدیدی را مکمل\nنموده از حضور فیض ظهور بندگان اقدس گذرانیدند وموجب تحسین و آفرین گردیده\nخلعتهای فاخره واسپان عربی بازین و یراق طلا و شمشیر دانه نشان از حضور سرافرازی\nحاصل کردند بعد ازان بامر و فرمان سر کار اشرف اقدس مقرر سفر خیریت اثر جانب قندهار\nگردیدند وبساعت نيك وروز خوش از شهر هرات بر آمده بدروازه قندهار خیمه و بارگاه\nباوج ماه رساندند دانه سیبامور چندیکهفته در انجاء توقف نمودند و بعضی امورات جهانداری\nکه لازم بود سرشته کردند بعد بجهة اجازه حرکت بحضور شهر یار ذوی الاقتدار عرضه داشت\nکردند بندگان اقدس بوجود مبارك باخواص حضور وبزرگان نزديك ودوروشیران دربار\nدر لشکر گاه تشریف فرما شده جمیع لشکر جرار و افواج خونخوار که عازم سفر قندهار بودند\nهمه را از حضور مهرظهور گذرانده ودعا وفاتحه دا دندودر پناه خداوند سپرده تمام"}
{"book": "adl0959", "page": 280, "text": "(۲۱)\nپادشاهان متأخر\nلشکریان را از زیر کلام الله شریف گذرانده بجانب قندهار مرخص فرمودند بعد بندگان سرکار بدولت واقبال وا پس وارد شهر هرات گردیده آسوده خاطر به تخت دارالسلطنه هرات نشستند اکنون سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپه سالار که اتفاق لشکر خون خوار و چون دریای مواج منزل بمنزل اجلال می نمودند تا اینکه وارد فراه شدند اما بتواتر این اخبار به قندهار میرسید در آنوقت سردار محمد سرور خان حاکم قندهار بودند و سردار محمد عزیز خان سپاه سالار لشکر لاکن در بعضی امورات جهانداری ببی باکانه حرکت می کردند هر چند سردار محمد سرور خان نصیحت می دادند و نصایح میفرمودند سود نمی بخشید بلکه در کدورت می افزود تا اینکه خفقان و کدورت بالا گرفت زیرا که سردار محمد عزیز خان ماسوای عقل حرکت می کرد و خودرای بودند عاقبت از حضور سردار محمد سرور خان در قندهار برآمده در فراه رسید و آوازه در افتاده و پی در پی خبر رسیده و بهر جام بزبانها جاری شد سردار محمد سرور خان بجهت سردار محمد عزیز خان فرمان فرستاده طلب حضور نمودند سردار محمد عزیز خان که مغرور جوانی وشباب بود و از قبولی فرمان سردار محمد سرور خان عمل نکرد ه از دهرا هود باهمان لشکر قلیل که همراه داشتند حرکت فرما شده کوچا کوچ روانه كشك نخود شدند وبحضور سردار محمد سرور خان خط فرستادند واطلاع دادند که مایان بجانب كشك نخود روانه شدیم و امید واریم که بزودی افواجی در خور جنگ مدعی بفرستید که زودتر مقابل دشمن رویم و دانسته باشید که دشمن بالشکری بیشمار عازم اینصوب است در فرستادن لشکر مرحمت کرده احتیاط کنید که لشکر بسیاری بفرستید تا در مقابل دشمن ذلیل وزبون شویم لهذا چون عریضه سردار محمد عزیز خان در قندهار رسید و از نظر سردار محمد سرور خان گذارش یافت خیلی کدورت آمیز شد وبا پنجنفر بزرگان حضور مشورت کردند عاقبت سخن بدینجا قرار گرفت که وقت کدورت نیست فرصت تنگ ودشمن عنقریب گلو گیر سر شته لشکر باید کرد و بسرعت باید فرستاد زیرا که از بی اعتدالی سردار جوان بخت چهار اطراف قندهار بشورش است و از خدمت سردار محمد عزیز خان هر اطراف آن داد خواه چنانچه از حضور شان بسی بی ناموسی ها دیده اند امیدوار يك نامه سردار محمد یعقوب می باشند بعد از عرضه داشت بزرگان حضور سردار محمد سرور خان لاچار دوازده عراده توپ وهشت پلتن مگسل و دور جمنت رساله وهشت بیرق خیمه دار وجزایر چی و چهار صد سوار ولایتی که همه سرداران وبزرگان قندهار بودند ویکنفر از بزرگان دربار بافرمان نصیحت آمیز فرستاده امر کردند که چون لشکرهای ظفر شکوه در كشك نخود باشما برسند بعد حرکت فرماشده بسرعت خود را بلب دریای گرشك برسانید و در آنجا خیمه و بارگاه برپا سازید ولشکر گاه کنید و استقامت نمائید تازمانی که ازحضور فیض ظهور بندگان سر کار فرمان برسد زیرا که تمامی قصه را عریضه فرستاده انتظار جواب میباشیم بعد ازان که فرمان رسید از همان قرار بشما دستور العمل فرستاده میشود البته از قرار دستور العمل که امر سر کار والاتبار است بجاه می آورید ومتوجه خدمت میشوید لا کن تا آنوقت از لشکر ولشکر گاه خود و چندین امورات دیگر که تعلق بالشکر کشی ولشکر آرای ولازمه سپاهی گری دارد"}
{"book": "adl0959", "page": 281, "text": "(۲۳)\nپادشاهان متأخر\n\nشرط احتیاط بجا می آرید و بدرستی شب و روز متوجه می شوید زیرا که دشمن قوی در مقابل\nو بمثل فرا مرزخان سپاه سالار شخص کهن سال کار دیده سپاه پیشه و تجربه آموز\nو صاحب تدبیر در پیش است و هزاران فن وفریب سپاهی گری را خوب دیده و به تجربه\nرسانده خدا نکرده زحمتی بلشکر ظفر اثر نرساند .\nارجمندا بهر عنوان که ممکن باشد از نامبرده غافل نباید بود و متوجه قلمرو سپاه خود نیز\nبدرستی باید باشید زیرا که درین فرصت که وقت باريك است و تقاضای زمانه غدار ظاهر\nوهویدا دوست از دشمن فرق نمودن بسی دشوار بهر حال کمال احتیاط را از دست\nندهید و جمیع امورات را بحضور خود تمام کشید تا خاتمه کار ندامت نکشید مختصر کلام\nچون فرمان سردار محمد سرورخان را سردار محمد عزیز خان مطالعه کردند از نصیحت های\nسردار محمد سرور خان غضب آلود شده و مطابق فرمان عمل نکردند اما بر فتن لب\nدریای گرشک را تدبیر دانسته از كشك خود حرکت فرما شدند و کوچا، کوچ لب دریای\nگرشک رسیده فرود آمدند و بار گاه و سراپرده های زرنگار برپا کردند و انتظار دشمن\nبودند باری سردار محمد عزیز خان از مغروری بسیار بلند پروازی قطعا سخن شخصی را\nمنظور نمیکردند و بی باکانه حرکت مینمودند خواه زشت بود خواه زیبا گویا نفسش\nمجردانند هرگاه بحضورشان شخص دیگر سخن می کردند گویا قاتل وی میشدند\nوچنانچه فرمان سردار محمد سرور خان نصیحت آمیز رسید گویا قیامت برپاشد و غضب\nناك فرمودند که سردار مذکور حاکم است بحکومت خود بزرگی کنند و بملك و فقراء\nحکمرانی بدارد و با فرمان فرستادن نصیحت های بزرگان کردن ارچه روست ! ضافه\nبر آن دستورالعمل و سررشته دادن باعث چیست امروز عنان اختیار لشکر در قبضه اقتدار\nبندگان خود ماست دیگری را چه اختیار است مدبیر دشمن ما افتاده ایم وغیر دولت\nخود را خود میدانم .\nفرد\nامور مملکت خویش خسروان دانند گرای گوشه نشینی تو حافظا مخروش\nا کنون آن چیز یکه تقاضای وقت را ملاحظه فرمائیم بعمل خواهیم آورد احتیاج\nبنامه و پیغام دیگری نداریم خلاصه کلام سردار محمد عزیز خان در پند شجاع و دلاور\nومردانه بود و در سخاوت قرین نداشت و چندین شیوه های شاهانه داشت که دیگری از\nپادشاهزادگان و اقوام شان نداشت اما از باعث جوان بختی و کمال غرور جوانی که\nخورد سال بودند خود پسند افتاده بد و سخن خود را عین کمال وعقل افلاطونی و سراسر\nتدبیر وفکر و دانش میدانست بهمین واسطه ها خو درایی و خود پسندی چند ین خرابی\nدستداد که عاقبت باعث شکست دولت شد وسلطنت بزرگی بر باد رفت زیرا که شخص خود\nپسند دایم گرفتار ندامت است چنانچه در لب دریای گرشك اسم خود را نادر ثانی گذاشت\nوجشن خسروی بر پا کردند و جمیع افسران ومنصب داران لشکر نظامی وملکی خلعت\nواسب ولجام بزرگان بمثل شمشیر و کریچ وغیره انعام نمودند و به تمامی لشکر یکما هه\nانعام و دوماهه تنخواه ومهر خیمه یکر اس گوسفند و برنج مرحمت فرمودند و بار دیگر در لب\nدریا جشن خسروی دوباره برپا کردند وسه روز دیگر بعیش وعشرت گذراندند بعدازان\nانتظار حرکت دشمن بودند امادر آنوقت آب دریای گرشک چنان موج زن بود و موج"}
{"book": "adl0959", "page": 282, "text": "(۲۳)\n\nپادشاهان متاخر\n\nمیزد وفغان می کرد که عالمی را فغان وی فرو گرفته بود و گوش فلك را کرمی نمود چنانچه شب ها از غوغای دریا خوف به مردم سپاه بیدار شده بود و پرا کنده میشدند زیرا که اول بهار موج دریا و بسیاری آب بود و فرصت در آنوقت بود و بی دست یاری کشتی و نا خدا ممکن گذشتن نبود گویا سد شدیدی فی مابین دولشکر بود هر گاه نادر ثانی وسردار خود پسند خود رای نمی بودند همین آب دریا که سنگر بزرگ بود مدت شش ماه در مقدمه تاخیر می انداخت ولشکر کابل میرسید امید فتح کردن داشت لاکن لازم شد که دو سه کلمه تکرار از سردار محمد عزیز خان نادر ثانی تحریر دارم بعد ازان سر مطلب باز گردم مقصد که سردار مذکور در خود پسندی ثانی نداشت اول آنکه سردار محمد سرور خان برادر بزرگی دویم در امور جاهلت صاحب اعتدال سوم خود نادر ثانی زیر دست و فرمان بردار چهارم امر وفرمان سر کنار بهمین منوال لازم که يك کاسه آب بی امر سردار محمد سرورخان نخورد چه لازم که فرمان او را وقعی نگذاشته برخلافشان عمل دار داخصل از ان اسم خود را نادر گذاشتن بكدام عقل وبكدام شمشير ومیدان داری کردن پس ظاهر شد که دیگر تحریر نشود و قلم دو زبان را ازین فقره نامناسب باز کشیده بجانب مطلب باز رویم واز رویداد و گذارشات قلم را بيم قبل ازین از ورود اشکر هرات بسر کردگی سردار محمد یعقوب خان در فراه تحریر نموده بودم اکنون در شهر فراه بجهة امورات لشکری چندی توقف داشتند لاکن به چهار منزل از فراه بعضی اشکر یان خود را حرکت داده بودند و متوجه اخبارات قندهار بوده یومیه تحقيقات بعمل می آوردند تا اینکه لشکر قند هار در كشك نخود وارد شدند دوسه روز دیگر گذشت تحقیق شد که لشکر مذکور در لب دریای گرشك رسيده خیمه و خرگاه برپا کردند چون این خبر حضور سردار محمد یعقوب خان وفرا مرز خان سپه سالار رسید بعدازان از فراه حرکت کرده بسرعت تمام با اشکر جرار وافواج خونخوار خودرا در گرشك رسانيدند و در مقابل دشمن فرود آمده خیمه و بارگاه باوج ماه رسانیدند اما در پای گرشك مابین دو لشکر سد سدیدی بود زیرا که بی دستیاری کشتی ممکن گذشتن نبود فرامرز خان سپه سالار که شخص کهن سال وسیاه پیشه وجنگ دیده وجنگ آزموده بود چون دریا نظرا فیکندند و فوج آنرا دیدند متفکر شدند زیرا که موجش سر بفلك كشيده و سبازی آبش عالم را فرو گرفته متحیر مانده و بحيرت افتادند وبغم فرو رفتند ازان روی که جنگ دیده بودند پيك خیال را بهر جانب دواندند که هر گاه تو قف کنیم و تحمل داریم ممکن است که عنقریب لشکر دارالسلطنه کابل برسد ویقین که سر کرده صاحب تد بیر همراه باشد بعدازان کار بمان دشوار افتد و هرگاه تعجیل کنیم و بخیال مقدمه حرکت فرمائیم دریای گرشك در مقابل اشکر طرفین سد سدید است و در این فرصت گذشتن بسی دشوار اکنون معالجه این امر دشوار تدبیر است نه شمشیر باید است بدامن تدبیر زده شاید کاری از پیش بریم زیرا که از انبوه اشکر يك تدبیر نیکو بهتر است .\nمثنوی\nبيك تد بير نیکو آن توان کرد\nکه نتوان با سپاه بی کران کرد\nبشمشیر از یکی تا ده توان کشت\nبرا ئی لشکر ی را بشکند پشت"}
{"book": "adl0959", "page": 283, "text": "(٢٤)\nجلد دوم\nبهر حال مصلحت چنانست که تدبیری کنیم و فکری زنیم شاید لشکر قندهار از دریا\nباینطرف بگذرند زیرا که سر کردهٔ خورد سال جوان بخت خود رای دارند بعد ازان که\nاز دریا گذشتند امید وارم از درگاه خداوند که بتدبیر دیگر از عهدهٔ شان برآمده\nتوانیم و هر قدر در این باب زودتر تدبیر کنیم بهتر است و هر گاه در کار ها تاخیر نمائیم\nمبادا لشکر کابل برای شان كمك برسد و کار دیگر گون شود و قضیه بر عکس افتد\nآنزمان دشوار خواهد شد اکنون شما بزرگان در بار که همه جان فدا می باشید و بعضی و\nبندگان عالی حاضر هستید در این باب چه می فرمائید جمله با تفاق سخن کردند کــه\nتدبیرات شما سراسر نیکوست و پسندیده و جای تحسین و آفرین است بعد از صلاح و صوابدید\nبندگان سردار و بزرگان در بار فرامرز خان سپه سالار با مشورت حضور عریضهٔ مختصری بخدمت\nسردار عالی مقدار نادر ثانی تحریر کردند و برتبه داشت سواد الموم بعرقت شخص معتبری از لشکریان\nفرستادند .\nسواد عریضهٔ فرامرز خان سپاه سالار بحضور سردار جوان بخت سردار محمد نادر خان\nنادر ثانی فدایت شوم صاحب من ذره پرور من شنیده می شود که شاهزاده بلند اقبال\nنام نامی و اسم سامی خود را نادر ثانی گذاشته و به جمیع افواج رکابی حضور خود انواع\nانعام واحسان فرموده هفت شبانه روز جشن خسروی در لب دریا بر پا کردند این فدوی\nسالخورده دعا گوی از شنیدن اسم مبارک خواستم که عریضهٔ بحضور فرستاده مبارك باد\nعرضه بدارم بنا بر آن هر چند گستاخی می شود با وجود آن بحضور مبارك عريضه فرستادم\nكه مبارك باشد امید وارم این غلام که قدر این اسم بزرگ ترا افضل و بزرگ دانسته\nسعی کند که در بزرگی آن که اسم بزرگان است نقصانی بهم نرسد زیرا که این اسم بزرگ\nرا خداوند بهر کس سزوار می داند چنانچه در عالم نشیب وفراز از اهل دنیا تا حال يك\nنادر خروج کرده و نام خود را ببروی در جریده ها ثبت نموده و تا مادامی که قیامت قایم\nشود باقی گذاشته است امروز باید شاهزاده بلند پرواز و پادشاه زاده نیکو خصال همچنین\nبزرگی بکار برد که گویا مقابل نادر اول محسوب شود و در جریده ها به یادگار باقی بماند\nاکنون بشرط عفو این پیر غلام گستاخی میدارم که نادر اول در تمامی دریاهای بزرگ مثل\nیخ آب احتیاج نمی شدند و با لشکر های فراوان که از مور ومار بیش بودند بدون امداد\nکشتی وخوف ور جاء به توکل خداوند (ج) و با اقبال بلند پرواز به مردی و مردانگی وغیرت\nو دلاوری می گذشتند امروز دریای گرشک در نزد آنها قلیل به نظر می آمد و در مقابل\nدریاهای که نادر گذشتند بشمار شمرده نمی شود چه لغو دریای گرشك بحضور بندگان\nعالی گویا سد سکندر سنگر شده ولشکر قندهار در سنگر برکاب شاهزاده بلند اقبال\nمتواری شده پس درین صورت هرگاه بمردانگی و غیرت اسم نادری بدون چون و چرا\nوبدون كید وریا از دریا گذشته باینطرف لشکرگاه سازید و با پسر عموی خود سردار\nمحمد یعقوب خان که هر دو شاهزادگان نامدار میباشید تقابل ورزید البته داد مردانگی\nداده اسم بزرگان را به نیکی بالای خود گذاشته باشید نشانه بران جانب شاهزاده والا گهر\nجائی تنگ ومیدان جنگ نمی باشد و اینطرف دشت بزرگ و میدان وسیع ومیدان نبرد است"}
{"book": "adl0959", "page": 284, "text": "(٢٤)\nیادشاهان متأخر\n\nوسزاوار نیم نگاه می باشد و مرد از مرد وشجاع از شجاع شناخته میشود دلاوری و مرد\nصاحب غیرت باندك كر وفر ظاهر میکردد و بمردی نام آور میشود هرگاه ازین فقره های که\nغلام عرضه داشت نموده ایم یکی تجاوز دارد وتخلف ورزد کویا برخلاف آن عمل کرده\nباشد لازم میشود که اسم بزرگ و نام بزرگان را از خود دور دارد و پیرامون آن نکردد\nهرچند غلام کستاخی را بامید عفو از حد کذرانده اما یکفرد استاد را بحضور مبارك\nعرضه داشت میدارم با وجودیکه در ظاهر منظور نظر کیمیا اثر نخواهد شد خصوص که\nسخن حق تلخ است لا کن عرضه داشت غلام سراسر صداقت و پسندیده بلکه نصیحت آمیز است\nزیرا که در دنیا دوجیز باقی میماند یا نام نيك و یا بد اضافه بر ان بزرگان حضور شاهزاده\nبلند اقبال یقین دارم که غلام را بد خواهند کفت و سخن مردی را از حضور خواهند پوشید\nزیرا که سلسله دربار افغانستان کچنین بوده و میری چنین غلام دیدام چنانچه در همین يك فرد\nاستاد همه بزرگان حضور شاه زاده والا جاه ایراد خواهند كرفت والا جوهر پست پسندیده\n\nفرد\n\nتکیه برجای بزرگان نتوان زد بکزاف\nمکر اسباب بزرکی همه آ مادة كني\n\nزیاده بر این امید وارم که بکمال بزرکی عفو فرمایند از ان سبب که غلام نمك خوارم\nام هرچه بخاطر میرسد بدون كید و ریا عرضه میدارم .\n\nمصرع\nمن ترا دو چکنم آنچه در آیینه است ؟\n\nخلاصه سخن چون عریضه فرامرزخان سپاه سالار بحضور سردار عالی مقدار سردار\nمحمد عزیز خان اندرآبی رسید و از نظر کذارش یافت شاهزاده جوان بخت در غضب در آمده\nآتش در کانون سینه اش شعله زدن کرفت و دریای غضب بتلاطم در آمد وموج زد بدرجۀ\nغضب آلوده بودند که فورا از دریا کذشته تقابل ورزند و فرصت ندهند لا کن بزرگان\nدر ابودن باریان کبار واز و مشیران حضور اتفاقی عرضه داشت نمودند که ای شاه زاده جوان\nبخت این تدبیری است که دشمن بخیر خودرا ملاحظه فرموده میخواهند که بهمین تدبیر\nکزندی بلشکر ظفر اثر برسانند هیچ عاقل ودانا به سخن دشمن فریب نخورده و عمل نکرده چکونه\nشاهزاده بلند اقبال بکفته دشمن عمل کند اول آنکه فرمان سر کار از دارالسلطنه شهر کابل\nدوم امر سردار عالی مقدار از قندهار يوما فيوما متواتر رسیده و میرسد و تا کید است\nو بیا ر میشودند که از اب دریا جدا نشوید واز دریا نگذرید وانتظار لشکر خو نخوار\nباشید که عنقریب چون دریای مواج بشما میرسد و با اشکر شما ملحق میشود بعد ازان\nبامر و فرمان سر کار عمل خواهند کرد اضافه از فرمان سر کار امروز که شاهزاده بلند\nاقبال که صاحب اختیار جنك وعقل عالم میباشند کجا رواست وجه ، ودرست باشد که تصدیق\nقول دشمن داراند و بفریب دشمن عمل کرده خود را واشکر خود را در مهلکه اندازند\nم"}
{"book": "adl0959", "page": 285, "text": "جلد دوم\n(۴۱)\n\nونام بدرای خود وبرای خدمتگاران حاصل نماید از دشمن دشمنی باید گرفت نه مهر\nومحبت ونه دوستی وصداقت امروز فرامرزخان سپه سالار که مرد کهن سال جنگ دیده\nمی باشد از هرات پیش جنگ لشکر شده به نیت فتح وظفر دولت خود و خرابی دولت ما\nوشما آمده و کمر به فتح لشکر خود بسته بهر عنوان که تواند ومیسر شود لازم که برای\nدشمن فریب کند وفریب بکار برد ومدعای خودرا حاصل سازد وگوی مراد از میدان\nنبرد برباید نه اینکه خدمتگار ونمك خوار از دشمن دولت خدا داد باشد ونمك حلالی\nخدمتگاری بدولت شما که دشمن دولت خان می باشید صداقت بکند وپاس نمك پادشاه\nخود را نکند وشما را خدمتگری کند و به موتر بجنگد و جان بمسجد فرماید\nودر نيكنامی دولت شما کوشد اکنون سخن دشمن سزاوار شنیدن ندارد تا به عمل آوردن\nچه رسد امید غلامان از حضور فیض ظهور آنستکه ما پنجنفر خدمتگار که بحضور شاهزاده\nبلند اقبال می باشیم اول اینکه خدمتگار وجان فشان دویم هر کدام دولت خداداد نامدار\nسویم بركاب حضرر شما حاضر وبحضور هر کار والا تبار ظاهر و هویدا می باشد خدا\nنخواسته هرگاه در لشکر ظفر اثر فتوری پیدا شود مابندگان سزاوار قتل می گردیم و\nوبندگان عالی اضافه بر آن بدنام بخصوص از باعث نام نادری رسوای عالم گردد امید\nآنستکه بندگان عالی خودرا و پنج نفر خدمتگار خود را بدنام نساخته بگفته دشمن عمل\nنکنند ونباید کرد و به تقدیرات ازلی تن در داده در مقابل دشمن از عهده هر کار بفضل\nخداوند خواه جنگ خواه تدبیر بر آمده می توانیم بهتر آنست که ازین خیال باطل\nگذشته بخیر دولت خود کوشیم باقی جناب شاهزاده والا جاه در امورات دولت خود مختارند\nاز خدمتگاران همین قدر عرضه داشت از طریقه اخلاص لازم بود که بحضور عالی باتفاق\nرساندیم .\nمصرع\nدامور سلطنت خویش را خسروان دانند،\nمختصر کلام سردار محمد عزیز خان که جوان خورد سال ومغرور بود و نشیب وفراز\nدنیا را ندیده وتجربه حاصل نکرده بود سخن اصحابان نیز تاثیر نه بخشیده بلکه برعکس\nافتاد از روی قهر وغضب برخلاف مشورت بزرگان اراده کردند و در قید و بست وزشت\nزیبا نه گفته تیشه بپای خویش زدند لاکن حق بجانب سردار عالی بود زیرا که بوی چند\nخصلت جمع آمده بود اول خورد سالی دویم غرور جوانی سویم غرور مستی چهارم صاحب\nدولتی پنجم شاهزادگی و فرمان روائی و حکمران سپاه و لشکر عظیم تابع\nومطیع فرمان و فرمان بردار ششم تجربه حاصل نکردن پس شخصی را که اینقدر اسباب\nخر می و فرمان فرمائی میسر وموجود باشد البته رتبه خودرا نادربانی بداند و بقسم نادر حرکت\nفرماید بازهم آخرین فرصت وارد شدن خودرا ولشکریان را با بوته و اسباب بیستگپا ر ه\nبدریا نزدند و به آن طرف رفته خیمه و بارگاه برپا نکرده ند بخصوص که جهان کشاء نادری را\nنظراة گنده بودند لازم داشت که به مثل نادر رفتار کرده بدون کشتی و کشتیبان خود را\nب دریا میزدند تا نادر ثانی میشدند غایب کلام بکشیا نه روز بزرگان در بار و معتبران حضور\nکه همه درعصر خود در تدبیرات جهانداری فرامرزخان سپه سالار را بجوی نمی خریدند"}
{"book": "adl0959", "page": 286, "text": "(۲۷)\n\nپادشاهان متاخر\n\nو خود را افلاطون عصر وزمان خود میدانستند و در فهم و فراست و عقل و دانائی ثانی نداشتند و چندین\nجنگ ها را دیده و تدبیر های جنگ را طی کرده بودند هريك بدلیل و برهان عرضه\nداشت میشودند منظور حضور شاهزاده والا جاه نمیشد و بر عکس آن سخن می کردند\nتاغرور بدرجهٔ رسید که فرمان سر کاری و فرمان سردار محمد سرورخان را بگوشهٔ خاطر\nنگرفتند و بر ضد نصایح بزرگان حضور امر کردند و آدم مقرر\nفرمودند که در گذر گاه در یا هر قدر کیمه باشد حاضر نمایند و جمع آوری دارند و بسرعت\nیکجاه کنند چنانچه صاحب کار کیمه ها را بحضور طلب کرده نوازش فرمودند و خلعت دادند\nو مامور فرمودند تا اکیدات بلیغ بعمل آوردند قصه کوتاه صاحبکار کیمه ها که خلعت پوشید\nو نوازش دید چندین کیمه های مخفی داشت همه را حاضر کرد و کیمه های که یومیه بدریا\nکار می فرموده جمله را در سه گذرگاه که نزديك لشکرگاه بود حاضر گردانید بعد ازان\nبا تفاق کیمه چیان بحضور آمده عرضه داشت نمود و تمامی کیمه چیان بخلعت های مناسب و لایق\nسرافراز گردید مختصر کلام در سه روز جمع کیمه ها انجام یافت و مکمل در لب دریا آماده\nگردید و بندگان عالی نادر ثانی اراده گذشتن کردند ازین رهگذر خدمتگاران حضور که\nخود را فدایی میدانستند و هر کدام نام و نشان و رتبهٔ بزرگ داشتند بار دیگر باتفاق بدون خوف\nورجا دون کیدوریا با احوال تباه بحضور شاهزاده و الاجاه آمده عرض نمودند که ای پادشاه زاده\nبلند اقبال ازین خیال فاسد که سراسر خطر است در گذر دوما غلامان را بدنام و رسواء نسازید\nو بقتل حضور هر کار والاتبار نیو مازید و یقین دانید که از دریا گذشتن موجب خطر است\nو باعث شکست و اسیر دشمن شدن از برای خدا و رسول خدا که ازین اراده بر گردید و از لب دریا\nکه پشت به قندهار است حرکت نکنید و آسوده باشید که عنقریب لشکر دارالسلطنه کابل میرسد\nو لشکر حضور قوی میشود امروز در مابین دو لشکر دریا گویا دست آویز خوب و سنگر بزرگ\nاست تا زمانی که لشکر کابل برسد و موجب ترقی دولت شود آن زمان به قتل دشمن کمر بسته\nبفضل خداوند کریم حرکت میداریم و بايك حمله مردانه دشمن را از میان برداشته فرار دشت ادبار\nمی سازیم سردار غیور که دایم برعکس هر کار عمل و رفتار می کردند چنانچه از غصب براشفتند\nو در جواب بزرگان تکلم نکردند و سکوت ورزیدند زیرا که همه بزرگان حضور فدیمی خدمتگار\nونمك حلال بودند و پاس خاطرشان کردند تا اینکه شب گذشت و فردا شد بعد از ان خود بندگان\nعالی بلب دریا چون ماه باوج فلك رسیده بالای کرسی زرنگار نشستند و فوج فوج لشکر دریا موج\nرا در کشتی نشانده از دریا می گذراندند و متوجه احوال سپاه بودند در مدت پنج روز جمع لشکر\nو کتور و خیمه و بارگاه دریا کردند لا کن گردا گرد لشکر سنگر زدند و آماده جنگ شدند\nو متوجه دشمن بوده شب و روز احتیاط لشکر خود را می کردند و محافظت می نمودند تا ضرر از دشمن\n\nنرسد ."}
{"book": "adl0959", "page": 287, "text": "جلد دوم\n(٢٨)\nفصل دوم\nمقدمه كيرشك وشكست لشكر قندهار و محبوس شدن سردار محمد عزیز خان\nو فتح نمودن سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سیاه سالار و تصرف\nکردن قندهار را\nاکنون شروع نمودم بتوكل خداوند در فصل دویم و امیدواریم از درگاه خداوند كريم\nورحیم که در زمان اندك بطريق اختصار تحریر دارم که زودتر انجام یابد بهرحال چون لشکر\nقندهار از دریا گذشته خیمه و خرگاه برپا کردند وسنگر زدند فرامرز خان سیاه سالار که\nآرزومند چنین روزی بودند از گذشتن لشکر قندهار از دریا چقدر که گنجایش داشت\nخورسند شده بزبان جاری گردید .\nخوش آمدید که خوش آمدیم از آمدنت هزار جان گرامی فدای هر قدمت\nرواق منظر چشم من آشیانه تست کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست\nخلاصه کلام فرامرز خان سیاه سالار که این روز را از خداوند طلبگار بود و بخواب\nو خیالش نمی گذشت از ملاحظه این احوال خرم و مسرور شده بفکر تدبیر افتاد و یك خیال را\nبهر طرف جولان داده اقامت تدبیر جنگ وسرشته مقدمه را در یافت زیرا که قبل از این چند روزی\nکه در گرشک استقامت داشتند هر روز سیاه سالار با قلیلی سوار رکابی اطراف دشت و جای های\nدیگر را گردش میکردند و میدان جنگ وتدبیر جنگ انداختن و دیگر تدبیرهای که در جنگ\nبکار میرود همه را ملاحظه کرده در بین چند روز کار جنگ را بچشم سر دیده آماده نموده\nبودند خصوص در اطراف میدان چند زمین آب بردگی دیدند که فرسخ ها آب برده بود هرگاه\nلشکر را خوفیه در آنجاه پنهان کنند که در موقع جنگ بکار برده ممکن بود باره در مجلس خاص\nمذاکره می کردند که در وقت جنگ بسیاری لشکر خود را از روی تدبیر در همان آب بردگی\nپنهان میکند و خود با کمتر لشکر از روبرو مقابل میشوم و جنگ می اندازم لاكن جنگ را يك\nروز تمام نمیکنم هر روز بجنگ رفته ساعتی مقدمه می اندازم و خود را شکست می دهم تا زمانی که\nمدعی را از سنگر بدر کرده بمیدان رزم برابر موبه نفس کشم مداران خوفیه را خبر داده دشمن را\nبما بين گرفتار می سازم و بفضل خداوند كبك شكار می کنم هر چند که خوف هم دارم زیرا که\nچند خدمتگار صاحب تدبیر و جنگ دیده دارند لاکن خورسندم که سردار جوان غت خودرای\nو خود پسند میباشند سخن ناصح تاثیر نکرده مغرورام خود میباشد و شمشیر نادری میزند اکنون\nتدبیر همین که سخن کردیم با ر هم عنان اختیار در قبضه اقتدار پروردگار است از درگاه\nخداوند امید واریم که فتح ظفر هم عنان لشکر قوی شوکت باشد . مصرع\n«تا یار کرا خواهد و میلش بکه باشد»\nاین بود که از مرحمت پروردگار جميع تدبيرات سپاه سالار با تقدیرات ازلی موافقت کرد\nوهم چنان که بخیال تدبیر بسته بودند بهمان منوال اتفاق افتاد چنانچه فرامرز خان سپاه سالار\nکه از همه امورات لشکری خود را با سرشته دیده روز دیگر با چهار عراده توپ مغلوی و چهار عراده"}
{"book": "adl0959", "page": 288, "text": "(۲۹)\n\nپادشاهان متاخر\n\nتوپ قاطری و دوپلتن مکمل و یکهزار سوار هراتی از روبروی لشکر قندهار جنگ انداخت\nو لشکر نظامی را بخریطه در شب جاهای آب برده پنهان کردو تعلیم داد که هر وقت از جانب لشکر\nهرات سه توپ پی در پی فیر پیدا کرد انوقت برآمده خود را بلشکر دشمن بزنید و داد مردانگی\nبدهید تمام وجب سر افرازی ما وشما بحضور سر کار امير\nشیر علی خان زیاد برزیاد شود لهذا فمرا مرز خان سپاه سالار بهمین منوال مقدمه\nانداختند و لشکر قندهار پیش از وقت آمده و تیار بودنه بورود لشکر هرات در حدود سنگر خود\nبجنگ درآمدند و بضرب توپ وتفنگ زمین معرکه بلرزه در آوردند چند دفعه لشکر هرات\nبسنگر لشکر قندهار حمله کردند و خود را بسنگر رساند، جنگ پیوستند لاکن لشکر قندهار بضرب\nتوپ و توفنگ دفع می کردند و پراگنده می ساختند و شکست می دادند لاکن این شکست لشکر هرات\nبدپیری بود چنانچه سه روز بهمین منوال خورد وخورد و شکست تدبیری گذارش یافت روز چهارم\nنیز مقدمه شد و لشکر هرات شکست تدبیری یافت و دو عراده توپ قاطری هم بمیدان ماند روز پنجم\nفرامرز خان سپه سالار متحیر مانده فکردرمانماین بود که وعده هفده شد و از لشکر قندهار آواز\nکوس و کرنا بر آمد فرامرزخان نیز بجنگ آمد و از طرفین مقدمه برپاشد لاکن سپاه سالار در\nهمان حین عریضه مختصری بحضور نادر ثانی فرستاد که فدایت شوم انراول هیچ مقدمه برادر مشگر\nنکرده و دوم بمیدان جنگ از ادو پیش جنگ کس نبود چه روز غلام مقدمه بردم نادر ثانی\nاز سنگر بیرون مه ممکن است که نام نادری را از خود دوردارند تا بد نام عالم نشوند چون نادر ثانی\nعريضه را مطالعه کرد ندا رقصب بر افشاند و قصد میدان کرد تا چنانچه مردولشكر نزديك بسنگر جنگ\nمیکردند اتفاقاً در لشکر هرات شکست پیدا شد و نادر ثانی فتح پنداشته اراده حمله کرد و پنشنفر\nخدمتگاران حضور که از تدبیری سپاه سالار میدانستند و خودشان جنگ دیده و صاحب تدبیر بودند\nهر قدر عذر و التماس کردند که از سنگر برون نشوید که فریب فرامرزخان سپاه سالار بسیار است و این\nشکست تدبیری است لاکن نادر ثانی که از عریضه سپاه سالار غضبناك بود نتاب وطاقت نیاورده\nاز سنگر بر آمده با افواج دریا موج در میدان نبرد مقدمه انداخت و بالشكر انبود جنگ در پیوست و با توپ\nو تفنگ زمین معرکه را بلرزه در انداخت و میدان نبرد را سیاه وتاريك گردانید و چنان مقدمه مردانه\nکرد كه ملك تحسين و آفرین گفت بلکه این چنین مقدمه مردانه در افغانستان کمتر بهم رسیده بود تا\nاینکه در لشکر هرات شکست فاحش افتاده و متفرق شدند و لشکر قندهار با مرحرداراعلی از دنبال\nشار روان و اسپ تازان بار دیگر بزرگان حضور سر راه نادر ثانی شدند و چندین دلیل و برهان\nگفتند و التماس کردند و ستم دادند که از برای خدافرامرزخان سپاه سالار شخص صاحب تدبیر است\nو این غلامهای حضور هم در مقابل سپاه سالار شاید کمتر نداپنداشته باشیم جناب شما توقف کنید تا\nپنجنفر خدمتگاران حق نمک خوره گی بجاه آریم و جان فداء کردن خود را ظاهر سازیم آیا\nنادر ثانی که بسیار میدان را فتح قیاس کرده بودند و از غرور جوانی ومستی پتاش تمام بالشکر\nجرار از دنبال لشکر هرات می تاختند چنانچه در مین تاخت و تاز دو توپ لشکر هرات را تصرف کردند\nتا اینکه از نصف میدان گذشتند بلکه بلشكر گاه هرات نزديك شدند آن زمان سپاه سالار\nبمراد خویش داخل شد زیرا که همین فرصت را از خداوند می خواست فورا سه توپ بمبامر\nسالار صدا کرد و گوشزد لشکر غونیه شد چون آنها منتظر فرمان بودند فورا از هر جانب"}
{"book": "adl0959", "page": 289, "text": "(٣۰) جلد دوم\nبرآمدند يك فوج بجانب لشكرگاه قندهار راهی شدند و دیگر افواج بلشکر در آویختند\nوخودسالار بالشکرهای شکست خورده که سراسر تدبیری بود و از فضل خداوند مقابل به تقدیر\nافتاد بازگشته روبجنگ آوردند و جنگ پیوستند عاقبت لشکر قندهار را چون یک تن ما بین\nگرفتند و كوك شکار کردند لاكن نادر ثانی که نامجربه کار بودند و با خود این گرفتاری\nکه لشکرهای خود را گرفتار پنجه بلا می دیدند بازهم از كمال غیرت ومردانگی وجودمبارك\nچون سد سکندر بمیدان جنگ ایستاده لشکر خود را تحریص بجنگ میکردند و متوجه\nگیر و دار جنگ بودند که ناگاه از لشکرگاه شخصی رسد خبر داد که لشکر گاه\nقندهار را افواج هرات چپاول زده بتاراج بردند و قتل بسیاری نمودند سردار جوان بخت\nونادر تاج وتخت از شنیدن این خبر سخت متفکر و پراگنده شدند و دانستند که سخن\nناصحان برحق بود و فریب دشمن یکبار رفت اضافه بران لشکر حضور را که در دید و آنهم\nاز جنگ بازمانده نه دست ستیز و نه پای گریز دارند در جنگ جاه متحیر و پراگنده استاده\nو از جنگ دست کشیده اند وبی هوشانه بهر جانب می نگرند و باقی تمامی لشکر بهر\nجانب در بدر بعضی بطرف دشت و بیابان دوان دوان و برخی بجانب کوهسار متفکر و حیران\nحیران و بسیاری غریق دریای محیط و طعمه نهنگان و باقی در میدان\nجنگ بخون خود غلطان غلطان و بسیاری زخمی و مجروح در جنگ جاه نگران نگران\nو دیگران بدست دشمن اسیر و جانب لشکر گاه دشمن روان روان واسپ وعراق ولباس برکمر\nقلیلی از خدمتگاران جان فداء باقی مانده بودند که باطراف سردار دلاور و نادر کشورگیرو\nکشور بخش و سرور بی تدبیر ایستاده بودند و شاهزاده جوان بخت اعنی نادر تاج بخش\nچون آفتاب تابان و چون ماه درخشان در بالای حوزه فیل نمایان سوار لاكن همچنان که\nسوار حوزه فیل بودند با خدمت گذاران قلیل باشوکت نادری هنوز هم مائل بجنگ بودند\nو خواهش بمقدمه داشتند زیرا که در دلاوری ومردانگی شهره آفاق و در شمشیر زنی مشهور\nو طاق بودند آیا چه شود .\n\nفرد\nهر که در کارها شتاب کند خانه عقل خود خراب کند\n\nشاعری گوید :\nهر کرا دانش است بسیاری نکند بی مشورت کاری\n\nواستاد دیگر می فرماید :\nدرین زمانه که بردوست اعتمادی نیست چگونه غمره توان شد بگفته دشمن\n\nوشاعر دیگر نوشته است :\nخلاصه کلام مدت شش ساعت کامل مقدمه شد لاكن مقدمه ئی که سراسر بو قلمون\nومتفرقه بهرحال نادر صاحب شوکت و بهادر مردانه صفت ملاحظه کرد که کار از کار\nگذشته و دست ستیز کوتاه است وگریز کردن عین خطاست متفکر ومتحیر در بالای حوزه\nفیل با پنجنفر خدمتگار ایستاده بهر طرف نگاه حسرت آلود میکردند و غریق بحر حیرت"}
{"book": "adl0959", "page": 290, "text": "(۳۱)\n\nپادشاهان متاخر\n\nبودند تا اینکه فرامرز خان سپاه سالار با شوکت واقبال وبرکاب شان پیاده وسوار بخدمت\nشاهزاده بودند اقبال نادرتانی وارد شده سلام کردند وسوار و پیاده باطراف سردار عالی\nصف بسته ایستادند وبر بان عجز وفروتنی عرضه داشت نمودند که ای شاهزاده والاجاه\n\nمثنوی\nبا قضا کار زار نتوان کرد گله از روز کار نتوان کرد\nکردگار هر چه می کند نیکوست حکم بر کردگار نتوان کرد\n\nصاحبا من چیزیکه تقدیرات ازلی رفته بود بظهور پیوست جای شکر است نه جای شکایت\nامید وارام که غلام را سرافراز سازید و پسر عموی بندگان عالی را که انتظار دیدار\nاست بملاقات خود مسرور دارید ومرحمت فرمائیده زودتر تشریف فرمایید و صحبت های\nدوستانه ومحبت های بردرانه کنید زیرا که بعد از عمری بدیدار همدیگر که عین صواب\nاست مشرف میشوید وبدیدار همدیگر مسرور ومنور می گردید .\n\nفرد\nچه خوش باشد که بعد از عمریدن خداروزی کند دیدار دیدن\n\nمختصر کلام چون عرضه داشت سپاه سالار تمام شد سردار محمد عزیز خان چون باطراف\nخود نظر افگندند لشکری ندیدند و قایلی که قبل ازین بدور شان پروانه وار جمع بودند\nاز ورود سپاه سالار متفرق و پراگنده شده سردار دلاور وشجاع که یکساعت\nپیش بدور خود لشکر میدیدند اکنون که خود را یکه و تنها ملاحظه فرمودند ناچار\nاز بالای فیل فرود آمده با اسپ سواری خود سوار شده باتفاق فرامرز خان سپه سالار\nروانه شدند و برکاب شان اردلی پیاده عبارت از دوصد نفر يك رساله مکمل اسپ اب\nو پنجصد سوار ملکی هرات بودند پیوسته میرفتند تا اینکه داخل لشکر گاه سردار\nمحمد یعقوبخان شدند سردار آلی سردار محمد یعقوبخان از کمال آداب و دانش وبزرگی\nاز خیمه برآمده تا نصف لشکر گاه رفته استقبال کردند و نادرتانی پسر عموی خود را\nبعزت وشفقت و بغور مندی تمام ملاقات نمودند و همدیگر را بتنك دربر گرفتند و محبت\nرا از حد افزون کردند و دست بدست آمده داخل قرارگاه شدند ودريك مسند نشستند\nاز هر در سخن راندند و صحبت های برادرانه نمودند بعد طعام آورده تناول کردند بعد\nاز ان که مجلس تمام شد خیمه و بار گاه و سراپرده جداگانه بجهت آن سرور یگانه اعنی\nنادر زمانه قبل ازین برپا کرده و آماده بودند خود بندگان سردار محمد یعقوبخان با تفاق\nسردار محمد عزیز خان عازم خیمه شدند و ساعتی در خیمه سردار مذکور نشسته صحبت کردند\nو بجهت پنجنفر خدمتگار شان هم خیمه زده بودند که باسود گی بگذرانند بعد از\nصحبت سردار محمد یعقوبخان از خیمه اندر مرخص شده باز گشتند بهمین منوال پنجروز\nدیگر در مقام جای استقامت فرموده مقتولان را دفن کردند و زخمی ها را معالجه نمودند\nوشکست وریخت لشکریان را انجام دادند و خرد را از هر غوص آسوده و خاطر جمع کردند\nروز ششم سردار محمد عزیز خان را باتفاق یکنفر افسر بزرگ و یکطوپ رساله\nمکمل بجانب هرات بحضور شهریار ذوی الاقتدار سرکار امیر شیرعلی خان فرستادند"}
{"book": "adl0959", "page": 291, "text": "جلد دوم\n\n(۲۴)\n\nبعد ازان که از همه امورات لشکری فارغ شدند اراده سفر قندهار نمودند و بساعت نیک\nسردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپه سالار باتفاق لشکر خونخوار بجانب قندهار\nمرحله پیما شدند اکنون این ها را در رفتن بجانب قندهار بفتح و فیروزی بگذاریم.\n\nچند کلمه سخن از رویداد گذارشات قندهار بشنوید :\nدر آنوقت و در آن فرصت سردار محمد سرور خان صاحب حکومت قندهار و صاحب سرير ملك\nاحمد شاهی بودند قطار اصف شب بود که خبر شکست لشکر سردار محمد عزیز خان از گرشک\nودستگیر شدن مذکور رسید چون قبل ازین باقی مانده لشکر که در قندهار بودند در بیرون شهر\nبزیر کوه نگار خیمه و خرگاه زده تدارک رفتن بجانب گرشک داشتند چون خبر شکست\nرسید سردار محمد سرور خان در همان نصف شب بلا تحمل از شهر برآمده در لشکر گاه\nبزیر کوه نگار رفته استقامت کردند و سردار عبد العزیز خان پسر سردار عبد الغنی خان\nنواسه نواب جبار خان که آنهم در قندهار بودند خبر فرستادند و طلب حضور کردند\nسردار مذکور نیز از شهر شو شب برآمده در لشکرگاه بحضور سردار محمد سرور خان\nرسیدند بعد ازان پنج نفر از ركنان دربار جمع کرده مشورت نمودند و رفتن گر شك را\nبخود مصمم گردیده و خواستند که روز دویم بلا تحمل از قندهار حركت كنند وخود را\nبا لشکر قندهار بسرعت تمام درآب دریای گرشك برسانند وسد راه دشمن شوند زیرا که\nامیدوار لشکر کابل بودند از تقدیرات ازلی که چون و چرا را دران مدخلی نیست هنوز\nمشورت تمام نشده و کنار بیکجاه قرار نیافته بود که از درون شهر قندهار صدای توپ بر آمد\nوغوغا برپا شد و غائله در افتاد تحقیق شد که پسر سردار فتح محمد خان که درون شهر\nقندهار سکونت داشت خورد سال بود باوجود خورد سالی وشباب کمرد انگی بسته\nلشکر درون شهر که اعتمادی سردار محمد سرور خان و د و سردار مذکور شهر را به آنها\nسپرده عين اعتباری میدانست بدانه ریزی و الفت از خود کردند و مطیع و منقاد خود\nنمودند چنانچه فرمودة استاد است .\nرباعی\nخوانی که دل و دلبر تو نرم شود از خانه برون آید و بی شرم شود\nزاری مکن و زور مکن زر بفرست زر گر بر سر فولاد نهی نرم شود\nمختصر سخن به مجردی که خبر حادثه شکست گرشك در قندهار رسید پسر سردار\nفتح محمد خان با وجود خورد سالی لشکر شهر را بدانه ریزی از خود کرده همه را بقسم\nمرکب ساخت و شهر را به ضبط خود در آورده دروازه های شهر را بملا زمان کباری\nسپردند و توپها را در بالای دروازه خانه ها بر آوردند بلند آوازه نمودند و نقاره خانه را\nبصدا در آورده دوران سرکار امیر شیر علیخان گفته میزدند و در کوچه و بازار جهر زدند\nوخرشوقتی می نمودند چون این خبر گوشزد سردار محمد سرور خان شد با وجود یکه\nپنج شش هزار لشکر ملکی و نظامی حاضر داشت از بخت برگشتگی پراگنده شد و بهر طرف که\nبیت خیال را جولان داد غیر از فرار شدن و خود را در کلات رسانیدن و در آنجا با مید\nلشکر کابل استقامت فرمودن دیگر چاره ندید چنانچه محرر كتاب و تحریر کننده\nگذارشات بر کتاب سردار عبدالعزیز خان پسر سردار عبدالغنی خان هم رکاب و حاضر"}
{"book": "adl0959", "page": 292, "text": "(33)\nپادشاهان متاخر\nبودم زیرا که قبله گاهم سرپرست و لاله سردار مذکور بودند و حضور داشتند لاکن\nعرضه می دارم که تقدیرات ازلی چنین رفته بود چنانچه فرموده شاعر است فرد:\nچون رفته به تقدیر دگر گون نشود يك ذره از آنچه هست افزون نشود\nوالا سردار عالی محمد سرور خان صاحب تدبیر بودند هر گاه بخت\nبرگشتگی نبود در نصف شب که خبر شکست از گرشک آمده بود لازم که صراسمه نمی شدند\nو فوراً سردار عبدالعزيزخان و پنجنفر بزرگان حضور را جمع کرده اول علاج نگاهداری\nشهر را می کردند و اشخاص صاحب اعتماد و صاحب اعتبار خود را در شهر مانده سررشته نگاهداری\nبانها می دادند ثانی از شهر بر آمده در لشکرگاه میرفتند و سررشته لشکر بیرون را بدرستی\nمی کردند چنانچه سردار عبدالعزیز خان هم قوم وباز ووهم نامدار و صاحب اعتبارو مردم\nنیز از سردار مذکور حذر کرد . حرکت بجا می کردند ممکن بود که شهر از دست\nنمیرفت و عالمی تباهی نمیشد چگونه شهر را بی صاحب مانده و خالی گذاشته در نصف شب\nبر آمده در لشکر گاه رفتند بردند و هم چنان شهر بزرگ و اورغان مترك راوا گذارند\nعجب دارم که شکست دولت و بربادی سلطنت شود زیرا که قندهار رکن آزی دولت افغانستان\nاست چنانچه در خاتمه هم چنان شد که انشالله تعالی در وقتش تحریر کرده میشود اکنون سر مطلب\nباز گردیم و از مدعا سخن را نیم مختصر الام سردار محمد سرورخان تا نصف النهار در لشکرگاه بودند\nبعد ازان با هزار پریشانی از سوء تدبیر از دار گاه بر آمده حوار اسپ عقاب کوه پیکر\nزمین دوز دریانورد شده بخیال خام تدبیر دانسته رجوع بدروازه شهر آور دند که شا ید\nبزرگان لشکری و بعضی از لشکریان اندیشه نمك كرده راجع باین طرف نمایند وسر دار\nمذکور داخل شهر کردند باو جودی که عصری صفت مردم افغانان خصوص لشکریان را\nمی دانستند که دریم آب را گل آلوده کرده ماهی می گرفتند بهرحال هنوز بدر وازه شهر\nنرسیده خیلی دور بودند که از بالای دروازه شهر توپ صدا کرد وزلزله در جان سردار\nمحمد سرور خان و سوار رکابی وارد لرز بر جلو انداخت چنانچه به ضرب توپ تمامی\nسوار و پیاده را پراگنده ساخت لاچارترك شهر گفته راه صحرا . پیش گرفتند و خود را\nبسرعت از شهر و اطراف شهر دور کرد ند و بجانب کلات راه سپار شدند بلکه از ترس\nدنباله که آوازه سردار فتح محمد خان بود بسرعت اسپ میراندند تاوارد خیل آخند شدند\nو ساعتی توقف نمودند اکنون شرح فراری از قندهار تا خیل آخند هر چند که یکشب\nويك روز است اما بسیار است ترك تحریر آن کردم زیرا که همچنین گذار شات باعت\nطويل کلام است و الا بكي تكذك باريدن از همان بشدت تمام که گاهی چنین کسی پیاده\nکار یا دنمی دهد و دویم در شب تاریک که عین شدت باران و شکرک بود اردلی هاشی\nپیاده در پهلوی سوار آمده به تفنگ در بغل سوار میزدند واسپ سوار را گرفته بجانب\nقندهار باز گشته میرفتند چنانچه سراسیمه گی پیش آمده بود که پدر از پسر فراموش\nکرده گویا قیامت صغراء بر پا بود و بدون از این چند نتیجه دیگر از بخت برگشته\nدست داد تا زمانی که در خیل آخند رسیده ازین بلاهای عظیم نجاتی حاصل شد بهر\nحال شش ساعت در خیل آخند توقف بعد ازان بجانب کلات روان واسپ تازان و\nبسرعت تمام خود را در کلات رسانیدند در آنجا ماموری بود نمک حرامی کرده دروازه های کلات را\nبسته کرد و مردم درون قلعه را که بمثل خود نمک حرام ساخته بود حکم جنگ داد از همه افضل تر از"}
{"book": "adl0959", "page": 293, "text": "جلد دوم\n(٣٤)\n\nلخت در گشته گی آنکه سردار محمد سرور خان ودو لک روپیه کا بلی بشرط احتیاط\nدر کلات فرستاده تحویل حاکم با اخلاص کرده بودند که در وقت ضرور بکار خواهد آمد این بود\nکه خدمتگار با اخلاص از اخلاص رو گردان شده در جاده نمک حر امان قدم زد و دولک روپیه تصرف\nمی شد خلاصه الام امیدی که در کلات بود امیدواری که در خصوص دولک روپیه داشتند\nببماء ناامیدی مبدل شد دپاس یأس دست داد لاچار ترک کلات گفته مرحله پیما ، شدند روز\nپنجم در داخل مقر که مضایقه راه قندهار است رسیده مصالحت چنان دیدند که شب روز در\nمقر توقف دارند تا اسپ و آدم قدری آسوده شوند هرچند که رویداد کلات الا رسیدن\nمقر را لازم تحریر ندیدم اکنون رویداد توقف مقر را باید درقید تحریر در آورم که سرا\nوارتحریر است باری همان روزی که وارد مقر شدند وسه روز توقف را جائز دانستند\nاتفاقا روز عید بود ومر دم مقر قدمه به قدمه با دهل و سرنا ودف وساز وسرود خوشوقتی\nداشتند سردار عبدالعزیز خان از عایت آسوده گی ودل خوشی نماز پیشین در لب حوض که\nماهیان بسیار داشت در خنان بی شمار باچشم های سرخ تماشای ماهیان حوض کرده از\nگردشات فلکی وفلک زده گی و بخت بر گشته گی سخن می کردند و گرم صحبت بودند ظاهر است\nقدر راحت کسی داند که بزحمت گرفتار آید درعین راحت ومستی صحبت شخصی چون بلای\nناگهانی داخل شد واظهار کرد که همین دهل وسرنا که میشنوید از خورسندی وباعث عید\nنیست سردار فتح محمد خان که در کمین است بجهته مردم مقر فرمان فرستاده است که باید\nشماها مردم مذکور شمارا حصاری کرده دست گیر سازند ازین سبب جمع آوری دارند\nزود تر تدارک کنید والا عیف از پیدا کنون تحریر کننده کتاب که درهمان قضیه همرکاب بودم\nبعرض بزرگان میرساند که حالا شخصی میخواست که تماشای سراسیمگی سرداران فلک زده\nرا بچشم بصیرت ملاحظه فرماید خصوص سرخی چشم ها از بنگ جهودی بود ظاهر است که\nبنگ چقدر ترسان است البته یک ترس راده ترس می سازد بهر حال از یرا گنده کی بسیار\nسر را از پاشناخته فورا سوار اسپان شده بتلاش تمام مرحله پیما شدند وراه غزنین را پیش\nگرفتند اکنون قبل ازین هم در حدود کلات از گرد بادچنین قضیه دست داده بود که لایق\nتحریر وموافق توصیف دیده نوشتم رویداد اینقرار است شبی که از کلات ناامید شده راه\nسیار شدند دریک منزلی که تازی میگویند از گرسنه گی فرمود آمدند زیرا که در آنجا\nرمه های بسیار موجود بود خواهش کباب خوری کردند اتفاقا طباخ سردار عبدالعزیز خان\nپنج شش دیگ میسی بااسباب دگر از طباخی داشت ویک جوال برینج نیز باخود آورده بود\nفورا دوراس گوسفند از رمه مردم بی امر صاحبش آورده سر زدند ومرتب کردند ورجوع\nبه طبخ نمودند هیزم موجود نشد مردم سپاه بته وخس وخاشاک از دشت زد می آوردند وطباخ\nبتلاش تمام طبخ میکرد اتفاقا از زیر کلات گردو خاک بسیار ی ظاهر شد شخص زمرداری\nبجانب گردو خاک نظر افگند قضا را دو کس ازما بین گرد و خاک ظاهر شد قیاس سردار\nفتح محمد خان کردند که باعث دستگیر کردن آمده باشد زیرا که سابق این سخن بزبانها\nجاری بود سردار محمد سرورخان با بسیاری از خدمتگار انش فورا سوار شده راه سپار شدند\nسردار عبدالعزیز خان واشخاص بسیاری که از گرسنه گی بهلاکت رسیده بودند تن بتقدیر الاهی"}
{"book": "adl0959", "page": 294, "text": "یاد شاهان متاخر\n(۳٥)\nداده معطل شدند بعد از زمانی طعام پخته شد شش قوری موجود بود طعام کشیده حضور سردار عبدالعزیز خان آوردند با قسحی حیاه تشنگی های خود را چون دستر خوان پهن کرده طباخ یککفگیر طعام انداخته میخورند در بین خوراك قيله گاه محرر کتاب را صاحب اختیار سردار عبدالعزیز خان بودند بشخصی فرمودند که بجانب کلات ملاحظه فرمائید که خاك و بادچه شد شاید که دنباله گر دزد يك عیار سیده باشد هنوز شخص فرستاده نرفته بود که سردار عبدالرؤف خان پسر نواب جبار خان با یکنفر خدمتگار خود رسیدند سلام نکرده بیان کردند که لا لا از گرسنه گی بهلاکت رسیدیم تقسیم مارا بگذارید چنانچه طعام تناول شد بعد از ان از سردار عبدالرؤف خان سوال کردند که چرا دنبال ماندید فرمودند که در زیر کلات درون باغچه خواب رفته بودیم نخواستیم که آفتاب آمده و شما یان معلوم نمیباشید لاچار سوار شده بجانب شما آمدیم نامی بخنده و شوخی سوال کردند که هر گاه گرفتار دشمن میشدید عجب حادثه پیش می آمد بعد چه میکردید قهقهه بخنده شد و فرمود که این یکی از جمله صفت های افغانستن است و در غیرتم افزوده و در مبلغنم اضافه بران افزوده میشود زیرا که شیوه مردی و مردانگی در افغانستان همین سلحاه جاری است بلکه از جمله نمك حلالان شمرده می گردد و هر گاه شمایان می خواهید که صاحب عزت وصاحب دولت شوید هرسال بيك پادشاه سلام بکنید و از دیگر پادشاه در گذرید که موجب ترقی میباشد و هر گاه چنین نکنید گو یا در خطه افغانستان بکداهی میرسید و بنان خوردن محتاج میکردید این نصیحت بزرگی است که با شما کردم زیرا که\nعمری من دیدم و بزرگ امال افغانستان است مختصر کلام هر گاه راجع به تحریر اینگونه رویداد شوم عمر طویل میخواهد و از قلم و کاغد فغان بر می آمد بهتر آنکه از مطلب سخن رانیم بهرحال نماز عصر که جمیع فراری امید وار آسوده گی شب بودند که راحت کنند وحتى المقدور هر کس بجهت شام لقمه طعام سرشته کرده بودند که شب تناول کرده راحت نمایند که این خبر وحشت اثر کهز رسید و عیش همه بغم مبدل شد و سراسیمه گی دست داد و بجانب غزنین راه سپار شدند تا اینکه اوجا کوچ خود را در قره باغ غزنین رسانیدند باز دیگر هر گاه رجوع بقیصه خوانی و رویداد کل مقر بدارم مطلب از دست میرود مختصر آنکه روزی که از مقر حرکت کرده شد از کن بسیار سردو پنچ راس اسپ بده اند که علاج کشیدن نشد و منزل اول نیم فرسخ طی شد که ممکن گذشتن نبود وهمان نیم فرسخ بجر تقبل رفته شد باری در قره باغ رسن اقامت انداختند بعد از ان رویداد گرشك و محبوس سردار محمد عزیز خان نادر ثانی و ترك قندهار و واقعه کلات زوارد شدن قره باغ غزنین را جر وار عریضه بحضور فیض ظهور سر کار امیر محمد اعظم خان فرستادند و در قره باغ توقف کرده انتظار فرمان بودند سرکار والاتبار چون قبل ازین از رویداد هرات ولشکر کشیدن سرکار امیر شیر علی خان بقصد انتقام بجانب دارالسلطنه کابل اطلاع داشتند زیرا که سر کار امیر محمد اعظم خان شخص با تدبیر با خبر بودند و یوما فیوما از کذارغات هرات واقت بودند آنوقت در امور سلطنت زیاده از یاده میکوشیدند و متوجه بودند و اسباب وانجام سفر وتهيه وتدارك لشکر از هر خصوص سرشته کرده آماده و تیا ر"}
{"book": "adl0959", "page": 295, "text": "(٣٦)\nجلد دوم\n\nبودند چنانچه در ده نوری خیمه و بارگاه وسر پرده بر پا نموده اراده سفر قندهار بخاطر داشتند ومخیال میگذراندند که بزودی حرکت فرماشوند که درین فرصت خبر شکست گرشك وبرباد شدن قندهار گوشزد بندگان اقدس شد ازین خبر وحشت اثر خاطر اشرف اقدس سرکار والا مکدر شد و در مجلس بزرگ که جميع بزرگان دربار حضور داشتند سردار محمد سرور خان و سردار محمد عزيز خان را بد گفتند و ناسزا دادند و سخن های زشت در بارشان یادا فرماییدند بعد از آن لا چار فسخ عزیمت قندهار کرده چندی در کابل استقامت فرمودند و در ضمن آن لشکر جدید بسرعت تمام انجام داده در موعد چند روز جمیع امورات سلطنتی را انجام داد سرشته کردند باز دیگر اراده سفر قندهار را نفوذ مصمم کرده فرمانی بجهته سردار محمد سرور خان فرستادند مضمون فرمان ارجمند! قبل از این هر قدر رویداد و گذار شات که پیش آمد و دست داد بندگان اقدس از تقدیرات ازلی و مقدرات لم یزلی دانسته جای شکر است بجای شکایت هر چند که از سوء تدبیر آن ارجمندی واز نادانی و غرور سردار محمد عزیز خان نتیجه خرابی پیش آمد لاکن در گذشته تاسف نباید کرد اکنون امر است که آن ارجمندی از منزل قره باغ حرکت نکنید تا فرصتی که فرمان ثانی بشما برسد آبداً متوجه احوالات قندهار ولشکر سرکار امیر شیر علی خان بودا نبودا بوده متواتر وتوالی رویداد آنطرف را بقرار تحقیق بحضور عريضه بداريد و غفلت را بمثل معاملات قندهار و گرشك اشعار نسازید تا از از دشمن قوی پنجه بی خبر نمانید خصوص آدمان هوشیار و کارداران و دانشمند بانطرف بفرستید تا بچشم سراز رویداد و حرکت دشمن خود را کما حقه آگاه ساخته از روی تحقیق بدون کم و زیاد بشما احوال برسانند و سخن كذب و دروغ عرضه نکنند و همچنان اشخاص رموز فهم و نکته دان باشد که در قندهار رفته خوب سنجش کند و سخن كذب و حرف خلاف نفرستد هر گاه دانشمند توانند که از هرات هم خود را آگاه کردند مقصد اینکه وقت باریك و کار سلطنت بزرگ وقوی میباشد بهر حال شرط احتیاط بکار است و عنقریب لشکری بقره باغ باشما فرستاده میشود تا متوجه سرحدات باشيد و از دشمن بی خبر نماند اکنون سر دار محمد سرور خان رادر قره باغ غزنیں و سرکار امیر محمد اعظم خان را بدار السلطنه کابل به دست و است و اقبال بگذارید چند کلمه سخن از بندگان عالی سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپاه سالار ولشکر هرات شنوید چون قبل ازين تحریر شده بود که سردار محمد یعقوب خان بعد از فتح گرشك و مسخر کردن قندهار بدست پسر سردار فتح محمد خان سردار ملك كور پنجروزی در مقصده جای توقف کردند تا کشته گان دفن و زخمی ها را امر بمعالجه نمودند وبدست جراحان سپردند و اسباب سلطنت که از لشکر نادرتانی مانده بود از نقد و جنس خزینه و دفینه توپ و احاسه و خیمه و بارگاه که دولت عظیمی بشمار می آمد همه را بتصرف دولت خداداد در آوردند و سردار محمد عزیز خان را هرات بحضور مرکز دوی اقتدار فرستادند بعد از ان که از همه امورات فارغ شدند بساعت نيك بدولت و اقبال با قرقرینه وئی و شوکت دارائی از جنگ جاه بادیهای لشکر بجانب قندهار راه سپار شدند تا اینکه بمه"}
{"book": "adl0959", "page": 296, "text": "(۲۷)\n\nپادشاهان متاخر\n\nاز طی مراحل و قطع منازل بفتح و فیروزی وارد شهر قندهار شده بر تخت احمد شاهی بر قرار\nنشستند و شکریت خداوند را لحظه بلحظه بادا رسانیده روزی چند داد عیش دادند و بعشرت\nنشسته اکنون رویدا سردار محمد عزیز خان که از کرشک بحضور سر کار همایون\nامیر شیر علیخان در هرات فرستاده بودند وارد حضور شده از نظر کیمیا اثر بنوازش\nپدرانه گذشتند و مرحمت پدرانه دیدند چنانچه در نزدیک مسند حضور امر به نشستن کردند\nاز هر گونه تسلی فرمودند و منزل لایق و جای مناسب مقرر نمودند و پنجاه نفر از یلتن و پنجاه\nنفر از ارساله مامور کردند که شب و روز بخدمت کوشیده فرمان برداری کنند و حاضر\nحضورشان باشند و دولت خداداد بنده گان سر کار را از خود دانسته سر کار اشرف اقدس\nوالا را پدر مهربان و خود را فرزند عزیز بدانند ار تفا ییرا ت از لی امر یست که از جانب پروردگار\nفی ما بین برا دران اتفاق افتاده نادیده بود که از پرده غیب چه بظهور میرسد خلاصه\nکلام سرحسن و مقعمة كرشك باز کردیم لهذا بعد از فتح كبر شك وقندهار بنده گان\nسر کار هر روز در شکریت خدا وندی می افزود بدرگاه ایزدی عجز و عاجزی می نمود\nتا اینکه عریضة ثانی از قندهار سردار محمد یعقوب خان فرستادند و عرضه داشت نموده\nبودند که از فضل خداوندی و اقبال بندگان سردار داخل قندهار شده الا حدود مقر\nبتصرف دولت خدا داد قوی شوکت در آمد چنانچه حاکمان دانشمند بهر حدود و سرحدات\nفرستاده شد که محافظت دارند و از طرف دشمن و رویدادشان کما حقه یومیه اطلاع یا بند\nو عرضه بدارند اطلاع به حضور فیض ظهور عريضه فرستاده شد مخلصرسخن بعد از عریضه ثانی\nسردار محمد یعقوب خان بندگان سرکار سفر خیریت اثر قندهار را بخود مصمم نموده\nدر مدت روزی چند از جمیع امورات هرات و لشکری آسوده خاطر ساختند و یکمقدمه دیگر\nنیز شکست و ریخت افواج را که بنظر انور رسیده از جزوی و کلی سرشته کردند و انجام\nدادند چون از همه امورات کلیه فارغ شدند بهزاران بساعت نيك ونيت خالص از شهر\nهرات برآمده بارگاه و سراپرده بدر وازه قندهار زدند و سه روز دیگر توقف کردند\nروز چهارم بفتح و فیروزی با لشکر ظفر اثر از منزل مذکور حرکت فرموده\nشب و روز مرحله پیما و دند و بسرعت طی مراحل و قطع منازل می فرمودند تا اینکه وارد فراه شدند\nدو روز دیگر استقامت کردند تا اسپ و آدم قدری آسوده شدند بعد روز سیوم مراجعت کرده\nمنزل بمنزل میرفتند تا زمانی كه بيك منزلی قندها ر رسیده فرود آمدند و بارگاه برپا کردند\nسردار محمد يعقوب خان و فرا مرز خان سیاه سالار که با فتح و فیروزی صاحب حکومت و لشکر دار\nدر قندهار بودند امر کردند که جمیع فقراء ورعیت از سادات و علما و تجار و اهل کسبه طایفه\nبطایفه از دروازه هراتی برآمده صف بصف ایستاده انتظار ورود سرکار داد گستر رعیت پرور\nباشند و از جانب دیگر افواج نظامی از توپ خانه و پلتن و رساله و خاصه دار و سوار ملکی را\nفرمان کردند که صف ها راست کرده بقاعده و قانون ظاهر فوجی با توپخانه جاء بجاء ایستاده\nانتظار ورود بنده گان اقدس باشند چنانچه فردای آن روز جمیع سپاه وفقرا بامر سردار\nمحمد یعقوب خان در بیرون شهر بدروازه هرات بر آمده جابجا ایستادند تا اینکه سر کار\nروشن ضمیر پادشاه قوی شوکت امیر شیر علیخان چون خورشید تابان از دور نمایان شدند"}
{"book": "adl0959", "page": 297, "text": "(۳۸)\nجلد دوم\nو افواج نظامی با مر سالار کل فرامرزخان سپاه سالار سلا می گرفتند چون بنده گان اقدس\nبه نصف لشکر نزول اجلال فرمودند توقف کردند لا کن بقدرت کامله خداوندی از توپ زدن\nو دود توپ زمین لشکر گاه سیاه و تاريك شده بود اضافه بران آواز کوس و کرنا از هر جانب\nبصدا در آمده بیمه نقاره ها گوش فلك كر شده جهانی را فرا گرفت تا مدت یکساعت بهمین منوال\nآواز کوس و کرنا وموزیکال بالا بود بعد از ان که سلامی تمام شد ودودتوپ فرو شست و روشنی\nپیدا شد بعد بنده گان سر کار از اول سپاه داخل لشکر كيا، شد از افسر و سپاهى يك بيك احوال\nپرسی نموده نوازش پدرانه فرمودند و آهسته قدم زده فرحان و شادان میرفتند تا صف لشکریان\nآخر شد و نوبت بفقر ا رسید هم چنان از سادات و علما و فضلا قاضی وقضات وتجار و اهل کسبه\nاز خرد دو بزرگ نوازش پدرانه و محبت مشتاقانه فرموده دعا و فاتحه گرفتند بعد از ان از سیاه\nو فقراء كلهم در باره پادشاه دعا کردن و امین گفتند و از دیدار پادشاه که مشتاق بودند مسرور\nشدند و فتح و ظفر پادشاه عدالت پرور از درگاه خداوند غفار بدعای خالص می خواستند\nمرحمت شهریاری باسیاه و فقراء به حدعت در بیرون شهر طول کشید زمانی که داخل شهر شدند\nاز دروازه شهر الّا ارك هم چنان خلق انبوه از زن و مرد و خورد وبزرگ جمع آمده بودند که\nدر و دیوار و کوچه و بازار مملواز آدم بود و راه گذشتن باقی نمانده بود زیرا که تمامی مشتاق\nنگاه پادشاه فقراء نواز رعیت پرور بودند پادشاه عدالت گستر نیز از دروازه شهر الی دروازه\nارك باپیر و جوان وخورد وبزرگ وشاه و گدا بزبان مهر و عطوفت جوش مرحمت کنان آهسته\nمیرفتند و بازن ومرد محبت می کردند و ذوق مردم فقراء چنان جاذب بود که گو یا عمری اینچنین\nدولت عظمی را ندیده بودند و تازه بدیدار پادشاه خدا جوی رسیده باشند تا اینکه بدولت و اقبال\nوارد ارك شده بر تخت دولت ابدیی برقرار گردیدند و شکرانه گی بدرگاه خداوند قهار\nو پروردگار غفار و خالق عز و وقار باد آر جایده زر و دیگر مرد. فقراء فوج فوج طایفه بطایفه\nاز سادات وعلما وتجار واهل كسبه بحضور انور رسیده از مقدا نهای خود را بمعرفت\nسردار محمد یعقوب خان از حضور گذرانیده دعاو فا تحه کر ده بخلعت های فاخره\nسرافراز شده مرخص می شدند چون از سلامی مردم چه از سپاه و فقراء فارغ شدند\nچند روز بعیش وعشرت گذرانده داد عیش دادند وشکر اندگی خدا وند شب را بروز\nآوردند و شب ها بچراغان و آتش بازی کوشیدند مختصر کلام مدت یکماه بهمین منوال\nاز شاه و گدا گذرانده خورسندی تمام حاصل میکردند و آسوده نشستند لا كن بنده گان\nسکندرشان سر کار امیر شیر علیجان به همان روز که داخل قندهار شده برتخت احمد شاهی\nنشستند فورا\" بدربار گهربار بحضور مردم سردار محمد یعقوبخان و فرامرزخان سپاه سالار\nامر کردند و فرمودند که توقف بنده گان سر کار در شهر قندهار پانزده روز است امیدوارم\nکه روز شانزدهم از قندهار حرکت فرموده بجانب کابل روانه شویم بنابران شما اطلاع داده\nشد که باید در مدت موعود از جمیع سرشته وانجام لشکر خودرا آماده سازید چنا نچه هیچ\nکاوی باقی نماند لہذا بنا بر امر بنده گان اقدس سردار عالی سردار محمد یعقوب خان\nوفرامرز خان سپاه سالار تمامی سرشته لشکریان را از مرزی و کملی انجام داد بفرموده\nسر کار شهریار بنده گان اقدس در بیرون شهر قندهار بدروازه کابل لشکرگاه کرده"}
{"book": "adl0959", "page": 298, "text": "پادشاهان متأخر\n(۳۹)\nخیمه و بارگاه و سراپرده ها باوج ماه رسانیده بعد بحضور بندگان سرکار رسیده عرضه\nداشت کردند آیا از فوج هرات وفوج قندهار وافواج کابل که مکمل و مسلح شده بدروازه\nکابلی خیمه و بارگاه زده عازم کابل بودند . . . . دو فرسخ لشکر گاه شده فوج عظیمی\nبشمار می آمدند و سردار محمد یعقوب خان و فرامرزخان که سرشته دار لشکر بودند در اندک\nروزی آماده و تکمیل ساخته به حضور فیض ظهور عرضه داشت کردند و سزاوار احسان\nو نوازش شده به اسپ و خلعت و شمشیر سرافرازی حاصل کردند و موجب تحسین و آفرین\nشدند به هر حال بعد از آن که از همه امورات دولتی فارغ شدند به ساعت نيك بندگان\nسر کار از شهر قندهار با شوکت جمشیدی برآمده داخل لشکر گاه شد ـ و يك هفته\nدر بیرون شهر استقامت فرموده بعد بدولت و اقبال از دروازه کابلی به حدود ده خواجه\nمراجعت کرده با دریای لشکر در قلعه اعظم نزول اجلال فرمودند دور ور دیه کر در قلعه اعظم\nتوقف کرده بعضی شکست وریخت و برخی از لشکری که در شهر گرفتار امورات خود بودند\nچون قطره بدریا پیوستند لا آن در همین دو یوم توقف قلعه اعظم جميع افواج ظفر شکوه\nاز نظر کیمیا اثر گذارش یافته دو ماهه تنخواه بصیغه انعام به جميع لشکریان مرحمت\nفردند و از خورد و بزرگ و فقیر و سپاهی را به جمله مرحمت شاهانه و امیدواری بزرگان .\nنمودند بعد از آن از قلعه اعظم حرکت کرده عازم مقصود گردیدند .\nاما قبل از بن برادر فتح محمد خان با قلیلی لشکر قبل از مراجعت لشکر و بندگان\nخدا یگان در کلات به امر سر کار رفته بودند زیرا که جایداذ قدیمی شان بود وقت\nاز انی که سر کار از قلعه اعظم حرکت فرموده منزل به منزل طی مراحل نمودند وارد\nکلات شدند و بار گاه برپا کردند آسوده برتخت سلطنت نشستند سردار فتح محمد خان\nکه آرزومند چنین روزی بودند و خود را به حضور سر کار فدائی می شناختند بعد از\nورود سر کار والا تبار چقدر اشتر و گاو و گوسفند و پول نقد برای خدا کردند و تا ممکن\nبود و توانستند در مهمانداری و عزت داری لشکریان سرموئی تقصیر نکردند و کوشش\nنمودند گویا باعث رضامندی سرکار والانبار خورسندی جمیع فرد سپاهی را از جزوی\nو کلی دیدند به اعلی عزت فرمودند و نوازش کردند مقصد در مدت سه روز توقف\nکلات در جان فشانی حضور فیض ظهور وخورسندی افواج کمی و کوتاهی نکردند روز\nدیگر با دید به و اساسه از کلات حرکت فرموده منزل و مراحل طی می نمودند تا اینکه در\nحدود مقه نزول اجلال کردند بعد از ان از منزل مقر ببر طايفه فرمان فرستادند و از ورود\nاقدس اشرف دریای لشکر اطلاع دادند خصوص بطايفه وردك از قديم نمك پرورده حضور\nبندگان اقدس بودند و شب و روز درباره سر کار اشرف دعا می کردند و دولت خدا داد\nرا از خداوند خواهان وامید وار قدم مبار کشان را طالب بودند لهذا چون از فرستادن\nفرمان بندگان خدا یگان فارغ شدند مجلس کنکاش نمودند و بزرگان دربار و مشیران\nحضور و درباریان نزديك و دور را بحضور طلب کردند و رفتن جانب قره باغ غزنین را\nمساحت خواستند جمع بزرگان و مشیران حضور تصدیق رفتن کرد ـ بعد از ان بارادة خداوند\nاز منزل مقر حرکت فرمـاشدند سردار محمد سرورخان که با قلیل لشکر در قره باغ عزنین"}
{"book": "adl0959", "page": 299, "text": "(٤٠)\nجلد دوم\nپادشاهان متاخر محمد اعظم و... . امجد سید امان الله حمعروف\nاستقامت داشتند وقتیکه از ورود سرکار با دریای لشکر اطلاع یافتند تاب مقاومت باخود\nندیده جانب غزنین راه سپار شدند لا كن قصد قلعه بندی بخاطر داشتند این بود که سرکار\nامیر شیرعلی خان وارد قره باغ شدند و سرابرده بر پا کردند بار دیگر مجلس کنکاش\nکرد فرمودند که بندگان اقدس را بخاطر میرسد که بجزوی مقدمه که شهر غزنین باشد\nخود را گرفتار نکرده بصا ف در دك وفندی مرسل که جای فراخ و وسیعی و غله خیز میباشد\nلحرکت فرمائيم و لشکر گاه سازیم و استقامت داریم زیرا که نفس افغانستان است و بهر\nولایت آوازه میرود و خلقی میشنود اضافه بران از هیچ وجه الخر شك رو نمید هد چه از\nخوراک پشه و پانزده گرا مورات تهیه باب فراوان حاصل است تا دیده شود از دشمن چه میا ید\nو چگونه مقابل میگردد چون فرمان سر کار با نجام رسید و بزرگان حضور متوجه فرمان\nبودند بعد از آن باتفاق عرضه داشت کردند که را ی سرکار حق و فر موده اقدس عين\nصواب است و صلاح و صواب دیلامان هم همین است لهذا بعد ار كنکاش از حدود قره باغ\nغزنین مراجعت فرموده منزل و منازل طی فرمودند تا اینکه درفندی مرسل رسیده خیمه\nو بارگاه در جای مناسب که سزاوار شاهان است برپا کردند و بفضل خداوند امیدوار\nبودند چون یکی دو یوم گذشت بمصلحت دید بزرگان دربار و مشیران حضور در جمع اطراف\nکابل فرمان فرستاد مردم را بخد مت گذاری حضور ترغیب می کردند و بدون خوف\nورجا بخا طر جمعی تمام عریضه جات فرستاد ارسال و مرسول می نمودند و رفت و آمد پیوسته\nبود و کسی مزاحم نمی شد اما بندگان سرکار از زمانی که از هرات حرکت فرماشده\nبجانب کابل عزیمت فرمود ند شب و روز بدر گاه خدا وند عجز و فروتنی کرده دست\nبر دعا برداشته التجا میکردند و فتح وظفر را در باب سلطنت موروثی از درگاه کریم\nورحيم و حافظ حقیقی میخواستند چنانچه هر ساعت و هر لحظه بی یاد خدا نبوده بزبان مبارك\nجاری بود اکنون سرکار امیر شیر علیخان را در حدود فندی مرسل با لشکر فراوان وشوکت\nجمشیدی اقبال سکندری وصولت بهرامي با این همه شان وشوکت شب و روز به عجز وفروتنی\nبگذارید.\nچند کلمه سخن از رویداد و گذارشات دارالسلطنه شهر کابل که\nبندگان سرکار امیر محمد اعظم خان پادشاه بالاستقلا ل برتخت دارالمی\nنشسته اند شنوید\nقبل ازین تحریر شده بود که سرکار چندی در ده سوری لشکر گاه کرده\nاراده سفر قندهار بخاطر داشتند بعد از شکست قندهار فسخ عزیمت نمودند بعد از آن رجوع\nبلشكر جدیدی کرده بسرعت تمام لشکر بسیاری از هر جانب اطراف کابل جمع نموده\nمكمل ومسلح نمودند زیرا که سر کار صاحب تدبیر در امور دنیوی وسلسله سلطنت و آمارات\nدولتی مشهور آفاق بودند بهر حال افواج جدید با افواج قدیمی یکجا شده گویا در زمان\nاندك لشكر عظیمی سراپا گردید لا کن شب و روز انتظار ورود لشکر سر کار امیر شیرعلیخان\nبودند تا اینکه به تواتر و توالی خبر ورود سر کار مذکور رسید و به یقین پیوست بعد از آن"}
{"book": "adl0959", "page": 300, "text": "(٤١)\nجلد دوم پادشاهان متاخر\nمتاخر\nبه تهیه و تدارک لشکر کشی شده در موعد یکهفته از جمیع سرشته جات سفر و انجام لشکر\nخودرا فارغ ساخته رفتن سفر را بخود مصمم نمودند و درده بوری خیمه و بارگاه برپا کردند\nو یکهفته دیگر بجهت بعضی امورات لشکری و شکست وریخت افواج و انجام سفر در ده بوری\nتوقف نموده بعد از آن بساعت نيك از ده بوری حرکت فرموده در قلعه قاضی فرود آمدند\nو خیمه و بارگاه زدند سه روز دیگر استقامت کردند لاکن مدتی بود که از حرکات سردار\nمحمد شریف خان متحیر و متفکر بودند و با خوف و رجاء می گذراندند و بحیرت مانده که با سردار\nمذکور که اصلا اعتباری ندارند و دایم بر خلاف اعتبار و قاعده دولتی که سزاوار بزرگان است\nعمل می دارند و حرکت میکنند چه باید کرد و عاقبت چگونه رفتار خواهم نمود خصوص در این وقت\nکه دشمن قوی عنقریب میرسد چنانچه بهاك کابل داخل گردیده سردار مذکور بارها بر ملاء\nوخفا از دولت خداداد شکایت می کند و دایم بطمع خام افتاده ومقرر خیال حکومت قندهار\nبه خاطر دارد و به مطلب خود کنایه می کند اما حکومت قندهار دائر باشی دارد و شیوه محبت و صداقت\nو راستی می خواهد کداميك ازینها بصداقت سردار است که سزاوار حکومت قندهار باشد\nاین خیال است و محال است و جنون\nچنانچه از کردارهای حضور امیر شیر علیخان بخاطر نمی آرد که با سرکار مذکور چه رفتار\nوچگونه کردار کرد اکنون که بهمه باب آسودگی دارد و آسوده می گذراند سزاوار شکر است\nنه لایق شکایت بندگان سرکار می دانند که از کردار ناصواب خود دست بر نمی دارد خصوص\nکه سرکار امیر شیر علیخان در غندی مرسل رسیده بهتر آنست که از شر سردار مذکور خودرا\nمحافظت باید کرد زیرا که بندگان اقصی اراده دارد که تقابل دشمن رود باید و شاید که از شر\nسرکار والا آسوده شده عازم سفر شود چنانچه سردار محمد شریف خان را محبوس نمودند\nو آسوده خاطر شدند بعد از آن سردار شمس الدینخان را در دارالسلطنه شهر کابل\nحاکم مقرر نمودند و بتوکل خداوند کریم ورحیم با دریای لشکر که از مور و مار بیش بودند\nبجانب دشمن حرکت فرما شدند و بطرف غندی مرسل که منزل گاه دشمن بود عازم گردیدند\nو کوچا کوچ بدون توقف منزل و مراحل طی فرموده بسرعت میرفتند تا اینکه وارد غندی مرسل\nشدند و در مقابل سرکار امیر شیر علیخان لشکرگاه کرده خیمه و بارگاه باوج ماه رساندند\nو یکصدو یک توپ شاد یانه امر کردند تا گوشرد دوست و دشمن کرد دو بعد از آن از طرفین آماده\nجنگ شدند اکنون سرکار امیر محمد اعظم خان و سرکار امیر شیر علیخان را\nدر حدود غندی مرسل به تقابل همدیگر بادر یای لشکر بگذارید تا چند وقتی دست بازی\nو ترك تازی کرده در میدان نبرد میدان داری نمایند.\nچند کلمه سخن از رویداد و گذارشات ترکستان و رویداد قلعه\nبندی میمنه و واقعات حضور سردار عبدالرحمن شنوید.\nقبل از این در قید تحریر در آورده بودم که سردار عالی تبار سبب میر های نمك\nحرام که در میمنه جمع آمده بودند قلعه میمنه را حصاری کرده اطراف آنرا بلشکر"}
{"book": "adl0959", "page": 301, "text": "(٤٣)\nجلد دوم\nظفر اثر چون سد سکندر ما بین گرفته بودند از این واقعه شش ماه گدارش یافت و در\nقتل و قتال از طرفین داد مردانگی داده سرمویی تقصیر نکردند خلقی انبوه تلف شدند\nوشب و روز زد وخورد می نمودند و بضرب توپ و تفنگ چندین دفعه خرابی کردند و از\nطرفین بقتل رسیدند خصوص از مردم میمنه که از شما و بیرون واز حد افزون بهلاکت\nرسیدند اضافه بر آن هفته چهار نقب از چهار جانب شهر با امر عالی متعالی بهوا بلند می\nشد لاکن قبل از پراندن نقب تدبیری بکار می بردند که بسیار مردم غریق دریای آتش\nشده زیر نقب می ماندند با وجود اینقدر تردد وسعی و کوشش که بندگان سردار\nدلا ور می کردند هیچ کاری از پیش نمیرفت زیرا که عنان اختیار در قبضهٔ اقتدار\nپروردگار بود و کوشش بنده سود نمی بخشید چنا نچه فر موده ا ستاد است .\nفرد\nبدرد وصاف تراکار نیست دم در کش\nکه هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است\nو شاعر دیگر فرمود .\nنظم\nبه زور وزر نشاید رد احکام قضا کردن\nنمی زیبد کسی را در قضا چون و چرا کردن\nخلاصه کلام چون شهر میمنه بتصرف دولت خداداد نیامد و مدتی طول کشید لشکر طرفین\nدل تنگ شدند و متفکر ماندند قضا را در همین فرصت که شورش مقدمه با وجود دل تنگی بود\nوشب وروز می کوشیدند از دار السلطنهٔ کابل حضور سرکار امیر محمد اعظم خان فرمان\nرسید و گذارشات قندهار و مقدمهٔ گرشك و تا اینکه سرکار امیر شیر علی خان قندهار را\nتصرف کرده در غندی مرسل رسیده همه را در فرمان درج نموده بودند و امر کرده بودند\nکه بهر عنوان که ممکن باشد مقدمه میمنه را انفصال داده بسرعت تمام عازم کابل شوید\nزیرا که دشمن از سوء تدبیر سردار محمد سرورخان و سردار محمد عزیز خان که قندهار را\nبر باد دادند و بنیاد دولت را کندند دشمن گلوگیر آمده و در مقابل سرکار مقابل افتاد\nچنانچه پنچ فرمان از حضور سر کار بتواتر در میمنه بحضور بندگان عالی رسید و تحقیقات\nکلیه از آمدن کابل بود خصوص فرمان اخیر که امر نموده بودند بدون تحمل و توقف\nخود را از گرفتاری میمنه خلاص کرده بزودی وارد حضور شوید که دشمن قوی بالشکر\nمور و مار بسرعت آمده در حدود غندی مرسل بالشکر دولت خدا داد تقابل میباشد البته\nدر آمدن تاخیر نباید کرد .\nکه در تاخیر آفتهاست طالب را زیان دارد\nخصوص مردم افغانسان که رفتار و کردارشان سراسر شورش وبلو است و هر سال طالب\nيك پاد شاه میباشند زیرا که پاد شاه نو جیب و دامان شان را از زر پر می سازد باری\nسردار دلاور سردار عبدالرحمن خان از رسیدن فرمان های پی در پی از کابل و خبرهای\nوحشت انگیز شنیدن پیرا گنده شده مستغرق دریای حیرت گردیدند چنانچه یکشب\nویکروز در پریشانی گذرانیدند بعد سردار محمد اسمعیل خان و بزرگان دربار وافسران"}
{"book": "adl0959", "page": 302, "text": "(٤٣)\n\nجلد دوم پادشاهان متاخر\n\nلشکر و مشران حضور را جمع کرده کنکاش کردند و مشورت نمودند و مصلحت خواستند\nجمعی بزرگان حضور باتفاق سردار محمد اسمعیل خان مصلحت دادند که رفتن کابل\nضرور افتاد باید و شاید زودتر رفته شود بهر عنوان و هر طریقه که میداند زودتر به والی\nمیر حسین خان که والی میمنه می باشد از در صلح درآمده بتدبیر دست از میمنه ومقدمه\nآن بر کشید و صلح را پیشه کنید و زودتر معالجه بدارید که فرصت تنگ و رفتن کابل ضرور\nاست زیرا که بملل امیر شیر علی خان پادشاه بزرگ در حدود کابل رسيده خدا نخواسته\nچشم زخمی بدارالسلطنه کابل هرگاه برسد گویا اعتبار از پای تخت افغانستان میرود\nباقی چیزی نمی ماند مختصر کلام بعداز سخن بزرگان ومشران بندگان عالی راجع بتدبیر\nصلح شدند قضا را هنوز سردار عالی و سردار محمد اسمعیل خان و بزرگان بفکر تدبیر\nبودند که عریضه عذر آمیز و التماس بسیار از میرحسین خان والی بحضور سردار محمد اسمعیل خان\nآمد طالب صلح شدند سردار مذکور عریضه والی را منظور بندگان سردار عبدالرحمن خان\nنموده را جمع بصلح گردیدند باینطریق که فورا بیست هزار طلا ومسکوك ويكضرب توپ\nقندوزی بحضور بفرستند و بعد ازین خود را بدولت خداداد بسته مدام عریضه خود را ارسال\nحضور نموده امیدوار احسان و نوازش باشد هرگاه بجهة بعضی امورات دولتی ایلچی\nاز حضور سرکار وارد و داخل میمنه شود باید عزت ایلچی را داشته باشد و در حال دونوبت\nوالی عریضه صداقت وار مغان نقد وجنس که سزاوار صاحب سلطنت و پادشاه قوی شوکت\nباشد در کابل فرستاده بخلعت های فاخره و اسپ تازی بازین و یراق و بعضی تحفه های لایق\nسر افراز شود. مقصد بهمین منوال که ذکر شد و بقرار دستور العمل عمل نماید و رفتار کند\nو رشته دوستی و شیوة صداقت وطريقة خدمت گزاری را بامداد رساند و برقرار بماند و تجاوز\nنکند. خلاصه کلام بهمین طریقه از طرفین عهد نامه نوشته شد و کار جنگ بصلح انجام\nگرفت و دشمنی بدوستی مبدل گردید چنانچه فردای آن که عهد نامه تمام شد يك دروازة\nمیمنه کشاده شد و از طرفین رفت و آمد دست داد تا اینکه روز سوم والی میمنه پانزده هزار\nطلاء و توپ قندوزی با ارمغان های بسیار بصحابت پسر خود و پنجنفر بزرگان میمنه\nبحضور سردار عالی فرستادند و از حضور سزا مزاری کاملی از اسپ و خلعت و اسباب های\nاعلی از هر اجناس حاصل کردند سواء از والی و پسرش دیگر خدمتگاران و معتبران\nوالی مذکور هريك بخلعت های فاخره سرافراز شدند و از حضور مرخص شده وارد شهر\nمیمنه گردیدند لاکن خود والی بقرار قانون سابقه از بسکه و خوف و بیم بحضور نرسید.\nعذر خواستند و معذرت جستند باری بعد از یکهفته دفعه ثانی از حضور بندگان عالی بجهت\nوالی و پسرش خلعت های قیمتی فرستاده شد و باعث خرسندی والی گردید بعد از ان درعوض\nنوازش سردار عالی والی میمنه پنجهزار طلاء باقیمانده را بسه ماه وعده بر ذمه گرفت\nکه در کابل بفرستد لهذا چون کار میمنه بصلح انجام یافت بنداران سردار عالی مقدار\nاز اطراف میمنه حرکت فرمودند و بجانب ترکستان عازم گردیدند. و بساعت نيك روانه شدند\n\nاکنون از گردشات فلکی شمه باید در قید تحریر درآورده شود\n\nلهذا بندگان سردار عبد الرحمن خان وسردار محمد اسمعیل خان در شیوه"}
{"book": "adl0959", "page": 303, "text": "(٤٤)\nجلد دوم\nمحبت و دوستی و در طریقت الفت و یگانگی چنان بود ند که لحظه\nاز همدیگر جدا نمی گشتند از یمن محبت فلك را شك آمد\nو کینه دیرینه را بنیاد کرد وسلسله کینه را نجنبانید تا اینکه دولت بزرگ را برباد داد\nو خلقی را تباه گردانید مصدقات این مقال آنکه اصلاح میمنه که کار بزرگی بود بمعرفت\nسردار محمد اسمعیل خان انجام یافت و در مقدمه ها نیز لشکر سردار مذکور پیش دستی\nکرده داد مردانگی میدادند در اینوقت سردار مذکور امید وار بودند مناصفه طلا بامن برسد.\nتا بلشكر یان خود بطريق انعام بدهم سردار عالیقدر سردار عبد الرحمن خان این چنین\nنکرد و پانزده هزار طلا را تحویل خزینه کرد لاکن از صافی طینت بخاطر داشت که\nسردار محمد اسمعیل خان شريك دولت و هم شريك است البته هر دو لشكر از يك دولت\nاست هر وقت مصارف شود مضایقت میشود فرقی ندارد ازین رهگذر سردار محمد اسمعیل\nکدورت کرد تا که ورث بالا گرفت و فی مابین هر دو شخص بزرگ عداوت دستداد و خرابی\nپیش آمد و دست آویز فتنه انگیزان و غمازان و سخن چینان شد و فتنه خوابیده بیدار گشت\nتا اینکه سردار محمد اسمعیل خان بدون اجازه سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان\nاز لشکر گاه حرکت کرده با لشکریان خود از اردوی ظفر شکوه جدا شده راه ترکستان\nپیش گرفتند و تلاش تمام منزل میزدند و سرعت تمام مرحله پیما بودند تا خود را در شبرغان\nرساندند و آسوده شدند زیرا که از لشکر دنیا، احتیاط میکردند بعد از آن دو شب تو قف\nکرده روز سوم به شبرغان مراجعت فرمود و دو یوم منزل کرده روز سوم وارد شهر آقچه شدند\nو در حدود آقچه فرود آمدند و منزلگاه کردند سه روز بخاطر جمعی تمام استقامت نمود.\nروز چهارم از راه دشت ارژنه که در باریفیض آثار خلیفه چهارم است روانه شدند لاکن\nباعث حرمت جناب علی مرتضی علیه السلام که در باریفیض آثار است خود را ولشکر خود را\nدخل نداده کناره رفتند و بکسی مزاحم و غرضدار نشدند با وجود یکه در آقچه دست اندازی\nنموده بودند اما در هجده نهر و بلخ و مزار شریف دخل نکرده کناره گذشتند تازمانی که\nوارد تاشقرغان شدند بعد از آن بلشکر خود امر کردند که دولت و خزینه به بنده گان ما\nموجود نیست که بشما داده شود و ششماه تنخواه شما هم نرسیده و باقی بخزینه دولت نمانده حالا\nبجانب کابل میرویم و یار ماندگان ماوشما امیدوار سوقاتهای بسیارند اکنون چاره غیر\nازین نیست که بهر جای برسیم و تاراج کنیم و دست اندازی بداریم شاید که آسوده حال\nوارد کابل شویم اضافه بران سلسله دوستی هم از میان برداشته شده ظاهر است که دیگر\nپیوند نمی شود .\nو زدیم بر صف رندان هر آنچه بادا بادا بمختصر کلام از حرکت آقچه که مردم لشکری\nدست بخرابی و تاراج کردند و از اسپ و گوسفند و گاو و اشتر و غیره اسباب که بدست می آمد تاراج\nمیکردند و مضایقه نمی نمود چون وارد تاشقرغان شدند سه روز دو تا شقرغان توقف نموده سو کردن\nزشت وفعل قبیح که سزاوار شان بزرگی شان نبود بعمل آوردند و جبرو ستم بفقرای بیچاره\nرساندند و مال فقرا را چون شیر مادر حلال دانستند بهر حال روز چهارم از تاشقرغان\nکوچیده بهمین منوال مردم را تلف و تاراج کرده بمنزل میزدند تا اینکه وارد ايبك شدند اما مردم"}
{"book": "adl0959", "page": 304, "text": "جلد دوم پادشان متاخر (٤٥)\n\nايبك قبل از وارد شدن لشکر خود را گوشه کرده در كوه ها فراری بودند بهرحال در ايبك هم\nلشكريان از تاراج بی بهره نماندند حتی المقدور باز یافت كردند وتصرف نمودند زیرا كـــه\nلشكريان بـمثل باز طعمه خورشده بودند و بهر جادست درازی کرده از مال رعيت صرفه نمی نمودند\nو باك نداشتند مقصد بهمین طمطراق که سزاوار شان خود دانسته از غضب الهی بــاك\nنکرده رفتار ميكرد ند چنانچه از ايبك حركت كرده از راه غوری و كيله كی و دو شی\nو خنجان عازم کابل بودند و در تاراج کردن ومال فقرا را بجبر و ستم گرفتن سر مو ئــی\nتقصیر نمیکردند تا اينكه در منزل دوشاخ که زیر کوتل هندوکش است رسيد ند و فرود\nآمدند و خیمه و خر گاه برپا کردند بعداز آن سردار محمداسماعیل خان لشکریان خود را\nاز تاراج منع کردند و فرمودند که تا این حدود تعلق بتر کستان داشت بتصرف سردارعالی\nمقدار سردار عبدالرحمن خان بود از کوتل با نطرف تعلق بدارالسلطنه کابل میباشد و بندگان\nما را خیال آنست که شهر کابل را تصرف دارم هرگاه خواست خداوند باشد لازم که\nمردم اطراف کابل را بدانه ریزی از خود ساخته باتفاق اوشان که مردم سپاه پیشه میباشند\nوارد کابل شویم و بیضای الهی شهر کابل را بتصرف درآوریم لهذا روز دیگر از منزل\nدوشاخ حرکت کرده از کوتل هندوکش گذشتند و در اول باغات غوربند منزلگاه نمودند\nودیگر راجع بتاراج نشدند و بامردم فقراء رفتار نیکو پیش گرفتند وقضا را در همین\nمنزل که اول باغات غور بند بود شخصی بحضور سردار محمداسمعیل خان آمده عرضدا شت\nکرده که سهراب خان جرنیل که قبل ازین از حضور بندگان سردار عبدالرحمن خان با دوصد\nراس اسپ عازم کابل بودند امشب درحدود کوشان استقامت دارند و آسوده قرا رند\nدرعین غفلت اند و از ورود بندگان شما اطلاعی ندارند هرگاه شبیخون زنند و یکفوج\nچپاول اندازند ظاهر است که جرنیل مذکور با اسپ و اسباب بتصرف بندگان عالی در آید\nو خیلی ملا زمان حضور از تصرف نمودن اسپ و اسبـــاب آنها مســـرور شـــو نـــد\nزيرا كـه جانب وطــن میر وند بخلاصة كلام بعد از عرا يـــض شخص مذ كور سردار\nمحمد اسمعیل خان چهار صد سوار جرار در ساعت نه بجه شب مامور فرمودند سوا ران\nمذکور در ساعت يك بجه شب در فرصتی که سهراب خال جرنيل وملازمان مذكور درعین\nاستراحت آسوده بخواب رفته بودند که چون بلای ناگهانی چهار صد سوار چپـــاول زدند\nاول در بالای خیمه جرنیل رسیده در عالم رویاء بدست آوردند ومحبوس فرمودند و اسپ\nو اسباب شان را بتاراج گرفتند و جمیع ملا زمان جرنیل را اسیر کردند و بفتح وفيرو زی\nواپس مراجعت کرده وارد لشکر گاه خود شدند روز دیگر از آنجا کوچیده کوچا کوچ\nد ا خل کو هستان شدند و با مردم کوهستان را بطه سابقه داشتنـــد زیرا که در سابق\nسردار محمد ا مین خان مرحومی حاکم کوهستان بودند و بسیاری نمك پرورده وخدمتگار\nشان از آن سبب بعد از ورود سردار محمد اسمعیل خان مردم بسیا ری جمع آمده کمر\nبخدمت بستند بر کاب سردار محمد اسما عیل خان روانه دارالساـ طنه شهر کابل شد ند\nسردار شمس الدین خان که حسب الامر سر کار حاکم شهر کابل بودند و شخص بزر گ\nکهن سال جنگ دیده وصاحب تدبیر محسوب میشدند چنانچه در زمان امیر کبیر که واجعه سنگ"}
{"book": "adl0959", "page": 305, "text": "(٤٦)\nجلد دوم\nاز پاد شاه افغانستان یاری و كمك خواست سر كرده فوج كابل سردار شمس الدين\nخان مذكور بود سردار شمس الدين خان كـــــه از\nورود سردار محمد اسماعیل خان شنید و با خرد ولشكر قلیل خود تاب مقابله و مقاتله ندیده\nنا چار در بالاحصار خود را حصاری كرد . وسپاه قلیلی که در بالا حصار بركاب خود\nداشتند. در اطراف قلعه تقسیم كردند لكن چه سود كه در بالاحصار اسبابی كه سزاوار\nيکماهه قلعه بندى باشد موجود نمیشد و بی عاقبت بود تا اينكه سردار محمد اسماعیل\nخان با شان و شوكت و لشكر ظفر اثر و مردم بسـیاری از کوهستان كه بركاب شان حاضر\nبودند بدون خوف داخل شهر کابل شدند و در حدود مراد خانی که نیزديك قلعه\nمحمود خان بود فرود آمدند و خیمه و بارگاه و سرا پرده ها بر پا نمودند شخصی از\nخدمتگاران معتبر حضور شان عرضداشت نمود که جای لشكر گاه مقابل كلاه فر نگی\nبالاحصار است ممكن است به ضرب توپ خیمه و بارگاه لشکریان را زیروز بر كند ومتفرق\nسازد و بهتر آنست که علاج واقعه قبل از وقوع بـاید كرد سرد ا ر محمد اسمعیل خان\nکه تو کل بخداوند داشت وبقید چون و چرا نبودند و در آل جهاندا ری مرد غیوری\nاندیشه و در نبرد مرد دلاور خود را بمثل رستم می پنداشت واصلا اندیشه جهانداری\nکه لازم وملزوم است بخاطر نمی آورد و در جواب شخص خدمتگار بیان کرد که امروز\nبندگان ما در جوار فرزند شیر خدا پنا آورنده وخود را از جمله غلامان و مفاصان اهل\nبيت رسول ا كرم صلی الله عليه و آله میشماریم وچنان اعتقاد کامل داریم که بفضل خداوند\nآثاری از كدورت بلشكر یان ما از جزوی و کلی نرسد ظاهر است كه خود شما را\nطينت خالص نیست والا اين بزرگوار دریای غضب مرتضى على عليه السلام است چگونه\nمیگذارد توپ دشمن را که پناه آورنده را اذیت برساندلا كن از درگاه خداوند ومرحمت\nخود بزرگوار اميد وارم که عنقریب بمراد خویش بندگان ما را برساند و مطلب ما را كه\nتصرف کابل است بدست آرد وسر افرازی برای ما حاصل سازد ای شخص غافل ديگر\nباره از خاندان نبوت وو لایت غفلت نو رز ید و امیدوار نوازش باشید خلاصه کلام بعد\nاز اینکه خیمه وسر ا پرده ها بر پا شد ولشكرها جای بجای فرود آمدند لشکریان كابلی\nرا با مردم کوهستان که بر كاب وارد شهر كابل شده بودند از حضور مامور فرمودند\nکه بـاطراف بالاحصارحد بحدو حدود بحدود سر كرده سپاهی رفته تقسيم شوند\nو بالاحصار را چون نگین بمیان گرفته حصاری سازند و شرط سپاهی گری بجا آرند\nو متنفسی را واگذار نشوند زیرا که لازمه قلعه بندی چنین است خحوص كوهی است در\nجانب قبله بالاحصار که كوه عقابین و بلفظ دیكر بالا كوه مى نامند وسر كوى بالاحصار\nو پیوسته به رواره چوبی میباشد در آنجا توپ های آتش فشان را بالا کنند و جزایر\nچیان مهر كن و تفنگ چیان شیر افگن که چشم مور را در شب تار به تیردل دوز\nو تفنگ جانسوز میدوزند مقرر فرمایند که باتفاق توپ درهمان جا استقامت کرده"}
{"book": "adl0959", "page": 306, "text": "جلد دوم پادشاهان متاخر (٤٧)\n\nعرصه را بمردم بالاحصار تنگ سازند وبضرب توپ وتفنك مردم حصاری را چون\nحصاری حصاری دارند چنانچه بعد امر سردار عالی در يك شبانه روز با ضرب توپ\nو تفنگ دود از نهاد خان پر آوردند و احوال زن و مرد حصار را بخرابی رسانیدند\nبدرجة كه قدرت دم زدن ونفس کشیدن باقی نماند و چندین عمارتهای عالی بضرب توپ با\nخاك زمین یکسان گردید وخلق بالاحصار بجان آمدند از همه افضل آنکه از غله ودانه\nو اسباب خورا که و انجام قلعه بندی چون عنقا ناپیدا ویکدانه گندم در کهکشان فلك\nنایاب از هر جانب نا امید بدوسه يوم سپاه و فقراء حصار از گرسنگی\nداد میزدند چنانچه در روز پنجم قلعه بندی جميع نفوس قلعه از خورد و بزرگ و سپاه\nوفقراء ببه تنگ آمدند و بحضور سردار شمس الدین خان داد خواه شدند الا آن سردار\nشمس الدین خان که شخص بزرگ کهن سال نما مدار بود نه متفکر شده جواب صریح از\nخجالت داده نمیتوانستند زیرا که نه دست ستیز داشت و نه لازم گریز بهر حال چون\nکار ببالاحصار بخرابی رسید وعرصه از چهار جانب بر ایشان تنگ شد مجر محمد كريم\nکه مقرب حضور سرکار امیر محمد اعظم خان بود در اینوقت بفرمان سرکار در کابل\nمامور بودند و در چپوتره کنار دار چون سپاه پیشه وصاحب تدبیر بودند احوال زمانه\nرا دیگر گون و پای تخت کابل را سر نگون دید رجوع به تدبیر خلاصی خود کرده با\nسردار شمس الدین خان مشورت کرد که کابل از دست رفت و این قلعه بندی نگفته\nمردم جویای کوتل است و سود نمی بخشد خصوص که را ها از چهار طرف مسدود\nاست و بندگان سرکار از رویداد کابل اطلاع ندارند چنانچه فرمان سرکار بسته شده\nو دو هفته میشود که در کابل نمی رسد بهتر است که این نیازمند در گاه الله را مرخص\nفرمائید بهر عنوان توانم و ممکن باشد خود را بحضور سرکار در غندی مرصل برسانم\nو رویداد کابل را عریضه بدارم تا ایرادی برای ما وشما باقینماند سردار شمس الدین\nخان پسندیده و مرخص کرده مجر محمد کریم خود را بهمین تدبیر از چنگ دشمن\nقوی سردار محمد اسمعیل خان رها کرده نجات داد لهذا هر گاه مجر محمد کریم چنین\nنمیکرد و بهمین تدبیر فراری نمیشد از حضور سردار محمد اسمعیل خان بدون از مبلغ\nهای کلی ودولتهای عظیم نجاتی حاصل نمیکرد بهر حال مجر محمد کریم خان شب از\nبالای قلعه از جانب الاه فرنگی خوقیه فرود آمده بجانب غندی مرصل روانه شدند\nاکنون باقی رویداد مذکور را در جایش تحریر کرده میشود از اصل مدعا سخن سازیم :\nسردار شمس الدین خان که حاکم وقلعه دار بودند هفت شبانه روز بهتر از مهر\nو زحمت بسیار و دست تهی بالاحصار را نگهداری کردند روز هشتم از لاچاری\nترك بالاحصار گفتند ظاهر است که هر گاه چنین نمی کردند یکی دو یوم سپاه وفقراء\nکه در قلعه بودند سردار مذکور را محبوس کرده بحضور سردار محمد اسمعیل خان تحفه\nمیبردند و دست آویز نجات خود میکردند اینبود که دروازه های بالاحصار کشوده شد\nو سردار محمد اسمعیل خان بفتح و فیروزی داخل بالاحصار شدند ونقاره خانها را\nبصدا در آورده بنام نامی سرکار امیر شیر علی خان زدند وسکه و خطبه را هم باسم"}
{"book": "adl0959", "page": 307, "text": "(٤٨)\nجلد دوم\nنامی سرکار ذوى الاقتدار خواندند بعد ازان عریضه بحضور پادشاه ظل الله فرستادند\nوشرح رویداد خود را از میمنه الی دارالسلطنه شهر کابل و تصرف نمودن کابل را بعرض\nاقدس کماحقه در عریضه درج کردند و امیدوار فرمان نوازش و مهربانی بودند و بدولت اقبال\nدر تخت دار السلطنه شهر کابل بعیش و عشرت نشستند ا کانون سردار محمد اسمعیل خان را\nدر شهر کابل بر قرار بگذارید .\n\nچند کلمه سخن از رویداد غندی مرسل بشنوید\n\nزیرا که هر دو لشکر در مقابل همدیگر افتاده امید وارند که تحریر کننده گزار شات\nزودتر رجوع بلشکر یان دارد وازهر دو لشکر سخن کند باری هر دو لشکر شب و روز\nدر بین همدیگر میدان داری کرده یکی بدیگر دست بردی میکردند خصوص در میدان\nداری از لشکر سر کار امیر شیر علیخان که چند هزار سوار هراتی در لشکر ظفر اثر بودند پادشاهان\nو آنها در سواری و تر کتازی و روبا بازی گوی سبقت از میدان نبرد ربوده چنانچه مشهورند\nبهر حال هر روزه خود را چون شیر غران و ببر بیان بلشکر کابل زده رو با بازی می نمودند\nواسپ واشتر و آدم بدست می آوردند و باز گشت میکردند و داخل لشکر گاه خو د میشدند\nتا اینکه مدت یکماه بهمین منوال گزارش یافت و فتح به هیچ طرف دست نداد تا زمانیکه\nخبر فتح کابل بدست سردار محمد اسمعیل خان رسید و در لشکر سر کارامیر شیر علیخان\nتوپ رعده و شاد یانه کردند ازین رهگذر که لشکر کابل شنیدند دل شکسته ومغموم شدند .\n\nفصل سوم\n\nمقدمه غندی مرسل و شکست امیر محمد اعظم خان و لشکر کابل و فتح\nنمودن امیر شیر علیخان و تصرف کردن دار لسلطنه کابل را\n\nا کنون چون خبر تسخیر کابل شهرت یافت سر کا رامیر محمد اعظم خان دلشکسته شدند\nاضافه بران بعضی خوانین سوار که صد سوار و پنجاه سوار نوکری داشتند خوفیه فراری\nشده بلشکر سر کار امیر شیر علیخان میرفتند و ملحق میشدند و یومیه ازین حادثه مو جب تنزل\nلشکر کابل میگردید خصوص یکشب نوبت گزمه حبیب الله خان و امیر محمد خان پسر ان\nخانشیرین خان قوم قز لباش بود که بزرگ زاده وصا حب قوم و بحضور بند گان سر کار\nامیر محمد اعظم خان با اعتبار از حدود گزمه که مامور بودند فرا ری شدند و بلشکر\nگاه امیر شیر علیخان رفتند و چون قطره بدریا پیوستند لا کن ازین رهگذر کلیه اعتبار\nاز لشکر کابل برطرف شد و بی اعتباری دستداد اما سر کار امیر محمد اعظم خان چون\nشخص کهن و بزرگ و صاحب تدبیر و پاد شاه صاحب فکر و صاحب فهم بودند و در کار\nجهانداری افلا طون عصر و لقمان زمان محسوب میشدند ازین قدر رویداد خرابی که\nروز بروز پیش آمد و دستداد اصلا باك نکرده چون کوه پا بر جا خود را ولشکر خود را\nبتدبیر نگاهداری کرده هر روزه در بالای توپ بزر گ که نزديك لشکرگاه بود تشریف\nمیبردند و به تمکین بالای کرسی نشسته به نفس نفیس خود چنگ می انداختند"}
{"book": "adl0959", "page": 308, "text": "(٤٩)\n\nوتدبير جنگ میفرمودند و بخورسندی روز را به تماشای جنگ به شب میرساندند از بن باعث\nلشکر کابل تسلی می یافتند و امیدوار آمدن بندگان سردار عالی سردار عبدالرحمن خان\nبودند قضا را بمكتب كرم صحبت در بارگاه فلك فرسانشسته بودند که مجر محمد کریم خان\nاز دارالسلطنه کابل رسید لکن تماشا از آمدن مذکور و کردار مذکور بود زیرا که در بین\nراه مردم رعيت و فقرا دعا گوی دولت سر کار امیر شیر علیخان بودند مجر محمد کریم خان\nاحوال مردم را دیگرگون دیدار جان خود ترسید با فضل از ان سردار محمد اسماعیل خان یکصد\nسوار رساله مقرر فرموده بودند که مجر محمد کریم را دستگیر سازند مجر محمد کریم خان\nواقف شده تدبیر کار خود را چنین دانسته از ریش و بروت گذشت و کلان ندی بر سر گذاشت\nو چهل تار در سر و کمر بسته تخته پوستی بشانه انداخته بلباس قلندران داخل لشکر گاه شد\nيا هو و یا من هو گویان قلندرانه بهر خیمه و بارگاه گدایی میکرد خود را بدر خیمه بارگاه\nپادشاه صاحب تدبیر یعنی امیر محمد اعظم خان رسانید و ایستاده سلام کرده امر كبار والاتبار\nبنظر اول شناخت و دریافت که معامله چیست بعد بندگان اقدس خود را بدر تجاهل زده\nسوال کرد که ای قلندر غیر مکرر از کجایی آئی وشخص کجایی و رسیده کدام دیاری وازاده\nکجا داری که از دیدارت بوی آشنائی بمشام سر کار میرسد مرد قلندر که پخته کار وشخص\nکار دیده و مردذکی نکته رس بود در جواب عرضداشت کرد که مرد غریبم و در غربت قدم زده\nمیرسم و از دیاری می آیم که برباد و از ولاتی میرسم که هر چند فریاد زدم و داد خواه شدم\nدادم بجائی نرسید و فریاد رس ندیدم ناچار ترک دیار و فرار دشت ادبار شدم و راه های\nخطر ناک طی کرده بسرم نزل راحت رسیده ام دستم گیر که اسیرم و فقیرم وغریبم و جگر کبابم\nو تشنه سرابم بعد از ان سر کار امیر محمد اعظم خان بحضور در باریان و معتبران حضور درباره\nقلندر غیر مکرر نوازش فرموده باحترام در خیمه خلوت جای دادند و سخن را بدیگر طرف\nبنیاد کردند تا شهرت نشود و مردم سپاه و لشکری آگاه نگردند تا اینکه مجلس تمام شد\nوزیر کان در بار متفرق شدند و به آرامگاه خود رفتند و استراحت کردند و کسی در بارگاه\nباقینماند بعد مجر محمد کریم خان را بخلوت حضور طلب کرده از رویداد و گزار شاهای\nدارالسلطنه کابل جویا شدند و مجر محمد کریم خان بی کم و کاست کماحقه رویدادی که\nگذشته بود و دستداده از اول تا آخر بعرض اقدس رسانیدند سرکار محمد اعظم خان که شخص\nصاحب تمکین و پادشاه صاحب تدبیر بودند و در امور جهانداری ونشیب و فراز عالم بس دیده\nو از نظر گذرانیده بودند به عقل کامل دریافتند که تأخیر شدن سردار عبدالرحمن خان\nظاهر میکند که علامه بهت بر گشتگی و شکست دولت است باید و شاید که دولت قوی شوکت\nبر باد و سرنگون گردد بعد از ان تفکر در ماندند و مستغرق ادریای حیرت گشتند با وجود تدبيرات\nکلی که عامل آن بودند بحیرت فرو رفتند خصوص بخاطر میگذراندند که امروز و فردا بریادی\nکه از دو نامی لشکر خبر میرسد و شهرت می یابد البته اعتباری باقی نمی ماند بلکه راه چاره\nمسدود خواهد شد آن زمان سخت مینگر دد و بزرگان در بار و خدمتگاران حضور و مخلصان"}
{"book": "adl0959", "page": 309, "text": "(٥٠)\nنزديك و دور که امروز چون پروانه بدور شمع جمع اند و غلام و خدمتگارند و دم از وفاداری\nمیزنند در آنوقت هر کس بتدبير جان خود شده از جادة وفا داری تجاوز مینمایند و بجای\nنمكخوارگی راجع بصفت حرامی میشوند بلکه به شکست بندگان سر کار قدم میزنند و خود را\nبدولت امیر شیرعلیخان پیوند میدهند که شاید بنکامی یابند و اضافه بران بسیاری مردم دیگر را\nفریب خواهند داد وبمثل خود نمك حرام خواهند ساخت پس بهتر آنست که خود را بتدبیر ازین\nگرداب بلاخيز وطوفان شور انگیز که سراسر خطر است بساحل نجات برسانیم وخود را\nوامور جهانداری را که بتقدير پیش آورده بخداوند كريم ورحيم سپرده واز درگاه الهی\nامیدوار باشیم تا از پردۀ غیب چه بظهور خواهد رسید هر گاه چنین نکنیم و علاج واقعه را\nقبل از وقوع ندار ك نداريم مردم افغانستان که درین باب استاد کارند و هر سال خواهش\nيك پادشاه داود ممکن است که بندگان اقدس را محبوس واز بدست دشمن بدهند زیرا\nکه از قدیم این عادت بمردم افغانستان جاری است و باك از ننگ و ناموس ندارند خلاصه\nکلام بهمین خیال وفكر مستحکم شده سرشته رفتن بجانب ترکستان نمودند و خدمتگاران\nمحرم را سرشته رفتن دادند و فرمودند که تا نماز شام خود را از جميع اسباب سفر آماده\nونياز سازید و عزم رفتن را جزم کنید اما خوانده گان سر کار بهمان روز با دل قوی و شوکت بسیار\nبو جود فیض آلود در بالای توپ بزرگ که گاه گاه تشریف میبرد اليوم نيز تشریف\nفرما شده و دو رجمنت رساله را که هر روزه مامور حضور بودند امر بمیدان جنگ نمودند\nوفرمودند که در مقابل سوار هراتی میدان داری کرده بقرار هر روزمتر کتازی بدارید\nلا كن شرط احتیاط بجای آرید که فریب سوار هراتی بسیار است و شما را برابه نفس نگیرند\nزیرا که سوار هرات دایم بروبه بازی جنگ می اندازند بهمین منوال عصری ببر برده اندو خواندگان\nدارا دربان لحظه بلحظه بتوپ میزدند و دود از نهادشان میکشیدند مختصر کلام از تمامی\nروزها که میدان داری میکردند و جنگ میدان مینمودند امروز افزون تر و خیلی دست\nازی لشکر طرفین کردند که سزاوار تحسین و آفرین گشتند اما لشکر کابل و سوار رساله\nجانب میدان داری مردانه و ترکتازی دلاورانه نموده گوی سبقت از میدان نبرد بردند و چنان\nسوار هراتی را بمردی عقب نشاندند و از حضور سر کار به نقد و خلعت های فاخره سرافرازی\nحاصل کردند که گاهی چنین مردانگی دست نداده بود بهمین چند یوم بمثل امروز دلاوری\nو غیرت نه نموده بودند چنانکه امروز گویا بلشکر هرات شکست فاحش داده نام بمردی\nبر آوردند و همچنان از حضور سرفرازی حاصل میکردند وبمنصب بزرگ میرسیدند تا زمانی\nکه شام شد و گروه ها بقرار ماموری جدید مامور شدند که محافظت لشکر خودرا کرده\nمتوجه لشکر دشمن باشند و خود بندگان سر کار بدولت واقبال از بالای توپ بزرگ برخاسته\nداخل بارگاه و سرای پرده شدند و سر تخت دارائی برقرار نشستند و گرم صحبت شدند بعد طعام تناول\nفرمودند و ساعتی دیگر با بزرگان در بار نشسته از هر در سخن کردند بعد از آن بزرگان حضور مرخص\nشدند بخیمه های خود رفتند و میل راحت کردند چون بارگاه از در باریان ومجالسیان خلوت شد محرمان\nحضور که همسفر بودند ومامور تهیه وتدارك حسب الامر شده بودند حاضر حضور گردیدند واز\nسرشته رفتن خود و آماده نمودن و مکمل گردیدن عرضداشت کردند سرکار والا تبار با دل افگار"}
{"book": "adl0959", "page": 310, "text": "(٥۱)\nجلد دوم\nو جگر آشام از بارگاه زرین نگار برآمده سوار اسپ دشت پیمای تازی نژاد شدند و بعنوان\nخبر داری لشکر خرامان خرامان بقوت قلب و شجاعت ذاتی که در طینت داشتند روانه\nشدند و خود را با آهنگی از لشکر گاه جدا کردند چون از افواج بدرشده قدری آسوده\nشدند بخدمتکاران حضور که همه محرمان صدیق بودند و اعتبار کلی داشتند و سال ها پرورده\nنمک بودند و خود را فدائی میگفتند چون نظر افگندند که بعضی حاضر و برخی غائب و بسیاری\nبرکاب سر کار نیامده اند و خود را از خدمت باز داشته در جاده نمک حرامان قرار گرفته اند افضل\nاز آن که هر کدام اوشان دولت عظیمی را با خود برده اند و تصرف خود نموده اند لهذا\nچون وقت باريك و دست تصرف کوتاه بود لاچار تحمل کرده سکوت ورزیدند و از آنجا\nیا اراده خداوند ...... جانب ترکستان رفته میشد روانه شدند و بسرعت اسپ می راندند....\nاز حدود قرنین در همان شب دور کرده ...... وقدری آسوده شدند و ساعتی از اسپ فرود\nآمده تا اسپ و آدم استراحت کرده بهر حال چند شب و روز بهمین منوال مرحله پیما بودند\nتا خود را بسرحد ترکستان رساندند ............ بحضور سرکار ....... سرکار والا از روی\nتدبیر و پرده باری و بزرگی تحمل میکردند ........... (۱) چون بمام افتد تحمل بایدش\nلهذا هرگاه شرح .......... را تحریر دارم و در گفتار و کردار و رفتار ......... بعد از آن\nاطلاع یافتند که بندگان سردار عالی مقدار ........ از ترکستان حرکت فرمایده بجانب\nکابل روانه میباشند در حدود غوری نزول اجلال فرمودند سر کار دل افگار از شنیدن این\nاخبار ناچار بجانب غوری منزل و مراحل طی کرده میرفتند تا اینکه وارد غوری شدند و بلشکر\nظفر اثر چون قطره بدریا پیوستند لاگن خوفیه در لشکر گاه داخل شدند چنانچه فردا\nمردم لشکری واقف شدند بهر حال بملاقات بندگان سردار عبدالرحمن خان داخل کردیده\nبر تخت سلطنت ترکستان بر قرار نشستند و گزارشهای کابل و غندی مرسل را اول تا آخر\nبحضور سردار عالی کما حقه بیان فرمودند بعد از آن متوجه لشکر گیری و انجام سفر\nوشکست و ریخت لشکر و تدارک افواج از جزوی و کلی گردیده شب و روز آسوده و آرام\nنبودند زیرا که دشمن قوی نزديك و اعتبار سلطنت جزوی بلکه ساقط شده بهر حال تا\nدشمن فرصت یافتن سر شته لشکر کردن و مکمل ساختن بهتر است اکنون سردار با و قار\nسردار عبدالرحمن خان و سر کار دل افگار امیر محمد اعظم خان را باللشکر بسیار در حدود\nغوری بگدارید با کمال استقلال و شوکت بی ملال بسرشته سپاه و انجام سفر متوجه باشند محرر\nکتاب در سابق از سپاه داری سردار با غیرت سردار عبدالرحمن خان قطرة از دریا نوشته\nبودم اکنون به تکرار نمی پردازم چنانچه ظاهر است که از تقدیرات از لی کنیه سلطنت افغانستان\nاز دست سر کار امیر محمد اعظم خان برطرف شد و بك ولایت ترکستان بدست مانده سردار\nشجاعت پیشه با لك لشکر ده شب و روز بقصد انتقام کمربسته متوجه لشکر گیری میباشد و میخواهد\nکه از دشمن قوی انتقام بکشد البته این کار دار از کمال شجاعت و تهور و دلاوری میباشد .\n\n(۱) روی بعضی سطور کتاب را سیاهی طوری مسطور ساخته که مطلبی از آن گرفته شده\nنمی تواند جاهای مذکور نقطه گذاری شد ."}
{"book": "adl0959", "page": 311, "text": "(٥٢)\n\nاکنون چند کلمه از رویداد غندی مرسل وفتح لشکر ظفر اثر سر کار\nبلند اقبال امیر شیر علی خان شنوید :\n\nلهذا چون سر کار امیر محمد اعظم خان تقدیری فراری شد ساعت ده بجه شب بود دو ساعت دیگر\nهمچنان گذشت واصل مدعا ظاهر شد بساعت دوازده بجه شب بقدرت کامله خداوندی چنان غوغا\nو شورش در لشکر گاه امیر محمد اعظم خان افتاد که گویا بازار قیامت بر پاشد و روز رستخیز\nقایم گشت چنانچه از هر جانب لشکر گاه آواز توپ بر آمد و بازار گیرودار برپا گردید تا اینکه\nغوغای لشکر کابل نشر کرده با فواج ظفر امواج سر کار امیر شیر علیخان رسید بعد بامر\nسر کار افواج در یاموج مکمل و مسلح گردیده انتظار فرمان بودند ونفر مان اقدس ولا\nدر اطراف لشکر گاه چون مهتاب ها روشن کرده شب تار را چون روز روشن منور ساختند ومتوجه\nاحوال لشکر گاه دشمن بودند ونمی دانستند که باعث این شورش چیست میگویندگان سر کار\nامیر شیرعلیخان میفرمودند که این شورش از دوشق خالی نیست یا تدبیری است که سر کار\nامیر محمد اعظم خان بکار برده شاید فریبی بخاطر دارد یا اینکه از یر، دشمن کابل شخصی خبر\nرسانده و برای امیر محمد اعظم خان خوف خالق شده بنابراین راه صحرا پیش گرفته که جان\nبسلامت برد لا کن سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپاه سالار که فوج دار بودند در ابتداء\nشورش شخصی را پی تحقیق فرستاده بودند باز آمده خبر آورد که سر کار امیر محمد اعظم خان\nبدون جنگ وجدل از لشکر گاه بعنوان تماش و یا غیری گز بدها برآمده فراری شدند ولشکر\nکابل بی صاحب و بی سرپرست مانده اند با وجود شمس تحقیق جی سرکار امیر شیر علیخان\nاین شورش را تدبیر امیر محمد اعظم خان پنداشته امر فرمودند که لشکر ظفر اثر تا صبح از لشکر\nگاه خود تجاوز نکنند و حرکت نفرمایند وجای بجای انتظار شفق صبح باشند تا دیده شود که\nاز پرده غیب چه ظهور میدارد با وجودیکه بعضی از سرکردگان لشکر کابل شباشب باردوی\nلشکر ظفرشکوه وارد گردیده اخبار میکردند و احوال فراری شدن امیر محمد اعظم خان را\nعرضه داشت مینمودند اما سر کار بلند اقبال که زحمت دیده و رنج کشیده بودند شرط احتیاط\nبجای آورده فرامور سلطنت خودداری میکردند زیرا که از در بدری سابقه خوف کلی\nبخاطر داشتند بنا بران تا صبح افواج خوانده از را اجازه حرکت نفرمودند\nتا زما نو بکه صبح صادق دمید و روشنی پیدا شد و نشان اقبال ظاهر گشت و آفتاب\nجهان تاب طلوع کرده و عالم را فرو گرفت بعد از آن روشن و هویدا شد که لشکر کابل بی سرو\nسرکرده تاپیدا و خلقی پراگنده وحال تباه چون تحقیق شد بامر بندگان اقدس اسردار محمد یعقوب خان\nو سردار فتح محمدخان و فرامرزخان سپه سالار با افواج سوار روانه لشکرگاه دارا لسلطنه\nکابل شدند و خود را باردوی مذکور رسانیدند و از حقیقت دانستند فوراً بحضور اقدس عریضه\nمژدگانی فرستادند و رویداد شب را به طریقه که گزارش یافته بود در عریضه عرضه اشت\nکردند بعد از آن رویداد را بخود مدال کرده سردار فتح محمد خان را مامور قلعه شاه علی اکبر\nفرمودند زیرا که از مردم اخره واشراف وبزرگان دربار و بعضی سرداران از خوف جان جای\nامن و امان دانسته شباشب در قلعه آقای مذکور پناه برده بودند که شاید از طفیل جد امجد آقای"}
{"book": "adl0959", "page": 312, "text": "جلد دوم\n(٥٣)\n\nموصوف نجاتی برای شان حاصل شود سردار فتح محمد خان در قلعه شاه علی اکبر رسیده فرود\nآمدند آقای سید استقبال کرده به اعزاز واکرام پیش آمدند و سردار مذکور را عزت داری\nنموده بعد از آن التماس پناه آورنده ها را کردند و سردار فتح محمد خان بلحاظ شاه علی اکبر\nآقا قبول کردند و بد مه گرفتند که از حضور سرکار خداجوی و پادشاه دادگر عدالت پرور بخوبی\nکدرا ده عفو گناه شان را عرضداشت دارند و بخشش بگیرند بهمین منوال از قلعه آقا عازم\nلشکر گاه شدند سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان در لشکر گاه کابل توقف کرده بجمع\nآوری خزینه نایبدا و دفینه نامعلوم و اسباب پادشاهی و انجام سلطنت از توپ و توپخانه و خیمه\nو بارگاه و سرایر ده های گل دوزی که دولت عظما همیشه بتصرف دولت خداداد در آوردهند\nو لشکرهای پراگنده سرکار فراری را از لشکر گاه کابل حرکت داده باردوی ظفر شکوه\nبرده در پهلوی لشکر دولت سرکار والا تبار جای دادند و خیمه و خرگاه برای شان زدند مقصد\nدر مدت سه روز از شکست و ریخت لشکر کابل آسوده خاطر شده بحضور سرکار اشرف امجد\nوالا وارد شدند و رویداد را بحضور پادشاه قوی شوکت چیزیکه در لشکر کابل دست داده بود\nعرضداشت کردند بعد از آن که از همه امور سلطنتی فارغ شدند بندگان سرکار بدولت و اقبال\nاز منزل فرخنده فال غندی مرسل حرکت فرمایده منزل و مراحل طی میفرمودند و بهر منزل نیکو\nفال که میرسیدند بجمع فقرا و به تمام رعایا بخصوص درباره فقیر و بینوا بهر کدام دادرسی فرموده\nاز انعام و احسان مضایقه نمیفرمودند وطی منازل چون نوشیروان عادل میکردند تا اینکه\nبهم الخير والعافيه شهر بار عدالت گستر و پادشاه قوی شوکت همایون فرنيک منزل که پیوسته\nبشهر کابل بود بقلعه قاضی بام داشت فرود آمدند و سرایر درة زرین قبا ب را باوج ماه\nرسانیدند سردار محمد اسمعیل خان که قبل ازین از رویداد سردار مذکور و کابل را تصرف\nکردن تحریر نموده بودم و از حضور سرکار مامور حکومت کابل بوده باستقلال فرمان\nفرمائی نمودن مذکور را شرح وار نوشته در قید قلم در آورده بودم درا ینوقت که بند گان\nاقدس در قلعه قاضی نزول اجلال فرمودند با مر سرکار باتفاق بعضی بزرگان وارد قلعه قاضی\nشده قدم بوسی سرکبار والامشرف گردیدند و نوازشهای شاهانه از حضور در یافتند خصوص\nدرباره سردار محمد اسمعیل خان از حد افزون مرحمت فرمودند و از گناهان گذشته مذکور\nگذشتند و عفو فرمودند و مرخص کردند که فرمان سرکار را فردا بجای آرند و مردم کابل را\nاز نظامی و ملکی و اعزه و اشراف بقاعده و قانون باستقبال بر آورده انتظار ورود سرکار\nوالا باشند چنانچه فردای آن روز حسب الامر بندگان سرکار افواج نظامی را از توپخانه\nو پلتن و رساله و خاصه دار و بعد آن مردم فقرا از سادات و علما و فضلا و قاضی و قضات\nو اهل کسبه از تجار وغیر آن در بیرون شهر کابل برآورده بقرار قاعده وقانون صف\nبصف ایستاده کرده انتظار ورود بندگان سرکار بودند لاکن از ذوق و شوق دیدار\nپادشاه را دیدن از خورد هفت ساله تـاپیر یکصد ساله که همه آرزومند چنین روزی بودند\nو شبها از درگاه خداوند خواهان و بدعا یاری میکردند جمله به تماشا برآمده امید وار\nقدوم فیض لزوم شهنشاه عدالت پرور انتظار میکشیدند و از پنجاب دریای لشکر که همه"}
{"book": "adl0959", "page": 313, "text": "(٥٤)\n\nچون شیرغران و ببریسیان بركاب شهریار ذوی الاقتدار حاضر بودند برکاب سردار\nمحمد یعقوب خان و سپه سالار فرا مرزخان در بغل فوج کابل صف کشیده ایستادند و\nانتظار ورود سرکار ذوی الاقتدار پادشاه خداجوی میکشیدند تا اینکه پادشاه ممالک\nپرور چون خورشید تابان از دور نمایان شدند و ابتدا سر فوج نظامی رسیده توقف فرمودند\nافواج رکابی ولشکر دارالسلطنه کابل که در پهلوی همدیگر صف بسته بودند یکباره\nسلامی گرفتند و جمیع سابه خانه ها بصدا در آمدند و توپهای آتش فشان زمین لشکر\nگاه را بلرزه درآوردند ، مختصر کلام یکساعت نجومی بهمین طمطراق آواز توپ\nوصدای موزیکان ونقاره خانه های رساله بلند بود و غلغله بگنبید دوار در انداخته\nگوش فلک را کرساخته چنانچه از دود توپ و تفنگ و گرد وخاک میدان گویا شب ظلمانی\nپیدا بود تا اینکه سلامی آخرشد و هوا روشن گردید بعد ازآن سرکار ذوی الاقتدار\nاز ابتدا لشکر تا انتهای افواج جق جق برور از افسر وسپاهی باهر کدام از درمهر\nومحبت ملاقات میکردند تانصف لشکر آخرشد و نوبت به فقرا که آرزومند چنین روزی\nبودند رسید بهمان منوال متوجه يك بيك از سادات وعلما وقاضی وفضلا و اهل کسبه از\nتجار وغیرآن شده با هرکدام درعین نوازش ومهربانی الفت کنان ملاقات میفرمودند\nودل جوئی داده تکلم میکردند بدرجه رسیده که بجميع فقرا وجد وشعف دستداد رجوع\nبگریه نموده بودند اما نه بران از خرسندی دیدار پادشاه سر را از پا فرق کرده\nنمیتوانستند گویا پدر مهربان خود را دیده باشند لا آن بندگان اقدس که امار دیگر\nخود را صاحب مملکت کابل دیدند از شیوۀ فقرا افزون تر مدهوشانه قدم میزدند تازمانی\nکه داخل شهر کابل شدند سه ساعت باسپاه وفقرا بیرون شهر به محبت گذراندند تااز\nملاقات شان فارغ شدند بعد بصوات واقبال وارد شهر کابل شدند و بهمان طریقه که در بیرون\nشهر بملاقات مردم مجیبانه رفتار کردند هم چنان درکوچه وبازار و دربام بازنان\nومرد خرد وبزرگ که مشتاق دیدار پادشاه ومنتظر ورود سرکار ظل الله بودند\nحد بحد کوچه بکوچه بازار بپازار بدیدارفیض آثار مشرف ومسرورمیگردیدندو در بارۀسر کار\nخجسته آثار دست بدعابرداشته درحق شان دعای خالص ازدل وجان مینودند وبآوازبلند و\nشوق تمام دعارابادامیرساندندچنانچه غوغای بزرگی درجمیع شهر کابل برپاشدوبندگان\nسرکارنیز درمقابل فقرا که زن ومرد درکوچه وبازارانتظاربودندبربان گهربارآمین\nگویان درمحبت ونوازش مرحمت های پدرانه می افزودند وسخن میکردندومیگذشتندتا\nاینکه داخل بالاحصارشدند ودر باغ شاهی که نیت کرده بودند ازآن روی که تخت نشین\nامیرکبیربود فرودآمدند ودرمسندامیرکبیرکه مسند خلافت وسریر سلطسنت وتخت\nموروثی بود بادولت خداداد بر فراز نشستند و سجدات شکر بدرگاه کریم وخالق\nمور ومار بجای آوردند وحسب الامر سردار عالی مقدار که صاحب فوج وصاحب اختیار کل\nممالک بودند یکصدویکتوپ شادیانه زدند ونقاره خانه بالاحصار دور ان بندگان سرکار\nگفته بصدا درآمدند چنانچه روزاول ودوم امرسلامی ورفت وآمد مردم موقوف بود\nروزسوم امرسرکار وفرمان شهریارجاری شد که ازسپاه وفقرا هـرکس حضورحاضرشده"}
{"book": "adl0959", "page": 314, "text": "جلد دوم (٥٠)\n\nمبارك بادی کنند و بدیدار همدیگر مسرور گردند زیرا که پادشاه بیدار فقرا وسپاه\nآرزومند خصوص مردم کابل که نشوو نما و یافته يك دياريم مختصر کلام بعد از فرمان پادشاه\nهمايون خصال يوميه بحضور آمده ملاقات میکردند و دعا و فاتحه میشدو بندوارمغان های خود\nرا از حضور میگذاشتند و بخلعت های فاخره سرافرازی حاصل کرده\nمرخص میشدند چنانچه یکهفته بهمین منوال گزارش یافت تا کلهم مردم از حضور\nگذشته مسرور ومنور گشتند بعد از ان پادشاه خدا جوی سجدات شکر بجای آورده\nبر تخت سلطنت برقرار نشستند و داد عیش دادند .\n\nباب پنجم\n\nسلطنت دوم باره سرکار امیر شیر علیخان پادشاه رعیت پرور مشتمل\nبريك فصل در مقدمه قلعه زنه خان وشش کار وشکست امیر محمد اعظم خان\nوسردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان وفتح سرکار امیر شیر علیخان\nدر تاریخ سنه یکهزار و دوصدو هشتاد وهفت هجری تا لغایت سنه یکهزار و دو صدو\nنود هشت هجری مدت سلطنت سرکار دوازده سال کامل .\n\nخلاصه سخن بعد از رفت و آمد سپاه وفقراء که بندگان سرکار فارغ شدند روز\nجمعه مردم دارالسلطنه کابل را حبا لامر در مسجد جامع جمع فرمودند بعد از ادای\nنماز جمعه خطیب بالای منبر بر آمده خطبه را بار دیگر بنام نامی سرکار والا تبار خواندند\nوسکه دولت خداداد افغانستان را بار دوم باسم گهر بار عدالت گستر زدند و جمله خلق الله\nبشوق تمام مبارك گفتند وازسر نو توپهای شادیا نه زدند وسه شب وروز شهر کابل را\nآئینه بندان وچراغان کردند واز خوان احسان بی کرانش بهره مند گردیده سه شب\nوروز طعام تناول فرمودند وجمیع مردم کابل داد عیش و عشرت داده شب وروز بساز\nوسرود موزیکان گذراندند لاکن سرکار ذوى الاقتدار رجوع بفقیر و بیچاره و گدایان\nدرمانده اززن ومرد وپیر وجوان نموده در جمیع آنها بقدر وقسمت ازلی ازرسرخ وسفید\nمسرور گردانیده از يك يك دعا وفاتحه گرفتند بعد ازان که از غریب و بیچاره فارغ شدند\nو بخرسندی تمام خورد و بزرگ شان ملاقات کردند چنانچه نام برده صحبت میکردند و\nمحبت می ورزیدند اما از صحبت سرکار حالتی بمردم دست داده بود که گویا بی پدر بودند\nوپدر دار شدند ونمود وجود مسعود بندگان سرکار از دیدار مردم کابل وصحبت های\nدوستانه ایشان چقدر مسرور وخوشنود میشدند و هر لحظه شکر گزار درگاه الهی بوده\nعاجزی میکردند زیرا که مشهور است که مردم فقرا فرزندان پادشاه میباشند\nوفقرا نیز پادشاه خود را پدر میدانند و متابعت مینمایند خصوص سرکار اقدس که با وجود\nپادشاهی تولد یافته وبزرگ شده همین ولایت بودند و جمیع مردم را ازخورد وبزرگ\nمیشناختند بنا بران در محبت می افزودند لهذا چون ازین امور فارغ شدند وبر تخت سلطنت\nافغانستان برقرار نشستند وچند روزی داد عیش وعشرت دادند بعد سردار محمد یعقوب خان\nوفرامرز خان سپاسالار را بحضور فیض ظهور طلب کرده امر فرمودند که ابتداء لشکر"}
{"book": "adl0959", "page": 315, "text": "(٥٦)\nطفر اثر را یومیه از حضور انور بگذرانند تا بندگان سرکار ایک را از بند جدا کرده\nفتنه انگیز غماز را پایبند و شایبه که در لشکر نماند زیرا که آنها بنوا گر و شویش انداز\nمیباشند چنانچه یومیه لشکرهای رکابی را از حضور میگذراندند و هر کدام را خواه\nافسر خواه سایر سپاهی بحضور منظور کرده مطابق خدمت منصب و خلعت سرافرازی\nداده رخصت میفرمودند واشخاصیکه در جادۀ نمک حرامان قدم میزدند و بحضور بندگان\nاقدس ظاهر و هویدا بود خصوص چند اشخاصی که از زمان وزیر محمد اکبر خان در\nنظام بودند و بسیار آن بیرق چی منصب داشتند و مقرر نمک حرامی پیشه داشتند کلهم را\nاز نظام برآوردند و از خدمت موقوف فرمودند لاکن آنها عمری به نظام گذران کرده\nبودند با وجود کهن سالی جبله به نزد ایشک آغاسی شیر دل خان پناه برده در رساله مذکور\nدوباره نوکر شدند که در وقتش محرر کتاب شرح وار تقریر میدارم انشا الله تعالی خاص\nسخن بعد از سان دیدن و از حضور فیض ظهور گذراندن سه ماهه تنخواه برای شان امر فرمودند\nبعد ازان مرخص خانه و منزل شان نمودند زیرا که ارسفر بعد از مدت مدید آمده بودند\nچون از فوج رکابی فارغ شدند و جمیع شان را وجه از نظر مبارک گذرانده از خوان\nاحسان بهره مند فرمودند بعد ازان نوبت بلشکر پراگنده سرکار امیر محمد اعظم خان\nرسید سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپه سالار یومیه فوج بحضور والا بیار میآوردند\nو منظور میکردند اشخاصی که سزاوار خدمت بودند خواه افسر خواه سایر سپاهی داخل\nدفتر کرده مامور خدمت میفرمودند و بلشکر ظفر اثر پیوسته میکردند و مردما نیکه لایق\nخدمت نبودند و یا در امور دولتی نقصانی داشتند و خواهش بندگان سرکار در خدمت\nگزاری اوشان نبود بدون زجر و زحمت اسباب سر کاری را از وی گرفته مرخص\nمیکردند لاکن پادشاه رعیت پرور با وجود مرخص فرمودن بمهر و محبت و خرسندی از\nحضور موقوف مینمودند بهمین منوال مدت چهار ماه گزارش یافت تا لشکرهای ظفرییشه\nو لشکرهای شکست خورده از حضور مبارک گذرانده شدند تابات خدمت دولت عظیمی\nاز تنخواه و انعام و خلعت درباره اوشان مرحمت فرمودند چنانچه تمامی افواج از خورد و بزرگ\nمسرور و خرسند گردیده دعای دولت پادشاه قوی شوکت را باداء رسانیدند و هریک\nبخدمت ماموری خود رفته متوجه خدمت خود شدند و بندگان سرکار از افواج نظامی\nکلیه خاطر مبارکشان جمع گردید بعد ازان رجوع بحاکمان و عاملان هر محل و هر دیار\nو شهر و قصبه نمودند و هريك را بحضور مهر ظهور طلب کرده حق و باطل را بقرار سنجش\nدفتر مشخص کرده و سواء از دفتر درباره هريك تحقيقات بعمل آورده مطابق آن باز\nخواست فرموده تغیر و تبدیل نمودند و در بار اشخاصیکه خدمتگار صادق بودند و پاس نمک\nبجای میآوردند از انعام و احسان سر افراز گردانیده هر کدام بمسند حکومت سرافرازی\nحاصل کردند و اشخاصیکه سزاوار حکومت و لایق خدمت نبوند از حضور موقوف فرمودند\nلاکن در بارۀ دوست و دشمن ظلم و ستم روا نداشته از دور ترحم ومحبت سخن میکردند\nو مرحمت های شاهانه و نوازشات بی کرانه میفرمودند و بطريقه عدالت گستری\nکه سرشت بندگان اقدس والا بود یومیه در باره سپاه و فقرا بظهور میرساندند\n\nپادشاهان متاخر محمد اعظم ۱۰۰ جلد سید امان الله ح معروف ۱ هدیه سال ۴ طبع ۲"}
{"book": "adl0959", "page": 316, "text": "(٥٧)\nپادشاهان متاخر\n۱۰۰۰ اعظم\nمخصوص که چندی خودبندگان سر کاررنگه دوت گرفتارشده بودند بنابران در مروت و عدالت\nمیفرمودنداضافه بران لحظه بلحظه بدر گاه خداوند شکر گزار بودند مختصر کلام چون\nاز بسیاری گرفتاری امور سلطنتی از لشکری وملکی آسوده خاطر شدند و خاطر جمعی الحاصل\nنمودند بعدازان سردار محمد اسمعیل خان پسر سردار محمد امین خان را که برادر زاده سر کار\nاقدس بودند بحضور انور طلب کرده پدربانه نوازش و مرحمت فرمودند و از هر رهگذر نصایح\nدادند وپدرانه نصیحت نمودند و فرمودند که دیگر خرد سالی بکنید و بندگان اشرف را\nپدرمهربان ودولت خدا داد و سلطنت قوی بنیادرا از خود شمرده بسخن غماز وفتنه انگیز\nوسخن چین عمل نکنید و خودراپراگنده و پریشان وسر کار والاتبار را زحمت ندهید که سزاوار\nبزرگی نیست خصوص شخصی که بزرگ زاده باشد ازیتقرار حر کت نقصانی کمی بهم میرساند\nو اعتبار بزرگی باقی نمیما ند چنانچه مدتی از تقدیرات ازلی با سردار عبد الر حمن خان\nاتفاق افتاد و همسفر شدید زحمتهای بزرگ نمود ید ولشکرهای خودرادر مقدمه میمنه بقتل\nرساندید و چه قصورها نکر دید و در مردی و مردانگی کمی و کوتا هی نکردید .\nدائم درخدمات شما افراز بودند و میدانستند که ازعهده هر گو نه خدمت بر آمده میتوانید\nچگونه بمل شما شخصی را کسی از خود جدا میکند و در اموردنیا داری کدمتاعی نیست حقه میبازد\nدیگر اینست که هیچوقت دوست دشمن نمیگردد و دشمن دوست نمیشود یقین بندگان سر کار که\nازابتدای دوستی شما باسردار عبدالرحمن خان تا حالق طر فین مابین خوف ورجاء گذرانده\nباشیدظاهراست که دشمن دوست نمیشود و نخواهد شد و همچند گاهی دوست دشمن نشده و نمیشود\nچنانچه دراندك وجه قلیل که آنهم نکوشش شما بدست آمد و باسعی شما وو اسطه شما والی\nمیمنه پرده گرفت عافیت از شما دریغ کردند و شمارا بیگانه پنداشته خودرا بهتر دانست پس\nظاهر شدوهو یداگردید که از خود تا دیگری فرق بسیار است اکنون گذشته را گذشته دانسته\nبعدازین بندگان اقدس ازشما توقع فرزندی میدارد و همچنان فرزندی کنید کـه گويا داغ\nسردار محمدعلی خان را اردل سر کار بدر کرده بجای آن فرزندشوید و بمثل آن فرمان برداری\nکنید ورضامندی سر کار والاتبار را از همه چیز افضل شمارید خلاصه کلام بعد نصایح بسیار\nونوازش بیشمار سه پلتن مکمل که بسیاری آن ازپلتن های سردار محمد امین خان پدر سر دار\nمذ کوربودیایک توپ خانه مکمل جلوی و يك توپخانه قاطری و يك رجمنت رساله مکمل و دوسد\nسوار خوانین که از خودسردار مذ کور بود از حضور مامور خدمت سردار محمد اسمعیل خان\nگردید دلا کن ابن از نوازشات از حصور سر کار والا شد درباره سردار مذکور گويا مرحمت\nپدری فر مودند و خلعت های فاخره و اسپان تازی با دبا زین و یراق طلا وشمشير جواهر نشان\nبا کمرند دانه نشان به وی عنایت فرمود ند و از حضور در کمال محبت وسرافرازی مرخص نمودند\nلهذا چون از ورود سر کار اشرف اقدس در دار السلطنه کابل مدت هشت ماه گذارش یافت\nوجمیع امورات ملکی و نظامی انجام یافت بعدازان به تواتر و توالی خبر رسید کـه سردار\nعبدالرحمن خان باتفاق امير محمداعظم خان شب وروز به تهیه و تدارك لشکر گیری وسرشته لشکر"}
{"book": "adl0959", "page": 317, "text": "(۸)\nجلد دوم\nداری میباشند و به قصد انتقام ازاده دار السلطنه کابل دارند و عنقریب با دریای لشکر از تخته پل\nحرکت فرما خواهند شد سرکار اقدس اشرف همایون هر چند که بکلمات ازین فکر خارج\nنبودند با وجود آن سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپاه سالار را تاکیدات تمام فرمودند\nو امر کردند که افواج ظفر شکوه را جمع آوری نموده تهیه و تدارک سفر را بزودی انجام بدهند\nو بلاتأمل از همه امورات لشکری خود را فارغ ساخته آماده و تیار باشند زیرا که بورود فرمان\nتاخیر نشده حرکت فرما شود هلاکن قبل از فرمان همایونی سردار محمد یعقوب خان و سپاه سالار\nکه شخص جنگ دیده و سپاه پیشه بودند و از اخبار ترکستان و میه اطلاع داشتند شب و روز متوجه\nسرشته عسکری و شکست و ریخت افواج و تهیه و تدارک انجام سفر بوده انتظار فرمان نقد گان\nسرکار را میکشیدند ويك لحظه فارغ بودند و یکساعت در غفلت نمیگذراندند و بجان و دل\nمیکوشیدند تا زمان که خود را از سرشته لشکر داری آسوده کرده انتظار فرمان میبردند\nتا آنکه در ماه میزان خبر تحقیق رسید که امیر محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان با افواج\nبسیار و لشکرهای خونخوار که از حساب بی شمار و از شمار بیرون بود از تخته پل حرکت کرده\nکوجا کوج به ارادۀ خداوندی بقصد انتقام عازم دارا اسلطنه کابل گردیده اند هر چند که در گذشته\nسردار نامبر بعد از انفصال میمنه بسرعت تمام عازم کابل شده در حدود غوری فرود آمده بودند\nچون قضیه سرکار امیر محمد اعظم خان برعکس اتفاق افتاد و پایتخت کابل از دست رفت\nو مقدمه بلندی میسر برنیامده و بوجود مسعود سرکار کم اقبال امیر محمد اعظم خان از قندی\nمرسل فراری شده در غوری به لشکر ظفر اثر پیوست بعد ازان سردار بلند اقبال و سالار\nصاحب تدبیر که کار دولت را دیگر گون و پادشاهی و سلطنت را سرنگون دیدند دانستند\nکه دولت برباد شد و اقبال برگشت اکنون در غوری استقامت کردن چه حاصل بهتر آنست\nکه بازگشت کرده در تخته پل که پایتخت ترکستان است رفته بار دیگر به سرشته لشکر گیری\nشده خود را و لشکر خود را مکمل ساخته بعد ازان بقصد انتقام کمر بسته عازم کابل شویم\nاین بود که از غوری واپس مراجعت کرده در تخته پل رفته به سرشته داری لشکر گرفتار شد\nتا این زمان که از همه امورات افواج فارغ شده روانه کابل شدند سرکار امیر شیر علیخان\nکه شب و روز متوجه همین احوال بوده و میدانستند و مدنظر داشتند و یقین شان حاصل بود\nکه خواهی نخواهی سردار عبدالرحمن خان باین طرف خواهد آمدند و عزم آمدن را جزم\nخواهد داشتند چنانچه در ینوقت حقیقت آمدن لشکر ترکستان ظاهر شد بعد ازان سرکار\nذوی الاقتدار سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپاه سالار از حضور امر به تهیه و تدارک\nلشکر کرده فرمودند که مدعی بقصد انتقام کمر بسته میرسد لازم که آماده و تیار باشید\nتا آمدن لشکر ترکستان مشخص شود که از کدام جانب میایند و از کدام توپ اراده این\nطرف دارند زیرا که تاحال اخبار مختلف بحضور سرکار رسیده چنانچه بعض اوقات از\nجانب دره صوف و گاهی از راه کلان و برخی از راه غوری و کوتل هندو کش تاحال که\nبه تحقیق رسید که ورود لشکر از راه کلان مامور کابل است و عنقریب وارد بامیان میشوند\nبلکه به دوسه یوم در بامیان خواهد رسیدند مختصر کلام بعد از حقیقت آمدن لشکر مدعی\nافواج کابل که قبل ازین آماده و مکمل بودند حسب الامر از شهر کابل حرکت فرما"}
{"book": "adl0959", "page": 318, "text": "(٥٩)\n\nپادشاهان متاخر\n\nشده در ده بوری قبله شهر کابل بر آمده خیمه و خرگاه وسرا پرده های زرنگار بر پا کردند\nو فرود آمدند و از حضور يك هفته توقف امر فرمودند که هر گاه شکست و ریخت باشد و هر کس\nمتوجه باقیمانده کار خود شوند زیرا که دروازه شهر است بعد از ان دیگر توقف جائز نیست\nچنانچه بعد از يك هفته که هر کس سرشته خود را بافتند و شکست وریخت لشکر ولشکر یان\nانجام یافت روز دیگر به توکل خداوند واراده پروردگاری ازده بوری حرکت فرما شده\nمنزل دوم در قلعه قاضی که آنهم يك منزل شهر کابل است رفته نزول اجلال فرمودند باعث\nاحتیاط سه روز دیگر امر به توقف نمودند خصوص شخص کامل هوشیار را که به هر خصوص\nنکته رس وصاحب فهم بود به لشکر ترکستان فرستاده بودند که خبر تحقیق برساند روز\nورود قلعه قاضی وارد شد و عرضداشت کرد که لشکر ترکستان از ورود امیال بجانب\nغزنین مراجعت کردند و میفرمودند که غزنین و اطراف آن غله خیز است و غله وافر دارد\nسر کار امیر شیر علیخان بعد از ان از قلعه قاضی حرکت کرده و کوچا کوچ منزل بمنزل چون\nماء سریع السیر بادریای لشکر که افزون از شمار بود . میرفتند تا اینکه در منزل شیخ آباد\nفرود آمدند و سرا پرده ها باوج ماه رسانیدند اتفاقاً در منزل مذکور خبر رسید که سردار\nعبدالرحمن خان بسرعت منزل میزند چنانچه سه منزل باقیمانده که داخل غزنین شوند و غزنین\nرا تصرف سازند باری سر کار امیر شیر علیخان از شنیدن این خبر فورا از منزل شیخ آباد\nحرکت کرده کوچا کوچ در منزل شش گاو فرود آمدند ولشکر گاه کردند و خیمه و بار\nگیاه باوج ماه برآوردند\n\nازینجانب سر کار بالتدبیر امیر محمد اعظم خان و سردار دلاور و سالار کل لشکر\nسردار عبدالرحمن خان چون شیرغران و ببر بیابان بالشکر های فراوان خود در يك منزل گاه\nفرود آمدند که یکطرف هزاره جات و دیگر طرف غزنین و اطراف آن نزديك بود زیرا که\nاز دو جانب غله فراوان میرسید و باعث بود و باش لشکر خونخوار میشد لا کن قبل ازین\nاز سپاه داری سردار عبدالرحمن خان تحریر نموده بودم که در خطه افغانستان ثانی نداشتند\nچنان لشکر دار بودند که گویا پیر مهران در باره فرزند نامدار با وجود همین قدر\nپراگنده گی و شکست های پی در پی و خرابی لشکرها و مخارج افزون از شمار امروز در\nمقابل دشمن همچنان لشکر بهم رسانیده و مکمل و مسلح بجنگ دشمن آورده و تسقابل\nمیروزد که مدبشر همی باشد و فلك با همه کجروی و کج رفتاری انگشت حیرت بدندان\nتفکر میگزرد وملک تحسین و آفرین میگوید و درین مدتهای چندین سال از پادشاهان\nچنین لشکر داری بهم نرسیده جای هزاران توصیف است خصوص در مدت قلیل و زمان\nاندك و دست تهی بس دشوار است مختصر کلام چون لشکرهای سردار عالی مقام در منزل\nمذکور فرود آمدند و جا بماندند گویا يك فرسخ طول وعرض لشکر ظفر اثر میشد همین\nيك فرسخ گویا اشاره اثبات لشکرداری بندگان عــالی کافی است . ا کنون سخن\nبطول انجام یافت ملخص کلام بعد از آن که از فرود آمدن لشکر و جا بحا شدن افواج\nظفر اثر فارغ شده ود متوجه قله و دانه و بفکر سرشته کردن انبار گردیدند که باید و شاید\nزمستان نزدیک است واجناس خورا که وغیر آن در لشکر گاه آماده و تیار باشد چنانچه"}
{"book": "adl0959", "page": 319, "text": "جلد دوم\n(٦٠)\nنصیر خان جرنیل که صاحب اختیار کل لشکر ومنصبه دار بزرگ لشکر گیاه بودند با مر بندگان\nعالی مامور این خدمت شدند و یومیه اسپ واشتر باطراف دور ونزدیك غزنين به جهۀ غله\nخورا که لشکر میفرستادند لا کن مقرر يك رجمنت دو رجمنت رساله بهمرا ی اسپ و اشتر\nمیرفتند وشرط احتیاط بجامیآوردند ومعا فظت میکردند بعضی اوقات خود نصیرخان جرنیل\nبا اتفاق اسپ و اشتر و رساله همراه بودند تا اینکه سرکار عدالت گستر پادشاه قوی شوکت\nسرکار امیر شیر علیخان اطلاع یافتند بعد از آن متوجه اطراف غزنین وغیر آن شده بهر جاه\nفوج و اشخاص کاروان وسپاه مقرر کردند که محافظت کنند و نگذارند که غله بجانب\nلشکر ترکستان برود و اضافه بران اسباب جنگی و آماده کار و زار گردیده چنانچه\nسردار فتح محمد خان وايشك آقاسی شیر دل خان باسه هزار سوار و پیاده پلتن و توپخانه\nما مور شهر غزنین فرمودند چنانچه رفته سرعت وارد غزنین شدند و حدودات آنرا\nسوار و پیاده مقرر کرده محافظت کردند به نحوی که یکدانه غله تا بيده وكياه بجانب لشكر\nترکستان نرود و کسی ندهد که موجب سخط و جر یمه سر کاری میشود و دیگر بعد از\nمرخص کردن سردار فتح محمد خان وايشك آغاسی شیر دل خان از حضور شهر یار\nعدالت پرور ايشك آقاسی خوشدل خان را با هشت بیرق جزایر چی و یکصد سوار\nخوانین مکمل اسباب در قلعه زنه خان که مابین لشکر ترکستان و غزنین بود و نصیرخان\nجرنیل دایم از همان راه به لشکر ترکستان غله میبردند و بدون آن دیگر راه غله بردن\nنبو د که غله میکشیدند مامور ومقرر فرمودند که بزودی رفته قلعه را تصرف دارد\nو سد راه لشکر ترکستان شوند ايشك آقاسی مذکور با لشکر ماموری به تلاش تمام\nرفته خود را درون قلعه رسانیدند و تصرف کردند و انتظار ورود لشکر دشمن بودند\nو منتظر کار و زار بوده شب را بروز و میا وردند و قلعه را بدرستی\nومردانگی محافظت مینمودند اتفاقا روزی نصیر خان جرنیل بقرار ماموری بايك ريچمنت رساله\nو دو صد سوار خوانین و پنجصدراس با بو از لشکر گاه بر آمده بقانون هر روزه بجانب غزنین روانه شدند.\nدر بین راه واقف شدند که سردار فتح محمد خان وا یشك آقاسی شیر دل خان با فوج\nبسیار در غزنین رسیده انتظار آمدن دشمن میباشند و مانع از غله بردن لشکر ترکستان\nبخاطر دارند و نمیگذارند که از جانب غزنین و اطراف آن غله به لشکر دشمن برسد اضافه\nبران در بین راه لشکر ترکستان قلعۀ بزرگی بود که آنرا قلعۀ زنه خان مینامند ايشك آقاسی\nخوشدل خان باهشت بیرق جزایر چی و یکصد سوار خوانین مامور است ورفته تصرف نموده\nاند و سد راه لشکر ترکستان شده نمیگذراند که غله ببرند و راه رفت و آمد را مسدود کرده اند\nنصیر خان جرنیل ازین راه فورا عریضه بحضور بندگان عالی سردار عبد الر حمن خان\nفرستاد و از کمال سپاه پیشه گی و شجاعت دور بجمنت رسالة دیگر از لشکر گاه طلب کرده\nبر کاب خود همراه کردند و بادل قوی بجانب غزنین روانه شدند .\nفصل : در مقدمه قلعه زنه خان وشش گاو و شکست سرکار امیر\nمحمد اعظم خان و سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان و فتح نمودن\nسرکار امیر شیر علیخان بعون و عنایت ایزدمنان\nاکنون قلم دوزبان را راجع بداریم بجانب مقدمه و سخن را بطریق اختصار\nزودتر تمام بداریم تا بر خواننده و شنونده ملال خاطر نگردد و نکته گیران دربارۀ محرر"}
{"book": "adl0959", "page": 320, "text": "(۱۱)\n\nیاد شاهان متأخر\n\nآفتاب عیب گیری ندارند باری چون نصیر خان جرنیل روانه غزنین شدند و با دل قوی اسپ\nمی راندند تا در حدود قلعه زنه خان رسیدند و قلعه را به تصرف دشمن دیدند در سوء تدبیر خود\nهزاران ملامتی را با خود گرفتند و خود را به گفتند و فرصتی تأمل نمودند و متوجه آن شدند\nکه از حدود قلعه چگونه گذارش خواهیم کرد زیرا که در آن ایام و در آن وقت زمستان\nسخت و برف و خنک و صاعقه قاتل بود و جمیع راها را برف مسدود کرده که اصلا گذشتن\nممکن نبود با وجود آن بزحمت بسیار از حدود قلعه قدری دور تر راه رفتن به تردد بسیار\nپیدا کرده روانه شدند و بسرعت خود را در نزدیک رباط روضه مبارکه که یکفرسخ تا غزنین\nراه است رسانیدند لکن مردمان آنجا را بقرار سابق فرمان بردار ندیدند بلکه برعکس آن\nدریافتند که گویا مایل به غله دادن نباشند چون جرنیل نصیر خان احوال مردم را دیگر\nگون دید بوجۀ خریداری نکرده دست انداز از منزل و مکان فقراء غله وغیر آن گرفتند\nو بتلاش جمع آوری میکر دند و متوجه دشمن بودند که گزندی نرساند بهمین منوال قشلاق\nبه قشلاق یا بوو مهتر فرستاد جهة محافظت سوار رساله همراه فرمودند و امر کردند که\nبسرعت عرصه نمایند و شرط احتیاط از دشمن بجاه آرند اما دور بجمعت رساله را مکمل در\n\nنزد خود نگهداشته و بفکر ورود دشمن بودند که بناگاه سردار فتح خان و ايشك آقاسی\nشیر دل خان بالشکرهای فراوان چون بلای ناگهان و چون اژدهای دمان از جانب غزنین\nروان شدند و بیکباره خود را بقلب لشکر دشمن زدند و جنگ در انداختند و جنگ مغلوبه\nنمودند و از دو جانب مردانه بجنگ در افتادند و دلاورانه میکوشیدند و داد مردانگی میدادند\nلکن سوار رساله که بامر نصیر خان جرنیل بجهة جمع آوری غله باتفاق مهتران در قشلاق\nو دهات رفته بودند از رویداد جنگ شنیده بسرعت خود را بمقدمه جای رسانده بدویه لشکر\nخود پیوستند و جنگ در انداختند و مقدمه مغلوبه شد و در مردی و دلاوری لشکر طرفین کمی\nو کوتاهی نکردند چنانچه زخمی و کشته بسیار شد تخمینا دو ساعت با هم در آویخته حدود\nرباط روضه مبارکه را از خون رنگین کردند و همچنان گرم ستیز و مشغول جنگ بودند\nکه صاعقه و برف و خنک بمد نظر شان منظور بود و به غیرت و دلاوری میکوشیدند و میجوشیدند\nو داد مردانگی میدادند و چنان قتل و قتال میکردند که گویا از جن و آباد شان دشتی باقی\nنمانده بود و قصاص آنرا از همدیگر میگرفتند باز هم تسلی نه شده دست به شمشیر بهم در\nافتادند و با کارد و خنجر خون از بدن طرفین برآوردند نیم ساعت با تیغ و خنجر مقدمه کردند\nقریب نماز عصر شکست به لشکر سردار فتح محمد خان افتاد و تاب و طاقت به لشکر سردار\nمذکور باقی نماند دست از دارو زار کشیده فرار را بر قرار اختیار نمودند و بجانب غزنین\nفراری شدند ايشك اقاسی شیر دل خان که شیر دل نام داشت با وجود شکست فاحش خودداری\nکرده ملاحظه کرد که مبادا سردار فتح محمد خان دستگیر شود و بدست دشمن اسیر گردد\nفردا بندگان سرکار که سردار مذکور را از فرزندان خود عزیز میدارد از غلام باز\nخواست دارند چه جواب خواهم گفت البته مرگ افضل است از گرفتار شدن سردار"}
{"book": "adl0959", "page": 321, "text": "(٦٣)\nجلد دوم\nفتح محمد خان بعد از آن با قلیلی سوار رکابی که همه جان نثار و جان فدا بودند از روی غیرت\nو مردانگی خود را بقلب لشکر دشمن زد و جنگ در انداخت و داد مردانگی\nداد و لشکر دشمن را بخود گرفتار ساخت لا کن بصدمت کاران سردار فتح محمد خان\nامر نموده بودند که در وقت مقطعه مایان بر پاشده سردار مذکور را از جنگ جاه بدر\nکرده جانب غزنین رهسپار شوید اما خود ایشك آقاسی شیر دل خان با خدمتگاران\nجان فدا چنان بقلب دشمن حمله میکردند و مردانگی مینمودند و شمشیر میزدند که سزاوار\nهزاران احسن و آفرین بودند تا اینکه سردار فتح محمد خان از جنگ ماه بدر رفته وخاطر\nايشك آقاسی شیر دل خان جمع شد دوباره متوجه جنگ گردید و بتفنگ در انداخت و مقطعه\nمردانه کرد و حمله های شیرانه نمود تا اینکه دشمن را از جاه برکنده و عقب نشانید لاکن\nباطراف ایشك آقاسی مذکور از قلیل خدمتگار قلیلی باقی ماند و دیگران کشته\nو زخمی و دستگیر گردیدند بعد از آن متفکر مانده جنگ را مصلحت ندیدند زیرا که خود را\nدر مقابل دشمن بخوبی نه شمردند با وجود آن در میدان رزم مردانه ایستاده بودند و تدبیر\nبر آمدن و فرار شدن بخاطر میگذراندند که چه سو فراری شوند که ناگاه از چهار جاب\nلشکر دشمن حمله آورده و اطراف ایشك آقاسی شیر دل خان را احاطه کردند و مابین\nگرفتند و راه فرار را بستند ایشك آقاسی مذکور که دست ستیز را کوتاه و پای گریز را لنگ\nدیدند نا چار بد ستیزه در آمدند و قلیلی سوار که عبارت از سی نفر پروانه وار بدور آن\nسردار نامدار جمع بودند بدشمن حمله کردند هر چند که قلیل بودند در ده مقابل کثیر\nبمردانگی کوشیدند و جنگ رستمانی کردند و خود را بمردی به دشمن زده احاد و صحن جنگ\nاز روی تدبیر بجانب غزنین مقدسه میکردند و میرفتند وصف دشمن را پراگنده میکردند\nتا زمانی که خود را بمردی از مهلکه جاه بدر کردند و فراری شدند چون از چنگال دشمن\nخود را نجات دادند و آسوده خاطر شدند بعد از آن که بخود و خدمتگاران خود پرداختند\nو متوجه شدند و نظر افگندند که از جمع سواران رکابی که همه خدمتگار قدیمی و جان\nنثار صمیمی بودند هجده نفر با قیمانده اند و هفتاد و شش نفر از سله اوشان تلف گردیده\nکه همه جان فشان بودند و جان فدا کردند اعنی بعضی کشته و برخی زخمی و اسیر دشمن\nشده بودند بهر حال چون نزديك قلعه غزنین شدند تحقیق نمودند که قلعه را حاکم از\nخوف و هراس محکم کرده دروازه را بسته اند و دوست و دشمن را درون قلعه نمی گذارند\nچنانچه سردار فتح محمد خان بالشکرهای پراگنده و شکست خورده که همراه داشتند\nاز غزنین گذشته بجانب کوه باغ هزاره رفته بودند ایشك آقاسی شیر دل خان چون دانستند\nبسردار فتح خان بودند و از حضور سرکار اقدس باتفاق مامور خدمت شده بودند ناچار\nبجانب سردار فتح خان روانه شدند تا اینکه خود را بسردار مذکور رسانیدند و ملحق\nو متفق شدند اما ايشك آقاسی شیر دل خان که هیچ وقت اینچنین شکست فاحش نخورده\nبود ازین رهگذر خجالت میکشید زیرا که شخص شمشیری و نامدار و غیور بودند بهر حال\nشاعر میگوید :\nرباعی\nچون رفته باشد بر دگرگون نشود\nینکه رم از انچه هست افزون نشود\nهان تا جگر خویش زخم خون نکنید\nکز خوردن غم بجز جگر خون نشود"}
{"book": "adl0959", "page": 322, "text": "(٦٣)\n\nپادشاهان متاخر\n\nمختصر کلام بعد از شکست بی موقع سردار فتح محمد خان ايشك آقاسی شير دلخان\nو فرار شدن بجانب غزنين و فتح نمودن نصير خان جرنيل با قتل و قتال بسيار بعد ازان\nامير خان جرنيل که بفضل خداوند فتح کرد و فتح مردانه کرد و مقتولان را بفقرا امر نمودند که\nمدفون کنند و باقیمانده از زخمی و دستگير شدگی را با خود گرفته با دوصد و بيست بار\nغله نماز خفتن بخاطر جمعی تمام بجانب لشکر گاه خود روانه شدند لاکن قبل ازین خبر\nشکست سردار فتح محمد خان وايشك آقاسی شير دلخان در قلعه زنه خان به ايشك آقاسی\nخوشدل خان رسيده بود ايشك آقاسی مذکور با سوار و پیاده به نيت چپاول\nخود را آماده و تيار کرده انتظار باز گشت لشکر نصیر خان جرنیل بودند تا آنکه\nلشکر نصیر خان جرنیل نزديك به قلعه رسیدند ايشك آقاسی خوشدلخان که کمین کرده بد وجانب\nانتظار دشمن می بردند اطلاع یافته بیکباره خود را بلشکر نصیر خان جرنيل زدند\nوشبیخون انداختند و جنگ پیوسته و مقصده کردند و چند راس قاطر را تاراج کرده بدرون\nقلعه بردند لاکن دیگر آثاری که سزاوار کمین کردن و قصاص گرفتن بود از پیش نرفت\nو به اندك زد و خوردی پس شدند و یکمتر کروفری شکست خوردند و راه قلعه پیش گرفتند\nباری نصیر خان جرنيل با فتح و فيروزی روانه شدند تا به لشکر گاه خود رسیدند و شرح\nرویداد را بحضور فیض ظهور بندگان عالی سردار عبدالرحمن خان غرضه داشت کردند\nاز حضور انعام و احسان وافر ديدند و خلعت ها فاخره و اسپ و یراق مکمل اسباب سرفرازی\nیافتند و سه رجمنت رساله یکماهه تنخواه انعام نمودند و نوازشات بسیار فرمودند زیرا که\nعبارت از چهار ساعت در جنگ جاه شمشیر کردند و داد مردانگی دادند و در مقصده\nکمی و کوتاهی نکردند و نمك حلالی نمودند سبب بران از حضور سرافرازی حاصل کردند\nبهر حال چون خبر شکست سردار فتح محمد خان و ايشك آقاسی شیر دل خان بحضور\nسر کار امير شير علبخان در منزل شش گاو رسید سرکار اقدس متفکر شدند واندوه ناك\nگردیدند بعدازان بزرگان حضور را طلب کرده مجلس کردند و از بزرگان حضور مشورت\nخواستند جمله بعرض حضور رسانیدند که اشخاص که وطن دار کابل می باشند و در لشکر\nترکستان بحضور سردار عبدالرحمن خان بمقصده آمده اند ظاهر است که هر یکی از آنها\nدر کابل پدر و برادر وعیال و اطفال و اقوام دارند از حضور محصل مقرر شود که در\nخانه های شان رفته يك هفته مهلت بدهند بزرگان تا يك هفته آدمان خود را از لشکر ترکستان\nو خدمت سردار عبدالرحمن خان طلب کرده بخانه و منزل خود رسیدند فهوا لمراد والا\nاز سایر سپاهی هشت صد روپیه جرم و پنجاه روپیه محصلی و از افسر از یکهزار تا دو هزار\nبقرار منصبداری جريمه و یکصد روپیه تا دو صد روپیه محصلی از باز ماندگان و اقوام شان\nبزجر و زحمت و ضرب چوب و ستم بسیار گرفته شود لهذا چون این مشورت بحضور بند گاه\nاقدس منظور شد بعد از آن سوار رساله مامور شد که در بدر و قشلاق به قشلاق بالای خانه\nو منزل شان رفته رجوع بظلم و ستم بدارند چنانچه سوار رساله رفته رجوع بظلم نمودند\nتهدید از حد افزون گذراندند مردم فقراء ورعیت که این چنین ستم کمتر دیده بودند\nناچار از ترس جان ومبلغ جریمه و ستم لت و کوب از خاندان یکنفر مقرر کردند که"}
{"book": "adl0959", "page": 323, "text": "(٦٤)\nجلد دوم\nبزودی خودرا در لشکر سردار عبدالرحمن خان رسانیده خبر باشخاص خاندار بدهد وبزودی\nباخود بخانه ومنزل شان بیارد چنانچه فرستادگان هردء وقشلاق خو درا در لشکر گاه\nتر کستان رسانیده هر يك باشخاص خاندار گفتند و اطلاع دادند وقضیه را سراپا نقل کردند\nبعد از آن در لشکر ترکستان پراکندگی دست داد و پریشانی پیش آمد بسیاری مردم از خدمت\nسردار عبدالرحمن خان روگردان شده بعضی آشکار و بعضی مخفیه از لشکر گاه فراری\nشدند و بخانه و منزل خود آمدند و خودرا از جریمه و محصل سر کاری نجات بخشیدند\nوبعضی از سپاه که پاس نمك کرده در خدمت ماموری خود ماندند و خور سندی ادبار خود را\nطلب کسردند سردار عبدالر حمن خان در باب اشخاص که پاس نمك\nکرده بودند مبلغ های کلی به عوض جریمه شان دادند که برای خاندن خود\nبفرستند تا جریمه شان خلاص شود و مبلغ جریمه بکار کنان امیر شیر علیخان داده سند بگیرند\nو خودرا آسوده بسازند مختصر کلام در وقتیکه سردار فتح محمد خان و ايشك آغاسی شیر دلخان\nاز حدود غز نین شکست یافتند به ساران عریضه بحضور سر کار والا فرستاد شرح رویداد شکست\nرا در عریضه درج نموده بودند اکنون که سر کار والا از سرشته سپاه تر کستان فارغ شدند\nفرمانی از حضور اسمی ايشك آغاسی شیر دل خان فرستادند\nمضمون فرمان اینستکه عریضه شما با شکست فاحش بحضور رسید و منظور حضور شد زیرا که\nمردانه وار از شکست خود تحریر وتقریر نموده بودید عجب است که چگونه غیرت و حیا محو مردی\nشما را گذاشت که از شکست خود عریضه کرده بودید شیر دل نام داشتید لازم داشت که خود را\nمقتول میکردید و نام شکست را بربان جاری نمیکردید در انوقت سردار فتح محمد خان عریضه\nمیکردند که ايشك آغاسی بیمان کشته شد همان زمان بندگان اقدس خرسندی میکرد که\nالحمد الله بمردی خود را فدا کرد حالا هم جای تعجب است که چرا زنده میگردید سزاوار کشتن\nدارید نه لایق زیستن والسلام ، جواب فرمان فدایت گردم فرمان سر کار والا را خوانده\nبر تارك گذاشتم در این شکست شیر دل شکست میخورد نه روباه غلام از ان سبب شکست خوردم\nو چنان گریختم که حاشه بدمم بنده شد شکست کار بزر رگ است شخص که شکم بزرگ وتن\nقوی و نام شیری دارد می گریزد حیف که در وقت گر یزاز میدان ستیز که غلام قوی هیکل اسب\nمیراندم و مهمیز میکردم بندگان سر کار تماشاء میکردید خیلی تماشاء وبسیار خنده داشت\nزیرا که شکم از قریوص زین یال اسب افتاد در جه گریختم و میترسیدم که غز نین را فراموش\nکرده راه قر باغ هزارء را پیش گرفتم فدایت گردم در گریز بسیار تیز و در جنگ بسیار لشكم\nباوجود آن از درگاه خداوند امیدوارم که فتح ونصرت نصیب روزگار فرخنده فال بندگان\nسرکار است خلص کلام سخن بطول انجام یافت سر مطلب باز گردیم لهٰذا بعد از مردم\nسپاه که از لشکر تر کستان فراری شده بخانه و منزل خود رفتند با وجودی که بسیاری پاس نمك\nکرده قدم استوار داشتند در لشکر تر کستان بی اعتباری پیدا شد و پرا کندگی دست داداضافه\nبران از قدرت کامله خداوندی چنان زمستان سخت و برف بسیار وخنك زمهریر وصاعقه\nو باد قاتل رخداء که گویا در مدت های مدید و سالهای سال کس ندیده بود و کهن سالان بخاطر\nنداشتند و بیاد نمیدادند بحدیة خنك غلبه کرده بود و کار را بر لشکریان تنگ گرفته بود که طاقت\nدم زدن و حرکت کردن باقی نمانده بود با وجود آن چار ناچار بدوواسطه تردد میکردند\nآریا [ILL]"}
{"book": "adl0959", "page": 324, "text": "(٦٥)\n\nپادشاهان متاخر\n\nاول آنکه خورا که اسپ و آدم ضرور بود که باید و شاید تردد میکردند و بزحمت دست یاب\nمینمودند و شب و روز افواج خود را بزحمت میگذراندند . دوم مقدمه بزرگی پیش آمده بود\nدو پیادشاه قوی و ازرک در مقابل همدیگر به قصد انتقام افتاده بودند که لا چار باید کوشش\nمیکردند چنانچه طرفین امیدوار فتح وظفر میبودند و تردد و تلاش داشتند که شاید گوی\nمراد را از میدان نبرد ربوده بمراد خویش واصل گردند لا کن محرر کتاب میگوید :\n\nشعر\nبدرد وصاف ترا کار بست دم در کش که هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است\n\nخلص کلام بهمین منوال شب را بروز می آوردند ونصرخان جرنیل در هفته يك مرتبه\nبا دور بجمعیت بر ساله گاهی با سه ربجمعیت رساله مکمل باشش عراده توپ قاطری بجهة آوردن\nغله بطرف غزنین با با بوهای سرکاری میرفتند و غله دست انداز جمع آوری کرده\nبه لشکر گاه می بردند و تقسیم میکردند خواه بسیار بود خواه کمتر مقصد که وقت نازك\nو فرصت تنگ و دشمن قوی در مقابل وغله نایاب هرچند که حه اطراف لشکر گاه ترکستان\nبطرف هزاره جات خالی بود لاکن درینوقت که قهر زمستان بود در هزاره جات غله موجود\nنمی شد دیگر جانب غزنین که فراوانی غله بود اما به تصرف سرکار امیر شیر علیخان بنا بر آن\nبزحمت میرفتند و به تشویش بسیار غله می آوردند خصوص كه ايشك آقاسی خوشدل خان\nدر بین راه چون سدسکندر پابرجابود و در کمین گاه آماده و تیار به نسبت چپاول انتظار\nمی کشید چنانچه بارها از قلعه برآمده دست اندازی میکردند و خالی بر نمی گشتند و مدام\nازین رهگذر بندگان سردار دلاور سردار عبدالرحمن خان ملال آگین بودند و به قصد\nانتقام کمربسته داشتند لا کن سرکار امیر محمد اعظم خان مانع میشدند تا اینکه یکدفعه\nايشك آقاسی خوشدل خان با سوار و پیاده خود را در بالای بارهای غله لشکر ترکستان\nچپاول زده بسیاری با بوهای غله را تصرف کرده درون قلعه بردند زیرا که مقرر در کمین\nدشمن بودند ازین دست برد و چپاول نصیرخان جرنیل با آنهمه تدبیر سپاهی گری که مشهور\nافغانستان بودند عاقل ماندند و خجل شدند بلکه این بی خبری موجب بی اعتباری دولت شان\nگردید و جرنیل مذکور نیز بد نام حضور بندگان عالی گردید و اعتبار سابقه باقی نماند اما\nسردار غیور که در جنگ شیر شرزه را چون روباه بدست و پا منظور نمیکردند واز دلاوری\nو شمشیر زنی وشجاعت گویا خودرا چون زال زورمیدانستند و هیچ از جنگ دشمن رو گردان\nنشده بودند و دایم لشکر شکن بوده چندین مقدمه ها را بوجود مبارك فتح میکردند درین\nخصوص هرچند شکستی نبود با وجود آن غضبناك گرديده طاقت نمی آوردند و بدن مبارک شان\nاز غیظ میلرزید چنانچه بدون فكر وتأمل و بدون صلاح وصوا بدید پنجنفر خدمتکاران حضور\nکه همه صاحب تدبیر وشجاع بودند بی اختیار بجانب قلعه زنه خان روانه شدند و بر کاب ظفر\nانتساب شش عراده توپ و دوپلتن ويكرساله مکمل اسباب گرفته بسر قلعه به غضب تمام عازم\nگردیدند لا كن شا هر میفرماید :"}
{"book": "adl0959", "page": 325, "text": "(٦٦) جلد دوم\n\nبیت\nهر که در کار ها شتاب کند\nخانه عقل خود خراب کند\nچون نهال شتاب بنشانی\nبر دهد میوة پشیمانی\n\nمکن ستیزه که چرخ از ستیزه کاری خویش\nره ستیزه ببندد ستیزه کاران را\n\nو در باب تعجیل کردن شاعر سخن دان و رموز فهم بیان می‌فرماید :\n\nرنگ ها دارد فلك مغرور آسایش مباش\nجامه ات زین خم نمی‌آید برون هر بار سرخ\n\nخاص سخن سردار صاحب انجمن خود را باطراف قلعه رسانیدند اما ايشك آقاسی خوشدل خان با وجود خردسالی تجربه کار و تجربه آموز وسپاه پیشه بودند دایم در لشکر گاه دشمن اخبار نویس داشتند و یومیه اخبار میکردند چنانچه از ارادة سردار عبدالرحمن خان پیشتر اخبار کردند وتحریر نمودند که سردار مذکور بقصد گرفتن قلعه روانه شده باخبر باشید ایشك آقاسی خوشدل خان فوراً چگونگی را که محققه عریضه فرستادند وبندگان سر کار اقدس را عرض داشت کردند زیرا که سرکار والا در منزل شش گاو توقف داشتند بعد از فرستادن عريضه ايشك آقاسی مذکور با لشکر قلعه آمادة جنگ و انتظار دشمن بودند تا اینکه سردار عالی سردار عبدالرحمن خان باطراف قلعه رسیده منزل گاه کردند وبعد از زمانی که آرام و آسوده شدند ابتدارقعة دوستانه از کمال بزرگی بجهة ايشك آقاسی خوشدل خان فرستادند . مضمون رقعة بندگان عالی : عالیجاه عزت نشان صداقت بنیان ايشك آقاسی خوشدل خان بدیدن رقعه خوشدل باشند ويقين دانند که آمدن بندگان عالی باين حدود بقصد تصرف کردن قلعه میباشد باید و شاید که بتوکل خداوند بازنگردم تا زمانی که قلعه را تصرف دارم لاکن سزاوار بزرگی اطلاعدهی بود بشما اطلاع دادم که هم قوم پادشاه وهم خدمتگار صادق میباشید و امروز ايشك آقاسی کلان بحضور سرکار امیر شیر علیخان میباشید نمیگویم که فوراً بحضور بندگان عالی آمده سلام کشید امر است که جنگ باندبیر کنید و مقدمه را پیش گیرید و خود را از بدنامی بری ساخته ثانی قلعه را واگذارید و رقعه بندگان عالی را دست آویز عزت خاندان خود نگاهدارید که سراسر احسان و نوازش ومرحمت خواهد بود و هرگاه چنین نکنید بیاری خداوند بدوساعت قلعه را بخاکدان دهر برابر خواهم کرد بعد از آن اسباب دوستی ثمر نخواهد بخشید والسلام لهذا چون رقعة سردار عالی مقدار بدرون قلعه رسید و مطالعه شد در جواب ايشك آقاسی خوشدل خان عریضه نموده بحضور سردار عبدالرحمن خان فرستادند باین منوال .\n\nمضمون عريضة ايشك آقاسی خوشدل خان در جواب فرمان\n\nفدایت گردم فرمان عالی متعالی را دیدم و بوسیدم و بر تارک گذاشتم امروز ما خاندان نمك پرورده حضور سرکار امیر شیر علیخان میباشیم وسر كار والاتبار بفضل خداوند قهار حاضر و در حدود شش گاو با لشکرهای فراوان قرین صحت میباشند سزاوار خدمتگار عریضه فرستاده بود قبل ازین روز گذشته عریضه فرستادم هرگاه تا فردا نماز پیشین جواب آمد فهو المراد والا فرمان عالی را فرمان بردارم زیاد حد ادب است لہذا چون این عریضه بحضور سردار"}
{"book": "adl0959", "page": 326, "text": "(٦٧)\n\nپاد شاهان متأخر\n\nعبدالرحمن خان رسید در غضب در آمده رقعه بدیگر فرستادند مضمون رقعه ثانی بندگان عالی\nعالیجاه ايشيك آقاسی خوشدل خان را واضح باد عريضه شما كه سراسر فریب بود از نظر گذارش\nيافت واز مکر وفریب شما دانسته بندگان عالی گردید مهلت یکساعت ممکن نیست یا از در صلح\nسخن سازید یا از در جنگ پیش آئید فقط . باری چون رقعه سردار دلاور سردار عبدالرحمن خان\nبدرون قلعه رسيد وملاحظه شد ايشيك آقاسى مذكور كه از پدر میراث مردانگی و شمشیر زدن\nداشت بدون خوف ورجا عريضة فرستاد .\nمضمون عریضه :صاحبا من سرشت ما خاندان راستی میباشد نه غدر وفریب اماغلام خوشدل\nنام دارم وپسر شیر دل میباشم و پدرم شیردل نام دارد و شیر دلانند نخواهند که از پسر شیر دل روباه\nصفتی پیش آید هر گاه عریضه غلام فریب باشد و قبول خاطر خطیر بندگان عالی نشود مهتارنه\nسرغلام و گنگره قلعه سزا وار است والسلام مختصر کلام چون امور قلعه بصلح انجام نیافت ونوبت\nبشمشیر تیز و تفنگ خون ریز و خنجر بی تمیز رسید سردار عبدالرحمن خان که شخص نامدار\nغیور و شجاع مردانه بود ودر خطه افغانستان بشمشیر مردی ودلاوری معروف ومشهور روز گار\nبودند از عریضه ايشمك آقاسی خوشدل خان در غضب شده توپهای اژدر دهان آتش فشان را\nامر کردند که قلعه را در میان گرفته كن فيكون سازند وبخاك دهر برابر کنند و تفنگ چیان\nمهر کن نیز دست بر احکام فرمودند که به تفنگ مارتین که چشم مور را در شب تار میزدند دود\nاز نهاد قلعه گیان بر آرند و فغان شان بملکوت رسانند حسب الامر توپ چیان وتفنگ چیان\nچابك دست بدو ساعت دود از نهاد قلعه بر آورده در و دیوار قلعه را بخاك زمین یکسان کردند\nوچنان کاو امریزی کردند که گویا تگرک از آسمان قهر و میر بخت تخمینا دو ساعت کامل کلوله\nریزی بود تا در و دیوار قلعه فرو نشست و دو حصه از در و دیوار قلعه با قبیاماند لاکن لشکر درون\nقلعه در مقابل جنگ و جوش لشکر بیرون داد مردانگی را بغیرت و مردانگی دادند و جواب به جواب\nبه تفنگ جانسوز جواب میگفتند و به غیرت میکوشیدند تا آنکه از شب دو ساعت گذشت\nو در ودیوار یکطرف قلعه باقی نماند بعد ازان لشکر بیرون بامر سردار همایون بجانب قلعه\nولشکر درون پرش بردند و بمردانگی و دغدغه خود را بدیوار قلعه رسانیدند و جنگ پیوستند\nاز انطرف لشکر درون که سر کرده شیر دل داشتند بمثل شیر غران و ببربیان در میدان نبرد\nجولان کرمیدان بودند و در مقابل دشمن تقابل شده مردانه جنگ پیوستند و خودرا بسر بالئن\nرسانیدند و با کار دوخنجر و شمشیر بران و سرنیزه خون چکان بهم در آمیختند و بمردانگی\nو دلاوری کوشیدند و جوشیدند و خروشیدند و بجنگ در آمدند و در غیرت سر موئی تقصیر\nنکردند تخمیناً یکساعت کامل هم چنان زد وخورد میکردند و در بازار جان فروشی جان خود را\nگویا بهر کاهی نمی شمردند چنانچه فلك كم رفتار وفتنه انگیز باوجود کم رفتاری از بن\nشمشیر زنی وازین رفتار و ازین کر دار متحیر بود وانگشت حیرت بدندان حسرت گزیده\nمتفکر مینگر پست خلاصه کلام از طرفین خیلی کشته وزخمی شد گویا از قدیم پدر کشی داشتند\nای فلك خانه ات خراب شود چگونه گناه از خطه افغانستان صادر شده که در زمان قلیل اینقدر\nجوانان به قتل رسیده و هنوز هم خواهند رسید حیف از افغانستان وصداحیف از قتل جوانان\nكاش اينقدر قتال ومقتولی براه دین مبین می شد که موجب سر افرازی دین و دنیا میگشت"}
{"book": "adl0959", "page": 327, "text": "(٦٨)\n\nجلد دوم\n\nمقصد از دست نرود بهر حال بعد از مدت یکساعت کماحق که در لب دیوار قلعه با تیغ تیز و خنجر خون ریز داد مردانگی دادند اما تردد بسیار و کوشش بیشمار در مقابل تقدیر چه بکار چنانچه استاد میفرماید .\nبیت\nبا قضا کار و زار نتوان کرد گله از روزگار نتوان کرد\nکردگار هر چه میکند نیکوست حکم بر کردگار نتوان کرد\n\nمصداق این افراد از لشکر سردار عالی مقدار است که از ابتدای اینکار و ارادۀ این حرکات بی فکر و تامل حرکت کرده کار بشتاب افتاد تا اینکه از تقدیرات ازلی که چون و چرا را در ان مدخلی نیست لشکر سردار عبدالرحمن خان بعد از کوشش و کشش بسیار شکست فاحش یافتند و از دیوار قلعه پس شدند و در منزل جاه که تپه جای ماهولی بود رفته استقامت کردند و خیلی این شکست خاطر بندگان عالی را مکدر ساخت لهذا بعد از شکست لشکر بیرون لشکر درون قلعه بخاطر جمعی گشته و زخمی های خود را بدرون قلعه بردند و سرشته کردند و از لشکر بیرون باقی مانده اکنون ازین شکست فاحش که اصلا بخاطر بندگان عالی خطور نمیکرد زیاد از حد کدورت آمیز شدند و غضب بر طبیعت سردار مذکور مستولی گردید زیرا به وجهه غضب ناک بودند که به آنکه از خیمه و خوراك و هیزم که امر شده بود تا همان وقت از لشکر گاه بندگان سرکار امیر محمد اعظم خان نفرستادند با آنکه سه دفعه از حضور سردار عالی آدم فرستاده تاکیدات فرموده بودند که صاعقه از حد افزون و گرسنگی افضل از آن و خنک و باد و زمهریر بدرجه اعلا و مقدمه پیش رو بهیچ يك طاقت دم زدن باقی نمانده هر چند زودتر بفرستید بهتر است لاکن از لشکر گاه آثاری ظاهر نشد و لشکریان در بالای برف شب ظلمانی را بسر می بردند و دیگر دشمن در مقابل و مقدمه بر پای و اضافه از فضای الهی مردمان کهن سال ازین خنک و صاعقه عمری بیاد نمیدادند و میگفتند شنیده نداریم تا بدیدن چه رسد اما لشکر بیرون بدرجه گرفتار صاعقه بودند که قوت دم زدن و حرکت کردن باقی نداشتند اکنون محرر کتاب میگوید که انصاف بدهید سرکرده بزرگ و پادشاه زادۀ شجاع که عمری لشکر خود را تربیت فرزندی کرده باشند امروز در شب ظلمانی مابین برف و خنک و صاعقه و گرسنگی ملاحظه فرمائید آیا باین شخص بزرگ چه میگذرد و چگونه احوال داشته باشد و بکدام زبان حواله بدشمن قوی کند و حکم جنگ بدهند باز هم آفرین به قوت و شوکت و دلاوری اینچنین سرکردۀ بزرگ که لشکر خود را بدشمن حواله میکند و صد آفرین به لشکر مردانه که با وجود بیست و پاو گرسنگی بدلاوری بجنگ دشمن رفته، قدمه مردانه میکند بهرحال سخن مختصر بندگان عالی متحیر و متفکر و راه چاره مسدود نه دست ستیز و مپای گریز پراگنده احوال مانده بودند و فکرشان بجایی نمیرسید لاکن از تقدیرات ازلی بی خبر چنانچه فرمودۀ استاد است.\n\nمثنوی\nقضا شخصی است پنج انگشت دارد که خواهد بر کسی محنت گذارد\nدویی چشمش نهد دو بر بناگوش یکی بر لب نهد گوید که خاموش"}
{"book": "adl0959", "page": 328, "text": "(٦٩)\n\nنام شاهان متاخر\n\nمختصر کلام ساعت نصف شب بعد از تفکر و تحمل بسیار وملاحظه کردن بی شمار دفعه\nدیگر بجهة ايشك آقاسی خوشدل خان نامه فرستادند .\nمضمون نامه بندگان عالی متعالی بعالیجاها ازین شکست تقدیری که اندک به لشکر ظفر\nاثر دستداد وقلیلی فتح بی موقع بشما حاصل شد فخر و مباهات نباید کرد احتیاط باید کرد\nو ملاحظه باید نمود زیرا که این فتح چندان ثمری بشما نمی بخشد واین شکست قلیل به\nلشکر کثیر بندگان عالی ضرری نمیدارد نباید که از جادهٔ خود تجاوز کنید وفخر ومباهات\nنمائید اضافه بران دانسته باشید و بخاطر نگذارائید که بندگان عالی از گرفتن قلعه دست\nکشیده دارد وبی نیل مرام بازگردد لکن سزاوار بزرگی جناب سردار عالی را بران\nداشت که بار دیگر بشما اطلاع بدهد اقل آنکه فرصت بدنید تا کشته و زخمی های خود\nرا از میدان جنك سرشته کنیم و دویم ازین مقدمهٔ شما که مردانگی کردید و یاس نمك بجا\nآوردید و در مقابل لشکر ظفر اثر شمشیر زدید و دلاوری نمودید و مردانه کوشیدید خاطر\nبندگان عالی از شما خرسند است زیرا که خدمت بادار بجاه آوردن کمال صداقت خدمتکار\nاست اکنون امید وارم که بار دیگر سخن بندگان عالی را بسندیده و بعقل کامل خود\nمتوجه شده پیرامون جنك وجدل نگردیده دست از جنگ کشیده دارید و جنگ با تدبیر\nانداخته خاتمه قلعه را واگذارید و خود را بیشتر ازین بزحمت گرفتار نسازید و دو است\nخداداد بندگان عالی را از خود بشمارید و سراسراز حضور عالی خود را سزاوار مروت\nو نوازش و احسان بدارید زیرا که سخن بندگان صدق است و هر گاه چنین نکنید آمادهٔ\nجنگ باشید تا خداوند چیزیکه خواسته باشد بظهور خواهد رسانید لهذا چون نامه سردار\nعالی عبدالرحمن خان بمطالعهٔ ايشك آقاسی خوشدل خان رسید واز نظر گذراند در جواب\nعریضه فرستاد باین طریقه مضمون عريضه ايشك آقاسی خوشدل خان بحضور عالی فدایت\nشوم فرمان بندگان عالی که سراسر خوف وبیم و ترس بود رسید معراج سپاه و رسم سپاهی گری\nمرگ است و بر کتب بادار مرگ فخر خدمتگار است زهی سعادت خدمتگاری که بحضور پادشاه جان\nخود را فدا سازد و یکقطره خونیکه دارد بر کباب ولی نعم خویش ریزد و نام نيك حاصل دارد و تا\nقیامت بنیکی یاد شود و در جریده عالیت گردد امروز که پدر واجداد غلام که همه کوه\nنشین بودند و شهرستان ندیده بودند بدولت سرکار امیر کبیر وبعد از آن بمیراث بحضور\nسر کار عدالت پرور مجلس نشین شده رگ وریشهٔ غلامان از نمك سر كار امیر شیرعلیخان پر گشته و نام\nبلند و مقام و مرتبه ارجمند دریافته ایم واز حضور شهریار عزت تمام حاصل کرده ام تا جان در تن\nو رمق در بدن داریم بخدمت حضور بندگان اقدس اشرف همایون میکوشیم و می خروشیم\nو خود را فدای حضورش میسازم و آنچه ربکه از روز ازل بسر نوشت غلام رفته باشد از نصیبهٔ\nازلی میدانم خواه فتح حاصل شود خواه شکست و ما النصر الا من عندالله چنانچه شاعر فرموده .\n\nبیت\nچون رفته به تقدیر دگر گون نشود\nیکذره از آنچه هست افزون نشود\n\nباقی جناب قبله ام در هر خصوص مختارند . مختصر سخن ومخلص کلام و خلاصه مدعاچون"}
{"book": "adl0959", "page": 329, "text": "(۷۰)\nجلد دوم\nعریضة ایشك آقاسی مذکور که سراسر فخر و مباهات بود از حضور سردار عالی مقدار گذارش\nیافت و از نظر فیض اثر گذشت چون ما را رقم بخود پیچید اما تخمینا درهمان وقت دو ساعت\nاز شب باقیمانده بود چنانچه این کمینۀ بی بضاعت که تحریر کنندۀ این گذارشات و محرر\nاین کتاب میباشم بدرون قلعه بخدمت ايشك آقاسی خوشدل خان حاضر بودم و بر کاب جناب\nشان جان فشانی داشتم و همین سوال و جواب که از طرفین می شد از جانب ايشك آقاسی مذکور\nچقدر که عریضه فرستاده شد بدست خط تحریر کنندۀ کتاب بود باری از مطلب نما نیم\nو زود تر تحریر کرده انجام داریم وانفصال نمائیم زیرا که لشکر های طرفین گر فتار\nصاعقة میباشند خصوص لشکر بندگان سردار والا که هم گر فتار صاعقه و بر ف و خنك\nوافضل ازان گرفتار جوع که از همه قوی تر میباشد شاید مقدمه زودتر انفصال یابد و مطابق\nتقدیر نتیجه بخشد بهرحال چون عریضه منظور حضور سردار عالی شد و سرا سرا يشك آقاسی\nاز دلاوری و شمشیر سخن کرده بودند و خود را و لشکر خودرا تمجید و در میدان دلاوری\nغضنفر بقلم داده بودند و در مقابل لشکر ظفر اثر عالی متعالی لشکر جزائر جی را نقابل\nساخته از مردی و مردانگی دم میزند ازین رهگذر تاب وطاقت بر جگر آن شهسوار شمشیر زن\nمیدان دلاوری سردار عالی باقی نماند زیرا که در هیچ مقدمه اینچنین گرفتاری و اینقدرس\nسرشته گی و پرا گنده گی ندیده دایم بفتح و فیروزی و نصرت گذرانده بودند خصوص از\nاندك شكست و افضل تر از انکه مدعی سخن از شمشیر و مردانگی زد بیکبا ر آ تش غضب\nشعله زدن گرفت و این غضب دوجهة داشت یکی از جانب قلعه و جنگ با مدعی و دیگر از حضور\nسرکار امیر محمد اعظم ولشكر كيا. که نه خیمه ونه خورا كه ونه دیگر اسباب جنگ\nکه از خنك محافظت کنند از اردو نفر ستادند با وجودی که سه دفعه از مقدمه جای آدم فرستاده\nشد تا زود تر بفرستند آثاری ظاهر نه شد تا همان ساعت که اخیر شب بود چنانچه قبل از ین\nتحریر نمود. بودم لشکر بیچاره در مابین برف و خنك وشكم گرسنه وهم گر فتار جنگ\nو جدل بودند بهر حال از کمال بزرگی و پرورش ساد ار وار غیرت مردانگی لشكر نمك حلال\nبا کمال تهور و شجاعت بجنگ در افتاد بمرد ی امر بادار خودرا بجا اور ده بار دیگر\nبجانب قلعه یورش بردند و خودرا بمر دانگی در لب دیوار قلعه رسانیده جنگ در انداختند\nو با کار دو خنجر و شمشیر نیز زد و خورد میکرد. ومردانه لشکر طرفین میکوشیدند ومی\nخروشیدند و داد مردانگی میدادند و جنگ میکر دند خصوص لشکر در ون قلعه که بمثل\nايشك آغاسی خوشدل خان سر کردۀ دلاور داشتند و در جنگ و جدل سرموئی تقصیر نمیکردند\nو چون شیر شرزه عسکر بیرون میکردند خصوص که دو نوبت قبل ازین مقدمه را فتح نموده\nبودند آنهم در غیرت شان افزوده شده بود بنا بر این بدون خوف ور ج. با دل قوى حملة\nمردانه مینمودند و شمشیر دلاورانه میزدند و باك از کشتن و قتل شدن نداشتند اما در مقابل\nلشکر درون افواج ظفرا مواج بندگان عالی از بیرون چنان جنگ دلا و رانه و شمشیر\nمردانه میزدند و قصد گرفتن قلعه داشتند که از حد بشر خارج بود با وجود یکه از خنك و زمهریر\nو گرسنگی بهلاکت رسیده بودند لا کن از غیرت میکوشیدند و می غریدند و در با زار جان فروشی\nجان عزیز را بجوی محسوب نمی نمودند تا اینکه از دیوار قلعه بعضی از لشکر یان بدرون"}
{"book": "adl0959", "page": 330, "text": "(۷۱)\nپادشاهان متأخر\nرفتند وبدرون قلعه بهم در آمیخته بجنگ پیوستند وطرفین داد مردانگی دادند عاقبت قدری ضعف در لشکر درون پیدا شد ا یشك آقاسی خوشدل خان از ضعف لشکر خود بی طاقت شده با اشخاص جان فدا كه همراه داشتند دست به شمشیر به لشکر بیرون حمله بردند و از قلعه بدر كردند در همین فرصت آثار شفق پیدا شد بندگان عالی از دیدن پس شد ن لشکر خود بی طاقت شد ند فضا را بدیوار قلعه نظر افگندند که بباقی نما نده و از د یگر طرف شفق دمیده لا چار بو جود مبارك حمله ور شد ند و چنگ درانداختند مردانه وار با سیف و سنان جواب میگفتند و قتل و قتا ل ميكردند چنان چنگ مغلوبه شد که در مقدسه های بزرگ کمتر دیده شده باشد هنوز لشکر طرفین بهم در آمیخته بودند و مردانه میكوشیدند که از بین هوا آواز توپ برآمد چنانچه تکه های گلوله از دوا بزمین لشکر گاه افتاد ازین قضیه لشکر طرفین متحیر و مشوش و پراگنده شد ند و بحیرت افتادند كه نا گاه توپ دوم سوم الی هفت توپ صدا کرد واز جانب هوا گلوله ریزی پیدا شد اما لشکر طرفین بهر جانب نظر مانده متحیر میدیدند زیرا که قدری هوا روشن شده بود فضا را در دامنه کوه نظر افگندند که لشکر عظیمی از بالای کوه بتلاش بسیار با لباس های مختلف فرود می آیند ورنگ برنگ لباسهای شان ظاهر میشود دوست و دشمن دانستند که لشکر سر کار امیر شیرعلیخان است البته به كمك ویاری لشکر قلعه گیان میر سد باری چون كمك به لشکر قلعه رسید دوباره تازه شدند و در مردی و دلاوری شان افزوده شد و از دل خوشی آواز یا چهار یار بر آورده خود را به لشکر بیرون زدند و بی باکانه حمله کردند لاگ لشکر بیرون بعد از دیدن لشکر کوه که به كمك لشکر درون آمده بودند از جنك مأیوس شدند خصوص از بابت جوع وصاعقه وذله گی بیداریخوابی وسردی و خنک از حرکت باز مانده راه چاره را مسدود میدیدند چنانچه خوف عظیم بر دل شان مستولی شد و چار نا چار دست از جنگ کشیدند و خود را در بغل تپه که منزل گاه شب شان بود پناه بردند اکنون بندگان عالی سردار عبدالرحمن که در روز جنگ و میدان نبرد بچندین مقدمه خو درا چون شیرغران وببر بیان می پنداشتند ولشکر دشمن را در نزد خود چون روبه بی دست و پا می شمردند درینو قت ازسوء تدبیر و تلاش بی موقع و تردد بی تأمل وفکر غریق دریای حیرت شده بهر جا نب نگران و متفکر مینگریستند و بحال تباه خود نمی دانستند خصوص که خود را بچنك بلا می دیدند زیرا که فوج دشمن گلو گیر وفرار کردن موجب بدنامی لا آن شاعر میفرماید :\nمثنوی\nبا آهستگی کار عالم برار\nکه در کار گر می نیاید بکار\nچراغ از بسگرمی نافروختی\nنخود را نه پروا نه را سوختی\nشکیب آورد بند ها را کلید\nشکیبنده را کس پشیمان ندید\nبهر حال سردار عالی مقدار چون پادشاه زاده بود چون کوه پابرجایستاد سوار وپیاده لشکر قلیل خود را جمع آوری کرده تسلی میدادند و شکایت از حضور سر کار امیرمحمداعظم خان مینمودند که لشکر نفرستادند و تأخیر کردند که موجب خرابی وشکست حضور بندگان"}
{"book": "adl0959", "page": 331, "text": "(۷۲)\nجلد دوم\nعالی شد مختصر کلام سه درچه لشکر پراکنده را تسلی داده مقابل دشمن کردند و جنگ\nدر انداختند کاری از پیش نرفت اما از لشکر بالای کوه که فرود می آمدند از ضرب\nتوپ و تفنگ شان خیلی پراکنده بودند زیرا که گلوله شان مثل تگرک میبارید بهر صورت\nتا نیم ساعت بهزار جبر ثقیل لشکر بندگان عالی طاقت کردند با وجودیکه گلوله توپ\nوتفنگ افغان از نهاد شان بر آورده بود لاکن از غیرت سر کرده بزرگ که سردار عالی باشد\nکار میکردند غیرت دامنگیر میشد و نمی گذاشت که بادار خود را یکه و تنها گذاشته\nفراری شوند تا آنکه لشکر سر کار امیر شیرعلیخان از بالای کوه فرود آمده بجانب لشکر\nسردار دلاور تاختند و ازین طرف لشکر قلعه خود را لشکر سردار عالی رسانده جنگ\nدرانداختند و دست بگریبان شدند و با تیغ و خنجر باهم در افتادند و لشکر ترکستان را با يك\nکر و فری شکست دادند زیرا که بانها طاقت محاربه باقی نمانده بود لاچار از جنگ جاه\nکناره شده بمثل سلام کردگی بگوشه رفتند بعد از ان سردار با غیرت که اینچنین روز بدی\nبخواب و خیال ندیده بودند با وجود غیرت و مردانگی با دوصد سوار رکابی خود را\nاز میدان جنگ بگوشه گرفتند و خواستند که جانب لشکر گاه خود اراده کنند اما\nبزرگی و غیرت دامنگیر شده بمردی استادند و دیگر لشکر قلعه سرراه بودند رفتن بسی\nدشوار بود البته ممکن گذشتن نبود مختصر کلام هر چند بندگان عالی امید وار لشکر\nبود که البته بزودی از حضور سرکار امیر محمد اعظم خان خواهد رسید لاکن آثاری\nظاهر نشد احوال بندگان عالی سردار عبدالرحمن خان بدرجه رسید که از جان مضایقه\nنکرده بار دیگر با سوار رکابی که حضور داشت دست به شمشیر خود را بلشکر قلعه زدند\nو از پیش برداشتند و بجانب قلعه فراری ساختند و میدان گریز را با خود کشاده نمودند\nکه جانب غزین روانه شوند چنانچه چند قدمی رفته بودند که لشکر بالای کوه از پیش رو\nسرد. آمدند و بامر جرنیل داؤدشاه خان بجانب سردار عالی حمله ورشدند و جنگ درانداختند\nبار دیگر سردار پریشان احوال که گاهی اینگونه رویداد و پریشانی ندیده بودند و هیچ\nوقت بچنگ دشمن گرفتار نه شده دایم بفتح و فیروزی میگذراندند از دیدن رویداد\nهذا متحیر مانده عاقبت ترک جانب غزنین کردند و بمردی وغیرت با سواران\nجان فدا دوبار ، به لشکر دشمن زده از بنجانب برآمدند و جانب لشکر گاه روانه\nشدند و بهزار جبر ثقیل وزحمت بسیار وغیرت و مردی و بقوت شمشیر کج خودرا از جنگ\nجاه بدر کرده عازم لشکر گاه خود شدند اما لحظه بلحظه بخاطر عاطر میگذراندند\nکه شاید لشکر از اردو برسد و باز بدشمن جنگ انداخته داد مردا نگی بدهم\nوانتقام بگیریم بلکه از درگاه خداوند امید وارم که شاید فتح حاصل گردد تا اینکه\nخودرا بلشکر رسانیدند و ملاحظه نمودند که هنوز لشکریان از اردوی خود بدرنه شده اند\nوسر کار امیر محمد اعظم خان در خیمه و بارگاه آسوده نشسته با بزرگان مجلس تدبیر\nفرستادن لشکر بجنگ دشمن دارند این بود که از مشاهده این حال بندگان عالی\nغریق دریای حیرت شده دانستند که دولت و سلطنت برباد شد با وجود آن خواستند که\nلشکر های خود را جمع آوری کرده بجانب دشمن روند و جنگ دراندازند"}
{"book": "adl0959", "page": 332, "text": "پادشاهان متاخر\n(۷۳)\n\nلاکن لشکریان مذکور از شکست زندخان واقف شده بودند بنابران ترک نظام کردند و از\nفرمان بدر شدند و به لشکر گاه خود چپاول زدند و خیمه و بارگاه و اسباب پادشاهی از خزینه\nودفینه و آنچه یکه یافتند بتاراج بردند هنوز لشکریان گرفتار چپاول بودند که جرنیل\nداود شاه خان با لشکرهای خود میکدل و مصلح باشنده و قانون نظام از دنبال رسیدند\nو به لشکر گاه سرکار امیر محمد اعظم خان و سردار عالی سردار عبدالرحمن خان داخل\nشده دست بتاراج گذاشتند و سلطنت سر کار امیر محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان\nرا برباد داده کن فیکون ساختند لهذا چون کار به نمنوال قرار گرفت بندگان سر دار\nعبدالرحمن خان از غیظ و غضب بسیار دو سه الفاظ زشت و قبیح و سخن های تلخ به سر کار\nامیر محمد اعظم خان گفتند و با تفاق جانب هزاره جات فراری شدند لاکن هم چنان زمستان\nخنك وقاتل درین سالهای سوز نشده و کهن سالان بیاد نمیداد حدقو د حرکت\nکردن بکسی باقی نمانده بود تا بمنزل زدن و سفر کردن چه رسد با وجود این عذاب الیم\nچهاز شدت خنک و صاعقه شدید لاکن بغیر از فرار کردن و خود را از چنگ دشمن رهانیدن\nدیگر علاجی نبودند بد ناچار بحال تباه و خرابی احوال که خداوند نصیب کس نکند\nخصوصا پادشاه و پادشاه زاده وشخص عزیز کرده ایل ظاهر است که در انوقت چگونه\nاحوال داشته باشند اما شاعر ذکر کرده است :\n\nمصراع\nهر چه آید بر سر اولاد آدم بگذرد\n\nوشاعر دیگر فرماید :\n\nفرد :\nبهر حال شکر باید کرد\nکه مبادا از ین بتر گردد\n\nو استاد دیگر فرماید :\n\nفرد :\nآن به که ز زجر رخ نتابیم\nباشد که مراد دل بیابیم\n\nمختصر کلام بطول نانجامد این بود که از خوف جان ورسیدن دشمن قوی بسرعت\nروانه شدند و بسرعت راندند و طی منازل و مراحل نمودند و بکوه های برف و یخ و صاعقه\nجان افزا گرفتار آمدند زیرا که راه گذر گاه پیدا نبود و راه بند چون عنقا نامعلوم هر گاه\nشخصی راه بلد از دور ونزديك ظاهر میشد بهزار عذر و معذرت و مبلغ های خطیر التماس\nکرده بجانب آبادی راه بلدی میکردند چون به قلعه جات میرسیدند و مردم هزاره جات\nجمع می آمدند بندگان عالی التماس میکردند که راهها را تازه کنید بشما وجه داده میشود\nمردم مذکور بنا به باعث وجه جمع آوری کرده راه کوه و کتل ها را تازه می کردند"}
{"book": "adl0959", "page": 333, "text": "(٧٤) جلد دوم\nروجه کسانی میگرفتند هم چنان قلعه به قلعه خود را میرساندند و شب را بمبلغ خطیر صبح\nمی کردند و به هر قلعه اینکه امیر سیدند فرود آمده و از مردم قلعه خورا که اسپ و آدم بوجه\nطلب می کردند چنانچه قاعدة هر روزه چنین بود .\nمخلص سخن تا آنکه به هزار جبر ثقیل وستم های بسیار خود را از حدود هزاره جات ودامنه\nهرات نجات داده ازخاك افغانستان بدر کردند و به سرحد ارض اقدس و مشهد مقدس رسانیدند\nو آسوده شدند بعد از آن نامه در ارض اقدس بحضور حاکم و کارگذار فرستاده واز ورود\nخود بخاك ایران اطلاع دادند این بود که ازجا ب شاهزاده کارگذار ارض اقدس چند\nنفر آدم و معتبرین بجهة پذیرائی و خدمت گذاری شان فرستادند که منزل بمنزل عزت داری\nکرده در خدمت گذاری شان بخوبی کوشند و از حضورشان تجاوز ندارند و رضا مندی شانرا\nخواهان باشند چنانچه بهمین منوال وارد ارض اقدس شدند و بمنزل اعلاوجای مناسب که\nسزاوار بزرگان ولایق پادشاهان باشد فرود آوردند و از رنج راه بر آسودند و پیوسته\nدر عزت داری شان افزوده شهزاده کارگذار مرحمت های زیاد در باره شان بادار سایه ند\nچون روزی چند بر آسودند سرکار امیرمحمد اعظم خان و سردار عالیشان مقدار سردار\nعبدالرحمن خان مشورت کردند که بیکجا باید رفت و بیکدام طرف اراده باید کرد\nامیرمحمد اعظم خان ارادة طهران بخاطر داشت که حضور پادشاه ایران است و ایران\nهمه وقت مهمان خانه مردم افغانستان و از قدیم تا حال شهزادگان افغانستان از دولت ایران\nسرسبز ومسرور وصاحب دولت شده اند چنانچه سردار شادوله خان از دولت ایران صاحب\nجواهر شد که تا حال سردار جواهری نامیبر آورده و سردار سلطان احمد خان از دولت\nایران صاحب سلطنت هرات شد وسال های سال در هرات باختیار خود حکمرانی کرد\nوحکومت نمود امید است که شهنشاه ایران ناصرالدین شاه قاجار با ماوشما هم نوازش کند\nو مرحمت نماید و بطریق دیگر سرداران رفتار بدارد لاکن رضامندی سردار عبدالرحمن خان\nبجانب ایران نبود و میفرمودند که ایران از خاک افغانستان دوراست جایی باشد که نزديك\nبافغانستان باشد دنیا محل امیدواری دارد شاید یکوقتی بیکار رود ودر افغانستان حادثه\nبرپا شود که موجب امیدواری ما گردد و بفضل خداوند روانه شویم وانتقام از دشمن گیریم\nخلاصه کلام هر گاه ازین رویدادهای کیفت وشنود تحریر دارم سخن بدراز میکشد\nعاقبت اتفاق به نفاق مبدل شد و اتفاق دوری جست سر کار امیرمحمد اعظم خان و پسرش\nسردار محمدسرورخان بجانب طهران روانه شدند لیکن امیرمحمد اعظم خان چند وقتی\nبود که طبیعت شان ناخوشی داشت و مزاج مبارك سالم نبود خصوص برباد شدن سلطنت\nوزحمت راه ها بسیارتر مجروح نموده بود تا اینکه وارد منزل جام شدند از فضای الهی\nکه تقدیر چنین رفته بود درمنزل بسطام بيك اجل را لبيك گفتند وجان بجهان آفرین\nسپردند و بخاك مدفون گشتند چون خبروفات امیرمذکور در طهران بحضور شهنشاه\nعالم پناه مهمان دوست مسافرپرور رسید نایب السلطنه را امرفرمودند که در بالای قبر شان\nمقبرة بزرگی تعمیر فرمایند که تاقرنهای قرن نمایان باشد وپسرش سردار محمدسرور خان\nبعدازفوت پدر بحضور پادشاه ایران رفتند و بعزت تمام استقامت کردند اکنون از سردار"}
{"book": "adl0959", "page": 334, "text": "(۷۰)\n\nپادشاهان متأخر\n\nعالی تبار سردار عبدالرحمن خان سخن رانیم بعد از آنکه سرکار امیر محمد اعظم خان\nروانه پایتخت ایران شد بندگان عالی سه روز دیگر در مشهد مقدس توقف کرده روز\nچهارم از راه قهقهه و دوشاخ و مروشاه جهان و چهارجوی عازم بخارا گردید و بزحمت های\nتمام خود را در شهر بخارای شریف رسانیدند و استقامت فرمودند چنانچه چندی در بخارا\nتوقف کرده نظر افگندند که پادشاه بخارا التفاتی که سزاوار ترگ و لایق پادشاهان\nاست بادا نرساندند بلکه برخلاف مهمان پذیری رفتار میدارد بعد از آن به جستجو افتادند\nظاهر شد که با سرکار امیر شیر علیخان رابطه دوستی پیدا کردند بلکه خیالات باطل\nبخاطر میگذرانند که شاید بندگان عالی را محبوس وار کابل بفرستند لیکن عجب باید\nاز کردار پادشاه بخارا چه نحو مهمان پناه آورنده خود را بعوض مهمان پذیری بدشمن\nبسیارد پس ظاهر است که دولت بخارا سلطنت نمیباشد حیف از نام پادشاهی که بالای شان\nگذاشته شده است اکنون شرح بخارا و وارد شدن بندگان عالی و بد رفتاری پادشاه بخارا\nبسیار است هرگاه رجوع میکردم و شرح وار مینوشتم سخن طول میکشید چنانچه در اول\nکتاب از رویداد امیر کبیر و وارد شدن بخارا و محبوس نمودن پادشاه بخارا امیر کبیر را\nنقل نموده در کتاب داخل کرده بودم اما افراد فردوسی درشان پادشاه بخارا مطابق\nمیآید :\n\nمثنوی\nدرختی که تلخ است ویرا سرشت گرش بر نشانی بباغ بهشت\nور از جوی خلدش بهنگام آب به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب\nسر انجام گوهر بکار آورد همان میوه تلخ بار آورد\n\nاکنون قلم در زبان را ازین گفتار بی ثمر که بجوی نمی ارزد باز داشته رجوع\nبمطلب داریم باری کدورت و خفقان بندگان عالی در بخارا از حد گذشت و علاج کار\nرا از بخارا برآمدن دیدند خصوص مخارج یومیه باقی نماند و از پادشاهی مخارج مقرر\nنبود لاچار از طریقه مصلحت رخصت طلب شدند پادشاه رخصت نداد بلکه غضبناک شدند\nو در کدورت افزودند اما بندگان عالی غیر از بخارا برآمدن دیگر علاجی ندیدند\nباوجود آن دو مرتبه دیگر از باعث بزرگی رخصت طلب کردند جوابی نشنیدند ثانی\nبعنوان شکار از شهر بخارا برآمدند و جانب سمرقند روانه شدند و بسرعت راندند و تلاش\nبسیار کردند و میدانستند که بعد از خبر شدن و اطلاع یافتن پادشاه بخارا از روی غضب\nسوار خواهد فرستاد و در باز گرداندن کوشش باید نمود چنانچه روز دوم دو صد سوار\nجرار مکمل از بخارا فرستادند تا بندگان عالی را اسیر ساخته باز گردانند سواران بخارا\nروز سوم بسردار عالی رسیدند و بدون جواب و سوال و گفتگو بانیزه های دراز دست به\nشمشیر بران جلو ریز حمله کردند لاکن از حکایت يك منك چهل زاغ گویا آگاهی\nنداشتند و نمیدانستند که از تفضلات الهی شمشیر افغان و اسم افغان در جریده عالمیت\nاست و نظر مرحمت پرور دگاری چون آفتاب تابان روشن و هویدا است بهر حال چون\nنظر بندگان عالی بسوار بخارا افتاد سواران خود را بدو قسم تقسیم کرده نصفه سوار"}
{"book": "adl0959", "page": 335, "text": "(٧٦)\nجلد دوم\nرکابی یکصد وسی نفر بودند مناصفهٔ آنرا بجنگ مامور فرمودند و امر کردند که یکباره دست باشمشیر خود را بقلب دشمن بزنید ودود از نهاد شان بر آرید حسب الامر سردار عالی مقام سواران دلاورانه خود را بلشکر بخارا زدند و در قلب سواران شان تاختند هنوز اندک کروفری نکرده بودند و لحظه نگذشته بود که لشکر پادشاه بخارا عنان باز کشیده راه بخارا پیش گرفتند و جان عزیز خود را بسلامت برده و بسرعت رانده فراری شدند بندگان عالی که فراری شدن لشکر پادشاه قوی هیکل بخارا را تماشا نمودند بخنده افتادند بعد از ان سواران خود را مانع از جنگ شده و امر کردند که از دنبال لشکر بخارا نرفته باز گردند اشخاصیکه از لشکر پادشاه دلاور بخارا اسیر دست لشکر یان حضور گردیده بودند آزاد کردند و مرخص بخارا نمودند که باوطان خود بسلامت بروند هرچند که از پادشاه بخارا غیر بزرگی بعمل آمد اما بندگان سردار نامدار پادشاه زادگی را از دست نداده بمروت پیش آمدند و فرمودند که چند روزی در بخارا استقامت کردیم پاس آن بخاطر داریم نظر به کوتاه طریقی پادشاه نیازیه ارد چنا نچه لشکر بخارا در وقتی که از بخارا به قصد گرفتن بندگان عالی بر آمده بودند هریک خود را چون رستم زال وافراسیاب ترک وبهرام گور وسکندر رومی پنداشته لاف نموده بودند درستی كه بيك حمله پنجاه سوار افغان فراری شده نیزه های خود را بزمین انداخته جانب بخارا راهی شدند ندانم چه لقب اسم گذارم اما حسرت میکنم از خلق افغانستان هرگاه چنین نبودی تمامی ولایتهای از يك ازان میبودی و قوت دستگیری نمیرسیدی ظاهر است که در وقت فرار شدن دوصد نفر از دست پنجاه سوار افغان و نیزه های خود را در میدان جنگ واگذار شدن از همین نکته غیرت و دلاوری شان مشخص است اکنون ای تحریر کننده کتاب بس کنید و دیگر از غیرت و شمشیر مردم بخارا سخن نکنید که توصیف آنها از دستان قلم راست نمیاید ظاهر و هویداست چه حاجت به تحریر کردن دارد همان بهتر که از مطلب سخن سازید و سر مطلب باز گردید مختصر کلام سردار عالی مقدار آسوده خاطر بجانب سمرقند رهسپار شدند و بعد از يك شب و روز از خاك بخارا برآمده بخاك روسیه داخل شدند کبار کسان روسیه که قبل ازین آگاهی داشتند فورا كبار گذاران سمرقند آدمان بزرگ وافسر مهمان دار بحضور بندگان سردار عالی فرستاد که خدمت گذاری کرده بعزت تمام عازم سمرقند شوند چنانچه به همین متوال منزل بمنزل خدمت کرده وارد سمرقند شدند لا کن لحظه بلحظه به عزت داری بندگان عالی می افزودند از جمله عزت داری آنکه بدروازه قلعه رخا ه در چهار باغ پادشاهی که از پادشاه بخارا از قدیم مانده بود .\nاما چنان چهار باغی که دم از خلد برین میزد سزاوار بندگان عالی دیده جای و منزل دادند و استقامت فرما شدند و شب و روز خدمتگارا ران و مهماندا ران روسیه در حضور باهرالنور بخدمت گذاری میکوشیدند و حاضر بودند و با مرکباز کسان لحظه تغافل نمی ورزیدند تا آنکه از جانب دولت معارج مقرر شد و ماه در ماه سردار عبدالله خان طوخی از حضور مأمور بودند در خزینه دولتی رفته میگرفتند و ماهانه فراوان مامور ومقرر شده بود که سزاوار همچنان پادشاه و پادشاه زاده بود اضافه بران از دولت یکبار کسان سمرقند"}
{"book": "adl0959", "page": 336, "text": "پادشاهان متأخر\n(۷۷)\nفرمان شده بود که انعام واحسان ها را از حضور سردار بلند اقبال دریغ ندارند\nو متوجه حضور شان در خدمتگذاری باشند وحضور شانرا عزیز و مکرم بدارند بعد از\nچند روزی که استقامت فرموده بودند از حضور پادشاه قوی شوکت روسیه تلگراف\nخوش آمدی رسید و بحضور عالی زیاد خرسندی حاصل شد زیرا که هیچ پادشاهی\nاینقدر از دولت روسیه عزت و حرمت نیافته بودند لهذا بعد از سرشته داری دولت روسیه که\nبندگان سردار عبدالرحمن خان آسوده شدند و در باغ خالد آشیان گرفتند بعد ازان از کمال\nخدا شناسی و بزرگی شب و روز بدرگاه خداوندی شکر گذار بوده با مردم سمرقند از\nشاه و گدا رفتار شاهانه میکردند و مهر و محبت میورزیدند وحتی المقدور از سیم وزر\nنوازش میفرمودند و مردم سمرقند را چنان وابسته محبت و نوازش کرده بودند که گویا\nبندگان سکندرشان علی پادشاه و صاحب ولایت شان باشد و مردم سمرقند فقرا و رعیت\nمحبوب شدند اضافه بران چندین رفتارهای دیگر داشتند و از بزرگی بکنار مردم سمرقند\nاز شهر نشین و کوه نشین و صحرا نشین رفتار میکردند که حد بشر نبود و همچنین با\nکار کشان دولتی رفتار ضابطانه و کردار قهرمانه میکردند که بزرگترین شان بدون امر\nو اجازه از نزد پهره دار گذشته نمیتوانستند خلص سخن اگر قلم دوزبان را راجع به کردار\nورفتار بزرگانـه بندگان عالی بدارم وشرح رویداد دوازده ساله گذران شانرا در\nسمرقند در قید تحریر در آورم دفترها گنجایش نمیدارد پس بهتر همان که ازین وادی\nدر گذشته دوازده ساله توقف سمرقند را مختصر کرده رجوع بدیگر طرف بدارم زیرا\nکه سرکار امیر شیر علی خان در شش گاو بفتح و فیروزی گرفتار صاعقه و برف و خنك\nبوده انتظار محرر کتاب است تا بر بان قلم از منزل مذکور حرکت داده جانب کابل\nروانه سازد باری مدت دوازده سال کامل از تقدیرات ازلی بندگان صاحب اقبال\nسردار عبدالرحمن خان استقامت داشتند لاکن اوقات شریف را بسیر و شکار و تماشای\nاطراف سمرقند خصوص جانب کوهستانات مذکور که گویا دم از جنت میزد میگذراندند\nو بهر جا به تماشا میرفتند از دولت روسیه یکنفر شمس بزرگ بجهت خدمتگذ اری مأمور\nبود که جمیع خدمات حضور شانرا آماده و تیار میکرد مقصد از کمال بزرگی شب و روز را\nبه شکر گذاری خداوندی و خالق مور و مار گذرانده خود را تسلی میدادند و امیدوار\nدرگاه پروردگاری بوده لیل و نهار بزاری و تضرع بسر می بردند و هر ساعت و هر لحظه\nشکرانگی حق سبحانه تعالی را بجاه میاوردند و در ولایت غربت و میان بیگانه شب و روز\nصبر و شکیبائی مینمودند و آسوده نشسته بودند اکنون سردار عالی مقدار سردار\nعبدالرحمن خان را در ثمر قند به غربت میگذارید تا دعای شان بدرگاه الهی مستجاب شود.\nچند کلمه سخن از سرکار امیر شیر علیخان که در حدود شش گاو\nبفتح وفیروزی می باشد بشنوید\nبندگان سرکار والا در حدود شش گاو انتظار محرر کتاب بودند اکنون زودتر\nدر قید تحریر کتاب در آرند زیرا از فرصتی که در قلعه زانه خان مقدمه شده تا حال\nاز تحریر باز مانده و قلم دوزبان راجع برویداد سرکار امیر محمد اعظم خان و سردار"}
{"book": "adl0959", "page": 337, "text": "جلد دوم\n(۷۸)\n\nدلاور سردار عبدالرحمن خان واز مقدمه قلعه زنه خان فرار شدن و فراری شان انجام\nیافتن ودر ثمرقند رسیدن وبرقرار شدن درقید تحریر درآمده اکنون بتوکل خداوند\nراجع به گذارشات سرکار امیر شیرعلی خان متوجه گردیده درقید تحریر درآورم\nمختصر کلام خداوند عالم بقدرت کامله خود آنچنان فتح عظیم که اصلا بخاطرها\nخطور نمیکرد واز عقل بعید بود و بعقل بشر تقاضای نمیکرد بطریق آسان میسر شد\nواز نیت خالصی که درطینت سرکار والا تبار ذاتی بود ازین هم افضل که دعای پدر\nداشت و جانشین پدر بامر پدر بودند ازین باعث خداوند دولت ازدست رفته بربادشده را\nدوباره باز آورد ونصیب سرکار عدالت گستر کرد وپایتخت افغانستان که دارالسلطنه\nشهر کابل باشد ومیراث از پدر داشت وازدست رفته بود بفضل وکرم الهی باز بدست\nافتاد بهر حال سخن بدراز کشید ومدتی تاخیر شد لهذا سرکار امیر شیر علی خان\nدروقتیکه عریضه ایشك آقاسی خوشدل خان ازمقدمه قلعه زنخان ویاری خواستن بحضور\nسرکار والا رسید وجرنیل داؤد شاه خان بادرپای لشکر ازحضور بکمك روانه شدباوجود\nآن بندگان اقدس شب تاصبح سیماب وار میطپید و بیکجا قرار نمیگرفت و بیطاقت\nبودند و باشیردلی وغیرت پراگنده احوال وغمگین چنانچه لحظه آرام نبودند و بخاطر\nمیرساندند که پس ازرسیدن كمك البته قلعه را سردار عبدالرحمن خان تصرف خواهد کرد\nخصوص هر ساعت که آواز توپ بگوش سرکار دل آزار میرسید قیاس بجنگ نموده بخاطر\nمیگذراندند که همین ساعت قلعه راخواهند گرفت معتبران حضور که حضور داشتند تسلی\nمیدادند وعرضداشت میکردند که فدایت گردم آواز توپ تصرف ناکردن ومقدمه کردن\nاست ازدرگاه خداوند امید داریم که شخص درون قلعه مرد باغیرت است به آسانی قلعه را\nازدست نمیدهد وتاجان در تن دارد درجنگ میکوشدومقدمه میاندازد وانشاالله بران عنقریب\nجرنیل داؤد شاه خان بادرپای لشکر بكمك میرسد خاطر خطیر ولارا نگران نکنید .\nفرد\nمشکلی نیست که آسان نشود مرد نباید که پریشان نشود\nبهر حال نزديك سحر بود که آواز توپ تسکین یافت وتخمیناً یکساعت گذارش کرد\nبندگان سرکار ملال آگین وپریشان خاطر گشت بهر حال قریب شفق شد که بار دیگر\nصدای توپ برآمد و پی در پی آواز داد وبهمین منوال روشنی صبح ظاهر شد و آوازتوپ\nموقوف نه شد تاوقت نماز اما بندگان سرکار ووزیران حضور واهنوز خاطر نگران بود\nویقین میکردند که این آواز توپ از لشکر دشمن است وقلعه زنه خان بر بادشده وازدست\nرفت تاینکه آواز توپ لحظه به لحظه افزون شد بعدازان خاطر سرکار قدری تسکین\nیافت و به عقل کامل وفکر دوراندیش دانسته که هنوزقلعه به تصرف ایشك آقاسی خوشدلخان\nاست ودست تصرف دشمن کوتاه است واین توپ های پی درپی ازرسیدن جرنیل دؤدشاه خان\nاست که بكمك قلعه گیان رسیده و بادشمن درآویخته ودشمن کشی دارد اضافه بران از\nاول شب سرکار والا ساعت بساعت سوار بجهه اخبار میفرستادند لا کن خبر تحقیق بحضور\nمبارك نمیرسید ازان سبب پریشان احوال بودند زیرا که وقت تاريك وفرصت تنگ ومقدمه"}
{"book": "adl0959", "page": 338, "text": "(۷۹)\nپادشاهان متاخر\nاز مدنظر دور برد تا اینکه ساعت نه بچه روز که سرکار والادرعین انتظار بودند واحد\nبعد آدم مقرر شده بود که زودتر خبر رسانند که از فضل خداوند والتجا . سر کار بدرگاه خداوند\nخبر خیریت است و فتح نامه از لشکر ظفر اثر رسید و عرضه داشت نموده بودند مضمون عریضه\nجرنیل داؤد شاه خان که هدایت کردم سردار عبدالرحمن خان با لشکر رکابی که عبارت\nاز دو كندك پلتن ويك رسالة مکمل باشد با توپخانه دور قلعه را گرفته از نماز عصر روز\nگذشته تا صبح صادق روز دیگر با قلعگیان مقدمه کردند چنانچه تمام قلعه را اسفل السافلین\nساختند لاکن لشکر قسطعه در مقابل شان داد مردانگی دادند و قلعه فرسوده را بمددی\nو خوبی محافظت کردند تا اینکه باقبال شهریار عدالت گستر و پادشاه خداجوی رعیت پرور\nوقت صبح لشکرهای حضور در مقدمه جای رسیده با لشکر دشمن مقابل شدیم و تقابل ورزیدیم\nومقدمه كردیم و باندك كر و فری لشکر سردار عبدالرحمن خان شکست فاحش خوردند و بجانب\nلشکر گاه خود فراری شدند اکنون بتوكل خداوند و باقبال پادشاه قوی شوکت بدون\nخوف ورجاء بالشكر زحمت کش قدمه انشاء الله تعالی اتفاقا جانب لشکر گاه دشمن روانه\nشدیم و از درگاه خداوند امید واریم که عنقریب لشکر گاه شانرا تاراج کردم باقیمانده\nلشكر شانرا با قبال همایونی فراری سازیم و بحضور فیض ظهور بندگان اقدس عريضه فتح ثانی\nرا بزودی بفرستیم و خاطر سرکار والاتبار را بفضل خداوند بکلی جمع سازیم زیاده سایه\nبلند پایه بندگان اقدس را از تارك غلامان کم و کوتاه نگرداند لهذا بعد از عریضه فتح\nاول که بحضور سر کار بلند اقبال فرستادند جرنیل داؤد شاه خان که شخص غیور وافسر\nبزرگ ومرد میدان جنگ بود با ايشك آقاسی خوشدلخان که فرزند زاده شیر شمرده\nمیشد و در میدان رزم شیر را بخود مقابل نمی پنداشت چنا نچه فتح قلعه زنه خان که بسی\nمشکل افتاده بود بنام نامی شان ختم شد با تفاق روانه لشکر گاه امیر محمد اعظم خان\nشدند و بکمی وزیادی لشکر خود نديده بيباك روان شدند با وجود برف و غنك و يخ كه\nقدم از قدم گذاشته نمیشد سرعت بکار برده قدم میزدند تا خود را بمردانگی بلشکر گاه\nرسانیدند وبدون خوف داخل لشکر گاه شدند هئو ز لشکر جرنیل ظفر آثار\nفتح کرده در بین راه بودند که لشکر یان خود امیر محمد اعظم خان\nدر جاده نمك حرامى قدم زده دست بتاراج لشکر گاه خود\nگذاشتند و خیمه و بار گاه و سرایرده هارا تاراج کردند و گرفتار تاراج بودند که جرنیل\nداؤد شاه خان وایشك آقاسی خوشدل خان با دریای لشکر که برکاب شان حاضر بودند\nوارد لشکر گاه شان شدند تا هما نوقت سر کار امیر محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان\nدر لشکر گاه خود تماشای نمك حرامی لشکر خود را مینمودند و متفکر مانده بودند\nبهر حال بندگان سردار عالی مقدار کمال غضب کردن از سوء تدبیر سر کا ر امیر\nمحمد اعظم خان بود که بعن مبارك شان میلر زید تا بدرجه رسید که بهمرای امیر اعظم خان\nگفتگوی غلیظ و کدورت آمیز نمودند چنانچه سردار عبدالرحمن خان همین شکست فاحش را\nاز غفلت ورزیدن امیر محمد اعظم خان دانسته و گفتگو میکردند و میفرمودند که هر گاه\nغفلت نمیکردید و فوراً لشكر بكمك میفرستادید البته اینچنین شکست بی موقع دست نمیداد\nالبته دا غ این شکست تا مادا میکه قیامت قائم شود بر جان خواهد ماند مختصر سخن بعد از"}
{"book": "adl0959", "page": 339, "text": "(۸۰)\nجلد دوم\nپادشاهان متأخر ۱۰۰۰ شیر محمد\n\nرسیدن جرنیل داؤدشاه خان ولشکرهای فراوان سر کار امیر محمد اعظم خان وسردار\nعبدالرحمن خان از بیم جان وترس قید و بست فراری شدند چنانچه شرح فراری شانرا قبل\nازین کماحقه در قید تحریر درآورده بودم لهذا چون چشم افسران فراری بجرنیل داؤدشاه خان\nافتاد افواج پراگنده شکست خورده خود را جمع کرده مطابق قانون نظام سلامی گرفتند\nو تابع فرمان جرنیل مذکور شدند و لشکر باین ظفر انجام دست بتاراج گذاشته جیب و دامان\nرا از تاراج پرساختند باری جرنیل داؤدشاه خان و ايشك آقاسی خوشد لخان بعد از ورود\nبار دوی تركستانی و فتح نمودن بی چون و چرا و سلام کردن فوج تركستان بمصالحت دیده بدیگر\nفتح نامه بحضور شهریار عدالت پرور سر کار امیر شیر علیخان عریضه فرستادند و مبارك\nباد عرضداشت کردند .\nمضمون عریضه : فدایت گردیم بعد از عریضه اول که بحضور بندگان اقدس فرستاده شد\nغلامان بالشكـر جـرار بسرعت باد و برق از قلعه زنه خان روانه بجانب لشکر گاه دشمن شده\nخود را بزودی رسانیدیم هنوز لشکر ظفر اثر نرسیده بود که لشکر ترکستان در جلگه\nسنگ خرا مان قدم زده بحضور امیر محمد اعظم خان وسردار عبدالرحمن خان لشکر گاه\nخود را دست بتاراج گذاشتند در همان حین غلامان با افواج خون خوار خود را رسانیدیم از اقبال\nشهنشاه عالم پناه دو شخص بزرگ و دو سر کرده قوی فراری شدند افسران بی سر و لشکر یان\nبیعد با قبال شهنشاه والا گهر بقاعده نظام سلامی گر فتند و مطیع و منقاد شدند بعد ازان\nلشکر ظفر اثر را حکم تاراج غماز طفیل دولت خداداد جیب و دامان شان از نقد و جنس\nپز گر دید از فضل خدا وند واقبال پادشاه عدالت گستر از هر باب و هر خصو ص آسوده\nخاطر گردیده عازم حضور با هر النور میباشیم بحضور شمس ظهور این فتح نما یان را\nخداوند مبارك گر داند . زمانی که فتح نامه بحضور سر کار والا تبار رسیده لشکری\nکه در شش گاو بودند از خرسندی سر را از پای نشنا خته بسرعت خود را به لشکر گاه\nدشمن رسا نیده حتى المقدور از تاراج كما میاب و بهره مند شدند بعد از ان جمع لشکر\nبفتح و فیر وزی باز گشته در شش گاو بخیمه و بارگاه خود آمده آسوده و بر قرار نشستند\nلاکن سر کار رعیت پرور يك هفته دیگر درشش گاو توقف فرمودند تا شکست و ریخت\nلشکریان سرشته شد و چنانچه از لشکر درون قلعه هشتاد و سه نفر زخمی و مجروح شده بودند\nو از لشکر سردار دلاور سردار عبدالرحمن خان اضافه از دوصد نفر زخمی بودند که جمیع\nزخمی ها را بخیمه های جداگانه مامور معالجه کرده بجراحان قابل سپردند که معالجه نمایند\nلاکن از با عث خنک و صاعقه وز مستان سخت مجر وح ها را يكـهفته قبل فرستادند و امر\nفرمودند که هر روز دو فرسخ منزل زده شب را درون قلعه ها صبح کنند که زخمی ها یاسودگی\nبر و ند تا زمانی که داخل شهر کابل شوند و خداوند عالم شفاء کامل عطا کند بعد از\nورود کابل اشخا صیكه خانه از شهر و دهات بودند بمنزل و مکان خود رفتند و کسانیکه\nمسافر بودند بخانه های سر کاری فرود آمده معالجه شدند تا بفضل خداوند شفاء کامل\nیافتند وبخدمت ها موری خودها مورشده از حضور سرکار نوازش و مهربانی دیدند چنانچه\nبعضی از انها صاحب منصب و افسر گردیدند لاكن چند نفری از جمله زخمی ها در بین راه\nوفات یافته بمعرفت فقرا و رعیت به عزت تمام دفن شده بودند مختصر سخن سرکار امیر شیر علیخان که از"}
{"book": "adl0959", "page": 340, "text": "(۸۱)\n\nپادشاهان متأخر\n\nفضل خداوند ودعای پدر بجای پدر سزاوار تاج وتخت گردید باوجود این قدر شکست هائی\nپی در پی دوباره صاحب تخت و تاج میراث پدر شد درین وقت بعد از انجام نمودن شکست\nو ریخت لشکر واشکریان از منزل شش گاو بدولت و اقبال و بطالع فرخنده مطالع همایونی\nاز منزل مذکور حرکت فرمائیده بجانب دارالسلطنة شهر کابل رهسپار شدند و به فتح\nوفیروزی منزل ومراحل طی کرده چون ماه جهانتاب منزل بمنزل حد بحد فقرا نوازی نموده\nنزول اجلال میفرمودند تا اینکه بيك منزلی دارالسلطنة شهر کابل رسیدند بقرار سابق\nبعد از فتح هندی مرسل که مردم کابل استقبال نمود، زن ومرد عظيم ومكرم ودعا\nو فاتحه نموده بودند بهمان عنوان عمل نمودند و بندگان سرکار با تمامی مردم از زن\nو مرد پدرانه محبت و نوازش میفرمودند و با بعضی سالخوردگان که در بین راه ملاقی میشدند\nایستاده صحبت میکردند و از قدیم زمانه ها بیاد آورده جویا میشدند مدعاً سخن های\nدوستانه وملاقات برادرانه مینمودند و میگذشتند تا آنکه بفتح وفیروزی داخل شهر کابل\nشده بر تخت خدادادة موروثی برقرار گردیدند . روز دیگر مردمان کابل از شاه و گدا\nواهر واشراف وسادات وعلما وقاضی القضاة وتجار و کسبه صغیر و کبیر که آرزومند\nچنین روزی بودند و شبها بغاوت دست بدعا از خداوند فتح ونصرت سرکار مهربـرور\nمحبت گسـتررا میخواستند و قدم مبارك شان را بخود مبارك میدانستند امروز بمراد\nخویش واصل گردیدند هر طايفه فوج فوج بولك بولك با ارمغانهای خود بحضور فیض\nظهور می آمدند وسلام میکردند ومنظور حضور میشدند و نوازشات شاهانه میدیدند\nو بخلعت های فاخره سرافراز میگردیدند و از حضور مرخص میشدند در همین فرصت مردمان\nکابل از خرسندی و خوشحالی وشوقی که در پادشاهی سرکار والا داشتند با تفاق از شاه\nوگدا از حضور معدلت دستور پادشاه خداجوی اجازه چراغان وسازوسرود گرفتند که\nهفت شب و روز بعیش وعشرت گذرانده شکر گذاری حضرت باری تعا لى را بجا آورند زیرا\nکه ازین مقدمه خوف عظیم بخاطر غلامان جای گرفته بود وبفضل خداوند فتح حاصل شد\nوتخت وتاج موروثی واصل گردید لهذ ا بعد از عرضداشت خاص وعام بندگان سرکار\nدر باره مردم اضافه بر آن نوازش و مرحمت فرموده بسی خرسندی نمودند واجازه دادند\nو امر کردند که درین آوان فرحت نشان که شما مردم فقرا بسلامتی پادشاه خود خرسندی\nمیدارید لازم که درین هفت شبانه روز چراغان جميع اعز واشراف کابل از خرد وکلان\nاز خوان احسان بندگان سرکار طعام تناول فرمایند بعد از آن سر کار والا تیار دولت\nبسیار صرف فقير وبينوا در همین مدت هفت شبانه روز بدست مبارك نموده دعا وفاتحه گرفتند\nوشکریت خداوندی را بجا آوردند و دیگر اشخاص که خدمت گار بودند وصداقت\nمیورزیدند و براستی نمك خوارگی داشتند و در کابل بوده از خدمت حضور دور و مهجور\nوسوخته جدایی از حضور بندگان اقدس بودند امروز از تفضلات الهی بدیدار فیض آثار\nمشرف شدند با جميع شان از خدمتیگار حضور وجان فشان دور بهر کدام بقدر مرتبه و منزلت"}
{"book": "adl0959", "page": 341, "text": "(۸۲)\nجلد دوم\nو فراخور اندازه شان بلکه افزون تر و از شاهانه فرمودند و مبلغها انعام و مرحمت نمودند\nو شب و روز بدلجویی سپاه و فقرا میکوشیدند، غمخواری میکردند زیرا که پریشانی دیده\nدر بدری کشیده بودند و هم چنین سلطنت بزرگی را باخته دوباره از فضل خداوند دریافته\nشب و روز بشکرانگی آن سر میبردند و بسریر سلطنت نشسته حکمرانی مینمودند و بعیش\nو عشرت میگذراندند و دادعیش میدادند چنانچه انقیامند زمستان را بهمین منوال بعیش\nو عشرت گذرانده داد خرمی و عیش دادند و از تفضلات خداوندی چنان بشادی بودند که غم\nپیرامون خاطر شان خطور نمیکرد اینکه تمام ولایت کابل از خرسندی سرکار عدالت\nگستر خرمی و شادی کرده زمستان را بهار کردند گویا ظاهر شد که شیطان با شیاطین\nاز ولایت کابل فرار نموده بود مختصر کلام در اواخر حوت که زمستان اخیر شده بود\nایلچی انگلیسی با تحفه و سوغات نایاب از هر یک فراوان و ارمغان های مناسب\nولایق که سزاوار چنان شهریاری باشد با نامه محبت آمیز و چند فقره خواهشات دوستانه\nاز جانب دولت بهیه کمپانی بهادر دولت انگلیس بحضور فیض ظهور بندگان سکندرشان\nسرکار امیر شیرعلیخان وارد شد و خط دوستانه را بحضور منظور نموده از طرف کمپانی\nبهادر لسانی مبارکبادی عرضه کرد و بیان فرمود که جمیع بزرگان دولت بهیه از باعث\nتاج و تخت افغانستان و فتح های بزرگ بفضل خداوند که نصیب روزگار\nسرکار والا شده بسی خورسندی کرده، زبان غلام مبارکبادی\nعرض کردند خصوص لات سرورگ پنجاب که قرب همسایگی و\nمنزلت دوستی با حضور پادشاه قوی شوکت دارند بزبان این غلام مبارکبادی و امر دولت\nالتماس میدارند که هر گاه بندگان سکندرشان دارا دربان سرکار والاتبار وصاحب\nسلطنت افغانستان چندر روزی بطریق سیاحت زحمت سفر را بخود گرفته تا حدود لاهور\nکلان تشریف فرما شده بقدوم فیض آثار دولت بهیه انگلیس را مسرور و مسرور سازند\nافضل ازان بعد از ورود لاهور هر گاه خیال بندگان سرکار بجهة لندن باشد\nوسیاحت فرمایند البته سرافرازی دولت انگلیس شتر و بهتر میشود ورتبه دوستی ورابطۀ\nیگانگی دولتین بدول های خارجه روشن و هویدا میگردد و باعث نیکنامی دولت بهیۀ\nانگلیس اضافه بران ظاهر میشود وعنان اختیار در قبضه اقتدار بندگان شهریار است\nکه خواسته باشند از حدود لاهور باز میگردند مقصد از رابطۀ دولتی طرفین و محبت\nدولتین است وانشاء الله تعالی از درگاه خداوند امید وارم که ازین سفر خیریت اثر\nبندگان سرکار چندین نتیجه های خورسندی حاصل دارند و خواهشات بندگان اقدس\nبخوبترین وجه قبول دولت انگلیس گردد و موجب صداقت این خیرخواه دولتین بحضور\nپادشاه دولت افغانستان ظاهر و هویدا شود و بعد ازان که بفضل خداوند ملاقات واصل\nگردد بزود ترین وقت بامید خداوند بجانب وطن مالوف باز گردند و سلسلۀ محبت\nوشیوه دوستی تا مادام قیامت فی طرفین باقی ماند بلی ظاهر است که زحمت سرکار و خواهش\nکمپانی بهادر دو باعث خواهد بود یکی محکم شدن دوستی دولتین وموجب خورسندی\nسرکار از هر وجه از دولت انگلیس و دویم فخر ومباهات دولت انگلیس بدیگر دولت های"}
{"book": "adl0959", "page": 342, "text": "یاد شاهان متاخر\n(۸۳)\nخارجه بدوستی دولت افغانستان ، كيفيه مقصده دولت بهیه در دو ستی ودولت خدا داد\nسردكار ظاهر كردن بجميع دول ها بدون ازین دیگر مطلبی نخواهد بود خلص كلام\nچون نامه دولت بهیه بحضور پادشاه قوی شوکت امیر شیر علیخان منظور شد بعد ازان\nشهریار عدالت پرور جميع بزرگان ووزیران ومشیران دربار را با بزرگان ولایت که\nمركدام در باب امور دنیا داری و تدبیر جهان داری خود را چون افلاطون زمان\nمیدانستند بحضور فیض گنجور طلب کرد در باب رفتن هندوستان و التماس دولت انگلیس\nمشورت کردند و سه روز مهلت داد در روز چهارم جمیع ارکان دولت باتفاق رفتن را\nصواب ديدند و مشورت رفتن بعرض همایونی رسانیدند لہذا چون اتفاق بر فتن شد بعد\nازان رجوع به تدارك و تهیه اسباب سفر خیریت اثر هندوستان نمودند و در مدت چهل\nروز که قلیل زمان شمرده می شد آنقدر سرشته و سامان سفر و تهیه و تدارک آن انجام\nیافت که از عقل بعید بود زیرا که این سفر بزرگ شمرده می شد و لوازمات آن بباید\nموافق همچنان پادشا جلیل الشان مثل کمپانی بهادر انگلیس که خود را بزرگ دول\nهای دیگر میدانست انجام یابد بخصوص که حضور بندگان سرکار که فرمان فرمای\nدولت افغانستان نام دارد بموافق شان وشوکت خود حرکت فرمایند از همه افضل که\nپایه دوستی و سلسله محبت ورابطه قدیمی را از نو سرسبز و خرم میسازند حرکتی نمایند\nالبته بايد كوه كبك شاهانه و رفتار بزرگانانه و شیوه ملوکانه بعمل آورده شود\nخلاصة كلام بعد از انجام یافتن اسباب سفر خیریت اثر که میسر شده بود و از حضور\nسركار گذارش یافت خاطر خطیر اقدس والا از همه امورات آسوده گردید بعد ازان\nبساعت سعید و روز نيك دولت و اقبال وشان وشوكت از دارالسلطنه شهر کابل حرکت\nفرما شده در حدود سیاه سنگ که نیم فرسخی از شهر دور است خیمه و بارگاه و سرا\nپرده های زر نگار وقبه های زرین قبا برپا کرده و ملازمانی که برکاب ظفر انتساب\nما مور سفر بودند و بهريك سرشته فرموده بودند رمنزل مذکور از نظر کیمیا اثر\nگذراندند و منظور حضور شد خصوص زرگان حضور که مامور سفر بود. بهر کدام\nار نقد وجنس نوازش شاهانه نمودند چون از خدمتکاران حضور تا طرة ط ایگلی\nجمع گردید بعد ازان افواج نظامی را از توپخانه وپلتن و رساله و دیگر خدمتگاران\nکم پایه که داخل رفتن سفر بودند همه را منظور و از جامه خلع احسان مسرور گردانیده\nاز حضور سر افراز نمودند چنانچه تمامی لشکر رکابی چه نظام و غیر آن چهار هزار\nسوار وپیاده بر رکاب همایونی مامور هندوستان بودند لهد چون از ملازمان و خدمتگاران\nرکابی خاطر بندگان سرکار بکلی جمع شد بعد سردار محمد يعقوب خان و سردار\nمحمد اسمعیل خان پسر سردار محمد امین خان که برا در زاده سر کاروالا بو بحضور\nطلب کرده اول مرحمت و مهربانی ثنائی وعظ ونصايح ثالث سردار محمد يعقوب خان\nنايب السلطنه وسردار محمد اسمعیل خان نایب مذکور امر فرمودند و دیگر بزرگان حضور\nکه مامور کابل بودند بمعیت سردار محمد يعقوب خان ترغیب نمودند و بهريك نوازشات\nشاهانه و سفارشات بزرگانه کرده وخاطر مبارك را از هر خصوص جمع کرده روز دیگر"}
{"book": "adl0959", "page": 343, "text": "جلد دوم\n(84)\nمع الخير والعافيه بساعت نيك از منزل سياه سنگ نزول اجلال بجانب جلال آباد فرمودند و در منزل بت خاك خیمه و خرگاه باوج ماه برافراشتند و از منزل مذکور اخته سنگ عازم کابل بودند و برکاب سرکار استقبال نموده بودند واپس مرخص فرمودند چنانچه سردار محمد يعقوب خان که سردار سالار لشکر بودند و به منصب نایب السلطنه سرفرازی حاصل کردند و سردار محمد اسمعیل خان که برادرزاده بندگان اقدس بوده اما مرتبه شان از فرزند افضل بود با دیگر بزرگان در بار عازم شهر کابل فرمودند و امر کردند که متوجه امورات دولتی بوده شب و روز بحضور سردار مذکور فرمان برداری داشته باشند و از گفته حسابی سردار مذکور تجاوز ندارند چنانچه از جمله خدمت گذاران که مامور کابل بودند یکی نایب محمد علم خان بود که در زمان شباب نزد سردار محمد اسلم خان پیشخدمت و بعد از ان بحضور بندگان سرکار بمحور مامور شد در اینوقت بخدمت نايب السلطنه مقرر گردید لاکن گذارشاتی دارد که سزاوار تحریر کردن است در ایامی که بندگان سرکار بعد از شکست های پی در پی که از تقدیرات ازلی پیش آمد عاقبت وارد هرات شد و استقامت پذیر گشت در آنوقت سریر آرای ترکستان سردار فیض محمد خان بود لاکن از بد عهدی که باسردار عبدالرحمن خان کرد کبار بتخانت خود را تباه دبد تا چار التجا بحضور شهریار عدالت گستر سرکار امیر شیر علیخان نمود و عريضه التماس فرستاد قدوم بندگان سرکار را در ترکستان بخود مبارك پنداشت چون عريضه سردار مذکور بمنظور حضور سرکار والاشد بمصلحت دید بزرگان نایب محمد علم خان را ایلچی کرده از حضور مامور ترکستان فرمود اما امر کرد که کلیه اوضاع ترکستان را از سپاه تا فقرا و طینت سردار فیض محمد خان را بارفتار و کردار و گفتار گماشته ملاحظه نموده و حق و باطل را به عقل کامل سنجیده بدون کم و کاست که وارد حضور شدید عرض داشت بدارید این بود که نایب محمد علم خان وارد ترکستان شد بعد از ورود ترکستان روزی بدربار فیض آثار على مرتضى اسد الغالب (رض) بزیارت مشرف شد قضا را متوجه گنبد و در دیوار روضه مزار که شد نظر افگند که تمامی شکست و ریخت گردیده بخود بیت کرد و نیت بست که هر گاه خداوند مرحمت کنند و علی مرتضی یاورشود و از برکت آن بزرگوار حاکم ترکستان شوم جميع اطراف درون روضه مبارکه را و درو دیوار بیرون را پاکتید های مرند و خانقاه کاشی کاری کرده از ما تیکه حیات باقی باشد بخدمت گذاری روضه منبر که میکوشم و جان فدا میکنم لاکن در آنوقت كوچك مرتبه داشت و رتبه بزرگی باوی نبود از جمله پیشخدمت محسوب میشد اما در بار خداوندی جای نا امیدی نیست :\n\nمصرع\nگر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست\nمختصر کلام بعد از سفر هندوستان که سرکار والاوارد کابل شد نایب محمد علم خان بفضل خداوند بمراد خویش واصل شد چنانچه در وقتش شرح وار تحریر میدارم اکنون از مطلب سخن را نیم بهر حال سرکار امیر شیر علیخان چون از همه امورات سفر سررشته جات حضر کلیه آسوده خاطر شدند بمداران با ارادة پروردگاری سفر خرید اثرهدوستان را بخود مصمم گردانیدند ."}
{"book": "adl0959", "page": 344, "text": "یاد شاهان متاخر\n(۸۰)\nسفر نمودن سرکار امیر شیر علیخان بجانب هندوستان بعون و عنایت خالق یزدان\nلهذا چون خاطر سرکار از امورات کلی و جزوی جمع شد بعد ازان بوجود فیض آمود شب را\nدر منزل مذکور بدولت و اقبال گذرانده فردا مع الخیر و العافیت حرکت فرمائیدند اکنون\nهرگاه تحریر کننده گذارشات منزل بمنزل شرح وار بنویسم روزیداد یومیه را زبان قلم\nجاری سازم بطول می انجامد زیرا که این سفر ما سوای دیگر سفرهاست اضافه بران در اول\nکتاب بعرض خرد مندان رسانده بودم که مختصر تحریر میدارم حال لازم که به همان گفتار رفته بدارم\nو هر گاه زبان قلم را گویا گردانم و سرسخن باز کردم و کوششهای رویداد حضور را که\nرخ داده تحریر دارم همین سفر خیریت اثر کتاب بزرگ میشود چنانچه شمه از حکایت\nنایب محمد علم خان و یار و یداد دیگر که هر يك بسی شرح و بست دارد بزبان قلم در آمدن\nموجب تطویل کلام است بلکه عمر طویل میخواهد تا اینقدر رویداد جمع آوری کرده شود\nبلی ظاهر است که درین عصر و زمان به هر جا اعتماد نیست لا کن از نایب محمد علم خان که\nشمه تحریر کردم از نامبرده دو مطلب کلی بدست دارم که یکی زشت و یکی زیبا که\nبعد ازین تحریر میدارم چنانچه در زمان حکومت نامبرده در ترکستان یکی فتح بدخشان\nنمود و دویم تسخیر میمنه کرد که بسی دشوار بود و اصلا بخاطرا حدی خطور نمیکرد که\nنایب محمد علم خان تسخیر کند چنانچه سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان با وجود نام\nبزرگی و شمشیر دلاوری ولشکر نوازی چقدر کوششهای بسیار و جنگ های شب و روز\nدر مدت هفت ماه کردند میسر نشد عاقبت از روی تدبیر از در صلح در آمدند و دویم حرکت\nزشتی نایب مذکور که در مدت سلطنت هفت ساله حکومت خود نه دختر بکر را میماند و نه\nپسر امرد زیرا که دولت فریب گروشیطان لعین در کمین خصوص شخص بداصل که جدید\nبعرصه رسیده باشد هر گاه چنین نبودی از خدا و رسول اکرم و در بار شیر خدا باید شرم\nمیکردی و به فعل زشت عمل نمیکرد ! بهر حال اینگونه رویداد ها سزاوار تحریر ندارد\nبهتر آنکه دست ازین فقره جات بی معنی بازدارم و قول شاعر عمل دارم .\nفرد:\nهر لحظه و هر ساعت يك ميوه نو آرد\nشیرین تر و زیباتر از میوه پیشینش\nهرگاه چنین نکنم فرموده دیگر شاعر میشود .\nمصراع :\nروز کار آشفته تر یا زلف تو یا کار من !\nلهذا محرر کتاب عرض دوستان جانی و برادران روحانی میرساند که در حکومت هفت\nساله نایب محمد علم خان بترکستان بودم و هفت ساله رویداد مذکور را کما حقه میدانم چنانچه\nدر مهر کلی که خرد نوشته بود اوه راستی رستی محمه مم ولا کن رفتار و کردار آن بحدت\nنادار برعکس آن بود تعجب درین است که جمله بزرگان حضور امیر شیر علیخان\nاز قضیه نایب محمد علم خان آگاه بودند چرا مدا خلالی نکردند و بعرض اقدس نرساندند\nتا اینکه میرهای از يك كابل رفته دادخواه شدند و از پسران امرد و دختران بکر خود\nشکایت کردند باز هم بزرگان حضور طرفداری کردند و عرضداشت میرهای از بکنه را"}
{"book": "adl0959", "page": 345, "text": "(٨٦)\nجلد دوم\nبجوی منظور نکردند و درعزت نایب محمدعلم خان افزودند ظاهر است که همه بزرگان را\nمرید ومعتقد ساخته بود و اگر قیودی پاس نمک را از دست ندادی و بحق سخن کردی اکنون\nحکایتی بخاطر آمد که باید وشاید در کتاب درج دارم روزی سرکار امیر شیرعلیخان در عمارت\nسراچه بالای چمن نشسته با بزرگان صحبت میکردند اتفاقاً بقه های چمن بخواندن بودند\nقطرآیندگان سرکار متوجه شد که پست میخوانند به مجلس مرحمت کردند که بقه های\nکابل آواز بلند ندارند بقه های قندز و غوری عجب خواندن و آواز بلند دارند گویا سخن\nمیزنند اهل مجلس تصدیق کردند شخصی از بزرگان مجلس که با نایب محمدعلم خان بیشتر\nدوستی ومحبت داشت همین فقره را به نایب محمدعلم خان خط فرستاد نایب مذکور شش\nصد کوزه از بقه قندوز و خان آباد و غوری غوغه در چمن کابل فرستاد و بمعرفت دوست\nجانی شب در چمن سر داده شد که کسی آگاه نشد اتفاقاً روزی سرکار اقدس بطریق ماموری\nدر سراچه مقرری نشسته صحبت میکردند که آواز بقه برآمد مگر بطرز دیگر بندگان\nسرکار متعجب شده از منشی میرزا محمدحسن خان دبیر سوال کرد که برخلاف همه وقت\nآواز بقه میاید گویا بقه غوری وقندوز باشد شخص هنرمند که این کاراز وی صادر شده\nبود عرضه داشت کرد که شاید اینکار از نایب محمدعلم خان باشد دیگران قول رفیق\nخود را تصدیق نمودند اضافه بران از راستی ونمك حلالی وخدمتگاری نایب مذکور بحضور\nسرکار به تفصیل تمام عرضداشت کردند بعدازان بندگان سرکار با آواز بلند نایب\nمحمدعلم خانرا صفت کردند وخدمتگار صادق فرمودند تا اکنون واگذار شدن\nپادشاه امور سلطنت را بوزیرهای حضور ونمك حلالی کردن وزیران بحضور پادشاه\nبطریقی که از نایب محمدعلم خان شمه تحریر شد به همان منوال خواهد بود حال انصاف\nباید کرد وملاحظه باید نمود که در خطه پاك افغانستان بغیراز پادشاه عدالت گستر سرکار\nامیر عبدالرحمن خان دیگری اسم دولت وسلطنت را بخود نگذارد زیرا که سزاور نیست\nچنانچه از زمان سلطنت امیر کبیرامردوست محمد خان تا زمان سلطنت پادشاه جمجاه\nخورشید کلاه سرکار امیر عبدالرحمن خان که کهن سالان بچشم سردیده اند هیچ پادشاهی\nبمثل سرکار امیر عبدالرحمن خان سلطنت نکرده اند وجميع مهمات و امورات سلطنتی\nهم چنین ولایت بزر گك را بطریق سرکار والا بسرو احد سرشته ننموده اند که نام شان\nباقی مانده باشد الا سرکار امیر عبدالرحمن خان که بسرو احد بدون وزیر ووکیل ومشیر\nوبزرگان حضور جميع مهمات افغانستان بزرگ را چنان انجام دادند وسرشته کردند\nکه تا مادام قیامت نام شان باقی ماند چه در سیاست و ریاست چه در کمال بخشش و داد\nگستری چه در خصوص باخبری از خپروی و کیفی همچنان آگاهی داشتند که عقل بشر حیران\nومتحير مانده بود کسی بخاطر میدهد که یکروزه امور سلطنت را بکسی تفویض کرده\nباشند با وجودیکه مثل سرکار امیر حبیب الله خان وسردار نصرالله خان فرزندهای رشید\nداشتند وهر کدام شان از عهده سلطنت برآمده میتوانستند لاکن غیبت نمیگذاشت و بوجود\nفیض امود وبسر واحد خود انجام میدادند و کارامروز بفردا نمیگذاشتند ازین رهگذر\nاست که جمیع دول های خارجه بپردی یاد میدارند و در جریده ها ثبت میکنند ظاهر"}
{"book": "adl0959", "page": 346, "text": "(۸۷)\nیاد شاهان متأخر\n\nاست که افغانستان بی‌نام ونشان امروز از کمال هوشیاری پادشاه قوی شوکت نام ونشان\nیافته بدولت های بزرگ عصری میدارند بلی خود را از کمال شوکت و شجاعت پادشاه\nقوی شوکت قوی تر می شمرند اکنون سخن از جای دیگر ورودید از نایب محمد علم خان\nبود راجع بدیگر طرف شد لازم که سر مطلب بازگردم و کلمۀ چندی از نایب محمد علم مانده\nدر کتاب درج کرده سرمسخن باز رویم قبل ازین از فتح بدخشان ومیمنه تحریر شد که نایب\nمذکور تصرف کرد تسخیر بدخشان که درین عصر وزمان حکم عنقا داشت و هیچ دولت\nداخل بدخشان نشده نایب محمد علم خان به تدبیر دروازه بدخشان را گشاد و در مملکت\nسرکار امیر شیر علیخان افزود وچنان آسان بدست آورد که از عقل بعید بود در اوائل\nکه نایب در بدخشان لشکر فرستاد شش عراده توپ قاطری و يك رساله چهار یاری که\nرساله اونباش خورشید بود و چولالا کرنيل رساله بود و شش بیرق جزایر چی\nوسردار سلطانمراد خان فندقی باینحصه سوار فندقی وسرکرده بزرگ لشکر\nمرزا عبدالهادی خان منشی نایب که خواهر زادۀ مرزا محمد حسن خان دبیر بود بعون از\nمقدمه وشورش بدخشان بدست افتاد وبهر ولایت مذکور حاکم از افغان مقرر شد چنانچه\nمحرر کتاب در رساله چهار یاری حاضر بودم دویم تسخیر میمنه که در مدت هشت ماه\n\nبا افواج بسیار وزحمت های بیشمار گرفته شد خصوص زمستانی پیش آمد كه يك جوال\nکاه به شصت سکه قیمت یافت محرر کتاب برساله ترکوار حضور نایب حاضر بودم\nاز گرسنگی دزدی اسپ را دیدم شخصی شاخهای درخت را بزحمت بریده در نزد اسپ\nخود انداخت اسپ دیگر خود را بسر شاخه های وی رسانید. یکدهن شاخه را بدهن گرفته\nواپس بسر میخ خود رفت خورد . تمام کرد محرر کتاب ملاحظه میکردم و دیگر یکدانه\nستون بزرگی سپاهی ها آورده بودند که آتش میکنند یکشب چند راس اسپ اتفاق چنان\nخورده بودند که آثاری از ستون ظاهر نبود مصفا اینکه گرفتن میمنه بهم چنین زحمت\nوسختی گرفته شد گویا راستی نایب محمد علم همین بود ای محرر کتاب ازین هرزه\nگوئی و سخن های بی‌معنی در قید تحریر در آوردن وسخنی های زشت وزیبا ومتفرق\nبیان کردن چه حاصل بس کن هرزه گوئی متصلب مطلب رو» از اصل مدعا بیان ساز تا\nخواننده وشنونده ملال خاطر نشوند خلاصه کلام روزی که از بتخاك بندگان سرکار\nحرکت فرماندند چهار منزل سفر کرده روز پنجم وارد جلال آباد شدند ودو روز بجهة\nفقرا نوازی ورعیت پروری توقف فرموده داد عدالت گستری دادند زیرا که بعد از\nمدت چند سال باز در جلال آباد تشریف فرما شده بودند وفقرا نیز پادشاه خود را\nدیده مسرور ومنور گردیدند ومرحمت شاهانه از حضور پادشاه رعیت پروردریا فتند\nو در بارۀ سرکار والا دعا گوئی کرد . خرسند شدند روز دیگر به توکل خداوند\nاز جلال آباد حرکت فرموده منزل بمنزل چون ماه جهان تاب نزول اجلال میفرمودند\nوبهر منزل وماوا فقرا پروری کرده طی منازل مینمودند تا وارد خیبر که آخر خاك\nافغانستان و اول خاك پشاور است تشریف بردند روز دیگر که داخل شهر پشاور\nمی شدند حسب الامر دولت انگلیس کار گذاران پشاور افواج نظامی را از توپ خانه"}
{"book": "adl0959", "page": 347, "text": "(۸۸)\nجلد دوم\n\nو پلٹن و رساله وغیره با اتفاق افسران نظام از شهر يك فرسخ بيرون كشيده استادە\nانتظار می بردند همچنين حاكم ملكى تمامى رعيت را از شاه و گدا پیر و برنا\nصغير و كبير افقر و اشراف از شهر بر آورده به طرف ديگر منتظر ورود پاد شاه\nافغانستان بودند و جمع افسران از ملکی و جنگی باتفاق حاکم خیلی پیشتر با استقبال\nحضور پادشاه عدالت پرور آمده امیدوار قدم بوسی بندگان اقدس بودند تا اینکه\nشهريار کشور کشا نزديك رسيدند و اگر گدا ان ملاقی شدند وملاقات کردید\nوازحضور فيض ظهور مسرور گردیده رکاب شهریاری عازم و روانه شدند تا نزديك\nافواج نظام رسیدند بعدازان افواج نظامی سلامی گرفته وفوج فوج باجه خانها را بصدا\nدرآوردند و توپهای آتشفشان را امر به آتش فشانی کردند چنانچه زمین را بلرزه\nدرآوردند واز دود توپ و تفنگ زمين لشكر گاه سیاه وتاريك گرديده كه گويا شب\nظلمانی شده بود وخیمه نیکبخت نجومی که شقت اسلامی آخر شد ورمين لشكرگاه\nروشن گردید سرکار والا تبار و پادشاه قوی شوکت و شهريار كشورگير در بالای\nحوزه فيل سوار چون ماه جهانتاب روشن وهويدا نازمانی كه سلامی بود بنظر التفات\nمتوجه سلامی بودند چون سلامی تمام شد از ابتدای لشكر تا انتهای شان آهسته آهسته رفته\nبا افسر وسپاهی از درمهر و محبت وازش ميفرمودند تا اینکه بوته فقرا رسيدندچنان\nپادشاه وكدا ومرد وبزرگ معيت شاهانه و ملاقات بزرگان ميفرمودند چون از\nفقرا تمام شدند جمع سپاه وفقرا صدا را بزنده باد پادشاه افغانستان بلند کردند وبارديگر\nبه آواز بلند فرخنده بادپادشاه اسلام گفتند لاکن بمرتبه ذوق وشوق و فرحت و خوشی\nبمردم دست دادغلفله میکردند و غوغا مینمودند که گویا گوش فلك كربيشه وفلك كج رفتار ازين\nرفت رو خوشی حسرت مینگریست و بحیرت مانده و با خصوص مردم اسلام که بدیدار فرحت\nآثار فرخنده كردار پادشاه خداروی نظر می افکندند وبعد از زمان طويل بيادداه مومن\nرسیدند و ديدار پادشاه اسلام رامشاهده كردند چنان فرحت و خوشی ميكردند كه يك لحظه\nآرام نداشتند و بآواز فصيح شاه گدا دعا میکردند يقين چقدر خلقی که خداونددرپشاور خلق\nكرده بود البته جميع شان از پیرو برنا خرد و کلان شاه گدا از شهر پشاور بيرون باستقبال\nبرآمده بودند چنانچه تخمينا يك فرسح بيشتر مردم ایستاده بودند و دعا میکردند\nو خرسندی مینمودند و بندگان سر کار عدالت گستر هم بحد معطل شده با هر طائفه\nصحبت ونوازش بزرگان باد امیرساندند تا اينكه بدروازه شهر پشاور رسیدند و داخل شهر\nگردیدند با مجرديكه مع الخيروالعافيه واردشهر شدند بهمان منوال که در بیرون مردم جمع\nآمده بودند بدرون شهر نيز همين ترتيبی برپابود و بهمان قاعده وقانون دو طرف کوچه\nو بازار خلق انبوه که از حد افزون وازشماربیرون بودصف بسته استاده بودندوعيال واطفال\nدربام و درودیوار و بالاخانهها هزار هزار بجهة ديدار پادشاه اسلام پناه انتظار بوده\nچون بدیدار فرخنده آثار سر کار بلند اقبال رسيدند ازدروبام دستمال تکان دادند زيرا\nکه دستمال تکان دادن کویاسلام کردن و تهنیت کردن استومردها در کوچه و بازاربصدای\nزنده باد پادشاه اسلام و فرخنده بادپادشاه ماره با آواز بلند ندا میکردند وچنان غلغله مینمودند\n\nپادشاهان متأخر ١٠٠٠"}
{"book": "adl0959", "page": 348, "text": "(۸۹)\n\nپادشاهان متاخر\n\nکه اسپ ها از آواز شان رم میکردند و بهر طرف نگران بودند خصوص که جميع\nبازار ها را آرایش داده آئینه بندان نموده بودند چنانچه اجناس فاخره از شال\nوکمخواب و ابریشم زریفت و عناب و غیره وقالین و گيلم و آنچیزیکه در منزل و ماوای شان\nموجود و مهیا میشد به شکل خوب و طرز مرغوب بدرو دیوار و دکان چیده و آویخته\nبودند زیرا که از ورود پادشاه اسلام و خرسندی افزون سر از پا نمی شناختند مختصر\nکلام مردم پشاور که در خواب و خیال اینچنین روز شادی و خوشی را ندیده بودند\nدرینوقت که بحضور همچنین پادشاه قوی شوکت واصل شدند از فرحت و خرسندی خود را\nفراموش نموده بودند تا اینکه بعد از طول زمان و زمان طویل بدولت و اقبال بدروازه\nارگ مشرف شدند و از بالای فیل فرود آمدند زیرا که از دروازه ارگ الی عمارت\nسلطنتی پای اندازهای قیمتی انداخته بودند سرکار قوی شوکت از بالای پای اندازها\nقدم بقدم قدم مبارك را مانده می گذشتند و تشریف میبردند و جمیع افسران ملکی\nو جنگی برکاب آن پادشاه جلیل الشان بخدمت حاضر بودند و انتظار می بردند\nتا اینکه داخل عمارت پادشاهی شدند و بر تخت فرخنده طالع نزول اجلال فرمودند\nبمجردی که آن سرور دارا دربان قدم برتخت گذاشتند و بفرحت و خوشی نشستند\nبعد از آن از خودارگ و توپخانه شهر آواز توپ برآمد وجهة ورود سرکار شهریاری\nشادیانه زدند هر چند که از ورود سرکار بدروازه شهر الی ارگ قدم بقدم از ارگ\nصدای توپ سلامی بالا بود لاکن این اثر دیگری بود که گویا شادیانه ورود میزدند\nلهذا قبل از وارد شدن سرکار والا تبار پادشاه خداداد دولت افغانستان بخاك انگلیس\nچند فقره دستورالعمل از پایتخت لندن از حضور پادشاه دولت بهیه انگلیس کمپانی\nبهادر بكار گذاران ولایت ها امر شده بود اول اینکه در هر شهر سه روز توقف\nپادشاه قوی شوکت افغانستان بجهة پذیرائی و شرایط مهمانداری اما چنان عزت داری\nکرده شود که سزاوار همچنان پادشاه عظیم الشان باشد دویم مردمان ولایت از مسلمان\nوهنود و فرنگی و غیره طایفه بطایفه بمعرفت حاکم بحضور بندگان سکندرشان\nسركار والا تبار که مهمان عزیز و پاد شاه قوی شوکت است مشرف شدن و سلام کردن\nو تازگی های خود را از حضور فیض ظهور گذراندن و حسب الامر مرخص شدن سوم\nجميع خدمتکاران سرکار اقدس از وزیر و دبیر و ارکان دولت و خدمتکاران\nنزديك ودور از جزوى وكلي چقدر نقد و جنس که از بازار او سرای و سوداگر خانه ها\nو غیره اهل کسبۀ ولایت از مال جزوی و کلی که خریدار شوند و منظور دارند لازم\nبفقرای ولایت از تجار و کسبه که بدون چون و چرا تسلیم دارند و وجه قیمت طلب\nنکنند هر گاه بدهند نگیرند بعد از رفتن شخص دکاندار بدفتر خود نوشته بدارند\nبعد از مراجعت بندگان اقدس بجانب دارالسلطنة کابل از دربار دولت انگلیس"}
{"book": "adl0959", "page": 349, "text": "جلد دوم\n(۹۰)\nمال رسانیده میشود تأکید است . چهارم از سپاه و فقرای دولت انگلیس هر گاه\nسرموئی ضرر باحدی از سپاه کابل و خدمتگاران حضور پادشاه افغانستان برساند\nبکار گذاران ولایت حکم است که بدون تحقیق بجزا رسانیده شود و هر گاه\nاز خدمتگاران پادشاه قوی شوکت افغانستان بمردم فقرا وسپاه دولت انگلیس\nضرر برسانند البته بازخواست نخواهد شد و کارگذاران ولایت پرسش و تحقیق\nنمیدارند زیرا که مهمان عزیز و پادشاه بزرگ است پس درینصورت شرط احتیاط\nبجا آرند تا ضرری بشما مردم عاید نشود اضافه بر آن سپاه و فقرا دولت را لازم است\nکه در مهمان نوازی شرط احتیاط بجا آرند و در خدمتگذاری شان لحظه تغافل\nنورزند که موجب رضامندی دولت انگلیس در آن است و خرسندی کمپانی بهادر\nاکنون سر مطلب باز گردیم بعد از ورود بندگان اقدس و بر تخت نشستن بارگـــه\nپشاور امر شد از کارگذاران بمردا ولایت که رقم رقم وطایفه بطایفه فوج فوج\nبحضور سرکار بلندا قبال سرکار امیر شیر علیخان رسیده سلام کند و تعظیم و تکریم\nبجا آرند و تارتق های خود را از حضور بگذرانند چنانچه بهمین منوال طایفه بطایفه\nاز سادات و علما وتجار واهل کسبه اسلام و بعد از آن از طائفه نصارا وهنود هر کدام\nبقاعده وقانون بحضور حاضر میشدند و حاکم ولایت يك بيك از حضور با نام و نشان\nبا ارمغان های شان گذرانیده از حضور مبارك بهريك از آنها بمناسب بزرگی شان\nنوازش و مهربانی دیده بسرافرازی مرخص میشدند لا کن از خلعت و انعام که باید\nاز حضور سرکار امیر شیر علیخان دادگستری و مرحمت میشد از دولت بهیه انگلیس\nمانع بود به عوض نوازش بندگان اقدس حاکم ولایت مطابق بخواهش سرکار\nاز خزانه دولت و ولایت داده میشد زیرا که بندگان اقدس مهمان پادشاه بزرگ\nبودند و اینگونه مخارج که سزاوار حضور سرکار بود با التماس حضور منع شده\nاز دولت انگلیس داده بباعث سرافرازی دولت خود بدول خارجه میدانستند\nبا وجودیکه درین خصوص خاطر سرکار همایون ملال آگین بود این امر را منظور\nنمیکردند اما بزرگان حضور خود بندگان سرکار از بسیاری التماس دولت مصلحت\nدادند بازهم سرکار والا که دایم لك بخش وصاحب بخشش بودند به بسیاری مردمان\nبزرگان ولایت خواه مسلمان خواه نصارا وهنود که میبودند از حضور مرحمت و انعام\nشاهانه عطا میکردند و بکار گذاران ولایت دلیل و برهان میفرمودند خلاصه کلام\nسه روز و سه شب بهمین منوال گذارش یافت که روز ها از صبح الی عصر رفت و آمد\nمردم و بزرگان ولایت بحضور سرکار و نوازش فرمودن سرکار در باره اوشان وشبها\nبچراغانهای مختلف و آتش بازیهای رنگ رنگ وساز ونواز و سرود و موزیکان\nدر هر کوچه و بازار و در برزنها و در دیوارها وقصرو قصورها وعمارات از چراغهای\nرنگارنگ مملو که گویا شب ظلماتی چون روز روشن منور و روشن گردید خصوص\nمردههای مسلمان که اینچنین روز را از خداوند میخواستند و بمراد خویش واصل شدند\nو دیدار پادشاه اسلام را دیدند از فرحت و خوشی نمیدانستند که چه خرسندی پیش"}
{"book": "adl0959", "page": 350, "text": "(٩١)\n\nپادشاهان متأخر\n\nگیرند وچگونه چراغان وچه نحو آتش بازی برافروزند وبچه منوال بازار وکوچه را آرایش دهند تا ازذوق برآمده تسلی خاطرشان گردد بباری سخن بدراز کشید اکنون مدت طول سفر بحیریت اثر بندگان اقدس هرچند نزديك است هرگاه از ورود پشاور که اول خاك دولت انگلیس است تا رسیدن در لاهور کلان وملاقات نمودن به لات جنگی وملکی که صاحب اختیار و افسر بزرگ است وچقدر صحبت هائیکه در مجلس خاص وعام نمود و چندين مطلب های بزرگ دولتی که از طرفین حاصل شده وچندان مهربانی های شاهانه که از دولت برطانیه از هر اجناس بحضور بندگان سرکار به مهر ومحبت رسیده چه از نشان دولتی که بخراج مملکتی مقابل است وچه از اسپ وشمشیر دانه نشان وتوپ های طرح جدید وتفنگ های افزون از قیاس که که سزاوار شان همچنان پادشاه قوی شوکت باشد بحضور انعام کردن و خرسندی شهریار والا تبار خواستن اضافه بران چه در بارهٔ بزرگان دربار و وزیران حضور ومشیران نزديك ودور وجمله خدمتگاران ناحیتی که تمامی سپاه رکابی که از نشان های دولت خارجه واسپ وتفنگ های شکاری وتفنگچه های اوردر وساعت های اعلی وانگشتران الماس واسپان عربی بازین و یراق و اسباب پادشاهی پیشکش کردند که شرح آن بــزبان قلم نمیگنجد وارمغان های هرشهر ودیار که حکامان ولایت در وقت ورود سرکار پیشکش میکردند هرگاه خواسته باشم که منزل بمنزل و شهر بشهر خروار تحریر دازم ودر قید قلم درآرم باوجود زمان اندك همين سفر هندوستان يك كتاب بزرگ تحریر کرده میشود اول طول عمری بکار دارد تا این همه رویداد درقید تحریر درآید وجزوار کتابت گردد زیرا که محرر کتاب بقرار دست آویز سخن میکند لهذا تحریرکننده کتاب بخدمت برادران روحانی وخردمندان جسمانی عرض عجز وانکسار میرساند که هرگاه بخاطر عزیزان خطور کند که تحریر کننده کتاب سخن باقی میکند اینچنین نخواهد بود وهرگاه سخن باقی کند چقدر بافته خواهدشد بسی مشکل است لاکن زمانیکه سرکار ذوالاقتدار سرکار امیر شیرعلیخان از دارالسلطنه شهر کابل بجانب هندوستان حرکت فرمـاشدند تا فرصتی که بخیر بازگشته وارد شهر کابل شدند حسب الامر روزنامچه فرمان شده بود بعدازان تا وقتیکه مع الخير والعافيه داخل دارالسلطنة گردیدند يوما فيوما تحرير نموده بودند اتفاقا در کابل تحریر کننده ملاحظه فرمودم بعد بالتماس بسیار قفل آنرا گرفته باخود داشتم ازین باعث شرح وار نقل نمودم بباز هم مختصر تحریر کردم و یوم بــه یوم وشهر به شهر تحریرنکردم تا صاحبان فهم وخرد مندان روزگار عیب گیری ندارند * وملال خاطر نشوند يك رویداد پشاور را شرح وار تحریر کردم دیگر شهر ودیار را مشت نمونة خروار واگذار عدم با وجوديكه ورود پشاور در نزد دیگر شهر ها قرب ومنزلتی درعزت داری حضور سرکار ندارد وباز هم از قرار نزول اجلال در شهر پشاور که شمهٔ شرح واز تقریر شد قیاس باید کرد و افزون در افزون باید شمرد باری از خدمت خرد مندان روزگار و جوهریان جوهر شناس بازار خرد مندی"}
{"book": "adl0959", "page": 351, "text": "(۹۲)\nجلد دوم\nامید وارم که در پارهٔ این نادان که سخن خود را در بازار رسوائی انداخته\nبرفتار سخن سرایان رفتار میدارد اما : این خیال است و محال است و جنون ،\nاکنون از مطالب سخن سازیم وقصه را کوتاه کنیم از همین نکته ظاهر است وقیاس\nباید کرد که همچنین پادشاه بزرگ که فرمان فرمای خطهٔ افغانستان باشد با التماس دولت\nانگلیس که دولت جلیل القدر وفرمان فرمای چهاردانگ هندوستان وبزرگترین دول‌های\nخارجه باشد بطریق محبت وارد ولایت مذکور شود باید وشاید که خدمات حضور\nشاه را بنوعی بدارند که سزاوار مهمان ومیزبان باشد زیرا که افغانستان مملکتی است\nبزرگ وصاحب سلطنت وسریر آرای آن که پاد شاه قوی شوکت نامدار باشد\nالبته دولت انگلیس با وجود بزرگترین دول های خارجه بودن در ورود آن فخر\nومباهات میدارد ودر شرایط مهمانداری وخدمات شایسته لحظه فرو گذار نمی شود\nچنانچه شمهٔ در ورود پشاور تقریر کرده شد مختصر سخن چون از پشاور بعد از توقف\nسه روز بندگان اقدس حرکت فرما شدند فرمان دولتی آنکه به شهرهای بزرگ\nسه روز و در شهرهای كوچك يك روز توقف پاد شاه قوی شوکت با شد مقصد از\nتوقف کردن شرط عزت و مهمانداری بجا آوردن و در اعزاز و اکرام حضور\nکوشیدن و افزون کردند لہذا بہمین منوال رفتار وکردار وافر از دولت انگلیس\nدر بارهٔ شهریار کشور گیر از حد توصیف خارج است وقلم دو زبان در تقریر آن\nعاجز وقاصر است با وجود دو زبانی از عهدهٔ تعریف آن برآمده نمیتواند چنانچه\nاز پشاور مراجعت کرده منزل بمنزل شهر به شهر نزول اجلال فرمودند تا اینکه بيك\nمنزلی شہر لاهور رسید ند وچون آفتاب تابان وماه درخشان بخیر وخوبی فرود آمدندوساعتی\nاستراحت فرمودند بعد از آن افسران لاهور از بزرگ و كوچك از نظامی و ملکی با فقرا\nمعتمراز سادات وعلماوفضلاوتجار خواه مسلمان خواه طائفه نصارا وهنود بحضور سر کار\nپادشاه عدالت گستر وارد شده سلام کردند وتهنيت فرستادند واز حضور بند گان\nشهریار پادشاه قوی شوکت افغانستان نوازش ومہربانی دیده واپس مر خص شد ند\nکه فردا بیرون دروازهٔ شهر باستقبال برآیند تا اینکه فردا شد بندگان اشرف اقدس\nهمایونی بدولت واقبال باشوکت اسکندری ودبدبهٔ دارایی وهیبت جمشیدی سوار فیل\nکوه پیکر زمین گرد جهان پیما گردیده چون آفتاب تابان درخشان و هویدا ونما یان\nوبزرگان حضور چون پروانه بدور آن سرور دارا دربان جمع وچهارہزار سوارمکمل\nومسلح از منزل مذکور بجانب شہر لاهور بركاب پادشاه روانه شدند وافواج انگلیس\nيك فرسخ از شهر بیرون بدوجانب صف بسته و توپهای آتش فشان از دردهان رابعد بحد\nمابین افواج سوار پیاده تقسیم کرده انتظار ورود آن سرور دارا دربان بودند بعد\nاز افواج نظامی از مردم فقرا واز سادات وعلماوتجارواهل كسبه ازشاه وكدا وخرد\nوبزرگ وپیر وجوان پیوسته با افواج نظام دوطرفه صف استاده بودندوامیدوار دیدار\nپاد شاه اسلام ومشرف شدن به قدم بوسی پادشاه افغانستان انتظار می بردندمختصر کلام\nتا دروازهٔ شهر همچنان خلق انبوه جمع وانتظار ورودسر کاروالا اقتدار را می کشیدند"}
{"book": "adl0959", "page": 352, "text": "(۹۳)\nپادشاهان متاخر\nتا اینکه سرکار فرخنده آثار نزديك با افواج نظامی رسیدند و تشریف فرما شدند که\nافسران نظامی بقانون نظام بحکم افسر بزرگ سلامی گرفتند بقدرت کامله خداوندی\nاز صدای موزیکان و آواز توپهای آتش فشان چنان غلغله انداخت که کوش فلك\nکر می شد و زمین معرکه از دو توپ و تفنگ سیاه و تاريك شده قیر کون کر د یه\nو چون شب ظلمانی پیش آمد یکساعت کامل بهمین منوال گذارش یافت تا سلامی تمام\nشد و روشنی افزود بعد ازان سرکار افغانستان با افسر بزرگ لات پنجاب از اول\nفوج آهسته آهسته قدم رنجه فرموده از افسر و سپاهی هر کدام بزبان درر بار نوازش\nنموده میگذشتند تقریبا یکساعت گذشت تا جميع افواج از نظر فیض اثر سر کار\nبطريق مختصر گذارش یافت و نوبت بفقرا رسید سرکار قوی الاقتدار بهمان منوال\nکه با افواج نظام ملاقات کردند و محبت های دوستانه و نوازشات شاهانه فر مو د ند\nبفقرا نیز بهمان رفتار از سادات وعلما وفضلا و تجار وفقرا از جزوی و کلی درجه بدرجه\nصحبت وملاقات کردند بعد از آن بفقرای نصارا و هنود مرحمت و محبت و ر ز ید .\nبهر كدا م سخن های شاهانه میگفتند و قدم بقدم میگذشتند و مردم فقرا\nاز مرحمت های شهریاری چقدر مسرور و خرسند گردیده صدا را به هورا بلند میکردند\nو در باره پادشاه قوی شوکت با واز بلند فریاد میزدند که زنده باد پادشاه اسلام و فرخنده\nباد دولت خدا داد و پاینده باد سلطنت افغانستان خلص كلام تا بد رو ازه شهر سر کار\nظل الله با مردم فقرا بنوازشات شاهانه رفتار مینمودند تا اینکه بدروازه شهر بدولت و اقبال\nوارد شدند و داخل شهر گردیدند همچنان رفتاری که در بیرون شهر با مردم فقرا نموده\nبودند درون شهر هم بهمان احوال رفتار کردند زیرا که زن و مرد در کوچه و بازار\nو درو بام ایستاده با واز فصیح دعا و ثنا باداء میرساندند و زنده باد پادشاه اسلام و پاینده\nباد دولت افغانستان میگفتند مردها هورا میکشیدند و عیال ها از در و بام د ستمال تکان\nمیدادند زیرا که هرا یکنوع عزت بزرگ است در باره پادشاه بزرگ چنانچه هورا در\nجميع دول های اروپا معمول است و حکم دعا گوئی و تهنیت ورود پادشاهان است و عیال های\nکه در بام و قصرو قصور منتظر ورود سرکار و انتظار قدم فیض آثار آن شهریار والا\nتبار بودند چون نظر شان بجمال جهان آرای سر کار اقدس افتاد از خرد و بزرگ\nدستمال تکان دادن بمردم عیال مامور است و بندگان سرکار خدیجو در باره عیال ها\nبزبان شیرین مرحمت فرموده نوازش میکردند تا بدروازه ارك رسيداند لات ملكي\nیکفرسخ در بیرون شهر باستقبال آمده بودند چنانچه قبل از این تحریر شده بود که\nلات مذکور صاحب اختیار کلی ممالک پنجاب و بزرگترین کل ولایت است مامور\nحضور فیض ظهور بندگان اقدس از جانب دولتی بودند درینوقت باتفاق سرکار والا\nتبار بدروازه ارك از بالای فیل پیاده شدند زیرا که از درو دروازه ارك الی قصر\nسلطنتی پای انداز های قیمت بها که مبلغ های کلی صرف شده بود انداخته بودند\nتخمیناً تا عما رت سه صد قدم می شد که فرش کرده باعث عز ت د ا ر ی پاد شاه\nاز دولت انگلیس شده خواهان خرسندی پادشاه بودند و فخر دولت خود میدانستند\nالبته لازم است که پادشاه بزرگ را همچنین عزت دارته و سرافرازی د و لت خود"}
{"book": "adl0959", "page": 353, "text": "جلد دوم\n(٩٤)\n\nرا خوا هان باشند لہذا سرکار والادست بدست لات ملکی از بالای پای اند از ها\nمیگذشتند و مردم ازعقب پای انداز ها را تاراج کرده دعای دولت پاد شاہ اسلام\nرا میکردند تا آنکه داخل قصر سلطنتی که جهت شہر یار و الا تبا ر معین کر ده\nبودند وارد شدند بعد از ان لات ملکی خانه بخانہ ومنزل بمنزل صحبت کنان بحضور\nسر کار همراه میرفتند تا بمنزل معین داخل شدند بند گان اقدس بد ولت و اقبال\nاستراحت فرمودندولات بزر گ از حضور مرخص شده بمنزل خود رفتند این بود که بعد از\nنیم ساعت بقرار قاعده وقانون بزر گانه وروش شا هانه بندگان اقدس با تفا ق\nمهماندار باشی دولت برطانیه و پنج نفر خدمتگاران بزر گ به بازدید لات ملکی بمنزل\nشان تشریف فرما وملاقات نمودند و ساعتی صحبت های دوستانه فرمودند در ثانی باز گشته\nبمنزل خود تشریف فرما شدندمقارن غروب آفتاب نزديك بشام خود جناب لات باچند نفر\nبزرگان دولت از ملکی وجنگی بحضور سرکار در منزل شان وارد شدند و چند\nدقیقه صحبت نموده ثانی با تفاق به تماشا خانه تشریف بردند به تماشای باز یگر ان\nاروپا که بازی شان از عقل بعید است تما شا کردند تخمیناً سه ساعت گرفتار تماشاه\nبودند چنانچه قبل از ورود شُرکار بغیه خرسندی بلکه سبب عزت حضور اقدس از\nجميع دول اروپا هرگاه تماشاه خانه نامدار بود در لاهورجمع آورده بودند و هر شب\nبازی های تازه بحضور بندگان اقدس نشان میدادند اضافه بران هر شب شهر لاهور\nاز کوچه وبرزن وبازار ومنزل ها چراغان برنگ های مختلف مقرر بود که تا نصف\nشب از تماشای آن حیرت میفرود گویا شب تار چون روز روشن نمایان وآشکار بود\nخصوص که جميع کوچه وبازار آئینه بندان شده بود خلاصه کلام مدت هجده روز در\nلاهور توقف فرمودند سه روز کلیه مجلس مذاکره و کنکاش و گفتگوی دولتی بعنوان\nدوستی مطالبات کسانی از طرفین وسوال های بسیار و جوابهای بی شمار در باب دوستی\nوغیر آن هر روزی پنج ساعت مجلس مذاکره مامور ومقرر بود و باقی شب وروز به تماشای\nکار خانجات توپ ریزی و تفنگ سازی وگرج سازی و سان فوج و مقدمه جر ثقالی\nودیگر کار خانه های دولتی که در شهر لاهور مقرر بوديك بيك رابا تفاق خدمتگا ران\nحضور وافسران دولتی رفته تما شا میکردند لاكن هر استاد کار که صنعت خود را\nمنظور حضور مینمودند از حضور سرکار سر افرازی از خلعت و انعام حاصل میکردند\nتا اینکه جمیع امورات دولتی از طرفین حسب المدعا حاصل شده کمال خرسندی\nبدولتين دست داد وکار باتمام رسید و سرکار بلند اقبال بفتح وفیروزی و حا صل\nمدعا واپس اراده دارالسلطنه کابل نمودند چون رفتن دارالسلطنه بخاطر سرکار\nمصمم شدلات ملکی بحضور والا یکدانه نشان دولتی که بزرگترین نشانهای دولت\nانگلیس است با شمشیر دسته مرصع و کمربند گوهر نشان و دوراس اسب عربی با اسباب\nودیگر اجناس های قیمتی که سزا وار پادشاه بزر گ باشد بخصوص که همچنین پاد شاه\nبزرگ که با التماس دولت آمده باشد و دولت انگلیس بزرگترین دول ها شمرده شو د\nلازم که همچنان ارمغان ها منظور حضور بدارد از ان پس چند ضرب توپ بزر گ"}
{"book": "adl0959", "page": 354, "text": "(90)\nپادشاهان متاخر\nو كوچك از هر رقم و پنجهزار تفنگ مارتين دنباله پر مکمل اسباب و چند زنجير فيل\nكوه پيكر بافيل بانان و چند رأس اسپان عربی و و پله و خانه زاد و دیگر اسبابهای\nسلطنتی که سزوار چنان پادشاه قوی شوکت باشد پیشکش کردند و در باره بزرگان\nحضور و خدمتگزاران معتبر و دبير ومشير و غيره كه خدمت حضور داشتند از نشان\nدولتی و انگشتر و ساعت و اسب و اسباب و تفنگچه های دنباله پر وغيره اسباب مطابق\nرتبه و منزلت هر کدام نوازش كردند بعد از ان چقدر خدمتگاری که از سوار\nو پیاده پر کتاب ظفر انتساب حاضر بودند با همه بقرار مرتبه انعام و مرحمت نمودند\nگویا از خدمتگزاران کسی باقی نماند که صاحب انعام و احسان از دولت انگلیس\nنشد همچنان که از جانب دولت برطانیه شفقت شد و مهمان پذیری کردند اضافه\nبران بندگان سرکار در مقابل انعام و احسان دولت انگلیس از هر اشيا مثلا جواهرات\nبزرگ اعلی که قیمت آن افزون و دیگر اجناس های که لایق و سزاوار حضور دولت\nباشد دربارۀ لاټ ملکی ولات جنگی وحاکم لاهور و افسران جنگی وملکی و اشخاصیکه\nخدمت حضور داشتند و درین چند روز در حضور جان فشانی کرده بودند در بارۀ\nهريك انعام وافر ونوازشات شاهانه نمودند بعد از آن بحضور پادشاه قوی شوکت\nدولت انگلیس کمپانی بهادر بطریق یادگار یکدانه جواهر بزرگ اعلی که قیمت\nآن افزون از قیاس و بعید از عقل که از زمان شاه شجاع بحضور بندگان اقدس\nباقی بود بايك قبضه شمشیر جواهر نشان دسته مرصع ارمغان فرستادند خلاصه کلام در\nخصوص چند روزه توقف برسرکار در لاهور شرائط مهمان نوازی از دولت برطانیه\nبجا آوردن زبان قلم گنجایش نمیدارد و بقلم دو زبان شرح آن جاری نمیشود\nچنانچه قبل از ان شمه تحریر نموده بودم به تکرار نمی پردازم تا اینکه از جمیع\nامورات دولتی از جزوی و کلی فارغ شده واپس اراده دارالسلطنة كابل نمودند\nبعد از ان یکروز قبل از مراجعت بندگان سرکار در تلگراف خانه تشریف فرما\nشده تلگراف مرخصی بحضور پادشاه دولت قوی شوکت انگلیس کمپانی بهادر زدند\nو از رضامندی چند روزه توقف لاهور از حضور جناب لاټ بزرگ و غیره کارکنان\nدولتی اطلاع دهی فرمودند و همچنان از حضور کمپانی بهادر تلگراف دوستانه در\nجواب بندگان اقدس رسد و از زحمت و رنج سفر و چند روزه توقف لاهور عذر\nبسیاری به عنوان دوستی و شفقت خواست و خرسندی بسیاری از طرفین بمعرفت تلگراف\nحاصل شد چنانچه بهمین منوال روز ورود سرکار در لاهور تلگر اف دوستانه زدن\nاز طرفین خرسندی حاصل شده بود بهر حال مختصر کلام سخن بطول کشید بعد از تلگراف\nدوستانه فی مابین کمپانی بهادر و سرکار ذوی الاقتدار که باهم مرخص شدند روز\nدیگر سرکار اقدس در ساعت نيك وزمان سعید از ارگ شهر لاهور حرکت فرماپشده\nبالات ملکی سوار فيل كوه توان زمین پیما شدند و جمیع بزرگان حضور وافسران\nدولت انگلیس پرکاب سرکار والاتبار همراه از شهر بدر شده بطریق روز ورود\nافواج نظامی با توپ خانه های آتش فشان تخمیناً یکساعت با موزیکان سلامی"}
{"book": "adl0959", "page": 355, "text": "(٩٦)\nجلد دوم\nگرفتند و مردم فقرا نیز بطریق وارد شدن روز ورود صف بسته دعا و فاتحه میکردند\nلکن از مراجعت سرکار و دوری دیدار شهریار از جان و دل محزون و غمگین بودند\nو تاسف میخوردند زیرا که درین چند روزه توقف سرکار مردم آن دیار از حضور\nبندگان شهریار زیاد خرم و مسرور گردیده بودند بهرحال تا اینکه بندگان\nاشرف باشوکت جمشیدی و فر فریدونی طی منازل نموده در منزل اول تشریف فرما\nشدند و داخل بارگاه و سر اپرده شده بتخت دارائی قرار گرفتند لاکن جمیع افسران\nدولتی از بزرگ و کوچک و بزرگان ولایت از علما و فضلا و تجار تا منزل مذکور برکاب\nآن سرور خجسته سیر فرخنده آثار حاضر و از منزل هذا حسب الامر بندگان اقدس\nمرخص شده واپس در لاهور رفتند و بندگان سرکار منزل بمنزل چون ماه سریع السیر\nتشریف فرما بودند و درباره مردم از سیاه و فقرا نوازش فرموده دعا میگرفتند\nتا اینکه وارد شهر پشاور شدند و در خود پشاور سه روز توقف فرمودند لاکن بامر\nدولت بهر منزل که فرود میآمدند کارکنان دولتی که مهماندار حضور بودند در\nخدمتگذاری و مهمان پذیری سرموئی تقصیر نمیفرمودند و بخدمت میکوشیدند بعد از سه\nروز بدولت و اقبال از شهر پشاور مراجعت فرموده داخل ولایت موروثی شدند و منزل بمنزل\nچون آفتاب تابان روان و بدادرسی فقرا رسید ه حد بحد و حدود بحدود شفقت\nمیورزیدند و از فقرا دعا میگرفتند و انعام و احسان میفرمودند تا اینکه داخل\nجلال آباد شدند و سه روز دیگر در جلال آباد بدادرسی فقرا توقف نمودند\nروز چهارم حرکت فرما شدند و طی منازل مینمودند تا آنکه بدولت و فرخنده آثاری\nوارد بت خاک بيك منزلی شهر کابل گردیدند بعد ازان سردار عالی سردار\nمحمد یعقوبخان و سپاه سالار فرامرز خان و بزرگان ولایت و افسران نظامی از\nشاه و گدا برکاب سردار محمد یعقوبخان در بت خاك رسیده بحضور فیض ظهور\nمشرف شدند و سلام کردند و شرائط دعا گوئی و تهنیت بجا آوردند و سه ساعت\nبقدم بوسی حضور شرفیاب گردیده بعد از حضور مرخص شدند که فردا باید سپاه\nو فقرا بشو ق حضور بندگان اقدس در بین راه حاضر شوند لهذا شهریار کشور کشا\nشب را به آسودگی در منزل مذکور استراحت فرموده فردا على الصباح مع الخير\nو العافیه سوار فیل کوه پیکر شده با شوکت بهرامی وصولت اسکندری و هیبت\nدارائی با خدمتگاران حضور و افواج رکابی نزدیک و دور عازم دار السلطنه\nشهر کابل گردیدند و افواج رکابی از توپخانه و پلتن ورساله چون انجم بدور ماه\nجمع بقاعده و قانون نظام پروانه وار میرفتند و از جانب کابل سردار محمد یعقوبخان\nسردار سالار و فرامرز خان سپاه سالار با افواج نظامی عازم حضور چنانچه از زیر\nکوتل يك لنگه الی سیاه سنگ دو جانبه لشکر ظفر اثر صف کشیده بهر ۱ فوج\nتوپ های بزرگ و كوچك تقسيم و انتظار ورود سرکار والا تبار و از حدود سیاه سنگ\nالی دروازه شهر از سادات و علماء و قاضی و قضات و تجار و اهل کسبه از خورد و بزرگ\nو پیر و جوان صف بسته ایستادند و امیدوار حضور شهریار والا تبار بودند\n\nپادشاهان متاخر ۱۰۰۰ جلد علام قادر"}
{"book": "adl0959", "page": 356, "text": "پادشاهان متأخر جلد دوم\n(۹۷)\nتا زمانیکه بندگان سکند رشان دارا دربان جمشید کردار فریدون آثار نوشیروان\nرفتار سرکار امیر شیر علیخان چون آفتاب تابان از افق مشرق نمایان شدند و داخل افواج\nنظامی گردیدند افواج مذکور با مر سپاه سالار هشت پات سلامی گرفتند چنانچه یکساعت\nصدای موزیکان ونقاره خانه ها بلند آوازه و از صدای توپ وتفنگ زلزله در گنبد دوار\nدر افگنده و از دود توپ وتفنگ وگرد وخاک زمین لشکر گاه سیاه وتاريك گردیده بود\nتا زمانیکه سلامی آخر شد و گردوخاك ودود توپ تفنگ فرونشست وروشن دست داد بعد از ان\nبندگان سرکار از ابتدای فوج از افسر وسپاهی با هريك بزبان گهربار درر آثار محبت به وی\nورزیده میگذشتند تا اینکه از لشکر نظامی گذشته نوبت بفقرا رسید بهمان منوال ابتدا\nاز سادات وعلما و قاضی و قضات که صف کشیده بودند ملاقات دوستانه ومحبت پدرانه بايك يك\nاز اوشان نمودند و با جمیع بزرگان ولایت اسم برده صحبت میکردند و خرسندی مینمودند چنانچه\nبعضی سخن های سابقه را بیاد آورده حرف میزدند واز گردشهای فلکی و تقاضای زمانه غدار و\nنشیب وفراز دنیا که پیش آمده بود یکی بدیگری یاد میکردند و تکلم مینمودند لهذا سبب صحبت\nدوستانه سر کار والا با اعزه واشراف مردم کابل ازینروست که بندگان اقدس نشوو نما یافته\nيك دیار با آنها بودند و فقرا نوازی میکردند و آنها نیز چنان مرید و معتقد و اخلاص کیش\nحضور سرکار بودند و او را نشان دعای دولت خداداد بود وخالص دعا میکردند بلکه ساعتی\nاز دعا گوئی سر کار غافل نبودند مختصر کلام چون سرکار والا تبار از ملاقا ت سپاه وفقرا\nفارغ شدند تأملی بجانب شهر روانه شدند تا اینکه بفضل خداوند وا قبال شاهنشاهی بکمال صحت\nمندی داخل کا بل گردیده در کوچه و بازار ودر وبام از مرد و عیال جمع آمده انتظار ورود\nپادشاه خود را داشتند چنان مملو از زن و مرد در کوچه وبازار بودند اقلا راه عبو راز بسیاری\nمردم باقی نمانده بود سر کار ذوی الا قتدار با وجود افزونی خلق الله با جمیع مردم از زن ومرد\nمحبت کرده قدم بقدم تشریف می بردند این بود که مع الخیر و العافیه وارد باغ پادشاهی که\nاز پدران بیادگار مانده بود و تبرک میدانستند شدند و بر تخت سلطنت موروثی چون نوشیروان\nعادل نشستند ومبلغ های کلی چه از خزا نه عامره و چه از بزرگان و حضور و معتبران دربار که\nبطریق برای خدا می آوردند بدست مبارك به سید وسادات و فقیر و فقرا و بیوه و بی نوا\nو غریب و غربا و بیچاره واز پا مانده برای خدا صرف میکردند و دعا میگرفتند و درین\nمدت از روز دویم ورود افسران نظامی وبزرگان ملکی فوج فوج بولك بولك بحضور\nمهر ظهور آمده دعا و فاتحه کرده میرفتند و از حضور فیض ظهور سراسر نوازش در یافته\nمرخص میشدند بعد از ان که از رفت و آمد سپاه و فقرا آسوده خاطر شدند چند\nروز دیگر به عیش و عشرت گذرانده شکر گذار درگاه خداوندی بودند چون زمانیکه\nدر ولایت انگلیس تشریف فرما شده متوجه امورات سلطنتی دولت مذکور بودند قانون\nنظام داری را پسندیده بخاطر عاطر داشتند و همه وقت بمدنظر میگذراندند و میفرمودند\nکه نوکری سابقه که خوانین سواری باشد موقوف داشته قاعده نظام دا ری جاری گردد"}
{"book": "adl0959", "page": 357, "text": "(۹۸)\n\nچنانچه بهمین اراده چند نفر قواعدی معتبر از دولت انگلیس برکاب مبارك همراه آورده\nبودند که سه نفر بزرگ شان فتح علیشاه خان و سردار بهادر غلام نقشبند خان و برادرش\nعبدالمجید خان نام داشتند واصل از طائفه افغان بودند لاکن سبب دشمن داری و قتل\nو قتال فی ما بین قوم خود فرار هندوستان شده مدتی بود که بدولت انگلیس در نظام بودند\nو در قواعد و نظام داری مهارت کلی بهم رسانده بودند سرکار ذوی الاقتدار برکاب فیض\nآثار کابل آوردند و در نظام قواعدی مقرر فرمودند بعد از ان که از دیگر امورات فارغ\nشدند جمیع خوانین سوار و بزرگانیکه تنخواه خور سوار ملکی ولایتی بودند همه را بحضور\nطلب کرده اولا نصایح پدرانه و بعد از ان هر يك را مناسب حال و اندازه بعضی را در\nپلتن و برخی را در رساله مقرر نمودند و بقرار رتبه و منزلت افسر و منصبدار مامور کردند\nو تنخواه فراوان مطابق قاعده نظام امر کردند که ماه در ماه از خزانه عامره بحضور\nسردار سالار سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپاه سالار از افسر و سپاهی در وجه\nشان داده شود بعد ازان رجوع به پلتن گیری نمودند همچنان رساله هم باید جوانان\nقهرغانه وعده بهر فوجی که جدید گرفته شده بود قواعدی مقرر گردید که بزمان اندك\nتعلیم میگیرند و بقانون نظام پله شوند چنانچه در مدت دو سال جمیع افغانستان افواج نظامی\nشد وقاعده و قانون نظامی را بدرستی آموختند و مهارت تمام دریافتند و منظور حضور\nسرکار والا شدند گویا در مدت دو سال الی سه سال يك لك و شصت هزار افواج نظامی\nمکمل اسباب بقاعده وقانون بسته شد که از عقل بشر خارج بود ازینروست که محرر کتاب\nدر اخیر تواریخ زمان سلطنت سرکار عدالت گستر سرکار عبدالرحمن خان نوشیروان\nعادل در قید تحریر در آوردم که افغانستان صاحب شمشیر و مرد میدان دلاوری بود و سزاوار\nپرورش داشت لاکن غمخوار نداشت که ظاهر سازد و روشن بدارد تا اینکه بمرحمت پروردگار\nوطالع مردم افغانستان سرکار امیر عبدالرحمن خان پیدا شد و مخفی را آشکار ساخت\nچنانچه محرر کتاب تحریر نموده فرد آن چنان ملك و ولایت با چنان شمشیر تیز بود\nمخفی در زمین و شد عیان تا رستخیز اکنون سرسخن باز گردیم بعد از آنیکه افواج از\nحضور يك بيك كذارش یافت چنانچه بيك طرم حاضر میشدند بندگان اقدس ازین\nباعث خیلی خرسند شدند اضافه بران خاصه دار وجزائر چی و بعضی بزرگان کهن\nسالی که لایق نظام نداشتند بقرار سابق خوانین سوار مانده تنخواه میبردند مقصد که\nنظام خوبی در زمان قلیل در افغانستان برپا شد که سزاوار تحسین و آفرین گردید با وجودیکه\nچقدر بزرگان با تماس خود را از نظام فارغ کرده بقرار سابق تنخواه میبردند و خدمت\nحضور فیض ظهور داشتند و از دفتر ملکی تنخواه میبردند از ینقرار مردم متفرقه بسیار بودند که\nسال بسال چقدر مبلغ کلی از خزانه میبردند و بعضی خدمات ملکی را میکردند هر گاه\nشرح دهم موجب تطویل کلام است لاکن ازین نظام داری و قانون نظام که بندگان\nسرکار امیرشیر علیخان در خطهٔ افغانستان جاری کردند ظاهر است که دولت افغانستان\nرو بترقی نهاد ومشهور آفاق گردید امید است که یومیه ترقی کرده با ندك وقت در\nمقابل دول خارجه دولت محسوب شود زیرا که افغانستان قابل تربیت است لا کن"}
{"book": "adl0959", "page": 358, "text": "(۹۹)\n\nپادشاهان متاخر جلد دوم\n\nتربیت کننده نداشت که متوجه تربیت اوشان می شد اکنون امید ترقی دارد تا خواست خداوند چه باشد خصوص از مرحمت پروردگار امروز ترقی دولت خدا داد بندگان سرکار امیرشیر علیخان است چنانچه یک نتیجه ترقی افغانستان اینکه قبل ازین فوج افغانستان بزبان انگلیس مشق قواعد میکردند گویا از قواعد شان دیگر دولت میدانست البته در آنوقت خلل پذیر بود امروز بمصلحت دید پنجنفر بزرگان دربار بزبان افغانی قواعد ساختند و در جمیع افواج افغانستان جاری کردند البته در وقت جنگ و مقدمه دولت خارجہ پی بزبان شان نمی برد و از لفظ شان نمیداند اینهم نتیجه ترقی خطه افغانستان میباشد و دیگر نتیجه ترقی دولت واقبال شهریاری آنکه قبل ازین تحریر شده بود که در مقدمه شجاع آباد در شبیکه فردا مقدمه میکردند یکدانه زمرد بزرگ در خزینه داشت از حسین علیخان خزینه دار طلب کردند و مفقود شد چنانچه سابق شرح وارد در کتاب نوشته شد و بخاطر سرکار که خزینه دار پنهان کرده و خزینه دار خاطر جمع که تحویل حضور سرکار است تا اینکه بندگان سرکار صاحب سلطنت دوباره شد و بر تخت دارالسلطنه کابل برقرار گردید و بهر شهر و دیار حاکم مقرر فرمودند خداینظر خان وردك حاکم غزنین شد قضا را در همان زمین که بارگاه بندگان اقدس بر پا بود صاحب زمین بجهة زراعت قلبه میکرد و بیل میزد چیزسبزی بزمین ظاهر شد برداشت و باب تازه کرد بنظرش گرم آمد و متحیر ماند عاقبت در شهر غزنین در نزدصرا ف هند و آمد و نشان داد صراف از دیدن زمرد بحیرت افتاد و از دهقان حقیقت کرد و حقیقت شنید هندوی صراف هر چند در پنهان کردن فکر زد علاج پذیرنه شد لاچار با تفاق دهقان نزد حا کم رفت و بیان واقعه را عرض کرد خداینظر خان وردك از ديدن زمرد بحیرت ماند وعلاج پنهان کردن بخود ندید بعد از ان با تفاق یکنفر خدمتگار معتبر خوددهقان و صراف هندو را با عریضه حقیقت زمردکه از زبان دهقان شنیده بودند بحضور سرکار فرستادند این بود خدمتگار خداینظرخان باهندوی صراف ومرد دهقان بحضور رسیدند و زمرد را بحضور تحویل کردند سرکار صاحب اقبال از مشاهده این حال که بعد از سه سال زمرد پیدا شد شکرانگی بدرگاه ایزدی کرده از دهقان سوال کردند که چه نحو زمرد بدست آمد دهقان بیان واقعه را عرضداشت کرد بعدازان سرکار اقدس با بزرگان دربار که حاضر بودند امر کردند که شما سخن نکنید وسکوت ورزید تا ساعتی با حسین علیخان خزینه دار که حال نایب سالار است شوخی کنم و آزاربدهم و ملاحظه بداریم که چگونه جواب میگوید اما جمیع شما یان داشته باشیدو خوب بدانید که اصلاً بخاطر سر کار نمیگذشت که زمرد را خزینه دار نمك زده باشد زیرا كه نمك پروردۂ حضور سرکار از زمان خردسالی میباشد وحقیقت راستی شان از اول تا اخیر بحضور سرکار واضح و روشن است مختصر کلام حسین علیخان خزینه دار بحضور حاضر شد وسلام کرد بعد از ان سرکاروالابهر وغضب فرمودند که مدت سه سال گذشت و در باب زمرد بندگان اقدس صبر کر دو تحمل نمود که شايد يك نحوی زمرد را بحضور آورده تسلیم کنید وشما اندیشه نکر دید ای نمك حرام تا کی و تا چند طاقت کنم وتحمل نمایم زود تر زمرد را بحضور آورده و تحویل کنید حسین علیخان که طبیعت یافته حضور سرکار بود دریافت که معامله چیست از روی کمال جرأت دست بادب پیش آمده عرضداشت کرد که فدایت گردم"}
{"book": "adl0959", "page": 359, "text": "(100)\n\nزمرد را در هندوستان فرستاده خورد کردم و بخرچ خود و عیال داری خود صرف کردم زیرا\nکه حق و ملك خود غلام بود هنوز هم امید وارم که حیات سرکار والا باقی باشد بمثل یکدانه\nزمرد چندین زمرد از حضور سرکار که آب حیات غلامان است گرفته صرف عیال داری و مخارج\nآسودگی جان خود کرده شکر گذار درگاه الهی باشم ازین رهگذر که بندگان اقدس\nمرحمت عیفر مایند بخاطر غلام ملالی نرسیده و نمیرسد و تا زندگانی\nغلام باشد نخواهد رسید لاکن از درگاه خدا وند امید وارم که ذات ولد غلام\nفدای حضور مبارك گردیده يك قطره خون غلام و غلام زادگان برکاب همایون\nریزد و دیگر آرزویی غیر ازین ندارم زیرا که شخص بود م گم نام و پریشان روز گار\nالحمد لله از حضور فیض ظهور بمرتبه بزرگی رسیده صاحب نام ونشان گردید م بحر حال\nچون عرضداشت حسین علیخان تمام شد بندگان اقدس را خوش و سخن حسین علیخان\nرا صدق دانسته و زمرد را نشان داد و دهقان را حاضر کرد تا رویداد را بیان نمود و در تمامی\nبزرگان دربار خرسندی حاصل شد و دعای دولت و اقبال پادشاه را بدر بار کردگاری\nیاد از سانیدند اکنون سر مطلب باز گردیم و از رویداد تحریر داریم لهذا بندگان سرکار\nرا بعیش و عشرت بگذارید .\nچند کلمه از رویداد نایب محمد علم خان شنوید : قبل ازین تحریر شده بود که نایب\nمحمد علم خان پیشخدمت حضور سرکار و بامر سرکار بالتماس سردار فیض محمد خان\nدر ایامیکه بندگان اقدس در هرات تشریف داشتند از هرات به ترکستان آمده بود تا حقیقت\nالتماس آمدن سرکار والا را از حضور سردار فیض محمدخان معلوم کند چون وارد\nترکستان شد و بطواف روضه شیر خدا رسید فرسودگی و شکست و ریخت بسیار بدر و دیوار\nروضه مبارکه دید با خداوند عهد کرده بود که هر گاه بفضل خداونـد صـاحب حکومـت\nترکستان شوم شب و روز متوجه در بار شیر خدا خواهم شد خداوند دعای مذکور را مقبول\nفرموده حکمرانی ترکستان را بوی عطا کرد و از حضور امیر شیر علیخان بمنصب نایب الحکومه\nسرافراز گردیده عازم ترکستان شد و بزحمت بسیار که چند در جه از ا زبك شکست\nیافته وارد غوری شد و از انجا دوباره با تفاق سوار قطغن بالای تاشقرغان رفت و شکست\nخورد دفعه سوم با تفاق سوار قطغن و غوری و غیره بالای تاشقرغان رفته بتدبیر فتح کرد\nو تاشقرغان را تصرف نمود و ازنجا لشکر کرده بدون چون و چرا مزار شریف وتخته پل\nرا مسخر کرد و در تخته پل که پایتخت بود استقامت فرماند بعد ازان بتدبیرات بسیا ر\nهجده نهرو کوهستانات و آقچه و شبرغان و اندخوی و سرپل را بدست آورد سردار\nعالی سردار محمد اسحق خان در انوقت از جانب سردار عالی سردار عبدالر حمن خان\nحکمران بودند اما در عین بی اعتباری با وجود آن شهر به شهر رفته بقدر قوه بخرابی\nنایب محمدعلم خان از گوشه و کنار میکوشیدند بنا بران نایب محمدعلم خان چندی زحمت\nکشید تا خودرا صاحب حکومت کرد هر چند که شبرغان و اندخوی و سرپل بتصرف میر های\nازبکی بود لاکن فرمان برداری حضور نایب محمد علم خانرا میکردند تا اینکه بعد\nاز سفر هندوستان که بندگان سرکار رجوع به نظام داری کرد و نظام کمربسته شد جرنیل"}
{"book": "adl0959", "page": 360, "text": "(۱۰۱)\nپادشاهان متأخر جلد دوم\nداود شاخان بهمرای هشت پلتن وسه ریمجنت رساله ودوازده عراده توپ جلوی وقاطری عازم ترکستان شد و بسرعت خود را در غوری رسانید بعد از جرنیل داود شاه خان رساله چهار یاری که تعلق بخوشدل خان ايشك آقاسی که کرنیل شده بود داشت بامر سرکار عازم ترکستان گردید در منزل فنجان رسیده واقف شد که جرنیل با لشکرها در غوری توقف دارند کمینه تحریر کننده کتاب که در رساله مذکور بودم امر کرد که در نزد جرنیل داود شاخان رفته خط سلامتی ما را بدهید وجواب حاصل کنید کمینه در غوری رسیده بجرنیل داودشاه سلام کردم و خط کرنیل خوشدل خانرا دادم قضا را در همین فرصت خط نایب محمد علم خان از تخته پل بحضور جرنیل داود شاخان رسید نوشته بود که سردار محمد اسحاق خان که فرار بدریا شده بود بازگشته در ترکستان آمد واندخوی و شبرغان وآقچه وسرپل باوی رابطه پیدا کرده اکنون عازم تخته پل است وقلیل فوجی که بحضور ما میباشد اینهم اعتباری ندارد فقرا نیز وابیسته آنهاست مرحمت فرموده زودتر عازم تخته پل شوید که فرصت تنگیك است ودشمن گلوگیر. جرنیل داود شاخان فوراً در جواب نایب محمد علم خان خط تسلی نوشته مجردیکه حاضر بودم و تازه وارد شده التماس کرد که شما در طریق سپاهی گری وسخن وری بنظر جرار آمدید این خدمت از آن شماست کمینه عرض کردم که جميع امورات کرنیل خوشدل خان بر ذمه من است در جواب فرمودند که جواب کرنیل صاحب را اطاعاً میتونیم وشمارا غیر از تخته پل رفتن چارهٔ نیست زیرا که فرمودهٔ استاد است .\nشعر\nفرستاده باید که دانا بود بگفتن دلیر و توانا بود\nازو هرچه پرسند گوید جواب بشرطیکه باشد طریق صواب\nسخنهای خویش آشکارا کند بنوعی که مجلس تقاضا کند\nاکنون مع الخیر بروید وزبانی هم بنایب بگوئید که از شهر تخته پل حرکتی نکنید در بین یکهفته بتوکل خداوند چون سیل ناگهان در تخته پل رسیده ملاقات میداریم انشاءالله تعالی باغیان پادشاه از دشمن گزندی نمیرسد وامید وارم که از دشمن بدرفتار انتقام کشیده هرکس بجزای اعمال خود گرفتار آید این بود که محرر کتاب بتلاش تمام خود را در تخته پل رساندم فرصتی بود که سردار محمد اسحق خان در نهر شخ ترک فرود آمده وفردا وارد بلخ میشود چنانچه شب گذشت علی الصباح خبر رسید که سردار مذکور شباشب وارد بلخ شده عازم تخته پل است بعد از شنیدن این واقعهٔ جان گداز نایب محمد علم خان با هشت عراده توپ وسه پلتن بی اعتبار تعلق ترا بغان برگد که نمك خور حضور سردار عالی سردار عبدالرحمن خان بود وشش بیرق جزایر چی که آنهم بطرز پلتن از اعتبار خارج و يك رسالهٔ جدیدی از شهر بدرشده بدروازه بلخ لشکر گاه کردند از انطرف سردار محمد اسحق خان داخل چهل گزی شده پلتن ارجل وسوار تر کمن وخوانین سوار باشش عراده توپ که همراه داشتند مقابل شده مقدمه در انداخت و از طرفین صدای توپ وتفنگ برآمد دوپلتن نایب محمد علم خان که ترابغان برگد سر کرده شان بود"}
{"book": "adl0959", "page": 361, "text": "(۱۰۲)\n\nباچها ر بیرق جزایرچی را امر کرد که جنگ رفته مقابل شد و بسردار محمد اسحق خان\nسلام کردند نایب محمد علم خان از ملاحظه این حال متحیر ماند مجرد کتا ب در حضور\nنایب بوده پیاده تماشا میکردم یکنفر پیش خدمت نایب کمینه را اشاره کرد و یا خود بشهر\nآورد يك خط سرنامه دار تسلیم کرد و از زبان نایب بیان کرد که از دروازه شیر آباد\nبدرشوید از دروازه مزار شریف بتاخت اسپ داخل تخته پل شده آوازه کشید که جرنیل\nداؤدشاه خان با دریای لشکر در گور مار رسیده خیمه و بارگاه زدند که خط نایب صاحب\nرسید و آمدن سردار محمد اسحق خان را نوشته بود که جرنیل فورا از گورمار حرکت\nفرمودند وعنقریب میرسند مرا بجهة اطلاع دهی پیشتر فرستادند اينك ميرسند بهمين\nطریق آوازه کرده بحضور نایب بروید و خطرا بدهید هر گاه نایب سوال کند که جرنیل\nدیگر چه گفت در جواب بگوئید که جرنیل صاحب فرمودند که اختیار جنگ با شما نیست\nو حكمران ملك میباشید تارسیدن لشکر ظفر اثر از شهر بدر نشوید و انتظار آمدن افواج\nظفر شکوه باشید مختصر کلام بعد از بیان آدم نایب باتفاق راه بلد از دروازه شیرآباد برآمده\nبطريق چاپار بهمان رفتاری که ذکر شد رفتار نموده از دروازه مزارشریف داخل\nتخته پل شده از انجا بحضور نایب رسیده سلام کردم و خط جرنیل را بنایب دادم نایب\nسوال کرد که لشکر بکجا رسیده عرض کردم که از گور مار یکجا روانه شدیم عنقریب\nمیرسند لاکن جرنیل صاحب فرمودند که تا رسیدن لشکر ظفر اثر از شهر حرکت نکنید\nکه اینک مع الخیر مکمل اسباب میرسیم در همین بین از ما بین چهل گزی لشکر سردار محمد اسحق\nخان بجانب تخته پل هجوم آوردند ازین جانب بامر نایب محمد علم خان توپچیان چابك\nدست دفع لشکر سردار مذکور مینمودند و فرصت نمیدادند که بجانب تخته پل حرکت\nکنند تا اینکه سردار محمد اسحق خان توپهای خود را حرکت داد و خواست که مقابل\nکنند و جنگ دراندازد لاكن نهر آب که پل چوبی داشت سد راه شده بود بهر حال\nتوپ ها را در مقابل پل چوبی رساندند بمجردیکه توپهای سردار نزديك پل ظاهر شد\nتوپچی نایب محمد علم خان پی در پی زدن گرفت چنانچه يك توپ سردار بضرب گلوله\nدرون شهر افتاد وغوغا شد هنوز غوغا بر پا بود که شخص صدازد که لشکر سر دار\nفراری شد چون نيك نظر کردند که سوار ترکمن بجانب دریا فراری میباشد و بتاخت\nاسپ میرود ازین رهگذر بلشکر نایب قوت پیدا شد چنانچه تبی به تیر میزد و نمیگذاشت\nکه دشمن از درون چهل گزی بیرون شود هنوز درعین گیرودار بود که شخصی از جانب\nچهل گزی بتاخت اسپ آمده مبارك بادی کرد وعرض کرد که سردار محمد اسحق خان فرازی\nشد ولشكر متفرقه که باوی بودند جواب دادند در همین حین پلتن وجزا یر چی که سلام\nکرده بودند از جاه جسته بلشکر سردار در آویختند و تا راج کردند وفتح نمودند بعد\nازان نایب محمد علم خان بفتح و فیروزی از مقدمه جای برگشته وارد تخته پل شدند\nوفتح نامه بجهة جرنیل داؤدشاه خان نوشته مصحوب تحریر کننده کتاب فرستادنداما\nاشخاصی از سپاه و فقرا که در جاده نمک حرامی قدم زده بودند و بخرابی دولت خداداد\nمیکوشیدند نایب محمد علم خان يك پيك را بجزای اعمال شان رسانیدند درهمین بین جرنیل\nداود شاه خان هم وارد تخته پل شده باعث خاطر جمعی نایب محمد علم خان گردید و مردم"}
{"book": "adl0959", "page": 362, "text": "(۱۰۴) پادشاهان متأخر جلد دوم\nترکستان هم که بعضی حرکت سرشوری داشتند فرونشستند بهرحال نایب محمد عالم خان\nچون سپاه پیشه و ذکی و کاردان بود و عمری بدربار پادشاهی صرف نموده قاعده جهانداری\nرا بسیار دیده بود شب و روز متوجه امورات ترکستان بوده در خرسندی فقرا و سپاه\nو منظور نمودن خدمت خود بحضور پادشاه میکوشید و آبادی رعیت را میخواست چنانچه\nقبل ازین تحریر نموده بودم که ولایت بدخشان و میمنه که بتصرف پادشاه نبود در قید\nفرمان برداری آورد بدخشان هر چند که ولایت بزرگ و کوه بند و گرفتن آن بسی\nدشوار بود اما از کمال تدبیر بدست آورد و به آسانی بتصرف در آمد لاكن میمنه با لشکر\nبیکران و زحمت بسیار در مدت هفت ماه قلعه بندی و مقدمه شب و روز بزور گرفته شد\nسابق تقریر شده به تکرار نمی پردازم مگر يك فقره از بدخشان و يك فقره از میمنه\nمینویسم که سزاوار تحریر است بدخشان مردمان کم دولت و فقیر و بی نوا و از عقل دور\nچنانچه بعد از تصرف کردن که دوسال گذشت باغی شدند و قتل افغانرا دست و بازو\nکشادند مردم فقراء بدخشان در کلاه رساله ماه برنجی را دیده قیاس طلا میکردند کاردچه\nهای کمر خود را چرخ کرده میگفتند که افغانهارا قتل کرده طلا را از کلاه شان\nمیگیریم ازینگونه بی عقلی بسیار ملاحظه رفته که موجب تطویل کلام است مردم میمنه\nدلاور و شمشیری و شجاع چنانچه مدت هفت ماه بکمال تهور و شجاعت مقدمه کردند\nو در مردی و مردانگی سرموئی تقصیر نکردند محرر کتاب بهر دو طائفه آمیزش کرده از\nرفتار و کردار شان آگاهم چهار مرتبه بدخشان تا خود چترار رفتم و سه مرتبه وارد\nمیمنه شده مدتی سفری بودم اکنون رویداد بدخشان و میمنه را مختصر نوشتم اگر\nبچشم سردیده را شرح وار بنویسم رویداد خود بدخشان مذكور يك كتاب بزرگ\nمیشود تا به رویداد میمنه چه رسد، اکنون شمه از نفاق افغانستان تحریر دارم آنکه\nبعد از تصرف نمودن بدخشان نیت نایب محمد علم خان به تسخیر میمنه محکم بود و هر سال\nاراده رفتن داشت لاکن در خود ترکستان فی ما بین نایب محمد علم خان و جرنیل داؤدشاه\nنفاق دست داده بود و فتنه انگیزان و غمازان را از طرفین گرمی بازار پیش آمده محرك\nفتنه و فساد شده بودند مقدمۀ ظاهر آنکه نایب محمد علم خان خود را حاکم ملك و صاحب\nاختیار فوج میدانست و میگفت امرونهی ملك و سپاه بحضور من تمام شود گفتار جرنیل\nداؤدشاه خان که نایب حكم ملك و سررشته دار فقرا و رعیت میباشد به نظام دخلی ندارد\nصاحب اختیار لشکر و باز خواست کر نظام من هستم بلکه فرمان من در ملك و حاكم\nملکی جاری است زیرا که خزینه نظام از ملك جمع آوری میشود و خزینه بامر من بلشکر داده\nمیشود مدعا بهمین منوال شب و روز فی ما بین گفتگو بود و معتبران حضور طرفین که اینطریقه\nرویداد را از خداوند میخواستند و موجب ترقی وعزت خود میدانستند شب و روز با نجان\nدور قاب چیده میرزابلی بودند و بهمین خوش آمد کوئی نقد و جنس حاصل میکردند\nتا آنکه نقاضت طرفین بالا گرفت و از طرفین عریضه بحضور بندگان اقدس رسید و خاطر\nبندگان اشرف آزرده شد چنانچه چند عریضه شکایت از طرفین بحضور رسید"}
{"book": "adl0959", "page": 363, "text": "(١٠٤)\nعاقبت از حضور سرکار، فرامرز خان سپاه سالار مأمور شد تا حقیقت طرفین از نيك و بد ظاهر شود سردار محمد ابراهیم خان را نیز با تفاق سپاه سالار همراه فرستاده که هر گاه نایب محمد علم خان گناهکار باشد سردار مذکور را سپاه سالار بسریر حکومت نشاند اضافه بران مقصد سالار همچنین بود که نایب محمد علم خان را عزل کند زیرا که جرنیل داؤد شاه خان دست پرورده سالار بود مختصر کلام چون سالار به ترکستان رسید نایب محمد علم خان از کمال عقل و دانش و از روی تدبیر سپاه سالار را بهانه ریزی از خود بدر کرده گناهکاری خود را به بی گناهی جرنیل مبدل کرده و جرنیل مذکور را سراسر گنهکار ساخت اضافه بران جرنیل داؤد شا خان از عقل و تدبیر بری بود وجهالت افغانی افزون داشت و به حضور سالار گستاخانه حرکت میکرد و مغرور بود که سالار پدر و من فرزندم اما ندانست که زر از همه افضل تر است گویا از فرموده استاد بی خبر ماند .\nبیت\nخواهی که دل دلبر تو نرم شود از خانه برون آید و بی شرم شود\nزاری مکن وزور مکن زر بفرست زر گر بر سر فولاد نهی نرم شود\nبهر حال نایب محمد علم خان میدان دشمنی را برده جرنیل از منصب عزل شده به امر سپاه سالار روانه کابل شد و نائب محمد علم خان بالاستقلال شد چندی نگذشته بود که قضیه فراری سردار محمد یعقوب خان از کابل پیش آمد چنانچه بعد ازین شرح فراری سردار محمد یعقوب خان خواهم نوشت اکنون فرامرز خان سپاه سالار بامر و فرمان سرکار پادشاهان عازم کابل شد که از دنبال سردار محمد یعقوب خان باید با لشکر و سپاه برود بهر حال باقی مانده رویداد نائب محمد علم را تمام کرده سر مطلب باز گردم لهذا بعد از رفتن سپاه سالار بجانب کابل ترکستان کما کان به نائب محمد علم خان باقی ماند صاحب اختیار ملك و نظام شد گویا شمشیری بود در غلاف و يك بار از غلاف بر آمد اول حرکتی که کرد این بود که سردار محمد ابراهیم خان که پسر پادشاه بود بخرابی تمام و بی عزتی مالا کلام بکابل فرستاد و پاس خاطر نکرده هر چند که سردار مذکور هم در اصل مقاع نه بود والا نائب محمد علم خان چه قدرت داشت که به طریق زبونی فراری کند\nمخلص کلام هر گاه از کردار و رفتار و گفتار نائب محمد علم خان خواهم که شرح وار تحریر دارم ده کتاب بزرگ میشود باری بعد از فراری سردار محمد ابراهیم خان که دیگر کدورت باقی نماند و آسوده خاطر شد تخته پل که پای تخت بود بر هم و خراب کرد و در مزار شریف آمده پای تخت کرد گویا پای تخت ساخت و آبادی بسیار نمود و بزرگان دربار را امر به آبادی کرد همچنین در آبادی کوشیده مزار شریف را شهر بزرگ ساخت بعد از آن در آبادی روضه مبارکه شیر خدا که نیت کرده بود خدمت کرد و عمارت را کاشی کاری و گنبد روضه را بزرگتر و بلند تر جدید عمارت کرد زیرا که سابق از گنبد خانقاه پست تر بود و در و دیوار اطراف روضه را بصدق دل انجام داد و شب و روز متوجه شکست و ریخت روضه مبارکه بود اما در باب سپاه و فقرا راجع به ظلم و تعدی شد چنانچه ظلم مذکور از درجه بالارفت و فغان از سپاه و رعیت بر آورد"}
{"book": "adl0959", "page": 364, "text": "( ۱۰۰ )\n\nپادشاهان متاخر\n\nمثلا غلة خود کشته داشت که آنهم بالای فقرا بظلم زراعت شده بود و هزاران خرمن\nمیشد جمع آنرا از جو و گندم و برنج و ماش تاحتی مرچ و پیاز به سپاه تقسیم می شد\nو از تنخواه قیمت آنرا وضع کرده میگرفت افسران سپاه بدو و به سخن نمی کردند یکی\nترس و بیم دوم دانه ریزی از همه افضل اینکه بزرگان حضور پاد شاه همه دانه خور\nنائب مذکور بودند هرگاه از بزرگان ترکستان عریضه شکایت میرفت بزرگان کابل\nبرعکس آن بحضور عرضه داشت می کردند وباعث معزولی و خرابی عارض می شد\nبنا بران هر حرکت که نائب محمد علم خان می کرد آنها وحی اسمانی پنداشته تصدیق\nمی کردند بهرحال ظلم وستم نائب بزبان وقلم گنجایش نمیداد اضافه بران به نفس خود\nهم باك نه بود وطینت نا پاك داشت پسر امرد ودختر بکر باقی در ترکستان نماند که\nبه زور وستم یکشب مهمان نکرد وتصرف نه نمود اکنون قلم در زیان را اضافه برین\nازین گفتار نا هنجار که پسند خاطر نیست باز دارم وسرمطلب باز کردم مختصر کلام\nقبل ازین از تعمیر روضه مبارك وتسخير میمنه و بدخشان که سراسر مقبول خدا ورسول\nومنظور پادشاه بخلق الله بود درقید تحریر درآوردم اینك از حرکات ناشایسته که ازوی\nبه ظهور رسیده بود باعث عبرت عالم سزاوار تحریر دانسته نوشتم زیرا که محرر کتاب\nاز ابتدای سلطنت الی فوت مذکور که در کابل شد در ترکستان بوده بچشم سر دیده نقل\nکردند چنانچه رساله پری که مشهور است از دلی نائب مذکور بودند بهر حال زمانیکه\nنائب محمد علم خان میمنه را تصرف کرد فارغ شد سه نفر میر های ازبکی که یکی\nمیر محمد خان بیگلر بیگی و یکی میر حکیم خان سرعانی و یکی میر رستم خان میرزائی\nکه سابق در کابل رفته از نائب دادخواه شده بصلح انجا میده بود اکنون هر سه نفر\nرا بعد از فتح میمنه باز کشت در شبرغان زنجیر کرده کابل فرستاد و در ولایت ترکستان\nمحل طمع بوی باقی نماند و هر بیدادی وظلم وستم که میدانست کرد مدت حکومت مذکور\nدر ترکستان هفت سال وهشت ماه کحامل شد تا اینکه بقرار ماموری هر ساله کابل رفت\nو منظور حضور سر کار شد از قضای الهی ودعای صغیر وکبیر ترکستان و آه وناله يتيمان\nو بیوه زنان که شب ها بخداوند مینالیدند اول پسری داشت که بهتر از دعای نیم شبی\nخداوند بوی عطا کرده بود از کردار بد پدرش و دعای مردم فوت کرد بعد ازان\nروزی از حضور سرکار برآمده منزل خود میرفت بیرون دروازه دربار اسپي لـگــــد\nبخشکی پای مذکور زد که بعد از سه روز وفات کر د ومردم ترکستان از شر مذکور\nایمن شدند اکنون روید اد وكدار شات نائب محمد علم در ترکستان بسیار است بمقياس\nعقل گنجایش نمیدارد وزیان قلم در تقریر آن با وجود دوزبانی عاجز وقاصر است وتحرير\nکننده کتاب از تحریر آن عاجز میماند زیرا که جمیع کارات آنرا از زشت وزیبا\nبچشم سر ملاحظه نموده خصوص کردار زشت نائب مذکور از درجه و اندازه بیرون بود\nکه لایق وسزاوار تقریر ندارد یاری از جای دیگر سخن رانیم لهذامختصر از کدار شات"}
{"book": "adl0959", "page": 365, "text": "جلد دوم\n(١٠٦)\nسردار محمد اسمعیل خان پسر سردار محمد امین خان و یاغی شدن مذکور شمه تحریر دارم .\nیاغی شدن سردار محمد اسمعیل خان در شهر کابل و محبوس رفتن\nبجانب هندوستان به امر سر کار امیر شیر علیخان\nلهذا قبل ازین تحریر شده بود که سردار محمد اسمعیلخان شخص غیور خودرای خودپسند بودند بعد از انکه کابل را از دست سردار شمس الدین برآورده بدولت سرکار امیر شیر علیخان سپردند گویا بخود قیاس میکردند که فتح غندی مرصل بواسطه همین فتح کامل شده و سلطنت کابل را بسرکار والا من داده باشم ازین روی دایم فخر میکرد و مباهات مینمود بلکه فتح افغانستان را بمعرفت خود میدانست و مقرر امیدوار حکومت قندهار بود و در خلاء و ملا بیان میکرد که سرکار والا بمیرات قندهار را باید بمن مرحمت فرمایند لکن بندگان سرکار والا چندین ملاحظه را بمد نظر داشته اندیشه میکردند خصوص که سردار مذکوررا از عقل دور میدانستند و خودرای خودپسند میفرمودند باجود آنهم بسیار دوست میداشتند و بخاطر میگذراندند که حکومت بزرگترین ولایت افغانستان ترکستان میباشد سردار محمد اسمعیل خان را میفرستم که بخود سرشته کرده از دشمن قوی که دولت روسیه باشد غافل نماند زیرا که سردار مذکور فرزند پادشاه و دولت شريك وصاحب اختيار دولت خدا داد است اما سردار محمد اسمعیل خان از رفتن ترکستان ابا میکرد و افکار مینمود تا اینکه بدلیل و برهان قبولدار شد و اراده رفتن کرد شرکار والا تبار امر کردند که در ترکستان افواج بسیار است احتیاج بلشکر دیگر ندارد لشکر حضور خود را در کابل بگذارید و با سواران حضور خود عازم ترکستان شوید سردار محمد اسمعیل خان قبولدار نشده عریضه کرد که این فوج دست پرورده غلام است و سالها است که بخدمت غلام پرورش یافته و بلدیت پیدا کرده به هیچ طریقه از رکاب خود دوری این ها را رضا نمیدهم هرگاه مرحمت شهریاری باشد اجازه رفتن به هندو الا غلام را از رفتن موقوف دارند و بخدمت حضور که افضل ترین خدمت ها است امر فرمایند لهذا چون عریضه سردار محمد اسمعیل خان از حضور گذارش یافت دانستند که مطلب سردار مذکور چیست چنانچه از خلاء وملا مقرر میشدند بعد از ان خاطر بندگان اقدس مکدر شد و در رفتن ترکستان تاخیر افتاد و چند روزی گذشت سردار محمد اسمعیلخان که خودرا قائم مقام عقل و افضل ترین مدبران میدانست بعقل خود پسند خود تدبیری بکار برده برای مردم کوهستان خط و نامه فرستاد که سر کار امیر شیر علیخان با بندگان ما بد رفتاری و بد عهدی کرد وقندهار که بمیراث از پدر بمن میرسد امر نمیکند که بروم ظاهر شد که سخن استاد صدق است .\nفرد\nپدر کشتی و تخم کین کاشتی پدر کشته را کی بود آشتی\nاکنون میخواهم که در کابل بلوا اندازم و یاغی شوم و در جمیع سپاه و فقرا اعتبار کلی دارم و جمله بفرمان بندگان ما عمل میکنند چون شما مردم کوهستان"}
{"book": "adl0959", "page": 366, "text": "(۱۰۷)\nپادشاهان متأخر\n\nنمك پرورده پد ر من میباشید بنا بران خواهش دارم كه با لشكر بی كران\nازهر طائفه كوهستان بسرعت خودرا بكابل برسانید كه اميدوار آمدن شما میباشم\nلاکن خود سردار اسمعیل خان چند روز قبل درچهاردهی در باغ میراتی خودرفته استقامت\nداشت اما ازكدورت كوتاه عقلی يك شب وروز كويايك سال باوی میگذشت زیراكه از\nصبر وتحمل وتدبير كناره بوده رجوع به تعجیل داشت .\n\nفرد\nچون نهال شتاب بنشانی بر دهد میوهٔ پشیما نی\nهر كه در كارها شتاب كند خانه عقل خود خراب كند\n\nباری هنوز از كوهستان خبر نرسیده بود كه روزی بدون اخبار ازباغ با سوار ان\nرکابی خود سوارشده بدون فکر وتأمل وبدون عقل ودليل داخل قلعه چنداول شده در\nمحلهٔ سه دکان بجای لالا محمدقاسم كه اززمان خوردسالى بخدمت لالیكی برادر مذكور\nبود فرود آمدند در مقابل پادشاه بالا ستقلال بدوصد نفر نوکری سوار طبل باغی گری\nزدند لاکن بخاطر داشتند که مردم محله چنداول شاید بمن یاری کنند و مددکاری\nبپردازند ومتفق شوند و با پادشاه ظل الله كه نمك پرورده میباشند از در ستیز درآیند اما\nشاعر در مقابل تدبیر سردار صاحب تدبیر میفرمایند .\n\nشعر\nترسم نرسی بكعبه ای اعر ابی كين راه كه تو ميروى به ترکستان است\nشاعر د یگر میگوید .\nمکن ستیزه که چرخ ازستیزه کاری خویش ره ستیزه ببنددستیزه کار ان را\nبهر حال مردم چنداول جواب دادند وگفتند که این چه خیال باطل است که پیش\nگرفته اید بكدام اراده این کار را نموده اید وزیر صاحب تدبیر شما كدام است كه\nد ر زیر نقار ه پادشاه قوی شوكت بدون دولت وسپاه شمارا در جائی آورد كه دست\nبسته بچنگ دشمن داد مگر نمیدانید كه مردم چنداول نمك پرورده سر کار است ودشمن\nسركارا را دشمن خود میدانند اضافه بران محله چنداول ازخوردبزرگ وسر کرده\nوصاحب اختیار دارد و با خود تدبیر خطاو سهو بزرگ كه اراده چنداول نموده بودید\nبمنزل صاحب اختیار میرفتید وپناه میبرديد بهرحال شما را بدست دشمن نمیداد واصلاح\nکار شمارا از حضور پادشاه بنوعی میشد كه موجب بی عزتی شما نشده بی پرده ازین\nبلیه جان گداز نجات یافته آسوده میگشتید صاحبا هر شخصی که این تدبیر ناصواب را به\nشما نشان داد یقین دشمن قوی باشما است وشمارا برباد داده لا لا محمد قاسم خان کهن\nسال که در عقل خودرا لقمان عصر وافلاطون زمان میداند آنهمه عقل افلاطونی کجا شد\nچرا جناب شما را مانع نشد و چگونه به این کار زشت شما را ترغیب کرد و بد نام عالم\nگردانید ظاهر شد که دشمن خانگی شما لالا محمد قاسم بوده و بخرابی ورسوائی شماکمر\nبسته تاکار شمارا به این درجه رسانیدکه نی دست ستیزونه پای گریز.اکنون ازمردم چنداول\nامیدوار نشوید و با اختیار خود هر کاریکه‌ میتوانید بکنید زیر ا که استاد می گوید ."}
{"book": "adl0959", "page": 367, "text": "(۱۰۸)\nجلد دوم\nمصرع ۔ « این خیال است ومحال است وجنون» اضافه بران حكما زبان سخن را باطل کرده باقی نگذاشته اند .\n\nفرد\nهر که در کار ها شتاب کند \nخانه عقل خود خراب کند\n\nقصه کوتاه سردار مذکور ازین کردار ناصواب خود بهزار درجه پشیمان اما سود نمی بخشد و کبار ازدست رفت چون باحوال پر اختلال خود نظر افگنده بششدر حیرت فرو رفت خصوص بندگان سرکار فلک لشکر در بالای کوه چنداون سرزنش گویا مأمور کرد و امر کرد که هرگاه از سردار محمد اسمعیل خان حرکتی پیدا شود به امر سر کار سرزنش کنید خلاصه کلام مدت پنج ساعت بهمین منوال گذارش یافته و عرصه به سردار صاحب تدبیر تنگ شد و راه چاره مسدود گشت لا به بند پیرنجات خود شده به قراری خود رضا داد لاکن کسی متعرض نشود به اختیار خود بهرجا روانه شوم ممکن باشد سرکار امیر شیر علیخان این امر را قبول نفرمودند و مرحمت کردند که محبوس نمیدارم اما به اتفاق پهره دار از از ولایت افغانستان بدر کرده هندوستان میفرستم وهرگاه قبول نکند همین ساعت بدست آورده محبوسی عمری میدارم بعد از آن ایشک آقاسی شیردل خان وحسین علیخان سپاه سالار را مقرر کردند که از چنداول برآورده به معرفت پهره دار به جانب هندوستان فراری کنند چنانچه در جای حسین علیخان سپاسالار که در آن وقت لاله ولی عهد بودند یکجا شده قسم کردند که محبوس نسازند بعد از آن از دروازه شاه نجف برآورده بايك صد سوار رساله به اتفاق ذوالفقارخان وصالح جان برادرانش قرار هندوستان کردند خدمت کبارمذکور که چون پروانه گرد شمع جمع بودند و پرگهای خونهای خود را میریختند و جانهای خود را فدای خاک پای مبارکش میکردندچون بنات النعش از دور آن یار نیکو رفتار پراگنده و متفرق شدند از جمله دوصدسوارجان فدا پنج نفر کمر بخدمت بستند وبه حضور بادار خود فراری شدند تا اینکه ازخاك افغان برآورده تحویل پهره داران انگلیس نمودند ورسید گرفتند اتفاقا سردار محمد اسمعیل خان از پهره دار فرنگی فراری شد و جانب بدخشان رفت و از آنجا بدون خوف ورجاء عازم کابل شد زیرا که با شخص دلربا خاطر خواه بود لیکن شرح آن از نوشتن دور است ولازم ندارد که در قید تحریر در آید فرصتیکه وارد کابل شد بدون آنکه حضور سرکار برسد نرسید و دوم باره بدون به مراد خویش واصل شدن فراری شد ذولفقار خان وصالح جان در فراری اول محبوس دست فرنگی شده بودسردار مذکور هم دیگر بار به برادران رسیده متفق شدند اکنون شرح گذارشات سردار مذکور از حدحساب وشمار بیرون است زیرا که به گردشات فلکی گرفتار گشته بلکه سزاوار تحریر هم ندارد.\n\nشعر\nکسی را که تیره شود روزگار \nهمه آن کند کس نباید به کار \nگلیم بخت کسی را که بافتند سیاه\nبه آب زمزم وکوثر سفید نتوان کرد"}
{"book": "adl0959", "page": 368, "text": "پادشاهان متأخر\n(١٠٩)\nمختصر کلام شخصیکه نارضامندی پدر داشت در دنیا و عقبا سزاوار خرسندی ندارد\nبلکه گرفتار غضب خداوند است از آن سبب ترک تحریر آن کردم زیرا که قابل تحریر\nنبود باری راجع به رویداد شده از مطلب سخن رانیم خلاصه کلام در مدت سه سال جمیع\nقاعده و قانون نظام در ولایات افغانستان جاری و تکمیل میشد چنانچه\nدولتهای خارجه تصدیق کردند بخصوص از کارخانجات\nنعل سازی و تفنگ سازی و گرنج و غیر و ذالك چیزیکه بدولت قوی شوکت به کار باشد\nاضافه بر آن در کمال خوبی به انجام رسانیدند و گوی مراد از جمیع دولتهای خارجه\nدر صنعت و کمال بردند که همه احسن و آفرین کردند و به حسرت نگریستند و به حیرت\nماندند و عجب کردند زیرا که از افغانستان اینقدر صنعت و کمال به خاطر نداشتند\nچنانچه در اوایل نظام داری دولتها میگفتند که افغانستان وحشی طبیعت کجا\nو نظام داری کجا بعد از آنیکه جمیع بزرگان و بزرگ زادگان داخل نظام شدند\nو به درجه اعلی ترتیب یافتند و بخوبی نظام داری نمودند همه دولت ها به کمال شان\nتصدیق کردند مختصر کلام بعد از آن در افغانستان اموری باقی نماند که از قاعده نظام\nو عدالت پادشاه خارج باشد گویا دولت افغانستان را خداوند دوباره از کتم عدم به عرصه\nوجود آورده باشد چنانچه به عیش و عشرت از سپاه و فقرا گذارنده شب و روز در باره\nپادشاه عدالت گستر دعا میکردند بهر حال چون از امورات نظام داری و سرشته فقر پروری\nخاطر جمع شدند بعد از آن به خاطر سرکار همایون فال خطور کرد که از تفضلات الهی\nدولت خداداد افغانستان بزرگ شد لازم که چند نفر از خدمتگاران حضور به منصب\nوزارت داخل شوند تا امر و نهی سپاه و فقرا و خدمت حضور و چندین امورات سلطنتی\nبدرستی انجام یابد چنانچه به مصلحت دید بزرگان دربار دوازده نفر از خدمتگاران\nحضور و بزرگان ولایت از هر قوم نامزد کرده مامور وزارت کردند .\nوزارت نمودن بزرگان دربار\nلهذا بعد از آن که وزراء مامور و مقرر شدند در امور سلطنتی بعضی برشته سپاه\nو برخی بجهت فقراء و با خبری آن متفق شده هريك ماموری خود را انجام داده بخیر\nدولت قوی شوکت کوشند این بود که جمیع وزراء به امر مامورین متوجه شده هريك\nخدمات خود را انجام داده از حضور پادشاه گذرانیدند و سزاوار خرسندی پادشاه شده\nاز حضور تحسین و آفرین شنیدند چون امر وزیرها تمام شد و سررشته ملك و نظام بسته شد\nثانی به خاطر بندگان اقدس خطور کرد که از فضل خداوند نظام دولت افغانستان بسته شد\nو از مرحمت الهی دولتی كوچك و قلیل افغانستان که به شمار دولت نبود بزرگ و کثیر\nشد و به شمار دولتها به شمار آمد لا کن پادشاه باید ولی عهد داشته باشد زیرا که مرگ\nحق است و از مرگ هیچ کس را گریزی نیست درین باب وزیرها باید فکر کنند و ملاحظه\nدارند و از فرزندان سرکار هريك را که سزاوار ولی عهدی بدانند باتفاق بحضور\nبندگان سرکار اقدس والا رسیده عرضه داشت بدارند ."}
{"book": "adl0959", "page": 369, "text": "(۱۱۰)\n\nجلد دوم\n\nولیعهد نمودن سردار عبدالله جان بصلاح وصوابدید وزراء وبزرگان\nولایت بامر بندگان سرکار واتبار\nلهذا از حضور اقدس اشرف بوزراء امر شد که باید جمیع\nوزرا و ارکان دولت بیکی نقشه مصلحت دادند و از فرزندان سرکار یکی را\nمنظور فرمایند تاسرکار والا بصوابدید شمایان که خیرخواه دولت قوی شوکت میباشید\nولیعهد سازند زیرا که هر پادشاه را ولیعهد لازم است مقصد از نام ولیعهدی جانشین بودن\nمرگ حق است و غافل از مرگ بودن غفلت است باید و شاید که ولیعهد مامور باشد\nچنانچه وزراء یکهفته مهلت خواستند و عرض کردند که بعد از یکهفته بحضور والا\nبدون مضایقه عرضه داشت میداریم این بود که تمامی وزیر ووکیل وبزرگان دربار\nومیران حضور متفق الکلام سردار عبدالله جان را بولیعهدی پسندیدند و بدلیل وبرهان\nبحضور پادشاه عدالت پرور عرضه داشت نمودند وعرض کردند که سردار محمد یعقوب خان\nبزرگ وقابل سلطنت است لاکن مادرش از طائفه افغان است وافغان از جمله فقراء\nمحسوب است واما والده سردار عبدالله جان دختر سردار میر افضل خان و سردار\nمیر افضل خان برادر سردار کهندل خان وصاحب اختیار کل مملکت قندهار و برادران\nامیر کبیر گفته میشوند و بجمیع دول خارجه هم همین قاعده وقانون جاری است وشخص\nنجیب الطرفین را میخواهند که از دو جانب صاحب نسب باشد و ولیعهد میسازند مختصر کلام\nبهمین اراده متفق شدند و رجوع نمودند که سردار عبدالله جان را ولیعهد ساخته جشن\nخسروی بر پا دارند و در جمیع شهرستان افغانستان فرمان بفرستند که عیش وعشرت وساز\nوسرور چراغان ولیعهدی کرده ولیعهدی را بنام نامی سردار عبدالله جان مبارک باد\nسازند چنانچه فرمان قضا جریان از حضور فیض ظهور سرکار اقدس همایون شهریار\nوالاتبار بهر شهر و دیار وقصبه فرستاده شد وامر واجازه بعیش وعشرت فرموده مدت\nيك هفته در جمیع افغانستان این امر جاری گردید و مخارج تمامی عیش وعشرت از طعام\nوخلعت چراغان وساز و سرود از خزانه عامره اجازه گردید اضافه بر آن هر گاه امراء و\nاشراف وفقراء بخورسندی خود بجهة خوشنودی پادشاه از خود مخارج کنند مختارند\nچنانچه هفت شبانه روز در جمیع افغانستان چنان جشن خسروی واسباب خرمی از هرگونه\nعیش وعشرت برپا بود که گاهی در خطه پاک افغانستان این چنین شادی نشده بلکه\nعمری ندیده بود خصوص شهر کابل که پایتخت حضور پادشاه وخورسندی وزراء وبزرگان\nدربار و مسروری سپاه و خرمی فقراء بود شب ها تا صبح همچنان آتش بازی\nو چراغان میشد که گویا شب تاريك همچو روز روشن میگردید خصوص کوه شیر دروازه\nو کوه آسمائی که دو کوه بزرگ است بزرگان کابل و دیگر مردمان از شوق\nوذوق تمام چنان چراغان و آتش بازی افزوخته بودند که هر دو کوه آتش شده بود\nاضافه بر ان کوچه های کابل گذر بگذر مردمان متوطن آن چنان زینت داده آئینه\nبندان نموده بودند که از عقل بعید خصوص شب تا صبح چراغان کرده داد عیش وعشرت\nمیدادند و از جانب پادشاه امر بود که از پادشاهی در هر گذر طعام پخته شاه و گداوزن و مرد\nخرد و بزرگ از آن طعام تناول کنند و درباره پادشاه رعیت پرور وولی عهد پادشاه"}
{"book": "adl0959", "page": 370, "text": "(۱۱۱)\n\nپادشاهان متأخر\n\nبصدق دل دعا کنند چنانچه مدت یکهفته بهمین منوال داد عیش دادند گو یا شیطان\nلعین درین مدت قلیل از افغانستان فرار کرده باشد لاکن فلك كج رفتار ازین عيش\nونشاط رشک میبرد عبرت میکشید و در کینهٔ دیرینه می افزود وفرصت می جست خلاصه\nکلام چون یکهفته بهمین عیش و نشاط گذارش یافت و اسباب خرمی باتمام رسید چون از\nامور عیش و نشاط تمام شدند وفارغ شدند بعد از ان امیر سرکار ذوی الاقتدار جاري شد\nکه مردم سپاه و فقرا وشاه و گدا و خورد و بزرگ واغزه و اشراف بحضور ولی عهدرفته\nبیعت کنند و مبارک بادی نمایند و بخلعت های فاخره سرفراز شوند چنانچه ابتدا از\nبزرگان قوم ووزیر و وکیل و معتبران دربار و بعد آن افسران سپاه و بعد فقرا از خورد\nوبزرگ یومیه بحضور ولی عهد میرفتند و سرافرازی باز میگشتند و هر کس فرا خود\nاحوال ورتبه خلعت‌های فاخره پوشیده در باره شاه زاده بلند اقبال دعا وفاتحه میکردند\nمدت چند یوم هر روزی پنج ساعت مامور شده بود که طایفه بطایفه قوم بقوم بحضور ولی عهد\nحاضر شده بیعت میکردند و در مدت چند یوم جمیع مردم بیعت کردند و تمام شدند و شهرهای\nدیگر نیز بهمین رفتار حسب الامر بحضور حاکم رفتار کردند باقی نماند الا آنکه\nسردار محمد یعقوب خان که از ابتدای ولی عهدی سردار عبدالله خان باین امررضا نمیداد و در\nکدورت می افزود زیرا که خود را فرزند بزرگ ونامدار و صاحب اعتبار میدانست\nوجانشینی پدر را مناسب بخود میدید و در خلاوملا سخن میکرد و باك نمیداشت لاکن يوميه\nواقعات مذکور بحضور سرکار اقدس اشرف میرسید وسر کار والا تحمل میکرد وبخاطر\nنمیگذراندند وصبر میکردند عاقبت سردار مذکور را در خلوت طلب کرده نصیحت\nدادند و فرمودند که فرزند بزرگ و صاحب اعتبار دولت خدا داد شما میباشید واز ولی عهد\nاسمی است که بالای عبدالله خان گذاشته شده آنهم باختیار مردم که جمیع اعزه و اشراف\nولايات باتفاق دست ماندند و بولی عهدی قبول کردند بازهم هر چند عبدالله خان ولی عهد\nباشد برادر كوچك میباشد و شما را بخود بزرگ میداند تا اینکه شما از امر پدر تجاوز\nنکنید و فرمان پذیر ما بر ندارید لازم که خورسندی بندگان سر کار را خواهان بوده\nبامر اقدس عمل کنید لاکن سر دار محمد یعقوب خان را نسکیت دا من گیر شد نتیجه\nخرابی پیش آمده بود نصیحت بوی فضیحت ظاهر میشد زیرا که تقدیر ازل تبدیل نمیشود\nباید وشاید چیز وستم که به نوشت او باشد باید ببیند و سخن ناصح بوی تلخ معلوم\nشده و برعکس آن عمل بدارد .\nفرد:\nچون رفته به تقدیر دیگرگون نشود بگذرد از انچه هست افزون نشود.\nلهذا چون اسباب خرابی به سردار مذکور از تقدیرات ازل پیش آمده بود نصیحت\nتاثیر نمیکرد و بجانب خرابی اراده میکرد چنانچه هرقدر بندگان سرکار وبزرگان\nدربار و معتمدان حضور و خدمتگاران نزديك ودور نصیحت دادند سکوت میورزید و در\nفضیحت خود می افزود و به عکس آن عمل میکرد اما نه بران در غیاب از حضور سرکار"}
{"book": "adl0959", "page": 371, "text": "جلد دوم\n(۱۱۲)\nشکایت میکرد و میگفت که عبدالله جان چه رتبه و منزلت دارد و کدام شمشیر دلاوری و شجاعت خیلی باوی است که با من نیست که بندگان سرکار كودك را ولی عهد میکنند من که سال ها زحمت کشیدم و جنگهای قوی کردم بضرب شمشیر دشمن را ذلیل و زبون نمودم چرا سزاوار ولی عهدی نباشم و رفته به عبدالله بیعت کنم بمرگ خود رضا میدهم و بیعت کردن را بخود رضا نمیدهم بهر حال بندگان سرکار یومیه از حرکت و گفتار و رفتار سردار محمد یعقوب خان اطلاع داشتند از کمال بزرگی تحمل میکردند و اظهار نمیکردند و امیدوار بودند که شاید نصیحت پذیر شود و براه حق دعوت گردد اما سردار محمد یعقوب خان را که فلک کج رفتار گرفتار زحمت و در بدری دیده و بقیمت مذكور خرابی دولت و بربادی نام نشان کرده باید و شاید که چندین در بدری و گرسنگی و زحمت سفر را ببینند چگونه شخص فلك زده براه حق دعوت میشود تا تقدیرات ازلی را که بخرابی مذکور پیش آمده نه بیند و نکشد چنانچه استاد میفرماید :\nرباعی\nقضا شخصی است پنج انگشت دارد که خواهد بر کسی منت گذارد\nدو برچشمش نهد دو بر بنا گوش یکی بر لب نهد گوید که خاموش\nمختصر کلام سردار فلك زده روز بروز در کدورت می افزود و چاره کار حق را نمیدانست تا اینکه فرار را بخود مصمم کرد و جانب قندهار و هرات را اختیار نمود و در رفتن را جزم کرده باندک روز سرشته رفتن کرد و از حضور سرکار والا تبار سه روز رخصت طلب شد ، که در باغات چهار دهی که یکی دو فرسخ راه است دو سه روز بانجا سان حضور رفته روز را به شب رسانده خوش گذران کرده شده اما بندگان سرکار در وقت رخصت کردن فرمودند که از جبین سردار محمد یعقوب خان اراده فرار را مشاهده نمودم و خواستند که مانع شوند تقدیر مانع آمد و رخصت دادند سردار محمد یعقوب خان باتفاق یکصد سوار کم و زیاد که خدمتگاران رکابی داشت و نمك حلال میدانست وغم شريك بودند به تماشای باغ روانه شدند لکن بغیر از دو سه خدمتگاران بزرگ دیگر خدمتگاران ازین امر آگاه نبودند تا اینکه در باغ ماموری رفته فرود آمدند و چای و نان تناول فرمودند و تا عصر همان روز در باغ بودند نماز عصر نماز خواندند بعنوان شکار از باغ سوار شده مدتی اسپ راندند و سکوت بودند تا اینکه نماز شام و راه بسیار طی نمودند بعد از ان از اسپ فرود آمده نماز را خواندند و بعد از خواندن نماز دعا و فاتحه کردند در ثانی مدعای خود را آشکار کردند و اظهار نمودند و امر کردند که شما خدمتگاران برفتن و باز گشتن مختارید هر کس نمیرفته با شد بندگان عالی به خورسندی مرخص فرمودم\nیاغی شدن سردار محمد یعقوب خان و فراری نمودن به جانب قندهار و هرات\nو تصرف نمودن هرات از دست سردار فتح محمد خان و قتل سردار فتح محمد\nو سردار عبدالعزیز خان پسرش در هرات\nلهذا بعد از بیان سردار مذکو کمتر خدمتگاران در جاده بیوفائی قدم زده برگشتند و باقی خدمتگاران به جان و دل قبول کرده سر را به خدمت با دار خود قدم ساختند و مردانه"}
{"book": "adl0959", "page": 372, "text": "(۱۱۳)\nپادشاهان متاخر\n\nپر کاب سردار عالی ایستادند و بخوشدلی به حضورش روانه شدند چنانچه در یکشب\nو یکروز خود را در حدود غر نی رسانیدند در آنوقت خدا ینظر خان وردک حاکم غز نی\nبود از آمدن به جانب غزنین وحرکات سردار محمد یعقوب خان دانسته که از فرمان\nسرکار سر بدر کر ده بی امر پادشاه به این طرف قدم زده اند دروازه های شهر\nغزنین رابسته پیغام داد ند که هرگاه به امر سرکار آمده باشید فرمان حضور به کار\nاست که ملاحظه شود و غلام بقرارفرمان عمل بدارد والابراهی که پیش گرفته اید و اراده که\nدارید بروید که غزنین گرفتن بسی دشوار است و بطل غلام سرکار خداینظرخان جان فشان\nسرکار صاحب اختیار ملک است ازاین خیال باطل درگذرید که سود نمی بخشد سردار\nمحمد یعقوب خان هر چند که از سخن های جیگر شکاف وحرفهای زشت خداینظرخان\nسردارمذکور جیگر شکاف شدوچون مار بخود پیچید و آتش غضب در نهادش درگرفت\nلاكن دست ستیزرا کوتاه دیده وازجانب كابل خوف کلی به خاطر داشت که مبادا\nازکابل سوار رساله به جهت گرفتن برسد وکار دگر گون شود وعرصه تنگته شودحال\nکه فرصت باقی است لاچار ترك غزنین گفته به جانب قندهار روانه شد اکنون سر کار\nامیرشیرعلیخان نما ز خفتن اطلاع یافته زیرا که ملا زمان سردار محمد یعقوب که ازخدمت\nسردار مذکور بازگشته بودند بحضور آمده حقیقت راعرضه داشت کردند چنانچه خاص\nوعام که در بارگاه سلطنت بودند شنیدند ودرباره سردار محمد یعقوب خان نفرین کردند\nوگفتند که شخص بخت برگشته رانصیحت نیکونمیتواند کرد ودرباره شخص فلك زده نصایح\nسودنمی بخشد خصوص نارضا مندی سرکارالبته که خداوند به غضب خود گرفتار میسازد\nبهر حال بند گان سرکار نیز دعای بد درباره سردار مذکور\nنموده دیگرواگذاشت . مگر گاه گاهی مرحمت میکردند که خانه این حرکات موجب\nرسوائی وخجالت سردارمذکور خواهدشد بعدازآن به منشی حضور امر کردند که به غزنین\nو کلات وقندهار وفراه وهرات به صحابت چا پارفرمان نوشته بفرستید وامر کنید که ملك های\nخودرا از دست بدرند در رهزن اعنی سردار محمدیعقوب خان نگهداری کنید ومتوجه\nباشیدهرگاه سردارناخلف نزديك به شهر و دیارشود دانسته با شید که یاغی شده وازفرمان\nپدرکه ظل الله میباشدرسرکشیده وازامر سرکار تجاوزنمودهامربست به شما یان که هر گاه\nحرکتی بیجا بدارد بضرب توپ وتفنگ دود از نهادخود باغی وباقیان دیگر که حمله دارند\nبرارید ونگذارید که قدم از قدم جانب شهرستان حرکت نمایند و عنقریب فرامرز خان\nسپاه سالار بادریای لشکر به شمایان میرسد وفلك زدۀ بخت برگشته را ازخاك افغانستان\nبدر کرده قرار دشت ادبار میدارد اکنون قبل ازین از طلب نمودن فرا مرزخان سپاه سالار\nدرگند ارشا دنا ئب محمد علمخان ذکر شده بود که در ترکستان باعث کد ورت\nنائب محمد علمخان وجرنیل داود شاخان رفته بعداز قضیه فرار سردارمحمدیعقوبخان\nاز ترکستان طلب حضورشده در کابل استقامت داشت دراین وقت از حضور امر شد که"}
{"book": "adl0959", "page": 373, "text": "(۱۱۴)\nجلد دوم\n\nسررشته لشکرها را بدرستی کرده که از دنبال سردار محمد یعقوب خان فرستاده میشوند حال سپاه سالار مذکور را در کابل به تهیه لشکر کشی و سررشته لشکر بگذارید\n\nچند کلمه از سردار محمد یعقوب خان بشنوید که چگونه بگردشات فلکی گرفتار است\n\nلهذا چون سردار محمد یعقوب خان از غزنین نا امید شد و به جانب قندهار با حال تباه و روز بدر وانه شد طی مراحل مینمودند و به سرعت میرفتند اما به خاطر داشتند که شاید غفلتاً خود را به قندهار رسانیده شهر را تصرف دارند لاکن از تقدیرات ازلی و گردشات فلکی و نارضامندی پدر بیخبر ماندند که باید چندین زحمتهای کلی و رنجشهای بسیار و گرسنگیهای شب و روز را ملاحظه فرمایند تا قدر عافیت معلوم شود و پی امری پدر ظاهر گردد باری تا اینکه نزدیک بکلات رسیدند هر چند در ظاهر بیان کرد که در کلات عیال بزرگ سردار فتح محمد خان میباشد و رفتن بندگان عالی لازم نیست لاکن در باطن فکر کرد که کلات گرفتن دشوار است البته حکایت سردار محمد شریف خان کاکا پیش خواهد آمد با وجودی که با لشکر و توپخانه آسوده خاطر آمده بودند عاقبت چه نحو بخجالت دست تهی باز گشته بی نیل مرام وارد قندهار شدند بهتر آنست که ازین وادی پر آفت که سراسر خطر است باز گردیم و راجع بجانب قندهار شویم چنانچه ترك کلات گفته روانه قندهار شدند تا اینکه بقلعه اعظم که یک منزلی قندهار است رسیدند اتفاقاً سه روز قبل چاپار کابل فرمان سرکاری را در قندهار رسانده بودند در آنوقت صفدر علی خان حاکم بالاستقلال قندهار و فرمان فرمای آن دیار از سپاه و فقرا بودند چنانچه در ضبط فقرا و سپاه خیلی انضباط میکردند و از شاه و گدا بزرگ و كوچك افسر سپاه و بزرگان ملك بحضور حاکم مذکور نفس کشیده نمی توانستند. بهر حال سردار محمد یعقوب خان از قلعه اعظم حرکت کرده در حدود ده خواجه بدلاوری فرود آمدند و اسمی افسران قندهار خط فرستاده امر بفرمان برادری خود نمودند و وعده و وعیدهای بسیار در خط خود درج کردند چنانچه بسیاری افسران خط سردار مذکور را منظور صفدر علی خان نمودند چنانچه سردار محمد یعقوب خان در خط خود بچه افسران سفارش نموده بود که هرگاه توانید و ممکن باشد صفدر علی خان را با چند اشخاصی که با وی رابطه دارند و بسته باشند محبوس فرمائید و فوراً بحضور بندگان عالی عریضه بدارید تا وارد شهر شده دشمن را برباد و دوستان را دلشاد گردانیم بهر حال چون خطوط رسمی افسران منظور صفدر علی خان گردید در جواب سردار محمد یعقوب خان نوشت که جناب شما از کجا میرسید و اراده کجا دارید و بامر کدام شخص وارد این حدود شده اید قبل ازین فرمان سرکار والا بجهة اینغلام رسیده و از حقیقت حركات شما كمار حقه نوشته شده ازین خیال باطل و ازین اراده ناصواب در گذرید و براه حق دعوت شوید و بگفته فتنه انگیزان و سخن چینان خود را فرار دشت ادبار نکشید که بجز از ندامت حاصلی نیست غلام از طریقه خدمت گذاری دو کلمه عرض کردم باقی مختارید اما نه بر آن قندهار بمثل سرکار امیر شیر علیخان صاحب دارد و بمثل غلام فدوی صاحب سرشته ازینهم"}
{"book": "adl0959", "page": 374, "text": "(١١٥)\n\nپادشاهان متأخر\n\nامیدوار نشوید و خیالات فاسد که بخاطر میگذرانید از همه آگاه واطلاع دارم دانسته\nباشید که سودی نمی بخشد وموجب خجالت میگردد لهذا این خط که بحضور سردار\nمحمد یعقوب خان رسید ومطالعه نمود غضب آلوده وقبض ناك شده خود را بدور شهر محکم\nکرد وتوقف نمود و برای بعضی اشخاص از ملکی وجنگی که می شناخت و رابطه داشت یومیه\nفرمان میفرستاد و ترغیب فرمان برادری مینمود چنانچه در سه پلتن یکنفر برگید بود\nکه قوم پادشاه گفته بسیار فخر مینمود و مباهات میکرد و کسی را بخود همسر نمیگرفت\nو دائم بدر بار صفدر علیخان هم برخلاف قاعده رفتار میکرد و در مجلس بی باکانه سخن\nمیزد وباك نداشت لاكن صفدر علیخان باوجود حکمرانی وانضباطه در سکوت می افزود\nوملاحظه میکرد که بهر طریقه از اقوام پادشاه میباشد درین وقت بخط سردار\nمحمد یعقوب خان فریب خورده از دولت خداداد بندگان اقدس روگردان شده در جمله\nنمك حرامان قرار گرفت چنانچه سردار محمد یعقوب خان را از خود واز سه پلتن خود\nامیدوار ساخت و هر شب از پلتن تعلق خود بولك بولك خوفیه می فرستاد وسردار مذکور را\nبگرفتن قندهار امیدوار می نمود وسردار مزبور بگرفتن شهر یقین کرده بود تا اینکه\nبعد از چند روز این سخن افشاشد ومنظور صفدر علیخان گردید وبحقیقت پیوست اضافه\nبر آن از حرکات برگید مذكور هم ظاهر میشد وقبل ازین هم صفدر علیخان گمان برشده\nبود از آن که تحقیق شد صفدر علیخان بالای لشکرهای نظامی رفته حاضری گرفت\nوافواج برگید مذکور را مکمل ندید جویا شد که باقیمانده افواج شما در کجاست\nبرگید مذکور به عنف وتمسخر جواب داد که نمیدانم شاید فراری شده نزد سردار\nمحمد یعقوب خان رفته باشند صفدر علیخان در جواب برگید فرمود که شما چگونه افسر\nمیباشید که از فوج ماموری خود خبر ندارید وبازخواست نمی کنید و بحضور ما رپوت\nنمیدهید نامبرده چون خود را قوم پادشاه میدانست در جواب صفدر علیخان که حاکم\nبا لاستقلال بود بحضور لشکر جواب های سخت گفت و بگفتگوهای غلیظ که خلاف\nقانون بود پیش آمد لهذا بعد از بیان های برگید تاب وطاقت برای صفدر علیخان نمانده\nبحضور لشکر امر کرد که برگید مذکور را محبوس دارید لاكن برگيد اينقدر فكر\nکه محبوس شود بخاطر نداشت و خود را زبر دست وقوی میدانست خصوص مغرور بفوج\nخود بود رجوع بگفتگو کرد خواست که سخن کنند فوراً امان نداده زنجیر بند کرده\nزندانی نمودند ومحبوس سخت ساختند و همان زمان بجای مذکور کرنیل پلتن را برگید\nمقرر فرمودند اکنون سردار محمد یعقوب خان را بدور قندهار بگذارید - چند کلمه\nسخن از حضور سرکار والا امیر شیر علیخان شنوید - چون قبل ازین تحریر شده بود\nکه فرامرز خان سپاه سالار را از ترکستان بجهة قضيه سردار محمد یعقوب خان بحضور\nطلب فرموده بودند سالار مذکور که وارد کابل شد از حضور امر شد که سردار\nمحمد یعقوب خان بی فرمانی پدر را صواب دانسته فراری شده لازم که با لشکر مکمل\nو افواج فراوان با تفاق سردار محمد اسلم خان وسردار محمد حسن خان از دنبال سردار\nمحمد یعقوب خان بروید سالار مذکور در بین یکهفته دوازده هزار لشکر مکمل اسباب"}
{"book": "adl0959", "page": 375, "text": "(۱۱۶)\nجلد دوم\n\nدر حضور سرکار کفر الله ويامر بندگان اقدس از دارالسلطنه شهر کابل باتفاق\nسردار محمد اسلم خان و سردار محمد حسن خان روانه شدند هر چند که سپه سالار سرداران\nمذکور را دشمن دولت خداداد کما حقه میدانستند لا کن درین فرصت که خاطر بندگان\nاقدس ملال آگین بود در باب دشمنی شان عرضه داشت نکرده از دنبال سردار\nمحمد یعقوب خان روانه شدند اما سپاه سالار شب و روز از گزند سردار محمد اسلم خان\nایمن نبوده خود را و لشکریان را نگاه میداشت و به تدبیر منزل و مراحل را طی کرده\nاحتیاط میکرد زیرا که شب و روز از سردار محمد اسلم خان نتیجه های برخلاف راستی\nظاهر میشد و فرامرز خان سپاه سالار در صبر و تحمل می افزود مگر احتیاط داری را\nاز دست نمیداد و متوجه جميع امورات لشکریان می بود تا اینکه وارد کلات شدند\nفرامرز خان سپاه سالار از حدود کلات عریضه نصيحت آميز و تسلى خاطر\nبجهه سردار محمد یعقوب فرستادند و از هر رهگذر که شود\nخدمت گذاری و طريقه نمک خوارگی و جان فشانی بود\nدر عریضه درج فرمودند اگرچه این عریضه مطابق خواهش سردار محمد اسلم خان نبود\nو برعکس آن عمل میکرد و سخن میزد و کوشش مینمود و در خرابی دولت خداداد\nمیکوشیدند زیرا که باطن بد و طينت قلب داشت چنانچه ، استاد میفرماید -\nنیش عقرب نه از پی کین است مقتضای طبیعتش این است\nباری چون عنان اختیار در قبضه اقتدار پروردگار بود و سالار مذکور همیشه به تدبیر\nکار فرمودند و رفتار جهان داری را از دست نمیداد ـ مصرع\nبا دوستان مروت با دشمنان مدارا\nلاكن سردار محمد اسلم خان بی چاره جوئی بود و تحمل میکرد و فرصت می جست و در\nكينه سالار می افزود زیرا در جمیع امورات لشکری را بدون صلاح و صوابدید سردار\nمذکور سالار میکردند از ان سبب که خود را غلام و خیرخواه دولت میدانستند و سردار\nمذکور را بر خلاف آن ملاحظه می نمودند خصوص در اصلاح کار سردار محمد یعقوبخان\nمیکوشیدند از آنروی که از زمان خرد سالی پرورش داده به ثمر برآورده بودند\nرضا نمیدادند که بزحمت گرفتار باشد و یا بدولت خداداد ضرری برسد و شکستی پیدا\nشود بنا بران از در صلح سخن میکرد و دایم باصلاح میکوشید مختصر کلام هرگاه ازین\nگونه سخن دایم زده شود دفترها گنجایش نمیدارد و از مطلب باز میمانم لهذا چون عریضه\nسپاه سالار بحضور سردار محمد یعقوبخان در حدود قندهار رسید و از نظر گذراند\nچون بخت برگشته بود نصیحت های فرا مرز خان بحضور سردار مذکور فضيحت ظاهر\nشد و برعکس آن عمل کرد - فرد\nکسی را که تیره شود روزگار همه آن کند کش نیاید بکار\nخلاصه كلام نتیجه روز گشتگی اینکه شخص ناصح دشمن ، نصیحت فضيحت ،\nدوست دشمن و دشمن دوست ظاهر میشود ، چنانچه همین روز گشتگی نصیحت سردار\nمذکور گردیده سخن ناصح تلخ ظاهر میگردد ضمیر منیر سردار محمد يعقوبخان"}
{"book": "adl0959", "page": 376, "text": "پادشاهان متأخر\n(۱۱۷)\n\nاز رسیدن لشکر کابل اطلاع یافتند و مدت دوماه در قندهار بامید گرفتن شهر تاخیر شد\nو کاری از پیش نرفت بخود ملاحظه کرد که امروز یا فردا لشکر کابل میرسد و گلوگیر\nمیشود و احوال دیگر گون میگردد بعد ازان نه دست ستیز و نه پای گریز پس همان بهتر\nکه ترک قندهار گفته بجانب هرات که مردم شان خواهان ماست برویم و اهتیار شویم\nچنانچه بطرف هرات روانه شد و جانب گرشك وفراه قدم فرسای دشت و بیابان گردیده اند\nبهر حال چون سردار محمد یعقوبخان از حدود قندهار گذشت دروازه های شهر را باز\nکردند لاکن يلتن دروازه قافله که از ترس و بیم سردار محمد یعقوبخان بملاحظه\nاینکه فرزند پادشاه است شاید باصلاح آید والا بيك تاخت سوار رساله و بهجوم\nيك يلتن یقین که دستگیر میگردید و یا ضایع میشد باری بعد از کشودن دروازه ها ازین\nطرف فرامرز خان سپاه سالار با دریای لشکر وارد قندهار شدند و بار گاه وسر اپرده\nها را در زیر کوه نگار برپا کردند روز دوم بر كد نمك حرام را با دو نفر دیگر که\nمغرور جان خود بودند و خودرا قوم پاد شاه میگفتند و در جاده نمك حرامی قدم زده\nبودند بحضور سپاه سالار حاضر نمودند سپه سالار از برگد مذکور سوال کرد که چرا\nخودرا بدنام ونمك حرام کرده و در لشکر پاد شاه شورش و نفاق انداختید نامبرده که\nروز گشته و بدبخت وفلك زده بود بهمان منوال که بحضور صفدر علیخان پیش آمده\nبود بهمان طریقه بحضور سالار بی باکانه سخن کرد و گستا خانه جواب گفت و باکی از\nگناه خود نکرد فورا سپاه سالار باردلیان حضور امر کردند که بر گد قوم پادشاه را\nبا دو نفر رفیق مذکور سر نیزه پیچ کرده باسفل السافلین برسانند چنانچه اردلیان حضور\nاز چار طرف بزخم سرنیزه تمام بدن شانرا چون خانه زنبور ساختند و خون چکان\nاز غرديك خيمه كشان كشان بدور انداختند تا بهلاک رسیدند لاکن يکشب و یکروز\nبامر سالار نعش او شانرا در همان جا گذاشتند تا عبرت دیگران شود سپاه و فقرا\nبچشم عبرت ملاحظه بدارند بدانند که دشمن نمك حرام را سزا اینست روز دوم امر\nبدفن کردند از وجود ناپاك شان جهان را پاك گردانیدند بعد ازان يكهفته دیگر\nدر قندهار استقامت فرموده جویای احوال سردار محمد یعقوبخان بودند خبر رسید که\nجانب سیستان و بلوچستان رفته است لاکن هیچ معلوم ومشخص نیست که اراده\nکجا دارد وبکدام جانب عازم وراه سپار است سپاه سالار بعداز یکهفته توقف قندهار\nحرکت فرما شده بتوکل خداوند بجانب گرشك روانه شدند چون وارد گرشك شدند\nحقیقت ظاهر شد و به تحقیق پیوست که سردار محمد یعقوبخان از راه سیستان بهزار\nزحمت و رنج والم بجانب هرات راه سپار است لاکن بطرف غوریان اراده دارتد\nمیخواهند که از سرحد مشهد مقدس عازم غوریان وبعد از تصرف غوریان بجانب هرات\nحرکت فرمایند اما روزگار شان بخرابی رسیده و پراگندگی شان بدر جه اتماجته\nاز رهگذر گرسنگی و چه از باعث برهنگی بهلاک انجامیده اند با وجود آن همه خرابی\nشب و روز بجانب مقصد قدم فرسای دشت و بیابان میباشند فرا مرزخان از استماع این\nاحوال معطلی نکرده منزل ومراحل طی فرمودند تا خودرا در حدود فراه رسانیدند"}
{"book": "adl0959", "page": 377, "text": "(۱۱۸)\nجلد دوم\n\nوخیمه و بارگاه برپا کردند و روزی چند استقامت نمودند چون دران حین سردار\nفتح محمد خان فرمان فرمای هرات بودند هرچند که بسر کار والا برادر زاده شمرده\nمیشدند اما از جمیع فرزندان سر کار بر تبه ومنزلت افضل بودند و خیلی بحضور سرکار\nعزیز ومحترم ومحبوب بودند از هرات بجهة سپاه سالار خط فرستادند واز ورود سردار\nمحمد یعقوبخان آگاه گردانیدند .\n« سواد نامه سردار فتح محمد خان از هرات بجهة فرامرزخان سپاه سالار»\nجناب عظمت نشان سپاه سالار صاحب ممالك افغانستان را اطلاع داده میشود که\nجناب شما با لشکریان ظفر اثر از زمان که از حضور باهرا لنور بندگان سرکار\nخلد الله ملکه وسلطانه مامور اینطرف شده اید تا حال که وارد فراه گردیده ظاهر\nاست که چقدر زحمت کشیده و رنج سفر دیده اید اکنون خود را ولشکر ظفر را\nازین بیش بزحمت گرفتار نکرده چندی در فراه توقف دارید و آسوده خاطر باشید\nشنیده میشود که سردار محمد یعقوبخان از جانب سیستان در حدود قاین رسید .\nمیخواهد که در غوریان چپاول زند وتصرف کند اما لشکرهای فراوان و خدمتگاران جان\nفشان در بعد بهر شهر وقصبه وسرحدات مامور است چنانچه قبل از ورود سردار محمد یعقوب\nخان مکمل و مصلح کرده فرستاده شده تا از عهده سردار مذکور برایند و نگذارند که قدم\nاز قدم بجانب هرات حرکت کنند زیرا که بخیال هرات قدم فرسای دشت و بیابان است\nهرگاه بهمین خیال خام و اراده فاسد بجانب هرات روانه شود از درگاه خداوندامید\nوارم که سزای بد کرداری او را که در حضور پدر بی فرمانی نموده باندك فوج در یاموج\nدر کنارش داده فرار دشت ادبار بداریم امید است که از آب هرات بلب نرساند هرگاه\nجناب سالار صاحب با لشکرهای ظفر شکوه از فراه مرحمت کرده بجانب سبزوار حرکت\nفرمایند بهتر است زیرا که فراه جای مناسب نیست و گرمی هوا بسیار دارد و سبزوار خوش\nآب وهوا میباشد ونزديك بهرات است واز احوالات همدیگر زودتر اطلاع میابیم والسلام\nلهذا چون فرمان سردار فتح محمدخان بحضور سالار رسید ومطالعه شد در جواب سردار\nفتح محمدخان عریضه فرستادند مضمون عریضه سپاه سالار در جواب فرمان سردار فتح محمدخان\nجناب شاهزاده بلند اقبال را دعا گویم معروض میدارد که بنده پرور و غلام که از\nحضور سرکار عازم این ولا شده ام امر سر کار است که از دنبال سردار محمد یعقوبخان\nرفته نگذارم که در ولایتهای بندگان اقدس نقصانی برساند جناب شاهزاده والاجاه\nمیفرمایند که از حدود سبزوار حرکت نفرمایند صاحبا از حقیقت رفتار و کردار سردار\nمحمد یعقوبخان غلام کماحقه واقف میباشم که چقدر سرشور و خودرای میباشد خصوص\nدر هرات که توقف کرده و با مردم رابطه کلی دارد از ان سبب غلام هرگاه عازم هرات\nشویم از هر خصوص مطمئن خاطر میشویم والسلام لهذا چون خط سپاه سالار درهرات\nبحضور سردار فتح محمدخان رسید و از نظر گذارش یافت ملال آگین شدند خصوص دوسه\nخدمتگار معتبر بحضور داشتند که خودرا نادرثانی در شمشیر و افلاطون اول درعقل\nوتدبیر میدانستند بدوزانوی ادب نشسته متفق الکلمه عرضه داشت کردند که فدایت"}
{"book": "adl0959", "page": 378, "text": "(۱۱۹)\nپادشاهان متأخر\n\nگردیم هرگاه سالار وارد هرات شدند اختیار از حضور بندگان عالی ساقط میشود\nامید داریم که از عهده سردار محمد یعقوبخان باسانی برآمده نگذاریم که بخاك هرات\nداخل شود این شد که سردار فتح محمدخان جواب فرامرزخان سپاه سالار را نفرستاد\nسکوت ورزید و بمرشته اشکر کشی شدند بعد ازان شش بیرق جزایرچی و يك رجمنت رساله\nمکمل از شهر هرات درغوریان فرستادند که رفته غوریان را اکماعداری و محافظت کنند\nوخود سردار فتح محمدخان متوجه هرات و لشکریان شدند تا اینکه بعد از چند یوم از\nغوریان عریضه رسید که سردار محمد یعقوبخان از حدود قاین حرکت کرده خود را در\nخاك هرات داخل نموده لاکن چنان حال تباه و احوال خراب از حرکات شما ظاهر میشود که\nگویا شبها و روزها باید گرسنگی کشیده بدرجه هلاکت رسیده باشند اما خیال دارند\nکه درغوریان چپاول زنند وغوریان را تصرف دارند لاکن از درگاه خداوندا امیدواریم که\nسردار مذکور باین آرزو نرسیده بی نیل مرام برگردد و دست تهی فرار دشت ادبار\nشود خلاصه از عریضه فرستادن حاکم غوریان سه روز گذشته سردار محمد یعقوبخان خود\nرا با لشکر پراگنده که عبارت از دوصد نفر سوار و پیاده ارجل باشد بشهر غوریان\nرسانیده بچهٔ فرمان فرستاد و وعده و وعیدهای بسیار در خط فرمان داخل نموده\nدر بیعت خود ترغیب کرد بعد ازان یکشب و یکروز انتظار جواب افسران غوریان بودند\nجوانی نیامد و مرادی حاصل نشد ازین رهگذر سردار عالی غضب ناك شده با همان سوار\nو پیاده خود که از فاقگی بهلاکت رسیده از رفتار بازمانده بودند بجانب غوریان\nحمله ورشدند و چپاول زدند تردد بسیار کردند و جواب خود را با توپ وتفنگ شنیده باز\nگشتند و بحیرت فروماندند و ناچار ترك غوریان کردند و بجانب هرات راه سپار شدند .\n\nاکنون شمه از رویداد حضور سردار فتح محمدخان تحریر نموده سر سخن باز کردیم\nسردار فتح محمدخان که صاحب سریر کلی هرات و فرمان فرمای آنولایت و صاحب\nاختیار آن مملکت بودند و افواج مکمل اسباب و لشکر فراوان داشتند افضل تر آنکه\nشاهرا دگی ومستی شباب و خاطر خواهی پادشاه باوی جمع آمده بود و شجاعت و سخاوت\nذاتی درطینت داشت ازان سبب دایم مغرور ومقرر بستی وعیش وعشرت میگذراند چنانچه\nبغیر از ذات اقدس که پادشاه وپدر میدانست دیگر اشخاص را مدنظر نداشته و به پیر کاه\nمنظور نمی کردند اضافه بران عیش طلب بودند و پیشه شب و روز شان عیاشی بود\nوگرفتار عشرت و ساز وسرور به همین منوال شب را بروز می آوردند زیرا دوسه چهار\nخدمتگاران معتبر عیاش بحضور داشتند که گویا چهار رکن دولت وافلاطون عصر\nبودند چنانچه ترکستان از دست همین اشخاص بدون جنگ وجدل بربادشد حال نوبت\nهرات است که باید و شاید بطریق ترکستان برباد فناشده بهر حال سردار عیش طلب\nبنا بران از ملك وسپاه بی خبر افتاده باز خواست نداشت لاکن درداد و دهش وانعام وبخشش\nبجز از حاتم ثانی نداشت و از همه افضل در باره خدمتگار چنان انعام واحسان داشت که\nگویا سزاوارشان مذکور نبود مقصد در شاهزادگی و داد ودهش وانعام واحسان در خطه\nپاك افغانستان کسی بسردار مذکور همسری کرده نمیتوانست خصوص در بارهٔ خدمتگار"}
{"book": "adl0959", "page": 379, "text": "(۱۲۰)\nجلد دوم\nچنان نوازش و مهربانی داشت که هیچ شاهزاده افغانستان بخدمتگار خود آنقدر\nنوازش نداشت و چنان انعام و بخشش بخدمتگار میکرد که از جاده شخصی افزون\nبوده هرگاه از بزرگان دربار که بامر سرکار مجلس نشین\nحضور بودند عریضه داشت میکردند که انعام موافق باندازه ورتبه شخص دادن خوب است\nبهرداز عالی نمیپذیرسند وبرعکس آن عمل میکرد و بشخص عارض بد میگفت ومانع\nمیشد . از عیش و عشرت در بالا ذکر کرده شد كه يك ساعت\nاز عيش وعشرت و جشن خسروی خالی نبودند و يك لحظه عيش خود را مقابل عالم\nبرابر نمیکردند ازان سبب بود که ازملك وسپاه بی خبر مانده بودند اضافه بران\nاز اعتقاد بسیار که درباره خدمتگار داشتند ملك و سپاه را بخدمتگار سپرده بی تحقیق\nمیگفتند و سخن خدمتگار را با وجود کذب بودن راست و صدق میدانستند و بخاطر\nکدورت از خدمتگار نمیرساندند کوپاسخن خدمتگار بحضور عالی صدق كلی\nبوده با وجود چندین خرابی ها که از خدمتگار درملك وسپاه صادر میشد و چقدر که فقراء\nمرض و داد میکردند منظور حضور عالی نمیگردید احيانا هرگاه دیگر خدمتگار صادق\nبتحقیق رسانده از خرابی ملك وسپاه عرضه داشت میکردند طبیعت سردار عالی مقدار\nآزرده می شد بلکه شخص عارض را مانع می گردید و فحش میداد چنانچه شخص ناصح بمرگ\nخود رضا میشد و از خجالت سکوت میور زید بعد ازان اشخاص بزرگان دیگر تکلم\nنمیکردند و از نيك و بد سخن نمی گفتند مختصر کلام هرگاه ازین گونه رفتار و کردار\nشاهزاده بلند اقبال را در قید تحریر و ترقیم در آورم سال و ماه میگذرد و ختم نمی شود\nچنانچه یکپیاله خلعتی سردار مذکور را سنجش کردند سه من و نيم كلا با تون مصارف\nلباس های خود شاهزاده عالی شد که تمامی آن بخدمتگاران حضور خلعت داده شده\nبود بهر حال بهتر آنکه بدين وادى خطرناك كه سراسر حکایت و شکایت است در\nگذشته رجوع بمطلب داریم لهذا سردار محمد یعقوب خان بعد از نا امیدی گرفتن\nغوریان که بدست نیاورد و نا امید شد رجوع بجانب هرات کرده خود را در حدود هرات\nنزديك رساندند بعد ازان بهرگوشه و کنار تاخت کرده شب را بروز می آوردند ازین\nطرف سردار فتح محمد خان در مقابل سردار محمد یعقوب خان هشت عراده توپ قاطری\nو جاوی و چهار پلتی و يك رجمنت رساله و پنچصد سوار ولایت هراتی که در تاخت و تاز\nمشهور عصر خود هستند بسر کردگی میرزا احمد جان پسر سرورخان لوانی که صاحب\nاختیار کل ممالک هرات از جانب سردار فتح خان بودند و وزیر اعظم شمرده میشدند\nبجنگ فرستادند اکنون مجرد کتاب را طالت نمانده سر سخن باز کرده هر چند که\nاز شهزادگی سردار فتح خان قبل سخن کرده شد که شهزاده همت بلند و پادشاه زاده\nخود رای و خود پسند بودند دیگر حاجت تقریر نبود باری دل جوش زد که دو سه کلمه\nبعرض برادران روحانی عرض کرده سر مطلب باز گردم بحضور سردار فتح محمد خان\nدر شهر هرات بمثل سردار عبد الله خان ناصری مرد زبردست و شخص کهن سال و نامدار شجاع\nوصاحب تدبیر وحفیظ الله خان نائب سالار که چندین سال فوج پادشاه را سرشته میکرد"}
{"book": "adl0959", "page": 380, "text": "(۱۳۱)\n\nپادشاهان متاخر\n\nو خیلی شخص دانا و دلاور و صاحب شجاعت و عاقل و صاحب تدبیر اضافه بر آن بزرگان\nدیگر که هر يك صاحب نام و نشان بسیار بودند و سزاوار مقابل شدن با سردار محمد یعقوب خان\nبودند باید میفرستادند و صاحب اختیار جنگ میکردند آنهمه مردان کجا شدند\nکه سزاوار جنگ شدند و نوبت بمیرزا رسید سخن مشهور و معروف است که مردمان\nکابل میگویند ده نفر میرزا و يكنفر هندو مقابل است هر چند که خود محرر کتاب\nهم میرزا میباشم لا کن از سخن حق نباید گذشت مثلا میرزا کجا و صدای یکتوب شنیدن\nکجا، تا نوبت بجنگ و جدل چه رسد اکنون ای محرر کتاب ازین هرزه گوئی و هرزه\nدرائی چه حاصل بس کن چرا گیاه از آسمان و گیاه از ریسمان سخن ساز میکنی و قلم\nدوزبان را بفریاد می آید از اصل مقصد سخن ساز کن تا زودتر کتاب شاهان ختم\nشود و نام نيك حاصل آید خلاصه کلام لشکرهای هرات را بسر کردگی میرزا احمد خان\nدر مقابل شاهزاده بلند اقبال و پادشاه زاده افغانستان سردار محمد یعقوب خان بجنگ\nفرستادند اما شاعر میگوید .\n\nمصرع !\n\nزهی شان وزهی شوکت زهی جاه - بهر حال سردار فتح محمد خان\nبسر کرده لشکر اعنی میرزا احمد جان امر کردند که يكذره ملاحظه دشمن را نکرده\nبمجردی که مقابل شدید جواب سردار محمد یعقوب خان را بضرب توپ و تفنگ\nبدرستی داده نگذارید که قدم خود را نزديك بهرات بگذارد جناب میرزا احمد جان\nبهمین اراده با هزاران شوکت و شان از شهر هرات برآمده با لشکر ماموری بجانب\nدشمن روانه شدند در منزل اول فرود آمدند و خیمه و بارگاه برپا کردند و سرا پرده های\nمخمل وزردوزی زدند و افسر بزرگ جناب میرزا صاحب کلاه تکبر بر سر در صدر\nمجلس باهزار فخر و مباهات نشسته و افسران لشکر چون پروین بگرد ماه جمع آمده هر يك\nبا دیگری صحبتهای برادرانه مینمودند و هم افسر بزرگ بسند بزرگی تکیه زده بودند\nلاکن بزرگان حضورش کمتر سخن میکردند و در بین خوف ورجاء میگذراندند اما\nچگونه بزرگان و چه نحو افسران که هر کدام مسند نشین پادشاه و صاحب تکلم و اشخاص\nصاحب کنکاش اضافه بر آن جنگ دیده و جنگ آزموده الحال در حضور میرزا\nصاحب از سخن با زمانده و قریب شان کمتر از سایر سپاهی و در مجلس چون شخص بی جان\nنشسته اند لهذا ازین رفتار و ازین کردار میرزا صاحب جمع افسران که هر يك خود را\nرکن سلطنت میدانستند طاقت نیاوردند اما چون منزل اول بود صبر کردند تا اینکه\nسه منزل طی کردند و حرکات جناب میرزا صاحب در خودرانی و مغروری یومیه افزون شد\nآخر الا مر جمله افسران عریضه بحضور سردار فتح محمد خان\nفرستادند و جواب حاصل کردند به اینموجب :\n(فرمان سردار فتح محمد خان در جواب افسران و سرکردگان)\nعاليجاها عزت نشانا عريضه شمایان از حضور گذرارش یافت لا کن نگارش\nمی یابد که مقصد شمایان و چشم امید شمایان به بندگان عالی میرزا احمد جان که هم یمکی\n\nپادشاهان متاخر ۱۰۰ مجلد عزیز احمد"}
{"book": "adl0959", "page": 381, "text": "(١٢٢)\nجلد دوم\n\nاز خدمتگاران بندگان عالی است فرمانفرما شما بان نمی باشد هرگاه امر عالی را بجا آورده سفر ینگهفتگی را صبر و تحمل میکردید خورسندی عالی را خواسته بودید چون عریضه شما رسید ارجمندی برخوردار سردار عبدالعزیز خان پسر خود را فرستادم که تسلی خاطر عزت نشانان گردد اما باز هم توقع خاطر بندگان عالی از شما بان آنسکه فرمان عالی را جایز دانید و پنجروزه فروتنی و متابعت میرزا احمد جان را از امر عالی دانسته در خدمت ماموری ساعی باشید و باتفاق کوشش کنید تا دشمن را از میان بردارید و خاطر بندگان عالی را خورسند سازید و السلام لهذا فرمان دیگر بجهة میرزا احمد خان فرستادند مضمون فرمان ، عالیحضرت میرزا احمد جان را آنسکه بندگان عالی شما را از خود و هوشیار و ذکی و صاحب عقل دانسته مامور خدمت فرمودند و افسر و سر کرده لشکر\nنمودند و بزرگان فوج و معتبران حضور که هريك شخص بزرگی بودند در متابعت شما امر کردند لازم که اندازۀ را دانسته با بزرگان مذکور متابعت و فروتنی میکردید و خدمت را سرشته مینمودید ناسزاوار احسان میشدید هنوز یکمنزل نرفته حکایتی نمودید که خود را رسوا و پنجنفر بزرگان را دادخواه وعارض کردید و بندگان عالی را بد نام ساختید لاچار ارجمندی سردار عبدالعزیز جان بخواهش افسران فرستادم لازم که با جمع شان از درمهر و محبت رفتار کرده باتفاق در خرابی دشمن کوشید تا نیکنامی حاصل گردد فقط مختصر کلام چون سردار عبدالعزیز خان پسر سردار فتح محمد خان وارد لشکرگاه شدند و فرمان سردار عالی را با فسران دادند افسران مذکور بنا بر امر عالی در صبر و تحمل افزودند و طاقت کردند لاکن جناب میرزا احمد جان با وجود فرمان ونصیحت و فضیحت که در فرمان درج کرده بودند در تکبر افزوده حرکات خود را در کجروی اضافه تر کردند چنانچه پسر یا دار خود را منظور نکرده بجوی نه خریدند .\nفرد خوی بد در طبیعت که نشست نرود تابوقت مرگ از دست\nبهر حال سخن بسیار از ینقرار رویداد هرگاه مجمل را شرح واز تحریر دارم زمان کمهن وعمر طویل میخواهد و از مطلب باز میمانیم باری تا اینکه چهار منزل از شهر هرات سفر کردند که از آنطرف سردار محمد یعقوب خان ظاهر شد و با لشکر پراگنده پریشان احوال مقابل لشکر هرات شدند لاکن با وجود پراگندکی دلاورانه پیش آمدند وخوف از جان نکردند زیرا که از جان دست شسته بودند و مرگ را از زندگی خود افضل میدانستند بهر حال لشکر هرات با هزار طمطراق با مر سر کرده او چاق تقابل شدند و جنگ پیوستند و کروفری کردند تخمیناً نیم ساعت گذشته بود که سردار محمد یعقوب خان دلیرانه بالشکرهرات انداختند لاکن از سی سوار اضافه با سردار مذکور نبودند چون نزديك بالشكرهرات دست از جنگ کشیده سلام کردند و بغورش جمع آمدند بعد از آن میرزا صاحب باتفاق سردار عبدالعزیز خان پسر سردار فتح محمد خان و پنجنفر افسر بزرگ جانب هرات روانه شدند تا اینکه با دل شکسته و غم و اندوه وخجالت زده داخل هرات شدند بحضور سردار فتح محمد خان رسیدند سلام کردند فردای آن بتدبیر قلعه بندی کمر استوار بستند و همه اسباب قلعه بندی را مهیا"}
{"book": "adl0959", "page": 382, "text": "(۱۳۳)\nیاد شاهان متأخر\nنمودند و بهر دروازه شهر افسران بزرگ و خدمتگاران های هوشیار\nمامور فرمودند و توپ های آتش فشان باسوار و پیاده در بالای دروازه\nخانه و اطراف قلعه مقرر کردند لاكن قلعه بندى هرات قاعده دارد\nکه حاکم ولایت در وقت جنگ بچهار سوی بازار استقامت میکند و دولت\nبسیاری از طلا و نقره در نزد خود میگذارد و کدام جانب که مقدمه سخت پیش آمد دشمن از\nبیرون زور آورد حاکم با آواز بلند خدمتگار جنگجی طلب میکند و میفرماید که\nهاهر مردی بمردی کمربسته میرود و كمك میرساند و مرد میدان میشود چقدر مردم باوی\nهمراه میشوند فی نفر پنج طلا انعام نقدی داده میشود و یا خود شخص افزون تری مرحمت میگردد\nخواه لشکری باشد یا غیر آن مقصد بهمین منوال قانون جنگ هرات است اما سردار\nفتح محمد خان در بغل بده شهر رفته خیمه و خرگاه زده انتظار مقدمه شد عوض همان\nشخص شجیس فراری که از مقدمه دشت رو گردان شده واپس بشهر آمده بود در چهارسو\nمقرر شد و اختیار انعام و بخشش بوی امر گردید بطریقه بالا ذكر شد بهر حال مختصر\nکلام تا اینکه سردار محمد يعقوب خان بهمراه لشکر سلامی با اتمام با اطراف شهر رسیده\nو خیمه و بارگاه خدا دادگی برپا گردید بعد از ان بجهت دوستان قدیمی و خدمتگاران\nصمیمی که دران شهر بودند چه افسر و چه سپاهی فرمان فرستاد و و نیز با بزرگان ولایت\nقدردان امر بخدمتگزاری نمود و ترغیب دولت خواهی کرد زیرا که جمله از ان وی\nبودند و شب و روز سردار مذکور را از خداوند میخواستند و دیگر بدو واسطه از سردار\nفتح محمد خان آزرده خاطر بودند اول اینکه بالشکرو سپاه کم رفتار بودند و گمانشده بود\nکه بالای شکر رفته بزرگان، نوازش فرموده باشند دوم اینکه لشکر هرات کلیه خدمتگار\nقدیمی سردار محمد يعقوب خان بودند لازم که بمرحمت و مهربانی و دانه ریزی از خود\nمیکردند مقصد که ازین رهگذر قطعا از باخبری بری بودند اضافه بران درین وقت که\nکار دشوار افتاد بوقلمونی پیش آمد پنجنفر بزرگان عرض کردند که روی دادهرات\nو خرابی لشکر را برای فراموز خان سیاه سالار در سبزوار فرستاده سالار مذکور را\nبا لشکرها از سبزوار بسرعت طلب کنید سردار محمد یعقوب خان از مغروری و سوء تدبیر\nو خود پسندی این حرف را قبول نکرده بلکه از خودرائی اژورود سردار محمد یعقوب خان\nاطلاعات خبر نفر ستادند مختصر كلام در مدت سه روز تمامی مردم سر کرده فوج و بزرگان\nولایت که درون شهر بودند بحضور سردار محمد یعقوب خان عریضه فرستادند چنانچه روز\nسوم صبح وعده دادند و ترغیب یورش کردند سردار محمد یعقوب خان از خوف لشکر سبزوار\nهر روز که تا خیر میشد گویا سالی بخود قیاس میکرد از وعده دادن مردم شهر گویا\nمائده آسمانی و مژده غیبی پنداشته خورسند و مسرور گردید و امیدوار صبح صادق شد\nو تمام شب را بدرگاه ایزدی بعذر و تضرع وزاری و گریه گذرانده فتح شهر را میخواست\nتا اینکه شفق دمید و آثار صبح پیدا شد و روشنی ظاهر گشت بعد ازان با مر سردار محمد یعقوب خان\nاز بیرون شهر شورش در افتاد و آواز توپ و تفنگ بر آمد واز دوجانب\nمقدمه بر پاشد تا اینکه طلوع آفتاب لشکر بیرون دروازه های ماموری پورش بردند"}
{"book": "adl0959", "page": 383, "text": "(١٢٤) جلد دوم\nو جنگ پیوسته و با اندک گیرودار بدیوار قلعه خود را رسانیدند و به امداد لشکر قلعه که که زیان داده بودند بالای دیوار قلعه بر آمدند و لشکر شهر فراری شدند اضافه بران بزرگان شهر دروازه را باز کردند و لشکر بیرون رجوع بشهر نمودند سردار که اینچنین فرصت را از خداوند میخواست از دنبال لشکر خود بچالاکی داخل شهر گردیدند و لشکر خود را ترغیب بجنگ نمودند سردار فتح محمد خان که در بدنهٔ شهر نزدیک بدروازهٔ خیمه زده بودند در انجا استقامت داشتند از دیدن این قضیه جان سوز آتش در کانون سینه اش شعله زدن گرفت فوراً مکمل شده با چند نفر خدمت گار حضور و بعض بزرگان دربار بجانب سردار محمد یعقوب خان روانه شدند و با قلیل خدمت گار بجنگ در آمدند هنوز بسردار محمد یعقوب خان نرسیده بودند که تیر از شست قضا رها شد اعنی ضرب گلوله تفنگ از پا در افتاد و بزمین فروماند سردار عبدالعزیز خان پسر سردار مذکور بقصاص پدر در جنگ در آمد با اندک تلاش بحضور پدر جان در باخت و بعالم باقی شتافت و به بهشت جاودانی جاوید شد و جگر پدر را از نامرادی که بمراد نرسیده بود کباب کرد در همان فرصت سردار محمد یعقوب خان که بشهر داخل شده بود در بالای بدنهٔ قلعه متوجه لشکر خود بودند که قضیه زخمی سردار فتح محمد و مقتول شدن پسرش را شنیدند جهان روشن در نظر شان تاریک شده فوراً از بدنه قلعه فرود آمدند خود را به سردار فتح محمد خان رسانیدند و او را از میدان جنگ برداشته بداخل خیمه نمودند و اشک حسرت از دیده جاری\nکردند و بخدمت سردار فتح محمد خان عذر تقصیر کردند سردار فتح محمد خان از غیرت هیچنمی سکوت ورزیدند و تکلم نکردند عاقبت ملاحظه کردند که سردار محمد یعقوب خان در تضرع می افزایند و فروتنی میکنند لاچار بیان کرد که تقدیر از لی چنین رفته بود جای شکر است نه شکایت از درگاه خداوند شکر گذارم که با رزوی خود رسیدم و بخدمت سر کار والا تبار که هم پادشاه و پدر مهربان بود جان دادم و فرزند خود را فدای رکاب شان کردم و در جاده نارضا مندی بطرز دیگران قدم نزدم خلص کلام بعد از ساعتی جان بحق تسلیم کرد وقتی خبر سردار مذکور شهرت یافت لشکرهرات دست از جنگ کشیده بعضی بحضور سردار محمد یعقوب خان آمده سلام کردند و برخی باوطان خود رفته منزوی شدند بهر حال سلطنت هرات کما کان بسردار محمد یعقوب خان تعلق گرفت و فرمان فرمای ولایت هری شد لاکن استاد میگوید ـ تا یار کرا خواهد و میلش بکه باشد ـ لهذا بعد از تصرف شدن شهر هرات و دفن سردار فتح محمد خان و پسرش سه روز بفاتحه داری سردار مذکور گرفتار شده بخوبی و درستی وعزت تمام فاتحه گرفتند روز دیگر بر تخت دارائی بر قرار گردیده از سپاه و فقرا یومیه فوج فوج از ملکی وجنگی بحضور آمده سلام میکردند ومبارك میگفتند و بسر افرازی مشرف میشدند لاکن سردار محمد یعقوب خان با وجود فتح هرات و اینکه صاحب لشکر و کوژ شدند شب و روز بخوف و رجا بوده تلاش میکردند که زودتر سرشته ملك وسپاه بسته شود زیرا فراموز خان سپاه سالار در کمین بودند و در سبزوار که چندان مسافت تاهرات ندارد با دریای لشکر آماده ومكمل شب را بروز می آوردند اکنون سردار محمد یعقوب خان را در تخت هرات بر قرار"}
{"book": "adl0959", "page": 384, "text": "(١٢٥)\nیاد شاهان متأخر\nبگذارید فصلی از واقعات فراموز خان سپاه سالار در سبزوار بشنوید لهذا قبل ازین در قید\nتحریر در آورده بود که سالار مذکور از فراه مراجعت کرده در سبزوار استقامت\nداشتند خصوص بامر سردار فتح محمد خان از سبزوار حکم حرکت نداشتند سالار مذکور\nصاحب اختیار کلی بودند لاکن امر سردار فتح محمد خان را تجاوز نمیکردند ـ سبب آنکه\nبندگان سردار مذکور را از فرزندان خود عزیز تر می دانستند بنا باعث خواهش و محبت\nسرکار فرمان سردار فتح محمد خان را جز و فرمان سر کار دانسته بامر شان عملی میکردند\nچنانچه در خصوص حرکت از سبزوار بجانب هرات سپاه سالار با صد دلیل و برهان عریضه\nکردند و رفتن هرات را از جمله فرض عین در قید تحریر در آوردند لاکن سردار خود\nرای تصدیق نکردند و فرمان حرکت ندادند تا آنکه از تقدیرات ازلی شد آنچه شد\nقصه کوتاه چون خبر جان سوز و واقعه غم اندوز اعنی قتل سردار فتح محمد خان و پسرش\nدر سبزوار رسید ازین قضیه جان گداز فراموز خان سپه سالار چقدر که گنجایش داشت\nپراکنده شد و بدریا غم فرو رفت و با حوال پر اختلال خود نمیدانست که چه باید کرد و چگونه\nبوفا موئی پیش آمد زیرا که کلیه ملامتی این واقعه دامنگیر سالار بود و یازخواست کردن\nپادشاه نیز عاید بسالار مذکور میشود که چرا وارد هرات نشدید ـ و بيك فرمان سردار\nفتح محمد خان که خودرانی او را میدانستید در سبزوار معطلی گردید هرگاه وارد هرات\nمیشدید و موقع نازک را بدلیل و برهان دانسته سردار خود پسند میگردید ممکن بود که\nاینقدر پراکندگی نمی شد شاید که قتل و قتال پیش می آمد و هرات از دست نمی رفت\nمختصر کلام بعد از ان سپاه سالار بافسران لشکر امر کردند که شرط احتیاط بجا آرند\nو باطراف لشکر گزمه مقرر دارند ناگوندی از دشمن خودرای بلشکر ظفر اثر نرسد قضا را\nروزی از جانب گزمه خبر رسید که سوار بسیاری از لشکر هرات نزديك به گزمه آمده\nساعت بساعت خود را نشان میدهند و قصد دست برد و خیال میدان داری دارند چه امر است\nاتفاقاً در همین فرصت افسران نظامی بحضور سالار حاضر بودند فتح علی شاه خان که\nبرگدر ساله و سر کرده سوار بودند با تفاق سه رجمنت رساله ـ مامور فرمودند که از\nدنبال سوار هرات رفته سرزنش دارید و سزادر کنارشان بدهید این بود که بر گد مذکور\nو سردار خان کرنيل و شارخ خان کرنیل و دیگر افسران با تفاق سوار شده بجانب گزمه\nکه سوار هراتی ترک و تازی داشت روانه شدند لاکن سه نفر افسر بزرگ در همان فرصت\nسرخوش بودند این سرخوشی با خود پسندی و مغروری جمع آمده بود چنانچه تا جمع شدن\nرساله معطل نکردند و بتاخت اسپ رفتند و امر کردند که رساله بسرعت خود را برساند\nتا اینکه خود افسران با قلیلی سوار که بر رکاب شان حاضر بودند به نزديك گزمه رسيدند\nو جویای ـ احوال دشمن شدند لاکن قاعدۀ سوار هراتی دایم بمقدمه جنگ یا گریز میدارند\nچنانچه از دور خود را نشان داده تا بنزديك افسران سبزوار سیدند و جنگ در انداختند\nو مردانه جنگ پیوستند و اندک کروفر کردند و فرار شدند اما این فرار شدن از روی تدبیر\nو سپاهی گری بود زیرا که درون جنگل سه هزار سوار مکمل آماده و تیار داشتند و پنهان\nکرده بودند این قلیل سوار که بعد از کروفر فراری شده درون جنگل رفتند و خود را بالشکر"}
{"book": "adl0959", "page": 385, "text": "جلد دوم\n(١٢٦)\n\nانبوه که پنهان بودند رسانیدند و اماده و تیار آمدن دشمن بودند افسران کابل ازین\nحادثه بی اطلاع واز احتیاط بی بهره واز شر ط سپاهی گری بی خبر و از دنبال سوار هراتی\nبتاخت تمام بدون فکر و اندیشه وبدون تدبیر وتعمل خودرا درون جنگل زدند اقلا نیم\nساعت توقف نکردند تا سوار رساله از دنبال برسد چنانچه استادان فر موده اند -\n\nهر که در کارها شتاب کند\nخانه عقل خویش خراب کند\n\nاستادی دیگری میفر ماید\n\nچون نهال شتاب بنشانی\nبر دهد میوه پشیمانی\n\nخلاصه مدعا ومختصر کلام برکاب افسران تخمیناً دوصد سوار بودند چون داخل\nجنگل شدند بقدرت کامله خداوندی بیتال مورو ملخ از چهار جانب سوار هراتی با شمشیر\nونیزه یورش آوردند وفتح علی شاه خان و دیگر افسران با قلیل سوار که همر اه داشتند\nبمیان گرفتند و جنگ پیوستند و شورش انداختند و مقدمه کردند وزد وخورد نمودند\nتخمیناً ازيك ساعت بیشتر مقدمه مردانه کردند ودر مردی و مردانگی سر مو ئی تقصیر\nنکردند تا اینکه متنفسی از افسر و سپاهی لشکر کابل باقی نماند وجمله بمردانگی وغیرت\nمقتول شدند چنانچه یکنفر باقی نماند که از درون جنگل خبر به لشکر گاه برساند بهرحال\nبعدازمقدمه جنگل وقتل لشکری سزاوار سوار هراتی دلیرانه از جنگل بر آمده خود را\nبگرمه ولشکر پراکنده اعنی سوار رساله زدند و از پیش برداشته تا لشکر گاه شان فراری\nنمودند و چندین سوار دیگر را درین دشت بقتل رسانیدند ثانی باز گشته بمنزل گاه خود\nآمدند وفتح نامه بحضور سردار فتح محمد خان فرستادند ورأس قاتلان را از افسر وسپاهی\nبحضور سردار مذکور روانه نمودند و خودرا دربین جنگل باحتیاط تمام محافظت کرده\nامید وار فرمان بودندلاکن چون خبر قتل افسروسپاهی بحضور فرامرزخان سپا لار رسید\nاز حد زیاد پریشان شده و کدورت دستداد وغمگین گشته وازغیظ بسیار بجهت سردار\nمحمد یعقوب خان در شهر هرات عریضه فرستاد .\n\nمضمون عریضه سپاه سالار بحضور سردار محمد یعقوب خان\n\nتصدقت گردم خوب میدانید که غلام چگونه خدمتگارم وچه نحو بخير دولت خداداد\nمیکوشم خصوص بخدمت شاهزاده بلند اقبال که از زمان خرد سالی تاحال بکدام درجه\nجان نثاری کرده خواهان نيك نامی شان میباشم چنانچه اظهر من الشمس است\nاز وقتی که از حضور سرکار با افواج خونخوار مامور این دیار باعث آن سرور سالار\nمقرر شده ام تا حال هر گاه اراده میگد م بهر عناوین کار را به شاهز ادة\nوالاجاه سخت میگرفتم لاکن تحمل کردم وسخت نگرفتم خصوص تسخیر هرات\nورنه کجا ممکن بود که جناب شما سریر آرای ولایت مذکور شوید اما پاس خاطر گرد\nبیزار ته ایل و برهان در خدمات سرکار تاخیر کردم تا موجب خطر و خرابی بجناب شما روی\nندهد و دویم از درگاه خداوند امیدوار بودم که شاید جناب شما براه حق دعوت شوید\nنشدید لاکن تعجب در آن است که سخن ناصح چرا بشما تاثیر نمی بخشد براه حق دعوت نمی شوید\nوراجع به عقل کامل خدا داد نمی گردید زمان خرد سالی گذشت وعین شباب است اضافه"}
{"book": "adl0959", "page": 386, "text": "(۱۲۷)\nیاد شاهان متأخر\n\nبر آن در خدمت پدر و دولت افغانستان نام نيك داشتید بلکه بدولت های بیگانه به نیکه مشهور شده بودید چه بخت برگشتگی پیش آمد و چه نکبت دست داد که این قدر حرکت نامناسب که سزاوار کودکان و لایق طفلانی نبود از جانب شما صادر شد و می شود اول حرکتی که از شما صادر شد بی فرمانی پدر که از این قبیح تر نکته نیست زیرا بی فرمانی پدر بی امری پروردگار است دوم حرکتی نمودید که بمثل سردار فتح محمد خان که از هزار فرزند بحضور سردار افضل بود با پسرش که انهم جگرگوشه اقدس والا بود تر د دو کوشش کردید تا بقتل رسیدند هر چه که تقدیر ازلی بود لاکن در عالم ظاهری بدنامی بشما واصل شد و مردم زمانه واسطه قتل شان شمارا میدانند از همه بد تر که باعث قتل سردار مذکور غلام را بحضور سرکار چنان خجالت زده و بدنام کردید که امروز مرگ خود را از زندگی بهتر میدانم سوم حرکتی از شما پیدا شد که این غلام را بحضور بندگان سکندر شان سر کار بدنام و نا قابل و شرم سار بقلم دادید و زبان گویای غلام را بریدید و گنگه نمودید که دیگر بهیچ گونه شفاعت نتوانم و یا عريضه عذر آمیز بعرض حضور شان نرسانم چه لازم داشت که سه هزار سوار هراتی را بفوریت فرستادید تا بزرگان لشکر سر کار را بقتل رساندند با وجودی که صداقت غلام را در باب خود میدانستید حرکتی کردید که موجب خجالت این خدمتگار قدیمی و غلام صمیمی شد که گویا از زندگی به غلام مرگ افضل است بهر حال با وجود این قدر خدمات نامناسب که سراسر موجب رسوائی گردیده باز هم غلام از طریق صداقت عرضه میدارم که از انصاف نگذرید و بعمل کامل راجع شود و متوجه کردار خود شوید و بعد از این مصلحت خود را بخود مصلحت کنید و خوب ملاحظه کنید که از این کردار ناهنجار غیر از بدنامی و خرابی دولت چه حاصل گردید و بعد از این چه فائده خواهید دید مگر از کردار سردار محمد اسمعیل خان که نارضامندی پدر داشت عبرت نمیگیرید که عاقبت چه نتیجه دید کدام نیکنامی حاصل کرد و بکدام مرتبه بزرگ رسید تا جناب شما با این کردار نا صواب بمرتبه بزرگی و دولت و سلطنت برسید و یا بخیال خام سریر آرای هرات خواهی ماند اما از برای خدا بار دیگر عرض میکنم که راجع بعقل خود شده بگفتار مردم زمانه که سراسر فریب و فتنه انگیزی است اعتماد ندارید که در این ایام و زمان شخص صادق و خدمتگار راسخ القول چون عنقا نایاب است و هر کس بغیر جان خود میکوشد با وجود آن اگر نمك حلال باشد باز هم یکطرفش راجع به مطلب خود است ای صاحب من تا چند بهوش نمی آئید و دولت که خدا داده و نيك نامی که حاصل کرده بودید بر باد دادید و هنوز هم به آزار پدر و بدنامی خود میکوشید هر چند غلام گستاخانه عرضه داشت میدارم لاکن خدمتگار وجان نثار وغلام فدوی میباشم بخصوص بخدمت شاهزاده والا جاه که از زمان خرد سالی تا حال خدمتگار وخیرخواه میباشم لاچارم که بحقیقت وراستی سخن کنم و بحق عريضه بدارم شاید که موجب خیرت شود و جناب شاهزاده بلند اقبال ازین بد نامی نجات یافته براه حق دعوت شود والسلام . خلاصه کلام عريضه سپاه سالار بحضور سردار محمد يعقوب خان رسید ومطالعه نمود بعد از ان بحیرت فرو رفت ومتوجه احوال و کردارهای بد خود گردید ومتفکر ماند و بخود بد گفت و بکردار زشت خود خصوص مرگ سردار فتح محمد خان"}
{"book": "adl0959", "page": 387, "text": "جلد دوم\n(١٢٨)\n\nو پسرش نظر افگنده پشیمان شد و راه چاره را مسدود دید زیرا که سخن های سالار که از\nدرجه مغالفت خارج بود تاثر بخشید و خود را نفرین کرد لاکن از خجالت بسیار عریضه\nرا بهیچ کس اظهار نکرد و پوشیده داشت و اکنون سردار محمد یعقوب خان را در شهر\nهرات بدرجه پشیمانی بگذارید چند سخن از بد طینتی سردار محمد اسلم خان و برادرهای\nمذکور بشنوید . سردار محمد اسلم خان که برادراندر سرکار ذوی الاقتدار گفته میشد\nلاکن شخص بد طینت و بد کردار و کج رفتار بود نفاق را دوست و اتفاق را دشمن چنانچه\nدایم به نفاق میکوشید و از اتفاق دوری میجست لاکن بندگان سرکار که خدا جوی\nبودند با چندین خطا که از ایشان صادر شده بود بسرشت بدشان خوب میدانستند نوازش\nمیکردند و برادر میگفتند و رفتار میکردند و سردار محمد حسین خان برادرش حاکم\nکابل وصاحب اختیار کل مهمات و خود سردار محمد اسلم خان اینقدر مقرب حضور\nبودند که بادوازده هزار لشکر دنبال سردار محمد یعقوب خان فرزند خود مامور\nومقرر فرمودند و باتفاق فراموز خان سپاه سالار روانه نمودند تا اینکه در سبز وار خیمه\nو بارگاه زده استقامت داشتند لاکن از مراجعت کابل تارسیدن سبزوار چندین نفاق اندیشی\nبنا کرد تماما سپاه سالار در صبریکتا هی افزوده حمل میکردند و بخاطر نمی گذراندند\nبهر حال هر گاه از نفاق سخن سر کنم انجام پذیر نیست چنانچه حافظ شیرازی فرموده ـ مصرع ـ\nشرح این قصه دراز است بقرآن که مپرس )\nخلاصه کلام در ابتدای تخت نشستن بندگان سرکار در هرات شمه نوشته بودم از نفاق سردار\nمذکور همان کافی است لاکن سرکار والا را نیت پاک است هر کس بحضورشان کج رفتاری\nکند بجرای اعمال خود گرفتار گردد چنانچه از نیت خالص سرکار سلطنت رفته دوباره\nبازآمد و سردار محمد اسلم خان که در اول سلطنت خطا کرد سرکار نیت صافی از گناه او\nگذشته دوباره مقرر بحضور ساخت اما فرموده شاعر است ـ\nگلیم بخت کسی را که با فتند سیاه ـ به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد\nبهر حال سر سخن باز کردیم لهذا نفاق سردار محمد اسلم خان در سفر هرات شب و روز\nبود و در خرابی دولت میکوشید و لحظۀ آرام نبود و فرصت میجست و رفتار و کردار\nفرامرزخان سپاه سالار که بخیر دولت بود و سراسر بخیر می کوشید لاکن بمزاج\nسردار محمد اسلم خان موافق و مطابق نبود و مدام کوشش داشت که شاید افسران\nلشکر را بدانه ریزی و ایسته رفتار خود سازد و بسالار دشمن کند تاگوی مراد\nاز میدان فتنه انگیزی و تدبیر نطق خود برباید اما افسران لشکر که نمک پرورده\nسرکار والا بودند و عزت یافته حضور سالار زیرا که سپاه سالار صاحب اختیار\nکل لشکر بودند با تمامی افسر از خرد و بزرگ و جمیع سپاه چنان خلق خوش\nو رفتار نیکو داشتند که گویا پدر بودند و پسر را نوازش میکردند بنا بران بسخن\nسردار محمد اسلم خان احدی از كوچك و بزرگ اعتنا نکردند و پیرو سخن سالار بودند\nشب و روز بخدمت ماموری خود میکوشیدند و امر سالار را فرمان سرکار میدانستند"}
{"book": "adl0959", "page": 388, "text": "جلد دوم\n(۱۷۹)\nازین رهگذر سردار محمد اسلم خان دائم آزرده خاطر بود بهیچ تدبیر بخرابی\nدولت دست تصرف نمی یافت و شب و روز آغشته غم و اندوه بود تا اینکه در سبزوار قضیه قتل\nسردار فتح محمد خان را شنید بعد از آن قوی دل شد و دلاورانه رجوع به تدبیر کرد\nو پنجنفر بزرگان حضور خود را جمع کرده کنکاش کرد عاقبت رای همه بقتل سپاه سالار\nقرار گرفت و به تدبیر قتل مذکور کمر بستند و فراموز خان سالار را بخیمه خود طلب\nکرده بصحبت گرفتار سازند آخر مجلس رجوع بشطرنج بازی بدارند چون مجلس\nخلوت شود بسیاری از افسران مرخص گردند از خیمه سپاه سالار را بضرب گلوله تفنگ\nاز پای در آوردند و مقتول سازند چنانچه بهمین خیال خام کار را سرشته کردند شبی\nسپاه سالار را با چند بزرگان لشکر در خیمه سردار محمد اسلم خان طلب کردند و بهمان\nطریقه که تدبیر نموده بودند ازانجر خیمه بضرب گلوله تفنگ از پای در آوردند\nوزخم کاری زدند و غوغا در انداختند از چهار جانب افسران لشکر که همه نمک پرورده\nسرکار صاحب طالع و اخلاص کیش قرا موز خان سپاه سالار بود نقد در خیمه سردار\nمحمد اسلم خان جمع آمدند و سالار خود را غرقه در خون دیدند لاکن هنوز نفسی\nباقی بود و رمقی در بدن داشت افسران بزرگ جویا شدند که حادثه چیست و این\nفتنه از کجا برخواست و مایه فساد کیست سپاه سالار گاهی بهوش و لحظه بی هوش بودند\nو خون از زخم کاری چون فواره جاری بود و با وجود آن زخم کاری و احوال\nپریشان چون افسران را بدور خود جمع دیدند دو فقره سخن کردند: فقره اول اینکه\nای بزرگان لشکر شما می شما بان چون سپاه سالار خدمت گار و نمک خورش کار میباشید\nاتفاق کنید و دولت خداداد سرکار را محافظت دارید و سرشته داری لشکر را بدرستی\nنمائید و رویداد را بحضور بندگان اقدس باتفاق عریضه بدارید — دوم خرد ار\nمحمد اسلم خان را بمعه برادر و خدمتگاران حضورش بوجه احسن نگاهدارید و شرط احتیاط\nدرباره سردار مذکور بجا آرید که شخص بزرگ است و سر کار اقدس اشرف را برادر\nمیباشد باقی از افسر و سپاهی شما را بخداوند سپردم لہذا از گفتار سپاه سالار افسران سپاه\nکه هر يك چون افلاطون عصر خود در عقل و هوشیاری بودند از اظهار سپاه سالار اصلی مدعا\nرا دا نستند فورا سیه سالار را در خیمه خود سالار بردند و چند نفر از افسران بزرگ در خیمه\nسردار محمد اسلم خان ماندند و فورا يك پلتن مکمل را طلب کردند و زنجیر آورده در\nدرپای سردار محمد اسلم خان و سردار محمد حسن خان برادرش و چند خدمهتگار بزرگ\nخان انداختند و در خیمه لشکر یان پرده محبوس نمودند و خیمه و بار گاه و خزینه و دقبله\nمذکور را ضبط فرمودند هرچند سردار محمد اسلم خان جزع و فزع کردند وغوغا وفغان\nنمودند و تدبیر های نجات از نقد وغیر بکار بردند ممکن نشد و بیکردار بد خود گرفتار\nگردید فرد:\nتوچاه کنده در دل که خلقی را در اندازی نمی ترسی از آن روزی که خودرا درمیان بینی\nمختصر کلام بعد از محبوس نمودن سردار محمد اسلم خان سه ساعت گذشته سپاه سالار"}
{"book": "adl0959", "page": 389, "text": "(١٣٠)\n\nبرحمت حق پیوست و جهان فانی را پدرود کرد بعد ازان نعش سپاه سالار را بدرستی و خوبی\nانجام داده بجانب هرات فرستادند لهذا چون خبر قتل سالار در هرات رسید و سر دار\nمحمد یعقوب خان آگاه شد چون ماری که بر خود پیچد همچنان بخود پیچید و فغان از\nدل برداشت زیرا که سالار را بمثل پدر میدانست و سالار نیز سردار مذکور را فرزند وار\nپرورش میداد و خود را در باخته سردار عالی نموده بود باری بعد از شنیدن قضیه مرگ\nسالار خبر رسید که نعش سپاه سالار را بجانب هرات فرستاده اند ازین با عث سردار محمد یعقوب خان\nتسلی یافته خرسند شدند چنانچه رو زورود به شهر هرات جمع بزرگان و سر کردگان\nملکی و جنگی باستقبال نعش سپاه سالار برکاب سردار محمد یعقوب خان بر آمده\nبجلو نعش داخل زیارت کارگاه شدند و بعزت تمام دفن کردند و سه روز فاتحه گرفتند\nو خود سردار عالی بحضور فاتحه میگرفت و خیلی در باب سپاه سالار غمگین بودند اکنون\nسردار محمد یعقوب خان را در هرات بگذارید و چند کلمه از لشکر سبزوار بشنوید.\nدر زمانی که نعش سپاه سالار را بجانب هرات فرستادند بعد ازان جمع افسران بيك\nجا جمع آمده مجلس کردند و کنکاش نمودند رای همه برین قرار گرفت که کریم بخش\nجرنیل که در اصلی هندوستانی است مگر بعد مت سالار مخاص و خدمتگار بود سپاه سالار\nاز وی رضا مندی داشت نامبرده را افسر کل قرار دهند و تا فرمان کابل رسیدن امر\nو نهی اورا جایز دارند و همه بفرمان مذکور عمل کنند چنانچه سرشته به همین منوال\nبسته شد بعد بصحابت سید افسران سردار محمد اسلم خان رامعه محمد حسن خان برادرش\nو چند خدمتگار معتبرش که داخل این حرکت بودند و قتل سالار را مصلحت دیده شريك\nخون شده بودند با غرور تجیر و با بد ترین ذلیلی که خدا وند نصیب کس میکند بمعرفت پنجاه\nسوار رساله ویکتفر افسر بزرگ بجانب دارالسلطنه کابل بحضور سر کار ذوی الاقتدار\nفرستادند و بعد از ان در سبز وار توقف کرده انتظار فرمان بودند و بقاعده و قانون نظام\nداری حرکت کرده باتفاق تمام شب را بروز می آوردند اکنون لشکر های نمك حلال\nسبزوار را در كملك خدمتگذاری در سبزوار به اتفاق و مردانگی بگذارید چند کلمه\nاز حضور سردار محمد یعقوب خان که در هرات توقف دارد بشنوید لهذا سردار محمد یعقوب خان\nچون از فاتحه سپاه سالار فارغ شدند بعد از ان متوجه احوال خود شده فکر کرد و متفکر\nگردید و بکردار زشت و رفتار ناصواب خود پشیمان گردید خصوص از عریضه فرامرز خان\nسپاه سالار که از سبزوار قبل از قتل خود فرستاده بود و زشت و زیبا نصیحت نموده بود\nسردار مذکور بخاطر می آورد و خود را ملامت میکرد و نفرین می نمود و نمی دانست که\nخاتمه این کار قبیح و فعل زشت چه خواهد شد افضل که قتل سه شخص بزرگ سر دار\nفتح محمد خان و سردار عبد العزیز خان پسرش و خاتمه قتل سپاه سالار را مد نظر می\nآورد و بعقل ناتمام خود نفرین میکرد و اندیشه بر بادی دولت افغانستان و پریشانی\nحضور سرکار را فکر میکرد و عجب می ماند و راه چاره را مسدود میدید و از راستی\nو خدمتگاری و جان فشانی سپاه سالار که از زمان کودکی تا زمان کهن سالی بحضور\nاقدس دل سوزی داشت و در جمیع دولت افغانستان در خدمتگذاری ثانی نداشت ملاحظه"}
{"book": "adl0959", "page": 390, "text": "پادشاهان متأخر جلد دوم\n(۱۳۱)\n\nمی نمود و از سوءعقل وبخت برگشته گی خود غریق گرداب حیرت میگشت و بخود میگفت\nکه این چنین خدمتگذار پادشاه برباد شد و دو فرقۀ سر کار سردار فتح محمد خان و پدرش\nمقتول گشت احتمال دارد که بعون سالار سردار محمد اسلم خان و برادرانش و چندی\nدیگر نیز بقتل برسند ظاهر است که باعث همین فعل زشت که از من صادر شده اینقدر\nشکست ، بدولت خداداد پیش آمده و چقدر ذلت سرکار نافتده ظاهر و هویدا این\nهمه خرابی از فعل شیطان و کردار ناصواب من بظهور رسیده و بعد ازین هر گاه چنین رفتار\nباشد یقین ازین بدتر خواهد شد و خرابی بکلیه انجام خواهد یافت همان بهتر که از\nسرستیزه برخیزم و ازین فعل زشت برگردم سردار محمدایوبخان را با پنجنفر خدمتگار\nدر هرات بگذارم و بدون خوف و رجا از راه هزارء جات كو چا کوچ عازم حضور\nسرکار والا شوم و از کردار بد خود توبه نمایم خواه از حضور مهر ظهور عفو فرمایند و تصدق\nسرخود گرداند و آزاد بدارند و یا بعوض سه شخص مقتولی قصاص فرمایند همان قصاص\nالیه شرف من است نه اینکه بی فرمانی پدر ازین زیاد از من صادر شود و بغضب\nخداوند گرفتار ایم خلاصه کلام همین اراده را تصدیق کردند و بهمین خیال کمربسته رفتن\nکابل را بخود جزم کردند و مقیم رفتن شدند روز دیگر پنجنفر خدمتگاران حضور\nرا بحضور طلب کرده مشورت خواستند آنها مصلحت ندادند و عرض کردند که بعد از قتل\nسه نفر شخص بزرگ که هريك ركنی از سلطنت بودند و داغ بر دل سر کار نهادند چگونه\nرفتن را بحضور مصلحت میدانید اضافه بران قتل سردار محمد اسلم خان و برادرانش بعد نظر\nاظهر من الشمس است که باید وشاید بقتل خواهند رسید امروز باین داروغلامان فدوی که\nازین رفتن بغیر از پشیمانی دیگر حاصلی نیست بهتر آنکه نکرد برضا چرا الهی نموده تن\nبرضای خداوندی در داده و توقف کنید تا خداوند چیزی که خواسته باشد بظهور میرساند\nازینهم گذشته ما پنجنفر غلامان فدوی که ترك ناموس داری کرده از عیال واطفال وقوم\nو خویش ، دست برداشته و امر شما را جایز شمرده و بخدمت حضور جان فدا کردیم یقین کند که\nسرکار والا تبار جناب شما را آزاد کرد و بخشش نمود ما غلامان فلك زده چــه\nخواهیم کرد لاچار باید که ترك وطن کر ده فرار دشت ادبار\nشویم و بغیر ازین دیگر چاره نداریم اکنون جناب شاهزاده بلند ا قبال که پادشاه\nزاده غلامان است مختارند چیز یکه بفکر غلامان رسیده عرضه داشت کردیم مختصر\nسخن سه روز نی ما بین گفت وگو کردند اما سردار عالی بحرف خدمتگاران عمل نکرده\nسردار محمدایوبخان را بجای خود در هرات حاکم گذاشتند و پنجنفر خدمتگاران\nمعتبر خودرا بخدمتگذاری سردار مذکور ترغیب و تعلیم کردند و سردار محمد ایوبخان\nنیز سفارش کردند که در باب پنجنفر بزرگان که هر يك چون رکن دولت و بازوی\nمن است قیاس خدمتگار نکنید و بمثل پدر و برادر بدانید و از گفته یا صواب شان\nتجاوز نکنید که این اشخاص فدائی ما وشما است و از خاطر بندگان ما از ننگ و ناموس\nگذشته اند وجان خود را فدای بند گان ما کرده اند همه وقت با ایشان رفتار بزر گانه\nو دوستانه کنید گویا خورسندی این ها خورسندی بندگان ماست و کدورت شان موجب\nکدورت ماست بهر حال چون از ترغیب سردار محمد ایوبخان و پنجنفر بزرگان در بار"}
{"book": "adl0959", "page": 391, "text": "(۱۳۲)\nفارغ شد ند فرمان دیگر بجهت سرکردگان لشکر سبزوار فرستاده از رفتن خود\nبدارالسلطنه کابل حضور سرکار اطلا عدهی نمودند و امر کردند که از سبزوار حرکت\nنکنند و انتظار فرمان کابل باشید اينك بندگان ما از راه هزاره جات روانه کابل\nشدیم و بسرعت رفته خود را بدمبوسی حضور سرکار میرسانیم تا خواست خداوند چه باشد\nبظهور خواهد رسید لهذا بعد از امور هرات و تسلی لشکر سبزوار در موعد سه روز\nخود را از جمیع مهمات ملکی و جنگی و امورات سلطنتی از جزوی و کلی فارغ ساخته\nروز چهارم از شهر هرات بجانب کابل حرکت فرماند و با قلیل خدمتكار از راه\nهزاره جات کوچا کوچ راهی شدند روز هفدهم وارد شهر کابل شدند لاکن از کمال\nعقل و تدبیر بخدمت ولی عهد رفتند و التماس کردند و ولی عهد را واسطه عذر گناه\nخود کرده بحضور شهریار عدالت گستر و پادشاه رعیت پرور بندگان اقدس اشرف\nمشرف شدند و خود را بقدم های مبارک سرکار انداخته عذر تقصیر از گناه خود کردند\nبندگان اقدس که پادشاه جلیل الشان و پدر مهربان بود مهر پدری و واسطه نازك\nهم درمیان آمد که گویا ولی عهد پناه برده بودند از جمیع کردار های ناصواب سردار\nمذکور گذشتند و تمامی گناهان شان را عفو کردند و توبه مذکور را قبول\nفرمودند مگربندگان سرکار را اشک از چشم جاری شد و آماز دل برآورد و سکوت\nورزیدند بعد از زمانی فرمودند که حیف از سه جوان و شخص کهن سال که فراموز خان\nباشد بگردار زشت شما از بین رفت این سخن را بپایان فرمودند و از حضور مرخص نمودند\nبعد سردار محمد یعقوبخان – و ولیعهد از حضور سرکار برخواسته در منزل ولیعهد رفته\nآسوده نشستند و صحبتهای برادرانه و نوازش شاهانه و ملاقات صادقانه نمودند خصوص\nسردار عبدالله خان با وجود ولی عهدی چقدر که گنجایش داشت در باره سردار محمد یعقوبخان\nصادقانه کوشیدند و صادقانه محبت ورزیدند و صادقانه صحبت نمودند و صادقانه صداقت\nپیش گرفتند و خود كوچك و سردار محمد یعقوبخان را بزرك دانستند و در عزت داری شان\nافزودند و خورسندی شان را خواهان شدند و کمال شفقت را در باره شان بادا رسانیدند\nچنانچه خیال سردار محمد یعقوبخان را در حکومت هرات را فرومایل دیدند با چند نفر یاد* *۰۰۱\nبزرگان سرکار والاتبار متفق شده بحضور سرکار بهزار عجز و انکسار التماس بزرگان عارض مفاخر\nشدند هر چند که رضای خاطر فیض مظاهر بندگان اقدس نبود و از جبین سردار\nمحمد یعقوب خان نقش خطا ملاحظه میفرمودند و از زیر سرش فتنه کلی بر پا میدیدند و اصلا\nمایل برفتن سردار مذکور نبودند و میخواستند که از حضور کناره نشوند خصوص که آب\nو هوای هرات را تجربه نموده دایم شکایت می کردند که فساد انگیز است و هر شخص که\nبر تخت هرات صاحب سلطنت شود از جاده خود تجاوز میکند و هوای پادشاهی بر سرش\nمی افتد و خود را صاحب سر پر و صاحب سلطنت می پندارد ازین روی بر فتن سردار محمد یعقوب خان\nرضا نمی دادند لاکن درین وقت که سردار عبدالله خان ولی عهد و بزرگان دربار اتفاق کرده\nبحضور سرکار شهریار کشور گشای خطا بخش عرضه داشت کردند بالخطا های کلی که\nاز سردار محمد یعقوب خان صادر شده بود و خطای که از جبین سردار مذکور مشاهده میرفت"}
{"book": "adl0959", "page": 392, "text": "(۱۳۶)\nپادشاهان متاخر جلد دوم\nبنابر ملاحظه ولی عهد وبزرگان دیگر واسطه شدن شان قبول کردند و اجازه دادند اما\nبزبان مبارك جاری فرمودند که ای اشخاص هوای هرات فساد انگیز است و همه شمایان\nمیدانید اضافه بران از جبین سردار محمد یعقوب خان سراسر خطا و سراسر شورش مشاهده\nمینمایم ممکن است که بعد از ورود هرات بار دیگر از جاده فرمان برداری تخلف ورزد\nو برخلاف امر سرکار حرکت کرده شمایان را بحضور فیض ظهور شرمنده و خجالت زده\nبدارد و امروز این سخن امریست که بندگان سرکار بیاد گار در اول مرحله بشمایان\nفرمودم تا خاتمه آن بشمایان که ضامن وواسطه مذکور میباشید والتماس میدارید ظاهر\nگردد و پشیمان گردید و سود نه بخشد غصه کو تاه! ز حضور سرکار به سه شرایط سردار\nمحمد یعقوب خان را مرخص هرات فرمودند .\nشرط اول فرمان برداری سردار عبد الله جان ولیعهد شرط دوم اشخاص فتنه انگیز\nحضور خود را در کابل بحضور سرکار بفرستند شرایط سوم ارسال و مرسول و رویه ده ولایت\nبی کم وکاست عریصه نموده باعث فرمان برداری مقرر و متوالی بحضور بندگان اقدس\nبفرستند چنانچه بهمین سه شرایط سردار محمد یعقوب خان قبول دار شده بخلعت های فاخره\nسرافراز گردید و روانه هرات شد و در تخت سلطنت هرات نزول اجلال فرمود بعد از چندی\nبغیر از سه شخص خدمتگار بزرگ دیگر خدمتگاران حضور خود را که همه ندائی بودند\nدر کابل بحضور بندگان اقدس فرستاد لا کن از فرستادن خدمتگاران حضور جمیع مردم از\nسردار مذکور دل شکسته شد ند و امیدواری شان بنا امیدی مبدل گردید و اعتباری بسردار\nمزبور باقی نماند که بعد ازین بحرفشان مردم عمل دارند. اکنون سردار محمد یعقوب خان\nرا در هرات به سلطنت بگذارید چند کلمه از سردار محمد اسلم خان و برادرانش بشنوید\nکه سانحه غریب و قضیه بزرگ که از قضیه سپاه سالار بزرگتر در کابل دستداده بواسطه\nسردار محمد حسین خان که حاکم کابل است در قید تحریر باید در آوریم لها قبل ازین\nمحبوس شدن و از سبزوار کابل فرستادن سردار محمد اسلم خان تحریر نموده بودم باز\nهنوز سردار محمد اسلم خان و برادرش سردار محمد حسین خان با دیگر اشخاص محبوس\nدر کابل نرسیده بودند که قضیه بزرگتر از قضیه سپاه سالار در کابل\nدست داد و بروی کار آمد و بروز کرد که قضیه قتل سردار فتح محمد خان و سپه سالار\nدر نزد این قضیه کل با هیچ اعتباری نداشت مصدقات این مقال و شرح این قضیه جان\nسوز آنکه فی ما بین سردار محمد اسلم خان و سردار محمد حسین خان برادرش که\nحاکم کابل و بحضور سر کار با کمال اعتبار و عین اعتماد و با عزت تمام بود چنان\nتدبیر و قرار داد شده بود که باید در يك تاریخ سر کار والا در کابل و فرامورخان\nسپاه سالار را در لشکر گاه بقتل برسانند البته بهمین تدابیر نوبت سلطنت بنام نامی\nبندگان ما زده خواهد شد چنانچه تدبیر قتل سپاه سالار را در سبزوار قبل در قید\nتحریر در آورده بودم لا کن قتل سرکار عدالت گستر خدا عو را بدینگونه انجام داده\nبودند که سر کار ظل الله را در دیوان خانه خود مهمان فرمایند زیرا که مهمان خانه\nمذکور که زیرزمینی داشت و مهمانی را تاخیر کرده بشب برسانند وزیر زمینی را از\n\n۰۰۰۱ پادشاهان\nمتاخر"}
{"book": "adl0959", "page": 393, "text": "(١٣٤)\nدبه های بارود وکنده های سنگ ونقبه های نمك که قاعده نقب است برسازند و دهن زیر\nزمینی را فیر ریزند ومستحکم کنند وفلیته نقب را از خانه کناره که گمان بکس نباشد\nبر ارند و در موعد مقرری اتش بدهند وخود را دور دارند تاهمکار اقدس را باچند\nنفراز خدمتگار حضور شان تلف سازند لاکن از فرموده استاد بیخبر ما ندند .\nفرد\nچراغی را که ایزد برفروزد هرانکس پف کند ریشش بسوزد\nو دیگر شاعر میفرماید\nباخدا داد گان ستیزه مکن که خداداده را خداداده است\nبهرحال بقرار یکه تحریر شد و بالاذکر گردید جمیع تدبیر های خود را انجام داده\nبودند اما تدبیر شان درباره سیاه سالار موافق امداء مقتول کردند زیرا که تقدیر ازلی\nرفته بود درباره سرکارکه ظل اله ونیت بخیر و خداجوی بودند و با دوست و دشمن رفتار\nخوبی می نمودند و باخلق خدامروت ومواسات میکردند تدبیرشان برعکس افتادوبد کرداری\nشان را جمع بخود شان گردید .\nشاعر میگوید.\nشعر\nمنم که روی دلم در شکیبت کار خود است وگرنه گبر و مسلمان روا ج می طلبند\nوشاعر دیگری میفرماید .\nشعر\nهرانش که دست قضا بر فروخت همه فکر و تدبیر ها را بسوخت\nمختصر کلام در همان موعد مقرری که بایت شب مذکور بوعده های\nخود و فا کنند سردار محمد حسین خان که بسیار بحضو ر سر کار معتبر و\nخواستکار بود ند بندگان اقدس را تکلیف مهمانی کرد زیرا که قبل عرضه داشت کرده\nوعده ووعید نموده بودند سرکار اشرف بنا باعت محبت وخاطر خواهی قبول فرمودند که\nبعد از نماز پیشن سرکار - توی الیافتدار در همان عمارت پر فتور تشریف فرما شوند\nهنوز بندگان اشرف ظل اله در حرم سرای تشریف داشتند که کنیزی از حرم سرای\nسردار محمدحسین خان داخل حضور شد و قضیه نقب زدن ویر کردن را عرضه داشت نمود\nروز برگشته رفت که مبادادشمن واقف شود ضرر نرسانند بندگان اقدس از شنیدن این واقعه\nمتفکر شدندوبحیرت فرورفتند وچون مار برخود پیچند ند و بفکر ماندند و به شبهه وشك افتادند\nلاکن تحمل کردند و بیکس اظهار نکرده از حرم سرای به یوان خانه تشریف\nبردند و بر تخت طالع و اقبال بر نشستند اما پریشان احوال\nوملال آگین درین وقت پنجنفر خدمتگار خاص که دایم مامور حضور بودند حاضر\nآمدند وسرکار والارا پریشان دیدند در اندیشه افتادند که صدراعظم که بزرگ وزرا\nو بزرگترین خدمتگاران بودند از جای برخواسته دست باادب عرضه داشت نمودند ."}
{"book": "adl0959", "page": 394, "text": "پادشاهان متاخر جلد دوم (١٣٠)\nوسبب کدورت را از حضور فیض ظهور والا خواهش کردند لهذا هنوز بندگان شهریاری\nسخن نفرموده بودند که يك عريضه مختصر بی‌نام و نشان بحضور بندگان اقدس رسید\nشرح همان قضیه را که کنیز در حرمسرای بعرض اقدس رسانده بود تقریر کرده بود\nداخل عریضه نوانموده بود بعد از آن سرکار والا تبار آمدن کنیز را در حرم سرای\nبصدراعظم و دیگران بخلوت مرحمت فرمودند در همین فرصت سردار محمد حسین خان\nبحضور انور رسید و تکلیف مهمانی را عرضداشت نمود بندگان سرکار از روی تدبیر\nخود را ناخوش قرار دادند و وعده را بروز دیگر موقوف فرمودند لاکن از کدورت\nبسیار طبیعت سرکار کشاده نمی‌شد و باندیشه دور و دراز افتاده لحظه به لحظه مزاج\nسرکار دیگر گون می‌شد و غضب بروی مستولی می‌شد اما از کمال بزرگی صبر مینمودند\nوعاقبت متوجه تحقیق شدند و مردمان فهیم و نکته رس ورموز فهم بجهۀ که تحقیق مقرر\nنمودند با وجود آن یقین سرکار اقدس خاص بود زیرا که دایم عریضه فرامرز خان\nسپاه سالار از سردار محمد اسلم خان شکایت فرستاد در مطاوی آن از سردار محمد حسین خان\nعرضه میکردند که برادر محمد اسلم خان نامیده می‌شد اما بندگان سرکار بزرگانه\nدر صبر می‌افزودند و قضا را ازین قضیه هفت روز گذشته بود که عریضه افسران سبزوار\nرسید و خبر قتل سپاه سالار در عریضه درج بود بمجردیکه عریضه از حضور بندگان\nاقدس گذارش یافت آتش غضب در کانون دلش شعله زدن گرفت و طاقت طاق شد و صبر\nو تحمل بوجود مبارك باقی نماند وفوراً سردار محمد حسین خان را بحضور طلب کرده\nعریضه افسران سبزوار را نشان داد سردار محمد حسین انکار کردند و عرض نو نمودنده\nکه غلام در کابل بحضور بندگان اقدس میباشم ازین قضیه آگاه نیستم بندگان\nاقدس امر فرمودند که سردار محمد حسین و برادر كوچك شان محمد قاسم خان را محبوس\nدارند وچند خدمتگاران حضور را با دوکمپنی پلنتن که عبارت از دوصد نفر باشد\nدرجای سردار محمد حسین خان امر کردند که رفته زیر زمینی عمارت را بچشم سر دید\nتحقیق کنند و حقیقت صدق و کذب را ظاهر کرده اصل مدعا را بحضور آمده عرضداشت\nکنند چنانچه فرداظاهر گشتند که از زیرزمینی دیوان‌خانه که بندگان سرکار را\nدر آنجا مهمان میکردند دبه‌های بارود و نمك و تخته‌های سنگ برآمد وظاهر شد که\nسردار محمد اسلم خان وسردار محمد حسین خان بهمین که شکست کار باشد کمربسته\nبودند بعد بامر سرکار محمد حسین خان را در منزل مذكور باغل وزنجیر برده نقب\nواسباب آنرا نشان دادند و گناه کبیره را بدمه مذکور گذاشتند و محبوس سخت که\nسراسر زجر وزحمت بود نمودند بعد از آن دیگر جای مکر و فریب پادشاهان باقی نماند\nکه بعد ازین نیرنگ تازه بکار آرند بعد بامر سرکار جمیع دولت واثاثه واسباب\nزندگی از جزوی و کلی سردار محمد اسلم خان و سردار محمد حسین خان و برادر\nدیگرش را ضبط کرده حبه ودیناری باقی نماند وقتل شان را موقوف به آمدن سردار\nمحمد اسلم خان و دیگران ماندند تا اینکه بعد از چند روز سردار محمد اسلم خان\nو دیگران را باغل وزنجیر محبوس وارد کابل آوردند و در زیر زمینی عمارات باغ\nدست و پای و گردن بزنجیر بسته در قید وبند محبوس فرمودند و از حضور امر فرمودند"}
{"book": "adl0959", "page": 395, "text": "(١٣١)\n\nکه در یکشب و یکروز دوتان مقرر باشد بعد از آن موقوف و بعد ازین کسی را نزديك\nباوشان نمانید و مانع شوید که پیرامون شان نگردند و زجر و زحمت شان را یومیه بیشتر\nکنید تا سزای بدکرداری خودرا ملاحظه بدارند چنانچه یکهفته بهمین کردار\nبدگرفتار بودند و بعد از موعد فوق حکم بقتل شان جاری شد و امر شد که بطناب خفه کرده\nبقتل برسانند بنا بامر سرکار جلادان وارد باغ شدند سردار محمد قاسم خان کــه\nکوچکترین برادران بودند و از اول محبوسی تاهمان وقت که جلادان داخل باغ شدند\nبا سردار محمد اسلم خان گفت و گو میداشت و اعظه بلحظه عیب های اورا يك بيك می شمرد\nو بیاد میداد در همین فرصت عریضه از بی گناهی خود بحضور سردار والا نوشته داشت\nبا التماس بسیار ووعده ووعید های بیشمار بمعرفت یکنفر پهره دار بحضور بندگان\nسرکار فرستادند چون در مرگ مذکور فرصت باقی بود .\nفــرد\nاز مرگ میندیش وغم رزق مخور\nکین هر دو بوقت خویش ناچار رسد\nچنانچه اجل دامنگیر سردار مذکور نشده بود و در مرگش مهلت داشت عريضه\nمذکور بحضور شاه عدالت پرور منظور شد لا کن با شرایطیکه خود سردار محمد قاسم خان\nعرصه برادر کذاب نمك حرام را که با وجود نوازش پادشاه در جاده نمك حرامان قدم زده اند\nو گناه بزرگی نموده اند باتفاق جلادان بقتل برسانند بعد از آن از گناه مذکور گذشته\nمیشود سردار محمد قاسم خان که مهمات خودرا راجع بحیات دید عرض کرد .\nفــرد\nبرین مژده که جان فشانم رواست\nکه این مژده آسایش جان ماست\nمختصر کلام چون سردار محمدقاسم خان جلاد برادران شــد اول دیــگران را\nيك بيك بواسطه ریسمان که خود مذکور بگردن هر کدام بدست خود می انداخت وفشار\nمیدادند تا هلاك میشدند و مقابل کردار زشت وفعل قبیح که از اوشان صادر شده بود\nبجزای اعمال خود رسیدند چون نوبت به سردار محمد اسلم خان رسید و مد نظر قتل\nبرادر را دید بعد سردار محمد قاسم خان نزديك آمده بیان فرمود که باوجود خردسالی\nبارها می گفتم که سرکار اقدس با شما پدری میکند و بزرگی یکبار برده شمارا\nبدرجه عزت و بزرگی رسانده شما در مقابل احسان سرکار بدی میکنيد وشب وروز\nکمر بخرابی بندگان سرکار بسته اید بندگان اقدس خداجوی و پروردگار عالم\nحق البین است البته حق بمرکز خود قرار میگیرد .\nفــرد\nچراغی را که ایزد بر فروزد\nهر انکس پف کند ریشش سوزد\nجناب شما که بزرگ برادران بودید مرا كودك ميگفتید و نادان می شمردید\nاکنون خود را چگونه می بینید باز هم کمر بسلطنت می بندید و مرا فاش میدیدید\nامروز چه نحو بكيفر اعمال خـود گـرفـتار آمـدیـد ایـن جــزای دنیا است"}
{"book": "adl0959", "page": 396, "text": "(۱۴۷)\nپادشاهان متاخر\n\nالبته جزای عقبی باقی است بعد از آن طناب بگردن سردار مذکور انداختند لاکن\nبدرجه سردار محمد اسلم خان مات و مبهوت مانده بود که اصلا در جواب سردار\nمحمد قاسم خان برادر كوچك تکام کرده نتوانست این بودکه طناب را بمعرفت جلادان\nبقوت فشار دادند تا جان پلیدش از بدن ناپاکش بدر آمد وخلقي از كيد ووسوسة\nمذکور خلاصی یافت الاچند اشخاصی که باوی متفق بودند از دنبال سردار محمد اسلم خان\nرفته هم سفر شدند شاعر میگوید .\nشعر\nتو چاهی کنده ای در دل که خلقی را در اندازی نمی ترسی از آن روزی که خود را در میان بینی\nشعر\nدهقان سالخورده چه خو گفت با پسر کای نور چشم من بجز از کشته ندروی\nباری چون قضیه محمد اسلم خان با تمام رسید وخلقي از شر او نجات یافتند وخود سردار\nبد طینت بکیفر اعمال خودرسید چنانچه کرد هر چیزی که کرد و دید انچیزی که دید.\nبهر حال چون خاطر بندگان اقدس شب وروز بجانب لشکر سبزوار نگران بودند و\nدرین وقت که سردار محمد اسلم خان و دیگران بقتل رسیدند بعد از آن خواستند که\nسرکردة بزرك بجانب سبزوار بفرستند جرنیل داؤد شاه خان که شرح رویداد عزل شدن\nاو را از ترکستان از منصب جرنیل سابق تحریر نموده بودم که در کابل بهمان معزولی\nبسر میبرد تا اینکه قضیه قتل فراموز خان سپه سالار در سبز وار دست داد و لشکر سبزوار\nبدون افسر ماندند داود شاخان جرنیل از حضور فیض ظهور و پادشاه قوی شوکت\nبمنصب نائب سالاری سرافراز شده مامور سبزوار گردید وامر شد که بلشکر سبزوار سه\nماهه تنخواه وسه ماهه انعام بدهند وبه تمامی افسران نشان بهادری مطابق بمنصب داده\nفرمان رضا مندی سر کار را بحضور کل لشکر ظفر اثر بخوانند بعد از آن درباره بندگان\nاقدس از جمیع لشکر دعا بگیرند و بعد از فارغ شدن تنخواه و انعام بخورسندی و خاطر جمعی\nاز سبزوار حرکت فرمود ه منزل و مراحل طی کرده عازم دارالسلطنه کابل شوید\nباری حسب الامر جهان مطاع جرنیل داؤد شاه خان که بمنصب نائب سالاری سرفراز\nگردید روانة سفر خیریت اثر سبزوار گردید تا اینکه واردسبز وار گردید وجمیع لشکر\nمردانه استقبال کرده نائب سالار را داخل لشکرگاه نمودند روز سوم تمامی افواج\nظفر شکوه نمك حلال را از نظر گذرانده بعد فرمان پادشاه رعیت پرور را بآواز بلند وفصیح\nکه سراسر نوازش شاهانه ومرحمت پدرانه درج بود خواندند وجميع اشکر شنیدند بعد\nاز آن درباره سرکار والا تبار وپاد شاه زاده بلند اقبال جناب وليعهد صاحب دعای\nدولت وصحت مندی از تمامی لشکر گرفتند چون از امور فرمان شهنشاهی فارغ شدند"}
{"book": "adl0959", "page": 397, "text": "(۱۳۸) جلد دوم\n\nبعد از آن بحضور افواج نمك حلال ولشكر ظفر شكوه جمع افسران سبزوار را مطابق\nمنصب و افسری نشان بهادری دادند و بعد نوبت بلشكر ظفر اثر رسيد حسب الامرضه\nماهه انعام و سه ماهه تنخواه در وجه لشكری بدوسه يوم داده شد و بسرعت تمام كردند\nو بار ديگر در حق پادشاه قوی شوكت و پادشاه زادة بلند اقبال جناب وليعهد صاحب دعای خالص\nنموده صحت مندی و برقراری دوام دولت خدادادرا در درگاه الهی التجا برده ندوخواهان\nشدند خلاصة كلام در مدت پانزده روز از جميع كبارات و تمامی انجام لشكر آسوده خاطر\nشده از سبزوار حركت فرما شدند اكنون مدتی است كه از نفاق مردم افغانستان تحرير\nنگرديده باری باید شمة از نفاق بعرض خردمندان برسانم و سر مطلب بازگردم زيرا كه اگر\nنفاق نبودی مردم افغانستان جهانگير شدی در زمانی که سپه سالار مقتول شد و سركردة بزرگ\nدر لشكر سبزوار نماند با تفاق افسران كريم بخش هندوستانی را که سابق هم بحضور سالار به منصب\nجرنیلی سرافراز بود صاحب اختيار لشكر سبزوار نمودند و جميع افسران به امرو نهی جرنيل\nمذكور عمل ميگردند وقتیکه داؤدشاه خان نائب سالار وارد سبزوار شد وصاحب اختيار كل\nگردید جرنيل كريم بخش را اصلا منظور نميكرد بلكه بنظر حقارت ديد و بطرز سپه سالار هم رفتار\nنکرد و خدمت نفرمود ازين رهگذر جرنيل كريم بخش آزرده خاطر شد و كدورت آميزگشت\nعاقبت غمازان طرفين را به گفتگو آوردند و جانبين گفتگو كردند و فتنه انگيزان\nسخن چينی كردند و گفتگو بالا گرفت هرچند حق بطرف جرنيل كريم بخش هندوستانی\nبود و سخن خود را به كرسی نشاند ليكن مسافر وبيكس بود عاقبت به امر نائب سالار\nمحبوس زنجيری شد و بی گناهی جرنيل مذكور مبدل به گناه كاری گردید چنانچه\nزنجير بند تا کابل رسيد و بحضور سركار به گفتگو در آمدند خاتمه سخن كريم بخش\nجرنيل پسند افتاد وحق بجانب جرنيل مذكور قرار گرفت وخدمات غایبانه که در سفر\nبحضور سپه سالار و بعد از آن که سالار مقتول شد بعمل آمده بود منظور حضور فیض ظہور\nبندگان اقدس گرديد وجرنيل مذكور به منصب سابقه سرافرازی حاصل كرد و به افواج\nدیگر كه مامور کابل بودند مامور جرنيلی شدند اكنون بطرف مطلب سخن گوئيم\nو سخن باز كنيم اين بود که از سبزوار مراجعت كرده منزل به منزل طی مراحل كرده\nمع الخير والعافيت بعد از يكمماه و شش روز داخل دارالسلطنة شهر كابل گرديدند .\nروز ورود کابل بنا بر امر سر کار والا ولی عهد صاحب با چند اشخاص بزرگ وبزرگان\nدربار باستقبال لشكر سبزوار تاحدود قلعة قاضی رفته ملاقات كردند و در بارۀ لشكر\nنوازش ومرحمت فرمودند و با تفاق عازم شهر كابل شدند بعد از آن تمامی لشکر در چمن\nمقابل سراجة پادشاهی جمع شده هشت بات بحضور پادشاه خداجوی عدالت گستر سلامی\nگرفتند و پادشاه سيامپرور بزبان گهريار جويای احوال سلامتی افواج نمك حلال شده\nبسی توجيه وبسا تمجيد نمودند و خورسندی حضور فیض ظهوررا بشكلی اظهار كردند\nو خدمات شایسته ومردانگی واتفاق شان را که درسبزوار تمام كرده بودند رضامندی\nفرمودند و از حضور مرخص نمودند بعد از حضور بندگان اقدس كه مرخص شدند شاهزاده\nوالاجاه جناب وليعهد صاحب دوماهه تنخواه به صيغه انعام و بخشش بسبب خدمات سبزوار"}
{"book": "adl0959", "page": 398, "text": "(۱۳۹)\n\nپادشاهان متأخر\n\nکه از لشکریان بظهور رسیده بود بحضور مرحمت فرمودند وخورسندی و رضامندی\nخود را اظهار کرده تحسین و آفرین گفتند و مرخص فرمودند . اکنون لشکر ظفر\nاثر را به نیکنامی ورضامندی سرکار آسوده وبرقرار بدارالسلطنه شهر کابل\nبگذارید .\n\nچند کلمه سخن از گردشات فلکی و رویداد سردار\nمحمد یعقوب خان که گرفتار چرخ فلک است شنوید\n\nلهذا چون سردار محمد یعقوب خان با وجود حرکت های زشت و کار ناصواب که سابق\nتحریر شد کرت دویم درهرات فرمان فرما شده صاحب سلطنت گردید لاکن هوای هرات\nچون سراسر فساد انگیز است بنابران بار دیگر سردار مذکور از جادۀ مروت وانصاف\nبر آمده از عقل وهوش بری گردید و بری شد چنانچه ظاهروپنهان درخلاوملا بعضی سخن هائی\nکه سزاوار گفتن نداشت اظهار میکرد ودرمجالس به آواز بلند شکایت مینمود آغآازین\nبی خبر كه نمك خوار ونمك پروردۀ حضورش یومیه اخبارمیکرد وبتواتر هفته به هفته بحضور\nبندگان اقدس ازهرات میفرستاد و خاطر سرکار اقدس رامشوش میساخت چنانچه هر\nحرکاتی که خلاف قاعدۀ قانون خواه بدربار ومجلس خواه ، درخلوت ازسردار مذکور\nصادرمیشد مقرر بحضور سرکار رسیده وازحضور اقدس بگذشت خصوص که فتنه انگیز\nو غماز وسخن چین را درین وقت دست آویز سخن کردن پیدا شده بود ویومیه سخن چینی\nمیکردند وسردار بخت برگشته را سرسخن کردن میاوردند تاکار کدورت بالاگرفت وخاطر\nخطیر بندگان اقدس بکلی کدورت آمیز شد تا کار بجائی رسید که بندگان سرکار\nفرمان فرستاده سردار محمدیعقوب خان را طلب حضور فرمودند چون فرمان منظور\nسردارمحمد یعقوب خان گردید از خواندن فرمان وطلب حضور شدن متفکر مانده و بحیرت\nفرو رفتند وهر طرف بيك خيال را جولان دادند بهیچ طرف کشایش نیافتند عاقبت پنج نفر\nبزرگان خود را جمع کرده کنکاش نمودند و بیان فرمودند که ای بزرگان حضور در بساط\nبندگان عالی یك ولایت هرات است وهرات جزوی ولایت است ظاهر است که در مقابل لشکر سرکار\nمقابل نمی توانیم شد وتاب مقاومت نداریم یا بجانب ارض باید رفت یا رفتن کابل را بـــه\nخود مصمم باید کرد و حسب الامر بقرار فرمان بحضور بندگان اقدس مشرف باید شد\nوتن به تقدیر الهی باید داد مصراع ،\nتا یار کرا خواهد و میلش به که باشد ، ،\nهرگاه به این دو اراده عمل نکنیم ورجوع به مقدمه داریم بکدام دولت وبکدام\nلشکر وبکدام اعتبار بکلی مقابل شویم وتقابل ورزیم وجنگ دراندازیم ظاهر است که\nتاب مقاومت نداریم و بد نام ابدی خواهیم شد اکنون شما بزرگان حضور که همه چون\nپروانه بدور بندگان عالی جمع و فدا شده اید وغم شريك عالی میباشید چگونه خیر\nوصلاح میدانید بدون كيد وريا وبدون خوف ورجا بعرض بندگان عالی برسانید بعد از\nفرمان سردار جمله بزرگان که حضور داشتند عرضه داشت کردند که صاحبا ذره پرور اما"}
{"book": "adl0959", "page": 399, "text": "جلد دوم\n(۱٤۰)\n\nغلامان قطعا گرفتن کابل را خیر وصلاح نمیدانیم ویقین خدمتگاران در اول رفتن کابل\nچنان بود که البته محبوس خواهی شد از تقدیرات از لی دفعة اول نجات یافتید وکار\nبخیر انجام یافت لاکن درین فرصت رفتن کابل را مصلحت نمید انیم خود بندگان عالی\nمرحمت کرده فکر کنند که قتل سه نفر شخص بزرگ که رکن سلطنت بودند بواسطۀ\nجناب شما شد اضافه بران چقدر خرابی بدولت دست داد و چه نحو مخارج دولت شد\nخصوص جناب عالی در مجالس ها که عام و خاص حاضر بودند از زبان مبارک\nسخن ها ظاهر میشد که سزاوار گفتن نداشت مشخص است که\nيوميه اخبار شبــه يــك بــه يــك منظور حضور ســر کار والاشده باشد اميد\nواریم که رفتن کابل را مانع شوید در دیگر امور جناب عالی مختارند (حافظ وظيفة\nتو دعا گفتن است و بس) بعد از عرضه داشت خدمتگـاران سردار محمد يعقوبخان\nیکشب و یکروز تحمل کرده فکر کرد عاقبت رفتن کابل را بخود جزم کرده اراده رفتن\nکابل نمود ونصایح وزراء سودمند نشد زیرا که استاد فرموده است :\nقطـــــعـــه\nگر شود ذرات عا لم پیچ پیچ\nچون قضا بیرون کند از چرخ سر\nماهیان افتند از دریا برون\nاین قضا بادیسـت سخت وتند خو\nبا قضای ایزدی هیچ اندهیچ\nعاقلان گردند جمله کور و کر\nدام گیرد مرغ پران را ز بون\nخلق چون خس عاجز اندر پیش او\n\nخلاصۀ کلام تقدیر رفته باز نیاید این بودکه سردار محمد يعقوب خان به سخن ناصحان\nعمل نکرده سردار محمد ايوب خان برادر كوچك خودرا که در اول فراری با خود\nفراری نموده بود و در هرات باتفاق برادر بزرگ بسر می برد حال که عازم کابل شد\nسردار محمدایوب خان را بجای خود بحکومت هرات امر فرمودند و پنجهزار خدمتگاران\nخود را که هر کدام جان فدا وجان نثار وفدائی بودند بخدمت سردار محمد ایو بخان\nامرکردند و ترغیب نمودند و نصیحت آغاز کردند و فرمودند که برادر من خورد سال است\nاول متوجه مذکور دوم محافظت هرات را از دست برد دشمن کرده سپاه و رعیت را\nبدرستی نگاهدارید، و شرط احتیاط بجا آرید هرگاه بمر حمت خداوند از حضور سر کـار\nوالاتبار این نوبت مرخصش شدم و بجانب هرات آمدم فبها امراد گویا حیات در باره\nو امر پدر بجا آوردن و اگر به کج رفتاری فلك گرفتار آمدم و امید بازگشتن نیا فتم\nبعدازان شمارا وحکومت هرات را بخداوند سپردم اما ازشمایان که برادر و بازو ونمك\nپرور وخدمتگار قدیمی بوده و هستید وبندگانعالی همه وقت از شمایان مردی و مردانگی\nدیده و جان فشانی شمایان بحضور عالی داریم اظهر من الشمس است چنانچه ظاهر\nوهویدا اثر ناموس گذشته بندگان عالی را افضل دانسته همه بندگان را ما میدا نیم\nو خورسندم هرگاه به فضل خداوند صاحب جاه وصاحب عزت شدم آنز مان از درگاه\nخداوند امید وارم که از خجالت شمایان برآمده توانم در این وقت شمایان را\nوارجمندی سردار محمد ایوب خان را بخداوند سپرده امید وارم در خصوص ملك داری"}
{"book": "adl0959", "page": 400, "text": "(١٤١)\nپادشاهان متأخر\nولشکر داری مردی را از دست ندهید و تا جان در تن و رمق در بدن دارید بهر عنوان که پیش آید و تقدیر رفته باشد به غیرت کوشش نمائید ومردانگی بکار ببرید بعد ازان چیزی که خدا وند خواسته باشد و تقدیر ازلی رفته نصیب ما و شما شده باشد باید وشاید بظهور برسد مختصر کلام سخن‌های نصیحت آمیز که سزاوار گفتن داشت بسردار محمد ایوب‌خان و خدمت گاران اظهار کرد بعد ازان از سپاه وفقراء دعا وفاتحه گرفته تسلیهای بزرگانه و شاهانه بسپاه و فقرا داده بتوکل خداوند با اقلی خدمت‌گار از راه هزاره جات بسرعت تمام روانۀ دار السلطنه کابل گردیدند تا اینکه بعد از طی مراحل ومنازل روز پانزدهم وارد دار السلطنه شهر کابل گردیده بحضور پادشاه قوی شوکت مشرف شدند وشرف حضور یافتند و بقدمهای مبارك سرکار والا تبار خود را بهزار عذر و انکسار انداخته عذر تقصیرات خواسته وظاهراً مرحمت ونوازش دریافته بعد از ساعتی از حضور مرخص شدند و بمنزل خود آمده آسوده خاطر گشتند لاکن بندگان اقدس از زمان ورود سردار محمد یعقوب‌خان خفیه اخبار نویس مقرر فرموده بودند که ساعت بساعت ولحظه به لحظه حرکات وسکنات چه از گفتار وچه از کردار شب و روز سردار مذکور کما حقه بدون خلاف پی کم وزیاد بحضور انور عرضه بدارد اما سردار محمد یعقوب‌خان هم از فرصتی که وارد حضور شد اوضاع در بار ومرحمت ومهربانی سرکار را بر خلاف آمدن سابقه دیدند و دانسته شدند که خاتمۀ اینکار بجز از خرابی دلیل دیگر ندارد از آمدن خود بهزار درجه پشیمانی کردند وبخود بد گفتند ونفرین کردند هرچند فکر کردند و اندیشه نمودند راه چاره را مسدود دیدند با وجود آن بپرداخت کار خود شده يك خیال را بهر جانب دوانده فکر زیادی کردند عاقبت اراده فرار کردن را بخود مصمم کردند و شب و روز بخیال رفتن کمر بسته داشتند چنانچه قبل از فراری خود يك خط بمصحوب آدم صاحب اعتبار و محرم راز که بحضور داشت بجانب هرات فرستاد ورویداد خود را کما حقه شرح داد و در تکهداری هرات ومتوجه شدن بسپاه وفقراء و باخبری از دور و نزديك و دوست و دشمن ترغیب نمودند و بفکر رفتن خود افتادند و فرصت میجستند لاکن از تقاضای زمانه غافل .\nشعر\nدر این زمانه که بر دوست اعتمادی نیست کجا غره توان گشت بگفته دشمن\nوشاعر دیگر میگوید شعر:\nجامه ات زین غم نمی آید بیرون هر بار سرخ رنگها دارد جهان مغرور آرایش مباش\nمختصر کلام همان شخص صاحب اعتبار و محرم راز با اخلاص\nسردار محمد یعقوب‌خان که از اعتبار بسیار خط خفیه خود را سردار مذکور بوی سپرده در هرات بجهة سردار محمد ایوب‌خان وخدمتگاران فرستاد شخص مذکور در جادۀ نمك حرامان قدم زده بدون واسطه بحضور سرکار اقدس آورده خط خفیه را منظور کرد وزودتر از حضور مرخص شده آوازه در انداخت که در اینده خط بدست کارگذاران سرکار والا تبار افتاد چون قضیه برعکس افتاد ملازم صاحب اعتماد خط بر انيك حرام پراگنده احوال خود را بحضور سردار محمد یعقوب‌خان رسانید رویداد گرفتاری خط را فرازغنده بدست ملازمان سرکار بازگفت و بخدمت سردار مذکور خود را فدایی شمرده ترغیب زودتر برفتن کرد و عرض کرد که غلام خدمت کارم چنانچه خبر میدانم که زودتر ازین شهر پرشور برآمده بجانب هرات راهسپار شویم سردار فلك زده ازین حادثه بیخبر که فتنه انگیز وفتنۀ خیز ویر بادی سردار مذکور خود همین شخص"}
{"book": "adl0959", "page": 401, "text": "جلد دوم\n\n(١٤٢)\n\nپلید است اضافه بران سخن های بی اورا حق و صدق دانسته از وی خورسندی و رضامندی نموده مختصر\nسخن سر کارخدا چوی از کمال بزرگی خط سردار محمد یعقوب خان را از نظر گذرانده آشکار\nنکرد و پنهان داشت لاكن متوجه حركات سردار مذکور از پیشتر بیشتر شدند و سردار\nمحمد یعقوب خان شب و روز ازین حادثه که خط بدست افتاد ما بین خوف و رجا بسر میبرد و\nمعالجه درد خود را نمی یافت یعنی فرصت فرار شدن میسر نمیشد ازین روی بسی غمگین بود و\nساعت بساعت اختیار رفتن داشت چنانچه شب پنجم اسپان خود را در شب نعل بندی فرمود و بخاطر\nداشت که فردا باید خوفیه روانه هرات میشویم اما از ین غافل که از معتبران حضورش لحظه\nبا لحظه اخبار و ابحضور سرکار میرساند و همه وقت پهره دار مامور بودند و محافظت مینمودند که\nحرکت نکند و فراری نشود باری چون شب گذشت و فردا سردار محمد یعقوب خان وارد حضور شد\nسلام کرده ایستاد بندگان اقدس بعد از ساعتی مرحمت کردند که دیشب چه اراده یکدایم خیال\nفاسد اسپان خود را در شب نعل بندی نمودند مقصد ازین نعل بندی چه بود سردار محمد یعقوب خان\nدر جواب سرکار عرضداشت نمود که بسیاری اوقات اسپان خود را در شب نعل بندی نموده ام\nبلکه بحضور سر کار و الاهم این قاعده غلام ظاهر است بعد بندگان اشرف خط اسمی سردار\nمحمد ایوب خان را بدست سردار محمد یعقوب خان دادند و سوال کردند که از چه سبب اینخط را\nبه هرات می فرستادید و چرا بخیال شورش افتاده اید و باز میخواهید که عالمی را بر باد بدهید و\nقصد قتل کدام یکی را بخاطر گرفته اید این چه غوفا است که شما را دست داده و از چه باعث\nبندگان اقدس را آسوده نمیگذارید بعد ازان حركات هرات را يوما فيوماً ومجلس بمجلس\nکه از سردار محمد یعقوب خان صادر شده بود باز گفتند و دایل و برهان برای سردار مذکور نشان\nدادند لهٰذا چون کار برسوائی انجام یافت و طشت از بام افتاد جای سخن کردن باقی\n\nنماند سردار محمد یعقوب خان بغیر از سکوت چاره بخود ندیدند سر بزیر\nافگندند و جوابی نگفتند این بود که غضب بر طبیعت سر کار متوالی گردید\nولرزه باندام مبارکشان افتاد بر آشفتند و از روی غضب امر کردند که در سراچه بقل حرام\nسرای محبوس کرده احدی را نزدیک وی نگذارید و خانه را تاريك سازید که اصلاً\nروشنی نتابد و غرسی و درهای خانه را کل میخ کنید و شرط احتیاط بجا آرید بدون از\nامری ضروری که از در بر آمده و پهره دار با او باشد دیگر نگذارید که از درون خانه\nقدم بیرون گذارد و چنان درباره محبوس مذکور سخت گیرید و بز حمت گرفتار\nسازید که تا قدر عافیت ظاهر گردد و احسان پدر هویدا شود زیرا که از بخت برگشته گی\nو فتنه زدگی چه زحمت های کلی که بسر کار والا رسانیده خصوص مرگ سه نفر که سه رکن\nدولت و بازوی بندگان اقدس بودند چه نحو بقتل رسیدند و چگونه داغ بر دل سر کار\nنهادند اکنون کج رفتاری و کج روشی تعلق ببزرگی و شاهزادگی ندارد نادر افشار که\nصاحب سلطنت شد و بفضل خداوند اقلیم ها کشاد حکومت ایران را که ساکنان به پسر بزرگش\nعطا فرمود و تاج سلطنت بر سرش گذاشت عاقبت فرزند به قتل پدر کمر بست و در جنگل\nمازندران بامر مذکور به تفنگگ زدند زخمی شد و خداوند نخواست که مقتول شود تا اینکه نتیجه\nکج رفتاری خود مذكور را بفرمان پدر از دوجشم عاجز کرد ظاهر است که سردار محمد یعقوب خان"}
{"book": "adl0959", "page": 402, "text": "(١٤٢)\nپادشاهان متاخر\nهم زحمت بدطینتی خود را باید بکشد تا بداند که بدی چقدر نتیجه بدی پیش می آرد.\nشعر\nتو چاهی کنده در دل که خلقی را در اندازی\nنمیترسی از ان روزی که خود را در میان بینی\nو شاعر دیگر میفرماید:\nیا خود کج و یا ما کج و یا خلق خدا کج\nآخر نشوی راست بگو تا بکجا کج\nخلاصه کلام بهمین منوال که تحریر شد سردار مذکور بقید و بست سخت گرفتار گردید و محبوس بزحمت شد لاچارا تن بتقدیر خداوندی در داد و بمنزل تاریک آسوده نشست واری بعد از محبوس شدن سردار محمد یعقوب خان از حضور فیض ظهور بندگان سرکار ایشك آقاسی شیر دل خان وسردار شاه پسند خان و یکی دو نفر بزرگان دربار مامور هرات شدند و فرمان تسلی خاطر بجهت سردار محمد ایوب خان و بزرگان حضور سردار مذکور از حضور بندگان اقدس داده شد و ایشك آقاسی شیر دل خان را سفارش فرمودند که سردار محمد ایوب خان خورد سال است مبادا خوف غالب شود بهر صیغه باشد تسلی بدهید و از حضور سرکار امیدوار نوازش و مهربانی بدارید و چنان کنید که آسوده خاطر عازم حضور شود و خوف ندارد احیانا هرگاه خیال حکومت هرات داشته باشد به اتفاق سردار شاه پسند خان مامور هرات بدارید که بصلاح و صوابدید سردار شاه پسند خان که شخصی بزرگ است حکومت ورزند اشخاصی که بحضور دارند ملاحظه کنید که چه نحو مردمان اند هر گاه خیرخواه و دولت خواه و اشخاص خدمت گذارند نگاهدارید و الا بحضور بندگان سرکار بفرستید مخلص کلام این بود که ايشك آقاسي شير دل خان و سردار شاه پسند خان عازم هرات شدند تا اینکه بحدود هرات داخل شدند سردار محمد ایوب خان که قبل ازین بمعرفت شاطر سردار محمد یعقوب خان که از کابل چاپاری خبر به هرات رسانده بود و واقف بودند فورا آدم فرستاد امر کردند که محبوس وار داخل شهر هرات کنند خصوص ايشك آقاسي شير دل خان را با دیگران بدون از سردار شاه پسند خان زحمت و زجر بدهند و بزحمت تمام داخل شهر هرات بدارید تا عبرت خلق الله گردد چنانچه بهمین زحمت ايشك آقاسي شير دل خان را وارد شهر هرات نمودند و سه روز در هرات محبوس و از نگاه داشتند ثانی بمصلحت دید بزرگان حضور خود سردار محمد ایوب خان در طائفه جمشیدی که خان آقای جمشیدی خسر سردار محمد یعقوب خان بود و بحضور سردار محمد ایوب خان خیلی عزت داشت و از خود می دانستند ايشك آقاسي مذکور را محبوس فرستادند و در قید و بست مذکور سفارش فرمودند اما سردار شاه پسند خان را در شهر بحضور خود نگاهداشتند و زحمت نرساندند لهذا چون کار بدینجا رسید بعد ازان به تهیه و تدارك لشکر کشی شده در حدود پل مالان خیمه و بارگاه برپا کردند انتظار ورود لشکر کابل بودند اضافه بران دو كندك پلتن و يك رساله مکمل اسباب و شش عراده توپ جلوی بسرکردگی کاهوس خان جرنیل که غلام سردار محمد یعقوب بودند در حدود سبزوار فرستادند که از دشمن با خبری کرده یومیه اطلاع بدهند باری چون خبر محبوسی ايشك آقاسي شير دل خان در کابل بحضور پادشاه اسلام پناه رسید بحیرت فرو رفتند و سردار محمد یعقوب خانرا نفرین کردند زیرا که ايشك آقاسي مذکور بحضور پادشاه شخص بزرگی بود و سزاوار اینطریقه بی عزتی نداشت بعد ازان"}
{"book": "adl0959", "page": 403, "text": "(١٤٤)\nجلد دوم\n\nبامر بندگان اقدس دوازده هزار فوج مکمل از توپخانه و پلتن و رساله و خاصه دار\nبسر کردگی حسین علیخان سپه سالار و مستوفی حبیب الله خان مأمور هرات شده بسرعت\nروانه شدند و بنا بر امر سر کار در رفتن و تلاش منزل زدند و کوشش خود را بهرات رساندن\nسعی بلیغ نمودند که زود تر وارد هرات شوند و سردار محمد ایوب خان را تسلی\nخاطر بدهند که پراگنده نشود تا اینکه وارد فراه شدند در آنجا خبر یافتند که لشکر\nهرات در حدود سبزوار بسر کردگی کاهوس خان جرنیل استقامت دارند و انتظار\nورود دشمن میباشند حسین علیخان سپه سالار از شنیدن لشکر سبزوار فوراً از فراه\nحرکت کرده بتلاش تمام روانه هرات شدند لکن از کمال هوشیاری و نمک خواری عریضه\nبحضور سردار محمد ایوب خان فرستاد تسلی دادند ای شاهزاده بلند اقبال در خصوص\nمحبوس شدن ايتك آقاسی شیر دل خان که تقدیرات ازلی رفته بود پراگنده نشوید و خود را\nدر بدر و پریشان نسازید هر چند ايتك آقاسی مذکور سزاوار اینگونه ذلت نبوده ظاهر است\nکه از مردمان کم عقل و نادان این حرکت صادر شده و جناب شاهزاده والا جاه را فریب\nدادند اما دانسته باشید که بندگان اقدس با این حرکت که از مردمان دیگر صادر\nشده بجانب شما غضب نکرده و نمی کنند این غلام فدوی که جان نثار دولت بوده و میباشم\nرضا نمی دهم که بندگان شاهزاده عالی بغیر حق در بدر شوند و شاهزادگی را برباد\nداده فراری شوند عریضه غلام را بکمال صدق و صداقت غلام دانسته آسوده خاطر\nباشید و از هرا ت حرکت نفرمائید که غلام خیرخواه و جان فشان صمیمی بوده و میباشم\nاز درگاه خدا وند امیدوارم که جناب شاهزاده بلند اقبال صاحب حکومت هرات\nكما كان باشند وا اسلام مختصر کلام عریضه سپاه سالار در هرات رسیده از نظر سردار\nمحمد ایوبخان و بزرگان در بارشان گذارش یافت ازینطرف خبر ورود لشکر کابل\nاشتهار یا فت و کلیه مردم هرات اطلاع یافتند ازین رهگذر اعتبا ر سابقه بسردار\nمحمد ایوب خان باقی نماند بعد پنجنفر بزرگان در بار را جمع کر ده کنگاش نمودند\nو سردار محمد ایوب خان بیان فرمودند که اى نمك خواران رویداد کما حقه ظاهر است\nاکنون فکر کنید و ملاحظه بدارید که چه باید کرد یومیه به چشم سر می بیند که در\nکار حکومت بند گان ما تنزل پیدا میشود و خرابی دست میدهد اضافه بر آن\nعریضه سپاه سالار را فکر کنید که راست است یا کذب بهر عنوان شما پنجنفر که\nشريك هستید بدرستی متوجه شده سخن را به یکجا قرار بدهید زیرا که دشمن گلوگیر\nاست مبادا که همین فرصت از دست برود و بچنگال دشمن گرفتار گردید.\nشعر\nفرصت غنیمت است عزیزا در این چمن     فردا چو برگ کل همه بر باد میرویم\nلهذا بزرگان دربار و معتبران حضور بجز فرار شدن دیگر علاجی باین درد و درمانی باین\nمرض نیافته و آشکار متفق القول عرضه داشت نمودند هنوز سر دار مذکور و بزرگان\nدر بار در اندیشه چون و چرا بودند که ناگاه خبر جانسوز دولت بر باد کن رسید خان\nآقای جمشیدی که دولت شريك سردار محمد یعقوب خان بود دو سرداران مذکور\nنامبرده را خدمت گار صادق میدانستند از کمال صداقت"}
{"book": "adl0959", "page": 404, "text": "(۱۲۹)\nپادشاهان متاخر\nو اعتمادی ایشک آقاسی شیردل خان را محبوس باوشان میبردند. امروز که خبر لشکر\nکابل رسیده دست از یاری شان برداشته ایشک آقاسی شیردل خان را با دیگران از\nحبس بر آورده با سواران جمشیدی بجانب هرات روانه شدند چون این خبر شهرت\nیافت مردمان هرات که دایم در بیوفایی قدم زده بودند بقرار سابق رجوع به بی وفایی کردند\nو تمامی لشکر هرات از ملکی و جنگی دست از یاری سردار محمد ایوب خان کشیدند و\nباوطان خود رفتند بعد از آن که رویداد از این قرار شد واقعه بر عکس افتاد خوف\nعظیم بر دل سردار محمد ایوب خان و بزرگان دربارشان افتاد و تدبیر کار خود را در\nفراری دیدند که بباید بجانب ارض اقدس روانه شوید. چنان چه در مدت سه روز تهیه\nو تدارک خود را نموده روز دیگر به تدبیر از درون شهر برآمده روانه ارض اقدس شدند\nفردای آن ایشک آقاسی شیردل خان معة سواران جمشیدی وارد شهر هرات شدند نقاره\nخانه ها را بنام نامی سرکار امیر شیر علی خان بصدا در آوردند بعد از آن مردمان هرات\nاز هر طرف فوج فوج طایفه بطایفه از ملکی و جنگی بحضور ایشک آقاسی شیر دل خان\nآمده مبارک باد کرده بسر افرازی باز میگشتند تا اینکه بعد از يك هفته لشکر مأموری\nکابل بسر کردگی سپهسالار حسن علیخان و مستوفی حبیب الله خان وارد شهر هرات شده\nبرقرار گردیدند چون چند روز بآسودگی گزارش یافت و سپاه سالار و لشکرها در شهر هرات\nجابجا شدند ایشک آقاسی شیردل خان بنابر امر سرکار والا تبار از هرات مراجعت\nکرده روانه دارالسلطنه کابل شدند و بسرعت منزل زده خود را بحضور شهریار عدالت\nگستر سرکار امیر شیر علیخان رسانیدند و شرف حضور فیض ظهور بندگان سکندرشان را\nدریافتند و رویداد خود را حسب الامر از محبوسی و گذارشاتی که پیش آمده بود بعضی را\nبطریق زحمت و زجر که دیده بودند و برخی را که سزاوار خنده میدانستند بزبان لطف\nو طرز لطیفه بحضور انور عرضه داشت کردند بعد بندگان اقدس سوال کردند در زمانی\nکه شما را بالای یابو سوار کرده داخل شهر هرات نمودند یکی اینکه بجانب مردم\nاوخ می کردید و طرز خنده را پیش می گرفتند و دوم الفاظهای قبیح بسردار محمد ایوبخان\nو مادرش میگفتید سبب گناه ما درش چه بود گناه گار محمد ایوبخان در هرات و ما درش\nدر کابل اضافه بران ناموس سرکار چگونه سزاوار که فحش میدهد و چه لازم فحش\nدادن داشت ایشک آقاسی شیر دلخان بخنده عرضه داشت نمود که ای شهریار هرگاه\nمادرش بانو و خانم میبود البته فرزندش صاحب لحاظ میشد اضافه بران فحش دادن\nپسر غلام در هرات و خانم در کابل کجا و چگونه فحش دادن پسر غلام نسبت بدو نامه را\nبوی می رسید و تا ثیر بخشد اکنون تقویم پارینا را چه حاجت بحضور سرکار والا تبار که\nبعد از هفت ماه بیاد آورده بزبان گهربار جاری می سازند و در مجلس حضور مذکور\nمی دارند هرگاه بندگان اقدس اشرف را مقصد از اظهار سخن است دوم باره غلام\nتکرار عرضه نمایم بدون از اندیشه و بغیر از خوف و رجا بما در سردار محمد ایوبخان"}
{"book": "adl0959", "page": 405, "text": "جلد دوم\n(١٣٠)\nفحش بزرگی میدهم وباك ندارم واز زمان امیر کبیر تا حال که بندگان اقدس بفضل خدا وند تخت نشین افغانستان است دایم گستاخی دارم و میدارم بعد سرکار والا بخنده در افتاد خیلی بايشك آقاسی مذکور شوخی کردند و مهر و محبت ورزیدند و اهل مجلس جمله بخند ه در آمدند خلاصه کلام سرسخن باز گردیم و از مطلب بازگوییم. باری چون امور مملکت داری هرات تعلق به سپاه سالار حسین علی خان گرفت هر چند مستو فی حبیب الله خان بودند و حاکم ملکی محسوب می شدند لاکن شیوۀ افغانستان باید از دست نرود تعمیر افغانستان از نفاق است باید و شاید بهمان طریقه عمل دارند مختصر کلام سپاه سالار مذکور از کمال عقل و دانش رجوع به آبادی نهاد و شکست و ریخت در دیوار قلعه را تمامی بادرواره خانه بخوبی و درستی تعمیر کرده خصوص خندق اطراف قلعه را با ر دیگر بطرز جدید عمیق کرده و خیلی بزرگ نمودند و اسبابی برپا کردند که به يك روز از آب دریا مملو شود لاکن ظاهر نیست که چه نحو آب از کجا بخندق میرسد از زیر زمین لوله ترتیب کرده آب بخندق میرسد هم چنین بشهر هم سرشته کرده اند هرگاه آب بخواهند بدون ملاحظه می برند واحدی ازین حادثه نمی داند که آب از کجا می آید مدعا آنکه شهر هرات را چون شهری از نو تعمیر نمودند گویا سد سکندر ساخته شد اکنون از حضور سرکار عدالت گستر و یاد شاه رعیت پرور سرکار امیر شیر علی خان سخن کرده شود سرکار اقدمی از ابتدای تخت نشستن افغانستان خیال حرکت بجانب کفر داشتند و متوجه سرشته داری ملک و سپاه بودند لاکن تقدیر در تاخیر می انداخت چنانچه شاعر میگوید :\nشعر\nهر چه دلم خواست نه آن میشود\nهرچه خدا خواست همان میشود\nواستاد دیگر می فرماید :\nفرد\nچون رفته بتقدیر دگر گون نشود\nيك ذره ازان چه هست افزون نشود\nچنانکه مدت سه سال در گرفتاری سردار محمد یعقوب خان گذارش یافت که شورش انداخت و مبلغهای کلی مخارج شد و چندین امورات پادشاهی معطل ماند و فرصت دست نداد تازمانی که سردار مذکور محبوس شد و خلقی از زحمت او نجات یافتند و بندگان اقدس آسوده گردیدند بعدازان متوجه افواج نظامی شدند و لشکر هارا از نظر فیض اثر گذراندند خصوص شتریلتن از جوانهای خردسال قبل ازین حسین علی خان سپاه سالار جمع کرده بنام نامی ولیعهد سردار عبدالله خان نام نهاد مکمل نموده بودند چون خرد سال بودند بهر پلتن آخند وملا و سرپرست کامل مقرر کرده بودند که تعلیم خواندن و نوشتن و نماز وروزه و طریقه اسلام و امر ونهی را استادان یومیه تعلیم بدهند چنانچه يك ساعت خواندن ونوشتن و آداب اسلام و يك ساعت قواعد و قانون نظام داری عمل دارند این بود که سالار مامور هرات شدند لاکن این قاعده بمعرفت استادان و سرپرست جاری بود تا اینکه سرکار والا تبار رجوع بنظام وسرشته نظام داری آورده متوجه افواج ظفر شکوه شدند بعدازان ملاحظه کردند که لشکر افغانستان در مقابل فوج دولت برطانیه قلیل است و مقابل نمی آید و اندك میباشد امر کردند که از هر طائفه آدم گرفته داخل افواج"}
{"book": "adl0959", "page": 406, "text": "(۱۳۱)\nپادشاهان متاخر\nبدارند اشخاصی که سزاوار پلشن باشند در پلشن مقرر فرمایند و اشخاصی که که لایق بسوار باشند\nدر رساله مامور دارند مقصد در زمان قلیل افواج مکمل اسباب بمهربانی خداوند بر پاشد\nچنانچه شش پلتن ولی عهدی که خوردسال بودند از مرحمت شهریاری بزرگ شده چه در قاعده\nاسلام داری وچه در قانون نظام مهارت تمام یافتند ومطابق افواج بزرگ عمل میکردند\nبهر حال محرر کتاب را لازم که از هر گوشه بظهور رسیده باشد مختصر تحریر کند و داخل\nکتاب بدارد وسخن را اشکال ندهد تا ملال خاطر نازک طبیعتان نگردد باری از تفضلات\nخداوندی در مدت قایل افواج افغانستان باقبال پادشاه عادل مکمل ومسلح گردیده کم\nوکاستی باقی نماند بعد ازان متوجه خزانه عامره شدند وامر کردند سنجش بدارند تا حقیقت\nخزانه مذکور بحضور انور ظاهر گردد چنانچه مستوفیان دفتر یا دیگر نویسندگان اصغر\nدر اندک روز سنجیده بدون کم وزیاد معلوم کردند و بحضور بندگان اقدس عرضه داشت\nنمودند بعد وزراء حضور و بزرگان دربار ملاحظه فرمودند که در وقت کار بخصوص در\nفرصتی که با لشکر دشمن مقابل گردند ظاهر است که کفاف لشکر وکفاف دیگر مخارجات\nدولت نمیکند البته باعث شکست دولت و بربادی سلطنت است بهتر اینکه در اینوقت که\nفرصت باقی است تدبیری بکار شود که موجب ترقی دولت و نیکنامی سلطنت گردد بهر\nحال حسب الامر بندگان اقدس وزيران صاحب تدبیر ومشیران حضور مجلس مشورت\nبرپا کردند وهر يك سخن كردند گفتگو نمودند عاقبت رأی همه بر این قرار گرفت که\nولایت افغانستان بزرگ ووسیع وجمیع مردم از شاه و گدا، خواهان غزای محمدی (ص)\nهر گاه بندگان اشرف اجازه فرمایند وصواب بدانند وامر کنند فی خانه جزوی وجه انداز\nمیداریم که هم بمردم زحمت نرسد و هم کفاف دولت شود و بفضل خداوند بعدازان بدولت\nعظما که غزای محمدی(ص)باشد برسیم ویقین داریم که درین امر درین خصوص جمیع فقرای\nافغانستان خورسند وسرفراز گردند و پادشاه خدا جوی رعیت\nپرور را با هزار خورسندی دعای خیر کنند این بود\nکه جمله وزیران وبزرگان بهمین اراده بحضور شهریار عدالت گستر رسیده متفق\nالکلمه عرضه داشت کردند بندگان اقدس مصلحت و مشورت اوشان را نخواست ومنظور\nحضور نفرمودند وامر کردند که در این مشورت سهو بزرگی نموده اید اول اینکه مردم\nفقراء با این امر رضا نمیدهند و با این کار خورسند نخواهند بود زیرا که اینکار سزاوار\nصاحب سلطنت نباشد دوم چه لازم که پادشاه يك كشور بزرگ بمثل خطهٔ افغانستان\nکه از فقرای زیر دست خود مهر حق طلب دارد وغر از ادست آویز خودسازد ازاین اراده\nدر گذارید که سراسر خطاست دیگر فکر کنید تا بندگان اقدس منظور نماید بعد جمله\nوزیران که روزی چند بهمین خیال فکر زده عاقبت همین مشورت را پسندیده دانستند بعداز\nامر سر کار و فرمودهٔ بندگان شهر یار بار دیگر چندین دلیل و برهان بحضور عرضه داشت\nکردند تا اینکه بندگان اشرف را پسند افتاد ومشورث بزرگان را قبول فرمودند بعداز\nآنی که امر سر کار جاری شد وزراء مشورت خود را بحضور اقدس منظور کردند\nرجوع بحواله نموده فی خانه چهار روپیه انداز کردند و بهر حاکم وکد خد او سرشته"}
{"book": "adl0959", "page": 407, "text": "(۱۳۲) جلد دوم\n\nدار ملك حواله نمودند و بعد فرمان فرستادند و امر کردند که در زمان اندك باید و شاید جمع آوری کرده بخزانه عامره برسانند ورسید خزانه دار را حاصل کرده بدفتر مملکتی ثبت بدارند و در نزد خود نگاهدارند تا در وقت محاسبات مجرا شود چنانچه در جمیع ولایتهای افغانستان از غزنین و قندهار و فراه و هرات و دیگر قصبه جات وشهر های كوچك و بزرگ و دهات و غیره تماماً آدم مقرر شد که بودنا بود را حصول سازند لاکن بندگان سر کار و وزیران در بارومشیران کاردار را یقین حاصل بود که بودا ندك است و مردم افغانستان از این رهگذر بسیار خورسند خواهند بود زیرا که نام غزا در بین است اما ندانستند فقراء از این وجه آزرده خاطر می گردند و پادشاه عدالت پرور پاك طینت خود را غیبت می کنند و بد میگویند و به بدی یاد می فرمایند و مبلغ قلیل بنظرشان کثیر مشخص میشود و دو پاره پادشاه وولیعهد پسرش که در عین احباب و شاهزادگی خدا جوی میباشد نفرین می کنند اما چگونه ولیعهد بچه آهو شاهزادگی وجه رعیت پر و ری و فقرا نوازی که مثال نخواهد داشت با وجود این همه رحم دلی و خداجوئی شب و روز فقرای بی اندیشه دربارۀ هم چنین جوان صاحب كمال بد می گفتند و در نصف شب ها و سحرگاهان نفرین می کردند و پادشاه عادل خود را بظلم و ظالمی نسبت میدادند عاقبت نارضامندی فقراء بحضور اقدس معلوم شد و آزرده خاطر شدند و جمع وزيراء را بد گفتند و سرزنش کردند بعد از آن درباره فقراء غضب کردند در باب جمع آوری وجه حکم ناطق فرمودند و جمیع افغانستان را ظالم پرور خطاب کردند و در مجلس عام مرحمت فرمودند که طایفه افغان و مردم افغانستان ظالم پرور وظالم طبیعت اند و پادشاه رعیت پرور و امیر عدالت گستر را نمی خواهند چنانچه ظالم را عدل و عدالت را ظالم میدانند زيرا كه خاك و آب افغانستان پرورده نفاق است ولایتی که نفاق اندیش بود ظاهر است که همه کارات شان برعکس باید بود از در گاه خداوند می خواهم که دایم گرفتار ظالم و پروردۀ ستم باشند تا قدر عافیت بدانند هر چند که عافیت را نمی دانند با وجود آن بظلم گرفتار آیند تا شاید از فقراء نوازی سر کار قدری آگاه شوند و نیکی های بندگان اقدس را شمه بدانند بهر حال ازین واقعه چهار روپیه گی مدت دو سال که دارش بافت تا داخل خزینه گردیدلاكن استاد می گوید :\n\nفرد\n\nخوی بد بر طبیعی که نشست\nنرود تا بوقت مرگ از دست\n\nمردم فقراء از باعث همین مبلغ قلیل که عبارت از چهار روپیه گی باشد و مبلغ کثیری بنظرشان جلوه داده بود شب و روز در بارۀ سر کار و ولیعهد دعای بد می کردند قضا را در سال نهم از سلطنت دویم پارۀ سر کار اقدس گذشته بود که ولیعهد ناخوش شد و ناخوشی شاهزاده بلند اقبال بطول کشید و یومیه مرض ترقی کرد عاقبت مرض راجع خفقان شد و کار دشوار افتاد حکمای دارالسلطنه و داکتر های دولت انگلیس كه هر يك خود را افلاطون زمان و بقراط عصر خود می دانستند از معالجه و شناخت مرض شاهزاده والا در ماندند و بحرت افتادند آخر الامر جمله اطباء حضور شاهزاده چنان مصلحت دیدند که مرض خفقان بجز از سیل و صفاء و ساز و سرود و گل های رنگ نما رنگ سبزه زار"}
{"book": "adl0959", "page": 408, "text": "پادشاهان متأخر (۱۳۲)\n\nیا آب‌ها جاری دیگر علاجی ندارد بنابران امر کردند که شب و روز اوقات شاهزاده والا گهر بتماشای گل وریاحین وساز وسرود بگذارد وغباری از کدورت پیرامون خاطر آن شاهزاده خدایگان ننگردد و یکجا برقرار نباشد و گردش بدارد و شب و روز را بساز و آواز وصحبت‌های شیرین و سخن‌های دلربا که سراسر خنده و ذوق و شوق باشد بسر برد و اشخاصی که بحضور مامورند مردمان باشند که دقیقه شناس و رموزفهم وشیرین زبان و لطیفه گوی و بزم آراء که شب و روز خاطرعاطر شاهزاده والاجاه را بطرز دلخواه مایل بخود دارند مقصد لحظه بلحظه گفتارهای ترونازه که سراسر شوخی و لطیفه باشد بیان دارد امید است که بفضل خداوند و اقبال پادشاه عادل کدورت و خفقان از طبیعت مبارکشان برطرف شده فرحت وخوشی حاصل گردد اما از تقدیرات ازلی غافل ماندند و خواستند که رد تقدیر را بتدبیر بدارند لکن این خیال است و محال است و جنون\nچنانچه فرموده استاد است :\nگر شود ذرات عالم پیچ پیچ\nیقضای ایزیدی هیچ اند هیچ\nچون قضاء بیرون کند از چرخ سر\nعاقلان گردند جمله کور و کر\nاین قضا با دیست سخت و تند خو\nخلق چون خس عاجز اندر پیش او\nخلاصة سخن هرچند محرر کتاب میخواهد که سخن مختصر تحریر شود نمی شود و می تراود و بخاطر میرسد باوجودی که چندین کوشش‌های که باعث تطویل کلام است از دل بدر می‌شود و توقف میدارم .\nچنانچه شاعر میگوید\nمی‌تراود چکتم آنچه در آبند منست\nبهر حال تا اینکه کوششهای حکمای افغانسان که هر کدام خود را در حکم حکمت اطبا سر آمد زمان می‌دانستند و مشهور آفاق بودند ومعالجه های داکتر انگلیس که در کار شناخت مرض گوی مراد از میدان حکمای اروپا برده بود تدمر یک خود را سر آمد ملل نصارا میگفتند در معالجه مرض شهزاده خداجوی ولی عهد پادشاه افغانستان متحیر ماندند وبغم فرو رفتند زیرا که هر قدرا معالجه کردند و مطابق بمرض دواز دادند از تقدیرات ازلی که چون و چرا را دران مدخلی نیست برعکس می‌افتاد ومعالجه بضد مرض نتیجه می‌بخشید عاقبت جمع اطباء وحکماء و داکترها به اتفاق دست از معالجه کشیدند و باتفاق بحضور بندگان اقدس بواسطة شخص ثقه‌رس موقع شناس رموز فهم عریضه فرستادند ومرض شهزاده را حواله به تقدیر نمودند سرکار خدا شناش صاف اعتقاد صافی دل فرمان تسلی به جهته اطباء کل از اسلام و کفر وغیره فرستاد امر فرمودند که معالجه نکنید و بخدا وتذکر پروردیم که خلق کننده مخلوق است واگذارید و سیرد کنید آنچیزی که رضای خداوندی باشد قبول است و جای شکر است وصبر وشکیبائی سزاوار بندگان است لاكن يك هفته دیگر به تماشای گل وسبزه و آبهای جاری و غیره طبیعت فرزندم را خوش بگذرانید و پرهیز هم ندهید و یومیه باحوالش ملاحظه کنید که چگونه تفاوت می یابد و بعد ازان حقیقت یومیه را کما حقه بدون کم وزیاد عریضه بدارید بعد از"}
{"book": "adl0959", "page": 409, "text": "(١٣٤)\nجلد دوم\nوعده ماموری که عبارت از يك هفته باشد اگر حیات باقی بود و فرزندم در قید حیات باقی\nماند حسب الفرمان وارد کابل خواهد شد اضافه بران زمانی که وارد کابل شوید هوش کنید\nکه بکایات فرزندم را بمد نظر نیاورید که با حال پریشانی نظر کنم زیرا که هنوز داغ\nفرزندم سردار محمد علی خان بدل سرکار با قس است و طاقت دیدار ولی عهد را با هل تباه\nندارم باری چون فرمان سرکار به دانشمند ان حضور ولی عهد رسید حسب الامر بندگان اقدس\nیکهفته دیگر بسیر گل و ریا حین و تماشای سبزه زار و آبهای با صفای کل گشت گذارندند\nاما تقدیر ازلی را تدبیر چه سود و کوشش بی فائده را چه ثمر خواهد داد .\nرباعی\nچو رفته به تقدیر دگر گون نه شود\nبیگندره از انچه هست افزون نه شود\nهان تا جگر خویش زغم خون نکنید\nکز خوردن غم بجز جگر خون نه شود\nخالص کلام در بین یکهفته مرض ولیعهد ترقی کرد تا حالت حرکت باقی نماند و فرصت\nبردن شهر کابل ممکن نشد و ساعت به ساعت تنزل دست داد و مرض قوی گردید تا اینکه\nدر همانجا وفات کرد و داغ بزرگی بر جگر پدرو مادر تا به قیامت باقی گذاشت بلکه بعد از\nچندین سال گذشته داغ سردار محمدعلی خان را بخاطر والا تازه کرد اضافه از خفقان و کدورت\nسرکار که چندین پریشانی های کلی را دیدند بحیرتم که از احوال مادرش چگونه قلم دوز بان\nبه شرح و ادوفات ولی عهدرا تحریر کرد مینویسد هنوز از وفات فرزند ناشینده روح از\nقالب پرواز میدارد و جان بی حس و حرکت ظاهر میشود همچنین اشخاصی که خدمت حضورش\nدریافته بودند افزون از قیاس داغدار شدند خلص کلام در ایامیکه روح از قفس بدن ضعیف\nنجف شاهزاده نامراد پرواز کنان بروضه رضوان و بهشت جاودان شتافت و خلق افغانستان\nخصوص مردم کابل که دست پرورده ولیعهد جوانمرگ بودند داغی بر جگر اوشان نهاد گویا\nقیامت صغرا برپاشد و شورش محشر هویدا گردید اکنون هر گاه خواهم که شرح وفات ولی عهد\nنوجوان را با غوغای خلق کابل از پیرو جوان وسید و عام و مردوزن و كوچك و بزرگ شرح\nوارد وقید تحریر درآورم چنانچه از غوغا و غلغله خلق گوش فلك كر كرد جمع ملکوت\nدر حیرت وفلك با همه کجرفتاری به حسرت . البته قلم دوزبان با وجود دوزبانی از تقریر آن\nقاصر وعاجز بلکه سر به زیر افگنده از عهده تحریر آن برآمده نمیتواند لیکن دون کته\nمینویسم و سخن را مختصر میسازم اول ولایت افغانستان خصوص دارالسلطنة کابل از شهر واطراف\nآن که مقرر به دیدار فرخنده آثارش مسرور بودند و از نوارشاتش بهره مند و ازخان\nاحسانش خورسند و خرم میگدارندند درین وقت همچنان از مرگ آن نونهال گلشن\nاقبال پژمرده و غم اندوده وماتم زده و به غم فرو رفته شب و روز گرفتار ماتم بودند دوم از خلق\nنیکو واخلاق پسندیده و تواضع بسیار و فروتنی وسادات پروری و علما نوازی و كوچك و بزرگ\nو يتيم و صغیر و پیروبرنا با جمله سخاوت پروری و کم آزاری و صاف اعتقادی که خداوند در عین شباب\nبه وی اعطا فرموده بود از عقل بعید بود با خلق خداچنان رفتار داشت که حد بشر نبود خصوص\nدر باره فقیر و بینوا و بیوه زنان و بیچارگان چنان رفتار و کردار و تواضع داشت که گویا\nپادشاه زاده نبودند و همسر بیچارگان شمرده میشدند اضافه بران شب و روز متوجه خرج"}
{"book": "adl0959", "page": 410, "text": "ياد شاهان متأخر\n(١٣٥)\nو مخارج شان بودند چنانچه به آسودگی میگذراندند بنابران مرگ شاهزادة نوجوان\nمرگی بود که تا قیامت داغ بر دل پیروبرنا وشاه و گدا و سادات وعلما باقی ماند و از خاطره‌ها\nمحو نخواهد شد قصه کوتاه بعد از دفن شاهزاده والاجاه مردم افغانستان بهر شهر ودیار\nوقصبه و دهات هفت شبانه روز ماتم داری نموده لباس سیاه در بر داشتند .\nبعد ازان تا مدت یکسال مردمان اعزه و اشراف و بزرگان در بار بنا بخاطر داشت\nسرکار در ماتم داری کوشیده به غم والم آغشته بودند و با فلك كج رفتار باصد سوز و\nگداز خطاب میکردند .\nرباعی\nای داد ز دست فلك بى بنياد\nهرگز گره بسة کس را نگشاد\nهر جای دلی دید که داغی دارد\nداغ دیگری برسر آن داغ نهاد\nخلص کلام از رفتار شهزادۀ جوانمرگ و از کردار غمگینی فقرای بیچاره شمهٔ تحریر\nشد لیکن از رویداد غم والم حضور سرکار اقدس و داغ بر جگر ما در داغدیده نهادن\nفرزند ممکن تحریر کردن ندارد و قلم با وجود زبان دری در شرح غم آن عاجز و قاصر است .\nچنانچه سرکار والا ووالده داغدیده بعد از فوت فرزند طاقت دیدن نکردند و وزرای\nحضور و بزرگان دربار نیز مصاحبت ندیدند زیرا که احوال پدرو مادرش را دگرگون\nدیدند ازین قیاس باید کرد که مرگ ولی عهد داغیست که تا قیامت باقی ماند پس همان\nبهتر که از این فقره دست کشیده دارم و از گذارشات تحریر دارم لهذا در همان حین که\nولی عهد وفات کرد محرر کتاب و تحریر کننده گذارشات از ترکستان با تارتی فراوان\nکه گاهی از هیچ ولایت حاکمان بحضور سرکار نفرستاده بودند از خدمت جناب\nلوی ناب صاحب خوشدل خان عازم کابل بودیم قضا را در منزل گردن دیوار که پنج\nمنزل تا شهر کابل راهست فرود آمده بودیم که خبر وفات ولی عهد به معرفت چاپار رسید\nو چاپار عازم ترکستان بود ازین قضیه محرر کتاب که صاحب اختیار تارتی بودم به فکر ماندم\nو بحیرت رفتم و حیف از دوسبب کردم یکی تارتق افزون از قیاس دوم غمگینی بندگان سرکارودر\nوقت غم همچنین تارتق فراوان که سزاوار خرسندی بندگان سرکار بود از حضور گذراندن و يك\nبه يك منظور كردن و خدمات شایسته جناب لوی ناب صاحب را را ظاهر کردن مشخص\nاست که در عین کدورت چندان حسنی نخواهد کرد .\nبهر حال بعد از فکر بسیار و اندیشه بی‌شمار عازم حضور سرکار گردیده روز هفتم\nوارد شهر کابل شدیم از مرگ ولی عهد نگذشته بود و بحضور بندگان اقدس با اشخاص\nبزرگ که از نظام و غیر آن همراه بودند رفته سلام کردیم و رویداد تار تقی را از قرار\nقاعده عرضه داشت نمودیم وشب طومار تارتی را از نقد و جنس از حضور گذراندم\nحسب الامر يك بيك خواندیم و دستور العمل از حضور طلب کردیم از حضور فرمان شد\nکه خاطر اقدس اشرف والاملال آگین است هرگا تار تقی شما بیکهفته از حضور بگذرد\nاکنون لازم که یکماه تارتقى را یومیه منظور کنید و به تحمل وتانی هر روز چهار ساعت\nتارتقی را بتوقف از نظر بندگان اقدس بگذرانید و سر کار والا را به تماشا و سوال"}
{"book": "adl0959", "page": 411, "text": "(١٣٦)\nجلد دوم\n\nو یواب آن چه اجناس نقد و جنس باشد و یا اسب و اشتر گرفتار سازند و خاطر خطیر والا را\nمشغول بجانب آن گردانند خصوص در باب اسب طبیعت سرکار خیلی مایل است باید و شاید\nچنان کنند که گویا فکر اقدس بشما با شد و بدیگر جانب مایل نشود شاید غم\nولی عهد نوجوان که داغ بزرگی است قدری از خاطر والا محو شود و متوجه خدمات و سخن\nشما گردد لهذا هر گاه بهمین منوال رفتار کنید گویا امر سرکار را بجا آورده باشید\nو خدمات خود را بحضور انور منظور بانکه خاطر خطیر اقدس از خدمت شما مسرور خواهد شد\nباری بعد از فرمان سرکار اشرف هر روزه تارتقی را از حضور بطرز مرغوب گذرانده\nچنانچه روز اول تا نماز عصر طول کشید و بنده سرکار چنان متوجه بودند که اصلا بدیگر\nاموری چند که لازم حضور است نپرداختند هم چنان روزی چند گاه به تماشای طلا، و فراوانی\nآن و گاهی سیل نقره مسكوك كه سزاوار يك خزانه موفور بود و بعضی روزها باجناس های\nاعلا که همه مال خطا و دوک های بزرگ که بزحمت تمام در یافته شده بود از حضور فیض\nظهور گذرانده از فضل خداوند واقبال قوی نایبصاحب یومیه تحسین و آفرین می شنیدیم چرا\nسزاوار مرحمت شهریاری نشود در مدت هشت سال حکومت نائب محمد عالم خان در ترکستان\nکه تاریقی هشت ساله مذکور سنجیده شده مقابل از چهار تقسیم يك تقسیم تارتقی اوی نایبصاحب\nبمیزان سنجش نیامد ازین روی که افزون بود چنانچه روزی بجنس های نفیس اعلا و روزی\nباجناس های نایاب کم پیدا مثلاً دو دانه چاتی چینی مال خطا بهم رسیده بود که خیلی\nبزرگ بود و جانوری از پرنده و چرنده که در دنیا پیدایش داشت دروی درج بود اضافه\nبران چند رمال خطا از اجناس اعلا و چینی که همه گم پیدا و در مدت مدید بدست آمده بود\nوروزی چند پاسبان راهوار و دونده و تحفه های بسیار که بحضور بندگان سرکار بادا\nرسانده میشد گذارش می یافت و برخی روزها باشتران کوه کوهان تسلی خاطر خطیر والا\nگردیده ازان جمله نه نفر اشتر پشت سفید مال ولایت خطا که اسمی دختر سرکار\nاز حضور گذرانده منظور حضور فیض ظهور شد و خیلی طبیعت سر کار خورسندی حاصل کرد\nو مسرور گردیدهم چنین اثاثهای نادرات که در مرور ایام و مدت مدید بدست آمده بود\nو کمتر بحضور اقدس رسیده اضافه بران بعضی تحفه های نفیس که چشم بیننده شاید کمتر دیده\nباشد منظور گردید و از فضل خداوند و مرحمت شاه او لیا که از قدمبوسی آن بزرگوار\nمامور خدمت تارتقی شده بحضور سرکار والا آمده بودیم یومیه خدمات محرر کتاب منظور\nحضور اقدس میشد و تحسین و آفرین می شنیدم چنانچه خورسندی سرکار را در آخر همین\nفقره شمه تحریر می دارم مقصد که محرر کتاب بظاهر امر بنده‌گان اقدس در تارتقی\nمنظور کردن روز شمار تاریقی بودم که مدت یکماه حسب الفرمان گذارش یا بموجب مات\nشایسته بجا آورده شود از فضل الهی از اول تا آخر یکماه و روز انجام یافت و بطرز مرغوب\nو سرشته خوب مطابق بامر سرکار از حضور مبارك گذشت و خدمات محرر کتاب از برکت\nشیر خدا بیخوبی و درستی منظور حضور ومنظور حرم سرای عالیه که تارتقی ز یادی\nتسلیم نموده بودیم گردید چنانچه بالا ذکر کرده شد که سر کار والا از غلام\nخورسند شدند اکنون شمه از رضامندی سرکار تحریر کرده شود بندگان"}
{"book": "adl0959", "page": 412, "text": "پادشاهان متأخر (١٤٥)\nبندگان اقدس که خدمات محرر کتاب را منظور کردند بنوازش شاهانه فرمودند بعد\nدر مجلس خاص وعام به آواز فصیح بزبان گهر بار درو آتار جاری نمودند که این شخص\nکه حضور دارد فرستاده لوی نایب خو شدل خان است البته بخدمت حضور لوی نایب\nمامور است و قابل این خدمت بزرگ داشته اوي نایب صاحب با تفاق تار تقی بحضور\nبندگان اقدس فرستاده چنانچه از خدمات خود خاطر خطير والارا خورسند گردانیده\nپس درین صورت ظاهر شد که هرگاه اوي نایب سزاوار ملك داری ولا یق خدمت\nگذاری نمی بود این نحوه خدمتگار را چگونه می‌شناخت واز کجا بدست می آورد\nو صاحب اختيار اینقدر تا رتقی بزرگ میکرد محمد عمر برادر لوی نایب\nبا تارتقی همراه بودچرا اختیار تار تقی را ببرادر خودا مر نکرد و برادر خودرا سزاوارخدمت\nحضور ندانست مقصد بندگان اقدس اینکه در بعضی اوقات بعضی اشخاص فتنه انگیز بحضور\nسر کار لوی نایب را بلفظ افغان خطاب میدارند وبرخی اوقات غمازی کرده می گویند که ملك\nداری کار بزرگ است عقل کامل وشخص عاقل وزکی می خواهد ولوی نایب با وجودی\nکه بحضور عمر گذرانده ملك داری نکرده وازعہده سرشته داری ملکه که کار بزرگ\nاست بر امده نمیتواند لا كن بندگان اقدس از مدعای غمازان که لفظ افغان\nمی گفتند می دانستند که مقصد غمازان چیست حال همان اشخاص حاضر اند و در این یکماه\nبکمال اینقدر تارتقی بزرگ وخدمتگارش ملاحظه نموده اند هرگاه لوی نایب از عهده\nخدمت گذاری وسرشته داری ملك برآمده نمی توانست وافغان کوهی می بود پس دراین\nصورت چگونه خدمات بزرگ ودولت سرکار را سرشته کرده منظور حضور می کرد\nو این شخص رموفهم را چگونه پیدامی نمود و مامور خدمت می فرمود چنانچه هفت ساله\nتارتقی نایب محمدعلم خان در نزد تارتقی لوی نایب جزوی شمرده نمی شود افضل\nاز آن اشخاص بزرگ يك عريضه خود را از حضور گذرانده نمی توانند وصلابت\nپادشاهی نمی گذارد که سخن کنند چه نموشد که این شخص كوچك يكماه بيشتر يوميه\nتارتقی خود را از حضور گذرانده شوقی بخاطرش نرسید و خورسندی سرکار دریافت\nوخاطر اقدس را مایل بجانب خود کرد که کدورت از\nخاطر والا محوشد اکنون کارگذاری وخد مت گذاری اوی نایب بحضور اقدس منظور\nاست وسزاوار اضافه بر این حکومت دارند بعدازین در بارۀ لوی نایب خوشدل خان\nاحدی سخن نکنند که موجب کدورت سر کار است خلاصه کلام هر چند این فقره اظهار\nکردن سزاوار نبود لاکن باعث سرزنش اشخاص فتنه انگیز و مرحمت شهر یاری در بارۀ\nاوی نایب صاحب محرر کتاب تحریر کردم که همه وقت رفتار افغانسان در باره همدیگر\nچنین است و نفاق را دوست میدارند هرچند که سخن بدراز کشید و مطلب دور افتاد\nاکنون قلم دو زبان را ازین گفتار باز داشته رجوع بمطلب داریم ایها روزی بندگان\nامیر شیر علی خان بعد از مرگ ولیعهد در مجلس عام بزبان فیض آثار جاری فرمودند که\nاز مرگ ولیعهد بندگان سرکار آنقدر کدورت نداردکه قبل از وفات مذکور که هنوز"}
{"book": "adl0959", "page": 413, "text": "(١٤٦)\nجلد دوم\n\nصدر اعظم ولوی ناب صاحب شیر دل خان در قید حیات بودند که در عالم رویا  صدایی\nاز غیب بخاطر اقدس رسید و نکته بخاطر خطیر خطور کرد که تا حال هر چند از خاطر\nمحو می کردم محو نشد و هر قدر کوشش می نمودم که شاید بخاطر نگذرد و فراموش شود\nممکن نگردید و علاج پذیر نشد و هر لحظه بمد نظر حاضر شده جلوه می داد چنانچه شخصی بحضور\nرسیده صریح میگوید که نتیجه شکست دولت افغانستان گویا عنقریب است و بزودی ظاهر خواهد\nشد و بزرگان حضور از حضور کناره گیر خواهند گردید حالا که بندگان اشرف فکر می کند\nنتیجه اول وفات صدر اعظم بود که در پشاور فوت کرد نتیجه دویم فوت لوي ناب شير دل خان\nدر ترکستان بود که اقتضا نمود نجوم ولی عهد که جا نشین بندگان سرکار بود\nگویا از دولت خداداد و سلطنت افغانستان سه رکن بزرگ که ستون دولت و بازوی\nسر کار بودند از دست رفتند و کمر دولت شکست بس ظاهر شد و مشخص گردید\nکه این ندای غیبی بود و از غیب ندا رسید اکنون که هر ساعت و هر لحظه که بخاطر\nخطور می کند عقل پرا کنده و دل پریشان می گردد لاکن از اختیار بیرون است و بنده\nبیچاره چاره ندارد الا که صبر و شکیبائی بدارد و خود را بخداوند کریم و رحیم سپارد\nالحكم لله توكلت على الله لهذا چون اظهار بندگان اقدس اخیر شد جمع اهل مجلس\nاز شاه و گدا متفق الیه از روی کمال دانش و فراست و شیوه دربار داری که سزا وار\nبزرگان حضور است عرضه داشت نمودند که خداوند عالم بحرمت سید عرب و عجم (ص)\nکه هیچ وقت بدولت خدا داد شکست نرساند و سایه بلند پایه پادشاه اسلام پناه\nو شهنشاه شریعت آگاه را از تارك غلامان و جميع اهل اسلام خصوص افغانستان کم\nو کوتاه نگرداند و ما جمیع غلامان حضور را تصدق یک ساعت سلامتی و صحت مندی ذات\nبا برکات پادشاه رعیت پرور بگرداند و دعای با اخلاص را که غلامان از صدق دل بدرگاه\nخداوند میدارند خالق مور و مار و پادشاه لیل و نهارو رازق مقام ذات مجد معز از\nعالم قبول فرمایند مصراع این دعا از من و از خلق جهان آمین باد. مختصر کلام\nدر همان حین که بندگان اقدس همین فقره را بحضور مجلس مرحمت نمودند تحریر\nکننده گذارشات و محرر رویه در دربار سرکار و پادشاه ذوی الاقتدار حاضر و از\nابتدای مرحمت شهریاری تا تکلم اخیر که فقره راختم کردند و بعد از ان دعا گوئی نمودند\nبزرگان حضور را تمامی بگوش خود شنیدم هرگاه فقره های حضور سرکار والا تبار\nپادشاه رعیت پرور سرکار امیر شیر علی خان را شرح وارد و قید تحریر در آورم دفتر ها\nگنجایش نمیدارد و فغان از قلم و کاغذ بر می آید اصافه بران عمر طویل و خاطر جمع\nو اسباب عیش همه آماده می خواهد پس در آنوقت عقل و فکر جمع آمده از هر بیشه گوشه\nبخاطر میرسد اول اینکه عمر از فضل خداوند بمرتبه شصت رسیده و زمان کهن سالی\nدامن گیر شده خصوص که در این عصر و زمان با این عمر ها اعتماد ی نیست دويم\nآسودگی میخواهد و اسباب عیش بکار دارد تا عقل جمع آید کجا با اینقدر اشغال\nزندگی و بار عیال یومیه کشیدن و ایام پیری و دست تهی و جلای وطن بودن ممکن است\nو کجا میسر میشود و فکر چگونه بسر می آید تا اینکار بزرگ که چندین سال گذشته"}
{"book": "adl0959", "page": 414, "text": "(147)\n\nپادشاهان متأخر\n\nباشد و چندین رویداد از خاطر محو گردیده وسلطنت چند پادشاه بزرگ که سالها\nبه تخت فرمان فرمائی نشسته سلطنت ورزیدند بیاد آورده شود واز تحریر کلدر انده\nانجام پذیرد افضل از همه در اول کتاب و ابتدای تواریخ که کمر بسته اراده کردم بعرض\nخردمندان روزگار ونکته گیران میدان کار وزار وسخن سرایان بازار معاشی ورموز\nداران دریای عمانی رساننده بودم که مختصر تحریر میدارم و الفاظ را بطریق ساده بیان\nمیکنم اکنون لازم که بعهد خود وفا سازم وخلص نوشته بدارم با وجودخلص وباوجود\nچندین کوشش هارا بچشم بوسیدن که ملاحظه میکرد که مختصر آن گویا دریای عمان\nو بحر خزر بقلم ظاهر میشود بهرحال التجا بدرگاه احدیت و خداوند صمد می برم که همه\nاسباب عیش و آسودگی فراهم کشته با تن تندرست توفیق عطا فرمایند واز غیب مدد نمایند\nتا بزودی انجام پذیرد و در روزگار بیادگار باقی ماند غاص کلام سلطنت دو باره سرکار\nامیر شیر علی خان نواز در سال کامل شد که بر تخت فرمان\nفرمانی داد عدالت گستری و رویداد و فقراء نوازی را بدرجه اتم رسانیدند و نوشیروان\nدر خطه افغانستان نام برآوردند و در مدت سلطنت خود اول قانون نظام را برپا نمودند\nوجميع افواج افغانستان را افواج نظامی کردند و از نظام لشکر بزرگ بهم رسانیدند\nوقانون نظام داری را بکمال رساندند و دولت افغانستان را بدولهای خارجه گویا\nهمسر قرار دادند باوجودی که قبل ازین از زمان امیر کبیر هم کمتر نظام داری در\nافغانستان جاری بود لاکن اندك و ديگر سپاهیه متفرقه و پراکنده بودند در وقت خدمت\nبسی اشکال داشت تا جمع می شدند و موجود کردن مشقت بود بلکه کمتر موجود میشد\nدر اینوقت جميع افواج افغانستان انتظار يك حكم ملزم میباشند و فوراً حاضر خدمت\nهستند هرگاه امر بخدمت شوند از توپخانه وپلتن ورساله مکمل اسباب امروز را بفردا\nنمی گویند اضافه بر آن از کارخانه جات توپریزی و تفنگ سازی و کربج سازی و بارو دسازي\nودیگر اسباب لازمه که در کار نظام داری بکار باشد موجود و مهيا واحتياج امروز\nبفردا ندارند فوراً حاضر است و یا بطریق سابق احتیاج دول های خارجه نمی باشد\nونبودند بلکه دولتهای خارجه بخاصه و قانون نظام داری شان تحسین و آفرین کردند\nو پسند نمودند زیرا که در زمان اندك اينقدر نظام برپا کردن ومكمل ساختن وبقاعده\nجاری نمودن از نادرات است واصلا بخاطر نمیرسد که افغانستان وحشی طبیعت نظام\nبردارد بلکه در بعضی لوازمات که ملاحظه میرود بهتر وافضل تر بنظر میرسد زیراکه\nجميع دولت های بزرگ منظور نمودند ازان گذشته سرکار ذو الاقتدار در سال سوم\nسلطنت خود در جانب شمالی شهر کابل قلعه جدیدی امر فرمودند و بنا نمودند واسم\nقلعه را شیرپور نام نهادند هرچند که قلعه می نامیدند لاکن شهر عظیمی برپا کردند\nو بندگان اقدس را نیت صافی طینت این بودکه خودشهریار والا واقوام پادشاه و جميع\nوزراء ووكلاء و بزرگان در بار و مستوفیان کار گذار و باقی اعزه واشراف نزديك\nودور وافواج دریاموج نظامی و جميع اهل قلم ياك قلم از شهر کهنه حرکت کرده در شهر\nنو عمارات عالی سازند واستقامت فرمایند ازان سبب که شهر کهنه گنجایش اینقدر"}
{"book": "adl0959", "page": 415, "text": "جلد دوم\n(١٤٨)\nخلق بسیار را نداشت و ندارد شهر کهنه ازان فقراء ورعیت باشد تا باسودگی زندگانی دارند وبفراغی و خاطر جمعی عمر گذرانند چنانچه مدت هشت سال به تعمیرات شهر جدید که شیر پور نامیده اند شب وروز کوشیدند صاحب اختیار کل حسین علی خان سپاه سالار بودند ومتوجه بودند لاكن بدرجه باغیری می کردند که احدی اینقدر سرشته داری کرده نمی توانستند هر روز پنج شش هزار نفر استاد کار ومرد کار بمزدوری کار میفرمودند پخسه دیوار قلعه را فیلهای سرکاری یومیه لگد می کردند تا پخسه های سپاه سالار پخته میشد تا نی بدیوار بیامر سالار پخسه میزدند زمانی که دیوار تمام شد گویا از سنگ ریخته گی بهتر ظاهرا بود حقا که قلعه خدا آفرین و حصاری متین و شهر عظیم بنا نمودند چنانچه عرض دیوار شش زرعه شاه بود و از درون پیوسته بدیوار برای توپخانه و پلتن و رساله و غیره عمارت چوبی ساخته بودند وچنان ستونهای بزرگ پیوسته بهم انداخته شده بود که توپ ولشکر از بالای بام چوبی میگذشت در بینابین چوبی اشخاصی که بودند واقف نمی شدند از مضبوطی ستون و پیوسته با هم بودند لاکن سرکار امیر شیر علی خان در تمام شدن قلعه مذکور خیلی ساعی بود اما خواست خداوند نبود و در مدت هشت سال سه طرف دیوار با چوبی های افواج و بعضی عمارات سرکاری تمام شد و یکطرف دیوار باقی ماند که زوال دولت خدا داد رسید و آرزوی سرکار در کار قلعه انجام نشد و ناقص و نیم کاره مانده .\nفرد\nهر چه دلم خواست نه آن می شود هر چه خدا خواست همان می شود\nلهذا بعد ازان که خرابی دست داد سر کار اقدس سردار محمد یعقوب خان را جا نشین کرده روانه ترکستان شدند فلک کجرفتار فرصت نداد که شهر مذکور بامر سردار محمد یعقوب خان انجام پذیرد بهمین اصول نیم کاره ماند این بود که فرنگی بسر دار محمد یعقوب خان بد عهدی کرد و داخل افغانستان شد و سردار مذکور که بجای پدر امیر شده بود با عیال و اطفال هندوستان فرستاد وخود فرنگی وارد کابل شد و در همان قلعه جدید که سد سکندر ساخته شده بود با یک و بیست هزار لشکر جنگی فرود آمد و چندين دفعه با غازیان مقدمه کرد گاه شکست می خورد و گاه فتح می نمود و خود را در میان قلعه متین نگاه می داشت چنانچه چندی درون قلعه از ضرب دست غازیان حصاری شد عاقبت از طفیل دولت خداداد پادشاه عظیم الشان سرکار امیر عبد الرحمن خان از حصاری نجات یافته راه هندوستان پیش گرفت که انشاء الله تعالی در وقتش تحریر کرده خواهد شد مختصر سخن در سال دوازدهم سلطنت بدولت پادشاه قوی شوکت امیر شیر علی خان شکست از هر طرف افتاد چنانچه قبل ازین از مرگ ولیعهد و صدر اعظم و ایشک آقاسی شیر دل خان تحریر گردید لهذا در هنگامی که ایشک آقاسی شیر دل خان در قید حیات بودند و بامر سرکار امیر شیر علیخان فرمان فرمائی ترکستان وقتی از دولت روسیه چند سر کرده بزرگ بعنوان دوستی در لب دریای آمو آمده بخدمت ایشک آقاسی شیر دل خان که بمنصب لوی نایبی سرافرازی داشت نامه فرستادند و التماس مزار شریف رسیدن و ملاقات نمودن را کرده خواهش کردند که زود تر بخدمت رسیده شود لوی نایب صاحب"}
{"book": "adl0959", "page": 416, "text": "پادشاهان متاخر\n(١٤٩)\nاز عقل کامل وتد بیر عا قلانه که شخص کهن سال دوز اند یش بو داد اروسه را\nدر لب در یا معطل کرده بحضور سرکار امیر شیر علی خان عریضه کردند وعر ضه داشت\nنمودند که دولت اروسیه از دولت خداداد دور است از این آمدن فریبی دارند و فریبی\nبکار می برند ظاهراً بخاطر غلام میر سد که دولت خداداد را با دولت انگلیس که سالها\nروش دوستی دارد بکدورت می اندا زند چنا نچه در زمان امیر کبیر هم چنین فریبی\nبکار برده بود ند .\nبهتر انست که امر فرما ئید تا جواب صریح داده داخل ولا یت نکنیم و از دریا\nبا ینطرف نگذاریم زیرا که بار ها از زبان امیر کبیر بکرات و مرات شنیده دار یم\nکه دشمنی انگلیس بهتر است از دوستی دولت اروسی از ان سبب که دولت انگلیس گلو گیر است\nاین بود که فر مان کابل از حضور سرکار رسید امر شده بو دکه خطا رفته اید\nدولت اروسیه بزر گ است دولت خداداد واقبال پادشاه قوی بنیاد که با هم چنان دولت بزرگ\nکه مشهور آفاق است رابطه دوستی پیدا شود اضافه بران از رابطه یافتن دولت اروسیه\nالبته دولت انگلیس خوف کلی بخاطر میر ساند واضا فه بر اضافه بدولت خداداد\nرابطه دوستی کرده بیشتر از پیشتر خوشامد خواهد کرد، بو رود فرمان به شخص بزرگی امر کنید\nکه بعزت تمام داخل مزار شریف بدارندو در عزت داری شان سرموی تقصیر ندارند و تغافل نورزند\nباری حسب الفر مان سرکار اروسیه وارد مزار فیض آثار گردید و یومیه در مهمانداری شان\nافزوده می شد لا کن اوی تاپ صاحب دلگیر و پریشان بودند عاقبت بار دیگر عریضه فرستادند\nو مر حمت های امیر کبیر را که در بدی دولت اروسیه سخن می کردند در عریضه درج کردند\nو تکرار عر یضه نمودند که فدایت شوم با دولت اروسیه رابطه نکنید که سود نمی بخشد\nو شکست دولت خود را خواهان نشوید که دوستی دولت مذکور خرابی دولت و بر بادی\nسلطنت افغانستان است و دوستی قدیمی خود را از دولت انگلیس بر نیاندازید و بر هم\nنزنید که فرموده امیر کبیر همین است وسزاوار است بدولت افغانستان که دوستی و پیوند\nداشته باشد و از دوستی دولت مذکور فائده کلی بدولت خدا داد رسیده و میرسد\nو برعکس آن هرگاه بدولت اروسیه رابطه شود ضرر پذیر است وظاهر است که ضرر\nعاید میشود از برای خدا احتیاط کنیدکه غلام فدوی دانسته عرضه داشت می دارم\nباقی بندگان سر کار مختارند ولا کن عقل غلام تقا ضا می کند\nکه بامر بندگان اقدس و اپس از در یا بگذرند و عازم دارالسلطنه شهر کابل نشود\nمختصر کلام بعد از عرضه داشت اوی تاپ صاحب از حضور سر کار فرمان رسید که\nعقل شما را حکومت ترکستان بر بود و زایل کرد مگر نمی دانید که هر عصر و زمان\nتقاضای دیگری دارد و رفتار دیگر البته بندگان اشرف اقدس هم شاید فکری\nداشته باشد باردیگر عریضه در این خصوص نکنید که موجب کدورت بندگان\nاقدس می شود وفوراً سرشته اروسیه را بخوبی و درستی نموده بدار السلطنت کابل حضور\nسرکار بفرستید چنانچه حسب الامر سر کار افسران اروسیه عازم کابل شدند و بحضور\nپادشاه قوی شوکت رسید ملاقات کردند واز حضور فیض ظهور اعزاز واکرام و نوازش\nدیدند و چندی در کابل توقف کردند و بعزت از حضور پادشاه ذوی الاقتدار مرخص شدند"}
{"book": "adl0959", "page": 417, "text": "جلد دوم\n(۱۴۰)\n\nو باز گشته واپس آمدند و بدولت خود رفتند ازین رهگذر بدولت انگلیس بدر سید و فورا وزیر مختار خود را بدارالسلطنه کابل حضور سرکار والا تبار فرستادند و باعث آمدن اروسیه را جویا شدند و التماس کردند که با دولت اروسیه دوستی نکنید زیرا که دشمن دولت برطانیه است اضافه بر این دوستی قدیمی دولت انگلیس با شما خیلی مفید است امید است که از دست ندهید و فائده بسیار دارد و هیچ وقت ضرری از دولت مذکور بدولت خداداد نمیرسد و نخواهد رسید اما بندگان اقدس را که بسخت برگشته بود سخن های وزیر مختار دولت انگلیس که مسلمان بود و خیرخواه دولت خداداد با وجود خیر اندیشی برعکس افتاد و بر ضد سخن های مذکور عمل فرمودند چنانچه شاعر می گوید.\n\nرباعی\nقضا شخصی است پنج انگشت دارد \nکند خواهد بر کسی محنت گذارد\nدو بر چشمش نهد دو بر بنا گوش\nیکی برلب نهد گوید که خاموش\n\nبهر حال سرکار والا تبار در جواب نامه دولت انگلیس جواب های غیر دوستی و پیغام های مخالف آن نامه فرستاد و وزیر مختار دولت انگلیس که خیرخواه اسلام و خیرخواه دولت من کابل را سخن میزد بدلیل ترین وجه واپس فرستاد از جمله علامه سخت برگشتگی که بدولت انگلیس جواب فرستاد یکی این فقره تحریر فرمودند که باید مختصر در کتاب درج دارم ای دولت برطانیه هر قدر مسلمانی که فقرای دولت شما باشند دانسته باشید که ایمنوار يك فرمان سرکار است و هندوستان را آتش خواهند داد اکنون محرر کتاب بعرض خردمندان میرساند که هر گاه بخت برگشتگی نباشد پادشاه جلیل الشان وصاحب سلطنت دولت افغانستان چرا چنین نویسد مگر دولت انگلیس از فقرای خود اینقدر بی خبر مانده که دولت غیر فقرای مذکور دخل کند و از خود شمارد و دولت انگلیس فقرای خود را تصرف نکرده باشد قصه کوتاه بعد از آن که وزیر مختار انگلیس بی نیل مرام بازگشت و نامه سرکار والارا منظور کرد دولت برطانیه بسی تعجب کرد و اراده کابل نمود و صریح نامه نوشت که دولت انگلیس با دولت افغانستان مقدمه دارد و در فلان تاریخ از سه طرف یکی قندهار و دویم کرم و ژرعت سیوم در دهنه خیبر مقدمه می آرم و هر سه طرف بيك روز جنگ می اندازم و از درگاه خداوند امید دارم که فتح بجانب دولت برطانیه حاصل شود از آن سبب که عمری بدولت افغانستان خوبی نموده بدی گرفته شده بهر حال چون موعد مذکور بسر رسید نگفته خود عمل کرده در همان تاریخ از سه جانب مقدمه آورد و لشکر افغانستان را شکست فاحش داد اکنون حکایت شکست لشکر افغانستان سزاوار تحریر ندارد هر گاه در قید تحریر در آید موجب خجالت بزرگان لشکر میشود و خیلی بطول می انجامد اضافه بران احیایی در کابل برپا شد و شورشی در افغانستان افتاد که بزبان قلم در تقریر آن عاجز و قاصر است جندا غنچه سر کار امیر شیر علی خان پراکنده شد ند و در کابل اقامت نتوانستند کرد عزم ترکستان کردند و سردار محمد یعقوب خان پسر بزرگ خود را که محبوس فرموده بودند از حبس بر آورده بجای خود بر تخت سلطنت نشاندند و امر و نهی افغانستان را بوی تفویض"}
{"book": "adl0959", "page": 418, "text": "(۱۰۱)\nپادشاهان متاخر\nکردند وخود بندگان سر کار باعیال واطفال و بزرگان حمود ومشیران نزدیک ودور ووزیران دربار وسر کردگان کاردار جمله شان با زن وفرزند عازم ترکستان شدند واز مردم کابل دادخواه بودند وفرمان کردند که رفتن سر کار مقصد از تاشکند است ودر تاشکند رفته باگنیزان کیوپ منارحه یارم پادشاه می نامند گفتگوی دولتی یا دولت انگلیس با تفاق دولت اروسیه میدارم وبقرار قانون یا مرا میر اطوار اعظم دولت انگلیس را از ولایت افغانستان بیرون کرده و با دولت اروسیه آشکار دوستی می کنم وارسال و مرسول می دارم بعد از ان بفرصت با دولت انگلیس جنگ کرده بفضل خداوندا نتقام کانی خواهم گرفت بهرحال چون بندگان اقدس با بزرگان حضور وارد ترکستان شدند سه نفر از جمله وزیران را بطور دوستی و عنوان ایلچی گری بحضور گنیزال کیوپ ناطر فرمان فرمای ترکستان در تاشکند فرستادند واز ورود تشریف آوردن خود در مزار شریف اطلاع دهی فرمودند وخودسر کار اشرف اقدس نیز اراده رفتن ترکستان اعنی تاشکند بخاطر مبارک داشتند چنانچه پیش خانه را بدروازه پغمان حسب الامر برپا کردند و یکروز تشریف برده ساعت گرفتند لاکن آنها امان نداد.\nفرد\nهرچه دلم خواست نه آن میشود\nهرچه خدا خواست همان میشود\nاکنون روز هفتم از ورودمزار شریف گذشته بود که اراده تاشکند نمودند روز یازدهم بمرض نقرس که سابقه گرفتار بودند گرفتار شدند روز نهم عرض رخت از جهان فانی بریسته بدار البقای جاودانی شتافتند و در بیت روضه مبارکه که بطرف قبله مدفون گردیدند اما لازم شد که از نفاق مردم افغانستان با یدکلمه شکر ارا عرض بدارم زیرا که آب وخاک افغانستان پرورده نفاق است هر گاه چنین نیاید سر کار امیر شیر علی خان پادشاه خدا جوی رعیت پرور سیاه نواز که چندین سال نوازش کردنديك داد وظلم نکرده هنوز بخاك مدفون نشده وخلقي انبوه اانتظار دفن پادشاه می باشند که بقدرت خداوند قیامت قایم گشت ولشکرهای تخته پل ومزار شریف بلوا کرده شور جوغ بدت حرامی نهادند وافسران خود را پراکنده ساختند بعضی را فراری کردند و برخي را دستگیر نمودند لوی ناب خوشدل خان که حاکم ولایت بودند بطرف سه نفر غماز فتنه انگیز محبوس لشکریان شدند لشکریان با ختیار خود افسروس کرده مقرر ساختند وصاحب اختیار لشکر گردند وملک نام نهادند بعد از آن ملک هاکه خود را سرکرده وبزرگ پنداشتند باصدا فریافتن از تخته پل با جلال تمام بمزار شریف آمدند .\nوبدروازه حرم سرای عیال پادشاه که مادر ولی عهد بودند آمده سخن های زشت و ناصواب گفتند کار بلوا، بدرجه با لا گرفت که شب اول دودانه شمع از خوف جان که در شهر شورش بود بالای قبرسرکار امیر شیرعلی خان روشن نشد ! فضل از آن چقدر بزرگان ترکستان خواه ملکی خواه نظامی بودند خانهای شان بامر سه نفر غماز بتاراج رفت که آثاری باقی نماند اینقدر خرابی که سلطنت پادشاه را بر باد داده شد سبب این بود که لوی ناب صاحب خوشدل خان بجز از خدمت پادشاه وخاندان پادشاه بدیگری خوشا مد نمی کردند"}
{"book": "adl0959", "page": 419, "text": "(١٥٣)\nجلد دوم\nبزرگان که از کابل برکاب همایون آمده بودند همچون اشعت طمع خصوصی سه نفر\nسردار عطا اله خان وسردارنيك محمدخان وسردار عبد الله خان ناصری که خود را بزرگترین\nکل میدانستند از رفتار اوی ناب خوشدل خان درباره شان کدورت کردند و باعث خرابی\nاوی نایب صاحب دولت بیاد شاه خودر اچنان بر باد داد که تا بدرجه بی ناموسی رساندند چنانچه\nملك ها که بررك لشکر شده بودند بدروازه دوم حر مسرای پادشاه رفته بوالدۀ ولیعهد که\nعيال بزرگ پادشاه نامیده میشد و خطاب باصوات كردند و ترسان ولرزان ساختند چنانچه سه\nروزه فاتحه درمرك پادشاه گرفته نشد لاكن مقصدی که هرسه نفرغماز فتن انگیزبخاطر\nداشتند بمراد خویش واصل نشده الخسر الدنيا والاخره محسوب گردیدند و در خطۀ افغانستان\nبدنام ابدی شدند و بسزای بدکرداری خود رسیدند .\nشعر\nتو چاهی کنده ای در دل که خلقی را در اندازی\nنمیترسی ازان روزی که خودرا در میان بینی\nباب ششم\nذكر سلطنت امیر محمد یعقوب خان با مر پدر و محبوس شدن امیرمذکور\nبدست دولت انگلیس و محبوس و از فرستادن بجانب هندوستان و تصرف\nنمودن کابل را افواج انگلیس در سنه يكهزار و در صدونود وهشت هجری\nتا لغایت سنه يكهزار و در صد ونود ونه هجری مدت سلطنت امیرمذکور\nیکسال ناتمام\nلهذا در زمانيكه سركار امیر شیر علی خان کار دولت وابناه و روز خود را سیاه دیدند\nواز مه طرف خیر شکست آمد بلکه شکست لشکر وهمه چیز بخود کابل رسید سركارتبه\nروز گار خیردوات را چنین دیدند که سردار محمد یعقوب خان را بجای خودسریر سلطنت\nافغانستان بر تخت دارالسلطنه کابل نشانده خود سر کار بدولت اروسیه رفته قیاس کردند\nکه کار افغانستان را بدولت مذکور انفصال دهند این بود که سردار محمد یعقوب خان\nرا از محبوسی برآورده اسمی ولیعهدی را در زمان حیات سر کار بالای شان گذاشتند\nوخود سركار اقدس عازم ترکستان شدند چنانچه شرح رویداد شان را قبل ازین تحریر\nنمودم اکنون آویت سلطنت بنام نامی سر دار محمدیعقوبخان زده فقره چندی از رویداد\nوگذازشات سردار مذکور در قید تحریر و ترقیم در آورم مختصر کلام امیر محمد یعقوب خان\nبعد از فوت پدر برتخت دارالسلطنه کابل نشست و سریر آرای سلطنت افغانستان شد\nوسکه و خطبه بنام نامی شان زده شد بعد از آن با دولت انگلیس رابطه دوستی و طریقه همسایگی\nپیدا کردند چنانچه بعداز شکست لشکر افغان فرنگی عازم کابل شد در حدود خورد\nکابل رسیده بود که امیر محمدیعقوب خان بعنوان دوستی در آنجا رفته ملاقات کردند\nوطریقۀ دوستی را از نونازه نمودند و کنصر فرنگی را از آن جای که تاب وتوان نداشتند"}
{"book": "adl0959", "page": 420, "text": "(١٤٥)\nپادشاهان متاخر\n\nو در ان موقع خبر وفات خود را چنین دیده قبول کرده مژده گرفتند که دایم یکنفر کشنر از دولت برطانیه در پای تخت بحضور باشد بهمین منوال را بطه دوستی بر قرار شد و کمناری کشنر فرنگی که بدولت انگلیس خیلی شخص بزرگی بود با چهار صد نفر خدمتگار مسلمان و نصارا وارد کابل شدند و مدت اندکی در شهر کابل بالاحصار بمنزل امیر محمد اعظم خان توقف نمودند لاکن این سخن و حرکت بمزاج سپاه و فقرای افغانستان موافق نیفتاد و بد بردند و بقصد قتل کمناری کمر بستند و قتل اوشان را بخود مصمم کردند و شب و روز فرصت می جستند و امیدوار فرصت بود ند تا آنکه فرصت یافتند. سبب فرصت یافتن اینکه از حضور سر کار امیر محمد یعقوب خان یکماهه تنخواه در وجه سپاه مأمور و مقرر شد جرنیل داؤد شاه خان که صاحب اختیار افواج بود تسوخالی از خان نموده که بالای تنخواه آمده در کار می نشست و به میرزایان و خزانه دار امر کردند که حصیلا امر سر کار یکماهه تنخواه بدهید.\n\nمردم سپاه عرض کردند که سه ماهه طلب داریم بفر مائید که سه ماهه تنخواه بدهند جرنیل مذکور فرمودند که امر سر کار یکماهه میباشد اضافه بر این هر گاه سه ماهه میخواهید از کمناری کشنر انگلیس طلب کنید که تنخواه افواج تعلق بوی دارد مردم سپاه که بهانه جو بودند تنخواه يك ماهه را نگرفته رجوع بخانه کمناری نمودند پاسن اردل که کندک اول بود تا بمنزل کمناری روانه شدند کمناری و ملازمانش که غوغای فوج را شنیده بدرو بام تماشا می کردند ملاحظه کردند که فوج بجانب شان میرود یقین کردند که بجنگ آمده اند از خوف جان به تفنگ در دند هر چند پاسن اردل غوغا کرد که بجنگ نیامده ایم بعرض آمده ایم از جانب کمناری ردند تا اینکه پنج شش نفر بگوله تفنگ زخمی ومقتول شدند بعد ازان لشکریان توپ هارا بدروازه خانه کمناری مقابل کرده يك ساعت دروازه خانه را با درو دیوار بخاك زمین برابر کردند و پاشن ها از هر جانب که راه یافتند بخانه کمناری خود را رسانده بضرب گلوله تفنگ دو دار نهادشان بر آوردند و بخاك هلاك افگندند سه روز مقدمه طول کشید و از طرفین میز دند تا اینکه پاشن بدرون خانه درآمدند ودست بقتل گذاشتند و متنفسی باقی نماندند چنانچه خانه ها را آتش زدند تادود شان بملك رسید سر کار امیر محمد یعقوب خان از اول صبح که در سراچه بودند تا نماز عصر که کمناری با ملازمان شان قتل شدند از سراچه حرکت نکردند و از عما نجا هر چند کوشش کردند و تلاش نمودند سودند بخشید اما امیر مذکور ازین باعت بحیرت فرو رفت و متفکر ماند زیرا که شخص بزرگی از دولت انگلیس بطرز مهمانی در پای تخت کابل بحضور پادشاه مقتول شد و بدنامی بدولت افغانستان باقی ماند و انتقام در پی است که باید و شاید دولت انگلیس با لشکرهای بیکران آمده از مردم افغانستان قصاص بکشد و خون کشنر خود را بگیرد بهر حال چندی ازین واقعه جان گداز نگذشته بود که از جانب کرم و نزمت لشکر فرنگی بعزم جنگ عازم کابل شده امیر محمد یعقوب خان چون چهار سال محبوس بود وقدری از چشم کم بین شده بودند بلکه از زحمت محبوسی عقل شانهم نمانده بود یاری"}
{"book": "adl0959", "page": 421, "text": "(١٤٦)\nچون از ورود لشکر فرنگی بندگان اقدس آگاه شدند بقم قرو رفتند\nاشخاص حضور از وزیر و دبیر و بزرگان در بار متفق الکلمه\nعرضه داشت کردند که فدایت گردیم فکر و اندیشه ملال خاطر است\nوتفکر وتدبیر کار از پیش نمیرود بغیر از کار جنگ و شمشیر هیچ دیگر علاجی ندارد زیرا\nکه کار جنگ آماده شده و انگلیس بقصد انتقام عازم کابل است هرگاه توا نـــد\nوممکن باشد باید که قصاص از مردم افغانستان بگیرد و سر موئی در قصاص گرفتن تقصیر\nنکند از ان سبب که قنصر دولت مذکور از دست مردم افغانستان بقتل رسیده هر گاه\nچنین نکند بدول های خارجه زبون و ذلیل شمرده میشود همان بهتر که دولت خدا داد\nبزودی امر فرمایند که لشکرهای ظفر شکوه آماده و تیاز با شند که با دولت انگلیس\nدر وقت جنگ کم و کاستی نداشته باشیم باقی بندگان سرکار مختارند لاکن سر کار\nامیر محمد یعقوب خان که مدت چهار سال محبوس بودند و قدری از چشم کم بین شده و هنوز\nاز تخت نشستن شان اندك روزی گذشته بود بلیکه مردمان حضور را کمتر میشناختند\nبنا بران عرضه داشت اهل در بار و بزرگان حضور را منظور نفرمودند و صرفه در جنگ\nندیدند و سخن وزرا که ترغیب بجنگ کردند و دلیل و برهان گفتند سودمند نشد چنانچه\nلشکر های کابل را شش ماهه تنخواه داد مرخص خانه و ماوای شان کردند و خود سر کار\nبا چند اشخاص حضور باستقبال فرنگی در حدود شتر گردن روانه شدند و در منزل مذکور\nبا افسر فرنگی ملاقی شدند و ملاقات نمود دو ساعتی صحبت دوستانه کردند بعد بخیمه جدا گانه\nامر نمودند امیر مذکور چون وارد خیمه شدند فوراً از لشکر فرنگی يك كمپنى پلتن\nگرد خیمه امیر افغانستان را گرفتند و محبوس نمودند چون این خبر بكابل رسید بعد از\nآن لشکری بی افسر و افسر بی سر و فقرای خوداری از هر کوچه و بازار و از هر درو گذر بیرقی\nبرپا کرده سپاه و فقراء بدون سر کرده و پادشاه باستقبال فرنگی در حدود چهار دئی\nدهات چهل دختران بجنگ رفتند و با صدای و هموی و باجلال و کمان صف ها راست کردند\nوطایفه بطایفه حد بحد تقسیم شدند و همه چون شیرغران و ببربیان واژدهای دمان انتظار\nلشکر فرنگی بودند تا اینکه لشکر انگلیس چون بلای ناگهان از دور نمایان شدند و در\nمقابل لشکر اردل کابل رسیدند و بجنگ پیوستند و سوزش انداختند و غوغا برپا کردند\nلاكن مقدمه جای دره و جای تنگ بود و لشکر اسلام بی نظام و در بین دره بجای ضیق لشکر گاه\nکرده بودند و لشکر کفر با توپ های آتش نفس در بالای کوه و جای فراخ بدرجه بلشکر\nاسلام آتش فشانی کرده از هر طرف توپ میزدند و لشکر کابل را بقتل میرساندند چنانچه\nبيك ساعت دود از نهادشان برآوردند و از کشته پشته ها ساختند اما از باعث نام غرا لشکر\nاسلام طاقت کرده جنگ مردانه میکردند خصوص توپهای لشکر اسلام که پیش از\nوقت در بعضی تپه ها جا کرده بودند در قتل لشکر کفر بمردی کوشیدند و داد مردانگی\nدادند لاكن حیف از بعضی اشخاص چندین که دین را بدنیا فروخته رهبر لشکر کفر شدند\nو کافر را خوفیه راه بلدی کرده بالای کوها برده سرکوب اسلام کردند و در قتل لشکر\nاسلام کمر بسته کفر را از خود خورسند نمودند کار لشکر اسلام جا یمی رسید که بیله توپ"}
{"book": "adl0959", "page": 422, "text": "(١٤٧)\n\nپادشاهان متاخر\n\nفرنگی که جره پر کرده میرفتند کلیه بقتل میرسیدند زیرا که درة حدود چهل دختران\nجای تنگ و لشکر اسلام در بین آن عاقبت قلیلی باقی ماند لاچار فراری شدند وراه\nکابل پیش گرفتند لہذا این قتل وقتال اسلام از سه وجه پیش آمد اول از سوء تدبیر پادشاه\nکه خود را دست بسته بدشمن داد ودویم لشکرهای نظامی را که جنگندیده بودند وتدبیر\nجنگها را می دانستند تنخواه داد مرخص خانه وماوای شان نمودند سیوم مردماني که\nکمر بغزا بسته بجنگ آمدند از تدبیر جنگ خارج بودند درون دره جا گرفتند واز\nتقدیرات از لی بقتل رسیدند هر گاه افسر جنگ دیده میداشتند شاید چنین نمیشد بهر\nحال سخن بسیار است و قدری اشکال دارد والا تحریر می کردم هر گاه از سر چشمه\nآب لای نمیشد و لشکر اسلام مکمل میبود ومردم غزا کننده همراه میشد بشرط سر کرده\nبزرگ امید فتح وظفر بود مختصر کلام چون لشکر اسلام شکست یافتند وفراری شد ند\nهزار زحمت و بر سيقل خود را از توپ و تفنگ فر نگی نجات داده روانه\nکابل شدند روز دیگر لشکر فرنگی فوج فوج باقاعده و قانون\nاز دو جانب یکی از طرف کوه شیر دروازه و دیگری از راه راست عازم شهر کابل شدند\nلشکر اردل پراگنده احوال بی سرو افسر کابل از هر جانب خصوص از بالای کوه آسمائی\nبا لشکر فرنگی از ده بجه روز تا نماز شام مقدمه کردند و جنگ پیوستند عاقبت فراری شدند\nومتفرق شده راه منزل ومکان خود پیش گرفتند بعدازان لشکر انگلیس در شهر کابل\nداخل شده در شهر نو فرودآمدند همان شهرنو که شیرپورنام دارد وسرکار امیر شیر علی خان\nبشوق تمام تعمیر کرده بودند .\n\n(رباعی)\nهر که آمد عمارت نو ساخت\nرفت ومنزل بدیگری پر دا خت\nوان دگر پخت هم در ان هوسی\nاین عمارت بسر نبر د کسی\n\nاکنون قدرت کامله خداوندی رامشاهده باید کرد که سر کار ا مير شير على خا ن\nشهر نو بسازد و بارزوی خود نرسد در لشکر انگلیس بقصد انتقام داخل کابل شودو بخواست باشد\nکه اسلام را قتل کنند قلعه که گویا سد سکندر مستحکم باشد خداوند بوی لایق به بیند که\nمحافظت اوشود ظاهراست که پروردگار عالم رب العا لمين احست یاری چون انگلیس در شهر\nفرودآمدامیر محمد یعقوب خان را در تپه مرنجان که نزديك فرنگی بود جا داده خیمه زدند\nومحبوس وارنگاه داری میکردند لاکن از روی تدبیر که دوست ودشمن را بخود معلوم کنند\nامر کردند که هر گاه شخصی پنج وده بیازدید پادشاه خود بروند و مانع نیست تا از نیم ساعت\nاضافه توقف نکنند مردمان کابل از شاه و گدا که از مکر کافر بی خبر و از عقل کا مل\nبی بهره از صبح تا شام فوج فوج بولك بولك بحضور سر کار بی طالع رفته ملاقات می کردند\nوصحبت می داشتند و بازگشت می کردند چنانچه یکهفته بهمین منوال گذارش یافت اضافه\nبر این از قندهار خبر رسید که لشکر فرنگی در قندهار بدون جنگ وجدل داخل شد وقندهار\nرا تصرف کردبعد ازان فرنگی از خزینه ودفیته واسباب دولتی که در کابل موجود بود\nبتصرف خود در آوردند وجه خانه های که در مدت سلطنت سرکار امیر شیر علی خان بصد آب"}
{"book": "adl0959", "page": 423, "text": "(١٤٨)\nو تاب که از جبه خانه های دولتی افضل و بهتر ساخته شده بود همه را آتش زده ویر باد دادند\nو بالاحصار کابل که قتل که تاری شده تفصیری نمودند چنانچه با خاک زمین یکسان کردند\nو خلقی را بی خانمان ساختند چون از خرابی بالاحصار فارغ شدند بعد از ان امیر محمد یعقوب خانرا\nبا عیال و اطفال بجانب هندوستان محبوس وار فرستادند چون ازین امورات فارغ گردیدند\nرجوع بقتل مردم کرد داول شخصی را که از بزرگان بقتل رساندند سردار سلطان عزیزخان\nبود که بدار زدند و پیرا که در تپه مرنجان صبورس کار رفته و سر کرده غازیان چهل دختران\nسردار مذکور بودند بعد آن بقتل خورد و بزرگ اراده کردند و بهر جا کابل داز دیدند\nبنام پلتن اردل شهید می نمودند و می گفتند که کمنیاری بها در را پلتن اردل بقتل رسانده\nبدیگر مردم خصومت نداریم هر جا قاتل کمناری را بدست آوریم بقتل میرسانیم لا کن بهانه\nمی کردند و قتل اصلا برا کمر بسته داشتند چنانچه قتلی و قتالی شان از حد گذشت و ظلم\nهندی را افزون کردند کار بجای رسید که جوره ها که کمترین خدمت گار لشکر فرنگی بودند\nدر بازار ها یکی بدیگری طعنه میزد که تو هم کاری دیگری یار خود را خطامی داد و می گفت\nاینهم کاری چون کار ظلم از حد گذشت و فغان از مردم برآمد بعد از ان مردم افغانستان\nکمر بمردی بستند و غیرت دامنگیر شد باطراف کابل دور و نزدیک نامه فرستادند و خلق\nافغانستان را خبر دادند و ترغیب بغزا نمودند چنانچه از چهار جانب خلق عظیم کمربسته\nبغر آ آمدند و شورش انداختند کابل و اطراف کابل از مردم غازی پر شد و یومیه با لشکر\nانگلیس مقدمه می نمودند و جنگ مردانه می کردند و چندین در جه شکست می یافتند و چندین\nنوبت فتح می نمودند و روزی نبود که لشکر فرنگی آسوده باشد\nگیرو دار مردم غازی تمامی نداشت و باکی از شکست خوردن نداشتند چنانچه امروز\nشکست می خوردند فردا حاضر بودند لشکر فرنگی بحیرت مانده بودند بهمین منوال\nمدتی گذارش یافت تا اینکه لشکر فرنگی در قلعه شیر پور حصاری شدند چنانچه شب\nو روز شان بپختی می گذشت قضا را مردم هزاره حدود غزنین که سابقه با طایفه افغان\nآنجا خصومت داشتند در اینوقت شنیدند که مردم غازی محله چنداول شهر کابل را تاراج\nکرده عیال و اطفال شان را باسیری برده اند از ان روی که شیعه هند یگر بودند طایفه\nهزاره کمر بسته بمردم افغانیه حدود غزنین چپاول زدند جنگ انداختند و عیال و اطفال\nشان را اسیر کردند قلعه های شان را خراب کردند و آتش زدند و راه اوطان پیش گرفتند\nچون آنخبر بمردم افغانیه در کابل رسید دود از نهادشان برآمد از باعث ناموسداری\nترک غز ا گفته بجانب و طن رفتند و با مردم هزاره مقدمه کردند و قصاص گرفتن\nعاقبت صلح نمودند لا کن رفتن افغان جانب غز نین بمردم غیازیان کابل\nشکست فاحش پیداشد و مردم غازی متفرق شدند بار دیگر فرنگی حیات تازه یافت وصاحب\nحکومت شد |و بطریق سابق بمردم کابل ظلم نکردند و مرور و مواساد نمودند و رفتار نیکو پیش\nگرفتند و از زیری کردند چنانچه رجوع به آبادی کردند و مردم کابل زا گرفتا ر\nآبادی کردند چندی بهمین منوال گذارش یافت و فرنگی آسوده خاطر گذراند اتفاقا\nبار دیگر شورش شد و از هر جانب غازیان » غیرت پیدا شدند و افزون از سابقه وارد\nکابل گردید و با فرنگی جنگ انداختند و جدال کردند و دوباره فرنگی ر احصاری کردند"}
{"book": "adl0959", "page": 424, "text": "(149)\nپادشاهان متاخر جلد دوم\nوزحمت های سخت گرفتار نمودند خصوص از باعث خورا که که خیلی به تنگ آمده بودند\nزیرا که قبل ازین کدام سرشته از غوغای مردم غازی کرده نتوانستند چنانچه يك دانه\nتخم مرغ به يك عباسی فروش می شد ازین قیاس باید کرد. با وجود آنهم شب و روز بجنگ\nگرفتار بودند و مردم غازی فرنگی را پر فرار نمی ماندند. عاقبت غازیان غیرت مند کمر بگرفتن\nقلعه فرنگی بستند روزی باتفاق از چهار طرف یورش بردند و چیاول زدند و مقدمه\nکردند و خودرا بقلعه رساندند و داخل قلعه شدند و نصف قلعه را تصرف نمودند با وجود\nفتح نمایان شکست فاحش یافتند واز درون قلعه بزحمت تمام بر آمدند. لاکن شکست اسلام\nاز جانب فلاش بی بی ماهرو اتفاق افتاد و چند شخص بزرگ قوم دار از طایفه افغان در همان\nدروازه مقرر بودند بقول راوی که بزرگان همان قوم مبلغ زیادی از فرنگی گرفته خود را\nشکست دادند چنانچه در همان روز خلق عظیمی از لشکر اسلام بقتل رسید خصوص يك طرف\nقلعه که دیوار نداشت و فرنگی تلت شانده بودند و عجب تدبیری بکار برده که مردم انبوهی شهید\nگردید طریقه تلك فرنگی این بود که در ته خاك پنهان کرده اصلا ظاهر نبود مردم غازی\nکه یورش می بردند بی واسطه پایشان در تلك گرفتار میشد و متخیر می ماندند و شهبه دست\nفرنگی می شدند با وجود اینقدر شکست و قتل اسلام باز هم مردم شیر دل اسلام فرنگی را\nدر قلعه حصاری کرده بزحمت گرفتار ساختند که ممکن بر آمدن از قلعه بفرنگی باقی\nنمانده بود اکنون لشکر فرنگی را در قلعه شیر پور ببلای رجوع کرفتار و محبوس دست\nغازیان در قید حصار مبتلا کشته و گرفتار بگذارید که چندی زحمت دیده والم کشیده روز\nرا بشب رسانند چند کلمه از رویداد سردار عالی تبار سر دار عبدالرحمن خان شنوید. در\nایامی که سر کار امیر شیر علی خان از کابل بترکستان وارد شد سه نفر از بزرگان حضود خود را\nایلچی نموده به تاشکند بحضور جناب کنیران کپور ناظر فرستادند در انوقت سردار کشور گیر\nصاحب اقبال سردار عبد الرحمن خان در سمر قند توقف داشتند چون ایلچیان وارد\nسمرقند شدند بنا بر ملاحظه چندی خصوص دوستی جدید سرکار امیر شیر علی خان دولت\nاروسیه بندگان سردار عالی را بطریق لطف و مهر با نی تاشکند فرستادند از رفتن تاشکند\nو دوستی دولت اروسیه با دولت افغانستان بندگان عالی خیلی مایوس\nشدند بعد ازان بصدق صاف و اعتقاد صافی رجوع بخدا و ند کریم\nورحیم نمودند و بدرگاه ایزدی تضرع وزاری نمودند چنانچه استاد می فرماید :\nرو بدرگاهم کی آوردی که گشتی ناامید گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست\nچون بندگان عالی التجاء بخداوند برد و عجز و عاجزی پیش گرفت و بدرگاه احدیت\nفروتنی کرد چون صاف اعتقاد بودند مقبول در گاه الهی شد و پروردگار عالم که عاجز را\nخریدار بودند در باره بندگان سردار عالی نظر مرحمت فرمودند و از خارستان مذلت\nبر آورده باوج عظمت و سریر سلطنت رساندند مصدقات این مقال اینکه کشتی سلطنت\nو پادشاهی سرکار امیر شیر علی خان غریق بحر عمان گشت و دولت سرکار مذکور تباه"}
{"book": "adl0959", "page": 425, "text": "(١٥٠)\nگردید چنانچه از تفضلات الهی همان دولت اروسیه که بدولت سرکار امیر شیر علیخان رابطه دوستی یافته فخر می کرد و بندگان سردار عبدالرحمن خان را ذلیل دانسته محبوس وار تاشکند فرستاد در اینوقت که قضیه برعکس افتاد و اقبال بندگان عالی ترقی کرد بحضور سردار عالی آمده التماس بسیار و عذر فراوان نمودند و خواهش کردند که هرگاه زودتر مع الخیر عازم و روانه افغانستان شوید خورسندی دولت اروسیه از حضور جناب شما بسیار است زیرا که دولت سرکار امیر شیر علیخان تباه شده ممکن است که دولت انگلیس حرکت کند و داخل افغانستان شود و از قرار قانون، حرکت دولت اروسیه جائز نیست و جناب شما پادشاه زادة افغانستان میباشید و بمیراث حق داريد ملامتی بدولت اروسیه نمیرسد زیرا که فوج انگلیس که سابق وارد کابل شده از دست غازیان پراگنده شده مبادا از طرف دولت فرنگی شخصی مامور سلطنت شود بعد ازان گرفتن افغانستان دشوار است. از انجام جیا خانه از تفنگ و كارتوس وغيره واز خزانه عامره وجه نقد هر قدر بکار باشد خوفیه بگیرید وزود تر بجانب افغانستان روانه شوید که فرمایش عالیحضرت امپراطور اعظم وخورسندی امنای دولت همین است این بود که بندگان عالی مقدار از تاشکند حرکت فرما شده بسرعت تمام و تلاش بسیار طی مراحل و قطع منازل کرده در حدود بدخشان رسیدند بعد از ورود بدخشان در جمیع افغانستان آوازه در افتاد و دوست و دشمن آگاه شدند بعد ازان از دریای آمویه گذشته وارد رستاق شدند اندك روزی در رستاق توقف کردند لاكن مير با با خان که در آنوقت حاکم رستاق بود از بخت برگشتگی در عزت داری بندگان عالی نکو شید و در ذات شان کوشید و خاك عالم را بسر خود پاشید که انشاء الله تعالی در وقتش تحریر کرده میشود. خلص سخن در آنوقت که بندگان سردار عبدالرحمن خان در رستاق بودند نایب غلام حيدر وردك از طرف امير محمد یعقوب خان نایب الحكومة ترکستان بود هرگاه خواسته باشم که شرح رویداد نایب مذکور را که خود محرر کتاب در ترکستان بودم تحریر دارم دفترها گنجایش نمیدارد دو فقره مختصر رویداد مذکور را در قید قلم در آورده سر مطلب میروم فقره اول از عقل و دانش مذکور شمه تحریر شود، زمانی که وارد ترکستان شد و بر تخت حکمرانی نشست اینبود که طایفه وردك كه قوم مذكور بود بهر فوج و لشکر که مامور بودند جمع آوری کرده پلتن علیحده ساخت و مامور حضور خود نمود لاکن افواج ترکستان از نایب غلام حیدر بیگانه شدند قضا را خبر رسید که دولت سرکار امير محمد یعقوب خان بر باد شد و فرنگی کابل را تصرف کرد ازین واقعه مردم وردك که پست ترین طایفه افغان است بمراد خويش نایل شدند و نایل غلام حیدر که خود را حریر آرای ترکستان دید و باز خواست کننده بخود ندید از جادة خود تجاوز کرد خصوص چهار نفر وردك موی دراز خود را ولی عصر و زمانه قرار داده نایب غلام حیدر را یکصد ساله حکمرانی ترکستانرا بخشیدند و خطاب نایب امام آخر الزمان کردند و از طریقه کرامات چندین قرا هارا بوی امر فرمودند تا زمانیکه"}
{"book": "adl0959", "page": 426, "text": "(151)\nپادشاهان متأخر جلددوم\nیکصد سال گذرد. بعد ازان در دشت ارژنه حكم شهادت را امر كردند. نایب غلام حیدر\nبسخنهای ولیهای كذاب و منافق عمل كرده مست ومدهوش گردیده لغو صد ق دانستند\nوبسی كار های خلاف شریعت وحكومت كردند. ازین رهگذر ملكی ونظامی ازوی كناره\nگرفتند همه در جای دیگر تحریر میشود فقرة دویم حركت نادانی نایب مذكور از فقرة\nافضل تر آنكه سردار محمد سرور خان مرحومی پسر محمد اعظم خان مر حومی كه\nپادشاه زادة افغانستان بودند بقتل رساندند و پاس نمك نكردند و عقل خودرا كار\nنفرمودند كه پادشاه و پادشاه زاده ها وجود یكدیگر میباشند وفرقی ندارند. مختصر\nاینكه محرر كتاب در جمیع امورات غلام حیدر حا ضر بودم ظاهر جلد آدم باطن\nبرعكس آن چنانچه خود نایب غلام حیدر در مجالس ها بنیاد میكردند كه مرا گاومی شاخ\nمی نامند یقین كه قول مذكور صدق بود و چندین درجه بنظر بصیرت ملاحظه شدخلص\nكلام سردار سلطانمراد خان كه حاكم قطغن بود از كردار بد نایب غلام حیدر فرمان\nبرداری نمیكرد نایب غلام حیدر محمود خان برادر زادة خودرا با لشكر بسیار بجنگ\nمذكور در قطغن فرستادسردارسلطانمرادخان باندك كرو فری روی بر تافته فراری شد\nو محمود خان قطغن را تصرف كرد وخبر فتح را بمزار شریف فرستاد همان روز خبر\nفتح رسید كه غلام حیدر با لشكر تخته پل جنگ كرده شكست یافته بود چنانچه راه\nبخارا پیش گرفت ازین قضیه محمود خان برادرزادة غلام حیدر شنیده خود را مقتول كرد\nازانطرف بندگان عالی سردارعبدالرحمن خان از رستاق حركت فرماشده بتوكل\nخداوند كمر بتسخیر خان آباد بسته عازم گردید. در بین راه خبر\nقتل محمود خان برادر زادة نایب غلام حیدر و انتشاری\nلشكرها رسید بعدازان بسرعت تمام خودرا درخان آبادرسانیدندولشكری كسان بحضور\nوالا مطیع ومنقاد گردیدند وازفضل خداوند بند گان خدا یگان صاحب اقبال شدند\nوبرتخت سلطنت حكمرانی درخان آباد برقرار وبردوام نشستندبعدازان مردم سپاه وفقراء\nفوج فوج بحضور می آمدند وسلام میكردند ونوازش میدیدند. باری چون خبر ورود\nبند گان شهریاری در كابل رسید وشهرت یافت وگوشزد انگلیس شد گویا لشكر\nفرنگی حیات تازه یافتند محمدسرور خان نام كه سابق خدمت گار حضور بند گان\nعالی بوده ودر كابل زند گانی میكردند افسر فرنگی نامبرده را دستیاب كرده در\nخان آباد بحضور بندگان شهریاری فرستادند والتماس ورود دارالسلطنه كابل كرد ند\nودر ورود كابل خیلی تضرع نمودند زیرا كه خود انگلیس درقلعة شیرپور بقید وبست\nتمام بوده ازدست غازیان بزحمت بسیار وگرسنگی بی شمار روز را بشب میرساندند.این\nبود كه محمد سرورخان بحضور شهریاری رسیده نامه فرنگی را دادند و چگونة كه\nزبانی التماس كرده بود نه بعرض بند گان شهریاری رسانیدند بعد ازان بفرج قالی\nوفرخنده حالی ازخان آباد حركت فرماشده نصرمن الله وفتح قریب بزبان مبارك جاری\nساخته عازم دارالسلطنه كابل شدند تا اینكه مع الخیروالعافیه در قلعه حاجی صاحب رسیده بفتح\nوفیروزی فرود آمدند بار دیگر افسران انگلیس كه از گرسنگی بجان آمده بودند"}
{"book": "adl0959", "page": 427, "text": "(١٥٢)\n\nمحمد سرور خان را بحضور بندگان شهریاری فرستاد التماس ملاقات سرعت نمودند تا اینکه سرکار اقدس وارد کابل شدند و در قلعه شیرپور با افسران دولت انگلیس ملاقات فرمودند عبارت از یک ساعت ملاقات بوده بعد از ان روز سوم لشکر فرنگی از شهر شیرپور برآمده بجانب هندوستان باصد داستان راهی شدند وبندگان اقدس بفضل خداوند بولایت موروثی رسیده بر تخت دارائی نشستند و سرنیاز بدرگاه خداوند بینیاز بسجده عجز وفروتنی گذاشته شکر گذار شدند .\nشعر\nچو نيت نيك باشد پادشاه را گهر خیزد بجاي گل گیاه را\nفراخی و تنگی نای اطراف ز رای پادشاه خود زند لاف\nواستاد کامل می فرماید\nفروزین مژده اقبال کز ان سوه آمد دولت ز نشاط تهنيت كو آمد\nگل بوی که باغ عشرت از سر بشگفت می نوش که آبروهمه در جو آمد\nباب هفتم در ذکر سلطنت پادشاه جم جاه خورشید کلاه عدالت گستر رعیت پرور روشن کننده خطه افغانستان سرکار امیر عبدالرحمن خان خلد الله ملکه وسلطانه در تاریخ سنه یکهزار و دوصدو نو د و نه هجری تا بغايت سنه يكهزار و سه صدو بیست و دو سال تمام مدت سلطنت سرکار والا تبار بیست و سه سال کامل .\nرباعی\nساقی ملکه بیاور رخ پرده بر گرفت کار چراغ خلوتیان باز در گرفت\nبیمار غم که خاطر ما خسته کرده بود عیسی دمی خدا بفرستاد برگرفت\nواشعار دیگر فرموده چون سزاوار حضور سرکار والاتبار دانستم درج کردم\nمثنوی\nشهنشاه مظفر سير وخرد بخش جهان داروجهان گیروجهان بخش\nخداوندا تو این شاه جوان بخت که آمد سایه اش پیرایۀ تخت\nظلال چتر دولت بر سر ش دار مراد هر دو عالم در برش دار\nاکنون تحریر میدارم که در اول کتاب چندین رویداد و گداز شات وشجاعت ولشکر کشی ومقدمه جات بسیار که در زمان سلطنت سرکارمرحومی پدر بزرگوارشان و بعد از ان سرکار امیر محمد اعظم خان از بندگان سرکار بلند اقبال بظهور رسیده بود قبل ازین در قید تحریر درآورده بودم لهذا خواستم که در اخیر کتاب که نوبت سلطنت بنام نامی شان زده شد شمه در ذکر عدالت پادشاه عدالت گستر وشهریار رعیت پرور سرکار همایون فال و پادشاه نیکو خصال تبرکا داخل گذارشات بدارم. باری چون از تفضلات خداوندی ونیت خالص صاحب سریر خطۀ افغانستان وتخت نشین ولایت موروثی گردیدند وسکه و خطبه باسم سامی شان خوانده شد بعد از ان چندین مقدمه جات و چندین گذارشات که در مدت سلطنت شان بقوت وببازوی دلاوری دست داد واز تدبیرات شاهانه انجام یافت ."}
{"book": "adl0959", "page": 428, "text": "پادشاهان متأخر جلد دوم\n(١٠٣)\n\nهرگاه جزواً بر تحریر شود يك كتاب بزرگی باید تقریر كرد. اضافه بر آن محرر كتاب در زمان سلطنت سرکار اقدس از اول تخت نشستن بفضل خداوند تا خاتمه سلطنت از تقدیرات ازلی و مقدرات لم یزلی که چون و چرا را در آن مدخلی نیست در صفحات ترکستان بودم هرگاه در کابل حضور شهنشاه عالم پناه می بودم و بچشم سر ملاحظه می كردم آنزمان بقدر جات تحریر می نمودم و ایرادی بنافی نمی ماند هرچند شنیده داشتم نخواستم كه شنیده را پیوند بدهم. ظاهر است که: شنیده کی بود مانند دیده زیرا که مبادا کم و زیادی نوشته میشد و باعث ملامتی محرر كتاب می گشت اما حاجت بچون و چرا ندارد. رویدادی که در افغانستان دست داده و گذارشی که در زمان دولت خداداد صادر شده چه مقدمه جات و غیر آن اظهر من الشمس است و همه به نیت حق طویت و قبال شهنشاهی انجام یافته و فتح های نمایان حاصل شده که حاجت به تحریر ندارد لکن محرر كتاب خواستم که حسن کتاب را ظاهر سازم زیرا که حسن طعام نمک است و حسن کتاب مدار روشن کننده افغانستان سلطنت سرکار صاحب شجاع وصاحب تدبیر است هرچند که در زمان هر صاحب سلطنت قدری ترقی کرد اما از طفیل قدوم این پادشاه ظفر آثار نيك بارگی بفضل خداوند و اقبال پادشاه روشن شد وظاهر و هویدا گردید چنانچه در جمیع دولتهای خارجه همسر شد و همه دول در مردی ومردانگی و کمال شجاعت تصدیق كردند اكنون سخن بدرازا كشيد بيك مصرع استاد ختم داریم مصرع :\nهرچه شاهان همه دارند توتنها داری\nلهذا فقره چندی بطریق اختصار مینویسم تا بر عالمیان ظاهر و هویدا گردد و بدانند که قبل ازین خطه پاك افغانستان بچه منوال بی نام ونشان بود که منظور هیچ دولت نمی شد و به نظر احدی نمی رسید. نامی داشت و نشانش ظاهر نبود و حال از كمال عظمت سركار والاتبار و تدبیری که شاهانه بکار برده شده چگونه نام و نشان یافت و بکدام درجه مشهور آفاق گشت. قبل ازین افغانستان دولت شمرده نمی شد و بشمار هیچ دولت محسوب نبود ودولت های خارجه اصلامنظور نمی كردند و نام نمی بردند احیانا اگر اسم افغانستان را بزبان جاری میکردند گویا طایفه وحشی میگفتند و صحرائی نام می بردند خصوص شمشیر افغان و مردانگی افغانستان را جهالت و نادانی خطاب می كردند خلاصه کلام صفت شان غیبت بود و غیرت شان جهالت اكنون از طفیل قدوم شهنشاه رعیت پرور و پادشاه عدالت گستر و کمال بزرگی وحشمت وتدبیرهای کامل حكيمانه سركار ظل الله خطه افغانستان وحشی طبیعت مشهور ومعروف آفاق گردید چنانچه در جمیع جراید دولهای بزرگ از فضل وهنر و شمشیرشان ثبت میدارند بلکه دول بزرگ بمثل دولت انگلیس وروسيه و غیره مشتاق دوستی شان میباشند و دوستی شان هرگاه میسر شود می بالند و با دولت های دیگر فخر میکنند چرا فخر نکنند و چگونه در جراید خود ثبت ندارند و تعجب ندارند سابق بر این از جمیع كمالات و هنر وفضل بری می دانستند. ظاهر بود كه"}
{"book": "adl0959", "page": 429, "text": "(١٠٤)\n\nچنین بودند زیرا که پرورش گر و تربیت کننده ندا شتند وز یست وزندگانی شان\nبی نام ونشان بود و از جمیع کمالات روزگار بمثل ملبو سات ود یسگر اشیاء خا ر ج بو د ند\nومحتاج ولایت های دیسگر، چنا نچه بازحمت معرو خوف وبیم دزد ورهزن با قلیلی دولت\nیکه داشتند بغیر ولایت رفته خرید می کردند و با هزار رنج سفر کردن و بید ارخوابی کشیدن\nمنزل میزدند تا خودرا بمنزل مقصود که وطن باشد میرساندند هم چنین پادشاه افغانستان\nنیز بمثل فقراء خودمحتاج توپ وتفنگ واسباب نظام داری کلیه بدولت غیروولایت بیگانه\nمحتاجی می کشیدند مقصد که دولت قلیل افغانستان هم چنان که بی‌نام ونشان بو دند در\nجمیع امورات دنیوی همچنان بدولت غیرمحتاجی میکشیدند امروز از مرحمت پروردگاری\nونوازش پادشاه عادل وپرورش شهر یاری که نظر ترحم دربارهٔ فقرای خود می‌دارد از\nهر اجناس خواه دولتی بمثل توپ وتفنگ وغیره وخواه اجناس فقرای که به کار فقراء\nباشد وبفقراء لازم افتد در خود افغا نستان بهم میر سد ومو جود میشود و بخوبی میسر\nمی گر د دزیرا که از کمال پادشاه رعیت پرور وعظمت شهریار عدالت گستر چندین\nکارخانه جات معتبر از هررقم اسباب واجناس دایرشده وبکمال آسانی انجام می یابد\nوبمصرف ولایت خود شان میرسد که آثاری بدولت بیگانه احتیاجی نمی دارند بلکه\nاجناس واشیای شان درخوبی ولطافت بی‌نظیر و از جمیع اجناس\nدولت خا ر جـه اقـص تـرو در قیمت برزحمت صفر ارزان تـر به اتـمام میرسد چـنانچه\nجمیع دولـت‌هـا تـصدیق فرمـودنـد و تحسـین کردنـد\nودر کمال مردم افغانستان دست مانده‌اند چرا دست نمانندوتصدیق نکنندافغانستان دولت قلیل\nوذلیل خودرا محافظت کردند وکمال خودرا ظاهر نمودند بلی افضل‌تر اینکه سابق دولت\nقلیل افغانستان بدولت بیگانه میرفت چنانچه ذکرشد امروز کمال عظمت پادشاه خداداد\nازدولت‌های بیگانه به لك ها وکرورها دولت ومبالغ های خطیر داخل افغانستان می‌شود ودولت\nخدا داد مذکور افز ود، می گردد چنانچه سابق براین پسته وبادام وجمیع فواکه جات\nدولت افغانستان به پست ترین بیقدری درولایت خودشان صرف می شدو حاصلی ندا شت\nکه بفقراء فائده بخشد دراینوقت که خداوند عالم پادشاه با فضل و هنر بمردم افغا نستان\nعطا کرد از طفیل قدوم مبارك شان وتدبیرات بزرگانه شان ونظر ترحم ومر حمت ومهربانی\nوفقراء پروری که دربارۀ خلق خدا مبذول می‌دارندسال بسال جمیع اشیاء فقرای افغا نستان\nبدیگرولایت های خارجه رفته به دولت های کلی ومبلغ های خطیر بفروش رسانده قیمت آن\nداخل ولایت میشود وبدخل فقراء افزوده می‌گردد و دیگر پوست قر قولی که سابق براین\nبدولت خود افغانستان صرف ومیل میشد وقرب ومنزلتی نداشت وبفقراء فائده نمیبخشید امروز\nعظمت شاهنشانی وفضل وكمك پادشاهی بدرجه رسانید که بهز ارخوبی ولطافت بهر دولت رفته\nمبالغ‌ها حاصل می‌آرد و در دولت پادشاه وفقراء افغانستان افزوده می‌گردد خصوص مصارف\nپوست که کلیه به جانب ترکستان میرود و به لك‌ها دولت فروخته قیمت آن داخل خطه افغانستان\nمی‌شودوفقراء اگردولت صاحب دولت میگردد اضافه بران ازسنگ لاجورد که از کان بدخشان\nبرآورده بجانب ترکستان رفته مبالغ‌های خطیر بفروش رسیده داخل خزانه افغانستان می‌شود\nلهذاهرگاه این گونه کمالات‌شان را در قید تحریر وترقیم بدارم از کاغذوقلم فغان برمی‌آید"}
{"book": "adl0959", "page": 430, "text": "پادشاهان متأخر جلد دوم\n(١٥٥)\n\nو بازهم انجام نمی یابد اکنون ازین فقره دست کشیده شمه در محافظت ولایت چه از طایفه شریر\nو دزد و رهزن و اشخاص خون ریز و اوباش دیرینه که سابق بر این در هر ولایت افغانستان\nبسیار بودند و سرشته و سامان نمی شدند امروز از فضل خداوند و کمال بزرگی وحشمت\nو جلال صلابت و سیاست پادشاه نوشیروان عادل از فرقه اوباش نامی و نشانی میدانست و عنقا وار\nپس پردۀ کوه قاف عزلت گزین گشتند از فضل خداوند و اقبال پادشاه عدالت پرور جمیع\nافغانستان از شاه و گدا از خورد و بزرگ و از پیرو برنا در کمال آسایش و آسودگی می گذرانند\nو خلق خدا در مهد امن و امان بمنزل ومكان خود دزد عا گوهی دولت خدا داد پادشاه خود\nاشتغال می دارند گویا دولت افغانستان در عمر چنین آسودگی و راحت را ندیده بودند چنانچه\nوقتی يك نفر تجار معتبر از کابل وارد ترکستان شد و در مزار شریف باهم ملاقات نمودیم\nزیرا که سابقه رابطه دوستی با هم داشتیم مجرد کتاب شبی به منزل خود\nتكلیف نمودم و با چند اشخاص سوداگر تشریف آوردند و بعضی\nمردمان دیگر از عزه و اشراف هم بودند و از هر در سخن میزدند و صحبت میکردند\nو مجلس با شکوهی بود اتفاقا صحبت از دزدان و رهزنان سابقه کابل در میان افتاد\nسوداگر همان که عزیز بود و مجلس بشرافت مذکور پر پا شده بود رجوع به تکلم کرد\nو فرمود که امروز بدولت افغانستان از طفیل پادشاه عدالت پرور و سیاست پیشه دزد و رهزن\nنام دارند و نشان ندارند هرگاه جویا شوید در پس پرده کوه قاف خواهند بود زیرا که\nامروز عدالت پادشاه سیاست پیشه در باب دزد و رهزن و قسم خوار تا حق بدرجه رسیده\nهرگاه اسم دزدی را بنام شخصی بزبان جاری کنند هرچند که ناحق باشد بدون از تحقیق\nو جستجو سزاوار توپ بستن و لایق دار کشیدن است ازین باعث خداوند نخواهد که در تمامی\nولایت افغانستان نام و نشان دزد باشد اکنون يك فقره ازین رهگذر بیان میدارم تاشمة\nاز عدالت پادشاه خداجوی ظاهر و هویدا گردد ، امیدوارم که گوش فرا دارید . اهل\nمجلس متوجه سخن سوداگر مهمان شدند و مهمان عزیز بتکلم در آمد و بیان کرد که ای\nبرادران گرامی دوسال قبل ازین قافله بزرگی از هندوستان با مال فراوان و چند سوداگران\nعازم کابل بودند و از جانب پشاور براه خیبر طرف جلال آباد می آمدند و از دسته خیبر\nيك منزل گذشته در منزلی فرود آمدند و آسوده شدند و راحت کردند شب مذکور چند نفر\nدزدی بسر وقت قافله رسیده صاحبان مال را بخواب دیدند یازده بار اشتر از اشیا قیمت بها\nباشتران خود قافله بار کرده بخاطر جمع بردند که مبلغ خطیری می شد بعضی از مردم قافله\nکه بیدارهم بودند از هیبت دزدان و خوف جان ترسیده سخن نکردند و خود را بخواب\nانداختند چون شب تمام شد و صبح روشن گشت مردمان قافله با حوال پر اختلال خود\nواقف شدند در منزل مذکور هرچند بیشر جستند کمتر یافتند ، در جلال آباد نزد حاکم\nمذكور رسیده عارض شدند سودنه بخشید حاکم جلال آباد از عهده باز خواست کردن\nبرآمده نتوانست عاقبت وارد شهر کابل شدند و فردای آن بحضور شهر يار عدالت\nگستر رفته عارض گشتند و عرضه داشت کردند بندگان اقدس فقرا نوازی کرده\nمرحمت فرمودند که شخصی سفر کننده سیاه میشود و راحت را از خود دور می کند"}
{"book": "adl0959", "page": 431, "text": "(١٠٦)\nوزحمت میکشد وشب ها خواب نمیرود خصوص از راه خیبر که دایم دزد ورهزن دارد\nشخص رونده باید وشاید که متوجه مال واموال خود باشد وراحت را از خود دور دارد\nهرگاه شما مردم بی راحت نمیگشتید وزحمت سه شبه را بخود میگرفتید البته بسلامت\nمیگذشتید و نقصان بار نمی آورد لهذا بعد از فرمان بندگان سرکار ، سوداگران\nباتفاق عرضه داشت کردند که فدایت گردیم فرمان سرکار سراسر مرحمت ومهربانی است\nوغلامان فدوی نیز در رفت و آمد سفر خودها دور ونزدیك اصلا غافل نبودیم وراحت نداشتیم\nومتوجه مال واموال خود بودیم زیرا که پادشاهان سابق کمتر متوجه فقراء خود بودند\nوسیاست نداشتند وباز خواست فقراء خود را کمتر تحقیق مینمودند اکنون که پادشاه\nعدالت گستر ونوشیروان رعیت پرور در تخت عدالت نشسته وعدالت را با سیاست پیوند داده\nچنانچه گرگ شبان گوسفند است بنا بران فقراء بیچاره بدعای پادشاه خدا داد در مهد امن وامان\nگذرانده خوف وبیم بخاطر نمیدارند هرگاه بطریق پادشاهان سابق میبود که باز خواست\nفقراء کمتر داشتند بلکه فقراء بیچاره راه بمدنظر نداشتند هرگاه زمان بندگان اقدس\nچنین می بود البته فقرای بیچاره بمال واموال خود میرسید خصوص غلامان را بخاطر میرسید\nکه پادشاه عادل پاسبان مال ماست ونگاهداری میکند لاکن از کم طالعی خودندانستیم\nکه پادشاه پاسبان از قسمت غلامان در خواب راحت هستند ولك ها روپیه مال فقراء خوراك\nدزد ورهزن میشود هرگاه می دانستیم البته در انوقت احتیاط مال خود را می کردیم. باری چون\nسوداگران عرضه داشت خود را بجرئت بحضور پادشاه عرضه نمودند سرکار اشرف اقدس\nاز کلام سوداگران تبسم کردند ومرحمت فرمودند که سخن خود را بکبرسی نشنیدید\nوبراستی ودرستی عرضه نمودید حال بندگان سرکار بیست روزه از شما مهلت می خواهد\nوبیست روزه مخارج شما از حضور امر میشود که گویا جریمه میدهد روز بیست و یکم درهمین موضع\nحاضر میشوید ومال خود را با ر بسته از حضور سرکار طلب کرده می گیرید لہذا چون فرمان\nبندگان شهریار عدالت پرور تمام شد ومرحمت سرکار اقدس به آخر رسید\nسوداگران دعا کرده از حضور مرخص شدند بعد سرکار ذوی الاقتدار یکصد نفر سوار\nرساله مقرر فرمودند وامر کردند که درهمان موضع ودرهمان حدود رفته حاکم و فقرای همان جا\nراجمع کرده فرمان سرکار را باواز بلند بخوانید ومال سوداگران را بار بسته طلب کنید\nلاكن تازمانی که مال سوداگران را بشما تسلیم نکرده اند از حضور فیض ظهور امر است\nچقدر زحمت وزجر داده مرغ سماء طلب كنيد وخوراك رساله كثيفه وستمی که از ان\nافضل نباشد در باره حاکم وفقراء بهم برسانید وستم روا دارید و مخارج اسپان را بگیرید\nونگذارید که تغافل ورزند هرگاه سهل دانند وتغافل کنند در لت وکوب صرفه ندارید\nفرصتی که مال سوداگران را مکمل بشما تسلیم دادند حکم سرکار وفرمان شهریار چنین است\nكه يك كف دست آب از ان موضع ومکان نخورید وفوراً خواه شب باشد وخواه روزسوارشوید\nوباز گردید وعازم حضورشوید، تاکید است. باری چون امر سرکار تمام شد یکصد سوار\nرساله از حضور مرخص شده در روز پنجم درموضع مذکور رسیده مطابق فرمان بعمل\nآوردند روز یازدهم حاکم و کدخدا یان آنجا مال سوداگران را مکمل بار بسته\nاز دزدان گرفته تسلیم رساله نمودند بعدازان رساله بسرعت تمام روز هجدهم با بار"}
{"book": "adl0959", "page": 432, "text": "(١٥٧)\n\nپادشاهان متاخر جلد دوم\n\nسوداگران وارد حضور شدند و از حضور پادشاه رعیت پرور گذرانیدند روز نوزدهم\nحسب الامر بندگان سرکار سوداگران بحضور آمدند و مال خود را بسته ومکمل بدون\nتفاوت تسلیم خود نمودند که ذره خلل پذیر نبود و بنوعی که خود در هندوستان بسته\nبودند بهمان منوال بسته دیدند. پاد شاه صاحب شجاعت و سیاست از ین زیاده چگونه\nمی شود که دزد با وجود دزدی از خوف جان بار بسته را نگشاد اکنون انصاف دهید\nوانصاف یابید که عدالت و رعیت پروری وخبر داری ولایت ازین افزون چه نحو خواهد\nبود وچگونه خواهد شد وکدام پاد شاه سابق افغانستان اینقدر رنج وزحمت را بخود\nگرفته و باز خواست فقرای خود را کرده باشد واین طریقه دزد ورهزن را مفقود ساخته\nودر بارۀ شان سیاست شاهانه نموده باشد البته ظاهر است که هیج يك بخاطر ندارد\nالا همین شهریار ذوی الاقتدار که خداوند عالم بفضل وکرم خود در خطۀ افغانستان\nخلق کرده تا فقرای بیچاره در مهد امن وامان گذرانند و بعد از چندین زجر و زحمت\nهای گذشته که دیده وکشیده اند براحت مبدل گردند وسپاه و فقراء بدعای دولت\nپادشاه قوی شوکت شب وروز اشتغال دارند چرا درباره پاد شاه رعیت پرور خدا داده\nدعا گوئی ندارند چنانچه بامر بندگان سرکار قاعده در افغانستان جاری گشته که\nاز ابتدا تا انتها هیچ صاحب سلطنتی بر پا نکرده وهیچ کهن سالی بیاد نمی دارند .\nروزی دستما لی از شخصی با و جه نقد در شهر و بازار که رفت وآمد خلق الله است\nافتاده بود از سیاست پاد شاه صاحب صلابت وصاحب قدرت کسی جرئت گرفتن نداشت\nو از حضور امر شده بود که باید پهره دار و شب گرد با زار بشاهدی چند اشخاص\nبرداشته در کوتوالی برده بمیرشب تحویل کند و به میرشب امر است که بر چهارسوی\nبازار آویخته دارد تا صاحب مال پیدا شود ونشانی گوید و مال خود را تصرف کند\nبهمین منوا ل ملا حظه کردم که دستمال را بشر ط نشانی بصاحبش داده\nرسید گرفتند ای برادران و ای عزیزان گرامی چون در مجالس دو ستان\nجانی و برادران گرامی جمع اند می خواهم که مختصر فقره دیگر بخاطر دارم\nبشرط اجازه عرض بدارم چون همۀ ما وشما تولد یافته کابل ونشو ونما یافته آن دیاریم\nو از حقیقت کابل وافغانستان خوب میدانیم از زمانی که کابل تولد یافته الی این\nزمان فرحت نشان که ما وشما در قید حیاتیم و در کابل ملاحظه میداریم بجز از فرسودگی\nدیگر چیزی بمد نظر نمی آمد خواه بعمارات نظر میکند خواه بکوچه و بازار همه کهنه\nوفرسوده وتنگ و تاریك وافلاس چنانچه کوچه افلاس را برعکس گلاب کوچه نام نهاده\nاند با وجودیکه چندین پادشاهان قوی شوکت سلطنت کردند وبر سر حکمرانی نشستند\nوعمرها صرف گردند چرا بنامنامی خود آبادی نکردند امروز از طفیل پادشاه نام آور\nو شهنشاه بلند اختر آن قدر آبادی وعمارات عالیه که سر بکهکشان فلک میرساند\nو باغات جنت مکان که از عقل و هوشیاری حسب الامر و فرمان ساخته شده که جمیع عمارات\nفرنگستان و تمامی دولت اروپا در نمونه آن بحیرت افتاده اند بلکه مردمانی که در فرنگستان\nو دولهای خارجه گذارش نموده اند بیان میدارند که در تمامی دولتهای اروپا از كوچك"}
{"book": "adl0959", "page": 433, "text": "(١٥٨)\nو بزرگ نمونه ازین بادیها بنظر نرسیده عجب است که بندگان شهریاری کجا بنظر\nمبارك شان اینطریقه قصرهای سلطنتی رسیده باشد پس ظاهر است که از فضل خداوند\nو نظر مرحمت کبریائی اینقدر فضل و کمال نصیبه روزگار پادشاه خداجوی گردیده والا\nاز عقل بشر دور و از فکر و تدبیرات خارج، خلاصه سخن مقصد محرر کتاب در این است\nکه افغان و افغانستان از اول صاحب فضل و صاحب کمال و هنرپیشه و صنعت گر و صاحب شمشیر\nو شجاع و سخن رس و نکته فهم بودند لاكن چون آفتاب بزیر ابر پنهان مانده اند و شمشیر\nجوهردار در غلاف پوشیده بودند چنانچه عمری درین منوال گذار ش یافت و سالهای سال نامی\nاز اوشان نبود امروز که دعای نصف شبی شان بدرگاه خالق بی نیاز و پروردگار کارساز\nمقبول شد و مستجاب گردید پادشاه عادل خداجوی صاحب تدبیر در ولایت شان بهم رسید\nو از فضل و برکت قدوم پادشاه صاحب فضل همه فضل و هنر پوشیده شان ظاهر گردید زیرا\nکه خداوند عالم پادشاه را شبان فقراء مقرر فرموده هرگاه شبان خداجوی و غم خوار\nباشد ورمه را محافظت می کنند و در سبزه زار و جای خوش آب و هوا برده سیر آب می سازد\nامروز بندگان اقدس در باب مردم افغانستان گویا هم چنان است و شب و روز متوجه\nاحوال شان بوده در باره صنعت گری و فضل و هنر چقدر ساعی شدند و استادان تام آور\nاز هر دولت جمع آوردند و دولت های کلانی مخارج کردند تا مردم افغانستان در\nهنرپیشه گی مشهور و معروف آفاق گردیدند و با وجودی که سلطنت این پادشاه عدالت گستر\nو سرکار رعیت پرور از ابتداء تحت نشستن الی انتهای سلطنت بیست و چهار سال در ولایت\nافغانستان بر تخت موروثی فرمان فرمائی فرمودند اما بتدبیرات کامل که خدا وند عالم نصیب\nروزگار فرخنده آثار آن شهریار و الا تبار کرده بودند جمیع کمالات را در باره مردم افغانستان\nتمام کرده و کامل ساختند و ختم نمودند که امروز از فضل و هنر و شمشیر دولت بزرگ\nبقلم درآمدند و مشهور آفاق گردیدند چنانچه در بالا ذکر کرده شد که دولهای خارجه\nمشتاق ومحتاج دوستی شان میباشند ای کاش که از فضل خداوند چندسال دیگر در قید\nحیات می ماندند یقین حاصل است که افغانستان از کمال خداداده صاحب سلطنت بدرجه\nمی رسیدند که افضل جمیع دولهای خارجه می شدند ظاهر است که چندین تدبیرات کلی که\nبخاطر مبارك شان جمع بود باقی ماند لهذا بعرض خردمندان میرسانم والتماس میکنم که\nانصاف باید در خصوص ولایت افغانستان فقره چندی که تحریر کرده شده صدق است یا خیر\nاز تاریخ پادشاهان متأخرین افغانستان که عبارت از یکصد سال باشد و سال خوردگان\nو کهن سالان ولایت بخاطر می دارند که چقدر صاحب سلطنت گذشته باشد و در مدت همین\nیکصد سال سلطنت کرده باشند کدام یکی در زمان سلطنت و فرمان روائی خود این قدر\nرنج و زحمت را بخود گرفته آسایش فقراء را طالب باشد وعیش و عشرت خود را بزحمت\nبیدارخوابی مبدل ساخته غمخواری رعیت را خواهان شود و آسودگی فقراء را خواهان باشد\nو بدون از مشیر و بغیر از وزیر و وکیل بوجود مبارك از جزوی و کلی ولایت خود را به تحقیق\nرسانده و فضل و کمال فقرای خود را ظاهر نموده باشد و افغانستان بی نام و نشان را دولت بزرگ\nساخته مشهور عالم گردانیده باشد هرگاه از دیگر صاحب سریر و پادشاه قوی شوکت بظهور\nرسیده باشد ظاهر دارند والا باین پادشاه رعیت پرور سزاوار تصدیق است ."}
{"book": "adl0959", "page": 434, "text": "پادشاهان متأخر جلد دوم (109)\n\nفرد\n\nآفرین خدای بر پدری که از ان ماند اینچنین پسری\n\nباری هرچند که این فقره رویدادی که تحریر گردیده سزاوار شان وشوکت هم\nچنین پادشاه غیور صاحب حشمت ندارد بهرحال محرر کتاب خودرا از خوشه چین خرمن\nسخن بقلم آورده فقره چندی نوشتم والانحریر محرر کتاب کجا وکمال شان وشوکت پادشاه\nقوی شوکت کجا چنانچه طایفه هزارجات متوطن افغانستان که از حدود کابل تا حدود قندهار\nوهرات وترکستان که در بین کوها منزل ومکان داشتند واز قدیم الایام متوطن بودند\nاز سختی کوهستانات وبسیاری مردم گاهی فرمان بردار صاحب سلطنت افغانستان\nوبرخی برخلاف آن عمر میگذراندند وهیچ صاحب سریر افغانستان سرزنش نتوانستند کرد\nالا در عصر وزمان پادشاه شجاعت پیشه سرکارامیر عبدالرحمن خان که بخوبوجه\nسرزنش شدند ومتابعت کردند ودرفقره نی تن دادند ودیگر کافرسیاه پوش که از زمان آدم\nتا این دم کسی متعرض آنها نشده بود وهیچ پادشاه قوی شوکت بجانب آنها حرکت نکرده نمیتوانست\nخلقی بودند باختیار خود عمر میگذراندند وبطور خود زندگانی میکردند وباك ازهیچ\nصاحب سلطنت نمیکردند ونداشتند وهیچ پادشاهی ازعهده اوشان برآمده نمیتوانست\nوقدرت رفتن بولایت شان نداشت چنانچه دولت انگلیس که همسایه بودند ازگرفتن\nولایت شان درمانده بودند امروز از طفیل مردی وشجاعت پادشاه صاحب صلابت وصاحب تدبیر\nلشکرعظیم الشان بغيرت ودلاوری درولایت شان داخل فرموده ومدتی جنگهای مردانه\nکرده عاقبت ولایت شان را تصرف کردند ومردمان شان را بدین حق دعوت نمودند\nومسلمان ساختند ودرولایت شان مسجد ومکتب خانه کردند واطفال شان را بخواندن\nمسلمانی امر فرمودند وبسیاری مرد وبچه ها را در کابل بحضور آوردند و مامورخدمات\nشایسته کردند و در اندک زمان بکمالات نظام داری وخدمات حضور فایز گشتند چنانچه\nخدمتهای ماموری سرشته که انجام میدهند. مختصر کلام عدالت وفقراء نوازی ورعیت\nپروری وشجاعت وصلابت وسیاست وسخاوت وافواج داری ولشکرکشی وکمال عظمت\nدرباره سرکار ذوی الاقتدار پادشاه صاحب وقار ختم است وپایان ندارد وقلم وکاغذ\nوسیاهی از عهده تقریر وتحریر آن برآمده نمیتواند همان بهتر که ازین فقره دست\nباز کشیده ازجای دیگر سخن سازکنیم وشرح رویداد در قید تحریر درآوریم زیرا که\nگذارشات سرکار بزبان قلم آوردن آسان نیست هرقدر تحریر شود گویا از خرمن خوشه\nواز خروار آثار واز آفتاب ذره وازدریا قطره بزبان قلم جاری گردد اکنون لازم\nافتاد که از هر پیشه گوشه داخل کتاب نمایم چنانچه چند ساله که حکومت سردارعالی سردار\nمحمد اسحق خان را که در ترکستان بامر سرکار حاکم بودند تقریر دارم ازان سبب\nکه چندین مذاکرات وندکته رسی ورموز فهمی ها دارد باید در قید تحریر وترقیم\nدرآید تا ظاهر وهویدا گردد."}
{"book": "adl0959", "page": 435, "text": "(۱۶۰)\n\nشرح حکومت بندگان سردار محمد اسحق خان در صفحه جات\nترکستان\n\nباز گشادم به طبیبی دکان\nمرهم دل دارم و داروی جان\nهر که دلش تنگ نباید زیند\nداروی تلخش دهم و سود مند\nو انکه خوش آمد طلید نیز هست\nلیک شکر رخنه لب را نبست\n\nباری سردار عالی سردار محمد اسحق خان مدت هشت سال و چند ماه صاحب سریر ترکستان و فرمانفرمای ولایت مذکور بامر سرکار والاتبار امیر عبدالرحمن خان پادشاه افغانستان بودند و فرمانروائی شان بسیار با عدالت و باشکوه بود اما از رفتار و گفتار سردار محمد اسحق خان چنان ظاهر میشد که سرکار والا تبار و سردار عالی مقدار در امور دنیوی وسلطنت افغانستان یکذره تفاوتی نداشته باشند اما سرکار والاتبار سرکار امیر عبدالرحمن خان پادشاه وفرمانفرما وبزرگ و سردار عالی محمد اسحق خان برادر پادشاه و شريك دولت وسلطنت وفرمانبردار پادشاه خواهند بود که یکذره فبی طرفین درامور دولتی غباری نداشته بلکه موئی بمیان نگنجد و ذرة فرق نباشد چنانچه سردار محمد اسحق خان ماه در ماه که افواج ترکستان را تنخواه میدادند در خاتمه تنخواه سرکار اقدس را بدعای خیر یاد فرموده عمر و دولت وسلطنت بندگان سرکار والا تبار را از خدا خواهان بودند و افواج ظفر شکوه و غیره مردمان حضور آمین گفتند خصوص روزهای آدینه در منابر ومساجدها بعد از خطبه ونماز و دروقت دعاوفاتحه درباره پادشاه ظل الله وسرکار رعیت پرور دعامیکردند وخلق آمین میگفتند پس ازین کردار وازین گفتار وازین رفتار خلق ترکستان عقیده شان کامل بود وصدق میدانستند وقبول خاطر داشتند که در صحبت سرکار ذوی الاقتدار وسردار عالی تبار هیچ کم وکاستی نیست ومحبت شان ازعقل بعید است لاکن چون سه چارسال که ازحکومت سردار عالی گذارش یافت گاه گاهی بزبان راویان ترکستان ازطرف دارالسلطنۀ شهر کابل اخبارات متوحش گوشزدخاص وعام میشد وبیم بسیاری وخوف افزونی بمردم ترکستان ازجانب کابل دست میدادوطریقه طریقه اشتهارات خوف آمیز پیدا میگردیدومردم ترکستان ازین خصوصیات پراگنده احوال شده بیم کلی وخوف بسیاری ازطرف کابل بخاطرشان خطور میکرد تااینکه سال دیگر خوف وبیم افزون گردید همچنين سال بسال از حضور فیض ظهور پادشاه اسلام ومردم ترکستان از سپاه وفقراء ناامید گردیده مابین خوف ورجاء شب را بروز می آوردند وبراحوال پراختلال وخوف بدون ازگناه وبیم وبدون ازسبب درمانده بودند خصوصا که کدام گناهکاری طلب حضور شده بجانب کابل خواسته میشد گویا درترکستان قیامت قائم میگشت وخلق بجان خود ترسان ولرزان میگشتند لاکن ازخود ترکستان آسوده خاطر چنان میگذراندند که باید وشاید روای احمد شاهی محسوب شود یازمان نوشیروان عادل بوده باشد زیرا که صاحب حکومت عادل وراجع بعدالت بودند وسپاه وفقراء درمهدامن وامان بسر می بردند وبعیش وعشرت میگذراندند وداد عیش میدادند ودعای دولت صاحب حکومت خودرا میکردند خصوص"}
{"book": "adl0959", "page": 436, "text": "پادشاهان متأخر جلد دوم\n(195)\nدروقت عرضه داشت فقراء که بندگان عالی جواب وسوال بزبان خوش الهام با مردم عرض می‌نمودند وسخنهای شیرین به جواب میگفتند یقین مردم ترکستان که نوشیروان عادل در تخت افراسیابی نشسته پدر وار بافقراء تکلم پدرانه میکردند چنانچه در زمان حکومت سردار عالی قتل جان وقطع دست ومحبوس زنجیری قطعا نبود تا اینکه از عدالت بسیار دزدان بسیار جمع آمده خانه‌ها را بجمع آوری میزدند تا آنکه دزدان جرار تجار خون از سیاست آسوده بودند چهل پنجاه نفر سوار وپیاده جمع آمده در خود مزار شریف که پایتخت صاحب حکومت بود حمله آوردند وداخل منزل ومکان مردم شدند وصاحب منزل را قتل وقصاص پادشاهی کردند وزرستاندند عاقبت فریاد مردم به فلك رسید بعد ازان بندگان عالی رجوع به قصاص فرمودندوکمتر قصاص کردند اکنون لازم که ازین فقره که وادی پرخطر است قلم را باز داشته از مطلب سخن رانیم وقطع این طریقه رویه اد بوقلمون نمائیم زیرا که استاد میفرماید شعر:\nبی زبان باش نه بینی که قلم\nتا زبان یافت سرش در خطر است\nوهرگاه خواسته باشیم که ازین گونه رویه ادلرا درقید تحریر در آوریم بقول شاعر که میفرماید:\nشعر\nهر لحظه وهرساعت يك پیشه نو آرد\nشیرین تر وزیباتر از شیوهٔ پیشینش\nخاس کلام از مطلب دور افتادیم بازگشته از مطلب سخن سازیم باری قلم را جمع بطرف کابل است چنانچه یومیه از اخبارات خوف آمیز جانب کابل مردم ترکستان از سیاه وفقراء وترک وتاجيك وافغان وفارسی زبان همه مابین خوف ورجاء بودند باوجودیکه بگناه خود نمیدانستند لهذا شخصی بود نوراحمد نام که عمری در روضهٔ مبارك شیرخدا به سر برده وبغیر ازپنج وقت نماز دیگر کاری نداشت وروزی هروزه را از فضل خداوند از دربار علی مرتضی حاصل کرده باعیال واطفال خود قناعت کرده شب را بروز می‌آورد وشکر گذار درگاه الهی بود ودیگر اموری نداشت اتفاقا بندگان سردار عالی وقتی در روضهٔ مبارکه صاحب قناعت دیده اندك مبلغی وظیفه مقرر فرمودند که بطریق دیگر دعا گویان ماه درماه از صندوق خانه عامره بگیرد.\nروزی محرر کتاب درصحن روضهٔ مبارکه با شخص مذکور ملاقی شدم چون رابطهٔ دوستی سابقه درمیان بود لحظه نشسته باهم صحبت کردیم لاکن درین سخن کردن نامبرده را ترسان ولرزان دیدم سوال کردم باعث چیست وپریشان چرا آهسته سخن میکند بجواب مخفی بیان کرد که از کابل حدود پادشاه قوی شوکت ترسانم محرر کتاب دوباره سوال نمودم که گناه چیست فرمود که گناه ندارم وشخصی هستم فقیر ودعاگوی وبجز ازده گوشی وگوشهٔ روضهٔ مبارکه دیگر کاری ندارم اما از دور ونزديك شنیده میدارم اشخاصیکه دعاگوئی بندگان عالی را دارند ووظیفه خوا ر"}
{"book": "adl0959", "page": 437, "text": "(١٦٩)\nهستند پادشاه قوی شوکت طلب حضور میدارند محرر کتاب تسلی دادم و گفتم که\nاین سخن محض خلاف است و بلکه پادشاه از کمال خداجوئی و رعیت پروری شخص\nخداجوی و فقرا را دوست میدارند و نوازش میفرمایند و مبالغها خدائی میدهند .\nقصه کوتاه با وجود تسلی دادن و دلیل و برهان گفتن همچنان ترسان و لرزان دیدم لاکن\nمردم ترکستان وجود سردار عالی تبار را چون اکسیر عظیم غنیمت شمرده در فرمانبرداری\nشان سر را قدم می ساختند و از حضورشان خورسند بودند و با انصاف و با مروت میدانستند\nو زیست و زنده گی ترکستان را بخود و خود را به ترکستان دیدن غنیمت شمرده بحکومت\nبنده گان عالی خیلی خورسند و مسرور بودند اما در باب کابل و حضور شهریار بنده گان اقدس\nچنان اسباب خوف درمیان بود که هرگاه نعوذ بالله شخصی را به شوخی میگفتند که شما را\nبنده گان سرکار امیرعبدالرحمن خان خلدالله ملکه در کابل طلب فرمود فوراً لرزه در بدن\nمذکور افتاده گویا خود را آمادهٔ مرگ میدانست و مرگ را ترجیح بزنده گی میکرد\nو هرگاه بزعم مانع از رفتن میسر میشد مبلغ های کلی صرف جان خود می نمود و خود را\nاز رفتن کابل باز میداشت چنانچه یکنفر بشوخی مبلغی داد و دیگر یکنفر افسر بزرگ\nاثر شنیدن رفتن کابل دست از حیات شسته ممات را اختیار کرد .\nمختصر کلام هر گاه ازین فقره که در مدت هشت سال بسه صفحه جات\nترکستان رویداده و گذارش یافته و بظهور رسیده دفترها را از گذارش آن مملو سازم\nو جزواً جزواً بنویسم و در قید تحریر درآورم عمر طویل و خاطر جمع و اسباب معیشت و فرحت\nو خوشی میخواهد که همه اماده و تیار باشد تا به تندرستی تن به کونجکتابخانه نشسته\nاز همه غمها آسوده شب و روز بهمین فقره کوشیده تا شاید به فضل خداوند انجام پذیرد\nمن محرر کتاب هذا که سراسر گرفتار دق و دق بوده بهزار اشتغال روزگار گرفتار\nدر مان کهن سالی و جلای وطن و منت غربت گرفتار و پریشان روزگار و بار عیال داری\nو کیسه تهی چگونه و چه نحو از عهدهٔ این کار بزرگ که گذارشات پادشاهان زبردست\nو صاحب سلطنت افغانستان باشد برآمده میتوانم لاکن از هر خرمن خوشه بدست آورده\nبحضور خردمندان دوران التماس عرضه داشت میدارم که از طریقه خردمندی و کمال\nنکته رسی پی بمدعا برده مشت نمونه خروار بشمار آرند .\nاکنون سر مطلب باز گردیم و سخن مختصر سازیم تا برخواننده و شنونده ملالی نرسد\nباری مدت هشت سال رویداد و گذارشات ترکستان بهمین منوال گذارش یافت و تدبیر\nجهانداری بکار برده شد لاکن تعجب در اینجاست که جمیع مردم ترکستان از سپاه\nو فقراء و اغزم و اشراف و بزرگ و کوچک بخواب خرگوش رفته شخصی عیسی نفس\nپیدا نشد که نطق این سخن را مینمود و راست را از دروغ فرق میکرد و شنیده را مطابق\nبدیده میساخت و در بین حق و باطل تفاوت می داشت اضافه بران بعضی اشخاصی که از\nکابل وارد ترکستان می شدند و مردم جویا میگشتند نامبرده چون بعضی محبوسان گنه کار\nرا در کوچه و بازار کابل دیده بود و یا شنیده داشت و یا کدام گنه کاری که سزاواری\nجزا بحکم شریعت داشت و بجزای بدکرداری خود میرسید این را تظلم می پنداشت"}
{"book": "adl0959", "page": 438, "text": "پادشاهان متأخر جلد دوم\n(١٦٧)\nو اظهار می‌نمود هذا القياس سخن بدراز نکشد ازین گونه جزوی بیان‌های مردمان کدری\nوسخن‌های مردمان رهگذر مردم وحشی طبیعت ترکستان رم کرده گرفتار وسوسه شیطان\nبودند و درین تبلغ و بد تمیز نمی‌کردند. قضا قا بیکی شاعر می‌گوید:\nعرباد که برخیزد گد بر سر گل ریزد\nدر همان حین که مردمان ترکستان در بین خوف\nورجا شب را بروز می‌آوردند و لحظه بلحظه خوف غالب می‌شد فرمانی از دارالسلطنه\nکابل از حضور شهریار عدالت گستر سرکار امیر عبدالرحمن خان اسمی بندگان\nسردار محمد اسحق خان رسید و جمیع افسران نظام و تمامی کارگذاران ملك را طلب\nحضور فرموده بودند ازان سبب که خدمتگار و غیر خدمتگار وقابل وغیر آن منظور\nحضور شد خدمتگار و کارداران که سزاوار احسان باشند از حضور نوازش ومرحمت\nدیده مرخص خدمات خود شوند واشخاصی که سزاوار خدمت نباشند و از عهده خدمت\nبرآمده نتوانند از حضور معاف شده بجانب اوطان خود روند وچنانچه این امر در جمیع\nشهرها فرمان شده بود ازین قضیه مردم ترکستان آگاه نبوده برعکس آن قیاس\nکردند و برعکس فرمان مطلب را تقریر نمودند مردمان ترکستان یقین کردند و به تکرار\nشنیدند که نیت سرکار اقدس اشرف در خرابی مردم ترکستان واضح است و می‌خواهند\nکه مردم ترکستان خصوص افسران کارگذار صاحب تدبیر را از ترکستان جدا کرده\nدیگر نگذارند بعد ازان خرابی ترکستان را جایز دارند.\nشعر\nسخن شه بلند و میترسم\nکه مرا حرفی از دهان بچهد\nلهذا ازین شنیعه و فرمان پادشاهی یکباره مردم ترکستان که وحشی طبیعت بودند از افغان\nوازبك وترك و تاجيك از جانب دارالسلطنه کابل حضور پادشاه اسلام ناامید شده خود را بدامن\nبندگان عالی سردار محمد اسحاق خان انداختند و التماس کردند که ما بندگان و خدمتگاران\nرا از خدمت خود جدا نکرده بنا به دولت خود از طریقه بنده وری محافظت دارید باری\nسردار عالی مقدار که تدبیر را موافق بتقدیر یافت مردم را بعهد و پیمان کر دانیده\nتسلی دادند و جواب فرمان سرکار را در تاخیر انداخته بفکر دور انديش بيك\nخیال را بهر طرف جولان داده روز را بشب میرساندند و تدبیر می‌جستند اتفاقاً چندی\nازین فقره گذارش یافت که فرمان دیگر بعتاب سردار محمد اسمعیل خان رسید و مردم\nترکستان آگاه شدند از وحشی طبیعتی احوال شان دیگرگون شد و دانستند که سلسله\nدوستی مبدل بدشمنی گردید و اتفاق کناره گرفت و نفاق پیدا شد خصومتی بازا رفته\nانگیزان رواج یافت و سخن چینان را میدان حضوری پیش آمد و سخن چینی و فتنه انگیزی\nرا بکرسی نشانندند و بخرابی دولت طرفین کوشیدند و شب و روز در غمازی و فتنه انگیزی\nکمر بستند و سخن بافی کردند چرا چنین نکنند قبل ازین در چند موضع بعرض خردمندان\nنوشتم که شیوه افغانان نفاق است و نفاق را دوست میدارند خصوصاً که درین موقع از حضور سرکار\nخوف کلی به مردم ترکستان دست داده بدم سخن چین که از پایه سخن بالا گرفته و فتنه\nانگیزی خود را بدلیل و برهان با خوف بسیار بکرسی می‌نشاندند مختصر سخن هنوز روزی"}
{"book": "adl0959", "page": 439, "text": "(١٦٨)\nچندی نگذشته بود که فرمان سیوم رسید و خود بندگان عالی سردار محمد اسحق خان را طلب حضور فرمودند و در فرمان امر و فرمان شده بود که بندگان اقدس بعنان خیر دولت را ملاحظه فرمودند که جمیع حاکمان ولایت وارد حضور شوند و درباره شان تحقیقات بعمل آورده شود جناب ارجمندی که برادر و فرزند و دولت شريك و باز وی بندگان سر کار است خواستم که با تفاق ارجمندی حکام ولایت را منظور فرموده در باره هريك بطریق خدمت گاری شان مصلحت دید آن ارجمندی انعام و احسان داده شود اضافه بر ان چندین سخن های مصلحت آمیز از امور سلطنتی بخاطر همایون بندگان سر کار خطور کرده که بزبان قلم سزاوراگفتن نیست زیرا که قلم محرم اسرار نمیباشد باید در خلوت با هم گفت و شنود نموده مطابق اینکجا بر قرار سازیم از جمیع امورات دینوی افضل اید که مدتی مدیدی گذارش یافت که با آن ارجمندی ملاقات و اصل نشده کلیه خاطر خواه بندگان اقدس شوق مند دیدار و مشتاق ملاقات است باید بزود فرمان عازم حضور لامع النور شوند که انشاء الله تعالی بعد از ورود ارجمندی بحضور سر کار در بین یکهفته سرشته ملك و نظام و امور سلطنتی بصلاح و صوابدید آن ارجمندی اصلاح پذیرد و زودتر حکام ولایت از حضور لامع النور بخلعت های فاخره سر افراز شده مرخص گردند و بامورات ماموری خود برسند خصوص آن ارجمندی که مامور ترکستان است و دشمن قوی همسایه دارند لهذا چون این فرمان در ترکستان رسید وگوش زد خاص و عام شد بعد از آن آشکار و هویدا گردید و شاه و گدا و خرد و بزرگ ترکستان دانستند که کشتی مردم ترکستان طوفانی شد ظاهر گردید و مشخص شد که نیت بندگان سر کار درباره مردم ترکستان بخرابی است و رفتن بندگان عالی سردار محمد اسحق خان بجانب کابل امید باز گشتن ندارد بهتر آنکه علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد باری چون رویه دار ترکستان بدین منوال قرار یافت بزرگان دربار و معتبران کار دار و افسران نظام و حاکمان ملك و مشران حضور اتفاق کرده کشکاش نمودند و پيك خیال را بهر جانب جولان دادند و یکی بدیگری گفتگو ها کردند و جواب و سوال ها نمودند عاقبت بندگان عالی و بعضی بزرگان حضور مصلحت چنان دیدند که با عیال و اطفال خاص و خدمت گاران با اخلاص ترکستان را واگذار شده بتدبیر نیکو فرار را برقرار اختیار سازیم و برخی معتبران دربار و خدمت گاران کاردار این تدبیر را زبون و ذلیل دانسته عرضه داشت کردند که این حرکت موجب زبونی و باعث بدنامی و خجالت است و از مردی و غیرت دور است مردان عالم چنین نکرده اند و مردی را با شجاعت قرین ساخته در مقابل دشمن شمشیر ها زدند و قتل ها کردند و نام خود را بمردی برآوردند و خود را بمردی آشکار ساختند بعد از آن تن بتقدیر الهی داده خواه فتح و ظفر و خواه غیر آن پیش آید پروردگار عالم مختار است و ملامتی وارد نمیشود اضافه بر آن مرگباه بدون از جنگ و جدل دست تهی بيك دولت روانه شویم البته سوال خواهند کرد که ولایت داشتید لشکر و توپ و توپخانه با همه اسباب مکمل البته موجود بوده و همسر سر کار امیر عبد الرحمن خان مشهور بودید سبب چه شد که بدون از جنگ و جدل با کمال بی غیرتی"}
{"book": "adl0959", "page": 440, "text": "پادشاهان متاخر جلد دوم\n(169)\n\nدست از همه باز داشته فراری شدید ظاهر است که بدولت بیگانه اعتباری باقی نخواهد ماند\nپس در این صورت بهتر آنست که مردی را از دست نداده رجوع بجنگ آریم و مقدمه را\nپیش گیریم هرگاه از فضل خداوند فتح و ظفر یابیم فهو المراد و هرگاه تقدیر نباشد\nو شکست پیش آید و فتح نکنیم بعد از ان بهر دولت که رو آریم هیچ ایرادی نداریم و ملامتی\nرو نمی دهد زیرا که عنان اختیار در قبضهٔ اقتدار پروردگار است لهذا سخن طول کشیده اما محرر\nکتاب چاره ندارم سخن تاقت افتاد و کلیه مطلب در اینجا است باید و شاید رویدادی که\nروداده بی‌کم و کاست تحریر شود تا اصل مطلب ظاهر گردد بهر حال سخن را کلیهٔ اشخاص\nحضور بندگان عالی سردار محمد اسحق خان پسندیدند و رجوع بهمین اراده نمودند بعد\nازان شب و روز بتدارک لشکرکشی و تهیه و انجام سپاهی‌گری شدند و در تدارک سفر\nسعی بلیغ بکار بردند اما ابتدا فکری و تدبیری که کردند و بکار بردند این بود که\nبقرار سابقه بحضور سرکار والا تبار هفته دو عریضه می‌فرستادند و در عریضه بحضور\nبندگان اقدس عرضه داشت می‌کردند که حسب الامر عازم حضور فیض ظهور می‌باشم\nو باعث بعض سررشته تارتقی معطل بوده عنقریب بامید خداوند انجام کرده شرفیاب حضور\nمی‌گردیم و دیگر تدبیری که پیش آوردند این بود که جمیع سرحدات را آدم‌های قابل\nهوشیار مامور فرمودند از سرحدات دارالسلطنه و آبدان پنکی از بغل ماتیرغمان آباد\nو جانب هرات و هزارجات بهر سرحد حکم شده بود که از ترکستان احدی را نگذارند که\nطرف کابل و خان آباد و هرات و هزارجات بروند و قطعا واگذار نشوند که موجب\nرسوائی خواهد شد و هرگاه از ان جانب اهالی و هر شخصی که عازم ترکستان شوند واگذارند\nو مانع نگردند بگذارند که بفرسخ‌های عازم ترکستان گردیده مامور بیکارگی خود باشند\nبعد از فارغ شدن سرحدات و بقید گرفتن آن راجع باتفاق گردیدند به ینشوال که\nشادیان موضعی است مابین کوه نزديك مزار شریف که تخمینا از مزار شریف تا شادیان\nچهار فرسخ می‌باشد و در تابستان جای سبز و خرم و خوش آب و هواست زیرا که تابستان\nمزار شریف و بلخ هجده شهر الی تاشقرغان و ايبك حرارت هوا بسیار است بنا بر آن قبل\nازین بدو سال بندگان سردار محمد اسحق خان عمارت مختصری جهت استقامت تابستان\nساخته بودند در اینوقت بندگان عالی و بزرگان حضور مصلحت کرده قرار دادند که\nعهدنامه را در شادیان باید انجام بدهند چنانیکه بندگان عالی با بزرگان دربار در\nشادیان رفته جمیع افسران ملکی و نظامی را بحضور طلب کرده از طرفین عهد و پیمان\nنمودند و کلام الله شریف را گواه احوال خود ساخته بکلام مجید دستخط و مهر کردند و اظهار\nنمودند که بسرو مال مضایقه نداریم و تا زمان حیات سعی و کوشش می‌فرمایم شاید گوی\nمراد را از میدان نبرد بربائیم و سریر آرای خطهٔ افغانستان گردیم و برتخت سلطنت\nافغانستان حکمرانی فرمائیم لاکن شاعر می‌گوید\n\nشعر\nبا خدا داده گان ستیزه مکن\nکه خدا داده را خدا داده است"}
{"book": "adl0959", "page": 441, "text": "(۱۷۰)\nاوستاد دیگر می فرماید\nاین خیال است ومحال است وجنون\nتا اینکه جمیع افسران جنگی وملکی در شاد یان ازعهد و پیمان وقسم فارغ شد ند\nبعدازان افسران رامامور فرمودند که هريك از شما افواج خودرا بحضور جرنیل محمدحسین خان\nکه کمال بی کمالی بوی ختم بود قسم داده عهدنامه کنید و بزبان شان جاری سازید که بسر\nومال وجان دریغ ندارند ومضایقه نکنندو بزرگان ملکی را نیز امر شد که هر کدام فقرای خودرا\nداخل قسم کرده عهدنامه گیرید چنانچه درمدت پانزده روز ازسیاه و فقرا جملگی عهدنامه نمودند\nلاکن بچه منوال اسباب عهد نامه درترکستان پیش آمد وبرقرارشد گویا گدائی در کوچه\nو بازار باقی نمانده باشد الا اینکه داخل عهدنامه شده بقرآن مجید وفرقان حمید دست ماندند\nهرگاه شخصی اندك تجاوزمی کرد وتا خبر میشدند که سزا وار قتل و تاراج می شد\nناچار خودراداخل قسم می ساخت چنا نچه حبیب الله خان رساله دار برا درغرض بیگی\nبحضور بندگان سرکار در وقت قسم کردن یعدیان مهر مذکوردرمزارشریف بمنز ل\nمزبور مانده بود عذر آورد که بخانه مهرمین موجوداست بروم مزارشریف مهر خواهم کرد\nحرفش منظور نشده بحضور لشکر بضرب چا نماری مقتول گشت از ین باعث خلقی بدون\nوجه ازخوف وبیم خودراداخل عهدنامه می نمودند اکنون لازم شد که محرر کتاب شمه از رویداد\nخود تحریرداردوسرمطلب بازگردم درجنی که حبیب الله خان رساله دار مقتول شد خوف\nعظیمی با تحریر کننده رویدادپیداشد سبب اینکه در همان وقت که سردار محمداسحق خان\nسر بشورش نهادعالیحضرت میرزا عبدالمجیدخان ازحضور سرکار والانبار بسردفتر مامور\nترکستان شد وفرمان امین نظام را بنام محررکتاب آورد و در فرمان مرحمت پادشاه قوی شوکت\nنوشته بودکه شما خدمت گارقدیعی حضور پادشاه می باشیددرخدمات خودشایسته خدمت کنید\nشما قدرملك دسترسی دارید بامیرزاعبدالمجیدخان اتفاق کنید و دفتر ملك ونظام را\nفرق نکنیدباتفاق کارملك ونظام را انجام بدهید قضا را کار دیگرگون شد ومیرزا عبدالمجیدخان\nرا از حدود ايبك محبوس و اوآور دند ازین واقعه تحریر کننده کتاب خیلی ترسیدم\nخوف کردم وبجان خودترسان بودم تا اینکه بحضور سردارعالی در شادیان بجهة قسم روانه شدیم\nاول قضیه در بین راه شادیان پیش آمد اینکه در نزديك كوه شاديان فالیز خربوزه بود\nاز اسبان فرودآمده خربوزه بارفقاء تناول کردیم و نمازعصررا خواندیم وسوار اسپان شدیم\nدوسه قدم گذشته ملاحظه کردم که نگین مهرا فتاده وبدستم نیست بحیرت افتادم وبغم فرورفتم\nورویداد حبیب الله رساله دار را بخود دیدم بفکرماندم عاقبت بخا طرم رسید که مهر دیگر\nدرخانه دارم رفقاء را درهمان زمین معطل کردم وخودیجا نبمزار شریف روانه شدم\nاسپ می تاختم با وجود آنهم خوف داشتم که مهر مفقودی را بندگان عالی دیده و میشناسند\nزیرا که بخدمات سرکاری مهر می کردم و منظور سردار عالی شده بود از تفضلات الهی\nازدنبال یکنفر بتاخت اسپ رسید وصدازد که مهر شما از بین ریگها پیدا شد آسوده برگردید\nخیلی ازین مژده خورسندشدم و بدرگاه خداوندی شکر کردم وبرگشتم این بود که فردای\nآن بحضوررفته سلام کردم امرشد که عهدنامه کنید محررکتاب عرض نمودم که بمن فرمان\nسرکاروالا تبار از کابل اسمی امین نظامی رسیده ظاهر است که من خدمتگارحضور پادشاه میباشم"}
{"book": "adl0959", "page": 442, "text": "پادشاهان متأخر جلد دوم\n(۱۷۱)\nچگونه قسم می کنم سردار محمد اسحاق خان فرمودند که حرف شما را منظور نمی دارم\nو شما را خدمتگار صادق می دانم اما باعث این فرمان ازین رهگذر است که آقامیر ابوالقاسم\nدر وقتی که عازم کابل شد در مصاحبات مذکور شما ذمه بردار شدید و جواب با صواب دادید\nو آقای مذکور را از حمایات پاک برآوردید که سزاوار تحسین شدید امروز که آقا\nمیر ابوالقاسم بحضور پادشاه رتبه و منزلت یافت یقین بندگان ما اینست که شما را منظور\nحضور سرکار نموده و خدمتگار بقلم داده از حضور سرکار اسمای شما فرمان و خلعت\nحاصل کرده بمصحوب میرزا عبدالمجید خان فرستاد هرگاه بندگان عالی میدانست\nکه شما خدمتگار کابل هستید البته از عهدهٔ شما بطریق میرزا عبدالمجید خان برآمده\nمبتوا نسبت حال آسوده خاطر بخدمات خود شایسته خدمت کنید و امیدوار نوازش\nو مهربانی از حضور بندگان عالی باشید که نظر مرحمت درباره شما بسیار است ثانی\nمحرر کتاب عرض داشت کردم که هرگاه اجازه از حضور باشد حرفی بخاطر غلام خطور\nکرده بشرط فرمان بمعرض حضور میرسانم از حضور امر شد بگو\nعرض کردم که هرگاه مرحمت بندگان عالی صدق است بلفظ قسم یاد کنید\nتا آسوده خاطر بخدمات خود غلام کوشم این بود که سردار عالی بحضور مردم قسم\nیاد کردند و تحریر کشیده نغاب آسوده خاطر شدم و بطریق مردم قسم کردم و عهد نامه نمودم\nاکنون قصه در از شد از مطلب سخن سازیم که رویداد بطول انجام یافت باری بعد از ان که از\nامورات عهدنامه تمام شدند و فارغ گشتند روز جمعه از شادیان حرکت فرما شده\nوارد مزار شریف گردیدند چون روز جمعه بود بروضه مبارکه شیرخدا نماز جمعه رفتند\nلاکن در باب خطبه خواندن و نام امیری را بخود گذاشتن با وجود گفتگوی بزرگان\nدربار و اعزه و اشراف مانع بودند و می فرمودند که نام امیری تعلق به دارالسلطنه کابل است\nهرگاه خداوند مرحمت کرده و دریای تخت کابل رسیدیم آن زمان خطبه خواهیم خواند\nمشران حضور را مطلب انکه باید خطبه خوانده شود تا اعتبار کلی بمردم حاصل گردد\nچنانچه در وقت خطبه خواندن بدون چون و چرا لقب امیری را بزبان جاری کردند\nو بعد از نماز مبارکبادی دادند و غوغای عظیمی در مزار که یادی بالاگرفت بعد از ان که\nسردار محمد اسحاق خان اسم امیری را بخود مبارک داشت شخص مخبری را بالای\nمنبر بالا کردند که از زبان سردار مذکور سخن سرکند که ایها الناس وای خلق اله وای\nشاه و گدا و پیر و برنا و خورد و بزرگ آگاه شوید و بدانید که مردم کابل از شاه و گدا و اعزه\nو اشراف و بزرگ و کوچک و بزرگان دربار و مشران حضور بتواتر عریضه ها فرستاده\nو بزرگان عالی را طلب دارالسلطنه کابل نموده اند چنانچه جمیع عرایضات شان بحضور\nحاضر است امروز لازم افتاد که باید مع الخیر والعافيه عازم کابل شویم و بر تخت سلطنت\nبرقرار گردیم زیرا که قاعدهٔ از پدران بما باقی مانده اضافه بر ان هرگاه تغافل ورزیم\nالبته سردار محمد ایوب خان که در ملک انگلیس است امیدوار سلطنت افغانستان است\nو بمیرات افغانستان را از دولت انگلیس خواهش می دارد هرچند زودتر حرکت فرما شویم بهتر\nاست و زودتر بمقصد میرسم و دیگر شما مردم ترکستان بدانید که بندگان ما بحضور سرکار\nامیر عبدالرحمن خان تفاوت نداشتیم و وجود همدیگر بودیم اکنون که مع الخیر وارد کابل"}
{"book": "adl0959", "page": 443, "text": "(۱۷۴)\nشدیم البته فرزندان بندگان اقدس نور چشم و نور دیده بندگان عالی است و از فرزندان خود بدرجه مکرم تر و عزیزتر میدانم اظهار کردن بندگان عالی بشمایان باعث آن است که گواه حال باشد و بحق شما را شاهد گرفته و انشاء الله تعالی بدو سه یوم از مزار شریف حرکت فرما می‌شویم و فرزند خود سردار محمد اسمعیل خان را بترکستان مامور فرمودیم که بطریق رفتار بندگان ما با شما مردم رفتار نیکو بدارد و باشما امر می‌کنم که در غیب بندگان ما اتفاق طلب نشوید و از نفاق دوری کنید و اتفاق را از دست ندهید و دوست دارید که موجب ترقی دولت ورضا مندی بندگان ماست اکنون شمارا بخداوند عالم سپردم امید وار دعای شما دایم الوقت میباشم خلاصه کلام بعد از بیانهای بسیار که محرر کتاب حاضر بودم و شنیدم لاكن خلص آنرا تحریر کرده والا سخن بسیار گفته شده اما سزاوار تحریر نداشت تقریر نکردم وواگذار شدم این شد که بندگان سردار محمد اسحق خان بعد از اظهارات مطلب نامزد ایمل دیوان شدند و نشستند و فوج فوج مردمان بحضور آمده مبارك بادی کردند و چهل و یکتوپ از بالاحصار مزار شریف شادیانه زدند و در تخته پل نیز جرنیل محمد حسن خان پنجاه و یکتوپ بصدا در آوردند بعد از آن امر شد که روز چهارم از مزار شریف حرکت فرموده در کورمار خیمه و بارگاه بر پا داریم چنانچه روز چهارم که ساعت يك پنداشته بودند از مزار شریف حرکت فرماشده در کوره ارسرا پرده ها زدند و لشکرها فرود آمدند لاکن سه روز دیگر بجهته بعضی امورات در کورمار توقف نمودند و قضا را اخبار وحشت انگیز از جانب میمنه رسید که لشکرهای میمنه که بگفته جرنیل شربت خان خیلی خدمتگار ونمك حلال حضور بندگان عالی بودند سر شورش برداشته بفتنه انگیزی پسر میر حسن خان والی از دولت ترکستان روگردان شده خود را بدولت هرات بسته بودند و جرنیل شربت خان که از طرف بندگان سردار محمد اسحق خان جرنیل وفرمان فرمای لشکر میمنه و اندخوی وسرپل بودند و در باب لشکر میمنه جرنیل مذکور بغار کمال خود چنان می پنداشت که گویا لشکر مذکور غلام زرخرید و مخلص با اخلاص بجانب ترکستان باشد و جرنیل شربت خان بعمر و و لشکر میمنه فرود بند ان او محسوب شود هفته نمی گذشت که اخلاص لشکر میمنه را جرنیل صاحب به عقل ناقص خود بمزار شریف بحضور بندگان عالی نمی فرستاد و توصیف بسیار نمی نمود عاقبت اخلاص لشکر میمنه ظاهر شد که جرنیل خود را که شربت خان باشد و از لشکر میمنه امید بسیار داشت محبوس کرده بعد از محبوسی بقتل در هرات رساندند و شرط اخلاص را بجای کرد ندوا فسران لشکر میمنه که قبل از آن در مزار شریف آمده عهد و قسم کرده و ایمن مرخص میمنه شده بودند در حدود پل چراغ واقعه لشکر را شنیدند لاچار معطل ماندند و بجهته لشکر میمنه نامه فرستادند لشکر مذکور با فسری نخواستند وجواب دادند که شما افسری با سردار محمد اسحق خان قسم کردید حق افسری بمایان ندارید چون افواج میمنه از شما افسران مسرورند بنا بران بحق و راستی سخن کردیم و شما را اطلاع دادیم هرگاه روانه میمنه شوید بطريق جرنيل شربت خان باشما افسران رفتار خواهم کرد و محبوسى بجانب هرات خواهم فرستاد اینست که حق رفتار نیکوی شما و نمك خوارگی خود را بشما ظاهر ساخته اطلاع دهی نمودیم اکنون بشما یان لازم که بدولت سردار محمد اسحاق خان سر را قدم ساخته خدمت کنید باری چون افسران لشکر میمنه از افواج خود مایوس شدند در پل چراغ چندی معطل ماندند و مدتی در آنجا بودند."}
{"book": "adl0959", "page": 444, "text": "پادشاهان متاخر جلد دوم\n(۱۷۳)\nپادشاهان متاخر ١٠٠\nگاهی در بارهٔ لشکر میمنه تدبیر می کردند که شاید بجنگ آیند و گاهی اندک کر و فری کرده جنگ می‌نمودند مقصد از تصرف کردن شهر میمنه وفریب لشکر بود میسر نشد و تقدیر مقابل تدبیر نیفتاد تا وقتی که خبر شکست سردار محمد اسحاق خان رسید و کار بوقلمونی بوقلمون تر شد و افسران لشکر میمنه که در پی چراغ روز شمار بودند متحیر ماندند و چاره بجز از فرار بخود ندیدند عاقبت از عیال و اطفال خود که در میمنه بودند دست برداشته فرار را بر قرار اختیار کردند مختصر کلام چون کار میمنه بخرابی رسید گويايك رکن سلطنت ترکستان برباد شد بعد از آن سردار محمد اسحاق خان با بزرگان دربار کنکاش نمودند سردار محمد اسماعیل خان که سردار سالار لشکر ترکستان بودند و تا آنوقت برکاب بندگان عالی در جمیع کارات نظامی مامور خدمت بوده خدمات شایسته می کردند بمصلحت دید بزرگان حضور و در باریان نزديك و دور واپس مقرر حکومت ترکستان و سرحد داوی ولایت مذکور گردیدند هرچند که قبل از اینهم امرعالی متعالی چنین بود مگر سردار اسماعیل خان قبول دار نمی شدند و خواهش لشکر کشی و تقابل شدن بالشکردشمن را داشتند چنانچه از ذوق و شوق تقابل شدن با دشمن لحظه آرام نداشته جنگ جویا و جنگ طلب بودند در این وقت که قضیه خرابی میمنه رسید و امر بندگان عالی شد که در ترکستان استقامت فرمائیده متوجه امورات ملك و باخبر سرحدات راه کابل و راه هزارجات و هرات بوده لحظه تغافل نورزند و شرط احتیاط در بارهٔ ملک و سپاه بجا آورند و در باره لشکرهای میمنه و تصرف کردن شهر مذکور شب و روز ساعی باشند و کوشش کنند تا شاید بفضل خداوند و تدبیرات نیکو اصلاح پذیرد و افسران خودرا قبولدارند و ازین کردار ناصواب خود پشیمان گردند و سر در خط فرمان دولت ترکستان نهاده خدمات شایسته نمایند خلاصه سردار اسمعیل خان بنا بر امر پدر باوجود یکدورت و خفقان واپس عازم مزار شریف گردیدند اکنون سردار محمد اسماعیل خان باهزار گیر و دار و جنگ وجوش چهار اطراف که جانب هرات و میمنه هزارجات و دره صوف باشد بگذارید تا بقدر قوه وقوت لشکر قلیل مقدمه نماید وزدوخورد بدارد .\n\nچند کلمه سخن از لشکر کشی و گذارشات سردار عالی مقدار سردار محمد اسحق خان وجانب خان آباد رفتن با افواج خونخوار شنوید\nلهذا بعدازان که سردار محمد اسمعیل خان عازم ترکستان شدند ثانی بامر سردار والا تبار سردار محمد اسحق خان روز پنجم از منزل کورمار حرکت فرموده یکشب در منزل نایب آباد فرود آمده روز دیگر وارد تاشقرغان گردیدند و سه روز دیگر در تاشقرغان بجهة بعضی امورات لشکری وتقسیم جباخانها در هر فوج و اندك شکست و ریخت باقی مانده مرکباء باشد معطل شدند روز چهارم که سرشته کلی لشکری و امورات جزوی و کلی انجام یافت نماز پیشین از نمازگاه تاشقرغان کوچیده از راه آبدان عبدالخان ازبك عازم روانه خان آباد شدند در آنوقت حکومت خان آباد و قطغن و بدخشان بدست سردار عبد الله خان"}
{"book": "adl0959", "page": 445, "text": "(١٧٤)\nپسر عبدالرحیم خان طوطی بود وازحضور بندگان پادشاه عدالت گستر سرکار امیر\nعبدالرحمن خان فرمان فرمای ولایت مذکور بود و با کمال استقلال حکومت داشت لاکن دران\nموقع خودسردار عبدالخان حسب الامر و فرمان سرکار عازم دارالسلطنه شهر کابل\nحضور پادشاه قوی شوکت شده بودند در حدود خنجان رسیده خبر وحشت انگیز لشکرهای\nترکستان کوشزد سردار مذکور گردید و از ورود بندگان عالی سردار محمد اسحق خان که\nبا لشکرهای بی کران بجانب خان آباد روان اندکما حقه اطلاع یافتند از شنیدن اینواقعه\nجان سوز متفکر و پراکنده شدند بعد پنچنفر افسران و بزرگان حضور خودرا جمع کرده\nمشورت کردند عاقبت مصلحت چنان برقرار شد که از خنجان حرکت نکنند زیرا که رفتن\nخان آباد هر چند بسرعت باشد ممکن نیست و دشمن گلوگیر رسدہ دو کار باید کرد\nیکی بحضور بندگان سکندر شان دارا در بان سرکار امیر عبدالرحمن خان عريضه\nبسرعت بايد فرستاد و کماحقه عرضه داشت باید کرد تا از حضور لامع النور زودتر معالجه\nشود ويك خط ديگر بجهة افسران خان آباد بايد فرستاد تسلی دادشود که از تفضلات\nخداوندی بندگان سر کار اقدس الحمد لله والمنه به تخت خسروی بکمال صحت مندی\nآسوده وبرفراز عنقریب از چهار جانب دریای لشکر خونخوار بامر بند گان سرکار\nچون موج دريا میرسد ودشمن خودرای را که نمك ناشناس برخواست و بحضور پادشاه\nاسلام بی ادبانه حرکت کرد بفضل الهی و با قبال شهنشاه اسلام پناه چنان سرزنش کرده\nقرار دشت ادبار بدارد که بیاد کار باقی بماند امروز از طریقه مردی ومردانه گی بهر\nصیغه و بهر تدبير كـــه مصلحت وقت را میدانید خودداری نکنید و مزدی را از دست ندهید\nتا بحضور پادشاه قوی شوکت نام نيك حاصل کنید وسزاوار رتبه ومنزات گرديد ظا هر\nاست که اینطریقه رویداد گاه گاهی اتفاق می افتد و زود می گذرد و خوشا با شخاصی که نام\nبمردی بر آورده حق نمك بجا آرد ونيك نامی حاصل خود سازد مختصر کلام لشکریان آباد\nحرکت کرده با شوکت و دبدبه مکمل ومسلح باستقبال لشکر ترکستان در لب دریای قندوز\nفرود آمدند و خیمه و بارگاه برپا کردند و انتظار ورود دشمن بودند و بجنگ مر دانه\nکمربسته داشتند اما ازین حادثه بی خبر که بندگان سرکار ترکستان قبل ازین در اوایل\nشورش شخص ناشناسی را بلباس فقیر با فرمان های بسیار که همه مشتاقانه و وعده های بــی\nکرانه که بیکی امید شیر خدا شد به جهة افسران لشکر و سپاهیان بی حدو\nمروکار کستان ملك وسرشته داران ولايت فرستاد هر یکی را جداگانه نوازش وامیدواری های\nبسیار در فرمان درج نموده امیدوار ساخته بودند واز طرف افسران خان آبا دی کلیه\nامیدواری داشتند در حینی که لشکر از ترکستان بسرعت باد و برق\nآبدانهـــای عبـدالله خان را طی کرده از کوتل فرود آمد ند\nنزديك دريای قندوز رسیدند افسران لشکریان آبادو حاکمان ولايت مذکور بعضی اشخاص\nکه داخل فرمان نبودند و از قضیه فرمان وزبان دادن افسران خان آبادی خبر نداشتند\nاراده حرکت و بنای مقدمه کردند چون وارد لشکرگاه خودشدند نقشه را دیگر فهمید ند\nو کار را ديگر گون دیدند و آنگاه برای شان ظاهر شد و لشکر خان آباد را را جمع\nبه جانب لشکر ترکستان دریافتند وواقف شدند که فرمان سرکار ترکستان بلشکر"}
{"book": "adl0959", "page": 446, "text": "پادشاهان متأخر جلد دوم\n(١٧٥)\n\nخان آباد تاثير کلی بخشیده و از دولت پادشاه قوی شوکت روگردان شده و در جاده شك\nخرامان قدم زده اند و بدولت ترکستان گرویده اند باری هر دو لشکر در مقابل همدیگر\nفرود آمده یک دریا فی مابین فاصله بود چون روز قریب به شام عصر رسیده و تا آنوقت\nدو مرتبه رفت و آمد فيما بين طرفین شده بود بعد یکنفر شخص معتمد و رموز فهم شیرین زبان\nبا كلام الله شریف در لشکر کته خان آباد فرستاد اول شخص مامور از جانب سرکار\nترکستان دستخط و مهر و عهد نامه با فرمان برای لشکر خان آباد ظاهر کرد و بحضور افسر\nوسپاهی سراسر فرمان را به آواز فصیح خوانده و تمامی افسر سپاهی بچشم سر ملاحظه\nفرمودند بعد ازان کلام الله شریف را بر آورده از افسر وسپاهی بقرآن خداوند دست مانده\nعهد و پیمان نمودند چون دشمنی بدوستی مبدل شد و از تدبیر نیکو نفاق باتفاق انجام یافت\nهردو لشکر با هم متفق شدند و فردای آن هر دو لشکر از آب دریا کوچیده وارد خان آباد\nگردیدند وسرا پرده و بارگاه افراسیابی بر پا کردند و آسوده و برقرار نشستند گویا پای\nتخت جمع قطغن و بدخشان خان آباد بود که به تصرف درآمد بواسطۀ آن دیگر جاهای\nقطغن بمل خوست و اندراب، بغلان ، غوری خنجان و غیره فرمان بردار و مطیع و شاد گردیدند\nبعد ازان از اسباب دولتی که در خان آباد بود از خزینه و دفینه و جباخانه وغیر ذالك چه\nاز بندگان سرکار واژ سردار عبدالله خان که موجود بود بتصرف دولت ترکستان درآمد\nدرینوقت جرنیل سیدال خان که در بدخشان جرنیل افواج آن حدود بودند در شقنان استقامت\nداشتند با وجودیکه در اول مرحله زبان داده بودند درین فرصت که باید و شاید بسرعت\nدرخان آباد میرسیدند تاخیر کردند که سه فرمان سرکار ترکستان فرستاد امروز و فردا\nگفته روزشمار بودند عاقبت نظر محمدخان رساله دار پسر جرنیل مذکور که خدمت حضور\nبودند نامبرده را با فرمان تعجیل فرستادند و در فرمان درج کردند که تا اینجا باعث\nتاخیر نمودن و بحضور نرسیدن از چه روست هرگاه اینچنین خیال بخاطر داشته بدرا بتداء\nچرا بندگان ما را امیدوار نمودید و هرگاه غیر از ان است حرفی ندارد و بزودی حرکت\nفرموده عازم حضور شوید که بندگان توقف با آمدن شما داریم وسفر خیریت اثر دارالسلطنه در\nپیش است امید واریم که بسرعت خود را بدار احاطه شهر کابل رسانده بر قرار کردیم بهر\nحال بعد از رسیدن فرمان مصحوب نظر محمد خان رساله دار جرنیل سیدال خان علاج دیگر نیافت\nفورا حرکت کرده با يك پلتن وخاصه دار که در شقنان بودند به تعجیل تمام وارد خان آباد\nشده چون قطره بدریا پیوستند اضافه بران افسران خان آبادی اشخاصی که بیعت کردند\nو قسم خوردند از جمله خدمت گاران محسوب شدند و اشخاصی که ظاهر چیزی و باطن\nچیز دیگری بنظر آمدند بعضی محبوس وبرخی به قتل رسیدند و دیگر سردار سیف الدین خان\nنواسه عبدالوهاب خان که بامر و فرمان پادشاه افغانستان حاکم با استقلال غوری وخنجان\nو خوست و اندراب و بغلان وغیره بودند در اول شورش سرکار ترکستان که بجهت فتح\nخان آباد فرمانهای تسلی نامه فرستاده شد بجية سردار سيف الدین هم يك فر مان محت\nآمیز فرستاد و ترغیب بجانب ترکستان فرمودند سردار سیف الدین خان مذکور بیکارمان\nفرمان ترکستان از فرمان برداری بندگان سکندرشان پادشاه افغانستان سر پر تافت\nو خود را خسر الدنيا. والآخره ساخت عاقبت بمراد خویش هم واصل نشد بهر حال وابسته"}
{"book": "adl0959", "page": 447, "text": "(١٧٦)\nدولت ترکستان گردیده در خان آباد وارد حضور شد واز جمله بزرگان دربار محسوب گردید\nوحکومت خداداده بر یادرفت ودیگر اشخاص بجای وجای داد سردار مذکور حکمران شدند\nوبعدازان سردار سلطان مرادخان هذيك ميرقطغن که برکاب سردار عبدالله خان فرمان\nفرمای قطغن وبدخشان عازم دارالسلطنه کابل حضور پادشاه بودند در خنجان رسیده\nمعطل بعضی امورات جهانداری شدند که از خان آباد باوشان برسد این بود که قضیه برعکس\nافتاد ولشکر ترکستان وارد خان آباد شد سردار سلطان مرادخان با چند نفر افسر نظامی\nکه مامور کابل بودند اتفاق کرده از خنجان عازم وروانه خان آباد شدند و بحضور\nسردار محمداسحق خان رسیده بیعت نمودند وعهد وميثاق کردند\nخلاصه سخن بیست ودوروز در خان آباد توقف شد کلیه سبب توقف وتاخیر در خان آباد\nمعطل شدن جرنیل عبدالخان بود که در شفغان دیر ماند ودیر ترادرخان آباد رسید اما تاخیر\nنمودن جرنیل مذکور ضرر کلی بلشکر ترکستان پیش آمد چنانچه در همین موعد که لشکر\nترکستان در خان آباد توقف داشت این شورش در تمامی افغانستان اشتهار یافت و تمامی\nافغانستان اطلاع یافتند و بعدازان پادشاه افغانستان از هر جانب امر فر مودند که لشکر\nبطرف ترکستان روانه شوند چنانچه از چهار جانب افواج افغانستان چون موروماروافزون\nاز شماروهمه کوه دامن در بر مامور ترکستان به قصد انتقام گردیدند اول غلام حیدر\nنائب سالار با دریای لشکر خونخوار از حضور فیض ظهور امرشد که از راه بامیان بسرعت\nتمام عازم ترکستان گردیدند دویم سردارعبدالله خان که در خنجان توقف داشت ازحضور\nبندگان اقدس توپ خانه وباتن ورساله آمده باوی متفق شدند و عازم ترکستان گردید ند\nسوم سو ا ر ملکی از هر طایفه با افواج نظامی از راه دره صوف وهزاره\nجات بالای ترکستان و مزار شریف که سردار محمد اسمعیل خان\nفرمان فرماست عازم وروانه شدند که انشاء الله هر قضیه را جداکانه بوقتش تحریر کرده\nمی شود اکنون ازغلام حیدر خان نایب سالار وسردار عبدالله خان سخن کرده شود\nلهذا غلام حیدر خان نایب سالار با افواج خونخوار ولشکر بسیار از دارالسلطنه شهر کابل\nحرکت کرده کوچا کوچ در حدود کوتل دندان شکن که کوه بزرگی است و در\nافغانستان مشهور است فرود آمدند اکٹون باینطرف كوتل يك قلعه بزرگی است که\nشش برجه می‌نامند وتعلق ترکستان دارد قبل ازین خیلی در تعمیرات قلعه مذکور افزوده\nگویا یقول ترکستانی چون سد سکندر ساخته بودند در اینوقت که مقدمه پیش آمد\nسه نفر سر کرده بزرگ با شش بیرق جزایرچی(؟)وسوار ملکی از جانب بندگان سردار\nمحمد اسحق خان مامور مقرر شد که یکی جرنیل نجم الدینخان و عبدالقادر خان\nسرعسکر وسردار دلاورخان دو آبی بود ند باحاکم و افسر ان بجهة نگاهداری\nوسد راه لشکر کابل فرستادند در فرصتی که از حضور همان اشخاص مرخص می‌شدند\nسخن از تعریف قلعه ومستحکمی آن شد محرر کتاب حاضر بودم وهر کس در محکمی قلعه سخن\nکردند محرر تما شا می کردم وسکوت بودم از حضور امر شد که چرا سکوت هستید\nوسخن نمیزنید بعد از امر وفرمان عرض کردم که فرمان حضور وسخن های بزرگان دربار"}
{"book": "adl0959", "page": 448, "text": "(۱۷۷) پادشاهان متأخر جلد دوم\n\nدر مستحکمی قلعه حاجت بگفتگو و دلیل و برهان ندارد لاکن غلام عرض دارد که در بالا کوه دندان شکن که سر کوب است چه معالجه فرموده اید هرگاه علاج کوتل شده باشد خوب است والا از ضرب توپ از بالای کوتل در یکساعت همین قلعه را کن فیکون کرده باسفل السافلین میرساند که حاجت بجنگ و جدل ندارد بهتر آنکه دره باج گاه که جای تنک و ضیق میباشد و علاج گذشتن باسانی ندارد سنگر زنند و سد راه دشمن گردند اضافه بران اردوی پیاده تاتار که تعلق بسردار دلاور خان دوآبی دارد و بلدیت تام در این حدود ات و سرحدات دارند امر کنید که از گوشه و کنار یومیه خودرا بلشکر دشمن زده كوك شكار كنند هرگاه ازین طریقه بنیاد شود بعقل ناقص غلام بهتر است باقی بندگان والا بهتر مید | نند حسب الامر چیزی که بفکر غلام رسید عرضه داشت حضور نمودم مصرع حافظ « وظیفه تو دعا گفتن است و بس » لهذا بعد از عرضه داشت محرر کتاب بندگان عالی فرمودند که شما قبل بچند سال قلعه را دیده بودید که همه فرسوده بلکه خرابه بود اکنون دوسال قبل تا حال در تعمیرات قلعه سعی بلیغ بکار برده گویا قلعه آهنین ساخته شده یقین اینکه گلوله توپ اصلا بدر و دیوار قلعه مذکور اثر نکند و تا ثیر نه بخشد ازین رهگذر اطمینان کلی بخاطر بندگان ما میگذرد چنانچه افواج سابق که تجر برشد بان حدود که قلعه آهنین بود با سه افسر بزرگ فرستادند و سد راه لشکر دشمن فرمودند مختصر کلام این بود که لشکر کابل دران حدود که کوتل دندان شکن میگفتند وارد شدند و توپ ها را بجانب قلعه از دامنه کوتل که سرکوب قلعه بود مقابل کردند و امر بزدن فرمودند در مدت یکساعت در و دیوار قلعه را کن فیکون کرده قلعه را تصرف نمودند و سه افسر بزرگ که جرنیل نجم | لدینخان و عبدالقادر خان سرعسکر و سردار دلاور خان دوآبی را و افسران كوچك كه هـــمه درون قلعه فولادی بودند محبوس كردند و باقی جزایر چی و سوار و پیاده که درون قلعه بودند سلام كردند و نجات یافتند مگر برخی کـه گــرفــتار اسيری شده با تفاق افسران کابل رفتند چون قضیه قلعه شش برجه با تمام رسید و افسران شان کابل فرستاده شد بعد از ان بسرعت تمام با لشکر فراوان کوچا کوچ روانه ترکستان شدند تا اینکه خود را در ايبك رسانيده اييك را تصرف کردند عامل و حاكم اييك قبل از ورود لشکر کابل از ايبك فراری شدند و خفیہ در حدود بغلان بلشکر ترکستان ملحق گردیدند و بحضور والا رسیده خفیه سلام کردند و رویداد لشکر کابل را عرضه داشت کرده بیان نمودند لاکن با وجود فراری اييك خوفيه داخل لشکر گاه شدند باز هم گوشزد لشکر ترکستان شده یکی بدیگری سخن می کردند اما احوال بندگان سردار عالی سردار محمد اسحق خان دیگر گون شد و توقف کردن خان آباد را مصلحت ندانسته روز سیم از خان آباد حرکت فرما شده در جلو گیر منزل نمودند و از تلاش بسیار فردا آن منزل را در بغلان امر فرمودند که بتخمیدا چهل و پنج کروه می شد لاكن اسب و آدم از طول راه و گرمی هوا از کار باز ماندند چنانچه بسیاری پیاده از پلتن و جزایری وغیره تا اخیر روز بمنزل نرسیدند و در بین راه معطل شدند که نفس راست کنند چون احوال لشکر بدین منوال قرار گرفت لاچار دوشب توقف فرمودند"}
{"book": "adl0959", "page": 449, "text": "(۱۷۸)\nبعد از توقف کردن مجلس کنکاش برپا و در باب تقابل شدن با لشکر کابل گفتگو ها\nنمودند و در خصوص سد راه دشمن سخن ها گفتند و شنیدند عاقبت رای همگنان بر این\nقرار گرفت که از راه چون بسرعت تمام خود را در تاشقرغان رسانیده مقابل لشکر کابل\nلشکر گاه سازیم و کمر بمردانگی بسته جنگ در اندازیم و داد مردانگی بدهیم .\nتا یار کرا خواهد و میلش بکه باشد * لہذا روز سیوم بمصلحت دید بزرگان حضور\nاز بغلان حرکت فرموده از راه چول مرحله پیماء شدند روز اول در اجرم که آب شور\nناگوار داشت فرود آمدند نماز عصر همان روز از اجرم کوچیده فردا نما ز پیشین\nدر ینگی اریغ رسیده منزل نمودند روز سیوم از منزل مذکور حرکت فرما شده وارد\nتاشقرغان شده در نمازگاه فرود آمده لشکر گاه نمودند و معطل با قواج ماموری دشت\nسفید که بسرکردگی آخند زاده نظام الدین قبل ازین از خان آباد فرستاده بودند\nتعطل نمودند در استقامت خان آباد که خبر لشکر کابل بجانب ترکستان منظور حضور\nشد بنا بسبب یاری کردن بلشکر شش برجه آخند زاده مذکور وملا محمد خان برکه\nبا شش عراده توپ قاطرى ودو پلتن ويك رساله مکمل مامور دشت سفید شدند چنانچه\nروزی که آخند زاده نظام الدینخان با لشکر های رکابی شان وارد دشت سفید\nگردیدند همان روز مقدمه شش برجه تمام شده خود شش برجه سد سکندر با افسران\nمذکور تصرف لشکر کابل در آمده بودند چنانچه قیاس ترکياتی قلعه شش برجه گویا\nقلعه فولادی محسوب بود لاکن در مقابل لشکر کابل در طرفة العين بضرب توپ\nبزمین هموار شده کن فیکون ساختند بهرحال آخند نظام الدینخان که شخص هوشیار\nو سپاه پیشه بودند و بامید فتح کمر بسته عازم دشت سفید گردیدند چون قضیه را\nدیگر گون و دوک ترکستان را سر نگون دیدند لاچار از دشت سفید برگشته وایس\nبجانب ترکستان راه سپار شدند روز سیوم توقف لشکر در تاشقرغان آخند زاده با\nلشکرهای رکابی شان صحیح و سالم داخل تاشقرغان گردید چون قطره بدریا پیوستند\nلاکن هزاران آفرین به آخند زاده نظام الدین خان از حضور گفته شد زیرا که\nمقابل دشمن در عین شکست لشکر ترکستان رسید و افواج مذکور پراگنده نشد و همچنان\nکه بسلامت رفته بودند بسلامت باز گشته باصل واصل شدند گویا فوج خود را از دهن\nاژدها بسلامت نجات داده باز آورد خلاصه کلام روز چهارم توقف تاشقرغان جر نیل\nمحمد حسین خان که سرکرده لشکر ترکستان و بمنصب جرنیلی سرافرازی داشت برتبه\nنایب سالاری نیز سر افرازی یافت بعد ازان باتفاق آخند زاده نظام الدینخان با\nدریای لشکر که همه چون شیر غران و ببر بیان در میدان رزم با شمشیر بران و خنجر\nجان ستان داد مردانگی میدادند روانه غربی کته شدند و خیمه و بار گاه برپا کردند\nلاكن محكم جنگ نداشتند و خود داری کرده متوجه دشمن بودند و اطراف لشکر گاه\nخود را بنظر بصیرت ملاحظه فرموده بعد جنگ جا را خوب نظر کرده انتظار فرمان\nجنگ داشتند از ان طرف لشکر کابل دویم غیل در منزل حضرت سلطان رسیده آماده\nجنگ بشودند و خیمه و خرگاه باوج ماه رساندند روز دیگر لشکر طرفین مکمل\nو مسلح در مقابل همدیگر در بالای تپه ها صف آرائی کردند لاکن لشکر کابل سر کرده"}
{"book": "adl0959", "page": 450, "text": "(۱۷۹)\n\nپادشاهان متاخر جلد دوم\n\nجرار داشت بقاعده وقانون نظام مطابق امر سر کرده حرکت نمودند و لشکر ترکستان\nکه افسر قانونی نداشت خلاف نظام رفتار کردند آخندزاده نظام الدینخان هرچند که\nنظامی نبود لاکن از روی عقل و کمال تقاضای وقت را دیده سخن می‌کرد سخن مذکور\nمنظور نایب سالار صاحب نمی‌شد و رفتار خود را افضل میدانست و بعمل می‌آورد اکنون\nمحرر کتاب هرگاه بخواهد که سخن بانی کند در همین فقره اینقدر سخن باقی بخاطر\nاست که دفترها گنجایش نمی‌داد اشارتا عرض می‌گذارم آخندزاده نظام الدین خان\nدر عقل و تدبیر خود را افلاطون عصر و زمان می‌پنداشت و افغانستان را با وجود خود\nمذکور افغان بودن در عقل و کمال و هوشیاری ورمز ورموز قومی وتدبیر کامل منظور\nنمی‌کرد چنانچه در خطه ترکستان در عقل مشهور شده بود و دیگر محمد حسین خان\nنایب سالار هم چنان هوشیار و دانا ورمز شناس ولیک رس و رموز دان خود را توصیف\nمی‌کرد که گویا ثانی نداشت خصوص هرگاه شخصی در مجلس مذکور یا لچان درقاب\nمی‌چید و نایب سالار را نسبت بولی بودن و کرامات نشان دادن می‌گفت یقین می‌کرد\nوفخر می‌نمود ومباهات می‌کرد که حق و یقین است بیان مختصر در فرصتی که مقرر\nغزنی كک می‌شدند همین توصیف در مجلس حضور بنیاد شد شخصی بیان کرد که آخندزاده\nمذکور از اشخاصی است که ،\nيك ته مو شبکو آن توان کرد\nکه نتوان با سپاه بیکران کرد\nلهذا تعجب درینجاست که هم چنین دوشخص کامل در غزنی كک برعکس همدیگر\nعمل کردن چرا و برضد طرفین کار فرمودن چگونه خصوصی در موقع باريك خاتمه نفاق\nایشان در یکروز و یکشب اخبار حضور بندگان سردار محمد اسحق خان گردید هرچند\nکه بندگان سردار عالی رفتن خود را در مقابل نایب سالار کابل مناسب و لازم نمی\nدانستند اکنون از بد رفتاری و نفاق دو افسر بزرگ که از عهده افسری و سرشته\nداری لشکر برآمده نتوانستند غا بتقديـه كـردن چــاره لاچار بندگان\nسرکار بموجـود مبارك روز سی و م ا سد پشین از نماز دیگر همان\nحرکت فر ما شد ه ساعت هشت بجه شب در غزنی اگـك داخل لشکر گاه\nشدند حسب الا مر پغما و يكتـو ب شاد یا نه زده گوش زد دشمن نمودند بهرحال شب\nمذکور باسودگی گذشت لاكن فلك كينه جو بقصد انتقام تمام شب طبل کج رفتاری زد\nو انتظار صبح صادق بود كمر بقتل لشکر طرفین بسته داشت تا اینکه شفق دمید و صبح صادق\nظاهر شد هنوز آفتاب عالم تاب بعالم نتابیده بود که لشکر کابل مکمل و مصلح از خیمه گاه\nخود بدر شده هر کجا که سرکوب لشکر ترکستان بود فرو گرفتند و بهر حدود که سد\nراه دشمن دانستند بلشکر جرار مستحکم کردند و انتظار دشمن شدنداما لشکر ترکستان\nاز بزرگ و كوچك بخیمه گاه خود برقرار و آسوده حال در بستر راحت آر ميده باك\nاز دشمن نداشتند وخاطر جمع بر قرار نشستند لاکن این آسوده نشسن لشکر ترکستان\nسبب داشت دیروز که بند گان سردار عالی عازم غزنی كك شده شب وارد لشکر گاه\nشدند ساعت یازده بجه شب از لشکر گاه کابل شخصی داخل لشکرگاه ترکستان شده"}
{"book": "adl0959", "page": 451, "text": "(۱۸۰)\n\nعریضه از شش پلتن و توپ خانه و دو رساله با سوار ولایتی بمهر افسران رسانید و التماس کرده بودند که در روز ترك محاربه کرده انتظار فتح و نصرت باشید که انشاء الله تعالی هر گاه توانیم و فرصت یابیم افسر بزرگ را با خود گرفته بحضور فیض ظهور وارد خواهیم شد و هر گاه از عهده افسر برآمده نشود ما غلامان از اول مرحله که جانب ترکستان عازم شدیم بهمین اراده عهد و پیمان وقسم کرده ایم چنانچه همان قران مجید را بصحابت شخص فرستاده بحضور فرستادیم صدق است و هر گاه در بین دو روز بمد نظر دشمن لشکر آرائی کنید مختارید لاکن جنگ را موقوف دارید که سراسر خیر است باری سخن بدراز کشید این بود که ساعت ده بجه روز بندگان عالی سرکار اسحاق خان بعد از تناول چای سوار اسپ کوه پیکر گردیده لاکن مقصد از تماشای مقدمه جای را بنظر بصیرت دیدن داشتند خیال جنگ و مقدمه اصلا بخاطر عاطر نداشتند تا اینکه در بالای تپه بلندی رفته خواستند که تماشای اطراف و میدان جنگ را نظاره کنند قضا را نظر شان بلشکر کابل افتاد و نظر افگندند که همه مکمل و مسلح چون کوه آهن صف بسته سرکوب میدان جنگ را بلشکر ترکستان تنگ گرفته اند عجب ماندند و متفکر شدند بعد ازان امر کردن که لشکر ظفر اثر ترکستان مسلح و مکمل عازم جنگ جا شوند و مقابل دشمن ایستاده مردانه وار تماشا دار ند چنانچه لشکر ترکستان قبل ازان کمر بسته انتظار فرمان بودند فورا حسب الفرمان فوج فوج بقاعده و قانون نظام روانه نبردگاه شدند این بود که مقابل لشکر رسیده صف ببستند لاکن حکم جنگ نداشتن بدو وجه یکی امیدوار سلامی لشکر کابل بودند و دیگر بندگان عالی مقرر میفرمودند که شرط احتیاط بجا آرید و توپ و تفنگ بجانب دشمن بیشتر نیندازید که عهد شکنی از طرف ما نشود زیرا که با بندگان سرکار امیر عبدالرحمن خان قسم کرده ایم بگذارید که ابتدا از طرف لشکر کابل آواز توپ و تفنگ برآید بهر حال نقشه مقدمه بدو جانب مامور بود یکی در مقابل دشت در نظر هویدا بود و دوم در حدود تپه ها که شاید پشت لشکر کابل گرفته شود نقارا لشکر کابل نیز بهمین طریقه تقسیم کرده بودند خلاصه کلام لشکر ترکستان ماموری دشت شش عراده توپ جلوی و دو پلتن مکمل و يك رجمنت رساله و پنج بیرق خاصه دار و دوسه سوار ملکی داخل دشت شده مقابل دشمن صف کشیدند و باقی دیگر لشکر نظامی برکاب محمد حسین خان نایب سالار بجانب تپه ها روانه شدند لاکن قصد جنگ نداشتند و جانب تپه ها راهی بودند هنوز لشکر جانب تپه نرفتن بود که نا گاه توپ دشت از جانب لشکر ترکستان صدا کرد و غلغله در ملکوت انداخت چنانچه از طرفین مقدمه توپ جنگی پیداشد وفلك كج رفتار را بر قس آورد باری بعد از زمانی لشکر ترکستان و لشکر کابل در بغل تپه ها مقابل افتادند اما لشکر کابل هشت پلتن وهشت عراده توپ جلوی و چهار هزار سوار ملکی بسر کردگی سردار عبدالله خان و لشکر ترکستان دو پلتن و يك رجمنت رساله حیدری لاکن سه پلتن دیگر از ترکستانی دنبال مانده که بمقدمه مقابل نشده بودند بمجردیکه مقابل شدند ورو برو گردیدند از طرفین جنگ پیوستند و جنگ در انداختند و بضرب توپ و تفنگ دود از دودمان ها"}
{"book": "adl0959", "page": 452, "text": "(۱۸۱)\nپادشاهان متاخر جلد دوم\n\nبر آوردند و دادمردانگی دادند وسر موئی در کشتن و بستن تقصیری نکردند خصوص که\nبه آن جنگ چون دل بخیلان تنک بود در نیم ساعت از کشته پشته ها پر شد وزمین معر که\nازخون روانان ودلاوران گل گون گشت وسرهای غضنفران چون گوی در میدان نبرد\nبهرطرف غلطان بود واز تردد دلاوران وشمشیر زنان گرد وخاك معر که با دود توپ\nوتفنگ همراء شده زمین رزم گاه را چون شب دیجور سیاه و تاريك گرد انید لا کن\nدر اول جنگ دوصد سوار رساله حیدری باسوار ملکی که سردار عبدالله خان سر کرده\nبودند مقابل افتادند و بيك حمله دو طرب رساله حیدری سردار عبدالله خان باسوار ملکی\nالفرار گویان فرار دشت ادبار گردیده بجانب کابل رهسپار شدند و سواران\nمذکور بعضی بجانب هرات و هزاره جات و برخی برکاب سردار عبدالله خان جانب کابل\nروانه شدند جلس کلام بعد از يك ساعت بلکه کمتر شکست باشکر کابل افتاد و فراری\nکابل وغوری وجانب خان آباد گردیدند و تاب وطاقت نیاورده از ضرب دست لشکر\nترکستان فراری شدند اما فوج ترکستان از شکست لشکر کابل آگاه نبودند زیرا که\nمیدان جنگ از دود توپ وتفنگ وگردوخاك میدان تیره وتاريك گرديده بود وظاهر\nنمیشد تا اینکه آواز الامان الامان از لشکر کابل بر آمد ولشکر ترکستان دست از قتل\nباز داشتند بعد از زمانیکه هوا روشن شد لشکر کابل سلامی گرفتند و با مر محمد حسین خان\nنایب سالار ساعتی بگوشه توقف کردند لاکن لشکر ترکستان بجانب خیمه گاه لشکر\nکابل رفته تاراج نمودند نایب سالار کابل غلام حیدر خان که قضیه را چنین دید\nباقی مانده افواج در بالای تپه بلندی رفته خود داری میکردند و بحیرت مانده بودند\nومتفکر بهر طرف مینگریستند اکنون از مقدمه دشت شنوید لشکر ترکستان که مامور\nدشت بودند و خودرا سد راه لشکر کابل میدانستند در فرصتی که مقدمه تپه هم بر پاشد\nو آواز توپ وتفنگ بر آمد در دشت نیز مقدمه دستهاد و نایب غلام حیدرخان درمقابل\nفوج ترکستان که در دشت بودند فوج مکمل و جنگجوی فرستادند وهر دو لشکر بهم در افتادند\nوجنگ پیوستند .\n\nفرد\nدو دریای لشکر بجوش آمدند\nدلیران بهم در خروش آمدند\n\nشاعر میگوید:\n\nشعر\nروزجنگ توشود سرخ و سیاه ازخون وگرد\nموج دریای محیط و اوج گردون برین\n\nبهر حال لشکر طرفین بمردی شمشیر کین بهم میزدند و در قتل وقتال دست و بازو کشاده\nبودند چنانچه از گیرو دار مردان کار وزار زمین معرکه در لرزه افتاده بود و صدای"}
{"book": "adl0959", "page": 453, "text": "(۱۸۲)\nطبل وکوس وکرنا میدان رزم را چون میدان بزم ازخون جوانان لاله گون کرده\nگلستان ارم ساختند وتوپ های تپین آن آتش فشان چون شیرغرنده وببردرنده آواز\nرعد آسا، برآورده آوازة فتح بگوش لشکر کابل میرسانید وسنان جان ستان شقایق\nوشقوق ازهرطرف درطرفةالعین ظاهر می‌کرد و دلیران ختم کین بهر جانب که حمله ور\nمی‌گشتند مانند غضبناك غضب میکردند و بهادران جنگجوی بهر طرف رو می آوردند\nبا سیف وتیر و خنجر خون ریز سر های پیرو برنا را چون گوی در میدان غلطان\nمی‌نمودند مختصرکلام مدت سه ساعت هردو لشکر درمردانگی کمی و کوتاهی نکردند\nلاکن هاتف غیبی نداء درداد که ای لشکر ترکستان ازکوشش بی‌فایده چه سود .\n\nرباعی\nبا قضا کارو زار نتوان کرد گله از روز گار نتوان کرد\nکردکار هر چه می‌کندنیکوست حکم برکردگار نتوان کرد\nوشاعر دیگر میگوید\n\nشعر\nباخدا دادگان ستیزه مکن که خداداده را خدا داده است\nواستاد دیگر می فرماید\n\nفرد\nچراغی را که ایزد برفروزد هرآنکس پف کندریشش بسوزد\n\nتا اینکه شکست فاحش در لشکر ترکستان افتاد و فراری شده راه تاشقرغان\nپیش گرفتند بندگان سرکار ترکستان سردار محمداسحق خان که دربالای تپۀ بلندی\nباافواج رکابی تماشای جنگ دشت میکردند زیراکه مدنظر بود ازملا حظه شکست\nلشکرخود پراکنده شوند وملال اگین گشتند اضافه بران از لشکر تپه‌ها که مقدمه را\nفتح کرده بودند ازآنهم واقف نبودند سبب‌که تپه‌ها سدراه نظرشده بودمحمدحسین‌خان\nنایب سالارکه بمرض وشبشیر لشکرظفر اثرفتح نمایان شده وشکست فاحش داده بودند\nلازم بودکه لحظه بلحظه تاخیرنکرده رویداد فتح را بی کم و کاست بحضور بندگان\nعالی متعالی باهزار فرحت ومبارك بادی میفرستادقطعاً نفرستاد غصوص که محررکتاب\nباجانبانه حاضر بودم وعرض می کردم که قلم دان موجود است یکی دوخط فتح نامه\nپی درپی بایدفرستاد تا تسلی خاطر بندگان والا شده برقرار باشند لاکن چون سزا وار\nافسری وبزرگی نداشت ازسود عقل ونادانی سخن ناصح وخیر خواه را منظور نکرد\nافضل ازهمه ازحضور بندگان سردارعالی تامقدمه جای یکفرسخ دوری داشت وهر گاه\nازحضور باعث اخبار واگاه شدن شخصی مامور می‌شد درجنگ جاه نمیر سیدند ازبین راه\nبازگشته خبرمی آوردند که لشکر ترکستان باجمیع افسران بقتل رسیدند وازتمامی افسر\nکسی باقی نمانده ازین باب خوف عظیمی پیداشدوجزو شکیبائی برطرف گردید غصوص\nکه سبب کلی یافت خرابی وشکست دسته‌اذ یکی بربادی شکردشت که بمدنظر جلوه کرد\nدویم به تحقیق نارسیدن مقدمه تپه‌ها وفتح نمودن لشکرترکستان که اصلا خبری به تحقیق"}
{"book": "adl0959", "page": 454, "text": "(۱۸۳)\nپادشاهان متاخر جلد دوم\n\nبحضور سرکار ترکستان نرسید و هیچ شخص نمک خوار با وجود سال ها نمک دادن موجود نشد که در بین جنگ جا درفته از افسر کلان جویا شده و بچشم سر ملاحظه فرموده بحضور آمده براستی عرضه داشت دارد لاکن محرر کتاب میگوید که حق بجانب آنها بود از یکطرف تکرگ می بارید و از دیگر جانب صدای توپ رعد سا و آواز مرګ بکوش بیچارگان میرسانید و جانهم بسیار عزیز است مشکل است از جان گذشتن همان بهتر بقول شاعر\n\nجوی زمردی خود کم کن و فراغت باش\n\nباری از تمامی اینگونه سخن ها سه نفر از وزیران حضور که محرك خرابی و بر بادی سرکار ترکستان بودند هر لحظه خوف و وحشت می دادند و لشکر شکست خورده دشت را بمدنظار برنگ زنگ جلوه می دادند تخمیناً دو ساعت بهمین احوال گذارش یافت با وجود اینقدر خوف وبیم اتفاق دیگر دستداد پلتن های کابلی که بحضور محمد حسین خان نایب سالار سلام کرده بودند در اینوقت بحضور سرکار ترکستان فرستاد و قیاس کرد که مزده فتح ګویا همین است بعضی افسران دیګر هر چند مانع شدند نایب سالار مذکور منظور نکرد قصداً پلتن های مذکور نزديك شدند و بحضور سرکار جلوه دادند سه نفر وزیر فتنه انګیز بد سرشت که طینت شان عبری بمعطینی گذشته بود برنګ دیګر جلوه دادند و سرکار ترکستان را بخوف عظیم انداخته از بالای کرسی حرکت دادند چون خوف غالب لاچار دست از همه باز داشته ترك پادشاهی گفتند و سوار اسپ کوه پیکر ګردید . بهر سو نگران نگریستند چون ترك سلطنت کردن امریست دشوار هم چنان بالای اسپ سوار بسر توپخانه رکابی آمده امر بز دند کردن چند پنر فیل بطاف دشت که مردمان متفرقه می گشتند نمودند بعد از ان راه تاشقرغان پیش گرفتند و بزرگان حضور و درباریان نزديك ودور ولشکر رکابی که بحضور شان حاضر بودند چون پروانه وار بر کاب شان روانه شدند لشکر شکست خورده دشت که بهر گوشه و کنار پراگنده احوال چون مرغ شکسته بال نیم جانی که داشتند غنیمت دانسته بر کاب پادشاه خود حیات تازه یافته فراری شدند لاكن لشكر فتح کرده وظفر نموده که در تپه زار های نزديك حضرت سلطان بفتح و فیروزی با چپاول بسیار که جیب و دامان پر شده بود بحضور افسر بزرگ نایب سالار ترکستان انتظار فرمان می بردند ازین واقعه جان گداز آگاه نبودند و نمی دانستند که سر کرده کل که بقصد ریاست کمربسته باشد با وجود فتح وفیروزی چگونه اختیار گریختن بخود رود داد و بدون سبب با اینقدر اساسه سلطنت و پادشاهی فراری شود و ترك ریاست کند و خلقی را بعذاب الیم ګرفتار سازد و نباید عالم را بر کنده مختصر کلام نما ز عصر خبر ها تم تباه فراری سر کار ترکستان شهرت یافت وشورش عظیمی برپاشد و لشکر با غیرت مردانه ترکستان ازین حادثه جان فرسا، بحیرت ماندند و بغم فرو رفتن و عجب ماندند و باعث این شکست غیر حق را ندانستند تا زمانی که تحقیق شد و باصل مدعا پی بردند بعد از آن باهزار غم و اندو از دنبال سرکار ترکستان بجانب تاشقران روانه شدند تا خود را بشکست سرکار رساندند و یکی"}
{"book": "adl0959", "page": 455, "text": "(١٨٤)\nبه دیگر ملحق شدند لکن تحریر کننده کتاب که یکی از آن ها بودم عرض میدارم\nکه همان فرصت را خداوند میداند که چگونه اسبابی بر پاشد و چه نحو حادثه پیش آمد\nکه به تحریر گنجایش نمیدارد گویا مردگان بر خواست و زنده ها را بکام خود\nنهنگ وار فرو بردند چنانچه بسیاری از لشکر ترکستان از افسر و سپاهی اسیر و دستگیر\nلشکر کابل گردیدند و برخی با دل مجروح و قلب شکسته فرار دشت ادبار شده\nسر را از پا فرق نمیکردند تا اینکه با هزار گیرو دار خود را در تاشقرغان رساندند\nو خورد و بزرگ قدری آسوده شدند ساعتی در تاشقرغان توقف کردند و بيك خیل را\nبهر طرف جولان دادند عاقبت فرار شدن را افضل دانسته شخص معتمدی را امر فرمودند\nکه در مزار شریف رفته مختصر عیال های معتبر را فوراً سوار کجاوه و اسب که موجود\nاست بار کرده بجانب دریای آمویه رهسپار شوید و بندگان ما هم تا حدود کورمزار\nرسیده در آنجا امیدوار برآوردن عیال ها میباشیم چون عیال ها سوار شده از شهر بدر\nشوند فوراً احوال بفرستید که آسوده خاطر شده بلا معطل بجانب دریا خواهیم رفت\nچنانچه عیال ها نزدیک بصبح از مزار شریف برآمدند و عازم دریا شدند و بحضور سرکار\nترکستان اطلاع دادند لکن تا همان وقت بندگان سیما بوار در طپیدن بودند و هر ساعت\nآدم فرستاد تحقیق میفرمودند و امر به تعجیل میکردند بعد از آنی که از بر آمدن عیال ها\nآسوده خاطر شدند خود را بمزار شریف نزدیک نکرده از حدود الایجان بجانب\nدروازه سیاه گرد روانه شدند و راه دریا پیش گرفته ترك سلطنت کردند و زندگی را\nغنیمت شمردند تا اینکه در قشلاق سیاه گرد که چهار فرسخ از مزار شریف دور است\nرسیدند و ساعتی توقف نمودند در آن حین عیال ها هم رسیده از حضور بندگان والا گذشتند\nو خاطر خطیر والا را بکلی جمع کردند بعد خود سرکار ترکستان بخاطر جمعی تمام از سیاه گرد\nسوار شده بجانب دریا مرحله پیما شدند نزدیک بشام لب دریای آمویه که پشکه سر می نامند رسیده\nفرود آمدند و ساعتی توقف فرمودند ثانی از دریا گذشتند پنج روز دیگر در صالح آباد\nلب دریاء معطل شدند تا جمیع مردم فراری از عیال و اطفال و بزرگ و کوچک و شاه\nو گداء از دریا گذشتند لکن پروردگار عالم می دانست که با مردم فراری چه میگذشت\nبا وجودی که بندگان سرکار سردار سلطان احمد خان پسر سردار سلطان عزیز خان\nمرحومی را مقرر فرموده بودند که متوجه مردم باشند و نگذارند که یکی به دیگری\nدعوا کند و یا زحمت رساند زیرا که صحرای محشر برپا بود و غوغای قیامت ظاهر چنانچه\nدولت های عظیمی از زن و مرد تلف شد و بخاطر نداشتند و بتلاش جان خود گرفتار\nبودند که زودتر از دریا گذرند و نیم جانی بسلامت برند خصوص که دو شخص دیوسیرت از\nجانب پادشاه بخارا مامور بودند که از مردم فراری گرفته از کیسه میگذراندند\nلکن با وجودی دیو سیرتی در بغض و کینه افزون تر و در عداوت افضل تر و در پل گرفتن\nشعت طبع که یکی ازین دو پلید دیوزاد میرزا نظام مزاری که سالها برتبه منشی باشی\nاز زمان نایب محمد علم خان ترمان غلام حیدر وردک که حاکم ترکستان بودند\nاین شخص صاحب عرض وشعك پروردهٔ افغان بود چنانچه مردم فراری را کماحقه میشناخت"}
{"book": "adl0959", "page": 456, "text": "پادشاهان متأخر جلد دوم\n(١٨٥)\n\nو بهمه آشناء بود در اینوقت از طریقه بدزاتی ونمك حرامی اصلاً بکس آشنا نشده گویا\nابلیس لعین یا ملائیکه عذاب پادشاه بخارا اما حق بطرف مذکور است زیرا که در\nشان اصت مذکور شاعر میگوید .\n\nمصرع\n\nگر تو مردود الهی چشم چپت کور چراست\n\nزیرا که چشم چپ آن ملعون مردود کور بود و دوست و دشمن را بيك چشم میدید\nاز ان سبب زحمت کلی به مردم فراری میرساند اکنون شمه از شوخی بطر معر ر\nکتاب آمده که سزاوار خنده داشت خواستم که بنوسم کلمه تحریر داخل کتاب دارم\nوسر مطلب روم لهذا در فرستی که فراری از دریا میگذشتند در آنوقت آوازه بود که\nسوار رساله از مزار شریف میآید و مردم فراری را باز میگرداند اتفاقا روز سوم\nدر بین جنگل مرکبی شاید چرا میکرد چون شکمش سیر شده مست گردید و بانگک داد وصوت\nخجا ز بنیاد کرد مردم فراری لب دریا که غوغای گذشتن داشتند باشکه مرکز اقبالی\nطرم رساله کردند و یکی بدیگری افتادند و بجانب کیمه تلاش نمودند چنا نچه سه نفر\nبدریا غرق شد تا به تلف کردن مال چه رسد که دولتهای عظیم برباد رفت اکنون\nاز مطلب سخن رانیم مختر کلام روز ششم از صالح آباد اب دریا کوجیده دو منزل بر زاد\nروز سوم وارد شهر آباد گردیدند بعد از ان روز دویم امر شد که مردم فراری را سنجش کنند\nکه مخارج داده شود در ان وقت از رقم میرزا هفده نفر حاضر بودند دو رقم میرزاء امور\nخدمت شد که عیال دار و بدون عیال را جداگانه سنجش کنند جمع فراری از خاندار\nوغیر آن شش هزار و هفتصد و سی و دو نفر میزان شد اظافه بران تا ورود فر جیبی\nیک هزار وشش صد و چهل و پنج نفر دیگر داخل دفتر و مخارج شد در بهر حال بعد\nاز یکهفته تو قف شهر آباد بجانب فرجی مرحله پیما شدند تا اینکه\nو ار دفرجی گردیدند لاکن در شهر فرجی مدت دو ماه و نیم استقامت فر مو د ند\nاما از بسیاری مردم فراری حاکم شهر مذکور شب و روز بخوف ورجاء می گذراند وترس\nوبیم بسیاری داشت زیرا که چند هزار فراری وهمه سیاه ومکمل عراق در کوچه و بازار\nمیگشتند و مردم از بك همه جامه دراز وجامه کثال گا لی اینقدر مردم مکمل ومسلح\nندیده بودند و بحیرت مانده تعجب میکردند خصوص ارقام افغان حذر میکردند کجا طاقت\nدیدن داشتند در اینوقت بچشم سر می بینند جای آن دارند که هلاك شوند لاكن حاكم فرجی\nواضع بحضور پادشاه بخارا شکایت مردم فراری را عریضه کرد چنانچه پادشاه بحضور\nبندگان سردار محمد اسحاق خان خط مشفقانه فرستاد التماس نمود که حاکم فرجی از مردم\nافغان خوف کلی می دارد امید که مردمان خود را سرزنش کنید تا بترور ومواسات رفتار\nدارند اما شکایت بسیاری در سمرقند بحضور کارکشان دولت اروسیه فرستاد و التماس\nکرد که مردم فراری را از فرجی متفرق سازند تا بمردم شهر مذکور آسودگی پیدا شود\nاین بود که بعد از دوماه ونیم چاری گوپ کنصر بخارا وارد شهر فر جی شده و بحضور\nبندگان سردار محمد اسحق خان آمده ملاقی گردیدند و دو ساعت با هم نشسته صحبت نمودند\nمقصد از صحبت وملاقی شدن اینکه سه صد نفر از مردم افغانیه حسب الخوا هش سواء کرده"}
{"book": "adl0959", "page": 457, "text": "(186)\nبركاب همايون عازم سمرقندشوند وباقی مردم فراری بشهرهای پادشاه بخارا از قرشی\nالی کولاب وحصاردوشنبودجویچی وغیره متفرق شوند وبخاطر جمعی متوجه بیچاره‌گی خود\nگردند احدی بانها مزاحم وغرضدار نمی‌باشد باری بعد از بیان کنصر بندگان سردار عالی\nهرچند گفتگو كردند و مبالغه نمودند وفرمودند که این مردم فراری بندگان ماست\nاز حضور جدا کردن ممکن نیست هرگاه چنین بشود بدولت ایران خواهیم رفت کنصر اروسیه\nعرض کرد که ثمر قند و شهرهای پادشاه بخارا دوری ندارد يك دولت است کاشی که خواهش\nکنید در بین بیست روزه مه فراری بحضور بندگان سردار عالی حاضر میشوند لاکن فراری\nجناب شما كويايك لشکر عظیمی میباشند در يك شهر استقامت کردن خوف بزرگی دارد\nچنانچه حاکم قرشی خوف کلی بخاطر رسانده بحضور پادشاه بخارا عارض شده ویاد شاه نیز\nبکار کنان ثمرقند اطلاع داده است اضافه برآن خلاف قانون است لهذا سر دار عالی\nمتعالم لاچار شده بهمین منوال رضا دادند و باسه صد نفر از مردم فراری که کلیه غره واشراف\nبودند عازم ثمرقند شدند و دیگر مردمان فراری بدون سرپرست نااهل تبا وکدورت\nبسیار بشهرهای پادشاهی متفرق كشتند و بسیاری از افسران نظام وغیر نظام هم بركاب\nسردارعالی ثمرقند در حدود دو توم جویچی رفته استقامت کردندلاکن از حضور بندگان عالی قطع\nمراوده نمودند بهرحال از بسیاری رویداد هرچند سعی میدارم وکوشش میکنم که مختصر تحریر کنم\nورودتر ختم سازم باز ممکن نمیشود .\nمی تراود آنچه در آونده هست\nملخص کلام سردار عالی مقداد ازقرچی فرما شده وارد سمرقند شدند از قضای\nالهی در بین راه قرچی و سمرقند يكباره زمستان خروج کرد و برف قائل فرود آمد\nوسردی جنگ بدرجه رسید که در دو منزل رفتن سیزده نفر از بزرگ وكوچك مردم\nفراری مقتول شدند بهرحال بعد از ورود سمرقند چهارماه زمستان وخنك در شهر بامر\nکارکنان اروسیه منزل و خانه بمردم فراری دادند بعد از آن چهار باغ پادشاهی را\nبحضور سردار عالی مقرر کردن که استقامت فرمایند بعد از آن بندگان سردار عالی\nهشتادونه هزار سكه مخارج عمارات کرده تا تعلقات شان سکونت فرمودند و از دولت\nاعلیحضرت امپراطور اعظم در یکسال دوازده هزار مناط کاغد روسی که عبارت\nاز هشتاد هزار سکه بخاری باشد وظیفه مقرر نمودند لاکن دو هزار سوم را از جمع وظیفه\nوضع کردند وفرمودند که اجاره چهارباغ میشود باقی ده هزار سوم را ماه در ماه از خزانه\nمیدادند اما سردار محمد اسحق خان ازین وجه بمردم افغانیه فراری سمرقند قلیلی\nمیدادند وباقی را مصارف عیال داری خود میکردند اکنون سخن را ختم سازیم\nوازرویداد سردار عالی وتوقف سمر قند دست بازداریم زیرا که سزاوار تحریر وتقریر\nندارد .\nشعر\nعمرت دراز باد برین ختم شد سخن بیرون نمینهم زره اختصا ر پای\nبدرد مردن ولب ناکشودنم به از آنست که ناله کنم آن موجب ملال تو باشد"}
{"book": "adl0959", "page": 458, "text": "(۱۸۷)\nپادشاهان متأخر جلد دوم\n\nلهذا قبل ازين کتاب يك كتاب دیگر تحریر نموده بودم که از ابتداء سلطنت سرکار همایون قال تخت نشین موروثی سرکار امیر عبدالرحمن خان و گـدارشات هفت ساله حکومت سردار غازی محمد اسحق خان وخاتمه آن مقدمه سردار مذکور درغزای گگ با لشکر ظفر اثر بندگان سرکار اقدس سرکار امیر عبدالرحمن خان وشکست سردار مذکور وفراری سمرقند ورویداد چند ساله سلطنت توقف سمرقند تمامی در كتاب مذکور درج بود لاکن درین کتاب هذا خواستم که شرح مقدمه سردار مزبور را مختصر ثبت دارم بنابر آن خلاصه تحریر نمودم هر چند رویداد چندساله سلطنت سردار محمد اسحق خان در ترکستان موجب تطویل کلام شد وسخن بدراز کشید وعمداً بطول انجاميد اما علاج پذیر نبود باید که تحریر می‌شد وداخل كتاب هذا می‌گردید زیرا دراول رویداد سر دار مذکور تقریر شد که در اوایل حـکومت ترکستان سـردار محمداسحق خان آنقدر گفتار صداقت آمیز ورفتار محبت خیز بحضور مردم درخصوص حضور سرکار والا تبار بـکار میبرد کـه گویا جزوی از فدای بندگان سـردار محسوب می‌شد بلکه ظاهر بود زیرا که پسر عمو و برادر به فرق دارد وجه تفاوت است وهرگاه چنین نبودی چرا مبلغ ها از کابل بجهة تنخواه سپاه می‌آمد وچرا تفنگهای اننگریزی دندانه پر با جبه خـانه های فراوان داخل ترکستان می‌گردید چنانچـه خاتمه با همان تفنگ های مارتین بروی لشکر کابل زده شد وخلقي از لشکر كابل تلف گردید همين ترکستان بود که سال بسال مبلغ ها بصيغة ماليات وبطريق تعارفي كابل می‌رفت که بزوار به محرر كتاب معلوم ومشخص است پس درین صورت لازم افتاد که شمه باید ذکر میشد تا حقیقت اصل مدعا ظاهر میگشت اکنون سخن را راجع بطرف دیگر بداریم لهذا در زمانی که محرر كتاب بشغل نوشتن كتاب هذا بودم روزی رفقای جانی وبرادران روحانی سردار احمد علی خان ولد سردار سلطان علی خان نواسه سردار کهندل خان مرحومی قندهاری وسر دار سلطان احمد خان پسر سردار سلطان عزیز خان مرحو می وسردار سيف الدينخان نواسه عبدالوهاب خان مرحومی که از جمله فراری ها بودیم درمجلس گرم صحبت بودداز هرجاه سخن میزدیم ومیشنیدیم اتفاقاً صحبت از مردی و شمشیر افغانستان درمیان آمد چنانچه مقدمه غزای میوند ذکر شد بعد سردار احمدعلی خان فرمودند که هرگاه غزای میوند را در کتاب هذا که تواریخ پادشا هان افغانستان است درج کنید عجب نیست زیرا که اینهم صفت شمشیر افغانستاں است وخود این نیاز مند درگاه الله درمیوند حاضر بودم ويعقوب وجه اطلاع دارم محرر كتاب بنا بفرمايش رفقاء تصدیق کردم ورجوع به تحریر نمودم لاكن غزای میوند در زمان سلطنت پادشاه خدا جوی عدالت پرورسـ کار قوى الاقتدار پادشاه جم جاه خورشید کلاه سرکار امیر عبد الرحمن خان اتفاق افتاده بود بنا بران محرر کتاب در اواخر سلطنت پادشاه رعیت پرور در قید تحریر وترقیم در آوردم.\nغزای دشت میوند، اكنون يك فقره اخباری از غزای میوند که مشهور است تحریر می‌دارم زیرا که در تحریر آن سه خصلت ظاهر است اول قوت اسلام وغيرت دين داری دویم ذلیل نمودن كفروقتل آن سيوم نيك نامى دولت افغانستان وشمشیر مردم افغان"}
{"book": "adl0959", "page": 459, "text": "(۱۸۸)\n\nو مردانگی مردم آن چنا نچه در اوایل سلطنت سرکار عدالت پرور سرکار\nامیر عبد الرحمن خان بود در آنوقت فوج انگلیس در قندهار توقف داشت و سردار شیر علیخان\nقندهاری از جانب دولت انگلیس حاکم قندهار و بمنصب نوابی سرافرازی داشت و از طرف\nدولت حکمرانی می‌کرد و شب را بروز می‌آورد وسردار محمد ایوب خان پسر سرکار\nامیر شیر علیخان فرمان فرمای هرات بود اما به نیت غزا کمر بسته داشت و متوجه لشکر\nو انجام سفر بود تا اینکه باراده غزا و تصرف ملك موروثی قندهار از هرات حرکت فرمـاشد\nو کمر همردانگی بغزای محمدی (ص) بر بست و با لشکرهای خون خوار عازم قندهار شد\nو مردم فقراء که نام غزا شنیدند منزل بمنزل بلشکر سردار مذکور چون قطره بدریا پیوستند\nتا وارد فراه شدند این خبر جانسوز یومیه در قندهار میرسید و گوش زد فوج انگلیس\nمی شد چنانچه از ورودشان بحدود فراه آگاه شده بحیرت افتادند بعد از ان اراده کردند\nکه در مقابل لشکر هرات رفته تقابل ورزند برهمین اراده بسرکردگی سردار شیر علی خان\nقندهاری با دوازده هزار فوج مکمل جنگی از قندهار حرکت کرده به استقبال لشکر اسلام\nروانه شدند تا در حدود میوند رسیدند بعد از ان متوجه جنگ جاه شده زمین میوند را\nسزاوار جنگ دیدند زیرا که زمین مسطح و هموار بود بیقین داشتن که لشکر اسلام را\nدريك ساعت قرار دشت ادبار خواهیم کرد و فتح فوج خود را کمربسته داشتند خصوص\nکه آب دریا را بتصرف خود نموده بود اما لاکن از تقدیر الهی نمیدانستن\nچنانچه شاعر می‌فرماید\nرباعی\nهر چه دلم خواست نه آن میشود\nهر چه خدا خواست همان میشود\nواستاد دیگر میگوید\nشعر\nجامه ات زین خم امن آید برون همیار سرخ\nزانگها دارد جهان مغرور آرایش مباش\nمختصر کلام فوج انگلیس در حدود زمین میوند لب دریا فرود آمده انتظار ورود لشکر\nاسلام بودند از انطرف لشکر اسلام که در فراه توقف داشتن از حرکت لشکر فرنگی\nاطلاع یافته بلا محمل از فراه حرکت فرما شده بتلاش تمام خود را با جميع لشکر نظام و غیر نظام\nکه بنام نامی غزا انبوه شده برکاب سردار محمد ایوب خان حاضر بودند وارد دشت میوند\nکه مقابل لشکر فرنگی بود گردیدند لاکن خود را با جمیع لشکریان در جزیره بی آب و علف\nمشاهده نمودند و آب دریا را بتصرف لشکر دشمن ملاحظه فرمودند خیلی متفکر و پراگنده\nشدند بزرگان لشکر را طلب نموده کنکاش فرمودند عاقبت شخص کهن سال سال خورده\nتجربه آموز را دستیاب کرده از آب دریا و یا غیر آن جویا شدند آن شخص کهن سال\nجهان پیموده عرضه داشت کرد که قبل از ین به شصت سال کاریزی بخاطر دارم که\nدر همین موضع بود کهن سالان میگفتن که از زمان احمد شاه پادشا باقی مانده\nدر حینی که من شباب بودم روزی چند در همین کاریز مزدکاری نموده مدتی در آنجاء\nاستقامت داشتم و آب فراوان از کاریز مذکور دیده بودم هر گاه مردکار بیار\nمقرر شود وزحمت را بخود بگیرند امید است که آب جاری شود بعد از عرضه داشت"}
{"book": "adl0959", "page": 460, "text": "پادشاهان متاخر جلد دوم\n(۱۸۹)\nشخص مذکور سردار محمد ایوب خان وبزرگان حضور سخن ها رغ را پسند یده\nسه هزار نفر مرد کار همراه شخص بلد مقرر فرمودند وحد بعد را بگفته شخص بلد\nامر بکندن نمودند اضافه بران مردمان فقراء از هر طرف با بیل وکلند بشرا فت\nعام غزا بكمك كندن کاریز آمده مامورکندن شد ند .\nشاعر می گوید : سالی که نکوست از بهارش پیداست\nاز تفضالت خداوندی و مددکاری صاحب شریعت غرا هم چنان کار پر مسدود که\nاز عقل بعید بود وعقل تقاضا نمی کرد در سه روز انجام یافت چرا زود انجام نیا بد\nسه هزار نفر مرد کار لشکری و دوسه هزار نفرامرد کار فقرائی که ثوا بی آمده\nبكندن کاریز شدند و ثواب کملی حاصل نمودند چنانچه دریای آب جاری شد .\nولشکریان سیر اب گردیدند از مرحمت پروردگاری چنان آب فراوان شد که دشت\nو بیابان بعد از قرنهای بسیار وسال های بی شمار سیر آب گردید ند ومسرور شد ند\nباری چون حق سبحانه وتعالی لشکر اسلام را از آب غیبی سیراب گردانید ازین\nمژده سیرابی جميع لشکر اسلام شکریت خدا وندی را باداء رسانیده فتح اسلام را\nبفال نيك گرفتند لاکن در بین سه روز که آب نایپدا بود و تشنگی غالب وگر می هواه\nشدت حرارت آفتاب کویا دشت و بیابان چون کور ۀ آهنگران سوزان گرد ی ده بود\nلشکریان حکایت کربلای معلا و آب بستن بروی فرزند رسول خدا و تشنگی اهل بـیـت\nطاهرین را بخاطر آورده یکی بدیگری تسلی می دادند و مست ومدهوش غزا بوده از\nجان خود باك نداستند بعضی اوقات سوز وگداز شان از تشنگی حیوانا ت بود کـه\nبی زبان بودند و به هلاکت رسیده خوراك نمی کردند این بودکه از تفضلات الهی از\nآب رحمت حیوان وانسان سیراب شدند واز غیرت دین احمدی همچنان آب فراوان شد\nکه گویا دریای میوند جزوی ازین آب شمرده نمی شد چنانچه همان شخص کهن سال\nراه بلد سوگند می خورد که اول این کاریز که آب جاری شده تازمان مفقودی يك چشمه\nکوچکی بود که کفایت صاحبش بزحمت می شد بهر حال در بارۀ شخص راه بلد که خضر\nراه لشکر اسلام شده بود از نقد وجنس چه از حضور سردار محمد ایو ب خا ن\nوچه از نزد بزرگان دربار بهره مند گردید که سال های بسیار آسوده و آرام شد .\nخلاص کلام چون لشکر اسلام از آب سیراب شد ند و از هلاکت نجات یا فتند مشتا ق\nجنگ وغزا گردیدند و از شوق شب ها نمی خوابیدند تا اینکه روز هفتم ورود دشت\nمیوند آماذۀ جنگ شدند و لشکر طرفین کمر بجنگ بستند و از د و جانب در میدان\nجنگ حاضر شده صف ها راست کردند وبا توپ وتفنگ جنگ در انداختند و از دود\nتوپ وتفنگ زمین معرکه را تیره وتار نمودند ولشکر اسلام مردانه ر ز م کـرد ند\nوغیر ه تا نه کوشیدند و دلاورانه بجانب دشمن دین مبین حمله بردند وجنگ کردند تا زمانیکه"}
{"book": "adl0959", "page": 461, "text": "(۱۹۰)\nکه بلشکر انگلیس نزدیک رسیدند ودست بقبضه شمشیر کین نمودند و جمله مستانه و تاختن\nمردا نه کردند لشکر اسلام در عین جوش و خروش بودند که ناگاه از جانب لشکر\nانگلیس صدای رعد آسای برق نمای توپ از در دهان آتش فشان با آواز تفنگ\nهای مارتین بر آمد و بازار ملک الموت را گرم ساخت و دود از نهاد لشکر اسلام\nبر آورد گویا در دشت میوند تگرک از آسمان بلشکر اسلام می بارید و دود از\nدودمانها بر آمد هزاران پسر بی پدر و پدران بی فرزند شدند و سر های جوانان چون\nگوی در میدان بهر طرف غلطان گردید و فلك کج رفتار را بازار کج رفتاری برپا شد\nشاس سخن کا ر لشکر اسلام بدرجه رسید که تاب وطاقت باقی نماندهر قدر کوشش کردند\nقدم از قدم پیش نهاده نشد بلکه نزديك به فراری شدند لاکن از قول علما ء که از\nکفر باز گشتن ضرر دین داوی داردصبر و شکیبا ئی نمودند و تفنگ از فراری کردند قتل\nخود را افضل دانستنداما متحیر و پراکنده بودند حفیظ الله خان که سر کرده کبل بود و\nبرتبه نائب سالاری سر افرازی داشت و افسر بزرگ و سرکردهٔ صاحب تد بیر بود\nچون لشکر اسلام را پراکنده دیدند بقرار قاعده و قانون نظام امر کردند تا تمامی\nفوج ظفر امواج خود را برو در انداختندو از مقدما و تفنگ زدن بلشکر کفر باز ماندند\nو خلق عظیمی از سپاه اسلام خواه نظامی خواه فقرا بودند بقتل رسیدند و بدرجه\nشهادت و اصل شد ند لاکن احوال لشکر اسلام دیگرگون گرد ید و تدبیر جنگ ا ز\nدست رفت و خرابی دستداد اما دو رساله مکمل بادو هزار سوار هراتی که همه در توپ\nنشانی کری ثانی نداشته بحضور سردار محمد ایوب خان حاضر بودند چون از قضیه\nافواج و خرابی لشکر شنیدند بفکر تدبیر افتادند و تدبیری در یافتند اینکه یکهزار\nسوار از رساله و پلن شرط احتیاط بکار برده حضور سردار محمد ایوب خان مکمل\nتوقف دارند باقی سه هزار سوار رساله و سوار هراتی چهار تقسیم شده پنهان از آنجا\nرفته بجانب دشت در جله پیما شویم که لشکر د شمن آگاه نشود چون نیم فرسخ از آنجا\nدور شدیم باقی بجانب لشکرگاه فرنگی اسپ تاخته دست بشمشیر شود را در لشکرگاه\nکافر در اندازیم و دست بقتل گذاریم و مردی را از دست ندهیم تا خداوند چیزی که\nخواسته باشد بظهور میرساند ز یراکه کلیه فوج فرنگی بجنگ است و از لشکر\nگاه خود آسوده میباشد امید است که همین تدبیر نیکو افتد و مقابل تقدیر آید و فتح\nخدا وند نصیب اسلام گرداند باری بعد از مصلحت قرار یافتن از حضور\nسردار محمد ایوب خان دعاو فاتحه گرفته ابتدا ، بچهار جانب که راه مقصود نبودرفتند\nاز گرد وخاك اسپان شان گمان لشکر فرنگی\nکه سردار محمد ایوب خان شاید فراری شده باشد .\nویا لشکریان با ختیار خود از سردار مذکور آزرده گردیده عازم اوطان خود شده\nباشندتا اینکه از نظر غایب شدند و آثاری ظاهر نشد تخمیناً نیم ساعت گذشته بود که\nاز چهار جانب چنگ و چاك بالا گرفت و بسرعت خود را در لشکرگاه فرنگی رسانیده\nدست بقتل گذاشتند قدری لشکر فرنگی که در بونه بودند با تو پ و تفنگ جنگ"}
{"book": "adl0959", "page": 462, "text": "( ۲۹۱ )\nپادشاهان متاخر جلد دوم\nانداختند و اندک کر و فر نمودندلاکن ثمر نه بخشید و کاری از پیش نرفت عاقبت از ضرب\nدست غازیان راه جهنم پیش گرفتند القصه بران لشکر اسلام که در جنگ جابه نفس\nبلاگرفتار بوده بر و افتاده بودند اصلا سر بالا کرده نمی توانستندازجای جسته بتوکل\nخداوند بجانب لشکر انگلیس حمله بردند و تاختن کردند و بمقصد انتقام بسرعت رفتند و\nبمردانگی داد مردانگی دادند چنانچه باندک زمان لشکر کافر را از جنگ جابدر\nکردند و فراری نمودند و درقتل کافر سرموئی تقصیر نکردند اما فوج انگلیس که گاهی\nگمان شکست را بخود نداشته و حال خود را اسیر پنجه غازیان دیدند بغیر از فرارشدن\nدیگر راه نجات وند بیر جنگ نیافتند لاچار فراری شدند باوجود آن كوك شكاردست\nغازیان گردیدند خصوص شش صد نفر كه در يك باغچه بند شدند و مرگ را بخود مشاهده\nنمودند لاچار بجنگ پیوستند و دادمردانگی دادند تا منفس باقی نماندند و راه جهنم پیش گرفتند\nمختصر کلام از طلوع آفتاب که از طرفین جنگ بر پا شد تا نماز عصر در ان دشت\nمیوند که از آئینه صاف تر بمثل زاهدان صافی دل نرم و هموار بود و آثاری از پست\nو بلند ظاهر نبود مقدمه کردند و داد مردانگی دادند و در قتل و قتال تقصیری نكر دند\nبخصوص فوج انگلیس که از حضور سردار شیرعلی خان نواب خبر خواه دولت خود خیلی\nتسلی داشتند و لشکر اسلام را خیلی ذلیل و زبون پنداشته سخن کرده بودند بنابران فوج\nانگلیس در کمال جرئت تردد می کردند لوحمله میبردند وتلاش مینمودند لاکن شاعر می\nمیگوید فرد .هرکه در کارها شتاب کند خانه عقل خود خراب کند.بهر حال مقدمه میوندهم\nچنان مقدمه شد که گویا در افغانستان کمتر بیاد می دادند چنانچه لشکر انگلیس\nدوازده هزار فوج جنگی بودند که در مقابل پنجاه هزار شمرده می شد ند از مرحمت\nپرور دگار وقوت دین اسلام هم چنان شکست فاحش خوردند وقتل شدند که بیست و پنجنفر\nافسر و سیاهی از ضرب دست غازیان باقیماند که آنهاهم بتدبیر سردار شیر علی خا ن\nقندهاری که نواب با شوکت لشکر انگلیس بود با لباس مسلمانی ازمقدمه جان بر آورده\nراه قندهار پیش گرفت لاکن در بین راه خوف عظیم از مردمان اسلام بخاطر داشتند که\nمبا دا بقتل رسانند تا اینکه وارد قندهار شدند واز مرگ نجات یافتند باری بعد از فتح\nلشکر اسلام سردار محمد ایوب خان مدت پانزده روز در جنگ جا توقف فر مو دند\nزیراکه از لشکر اسلام از سپاه وفقرا خیلی بدرجهٔ رفیعهٔ شهادت رسیده بودند بلکه از شمار\nبرون شهید گردیده جنت الماوا شتافتند و به آرزوی خود رسیدند البته ظاهر بود که نرد\nدوازده هزار فوج فرنگی که همچون آتش غاسه مسلح بودند از صبح تا نماز عصر آواز\nتفنگ هم يك لحظه آرام نشد چقدر خلق خدا از اسلام تلف شده باشد لاكن زهى سعادت ونيك\nبختی شان که بامر خدا عمل کردند و برای حق سر دادند و خدا و رسول اکرم(ص) را از خودخوشنود\nنمودند بهر حال در مدت پانزده روز جمیع شهدا را بامر علما بخاک دفن کردند و لشکر کفر که\nهمه بقتل رسیده در زمین میوند بخاک وخون افتاده بودند بقرار آن سرزمین امر شد که جرهای\nبزرگ عمیق کنده در جر مذکور اندازند و از بالای شان خاك ريز ندوجسم پلیدشان را زیر\nخاك كنند حسب الامر بعمل آوردند واشیایی که از خزینه و جباخانه و توپ و تفنگ و کرچ"}
{"book": "adl0959", "page": 463, "text": "(۱۹۲)\n\nوغيره خیمه و بارگاه و اسباب دیگر که گویا مبلغ‌های خطیر می‌شد از لشکرگاه فرنگی بجنگ جا مانده بود بتصرف لشکر اسلام در آمد بعد از ان که از همه امور آسوده شدند از دشت میوند حرکت کرده بجانب قندهار رهی گردیدند تا اینکه با دبدبه و شوکت وارد قندهار گردیدند و اطراف شهر قندهار را محاصره نمودند و افواج فرنگی درون شهر قندهار قلعه بند شدند لاکن بعد از شکست دشت میوند سر کردهٔ لشکر انگلیس دور اندیشی کرده خورا که بجهتهٔ لشکر خود قلیلی آماده کرده بودند که تا پنج روز کفاف لشکر مذکور می‌شد بهر حال بعد از رسیدن لشکر اسلام در قندهار و دور شهر را محاصره کردن احوال فرنگی دیگر گون شد و خوف بسیار غالب آمد بفکر تدبیر حیله افتاده عاقبت چهل روزه از سردار محمد ایوب خان مهلت خواست لاکن واسطه مهلت گرفتن اینکه از سردار مهردل خان عیال کهن سال باقی مانده بود عیال مذکور افسر بزرگ انگلیس را که در قندهار افسر بود فرزند خوانده بود و افسر فرنگی عیال مذکور را در خطاب میکرد در اینوقت که کار فرنگی سخت آمد و قلعه بند شد مادر خوانده خود را واسطه مهلت کرده حضور سردار محمد ایوب خان فرستاد و چهل روزه مهلت خواست سردار مذکور بپاس خاطر عیال سردار مهردل خان را کرده مهلت داد بزرگان لشکر و افسران حضور مانع شدند و عرض کردن و دلیل‌های واقعی و بیان‌های کین گفتن سود نه بخشید و سردار مذکور بگفتهٔ خود عمل کرد چنانچه جمع افسران آزرده خاطر شدند و بخفه گان از حضور سردار سوخته بیرون آمدند این شد که بعد از چند روز لشکر بسیاری از جانب کابل وارد قندهار شد و در شهر قندهار شب داخل شدند فردای آن بحضور سردار محمد ایوب خان جواب فرستادند که مهلت تمام روز دیگر آماده مقدمه باشید چنانچه روز دویم لشکر انگلیس از شهر بدر شده سردار محمد ایوب خان خودرای خود پسند جنگ در انداختند و مقدمه را بر پا کردند در بین دو ساعت سردار عالی مقدار را از سؤ تدبیر که فرنگی را باختیار خود مهلت داده بود شکست دادند و فراری نمودند باری فرمودهٔ استاد است فرد\n\nهر که را دانش است بیداری\nنکند بی‌مشاورت کاری\nو استاد دیگر فرموده\nدشمن چو بدست آمد و مغلوب تو شد\nحکم خرد آنست که امانش ندهی\n\nوشاعر می‌گوید فرد\nجنگ وصلح بی‌محل ناید بکار\nجای گل گل باش جای خار خار\n\nاکنون قلم دو زبان را ازین وادی پر خطر باز داشته از جای دیگر سخن را نیم و مطلب مختصر تحریر داریم زیرا که اینگونه سخن بسیار و اینطریقه رویداد بی‌شمار است لاکن خواجه حافظ میفرماید .\n\nشعر\nگفتمش زلف بتکین که کشادی گفتا\nحافظ این قصه در از است بقرآن که مپرس\n\nهرگاه خواهم که شرح دار این فقره را تحریر دارم اشکال دارد بل ممکن نیست بهتر اینکه فقرهٔ بی‌ثمر را بی‌ثمر پنداشته در گذریم مقصد از مقدمه غزا و نیکنامی مردم افغانستان بود که در قید تحریر و ترقیم در آورده شد اکنون قبل ازین مختصری از سلطنت پادشاه عدالت گستر سرکار امیر عبدالرحمن خان تحریر کرده خواستم که کتاب را بنام نامی شان ختم سازم زیرا که در اول کتاب قرارداد چنین بود لاکن"}
{"book": "adl0959", "page": 464, "text": "(۱۹۳)\n\nپادشاهان متاخر جلد دوم\n\nدر این اواخر كتاب كه خواستم ختم نمایم از عدالت شهزاده بلند اقبال فرزند رشید\nبندگان سركار بخاطر خطور كرد كه در این اوان فرحت نشان آوازه عدالت و\nرعیت پروری شان مشهور آفاق گردیده حیف دانستم كه اسم سامی شان در پرده خفا\nماند وعدالت نوشیروانی شان داخل كتاب نشود زیرا كه از طفیل قدوم مباركشان\nکینه برا آوری و خواننده و شنونده را سروری حاصل میشود بنابران شمه از سلطنت و خدا\nجوئی بندگان شان تحریر کرده كتاب مذکور را ختم میدارم چون پادشاهی و سلطنت\nپدر بفرزند میرسد ختم كتاب هم بمیراث بشهزاده بلند اقبال رسیده شود تا کتاب مذکور\nزیب وزینت پیدا کند باری سر سخن باز كرديم خلص کلام فقره چند از حضور سركار\nذوی الاقتدار پادشاه باعدالت سركار امير عبدالرحمن خان در قيد تحرير در آورده\nبفرد اسناد ختم کردم که می فرماید\nشعر\nاین همه گفتم ولی بالا له تمام افسانه بود\nفرق کن افسانه را از اصل ای کامل نصاب\nاکنون دو كلمه از شاهزاده بلند اقبال و پادشاه زاده خجسته خصال جانشین پدر با مر\nپدر سركار خدا جوی تخت نشین افغانستان امير حبیب الله خان خلد الله ملكه وسلطانه\nباری چون سركار امير عبدالرحمن خان بعد از سلطنت بیست و چهار سال که با مر\nپرور دگار عالم فانی را پدرود كرده بعالم باقی شتافت قبل از آن كه بيك اجل میرسید\nدر زمان حیات بادل قوی كه خوف از مرگ نداشت و برضای الهی تن در داده بود پسر\nبزرگ خودرا كه شاهزاده بلند اقبال سردار حبيب الله خان نام داشت و بمنصب ولی عهدی\nسر فراز بودند جانشین مقرر فرمودند و بسریر سلطنت افغانستان نشاندهند این بود كه\nبامر پدر به تخت سلطنت موروثی نشستند و فرمان فرمای ولایت افغانستان شدند از آنجا\nکه بفضل خداوند فرشته طینت بودند و ملك طبيعت را جمع بعدالت شده و عدالت را در خطه\nپاك افغانستان جاری ساختند چنانچه در عصر خود از عدالت انوشیروان گذراندند و نوشیروان\nثانی نام برآوردند در اول سلطنت نو شيروان پسر قبا د پا د شاه\nخیلی ظالم بود و ظلم پرستی میكرد و دست تعدی دراز داشت و در خمیر دل\nتخم کین می کاشت تا زمانی که بواسطه برزویه طبیب که در آن وقت سرآمد اطباء بود\nبامر نو شیروان هندوستان رفت و به تدبیرات تمام كتاب كليله ودمنه را بدست آورده\nمنظور نو شیروان كرد از ان بعد دست ظلم وستم را كوتاه ساخت وراجع به عدل وداد\nشد تا نوشیروان عادل گشت و نام نیكو در عالم گذاشت و تا قیامت باقی ماند و این پادشاه\nعدالت پیشه ذاتی عدالت پیشه بود لاكن در زمان پدر مخفی بود زیرا که دست قدرت\nنداشت امروز كه از تفضلات الهی قدرت یافت و صاحب قدرت شد عدالت را ظاهر کرد\nو در طینت پاكش كه ظلم وستم نبود پیرامون آن نگشت پس ظاهر شد كه از عدل\nنوشیروان عدالت این پادشاه خداجوی افزون گشت و مشهور آفاق گردید سركار\nجنت مكان عدالت داشت لاكن باسیاست همراه بود و این پادشاه عدالت پرور تخم سیاست را\nاز خط افغانستان از بیخ و بن بركند و برانداخت و تخم عدالت را در رگ و ریشه\nافغانستان بر شاند و دست قدرت خدا داده را در قبضه عدالت کرد و خطه افغانستان را"}
{"book": "adl0959", "page": 465, "text": "(194)\n\nاز عدالت پر ساخت چنانچه اول نشان عدالت آنکه در ابتدای تخت نشستن چند ساله\nباقیات مالیات ملک که مبلغ های خطیر و خزینه های موفور می‌شد وافزون از شمار بود\nدر نزد فقراء چند ساله باقی مانده و حصول نمی‌شد آن همه مبلغ های کلی را بفقرای ولایت\nبخشیدند و معاف کردند بزرگان حضور و مستوفیان دفتر ومقیران دربار که شریک\nدولت خواه و نمک خوار بودند طریقه طریقه عرضه داشت نمودند که این باقیات ملك\nدولت عظیم و گرفتن آن از فقراء ضرور و موجب وفور خزینه هاست پادشاه سخاوت پیشه\nاصلا بسخن خیر خواهان دولت و دولت خواهان پاد شاه عمل نکرده و منظور نفرمودند\nواز طریقه فقراء نوازی در آبادی ولایت و آسودگی رعیت کوشیدند و دیگر در بارهٔ\nفقراء بی دولت که از عهده کشت وزراعت برآمده نمی‌توانستند و از کار زراعت باز\nمانده بودند مبلغ های خطیر بطریق مساعده تقاوی کرم نمودند که باعث آبادی ولایت\nشود و تا مدت ده سال وجه تقاوی بفقرا باشد و تحویل خزانه ندارند اضافه بران از\nزراعت خود مالیات هم تا موعد مذکوره که ده سال باشد ندهند تا مامور شوند دیگر\nمحبوسانی که از زمان سابق در بندی خانه سال‌های سال محبوس بودند خط آزادی دادند\nو همه را آزاد فرمودند و دیگر مردمان افغانستان که فراری ولایت های خارجه بودند\nو چندین سال بغربت در ولایات بیگانه بزحمت می‌گذراندند و چارهٔ بازگشتن بولایت خود\nنداشتند جمله را امان دادند و خط آزادی بهر ولایت نوشته بدیوار ها نصب کردند\nوبعهد خداوند و قرآن مجید بهر شهر و دیار نوشته ثبت فرمودند و اجازهٔ آمدن بولایت\nشان دادند که بخاطر جمعی بخانه و ماوای خود آسوده باشند زیرا که فرمان امان\nپاد شاه امان است و بکسی با باکسی دخلی و غرضی نیست الا که گناه جدید بشرط گواه\nباز خواست کرده می شود و خصوص فراری هندوستان تعلق سردار محمد ایوب خان\nو فراری ترکستان تعلق سردار محمد اسحق خان که در زمان امیر جنت مکان سرکار\nامیر عبد الرحمن خان فرار شده بودند اصه آنها فرمان امان فرستادند افضل ازان\nمبلغ ها انعام و احسان و مخارج راه فقراء نوازی کردند و منزل و مکان شان\nکه ضبط پادشاهی بود همه را بصاحبانش رد نمودند و دیگر قانون نظام داری چنان قاعده\nگذاشتند که افسر وسپاه از جادهٔ خود یکذره تجاوز نمی‌دارند و بخدمت ماموری خود\nمامورند و بيك ديگر بقرار سابق که شب و روز بخرابی همدیگر می‌کوشیدند دخل و غرض\nدر این عصر نمی‌دارند هرگاه خیال بدی بخاطر گذرانند از عمل عزل می‌گردند و دیگر\nبمرتبه افسری نمیرسند اضافه بران سابق در بارهٔ فقراء زحمت میرساندند وظلم وستم\nمی‌کردند الحال قدرت ندارند گرگ و گو سفند گویا در یکجا برادروار چراء می‌دارند\nبلکه گرگ از گوسفند ترسان است و دیگر در خصوص فقراء از حضور دستو را لعمل\nداده شده است که حاکمان و عاملان از قرار دستورالعمل عمل بدارند و اضافه طلبی نکنند\nکه موجب بازخواست و سزاوار سرزنش است و فقراء نیز از قرار دستور العمل عمل دارند\nاز طنابانه وزکوة و غیره که امر پادشاه است بکارکنان سرکار بدون مضایقه برسانند\nوسند بگیرند که سند سند است و بدون سند پرسیده نمی‌شود افضل از جميع عدالت اینکه\nبندگان سرکار با وجود شوکت و عظمت که از فضل خداوند پادشاه قوی شوکت و شهریار\nعظیم الشان است و بسلطنت عظماء رسیده اندا ما سرشت شان گویا فرشته و طینت شان"}
{"book": "adl0959", "page": 466, "text": "یادشاهان متاخر جلد دوم\n(190)\nكويا ملك چنان شکسته دل وحلیم طبیعت وعلماءپروروسادات نوازوفقیر خصلت كه حد بشر نیست\nوبوجود مبارک ختم است خصوص بعبادت پروردگار وعجز وعاجزی قرین ظل الله پیدایش\nندارددولت افغانستان اززمان اول تاکنون این چنین پادشاه انصاف پیشه رعیت پرورندیده\nباشند زیرا که قبل ازین پادشاهان افغانستان عدالت داشتندلاکن پیوسته باسیاست بود\nبلکه سیاست وستم افزون امروز ازمرحمت خداوندی وطینت پادشاه عدالت گسترریشه\nهای سابقه که به آب ظلم پرورده شده بود ازپاك طینتی وعدالت پروری ازبیخ وبن برکنده\nشدوتخم مهرومحبت سرسبز درضمیردل پادشاه وفقرا کاشته گردید امیداست که ازدعای\nخالص خلق الله این پادشاه نیکو خصال که عطای پرور دگار است وقوت اسلام خدا وند\nحافظ وناصر باد وسال های سال بسریر سلطنت عظماء برقرار وبردوام دارد باالنبی واله\nالامجاد زیرا که عمری بفقرانوازی ورعیت پروری سرسبز وخرم بوده و باشند وعدالت\nپروری را ازدست ندهند این دعا از من وازخلق جهان آمین باد لہذاهرگاه رجوع بعدالت\nسرکار عدالت پیشه بدارم وخواهم که تحریر دارم سال های دراز وخاطر جمع می خواهد\nچنانچه درجه خدا جوئی واسلام پرستی دراول تخت نشستن از فرشته طینتی ظاهر کردند\nجمیع عیال های افغانستان ازشاه وگدا وبزرگ وكوچك كه بقره پوش بودند وازصحن سفید\nكمرك بقره می ساختندوبچندطریقه زینت می دادند و جلوه گبری می کردند لاکن خیلی کدورت\nداشت زیرا كه عیال ولباس جلوه گری درکوچه و با زار و مزارات گشتن و بجلوه گری\nقدم زدن و بر نظر خلق جلوه دادن قبیح ترین قبح است هم گناه هم کدورت ازفرشته طینتی\nفورامانع شدند ولباس خاکی ساده امر فرمودند که عیال شاه وگداء بهمین منوال بقره ساخته\nپوشیده حرکت کنند بار دیگراز حضورفیض ظهور فرمان شد که عیال شاه وگدا بدون\nامرضروری ازخانه ومنزل خود حرکت نکنند ودر کوچه وبا زار بنظر خلق نگردند\nکه موجب باز خواست خواهد بود وسر زنش کلی خواهد شد لا کن پادشا هان\nجلیل الشان سابقه چرا اینقدر متوجه اسلام نشدند و ترقی اسلام را نخواستند\nاز زمان امیركبير امير دوست محمد خان تا حال محرر کتاب بخاطر دارم که هیچ يك\nاز پادشاهان باین امر که سر پر ستی اسلام است التفات نکردند كه موجب ترقی اسلام\nبود مگر در آخر سلطنت امیرکبیر یکسال سردار محمد شریف خان حاکم كابل شدند\nيكنفر عیال را در بازار بر خلاف رفتار ناموس داری دیدندکه قدم میزند امرکردند\nبجوال انداخته چوب زدند تا به هلاکت رسید بعد ازان بنظر نرسیده الا این زمان فرحت\nنشان که سرکار بلند اقبال از طریقه اسلام پیروی و دینداری در قوت دین مبین سعی\nوكوشش می فر مایند و ترقی اسلام را خوا هانند اكنون تبركا فقرة مختصری از\nعدالت شهر یارکشور كشادر اخل كتاب نمودم مفصل از عدالت نو شیر وانی سرکار\nخدا جوی بودكه مشهور آفاق گردیده د رجریده های کل دول خارجه ها ثبت است شكر الله\nکه کتاب هذا با برکت بود و امید وارم که به یادگار باقی بماند زیرا که در زمان هم\nچنان پادشاه عدالت پیشه بتوفيق الهی ختم گردیدسبحان الله من و حتی صحرائی هیچ\nمدان کجا و این قدرگفتار از دل برآوردن كجا وكتاب تواريخ ساختن کجا وگذارشات\nهفت پادشاه بزرگ تخت نشین افغانستان را تحریر كردن كجا و چند ین مقدمه ها ی"}
{"book": "adl0959", "page": 467, "text": "(١٩٦)\n\nبزرگ و كوچك كه قتل عام گرديده و افغانستان بخاطر كمتر دارد بخاطر آوردن و جزواً\nجزءاً دريافت كردن و بشرح نوشتن كجا چنانچه يكسال كامل شب وروز را فرق نكرده\nچقدر زحمات را بخود گرفته تا اينقدر اسباب بزرگ را جمع آوردم و هر كدام را\nبموقع در جايش ثبت كردم و در قيد تحرير و ترقيم در آوردم اما عجب دارم كه با اين\nكوتاه فكرى وعقل ناقص كه بخود ملاحظه مى دارم پيوند سخن چگونه ادا كنم فكرم\nنمى آيد مگر از عقل اميدوارى نيست راه خدا مال الله داده شد ندانم چه حكمت است\nو چه حكمت خواهد بود لاكن چه توانكرد لباس از كار خانه تقدير باين كس عطا شده\nناگزير لوازم اين لباس را بجا آوردن و شكر اين لباس كردن اساس رضامندى را\nاستحكام دادن است احمدالله والمنه كه از فضل مرحمت حق سبحانه و تعالى واز مددگارى\nخاتم النبيين وختم المرسلين سيدكونين وفخرالياسين\nمحمد مصطفى صلى الله عليه وآله واصحابه اجمعين .\nو اهل بيت طاهرين ختم يافت و تمام شد كتاب تواريخ پادشاهان متاخرين افغانستان\nبعون الله تعالى بفضلك وكرمك يا اكرم الحاكمين ويا ارحم الراحمين لهذا اميدوارم كه\nمقبول طبع خرد مندان ودانش وران ودشموار پسندان و خوانندگان و سامعان گردد\nاما مامول از بزرگان ونكته گيران وخرد مندان وخوانندگان مجالس بل التماس از\nناظرين آنكه به عين صلاح ملاحظه فرمودند بر غلطى كه لازمه طبع انسان خصوص\nمنجيل اين نادانست در اصلاح آن كوشند و از عين انصاف پوشيده سازند كه از شاخاز\nكارى روزگار وزمان كهن سالى و جلاى وطن ودست تهى در مدت يكسال در شهر سمرقند\nدر قيد تحرير وترقيم در آمد غرة شهر ذى الحجةالحرام ١٣٢١ .\n\nهر كه خواند دعا طمع دارم\tزانكه من بندۀ گنهكارم\nراه دنيا چو بد بود ياران\tهر كه بر حق رسيد با ايمان\nمن كه اميدوار دار از حق احسان\tباش دائم امن بر شيطان\n\nاكنون شرح فقرة از رويداد باقى بود خواستم كه در قيد تحرير و ترقيم در آوردم قبل\nدر تاريخ سنه يكهزارو سه صد و بيست وشش هجرى كتاب تواريخى از پادشاهان افغانستان\nنوشته ختم كرده بودم بعد از ختم آن بمرور ايام چندين رويدادى بخاطر آمد كه داخل\nكتاب مذكور نشده بود متحير شدم ومتفكر ماندم كه حيف از چندين زحمت كه رايگان\nرفت و كتاب ناقص ماند چنانچه مدتى در پريشانى گذشت عاقبت بخود خطاب كردم كه\nازين اندوه وغم چه حاصل خداوند عالم بزرگ است ترك اندوه و پريشانى كرده رجوع\nكنيد بكتاب ثانى زيرا كه قوه نوشن باقى است هر گاه خداوند خواست و عمر طويل\nعطا كرد وقضيه ديگر از تقديرات ازلى دست نداد انجام مى يابد وانشاالله تعالى ختم\nمى گردد وهر گاه پيك اجل در رسيد اختيار بخداوند است هر چه از دست ميرسد\nنيكوت اين بود كه تكيه بر ضماير الهى كرده رجوع بكتاب ثانى كه تواريخ پادشاهان\nمتاخرين افغانستان است نمودم باهزار اشغال روز گار ومددكارى پروردگار در مدت\nيكسال كامل از ابتدا تا انتها با رويداد از قلم ماندگى كه سابق بخاطر نرسيده باقى\nمانده بود همه را داخل كردم وبمرحمت خداوندى ختم نمودم چون در كتاب اول شش غود\nنوشته بودم آنرا نيز در كتاب ثانى درج كردم تا بيادگار بماند\n\nانجام"}
{"book": "adl0959", "page": 468, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0959", "page": 469, "text": "انجمن تاریخ افغانستان\nSociété des Etudes Historiques d'Afghanistan"}
