{"book": "adl0952", "page": 1, "text": "قرأت فارسی\n\nسال ١٣٠٦"}
{"book": "adl0952", "page": 2, "text": "قرآت فارسی\n\nسال ١٣٠٦"}
{"book": "adl0952", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0952", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0952", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0952", "page": 6, "text": "نشریات وزارت\nجلیله معارف\n\nبا ہتمام دارالتالیف\n\nسلسله\nادبیات\nبرائی صنف دوم مکاتب رشدیه\n\nقرأت فارسی\n\nمنتخب\nعبدالله\n\nمطبوعه\nفیروز پرنظنگ ورکس لاہور\n\nتعداد\n۱۳۰۶\nجوزا\n۱۰۰۰"}
{"book": "adl0952", "page": 7, "text": "۳۷/۱۳۰۷"}
{"book": "adl0952", "page": 8, "text": "۷۸۶\nظلمت یا نور\nنظری باز\nحصه بداران نیار در سال ششم\nطرد کنید ضرور بنده مادت\nاوه! این چه عمیق ظلمت! آسمان گویا بر رخسار والا رای خویش جالی سیاه نازک بافی کشیده که باز هم چهرۀ نور افشانش از آن نمایان است.\nآه! این چه طویل سکونت! جهان، گویا از سیاهی ظلمت شب سرمه در گلو کرده که از هیچ طرف نه صدائی است و نه ندائی! مگر صدائی جانفزائی «نهر» که از وسط بیشه زار در جریان است یا قوۀ سامعه دلنشینی ما\nبمهوب هوای نسیمی شاخهای اشجار بهم"}
{"book": "adl0952", "page": 9, "text": "۲\nچسپیده بیشۀ تیره و تار را گاه گاهی که در اهتزاز\nمی آرد، طائر قدسی قوۀ مفکره را آشیان بند\nتفکرات شاخسار صنائع صانع قدیم حکیم میگرداند.\nدر کنار بیشه بپای درخت بیشه نشسته بودم\nنظرم را بسما دوخته، و حرکات موزونانه اجرام\nسماویۀ درخشنده را دقت مینمودم . گاه گاه نظرم\nابرهای مظلم پاره پاره از هم متفرقه را که بنا\nتحریک طبیعت در حرکت بودند تعقیب مینمود،\nو از اشکال غریبه که از قطع مسافه ایشان را\nحاصل میشد گلهای لذت می ربود، نهایت الامر محو و\nنابود شدنش را می دیدم، و با خود می سرودم :\nچیست که زوال ندارد ؟ الله الله !!!\nفکر بشر در تماشای کدام بدیعه، و نظارۀ\nکدام صنعتش حیران نمی ماند.\nلوحۀ قدسی فضای نامتناهی، دماغ را تا"}
{"book": "adl0952", "page": 10, "text": "درجه علویت، افکار را چه قدر سکونت، قلب را تا چه درجه استراحت می بخشد!؟\nیا رب ! هر صورتی را علویتی، هر وجهی را لطافتی می بخشی عظمت خالقانه ات در هر جسم هر لحظه بدیگر صورت تجلی میکند .\nصنع دست قدرتت بدیعهٔ را که بظهور آرد، از تکرار آن مبرا است .\nدو زمان بیک دیگر مشابه نیست . مخلوقاتی که غیر از علم محیط اکمل ذات پاکت دیگر احدی آن را تحدید کرده نمیتواند ، هیچ یک بدیگری نمی ماند .\nاز بزرگترین مصنوعاتت تا به کوچک ترین مخلوقاتت آن قدر خوارق بدیعهٔ مندرج دارد که عقل و فکر از ادراک حقیقی آن عاجز و قاصر است ."}
{"book": "adl0952", "page": 11, "text": "۴\n\nاین چه عظمت ! این چه علویت !\nدر توصیف عظمت قدرتت ، و علویت شانت هر قدر معانی غریبه گفته شود باز هم مضمون لنگ است .\nآن قدر عظیمی که بزرگی آسمان نا متناهی در نزد کبریایت نسبت جزء فرد را به فضای نا متناهی نیز قبول نمیکند . بدان درجه بزرگی که نسبت به علویت در تعریف کوچکی کائنات هر قدر یک سخن کوچکی گفته شود- باز هم بزرگ است.\nعظمت و علویتت را نی ؛ بلکه ؛ بیان بدائع صنائع قدرت بالغه ات را نیز معانی دانان طبیعت معترف عجز و قصور گشته اند .....\nعظیم توئی ، جلیل توئی ، یا رب !!!...\n(از هر دهن سخنی)"}
{"book": "adl0952", "page": 12, "text": "۵\nحال قدیم و جدید اسلام\nاز قرنها تا قرنها اسلام را شمس هدی\nپرتو فگن بر هر کجا بر تیکس و گنگ و جمن\nناگه نفاق جانستان بگسست تارِ حبّ شان\nآمد غرض اندر میان بکشاده شد باب فتن\nشیرازهٔ امّت گسست آن قوّت ملّت شکست\nدولت زبون دین گشته پست از اختلاف بیخ کن\nاسلام بوده در شباب چون آفتاب عالم شتاب\nیا کوه یخ بر روی آب هر سو روان هر سو شکن\nاکنون شد افرادش جدا از هم چو ریگ کربلا\nگویا بظاهر توده ها لیکن بباطن پر وهن\nاسلام بود اوّل یکی اکنون ندانم چند کی\nهر فرقه را شد مسلکی هر یک بزعمی مفتتن\nاین جنگ در اسلامیان شد فرصت نصرانیان"}
{"book": "adl0952", "page": 13, "text": "۶\n\nچون فتح کرد عثمانیان این روم شرقی با متین\nقسیسیان رومیان آن دانش یونانیان\n\nاز بهر نفع غربیان بردند با خود از وطن\nآن وحشیان مغربی گشتند با هوش قوی\n\nاز فیض افلاطون ولی ناظم ز قانون سلن\nاحیاء علم و فن شده اسرارها روشن شده\n\nپاریس و هم لندن شده جمله فضائل را و کن\nاز علم و دانش آنچنان گشتند غالب بر جهان\n\nکاین قومهای شرقیان در پیش شاں چوں برہمن\nاسباب حرب و فن جنگ تکمیل گشته در فرنگ\n\nبا توپ بی دود و تفنگ سازند کار اہرمن\nہاں در زمان باستان اشخاص بوده بندگان\n\nاقوام را این غربیان بنده کنند از مکروفن\nبکشا نظر بر آسیا گردانیا جغرافیا\n\nاین منبع نور و ضیا وقتی جوان اکنوں کہن"}
{"book": "adl0952", "page": 14, "text": "۷\nقرن ششم از عیسوی آنجا بر آمد یک نبی\nمثلش نه شد پیدا گهی از بدو تکوین زمن\nاز لطف حق او آیتی از بهر عالم رحمتی\nآورد با خود حجتی از نزد رب ذوالمنن\nجمله خلائق آن زمان از جهل مثل مردگان\nانفاس آن روح روان بدمید شان جانی بتن\nبزدود زایشان جاهلی فرسود ازیشان کاہلی\nبخشود شان را عاقلی بخشید شان ملک زمن\nکرده پراگنده بهم زان ساخت قومی محتشم\nیک رشته حب اتم از بهرشان کرده رسن\nبگذاشت قومی ذی ہمم بہر حکومت بر امم\nرفتند تا شام و عجم تا اندلس تا کانطن\nبا ہم شفیق و مهربان اخوان صفت اطوارشان\nدر رزم چون شیر ژیان در بزم زیب انجمن\nجویای پی علم و ہنر از خاور و از باختر"}
{"book": "adl0952", "page": 15, "text": "رفتند در هر دشت و در رفتند تا اوج پرن\n* سراج الاخبار\n\nدر عالم اسلام یک حکمدار جوانی\nکه ملک و ملت خود را دوست میدارد\n\nحضرت امیر امان الله خان پسر سومین پدر شهید\nخود امیر حبیب الله خان است. مالک یک فطرت\nفوق العاده بوده مانند جد خود امیر عبدالرحمان خان\nصاحب شدت عزم و اراده است. هنوز بسن ۲۸\nسالگی است. میانه قد صحیح البنیه گندم گون است.\nاز چشمهای سیاهش آثار دانش و ذکا ظاهر میشود.\nبروتهاش کوتاه است. آتشین و عصبی مزاج، متواضع\nفوق العاده، ذکی سریع الانتقال، ظریف و نکته دان\nاست. مخاطب خود را ضرور مسخر خود می سازد."}
{"book": "adl0952", "page": 16, "text": "۹\nباوجودیکه حصّه فهم امرای سابقه و رجال حاضره\nحکومت زبان ملّی افغانی را نمیدانند، امیر تکلّم بخزبان\nخود را ترجیح میدهد (و بلکه بآن تکلّم میکند) کسانی را\nکه از زبان ملّی اهمال ورزند خطا کار میشمارد .\nزبان ترکی را کامل میداند، اشعار وطنی فارسی می\nگوید. درین وقت زبان فرانسوی می آموزد، پسر و برادر\nخود را در سنه گذشته برای تحصیل بپاریس فرستاده است.\nموتر و موتر بایسکل بسیار خوب میراند، در استعمال تفنگچه\nخیلی خوب است، مانند سواران قدیم اسپ بدل کرده\nساعتها برفتار چهار نعل قطع مسافه مینماید، بر منبر و کرسی\nچنان بموفقیت خطبه میخواند که جماعت و جمهور را بگریه\nمی آرد . تینس بازی میکند . مارش ترتیب میدهد .\nپیانو می نوازد و ..... قولبه میکند !\nبالذّات امامت میکند . بعض وقت با علما صحبت\nمی نماید، می پرسد که غیر از من پادشاهی که حق خود"}
{"book": "adl0952", "page": 17, "text": "۱۰\nرا از علما ستانده باشد خواهد بود ؟\nبمنبر با دستار ملی و شمشیر بالا می شود و میگوید :\nامیرها باید خود شان خطبه بخوانند تا دارای فرمان و\nقوّت و قطعیت شود .\nبهر گونه بتجددات عاشق است و در سینه اش\nیک دل صاف پر از مسلمانی در جنبش هست\nدر خطبه های خود همیشه حضار را باتحاد توصیه\nمیکند ( اوّلاً با هم متحد شوید ! بعد از انکه ده ها و\nشهرها با هم اتحاد نمودند نوبت باتحاد بزرگ میرسد\nو میگوید در استقبال ازان بشما بحث خواهم نمود )\nحکمداران اسلام را بترتیب دعا میکند . در آخر\nباین تضرع از منبر فرود می آید : ( خداوندا ! باین\nعاجز مجاهد فی سبیل الله توفیق رفیق گردان ) طرفدار\nآن است که خطبه بزبان اهالی قراءت شود . بعض\nوقت از ملّا ها می پرسد که خطبه برای کیست ؟ اگر"}
{"book": "adl0952", "page": 18, "text": "برای اهالی باشد چرا بزبان ایشان خطبه نمی خوانید؟\nامیر این امر را تقدیر می نماید که بدون استقلال\nزندگانی یک قوم ممکن نیست. بنابران بمجرد برآمدن\nبه تخت باین امر تشبث ورزیده و ملتتش این\nمیوه شیرین حیات بخشا را که از نان و آب هم\nخوشگوار تر است نخستین از دست این جوانمرد\nچشیده است.\nآیا همین همت و قابلیت امان الله خان، چه\nقدر او را از اسلافش ممتاز ساخته! اشتغالات جدی را\nدوست دارد. از مناقشه و مناظره ممنون میگردد. خاصیت\nمردانگی دارد، در سرای شاهی همیشه نمی نشیند. در فضا\nهای وسیع کار و گردش میکند. بموتر هوا خوری تنها می برآید.\nمحمود خان طرزی وزیر خارجه سابقه که در ترکیه\nمدت مدید بوده و اکنون در پاریس سفیر است، خسر امیر\nاست، اگرچه در بین اجداد و تبعه او اصول تعدد زوجات"}
{"book": "adl0952", "page": 19, "text": "۱۲\n\nتمثیلی رواج داشته، خودش مانند مسلمانان عصر حاضر بیک\nزوجه اکتفا نموده است. عصمت سعادت خانه خود را از\nدست نداده و عادت استفراش جاریه (کنیز) را لغو\nنموده است، دلش با دل ملت یکی است. در باب\nتاسیس تیلفون کابل و مزار شریف گفته اند که (من\nاین را برای این تأسیس نمودم که ملتم دردها و مشکلات\nخود را سر راست بمن بگوید) بعض وقت به تبدیل قیافه\nببازار می برآید با مردم شانه بشانه میخورد و خیلی زحمت\nدیده خود را بدکان نانوا یا قصاب میرساند. یک پرچه\nنان یا یک تکه گوشت گرفته بسرای شاهی عودت می\nکند و بدین واسطه خود بنفس نفیس از نرخ این چیزها\nعلم آوری میکند، در بین رؤسای قبایل و عشایر (که می\nگویند همیشه امیر بکابل سکونت می ورزد و هیچگاه از\nاحوال ما نمی پرسد و ازین رهگذر شکایت دارند) بیخبر\nمیرود و با ایشان بر خلاف امیر حرفها میزند و می گوید"}
{"book": "adl0952", "page": 20, "text": "۱۳\n\nبیائید همه ما یکجا بارگ رفته شکایت کنیم. غرض همان\nکوهستانیهای خشن را با خود گرفته بسرای شاهی خود می آرد\nو چون رؤسا احترام فوق العاده محافظین و یاوران را می\nبینند مسئله را فهمیده مجبوب میگردند، و در همان روز\nمهمان امیر میشوند. و در موسم بهار که برتها می پرد لباس\nدهقانی پوشیده پیش روی هزار ها نفر دهقان خود قلبه رانی\nمیکند و از خدا فیض و برکت خواسته دعا میکند و باین\nتقریب افغانان کوه بند را که چوپانی آزادانه را در قلل\nجبال از فرود آمدن بوادی و کشت و کار نمودن بهتر می\nدانند، راغب و مائل بزراعت میگرداند. ابداع این رسم\nاز امیر دور بینی و فکر بدیعه کاری او را اثبات می کند.\nمشار الیه حکمداری را که غیر مدوّن و تابع کیف و اراده\nهر تاجدار بوده بحال یک صنعت رسانیده است.\n\nامیر از کلاه گرفته تا بوت همه لباس خود را از ساخت\nمحلی وطنی میسازد ساخت داخله را خیلی بتعصب ترویج"}
{"book": "adl0952", "page": 21, "text": "۱۴\n\nمیدہد، اگر در کوچه وزرا و تبعه خود یا کسی از ترکان\nلباس اروپائی به بیند فوراً می برد و میدرد و از این\nجهت همیشه بجیبش مقراض میباشد . در کابل سفرای\nدول اجنبی را هم اگر گوگرد وطنی استعمال نکنند استادانه\nتنقید میکند، ترکان را رأس اسلام می شمارد و حقیقتاً\nدوست دارد، بشجاعت و حماست فطریه مان مفتونست.\nتنها در خاندان شان چه که در کابل هم یک افغان که مثل\nخود او ترکی بداند موجود نیست .\nبا وجودیکه رنگ ملی افغانان سیاه و سفید است .\nامیر رنگ سرخ را خیلی مرغوب میداند . صیفیه پغمان\nشان با رنگ سفید و سرخ رنگ شده است و مشابه\nبیادگار دهم تموز ماست . بیرق ذات شاهانه که بالای\nقصر شاهی در اهتزاز است نیز سُرخ است .\nبر رغم طبیعت جدی و مردانه خود مزاج لطیف دارد\nیاد دارم که در پغمان در جشن استقلال بطرف یک تصویر"}
{"book": "adl0952", "page": 22, "text": "۱۵\n\nخود که با جسامت طبیعیه برنگ روغنی رنگ داده شده\nبود خنده کرده ایفای سلامی نمود. روز دیگر بجمعیت\nعکس میگرفت و هر کس بخود پرداخته وضعیت خود\nرا اصلاح و درست میکرد، محمود بیگ طرزی به حضور\nشاهانه عرض کرد که بروت های خود را درست کنند.\nاعلیحضرت بجواب فرمود: «بلی این چیزی ست که\nانشاء الله در وقت جنگ خواهد شد»\nروزی در مناقشه کلاه نظامی بنوک قمچین بزمین خط\nکشیده و یک خط غلط آن را بسر انگشت خود تصحیح\nنموده و لازم ندید که فوراً انگشت خود را از خاک پاک نماید\nمشار الیه قلندر نیست بلکه حکمدار فیلسوفی است\nکه از خاک خود عار ندارد و آن را شرف دانسته با\nخود می بردارد. امیر خیال دارد در موضعی که تقریباً\n۳۰ کیلومتر که بطرف غرب جنوبی کابل است،\nیک شهر جدیدی که دارای همه شرائط صحی و مدنی"}
{"book": "adl0952", "page": 23, "text": "۱۶\nباشد باسم (بلده امانیه) بسازد، و برای این نخستین\nبار پول کاغذ رایج سازد. اعلیحضرت در همه مذاکرات\nبودجه سال آینده بالذات ریاست می نماید. و به\nتنظیم و موازنه آن بطور عصر حاضر اوّل بار است\nکه موفق گردیده.\nافغانان که مدّت مدید بحیات عزلت و اعتکاف\nبسر برده اند انشاء الله برهنمائی مرشدانه امیر جوان\nخود موقع خود را در بین جمعیت دولتیه عنقریب اخذ\nخواهند کرد.\nبرادران افغان ما بسبب داشتن اینچنین یک\nحکمدار مجدّد ترقی پرور صاحب شخصیت عالیه حقیقةً\nمسعود و بختیار اند.\n[محمود؟] (امان افغان)"}
{"book": "adl0952", "page": 24, "text": "۱۷\nشهامت اعراب\nهنگامیکه آفتاب لمعه پاش اسلامیت قطعه \"هسپانیا\" را تنویر و حکومت فاضله عربیه در ان سرزمین جایگیر گردیده بود روزی در مابین جوانی از اعراب و یکی از سرکشان اسپانیول منازعه و مجادله وقوع یافت که نتیجه آن منازعه نیز بضرب و قتل عرب بیچاره بخنجر ظلم و غدر اسپانیول آواره مخونج گردید.\nوقتا که خبر کدورت اثر این جنایت در داخل مملکت شیوع یافت خیلی کسان از خودکامان به عقب گیری قاتل بشتافتند.\nقاتل نیز حتی الوسع بگریختن و دویدن آغاز نموده تا بجائی رسید که راه فرار از هر طرف برو مسدود گردید. مگر در مقابل دیوار چپه پست باغچه"}
{"book": "adl0952", "page": 25, "text": "مرا و را تصادف نمود که غیر از جهیدن از آن دگر\nچاره نبوده . قاتل غدار بجهد بلیغ از دیوار مذکور\nخود را بدان سو در افگند و در انجا خودش را در کلبۀ\nخاشاک پوشی، در حضور پیری بیافت که حمیت\nو جوانمردی از ناصیه اش نمایان بود. قاتل مذکور\nبی اختیار بر پاهای آن پیر با وقار افتاده بعجز و نیاز\nچنین و مساز گشته گفت:\nامان ای پیر شهامت توامان! جنایتی از من صادر\nگشته است، و احبای مقتول به تعقیب و جستجوی\nمن جهد بلیغ دارند . و از هلاکم چیزی باقی نمانده\n؛ پس بمرحمت و حمیت عالی جنابانۀ شما التجا و\nامان آورده ام .\nعرب بعد از کمی ملاحظه قاتل را مخاطب نموده گفت:\nهیچ مترش! چون بخانۀ من التجا کرده و از حرکت فجیعۀ\nخویش پشیمان گشته لہذا با تو وعده میکنم که در خصوص تخلیص"}
{"book": "adl0952", "page": 26, "text": "14\nمضیانتت هر معاونی که از دستم برآید دریغ نکنم. درین\nکلبه داخل شو که آن جا از برای تو اختفاگاه ایمن و\nمتینی خواهد بود.\nبعد از مرور نیمساعت خبر وحشت اثر بسیار\nفجیع عرب بیچاره را بحالت صاعقه زده در آورد که\nآن خبر نیز عبارت از کشته شدن پسرش بدست\nاسپانیولی بود . پیر نتوان بمجرد شنیدن این خبر فلاکت\nاثر چگونگی احوال را بخوبی کشف نموده و دانست که قاتل\nپسرش کیست در دار و نیا یگانه ثمر حیاتش که\nعبارت از ولد ارشد اوست ، بدست اسپانیولی\nکه اورا مهماندار گشته و از هر گونه مخاطره حیاتش را در\nعهده گرفته مقتول، وابدآ از نظرش مفقود گردیده\nاست. پیر چون این مسئله غریبه فاجعه را در مد نظر\nدقت در آورد، غوطه خوار گرداب حیرت گردیده و یک\nمدتی بملاحظات عمیقه فرو رفت. بعد ازاں بدست خویش"}
{"book": "adl0952", "page": 27, "text": "۲۰\n\nاجرای قصاص جگر پاره خودش را تصمیم نمود . \nاین قصد و تصمیمش را بحقوق مهانداری ، وعلو جنابی \nسراسر مغائر یافت وظیفه ابویت ، با وجدانش بمجادله افتاد\nازین تردد و اخلاف که در باین وظیفه ابویت و وجدانش\nحاصل گشته بود سرتاپا وجودش را عرق خون آلودی استیلا\nنمود - نهایت وجدانش بر وظیفه ابویت غالب آمده همان\nلحظه بمحل اقامتگاه قاتل شتافته گفت : حالا از مخاطر و \nمهالکی که در و افتاده بودی چیزی اثری باقی نمانده میباید\nکه مهیای فرار گردی . \nاسپانیول ازین بشارت که حیاتش سر از نو\nتجدد نموده اشک ریز شادی گشته بر پاهای\nحامی عالی جناب خویش سرنهاد . و بنابر ایفای\nمنت داری خواست تا دستهای مبارک\nآں پیر خجسته سیر را گرفته ببوسد . لکن پیر عالیجناب\nبشدت تمام دست خویش را کشیده گفت :-"}
{"book": "adl0952", "page": 28, "text": "۲۱\nای خائن جفاکار! دست خباثت آلودت را که هنوز\nخون گرم پسر من ازان سرد نشده است بکدام جسارت\nبدستم تماش مینمائی. برو برو ای نابکار که چشمان خون\nافشانم زیاده برین ترا دیده نمیتواند\nاسپانیول ازین کلمات دهشت انگیز بگرداب\nحیرت فرو رفته متحیرانه و مخمرانه بروی پیر نگاه کردن\nگرفت و چون محققا دانست که مقتول، پسر اوست سراسر\nاز حیات خویش نومید گردیده بلرزه در افتاد،\nو بخوبی دانست که اجل او را بپای خویش بدام انتقام\nدر انداخته است .\nبناء علیه پیر حالت حیرانی قاتل اوقت نمود گفت\nجنایتی که از دستت سر زده اگر چه روح وحواس\nوقلب و جمیع وجودم را به شکنجه عذاب\nجاودانی در انداخته ولی وجدانم مرا از گرفتن\nانتقام واداشته، خوف وتلاش را بخود راه"}
{"book": "adl0952", "page": 29, "text": "۲۲\n\nمده که وعده و قولی که با تو کرده‌ام آن را بهیچگونه نخواهم\nشکست. برو که ترا بعدالت الهی حواله نموده‌ام.\nوقتا که پردۀ ظلمت تاریک شب که خصوص ستر\nعیوب عالم، سرمه در گلوی کائنات در کشید\nوقت فرار اسپانیولی نیز در رسید.\nپدر عالیجناب غیر از آنکه از خون جگرپارۀ خویش\nدرگذرد، یک اسپ صباری رفتاری نیز\nبرای قاتل مذکور تدارک نموده چارۀ فرارش را\nزیاده تر تسهیل نمود! ... زهی عالیجنابی انتها.\n(از هر دو پس سنجی)\nالمعارف"}
{"book": "adl0952", "page": 30, "text": "۲۳\n\nرویائی صادقه\n\nشبی خفته بودم، دیدم شخصی نورانی آمده روی برمن\nکرده وقال کم لبثت ۔ چند مدتست خواب رفته گفتم\n(لبثت یوماً او بعض یوم ۔ یکروز یا بہره از روز را)\nگفت دبل لبثت مأته عام ۔ بلکہ صد سال است که در\nخوابی، اما من تعجب دارم که چرا بعوض صد و بیست سال\nصد سالی فرمود۔\nسپس ناگاه خودم را در شہری بزرگ دیدم کہ\nباز همان شخص آمد و پرسید، (کجائی ہستی) گفتم به الحمدلله\n(ایرانی) ہستم، ہمان ایران کہ ذکاوت کیومرثش،\nشجاعت بهرامش، فراست جمشیدش، صلابت\nکیخسروش سطوت فریدونش عدالت نوشیروانش، غیرت و\nمهابت نادرش، رافت و جہانگیری شاہ\nعباسش، عقل و سیاست امیرکبیرش، مظالم بیست و"}
{"book": "adl0952", "page": 31, "text": "۲۴\n\nملت پرستی امین الدوله اش وطن دوستی مؤید الاسلامش\nمجاهدات غیورانه و بزرگانه سید محمد آقامی طبا\nطبائیش، و شهادت و بخون غلطیدن شهدای طهرانش\nمشهور اکناف عالم میباشد باز اگر نشناختی بگویم:\nهمان ایران که عبودیت و اسارت اهالی آن\nبهمسایه های جنوب و شمالش و از دست رفتن\nخطه وسیع قفقازش، و پامال شدن سیستانش،\nو خیانت و مملکت فروشی بزرگانش، و پارتی\nبازی اعیانش، و خباثت و ملعنت اتابکش، و\nبیمروتی و مخموری محتکرانش زیب صفحات تاریخ\nمیباشد.\nمگر مرا نمی شناسی که ایرانی هستم، بفرما\nاین هم تذکرۀ من که خود د بلیط، قونسل و نه\nمانیم بتمام شدن موعدش مانده.\nآن شخص نورانی چون این تفصیل را از من"}
{"book": "adl0952", "page": 32, "text": "شنید یک قیقاجی (مستهزیانه) بر من نگاه کرده و\nگفت : - پسره ! من از تو همین یک کلمه پرسیدم\nکه کجائی هستی، دیگر این قدر داستان و حکایت و\nناله و شکایت از برای چه که تذکره چنین آمد و\nقونسول چنال شد، باینها من چکار کنم تو جواب\nمرا بگو !\nعرض کردم که آقا جان آخر گفتم ایرانی هستم .\nفرمود دروغ میگوئی، گفتم تذکرۀ مرا ملاحظه بفرمائید!\nفرمود آن اعتبار ندارد حالا جور دیگر بتذکره\nنگاه کردن پیدا شده است ، اشاره بکلاه من\nکرده و گفت این مال کجا است ؟ گفتم :- مال\nاروپا و ماهوت فرنگ است ، گفت :-\nپس تو فرنگ هستی ! از خواب سراسیمه\nجسته و یکدو صلوت فرستاده دوباره\nبخواب رفتم. باز همان شخص نورانی ظاهر گردیده"}
{"book": "adl0952", "page": 33, "text": "گفت پسر کجائی هستی؟ فوراً گفتم فرنگستانی\nماهوت بالا پوشم را نشان داده و گفت :- این\nمال کیست؟ عرض کردم انگلیس است؟ فرمود\nپس تو انگلیس هستی، بد هشت از خواب بیدار شدم\nاین دفعه هم یک آیت الکرسی خوانده خوا بید م\nدر خواب دیدم شهر دیگری است، هما نشخص\nخندان و گریان تشریف آورده و گفت :-\nکجائی هستی؟ گفتم انگلستانی پس دستم را گرفته\nو مرا کشیده بخانه خود مان و نشاند روی صندلی\nو پرسید این جراب مال کیست؟ گفتم مال انگلستا\nگفت کفشها ؟ گفتم روس، زیر جامه، شلوار،\nکمربند، پیراهن، قبا، پتلون، عینک، قتی، دستمال\nکیسه پول، شانه، چاقو، کبریت، همه چیز گفتم روس .\nسپس همانشخص، بی شرم در برا بر من بناکرد بکشودن\nصندوقچه و بقچه های خانم بنده و والده و همشیره و"}
{"book": "adl0952", "page": 34, "text": "۲۶\nدختران جوانه ام .\nهرچه داد زدم که آخر ای مرد جابی تو نامحرم\nهستی چکار میکنی، آخر در من چه دست بند کرده؟\nبگو چه میخوای اکنون هم روس هستم، حالا از سرم\nدست بر میداری یا نه بگذار مطلوب تو بجا شود- هر چه\nمیگوئی همانم .\nولی مشارالیه ابداً بداد و فریاد من گوش نداد بقیه\nهارا تماماً بکشود و گفت- این ها مال کیست؟ گفتم\nمال روس است، گفت این زنجیره منجیره گلها با\nتونی و فلان مال کیست، گفتم آن ها مخلوط میباشند\nمیان آنها مال فرنگ ، انگلیس ، روس، عثمانی، بلژیک\nو سائر دول متفرقه حتّی مال افغان است، اما آن\nنو که می بینی مال آلمان است که درین اواخر\nدوان دوان مهمان برای ما آمده است، و خودهم میگویدای\nمسلمانان بر من اطمینان داشته باشید که دیر آمده ولی"}
{"book": "adl0952", "page": 35, "text": "گرسنه آمده ام.\nخلاصه آنها را هم ازو خریدیم، گفت خیلی خوب\nبگو به بینم این خور دوات چه چیز است؟ گفتم یکدو کنیز\nبچه دارید این اشیا هم جهاز آنهاست، گفت پس اینها\nمال کجاست؟ گفتم مخلوط و همه جوره است. گفت آن\nسفید که در کنج صندوق دیده می شود چیست؟ گفتم قدیفه\nولنگ است. گفت مال کیست؟ گفتم مال فرنگ پرسید آن\nسفید دیگری چه باشد؟ گفتم یک دوکفنی میباشند که مخصوصاً\nدعاهای متبرکه بر آنها نویسانده ایم و خیلی هم مجرب هستند\nگفت باز طول دادی، بگو خود آنها بافته دست کیست؟\nگفتم بافته دست طبیب طاهر روس، گفت آنچیز زرک سفید\nچیست؟ گفتم آنهم عمامه پدر مرحوم ما آخوند ملا ظهر علی ولد ملا\nتفضلی مرثیه خوان و شبیه گردانست که وفات کرد، خدا وند بجميع\nاموات شما هم بآنمرحوم رحمت کند، گفت باز هم نقالی آغاز\nکردی، بگو پارچه آنعمامه مال کیست؟ عرض کردم آنهم مال روس"}
{"book": "adl0952", "page": 36, "text": "۳۹\nگفت دبارک الله ماشاء الله ،عجب حاضر جواب تشریف\nداری، حالا بفرماتا برویم بمطبخ خانه عالیه، گفتم ای آقا\nترا بخدا کمتر مرا شرمندگی ده، گفت نه، واهمه نکن، تو هیچ\nوقت شرمنده نمیگردی اگر شرمت بیاید وبال تو بگردن\nمن، رفتم بآشپز خانه گفت چای مال کیست ، گفتم مال روس\nسماوار، نفت فتیله، استکان،غوری، لحافها، پرده،آئینه\nهمه روس، گفت پس ایخانه خراب وای مرد که بی شرم\nهرچه را می پرسم میگوئی مال روس هی روس هی روس ،\nپس کجائی هستی ؟ گفتم معلوم است که حالا هم روسی هستم.\nگفت در چه آئین و کدام مذهب میباشی؟ گفتم الحمدلله\nمسلمان هستم، دیدم رفت و کتابی در دست گرفته برگشت\nشخصی هم با او بیامد، از وی پرسید کجائی هستی، گفت\nقفقازی ، خشمناک گفت بدبخت از اوّل قفقاری و\nایرانی گفتید، که حالا بدین حال گرفتار شدید.\nپرسید مذهبت کدام است ؟ گفت شکر لله که"}
{"book": "adl0952", "page": 37, "text": "مسلمانم گفت پس از روی گفته شما لابد این کتاب قرآن\nشما است؛ پس بخوانید به بینیم ما عرض کردیم سواد نداریم\nگفت پس جرائد و دغوته ها را چسان میخوانید، گفتم کی\nخواندیم، گفت تف بر روی تان چه حد بی شرم هستید\nپس خودش شروع بخواندن قرآن کرده و معنی\nنمود، گفت نگاه کنید احکام این فرمائیشات در شما\nهست عرض کردیم خیر! گفت پس شما مسلمان نیستید\nآنگاه دو دستی تو سرمان زد من از خواب بر جسته و\nدویدم سر قبر پدرم تا خوابی که دیده ام بروی بگویم\nدیدم او هم تازه از قبر برون جسته و می لرزد. گفتم\nپدرجان این وضع چیست! چه شده که برخود میلرزی\nمگر قیامت است، بگو، تعبیر این خواب که من دیده ام\nچیست، گفت، فرزند جان مثل همان خواب را من\nنیز دیده ام، از من پرسیدند این کفن مال کیست\nگفتم مال روس، پس لگدی چنان سخت به پهلویم"}
{"book": "adl0952", "page": 38, "text": "۳۱\nزدند که از قبر جسته و از جای خودم، بدین جا\nافتادم، از سر قبر پدرم دویدم سر قبر با بایم که\nببینم که این قضا بسر او هم آمده، دیدم او هم در\nمثل حالت ماست :\nای مرغ سحر بناله دورا دور\nبیهوده مکن تو خویشتن رانجورا\nاین سان که ربوده خواب غفلت مارا\nبیدار نمی شویم تا نفخه صور\n(ج ـ ص ـ ب)\nحبل المتین سال ۲۴ شماره ۱۳۴۱"}
{"book": "adl0952", "page": 39, "text": "۳۲\n\nآشیان بلبل\nاز آثار (فامیل فلاماریون) عیناً ترجمه شده\nکه حکیم، شاعر، فیلسوف\nارو پاست\n\nاز یک جنگل بسیار لطیفی میگذشتم نظرم بیک\nآشیان بلبلی برخورد در میان این آشیان چار دانه\nچوچه موجود بود. بسببی که هنوز بال و پر\nنکشیده بودند از حرکت اهتزاز کارانه بسیار\nخفیف و روح پرور نسیم بهاری متأثر\nشده میلرزیدند، و بیک دیگر خود\nشان آن قدر نزدیک می شدند که\nتنها سرهای کوچک شان و چشمان\nمهره مانند سیاه شان دیده می شدند. از تخم هنوز\nنو برآمده بودند، از دنیا هنوز خبر ندارند! دره ها، کوه ها، آبشارها،"}
{"book": "adl0952", "page": 40, "text": "۳۳\n\nچمن زار ها هست یا نیست نمیدانستند.\n\nبیچاره گگها! چقدر عاجز و چقدر بی\nقدرت بودند! اگر باهمین حال ترک شوند\nاز سردی و گرسنه گی هلاک شدن شان محقق\nبود. لکن حضرت خالق تعالی برای این چوچه گگها\nدوتا حامی مشفق تعیین فرموده که آن با هم عبارت\nاز پدر و مادر شانست که در یک کنار آشیان\nبپا ایستاده بودند.\n\nسبحان الله! در آنقدر وجود های کوچک حکم\nبالغه خلقت آن جوهر بزرگ عشق و محبت، و\nآن حس رقیق عجیب پدری و مادری را چسان\nگنجانیده است؟ چون بغور می نگریستیم میدیدیم که\nدر هر طپش دل شان یک حس شفقت و محبت\nبزرگی در بارهٔ اولاد شان موجود بود.\nبسوی آشیان خم میشدند، غذائی را که بمنقار آورده"}
{"book": "adl0952", "page": 41, "text": "۳۴\nبودند به چوچه گلگهای خود تقدیم میکردند . این چارچوچه\nبلبل بچه گونه یک تلاشی و چقدر یک هوسی گردن\nهای خودرا دراز میکردند، ومنقار های خود شانرا می\nگشادند که از دیدن آن حقیقةً انسا نرا حیرت دست\nمیداد . کوشش تغلبکارانۀ ربودن لقمه بررگتر ها، و\nقاعدۀ طبیعیۀ گرسنه گذاشتن قوی زبون تر خود را\nدرمیان احساس این بلبلکهای معصوم که هنوز\nدنیارا نیشنا سندا، و حیات را نمیدانند که چیست؟ بکمال خوبی\nعیاناً مشاهده می شد .\nشعاعات زرین شمس خاوری از میان برگهای زمردین\nآسای درختان برین آشیانۀ سعادت نورها می افشاند . شر\nشرآب یک جویبار لطیفی که از نزدیک آشیان در جریان بود،\nوبوهای گوناگون ظریف گلهائیکه سواحل دل نشین پر سبزۀ\nجویبار راتزئین داده بود هوای نسیمی را معطر می نمود پدر و\nوالده گاه گاه خدمت تقسیم غذا را تعطیل کرده بیک طور نظر"}
{"book": "adl0952", "page": 42, "text": "۳۵\n\nربایانه که مخصوص مرغانست با یک شفقت مفتو نانه محسوس\nحسیات پدران و مادران است به تماشای چوچه گگهای خود\nشان مستغرق می شدند، بعد از کمی زوج و زوجه بیکدیگر\nخود شان یکنظر ساکتانه سواد کارانه انداخته، منقار به منقار\nو گردن بگردن می شدند.... و بمعانقه عاشقانه آغاز\nمیکردند! چه محجوب یک عائله!... چه لذیذ یک عمرا...\nبعد از داد و ستند این بوسه های عاشقانه اثر\nاو ضاع شان چنان معلوم میشد که این دو بلبل باهم\nدیگر مدا وله افکار و مشاوره حال میکردند، و همچنین حرکات\nشان دیده شد که بعد ازین مشاوره، بلبل نر پرواز کرده\nبرفت. بلبل ماده به آهستگی در آشیان فرو آمده\nبال شفقت خود را بر چوچه گگهای بیچاره خود که از تاثیر\nنسیم رعشه دار بودند. کشاده بنشست.\nبرای تماشای منظره حیرت فزای اطراف سرخود را\nاز آشیان بیک وضع بلندی گرفته بود، چوچه ها در زیر"}
{"book": "adl0952", "page": 43, "text": "۳۶\nبال وسینه اش خزیده بودند.\nبسیار وقت نگذشته بود. بلبل نر عودت نمود بمنقار\nخودرا بسوی ماده خود در از کرد، ونفقه را که آورده\nبود به او داد .\nواه واه! چه طعام مسعودانه؟... بلبل ماده لقمه را\nکه رفیقش آورده بود. بچنان یک محظوظیتی میگرفت\nکه از کمال لذت و محبت پرهایش، میطپید و همه\nوجودش همیلرزید! بلبل به این صورت یک چند بار\nرفت و بیامد. رفیقه خود را سیر کرد .\nاین حیوانکها، پیش از پانزده روز دگرگونه یک زندگانی\nداشتند. آن حیات شان با این حیات شان فرق\nکلی دارد. در آنوقت از شاخی بشاخی می پریدند. به\nنغمه های عاشقانه یکدیگر خود شازا نواز شبها، مدحها و\nثناها میگفتند. و الحاصل در یک ذوق و صفای آزادانه\nنشاط آوارانه می زیستند. باهم می پریدند، عشق میباختند"}
{"book": "adl0952", "page": 44, "text": "۳۴\nغزل می سرائیدند. حالانکه درین وقت همه احوال شان تبدیل یافته. مانند اول نمی پرند، نمیخوانند، عشق بازی نمیکنند.\nآیا چرا؟ چونکه حالا برای یک عائله پدر و مادر شده اند... درین وقت در خصوص بجا آوردن وظایف پدری و مادری کوشش میورزند. برای تعیش و نفقه و اسباب استراحت چوچه گگهای خود حصر وجود کرده اند.\nاحتمال دارد که چوچه گگها ازین شفقت پدر و مادر خود شان بیخبر باشند؟ احتمال که بمجرد بال و پرکشیدن وصنعت پرواز را از آنها آموختن این والدین پر شفقت خود شانرا کلیاً ترک کنند؟ شفقت پدری و مادری به جویبار میماند.\nجریان طبیعی آن دایما از بالا به پایانست! بعکس آن هیچگاه نمیگردد. آیا این یک جوره بلبل در باب"}
{"book": "adl0952", "page": 45, "text": "اولادهای خود چه می اندیشند؟ پیچ شبهه نیست که اینها از فکر تربیه\nوتعلیم دختران و پسران خود آزادند که چگونه علم و صنعت بیاموزند\nوکدام پیشه و هنر را مدار معیشت و زندگانی خود بسازند. اندیشه این\nرا هم ندارند که برای رفاهیت استقبال اولاد خودشان جمع زر و\nمال بکنند. اما با وجود اینهم صور معیشت و زندگانی اینها را اگر بنظر\nامعان حکمت نظر کنیم با بسی اسرار های عالی محاط می یابیم.\nآیا بلبلک ماده که پارسال خود او نیز چوچه گگ عاجزه بود و\nامسال اوّل بار والده شده است بنا ساختن این آشیانه پر صنعت\nرا که دران تخم نهاده از کدام مکتب فن معماری آموخته است؟ به این\nآشیان بنظر غور و حکمت نظر کنید به بینید که طرز بنا و ساختن آن\nعیناً و تماماً بهمان آشیانه پدر و مادر بلبل ماده که پارسال او\nدران بزرگ شده است مشابهت دارد. آیا این مطابقت\nو برابری صنعت از چیست؟ آیا چرا بدیگر صورت و دیگر\nطرز ساختن بنا و انشا نمیکنند؟\nآیا به او که گفته است که برای جان یافتن تخمها حرارت"}
{"book": "adl0952", "page": 46, "text": "۳۹\nلازم است؟ آیا این را چسان دانسته که بعد از انکه برین تخمها\nپانزده روز بنشیند از هر یک ازین تخمها یک یک چوچه گی\nمی برآید؟ آن مرغ تیز پرواز آتشین مزاج که از شاخی بشاخی\nمی پرید، و پنجه قیقه در یک جا قرار نمیگرفت آیا بسوق کدام حس، و\nشوق کدام روح به اینچنین یک وضع تحمل فرسا هفته ها می\nنشیند و طاقت می آورد؟ وقتی که چوچه گگها می برآیند آیا بمادر\nشان که تعلیم میدهد که آنها محتاج غذا میباشند؟ هر طرف را\nدور میکند، غذای موافق معده های نازک آن چوچه گگ\nها را انتخاب میکند، و بمنقار خود گرفته می آورد، آیا این صنعت\nبسیار نازک و مهم را از که تعلیم نمود؟ آیا آن کدام حسی است\nکه طبیعت او را بیک پا ایستادن و بخواب رفتن عادت داده،\nآیا کدام حسی است که برای نگهبانی و گرمی آنها روز ها بیک\nوضع ناآرامی برسینه و جاغر میخوابد؟\nفکر خود را یک قدری پیشتر سوق بکنیم :\nآیا آن تخمی را که منشا نسلهای بی نهایۀ حیوانست که ساخت؟"}
{"book": "adl0952", "page": 47, "text": "۴۰\n\nو از کدام ماشین بعمل آمده؟ آیا آن تخم حیاتی را که در مرکز\nبیضه موضوع است کدام قدرت خوارق نما خلق کرده\nاست؟ چه حادثۀ عقل بر اندازانه؟\nدر درون مایع بیضه بعد از یک کم وقت یک مخلوق\nدیگری که به پدر و مادر شبیه است بحرکت می افتد!\nزردی تخم بیک تناسخ بزرگ اعجاز نمائی گرفتار آمده\nجاندار میشود! قسم زلال سفید آن غذای این مخلوق جدید\nمیگردد! آهسته آهسته اعضای وجو و چو چه گک\nتشکل و تکمل گرده می رود! در ظرف یک چند\nروز بال ها و پنجه ها معلوم می شود! سر از سینه\nجدا می شود! پس معلوم شد که وقت\nچاک نمودن محبس قفس بیضه وی در رسیده\nاست . . .\nبرای بجا آوردن خدمت شکستاندن محبس بر منقار\nکوچک نازک آن مخلوق جدید در درون تخم"}
{"book": "adl0952", "page": 48, "text": "۴۱\n\nیک پوشش سخت و کلفتی پیدا می شود که بعد از\nبجا آوردن خدمت آن پوشش پس می افتد. با\nاین پوشش غلیظ و سخت منقار خود بیضه را میشکند\nو سرک کوچک خود را می برارد. و بمدد حرکت\nدادن بالهای خود سراسر از محبس خلاص می شود.\n\nای آشیان بلبل! تو از برای من یک نسخه کبری\nحکمتی! که بقدر همه عوالمی که مسلک شمس را تشکیل\nداده بزرگی !\n\nای ذات واحد بی همتا ! ای خالق یگانه همه\nاین عوالم بی منتها ! کوچک ترین مخلوقاتت بقدر\nبزرگ ترین مخلوقاتت حکمت آمیز و عبرت انگیز\nاست ! ! ! . .\n\nاز ہر دہن سخنی)\n\n(محمود)"}
{"book": "adl0952", "page": 49, "text": "۴۲\n\nاحمد بهار\n\nبیهوده سعی و کوشش یاران ثمر ندارد\nکی می پرد ببالا مرغی که پر ندارد\nسرمایه سعادت علم است و کار و صنعت\nایران ازین سه وادی اصلا گذر ندارد\nهمت بعلم بگمار کن فکر صنعت و کار\nاین پند ساده ام را بشنو ضرر ندارد\nگر این فقیر ملت تن در دهد بزحمت\nهرگز عدوی ثروت بروی ظفر ندارد\nخیز و هنر بیاموز بیهوده مگذران روز\nعصر هنر سروکار با بی هنر ندارد\nاز دست ما گرفتند سیم و زر وطن را\nمحکوم فقر و مرگست هر کس که زر ندارد\nایران ز چار جانب از آتش اجانب"}
{"book": "adl0952", "page": 50, "text": "۴۳\n\nمی سوزد و بظاهر گویا شرر ندارد\nدرمان درد جاهل علم است علم کامل\nتا این یکی نباشد آنها اثر ندارد\nتا جاهلند مردم سعی من و تو بیجاست\nدانی که لحن داؤد نفعی به کر ندارد\nتا بود ممکن ما گفتیم گفتنی را\nاز طعن و لعن بد خواه احمد حذر ندارد\nولستان شماره ۴\nفقر و غنا\nمحمود طرزی\n\nروزی از روز های زمستان که (کره هوا)\nبه ثقلت و برودت احمال طاقت فرسای برفهای\nثقلت بخشا طاقت نیاورده همه را بر زمین انداخته بود\nدر اطاق فوقانی خویش در پیش پنجره که بسوی کوچه ناظر\nبود نشسته دیدم : که فقر و احتیاج یک زن بیوهٔ"}
{"book": "adl0952", "page": 51, "text": "۴۴\nبیوه بیچاره را از کلبه احزانش به برآمدن مجبور\nنموده بود .\nاین زن بعنوان والده حایز بود . یعنی دو طفل یتیم\nصغیری با خود داشت . و چون کسی که یتیمان بد بخت\nاو را در تحت حمایه خود بودیعت گذارد در عالم امکان\nمرزن بیچاره را میسر نبود لاجرم مجبور بود که با خود\nهمراه دارد. طفل صغیری را که بسینه ریش برهنه اش\nچسپانیده بود شدت شتای عالم را ایند فئه اول بود\nکه حس مینمود . چیزی نمیگفت ، ولی میگریست و بدین\nحرکت خویش تالم سرما را افهام می نمود . بگریستن\nو اظهار تالم نمودن مجبور بود باز یرا بجز گلیم پاره هزار\nپیشه که بجای قونداق دران پیچیده بود دگر چیزی در\nبر نداشت ، و بجز پستان های خشکیده مادرش که بسبب\nگرسنگی چند روزه از شیر اثری ندارد قوت\nدیگر هستی او را در عالم نبود پس بجز گریه کردن"}
{"book": "adl0952", "page": 52, "text": "۴۵\n\nدگر چه چیزیست که او را مدد رساند؟ طفل دیگر چون\nبسن سه و چهار سال قدم نهاده بود، ناچار بره رفتن\nمجبور بود. گریه کرده و فریاد زده و نعره کشیده و\nیخ بستم گفته براه میرفت. در نعره زدن و فریاد\nکشیدن حق داشت. چون که با پاپوشهای پاره\nپاره که جراب را گاهی ندیده بر سر برفهای چون\nزمهریر و یخهای چون زنجیر در تگ و پو بود. از\nشقهای زیر جامهٔ پاره پاره‌اش چهرهٔ حزین نکبت\nو فلاکت نمایان می شد! ...\nدران روز در کوچه و بازار بیحد باد تند سرد\nدگر هیچ کس در گردش نبود. در هر طرف\nسکوت و تنهای حکم میراند. در آن روز\nعالم از دست برد زمستان مشابه مزارستان\nمی نمود. ...\nفقیره زن که از شدت برد قلبش مانند برگ"}
{"book": "adl0952", "page": 53, "text": "۴۷\n\nمیلرزید، واز گرسنگی بدنش میطپید، و بر\nحال رقت مال جگر پاره هایش اشک حسرت می\nبارید، شنیدم که شتارا مخاطب نموده میگفت :\nای زمستان آفت رسان ! فقراء از دهشت\nشدت مظالم قهرمانیه ات در موسم صیف نیز\nبجان میلرزند. برای آنها در بستان عالم گویا بهار\nهیچ خلق نشده است. زیرا که چون بیائی اجساد،\nو چون نیامده از خوف آمدن خود ارواح شان را\nچون یخ منجمد می گردانی - قهر و شدتت را همه گی\nبر فقرا حصر می کنی، ولی بتوانگران اظهار تواضع\nمی نمائی. بلی اگر چه در خانه های ایشان نیز بدر\nآمدن میکوشی ولی موفق نمی شوی بنگر بسوی\nاین دهن های آتش فشان بخاری های شان\nکه هر یک طوبهای خانه ویرانی است که از برای\nمحو و پریشان کردن تو وعساکرت تهیه و آماده"}
{"book": "adl0952", "page": 54, "text": "۴۷\nکرده اند. و تو چون پریشانی و مغلوبیت خود را\nاز آلات ناریه ایشان محقق میدانی بسوی ایشان\nاصلا تقرب نمی جوئی حقار تیکه در خویش از توانگران\nمشاهده می کنی. انتقام آن را از ما می کشی. پس\nبنگر چقدر ظالم بی انصافی ای زمستان !...\nبعد ازاں بسوی مناظر توانگران که تفت\nو بخار آتش های بخاریهای شان، با بویهای\nاطعمه های گوناگون شان نافجهای دور باش\nعساکر سرما و گرسنگی بود متوجه شده بدین\nگفتار رقت آثار مبادرت ورزید:\nای توانگرانی که جناب رازق مطلق شمارا\nدر ناز و نعیم مستغرق گردانیده! مرحمت\nکنید، و به امداد ما بر رسید، ما را نیز\nبسلاحیکه از خصم جانستان ما یعنی زمستان\nبرهاند مسلح گردانید. بر اطفال بیچاره یتیمیه"}
{"book": "adl0952", "page": 55, "text": "۴۸\n\nمن بخشائید که ایشان نیز مانند اولاد شما\nاز بطن مادر تولد نموده، از زمین نروئیده\nاند بخوبی بدانید که چنانچه شما از نوع\nبنی بشرید، ما نیز از همان نوعیم . نه نباتیم ، و\nنه جماد! پس این یک را در زیر نظر\nآورده دقت نمائید که اگر آن قادر مطلق\nشما را بحال ما و ، ما را بحال شما می\nداشت که مانع می توانست شد ،\nشما در خانه های گرم و بسترهای\nنرم نشسته و می خوابید ، و ما در کلبه\nهای سرد و خاک های سخت\nتعیش و زندگانی می کنیم . شما از طعام\nهای لذیذ، لذت یاب می گردید\nو ما بسی روز ها که برای لب\nنان خشکی بدرجهٔ ہلاک میرسیم شما"}
{"book": "adl0952", "page": 56, "text": "۴۹\n\nاولادهای تان را در قونداق های زربفت و کمخواب\nمی پیچید، و ما پارچهٔ کهنهٔ سانی نیز نمی یابیم.\nپس قیاس نفس نموده، و حال ما را بر خود و حال\nخود را بر ما مقایسه کرده به تشکر آن همه نعم گونا\nگونیکه قادر توانا شما را ارزانی داشته بر احوال ما فقرا\nمرحمت کنید تا نعمت تان مزید گردد:\nاگر سوال شود! که روح انسانی را زیاده تر\nتهدید کننده، و لرزه دهنده در دنیا چه چیز است؟\nجواب آن این دو کلمهٔ مختصره خواهد بود: \"فقر-\nو-شتا\"\n(از هر دهن سخنی)\n[signature]"}
{"book": "adl0952", "page": 57, "text": "علمی که بکار آیدت ای جان من آموز\n\nنی شعر سر باش و نه ربط سخن آموز\nجهدی کن و از بهر وطن علم و فن آموز\nاز بهر لب لعل بتان چند کنی جان؟\nرو کندن کان را ز برای وطن آموز\nنی موی میانی و نه چاه ذقنی کیسے\nعلمی که بکار آیدت ای جان من آموز\nدر نقطه موهوم دهن چند شوی محو !\nدر هیچ مپیچ این سخن خوش ز من آموز\nدر حسرت بالای بتان چند توان زیست !\nرو صنعت بالون و ببالا شدن آموز\nچوگان ز تفنگی کن و گوی ز گلوله\nنی زلف چو چوگان و نه کوی ذقن آموز\nمنشین ترش از حسرت لعل لب شیرین"}
{"book": "adl0952", "page": 58, "text": "۵۱\n\nرو کندن کوه و کمر از کوهکن آموز\nکاهل مشو و بی هنر از خانه نشینی\nچون ریل پی علم و هنر تا ختن آموز\nدر لندن و پاریس پی علم و هنر شو\nنی ترک خطائی و نه شوخ ختن آموز\nاغیار ببین در چه خیال اند و تو غافل\nای یار تو هم عبرتی از ما و من آموز\nای دل طرب اندوز سخنهای بلندت\nمستغنی ازین گونه سخنها بمن آموز\n(مستغنی)\n\nاسلام و اتحاد\n\nاگر چه هیچ پیغمبری مبعوث نشده که پیروان خود را باتفاق و اتحاد دعوت نکند بلکه هیچ"}
{"book": "adl0952", "page": 59, "text": "۵۲\nدانشمندی ، هیچ حکیمی ، هیچ عاقلی نبوده ، که تفرقه و\nتشتت قوم خود را تجویز و تصویب کند ، و باتحاد\nدعوت نکند . ولکن شارع شریعت مقدسه اسلام\nکه اتم و اکمل شرائع است ، در باب اتفاق\nو اتحاد مسلمین ، بیش از همه انبیا قولاً و عملاً\nبذل مساعی فرموده ، و اگر دیگران بصرف تبلیغ\nو دعوت و نصیحت اکتفا کرده اند ، آنحضرت\nموجبات اتفاق و اتحاد را نیز فراهم و اسباب\nتفرقه و تشتت را بر طرف فرموده ، مثلاً\nرهبانیت و انزوا را که انسان را از جماعت\nبکنار میکند ، ممنوع ، و بتزویج و تاهل و سعی\nدر طلب معاش از طریق کسب حلال که قهراً\nموجب اختلاط و امتزاج فرد است با جماعت\nتشویق و ترغیب فرموده ، اجتماعات کوچک\nو بزرگ و بزرگ تر، از قبیل نماز جماعت و"}
{"book": "adl0952", "page": 60, "text": "۵۳\n\nجمعه و عیدین و عمره و حج در مواقیت معینه، بر قرار داشته، و با همه اینها امتیازاتی که ممکن است موجب تفرق شود و طبقه از طبقهٔ دیگر جدا شوند، موقوف و همه مسلمین را در حقوق و حدود مساوی فرموده، چنانکه بجای همه امتیازات متصوره بین افراد مسلمین، یک امتیاز منحصر بفرد قرار شده، که آن هم دارای اثر دنیوی نیست، و برای آخرت و تقرب بخداوند عالم است یعنی تقوی که آیهٔ شریفه: ان اکرمکم عند الله اتقیکم، و حدیث شریف: لا فضل لاحد منکم علی احد الا بالتقوی، بصراحت برین معنی دلالت میکند، از طرفی ما به الاتفاق وجههٔ جامعهٔ جماعت را فقط اسلام قرار داده، تا کسی از مسلمین بواسطهٔ نژاد، یا زبان، یا وطن با دیگران"}
{"book": "adl0952", "page": 61, "text": "۵۴\nتفاوت نداشته باشد و همه مسلمانان روی زمین\nیک قوم محسوب شوند ، و برای یک مقصود\nکار کنند، چنانکه در صدر اسلام در هر غزوه یا\nوقعه که پیش می آمد ، اوّل آن قوم را باسلام\nدعوت میکردند و این عبارت ” اِنْ اَسْلَمْتُمْ\nفَلَکُمْ مَا لَنَا وَ عَلَیْکُمْ مَا عَلَیْنَا “ در آن\nدعوت تکرار می شد ، و هر کس قبول میکرد به\nهمین عهد و قول با او وفا میکردند .\nاگرچه نظر ما کوتاه تر ازان است که بتوانیم\nعلل احکام الهی و بطون نظر شارع شریعت را\nدر وضع احکام بفهمیم، ولکن بما اجازه داده شده\nاست که در مصالح و منافع احکام الهی تامل\nکنیم و بقدری که دریافته ایم ، بگوئیم و بیان\nکنیم ، و هر قدر در آیات قرآنی و احادیث اسلامی\nبیشتر دقت و غور شود ، دیده میشود که در کلیه"}
{"book": "adl0952", "page": 62, "text": "۵۵\nاحکام اسلام ، این امر رعایت شده که تفرقه\nبین مسلمین حاصل نشود ، و همه با هم متفق و متحد\nباشند ، و نظر بآنکه این قضیه مورد هیچگونه شک\nو شبه نیست ، نقل آیات و اخبار و سیر بزرگان\nدین ، در این جا لازم نخواهد بود .\nآنچه درین مبحث ، قابل شرح و بسط و موضوع\nمهم نگارش نویسندگان است ، پیدا کردن طرقی\nاست که ملل اسلامی را بهم بیشتر مرتبط ، و اگر\nبقیهٔ از نقار ، و کدورت ، از عصرهای پیش\nباقی مانده مرتفع گردد ، و چیزی که اساساً مسلمین\nرا از اهل هر مذهب و هر زبان و نژادی که\nهستند ، بهم نزدیک کند ، رواج دادن معارف\nاست ، و داخل کردن مسئله اتحاد اسلام ، که\nاصل الاصول معارف است ، در جزو پروگرام\nمدارس ، تا اطفال مسلمین از بدو طفولیت همان"}
{"book": "adl0952", "page": 63, "text": "۵۶\n\nطور که حب والدین و اقارب و وطن و اهل\nوطن و اصول مسائل دینی بانها تلقین میشود،\nاین هم در جزء اصول اسلامی بآنها یاد داده شود\nکه برادران دینی خود را دوست بدارند و عقاید\nخصوصی مذهبی یک دیگر را محترم بشمارند و بدانند\nکه قوت و شوکت اسلام بسته بقوت پیروان\nآن میباشد و قوت پیروان دین اسلام، باتفاق\nملل مختلفه اسلامی است، با یکدیگر، و امروز\nاسلام را چهار رکن اعظم است، که بهر یک از آنها\nخدا نخواسته، لطمه وارد شود، آن لطمه باصل و\nاساس اسلام وارد شده، و این چهار رکن، اگر چه\nبظاهر و بصورت چهار اند، لکن در معنی یکی هستند،\nو اختلاف زبان، و اختلاف وطن، موجب تعدد\nو تفرق آنها نخواهد بود .\nاین است طریقه اصلی و اساسی، که برای همه"}
{"book": "adl0952", "page": 64, "text": "۵۷\n\nتعلیمات دینی و مدنی بهتر، و ناجح تر طریق است\nولکن تا باینجا نرسیده ، باید گفت و نوشت و\nمحاجه و استدلال کرد تا این مقصود مقدس پیش\nرفت کند، و اگر کسی باشد که این همه همهمه و\nغوغای جهان او را از خواب گران غفلت برانگیخته\nباشد او هم بیدار شود، و چشم و گوش خود را\nباز کند و به بیند و بشنود، کرا بکجا می برند.\nگفتیم اسلام را چهار رکن است ، که نگهبان\nاین اساس عظیم اند، آن ارکان اربعه اسلام،\nفارس است و ترک و افغان و عرب، و برای هر\nکدام ازینها که ضعف و فتوری رو دهد، که نتواند\nقوی خود را ضمیمه قوای جامعه اسلامی کند، هر آینه\nآن ضعف و فتور باصل جامعه اسلامی متوجه شده،\nو یک رکن از ارکان این بنیاد عظیم نقصان\nیافته است ."}
{"book": "adl0952", "page": 65, "text": "۵۸\nهمان طور که اگر یکی از ملل اسلامی تجزیه شود، وهن و ضعف بجامعه راه مییابد، اگر یکی از آنها بواسطهٔ غلبهٔ جهال، یا دسیسهٔ دشمنان، یا قصور زمام داران، یا بهر جهتی که باشد، اختیاراً ازین جامعهٔ بزرگ جدا شود، و بکنار رود، باز یقیناً همان ضعف و فتور متوجه می شود، و مسئول این ضعف کسانی هستند که موجب آن تجزی و تفرقه گردیده، یا توانسته اند جلوگیری کنند و نکرده اند.\nنظر بآن که هر فردی از افراد مسلمین عالم، عقلاً و شرعاً موظف است که بقدر وسع خود در تقویت دین اسلام بکوشد، و نظر باینکه تقویت دین اسلام، فقط بیک طریق می شود، یعنی اتحاد و اتفاق مسلمین عالم، بنابرین میتوان گفت بر هر فردی از افراد مسلمین هر ملت و هر زبان و هر نژاد که باشد، واجب و لازم"}
{"book": "adl0952", "page": 66, "text": "۵۹\n\nاست که در طریق اتحاد اسلام سعی کند، خواه ببذل\nمال باشد، و خواه بنطق و بیان و موعظه و نصیحت\nو خواه بنوشتن مقالات و نشر مطبوعات ، و خواه به\nمسافرت و ملاقات بزرگان و ارباب نفوذ .\nو بالعکس، نه فقط موجبات تفرقه و تشتت فراهم\nکردن بین مسلمین بزرگترین کبایر است ، بلکه\nسکوت کردن در طریق حصول اتفاق و اتحاد،\nبذل جهد نکردن، هم گناه است . مگر مقصود از جهادی\nکه در بدو اسلام بود، غیر از تقویت این دین و\nاعلای کلمه حق ، یعنی ازدیاد نفوس اسلامی، و عزّت\nو شوکتِ اسلام چه بود ؟ پس همان طور که تخلف\nو تقاعد ازان جهاد حرام و متخلف، مورد سرزنش\nخاص و عام بود ، امروز هم که تقویت دین اسلام\nبه متحد کردن مسلمین و آشتی دادن فرق مختلفه است\nبا یکدیگر، تخلف و تقاعد مذموم و مرتکب، مستحق"}
{"book": "adl0952", "page": 67, "text": "۶۰\nهمه گونه طعن و سرزنش است، بلکه از روی عمد و عناد و محض خذلان دین مبین، العیاذ بالله کسی تقاعد کند، در حدود کفر و انکار اصل و اساس خواهد بود.\nنمی بایست کار اسلام باینجا برسد که بحث در این موضوع، یعنی تحریض عموم باتفاق و اتحاد، لازم شود و لیکن مع الاسف سوء سیاست سابقین و جهالت و غفلت امّت و بی اعتنائی کسانی که بیش از سائرین مکلّف بحفظ این اساس قویم هستند، این بحث را الزام میکند. بلی قصور خواص است که عوام را باین ورطه خطرناک افگنده است و باز هم باهتمام خواص باید ازین گرداب هائل مستخلص گردیم.\nدر تاریخ طبری است که در جنگ قادسیه، در روز دوم که یوم اغواث نامیده شده، زنی نخعی چهار پسر خود را جمع کرده، گفت فرزندان من!"}
{"book": "adl0952", "page": 68, "text": "۶۱\n\nبمیل و بطوع اسلام اختیار کرده ایم ، و بدون\nالتجاء باینجا آمده ایم و خدا گواه است که من\nبپدر شما خیانت نکرده ، و احوال شما را مفتضح نکرده\nام ، اینک برادران شما دسته دسته برای جهاد می\nروند، میل دارم شماها پیش از همه بروید، و بعد از\nهمه بر گردید ، تا آنچه خداوند مقدر کرده است . انجام\nیابد ، و آنگاه آنها را بدست خود سلاح پوشانده\nروانه کرد ، و چون از نظر غائب شدند دست بآسمان\nبرداشته ، اشکی در بر صورتش جاری شد و گفت.\nخدایا پسران من در راه دین تو خود را باین مخاطره\nمی اندازند ، با آنها باش ، و دین خود را یاری کن !\nولکن امروز جمعی از مردم ما از داخل شدن در\nنظام ابا دارند، و بلکه بعضی از عوام الناس میل\nندارند اطفال خود را بمدرسه بفرستند که مبادا روزی\nبخدمت نظامی دعوت شوند ، مثل آنکه وطن ما و دین"}
{"book": "adl0952", "page": 69, "text": "۶۲\n\nما و سایر حیثیات ما را دیگری غیر از خود ما باید حفظ\nکند .\nالبته که جهالت امت باین مرتبه رسید، قابل\nعفو و اغماض نیست ، مقدم بر همه چیز ، باید این\nخرافات بهر وسیله ممکن است خارج شود و بعموم\nفهمانده شود که دفاع از دین اسلام ، و نگاهبانی\nشریعت حضرت خیر الانام با خود ماست نه با دیگری\nاگر ما خدمت نظامی قبول نکنیم در موقع لزوم که ما\nرا حفظ میکند ، البته باید خود مان خود را از تجاوز\nمتجاوزین و تعدی متعدین حفظ کنیم، و اگر بمساعدت\nمحتاج شدیم و از برادران دینی خود ، که با ما بمثابه\nاعضای یک پیکرند، استمداد و استعانت نمائیم .\n(شماره چهارم دبستان)\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0952", "page": 70, "text": "۶۳\n\nمحاورۂ سیاحی با یکی از وحشیان امریکای شمالی\n\nیکی از سیاحان (آمریکای شمالی) که باسم (ہسکہ دلد)\nموسوم است چنین روایت و نقل کردہ میگوید :\nدر یک موسم تابستانی در بحر \" ہودسون \" که در\nقطعۂ امریکای شمالی کائن است درمیان یک (شالوپای)\nماہیگیران اہالی \" ہولاندہ \" کسانیکه از سواحل\nمملکت [غروئنلاند] بودند بسیر و سیاحت\nمشغول بودم .. درمیان شالوپۂ مذکور یکے از\nآمریکایان بومی نیز موجود بود که مدت مدیدی\nدر نزد انگلیزان بسر آوردہ لسان انگلیزی را\nبخوبی آموختہ است و یک چندی با ماہیگیران\nہولاندہ نیز رفاقت کردہ یک کمی لسان فلمنک\nرا نیز میدانستہ است . اصل مقصد من از نشستن\nشالوپہ آن است که سواحل وحشیۂ آن طرفہا"}
{"book": "adl0952", "page": 71, "text": "۶۴\nرا که از انسانیت ابداً بهره ندارند به امنیت\nکامله سیر و سیاحت نمایم .\nالحاصل صید ماهی کرده کرده تا آنکه به مصب\nگاه نهر (شور مل) که در سواحل غربی هودسون\nکائن است رسیدیم . یک نیم شبی بود که من در\nطرف دنبال کشتی بخواب بودم که ناگهان یک قیل\nو قال و زد و خورد بسیار هولناکی مرا از خواب بیدار\nنمود . مگر دران جوار یک قبیله از وحشیان مردم\nخواری سکنا داشته اند که در نیم شب بقصد اخذ\nو یغمای شالوپه ما بر ما هجوم و شبخون زده اند .\nمردم هولانده ئیان کشتی ما بچابکدستی تمام با\nتفنگهای دو لوله شان بمقابله و مقاتله وحشیان\nمسارعت ورزیدند . پس بمناسبت تاریکی شب و\nقوت اسلحه ناریه هولانده ئیان بعد از چند دست\nتفنگ انداختن . وحشیان بیچاره از صداهای مهیب"}
{"book": "adl0952", "page": 72, "text": "۶۵\nتفنگ رم خورده فرار کردند . و ماهیگیران شالوپه\nمظفراً و منصوراً عودت نمودند .\nمن که بر سطح کشتی بر آمده منتظر عودت ماهی\nگیران بودم ! دیدم که در پیشا پیش ماهیگیران\nیک چیز سیاهی مانند چوچه گاو میشی در\nدویدن است مگر این یک وحشی بوده که رفقایش\nرا گم کرده ، و راه گریزش را نیز نیافته سراسیمه\nشده است . وقتاً که ماهی گیران وحشی بیچاره را\nدر یافتند ، خواستند تا پاره اش گردانند ، لکن من\nفریاد بر آوردم که خبردار وحشی را اذیتی نداده\nزنده اش بیارید . لاجرم سالماً به شالوپه آورده\nبمنش تسلیم نمودند .\nمن نیز وحشی را گرفته بطرف جای خودم آوردم\nبیچاره از ترس جان مانند برگ بید بر خود لرزان\nبود . من اگر چه بنا بر ازاله خوف و بیمش اظهار"}
{"book": "adl0952", "page": 73, "text": "۶۶\nبشاشت و خندۀ مسرّت می نمودم ولی او خندۀ مرا بر خندۀ استهزای غضب و حدّت قیاس نموده برخوف و خشیتش می افزود تا آنکه به بسیار دلاسا و محبّت دلش قدری بجا آمده خوف و رعبش کم گردید. این وحشی اگرچه عمرش مقدار پنجاه سال می نماید امّا مانند جوانان بیست ساله قوّت مند و چالاک است.\nمقصد من با این وحشی مکالمه کردن است. تا آنکه بدانم که وحشیان این سرزمین را چگونه عادت و معیشت، و عقل و فکر شان بکدام طریق مسلک خدمت دارد. پس بدین مقصد وحشی مونسی را که در شالوپ ما موجود بود طلبیده خواستم تا درمیان من و او ترجمانی نماید. وحشی اسیر وقتیکه وحشی مونس ما را بدید بمناسبت جنسیت خیلی مسرور گردید. و از جای خود حرکتی کرده چنانچه او را جا خالی میکند با او"}
{"book": "adl0952", "page": 74, "text": "۶۷\nمعامله نمود . ولی با وجود آنهم علامت کین و غضب از\nچهره اش پدیدار بود . وحشی ما با وحشی اسیر یک چند\nکلمه تعاطی کردند . ولی چه فایده که وحشی ما بلسان وحشی\nاسیر بکمال مهارت واقف نیست لاجرم دانستم که بخواهش\nطبعم محاوره با او دست نخواهد داد مع هذا عزم خودم\nرا باطل نکردم .\nوحشی ما وحشی اسیر را مخاطب نموده گفت : \"مترس\nچرا می ترسی، این افندی ترا نمیکشد\" . او به جوابش\nگفت : \"وای ایشان مگر گوشت نمی خورند ؟\" پس\nازین سخنش معلوم گردید که چنان گمان می برد که ما او\nرا کشته خواهیم خورد . لاجرم همین مکالمه اول را اساس\nاتخاذ نموده با وحشی مذکور بواسطه ترجمان ابتداء بمحاوره\nنموده گفتم – آیا شما مگر انسان را میخوردید ؟\nگفت - چه کنیم ، تقدیر الهیست !\nگفتم - په په ! چسان تقدیر الهی ؟"}
{"book": "adl0952", "page": 75, "text": "۶۸\n\nالله از خوردن یکدیگر انسانها گاهی خوشنود نمیگردد !\nگفت - پس ما را که آموخت که گوشت همدیگر خود\nمان را بخوریم ؟ غیر از اله دیگه کسی هست ؟ چنانچه خرسها\nو گرگها و پلنگها را خدا آموخته است ما را نیز که\nاز انجمله ایم خدا آموخته است .\nگفتم - این چه سخنی است که تو می گوئی ؟ آیا\nبدین عمل ترا کدام کس امر نمود ؟\nگفت - خدا ، زیرا اگر او امر نمی نموده . گوشت\nخورده نمیتوانستم برای خوردن سنگ و خاک امر نکرده\nاست نمیتوانیم که ازان چیزی بخوریم . چونکه انسان\nهر کاریکه میکند البته آن را الله امر کرده میباشد ،\nو هر کاری را که نمیکند مطلقاً الله نگفته می باشد .\"\nپس ازین سخن وحشی چنان معلوم گردید که ایشان را\nاعتقاد مذهبی اگرچه بر وحدانیت باری تعالی هست،\nولی انسان را فاعل مختار نمیدانند ."}
{"book": "adl0952", "page": 76, "text": "۶۹\n\nپس ازان گفتم ـ اگر چنین باشد ما نیز انسانیم،\nآیا چرا یکدیگر خود مان را نمی خوریم ؟\nگفت ـ چونکه شما همه از یک جنس سفیدید، و\nسفیدان همه یک عائله و یک رگ و ریشه میباشند. آیا\nاگر از دیگر عائله بیابید باز هم نخواهید خورد ؟\nگفتم ـ خیر، از گوشت انسان اگر از هر جنس و\nهر عائله که باشد اصلا و قطعاً نمی خوریم . دران جا به یک\nگوشت قاقی که آویخته بودیم اشارت نموده گفت : ـ\nپس این چه چیز است ؟\nگفتم ـ این گوشت انسان نیست گوشت حیوانست .\nگفت ـ پس چسان گفتید که ما از گوشت دیگر جنس\nو عائله نیز نمیخوریم . آیا همه ما یک حیوان نیستیم ؟ مرغ\nو جمله طیور حیوانیست که بعائلۀ پرنده منسوب میباشند؛\nخرس و گرگ و بوزینه وغیره حیوانیست که بعائله دو پا\nمنسوب میباشند . آیا گوشت همهٔ اینها یک گوشت نیست؟"}
{"book": "adl0952", "page": 77, "text": "پس ازین افادهٔ وحشی دانستم که اساس اعتقاد اینها\nبا اعتقاد هنود یکی است . چونکه هنود نیز کافۀ ذی‌روح\nرا یک حیوان اعتبار میکنند . اما در مابین هنود و\nایشان این قدر فرقی هست که هندیان گوشت جمیع\nذی حیات را بر خود حرام کرده اند ؛ و وحشیان امریکا\nجملهٔ لحوم جاندار را بلا استثنا بر خود حلال پنداشته\nاند . باز بر استنطاق دوام نموده گفتم ـ خوب ، حالا\nاین یک را بگو که شما امشب چرا بر سر ما شبیخون\nزدید ؟ گفت ـ از برای آنکه شما را صید نموده از\nگوشت شیرین لذیذ شما لذتی حاصل نمائیم . چونکه\nگوشت شما هم لذیذ ، و هم بغایت چرب و لطیف\nاست . چنانچه من قبل از ده سال یک بارگی از\nجنس شما را صید نموده خورده بودم ، تا به حال\nلذت آن از دهنم غائب نشده است . لاکن\nامشب ما شما را گرفته نتوانستیم . حالا شما ما را"}
{"book": "adl0952", "page": 78, "text": "۷۱\nگرفته خواهید خورد. چنانچه ما بشکار خرس میرویم،\nاگر خرس بچنگ ما بیفتد ما او را میخوریم؛ و اگر بچنگ\nاو بیفتیم او ما را میخورد.\nگفتم - وقتیکه بر قبیله دیگری از خودتان هجوم\nنمائید نیز چنین معامله خواهید نمود ؟\nگفت - بلی، آیا آن قبیله حیوان نیست ؟\nهمه گی یکسانست .\nگفتم - بنگر که ما این امریکائی که از جنس تست\nچسان خوب نگهداشته و او را نخورده ایم !\nگفت - شما این را برادر خوانده اید، ازان\nسبب گوشت او بر شما حرام گردیده .\nگفتم - بیا تا ترا نیز برادر خوانیم و در حق\nتو احسان ها نمائیم .\nگفت - خیر اگر در حق من احسان کردن می\nخواهید مرا آزاد گردانید ."}
{"book": "adl0952", "page": 79, "text": "۷۶\nگفتم – چون چنین است تو ما را برادر بخوان\nگفت – خیر من شما را میخورم .\nازین محاوره که تا بدین جا با وحشی مذکور سبقت\nنمود این قدر دانستم که اولاً این وحشیان دروغ\nگفتن و خاطر کسی را گرفتن اصلاً و قطعاً نمیشناسند\nو اگر با کسی عرض اخوت نمودند، گوشت آن بر\nایشان حرام می گردد، پس باز بر استنطاقم دوام\nنمود .\nگفتم – حالا بگذار این سخنان را ! بیا که با تو\nبرادر شده بر قبیله ات برویم . و از تو یک دختری\nگرفته باهم اقربا شویم .\nوحشی ازین سخن من حدّت و حیرت و تعجّب\nزیادی کرده :\nگفت – آیا تو دختران ما را گرفته ؟\nگفتم – نی نگرفته ام ."}
{"book": "adl0952", "page": 80, "text": "۷۳\nگفت - پس این چه سخنی است که تو میگوئی!\nهرگاه گرفتی بعد از ان خواه گوشتش را بخور و خواه با\nاو جفت شو . من درین جا زنده دختر هم در\nقبیله تو چسان دختر را می گیری ؟\nپس از معلومات مفسره که از وحشی مونس\nخویش گرفتم دانستم که در مابین اقوام وحشیه\nاین سرزمین اصول دادن و گرفتن دختر بنکاح و\nکابین هیچ جاری و عادت نشده است بلکه هر\nگاه یک قبیله بر قبیله دیگر دست بیابند در\nاثنای اکل اسرا دختران جمیله را اکل نکرده\nاستقراش می کنند. باز بر محاوره خویش دوام\nنموده !\nگفتم - بیا بگذار این سخنان را . تو مرا\nبا خود برادر کرده به قبیله است بر بنگر در نزد\nمن چه خوب طپانچه ها و تفنگ ها موجود است"}
{"book": "adl0952", "page": 81, "text": "۷۴\n\nکه بواسطه آنها هر جنس حیوان را به سهولت از\nبرایت شکار میکنم .\nگفت - نی نی ! تو حیوان سفیدی و من\nحیوان سیاه . برادری ما و تو غیر ممکن است . تو\nبا این شیطان ها \" که مقصدش از طپانچه ها و\nتفنگ ها بود \" مرا و اولاد های مرا شکار کرده\nخواهی خورد .\nگفتم - استغفر الله ! من گاهی ترا و اولاد\nهایت را شکار نمی کنم . ما را شکار کردن انسان\nهیچ شائسته و پسندیده نمیباشد .\nگفت - پس چون چنین است مرا چرا شکار\nکردید ؟\nگفتم - ما ترا شکار نکرده ایم ، بلکه با تو اختلاط\nو گفتگو کردن می خواهیم .\nگفت - ما و ترا گفتگو و اختلاط چه لازم"}
{"book": "adl0952", "page": 82, "text": "۷۵\n\nاست؟ انسان با زن خویش گفتگو می کند.\nحالانکه تو هم مردی و من هم مرد، پس گفتگو و\nاختلاط ما و تو چه مناسبت باهم دارد ؟\"\nمگر در نزد این وحشیان مصاحبت و حُسن\nالفت در مابین خودشان نیز عادت نبوده است\nالّا با زن و فرزند شان. حتّی درمیان قبیلۀ\nخود نیز بجان همدیگر شان قصد میکرده اند.\nپس گفتم - بنگر! ما درمیان این شالوپه پانزده\nنفر موجودیم، همیشه یک با دیگر خودمان صحبت\nو الفت می کنیم، و یک دیگر خود را مثل برادر\nمیدانیم.\nگفت - این عمل شما خیلی شنیع است.\nچونکه انسان باهم برادر نمی شود. اگر امروز\nباهم برادر باشید فردا باز یک دیگر تان را\nخواهید خورد. پس ازین که ظاهراً با هم برادر"}
{"book": "adl0952", "page": 83, "text": "۷۶\nشده از شریک دیگر تان غافل گردید - بهتر و\nاولی آن است که با همدیگر دشمن بوده دایما\nاز شتر همدیگر خود تان را محفوظ و متنبّه\nبدارید .\nگفتم - خیر! ما چنین نیستیم . زندگانی و\nمعیشت ما بر جمعیت و معاونت همدیگر ما موقوف\nاست . اگر تنها بسر خود بمانیم معیشتِ ما\nميسر نمی شود .\nگفت - حالا دانستم که شما خیلی مردم ترسنده\nو خوفناک و بغایت کاهل و تنبلانید که مانند\n(قوندوز ها) می باشید . (قوندوز حیوانیست\nاز حیواناتِ ذو معیشتین که هم در آب و هم\nدر خشکه زندگانی می کنند و بسیار ترسنده و دایما\nبه جمعیت بسر می آرند) اگر مانند شیر و خرس\nجسور می بودید گاهی چنین شین و بی عاری"}
{"book": "adl0952", "page": 84, "text": "۷۷\nرا بر خود قبول نمی کردید. پس ازین سخنان\nوحشی دانستم که این وحشیان را حال وحشت\nو حیوانیت چنان متمکن طبیعت گردیده که به آب\nکوثر و زمزم سفید نتوان کرد.\nلاجرم گفتم ـ حالا اگر ترا رها کنم مسرور\nمی شوی ؟\nگفت ـ بلی بسیار مسرور و متشکر میشوم.\nگفتم ـ پس اگر مرا در یک جا بیابی با من\nچه خواهی کرد ؟\nگفت ـ من نیز ترا آزاد خواهم کرد.\nپس بشکرانه اینکه از چنین وحشی که از حیوان\nمفترس هیچ فرقی ندارد باز هم فکر مکافات را\nگرفتم او را آزاد کردم.\nحالا از خلاصه و نتیجه این محاوره که با وحشی\nدست داد این قدر دانستم که در مردم این قبیله"}
{"book": "adl0952", "page": 85, "text": "۷۸\nوحشیان شمالی از انسانی و انسانیت هیچ یک\nاثری نبوده هر یک از ایشان همانا یک مفترسی اند\nلاجرم بر چنین حال اسف اشتمال بنی نوعم خیلی\nحسرت و تاسف نمودم [ از فرق اخبار ترجمه\nشده ]\n\n( از هر دهن سخنی )"}
{"book": "adl0952", "page": 86, "text": "۷۹\n\nآیا علم محدود است یا غیر محدود\n\nما پیش چه بودیم و درین وقت چه گشتیم\nبودیم بر فتار و براحت نه نشستیم\nآسودگی و عیش و سفاهات و تنعم\nبگذاشته بودیم و پیش هیچ نگشتیم\nدر یک کف ما تیغ عدالت بدگر کف\nمیزان عدالت بدو آفاق گرفتیم\nدر نشر حق و لغو اسارت عقب علم\nهر لحظه دویدیم و زدو دیم نهشتیم\nافسوس که این فضل و کمالات و عدالت\nما ترک نمودیم و دگر هیچ نجستیم\nمحدود نمودیم علوم و ز حدودش\nیک خطوه چو بیرون بنهشتیم گذشتیم"}
{"book": "adl0952", "page": 87, "text": "۸۰\nمحمود چو محدود نمودیم در علم\nتحدید ترقی شد و محدود نشستیم\n(سراج الاخبار)\nاهمیت و ترجیح علم بر شمشیر\nيَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ - خدای تعالی درجات ایمان داران و اهل علم را بلند می فرماید ) -\nرفعت آدمی به علم بود - هر که را علم بیش رفعت بیش\nقیمت هرکسی بدانش اوست - ساز افزون بعلم قیمت خویش\nعلم - یا دانش که زیب افتخار افزای سر لوحهٔ عاجزانه گشته سرچشمهٔ نور و حل کنندهٔ مشکلات امور است معرفت حضرت باری تعالی"}
{"book": "adl0952", "page": 88, "text": "۸۴\nعز اسمه که مدار اسلام و اصل و بنای دین سید\nخیرالا نام است بحصول علم صورت پذیرد - و\nشخص محروم ازین عطیه عظمی حقیقتاً متصف بصفت\nمسلمانی نگردد مملکتی که بزیور علم آراسته نیست صید مطلب\nترقی از دامش جسته است و ملتی که ازین موهبت متحرک\nمحروم مانده در تروه همگنان خسته - وجود علم و عرفان در\nمملکتیکه معموری سوادش به غبار غفلت است عطیه غیبی\nاست و ظهور دانش در ملتی که فروغش بکدورت بیعلمی\nو نسیان است غنیمت لاریبی ملتی که به پرده هجوم تاریکی\nجهل مستور است شمع ترقی داران روشن نمیتوان گردید و\nدولتی که بفکر تن پروری مرده و اندیشه ماحصل زندگی\nنموده جز تباهی و ہلاکت نمی توان اندیشید ملت\nعاری از علم تا چشم با التفات هم گشوده اند\nآبروی مروتی که ندارند ریخته است و قالب\nبحدیث اتحاد و یگانگی باز کرده اند ما شیرانه"}
{"book": "adl0952", "page": 89, "text": "۸۲\nاخلاصی که نبسته اند. گسیخته. خیالات ترقی\nو ترفیع بحصول علم دام اندوه و کلفت است\nو تصورات چرب دستی و بلند پروازی مایه یاس\nو ندامت.\nاز ازل این بیش و کم وارد خروش امروز نیست.\nاین که خواندم بیش بیش است اینکه گفتم کم کم است\nحضرت میرزا بیدل که استاد کامل اند می فرمایند:\nچشم پوشیده هر چند فردوس در قفس دارد\nآئینه دار کوری. و مژگان خوابیده اگر همه آفتاب\nزیر دامن خواهد دلیل بی نوری. آری صعب\nترین حالتی که در مملکتی مشاهده رود همین ذوق\nبی علمی است. و دشوار ترین قیامتی که در ملتی\nدیده شود غائله بیدانشی. دولت جاوید طراز\nاتحاد و اتفاق، و نعمت سعادت امتیاز وفا\nو وفاق جمیع ملل همین ثمر پیش رس علم و"}
{"book": "adl0952", "page": 90, "text": "۸۳\n\nدانش و نتیجه آنفن ذکا و بینش است الحاصل\nنعمتها و دلتها سعادتها بمطالب فائز شدنهایش\nبینی با آن اندیشیها همه از انوار فیض آثار علم است\nکه صاحبان خود را با نیقدار نیک بختیها لائق و\nسزاوار می بیند.\nنزد اهل حقیقت ایجاد هیچ خیری بغیر علم نزاد\nهر چه بینی ز مفرد و ترکیب دارد از علم جوهر ترتیب\nاگر لمحه تفکر رود ظاهر گردد که همین علم است که در\nحصول اتحاد و یگانگی تحریص و تشویق میدهد و از قرین\nگردیدن بخذلان و بیگانگی امتناع می آرد ـ اتحاد\nبغیر علم باعث نکال و و بال است و وفاق بدون\nعلم موجب عدم ترقی و اقبال یک مملکت در\nاستقبال - ولی اگر گفته شود که چون حصول\nعلم بی اتحاد صورت ندارد و هیچ مملکت بدون\nآن اوج پیمای ترفع و تعالی نمیگردد پس لا محاله"}
{"book": "adl0952", "page": 91, "text": "ایجاد اتحاد و تولید اتفاق در طي نسبت بعلم اهم\nو انسب می نماید آیا چه خواهیم گفت ، درین محل\nبعد اندک تفکری بموضوع می پیوندد که آیا این\nیک سخن را گویندۀ محترم از روی علم میگوید\nیعنی از نتایج اعلای اتحاد اثرات والای یگانگی\nبخوبی مستحضر گردیده و یا این که اتفاقی با بر از آن\nمبادرت جسته اند اگر از روی علم باشد ظاهر\nاست که دیده بصیرت شان اولاً بجواهر سرمۀ علم\nجلا یافته که جلوه دلفریب سرا پا زیب شاهد\nرعنای اتحاد محو قلب و فاقش نموده که درینصورت\nنیز حضرت علم بر شخص اتحاد شرف تقدم پیدا\nکرد و سخن عاجزانه ما سبز شد . و اگر نوع دیگر\nباشد پر ظاهر است که اتفاق بی علم اتفاق\nنیست و نتیجه وفاقش جز شقاق نی زیرا از\nزبان اتفاق ، تواریخ بصدای بلند می گوید که"}
{"book": "adl0952", "page": 92, "text": "۸۵\n\nملل جاهل و عاری از پیرایه علم هیچگاه منفعت اتحاد\nو اتفاق را ندانسته اند و روی ترقی و تعالی را که\nخلف ارجمند اتحاد و اتفاق است ندیده اند . آیه\nوافی هدایه و زاده بسطته فی العلم و الجسم در خصوص\nبر تری و بهتری طالوت نام که در گروهی از\nبنی اسرائیل بزیور و حلیه علم جسم سرافراز\nممتاز بود و خدای جهان بزبان پیغمبر آن زمان\nاو را بخلعت سراپازیب پادشاهی مژده تشریف\nداد او نیز اتفاق و اتحاد آن گروه را در عدم\nقبول پادشاهی طالوت که از روی جهل بود طرد\nساخته و همه اتفاق از درجه اعتبار ساقط\nمی نماید و فضیلت علم و تقدم شرافت آن و\nبرگزیدگی طالوت را از سبب فضیلت علم بر\nسلطنت و وخامت و ناچیز بودن اتحاد\nبی علم را اثبات میکند . البته این قدر گفته"}
{"book": "adl0952", "page": 93, "text": "میتوانیم که اتحاد و اتفاق مانند عزم و قصد و\nهمت و ولت از ذرایع و وسائل حصول علم\nشمرده میشود و چنان که گوهر گران بهای\nعلم بی عرقه‌ریزی سعی و دستیاری دولت\nو پایمردی همت بچنگ نمی آید هم چنان اتحاد\nدر حصول این گوهر دستی دارد و طریق اخذ و\nجلب آن را سهل و آسان می سازد بهر تقدیر\nاگر علم را بر سائر خوش قسمتی ها و سعادت ها و\nو نیک بختی ها رجحان دهیم و اولیت وا و ویت\nآن را بر جمیع مکارم و محاسن اثبات سازیم و یا\nمعترض محترم اتحاد واتفاق را وسایل اعلای\nترقی بشمارد و آن را بهمه جهت اول و اولی\nداند یز و م همت عرفان دوست اتحاد روش\nاولاد وطن و سائر ملت نجیب دیانت و اتفاق\nما من افغانستان واجب و لازم است که دعای"}
{"book": "adl0952", "page": 94, "text": "بقای اعلیحضرت ذات عرفان صفات متبوع\nمقدس علم پرور اتحاد گستر آزادی خواه ترقی پناه\nخود مانرا از جناب کبریای عالم الغیب والشهاده\nاسترجا و استرحام نمائیم که در عهد سعد امن\nو امان خودشان در هر خصوص و هر باب\nبترویج افزونی علم و اتحاد در مملکت و رعیت\nشاهانه شان دریغ ندارند .\nعلی محمد خان\n\nد بطور جوا است درانه طالب علم ابیات ماند رال دارا جوبا\nاین اقای ارادت مارا بتصویب ع ح کا - فیض محمدخان وزیرمعا\nعارف بتالیف نیز نائل گردید بوزارته بر اورد صد تصدیق دریا عونی و تقدیم بگردید\nدر نتیجه آن مفاد پینیز انحقت رساند با تهران\nنسخه تحریر گردانید و تقدیم بوزار\nساخته تصدیق"}
{"book": "adl0952", "page": 95, "text": "صنعت و صنائع مستظرفه چیست\n\nصنعت وصنایع مستظرفه مقیاسی است برای\nسنجیدن تکامل معنوی و روحی یک ملت. درین\nجهان در میان هزاران محسوسات که ما در زیر نفوذ\nحواس پنجگانه خود از وجود و چگونگی آنها با خبر\nمیشویم بعضی چیزها هست که ما بی اختیار آنها\nرا بیشتر دوست میداریم. روح ما وقلب\nما مجذوب آن ها می شود بدون آنکه از\nآنها یک فائده عملی و آنی برای ما حاصل گردد\nمثلا وقتی که در جلو یک پرده نقاشی که\nثمرۀ قوای دماغی و روحی یک صنعت کار را\nنشان میدهد می ایستیم ساعتها مشغول تماشای\nو غرق حیرت و تعجب میشویم همچنین شنیدن صدای\nحزن انگیز تار و یا آواز طرب بخش یک خوانندۀ با ذوق"}
{"book": "adl0952", "page": 96, "text": "نوشته‌های سعید\n۸۹\n\nاحساسات لطیف مارا بهیجان می آورد- همین طور بسر\nبردن چند ساعت در یک شب مهتاب تماشای\nسیر ابرها و ماه احساس وزش باد و حرکت برگ‌های\nدرختان، صدای ریزش دلنواز و خواب آور آب،\nعظمت و حشمت انگیز کوه‌ها و دره‌ها، سبزی و\nخرمی چمن زار، رنگ و بوی گلهای لطیف و محبت شیرین\nیک نگار موافق و امثال هر یک برای ما یک مسرت\nقلبی و یک انجذاب روحی تولید می‌نماید و ساعتها\nمارا در تفکرات عمیق می اندازد.\nدر چنین حال استغراق، ساعتهای شیرین و دقیقه\nهای فراموش نشدنی زندگی در مقابل چشم\nما جلوه‌گر می شوند، آرزوهای دیرین و تسلیت\nبخش ما و امیدهای آینده و روح نواز ما از\nنو بیدار و زنده می شوند. این استغراق مانند یک\nجام مستی بخش در ما اثر میکند. درینموقع است"}
{"book": "adl0952", "page": 97, "text": "که خود بخود میگوئیم : ایکاش این ساعت و جذبه و\nاستغراق ابدی می شد. باز در نیموقع آرزو می\nکنیم که ایکاش دست طبیعت ما را ازین خواب\nشیرین خیالی هرگز بیدار نمی کرد زیرا که درین\nدم قلب ما با آمال دیرین خود در راز و نیاز و\nروح ما با دلدار مجذوب خود هم آغوش است\nحتی توصیف این محاسن طبیعت و این استغراق\nپر جاذبه بقلم سحر انگیز یک شاعر شیرین بیان\nکافی است که در اعماق قلب و روح ما و لو در\nیک گوشه تاریک بیت الحزن نشسته باشیم\nهمان حظ روحی را تولید بکند. بلی برای یک\nقلب حساس و برای یک روح زنده هر یک از\nمظاهرات طبیعت یک جلوه و یک جذبه تشکیل\nمیدهد.\nحالا باید تامل بکنیم که منبع این فیض روحانی در"}
{"book": "adl0952", "page": 98, "text": "۹۱\n\nکجاست و چگونه میشود که مشاهده و احساس پارهٔ\nچیزها یک چنین حال و جذبه در ما تولید می‌کند\nباید مرکز این جاذبیت و مجذوبیت را پیدا\nکرد و باید دید که این قوهٔ معجزنما چه نام دارد و\nاز کدام سرچشمه آب میخورد.\nاگر قدری تفکر و تعمق بکنیم خواهیم دریافت که این\nجاذبه همان جاذبهٔ صنعتست وصنعت غیر از\nحسن چیز دیگر نیست و چون روح ما با عوالم\nحسن یک رابطهٔ ازلی دارد و این هر دو با یک\nالفت ابدی بهم پیوسته‌اند این است که هرکجا\nحسن است آن جا روح است و هر کجا روح\nاست باصنعت همدوش است.\nاین صنعت یعنی حسن که معشوقهٔ روح ماست\nدو نوع میباشد یکی حسن خدادادی که اثرصنعتکار\nحقیقی است مانند محاسن طبیعت، ودیگری صنعت"}
{"book": "adl0952", "page": 99, "text": "۹۲\nبشری است که زاده روح بشر است . از آنجا که روح\nانسانی بمحاسن طبیعت اکتفا نکرده یعنی آنرا برای غذای\nمعنوی خود کافی ندید است لذا با همان قدرتی که صانع\nحقیقی در او آفریده محاسن دیگری بر طبیعت افزوده\nاست چنانکه در ابتدا بتقلید محاسن طبیعت پرداخته\nو بعد پیرایه ها و جلوه های زیادی بدان محاسن\nعلاوه کرده و شکلهای جاذبتر و رنگ های\nدل ربا تر بدان داده است و ازین کوشش\nدائمی روح انسانی در جستجوی غذای خود\nیعنی حسن مطلق، صنایع مستظرفه مانند\nنقاشی، موسیقی، مجسمه سازی، معماری و شعر\nبوجود آمده است.\nپس صنعت و صنایع مستظرفه زاده بشر است\nو با آن هم خواهد مرد و چنان که گفتیم صنعت عین حسن و\nحسن هم عین صنعت است بهمین مناسبت هم می توانیم"}
{"book": "adl0952", "page": 100, "text": "۹۳\n\nبگوئیم که صنائع مستظرفه عبارت از حسن مجسم میباشد\n(ایران شهر)\nانقلاب ادبی\nسخن انسان، حاکی از تصورات و احساسات او\nاست و تصورات و احساسات انسان تابع وضع زندگانی\nاوست، و بهمین ملاحظه ادبیات هر عصر با ادبیات عصر\nدیگر باید تفاوت داشته باشد همان قسم که افکار\nو احساسات و وضع زندگانی تفاوت دارد ، و اگر\nتفاوت نداشت ، علامت این است که ادبیات\nحقیقی نیست ، و بعبارت آخری افکار و احساسات\nخود آنها نیست ، بلکه از ان دیگران است ، که\nبطور تقلید و تلفیق الفاظ و اخذ معانی و\nمضامین درست شده ،\nدر دوره سامانیان و غزنویان . شاعر قصیده\nسرا بسیار بوده که مناقب سلاطین عصر د"}
{"book": "adl0952", "page": 101, "text": "۹۴\n\nرجال دربار آن ها را نظم کرده و در ضمن\nتملقات زیادی هم بخدمت سلطان یا وزیر\nیا هر کس ممدوح آنها بوده تقدیم میداشته\nاند تا آن که در عوض بصله و انعام نائل شوند،\nممدوحین هم در بذل و بخشش کوتاهی نکرده حاجات\nشعرا را بر آورده اند .\nدر قرن چهارم و پنجم ، سلاطین پیوسته\nدر جنگ و جدال و غزوه وجهاد ومشغول یغما\nو تا راج بلاد بوده، و از هر جنگی که مراجعت می\nکرده اند. ملیون ها ثروت اشخاص وصد هزار ها\nانسان را مثل مواشی باخود آورده مطامع شعرای\nمتملق را یک مقداری ازان اموال غارتی خورسند\nمی کرده اند . و این طبقه هم بر جد و جهد و\nکوشش خود در پیدا کردن عبارات اغراق\nآمیز افزوده . و در خصوص شخص ممدوح و شمشیرش"}
{"book": "adl0952", "page": 102, "text": "۹۵\n\nو تیر و کمانش و گرزن و اسپ سواریش داد\nسخنوری میداده اند .\n\nقصیده عبارت بوده از یک عده ابیات که غالباً\nشروع میشده است بتغزل یعنی تعریف خط\nو خال و قد و قامت وزلف و بناگوش و غیره\nو غالباً اسمی از ترکان خطا و کشمیر و کاشغر\nکه دران زمان از مواهب سلاطین فراوان و\nازان بوده است برده می شد، پس از فراغ از\nتغزل تخلص بوده است، یعنی گریز و شاعر باید\nدرینمقام نهایت استادی بخرج بدهد که انتقال\nاز تغزل بمدح بطور مناسب و مطلوبی باشد، آن\nگاه قسمت مدح شروع شده، و از هیچگونه اغراق\nو مبالغه کوتاهی نمی شد، و هرچه تملق آمیز تر\nبهتر، آنگاه نوبت حسن طلب می آمد. که شاعر بنحو\nلطیفی باستحقاق خود اشارت کند، و ممدوح را متذکر"}
{"book": "adl0952", "page": 103, "text": "۹۶\n\nسازد که ابر جود انعامش با آنکه تمام زمین و زمان\nو بلکه هفت آسمان را احاطه کرده است ، از بدبختی\nبرین مداح ثناخوان هیچ ریزشی نمی کند. پس ازین\nقسمت ، نوبت شریطیه است یعنی دعا کردن در حق\nممدوح و بر این اشعار قصیده تمام شد .\nتمام قصائد شعرای عصر غزنویان و سائر\nسلاطین استبداد چه قبل از آنها و چه بعد از آنها\nبر همین منوال است و تفاوتی در اصول مسائل\nبا هم ندارند . جز آنکه در بعضی تعریف است و\nدر بعضی تعریف استر، و در یکی از شمشیر شاه بی\nاندازه تمجید شده و در دیگری از انگشترش، و این\nسبک شعر گفتن برای آن زمان و با آن اوضاع،\nمناسب و در خور بوده، اما در این عصر که بالمره\nآن قسم سلاطین و آنوضع زندگانی نیست، والجواب\nبسیار از مباحث اجتماعی و مزایا و معایب"}
{"book": "adl0952", "page": 104, "text": "۹۶\n\nتمدن این عصر بر وی ما باز است شایسته\nنیست که همان سبک را پیروی کرده در رسم\nقصیده سرائی را از دست ندهیم. و حتی\nاگر کسی حاضر نشد که ممدوح ما باشد یکی از بزرگان\nدین را ممدوح قرار داده با سرو غار تفری و\nترک کا شغری و شمشیر وزره را که سالهاست\nمتروک شده بمیدان آوریم و در صورتی که\nهیچ گاه از حوالی جیحون عبور نکرده ایم مقید\nباشیم که اسم جیحون و چگونگی عبور ازاں در\nشعر ما باشد، این است شعر تقلیدی و شعریکه\nحاکی از تصورات قرون سالفه است نه از\nخیالات ما و معاصرین ما .\nما وقتیکه شعر عنصری را میخوانیم، ولو آنکه در مدح\nسلطان محمود است لکن از وضع زندگانی آنزمان این\nقدر می فهمیم که شاه چگونه بار میداده و چگونه بجنگ میرفت"}
{"book": "adl0952", "page": 105, "text": "۹۸\n\nو بر چه سواری شده و چه کسانی را با خود می برد\nو اسلحه آن زمان چه بوده ، اما از یک قصیدهٔ\nکه درین عصر گفته می شود ، اگر تا صد سال دیگر\nبماند هیچ ازاں مفہوم نخواهد شد ، وبلکه اگر کسی از\nتاریخ بیخبر باشد چنان تصور خواهد کرد ، که در\nعصر ما غلامهای ترک را خرید و فروش می\nکرده اند. در خراسان مثلاً نزک کشمیری و\nخطائی مثل عصر سلطان محمود فراوان و سلاح\nما با شمشیر و تیر و ژوبین و زره و کلاه خود\nبوده زیرا قصیده سرایان بدون آنکه توجه\nبحقائق کننده عین همان جمل که مسعود سعد و\nعنصری در شعر خود آورده اند، در قصائد خود آورده\nو چنان فرض میکنند که در عصر غزنویان هستند. این\nاست حال قصیده ، و اما غزل چون آنهم همان تغزل\nقدماست که در مطلع قصیده می آورده اند ، حالش معلوم"}
{"book": "adl0952", "page": 106, "text": "۹۹\n\nاست که تعریف خط و خال و زلف و بناگوش است و قند\nغزل علحده کمتر می گفته. و بهمان تغزل ابتدای\nقصاید اکتفا میگرداند.\nایران محتاج است بانقلاب ادبی، ولکن انقلاب\nادبی این نیست که در اوزان اشعار تغییری بدهند و بحور\nشعری را با بحور فرانسوی و انگلیسی مثلاً مطابق کنند.\nیا آنکه قوافی را بر طبق قوافی اشعار اروپائی بسازند، یا\nدر مفردات و تراکیب لغت تصرفی کنند.\nانقلاب ادبی عبارت از هیچک ازین هانیست، بلکه\nمثل سایر انقلابات، عبارت است از رفع نواقص و\nتطبیق با مقتضیات، عصر و خروج از مضایق تقلید\nسابقین، نه با آنکه مقید باشند که هر چه پیشینیان ساخته\nاند، خراب کنند، بلکه آنچه خوب و مطابق مقتضای عصر\nحاضر است، اخذ کنند، و آنچه رکیک و سخیف است و برخلاف\nمقتضای وقت است ترک نمایند، یعنی از آنها تقلید نکنند."}
{"book": "adl0952", "page": 107, "text": "١٠٠\n\nعیوب ادبیات ما چیست\nاما شعر ما، عیبش این است ، که قدما، جز معدودی از روی ضرورت و باقتضای اوضاع عصور مختلفه، یک رویه پیش گرفته اند، و متاخرین ، از روی اختیار شعر را در همان دائره محصور کرده اند. اگر قدم ازان دائره بیرون گذاشته شود، گناه عظیمی شده .\nپس انقلاب ادبی در شعر این است . که خیالات دیگر آن را رها کرده ترک کاشغر و سرو قامت و وزلف دروغین و تملقات عجیب و اغراقات غیر مطبوع سابقین را رها کرده فقط تصورات و احساسات خود را نظم کنند، از استعمال الفاظ تازه و ترکیبات متعارفه این عصر احتراز نکنند، اگر توصیف می کنند اشیائی را توصیف بکنند که در پیش چشم آن ها"}
{"book": "adl0952", "page": 108, "text": "حاضر است ، واگر وصف الحال است ، همان خوشیها\nوکدورتها ئیکه واقعاً در مواقع حس کرده اند، بیان\nکنند، عیوب جامعه را انتقاد کنند، محاسن اخلاق\nرا تمجید کنند، بوطن پرستی دعوت کنند ، وبالآخره\nفرض کنند که قد ما نبوده و شبا هنگام و نزیک\nپسر و کودک خردی نگفته اند. شاید در وقتی\nمنوچهری گفته است !\nگوئی بط سفید جامه بصابون زده است\nکبک دری ساق پای در قدح خون زده است\nبوده اند اشخاصیکه بگوئید صابون برای شعر\nخوب لفظی نیست ، اما او بخیال خودش\nشعر گفته و تصور خود را بیان کرده است،\nچرا تابع او وامثال او باشیم و جرأت نکنیم\nاز دائره آن ها خارج شویم! در صورتیکه\nآنها مقلد دیگری نبوده اند. و فقط بزبان-"}
{"book": "adl0952", "page": 109, "text": "۱۰۲\n\nعصر خود خیالات خود را نظم میکرده اند.\nاروپائیها هم وقتی که داخل انقلاب ادبی شده\nاند، بیش ازین نبود، که هر چه تصور یا احساس کردند\nیا دیدند و شنیدند و نظم کردند و در ضمن، مهملات\nهم بسیار گفته شد و عمرها و قرونها هم بسیار تلف\nشد، تا مثل و یکتور هوگو و شکسپیر در میان آنها\nپیدا شد، و انقلاب ادبی سرو صورت گرفت،\nو اما نثر فارسی، عیوب این قسمت بیشتر است\nو در حقیقت نثر نویسی ایرانی در مراحل اولیه است،\nچه این قسمت دارای شعب و اقسام مختلفه\nاست که بعضی از آنها تا هنوز پا بعرصهء\nظهور ننهاده، یا در بدو طفولیت میباشد،\nاز قبیل تیاتر، کمدی، درام، رمان و غیره که\nحتی اسمش هم بفارسی نداریم و بقدر نمونه\nازین ها بیشتر در دست نیست."}
{"book": "adl0952", "page": 110, "text": "١٠٣\n\nو انصاف این است که در همین چند سال\nمشروطیت، نثر فارسی مراحل بزرگی پیموده ،\nکه شاید در تمام سه قرن قبل از مشروطیت\nباندازهٔ این چند سال پیش رفت نکرده باشد\nواگر نوشته جات امروزی جرائد ایران بنوشته\nجات بدو مشروطیت مقاسیه شود، هر آئینه\nفرقی واضح بین آنها دیده خواهد شد ، راست\nاست که غث و ثمین بسیار در آنها یافت\nمیشود، لکن در هر انقلاب ادبی ازین قضیه\nناگزیر است، و خود همین توسعهٔ دائره و\nاختلاف فاحش بین محتویات جرائد، دلیل\nاین است که چیز نویسی فارسی داخل خط\nتکامل شده ، و رو به ترقی و تصفیه میرود .\nعمده جهت این نقصان و قصوریکه در نثرها دیده\nمی شود این است که ایرانیان زبان علمی"}
{"book": "adl0952", "page": 111, "text": "۱۰۴\nخود را زبان عربی قرار داده و علما کتب خود\nرا غالباً بآن لغت می نوشته اند، واساساً\nکتاب نثر فارسی فراوان نیست ومعلوم\nاست که اهل هر زبانی تا تمام علوم و مایحتاج\nخود را بزبان خود ننویسند آن زبان تکمیل نمیشود.\n(مجلهٔ دبستان)\n(جهان روشن از نور ما قلم)\nچه عظمت چه شوکت ببقاه قلم ـ عطا کرده فات آله قلم\nقلم گر کند قصد جنگ وجدل ـ چه سرها بیفتد بچاه قلم\nگر اصلاح خواهد بنوع بشر ـ چه گمراه آید براه قلم\nقلم زنده کرده است نوع بشر ـ جهان روشن از نور ماه قلم\nسخن از قلم شد جهانگیر وقت ـ بود علم وعرقان سپاه قلم\nنه توپ کروپ و نه تیغ دو دم ـ کشد کار دود سیاه قلم\nمحمود طرزی قلم شد نصیب ـ بود دائما خیر خواه قلم\n(سراج الاخبار) فخرالدین"}
{"book": "adl0952", "page": 112, "text": "۱۰۵\nشوق تنہائی در حالت احتضار\nای محبوبه بی وفا گریه مکن. درین حالت احتضار و درین\nلحظه که میروم بطرف مرگ و استراحت ابدی قدم گذاشته\nو عوالم دیگری را که این همه بی مهری تو و امثال تو در\nآفاق آن وجود ندارد سیر نمایم . مرا آزار مده ! . .\nدرین ساعتی که میخواهم بسوی فنای صرف و عدم مطلق\nرفته و برای همیشه از تو و کردار های نا پسند تو چشم\nبپوشم عالم را مشوش مکن ! . . .\nاین چند قطره اشک شوری که از کنار دیدگانت\nسرازیر شده و از گونه ہائی گلفامت عبور\nکرده و بر روی دست و پنجه ناز نینت\nمی چکد. یقیناً برای بخشایش گنا ہای گذشته\nتو و برای جبران آن همه بی انصافی ہائی که\nدر باره یک جوان عاشق ، یک وجود"}
{"book": "adl0952", "page": 113, "text": "١٠۶\n\nضعیفی که در راه عشق و دوستی تو از همه چیز گذشت\nو در پایان شش سال: عجز و الحاح تضرع\nجز بی مهری و کم اعتنائی و سنگدلیهائی ظالمانه\nهیچ چیز از تو مشاهده نکرده کافی نخواهد بود! ....\nخود را خسته مکن. اشک مریز و از کنارم برخیز\nمرا بحال خود واگذار که درین چند دقیقه فرصت\nشاید بتوانم کتابچه خاطرات بیست و سه ساله\nگذشته خود را جستجو نموده و در میان تمام\nصحائف آن یک سطر مسرت آمیزی پیدا\nکنم که مرا بتذکار خود دل خوش داشته و ازین\nهمه غم و اندوهی که در روی سینه بهم فشرده\nمن جمع شده و مرا به سنگینی دردنماک خود\nرنجه میدارند اندکی راحت باشم!....\nآری عزیزم از بالینم برخیز و برو و\nمرا برای همیشه فراموش کن از جریان اشک"}
{"book": "adl0952", "page": 114, "text": "١٠۶\n\nگرم و حزن انگیزت جلو گیری نموده و این\nقطرات صاف و درخشان را برای وقت دیگر\nحتی شخص دیگر ذخیره نما !\nهم چنان که تو ، تمام ناله های سوز ناک مرا\nدرین مدت متمادی با تحقیر و بی علاقہ گی مفرط\nاستماع کردی - همان قسم که قطرات براق آب\nچشم را که برای تحصیل رحم و رقت تو بکار می بردم\nبا خنده های تمسخر آمیز و طعنه های ملامت انگیز\nنظر نمودی و قلب پر از اخلاص و شفقتم را که در راه\nعشق و محبت تو تسلیم تو کرده بودم با نگاهای استهزا\nآلود مجروح ساختی . برو که من نیز باین چهرۀ\nاشک آلود و سیمای حسن انگیزت اهمیت نمیدهم\nاین گریه های شدید که عجالتاً ترا بندامت و\nپشیمانی متنبّه میدارند هیچ وقت دست مرا\nاز دامن شاهد مرگ و نیستی کوتاه نخواهند نموده"}
{"book": "adl0952", "page": 115, "text": "۱۰۸\nآری. این تشبثات کودکانه برای منع من از\nوصول بیک استراحت جاودانی قدرت\nندخواهند بود.\nای یمیروت. چه زود فراموش می کنی. که چگونه یک\nجوان ناتوانی را که تا چند روز قبل جز یک چهره\nبشاش و خندان یک لب متبسم و یک نگاه\nعاطفت آمیز چیزی از تو توقع نداشت با کمال\nقساوت و بی رحمی از بر خود رانده و او را -\nیک وجود ضعیفی را که در کمند تسلط عشقت\nاسیر بود با هزاران آمال و آرزوی جوانی -\nدر پست ترین مغاک بدبختی و هلاکت سرنگون\nنمودی ؟ ! ،\nآری ! ای جنایت کار بی انصاف تو همچنانکه\nتضرعات رقت آمیز مرا وسیله تفریح روزانه خود\nقرار داده و از دریچه دیدگان مخمور فتانت قلب خونین و"}
{"book": "adl0952", "page": 116, "text": "۱۰۹\nدردمند مرا با نظر مسرت نگاه کرده و لذت می\nبردی من نیز نگاه کار عشق دانسته هرگز بـتو واشک\nهای رقیق تو بلکه بتمام ملاحت و خوشگلی هایتـو اعتنا\nنخواهم کرد ..\nتو درست . در دقائقی عرق افسوس و پشیمانی\nرا در جبین تابناک خود احساس مشاهده می\nنمائی که من در همان دقیقه میخواهم شدید ترین\nنفرت های قلبیه خود را بتو ارائه داده و تمام\nاحساسات محبت انگیزت را با دیده بیقدری نظر کنم\nآه ، چهرهٔ قشنگ و دل فریب را که اکنون\nمانند فرشتگان منظره رحمت آمیزی بخود\nگرفته بمن نشان مده و دست سرد و بی روحم\nرا از میان پنجه های پر حرارت و انگشتان\nظریف عشق انگیزت رها کن و پیش ازین چشم\nهای هاله و رونیم کشودهٔ مرا که مانند چراغ بی"}
{"book": "adl0952", "page": 117, "text": "روغن می رود تا آخرین فروغ ضعیف خود را\nاز نظر تو بگذراند . بمشاہدہ گریہ ہاے رقت\nانگیزت مشغول مدار !\nآیا مرا درین دم مرگ ہم ـ در این دقیقہ کہ می\nخواہم با تمام موجوداتی کہ در اطراف دیدگان\nبی نورم صف آرائی کردہ اند یک و داع ابدی\nکردہ و آنہارا شاہد مظلومیت خود و گواہ\nبی انصافی ہای تو قرار دہم ـ راحت نخواہی\nگذاشت ؟\nبرخیز و برو ، بعد ازین اگر میل داری ـ در کنار\nقبر نوسازم نشستہ با اشکهای چشم خویش گیا ہای خود رو و\nعلف ہای ناشناختہ را کہ در روی مزارم روئیدہ محصول\nحسرت جسد مفلوک من ہستند آبیاری نما ، و بدانکہ من و\nروح جوان ناکام من از اعماق قبر بتو و تمام نکات\nحسن و دلربائی تو نفرین خواہند کرد !! ... (ارمغان)"}
{"book": "adl0952", "page": 118, "text": "تو نیکی میکن و در دجله انداز\nشنیدم گشت اندر طرف گلزار\nبجوی آب زنبوری گرفتار\nبغرقاب بلا اندر فتاده او\nزمام جان بدست موج داده\nسلامت دور از و شد درد نزدیک\nجهان در پیش چشمش گشت تاریک\nنه در وی قدرت پرواز مانده\nنه راه چاره بر وی باز مانده کو\nکنار جوی بر شاخ درختی\nدر افغان بود مرغ نیک بختی\nچو حال زار زنبور این چنین دید\nز هول روز بد بر خویش لرزید"}
{"book": "adl0952", "page": 119, "text": "۱۱۲\nترحم کرد او بر حال زنبور\nبر آورده از کرم آمال زنبور\nترحم کرد بر حال خرابش\nفرو انداخت برگی اندر آبش\nبروی آب جوی آن برگ از دور\nهمی غلطان بیاید سوی زنبور\nچو برگ آمد برال زنبور بنشست\nوزان غرقاب بی پایان برون جست\nیکی صیاد شیادی دران دشت\nبگردش در پی صیدی همی گشت\nبباغ اندر شد و بر شاخ ساری\nنشسته دید مرغ بی قراری\nوزان صیاد شادی و شغف کرد\nبه تیری جان گداز آن را هدف کرد\nچو دید این حال را زنبور خوش کیش\n\nادبیات صنف دوم تحریری شجاع الدین آچاری"}
{"book": "adl0952", "page": 120, "text": "۱۱۳\nبزد بر دست تیر انداز او نیش\nبه تیر اندر فرو خشکیده شد شصت\nبلرزید و کمان افتادش از دست\nاگر چه خوانده باشی این حکایت\nولیکن بایدت فهم و درایت\nکه از این داستانها پند گیری\nز هر پندی نصیبی چند گیری\nتو نیکوئی کن و در دجله انداز\nکه ایزد در بیان حسنت دهد باز\n(الکمال)\nاز نقیصه ماکرفردن پس افادات تاریخی با طریقات\nولاورات عصر در ضمر این قیمت حصول بودیم\nدر داشته آثار مانقا را بجهت معلم تاریخ محلات\nصحیح باشد ! در خاتمه رفتم\n\nاوصاف مصنف در محسر من تاریخ یمن آبادی (چند؟)"}
{"book": "adl0952", "page": 121, "text": "۱۱۴\n\nمکالمات روحانی در خصوص حیات حقیقی یا ارتقائی ملی\n\nبنده خواستم تا یک فاصله دماغ خود را\nاز ماندگی و کوفتگی کتاب خوانی، مذاکرات و مباحثات\nفنی استراحت داده رفع خستگی و کسالت نمایم.\n(بیت الراحت) رفته روی کرسی ذی سندات\nخود را مثل کسیکه هیچ طاقت نداشته باشد\nپرتاب کردم و به کشیدن سگاره خود را مشغول\nساختم. طولی نکشیده بود که آواز های طقاطق\nاز بالای میز کتابتم آمدن گرفت، و نگذاشت اعصاب\nخود را قدری مرتعشی نمایم به یک هیئت غضب آلوده\nو روی ترشی مالیده به (بیت الکتابت) رساندم دیدم از\nهیچ کس اثری نیست. اما دستم لرزه گرفت و موهای\nبدنم استاده شدن. دانستم این اثر کھربائیہ عالم ارواح"}
{"book": "adl0952", "page": 122, "text": "۱۱۵\n\nاست شاید کدام پیامی کسب نزول نموده است.\nبنده قلم خود را بدست گرفته روی کرسی نشستم\nو از قرار ذیل مکالمات اجرا یافت :\nروح - آقا چه بنا داری ؟\nبنده - دعای سر شما\nروح - امروز چرا اینچنین هراسان و پریشان مینمائی؟\nبنده - هر گاه تفکر مینمایم که مواظبت و موصلت\nارواح بمعیت زنده گان بی نهایت کم و نا استوار\nمیباشد لزوماً خاطرم پژمرده میگردد.\nروح ” بمعیت زنده گان !“ آیا نمیدانی که مقارنت\nو موانست مایان نسبت بزنده گان بحدی راسخ\nمیباشد که هیچ گاه منفک نمیگردد.\nبنده . اگر همین است که مهربانی فرمودید پس\nجهت چیست با آنکه بارها شما را زحمت میدهم.\nیک کرت هم تشریف ارزانی نمیفرمائید ، اگر"}
{"book": "adl0952", "page": 123, "text": "۱۱۶\n\nسهواً قدم رنجه هم میفرمائید فقط تا چند دقیقه.\nروح - همین حالا اظهار نمودیم که وابستگی ما\nبالتخصیص بحیات زندگان است.\nبنده - بنده دانستم گویا بعقیدهٔ شما زنده نیستم.\nروح درین چه شک، غفلت و جمود شما را\nجوان مرگ ساخته است ما جهت تجهیز و تکفین شما\nآمده ایم؛ زیرا که اهالی عالم ارواح نمیخواهند کالبد\nنمای شما را روی زمین بگذارند.\nبنده - عفو فرمائید اگر بگویم که یکدفعه فرموده بودید\nکه موت و فوت در دنیا هیچ وجود ندارد، در هر جائیکه\nتصور آنرا بتوانی بدون زنده گی چیزی دیگر نیست؟\nحالا خودتان تصفیه نمائید که چطور بنده مرده هستم؟\nروح - درینخصوص هرچه حالی نموده بودم\nسراسر راست است، چیزی را که شما مردمان\nممات بگوئید فی الحقیقت چیزی نیست اما"}
{"book": "adl0952", "page": 124, "text": "۱۱۷\n\nچیزیرا که مایان ممات میگوئیم علی الخصوص درین\nعصر تازه در هر جا طاری و ساریست ، و در مرگ\nشما که هیچ جای حرف زدن نیست .\nبنده ـ آقا جان ! بنده از فهمیدن این حرفهای\nمتضاد شما که سراسر قاصر و عاجز هستم ، چسان\nباور نمایم که مرده هستم !؟\nروح ـ بلا شبهه یک مدت گذشته است که شما\nمرده اید آنهمه اثرات و خصائصی که بر یک ذات\nفاقد حیات باید دلالت نماید عیناً بر شما اشارت\nمیکند ، و با این همه ادعای حیاتت اگر مقام\nحیرت نیست پس چیست ؟\nبنده ـ معتذراً عرض مینمایم که حرف شما از\nاشتباه خالی نیست ازین جهت که بنده حقیقتاً\nمالک حیات هستم .\nروح ـ اعتذار شما سزاوار تسلیم است ،"}
{"book": "adl0952", "page": 125, "text": "۱۱۸\n\nدر پذیرفتن اعتذار یک نفر بیخبر هیچ و بی بصیرت\nرا تامل نباید باشند اما دوست من ! شما که براستی مرده آید\nخیر اگر میدانید که درین باب از جانب من اشتباه شده است\nپس آں ہمہ براہین و ادله را که جهت زنده\nبودن خود وجه ثبوت میدانید یکاں یکاں تقدیم نمائید\nبنده - بچشم . التفات شما کم نگردد . اموریکه\nبزرگی کدام کس دلالت میکند یا آں لوازمی را کہ\nموجب زندگی میدانیم از قرار ذیل است .\nخوردن ، خفتن ، بازی، ساعت تیری تعیش و\nراحت طلبی استکمال خواہشات نفسانی، اتباع قوائی\nبہیمی، استحصال بالجبر۔ غارت گری مکاری حیله گری\nغیر ذالک .\nروح - ایوائی ! نادانی و جہالت پروری خانه ات\nخراب ایں بیچارگاں را چطور کور ساختی از باده\nبی مایه غفلت شعاری و خود پرستی بطوری اینها"}
{"book": "adl0952", "page": 126, "text": "۱۱۹\nرا بیخود ساختی که از معامله حیات و ممات خود هم\nخبر ندارند- مانند شتریکه مهارش بدست ساربان باشد\nگژ مژ هر طوریکه خواهش داشته باشی - میدوانی !\nدوست من ! این دلائل زنده بودن نی بلکه براهین\nمرده بودن است . بنده اے سبحان الله اینچه میفرمائی\nروح - همین که حالا حاجت نیست که دلائل دیگر\nرا جهت مرده بودن شما اقامه نمایم . با این همه نودلائل را خاتمه دادن بازی\nبنده چه خوش گریز یست ! \nروح - حالا که شما کالبد بوسیده آماسیده بیش\nارزش ندارید این است که استدلالات مرا نمی توانید\nبفهمید تا وقتیکه از شعاع حیات حقیقی مستفیض نگردید\nچونکه ترا بدوستی خود تصمیم نموده ام میخواهم از اسرار و خفایای\nزندگی مطلع گردمی ازین جهت خواهش دارم یک رمق\nزندگی را سرت فیضان نمایم تا که استعداد فهمیدن مکشوفات\nمن در تو پیدا گردد آیا مائل هستی ؟"}
{"book": "adl0952", "page": 127, "text": "۱۲۰\n\nبنده - صدمه که نخواهد رسید !\nروح - نخیر زیرا که شما یک لاش بیجان هستید قوای\nحاسه و مفکره شما کلاً معطل و بیکار گشته است به یک\nچنین شخص چطور صدمه خواهد رسید آیا حکایت حکیم دیو\nجانس از یادت رفته است ؟\nبنده - این وقت نمیتواند دماغم اجرای عمل نماید\nخاطرم منتشر است آئینه ذهنم بسنگ حیرت خورده پاش\nپاش گشته است، التفات نموده خودتان اعاده نمائید\nروح بچشم از حکیم موصوف شاگردانش پرسان\nکردند که هرگاه رحلت نمائید شما را در کجا باید دفن نمائیم\nآن حکیم جواب داد که در هیچ جائی بلکه لاش مرا بغیر از\nآنکه گور نمائید روی زمین بگذارید شاگردانش گفتند که\nاگر بر مرام شما اجرای عمل نمائیم همانا که طیور و وحوش آمده\nگوشت شما را بلع خواهند نمود. و بشما ایذا خواهد رسید و\nمتالم خواهید گشت. حکیم از جانب شاگردان خود این"}
{"book": "adl0952", "page": 128, "text": "۱۲۱\n\nرا شگفته گفت در پهلویم یک چوب کلفت را بگذارید.\nتا پرندگان و درندگان را از خود دفع نمایم، شاگردها گفتند\nکه شما احساس نخواهید داشت، آنگاه دانا گفت که\nهرگاه احساسم مفقود باشد از شکستن استخوانم و از\nگسیختن اعضایم چسان متاذی خواهم گشت\"\nفهمیدی کسیکه زنده است و احساس ندارد، از مرده\nبدتر است.\nبنده - بهر کیف حاضر هستم.\nطولی نکشید که بدنم لرزه گرفت. و یک چنان کیفیت\nسرم حادث گشت که آنرا نیم خوابی میتوانم تعبیر نمایم.\nبعد از فاصله این همه کوائف کسب ازالت نمود،\nهرگاه بحالت سابقه خود غور نمودم یک چنان وجد و\nکیف فوق العاده را درک مینمودم که بنده از اظهار\nآن قاصرم، البته میتوانم فقط اینقدر بگویم که حالت\nمن بعینه مماثل حالت آن شاه پرگ بود که پوست"}
{"book": "adl0952", "page": 129, "text": "۱۲۲\n\nبدنمای کهنی خود را بایک لباس مخملین بانقش و نگار\nعوض کرده روی اغصان اشجار پر از بار مشغول به\nجولان باشد ، حیات سابقه ام که از اجزای خود بینی\nو خوددانی تشکیل یافته بود بنظرم اینطور برمیخورد که\nطبقات ظلمات یکی بالای دیگر از همه اطراف مرا محاصره\nنموده است، اعمال و افعال اولیه ام بحدی زشت\nو کرخت مینمودند که بنده نمی خواستم آن طرف عطف\nنظر نمایم. دلم از حب ملی و عشق وطن این طور مملو بود\nکه حیات و بقای ملک خود را در حیات و بقای قوم\nمختلط و مضمر میدانستم. هر چند سعی نمودم خود را علیحده\nتصور نمایم اما نائل نگشتم- ایذای قوم را ایذای خود و\nراحت قوم را راحت خود میدانستم- بالجمله بنده درین\nسرور و ایقظاظ روحانی مستغرق بودم و نمی خواستم\nاحدی مخل گردد که دفعهً یک صدای راحت افزای\nخیلی شیرین پردۀ گوشم را در اهتزاز آورد :"}
{"book": "adl0952", "page": 130, "text": "۱۲۳\nروح -- حالا این قدر موفق شدی که ادله مرا\nبتوانی بفهمی .\nبنده-بلی .\nروح -- خلاصه دلائل شما در خصوص زندگی از\nقرار ذیل است :\nاکل و شرب . لهو و لعب . صباوت بلوغت .\nکهولت و غیر ذالک .\nبنده - بلی آقا .\nروح -- آیا می دانی که اعظم اقسام عالم بسه\nقسم است :\n(۱) جمادات (ب) نباتات (ج) حیوانات .\nبنده -- خوش فرمودید :\nروح -- آیا میتوانی جمادات را زنده بگوئی ؟\nبنده - نخیر .\nروح - چرا ؟"}
{"book": "adl0952", "page": 131, "text": "۱۲۴\nبنده ـ زیرا بطوریکه زندگی را تعریف نموده ام\nبر جمادات صادق نمی آید .\nروح ـ در خصوص نباتات چه میگوئی زیرا که\nدرینها آن همه اموریکه آنها را آثار زندگی میدانی\nموجود است .\nبنده ـ بلی اشیای را که آثار زندگی میدانم\nدر نباتات محقق است ـ اما تا حالا نمی توانیم این\nرا ضمناً بگوئیم که جان هم دارند یا خیر .\nروح ـ حیوانات را که لابد زنده بدانی زیرا\nکه تعریف زندگی شما کلاً بر اینها صادق می آید .\nبنده ـ بیشک حیوانات را زنده میدانم .\nروح ـ پس در زندگی شما و حیوانات هیچ\nتفاوت حائل نیست .\nبنده ـ ( متردد گشته ) اگر همچنین باشد چه\nقباحت ؟"}
{"book": "adl0952", "page": 132, "text": "۱۲۵\nروح ـ بنظر شما که هیچ قباحت ندارد، لاکن\nبنظر ما نسبت باین دیگر امر قبیح تر نیست .\nبنده ـ جهت قباحت چیست ؟\nروح ـ جهت قباحت این است انسان را\nکه حق سبحانه و تعالی اشرف مخلوقات خلق کرده\nاست و خلیفه خود فرموده است و از اسرار و\nخفایای حکم خود مطلع گردانیده است ـ شما آن را از\nحیوان . بهتر نمیدانید و نه در زندگی این هر دو صنف\nکدام امر ما به الامتیاز را تسلیم مینمائید .\nبنده ـ منطقیان فیمابین حیوان مطلق و انسان\nیک امر ما به الامتیاز را تسلیم نموده اند و آن نطق\nاست ، این است که انسان را بحیوان ناطق تعریف\nمیکنند .\nروح ـ سلطان ! چرا . بی حجابانه در منطقه منطق\nسیر می کنی مقصد منطقیان از نطق گویائی نیست."}
{"book": "adl0952", "page": 133, "text": "۱۲۶\n\nبنده ـ بلبل شیراز نیز مراد از نطق گویائی\nمیدانند :\nبه نطق آدمی بهتر است از دواب\nروح ـ سبحان الله! این یک اشتباهی است\nکه هرگز شایان عفو نیست. با آن همه ادعای علمی\nاین را هم ندانستی که مطلب منطقیان و سعدی از\nنطق ادراک معقولات است که عین معادل حیات\nاست. اما چونکه حیات از دنیا مفقود است این\nنیز معدوم.\nبنده ـ آقای من! عفو فرمائید شاید از اظهار\nما فی الضمیر خود قاصر مانده ام مقصد این است که\nزنده ام هر چند که مانند حیوانات باشد.\nروح ـ ازین که من هم انکار نمی کنم، انکار\nازین است که از روی حقیقت شما زنده نیستید.\nبنده ـ جنابا! از استدلال شما در بحر حیرت"}
{"book": "adl0952", "page": 134, "text": "۱۲۷\n\nمستغرقیم ، بنده تا حالا فقط همین میدانستم که خوردن\nنوشیدن را زندگی میگویند، نه تنها بنده بلکه همهٔ\nمردم همین را زندگی میگویند. امکان دارد که از جهة\nعدم استعداد و بضاعتِ علمی مدعای خود را نتوانستم\nثابت نمایم ، اما درین هیچ شک نیست که مفهوم\nزندگی بجز فوق که از آنها بحث راندم چیزی دیگر\nنیست از ضعف دلایل و انتشار مقدمات خود قایل\nگشتم اما ازین معنی که بنده زنده نیستم یک سرمو\nهم متاثر نگشتم .\nروح - ما هم میدانیم که هیچ متأثر نگشتی زیرا\nکه مرده از هیچ چیز نمی تواند متأثر گردد، بدون\nاینکه متعفن و گنده گردد .\nبنده - شما که دلایل بنده را ابطال نمودید،\nبراهین مرا سقیم فرمودید، ماخذ استدلالات بنده\nرا مشتبه ظاهر نمودید، هر چه که خواهش آن را"}
{"book": "adl0952", "page": 135, "text": "۱۲۸\nداشتید، مهربانی فرمودید ، اما شما هم نتوانستید\nاین را حالی فرمائید که زندگی حقیقی چه معنی\nدارد ؟\nروح ـ عجلت کار شیطان است ، قدری\nتامل فرمائید ، بنده میخواهم که هر چه در بساط داری\nو طاقت آن را داشته باشی بی محابا اظهار نمائی،\nتا آنکه بعداً کف افسوس نه مالی، و عذر نه کنی،\nحالا نیز فرصت داری اگر چیزهای دیگر داشته باشی\nدر اظهار آنها تقصیر یا بد نکنی ، اما می فهمم که هر چه\nدر اقتدارت بود از تقدیم نمودن دریغ نکردی .\nبنده ـ بلی ، بنده از دلائل ما فوق نمی توانم\nبهتر اقامت نمایم، التفات نموده خودتان حالا\nبفرمائید که زندگی حقیقی چیست تا بنده درین\nباب تفکر نمایم .\nروح ـ بشنوید ! هرگاه از شما پرسان کردم\nاوسات صفت دوم - ماشین تایپ"}
{"book": "adl0952", "page": 136, "text": "۱۲۹\nکه چرا جمادات را زنده نمی دانید، گفتید، از جهت اینکه استعداد اکل و شرب ندارند از دائرهٔ حیات خارج اند. چون در باب نباتات سخن راندم فرمودید که در جان داشتن و نداشتن اینها اختلاف است؛ و چون توجه تان را جانب حیوانات راجع نمودم جواب دادید که بلی زنده اند.\nحالا بشما حالی مینمائیم که ما جمادات را نه فقط ازین جهت مُرده میدانیم که قوه خوردن و حرکت کردن را ندارند، بلکه ازین جهت که ترقی نمیتوانند و نه این طاقت را مالک اند. ما روزانه عیناً ملاحظه مینمائیم که چسان به رجعت قهقری مجبور، و چه طور بحرکت معکوسانهٔ خود مسرور میباشند، و چه طور امواج تند و تیز حوادث جوّیه اجزای آنها را در آسیای فنا آرد تپت میکند، مثلاً کوه هندوکش یا کوه سلیمان را دیده باشید که"}
{"book": "adl0952", "page": 137, "text": "۱۳۰\n\nدر صنف جمادات نسبت بهمه عظیم تر، و با عتبار\nجسامت از همه ضخیم تر است، و با عتبار رفعت\nدر آسمان شگاف می زند. و بلحاظ طوالت مشرق\nو مغرب را پیوست میکند، اما با این همه عظمت\nو رفعت از وقتیکه کسب وجود کرده است تا حالا\nمستمراً در انحطاط و تنزل کام میزند از جهته مصادمات\nبرف و لطمات حوادث جوی و تغیرات مدیشه طبعی\nاعضای آن بهیئت ریگ ذره ذره گشته بمصاحبت\nجریان های سیلابی از ذروه ارتفاع در زاویه\nبی پناه انحطاط پائین تر می رود. بر همین اسلوب\nیک مقدار خیلی زیاد آن همیشه پنهانی به خسارت\nمی رسد. اگر این کوه ذی شکوه از زندگی یک\nرمق هم می داشت همانا که این حالت ذی خسارت\nخود را تدارک، و این پیش آمد نا مسعود خود\nرا تلافی می توانست چون شمع حیات این بدبخت"}
{"book": "adl0952", "page": 138, "text": "۱۳۱\nاز انزال کل است ، این است که یک چنان عصر\nظلمت آگین را سر دو چار خواهد گشت که مانند\nیک حرف بد نما از صفحۂ دُنیا محو خواهد گشت .\nبلی ، در فیصلۂ نباتات یک گونه حیات بی ثبات\nکه ما آن را حیات دُنیه می گوئیم بنظر مصادف می\nگردد ، و بوساطت همین حیات می رویند و\nمی بالند . و بقای نسل خود را متکفل میگردند،\nاما اگر بنظر امعان دقت نمائید خواهید دانست\nتنها نشو و نما را تا وقتیکه مشارک بعلم نباشد\nترقی نمی گویند . نباتات بطور دلربا و دیده فریب\nکسب حدوث نموده اند که عاشقان تشنه لبان،\nو شاعران حقیقت ترجمان، اعضای معشوقان خود\nرا بآنها تشبیه داده عاریتہً جهت آنان حسن و\nملاحت را اخذ می کنند ، با دهم از جهت این ها\nقدری مصفا می گردد . امّا ازین جهت که علم ندارند"}
{"book": "adl0952", "page": 139, "text": "۱۳۲\n\nاز حیاط حیات محروم اند. فقط اتاق خود را مشاهده\nکن یک حصه کامل آن از چوبها تشکیل یافته\nاست، روی کرسی که استراحت داری هم از چوب\nساخته شده است. میز شما، الماری شما، بالجمله\nاکثری از مخلفات اطاق شما همه از چوب ها تشکیل\nیافته است، لوازمات طعام شما نیز بوساطت چوبها\nطبائت می یابد، زغال سنگ که روزانه صدها خروار\nصرف می گردد، نیز از نباتات کسب وجود کرده\nاست.\n\nحالا فکر کن! در دنیا چه مقدار کثیر از نباتات\nبه هیات مختلفه روزانه ضائع میگردد! آیا کدام یک\nاز نباتات میداند که چه قدر ازان ها یومیه\nبخسارت می رسد، حالانکه ما ازان نباتاتیکه اکلاً\nمعمول اند صرف نظر نموده ایم. آیا نباتات این را\nمیدانند که اگر همین حالت مستمراً اجرا یافته برود"}
{"book": "adl0952", "page": 140, "text": "۱۳۳\n\nبه یک چنان روز منحوس مصادف خواهند گشت\nکه از سطح زمین مانند نباتات ادوار پیشین تخم\nآنها معدوم خواهد گشت. پس از جهت این که\nنباتات از خسارت و اضاعت خود علم ندارند، نمی\nتوانیم آنها را زنده بگوئیم!\nحالا بیائید که در خصوص حیوانات اختصاراً بحث\nبرانیم. حیوانات شعور هم دارند و ترقی هم میکنند\nاگرچه این ترقی مستقل نیست. بآنکه پیوسته\nاثرات هالکه و حوادث هائله شبا روز در استیصال\nاینها سعی میکنند. لاکن سلسلهٔ نسل خود را نمی گذارند\nمنقطع گردد، و ما با این همه اوصاف حیوانات را زنده\nنمی دانیم .\nبنده - آقای من ! چرا ؟ هرگاه اینها شعور هم دارند\nو ترقی هم میکنند پس در زنده دانستن اینها چه\nمانع آمده است ؟"}
{"book": "adl0952", "page": 141, "text": "۱۳۴\nروح - درین ها یک امر خیلی قابل اعتنا بتجربه\nنرسیده است .\nبنده - آن چه امر است .\nروح - آن احساس است - آن گوهر شب\nچراغیکه در ضیاء آن سر زندگی مستور است .\nبنده - عفو فرمائید نمیتوانم این را تسلیم نمائیم\nکه حیوانات احساس ندارند .\nروح - شما میتوانید که از روی تجربه های\nیومیه خود، و بنا بر مشاهدات مسلسل خود این را یقین\nنمائید . یک گوسفند را پیش روی یک گوسفند دیگر،\nیک مرغ را نزد یک مرغ دیگر حلال می کنند و\nاز بشرۀ اینها هیچ اثر تاست و از دهان اینها\nهیچ حرف نا مرضی ظهور نمیکند . هر گاه یک اسپ\nمریض میگردد - بجای اینکه اسپ دیگر ازان پرستاری\nکند عنفاً علف آن را آذوقۀ خود میسازد، آن بیچاره"}
{"book": "adl0952", "page": 142, "text": "۱۳۵\n\nسگ بزوریکه طاقت آن را داشته باشد لگد زدن\nمی گیرد. اگر بدبختانه سگ یک کوچه بکوچۀ دیگر\nبرود، امکان ندارد به سلامتی از سگهای آنجا\nخود را برهاند. از عف عف و غوغو سگ ها و\nمصارعت این بد سگها سینهٔ زمین شق میگردد\nاما این سگ بچه‌ها خبر هم نمیباشند که چه میکنند\nبا خود می کنند، این یک را مطلق احساس نمی\nکنند که آخرین این سگ هم از جنس ما و شما و\nمشارک ماست. اگر یک ماده گاو بمیرد ماده گاو\nدیگر هرگز گوسالهٔ آن را برضا و رغبت شیر نمیدهد\nاگر اینها مساوی یک دانه ارزن هم احساس را\nمالک می بودند-همانا که یک حالتِ ذی بشارت را\nمالک می گشتند.\nبنده-جنابا! عفو فرمائید، اگر چه یک تقریر\nخیلی بسیط و خیلی طویل را اجرا نمودید، اما معنای"}
{"book": "adl0952", "page": 143, "text": "۱۳۶\n\nحیات حقیقی و حیات معنوی را نتوانستم مفهوم نمایم.\nروح - اگر با این تشریحات و تمثیلات نتوانستی\nبمعنای زندگی برسی البته مقام تعجب است.\nبنده - بنده از ابتدا تا انتها خطابت شما را همه\nگوش گشته شنفتم اما بدبختانه از تقریر ژولیده شما\nنتوانستم معنای حیات حقیقی را استفاده نمایم.\nروح - خیر، اگر اختصاراً بیان نمایم خواهی فهمید؟\nبنده - بلی، التفات تان کم نشود.\nروح - مراد از زندگی حقیقی، دارائی ترقی و\nعلم و احساس است.\nبنده - اگر شوخ چشمی بنده را عفو فرمائید\nعرض میکنم که بلا ضرورت در طوالت این افسانه\nاین قدر زحمت کشیدید.\nروح - یک کرت گفته ام که مرده از افعال\nخود مسئول نمی باشد. اما آن افسانه چیست که بیان"}
{"book": "adl0952", "page": 144, "text": "۱۳۷\nنموده ام ؟\nبنده - همون فسانه زندگی .\nروح - آیا بدانش تو این مذاکره از یک افسانه\nبیشتر نمی ارزد ؟\nبنده - مؤدباً عرض مینمایم که نخیر .\nروح - از چه جهت ؟\nبنده - ازین جهت که بنده دارای این هر سه\n(ترقی و علم و احساس) هستم . افسوس میکنم که بلا تامل\nدلائل مرا رد کردن گرفتید .\nروح - چرا لاف بی جا می زنی ! مادامیکه دلائل\nخود را اقامه ننمائی مجاز نیستی اینچنین بگوئی .\nبنده - اجازه بدهید که درین خصوص دلائل خود\nرا به ترتیب تقدیم نمایم .\nروح - بیشک حق داری .\nبنده - از سن دو سالگی سایه شفقت پیرایه"}
{"book": "adl0952", "page": 145, "text": "۱۳۸\n\nوالد بزرگوارم از سرم زائل گشت. بنده از آغاز\nصباوت از وطن دور ، و از یاران و اخوان مهجور،\nدر اکناف بعیده ، و از اطراف رمیده ما بین اجانب\nو اباعد مانند کسیکه هیچ کس و کوی نداشته باشد.\nدر بدر و خاک بسر متحیرانه می گشتم. هر طرف که\nنظر می انداختم بجز یأس و حرمان چیزی دیگر نمی\nدیدم ، اما بمساعدت و معاضدت الطاف ربّانی\nبعوض اینکه هلاک کردم امروز در هر شعبه زندگی\nکسب کمال نموده ام ـ یعنی باعتبار اکتساب علم\nنه فقط درین ملک بلکه در ممالک اروپا نیز خود را\nفرد و طاق می دانم آیا می دانید یک چنان جامعه\nرا نشان بدهید که از ان سند حاصل نکرده باشم؟\nنه فقط همین که عرض نمودم ـ بلکه از هر شعبه متناهی\nعلم مثلاً از حکمیات و ریاضیات و الهیات، و\nطبعیات و هیئت ، و ارضیات ، و نباتات"}
{"book": "adl0952", "page": 146, "text": "۱۳۹\nو حیوانات . و غیر ذالک نشان های خصوصی را\nکسب نموده ام ، اگر بنده آن همه عنواناتی را\nکه کسب نموده ام ، تسوید نمایم - همانا که یک دفتر بکار\nخواهد بود .\nبلحاظ دولت و شان و شوکت هم از کسی کمتر\nنیستم هزارها قلبه زمین دارم ، صدها پوره دارم\nکه شب و روز سینه بحر محیط را شق کنان در\nحرکت می باشند ، ده ماشین خانه دارم این طور که\nپینجهزار نفر در آنها مصروف بکار میباشند منافع\nیومیه ام بحدیست که اگر آن را ظاهر نمایم میترسم\nعین الکمال نرسد .\nاسپ های عربی جهت سواری ، ویدک ، باتین\nو یراق طلائی و نقره پیوسته لب در حاضر میباشند\nاز مراکب علمیه این دوره جدید مثل اتو موبیل،\nبائسکل ، و کالسکه هم چیزی کم ندارم . قصری"}
{"book": "adl0952", "page": 147, "text": "۱۴۰\n\nمینو بحری که بنده دارم مثل آن را چشم شداد هم\nندیده باشد! در خصوص اطعمه فرح افزا و اغذیه\nلذت و لطافت انتما بنده طاقت ندارم توصیف\nنمایم . ملبوسات فاخره ام که در اوقات معینه\nبدل می شوند خیلی شهرت زیاد را کسب نموده اند.\nحالا خودتان دادرسی نمائید که اگر بنده ترقی\nنکرده ام و علم کسب نه نموده ام پس چه کرده ام؟\nروح - آفرین! چه ترقی بی رونقی ! چه دولت\nباد دولتی! چه علم بی خبرتی ! نباید خاطر خود را\nملول نمائی اگر بگویم که تو مثل قارون هستی آن\nرا زمین بلع نموده و ترا تنزل قمع نموده .\nبنده - این چه سخن است که میگوئید؟\nروح - دوست من ! غصه خود را در جای\nآن بگذار . تو به خیال خود ترقی کرده خوب کرده\nدر چند امر دیگر ترقی کرده ، خیال داشتم آنها"}
{"book": "adl0952", "page": 148, "text": "۱۴۱\n\nرا نیز خواهی شمرد اما از انها صرف نظر نمودی!\nبنده ـ امر دیگر قابل تعداد نیست . اگر بنده\nفراموش کرده باشم باید شما یاد بدهید .\nروح ـ از نظر ما هیچ چیز نمی تواند مخفی بماند\nنزد ما ظاهر و پنهان هر دو مساوی است ، لاکن می\nخواهیم از زبان خودت گوش کنیم .\nبنده ـ مگر اشارت شما طرف عروسی است .\nروح ـ نخیر، چیزی دیگر .\nبنده ـ (خجل گشته) هر گاه از مخفیات هم علم\nدارید ، پس چرا بنده را درین خصوص شرمساری\nسازید .\nروح ـ خیر ، در خصوص تریاک خوردن و\nچرس کشیدن ، و غمزه کشیدن ؟\nبنده ـ بدبختانه این همه معتاد و معمول من\nاست (سلسلۀ کلام را پیوسته داشته) همین طور"}
{"book": "adl0952", "page": 149, "text": "۱۴۲\n\nاحساس هم دارم بطوریکه خیلی کامل است - مثلاً\nاینکه مبادا مریض گردم ، مبادا بمیرم ،مبادا دولتم\nبخسارت رسد، مبادا با کدام خسارت مصادف گردم\nو احساس اینکه دولتم یوماً فیوماً متزائد گردد- مال\nو منال یتیمان و اسیران و بیوگان و بیکسان بدست\nمن در آید و همه مردمان تابع و منقاد من باشند،\nبجز ذات سراپا صفات من دیگری در دنیا مطمح\nانظار و جالب افکار نباشد و خزانه ام نسبت\nبخزانۀ قارون صد چند بلکه ازین هم زیاد گردد،\nحالا بنده مصمم شده ام که فی الحقیقت اگر در جائی\nزندگی باشد دارای آن من هستم ، زیراکه خود را\nاز روی تحدید شما زنده ثابت نمودم .\nروح - از افادات شما چیزی را که\nمنتج توانستم این است که تو عالم نی بلکه\nاجل ، ذی ارتقا نی بلکه بی اعتلا ، ذی حساس"}
{"book": "adl0952", "page": 150, "text": "۱۴۳\n\nنی بلکه صاحب یک چنان دلی هستی که از سنگ\nسخت تر و از برف سردتر و از احوال دیگران\nکلاً بی خبر است. این است خودت بر موت\nو هلاکت خود شاهدی دادی.\n\nبنده - شما باز همون سخنان بی عنوان\nسابقهٔ خود را اعاده و تکرار می نمائید، می ترسم\nکه این را عادت خود نکرده باشید بنده از یک\nبار زیاد ثابت نمودم که اگر در دنیا کسی ادعای\nزندگی را بتواند بکند آن من هستم، و اگر جبراً\nمرده دانسته میشوم پس در مشتبه بودن تعریف\nشما کلام نیست.\n\nروح - تعریف من که سراسر مقارن بصحت\nو حقیقت است البته خودت اشتباه کرده که\nدارای چیزیکه نیستی ادعای آن را میکنی!\n\nبنده - خیر اگر بنده اشتباه کرده ام آن را"}
{"book": "adl0952", "page": 151, "text": "۱۴۴\nصحت نمائید مألم آن را تسلیم نمایم ؟\nروح ـ اساس این اشتباهات و خبط های\nشما این است که شما خود را از همه\nمجانس ها و مشارک های خود علیحده تصور\nمی نمائید بزعم شما در دنیا فقط یک ذات\nشما است این طور که باهیچ کس وابستگی و\nارتباط ندارد، شما حیات خود را یک حیات مستقل\nمی دانید که از معاضد و مساعد مستغنی\nباشد، شما همه حرکات و سکنات، اثرات و\nجذبات خود را بر ذات خود محدود و منحصر\nمیدانید، گویا شما در یک چنان دنیا\nکسب وجود نموده اید که بدون ذات خود\nپرست شما احدی دیگر دران جا موجود\nنیست، اگر شما تا یک فاصله دماغ خود را\nازین گونه تخیلات و وسوسه ها خالی نموده"}
{"book": "adl0952", "page": 152, "text": "۱۴۵\nدرین خصوص فکر خود را دقیق می\nنماید آنگاه بصداقت ایرادات من تصدیق\nمیکنید ، و این حائلات بی ثبات یکسر مرتفع می\nگشتند. حالا بشما نشان میدهم دلائل شما از تار\nعنکبوت هم نازکتر و واهن و هیچگاه لایق تصدیق نی\nچنین این را باید تسلیم مینمودید که بالای قطعه غبرا\nتنها شخصیت شما کسب حدوث نکرده است بلکه\nہمچو شما صدها ملیون؛ بطوریکه شما بکلی در انسانیت\nمشارک ہستید، همین طور در مصائب و مرابح\nمساعد و مضاعد یکدیگر نیز حالا اگر این ناموس\nیک جہتی ، و قانون یک تائی را مرعی داشته\nباشید آیا میتوانید بسر آئید که من ترقی کرده ام.\nبنده تسلیم می کنم که پای نهادن شما\nبالای زمین یک احسانی است که بران\nمی گذارید! جهت سواری شما اسپ های\n(درین تنور اخوان)\n(استفاده نموده و متنفذ)\n(گردیدند)!"}
{"book": "adl0952", "page": 153, "text": "١٢٦\nعربی بایر اتهای طلائی و مراکب علمی با ساز و سامان\nکافی مهیا و حاضراند، لیکن طرف ابنای وطنت و و؟\nچشم های خود را وا کن که همه بلاگردانه من!\nو جان نثاران عطن اند پای رفتن هم ندارند\nکه بسواریهای گوناگون، و مراکب بادپیما های\nبوقلمون چه رسند. تو که در یک کوشک قشنگ\nو در یک قصر مینو بهر خوش رنگ با بالای نه شک\nهای مخملین، زیر لحافهای ابریشمین استراحت را\nمداومت می نمائی ! اما فرزندان وطنت را یک\nگوته خس پوشیده و یک قطیفه پاره پاره\nهم میسر نیست که ننگ عریانی خود را\nبپوشانند و از شدت برودت بدن ننگا\nو از حدت حرارت جگر خراش خود را صیانه\nبتوانند با این بیچاره گان نه در زمستان\nملجا و ارند با و مه در تابستان مأوٰی."}
{"book": "adl0952", "page": 154, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0952", "page": 155, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0952", "page": 156, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0952", "page": 157, "text": "[BLANK PAGE]"}
