{"book": "adl0951", "page": 1, "text": "شعر العجم\nحصہ چہارم\nشعر العجم حصہ چہارم"}
{"book": "adl0951", "page": 2, "text": "شعر العجم\nحصه چهارم\nشعر العجم حصه چهارم"}
{"book": "adl0951", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0951", "page": 4, "text": "وزارت معارف\nسلسله\n۱۲۹\nریاست دارالتألیف\nادبیات\n۲۲\nشعر العجم\nحصهٔ چهارم\nاثر علّامه مرحوم شبلی نعمانی\nترجمه\nبرهان الدین خان کشککی\nو تصویب\nع، ج فیض محمد خان وزیر معارف\nطبع اوّل — تعداد: (۱۰۰۰)\n۱۳۰۶\nمطبع مفید عام لاہور"}
{"book": "adl0951", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0951", "page": 6, "text": "وزارت معارف\nسلسله\n۱۲۹\nریاست دار التالیف\nادبیات\n۲۲\nشعر العجم\nحصه چهارم\nاثر علامه مرحوم شبلی نعمانی\nترجمه\nبرهان الدین خان کشککی\nو تصویب\nع ۔ ج فیض محمد خان وزیر معارف\nطبع اول — تعداد : (۱۰۰۰)\n۱۳۰۴\nمطبوعه مفید عام پریس لاہور"}
{"book": "adl0951", "page": 7, "text": "6\nمعنی تعریف جامع و مانع این است که هر چیز را که انسان میخواهد تعریف (بیان) کند\nبیان او طور باشد که جمیع اوصاف آن مدعا را شامل بکند . و دیگر چیز در آن وصف\nشرکت نداشته باشد. مثلاً اگر تعبیر از (انسان) بحیوان ناطق کنیم . تعریف جامع و مانع\nاست . و اگر محض حیوان گویم . تعریف جامع و مانع نیست . چرا که نه صفت\nمخصوصه او را شامل شد . و نه شرکت غیر را مانع :"}
{"book": "adl0951", "page": 8, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۳\nبسم الله الرحمن الرحیم\nحدیثی دلکش ہر افسانہ از افسانہ می خیزد\nدیگر از سر گرفتم قصۂ زلف پریشان را (شبی)\nاین حصہ چہارمین و قسمت آخرین «شعر العجم» است ۲\nحقیقتاً حصص سه گانه سابقه بمنزلۂ دیباچه و تمہید این\nحصه بودند درین قسمت بر شاعری عمومی ایران تنقید\nکرده می شود ازین رو آن ابحاثی را که در حصہ ہائے\nگذشته ناتمام گذاشته شده اند اکنون مفصلاً می نگاریم\nاین حصہ بر سہ فصل منقسم است :-\n(۱) ماہیت و حقیقت شاعری :-\n(۲) تاریخ عمومی شاعری فارسی و اثرات تمدن و اسباب\nسائرہ بر آن :-\n(۳) تقریظ و تنقید :-\nحقیقت شاعری\nچون شاعری یک امر ذوقی و وجدانی است، لہذا تعریف\nجامع و مانع آن به چند الفاظ ممکن نیست که کرده شود\n[Marginal notes]\n۱\nشروع\nخ دیبا\nچه\nایراد\n۴\nحصه\nکردن\n۵\nاسباب\nباطنی"}
{"book": "adl0951", "page": 9, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴\nازین جہتہ فہمانیدن حقیقت آن به طریقهای گوناگون بیشتر\nمفید خواہد افتاد تا از ملاحظه تمام آن مجموعه یک نقشهٔ درست\nشاعری زیر نظر آورده شود ۔\nایزد پاک برائے انسان اعضا و قوائے مختلف را عطا\nفرموده که درمیان آنها وظائف و تعلقات هر کدام شان علحدہ\nاست ازین جمله سر چشمهٔ تمام ارادات و افعال دو قوه است\nکه \"ادراک\" و \"احساس\" نامیده می شوند ۔\nوظیفه \"ادراک\" معلوم نمودن اشیا رو کار گرفتن از استدلال\nو استنباط است و از نتایج عملش انواع ایجادات و تحقیقات\nو انکشافات و تمام علوم و فنون پنداشته می شود ۔\nخدمت \"احساس\" دریافتن چیزی و حل کردن امری\nو غور کردن بر سخنی و سنجیدن نیست ، یگانه خدمتش متاثر\nشدن اوست در موقع وقوع کدام واقعهٔ پر تاثیر چنانچه در\nحالت غم محزون ، و بتقریب شادی مسرور ، و بر امور حیرت\nانگیز متعجب می شود ۔ دویمین نام شاعری همین قوة است\nکه او را بنامهای \"احساس\" ، \"انفعال\" یا \"فیلنگ\" تعبیر کرده\nمی توانیم ۔ یعنی ہنگامیکہ همین جسم \" احساس\" جامهٔ الفاظ\nموثره را در بر کشید بصورت شعر جلوہ افگن می گردد :-\nوقتیکه بر حیوانات کدام جذبه طاری میشود، آنها ہم\n\nساده کردن\nدر ریحہ\nدیگر\n\nقاعدہ\nجذبین"}
{"book": "adl0951", "page": 10, "text": "۵ شعر العجم حصه چهارم\nبه واسطه آواز ہائے بوقلمون و حرکات گونا گون باظہار آن می پردازند ۔\nمثلاً شیر می غرد و شغال قوله میکشد و مار صفیر کنان خم و پیچ می خورد و طاوس رقص کنان ترنم میکند ، ہم چنین جذبات انسانی نیز بتوسط حرکات ظاہر میگردد ، اما برای او بلند تر از حیوانات دیگر قوتی نیز عطا شده که نطق و گفتار است و از همین جاست ، ہنگامیکه بر انسان کدام جذبه قوی طاری میشود، پس بیساخته از زبانش کلمات موزون ظہور می کند و اہم همین الفاظ موزون شعر است ۔\nاکنون به پیرایه زیور منطقی تعریف شعر را باید کرد ، ازین حیث گفته می توانیم ، آن جذباتی که به توسط الفاظ ادا می شود ، شعر است از آنجا که این الفاظ بر جذبات شنوندگان نیز اثری بخشیده بر سامعین نیز ہمان تاثیر را ابراز میکند ، که بر صاحب جذبه طاریست، لہذا تعریف شعر را این چنین کرده می توانیم که ہر آن کلام انسانی که جذبات را بر می انگیزاند و او را به تحریک می آورد شعر است ۔\nیک مصنف اروپائی می نویسد ۔ ہر چیزیکه بر دل استعجاب یا حیرت یا جوش یا دیگر قسم اثر را به وجود می آورد ، شعر است بنا برین فلک نیلگون ، نسیم سحر ، گلگونه شفق ، تبسم"}
{"book": "adl0951", "page": 11, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\nگل، خرام صبا، نالۂ بلبل، ویرانی دشت، شادابی چمن، تماناً یک جهان شعر است ۔ لیکن جای تعجب است ۔ که ششصد سال قبل برین خواجه فریدالدین عطار رح فرموده است ۔ ع ۔ پس جهان شاعر بود چون دیگران\nاشیائیکه بر دل تاثیر می کند، بسیار است مثلاً موسیقی مصوری، صنعتگری و امثال آن، ولی اثر انگیزی شعر از حد افزون و فراخ است، زیرا موسیقی فقط قوۀ سامعه را محظوظ می کند، و اگر شنوائی نباشد، کاری را از پیش برده نمی تواند لہذا برای متاثر شدن از تصویر، بینائی شرط است، لکن شاعری بر تمام حواس اثری افگند، و از او باصره، لامسه ذائقه، شامه، تماماً لطف برداشته می تواند ۔ فرضاً اگر شراب در پیش نظر نباشد ازین نبودن شراب چشم ہیچ یک فائده را برداشته نمی تواند، مگر در وقتیکه کدام شاعر او را به آتش سیال تعبیر می کند از شنیدن این الفاظ یک منظر مؤثر در پیش چشم تجسم میکند، همچنین وقتیکه بوسه را به اندازۀ شاعرانه\" به تنگ شکر\" تعریف می نمائیم، مزۀ آن را کام و زبان محسوس می نماید ۔ طریقۀ آسان علمی معلوم و معین نمودن ماهیت و حقیقت چیزی این است که اولاً کدام وصف نمایان آن گرفته شود و متعاقباً نشان داده شود که در آن وصف با او کدام کدام\n\nزبان ها\nره نوین\nهمچنین\nجاری\nیک عالم\nلذت میدهد"}
{"book": "adl0951", "page": 12, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۷\nچیز ها شرکت دارد و باز این صفات را علیحده علیحده نموده\nآن وجه ظاهر کرده شود ، که از روی آن این چیز از دیگر هم\nجنسان خویش جدا و ممتاز شده باشد .\nاین جمله را تماماً تسلیم میکند که وصف نمایان شعر برانگیختاندن برانگیختن\nجذبات انسانی است یعنی از شنیدن آن در دل اثر رنج\nیا خوشی یا جوش پیدا می شود . همین خصوصیت شاعری را\nاز سائنس و دیگر علوم و فنون ممتاز قرار داده است . زیرا که مرتب\nمخاطبه شاعر با جذبات است ، و از سائنس بالیقین می باشد\nسائنس از استدلال کار می گیرد و شاعر محرکات را استعمال\nمی نماید ، سائنس نزد عقل مسئله علمی را پیش میکند ، مگر شاعر\nمناظر دلکش را به احساسات نشان میدهد .\nچون این خاصیت در موسیقی و تصویر بلکه در مناظر قدرت\nنیز یافته میشود . لہذا بایستی که ایراد قید کلام یا الفاظ در انبار کرده\nآن باشد ، تا این اشیاء نیز ازین دائره بیرون شود ؛ باز هم\nخطبه (لکچر) تاریخ ، افسانه ، ڈراما در تعریف شاعری داخل\nمی ماند در میان اینها و شعر حد فاصل قائم کردن اشکال دارد\nدقت مزید ازین رهگذر عاید است که اکثر نظمهای درجه پیش کند\nاول بشکل افسانه می باشد و در اکثری از افسانه ها روح\nشاعری یافته می شود ، هنگامیکه این هر دو چیز با همدگر یکجا"}
{"book": "adl0951", "page": 13, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۸\n\nمشاہدہ میشوند، پس درمیان آنها امتیاز کردن مشکل بنظر می‌خورد :-\n\nولی در حقیقت افسانه تاجائی افسانه گفته می شود، که در آن واقعات خارجی و تصویر زندگانی موجود باشد. بمجردیکه درآن احساسات و جذبات اندرونی اغاز شد، پس در انجا سرحد شاعری مشاهده میشود، افسانه نگار اشیاء بیرونی را به کمال کوشش مطالعه میکند، بر خلاف آن شاعر تجربه کار، ماہر نیرنگهای احساسات و جذبات اندرونی نیز می باشد. \nسے شبلی نعمانی\n1304\n\nفرق درمیان شعر و تاریخ\n\nبواسطه یک مثال فرق شعر و تاریخ خوبتر ذہن نشین می شود، شخصے در بیشه روان است از گوشه می بیند، که شیری جولان کنان می بر آید و غرش پر از خوف و چهره ترش و تند و چشمهای زہر آلود او دل این مرد را بلرزه در آورده، با آن الفاظ موثری که این شخص نزد دیگری این هیئت و حلیه و شکل و صورت شیر را بیان کند، شعر است.\n\nاگر یک عالم علم حیوانات به عجائب خانه رفته در آنجا شیری را اندرون پنجره محبوس دیده ہر عضوش را بحیثیت علمی علیحده علیحده می بیند و متعاقباً بطریقه علمی بحضور کدام"}
{"book": "adl0951", "page": 14, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\nمجمعی درین موضوع بیاناتی ایراد کند ، این اظهارات او\nسائینس، تاریخ یا واقعه نگاری است -\nنوعی از اقسام شاعری واقعه نگاری است ، یعنی شاعر تصویر\nواقعات خارجی را میکشد ، اما نه ازین حیثیت که وی در\nواقعه چیسیست، بلکه ازین حیثیت که آن واقعه بر جذبات ما چه\nاثر می افگند ، شاعر تصویر آن چیز ها را بخط و خال ساده نی\nبلکه در آن رنگ امیزی قوه تخیل را بیشتر میکند ، تا موثر گردد\n\nفرق در بین شاعری واقعه نگاری\nو خطابت\n\nاز تقریر فوق فرق بین واقعه نگاری و شاعری واضح میگردد\nولی تا اکنون هم حد فاصل خطابت و شاعری قائم نگردیده است\nزیرا که مقصود در خطابت نیز ماند شاعری بر انگیختن جذبات\nو احساسات می باشد، اما در واقع شاعری و خطابت دو چیز\nہای علیحدہ میباشند ، مقصد از خطابت مخاطبه نمودن با\nحاضرین میباشد ، و ناطق مذاق و معتقدات و میلان طبیعت\nحضار را جستجو میکند تا ازین رهگذر این چنین یک پیرائیه را\nبرائے تقریر خویش اختیار کند که توسط آن جذبات را بر\nانگیزاینده سامعین را مطیع و همنفکر خویش بنماید - برخلاف آن"}
{"book": "adl0951", "page": 15, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۰\nآن شاعر را با دیگری سروکاری نیست و این امر را هم نمیداند\nکه آیا کسی بمقابلش است؟ و یا شخصی وجود ندارد؟ در\nدل شاعر جذبات تولید میشود، و او بی‌اختیار را نه آن جذبات\nرا طوری ظاهر می‌نماید که در حالت درد و اندوه بی‌ساخته\n\"آه\" خارج میشود، بلاشبه هنگامیکه این اشعار بنزد دیگران\nخوانده میشود بر آنها نیز تاثیرات خویش را اجرا میکند، ولی\nشاعر در وقت سرودن آن این مقصد را زیر نظر ننهاده بود\nمَثَلیکه یک شخص بر مردن یک دوستدار خویش نوحه و ندبه می‌\nکند و مقصدش ازان شنوانیدن مردم نمی باشد، ولی اگر دیگری\nاین ناله و شیون او را بشنود. حتماً می طپد و متاثر می‌گردد -\nشاعر اصلی شخصی است که با سامعین سروکاری نداشته\nباشد - مردمانی که به تکلف شاعری را اختیار می کنند - وظیفه\nذمت انها نیز همین است که از فحوای کلام شان مطلقاً این\nامر مفهوم نگردد - که انها با سامعین گفتگوئی داشته باشد چنانچه\nبرای یک \"اکتر\" در اثنای عملیاتش در \"صحنهٔ تمثیل\" این\nمسئله بخوبی معلوم است که بمقابل او بسیار اشخاص موجودند\nاما اگر در عین کار روائی خود اظهار این علم خود را بنماید حقیقتهً\nکه تمام آن \"پارت\" و پرده را برباد میکند - شاعری که بعوض\nخویش با دیگری خطاب میکند و یا تمنای برانگیختاندن جذبات"}
{"book": "adl0951", "page": 16, "text": "۱۱\nشعر العجم حصه چهارم\n\nغیر را داشته باشد و چیزی که می سراید، برای خودش نی، بلکه بدیگری می شنواند، پس وی شاعر نی بلکه خطیب است، ازین بیان واضح میشود، که شاعری نتیجه مطالعه نفس و تنها نشینی است، بالعکس آن خطابت ثمره نشست و برخاست و نتیجه خلط و ملط و مراعات رسم و رواج است، اگر جذبات و احساسات اندرونی شخصی تیز و مشتعل باشد، پس وی شاعر شده می تواند، ولی برای خطیب ضرور یست که نبض شناس احساسات و جذبات دیگران باشد . بچشم ۱۶ قوس ۱۲۸۹\nعناصر اصلیه شاعری\nدر یک شعر عمده بسا امور مشاهده می شوند در آن وزن می باشد و محاکات دیده میشود، (یعنی در هنگامیکه تصویر کدام چیز یا کدام حالتی کشیده میشود) در آن خیال بندی بوده، الفاظش ساده و شیرین بنظر آمده بندش آن صاف و در طرز ادای او جدت می باشد، مگر آیا این همه امور اجزای شاعری میباشند؟ آیا ازین جمله هر کدام آن این چنین است، که اگر وی نباشد. پس شعر حیثیت شعری را نخواهد داشت؟ اگر این چنین نباشد (و قطعاً نیست) پس از بین این تمام اوصاف مخصوصاً اشیائی را معلوم باید\n\n[Margin text:]\nشماره\nمادرزاد\nغلط\n۴\nغلط\nبه\nصدیقه"}
{"book": "adl0951", "page": 17, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۲\n\nکرد که از عدم آن شعر منزله شعری خود را فاقد باشد نزد عوام\nالناس آن چیز ”وزن“ است ، و از همین جهتہ مردم عوام کلام\nموزون را شعر می نامند ، مگر فکر محقیقن این چنین نیست\nو آنها حصہ ضروری شعر وزن را می پندارند اما بمذاق اوشان\nعنصر اصلی شاعری وزن نمی باشد ۔\nنزد ”ارسطو“ این چیز محاکات (یعنی مصوری) است“ و این\nہم صحیح نیست زیرا که اگر در شعری تخیّل موجود و محاکات مفقود\nباشد ، آیا آن شعر ، شعر نخواهد بود ؟ هزار ہا اشعار موجود اند\nکہ در آن عوض محاکات فقط تخیّل موجود است و با وجود آن\nاین شعر عمده پنداشته میشود، درین صورت شاید این طور\nخواهند گفت که محاکات این چنین یک مفهوم وسیعی را دارا\nاست که تخیل از دائره آن خارج شده نمی تواند ، ازین جہتہ\nتخیل نیز محاکات گفته میشود ، اما این مفکوره مبنی بر زبر دستی\nاست و در سطوراتی که ما تعریف تخیّل و محاکات را می نویسم\nواضح میشود ، که این هر دو، دو چیز علیحده هستند ، اگر چہ\nممکن است که در بعض امثال سرحد هردو باہم اتصال\nیابد ، حقیقتہ شاعری در اصل نام دو چیز است، محاکات\nو تخیل اگر یکی ازین دو یافته شود ، پس شعر مستحق می گردد\nکه او را شعر بگویم ، اوصاف باقی آن کہ سلاست و صفائی و\n\n1\nوزن = معیار\nاحساس\n2\nایک شعر\n3\nمعنا\n4\nالفاظ\nساده در\nوجدان"}
{"book": "adl0951", "page": 18, "text": "۱۳ شعر العجم حصه چهارم\nحسن بندش و امثال آنست اجزائی شعر نی، بلکه عوارض و عارض (مترجم)\nمستحسنات آن می باشد،\nتعریف محاکات حصه 22 نوی 1304\nمحاکات این طور ادا نمودن یک چیزی یا حالتی است که ازان تصویر اصلی آن در پیش نظر تجسم کند، فرق در بین محاکات و تصویر این است که در تصویر اگرچه علاوه بر اشیای مادی تصویر جذبات و حالات را نیز میتواند کشید، چنانچه مصوّر درجه اعلیٰ این چنین تصویر انسان را نقش میکند که از چهرهٔ آن جذبات انسانی مانند رنج، خوشی، تفکر، حیرت، استعجاب پریشانی، و بی تابی ظاهر میشود، شلپکه بحضور جهانگیر یک مصوری این طور یک تصویر زنی را تقدیم کرده بود، که کفهای او خارانیده میشد و به واسطهٔ آن خارانیدن (گدگدی) آن اثرات خندانیدن که به چهرهٔ او طاری شده بود، از آن تصویر هویدا می شد ولی در هر محل تصویر را با محاکات کشیده نمی توانند۔ بلی ہزارہا واقعات، حالات و واردات گوناگون موجودند که تصویر برگرفتن آن از دسترس مصوّر بیرون است مثلاً ”قاآنی“ در یک موقعی از هیئت و وضیعت بهار این چنین حکایه میکند ؎\nنزک نزک نسیم، زیر گلان می خزد ٭ غبغب این می مکد، عارض آن می مزد"}
{"book": "adl0951", "page": 19, "text": "شعر العجم حصہ چهارم ۱۴\nسنبل این میکشد، گردن آن می گزد پا گه بچمن می چمد ، گه به سمن می وزد\nگاه بشاخ درخت گه بلب جوئبار\nاین ہئیت و وضعیت را مصور چه طور می تواند که نشان\nبدهد -\nچیزیکه مذکور شد اشیائے مادی بودند : ادا نمودن جذبات\nو کیفیات بیشتر ازین مشکل است و تصویر به هیچ طور نمی تواند\nکه عمده بر آر انتقاش آن کیفیات شده بتواند - مثلاً درین شعر\nنسب نامۂ دولتِ کیقباد ورق بر ورق ہر سوئی برده باد\nاین خیال ادار شده که بواسطه قوات دارا خاندانی کیان کاملاً\nبه باد فنا رفت این تخیّل بذریعہ تصویر چطور ادا کرده خواهد شد\nیا مثلاً بعاشقان ہوس پیشہ اکثر یہ این چنین واردات پیش می\nآید که بر معشوقی دل می بازد و بعد از مرور ایامی از بی مہری و\nبی اعتنائی او بجان رسیده می خواهد که از وی بگسلد و با دیگری\nبپیوندد ، باز ازین خیال خود متردد شده بدل می سنجد که باز این\nچنین معشوق دلفریب کجا برائے او میسر میشود ، ازین جہتہ\nخودش سر سر خود ازین خیال خویش برگشته مکرر با ہمان معشوقه\nخود نرد عشقش را می بازد ، حالانکہ معشوق او را ازین وقائع\nهیچ اطلاعی نمی باشد ، این حالت را شاعری این طور\nادا می کند ؎"}
{"book": "adl0951", "page": 20, "text": "۱۵ شعر العجم حصه چهارم\n\nصد بار جنگ کرده به او صلح کرده ایم\nاو را خبر نبوده ز صلح و ز جنگ ما\nاین حالت را مصور بذریعه تصویر چگونه عیان کرده می تواند ، بر خلاف آن مصوری شاعرانه تصویر هر خیال و هر واقعه و هر کیفیت را بخوبی نقش کرده می تواند -\nفرق بزرگی درین مصوری عمومی و مصوری شاعرانه این است ، خوبی تصویر آنست که تصویر هر چیزیکه گرفته میشود می بایست علیحده علیحده خط و خال آن نشان داده شود ، ورنه تصویر ناتمام و با اصل خویش مطابقت نخواهد داشت ، بالعکس در مصوری شاعرانه این التزام ضروری نیست - شاعر اکثریه آن چیز ها را می پسندد و عیان میکند که ازان بر جذبات ما اثری می افتد و باقی اشیاء را نظر انداز می نماید و یا بهم میگذارد که از تذکر آن در اثر اندازی شعر خللی بوقوع نه انجامد فرضاً اگر مقصد از گرفتن تصویر گلی باشد، پس کمال مصوری این است ، که علیحده علیحده خود گل و برگ و شاخ و خار گلبن و رگ و ریشه او را نمایان کند ، ولی برائے شاعر بیان نمودن این چیز ها ضروری نیست ، ممکن است که شاعر این اشیاء را بصورت اجمالی و پوشیده بنمایاند باز هم از مجموعه کلام خویش همان اثر را پیدا میکند که از دیدن اصلی \"گل\" به وجود می آید -"}
{"book": "adl0951", "page": 21, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۶\n\nدیگر فرق کلی در میان مصوّری و محاکات این است، که مصوّر از\nکشیدن تصویر یک چیز بیش از بیش همان قدر اثر را پیدا\nکرده خواهد توانست که از دیدن ذات همان چیز بوجود می آید\nولی شاعر با وجودیکه تمامی اجزائ آن تصویر را نمایان نمی کند\nباز هم به اصل بیشتر آن چنان اثر را پیدا می کند که از ملاحظه\nذات آن چیز فهمیده نمیشود، چنانچه از دیدن شبنم این اثر\nپیدا شده نمی تواند، که از خواندن این شعر بفکر می رسد سه\nکها کها کے اوس اور بھی سبزہ ہرا ہوا\nتھا موتیوں سے دامن صحرا بھرا ہوا\nحاصلش اینکه:- از افتادن شبنم شوخی و سبزی چمن چندان\nکسب افزونی و سبزی کرد. که سرا تا سر صحرا چنان پنداشته می شود\nکه از دانه ہائے دُر و لولو مملو باشد.\nکمال اصلی تصویر این است که با اصل مطابقت داشته باشد\nو اگر مصوّر درین امر کامیاب شد، پس او را خطاب اکمال\nفن داده میشود، مگر شاعر در اکثری از مواقع بدو مرحله های\nمشکله سر دو چار می شود یعنی نه تصویر اصلیه را پورا پورا\nکشیده می تواند، زیرا که در بعض محلات این مطابقت کامل\nاحساسات را چندان بر انگیخته کرده نمی تواند، و نه از اصل زیاده\nتر دور شده می تواند، ورنه بروی اعتراض خواهد شد، که"}
{"book": "adl0951", "page": 22, "text": "۱۷\nشعر العجم حصه چهارم\nتصویر بر اصل را گرفته نتوانسته است، درین موقع وی از تخیل کار میگیرد، و این چنین یک تصویری را میکشد، که نسبت به اصل خود در آب و تاب و حسن و جمال افزونی کند مگر از قوۀ تخیل بر شنوندگان این چنین یک اثری را می افگند که این همان چیز است، ولی مردم او را بدقت ندیده اند لہذا حسن او کاملاً برای آنها نمایان نشده بود -\nتعریف تخیل\nتعریف تخیل را ”هنری لوئیس“ چنین کرده است :-\nقوتی است، که توسطش آن اشیائی را که مرده اند، یا از سبب کمی و ضعف حواس بر نظر ما نمی آیند، به پیش نظر ما میآورد، مگر این تعریف جامع و مانع شده نمی تواند و در حقیقت تعریف جامع و مانع منطقی امثال این چیز ها هم کرده نمی شوند -\nدر اصل تخیل نام قوۀ اختراع است و نزد مردم عوام بموجب منطق و فلسفه صاحب تخیل گفته نمی شود - بلکه اگر کدام فلسفه دان بصاحب مخیله خطاب کرده شود، او را ازین لقب عار خواهد آمد - ولی در حقیقت ضرورت قوت تخیل در فلسفه و شاعری یکسان است، بلی همین قوۀ تخیل است که از یک جانب در فلسفه کار ایجاد و اکتشاف مسایل را"}
{"book": "adl0951", "page": 23, "text": "شعر العجم حصه چهارم \n۱۸\n\nمی دهد، و از طرف دیگر در شاعری مضامین شاعرانه را پیدا\nمیکند، از آنجا که اکثری از سائنس دانان مذاق شاعری را\nمالک نمی باشند، و هم چنین شعر با فلسفه و سائنس چندان\nانسیت ندارند، لہذا این غلط فہمی بوجود می آید- که قوۀ\nتخیل را با فلسفه و سائنس تعلقی نمی باشد، ولی این فکر صحیح\nنیست، بلاشبہ عموم آن سائنس و فلسفه دانائیکه در آنها\nقوت ایجاد نباشد از قوۀ تخیل هم محروم می باشند، اما کسانیکه\nموجد کدام مسئله و یا فن می باشند- از قوۀ تخیل آنها کدام\nشخص انکار کرده می تواند، در ذات نیوٹن و ارسطو بهمان\nاندازۀ قوۀ زبر دست تخیل موجود بوده، که در وجود ہومر و\nفردوسی بوده است، البتہ اغراض و مقاصد این دو جماعت\nجدا گانه و طریقۀ استعمال قوۀ تخیل هر دو یشان جدا بوده\nاست، غرض از استعمال قوۀ تخیل در فلسفہ و سائنس آنست\nکه یک مسئله علمی حل کرده شود، اما در شاعری از قوۀ\nتخیل این کار گرفته میشود، که جذبات انسانی را به ہیجان\nبیاورد، مقصود فلسفی تنها همان موجوداتی است، که در واقع\nوجود دارند، بر خلاف آن شاعر از ان موجودات نیز کار می گیرد\nکه ابداً وجود ندارند، در پیشگاه فلسفه ”ہما“ ”سیمرغ“ ”گاو زمین“\n”تخت سلیمان“، ابداً قدر و قیمتی ندارند، ولی همین اشیاء"}
{"book": "adl0951", "page": 24, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۹\nنقش و نگار قصر شاعری پنداشته می شوند، اگر از زبان\nفلسفی لفظ ”سیمرغ زرین پر“ بر آید از هر دو جانب مطالبه\nثبوت سیمرغ خواهد شد - لکن شاعر از امثال این مخلوقات\nفرضی عالم خیال خودش را آباد میکند، واحدی از وی طلب\nثبوت را نمی کند، زیرا که شاعر مانند فلیسو فها ادعائے تعلیم\nمسئلہ را نمی کنند، بلکہ وی فقط اسباب خوشی و مسرت ما را\nفراہم می آورد و بیشک وی درین مقصد خود کامیاب هم\nمیشود، از دیدن گل یک سائنس دان تحقیق می کند، که او\nاز کدام صنف نباتات است؟ و رنگش با کدام الوان آمیزش\nدارد؟ خوراکش از کدام اجزای زمین است؟ در و اجزائے\nنرو ماده هر دو و یا تنها یکی است، لکن شاعر با امثال\nاین تحقیقات سروکاری نداشته به مجرد دیدن گل بر وی\nخمار مل طاری شده این خیال بدماغش پیدا میشود\nع- ای گل بتو خورسندم تو بوئی کسی داری\nنسبت بماهتاب هیئت دان بآن مسائل دلچسپی دارد، که او\nاز کدام عناصر ساخته شده؟ آیا آباد است یا ویران؟ روشن\nاست یا تاریک؟ یا مدو جزر سمندر چه تعلقی دارد؟ و امثال\nآن مگه شاعر با مهتاب این قدر مقصد دارد - که بیکبار وی\nروشن معشوق تشبیه دارد -"}
{"book": "adl0951", "page": 25, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۰\nنزد شاعر (از طفیل قوۀ تخیل) تمام اشیای بی حس چیز های جاندار ساخته میشوند و بگوشهای او از هر طرف صدا ہائے مسرت افزای گونا گون شنیده می شود، زمین و آسمان و ستارہا بلکه تمام ذرات با وی گفت و شنید دارند ،\nتوسط قوۀ تخیل شاعر اکثریه یک دعوی جدیدی را می کند و دلائل خیالی را تقدیم میکند، ممکن است که عالم منطقی او را قبول نکند، لیکن آن اشخاصیکه با مثال این قوۀ تخیل عادی هستند، در تسلیم نمودن آن ابداً تامل نمی ورزند، مثلاً شاعری میگوید\nدوش از برم چو رفتی آگاه نگشتم آری\nعمری و رفتن عمر آواز پا ندارد\nاین دلیل دو مقدمه دارد (۱) اینکه ”معشوق زندگی عاشق است“ (۲) اینکه ”رفتن زندگی آواز پا ندارد“۔ ازین دو مقصد از کدام یک آن انکار کرده میشود ۔\nتخیل محاکات از کدام امور بعمل می آید\nوقتیکه محاکات بذریعہ کلام کرده میشود مقدم تر از ہمہ تناسب شرط است او این ظاهر است که آواز و لہجہ و اظہار ہر یک از درد و غم و رنج و جوش و غیظ و غضب مختلف است"}
{"book": "adl0951", "page": 26, "text": "۲۱ شعرالعجم حصه چهارم\n\nلهذا محاکات هر یک ازین جذبات که مقصود باشد ، بایستی که وزن\nشعر نیز بادی مناسبتی بهم رساند ، تا حالت و کیفیت آن تماماً ادا\nکرده شود ، مثلاً در فارسی بحر تقاربی که شاهنامه دارد ، برائی\nخیالات حربیه موزون است ، چنانچه بفارسی هر قدر یکه مثنویهای\nجنگی نوشته شده اند ، اغلباً در همین بحر می باشند ، هم چنین\nبرائی غزل و خیالات عشق و عاشقی نیز بحور مخصوصی موجودند\nاگر این خیالات در بحور قصیده ادا کرده شوند ، پس از تاثیر\nآنها می کاهد -\n(۴) کمال همم محاکات این است که با اصل خود مطابقت\nداشته باشد ، یعنی بیان هر چیزیکه کرده میشود باید ، این طور\nباشد ، که ذاتاً همان چیز مجسم شده در پیش نظر بایستد ، مقصد\nاصلی از شاعری انبساط و خرمی طبیعت است ، و کشیدن تصویر\nاصلیه چیزی ذاتاً انبساط طبیعت را تولید میکند (عام ازینکه\nآن چیز خوب باشد یا خراب) مثلاً چلپاسه یا وزغه یک جانور\nبد صورتی است ، که از دیدن آن نفرت می آید ، ولی اگر\nیک مصور کامل این چنین یک تصویرش را نقش کند ، که باندازه\nسر مو با اصل آن فرقی نداشته باشد ، از دیدن آن خواه مخواه . . .\nلطف حاصل میشود ، و علت اصلی آن همین است ، که مطابقت\nاصل با نقل ذاتاً خودش یک چیز مؤثریست ، اگر آن چیز بائیسکه"}
{"book": "adl0951", "page": 27, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۲۲\n\nمحاکات آن مقصود است، طبعاً دلاویز و لطف‌انگیز باشند پس اثر محاکات نیز کسب افزونی میکند -\nمطابقت اصل به طریقهای مختلفه بعمل می آید :-\n(۱) بیان نمودن هر آن چیزیکه مقصود باشد، بایستی که استقصای جزئیات آن باین طور بعمل آید که کاملاً تصویر آن چیز به پیش نظر آید، مثلاً اگر نوشتن واقعه جدائی احباب باشد پس بالیست که بکمال غور و دقت تمام آن جزئیات و کیفیات و حالات را پیدا کنیم، که در اینچه مواقع پیش می آیند، یعنی اندرین فرصت یکی بدیگری بکدام نگاه می بینند؟ و چه طور بغل‌کشی و معانقه نموده می گریند، چه قسم کلمات درد‌انگیز را استعمال می نمایند؟ و بکدام سخنها دلهای حسرت‌منزل خود را تسلی میدهند؟ در وقت تودیع و رخصت بچه صورت حرکات بی‌اختیارانه از آنها صادر میشوند؟ کیفیتی که در ابتدار پیدا شده چطور به بتدریج افزونی گرفته است؟ بر حاضرین از دیدن این کیفیات چه اثرات می افتد؟ اگر از میان این سخنها یک سخن بماند، پس در مطابقت نقص و کمی وارد میشود، در بین نظامی و فردوسی فرق بزرگی که موجود میشود، این است، که فردوسی بسیار سخنهای خرد و ریزه جزئی را می گیرد، و نظامی در قوهٔ تخیل سرشار شده از گرفتن جزئیات صرف نظر میکند، مثلاً"}
{"book": "adl0951", "page": 28, "text": "۲۳ شعر العجم حصه چهارم\nفردوسی در یک موقعی حالات یک مجلس دعوات را چنین می نویسد :- ۵\nدیگر باره بستد، زمین داد بوس ؛ چنین گفت ، کین باده بر روی طوس\nسران جهاندار برخاستند ؛ ابر پهلوان خواهش آراستند\nدر آن عصر چنان مروج بود ، که اگر به یادگار کسی شراب می نوشیدند ، زمین را نیز همراه آن می بوسیدند ، علاوه بآن شخص خطاب کنان میگفتند ، که به \"یاد فلان\" در عقب آن حاضرین مجلس می ایستادند ، طوریکه (در مغرب زمین) درین ایام هم ، همین دستور جاری است ، فردوسی تمام این واقعات را ادا نموده است و اگر همین کیفیت را نظامی می نوشت ، پس طلسم استعاره و تشبیه جام و شراب را می بست و از تحریر این واقعات جزئی صرف نظر میکرد ، در یک قصیده بهاریه \"قاآنی\" که چند اشعارش این است :۵\nیکی بر لاله پا کوبد که می رنگ می دارد یکی از گل بوجد آید که وه وه بوی یار آرد\nیکی اینجا گسارد می، یکی آنجا نوازد نی صدآهای و هوی و هی زهر سوئی هزار آید\nزهر کوئی صدای ارغنوان و چنگ و نی خیزد زهر سوئی صدای بربط و طنبور و تار آید\nیکی بر لاله می غلطد یکی در سبزه می رقصد یکی گاهی رود از هوش یکی گاه هوشیار آید\nالا یا ساقیا ! می ده ! بجان من پیاپی ده\nدما دم بی خردی ده که میترسم خمار آید"}
{"book": "adl0951", "page": 29, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۴\nطوری تصویر دلچسپی بحال و سرمستی مردم کشیده شده که درجه\nاعلیٰ محاکات را جائز است، این چنین بکمال کوشش حالات\nجزوی آن موسم ادا کرده شده که از خواندن آن کاملاً هیئت و وضعیت\nآن بزیر نظر می آید۔\n(۲) اکثریۀ اشیا این قسمند، که مشتملبر انواع مختلفه بوده\nهر نوع آن را خصوصیت جداگانه میباشد۔ مثلاً آواز یک چیز\nعمومی است و انواع آن پست، بلند، شیرین، کرخت، موزون\nو غیره اقسام مختلف است، در اشیای ذوقیه این فرق بیشتر\nنازک میشود۔ مثلاً دوری معشوق یک امر عمومی است، ولی\nبنا بر خصوصیات جداگانه آن علیحدہ علیحدہ اسما دارد، یعنی ناز\nعشوه، غمزه، شوخی، بیباکی ۔ آن السنہ که وسیع و لطیفند، در آن\nنظر به فرقهای بسیار دقیق برای هر هر چیزی الفاظهای جدا جدا\nپیدا میشوند، پس اگر محاکات چیزی مقصود باشد، باید بطریقه\nدرست همان الفاظ را استعمال کرد، که بر همان خصوصیات دلالت\nکنند، ساودی شاعر نظمی نوشته که اسباب موجبہ آن این\nاست، که یک فرزند خورد سالش ازو پرسید، که ”سیلاب چه طور\nو چرا می آید“ ساوی در جوابش نظمی نوشت و باو نشان داد\nکه سیلاب چه طور آہستہ آہستہ شروع میشود و بچه قسم کسب\nازدیاد می نماید، درین نظم تمام الفاظ باینطور اندراج یافته اند"}
{"book": "adl0951", "page": 30, "text": "۲۵ شعر العجم حصہ چهارم\n\nکه همان آواز های را که در وقت باریدن باران و روان شدن\nو منتشر گردیدن و بسیار گشتن آب (و غیره وغیره) بوجود می آید\nو بهمه الفاظ اظهار آن میشود، حکایه کرده است ، و تا جای\nکمال محاکات و تخیل خود را در آن بکار برده است، که اگر کسی\nآن نظم را بآوازی خوش و مترنم درست بخواند ، مستمع چنان می\nپندارد که بکمال قوت و بشدت سیلاب می آید و زیاده شده میرود\nروزی در هنگام طالب العلمی من بیک مجلسی کسی این شعر\n\"کلیم\" را خواند ه\nسر به بستان چو دهد جلوهٔ یغمائی را\nاول از سرو کند جامهٔ رعنائی را\nوالد مرحومم نیز تشریف داشتند. من اعتراض کنان گفتم که\nبمناسبت اینکه جامه است پس می بایست ، که عوض\"کند\"\"کشد\"می\nگفت ، تا در شعرش فصاحت بوجود می آمد ، زیرا که جامه کندن اگرچه\nصحیح است ، ولی فصیح نیست ، تمام حضار ساکت ماندند ، والد\nمرحومم بعد از تامل اندک فرمودندنی ! همین\"کند\" روح و روان\nاین شعر است ، زیرا مطلب شاعر این است ، وقتیکه معشوق\nدر باغ بصورت غارتگری جلوه افروز میگردد ، اولاً لباس رعنائی\nرا از بر سرو بدر میکند ، \"لباس کشیدن\" دو معنی دارد (۱) اینکه\nشخصی بواسطه گرمی وغیره لباس خود را کشیده بگذارد ، و یا نوکرش"}
{"book": "adl0951", "page": 31, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۶\nجامہ او را از بدنش بکشد (۲) اینکه بطور سزا لباس کسی کشیده\nو یا دریده شود، در فارسی برائی این مطلب دو الفاظ مختلف جامہ\nکشیدن و جامہ کندن“ موجود است ، چون درینجا مقصد این است\nکہ معشوق بطور ذلت جامہ رعنائی سرو را بر آورده است ، لہذا\nعوض ”جامہ کشیدن“ ”جامہ کندن“ بسیار موزون است ، تمام حضار\nبرین توجیہہ بی تکلفانہ حضرت پدز تحسین گفتند و آفرین دادند\nدرین شعر علی تقی :- ؎\nبگذشت ز پیش من و غیرش بحکایت\nپیچید کہ ہرگز نتواند بقفا دید\nحاصل شعر این است کہ معشوق از مقابل من گذشت درحالیکہ\nرقیب نیز ہادی بود، و او را آنچنان در افسانہ خوانی سرگرم\nنموده بود، کہ عقب سر خود را ہم دیده نتوانست (ورنہ شاید بطرف\nمن نیز نگاہش مبذول میشد) از لفظ ”پیچید“ طوریکہ صورت\nواقعہ ذہن نشین میگردد ، از بودن دیگر لفظ این مطلب حاصل\nنمی شود ،\nدر وقتیکہ سکندر برائے دارا مکتوب مساوات و برابر بودن\nخودش را با او دعوی کنان نگاشت از خواندن آن دارا سخت\nرنجید، و متحیرانہ بر خود پیچیده خندید این حالت را نظامی\nچنین تصویر می فرماید ؎"}
{"book": "adl0951", "page": 32, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۷\nبخندید و گفت اندران \" زهر خند\" { که افسوس بر کار چرخ بلند\nفلک بین چه ظلم آشکارا کند { که اسکندر آهنگ دارا کند\nوقتیکه کدام شخص محقر و بی منزلت ادعای برابری خودش را با کدام ذات معزز با وقار می نماید، در بعض احیان در عین غصه و قهر برای انسان خنده عارض میشود ، گویا ، همین خنده مجموعه رنج و غصه و عبرت می باشد در فارسی این خنده را \"زهر خند\" می نامند، حالتیکه بر دارا از خواندن خط مسادیانهٔ سکندر طاری شده تصویر آنرا بجز از لفظ \" زهر خند \" کشیدن بدیگر صورت ممکن نبود، همچنین محاورات و اصطلاحات مخصوصی برای مضامین مخصوصند، اگر آن مضامین بما سوای آن الفاظ بدیگر کدام طریقه ادا کرده شود، پس آن محاکات کامل شده نمی تواند .\n(۳) وقتیکه حالت کدام قومی یا ملکی یا مردی یا زنی یا طفلی بیان کرده شود، پس ضرور است ، که تمام خصوصیات آن زیر نظر گرفته شود. مثلاً اگر مقصود از حکایه کردن بیان کدام طفلی باشد باید، که لحاظ زبان، طرز اداء خیالات و لهجه او کرده شود، و عیناً می بایست، که همان کلمات ادا گردد\nمثلاً ے\n\" چلاتی ہے سکینہ کہ اچھے میرے بچا \""}
{"book": "adl0951", "page": 33, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۸\n\nمحل میں گھٹ گئی ”مجھی گودی میں لو ذرا“\nترجمه :- ناله و فغان دارد سکینه که ای کاکای خوب من در میان\nمحمل نفس من حبس شده کمی مرا در آغوش خود بگیر -\nبابا سے کھدؤ اب کہیں خیمه کریں به پا\nٹھنڈی ہوا مین لیکے چلو تم پہ میں فدا\nترجمه :- اکنون بابائے من بگو که به کدم جائے خیمه را ایستاده کند\nمرا در ہوائے سرد با خود گرفته برو، من بر تو فدا شوم -\nسایه کسی جگه ہے نہ چشمه نه آب ہے\nتم تو ہوا میں ہو میری حالت خراب ہے\nترجمه :- در هیچ جائے نه سایه بنظر می آید، و نه چشمه و نه آب است\nحالانکه تو در ہوائے تازه هستی و حالت من رو بخرابی گذاشته است.\nاین مخاطبه در موقعی است، که اهل بیت نبوی در نهایت\nگرمی ہای سخت عازم کربلا هستند، و سکینه دخترک سیّدنا\nحسینؓ به کاکائے خویش حضرت عباسؓ از گرمی شکایت دارد در\nاین قطعه تمام این خصوصیات و خیالاتیکه مخصوص بطرز گفتار\nاطفال است، پیش نظر گذاشته شده است - ”اچھے چچا“ باصطلاح\nاطفال ”کاکا جان گلم“ خاص لہجه اطفال است، در بغل\nباطفال لطف و مسرت مزیدی حاصل میشود، لہذا از فرمائیش\n”در آغوش گرفتن“ خواہش طفلانه ہویدا میشود، اطفال محض"}
{"book": "adl0951", "page": 34, "text": "۲۹\nشعر العجم حصه چهارم\n\nذریعه بزرگ حاصل نمودن مقصد خود طعنه دادن را می\nپندارند ، ازین جهته سکینه حضرت عباس را طعنه می دهد\nکه چون شما باستراحت تام در هوائے آزاد میباشید ، پس\nپروائے خفقان و حبس نفس مرا چرا داشته باشید عوض ” شما “\nگفتن لفظ ” تو “ بمنتها درجه شیرین و تفوق و حکومت طفلانه\nرا ظاهر میکند ، از اجتماع این خصوصیات مراتب محاکات\nبدرجه کمال رسیده و کاملاً تصویر همان واقعه گرفته شده است ،\nبرای اکمال فن محاکات ، مطالعه نمودن هر نوع اشیای\nکائنات ضروریست، زیرا شاعر گاهی حالات حرب و ضرب را می\nنگارد و هنگامی تصویر اخلاق و عادات اقوام را می گیرد، وقتی\nجذبات عالم انسانی را عرضه میدارد ، در موقعی بیان جاه و حشم\nدر بار های شاهی را میکند ، در فرصتی سیر و تماشای کلبه ہائے\nاحزان و چہرہائے شکسته و ریخته را می نماید ، اگر درین حالت\nمشاہدہ عالم کائنات را ننمود ، خصوصیات و سخنہائے قابل انتخاب\nهر هر چیز را بکمال دقت و غور ملاحظه نکرد، البته این مراحل مشکله\nرا طے کرده نمی تواند ، شکسپیر که در تمام شعرائے جہان\nموقعیت بزرگی را احراز نموده ازین جہته است ، که وی تصویر\nاخلاق و عادات مردمان هر طبقه را گرفته است ، و در این\nزمینه این طور انتخاباتی نموده است که بلند ازان ممکن نیست"}
{"book": "adl0951", "page": 35, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۰\nبواسطه کمبود همین شرط در کلام بسیار شعرای نامور بزرگ رخنه های ظاهر مشاهده میشود، حضرت نظامی که خدای سخن گفته میشود. در یک مکتوبی که بنام سکندر از طرف دارا نوشته شده است، می نویسد ه\nوگرنه چنانت و هم گوش پیچ\nکه دانی تو پیچی و کمتر ز پیچ\nحضرت نظامی چون یک شخص گوشه نشین بود و به دربار های شاهی کمتر اتفاق آمد و رفت برایش افتاده بود، و از آداب و طریقه گفتگوی شاهانه ناواقف بودند، لہذا همان الفاظ بازاری ”گوش مالی“ را نوشته است، بواسطه همین نقص تصویر صحیح این واقعه گرفته نشده است، برخلاف آن فردوسی بهزارها امثال این وقائع را تحریر داشته است، ولی در هیچ کدامی ازان رشته این فریضه از دستش بیرون نرفته است، چون امثال متعدد و مفصلی درین موضوع آتیاً نگاشته میشود، درین محل محض جہته ذهن نشین شدن مطلب بر همین یک مثال اکتفا میشود -\nایرانیها میگویند، که فریدون خواهش وصلت پسران خود را با دختران شاہ یمن فرمود و باین مقصد پیامی بدست قاصد بشاه یمن فرستاد، پادشاه یمن بعد از شنیدن این پیغام با"}
{"book": "adl0951", "page": 36, "text": "۳۱\nشعر العجم حصہ چہارم\nابل دربار خویش گفت، که در جواب این پیام سه صورت\nبخاطر دارم (۱) اگر قبول کنم بدلم سخت صدمه میرسد (۲) اگر\nانکار ورزم مقابله کردن با فریدون کار آسان نیست (۳)\nاگر بدروغ وعده نمایم دروغگوئی خلاف شان سلطنت\nاست، شما درین موضوع چه فکر ورزید ؟ اگر چه فردوسی اصلاً\nمجوسی النسل است و در قومیت خویش تعصب سخت داشت\nچنانچه در هر موقعی که ذکر عربها می آید خواہش حقیر نمودن\nآنها را می نماید، ولی درین محل نظر بفریضه ذمت شاعری\nخود چون از انداز طبیعت عربها کاملاً واقف بود، صورت\nمذکوره و اظهار رای درباریہائے مثالاً یمن را چنین قلمبند\nمی کند ۵\nکه ما جملگان این نہ بینیم رائے  که هر باد را تو بجنبی ز جائے\nاگر شد فریدون چنین شہریار  نہ ما بندگانیم با گوشوار\nسخن گفتن و رنج آئین ماست  عنان و سنان باختن دین ماست\nبه خنجر زمین را میستان کنیم  به نیزه هوا را نیستان کنیم\nسخنهائیکه مذکور شد ، مخصوصاً از انداز طبیعت اعراب است\nزیرا که عربها بدیگر قومی دختر دادن خود را اگرچه درجه بلند\nمیداشت نامناسب و عار می شمردند - لہذا اگرچہ پادشاه نظر\nبمصالح ملک خود رد کردن این در خواست فریدون را"}
{"book": "adl0951", "page": 37, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۲\nمناسب نمی انگاشت، لکن اهل دربارش در جواب این مشوره\nاو همان جواب آزادانه را عرض کردند، که جوهر طینت او\nشناخت :-\nخصوصیات دقیق محاکات\nفرق مراتب در محاکات بسیار است، بنابر همین فرق\nمراتب در مدارج شاعری نهایت تفاوت موجودست لہذا\nاولاً بایست که وی را توسط محسوسات ذہن نشین گردد - اگر\nتصویر یک شخص خفته کشیده شود - پس یک مصوّر معمولی\nفقط اینقدر نشان داده می تواند، که چشمهای او پوشیده است\nکه از آن ظاهر میشود، که آن مرد بیدار نیست، ولی یک\nمصوّر دقیقه سنج ماہر لحاظِ این خصوصیات را نیز خواهد کرد\nکه خواب او از کدام قسم است ؟ خواب عمیق ؟ یا معمولی\nیا نیم خواب ؟ میباشد، وضعیتی را که اعضای انسانی در\nخواب اختیار می کند، آنهم هویدا کرده شود، در موقع پیری\nبی انتظامی ہای که در ہیئت لباس و اعضاء بوجود می آید\nآن نیز ظاهر باشد، فرقی که در میان خواب اطفال، جوانان\nزنان، مردان، میباشد نیز به نظر آید، ہم چنین ہر قدریکہ\nمصوّر در فن تصویر کشی کامل باشد بہمان اندازه باریکی ہائی"}
{"book": "adl0951", "page": 38, "text": "۳۳\nشعر العجم حصہ چہارم\nتصویر پیدا کرده خواهد شد :-\nمصوری در یونان یکمرتبه در یک موقع عمومی اینچنین\nتصویر مردی را کشید ، که بدست او خوشه انگور آویزان بود\nاین تصویر باندازه با اصل مطابقت داشت که پرندگان از\nدیدن آن مشتبه شده بقصد خوردن انگور بروی حمله آورده\nافتان و خیزان بر آن منقار ہائے خود را می زدند ، از دیدن\nاین تصویر اعلیٰ یک غلغله عمومی در مردم افتاد و همگنان از\nاطراف و نواحی آمده به مصوّر تبریک و تحسین میگفتند - ولی\nمصور گریه کنان اظهار تاسف میکرد ، که درین تصویر که\nموجب تحیر شماست ، یک نقصی موجودست ، مردم تعجب\nکنان پرسیدند ، که علاوه برین چه کمال و خوبی است ، که\nدرین تصویر وجود ندارد ؟ مصوّر گفت ، که بیشک تصویر\nانگور خوب کشیده شده است ، ولی تصویر ہمان شخصی که\nاین انگور بدستش داده شده خوب گرفته نشده است ، ورنه\nپرندگان جرات حمله آوردن را بر انگور نمی کردند ۔\nبر طبق این دقائق و باریکیها ، در محاکات نیز یافته\nمیشود ، و بنا بر همین نکات در شعرار فرق مراتب می باشد\nاین دقائق محاکات ، در محاکات ہر چیزی یافته میشود ، یعنی\nخواه بیان کدام واقعه کرده شود ، یا حکایه کدام منظر و یا"}
{"book": "adl0951", "page": 39, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۴\n\nجذبهٔ انسانی و یا از کدام حالت یا کیفیت گروه شود، ذیلاً ما\nامثال هر نوعی ازین امثال را می نگاریم ۔\nدو دن سے بی‌زبان پہ تھا جو آب و دانہ بند\nدریا کو بہتا کے لگا دیکھنے سمند\nترجمہ - بر آن حیوان بی‌زبان که از دو روز آب و دانه بند بود دریا\nرا بکمال شوق و بیتابی می نگریست ۔\nہر بار کانپتا تھا سمٹتا تھا بند بند\nچمکارتے تھے حضرت عباسؒ ارجمند\nترجمه :- در هر مرتبه بر خود می لرزید و بند بند خود را جمع کنان\nمی جنبانید و او را بمحبت صدا میکرد حضرت عباس رضی اللہ عنہ\nتڑپاتا تھا جو جگر کو جوش آبشار کا\nگردن پھرا کے دیکھتا تھا منہ سوار کا\nترجمه :- این اسپ بواسطهٔ آن شور آبشار که جگر بطپش می\nآورد ، گردن خود را گردانیده بطرف چهرهٔ سوار خود می دید ۔\nدرین قطعی ذکر موقعی است ، که در کربلا حضرت عباسؒ\nبغرض گرفتن و آوردن آب جهته فرو نشاندن تشنگی اهل\nبیت رفته و بکرانهٔ نهر پیوسته است ولی نه خودش آب می\nنوشد ، و نه اسپ خود را می نوشاند ، فقط مشک خود را\nپُر آب کرده است ، که برائے اهل بیت آورده آنها را بنوشاند"}
{"book": "adl0951", "page": 40, "text": "۳۵ شعر العجم حصہ چهارم\n\nاسپ نیز از فراستی که دارد ازین مقصد حضرت عباس واقف است، که او را آب نوشانیدن نمی خواهد، اکنون خیال کند حیوانی که از چندین روز تشنه باشد و هنوز نزد آب رسیده است حالت و وضعیت او چطور خواهد بود، از یک جانب تشنگی او را بی اختیار میکند، و از طرف دیگر مالکش او را از نوشیدن آب مانع میشود، در میان این کشمکش دو طرفه بار بار لرزیدن اسپ و بند بند خود را مجموع کنان با همدگر جنبانیدن او بالکل اظهار یک حقیقی و فطری است ع\nزلفین ہوا میں اڑتی تھیں ہاتقونمیں ہاتھ تھے\nلڑکے بھی بند کھولے ہوئے ساتھ ساتھ تھے\nحاصلش اینکه :- زلفان آنها را ہوا باد میداد، در حالیکه دست بدست داده اطفال آنها نیز بآنها در گردش و حرکت بودند -\nاین فرضی است، که اہل بیت در میدان کربلا نزول فرموده اند و نوجوانها همراه اطفال با ہمدگر در آن میدان قدم می زنند، اگر کدام شاعر معمولی این منظره را میدید پس بیان دویدن و خیز زدن اطفال را بیان میکرد. لکن نظر شاعر نکتہ رس برین می افتد، که اطفال در آنجا تنهانی بلکہ ہمراہ انہا جوانها و اشخاص معمر نیز موجودند، لہذا این قدم زدن را به تفریح و بازیچه تعبیر کرده نمی تواند"}
{"book": "adl0951", "page": 41, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۶\nاما چون اطفال هم موجودند ، اگر خصوصیات اطفال درینجا\nنشان داده نشود ، پس تصویر اصلی واقعه خوبتر کشیده نمی\nشود و لہذا میگوید ، کہ\n\nمحاکات و توسط جزئیات\n\nولی در هر محل محاکات تمام اجزائی کدام چیز یا کدام\nواقعه ضروری نیست ، ماہرین فن تصویر میدانند کہ اکثریہ\nمصورین صاحب کمال بعض حصص تصویر را خالی میگذارند\nمگر تصویر دیگر اجزا و اعضائے او را باین خوبی میکشند کہ\nنظر بیننده حصه گذاشته شده او را خود بخود پوره می کند\nمثالش را این طور بفہمید ، تصویریکہ بالائے کاغذ منقوش\nشده بدیهی است ، کہ عمق ندارد ، زیرا کہ خود کاغذ ذاتاً\nعمق ندارد و با وجود آن بالای کاغذ تصویر یک شخص فربہ\nبکمال خوبی نقش شده می تواند و علت آن این است چون\nدر تصویر طول و عرض موجود است ، لہذا بتناسب آن قوۀ\nتخیل خودش لاغری و چاقی و غیرہ عوارض را پیدا می کند\nو در تصویر اینطور فربہی بنظر محسوس میشود . طوریکہ طول\nو عرض آن محسوس شده است ، شاعر اکثریہ کدام واقعہ\nیا ہیئتی را تشکیل می دهد و استقصائے تمام حالات را نمی"}
{"book": "adl0951", "page": 42, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۳۷\nکند ، ولی این طور چند خصوصیات نمایان را ادا میکند\nکه از ملاحظهٔ آن کاملا بی کم و کاست وضیعت آن واقعه به\nپیش نظر می آید ؎\nبنفشه طرهٔ مفتول خود گره میزد\nصبا حکایت زلف تو در میان انداخت\nمطلب اصلی شعر فقط این قدر است که بنفشه مقابله زلف\nمعشوق را کرده نمی تواند و آنرا به اندازهٔ شاعرانه این طور\nادا نموده است که گویا بنفشه یک معشوق است ، و وی\nزلف هائی خود را می آراست و بر ادا های خویش می نازید\nاتفاقاً از جانبی ”باد صبا“ (که او را یکزن تماشابین فرض\nکرده است) حاضر میشود و ذکر زلفین معشوق را شروع\nمیکند ، دفعتهً بنفشه شرمیده ازان ترتیبات خویش باز می\nماند - ذکر ”شرمیدن بنفشه“ در شعر مذکور نیست ، و روح این\nواقعه در تمام این منظره همان است لکن وضیعت و هیئت\nکلام را شاعر اینطور تصویر کرده است که شرمیدن بنفشه\nخود بخود بصورت نتیجه لازمی در پیش نظر می آید\nہاں وہ نہیں وفارپرست جاو وہ بیوفا سہی\nجسکو ہو جان و دل عزیز اسکی گلی میں جائے کیوں؟"}
{"book": "adl0951", "page": 43, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۳۸\nترجمه:- بلی معشوقم وفادار نیست ! برد ای معترض به زعم تو بیوفا\nباشد، به نزد کسیکه جان و دل عزیز باشد پس در او چه او از چه جتهة میرود-\nدرین شعر تصویر این حالت کشیده شده است، که\nعاشق در عشق خویش سرشار است، مردم نزد او رفته او\nرا نصیحت کنان می فهمانند، که چون معشوق بیوفا است\nبر وی بیفائده دل نباید بست، عاشق فریاد کنان می\nگوید، بلی خوب است، که بیوفا است، باشد نزد کسیکه\nجانش عزیز باشد، وی از چه جتهة بر او دل می بندد- یعنی\nمن سر خود را باخته بر وی دل بسته ام و عشق من بر وفای\nاو منحصر نیست، درین شعر این الفاظ که \"مردم عاشق را\nمی فهمانند در عشق، معشوق پابند وفا نیست\" بالکل متروک\nاست، ولی دیگر دقایع باین لهجه و انداز ادا کرده شده\nاند که جمله متروک خود بخود فهمیده میشود و این حصه گذاشته\nشده، خودش در پیش نظر می آید-\nتنبیه :- درین محل این نکته را بکمال توجه ملحوظ نظر\nباید داشت، که در همچه مواقع احتمال اغلاط سخت می\nباشد، اکثری از اشعار که پیچیده و ناقابل فهم میشوند،\nعلت آن همین است که شاعر بعض حصه مضمون را\nمیگذارد و می پندارد، که قراین مقالیه دور و پیش این"}
{"book": "adl0951", "page": 44, "text": "۳۹ شعر العجم حصه چهارم\nخالی گاه را پر میکند، حالانکه از آن قرائن آن محل فهمیده\nنمیشود و در نتیجه امثال این اشعار در بعض مواقع مهمل میشوند\nارائه پهلوی مخالف\nدر بعض اوقات تکمیل محاکات از نشان دادن\nپهلوی مخالف میشوند، اگر بمقابل یک چیز سفید یک چیز\nسیاه نهاده شود، پس سفیدی خوبتر و زیاده تر نمایان می\nشود، همچنین اکثریه برای زیاده نمایان نمودن کدام حالت\nاین طریقه روی کار آورده که جانب مخالف آن مرقوم میگردد\nه برهنه دوان دخت افراسیاب\nبر رستم آمد دو دیده پُر آب\n\"منیژه\" که دختر افراسیاب است، بر \"بیژن\" عاشق\nگردیده باین جرم افراسیاب او را از خانه خویش کشیده بود\nوقتیکه وی از آمدن رستم اطلاع یافت، نزد او گریه کنان\nآمد. درین موقع فردوسی تصویر بیکسی و غربت \"منیژه\"\nرا باین طور ظاهر میکند، که از یکطرف او را به لفظ\nدخت افراسیاب تعبیر میکند تا تصور عزت و حرمت وی در\nپیش نظر بیاید و از جانب دیگر میگوید، که وی برهنه دوان\nو گریه کنان نزد رستم آمد، که از آن ذلت او ثابت، از"}
{"book": "adl0951", "page": 45, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۴۰\nنشان این هر دو پهلو بیکس و قابل رحم بودن \"منیژه\" مجسم شده و پیش نظر می آید ؎\nمنیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندیده تنم آفتاب\nبرای یکی \"بیژن\" شور بخت افتادم ز تاج و فتادم ز تخت\nاین هر دو شعر هم ازین سبب موثرند ، که دو حالت متقابل را پیش میکنند، یعنی کسیکه آفتاب برهنه ندیده بود. اکنون بواسطه یک بدبخت باین حالت گرفتار است\nمحاکات بتوسط تشبیهہ و طریقہ مبہم\nیک آلهٔ بزرگ محاکات، تشبیهہ است، در اکثری از اوقات طوریکه اصلی یک چیزی بتوسط تشبیهہ نشان داده میشود، بدیگر ذریعه ممکن نیست، که ادا کرده شود، اما چون بحث تشبیهہ در پیش است. لہذا درین موقع آنرا قلم انداز می کنم\nطوریکه بالا نوشتیم اگرچه کمال محاکات این است، که کاملاً تصویر همان چیز کشیده شود و طریقه اش این است که استقصای تمام جزئیات مهم آنرا نمایان کند، ولی در بعض مواقع جہتہ موثر ساختن محاکات ضرور است، که"}
{"book": "adl0951", "page": 46, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۱\nتصویر این طور مبهم و پیچیده کشیده شود که اکثر حصص آن بصورت درست بنظر نیاید -\nآن تصاویر فرضی عالم ارواح یا ملائک که کشیده میشوند و امثال این صورتها را دیگر لباس ظاهر کرده نمی تواند زیرا که اثر عظمت چیزی بر انسان در آن وقت زیاده تر می افتد ، که وی خوبتر به نظر نیاید ، تصویر ذخار سمندر اینقسم کشیده میشود ، که تلاطم امواج و فضای آسمان بصورت مبهم و مخلوط بنظر افتد، وقتیکه در شب های تاریک از مسافت دور در یک جنگل یک عکس تیره و غلو به نظر می آید ، انسان را هیئت زده می سازد و تصویر میکند ، که این هیولای مجهول این تاریکی بچه اندازه مهیب خواهد بود -\nهمچنین در بعض اوقات که مقصود از کشیدن تصویر عظمت و بزرگی یک چیز باشد ، پس بعض حصص تصویر نمایان کرده نمی شود و ذکر تمام اجزای واقعه را نمی نمایند \"برک\" می نویسد - که \" ملٹن\" در (پریڈائیزلاسٹ : گم شده فردوس) از همه بیشتر شاعری بر آن موقع صرف کرده . . . است ، که در آن تعریف شیطان است و در آنجا از همین طریقه که مذکور شد کار گرفته شده است -\nدر فارسی مثال آن حسب ذیل است :- ۵"}
{"book": "adl0951", "page": 47, "text": "شعر العجم حصہ چهارم\n۴۲\nمگر شه نداند که در روز جنگ؟\nچه سرها بریدیم در اقصای ننگ؟\nبیک تاختن تا کجا تاختم؟\nچه گردن کشان را سر انداختم؟\n\nاین اشعار در موقعی تحریر شده که سکندر مکتوبی بنام دارا نوشته و در آن کارهای مهم خود را باو خاطر نشان میکند، درین زمینه اگر وی صاف و صریح این امر بیان میکرد، که وی از کجا تا کجا رفته است، پس این حکایته چندان اهمیتی را حائز نمی نمود، حالانکه بآن قسمی که او خواسته است دیگر هیچ تفصیلی ترجمانی کرده نمی تواند بجز از همین اجمال :-\nبیک تاختن تا کجا تاختم؟\nبحث مفصل تخیل\nاگرچه محاکات و تخیل هر دو از عناصر شعر پنداسته میشوند، لکن حقیقت این است، که اصلاً شاعری نام تخیل است، روحی که در محاکات دیده میشود فقط از طرف تخیل است، ورنه تنها درجهٔ محاکات بیش از نقالی نیست، عملیات محاکات این است، که هر آن چیز را که می بیند و یا می شنود. انرا توسط الفاظ عیناً ادا کند ولی یک ترتیب مخصوصی را درین دیدنی ها و شنیدنی ها"}
{"book": "adl0951", "page": 48, "text": "۴۳ شعر العجم حصه چهارم\nپیدا نمودن و توافق و تناسب آنرا بروی کار آوردن و بالای آن رنگ و روغنی مالیدن کار قوه تخیل است قوت تخیل بصورتهای مختلفه کار میکند :- (۱) در نظر شاعر بواسطه قوه تخیل عالم کائنات یک عالم دیگر ساخته میشود، تقسیم کائنات بر دو قسم میکنند، حسّاس و غیر حسّاس ! لکن در عالم تخیل بنظر شاعر هر ذرّه دنیا حسّاس صاحب عقل و هوش و لبریز از جذبات دیده میشوند، آفتاب مهتاب، ستاره، صبح، شام، شفق، باغ، گل، برگ تماماً بهمراه او گفت و شنید دارند و بهمراه هر کدام تعلقاتی را قائم کرده است،\nشاعر با شب وصل و صبح واصل اینطور خطاب میکند ه\nای شب! اگرت هزار کار است مرو!\nوی صبح! اگرت هزار شادی است مخند!\n\nدر شب وصل با آسمان اینطور مکالمه کنان است ه\nنه گویم ای فلک! کز کجرویہایت تو برگردی\nشب وصل است خواهم اینقدر آهسته تر گردی\n\nعالم فطرت تماماً در زیر اثر شاعر است، و بر همه حکمرانی"}
{"book": "adl0951", "page": 49, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۴۴\nدارد و از جمله آنها کار می گیرد، چنانچه اگر برائے شاعر ضرورت\nنصب نمودن کدام دانه در شاهواری بر تاج ممدوحش افتد\nعلی الفور بنام کارکنان فابریک فطرت اینطور فرمان شاہی\nخودش را اصدار میدهد\nعلم برکش ای آفتاب بلند خرامان شو با ای ابر مشکین کمند\nببار ای ہوا قطرهٔ ناب را بگیر ای صدف درکن آن آب‌را\nبرآ ای در از قعر دریائے خویش بہ تاج سر شاہ کن جاے خویش\n\nشاعر با دیگر افراد کائنات عجب تر ازین نیز راز و\nنیاز می دارد\nگلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی بدستم\nبدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویزی تو مستم\nبگفتا من گل ناچیز بودم ولیکن مدتی با گل نشستم\nجمال ہم نشین در من اثر کرد\nوگرنه من همان خاکم که هستم\n\nیک واقعه دیگری ہم از همین عالم کائنات است\nیکی قطرہ باران ز ابری چکید\nخجل شد چو پہنای دریا بدید"}
{"book": "adl0951", "page": 50, "text": "۴۵\nشعر العجم حصہ چہارم\nکه جائی که دریاست من کیستم\nگر او هست حقا که من نیستم\nچو خود را بچشم حقارت بدید\nصدف در کنارش بجان پرورید\nزندگانی شاعر درین عالم از دلچسپی ہائے عجیبی مالا مال است درین خاکدان تعلیم زمزمه سنجی را بلبل از وی آموخته است پروانه بگرد سر او می رقصد، شمع از شام تا سحر بادی از سوز و گداز دلش راز و نیاز دارد، اکثریه نسیم سحری را بقاصدی خویش استخدام نموده بحضور محبوبش می فرستد، بکرات و مرات پرده درشی غنچه گل را در عین همان وقت می نماید که وی تبسم معشوقش را دز دیده است،\nاحساسات شاعر نهایت لطیف و تیز و مشتعل می باشد جذبات عامه مردم نیز در بعض حالات مخصوص مشتعل میشود و در آن موقع عامة الناس نیز با مظاہر قدرت این طور جواب و سوال میکنند، فرض کنید نمیکه یک پسر نوجوان او مرده باشد، وی بچه الفاظ مرگ، آسمان، زمین وغیره را سرزنش میدہد و چه طور با آنها گفت و شنید می کند"}
{"book": "adl0951", "page": 51, "text": "شعر العجم حصہ چهارم\n۴۶\nو ظاهراً با او معلوم میشود، که تمام کائنات با وی عناد و دشمنی دارند و همین ها این فرزند محبوبش را از وی پرانده برده اند ! و دیده و دانسته بر حال این مظلومه روا دار ستم شده اند\nاز انجا که تمام احسات و جذبات شاعر سریع الانفعال سریع الحس، سریع الاشتعال میباشد، هنگامیکه وی به کوچهٔ معشوق میرود، پس علانیه از در و دیوار آن یک لذت مخصوصی را محسوس میکند، و این تلذذش را یک علامت مخصوصی جهته این امر قرار میدهد که معشوقش جلوه افروز خانه است، زیرا در هنگامیکه معشوقش در خانه نباشد، شاعر ،هم لذتی را از آن کوچه و برزن احساس کرده نمی تواند ، و بنابر همین شاعری میگوید\nمگر از خانه بیرون بود که شب در کویش\nهیچ ذوقم زنگاه در و دیوار نبود\nهنگامیکه بر واقعات عالم نظر عبرت می افگند، یک یک ذره برایش ناصح و واعظ گشته تعلیم عظمت و اخلاق را یاد میدهد، درین عالم چون بر گور غریبان میگذرد استخوانهای بوسیده باو این چنین خطاب میکنند"}
{"book": "adl0951", "page": 52, "text": "۴۷\nشعر العجم حصه چهارم\n\nکه زینهار! اگر مردی آهسته تر\nکه چشم و بناگوش و روی است و سر\n\nوقتیکه در عالم شوق شاعر گل را بدست میگیرد، کاملاً\nبوی معشوقه خودش را ازان استشمام کرده متعاقباً می سراید:-\nه ای گل! بتو خرسندم تو بوی کسی داری\n\nاگر امثال این اقوال از زبان دیگری شنیده شود، ما\nاو را بخطاب دیوانگی سرفراز خواهیم کرد، ولی شاعر همین\nمطالب را باین انداز و پیرایه میگوید، که بر مستمع اثری\nافگند، زیرا هر چیزیکه او میگوید چون در عالم تاثیر مغروق\nاست، طبعاً مقولهٔ او نیز تصویر همان حالت حقیقی را به\nپیش نظر ما تقدیم میکند.\n\nشاعر در بعضی اوقات خودش اقرار میکند، چیزیکه وی\nمی بیند، ممکن است، که حقیقتی نداشته باشد، ولی در نظر\nخودش همین طوریکه میگوید، جلوه داده است، مگر همین\nمقصد را باینقسم یک پیرایه اداء میکند که از متاثر بودن\nاو تماماً متاثر میشوند:- هـ"}
{"book": "adl0951", "page": 53, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۸\n\nدارد جمال روی تو امشب تماشائے دیگر\nیا آنکه من می بینمش، بهتر ز شبہائے دیگر\n\n(۲) تصور نباید کرد ، که تخیل محض نام آن صورت‌های خیالی و سیمیای است ، که در وقت طاری شدن جذبات بنظر می‌آیند ، بلکه علی الاکثر تخیل آن راز پنهانی را هویدا نموده است ، که نه تنها از نظر عوام بلکه از چشم خواص هم مخفی بوده است ، وقت آفرینی و حقیقت سنجی که بنیاد فلسفه است ، در حقیقت یکی از کار نامه‌های تخیل است و از همین جہتہ است ، که درجات فلسفه و شاعری یک برابر تسلیم شده است ، زیراکه در هر دو جا تخیل یکسان بکار میرود - \"ہومر\" که یک شاعر مشہور یونان است ، در موقعی حیات داشت ، که در یونان نام و نشان فلسفہ نبود و از همین جہتہ وی از فلسفه و امثال آن کاملاً ناواقف و ناشناس بود - با وجود آن در ضمن آن اصول علمی شاعری را که ارسطو در کتاب المنطق خویش قائم نموده است از روی کلام او نموده است ، که در هر موقع به کتاب او حوالہ میدہد ، مصنف مشہور فرانسہ \"گیزو\" مے نگارد ، در اشعار \"ہومر\" این سخنها به نظر می‌آیند ، که او خیر و شر"}
{"book": "adl0951", "page": 54, "text": "۴۴ شعر العجم حصه چهارم\nقوت و ضعف ، فکر و جذبات را به همدیگر یکجا ارائه داده\nاست ، و تنوع اقوال و خیالات و حالات فطرت را\nباین وسعت و طریقهای رنگا رنگ می نویسد ، که\nجذبات شاعرانه مشتعل می نماید ، و نظیر آن یافت\nنمیشود ، و علت آن این است ، که در کلام او اصل\nهر اصل و حقیقت کائنات و انسان مندرج است\nکتابی را که ارسطو در علم الاخلاق تحریر داشته و\nآنرا محقق طوسی و جلال الدین دوانی بفارسی ترجمه کرده\nاند به پیش نظر ما موجود ست ، آن نکات فلسفه و اخلاق\nرا که شاعری اداء کرده است ، در کتاب ارسطو یافت\nنمی شوند ، شاعر نه تنها در اخلاق بلکه متعلق به واردات قلبی\nو فطرت انسانی و معاشرت عمومی نکتهای را که پیدا نموده\nاست ، از ان کتابها فلسفه خالی است :-\nسخنهای طی شده مسلم را تخیل به نظر سرسری نمی\nبیند ، بلکه مکرراً بر آن نظر تنقید را افگنده و در یک سخنی\nسخن دیگری را به وجود می آورد ، مثلاً اهل منطق تمام اشیا\nرا بر دو قسمت منقسم نموده اند (۱) بدیهی (۲) نظری بدیهی\n(۱) مقدمه ترجمه الیذ بزبان عربی مطبوعه مصر ص۶۲"}
{"book": "adl0951", "page": 55, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۵۰\n\nآن اشیا را میگویند، که به غور و فکر محتاج نباشد، بنا برین\nنسبت به اشیای بدیهات غور و فکر نمودن را ضروری نمی پندارند\nولی شاعری می گوید ه\nهرکس نه شناسندهٔ راز است وگرنه\nاینها همه راز است که مفهوم عوام است\n\nهزار ها مسایل را مردم یقینی و بدیهی می انگارند، ولی\nالیوم تحقیقات جدید ثابت نموده است، که آن یقینات غلط\nبوده اند، لهذا مکرراً محتاج غور و فکر ند، سائنس جدید الیوم\nثابت نموده است، که هر چیز در دنیا متحرک است، و ما آن\nچیز های را که ساکن می پنداشتیم، ذرات آن نیز متحرکند\nاگرچه آن حرکت او را ما احساس نمی کنیم، ولی شاعر این\nنکته را چندی قبل برین باین لهجه ذهن نشین نموده است ه\nموجیم که آسودگی ما عدم ما ست\nزنده با آنیم که آرام نگیریم ه\nاز فلسفه ثابت میشود، که تمام عالم اشیای متضادی\nموجودند و همواره در میان آنها مقابله و مزاحمت بوقوع می\nپیوستند، مثلاً حرارت و برودت، سکون و حرکت، انحلال\nو ترکیب، بهار و خزان، ظلمت و نور، عزت و ذلت،"}
{"book": "adl0951", "page": 56, "text": "۵۱\nشعر العجم حصه چهارم\n\nصبر و غضب، عفت و فسق، جود و بخل از کشمکش و موازنهٔ همین اشیا و امثال آن عالم قائم است والا اگر صلح عمومی بعمل آید، یعنی فقط از یک قسم اشیا بدون اضداد موجود باشند، پس نظام کائنات بر هم می خورد. این نکته را حضرت مولینای رومی باین الفاظ مختصر ادا فرموده است ؎\nاین جهان جنگ است کل چون بنگری\n\nبطور عمومی مسلم است که برای بحث و تقریر و مناظره و مکالمه لیاقت بسیاری درکار است، خواجه عطار نیز رقمطراز است ؎\nباز باید فهم و عقل بی قیاس تا شود خاموش یک حکمت شناس\n\nیعنی بهمان اندازه که برای گفتار عقل درکار است برای سکوت زیاده بر آن عقل و خردمندی ضرورت دارد زیرا در وقتیکه انسان تمام مراحل تحقیق و تجربه را طی می کند، برایش معلوم میشود که هران چیزی را که وی تا حال دانسته است همه هیچ میباشد، چنانچه وقتیکه مردم از سقراط پرسیدند، که بعد از فکر و غور و خوضیکه درین قدر مدت نمودی ! بکدام نتیجه پیوستی؟ در جواب گفت که \"این امر معلوم شد، که هیچ چیزی بمن معلوم نشده است\" هنگامیکه این مرتبه برای انسان انجامد، خواه مخواه بجز"}
{"book": "adl0951", "page": 57, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۵۲\nازینکه سکوت کند ، دیگر چه خواهد گفت ؟ لہذا برائے\nساکت ماندن نسبت بگفتن عقل مزیدی درکار است ،\nدر مسئله جبر و قدر ارباب اختیار بعد از غور و خوض\nبسیاری چنین استدلال نموده اند ، که ارادهٔ ما فعل اختیاری\nماست ، لہذا ما در اعمال خویش مجبور نی بلکه مختاریم ، مگر\nسحابی پردهٔ این غلطی را اینطور فاش نموده است ه -\nبی حکمش نیست هر چه سر زد از ما\nمامورهٔ اوست نفس امارهٔ ما\nیعنی این اختیار ما هم یک امر مجبوری است ، که نفس\nامارهٔ ما بلاشبه بر ما امر میکند اما وی نیز درین حکم دادن\nخویش مامور و محکوم دیگری است ، الغرض که برطبق این\nہزار ہا نکات موجودند ، که آنرا قوهٔ تخیل حل نموده است\nدر مقامیکه بر شاعری فلسفیانه موقع نقد و تبصره میرسد\nدر انجا امثال این مسئله بکثرت موجودند ،\nطریقهٔ استدلال قوهٔ تخیل نسبت باستدلالات\nعمومی علیحدہ میباشد ، وی آن سخنها را که طریقهٔ دیگری\nبه ثبوت انجامیده است ، بصورت جدید و تازه تری ثابت\nمیکند ، اگرچه این استدلال در ظاهر مبنی بر یک قسم مغالطه\nمنطقی و یا بر خطابیات می باشد ، لکن بواسطهٔ قوهٔ"}
{"book": "adl0951", "page": 58, "text": "۵۳\nشعر العجم حصه چهارم\nتخیل شاعر او را باین پیرایه بیان میکند ، که سامع بجانب\nصحت و غلط آن متوجه شده نمی تواند ، بلکه مسحور و فریفته ای او\nگشته بی ساخته برای تصدیق آن امنا میگوید -\n\n(۱)\n\nمثلاً این مقصد را که اشخاص صاحب کمال متواضع و\nخاکسارند ، شاعر باین قسم باثبات می رساند ۵\nفروتنی است دلیل رسیدگان کمال\nکه چون سوار بمنزل رسد پیاده شود\n\n(۲)\n\nاین مدعا را که در قبر شاه و گدا مساوی میباشند و زمین\nمراتب تعظیم هر دو نفر را یکسان اداء میکند ، شاعر باین\nپیرایه ذهن نشین میکند ۵\nعزت شاه و گدا زیر زمین یکسان است\nمیکند خاک برائے ہمہ کس جا خالی\n\n(۳)\n\nاین مطلب را که اشخاص پاک طینت خوشامد شاهان و\nمعتبرین را نمی کنند، باین صورت شاعر برملا میکند ۵\nروشنمدلان خوش آمد شاهان نکرده اند\nآئینه عیب پوش سکندر نمی شود"}
{"book": "adl0951", "page": 59, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۵۴\nحالانکہ بقول شاعر ” آئینه از ایجادات خود سکندر است\n(۴)\nقطع امید کرده ، نخواهد نعیم دہر\nشاخ بریده را نظری بر بهار نیست\nیعنی طوریکہ شاخ بریده را با آمد و رفت بهار سروکاری\nنیست - ہم چنین شخصیکہ امیدش از دنیا بریده است، پروای\nعیش و آرام را هرگز نمی کند\n(۵)\nروشنولان حباب صفت دیده بسته اند\nروزن چه احتیاج اگر خانه تار نیست\nیعنی آن ذواتیکہ دارای صفائی باطنی هستند ، اگرچہ\nدیده ظاهری خود را می بندند مگر توسط دیده دل مانند حضرات\nصوفیه مشاہدات میکنند ، کہ تمام ادراکات آنها از واردات\nقلبی است و با بینائی ظاهری تعلقی ندارد ، شاعر ہین مطلب\nرا چنین ادا کرده است ، کہ اگر خانہ روشن باشد ، پس بہ\nباز کردن روشندان چہ حاجت است ، طوریکہ خانہ حباب\nروشن است ، در آن هیچ ضرورتی برائے کشادن دریچہ و\nروشندانی نیست ،\n(۶)"}
{"book": "adl0951", "page": 60, "text": "۵۵\nشعر العجم حصه چهارم\nآن سلسلۀ علت و معلول و اسباب و نتائجی که بطور عمومی تسلیم کرده میشود، قوۀ تخیّل شاعر کاملاً ازان علحده است، شاعر تمام اشیا را از نقطۀ خیال خویش می بیند و تمام این اشیا در یک سلسلۀ دیگری بنظرش مربوط می افتد غرض و غایت و اسباب و محرکات و نتایج هر چیز به نزدیک او آن قسمی نیست، که علی العموم آنرا مردم می فهمند\nمثلاً ؎\nدر عدم هم ز عشق شوری هست ؛ گل گریبان دریده می آید\nشگفتن گل را شاعر بگریبان دریده تعبیر نموده میگوید که در عدم نیز غلغلۀ عشق است، و در آنجا نیز مردم در جوش عشق و محبت جامهای خود را پاره میکنند، شاهد این مدعا گریبان دریدۀ گل است، در موقعیکه از کتم عدم بمنصّۀ شهود می آید -\n(۷)\nبرقع برخ فگنده برو ناز بباغش تا نکهت گل بیخته آید بدماغش\nهنگامیکه معشوق نقاب جالی را بر روی خویش افگنده به سیر باغ بر آمده است، این سخن بنظر شاعر از قوۀ تخیّل پیدا شده است، که چون معشوق نهایت نازک و لطیف الطبع است، میخواهد آن خوشبوئیهای معطر گل که بدماغش"}
{"book": "adl0951", "page": 61, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۵۶\n\nمیرسد آنرا چیده جمع کرده واپس آید ، ازین رو نقاب جالی را\nبر رخ گرفته بباغ رفته است -\n(۸)\nزاهد ز خدا ارم بدعوی طلبد شداد همانا پسری داشته است\nشاعر میداند که شداد بهشتی ساخته و نامش را \"ارم\"\nگذاشته بود ، ملائک بحکم خدا آن بهشت را از آنجا برداشته\nضمیمه جنت های دیگر نمودند و از دیگر پهلو بشاعر معلوم\nشده که زاهدان دعوی میکنند، که حتماً جنت از آنهاست\nباین مناسبت قوه تخیل شاعر بدین نتیجه واصل شده است\nکه غالباً زاهد از خاندان شداد است ، که دعوی میراث\nپدری خود را از شداد داشته خواه مخواه طلبگار جنت است\n\n(۹)\nوضع زمانه قابل دیدن دوباره نیست\nاو پس نکرد هر که ازین خاکدان گذشت\nازین امر هرکس واقف است ، که مرده واپس زنده\nنمی شود ، علتش را شاعر چنین قرار میدهد ، که مصائب و\nمکروهات دنیا قابل این نیست ، که شخصی او را یک مرتبه\nدیده دوم کرة باز شوق دیدنش را بکند ، لہذا هرکس که\nاز دنیا میرود ، باز واپس نمی آید -"}
{"book": "adl0951", "page": 62, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۵۷\n\n(۱۰)\nسپهر مردم دون را کند خریداری\nبخیل سوی متاعی رود که ارزان است\n\nاین طریقه را که اکثریه مردمان نالائق بمراتب بزرگ\nفائز میشوند ، شاعر اینطور قرار داده است ، قسمیکه بخیل\nدر بازار حین خریداری ضرورت خویش بطرف اشیاء ارزان\nمیل و خواهش خود را ظاهر میکند ، همچنین زمانه هم چون\nممسک است میلان طبع خود را جانب اشخاص نالائق و\nپست فطرت توجه میدهد ۔\n\n(۱۲)\nدیدی که خون ناحق پروانه شمع را\nچندان امان ندارد که شب را سحر کند\n\nازین واقعا تیکه پروانها بر شمع خود ها را نثار کنان\nمی سوزانند ، قوه تخیل شاعر این نتیجه را بوجود آورده است\nاز سبب همان انتقام پروانه است ، که شمع بیش از یک\nشب زنده مانده نتوانست ،\n\nقوه تخیل یک چیزیرا بصدها مرتبه می بیند و در هر کره\nآن چیز بوی یک کرشمه جدید خود را تقدیم می کند، گل"}
{"book": "adl0951", "page": 63, "text": "۵۹\nشعر العجم حصه چهارم\n\nشاعر قطرات شبنم را بر رخساره گل دیده دانه ہائے\nعرق عارض معشوق را بیادش آورده چنین می گوید سه\nنہ شبنم است چمن را بروی آتش ناک\nعرق ز روی تو کرده است گل بدامن پاک\n\n(۴)\nشاعر گلهای سرخ آتشین را بر گلبن سبز شاداب پر\nو مالا مال دیده بخیالش میرسد ، که ساغر ہای سرخ شراب\nاست ، متعاقباً برشک آمده می گوید ، ایکاش اگر من هم\nاینیقدر پیالہ ہا را در آن واحد بدست خویش گرفته می\nتوانستم ، پس می گوید سه\nدیده ام شاخی گلی بر خویش می پیچم که کاش\nمی توانستم بیک دست اینقدر ساغر گرفت\n\n(۵)\nبرگهای سرخ ریخته گل را شعرا \" زرگل \" میگویند ، و\nدر وقت شگفتن شگوفه چنان معلوم می شود ، که گره\nباز می شود ، از دیدن مجموعه این دو کیفیت بدماغ\nشاعر این فکر پیدا شده است سه\nدر چمن باد سحر بوئے تو سودا می کرد\nگل بکف داشت زر و غنچه گره وا می کرد"}
{"book": "adl0951", "page": 64, "text": "۵۹\nشعر العجم حصه چهارم\n\nشاعر قطرات شبنم را بر رخسارۀ گل دیده دانۀ ہائے\nعرق عارض معشوق را بیادش آورده چنین مے گوید ؎\nنه شبنم است چمن را بروے آتش ناک\nعرق ز روی تو کرده است گل بدامن پاک\n\n(۴)\nشاعر گلهای سرخ آتشین را بر گلبن سبز شاداب پر\nو مالا مال دیده بخیالش میرسد ، که ساغر ہای سُرخ شراب\nاست ، متعاقباً برشک آمده می گوید ، ایکاش اگر من ہم\nاینقدر پیاله ہا را در آن واحد بدست خویش گرفته مے\nتوانستم ، پس می گوید ؎\nدیده ام شاخی گلی بر خویش می پیچم که کاش\nمی توانستم بیک دست اینقدر ساغر گرفت\n\n(۵)\nبرگهای سرخ ریختۀ گل را شعرا \" زرگل \" میگویند ، و\nدر وقت شگفتن شگوفه چنان معلوم مے شود ، که گره\nباز می شود ، از دیدن مجموعه این دو کیفیت بدماغ\nشاعر این فکر پیدا شده است ؎\nدر چمن باد سحر بوئے تو سودا می کرد\nگل بکف داشت زر و غنچه گره وا می کرد"}
{"book": "adl0951", "page": 65, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۶۰\n(۶)\nعادت اشخاص کم ظرف فرومایه اینست، که با هر شخص در مجلس تعیین خود که اولاً ملاقات میکنند و قبل از آن با او معرفی ندارند بے تکلفانہ حرف میزنند و بنای ساخت تیری و عشرت را میگذارند، ولی مردم با وقار وقتیکه مجدداً در کدام مجلسی شرکت می ورزند گرفتہ خاطر خود را نشان داده اندک اندک از صحبت آنها حصه میگیرند، چون شاعر دید، که گل در ابتدا غنچه و باز شگوفہ و متعاقباً گل مے شود، برایش همین خیال پیدا شد که گل نیز پابند همان اصول با وقارانه است، لہذا مے گوید : ؎\nدر مجلسی که تازه درائے گرفتہ باش\nاوّل بباغ غنچہ گره بر جبین زند\n(۷)\nپریدن برگ گل را در ہوا دیده این خیال بباغ شاعر بوجود آمده که باغ مکتوبے بنام معشوق توسط قاصد مے فرستد که می گوید : ؎\nبرگ گل را بکف باد صبا می بینم ؎ باغ ہم جانب او نامه بری پیدا کرد\n(۸)\nشاعر گلہائے سُرخ آتشین را دیده خیال میکند، در باغ"}
{"book": "adl0951", "page": 66, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۶۱\nچراغان است ، بهمین موقع چون نظرش بفضا می افتد ، ابر\nسیاهی را نگریسته یقین میکند، که این سیاهی دود چراغان باغ\nاست، بدیگران این خبر را چنین ابلاغ می کند. ه\nابر در صحن چمن دود چراغان گل است\n(۹)\nدر ازمنه سابقه وقتیکه کدام کتاب یا کاغذ از کار می\nافتاد - آن را در آب شسته می افگندند - روزی کدام شاعر\nبرگ گل را آب بازی کنان در نهر دیده این خیال بفکرش\nپیدا شده است ه\nدفتر حسن بهار است که در عهد تو شست\nبرگ گل نیست که از باد در آب افتادست\n(۱۰)\nشاعر را بدست کدام حسین خوش صورت دیده بنظرش گل\nبدست معشوق نسبت به بودن آن در گلبن خوشنما رسیده\nمی گوید : ه\nز غارت چمنت بر بهار منت ها است\nکه گل بدست تو از شاخ تازه تر ماند\n(۱۱)\nروشنی که در سفیدهٔ صبح انتشار می کند آنرا \"شیر صبح\""}
{"book": "adl0951", "page": 67, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۶۲\n\nمی نامند ، تبسم و خندهٔ معشوق را لذیذ و شیرین قرار می\nدهند ، چون در وقت صبح شگفتن گلها نهایت خوشگوار می\nباشد ، ازین سخنها قوّهٔ تخیّل شاعر این خیالات را پیدا کرده\nاست : ع\n\nشیرینی تبسم هر غنچه را مپرس در شیر صبح خنده گلها شکر گذاشت\nبر طبق این هزار ها تخیّلات موجود است که قوّهٔ تخیّل\nآنرا فقط نسبت بیک گل پیدا کرده است ازین چند مثال\nناظرین اندازه کرده می توانند ، که دقیقه آفرینی ها و موشگافی\nهای قوّهٔ تخیّل تا کدام اندازه می باشد\n\nشاعر بواسطه قوّهٔ تخیّل تمام اشیا را بنظر نهایت دقیق می\nبیند و بر هر هر خاصیّت و هر یک وصف آن نظر دقّت خود\nرا می افگند ، و باز با دیگر چیز ها مقابلهٔ او را می نماید و در\nتعلقات باهمی آنها می نگرد - و جستجوی اوصاف مشترک تمام\nآن را در یک سلسله مربوط می کند ، و گاهی آن اشیای\nبرخلاف او را که یکسان و متحد خیال کرده می شوند ، به\nنگاه بسیار نکته چینی می بیند و در میان آن یک فرق و\nامتیازی پیدا میکند ، از امثله ذیل اندازهٔ آن بخوبی هویدا\nمی گردد :"}
{"book": "adl0951", "page": 68, "text": "۶۳\nشعر العجم حصہ چہارم\n\nچنان با دوست آمیزم بدل گرمی و جانسوزی\nکه در هنگام جانبازی بدشمن دشمن آمیزد\nآویختن دشمن با دشمن و آویزش عاشق با معشوق دو حالت متضاد است مگر در میان این هر دو شاعر قدری مشترکی را پیدا کرد ، یعنی در وقتیکه بعد از انتظار مدت مدیدی عاشق با معشوق ملاقات میکند بآن جوش و خروش و طپید نیکه با همدیگر معانقه و بغل گیری می نمایند ، هیئت ظاهری آن مشابهت بآن میرساند که دشمن یا دشمن در حالت غضب باهم می آویزند\n\n(۲)\n\nای برهمن! چه زنی طعنه که در معبد ما\nسبحهٔ نیست که آن غیرت زنار تو نیست\nیعنی بر همن طعنه زنان میگوید ، که نزد مسلمانان زنار نیست شاعر میگوید که طرز عمل و افعال و اقوال مسلمانان امروزه عیناً همان افعالی است، که کفار دارند ، پس بین اینها و آنها از حیث عمل فرقی نبوده بنابرین تسبیح اینها کمتر از زنار آنها نیست ، حالانکه تسبیح و زنار بالکل باهم مختلف بلکه متضادند ، لاکن شاعر چون هر دو را بملاحظه قدر مشترک مشاهده کرد . نتیجه هر دو یک چیز عیان شد .\n\n(۳)"}
{"book": "adl0951", "page": 69, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۶۴\n\nناله میکشم از درد تو گا ہے لیکن\nتا بلب میرسد از ضعف نفس میگردد\n\nمسرور شدن معشوق از ناله و فریاد عشاق از مسلمات\nشاعریست، شاعر درین شیوۀ خود بمعشوق خطاب می کند\nکه تو مرا ساکت دیده خیال مکن، که من ناله و فریادی نمی زنم\nزیرا که ناله و فغان دارم، ولی باندازۀ ضعف برمن مستولی\nاست، که فریادم تا لب رسیده بصورت تنفس منقلب میگردد\nدرین ضمن این را هم ثابت میکند، که من هر وقت ناله می کنم\nچرا که هر نفس من همان ناله ایست که بواسطه ضعف به تنفس\nتبدیل میشود-\n(۴)\nمن آن نیم که حرام از حلال نشناسم\nشراب با تو حلال است و آب بے تو حرام\n\nآب و شراب دو چیز مختلف الحکم است، یعنی شراب حرام\nو آب حلال میباشد، شاعر میگوید، که این هر دو در اصل\nخویش یک حکم دارند با معشوق شراب و آب نوشیدن هر دو\nحلال مگر بدون از حضور معشوق اگر نوشیده شوند، هر دو حرام\nاست، این مضمون را به پیرایه از حد لطیف ادا کرده در\nمصرعه اولی میگوید، که من اینطور نادان نیستم - که تمیز در"}
{"book": "adl0951", "page": 70, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۶۵\n\nبین حلال و حرام نکنم، بلکه از مسائل فقه مطلع و یک شخص\nفقیه هستم، باز با معشوق مخاطبه کنان میفرماید، که با تو اگر\nشراب بنوشم، حلال و اگر بی تو آب نوشیده شود حرام است\nدر هر دعوی خویش یک یک جز آن را که حاجت گفتن\nنداشت گذاشته است.\n(۵)\nبه تکلم، به خموشی، به تبسم، به نگاه\nمی توان برد بهر شیوه دل آسان از من\nسکوت و گفتگو با هم دیگر دو چیز متضادند، ازینجا که سکوت\nو تکلم معشوق هر دو دلربا است، پس بملاحظه وصف دلربائی\nهر دو یکسان میباشند، شاعر این مضمون را به نهایت خوبی\nادا کرده باینطور که اولاً اشیا متناقض را بلحاظ اثر\nیکسان ثابت نموده حالانکه اثر اشیائی مختلف بایستی که مختلف\nباشد بمراه آن از ایراد لفظ ”بهر شیوه“ این خیال ظاهر\nمی گردد، که تخصیص تکلم و خموشی نیست، بلکه هر ادا و\nحرکت معشوق برائی دلبری کافی است از لفظ ”آسان“\nاین سخن را ثابت نموده است، که قطره دل درد آشنا\nاست و بهر ادا و کرشمه معشوق از دست میرود ۔"}
{"book": "adl0951", "page": 71, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۶۶\nمواد تخیل\nاکثر مردم خیال میکنند، که برائے تخیل ضرورت\nمعلومات و مشاهدات نیست و اگر باشد کم خواهد بود، زیرا\nعمل واقعی تخیل بر موجودات موقوف نی، بلکه هر قسم کار از\nسخنان خیالی هم گرفته می تواند، برائے تعمیر قصر شعر مصالح\nمحالات اینطور بکار می افتد طوریکه ممکنات حاجت روائے\nاو را می نماید - شاعر از یک چیز خُرد، هزار ها خیالات را\nتولید کرده می تواند، چنانچه آن شعرا تیکه هرگز واقعات یا\nمشاهدات را بروی دست نگرفته اند یکعالم گونا گون خیالات\nرا بوجود آورده اند، جلال، امیر، شوکت بخاری، بیدل\nناصر علی و امثال شان فقط از گل و بلبل دیوانهای خود\nرا تیار کرده اند، و عالم شاعریرا چمنستان خیال ساخته اند\nولی این خیال نهایت غلط است و از ارتکاب بر همین غلطی\nاست، که شاعری متاخرین را کاملاً تباه و برباد کرده زیرا\nاولاً هیچ خیال بدون مساعدت مشاهدات واقعات پیدا\nشده نمی تواند - اشیای را که ناممکن می گویند - خیال آنها\nنیز در حقیقت از مشاهده ممکن پیدا می شود - مثلاً ما\nمی گویم، که این امر ناممکن است، که یک چیز در آن"}
{"book": "adl0951", "page": 72, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۶۷\nواحد هم موجود باشد و هم معدوم \" موجود و معدوم علیحده\nعلیحده هر کدامش ممکن است ، این هر دو را ترکیب داده\nموجود و معدوم را یک مفهوم فرضی ساخته محال میگردد ، مگر\nاین ظاهر است ، که هر دو اجزا این مرکب علیحده علیحده\nممکن است -\n\n(۱)\n\nاکثریه در شاعری از ممکنات و اشیای ناموجود کار\nمیگیرند ، مثلاً در موقعیکه تعریف تیز روی اسپ را می نمایند\nاو را بدریا آتش تشبیه میدهند : ؎\nآتشی می دوید آب چکان\n\n(۲)\n\nشراب را با یاقوت سیّال تشبیه می دهند - ابو نواس در\nدر تعریف بلبله بانی شراب می گوید :\nحصباء در علی ارض من الذهب\nخزف ریز های درّ است بر زمین طلائی\nاین همه تخیلات فرضی اند ، ولی خیال آنها از اشیار\nواقعی پیدا میشود، مثلاً آتش دریا دو چیز جداگانه واقعی\nو خارجی است ، این هر دو را جمع نموده یک مفهوم خیالی\n\"دریائی آتش\" پیدا کرده شده اسپ تند خرام بوی تشبیه"}
{"book": "adl0951", "page": 73, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۶۸\nشده است، ازین تقریر ثابت میشود، که هیچ یک خیال\nبدون از مشاهدات پیدا شده نمی تواند، لہذا برائے وسعت\nتخیل خواه مخواه ملاحظه نمودن واقعات بسیار ضروریست،\n(۳)\nابن الرومی شاعر مشهوری بود، یک مرتبه او را کسی\nطعنه داد، که چون تو نسبت به ابن المعتز بزرگی پس چرا\nمانند او تشبیهات پیدا کرده نمی توانی؟ ابن الرومی گفت\nکه تو کدام تشبیه ابن المعتز را بمن بشنوان که جواب او را\nمن نتوانم داد، وی این شعر را خواند ع\nفانظر الیه لزورق من فضة\nقد اثقلته حموله من عنبری\nاین شعر در تعریف ماه نو گفته شده است، حاصل اینکه\nاین مهتاب اول شبه چنان می نماید، که یک کشتی نقره آئینی\nباشد و بروی باین اندازه و پیمانه بسیار عنبر بار کرده شده\nاست، که اکنون بسیار سنگین گردیده است، وقتیکه بر\nکشتی زیاده بار انداخته می شود، بیشتر حصه نمایان آن\nدر آب فرو می رود، فقط همان کنار ہائے او بیرون از\nآب دیده میشود، و بس ازین جهت در اینجا ماه نو را\nبکنارۀ آن چنان کشتی تشبیه داده است، چونکه رنگ آسمان"}
{"book": "adl0951", "page": 74, "text": "۶۹\nشعرالعجم حصه چهارم\n\nنیلگون می باشند، شاعر اشاره می کند، کشتی از عنبر یار شده است، ابن الرومی این شعر را شنیده فریاد بر آورد : که لایکلف الله نفساً الا وسعها : (خداوند هیچ کس را زیاده بر توان او تکلیف نمی دهد) ابن المعتز پادشاه و پادشاهزاده است چیزيرا که در خانه خود می بیند، همان را می گوید، من همچه خیالات را از کجا اقتباس کنم (۱) معلوم است نقره و عنبر چیزہائے عدیم الوجود نیستند و چون این ظروف طلا و نقره را ندیده بود، ازین جہتہ خیال کشتی نقره ئی را که از عنبر محمول باشد، پیدا کرده نتوانست\n(۴)\nآن قطعه مشهور سیف الدوله که در آن تشبیهات قوس و قزح داده شده نسبت بآن عموم اہل ادب می نویسند که این تشبیهات بادشا هانه است، که بخیال هر کس آمده نمی تواند، یعنی تا لوازم و سامان و ضروریات پادشاهی از نظرش نگذشته باشد، اینطور خیالات برایش پیدا شده نمی تواند،\n\nما ازین امر انکار نداریم، که قوۀ تخیل بر یک چیز نهایت معمولی شده می تواند، که تا مدت مدیدی صرف گردد و پیدا\n\n(۱) عمده ابن رشیق جلد دوم صفحہ ۱۸۴"}
{"book": "adl0951", "page": 75, "text": "آن نکته آفرینی ہائے شعراے متاخرین است، ولے مثال آن\nمانند ”اسپ سرکس“ است که باندرون یک خیمه اقسام و\nانواع نمایش ہا را نشان داده می تواند، مگر در طے مراحل و\nمیدان جنگ و اسپ دوانے در کار نمی آید - ہکذا عمل تخیل\nنیز ممکن است که در یک دائره محدودی جاری مانده بتواند\nولے وسعت آن چه خواهد بود ؟ و اینطور شاعری بچھ درد\nخواهد خورد ؟ برائے شاعری که آئینۂ جذبات متنوعه شده\nبتواند و عقدۂ راز فطرت انسانی را کشیده تواند ، واقعات\nتاریخی را بنظر دلچسپی آورده بتواند ، و دقائق فلسفہ و اخلاق\nرا تعلیم داده بتواند، این چنین یک تخیل محدودی بچھ کار\nمے آید، بہر اندازه که تخیل قوی ، باریک ، متنوع و کثیرالعمل\nباشد، بہمان اندازۂ برایش ضرورت مزید مشاہدات خواهد\nبود، باندازۂ که مرغ بلند پرواز باشد، بہمان مرتبه برایش\nوسعت فضا در کار است ،\nبرای فردوسی در وقت تحریر شاہنامہ ضرورت بنوشتن\nہزار ہا وقائع مختلفہ افتاده است، بنابرین قوۂ تخیل او\nرا کاملاً موقع ہر نوع تخیلات در اثنائے تحریر آن دست\nداده است، از همین سبب است که در شاہنامه تمام اقسام"}
{"book": "adl0951", "page": 76, "text": "شعرالعجم حصہ چهارم\n۷۱\nشاعری موجود است، مثلاً یک میدان بزرگ شاعری اظهار\nجذبات انسانی است، حالانکہ انواع جذبات نیز بسیار\nاند، مثلاً محبت، عداوت، غیظ، غضب، حیرت، استعجاب\nرنج، غم باز درین بین هر واحد این اقسام، مشتملبر انواع\nمتعدد است، مثلاً محبت پدر و پسر، محبت برادر به برادر\nمحبت مادر و بچہ، محبت زن و شوی، محبت وطن، بدست\nفردوسی تمام این مواقع آمده است و در هر موقع وی از\nتخیل کار گرفته است : چنانچہ وی در هر مقامی کہ\nاظهار هر جذبه را کہ نموده است، از عمل و اثر تخیل آن را\nموثر و جانگداز نموده است، تفصیلات این سخنها در آتی\nخواهند آمد ۔\n\nبے اعتدالی تخیل\nبد قسمتی شعر بیشتر ازین نیست که بے محل تخیل در آن\nاستعمال کرده شود طوریکه در طبعیات قوۀ طبع حکمائے\nیونانی بے کار رفته است، و تا امروز پیروان آنها بصورت\nکج بحثی پیرو همان ابحاث فضول ہیولا و سورت بوده یک\nعقدۀ کائنات را نتوانسته اند، که حل نمایند، عیناً همان طور\nحالت شعرائے متاخرین شده است که قوۀ تخیل آنها نسبت"}
{"book": "adl0951", "page": 77, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۷۲\nبقدما ، بیشتر است ، مگر جای تاسف می باشد که بالکل رائگان\nصرف کرده شده است ، شاعری میگوید ے\nگوش ها را آشیان مرغ آتش خواره کرد\nبرق عالم سوز یعنی شعله غوغائے من\nبرائے فهماندن این شعر امور آتی را باید ذہن نشین\nنمود (۱) مرغ آتش خواره پرنده ایست که خوراکش آتش است\n(۲) از آنجا که در آه و فریاد گرمی باشد ، لہذا آه و\nفریاد را به شعلۂ تشبیہہ می دهند ۔\n(۳) مرغ آتش خواره ، بجای آشیانه میگیرد ۔ که در آنجا\nآتش باشد ، شاعر می گوید ، که در ناله من آنقدر گرمی است\nکه در گوش ها رسیده آنجا آتش را بوجود می آورد ، بنابرین\nمرغ آتش خواره در گوش های مردم اندر ، برائے خویش\nآشیانه ساخته است ، که در آنجا غذای آتش برایش میسر\nشود ۔\nعلی الاکثر نکتہ آفرینی ہائے متاخرین از همین قبیل\nاست ، و علتش این است ، که استعمال قوت تخیل\nبی موقع بکار انداخته شده است ، اگرچہ تمیز بی\nاعتدالی قوت تخیل را مذاق سلیم کرده میتواند ، تاہم چوں\nتنہا حواله آن بمذاق سلیم ہم کافی نیست ، لہذا تا جائیکہ"}
{"book": "adl0951", "page": 78, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۷۳\nممکن است، ما قدری درین موضوع تشریحات میدهیم:-\n(۱) بیشتر موقع بی اعتدالی قوت تخیل در مبالغه یافت\nمیشود. بنابراین قوت تخیل دل بالا بلند پروازی خود را\nنشان میدهد- پروای بی راهی و کجروی را هیچ نمی کند\nمثلاً شاعری در تعریف اسپ میگوید ع\nبه کشوریکه در و نام تازیانه برند\nبلوح سنگ نگیرد شبیه او آرام\nیعنی اگر بر کدام سنگی تصویر اسپ را حک نمایند و\nدران ملک که این سنگ باشد، نام تازیانه گرفته شود\nپس تصویر آن اسپ از سنگ خواهد پرید. مطلب\nاصلی اینقدر بوده که اسپ ممدوح باندازه تیز خرام است\nکه به محض اشاره تازیانه از قبضه اختیار بیرون می\nشود، اکنون مدارج مبالغه را مشاهده کنید-\n(۱) اثر تیز روی اسپ به تصویر آن نیز تجاوز کرده است\n(۲) ضرورت نواختن تازیانه نیست بلکه گرفتن نامش نیز\nکفایت میکند-\n(۳) گرفتن نام تازیانه هم بمقابل تصویر ضرورت ندارد،\nبلکه در آن ملکی که آن سنگ وجود دارد نام بردن\nتازیانه کفایت می کند-"}
{"book": "adl0951", "page": 79, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۷۲\n\n(۴) در حالتیکه تصویر آن اسپ بر سنگ هم حک شده\nباشد، در آن نیز این اثر موجود میباشد\nلاکن درین شعر بے اعتدالی نهایت سخت قوۀ تخیل\nموجود است، خوبے قوۀ تخیل اینست، که سخن محال را\nباینطور ادا کند که ظاهراً ممکن بنظر آید مثلیکه \"میر انیس\"\nذکر آن موقعی را که حضرت عبّاس به نزد نهر فرات بغرض\nگرفتن آب برائے سیرابے اہل بیت رسیده است ، چنین\nمی نگارد ۵\n\nاُبھرین درود پڑھتی ہوئی مچھلیاں بہم\nدرود خوانان اجتماع ورزیدند تمام ماہی ہائے دریا۔\nبولے حباب، آنکھوں پہ شاہا تیری قدم\nحباب عریضه کنان گفت اے شاہ قدم تو بالائے چشماں\nدریا میں روشنی ہوئی جسم حضور سے\nبدریا از اثر وجو د مبارکش روشنی پیدا شد ، و\nلے لیں بلائیں پنجہ مرجان نے دور سے\nپنجه مرجان اشار ہائے تشریف بیاورید تشریف بیاورید را از\nدور آغاز کرد -\nمجملاً درود خواندن ماہیان ، عریضہ نگار شدن حباب\nاشارۀ تشریف بیاورید، پنجۀ مرجان تماماً از جمله ناممکنات"}
{"book": "adl0951", "page": 80, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۷۵\nاست، ولی طلسم سازی قوت تخیل درین اشعار یک تصویر\nحقیقی را به پیش نظر تقدیم کرده است، اولاً شاعر این واقعا‌ت\nرا نسبت بذاتی نموده است که بطفیل معجزه اش (به نزدیک\nاو) هر چیز شده می تواند دوم بعض اجزای این واقعه\nصحیح یا مشابه به صحیح است، ماهی ها در میان آب اجتماع\nمی ورزند - حباب با چشم مشابهت دارد، مرجان نیز بشکل\nپنجه میباشد، از حالت مجموعی این سخنها و علاوه بر آن\nبواسطه لطافت بیانی شاعر این امر معلوم میشود که تصویر\nیک حالت حقیقی را کشیده است،\n(۲) اکثر یہ آن تخیل بیکار و بی اثر می باشد که بنیاد\nتمام عمارات آن فقط بر کدام تناسب لفظی یا ایهام میباشند علی الاکثر\nنکته آفرینی های متاخرین بر همین قسم است، مثلاً شاعری می سراید ۵۰\nمستانه کشتگان تو هر سو فتاده اند تیغ ترا مگر که به می آب داده اند\nزیاده تر بنیاد این خیال بر لفظ آب است، و \"آب تیغ\" بریق و لمعان\nو درخشندگی و آبیاری آنرا میگوید و آب بمعنی مشهور خودش نیز مستعمل\nبوده و شراب هم مانند آب سیال میباشد و درخشندگی تیغ را باب\nتعلق و مناسبتی نیست، بلکه از مجاورت آب تیغ زنگدار می شود\nاز آنجا که در عرب فارسیان صفائی و درخشنده بودن تیغ\nرا نیز \"آب\" می گویند -"}
{"book": "adl0951", "page": 81, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۷۶\nلهذا شاعر نیز متیقن گردید، که ضرور در تیغ آب میباشد و از دیگر پہلو در مقامیکه آب مستعمل میشود، شراب نیز بالعوض آن کار داده می تواند، لهذا در تیغ ممدوح خود نیز آب شراب را تصور کرده است، و از همین جهت شاعر مقتولین آن را در نشه شراب سرشار پنداشته است بنیاد این عمارات فقط بر لفظ ”آب“ است، و اگر این کلمه دو معنی نمے داشت، پس این عمارت خیالی و بند ریگی شاعر قائم مانده نمی توانست ۔\nبنیاد بیشتری از اشعاری که تعداد آن متجاوز بر صدها ہزار بوده و نمونه و تمثال نازک خیالی پنداشته می شوند بر همین قسم خصوصیت ہائے لفظی است، چنانچه اگر ترجمه آن بدیگر کدام زبانی کرده شود، پس این تخیل بالکل باطل میگردد، مرزا دبیر در تعریف تیغ میفرماید ۲\nتلواروں پر وہ سیف جو شعلہ فشاں ہوئی\nجل بھن کے آب تیغوں کی رن میں دھواں ہوئی\nیعنی ہنگامی بر تیغہائے متقابلین شمشیر ممدوح شعله فشان گردید، کہ آب ہمہ شمشیر ہا سوخته و بریان شده از کشته آنها دودی برخاست ۔\n(۱) ”آب تیغ“ را آب فرض کرده ۔"}
{"book": "adl0951", "page": 82, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۷۷\n(۲) سوختن و بریان شدن و دود برخاستن و هر آن چیز\nرا که درین زمینه طبعیتش خواسته ثابت کرده است ،\n(۳) موقع بزرگ بی اعتدالی تخیل در استعارات و\nتشبیهات است ، تا جائیکه استعار ہا و تشبهات لطیف و\nقریب الماخذ و با اصلیت خویش مناسبت و موافقتی را\nبهم میرساند ، در شاعری نیز حسن و لطافتی را بوجود می\nآورد ، بمجردیکه برائے تخیل موقع بی اعتدالی دست می\nدهد، پس وی دور از مطلب و خارج از موضوع\nاستعارات و تشبیهات فرضی را تولید میکند و باز بران\nدیگر بنیاد ہا را قائم کرده میرود مثلاً مرزا بیدل میگوید سه\nتبسمیکه ؟ بخون بهار تیغ کشید\nکه خنده برلب گل نیم بسمل افتاده است\nخیال اصلی این قدر بوده که تبسم معشوق با حالت گل\nنیم شگفته زیاده خوشنماست ، این مضمون را اینطور ادا\nکرده که تبسم قاتلی است ، که جهت خون ریزی بهار تیغ\nخون ریزی خود را از نیام کشیده و ضربت او بر گل افتاد\nاست و از آن ضرب خنده گل نیم بسمل شده مانده است\nبی اعتدالی که درین تخیل میباشد ، بواسطه استعارات\nاست ، خون بہار، تبسم تیغ ، بسمل شدن خنده گل ، تماماً"}
{"book": "adl0951", "page": 83, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۷۸\nاستعارات دور از مطلبند -\n(۴) بی اعتدالی دیگر تخیل این است که چیزیرا بدیگر چیز تشبیه می دهند ، باز تمام اوصاف و لوازم آنرا در آن ثابت کردن میخواهند، حالانکه مشبه با او هیچ مناسبتی را بهم نمی رساند، مثلاً \"کمر را با \"مو تشبیه میدهند و در عقب آن هر قدر اوصافی که موئی دارد همان را در آن ثابت می کنند. مثلاً ناسخ میگوید ؎\nابھی هرچند وه بت نوجوان ہے\nسفید اُس کا مگر موی میان ہے\nحاصلش اینکه :- اگرچه هنوز آن بت نوجوان میباشد مگر موئی میان او سفید است ، یعنی موی در پیری سفید میشود ، لاکن تعجب است ، که موی کمر معشوق فقط در همین جوانی سفید شده است ، بملاحظه \"سیم بدن\" بودنش موی کمرش را سفید گفته است یا مثلاً غنی میفرماید : ؎\nدیدم میان یار و ندیدم دهان یار\nنتوان بهیچ دید چو در دیده مو فتاد\nبدیهی است، هنگامیکه در چشم موئی افتد، چون می خلد، باز چشم کشودن ممکن نمی شود، شاعر می گوید ، که من موی کمر معشوق را دیدم، ولی دهانش را دیده نتوانستم"}
{"book": "adl0951", "page": 84, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۷۹\nزیرا که در چشم من مو در آمده بود، هیچ چیزی از آن بنظرم نمی آمد -\nیا مثلاً شاعری نسبت به \"ناف\" نوشته است که \" در موی کمر گره افتاده است\" یا مثلاً ابرو را تلوار قرار داده تمام لوازم آنرا که از قسم آب و تاب ، دم و خم ، جوهر و هیبت ، تیزی و بزرگی ، قبضه و میان میباشد ، برائے وی ثابت میکند\n(۵) جولانگاه بزرگ تخیّل \"حسن تعلیل\" است ، یعنی بواسطه قوه تخیّل شاعر یک چیز را علت دیگر چیزی قرار میدهد حالانکه در اصل آن چیز علت آن نمی باشد ، شاعر میگوید\nکسی کے آگے کوئی ہات پسارے کیا دخل\nمٹھی باندھے ہوئے پاتا ہے تولد کودک\nہنگامیکه طفل از شکم مادر پیدا می شود ، مشت های او بسته میباشد، اکنون شاعر علت او را چنین قرار می دهد ، که ممدوح تمام مردم را اینقدر مالا مال کرده است که هیچ کسی را به هیچ چیزی احتیاجی نیست ، و از همین جهت است ، که چون طفل تولد می شود ، مشت های او پوشیده می باشد -"}
{"book": "adl0951", "page": 85, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۸۰\nاکثری از مضامین شاعرانه مبنی بر همین \"حسن تعلیل\" میباشد، مگر وقتیکه از قوهٔ تخیّل کار به اعتدال گرفته نمی شود، پس در او بیجا اعتدالی ها واقع میشود، مثلاً شاعری در تعریف یک معشوق الکن (تُتْلَه) خود میگوید ع\nگفتم سخنت شکسته وش، چون آید\nبا آنکه همه چو درّ، مکنون آید\nگفتا، که باین دهان تنگی که مرا است\nگر نشکنمش چگونه بیرون آید\nیعنی من به معشوق گفتم: الفاظیکه از زبان تو می برآید چرا شکسته شکسته ادا می شود - وی گفت که دهنم باندازه خورد است، که تا سخن شکسته و ریزه ریزه کرده نشود از دهانم چه طور بر آمده می تواند؟ ازین چند مثالیکه مذکور شد، ناظرین قدری اندازه بی اعتدالی قوهٔ تخیّل را کرده خواهند بود -\nاستعمال غلط تخیّل\nاگرچه تخیّل و محاکات هر دو عنصر شاعری هستند ولی بملاحظهٔ اکثریت موقع استعمال هر دو جدا جدا هست این غلطی شدیدی است، که یکی بجای دیگری استعمال"}
{"book": "adl0951", "page": 86, "text": "۸۱ شعرالعجم حصه چهارم\nکرده شود، مثلاً بیان مناظر قدرت در محاکات داخل\nیعنی فرضاً اگه بیان بهار، خزان، باغ، سبزه، مرغزار\nآب روان کرده شود، پس بایست از محاکات این طور\nکار گرفته شود، که هیئت و وضعیت اصلی این اشیاء\nدر پیش نظر گردش کند غلطی شدیدی را که متاخرین روا\nدار شده و بواسطه آن شاعری بالکل بر باد فنا رفته این\nاست، که آنها در همچه مواقع عوض محاکات از تخیّل کار\nمی گیرند. مثلاً در تعریف بهار کلیم میگوید :\nبه نوعی آتش گل در گرفته\nکه بلبل رفت و در آب آشیان کرد\nیعنی بواسطه سرخی و بسیاری گلها باغ صورت آتشنزدگی\nرا بخود اختیار کرده و بلبل نیز از همین جهت برای خود\nدر آب آشیانه ساخته است\nبصورت بید مجنون آبشار است\nرطوبت برگ را از بس روان است\nمجنون بید درختی است، که برگ های او از بالا بصورت\nقوسی بطرف زمین آویزان میباشد، شاعر میگوید، که بواسطه\nبهار اینقدر رطوبت کثرت نموده است، که مجنون بید صورت"}
{"book": "adl0951", "page": 87, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۸۲\nیک آبشار را تشکیل داده است\nزمانه ایست که بر قفل گر نسیم وزید\nبسان غنچه اش از انبساط خندان کرد\nیعنی اثر آب و هوای امروزه انیست، که اگر باد حقیقی\nبر قفل بچسپد، فوراً مانند غنچه از خوشحالی باز میشود\nغور و دقت کنید، که از خواندن این اشعار چه کیفیتی\nاز بہار بر دل طاری شده میتواند، جائی تاسف است\nکه بیشتری از کلام متاخرین از امثال این شاعری مملو\nاست، ساقی نامه ظهوری که شهرت تمامی را حائز است\nاز قبیل همین خیالات دور از مقصد درو کاملاً مندرج\nاست.\nہمچنین شاعری مدحیات ہم در محاکات داخل است\nیعنی اگر مدحی کسی گفته شود، پس می باید، که اوصاف\nحقیقی او را بیان کرد، تا از آن عزت و عظمت آن\nممدوح در دلها جاگزین گردد، ولی بسیاری از شعرا\nدر مدح نیز از تخیل کار میگیرند و بہمین نهج در آن\nچنان مضامین خیالی را پیدا می کند، که آن را با\nمحاکات و اصلیت هیچ سروکاری نمی باشد."}
{"book": "adl0951", "page": 88, "text": "۸۳\nنثر العجم حصہ چهارم\n\nتشبیه و استعاره\n\nتشبیه و استعاره نه تنها در شاعری بلکه در زبان دانی عمومی نیز خط و خال تحریرات عادی پنداشته می شوند و بدون آن جمال انشا پردازی قائم مانده نمی تواند در صورتیکه یک شخص عامی بمقابل عامی دیگر از جوش یا غیظ یا غضب لبریز میشود ـ چیزیکه از زبان او میبراید بقالب استعارات اندرون شده خارج میگردد ، در حالت رنج و غم خیال انشا پردازی و تکلف را کدام شخصی کرده میتواند ، ولی در همچو حالات نیز بی اختیارانه همین استعارات بر زبان می آید ، مثلاً اگر عزیز کسی می میرد ، در آن وقت میگوید ”سینه ام شگاف شد“ یا ”داغ دلم گشت“ یا ”آسمان افتاد“ یا ”زخم چشم که ترا خورد“ اینها تماماً استعارات هستند ، و ازین بیان ظاهر میگردد ، که استعاره در اصل خویش یک طرز فطرتی است مگر بی اعتدالی های مردم او را بحد تکلیف رسانیده است بنا برین ما میخواهیم ، که بحث تشبیه و استعاره را بتفصیل بنویسیم ، تا ازان ظاهر گردد ، که حقیقت آن چیست ، و آن در کجا ؟ و چه طور بکار می افتد ؟ و در آن قدرت"}
{"book": "adl0951", "page": 89, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۸۴\n\nو لطافت چه گونه بوجود می آید ؟ و بچه قسم یک خیال\nبسیار از حد بزرگ و سیمی توسط آن بیک تلفظ ادا میگردد\n\nتعریف تشبیهه\n\nاگر خواسته باشیم که بگویم که فلان شخص نهایت\nشجاع و بهادر است ، پس اگر بهمین الفاظ این مضمون را\nادا کنیم ، ظاهراً این طریقه معمولی اوست و اگر همین مقصد\nرا این قسم بگوئیم ، که فلان مانند شیر است\" این تشبیهه خواهد بود\nو نسبت بطریقه معمولی در کلام قدری بیشتر قوت را بوجود\nخواهد آورد ، اگر اینطور بگویم که \"فلاں شیر است\" آن قوت\nبیشتر تر خواهد شد ، لاکن اگر ذکر آن شخص مطلقاً نشده\nاین چنین گفته شود، که من \"شیر را دیدم\" و مرادش از آن\nهمان شخص باشد، پس این \"استعاره\" است ، یک طریقه دیگر\nادا نمودن این مطلب انیست، که نام شیر نیز گرفته نشود\nبلکه آن خصائصی که در شیر موجود است ، نسبت بآن شخص\nاستعمال کرده شود ، مثلاً باین صورت گفته شود، هنگامیکه\nاو در میدان جنگ غرش کنان بر آمد یک لرزه و\nغلغله در سرتاسر میدان افتاد ( غریدن خاص آواز شیر\nرا می گویند) این نیز استعاره است و نسبت بطریقه"}
{"book": "adl0951", "page": 90, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۸۵\nنخستین زیاده موثر و لطیف است ۔\nضرورت تشبیه واستعارات و اثرات آن\n(۱) در اکثری از مواقع آن وسعت و قوتی که در\nکلام بواسطه تشبیه و استعاره پیدا می شود ، از دیگر چیزی\nحصول آن ممکن نیست ، مثلاً اگر این مضمون را که در\nفلان محل نهایت زیاده اشخاص موجود بودند ، اینطور ادا\nکرده شود ، که \"در آن محل جنگل انسان ها بود\" پس قوة کلام\nکسب ازدیاد می کند چون در نیموضوع مقصد از بیان\nنمودن کثرت نفری است ، بواسطه تشبیه دادن آن با\nجنگل خیال کثرت آن بوجوه متعدد بیشتر زیادت و وسعت\nرا اختیار می کند ، زیرا که در زمین جنگل قوة نامیه بیشتر\nمی باشد ، لهذا در آن درخت و گیاه و بته و کاه و دیگر\nروئیدنی ها باهم دیگر نزدیک نزدیک می رویند و بهمراه\nآن سلسلهٔ نشو و نمائی آن همیشه یکسان قائم می ماند\nو این قاعده عمومی است ، هر آن چیزیکه در کدام مقامی\nبکثرت موجود شود ، قدر و قیمت آن کمتر می باشد ، و\nاز همین جاست ، که در جنگل چندان قدر و اهمیت\nدرخت و گیاه نمی باشد ، در امثال مذکوره تمام این"}
{"book": "adl0951", "page": 91, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۸۶\nملحوظات را تشبیه در پیش نظر می آورد ، یعنی نفری باین اندازه زیاد بودند ، طوریکه در جنگل گیاه و درخت می باشد ، و سلسله نفری هرگز انقطاع نمی پذیرفت ، بلکه وقتاً فوقتاً از دحام انام بسیار شده می رفت ، اگر یکی رفت ، ده دیگری آمدند ، بواسطه کثرت چندان قدر و عزت نفری کرده نمی شد، تمام این سخنهائیکه بواسطه آن در مفهوم کثرت وسعت و فراخی پیدا نموده همانا که در یک لفظ جنگل مضمرند ، و چون تمام این مطالب را تنها یک لفظ جنگل ادا نموده است ، لهذا خود بخود در کلام قوۀ و زور بوجود آمده است در فارسی طریقه ادا نمودن این قسم خیال اینست ه\nبه برقع مه کنعان ، که بود \"حسن آباد\"\nحجله گاه زلیخا که بود \"یوسف زار\"\nچون در مصرعه اولی مقصد از بیان نمودن حسن چهرۀ حضرت یوسف بود، آنرا باین قسم ادا نموده که گویا نقاب او شهریست ، که در آن حسن آباد میشود و یا حسن در آن سکونت را اختیار کرده است ، در مصرعه دوم مطلوب از اظهار نمودن این امر بود که بواسطه حضرت یوسف خلوتکده زلیخا روشن شده بود آنرا باینطور ظاهر کرده"}
{"book": "adl0951", "page": 92, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۸۷\nکه خلوتکده او قصر یوسف زار است ، و در آن بصد ها\nهزار یوسف مجموع شده اند -\n(۲) در بعض مواقع که شاعر ادعای کدام دعوی\nفوق العاده را میکند، پس جہته ممکن الوقوع ثابت\nنمودن آن برایش ضرورت تشبیه عاید میشود ؎\nبسوز عشق شاهان را چه کار است\nکه سنگ لعل خالی از شرار است\nشاعر دعوی میکند که در وجود پادشاهان بسوز و گداز\nعشق نمی باشد و ظاهراً این یک دعوی غلطی است ، زیرا\nکه در پادشاهی و عشق و محبت هیچ یک مخالفتی نیست\nلہذا شاعر او را توسط تشبیه ثابت میکند ، که در هر قسم\nسنگ شرر آتش موجود است و بوقت رسیدن کدام ضربت\nشدیدی بر آن ضرور از آن شعله های پریده روشنی می\nافگند ، ولی در لعل و الماس این شعله افشانی ہا نمی\nباشد ، و این ظاهر است ، که در اقسام سنگها گویا الماس\nپادشاه است ،\nثبوت دویم این دعوی این است ؎\nز درد عشق شه بیگانه باشد\nکه جای گنج در ویرانه باشد"}
{"book": "adl0951", "page": 93, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۸۸\nمثال نهایت عمده آن در عربی این شعر متنبی است ع\nفان فی الخمر محناً لیس فی العنب\nکیفیتی که در شراب موجود است ، در انگور دیده نمی شود\nمدعا اینست ، که پادشاه نسبت به تمام انسانها و مرتبه بلند است و آنرا به ذریعه تشبیه چنین باثبات میرساند که در شراب از انگور ساخته میشود ، ولی آن کیفیتی که در شراب است در انگور بنظر نمی آید -\nشاعری مثالیه که در زمانه متاخرین نهایت وسعت را اختیار کرده است ، تماماً بر همین تشبیه و تمثیل مبنی است\n(۳) در فرضیکه مقصد از بیان نمودن کدام حالت نهایت لطیف و نفیس باشد ، پس در آن الفاظ و عبارت کاری را از پیش برده نمی تواند و چنان پنداشته میشود که اگر مساس الفاظ بان مفهوم بعمل آید ، برایش صدمه شدیدی لاحق خواهد گشت ، طوریکه قبۀ حباب بمجرد و رسیدن دست می شکند ، در همچو مواقع شاعر از تشبیه کاری گیرد ، و بر طبق آن دیگر صورتهای لطیف و نازک را جستجوی کرده پیدا میکند و در پیش نظر میگذارد مثلاً نظیری میگوید ع\nهمه شب بر لب و رخسار و گیسو میزنم بوسه"}
{"book": "adl0951", "page": 94, "text": "شعر العجم حصهٔ چهارم\n۸۹\n\nگل و نسرین و سنبل را صبا در خرمن است امشب\nچون نزاکت لب و رخسار، و بوسهای لطیف و نرم آن، قابل برداشت الفاظ تعبیری نبود، لہذا شاعر اُو را باین حالت تشبیه داد، که گویا نسیم صبا آنها را بار بار مماس کرده مکرراً برآن می وزد -\nیا مثلاً این شعر\nنه گفت و من بشنیدم، هر آنچه گفتن داشت\nکه در بیان نگهش کرد بر زبان تقدیم\nلبش چو نوبت خویش از نگاه باز گرفت\nفتاد سامعه در موج کوثر و تسنیم\nدرین شعر ذکر آن موقعی است، که عرفی به دربار ممدوح خویش رفته است و ممدوح باولین نگاه لطف آمیز خویش او را دیده و باز دیگر سخنان گفته است، میگوید، که ممدوحم هیچ چیزی نفرمود و من تمام سخنهای او را شنیدم که گفتن می خواست، زیرا که نگاههای او در ادای مطلب بر زبان پیشدستی کرد، پس از آنکه نوبت گفتار بلب های او رسیده از تاثیرات بیان آبدار او شنوائی من در موج کوثر مغروق گردید لطفی را که قوۃ سامعه از سخنان معشوق بر می دارد، آنرا بجز ازین طریقه، دیگر چیزی او ادا نکرده"}
{"book": "adl0951", "page": 95, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۹۰\nنمی تواند، که سامعه در امواج کوثر مغروق گردید\nدر تشبیه خوبی چگونه بوجود می آید\nتشبیه این طور یک چیز عمومی است، که هر کس از\nآن کار گرفته می تواند، لهذا تا وقتیکه در تشبیه کدام ندرت\nو خوبی مخصوصی نباشد، هیچ اثری را پیدا کرده نمی\nتواند، ازان اسباب و اشیائیکه خوبی و حسن بوجود می\nآید، اگر چه شمردن آن ممکن نیست، تاهم چند صورت\nآنرا بطور مثال می نویسیم، تا ازان یک خیال عمومی\nقائم شده بتواند -\n(۱) در اول امر هر تشبیه نادر و پر لطف می باشد\nفاماً بواسطهٔ استعمال مکرران تازگی و ندرت آن نایل گشته\nبی اثر میگردد، لهذا فریضهٔ ذمت شاعر این است، که\nدیگر تشبیهات جدید و نادری را جستجو کنان پیدا کند، و\nمعیار کلام شعرای بزرگ و نامور نیز همین است که در\nکلام شان تشبیهات بکر و لطیف و استعارات تازه و\nجدیدی یافته شود، مثلاً شعرای ایشیائی بوسه را شیرین\nشکرین، و گلو سوز میگویند، ولی جادو طرازان اروپائی\nتعریفش را چنین میکنند، که بوسه یک پیمان وفا است که"}
{"book": "adl0951", "page": 96, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۹۱\nمجسم میگردد. یک راز پنهانی است که عوض سامعه برای\nذائقه گفته میشود. نسیمی است که برای دل خوشبوئی\nبهم میرساند. نگاهای لذت آلودیست ، که با هم یکجا شده\nنقطه را تشکیل میدهد. برطبق این در زبان فارسی\nاستعارات لطیف و نازک در کلام (عرفی) و (طالب آملی)\nیافته میشود ، عرفی در یک قصیده خویش قسم بسیار چیزها\nرا خورده ضمناً در یک موقع میگوید - ع\nبه پر شگفتن امروز و غنچه گشتن وی\nدیروزی را که گذشته ، به غنچه و امروزی را که شروع\nگردیده است به گل شگفته تشبیه داده است .\nیکمرتبه جهانگیر از طالب املی رنجیده او را از دربار شاهی\nعلیحده کرد ، یکی از وزرای جهانگیر او را بخانه خویش\nخواسته مقابله اش را بآن شاعر بزرگی که در دربار شاهی\nبود ، نمود در نتیجه طالب برآن شاعر غالب گردید ، آن وزیر\nاین کیفیت مشاعره را بحضور جهانگیر حکایه کنان طالب\nعفو طالب گردید ، چنانچه مکرراً طالب مطلوب پادشاه\nگردیده شامل دربار شاهی گشت ، بیان این وقائع را\nطالب به پیرایه تشبیه و استعارات بسیار لطیف چنین\nادار کرده است ۵"}
{"book": "adl0951", "page": 97, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۹۲\n\nبه نسبت گهرم، داده بودی از کف خویش | تراز جود زیانی چنین ہزار افتاد\nچو رو شدم ز گفت چرخم از ہوا بر بود | به گرمی که زبانم به زینہار افتاد\nیکی مقابل خورشید داشت آئینه ام | بدید کز عرقش موج بر عذار افتاد\nازین نشاط مگر دست آسماں لرزید\nکه باز در کف خاقان کامگار افتاد\n\n(۲) تشبیه مرکب عموماً لطیف می باشد - مراد از\nمرکب آن حالتی است که از اجتماع و یکجا شدن چند چیزی\nپیدا میشود و بتوسط تشبیہ ادا کرده شود مثلاً ؎\nکان مثار النقع فوق رؤسنا\nواسیافنا لیل تھاوی کواکبه\nیعنی گردی که در میدان محاربه بر می خیزد و بمیان\nآن تیغها میدرخشد، اینطور معلوم میگردد ، که در شب\nستار ها بر ہمدیگر می افتند -\nدرین شعر مقصود از بیان کردن چیز ہائے علیحده\nعلیحده نیست ، بلکه یک حالت مجموعی را ادا کردن مطلوب\nاست که اجزائے آن این میباشد (۱) گردی که روی\nفضا را فرا گرفته است (۲) در میان آن بودن تیغها (۳)\nتیغ بازی و درخشندگی آن (۴) بی ترتیبی و اختلاف جہاتی"}
{"book": "adl0951", "page": 98, "text": "۹۳ شعر العجم حصه چهارم\nکه در اثنای تیغبازی دیده می شود، هیئت و وضعیتی که از اجتماع مجموعه بنظر پیدا میشود، تشبیه آن بآن ستار ها داده شده است، که به تاریکی شب راست و چپ و پست و بلند هر طرف از آسمان می ریزند -\nیا مثلاً اینکه ه\nدو زلف تا بدار او ، به چشم اشکبار من\nچو چشمه که اندرو شنا کنند مارها\nیا اینکه ه\nباد در کُهسار ، جام لاله را بر سنگ زد\nگل بخنده گفت ، آری این چنین باید، همین\nوقتیکه باد بشدت می وزد ، گلبن های نازک به همراه گلهای خود بر زمین می افتند ، شاعر این حالت را اینطور اداء نموده است، که گویا باد پیالهای لاله را بر داشته بر زمین می افگند -\nیا اینکه ه\nنرگس که شب نخفت ز فریاد بلبلان\nبنهاد سر به بالش گل میل خواب کرد"}
{"book": "adl0951", "page": 99, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۹۴\nجدت و لطف اداء\nجدت و لطف ادار نسبت بهمه چیز مقدم است\nبلکہ بہ نزد بعضی از اہل فن فقط مطلب از شاعری همین\nجدث و لطف اداء است ، اگر یک سخن بطور ساده\nگفتہ شود ، پس یک سخن معمولی خواهد بود ، اگر ہمان\nسخن بیک طرز جدید و اسلوب تازه ادا گردد شاعریت\nیک مرتبہ حجاج از بدوی پرسید ، کہ اگر بتو کدام\nسخن مخصوصی گفتہ شود ! آیا تو مے توانی ، کہ آنرا محفوظ\nنگہداشتہ بکسی نگوئی ؟ یا نہ ؟ وی گفت کہ ”سینہ من\nمخزن اسرار است ، چون راز در سینہ من می میرد ، پس\nاز آنجا چہ طورے تواند کہ بر آید ؟“ اگر این مطلب را\nاینطور ادا میکرد ، کہ من راز کسی را در ہیچ حالت و\nبہ ہیچ کس ظاہر نمی کنم ، البتہ کہ این اظہارش مقارن بیک\nسخن معمولی مے بود ، ولے از بدل کردن طرز اداء یک\nلطف مخصوصی را پیدا کرد و اکنون ہمان سخن شعر گردید\n(۱) جادوگری و سحربیانی شاعری و انشا پردازی و بلاغت\nو امثال آن تماماً بر همین جدت ادا موقوف است\nتعریف منطقی جدت و انضباط قواعد و اصول آن"}
{"book": "adl0951", "page": 100, "text": "۹۵\nشعر العجم حصہ چہارم\n\nنہایت مشکل بلکہ ناممکن است، زیرا کہ آن یک چیز\nذوقی است و ادراک صحیح آن فقط بواسطۀ ذوق صحیح شدہ\nمی تواند ، و پیرایہ آن در ہر محل علیحدہ است ، و باندازۀ\nغیر محصور میباشد کہ نہ شمار تمام اجزای آن کردہ میشود\nو نہ در آن یک قدر مشترکی پیدا میگردد ، لہذا جہتہ\nذہن نشین نمودن مفہوم جدت ادا، سوا ازیں دیگر\nتدبیری بخاطر نمی رسد کہ امثال متعدد آن را تقدیم کردہ نشان\nدادہ شود ، کہ خیال اصلی چہ بودہ است ؟ و آنرا در\nپیرایۀ جدید چگوہ ادا کردہ اند ؟ و جدت ادا چہ اثری\nرا دراں تولید کردہ است ، چند امثلہ آن را ما در\nذیل می نگاریم ۱؎\nزخمها برداشتیم و فتحها کردیم لیک\nہرگز از خون کسی رنگین نشد دامان ما\nخیال اصلی این بودہ کہ اکثریہ اتفاق مقابلۀ ما با\nحریفان فن افتادہ است ، و مردم بما نسبت ہای خوب\nو بدی نموده ، بد زبانی ہا کردہ اند ، لکن ما از صبر و سکون\nکار گرفتہ تا اینکہ رفتہ رفتہ سکۀ علم و فضل ما بر\nدلہای مردم منقش گردید، حتیٰ کہ حریفہای نیز قایل\n\n(۱) نزد کسانیکہ در شعر ضرورت وزن نمی باشد آنہا ہر بیانی را کہ بہ پیرایۀ شاعرانہ باشد شعر میگویند"}
{"book": "adl0951", "page": 101, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۹۶\nگردیده تماماً عظمت ما را قبول کردند، این خیال اینطور\nاداء شده (که در شعر فوق ظاهر است) درین طرز اداء\nعلاوه برینکه ندرت تشبیه موجود است، این سخن تعجب\nانگیز را نیز ثابت کرده است، که در میدان جنگ\nاحدی زخمی برنداشته معرکۀ حرب فتح گردید-\nساقی توئی و ساده دلی بین که شیخ شهر\nباور نمی کند، که ملک میگسار شد\nحاصل شعر اینست، هنگامیکه معشوق ساقی گردید\nاشخاص فرشته خو نیز شراب نوشی را آغاز کردند، این\nمطلب را چنین ادا کرده است، که معشوق را مخاطب\nکنان میگوید، که حماقت واعظ را می بینی، که تو ساقی\nشدی و او یقین نمیکند، که فرشتها شراب نوشی را اختیار\nکرده اند، درین طریقه علاوه بر جدت این بلاغت نیز\nموجود است، وقتیکه کدام واقعه از حیث واقعه بودن\nآن ادا کرده میشود، پس در صحت آن اشتباه نمودن\nممکن است - لہذا شاعر او را از حیث واقعه بیان نمی\nکند، بلکه او را یک واقعه مسلمه قرار داده بر حماقت\nواعظ تعجب میکند، یعنی مقصدش از بیان نمودن\nمی خواری، فرشته نیست، و نه بنزدیک او این واقعه"}
{"book": "adl0951", "page": 102, "text": "۹۷\nشعر العجم حصه چهارم\n\nچندان تعجب انگیز یک واقعه ایست که قابل بیان باشد\nالبته حماقت واعظ یک امر حیرت انگیز یست ، که بر وقوع\nهمچه یک واقعه بدیهی باورش نمی آید -\nشاعر بالذات واعظ را مخاطب قرار نداده و نه اینطور\nخیال کرده میشود ، که این مقصد بغرض آزار دادن و\nبر انگیختاندن واعظ گفته شده است ، بلکه در خطاب\nنمودن بهمراه معشوق این بلاغت را بکار برده است ، که\nتعریف ملک فریبی او را باین پیرایه می نماید ، که از ان\nهم تنها تعریف معشوقش محسوس نمی گردد - بلکه فقط بر\nحماقت واعظ اظهار حیرتش هویدا می گردد -\n\nای که همراه موافق بجهان می طلبی\nاینقدر باش که عنقا ز سفر باز آید\nاین یک مضمون پامالی است وقتیکه مقصود از\nذکر کردن کدام چیز معدوم الاثر باشد ، میگویند که \" عنقا\"\nاست ، مطلب اصلی شعر اینقدر است ، که یافتن همراه\nموافق و دوست صادق محال و عنقا مثال است ، و\nآنرا اینطور اظهار میکند تو که خواهش همراه موافق را داری\nقدری باش تا عنقائی که بسفر رفته است ، واپس بیاید - یعنی"}
{"book": "adl0951", "page": 103, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۹۸\n\nنه عنقا بر میگردد و نه دوست صادق میسر نمیشود، پهلوی بلاغت\nدرین بیت آنست که برای طالب همراه موافق امید دها پند شده\nاست، از آن ظاهر میگردد، که دوست صادق ممکن است، که یافته\nشود، البته قدری انتظار بکار داده باز بر سختی آنرا محمول نموده\nکه آنهم ظاهر ناممکن گفته نمی شود ـ زیرا که واپس\nآمدن مسافر از سفر چندان ناممکن نیست ، اما\nآن اثر مایوسی و نا امیدی که بعد ازین حالت طاری\nمیگردد، نهایت سخت و رنج ده میباشد، گویا که این\nسخن را خاطر نشین میکند، که درین تلاش اگرچه امیدواری\nهم باشد، پس اینطور خواهد شد، که در خاتمهء آن\nناکامی خواهد بود ۵\nنه به اندازهء بازو است کندم ہیهات\nورنه با گوشه بامیم سروکاری هست\nمطلب شعر این قدر است، که رسانیدن خودم را تا\nبه نزد معشوق خواهشمندم ، ولی هیچ سامان رسائی من\nموجود نیست، این مقصد را باین پیرایه ادا کرده است\nکه مرا هم با گوشه بام کاری هست و بی چکنم که بهمان اندازه\nکه قوت در بازویم می باشد برطبق آن کمندی موجود\nنمیشود ـ تنکیری که در لفظ ”بامی“ و ”سروکاری“ موجود"}
{"book": "adl0951", "page": 104, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n99\n\nاست، یک لطافت مخصوصی را بهم می رساند.\nحسن الفاظ\nاین یک مبحث نهایت ضروریست، لہٰذا ما او را\nبا تفصیل می نگاریم، در کتاب العمدہ یک مضمون مخصوص\nبنام ”باب فی اللفظ والمعنی“ قائم کردہ است، کہ مخلص\nآن اینست:-\n”لفظ جسم، و مضمون آن روح است، و ارتباط باہمی\nاین ہر دو طوریست، کہ ارتباط باہمی در بین روح و جسم\nمیباشد، کہ اگر آن کمزور باشد، پس این ہم کمزور خواہد بود\nپس اگر در معنی نقصی نباشد و در لفظ بنظر آید، این امر\nدر شعر عیب پنداشتہ میشود، طوریکہ در جسم شل یاٹ\nروح موجود است، ولی در بدنش عیب است، ہمچنین\nاگر لفظ خوب باشد، اما مضمون او درست نباشد، در آن\nصورت ہم شعر خراب گفتہ می شود و خرابی مضمون بر\nالفاظ نیز اثری را می افگند، اگر مضمون کاملاً لغو باشد\nو الفاظ آن خوبست پس الفاظش نیز بے کار خواہد بود\nطوریکہ جسم مردہ در ظاہر تماماً صحیح و سالم بنظر می آید\nولی در حقیقت ہیچ حیثیتی را حائز نمی باشد۔ ہم چنین"}
{"book": "adl0951", "page": 105, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۰۰\n\nاگر مضمون خوب باشد مگر الفاظ آن خراب باشد، باز هم شعر بیکار می گردد، چرا که در هیچ جای روح بدون جسم یافته نمی شود\" -\n\nدرین مبحث لفظ و مضمون اهل فن بر دو طبقه منقسم گردیده اند، گروهی لفظ را ترجیح می دهند و زیاده کوشش آنها بر حسن و خوبی الفاظ مبذول میباشد و همین پیرایه عربهاست، بعضی از مردمان مضمون را ترجیح می دهند و پروای الفاظ را نمی کنند و این مسلک ابن الرومی و متنبی است ،\n\nولی زیاده تر مذهب اهل فن این است، که لفظ را بر مضمون ترجیح میدهند و میگویند، که مضمون را هر کس می تواند ، که پیدا کند - لکن کمال معیار شاعری این است، که مضمون را در چنان الفاظ ادا کند، که معانی آن خوبتر و زودتر ذهن نشین و جاگزین گردد، و بندش و ربط آن خوب و درست باشد -\n\nدر حقیقت زیاده تر مدار شاعری یا انشاء پردازی بر الفاظ است ، مضامین و خیالاتی که در گلستان است چندان بکر و نادر نمی باشند، لکن فصاحت الفاظ و ترتیب و تناسب درمیان آن اینطور جادو بیانی را"}
{"book": "adl0951", "page": 106, "text": "شعرالعجم حصہ چہارم\n۱۰۱\n\nپیدا کرده است، که اگر همان الفاظ و خیالات در الفاظ\nمعمولی ادا گردد، تماماً اثر آن زایل خواهد شد، ساقی نامه\nظهوری طلسم نازک خیالی و موشگافی و مضمون بندی است\nمگر یک بیت سکندر نامه چون بسیار عالی و بلند است، بر\nتمام ساقی نامه ظهوری مزید پنداشته می شود و علت آن\nهمین است که در الفاظ ساقی نامهٔ ظهوری آن شان و\nشوکت و متانت و پختگی مضمون موجود نیست، که جوہر\nعمومی سکندر نامه می باشد، حافظ شیرازی میفرماید ؎\nگفتم این جام جهان را بتو کی داد حکیم\nگفت آن روز که این گنبد مینا می کرد\nخیالی که درین شعر ادا کرده شده است، اگر الفاظ آن\nتبدیل گردیده ادا کرده شود تماماً نزاکت آن با خاک\nبرابر میگردد،\nدرین دو مصرعه ذیل (اردو) نه تنها مضمون بلکه الفاظ\nمشترکاند و باز هم در میان شان فرق زمین و آسمان\nنمایان است ؎\nع - تھا بلبل خوشگو کہ چہکتا ہے چمن میں\nخوشنو ا بلبلی بود، در چمن که نغمه سرائی می کرد :-\nع - بلبل چہک رہا ہے ریاضِ رسول میں"}
{"book": "adl0951", "page": 107, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۰۲\nبلبل خوشنوائی میکند در ریاض رسول -\nوقتیکه حضرت امام حسین بمقابل فوج یزید اتمام\nحجت میفرمود، آن اسلحه و البسه خود را که از رسول اکرم\nصلی الله علیه وسلم بقسم میراث دریافته بود ، به آنها نشان\nداده از آنها می پرسیدند، که این تبرکات از کیست؟ این\nواقعه را امیر ضمیر اینطور ادا کرده است *\nپہچانتے ہو؟ کسکی میرے سر پہ ہے دستار\nآیا می شناسید؟ که دستار کدام ذاتیست بر سر من\nدیکھو تو عبا؟ کسکی ہے کاندھے پہ نمودار\nبینید که عبائے کدام ذاتی بر دوشم نمودار است؟\nیہ کس کی زرہ؟ کس کی سپر؟ کسکی ہے تلوار\nاین زره، و این سپر، و این تیغ از کدام ذاتی است؟\nمیں جس پہ سوار آیا ہوں کس کا ہے؟ یہ رہوار\nبر اسپی که من سوار آمده ام از کدام جناب است؟\nباندھی ہے کمر جہیں یہ کس کی ردا، ہے\nیا چیزیکه من کمر خود را بندیده ام بگوئید که چادر کیست؟\nکیا فاطمہ زہرا نے ہتیں اسکو سیا ہے\nآیا بی بی فاطمہ زہرا آنرا بدست خویش نه دوخته است؟\nعیناً همین واقعه را میر انیس نیز ادا کرده است *"}
{"book": "adl0951", "page": 108, "text": "شعرالعجم حصہ چہارم\n۱۰۳\n\nیہ قبا کس کی ہے ؟ بتلاؤ یہ کس کی دستار\nاین قبا از کدام ذات است؟ و بنماید که این دستار کیست؟\nیہ زرہ کس کی ہے ؟ پھنے ہوں جو میں سینہ فگار\nاین زره از کدام جناب است؟ که من سینه فگار آنرا پوشیده ام؟\nبر میں کس کا ہے؟ یہ چار آئینہ جوہر دار\nدر برم این چار آئینہ جوہر دار از کیست ــــــ ؟\nکس کا رہوار ہے؟ یہ آج میں جسپر ہوں سوار\nاین اسپ راهواری که من سینه فگار امروز بر آن سوارم از کیست؟\nکسکا یہ خود ہے ؟ یہ تیغ دو سر کسکی ہے\nاین مغفر از کیست؟ و این تیغ دوسره از کدام جناب است؟\nکس جری کی یہ کمان ہے؟ یہ سپر کس کی ہے\nاین کمان از کدام دلیر؟ و این سپر از کیست ـــــ ؟\nملاحظه کنید ، که در مصرعات فوق هر دو قطعات\nکاملاً در مضمون و معنی با همدیگر مشترکند ، ولی تبدیل\nو تحریف و تقدیم و تاخیر سخن را از کجا تا به کجا رسانیده\nاست !\nمطلب ازین تقریر آن اینست، که بایستی شاعر\nتنها با الفاظ سروکاری داشته باشد و لحاظ و پروازی\nمعنی را بپیچ ننماید بلکه مقصود از آن این است ، که اگرچه"}
{"book": "adl0951", "page": 109, "text": "شعر العجم حصہ چہارم ۱۰۴\nمضمون بسیار بلند و عالی باشد، ولے اگر الفاظ آن مناسب نباشد، در شعر ہیچ یک تاثیری را پیدا کردہ نمے تواند لہٰذا مے باید، کہ شاعر فکر این مسئلہ را بنماید، کہ بر طبق ہمان مضمونی کہ بخیالش موجود است، الفاظی را ہم پیدا کردہ مے تواند؟ یا نہ؟ اگر این چنین الفاظی را کہ از عہدۂ تفہیم آن مطلب بر آمدہ میتواند، بوجود آوردہ نتواند، پس از مضامین بلند و عالی صرف نظر کنان ہمان مطلب خود را در مضامین معمولی و سادہ اداء کردہ بر ہمان چیزی قناعت کند، کہ درید قدرت و اختیار اوست و او را بہ پیرایہ عمدہ و الفاظ درست ادا کردہ می تواند ہر کسیکہ گفتہ است نہایت راست فرمودہ ۵\nبرای پاکی لفظی شبی بروز آرد\nکہ مرغ و ماہی باشند خفتہ و بیدار\nیعنی شاعر برائے جستجوی یک یک لفظ تمام شب را در حالی زندہ سحر میکند، کہ مرغ و ماہی ہم باستراحت خواب می باشند، این امر بالکل ممکن است، کہ یک خیالی نہایت عمدہ عالی و یک مضمون بسیار عمدہ خوب و یک نظم نہایت عمدۂ اعلیٰ بواسطہ یک لفظ نامناسبی کہ درمیان آن مندرج شدہ باشد، کاملاً تباہ و برباد شود،"}
{"book": "adl0951", "page": 110, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۰۵\nنسبت بآن شعرای مشهوری که گفته میشود ، که در کلام آنها خامی مرئی و مواقع تنقید موجود است ، زیاده تر علت آن همین است ، که از نزد آنها در درستی و متانت و وقار و بندش اشعار آنها نقصی واقع میشود شعرای متوسطین و متاخرین که شاہنامهائے دیگری را قلمبند کرده اند ، در مضامین و خیالات ہیچ یکی از شاہنامہ فردوسی کم نمی باشند ، ولی در مقابل آن گرفتن نام آنها سفاہت شمرده می شود و یگانه سبب آن اینست ، فردوسی در الفاظی که خیالات خود را ادا کرده بالمقابل آن رتبۀ الفاظ دیگران بالکل کمتر می باشد و بی وقعت معلوم می گردد -\nشاید که معترضی بگوید ، که اثرات الفاظ نیز بواسطۀ معانی آن بوجود می آید ، یعنی در یک لفظ ازین جهتہ عظمت و خوبی می باشد ، که در معنی آن عظمت و حسن موجود است ، مثلاً درین شعر نظامی ؎\nدر آن \"دجله\" خون بلند آفتاب\nچو نیلوفر افگنده \"زورق\" بر آب\nاگرچہ بظاہر این طور معلوم میشود ، که اگر عوض \"دجلہ\" چشمہ و بجائے \"زورق\" کشتی آورده شود ، معناً"}
{"book": "adl0951", "page": 111, "text": "سراج النجم حصه چهارم\n١٠٤\nافاده همان مطلب را میکند ، ولی رتبهٔ شعر تنزل می\nیابد ، اگر بنظر غور بدرستی دیده شود ، سبب آن از خصوصیت\nلفظ نی ، بلکه از اثر معنی است ، یعنی در معنی \"دجله\" نسبت\nبچشمه زیاده تر وسعت موجود است ، زیرا که اطلاق چشمه\nبر آب کم و تنگ کرده میشود و بر خلاف آن \"دجله\" نام\nدریای بزرگ است ، هم چنین در حقیقت \"زورق\" و کشتی\nنیز فرق موجود است ، بنا برین عظمتی که در بین \"زورق\" و\nدجله هویدا است ، بملاحظه معنی می باشد نه از حیث لفظ!\nاین اعتراض تا بیک جای صحیح است ، ولی اولا\nبسیاری از الفاظ این چنین اند ، که در معنی آنها نی ، بلکه\nدر صورت و آواز آنها یک رفعت و شانی موجود می گردد\nضیغم و شیر معناً بالکل یک چیزند ، لکن از حیث عظمت\nالفاظ صراحتاً فرق آن ظاهر است علاوه برین در امثال\nاین الفاظ حیثیت لفظی بانداره غالب گردیده است که گویا\nآن رفعت فقط از جهته معنی پیدا شده است تا هم سامع\nاینطور میداند که این عظمت تنها از اثرات الفاظ است\nلهذا اثرات ، اینطور الفاظ را نیز بطرف الفاظ منسوب\nباید کرد-"}
{"book": "adl0951", "page": 112, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۰۷\nانواع الفاظ و\nاثرات مختلف آن\nبعد از ثبوت این امر که مدار شاعری زیاده بر الفاظ\nاست ، برما لازم آمد که قدری به بیان این مطلب\nهم بپردازیم ، که انواع الفاظ چیست ؟ و هر نوع آن\nدارای کدام اثر مخصوصی میباشد ؟ و کدامین الفاظ در\nکدام موقع بکار می افتد -\nاقسام الفاظ متعددند ، بعضاً نازک و لطیف و\nشسته و صاف و شیرین ، و بعضاً پر شوکت و متین\nو بلند می باشند ، قسم اوّل برای ادا کردن مضامین\nعشق و محبت موزون است ، زیرا که عشق و محبت\nچون از جمله جذبات لطیف انسانی میباشد ، لہٰذا برای\nادا کردن آن نیز بایستی که هم چنان الفاظ بکار برده\nشود ، و از همین جا ست ، که نسبت بمتقدمین غزلیات\nمتاخرین خوب و شیرین بنظر می افتد ، چرا که تا بدورهٔ\nمتقدمین تمدن عسکریانه باقی بود ، لہٰذا اثرات آن\nدر همه چیز ها یافته میشود ، تا اینکه الفاظ آنها هم\nبلند و متین و پر زور می بود - فردوسی بعد از شاہنامه"}
{"book": "adl0951", "page": 113, "text": "۱۰۸\nشعر العجم حصه چهارم\n\nخویش قصه \"یوسف زلیخا\" را تحریر کرده ولی انداز و پیرایه آن چنین بنظر می رسد که\nبدادی جوابی که سربسته بود بگفتی حدیثی که بگسسته بود\nبه بیهوده گوئی نسب ساختی سخنهای ناخوش در انداختی\nز هرگونه گفتی سخنهای سست سرانجامش این گفتی ای نیکبخت\nکه گر آزمائی مرا آزمائی که دارد دلم پای دانش بجائی\nکنون دلبر ا گفت من کار کن دلت را بدین مهربان یار کن\nبلندتر ازین دیگر فرصت برای اظهار رقت و درد و سوز و گداز کی میسر می گردد حالانکه فردوسی فقط همان خیالات را ادا کرده است، که عاشق با معشوق خویش می نماید، ولی الفاظ و طرز ادای آن طوری است، که به قسم رجزخوانی میدان حرب پنداشته میشود، نظامی بهر مقامیکه امثال این مضامین را ادا کرده بچنان لب و لهجه آنرا ایراد نموده که دل سنگ را موم می سازد -\nسعدی که بانی غزل شمرده میشود، سبب آن همین است، که وی در غزل الفاظ رقیق، نازک، پرورد و شیرین را استعمال میکند، با این همه چون در بعض مواقع که همان الفاظ عتیقه و کلمات سخت و گرفته"}
{"book": "adl0951", "page": 114, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n١٠٤\n\nدر شعرش می آید، خصوصیت اصلیه او را زایل میگرداند\nمثلاً ؎\nتو میروی و خبر نداری ٭ و اندر عقبت قلوب ابصار\nاین قاعده خلاف بگذار ٭ وین خوی ”معاندت“ رها کن\nگر برائی ترود، در برود باز آید ٭ تا گزیر است مگس ”دکه“ حلوائی را\nنکته چینی ہائے را که علامه شبلی بر کلام متنبّی کرده\nدر میان آن یکی اینست، که وی در غزل و تشبیب این\nطور الفاظ را ذکر می کند، که برائے خیالات عاشقانه\nموزون نیست. نسبت به متاخرین یعنی کلیم و صائب\nو غیره تسلیم کرده شده است، که آنها قصاید را خوب\nنوشته نمی توانند و سبب آن همین است، که در زمان\nاوشان در تمدن و معاشرت نہایت نزاکت پرستی بوجود\nآمده جذبات عشقیہ کسب عمومیت نموده اثر آن بر\nزبان نیز افتاده بود، یعنی زبان و محاورات آن زمان\nبسیار لطیف و نازک شده بود، که فقط برائے غزل\nگوئی موزون پنداشته میشد، لکن برائے شان و شوکت\nو غلغله افگنی قصائد چندان مناسبتی را بهم می رسانید،"}
{"book": "adl0951", "page": 115, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۱۰\nعرفی در یک قصیده خویش که عیش و عشرت عید را بیان می کند، پیرایه و انداز آن قرار آتی است -\n\nصباح عید که در تکیه گاه ناز و نعیم\nگدا کلاه نهد کج نهاد و شاهیم\n\nکلیم در تمهید یک قصیده خویش که هیئت و وضعیت عیش انگیزی هند را در آن بیان کرده مطلعش چنین است :\n\nاسیر کشور هند مرکه از وفور سرور\nگدا بدست گرفته است کاسه طنبور\n\nفرقیکه در بین این اشعار مشهود است، ازین جهته می باشد که تا به وقت عرفی خیالات عیش و عشرت و اثرات آن چندان کسب عمومیت نکرده بود، نظیری نیشاپوری که از شعرای عهد اکبر است، در طبیعتش مذاق غزل گوئی افزون، و در طرز بیانش بیشتر کلمات ملاعبت آمیز و نزاکت خیز در آمده بود، لہذا در قصایدش چندان زور و قوتی نیست، اما تشبیب آن علانیه معلوم میگردد - تشبیب آن مضامین عشقیه را میگویند، که در ابتدائی قصائد گفته میشوند، اگرچه تشبیب هم غزل می باشد، ولی نکته دانان این فن همواره"}
{"book": "adl0951", "page": 116, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۱۱\n\nملاحظه این امر را می نمایند، که چون آن جزو قصیده است، ازین سبب باید، که زبان آن با زبان غزل موافقت و مناسبتی را بهم نرساند، بنابرین تشبیهی را که عرفی نگاشته است، باین پیرایه می باشد سه\nمنم آن سیر ز جان گشته که با تیغ و کفن\nدر نشیب شکن زلف پریشان رفتم\nعلاوه بر قصیده در مثنوی نیز همین طور زبان پسندیده است و از همین است، که شعرائے متاخرین مثنوی خوبی را نوشته نمی توانند، زیرا که زبان آنها کاملاً زبان غزل ساخته شده است، لہذا هر چیزی را که میگویند، صورت غزل را اختیار می کند، البته مثنویهای عشقیه از آن مستثنی است، یعنی در آن می بایست که همان زبان غزل را استعمال کنند، سوز و گداز نمایند و نوعی چون بصورت مثنویهای عشقیه است لهذا در آن مورد همان زبان موزون است، ولی فیضی در آن موقع نیز همین نکته را ملحوظ نظر کرده، که در تحریر مفاخر خویش زبان خود را تبدیل داده است، تا شان و شوکت قصیده در آن وارد گردد، اینک ملاحظه فرمائید: سه"}
{"book": "adl0951", "page": 117, "text": "۱۱۲ حصه چهارم\n\nامروز نه شاعرم حکیمم | دانندهٔ حوادث و قدیمم\nبانگ قلمم درین شب تار | صد معنی خفته کرده بیدار\nروبه منشان بمن چه دارند | پیشانی شیر را چه خارند\nآنانکه بمن نظر فگندند | در معرکه ام سپر فگندند\nتمام این بحث از حیثت انفرادی الفاظ بود، ولی مقدم تر ازین بایستی، که رعایت تعلقات و تناسبات با همی الفاظ کرده شود، این امر ممکن است، که در یک شعر هر قدر الفاظیکه اندراج یافته باشد، اگر هر کدام آن علیحده علیحده ملاحظه شوند، تماماً فی حد ذاته موزون و فصیح بنظر خواهند آمد، اما از حیث ترکیبی و اجتماعی در بین آن عدم موزونیت و ناهمواری مشهود خواهند شد لهذا از حد ضرور است، آن الفاظی که با همدیگر در کدام شعر و کلامی مندرج شوند، بایستی که در بین آنها این طور یک توافق و تناسب و موزونیت و هم آوازی موجود باشد، که تماماً جمع گردیده صورت حروف یک لفظ یا اعضای یک جسم را تشکیل نمایند، از ملاحظه همین مراعات است، که در شعر آن کیفیتی بوجود می آید، که آنرا در عربی \"انسجام\" می نامند، که تعریف آن در عرف و زبان ما سلاست و صفائی و روانی شعر است"}
{"book": "adl0951", "page": 118, "text": "شعر العجم حصہ چهارم\n۱۱۳\nو همین چیز است ، که بر آن خواجه حافظ ناز و افتخار کرده\nنسبت بیک حریف خویش می گوید ، که فلان ”صنعتگر\nاست اما شعر روان ندارد“ ۔\nبواسطه همین وصف در شعر موسیقیت پیدا میشود و\nسرحد شاعری و موسیقی را با همدیگر اتصال می دهد ۔\nمصرعه نخستین این شعر ”حزین“ را : ه\nچون سر کنم حدیث لب لعل یار را\nگرد از نهاد چشمه حیوان بر آورم\n”خان آرزو“ قرار آتی اصلاح کرده است ۔ ع\nچون سر کنم حدیثی از ان خط پشت لب\nهر قدر الفاظیکه در مصرعه ”خان آرزو“ است ، یعنی\nحدیث ، خط ، پشت لب تماماً فی حد ذاته فصیح میباشند\nولی از مجموع شدن آن این حالت به وجود آمده است\nکه در وقت خواندن آن مذاق سلیم بر هر لفظش خود\nرا از لغزش محافظه میکند ، برخلاف آن شعر حزین مانند\nسلسله جواهر یکسان و نهایت عالیشان بنظر مذاق سلیم\nجلوه کنان می آید ۔"}
{"book": "adl0951", "page": 119, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۱۴\nاثر الفاظ به ملاحظه معانی آن\nبحثی که تا به این جا مذکور شد، زیاده تر بملاحظهٔ\nحیثیت لفظی بود، که آواز و صوت و لهجه است. لکن\nمدار اصلی شاعری بر حالت معنوی الفاظ است. یعنی بلحاظ\nمعنی چه اثر در الفاظ تولید می گردد. و ازین حیث\nچگونه در وی اختلاف مراتب دیده میشود، در هر یکی از\nالسنه اینطور الفاظ مترادف موجود می باشد، که هر\nواحد آن بر یک معنی دلالت میکند، ولی اگر بنظر\nغور دیده شود، در میان همین الفاظ نیز فرقی موجود\nمی باشد، یعنی در مفهوم هر لفظ و در معنی آن\nاین چنین یک خصوصیتی دیده می شود، که در دیگرش\nیافت نمی شود، مثلاً خدا را در فارسی پروردگار، دادار\nداور، ایزد، آفریدگار میگویند، و ظاهراً معنی تمام آن\nیکی است، اما در واقع در هر لفظ برای یک مطلب\nمخصوصی موضوع و چنان یک اثر علیحده در آن موجود می\nباشد، که فقط برای همان لفظ مخصوص کرده شده\nاست، لہٰذا نکته دانی شاعر این است، که هر مضمونی را\nکه ادا نمودن می خواهد، مخصوصاً ازین بین همان لفظی"}
{"book": "adl0951", "page": 120, "text": "۱۱۵\nشعر العجم حصہ چهارم\n\nرا استعمال نماید، کہ همان لفظ در آن محل موزون و\nموثر باشد، ورنہ در شعرش اثر مطلوب بہ وجود نخواهد\nآمد، این یک نقطہ دقیقی است و بجز ازینکہ در امثال\nمخصوصی بر یک یک لفظ آن بحثی بعمل نیاید و بدرستی\nفهمانیده نشود، بخوبی بفهم نمی در آید -\nفیضی می گوید : \nبانگ قلمم درین شب تار بس معنی خفتہ کرد بیدار\nمطلب اصلی شعر این قدر است، کہ من در شاعری\nبسیار مضامین بکر و جدیدی را پیدا کرده ام\" این مقصد\nرا در پیرائیہ استعاره اینطور ادا کرده که صریر قلم\nمن بسیاری از مضامین خفتہ را بیدار نموده است\nاکنون بر یک یک لفظ آن خیال فرمائید :-\n(بانگ) مخصوصاً آن آوازی را گویند، کہ در آن\nفخامت و بلندی موجود باشد، که برائے بیدار نمودن\nموزون است، بانگ و آواز و صریر هم معنی است\nازین جہتہ عوض بانگ قلم آواز قلم و صریر قلم نیز\nگفتہ می شود، ولی در هیچ موقع فقط بانگ موزون\nاست !\n(قلم) را در فارسی خامہ و کلک نیز می نامند اگر"}
{"book": "adl0951", "page": 121, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۱۶\nآن فخامت و زینتی که در لفظ قلم موجود است ، در دیگر\nالفاظ می باشد ، از اتصال میم متکلم بآن بیشتر در\nفخامت آن افزود و ترکیب بانگ و قلم زیاده تر این\nلفظ را پر وزن گردانیده است -\n(تار) را تیره و تاریک نیز می خوانند ، اما در این\nمصرعه بملاحظه حسن صورت فقط همین لفظ موزون معلوم\nمی گردد -\nبكذا هم معنی (بس) بسیار الفاظند ، مثلاً بسیار\nلختی ، خیلی وغیره لکن آن توسیع و کثرت که در لفظ\n”بس“ میباشد ، در الفاظ دیگر دیده نمی شود، بعد\nاز غور نمودن بر تمام این الفاظ این نکته حل خواهد شد\nآن اثری که درین شعر است ، ازین سبب می باشد\nکه برائے اظهار خصوصیت ہائے جداگانه آن الفاظی که\nدر کارند و بدون ازان آن خصوصیت ادا نمیگردد، تمام\nآنرا شاعر جمع داشته است و بهمراه آن در اصلیت\nخود مضمون و در طرز ادای آن جدت و ندرت را\nبوجود آورده است ،\nخیالات از بس بزرگ و جذبات تماماً تابع الفاظ\nمی باشد، فقط یک لفظ می تواند ، که یک خیال"}
{"book": "adl0951", "page": 122, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۱۱۷\nبسیار بزرگ و یا یک جذبه از حد بلندی را مجسم نموده\nبنمایاند :-\nیک مصور اعلیٰ توسط یک مرقع خویش آن مناظره\nغیظ و غضب و قهر و شان و عظمت را که نشان می دهد\nشاعر فقط به واسطهٔ ایراد یک لفظ همان اثر را پیدا کرده\nمی تواند ، مثلاً فردوسی در مقامیکه داستان رستم و\nسهراب را آغاز کرده می نویسد :  ؎\nکنون جنگ سهراب و رستم شنو\nدگرها شنیدستی این هم شنو\nدرین شعر مقصد از اظهار این مطلب بوده ، که واقعه\nسهراب و رستم نسبت دیگر وقایع گذشته زیاده تر مؤثر\nو بسیار عجیب و پردرد و عبرتناک است، شاعر فقط\nاز لفظ ”این هم“ آن خیالی را که ادا کرده نه تنها تمام\nاین سخنها را شامل است بلکه نسبت بسابق بیشتر\nاهمیت و زیاده واقعه را اخبار می کند، و از فحوای\nبیان خود بسامعین می فهماند، که در اثنای تذکر\nاین واقعه علاوه بر سابق دیگر تاثیرات مهم نیز موجود\nاست -\nوقتیکه سکندر نزد دارا در حالت نزع رفت، دارا"}
{"book": "adl0951", "page": 123, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۱۸\n\nبوی میگوید :\nزمین را منم تاج تارک نشین ٭ محنبان مرا تا بجنبد زمین\nمصرعہ دومین این بیت آن اثری را تولید کرده است ، که یک لشکر جرار آنرا بہ وجود آورده نمی تواند بسیاری از الفاظ این چنین اند ، که معنی آن اگرچه مفرد است ، مگر در آن حیثیت های مختلفہ مے باشد و بدین ملاحظه گویا آن لفظ مجموعہ خیالات متعدد است ، لہٰذا اگر بعوض آن دیگر الفاظ مترادف ہا و استعمال کرده شود پس اثر وسعت مضمون کم میگردد ۔ مثلاً کعبه را حرم نیز میگویند ، مگر لفظ کعبه فقط مفہوم یک عمارت مخصوص است ، برخلاف آن در لفظ حرم مفہومات متعددی شاملند (۱) عمارت مخصوص (۲) این خیال که آن محل محترم است (۳) این خیال که در آن منطقہ قتل و قصاص ناجائز است ، این خیالات بنا برین بذہن مے آید ، کہ معنی لغوی حرم ہین است و از همین مناسبت نام آن عمارت حرم گذاشته شده است ، اکنون اگرچہ این لفظ عام گردیده است ، تاہم پرتو معنی لغوی آن ہنوز در آن موجود است بنا برین لفظ حرم آن اثراتی را که در مواقع لازمہ تولید می کند ، از لفظ کعبہ آن مقصد حاصل نمیشود ،"}
{"book": "adl0951", "page": 124, "text": "114\nشعر العجم حصه چهارم\n\nخاندان بنوت را نیز حرم می نامند، زیرا که حرمت و\nخصوصیت آن دودمان معظم نیز ملحوظ است. بعد از\nمشاهده نمودن این سخنها معلوم خواهد شد، که در شعر\nآتی لفظ حرم چه اثر را تولید می کند، و اگر این لفظ\nبدل کرده شود، پس از درجه شعر چه باقی خواهد ماند ع\nاز صاحب حرم چه توقع کنند باز\nآن ناکسان که دست بر اهل حرم زنند\nاین شعر در شان اهل حرم و اشاره بطرف آن موقعی\nاست، که فوج یزید در خیمه های اهل بیت داخل شده\nالبسه و زیورات آنها را بتاراج بردند .\n\nانتخاب الفاظ فصیح و مانوس\n\nبرای شاعر از حد ضرور است، که جستجوی و کوشش\nباوردن الفاظ فصیح بنماید، تا هیچ یک لفظی برخلاف\nفصاحت در شعرش داخل نشود، تعریف فصاحت را\nاگر چه اهل فن بصورت منطقی بذریعه جنس و فصل نموده\nاند، ولی واقعاً این است، که معیار فصاحت فقط\nذوق و وجدان صحیح می باشد، ممکن است، که در\nیک لفظ هیچیک از تنافر حروف و ندرت استعمال و"}
{"book": "adl0951", "page": 125, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۲۰\n\nمخالفت قیاس موجود نباشد، و همراه آن فصیح هم پنداشته\nنشود، و این هم امکان پذیر است، که یک لفظ کاملاً\nنادر الاستعمال باشد و باز هم فصیح شمرده شود ، مثلاً\nالفاظ آن زبانی را که ما هرگز استعمالش را نه نموده باشیم\nبلکه در گوشهائی ما هم آوازش نرسیده است ، بمجردیکه ما\nچند کلمات آنرا می شنویم ، در بین آن برخی بمذاق ما\nفصیح و بعضی نامانوس و مکروه معلوم میشود، حالانکه به\nندرت استعمال هر دو برابر است ۔\nمخصوصاً یک نکته درینجا قابل لحاظ است، که اکثريه\nالفاظ اینطور می باشند، که در آن ثقل دیده می شود\nمگر در دوره اولیه که احساسات مردم نازک نشده بود\nثقالت آنرا محسوس نمیکردند، بلکه کثرت استعمال زیاده\nتر ثقل او را کمتر می نمود ، اما بالآخر وقتیکه احساسات\nنازک میشود، پس آن لفظ ظاهراً گرانی و ثقالت خود\nرا نشان داده رفته رفته متروک میگردد، لکن شاعر\nنکته دان و لطیف المذاق پیشتر از فتوی عمومی این طور\nالفاظ را ترک می کند و گذاشتن شاعر مر این الفاظ را\nگویا اعلان متروکیت آنست و همین شعراء هستند که شاعری\nآنها آئین و قانون یک زبان شمرده میشود، مثال آن در"}
{"book": "adl0951", "page": 126, "text": "۱۲۱\nشعر العجم حصه چهارم\nاردو مشرح \" امام بخش ناسخ\" است ، که بسا الفاظ بدمزه\nو ناگوار را مثل \" ائے ہے \" ۔ \"جائے ہے\" ۔ \"کھوئے ہے\"\nیا جمع الفاظ اردو را به ترکیب فارسی مثل \" خوبان\" وغیره\nو غیره الفاظ را که در زمانه ناسخ عموماً مروج بودند و تمام\nشعرائے دہلی و لکھنؤ آنرا استعمال و در اشعار خود درج\nمیکردند ، اما مذاق ناسخ آن حالتی را که چندین سال\nبعد بوقوع می پیوست ، پیش از همه اندازه کرده ترک\nنمود ، که بالآخر دیگران نیز متروکیت آن مجبور شدند\nمعلوم نیست ، که خواجه حافظ احساسات چند صد سال\nآینده را اندازه کرده که تا به امروز یک لفظ هم از\nزبان او متروک نه گردیده است -\nمقصد این است ، همان طوریکه شاعر در جستجوی\nمضامین مصروف می باشد ، می باید ، که همواره در\nتلاش و پالیدن و توازن و توافق آن نیز بهمان قسم\nمصروف باشد ، و آنرا بکمال غور و خوض ملاحظه کند\nکه در کدام یکی از الفاظ اینطور معائب موجود است ، که\nآن مخفی و یا دور از نگاه و یا ناگوار میباشند ، و در\nاز منه آتیه این معایب به همگنان محسوس می گردد\nاین سخن نیز قابل تذکار است ، که اگر چه بعضی از"}
{"book": "adl0951", "page": 127, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۲۲\n\nالفاظ فی نفسه ثقیل میباشد، ولی تناسب و مجمع الفاظ گرد و پیش آن ثقالت او را محو و یا کم می کند، ازین جهت می بایست که شاعر بحالت مجموعی نیز نظر خود را مبذول دارد، اگر بملاحظه معنی در کدام موقعی برایش استعمال نمودن آن بصورت مجبوری واقع گردد، پس باید کوشید که برای او در همچو یک موضعی جای تخلیه شود، که این عیب ثقالت او را الفاظ ماقبل و مابعد آن آن زایل نماید -\nسادگی اداء\nمعنی سادگی اداء این است، که آن مضمونی که در شعر اداء کرده شده است، بی تکلفانه بفهم در آید، و این مطلب از اسباب ذیل میسر می گردد :-\n(۱) طوریکه در فوق مذکور گردید، در اجزای جملات همان ترتیب را باید، قائم داشت، که عموماً در حالت اصلی آن می باشد و بواسطه ضرورت وزن و مجرد قافیه باید، که اجزائی کلام زیاده تر از مقامات مقرره خود بی محل واقع نشود،\n(۲) هر قدریکه اجزای مضمون باشد، می بایست"}
{"book": "adl0951", "page": 128, "text": "۱۲۳ شعر العجم حصه چهارم\nکه هیچ یک جزو آن باقی نماند، که بواسطه آن اینطور معلوم شود، که در بین آن چنان خلوی باقی مانده است، طوریکه از میان زینه یک پته آن جدا کرده شود، مثلاً این شعر انوری : ۵\nتا کف پای تو را نقش نه بستند\nاسباب تپ و لرزه ندادند قسم را\nفهمیدن این شعر بر ذهن نشین شدن امور ذیل موقوف است (۱) از قسم خوردن دروغ تپ لرزه عاید میگردد (۲) مردم بخاک پای ممدوح قسم می خورند، مطلب شعر آنست، آن تاثیریکه در قسم نهاده شده است، که هر شخصیکه بدروغ قسم کند، بروی تپ لرزه عاید میگردد از زمانی است، که نقش کف پای ممدوح بر زمین افتاده است، اکنون هم اگر کسی قسم خاکپای ممدوح را بدروغ بخورد، حتماً بروی تپ لرزه عاید میشود، و الا قبل ازین از قسم خوردن ناحق باحدی ضرر عاید نمی گشت - درین مضمون این جزوش که از خوردن قسم ناحق تپ لرزه عاید میشود، مذکور نیست، و نه این سخن چندان شهرتی دارد، که از مذکور شدن لفظ تپ خیال آن بدماغ عاید می گردد -"}
{"book": "adl0951", "page": 129, "text": "شعر الحجم حصه چهارم\n۱۲۴\nدر اکثری از اشعار که تعقید و پیچیدگی باقی می ماند\nعلت آن همین است، که شاعر کدام حصه ضروریه مضمون\nرا میگذارد و بدون از آن در مطلب ابهام واقع میگردد\nهمراه آن این امر را نیز ملحوظ باید داشت ، که در\nاکثری از مواقع گذاشتن بعض حصص مضمون یک لطف\nمخصوصی را بوجود می آورد و این در موقعی است ، که\nذهن سامعین خود بخود بطرف این جزو منتقل شده\nبتواند - مثلاً درین شعر:\nسخت شرمائے ہیں اتنا نہ سمجھتا تھا میں\nنهایت شرمید ، اینقدر نه فهمیدم من\nچھیڑنا تھا تو کوئی شکوہ بے جا کرتا \nاگر مقصد از ازار دادن او بود ، پس کدام شکوه بیجا میکردم\nمطلب شعر این است ، که من معشوق را ساده لوح\nپنداشته بنای آزار دادن او را نهادم و شکایتها ئے\nراست و درستی از وی نمودم که شاید وی از آن رنجیده\nو یا شرمنده نخواهد شد ، ولی وی پی به مطلب برده\nنهایت شرمنده شد ، تاسف دارم که چون مقصد من محض\nآزار دادن او بود ، پس بایستی که از وی شکایات\nدروغ و ساختگی می نمودم ، تا وی شرمنده هم نمی شد و"}
{"book": "adl0951", "page": 130, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۱۲۵\nلطف آزار دادن و مزاح نمودن نیز قائم می ماند، درین\nشعر این حصه که من او را آزار دادم و شکایاتی راستی\nاز و نمودم گذاشته شده است ، ولی مضمون موجو د\nمطلب آن حصه متروکه را تکمیل می کند -\nاین یک شیوه مخصوص و پہلوی نازک شاعری است\nو طرز خاص تحریر اشعار مرزا غالب همین می باشد -\n(۳) بایستی که استعارات و تشبیہات دور از فہم نباشد\nو تفصیل آن در بحث استعاره و تشبیہ خواہد آمد -\n(۴) در اکثری از اشعار حوالہ مسائل قصہ طلب موجود\nمی باشد و اکثر یہ بنیاد مضامین شاعرانہ برآن بوده آنرا\nتلمیحات میگویند ، باید که این تلمیحات این طور نباشند ، کہ\nکسی بہ مطلب آن نرسد - بیشتر اشعار خاقانی بر همین\nقسم تلمیحات غیر متعارف مبنی میباشد و از همین سبب\nاست، که اکثریہ اشعار او بفہم مردم نمی در آید - مثلاً -\nپرویز و ترنج زر\nزرین تره کو برخوان\nکسری و تره زرین\nرو كَمْ تَرَكُوا برخوان\nممکن است که ترنج زر پرویز بمردم معلوم باشد، ولی\nتره زرین کسری کدام کس فهمیده می تواند ، و بسوے\nكَمْ تَرَكُوا بجز از کدام حافظ جیدی که بهمراه آن عالم ہم"}
{"book": "adl0951", "page": 131, "text": "شعرالعجم حصہ چہارم\n۱۲۶\n\nباشد ، خیال کدام شخص منتقل شده می تواند\n(۵) در ”سادگی ادا“ این قید نیز شامل است ، کہ\nلحاظ گفت و گوی روز مرہ و کلمات مروجہ نیز کرده شود\nچون کلمات روز مره بر السنہ عموم جریان دارد، لہٰذا\nبمجرد ادا کردن یک لفظ فوراً تمام جملہ در ذہن می\nآید و بطفیل آن یک مضمون نہایت مشکل آسان میگردد\nکمال اصلی شعرائے نامور ہین است ، کہ خیالات اعلیٰ\nخود ہا را در گفت و شنید روز مره اینطور ادا می کنند\nکہ گویا یک سخن معمولی را میگویند ، مثلاً در نزد حضرات\nصوفیہ بعض مراحل سلوک مانند ، رضا ، ترکِ خودی و\nتوکّل سخت دشوارند ، داغ ہین مطلب را بچہ سادگی\nدر کلام خویش ادا می کند : ع\nراہرو راہِ محبت کا خدا حافظ ہے\n(ت) نگہبانِ راہرو راہِ محبت خداوند است :-\nاس میں دو چار بہت سخت مقام آتے ہیں\n(ت) درین راه دو و یا چهار مقامات سخت است :-\nدرین محل ممکن است ، معترضی بگوید ، که سادگی\nیک چیز عمومی شده نمی تواند ، زیرا بفہم عوام خیالات\nمعمولی نیز عشیر الفہم است و بمذاق خواص مضامین مشکل"}
{"book": "adl0951", "page": 132, "text": "۱۲۷\nشعر العجم حصه چهارم\nنیز بآسانی فهمیده میشود، ولی این خیال صحیح نیست\nسادگی آن است، که عوام و خواص هر دو بی تکلف آنرا\nفهمیده بتوانند و فرقش این خواهد بود ، که عوام مطلب\nظاهری و سرسری آنرا فهمیده می توانند ، اما در نظر\nخواص نکات و لطائف و دقائق آن نیز می رسد و\nبر آنها اثر شعر نسبت بعوام بیشتر خواهد افتاد، مثلاً\nاین شعر : ؎\nما در پیاله عکس رُخ یار دیده ایم\nای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما\nمطلب این شعر را هر خاص و عام فهمیده می تواند\nالبته درین ضمن آن مسئله تصوف که بیان کرده شده است\nآنرا مخصوصاً صاحبان حال فهمیده می توانند -\nخوبی بزرگ شاعری جدت ادا است ، در جدت\nادا خواه مخواه سخن قدری از پیرایهٔ معمولی آن تبدیل\nشده از راه اصلیه آن قدری دور ادا کرده میشود، لہٰذا\nدرین موقع اشکالات سختی برای شاعر عاید می گردد\nزیرا که قائم داشتن سادگی ادا ہمراہ جدت گویا مرادف\nاجتماع نقیضین است ، لکن در واقع موقع کمال\nشاعری ہمین می باشد، و صورت آن این است ، که"}
{"book": "adl0951", "page": 133, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۲۸\nما سوای جدت ادا دیگر سخنهای سادگی تماماً موجود باشند\nیعنی الفاظش سهل و تشبیهاتش قریب الفهم و محاورات\nروزمره در آن مندرج باشد، و در ترکیبش پیچیدگی\nبنظر نیفتد، بهمراه این ملاحظات در جدت ادا از اعتدال\nتجاوز کرده شود، درین صورت بواسطهٔ جدت در سادگی\nقدری فرق واقع خواهد شد، اما دیگر خوبی ہائے او\nتلافی آنرا خواهد کرد۔\nترکیب اجزای جمله\nترکیب اجزای جملات یک جزو ضروری شعر است\nدر ہر زبان یک ترتیب مخصوصی برائے تقدیم و تاخیر\nالفاظ مقرر است، که ازان تجاوز نمودن جائز نیست\nہنگامیکه بر طبق همان ترتیب آن اجزاء در کلام بیاید\nمضمونش بلا تکلف بفہم مے رسد، وقتیکه این اجزا\nاز مقام اصلی خویش تجاوز میکند، در مطلب پیچیدگی\nپیدا میشود و بهمان اندازه که این تبدلات افزونی مے\nکند۔ ہمان قدر در کلام پیچیدگی را تولید میکند، اما\nدر شعر حسب ضرورت وزن و بحر و قافیه ترتیب\nاصلی کلام کاملاً قائم نمی تواند، ماند بهمراه این شاعر"}
{"book": "adl0951", "page": 134, "text": "شعر العجم حصۀ چهارم ۱۲۹\nرا می باید که کوشش کرده تا جائیکه ممکن باشد ، تمام\nاجزای و پرزه های آنرا در جایهای آن قائم بگذارد ، و\nحتی الامکان روا دار نشود که اجزای کلام از مقام لازمه\nخویش دور شود ، هر قدریکه این وصف در کلام افزون\nباشد بهمان اندازه در شعرش روانی و سلامت بنظر خواهد\nآمد ، بواسطۀ وجود همین وصف کلام سعدی از کلام تمام\nشعرا امتیاز مخصوصی را حائز است ، و اکثر در اشعار\nسعدی اینطور دیده می شود ، که اگر کسی خواسته باشد ، که\nآنرا نثر کند نمی تواند . زیرا که ترتیب اجزای جمله های\nکلام او همان ترتیب را شامل است ، که در نثر می باشد\nو اینطور بسا اشعارش موجود است ، که در بین نظم و نثر\nآن فرقی خفیفی مشهود است . مثلاً ے\nخط سبز و لب لعلت بچه ماند؟ دانی من بگویم که بسر چشمۀ حیوان ماند\nچکند کشتۀ عشقت که نگوید غم دل تو مپندار که خون ریزی پنهان ماند\n\nہی تماشا گاہِ عالم روی تو ہمہ تو کجا بهر تماشای روی\n\nبسیار خلاف وعده کردی\nآخر بغلط یکی وفا کن"}
{"book": "adl0951", "page": 135, "text": "شعر العجم حصة چهارم\n۱۳۰\n\nبر خیز و در سرائے بر بند بنشین و قبائی بسته کن وا\n\nواقعیت\n\nیک مسئله معرکتہ الآرا و مغالطہ انگیز فن شاعری\nواقعیت کلام است ، فریقی خیال میکنند، کہ شرط ضروری\nشعر واقعیت است ، و جماعتی ادعا دارند ، که از جمله\nمحاسن شعری مبالغہ نیز شمرده می شود ، بدیهی است\nکه واقعیت و مبالغہ دو چیز متناقض است ، این از\nمدتے زیر بحث مانده فیصلہ نگردیده است ، ہر فریق\nتنها دلیل خود را تقدیم کنان استدلال جانب مخالف خود\nرا بصورت مبهم و پیچیده ازاله میدهند . لہذا ضرور\nاست ، که استدلال طرفین بهمان اصلیت و قوت آن درینجا\nبیان گردیده انصافاً فیصلہ کرده شود و بهمراه آن این\nسخن نیز فہمانیده شود، آن فریقی که بر غلط می باشند\nاسباب پیدا شدن این غلطی شان چه بوده است ،\nطرفداران مبالغہ میگویند ، کہ آئمہ فن صراحتهً دروغ\nو مبالغہ را زیور شاعری قرار داده اند ، از نابغہ ذبیانی\"\nمردم پرسیدند :-\nمن اشعر الناس ؟ کیست شاعر ترین مردمان ؟"}
{"book": "adl0951", "page": 136, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۳۱\nگفت : من استجید کذبه ! :- کسیکه دروغش پسندیده باشد\nنظامی میگوید : ؎\nدر شعر مپیچ در فن او ٭ چون اکذب اوست احسن او\nدر کلام شعرائے بزرگ نامور که شاعری آنها نزد عموم مسلم است ، تماماً مبالغه و غلو موجود است ، علی الاکثر همان اشعار از جمله کار نامهای شاعری پنداشته میشوند که در آن دروغ و اغراق موجود باشد ، مثلاً این اشعار فردوسی : ؎\nفرد شد بماهی و بر شد بماه ٭ بن نیزه و قبهٔ بارگاه\nز بس گرد میدان که بر شد بدشت ٭ زمین شش شد و آسمان گشت هشت\nیکی خیمه داشت افراسیاب ٭ ز مشرق بمغرب تنیده طناب\nازین امر انکار شده نمیتواند ، که برخی از ائمه فن شعر ، دروغ و مبالغه را از جمله محاسن شاعری قرار داده اند اما بیشتر از دشمنان بر خلاف آن می باشند ، چنانچه حسّان بن ثابت میگوید : ؎\nاعلیٰ ترین اشعاری که تو آنرا گفته باشی ، ٭ ان اشعر بیت انت قائله\nشعریست که در موقع خواندت مردم بگویند که راست است ٭ بیت یقال اذا انشدته صدقاً"}
{"book": "adl0951", "page": 137, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۱۳۲\nابن رشیق در کتاب عمده خویش در موافقت آن بسیاری از اقوال ائمه را نقل کرده است - شعرائیکه نکتۀ شناس بلاغت اند بواسطۀ قوۀ طبیعت خویش مبالغه گوئی می‌نمایند، پس همراه آن اینچنین شرطی را ایزاد میکنند که بسبب آن مبالغه باقی نمی‌ماند، مثلاً بحتری در مدح متوکل یک قصیده نهایت پر زوری را نوشته که در آن ذکر رفتن متوکل را به نماز عید نموده است یک شعر مشهور این قصیده این است :\nفلو ان مشتاقاً تکلف فوق ما\nفی وسعه یمشی الیک المنابر\nیعنی اگر کسی زیاده‌تر از امکان خویش کاری کرده می‌توانست پس ای ممدوح منبر بطرف تو پیش شده می‌آمد، چونکه حرکت منبر یک امر محال بوده، لہٰذا شاعر این قصیده را ایزاد کرده که اگر اینطور ممکن می‌بود پس منبر باستقبال تو می‌آمد -\nدرین موقع یک نکته مخصوصی را پیش نظر باید نهاد که شاعری و انشاپردازی قدم به قدم همراه تمدن رفتار دارد، یعنی قسمیکه تمدن می‌باشد، بهمان نهج شاعری نیز ملاحظه می‌شود، یعنی در زمانۀ ابتدائی"}
{"book": "adl0951", "page": 138, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۳۳\n\nترقی اقوام، شاعری نیز ساده و بے تکلف می باشد، وقتیکه\nزمانه ترقی میکند و تمام جذبات شریفانه مشتعل گردیده گویا\nدر شاعری نیز قوة و جوش پیدای گردد ، ولی تا این\nفرصت هم از راستی و صداقت دور نمی شود ، زیرا این\nهمان زمانه می باشد ، که سراسر یک قوم همه تن عمل\nمی باشند، پس ازین که نوبت عیش و ناز و نعمت\nمیرسد، در ہر ہر سخن تکلف و ساخت و ترتیبات جدیدی\nروی کار می آید ، در عین همین زمان در مراتب شاعری\nمبالغه گوئی و اغراق آفرینی نیز تولید میگردد ، از نتیجه\nهمین است ، که در کلام قدمای اولین مبالغه دیده نی\nشود و در ہنگامیکه دوره بمبالغه آغاز میگردد، ہوائی\nعیش پرستی و ناز و تنعم می وزد و مقارن آن مبالغه و\nاغراقات شاعرانه هم مشهود می شود ۔\nغرض ازین تقریر آنست که از کلام آن شعرائیکه بر\nخوبی مبالغه استدلال گرفته میشود نسبت بآن این امر\nرا مشاهده باید کرد ، که آن شعر در کدام زمانه گفته\nشده است ، اگر از جمله اشعار متاخرین است ، باید\nفهمید ، که آن مبالغه بواسطه خرابی تمدن بوده که\nاثرات آن بر مذاق نیز اثر افگنده است ، که مردم"}
{"book": "adl0951", "page": 139, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۳۴\n\nمبالغات را می پسندیدند ، لہذا نه شاعر قابل سند است\nو نه مذاق پسند کنندگانش بخوبی این استدلال شده\nمی تواند ، بلکه این را باید فهمید ، که خرابی تمدن مذاق\nشاعر و مستمع را یکجا خراب کرده است .\nکسانیکه کذب و مبالغه را زیور شعر قرار داده اند\nبسبب غلطی آنها این است که در کذب و مبالغه ضرورت\nاستعمان تخیل می افتد مثلاً اگر نسبت با پی گفته شود ، که\nدر یک دقیقه صد لک کروه راه راطی میکند ، پس\nاین شعر بالکل بے مزه و مهمل خواهد بود ، لہذا وقتیکه شاعر\nایں قسم مبالغه سرائی را خواهشمند باشد ، حتماً از تخیل کار\nمیگیرد ، مثلاً شاعری میگوید س\nرو برو سے اگر آئینہ کے اس گلگوں کو\nپھینک دے لیکے کبھی مشرق سے غرب تلک\nاتنے عرصہ میں پھر آئے تو اُسے باور کر\nعکس بھی آئینہ سے ہونے نہ پائے منفک\nماحصلش اینکه اگر از مقابل آئینه آن گلگون را\nبمسافه که بعد آن از شرق تا غرب باشد بیفگند و ازین\nقدر عرصه دور در حالتی واپس بیاید ، که عکس او نیز از\nآئینه جدا نشده باشد ، می باید ، که برین مسئله باور کنی"}
{"book": "adl0951", "page": 140, "text": "۱۳۵\n\nشعر العجم حصۀ چهارم\n\nازین قطعه ظاهر میگردد ۔ که اگر در مبالغه حسنے بوجود\nمی آید ، بنا بر مداخله تخییل است ، در آن نه ازین\nسبب است ،که آن دروغ و یا مبالغه مے باشد ، در\nبرخی از مبالغه ہا دیگر کدام یک از محاسن شاعرانه بوده\nموجب خوبی آن میگردد ، مثلاً در مبالغه کمزوری و لاغری\nاین شعر : ؎\n\nتنم از ضعف چنان شد که اجل جست و نیافت\nناله هرچند نشانہ او که در پیرهن است\n\nدرین شعر مبالغه حسنے را پیدا کرده است ، بلکہ این\nخوبی حسن ادا است ، این مقصد را که از استماع ناله\nوجود جسم معلوم شده مے تواند ، اینقسم ادا کرده که\nگویا ناله یک ذی روحی است ، که سراغ جسم را باجل\nمیدہد ، الغرض اگر زیاده غور و کاوش بعمل آید ، معلوم\nمے گردد ، هر قدر اشعار مبالغه که مقبولند ، در آن اضافه\nبر مبالغه دیگر خوبی ہانیز موجود است و در واقع علت\nمقبولیت آنہم بواسطه همان محاسن است ،\nدرین بحث یک غلطی دیگر ازین سبب واقع مے\nشود ، که انواع شاعری مختلفند و لحاظ انواع آن کرده\nنمی شود ، شعر بر دو قسم منقسم است (۱) تخیلی (۲) غیر تخیلی\n\nشعر العجم حصۀ چهارم از مولانا شبلی"}
{"book": "adl0951", "page": 141, "text": "۱۳۶\nشعر العجم حصه چهارم\nدر تخیل مقصود از اظهار واقع واقعه نمی باشد ، بلکه زیادہ تر در مطمح نظرش این مسئله می باشد ، که قوهٔ تخیل بچه اندازہ وقوت و وسعت را داراست ازین جهته درین قسم اگر از مبالغه کار گرفته شود - عیبی ندارد، ولکن آن اثری بر طبیعت سامعین و همچه موقع پیدا میشود بواسطهٔ مبالغه نی بلکه از اثر قوت تخیل است ولی در دیگر اقسام شاعری مثلاً در اشعار فلسفیانه، اخلاقی، تاریخی عشقیه و فطری مبالغه بالکل یک چیز لغو و بیکار است لہٰذا اگر در شعر مبالغه نیز جائز باشد ، پس فقط در یک نوع مخصوص آن که تخیل باشد درست است ، و ازین ثبوت محدود آن خوبی آن اثبات شده می تواند سه اگر از شاعری محض تفریح طبیعت مقصود باشد ، پس مبالغه کار آمد شده می تواند، ولی اگر شاعری مقصد از آن قوتی باشد، که اقوام را زیر- و زبر کرده می تواند و در یک مملکت هیجان و غلغله را تولید کرده میکند و یا همان شاعریکه در قبایل عرب آتش حرب و ضرب را می افروخت و از خواندن آن در وقت نوحه قطرات اشک از در و دیوار میریخت ، اگر آن از واقعیت و اصلیت خالی باشد ، پس کاریرا از پیش برده نمی تواند :-"}
{"book": "adl0951", "page": 142, "text": "۱۳۷ شعر العجم حصه چهارم\n\nناظرین در تواریخ خوانده خواهند بود ، که در ایام جاهلیت فقط یک شعر یک شخص معمولی را در میان تمام عرب روشناس و معرفی میکرد ، برخلاف این آن شعرای ایران که در تعریف و توصیف ممدوحین خویش دفاتر بسیاری را سیاه میکردند ، نام آنها را هم کسی بدرستی نمی شناخت ، سبب آن همین است که در کلام شعرای جاهلیت واقعیت و اصلیت مندرج می بود و طبعاً اثرات آنهم بصورت حقیقی و واقعی می افتاد و بالعکس در اشعار نغزی ایرانی مانند طوطی و بلبل کلمات دور از حقیقت موجود بود هم از شنیدن آن بغیر از تفریح موقتی و آنی دیگر حاصلی مرتب نمی گشت بلی اثر مفید و درست شعر در موقعی پیدا شده می تواند که در آن واقعیت و حقایق مندرج باشد ، ورنه از شعبده کاریهای لفظی چه فائده مرتب شده می تواند این تاثیر شاعری عرب که بواسطه شنیدن یک بیت آن در سر تا سر یک قبیله آتش را برمی افروخت تا هنگامی حکمفرما بود ، که در شاعری آنها واقعیت موجود بود و هر چیزیکه میگفتند ، تماماً راست و درست بود ، وقتیکه در دورهٔ عباسیه مبالغه سرائی آغاز کرد ، پس از آن شعر"}
{"book": "adl0951", "page": 143, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۳۸\nو شاعری اینچنین یک بانگ بے اثری گردید، که شعراء\nدیوانہائے بزرگی از اشعار را می نوشتند، اما از آن\nاحدی مطلع نمی شد -\nاین یک امر ضروری نیست ، هر آن چیزیکه در شعر\nگفته شود ، باید سرتا پا مبنی بر واقعیت باشد ، بلکه غرض\nاصلی این است که باید از اثر اصلیت خالی نباشد، مثلاً اگر\nیک واقعه که در حقیقت بوقوع نه پیوسته باشد ، مگر شاعر\nکاملاً بر وقوع آن متيقن باشد و این واقعه را در شعر ادا\nنماید - پس از اثر خالی نخواهد بود - میر انیس میگوید :ے\nحملہ غضب ہے بازوی شاہ حجاز کا\nلنگر نہ ٹوٹ جائے زمین کے جہاز کا\nحاصلش اینکه :- \"حمله که از بازوی شاه حجاز واقع شود\nیک امر مدهش و بزرگی است ، مباد که از اثر آن حمله\nلنگر جهاز زمین نگسلد\" -\nظاهراً درین شعر مبالغه است ، زیرا از حمله هیچ\nانسانی زمین از جائے خویش نمی جنبد ، اما اگر تصور کرده\nشود ، که این سخن از زبان کدام شخص شنیده می\nسود ، پس در کلام اثر واقعیت داخل گردیده و مبالغه\nگفته نمی شود -"}
{"book": "adl0951", "page": 144, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۴۹\nصورت دیگر واقعیت این است که اگر چه آن واقعه را که بسوی کسی نسبت داده اند، در حقیقت این انتساب بطرف او صحیح و درست نباشد اما در نفس الامر وقوع آن واقعه ممکن بوده و در دیگر جائے دیده شود در آن صورت اثر شعر باطل نمی شود عرفی چه قدر خوب گفته : ہ\nمنکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشق\nاین نشه بمن گر نبود با دگری هست\nدر اشعار عشقیه ازین جهته مبالغه سرائی چندان بد نما معلوم نمیشود، هرچند آن سخنها در شاعر نباشد ، اما در جوش عشق و محبت اینطور واقعات ناممکن نیست\nسبب اصلی پیدا شدن مبالغه در شعر ازین امر شده است، که احساس شاعر نسبت به عموم نهایت قوی و مشتعل می باشد، لہذا ہر واقعه بروی نسبت بدیگران بیشتر اثری افگند و شاعر همین اثر را ادا میکند، اما چون عموم باین درجه حساس نمی باشند، برای آنها این اظهارات شاعر مبالغه معلوم می شود و ازین سبب آن اشخاصیکه در اصل مذاق شاعری را ندارند و شاعر شدن خود را آرزومند میشوند، آنها به تکلف"}
{"book": "adl0951", "page": 145, "text": "شعر پنجم حصه چهارم\n۱۴۰\nمبالغه سرائی را آغاز کرده از حدود اصلی تجاوز می ورزند\nقدما به همین حدود جائز مبالغه می نمودند، مگر متأخرین که\nدر اصل فطرةً شاعر نبودند، قصداً و ارادهً آرزوی\nقوی ساختن احساسات خود را نمودند، چون تجربه نداشتند\nاز کجا تا بکجا سر کشیدند و تا بحدی درین مورد افراط\nکردند، که بهمان اندازه که اظهار یک امر ناممکن را\nنموده باشند، بهمان مرتبه حسن مبالغه را می پندارند.\nبرای کلام واقعیت اینچنین یک امر ضروریست، که\nدر بسیاری از اسالیب بلاغت تنها بهمین واسطه خوبی\nو اثر تولید میگردد. که در آن پهلوی واقعیت می\nباشد، مثلاً آن موقعی را که شاعر مشتبه می باشد بصورت\nشک و تردد چنین بیان میکند: سه\nدارد جمال روی تو امشب تماشای دگر\nیا اینک من می بینمش شهر ز شبهائی دگر\nدرین شعر اقتضای تعریف آن بود، که شاعر بصورت\nقطعی دعوی میکرد، که حسن معشوق افزوده است، مگر وی\nاظهار شک کرده میگوید که یا در صنعت ترقی پیوسته و\nیا در نفس الامر بر حال خود است، لکن بشهر مخصوص\nخود را بر من افگنده است. چون این سخن زیاده تر"}
{"book": "adl0951", "page": 146, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۱۴۱\n\nقرین قیاس و در آن زیاده تر پهلوی واقعیت نمایان\nاست، لہذا این طرز ادا، زیاده پر لطف معلوم می\nشود- یا مثلاً : ؎\nیا مگر کاوش آن نشتر مژگان کم شد\nیا کہ خود زخم مرا لذت آزار نماند\n\nیا مثلاً در موقعیکه از اندازهٔ کدام چیز قدری کاسته\nکمتر بیان کرده شود، در آنجا یک لطف مخصوصی پیدا از\nاثر واقعیت است، پیدا میگردد، مثلا : ؎\nپاس اورے رہ گئی فریاد کچھ ادھر\nمیں کیا کہوں کہ چرخ برین کتنی دور تھا\n\nحاصلش مضموناً درین شعر است : ؎\nاز بسکه خشک شد نفس من ز تاب دل\nمانند استخوان به گلو مانده ناله ام\n\nمخلص اینکه شعر تا آن زمان اثری را تولید کرده نمی\nتواند، که در وی اثر واقعیت نباشد، در عرب اوج\nشباب شاعری زمان جاہلیت خیال کرده می شود، زیرا\nدر آن زمانه شعرا هر چه که میگفتند، سرتا پا مبنی بر حقیقت\nو واقعیت می بود، که اگر از میدان جنگ شاعری گریخته\nآنرا نیز بیان نموده است، یک شاعر جهت کیفیت"}
{"book": "adl0951", "page": 147, "text": "۱۴۲\nشعر العجم حصه چهارم\nمحاربه خود دشمنان خویش را نوشته چون پله محاربه هر دو\nجانب یک برابر بوده لہٰذا در ہر ہر سخن وکیفیت پله\nخویش و متقابلین خود را یک برابر مقرر داشته تا اینکه\nمی نویسد :؎\nفابوا بالرماح مکسرات وابنا بالسیوف قد انحنینا\n(متقابلین ما) بر گردیدن در حالیکه نیزہای شان\nشکسته بود و برگشتیم ماہم در حالیکه خم و شکن در تیغهای\nما واقع بود۔\nاگر مدح و یا تعریف کدام پادشاہی را می نمودند\nاز واقعیت و حقیقت تجاوز نمی کردند، کدام رئیسی با\nسلامته بن جندل گفت، که چیزی در مدحم بنویس، از انجا\nکه در وجود او ہیچ تعریفی نبود، که قابل وصف باشد\nاز مدحش انکار کرده گفت افعل حتی اقول :- تو مصدر\nکدام عملیات بزرگی بشو تا من نیز برایت چیزی بگویم۔\nاگرچہ ظاہراً در تخیل ضرورت واقعیت چندان\nمعلوم نمی شود، ولی در حقیقت در موقع تخیل\nپر لطف و با اثر بنظر می افتد، که در آن واقعیت\nموجود باشد۔ مثلاً این شعر :؎\nکی بہر نا محرمی ؟ چاک خواہم نمود۔"}
{"book": "adl0951", "page": 148, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۴۴\n\nمنکه زخمت را نهان از چشم سوزن داشتم\nدرین شعر سوزن را که بمنزله ذی روح قرار داده و مخفی\nداشتن زخم را از و به صورت تخیل گفته است ، اما بنیاد اصلی\nمضمون بر واقعیت مبنی می باشد ، مطلب اصلی آن اینقدر\nاست که من تنها به نزد عوام الناس شکایت معشوق را\nنمی کنم ، بلکه از همدرد های مخصوص خویش نیز این راز\nمخفی خود را پنهان میدارم -\nچرا شعر موثر واقع میگردد ؟\nاین یک امر بدیهی است ، که شعر یک چیز موثر است\nولی این مسئله بحث طلب است ، که سبب اصلی اثر\nآن از چیست ؟\nسبب آنرا ارسطو در کتاب الشعر چنین می نگارد ، که\nحاصل کلامش ذیلاً منقول است ، در وجود انسان نقالی\nو محاکات یک ماده فطری است در دیگر حیوان یا این\nماده مطلقاً موجود نمی باشد ، اگر باشد هم نهایت اندک\nاست ، مثلاً طوطی تنها نقل آواز را میکند ونقل حرکات\nو سکنات را کرده نمی تواند ، بوزینه نقل حرکات\nو سکنات را کرده می تواند ، اما از نقالی آواز محروم\nاست ، بر خلاف آن انسان را آواز و اشاره و حرکات"}
{"book": "adl0951", "page": 149, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۴۴\n\nو سکنات و از دیگر تاریخ مختلفه نقل هر چیزی را کرده\nمی تواند، و این امر نیز از فطرت انسانی مشهود است\nکه برای او از محاکات یک لطف مخصوصی حاصل میگردد.\nفرض کنید که اگر تصویر یک جانور بد صورتی را عیناً\nبی کم و کاست تصویر کند. هر شخص را از مشاهده آن\nیک لطف مخصوصی حاصل می گردد. حالانکه از دیدن خود\nهمان جانور طبیعتش مکدر میشود، ازین معلوم شد، که\nمحاکات یک چیزی ذاتاً لطف انگیزی باشد، عام ازینکه\nآن چیز خوب باشد یا خراب، چونکه شعر نیز یک رقم نقالی\nاست لہذا خواه مخواه از آن بر طبیعت یک اثر مخصوصی\nواقع میگردد۔\nوجه دیگرش آن است که موسیقی و راگ نیز طبعاً یک\nچیز موثری است و در شعر نیز یک جز موسیقی شامل است\nلہذا در هر شعر یکه زیاده تر موسیقیت موجود باشد، زیاده\nتر موثری باشد\nوجوهی را که ارسطو بیان کرده، اگرچه بجای خویش\nصحیح است، اما تاثیر شعر فقط بر همین چیزها موقوف\nنیست، بلکه در شعر علاوه برین دیگر اشیا نیز شامل اندکه\nبواسطه آن بر دلها اثری افگند، برای دلنشین نمودن"}
{"book": "adl0951", "page": 150, "text": "۱۴۵\nشعر العجم حصه چهارم\nاین مضمون اولاً این نکته را باید فهمید، که ماشین\nمعاشرت انسانی از فلسفه و سائیس نی بلکه بواسطه جذبات\nانسانی در حرکت و رفتار است فرض کنید که پس یک\nشخص معمری مرده ولاش آن در پیش نظر افتاده است\nاین مرد اگر از سائیس فکر و رای بگیرد ، این جواب\nرا خواهد گرفت ، که اینچنین اسبابی در وجود این متوفی\nمجموع شده اند، که بواسطه آن دوران خونش بند و یا\nحرکت ولش سکون را اختیار کرده که نام دیگر آن وفات\nگردیدن این متوفی بوده این یک واقعه ایست ، که\nعلاج پذیر نیست و خواه مخواه واقع میشود ، از آنجا\nکه زنده گانی مکرر ممکن نیست ، لہذا گریستن و نوحه\nکردن و متاثر گشتن در وقوع همچو یک مسئله بالکل بیکار\nو فضول و یک عمل احمقانه ایست ، لکن آیا در تمام\nعالم یک نفر هم اینطور پیدا خواهد شد ، که برین نظریات\nپابند بوده عمل کند ؟ و آیا خود سائیس ازین اصول\nمی تواند که کاری بگیرد ؟ شیرینی اطفال ! و مهربانی\nو شفقت مادری ! و جوش محبت ! و هنگامه غم !\nرنج مرگ! و مسرت ولادت را آیا با سائیس سروکاری\nاست ؟ اما اگر این اشیا کاملاً محو و فنا گردد، دفعتاً"}
{"book": "adl0951", "page": 151, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۱۴۶\nیک غبار بسیار مدهش و تاریکی شدیدی سرتاسر دنیا را فرا میگرد و دنیا قالب بی جان ، و شراب بی کیفیت و گل بیرنگ و گوہر بی آب گردیدہ تماماً بر حال خود بیک صورت نامنتظمانه می مانند - سوز و گداز ، و عشوه و ناز ، و رنگینی و دلفریبی و دلاویزی دنیا بواسطهٔ سائنس نی بلکه بطفیل آن جذبات انسانی موجود است که تقریباً از حکومت عقل آزاد است.\nچون تعلق شاعری تنها با جذبات است ، ازین جہتہ تاثیر انگنی نیز از اثر اوست، شاعری ہر رقم جذبات را بر انگیخته می کند، لہذا آن اثراتی که از رنج و غم و خوشی و جوش و استعجاب و حیرت بوجود می آیند عیناً همان تاثیرات در شعر نیز می باشد، شاعری مصورانه ازین جهتہ بر دل اثر نمی کند، آن مناظری را کہ اثر انگیزند، شاعری در پیش نظر تقدیم میکند -\nاز اهتزاز باد سحر، رفتار آب روان، شگفتگی گلها نسیم غنچہ ہا ، پیچ و تاب و خم دم سبزہ ہا، روائح عطریات ہجوم و اجتماع ابر ہا ، بریق و لمعان برقہا در پیش نظر باشند، حتماً بر دل کیفیت و وجد طاری میگردد شاعری عیناً همین مناظر را پیش میکند، لہذا از تاثیر آن"}
{"book": "adl0951", "page": 152, "text": "۱۴۷\nشعر العجم حصه چهارم\nچه طوری تواند شد، که انکار کرده شود.\nشاعر تنها تصویر محسوسات را نمی کشد، بلکه جذبات\nو احساسات را نیز در پیش نظری آرد ، اکثر یه خود\nما نیز از جذبات پوشیده و نازک خویش واقف نمی\nباشیم ، و اگر می باشیم ، بیک صورت مبهم و سرسری\nبنظر ما می افتد، شاعری همین چیز های پس پرده\nرا در پیش نظر مجسم میکند و چیز های پوشیده و مبهم\nرا بچشم انسان میدرخشانند و نقش محو گشته سر از نو\nمرتسم گردانیده و چیز گم گشته را مجدداً بدست\nمیدهد، آن تصویر روحانی ما را که بذریعه هیچیک\nآئینه آنرا دیده نمی توانیم شعر بما ارائه میدهد - طوریکه\nکار و بار دنیا جریان دارد، فلسفه اصلی آن اصول\nمعاوضه و خود غرضی است، هنگامیکه بآن زیاده تر\nوسعت داده شود - تمام اعمال و افعال ما یک سلسله\nداد و ستد بنظر می آید، پرداخت و محبت با اطفال\nازین جهته کرده میشود، که آنها در از منه آتی بکار\nما خواهند افتاد و اطاعت پدر در حقیقت معاوضه\nاحسانات سابقه اوست، مهمان نوازی بنا برین اصول\nکرده می شود ، که ممکن است، هنگام ضرورت همان"}
{"book": "adl0951", "page": 153, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۴۸\nشدن باہم لاحق گردد ، کار ہائے قومی ازین جهتہ اجرا\nکرده میشوند ، که واسطه بالواسطه شخصاً بخود فاعل آن\nعاید گردد ۔\nنظر باین فلسفه بلاشبهه قوت عمل کسب ازدیاد\nمیکند ، تجارت ترقی و کاروبار وسعت می نماید ، دولت\nکسب افزونی می ورزد ، اما تمام جذبات می میرد\nو دل پژمرده می شود و احساسات نازک و لطیف فنا\nمیگردد ، عشق و محبت برباد شده تمام این دنیا یک\nماشین بی حسی میگردد ، که بقوت خود غرضی حرکت میکند\nدر ہمچہ یک حالتے جذبات شریفانه را شعر ترو تازه\nکرده مارا از دائرہ محسوسات بدر آورده در یک\nعالم وسیع و دلفریب دیگری با خود همراه برده و بما\nیک تعلیم بے آلایش و بے غرض دوستی را داده بما\nمسرت حقیقی و خوشی قلبی را اعطا می کند ، در موقعیکه\nدلهای ما از ہجوم کاروبار و از کشمکش مقابله و پیچیدگی\nمعاملات و از داروگیر ترددات گرفته و ہمت خود\nرا می بازد ، شعر یک مجسمۂ سکون و اطمینان گردیده\nبمقابله ما آمده می گوید : ؎\nشراب تلخ ده ساقی که مرد افگن بود زورش"}
{"book": "adl0951", "page": 154, "text": "۱۴۹\nشعر العجم حصہ چہارم\nکہ تا لختی بیاسائیم ز دنیا و ز شر و شورش\nوقتیکہ عمارت سائینس و مشاہدات ما را سخت دل\nو عبوس می نماید ، و حقارت تمام مسلمات عامہ و معتقدات\nرا در دل ما بوجود می آورد ، بر ہیچ چیزی اعتبار نمی\nآید و اثر ہیچ چیزی باقی نمی ماند ، ماسوائے مادہ اثرات\nہمہ چیز از دل بر می خیزد و در آن موقع شاعر چنان\nدلہای ما را نرم و رقیق می نماید کہ ازان تسلیم و اثر پذیری\nو اعتقاد پیدا می شود و عوض مادیت روحانیت قائم\nمیگردد و شعر ما را در عالم تخیل می برد ، کہ در آن بطرف\nقلیلے ہما از نتیجہ حکومت بے رحم مشاہدات نجات\nمیسر می گردد ۔ در ہنگامیکہ سحر کاریہای دولت و امارت\nدلہای ما را از حسرت و رشک مالا مال ساختہ و زندگانی\nنظر فروز امراء و سلاطین بر دلہای ما زخمهای رشک\nرا تولید میکند ، ہاتف غیبی اینچنین آواز میدہد : ؎\nبس کن ز کبر و ناز کہ دیدہ است روزگار\nچینِ قبای قیصر و طرفِ کلاہ کی\nاستعمال شاعری\nشعر چنان قوتی است ، کہ از آن کارہای نہایت بزرگی"}
{"book": "adl0951", "page": 155, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۵۰\n\nگرفته می شود مشروط برینکه بصورت صحیح استعمال\nکرده شود ، ابتدای شاعری در عرب از رجز بوده ، یعنی\nدر موقعیکه بمیدان محاربه دو حریف باهمدیگر مقابل\nو نزدیک می شدند ، در اثنای جوش و هیجان فقرات\nموزونی از زبان آنها می برآمد ، که بیش از دو یا\nچهار بیت نمی بود، ولی همین کلام مختصر کار یک\nطبل بزرگ حربی را انجام می داد ، سپس از آن مرثیه\nخوانی آغاز گشت و در فرصتیکه شخصی کی وفات می نمود\nدوست و عزیزش بر لاش او نوحه سرائی میکرد، بلکه برخی\nاز شعرا در تمام عمر خویش بجز از مرثیه دیگر چیزی نه\nسرودند ، خنسا نام زنی بود که بهمراه برادر خویش دوستی\nو محبت مزیدی داشت بعد از مردن او چنان صدمه\nشدید و حزن مزیدی باو لاحق گشت ، که تا بوقت\nمردن خویش دائماً میگریست و بسا اشعاری را در\nموضوع وفات برادرش انشا نموده چنانچه هزار ها\nاشعارش در مرثیه مذکور موجود است ، بر متمم بن نویره\nنیز همین سانحه بتقریب رحلت برادرش عاید گردیده که\nشهر بشهر و ده بده نوحه کنان میدوید، و بهر مقامیکه میرسید\nمرد و زن باطراف او جم غفیری را تشکیل داده مراثی مزبور"}
{"book": "adl0951", "page": 156, "text": "۱۵۱\nشعر العجم حصه چهارم\nرا که بر وفات برادرش گریه کنان میخواند می شنیدند\nو میگریستند، پس از مرثیه دور قصیده خوانی آغاز\nگردید، اکثری از شعرای عرب صاحب تیغ و علم بودند\nاز همین جهته در قصائد خویش ذکر محاربات و معرکه آرائی\nهای خویش را می نمودند - عمرو بن ہند یک بادشاه\nمشهور عرب گذشته است، وقتیکه تسلط او بر تمام\nملک قائم گردید، روزی بدربار شاهی خویش گفت\nکه آیا امروز در عرب کسی خواهد بود، که بمقابل من\nگردن اطاعت خود را فرو نیاورد، اہل دربار عرضیه\nپرداز شدند، که اگر عمرو کلثوم شاعر طوق اطاعت\nشاه را بگردن اندازد، ہمانا که دیگر احدی طاقت\nسرشوری را بحضور ملوکانه نخواهد داشت، پادشاه\nعمرو کلثوم را با عائله و تعلقات او طلبید، والده\nعمرو کلثوم بحرم سرای شاهی و خود او بدربار سلطنتی\nرفته نشست، مادر شاه مادر عمرو کلثوم را بطرف\nچیزی اشاره کنان برو امر کرد، که انرا برداشته بمن\nبده وی بجوابش گفت، که خودت همان مطلوبت را\nرا برداشته بگیر، مادر شاه مکرراً همان امر نخستین خود\nرا بر و صادر کرد، تکراراً از مادر عمرو کلثوم ہمان"}
{"book": "adl0951", "page": 157, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۵۲\nجواب اولین را استماع کرد، بمرتبه سوم باز همان فرمائش خود را مادر شاه اعاده کرد ، درین بار مادر عمر کلثوم فغانی بر آورده گفت وا تغلباه یعنی الغیاث ای قبیله تغلب چون عمر کلثوم این آواز را شنید ، فوراً فهمید ، که تحقیر مادرش را کرده اند ، لہذا علی الفور تیغ را از نیام کشیده بیک ضربت بیدریغ سر بادشاه از تنش علیحده کرده از دربار بر آمده در عقب این واقعه معرکه آرائی های بزرگی واقع شده از طرفین نفری زیادی بقتل رسیدند در موقع انعقاد میله عکاظ عمر و کلثوم در یک مجمع عمومی ایستاده قصیدهٔ غرای را خوانده در ضمن آن تفصیل این واقعه را بیان کنان حمیت و پخرت خود را باین جوش و خروش تحریر داشت ، که تا دو صد سال هر طفل قبیله تغلب اشعار او را از آوان طفلی یاد میگرفت و میخواند اہل تاریخ می نگارند ، که بطفیل ہین قصیده او تا صد سال دیگر اوصاف شجاعت و دلیری در آن قبیله باقی ماند، امروز نیز همان اشعار اشخاص افسرده دل را بجوش آورده در طبیعت شان حرارت را بوجود می آورد ، این قصیده بدر خانه کعبه نیز تعلیق گردیده"}
{"book": "adl0951", "page": 158, "text": "۱۵۳\nشعر العجم حصه چهارم\nلهذا در سبعه معلقه نیز داخل است،\nاین همه از تاثیرات استعمال صحیح شاعری بوده\nو از اثر همین استعمالات صحیح بود، که عموماً لگام\nقوم عرب در دست شعرای بود و آنجا بهر جانبی آنها\nرا بر طبق اشاره خود می دوانیدند و از هر محلی\nکه آنها را باز می میداشتند می توان شد، جای\nتاسف است که ایرانی ها گاهی اینطور خوابی را\nهم ندیده و در آن سرزمین ابتدای شاعری بصورت\nغلامی نشو و نما نموده دائماً شاعری حیثیت غلامی را\nدر آن مملکت حائز بوده گویا شعرای آن برای خود\nبلکه مداحی و صنعت تراشی دیگران خلق شده بودند،\nجهته پیدا نمودن اخلاق شریفانه هیچک آله بهتر\nاز شاعری نیست، علم اخلاق یک فن مستقلی است\nو جزو اعظم فلسفه شمرده می شود، و در هر زبان در\nاین فن کتابهای زیادی تحریر شده اند، ولی برای\nتعلیم اخلاقی یک یک شعر نسبت بیک کتاب ضخیم\nآن بیشتر کار میدهد، چون شاعری یک چیز موثری\nاست، لهذا هر آن خیالی که بواسطه آن ادا کرده\nشود، بدل جاگزین میگردد، و جذبات را بر انگیخته"}
{"book": "adl0951", "page": 159, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۵۴\nمی گرداند، بنابراین اگر بواسطهٔ شاعری مضامین اخلاقی\nبیان کرده شود و جذبات شریفانه مانند شجاعت، ہمت\nغیرت، حمیت، آزادی را بذریعه اشعار انتشار داده\nشود، پس هیچک طریقه در برابر آن کار را از پیش\nبرده نمی تواند،\nعربہا قبل از طلوع نیر اسلام نہایت یک قوم جاہل\nو مفلس بودند و بغیر از شیرگاؤ و شتر دیگر چیزی برائی\nشان میسر نمی شد، عوض خانه در چرمیها و غزوی\nہا سکونت داشته شب و روز مصروف جنگ و جدال\nو قتال می بودند، باین ہمہ آن اوصاف راستی و\nایفای عہد، و مهمان نوازی و جوُد و سخا و ہمت و\nغیرت که در آن کنده وحشیها موجود بود، امروزه\nروز به نصیب اقوام شائسته و متمدن دنیا هم نیست\nنهایت راست گفته است: ؎\nجیسے رہزن اور لٹیرے تھی ہمارے راستباز (۱)\nراہنماؤن میں نہیں پاتے ہم آج اُنکی نظیر\nدر میدان محاربه موزلیقه آنچنان اثری را القا\n(۱) بہر قسمیکہ راہزن دو باره باز بود راست باز ولے امروز درمیان\nراہنمایان عالم ما نظیر آن را یافته نمی توانیم۔"}
{"book": "adl0951", "page": 160, "text": "۱۵۵ شعرالعجم حصه چهارم\n\nکرده می توانست، که یک مصرعه رجز هیجان و جوش\nمزیدی را تولید میکرد، وقتیکه حضرت عایشه صدیقه رض\nدر خونخواهی حضرت عثمان ذوالنورین رض با حضرت علی کرم الله\nوجهه معرکه آرا گشت و بعد از جنگ در افواج او آثار\nشکست ظاهر گشت، شخصی از قبیله ضبه پیش شده\nمهار اشترش را گرفته این اشعار را خواند : ه\nنحن بنوضبة اصحاب الجمل الموت احلى عندنا من العسل\nننعى ابن عفان باطراف الاسل ردوا علينا شيخنا ثم نخل\n\nترجمه:- ما از قبیله بنی ضبه و عسکر حرب جمل هستم، و مردن\nبنزد ما شیرین است از شهد، طلب خونخواهی ابن عفان را با سر\nنیزه می نمائیم، شیخ ما (حضرت عثمان) را واپس بدهند تا جنگ با صلح\nمبدل گردید.\n\nبسیار سرداران نامور جنگیده جنگیده مقتول می شدند\nو تقریباً یک نیم صد نفر بهمین نهج سر بازی نموده\nهلاک شدند.\nتعلیم استقلال و جوانمردی از کتاب الاخلاق ارسطو\nباین اندازه حاصل نمی شود، و ازین شعر بحصول می آید.\nه من آن گاه عنان باز بپیچم ز راه\nکه یا سر دهم یا ستانم کلاه"}
{"book": "adl0951", "page": 161, "text": "شعر العجم حصہ چہارم ۱۵۶\nدر مذمت ریا کاری در کتب اخلاق دفاتر بسیاری مرقوم گردیده است، ولی همین یک رباعی در این موضوع نسبت بہ ہمہ آن بیشتر اثر می بخشد : ع\nزاہد بزن فاحشہ گفتا مستی\nکز خیر گسستی و بہ شر پیوستی\nزن گفت چنانکہ می نمائی ہستم\nتو نیز چنانکہ می نمائی ہستی\nمطلب قطعہ این است، کہ فاحشہ قطعاً می گوید کہ ظاہر و باطن من یکسان است و بالعکس باطن زاہد باہئیت ظاہری آن مطابقتی ندارد، و این مسئلہ را از خود زاہد بصورت استفہام معلومات می خواہد ۔\nکتابهای نہایت مستند و عملی علم الاخلاق، اخلاق جلالی و اخلاق ناصریست ، ولی ایں یک سخن بدیہی است ، کہ آن اثری را کہ در اخلاق و عادات اہالی ایران گلستان و بوستان سعدی افگندہ است ، نسبت باثرات آنہا نہایت زیاد و افزون است ،\nاز تمام انواع و اقسام شاعری مثل فلسفیانہ و اخلاقیہ و عشقیہ و تخیّلہ کار ہائے مفید گرفتہ می شود شاعر فلسفیانہ خیالات دقیق را بر نہایت رسائی ذہن"}
{"book": "adl0951", "page": 162, "text": "۱۵۷\nشعر العجم حصه چهارم\n\nنشین کرده می تواند ، شاعر اخلاقی اخلاق را خوب و درست می سازد ، از شاعر عشقیہ زندگی و تازگی برائے روح تولید می شود ، از تخیل برای طبیعت اهتزاز و انبساطی محصول می انجامد ، ولی جای تاسف است که اکثری از شعرای ایران شاعری را بطریقہ صحیح و درست آن استعمال نہ نموده و بلحاظ اکثریت تنها شاعری را برای دو کار مخصوص نموده اند (۱) مداحی امراء و سلاطین که در آن طومارهای طولانی کذب و افترا را می نگاشتند (۲) عشق و معاشقہ که نیز از مبالغه سرائی های دور و دراز کار و فضول گوئی های معمور می بود -\nالبته متاخرین دائره تخیل را قدری وسعت دادند ولی در آن آنقدری از اعتدال تجاوز نمودند ، که ذاتاً تخیل باقی نمانده بلکه تخیل را بصورت یک معمای بی سروپا تحویل نمودند -\nعظمت شعر و شاعری\nهنگامیکه در عرب کدام شاعر نوی ظہور می کرد از هر طرف سفار تهای تہنیت گوئی و مبارکبادی بحضور"}
{"book": "adl0951", "page": 163, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۵۸\n\nآن می آمدند و جلسه های مسرتی را نفاذ میدادند، زنان قبیله مجموع گردیده اشعار فخریه را می سرودند و عزت و شان و قدر و منزلت آن قبیله دفعتهً بلند میگشت، یک یک شعر نام یک قبیله یا یک شخص را تا بقیامت زنده میکرد-\nشماخ بن ضرار در شان عرابه اوسی این شعر را گفته\nاذا ما راية رفعت لمجد\nتلقاها عرابة باليمين\nوقتیکه علم عظمت و بزرگی بر افراشته میشود، پس آنرا بدست راست خویش مضبوط میگیرد عرابه دفعتهً نام عرابه در تمام عرب مشهور گردیده و تا امروز این مصرعه ضرب المثل عمومی گردیده است، در عرب محلق یک شخص گمنامی بود. که سه دختر داشت، اما بیکی از آنها کسی طلبگاری نمی نمود، اتفاقاً گذر اعشی شاعر در آن اطراف و نواحی افتاد، بیگم محلق آمدن او را شنیده بشوهرش گفت که این شاعر شخصی است، و مدح هر کسی را که میکند در تمام مملکت آن شخص بنظر عزت دیده می شود، محلق دعوتی را برای اعشی ترتیب داده بعد از طعام دورهٔ شراب جریان یافت، درین"}
{"book": "adl0951", "page": 164, "text": "۱۵۹ شعر العجم حصه چهارم\n\nضمن اعشی از محلق حال و کیفیت گذاره و عیالداری\nو غیره امور خانگی او را پرسیده درین ضمن به\nتذکر دختر های خود نیز پرداخت ، که بسن جوانی رسیده\nاند و طلبگاری او شان را هیچکس الی الان نه نموده\nاست ، اعشی گفت که انتظام این مسئله کرده شده\nاست ، شما مطمئن باشید ، وقتیکه ایام میله عکاظ\nبسر رسید ، اعشی در مجمع عمومی قصیده را خواند و\nپس از تمهید این شعر را گفت : ۱\nالعمری لقد لاحت عیون کثیره الی ضوء نار بالبقاع تحرق\nتثب لمقرورین کی یصطلوا نھا وبات لدی النار الندى والمحلق\nاین قصیده هنوز به ختم نرسیده بود که با طراف\nمحلق از وحام انام حلقه بست و شرفار عرب آمده\nاز وی خواهش قرابت را نمودند و هر سه دختر های\nاو بخاندانهای بسیار معززی وصل شدند\nمنیر نام یک قبیله نهایت معززی بود و آنها را بر حسب\nو نسب شان آنقدر غرور و نخوتی بدماغ شان جاگزین\nشده بود ، که اگر کسی ازو شان می پرسیدند ، که شما از\n(۱) یعنی قسم است بزندگانی من که به تحقیق روشن شده چشمهای بسیاری از مردمان\n(۲) بسوی آن روشنی آتشی که در اماکن و بقاع بر می افروزد (۲) و بعالم جوانی رسیده است آن آتش"}
{"book": "adl0951", "page": 165, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۶۰\n\nکدام قبیله می باشید، پس بیک آواز بسیار مغرورانه با کمال\nتکبر می گفتند، که از نمیر جریر نام که شاعر مشهور بود از\nکدام شخص این قبیله رنجیده بخانه خویش آمده بفرزند خویش\nگفت، امشب در چراغ قدری زیاده تر تیل بینداز، که\nمن در همچو قبیله نمیر چند اشعاری را می نگارم هنگامیکه\nاین شعر از زبانش بر آمد از جای خویش برجسته گفت\nوالله اخزيته اخر الدهر(۱) و آن شعر این است :\nفغض الطرف انك من نمير  فلا كعباً بلغت ولا کلابا(۲)\nوقتیکه در تمام عرب این شعر کسب اشتهار کرد\nاثراتش چنین بظهور انجامید که در موقع استفسار نام قبیله\nاز کدام نفر آنها از گرفتن اسم نمیر صرف نظر کنان اسماء\nاجداد و نیاگان ماضیه خود را برای معرفی خویش بزبان\nمی آوردند تا اینکه نام آن قبیله کاملا محو گردید -\nعظمت و شان و جبروت و اقتدار سلطان محمود\nباندازه مشهور است، که باظهار حاجت ندارد ولکن آن\nاشعار ہجویه را که فردوسی نسبت باو گفت، محمود به هیچ\n\nبقیہ صفحه ۱۵۹ برای آن اقامت گزینیان که در عقب آن تاپ تپش دارند (۳) یک شبے را بسر برند\nبنزد آن تا تش لطیف و خوشبو و ملحق (۱) قسم بخداوند است ، که رسوا نمودم قبیله نمیر\nرا تا بروز قیامت -\n(۲) پس بپوش چشمت ازین جهت که تو از قبیله نمیر هستی (۳) حالانکه در واقع تو بمرتبه بلند رسیده و نه نسب شما\nبه کلاب اتصال دارد -"}
{"book": "adl0951", "page": 166, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۶۱\n\nصورتی با محای آن موفق شده نتوانست ، حالانکه در سر\nتا سر مملکت خویش اعلان کرد بنزد هر کسیکه این اشعار هجویه\nپیدا گردد ، گرفتار و بمجازات شدیدی سر و چار می گردد\nفردوسی خودش بصورت مخفیانه شهر بشهر و ده بده می گردید\nولی این اشعارش بزبان اطفال جریان داشت ، حتی\nامروزه روز در تمام نسخهای شاهنامه که بهرجا بنظر می رسد\nاشعار هجویه مذکوره در ان مسطور بنظر می آید -\nدر عرب رتبه شاعری بدرجه بلند بود ، که آنها تحریر\nداشتن مدائح و اوصاف مردم را بخود عیب و عار کلی می\nشمردند ، چنانچه از ابتدای تا یک مدت مدیدی قصاید مدحیه\nرا احدی ننوشتند ، اگر بهمراه شاعری کسی احسان\nو الطاف را مبذول میکرد - همانا که بصورت شکریه\nفی الجمله بتذکر آن می پرداخت ، اما اگر احسان کننده\nمذکور اگرچه پادشاه هم می بود ، بصورت مدحیه لفظی\nرا نسبت باو بزبان خویش نمی راند -\nاولین شخصیکه مدحیه نوشته نابغه ذبیانی بود ، اگرچه بطفیل\nاین مدحه سرائی نابغه باندازه دولت مند و صاحب ثروت\nگردید ، که در ظروف نقره و طلا صرف طعام می نمود\n\n(۱) کتاب العمده جلد (۱) صفه ۴۱"}
{"book": "adl0951", "page": 167, "text": "شعر العجم حصہ چہارم ۱۶۲\n\nولی مراتب عزت و احترام او از نظر عامہ اعراب روز\nبروز کاسته می شد (۱) بعد از نابغہ پیشہ شاعری را\nاعشی نامی اشغال کرده جا بجا مدح سرائی نموده و\nانعامات را از ممدوحین خویش گرفته میگردید، تا اینکه\nرفته رفته این مدح سرائی با یک رواج عمومی را پیدا\nکرد و اکنون از مدتی قصیده خوانی و دریوزه گری با\nهمدیگر الفاظ مترادف می باشند، تاہم در ازمنہ\nاسلام برخی از شعرا از مدح سرائی عار داشتند،\nعمر بن ابی ربیعۃ القریشی که یک شاعر غزل گوئے\nبود، ہیچگاہے مدح سرائی نه نموده است، در ہنگا میکه\nخلیفہ عبدالملک بروی فرمایش مدح نگاری خود را نموده\nدر جوابش گفت که ”من مدح مردان رائے! بلکہ تعریف\nو اوصاف زنان را می نگارم“ در کدام موقعی که جمیل\nہمسفر ولید بن عبدالملک بود، ولید از جمیل خواهشمند\nگشت، که چند اشعاری را بر خواند و تصور داشت، که\nجمیل نظر باین ایمای او حتماً در مدح او چیزی خواهد گفت\nولی بالعکس نسبت بحیثیت و شان خویش یک قصیده\nفخریه خویش را بدو شنوانیده گفت : ؎\nانا جميل في السنام من معد (۱)\n\n(۱) منم جمیل نام که در بزرگی و رفعت خویش از خاندان معد ہستم."}
{"book": "adl0951", "page": 168, "text": "۱۶۳ شعرالعجم حصه چهارم\n\nفي الذروة العليا والركن الاشد (۲)\n\nدرین موقع این سخن را ملحوظ نظر باید داشت که ولید آن شخصی است که یک طرف تا به اسپین و از جانب دیگر تا به سندھ تمام ممالک را در تحت قبضه خویش در آورده بود ، در بنی امیه بلند تر ازان دیگری این مفاخر با تاریخی و کارنامهای عالی را مصدر نگردیده است ، تاهم جمیل را چیزی گفته نتوانسته و با وی تعرض نه نموده مروان ابن ابی حفصه میگوید : ؎\nمازلت آنف آن اؤلف مدحة (۳)\nالالـصـاحـب مـنـبـر و سریر (۴)\n\nابن مباده در مدح خلیفه منصور قصیده نگاشته عزم رفتن بغداد را نمود تا در آنجا رفته آنرا بدربار مشعور بشنواند بعد از ورود او بدربار یکی ملازمین خلیفه برایش شیر آورده ابن مباده پس از نوشیدن شیر بر شکم خویش دست گردانیده گفت تا زمانیکه این میسر باشد ، مرا با منصور چه سروکاری است !\nجلالت و عظمت سیف الدوله مشهور است، متنبتی شاعر\n\n(۲) در دوره بلند و رکن مضبوط محسوبم .\n(۳) همیشه عار و انکار دارم از اینکه میسازم مدحی را. (۴) مگر مدح سرائی من نیز برائے کسے است که باشد صاحب میز و تخت ۔"}
{"book": "adl0951", "page": 169, "text": "شعر العجم حصہ چہارم ۱۴۴\nدربار مشار الیه بود سیف الدولہ جائے نشین متنبی را ہمراہ دیگر اہل دربار خویش یک برابر مقرر داشتہ بود، ازین سخن سخت متاثر گشتہ و برآشفتہ قصیدہ را قلمبند کردہ در اثنائے دربار با سیف الدولہ مخاطبہ کنان گفت : ؎\nما انتفاع اخی الدنیا بناظرہ ؛\nاذا استوت عندہ الانوار والظلم\nیعنی انسان را از چشم چہ فائدہ عاید میگردد ، درحالیکہ بنظرش روشنی و تاریکی یکسان باشد ۔\nیا اعدل الناس الا فی معاملتی\nفبک الخصام و انت الخصم الحکم\nیعنی ای زیاد انصاف کنندہ نسبت بہمہ مردم باستثنای معاملہ من کہ تو در آن خصم ہستی و تو باین دعوی داری و تو حکم و فیصلہ کنندہ آن دعویٰ ہستی ۔\nاین قصیدہ را شنوانیدہ از دربارش بدر رفتہ بمصر آمد و از مصر بغداد آمدہ عزم شیراز را نمود ، در شیراز درین فرصت حکمران شیراز عضد الدولہ حکمران بود، کہ لقب شاہنشاہی را داشت ، واحدے در آن دورہ باوی ہمسری کردہ نمے توانست ، وقتیکہ بعضد الدولہ اطلاع آمدن او رسید ، بغرض استقبالش اہل دربار خود را فرستادہ"}
{"book": "adl0951", "page": 170, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۶۵\n\nمتنبی داخل دربار شهنشاهی گردید، اما باین شرط که در قطار\nدیگر شعراء دربار ننشیند و قصائد خود را ایستاده نخواند\nعضد الدوله این شرائط او را قبول کرد در یک موقعی\nعضد الدوله دیگری را مخاطب کنان گفت آن قصیده\nرا که متنبی در شام نوشته همسر این قصیده اش نیست\nمتنبی گفت که هر آن درجه رتبه را که شخصی داشته\nباشد بموافقت آن شعر نیز گفته می شود -"}
{"book": "adl0951", "page": 171, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۶۶\nباب دوم\nتاریخ\nآغاز شاعری در ایران چگونه بوده است\nاین مبحث در حصۀ نخستین قبلاً گذشته است - ولی درین جا باین غرض اعاده آن ضروری است تا سلسله واقعات مربوط گشته ضمناً نسبت به بیانات گذشته معلومات جدیدی نیز اضافه میگردد *\nقبل از اسلام اگرچه تمام علوم و فنون بدرجه کمال رسیده بود ولی در بین آن بسیار کم اثر و سراغ شاعری بنظر می خورد مستر براؤن که مدعی وجود آن است - ببیشتر ازین ثبوتی را پیش کرده نمی توانست - که \"راگ\" باربد از مدتی بزبان فارسی موجود بود - چنانچه شاعری میگوید -\nنوای \"باربد\" مانده است دستان\nمگر راگ \"باربد\" منثور بوده است نه منظوم - عوفی یزدی در"}
{"book": "adl0951", "page": 172, "text": "۱۶۷\nشعر العجم حصه چهارم\n\nلباب الالباب رقمطراز است :-\n\"در عهد پرویز نوائی خسروانی که آنرا باربد در صورت\nآورده است - بسیار است فاما از وزن شعر و قافیت و\nمراعات نظائر آن دور است بدان سبب تعرض بیان آن\nنیامد *\nیک مصنف مشهور زبان هندی بر بودن شاعری قدیم\nایران ازین اشعار استدلال گرفته است(۱) *\nهر برا به گیهان انوشه بدی * جهان را بدیدار توشه بدی\nمنم آن پیل دمان و منم آن شیر یله * نام بهرام تراو پدرت بوجهله\nزن شاه است در داور گردا * گوز گرد و ندارد بیم از کس\nبه همراه این اشعار این استدلال را نیز پیش کرده است -\nکه ایران اینقدر شائسته و ترقی یافته بود - که آن سر زمین گلزار\nو آب و هوایش فرحت انگیز و ولوله خیز بوده چه طور امکان پذیر\nمیشود - که جوش دلهای مردم آن سر زمین بصورت موذن\nشعر ظاهر نشده باشد - علاوه بران بحور مخصوصهٔ فارسی یا بحرهائی\nعربی چندان موافقت و مناسبتی با بهم نمی رساند - اهل عروض\nخواه زحافهای او را تراشیده در بحرهای عربی داخل نموده اند\nجواب حصه استدلال عقلی آن این است - که در فرحت\n(۱) لباب الالباب عوفی نمردی جلد اول مطبوعه یورپ صفحه ۱۹ *"}
{"book": "adl0951", "page": 173, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۶۸\n\nانگیزی آب و ہوائی ایران هیچ جائے شبهه نیست - مگر این امر\nنیزانه بدیهیاتست - که امروز ہزار ہا تلمیحات و روایات موجود اند\nکه علوم و فلسفه زمان گذشته ایران باقی نمانده است - لاکن\nنامهای نامی و اقوال حکمای ایرانی تا بامروز در کتب نقل\nاست - محققین اروپائی بسیاری از کتابهای زبان پهلوی\nرا جستجو و تلاش نموده بالاخر آنرا پیدا کرده اند - مگر چهار شعر\nپہلوی ہنوز ہم دستیارشان نه شده است - اگر اشعار فارسی\nیافت نمیشد - خیر ولی می باید که نام شعرای آن یافت\nمیشد - وقتیکه یکی ازین هر دو یافته نشد - پس تنها شهادت\nولوله خیزی آن بر زمین تا بکدام اندازه کار آمد شده میتواند\nشعریکه فوقاً نقل شده است از ان میان شعر نخستین یک فقرهٔ\nدعائیه است - که از حسن اتفاق موزون افتاده است - در\nشاهنامه در موقعیکه کدام یکی از اهل دربار بحضور شهریار\nچیزی عرض و استدعا نموده میخواهد اولاً این شعر را برزبان\nمی آورد *\nکیفیت شعر دومین این است - که اتفاقاً بهرام گور میان\nبادیه نشینان عرب پرورش یافت و ازین بود و باش خودسان\nعربی زبان مادری او گردید - چون در عربستان شاعری علی العموم\nمشعل بود لہٰذا این مذاق برای او نیز پیدا شد *"}
{"book": "adl0951", "page": 174, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۱۶۹\n\nعوفی یزدی می نگارد ۱ ؎ کہ من در بخارا بمکتب خانہ سرپل\nدیوان عربی او را دیده و ازاں جملہ چند شعرش را نقل نمودم\nکہ دوسہ بیت آں قراء آتی است :- ۲ ؎\n\nیریدون تزویجی من الکفو طالباً\nومالی من جنس الملوک عدیل\n\nاری ان مثلی کالمحال وجودہ\nولیس الیٰ نیل المحال سبیل\n\nمردم اراده دارند ۔ کہ عروسی مرا با یکی از همسران من بنمایند ۔\nمگر ہمسر و سیال من در کجا یافت شده می تواند ۔ خیال خود\nمن ایں است ۔ کہ یافتن نظیر من یک چیز محال است ۔ و\nبرائے یافتن یک چیز محال پیچ یک تدبیرے نیست +\n\nاگرچہ لہجہ ایں اشعار ابداً لہجہ آں ادوار نیست ۔ و در\nزمان جاہلیت لفظ محال کجا بوجود آمده آمده بود ۔ تاہم ما انیں\nبیان عوفی انکارے نداریم ۔ کہ بہرام بزبان عربی چیزے گفتہ\nخواہد بود ۔ چونکہ بذریعہ زبان عربی از شعر و شاعری واقف شدہ\nشدہ بود ۔ لہٰذا گاہے گاہے در فارسی نیز از زبان او فقرات\nموزونے می برآمد ۔ عوفی یزدی می نویسید :-\n\n”وقتے آں پادشاہ در مقام نشاط و موقع انبساط ایں\nچند کلمہ موزون را بزبان راند“\n\nمنم آں شیر یگہ منم آں پیل یلہ + نام من بہرام گور، کنیتم بوجبلہ\n\n۱؎ لباب الالباب جلد اول مطبوعہ یورپ صفحہ ۱۹ +"}
{"book": "adl0951", "page": 175, "text": "شعرالعجم حصہ چہارم\n۱۷۰\nدرین محل چند سخنی قابل لحاظ است ۔ اولاً عوفی این شعر\nرا بچند کلمہ موزون تعبیر میکند ۔ او را شعر نمی گوید ۔ حالت تغیّتر\nو تعریف دیگر روایات این است ۔ کہ تمام تذکرہ نویسان فارسی\nاین شعر را بنام بهرام گور نقل میکنند و ماخذ آنها فقط همین\nروایت عوفی یزدی است ۔ مگر الفاظ او را این طور پیش و\nپس و تغیّتر داده اند۔کہ وزن و بحر این شعر بالکل تبدیل یافته\nاست ۔ طوریکہ یزدی آنرا تحریر کرده بہ بحرے می ماند۔ کہ بیشتر\nبہ نثر مقاربت و موافقتش را نشان میدہد ۔ کہ مطابق بہ\nمذاق عربہا است ۔ برخلاف آن دیگر تذکرہ نویسان آن را\nبا بحور مروّجہ فارسی امروزه موافق ساخته اند۔ *\nالغرض سنگ بنیاد شاعری را نظر بچندین کلمات موزون\nبہرام گور در ایران ما قائل شده نمیتوانیم *\nشعر سوئمین نیز عہدہ برا ر اعطائے جواب این چنین\nیک مسئلہ بزرگ شاعری شده نمی تواند ۔ اصل واقعہ این\nاست ۔ وقتیکہ اسلام در ایران آمد ۔ تا مدتی در آنجا عربہا\nبراه راست حکمران بودند ۔ بلکہ تا زمانہ حکومت بنو اُمیّہ نائب\nالحکومتہا و حکام اعلیٰ اضلاع و توابع ایران نیز عربہا می بودند\nبدورۂ عباسیہ عہدہ وزارت بدست عجمی ہا افتاد و خاندان\nمشهور برامکہ را این قدر اقتدار حاصل گشت کہ گویا عنان"}
{"book": "adl0951", "page": 176, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n171\n\nعنان سلطنت نیز در قبضه آنها فتاد- مامون الرشید از جانب مادر\nعجمی بود- و از همین جهت ایرانی ها او را خواهر زادهٔ خویش\nمیگفتند- در حیات ابتدائی مامون در عجم به هزار ها شعرا پیدا\nشدند- ولی هر چه می سرودند- بعربی میگفتند- چنانچه علامه\nثعلبی در کتاب یتیمة الدهر باستقصاً تمام نامهای آن ها را\nنوشته است- لکن چون بیگم مامون عجمی و زبان مادری او\nنیز بوده اهل دربارش هم عموماً عجمی بودند- نظر باین سبب ها\nکه مذکور شد- شعراء ملکی را این خیال بدماغ آمد- که حیثیت\nو قدردانی این زبان وطنی بسر رسیده می بایست- که از\nوقت استفاده کنند- چنانچه عباس مروزی این قصیده را\nسرودهٔ تقدیم کرد:-\nای رسانیده بدولت فرق خود بر فرقدین\nگسترانیده به فضل و جود در عالم یدین\nمر خلافت را تو شایسته چو مردم دیده را\nدین یزدان را چه ما بسته چو سرخ را هر دو عین\nکس بدینمنوال پیش از من چنین شعری نگفت\nمر زبان پارسی را هست با این نهج بین\nلیک زان گفتم من این مدحت ترا تا این لغت\nگیرد از مدح و ثنائے حضرت تو زیب و زین"}
{"book": "adl0951", "page": 177, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۷۲\nمامون بعد از شنیدن این قصیده در صله هزار اشرفی\nبرائے او داد *\nازین اشعار ثابت میشود- که تا هنوز در زبان فارسی -\nعربی آمیزشی نشده بود- لہذا این هر دو زبان در وقت\nاختلاط آنها با همدیگر گرفته گرفته معلوم میشود- چنان معلوم\nمیشود- که مامون بعد از چند روزی چون به بغداد آمد.\nشاعری فارسی انتشار نیافته تا یک مدتے هیچ سراغ\nاشعار فارسی معلوم نمی شود- عوفی یزدی اشعار فوق را از\nعباس مزوزی نقل کنان میگوید- که بعد از وی کسے شعر\nپارسی نہ گفت *\nهنگامیکه بعد از مامون الرشید در اقتدار خلافت عباسیہ\nآثار ضعف آغاز نہاد- و صاحب منصبان ملکی خواجہائے خود\nمختاری خود ہا را میدیدند- مقدم از همه درین سلسلہ خاندان\nطاهریہ دیده شد- که بانی آن طاہر ذوالیمینین بود - این\nخاندان تا (۴۵) سال حکمران مانده در ۵۹؁ھ خاتمه یافتند\nو این خاندان اگرچہ عربی النسل و زبان رسمی شان عربی\nبوده بطرف فارسی چندان رغبتی نیز نداشتند تا ہم چون\nمستقر حکومت در خراسان بود- لہذا شاعری فارسی ترقی\nیافت- و مثل حنظلہ، محمود رواق ، فیروز مشرقی بسیار شعرا"}
{"book": "adl0951", "page": 178, "text": "۱۷۳\nشعر العجم حصه چهارم\n\nبوجود آمدند - از واقعات مذکوره ظاهر میگردد - که شاعری در\nایران بصورت قدرتی نی بلکه بقسم اکتسابی پیدا شده\nاست - و در عرب آغاز شاعری این طور شده که در هنگام\nمحاربه وقتیکه دو حریف با هم نزدیک شده مقابله مینمودند\nاولاً بصورت فخریه طرفین حسب و نسب و امتیازات خاندانی\nخودها را بیان می نمودند - این فقرات ابتدائاً منشور می بود بعداً\nکسب موزونیت نموده صورت رجز را اختیار نموده - چنانچه\nاهل ادب میگویند - که در عرب از اقسام شاعری اولاً رجز\nآغاز شد - و متعاقباً قصیده پیدا گردید - ولی در میان آن\nمدح و ذم شخصی نمی بود - بلکه آن جذباتی را که در دل پیدا\nمی شد ادا می نمودند - و در مجمع عمومی بمردم می شنوانیدند -\nو تا مدت مدیدی نوشتن و خواندن هیچ نبوده شعراء و رواة\nرا تمام آن اشعار حفظاً بر زبان می بود - برخلاف آن در\nایران در ابتداء شاعری بذریعه تعلیم و تعلم موجود گردیده\nاست - یعنی آن اشخاصیکه ماهر زبان عربی می بودند - و شعر\nو شاعری اعراب در پیش نظرشان بود - آن ها نه تنها\nشاعری را برای ترقی زبان خویش بلکه زیاده تر برای\nمداحی و زر طلبی آغاز نهادند و از انها نتایج مفصله ذیل بوقوع\nپیوست *"}
{"book": "adl0951", "page": 179, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۷۴\n\n(۱) در ایران ابتدائی شاعری از مداحی و قصیده خوانی شده\nاست - *\n(۲) شخصیکه شاعر شدن خود را میخواست - بذریعه کتابها\nتعلیم آن حاصل میکرد - *\nنظامی عروضی در چهار مقاله خویش می نگارد :-\n\"اما شاعر بدین درجه نرسد - الا که در عنفوان شباب و روزگار\nجوانی بیست هزار شعر از اشعار متقدمین یاد گیرد - هزار کلمه از\nآثار متاخرین در پیش چشم کند - و پیوسته دواوین استادان\nخواند - و عرض بخواند - دگر در تصانیف استاد ابوالحسن بهرامی\nسرخسی گردد - و مانند غایته العروضيين، كنز القافيه، و نقد معانى،\nو نقد الفاظ و سرقات و تراجم و اقارع این علوم بخواند\"*\nنظامی عروضی شرائط و مطالعات فوق را برائے شاعری\nضروری می انگارد - لکن شعراء عربی فقط صحیفۂ فطرت را\nخوانده شاعر میشدند *\n\nرفتار تدریجی شاعری\nاینقدر به نظر هر شخص می آید - که شاعری فارسی دور ہائی\nمختلفه دارد - و لہجہ و انداز ہر دوره آن علیحده علیحده است -\nدرین موقعہ فرض ذمت یک عالم نکتہ سنج آنجا است - که"}
{"book": "adl0951", "page": 180, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۷۵\n\nتمام خصوصیتهای هر دوره را سراغ نموده معلوم کنند- نه\nتنها آن اشیا را هویدا و نشان بدهد- که بطور سطحی و سرسری\nبه نظر می آید- بلکه اصل حقائق و آن چیزهای را که در ته و\nماتحت آنست- و بر آن نگاهائی عمومی نمی افتد- و به همراه\nآن وجوه و اسباب همان خصوصیات را نیز ظاهر و هویدا کند\nکه یعنی چه طور پیدا شده؟ و چگونه یکرنگ به رنگ دیگر\nتبدیل شده است-؟\nاگر چه شعر یک چیز غیر مادی است- ولی همراه مادیات\nقدم بقدم رفتار دارد- این یک قاعده عمومی است-\nوقتیکه کدام قوم ترقی میکند- ابتداءً تمام اشیاء خوراک\nپوشاک، جائی، اسباب، آرایش، وضع و قطع شاں بے\nتکلف و ساده می باشد- رفته رفته نفاست، لطافت، و\nتکلف در بین شان پیدا شده روز بروز ترقی و ازدیاد\nمیکند تا اینکه این تکلفات از حد اعتدال متجاوز گردیده نهایت\nکثرت و وسعت را پیدا میکند- و در عین همین وقت از\nترقیات باز مانده قومیت و ترقیات خود را برباد فنا میدهند\nمثلاً در ابتدائی برائے بود و باش خانهای نے وخس پوش\nو دیوار ہائے خامی را اتخاذ میکنند و باز آنرا بعمارت پخته\nتحویل داده متعاقباً حصص مختلفی برائے آن از قبیل خانه"}
{"book": "adl0951", "page": 181, "text": "۱۷۶ شعر العجم حصه چهارم\nانتظار، خانه ملاقات، خانه خواب، خانه تفریح برنده و بالاخانه\nو امثال آن تعمیر کرده میشود - درون عمارت را بامثال\nفروش رنگین قیمتی وغیره تزئینات می آرایند درختهای\nفانوسی و قنادیل افقی و دیوار گیر و منبر و الماری وغیره\nاثاث البیت را در آن می افزایند - ولی از حد اعتدال\nنمی گذرند +\nباز تعمیر عمارتهای سنگ مرمر شروع میشود - و دیوار\nهای آن به دانه نشانی و جواهر کاری آراسته میگرد - و بر در و\nدیوار نقوش و گلکاریهای طلائی کرده میشود - و فرش اطلس\nو کمخواب می گسترانند و بر دروازه ها پرده های گوهر نگاری\nرا آویزان میکنند - دشمعهای کافوری را می افروزند - این\nآخرین دوره ترقی است وسپس ازین آثار تنزل شروع\nمیشود تا ایکه آن قوم برباد میگردد +\nحالت شاعری نیز همین است - در اول امر خیالات\nاو ساده و راست صاف و بی تکلف می باشد استعارات\nو تشبیهات دران بسیار کم داخل می شود در الفاظ او تراش\nو خراشی به نظر نمی رسد - مضمون را که ادا میکند بدون هیچیک\nپیچ و تابی او را میگوید - وقتیکه ازین مقام پیشتر قدم بر\nمیدارد - در خیالاتش بلندی پیدا میشود - و در الفاظ خویش"}
{"book": "adl0951", "page": 182, "text": "۱۷۷\nشعر العجم حصه چهارم\n\nخم و پیچ را دخل میدهد ـ مضمونی را که گفتن میخواهد برنگ\nو روغن استعارات او را ادا میکند ـ در عقب آن نوبت\nبدقت آفرینی ها و باریک بینی ها می رسد و مراتب مبالغات\nرا بآسمان رسانیده بکشیدن پوست از موی می پردازند ـ\nو در استعاره استعاره دیگری را بوجود می آورند ـ تا اینکه\nاز محسوسات صرف نظر کنان تنها بر اشیائ خیالی مدار کلام\nرا میگزارند ـ این آخرین منزل ترقی شاعری ست ـ که\nهمدوش تنزل و هم آغوش تسفل پنداشته میشود ـ بنابرین\nاصول از همه مقدم خصوصیت اہم دور اول شاعری فارسی\nسادگی و بی تکلفی است ـ هنگامیکه در ایران شاعری آغاز\nشد ـ دوره تمدن و معاشرت در اوج شباب بود ـ آن نمونه\nشاعری که در پیش نظر بود رنگین بیانی ها و طلسم آفرینی ہای\nمتنبی، ابونواس، ابن المعتز بحتری، و ابوتمام بود ـ با وجود آن\nدر فارسی شاعری ابتدائ این چنین خیالات ساده و بی تکلف\nو سرسری به نظر می آید ـ که گویا درین قوم ہیچک اثری از تمدن\nپیدا نشده است ـ این همان سخن است ـ که ہر چیز در\nابتدای خود نہایت ساده و بی تکلف می باشد ـ اینک\nنیان اردو را ملاحظه کنید ـ که اولاً بنیاد شاعری را ولی دکنی\nنهاده است ـ که معاصر ناصر علی و بیدل بود ـ که ہرکدام آنها"}
{"book": "adl0951", "page": 183, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۷۸\n\nدر مضمون بندی و خیال آفرینی پوست را از موی میکشیدند. و ولی با آنها تعارف راه و رسم داشت و همراه آن در شاعری فارسی نیز ماهر بود مگر در اردو شاعری او باین سبک آغاز شده است :-\n\nجسے عشق کا زخم کاری لگے ہے\nتو پھر زندگی اُس کو بھاری لگے ہے\n\nبه کسی که زخم کاری بعشق رسیده است پس دیگر زنده ماندن برای او امریست مشکل\nاین وصف سادگی قدما تا دورهٔ اخیر همچنان قایم مانده - ولی در مراتب و مدارج آن وقتاً فوقتاً فرق آمده است زیراکه هر قدریکه زمانه میگذرد - بعوض سادگی تکلف و نکته آفرینی آمده می رود :\nابو شکور بلخی این مضمون را که شخص فرومایه و پست فطرت بواسطه تربیت شریف و نجیب شده نمیتواند این قسم ادا نموده است :-\nدرختی که تلخش بود گوهرا * اگر چرب شیرین دهی مرورا\nهمان میوهٔ تلخ آرد پدید * ازو چرب شیرین نخواهی مزید\n\nهمین مضمون را فردوسی باین طور ادا نموده\nدرختیکه تلخ است او را سرشت * گرش بر نشانی بباغ بهشت"}
{"book": "adl0951", "page": 184, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۱۷۹\nدر از جوی خلدش بہنگام آب * بہ بیخش شکر ریزی و شہد ناب\nسرانجام گوہر بکار آورد * همان میوه تلخ بار آورد\nمطلب هر دو یک چیزلیست- لکن ملاحظه کنید- که چستی\nبندش و شست الفاظ مضمون از کجا تا بکجا رسانیده شده است\nشعر اول را به آتش مشابهت میدهند و این یک مضمون عمومی است\nلاکن وقتیکه اولاً این خیال ادا کرده شده است- صورت\nآن چنین بوده است :-\nاحوال دلم مپرس کان بیچاره * چو بیست در افتاده آتشدل نیست\nمتاخرین همین خیال را چنین ادا کرده اند * ع\nیک پاره آتشی است دلش نام کرده اند\nبواسطه اندک تغییر، مصرعه چست شده است- لفظ\n\"چوب\" کہ علیحده بود- خارج شد و عوض آن \"پاره آتش\" لطافتی\nرا بوجود آورد کلمه \"نام کرده اند بیشتر در لطافتش افزود *\nاین مضمون را که اگرچه معشوق نامهربان و دشمن است تا هم\nمحبت آن از دل نمی رود- اولاً فرضی این طور ادا کرده است:-\nهم دشمنی از تو دیدم ولیکن * نگویم که تو دوستی را نشائی\nهمین خیال را سعدی ادا میکند :-\nبه لطف و خوبی او در جهان نه دیدم کس\nکه دشمنی کند و دوستی بیفزاید"}
{"book": "adl0951", "page": 185, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۸۰\n\nشعراء کمر معشوق و جسم عاشق را لاغر میگویند۔ هم چنین\nدهن معشوق و دل عاشق را ”تنگ“ می نامند این مضمون\nدر اشعار متقدمین بحالت ابتدائی هم ادا شده است ولے\nشعراء متاخرین تنها به یک بندش الفاظ او را نهایت خوب\nصورت ساختند ۔\n\nفرخی میگوید :- ه\nگفتم بتا تن و دل من چیست مرا ترا\nگفتا یکی میان من است و یکی دهن\n\nهمین سخن را سعدی این طور میگوید :- ه\nدهان تنگ تو آموخت تنگی از دل من\nوجود من ز میان تو لاغری آموخت\n\nشعر مشہور سعدی این است ۔کہ ه\nزنده است نام فرخ نوشیروان بعدل\nگرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند\n\nقبل از سعدی در عہد قدماء این خیال باین لہجہ اداء\nشده است * له\nآن خسروان که نام نکو کسب کرده اند\nرفتند و یادگار از ایشان خبر نماند\n\nله لباب الالباب عوفی نزدی جلد اول صفحه ۱۱۳ -"}
{"book": "adl0951", "page": 186, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۸۱\nنوشیروان اگرچہ نزادش گنج بود\nجز نام نیک از پس نوشیروان نماند\nناظرین از فوق انداژہ کردہ می توانند کہ در اول امر\nہر خیال چہ قدر سادہ و بیساختہ و بے تکلفانہ بودہ است\nرفتہ رفتہ لطیف و شوخ و رنگین بیان میگردد ۔ این یک\nسخن قدرتی است ۔ و درین اسباب و علل خارجی را دخلی\nنیست :\nاثر سادگی نہ تنہا در طرز ادا و بندش میباشد ۔ بلکہ\nتمام اشیاء آن بے تکلفانہ بہ نظر می افتد ۔ وقتیکہ متاخرین\nذکر و جاہ وحشم ممدوح را می نمایند ۔ برائے سواری آنہا\nوجود اسپ فلک و ابلق ایام را حتمی می انگارند ۔ ولی شعرائی\nپیشین بیان فیل و اسپ معمولی را می نمایند ۔ و بلند تر\nازین مراتب سادگی سابقہ این بود ۔ کہ در اثنای تعریف\nمال و دولت ممدوح بہ تذکر رمہ و گلہ و گاؤ و شتر او\nنیز پرداختند *\nفرالادی کہ باین اندازہ شاعری بودہ است کہ رودکی\nبمدحش پرداختہ در یک قصیدہ خویش میگوید ۔ کہ :-\nمادہ گاوان گلہ ات ہر یک : شاہ پرور بود چو بر مایون\nبر مایون مادہ گاویست کہ از شیر آن فریدون پرورش"}
{"book": "adl0951", "page": 187, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۸۲\nیافته بود - *\nدر خیالات عشقیه نیز علی الاکثر سادگی ملاحظه میگردد -\nآن تحرکی که بواسطه وزیدن باد برائے زلفہائے بالائی رخسار\nمحبوب عارض میشود - یک منظره دل کشی است و شعرای\nمتاخرین تشبیهات نہایت لطیفے را درین زمینه پیدا کرده\nاند - مگر محمد بن صالح مروری که ایام شاعری او قبل از\nدوره سلطنت سلطان محمود بود - میگوید که :- ؎\nآن سیاه زلف بران عارض او گوئی راست\nپر زاغ کسے آتش را باد کند\nاگرچه حقیقتاً این تشبیه بالکل یک تشبیہ ساده و فطری\nاست - ولی مذاق امروزه کسی او را قبول کرده نمیتواند -\nاین یک بیان اجمالی بود - سر از حالا ما بالتفصیل آن\nاثرات حالت ابتدائی را که نسبت به هر هر چیز بوده است\nمی نگاریم :-\nبے پروائی نسبت بصحت الفاظ\nاثر نخستین حالت ابتدائی این است که نسبت بصحت\nو صفائی و موزونیت الفاظ چندان فکر خود ها را مبذول\nنمیکردند - در بین اشعار قدما اینقدر زیاد اغلاط بنظر میرسند"}
{"book": "adl0951", "page": 188, "text": "۱۸۳ شعر العجم حصه چهارم\nکه اگر از انجمله دو لفظ در کلمات امروزه یافته شد همانا که قابل\nآن از رتبه استادی سقوط میکند چند امثله انرا ناظرین ملاحظه\nکنند : ۱\n\nاسم شعراء | مصرعات | غلط | صحیح\nبهرامی | نه هست اکنون و نی باشد و نه بوده است هرگزا | هر گیزا | هرگز\nپورشرفی | شعر بکشاده و بر روی زنان ناخونا | ناخون | ناخن\n\" | سخنوران جهان پاک پیش او ابلاه | ابلاه | ابله\nمغزی | چو خورشید به تر از و آید ترا | بترازو | به ترازو\n\" | کدام دل که نگشت از غم زمانه سقم | سقم | سقیم\n\" | نگرد نیز هم چو تو داد نگیرد | نگرد | نه گیرد\n\" | چو خواجہ ابو العباس آمد | ابوالعباس | ابوالعباس\nفرخی | رای موافق و نیت و اعتقاد او | نیت | نیت\n\" | تا تو بگریختی به حیله و چار | چار | چاره\nکشائی | ای میر بوحمد که همه محمدت توئی | بوحمد | ابوحمد\nمعروفی | آب انگور آب نیلوفل | نیلوفل | نیلوفر\nمنوچهری | قومو شرب الصبوح يا ايها النائمين | ايها | ايها\n\nدر فارسی تشدید نیست ولی قدماء بلا تکلف هر لفظی را\nکه میخواستند - مشدد در اشعار خود اندراج میدادند - ما چند\n۱ این امثله بیشتر از معجم فی معایز اشعار العجم و از منوچهر ماخوذ است :"}
{"book": "adl0951", "page": 189, "text": "شعر العجم حصہ چهارم ۱۸۴\nاشعاری را از یک قصیده رودکی که در معجم موجود است\nنقل نموده این مقصد را ذهن نشین میکنیم ه\nخزّ بجای ملحم و خرگاه * بدل باغ و بوستان آمد\nمورد بجای سوسن آمد باز * مے بجای ارغوان آمد\nدرین اشعار بجای دے و خز مشدد درج گردیده است\nبرائے ضرورت قافیه هر لفظی را که میخواستند - الف - را\nاشباع را می افزودند - مثلاً ه\nنو بهار آمد و آورد گل و یاسمنّا\nعدم مراعات قواعد عروض\nقیودیکه فعلاً در قوافی ضروری پنداشته می شوند در اول\nامر چندان ملاحظه آن کرده نمی شد - تا اینکه اتحاد حروف\nابتدائیه نیز چندان امر ضروری نبوده بلکه از حروف قریب\nالمخرج نیز قوافی را با هم مربوط میکردند - مثلاً ه\nره بجائی آر اندرین کار احتیاط * زانکه جز بر تو ندارم اتحاد\nدرین بیت ”ط“ و ”د“ را با همدیگر هم قافیه قرار داده\nاست :- ه\nگفتی که با مخالفت تو زین سپس مرا\nنبود به هیچ جائے پے امر تو حدیث"}
{"book": "adl0951", "page": 190, "text": "۱۸۵\n\nشعر العجم حصه چهارم\n\nرفتی و راز گفتی با دشمنان من\nو آن کس که گوشدار تو بود آن همه شنید\n\nدرین قطعه \"ت\" و \"د\" را هم قافیه قرار داده است.\nهمچنین قافیه گزینی و زندگانی را جایز می انگارند e\nکنی ناخوش به ما بر زندگانی :. اگر از ما دمی دوری گزینی\nهمچنین ایطائی جلی امروز سخت معیوب است ولی\nنزد قدماء بطور عمومی شیوع داشت :.\n\nساده بودن تشبیه\n\nتشبیهات نهایت ساده و معمولی می بودند - مثلاً انگشت\nرا با دم قاقم تشبیه میدادند - e\n(۱) پشت دستش بمثل چون قاقم نرم\nچوں دم قاقم کرده بر انگشت\n\n(۱) در تشبیه چہر و زلف معشوق میگفتند - که بالائے\nبرف زاغ سیاه نشسته است :.\n(۲) به روی برف زاغ سیه را نگاه کن\nچون زلف بر رخ بتم آن شمه سیاه\nدر تشبیه دانه ہائی برف را که از فضا بسوئے زمین\nپرواز کنان می آیند - شاعری میگوید e"}
{"book": "adl0951", "page": 191, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۸۶\n\nبه هوا در نگر که لشکر برف   چوں کند اندر و همی پرواز\nراست ہمچوں کبوتران سفید   راه گم کردگان ز ہیبتِ باز\nدر تشبیہ چہرہ و سبزۀ خط کشائی مروزی میگوئید ؎\nروئی و بوئی تو نامۀ خوبی   پُر بود نامه جز سفید و سیاه\n\nدرماں زمانہ دہن را با غنچه و پسته وغیرہ تشبیہ میدادند-\nمتاخرین اولاً او را ذرّه و نقطه و جوہر فرد قرار دادند - و باز کاملاً\nاو را غائب شمرده ، ہیچ پنداشتند - زلف را با سنبل وصلیب\nو خوشۀ انگور و کمند مشابہت میدادند- متاخرین دریں مورد\nدام نظر و تسلسل وغیرہ تشبیہات را ایجاد کردند - کمر را قدماء\nشاخ گل میگفتند - و متعاقباً بمو تشبیہ دادند- متاخرین\nاخیراً به رگ گل و تار نظر وغیرہ گفته گفته معدوم ساختند *\n\nسادگی در مدح\n\nدر اظہار خیالات مدحیه نیز در آں دورہ سادگی و واقعیت\nموجود بود - ابو الفرح در مدح بادشاه خویش میگوید * ؎\nہمت بلند باید کردن که تو ہنوز   بر پایۀ نخستین از نزد باین بار\nاگر در دورۀ متاخرین شاعری در مدح پادشاه اینطور میگفت\nکه شما در زینۀ نخستین ترقی ہستید - پس بعوض صلہ حکم قتل بر\nوے صادر میگردد- ولے در آں ازمنه امثال ایں خیالات"}
{"book": "adl0951", "page": 192, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۸۷\nچندان معیوب پنداشته نمی شد. چنانچه یکی از شعرای قدیمی\nدر ضمن مدح پادشاه خویش میگوید: ۶\nما مرغکان گرسنه ایم و خرمنی\nدر آن عصر در مواقعیکه شعراء از سلاطین خود دیگر اشیاء\nبصله خویش میخواستند. در آن خواهش عطیه غلامهای خوبصورت\nرا نیز نموده حتی اظهار این امر را برای خویش یک نوع گستاخی\nهم نمی شمردند. شاعری میگوید ه\nعید نوروزی و از شه هیچ نستانم مگر\nبارگیر خاص و ترکی و ریخ گوهر بر میان\nشعرائی ماضیه در قصاید مدحیه خود تعریف آن حسین ہائی\nمه جبین را نیز می نمودند. که منظور پادشاهی می بودند. و\nپادشاه از استماع آن نمی رنجید. بلکه بر ایشان علاوه انعام\nرا نیز اکرام می نمود. غضاری در یک قصیده خویش بابیائی\nسلطان محمود تعریف حسن ایاز را نمود و در صله آن انعامی\nرا نیز از سلطان محمود می ربود. فرخی علانیه نسبت به ایاز\nچنین میگفت ه\nنه بر خیره بر دل داد محمود دل محمود را بازی مپندار\nاز ملاحظه نمودن این واقعات چنان مفهوم میگردد. که\nتا بآن اثر باندانه سادگی و واقعیت موجود بود. که حالات"}
{"book": "adl0951", "page": 193, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۸۸\n\nخانگی و خصوصی را هم بے تکلفانه صراحتاً می نوشتند و این\nنبوده که اگرچه پادشاه یک رندی از جمله رند ہائی مشہور\nباشد - یا آنہم در قصائد ظل سبحانی و خلیفه الہی نوشته نشوند +\n\nسادگی در خیالات عاشقانه\n\nتا بآن دوره خیالات عاشقانه نیز نہایت ساده و فطری بود\nشعرا و از ادا ہائے دقیق و از دیگر موارد وقوفے نداشتند - آن\nخیالاتی را که بر آنها از اثر محبت و دوستی لاحق میگشت\nعلى التصریح میگفتند - که پیرایہ خیالات غزل عاشقانه آن\nدوره چنین به نظر میرسد ؎\nہمہ جز قصد جفا می نکنی حاجتم هیچ روا مے نکنی\nنکنی بر من بیچاره سلام در کنی جز با یا مے نکنی\nمنوچہری میگوید ؎\nچه دعا کردی جانان که چنین خواب شدی\nکه چنین چاکر تو نیز دعائے تو کند\nحالانکه برین خیالات ساده و بے تکلفانه شعرائی متاخرین\nبہ ہزار ہا رنگین بیانی ہای خود را نثار کرده اند +\nفتوحی مروزی میگوید : ؎\nندہی ہر دو سہ ماہی یکبوس ور دہی نیز بصد ناز دہی"}
{"book": "adl0951", "page": 194, "text": "۱۸۹\nشعر العجم حصہ چہارم\nاز سر بنده نوازی چه شود : گر مرا یک شبے آواز دہی\nدر غزلیات مضمون ضعف و ناتوانی عاشق یک مضمون عمومی است - درین مورد نازک خیالیہائی متاخرین برین طبق است * ؎\nتنم از ضعف چنان شد که اجل جست و نیافت\nناله هرچند نشان داد که در پیرہن است\nہمین مضمون را قدماء باین صورت ادا کرده اند منصور رازی میگوید ؎\nیک موئی بدزدیدم از زلفت : چون زلف زدی ای صنم بشانه\nچونانش به سختی بے کشیدم : چون مور که گندم کشد بخانه\nبا موئی بخانه در شدم پدر گفت : منصور کدام است ازین دوگانه\nالغرض که در ابتداء انه ہرہر سخن اثر طفلی و سادگی محسوس میگردد - و متعاقباً ہر قدریکه زمانہ ترقی کرده میرود - برطبق اصول ارتقاء شاعری نیز پیشقدمی کند *\nبواسطهٔ آن حملات خونریزانه تیمور که سرتاسر مملکت را در تزلزل افگنده بود - بعد از دورۂ خواجہ حافظ تا بیک مدت مدیدے ترقیات شاعری بعقب افتاد ہنگامیکه دورۂ سلاطین صفویه آغاز و امن و امان عمومی قائم گردید - مکرراً سرچشمہ ہائے خشکیده شاعری جوشید و درآن میان مانند محتشم و شفائی و"}
{"book": "adl0951", "page": 195, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۹۰\n\nو نظیری وغیرہ پیدا شدند - اگر چه دریں دورہ فقط برائے غزلیات\nترقیاتے بہم رسید - اما در ہیمن غزل ہمہ چیز باستثنائی خیالات\nحربیہ نہ تنہا امورات فلسفی و اخلاقی و پند و موعظت وتخیل بل\nتمام انواع و کمالات شاعری بدرجه کمال رسیده دائرہ غزلیات\nبر امثال این چیز ها محدودیت و تنگی نکرد- تفصیلات آن اصناف\nو انواع شاعری را که عہد بعہد و نوبت بہ نوبت ترقی یافته اند\nدر ضمن آن تبصره و تقریظ خویش کہ بر عموم اقسام شاعری درآتی\nمینمائیم - خواهیم نگاشت - در اینجا ضرورتے با عطائی تفصیلات\nعلیحده آن نیست - ہمچنین بنیان آن اثراتی را کہ اسباب\nبہ شاعری افگنده است - بہ عنوانہائے جدا گانہ آن در\nآئنده بہ نظر خواهد رسید +\n\nاثر اشعار عربی بر زبان فارسی\nاہل عجم در ہر موقع اعتراف میکنند کہ در فن شاعری استاد\nآنها اعراب بوده است - انوری میگوید - ؎\nشاعری دانی کدامی قوم کردند آن کہ بود\nاول شان امرؤالقيس آخر شان بوفراس\nمنوچهری در معانی ترجیح خودش را بر یکی از معاصرین\nخویش بدین الفاظ ثابت میکند ۔ ؎"}
{"book": "adl0951", "page": 196, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۹۱\nمن بسی دیوان شعر تازیاں دارم ز بر\nتو ندانی خواند الا هبّی بصحنک فاصبحین\nیعنی بسیاری از دیوان اشعار عربی را حفظ کرده ام حالانکہ تو این قصیدهٔ سبعہ معلّقہ را هم خوانده نمی توانی۔ کہ مطلع آن الا هبی بصحنک فاصبحینا است *\nمنوچهری قصیده در مدح عنصری نگاشته در میان آن مقابلہ عنصری را باشعراء قدیم نموده میگوید۔ کہ آنها دعوای همسری را باو کرده نمیتوانند وے درین ضمن فقط نام شعراء عرب را نوشته است ؎\nکو جریر و کو فرزدق کو ولید و کو لبید\nاو بہ عجاج و دیک الجن و سیف و ویزن\nدرین مورد حاجت بمزید روایت و استشهاد نیست ذاتاً شاعری عجم شہادت میدهد۔ کہ آنها سر انگشت عربہا را گرفتہ رفتار را آموخته اند۔\nباوجودیکہ بحور عربی از فارسی علیحده است ۔ تاہم قدماء ایرانی اکثریہ بہ تعقیب قصاید عربی قصیده ها می نوشتند۔ و خود شان در ضمن قصیدهٔ خویش بسوئی همین مطلب نیز اشاره مینمودند منوچهری در یک قصیده رقمطراز است؎\nجہانا چہ بد مهر و بد خوجهانی\nچو آشفته بازار بازارگانی"}
{"book": "adl0951", "page": 197, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۹۲\n\nدر ختام آن میگوید- ہ\nبدان وزن این شعر گفتم که لغت : ابو اللیص اعرابی باستانی\nسابقاک واللیل طلق الجران : غراب ینوح علی غضن بان (۱)\nاین شعر عربی از ابواللیص بوده- که در جواب آن این قصیده\nنوشته شده است- اکثر از شعرائے فارسی فقرات مشهوره و\nقطعات مصرع ہائے عربی را در اشعار خویش می آورند- که از\nملاحظه آن این مسئله معلوم میگردد- که قصائد عربیه در پیشگاه\nنظر شان نهاده بود :\nدر یکی از قصائد متبنی مذکور است که ه\nیک است و یا شش در یکی است-\nاحاد ام سداس فی احاد\nاین شب من که تا قیامت اتصال دارد\nلیلتی المنوطته بالتناد\nانور بسوئی همین شعر در یک قصیدهٔ خویش اشاره\nکنان چنین می نویسد : ہ\nبے سپیده دم شب خندان بد خواپت چنانکه\nتا بصبح حشر میگوید احاد ام سداس\n(۱) عنقریب میگفتند ترا و شب بشدت استعمال میکنند- تیغ تیز خود را- و\nبرین کیفیت زاغ نوحه سرائی میکند بر شاخهائے نمایاں درخت :"}
{"book": "adl0951", "page": 198, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۹۳\n\nشعرای عجمی بان اندازه امثال و محاورات و جملات عربی را بیشتر گرفته اند ـ که اگر همه مجموع شوند دفتری از ان تشکیل میگردد ـ بقسم نمونه تنها از کلام انوری که بمتابعت اعراب کمتر مشابهت دارد ـ چند مثالی را نقل میکنیم ـ ولی در اشعار متوسطین و متاخرین این مسئله کمتر ملاحظه می شود و علت آن همین است که در زمان آنها شاعری فارسی از حکومت عربی آزاد گردیده بود *\nانوری میگوید :ـ\nچه روی راه ترود تفنی الامر فقم * چه کشی نقش تخیل بلغ السیل بباھ\nفیالیته کان فی غزلته * و یا لیتها کانت انقاضیه\nچون غنیمت را مقابل می کنم با ایمنی\nعقل می روزد طمع ماہی بود رأساً برأس\nدر لباس سایه نور زمان عقلش بدید\nگفت با خود ای عجیب نعم البدل بئس اللباس\nانظر و نانقبس من نور کم کی گفت چرخ\nکافتاب از آفتاب همتت کرد اقتباس\n(۱) حکم فیصله شده است برخیز (۲) رسید سیلاب با نتہائی شدت خود (۳) ای کاش اگر می بود آن در انتهای ـ ام ) ای کاش می بود آن مسئله در انقبا ( ۵ ) سر بسر (۶) خوب عوض و بدپوشاک (۷) بنگرید بما که از شما نور میگیریم )"}
{"book": "adl0951", "page": 199, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۹۴\nدین که من خادم همی پردازم اکنون ساحری است\nسامری کو تا بیابد گوشمال لامشس\nتا که باشد این مثل کا لباس احدی الراحتین\nبا دی اندر راحتی کانرا نه باشد بیم و یاس\nبر نوشته بر کران نان او خطه سیاه\nلم تكونوا بالغيه الا بشق الانفس\nزلزله قهر تو شان کرد پست * زلزلتہ الساعۃ شیئ عظیم\nمیر آب است و حق بمیگوید * و من الماء کل شی حی\nگفته بودم بخدمتت برسم * خبر دم گفت اننا من این\nبعد ازین من چه بر زبان آرم * چکنم آخر الدواء الکے\n\nعربی بودن اکثری از تلمیحات\nآن تلمیحاتی که ازان ہزارہا نکات و مضامین شاعرانہ بوجود\nمی آیند - علی الاکثر عربی هستند مثلاً هر قدر الفاظیکه به عشق و\nعاشقی است با وجودیکه در ایران ہزارہا معشوقان پری پیکر\nگذشته اند - ولی شاعری برائے آن لیلی را انتخاب کرده است\nو او را باندازه وسعت داده اند - که معشوق و لیلی با ہمدیگر\n(۱) زلزله روز قیامت امریست بزرگ (۲) حیات هر چیزی از آب است (۳) من کجا این بخت طالع را دارم\n(۴) آخرین دوار داغ دادن است - (۵) مالش (۶) نتیجه یکی از دو راحت است (۷) غمی یا\nبیدمان را مگر بزحمت جان *"}
{"book": "adl0951", "page": 200, "text": "۱۹۵\nشعر العجم حصه چهارم\nمرادف شمرده می شود- چنانچه از گفتن \"لیلای من\" مطلب معشوق\nمن را استنباط میکنند- علاوه بران در بعض بعض مقامات\nکه ذکر دیگری را مینمایند- پس از سلمی و عذرا و دعد و رباب\nنام می برند- که اینها نیز از جمله معشوقهای عربی شمرده میشوند-\nهمچنین سلسله بیعت عاشقی تا به مجنون منتهی میشود- و برای\nحسن از نام حضرت یوسف کار میگیرند- و نسبت بقصه حضرت\nیوسف بسا الفاظ و تلمیحات دیگری بوجود آمده که بر هر واحد\nآن اساس و بنیاد هزار ها اشعار دیگر نهاده شده است- مثلاً دیده\nیعقوب- چاک پیرهن- چاه کنعان- خواب زلیخا- زندان یوسف\nبرادران یوسف- *\nنسبت بانبیای بنی اسرائیل بسیاری از قصص متعلق\nاست- و از طفیل آن سرمایه بسیار بزرگی شاعری مجموع میگردد\nمثلاً آدم- بهشت- گندم طوفان نوح- قربانی اسمعیل- تعمیر کعبه\nبت شکنی خلیل- صبر ایوب- تخت سلیمان- بلقیس ہدهد-\nموسی- ید بیضا- عصای موسی- وادی ایمن- شمع طور- اعجاز\nعیسی وغیره در نغمه و سرود- اگر چه ایرانی ها بیشتر نام مملکت خویش را\nروشن کرده اند- مثلاً باربد- نکیسا وی باز هم نام معنی ہائی عربی\nنیز کم کم بر زبان شان می آید- و اکثر به معبد معنی را می نمایند\nکه نغمه سرائی نهایت مشهور در بار بنی امیه بود- منوچهری گوید-۶"}
{"book": "adl0951", "page": 201, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۱۹۶\nمرغ حزین روایت معبد کند همی\nدر سخاوت حد مبالغه حاتم است ـ که او نهایت سخاوت\nپیشه عربی بود ـ و جا بجا نام معن نیز تذکار میگردد ـ که در دوره\nهارون الرشید موجود بود ـ سلمان ساوجی میگوید ـ\nحاتم و معن بر درش هر دو گدای راستین\nدر عقل و حکمت و تدبر ارسطو فلاطون بقراط ـ سقراط\nوغیره بکار می آیند ـ و در لشکر آرائی و جهان ستانی سکندر\nنامور است ـ اگرچه ذوالقرنین هم کدام بادشاه عربی خواهد\nبود ـ ولی از روئی مغالطه آن هبمراه نام سکندر ضم کرده شده\nاین همه اگرچه یونانی بودند ولی در قطعه ایشیا معرفی و روشناسی\nآنها فقط بواسطهٔ عربها بعمل آمده است ـ آن خم فلاطون که\nمشهور است ـ دران قدری غلطی واقعه شده که دیو جانس\nحکیمی بود ـ که نزد خویش همواره خمی را موجود میداشت ـ و شباهنگام\nدر آن می خفت ـ از روئی مغالطه عوض خم دیو جانس به خم\nفلاطون شهرت پیدا کرد *\nهر قدر تلمیحات و اصلاحات که نسبت به امور مذهبی موجود\nاند ـ تماماً از عربی ماخوذند ـ که بر هر واحد آنها بهزارها مضامین\nبنیاد و اساس نهاده شده اند ـ مثلاً شراب طهور ـ حور و غلمان\nچشمهٔ کوثر ـ بهشت ـ آتش ـ دوزخ ـ نامهٔ اعمال ـ محشر ـ هنگامهٔ"}
{"book": "adl0951", "page": 202, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۱۹۷\n\nمحشر- صبح محشر- فرشتۀ روح القدس و امثال آن :\nبر طبق این دیگر الفاظ بآن کثرت زیادی در شاعری\nفارسی داخل است - در تحت شمار آمده نمیتواند- *\nهرقدر صنایع و بدایعی که هست - تقریباً تمام آن از عرب\nگرفته شده است - در قدماء فرخی ازین تکلفات آزاد است\nلکن در صنایع و بدایع اولین کتابی که در فارسی قلمبند شده\nاست - فرخی او را تحریر داشته است - که نام آن ترجمان\nالبلاغه است - موجب مزید توجه باین طرف آن بوده - که در\nهمین زمانۀ قریب در موضوع صنایع و بدایع عبدالر بن المعتز\nکتابی را نگاشت - و این کتاب درین فن نسبت به دیگران\nنخستین تصنیفی بود *\nسپس ازان قدامه همان از دیار اتي نمود- و این کتب\nدر تمام ملک اشاعه یافته نهایت مقبول واقع گردید فرخی\nکه آنرا در زبان فارسی نقل کرد - زیاده تر این صنایع و بدایع\nکسب عمومیت ورزید - و از اثر همین است که در بساط شعرائے\nقدیم ما سوائی صنایع لفظی دیگر چیزی نیست - دقت فرمائید\nکه اگر از کلام عبد الواسع جبلی - ادیب صابر - مختاری - میر معزی\nرشید الدین و وطواط ارزی هر دی این تکلفات خارج کرده شوند\nباقی در آن چه چیز باقی میماند - این احسان از کمال اسمعیل است"}
{"book": "adl0951", "page": 203, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۱۹۸\n\nکه وی این بدعیت را کم نموده و رفته رفته دامن شاعری ازین داغ\nپاک شد -\nدر تشبیهات اثر عربها کمتر دیده میشود - و این بدیهی است\nکه شاعر شوخ و رنگین ایران که در دامن عیش و نعمت پرورش\nیافته است زلف معشوق را با ریسمان و سیاهی زلف را با\nذوغال و کمرش را با کمر زنبور و انگشت معشوق را با مسواک\nتشبیه داده نمیتوانست - این اشیاء فقط برائے اعراب مخصوص\nبود - که صحرائی جنگل و شکار کوهی بودند - بنفشه و سنبل و یاسمن\nو نرگس و امثال آنها عربها در خواب هم ندیده بودند - پس تصور\nتشبیهات آن چطور می تواند شد - که بخیال آنها می آمد - البته\nدر فرصتیکه مقر سلطنت عربی در بغداد مقرر گشت - و مطمح انظار\nعربها چمن زارهای دینا گردید - پس در شعر عربی نیز این همه\nنزاکتهائی که مخصوص عجمی ها بود - بوجود آمد ولی ما شاعری این\nدور را به شاعری عربی تعبیر کرده نمی توانیم بلکه این همه مذاق\nشاعری عجمی است - که فقط در زبان فرق دارد -\nتا هم اثر تقلید عربی درین مورد این قدر بنظر می آید - که\nدر اثرات قدمائی ایرانی خال خال همان تشبیهات که مخصوص عربها\nاست دیده می شود - مثلاً جعد مشکین معشوق را با خوشه انگور\nتشبیه میدهند - میر معزی میگوید + ۲"}
{"book": "adl0951", "page": 204, "text": "۱۹۹\nشعر العجم حصه چهارم\n\nگرفته زلف گره گیر در میان دولب ٪ چو خوشه عنب اندر میانه عناب\nزلف را با صلیب تشبیه دادن نیز از اثر اعراب است -\nمحمود میگوید - ع\nزلف بکشاد تا دگر راهب نگوید کا لصلیب\nپیرایه عمومی عربها این بود - که تشبیهات خود را با شیائ\nنهایت ساده و محسوس و چیزهای مادی میدادند - در اشعار\nقدمائی عجم نیز عموماً همین قسم تشبیهات یافته می شوند - که\nآن هم از اثر همان تقلید عربها است *\nابو زچهر قایتی که از جمله امراء سلطان محمود بود تشبیه پسته\nرا این طور میدهد - ه\nمانند دهان ماهی خرد ٪ آنگه که کند زتشنگی باز\nتشبیهات منوچهری همچنین ساده و محسوسند زیرا که برمنوچهری\nاثر عربها نهایت غالب بود - و از همین جهت امثال این خصوصیات\nدر کلام او بیشتر مشاهده میگردد *\nشعرائی عربیه اکثریه در قصائد خویش فتوحات ملکیه و معرکه\nآرائی ہائی حربیه ممدوحین خود را در سلک نظم می آوردند -\nچنانچه اکثریه قصائد متبنی بر همین اصول مبنی است و آن قصیده\nمشهور ابوتمام که دران فتح عمویه را به تفصیل نگاشته یک قصیده\nمشهور نیست - اگر چه متاخرین در فارسی این طریقه را بالکل ترک"}
{"book": "adl0951", "page": 205, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۰۰\nنموده اند - مگر آن قدمائی عجمی که بر آنها اثرات عربی غالب بود\nدر اکثر از قصائد خود فتوحات و شیرکشی و شکار و دیگر عملیات\nشجاعتمندانه پادشاهان را همی نمودند - چنانچه قصائد متعدده عنصری\nو مجدی و فرخی قرار فوق بوده قصائد تاریخی شمرده میشوند - در\nتمهید قصائد عربی علی الاکثر بغرض ملاقات معشوق به تذکار حالات\nسفر و سختی راه و عبور از کوه هاء و جفاکشی اسپ و گرم افتادی\nآن پرداخته بواسطه آن کلام را طول میدادند - در فارسی نیز\nطرز تحریر شعراء قدیمی تا یک وقتی همین قسم بود - که بالآخر متروک\nگردید - چنانچه منوچهری و دامغانی و عمعق بخاری قصائد متعددی را\nبهمین نهج قلمبند نموده بکمال خوبی واقعات ادا کرده اند قصیدهٔ منوچهری\nرا در حصه اول این کتاب درج نموده ایم- و قصیدهٔ مکمل در\nمجمع الفصحاء منقول است - امروالقیس قصیدهٔ مشهورهٔ معلقه خود\nباین تمهید آغاز کرده است -\n\" ای همراهان من ! بائستید ! که این خانه شکسته و ریختهٔ\nمعشوق است - بیائید - که بیاد معشوق خویش قطره سرشک\nخود ها را بیفشانیم \"\nاین پیرایه باندازه مقبول شد - که تا مدتی ابتداء قصائد\nبهمین الفاظ کرده میشد و شعرائی فارسی نیز تقلید همین طرز را\nنموده لامعی جرجانی میگوید - ؎"}
{"book": "adl0951", "page": 206, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۰۱\nهست این دیار یار اگر شائد فرد آرم جمل\nپرسم رباب و و عدا را حال از رسوم و از طلل\n\nاخذ مضامین از عرب\nدر آغاز کار شعراء ایرانی اشعار عربی را زیر نظر گرفته شعر میگفتند ابتداء مشق آنها اینطور بود که فقط به ترجمه لفظی شعراء تازی می پرداختند.\nامروزه بسیار این چنین قطعات و فردها بلکه قصائد فارسی موجود است که عوام الناس آنرا سرمایه اشعار ایرانی میپندارند. در واقعه آن ترجمه اشعار عربیه می باشند. ومترجمین دیده و دانسته آنرا بغرض اینکه نمونه و ذخیره شعر گوئی را برای شعرای خود فراهم آورند- ترجمه کرده اند. ذیلاً نقل آن قطعهٔ مشهور سیف الدوله تحریر میشود- که در ان پس از مضامین ابتدائیه تشبیهات بنهایت عجیب و لطیف قوس قزح باین سبک بیان نموده است- هوا بر افق اینطور یک چادری را برافراشته است که کناره هائی آن تا بزمین آویزان است- بر اطراف آن چادر ید قدرت خطوط سبز و سرخ وسفید رنگی را کشیده گویا این قسم معلوم میشود که بر وجود یک عروس نازنینی چند رقم پیرا ہنہائی که رنگہائی مختلف دارد- پوشانیده است"}
{"book": "adl0951", "page": 207, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۰۲\nکه کرانهائی دامن هر واحد آن به ترتیب یکی از دیگری علیحدہ\nمعلوم میشود - *\nنسبت باین تشبیہ در عرب مشهور بود که تشبیہ شاہانہ\nاست ۔ و خیال عوام الناس آنرا درک کرده نمیتواند *\nسبب اشتہار قطعہ آتی ازان بوده است کہ امیر ابوالمظفر\nطاہر بن الفضل کہ در مدح او قصیدہ مشہورہ فرضی را قبلاً نقل\nنموده ایم - ترجمہ لفظی اور ا نمود - چنانچه در لباب الالباب عوفی\nیزدی به تصریح نوشته شده که این ابیات به امیر طاہر بن الفضل\nرسید - ہر بیتی را بہ نظم ترجمہ کرد- بپارس و آن این است\nما اصلاً ہماں قطعہ را با ترجمہ آن درین محل درج میکنیم - ولی عوفی\nاشعار عربی او را نهایت غلط نقل کرده بود - لہذا ما بہ تصحیح آن\nاز روئی یتیمتہ الدہر و غیره کتب پرداختیم *\nآن ساقی مه روئی صبوحی بر من خورد وساق صبيح المصبوح دعوته\nوز خواب دو چشمش جو دو تا نرگس خرم فقام و فی اجفانہ سنته الغمض\nوان جام می اندر کف او همچو ستاره يطوف بكاسات العقار کاننجمہ\nتا خوره یکی جام و دیگر داده دما دم فمن بين منقض علينا و منقض\nوان منبع جنوبی چو یکی مطرب خوش بود وقد نثرت ايدى الجنوب مطارفا\nدامن زمین بر زده همچون شب اوہم على الجود کنا و الحواشی علی الارض\nله لباب الالباب حصہ اول مطبوعہ یورپ صفحه ۲۸ *"}
{"book": "adl0951", "page": 208, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۰۳\nبربسته ہوا چون کمر قوس و قزح را\nيطرز ہا قوس السحاب باصغر\nاز اصفر و از احمر و از ابیض معلم\nعلی احمر فی اخضر تحت بیض\nگوئی که دوسه پیرہن است از دوسه کوله\nکاذیاں خود اقبلت فی غلائیل\nو زوا من هر يك خردگی پارہ کے کھا\nمصبغه والبعض اقصو من بعض\nچون طاہر به یا نتداری ترجمه اش نموده است ۔ بروی عیبی\nعائد نمی شود ۔ لکن امیر معزی که ملک الشعراء سلطان سنجر است.\nاین مضمون را طورے ادا نموده است ۔ کہ گویا این مضمون از\nخودش بوده است ۔ چنانچہ میگوید ۵\nنماید خویشتن قوس و قزح چون چیز رنگین\nکه باشد در زمین پنہان شده یک نیم زان چنبر\nچه پوشیده مہ پیرہن کہ ہر یک را بود پیدا\nمن و دامن یکے احمر یکی اصغر یکے اخضر\nاین یک قطعه مشهور ابو نواس که اسباب انشاء آنرا چنین\nبیان میکند ۔ کہ در شبستان عشرت و عیش کدام کنیزکی در حالتیکہ\nمخموره شراب بود ۔ به نظر ہارون الرشید برخورد ۔ ہارون الرشید\nاز وے خواہش نمود ۔ در جواب خویش از زبان آن مه پیکر\nشنود ۔ کہ فردا علی الصباح آن مکر را ہارون تقاضائی ایفائی\nوعده را ازاں محبوبہ نمود ۔ جواباً شنود ۔ کہ کلام اللیل یمحوا النارہ\nیعنی سخن شب گذشته گذشت ۔ ہارون بدربار آمده شعراۓ خود"}
{"book": "adl0951", "page": 209, "text": "شعر العجم حصہ چهارم ۲۰۴\n\nرا طلب کرده حکم داد ـ تا هرکدامی به تضمین این مصرع بذل\nمساعی ورزند ـ علی الفور ابونواس فی البدیهہ گفت ـ\nو خود اقبلت فی العصر مسکریہ ولکن زین السکر لوقا رِ\nو ہزالریج اردانا ثقاً لآ ـ و غفآ فیہ رمان صف یہ\nو قد سقط الرداء عن منکبیہ من التخمیش و استرضی الانرایہ\nفقلت الوعد سیدتی فقالت کلام اللیل یمحوہ النہایہ\nنظام الملک محمود ترجمۀ آنرا بفارسی قرار آتی نموده است\n\nمست آمد پیش در کشک آن زیب نگار\nاز خود آهستگی گفتی که است او هوشیار\nاز سرین او نموده باد از نسرین دو تل\nوز بر چون علاج او انگیخته سیمین دو نار\nآستینش را گرفتم در کشید از دست من\nمعجرش سر فتاده سست شد بند ازار\nگفتم ای جان وعدۀ دوشین خود را کن وفا\nگفت نشنیدی کلام اللیل یمحو النہار\n\nیک قصیده مشهور ابوالفتح بستی است. که مطلع آن ست\nزيادة المرء فی دناء نقصان + در محہ غیر محض الخیر خسران\nبدر حاجر کاملاً ترجمه این قصیده را در فارسی نموده و همان قافیه\nخودش را مقرر داشته که مطلعش این است :\nہرکمالیکه ز دنیا است نقصان است : سُود کو محض نکوئی نبود خسران است"}
{"book": "adl0951", "page": 210, "text": "۲۰۵ شعر العجم حصه چهارم\n\nدرین پرده شعر دزدی آغاز شد ـ در اشعار عنصری ـ اسدی کسائی ـ غفاری ـ بسیار این چنین مضامین ملاحظه می شوند ـ که قطعاً از عربها گرفته شده است ـ اما چون نظر عمومی بر کلام عربی نیست ـ لہذا کسی تا اکنون ندانسته است ـ که آن مضامین ترجمه است و یا سرقه اگر چه در مجمع الصنایع و غیره متذکر بسیاری از امثلهٔ سرقات پرداخته است ـ ولی در بحر و بیان یک شعری را هم از انجماله نه نموده اند ما از میان این سرقات چند مثال آنرا ذیلاً می نگاریم ـ این امر را باید ملحوظ داشت ـ که این مضامین از جمله مضامین مخصوص و ممتاز شعرای عربی است * که انسان هیچ یک عربی دان بخبر شده نمی تواند ـ ازین جهت خیال توارد درین مورد صحیح پنداشته نمیشود ـ\nاین شعر ابو نواس است :- ۵\nليس من الله بمستنكر ان يجمع العالم في واحد\nیعنی از قدرت خداوندی بعید نیست ـ که تمام عالم را در وجود یک شخص مجموع نماید ـ اوّلاً دعوئی کرده است ـ که در ذات ممدوح تمام اوصاف جهان مجموع است و باز صورت امکان او را این طور ثابت کرده است ـ که اگر خداوند تمام عالم را در ذات یک شخصی بگنجاند ـ این امر از قدرت او خارج نیست *"}
{"book": "adl0951", "page": 211, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۰۶\nوقتیکه ابو نواس این شعر را گفت - در تمام بغداد یک غلغلهٔ\nتحسین و آفرین گوئی بر پا گشت - و از پیدا شدن این طور\nیک مضمون تازه عجیب باندازه متحیر شدند - که به نزد ابو نواس\nآمده پرسیدند - که آیا این مضمون ایجاد کرده خود شما است و یا\nاز دیگری آنرا اخذ نموده ایم - ابو نواس از روی انصاف پرستی\nگفت - که نی این شعر را از مضمون جریر اقتباس نموده ام +\nعنصری همین مضمون را این طور ادا کرده است * ؎\nگرش توانی دیدن همه جهان است او\nبین سخن ہنر و فضل او بس است گواه\nکس از خدائی ندارد عجب اگر دارد\nہمہ جہان را اندر یکے تن تنہا\nمتنبی در قصیده همه خویش می نگارد * ؎\nاذا رايت يتوب الليث بارزة + فلا تظنن ان الليث تبسم\nیعنی بر خنده روئی من حریفان من نباید - مطمئن باشند\nزیرا اگر شیر دندانش بنمایاند - نبائیست تصور کرد - که وی\nمی خندد -\nاسدی طوسی در گر مشاہیر نامه همین مضمون را اینطور\nادا کرده است :- ؎\nنباید شد از خندهٔ شیر دلیر نه خنده است دندان نمودن زشیر"}
{"book": "adl0951", "page": 212, "text": "شعرالعجم حصہ چہارم\n۲۰۷\nاین یک قطعه مشهوره صاحب بن عبادست ۵\nرق الزجاج ورقت الخمر فتشابها متشاكل الامر\nفكانها خمرو لا قدح وكانما قدح الأخمر\nیعنی نازکی شراب و نازکی جام شراب ہر دو اینقدر لطیف است که در تمیز آن انسان مشتبه میشود و در مغالطه افتاده میگوید که فقط شراب بوده جام نیست و یا محض جام است و جام وجود ندارد۔\nاین قطعه کوکبی مروزی در حقیقت ترجمه همین اشعار فوق است ۔ ۵\nقدح و باده هر دو از صفوت + همچو ماه دو هفته دارد اثر\nیا قدح پے مے است یا می ناب + پے قدح در ہوا شگفت نگر\nمگر غفاری رازی این مضمون را زیاده تر صاف و نهایت لطیف کرده است ۵\nباده بمن داد و از لطافت گفتم + جام بمن داد ولیک باده نداده است\n(۷) آن کرمها وحشراتی که در موقع بارندگی پیدا میشوند۔ در عربی آنرا اولاد زناء میگویند و مشتهر است کہ در هنگام طلوع ستاره سہیل تماماً این حشرات الارض فنا میشوند - متبنی ازین کیفیت این مضمون را ساخته است ۔ ۵\n۱ لباب الالباب عمومی جلد دوم تذکره کوکبی مروزی *"}
{"book": "adl0951", "page": 213, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۰۸\nاو تنکر موتهم وانا سهیل - طلعت بموت اولاد الزناء\nیعنی من ستاره سهیلم و دشمنانم بمرتبه حشرات الارض اند. وقتیکه من نمایان میشوم\nپس تماماً آنها هلاک میگردد.\nنظامی عیناً همین مضمون را گرفته در قصیده فخریه خویش می فرماید :\nولد الزناء است حاسد منم آنکه طالع من - ولد الزناء کش آمد چو ستاره یمانی\nاثر شاگرد بر استاد\nتا باینجا رسیده اکنون نشان دادن این امر نیز ضروریست که\nاگرچه عجمی ها به پیش اعراب زانوی شاگردی شانه اخوا بانیده اند\nولی بعد از مدتی باندازه ترقی نمودند - که ذاتاً خود عربها نیز از\nآنها استفاده میکردند. در آغاز صدی چهارم که اوائل شباب\nشاعری فارسی بود - شعرائی عربی اکثری از اشعار و حملات مشهور\nو مضامین نادر فارسی را بصورت ترجمه در عربی ادا می نمودند. بلکه\nبرخی از شعرائی عربی همین ترجمانی فارسی را یک فن مخصوصی\nبرائے خویش قرار داده بودند -\nابو الفضل سکری مروزی در یک مثنوی به تراجم ضرب\nالمثلهای فارسی پرداخته در تمیتة الدهر بسیار اشعار او منقول\nاست. و محل تعجب میباشد - که اکثری از ان ضرب المثلها\nهمان است - که امروزه روز نیز شهرت دارند - مثلاً"}
{"book": "adl0951", "page": 214, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۰۹\n\nفارسی عربی\nآفتاب را بگل اندودن نتوان ۱؎ الشمس بالطین لا تغطی\nشب است آبستنی بینیم چه زاید الیل حبلیٰ لیس یدری ما یلد\nدر یتیمته بر طبق این اشعار متعددی را نقل کنان مینگارد\nو کان مریعاً به نقل الامثال الفارسته الی العربیة بقی ابو الفضل\nنہایت حریص و راغب بود۔ بسوئی ترجمه نمودن ضرب المثلهائی\nفارسی بزبان عربی ۔\nپس ازاں چند شعر را نقل نموده که ما ازان میان بعضی\nرا بہمراہ فارسی آن یکجا ذیلاً نقل میکنیم ۔\nخاک ۲؎ از تودۀ کلان بردار \n\nاذا وضعاب علی الراس التاب غفصع\nمن اعظم التل ان النفع منه نقع\n\nچو آب سر گذشت چه یک نیزه چه کلاست \n\nاذا لماء فوق غریق طماء\nفقاب قناتة والف سواء\n\nدرین زمانه یک شاعر دیگر ابو عبدالله اسوردی نیز در\nیک قصیدہ ضرب المثلهائی ایرانی را ترجمه کرده است ۔ در یتمیتہ\nچند شعر این قصیدہ را نقل شده که ازاں بین یکے ایں است ۵۰\nو من عقمق قا، رام مشیة قبجة\nفانسی همشاه و لمغتیں کا لجمل ،\n۱؎ یتیمته الدہر طبع بیروت حصه چهارم ص ۱۷ ۲؎ یتیمتہ الدہر طبع بیروت صفحہ ۲۵ حصہ ۴"}
{"book": "adl0951", "page": 215, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۱۰\n\nاین آن مثلی است که نظامی او را این چنین منظوم\nنموده است ۱؎\nکلاغی تک کبک را گوش کرد * تک خویشتن را فراموش کرد\nاین شعر از معروفی که یک شاعر دوره سامانیه بود - ۲؎\nخون سپید بازم بر دو رخان زردم * اری سپید باشد خون دل مصوّر\nابوالحسن علی بن محمد بدیهی عیناً همین مضمون را گرفته میگوید ۳؎\nو کان دمّاً بیض منه احمراراه  بنار ۱۱التصابی حین فامن مصور\nدر مقامیکه علامه ثعلبی در تیمتة الدهر این شعر عربی را نقل\nنموده است - صراحةً مینویسد - که این مضمون در شعر معروفی این\nطور منظوم گردیده است . و این شعر فارسی را نیز نقل نموده است۱؎\n\nعدم تقلید شاعری اصلی اعراب\n\nدرین موقع نشان دادن این مسئله حتمی است - که آن تقلید\nعربها را که شعرائی عجم نموده اند - در موقع این تقلید شاعری\nاصلی اعراب موجود نبود - زیرا که شاعری اصلی عربها بسیار پیشتر\nاز طلوع نیّر اسلام آغاز یافته در دورهٔ بنو امیه باختتام رسید\nپس ازان مرکز حکومت در بغداد قرار یافت - و درین محل\nاختلاط اعجام باندازهٔ با عربها کسب ازدیاد کرد - که کاملاً مدنیت\n۱؎ تیمته الدہر مطبوعه حصه (۳) صفحه ۱۲۳ و ۱۶۴ - +"}
{"book": "adl0951", "page": 216, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۱۱\nاصلیه عرب تبدیل یافت ـ و بهمراه این تبدل شاعری اوشان نیز کاملا منقلب گردیده سرمایه خیالات طرز ادا، استعارات تشبیهات، نوعیت، مضامین، قصاید، غزل شان تماما مبدل گشته بود *\nشاعری اصلی عربها برین مضامین مبنی بود - نشان دادن و حکایه کردن از هیئت وضعیت بلندی کوها روانی و جریان چشمه ها، تیرگی و بزرگی ابرها التهاب و شدت گرمی ها وزیدن سموم و تف بادها سستی و تیزی اشترها رفتار اسپها سفر های دشوار گذار خرابی خانه ها ـ کهنگی عماسات و امثال آن در قصائد اولا بالكل مدعیات را نمی گفتند ـ مدح سرائی را نهیر آغاز کرد ـ و در زمانه بنو امیه کاملا شاعری مرادف مداحی گردید شعرای نخستین فقط واقعات جنگ خود را بصورت اشعار می نوشته وحصه بسیار شاعری آنها مشتمل بر ذکر همین کارنامه هائی جنگی خود آنها می بود *\nاز دوره بنی امیه الی لان هیچ یک شاعری واقعات شخصی خودش را قلمبند نه کرده است ـ و نه برای آن ها این طور کدام واقعه همی پیش آمده است ـ که قابل تحریر باشد در وقتیکه شعرای عجم چشم کشادند ـ خود شعر عربی حیثیت ادبیات عجمی را داشت ـ ولی فقط فرقیکه در بین بود ـ همانا"}
{"book": "adl0951", "page": 217, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۱۲\nمبانیت سان گفته می شد ـ اگرچه شعرای ایرانی ظاهراً تقلید\nعربها را نموده اند. ولی در واقع آنها محض تقلید خودشان\nرا نموده اند ـ زیراکه سبب تغیر شاعری اصلی عرب همین\nعجمی ها، شدند ـ و اثر آن چنین نتیجه بخشید ـ که شاعری فارسی\nاز تمام آن اوصافی که خاصه و امتیاز شاعری اصلی عربها\nبود محروم ماند ـ اگر تفتیش و جستجوی مضامین مساوات آزادی\nترفع ـ بلندی حوصلگی ـ بهادری ـ جنگ آزمائی ـ مهمان نوازی\nفیاض دلی و امثال آن در شاعری فارسی کرده شود ـ ابداً به\nنظر نمی رسد ـ و یافته نمی شود ـ و اگر فرضاً یافته شود ـ\nآنهم از واقعات شخصیه و کار نامهائی ذاتیه خود شاعر نمیباشد\nبلکه حکایه وقایع دیگری را می نماید ـ اگرچه فخر و ادعاء در\nشعرای ایرانی هم می باشد ـ ولی این همه در موضوع\nشاعری و مضمون طرازی و امتیازات علمی شان محدود\nاست ـ برخلاف آن شاعر عربی اظهار این مفاخر خودش\nرا بحیثیت یک فاتح و یک سپه سالار و یک جنگ آزماء\nمیکند ـ و هرچه که میگوید فقط همان امری را بیان میکند ـ که\nخودش مصدر آن شده باشد.\nتاهم برخی شعرای این سبک را اختیار کرده اند ـ مثلاً\nاین پیرایه مخصوص عربها بود ـ که تمهید قصاید را اینطور میکردند"}
{"book": "adl0951", "page": 218, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۱۳\nکه شاعر راه نورد است - و در اثنائی سفر به مقامی میگذرد\nکه در آنجا معشوقش چند روزی طرح اقامت را افگنده بود.\nو هنوز در آنجا کدام خرابه شکسته و ریخته نیز موجود است -\nشاعر باین محل رسیده بهمراهان خویش خطاب میکند - که\nقدری درینجا بایستید - و بیادگار معشوق وفادار چند دانه\nسرشک تاثرا بریزانید - و متعاقباً تذکره آبادی ماضیه و\nویرانی حالیه آنرا نموده این داستان را خوب شرح و بسطی\nمیدهد - باین پیرایه بعضی شعرائی فارسی نیز قصائدی نوشته اند\nچنانچه لامعی درین قصیده خویش مینگارد :- ه\nہست این دیار یار - اگر شائد فرود آرم جمل\nپرسم رباب و دعد را حال از رسوم و از طلل\nجائی همی بینیم خراب اندر میان او سحاب\nآتش زده گاهی دگه آب از قوت و ہیکل\nدر خانه سورے دے - آنگه از کف آن هر دومی\nخوردم دو جام اندر دومی - این تسیم آن در بذل\nبانگی پلنگ آید همی فریاد زنگ آید ہے\nآشوب سنگ آید همی چون گاه زلزال از قلل\nه رباب و دعد قسمی که گذشت اسماء معشوقہائے عربی است ے ہر دو\nنام ہائی معشوق است *"}
{"book": "adl0951", "page": 219, "text": "نثر النجم حصه چهارم\n۲۱۴\n\nگوئی کجا رفت آن صنم کو بود در عالم علم\nخورده دیم عذرا بدم برده دل وامق بدل\nبرد از دلم صبر و خرد چوں بانگ بران ناقه زد\nکاریم پیش آورد بد المانوی وارتحل\nملاحظه کنید چون این خیالات بر خلاف حالات ملکی است.\nنامانوس و نا آشنا بنظر و بگوش میرسد. در ایران وحد و رباب\nکه می شناسند. در بر ناقه کدام شخصی قطع منازل می نماید.\nاز تمیم و بدل که اطلاعی دارد. که کجا است با اگر مقصد از\nانقلاب و آبادی ویرانی باشد. پس شاعر ایرانی او را بین\nپیرایه مقبول بیان میکند. ع\nجائیکه بود آن دستان با دوستان در بوستان.\nشد زاغ و کرگس را مکان شد مور و ماہی را وطن\nبرجائی رطل و جام مے ۔ گوران نهاد ستند پے\nبرجائے چنگ و نای و لئے آواز زاغ است و زغن\nاثر نظام حکومت بر شاعری\nدر قطعه ایشیا علم و فن و صنعت و حرفت و تمام اشیاء تابع\nحرکات، و اشارات سلطنت می باشد. طوریکه مذاق سلطنت باشد\nدر تمام اشیاء اثرات آن پدیدار میگردد. لهذا در ترقی و تنزل"}
{"book": "adl0951", "page": 220, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۱۵\nو نوعیت مذاق شاعری مقدم از همه چیز بایستی که سراغ مذاق و وضع حکومت نیز کرده شود-\nقبلاً خواندید- که در ایران شاعری بطفیل حکومت پیدا شده است خیال عموم عموماً و از امراء و سلاطین خصوصاً چنان بود- که ذریعه بزرگی برائے ابقائے نام و نشان است چنانچه شاعری میگوید- ه\nازان چندان نعیم جاودانی   که ماند از ان سامان وال سامان\nثنائی رودکی مانده است هرجائی   نوائی باربد ماند و دستان\nنظامی عروضی میگوید :- ے\nبسا کاخا که محمودش بناء کرد   که از رفعت همی با مه ندا کرد\nنه بینی زاں ہمہ یک خشت برجا   مدیح عنصری مانده است برجا\nاگرچه این خیال کاملاً لغو است - زیرا که نام سعدی و خاقانی و ظهیر فاریابی و انوری در زمانه مشهور ولی کسی بخوبی نمیداند که ممدوحین آنها کیست ؟ تا هم این خیال بهترین ذریعه قدر دانی و ترقی پنداشته شده در دربارہائے سلاطین نهایت بزرگ و نامور منصب ملک الشعرائی موجود و برائے شعرائی تنخواہ مزید و معقولی داده می شد. *\nعلاوه بر ملک الشعراء شعرائی دیگری نیز داخل دربار شاہی می بودند که در مواقع جشن و اعیاد و امثال آں"}
{"book": "adl0951", "page": 221, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۱۶\nقصاید خود شانرا بحضور پادشاه تقدیم میکردند ـ و صله ہائی بزرگی ..... را میگرفتند *\nپادشاہان بسیار بزرگی شعراء را بر تخت شاہی در برابر خویش می نشاندند ـ تاجدار بزرگ و نامدار سلجوقیان که سنجر نام داشت ذاتاً خودش بخانه انوری بغرض ملاقاتش میرفت ـ عباس صفوی بغرض ایفائی رسم تعظیم شفائی در عین کوکبۂ سواری خویش موکبش را استاده کرده انه اسپ بمقابل او پیاده شدن خودش را آرزو میکرد ـ این نمونۂ تعظیم و تقدیر ظاہری آنہا بود ـ علاوه بین بر شعراء این طور یک بارش زر و جواہر را می نمودند کہ برائے تفصیل آن کتابہائے جداگانہ درکار است ـ عنصری را سلطان محمود باندانۂ اعزاز و اکرام میفرمود ـ کہ چہار صد غلام زرین کمر بہ ہمرکاب او میرفتند و در مواقع سفر بہ چہار صد اشتر ساز و سامان او ، حمل و نقل میگردید رو خاقانی میگوید ؎\nشنیدم کہ از نقره زد دیگ دان\nز زر ساخت آلات خوان عنصری\nوقتیکہ ولی عہد سلطنت سلطان محمود بقی مسعود از خراسان بغزنی آمد شعراء قصائد خود ہا را بحضورش تقدیم کردند ـ کہ بصلہ آن ہر شاعری را بیست بیست ہزار و عنصری"}
{"book": "adl0951", "page": 222, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۱۷\nو تولیتی را (۵۰۰) درہم عطا کرد ۔ (۲)\nناصر الدین چغالی بمقابل یک قصیدۂ فرخی را ۲۴ اسپ انعاما بخشید - برائی عصاری رازی بمقابل هر قصیدۂ او که از آنجا بحضور سلطان محمود میفرستاد ۔ ہزار اشرفی مقرر بود ۔ در ہنگامیکه بدربار آمد ۔ و رباعی خودش را بحضور سلطان تقدیم کرد ۔ در صلۂ آن برائیش دوکیسه اشرفی اعطاء کرد - چنانچه خودش میگوید ۔ ہ\nبلی دو بدرۂ دینار یافتم به تمام\nحلال و پاکتر از شیر دایۂ اطفال\nدر موقعیکه احمد شاه بهمنی والی دکن یک قصری را تعمیر کرد ۔ \" آذری\" این قطعہ را تحریر سرود ۔ ہ\nحبذا قصر مشید که ز فرط عظمت\nآسمان پایۂ از شنده این درگاه است\nآسمان ہم نتوان گفت که ترک ادب است\nقصر سلطان جهان احمد بهمن شاه است\nملا احمد مازندرانی که خوشنویس مشہورے بود ۔ قطعہ فوق را خوشخط تحریر نموده و بر سنگ تراشان ماہر او را بر سنگ حک نموده بر دروازۂ بزرگ عمارت مذکور شاہی نصب کرد ۔ چون نظر سلطان احمد بر آن افتاد ۔ پرسید ۔ کہ این"}
{"book": "adl0951", "page": 223, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۱۸\nشعر از کیست ؟ شهزاده علاءالدین در جواب نام آذری را گرفته گفت ـ که هنوز او را قصد رفتن بوطن است ـ سلطان علی الفور چهل هزار روپیه خواسته به پیش آذری گذاشت\" آذری\"گفت ـ لا یحمل عطایا کم الا مطایا کم ـ برداشته نمی تواند ـ بخشش هائی شاهی را بجز از نقلیات دربار گیر شاهی پس از شنیدن این قول به آذری پادشاه بیست هزار روپیه دیگرے را هم بر چهل هزار سابق افزود\"\nمولنا جمال الدین قصیده را در مدح سلطان محمد تغلق نگاشته بحضورش تقدیم کرد ـ که مطلع آن چنین است ؎\nالهی تا جهان باشد نگهدار این جهانبان را\nمحمد شاه تغلق ابن تغلق ابن سلطان را\nهمینکه جمال الدین مطلع قصیده خویش را بر خواند سلطان اورا از مزید خواندنش باز داشته گفت ـ بس کن که من از اعطای صله اشعار مابقیه این قصیده جزای تو عاجزم پس از گفتن این جمله امر داد ـ که بحضورش اشرفی ها آورده شود ـ متعاقباً حکم فرمود ـ که از سر تا بقدم مولنا را در زر گیرند ـ هنگامیکه خرمن اشرفی تابسیر مولنا رسید مولنا ایستاد ـ سلطان این وضعیت او را نهایت پسندیده ثانیاً امر داد ـ که دیگر اشرفی نیز آوره ایستاده خرمن طلاء را برابر"}
{"book": "adl0951", "page": 224, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۱۹\nقدموننا تشکیل دهند - (۲)\nامیدی رازی از دربار امیر نجم در صلهٔ هر قصیده ۱ و\n۳۰ تومان اعطا می شد - (۳) خاقانی ملک الشعراء شیروان شاه\nبوده صلهٔ هر قصیدهٔ او هزار دینار مقرر بود - هنگامیکه امیر خسرو\nدهلوی ”نه سپهر را تحریر کرد - قطب الدین بن علاؤ الدین خلجی\nهموزن فیل در صلهٔ او طلاء برایش عطاء کرد - (۱) چنانچه خود\nخسرو همین واقعه را در (نه سپهر) خویش هم تذکار نموده است -\nخانخانان حیاتی گیلانی را بخزینهٔ خویش برده امر داد - که هر قدر\nاشرفی را که شما بردارید - گرفته میتوانید - (۲) دارا شکوه در صلهٔ\nشعر ذیل دانش مشهد را یک لک روپیه داد - (۳)\nطاق را سر سبز کن ای ابر نیسان در بهار\nقطره تامی میتواند شد چرا گوهر شود\nچون خانخانان سنده را فتح نمود - مرزا جانن حاکم آن\nولا را گرفتار کرده بدربار خویش آورد - شکیبی مثنوی را\nتحریر داشت که یک شعر آن این است - ه\nهمائی که بر چرخ کردی خرام : گرفتی و آزاد کردی ز دام\nخانخانان پانزده هزار روپیه انعاماً باو عطا کرد - لطف\n(۲) خزانهٔ عامره تذکرهٔ جمال الدین دهلوی (۳) خزانهٔ عامره یک تومن آنعصر عبارت بود\nاز هشتصد - نمبرهای اول الی چهارم از خزانه عامره است :"}
{"book": "adl0951", "page": 225, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۲۰\nاین است - که میرنا جالن نیز یکهزار اشرفی بخدمت او تقدیم کرده باد گفت که از جمله احسان توست - که مرا هما گفتی - و اگر بمن نسبت شغال را هم می نمودی - من ترا چه گفته میتوانستم (۴)\nشاه عباس ماضی مرشانی تعلو را در صله این شعر طلاء زیادی وزن کرده عطا کرده\nاگر دشمن کشد ساغر و اگر دوست\nبطاق ابروئے مستانه اوست\nمرزا صائب از اصفهان به وزیر عالمگیر نواب جعفرخان این شعر را نوشته فرستاده بوده\nدور دستان را باحسان یاد کردن همت است\nورنه هر نخلی بپائے خود ثمر می افگند\nنواب مذکور پنجهزار اشرفی برایش فرستاد *\nجهان آرا بیگم دختر شاہجہان روزے بسیر باغ برآمده چهار طرف را در پرده گرفت - صدى طهرانی در بالاخانه پنهان شده مصروف تماشا بود- هنگامی که سواری ملکه از مقابلش میگذشت - بے ساخته این مطلع را آغاز کرد :-\nبرقع برخ افگنده برو ناز بباغش\nتا نگهت گل سخته آید به دماغش"}
{"book": "adl0951", "page": 226, "text": "۲۲۱ شعر العجم حصه چهارم\nبیگم امر داد۔ تا شاعر را بحضورش بیاورند۔ صیدی\nبحضورش آمده تکراراً این شعر را بروی خواناند ۔ بالآخر\nپنجہزار روپیه او را داده حکم کرد ۔ که او را ازین شهر بکشند (۱)\nاکبر آفتاب پرستی میکرد ۔ فطرتی کشمیری نسبت\nبآن این شعر را نوشت :- ۵\nقسمت نگر که در خور هر جوہری عطاست\nآئینہ با سکندر د با اکبر آفتاب\nاو کرو گر مشاهده حق در آئینه\nاین میکند مشاهده حق در آفتاب\nاکبر در صله این شعر هزار روپیه باو عطا کرد *\nظہوری را در صله ساقی نامه او حضور برہان\nنظام شاه چند فیلے کہ از نقد و جنس بار شده بود ۔\nانعام داده شد ۔ بر طبق این هزار ہا واقعات موجود\nاست ۔ که اگر بہ تفصیل آن پرداختہ شود ۔ ہمانا کہ\nاین طعنۂ عرفی را خواهیم شنید :۔ ۵\nبیا به ملک قناعت که درد سر نکشی\nز قصه ہا کہ بہت فروش طے بستند\nفیصلہ این مسئلہ که آیا این فیاضی ہا بلحاظ اصول سلطنت\n(۱) این واقعہ در تمام تذکرہ ہاو باختلاف روایات منقول است *"}
{"book": "adl0951", "page": 227, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۲۲\nجائز بود یا نه ؟ با تاریخ شاعری تعلقی ندارد. ولی ازین امر کدام شخص انکار کرده میتواند ـ که امثال این فیاضی ها برای وسعت و ترقی شاعری حکم آبحیات را داشت و بهمین وسیله در تمام ملک مذاق شاعری انتشار یافت ـ علماء و حکماء بسیار ناموری تعقیب علوم و فنون را گذاشته شاعر شدند ـ اگر همین فیاضی ها نمی بود ـ پس مراقلیم سخن را مانند خیام ـ انوری ـ نظامی ـ ناصر ـ خسرو ـ فیضی شعرائی نامداری از کجا میسر می شد؟ اما چیزیکه در ترقی شاعری بلند تر از فیاضی خدمت کرده همانا قابلیت و نکته سنجی شخص امراء و سلاطین بوده است ـ امروزه روز امیر بودن مرادف جاہل و ساده لوح بودن است اما در موقعیکه اسلام حقیقت اسلامیت را جائز بود ـ دولت دنیا و دولت علم ہر دو یکجا بودند ـ عبدالله بن المقتز یک شاعری بزرگ دورهٔ اسلامی است ـ لکن وی بر تخت خلافت بغداد نیز جلوه افروز بوده است ابو فراس که نسبت بدو انوری میگوید ه\nشاعری دانی کدامی قوم کردند ؟ آن که بود\nاول شان امرء القیس آخر شان بو فراس\nیک رکن مشہور خاندان شاہی بود *"}
{"book": "adl0951", "page": 228, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۲۳\n\nبوعلی سینا که در عالم اسلامی همسر ارسطو قبول کرده شده\nاست - برتبه وزارت نیز امتیاز داشت جعفر برمکی ناظرین\nبلباس وزارت مشاهده کرده خواهند بود - اما اولین کتاب\nبلاغت ممنون احسان دست و قلم اوست - همچنین محقق\nطوسی وزیر هلاکو خان بود :\nنتیجه نکته سنجی و قابلیت علمی سلاطین و امراء اینطور\nتاثیری می بخشید که هر قدم شاعری متوجه به تقدم و پیش\nرفت بود - اینها فرمایش ہائی بسیار خوب خوب مینووند\nو مصرف نہایت عمده شاعری را جستجو کنان به منصه\nشہود می آوردند - سامانی ہا بتوسط دقیقی بنیاد شاہنامه\nرا گذاشتند - و سلطان محمود آن را تکمیل کنانید - نظامی\nمخزن اسرار را حسب ایمائے بہرام شاہ مرقوم داشت\nمنوچهر شروانی که در سلاطین شیروانیر نسبت بهمه ممتاز\nاست - بدست خویش بخواجہ نظامی مکتوبی نوشته بود\nفرمایش تصنیف لیلی و مجنون را کرد - همچنین سلطان\nغیاث الدین اقنقری بر نظامی هفت پری پیکر را تحریر\nداشت -\nوقتیکه محتشم کاشی در مدح عباس صفوی قصیده\nرا نگاشت - وی برایش پیام فرستاد - که از مدح"}
{"book": "adl0951", "page": 229, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۲۴\n\nسرائی من چه فایده بتو عاید میگردد - در شان جگر\nگوشه ہائے رسول چیزے بنویس تا اجر دنیا و آخرت\nرا مستحق گردی - محتشم این طور یک مرثیه امام حسین\nرا نوشته که نسبت باد علی العموم اتفاق دارند - که\nدر شاعری فارسی نظیر آن یافته نمی شود - در فرقتیکه\nماه ملک نام دختر سلطان سنجر و فات کرد - بسنجر\nصدمه شدیدی اصابت کرده در صدد نویسانیدن مرثیه\nاو شد - اگرچه در دربار خودش بسیاری از شعرائی نامور\nموجود بود - ولی وی میدانست که درین فن صاحب\nکمال کیست - ازین رو عمق بخاری را طلب فرمود -\nحالانکه وی باندازهٔ ضعیف و معمر شده بود - که معذرت\nخواسته گفت من این طور یک مرثیه دور و درازی را\nنمیتوانم که بنویسم - قصیده مختصری نگاشت - که دو\nشعر آنرا دولت شاه نقل کرده است *\nامراء و سلاطین دانشور موقع بموقع اظہار نظریات\nتنقیدیه شانرا نسبت باشعار مینمودند - که بواسطه آن\nشعراء اصلاح کلام خود شانرا می نمودند *\nاین امر مسلم است که آن اسباب دلکشی جدید و اسلوب\nتازه را که شاعری در دورهٔ اکبری آغاز کرده از نتائج آن"}
{"book": "adl0951", "page": 230, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۲۵\nسحر آفرینی ہائی امثال فیضی و عرفی و نظیری مشاهده می شود\nتماما از نکته آموزیہائی حکیم ابو الفتح گیلانی بود - در \"ماثر\nرحیمی بذیل تذکره حکیم حاذق مذکور است :-\n\"مستعدان و شعر سنجان این زمان را اعتقاد آنست\nکه تازه گوئی که درین زمان در میانه شعراء مستحسن است و\nشیخ فیضی و مولنا عرفی شیرازی و غیره بآن روش حرف\nزده اند - باشاره و تعلیم ایشان حکیم ابو الفتح بوده است\"\nاز تنقیدات ظفرخان صوبه دار کشمیر ترقیاتیکه در\nکلام میرزا صائب بعمل آمده است خود وی در یک قصیده\nخویش بر آن این قسم اعتراف میکند ؎\nتو جان ز دخل بجا مصرع مرا دادی\nتو در فصاحت دادی خطاب سحبانم\nیک مراتب خاقانی این شعر را نوشته به شیروان شاه\nفرستاد - ؎\nواثقی ده که در برم گردد یار شاقی که در برش گیرم\nشیروان شاه بجوابش فرستاد - که \"چرا هر دو را نخواستی\"\nخاقانی یک بال مگس را بالائی آن چسپانیده واپس ارسال\nکرد- که من بر طبق فرمائیش شما آنرا \"با وثاقی\" نوشته بودم -\nولی مگس پهلوی نقطه 'با' نشسته \"با\" را \"یا\" ساخته است"}
{"book": "adl0951", "page": 231, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۲۶\nشاهجهان روزی بدربار گفت. که من دو اعتراض بر\nسکندر دارم. اول اینکه بخانه نوشابه خودش چرا خود را\nقاصد ساخته رفت، دیگر اینکه پدر خود را چرا به مرغ\nتشبیهه داده گفت. ع\nشد آن مرغ کو خایه زرین نهاد\nبدر بار جهانگیر شخصی این مصرعه مولنا جامی را خواند. ع\nبهر یک گل زحمت صد خار میباید کشید\nجهانگیر برجستگی این مضمون را مشاهده کرده گفت که\nشاید تمام این غزل برطبق همین مصرعه اعلیٰ خواهد بود\nوقتیکه دیوان او را خواسته دیدند. که روح آن غزل\nفقط همین یک مصرعه بود. و بسراین جهت در تزک خویش می نگارد\nکه ”غیر ازان مصرعه که بطریق مثل زبان زد روزگار شده دیگر کاری نساخته\nاست“ خود جهانگیر که برطبق آن مطلعی را نگاشته نسبت به مطلع جامی\nنهایت بلند و غر است *\nساغری بر رخ گلزار میباید کشید\nابر بسیار است می بسیار میباید کشید\nبابر شاه بحیثیت عسکرانه شهرت دارد ولی در\nتزک خویش به تذکره تمام شعراء عصر خویش پرداخته\nنسبت بهر کدام آن این طور تنقیدات صحیح و آرای"}
{"book": "adl0951", "page": 232, "text": "۲۲۷ شعر العجم حصه چهارم\n\nدرست خود را اظهار کرده است که هیچیک ماهر فن بیشتر از\nآن تنقید کرده نمیتواند. مثلا در تذکره وفائی مینگارد. که\n\" صاحب دیوان بود و شعراء بد نبود \"\nعلی شیر که مربی جامی بود نسبت با شعار ترکی او\nرقمطراز است، که تا امروز نظیر آن موجود نیست - لکن\nنسبت باشعار فارسی او مینویسد - که دیوان فارسی هم ترتیب\nکرده و در وفائی تخلص کرده بعضی ابیات او بد نیست -\nولی اکثر سست و فرود اند نسبت بآصفی مینگارد - که\nشعر او از رنگ و معنی خالی نیست اگر چه از عشق و حال\nبی بهره است نسبت به کامی مینویسد - اگر چه بعض\nابیات او طوری واقع شده - اما مضمون این مثنوی و\nاستخوان بندی او را بسیار کاواک و خراب است -\"\nهمچنین نسبت به بنائی - سبقی، میر حسن معمائی - یوسف بدیعی\nآهی محمد صالح تماماً آرائی نهایت صحیح و ماهرانه خود را اظهار\nکرده است - ازین قیاس میشود - که بدربار این سلاطین\nشعراء بمحض سعی و سفارش و ندیمی و خوش آمد فروغ و\nرسوخی پیدا کرده نمیتوانستند - بلکه کامل الفن بودن آنها\nضروری بود - و بهمراه ذاتاً خود امراء و سلاطین هم علی الاکثر\nشاعر و یا در طبع خویش موزونیت میداشتند - و محض جهت"}
{"book": "adl0951", "page": 233, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۲۸\n\nتفریح طبعیت خویش گاه گاه اشعاری می سرودند- لاکن\nسلاطین متعدد و اکثری از امراء در فن سخنوری شخصاً صاحب\nکمال بودند - *\nدر باب اول آتشکدهٔ آذر احوال آن سلاطین و امراء\nمذکور است که شاعر بودند همچنین حصه زیادی جلد اول لباب\nالالباب در حالات همین قسم سلاطین مملو است - بابر - شاه\nشجاع - خانخانان - ابو المظفر چغانی - سام مرزا - سہیل جفتائی\nامیر قابوس از شعرای درجه اعلی و خوش مذاق و سخنگوئی بودند\nو درین کلام یک ادا مخصوص و سبک مقبولی موجود است\nکه این شیوه به نصیب عوام الناس شده نمی تواند- این\nفخریه شاه شجاع افغان را ملاحظه کنید * ۵\nترا نگفته ام ای روزگار بیحاصل\nکه من ز مهر تو و کین تو ندارم باک\nبه بحر و برتر و خشک خود چه می نازی\nتوئی قطرهٔ از آب شور و مشتی ز خاک\nشاه شجاع بهمراه برادرش شاه محمود بر سر سلطنت\nمجاوله و مناقشه داشتند - اتفاقاً درین اثناء شاه محمود\nبمرگ خویش وفات کرد - شاه شجاع باین مناسبت این\nرباعی را تحریر داشت * ۵"}
{"book": "adl0951", "page": 234, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۲۹\nمحمود برادرم شه شیر کمین\nمیکرد خصومت از پئے تاج و نگین\nکردیم دو بخش تا بیا ساید ملک\nاو زیر زمین گرفت ومن روئی زمین\nغزل مشاعره خانخانان در حصهٔ سیوم مندرج گشته این\nاین شعر نیز ازو ست : -\nبجرم عشق تو ام میکشند و غوغائی است\nتو نیز بر سر بام آ که خوش تماشائی است\nاین مطلع سام مرزا قابل حفظ است :-\nحاصل عمر نثار رهٔ یارے کردم\nشادم از زندگی خویش که کاری کردم\nجواب دادن این قطعهٔ شاه احمد هم ممکن نیست :-\nاین جوانی مرا نگر که چه گفت : گفت اے پیر من چه فرمائی\nگفتم ای دوست ساعتی بنشین : گفت من رفتم و تو زود آئی\nبه شراب و کباب و رنگ خضاب : باز ناید گذشته برنائی\nشخصی به نزد خواجه رشید یک دستهٔ نرگس و گلاب\nرا فرستاد - وی فی البدیهه گفت :-\nشاخ کے چند نرگس رعنا : گل کے چند تازه چیده\nآن همه دیده ہائے بے چہرہ : وین ہمہ چہرہ ہائے بے دیدہ"}
{"book": "adl0951", "page": 235, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۳۰\n\nسخن از سخن پیدا می شود۔ سلسلہ کلام بطوالت انجامید -\nحاصل این است که در ایران شاعری بطغیل سلاطین وامرا\nدر منصہ شہود پیوست چون امراء و سلاطین موصوف علی الاکثر\nنکتہ سنج و موزون طبع بودند لہٰذا شعر و شاعری ترقیات مزیدی\nرا جایز گشت *\n\nدیگر اسباب قدر دانی\n\nعلاوہ بر مداحی و ثناء گستری و دیگر علل و اسباب نیز موجب\nقدر و منزلت افزائی شاعری گردیدہ است ۔ چون امراء و\nسلاطین بیشتر شائق بدیهہ گوئی بودند ۔ ازین جہت اکثری\nاز شعراء مشق بدیہہ سرائی را نیز میکردند ۔ نظامی عروضی در\nچہار مقالہ خویش مینگارد :-\nاما باید دانست کہ بدیہہ گفتن رکن اعلیٰ است ۔ در شاعری\nو ہر شاعر فریفتہ است ۔ کہ طبع خویش را بہ ریاضت بدان درجہ\nرساند ۔ کہ در بدیہہ معانی انگیزد ۔ کہ سیم از خزینہ بہ بدیہہ بیرون\nآید ۔ و پادشاہ را حسب حال بہ طبع آورد ۔ و شعراء ہر چہ\nیافتند ۔ از صلات معظم بدیہہ یافتند *\nپس ازین نظامی چند واقعات دیگر بدیہہ گوئی را نیز نوشتہ\nکہ دران بہ تذکر این امر پرداختہ است ۔ کہ شعراء را بواسطہ"}
{"book": "adl0951", "page": 236, "text": "شعرالعجم حصہ چہارم\n۲۳۱\nآن بدیہہ گوئی انہا بہائی بسیار فایقتی واصل آمده است -\nاکثری از شعراو مشق بدیہہ گوئی را مینمودند. چنانچه قطب الدین\nبدر بار امیر شیر علی در یک جلسهٔ خویش جواب چهل غزل\nامیر خسرو را علی البدیهه تحریر کنان تقدیم کرد که نامش اربعینه\nاست - امیر شیر علی بصلهٔ این اشعار انعام گران بہائی را\nبرائی او میداد. ولی او از گرفتن آن انکار کرد * ۱؎\nحاجی ربیع جواب مکمل دیوان نظیری را در ظرف هشت\nروز نوشت - حیدری تبریزی در مدح اکبر قصیده را سرود -\nولی به تقدیم نمودن آن موفق نگشت - این قطعه را متعاقباً\nنگاشته توسط اہل دربار آنرا بحضور شہریار تقدیم داد * ۲؎\nدر مدح پادشاه سخن سنج ملک ہند\nگفتم قصیدهٔ که پسندیده ہر که دید\nامّا چو روزگار مدد گار من نه بود\nزان شاخ گل بپای دلم خار غم خلید\nبودم ز آب دیدهٔ تر غرق بحر غم\nکز غیب این ترانہ بگوش دلم رسید\nحافظ وظیفهٔ تو دعا گفتن است و بس\nدر بند آن مباش که نشنید یا شنید\n۱؎ تذکرهٔ مخزن الغرائب *"}
{"book": "adl0951", "page": 237, "text": "شعر العجم حصہ چہارم ۲۳۴\n\nاکبر حکم کرده که ده هزار روپیه و خلعت با و داده شود-\nولی در تعمیل این امر اکبری بر خلاف توقع تعطل بوقوع\nانجامید- بمجردیکه حیدری این قطعه را بحضور اکبر تقدیم کرد\nفوراً تعمیل آن امر بعمل آمد ه\nمشکلی دارم شها ! خواهم کنم پیش تو عرض\nزانکه زین مشکل مرا صد داغ حسرت بر دل است\nسیم و زر انعام کردی لیک از خازن مرا\nہم گرفتن مشکل و هم ناگرفتن مشکل است\nسلطان تمش روزی رنجیده حکم داد- که سر نصرة الدین\nرا بریده بحضورش بیاورند- دی این رباعی را نوشته بحضورش\nفرستاد- که شعر دویمی آن این است + ه\nسر خواسته بدست کس نتوان داد\nمی آیم و بر گردن خود می آرم\nپس از خواندن این رباعی پادشاه از جرمش در گذشته\nمعافش کرد :\nشیخ سعید قریشی یک مرتبه بروز عید بدربار شہزادہ\nمراد رفت ولی اتفاقاً خیال تقدیم تہنیت نامه را فراموش\nکرده بود- شہزادہ او را دیده استفہاماً پرسید- که آیا شما چیزی\nنوشته بدین تقریب با خود نیاورده اید- شیخ کاغذ سفید را"}
{"book": "adl0951", "page": 238, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۳۴\nاز جیب خویش برآورده بخواندن آغاز کرد. ؎\nروز عید است لب خشک می آلود کنید\nچارهٔ خویشتن ای خشک لبان زود کنید\nدیرگاهست که از دیر مغان دور نیم\nزود باشید بکف جام زر اندود کنید\nحرف بے صرفهٔ واعظ نتوان کرد بگوش\nگوش بر زمزمهٔ چنگ و نی و عود کنید\nہست بہبود شما بندگی شاه مراد\nبہتر آنست که اندیشهٔ بہبود کنید\nہنگامیکه این غزل را ختم کرد - شہزاده غزل را از شیخ خواست - شیخ ہمان کاغذ سفید را بحضورش تقدیم کرد- چون دید که آن کاغذ سفید و چیزی بر آن نوشته نیست - غرض بزرگ دیگری که بشعراء متعلق بوده این است - در ہنگامیکه در بین دو سلاطین هم چشم و حریف مراسلات و نامه و پیام بعمل می آید - این وظیفه را بشعراء محول می نمودند - و درصلهٔ آن شعراء انعامات بزرگی را حاصل میکردند - سلاطین طوریکه بمقابل حریفہای خویش بر دیگر چیزہای خویش اظہار مفاخرت میکرد - در آن ضمن شاعر دربارش نیز درین اسباب فخریہ اش حتماً شمولیت میداشت - لہذا ہر درباری کدام"}
{"book": "adl0951", "page": 239, "text": "شعر العجم حصہ چهارم ۲۳۴\n\nشاعری شامل میشد- علی الفور حریف آں شاہ بہ ہم پلۂ\nآں دیگر شاعری را جستجو نموده پیدا میکرد- و در اعزاز و\nاکرام آں می افزود- *\nدر موقعیکه ظہیر فاریابی از قزل ارسلان رنجیده نزد\nاتابک رفت- قزل ارسلان جهت شکستاندن و مزید\nرنجانیدن ظہیر در افزودن مراتب و اعزاز مجر الدین بیلقانی\nافزوده در ہر هفته خلعت و کمخواب و اطلس برائی او عنایت\nمیکرد- ۱؂\nانہ شعراء کار سوانح نگاری خود را نیز میگرفتند- زیرا که در\nنزد سلاطین دستور تحریر داشتن تاریخ شاہی نیز جریان داشت\nیعنی حسب الحکم خود پادشاه در زیر نگرانی او تمام فتوحات\nو واقعات سلطنت را می نوشتند- مثل شاہجہان نامه و\nاقبال نامه و امثال آں- ایں قسم تواریخ را بہ نظم می نگاشتند\nو بر آں اسم شاہنامه را می گذاشتند و گاہی باسم ہماں پادشاه\nموسومش می نمودند- مثلاً ہاتفی حالت تیمور را نوشته بہ تیمور\nنامہ اش تسمیه کرد- و قاسمی گونا بادی واقعات عباس صفوی\nرا منظوم نمود- و کلیم شاہجہان نامہ نوشت و آذری حالات\nبہمنی ہا را قلمبند نموده که بنام بہمن نامہ شہرت دارد- و\n۱؂ تذکرهٔ دولت شاه تذکره ظہیر فاریابی *"}
{"book": "adl0951", "page": 240, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۳۵\n\nاولاً ناتمام بعد متعاقباً به تکمیل آن نظیری و سامعی پرداخت\nهمچنین فیضی قصد تحریر اکبر نامه را نموده و چیزی را هم\nدرین موضوع نوشته - ولی ناتمام ماند - حضرت امیر خسرو\nتغلق نامه نوشت و جهانگیر آن کتاب را پسندید - اما یک\nداستان آن مفقود گشت - در سنه حکم فرمود - تا شعرائی\nدربار شاهی همان داستان گم شده را از سر نو منظوم کرده\nتقدیم کنند - تمام شعراء درین مورد فکر کردند ولی نظم\nحیاتی کاشی را جهانگیر نسبت بدیگراں پسندیده قبول کرد -\nو در صله آن جهانگیر اشرفی ہارا وزن کرده انعاماً بمدالش\nداد - سعیدای گیلانی حکایه این واقعه را در نظم میکند :\nچون حیاتی را بزر سنجید شاهنشاه عصر\nپادشاه عدل گستر شاه گردون اقتدار\nبہر تاریخش بروٹی کفهٔ میزان چرخ\n\"شاعر سنجیدهٔ شاهی\" رقم زد روزگار\nبا وجود این همه قدر دانی شاعری رسائی شعراء بدربار\nپادشاه به نهایت اشکال ممکن بود - سالها امیدوار می\nمیکشیدند - و به خوشامد و قائم داشتن مناسبت باہل دربار\nبدین مطلوب خویش کامگار می شدند - امیر معزی ملک\nالشعراء دربار سنجر بود - و باین رتبه فایزه گردیده بود - که سنجر"}
{"book": "adl0951", "page": 241, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۳۶\n\nحکم کرد که لقب او برابر به لقب شاهی خودم که \"معز الدنیا و الدین\" است\nباشد بنابرین تخلص او به معزی قرار یافت- باین همه بآن\nطریقه که وی تا بدربار رسیده است ازان اندازه کرده می\nشود- که در رسیدن قصیده خوانان تا به دربار شاهی چه قدر\nانتظار و امرار لیل و نهار را بکار دارد- خود معزی حکایه\nمیکند- که نام والدم \"امیر الشعراء برهانی\" بود- در ابتدائی\nسلطنت ملک شاه والدم وفات یافت چون\nقبل از وفات خویش مرا بخدمت پادشاه تقدیم و معرفی\nنمود- ازین جهت معاش و منصب والدم را برائی من\nوراثتاً دادند- امّا کاملاً یکسالی ازین امر منقضی شد- و\nکسی به من یک حبه و دیناری نداد- در حالیکه من نهایت\nمقروض بودم- ماه رمضان هم بسر رسید من نزد علاؤ الدوله\nکه یک شخص سخن فهم و قدر دان و داماد سلطان سنجر بود\nرفتم- و ذکر پریشان حالی خودم را کردم- وی گفت بلی\nدر حق تو بے پروائی و عدم اعتنا بعمل آمده است ولے\nبعد ازین نخواهد شد- امروز پادشاه برائے دیدن ماه\nرمضان خواهد برآمد باید که تو هم در آن موقع حاضر باشی\nممکن است که کدام وسیله برایت پیدا شود- این هدایت\nرا داده صد اشرفی بمن داد- که این را بمصارف رمضان"}
{"book": "adl0951", "page": 242, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۳۷\nخویش برسان قریب شام من بہ نزدو بارگاہ سلطانی رسیدہ\nدیدم۔ کہ امیر علاؤ الدولہ پیشتر از من در آنجا حضور بہم\nرسانیدہ بود مرا دیدہ دی نزد بادشاه رفت من نیز در عقب\nاو افتادم۔ درین بین سلطان سنجر را دیدم کہ کمانے\nبدست دارد و بقصد دیدن ہلال رمضان بیرون آمد۔\nاتفاقاً نسبت بدیگراں اولتر خود شاہ ماہتاب را دید۔ و\nاز کمال خوشی از جائے خویش برجست علاؤ الدولہ بطرف\nمن دیدہ گفت۔ کہ نسبت بہ مناسبت وقت چیزے\nبشنوان من فی البدیہہ گفتم۔ ؎\nای ماہ چو ابروان یارے گوئی\nنے ہمچو کمان شہر یارے گوئی\nنعلی زدہ از زر عیارے گوئی\nبرگوش سپہر گوشوارے گوئی\nپادشاہ از شنیدن ایں قطعہ نہایت مسرور شدہ\nامر داد۔ کہ بہ اصطبل خاص رفتہ ہر اسپے را کہ مے\nپسندی بر گیر۔ امیر علاؤ الدولہ یک اسپے را برایم پسندید\nکہ قیمتس بر سی صد اشرفی بود۔ ؎\nنظامی عروضی میگوید کہ در ۵۱۰ھ از ہرات بدبار\n؎ چهار مقالہ مطبوعہ لاہور صفحہ ۳۶ *"}
{"book": "adl0951", "page": 243, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۳۸\nسنجر رفتم - و بنهایت پریشان و شکسته خاطر بودم - با ملک الشعراء\nامیر معزی ملاقی شده بیان فلاکت خودم را باو نمودم - وی از\nمن امتحان گرفته و اشعار مختلف المضامین را بر من خوانانده\nدر آخر گفت - که شما درین فن زحمت زیادی کشیده اید - و\nاین ضایع میشود - اما نباید از سرعت کاریگری در انتظار\nبائی حصول مقاصد مدت زیادی بکار است - برائے\nتشفى خاطر من بعداً واقعه خودش را که در فوق بیان\nشد اظهار نمود - ظهیر فاریابی در قصائد متعدد خویش به\nشکایت این مسئله پرداخته است - که من از مدتهای\nمتمادی بر آستان انتظار افتاده ام و کسی را انین انتظار\nمن اطلاعی نیست - و مرا بدر بار نمی رساندند - در یک\nقصیده خویش میگوید - ۵\nدرین سه سال که از درگه تو بودم دور\nبه هیچ صنعت و شغلم کسی نداد نام\nدر یک قصیده دیگر خویش میگوید - که از عرصه\nیک سال است - که من آمده و کسی اطلاع این\nورود مرا نمی دهد - اکنون اینقدر اجازت بمن بدهید\nکه من قصیدۀ خودم را شناینده بروم * ۵\nنشسته منتظر آنکه فرصتی یابم * اگر بسمع مبارک رسانم و بروم"}
{"book": "adl0951", "page": 244, "text": "۲۳۹\nشعر العجم حصه چهارم\nبعد از رسیدن بدربار و تقدیم داشتن قصیده\nمرحله اعطائی صله قصیده و انعام میرسید - اولا تا\nمدت متمادی حکم انعام صادر نمی گشت - و بعد از صدور\nحکم در تعمیل آن باندانة دیر و عطالت واقع میشد - که\nنفس آن شاعر مفلس و بیچاره در انتظار وصول آن می برآمد\nدیوانهای ظهیر و انوری و سلمان ازین طور شکایت نامها\nلبریز است - بالاخر بعد از برداشت این صعوبات و\nتحمل این مصیبت های در طبع شعراء این احساس بوجود\nآمد - که مداحی و تملق شعاری طریقه مذمومه الیست - و\nاگر مفهوم شاعری همین چاپلوسی و خوشامدگری باشد\nپس شاعری یک شغل فضول و بیکاری است درین\nمورد اثیر الدین اومانی یک قصیده طولانی را نگاشته\nاست * *\nیا رب این قاعده شعر بگیتی که نهاد\nکه چو جمع شعرا خیر دو گیتش مباد\nای برادر به جهان بدتر ازین کاری نیست\nهان و هان تا نکنی تکیه برین بی بنیاد\nخود ازان کس چه بکاهد که تو گوئیش بخیل\nیا بر آن کس چه فزاید که تو اش گوئی راد"}
{"book": "adl0951", "page": 245, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۴۰\nکاغذی پرکنی از حشو و فرستی بہ کسے\nپس برنجی کہ مرا کاغذ زر نہ فرستاد\nآن نہ خود حجت شرعی نہ خط دیوانی ست\nپس از ان خط بہ تو چیزیش چرا باید داد\nدین چہ ژاژ است دگر بارہ کہ ابیات مدیح\nگر بود ہفت فرستی بہ تقاضار ہفتاد\nپس بدین ہم نشوی قانع و از پی تازی\nبسوی خانہ ممدوح چو تیرے زکشاد\nہم چو آئینہ نہی بر در او پیشانی\nاز تو او شرم کند ہمچو عروس از داماد\nآنچہ مقصود ز شعر است چو در گیتی نیست\nشاعران را ہمہ زین کار خدا تو بہ داد\nہمچنین ظہیر فاریابی مرثیہ کم قدری و بے اعتنائی\nمردم را نسبت بہ شاعری باین سوز و گدازی تحریر\nداشتہ است ۔ کہ دل سنگ را آب میکند :۔\nمرا ز دست ہنرہائی خویشتن فریاد\nکہ ہر یکی بدیگر گونہ داردم ناشاد\nبزرگ تر ز ہنر در زمانہ عیبی نیست\nزمن مپرس کہ این عیب بر تو چون افتاد"}
{"book": "adl0951", "page": 246, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۴۱\nکمینه پایه من شاعری است خود بنگر\nکه چند بار ز دستش کشیده ام بیداد\nگهی لقب بنهم آشفته زنگی را حور\nگهی خطاب کنم ست سفله را راد\nز جنس شعر غزل بهتر است و آنهم نیست\nبضاعتی که توان ساختن برو بنیاد\nمرا از آنچه که شیرین لبی ست در کشمیر\nمرا از آنچه نوشین لبی است در نوشاد\nگلی که بشکفد او شعر حاصلش اینست\nکه بنده خوانم خود را و سرو را آزاد\nدرین زمانه چو فریاد رس نمی یابم\nمرا رسد که رسانم بر آسمان فریاد\nچیزی که انوری در موضوع بی مصرف و بیکار بودن شعر و شاعری تحریر داشته است ـ در حصه نخستین گذشت تماماً این اشخاص سبب خرابی شاعری را این چنین بیان داشته اند ـ که ازان فائده مرتب نشده منفعت مالی را حاصل نمیکند ـ مگر افسوس است ـ که آنها ازین مسئله اطلاعی نداشتند ـ که شاعری نام چیزی است که او را با صله و انعام تعلقی نیست ـ بلکه آتشی"}
{"book": "adl0951", "page": 247, "text": "شعرالعجم حصہ چہارم\n۲۴۲\n\nاست ـ که خودش مشتعل میشود و چشمه ایست که سراسر\nخود می جوشد ـ و برقی است که ذاتاً شعشعه پاشی میکند\nو با صله و انعام و داد و گرفت و تحسین و آفرین .. ـ\nسروکاری ندارد ـ\nنظر باین ناکامی می بائیست که از شاعری مدحیه کلاً\nدستبردار میشدند ـ ولی دون همتی و سفله طبعی بجائی آن\nیک طریقه بد دیگری را ایجاد کرد ـ که در موقع نرسیدن\nانعام اولاً توسط اشعار یاد آوری و تقاضائی انعام را\nمیکردند ـ و اگر با وجود یاد دهانی هم انعامی باوشان اکرام\nنمیشد ـ به هجو گفتن ممدوح خود می پرداختند ـ چنانچہ\nانوری به ممدوح خویش میگوید ـ ؎\nسه بیت رسم بود شاعران طامع را\nیکی مدیح دوم قطعه تقاضائی\nاگر بداد سیوم شکر ور نه داد هجا\nازان دو بیت بگفتم و گر چه فرمائی\nکمال اسمعیل هجو را آله کامیابی قرار داده میگوید :\nهر آن شاعری کو نه باشد هجا گو\nچو شیریست چنگال و دندان ندارد\nاولاً هجو تا بدرجه شوخی و ظرافت محدود بود ـ مثلاً\n\nشاعری در هیچ\nخداوند تعالیٰ\nروح یک نفـ\nمن کاره ده نـ\nلہذا ای خدا\nیا مرا عزل کن\nلیکن ا\nازدیاد کرد ـ کـ\nو محل تاسف\nوسیله همین\nاصلی شاعری\nمی شود *\nوقتیکه\nنفری دیہا ـ\nمینویسند ـ در\nسله چون ندار\nو ہر درجه دیہـ\nپست فطرتی\nبرائی آنها صـ"}
{"book": "adl0951", "page": 248, "text": "۲۴۴ شعر العجم حصه چهارم\n\nشاعری در هجو کدام حکیمی میگوید- که ملک الموت بحضور\nخداوند تعالی عریضه پرداز شد- که درینقدر فرصتی که من\nروح یک نفر را قبض میکنم فلاں حکیم صاحب پیشتر از\nمن کار ده نفر دیگر را فیصلہ کرده آنها را ہلاک میکند\nلہذا ای خدا !\nیا مرا غزل کن ازین خدمت * یا او را خدمتی دگر فرما!\nلیکن رفتہ رفتہ ایں طریقہ نا مرضیه باندازہ کسب\nازدیاد کرد- که بمرتبه فحاشی و بد زبانی رسید\nو محل تاسف این است که اکثری از شعراء نامور بہ\nوسیله همین ہجو گوئی ناموری حاصل کردند- چنانچہ قوۃ\nاصلی شاعری انوری و سوزنی از ہمیں پہلو مشا ہده\nمی شود *\nوقتیکہ شاعری آغاز شد خاندانهای خوب و\nنفری دیہات و قصبات کہ عموماً پاکیزه و ساده مزاج\nمیبودند- درین کار مصروف شدند- و از امیدواری\nصلہ چوں مذاق شاعری عام گردیده بود- مردم ہر طبقہ\nو ہر درجہ درین کار شرکت ورزیدند- درین ضمن مردم\nپست فطرت و فرومایہ نیز شرکت جستند و در مواقعیکہ\nبرائی آنها صلہ و یا انعامی نمی رسید زبان شان باز گردیده"}
{"book": "adl0951", "page": 249, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۴۴\n\nهجو و ناسزا میگفتند و چون از جوهری شرافت بی نصیب\nبودند. ازین جهت هر چیزیکه از زبان آنها می بر آمد سب\nو دشنام می بود.\n\nانوری و خاقانی و سوزنی از همین قسم مردمان بودند\nلهذا کار فحاشی و هجو گوئی را بدرجه کمال رسانیدند *\nپدر خاقانی نجار بود. مردم نسبت به سوزنی میگویند\nکه چون معشوق او کدام خیاط بچه بود. تخلص خود به این\nلحاظ سوزنی گذاشت. لکن خیال ما اینچنین است. که\nخود او شخصاً خیاط بچه خواهد بود. اگرچه در ایران از\nاختیار کردن کدام صنعت و کسب در ذات و حیثیت\nکسی تغیر و تبدل واقع نمی شود. طوریکه در هند هم مروج\nاست. تا هم اثر هر جمعیت حتماً بر اخلاق تاثیر میانگند\nو اگر این امر مطلقاً ذلت نمیبود. پس ابو العلا چرا در\nهجو خاقانی چنین میگفت :-\n\nدروگر پسر بودی نامت بشروان\nبه خاقانیت من لقب بر نهادم\n\nمذاق هجو بتدریج اینقدر افزونی گرفت که بمجرد رنجیدن\nشاعر از کسی هجو را شروع میکرد. از انسانها گذشته هجو\nجانور هائی را نیز میگفتند و می نوشتند. در صدی پنجم"}
{"book": "adl0951", "page": 250, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۴۵\nو ششم چون تمدن مملکتی رو بویرانی گذاشته خراب شد ـ از همین\nجهت بر زبان الفاظ فحش و ناسزا نیز جاری گردیده\nهجویات تا باین اندازه زیاده تر در ترقیات آن خدمت\nکرد ـ که زبان عمومی مملکت خراب گشت ـ اکنون\nنهایت اشخاص معزز و با وقار هم خود ها را از فحش\nشاعری نگاهداشته نمیتواند ـ چنانچه باب پنجم گلستان\nو بعضی حکایات مثنوی مولنئ رومئ از نتائج همین\nحالت خرابی زبان عمومی مملکت است این حالت مصیبت\nکارانه تا وقتی قائم ماند ـ که شاعری صوفیانه کاملا بر ملک\nقبضه نموده بود ـ در صدی هفتم مذاق تصوف عام شد\nو بطفییل اوحدی مراغی و اوحدی کرمانی مغربی و حضرت\nامیر خسرو دهلوی و امثال آن این رنگ و رواج در سر\nتا سر مملکت بر داشته شده درین فرصت تمام خیالات و\nافکار صاف و درست و مهذب گردید *\nمناسبات با همی شعراء\nرشک وحسد چنان یک خاصیت عمومی است که\nشعراء هم از ان خود ها را خلاص و بری کرده نمی توانند\nچون یکی از شعراء در کدام درباری شامل میشد و کامیابی را"}
{"book": "adl0951", "page": 251, "text": "شعرالعجم حصہ چہارم ۲۴۴\n\nحایز میگشت ۔ جذبه و رشک دیگر شاعران بروی می انگیخت ۔ و\nاین رشک آنها بصور اشعار بمنصه ظهور می آمد ۔ و بنابر همین\nسبب معرکہ آرائی شعراء آغاز میگردید ۔ عنصری ملک الشعراء\nدربار سلطان محمود بود و صاحب منصب عموم شعراء بود\nتاهم بر مقدر یک سخنی که سلطان محمود غضاری را در\nصلهٔ دو شعر آن دو بدرهٔ اشرفی بخشیده بود ۔ عنصری به\nتردید آن قصیدهٔ غضاری پرداخت غضاری بصورت\nقصیده‌ رد الرد عنصری را نگاشت درین قصائد\nباین تفصیل اعتراض وجواب موجود است ۔ که گویا هر\nواحدش رساله علمی است *\nاین مطلع یک قصیدهٔ قدسی است ۵۰\nعالم از جلوہ حُسن تو چنان تنگ فضا است\nکه سپند از سرِ آتش نتواند برخاست\nشیدا بر تردید یک یک شعر این قصیده طورے\nپرداخته که دران رعایت همان بحر و همان قافیه را نیز\nنمودہ است ۔ منیر لاہوری به محاکمهٔ ہر دو پرداختہ که آن\nہم به همین قافیه است ۔ نظیری نیشاپوری برین قصیدهٔ\nعرفی که :۔ ع\nبیا که با دلم آن می کند پریشانی"}
{"book": "adl0951", "page": 252, "text": "۲۴۷ شعر العجم حصه چهارم\n\nدر ذیل اعتراضاتی نموده است. و علی الاکثر همین هم چشمی ها سبب ترقی سر چشمه شاعری میگشت. اگر یک شاعری کدام قصیده را غرا و بلند می نوشت دیگر شعرای حریف وی در جواب این قصیده قوت زیادی صرف کنان مزید کمال و زور طبعیت خود را در آن آشکارا می نمودند. و بیشتر بطریقه های مشکله و اصول غامضه قصائد خود را بدین لحاظ می نگاشتند. تا حریف و شعرای معترض جواب آنرا گفته نتوانند *\nظهیر فاریابی قصیده دارد که ردیف آن گوهر است در آن میگوید e\nدرین دیار بسی شاعران پر هنر اند\nکه نور فطرت ایشان دهد بکان گوهر\nقصیده که بمدح تو گفت بنده چوند\nردیف ساختش از بهر امتحان گوهر\nهر آن کتاب و یا قصائد و یا غزلیاتی که زیاده تر مقبول و مشهور میشدند عموماً شعراء جواب آنها را می نوشتند. و در ان زور طبع خود ها را هویدا میکردند. مانند شیخ سعدی نیز ازین ولوله های همچشمی و تنقیدات نجات یافته نتوانسته چنانچه کدامی نسبت با دشان گفته"}
{"book": "adl0951", "page": 253, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۴۸\nبود - که وی در اشعار حربیه همسری نظامی را کرده نمی\nتواند - به تردید این تنقید در بوستان یک بحث رزمیه\nرا نوشته شامل کرد - حالانکه بوستان را با مسایل جنگی\nهیچ سروکاری نبود *\nبر تمام قصائد مشهور و ممتاز ظهیر فاریابی شعرای\nمتاخرین اجوبه تحریر داشته اند - و در آن بسیار قوت\nطبع خود ها را صرف کرده اند - این قصیده ظهیر که برع\nذکر لب تو طعم شکر در دهان دهد\nنهایت یک قصیده غرائی است ولی کمال اسمعیل\nجواب آنرا تحریر کنان در آخرش میگوید که : ع\nروح ظهیر اگر شنود این قصیده را\nصد بار پیش بوسه مرا بر دهان دهد\nاگرچه معرکه آرائی هائی شعرای معاصر گاهی گاهی بستی\nبد زبانی و هجو گوئی منجر میشد - چنانچه بنیاد هجو سرائی های\nفوقی یزدی شفائی وحشی از همین است اما حصه ضررش\nبر فایده آن کمتر بوده است - و آن شعرائیکه سوء استعمال\nاین جوهر عمده را نموده اند - تعداد شان چندان افزون\nنیست *\nچون سلاطین آنعصر مطلق العنان و خود سر می بودند -"}
{"book": "adl0951", "page": 254, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۴۹\nو گاہی اشخاص بیگناہ و مشہور باصلاح را بر دار میکشیدند۔ و گاہی مجرمین معروف بالفساد بزرگی را معاف میکردند۔ لہذا این سخنان نیز در اوصاف شاہی داخل گردیدہ بود تا اینکه شعرائی اوصاف و کمال خداوندی را نیز ہمچنین بیان میکردند۔ شیخ سعدی گوید۔ ؎\nبہ تہدید گر بر کشد تیغ حکم ٭ بمانند کرّ و بیان صم و بکم\nوگر در دہد یک صلائے کرم ٭ عزازیل گوید نصیبی برم\nشیخ صاحب بزعم خویش اعلیٰ ترین اوصاف خداوند را بیان کردہ است ۔ امّا اگر غور و وقت بکار بردہ شود۔ آیا این اوصاف کدام ذات عادل است ؟ و یا انہ چنگیز خان و ہلاکو ٭\nاگر شیخ سعدی طرز حکمرانی اروپا را میدید ۔ البتہ کہ تعریف خداوند را این چنین میکرد ۔ کہ در حالت قہر نیز ہیچ یک بیگناہی را انہ مؤاخذہ او خوفے نیست ۔ زیرانکہ ہمہ کس میدانند کہ بدرگاہ عظمت و کبریائی او، ہیچ یک امر بر خلاف اصول جریان ندارد ٭\nطرز حکومت غیر معتدل و نا ہموار سلاطین بر اشعار اخلاقی اثرات خرابی افگندہ کہ شعراء در ہر موقعیکہ اصول و قواعد دربار و تقرب طلبی شاہان را در مثنوی ہائی"}
{"book": "adl0951", "page": 255, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۵۰\n\nاخلاقی خویش نگاشته اند - تماماً به تلقین این امر تاکید\nکرده اند - که :- ۵\nاگر شه روز را گوید شب است این\nبباید گفت اینک ماه و پروین\nاسعد طوسی اصول دربار بادشاهان را این طور\nنشان میدهد - ۵\nدم بادشاهان امید است و بیم\nیکی را سموم و یکی را نسیم\nچو رفتی بر شه پرستنده باش\nکمر بسته فرمانش را بنده باش\nاگرچه نه داری گناه پیش شاه\nچنان باش پیشش که مرد گناه\nاگر پند گستاخ داردت پیش\nچنان ترس ازو کز بد اندیش خویش\nهمه خوبی و کردار او را ستاے\nچنان دشمنش را بکوهش فزای\nیعنی می بائیست تعریف هر سخن بادشاه را بکنی - و\nعموماً بدگوئی دشمنان او را بیان نمائی :- ۵\nنباید شد از خندۀ شه دلیر نه خنده است دندان نمودن زشیر"}
{"book": "adl0951", "page": 256, "text": "۲۵۱\nشعر العجم حصه چهارم\n\nامثال این تعلیمات غلامانه فقط از اثرات همان\nطرز حکومت مستبدانه بوجود آمده است - زیرا انکه دران\nدور ها بدون از پابندی همین اصول زندگانی دشوار بود\nاین اثر در شاعری بیک واسطه دیگر نیز افتاده\nاست - وقتیکه بنو امیه حکومت ظالمانه را آغاز کردند\nاین رویه او را طبایع سر شور و خود سر اعراب بنظر قبول\nندیده - این وضعیت بر طبعیت آنها ناگوار افتاده بغاوت\nهائی را بر پا کردند. درین فرصت از یک جانب مثل\nحجاج وغیره ظالمی پیدا شدند - که آزادی و خودسری را\nکاملاً پامال کنند. و از طرف دیگر بمردم مذهبی رشوتها\nداده میشد - تا آنها بانتشار مسئله قضا و قدر پرداخته\nبمردم تلقین نمایند - هر آن چیزیکه در دنیا به منصه شهود\nمی آید - تماماً بحکم و اراده خداوند است و شکایت نمودن\nازان عیناً شکایت کردن است از خدا بالمقابل آن معتزله\nمسئله عدل را شایع کرده میگفتند - که خداوند عادل\nاست و گاهی بر خلاف اصول عدل کار برا نمی کند این\nهر دو خیالات یکجا با همدیگر بصورت رقیبانه اشاعه یافت\nاماً در عین زمان در یک جا زور و قوت حکومت مستبدانه\nو بدیگر مقامی بواسطه آغاز شدن صدی چهارم آفتاب"}
{"book": "adl0951", "page": 257, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۵۲\nعلم و کمال زوال شده این خیالات اشاعره در سرتاسر مملکت سایه افگن شد که برائی خداوند عدل ضروری نیست ۔ و پادشاه سایهٔ خدا و عزت او عزت خدا و توہین او توہین خدا است (استغفر الله) امثال این خیالات از طبایع کاملاً آزادی دلیری راستگوئی بلند ہمتی را دور کرده خاتمه داد ۔ اگرچہ در موضوع خلاقیات بسیار کتابہائے درجہ اعلیٰ تحریر شده اما عناوین مسائل اخلاقی این است احسان، تواضع، حلم، عفو، سخاوت، توبه، وغیره درین کتب اخلاقی عنوانہائی آزادی، و حق گوئی یافته نمی شود ۔ بہ ہزارہا اشعار پند و موعظت موجود است لکن مضامین دلیری و آزاد روی در آنها بسیار شاذ و نادر بنظر میرسد این حالت تا بیک مدتے دوام ورزید ۔ اما در فرضیکہ حملہ تاتاریہا شیرانہ سلطنت اسلامی را ابتر کرد و ازان وقت الی الان ہیچ یک سلطنت عالمگیر مسلمانان سر دوباره قائم شده نتوانست ۔ پس درین شان جبّاریت و استبداد نیز فرقے بعمل آمد ۔ و قدری شعراء از اثرات حکومت آزاد شدند ۔ از دیگر سو تصوف قوتی را کسب کرده از حسن اتفاق بسیار اکابر نامور صوفیہ مثل سعدی، مولنا روم، حسینی، اوحدی، جامی، وغیره شعراء درین حلقہ صوفیہ"}
{"book": "adl0951", "page": 258, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۵۳\n\nشامل شدند۔ ازین جهت شاعری صوفیانه قدری دران\nکیف و حالت تبدل و تغیری را بوجود آورده امثال این\nخیالات را از السنۀ آنها بر آوردے\n\nاگر دو گاو بهم آوری و مزرعه\nیکی امیر و یکی را وزیر نام کنی\n\nبدین قدر چو کفاف معاش تو نشود\nروی و نان جوین از یهود وام کنی\n\nهزار بار ازان به که از پئے خدمت\nکمر به بندی و بر مرد کے سلام کنی\n\nموقع توسیع این مبحث دریں محل نیست ۔ در آتی\nتحت عنوان اثر تصوف تفصیلات آن موجود است *\nآں مضامین اہم و مطالب عمده اخلاق و پند و\nموعظت و حکمت که در شاعری فارسی موجود است ۔\nهمانا بے ثباتی دنیا انقلاب زمانه و بے اعتباری آن\nشکایت از آسمان گله مندی از عدم تمیز در بین نیک\nو بد و قابل و نا قابل ، قناعت و زهد ۔ ترغیب توکل\nمیباشد ۔ تمام کلام اکابر مخصوصاً از شعرائی صوفی منش از\nامثال همین مضامین مملو است ۔ بلکه این طور باید گفت ۔ که\nزیاده تر سرمایه شاعری اخلاقی و واعظانه همین است ۔ و این"}
{"book": "adl0951", "page": 259, "text": "شعر العجم حصہ چہارم ۲۵۴\n\nمضامین تماماً از اثر نتائج طرز و حالات حکومت است + نه تنها در ایران بلکه در تمام ایشیا چون آئین و اصول سلطنت منضبط نه بود - همیشه آب و آتش انقلابات شدیدی درین قطعهٔ جریان والتهاب داشت امروز یکی بر تخت شاہی می نشست - فردا سر آن بریده شده در دربار بحضور دیگری آورده می شد. امروز مشاهده میکنند که کوکبهٔ شاہی با خدم وحشم وطبل و علم درایت و پرچم روان است - علی الصباح آن همان پادشاہ را می بینید که در عقب گلهٔ گوسفند بحیثیت یک شبان خرامان می باشد - یک خاندان مینگرند - که صاحب تخت و نگین است - و دیگر مشاهده میکند - که مسکین و فقیر و خاکستر نشیں - شخصی را که تا دیروز پشتگی ہائی چوب و ذغال را در بازار بھائی فروش میگردانید - امروز می بینند - که مالک تاج و تخت است - دیلم و سلجوقی که از نام آن عالم واقف است از همین حضیض ذلت باوج رفعت ارتقاء یافته اند - آن کافوریکه خطبهٔ او در حرمین و شام و مصر خوانده شده از بازار بدو روپیه خریداری شده آمده بود - یعقوب صفاری که نبرد آزمائی او مشهور است - یک نحاس درجه ادنی بود - نتیجه لازمی این"}
{"book": "adl0951", "page": 260, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۵۵\n\nتغیرات و تبدلات این بود ـ که اثرات بے اعتباری و\nبے ثباتی دنیا بر دلها حاکم و جاگزین میگشت ـ و\nہمین اثرات است که در اشعار قرار آتی اداء میشوند\nچیست این زندگانی دنیا\nگفت خوابی است یا خیالی چند\nگفتم اہل ستم چه طایفه اند\nگفت گرگ و سگ و شغالی چند\nگرہ بر باد مزن گرچہ بر آورد\nکه این سخن به مثل باد با سلیمان است\nبه باغ دہر بہار و خزان ہم آغوش است\nزمانه جام بدست و جنازه بر دوش است\nبس کن ز کبر و ناز که دیده ست روزگار\nچین قبای قیصر و طرف کلاه کی\nاعتمادی نیست بر دور جهان + بلکه بر گردون گرداں نیز ہم\nشکوه تاج سلطانی که بیم جان در درج است\nکلاه دلکش است اما به درد سر نمی ارزد\nپرده داری میکند بر قصر کسریٰ عنکبوت\nچغد نوبت میزند بر گنبد افراسیاب\nاثر یک واقعه بر طبایع مختلف بصورت مختلفه واقع"}
{"book": "adl0951", "page": 261, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۵۶\n\nمیشود۔ اثر این بے اعتباری و بے ثباتی دنیا بر بعضی\nطبعیت ہا این طور واقعہ گردید ۔ کہ چون ہیچ حالت دنیا\nقابل اعتبار نیست۔ پس طلب جاہ و دولت یک امر\nبے سودلبیست ۔ لہذا قناعت گوشہ گیری، توکل، زہد و\nعبادت، را باید اختیار کرد ۔ کلام حضرات صوفیه از همین\nمطالب مملو است ۔ رفته رفته این مسلک یک روش\nعمومی قرار داده شد و آن شعرائیکه در عقب دنیا خودشان\nسرگردان و پریشان میگردیدند نظر بفرض شاعری خویش\nہمین مضامین را بصورت پند و موعظت در اشعار\nخویش افادہ مینمودند۔\nبالعکس این تغیرات و تبدلات در بعضی طبائع این\nقسم اثر بخشید ۔ کہ چون زندگانی و امور دنیوی قابل اعتبار\nنیست پس چه ضرورت برائی جد و جہد فکر و تلاش سعی\nو محنت تگ و دو است ۔ باید کہ زندگانی چہار روزه\nخود را در عیش و عشرت، ساز و سرود رندی و شاهد\nپرستی بسر برد۔ موجد این خیال خیام و حافظ شده\nاند ۔ ؎\nبنوش باده که ایام غم نخواهد ماند\nچنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند"}
{"book": "adl0951", "page": 262, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۵۷\n\nسرود مجلس جمشید گفته اند این بود\nکه جام باده بیاور که جم نخواهد ماند\n\nابر است ساقیا قدحی پر شراب کن\nدور فلک درنگ ندارد شتاب کن\n\nزان پیشتر که عالم فانی شود خراب\nما را به جام بادۀ گلگون خراب کن\n\nشراب تلخ ده ساقی که مرد افگن بود زورش\nکه تا لختی بیاسایم ز دنیا و شر و شورش\n\nکمند صید بهرامی بیفگن جام می در گیر\nکه من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش\n\nبیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم\nفلک را سقف بشکافیم و طرح نو در اندازیم\n\nحاصل کارگه کون و مکان این همه نیست\nباده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست\n\nغم دنیائی دنی چند خوری باده به خور\nحیف باشد دل دانا که مشوش باشد\n\nکه برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی\nکه بکوئی می فروشان دو هزار جم بجامی\n\nچون مدار کامیابی و شمولیت بدربار مائی سلاطین"}
{"book": "adl0951", "page": 263, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۵۸\nزیاده بواسطه سعی و سفارش به عمل می آمد ـ و نتیجهٔ\nآن این طور مشاهده میگشت که اکثریه اهل کمال محروم\nمانده اشخاص نا قابل و فرو مایه بمراتب بزرگی ترقی می\nنمودند ـ و بهمراه آن چون موافق بمعتقدات ایرانیها و\nیونان خیال مؤثر بودن اجرام فلکی در همچه مسایل نیز\nمداخلت داشت لہٰذا بصورت لازمی این خیال بدماغ\nآنها پیدا میشود ـ که فلک تمیز خوب و بد را نمی کند ـ و\nبدین لحاظ شکایت آسمان یک مضمون نہایت وسیعی\nرا بوجود آورد چنانچه یک حصهٔ بزرگ شاعری از امثال\nهمین مضامین مملو است و درین مورد نکته آفرینی ہائی\nعجیب و غریب نموده اند ـ ؎\nسپهر مردم دون را کند خریداری\nبخیل سوئی متاعی رود که ارزان است\nآخر دور فلک شد به کدورت خو کن\nبادهٔ صاف دگر در ته این مینا نیست\nبعد ازین تاریکی شبها به خود خوش کن کلیم\nشکوه کم کن در چراغ اختران روغن نماند\nدر شاعری اخلاقی تعلیم توکل و قناعت و گوشه گیری\nبواسطه همان واقعات بوجود آمده اند که چو طبایع غیور"}
{"book": "adl0951", "page": 264, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۵۹\nمشاهده کردند که به دربار سلاطین بجز از خوشامد و تملق و\nساخته کاری و مراعات دیگر ترتیبات وجدان فروشی\nفروغ قبولی ممکن نیست. پس این مردم ترک دنیا\nرا هم برای خویش مناسب پنداشتند - و هم بدیگران\nتعلیم دادن این مسایل را شروع کردند تا اینکه رفته\nرفته قناعت و توکل نسبت به همه مضامین یک موضوع\nبزرگ شاعری گردید چون از پیدا شدن این موضوع\nبرای تخیل شاعرانه یک میدان خوبی بدست آمد -\nلهذا آن شعرائی نیز در آن طبع آزمائی نمودند که نسیم\nقناعت نیز بدماغ شان نه رسیده بود مثل مرزا صائب\nو علی قلی سلیم و غیره *\nاثر تمدن و زندگانی عسکریانه\nدر موقعیکه ایران بشاعری آغاز کرد در آن فرصت\nزندگانی قومی آن مملکت صورت زندگی عسکرانه را حائز\nبود در هر طرف زور و شور غلغله مسرت فتوحات و بهر\nجانب محاربات و مقابلات برپا بود، ترک، دیلم، سلجوق\nو دیگر اقوام جدیدی در حلقهٔ اسلام می در آمدند و از\nهمین جهت هر حکومت را برائی بقائی خویش تیغ در کف"}
{"book": "adl0951", "page": 265, "text": "شعر العجم حصہ چهارم ۲۶۰\n\nمیبود- و نتیجه آن این طور ظاهر میشد که هر هر فرد حتیٰ\nاطفال آنعصر عسکر شده بودند - گروه امراء و سلاطین\nکه همیشه عیش پسند و مصروف معاشرت می باشند\nدرین وقت این چنین یک حالتی را داشتند که منصور\nسامانی که آخرین تاجدار سامانیه بود - چوں مصاحبین و\nندیمان او بحضورش عرض کردند که شما از حیات خود\nحظ و لذت برداشته اسباب تفریح خود را مهیا و عمارات\nشاهی را بپا و از ترنم و خواندن مطربان خوشنوا طبیعت\nخود را مسرور فرمائید - وی این قطعه را که از طبع خودش\nاست - جواباً بآنها خواند :- ع\nگوئید مرا چون سیب خوب نه سادی\nمادمی که آراسته و فرش ملون\nبا نعره گردان چه کنم لحن مغنی\nبا پویه اسپان چه کنم مجلس گلشن\nجوش می ونوش لب ساقی بچه کار است\nجوشیدن خون باید بر عیبه جوشن\nاسپ ست و سلاح ست و مرا بر قله و باغ\nتیرست و کمان است و مرا لاله و سوسن\nهمدرین زمانه شمس المعالی قابوس بن وشمگیر فرمانروا بوده"}
{"book": "adl0951", "page": 266, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۶۱\nاگر چه وی رنگین طبع و عیش پسند باز هم میگوید ه\nمن بیست چیز را ز جهان گزیده ام\nشطرنج و نرد صید گه و بوز و باز را\nمیدان و گوی و بارگه و رزم و بزم را\nاسپ و سلاح و جود و دعا و نماز را\nمعاصر دقیقی که اساس شاهنامه را گذاشته است میر\nابوالحسن آغاجی که یک رئیس ممتاز بود و مذاق شاعری را\nهم داشت - میگوید - ه\nای آن که نداری خبری از هنر من\nخواهی که بدانی که نیم نعمت پرورد\nاسپ آر و کمند آر و کتاب آر و کمان آر\nشعر و قلم و بربط و شطرنج و می و نرد\nسلطان علاؤ الدین غوری همراه فاتح و حکمران بودن\nخویش شاعر هم بود - عوفی یزدی مینگارد - که دیوان او نیز\nتدوین شده و نمونه شعر او قرار آتی است :- ه\nجهان داند که من شاه جهانم : چراغ دوده سامانیانم\nچو بر گلگون من دولت نشینم : یکی باشد زمین و آسمانم\nدر سلطنت های ایشیائی بطرف هر چیزیکه میلان\nطبعیت پادشاهان وقت شان می باشد ، همان چیز"}
{"book": "adl0951", "page": 267, "text": "شعر العجم حصہ چہارم ۲۶۲\nرواج پذیر میشود۔ در ان زمانہ برائی انتشار مذاق و خیالات\nرزميہ چند اسباب مختلفی مجموع گشته بود - (۱) ہمان حالات\nملکی کہ فی الحال آنرا نگاشتیم (۲) شجاع و بہادر بودن\nسلاطین وقت و در اشعار ظاہر نمودن اینگونہ خیالات\n(۳) علاوہ برہمہ چون در ان زمانہ در آب و ہوائی آن پایہ\nتخت ہا و مراکز شاعری یعنی بخارا و غزنین و بلخ و سمر قند\nو خوارزم اثرات عسکری و بہادری و جانبازی موجود بود\nو مردمان این مقامات علی العموم دیو پیکر و قوی و تنومند\nو بالا بلند می بودند - و اکنون ہم ہستند - شعراء نیز از\nہمین ملک ہا و از ہمین نسلہا بودند - از مجموعہ این سخنان\nاثراتیکہ بر شاعری واقع شدہ آن حسب ذیل مفصلاً تذکار\nمیگردد - +\n(۱) از جملہ انواع شاعری فقط دو صنف بوجود آمد یعنی\nقصیدہ و مثنوی (قصیدہ) گویا ذریعہ معاشی بود کہ در آن\nبمدح سلاطین میپرداختند- و انعاماتے را می ربودند- و\nدر مثنوی ذکر واقعات بودہ زیادہ تر بتذگر حالات حربیہ\nمی پرداختند - و بسوئی (غزل) مردم چندان عطف توجہی\nنکردند- و نہ شعراء غزل را بموجب امتیاز خویش می\nانگاشتند - +"}
{"book": "adl0951", "page": 268, "text": "۲۶۳ شعر العجم حصه چهارم\n(۲) در قصیده علی الاکثر ذکر اکثر فتوحات ملکیه\nسلاطین را می نمودند - هنگامیکه سلطان محمود سومنات\nرا فتح کرد - فرخی و عسجدی و دیگر شعراء این طور قصاید\nرا نوشتند که در آن کاملا تفصیل آن واقعات مندرج\nبود - قصیده مکمل عسجدی را ما در حصۀ نخستین تحریر نموده\nایم و چند اشعار عسجدی ذیلا مرقوم میگردد ۔ ه\nتا شاه خسروان سفر سومنات کرد\nکردار خویش را علم معجزات کرد\nشاها تو از سکندر بیشی بدان جهت\nکو هر سفر که کرد به دیگر جهات کرد\nتو کار ها به نیزه و تیر و کمان کنی\nاو کار ها بحیله و کلک و دوات کرد\nهر آنقدر ممالکی را که محمود غزنوی فتح نموده نسبت\nبهر کدام آن قصائد فتحیه عنصری و فرخی موجود است\nکه در آنها تصویر مکمل آن محاربه کشیده شده است\nما از بعضی قصائد آن دو دو چهار چهار شعر را نقل می\nکنیم : ہ\nامین ملت محمود شاه بادل شاد\nبه فال نیک و گرده بسوی خانه نهاد"}
{"book": "adl0951", "page": 269, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۶۴\n\nبه سومنات شد امسال و سومنات بکند\nدرین مراد به پیمود منزلی هشتاد\nقوی کننده دین محمد مختار\nیمین دولت محمود قاهر و کفار\nچو بازگشت بفیروزی از در قنوج\nمظفر و ظفر و فتح بر یمین و یسار\n(۲) در ضمن اوصاف ممدوح کمالات عسکری او را\nاز قبیل تیر افگنی و شمشیر بازی و اسپ دوانی و غیره را نیز\nذکر میکردند ـ چنانچه فرخی در مدح سلطان محمود غزنوی می\nنویسد :\nزگهواره چون پای بیرون نهادی\nکمان بر گرفتی و ژوپین و خنجر\nبجای قبادین بستی و جوشن\nبجای کله خود جستی و مغفر\nو ہمراہ آن بتذکر جفاکشی و محنت طلبی و دشت\nنوردی ممدوح خویش تعریف کنان می پرداختند ـ فرخی\nنسبت به محمود غزنوی میگوید :\nنشست گاه شہان باغ و راغ خانه بود\nنشست گاه تو دشت است و خوابگاه خرگاه"}
{"book": "adl0951", "page": 270, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۶۵\nهمه زمستان در پیش بر گرفته بود\nری دراز دراز و شبی سیاه سیاه\nتو بر کناره دریا سبز خیمه زده\nشهان شراب زده بر کناره های عشر\nبوقت آنکه همی خلق سیر خواب شوند\nتو در شتاب سفر بوده و برنج سفر\n(۴) چون از جمله اسباب عسکری شکار افگنی نیز\nمحسوب است انین جهت در ذیل تعریف ممدوح به\nتذکر شکارش نیز می پرداختند. و گاهی در سر تا سر\nیک قصیده فقط حالات همان یک شکار را قلمبند می\nنمودند. یکمرتبه سلطان محمود (۵۰ ۵) فیل و ۳۳ گرگ را\nدر ظرف یکماه شکار کرده بود فرخی ذکر او را در قصیده\nمیکند. ه\nز پادشاهان نگرفت جز تو در یک ماه\nز گرگ سی و سه و زپیل پانصد و پنجاه\nدر موقعیکه پادشاه شیر را شکار کرده ارزقی قصیده\nرا سروده است مشاهده کنید که بچه خوبصورتی و نزاکت\nتصویر مکمل آن واقعه را گرفته است :- ه\nبامدادان ز پی صید بیرون رفت بدشت"}
{"book": "adl0951", "page": 271, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۶۶\n\nبا می و مطرب و نا برده به پرخاش کمان\nمی همی خورد بشادی که بیامد دو سه تن\nاز یکی بیشه و از شیر بدادند نشان\nشه سوئی شیر بپیچید و برون آمد شیر\nسر به هامون زده از بیشه خروشان و دمان\nاز بلندی و ز پهنا و بزرگی که مگو\nراست گفتی که نه شیرست هیولیست کلان\nراست چون پنجه قصاب پر از خون دهنش\nپنج قلاب درو بر سر هر پنجه نهان\nمرد هر سوئی پراگند و برآمد به سپهر\nاز دلیران شغب نعره واز شیر فغان\nتیر بگزید و به پیوست و کمان بر بکشید\nشاه چون شیر، سوئی شیر بپیچید عنان\nشیر اگر چند همی سخت بکوشید ولی\nخوردن زخم همان بود و شدن ست همان\nبر سر دشت فروخفت زمانی که مگر\nگردد آسوده و باز آید و سازد جولان\nبیلکی شاه بر آورد و به پیوست و بزور\nدر بن گوشش و بر جای بیفگند ستان"}
{"book": "adl0951", "page": 272, "text": "۲۶۷ شعر العجم حصه چهارم\n\nلطف درینجا ست. که شعراء در ضمن کشیدن تصویر و\nموقع بزم نیز هیئت و وضع میدان رزم را تشکیل میدهند.\nیک دفعه سلطان کدام محاربه را فتح کنان واپس معاودت\nکرده بود. ژینی که شاعر دربار بود. قصیده تهنیت را بدربار\nسلطانی آورده سلطان را ترغیب داد. که اعلیٰ حضرت\nاکنون قدرے استراحت بفرمایند. و طبع خود را از صحبت\nمطرب و ساقی مسرور دارند. ولے همین بزم مطرب وساقی\nرا نیز بصورت خط محاربه بحضور سلطان تقدیم داشته چنین\nمیگوید :-\n\nمیسره مطربان خوش سازیم * میمنه، دوستان بس دلخواه\nعلم از ساقیان بپای کنیم * تار منجوقها ز زلف سیاه\nبدل تیر، دسته ها گیریم * از گل و سنبل شگفته پگاه\nغم گریزد ز پیش ما چونان که * خان و قیصر ز رزم شاهنشاه\n\nپیرایه بزم در رزم بیک وجه مخصوص بوجود آمده است\nکه تفصیل آن قرارآتی است مطابق فطرت اصلیه انسانی\nمرد عاشق و زن معشوق است. و در لسان ہندی\nبالعکس مرد را معشوق و زن را عاشق قرار داده اند -\nزیرا نکه آنہم مقاربت بفطرت انسانی است. لکن این\nبے اعتدالی تعجب انگیز ایران را مشاهده کنید. که عاشق"}
{"book": "adl0951", "page": 273, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۶۸\n\nو معشوق هر دو مرد است ـ و اگر انصافاً گفته شود ـ این\nبیهودگی شاعری عاشقانه ایران را که نسبت به تمام دنیا\nبالاتر و لطیف تر است ـ با خاک برابر کرده است ـ ما را\nنباید ـ که بتاویل این اعتراض بپردازیم و نه از عهده آن\nبرآمده می توانیم ـ البته چون این اعتراض فرض ذمهٔ\nواقعه نگاران است ـ که آنها علل و اسباب آنرا تشریح\nفرمایند ـ ”ابو هلال عسکری“ در کتاب الاوائل رقمطراز\nاست ـ که عربها مطلقاً از امرد پرستی ناواقف بودند ـ\nوقتیکه در صدی اول سیلاب فتوحات تا به خراسان رسید\nو نفری عسکری از مدتهائی متمادی از اهل و عیال و\nاوطان خویش دور افتاده بودند ـ وبمعیت آنها از میدان\nهای محاربه نوجوانان ساده رو گرفتار شده بصورت غلام\nدر جلوت و خلوت بآنها نشست و برخاست داشتند ـ\nلهذا مذاق شاهد بازی در آنها پیدا شد *\nبا وجود آنهم تابصدی اول و دوم دامن شاعری\nعربی ازین داغ بچه بازی پاک بود و در صدی سوم ابتداء\nآن آغاز گشت و در صدی چهارم این مذاق کسب\nعمومیت کرد ـ چنانچه رائبه ابن المغتز داستان مفصل آن\nاست ـ تا هم بلحاظ اکثریت همان مذاق قدیمی قایم بود ـ"}
{"book": "adl0951", "page": 274, "text": "۲۶۹ شعر العجم حصه چهارم\nو از همین جهت شاعری عربی این چنین یک حیثیت\nامرد پرستی را حاصل نموده است که صفت نمایان آن\nشده بتواند *\nموقع آغاز شاعری ایران در همان فرصت است\nکه در عربها این مذاق پیدا شده بود ـ و علاوه بران آن\nاسباب و عللی که در اعراب این مذاق را پیدا کرده\nبود ـ همان اشیاء در ایرانی ها را به پیمانه بسیار وسیع و\nافراط میسر آید ـ و غلامهائی ترکی که عموماً حسین و خوبصورت\nمیبودند ـ در هر خانه و کوچه موجود بود و در مجالس عیش و\nعشرت خدمات ساقی گیری و بزم آرائی بآنها تعلق داشت\nو آنها در خلاء و ملاء و در سفر و حضر یکجا و همراه در مواقع\nپیش خدمتی همدم و همران می بودند ـ و بهر موقع آمد و\nرفت و نشست و برخاست تجدید نظر بازی نموده\nرفته رفته بجائی خادم و غلام مخدوم و محبوب و منظور نظر\nمیگردیدند ـ جابجا در کلام دقیقی و فرخی نه تنها اشاره بلکه\nتصریحات این امر نیز یافته میشود ـ و حکیم سنائی میگوید\nخادمان را زبهر آن بخرند تا برخسار شان می بوسند\nمعتصم بالله عربها را از فوج کشیده ترک را داخل\nعسکری نمود و در آن وقت در خراسان و"}
{"book": "adl0951", "page": 275, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۷۰\nعراق عجم و در تمام شعبات نظامی فقط نو جوانان ترکی به نظر\nبر میخورند- وبس این نوجوانها علی العموم حسین و برهنه رو\nو خوش شکل میبودند- و قطع و وضع و گفتار و رفتار و نشست\nو برخاست هر واحد آنها بجائی خود یک عالم اداء و یک جهان\nکرشمه بوده بصورت طنازی و شوخی جلوه گر میشد- چنانچه از\nملاحظه اکثری از اشعار این امر مفهوم می گردد- که این\nسپاهیان برهنه روی بجائی عسکر معلمان مکتب معاشقه\nبودند- فرضی میگوید:- ٥\nبر کش ای ترک و بیکسو فگن این جامه جنگ\nچنگ بر گیر و بنه در قہ شمشیر از چنگ\nدشمن از کینه کم آمد به کمین گاه مرد\nشکر از جنگ بر آسود بر آسائی از جنگ\nبه مصاف اندر کم گرد که از گرد مصاف\nزلف مشکین تو پر کرد سیه مشک به تنگ\nتو رخ روشن خود را به زره خود مپوش\nکه رخ روشن تو زیر زره گیرد زنگ\nنه مک از گرد سیه زلف سیه را بفشان\nتا فرو ریزد بر گرد سوار و سرهنگ\nابو المعالی در یک قصیده خویش همین بیانات را"}
{"book": "adl0951", "page": 276, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۲۷۱\n\nنموده که ما از انجمله به نقل نمودن این دو شعر اکتفا\nمیکنم :- ه\nیا رب این بچۀ ترکان چه بتان اند که هست\nدیدۀ مردم نظاره از ایشان چو بهار\nبگه رزم ندانند بجز اسپ و سلاح\nبگه بزم ندانند مگر بوس و کنار\nکانی ہمدانی میگوید. ه\nاین شوخ سواران که دل خلق ستانند\nگوئی تکه زادند ؟ و به خوبی به که مانند\nترک اند باصل اند و شک نیست ولیکن\nاز خوبی و زیبائی خورشید وشانند\nشیر اند بزور و به ہنر گرچه غزال اند\nپیرند به عقل و به خرد گرچه جوانند\nبمہ معرکہ سوزنده تر از نار جحیم اند\nدر مجلس سازنده تر از حور جنانند\nبا قرطۀ رومی همه چون بدر منیر اند\nبر مرکب تازی همه چون باد بزانند\nدر رزم بجز تیغ زدن رائی نه بینند\nدر بزم بجز دل ستدن کار ندانند"}
{"book": "adl0951", "page": 277, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۷۲\n\nنام ایاز را بحیثیت معشوقی شنیده خواهید بود. اما وی\nدر عسکر منصب نظامی را هم حایز بوده بسیاری از\nمحاربات را نیز فتح نموده است. چنانچه فرخی در یک\nقصیدهٔ خویش به ذکر معرکه آرائی او چنین پرداخته است\nبه روز روشن از غزمین برون رفت\nهمی زد با جهانی تا شب تار\nنماز شام را خندان بخوابید\nکه دشت از کشته شد با پشته هموار\nمعشوقیت ترک با باندازهٔ کسب وسعت نمود که\nلفظ ترک مرادف و هم معنی معشوق گردید :- ع\nجمله ترکان جهان هندوی تو\nو این مذاق باندازه عام گردید. که سلاطین و امراء\nنیز علانیهٔ بچه بازی میکردند. و بدربارهای آن ها،\nمعشوقهای شان خدمت نظر افروزی آنها را انجام\nمیدادند. و بر شعراء در موضوع وصف و تعریف همین\nمعشوقان آنها در عین دربار اشعار می نویسانیدند شعراء\nنیز ذکر عشق پرستی این ممدوحین خود را بر ملاء مینمودند *\nفرخی در یک قصیدهٔ که در مدح ایاز است - تعریف\nحسن و جمال و جاه و جلال ایاز را تحریر کنان رقمطراز که"}
{"book": "adl0951", "page": 278, "text": "۲۷۳\nشعر العجم حصه چهارم\nبے موجب محمود ہماں دل نہ باختہ است :- ۵\nیکے گوید کہ آن سرولیست بر کوہ\nدگر گوید گلے تازہ است بر بار\nنہ بر خیرہ بدو دل داد محمود\nدل محمود را بازی مپندار\nتا وقتیکہ زناں معشوقہ بودند ۔ عشق پرستی چندان عام نہ گردیدہ بود ۔ و نہ عشق بازی زنان عام شدہ می توانست ۔ زیر انکہ در خطہ ایشیاء ہیچگای زنان بے پردہ گشت ۔ و گذار نداشتہ اند ۔ و اگر میداشتند نیز ہمہ وقت (بجز اوقات مخصوص) با مردان نشست و برخاست کردہ نمیتوانستند ۔ اما در فرصتیکہ ایں بچہ ہائی نو خط بمیدان بر آمدہ روئی کار شدند ۔ تمام خانہ ہا و مقامات از آتش عشق آنها منور گشت حتی بسیار اشخاص مقدس و درویشها و صاحبان حال ہم در مکتب ہائی برائی دیدن جمال و مشاہدہ احوال بچہا رفتہ بے تکلف میگفتند ۔ ع\nمن بتو مشغول و تو با عمرو زید\nدر مواقع ورود طبیب خوشرو مریض دعا میکند ۔ کہ خداوندا ہرگز این مرض را بصحت مبدل مفرما ۔ تا این طبیب"}
{"book": "adl0951", "page": 279, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۷۴\n\nرا مکرراً به بینیم - ع\nنمی خواستم تندرستی خویش\nاگر بدربار شاہی کدام طبیب ساده روئی حاضر میشد\nاز زبان خود صاحب تاج و نگین بے ساخته اینطور الفاظ\nسر می زد :- ع\nخوش طبیبی است بیا تا همه بیمار شویم\nتعلقات قابل ادب و نازک آقا و غلام و شاگرد و استاد\nنیز از عشق پرستی خالی نمی بود - آن اثراتے را که این حالت\nبر امور اخلاقی و سیاسی مملکت و ملت افگند نتیجه آن اینطور\nبمنصئه شهود پیوست - که تمام آن خطه وسیعه را که از\nخراسان تا بغداد امتداد داشت - تاتاریها مانند یک مشت\nخاک برداشته پاش پاش نمودند - تفصیل دادن این موضوع\nکار ما نیست البته آن اثراتے که بر نوعیت و وسعت شاعری\nو انشاء پردازی واقع شده نوشتن آن بالتفصیل از\nوظایف شعر العجم است - نتیجه این واقعه چنان ظاهر\nگشت - که زبان شاعری کاملاً لسان عسکری گردید -\nیعنی هر آنچه که میگفتند به پیرایه رزمیه می بود -\nمنوچهری در آمدن بهار میگوید - و باین پیرایه مینویسد\nکه گویا دو بادشاه جنگجو با ہمدیگر زور آزمائی میکنند ."}
{"book": "adl0951", "page": 280, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۷۵\n\nاین باغ و راغ ملکت نو روز ماه بود\nاین کوه کوه لاله وین جوئے جوئبار\nچون دید کوتوال زمستان که در سفر\nنو روز ماه بماند قریب مہ چہار\nبرداشت تاجہائی ہمہ تارک سمن\nبر تافت پنجه ہائی ہمہ ساعد چنار\nاثر حالت جنگی بر زبان این چنین تاثیری بخشید\nکه اکثر محاورات و مصطلحات از همان الفاظ ساخته شدند\nکه برائی جنگ و جدال و زدن و مردن موضوع است در\nہر زبان قاعده که معنی اصلی لفظ یک چیزی میباشد - و\nباز نظر با دلی مناسبت معنی او صورت دیگری را اختیار\nمیکنند - که آنرا معنی اصطلاحی آن لفظ می نامند - در\nفارسی این معانی اصطلاحی علی الاکثر از امثال همین الفاظ\nبوجود آمده اند - که آنرا با زدن و کندن تعلق است مثلاً\nمعنی اصطلاحی (زدن) علاوه بر معنی اصلی آن که ظاهر\nاست - حسب ذیل به نظر میرسد:-\nحرف زدن - مثل زدن - می زدن فال زدن -\nلوا زدن - گام زدن دم زدن - گره زدن *\nازین ظاهر میگردد - که در هر چیزی تخیل جنگی اولاً"}
{"book": "adl0951", "page": 281, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۷۶\n\nمی آید - و متعاقباً دیگر سخنها نیز دران بوجود می آیند -\nدر اردو گل کردن چراغ را \"بجهانا\" و در عربی آنرا\n\"اطفا\" میگویند - لکن بفارسی آنرا به چراغ کشتن تعبیر\nمیکنند - اگر مقصود از نشاندادن مسافت قریبی باشد\nپس در اردو ما آنرا بیک جریب و یا یک فرسنگ تخمین\nو ذہن نشین میکنیم - لاکن همین مطلب را ایرانی به\nیک پرتاب تیر و یک تفنگ رس معرفی مینماید - این\nتعبیرات فقط از اثرات همان خیالات حربیه بوجود آمده که\nپیمایش اراضی را نیز به تیر و تفنگ مینمایند - نوک کوه را\nدر عربی قله و در فارسی \"تیغه کوه\" میگویند - موقع عاجز\nآمدن از تحریر و یا تقریر را در اردو و عربی بدیگر الفاظ\nتعبیر مینمایند - ولی در فارسی آنرا \"سپر انداختن\" میگویند\nدر جماعت که مردم دوش بدوش ایستاده میشوند - آنرا\nدر عربی \"صف\" میگویند - که از صف جنگ ماخوذ است - در\nفارسی نیز همین لفظ را که مطابق خیالات شان است -\nاختیار کردند - ع\nتفرقه بخش صف طاعت نه\nگرفتن و گریختن را در فارسی \"زدو برد\" میگویند -\nباقر کاشانی میگوید - ہ"}
{"book": "adl0951", "page": 282, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۷۷\nنفسی وا شدنی داشت ز من گل زد و برد\nمصرع ناله زمن بود که بلبل زد و برد\nطی نمودن راه را به \"بریدن راه\" تعبیر میکنند و لذیذ\nترین ها، ضمیت و خوشگواری آب را \" برنده\" میگویند ۲\nاحشای دشمنت زحسد دارد امتلا\nآب برنده از دم تیغ چو آب خواه\nع:- برنده بود پلے آب اشتہا آور\nبر طبق آن بسیاری از محاورات و اصلاحات موجودند\nهنگامیکه حرب و ضرب بر خیالات این طور اثر افگند طبعاً\nدر شاعری عشقیه نیز همین رنگ و روغن بکار برده شد\nچنانچه در تشبیهات و استعارات اوصاف و سراپای\nمعشوق زیاده تر ساز و سامان حربی بوده تا اینکه مرقع\nحسن بصورت میدان حرب جلوه گر به نظر می افتد *\nمثلاً زلفین کمند است و ابرو خنجر، و مژگان تیر، و\nچشم قاتل *\nحزین\nصید از حرم کشد خم جعد بلند تو\nفریاد از تطاول مشکین کمند تو\nمحو سبک عنان مژه کافرت بشوم\nرنگین نشد بخون دو عالم سنان تو"}
{"book": "adl0951", "page": 283, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۷۸\n\nقطعه ظهیر\nخود از برای سیر زره از بر تن بود\nتو جنگجوئی عادت دیگر نهادم ـ\nدر بر گرفتهٔ دل چون خود آهنین\nوان زلف چون زره را بر سر نهاده\n\nرفته رفته این خیالات چنان یک وسعتی را حاصل کرد\nکه یک حصه بزرگ غزل مشتملبر ساز و سامان قتل و قتال\nو خونریزی و لوازمات آن گردید ـ ۵\n\nقاتل من چشم می بندد دم بسمل مرا\nتا بماند حسرت دیدار او در دل مرا\nز خون خویش بران قطره می برم غیرت\nکه گاه قتل بدامان قاتل افتاده است\nچگونه جان بسلامت برم ز سفاکی\nکه بر درش ملک الموت بسمل افتاده است\nتا قیامت دگر آن کشته نگیرد آرام\nکه دلش زخم دگر خواهد و قاتل برود\nیک ناوک کاری زکمان تو نخوردم\nبر زخم تو محتاج بزخم دگرم کرد\nبزعم غیر چنان گشته مهربان با من که حرف قتل من آورد در میان با من"}
{"book": "adl0951", "page": 284, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۷۹\nخون ترا بچه قدر نظیری خموش باش\nاین بس که دعوی از طرف قاتل تو نیست\nمنکر نمی شود که من او را نکشته ام\nباقرا کسی به خیره گی قائل تو نیست\nبطفلی دایه دست او گرفت و زیر لب میگفت\nکه این سرپنجه از خون کسان رنگین شود روزی\nای خوش آن دم که من کشته بخون میگشتم\nاو زده تکیه بشمشیر و تماشا میکرد\nای بت ار تیر زنی بر جگرم هر باری\nاز جگر برکشم و باز بدست تو بدهم\nاگرچه برائی شاعری ایشیائی ضرورت صحت و واقعیت\nچندان نیست لکن این بد فالی ها خالی نرفته ـ بعضی شعراء\nواقعاً از دست معشوقهای خویش کشته شده اند ـ دقیقی\nرا که موسس شاهنامه است ـ معشوقش بقتل رسانیده همچنین\nنسبت به بعضی شعرائی دیگر نیز ارباب تذکره می نویسند ـ\nکه از دست معشوقهای خویش کشته شده اند *\nتنزل اثرات عسکری و اثرات آن\nدر صدی ششم در جذبات عسکری تنزلی بوقوع انجامید"}
{"book": "adl0951", "page": 285, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۸۰\n\nتا اینکه چنگیز خان ایران و عراق را کاملاً بے چراغ ساخت\nاین وقایع بر عالم شاعری اثرات گوناگونی را افگند - قبل\nازین در عین زبان حربی شعراء از جذبات عشقیه خالی\nنبودند و موقع بموقع بہ اظہار آن پرداختند ۔ آن قصیده\nفرخی را ملاحظه کنید که قبلاً تحریر شده و مکرراً باز درین\nموقع جهت ربط این مضمون منقول میگردد :- ه\n\nبرکش ای ترک بیکسو فگن این جامه جنگ\nچنگ بر گیر و بنه ورقه شمشیر از جنگ\nدشمن از کینه کم آمد به کمین گاه ، مرو\nلشکر از جنگ بر آسود بر آسائی از جنگ\nبه مصاف اندر گم گرد که از گرد مصاف\nزلف مشکین تو پُر کرد سیه مشک به تنگ\nتو رخ روشن خود را به زره خود مپوش\nکه رخ روشن تو زیر زره گیرد زنگ\nنمک از گرد سیاه زلف سیاه رابفشان\nتا فرو ریزد بر گرد سوار و سرهنگ\nدر فرصتیکه ملک شاه سلجوقی سمرقند را فتح کرد ملک\nالشعراء دربارش معزی قصیده را بحضورش تقدیم کرد- که\nدر آن حال حمله آوری و معرکه آرائی های آن محاربه تحریر"}
{"book": "adl0951", "page": 286, "text": "۲۸۱\nشعر العجم حصه چهارم\nبود درین قصیده در موقعیکه به تصویر کشیدن عسکری های\nپرداخته آنرا چنین آرائه داده است ۔ ؂\nهمه کمان کش و رزم آزمائی و تیر انداز\nهمه مبارز و آهن گداز جوشن در\nیکی بساعد سیمین درون فگنده کمان\nیکی به سنبل مشکین درون کشیده سپر\nیکی شگوفه و سوسن گرفته در جوشن\nیکی بنفشه و عنبر نهفته در مغفر\nپسر سلطان محمود غزنوی محمد نامی بشکار افگنی\nرفت ۔ بہمراه او فرخی نیز بود۔ محمد بسیاری از آہوان را\nشکار کرد ۔ چون فرخی چشم و شاخ پیچدار یک آہو را\nمشاهده کرد ۔ زلف و چشم معشوقش بخیالش رسیده\nدر همانجا نشست و خوب گریه کرد ۔ که یکی از رفقاء این\nواقعه را به محمد حکایه کردند ۔ وی یک آہوئی نہایت\nخوبصورتی را زنده بجائی او فرستاد۔ چنانچه فرخی\nتمام این حالات را در قصیده خود تحریر داشته است\nممکن است که این همه از تفنن شاعری بوده ،هیچ یک\nحقیقتی را حایز نباشد ۔ لاکن از ملاحظه آن اندازه رفتار\nو خیالات بخوبی کرده میشود :۔ ؂"}
{"book": "adl0951", "page": 287, "text": "شعرالعجم حصہ چهارم\n۲۸۲\nمرا از چشم و سیہ زلف یار یاد آمد\nفرو نشستم و بگریستم بزاری زار\nیکی بگفت ملک را که فرخی بگریست\nبصید گاه تو بر چشم آہوئے بسیار\nملک چنانکه از آزادگی سنرید گزند\nنہ آہوئی چو نگاری زبتکدہ فرخار\nدراز گردن و کوتاه پشت و گردسین\nسیاه شاخ وسیہ دیدہ و نکو دیدار\nبمن فرستاد آنرا و معنی آن بوده است\nکه شادمان ز اندوہ دل برین بگسار\nسلاطین نیز ازین مشغله خالی نبودند- شیفتگی را که\nسلطان محمود نسبت به ایاز داشت شہرت عمومی دارد\nتا اینکه شعراء نیز در قصائد به تذکر آن می پردازند - در میان\nسلجوقی ها بادشاه باعظمت و جبروت شان سلطان سنجر بود -\nعماد الدین اصفهانی نسبت باو در تاریخ سلجوقیہ یک عنوانی\nرا قائم داشته در ان مینویسید- ے\nکان من عادة سنجر ان يشتری غلام اختار ها\nثم تيعشقة ويشتهر بحبه و يشتهر بقربه ويبذل\nماله وروحه الخ\nے تاریخ سلجوقیہ مطبوعہ مصر صفی ۱۴۰"}
{"book": "adl0951", "page": 288, "text": "۲۸۳\nشعر العجم حصہ چہارم\nسلطان سنجر چنان عادت داشت کہ می خرید ہر\nغلامی را کہ می پسندید۔ و باز با وی معاشقہ میکرد۔ و\nاین عشقبازی او بشہرت میرسید۔ و جان و مال خود\nرا بران صرف میکرد۔\nباوجود آنہم چون تا آن زمان قوائی عسکری باقی بود۔\nاثرات عمومی این امور بمنصۂ شہودعلی العموم نرسیدہ و\nبالکل طوری معاشقات اجراء پذیر بود۔ کہ امروز عالم\nاروپا در ہر نوع عیش پرستی و میخواری مبتلا ہستند۔ تا\nہم ہمان شخصی کہ دیشب کہ در خانہ رقص بازنان\nاست۔ بدمست شدہ می رقصید۔ امروز قسمتی جدیانہ\nو مردانہ مصروف کار است کہ گویا بالکل گوش او با\nنغمہ و سرود آشنائی ندارد۔ لکن چون تاتاریہا قوت\nعسکری را استیصال و کاملاً پامال نمود پس زان بجز از ہمین\nجذبات عشقیہ دیگر چیزی باقی نماند۔ و این معاشقہ طوری\nقوت و شدت گرفت۔ کہ از در و دیوار ہمین صدائی عشق\nبر می خاست۔ مولنا جامی از کبار صوفیہ است۔ و مخصوصاً\nتحفۃ الاحرار را در تصوف تحریر نمودہ باب (۱۷) او را در\nتعریف حسن و جمال قائم داشتہ است۔ اگر تعریف حُسن\nعمومی را درین باب مینمود۔ چندان مضائقہ نداشت"}
{"book": "adl0951", "page": 289, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۸۴\n\nاگر چه در ان تمام ذرات و جزویات حُسن یافته میشود لکن\nمولنا ممدوح خصوصاً در آن بمدحیه نوخطان قصیده خود را\nتحریر داشته تمهید او را ازین شعر آغاز کرده است ه\nنقش سرا پردۀ شاهی است حسن\nلمعۀ خورشید الہی است حسن\nحُسن که در پردۀ آب و گل است\nتازه کن عهد قدیم دل است\nباز نو خطان را مخاطبه کنان میفرماید ه\nقدی تو سروی است بهشتی چمن\nروئی تو شمعی ست بهر انجمن\nخضر خطت خرقہ کبود آمده\nبر لب آن چشمہ فرود آمده\nتعریف یک یک عضو را کرده میگوید : ه\nجلوۀ حسن تو در افزونی است * آئینه چونی و بیچونی است\nقبلۀ هر دیده درین آئینه است * منظر اہل نظر این آئینه است\n\nچهره پنهان دار که آلودگان * جز ره بیهوده نه پیمودگان\nچون به جمال تو نظر واکنند * آرزوئی خویش تمنا کنند\nاز یک جانب میفرمایند - که چهرۀ تو نور الهی است -"}
{"book": "adl0951", "page": 290, "text": "۲۸۵\nشعر العجم حصه چهارم\nو در دیگر شعر این مطلب را نیز میگوید - که چهرهٔ خود\nرا پنهان دار ورنه خطرات بمایت عائد خواهد شد - مگر از\nزنان در گذشته آیا تکلیف پرده بالای مردان نیز گذاشته\nمی شود - حقیقت این است که این شاهد پرستی های\nبیهوده تمام مملکت را برباد فنا داد - وقتیکه اکابر صوفیه\nکرام این قسم تعلیمات حسن پرستی را بدهند و بفرمایند\nکه عشق مجازی نردبان و زینهٔ عشق حقیقی است پس می\nبایست که سرتاسر مملکت علی الیقین در معاشقه مبتلا\nشوند - بلکه درین مصیبت علی العموم مردمان سر دو چار\nو مبتلا هم شده اند *\nبہر حال نتائج نیک و بد این واقعه هر چه که باشد\nحسب ذیل است :-\n(۱) گویا شاعری رزمیہ فنا گردید - از صدی هفتم\nالی الان بہزار ہا محاربات بوقوع آمده و سلاطین بسا\nشاہنامہ ہا را تحریر داشتند - لکن تحریر آنها فقط تعمیل\nاوامر همان پادشاہان بود- و در نزد عموم رواج عمومی\nرا پیدا نکردند- بلکه امروز نام و نشان آنها نیز بعوام\nالناس معلوم نیست - و علت آن همین است که جذبات\nرزمیہ کاملاً فنا گردیده و بر دلهای عموم این واقعات"}
{"book": "adl0951", "page": 291, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۸۶\n\nچندان اثراتی را تولید کرده نمی توانست *\n(۲) اشعار رزمیہ نیز در الفاظ رنگین و استعارات شیرین\nگفته می شد - کلیم قاسم گونا بادی ، علی قلی سلیم ، تماماً مثنوی\nہای رزمیہ خورد و بزرگی را تحریر نموده اند - کہ سبک و پیرایہ\nآنها قرار آتی است :- ؎\nز زرین کلاهان آهن قبا شد آن رزمگاه جام گیتی نما\nتبرزین آهن سپرهای زر هلالی بدست آفتابی بسر\nپنہاں در زره شاہ فرخندہ فر چو در حلقۂ دیدہ نور بصر\nسر انگشت آهن تنان بہر اس چو مقراض مایل بقطع لبا س\nدویدی در ان بزم پر شور و شر یلانرا چو شمع آتش کین بـسر\nز بس باد شمشیر او تـند بود بسی کشتی عمرہا شـد فرود\nز بس بادہ شمشیر او تند بود حباب سر از دوشہا می ربود\nبہم تیغ و زخم اند پیوستہ یار لب تشنہ را بالب جوست کار\nزره را بہ تن دوخت خیاط تیر بچسپانی موج بر آب گیـر\nزلالی خوانساری میفرماید :- ؎\nچنان دست یلان ناوک فشاندی\nکه چشم زخم بی مژگان نماندی\nاین رنگ باندازہ غالب گردیدہ بود- کہ در موقع تزئین\nمحلات محراب و دروازہ ہائی او را ابروئی معشوق قرا ر"}
{"book": "adl0951", "page": 292, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۸۷\nمیدادند - زلالی در سلیمان نامه که بجواب سکندر نامه\nنوشته است می نگارد - که ع\nهمه طاق بندی ابرو شده\n(۳) در قصائد آن ذکر معرکه آرائی و لشکر کشی و سپه\nسالاری و قلعه کشائی و تیغ بازی و قدر اندازی ممدوح\nرا که مینمودند - متروک گردیده بود - در قصیده در بعضی\nمواقع ذکر شجاعت می آمد - لاکن از حیثیت واقعیت\nنے بلکه محض با ینغرض که جهت وسعت مبالغه دیگر یک\nموقعی را پیدا کنند - ہ\nاگر بصحن چمن فی المثل شجاعت او\nدہد نہیب کہ ہین یاسمن ! د ہان نرگس\nچو عکس لاله زند یاسمن در آب آتش\nچو شاخ بید کشد خنجر از میان نرگس\n(۴) تبدل حالت مملکتی زبان ملک را نیز تبدیل داد\nاین یک راز دقیقی است که هر آن حالت مادی را که\nمملکت جایز باشد - اثرات آن بر زبان نیز واقع میشود\nدر هر ملکی که بیشتر جنگ و محاربات برپا باشد - ہر وقت\nگفت و شنید و زمزمه آن جریان میدارد - مجرد چشم باز\nکردن اطفال چون نگاه آنها بر تیغ و خنجر و توپ و تفنگ"}
{"book": "adl0951", "page": 293, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۸۸\nمی افتد - زبان آنها هم بهمین مناسبت همان طور\nعبارات را بر خویش می راند و در الفاظ آنها سنگینی و\nوقار و عظمت شهود میگردد - در فقرات آنها جوش و\nخروش موجود میباشد - در طرز ادائی شان متانت\nدیده میشود - اثرات این تبدلات مادی بر قصائد و\nمثنویها نیز افتاد یعنی درین صنف شعر تنزل واقع شد\nزیرا که یک امر لازمی قصیدهٔ شان و شکوه الفاظ و چستی\nترکیب و وقار طرز ادا است و از همین جهت است\nچون زبان متأخرین زبان غزلیات گردیده بود - در قصائد\nآنها شان و شکوه دیده نمی باشد - بر مثنوی نیز همین\nاثرات واقع گردیده از همین اثر و نتایج بوده که از صدی\nهشتم تاکنون بهزار ها مثنوی ها مرقوم گردیده ولی یکی\nاز ان حیثیت نمایانی را مالک نه شده است - البته آن\nمثنوی ها که ازین دوره شهرت یافته اند - علی الاکثر\nمثنویہائی عشقیه بوده که مناسب آن همین قسم زبان\nبوده است *\nتشبیهات و استعارات نیز تبدیل گردیده اند - مثلاً\nاول زلف را با کمند و چوگان تشبیه می دادند و اکنونش\nبا سنبل ، تار نظر ، دام ، خوشه انگور ، رشتهٔ عمر، کفر و غیره تشبیه"}
{"book": "adl0951", "page": 294, "text": "شعر العجم حصہ چهارم\n۲۸۹\nدادن را آغاز کرده اند * ۵\nمغزی\nگرفته زلف گره گیر درمیان دو لب\nچو خوشه عنب اندر میانه عناب\nقاآنی\nدو زلف تابدار او به چشم اشکبار من\nچو چشمه که اندر و شنا کنند مار ها\nگفتن دعائی زلف تو تحصیل حاصل است\nبا خضر کس نگفت که عمرت دراز باد\nسلمان\nبعد ازین از گره زلف بتان کن تسبیح\nبعد ازین از خم ابروئی مغان کن محراب\nخسرو\nبگفتمش که بخورشید چون توان رفتن\nکشود کاکل خود را که نردبان این است\nشیدا\nفسونگر داند آن خاکی که از وی بوی مار آید\nشناسم بوئی زلفت را اگر در مشک تر پیچی\nابتدائے ابرو را با کمان، تیغ، چوگان وغیره تشبیه میدادند"}
{"book": "adl0951", "page": 295, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۹۰\nو ہنوزش با ماہ نو، قوس قزح، طاق محراب، طغرا وغیرہ\nتشبیہ نمودن را شروع کرده اند : ؎\nدر فراق تو نہادم دین و دل * ہر دو بر طاق خم ابروئی تو\nع : بعد ازیں از خم ابروئی بتاں کن محراب\nطغرائی ابروئی تو با مضائے نیکوئی\nبرہان قاطع است کہ از خط مرور است\nچشمہا را اولاً قاتل، سفاک میگفتند۔ و اکنونش\nجام، شیشہ، نرگس، بادام وغیرہ می نامند : ؎\nسرشار بود بسکہ ز مے چشم مست یار\nمژگان بہر دو دست گرفت این پیالہ را\nہر کس کہ بدید چشم او گفت * کو محتسبے کہ مست گیرد\nگردش چشم تو ہم مست است و ہم پیمانہ است\nچشم گویائی تو ہم خواب است و ہم افسانہ است\nضبط نگاہ کن کہ بہ چشم تو دادہ اند\nبیمارئے کہ نیست بہ پرہیزش احتیاج\nشکر چشم تو کند محتسب شہر کزو\nہر کجا میکدہ ہست خراب افتاده است\nاین یک قاعدہ عمومی است ہر مملکتی کہ در جوش و\nخروش شباب باشد۔ تمام قوت ہائی او بکمال قوت و"}
{"book": "adl0951", "page": 296, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۹۱\nشدت می جوشند ـ در فرانس امروز بهمان اندازه که عروج\nهر نوع علوم و فنون است ـ بهمان پیمانه قوت عیاشی\nوسيه کاری نیز موجود بوده که قابل تذکار نمی باشند *\nصدی پنجم و ششم هجری عہد شباب شاعری فارسی\nبود ـ و ہمدریں زمانہ ہمراہ دیگر اقسام شاعر ہجویات و\nہزلیات نیز ظهور کرد ـ چنانچه ہجویات سوزنی و انوری وغیرہ\nشراء اکنون هم موجود است از سود و بدقسمتی در آغاز\nصدی هفتم گویا طاقت اسلامی برباد رفت ـ و از همین\nجہت شیرازه اخلاقی قوم نیز منتشر گردید ـ و اثرات آنچنان\nنتیجہ بخشید ـ که در سرتاسر مملکت فحش و بدتہذیبی حکم\nفرما گردید ـ شیخ سعدی اتالیق و معلم اخلاقی آن دوره\nبشمار میرود ـ ولی در باب پنجم گلستان خویش این طور\nحکایاتی را نوشته است ـ که امروز از زبان ہیچ یک شخص\nمہذب آن عبارات و مطالب ادا شده نمیتواند ـ مثنوی\nمولنا رومی که در تعریفش آمده :ـ ع\nهست قرآن در زبان پهلوی\nلکن قصہ کنیزک و خاتون آن قابل داخل نمودن\nدر نامه اعمال جعفر زٹل است ـ سلمان ساوجی که شاعر\nمہذب است نیز از فحش گوئی خالی نیست ـ چیزی را کہ"}
{"book": "adl0951", "page": 297, "text": "شعرالعجم حصہ چهارم\n۲۹۲\n\nجامی به حکایه خانه هفتم در یوسف زلیخا تحریر داشته است ۔ کدام\nشخص مهذب آنرا گوارا کرده میتواند ۔ الحق که این ذوات\nبزرگوار اشخاص مهذب و پاک باطن بودند ۔ لاکن از اثرات\nمحیط و جامع زبان عمومی آن دوره طوری خراب گردیده\nبود ۔ که امثال این الفاظ بر زبان عموم جریان داشت ۔\nو مردم از استماع و تکلم به آن چندان مضائقه نمیکردند\nتقریباً تا به سی صد سال این حالت جریان داشت\nهنگامیکه حکومت سلاطین صفویه قائم گشت ۔ تہذیب\nو شایستگی سر دوباره ترقی کنان این عیوب و نقایص\nرا از بین دور کرد ۔ *\n\nدرین موقع این نکته قابل لحاظ است ۔ که دامن\nشاعری هندی ازین داغ پاک مانده است ۔ آغاز\nشاعری (فارسی) را در ہند گویا مسعود ۔ سعد سلمان\nنموده اند ۔ و بعداً خسرو ۔ حسن ۔ دہلوی ظہور کرده اند۔\nپس ازان دوره تیموری آغاز شده و هزار ہا شعراء از\nایران آمده شرفیابی دربار شاہی ہند را دریافته اند ۔ و\nدر همین مملکت مانده اند ۔ ولی از زبان ہیچ کدامی\nازین گروه شعراء ہجو نه بر آمده و دامن آنها با فحش\nنیالوده است *"}
{"book": "adl0951", "page": 298, "text": "۲۹۳\nشعرالعجم حصه چهارم\nعرفی در موقعیکه از غیظ و غضب از اختیار بیرون\nرفته تا هم بیشتر ازین چیزی نگفته است :- ۵\nبا من از جهل معارض شده نا منفعلی\nکه گرش هجو کنم او بودش مدح عظیم\nشخصی عرفی را بد رفتار گفته بود - وی در جواب\nاو قطعه را تحریر داشته که شعر اولش این است :- ۵\nتهمت فسق بمن کرد یکی دور اندیش\nکاید از صورت او معنی آدم برداشت\nلطف درینجا است - تا وقتیکه شعرائی ایران در\nایران می بودند - از فحش گوئی و هجو سرائی دریغ نمیکردند\nهمین که در خاک هند داخل میشدند - زبان شان\nمهذب میگشت و در ان موضوع چیزی نمیگفتند -\nوحشی یزدی تا که در هند بود - زبانش از هجو و هزل\nعلیحده بود - همین که در ایران داخل شد - باز همان\nبی نقط گفتن را آغاز کرد *\nحکیم شفائی این چنین یک شخص صاحب مراتب\nبود - که شاه عباس صفوی در عین سواری موکب\nخود را بغرض تعظیم او استاده نموده و می خواست -\n۵ بی‌نقط گفتن کنایت است از تعقیب کردن خوی و سرشت و عادات اصلیه"}
{"book": "adl0951", "page": 299, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۲۹۴\n\nمحض جہت تکریم او پیادہ شود۔ ولے اگر ہجویات او را بخوانید\nالبتہ در تردد و مغالطہ خواہید افتاد۔ کہ ایں مضامین از\nوی نے بلکہ از جعفری و چرکین است ۔ در شعراۓ\nہندی زیادہ زباندار و ہجو گوئی شیدا و ملا شیری است\nولے ہجو آنها از حدود ظرافت متجاوز نگردیدہ است *\nمثلاً شیدا در ہجو طالب آملی میگوید : ؎\nشب و روز مخدومنا طالب\nبے جیفۂ دنیوی در تگ است\nمگر قول پیغمبرش یاد نیست\nکہ دنیا است مردار طالب سگ است\n\nشیری در ہجو اکبر بادشاہ میگوید :۔ ؎\nشاہ ما امسال دعوئی نبوت کردہ است\nگر خدا خواہد پس از سالے خدا خواہد شدن\n\nاثر اختلاف معاشرت\nمعاشرت وحالات شهر و قریہ جات بالکل علیحدہ و\nجدا است ۔ در دیہات چنان مناظر اصلی قدرت از ہر\nجانب بہ نظر می افتد۔ کہ بر آن انسان دست تصرف\n؎ جعفرو چرکین ہر دو ہجو گوئی و مسخرا ہائی مشہور بودند *"}
{"book": "adl0951", "page": 300, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۲۵۵\n\nخود را دراز نه کرده است ـ و زندگانی دیهات کاملاً\nساده و بے تکلف باشد ـ اگر چه اثرات این واقعات\nطوریکه می بائیست ـ بر شاعری نیفتاده است و علت\nآن همین بوده است ـ که شعرای قریه جات در تلاش\nاعزاز و قدردانی خویش از دیهات بشهر ها میرفتند ـ و در\nآنجا شهری میشدند ـ با وجود آنهم از روی تدقیق و تفحص\nدر بین این دو شاعر شهری و دیهاتی علانیةً فرق به نظر\nمی آید :\nآن سادگی و بے تکلفی و سبک دلیرانه که در کلام\nفردوسی به نظر می آید ـ از اثر همان زندگانی است ـ\nدقت کنید ـ که فردوسی بدربار سلطان محمود رسیده در میان\nالوان نعمت ها و جنت آباد تکلفات زندگانی خود را بسر\nمی برد ـ ولی در هنگام ورود بهار به تذکار این امور\nمی پردازد : ه\nکنون خورد باید مے خوش گوار\nکه می بوئی مُشک آید از جوی بار\nہوا پر خروش و زمیں پر ز جوش\nخنک آنکه دل شاد دارد به نوش\nدرم دارد و نقل نان و نبید"}
{"book": "adl0951", "page": 301, "text": "۲۹۶ شعر العجم حصه چهارم\n\nسر گوسفندی نتواند برید\nدقت کنید که باوجود بودن الوان نعمائی پادشاهی فردوسی را بر آن شخصی رشک می آید ـ که در هم چه موقع یک گوسفندی را ذبح کرده بتواند ـ حالانکه بمقابله تکلفات و اسراف امصار و قدر و قیمت یک گوسفند چه خواهد بود ؟\nدر تذکرهٔ عبدالوسع جبلی در آتشکدهٔ آذر وغیره مرقوم است ـ وقتیکه سلطان سنجر به گرجستان رفت شخصی را در در جنگل دید ـ که اشترها را می چراند ـ و بمقابل او پنبه زاریست ـ اشتری خواهش کرد ـ که گردنش را بسوی آن دراز کند ـ آن راعی او را باز داشته این فقرات موزون از زبانش در عین زمان بر آمد :ـ\nشتر صراحی گردنا دانم چه خواهی کردنا\nگردن درازی میکنی پنبه بخواهی خوردنا\nسنجر او را یک جوهر قابلی پنداشته با خویش آورد و بعد از چند روزی این شخص عبد الواسع جبلی گردید ـ\nعبد الواسع اگرچه در دربار آمده به قالب دیگر شعرای ریخته شد مگر علی العموم در کلام او یک قسم سادگی مخصوصی و خود داری درستی مشهود می بود ـ معاصرین مانند"}
{"book": "adl0951", "page": 302, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۹۷\nانوری و سوزنی وغیره هجو گوئی را فخر می پنداشتند\nولی وی فخریه میگوید :- ے\nاین فخر بس مرا که ندید است هیچ کس\nدر نثر من مذمت و در نظم من هجا\nهرگز نه دیده و نه شنوده است کس ز من\nکردار ناستوده و گفتار ناسزا\nاین فرق بملاحظه اختلاف حالات ممالک مختلفه\nنیز محسوس میگردد - شاعری فارسی علاوه بر ایران و\nفارس در ممالک دیگر نیز انتشار و مروج گردید - که\nزبان اصلی آنها فارسی نبود - مثل غزنین و سیستان و بلخ\nو سمرقند وغیره درین ممالک بسیار شعرائی ناموری پیدا\nشدند مثلاً فرخی - سیستانی - حکیم سنائی غزنوی - حسن غزنوی\nمغزی سمرقندی - عنصری بلخی رشید الدین وطواط بلخی در\nبین کلام شعراء این ممالک و شعراء شیراز و اصفهان علانیةً\nفرق و مبانیت ظاهر است - دور غزنین و بلخ وغیره آبادی\nافغانان و ترکان بود - که طبعاً اقوام سرشور و جنگجو بودند و\nدر مقاماتی مسکن دارند - که در هیچ موقعی معاشرت آنها\nبحد تکلیف و نفاست نرسیده است - و برخلاف آن در\nآب و هوائی اصفهان و یزد وغیره لطافت و نزاکت موجود"}
{"book": "adl0951", "page": 303, "text": "۲۹۸ شعر العجم حصه چهارم\n\nبوده و باشندگان آنجا نازک اندام و لطیف المزاج می\nبودند- و بلحاظ معاشرت عصری این شهر گویا نمونه پیرس و\nلکهنؤ بود این اختلاف اثر در شاعری هر دو مملکت صاف\nو روشن محسوس میگردید که شعرای غزنین و سمرقند وغیره\nپخته گوئی و ساده گوئی هستند- و بر خلاف آن کلام شعراء\nشیراز وغیره چنان به نظر میرسد- که گویا عروس رعنائی\nنزاکت و لطافت می باشد- این اختلاف حالت را\nبسوئی اختلاف قومی نیز منسوب کرده میتوانیم- یعنی\nبین ترک و اقوام ایرانی این فرق هویدا است- که\nترکها ساده وضع و سپاهی منش و سخت دل بوده در\nطبعیت شان عصمت موجود است- در بخارا و سمرقند\nوغیره نیز قومهای ترکی سکونت داشتند- و شعرای\nآن خطه نیز علی العموم ترک بودند- لہذا کلام آن ہا\nگاہی بحدود نزاکت و تخیل نرسیده برخلاف آن ایرانی\nهمیشه نازک ، لطیف، رنگین طبع ظرافت پسند میبودند\nو از همین جهت بودن نزاکت و لطافت و باریک خیالی\nو نکته سنجی در کلام آنها ضروری است- و این اثر تنها\nبر خیالات محدود نبوده بلکه در الفاظ آن نیز علانیةً این فرق\nهویدا است- آن نفاست و شیرینی و روانی و لطافت"}
{"book": "adl0951", "page": 304, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۲۹۹\nو تفنّن که در لسان اصفهان و شیراز یافته میشود - از\nکجا به نصیب سمرقند و غزنین شده میتوانست - البته\nدران ازمنه اخیره که ترکها بمرکز عمده و دار الصدارهای\nایران آمده سکونت را اختیار کردند - در کلام شان قدسی\nازین محاسن فوق ملاحظه میگردد چنانچه تصدیق آن از\nکلام علی قلی میلی - انیسی - حالتی - ذوقی - عرشی میشود *\nخصوصیت ہند\nدرین محل این نکته قابل تذکار است - که شاعری\nفارسی پس از اینکه در ہند آمد این طور یک لطافتی را\nمالک گردیده که گاھی در نصیب ایران نه گردیده بود -\nما این موضوع را اندکی مفصلاً ذهن نشین کردن میخواهیم\nاولاً امور مادی را ملاحظه فرمائید - و خوب غور کنید\nکه در آب و ہوائی ہند این طور یک خاصیتی موجود است\nکه ہر آن چیزیکه درین وطن از محلات بیرونی می آید بعد\nاز چند روز در آن این قسم یک موزونیت و لطافتی پیدا\nمیشود - که در وطن اصلی او آن موجود نبوده است - در\nحسن ہر یک از کشمیری ترکی ایرانی به یک نه یک چیز\nناموزونی میباشد چنانچه بینی کشمیری ہا کج و ساخت چہرۂ"}
{"book": "adl0951", "page": 305, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۰۰\n\nشان نیز چندان مقبول نمی باشد ـ و از چهرۀ ترکها نیز علانیةً\nخشونت و سختی محسوس میگردد ـ در ایرانی ها کاملاً تناسب اعضا\nموجود نمی باشد ـ امّا عین اقوام بمجردیکه دو پشت آنها در هند\nگذاره را اختیار میکنند در چهرۀ آنها ملاحت و در دست و\nپائی آنها تناسب و در رنگ و روئی آنها موزونیت و\nصباحتی پیدا شده عجیب اشخاص جادو نما ساخته می شوند\nو از همین جا است که آن انگریز هائی که در هند تولد یافته\nاند ـ نسبت به انگریز هائی جزیره بریتانیا که منبع اصلی\nآنها است ـ زیاده خوبصورت و ملیح می باشند ـ همچنین\nاگر یک کشمیری خالص را بآن کشمیری که در هند بود و\nباش دارد ـ معاینه و مقابله نمایند ـ این فرق علانیةً ظاهر\nمیگردد ـ\n\nهمچنین مقایسه دیگر اشیاء بکنید ـ خوردنی های\nهندی مثلاً قورمه، قلیه پلاؤ وغیره از ایران آمده اند ـ\nلکن همین اطعمه را در موقعیکه آشپز های هندی پخته می\nکنند ـ آن طور یک مزه و رنگ و بوی را پیدا میکنند ـ\nکه ابداً در نصیب ایران نبوده است ـ کمخواب و مشجر\nاز ایرانی گرفته شده است امّا اکنون کمخواب و مشجر بنارس\nرا با کمخواب و مشجر ایران چه نسبت است *"}
{"book": "adl0951", "page": 306, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۰۱\nو بر طبق عمارت تاج گنج یک عمارتی در ایران\nیافته نمی شود - عیناً همین فرق در شاعری نیز مشهود\nآن شعرای ایرانی را زیر نظر بگیرید که از ایران به هند\nآمده اند - و از آب و هوا و خیالات آن متاثر شده\nاند - کلام آنها را نیز بان شعرای ایرانی مقایسه کنید- که\nدر ایران بوده اند پس در کلام هردوی آن این فرق بخوبی ظاهر میگردد\nآن لطافت ، نزاکت ، ادا ، باریک خیالی ، رنگین ادائی که در کلام عرفی نظیری\nطالب آملی - کلیم ، قدسی ، غزالی موجود است کجا در کلام امثال شفائی ، محتشم کاشی\nیافته میشود - حالانکه این هر دو جماعت از شعرای همین زمانه\nو تاج سر شعرای ایران و انتخاب شده دربار های\nسلاطین اند - مزید تفصیل این نکته در بیان غزل خواهد\nآمد - که ما در آنجا مدارج و طبقات غزل گوئی ها را\nموازنه خواهیم کرد :\nایرانیها نیز این امر را تسلیم کرده اند - که پس از\nفغانی یک طرز مخصوصی در شعر بوجود آمده است - :\nعبدالباقی رحیمی که ایرانی است و او را به تازه\nگوئی تعبیر می نمایند - و نسبت باد علانیةً تسلیم میکنند\nکه بانی و رهنمائی او حکیم ابو الفتح گیلانی بود - اگر چه حکیم\nموصوف ایرانی است امّا نشو و نمای او در هند بوده است :"}
{"book": "adl0951", "page": 307, "text": "۳۰۲ شعر العجم حصه چهارم\nنکته سنجی خانخانان را نیز تمام شعرا تسلیم نموده اند.\nنسبت به ظفر خان صائب مینویسد : ع\nتا جان ز دخل بجا مصرع مرا دادی\nصاف تر و واضح تر ازان اینکه :- ع\nز وقت تو بمعنی چنان شدم باریک\nاین چنین مربیان سخن آفرین در ایران کجا بوده اند؟\n\nاثر آب و هوا و مناظر قدرت\nاین یک امر بدیهی است. که اثرات آب و هوا سرسبزی\nو شادابی مملکت بر خیالات نیز تاثیری بخشیده به همین\nواسطه افکار و خیالات تا بمرتبه انشاء پردازی و شاعری\nترقی میکند . اگر کلام جاهلیت عربها را به بینید. سرمایه\nشاعری آن ها صحرا، جنگل، بیابان راههائی دشوار\nگذار خانه هائی شکسته و ریخته کوهها، گرمیها و سردیها\nو امثال است لاکن همان عربها هینگا میکه در بغداد\nرسیدند. کلام آنها چمنستان و سنبلستان گردید. ایران\nیک چمن زار قدرتی است سرتاسر مملکتش از گلها مملو\nو قدم بقدم آن آبهائی روان و سبزه زار ہائے\nفراوان و آبشارهائی عالیشانی موجود است. بمجرد"}
{"book": "adl0951", "page": 308, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۰۳\nرسیدن بهار تمام آں زمین زمین نگین میگردد- وزیدن نسیم\nسحر عطر آمیزی خوشبوی های معطر تسلسل و رقاصی سبزه\nزارا و آوازی ہای بلبلان شیرین گفتار- زمزمہ سرائی\nطاوس و شور و فغان آبشار ہای آن چنان یک منظره\nو ہیئتی را به پیش نظر می آورد- که بجز در ایران بدیگر\nجا نظیر آن به نظر نمی رسد *\nاثر این حالت چنان نتیجه بخشید که بر تمام انشاء\nپردازی های ایرانی نزاکت آفرینی ہا و رنگینی ها برافراشته\nشد- که بیان خوبی و یا کمال هر چیز یرا که می نمایند\nاز رنگ و بو کار میگیرند- فردوسی که از زبان او بجز\nاز الفاظ و اصطلاحات پهلوانی دیگر چیزی نمی بر آید در\nتعریف عسکر می نگارد:- سه\nسوئی شهر ایران نہادند روی\nسپاهی بدان گونه با رنگ و بوئی\nبنا برین محاورات ”رنگین سخنی“ ”رنگین نوائی“ پیدا\nشد و این لفظ بسا اصطلاحات دیگری را نیز بوجود آورد*\n\" رنگ بہ روئی کار آوردن\" بجا آوردن کدام کار\nرا با آب و تاب آن ” رنگ ریختن“ رنگ زدن” رنگ\nبستن“ تعمیر کردن :- ع"}
{"book": "adl0951", "page": 309, "text": "۳۰۴\nشعر العجم حصه چهارم\n\nنه رنگ چهرهٔ ما ریخت رنگ خانهٔ ما را\n\"رنگ بر آب ریختن\" منصوبہ بستن :- ع\nساقی ما باز رنگ تازهٔ بر آب ریخت\n\"رنگ داشتن از چیزی\" :- برداشتن فایده از\nچیزی :- ع\nسلیم از ما کسی رنگی ندارد\nعلاوه برین استعمالات رنگ را ملاحظه کنید :-\nرنگ گرفتن، رنگ گذاشتن، رنگ نهادن، رنگ\nماندن، رنگ چسپیدن، رنگ مالیدن، رنگ پوشیدن\nرنگ خندیدن - رنگ برخاستن، رنگ شکستن، رنگ\nگسیختن، رنگ گرد آمدن - رنگ بستن رنگ بردن ہے\nمقصد این است هر مصدری که خواهند - بهمراه رنگ\nاستعمال کرده می توانند - ازین یک اندازه کرده میشود - که\nرنگینی خیال تا به کدام اندازه بر طبایع حاکمیت داشته و\nمخلوط بوده است - که هر سخن از دهان آنها رنگین شده\nمی بر آمد *\nهمچنین بسیاری و افراط گل ها لفظ \"گل\" را باندازهٔ عام\nگردانیده که هیچ چیزی از گل خالی نیست - مثلاً گل چراغ\nگل چشم گل شراب - گل پیکان - گل صبح - گل مهتاب"}
{"book": "adl0951", "page": 310, "text": "۳۰۵\nشعر العجم حصه چهارم\nفیضی عجب درین گل صبح از صبا رسید\nبیرون کشیم رخت کدورت صفا رسید\nصاف دل را بنود زنگ زوال\nگل مهتاب نمیگردد خشک\nخوش آن مستی که از رخسار زیبایت قبا افتد\nبجائی پرده بر روئی تو گلهائی شراب افتد\nاگر مقصود از چند قدم زدن باشد آنرا گلگشت\nمیگویند. گویا هر قدم آنها بر گلهائی مفروش نهاده می\nشود. اگر یک قطعه لک خورد زمین باشد - پس آنرا\n”گل زمین“ می نامند ! ؎\nیک دل هزار زخم نمایان نداشت است\nیک ”گل زمین“ هزار خیابان نه داشت است\nظاهر شدن و یا فاش گردیدن را نیز گل میگویند.\nع :- عاقبت راز بلبلان گل گردد\nفساد نمودن را گل در آب کردن میگویند :- ع\nباده نوشان ”گل در آب“ و ما کتاب انداختیم\nدر موقعیکه کدام کسی یک سخن عمده و خوبی را می\nگوید. تمام سامعین بقصد تصدیق و تائید او هم آواز\nشده میگویند. که ”گل گفتی یعنی خوب گفتی در هنگامی که"}
{"book": "adl0951", "page": 311, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۳۰۶\nپہلوان برائی دیگر حریف خویش پیغام کشتی گری را\nمیفرستند۔ برائی او گلی را ارسال میدارد:\nدرین بہار نشد کس حریف فریادم\nبہ بلبلان چمن ہم گلی فرستادم\nجال خورد را ”گلدام“ بے نامند :\nازین سخنہائی ہر شخص فہمیدہ میتواند۔ کہ گل و\nلالہ دران اطراف واکناف بچہ اندازہ بسیار و بے شمار\nاست۔ کہ بسر برسخن خویش گل میزنند ۔ ہمچنین سبزہ زار\nبودن مملکت بہزار ہا محاورات دیگری پیدا کردہ است\nمثل :- سبز پیشانی ۔ سبز چہرہ ۔ سبز پوش ۔ سبز کردن سبز\nشدن ۔ سبز شدن آفتاب سبز شدن بخت سبز شدن\nاختر۔ سبز کردن حرف ۔ ٥\nای خوش آنروز کہ آن سیب ذقن سبز شود\nہرچہ می گفتمت ای عہد شکن سبز بود\nآسمان جز از رو افتادگی : سبز نتواند شدن در کوئی یار\nآن قدر مایہ نماندہ است ز چشم تر ما\nکز نم گریۀ ما سبز شود اختر ما\nاثر آن بر شاعری این چنین واقع شد :-\n(۱) در ہر قسم تشبیہات و استعارات و مجازات و"}
{"book": "adl0951", "page": 312, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۰۷\n\nمحاورات لوازمات باغ و بهار داخل گردید *\n(۲) سبک و پیرایه عربها این بود که ابتداء قصائد را\nبه تشبیب و اشعار عشقیه می‌نمودند - لکن در ایران مطلع\nقصاید علی الاکثر بهاریه می‌باشند - ما بصورت مثال چند\nاشعار را ذیلاً نقل میکنم :- *\nابو الفرج رونی :-\nنو روز جوان کرد بدل پیر و جوان را\nایام جوانی است زمین را و زمان را\nارزقی :-\nبار دیگر بر ستاک گلبن بے برگ و بار\nاند زرین بر آرد ابر مروارید بار\nانوری :-\nروز عیش و طرب بستان است\nروز بازار و گل و ریحان است\nظهیر فاریابی :-\nسپیده دم که زند ابر خیمه در گلزار\nگل از سراچه خلوت رود به صفۂ بار\nفرخی :-\nبر آمد نیلگوں ابری ز روی نیلگوں دریا"}
{"book": "adl0951", "page": 313, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۰۸\nچو رائی عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا\nفرخی :-\nبیا رید و زهم بگسست و گردان گشت بر گردون\nچو پیلان پراگنده میان آب گون صحرا\nقطران :-\nز بوئی باد نوروزی جوان گشت این جهان از سر\nبنفشه زلف و نرگس چشم و لاله روی و نسرین بر\nمسعود سعد سلمان :-\nسپاه ابر نیسانی به صحرا رفت از دریا\nنثار لولوی لاله به صحرا برد از دریا\nمنوچهری :-\nابر آذری برآمد زکنار کوه سار\nباد فروردین بجنبید از میان مرغزار\nابر بینی فوج فوج اندر هوا ها تاخته\nآب بینی موج موج اندر میان رود بار\nابر دیبا دوز، دیبا دوزد اندر بوستان\nباد عنبر سوز عنبر سوزد اندر لاله زار\nسعدی :- بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار\nخوش بود امن صحرا و تماشای بهار"}
{"book": "adl0951", "page": 314, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۳۰۵\n(۳) از همین اثرات بود تمام سراپای معشوق چمن زار\nاست یعنی قدش را با سرو، مویش را با سنبل، چهره اش\nرا با گل، چشمانش را با نرگس، دهنش را با غنچه، خطش\nرا با سبزه، دندانش را با شبنم، ذقنش را با سیب ،\nسینه اش را با تختهء سوس، کمرش را بارگ گل تشبیه\nمی دهند *\nنکته :- تشبیه دادن چشم با نرگس عام است لکن\nچون نرگس را دیدم گل آن یک گل مدور و عمیقی است\nکه با چشم مناسبتی نه دارد- از تفتیش و تفحص معلوم شد-\nکه آغاز مر این شاعری ها بمه ترکان بود- و چشم آنها\nعلی العموم خورد و گرد می باشد- بنابرین قدماء تعریف\nچشم خورد را چنین میکنند :- ع\nبت تنگ چشم اندر آغوش تنگ\nاز همین جهت تعریف چشم سبز گون نیز موجود است\nع :- نرگس نیلوفری مژگان زرین را ببین\nع :- حذر کنید ز چشمی که آسمان گون است\nہ نگاه نرگس نیلوفری کشنده تر است\nکه فتنه از فلک لاجورد می خیزد\nپس از بچه های ترک که نوبت بغ بچه ہائی"}
{"book": "adl0951", "page": 315, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۱۰\nو معشوقهائی ایرانی رسید - بادام و آهو و دیگر تشبیهات چشم نیز پیدا شدند - ولی نرگس هم به مثل یادگار زمان ماضی باقی ماند -\n\n(۴) در هر زبان علاوه بر انسان در میان دیگر چیزهائی نیز عاشق و معشوق فرضی را قرار میدهند و ازاں سلسله یک مضامین گونا گونی تولید می شود در زبان ہندی معاشقہ جوڑہ کبوتر (خامہ) ضرب المثل است یا بورا (زنبور سیاه) که بر نیلوفر عاشق می باشد - ایرانیها در پرنده ها معاشقہ بلبل و گل و قمری و سرو را انتخاب کرده اند\n\nه :- قمری ریخته بالم بہ پناه کہ روم\nتا کجا سرکشی ای سرو خرامان از من\n\nاین نیز از اثرات ہماں سرزمین است *\n\n(۵) برائی فرستادن سلام و پیام بہ نزد معشوق علاوه بر قاصد اصلی در هر زبان یک قاصد فرضی نیز میباشد مثلاً در هند ایں خدمت را به زاغ سپرده اند - و در فارسی ایں کار را علاوه بر کبوتر از باد نسیم سحری نیز گرفتہ میشود - ایں نیز از اثرات آب و ہوائی ہمان مملکت است :- ہ\n\n”صبا بلطف بگو آں غزال رعنا را"}
{"book": "adl0951", "page": 316, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۱۱\nکه سر بکوه و بیابان تو داده ما را\nای صبا گر به جوانان چمن باز رسی\nخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را\nاثر حسن\nدر شاعری ایران اشعار عشقیه آن بر تمام اصناف سخن غالب است و علت آن همین است که سرتاسر آن مملکت از حُسن لبریز است و ایرانی ذاتاً خود شان هم حسین بودند و در ازمنه سامانی ها آمیزش خون ترک ها نیز بآنها شده بود. رواج غلامی نیز از مملکت های بعیده نسلهای متشتته را آورده در ایران مجموع داشت که ازین اخلاطها شراب حسن ایران از دو آتشه گذشته سه آتشه گردید. در هر ملک یکرنگی مخصوصی پسند کرده میشود. مگر چون ایران مجموعه تمام حسینهائی بود. لہذا هر رنگ به نزد آنها مقبول و برای هر کدام آن علیحدہ علیحدہ اسمائی را وضع کرده اند.\nحسن گندم گون ۔ حسن سبز ۔ حسن لیمون ۔ حسن مہتابی ، حسن صندلی ۔ حسن شسته ، حسن نیرنگ ، حسن فرنگ ، حسن برشته :"}
{"book": "adl0951", "page": 317, "text": "۳۱۴ شعرالعجم حصه چهارم\n\nمعز فطرت :- ع\nکه مور خط تصرف کرد حسن گندمیش را\nاشرف :- ع\nحسن لیوٹی آن آئینه رو هم بد نیست\nصائب :- ه\nماه هر چند خوش آینده نه باشد در روز\nحسن مهتابی دلدار تماشا دارد\nفطرت :- ع\nگلستان لاله زاری گشت از حسن فرنگ او\nسالک :- ه\nاین حُسن شسته که تو داری نداشت صبح\nهر چند گرد چهرهٔ او آفتاب شست\n\nعالمگیری حسن در تمام ملک آتش عشق را بر\nافروخته و هر ذره از التهاب عشق مشتعل گردیده است\nعشق تنها بر انسانها موقوف نی ۔ بلکہ تمام کائنات\nعاشق و معشوق است در هندوستان و عرب برخی از\nاز اشیاء را بر همدیگر عاشق میپندارند ولی این تعمیم ایران\nرا مشاهده کنید ۔ ذره و آفتاب کاه و کهربا ۔ کبک و آتش\nسرو و قمری، گل و بلبل پروانه و شمع، نیلوفر و آفتاب، ماه"}
{"book": "adl0951", "page": 318, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۱۳\nدکتان *\nاین همین جذبه تخیل است - که اگر کسی عاشق\nباشد پس تمام عالم بنظر او عاشق زار معلوم میگردد - آن\nوسعیتیکه درین حالت عشقیه شده است یک امر ضروری\nو لازمی بود - علاوه بر آن اینکه در تمام ممالک مرد و\nزن عاشق و معشوق میباشند - و از آنجا در بین این\nدو عاشق و معشوق بواسطه پرده اختلاط دائمی ممکن\nنیست - لہٰذا جذبات عشقیه آنها هر وقت به تحریک\nآمده نمی تواند - امّا در ایران نوخطان و امردها معشوق بودند\nکه بآنها بلا تکلف هر وقت خلاء و ملاء نشست و برخاست\nقائم میبود - از همین جهت سرتا سر آن مملکت دیوانه\nشده بود - در هیچ موقع از بزرگان و صاحب دیانت\nآنجا توقع کرده میشد - که دامن آنها شاید که از این\nآتش محفوظ مانده بتواند ولی آنها نیز در موضوع قدر\nدانی عشق مجازی این چنین حکمی را صادر کردند *\nمتاب از عشق رو گرچه مجازی است\nکه آن بهر حقیقت کار سازی است\nو نتیجه آن چنین ظاهر گشت که خالقها بالنسبه بدیگران\nبیشتر تر مالک این جنس گردید - که سعدی از همین"}
{"book": "adl0951", "page": 319, "text": "۳۱۴\nشعر العجم حصہ چهارم\n\nجهت بگفتن این سخن مجبور گردیده است *\nمحتسب در قفای رندان است\nغافل از صوفیان شاهد باز\nاین عمل خواه خوب باشد یا خراب ما بآن سرو\nکاری نداریم - مقصد ما همین قدر است - که آن\nترقیات عشقیه و شاعرانه که در ایران بوجود آمده\nاین همه اسباب لازمی و ضروری آن بوده است *"}
{"book": "adl0951", "page": 320, "text": "۳۱۵\nشعر العجم حصہ چہارم\nباب سوم\nتبصره و تقریظ اجمالی بر شاعری فارسی\nدر مبحث محاسن و خوبی و مثالب و خرابی شاعری فارسی می باید که شاعری عربی را زیر نظر گذاشته از روی آن موازنه باید کرد تا ازین رهگذر بکمال وضاحت معلوم شود که در شاعری فارسی چه چه نقص موجود و کدام کدام محاسن را داراست -\nآن خصوصیات شاعری عربی که از روی شاعری فارسی عاری و خالی است از قرار آتی است :-\n(۱) در اشعار عربی مضامین شجاعت ، و بهادری ، و جانبازی و اباء نفس و شوق حرب و بے باکی ، و مهمان نوازی و ایثار و امثال آن بیشتر است - حالانکه در فارسی اینقسم مضامین بغایت کم است و اگر کم و بیشی در بعضی مقامات بملاحظه میرسد آنهم در مدح و وصف دیگری گفته شده است - اما شاعری عربی خودش بالذات باین اوصاف موصوف است و در همه مواقع فقط واقعات خود را بیان"}
{"book": "adl0951", "page": 321, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۱۶\nمی نماید، و از همین جهته آن شعر دارای یک تاثیر و اثر\nمخصوصی مشاهده میگردد بالعکس ازین وصف شعرای ایرانی\nمحروم اند - زیراکه در ایران حکومت شخصی می بود و بکمال\nجباری و سطوت اجرا آت می نمود و از همین جهته جذبات\nحمیت و آزادی در آن سرزمین پیدا شده نتوانست.\n(۲) از شاعری عربی تمدن مملکت و اصول معاشرت\nو حالات خانگی و طریقه بود و باش، رسوم البسه و پوشاک\nو وضع و قطع و اسباب خصوصی و امثال آن بآن تفصیل\nو تشریحی معلوم میگردد که از کتب تواریخ استحصال آنطور\nمعلومات مکمل ، هم ممکن نیست حالانکه در اشعار فارسی\nتمام این امور ناموجود اند -\n(۳) در عرب بازنان عشق بازی میکردند و ازین سبب\nتمام جذبات آنها بصورت صحیح و درست اداء میگردید.\nدر ایران بجای زن بر (امارد) بچه های برهنه روی عشق\nمیزدند، لہٰذا بسا مضامین ناموزن در شعر آنها پدیدار شد\nکه از آنجمله یکی رقابت است - رقیب لفظ عربی است ولی\nدر عرب رقیب بمعنی محافظ مستعمل می باشد - در عرب\nمحافظت زنان را باکمال اهتمام می نمودند و محافظ را\nرقیب می نامیدند - چون در ایران امرد معشوق می بود"}
{"book": "adl0951", "page": 322, "text": "۳۱۷\nشعرالعجم حصه چهارم\n\nو این شاهد برهنه روی بکوچه و بازار و مجمع های عمومی\nمی بر آمد - بهزار ها نظر بروی می افتاد و همین یک معشوق\nچندین نفر عاشق را پیدا میکرد و در میان این عشاق علی\nالعموم کشمکش و مناقشت قائم می بود و همین عاشقها یکدیگر\nخود ها را رقیب میگفتند - در اعراب اینقسم رقابت های\nبیهوده وجودی نداشت اما در فارسی بعالم مضامین رقابت\nانبار است و درین مورد و امثال آن قسم قسم افکار نو\nپیدا و مضامین دیگری موجود است که اشعار عربی ازان\nخالی است، البته متاخرین عرب تقلید فارسی را نموده اند\nمگر شاعری این دورۀ آخیره را ما شاعری عربی گفته نمی\nتوانیم -\n(۴) آن جوش و خروش مرثیه که در اشعار عربی پدیدار\nاست در فارسی دیده نمی شود - لہذا مرثیه در ایران ما\nنوع مستقل شاعری نمی باشد.\nآن خصوصیات شاعری فارسی که در اشعار عربی یافته\nنمی شوند حسب ذیل اند -\n(۱) در فارسی منظومه های تاریخی بکثرت موجود و در عربی\nهیچ نیست - حالانکه واقعات تاریخی بجز در مثنوی بدیگر چیزی\nادا کرده نمی شود علاوۀ در عربی مطلقاً مثنوی وجود ندارد و"}
{"book": "adl0951", "page": 323, "text": "شعر العجم حصہ چهارم\n۳۱۸\nاگر باشد هم برای نام است.\n(۲) آن مناظر بہار و خزان و برف و باران را که ایران\nاداد کرده ، عرب نتوانسته بود چرا که آنها این هیئت و منظره\nرا بچشم ندیده بودند.\n(۳) در خیالات عشق و محبت ایران بر عرب تفوق و\nبلندی دارد. از آن واردات لطیف و نازک عشق و عاشقی\nکه ایران کار گرفته است عرب آنرا فهمیده هم نمی تواند. و\nاین از سبب اختلاف مدنیت ہر دو مملکت بوجود آمده است\n(۴) باندازه که فلسفه و تصوف در فارسی است. در عربی\nوجود ندارد. و عرب بمقابله مولای روم، وفریدالدین عطار\nوسنائی، وسبحائی، وعراقی، واوحدی کدام یک شاعر خود\nرا تقدیم کرده می تواند.\n(۵) بآن پیمانه که نظم های اخلاقی در فارسی است در\nعربی دیده نمی شود. بهزار ہا شنوی ها مخصوصاً در همین یک\nعلم اخلاق مشاہدہ میگردد و در عربی یکی ہم نیست.\n(۶) چون با اخلاق و حالت طبیعی قوم واعظہا و زاهدان\nریاکار نقصان کلی را میرسانند اما نظر بعظمت عمومی مذهبی\nاحدی به پرده دری آنها جراتی نمیکرد. فقط شعرای ایرانی این\nفرض ذمه خود ہا را بکمال آزادی اداء کردند. درین امر ابتدا"}
{"book": "adl0951", "page": 324, "text": "۳۱۹\nشعر العجم حصه چهارم\nعمر خیام و سعدی شیرازی اقدام کرد و خواجه حافظ تماماً طلسم ریا کاری و زمانه سازی را بر هم زده شگستاند و این صنف شاعری در عرب نیست.\n(۷) این یک از خصوصیت ها و امتیازات شاعری فارسی است که نه تنها در یک شعر بلکه در یک مصرع نیز یک نکتهٔ دقیق و یک خیال بزرگ و یک مسئله مهم باسانی ادا کرده می شود - حالانکه در شاعری اروپائی هیچیک خیالی در نصف شعر ممکن نیست که اداء کرده شود و از همین است که در انگریزی و غیره السنه فرد و اشعار متفرقه کمتر بنظر می رسد و در آن زبانها هیچ مضمون بجز در اشعار مسلسل بدیگر صورت اداء شده نمی تواند.\n(۸) لطافت:- خیال عمومی آنست که لطیف و شیرین بودن الفاظ یکزمان نسبت بالفاظ دیگر زبان از خلاق واهمه است- زیرا بمذاق هر شخص زبان خودش شیرین و لطیف معلوم می شود و یک افغان پشتو را نسبت بفارسی زیاده شیرین می پندارد- و اہل عرب باستثنای عربی دیگر تمام السنه را غیر فصیح می شمارند- در یورپ زبان فرانسه نهایت فصیح و شیرین خیال کرده میشود- لاکن بفکر و گوش ما از شنیدن آن چنان میرسد که یک شخصی است که به بینی خویش تکلم می کند"}
{"book": "adl0951", "page": 325, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n٣٢٠\nخودم با ترکها ملاقات و آنها را با کمال غور مشاهده کرده ام. که\nدر وقت سکوت مثل فرشته با عظمت و وقار بنظر می آیند\nهمینکه به تکلم شروع میکنند از استماع کلمات شان بمذاق خویش\nنفرتی را احساس میکردم. حالانکه آنها زبان ترکی را افصح\nالسنه میگویند.\nازین امر انکار کرده نمی شود که دست و پای و جثه و\nقواره اشخاص کوهی و وحشی نازک نمی باشد پوستش کلفت\nو جسمش پرورده و در بشره اش کرختی مشاهده میگردد و\nهمچنان آله صوت و مخارج حروفش نیز سخت میباشد، بدیهی\nاست که الفاظ از حروف تشکل شده اثرات آله صوت و\nمخارج حروف در آواز و تاثیر آواز در حروف نیز وارد می\nشود. پس هر آن مملکتی که در ناز و نعم پرورش یافته باشد\nحتماً در اجسام مردم آن نزاکت و حسن و نرمی خواهد بود\nضرورت که در الفاظ آنها نیز لطافت و نازکی و شیرینی باشد.\nو فرق این امر طبعاً در ادوار مختلفه مدارج تمدن یک قوم\nملاحظه میگردد مثلاً در ایران اول الفاظ فرشته، چونان، ناخون\nهشیوار ، اینج وغیره مستعمل بود، بهمان اندازه که در طبائع\nنفاست و لطافت آمده رفت حروف ثقها، و زائد از ان ریخته"}
{"book": "adl0951", "page": 326, "text": "شعرالعجم حصہ چهارم\n۳۲۱\nباقی ماند۔\n\nایران از سالهای دراز در آبادی و تمدن زندگانی خود را بسر برده و طوریکه اطلی با مصوری و رومن با حکمرانی و یہود بامور مذهبی و مصر با صنعت و حرفت مناسبت داشت ۔ ایران در نفاست و تکلف پسندی و نزاکت ضرب المثل عمومی بوده برای اظهار شان و شوکت شان اینطور کلمات در لسان شان موجود است که در هیچیک زبان بلند تر ازان الفاظ که کلاه کیانی، تاج خسروی، مسند جم ، درفش کاویانی است وجود ندارد ۔ بنا برین این یک مسئله قطعی است که الفاظ زبان فارسی بالمقابل دیگر السنه بیشتر لطیف و زیادہ تر نازک و پر شوکت و بنهایت شیرین است ۔\nاین نکته نیز قابل لحاظ است که فارس تا مدتی محل جولانگاه تاتاریها و ترکها بود از ہلاکو گرفته تا زمان سلطنت سلطان حسین مرزا فرمانروائی آن خطه به ترکها متعلق بود ۔ اگرچہ این حکمرانی ہای سلاطین ترکیه بر مملکت ایران چنان اقتضاء داشت که بسیار زیاد الفاظ ترکی با فارسی می آمیخت مگر با وجود آنهم در فارسی فیصد وہ لفظ ترکی به بسیار اشکال بنظر می خورد و سببش بجز ازین دیگر چیزی شده نمی تواند که لطافت و نزاکت فارسی متحمل برداشت الفاظ"}
{"book": "adl0951", "page": 327, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۲۲\n\nترکی شده نمی توانست و برخلاف آن هزار ها کلمات عربیه\nدر لسان فارسی داخل گردیده است حالانکه در ایران حکومت\nعربی بسیار اندک مدت قائم مانده بود و در موقع حکومت عربی\nنیز در ایران دفاتر رسمیه و تحریرات آنها بفارسی جریان داشت\nو علت آن همان است که فصاحت زبان عربی با فارسی یک\nپیوندی می خورد و مناسبتی بهم می رساند لہذا زبان فارسی\nدر پذیرائی و قبول داشتن اینطور یک مهمان لطیف هیچیک\nعذری را پیش کرده نتوانست۔\nلطافت پسندی فارسی را ازین امر قیاس کنید که وی\nالفاظ ثقیل زبان خود را متروک و بجای آن الفاظ مناسب\nدرست عربی را اختیار کرده بهمان اندازه که زبان فارسی\nصاف و سلیس شده رفت همانقدر الفاظ عربی در آن افزون\nگشت ۔ آن زبانیکه از دوره رودکی تا به زمانه فردوسی موجود\nبود در از منه ما بعد کاملاً تبدیل و تغییر یافت ۔۔ این یک\nقاعده عمومی است هر آنچه چیزیکه در یک مملکت بکثرت و یا\nبے شمار باشد ۔ نظر بخصوصیات جزوئیه او الفاظ جداگانه\nبمقابل آن ساخته وضع میدارند ۔ چنانچه در عرب جزو اعظم\nتمدن و معاشرت آنها اشتر است لذا برای شتر و متعلقات\nآن هزار ہا الفاظ موجود است، ولی برای چراغ که از جملهٔ"}
{"book": "adl0951", "page": 328, "text": "۳۲۳\nشعرالعجم حصه چهارم\nاسباب تمدن یک چیز جزوی است یک لفظی هم موجود نیست\nاولاً این مفهوم را از لفظ چراغ فارسی سراج ساختند و\nمتعاقباً یک لفظ مصنوعی «مصباح» را اختیار کردند که\nمعنی صحیح آن آلهٔ صبح کردن است یعنی چراغ اینطور\nچیزی است که آلهٔ صبح ساختن است. چون تمدن و\nتنعم ایران از زمان بسیار قدیمی است لہٰذا برائ اداء\nنمودن آن جذبات نازک و معاملات لطیفی که در پیرایهٔ این\nزبان الفاظ شیرینی برای آن موضوع است در دیگر السنہ\nنظیر آن یافته نمی شود.\nبرای ادا های مخصوص و کرشمه های خاص معشوق بسا\nالفاظی پیدا گردیده مثلاً۔ عشوه ۔ ناز ، اداء ، غمزه ، کم نگاهی،\nمگر شاعر ایرانی بر آنہم متسلی نگردیده نگا های نکته بین\nعاشقانه او را دیگر ادا های بسیاری نیز بنظر می رسد که\nبرای تعبیر آن الفاظی را یافته نمیتوانند و میگوید ۔ ؎\nخوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست\nبسیار شیوه ها است بتان را که نام نیست\n(۹) حسن ترکیب الفاظ :۔ فارسی موجوده بلحاظ مفردات\nخویش چندان وسیع نیست یعنی مفردات و اسماء و افعال درین\nزبان بسیار کم است ولی خوبی ترکیبش این است که دو لفظ"}
{"book": "adl0951", "page": 329, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۳۲۴\nرا با ہمدیگر یکجا کرده از ان یک عالم گونا گونی را بوجود\nآورده یک خیال از حد وسیعی را در دو لفظ ادا ر می نمایند\nو بواسطهٔ این تراکیب دلاویز اظہار آن اداهای نہایت\nنازک و عمیق کرده می شود که بیان آن از دسترس دقوه\nبرون است - اندازه این مطلب از امثله آن بخوبی ذہن\nنشین میگردد و این سخن در اشعار عربی وجود ندارد -\n\n(۱)\n\nارباب ہوس اکثریہ با معشوق دل می بندند اما ظاہراً\nزیاده ربط و دلچسپی خود را باو اظہار میکنند تا از کار و بار\nدینا باز نمانند - اما معشوق بر غرور دلفریبی خویش مطمئن\nبوده میگوید که وی از دام محبت من نجات یافتہ کجا رفتہ\nمی تواند - این وقایع را شاعری چنین اداء میکند :؎\nبہ دور گردی من، از غرور می خندد حریف سخت کمانی که در کمین دارم\nحاصل این شعر این است :- برین دور دور گشتن و\nعلیحده بودم معشوق بر من میخندد و میگوید که تو از دست\nمن کجا نجات یافتہ می توانی - درین شعر لفظ ”دور گردی“\nو ”سخت کمانی“ یک خیال وسیعی را با کمال اختصار اداء\nکرده است -\n\n(۲)"}
{"book": "adl0951", "page": 330, "text": "۳۲۵ شعر العجم حصه چهارم\n\nهلاک طرز آن بیگانه خوی آشنا رویم\nکه با این بی وفائی با وفا دار است پنداری\nآشنا رو :- شخصی را گویند که اثر محبت در دلش چیزی\nنباشد اما از چهره او اثر محبت مشاهده گردد - آن مطلبی را\nکه درین شعر مذکور شد الفاظ \"بیگانه خو\" و \"آشنا رو\" بچه قدر\nخوبی و درستی ادا کرده است-\n\n(۳)\n\nفغان از قاصدان بے تصرف زخود یک بار پیغامی نسازند\n\"بے تصرف\" آن قاصدی را گویند که در پیغام از طرف خویش\nچیزی را کم و بیش نمیکنند- بلکه هر آن چیزیرا که شنیده اند بے\nکم و کاست اداء میکنند- مطلب این است که من از بے\nتصرفی قاصد نالانم که اگرچه معشوق نسبت بمن کدام سخن\nتسلی بخشی را نگفته بود- می بایست که قاصد از طرف خود یک\nسخن مسرت آمیزی را بمن از طرف او حکایه میکرد تا من\nخوشنود می گشتم-\n\n(۴)\n\nچه خوش است با دو یک دل، سر حرف باز کردن\nگله گذشته گفتن سخن در از گفتن\nاثر عتاب بیرون از دل هم، اندک اندک"}
{"book": "adl0951", "page": 331, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۲۶\nبه «بدیهه آفریدن» به بهانه ساز کردن\nبدیهه آفریدن :- جواب گفتن فوری معترض را گویند و\nحاصل شعر این است که آن وقت چقدر یک لطف آمیز\nاست که دو دوست همراز باهم ملاقی شده یکی سخنهای گله آمیز\nگذشته را یاد کرده بتذکر آن سخن خود را طوالت میدهد و\nدیگری باین صورت آن شکایات را از دل او محو میکند\nکه علی الفور جواب هر شکایت او را می سازد -\n(۵)\nقمریان پاس غلط کرده خود میدارند ورنه یک سرو درین باغ باندام تو نیست\nپاس غلط کرده داشتن :- آنرا گویند که شخصی بلحاظ عدم\nواقفیت خویش یک سخن غلطی را بگوید و بعد از واقف شدن\nبر غلطی خویش بر آن اصرار داشته به تائید همان سخن غلط\nخود مقاومت کند (مطلب شعر ظاهر است) درین «پاس کرده»\nیک مضمون وسیعی را در الفاظ مختصری اداء کرده است-\nبر طبق این بسا ترکیب موجود اند که بواسطه آن در زبان\nفارسی بسیار خیالات رنگین و نازک و وسیع بکمال لطف اداء\nکرده می شود - با چند مثال آنرا یکجای در ذیل مینگاریم :- ع\nع هرچند بی‌ نقاب تر از آفتاب بود -\nبا کم سخنیش ، می توان ساخت این است بلا که کم نگاه است"}
{"book": "adl0951", "page": 332, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۲۷\nشراب تلخ ده ساقی که مرد افگن بود زورش\nکه تا لختی بیاسایم ز دنیا وز شر و شورش\nبه برقع مه کنعان که بود حسن آباد\nبه حجله گاه زلیخا که بود یوسف زار\n(۱۰) لطافت خیال:- چون تنعم و تمدن در ایران از ازمنه بسیار قدیم موجود است- و بواسطه همین ناز و نعمت مستقل چندین هزار ساله هر نوع خیالات آنها نهایت نازک و لطیف گردیده بود چونکه این زبان حلاوت آگین و شیرین و نهایت صاف و لطیف گردیده بود لہذا بذریعه آن لطافت آن خیالات نیز اداء کرده شده می توانست که نه تنها بعربی بلکه به نصیب دیگر السنه هم نگردیده است- از امثله آتی اندازه آن معلوم میگردد. ع\nچشم چون پر عشوه کرد، اول بسوی خویش دید\nپاره خود خورد ساقی ساغر لبریز را\nآن مضمونیکه درین شعر اداء کرده شده است به نهایت اشکال در دیگر زبان اداء شده می تواند.\nعلی الاکثر اینطور واقع می شود که معشوق خودش را راست و درست و آرایش داده باندازه محظوظ و مسرور میگردد که این آراستگی و پیراستگی خویش را خودش مشاهده میکند. شاعر"}
{"book": "adl0951", "page": 333, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۳۳۸\n\nتصویر این حالت را چنین میکشد :-\nچون چشمهای معشوق از کرشمه مالامال گشت نخست بطرف خویش دید گویا که ساقی پیاله خود را در موقعیکه از شراب پر و لبریز نمود اولاً خودش جرعه ازان نوشید.\nجای مشام دیده کشودم ببوی گل\nپنداشتم که گرد ره یار می رسد\nدر شعر قوت این لطافت خیال را مشاهده کنید که بواسطه لطافت گرد کوچه معشوق را گل می پندارد لہذا ازان خوشبوئی گلها که باد رسیده در مغالطه افتاده که گرد کوچه یار است. این خیالات باندازه لطیف است که تاب اظهار را ندارد. و گویا حبابی است که بمجرد رسیدن دست می شکند و تاسف داریم که از ترجمانی و تشریح امثال این اشعار که ما بآن می پردازیم تمام لطافت آن با خاک برابر می شود. لطف صحبت احباب را یک شاعری بهمراه این لطافت بیان کرده است :\nعادت بجمع بودن احباب کرده ایم ما بو نمی کنیم گلی را که دسته نیست\n\nپریوخی به شکر خنده قتل مردم کرد چو گفتمش که مرا هم بکش تبسم کرد\nملاحظه کنید که این مضمون را بچه لطافت خوبی اداء کرده"}
{"book": "adl0951", "page": 334, "text": "۳۲۹\nشعر العجم حصه چهارم\n\nاست. تبسم معشوق در موقع درخواست قتل عاشق پہلوهای متعددی را پیدا میکند - از آنجمله یک معنی جزوی و کم لطف آن این است که معشوق به \"شکر خنده\" خویش بسیار مردم را قتل کرد اکنون که عاشق درخواست قتل خودش از وی میکند تبسم کرد و مینمایند که برای یک نفر هم این قدر بس است : ه\nتاک را سیراب دار ای ابر نیسان در بہار\nقطره تامی تواند شد چرا گوہر شود\n\nنسبت به ابر نیسان چنان می پندارند که قطره آن چون به پشت کاسه مانند ماهی می افتد گوهر می شود - شاعر درین شعر خویش آن قطره شراب را که از انگور تاک بوجود می آید نسبت بگوہر اہمیت داده آنرا ذی حیثیت می پندارد لہٰذا امر میکند که ابر نیسان بجای اینکه گوہر بسازد بهتر آنست که بسیرابی تاک و رویانیدن انگور بپردازد -\n\nفیضی عجبی یافتم از صبح به بینید\nاین جاده روشن ره میخانه نباشد\n\n\"جاده روشن\" :- راهی است که صاف باشد و بلا تکلف انسان را تا به سر منزل مقصود برساند -\n\nخیال اصلی آن بوده که در وقت سپیده داغ صبح شراب لطف زیادی را عاید میکند لہٰذا آثار صبح را دیده طبیعت"}
{"book": "adl0951", "page": 335, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۳۰\nزیاده تر میل بشراب میکند و آنرا اینطور اداء کرده است که\nاز طلوع صبح فیض عجیبی بحصول آمده ملاحظه کنید که این جادهٔ\nروشن راه میخانه نمی باشد ؟\nدر بوستان ، به یاد تو غنچه را امسال باغبان همه نشگفته چیده بو\nدرین شعر غنچه را بادهان معشوق تشبیه داده شده است\nروی نکو معالجهٔ عمر کوته است این نسخه از بیاض مسیحا نوشته ام\n\nلب گزیدی و من از ذوق فتادم مدهوش با تو کیفیت این باده ندانم که چه کرد\nشراب لطف پر در جام میریزی و میترسم که زود آخر شود این باده ومن در خمارفتم\nاکثر به این طور واقع می شود که محبوب در بعض اوقات از حد\nزیاده تر مهربان می شود اما این مهربانی او بسیار دیر نمانده زائل\nمیگردد - شاعر این خیال را قرار فوق اداء کرده است -\nآوازه خلیل ز بنیاد کعبه نیست مشهور شد از آنکه در آتش نگونشست\n*\nبر روی تو چشم باز کردن خمیازهٔ دیدن دگر بود\nیعنی بیک دیدار متسلی نمی شوم ، بلکه دیدن هر مرتبه من\nبرای مشاهده نمودن مرتبهٔ دیگر آن بیقرار است -\nروزم تو بر فروز و شبم را تو نور ده\nاین کار تست کار مه و آفتاب نیست"}
{"book": "adl0951", "page": 336, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۳۱\n\nدرین شعر حالا این خیال اداء کرده شده است که بدن\nاز معشوق تمام دنیا بنظر عاشق تاریک و تیره معلوم میگردد\nاما در واقع این امر صحیح است ۔ کہ اگر دل مسرور\nنباشد روز روشن بنظر انسان شب تاریک معلوم میشود\nتکرار لفظ ”کار“ یک لطف مخصوصی را به وجود آورده\nاست ۔\n\nبا تو گستاخی است گفتن ترک بد خوئی نما\nبا دل خود گفته ام آئینہ را بیرنگ ساز\n\nدرین شعر یکہ مذکور شد مطلب اصلی این قدر بوده\nاست ۔ کہ معشوق از بد خوئی خویش باز نمی آید لہذا می\nباید که دل خود را اینقدر فراخ بسازم که از بدخوئی معشوق\nنرنجد و آنرا طوری اداء کرده که در شعر مذکورش صیغه\nخطاب بعوض صیغۂ غایب دیگر لطف مخصوصی را درین\nشعر پیدا کرده است ۔\n\nہر چند بغیر لاف محبت نه ندبرت\nمارا امید ہا بدل بد گمان تو است\n\nمقصدش این است که اگرچہ رقیب بحضور معشوق ادعای\nبزرگ عشق و جانبازی خودش می نماید لکن معشوق باندازه\nازو بدگمان است که آنرا گاہی یقین کرده نمی تواند ۔ این\nخیال طوریکه در شعر فوق ہویدا است اداء کرده است ۔"}
{"book": "adl0951", "page": 337, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۳۲\nمرغی چو همای دل من گشته شکارت شکرانه این صید تهی کن قفسی چند\nاز گفتن این سخن بوده که ای معشوق وقتیکه ترا مانند من یک عاشقی بدست افتاد پس ترا می باید که از دیگر عشاق خویش قطع تعلق کنی این مضمون را قرار فوق اداء کنان بسوی این قاعده مقرره نیز اشاره بهم رسانیده است که چون در موقع رسیدن کدام مسرت مردم بطور صدقه پرنده ها را از قفس رها میکند تو نیز که مرا اسیر دام محبت خود کرده باید بشکرانه آن تمام قفسها را خالی نمائی ۔\nنیست ممکن که گریزم زغزالان خیال ورنه مجنون تو تنها تر ازین می بایست\nعاشق از همه کس علیحدہ وجدا می باشد و عمر خود را در عالم خیال بسر می برد لہذا شاعر در شعر فوق ازین امر معذرت می خواهد که از آهوان خیالات تو گریختن ممکن نیست و الا من از آنها هم گریخته مقامی را گوشه تنہائی خویش میگرفتم که در آنجا خیالات هم بدو رو پیش من آمده نتواند ۔\nشاعر این مطلب را که معشوق در سر مستی شراب بی تکلف می گردد اینطور اداء کرده است ۔\nفغان که بند قبای تو باز خواهد شد که بادہ بے ادب افتاده و هوا گستاخ\nہنگامیکہ سردی ہوا اینقدر افزونی میکند که پاره مقیاس الحرارة مطلقاً از جای خویش بر نمی خیزد و آنرا درجه صفر می"}
{"book": "adl0951", "page": 338, "text": "۳۳۳ شعر العجم حصہ چهارم\n\nگویند و اگر نسبت بآن هم سردی شدت کند آن نیز بخود\nمدارجی دارد و اینطور ادا می کنند که یک درجه از صفر پایان\nو نظر بآن هم اگر مزید شدت خود را هویدا نماید پس درجات\nعدیدهٔ ماتحت صفر را بمناسبت آن افزون می کند ۔ همچنین\nپستی و بلندی آواز نیز درجاتی دارد لاکن وقتیکه مطلقاً آواز\nنباشد البته که سکوت خواهد بود ۔ شاعر از روی تخیل خویش\nمدارج سکوت را نیز قائم کرده می گوید : ه\nاز بس زبیم خوی تو دزدیده ام نفس یک پرده پست تر زخمو شی است ناله ام\nادا نمودن اینطور یک فرق باریک باین لطافت در دیگر\nزبان مشکل است ۔\n\nتعریف راز داشتن این است که سر کسی بدیگری گفته نشود\nتا اینکه خودش نیز آن را فراموش نماید ۔ لہٰذا عاشق راز معشوق\nرا پنهان نمودن می خواهد ولی آن را از خاطر خویش فراموش\nکرده نمی تواند ۔ لہٰذا این خیال بدماغش پیچیده می گوید ۔ ه\nباین شائستگی چون محرم رازت توانم شد\nزبس با خویش گفتم راز تو غماز گردیدم\n\nاگرچه از تقاضای عشق آن است که معشوق بطرف دیگر"}
{"book": "adl0951", "page": 339, "text": "شعرالعجم حصہ چہارم ۳۳۴\n\nالتفات نکند. ولی در بعضی اوقات عاشق بدل خویش انصاف\nکرده می گوید که چرا تمام دنیا از تمتع گرفتن حسن و جمال او\nممنوع قرار داده شود۔ این خیال را شعراء بطریقه ہاے\nمختلفه اداء کرده اند۔ یکی می گوید: ؎\nنرنجم زین که با هر عاشقی میل سخن داری\nکه تو حسنی زیاد از کار و بار عشق من داری\nدیگری می فرماید:۔ ع\nبه بلبلی نتوان داد یک گلستان را\nدرین مصرعه این خیال را با تنهای لطافت اداء کرده می\nگوید که اگر تو با هر عاشق خویش میل تکلم داشته باشی من\nازان نمی رنجم زیرا که وسعت حسن تو نسبت به کار آمد\nمن بسیار است یعنی برای حسن وسیع تو تنها عشق و عاشقی\nیک نفر کافی بسنده نیست۔\nاکثر به این چنین واقع می شود که معشوق در نشۂ ناز\nخویش سرشار می شود و در آن موقع هیچیک ناز برداری\nهم به نزد او نمی باشد لہذا وی با خویش می جنگد و خودش\nبر کدام حرف خویش تنقید می کند و بر خویش بقهر و غضب\nمی شود تصویر این حالت را یک شاعر اینطور کشیده ۔ ؎\nفغان زغزه شوخی که وقت تنہائی بهانه بخود آغاز کرد و در جنگ است"}
{"book": "adl0951", "page": 340, "text": "۳۳۵ شعر العجم حصه چهارم\nاز ملاحظه نمودن این امثله اندازه کرده خواهید بود که آن\nخیالات لطیفی را که فارسی اداء کرده است از دسترس و\nقدرت غربی و دیگر السنه بیرون است۔\n\nبدیع الاسلوبی\n\nمعنی بدیع الاسلوبی این است که کدام خیال ببیک پیرایه\nو سبک جدید و اعجوبه زائی اداء کرده شود و این همان\nوصفی است که به نزد اکثری از اهل فن اطلاق شاعری بر\nآن کرده می شود درین وصف شاعری زبان فارسی علانیهٔ\nامتیاز بزرگی را جائز است ۔\nاگرچه امثله بدیع الاسلوبی در ضمن تذکرهٔ شعراء متعدد قبلاً\nتذکار یافته است ولی بلحاظ اقتضای این محل چند مثال\nدیگر آن نیز تحریر می گردد تا حقیقت بدیع الاسلوبی به نهایت\nخوبی ذہن نشین شود :\nای برہمن چه زنی طعنه که در معبد ما سجه نیست که آن غیرت زنار تو نیست\nاصل مقصد چنان بوده که زاهد دعا بد باندازهٔ ریا کارند\nکه تسبیح آنها بد تر از زنار است ۔ پیرایه این مضمون را\nباندازهٔ تبدیل داده که ظاہراً خیال بطرف آن بالکل رفته\nنمی تواند و حاصل نمایان این شعر چنان بفهم می رسد که برہمن"}
{"book": "adl0951", "page": 341, "text": "شعرالعجم حصہ چہارم\n۳۳۶\n\nطعنه می زد که اسلام همسر مذهب هندو پانیست، شاعر که\nمسلمان است جواباً می گوید که این طعنه بیجاء است در\nعبادتگاهای ماکه هر قدر تسبیحات است تماماً اینطور می باشند\nکه بران زنار شما رشک می برید۔\nدرین مطلب بلاغتی که بکار برده شده این است\nکه اگر اینطور سخن به مسلمانها گفته می شد البته که از شنیدن\nآن می رنجیدند لہذا درین موضوع برہمن را مخاطب کنان\nباین پیرایه این مطلب را اداء می کند که مقصدم از توہین\nاسلام نی، بلکه از ترجیح دادن اوست بمقابل کفر۔\n\nدرمیان کافران ہم بوده ام یک کمر شائستۀ زنار نیست\nمقصد از اداء نمودن این مطلب این است که درین\nزمانه هیچ کس در ہیچ فنی کامل نیست تا اینکه کافر نیز در کفر\nخویش کامل بنظر نمی آید این مطلب را چنانچه که خواندید اداء\nکنان می گوید که درمیان کفّار نیز این چنین شخصی نیست که\nدر مذهب خود کامل بوده قابل پوشیدن زنار باشد۔\nایکه ہمراہ موافق بجهان می طلبی اینقدر باش که عنقا ز سفر باز آید\nمطلب این است که دوست صادق موجود نیست و\nآن را اینطور اداء کرده که گویا شخصی دوست صادقی را برای"}
{"book": "adl0951", "page": 342, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۳۷\n\nخویش جستجوی می کند و شاعر او را در عین زمان میگوید که\nدرین تلاش کردن خود قدری معطلی نموده انتظار بکش که عنقا\nاز سفر واپس بیاید و مطلبش از گفتن این امر است که\nدوست صادق مانند عنقا نا پیدا است .\nعرفی بحال نزع رسیدی به شدی شرمت نیامد از دل امیدوار دوست\nمطلب اصلی این است که عرفی بیمار شده قریب به نزع\nرسیده بود معشوقش ازین حال اطلاع یافته مسرور شده امید\nکرد که پس از مردن البته از شور و فغان او نجات خواهیم\nیافت از سوء اتفاق عرفی نمرده واپس صحت یافت و\nاین امید واری معشوقش نتیجه نداد این مضمون را قرار فوق\nدر حالیکه خودش را مخاطب نموده است اداء می کند .\nای اجل جان ندهند اهل وفا سعی مکن\nیا برو رخصت آن غمزه خونخواره بیار\nمقصد این است که تنها بر عاشق اداهای معشوق اثر\nافگنده می تواند و آن را طوری ادا کرده است که با اجل می\nگوید که اگر واقعاً قصد قبض روح مرا داشته باشی پس بدیگر\nوسائل و وسائط تشبث مکن که ناکام می شوی فقط از\nغمزۀ خونخوار معشوقم اجازت مرگم را حاصل کن .\nبآفتاب ازان ذره را در اندازند که عذر مردم کاهل به ناکسی نه نهند"}
{"book": "adl0951", "page": 343, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۳۸\n\nدر انداختن :- بمعنی جنگانیدن - عذر نهاون - معذور شمردن\nمطلب شعر آن است که دست فطرت ازین جهته ذرات\nرا بآفتاب می جنگاند تا کدام شخص کاہل این عذر را تقدیم نکند\nکه من بمنزلۂ هیچم با فلان شخص باین عظمت او چه طور مقابله\nکرده می توانم زیرا که کمتر و ضعیف تر نسبت بدره که خواهد\nبود ولی با آنهم با آفتاب مصروف پہلوانی است - این ذراتی\nکه در روشنی آفتاب می درخشند با آفتاب در حالت\nجنگ فرض کرده اند که آنها درخشندگی و بریق\nخود را با آفتاب نشان می دهند و دران مورد با\nآفتاب مقابله می کنند -\nہزار بار قسم خورده ام که نام ترا به لب نیاورم اما قسم بنام تو بود\nاین خیال را اکثری از شعراء ظاهر نموده اند که عاشق از\nخوف بدنامی و رسوائی نام معشوق خود را بحضور مردم گرفتن\nنمی خواهند دلی بی اختیار از زبان او می برآید شاعری این\nمضمون را قرار فوق اداء کرده است زیرا که در طرز اداء فوق قصداً\nنام بردن معشوق هویدا است و در شعرآتی آن عیب هم مرفوع گردیده\nگرچه میدانم قسم خوردن بجانت خوب نیست\nهم بجان تو که یادم نیست سوگند دگر\nدر شعر گذشته خوبی است همانا که نام معشوق را گرفته اما"}
{"book": "adl0951", "page": 344, "text": "۳۳۹\nشعر العجم حصه چهارم\nاما دیده و دانسته نام او را بر زبان نیاورده بلکه این اطلاعی هم ندارد که آیا نام معشوق بر زبان او آمده است و یا خیر؟\nمرا دو خضرعنان گیر باید از چپ و راست که کجروی نکنم ور نه قصد راه خطاست\nمطلبش این است که در هر کار دو قسم غلطی از دست انسان سر میزند که افراط و تفریط است و از هر طرفی که زیاده خود را بکناره میکشد طبعاً از راه راست دُور میشود این مضمون را شاعر اینطور ثابت میکند که خواندیده از آن چنان مفهوم می شود که بجای یک خضر و راهبر ضرورت دو خضر ثابت می کند.\nهیچ اکسیر به تاثیر محبت نرسد کفر آوردم و در عشق تو ایمان کردم\nدرین شعر مطلب اصلی چنان بوده است که طلب صادق بکار برده شود پس کفر و اسلام تماماً یک چیزند و آن را اینطور اداء کرده است که محبت اکسیری است که من مس کفر را آورده از تاثیر آن بطلای ایمان تبدیل نمودم.\nتا کی بباغ وصل تو از بیم مدعی گلهای ناشگفته بجیب و بغل کنم\nهنگامیکه در مجلس معشوق مجمع اغیار و رقیبان می باشد عاشق بطرف معشوق خویش حسب دلخواه دیده نمی تواند بلکه گاهی از نگاه دزدیده کار میگرد و در وقتی از زیر نظر بطرف او مینگرد لہذا این مضمون را شاعر طوریکه خواندید اداء میکند"}
{"book": "adl0951", "page": 345, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۳۴۰\nتنقید و تقریظ مفصل بر شاعری فارسی\nانواع شاعری :-\nاہل ادب ما تقسیم شعر را بلحاظ وزن و قافیه وغیره\nنموده اند - بنا برین در اقسام شعر قصیده - غزل ، مثنوی\nوغیره را قرار داده اند ولی این تقسیم تقسیم علمی نیست - می\nبایست تقرر انواع شعر اینطور باشد که بلحاظ آن حقیقت\nشعر ، که از روئے ذاتیات او در آن مهجور است انواع\nشعر معلوم کرده شود که حقیقت اصلی شعر مصوری\nاست ؟ یا تخیلی - زیرا که از تنوعات و خصوصیات و\nاختلافات همین دو چیز اقسام شعر پیدا می شود -\nاقسام شعر بلحاظ مصوری :-\nہر چیزیکه در عالم موجود است بر دو قسم تقسیم کرده\nمی شود (۱) مادیات مثل زمین ، آسمان ، ماہتاب، آفتاب\nستارہا ، باغ ، جنگل ، کوه ، بیابان ، گرمی ، سردی ، بہار\nخزان و امثال (۲) کیفیات باطنی یعنی جذبات گونا گونی\nکه در دل انسانی بودیعت گذاشته شده اند مثل رنج ،\nو مسرت ، محبت و بغض ، حسرت و غم ، غیظ و غضب\nوغیرہ بلحاظ این دو تقسیم ، شعر نیز بر دو قسم منقسم گردیده"}
{"book": "adl0951", "page": 346, "text": "۳۴۱\nشعر العجم حصہ چہارم\nاول آنکه در آن تصویر مادیات و متعلقات آن کشیده شود. درین قسم تمام مثنوی ہائے رزمیہ ، افسانہائے تاریخی ، اشعار متعلقہ ، مناظر قدرت ، داخل است زیرا که در همه اینها تصویر مادیات و یا تصویر آن اشیای کشیده می شود که آنرا با مادیات تعلقی است این شاعری را مادر انگریزی بہ (ایپک) تعبیر کردہ می توانیم اگرچہ ” ایپک “ در اصل نام شاعری شجاعانہ بوده است ولے اکنون این لفظ در معانی نہایت وسیع دیگرے نیز استعمال می گردد -\nقسم دوم شاعری جذبات است که در آن تصویر جذبات انسانی کشیدہ می شود و درین قسم اشیائے ذیل داخل است :-\n(۱) غزلیکہ در آن بیان جذبات محبت باشد -\n(۲) مثنوی ہائے عشقیہ -\n(۳) مرثیہ ہا\n(۴) اشعاریکہ در آن باظہار جذبات فخر ، غرور ، انتقام ، مسرت غم ، شکر ، صبر ، حسرت ، ندامت ، حب وطن وغیرہ پرداختہ می شود -\nدر شاعری تخیلی تصویر چیزی کشیده نمی شود بلکہ شاعر کدام دعوی را نمودہ دلیل خطابی آنرا تقدیم می کند . و یا کدام سخن را بعوض طریقہ معمولی آن بیک طریق عمدہ"}
{"book": "adl0951", "page": 347, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۴۲\n\nدیگری اداء میکند و یا در مدح یا ذم چیزی کدام مبالغه اعجوبه\nآمیزی را جستجو میکند و یا کدام تشبیه نادر دیگر دور از نگاہی را\nایجاد می نماید ۔ این قسم شاعری را با واقعیت کمتر تعلق\nمی باشد و شاعری متاخرین زیاده تر در همین قسم داخل است\nآن اقسام مشهوره شاعری که غزل ، قصیده ، و مثنوی\nاست بلحاظ اصول مذکوره فوق نوعیت آن این است که قصیده\nو غزل در شاعری جذباتی داخل است و مثنوی مصوّری مظاہر\nقدرت می باشد ۔ ولی شعرای ما ہیچ کدام از آنها را در\nحدود خویش محدود نگذاشته اند و بجای اینکه در غزل اظهار\nجذبات کرده می شد ، ہر قسم مضامین تخیلی و فلسفیانه را در\nآن داخل گردانیده قصاید تماماً تخیّل ساخته شده و مثنوی از\nحدود واقعه نگاری متجاوز گردیده بر ہمہ انواع شاعری تصرّف\nنموده است ۔\nاکنون ما برای انواع شاعری فارسی علیحدہ علیحدہ نقد\nو تبصره میکنم لکن در قرار دادن انواع آن مجبوراً از مبحث\nغلط کار گرفته می شود یعنی بعضی انواع آن بلحاظ تقسیم\nعلمی قائم گردیده و برخی ازان بهمان اصطلاح قدیمی آن\nترتیب شده ۔\nمثنوی :۔ در تمام انواع شاعری این صنف"}
{"book": "adl0951", "page": 348, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۴۳\nنسبت به تمام اقسام آن مفید و نهایت وسیع و همه گیر\nاست و تمام انواع شاعری درین به نهایت خوبی ادا\nشده می تواند - برائی ادا کردن جذبات انسانی ، مناظر\nقدرت ، واقعه نگاری و تخیّل و امثال آن زیاده تر از\nمثنوی دیگر میدان دستیاب شده نمی تواند علی الاکثر در مثنوی\nواقعات تاریخی و یا کدام قصّہ بیان کرده می شود بنا برین\nتمام پہلو ہائی معاشرت و زندگی در آن ادا میگردد و انداز\nموقع نشان دادن وارائه منظر، و ہیئت و کیفیت عشق و\nمحبت و رنج و مسرّت و غیظ و غضب و کینه و انتقام . و\nامثال آن دیگر جذبات انسانی یافته می شود.چون در تاریخ\nتذکر واقعات مختلف و گونا گون پیش می آید لہٰذا درآن\nہر رقم کمال واقعہ نگاری را نشان دادن ممکن است و\nتصاویر مناظر قدرت ، بہار ، خزان ، گرمی ، سردی ، صبح\nو شام ، یا جنگل و بیابان و کوه و صحرا وغیرہ را می\nتوان کشید و مسایل اخلاق ، فلسفہ و تصوّف در آن\nبالتفصیل ادا شده می تواند ۔ سبب این وسعت و آسانی\nآن است که ہر شعر مثنوی علیحدہ می باشد و این طور\nیک پا بندی بر شاعر عاید نمی باشد که کاملاً تمام نظم را\nدر یک قافیه ادا نماید طوریکہ در غزل و قصیده رعایت آن"}
{"book": "adl0951", "page": 349, "text": "شعر العجم حصہ چہارم ۳۴۴\n\nلازمی است همچنین برائی مثنوی تعداد اشعارش نیز محدود\nنیست و هر قدر وسعت دادن او را که مایل باشند می توانند\nداد ۔ لہذا تخصیص مضامین ہم برای او نشده ۔ رزمیہ ،\nعشقیہ ، تصوف ، فلسفہ واقعہ و ہر مضمونیکہ طبیعتش بخواہد در\nآن ادا کرده می تواند ۔\nمعلوم کردن این امر مشکل است کہ ابتداء مثنوی در\nایران چہ طور بعمل آمدہ است یعنی مثنوی از ایجاد خود ایرانی ہا\nاست و یا کدام نمونہ عربہا را زیر نظر گذاشتہ بسرودن\nآن موافق شده اند ظاهر است که تا بآن زمان ہیچ\nیک چیز مثنوی موجود نبود البتہ رجز را مثنوی گفتہ مے\nتوانیم زیراکہ ہر ہر شعر آن ہم علیحدہ می باشد و دران\nواقعات سلسلے بیان کرده می شود ۔ در ازمنہ بنو امیہ\nرجز گوئی باندازہ ترقی کرده بود کہ رجز ہائے صد صد\nبیت نیز یافتہ می شد ۔ الیوم نیز رجز روبتہ العجاج موجودند\nو در دورہ عباسیہ عبداللہ بن المعتز حالات شکار را در\nرجز نوشتہ بود و آن ہم یک مثنوی مختصری گفتہ می شود\nالغرض کہ یا ایرانی ہا ذاتاً مثنوی را ایجاد نموده اند و یا اینکہ\nنمونہ رجز را در پیش نظر گذاشتہ مثنوی را بر طبق آن\nساختہ اند و بہر تقدیر اگر تقلید رجز را ہم نموده باشند ہمانکہ"}
{"book": "adl0951", "page": 350, "text": "۳۴۵ شعر العجم حصہ چهارم\n\nمرتبہ عین تقلید آنها بلند از درجہ اجتهاد است زیرا که\nدر عرب هیچیک مثنوی بسیطی تا بامروز بر سبک شاعرانہ\nوجود ندارد و بالعکس در ایران هزار ها مثنوی های درجۀ\nاعلی مشاهده میگردد ۔ اولین موجد ” مثنوی “ نیز معین\nو معلوم شده نمی تواند لکن اگر رودکی را آدم شعر گوی\nتسلیم کرده شود پس می بایست که موجد مثنوی نیز او\nرا بگوئیم زیرا که ما قبل از او ما هیچک نشان و سراغ\nمثنوی را کرده نمی توانیم رودکی بفرمایش نصر بن احمد\nسامانی ترجمۀ کلیله و دمنه را در مثنوی کرد و مشهور است\nکه چهل هزار روپیه انعام باو داده شد ۔ این مثنوی\nامروز وجود ندارد لکن اسدی طوسی در لغت خویش اکثر بہ اشعاً\nآن را بقسم سند نقل نموده است و این لغت فعلاً در\nپیش نظر ما است و ما ازان بہ نقل نمودن چند شعرش\nمی پردازیم تا ناظرین از خواندن اندازۀ مثنوی آن دورۀ\nاولیه را نمایند ؎\nگفت با خرگوش ، خانہ خان من خیز و خاشاکت ازو بیرون فگن\nشو بدان گنج اندر و ختی بجوی زیرا و سنجی است بیرون شو بدوی\nچونک مالیده بدو گستاخ شد کار مالیده بدو در واخ شد\nآفریده مردمان ، مر رنج را پیشہ کرده رنج جان آنرنج را"}
{"book": "adl0951", "page": 351, "text": "شعرالعجم حصهٔ چهارم\n۳۴۶\nمعلوم می شود که رودکی در تمام بحور مشهوره بنیاد\nمثنوی گوئی را افگنده است در وزن شهنامه هم یک\nمثنوی را تحریر داشته است که یک شعر آن این است\nنکو گفت مزدور با آن خدیوش\nمکن بد بکس گر نخواهی به خویش\nاین اشعارش در هفت پیکر است :\nگفت نقاش چونکه نشناسم\nکه نه دیوانه و نه فرزانم\nخویشتن پاک دار و بی‌پرخاش\nهیچ کس را مباش عاشق و تاش\nبعد از رودکی اکثری از شعراء مثنوی ها نوشتند و قبل\nاز فردوسی یک ذخیرهٔ بزرگ مثنویها تیار شده بود اسدی\nدر لغت خویش بسیار اشعاری را از مثنویهای بیتی ،\nابوشکور عنصری نقل کرده است عنصری نیز در اکثری\nاز بحور مثنویهای را تحریر داشته است . و امق و عذرا\nکه مثنوی مشهور اوست درامروز وجود ندارد و چند اشعارش\nحسب ذیل است :\nمرا هرچه ملک و سپاه است و گنج\nهمه آن تست و ترا زوست گنج\nبه سنجید عذرا چو مردان جنگ\nنرسنجید بر بارگی تنگ تنگ\nچو مانی نباید ستردن بکام\nبود راندن تعبیه بی‌نظام\nپریزادگان رزم را دلپسند\nبه پولاد پوشیده چینی پرند"}
{"book": "adl0951", "page": 352, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۴۷\n\nآن زبانی که درین مثنوی ها مشاهده می شود از چند\nصد سال باینطرف کاملاً متروک گردیده است لہذا نا\nموجود بودن آن چندان سخن تعجب انگیزی نیست لکن\nحقیقت این است که آنها هر چه که بودند ما بعد از طلوع\nآفتاب شاهنامه می بایست که فروغ امثال آن مانده\nنمی توانست -\nبعد از فردوسی این امر علانیةً بنظر آمده که به پیش\nآفتاب چراغ افروختن بے فائدہ است لہذا تحریر داشتن\nمثنویہائے رزمیه موقوف گردید - چون نظامی زور طبیعت\nخود را اداره کرده نتوانست و همت خود را نباخته سکندر نامه\nنوشت و درین از شبه نیست که بطرز خویش یک کتاب\nلا جوابی را تحریر داشته است لکن باز هم در بین قطره\nو دریا فرق است به تقلید نظامی دیگر شعراء نیز سکندرنامها\nو شاہنامہ ہا را تحریر داشتند ولی ہمہ آنها محض نقالی\nبوده اند -\nمخلص اینکه رزمیه و واقعه نگاری بر شاہنامه ختم\nگشت لکن چون این دائره وسعت زیادی داشت\nشاخهای زیادی از آن منشعب گشت و مثنوی یک وسعت\nزیادی را حاصل نمود و در مثنویهای بیشماری در چیز تحریر"}
{"book": "adl0951", "page": 353, "text": "شعر العجم حصہ چہارم ۳۴۸\n\nآمدند اگر باعتبار مضامین تقسیم تمام مثنوی ها کرده شود درعناوین\nذیل داخل شده می تواند :۔\nرزمیہ یا تاریخ ، مثلاً شاہنامہ و سکندر نامہ وغیرہ\nعشقیہ شیرین و خسرو وغیرہ\nاخلاقی حدیقہ سنائی و بوستان وغیرہ\nقصہ و افسانہ ، ہفت پیکر و ہشت بہشت وغیرہ\nتصوف و فلسفہ ، مثنوی مولانا روم و جام جم و\nاوحدی وغیرہ\nازین جملہ باستثنای رزمیہ ذکر باقی اقسام آن در تحت\nعنوان فلسفہ وغیرہ خواہد آمد در اینجا تنہا نقد و تبصرہ\nنمودن بر مثنوی رزمیہ یا تاریخی مقصود است رزمیہ را\nدر انگریزی ”ایپک“ میگویند و در اروپا در تمام اقسام\nنظم آن منظومہ نہایت مہم بالشان و وسیع است کتاب\n” الیڈ “ ” ہولر “ کہ در تمام یورپ کتاب آسمانی مذہب\nشاعری پنداشتہ می شود تماماً رزمیہ است بنا برین ما برین\nصنف مفصلاً بحث کردن را خواہشمندیم تا ازان اندازۂ\nکمال شاعری فارسی کردہ شود\nمثنوی ہای رزمیہ اگرچہ بسیار نوشتہ اند۔ مثلاً گشتاسپ\nنامہ اسدی شاہنامہ دقیقی ، سکندر نامہ نظامی ، سکندر نامہ خسروی"}
{"book": "adl0951", "page": 354, "text": "۳۴۹\nشعر العجم حصه چهارم\nتیمور نامه هاتفی، و امثال آن لکن دران میان تنها سه مثنوی قابل ذکر است شاهنامه و فیضی گشتاسپ نامه اسدی سکندر نامه نظامی - ولی در میان این هر سه نیز معیار کمال فقط شاهنامه است لهذا ما بر شاهنامه نقد و تبصره مفصل خویش را می نگاریم - اگر چه نقد و تبصره شاهنامه در حصه نخستین قبلاً تحریر شده ولی آن یک بحث ضمنی بوده و در آن مقصد اصلی از نوشتن حالات فردوسی را داشتیم - قبل از آن که ما بر شاهنامه او ”ریویو“ بنویسیم ضرور است که معیار کمال مثنوی و اصول آن را توضیح بدهیم -\nاگر مقصود از اندازه نمودن خوبی کدام مثنوی در نظر باشد پس این امر را باید دید که لحاظ این امور آتی دران بکدام پیمانه کرده شده است و شاعر در عهده بر آری آن تا کدام مقام کامیابی را حاصل نموده است -\nحسن ترتیب :- مقدم از همه این شرط است که هر آن داستان یا واقعه را که نوشته است دیده شود که در آن حسن ترتیب تا بچه اندازه یافته می شود - آن مصالحه و موادیکه شاعر را در کدام واقعه تاریخی بدست"}
{"book": "adl0951", "page": 355, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۵۰\n\nمی افتد محض چند واقعات اجمالی و خام غیر مرتب\nمی باشد اکنون ملاحظه باید کرد که وی استخوان بندی\nو خاکه آن داستان را چگونه قائم کرده است ؟ و در\nواقعات چطور ترتیب را بوجود آورده ؟ و آغاز واقعه را\nاز کدام مقام نموده ؟ از آن واقعات ضمنی که عبور\nکنان تا باصل واقعه وصول نموده در میان آن چه قسم\nترتیب و تناسب را بکار برده ؟ و بر کدام کدام واقعات\nمحرر صرف قوهٔ خویش را خرچ نموده ؟ و کدامین واقعه را\nبر انگزانیده زیاده تر نمایش داده ؟ و کدام مسئله را\nبصورت مبهم و پیچیده ادا کرده ؟ و موقع بموقع از\nتخیل خود چه چه کار ها را گرفته ؟ جہته پیدا کردن نتایج\nاخلاقی آن سخنان فرضی را که پیدا نموده در بین آن\nچگونه یک تناسب و توافقی را بوجود آورده ؟ تا از آن\nاین طور مغموم نگردد که وی قصداً این طور شیوهٔ\nرا اختیار کرده بلکه در مستحش دیگر کلامی طبعاً بوجود آمده\nبر جذبات موقع بموقع چطور اثرات افگنده ؟ اگر شاعر\nعهده بر آر تمام این مراحل شده باشد پس وی در\nامتحان حسن ترتیب کامیاب پنداشته می شود -\nکیرکٹر :- در مثنوی ذکر بسا اشخاص زیادی می"}
{"book": "adl0951", "page": 356, "text": "۳۵۱ شعر العجم حصه چهارم\nآید و عند اللزوم حالاً مرد و زن، آقا و نوکر، طفل و جوان\nامیر و غریب، سوداگر و پیشه ور عالم و جاهل و امثال\nآن یاد کرده می شود و طبعاً اخلاق ، خوی بوی ، طرز\nانداز ، مزاج ، طبیعت ، گفتگو و محاوره این اشخاص\nمختلفه ، مختلف می باشد پس کمال شاعر این است\nکه بیان هر آن شخصی را که میکند می باید که تمام\nخصوصیات امتیازی او را قائم کند بیان طفل را این طور\nنماید که در کلمات او اثرات بچگی و خوردی ادا کرده شود\nو اگر واقعه نوکر را می نویسد می بایست که طوری او\nرا بنگارد که از اخلاق و عادات و محاوره و طرز انداز او\nبوی نوکری و محکومی ظاهر شود نه بقسمی که ناظرین حس\nکنند که شاعر قصداً باظهار نوکر بودن او پرداخته است\nو اگر بیان یک ذات شریفی را کند می بایست که در\nحوادث نهایت سخت و ابتلا های بزرگ نیز جوهر شرافت\nاو مشهور گردد -\nاین امر را نیز ملحوظ نظر باید داشت که در عادات\nو اخلاق مخصوصه هر شخص بعضی سخنها نمایان می باشد\nو شاعر معمولی فقط همان سخنان را نمایان میکند که نظر\nاو تابان اصابت نموده است لکن نگاه یک شاعر اعلیٰ"}
{"book": "adl0951", "page": 357, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۵۲\nآن خصوصیات باریک و عمیق میرسد که بلند تر از نگاهای\nعوام می باشد بر شاعری ایشیائی این اعتراض عمومی وارد\nاست که در آن امتیاز این قسم خصوصیات کرده\nنمی شود -\nاتحاد کیرکٹر :- در مثنوی لحاظ این امر ضروریست\nکه یک کیرکٹر مخصوص و تشخیص ممتاز هر شخص علیحده قائم\nکرده شود و در هر موقعیکه ذکر این شخص بیاید آن کیرکٹر\nآن باید که تبدیل نگردد - کم از کم باید که این طور یک\nسخنی بنظر نباید که بر خلاف کیرکٹر قائم کرده باشد - اکثری\nاز شعرائی ما این نکته را در پیش نظر نمی گذارند\nو فقط اثر لوازم مخصوص همان موقع را زیر نظر می\nگیرند که در صدد بیان آن می باشند و این اثر باندازهٔ\nبر آنها غالب می شود که ابداً خیال آن کیرکٹر مخصوص\nو تشخیص ممتازی را که پیشتر قائم کرده اند بدماغ شان\nخطور نمی کند و از همین جهته در بعض مواقع تناقض\nبیانی در کلام شان یافته می شود در ادبیات اردو\nمیر انیس درین وصف ممتاز است مثلاً آنها آن\nکیرکٹر مخصوص حضرت امام حسین رضی الله عنه را\nکه مقرر داشته اند صبر و حلم و برداشت و تمکین و"}
{"book": "adl0951", "page": 358, "text": "۳۵۳\nشعرالعجم حصه چهارم\nوقار است و در مراثی ذکر امام موصوف را بصد ہا\nرقم نموده اند و هر قسم حالات برای آن مظلوم در\nپیش آمده است لکن در هیچیک حالت و موقع آن\nاوصاف مقرره او تبدیل نیافته است ۔\nواقعه نگاری :- از اوصاف سته مثنوی\nواقعه نگاری است تفصیل آن نقصی را که علی العموم\nدر کلام اکثری از شعراء در واقعه نگاری یافته میشود\nازین جهت ما قلمبند میکنیم تا ازان حقیقت اصلیه واقعه نگاری\nدانسته و مفهوم شود که واقعه نگاری صحیح آن است\nکه در آن نقصی نباشد ۔\n(۱) اکثری از شعراء چون به بیان کردن چیزی\nمی پردازند این چنین اوصاف مبهم و عام او را بیان\nمی کنند که قریباً بسوئی ہر چیزی نسبت آن کرده\nمی شود و هر شخص عامی آن را فهمیده می تواند و بیان\nمی کند و سخنهای نازک و دقیق آن را بیان نمی\nکند مثلاً اگر تعریف یک قطعه خوش نویس درجه اعلیٰ\nکرده شود پس این طور وصف او را نمودن که نهایت\nعمده است\" \"لا جواب است\" \"بی نظیر است\"\n\"چشم را بسوی خویش می رباید\" \" از دیدنش حیرت مستولی"}
{"book": "adl0951", "page": 359, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۵۴\n\nمیشود، بوصف عمومی است یعنی نسبت بهر یک\nچیز عمده این الفاظ استعمال شده میتواند ۔ و آن\nشخصی که مطلقاً از فن خوشنویسی واقف نباشد نیز همین\nالفاظ را در تعریف حسن خط گفته میتواند ولی یک\nشخصی که ماهر فن خوشنویسی باشد همانا که تعریف آن\nقطعهٔ خوشخط را این طور خواهد کرد که دوائر آن باقاعدہ\nو کشش حروفش خوب ، و نشست کرسی ہائے\nآن درست ، و نقاط آن موزون و قلم محرر آن\nپُر زور است و بآن طریقهٔ علمی خواهد کرد که مطابق\nبا وصول فن خطاطی است یک شعر بر جسته را یک\nعامی هم شنیده سبحان الله می گوید و در الفاظ عمومی\nبه تعریف آن می پردازد ولی آن تعریف ، تعریف\nعامیانه است بر خلاف آن یک ماهر فن ذکر جدت\nمضمون ، صفائی بندش ، خوبی طرز ادا ، شگفگی الفاظ\nربط و ضبط جملات اسلوب بلاغت او را میکند ۔\nکمال واقعه نگاری این است که بیان هر آن\nچیزیکه کرده می شود طوری نموده شود که یک ماهر\nفن بتذکر آن می پردازد یعنی تمام خصوصیات اصلیه\nو جزئیات آن بیان کرده شود ۔ شعرای ما وقتیکه"}
{"book": "adl0951", "page": 360, "text": "۳۵۵ شعر العجم حصه چهارم\nبیان پهلوانی و محاربه دو پهلوانی را می نمایند طوری\nآن را ادا می میکنند که زمین و آسمان را بجنبش می\nآورند اما به بیان این امور نمی پردازند که دو حریف\nبا همدیگر چطور نزدیک شدند ؟ و چگونه بر همدیگر مبادله\nضرب نمودند و از کدام کدام مغالطه ها استفاده کردند ؟ و\nتیغ های خود شان را بچه اصول بر همدیگر راندند ؟ نیزه\nرا چرا استعمال نکردند ؟ بر همدیگر چگونه تیر و کمان را\nاستعمال نمودند ؟ و بچه اصول سپر را بر سر خویش\nگذاشتند وغیره ازانجا که شاعری هم یک رقم مصوری\nاست لهذا تا دروی این طور خصوصیات نشان داده\nنشود ، تصویر صحیح و اصلی ٹھیک واقعه را بذهن آمده\nنمی تواند ـ\n(۲) نقص کلی واقعه نگاری این است که از تحریر\nواقعات خورد و ریزه صرف نظر میکنند و شعرای ما چنان\nمی پندارند که بیان نمودن سخن های جزئی نادانی است\nحالانکه آنها خیال نمی کنند که در اکثری از مواقع از\nسخنان خفیف و جزوی این طور تصویر واقع کشیده\nذهن نشین می گردد که از ادا نمودن واقعات بزرگ\nهم آن مطلب میسر نمی گردد چنانچه ما تفصیل این"}
{"book": "adl0951", "page": 361, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۳۵۶\nمطلب را در بحث محاکات قبلاً نوشته ایم۔\n(۳) چون شاعر کدام سخنی را بحیثیت واقعه می نویسد اگر چه فرضی هم باشد فرض ذمه او این است که در میان آن این طور یک سخن را داخل نکند که بواسطه آن واقعه مطلوب ناممکن و یا مشکوک بنظر آید این نقص از اسباب مختلفه پیدا می شود گاهی همان واقعه را که می نویسند فی نفسه ناممکن می باشد مثلاً این واقعه که چون رستم می رفت تا بزانو در زمین پایش فرو می رفت۔ یا اینکه فی نفسه ناممکن نباشد لاکن بملاحظه موقع و وقت و حالات ناممکن معلوم می شود مثلاً این واقعه کیکاؤس که بذریعه عقابها خیال صعود آسمان را آرزو نموده بود زیرا از روئی آن حالات و واقعات کیکاؤس که در شاهنامه مذکور است وی باین اندازه احمق ثابت نمی شود که این چنین یک کوشش بیهوده را نموده باشد۔ مخلص اینکه نسبت بهمه چیز مقدم ترین فرایض واقعه نگاری این است که واقعه بآن صورت ظاهر کرده شود که بر دل اثر کند۔\nبعد ازین اصول ما بر خود شاهنامه نقد و تبصره مفصل خویش را می نگاریم : حیثیت تاریخی شاهنامه :۔ شاهنامه"}
{"book": "adl0951", "page": 362, "text": "۳۵۷ شعر العجم حصه چهارم\nیک منظومه تاریخی است لہذا مقدم تر از همه ازین\nحیثیت می بایست که بروی نظر افگنده شود که وی\nباعتبار تاریخی چه اعتبار دارد ؟ نسبت باین مسئله ما\nدر حصه اول بمقامیکه بر شاہنامہ نقد و تبصره موجود\nاست مفصلاً بحث نموده ایم و در آن ضمن ما اقوال\nمحققین ارو پائی را نقل کرده ایم که از السنه ماضیه\nایران واقفند و تسلیم نموده اند که بیانات فردوسی با مندرجات\nتواریخ قدیم حرف بحرف مطابقت دارد ولی درین محل\nما از حیثیت ہای مختلفه دیگری بر آن بحث نمودن\nرا خوشمندیم -\n(۱) فردوسی باندازه لحاظ ذمه داری تاریخی خود را\nدارد که قبل از بیان واقعات حواله دادن ماخذ خویش\nرا ضروری می انگارد طوریکه قاعده عمومی است تمام ماخذ\nہای شاہنامہ درجات مساوی ندارد یعنی بعضی ازان زیاده\nتر مستند و بعضی کم و برخی کمتر است لہذا وی در ہر موقع\nبفرق این مراتب تصریح میکند فردوسی می گوید که بنیاد\nعمومی شاہنامہ بر اساس یک تاریخ قدیمی ایران نهاده شده\nاست که از تصنیف آن الی الآن دو هزار سال منقضی\nگردیده چنانچه می گوید :- ۶"}
{"book": "adl0951", "page": 363, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۵۸\n\n(۲۰۰۰)\nگذشته برو سالیان دویست\n\nفردوسی واقعات عمومی را ازین کتاب می گیرد و حوالہ\nدادن او را در هر مقام ضروری نمی پندارد - البته آن\nواقعاتی را که از غیر آن تاریخ مینگارد همانا که به\nتصریح ماخذ خویش می پردازد چنانچه داستان شغاد را\nخودش از یک نفر خاندانی شغاد حاصل نموده است که\nمی گوید :\n\nیکی پیر بد نامش آزاد سرو که با احمد سهل بودی به مرو\n\nبه سام نریمان کشیدش نژاد بسی داشت رزم رستم به یاد\nبگویم سخن آنچه زو یافتم سخن را یک اندر دگر بافتم\n\nدر تمهید داستان بیژن تصریح نموده است که واقعات\nاو را یک شخصی که منظور نظرش بود مهیا نموده چنانچه\nمی گوید :\n\nبدان سروبن گفتم ای ماه روی مرا امشب این داستان باز گوی\nمرا گفت کز من سخن بشنوی به شعر آری از دفتر پهلوی\n\nچون داستان ظلخدا درگو ، در ماخذ اصلی او بنود لذا\nنام راوی او را با تصریح نشان داده میگوید :\n\nچنین گفت فرزانه شاهوی پیر ز شاهوی پیر این سخن یادگیر"}
{"book": "adl0951", "page": 364, "text": "۳۵۹\nشعر العجم حصه چهارم\nتفصیل هر آن دوره را که نیافته در آن موقع واضح\nبه تصریح آن پرداخته است چون سکندر ایران را فتح کرد\nمحض جهته این که قوائی ایران منقسم گردیده کمزور شود در\nهر هر سمت و صوبه او سلطنت جداگانه قائم داشت تا ازان\nطوایف الملوکی در ایران برپا باشد تا دو صد سال این\nحالت همچنین قائم ماند واحدی حالات این دوره را در قید\nتحریر نیاورده است فردوسی بتذکره اجمالی این دوره پرداخته\nمی نویسد :\nازین گونه بگذشت سالی دویست تو گفتی که اندر جهان شاه نیست\nچو کوتاه شد شاخ و هم بیخ و شان نگوید جهان دیده تاریخ شان\nاز ایشان جز از نام نشنیده ام نه در نامه خسروان دیده ام\nآن واقعاتی که او را کاملاً با تفصیل بدست آمده\nاست آنها تماماً ادا کرده و به تصریح آن نیز پرداخته\nاست چنانچه در ختم داستان کاموس می نگارد :\nسر آوردم این رزم کاموس نیز دراز است و نشاد ازو یک پشیز\nگر از داستان یک سخن کم بدی روان مرا جای ماتم بدی\n(۲) ابتدا ر فن تاریخ از قصه گوئی و افسانه خوانی بعمل\nآمده است یعنی مردم یک خاندانی قصص پدر و اجداد خود\nشانرا بیان می کنند چون تهذیب و تمدن بوجود می آید"}
{"book": "adl0951", "page": 365, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۳۶۰\n\nهمین قصص در حیز تحریر آمده تاریخ میگردد بنا برین در تمام\nتواریخ ازمنه ماضیه بجز از حرب و ضرب دیگر واقعات نظم\nو نسق مملکتی کمتر بنظر میرسد چون فردوسی هر آن چیز یرا\nکه می نویسد از روی تواریخ قدیمی است لهذا این فرق\nعلانیه در شاهنامه مشاهده می گردد آن حالاتی که تا بزمان\nکیکاوس و خسرو بوقوع آمده در آن بجز از جنگ و\nجدال و مسایل رزمیه دیگر چیزی بنظر نمی آید - بهمان\nاندازه که زمانه رو به تجدد می گذارد بهمان پیمانه آمیزش\nو اختلاط دیگر حالات در آن نیز واقع می شود چون نوشیروان\nقریب العهد گذشته بود لہذا تمام انتظامات ملکی او مفصلا بنظر\nمی رسد و فردوسی نیز آن را با تفصیل نگاشته است تا\nاین که حکایه نویس آن احکام نوشیروان را نیز مشروحاً\nنموده است که در اوقات مختلفه در حین سوال و استدعای\nسائلین اصدار و تحریر نموده است که آن را توقیعات\nمیگویند و فردوسی برائی هر واحد آن ابواب جداگانه را قایم\nداشته است -\nدر آن مواقعیکه در تاریخ ذکر محاربه دو حریف و\nبیان واقعات کارروائی ہاے عسکرانه و حرکات خصمانه\nو کش و گیر دست و گریبان شدن طرفین می آید"}
{"book": "adl0951", "page": 366, "text": "۳۶۱\nشعر العجم حصه چهارم\nعلی العموم این شعبه پیدا می شود که چطور اطلاع این\nوقایع کسب گردیده است حالانکه علی الاکثر یک نفر هم\nازان دو نفر متقابلین از میدان جنگ واپس نمی آمدند\nبه فردوسی بعد از تفتیش معلوم گردیده که در محاربات\nعمومی جهت حفظ و حکایه نمودن صورت جنگ دست\nگریبان گردیدن طرفین اشخاص مخصوصی مقرر و موظف\nمی بودند که باصطلاح آن زمان او را ترجمان می نامیدند\nفردوسی در مواقع مختلفه بتذکر آن پرداخته است ے\nنهادند پیمان که با ترجمان نباشند بر خیرگی بدگمان\nبدان تا بد و نیک با شهریار بگوید ازین گردش روزگار\nکه کردار چون بود ؟ و پیکار چون ؟ بر رزم اندرون کارد کرار چون\n(۳) قهرمان محبوب فردوسی رستم است و مقصد از\nتحریر داشتن شاهنامه فقط بیان داشتن کار روائی های اوست\nو فردوسی باندازه رستم را دوست دارد که در هر موقع که\nنام او را بر زبان می آورد در جوش محبت سرشار بنظر\nمی آید . گویا بعد از دوره کیقباد تا بعهد گشتاسپ دست\nو بازوی رستم قوام و نظام سلطنت ایران بوده است لہٰذا\nبیان نمودن شجاعت و مردانگی و دلاوری و دیگر اوصاف\nعسکرانہ رستم رجز قومی فردوسی است که صد صد بار آنرا"}
{"book": "adl0951", "page": 367, "text": "شعرالعجم حصہ چهارم\n۳۶۲\nخواند تسلی نمی شود باین هم فردوسی بر هیچ یک از عیوب رستم پرده را نیفگنده و بصورت غلط گاہی خواهشمند مداحی او نگردیده است -\nازان دروغ گوئی که رستم در مقابله سهراب کار گرفته است فردوسی آن را بکمال وضاحت تحریر داشته است همچنین آن بربادی و قتل عام فجائعی را که بضمن انتقام گیری سیاؤوش در آن حمله که رستم بر تو ران نموده نیز تصریح کنان می نویسد :- ع\nهمه غارت و کشتن اندر گرفت همه بوم ، بر دشت برسر گرفت\nز توران زمین تا به سقلاب روم نه دیدند یک مرز آباد بوم\nهمه سر بریدند بر ناوَ پیر زن و کودک و خورد کردند اسیر\nچون اسفند یار رستم را از تیر بارانی خویش سوراخ سوراخ نمود ، رستم فرار کنان بر کوہی برخاست فردوسی همین واقعه را نیز بی کم و کاست نوشته است ازین واقعات معلوم می شود که هیچ چیزی در ادا نمودن فریضه دست او مانع شده نمی توانست -\n(۴) فردوسی شاهنامه را ازین حیثیت تحریر داشته است که وی مورخ حضور و پای تخت بوده است و تمام واقعات را تاریخ شاہی به پنداشته است لہٰذا"}
{"book": "adl0951", "page": 368, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۶۳\nهمین حیثیت در تمام کتابش هویدا میباشد آن تواریخ\nقومی که امروزه در یورپ تحریر میشود پیرایه و سبک\nآنها این طور است که در هر سخن عظمت و بزرگی خودها\nرا ثابت نموده در هنگامیکه بمقابل کدام سلطنت حریف\nکامیابی و فتوحات را حاصل مینمایند آن را به نهایت\nآب و تاب تحریر کنان و مسایل شکست و پسپائی خود\nها را بصورت مبهم و پیچیده تاویل کنان در هر موقع فخر\nو عظمت و برتری خود را ثابت میکنند اگر چه این طرز\nو شیوه را مورخین اسلامی ما بخود اختیار نکرده اند و فقط\nدر تمام واقعات با حقیقت و راستی سرو کار دارند ولی\nفردوسی ازین قید مستثنی است و علت آن یا این است\nکه وی آن تاریخی را که برشته نظم در آورده چون همین\nسبک و پیرایه را داشت نیز عیناً همان را گرفته و از\nخویش در آن تصرفی نه نموده است و یا اینکه چون فردوسی\nمجوسی النسل بود و اثر حمیت قومی از دلش نرفته بود. بهر\nحال صورت واقعه چنان بنظر میرسد که شاهنامه سرا\nپا برنگ پاسداری قومیت مغروق است چون مقابله\nاصلی ایرانی ها با تورانی ها بوده لہٰذا در هر مقام یا تورانیها\nمغلوب میشوند و یا اتفاقاً فاتح میگردند که آن"}
{"book": "adl0951", "page": 369, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۶۴\nهم فردوسی باثر گردش زمانه تعبیر میکنند و همواره در محاربات تورانی ها زیاده مجرم و متجاوز معلوم شده و ایرانیها محض مدافع بنظر می آیند چون گشتاسپ آتش پرست گردید جاسپ پادشاه توران برایش یک مکتوب ملامت آمیزی را نوشته گفت که تو چرا؟ دین آباء و اجداد خود را گذاشته این مذهب را اختیار کرده چون فردوسی مسلمان بود او را در اینجا موقع بدست افتاده از روی انصاف بیاناتی نموده است لکن درین موقع نیز ارجاسپ ملزم است و از همین جهت است که گشتاسپ بر آن فتحیاب میگردد و از دست اسفند یار مقتول می گردد ـ ذکر عربها در شاهنامه بسیار است لکن در هیچیک موقعی این طور دیده نمی شود که از تحقیر عربها خالی باشد ـ فریدون خواهش وصلت پسران خویش را با دختران شاه یمن ظاهر کرد شاه یمن اگرچه این خواهش او را بدل خویش منظوری نداد ولی بالمقابل او امر فریدون مجال سرتابی را هم نداشت چنانچه خودش میگوید : \nاگر سر به پیچیم ز گفتار وی\nهراسان شود دل ز آزار وی\nکی کو بود شهر یار زمین\nنه بازی است، با او سگالید کین\nبعد از فریدون در زمانه کیکاؤس عربها از ایران سرتابی"}
{"book": "adl0951", "page": 370, "text": "۳۶۵\nشعر العجم حصه چهارم\nکنان از سرحدات مصر و شام علم بغاوت را برافراشتند\nکیکاؤس بر شام حمله آور گردیده بالاخر عربها شکست\nخورده خواستار پناه و امان شدند : ؎\nهمیدون شه بر برو مصرو شام بدین گونه دادند شه را پیام\nکیکاؤس جان بخشی آنها را نموده و برایشان پیام\nفرستاد :- ؎\nکه یکسر شما در پناه منید\nنسبت به سکندر خود یونانیها این طور ادعای ننموده\nاند که وی مملکت عربی را فتح کرده است - لکن فردوسی\nمیگوید که سکندر بر عرب نیز حمله آور شده حکمران عربها\nکه نصرقتیت نام داشت بصورت استقبال پذیرائی سکند\nرا کرد - سکندر بعد از زیارت خانه کعبه خاندان حضرت ابراهیم\nرا سردار مقرر داشته حریف او شان را که خزاعه بود\nبر باد کرد :- ؎\nاز آن جای با گنج و دیهیم رفت بدیدار خان براهیم رفت\nسکندر ز نصر این سخنها شنید زتخم خزاعه هر آنکس که دید\nبکشت و به سرشان بر یخت پوست نماند پیچ از ایشان نه دشمن نه دوست\nنژاد سمعیل را بر کشید کسی کو ازان مهتری را سزید\nدر شاهنامه نسبت بهمه آخرین ذکر عربها در عهد اسلامیه"}
{"book": "adl0951", "page": 371, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۴۴\nآمده است که حضرت سعد بن وقاص برای یزد گرد مکتوبی را که مشتمل بر دعوت اسلام بود فرستاد در اینجا فردوسی از خود بدر شده بی اختیارانه جذبات نسل و قومیت خود که مجوسی است که اظهار میکند : \nز شیر شتر خوردن و سوسمار\nعرب را بجائی رسیده ست کار\nکه تخت کیان را کنند آرزو\nتفو بر تو ای چرخ گردان تو\nمقصد ازین تفصیل آنست که فردوسی تاریخ آن قومی را که نوشته روایات و خیالات آنها را کاملاً ادا نموده و از حیثیت روایات تاریخ همچنین یک طرز عمل از فرض ذمه او پنداشته می شد ۔ اگر ایرانی ها عربها را بنظر حقارت می دیدند می بایست که فردوسی نیز به تعقیب خیالات آنها می پرداخت ۔\nانسائیکلو پیڈ یا بودن شاہنامہ : ۔ اگر چه دراز منه قدیم تنها واقعات جنگ را به تاریخ تعبیر میکردند و در شاهنامه نیز این وقایع بیشتر نمایان است ۔ تاہم شاہنامہ یک انسائیکلو پیڈیای جامع و مبسوط ایران است و تفصیلات مذہب ، فلسفه ، اخلاق ، نظام حکومت ، انتظامات ملکی ، اصول عسکری ، آئین ، عادات ، وضع ، لباس ، طور ، طریقه ، و امثال آن در آن مشاهده می شود درین محل ما سخن ضروری و اہم آن را می نگاریم :۔"}
{"book": "adl0951", "page": 372, "text": "۳۶۷ شعر العجم حصه چهارم\nنظام حکومت :- از شاهنامه معلوم می شود که\nاگر چه طریقه حکومت آنجا شخصی بود ولی پادشاه خود مختار نمی\nبود و بجز از مشوره پیشوایان مذهبی که آن را موبد می گفتند\nکاری را کرده نمی توانست، موبد و افسران دربار کمال\nآزادی فرایض خود ها را انجام می دادند و در هیچ مواقع\nپروای رعب و داب شاهی را چندان نمی نمودند - چون\nکیخسرو اراده کرد که تخت سلطنت را گذاشته بکدام کوهی رفته\nتجرد و گوشه نشینی را اختیار کند تمام منصب داران بمخالفت\nاو پرداخته زال علانیه گفت : ه\nمگر دیو با او هم آواز گشت که از راه یزدان بسرش باز گشت\nخود زال نزد کیخسرو رفته گفت : ه\nگر این باشد ای شاه سامان تو نگردد کسی گرد فرمان تو\nپشیمانی آید ترا زین سخن بر اندیش و فرمان دیوان مکن\nکیخسرو بکمال حلم جواب سخنان زال و بیان مجبوریتهای\nخویش را ظاهر کرده گفت هر آن چیز یرا که من می کنم نظر\nبه تعمیل هدایات غیبی است لہذا تمام نفری اعتراض خود ها\nرا واپس گرفتند -\nچون کیکاؤس قصد حمله بردن خود را بر ماژندران\nاظهار کرد اهل دربار باوی درین آرزوی او متفق نبودند"}
{"book": "adl0951", "page": 373, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۶۸\n\nلہذا تماماً مجلسی ترتیب داده بالآخره در آن این رائے خودہا\nرا اظهار کردند که زال از طرف همگنان وکیل شده\nکیکاوس را ازین اراده او باز دارد : ه\nوزان پس یکی انجمن ساختند ز گفتار ، او دل بپرداختند\nنشستند و گفتند با یک دگر که از بخت مارا چه آمد بسر\nیکی چاره باید نمودن برین که این بد بگردد زایران زمین\nپدر بهرام یک شخص ظالم و سفاکی بود بهرام در موقع\nمردن پدر خویش در یمن بود چون از وفات پدر اطلاع یافت\nبغرض جانشینی پدر عازم ایران گشت اما مردم از تخت\nنشینی او محض بدین واسطه که دادن حکومت بخاندان ظالم\nمناسب نمی دانستند ، انکار کردند چون بهرام دلایل معقول\nرا بیان و بتذکر کارنامهای جنگی استحقاق خودش را ثابت\nکرده به نهایت اشکال مردم به پادشاهی او رضا دادند -\nچون پادشاه اولاً بر مسند سلطنت جاگزین می گشت\nمقدم تر از همه نطق را ایراد و دران طرز عمل و اصول حکمرانی\nخویش را اظهار و ضمناً نصائح محاسن اخلاق و پند و موعظتی\nرا نیز ایراد می کرد چنانچه تقریر و بیانات بهرام و یزد گرد\nو نوشیروان ، و نرجی را بکمال تفصیل فردوسی نقل نموده\nاست احکام نظام جبری علی العموم جریان و نفاذ داشت"}
{"book": "adl0951", "page": 374, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۶۹\n(۱) د هر یک نوجوان بمجرد رسیدنش بسن رهوق و رشد تعلیمات جنگی را می آموخت : ع\nسواری بیاموزد و رسم جنگ به گرز و کمان و به تیر و خدنگ\nبعد از سن بلوغ حاضر شدن هر شخص در دربار ضروری بود و دفتر نفوس داخل می شد و برای رهائیش جای نشیمن برای آنها داده می شد و بر هزار نفر سپاهی یک نفر موبد مقرری بود۔\nدر میدان محاربه موبد نیز همراه عسکری می رفت و رپورت و اطلاع لیاقت و عدم لیاقت آنها را بما فوق شان می نمود نظر باین ترتیبات تمام مملکت عسکری گردیده بود۔\nآن اشخاصیکه بواسطه تجرد و افلاس و تنگدستی بی خان و مان می بودند برای آنها از طرف حکومت عمارت ساخته می شد و مستمری مقرر می گردید در هر مقام که در انهار آب قلت می نمود و از آن کار زراعت بدرستی گرفته نمی شد خراج و مالیات آن اراضی معاف می گردید -\nو برای دهاتین مفلس و کم بضاعت آلات زراعت و وجه نقدی نیز اعطا می گشت : ع"}
{"book": "adl0951", "page": 375, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۷۰\nگرایدون که دهقان بدی تفکرت سوئی نیتی گشته کارش زپست\nبدادی زرنج ، آلت و چارپای نماندی که پایش برفتی زجای\nدر هر محله مکاتب و مدارس موجود که در آن تعلیمات مذهبی داده می شد : ۵\nبه هر برزنی بر دبستان بدی همان جای آتش پرستان بدی\nتعلیم صرف برای شرفاء مخصوص بود در عهد نوشیروان یک کفن دوز به لکها روپیه را بدین غرض بحکومت تقدیم کرد که برای فرزندش اجازه تعلیم گرفتن را بدهند ولی نوشیروان این استدعای او را منظور نکرد -\nدر ذکر اردشیر و نوشیروان انتظامات ملکی را به نهایت تفصیل تحریر داشته است مورخین عرب می نگارند که حضرت عمر در قانون مالیات زیاده تر پیروی همان قوانین را فرموده اند -\nتهذیب و تمدن :- شاهنامه که یک آئینه مکمل تهذیب و تمدن ایران است که از روی آن تهذیب و شایستگی هر دوره و عهد معلوم شده می تواند واقعات مهتم بالشان را بحیثیت مستقل ذکر نموده و سخنان خورد و ریزه را بطور ضمنی رقبطراز گردیده است آغاز تمدن را کیومرث نبوده که از پشم و موی گوسفند و بز البسه بافته را و ساخته قبل ازان مردم بر زمین می"}
{"book": "adl0951", "page": 376, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۷۱\n\nخفتند وی بستر و فرش ایجاد نمود اسپان را تحت تربیه\nگرفت و از حیوانات وحشی هندویه سیه گوش را تحت قید\nآورده از آن کار می گرفت همچنین باز و شاهین و مرغ و\nامثال آن را نیز رام کرد جمشید زیاده تهذیب و مدنیت را\nترقی داده اسلحه جنگی را مثل خود و زره تیر و کمان و نیزه و\nامثال آن را ایجاد کرد و بمثل منو تمام مردم را بر چهار\nگروه تقسیم کرد-\nجمشید فن عمارت را ترقی زیادی داد زیراکه قبل از وی\nکس ساختن خانه را نمی دانست وی قالب خشت را ساخت\nو عمارت از سنگ و خشت تعمیر نمود آتش گرفتن از سنگ\nچقماق و گرفتن خوشبوی را از گلها و علاج و مداوات و جهازرانی\nو غیره تماما از ایجادات اوست تمام این تفصیلات در شاهنامه\nمذکور است رفته رفته یک تمدن درجه اعلی روی کار آمد که\nبیانات آن را فردوسی در هر یک موقع می نماید-\nدر دربار پادشاه بر تخت طلائی که پایهای آن از\nبلور می بود جلوس می ورزید: سه\nیکی تخت زرین بلورینش پای نشسته برو بر، جهان کدخدای\nشخصی سالار دربار می بود که مردمان را بحضور پادشاه تقدیم میکرد \nبرفت از در پرده، سالار بار"}
{"book": "adl0951", "page": 377, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۷۲\nامرا هنگامیکه بقرب تخت میرسیدند زمین را می بوسیدند و تا به مدتی در زمین افتاده می بودند ؎\nچو نزدیک تخت اندر آمد، زمین\nببوسید و بر شاه کرد آفرین\nزمانی همی داشت بر خاک روی\nبدو داد دل، شاه آرزم جوی\nطریقۀ سلام دادن دربار چنان بود که دست را بر سینه گذاشته سر خود را خم می کردند ؎\nبیامد چو گودرز را دید دوست\nبه کش کرد و سر پیش بنهاد و پست\nبر آن شخصیکه در دربار نوازشی بعمل می آمد بر ریش و چهرۀ آن مشک پاشانیده می شد ؎\nبفرمود تا رویش از خاک خشک\nستردند و بر وی پراگند مُشک\nچون بکدام محاربۀ عسکری فرستاده می شد منصبداران وی بدربار خواسته می شدند و همراه آن جواهرات، کینخواب اطلس، مشک، عنبر، غلامهای وجیه، کنیزکان صبیح و امثال آن نیز در دربار خواسته می شدند پادشاه با افسران مخاطبه کنان میفرمود هر آن شخصیکه فلان خدمت را انجام داد فلان"}
{"book": "adl0951", "page": 378, "text": "۳۷۳\nشعرالعجم حصه چهارم\nچیز از آن اوست افسران و پهلوانان بصورت واؤ طلبانه\nپیش آمده هر کدام آن هر خدمتی را که انجام داده می نوانت\nبحضور پادشاه ذمه داری بجا آوری آن را بگردن میگرفت\nدر فرصتیکه کیخسرو برائے انتظام سیاؤش افواج خویش را\nمیفرستاد بهمین قسم وظائف هر یکی از منصبداران عسکری\nخود معین ساخت ، فردوسی با تفصیل زیاد نام و کار هر\nمنصبدار را علیحده علیحده شمار کرده است.\nطریقه ہائے اعطای انعام نیز مختلف و پُر لطف می بود\nگابی دهان شخص فاتح را از لعل و یاقوت مملو می نمودند\nو گاهی انبار ہائے روپیه و اشرفی را به برابر قد او\nتشکیل می دادند ؎\nچو بر خواند نامه به خسرو دبیر\nز یاقوت رخشان دهان هجیر\nبیاگند، و زان پس به گنجور گفت\nکه دینار و دیبا بیار، از نهفت\nبیاورد بدره ، چو فرمان شنید\nهمی ریخت تاشد سرش نا پدید\nدر موقع سرود و استقبال بر پالہائے اسپان مشک\nو شراب و بزیر سم آنها شکر و روپیه می ریختند ؎"}
{"book": "adl0951", "page": 379, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۷۴\n\nهمی یال اسپان پر از مشک و می\nشکر با درم ریخته زیر پی\n\nبرای انتقام خون عهد می نمودند که تا انتقام خود را\nنگیرند اسلحه را از بدن خویش نخواهند کشید و بر سر و روی\nخویش آبی را نخواهند ریخت رستم در فرست قتل سیاؤش\nهمین طور قسم کرد  س\n\nبه دادار دارنده سوگند خورد\nکه هرگز تنم بی سلیح و نبرد\n\nگاه گاه حکم قتل عام را می دادند ولی این طور واقعه\nبسیار کم پیش آمده است:\nرستم در ضمن انتقام ستانی سیاؤش حکم قتل عام را\nداده بود  س\n\nز توران زمین تا به سقلاب روم\nنه دیدند یک مرز آباد بوم\nهمه سر بریدند برنا و پیر\nزن و کودک و خورد کردند اسیر\n\nآزادی مذهبی وجود نداشت منوچهر میگوید س\nبر آن بدکنش کو نه بر دین بود\nز یزدان و ازمنش نفرین بود"}
{"book": "adl0951", "page": 380, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۷۵\n\nوزان پس به شمشیر بازیم دست\nکنم سر بر کشور از کینه پست\n\nسهراب از زال استدعا کرد که شما دعوت مرا قبول کنید\nاما وی بنابرین سبب از پذیرفتن دعوت او انکار کرد که\nسهراب بت پرست بود ه\nکه ما می گساریم و مستان شویم\nسوی خانه بت پرستان شویم\n\nدر عرب زنان جگر دشمن را می خوردند و در ایران خونش\nرا می آشامیدند، چون گوورز لاش زخمی پیران ولیسه را مشاهده\nکرد خون او را نوشید و بر چهره خویش مالید ه\nفرو برد چنگال و خون بر گرفت\nبخورد و بیالود روی ای شگفت\n\nتعلیم فقط در طبقه شرفاء کسب عمومیت داشت و امراء\nو منصبداران فوجی تعلیمات درجه اعلی را یاد میکردند چون\nخواهش سبق خواندن و تعلیم گرفتن زال پدر رستم را سام\nآرزو مند شد از تمام اطراف علمای مذهبی و هیئت دانان\nو ماهرین جنگ را طلبید و برای تعلیم او مقرر داشت ه\nز هر کشوری موبدان را بخواند\nپژوهیده هر چیز د هر گونه راند"}
{"book": "adl0951", "page": 381, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۷۶\nستاره شناسان و دین آوران\nسواران جنگی و کین آوران\nموبدها بعد از چند سال چون امتحان زال را گرفتند و نسبت بریاضی وغیره از وی سوالاتی نمودند و زال بکمال فهمیدگی و قابلیت جوابات خویش را داده تفصیل تمام آن را فردوسی نوشته است، در زمانهٔ نوشیروان یک موچی دولتمندی عریضه پرداز شد که برای پسرش اجازه تعلیم عطا شود، نوشیروان عرض او را نشنیده گفت که اگر اشخاص تجارت پیشه و اراذل خوانده و نویسنده شوند پس بدست اشخاص صاحب خاندان و معزز چه چیز باقی خواهد ماند سه\nهنر یابد ار مرد موزه فروش\nسپارد بدو چشم بینا و گوش\nبدست خردمند مرد نژاد\nنماند جز از حسرت و سرد باد\nدختران را عموماً تعلیمات موسیقی و رقص میدادند، بهرام گور یک پادشاه مشهوری گذشته چنان عادت داشت که به تغیر لباس بجانب دیهات و قصبات میرفت و بخانه های دهاقین و زمینداران مهمان می شد، در هر مقامیکه فردوسی بتذکر این حالات می پردازد این واقعه را همواره می نگارد"}
{"book": "adl0951", "page": 382, "text": "۳۷۷\nشعر العجم حصه چهارم\nکه صاحب خانه دختران پاکیزه را مجموع میداشت تا بحضور\nمهمان نغمه سرائی نموده غزل خوانی کنان میر قصیدند و اندین\nغزل که آن را چامه میگفتند اولاً بگرفتن نام مهمان می\nپرداختند :-\nمراسم تجہیز و تکفین چنان بود که لاش مرده را\nاز آلایش پاک کرده دران مشک و کافور پر کرده در تابوت\nاو تاج شاهی و شیشه ہائے عطر گلاب و زعفران و\nکافور می نهادند ۔\nچون مولود پیدا می شد پدرش در گوش او آهسته\nنام کسی را می گفت و باز بآواز بلند نام دیگری را میگرفت\nبگوشش یکی نام گفتی پدر\nنهانی دگر آشکارا دگر\nنهانی بگفتش بگوش اندرون\nهمی خواندی آشکارا برون\nبرائے عبادت یک لباس مخصوصی میداشتند ع\nنه پوشید نو جامۂ بندگی\nچون پرستش آتش را می نمودند جامۂ سفید را در بر\nمیکردند چنانچه در حالات کیخسرو این امر بالتصریح مذکور\nاست :-"}
{"book": "adl0951", "page": 383, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۷۹\n\nما بعضی ازاں امور را مفصلاً می نگاریم ، اکثر یہ اردوگاه عسکری\nرا بمقامی قرار می دادند که بطرف راست و یا چپ آن کوہ\nیا دریا واقع بود پیشروی معسکر خالی و کشاده می بود ؎\nسپه را سوی میمنه کوہ بود\nز جنگ دلیران بے اندوہ بود\nسوے میسرہ رود آب روان\nچنان در خور آمد که تن را روان\nصورت جمع آوری و اجتماع عسکری این طور می بود که\nمقدم تر از همه عسکر پیاده که بدستہائے شان بر چه می بود\nو عقب آنها رساله و در خلف رساله صفوف پیلها می بود ؎\nپیاده که بد در خور کار زار\nبفرمود تا پیش روی سوار\nصفی بر کشیدند نیزه وران\nسپردار با باد پایان سران\nپس پشت ایشان سواران جنگ\nکز آتش به خنجر ببروند زنگ\nپس پشت شان زندہ پیلان چو کوہ\nز میں از پئے پیل گشتہ ستوہ\nطلایہ یعنی عسکر حفاظتی رکه باصطلاح عسکری ما آنرا پوستہ"}
{"book": "adl0951", "page": 384, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۳۷۹\nما بعضی ازاں امور را مفصلاً می نگاریم : اکثر به اردوگاه عسکری\nرا بمقامی قرار می دادند که بطرف راست و یا چپ آن کوه\nیا دریا واقع بوده پیشروی معسکر خالی و کشاده می بود سے\nسپہ را سوے میمنہ کوه بود\nز جنگ دلیران بے اندوہ بود\nسوے میسرہ رود آب روان\nچنان در خور آمد که تن را روان\nصورت جمع آوری و اجتماع عسکری این طور می بود که\nمقدم تر از همه عسکر پیاده که بدستھائے شان بر چه می بود\nو عقب آنها رساله و در خلف رساله صفوف پیلھا می بود ع\nپیادہ که بد در خور کار زار\nبفرمود تا پیش روی سوار\nصفی بر کشیدند نیزه وران\nسپردار با باد پایان سران\nپس پشت ایشاں سواران جنگ\nکز آتش بہ خنجر ببردند زنگ\nپس پشت شان زنده پیلان چو کوہ\nز میں از پئے پیل گشتہ ستوہ\nطلایہ یعنی عسکر حفاظتی (کہ باصطلاح عسکری ما آنرا پوستہ"}
{"book": "adl0951", "page": 385, "text": "شرح العجم حصه چهارم\n۳۸۰\nمی گویند) وظیفه هر رقم تفتیش و دیده بانی را بجا می آورند\nکه تا دشمن و فتنه از دیگر کدام طرفی نیاید و گردا گرد فوجی خندقی\nرا حفر کرده از آبش پُر میکردند ؎\nبگردِ سپه بر یکی گنده کرد\nطلایه بهر سو پراگنده کرد\nدر میدان خارهای آهنی را می پاشیدند تا دشمن قدم\nخود را بطرف آنها پیش نکند ؎\nخسک بر پراگنده بر گرد دشت\nکه دشمن نیارد بر آن جا گذشت\nدر عقب کوه یک عسکر سواره را جهته این امر مقرر می\nداشتند تا دشمن از پشت آن بر قوای عمومی تعرض را\nاجرار نکنند :- ؎\nهمیدون فرستاد بر سوی کوه\nدرفشی و سی صد ز گردان گروه\nهمچنین برای حفاظت نهره نیز یک مفرزه را مقرر میکردند\n؎ درفشی فرستاد و سی صد سوار\nنگهبان لشکر سوی رود بار\nبر کدام یک مقام مرتفعی دیده بان مقرر می بود که از\nنقل و حرکت عسکر مخالف اطلاعات بهم رساند. این دیده بان"}
{"book": "adl0951", "page": 386, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۸۱\n\nشب و روز بیدار بوده هوشیارانه وظائف خود را انجام میداد\nیکی دیده بان بر سر کوه سر\nبرآمد برآورد ، ز انبوه سر\nشب و روز گردن بر افراخته\nازان دیده گه دیده بر تاخته\nبجستے ہمی راہ توران سپاه\nپئے مور راگر بدیدی براه\nچون هر دو فوج میجنگیدند بهمراه هر کدام آنها یک یک\nترجمان می بود تا تمام حالات و وضعیت محاربه را دیدہ متعاقباً\nبہ نزد پادشاه مفصلاً حکایہ کنند و رپورت برسانند و قاعده بود\nکه بآن ترجمان ها احدی ضرر و گزند نرساند طوریکه امروز\nهم به نامه نگاران جرائد که در میدان جنگ بهمراه عسکری\nمیروند هیچ شخصی ضرری را عائد کرده نمی تواند ے\nنهادند پیمان که با ترجمان\nنباشند بر خیرگی بد گمان\nبدان تا بدو نیک با شهر یار\nبگوید ازین گردش روزگار\nکه کردار چوں بود ، پیکار چون\nبه رزم اندرون کار و کردار چون"}
{"book": "adl0951", "page": 387, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۳۸۲\nکسی را که باین وظیفه ترجمانی مقرر میداشتند که از چند السنه متداوله نیز اطلاع میداشت تا پیغام طرفین را بر همدیگر شان ابلاغ نماید ع\nیکے ترجمان را ز لشکر بجت\nکه گفتار ترکان بداند درست\nسرشته پوسته رسانی چنان بود که در هر منزل اسپان منتظر ایستاده می بود بمجرد رسیدن پوسته سوار خبر را گرفته میبرد و منزل به منزل اسپهای مذکور تبدیل میگردید ع\nز لشکر ز خویشان دو تن را بخواند\nسبک شان بر اسپ تکاور نشاند\nبرون شد ز پرده سرای پدر\nبه هر منزلی بر هیونی دگر\nدر عسکر طبیب و جراح نیز موجود بودند ع\nپراگنده از لشکرت خستگان\nز خویش و ز پیوند پیوستگان\nبمان تا شوند از پزشکان درست\nزمان جستن، اکنون بدین کار تست\nدر هنگامیکه دو حریف با همدیگر چندان میجنگیدند که طرفین مانده و زله می شدند از اسپهای خویش پایان شده دم میگرفتند"}
{"book": "adl0951", "page": 388, "text": "۳۸۳\nشعر العجم حصه چهارم\nو ترجمان لگام اسپہائے شان را میگرفت ؂\nپس از اسپ ہر دو فرود آمدند\nز پیکار یکبارہ دم بر زدند\nگرفتہ بدست اسپ شان ترجمان\nدو جنگی بکردار شیر ژیان\nگاہ گاہ طرفین پس از استرضائے ہمدیگر برائے آب نوشیدن\nہم میرفتند و بعداً واپس می آمدند ؂\nدزاں جا بدستوری یکدگر\nبرفتند پویان سوئے آب خور\nمعلومات مفیدہ :- ہر داستان شاہنامہ یک افسانہ و\nناول دلچسپی است چون واقعہ نگار کدام واقعہ را نوشتن می خواهد\nمقصدش تنها از بیان نمودن ہماں واقعہ نمی باشد بلکہ وی با\nمعلومات مفید دیگری را هم بذریعه آن روشناس میکند و افسانه\nنگار با ذخائر ادبی، اخلاقی، علمی، تاریخی، معاشرتی، تمدنی را\nبہ پیش روئے خویش گذاشته آن را موقع بموقع درمیان\nواقعات عمومی طورے پیوند و منسلک میکند که هیچ شخصی این\nطور خیال کرده نمی تواند که واقعه نگار قصداً این مسائل علمی را\nدران بیان کرده است، بلکه وی آنرا باین چنین یک طریقهٔ\nدلچسپی بیان می نماید که این مسئله هم بفهم احدی نمی رسد که"}
{"book": "adl0951", "page": 389, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۸۴\nدران مسائل علمی است؟ یا نی؟ پیرایه و سبک هر داستان شاهنامه بر همین اصول مبنی است و هر داستانش بجای خویش یک ناول علمی است تنها ما یک مثال آن بطور نمونه می نویسیم :-\nدر شاهنامه یک داستان عروسی زال پدر رستم مذکور است که آن یک واقعه معمولی است لکن فردوسی دران ضمن حالت تمدن ، تهذیب ، معاشرت ، اخلاق ، تعلیم ، فنون جنگ ، سیاست آداب سلطنت ، عشقیه جذبات ، محبت پدرانه ، ناز فرزندانه - حالت اثاثیه و بر طبق این دیگر سخنان مفید و دلچسپ ایران را نیز ادای نموده است و طوری دران مناسبت خود را بکار برده است که ظاهراً این چنین معلوم نمی شود که وی قصداً به تذکر این واقعات پرداخته است اگرچه این واقعات با همدیگر اجنبی هستند لکن بچنان حسن ترتیبی ادا گردیده که از یک واقعه آن واقعه دیگرش تولید گردیده است بنیاد عروسی را بر عشق و محبت گذارده است گویا بطرف این مسئله توجه داده که بدون از پسندیدگی طرفین قائم شدن اینچنین یک تعلقاتی که الی مادام الحیات باقی خواهد ماند مناسب نیست -\nچون رودابه بر زال عاشقه شد اظهار این عشق خویش را با خواص خویش نمود آنها تماماً بمخالفت شدید او ایستاده گفتند"}
{"book": "adl0951", "page": 390, "text": "۳۸۵ شعرالعجم حصه چهارم\nکه زال یک شخص معمر مو سفید یست رودابه گفت هر چه است\nباشد جانم فدائے اوست و الحق که وجود او داروی این درد\nبیدرمان من است و بس: ے\nدل من چو شد بر ستاره تباه\nچگونه توان شاد بودن بماه\nکرا سر که دارد بود بر حبگر\nشود زانگبین درد او بیشتر\nبا این همه این سخن را پیش نظر نهاده است که معیار\nپسندیدگی بجائے حسن وصورت می باید که حسن سیرت باشد\nلہذا از زبان رودابه میگوید : ے\nبرو مهر بانم نه بر روئے و موئے\nبسوی ہنر گشتمش مهر جوئے\nدر شاہنامه بہر مقام معیار رتبۀ زنان را بلند قائم نمود\nاست، لہذا درین مقام نیز ثبوت نکته سنجی و حقیقت پسندی\nرودابه را نموده است، چون خاصان میلان طبیعت رودابه\nرا بطرف زال دیدند آنها نیز باد درین امر ہمنوا شدند: ے\nبآواز گفتند ما بنده ایم\nبه دل مهربان و پرستنده ایم\nدرین چاکر کٹر وفاداری و جان نثاری کنیزکان و پیش"}
{"book": "adl0951", "page": 391, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۸۶\nخدمتهای او را نشاندارد از زبان آنها چنین میگوید :\nاگر جادوی یا بد آموختن\nبه بند و فسون چشم با دوختن\nبه پریم تا مرغ جادو شویم\nبپوئیم و در چاره ، آهو شویم\nیعنی اگر در راه وصول این مطلب ضرورت به جادوگری\nباشد ما خود را مرغ ساخته عقب آن خواهیم پرید و آهو شده\nدر تلاش آن خواهیم دوید - این سخن را گفته پنج تن کنیزکان\nگلها را بر سر زده از حرم سرای بر آمدند زال در پهلوی کدام\nتالابی خیمه خود را بر افراشته در زیر آن نشسته بود کنیزکهای\nموصوفه باین طرف تالاب آغاز بجمع آوری گلها نمودند\nچون نظر زال بر آنها افتاد غلام خود را امر داد که تیر و کمان\nاو را بیاورد و مرغابی ها را نیز از آب رم داده بپراند، وقتیکه\nمرغابی ها به پرواز شدند زال بر آنها تیر افگنده آنها مجروح\nشده افتادند، زال غلامها را بآن طرف تالاب بقرب همان\nمقامیکه کنیزکان بجمع آوری گلها مصروف بودند فرستاد ، تا\nمرغابی های صید شده را بیاورند درین ضمن مقصدیکه زال\nازین تیر اندازی و طریقه شکار خود دارد که پرنده ها را در حالیکه\nدر زمین نشسته بودند پراینده صید کرد همانا که نشاندادن جوهر"}
{"book": "adl0951", "page": 392, "text": "۳۸۷\nشوالحجم حصه چهارم\nکمال خودش را بود بآن کنیزکان تا فریفته او شوند چون غلام\nبمقرب کنیزکهای مذکوره رسید آنها پرسیدند که این جوان کیست؟\nکه ما این طور یک تیر انداز ماهر را نمی شناسیم غلام نام\nو نشان او را معرفی کنان گفت که احدی همسر و برابر او\nنیست کنیزکان گفتند که این طور یک ادعای را مکن زیرا\nکه ملکه ما در همه چیز نسبت باو فوق است، بالاخر طرفین\nتسلیم نمودند که نظیر این یک جوره که عبارت از رودابه\nو زال است وجود ندارد غلام واپس آمده تمام این حکایت\nرا به زال بیان کرد بعد از فرستادن سلام و پیام خود\nزال نیز به نزد کنیزکاں آمده از آنها تدبیر و طریقه وصول\nو رسانی خود را تا به نزد رودابه پرسید بالاخر چنان قرار\nدادند که زال بوسیله کمند بایست که بر بالا خانه رودابه صعود\nکند چون تمام کمال و جوهر ذاتی زال عسکریت و عملیات\nسپاهیانه بوده لهذا در هر موقع فردوسی لحاظ این مسئله\nنموده همین جانب میلان طبیعت و قوه خود را صرف کرده\nاست زال بآن طریقه که کنیزکان را مفتون خویش می سازد\nشکار است، و اگر زال خود را تا بلب بام رودابه رسانیدن\nمی خواهد آن بتوسط کمند است، وقتیکه کنیزکان واپس به نزد\nرودابه آمدند به پیش او علاوه بر مداحی زال به تذکر تعریف"}
{"book": "adl0951", "page": 393, "text": "شعرالعجم حصہ چهارم\n۳۸۸\n\nرعنائی و خوبروئی او پرداختند - رودابه بعد از شنیدن این اوصاف بلهجه شوخی معشوقانه خویش میگوید:\nهمان زال کو مرغ پرورده بود\nچنان پیر سر بود و پژمرده بود\nبه رخ شد کنون چون گل ارغوان\nسهی قد و زیبا رخ و پهلوان\n\nغرض زال به نزد محل رودابه آمده بزیر آن ایستاد و رودابه بر بام بالا خانه آمد - اولین ملاقات و هم صحبتی و هم سخنی و راز و نیاز بهترین یک موقع عمده ایست برای شاعری عشقیه - اگر چه فردوسی طبعاً متین و خشک مزاج است و موضوع کتابش نیز ازین کوچه جداست تا هم چون بوقتش رسید بلحاظ کمال شاعرانه خویش این داستان را به نهایت رنگینی و دلاویزی اداء نموده است -\nرودابه بمجرد دیدن زال گیسوهای خود را دراز کرده یا آویزان کنان میگوید :\nبگیر این سر گیسو از یک سویم\nز بهر تو باید همی گیسویم\nبدان پرورانیدم این تار را\nکه تا دستگیری کند یار را"}
{"book": "adl0951", "page": 394, "text": "۳۸۹ شعر العجم حصه چهارم\nزان گیسوان او را بوسید و بچنان یک ذوق بوسید که آوازش\nتا بگوش رودابه رسید : ع\nکه بشنید آواز بوسش عروس\nبعد از انداختن کمند چون زال بر بام بالا شد رودابه\nنزدیک شده برائے سلام دادن خود را خم کرد و دست خود را\nبدستش افگنده جانب ایوان زرنگار خویش روانه شدند : ؎\nگرفت آن زمان دست دستان بدست\nبرفتند هر دو به کردار مست\nبا این هم رودابه لحاظ شرم و حیای خود داشته با اینکه\nاز دست طپش دل خود بیقرار بود تا هم به نگاه تیز بطرف\nاو دیده نمی توانست : ع\nبه دز دیده در وی همی بنگرید\nهم آغوشی و بوس و کنار تماماً بعمل آمده لکن فردوسی\nشهادت میدهد و ما هم بران شهادت یقین میکنیم که آنها\nفقط بهمین قدر اکتفا نموده اند : ؎\nهمی بوس بود و کنار و نبید\nمگر شیر کو گور را نشکرید\nهر دو عاشق و معشوق با همدیگر عهد وفاداری را بستند رودابه\nباین الفاظ مؤثر این مضمون را اداء نموده است : ؎"}
{"book": "adl0951", "page": 395, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۹۰\n\nجهان آفرین بر زبانم گواه\nکه بر من نباشد کسی پادشاه\nچون هنگام صبح ببرسید هر دو ایشان بطرف مشرق دیده\nگفتند که اے آفتاب امروز نباید که این طور سرعت را\n\nبکار می بردی : ع\nنبایست آمد چنین در ستیز\nزال درباری را انعقاد داد و بحضور حاضرین نطقی را\nکرد، اولاً به تعریف خداوند چنان پرداخت که وی دنیا\nرا پیدا کرده و موسمهای مختلفی را دران بوجود آورده و برای\nهر چیزی یک جفتی را ساخته است . ۲\nهر آنچه آفریده است جفت آفرید\nکشاده ز راز نهفت آفرید\n\n۱۔ ازین معلوم می شود که سلاطین در موضوع امورات مهمه در دربار نطق میکردند\n۲۔ این فلسفه نکاح و عروسی است یعنی نکاح یک قانون قدرتی است که در تمام\nکائنات جریان دارد . امروز این مسئله را تحقیقات جدید ثابت نموده که در هر چیز\nنر و ماده موجود است و امتزاج هردوی آن دیگر انواع بوجود می آید چنانچه اکثر\nاز گلها نیز هم چنین اند که در یکی ازان ماده ذکوریت و بدیگر آن ماده اناثیت\nمی باشد و هر دو باهم ممتزج میگردند و بر همین مسئله فردوسی تصریح نموده است،ع\nهر آنچه آفرید است جفت آفرید ."}
{"book": "adl0951", "page": 396, "text": "۳۹۱\nشعر العجم حصه چهارم\n\nسپس ازان ضرورت نکاح را بیان کرد که بدون ازان نوع انسانی زنده مانده نمی تواند : ع\nبگیتی بماند ز فرزند نام\nکه این پور زال است و آن پور سام\n\nتمهید و فلسفه نکاح را بیان کنان دفعتهً میگوید و این چه قدر یک عمده گریز است : ع\nکنون این همه داستان من است\n\nرودابه با خاندان ضحاک منسوب بود که با آنها کیانیها عداوت خاندانی داشتند چون این خبر بمنوچهر رسید وی برای سام نوشت که بر کابل حمله کنان آن خاندان را بر باد کنند سام یک لشکر بزرگی را گرفته بطرف کابل پیشقدمی را آغاز کرد، چون زال از این مطلب مطلع شد بخدمت پدر حاضر گشته اول موافق قاعده مقرره زمین را ببوسید بعد از زمین بوسی مدح و ثنای سام را نموده بعداً معروض داشت که سر تا سر دنیا از عدل و انصاف شما بهره ور و تنها من ازان محرومم زال بآن طور یک طریقهٔ موثره بیان مظلومیت خود را نمود که سام سر خود را بزمین افگند، زال گفت که :-\n\"من چنان یک مرغ بد قسمتم که پس از تولید من شما مرا گرفته در کوهی انداخته بودید، مرا نه خواب گهواره نه شیر مادر"}
{"book": "adl0951", "page": 397, "text": "شرا لجم حصه چهارم\n۳۹۲\nبه نصیب بوده است و اضافه برین دیگر جرمی ندارم که فرزند\nسام می باشم - شما می بایست که با خدا میجنگیدید که وی چرا\nمرا بخاندان تو خلق فرموده - خیر بهر قسمیکه من بزرگ شده ام\nو بهر صورتیکه من هزار هنر و قابلیت و زور و قوت و تاج و\nنگین را حاصل کرده ام ازان صرف نظر - اکنون رجا میکنم که\nشما ازین اراده خویش باز آمده خاندان محبوبه مرا بر باد مکنید\nاینک سر من حاضر است اولاً آن را با تیغ بیدریغ بر زمین\nبیفگنید لکن درین مسئله قصور کابل چیست ؟ شما قصد ویرانی\nآن را چطور نموده اید : ؎\nز مادر بزادم بینداختی\nبکوه اندرون جایگه ساختی\nنه گهواره دیدم نه پستان شیر\nنه از هیچ خویشی مرا بود ویر\nترا با جهان آفرین بود جنگ\nکه از چه سپید و سیاه است رنگ\nز ماژندران هدیه این ساختی\nهم از گرگسان را بدین تاختی\nکه ویران کنی کاخ آباد من\nچنان داد خواهی همی داد من"}
{"book": "adl0951", "page": 398, "text": "۳۹۳ شعر العجم حصه چهارم\n\nمن اینک به پیش تو استاده ام\nتن زنده خشم ترا داده ام\nبه اره میانم بدو نیم کن\nز کابل مپیمای با ما سخن\n\nافواج سام قریب کابل رسیده بودند محراب ازین امر سخت متاثر و پریشان گشته بیگم خود را که \"سین دخت\" نام داشت خواسته گفت که به هیچ صورت طاقت مقابله سام را ندارم و بجز ازین دیگر تدبیر را ندارم که تو و رودابه هر دو را بکشم تا این مجادله باین صورت محو و فیصله گردد، سین دخت گفت که من خود نزد سام رفته بندوبست این امر را می نمایم این فکر خود را تقدیم کنان به تهیه چنان پیشکش و لوازم تحایف پرداخت که مشتمل بود بر یک لک اشرفی و ده اسپ و شصت\n\nبلند تر ازین تصویر جذبات بیکسی و مظلومیت کشیده نمی شود و پہلو رشتۀ اطاعت پدر را نیز از دست داده نشده است -\nازین معلوم می شود که طرز عمل و سلوک مردان همواره بازنان بیرحمانه بوده است -\nفردوسی در هر جا قابلیت و لیاقت زنان را ثابت کرده و درین محل نیز حل کردن این مشکل را بزن سپرده حتی تنقیصش باظہار این بیامد صراحتاً میگوید :\nیکی چاره آورد از دل بجای کہ او شدف بین هدایه تدبیر و رائے\nضمناً این امر را هم نشان داده است که زنان در ہر فہم مہمات شرکت میداشتند ، و بردن پیام و سلام برائے آنها معیوب پنداشته نمی شود :-"}
{"book": "adl0951", "page": 399, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۳۹۴\nغلام زرین کمر که بدست هر کدام آن یک یک جام زرین بوده\nهر کدام آن از مشک و عنبر یاقوت مملو بود و در یک جام شراب و\nدیگر آن شکر بود و چهل تھان کمخواب که بر آنها جواهرات ہم\nمنصوب بود و دو صد تیغ هندی و اُشترہائے کہ مویہائے\nشان سرخ بود و صد اشتر بار کش و یک تاج جواہر نگار ، و\nیک تخت زرین و طوق و دستوانہ و گوشوارہا :-\nسین دخت در حالتیکہ بر اسپ سوار بود بقرب محل سام\nرسید و بدر بانها اطلاع داد که خبر آمدنم را برسانید. سام او را\nبدربار خویش طلبید ، سین دخت اولاً آداب شاہی را بجا آورد\nو بعداً تحائف خود را تقدیم کرد و پس از جملہ ہائے مدحیہ گفت کہ\nاگر مجرم است محراب خواهد بود لاکن شهر و اہل شہر چہ گناہ\nو قصور کرده اند حالانکه شما بغرض بربادی کابل آمده اید\nکے در تفصیل پیشکش نکتہ ہائے متعددی را در پیش نظر گرفتہ شدہ است ، اظہار رسم\nو رواج آن زمانہ - رسم نگهداشتن غلام است ، چون امراء زیور می پوشیدند در ضمن\nاین تحفہ ہائے طوق و دستوانہ و گوشوارہ ہم ہست . برائے سواری اشترہائے سرخ\nموی را می پسندیدند لہذا بہ تصریح نوشته کہ :ع\nاشتر ہمه ماده و سرخ موئے\nشکر و شراب گویا فال نیک کارہائے خوب است -"}
{"book": "adl0951", "page": 400, "text": "۳۹۵ شعر العجم حصہ چهارم\n\nخدای ما و شما یک است ما تعظیم بتان را می کنیم ولی آنرا\nخدا نمی پنداریم بلکه قبلهٔ عبادت خودش می انگاریم، طویکه شما\nشما آتش را قبلهٔ خویش میدانید؟ ۱؎\n\nگذشته ازو قبله ما بت است\nچه در چین و کابل چه در هند و بست\n\nرودابه باین طور یک خوبی این مطلب را بیان نموده که\nسام نیز ازان متأثر گردیده تمام سخنان او را قبول کرد :-\nسام بهمراه یک عریضه خویش زال را نزد منوچهر فرستاد\nدرین عریضه اولاً بیان حقوق خود را ظاهر کرد و بعداً نگاشت\nکه اکنون من بواسطهٔ کبر سن و ضعف معذور میگردم و خدمات\nمرا زال انجام خواهد داد در خاتمه آن نوشت که زال بهمراه\nرودابه محبت پیدا کرده ازانجا که وی در کوه پرورش یافته\nازین جهت فریفته شدن او بر یک ماه رو چندان محل\nتعجب نیست حضور شما می بایست که اجازهٔ وصلت آنها\nرا عطا فرمایید :-\nزال بدربار منوچهر آمده به نزدیک تخت قریب شده\nزمین را بوسید و تا زمانی سر بسجده افتاد، منوچهر حکم داد که\n\n۱؎ فردوسی درین موقع حقیقت بت پرستی و عیوب تعصب مذهبی را بیان کرده است -"}
{"book": "adl0951", "page": 401, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۹۶\nرخ او را پاک کرده بر چهره اش مشک بیفشاند\nبروز دوم منوچهر یک دربار عمومی را انعقاد داده دران\nاز متخمین دین مورد رائے گرفت ۔ بعداً بہ موبدان امر داد\nکه از زال امتحان بگیرند موبد ہا بسا سوالات علمی را از\nوی نمودند زال جوابات معقول ہر کدامی را داد بروز سوم\nاز زال امتحانات عسکری گرفته شد در نتیجه آرزو و تمنائے\nزال مژور گردید زال در کابل آمده به کمال تزک و\nاحتشام مراسم عروسی آن تمام شد :-\nدر ضمن این داستان فردوسی معلومات مختلف و گوناگون\nفلسفیانه مذهبی ، تمدن ، معاشرت ، رسم و رواج وغیره مسائل\nمتکثره آن زمان را ادار نموده است :-\nکیرکٹر :- در شاہنامہ ذکر ہزاران نفر مختلف مذکور است\nکه دران عرب ، عجم ، ترک ، حبشی ، ہندی ، شاہ و گدا ، امیر\nو غریب ، آقا و غلام ، عالم و جاہل ، شریف و رذیل ، تاجر\nو پیشہ ور ، زاہد و رند ، پیر و جوان ، بچه و دختر و ہر جنس و\nہر قسم مردم شامل است درین ضمن ذکر ہر کسی را که نمود\nله چول سلاطین ایران از کسی مسرور می شدند بر چہرہ و ریش او مشک می افشاندند ۔\nعلیہ درین ضمن فردوسی این مسلہ را ظاہر میکند که درین زمانه تعلیم باندازه علم شده\nبود که خاندان عسکری و امراء نیز از ہر قسم تعلیمات بهره ور می بودند -"}
{"book": "adl0951", "page": 402, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۹۷\nوصف امتیازی هر واحد آن علیحده علیحده معلوم است.\nاز امثله ذیل اندازه هر کدام آن کرده می شود.\n(۱) چون رستم بغرض رهانیدن بیژن به توران رفت، پس\nپس بغرض این مطلب که مردم را از نام و نشان او اطلاعی\nنباشد خود را سوداگر ساخته بسا مال و اسباب تجارتی را با خود گرفته\nرفت، و به توران رسیده دکانی را ترتیب داد و سامان تجارتی\nخود را بهر طرف انتشار داد ازین جهت به بسیار سرعت شهرت\nاو عام گردید و از مقامات دور مردم بغرض دیدن مال\nو اسباب تجارتی او می آمدند. منیژه چون ازین امر اطلاع\nیافت که کدام سوداگر ایرانی آمده است دوان دوان به نزد\nرستم آمده گفت که در ایران نسبت به بیژن مردم چه میگفتند\nرستم از خوف اینکه مبادا از امثال این اظهارات پرده من\nفاش نه شود منیژه را به لهجه غضب آلود مخاطب کنان\nگفت : سه\nبدو کز پیش من دور شو\nنه خسرو شناسم نه سالار نو\nنه دارم ز گودرز و گیو آگهی\nکه مغزم ز گفتار کردی تهی\nمنیژه ازین قهر شدن رستم سخت متاثر و محزون گردیده"}
{"book": "adl0951", "page": 403, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۳۹۸\nگفت :\nچنین باشد آئین ایران مگر\nکه درویش را کس نگوید بخیر\nدل رستم از شنیدن این سخن از درد و الم مملو گردیده\nگفت که واقعاً من از گیو وغیره اطلاعی ندارم و علت\nرنجیدنم از تو این بود :\nبدین تندی از من میازار بیش\nکه دل بسته بودم ببازار خویش\nهمی در نوشتی تو بازار من\nازین روی بد با تو پیکار من\nاین خاصته وصفت امتیازی دوکانداران و مردم تجارت\nپیشه است که آنها از هیچ چیزی این قدر برهم و آشفته\nنمی شوند که از معطلی کار و بند شدن سودای بازار خویش\nآزرده میگردیدند ، چون رستم درین مقام بلباس سوداگرست\nلهذا فردوسی کیر کتر مخصوص سوداگران را درین ظاهر کرد\nهمچنین یک موقعی برای اسفندیار نیز در پیش آمده وی\nنیز بغرض رهانیدن خواهران خویش سوداگر خود را ساخته بود\nچون بخواهران او این اطلاع بهم رسید که از وطن آنها کدام\nسوداگری درین جا وارد شده است آنها دوان دوان نزد"}
{"book": "adl0951", "page": 404, "text": "۳۹۹\n\nشعر العجم حصه چهارم\n\nاو آمده پرسیدند که آیا شما از اسفندیار چیزی اطلاع و خبری\nدارید ؟ اسفندیار تجاهل عارفانه را بکار برده گفت که من\nیک شخص تجارت پیشه هستم مرا با شاهان و شهزادگان\nچه سروکار است : ؎\nنه بینید کایدر فروشنده ام\nز بهر خور خویش کوشنده ام\n(۲) فریدون خواهش وصلت پسران خود را با دختران\nشاه یمن ظاهر کرد و باین مقصد سفارتی را بوی فرستاد\nشاه یمن از استماع این خبر در تردد افتاد که اگر انکار\nورزم فریدون می رنجد و اگر اقرار کنم یک عیب بزرگی\nرا برای خاندان خویش کمائی میکنم (زیرا که عربها بجز باکفو\nو همسر خویش وصلت نمودن را عیب می انگارند) درین مورد با\nاهل دربار خویش مشوره کرده اعلام نمود که فریدون یک\nپادشاه قوی شوکت و با اقتداری است و مقابله نمودن\nاو امریست محال و قبول کردن این خواهش او نیز مشکل\nاست شما درین مورد چه می گوئید ؟ آنها جواباً\nگفتند : ؎\nکه ما همگنان این نه بینیم رائے\nکه هر باد را تو به بینی ز جائے"}
{"book": "adl0951", "page": 405, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۴۰۰\nاگر شد فریدون چنین شهریار\nنه ما بندگانیم با گوشوار\nسخن گفتن و رنجش آیین ماست\nعنان و سنان باختن دین ماست\nسرچشمه هر نوع اخلاق و عادات عربها دو چیز است\nاول فصاحت و بلاغت دوم حمیت و غیرت این هر دو\nوصف را فردوسی در دو کلمه \"سخن گفتن\" و \"رنجش\" تعبیر نموده\nتصویر یک کیرکٹر مخصوص عربها را قائم کرد :-\n(۳) چون رستم انگشتر خود را به منیژه داده او را نزد\nبیژن فرستاد، بیژن علی الفور آن را شناخته بساخته خندید\nچون منیژه از رستم واقف نه بود متحیر شد که در همچو موقع\nمصیب و خفقان مسرور گشتن و خندیدن چه معنی دارد\nبیژن گفت که اگر تو عهد و سوگند میکنی که این راز افشا\nنخواهی کرد البته که علت آن را من بتو خواهم گفت :-\nیاد باید داشت که منیژه این طور با وفا یک دختریست\nکه محض بواسطه عشق و محبت بیژن عیش و آرام و قصور\nو عمارات شاهی را گذاشته خود را بیک حال فلاکت و\nمسکنت گرفتار کرده است و بیژن نیز برین وفا داری واقف\nو معترف است مگر با وجود آن چون نگه داشتن راز کیرکٹر"}
{"book": "adl0951", "page": 406, "text": "۴۰۱ شعر العجم حصه چهارم\n\nزنان نیست : \n\nاگر لب بدوزی زبهر گزند\nزنان راز بان هم نماند به بند\n\nلهذا بیژن درین موقع از اظهار مطلب خویش باز\nایستاده از وی درین مورد یک عهد و پیمانی گرفته پس از\nآن مطلب را باو می فهماند صدمه زیاده که برای منیژه\nازین بد گمانی بیژن میرسد فورا بشور و فغان در افتاده\nمیگوید که :\n\nدریغا که شد روز گاران من\nدل خسته و چشم گریان من"}
{"book": "adl0951", "page": 407, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۰۲\nنیست که پدر او بنابر کدام سبب پرورش او را در عرب\nکنائیده بود که در وقت تولد او از یمن منذر نامی را خواسته\nبوی گفت که این پسرم را من بتو می سپارم تا تو بندوبست\nتعلیم و ترتیه او را بنمائی منذر گفت : ؎\nہنر ہائے ما شاہ داند ہمہ\nکہ او چون شبانست و ما چون رمہ\nسواریم و گردیم و اسپ افگنیم\nکسی را کہ دانا بود بشکنیم\nایں جہالت را مشاهده کنید که همراه پهلوانی و شهسواری\nخویش برین سخن هم فخر میکنند که ما اشخاص دانا و فهمیده\nرا هلاک میکنیم۔ الغرض منذر بهرام گور را به یمن برده به\nپرورش او آغاز کرد چون بهرام هفت ساله شد۔ به منذر\nگفت که شما سرشتهٔ تعلیم مرا بنمائید منذر گفت که ہنوز\nوقت خواندن تو بسر نه رسیده است در ہر فرصتیکه وقت آن\nبرسد همانا کہ من انتظاست را خواهم کرد: ؎\nچو هنگام فرهنگ باشد ترا\nبه دانائی آہنگ باشد ترا\nبه ایوان نمانم که بازی کنی\nببازی ہمی سر فرازی کنی"}
{"book": "adl0951", "page": 408, "text": "۴۰۳\nشعر العجم حصه چهارم\nبهرام گفت :- ع مرا بخردی هست گر سال نیست -\nباز ضرورت تعلیم را بیان کنان بمندر گفت : ؎\nترا سال هست و خرد کمتر است\nنهاد من رای تو دیگر است\nنگه کرد منذر بر او خیره ماند\nبزیر لبان نام یزدان بخواند\nذکر بر آن اشخاصیکه در شاهنامه می آید کیر کٹر مخصوص هر\nواحد آنها موجود است و این کیر کٹر در هر محل محسوس میگردد\nمثلاً کیر کٹر یا تشخیص امتیازی اشخاص ذیل قرار آتی است :-\nکیکاؤس :- بهمراه جاه و عظمت و حوصله مندی احمق و\nزود اشتعال است :-\nکیخسرو :- علو ہمت ، شجاعت ، رحم ، عدل و انصاف دارد\nرستم :- صفت پهلوانی و وفاداری تخت را دارد :-\nسهراب :- لا ابالی و بدمستی شجاعت :-\nاسفندیار :- بهمراه شجاعت زیاده تر حریص تحت حکومت\nاست :-\nافراسیاب :- جور و ظلم و شجاعت :-\nبیژن :- شجاعت وفاداری دوستانه :-\nہر موقعیکه تذکره اشخاص فوق می آید این کیر کٹر آنها"}
{"book": "adl0951", "page": 409, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۴\nتبدیل نمی شود و فوراً معلوم می گردد که این همان تصویریست\nکه قبلاً از نظر گذشته است مثلاً چون گشتاسپ خواهشمند شد\nکه فرزندش اسفندیار رستم را بکشد وی گفت که من تاج و تخت\nرا بتو باین شرط خواهم داد که رستم را گرفتار کرده نزدم بیاری\nاسفندیار باندازهٔ حریص سلطنت بود که برای انجام دادن\nاین طور یک کار ناممکن و نا مناسب آماده گشت. رستم دران\nوقت در زابل بود اسفندیار دران جا رسیده برستم این خواهش\nخود ظاهر کرد. رستم آن شخصی بود که از زمان کیقباد تا باین\nوقت سلطنت بهمت و شجاعت او قائم بود وی این ذلت را\nچه طور قبول کرده می توانست وی گفت که باین قسم با تو\nمیروم که هر قسمیکه گشتاسپ امر کند آنرا تعمیل نمایم. اسفندیار\nاین سخن رستم را قبول نکرد بآلاخر جنگ در بین شان آغاز\nگشت در جنگ رستم زخمی شد و باین سبب محاربه را بروز دیگر\nملتوی گذاشتند. رستم از سیمرغ طالب امداد شد. وی برستم تیری\nداده گفت که این تیر خطا نمی رود. روز دوم چون رستم برای\nمقابله رفت اولاً به نهایت عجز و فروتنی درخواست کرد که\nاسفندیار ازین ارادهٔ خویش باز گردد اما وی قبول نه کرد\nچون رستم مجبور شد تیر را بر کمان خود سوار کرد زیرا که\nدرین معامله کاملاً رستم بے گناہ و سراسر تجاوز و بے اعتدالی"}
{"book": "adl0951", "page": 410, "text": "۴۰۵\nشعر العجم حصه چهارم\nاز طرف اسفندیار بود که قتل او را تصمیم کرده بود لهذا نگهداشت نفس بر رستم یک امر ضروری بود، با وجود آن چون اسفندیار ولیعهد سلطنت و رستم نمکخوار همان سلطنت بود لهذا بواسطه پاس وفا دلش میلرزید و بار بار از در خوشامد و عجز و نیاز با وی می جوشید اما فائده نمی بخشید بالآخر پشوتن نام برادر اسفندیار را خواسته برین واقعه گواه گرفت که من درین اقدام خود مجبورم زیرا که سراسر تجاوز و قصور از طرف اسفندیار است:\nبداند که از من نه بد جنگ وکین\nنه گردیدم از کیش و آئین دین\nاسفندیار می خندد و می گوید که این بهانه جوئی است و از مقابله من پهلو تهی میکند مطلب اینکه پشوتن می آید و رستم باو میگوید :\nچنین گفت پس با پشوتن براز\nکه ای پاک دل، مرد گردان فراز\nبسی لابه کردم به اسفندیار\nنیاید برش لابه کردن بکار\nتو دانی و دیدی ز من بندگی\nنه پذرفت و سیر آمد از زندگی\nاگر او شود کشته از دست من"}
{"book": "adl0951", "page": 411, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۰۶\nز من باز گوئی بهر انجمن\nکه رستم بی لابه و راز کرد\nنه بد سود نزدیک آزاد مرد\nپس از ختم این مقال اسفند یار می گوید :\nبدو بانگ بر زد یل اسفندیار\nکه بسیار گفتن نه آید بکار\nهنوز دل رستم میلرزد و بطرف آسمان دیده میگوید- ای\nخدا !!!\nتو دانی که بیداد کوشد همی\nبه من جنگ و مردی فروشد همی\nبه بادافره این گناهم مگیر\nتو ای آفریننده ماه و تیر\nرستم کمان خود را کشیده ولی هنوز تیر از دستش رها نه شده\nتا اینکه نزدیک است که اسفندیار بر رستم نیز خود را رها کند\nو بر شقیقه او بزند درین فرصت رستم مجبوریت خود را احساس\nکنان فریضه نگهداشت خود اختیاری نفس خود را بجا می آورد\nاگر دیگر کدام شاعر این واقعه را می انگاشت ابداً خیال\nعذر خواهی رستم بدل او نمی آمد لکن فردوسی این امر را در\nهر مقام به پیش نظر خویش می گذارد که وی کیرکتر رستم را"}
{"book": "adl0951", "page": 412, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۴۰۷\n\nچطور قائم نموده است و در هر مقام از اقتضای همان کیرکٹر\nبتذکر هچه بیانات می پردازد و در مقابله اسفند یار هر چند که\nدست بلند شدن از حیثیت مجبوری باشد باز هم ارتکاب این\nفعل چون بر خلاف شیوۀ وفا شعاری است لهذا وی خود\nرا بار بار باز میدارد و خوشامد میکند و پشوتن را گواه میکرد - بالآخر\nبچه لجاجت و مجبوریت و عاجزی خداوند را مخاطب کنان میگوید\nکه اے خدا! تو میدانی اسفند یار آماده ظلم است ای خالق\nزمین و آسمان مرا باین جرم ماخوذه نه فرمانی!\nکیرکٹر سهراب جوش شباب و شجاعت و کارهای لااُبالیانه\nاست این سخنان از یک یک ادائے او نمایان است در معرکه\nنخستین قسمیکه با رستم می آویزد بدان نظر بیفگنید : سه\nبرستم در آویخت چون پیل مست\nبر آوردش از جا و بنهاد پست\nنشست از بر سینه پیل تن\nپُر از خاک چنگال و روی و دهن\nچون رستم مشاهده کرد که عنقریب قتل کرده می شود بسهراب\nگفت که در مملکت ما این طور دستور نیست که حریف را\nدر مرتبۀ اول گرفته بکشد بلکه او را رها میکنند - نوجوان بدست\nساده لوح ازین سخن فریب خورده رستم را رها میکند - و اگر"}
{"book": "adl0951", "page": 413, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۰۸\nدیگری بجای او می بود پس از اینکه این طور یک معرکه\nبزرگی را بسر برده بود مجلسی را منعقد میکرد و داستان فخریہ\nخود را بدیگران می شنوانید - لکن این شجاع مستانه هیچ احساسی\nنداشت که انه بر سینه رستم برخاسته بطرف جنگل بعزم\nشکار میرود : ؎\nهمی کرد نخچیر یادش بنود\nازان کس که باو نبرد آزمود\nاہل نظر اروپا اعتراض میکنند کہ شعرائے ایشیائی\nخصوصیات جداگانه اشخاص مختلف را بیان کرده نمی توانند\nمثلاً اگر صورت محابہ یک جوان و یک پیر مرد را می نگارند\nتصویر قوت و زور آزمائی طرفین را یکسان بنظر می نمایند،\nدر ضمن فرق جوانی و پیری ہیچ بنظر نمی خورد این اعتراض\nشان نسبت بعموم شعرا صحیح است لکن فردوسی ازین جمله\nمستثنی است، مثلاً چون سهراب به نزد کیکاؤس رفتہ مطالبہ\nنبرو آزمائی را میکند، میگوید : ؎\nازان پس خروشید سهراب گرد\nہمی شاہ کاؤس را بر شمرد\nچرا کرده نام کاؤس کے\nچو در جنگ شیران نداری تو پے"}
{"book": "adl0951", "page": 414, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۴۰۹\n\nچون از هیچ طرف صدا و ندائے بر نمی خیزد کاؤس از\nجوش شجاعت بر خیمہ حملہ آور می شود و با ہر چہ میخہائے\nخیمہ می بر آرد : ؎\n\nخم آورد پشت و سنان ستیغ\nبزد تند و برکند ہفتاد میخ\n\nطوریکہ وی با رستم مشت و گریبان شدہ است از یک\nیک ادار آن جوش جوانی ہویدا است : ؎\n\nبزد دست سہراب چون پیل مست\nچو شیر درندہ ز جا در بجست\nیکے نعرہ بر زد پُر از خشم و کین\nبزد رستم شیر را بر زمین\nبہ کردار شیرے کہ بر گور ہز\nزند دست و گور اندر آید بسر\n\nچون بر فوج حملہ آور شدہ این چنین حالتش را بیان\nمیکرد : ؎\n\nسر نیزہ پُر خون و خفتان و دست\nچو شیرے کہ گردد ز نخچیر مست\n\nحکمت و موعظت :- تمام مہمات و اصول حکمت\nو موعظت در شاہنامہ مذکور است و آنرا باین طور یک"}
{"book": "adl0951", "page": 415, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۱۰\nخوبی و لطافت ادار نموده است که طرز ادائے شاعرانه نیز از دست داده نشده ورنہ بقسم ناصر دہلوی مسائل فلسفیانہ را بطور خشک و ساده بیان نمودن در ید قدرت ہر کسی است -\n(۱) در انگریزی یک مثال است ”نالج از پاور“ یعنی علم قوت است اگر بظاہر این سخن صحیح معلوم نمی شود زیرا کہ بخیال عمومی قوت نام زور و زر و فوج و لشکر است ۔ ولے بعد از غور و وقت زیاد و فکر و تجربه معلوم می شود در حقیقت قوت نام عقل است در دنیا ہزاران اقوام در زور و قوت خویش نسبت بہ تمام دنیا عالی و بلند بودند اما غلامی و خدمت اقوام عاقل و شائستہ را می نمودند امروز تمام عالم یکطرف و یک مشت اروپا بدیگر طرف ۔ لکن تمام جہان خدمت و غلامی ہین چند اشخاص معدود اروپائی را میکند این ہمہ فقط از قوت ہمان عقل است و علم این نکتہ را فردوسی درین الفاظ مختصر ادار کرده است : ع\nتوانا بود هر که دانا بود\n(۲) در بین کار ہائے جمہوریہ و شخصی بسیار فرق موجود است در کار ہائے شخصی مدار ہمہ چیز فقط بر یک شخص"}
{"book": "adl0951", "page": 416, "text": "۴۱۱\nشعر العجم حصہ چہارم\n\nمی باشد اگر وی عاقل و صاحب الرائے باشد پس هر چیز میسر است و الا هیچیک صورت اصلاح بنظر نه خواهد رسید بر خلاف آن در کارهای جمهوری چون هزار عاقل شامل می باشد لہذا تمام عملیات آنها نتیجه و اثر قوت مجموع می باشد و ازین امر کدام شخص انکار کرده می تواند که یک شخص نہایت ادنیٰ نیز یک عقل و خردی داشته می باشد و اکثر این طور شده که یک شخص بسیار معمولی سخنی را که می سنجد بفکر و خیال بسیار اشخاص بزرگ هم آن سخن خطور نمیکند :-\nدر کارهای شخصی هیچیک فائدہ از قوت عمومی گرفته نمی شود و بالعکس آن در کارهای جمهوری عقل یک بچه نیز رایگان نمیرود و هر شخصی رائے خود را ظاهر کرده می تواند و رائے آن را شنیدن و عمل بر آن کردن ممکن است این مسئلہ را فردوسی این طور اداء میکند :؎\nشنیدم ز دانا که دانش بسی است\nولیکن پراگندہ با هر کسی است\n(۳) مردم ازاین سخن شاکی هستند که در دنیا اشخاص با وفاء و دوست یافت نمی شود لکن در حقیقت یافتن دوست خوب و یابد موقوف بر طرز عمل خود انسان است اگر"}
{"book": "adl0951", "page": 417, "text": "شوالنجم حصه چهارم\n۴۱۴\nدر میان ما اخلاق و راستی و درومندی موجود البته که\nهر شخص مخلص و همدرد ما شده می تواند ، اگر خود ما بد\nخلق و بیدرد باشیم همانا که اشخاص خوب هم دشمن\nشده می تواند فردوسی بانداز شاعرانه این نکته را چنین\nبیان داشته : ؎\nاگر یار خار است خود کشته\nوگر پرنیان است خود رشته\n(۴) نسبت بسخاوت و فیاضی اکثری از اشخاص مرتکب\nاغلاط می شوند یعنی یا بحد اسراف و فضولخرچی میرسند و یا\nکاملا بخیل می شوند ۔ فردوسی اصول ہذا را این طور\nنشان میدهد : ؎\nچنین گفت رستم خداوند رخش\nکه گر نام خواهی درم را به بخش\nنه چندان که بے چیز گردی زچیز\nجهان تنگ دارد پی از چیز نیز\nبنوش و به پوش و ببخش و بده\nبرای دگر روز چیزی بنہ\n(۵) تا اندازۀ که ممکن باشد باشد انسان بکوشد که با\nکسی مخالفت و دشمنی خود را ظاهر نکند و علی العموم مردم را"}
{"book": "adl0951", "page": 418, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۱۳\nدوست دارد خود بسازد و این طور خیال نکنند که دوستان اندک کافی است فردوسی این مطلب را بواسطهٔ یک تشبیه ادار کرده است : ع\nتو گرخاک یابی همه دوست کار\n\n(۶) در تمام دنیا اصول مکافات جریان دارد یعنی هر معامله را که می نمائیم عیناً همان سلوک به پیش روی ما می آید. این سخن ظاهراً علی الاکثر صحیح معلوم نمی شود زیرا که در برخی از اوقات ما مشاهده می کنیم که شخصی یک عمل می نماید ولی عوض آن برای او درین دنیا یافته نمی شود امّا چون بنظر دقت دیده شود معلوم خواهد گردید که در دنیا عموماً اصول رد عمل قائم است اثر قول وعمل را هرذرّه با خود دارد و هر آواز در هوا یک تموجی را پیدا میکند و همین اثر و تموج واسطه بالواسطه تا بهمان مقام مطلوب که دیگری را ندا میکند میرسد لهذا اگر ما بکسی ضرری را عائد کنیم پس می بایست که ما هم بهمان درجه منتظر و آماده برای تحمّل ضرر او باشیم این نکته را فردوسی چنین ادار کرده است : سه\nچنین گفت پور گو پیل تن\nکه چه را باندازهٔ خویش کن"}
{"book": "adl0951", "page": 419, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۴۱۴\n\n(۷) مقوله مشهوره \"کار امروز به فردا مگذار\" را فردوسی بیک اصول نهایت خوشنما و طریقه مدلل چنین اداء کرده است : ؂\nگلستان که امروز باشد ببار\nتو فردا بچینی نیاید بکار\n(۸) معیار اصلی فضل و کمال عمل است نه علم : ع\nکه صد گفته چون نیم کردار نیست\n(۹) خرچ باندازه آمدنی خویش باید کرد این یکی از اصول موضوعه پولیتکل اکانومی (علم الاقتصاد) است این مطلب را شیخ سعدی این طور ادا کرده : ؂\nچو دخلت نیست ، خرج آهسته تر کن\nکه میگویند ملاحان سرودی\nاگر باران به تابستان نه بارد\nبه سالی دجله گردد خشک رودی\nهمین اصول را فردوسی در دو مصرعه چنین بیان کرده\nچو بر گیری از کوه و ننهی بجای\nسر انجام کوه اندر آید ز پای\nاین شعر نسبت به شعر شیخ سعدی بلیغ است - مفهوم شعر شیخ سعدی این قدر است که چون آمدنی"}
{"book": "adl0951", "page": 420, "text": "۴۱۵ شعر العجم حصہ چهارم\n\nنباشد خرچ را کم باید کرد ولی ذکر تدبیر و تحریص عوائد را\nننموده است، مطلب شعر فردوسی این است که چون خرچ\nمیکنی چیزی می باید برای دیگر روزت نیز بیندوزی۔\nوطرف این امر نیز اشاره شده است که اگر از یک\nاندوخته وافر چون انسان بی باکانه خرچ میکند و از روی\nغلطی هیچ پروای آن را نمیکند بالآخر خمیازه اتمام آن\nرا می کشد طوریکه از کوه یک یک سنگ کشیده شود چیزی\nدر آغاز نظرش کمبود نمی آید ولی رفته رفته یکروزی تمام\nذخیره آن ختم میگردد.\n\nبسیار ازان اصول حکمت و موعظت را که امروز کسب\nعمومیت و ضرب المثل گردیده فردوسی بسیار پیشتر طوری\nبیان کرده است که امروز نیز همان طرز ادای او\nجدید بنظر می خورد ۔ مثلاً\n\nفلک گاہی موافق و ہنگامی مخالف :\nدو دل دارد این باژگونه سپهر\nیکی پر ز کین و یکی پر ز مهر\nدیر آید درست آید :\nخداوند ما داور رہنمای\nبه شش روز کرد این جهانرا بپای"}
{"book": "adl0951", "page": 421, "text": "سفر پنجم حصہ چہارم\n۴۱۴\nعتاب عزیز بهتر از عنایت دشمن : ه\nپدر گر پسر را بزندان کند\nازان به که دشمن گل افشان کند\nمراتب بلند از جان نثاری حاصل میشود: ه\nنشان بزرگی هر آنکس که جت\nنخستین بخون بایدش دست شست\nده درویش در گلیمی بخسپند : ه\nبه یک خانه گنجند ده پارسا\nبه ملکی نه گنجند دو پادشا\nدشمن دانا به از نادان دوست : ه\nچو دانا ترا دشمن جان بود\nبه از دوست مردیکه نادان بود\nمرگ با شرف بهتر است از زندگانی بد نامی : ه\nبنام بلند، از بغلطی بخون\nبه از زندگانی به ننگ اندرون\nدولت در حقیقت نام مسرت است : ه\nتوانگر شود هر که خوشنود گشت\nدل آزرده خانه دود گشت\nسخن نصیحت را بار بار باید شنید چرا که نصیحت از"}
{"book": "adl0951", "page": 422, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۱۷\nتکرار کهنه نمی شود: ؂\nاگر دانشی مرد راند سخن\nتو بشنو که دانش نه گردد کهن\n\nاخلاق و موعظت و سیاست - اگر چه شاهنامه یک\nمنظومهٔ حربیه ایست ولی خوش قسمتی شاعری است که\nفردوسی طوریکه فطرهٔ مذاق جنگی را باین واسطه با خویش آورده\nکه یک شخص دهقان نژاد بود همچنان فلسفه و اخلاق نیز\nیک عنصر اعظم اخلاق او پنداشته می شود با خویش یکجا آورده\nاست چنانچه در عین محاربه نیز از پند و موعظت صرف\nنظر نمی کند در حالتیکه منظره و هیئت میدان جنگ را\nتشکیل داده که در هر طرف تیغها میدرخشند. غلغله نعره ها\nدر سر تا سر فضا طنین انداز و دلها از جوش لبریزیند و\nخاقان چین بر پیل سپید می جلوه گر و بچهار جانب حضا\nافواج قائم است. رستم مانند شیر غرش کنان افواج را در هم\nو بر هم میکند و بتقرب پیل رسیده کمندش را می اندازد و\nخاقان را در کمند گرفتار کرده بر زمین می افگند: ؂\nچو از دست رستم رها شد کمند\nسر شهریار اندر آمد به بند\nز پیل اندر آورد و زد بر زمین"}
{"book": "adl0951", "page": 423, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۱۸\nبه بستند بازوی خاقان چین\nرستم حق داشت که برین کامیابی خویش می نازید و تا مدتی\nدرین نشه فاتحیت خود سرشار می بود ولی دفعةً فردوسی\nبمقابلش نمودار گشته می گوید : ؎\nچنین است رسم سرای فریب\nگهی بر فرازو گهی بر نشیب\nچنین بود تا بود گردان سپهر\nگهی جنگ زهر است و گه نوش مهر\nحاصل شاعری فردوسی رستم است و بر کار نامهای عظمت\nاو افتادن یک لکه خوردی را هم فردوسی گوارا نمی کند تا هم\nدر وقت ادای فرایض اخلاقی رستم را فراموش خاطر خود میکند\nیک منظره مشهور شاهنامه داستان رستم و سهراب است درین\nمعرکه فردوسی قوت کامل خویش را صرف کرده زیرا که رستم قهرمان\nمحبوب او و سهراب فرزند رستم است جنگ بانتتهای شدت\nخود باین درجه رسیده که : ؎\nبه شمشیر هندی بر آویختند\nهمی ز آهن آتش فرو ریختند\nدفعةً فردوسی را این خیال بدماغ می آید که تمام این\nمساعی بمقابله کدام شخص واقع است؟ و حریف او کیست؟"}
{"book": "adl0951", "page": 424, "text": "۴۱۹ شعر العجم حصه چهارم\nو دست خود را بالای کدام کسی بلند کرده ؟ یک حیوان نیز\nفرزند خود را دیده می شناسد و خون و بوی او را حس میکند\nحالانکه رستم انسان بود هم فرزند خود را نمی شناسد و علتش\nجز این نیست که خود غرضی چشمهای او را پوشانیده\nاست :\nهمی بچه را باز داند ستور\nچه ماهی بدریا چه در دشت گور\nندانند همی مردم از رنج آز\nیکی دشمنی را ز فرزند باز\nدر ضمن شاهان ایران بهرام گور یک پادشاه بسیار\nبا شان و شوکت و عزم و استقلالی گذشته است و فردوسی\nبا وی محبت مخصوصی دارد و او را در عدل و انصاف و\nشان و شوکت بر تمام سلاطین ایرانی ترجیح میدید و میگوید\nبه پنجاه خسرو ز تخت کیان\nکه بستند بر تخت ایران میان\nنه بد ، هیچ مانند بهرام گور\nبه داد و بزرگی و فرهنگ و زور\nبا این همه سخت نکته چینی معایب بهرام گور را میکند\nبهرام گور با وجود محاسن نفس پرست بود و یک عادت"}
{"book": "adl0951", "page": 425, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۴۲۰\nعمومی او این بود که از شهر آمده در دیهات میگردید و بهر\nمقامیکه کدام دختر دوشیزه بنظر او میخورد او را در حرمسرائی\nخود داخل میکرد از همین سبب شبستان عیش چه یک ازدحام"}
{"book": "adl0951", "page": 426, "text": "۴۲۱ شعر العجم حصه چهارم\n\nگفته نمیتواند بنابرین هر قسم عیب و خرابی بنابر هر علتی که باشد چون بوجود آید روزه مره کسب افزونی کرده بیشتر منتشر میگردد زیراکه بمخالفت او از هیچ طرفی هیچ یک صدا و آواز بلند شده نمی تواند لکن در شاهنامه هر شخص آزاد بنظر می افتد، پادشاهی که مرتکب کدام غلطی می گردد علی الفور اهل دربارش به نهایت آزادی تنقیدش را میکنند همچنین در هر طبقه زیردستان نکته چینی بالا دستهای خویش را می نمایند و او را از پی اعتدالیش باز میدارند۔ کیکاوس در دام سازش سودابه گرفتار شده فرزند خود را از دست خویش ضائع کرد چون رستم ازین امر اطلاع یافت در عین دربار به کیکاوس گفت :س\nترا عشق سودابه و بد خوئی\nز سر بر گرفت آن کلاه کیئی\nکسی کو بود مهتر انجمن\nکفن بهتر او را ز فرمان زن\nاین سخن را گفته و در حرمسرای رفته سودابه را گرفتار کرده آورد و سرش را برید کیکاوس ساکت نشسته این ماجرا می دید :س\nبه خنجر به دو نیمه کردش براه"}
{"book": "adl0951", "page": 427, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۴۲۲\n\nنه جنبید بر تخت، کاؤس شاه\nگشتاسپ بفرزند خویش اسفندیار سلطنت خود را دادن\nنمی خواست لکن از شدت و عظمت اسفندیار علانیةً از\nتخت نشینی او انکار کرده هم نمی توانست بالآخر این تدبیر\nکه او را بمقابله رستم فرستاده هلاک کرد و پشوتن که برادر\nاسفندیار بود بعد از وقوع این واقعه بدر گشتاسپ رفت\nو هیچ تعظیم و احترام پادشاهی را بجا نیاورد، و به گشتاسپ\nگفت که ای پادشاه سرکشان تو اسفندیار را هلاک و\nفرزند خود را قربانی تخت خویش نمودی: ؎\nبآواز گفت ای سرسرکشان\nز برگشتن کارت آمد نشان\nپسر را بکشتن دهی بهر تخت\nکه تا مبنیاد حشمت نه تخت\nپدر بهرام گور بر مردم ظلم و ستم زیادی نموده بود،\nبعد از وفات او چون بهرام گور دعوی تاج و تخت پدر\nخود را نمود مردم گفتند که ما بدست خاندان ظالم حکومت\nو سلطنت خود را دیده نمی توانیم - قباد پدر نوشیروان\nمدارالمهام خویش را قتل کرد ازین جهته رعایای او،\nوی را زنجیر و زولانه کرده بجای او برادرش را به پادشاهی"}
{"book": "adl0951", "page": 428, "text": "۴۲۳ شعرالعجم حصہ چهارم\n\nخویش انتخاب کرده بر تخت بجائے او نشانیدند - نوشیروان از بزرجمهر بر کدام سخنی رنجیده او را بحبس فرستاد و بعد از چندے بوی پیام فرستاد که چطور هستی ؟ بزرجمهر بجواب گفت احوالم نسبت به تو خوب است نوشیروان قهر شده او را در سیاه چاه انداخت، متعاقباً باز بوی قاصدی فرستاده از احوالش پرسید که چه طوری؟ مکرراً بزرجمهر همان جواب نخستین خود را جواباً باز فرستاد درین مرتبه نوشیروان او را در تنور آهنی قید کرده باز از وی همان سوال نمود و مکرراً همان جواب را شنید : ع\nکه روزم به از روز نوشیروان\nتمام شاهنامه از امثال همین طور خیالات و طرز علمهای آزاد مملو است شاید که ناظرین این طور خیال کنند که در همچو مسائل احسان فرودسی چیست ؟\nحالت ایران واقعاً همینطور بوده که فردوسی او را بحیثیت واقعه نگاری ادار کرده است و از امثال این حکایات اندازهٔ خیال او شده نمی تواند لکن درین موضوع بسیار تواریخ ایران موجود است حالانکه در انها ابداً این طور خیالات آزادانه وجود ندارد و کم از کم این هم از کمال فردوسی است که همان واقعات را که مردم اہم ندانسته"}
{"book": "adl0951", "page": 429, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۲۴\nازان صرف نظر کرده اند فردوسی آن را ضروری دانسته نقل\nکرده و به تحسین آن افعال خوبی که از مردم سر زده\nپرداخته و آن را خوب وسعت داده و طوری نگاشته است\nکه برای دیگران نیز نمونه قائم شده بتواند و در هر موقعیکه\nاز کدام شخصی بر خلاف معیار اخلاق چیزی سر زده بر وی\nتنقید و نکته گیری نموده و علی الاکثر این فرض را خوش\nادار کرده است حتی در مواقع سرسری و ضمنی نیز از ادای\nاین وجیبه ذمت خویش غافل نه مانده - گودرز با پیران\nولیه که وزیر اعظم افراسیاب بود انین سبب عداوت\nشدیدی داشت که از دست پیران ویسه تمام خاندان او\nبرباد گردیده بود - چون گودرز پیران ویسه را با بچه خویش\nہلاک کرد در جوش انتقام خونش را در کف خویش گرفته\nنوشید و بر چهره خود مالید و بازش آشامید این واقعه را\nفردوسی حکایه کنان بهمراه آن بہین بی رحمی و خونخواری او\nاظہار حیرت نموده است : ۵\nفرد برد چنگال و خون بر گرفت\nبخورد و ببالود روی ای شگفت\nگودرز میخواست که سر پیران را از تنش جدا کند ولکن\nباز خیال کرد که این فعل او بر خلاف شیوه انسانیت"}
{"book": "adl0951", "page": 430, "text": "۴۲۵\nشعرالعجم حصہ چهارم\nاست فردوسی درین موقع گودرز را تحسین\nمی کند : \nسرش را همیخواست از تن برید\nچنین بدکنش خویشتن را ندید\nفردوسی در میان سلاطین ایران کیخسرو و نوشیروان را\nمقتدای محاسن اخلاق و عدل و انصاف قرار داده و\nبدین تقریب یک معیار بزرگ محاسن اخلاق را قائم نموده\nکیخسرو چون بمقابله افراسیاب افواج خود را فرستاد حکم داد\nکه در خاک دشمن آن اشخاصی را که بر سر جنگ و پیکار\nنباشند ایذا و تکلیفی رسانند : \nنیازرد باید کسی را براه\nچنین است آئین و رسم کلاه\nکشاور زیا مردم پیشه ور\nکسی کو بہ رزمت نه بندد کمر\nنباید کہ بروے وزد باد سرد\nمکوشید جز با کسی هم نبرد\nچون افراسیاب شکست خورده گریخت بیگم او نزد کیخسرو\nآمده گفت کہ گناہ ما چیست ، ما را نباید اسیر کنی ۔ کیخسرو\nدر جوابش گفت که من هر انچه را که بر خود نمی پسندم"}
{"book": "adl0951", "page": 431, "text": "شعر العجم حصہ چہارم ٤٣٤\n\nبر دیگری نیز روا دار نمی شوم : سه\nچنین گفت کیخسرو هوشمند\nکه هر چیز کو نیست ما را پسند\nنیارم کسی را همان بد به روی\nوگر چند باشد دلم کینه جوی\nحکم عمومی را اصدار کرد که پس ازین هیچکس قتل و گرفتار\nکرده نشود و فرمود که : سه\nز دل ها همه کینه بیرون کنید\nبه شهر اندرون کشور افسون کنید\nز خون ریختن دست باید کشید\nسر بیگناهان نباید بُرید\nتنها برین هم اکتفا نموده امر داد که هیچ شخصی بمال\nو اسباب دیگری دست درازی نه کند. حالانکه تصرف کردن\nبر اموال غنیمت دستور و رواج عمومی بود : سه\nنه چیز کسان سر به پیچید نیز\nکه دشمن شود دوست از بهر چیز\nافراسیاب پدر کیخسرو را به نهایت ذلت و خواری قتل\nکرد و توهین والده او را نیز روا دار شده بود حتی قصد\nهلاک ساختن خود کیخسرو را نیز آرزو داشت، از جهته همین"}
{"book": "adl0951", "page": 432, "text": "۴۲۷\nشعر العجم حصه چهارم\n\nانتقام گیری کیخسرو بدست خویش افراسیاب را مقتول کرد و بعد از کشتن بمردم گفت که قتل نمودن افراسیاب بلحاظ قصاص برایم جائز بود و مناقشه ما و افراسیاب پس ازین بحد اختتام رسید اندا امر میدهم که برای او کفن از کمخواب بدوزند و بیک تابوت زرین جدا و مدفون گردد -\nدرمیان اوصاف اخلاقی ایثار بهترین یک صفتی است فردوسی در اکثری از مواقع این وصف را بیک طریقه نهایت موثری ادار نموده است، چون بیژن بغرض جنگیدن با فوج ترکان میرود پدرش از فرط محبت از فراق او بیقرار میگردد و او را ازین رفتنش باز میدارد و بیژن جواب میدهد : سه\nمرا زندگانی نه اندر خور است\nگر از دیگرانم هنر کمتر است\nبا وجود این هم گیو قبول نمیکند و متسلی نمیگردد - گودرز که پدر کلان بیژن بود به گیو می گوید : سه\nاگر بارد از میخ ، پولاد و تیغ\nنشاید که داریم جان را دریغ\nگستهم پهلوانی بود که همواره حمایه نفس بیژن را می نمود، روزی گستهم تن تنها به تعاقب دشمن خویش"}
{"book": "adl0951", "page": 433, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۲۸\nبرآمد چون بیژن ازین مسئله مطلع شد اسپ خود را در پی او\nبهمین غرض دوانید که برای گستهم صدمه عائد نه گردد گیو پدر\nبیژن چون تعاقب فرزند خود را مشاهده کرد وی نیز در اثرش\nاسپش را دوانید تا بیژن پس بگرداند - هر چند که گیو در پس\nآوردن او کوشش کرده او را میگفت که درین پیری و\nناتوانی من ترا نشاید که در جنگ شامل شوی، و بسیار\nضرور است که پس بگردی، بیژن میگوید که این خلاف\nاصول مردانگی است که دوست بدرد دوست خویش نخورد\nگیو میگوید که تو از رفتن خویش باز ایست تا من بجای\nتو با دوست تو معاونت کنم، بیژن میگوید که در وجود\nپسر افتادن پدر در خطره توہین و ذلت شدیدی است\nبرای پسر درمیان این پدر و پسر تا مدتی گفت و\nشنیدی در همین مورد رد و بدل میگردد بالاخر بیژن میرود\nو گستهم را مجروح در می یابد، بیژن از دیدن این حال\nبیقرار گردیده بنای گریه و فغان را میگذارد چون گستهم\nچشم خود را میکشاید و بیژن را به نزد خویش می بیند او\nرا مخاطب کنان میگوید که برای من جان خود را در\nتهلکه میفگن، فقط توقعی که از تو دارم همین است که\nمرا تا بحضور کیخسرو برسانی که بدیدار پادشاه خویش چشم را"}
{"book": "adl0951", "page": 434, "text": "۴۲۹ شعر العجم حصه چهارم\n\nروشن نمایم بیژن او را نزد کیخسرو می آورد چون گستهم\nنزد کیخسرو میرسید و چشمهای خود را می کشاید علی الفور\nاز چشمانش اشک جاری میگردد -\nدر ضمن این واقعات فردوسی نیز یک تصویر مؤثر\nجذبات انسانی را کشیده است ، گیو ضعیف و پیر شده مثل\nبیژن یک فرزند رشید و نوجوان دارد - پدر پیرش در\nافتادن خطرات مکرر پسر خود را دیده نمی تواند و لگام اسپ\nاو را گرفته از نقطه مطلوب او را میگرداند و می گوید که\nتو بقدر نیم لمحه هم روا دار نیستی که من نفس خود را با ساطرات\nبکشم، فرزندم! باین شدت بکدام طرف پویائی؟ و در\nحرکت و وضعیت خویش چرا دلم را می رنجانی، آیا برین\nپیری و ناتوانی من ترا رحم نمی آید؟ حالانکه نتیجه عمرم\nفقط همین یک تو فرزندم هستی آیا برائے چه تو درین ده\nروز پیهم مصروف جنگ و جدالی و چرا نفس خود را بهلاکت\nمی افگنی؟\nبیژن میگوید که آیا بخاطر شما محاربه لاون نیست\nکه گستهم همراه من چه قسم مردانگی و احسان نموده لہٰذا من\nازین جنگ با دشمن گستهم و معاونت او باز ایستاده\nنمی توانم :"}
{"book": "adl0951", "page": 435, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۳۰\n\nدر شرق همواره حق تلفی جسم لطیف اناثیه بعمل آمده و در جمعیت درجهٔ آنها نهایت پست قرار داده شده که شعرا با این الفاظ آنها را یاد میکنند: ه\nاسپ و زن و شمشیر وفا دار که دید\nکس از زن راستی هرگز نه دیده\n\nفردوسی اولین و هم آخرین شخصی است که این گروه مظلوم را بنظر عزت و رتبه دیده مراتب آنها را بلند قرار داده است در شاهنامه زنان نیز همسر و برابر مردان بنظر آمده در مهمات بزرگ از وی فکر و رای گرفته میشود و از طرف سلاطین بحیثیت سفارت میروند، و شهزادها و سلاطین از زنان مشوره میگیرند چون سام بافواج خویش بغرض حمله آوری کابل آمده امیر کابل درین مورد فقط همین قدر یک تدبیری را سنجیده توانست که یک لخت جگرش را که رودابه نام داشت بکشد لکن مادر رودابه خودش عهدهٔ سفارت را بر دوش خود گرفته نزد سام رفت طوریکه وی درین موضوع به نهایت خوبی و درستی تقریر نموده از آن اندازهٔ فهم و دانش زنان شده می تواند ه\nاسفندیار باندازهٔ حریص تخت و تاج بود که در حیات"}
{"book": "adl0951", "page": 436, "text": "۴۳۱ شعر العجم حصه چهارم\nپدر از وی مطالبه سلطنت خود را میکرد. و گشاسپ گویا\nازین امر انکار داشت بالآخر باسفندیار گفت که اگر تو\nرستم را گرفتار کرده بیاوری همانا که من سلطنت را بتو ارزانی\nخواهم داشت چون مادرش ازین واقعه مطلع شد اسفندیار\nرا نزد خویش طلبیده بسیار نصایح عاقلانه باو نمود : سه\nپدر پیر گشت است و برنا توئی\nبه زور و به مردی توانا توئی\nپدر بگذرد گنج و تاجش ترا است\nهمه کشور و تخت و عاجش تراست\nمرا خاکسار دو گیتی مکن\nازین مهربان مام بشنو سخن\nاسفندیار گفت که من برخلاف امر پادشاهی حرکتی\nکرده نمی توانم و علاوه برین اگر رستم اطاعت مرا قبول کرد\nهمانا که من او را توهین نخواهم کرد ، مادرش گریه کنان گفت\nکه رستم شخصی نیست که از تو مرعوب گردد وی پروائے\nکیکاؤس را نکرد ، کیقباد را وی بر سریر سلطنت نشاند\nآیا وی آبرو و عزت خود را چطور خواهد پسندید که ریخته شود : سه\nز مادر سخن در پذیر و مرو\nبرائے و خرد، پند مادر شنو"}
{"book": "adl0951", "page": 437, "text": "شعرالعجم حصہ چهارم ۴۳۲\nاز خواندن شاهنامه معلوم میشود که در اکثری از\nمقامات فقط از حسن تدبیر زنان مهمات بزرگی حل\nگردیده است و بدست آن زنانیکه بصورت اتفاق تاج\nو تخت افتاده آنها بکمال قابلیت فرائض حکومت را\nانجام داده اند .\nبهمن . هما نام دختر خود را ولیعهد سلطنت مقرر داشت\nاین دختر بآن قوّت و دماغی که حکمرانی نموده نسبت بآن\nفردوسی می نگارد : س\nز دشمن بهر سو که بد مهتری\nفرستاد بر هر سوئے لشکری\nز چیزے که رفتی بگرد جهان\nبد و نیک بروے بنودی نهان\nجهانی شده ایمن از داد او\nبه گیتی بنودے جز از داد او\nعزّت اصلیه زنان عصمت و عفّت او است و فردوسی\nخوش قسمت است که در هیچ یک مقامی اتفاق خجالت\nو شرمندگی بوی واقع نشده است، چون رودابه بر زال\nعاشق شد و موقع خلوت بر ایشان میسر گشت با اینکه\nسخن شان به شراب و کباب و بوس و کنار رسیده لکن حدود"}
{"book": "adl0951", "page": 438, "text": "۴۳۴ شعر العجم حصه چهارم\n\nعصمت را نگه داشته اند -\nتهمینه نیز بر رستم عاشق شد و به لطائف الحیل او را مطیع خویش نمود و به مجرد توافق طرفین شاهد و قاضی را طلبیده نکاح خود را انعقاد دادند ، چون سهراب بر ایران حمله آور شد در منزل نخستین یک خانمی که دخت آفرید نام داشت بلباس مردانه از قلعه برآمده آماده مقابله و محاربه باو شد بعد رد و بدل متوالی بالآخر سهراب او را گرفتار کرد و از خاریدن مویهای او معلوم گردانید که وی زن است سهراب بر وی عاشق شد - دخت آفرید گفت که بمن اجازه بدهید که باندرون قلعه بروم شما نیز در عقب من در آنجا بیائید که من از آن شمایم چون سهراب بتقریب قلعه در عقب او رسید ، دخت آفرید از فصیل قلعه گفت : ع\nکه ایران ز ترکان نخواهند جفت\nبالمقابل شاهنامه ناظرین بر کتاب الیڈ - ہومر نظر بیفگنند بنیاد قصه آن بر هیلن است و جنگ ده ساله قیامت انگیز ترک و یونان بواسطه همان زن بوقوع پیوسته لکن وی چنان یک زن بدکاره بود که شوهر خود را گذاشته بهمراه آشنائی خویش رفته بود با وجود آن یونانیها خیال واپس آوردن او را داشتند - در شاهنامه فقط سودابه"}
{"book": "adl0951", "page": 439, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۴۳۴\nنام یک زنی است که عصمت خود را لکه دار نمودن میخواست\nلکن فردوسی او را از دست رستم بهلاک میرساند تا دامن عزت\nایران بواسطه او داغدار نشود.\nجواب این سوال را که : ع اسپ و زن و شمشیر وفادار که دید ؟\nفردوسی به پهلوی اثبات داده می تواند -\nامثله وفاداری و ایثار زنان در شاهنامه باین کثرت\nموجود است که بران همیشه دنیا خواهد نازید - منیژه نور نظر\nشهنشاه است اما چون افراسیاب مطلوب او را که بیژن\nبود در چاه مقید کرد - منیژه نیز محض بخاطر داری مطلوب\nخویش همه چیز را گذاشت و تمام روز در کوچها دریوزه کنان\nپارچه های نان را بصورت سوال جمع نموده در چاه برای\nقوت بیژن می افگند : ع\nخبر چون بگوش منیژه رسید\nشد از آب دیده رخش نا پدید\nهمه گنج او را بتاراج داد\nازان بد ره بسته بداں تاج داد\nمنیژه بیامد بیک چادرا\nبرهنه دو پای و کشاده سرا\nغریوان همی گشت بر گرد دشت"}
{"book": "adl0951", "page": 440, "text": "۴۳۵ شرالعجم حصه چهارم\nچو یکروز و یکشب بدینسان گذشت\nبیامد خروشان به نزدیک چاه\nیکی دست را اندر و کرد راه\nچو از کوه خورشید سر بر زدے\nمنیژه ز هر در همی نان چدے\nبه بیژن ببردے و بگریستے\nبدین شور بختی همی زیستے\nچوں رستم بغرض رہائی بیژن خود را سوداگر ساخته\nبه توران آمده منیژه به نزد باین وضعیت حاضر گشت:ت\nبرہنہ تنان دخت افراسیاب\nبه رستم آمد دو دیده پُر آب\nو احوالات خود را برستم باین الفاظ درد انگیز حکایه کردت\nمنیژه منم دخت افراسیاب\nبرہنہ نہ دیده منم آفتاب\nکنون دیده پر خون و دل پُر ز درد\nازین در بدان درد و رخساره زرد\nبرائے یکی بیژن شور بخت\nفتادم ز تاج و فتادم ز تخت\nدر حالت رنج و غصه بیژن را دشنام میدهد دلے ہیں"}
{"book": "adl0951", "page": 441, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۳۶\nدشنام او نیز از محبت و عقیدت او لبریز است. چون او\nنزد رستم به پیش بیژن رفته حالات را بیان کرد. بیژن بر\nوفا داری منیژه بیتاب شده او را چنین مخاطب ساخته میگوید:\nنه\nتو ای جفت رنج آزموده ز من\nفدا کرده جان و دل چیز و تن\nبکردی رها تاج و تخت و کمر\nهمان گنج و خویشان و مام و پدر\nاگر یابم از جنگ این اژدها\nبدین روزگار جوانی مرا\nبسان پرستار پیش کیان\nبه پاداش نیکت به بندم میان\nچون فرود (برادر اندر کیخسرو) محصور گردید بمادر خواص و خواص\nخویش گفت که در اندک زمان دشمن آمده بر شمایان مقبنه\nخواهد کرد. این سخن را گفته وی مرد، تمام خواص او\nعلی الفور بر فصیل قلعه بالا شده از قلعه خود را بزیر افگنده\nهلاک شدند و مادر فرود پهلوی جسد او آمده روی خود را\nبر چهره او نهاده و خنجری بر سینه خویش فرو برده خود را\nهلاک و در ادای لاش پسر مرده خویش خود را افگنده:\nبیامد ببالین فرخ فرود"}
{"book": "adl0951", "page": 442, "text": "۴۳۷\nشعر العجم حصہ چہارم\nبر جامه او یکی دشنه بود\nدو رُخ را بروی پسر بر نهاد\nشکم بر دریده برش جان بداد\nبا اینکه سودابه (بیگم کیکاؤس) یک زن بدکار بود، اما\nچون پدرش کیکاؤس را حبس کرد و سودابه را طلبید از شنیدن\nگرفتاری شوهر خود مویهای خود را بکندن شروع کرده گفت\nکه این کار بر خلاف شرافت بوده یکرقم نامردی است، اگر\nمقصد از حبس نمودن کیکاؤس بود البته با وی جنگیده او را\nاسیر میکردند بحیله و دسیسه گرفتاری او خلاف انسانیت\nمی باشد من نیز همراه کیکاؤس در محبس خواهم بود:؎\nجدائی نخواهم ز کاؤس گفت\nاگرچه ورا خاک باشد نهفت\nتا وقتیکه کیکاؤس در بند خانه بود سودابه نیز محل شاہی را گذاشته\nبا وی می بود و مراسم خدمت گذاری او را بجا می آورد۔\nاگر واقعات زنانه در یک حصہ جداگانه تحریر گردد و بر\nاخلاق و عادات زنان نظر افگنده شود همانا ثابت خواهد گشت\nکه بهترین معیار شریف النفسی از اخلاق و عادات آنها\nقائم شده می تواند :-\nفردوسی از زبان بهرام آن مرتبہ را کہ برای زنان قائم"}
{"book": "adl0951", "page": 443, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۳۸\n\nداشته این است :\nهم از وی بود دین یزدان بپای\nجوان را به نیکی بود رهنمای\nزیاده برین تعریف زن نی بلکه از مردم هم شده نمی تواند\n\nمذهب : فردوسی در تقریبهائی مختلف باندازه در موضوع مذهب بسط کلام نموده که اگر همه آنها جمع کرده شود همانا که یک مضمون بسیار غرائی طویلی ازان بوجود می آید فردوسی مذهب را نسبت بهمه چیزها ضروری می انگارد - چون پادشاهی بدیگری مکتوبی می نگارد و یا در ملک خویش کدام فرمانی را نافذ می نماید و یا بدربار تقریری میکند مقدم تر از همه دران حمد و ثنای خداوند می باشد این مضمون اگرچه بکثرت مکرر گردیده لاکن فردوسی را نسبت باو چندان شغف و محبت است که در هر مرتبه آن را بیک جوش و سبک دیگری می نویسد -\nآن سخنان الهی را که فردوسی نسبت بمذهب بیان کرده حسب ذیل است :-\n(۱)\nچنان دین و شاهی به یکدیگر اند"}
{"book": "adl0951", "page": 444, "text": "شعر العجم حصہ چہارم\n۴۳۹\n\nتو گوئی که در زیر یک چادر اند\nنه پی تخت شاہی بود دین بجائے\nنه پی دین بود، شهریاری بجائے\n(۲)\nحقیقت مذہب عدالت است یعنی اگر موجود باشد عینا همان مذہب است : ع\nچه گفت آن سخنگوی با آفرین\nکه چون بنگری ، مغز داد ، است دین\n(۳)\nتمام مذاهب حق است و آن سخنان که امروز خراب بنظر می رسد، تعبیر آن را مردم غلط کرده اند ، مثلاً بت پرستی و آتش پرستی که بظاہر لغو است لکن بانیان مذہب حکم آتش پرستی و بت پرستی را گاهی نه داده اند، بلکه این اشیاء را قبلهٔ خویش قرار داده بودند طوریکه ما کعبه را قبلهٔ خویش می پنداریم درین وقت ، مادر کلان رستم بت پرست بود چون بحضور سام در اثنائے سفارت خویش ، مذاکره میکرد گفت : سه\nخداوند ما و شما خود یکی است\nبه یزدان ما هیچ پیکار نیست"}
{"book": "adl0951", "page": 445, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۴۰\nگذشته از و قبله ما بت است\nچه در چین و کابل چه در هند و بست\nشما را عوزد آتش پر فروغ\nتو دانی کزین در نه گفتم دروغ\nپرستیدن هر دو راه بد است\nچو ما را همه آرزو ایزد است\nچون کیخسرو توران را فتح نموده جهت ادا کردن شکرانهٔ\nآن بآتشکده رفت فردوسی این واقعه را با تفصیل رقمطراز\nگشته می نویسد : ؎\nبه یک هفته بر پیش یزدان بدند\nمپندار کاتش پرستان بدند\nکه آتش بدان گاه محراب بود\nپرستنده را دیده پر آب بود\n(۴)\nتعصب و جیر مذهبی نا جائز است ـ به نوشیروان شخصی\nتحریر کرد که در مملکت شما یهودی و عیسائی نیز سکونت دارند\nحالانکه آنها دشمن شمایند و مذهب آنها مذهب\nشیطانی است :؎\nجهودان و ترسانترا دشمن اند"}
{"book": "adl0951", "page": 446, "text": "۴۴۱\nشعر العجم حصه چهارم\n\nدو رویند و باکیش اهرمن اند\nنوشیروان گفت تا وقتیکه در یک مملکت مردم مذاهب مختلفه\nسکنی پذیر نباشند در آن سلطنت عظمتی بوجود نمی آید نوشیروان\nدر جواب معروضه شخصی نوشت که هر شخص در امور مذهبی و\nخیالات خویش آزاد است و می بایست که رائے شخصی خود\nرا قائم کند :\nیکی بت پرست و دگر پاک دین\nیکی گفت نفرین به آز آفرین\nز گفتار ویران نگردد جهان\nبگوی آنچه رایت بود در نهان\n(۵)\nخداوند از زمان و مکان پاک است و ذات او بهیچ\nیک حاسه محسوس شده نمی تواند و در عقل کسی گنجایش\nآن ممکن نیست اگر بر خلاف تنزیه کدام شبه در کدام محل\nپیدا شود فردوسی بالتصریح ازان خیال را باز میدارد. چون\nسکندر بخانه کعبه رفت چون لقب عمومی \"کعبه خانه خدا است\"\nلهذا فردوسی آنرا ضرورة چنین می نگارد :\nاز ان جای با گنج و دیهیم رفت\nبه دیدار خانه براهیم رفت"}
{"book": "adl0951", "page": 447, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۴۲\nخداوند خواندش بیت الحرام\nبدو شد ترا راه یزدان تمام\nز پاکی در اخانه خویش خواند\nنیالش کنان را بدو پیش خواند\nخدای جهان را نیاید نیاز\nبجای حوزه کام و آرام و ناز\n(۶)\nنسبت باثبات باریتعالی فردوسی دلائل متعدی را قائم کرده\nکه تفصیل آن قرار آتی است :-\n(۱) هر چیزی بوجود او شهادت میدهد :- ع\nپئے مور بر هستی او گواه\n(۲) هر قدر اشیائیگه در عالم موجود است هیچ یکی ازان\nخود مختار و حاکم مطلق بنظر نمی آیند هر آن چیزیکه بر دیگر\nچیزی حکمرانی میکند ذاتاً خود آن هم محکوم بدیگر چیز است\nهیچ چیزی ذی روح و غیر ذی روح آزاد محض و خود مختار\nمطلق بنظر نمی آید ازین یک ثابت میشود که دیگر کدام وجودی\nموجود است که موجد این سلسلۀ کائنات و فرمانروای عمومی\nمی باشد همان موجد و فرمانروا خداوند است این استدلال\nرا فردوسی درین الفاظ مختصر اداء کرده که :؎"}
{"book": "adl0951", "page": 448, "text": "۴۴۳ شعر العجم حصه چهارم\n\nجهان بر شگفتی است گر بنگری\nندارد کسی آلت داوری\n(۳) باین همه فلسفهٔ فردوسی نسبت بخداوند این است\nکه سوای این دیگر چیزی معلوم شده نمیتواند که ”هست“ و\n”یکتا است“ و زیاده برین هر چیزیکه متعلق بذات و صفات\nاو گفته شود تماماً قیاسی است زیرا که ذات او بلند تر از\nفهم انسانی است درین مباحث وی همرابی فلسفیان را\nآرزو مند نیست و خودش فلسفه دانها را مخاطب کنان\nمیگوید : ؎\nایا فلسفه دان بسیار گوی\nنپویم براهی که گوئی بپوی\nفردوسی میگوید هر آن چیزیکه بدل و زبان ما می\nآید و در خیال ما خطور میکند یا هر چیزی را که مشاهده میکنم\nآن شیئی خدا نیست : ؎\nترا هر چه بر چشم بر بگذرد\nبگنجد همی در دلت یا خرد\nچنان دان که یزدان نیکی دهش\nجز آن نیست و زین بر نگردان منش\nبلاغت :- او بار ما علی العموم لحاظ بلاغت را بحیثیت"}
{"book": "adl0951", "page": 449, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۴۴\nانفرادی آن میکنند مثلاً در یک شعر خاص یا مضمون مخصوص چه بلاغت است لکن نسبت بکدام کتاب گاہی این بحث بعمل نیامده است که بملاحظه تناسب تمام اجزای آن در وی بلاغت است ؟ و یا نی - نسبت به گلستان عموماً متفق اند که یک یک حرف آن بلیغ است لکن اگر این لحاظ کرده شود که موضوع اصلی آن اخلاق است آن باب پنجم او که در و حکایات بیهوده عشقیه است کاملاً بر خلاف این موضوع می باشد - بنابرین اگرچه یک یک سطر گلستان فی نفسه بلیغ باشد اما بلحاظ موضوع سرتاسر آن کتاب بلیغ نیست -\nشاہنامہ یک منظومه وسیع است و دران بسا داستانها و بسیار عناوین و بہزار ہا واقعات گوناگون و حالات بوقلمون موجود است با وجود آن این از کمال بلاغت است که از از ابتدای تا انتهای آن تناسب و ائتلاف موجود بوده بقدر یک ذره درین مسئله فرق نیامده است شاهنامه یک نظم رزمیه و یک نظم تاریخی و یک نظم شاعرانه است بلحاظ تمام این حیثیت ہا فرائض جداگانہ این حیثیت ہا طوری اداء شده که در حیثیت آن عصر او غالب است. بنابرین لب و لہجه و سبک تحریر این کتاب رزمیہ است در الفاظ"}
{"book": "adl0951", "page": 450, "text": "۴۴۵\nشعر العجم حصه چهارم\nآن علی العموم شان و شوکت و زور و هیبت یافته می شود\nبرای واقعیت تاریخی و یا پیدا شدن دلچسپی در میان آن\nآن داستانهای عشقیه نیز وارد میگردد (مثلاً منیژه و بیژن،\nرودابه و زال سهراب و ماه آفرید) این از منتهای نکتۀ\nسنجی و بلاغت است که در عشق و عاشقی نیز لہجه رزمیه آن\nتبدیل نیافته است و بهمراه او یک رقم ناموزونی نیز دران\nپیدا نه گردیده چنانچه زال با معشوقه خود اگرچدر خلوت\nبدون یک مانعی یکجا شده لکن دست ہوس خود را بر وی\nبیش از یک بوس و کنار دراز نه کرده است این واقعه را\nفردوسی این طور ادار میکند :- ع نگر شیر کو لور را فشکرید\nچون سهراب بر ماه آفرید عاشق میشود، ہومان باو\nچنین خطاب میکند : ؎\nفریب پری پیکران جوان\nنخواهد کسی کو بود پہلوان\nتوئی مرد میدان این سروران\nچه کارت به عشق پری پیکران\nقصۀ معاشقه زال و رودابه را فردوسی باندازۀ مطول\nو دراز ساخته نوشته که یک مثنوی عشقیه ازان بعمل آمده\nاست و ہر قدر روایاتی که ضمناً دران آمده تمانگا درد مندرج"}
{"book": "adl0951", "page": 451, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۴۶\nمی باشد ولی باوجود آن چنان معلوم می شود که هر دوی\nآن در آغوش جنگ پرورش یافته اند در ناز و نیاز آنها\nنیز طرز شان و شوکت دلیرانه موجود است اداء و کرشمه\nمعشوقانه نیز از پہلوی جنگی خالی نیست، چون زال بر\nبالا خانه رودابه برخاستن می خواهد ، رودابه گیسوان خود\nرا آویزان کرده می گوید که بوسیله این بالا شوید من این\nتار ها را برای دستگیری همین روز پرورش داده بودم\nکه بکار دوستم بیاید : ؎\nبدان پرورانیدم این تار را\nکه تا دستگیری کند یار را\nچون رودابه گیسوان خود را آویزان میکند و بر زمین\nمیرسد زال آن را بآن قدر یک جوش و محبت می بوسد\nکه آواز بوسیدن آن بگوش معشوقش میرسد : ؎\nبمائید مشکین کمندش ببوس\nکه بشنید آواز بوسش عروس\nزلف را تشبیهاً تمام شعراء کمند میگویند لاکن این از\nجملہ کار نامہ ہای معشوق شاہنامه است که آنرا کمند\nواقعی ساخت در تمام این مواقع ہر آن قدر الفاظیکه\nآمده اند دران ہمراہ انداز عشقیه شان و شوکت رزمیه"}
{"book": "adl0951", "page": 452, "text": "۴۴۷ شعرالعجم حصه چهارم\nنیز قائم است مثلاً تعریف زلف رودابه را این چنین\nکرده شده ه\nکمندے کشاد او ز سرو بلند\nکس از مشک نان سان نه پیچد کند\nخم اندر خم و مار بر مار بر\nبرال غبغبش تار بر تار بر\nرودابه خیر مقدم زال را باین الفاظ اداء میکند :ه\nدو بیچاده بکشاد و آواز داد\nکه شاد آمدی اے جوان مرد شاد\nپیاده بدین سان ز پرده سرائے\nبرنجیدت این خسروانی دوپائے\nلحاظ خصوصیت قومی در سراپائ شاهنامه موجود است\nگویا که وی یک رجز قومی است که در دل ایرانیها این\nطور یک جذباتے را تولید میکند که آنها نسبت به تمام اقوام\nعالم بلند تر اند و حمله آوران ممالک خارجه همواره از دست\nاو شان شکست خورده اند ، عرب ، و ہند ، و حبش ، و بربر\nو روم بآنها خراج میدادند - تورآن علی الدام یک حریف\nمقابل آنها بود ولے ہمیشہ ناکامی به نصیب آنها بوده است\nاگر افراسیاب کشته شد و ارجاسپ شکست خورد و سکندر فاتح"}
{"book": "adl0951", "page": 453, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۴۸\n\nگشت تماما عملیات فوری و امور اتفاقیه بودند ، رستم نسبت\nبه تمام پهلوانان دنیا فائق بود ولی در مقابله اسفندیار\nگریه کرد و محتاج بمدد خواستن از سیمرغ گشت ۔ قهرمان\nمحبوب فردوسی رستم است و واقعا فردوسی را با نام او یک\nعشق و محبت مخصوصی است ۔ لکن فردوسی بمقابله فریضه\nقومیه خویش از جذبات خود نیز دستبردار می شود چون در\nحیثیت تاریخی این مبحث مفصلا گذشته لهذا درین موقع\nضرورت مزید بیان کردن آن نیست ۔\nتخیل :- چون شاهنامه سراپا مشتمل بر واقعات است\nازین جهت در وی بظاهر تخیل دیده نمی شود لکن اگر\nکار شاعر فقط همین قدر باشد که هر آن چیزیکه به پیش\nروی او موجود باشد عینا تصویر آن را بکشد پس این محض\nواقعه نگاری است و مصوری ، لکن در اکثری از مواقع بر\nشاعر اضافه برآن دیگر کار روائی نیز لازم می افتد ۔ واقعه\nمحض اجمالی و ساده و بی کیف می باشد و شاعر یک خاكه\nعمومی او را قائم میکند و جا بجا دران رنگ آمیزی میکند\nو بعضی واقعات را مبهم و پیچیده میگذارد و برخی را نمایان\nو ظاهر می نماید و موقع بموقع رنگ جذبات و احساسات\nرا به آن افزوده میدارد تمام این امور به تخیل متعلق اند"}
{"book": "adl0951", "page": 454, "text": "۴۴۹ شعر العجم حصه چهارم\nبنابرین زیاده تر در شاهنامه تخیّل مشهود است ۔\nتخیّل محض که دران تنها سخنان خیالی و استعارات و\nتشبیهات خیالی میباشد تا بزمانۀ فردوسی بوجود نیامده بود ۔ زیرا\nکه نظر بر رفتار تدریجی شاعری این وقت زمان تخیّلات محضه\nنبوده تاهم این سخن حیرت انگیز است که فردوسی نمونۀ خالص\nتخیل را نیز قائم نموده تا برای شعرای دورۀ آتیه یک دلیل\nراه باشد در تمهید داستان بیژن اینطور رقمطراز است : ؎\nشبی چون شبه روی شسته بقیر\nنه بهرام پیدا، نه کیوان نه تیر\nدگر گونه آرائشی کرد ماه\nبسیج گذر کرد بر پیش گاه\nزتاجش سه بهره شده لاجورد\nسپرده هوا را به زنگار کرد\nسپاه شب تیره بر دشت و راغ\nیکی فرش افگنده چون پرّ زاغ\nنمودم بهر سو بچشم ، اهرمن\nچو مار سیه باز کرده دهن\nهر آنگه که بر زد یکی باد سرد\nچو زنگی بر انگیخت را مشت گرد"}
{"book": "adl0951", "page": 455, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۴۵۰\n\nچناں گشت باغ و لب جوئبار\nکجا موج خیزو ز دریائے قار\nفرو ماند گردون گردان به جائے\nشده سست خورشید را دست و پائے\nزمیں زیر آن چادر قیر گون\nتو گفتی شدستی بخواب اندرون\nنہ آواز مرغ و نہ ہرائے دَدُ\nزمانه زبان بست از نیک و بد\nجذبات و احساسات :۔ بر شاعری فارسی این یک اعتراض عمومی کرده میشود که وی از عالم وسیع جذبات و احساسات صرف جذبه عشق و محبت را گرفته و در همین یک موضوع یک عالم گوناگونی را ظاهر کرده است و دائره این محبت نیز محدود بوده از موضوع عشق و عاشقی پیشتر نه رفته است، اگر جذبات محبت پسر و پدر، محبت برادر به برادر، محبت زن و شوهر، محبت دوست به دوست در شاعری فارسی جستجو کرده شود وجود ندارد۔\nاین اعتراض تا یک جای صحیح است ۔ ولی فردوسی ازین اعتراض بری میباشد زیرا که وی تمام جذبات و احساسات را بیک طریقه نهایت پر اثری اداء نموده تصویر مکمل نهایت خوب محبت احباب، شفقت اطفال، گرمجوشی ہای زن و شوهر"}
{"book": "adl0951", "page": 456, "text": "۴۵۱\nشعر العجم حصه چهارم\nاطاعت والدین، جوش انتقام، شان غرور، اندازه عاجزی\nرا کشیده است درین مورد به نوشتن چند مثال اکتفا میکنیم:-\n(۱) چون سیاوش از سرد مهری های پدر خویش\nکیکاؤس عاجز آمد نزد افراسیاب رفت، افراسیاب بخاطرداری\nو دلدهی او پرداخته عروسی او را با دختر خویش فرنگیش نمود\nولی بالآخر از جعلی و در اندازی فتنه انگیزان از وی رنجیده\nحکم قتلش را اصدار داد چون فرنگیش ازین مسلہ اطلاع\nیافت گریه کنان با آه و ناله و فغان خاکها را بر سر خویش\nباد کرده به نزد پدر خویش حاضر شده گفت که سیاوش برای\nشما از خاندان پدرش برید و تاج و تخت را گذاشت و بزیر\nسایۂ عاطفت تو پناه گزین شد امید که تو دستت را بخون او\nنیالائی که پادشاهان را کسی قتل نمیکند : ؎\nسیاوش که بگذاشت ایران زمین\nهمی بر تو کرد از جهان آفرین\nبیازر و از بهر تو شاه را\nبماند افسر و گنج و هم گاه را\nسر تاجداران نه برو کسی\nکه با تاج بر تخت ماند بسی\nبگفت این و روی سیاوش به دید"}
{"book": "adl0951", "page": 457, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۵۲\nدو رخ را بکند و فغان بر کشید\nکه شاها! دلیرا ! گوا! سرورا!\nسرافراز ! شیرا! و کند آورا!\nکنون دست بسته پیاده کشان\nکجا اندر دگاه گردن کشان\nکجا گیو؟ و طوس ؟ و کجا پیلتن\nفرامرز و دستان آن انجمن\nکجا شاہ کاؤس گردن کشان\nکه ببینند این دم ترا زین نشان\nاز اختلاف حالات کیفیت جذبات نیز مبدل میگردد، و کمال شاعر آنست که آن خصوصیاتی را که این اختلاف پیدا میکند و آن را نیز در هر مقام ملحوظ دارد فردوسی در ہر موقع این نکته نازک را ملحوظ نظر خود داشته است ، مثلاً چون سکندر وفات کرد بیگم دی روشنک برلاش او نوحه کنان آمد سکندر بیمار یک شخص فاتح و یک کشورستان بزرگ و روشنک دختر دارا بود که او را سکندر شکست داده بوده نظر باین حالات مخصوص حالت روشنک برین فوت سکندر چه طور خواهد بود فردوسی این جذبات روشنک را ملاحظه کنید که بچه قسم ادار کرده است :-"}
{"book": "adl0951", "page": 458, "text": "۴۵۳\nشعر العجم حصہ چهارم\nروشنک به پہلوی لاش سکندر ایستاده گریه کنان میگوید *\nز بس رزم و پیکار و خون ریختن\nچه تنہا چه با لشکر آویختن\nزمانه ترا داد گفتم جواز\nہمی داری از مردم خویش راز\nچو کردی جهان از بزرگان تہی\nبینداختی تاج شاهنشهی\nدرختی که کشتی چو آمد ببار\nہمی خاک بینیم ترا غمگسار\nبروشنک همچنان که صدمه فوت شوہر کشور ستانش لاحق است همراه آن خیال مردن پدرش نیز بخاطر او می باشد و درینجا دو مضمون مختلف و جذبات متضاد باہم یکجا می شوند فردوسی ہمیں دو جذبات را با هم یکجا و بچه قسم ادا کرده که رنگ هر دو خصوصیات آن علیحدہ علیحدہ جلوہ گر است -\n(۲) چون رستم را اسفندیار مجروح ساخت و امید حیات او باقی نماند وی بخانه آمد پدر و مادر و برادرش تماماً ایں حالت او را دیده بے اختیار بگریه افتادند لاکن محبت مادر و پدر و برادر ہمگی یکسان نمی باشد آں محبتی را که پدر"}
{"book": "adl0951", "page": 459, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۵۴\nبا پسر دارد. برادر با برادر ندارد. محبت مادر نسبت بآنها از حد افزون است. اثرات این فرق محبت را ملاحظه کنید. زواره برادر رستم گریه کنان آمده اسلحه او را از بدنش فرو آورد زال پدر رستم مویهای خود را کنده کنده بر جراحات رستم رخسار و دهان خود را میگذاشت لکن رودابه مادر رستم بطرف رستم ندیده گریه و نوحه میکرد: س\nچو رستم به ایوان شد اندر زنان\nبرو سر بسر گرد شد دودمان\nبیامد زواره کشاده میان\nاز و کبر بکشاد در بهر بمان\nجهان دیده دستان همی کند موی\nبر آن خستگیها بمالید روی\nز سر بر همی کند رودابه موی\nنهانی از ایشان همی خست روی\nبطرف محبت مادر توجه کنید که دلش در وقوع همچه یک سانحه در اختیارش نیست اما درین حالت نیز این خیال را بخاطر دارد که اگر من بحضور فرزند خویش گریه و فغان کنم البته که بدلش ازین وضعیت من رنج و خفقانی عائد خواهد شد ازین جهته پنهانی گریه و نوحه میکند."}
{"book": "adl0951", "page": 460, "text": "۴۵۵\nشعر العجم حصه چهارم\nفردوسی در یک موقع دیگر گریستن رودابه را نیز نوشته است\nکه در موقع مردن نواسه خویش سهراب بر لاش او در\nموقعیکه بخانه آورده شده بود بیماخته از صمیم دل گریه کرده\nاست زیرا که دران وقت وی مرده بود و این طور یک خیالی\nکه در واقعه مجروحیت رستم برایش لاحق شده بود در اینجا دامنگیر\nخاطرش نشده : س\nچو رودابه تابوت ، سهراب دید\nزچشمش روان جوی خونناب دید\nبه زاری همی مو به آغاز کرد\nهمی برکشید از جگر آه سرد\nهمی گفت زاری گو هر فراز\nزمانی زصندوق سر بر فراز\nنگوئی چه آمدت پیش از پدر\nچرا بر دریدت بدینسان جگر\nدرین مقام نوحه مادر سهراب را بخوانید که در حصه اول\nآن را نقل کرده ایم ازان اندازۀ این سخن نیز میشود که\nمحبت مادر و مادر کلان نیز یکسان نمی باشد .\n(۳) چون رستم بفریب شغاد در چاه افتاده ہلاک شد\nو خبر این سانحه بمادرش زال رسید لباسهای خود را از هم"}
{"book": "adl0951", "page": 461, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۵۶\n\nدریده و خاکها را بر سر ریخته می گوید :\nکه دارد به یاد اینچنین روزگار\nکه یارد شنید این ز آموزگار\nکه بشری چو رستم بدین تیره خاک\nز گفتار روباه گردد هلاک\nگوا ! شیر گیرا ! یلا ! مهترا !\nدلاور ! جهان گیر ! کند آورا !\nکنون من اگر کوه و هامون کنم\nوگر آب جیحون پر از خون کنم\nمر این کینه را از که خواهم ؟ کنون\nکه بینم نه بر زد جهانی به خون\nجهان تا تو بودی نگه داشتی\nچو رفتی کنون بر که بگذاشتی\n\nنوحه را که رستم بر مردن سهراب نموده می بایست ازین حیثیت که وی یک پهلوان دلیر و شجاع نامداری بود و بآن طریقه عبرت انگیزی که وی بهلاک رسیده است نوحه وی نیز نهایت پر اثر و حسرت انگیز می بود از انجا که حالات این طور در پیش است که ازان خیال این بد گمانی بر رستم میرود که وی دیده و دانسته از شناختن سهراب"}
{"book": "adl0951", "page": 462, "text": "۴۵۷ شعر العجم حصه چهارم\nاغماز کرده لهذا درین نوحه رستم چندان تاثیر دیده نمیشود:\nهمی گفت زار ای نبرده جوان\nسر افراز و از تخمه پهلوان\nکرا آمد این پیش کا مد مرا\nکه فرزند کشتم به پیران سرا\nبریدن دو دستم سزاوار هست\nجز از خاک تیره مبادم نشست\nچو من نیست در گرد کیهان یکی\nبه مردی بدم پیش او کودکی\nچه گویم ؟ چو آگه شود مادرش\nچگونه فرستم کسی را برش\nچه گویم چرا کشتمش بیگناه!\nچرا روز کردم بر و بر سیاه\nکدامین پدر، این چنین کار کرد\nسزا دارم اکنون به گفتار سرد\nکه داشت کین کودکی ارجمند\nبدین سال گردد چو سرو بلند\nبه جنگ آیدش رای و ساز و سپاه\nبه من بر کند روز روشن سیاه"}
{"book": "adl0951", "page": 463, "text": "شعر العجم حصه چهارم ۴۵۸\nبیشتر و زیاده تر ازین فردوسی از زبان رستم چه گفته میتوانست لکن علاج این امر چطور کرده شود که تمام این کلمات تصنع و ساختگی معلوم میشود سهراب بار بار بوی گفت که من از شما بوی محبت را احساس میکنم آیا تو رستم نیستی؟ لکن رستم خود غرض نام خود را نشان نه داد و بوی گوارا نشد که بالمقابل او در دنیا دیگری همسر و برابر او باشد - وقتیکه هرمز را اهل دربارش کور کردند خسرو پسرش چون به نزد او رفت پدر خود را کور دیده حالتی که بر وی از مشاهده این حال بوقوع پیوسته آن را فردوسی اینقسم اداء کرده است-\nچو روی پدر دید خسرو به درد\nبر آورد از دل یکی باد سرد\nببوسید چشم و سر و پای او\nدلش پر ز خون بود پر آب رو\nگر ایدون که فرمان دهی بر درت\nیکی بنده ام پاسبان بر سرت\nنه جویم کلاه و نه خواهم سپاه\nبمیرم سر خویش در پیشگاه\n(۴) چون کیخسرو بطرف توران افواج خود را روانه کرد به سردار لشکر طوس نامی تاکید کرده بود که در عرض راه برادرم"}
{"book": "adl0951", "page": 464, "text": "شعرالعجم حصه چهارم\n۴۵۹\n\nفرود بر یک کوهی سکونت دارد ازاں راه باید که نه روی\nراهی که بطرف توران میرفت بر دو قسمت منقسم بود یکے\nاز ان همان راهی بود که بر مقام رہائش برادر او میرفت لہٰذا\nکیخسرو تاکید کرده که باں راه من ، بلکہ بهمان راه دیگرش\nلشکر عبور کند ولی طوس بلحاظ آسانی خویش بهمان راه ممنوعه\nرفت فرود یک نوجوان ساده لوح شجاع و دلیری بوده که از\nهمه کس علیحدہ و جدا بر کوهی قلعه ساخته دران نشیمن داشت\nطوس قصداً با او در آویخت چون وی نزدیک شهزاده کیانی\nبود لہٰذا با وی در جنگ افتاد چند نفری را کشته بالآخره خودش\nنیز ہلاک گشت چون این خبر به کیخسرو رسید از صدمه فوت\nبرادرش بیتاب گردیده و بعم خویش فریبرز بدین مضمون\nمکتوبی نوشت که طوس را واپس بفرست درین خط واقعهٔ\nمقتولیت برادر خود را باین طور یک مضمون درد انگیزی\nقلمبند نموده است که از ان بوی خون برادرش می آید\nمضمون خط قرار آتی است : ؎\nز کار پدر زار و گریان بدم\nپر از درد یک چند بریان بدم\nکنون بر برادر بباید گریست\nندانم مرا دشمن و دوست کیست"}
{"book": "adl0951", "page": 465, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۶۰\nکه آنجا فرود است و یا ماور است\nگویے نژاد است و کند آورست\nنداند که ایں لشکر از بن که اند؟\nاز ایران سپاه اند یا خود چه اند\nبرون آید و در نازد همی\nبه جنگ اندرون سر ببازد همی\nدریغ آن چنان گرد خسرو نژاد\nکه طوس فرو مایه دادش بباد\nچون طوس بدربار کیخسرو حاضر شد. بآن الفاظیکه کخسرو او را ملامت کرده هر واحد آن یک منظر پُر اثر جوش و محبت برادرانه است وی طوس را مخاطب کنان میگوید :-\nترا من تاج و نشان کیانی را داده فرستادم و گفتم که از راه جهرم مرو و ندانستم که اولاً بر خودم حمله میکنی، تو نسل سیاوش را محو کردی آہ! ہزاران افسوس بر قتل آن برادر عالی رتبہ جنگجوی من ! کہ در زمانہ همسر و برابر او کسے نبود تو اینچنین یک شخصی را هلاک کردی که مانند تو هزاران شخص قابل فدا نمودن است بر او ! ای بد نش ! نشان تو از دنیا محو گردد. تو از خدا ہیچ ترس نداری ! از شجاعتمندان هیچ نمی شرمی !"}
{"book": "adl0951", "page": 466, "text": "۴۶۱ شعر العجم حصہ چهارم\nکیخسرو یک پادشاه نهایت حلیم و بسیار متین و از حد\nزیاده با وقار بود لکن از اثر درد و خون برادر بے اختیارانہ\nآنچنان الفاظ از زبان او می بر آید که فردوسی حکایہ این\nواقعه را باین عبارت اداء میکند : ع\nبه دشنام بکشاد لب شهریار\nدشنام دادن از شیوهٔ سلاطین نیست لکن فردوسی میداند\nکه درین حالت کیخسرو کیخسرو نیست ۔\nاز جذبات فخر و غرور و غیظ و غضب تمام شاہنامہ پُر\nمملو است چون برای مقابلهٔ سهراب کیکاؤس رستم را از زابل\nطلبید در آمدن او از وقت مقرره دو سه روزی تعطیل\nبوقوع انجامید ، کیکاؤس یک شخص مشتعل مزاج بود باندازهٔ\nازین درنگ کرده رستم برهم و آشفتہ خاطر گردید که طوس\nرا حکم داد که رستم را بر دار بخشد ۔ رستم شخصی بود که سلطنت\nایران بر دست و بازوی او قائم بود و بار ہا وی کیکاؤس\nرا از پنجهٔ مرگ نجات بخشیده بود بر این چنین یک\nشخصی که یکتای وقت خود باشد خود ناظرین اندازه\nکرده می توانند که این طور یک حکم چگونه تاثیری\nرا می اندازد - رستم از غیظ و غضب بیتاب\nشده می گوید : ع"}
{"book": "adl0951", "page": 467, "text": "شعر العجم حصه چهارم\n۴۴۲\nچو خشم آورم شاه کاؤس کیست\nچرا دست بازو به سن طوس کیست\nچرا دارم از خشم کاؤس باک\nچه کاؤس پیشم چه یک مشت خاک\nگشتاسپ به اسفندیار حکم کرد که رستم را دست بسته\nبیاورد اسفندیار به نزد زال رسیده از رستم این چنین استدعا\nنمود رستم گفت : ۵\nکه گفتت برو دست رستم به بند\nنه بندد مرا دست چرخ بلند\nباندازه که درین شعر زور و جوش موجود است در\nیک دفتر این مطلب اداء شده نمی تواند -\n(۵) یک شکایت عمومی نسبت بایشیا این است\nکه درین قطعه جوش نامور پرستی نیست چنانچه در ایشیا\nبهزاران نامور ها گذشته اند لکن هیچ یک شاعری\nنه نوشته است که قوم وی بعزت و قدر دانی کمالات\nاو را چه طور نموده اند ؟ و از مردن او بر مملکتش چه\nاثری واقع گردیده ؟ و مردم بچه صورت مراسم ماتمداری\nاو را بجا آورده اند و نتیجه این بے قدری چنان ثمرور\nگردیده که شاعری ایشیا جذبات ناموری بر انگیخته زنده"}
{"book": "adl0951", "page": 468, "text": "۴۶۳\nشعر العجم حصه چهارم\nنمی تواند لکن فردوسی در مواقع متعدده اظهار این امر را بطریقهای موثره نموده است مثلاً چون رستم وفات یافت جسد او را نقل دادند از کابل تا به زابلستان چنان ازدحام و انبوه انام موجود بوده که جنازهٔ او دست بدست صرف در ظرف دو روز و یک شب درین قدر یک مسافهٔ دور به زابل رسید. بدین تقریب تمام مملکت ماتم کده بود و مردم بی اختیارانه میگریستند و ناله و فغان می نمودند و گلها را بر نعش او نثار می نمودند و میگفتند\nنه گیری همی بادشاهی و بزم\nنپوشی همی تنیز هنگام رزم\nنه بخشی همی گنج و دینار نیز\nهمانا که پیش تو شد خوار چیز\nتمت بالخیر والعافیهٔ\nباهتمام شیر محمد خان ناشر"}
{"book": "adl0951", "page": 469, "text": "خواند شد\nایست هر تیر زنی بر جگر هر باکی 1038\nاز جگر برکشم و باز به دست تو دهم 11507\nتلگراف لا تری\nبا یک ادائی با نمکد آفرینهای زبان فارسی و شوری آن از حد صفوح درگت در شرح آن\nمیتواند که یک خیلی با مکیم به چندین لطافت و نزاکت اداء نماید تفضیلی که زبانهای رسمی اکثر\nاو روکا است از ورش دلپذیری محصلات حاصری مقدصه\nفیض محمد\nپیرم شکر خند محترم که چگونگی که مرام پخش تبسم که عبد الملک\nملاحظه کنید که چقدر قصه پر میگوی دقیق که به انواع لطایف اداء کند مجلی رسول رسمی\nشعر فرنگیست که مترجم بپیر شکر خند میزند تمام مردم مترقف چون مریام تحقیق که دایم رسمی\nاشاره بیان که به تنقر توی چاک تقدیم و بجامع میکند باعث خنده میشود\nتلگراف 11507 چه مینی\nلا تری 10388 مکام رسولی انواع لطایف اداء\nمفقود رسمی دقر و است فموشم ببب\n{ای بت هر تیر زنی بر جگر}\n{از جگر برکشم و باز بدست تو دهم}"}
{"book": "adl0951", "page": 470, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0951", "page": 471, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0951", "page": 472, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0951", "page": 473, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0951", "page": 474, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0951", "page": 475, "text": "شعر العجم\nحصہ چهارم"}
