{"book": "adl0944", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 2, "text": "سیر نبوی\nسیر نبوی\n۱۳۰۶"}
{"book": "adl0944", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 6, "text": "وزارت معارف\nسلسله\n۸۷\nریاست دارالتألیف\nدینیات\n۱۳\nسیر نبوی\nمطابق پروگرام صنف سوم رشدیه و دارالمعلمین\nبتحریر\nعبد الحق معلم\nو تصویب\nع ، ج فیض محمد خان وزیر معارف\nطبع دوم –– تعداد : (۱۵۰۰)\n۱۳۰۶\nمطبع مفید عام لاہور"}
{"book": "adl0944", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 8, "text": "وزارت معارف\nسلسله\n۸۷\n\nریاست دار التالیف\nدینیات\n۱۳\n\nسیر نبوی\n\nمطابق پروګرام صنف سوم رشدیه و\nدار المعلمین\nتحریر\nعبد الحق معلم\nو تصویب\nع ، ج فیض محمد خان وزیر معارف\n\nطبع دوم   تعداد : (۱۵۰۰)\n۱۳۰۶\nمطبوعه مفید عام پریس لاہور"}
{"book": "adl0944", "page": 9, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 10, "text": "سیر نبویه\n۳\nبِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ\nسير نبويه\nالْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰلَمِيْنَ وَالصَّلٰوةُ وَالسَّلَامُ عَلٰی\nسَيِّدِ الْمُرْسَلِيْنَ وَعَلٰی اٰلِهِ وَ اَصْحَابِهٖ اَجْمَعِيْنَ\nو بعد میگوید کمینه (عبد الحق) که بهترین چیزهائی که عمر عزیز\nدران مصروف شود علوم دینیه و معارف یقینیه است علی الخصوص\nاشتغال به علوم حدیث از افضل طاعات است و مهمتر دران\nعلم سیرت آن سرور انبیاء علیهم السّلام است که سنت حسنه\nو طریقه مستحسنه آن حضرت صلعم و صحابه کرام علیهم الرضوان\nازان ظاهر و هویدا میگردد، و حالانکه متابعت سنت نبوی و سیر\nاصحاب رض موجب شرافت و مستجلب سعادت دارین است\nهذا کتابی مشتمل بر حالات آن حضرت صلعم بطرز اختصار و اجمال\nمطابق پرو گرام رسمی وزارت جلیله معارف که برای مکاتب\nساخته شده شروع نمودم و بسه قسم منقسم ساختم.\n(۱) قسم اول از تولد شریف تا بعثت.\n(۲) قسم دوم از بعثت تا هجرت\n(۳) قسم سوم از هجرت تا وفات"}
{"book": "adl0944", "page": 11, "text": "سیر نبویه ۴\nقسم اول\nبر نسب ولادة شریف و پنج واقع مشتمل میباشد\nنسب آن حضرت صلعم (محمد صلعم) ابن عبد الله\nابن عبد المطلب ابن هاشم ابن عبد المناف است و نسب او هم\nتا عدنان که در تواریخ مذکور است صحیح است و فوق ازان به\nیقین معلوم نیست . در کرسی نسب آن سرور صلعم نضر ابن\nکنانه به (قریش) مشهور است این قریش در میان قبائل\nعرب در وقت جاهلیت بسبب جوار کعبه امتیازی داشتند که در هر چیز\nسیادت از ایشان بود و مناصب مختلفه همه را دارا بودند\nو ریاست هر منصب به یک قبیله از ایشان متعلق بود\nچنانچه از آنجمله .\n(۱) سدانت : یعنی نگهبانی کلید کعبه ؛ که میان ایشان\nمقام اوّل و مهتر بود .\n(۲) سقایت یعنی آب دادن به حجاج که در بنی هاشم بود .\n(۳) رفادة : یعنی جمع آوردن مال تا که قریش در هر موسم\nجمع میکردند ؛ و به صاحب رفاده میدادند و او طعام میساخت\nو به فقرا میداد .\n(۴) عقاب که نام بیرق قریش بود ، و هر وقت که اداره"}
{"book": "adl0944", "page": 12, "text": "سیر نبویه\n۵\nحرب میداشتند. آن را بیرون میآوردند. و به هر کسی که\nآراء شان قرار میگرفت میدادند.\n(۵) ندوه خانه بود که برای شوری دران جمع میشدند و کسی\nدران داخل نمی شد مگر که چهل ساله می بود.\n(۶) قیاوت: سر کردگی سواران که در قتال و تجارت\nپیش روی سواران می بودند.\n(۷) مشورت که در امور مهمه نزد ایشان جمع میشدند و بایشان\nمشوره می نمودند.\n(۸) سفارت: که میان قبائل عرب و قریش حرب و اختلاف\nواقع می بود و اراده مخابره می نمودند سفرا از ایشان می\nبودند.\n(۹) حکومت که در وقوع اختلافات فیصله امور با ایشان می\nکردند مثل قضا و تحکیم در اسلام ؛ و نیز قریش بر دیگر مردمان\nحکم رانی میکردند ! و دیگران بر ایشان نمی توانستند.\nو تجارت شان همیشه قایم بود ؛ چرا که از هر قبیله\nعرب بتی در کعبه نهاده بود. لہٰذا در موسم مختلفه برائی\nزیارت خانه کعبه و بت خود می آمدند و قربانی ها\nمی کردند. و باین سبب در مکه خرید و فروخت\nواقع می شد."}
{"book": "adl0944", "page": 13, "text": "سیر نبویه\n۶\nو نیز به نزدیک طائف بازاری ساخته می شد که مشهور\nبه (سوق عکاظ) بود و سال یک دفعه در ماه های حرام قبائل\nعرب از هر طرف میآمدند. و در آنجا خیمه ها بر پا میکردند\nو خرید و فروش و مبادله ها می نمودند و قریش در بواعت\nاجتماع این بازار زیاده سعی میکردند و در شعر و ادب\nمسابقه کرده اظهار تفاخر می نمودند. و کسی را که اسیر می\nبود و در فدیه او برای خلاصی کوشش می ورزیدند و در ایام\nموسم یک مردی را در عکاظ والی حکومت می گردانیدند که\nکه اگر کدام خلافی واقع نشود. فیصله نماید و چون از سوق\nعکاظ فارغ می شدند به عرفات میایستادند و از آنجا بکه رفته\nمناسک حج را ادا میکردند و باوطان خود مراجعت می نمودند\nو نیز برای تجارت و معیشت بسوئی یمن و شام رحلت\nمی نمودند. درین هر دو رحلت با من می بودند؛ که دزدان و قطاع\nالطریق از جهت اعتقاد حرمت کعبه بایشان معترض\nنمی شدند.\nو به مکارم اخلاق که شجاعت و وفا و حسن جوار\nو حمایت جار و حفظ امانت و غیره است. متخلق بودند.\nو تعصب دینی اگر چه جاهلیت بود؛ و اداره و حرب را بطور\nطرز جمهوریت بلکه حکومت شورائی اجرا می نمودند غیر از"}
{"book": "adl0944", "page": 14, "text": "سیر نبویه\n۷\nنهضتۂ عربیه و ادبیه و نهضه دینیه نیز داشتند چنانچه در افکار\nو اعتقادات و اضطراب و اختلاط می نمودند و نمی دانستند\nکه بچه و برای کی وسیله بجویند . لہٰذا بعضی برائی بت ها قربانی\nمیکردند. و بسوی خدائی تعالیٰ قربت می جستند ها و بعضی\nسنگها و برخی آتش و بت های پرستیدند . اکثریه مشرکین\nو بعضی موحدین نیز میان ایشان یافت می شدند و نیز\nکسانی یافت می شدند که شراب را حرام و بت پرستی\nرا بد می پنداشتند . در اطراف به طلب حق می برآمدند و از\nباب نبوت توقع کشایش داشتند اما نور نبوت حضرت محمّد\nمصطفٰے صلعم در پیشانی عبد المطلب می تابید، و بوی مشک\nازو میدمید. و چون خشک سالی و قحط بایشان می رسید .\nدست اورا میگرفتند استمداد میکردند و این وسیله تقرب\nروحانی می جستند و طلب باران میکردند و الله تعالیٰ با برکت\nنور محمد صلعم باران می بارید .\nو قصه اصحاب فیل که دران خصوص سوره نازل\nگشته البته مشهور است .\nو رسول الله فرموده ! بدرستیکه الله تعالیٰ از میان اولاد\nاسماعیل علیه السلام کنانه را برگزید و از کنانه قریش را و از\nقریش بنی ہاشم را و از بنی ہاشم مرا ."}
{"book": "adl0944", "page": 15, "text": "سیر نبوی\n۸\n\nتَوَلَّدُ اَنَّ حَضْرَتْ صَلّیَ اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ\n\nبیان زمان ومکان\n\nجناب حضرت محمد مصطفیٰ صلی الله علیه وسلم روز دوشنبه\nبعد از طلوع صبح صادق دوازدهم ماه ربیع الاول بسال واقعه فیل که چهل و دو سال\nاز بادشاهی نوشیروان گذشته بود؛ بعد از آن که آمنه والده او\nصلی الله علیه وسلم نه ماه کامل نه کم و نه زیاد حامله بود مختون\nوناف بریده متولد شد؛ وعبدالله پدر او صلی الله علیه وسلم و\nدو ماه پیشتر وفات شده بود.\nمکان تولد: و جای تولدش سرائی بود در مکه معظمه در\nشعب بنی هاشم که بسرای محمد بن یوسف مشهور است و در حین\nتولد چنان نوری ساطع ولامع گشت که قصور بصرای شام\nدیده شد چنانچه در تاریخ و سیر مشهور است و دیگر عجائب و\nغرائب که در آن شب مبارک دیده شد ، تفصیل آن با درین\nمختصره نمی گنجد شائقین آنها به مطولات مراجعت نمائیند؟\n۱ ازان جمله بروی افتادن بتی بود که عرب آن را می پرستیدند.\n۲ تزلزل ایوان کسری و چهار ده کنگره آن افتیدن.\n۳ مردن آتش آتش کده فارس بود، که هزار سال نبرد.\nوغيره وغيره."}
{"book": "adl0944", "page": 16, "text": "سیر نبویہ\n۹\n\nهفت روز شیر مادر و چند روز شیر ثویبیه کنیز ابی لهب\nرا خورد ؛ و بعد ازان عادت اشراف عرب این بود که اطفال\nخود را به مراضع میدادند تا زنان شان به فراغت خاطر به ازواج\nمشغول معیشت باشند و اولادشان زیاده شوند و اطفال\nشان در هوای خوب نشو ونما نمایند بنا بران حضرت را به حلیمه\nسعدیه در قبیله بنی سعد بن بکر برای ارضاع سپرد و چهار\nسال در آنجا بماند درین چهار سال خیر و برکتی که در خانه\nحلیمه و قبیله بنی سعد بظهور رسید و انشراح صدر مبارک\nآن سرورم و دیگر عجایب وغرائب از مطولات طلب کرده\nشود !\nچون حلیمه آن حضرت ص را بمادرش آمنه تسلیم نمود\nحضانت و نگهداشت او ص بام ایمن کنیز عبد الله پدرش\nکه به میراث برای رسول الله ص مانده بود مفوض شده .\nازام ایمن مروی است : که هرگز رسول الله پروای\nگرسنگی و تشنگی را نداشت ؛ و چون یک شربت آب زمزم\nمی نوشید تمام روز چیزی نمی طلبید و گاهیکه طعام چاشت\nبرو عرض میکردم میگفت مرا رغبت نیست .\nواقعه سال ششم ولادة\nدر سال ششم ولادة : آمنه بقبیله پدر خود بنی عدی"}
{"book": "adl0944", "page": 17, "text": "سیر نبویه\n١٠\nبن النجار رفت ؛ و او ص را برای دیدن اخوان خود به مصاحبت\nام ایمن به مدینه برد؛ و در سرای که به دار النابغه مشهور بود\nیک ماه به سر بردند و بعد ازان سوی مکه مراجعت کردند ؛\nو در راه چون به منزل (ابوا) رسیدند آمنه وفات یافت\nوهمان جا دفن کرده شد .\nو بعد از دفن آمنه ام ایمن او ص را به مکه معظمه آورد\nوعبد المطلب جدش کفالت او میکرد و در حق وی مرحمت\nو شفقت بسیار داشت و او را عزیز و مکرم میداشت و\nبا بو طالب عمش و ام ایمن کنیز کش بسیار سپارش میکرد\nکه در محافظت فرزندم کوتاهی مکنید که ویرا شان وشرف\nعظیم خواهد بود .\nواقعه سال هشتم\nدر سال هشتم ولادتش عبد المطلب وفات یافت و\nکفالت اوص را به پسر خود ابو طالب عم اعیانی اوص حواله نمود و ابوطالب چون\nاو ص را بسیار دوست داشت در محافظت اوص میکوشید و به رعایت\nو حمائت او ص به واجبی قیام نمود و بر فرزندان خود او ص را\nترجیح میداد و بی حضور مبارکش سفره طعام را نمی انداخت\nگویند ابو طالب مال کم وعیال بسیار داشت چون گاهی بی"}
{"book": "adl0944", "page": 18, "text": "سیر نبویہ\n۱۱\n\nحضور آن سرور م طعام می خوردند سیر نمی شدند و چون\nحاضر می بود همه سیر می شدند وطعام فاضل میماند؛ و ابو\nطالب او م را میگفت: والله کہ ترا مبارک می بینم . و\nجامہ خواب او را در پهلوی خود میانداخت؛ و او را با خود\nمی گشتاند .\nواقعہ سال سیزدهم ولادت\nو چون دوازده سال و دو ماه از ولادت با سعادتش\nگذشت ابو طالب را عزم تجارت بہ سوی شام پیدا شد\nو اراده نداشت کہ او ص را با خود بہ برد چون برای آن سرور\nصلعم مفارقت عم دشوار آمده وی را گفت . عم من مرا باعتماد\nکہ میگذاری مادر و پدر مشفق ندارم مرا بہ کہ می سپاری\nابو طالب را رقت بسیار پیدا شد گفت : والله کہ وی را بہ\nخود بہ برم و ہرگز از وی مفارقت نکنم و وی ص را با خود برد\nو ہمیشه مراقب حال او ص می بود تا بہ موضعی رسیدند کہ شش\nمیل راه بہ بصرہ ماند در آنجا راہبی بود (بحیرا) نام کہ عالم\nو عابد نصاری و در زہد و ورع مشہور بود چون در انجیل و دیگر\nکتب آسمانی احوال و اوصاف اوص برائی وی معلوم بود و نیز\nدانستہ بود کہ پیغمبر آخر زمان در فلان زمان درین مکان"}
{"book": "adl0944", "page": 19, "text": "سیر نبویه\n۱۲\nگذر خواهد کرد لہذا صومعه ساخته بود و مدت ها در انتظار دیدار\nآن سرور م به سر می برد و هر وقت که قافله قریش میآمد\nاو بالای بام می برآمد و علامات را مشاهده می نمود چون نشانه\nرا نمی یافت از صومعه بیرون نمی آمد تا وقتیکه درین بار از\nبالای صومعه نظر انداخت دید که پاره ابر سفید بالای قافله\nسایه انداخته میآید و چون قافله توقف می کند ابر نیز می\nایستد و چون روان می شود سیر میکند بحیرا دانست که غالباً\nمقصود من درین قافله خواهد بود چون قافله نزدیک صومعه\nفرود آمد آن حضرت م زیر درختی آرام گرفت آن قطعه ابر\nبر سر درخت سایه انداخت و شاخ ہای درخت سبز و خرم شد\nچون بحیرا این حال را نیز مشاهده کرد خرسند گشت و برای\nاہل قافله طعامی مہیا ساخت و ہمہ را دعوت نمود چون حاضر\nشدند بحیرا سوی ابر نظر انداخت که همچنان به همان درخت\nسایه انداخته پرسید کسی از شما نمانده ایشان گفتند ۔ یک جوانی\nخورد سالی (محمد) صلعم نام را برای حفظ امتعه گذاشتیم\nبحیرا گفت ۔ باید یکی از دعوت من تخلف نکند آرزوی من\nاین است که او را نیز حاضر کنید چون او م را خواستند و روان\nشد ابر نیز با او روانه گردید چون آن سرور رسید بحیرا تعظیم\nتمام تقدیم نمود و بعد از تناول طعام وجواب وسوال بسیار نشان های که"}
{"book": "adl0944", "page": 20, "text": "سیر نبویه\n۱۳\nدر کتب سماویه برای وی معلوم بود مطابق یافت چون اهل قافله\nرخصت شدند بحیرا ابو طالب را کشانند و گفت . این جوان باتو\nچه نسبت دارد ابو طالب گفت. فرزند من است بحیرا\nگفت . نخواهد بود باید که پدر و مادر و جدوی زنده نباشند\nابو طالب گفت : برادر زادهٔ من است ؛ بحیرا گفت : راست\nگفتی آنگاه بحیرا به ابو طالب گفت : در محافظت و رعایت\nاو اهتمام تمام نمای ؛ واز عداوت یهود پر حذر باش ! که اگر\nآنچه من دانستم ایشان بدانند قصد قتل وی کنند ؛ و بدانکه\nوی را شان عظیم خواهد بود ؛ و پیغمبر آخر زمان خواهد شد\nو شرع وی همه روی زمین بگسترد و دین او ناسخ همه ادیان\nشود ؛ اگر شفقتی بر وی داری زنهار اورا به شام نه باری که\nیهود دشمن وی اند مبادا که باو آسیبی رسانند ؛ پس متاع\nخود را در بصره فروخت و سوی مکه مراجعت نمودند .\nوقایع سال بیست و پنجم از ولادت\nدر سال بیست و پنجم از ولادت آن حضرت صلّی الله علیه\nو سلّم چون قافله برسم تجارت بسوی شام روانه میگردید ابوطالب\nآن حضرت م را گفت : فقر و فاقه بر من غلبه کرده و در دست\nمالی ندارم و کاروان قریش برای تجارت بشام میرود ؛ خدیجه"}
{"book": "adl0944", "page": 21, "text": "سیر نبویه\n۱۴\nبنت خویلد که از جمله مالداران قریش است! مردم را بمضاربت\nمال میدهد : به تجارت می فرستد اگر از و درخواست کنی که\nمقداری مالی بتو بدهد که تجارت کنی شاید که باین وسیله ترا مالی\nحاصل شود؛ درین فرصت خدیجه مالی بطرف شام می فرستاد.\nو به کسی اعتماد نداشت چون آن حضرت در میان قریش بصدق\nو امانت معروف بود؛ چنانچه پیش از ظهور نبوت - قریش وی را\n(محمد امین) می گفتند؛ لهذا برای آن حضرت ۳ جوابی فرستاد\nکه میخواهم مال بسیار بشام بفرستم! وانه میان قریش بغیر از\nتو بر دیگری اعتماد ندارم اگر به طرف شام روی و مال مرا ببری\nآنچه مراد تو باشد از نفع آن حق خود را بر گیر! آن حضرت\nبعد از مشورت با عم خود ابو طالب قبول نمود و کار سازی خود را\nکرده به کاروان روانه گردید! خدیجه غلامی داشت (میسره) نام\nاو را نیز ملازم آن حضرت ۳ ساخت و بخدمت محافظت وی مامور\nنمود؛ چون به بصرای شام رسیدند در صومعه بحیرا این زمان\nراهبی بود (نسطورا) نام؛ چون قافله فرود آمد آن حضرت صلعم\nزیر درختی تکیه کرد که آن درخت بعد از خشکی سرسبز گردید چون\nنسطورای راهب از بام صومعه آن حالت را دید فی الحال\nاز صومعه بر آمد ونز و آن حضرت ۲ آمد و امتحاناً گفت: ترا به لات\nو عزی سوگند میدهم که نام تو چیست؟ آن سرور ۳ او را گفت:"}
{"book": "adl0944", "page": 22, "text": "سیر نبویه\n۱۵\nدور شو! که من این دو نام را دشمن میدارم نسطورا سوی\nصحیفه که در دست داشت نگاه میکرد و بر وی آن سرور هم\nمیدید و بعد از زمانی گفت: به خدائی که انجیل به عیسی فرستاده\nکه این اوست: چون میسرا از نسطورا این حال را مشاهده نمود\nاز حالاتیکه در راه دیده بود نیز به راهب عرض نمود نسطورا گفت\nبدرستیکه وی پیغمبر آخرالزمان است و من درین صحیفه چنین می\nبینم که این مرد بر تمام بلاد غالب شود و بر همه اعدا مظفر و منصور\nگردد! و هیچ کسی بادی مقاومت نتواند و اورا دشمنان اکثر از\nیهودند زنهار از شر آن قوم حذر کن! القصه مالها بربح تمام\nفروخته مراجعت نمودند و در گرمای زمان به مکه رسیدند اما\nنزدیک مکه آن سرور باشترى سوار بود و دو مرغ سفید بر\nوی سایه انداخته بود خدیجه آن حالت را از دور مشاهده\nنموده بود از میسره کیفیت آن را پرسید؛ میسره گفت از\nروزیکه به طرف شام روانه شدیم هم چنین بوده! و خوارق\nدیگر که مشاهده کرده بود و قصه نسطورا و ربح اموال همه را بیان نمود دل\nخدیجه باین مایل شد اگر (محمد صلعم) مرا به نکاح بگیرد. از نفیسه بنت منبه\nمرویست که خدیجه زنی بود صاحب عقل کامل و حزم و احتیاط تمام داشت\nو از جمله اشرف و انسب نساء قریش بود و مالی وافر داشت لهذا اشراف\nقریش به نکاح او شایق و حریص بودند و او را می خواستند. اما"}
{"book": "adl0944", "page": 23, "text": "سیر نبویه\n۱۶\n\nاو قبول نمی کرد؛ و مرا نزد آن سرورم فرستاد تا استعمام و\nاستمزاج نمایم؛ الغرض بعد از سوال و جواب هر دو ما با هم\nراغب یافتم و ساعتی که معین شد ابو طالب و حمزه اعمام\nآن سرورم و عمرو ابن اسد و عم خدیجه و ورقه بن نوفل ابن\nعم وی و سائر اشراف قریش نیز در مجلس نکاح حاضر شدند\nو عقد نکاح منعقد گردید؛ و ابو طالب از جانب محمد ص و عمرو\nبن اسد از جانب خدیجه دعای نکاح خواندند و از طرفین\nایجاب و قبول متحقق گشت و مهر معین گردید؛ ابوطالب\nمهر آن را بر ذمه خود از مال خود قبول نمود\nواقعات سال سی و پنجم ولادت\nدر سال سی و پنجم ولادت آن حضرت ص هر دم قریش\nخانه کعبه را منهدم ساخته از سر نو تعمیر می نمودند و در نهادن\nحجر اسود که کدام قوم بنهند با هم نمی ساختند تا مقتضی بجنگ\nو مقاتله شد ابو امیه که از سائر قریش مُسِن بود چنین\nمصلحت دید که هر کس از در مسجد الحرام آید؛ وی را\nمیان خود حکم سازیم درین باب هر چه او گوید همچنان\nکنیم این مصلحت را همه قوم قبول کردند! که ناگاه محمد\nصلعم از در درآمد همه گفتند! جاء الامین، همه به حکم او راضی"}
{"book": "adl0944", "page": 24, "text": "راپور عواید گمرکخانه کابل"}
{"book": "adl0944", "page": 25, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 26, "text": "سیر نبویہ\n17\n\nهستیم ! پس آن حضرت حجر اسود را در رداء اطہر خود نہاد،\nو فرمود: از ہر قبیلہ مردی بیاید و گوشهٔ رداء را بگیرد و\nو بر دارند و چون بپای کار رساندند آن حضرت بدست\nمبارک سنگ را بجایش نهاد و استوار نمود. و آن نزاع\nو اختلاف رفع و دفع گردید. ازین حکایت معلوم\nشد که آن حضرت صلعم قبل البعثت بہ سبب\nحسن اخلاق محبوب القلوب کل بود که او را (امین)\nمیگفتند.\nقسم دوم در واقعات سال چہلم\nولادۃ کہ مبدءُ ظہور وحی بود تا ہجرت\nچون سال چہلم ولادت آنحضرت صلی اللہ علیہ و سلّم\nکامل گردید؛ اللہ تعالیٰ او را برای کافهٔ خلق، پیغمبر گردانید\nو آن چنین بود : که خواب های راست میدید و ہر سنگ\nو درختی که میگذشت می شنید : السلام علیک یا رسول\nاللہ ! و چون در راهی تنها میشد آوازی می شنید (یا محمّد)\nہرچند چپ و راست خود را نظر میکرد، ہیچ کسی را نمی\nدید خوف بر او غالب می شد و از آن جا میگریخت !"}
{"book": "adl0944", "page": 27, "text": "سیر نبویہ\n۱۸\nباری صورت حال را بہ خدیجہ نقل کرد ! و گفت : میترسم کہ\nبمن آفتی رسد ! خدیجہ رض در جواب گفت : معاذ اللہ کہ خدای\nتعالی بتو آفتی رساند خاطر خود را جمع دار ! امید است کہ\nجز خیر و نیکوئی چیزی نخواہد بود چرا کہ تو مہمان را دوست\nمیداری و راست میگوئی و امانت گذاری و یاری دہندہ\nدر ماندگانی پناہ دہندہ یتیمانی نیکوئی کنندہ با غریبانی و\nنیکو خوئی حضرت صلعم متسلی شد و بعد ازان خلوت را از\nخلق دوست میداشت و توشہ با خود گرفتہ در غار کوہ حرا\nخلوت اختیار فرمود! و در آنجا بہ عمل صالحی کہ ملائم وقت\nو مناسب حال می بود مشغول می شد و عبادت پروردگار\nرا بقرار الہام یا تفکر بتقدیم می رسانید و چون توشہ خود را\nخلاص میکرد باز بخانہ می آمد و توشہ را گرفتہ واپس\nبآن غار می رفت\nاکثر اہل سیر بر این است کہ یوم دوشنبہ ہشتم ماہ\nربیع الاول شروع سال چہل و یکم وحی نازل شد .\nاز رسول اللہ مروی است کہ فرمودہ در غار حرا و\nبروایتی بالای کوہ استادہ بودم کہ ناگاہ شخصی بر من ظاہر\nشد و گفت : مژدہ باد! ترا ای محمد صلعم ! کہ من جبرائیلم\nحضرت حق مرا بتو فرستادہ و تو رسول خدائی باین امت !"}
{"book": "adl0944", "page": 28, "text": "سیر نبوی\n۱۹\nو گفت: بخوان! من گفتم: (ما انا بقاری) من خوانده نیستم . پس\nمرا در بر گرفت و بفشرد و باز گفت: (اقرء) من گفتم: (ما انا\nبقاری) باز مرا در بر گرفت و بفشرد و گفت: (اقرء) من\nگفتم: ما انا بقاری، بار سوم مرا بگرفت و بفشرد و گفت: اقرء\nبِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَء\nوَرَبُّكَ الأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَالَمْ يَعْلَمْ\nگویند چون جبرائیل علیہ السلام غایب گردید جناب رسول الله\nصلعم می لرزید و ترسان بہ خانہ آمد فرمود: (زملونی زملونی)\nبپوشانید مرا بپوشانید مرا پس چیزی بر وی انداختند تا که\nترسش زائل شد؛ بی بی خدیجہ اوص را تسلی داد و گفت.\nاگر میخواہی حال ترا بہ پسر عم خود (ورقہ) بن نوفل کہ\nاز دین قریش گشتہ و نصرانی موحد شده و انجیل را خوب می\nداند (چنانچہ آن را از عبرانی بہ عربی نقل کردہ بود و در آن\nوقت پیر و نابینا شده بود) عرض کنم تا چہ می گوید.؟ چون\nاجازه حاصل کرد خدیجہ نزد ورقہ رفت و گفت: ای پسر عم!\nمرا از جبرائیل  م خبر ده ! ورقہ گفت: قدوس قدوس جبرائیل\n* یعنی بخوان قرآن را بنام پروردگار خود و بسم اللہ بگوی! آن خدائیکہ بیافرید ہمہ چیز\nرا بیافرید. و آدمیان را از خون بستہ! بخوان پروردگار تو بزرگ است از ہمہ بزرگان\nآن خدائیکہ بیاموزانیده نوشتن را بہ قلم تا علم را بخط قید کنند خدای تعالی بیاموخت\nآدمی را آنچه نمیدانست ."}
{"book": "adl0944", "page": 29, "text": "سیر نبویه\n۲۰\n\nرا درین دیار که اهل آن بت پرستند که یاد میکند؟ جبرائیل؛\nامین خدا وند است میان او و پیغمبران! خدیجه گفت: (محمد)\nصلعم میگوید که وحی برمن نازل شده؛ وکیفیت حال را تما ماً\nعرض نمود؛ ورقه گفت: بخدا سوگند که اگر جبرائیل درین زمین\nفرود آمده باشد خیر بسیار و برکت بیشمار باین دیار فرود آید؛\nای خدیجه! اگر این سخن را راست میگوئی؛ این ناموس\nاکبر است که به موسی و عیسی علیهم السّلام نازل گشته! (محمد\nصلعم) را نزد من فرست تا خود حکایت کند! پیغمبر\nنزد ورقه آمد وقصه خود را بیان نمود؛ ورقه گفت! أَبْشِرْ\nيا مُحَمَّدُ! ثُمَّ أَبْشِرْ ثُمَّ أَبْشِرْ! بدرستی که من گواهی میدهم\nکه آن پیغمبری که عیسی علیه السلام بشارت داده: که رسولی\nبعد از من مبعوث خواهد شد که نام او احمد باشد، تو می باشی\nوتو احمدی و رسول خدائی بدرستی که آن ناموس اکبر که بر\nموسی هم نازل شده بود بر تو نازل شده؛ زود باشد که به جهاد\nوقتال باکفار مامور شوی! واگر من آن روز زنده می بودم هر\nآئینه ترا یاری می نمودم.\nو بعد ازان مدت سه سال وحی فتور یافت لیکن جبرئیل\nعلیه السلام دران ایام به پیغمبر علیه السلام خود را می نمود\nووی را تسکین میداد؛ آن حضرت صلی اللہ علیہ وسلم از فتور"}
{"book": "adl0944", "page": 30, "text": "سیر نبوی\n۲۱\nوحی بمرتبه اندوهناک بود که چند نوبت قصد کرد که خود را از قلّه کوه\nبیندازد. و هر نوبت که جبرائیل السلام بر وی نازل میشد میگفت\nیَا مُحَمّد! إنّكَ رَسُولُ اللهِ حَقّاً.\n\nاز جابر بن عبدالله انصاری رض مروی است. که رسول\nالله فرمود: که در زمان فترت وحی به راهی می رفتم ناگاه از\nجانب آسمان آوازی شنیدم چشم بالا کردم دیدم ملکی که در غار\nحرا بمن آمده بود. بر کرسی نشسته است میان آسمان و زمین\nخوفی از وی بر من طاری شد بخانه باز گشتم و گفتم: زملونی زملونی\nپس مرا به چیزی پوشانیدند حق تعالی وحی فرستاد که یَآیّهَاالمُدثّر\nقُمْ فَأنذِرْ وَرَبّكَ فَكبّرْ وَثِيَابَكَ فَطَهِّرْ وَالرّجْزَ فَاهْجُرْ\nآنگاه وحی متتابع شد.\n\nبیان دعوت\n\n(نمودن اوص مردمان را برای ایمان)\n\nچون آن حضرت صلی الله علیه وسلم را به دلائل واضح روشن شد\nای جامه در پوشیده برخیز! از خوابگاه خویش پس بیم بده! خلق را از عذاب خدای\nو پروردگار خود را به تعظیم یاد کن و جامه های خود را پاک ساز از چرک و از همه گناهان\nکناره کن: یعنی بر همین تقویی که هستی باش!؟"}
{"book": "adl0944", "page": 31, "text": "سیر نبویہ\n۲۲\n\nکه پیغمبر بر حق است و ریا یها المدثر (قم فانذر) نازل گردیده\nبنا بدعوت نهاد؛ پس اول کسی را که به خدا پرستی و توحید دعوت\nنمود خدیجه بود؛ که بی توقف ایمان آورد و بعد ازو ابو بکر صدیق\nرضی الله به شرف اسلام مشرف گشت! و بعد ازان به یک روز\nعلی بن ابی طالب رض ایمان آورد و بعد ازو زید بن حارثه که\nآزاد کردۀ خدیجه کبری بود ایمان آورد.\n\nدر ذکر کسانی که بدعوت حضرت صدیق رض\nمسلمان شدند و از سباق اسلام اند\n\nبعد از زید بن حارثه رض پنج نفر از عشره مبشره عثمان بن\nعفان و زبیر بن عوام و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی وقاص و طلحه\nبن عبید الله که دوستان و یاران حضرت صدیق رض بودند بدعوت حضرت\nصدیق را اجابت نموده بحضور رسول الله ص آمدند و به شرف اسلام\nمشرف گشتند و روز دیگر ابو عبیده بن الجراح و عثمان بن\nمظعون و ابو سلمه عبد الله بن عبد الاسد مخزومی و ارقم بن\nالارقم را نزد رسول الله صلعم آورد و مسلمان شدند! و بعد ازان\nبتدریج قدامه و عبد الله برادران عثمان بن مظعون و عبیده بن\nالحارث بن عبد المطلب و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و زوجۀ"}
{"book": "adl0944", "page": 32, "text": "سیر نبویہ\n۲۳\nاو فاطمه خواهر حضرت عمر رض و بلال بن حمامه وصهيب بن سنان\nو خباب بن ارث وعمار بن یاسر و مادر وی سمیه و اسماء\nدختر حضرت صدیق رضی الله و عبد الله ابن مسعود رض و جعفر بن ابی\nطالب رض یک یک ایمان آوردند.\nدر آشکارا کردن دعوت را\nجناب رسول الله م تا سه سال مردمان را خفیہ باسلام دعوت\nمیکرد و یک یک یا دو دو ایمان می آوردند. بعد ازان جبرائیل\nعلیہ السلام آیت فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَاَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ\nرا فرود آورد؛ یعنی ای محمد ص امر خدا را اظهار کن و بچیزی مامور\nشده بآن قیام نمای و از مشرکین روی بگردان! آنگاه رسول الله\nصلعم دعوت را آشکارا کرد و بکوه صفا برآمد و ندا داد ای گروه\nقریش! الغرض همه نزد او ص جمع شدند آنگاه فرمود: اگر شما را خبر\nبدهم که صباح یا بیگاه لشکر دشمن بشما میآید و شما را غارت می\nکند درین خبر تصدیق مرا میکنید یا نہ؟ همه گفتند: آری! تو نزد\nما متهم بدروغ نشده بغیر از راستی از تو چیزی ندیده ایم پس\nرسول الله فرمود: بدانید و آگاه باشید! که من بیم دهنده ام شما را\nعذاب شدید و بعد ازان بانذار خویشان خود مامور شد و آیت:\nوَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ نازل گشت پس حضرت علی"}
{"book": "adl0944", "page": 33, "text": "سیر نبویه\n۲۴\nکرم الله وجهه را با راستن طعام مامور ساخت و برای بنی عبد المطلب که تا چهل می رسیدند طعام را مهیا نمود و همه را جمع کرد ؛ و آنگاه همه را برای اسلام دعوت نمود و از بت پرستی ترساند و رغبت دین اسلام داد ! سخنان او را نشنیدند و متفرق گشتند ؛ ابولهب گفت (تَبّاً لَكَ) برای این ما را جمع کردی وسوره تبت یدی نازل گشت .\nدر همین سال چهارم چون رسول الله ص معبودان باطل قریش را بدو عیب میگفت ؛ و میفرمود : مکه آبا و اجداد شما که باین طریقه ناپسندیده گشته اند کافر اند و آتش دوزخ جای ایشان است همه بدشمنی رسول الله و ایذاء رساندن مسلمانان کمربسته کردند و ابو طالب حمایت میکرد و ممانعت می نمود ؛ چند نفر از معتبرین قریش نزد ابو طالب فراهم شدند و گفتند : از حمایت او دست بر دار ! که او خدایان ما را عیب ؛ و گذشتگان ما را کافر میگوید ابو طالب بجواب نرم و خوب همه را رد کرد .\nگویند اول کسانیکه ایمان خود را ظاهر ساختند هفت نفر بودند : اول رسول الله ص و ابو بکر و عمار بن یاسر و مادر او سمیه و صهیب و بلال و مقداد رضوان الله علیهم اجمعین بودند رسول الله ص را ابو طالب حمایت می نمود x ابو بکر رض را قوم او ؛ باقی را عذاب میکردند چنانچه اجمالاً"}
{"book": "adl0944", "page": 34, "text": "سیرت نبویه\n۲۵\nخواهد آمد .\nمروی است که روزی قریش با هم گفتند که یکی را که\nبه سحر و کهانت و شعر؛ دانا تر بود نزد محمد صلعم به فرستیم تا\nوی را ازین مقام بگذراند - الغرض عتبہ بن ربیعه را مختار\nنمودند چون نزد آن سرور ص حاضر شد گفت بیا ابن اخی ! بدرستی\nکه نسبت تو میان ما معلوم است و امر عظیمی در قوم قریش پیدا\nکرده تفریق جماعه ایشان کردی معبود ایشان را طعن میگوئی\nابا و اجدادشان را کافر گفتی و همه را فضیحت ساختی . اگر باعث\nبرین داعیه شهوت است هر زنی که اختیار کنی ما او را به نکاح\nبرای تو میگیریم و اگر احتیاج و فقر است مالی برای تو جمع کنیم\nکه مالدار ترین قریش گردی و اگر مقصود تو سرداری و پادشاهی\nاست ترا پادشاه خود سازیم . و اگر این امری که دعوی میکنی\nرای و خیالی است که در دماغ تو پیدا شده و دفع آن نمی توانی\nبگوی که اموال خود را خرچ کنیم وطبیب پیدا کنیم که علاج مرض\nتو نماید بعد الفراغ آن سرور ص فرمود : بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ\nكِتَابٌ فُصِّلَتْ اٰيَاتُهُ قُرْاٰنًا عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُوْنَ *\nحم تَنْزِيْلٌ مِّنَ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ\n\nفرد و ستفاده شده است از خداوند بخشنده مهربان کتابی است پیدا کرده\nشده آیت های وی مبین گشته با مرونهی در حالتیکه قرآنی است عربی\nو آیات او تفصیل یافته است برای گروهی که دانند از اهل دانش ."}
{"book": "adl0944", "page": 35, "text": "۲۶\n\nسیر نبویه\n\nتا بآیت سجده رسید و سجده نمود! آنگاه فرمود: ای ابوالولید\nشنیدی آنچه شنیدی اکنون هر جا که میخواهی برو ! عتبه\nبر خاست و نزد جمیع قریش آمد . گفت : والله کلامی شنیدم\nکه مثیل آن هرگز نه شنیده بودم. بخدا که این کلام به سحر و\nکهانت و شعر ، هیچ نسبتی ندارد! ای جماعت قریش! سخن\nمرا بشنوید و متعرض او مشوید و او را بگذارید که بکار خود مشغول\nباشد بخدا سوگند که این کلام او را شان عظیم خواهد بود؛ اگر سائر\nقبائل عرب بروی غالب شدند مقصود شما بی زحمت حاصل\nشود ؛ و اگر غالب شد ؛ ملک او ملک شما و عزّ او عزشماست\nآن زمان سعادت مند ترین مردمان شما خواهید بود! قریش\nگفتند : ای ابوالولید ، بزبان خویش ترا سحر کرده است\nعتبه گفت : رای من این بود که گفتم شما هر چه میخواهید\nچنان کنید ! چون قریش دانستند که محمّد صلعم در کار خود\nثابت قدم است و از سب آلهه منع نمی شود در ایذا و اضرار\nزیاده میکوشیدند و اصحاب آن سرور ص را تعذیب می نمودند.\nو چون به سبب حمایت ابو طالب به حضرت محمّد\nصلعم دست نداشتند ! و اشراف و کبار صحابه را بواسطهٔ قبیله\nایشان ایذا نمیتوانستند ، لہٰذا اتفاق کردند باین که هر جا عاجز\nو فقیری باشد که قبیله و عشیره نداشته تعذیب نمایند چنانچه"}
{"book": "adl0944", "page": 36, "text": "سیر نبویه\n۲۷\nبعضی را به گرسنگی و برخی را به تشنگی عذاب میکردند و بعضی را در آفتاب حبس می کردند و گفتند: که از دین محمد صلعم بر گردید؛ و ایشان صبر و ثبات می ورزیدند؛ چنانچه از آنجمله بلال حبشی که غلام امية بن خلف بود هر روز او را به بطحای مکه می برد و میان ریگ گرم میخوابانید و سنگهای بآفتاب گرم شده را بر سینه و شکم او می نهاد و می گفت: ای سیاه از دین محمد صلعم برگرد و بلات و عزی ایمان آر؛ بلال رض میگفت: (احداً احداً) روزی حضرت صدیق رض بر وی می گذشت و آنجا را مشاهده نمود؛ نزد امیه رفت و او را گفت: از عذاب این شخص چه حاصل؛ از خدا بترس و دست از عذاب وی بردار؛ امیه گفت: ای پسر ابی قحافه تو او را به زبان آوردی و از بت پرستی باز داشتی؛ و به دین محمد ص ترغیب نمودی؛ اگر بر وی شفقتی داری او را بخر؛ ابوبکر صدیق رض منت دانست و بلال را خرید و در حال آزاد نمود.\n\nواقعات سال پنجم نبوت\nچون کفار مکه تعذیب و اضرار اصحاب را از حد گذرانیدند و آنحضرت صلعم بر دفع و منع ایشان قادر نبود؛ صحابه خود را"}
{"book": "adl0944", "page": 37, "text": "سير نبوة\n۲۸\nاجازه هجرت داد و فرمود : به جانب حبشه هجرت کنید! که\nدر آنجا پادشاهی است ، در مملکت او ظلم نتوان کرد\nتا زمانی که حق تعالی کشایشی کرامت کند پس در ماه رجب\nاز سال پنجم نبوت یازده نفر مرد و چهار زن به طریق خفیه\nاز مکه بیرون رفتند ؛ و تا کنار دریا پیاده بودند در آنجا به\nنیم دینار زر سرخ کشتی را به کرایه گرفتند ؛ و در ان به طرف\nحبشه روان شدند و در حبشه به جوار نجاشی ایمن شدند.\nگویند اول کسی که از مکه به عزم هجرت بر آمد عثمان\nبن عفان رض بود که زوجهٔ خود رقیه دختر رسول الله رفت!\nاز انس رض مروی است : که خبر سلامتی آن هر دو برای\nرسول الله صلعم دیر شد که نیامد و بآن سبب ملول بود که\nزنی آمد و گفت عثمان رضی الله را دیدم که زوجهٔ خود را بر\nمرکبی سوار کرده بود و می رفت. آنحضرت صلعم فرمود عثمان\nاول کسی است که بعد از لوط ع با اهل خود هجرت کرد و\nعثمان بن مظعون و جعفر ابن ابی طالب رض از جمله همین\nمهاجرین بودند .\nمهاجرین حبشه شنیدند که مشرکین مکه به محمد صلعم صلح\nکردند. لهذا به مکه روان شدند چون به نواحی رسیدند معلوم\nکردند که کفار همچنان در صدد ایذاء اند چند روز هر یکی از"}
{"book": "adl0944", "page": 38, "text": "سیر نبویه\n۲۹\nایشان در جوار یکی از کفار در مکه در آمدند اما به سبب تعذیب مشرکان باز باجازت آن حضرت صلعم جانب حبشه روان شدند؛ درین بار دوم هشتاد و سه مرد و یازده زن هجرت کردند .\nکفار مکه چون دیدند که مسلمانان در حبشه آرام شدند عمرو بن عاص و عماره بن ولید را با تحفه های بسیار نزد نجاشی فرستادند که ایشان را از ملک خود اخراج کند . در آنجا بعد از جواب و سوال بسیار نجاشی به مسلمانان گفت : مرحبا آن کسی را که شما از نزد وی آمده اید من گواهی میدهم که وی رسول خدا است؛ و در انجیل وصف او خوانده ایم و عیسی بن مریم بشارت وی داده فرود آئید هر جا که دل شما بخواهد ! بخدا سوگند اگر امر مملکت بمن متعلق نمی بود؛ نزد وی می رفتم و نعلین وی را می برداشتم؛ و آب و ضوء را بدست و پای وی می ریختم . و بعد ازان نجاشی هدایای قریش را رد کرد و ایشان خائب و خاسر از مجلس او بر آمدند.\n\nوقایع سال ششم نبوت\nدر سال ششم نبوت عم او م حمزه بن عبد المطلب بشرف اسلام مشرف گشت و بعد از وی بسه روز حضرت عمر رض"}
{"book": "adl0944", "page": 39, "text": "سیر نبویه\n۳۰\nرضی الله تعالی عنه بدعای حضرت رسول الله صلعم که دعا کرد\nاَللّٰهُمَّ اَعِزَّ الْاِسْلامَ بِأَبِیْ جَهْلٍ أَوْ بِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ) : که\nچون آیت : إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُوْنَ مِنْ دُوْنِ اللّٰهِ حَصَبُ\nجَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُوْنَ) : نازل گشت ! حضرت\nعمر رضی الله گفته : من با ابوجهل و شیبه نشسته بودم که\nابوجهل برخاست و گفت : ای گروه قریش ! محمد صلعم خدایان\nشما را دشنام میدهد و عقلاء قوم را بسفاهت نسبت میکند ! میگوید\nپدران و معبودان شما هیزم آتش دوزخ اند، آگاه باشید،\nهرکسی که محمد صلعم را بکشد من او را یک صد اشتر سُرخ\nموی و یکصد اشتر سیاه موی و هزار اوقیه نقره میدهم! پس\nمن برخاستم و گفتم : عاجل است نه آجل ! من گفتم : بلات و عُزی\nسوگند است که من این کار را میکنم! ابوجهل مرا گرفت و به\nخانه کعبه درآورد و هبل را که بزرگ ترین اصنام بود برمن گواه\nگرفت! پس من شمشیر خود را حمایل کردم و به عزم قتل سید عالم\nصلعم روانه شدم ! در راه سعد بن ابی وقاص رض را دیدم مرا\nگفت ای عُمر کجا می روی ؟ من گفتم : میروم تا محمد صلعم را\nبه قتل برسانم ! او گفت : از قومش چگونه ایمن توانی شد!\n٭ بدرستی که شما و آنچه شما پرستید غیر از الله تعالی آتش انگیز دوزخ\nهستید شما و بتان در دوزخ درآیندگانیند."}
{"book": "adl0944", "page": 40, "text": "سیر نبویه\n۳۱\n\nمن او را گفتم: اول هم ترا کفایت میکنم ! سعد گفت از من\nنزدیکتر خواهر تو و شوهرش سعید بن زید مسلمان شدند\nمن بجانب خانه خواهر خود مراجعت کردم چون به دروازه\nرسیدم بسته بود و سوره (طه) در آن وقت نازل شده بود\nخواهر من خباب بن ارت را خواسته بود تا آن سورۀ کریمه\nرا بیاموزند؛ و آواز قرائۀ ایشان را شنیدم لحظه توقف بگوش کردم\nآن گاه در را کوفتم چون معلوم کردند خباب پنهان شده آن صحیفه\nرا مخفی ساختند و دروازه بکشادند در آمدم و نشستم پرسیدم انچه\nآوازی بود که از پس در می شنیدم. گفتند سخنی بود که باهم\nمیگفتیم. الغرض چون حضرت عمر رض معلوم کرد که خواهرم مسلمان\nشده برخاست و او را زیر لت گرفت و سر او بشکست که\nخون او جاری گشت؛ خواهرش گفت: ای عمر! هر چه میخواهی بکن\nکه ما مسلمان شده ایم و اگر ما را پاره پاره کنی از دین محمد صلعم\nبرنمی گردیم! عمر رض چون سر و روی خواهر را خون آلود دید رقتی\nدر دلش پیدا شد و از حرکت خود پشیمان گشت و گفت: آن\nچیزی را که می خواندید بمن نشان بدهید! خواهرش گفت می\nترسم که پاره خواهی کرد حضرت عمر رض سوگند یاد کرد که نکنم\nخواهرش گفت: غسل کن ! که در وصف آن (لَا يَمَسُّهُ اِلَّا\nالْمُطَهَّرُوْنَ) وارد است حضرت عمر رض غسل کرد و صحیفه را گرفت"}
{"book": "adl0944", "page": 41, "text": "سیر نبویہ\n۳۲\n\nوسوره (طہ) خواند و چون باینجا رسید که : وَلَا تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ\nفَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَى) حضرت عمر رض گریه کرد و گفت چه\nنیکو کلامی است و چه گرامی خطابیت! خباب فی الحال از\nزاویۀ اختفا بیرون شد و گفت : ای عمر رض بشارت باد ترا که\nدعای پیغمبر صلی الله علیه وسلم در حق تو قبول شده خواهد بود\nکه دوش دعا کرد : الهی اسلام را عزیز گردان ! با ابو جهل\nبن هشام و یا به عمر بن خطاب حضرت عمر رض بیطاقت گشته\nگفت : خداوندی که این صفت اوست سزاوار آنست\nکه غیر او را نه پرستند اَشْهَدُ اَنْ لَّا اِلَهَ اِلَّا اللهُ وَاَشْهَدُ\nاَنَّ مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللهِ! آنگاه گفت پیغمبر کجاست ؟ تا نزد\nاو بروم گفتند : در دار ارقم بن الارقم است و خباب و سعیدرض\nاو را نزد آن سرور آوردند در را کوفتند یکی از اصحاب آمد از\nشگاف در احتیاط کرده دید که عمر رض است شمشیر بر دوش\nواپس آمد و دیگران را خبر داد ترسیدند و در را نکشادند حمزه رض\nگفت یا رسول الله ! حکم کن ! که در را بکشائیند اگر وی بخیرست\nمبارکش باد! و اگر بشر آمده من ضامنم که شمشیر حمایل ویرا\nاز و بستانم و سرش را از تن جدا کنم ! بحکم حضرت م در کشاد\nشد حضرت عمر رض بیامد و سید عالم صلی الله علیه وسلم باستقبال\nوی رفت! هردو بازوی او را بگرفت و بفشرد و گفت ای عمررض\nتو"}
{"book": "adl0944", "page": 42, "text": "سیر نبویہ\n۳۳\nاگر بہ صلح آمده دست از تو باز دارم و اگر بہ جنگ آمده دمار از\nتو بر آرم حضرت عمر رض عرض کرد : بہ صلح آمده ام و گفت اَشْهَدُ\nاَنْ لَّا اِلٰهَ اِلَّا اللهُ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ رَسُوْلُ اللهِ، پیغمبر صلی\nالله علیہ وسلم از شادی تکبیر گفت یاران آواز تکبیر را شنیدند\nدانستند کہ عمر رض مسلمان شده ایشان نیز بآواز بلند تکبیر گفتند\nکہ صدائی شان بہ مجمع قریش رسید و مسلمانان از درون خانہ\nباستقبال عمر رض بر آمدند ؛ آنگاہ عمر رض عرض کرد : یا رسول\nاللہ ! کافران لات وعُزّیٰ را آشکارا میپرستند و تو دین حق را\nپنہان میداری دین خود را اظہار کن ! آنگاہ ازان خانہ بیرون آمدند و بہ\nجانب کعبہ روان شدند ، وصنادید قریش دور آن نشستہ بودند حضرت\nعمر رض بآن جماعت ضَرب و حرب را شروع نمود تا ہمہ را از\nنواحی کعبہ دور کرد؛ تا آن زمان سی ونہ مرد مسلمان شده\nبودند و بہ حضرت امیر المومنین اربعین اکمال یافت آن گاہ\nآیت، (يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّٰهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ)\nنازل شد *\nحضرت عمر رض گفتہ است : بعد ازان با یک یک از مشرکان\nبہ جنگ بودم و زد وخورد میکردم تا آنکہ اللہ تعالیٰ دین و\nاسلام را غالب گردانید .\n* ای پیغمبر بس است ترا خدائی تعالیٰ و کسی کہ از مومنان پیروی ترا میکند"}
{"book": "adl0944", "page": 43, "text": "سیر نبویہ\n۳۴\nوقایع سال هفتم نبوت\nچون قریش دیدند که صحابه راه هجرت گاہی پیدا شد و حضرت\nعمر رض مسلمان شد و اسلام روز بروز ترقی کرده در قبائل\nمنتشر میگردد با هم اتفاق کردند که رسول الله ص را بکشند؛\nاین خبر به ابو طالب رسید بنو ہاشم و بنو عبد المطلب را جمع کرد\nو از صورت حال واقف گردانید و از ایشان محافظت و حمایت\nآن سرور ص را در خواست نمود همه اجابت کردند حتی کفار\nایشان از روی حمیت و تعصب جاہلیت کہ عادت شان\nبود موافقت کردند؛ پس ابو طالب در اول ماه محرم سال\nهفتم نبوت همه را غیر ابو لهب که مخالفت نمود در شعب خود\nدر آورد تا کسی بآن حضرت صلعم تعرض نکند.\nمشرکان قریش که ازین معنی وقوف یافتند اتفاق\nکردند که با بنو ہاشم و بنی عبد المطلب قطع مناکحت و\nمبایعت و مکالمت و مخالطت نمایند ؛ و بعد ازین میان\nایشان صلح رحمی و یاری و نفع رسانی نباشد وصلح نبود\nالا بر قتل محمد صلعم و درین باب عهد نامه نوشتند و مهر\nکردند و در حریر پیچیدند و در موم گرفتند و بالای دروازه\nخانه کعبه بیا ویختند کاتب آن منصور بن عکرمہ بن عامر"}
{"book": "adl0944", "page": 44, "text": "سیر نبویه\n۳۵\n\nبود که دست وی خشک شد بعد از محاصره هر یکی که از\nشعب می بر آمد او را لت و کوب می نمودند و فروش\nاشیار را بالای ایشان بند کردند قریب سه سال بدین\nمنوال در شعب میگذرانیدند؛ آخر الامر به مرتبه رسیدند\nکه صدای طفل شان که از گرسنگی گریه میکرد به خانه های\nقریش میرسید بنابران اکثر ایشان ازین عهد پشیمان گشتند\nو گروهی از بنی عبد المناف بران شدند که ازان صحیفه ظالمه\nبیزار شوند لهذا اول کسی که از کفار قریش باعث این شد\nهشام بن عمرو بن الحارث العامری بود که نزد زہیر بن امیه\nرفت و گفت: ای زہیر ! روا باشد که ما با فرزندان خویش\nبا فراغت طعام و آب خوریم و بناز و نعمت باشیم و بنی ہاشم\nکه خویشان ما اند در زحمت و تنگی باشند در حمیت و مروت\nاین چنین چگونه روا باشد ؟ زہیر گفت: ای ہشام چه کنم\nکه من تنها می باشم اگر دیگری با من یار می بود نقض این\nعہد میکردم ؛ ہشام گفت: درین امر من با تو متفقم ؛ زہیر\nگفت: می توانی که دیگری را پیدا کنی که با ما متفق شود هشام\nگفت : میتوانم الغرض بہمین طور مطعم بن عدی و بو لبختری\nبن ہشام و زمعه بن الاسود را یکی بعد از دیگری با خود\nاتفاق نمود و باہم وعده کردند که شب در موضع معین ہمہ حاضر"}
{"book": "adl0944", "page": 45, "text": "سیر نبویه ۴۶\n\nشویم و درین خصوص باهم مشورت نمائیم الغرض بموجب\nوعده جمع شدند و باهم سوگند خوردند که نقض عهد\nقریش کنیم و این صحیفهٔ ظالمه قاطعه را پاره نمائیم . زبیر گفت فردا در مجمع قریش اوّل من\nسخن آغاز می‌نمائیم شما هر یک موافق گفتهٔ من چیزی بگوئید ! روز\nدیگر همه در محفل قریش حاضر شدند و زهیر برخاست\nگفت : ای اهل مکه چگونه روا باشد که ما با اهل و عیال\nخویش در ناز و نعمت باشیم و بخوریم و بنوشیم و بپوشیم\nو بنو هاشم و بنو عبدالمطلب که خویشان ما اند با اهل و\nعیال محروم و در ضیق و عسرت باشند و هیچ کسی بایشان\nمعامله و مسامحه نتواند ! بخدا سوگند که از پای ننشینم تا که\nنقض عهد کنم ابوجهل گفت : دروغ میگوئی و نقض آن\nعهد نتوان کرد ! زمعه بن الاسود گفت : بخدا سوگند ! که\nتو از وی دروغ گوی تری ! ما خود به کتابت آن صحیفه راضی\nنبودیم ابوالبختری گفت : زمعه راست میگوید ! هشام بن عمر\nبه پای برخاست و مطابق آن سخن گفت : ابوجهل گفت\nاین امریست در شب راست شده ! پس میان قریش نزاع\nو اختلاف واقع شد .\nاما چون سختی و تنگی به نهایت رسید الله تعالی بران\nعهد نامه موریانه گماشت : تا همه را به خورد و نام خدائی تعالی\n۱ که کرمی است و کاغذ و پشم را میخورد ."}
{"book": "adl0944", "page": 46, "text": "سیر نبویه\n۳۷\n\nرا بگذارد و رسل خود را ازان خبر داد! پیغمبر صلعم عم خود\nابو طالب را انان خبر کرد.\nاتفاقاً دران ویلا ابوطالب با همه بنی هاشم و بنی\nعبد المطلب جامه های فاخر پوشیده از شعب بیرون\nآمدند و در مجلس قریش نشستند ابو طالب گفت : ای\nقوم قریش ما برائی کاری آمده ایم باید که در آن با ما به\nعدل و انصاف عمل نمائید ؛ گفتند : قبول داریم گفت :\nمحمد، مرا خبر داده که حق تعالی موریانه را بر عهد نامه\nشما مسلط گردانیده که هر جا نام خدا است آن را باقی\nگذاشته و ظلم و قطعیت را ازان خورده است من هرگز\nازوی دروغ نشنیده ام در آن صحیفه نظر کنید ! اگر راست\nمیگوید از خدائی تعالی بترسید ؛ و ازین طریقه ناپسندیده و\nوصحیفه قاطعه بگذرید! واگر دروغ میگوید وی را به شما\nسپارم دست از حمایت وی باز دارم تا هر چه خواهید\nبکنید . قریش گفتند ابو طالب خوب میگوید و صحیفه را\nحاضر کرده کشادند دیدند؛ که غیر از ( بِاسْمِکَ اَللَّهُمَّ ) دیگر\nچیزی دران نگذاشته بود؛ قریش خجل و خاموش ماندند. ابو\nطالب با بنی هاشم سوئی شعب باز گشتند و آن پنج نفر که\nاسامی شان سابق ذکر یافت برخاستند و گفتند : ما ازین"}
{"book": "adl0944", "page": 47, "text": "سیر بنویه\n۳۸\nصحیفه قاطعه ظالمه بیزار هستیم و مطعم بن عدی صحیفه را پاره\nپاره کرد و بعد ازان سلاح پوشیدند و بدر شعب آمدند و بنو هاشم\nو بنو عبدالمطلب را بیرون آوردند و به منازل خود شان قرار\nدادند و باقی قریش هیچ نتوانستند که بگویند .\nوقائع سال دهم نبوت\nچون نه سال و هشت ماه و یازده روز از نبوت آن سرور\nصلی الله علیه و سلم گذشت ابوطالب عم رسول الله وفات\nیافت؛ و بعد از و لسه روز در ماه رمضان مبارک بی بی\nخدیجه وفات نمود و رسول الله بسیار ملول و اندوهناک می بودند\nلهذا این سال را (عام الحزن) گویند.\nبعد ازان کفار در اضرار آن حضرت صلعم اصرار می\nنمودند لهذا با زید بن حارثه جانب طائف و قبیله ثقیف\nمتوجه گردید، ده شبا روز با و بروایتی یک ماه اشراف\nقبیله ثقیف را باسلام دعوت نمود اما اجابت نه کردند علاوه\nبر آن سفهاء قوم خویش را بایذاء آن سرور صلعم تحریک می\nنمودند چنانچه از سنگ زدن شان پشت هر دو پای مبارک\nآنسرور صلعم خون شده بود، چون از اجابت مایوس گشته\nو ضرر بسیار می رسانیدند به خاطر پریشان و دل مجروح مراجعت"}
{"book": "adl0944", "page": 48, "text": "سیر نبویه\n۳۹\n\nکرده متوجه مکه شد؛ در راه باغ عتبه و شیبه پسران ربیعه بود؛\nخود را بسایه آن باغ رسانید؛ هر دو برادر در بلندی نشسته\nبودند معامله قوم ثقیف را میدیدند عرق قومیت وحمیت\nشان به حرکت آمد شیبه (عداس) نام غلامی نصرانی\nداشت انگوری باو دادند و گفتند نزد آن مرد ببر! عداس\nچون انگوری آورد و نزد آن حضرت صلعم نهاد؛ سید عالم\nصلعم بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ گفته تناول نمود؛ عداس سوی\nروی مبارک آن سرور ه نظر انداخت و گفت: به خدا این\nکلامی است که درین دیار از کسی نشنیده ام حضرت صلعم فرمود:\nتو کیستی؟ و از کدام دیار هستی و به چه دینی؟ عداس گفت: غلام\nنصرانی از اهل نینوی ام پیغمبر صلی الله علیه وسلم فرمود:\nاز ده آن مرد صالح یونس بن متی؟ عداس عرض نمود آن را\nچه میدانی؟ فرمود نام من محمد است. عداس گفت: وصف تو\nشنیده ام! اکنون طریق خویش را بمن تعلیم کن، که انتظار\nبعثت تو می کشیدم خواجه عالم صلعم بدان غلام اسلام را\nتلقین کرد وی به جان و دل قبول نمود آن گاه سر و دست\nو پای آن حضرت صلعم را ببوسید؛ برادران چون دیدند عتبه\nشیبه را گفت: غلام ترا از راه برد و چون بازگشت هر دو\nبرادر ازو پرسیدند چه میگفت؟ و چه صورت روی داد؟ که"}
{"book": "adl0944", "page": 49, "text": "سیر نبویہ\n۴۰\n\nدست پاش بوسیدی؟ عداس گفت مرا از چیزی خبر داد\nکه غیر از پیغمبر دیگری آن را نداند : گفتند، دیحک ترا فریب\nداد : عداس گفت : چنین مگوئید که در روی زمین، بهتر از\nوی مردی نیست .\n\nدرین سفر به موضعی رسیدند که آن را بطن نخله میگویند\nآنجا شب توقف نمود چون به نماز صبح مشغول گردید . اتفاقاً\nهفت نفر از جن نصیبین بدان موضع رسیدند و قرآن خواندن\nخواجه کائنات عليه افضل الصلوات والتحیات را شند ید .\nتوقف کردند و استماع نمودند تا که آن حضرت ص از نماز فارغ\nگردید آن جماعت خود را ظاهر نمودند رسول الله ایشان را\nبایمان دعوت نمود بی توقف ایمان آوردند! حضرت صلعم\nفرمود : چو به منازل خود باز گردید قوم خود را بدین دعوت\nکنید! و سلام مرا بایشان برسانید قبول کردند و رفتند چنانچه\nقرآن شریف باین قصه ناطق است .\n\nچون رسول الله صلعم از طائف مراجعت نمود بعضی\nاز مسلمانان باستقبال او ص آمدند و عرض کردند یا رسول الله!\nدر مکه داخل شدن شما مصلحت نیست؛ که قریش از معامله\nسفهاء طائف واقف شدند و سفها خود را تحریض با ضرار نموده اند\nلهذا حضرت صلعم به کوه حرا بالا شده برای یک یک از بزرگان"}
{"book": "adl0944", "page": 50, "text": "۴۱\nسیر نبوی\nمکه جواب فرستاد که مرا در جوار خود بگیرید قبول نکردند ؛ مگر چون\nبرای مطعم بن عدی پیغام مبارک رسید اجابت نمود و گفت :\nدر آئی در مکه که من ترا در جوار خود گرفتم و صباح سلاح\nپوشیده با فرزندان و اتباع خود مسلح به مسجد حرام آمد ؛ ابو جہل\nچون مطعم را بآن هیئت دید گفت : هر کرا تو امان دادهٔ ما\nنیز امان دادیم پس حضرت صلعم به مکه در آمد و طواف\nکعبه و استلام حجر اسود کرده دو رکعت نماز گذارید و مطعم\nبر احله خود سوار بود و ندا میکرد ای گروه قریش : من محمد صلعم\nرا امان داده ام کسی متعرض او نشود پس حضرت صلعم به خانه خود\nتشریف برد و مطعم و اولادش خبر گیر او بودند و محافظت می\nنمودند ؛ و در شوال این سال عایشه و سوده بنت زمعه را\nنکاح کرد.\nوقایع سال یازدهم نبوت\nچون الله تعالی اظهار دین و اعزاز نبی و انجاز وعده خود\nرا خواسته بود لہذا در موسم حج که مردم از اطراف و جوانب\nبه زیارت خانه میآمدند رسول الله صلعم رسالت خود را بر\nایشان عرض میکرد و باسلام دعوت می نمود ؛ در سال یاز دہم\nنبوت در موسم حج به موضع عقبه استاده بود که ناگاه گروهی از اهل"}
{"book": "adl0944", "page": 51, "text": "سیر نبویه\n۴۲\nمدینه از قبیله خزرج رسیدند حضرت صلعم پرسید شما چه کسانید؟\nگفتند! ما از قبیله خزرجیم از اهل مدینه حضرت صلعم فرمود:\nلحظه نمی بنشینید تا به شما سخن گویم آن جماعه گفتند: خوش\nباشد و نشستند : پس حضرت صلعم ایشان را بدین اسلام\nدعوت فرمود؛ و قرآن را بر ایشان خواند؛ از حسن اتفاقی\nوصنع پروردگار این بود که ایشان از یهود مدینه شنیده بودند:\nکه زمان ظهور پیغمبر آخر زمان نزدیک شده چوں سخن آں سرور را شنیدند با یک\nدیگر گفتند : بخدا سوگند است که این آن پیغمبر است که یهود\nمیگفتند فرصت غنیمت دانید! و بوی ایمان آرید! تا کسی\nاز اهل مدینه بر ما سبقت نگیرد و مسلمان شدند ؛ ایشان شش\nنفر بودند که سعد بن زراره و عقبه بن عامر از آن جمله بودند\nو این جماعت چون بمدینه باز گشتند حکایت خواجه عالم ص\nرا به اهل مدینه می گفتند و ذکر آن حضرت صلعم چنان در مدینه\nفاش شد که بهر خانه آن حضرت صلعم را یاد میکردند .\nوقائع سال دوازدهم نبوت\nدر سال دوازدهم نبوت شب دوشنبه بیست و هفتم رجب\nقصه معراج واقع شده و آن چنین بود که حضرت رسول الله\nفرمود که در خانه امهانی بودم که جبرائیل علیہ السلام آمد و گفت"}
{"book": "adl0944", "page": 52, "text": "۴۳\nسیر نبویہ\nیا محمد صلعم برخیز و بیرون آی کہ اللہ تعالیٰ ترا خواستہ است\nبر آمدم کہ ملکی ایستادہ و دابہ با اوست گویند این میکائیل ۴\nبود پس یکی از ایشان طشتی از آب زمزم آورد؛ و یکی سینہ مرا\nتا ناف شگافتہ سینہ و عروق مرا بآن بششت و ہر چہ از\nغل غش دروی بود دور کردند؛ و دل مرا بیرون آورد و بہ\nشگافت و بہ شست؛ پس طشتی از طلا آوردند مملو از حکمت\nو ایمان با دل مرا ازان پر ساختند و باز بر جای خود نہادند.\nچنانچہ این سینہ شگافتن دو دفعہ دیگر سابق ازین نیز\nبہ عمل آوردہ شدہ بود یک دفعہ در قبیلہ بنی سعد نزد دایہ ش\nو دوم بار بوقت بعثت کہ تفصیل آن ہا در کتاب ہای دراز\nمذکور است).\nجبرائیل علیہ السلام دست مرا گرفتہ و از مسجد حرام بیرون\nآورد براق را ایستادہ دیدم جبرائیل علیہ السلام مرا گفت:\nیا محمد صلعم سوار شو؛ من سوار شدم مرا بردند تا کہ بہ مسجد\nاقصیٰ رسیدم؛ آنگاہ جبرائیل علیہ السلام مرا فرود آورد؛ و\nبراق را بہ حلقہ کہ دیگر انبیاء مراکب خویش را می بستند بہ بست\nط این دابہ را براق گویند کہ دابۂ سفیدی بود قدری از خر کلان تر و از قاطر خرد تر و\nرخسارش مثل رخسار انسان چہار پائی مثل پای ہای اشتر یال یال اسپ و چنان تیز رفتار\nکہ قدم را بجای دید چشم می نہاد :"}
{"book": "adl0944", "page": 53, "text": "سیر نبویه\n۴۴\n\nو به مسجد اقصی در آمدم؛ انبیاء در آنجا جمع بودند بر من تحیت\nو سلام کردند از جبرائیل پرسیدم گفت: برادران تو پیغمبرانند\nجبرائیل علیه السلام مرا امر کرد که امامت کن؛ من پیش شدم\nو دو رکعت نماز گزاریدم همه انبیاء و بعضی ملائکه بمن اقتدار\nکردند! بعد از فراغ نماز بعضی از پیغمبران و من ثنا های خدای\nتعالی بجا آوردیم و فضائل و نعمت های که بآن ها مخصوص بودیم\nبیان کردیم؛ آنگاه جبرائیل علیه السلام دست مرا گرفت\nو بالای صخره برد و بعد از ان بر آمده بر براق سوار شدم\nو مرا بردند چنانکه از هفت آسمان یکی بعد دیگری گذرا نیدندا\nاو در هر آسمان پیغمبران و عجائب که دیده تفصیل آن ها درینجا\nنمی گنجد، بعد از ان مرا به سدرة المنتهی بردند. درختی بود که نور\nخدائی تعالی آن را پوشانده بود و چندان فرشتگان مثل\nپروانه ها پیرامون آن درخت بودند که عدد شان را غیر\nاز خداوند تعالی؛ هیچ کسی نمی داند؛ و مقام جبرائیل عام\nدر وسط آن درخت بود و بیت المعمور را در آسمان هفتم\nمحاذی خانه کعبه دیدم که اگر سنگ ازان جا بیفتد بالای بام\nکعبه میافتد، هر روز هفتاد هزار ملک به زیارت آن خانه\nمیآیند که بار دوم بایشان نوبت نمی رسد چون از سدره\nگذشتم: جبرائیل علیه السلام بایستاد من گفتم ای جبرائیل"}
{"book": "adl0944", "page": 54, "text": "سیر نبویه\n۴۵\nدر چنین موضع از من تخلف میکنی گفت یا محمد صلعم ! هر\nیکی ما را جای معلوم است اگر ازین جا قدری پیشتر بروم\nمی سوزم .\nبعد ازان می رفتم و از حجاب ها می گذشتم تا که براق\nاز رفتار ماند؛ رفرفی سبز ظاهر شد مرا بران رف رف\nنشاندند و می رفتم تا که به پائی عرش عظیم رسیدم و\nاز آنجا به خلوت خانه قاب قوسین او ادنی در آمدم .\nاسرار و عجائب این مقام در کتاب ها نه گنجد پس\nدرین مختصر؛ چه جای آن خواهد بود و پنج وقت نماز درینجا\nبدون توسط جبرائیل ع فرض گردید که قصه آن بسطی\nدارد و آخر سوره بقره و التحیات تا آخر جواب و سوال\nاز طرفین درین مقام واقع گردید .\nحضرت رسول الله صلی الله علیه وسلم باز گشت\nو جبرائیل ع همراه او بود؛ و چون در صحرای ذی طوی\nرسید جبرئیل علیه السلام را گفت : درین امر قریش\nتصدیق مرا نخواهند کرد؛ جبرائیل ع گفت: باکی نیست:\nاگر ایشان تصدیق نکنند : ابو بکر باول بار تصدیق خواهد\nکرد و او صدیق است. و قصه اظهار رفتن معراج و جواب\n۱ رف رف : که فرشته بود بزرگ ."}
{"book": "adl0944", "page": 55, "text": "سیر نبویه\n۴۶\nو سوال آن تفصیلی دارد که در اینجا لایق نیست .\nو در همین سال بیعت عقبه ثانیه واقع شد ؛ و آن\nچنان بود که دوازده نفر از اهل مدینه در موسم حج به عزم\nزیارت کعبه به مکه آمدند که عباده بن الصامت از آن جمله\nبود و در عقبه با آن سرور صلعم ملاقات کردند و بسمع و\nطاعت در عسر و یُسر با او صلعم بیعت نمودند و چون به\nمدینه منوره مراجعت می کردند حضرت صلعم مصعب رض\nبن عمیر را با ایشان فرستاد تا اهل آن جا را تعلیم قرآن\nو شرائع دین کند : و چون به مدینه رسیدند مصعب رض در\nمنزل اسد بن زراره فرود آمد و در آن جا به تعلیم قرآن\nو احکام شریعت مشغول بود و خلق را باسلام دعوت می نمود\nچنانچه اسید بن حضیر و سعد بن معاذ رضی الله تعالی عنها\nبر دست وی مسلمان شدند ؛ آنگاه سعد بن معاذ رض\nبنی عبد الاشهل را که قوم او بودند باسلام دعوت کرد که\nهمه از مردان و زنان به یکبار مسلمان شدند\nو در بنی الاشهل منافق و منافقه نبود و در\nاکثر خانه های مدینه منوره مردان و زنان مسلمان\nپیدا شدند ."}
{"book": "adl0944", "page": 56, "text": "سیر نبویه\n۴۷\n\nقسم سوم در وقائع\nسال سیزدهم نبوت که سنه هجرتست سوئی مدینه\nچون اراده پروردگار باعزاز و نصرت دین محمدی صلعم رفته\nبود تا اساس کفر و شرک را از مکه و عرب قلع و قمع نماید؛\nدر سال سیزدهم نبوت پانچصد و بروایتی سه صد نفر از\nمسلمانان و کافران قبیله اوس و خزرج در موسم حج به\nقصد زیارت بیت الله به مکه معظمه آمدند؛ از آن جمله\nهفتاد و دو مرد اتفاق کردند؛ و به آن سرور صلعم ملاقات\nنمودند، حضرت صلعم بایشان وعده فرمود که در شب دوم از\nشب های ایام التشریق در شعب عقبه حاضر شوید تا با شما\nاجرای امر بیعت کنم.\nکعب بن مالک رض گوید چون شب موعود رسید از\nمیان قوم خود بیرون آمدیم و از مشرکان پنهان متوجه\nعقبه شدیم؛ رسول الله صلعم از ما پیش رسیده بود و باعم\nخویش عباس رض که دران وقت بر دین قریش و از جهت\nشفقت و اهتمام بر حال برادر زاده با وی حاضر شده بود\nو اول کسی که از مانزد آن حضرت صلعم خود را رسانده بود"}
{"book": "adl0944", "page": 57, "text": "سیر نبویه\n۴۸\n\nرافع بن مالک زرقی بود بعد از و ما از عقب رسیدیم. و اول\nعباس رضی الله سخن آغاز کرده گفت: ای اهل مدینه ! محمد ص\nدر قوم خود عزیز و منیع است ماوی را نگاه میداریم : لیکن\nاو میخواهد که از ما بگسلد و به شما پیوندد و اگر شما با وی وفا میکنید\nبه جانب شما خواهد آمد ؛ و اگر برنفس اعتماد ندارید با این زمان\nاو را بگذارید که در قوم خود باشد. انصار گفتند : یا رسول الله\nقول او را شنیدیم هر چه می خواهید بفرمائید : حضرت ص فرمود\nبا من بیعت کنید ! برین که هر چه بگویم بشنوید ! و متابع\nفرمان من باشید و اموال خود را در راه خدای تعالی نفقه کنید !\nو امر معروف و نهی منکر بجا آرید ! و سخن حق را بگوئید ! و از\nملامت هیچ ملامت کننده نترسید ! و چون نزد شما بیایم مرا\nیاری دهید ! چنان کنید ! که نفس ها و فرزندان و اهل خود را\nنگاه میدارید : و شما را بهشت جاودان خواهد بود.\nپس اول کسی که دست خود را بدست مبارک اوزد\nبراء ابن معرور رض بود که گفت به آن خدائی که ترا به خلق\nفرستاده بر این امر که گفتید با تو بیعت کردم و بروایتی ابو الهیثیم\nبن التیهان بود و بعد از و سائر انصار مبایعت را تمام کردند\nو بعد ازان رسول الله ص دوازده نفر را در میان ایشان نقبا\nگردانید ؛ دو نفر از خزرج و ده نفر از اوس گفت : هیچ کس"}
{"book": "adl0944", "page": 58, "text": "۴۹\nسیر نبویه\nاز شما را قهر و غضب نیاید که دیگری را برو نقیب بگردانیدم\nزیرا که من خود اختیار نمی کنم بلکه جبرائیل ع برای من\nاختیار می نماید . و چون نقباء مقرر شدند حضرت صلعم به\nایشان فرمود : شما کفیلان قوم خودید همچنان که حوار یین\nکفیلان عیسی ع بودند و من بر جمله امت خود کفیلم . چون\nامر بیعت با نجام رسید عباده بن نضله گفت : یا رسول الله\nبخدا سوگند که اگر خواهی صباح مشرکان اهل منی را بدم\nشمشیر بگیرم رسول الله فرمود : هنوز به قتال مامور نگشته\nام به منازل خویش باز گردید ! ایشان بازگشتند و با قافله\nمدینه منوره به وطن خود مراجعت نمودند.\nبیان ہجرت اصحاب سوئی مدینہ منوره\nچون میان حضرت محمد صلعم واهل مدینه منوره عقد میایعت\nاستحکام یافت و حالانکه ایذا مشرکین همیشه بود! پس آن\nحضرت صلعم اصحاب خود را اجازت هجرت سوی مدینه داد؛ و\nو خود منتظر امر الهی بود پس اول کسی که سوی مدینه منوره ہجرت\nکرد بعد از مصعب بن عمیر؛ ابو سلمه بن عبد الاسد مخزومی بود\nکه از حبشه به مکه قبل از بیعت عقبه به یک سال مراجعت\nکرده بود؛ و به سبب ایذائی مشرکین توقف کرده نتوانست"}
{"book": "adl0944", "page": 59, "text": "سیر نبویه\n۵۰\n\nو از اسلام اهل مدینه شنیده بود بسوی ایشان بر آمد و بعد ازان ابن ام مکتوم و عمار یاسر و بلال و سعد بن ابی وقاص و عامر بن ربیعه با زوجه خود و عبد الله بن جحش برآمده می رفتند و بعد از ایشان حضرت عمر رض و برادرش زید وعیاش بن ابی ربیعه با بیست سوار برآمدند و بعد ازان عثمان بن عفان رض هجرت نمود .\nو همراه رسول الله صلعم غیر از حضرت صدیق و علی کرم الله وجهه در مکه معظمه دیگر نماند. و حضرت صدیق کارسازی کرده اجازت هجرت سوی مدینه میخواست رسول الله صلعم فرمود : تعجیل مکن نشاید که الله تعالی مرا نیز اذن مهاجرت دهد حضرت رض گفت پدر مادرم فدای تو باد ! آیا این امید داری است حضرت فرمود: آری ! آنگاه حضرت صدیق دو شتر را در کناری بست و علف میداد تا فربه شوند و انتظار امر آن سرور را در می کشید .\nکفار مکه چون دیدند که برای صحابه رض هجرت گاه نزدیکی پیدا شد دانستند که حضرت صلعم نیز بایشان ملحق خواهد شد لهذا در دارالندوه جمع شدند و شیطان نیز بصورت پیر نجدی با ایشان در آمد در خصوص آن سرور باهم مشاوره میکردند بعد از جواب و سوال و آرا بسیار آخر الامر بر رای آن"}
{"book": "adl0944", "page": 60, "text": "سیر نبویه\n۵۱\n\nشقی بدبخت ابوجهل متفق شدند که از هر قبیله یک نفر\nجوان شمشیر را گرفته به یک دفعه او را زده به قتل رسانند\nتا همه قبائل در خون او شریک باشند و باین اتفاق\nمتفرق گشتند .\n\nجبرائیل امین از جانب رب العالمین نزد سید المرسلین\nآمد و از حقیقت حال او را خبردار ساخت و فرمان آورد که\nامشب در جای خواب همیشه خود خواب مشو! و فردا\nکار سازی هجرت مدینه کن ! چون شب شد کفار به قرار\nمقرره خود به در سرائی آن سرور صلعم جمع شدند و مترصد\nبودند تا کی خواب شود و او را هلاک سازند\nحضرت پیغمبر صلی الله علیه وسلم چون برین حال مطلع بود\nحضرت علی کرم الله وجهه را گفت : کفار قتل مرا دارند من\nازینجا بیرون میروم تو در جای من خواب کن ! و برڈ سبز\nمرا بپوش ! و دل خود را قوی دار که ایشان هیچ مکروهی\nبتو رسانده نمیتوانند و مرا اجازت هجرت سوئی مدینه شده\nفردا روان خواهم شد. و این امانات را گرفته به صاحبانش\nسپار و خود را عقب من به مدینه برسان .\nپس علی کرم الله وجهه نفس خود را فدای رسول خدا ساخت\nو بر فراش خاص رسول الله خوابید و برد را بر دوش کشید"}
{"book": "adl0944", "page": 61, "text": "سیر نبویه\n۵۲\n\nو حضرت صلعم از خانه خود بیرون رفت و سوره یس را از اول\nتا رفَاغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ خوانده و مشت خاک\nبر سرھای ایشان پاشید ! و آن سرگشتگان بادیهٔ ضلالت\nو یراندیدند.\nچون آن سرور صلعم از کفار به سلامت گذشت ؛ بعد\nاز زمانی شخصی برایشان ظاهر شد پرسید : این جا انتظار\nچه میکشید؟ گفتند: منتظر محمدیمم گفت: به خدا سوگند\nکه محمد صلعم از خانه بیرون رفت و از نزد شما بگذشت\nو خاک بر فرقھای شما پاشید ایشان دست ھای خود را\nبه فرق ھای خویش میزدند و خاک آلود مییافتند و خاکھای\nخود را میآفشاندند؛ کفار از شکاف در نظر انداختند شخصی\nرا خوابیده دیدند پنداشتند که محمد صلعم است بخانه در آمدند\nعلی رض الله برخاست و چون شناختند دانستند که آن شخص\nراست گفت از حضرت علی پرسیدند : محمدم کجاست؟ فرمود\nنمیدانم حیران و خجل شدند دست از علی رض باز داشتند و به\nهر جانب در تفحص و تفتیش رسول الله صلعم مشغول گشتند.\nحضرت رسول م روز بخانه حضرت صدیق رض آمد؛ و\nفرمود : حق تعالی مرا اذن هجرت داده ؛ ابو بکر گفت : من\nمصاحب خواهم بود؛ رسول الله فرمود : آری ! تو مصاحب"}
{"book": "adl0944", "page": 62, "text": "سیر نبویه\n۵۳\n\nمن خواهی بود : ابوبکر رض گفت یا رسول الله یکی ازین دو\nشتر مرا قبول فرمائی ! حضرت صلعم فرمود : قبول کردم اما بیها\nبعد ازان به تعجیل تمام کار سازی ایشان کرده شد و عبدالله پسر\nحضرت صدیق رض را که جوان مودب و دانا بود مقرر کردند که روز\nمیان قریش باشد و شب به غار کوه ثور بیاید و خبر کفار نزد\nایشان برساند ! و عامر بن فهیره را که آزاد کرده ابو بکر رض بود\nگفتند که شب برای ایشان شیر برساند و عبد الله بن ارقیط\nدیلی را برای راهبری باجرت گرفتند و شتران را با او سپردند\nتا بعد از گذشتن سه شبانه روز شتران را بغار ثور بیارد . و\nروز پنجشنبه غره ربیع اول دو ماه و چند روز پس از بیعت\nسوم عقبه از راه روزنه که بر بام خانه بود بیرون رفتند و سه شب\nدر غار ثور بودند از آنجا روز دوشنبه روانه مدینه شدند چنانچه\nبیان میشود .\nمروی است که رسول الله صلعم پا برهنه بنوک پنجها می\nرفت تا نشان پای بر زمین نماند پائی مبارک آن سرورص\nمجروح شد که خون ازان می رفت ! چون بدر غار رسیدند\nحضرت صدیق رض عرض کرد یا رسول الله ! لحظه توقف فرمائ\nتا من اول در غار در آیم که اگر مکروهی و آفتی بود بمن رسد\nپس صدیق درون رفت ! و رسول الله عقب وی در آمد."}
{"book": "adl0944", "page": 63, "text": "سیر نبویہ\n۵۴\nرسول اللہ چون مانده شده بود خواب شد و سر مبارک بر\nزانوی ابوبکر رض نهاد حضرت صدیق رض نزدیک خود شگافی\nدید پاشنہ پائی خود را دهان نهاد تا بہ رسول اللہ ص گزندی\nنرسد ! ماری پاشنہ او را گزید خود را حرکت نداد تا حضرت ص\nبیدار نشود اما از شدت درد اشک چشم او به روی مبارک\nآن سرورم چکید کہ انان بیدار گردید پرسید یا ابوبکر رض چہ\nحال است؟ عرض کرد، پدر و مادر من فدائی تو باد! پائی مرا مار\nگزید! حضرت رسول ص لعاب دهن مبارک را بر پای او\nاو مالید! کہ فی الحال درد او زائل گشت .\nچون ایشان در غار در آمدند؛ اللہ تعالی درخت ام\nغیلان را بر در غار برویانید و یک جوڑه کبوتر وحشی را\nالهام شد کہ بدر غار آشیانه ساخته تخم بدهند! وعنکبوت را\nامر فرمود! که دهن غار را تار بافت .\nومشرکان چون رسول اللہ ص را نیافتند ہر جانب\nبا شمشیر ہا و چوبها بالا و پایان می تاختند. و پی زنان را\nمقرر کردند تا تفحص اثر پائی مبارک را بکنند و آن پی بریکہ\nطرف کوہ ثور رفتہ بود! اثر را یافت؛ میرفتند تا کہ بہ در غار\nرسیدند در حوالی غار اثر پای را گم کردند پی بر گفت :\nمطلوب شما ازین غار تجاوز نہ کرده درین حالت حضرت صدیق"}
{"book": "adl0944", "page": 64, "text": "سیر نبویه\n۵۵\nگفت : یا رسول الله ! اگر یکی از ایشان به طرف قدم خود نظر\nاندازد هر آئینه ما را می بینید ؛ سرور کائنات صلعم او را گفت :\n(مَا ظَنُّكَ بِاثْنَيْنِ اللَّهُ ثَالِثُهُمَا) *\nکفار چون بر در غار گذشتند کبوتران پریدند بیضه ها و\nتارهای عنکبوت را دیدند با هم گفتند : اگر محمد ص درین غار\nدر آمده می بود تخم های کبوتران می شکستند و خانه عنکبوت\nنمی بود لهذا خائب و خاسر از آنجا بازگشتند ؛ و ابو جهل\nمنادی را گفت : ندا کن که هر کسی محمد صلعم را با ابوبکر رض بیارد\nو یا دلالت کند که ایشان کجا اند؟ یک صد شتر با او بدهیم\nلهذا پیوسته در تفحص می بودند .\nدر میان غار چون حضرت صدیق رض پی بر را دید از جهت\nخوف بسیار غمگین گشت به حضرت رسول الله گفت : یا رسول\nالله ! اگر من کشته شوم باکی نیست یک شخص هستم : اما کشته\nشدن شما هلاک امت است حضرت رسول الله ص او را گفت :\n(لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا ) پس الله تعالی ارامی را در دل حضرت\nصدیق رض انداخت : درین سه شب هر شب عبد الله ابن\nصدیق رض نزد ایشان خبر میآورد و عامر بن فهیره برای\nشان شیر میرساند .\nچون سه شب در غار گذشت سحرگاه روز دوشنبه"}
{"book": "adl0944", "page": 65, "text": "سیر نبویه\n۵۶\nعبد الله بن اریقط دیلی بموجب وعده شتران را به در غار\nرساند؛ وعامر بن فهیره نیز بیامد و دو نفر به یک شتر یعنی آن\nحضرت صلی الله علیه وسلم و صدیق رض\nبه یک شتر و دوی دیگر به دیگر شتر سوار شدند و راه\nساحل را پیش گرفتند و به همین روز و\nیک شب و روز دیگر تا گرمگاه روز برفتند درین راه\nبه منزل قدید رسید که خیمه ام معبد؛ عاتکه بنت خالد خزاعیه\nدر آنجا بر پا بود . و او زنی عاقله کلان سال دلاور بود ! بر\nدر خیمه می نشست و راه گذر را مهمانی میداد آن حضرت\nصلعم شیر یا گوشت ازو طلبید تا بخرد! در جواب گفت:\nامسال میان ما قحطی و تنگی است اگر نزد من چیزی می\nبود شما را مهمانی میدادم . حضرت صلعم در گوشه خیمه نظر\nانداخت گوسفندی دید پرسید این گوسفند شیر دارد؟ ام معبد\nگفت: گوسفندی است که از نهایت لاغری مانده است، هیچ\nگمان شیر در شان آن نیست، حضرت صلعم فرمود: مرا اجازت\nمیدهی که آن را بدوشم؟ گفت آری! پدر و مادرم فدای تو باد!\nاگر گمان خیر باو داری بدوش! پس رسول الله ص آن گوسفند\nرا پیش خویش خواست و دست مبارک را بر پستان او کشید؛\nو نام الله تعالی را بر زبان راند فی الحال پای های خود را از یکدیگر"}
{"book": "adl0944", "page": 66, "text": "سیر نبوی\n۵۷\nدررنها دوپستان آن پر شیر شد، آن حضرت صلعم از ام معبد ظرفی\nخواست و بدست مطهر خود شیر دوشید؛ و اول با اهل خیمه داد\nتا همه بیاشامیدند. بعد از ان یاران خود را داد و آنگاه خود\nآشامید ؛ و آن قدر شیر از ان گوسفند لاغر دوشید که همه\nحاضرین سیر نوشیدند و ظرف های ام معبد را پر ساخت\nو بزودی از آنجا روان شدند .\nمروی است که نزد سراقه بن مالک بن جعشم مدلجی\nرسیده بود . که ابو جهل یک صد شتر بگیرنده آن سرور وعده\nکرده لهذا باسپ خود سوار شده به طلب آن حضرت صلعم\nبرآمده بود و عقب ایشان رسید\nاز ابوبکر رض مروی است؛ که گفت : (اَللّٰهُمَّ اكْفِنَاهُ\nبِمَا شِئْتَ) فی الحال هر چهار دست و پای اسپ سراقه\nتا به زانو در زمین فرو رفت؛ سراقه فریاد بر آورد : یا محمدص\nدعا کن ! که اسپ من خلاص شود و مرا با شما هیچ کاری\nنیست؛ و شرط میکنم؛ که هرکس از عقب شما آید باز گردانم:\nحضرت صلعم فرمود : (اَللّٰهُمَّ إِنْ كَانَ صَادِقًا فَاَطْلِقْ فَرَسَهُ)\nدر زمان قوائم اسپ او از زمین بر آمد .\nو این سراقه بعد از جنگ حنین به شرف ایمان مشرف گشت.\nسراقه بازگشت به هرکسی که رسید گفت : همه این را ہہا"}
{"book": "adl0944", "page": 67, "text": "سیر نبویه\n۵۸\nرا تفحص کردم از ایشان اثری نیافتم و مردم را باز میگردانیدم\nبریده بن الحصيب سلمی نیز شنید بود که قریش برقتل\nیا اسر محمد صلعم یکصد شتر قبول نموده اند لهذا با هفتاد سوار\nاز قبیله خویش به صدد ایشان بیرون بر آمد تا بآن سرورص\nرسید ؛ رسول الله ص پر سید : (مَنْ أَنْتَ) تو کیستی ؟ او گفت :\nبریده بن الحصيبم ؛ حضرت صلعم متوجه ابو بکر رض شده فرمود :\n(بَرَدَ الاَمْرِنَا) خوش شد کار ما . باز پر سید : از کدام قبیلهٔ ؟ گفت :\nاز قبیله اسلم ؛ حضرت فرمود : (سَلَّمْنَا) سلامت یافتیم باز پر سید :\nاز کدام قومی ؟ گفت از بنی سهم ؛ حضرت ص فرمود : (خَرَجَ\nسَهمُكَ) بیرون شد تیر تو.\nچون بریده حلاوت گفتار سید ابرار را ملاحظه نمود پر سید :\nتو کیستی ؟ حضرت صلعم فرمود : من محمد عبد الله رسول حقم ؛\nبریده گفت : (أَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلَّا اللهُ وَاَنَّكَ رَسُولُ اللهِ)\nو با خلاص مسلمان شد ، و همرآنان وی همه به شرف إسلام\nمشرف گشتند، بریده شب را در ملازمت آن سرور صلعم\nبه سر برد، و چون بامداد شد گفت یا رسول الله ص در مدینه بی\nلوا نه میرویم پس دستار خود را بکشاد و بر نیزهٔ که با خود داشت\nبست و پیش پیش آن حضرت م میرفت گفت : یا رسول الله ! در\nمنزل من فرود آی ! فرمود شتر من مامور است هر کجا که رفت"}
{"book": "adl0944", "page": 68, "text": "سیر نبویه\n۵۹\n\nآنجا فرود خواهم آمد.\nمروی است که چون خبر بیرون شدن آن سرور کائنات\nعلیه افضل الصلوات والتسلیمات از مکه و توجه او سوی مدینه\nبه سمع اهالی مدینه رسید؛ هر روز بیرون میآمدند و در بالای (حره)\nدر سایه های سنگ می نشستند؛ و انتظار مقدم شریف آنحضرت\nصلعم میکشیدند تا آفتاب گرم شد و از گرمی آفتاب سوی خانه\nهای خویش باز میگشتند ؛ در همین روز نیز بعد از انتظار بسیار به\nخانه های خویش باز گشته بودند ؛ که ناگاه یک یهودی\nکه بالای حصار خود بالا شده بود چشمش بر رسول الله\nو همراهانش افتاد، از طاقت برآمده فریاد برآورد؛ ای\nگروه عرب ! وای بنی قبیله یعنی اوس و خزرج ! اینک\nبخت دولت و سعادت شما ؛ که انتظار او را\nمیکشیدید رسید.\nمسلمانان مدینه که اثر رسیدن آن صاحب وقار وسکینه\nوقوف یافتند سلاح های خود را برداشتند و ذکور واناث به\nاستقبال بیرون آمدند و در بالای حره با پیغمبر صلعم ملاقات کردند\nو مبارک باد گفتند و خوشی ها نمودند و زنان و کودکان میگفتند:\nجَاءَ نَبِيُّ الله جَاءَ رَسُوْلُ الله\nاین روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول بود که حضرت م"}
{"book": "adl0944", "page": 69, "text": "سیر نبویه ۶۰\n\nبه مدینه رسید و عنان شتر را از جانب راست مدینه به محله قبا گردانید و در میان قوم بنی عمرو بن عوف بر کلثوم بن الهدم نزول فرمود. و صدیق رض در محله سخ بر خبیب بن یساف فرود آمد.\n+\nبعد از فرود آمدن حضرت صلعم زیر درختی بنشست و خاموش بود؛ ابو بکر رض برای جست جوی مردم بایستاد کسانی که از انصار پیغمبر صلعم را ندیده بودند: ابوبکر رض را پیغمبر می پنداشتند. بر او سلام میکردند و تحیت بجا میآوردند تا که هوا گرم شد و ابوبکر رض رو ائو خویش را سائبان آن سرور صلعم ساخت؛ آن زمان دانستند که مخدوم کدام است و خادم کیست.\n\nوقایع سال اوّل هجرت\n\nدرین ایام که حضرت رسالت پناهی صلعم در محله قبا بود اساس مسجد قبا را نهاد؛ و به عمارت آن مشغول شدند؛ این اوّل مسجدی است که اساس آن به تقوی نهاده شد و اول مسجدی است در مدینه منوره که رسول الله ۴ دران نماز خواند.\nحضرت علی کرم الله وجهه سه روز در مکه مانده بود که امانات آن سرور ۴ را به صاحبانش رساند و بعد ازان پیاده روان شده بود، و در محله قبا با آنحضرت ۴ رسید؛ رسول الله ۴ چهار"}
{"book": "adl0944", "page": 70, "text": "سیر نبویه\n۶۱\n\nروز در قباء استقامت نمود؛ و روز جمعه از آنجا بر آمده جانب\nشهر مدینه متوجه گردید. چون به بنی سالم بن عوف رسید، وقت نماز\nجمعه شد و در آنجا با مسلمانان که همه یک صد نفر بودند در بطن وادی\n(رانوناء) در مسجد (خبیب) نماز جمعه را ادا نمود و خطبه در غایت\nفصاحت و بلاغت خواند و مردم را بر تقوی و نیکوئی تحریض نمود\nاین اول نماز جمعه و خطبه بود که حضرت صلعم در مدینه خواند.\nچون بعد از نماز از بنی سالم سواری شد ایشان عرض\nنمودند: یا رسول الله! میان ما فرود آی! و همچنین به هر\nقبیلهٔ که میگذشت اشراف همان قبیله عرض میکردند و مهار\nشتر را میگرفتند و استدعا می نمودند که میان ما فرود آی!\nآن حضرت صلعم همه ایشان می فرمود: ناقه مرا بگذارید که\nاو مامور است. و زمام آن را رها داده بود و میرفت تا که\nبه موضعی رسید که اکنون مسجد است آنجا زانو زد و باز برخاست\nو چند گام رفت تا به محلی رسید که اکنون منزل رسول خدا است\nصلعم این نوبت زانو زد و زیر گلوی خود را بر زمین مالید\nسید عالم صلعم فرمود: المنزل انشاء الله تعالی؛ بعضی از\nانصار آمدند و عرض نمودند یا رسول الله در منازل ما فرود\nآی! ابو ایوب انصاری پیش دوید و عرض نمود: یا رسول الله!\nمنزل من اقرب است اجازت فرمائید تا رخت و بار را بمنزل"}
{"book": "adl0944", "page": 71, "text": "سیر نبویه\n۶۲\n\nخود ببرم ! رسول الله فرمود ! آری ! همچنین کن ! ابو ایوب کالا را با\nزید بن حارثه بخانه خویش برد ! و حضرت صلعم در آنخانه منزل\nساخت و این خانه در وسط خانهای انصاری و وار بنی نجار\nماما خیل عبد المطلب و افضل خانها بود که تبع اول برای رسول\nالله ساخته بود و مکتوبی نوشته نزد عالمی مانده بود که چهار صد\nعالم درین خانه گذشته بود و بقرار وصیت تبع آن مکتوب\nدست بدست نزد ابو ایوب که از اولاد همان عالم بود که باز\nبر رسول الله مبرساند .\nاهل مدینه بقدوم میمنت لزوم سید عالم بسیار مسرور گشتند\nو مدینه را بنور روی مبارک خود درخشان ساخت و خوشی و شادی\nدر دلهای همه مسلمانان انداخت ! حتی پرده نشینان انصار\nبالای بامها بالا شدند از خوشی و سرور این بیت ها را میخواندند.\nطلع البدر علينا من ثنیات الوداع\nوجب الشكر علينا ما دعا الله داع\nمروی است : که رسول م هفت ماه در منزل ابو ایوب\nگذشتاند و درین بین آن فضائی را که شتر دران خوابیده\nبود خریدار شد تا مسجد بسازد انصار عرض نمودند که از سهل و سهیل\nیتیمان رافع بن عمرو است که در حجر تربیت سعد بن زراره می\nباشند مابهاء آنرا بایشان میدهیم آنحضرت صلی الله علیه و سلم"}
{"book": "adl0944", "page": 72, "text": "سیر نبوی\n۶۳\n\nقبول نه کرد و به ده مثقال طلا مال حضرت صدیق رض که از مکه\nبا خود آورده بود خرید و بهاء آن را بایشان داد؛ در ان فضا\nچند درخت خرما و خرابه و قبرستان مشرکین بود؛ حضرت\nصلی الله علیه وسلم فرمود: تا قبرستان را خراب، و خرابه\nرا هموار و درختان را بریدند و چون زمین هموار شد طرح\nمسجد کشید و بساختن آن مشغول شدند همه اصحاب از مهاجر\nو انصار به معیت رسول م خشت میا آوردند تا که دیوارهای\nآن از خشت خام و سقف از شاخ های خرما و ستون ها از\nچوب خرما با تمام رسید، و برای آن سه دروازه ساخت؛\nیکی برای عامه اصحاب که به مسجد میدر آمدند؛ دیگری که\nخود تشریف میبرد؛ سوم که آن را باب الرحمت میگفتند؛\nو در پهلوی مسجد حجره ها ساخت که دیوار ها خشت خام و سقف\nاز شاخ های خرما و جریده بود؛ یکی را برای عایشه معین و یکی\nرا برای سوده بنت زمعه مقرر نمود! و آنگاه از خانه ابو\nایوب بسوی حجره های خود نقل شد و درین مسجد موضعی بود\nسائبان دار که آن را صفه میگفتند: مساکین بیجای و جامه\nدر آنجا می بودند که باصحاب صفه مشهور اند.\nو زید بن حارثه و ابا رافع را به مکه معظمه فرستاده بود!\nکه حضرت فاطمه و ام کلثوم و دختران رسول صلی الله علیه وسلم"}
{"book": "adl0944", "page": 73, "text": "سیر نبوی\n۶۴\nو سوده بنت زمعه و اسامه بن زید و ام ایمن را آوردند؟ و\nعبد الله بن ابو بکر رض نیز همراه شان عیال پدر خود را رساند و طلحه\nبن عبید الله نیز به موافقت ایشان به ملازمت آن حضرت\nصلعم رسید.\nبعد از قدوم آنحضرت صلعم به یک ماه دوازدهم ربیع\nالثانی در نماز حضر افزوده شد که تا آن زمان دو رکعتی بود و\nبعد ازان صبح و شام که وتر روز است بر حال خود ماند و سه\nوقت چهار رکعتی شد و نماز سفر بر حال خود دو رکعتی ماند.\nو بعد از قدوم آنحضرت صلعم به مدینه منوره به پنج ماه\nمیان چهل و پنج نفر انصار رسول الله صلعم در مسجد شریف عقد\nبرادری بست که با هم مواخات و مواسات داشته باشند\nو یکی از دیگر میراث ببرد: تا که بعد از غزوه بدر آیت: (وَ\nاُولُوا الْاَرْحَامِ) نازل شد: و میراث بردن به عقد مواخات\nمنسوخ گشت.\nواقعات سال دوم هجرت\nچون در مکه معظمه اکثر اوقات صحابه نزد آن سرور صلی الله علیه وسلم زده\nشده بلکه زخمی میامدند و عرض حال می کردند. رسول الله صلعم\nمی فرمودند: صبر کنید: که من به قتال مأمور نه\nشدم تا آنکه هجرت تشریف واقع شد و در سال دوم هجرت"}
{"book": "adl0944", "page": 74, "text": "سیر نبویه\n۶۵\n\nآیت: «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ\nاللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ» نازل شد؛ و مامور به قتال گشت،\nاما چه بوقت و چه بجا شد که اگر به مکه مأمور می شدند به سبب\nقلت و ضعف شان زیاده مشقت برای شان پیش می شد\nاما چون طغیان اهل شرک از حد گذشت که آن حضرت صلعم و\nمسلمانان را از میان خود خود و جای های آبا و اجداد شان\nکشیدند و در مدینه منوره قدری قوت برای شان حاصل\nشد حالا جهاد نیز فرض گشت.\nو اصطلاح اهل سیر بر این است: که هر لشکری که رسول\nالله صلعم به نفس نفیس خود دران حاضر بود آن را «غزوه»\nگویند و آنکه خود دران حاضر نبوده بلکه اصحاب را فرستاده\nآن را سریه گویند.\nبنابران غزوات آن سرور صلعم بیست و هفت بود که\nدر نه غزوه به نفس شریف مقاتله کرده\n\n(۱) بدر\n(۲) أُحد\n(۳) مریسیع\n(۴) خندق\n(۵) بنی قریظه\n(۶) خیبر\n(۷) فتح مکه\n(۸) حنین\n(۹) طائف\n\n--- ۴ ---"}
{"book": "adl0944", "page": 75, "text": "سیر نبویه\n۶۶\n\nو چهل و هفت سریه فرستاده است؛ اما اول سریه\nکه فرستاده به هفتم ماه سنه دوم هجرت در ماه رمضان بود\nکه عم خود حمزه رض را بالای سی مرد از مهاجرین امیر گردانید\nو علم سفید برای ایشان منعقد ساخت و به جماعتی از تجار\nقریش که از شام باز گشته متوجه مکه بودند فرستاد و رفتند تا که\nبه ساحل دریا به لشکر کفار رسیدند و کفار قریب سه صد نفر\nبودند که ابو جهل نیز دران میان بود : اما مجدی بن عمرو جهنی\nکه حلیف فریقین بود در میان ایشان نزول کرد و نگذاشت\nکه جنگ واقع شود .\nو در هشتم ماه ؛ که شوال بود عبیده بن الحارث را با شصت\nنفر از مهاجرین بر سر جمعی از قریش که دوصد نفر بودند و ابوسفیان\nبن حرب سرکرده ایشان بود فرستاده و علمی برای شان منعقد\nگردانید و بآن جماعتی از قریش رسیدند و با هم تیر اندازی نمودند\nو اول کسی که در اسلام بروی کفار تیر انداخت سعد بن ابی\nوقاص رض بود : کفار از خوف اینکه در عقب دیگر مسلمانان\nخواهند بود فرار اختیار کردند .\nو مقداد بن اسود و عتبه بن غزوان برسم تجارت با کفار\nاز مکه بر آمده بودند ؛ چون هر دو لشکر با هم مقابل شدند؛ ایشان\nبا اهل اسلام ملحق گشتند."}
{"book": "adl0944", "page": 76, "text": "سیرت نبویه\n۶۷\n\nو در ماه نهم که ذی القعده بود، سعد بن ابی وقاص رض را با بیست نفر از مهاجرین به قصد کاروان قریش فرستاد و بیرق سفید با او داد و فرمود: که از موضع (خزار) تجاوز نکنی اما چون روانه شده به آنجا رسیدند قافله قریش یک روز پیش از آنجا گذشته بود لهذا سوی مدینه مراجعت نمود.\n\nو اول غزوه غزوۀ (ابوا) بود که در ماه صفر ماه دوازدهم از فرضیت جهاد، سعد بن عباده را در مدینه منوره خلیفه ساخت و خود ذات رسالت پناهی صلعم با شصت مرد به قصد کاروان قریش از مدینه برآمد و حمزه عم او صلعم علمدار بود! و چون بمنزل (ابوا) رسید پیشوای قبیله بنی حمزه به صلح پیش آمد که با مسلمانان جنگ نکند و بر خلاف ایشان با کفار یک جا نشوند و معاونت ننمایند! آنحضرت صلعم قبول فرمود! و جنگ واقع نه شده مراجعت نمود.\n\n(غزوۀ بدر)\nاگرچه قبل از غزوۀ بدر دیگر غزا ها و سریه ها نیز واقع شد؟ لیکن چون غزوه بدر غزوه ایست که الله تبارک و تعالی به سبب آن اسلام را عزیز و اهل آنرا غالب ساخت و روی های اهل اسلام را سفید و درخشان نمود! و کفار را به بسیاری عدد و اسباب"}
{"book": "adl0944", "page": 77, "text": "سیر نبویه\n۶۸\nو آلات و تیاری مغلوب و منکوب و سرشکسته و خراب گردانید\nو شیطان را با گروهش خوار و ذلیل ساخت؛ و این غزوه از اعظم\nغزوات است! زیرا که بعد از وقوع آن؛ الله تبارک و تعالی\nکفار را خوار و ذلیل! و مسلمانان را عزیز گردانید. و در آفاق\nزمین نور دین را اشراق داد لهذا در اینجا ذکر کرده شد.\nو سبب این غزوه آن بود که ابوسفیان و جمع قریش با\nقافله خودها که تخمیناً هزار شتربار بود از مکه سوی شام میرفتند\nحضرت رسول صلعم با جمعی اصحابه بعزم آن بر آمده تا (عشیره)\nرفت اما بآن نرسیده واپس گشت!\nکه جبرائیل علیه السلام به بازگشت قافله رسول الله\nصلعم را خبردار گردانید! آنحضرت صلعم برای تفحص آن\nطلحه بن عبید الله و سعید بن زید را فرستاد. اما ایشان\nتجسس اخبار را کرده بعد از چند روز! زمانی خبر کاروان\nرا به مدینه آوردند که آن حضرت صلعم از بدر مراجعت میکرد\nلیکن چون در خدمت بودند رسول الله صلعم در غنیمت بدر\nایشان را برابر شریک دانست.\nبرای ابوسفیان در شام معلوم شده بود: که حضرت\nمحمد صلی الله علیه وسلم با صحابه رض در تعاقب کاروان بر آمده\nبودند؛ لهذا میدانست که مترصد رجوع ما خواهند بود و متعرض"}
{"book": "adl0944", "page": 78, "text": "سیر نبویه\n۶۹\nقافله خواهند شد چون از شام بیرون آمد ضمضم بن عمر و غفاری\nرا باجرة گرفته ، به تعجیل تمام به مکه فرستاد که محمد صلعم قصد ما\nدارد به هر نوع که میتوانید خود را برای حمایت اموال خود به قافله\nبرسانید،\nو خود او چون قافله را به بدر رساند و به هر جا تفحص مسلمانان\nرا میکرد در این جا شنید که دو نفر شتر سوار در فلان موضع\nدیده شده بودند ابوسفیان آنجا رفته به پشکل های شتر ابن\nطلحه و سعید را دید آنها را شکستاند خسته های خرما را در آن\nها یافت گفت: والله که علف یثرب خورده اند غالباً\nجاسوسان محمدص خواهند بود ، لہٰذا از راه برگشته بدر را\nگذاشت و از راه ساحل به مکه توجه نمود .\nضمضم چون خبر ابو سفیان را به مکه رساند، اهل مکة\nکارسازی خود را کرده نه صد و پنجاه نفر مردان جنگ با زنان\nمغنیه و آلات طرب بر آمدند .\nحضرت رسول الله صلی الله علیه و سلم با مهاجر و انصار\nاز مدینه منوره بر آمده معسکر همایون را به (روحا) که یک میل\nراه از مدینه دور است گرفت و ازین جا ابو لبابه انصاری\nرا خلیفه ساخته به مدینه باز گردانید، درینجا خبر رسید که قریش\nبرای محافظت قافله خود لشکر کرده بر آمدند"}
{"book": "adl0944", "page": 79, "text": "سیر نبویه\n۷۰\n\nرسول الله صلعم در خصوص جنگ با لشکر شان و یا تعاقب\nقافله با خواص اصحاب خود مشوره کرد، حضرت صدیق و عمر رضی\nالله تعالیٰ عنهما به نوبت بر خاستند و سخنان خوب گفتند\nایشان را دعای خیر داد مقداد گفت : یا رسول الله! به هر چه\nالله تعالیٰ ترا مامور کرده ایده بآن عمل فرمائید به خدای که ترا به حق\nبه خلق فرستاده که اگر مارا تا دیار حبشه ببرید می رویم رسول\nالله صلعم او را نیز دعای خیر کرد، باز فرمود: (اشیر و اعلی) مرا\nمشورت بدهید؛ سعد بن معاذ برخاست و گفت : یا رسول الله\nصلعم گویا مقصود ازین سخن مائیم ؟ حضرت رسول الله صلعم\nفرمود: آری! (یعنی مراد استمزاج انصار بود) سعد رض گفت\nما بتو ایمان آورده ایم و با تو عهد کردیم اطاعت ترا می کنیم\nبه هر جا که ما را می برید می رویم شاید که الله تعالیٰ از جانب\nما چیزی به شما نشان بدهد که چشم شما به آن روشن گردد.\nرسول الله صلعم خورسند شده فرمود : روان شوید به برکت\nالله تعالیٰ و مژده باد شما را که الله تعالیٰ یکی ازین دو طائفه را با من\nوعده کرده و به خدا سوگند که گویا من مقتل دجائی کشندگان شان\nرا می بینم .\nالغرض رسول الله صلعم به سه صد و چند نفر با که هفتاد شتر\nو سه اسپ و شش زره و هشت شمشیر داشتند روانه گردید؛ و"}
{"book": "adl0944", "page": 80, "text": "سیر نبویه\n۷۱\nدر منزل بدر به تپه ریگزار فرود آمد .\nابوسفیان چون کاروان را از محل خطر گذرانید : نزد قریش\nخبر فرستاد که قافله به خیر گذشت شما باز گردید ! ابوجهل سوگند\nیاد کرد : که تا به بدر نرویم و از آنجا شراب و کباب نخوریم و زنان\nمغنیه سرود نکنند باز نه گردیم اما اخنس بن شریق قوم خود\nبنی زهره را کامل بازگشتاند .\nچون جای مسلمانان ریگ زار بود که پائ های شان فرو\nمیرفت و محتاج آب نیز شدند لهذا الله تعالی شب چنان\nباران کرد که زمین سخت شد . و غسل با وضوها نیز کردند\nو اطمینان و دلاوری نیز برای شان حاصل گردید .\nحضرت رسول الله صلعم در میدان بدر میگشت و مواضع\nافتادن صنادید قریش را یک یکی بدست مبارک خود نشان\nمیداد ! که این از فلان و اینجا از فلان است راوی قسم خورده\nاست که یکی از موضع خود تخلف نه کرد.\nاول کسانی که از لشکر کفار به میدان مبارزة بر آمدند عتبه\nو شیبه پسران ربیعه و ولید پسر عتبه مذکور بودند. و بمقابله ایشان\nحسب الامر سرور عالم صلعم حضرت حمزه و عبیده و علی رضی الله\nعنهم مأمور شدند که به مجرد مقابله حمزه عتبه را و علی، ولید را کشتند\nو بعد از ان مثل شیران سوی شیبه متوجه شده او را نیز بدار بوار فرستادند"}
{"book": "adl0944", "page": 81, "text": "سیر نبویه\n۷۲\nاما عبیده به پای خود زخمی خورده او را برداشته بجای خود رساندند\nکه در بازگشت به مقام روحا فوت گردید و همانجا دفن کرده شد\nو بعد ازان جنگ شدت یافت و رسول صلعم در جای که\nبرای شان ساخته شده بود دعا میکرد و بالحاح میگفت : آلهی\nاگر این عصابه اهل ایمان را هلاک گردانی بعد از ایشان در زمین\nپرستیده نخواهی شد الهی وعده خود را نافذ گردان! همان بود\nکه فرشتگان برای مدد فرو آمدند والله تعالی مسلمانان را غالب\nگردانید چنانچه الله تعالی در قرآن عظیم الشان از نصرت\nفرشتگان خبر داده است.\nحضرت صلی الله علیه وسلم مشتی سنگریزه ها برداشت و\n(شاهَتِ الْوُجُوهُ) گفته جانب مشرکان پاشید ! الله تعالی\nبه چشمان همه ایشان رسانیده شکست کردند. هفتاد نفر کشته و\nو هفتاد نفر اسیر گشتند. و از مسلمانان چهارده نفر جام شهادت\nنوشیدند شش مهاجر و هشت نفر انصار بودند. این جنگ و\nفتح روز جمعه هفدهم رمضان مبارک سن دوم هجرت واقع\nشد.\nبعد از فتح : سرور کائنات صلعم پرسید کیست که خبر\nابو جهل را بیارد؟ عبد الله ابن مسعود رفته در میان کشتگان\nابو جهل را یافت که رمقی از وی باقی بود برسینه وی نشست"}
{"book": "adl0944", "page": 82, "text": "۷۳\nسیر نبویه\nو سرش را بریده نزد آن حضرت صلعم رساند او صلعم سجده شکر\nبجا آورد و فرمود: (اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَصَرَ عَبْدَهُ وَأَعَزَّ\nدِيْنَهُ) و گفت: این شخص فرعون این امت بود\nآورده اند که حضرت رسول الله صلی الله علیه وسلم در شأن\nاسیران بدر با خواص اصحاب خود مشوره میکرد که بایشان چه\nکرده شود؟ حضرت ابو بکر صدیق رضی الله تعالی عنه گفت. اینها\nقوم و عشیره اند اگر فدیه بستانی و ایشان را بگذاری شاید که\nحق تعالی توبه را روزی ایشان کند و یا از نسل ایشان مومنی\nشود. و یاران ترا به سبب فدائی ایشان قوت و غنای حاصل\nآید. حضرت عمر رضی الله تعالی عنه گفت : حکم فرمائید ! تا همه\nرا گردن بزنند؛ زیرا که ایشان پیشوایان کفر اند و بدرستی الله\nتعالی ترا از فدائی این جماعت بی نیاز گردانیده ! فلان\nخویش مرا به من ده ؛ عقیل را به علی؛ و عباس را به حمزه سپارید\nکه گردن زنیم تا معلوم شود که دوستی کفار در دل ما نمانده ؛\nو شوکت کفار شکسته گردد.\nحضرت صلعم فرمود: ای ابو بکر ! مثل تو مثل ابراهیم\nاست که گفت: ( فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَمَنْ عَصَانِي\nفَإِنَّكَ غَفُوْرٌ الرَّحِيْم ط و ای عمر! مثل تو ! مثل نوح است\nکه گفت: رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِيْنَ دَيَّارًا )"}
{"book": "adl0944", "page": 83, "text": "سیر نبویه\n۷۴\n\nپس رسول الله صلعم اصحاب را مخیر گردانید ایشان فدا را\nاختیار کردند: آنگاه رسول الله صلعم حکم کرد.\nکسانیکه مفلس اند و صنعت کتابت را میدانند، هریکی\nده، بچه انصار را خط بیاموزاند و کسانیکه مال ! دارند! بقدر\nاستطاعت شان فدیه بدهند! اما فدیهٔ هیچ کسی از هزار درهم کم،\nو از چهار هزار زیاده نباشد و از جمله اسیران دو نفر یکی نضر\nبن الحارث دوم عقبه بن ابی معیط که هر دوی شان به حضرت\nصلعم ایذاء بسیار میرسانیدند و در وقت مراجعت از بدر\nحسب الحکم رسول الله صلعم کشته شدند.\n\nاسلام عباس رض\n\nمرویست: که از عباس رضی الله عنه فدیه چهار نفر را می\nخواستند. میگفت: من چیزی ندارم رسول الله صلعم فرمود، آن\nطلا که در وقت بیرون آمدن از مکه به زوجه خود ام الفضل سپردی\nو گفتی که اگر مرا درین سفر چیزی شد تو و فرزندان بکار برید!\nچه شد؟ عباس گفت تو چه دانستی فرمود رسول م خدائی تعالیٰ مرا\nخبر داد! عباس رض گفت: گواهی میدهم که راست گفتی که دران\nزمان هیچکسی حاضر نبود تا برین امر مطلع میشد، غیر از حق تعالیٰ\nأشهدُ أنّ لّا إِلهَ إِلّا اللّہُ وَ أنّكَ رَسُولُ اللّہِ الغرض ازو"}
{"book": "adl0944", "page": 84, "text": "سیر نبویه\n۷۵\n\nفدیہ گرفتہ شد .\nنقل است: کہ چون صحابہ رض مشغول فدیہ گرفتن شدند؛\nجبرائیل علیہ السلام آیت : مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ\nأَسْرَى الخ) نازل شد . یعنی سزا وار نیست، ہیچ پیغمبری را کہ او را\nاسیران باشند از کفار و فدیہ بگیرد .) .\nحضرت صلعم فرمود : بہ تحقیق کہ بہ سبب راضی شدن\nفدیہ عذاب اصحاب بر من عرض کردہ شد ازین درخت رو بہ\nدرختی کہ در انجا بود اشارہ کرد نزدیکتر؛ واگر عذاب فرود میآمد، ہیچ\nکسی ازان نجات نمی یافت ، اِلّا عمر بن خطاب و سعد بن معاذ؛\nکہ ہر دوی ایشان بہ فدیہ راضی نبودند غیر از کشتن .\n( غزوهٔ بنی قینقاع )\n\nدر نصف شوال ہین سال روز شنبہ این غزوہ واقع شد\nو سبب آن این بود کہ طایفہ از یہود کہ عبد اللہ بن سلام رض\nاز ایشان بود و از ذرّیہ یوسف صدیق علیہ السلام بودند در\nمدینہ منورہ سکونت داشتند. چون رسول صلعم از مکہ بمدینہ تشریف\nفرما شدند با ایشان باین شروط عہد کرد؛ شما اعانت دشمنان ما را نکنید. اگر بر ما ہجوم\nآوردہ شد نصرۃ نمائید ؛ ما متعرض شما نمی شویم . ایشان شروط\nرا قبول کردہ بودند."}
{"book": "adl0944", "page": 85, "text": "سیر نبویه\n۷۶\nچون از غزوه بدر مراجعت نمود، این یهود اظهار حسد و بغی کردند و گفتند: محمد صلعم با جماعتی جنگ کرده که محاربه نمیدانستند اگر با ما جنگ کند جنگی به بیند که به جنگ دیگران نماند و نقض عهد نمودند، رسول الله صلعم اثرا ایشان را طلب نمود و گفت: از خدا بترسید! و از خلاف به پرهیزید که آنچه بقریش رسید به شما نرسد. و مسلمان شوید، زیرا میدانید که من پیغمبر بر حقم. ایشان گفتند: یا محمد صلعم تو پنداری که ما مثل قوم تو میباشیم زنهار که فریفته نشوی! گروهی با تو محاربه نموده که طریق حرب را نمیدانستند. این گفته و از نزد حضرت متفرق شدند.\nمتصل آن حضرت جبرائیل علیه السّلام آمد و آیت (قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ الخ) آورد سید عالم صلعم ساختگی کرده در مدینه ابواللبابه انصاری را خلیفه گردانید و علمی سفید منعقد کرده به حمزه عم خود داد و بجانب ایشان متوجه گردید. آن گروه به حصارهای خود پناه بردند و بعد از پانزده شبا روز محاصره به تنگ آمدند و به حکم رسول الله"}
{"book": "adl0944", "page": 86, "text": "سیر بنویہ\n۷۷\nمسلم راضی شده از حصارها فرود آمدند حضرت صلعم منذر بن قدامه\nاسلمی را حکم داد که دست ھائی شان را به پشت بسته کرده\nبیارد .\nداعیه آن حضرت صلعم قتل ایشان بود، منذر بموجب\nفرموده قیام نمود : که عبداله بن ابی سلول منافق رسید\nچون هم حلیف ایشان بود از حد افزون الحاح و عذر کرد چون\nمبالغه از حد گذرا نبید حضرت رسول الله صلعم فرمود : خلوهم\nلَعَنَهُمُ اللهُ وَ لَعَنَهُ مَعَهُمُ را کنید : لعنت خدا بر\nایشان و بر همراه شان باد ! اما حکم فرمود : که ازین دیار اخراج\nشوند : و عباده بن صامت رض را بجلا کردن شان مامور نمود\nکه در سه روز همه را کشیده و تا به ( اذرعات ) علاقه شام رساند\nو مال و اسباب و اسلحه شان غینمت مسلمانان شد . و بعد از\nاندک مدت همه هلاک شدند .\nغزوة السويق\nدر همن سال این غزوه واقع شده و سبب آن این بود\nکه چون ابو سفیان از جنگ بدر گریخت و به مکه رسید : روغن\nمالیدن ( که میان شان عادت بود ) و با زن صحبت داشتن\nرا بر خود حرام گردانید : تا که انتقام از محمد صلعم و یاران وی"}
{"book": "adl0944", "page": 87, "text": "سیر نبویه\n۷۸\n\nنکشد. لہذا با دو صد سوار از مکه برآمد و در منزل یہود نزد\nسلام بن مشکم خود را رساند : او مهمانی داد و شراب خورانید\nو از اخبار اصحاب او را واقف گردانید.\nو از آنجا بر آمد چون سه میل راه از مدینه دور رفت؛ مردی\nاز انصار و مزدور او را کہ بر زراعت بودند ابو سفیان باین\nگمان که سوگند خود را راست کند به قتل رساند و گریخت. رسول\nاللہ صلعم را چون خبر گردید ابو لبابه را خلیفه ساخت و با دو صد\nنفر مہاجر و انصار عقب ابوسفیان تاخت چون به لشکر ابوسفیان\nمعلوم شد کہ مسلمانان عقب مایان آمدند خود ما سبک کرده\nانبان ہائی سویق را کہ برائی توشہ راہ برداشتہ بودند میانداختند\nلہذا این غزوہ بہ غزوة السویق مسمی گردید ! اگر چہ جنگ واقع نشدہ\nلیکن چون بنام غزوہ بود آوردہ شد .\n\nغزوہ احد\n\nدر سال سوم ہجرت غزوہ احد واقع شد سبب آن این بود کہ\nجوانان مشرکین کہ پدران شان در جنگ بدرکشتہ شدہ بودند اتفاق\nکردند وبابو سفیان گفتند : کہ ربح این قافلہ را کہ از شام آوردہ\nبہ خرچ لشکر میکنیم تا با(محمد) صلعم جنگ نمائیم . ابوسفیان\nگفت: من نیز راضی میباشم و بتجهیز لشکر کردند."}
{"book": "adl0944", "page": 88, "text": "سیر نبویه\n۷۹\nپس سه هزار مرد که هفت صد زره پوش بودند به ساز و سرود\nبا یک هزار شتر و دو صد اسپ و پانزده هودج زن که ذکر\nقتلائی بدر را بکنند و جوانان را به جوش بیارند برآمدند و به\n(عریض) فرود آمدند.\nرسول الله صلعم خباب بن المنذر را فرستاد تا خبر لشکر را\nبیارد. خباب در میان لشکر درآمد و کمیت و کیف را برای خود\nمعلوم کرده خبر برد؛ حضرت صلعم فرمود: (حَسْبُنَا اللهُ\nوَ نِعْمَ الْوَكِيْلُ)\nچون حضرت صلعم نماز جمعه را به مدینه خواند و به اصحاب\nمشورت کرد و رای جوانان انصار را که شوق شهادت\nداشتند معلوم کرد؛ حکم تیاری لشکر داد و خود بحجره تشریف\nبرده از آنجا کمر بسته مسلح برآمد و سه لوا منعقد کرده با سید ابن\nحضیر و خباب بن المنذر و مصعب ابن عمیر داد، و عبد الله بن\nام مکتوم را در مدینه خلیفه نماز ساخت و بر اسپ خود سوار\nشده سوی احد روانه گردید. وسعد بن معاذ و سعد بن عباده\nمسلح پیش روی و دیگر مسلمین و هر دو جانبش میرفتند.\nدر موضع (شیخین) نام فوج اسلام نزد او عرض کرده شد\nتقریبا هزار نفر بودند که یکصد نفرشان زره پوش بودند و بچه\nہائی چهار ده ساله را به سبب خورد سالی واپس گردانید"}
{"book": "adl0944", "page": 89, "text": "خدیج عرض کرد: یا رسول الله! رافع پسر من خوب تیر انداز\nاست درین وقت رافع به سبب حرصیکه برای رفتن غزا\nداشت قد بلندک میکرد) رسول الله صلعم او را اجازه رفتن\nداد. سمره گفت: رافع را اذن رفتن داده شد و مرا نی! و\nحالانکه در کشتی گیری من او را می خوابانم پدر اندرش عرض\nکرد: رسول الله صلعم هر دو را به کشتی انداخت! رافع را خوابانید\nآنگاه سمره را نیز اجازه رفتن داده شد.\nشب در موضع مذکور ماندند بعد از نماز خفتن رسول الله\nصلعم (ذکوان) را برای پاسبانی فوج مقرر ساختند او زره را\nپوشیده سپر و شمشیر خود گرفته تمام شب گرد لشکر میگشت . و\nحراست خیمه حضرت رسول الله صلی الله علیه و سلم را میکرد.\nسحر گاه از خواب بر خاسته روانه شدند نماز صبح را با حد رسانیدند\nبعد از نماز صبح رسول الله صلعم صف ها را استاده کرد که\nکوه احد در قفا و روی جانب مدینه بودند! و عبد الله ابن جبیر را\nبا پنجاه تیر انداز در شکاف کوه عیق که به طرف چپ صفوف بود\nمقرر نمود و چون آنجا محل خطر بود تاکید فرمود: که اگر غالب شویم\nیا مغلوب! شما ازین شکاف بیجا نشوید تا مشرکین از کمین به پشت\nلشکر اسلام نیایند.\nمشرکین نیز صف آرائی کردند و علم شان نزد طلحة بن ابی طلحه"}
{"book": "adl0944", "page": 90, "text": "سیر نبوی\n۸۱\nبود و از طرفین جنگ و تیر اندازی شروع گردید و زنان شان دف ها\nمیزدند و رجز ها میخواندند و قتلی بدر را یاد میکردند . طلحه که علمدار\nکفار بود، در میدان صدا کرده مبارز خواست؛ حضرت علی\nبن ابی طالب رض به مقابله او برآمد و در میان هر دو صف\nچنان تیغی بر فرق او زد که تا مغزش به شگافت .\nالغرض پانزده نفر دلاوران کفار که یکی بعد دیگری علم را\nمی برداشت روانه سقر شدند .\nآنگاه مسلمانان به یکبارگی حمله کردند و کفار را منهزم\nساختند مسلمانان بعد از انهزام مشرکین تعاقب را ترک داده\nبغارت اموال مشغول گشتند .\nاز جمله آن پنجاه نفر که مقرر دره کوه بودند تا کفار از عقب\nنیایند چهل نفر شان باین گمان که جنگ خلاص شد رفتند\nو بغارت اموال مشغول شدند . عبدالله رض به نه نفر ثابت قدم\nبودند .\nخالد بن ولید که هنوز به شرف اسلام مشرف نشده بود\nو در شجاعت و تدابیر حربیه یکتای زمان بود منتظر فرصت بود\nبا گروه خود از میان دره مراجعت کرد و آن ده نفر را شربت\nشهادت نوشانید و میان مسلمانان حمله نمود؛ و مسلمانان به\nسبب بی فرمانی و مخالفت امر رسول صلعم که دره را ترک دادند"}
{"book": "adl0944", "page": 91, "text": "۸۲\nشکست کردند، و شیطان لعین صدا کرد. (ان محمداً لَقَد قُتِلَ)\nبدرستی که محمد صلعم کشته شد. ازین آواز آن قدر پریشانی میان\nمسلمانان طاری گردید که نمیدانستند که چکنیم و جسارت کفار\nبسیار شد. اما انس بن نضر که این آوازه را شنید صدا کرد :\nروا باشد که محمد صلعم کشته شود و شما زنده باشید و شمشیر\nخود را کشید و میان کفار حمله نمود و چنان محاربه عظیمه کرد که\nبسیار کفار را روانه نار ساخت و خود هفتاد زخم خورده جان\nشیرین را بجان آفرین سپرد.\nحمزه رض نیز بعد از کشتن کفار بسیار از دست حربه وحشی\nحبشی جام شهادت نوشید و روئی و دندان مبارک رسول الله\nصلعم شکست و خون آلود شد امان چون حیات آنحضرت صلعم\nمعلوم گردید مسلمانان شادان نزدا و صلعم فراهم شدند امان غلبه\nبجانب قریش ماند و آن حضرت صلعم با مسلمانان جانب شعب احد شدند\nمشرکین خواستند که عقب مسلمانان بیایند اما الله تعالی رعب\nرا در دل های شان انداخت و سوی مکه رفتند و سی نفر شان\nرا به مالک دوزخ سپردند و از مسلمانان هفتاد نفر شهید و هشتاد نفر مجروح شدند\nآنگاه رسول الله صلعم حکم کرد که شهدا دفن شوند؛ و بعد ازان\nحمد و ثنای پروردگار بتقدیم رسانید و تعزیه مسلمانان داد و\nاجر و ثواب شهدا را بایشان بیان نمود و فرمود بعد ازین مشرکین"}
{"book": "adl0944", "page": 92, "text": "سیر نبویه\n۸۳\nبر ما غلبه نخواهند کرد. و به مدینه منوره بازگشتند جنگ احد\nبروز شنبه پانزدهم شوال سنه سوم هجرت واقع شد.\nوقائع سال چهارم هجرت\n(قصه بئر معونه)\nدر بیستم ماه صفر همین سال، ابو براء نام رئیس بنی عامر از\nنجد به مدینه منوره آمد و از آنسرور صلعم درخواست نمود: که اگرچند\nنفر صحابه خود را به قبیله ما به فرستید شاید که دعوت شما را قبول\nکنند رسول الله صلعم فرمود من: از اهل نجد ایمن نیستم میترسم که\nغدر خواهند کرد: ابو براء عامر گفت: من حمایت ایشان میکنم.\nاندار رسول الله صلعم هفتاد نفر باو فرستاد و مکتوب برای\nاهل نجد نوشت این جمعیت چون (به بئر معونه) رسیدند نامه\nآنحضرت را به کلان بنی عامر فرستادند امآن آن بد بخت اشاره\nقتل نامه بر را کرد که از پشت او را کشت؛ آنگاه از قبائل\nرعل و ذکوان معاونت خواست. و متوجه اصحاب رسول الله\nصلعم شدند. چون لشکر انبوه بود بر همه ایشان احاطه کرده\nشهید نمودند. مگر عمرو بن امیه ضمری را عامر مذکور بعوض یک\nغلام آزاد نمود او به شتاب متوجه مدینه گردید؛ در بین راه"}
{"book": "adl0944", "page": 93, "text": "سیر نبویه ٨۴\n\nبه دو نفر از بنی عامر که در امان پیغمبر صلعم بودند رسید؛ چون از امان\nایشان خبر نداشت باین گمان که فی الجمله انتقام شهدا خواهد شد\nهر دو نفر را کشت چون بمدینه رسید؟ کیفیت یاران خویش را\nبه عرض رسانید و قصه قتل آن دو شخص عامری را نیز معروض\nداشت.\n\nحضرت صلعم فرمود: بدکاری کرده باید فکر دیت ایشان\nکرده شود (غزوه بنی نضیر)\n\nدر همین سن چهارم به ماه ربیع الاول روز شنبه حضرت\nصلعم به خواص اصحاب خود به منازل بنی نضیر تشریف بردتا\nبرای دیت آن دو نفر مقتول اعانه طلب نماید؛ چنانچه معاونت\nدیات در عهد شان داخل بود الیشان قبول کردند اما عرض\nنمودند : بنشیند؛ تا مهمانداری کنیم سید عالم صلعم در پای دیوار\nحصار با اصحاب خود نشست و دیری نگذاشت دفعتاً برخاست\nو روانه شد؛ چون مراجعت نکرد لهذا صحابه نیز عقب او صلعم\nروانه شدند و به مدینه منوره به حضور شان رسیدند و سبب\nآمدن پرسیدند؟ پیغمبر صلعم فرمود : جبرائیل علیه السلام آمد و مرا\nخبر داد که یهود غدر کردند و اراده دارند که سنگ آسیا را از سر دیوار\nبه سرت بیندازند لهذا بزودی برخاستم و محمد بن مسلمه را نزد یهود\nفرستاد : که ده روز مهلت شما باشد بعد ازان جلای وطن شوید؛"}
{"book": "adl0944", "page": 94, "text": "۸۵\nسیر نبویه\n\nچون مدتی تعطیل کردند، رسول الله صلعم لشکر کشیده پانزده\nروز ایشان را محاصره نمود چون از محاصره به تنگ آمده از\nمعاونت دیگران مأیوس شدند از حصار ها فرود آمده خبر دادند که\nمارا بگذارید تا ازین دیار فرار نمائیم.\nحضرت صلعم فرمود: بشرطیکه اسلحه را مانده بقدر کفاف اموال\nبا خود بردارید شما را می گذاریم چون الله تعالی رعب را در دلهای\nشان انداخته بود قبول کردند و بر آمدند چنانکه قرآن عظیم\nالشان بر این قصه ناطق است .\n\nغزوه خندق\n\nدر تاریخ این غزوه اختلاف است: بعضی سنه چهارم و\nبرخی پنجم هجرت میگویند ؛ اما چون به مشورتِ سلمان فارسی رض\nگرد مدینه خندق کنده شد لهذا به غزوه خندق مشهور گشت و\nغزوه احزاب نیز گویند که احزاب قریش و بنی غطفان و یهود وغیره\nدر ان جمع بودند چنانچه در قرآن شریف سوره احزاب که در ذکر\nاین غزوه در ان است) نازل شده\nسبب این غزوه آن بود که چون یهود بنی نضیر به خیبر و شام\nمتفرق گشتند سرکردگان شان به بنی وائل از خیبر به مکه رفتند\nتا قریش را برای جنگ رسول الله صلعم تحریض نمایند، چنانچه"}
{"book": "adl0944", "page": 95, "text": "سیر نبویہ\n۸۶\nبرای استیصال اسلام در کعبه با هم عهد و سوگند گروید؛ و آنگاه\nبه قبیله غطفان رفتند، الغرض همۀ قبائل مشرکین متفق شده\nده ہزار کفار لشکر جرار به هم رسانیدند و متوجه مدینه گردیدند .\nچون خبر توجه کفار به سمع شریف رسید اشراف مهاجر و\nانصار را فراهم نموده با هم مشورت کردند به حسب رای سلمان فارسی\nکه در فارس دیده بود به کندن خندق اتفاق کردند و کار سازی لشکر\nنمودند سه ہزار مسلمانان به هم رسیدند و برنائی حفر خندق را گذاشتند\nکه به هر ده نفر چهل گز زمین رسید که بکنند!! و رسول اللہ صلعم نیز\nدر کشیدن خاک معاونت می نمود - اصحاب را دلداری و وعدۀ نصرت میداد\nمسلمانان چنان جد و جہد نمودند که در مدت شش روز حفر آن انجام یافت -\nیهود بنی قریظه نیز به تحریک بنی نضیر که اساس فساد از ایشان\nبود نقض عهد کردند و به کفار متفق گشتند ازین کار خوف مسلمانان از\nد یا د و اشتداد یافت ! ورسول اللہ صلعم فرمود : (حَسْبُنَا اللهُ وَ\nنِعْمَ الْوَكِيلُ )\nالغرض لشکر کفار پدیدار گشت، از کثرت و شوکت فوج شان\nبر دلهای ضعفای اسلام رعب مستولی شد ؛ اما چون به لب\nخندق رسیدند متحیر بماندند و تعجب میکردند ( چون که عرب این\nمعامله را گاهی ندیده بودند ) روز دوشنبه هشتم ذی القعد آماده\nشدند و موضع را معسکر همایون ساخت که میان ایشان و کفار"}
{"book": "adl0944", "page": 96, "text": "سیر نبویہ\n۸۷\nخندق حائل شد ؛ ببیست یا ببیست و چهار روز محاصره دوام ورزید\nو بہ سنگ زدن و تیر انداختن جنگ جاری بود ؛ دلاوران اسلام\nمرور کفار را از خندق بہ سنگ ها مدافعه می نمودند. عباد بن بشر رض\nباگروهی از یارانش بحراست خیمہ سرور عالم صلعم مقرر بودند ؛\nخود آن حضرت م بہ نفس نفیس خود موضع از خندق را کہ لسبب\nتعجیل خوب فراخ نہ کرده بودند . شب ها پاسبانی می نمودند تا اعدا\nازانجا نگذرند اما چون سرمای شدید بود از تاثیر سردی گاهی به\nخیمہ مراجعت کرده خود را گرم می کرد و باز بہ سرعت میرفت .\nشبها کفار شب خون می نمودند و پاسبانان اسلام به سنگها\nمیزدند و از خندق واپس میکشیدند .\nروزی عمرو بن عبد و دا عامری کہ از مشاهیر ابطال و شجعان\nعرب بود و بہ ہزار مرد مقاتل مقابل شده میتوانست با جمعی دلاوران\nو پہلوانان کفار مضیقی در خندق پیدا کرده گذشتند و اسپ خود را\nدر میان میدان جولان داد و بہ آواز بلند صدا کرده مبارز\nخواست کسی جواب نداد ؛ رچون دلاوری و شجاعت او را با خبر\nبودند .\nدر روایتی است کہ حضرت علی رضی الله عنہ برخاست و گفت:\nیا رسول صلعم من بہ مقابلہ او میروم رسول صلعم فرمود : بنشین! کہ\nاو عمر و است و همچنین سہ بار صدای او؛ و بر خواستن علی کرم"}
{"book": "adl0944", "page": 97, "text": "سیر نبویه\n۸۸\nالله تعالیٰ وجهه تکرار یافت سوم بار عمر و صدا کرد میان شما یکی نیست\nکه به مقابله من بیاید حضرت علی رضی الله عنه عرض نمود : یا\nرسول الله صلعم مرا اجازت بدهید ! اگر چه عمرو با شد. آنگاه برای\nاو اجازت داده شد که فوراً بر آمد رسول الله صلعم دعا کرد :\n(اَللّٰهُمَّ اَعِنْهُ عَلَيْهِ) بار خدایا علی را بر عمرو یاری ده .\nامیر المومنین او را گفت : از اسپ فرود آئی ! تا مقابله\nکنیم عمرو بخندید و گفت : گمان نمی برم که هیچ فردی از ابطال\nعرب این آرزو را خواهد کرد هنوز ترا وقت جولان در میدان\nدلیران نیست من نمی خواهم که خون ترا بریزانم. حضرت علی او را\nگفت : قسم به خداست : من خوش دارم که خون ترا برای رضای\nبریزانم. عمرو به غضب شد و به شمشیر خود را کشیده مثل شعله آتش\nسوئی امیر المؤمنین رخ رفت و او را به شمشیر زد که به سپر برداشت\nاماً سپر را برید و قدری اثر زخم به سر مبارک رسید\nحضرت علی رضی الله عنه چنان ذو الفقار را بر گردن عمرو\nنواخت که سرش را بر زمین انداخت و به صدای بلند الله اکبر گفت !\nآواز تکبیر که به سمع شریف نبوی و دیگر مسلمانان رسید دانستند\nکه عمرو را کشت ! و باقی همراهان عمرو گریختند و یکی را اسپش در\nخندق انداخت که مسلمانان سنگسارش نمودند ؛ درین روز\nکفار شرمسار فرار کردند ."}
{"book": "adl0944", "page": 98, "text": "سیر نبویه\n۸۹\nدر آخر میان کفار بی اتفاقی افتاد که متفرق شدند و نیز الله\nتعالی باد صبا را بر ایشان گماشت و تزلزلی بر لشکر شان انداخت\nکه خیمه و خرگاه شان را زیر و زبر ساخت چنانچه طناب های خیمه\nو میخهای اسپان را میکند و دیگ ها را سرنگون می کرد و آتش های\nشان را میکشت و چنان فزع و رعب بر دلهای شان\nمستولی گشت که غیر از فرار چاره نیافتند و بحالت فلاکت و گریز\nنهادند چنانچه الله تعالی نیز ازین حال خبر داده است.\nغزوه بنی قریظه\nدر همین روز غزوه بنی قریظه واقع شده و آن چنین بود که رسول\nالله صلعم بمدینه مراجعت نمود. سلاح از خود بکشاد و گرد و غبار\nرا به شست و نماز پیشین را خواند که جبرائیل علیه السلام وحی آورد\nو گفت: زود خود را مسلح گردان! و جانب بنو قریظه که نقض عهد\nکردند متوجه شو! لہذا رسول الله صلعم حکم فرمود: کسی که سمیع و مطیع\nاست نماز دیگر را در بنی قریظه بخواند! و فوراً خود را مسلح کرده با\nلشکر اسلام روانه بنی قریظه شد . میان شام و خفتن به بنی قریظه\nرسیدند و بعد از بیست و پنج شبان روز محاصره الله تعالی رعب را\nدر دلهای شان انداخت و از حصار نیز به تنگ آمدند لہٰذا پیغامی\nفرستادند که مارا اجازه داده شود تا مثل بنی نضیر با عیال و اولاد"}
{"book": "adl0944", "page": 99, "text": "سیر نبویه\n۹۰\n\nخود ها از دیار خود فرار نمائیم ؛ اسلحه و امتعه و مواشی ما از شما باشد\nحضرت صلعم فرمود : فرود آئید ! هر حکمی که به خواهم بر شما\nاجرا می نمایم چون بنو قریظه هم حلیفان طائفة اوس بودند گفتند :\nبه حکم اوسیان فرود آئیم لهذا قبیلهٔ اوس به شفاعت ایشان مبادرة\nنمودند و گفتند : مقیلنکه بنی نضیر را برای قبیلهٔ خزرج بخشیدید ! بنو\nقریظه را برائی ما به بخشید حضرت صلعم فرمود : بحکم سعد بن معاذ که\nیکی از شما است آیا راضی میباشید؟ اوسیان گفتند : آری .\nالغرض فرود آمدند و رسول الله صلعم محمد بن مسلمه و عبد\nالله بن سلام را حکم داد که دست هائی شان را به بندید و سعد بن\nمعاذ رض را از مدینه خواست :\n\nچون سعد در غزوهٔ خندق به رگ دست خود مجروح شده\nبود لهذا تخلف نموده بود اما چون خبر برای اور رسید بر سر خر سوار\nشده میآمد جماعتی از اوسیان نزد او رفتند و گفتند : رسول الله صلعم\nحکم بنو قریظه را بتو مفوض گردانیده؛ باید در شان ایشان احسان\nنمائی و حالانکه ایشان هم حلیفان تو میباشند توقع احسان ترا دارند\nباید در حق شان مرحمت فرمائی ! این سخنان میگفتند و سعد خاموش\nبود چون الحاح را از حد گذرانیدند گفت : ای یاران مرا سعد میگویند\nوقت آن نیست که در راه خدائی تعالی ملامت لائم به من رسد .\nچون سعد به مجلس آنحضرت صلعم نزدیک رسید سید عالم صلعم"}
{"book": "adl0944", "page": 100, "text": "سیر نبویه\n۹۱\n\nفرمود: (قُوْمُوْا لِسَيِّدِكُمْ) برای سید خود برخیزید ! چون به مجلس\nنشست و او را خبر داده شد سعد رض گفت: هر که درین خانه هست\nبه حکم من راضی هست؟ و از جهته تعظیم رسول الله صلعم را\nمخاطب نساخت) حضرت رسول الله صلعم فرمود: تو از قبل من\nحاکمی حکم من آن ست که تو بر ایشان حکم کنی ! سعد رضی الله\nعنه گفت: چون چنین است حکم کردم؛ که مردان شان کشته شوند\nو زنان و کودکان؛ کنیز و غلامان باشند و اموال شان میان مسلمانان\nتقسیم کرده شود ! حضرت صلعم فرمود : حکم کردی میان ایشان ! که\nبالای هفت آسمان الله تعالیٰ همین حکم کرده بود .\nآنگاه حسب حکم آن سرور صلعم همه مردان را دست بسته\nبه مدینه بردند و در دو سرای تقسیم کردند . و خندق کندند و یک یک\nرا از میان سرای میکشیدند و به لب خندق حضرت علی رض الله و\nحضرت زبیر رض گردن میزدند تا خون شان در خندق روان شد.\nپس هفت صد بروایتی میان هشت و نه صد مرد کشته شدند که\nمیان شان (حی بن اخطب) سرکرده بنی نضیر و موسس و بر\nانگیزندهٔ جنگ خندق و(کعب بن اسد) کلان بنی قریظه نیز بودند\nو مالهای شان میان مسلمانان تقسیم کرده شد و زنان و\nکودکان را به طرف نجد و شام فروختند که به عوض شان\nاسپ و سلاح خریدند ."}
{"book": "adl0944", "page": 101, "text": "سیر نبویه\n۹۲\nوقائع سال ششم هجرت\n(صلح حدیبیه)\nرسول الله صلعم خواب دید که با یاران خود به زیارت خانه کعبه میروند چون خواب را با جماعتی از صحابه تقریر نمود همه پندا شتند که تعبیر خواب همین سال به ظهور خواهد آمد. لهذا برائی عمره به بسیار سرور آمدگی کردند و بروایتی اصح یک هزار و چهار صد نفر با هدایائی بسیار جانب مکه روز دو شنبه اوّل ماه ذیقعده سال ششم هجرت روانه شدند.\nاما چونکه برائی قریش این خبر رسید بعد المشوره اتفاق بر ممانعت کردند : و دو صد نفر دلاوران خود را به خالد بن ولید و عکرمه بن ابی جهل بطور طلیعه مقرر نمودند.\nچون خبر بر آمدن خالد به سمع همایون رسید از راه انحراف ورزیده در حدیبیه) منزل ساخت. اما از جائیکه آب مینوشیدند خشک شد و صحابه رض شکایت کم آبی نمودند رسول الله صلی الله علیه وسلم از ترکش خویش تیری بیرون آورد و فرمود: تا در چاه فرو برند و به مجرد فرو بردن آب چاه جوشیدن گرفت که همه دواب و مردمان سیراب گشتند.\nعروه بن مسعود ثقفی از جانب قریش آمده یا رسول الله صلعم"}
{"book": "adl0944", "page": 102, "text": "سیر نبویه\n۹۳\nسوال و جواب نموده مراجعت نمود و چون احوال اصحاب را ملاحظه\nنموده بود به قریش گفت: به خدا سوگند که نزد قیصر و کسری و\nنجاشی رسیده ایم و هرگز ندیده ایم که هیچ پادشاهی را چنین\nتعظیم و احترام کنند که اصحاب محمد صلعم تعظیم و احترام او را\nبجا میآرند. بخدا سوگند لشکری دیدم که روی از شما نگردانند\nتا همه سر بنهید و یا بر شما غالب شوند کاری کنید که خیر و صلاح\nدران باشد.\nرسول الله صلعم عثمان بن عفان رض را به مکه نزد قریش فرستاد که\nما داعیه مقاتله نداریم برای زیارت بیت الله آمده ایم. و\nمسلمانان آنجا را بگوید که گشایش نزدیک است. عثمان رض پیغام\nآن حضرت صلعم را باشراف قریش و مسلمانان رسانید چون اورا\nحبس کردند میان مسلمانان آوازه حبس او بصورت قتل شائع\nشد خاطر حضرت صلعم بسیار ملول گردیده گفت: ازین جا بیجا نشوم\nتا با قریش آنچه بیاید بکنم و زیر درخت (سمره) که در انجا بود\nنشست و اصحاب را طلبید از ایشان بیعت خواست همه صحابه رض\nدست داده به ثبات اقدام و فدا ساختن سرها در راه خدا با پیغمبر\nصلعم بیعت نمودند چنانچه الله تعالی در سورۂ فتح به آیۀ (لَقَدْ رَضِيَ\nاللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ) خبر داده و\nاین بیعت را (بیعت الرضوان) گویند. بعد از فراغ بیعت ظاهر"}
{"book": "adl0944", "page": 103, "text": "سیر نبویه\n۹۴\nشد که حضرت عثمان کشته نه شده .\nقریش از بیعت الرضوان وقوف یافتند خونی در دل شان\nپیدا شد؛ سهل بن عمرو را به سفارت فرستادند که قریش باین\nشروط با شما صلح میکنند که امسال عمره را بگذارید و سال آینده\nقضائی آرید با سه روز مکه را برای شما خالی میکنیم اگر این معنی\nرا قبول دارید با هم صلح نامه مینویسیم .\nرسول الله صلعم بعد از مشوره و گفتگوی بسیار با اصحاب خود\nمنظور فرمود و حضرت علی رض را حکم کرد که صلح نامه را بنویسد ! در\nوقت نوشتن میان صلح نامه لفظ (محمد رسول الله) واقع شد\nسهیل گفت : رسول الله ننویسید که اگر ما رسالت ترا قبول می\nداشتیم چرا از زیارت خانه کعبه ترا منع میکردیم . حضرت صلعم برای\nحضرت علی رض فرمود رسول الله را محو کن بجائی آن محمد ابن عبدالله\nبنویس ! حضرت علی گفت : بخدا سوگند که من هرگز رسول الله را\nمحو نکنم . آنگاه رسول الله صلعم بدست مبارک خود با وجودی که\nنویسنده نبود بجای رسول الله ابن عبدالله نوشت و علی را گفت : یا\nیا علی ترا نیز مثل این واقعه روی خواهد داد (چنانچه در جنگ صفین)\nلفظ (امیرالمؤمنین) را نماندند که بنویسند.\nچون کتابت صلح نامه بآخر رسید گواهی اعیان از طرفین بر آن\nنوشتند؛ آنگاه رسول الله صلعم حکم فرمود: که هدا یا ذبح کرده شوند"}
{"book": "adl0944", "page": 104, "text": "سیر بنویه\n۹۵\n\nو سرها تراشیده و یا کوتاه کرده شوند! مدت استقامت حدیبیه تخمیناً\nبیست روز بود و بعد ازان سوئی مدینه مراجعت کردند که در راه سورهٔ\nفتح نازل شد .\nوقائع سال هفتم هجرت\nدر ماه محرم سنه هفتم هجرت رسول الله صلی الله علیه وسلم\nسوئی شش نفر پادشاهان نامه ها نوشت که مضمون یکی آنها اینست\nبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ط\nاز محمد رسول الله بسوی مقوقس عظیم قبط سلام باد بر کسی که\nپیروی راه راست میکند . اما بعد پس بدرستیكه من ترا میخوانم بسوئی\nکلمهٔ اسلام ! مسلمان شو! سلامت میمانی مسلمان شو الله تعالیٰ ترا دو\nمزد میدهد و اگر اعراض کردی پس بدرستیکه گناه قبطیان بر تو خواهد\nبود و در آخر این آیت را نوشت : (يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا\nإِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلاَ نُشْرِكَ\nبِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ فَإِن\nتَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ ط و به شش نفر صحابه آنرا\nتسلیم کرد که بایشان بر ساند اما صبح آن روز این رسولان بزبان همان\nقوم که فرستاده شده بودند سخن میگفتند (این معجزه رسول الله بود)\nازانجمله نجاشی پادشاه حبشه به بسیار خوشی ایمان آورد و جواب نامه"}
{"book": "adl0944", "page": 105, "text": "سیر نبویه\n۹۶\nرا به تعظیم و ادب و محبت نوشت و هرقل قیصر روم و مقوقس پادشاه مصر\nنامه ها با اعزاز گرفتند و جواب با تعظیم نوشتند و مقوقس ہدایائی بسیار\nنیز فرستاد اما آشکارا ایمان نیاوردند.\nاما کسری پرویز بن هرمز نامه را پاره کرده جواب ننوشت\nچون بسرور عالم خبر رسید که کسری چنین بی ادبی کرد، فرمود :\nوَاللّهُمَّ خَزّق مُلْکَهُ بار خدایا پاره گردان ملک ویرا.\nکسری برائی (باذان) که از جانب وی در یمن نائب الحکومه\nبود نوشت: که دو نفر دلاور نزد این مردیکه دعوی نبوت میکند بفرست\nتا او را بسته کرده نزد من بیارند! لہذا باذان مکتوبی برائی پیغمبر صلعم\nنوشت که بر رسیدن خط بمرافقت این دو نفر نزد کسری\nبروید! و یکی را گفت : که بواقعی در حالات این شخص تحقیقات نمائی!\nچون به مدینه رسیدند و شب گذرانیدند رسول اللہ صلعم ایشان را\nگفت : برای صاحب خود با ذان خبر بدهید که امشب هفت ساعت\nاز شب گذشته بود شیرویه پسر پرویز بر پدر خود مسلّط شده شکمش\nرا پاره ساخت والله تعالی او را ہلاک گردانید و او را بگوئید! اگر تو\nمسلمان شوی آنچه در تحتِ تصرف توست بر تو مسلم دارم.\nایشان مراجعت کردند و چیزیکه دیده و شنیده بودند به باذان\nبیان نمودند. باذان گفت: منتظر این خبر میباشیم اگر مطابق واقع شد\nدر پیغمبری وی ہیچ شکی نیست دیری نگذشت که فرمان شیرویه"}
{"book": "adl0944", "page": 106, "text": "سیر نبویه\n۹۴\n\nبباذان رسید که پدر خود را به سبب کشتن اشراف ایران گفتم\nاز اهل یمن برائی من بیعت بستان و متعرض مدعی نبوت مشو\nباذان فی الحال اولاً کلمۀ شهادت خواند که بمطابقت او همه اهل\nیمن بلکه اهل فارس که در یمن بودند مسلمان شدند اما خارث\nبن ابی شمر حاکم شام ؛ و هوذه بن علی حنفی یمامه بیکی ایمان\nنیاوردند لیکن رسولان پیغمبر صلعم را باکرام و احترام نگاه کردند\nو برای خود قاصدان چیزی تحفه ها نیز دادند.\nجنگ خیبر\nرسول الله صلی الله علیه و سلم چون از حدیبیه مراجعت نمود\nبعد از بیست روز استقامت کار سازی جنگ خیبر کرد و حکم\nفرمود : که با ما کسانیکه راغب جهاد تباشند و غرض شان متاع دنیا\nباشد بیرون نیایند. و یک هزار و چهار صد نفر مسلمانان که دو صد\nاسپ داشتند متوجه خیبر گردیدند و در مدینه سباع بن عرفطه\nغفاری را خلیفه گذاشت : و راهبر را یا خود گرفته بچنان موضع\nخود را رسانیدند که میان اهل خیبر و غطفان حائل شدند تا معاونت\nقوم غطفان باهل خیبر نرسد .\nاهل خیبر که از حالات یهود مدینه با خبر بودند خوف و رعب در\nدلهای شان پیدا شده در حصار ها خود را محصور نمودند و هر شب"}
{"book": "adl0944", "page": 107, "text": "سیر نبویه\n۹۸\n\nسواران را در تفحص فوج اسلام روانه میساختند اما در همین شب که\nلشکر اسلام به خیبر میرسید بر خیبریان چنان خواب استیلا کرده\nبود که از آمدن فوج وقوف نیافتند حتی مرغان شان بانگ نمیداد\nو دوآب نمی جنبیدند که در وقت طلوع آفتاب بیدار شدند بیل ها\nواسباب های کشت مندی را گرفته بر آمدند چون لشکر اسلام را\nدیدند گریختند و در حصار ها در آمدند . سلام بن مشکم که کلان این\nحصن بود گفت : در جنگ کشته شدن بهتر از آنکه در اسیری به\nمیرید پس در مقاتله تقصیر نه کرده استوار باشید .\nمسلمانان یکی بعد دیگری حصار ها را فتح می نمودند . در حصار\n(قموس) نام جنگ های شدید کردند فتح نشد، حضرت صلعم فرمود\nفردا علم را به شخصی کرار غیر فرار یعنی دستیزندۀ غیر گریزنده) میدهم\nالله تعالی خیبر را بدست او فتح میکند . ومحمد بن مسلمه را که برادرش\nمحمود بن مسلمه در سایۀ همین حصار در خواب شده بود از بالا یهودی\nسنگ آسیا بر او انداخت و شهید ساخت بشارت داد : فردا\nقاتل برادر ترا مقتول سازند.\nالغرض درین شب هر یکی که نزد سید عالم صلعم منزلتی داشت\nبامید این بود که شاید فردا عَلَمْ را به من بدهد. لهذا با مداد همه به خیمۀ\nآنحضرت صلعم جمع شدند و هر یکی متوقع بود که ازین دولت فایز\nشود. حضرت صلعم از خیمه بیرون آمد فرمود : علی رض کجاست ؟ چون"}
{"book": "adl0944", "page": 108, "text": "سیر نبوی\n۹۹\n\nچشم او درد میکرد اورا حاضر کردند؛ لعاب دہن مبارک را بر چشم\nہاش مالید کہ فی الحال درد چنان زائل گردید کہ بہ عمر باز چشم درد نشد\nآنگاہ علم را با و سپرد و روانہ ساخت و برای او فرمود کہ اولاً ایشان\nرا برائی دین اسلام دعوت کن! واز حقوق الله تعالی خبردار گردان .\nعلی رض علم را گرفتہ روانہ شد تاکہ بہ پائی حصار رسید؛ اوّل\nکسی کہ از حصار برآمد حارث برادر مرحب یہودی بود؛ و بجنگ آغاز\nکرد؛ امیر المومنین رض بہ یک ضرب شمشیر اورا بہ دوزخ فرستاد.\nمرحب کہ سرگروہ این حصار بود چون برادر خود را مقتول دید چون\nمیان خیبربان از وی اشجع نبود دو زره پوشیدہ و دو شمشیر حمایل\nکردہ و نیزہ سہ پرہ در دست رجز خوان با فوج خود از حصار بیرون\nآمد کسی از اہل اسلام نتوانست کہ بہ مقابلہ او رود\nحضرت علی رض الله نیز رجز خواند و سوی او متوجہ گردید اما بہ مجرد\nرسیدن پیش دستی نمودہ چنان ذوالفقار بر فرق او زد کہ از خود تا\nحلقش دو نیم ساخت و مسلمانان جملہ حملہ بردند و یہودیان فرار کردند\nامیر المومنین رض را در حالت تعاقب یک یہودی ضربی بر دست زد\nکہ سپرش افتاد و دیگر یہودی آن را برداشت. حضرت علی رض از غایت\nخشم خود را بدر حصار رساند و یک پلہ دروازہ حصار را کہ آہنین\nبود، برکند و سپر ساخت اہل حصار کہ این حال را دیدند امان طلبیدند\nکہ بعد از اجازہ رسول الله امان دادہ شد. از جملہ شروط امان یکی این بود."}
{"book": "adl0944", "page": 109, "text": "سیر نبویه\n۱۰۰\nکه نقود و اسلحه را به مسلمانان گذارند و چیزی را پوشیده ندارند که اگر\nچیزی را پنهان کردند حکم امان از ایشان برداشته شود .\nچون کنانه بن ابی الحقیق که از روسائی خیبر بود نزد آنحضرت\nصلعم تقدیم کرده شد او را گفت: گنج ابی الحقیق کجاست ؟ ( و آن\nیک پوست شتر زر و زیور بود) کنانه عرض کرد : از تفرق های روزگار\nصرف کردیم ؛ و سوگند نیز یاد کرد حضرت صلعم فرمود اگر خلاف این\nسخن ظاهر شود خون شما مباح میگردد و امان شما نمی ماند و از خابین\nگوائان نیز گرفتند. همان بود که الله تعالی به موضع گنج ؛ رسول الله\nصلعم را خبر داد که از خرابه کشیدند و کنانه را به محمد بن مسلمه تسلیم نمود\nکه به عوض برادر خود او را به قتل رسانید و بر دیگر اهل خیبر منت نهاده\nاز قتل ایشان، گذشت و زنان و اموال شان را به غینمت گرفتند.\nو اقمشه و امتعہ و اسلحه و اطعمه و اموال بسیار را تقسیم نمود.\nو به همین روز جماعت مهاجرین حبشه که جعفر بن ابیطالب رض و ابو\nموسٰی اشعری از ان جمله بودند از راه دریا رسیدند و از مال غینمت\nبایشان نیز داده شد . آنحضرت صلعم فرمود: نمیدانم که به کدام یک\nازین دو امر شادمان ترم به قدوم جعفر و یا به فتح خیبر. چون غدر و\nخیانت اهل خیبر ظاهر شد و پیغمبر صلعم بر ایشان به ترک قتل منت\nنهاد ؛ حکم فرمود: که از زمین خیبر بیرون روید . ایشان تضرع و زاری\nبسیار کردند و عرض نمودند : که مسلمانان برای جماعتی ضرورت دارند"}
{"book": "adl0944", "page": 110, "text": "سیر بنویه\n١٠١\n\nکه درین باغات کار کنند و غمخواری آنها نمایند ما را به اجرت بگیرند\nتا باین خدمت قیام نمائیم و در اصل ملک هیچ دخلی نداشته باشیم.\nحضرت صلعم بر ایشان منت نهاده باین کار معین و مقرر نمود؛ و\nبرای ایشان فرمود: ما دامیکه ما بخواهیم شما این کار را بکنید و از حاصلات\nنصف باجرت العمل از شما باشد و نصف دیگر را به بیت المال بسپارید.\nفتح فدک و وادی القری\nرسول الله صلعم از خیبر محیصه ابن مسعود را به فدک فرستاد تا اهل\nآنرا باسلام دعوت نماید چون خبر خیبر برای شان رسید با آن حضرت\nصلعم باین امر صلح نمودند که نصف فدک از شما و نصف از ما باشد چنانچه\nتا عهد خلافت حضرت عمر رض به همین منوال بودند. در خلافت خود\nچون از حدیث رسول الله صلعم که در مرض خود فرموده بود: (لَا\nيَجْتَمِعَنَّ فِي جَزِيرَةِ العَرَبِ دِيْنَانِ) مطلع گردید قیمت نصف\nباقی از آن را از بیت المال داد و حکم فرمود: که یهود فدک و خیبر\nو وادی القری و غیره از جزیرة العرب اخراج کرده شوند! یهود خیبر\nعرض کردند: حکمی که ابا القاسم یعنی محمد صلعم کرده بود چگونه خلاف\nآن میکشید حضرت عمر رض در جواب شان فرمود: شما گمان میکنید که\nمن در آن روز حاضر نبودم آیا پیغمبرم با شما نگفت؟ ما دامیکه ما بخواهیم\nشما باین کار باشید! اکنون نمی خواهیم."}
{"book": "adl0944", "page": 111, "text": "سیر نبویه\n١٠٢\nحضرت ص چون از خیبر بر آمد و به وادی القری متوجه گردید\nاول اهل آن را به اسلام دعوت نمود چون قبول نه کردند جنگ شروع\nشد ده نفر از یهود کشته شدند و باقی گریختند اموال و امتعه بسیار\nغنیمت مسلمانان گشت و مثل یهود خیبر بر ایشان منت نهاده\nبا جرت العمل مقرر نمود. و در ماه صفر سوی مدینه مراجعت فرمود.\n\nعمرهٔ قضا\n\nرسول الله صلی الله علیه و سلم تا ماه ذی القعده در مدینه منوره\nاستقامت نمود و به هر طرف سرایا میفرستاد درین ماه حکم فرمود:\nکه کارسازی نمائید! تا به مکه رویم و عمره حدیبیه را قضائی آریم و از\nکسانیکه در حدیبیه حاضر بودند یکی تخلف نورزید مگر شهید و یا مرده باشد\nو غیر از ایشان کسانیکه داعیه عمره دارند بروند: چنانچه دو هزار مرد\nملازم حضرت صلعم روانه مکه شدند؛ و هفتاد شتر را برای هدی\nتعین فرمودند.\nاهل مکه که این خبر را شنیدند بالای کوهی رفتند رسول الله\nصلعم حکم فرمود: که در سه گردش اول طواف؛ پهلوان تری کنید تا\nمشرکان نگویند که تب یثرب مسلمانان را ضعیف گردانیده: سه\nروز در مکه استقامت نمودند و هدایا را ذبح کردند و روز چهارم چون\nمدت مصالحه کامل شده بود سوی مدینه مراجعت کردند."}
{"book": "adl0944", "page": 112, "text": "سیر نبویه\n۱۰۳\nوقائع سال هشتم هجرت\n\nدر سنۀ هشتم هجرت اول ماه صفر خالد بن الولید و عمرو بن العاص\nو عثمان بن طلحه عبدری بمدینه آمده ایمان آوردند و آن چنین بود :\nکه خالد گفت : چون الله تعالی خیر مرا خواسته بود در دل من محبت\nاسلام را انداخت؛ و به عثمان بن طلحه عبدری محبت داشتم وی لا از رأی\nخود واقف ساختم او نیز موافقت من کرده متوجه مدینه شدیم . چون\nبه هده رسیدیم ناگاه عمرو بن العاص را دیدیم که از حبشه آمده سوی\nمدینه میرود از ارادۀ یک دیگر واقف شده باتفاق به مدینه رسیدیم\nجامه‌های سفر خود را دور کالای پاک پوشیدیم و به حضور پر نور حضرت\nسرور عالم صلعم مشرف شدیم . حضرت صلعم چون مرا دید تبسمی فرمود؛\nمن گفتم : (أَشْهَدُ أَنَّ لَا إِلٰهَ إِلَّا اللّٰهُ وَأَنَّكَ رَسُولُ اللّٰهِ)\nدست داده بیعت کردم . حضرت صلعم فرمود : (الْحَمْدُ لِلّٰهِ\nالَّذِي هَدَاكَ إِلَى الْإِسْلَامِ) ای خالد بمن عقل ترا میدیدم؛\nامید میداشتم که ترا به طریقۀ خیر هدایت خواهد کرد . من عرض کردم\nیا رسول الله ! معاندت و ممانعت مرا از راه خدا دیده اید از خدای\nتعالیٰ عفو گناهان گذشته مرا بخواهید ! که آمرزش کند . حضرت فرمود\nاسلام گناهان گذشته را محو میکند گفتم : (مَعَ ذٰلِكَ) آنگاه دعا\nکرد بار خدایا گناهان گذشتۀ خالد را بیامرز ! و بعد از من عمرو ابن العاص"}
{"book": "adl0944", "page": 113, "text": "سیر نبویه\n١٠۴\nو عثمان ابن طلحه به شرف اسلام مشرف شدند.\n(غزوه موته)\nدر جمادی الاولای همین سال هشتم جنگ موته واقع شده؛\nسبب آن این بود که حضرت صلعم مکتوبی برای حاکم بصری بدست\nقاصدی فرستاد و چون به موته رسید حاکم آنجا که از امرای قیصر\nبود قاصد پیغمبر صلعم را شناخت و حکم قتل او کرد که کشته شد چون\nاین خبر به سمع حضرت صلعم رسید بخاطر مبارکش شاق آمد و حکم آمادگی\nلشکر کرد که سه هزار مرد جرار تیار شدند آنگاه بیرقی سفید منعقد\nگردانیده به زید ابن حارثه داد و فرمود: زید امیر شماست و بعد ازان\nجعفر ابن ابیطالب و عبدالله ابن رواحا را نام گرفت و فرمود اگر یکی\nرا چیزی شد دیگری علم بر دارد: اگر هر سه شهید شدند آنگاه مسلمانان\nیکی را با مارت مختار نمایند و حکم روان شدن داد که تا موضع (ثنیة\nالوداع) بایشان مشایعت نمود و فرمود: تا به مقتل قاصد ما بروید\nو آن قوم را برای اسلام دعوت نمائید اگر قبول کردند فهو المراد و\nالا بایشان مقاتله نمائید! کفار چون از بر آمدن فوج اسلام خبر\nشدند علاوه بر فوج نظامی از عرب متنصره نیز کمک خواستند\nکه زیاده از یک صد هزار لشکر نزدشان جمع شد.\nمسلمانان چون از بسیاری لشکر کفار خبردار گردیدند دو شب"}
{"book": "adl0944", "page": 114, "text": "سیر نبویه\n۱۰۵\n\nبه منزل (معان) توقف نمودند و در کار خود مشورت میکردند. لیکن\nعبد الله ابن رواحه همه را دلداری داده گفت: چیزی را که مکروه\nمی پندارید که کشته شدن است؛ برای همین چیز از دیار خویش\nبیرون آمده اید که شهادت است: بخدا سوگند که با کفار بکثرت\nعدد و عدو و سلاح نمی جنگیم؛ بلکه به قوت همین دین که الله تعالی\nما را بآن گرامی گردانیده محاربه میکنیم بروید! جنگ از دو حال خالی\nنیست، یا برایشان غالب میشویم و یا بدرجه شهادت میرسیم و در\nبهشت با برادران خویش یک جا میگردیم همه مسلمان رای ابن\nرواحه را قبول و تصدیق و تصویب نموده روانه شدند.\n\nچون جنگ شروع شد زیدرض جام شهادت نوشید. جعفر علم\nبرداست و از اسپ خود فرود آمده پی نمود و به محاربه مشغول گردید\nکه هر دو دستش یکی بعد دیگری قلم شدند و علم را به بازو هائی خود نگاه\nمیداشت تا بیرق اسلام بر زمین نیفتد که کافری او را از کمر دو نیم\nساخت! (که بعد از جنگ بر بدن مبارکش پنجاه زخم از پیش\nروی حساب شده بود.)\n\nعبد الله بن رواحه سه روز چیزی نخورده بود عمش مقدار ی\nگوشت بوی داد چون بدهن خود برد خبر شهادت جعفررض باورسید\nفی الحال از دهن انداخت و نفس خود را مخاطب ساخت: ای\nنفس! جعفررض از دنیا رفت و تو هنوز بآن مشغولی اگر برای زوجه"}
{"book": "adl0944", "page": 115, "text": "سیر نبوی\n١١۶\n\nخویش خود را نگاه میداری من او را طلاق دادم ؛ اگر به غلامان\nمینازی ایشان را آزاد کردم و اگر به باغ بوستان فریفته میشوی\nآنها را به رسول صلعم بخشیدم اکنون در دنیا چه داری؟ که از شهادت\nمیگریزی؟ به معرکه در آمد چنان محاربه نمود که شهید شده ثابت\nانصاری رض علم برداشت وصدا کرد: ای مسلمانان اتفاق نمائید\nویکی را بامارت مختار کنید! چون شجاعت و پهلوانی و دلاوری\nخالد رض بن ولید مشهور بود برامیری او نفاق کردند وعلم را به\nاو دادند.\n\nبرای رسول الله صلعم در مسجد مدینه این جنگ منکشف\nشده بود هرامیری که شهید میشد یاران خود را میگفت فلان\nشهید شد و از چشمان نرگسیش قطرات اشک مثل مروارید میچکید\nوچون جعفر را دید فرمود: جعفر رض را در بهشت دو بال از یاقوت\nسرخ به عوض دو دست ارزانی داشت و به هرجا که میخواهد\nطیران مینماید (ازان روز لقب او جعفرطیار شد) و در آخر فرمود\nحالا سیف الله شمشیر گرفت و ازان روز لقب خالد رض سیف\nالله شد. وچون یعلی بن امیه خبر فتح را به مدینه آورد حضرت\nصلعم فرمود: اگر میخواهی اولاً من خبر جنگ را تقریر کنم وچون\nشرح حال موته را از پیغمبر صلعم شنید سوگند خورد که همچنین بود\nالغرض تاریکی شب میان فریقین حایل گردید؛ علی الصباح"}
{"book": "adl0944", "page": 116, "text": "سیر نبویہ\n۱۰۷\n\nخالدؓ ترتیب لشکر را تغییر داد و جنگ شروع نمود؛ کفار گمان\nکردند که برائی مسلمانان کمک رسید بیدل شدند؛ و خالدؓ چنان\nجنگ شدید نمود که نه شمشیر در دست کافر کش شکست و\nکافران را شکست داد؛ و اموال غنیمت را فراهم آوردند.\nفتح مکه\nسبب این غزوه آن بود که چون در حدیبیه میان مسلمانان\nو مشرکین صلح واقع شد و برائی قطع جنگ مدت معین گردید.\nدران صلح نامه داخل بود که هر قبیله حسب الخواهش خود در عقد\nو عهد رسول الله صلعم و یا عهد قریش که داخل شوند اختیار دارند\nلهٰذا بنو خزاعه در عهد رسول الله صلعم و بنو بکر در عهد قریش\nداخل شدند این دو قبیله عداوت قدیم نیز داشتند اما روزی\nمردی از بنی بکر هجو سید عالم صلعم گفت؛ جوانی از بنی خزاعه هر\nچند او را منع کرد نشد آخر الامر او را زد که سر و رویش شکست\nآن مرد به قبیلهٔ خود استغاثه برده قومش از اشراف قریش معاونت\nخواستند که به تغییر لباس معاونت کرده بر بنی خزاعه شب خون بردند\nو بیست نفر را کشتند.\nفردا عمرو بن سالم خزاعی با چهل سوار سوی مدینه روانه گردید\nو بآنحضرت صلعم عرض حال خود را رسانید که قریش نقض عهد"}
{"book": "adl0944", "page": 117, "text": "سیر نبوی\n۱۰۸\n\nکردند، وقصه را چنانچه واقع شده بود بیان نمود.\n\nحضرت صلعم بر خاست و قدم میزد و میگفت : نصرت داده\nنشوم اگر نصرت ندهم بوجہیکہ نفس خود را نصرت میدہم : و آن قوم\nرا فرمود. شما به دیار خود باز گردید ! و با صحاب خود گفت : گو یا ابو\nسفیان را می بینم کہ آمده تجدید عہد میکند و میخواهد کہ در مدت صلح\nبیافزاید ! امّاً خائب بہ مکہ باز خواہد گشت.\n\nہمچنان شد کہ فرموده بود کہ قریش نزد ابوسفیان جمع شدند\nوگفتند فسادی واقع شد نقض عهد کردیم اصلاح آن از ضروریات\nاست وگرنہ! محمد صلعم با صحاب خود بہ جنگ ما خواہد آمد و اثر ما انتقام\nهم حلیمان خویش را خواهد کشید.\n\nابوسفیان گفت : والله این کار بی مشورت من شده من\nبآن راضی نبودم و از من خواهند دانست پس بالضرور بہ مدینہ باید\nروم و عهد را تازه کنم قبل از آنکہ این واقعہ بہ محمده برسد پس\nروانہ شده در مدینہ نزوام حبیبہ زوجہ آنحضرت صلعم دختر خویش\nفرود آمد و خواست کہ بر فراش رسول خدا نشیند ام حبیبہ آن را جمع\nکرد و پدر خود را گفت : این فراش از بہترین پاکان است و تو\nمشرک و نجسی نخواستم کہ بران بنشینی. ابو سفیان بہ خشم از نزدام\nحبیبہ برخاست و پیش آن حضرت صلعم رفت ! واستدعای تجدید\nعهد کرد و ہر چند کوشش نمود و جوابی نشنید! آنگاه نزد حضرت"}
{"book": "adl0944", "page": 118, "text": "سیر نبویه\n۱۰۹\nصدیق رض و عمر رض و علی رض جدا جدا رفت هرچند التماس نمود از همه\nجا رد شد و سوی مکه مراجعت کرد.\nآنگاه حضرت صلعم حکم فرمود: که بکار سازی مشغول شوید! همه\nمسلمانان ساختگی سفر و سلاح میکردند اما مدعای آن حضرت\nصلعم را نمیدانستند و باطراف مدینه خبر فرستاد هرکه ایمان بخدا\nو روز جزا دارد باید که اول ماه رمضان مسلح در مدینه حاضر شود! که\nبعضی حاضر شدند و برخی در راه ملحق گشتند.\nالغرض روز چهار شنبه دهم ماه رمضان مبارک بعد از عصر\nاز مدینه کوچ کرده سوی مکه میرفتند تاکه به (مر الظهران) که چهار\nفرسنگ به مکه میماند رسیدند، ده هزار مرد فراهم بودند، حضرت صلعم\nحکم کرد: که خفتن هریکی آتشی افروزد که افروختند.\nقریش که تا این هنگام از حالات مدینه بی خبر بودند و می ترسیدند\nکه مبادا محمد صلعم قصد مکه کند لهذا ابوسفیان با دو نفر دیگر برای\nتفحص اخبار برآمدند تا به تپۀ (مرالظهران) رسیدند و آتشهای افروخته\nرا دیدند حیران بماندند.\nعباس رضی الله از مکه هجرت کرده به مدینه میرفت و راه با\nفوج اسلام یک جانشده عیال و اولاد خود را به مدینه فرستاد و خود\nهمراه آنحضرت صلعم مراجعت نمود.\nاز وی مرویست که درین شب چون بسیاری فوج برای من"}
{"book": "adl0944", "page": 119, "text": "سیر نبویه\n۱۱۰\nمعلوم شد با خود گفتم : که اگر قریش همچنین نا خبر باشند و بدون امان\nخواستن این لشکر به مکه در آید هر آئینه ہلاک و مستاصل خواهند\nشد لہذا بر اشتر رسول الله صلعم سوار شده بجانب مکه بر آمدم که\nشاید کدام ہیزم کشی و یا شیر فروشی یا اہل حاجتی را بیابم و برای\nقریش پیغام به فرستم تا فکر در کار خود کنند ؛ و قبل از دخول مسلمانان\nبه مکه برای خود ها طلب امان نمایند . ناگاہ آواز ابوسفیان را شناختم\nکه با دیگری سخن میگفت او را صدا کردم او از مرا نیز شناخت و با ہم\nرسیدیم . در بسیاری این آتش حیران و متعجب بودند و پرسیدند\nاین چیست ؟ من گفتم: وائی بر تو ای ابا سفیان این رسول خدا\nاست که با ده هزار مرد جرار آمده است کار بر قریش دشوار گردید.\nابوسفیان پرسید : چه حیله کنیم ؟ من گفتم ! ہمراہ من بر اشتر سوار\nشو ! تا از رسول الله صلعم برای تو امان بگیرم »\nالغرض او را نزد حضرت صلعم میآوردم که ناگاہ عمر رض او را دید\nوشناخت گفت : الحمد لله که بی امان و بی ایمان بدست افتادی و\nسوی حضرت صلعم تاخت ؟ من تیز اشتر را تاختم تا بر او سبقت کردم\nو به خیمه رسول الله صلعم در آمدم که فی الحال عمر رض نیز رسید و گفت :\nیا رسول الله این است دشمن خدا ابوسفیان که بر او ظفر یافتیم\nاجازت فرمائید تا گردنش بزنم من گفتم : من او را امان داده ام .\nچون با اجازه حضرت صلعم شب او را نگاه داشتم و فردا بر"}
{"book": "adl0944", "page": 120, "text": "سیر نبویه\n۱۱۱\n\nحضورش تقدیم کردم؛ ابوسفیان را گفتم: زود ایمان آر! والا نه همین\nساعت عمر رض میآید و گردن ترا میزند پس ابو سفیان گفت: (اَشْهَدُ\nاَنْ لَّا اِلَهَ اِلَّا اللهُ وَاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدً رَسُولُ اللهِ)\nعباس رض گوید من گفتم: ابوسفیان مردیست که فخر جاه را دوست\nمیدارد اورا به مرتبه تخصیص و امتیازی بدهید! که میان اهالی مکه\nسرافراز گردد؛ حضرت صلعم فرمود: کسی که در سرای ابوسفیان داخل\nشد در امن باشد و کسی که سلاح خود را انداخت و دروازهٔ خانه خود را\nبه بست و یا در مسجد حرام داخل شد در امن باشد .\nآنگاه او را اجازه مراجعت مکه داده شد اما عباس رض او را نگاه\nکرد تا اساسه و کوکبهٔ لشکر اسلام را به بیند و هیبت ایشان در دلش\nبنشیند پس در گذرگاه تنگ او را بر بلندی بنشاند و گروه گروه فوج\nاسلام میگذشت و از عباس رض میپرسید و عباس رض تعریف می نمود!\nتا که فوج خاصهٔ آن حضرت صلعم که اکابر مهاجر و اخیار انصار همه\nمکمل و مسلح تکبیر گویان رسید و سرور صلعم بر ناقه قصوای خویش سوار\nبود .\nابوسفیان چون لشکر اسلام را بدان عظمت و اساس دید حیران\nبماند؛ و چون تمام لشکر بگذشت ؛ عباس رض ابوسفیان را گفت: زود\nبه مکه برو! و اهل آن را بترسان! که فکری در کار خویش بکنند و مسلمان\nشوند تا خلاصی یابند والا هلاک خواهند شد."}
{"book": "adl0944", "page": 121, "text": "سیر نبویه\n۱۱۲\n\nابوسفیان به مکه رسید اهل آن از غباریکه از لشکر اسلام برخاسته\nبود پرسید: که این غبار از چیست؟ ابوسفیان گفت: وای بر شما محمد\nصلعم بر لشکر بسیاری که غرق آهن و فولاد است رسید؛ و چنان\nسواران و دلاوران اند که هیچکس طاقت و مقاومت شان را ندارد\nو شروطیکه برای امان مقرر شده بود بیان نمود.\nبر سخن او استهزا کردند که این چه میگوید.\nحضرت صلعم لشکر را بر اهالی مکه تقسیم نمود و برای هر گروه فرمود\nمحاربه منمائید مگر با کسانیکه با شما مقاتله کنند. اتفاقاً عکرمه ابن ابی\nجهل و صفوان ابن امیه با گروه جوانان سر راه خالد ابن ولید را گرفتند\nو محاربه آغاز کردند؛ خالد را به ضرورت مقاتله نمود؛ برای رسول الله\nصلعم خبر رسانیدند که خالد شمشیر کشیده داهل مکه را میکشد حضرت صلعم\nیکی را فرستاد تا خالد را بگوید: (اِرْفَعْ عَنْهُمُ السَّيْفَ) یعنی شمشیر\nاز ایشان بر دار! آن مرد نزد خالد آمد و گفت: رسول الله صلعم\nمیفرماید: (ضَعْ فِيهِمُ السَّيْفَ) یعنی شمشیر در ایشان بنه!\nو بکش! لہٰذا خالد هفتا و نفر را بکشت. چون رسول الله صلعم خالد را\nخواست و بر او عتاب کرد که چرا خلاف حکم من کردی؟ خالد رض\nگفت یا رسول الله صلعم فرستادهٔ شما آمد و گفت: حضرت صلعم\nمیگوید: (ضَعْ فِيهِمُ السَّيْفَ) حضرت صلعم آن مرد را خواست\nفرمود: من ترا چه گفته بودم؟ او گفت: فرموده بودید: (ارْفَعْ عَنْهُمُ)"}
{"book": "adl0944", "page": 122, "text": "۱۱۳\nسیر نبویه\n\nالسّيْفِ ٰ من خواستم که پیغام شما را برسانم . در راه شخصی را دیدم\nسر او بر آسمان و پائی او در زمین حربه در دست گرفته بر سینه من\nراست کرده گفت . خالد را بگوی (وَضَعَ فِيهِمُ السَّيْفَ) واگر\nنگوی من ترا به همین حربه بکشم . حضرت صلعم فرمود : صدق الله\nوصدق الرسول روزی که حضرت حمزه رض عم من کشته شد من\nگفتم اگر به قریش دست یابم هفتاد تن از ایشان بکشم امروز الله\nتعالیٰ خواست که آنچه بر زبان پیغمبر وی گذشته\nبود راست کند .\nحضرت صلعم با فوج اسلام بیستم ماه رمضان مبارک بمکه در آمد\nو پانزده روز دران اقامت کرد و بعد الفتح خون چند نفر مرد و زن\nرا هدر نمود : که بعضی از ایشان کشته شدند و برخی مسلمان گشتند.\nآنحضرت صلعم از بالائی مکه که خیمه آن در آن جا نصب شده بود به\nمسجد شریف آمده طواف و سه صد و شصت بت را از گرد بیت\nشریف انداخت و مسجد و کعبه را از بت ها و صورت ها پاک ساخت\nو عادات جاهلیت و فخر باجداد را به شدت منع فرمود و بعضی شرایع\nالهیه را بیان نمود؛ فردا به کوه صفا با مردان مکه بیعت کرد و حضرت\nعمر رض را فرمود که بیعت زنان را بگیرد ا که به قرار فرموده آنسرور\nگرفت .\nو درین روز ها بهر جانب و قبائل سریه ها را فرستاد و بت خانه"}
{"book": "adl0944", "page": 123, "text": "سیر نبویه ۱۱۴\n\nتا را خراب گردانیدند .\nجنگ حنین\nسبب این غزوه آن بود که چون رسول الله صلعم مکه را فتح\nنمود اکثر قبائل عرب اطاعت کردند الا قبیله هوازن و ثقیف که\nمردمان دلاور و جنگ جو بودند . پس اشراف این دو قبیله با هم جمع\nشده گفتند (محمد صلعم) با قومی جنگ کرده که فن محاربه را نمی\nدانند لهذا غالب شد اکنون شاند که قصد ما کند ! پس پیش از انکه عزم\nاو به ظهور برسد ! می باید ما به جنگ او برویم پس مالک ابن عوف نصری\nهوازن و کنانه ابن یالیل کلان ثقیف ساختگی جنگ را کردند و قبائلی\nکه در قرب و جوار این دو قبیله بودند نیز بایشان موافقت نمودند\nغیر از قبیله کعب و کلاب که مخالفت ورزیدند و به جنگ نیامدند\nالغرض چهار هزار لشکر فراهم شده با زنان و اولاد و اموال خودها\nبر آمدند و رو به وادی حنین آوردند .\nچون خبر اجتماع این طوائف به سمع همایون آن حضرت صلعم\nرسید شخصی را برای تجسس و تفحص احوال فرستاد و عتاب ابن اسید\nرا که دران زمان جوان بیست و یکساله ، و روز فتح مکه به شرف\nایمان مشرف شده بود والی ؟ و معاذ ابن جبل رض را امام و مفتی مکه\nمقرر فرمود و خود مبارک با دوازده هزار نفر روز شنبه ششم ماه شوال"}
{"book": "adl0944", "page": 124, "text": "سیر نبوی ۱۱۵\n\nسن هشتم ہجرت از مکه سوئی حنین بر آمد؛ جاسوسی که فرستاده بود\nدر راه خبر کیف و کم دشمن را رساند. شخصی گفت: امروز از جهت\nقلت مغلوب نخواهیم شد، چونکه عجب وافتخار کرد و به بسیار ی\nلشکر مغرور گردید حضرت قول او را مکروه پنداشت و فرمود: بفقرای\nامت نصرت میخواهید !\nمالک ابن عوف پیشتر لشکر خود را شب در مضیق وادی حنین\nرسانده در گذرگاه فوج اسلام تقسیم کرده بود و حکم داده بود که بهر\nجا کمین کنید! و چون لشکر اسلام در اینجا برسد، شما دفعتاً یکباره\nمثل یک مرد حمله نمائید ! فوج اسلام چون از کمین کفار بیخبر بودند ؛\nو وره حنین تنگ بود به ضرورت گروه گروه میرفتند که ناگاه قبیله\nهوازن به یکبار از کمین گاه بر آمده حمله و تیر باران نمودند و گروه اول\nرا واپس گردانیدند که در ایشان بعضی مشرکین مکه نیز شامل بودند و\nبا مید غنیمت بر آمده بودند. و از دلهای بعضی دیگر هنوز چرک حسد و\nوکینه پاک نشده بود. و همچنین دیگران آن را دیده به عقب شان می\nگریختند؛ بعضی از دلاوران اسلام بگرد آنحضرت صلعم جمع بودند.\nکه صبر و ثبات ورزیدند و چون عباس رض بلند آواز بود اور ا فرمود.\nگروه انصار را صدا کن : پس عباس رض به آواز بلند صدا کرد: ( یا\nاصحاب السمره ) ! اصحاب که آواز را شنیدند (لبیک ) گویان مثل\nزنبور عسل که بخانه خود میگردند بازگشتند و از هر جانب جمع میشدند"}
{"book": "adl0944", "page": 125, "text": "سیر نبویه ۱۱۶\n\nو حضرت صلعم از بسیار شجاعت و وثوق بر الله تعالی دلدل را پیش\nمیبرد و میفرمود : اَنَا النَّبِيّ لَا كَذِبُ اَنَا ابْنُ عَبْدُ الْمُطَّلِبْ\nاَلْاَنَ حَمِيَ الْوَطِيسِ ، یعنی من پیغمبرم دروغی نیست الحال تنور جنگ\nگرم گردید مسلمانان حمله شدیدی کردند و حضرت صلعم فرمود : (الیدی\nدلدل فی لحال دلدل شکم خود را بزمین رسانید و حضرت صلعم مشت\nخاکی برداشت و (شَاهَتِ الْوُجُوهُ) گفته سوی مشرکین پاشید،\nکه به چشم های همه رسید : فرشتگان به کمک آمدند چنانچه الله تعالی در\nقرآن عظیم الشان از آن خبر داده الغرض کفار چنان شکست کردند\nکه بقدر دوشیدن یک شتر مکث نتوانستند و مالهای شان غنیمت\nمسلمانان گردید.\nاز شیبۂ ابن عثمان مرویست : که چون پدرم در جنگ اُحد\nکشته شده بود در جنگ حنین رفتم و در دل خود گفتم که اگر فرصت بیابم\nانتقام پدر خود را از (محمد صلعم) بگیرم پس وقتیکه مسلمانان شکست\nکردند و او بدل دل سوار بود از طرف پشت شمشیر خود را کشیده رفتم\nتا او را بزنم که ناگاه شعله آتش میان ما حایل گردید گمان کردم که\nسوختم و از خوف چشم خود را پوشانیدم و به عقب پس پس میشدم\nحضرت صلعم سوی من دید فرمود نزدیک بیا ! من باو نزدیک شدم\nدست مبارک خود را بسینۂ من نهاد و گفت : (اَللَّهُمَّ اَعْذْهُ\nمن الشَّيْطَانِ) الهی او را از شیطان پناه بده ! قسم بخدا ست،"}
{"book": "adl0944", "page": 126, "text": "سیر نبویه\n١١٤\n\nکه از چشم گوش من برای من دوست تر شد و چیزیکه در دل من بود برآمد. آنگاه فرمود : برو! و با کفار جنگ کن ! قسم به خداست که اگر دران حالت پدرم پیش رویم میآمد او را به شمشیر میزدم و می کشتم. در جنگ حنین چهار مرد از مسلمین شهید ! واز مشرکین زیاده از هفتاد نفر کشته شدند. بعد الا نهزام کفار سه فرقه شدند مالک ابن عوف با جمعی بطائف رفتند و برحی باوطاس و بعضی بوادی نخلہ فرار نمودند.\nغزوۀ طایف\nحضرت صلی الله علیه وسلم ابو عامر اشعری را که عم ابو موسیٰ اشعری بود با جمعی عقب جماعتیکه باوطاس رفته بودند مقرر نمود که او رفته بعضی را کشته و جمیعت شانرا متفرق ساخت و خودش نیز جام شهادت نوشید و خود حضرت صلعم با فوج اسلام سوی طایف متوجه گردید. مالک مذکور با گروه خود که سوی طائف رفته بودند در حصار طائف متحصن شدند ! و یک ساله اسباب حصار را آماده ساخته بودند.\nچون حضرت صلعم نزدیک حصار فرود آمده بود و از سر حصار تیر باران نمودند دوازده نفر از مسلمانان شهید و چند دیگر مجروح گشتند؛ لہذا از آنجا بجا شده به موضعیکه حالا مسجد است فرود آمدند"}
{"book": "adl0944", "page": 127, "text": "۱۱۸\n\nسیر نبویه\n\nمدت بیست و چند و بروایتی چهل روز محاصره طائف طول کشید و جنگهای\nشدید واقع شد آخرالامر آن حضرت صلعم خوابی دید که ازان چنان تعبیر\nکرده شد که الحال فتح حصار طائف میسر نخواهد شد لهذا ازان جا کوچیدند.\nو(جعرانه) که دران جا اموال غنیمت فراهم شده بود - فرود آمدند- از اموال\nغنیمت که شش هزار کنیز و غلام و بیست و چهار هزار اشتر و زیاد\nاز چهل هزار گوسفند و چهار هزار اوقیه نقره بود و برای چهل نفر\nمعتبر که (مولفة القلوب) گفته میشوند صد صد شتر بخشیدند. که از ان جمله\nابوسفیان را با دو پسرانش سه صد شتر و یک و بیست اوقیه نقره احسان\nفرمود و باقی را میان مسلمانان تقسیم نمود -\nدرین بخشش هائی بسیار! خاطر جوانان انصار ملول گردید که\nحضرت صلعم با قریش چنین و چنان احسانات و کرم و اسواسات\nرا مبذول ساخت و ما را ازین انعام عام محروم گردانید -\nچون بسمع همایون آنحضرت صلعم رسید. مجلسی ساخت\nو خاص انصار را خواست و برای ایشان سخنان دلخوش کن\nفرمود که همه راضی و خورسند شدند ازان جمله این بود که شما\nراضی نیستید که دیگر مردمان با اموال سوی خانهای خود مراجعت\nکنند و شما با رسول خدا مراجعت نمائید (چون در دل های بعضی\nایشان این سخن خطور میکرد که مبادا با قوم خود بمانند) لهذا\nازین فرمائش مبارک بسیار شادمان گردیدند -"}
{"book": "adl0944", "page": 128, "text": "سیر نبویه\n۱۱۹\nو شب چهار شنبه هیژدهم ماه ذی القعده از جعرانه کوچیده به مکه\nتشریف بردند در آنجا عمره را بجا آورده عتاب ابن اسید و معاذ\nابن جبل را بکار های شان مقرر نموده سوی مدینه مراجعت\nفرمودند.\nوقائع سال نهم ہجرت\nحضرت صلعم مدت دو ماه و شانزده روز در سفر مکه و طائف\nگذرانید و در اول ماه ذی الحج به مدینه رسید و تا ماه رجب استقامت\nنمود و بعضی سرایا را سوی قبائل مشرکین و برخی صحابه را برای\nمسلمین جہت اخذ زکوه روانه نمود که کامیاب مراجعت مینمودند\nو روز پنجشنبه در ماه رجب که شش ماه و پنج روز از سال نهم\nگذشت غزوه تبوک واقع شد .\nغزوه تبوک\nاین غزوه آخر غزوات است و غزوة العسرت نیز گویند.\nباعث این غزوه آن بود که قافله از شام به مدینه آمد و برائی\nآنحضرت صلعم خبر رسانید که لشکر شاہی روم و عرب و متنصره\nیک جا شده قصد مدینه دارند . لهذا حضرت صلعم حکم فرمود:\nکه کار سازی سفر نمائید که به حرب روم میرویم و به قبائل"}
{"book": "adl0944", "page": 129, "text": "سیر نبویه\n۱۲۰\nاطراف که شرف اسلام یافته بودند نیز خبر فرستاد که در مدینه\nبا ما ملحق گردید .\nوچون سال قحط وقیمتی وعسرت اموال ومتاع وحرارت\nهوا و قلت آب بود حضرت صلعم برائی تجهیز لشکر و آمادگی\nجهاد فی سبیل الله با عانت صدقه ونفقات حکم و تحریص فرمود:\nکه یاران به قدر همت وطاقت خود ها در کار سازی این لشکر به بذل\nاموال و امداد نمایند !!!\nچنانچه حضرت عثمان رض هزار شتر همراه باره هفتاد اسپ\nو هزار مثقال طلا ایثار نمود. و بروایتی چون سی هزار لشکر بود.\nدو ثلث تجهیز این لشکر را مهیا میساخت . حضرت صلعم در حق وی\nفرمود : (لا يضر عثمان ابن عفان ما فعل بعد اليوم) عثمان\nرضی الله بعد از امروز هر کاری که کند برای او ضرر نمیر ساند وحضرت\nصدیق رض تمامی مال خود را آورده و همچنین دیگر صحابه به قدر طاقت\nمال های خود را بذل و ایثار نمودند؛ حتی زنان مسلمانان هر قدر\nاز عطریات و زیور های خود ها را که قادر بودند به حضور آنحضرت\nصلعم فرستادند .\nبعضی منافقین در خانه سیلمم یهودی جمع شدند و مردم را\nازین غزوه باز میداشتند . این خبر به سمع همایون آنحضرت صلعم\nرسید . طلحه ابن عبید الله رض را با جمعی از صحابه رض مقرر فرمود که"}
{"book": "adl0944", "page": 130, "text": "سیر نبویه\n۱۳۱\nآشیانه را بسوزانید ایشان رفته آن جماعت را متفرق ساختند و خانه\nرا بسوختند .\nحضرت صلعم با سی هزار لشکر که ده هزار دران اسپ سوار\nبودند متوجه تبوک گردید و (ثنیۃ الوداع) را معسکر ساخت و آنجا\nعلم اعظم را به حضرت صدیق رض داد ؛ و همچنین الویه هر قبیله را\nبه دلاوران اسلام تسلیم کرده روانه شدند در راه معجزات متعدده\nاز آنحضرت صلعم بظهور رسید که شرح آنها طولی دارد و این مقام آن نیست\nو چون به دیار حجر که مقام ثمود بود رسید فرمود : آب این موضع را\nمیاشامید و نه وضو سازید ؛ واگر خمیری تر کرده باشید آن خمیر را\nبه شتران بدهید و زانو ہائی شتران را سخت به بندید و هیچ کسی\nامشب تنها از خیمه نبراید. مگر مصاحبی با وی باشد چرا که این مساکن\nگروهی است که ظلم کرده اند مبادا برسد شما را آنچه بایشان رسیده\nچنانچه همه فرموده آنحضرت صلعم را معمول داشتند مگر دو نفر که تنها\nتنها برآمده بودند یکی را خناق گرفت دیگری را باد بکوه طی انداخته\nبود صبح خناق گرفته را دعا کرد که شفا یافت ؛ و آن دیگر را اهل طی\nدر مدینه نزد آنحضرت صلعم رسانیدند.\nحضرت صلعم در راه روزی فرمود : فردا چاشت گاه به چشمه\nتبوک خواهید رسید باید کسی در آن آب دست نزند تا که من برسم\nفردا که رسیدند آب آن قدر اندک بود که مثل خطی مینمود کم کم ازان"}
{"book": "adl0944", "page": 131, "text": "سیر نبویه\n۱۲۲\n\nآب در ظرفی جمع کردند و حضرت صلعم در آن دست و روی مبارک\nخود را بشست و در آن چشمه ریخت آن قدر آب جوشیدن گرفت\nکه بیست روز در تبوک توقف نمود کفایت این لشکر را میکرد.\nدرین روز ها والی (ایلة) و اهالی (جربا) و (اذرح) آمدند\nو جزیه قبول کردند، که صلح نامه با ایشان داده شد و خالد ابن\nولید رض را با چهار صد و بیست سوار سوی (اکیدر) حاکم دومة\nالجندل فرستاد و حضرت صلعم بدون وقوع جنگ و دیدن مقابل\nسوی مدینه مراجعت نمود.\nو خالد رض اکیدر را با برادرش بعد از کشتن یک برادر دیگرش\nاسیر گردانید و در مدینه به حضور پر نور آنحضرت صلعم حاضر ساخت\nاز کشتن ایشان در گذشت و بدادن جزیه با وصیح کرده شد.\n(آمدن وفود)\nدر همین سال نهم از هر جانب وفد قبائل آمدن گرفت\nچنانچه این سال را (سنة الوفود) گویند و مسلمان می شدند و\nدعای باران یا بسیاری غله و گم شدن قحطی میخواستند که باجابت می\nرسید. از انجمله عروة ابن مسعود بود که به شرف ایمان مشرف\nگردید و چون سوی قبیله خود عودت نمود به سبب مسلمان شدنش\nاو را بدرجه شهادت رسانیدند. و بعد از مدتی در داخل شدن اسلام"}
{"book": "adl0944", "page": 132, "text": "سیر نبویه ۱۳۳\n\nبا هم مشورت کردند آخر الامر رائی ایشان باسلام قرار گرفت چند\nنفرشان بمدینه آمدند ازین جا حضرت صلعم ابوسفیان و مغیره\nابن شعبه را بایشان فرستاد، تا معبد شان را که بلات مسمی بود\nخراب کردند. و همه قبائل عرب چون دیدند که قریش در حسب و\nنسب از همه عرب فائق اند دین اسلام را قبول کردند و با هم گفتند\nسنجات در اسلام است که آنرا قبول کرده متابعت خیر الانام\nرا لازم دانیم.\nلهذا گروه گروه میآمدند و مسلمان می شدند حضرت صلعم برائی\nتعلیم دین و شرائع اسلام؛ بعضی از صحابه را بمعیت جنود وفود\nباطراف قبائل ارسال مینمود.\nو برائی اجرائی قوانین شرعیه و تکالیف اسلامیه و تاسیس\nاصول مدنیت والیان را مأمور میفرمود؛ تا احکام شرعیه را\nمطابق فرموده خدا و رسول در اکناف و جوانب عرب نشر عام نمودند\n\nوقائع سال دهم هجرت\n\nدر سال دهم هجرت نیز وفود قبائل بمدینه ورود داشتند. چنانچه\nاز انجمله عدی ابن حاتم طائی بود که آمد و بشرف اسلام مشرف گردید\nاز وی مرویست: که آنحضرت صلعم مرا گفت: ای عدی: آیا مانع تو از\nدخول در دین اسلام قلت مال و کثرت احتیاج مسلمانان خواهد بود."}
{"book": "adl0944", "page": 133, "text": "سیر نبویه\n۱۲۴\nو یا کثرت اعدا و قلت اصحاب ؟ و یا حکومت و سلطنت دشمنان خواهد بود\nسوگند بخدا است که اگر عمر دراز یابی خواهی دید که دین اسلام چنان غالب\nو مسلمانان بسیار شوند و مال میان مسلمانان فراوان گردد که کسی آن را قبول نکند و زنی تنها\nاز قادسیه بر شتر خود نشسته به زیارت خانه کعبه آید ؛ وغیر از خدای تعالی از هیچ کس\nنترسد و زود باشد که بشنوی که کشک های سفید زمین بابل ؛ بدست\nاہل اسلام فتح شود . عدی گوید به شرف اسلام مشرف شدم و آن\nدو امر را که آمدن زن از قادسیه و فتح کشک های سفید بود؛ بچشم\nدیدم : آن سوم نیز البته واقع خواهد شد.\nاز انجمله وفد جریر ابن عبد الله بجلی بود که با یک صد و پنجاه مرد\nاز قبیله خود آمد و مسلمان شدند حضرت صلعم او را به بت خانه ذوالخلصة\nفرستاد که خاطر مرا از ان جمع کن ؛ جریر رفته آنرا منهدم ساخت و خزینه\nکه داشت به مدینه آورد و نیز جریر را برای ذو الکلاع ابن یا کور از اولاد\nد تبع که دعوی خدائی کرده بود ؛ فرستاد؛ او و زوجه اش که بنت ابرهه\nابن صباح بود مسلمان شدند. چنانچه در خلافت حضرت عمررض به مدینه\nآمد و هشت هزار غلام همراه او بود همه را در راه خدا آزاد گردانید\nروزی حضرت عمر رض را گفت ؛ گناه بس عظیم دارم دعای مغفرت برای\nمن کن ؛ عمر رض پرسید آن چه گناه است ؛ او گفت روزی از کسانیکه\nمرا می پرستیدند غائب شدم ؛ نا گاه از بلندی بر ایشان ظاهر گشتم ؛\nزیاده از یکصد هزار انسان برای من سجده کردند . عمر رض او را گفت"}
{"book": "adl0944", "page": 134, "text": "سیر نبویه\n۱۲۵\nاسلام و توبه با خلاص با رافت الله تعالی عفو گناهان گذشته را\nمیکند.\n(حجة الوداع)\nدر همین سال دهم حضرت صلعم باطراف وقبائل خبر فرستاد. که\nعزم حج مصمم دارم هر کسی که ارادۀ حج دارد بیاید و ملازم ما با شد. و\nآداب مناسک حج را از من فرا گیرد. که یکصد و چهارده هزار\nمسلمان با اراده حج فراهم شدند و حضرت صلعم روز شنبه بیست و\nپنجم ماه ذی القعده از مدینه بر آمدند و روز یک شنبه چهارم ذی الحج\nبه مکه رسیدند و مناسک حج بجا می آوردند. و بروز عرفه خطبۀ بلیغه\nدر عرفات خواندند که دران فرمودند: خونها! مال ها! عرض ها ر بدیهائی\nشما میان شما حرام است. بدانید! و اگاه باشید! که همه امور جاهلیت\nرا زیر قدم خود در آوردم و خونها که در وقت جاهلیت واقع شده بود و\nاهل آن در صد و انتقام اند این انتقام باطل است. و ربا جاهلیت را\nباطل گردانیدم و در شان زنان خود از خدا بترسید! و زنان نگذارند\nکه پای کسی به فراش شما برسد. و در میان شما چیزی را میگذارم که اگر\nبآن چنگ بزنید هرگز گمراه نشوید و آن قرآن است و فردای قیامت\nپرسیده میشوید که محمد صلعم با شما چه کرد؟ شما در جواب چه خواهید گفت؟\nهمه گفتند: گواهی میدهیم: که ادای رسالت و امانت کردی! و آن چه"}
{"book": "adl0944", "page": 135, "text": "سیر نبویه\n۱۳۶\nشرط ارشاد و نصیحت بود بجا آوردی. آن گاه انگشت سبابه خود را جانب\nآسمان برداشت و سوی زمین فرود آورده سه بار گفت: (اللهم اشهد)\nو در منا باز خطبه خواند و چیزهائی سابق الذکر را بابلیغ وجه منع فرمود\nو گفت سخن پادشاه را بشنوید و فرمان او را بجا آرید (مادامیکه بکتاب\nخدا موافق باشد) و مناسک حج را از من فراگیرید؛ که شاید بعد از\nامسال حج نگذارم و مردمان را از خروج دجال و کیفیت و شکل او\nخبر داد و فرمود.\nزود باشد که شما نزد پروردگار خود حاضر کرده شوید و از\nاعمال شما خواهد پرسید، پس باید که بعد از من سوی گمراهی نه گردید که\nبعضی از شما که گردن بعضی را بزند و باید که حاضر به غائب برساند! و بعد\nاز نحر هدایا سر مبارک خود را تراشید؛ و موی مطهر خویش را دو حصه کرد\nیکی را با بطلحه انصاری ارزانی فرمود؛ و دیگری را با زواج طاهرات\nخود داد (که همراه خود همه را به حج آورده بود) و ایشان به تمام یاران\nحضرت پخش کرد (کسی را یک موی و دو موی به قدر مراتب شان تقسیم\nنمودند) و ده روز در مکه توقف کرده بعد ازان سوی مدینه مراجعت فرمود\nو آیت: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِيْنَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِيْ\nوَرَضِيْتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِيْناً) در عرفات نازل شد. وحضرت\nاز مضمون آن روائح انتقال بدار الوصال استشمام نمود.\n**۰**"}
{"book": "adl0944", "page": 136, "text": "سیر نبویہ\n۱۲۷\nوقائع سال یازدهم هجرت که سال وفات است\nچون حضرت صلعم از حجت الوداع مراجعت نمود؟ بغیر از مرض موت مریض\nگردیده و آوازۀ مرض شان باطراف رسید: بعضی از مردمان مثل مسیلمه\nکذاب. طلیعه اسدی اسود عنسی. سجاع نام زنی دعوی پیغمبری کردند که\nبعد از شوکت بسیار اسود در حیات آنحضرت صلعم و مسیلمه در خلافت\nحضرت صدیق کشته شدند وطلیعه ابن خویلد در خلافت حضرت عمر رض\nایمان آورد که نیک قبول شد و در حرب نهاوند شهید گردید.\n(جیش اسامه ابن زید رض)\nروز دوشنبه بیست وششم ماه صفر سنه یازده حضرت م امير\nفرمود؛ که برای حرب روم ساختگی لشکر کنید؟ فردای آن اسامه\nابن زید رض را که جوان بیست ساله بود خواست و او را گفت: ترا امیر\nلشکری میگردانم که بنواحی مقتل پدر خود بزودی بروی که پیش از\nوصول خبر بایشان برسی و ایشان را تاخت و تاراج نمائی او یا اہل\n(اُبْنى) غزا کن: و برایشان آتش بزن! و روز چهارشنبه بیست و\nهشتم ماه مذکور برای آن حضرت صلعم مرض طاری گردید و فردائی\nآن با وجود مرض بدست مبارک خود لوای برای وی منعقد گردانید\nو فرمود:(اغْزُ بِسْمِ اللهِ فِي سَبِيلِ اللهِ وَقَاتِلُ مَنْ كَفَرَ بِاللهِ)\nیعنی غزا کن بنام خدا در راه خدا و کسی که بخدا کفر میکند آنرا بکش!"}
{"book": "adl0944", "page": 137, "text": "سیر نبویه\n۱۲۸\nاسامه رض لوا را گرفته بیرون رفت و در (جرف لے) منزل ساخت\nتا که لشکر فراهم گردد.\nداعیان مهاجر و انصار مثل : حضرت صدیق و عمر فاروق رض و\nعثمان ذی النورین رض و سعد ابن ابی وقاص رض و ابو عبیدة ابن\nالجراح رض و سعید ابن زید رض و غیره اخیار صحابه رض مامور گردیدند. که\nدر جیش اسامه باشند! چون به سمع شریف سرور عالم صلعم رسید:\nکه امارت اسامه رض بر بعضی از مردمان دشوار آمده میگویند: که یک\nبچه را مهاجرین اولین و انصار اخیار امیر گردانیده است! لهذا\nبه غضب شده با وجود تب و صداع از خانه بر آمد و سر مبارک به\nعصابه بسته بر منبر نشست و بعد از حمد و ثنای پروردگار فرمود :\nاین چه مقاله است که به من رسیده است! اسامه از جمله\nدوست ترین مردم است به من وصیت مرا در شان او به نیکی و\nخوشی قبول نمائید! و با وی نیکی بجا آرید! که وی از جمله اخیار\nشما است! و از مظنه جمیع خیرات.\nبعد از آن از منبر فرود آمد و بخانه تشریف برده و صحابه که\nرفتنی سفر بودند میآمدند و با نحضرت صلعم وداع میکردند و به\nلشکر گاه میرفتند و حضرت صلعم در ثقل مرض بودند و میفرمود:\nجیش اسامه را روان کنید! روز یک شنبه اسامه به عزم وداع\nلے جرف یک میل از مدینه بیرون است."}
{"book": "adl0944", "page": 138, "text": "سیر نبویه\n۱۲۹\nآمد و سر و دست حضرت صلعم را تقبیل نمود. اما آنحضرت صلعم\nاز ثقل مرض چنان گران شده بود که مجال سخن گفتن نداشت با\nوجود آن دست های مبارک را سوئی آسمان بالا کرده و بر سر\nاسامه کشید که برای او دعا نمود و فرمود: (اغْدُ عَلَى بَرَكَةِ اللهِ)\nیعنی به برکت خدای تعالی صبح کوچ کن !\nچون در جرف مردم را حکم کوچ داد: و خود میخواست که سوار\nشود از طرف والده اش کسی آمد که حضرت صلعم به حالت نزع\nاست. اسامه رض و بعضی اکابر صحابه رض که بیرون شده بودند\nبنابر این خبر مراجعت نمودند. و بریده ابن الحصیب که از طرف\nاسامه صاحب لوا بود لوا را آورده بدر حجرهٔ آن سرور صلعم\nنصب نمود.\nو چون از دفن آنحضرت صلعم فارغ شدند و خلافت به\nحضرت صدیق رض رسید : بریده را مأمور ساخت که لوا را نزد\nاسامه برده تا به لشکری که پیغمبر خدا مقرر نموده برود اسامه رض\nباز د به جرف ، منزل ساخت .\nدرین اثنا به مدینه خبر رسید که بعضی از قبائل عرب مرتد گشتند\nد به عرض حضرت صدیق رض رسانیدند. که اگر جیش اسامه معطل\nشود تا دفع این فتنه کرده شود بهتر خواهد شد. حضرت صدیق رض\nفرمود : اگر در مدینه لقمهٔ سباع شوم خلاف فرمان رسول خدا را"}
{"book": "adl0944", "page": 139, "text": "سیر نبویه\n١٣٠\n\nجائز ندارم ؛ ولوارا که بدست مبارک خود منعقد گردانیده فرو\nنگذارم . اما از اسامه درخواست نمود که عمر خطاب رض را اجازت\nدهید ؛ تا نزد من باشد . پس به اذن اسامه رض عمر رض ازان جیش\nتخلف ورزید .\nدر ماه ربیع الاخر اسامه کوچیده جانب (أبنی) که از\nنواحی بلقا است متوجه گردید و در آن جا رسیده ؛ بر اهل آن\nظفر یافت و اکثریه را به قتل رسانیده و باغات و ذراعات\nشان را به سوخت ؛ و قاتل پدر خود را مقتول ساخت و با غنیمت\nبسیار سوی مدینه مراجعت فرمود .\n\nوفات آنحضرت صلی الله علیه وسلم\n\nاز عبد الله ابن مسعود مرویست که حبیب ما محمد مصطفی صلی\nالله علیه وسلم یک ماه پیش ؛ از وفات خود ما را خبر داد ؛ و آن\nچنان بود که خواص اصحاب را در خانه ام المومنین عایشه صدیقه\nرضی الله طلب نمود و فرمود ـ وصیت میکنم شما را به تقوی و خوف از خدای تعالی و شما را به خدا\nمیسپارم وحق تعالی را بر شما خلیفه خود میگردانم و با همدیگر بگریستیم و خود نیز بگریست و چون مرا شوئید و در کفن\nپیچید مرا درین خانه به کنار قبر من تنها بگذارید و شما بیرون روید\nکه اول کسی که بر من نماز گزارد دوست من جبرائیل خواهد بود\nپس میکائیل پس اسرافیل پس ملک الموت با گروه انبوه"}
{"book": "adl0944", "page": 140, "text": "سیر نبویه\n۱۳۱\n\nفرشتگان و بعد از ان ابتدا به نماز من مردان اهل بیت کنند و\nپس از ان زنان ایشان : آنگاه سائر اصحاب : و سلام مرا بآن\nجماعتی از یاران من که غائب اند برسانید : و به هر کسی که پیروی\nمن کند و متابعت سنت من نماید تا روز قیامت سلام\nمن برسانید :\nاز عایشه صدیقه رض مرویست : که (ابتدائی مرض در خانه\nمیمونه) بود از آن جا به خانه من آمد و مرضش اشتداد یافت پس\nبه خانه میمونه مراجعت فرمود : زوجات مطهرات در آن جامع\nشدند حضرت فرمود : ( اَيْنَ اَنَا غَداً ) فردا من کجا خواهم بود؟\nمقصودش این بود که در ایام مرض به خانه عایشه باشم)\nحضرت فاطمه زهرا رضی الله عنها امهات مومنین را گفت\nبرای پیغمبر صلعم مشاق خواهد بود که بخانه های شما نرود نماید.\nالغرض همه به خانه حضرت عایشه راضی گشتند که در آن جا\nباشد ما به خدمت حضرت قیام مینمائیم .\nاز خانه میمونه باین هیئت بیرون آمد . که یک دست بر\nدوش فضل ابن عباس رض و دیگری بر دوش علی ابن ابیطالب\nانداخته پای های مبارک در زمین میکشید : تا بخانه عایشه رسید\nو سائر زوجات مطهرات در آن جا به خدمت قیام مینمودند . و\nمرض شان چنان صعوبت نمود که حرارت تب از بالای قطیفه"}
{"book": "adl0944", "page": 141, "text": "سیر نبویه\n۱۴۲\n\nمس میگردید .\n\nو فرمود : بر هیچ احدی بلای سخت تر از انبیاء نیست\nو همچنان که بلای ایشان مضاعف است ؛ اجر ایشان نیز\nمضاعف است .\n\nاز ابن عباس رض مرویست : که روز پنجشنبه مرض آن\nحضرت صلعم اشتداد نمود دوات و کاغذ خواست تا چیزی بنویسد\nمیان صحابه اختلاف واقع شد که درین محل مناسب نیست که\nآن سرور صلعم را به کتابت مشغول داریم حضرت عمر رض گفت\nقرآن میان شما است : (حَسْبُنَا كِتَابُ الله)\n\nچون درین خصوص آواز ها بلند شد فرمود : که برخیزید بحضور\nهیچ پیغمبر منازعت مناسب نیست . و سه وصیت فرمود :\n(۱) - اینکه مشرکان را از جزیرهٔ عرب بیرون کشید .\n(۲) - اینکه جماعت وفود عرب را که به نزد شما آیند ایشان\nرا جائزه ها دهید ؛ مثلیکه من میدادم .\n(۳) - وصیت سوم را راوی خاموش مانده ، یا فراموش\nکرده .\n\nروزی فرمود : که آب بر من ریزید ؛ چنانچه معمول گردید\nو بعد ازان خفتی حاصل کرد و بیرون رفت ؛ و بعد از نماز گذاریدن\nخطبه خواند و دران فرمود : ای گروه مردمان بدرستی که شما"}
{"book": "adl0944", "page": 142, "text": "سیر نبویه\n۱۴۳\nزیاده خواهید شد و انصار کم خواهند شد؛ بآن خدائی که نفس من\nبید قدرت اوست که من ایشان را دوست دارم آنچه بر\nبر ایشان بود به تقدیم رسانیدند و حق مواسات و جوانمردی\nبجای آوردند و اکنون آنچه ایشان را بر شما باقی مانده این\nاست : که با نیکان ایشان نیکوئی کنید ! و از بدان ایشان\nعفو نمائید.\nروزی بآن حضرت صلعم خبر رسانیدند که انصار سراسیمه\nو حیران گرد مسجد میگردند و میگویند : که اگر پیغمبر خدا از دنیا\nنقل کند بعد از وی حال ما چه خواهد شد ؟\nلہذا بر خواست هر دو دست مبارک را بر دوشش حضرت\nعلی رض و فضل ابن عباس رض انداخته به مسجد درآمد تا به پایۀ\nاوّل منبر نشست ؛ و بر سر مبارک عصابه بسته بود بعد از حمد و\nثنای پروردگار فرمود: ای گروه مردمان به من رسیده که شما\nاز موت من می ترسید گویا که منکر موتید؛ آیا شما را از موت\nمن خبر داده نشده دیمانا اشارت به آیه کریمه : (اِنَّكَ مَيِّتٌ\nوَاِنَّهُمْ مَيِّتُونَ) بود کدام پیغمبر در امت خود جاوید مانده تا\nمن بمانم ؟ بدانید و آگاه باشید! که بازگشت همه شما\nبه سوئی خداوند است. وصیّت میکنم شما را که : با مهاجرین\nاوّلین نیکوئی بجا آرید. و وصیت میکنم مهاجرین را که با یک"}
{"book": "adl0944", "page": 143, "text": "سیر نبویه\n۱۴۳\nدیگر خود نیکی کنند ؛ و سوره (وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنسَانَ) را تا\nآخر خواند و آنگاه فرمود: ای گروه مهاجرین شما را وصیت می\nکنم در شان انصار به نیکوئی .\nزیرا که ایشان کسانی اند که سرای هجرت یعنی مدینه را برای\nشما اماده داشت، و بایمان سبقت گرفتند . پیش از آنکه شما\nبایشان هجرت کنید، و میوه های بساتین خود را با شما مناصفه\nنمودند ؛ و در منازل خود شما را جای دادند ؛ و با وجودی که خود محتاج\nبودند شما را بر نفس های خود ایثار کردند ؛ کسی که از شما بر سر\nایشان حاکم شود ؛ باید که از محسن ایشان قبول کنید، و از\nمسی ایشان تجاوز نمائید ؛ و بر ایشان کسی را اختیار نکنید . انصار\nگفتند ما با ایشان چه کنیم ؟ فرمود : صبر کنید تا زمانیکه در لب\nحوض کوثر به من برسید .\nعباس رض گفت : یا رسول الله ! در شان قریش نیز مردمان\nرا وصیت فرمائید ! فرمود : وصیت میکنم باین امر (یعنی خلافت)\nمرقریش را ؛ مردمان پیروان قریش اند ؛ نیکو کار ایشان تابع\nنیکو کار قریش ، و بد کار ایشان تابع بد کار ایشان اند . ای قریش !\nقبول کنید ! وصیت مرا در شان مردم نیکو که با ینشان نیکوی بجا\nآرید .\nای گروه مردمان : بدرستیکه گناه سبب تغییر نعم، و واسطه"}
{"book": "adl0944", "page": 144, "text": "سیر نبویه\n۱۴۰\nتبدل قسم است چون مردم نیکو کار باشند ؛ حاکمان و والیان ایشان\nبایشان نیکوئی بجا آرند و چون بد کار باشند بایشان بدی کنند.\nچنانچہ اللہ تعالیٰ فرمود : (وَكَذَلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ\nبَعْضًا بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ) .\nدر ایام مرض چون وقت نماز میشد بلال رض آنحضرت صلعم را\nاعلام می نمود تا بیرون میآید و نماز را با مردم میگذارید؛ و در\nآخر مرض سه روز بیرون نتوانست آمد .\nو مدت مرضش سیزده روز بود و سبب مرض از ان گوشت\nزهر آلود بود که در خیبر یک لقمه چشیده بود؛ تا درجہ شہادت\nنیز بیابند.\nروز وفات آنحضرت صلعم ملک الموت با ہزار ہزار فرشتہ\nبدر خانہ آنحضرت صلعم آمد و بصورت اعرابی بایستاد و گفت\nالسلام علیکم اہل بیت النبوہ و معدن الرسالہ ! اذن\nمیدهید تا در ایم؟ رحمت خداوند تعالیٰ بر شما باد! حضرت فاطمہ\nزهرا رضی اللہ تعالیٰ عنہا بر بالین آنحضرت صلعم بود جواب\nداد؛ پیغمبر صلعم بر حال خود مشغول است؛ حالا ملاقات میسر\nنمی شود! همچنین سہ دفعہ اجازت خواست و داده نشد، حضرت\nقدری هوشیار شد پرسید کیست؟ صورت حال را عرض کردند\nفرمود: ای فاطمه! دانستی که با که محاوره داشتی؟ گفت: والله"}
{"book": "adl0944", "page": 145, "text": "سیر نبویہ\n۱۳۶\n\nورسوله اعلم) فرمود: این ملک الموت است. این شکنندۀ لذات\nو قطع کنندۀ آرزوئات و شهوات ! و مفرق جماعات ! و بیوه کنندۀ\nزوجات ! ویتیم کنندۀ بنین و بنات است. و فرمود: به\nگوئید تا در آید.\nچون اذن یافت در آمد و گفت: (اَلسَّلَامُ عَلَیْکُمْ اَیُّهَا\nالنَّبِیُّ) بدرستیکه حضرت حق تعالی ترا سلام میرساند و مرا فرموده\nتا قبض روح مبارک تو کنم مگر باذن تو .\nفرمود: به چیزی که مأمور گشته ٔ قیام نمائی! ملک الموت\nبه قبض روح مطهر وی مشغول شد. ناگاه جانب سقف خانه دید. و\nدست مبارک خود را بالا کرده گفت : (الرَّفِیقُ الاَْعْلَی) وسرش\nمائل گشت و به عالم بقا رحلت نمود، و روح مطهرش با علی علیین\nبرده شد.\nحضرت عایشه ٔ صدیقه رضی الله تعالی عنها میگریست و به زاری\nمیگفت: دریغ آن پیغمبری که فقر را بر غنا اختیار نمود ! و آن\nدین پروری که از غم گناهان امت هیچ گاه تمام شب به بستر راحت\nاستراحت نه کرد ! و به چشمان مبارک هرگز سوی منهیات التفات\nنه فرمود! و باوجود کثرت ایذا و اضرار کفار واهل ضلال! گرد ملال\nبر روی با اقبال وی ننشست ! و دندان در مثالش به ضرب سنگ\nدشمن شکسته شد و سروی بمصائب حوادث روزگار بسته شد!"}
{"book": "adl0944", "page": 146, "text": "سیر نبویه\n۱۳۷\n\nو شکم وی دو روز متتالی از نان جو سیر نگردید .\nچون حضرت صدیق رض در منزل خویش این خبر الم اثر را\nشنید به تعجیل تمام روانه گردید و در راه میگریست و وا محمدا\nمیگفت تا که بخانه عایشه رض رسید و پرسید رسول خدا کجاست ؟\nچون وی صلعم را یافت رو را از روی مبارکش برداشت و پیشانی\nو رخسارش را بوسید و گفت : واصفیا و اخلیلا و سه دفعه می بوسید\nو میگفت . آنگاه فرمود : ( بِاَبِيْ اَنْتَ وَاُمِّيْ طِبْتَ حَيًّا وَمَيِّتًا )\nپدرم و مادرم فدای تو باد که زنده و مرده پاک و خوش بوئی .\nو گفت تو بزرگ تری از انکه ترا وصف کنند ؛ و جلیل تری\nاز این که بر تو بگریند ؛ و اگر اختیار ما در دست ما می بود نفس خود\nرا فدای تو میکردیم ؛ و اگر بکا بر میت ما را نهی نمیکردی ؛ هر آئینه\nچندان میگریستیم که از چشمهای ما چشمه ها روان میشد ؛ بار خدایا\nوی را از ما سلام برسان و یا محمد صلعم ما را نزد پروردگار خود یاد\nکن ! آنگاه بیرون آمده بر منبر رسول خدا بر آمد و بعد از حمد و ثنای\nپروردگار و درود بر سید ابرار گفت : ( من كان يعبد محمداً\nفان محمداً قد مات ومن كان يعبد الله فان الله حي لا\nيموت ) و آیت : ( وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ\nالرُّسُلِ ) تا آخر و : ( إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ ) را بخواند . اصحاب\nرضی الله این دو آیت را که قبل ازین نشنیده بودند از دهن حضرت"}
{"book": "adl0944", "page": 147, "text": "صدیق رض شنیدند تسکین شدند گویا به واسطه خطبه صدیق رض پرده از\nروی مردمان بالا شد و دل بر فوت آنحضرت صلعم نهادند، و اِناّ لِلّٰهِ\nوَ اِناّ اِلَيْهِ رَاجِعُوْنَ خواندند.\n\nحضرت صدیق رض تعزیه و تسلیه اهل بیت بجا آورد و فرمود:\nمهم غسل و تجهیز و تکفین به شما تعلق دارد، و خود با اکابر مهاجر و انصار\nسوی سقیفه بنی ساعده رفت تا امر خلافت را به کسی قرار دهد.\n\nاهل بیت مثل حضرت عباس رض و حضرت علی رض و فضل و دیگر\nپسران عباس رض و اسامه رض ابن زید برخاستند و با پیراهنش آن سرور\nعلیه السلام را غسل دادند چنانچه حضرت علی رض آن حضرت را شست\nو حضرت عباس رض معاونت مینمود و اسامه ابن زید و شقران که غلام\nآزاد کرده رسول الله صلعم بود آب میريختند و فضل رض پیراهن را\nاز جسد اطهرش بالا می گرفت، سه نوبت به شستند؛ و چون مهم\nبانجام رسید؛ قطرات آبیکه در گوش و چشم و ناف مبارک جمع شده\nبود. علی رض آنرا بیاشامید تا سبب مزید علم و حفظ او گردید. آنگاه\nبر سریر نهادند و حسب وصیتکه فرموده بود در خانه بماندند حضرت علی رض\nگفته روز دوشنبه و روز سه شنبه از طرف آسمان آواز هاتفی\nشنیدیم که میگفت: ای گروه مسلمانان درائید و بر پیغمبر خود نماز\nگذارید! پس به ترتیبی که ذکر شد گروه گروه میدر آمدند و علیحده علیحده\nنماز میگذاردند."}
{"book": "adl0944", "page": 148, "text": "۱۳۹\nسیر نبویہ\nو چون در موضع دفن آن حضرت صلعم اختلاف واقع شد و\nحضرت صدیق رض از حضرت رسول الله صلعم شنیده بوده: که، هیچ\nپیغمبری دفن نشود مگر بآن خانه که روح او قبض کرده شده؛ لہذا\nدر حجره حضرت عایشه صدیقه رض ابو طلحه انصاری رض لحد کنده شب\nچهار شنبه حضرت علیه السّلام را دفن کردند. و بعد از فراغ\nدفن بدرخانه حضرت فاطمه زهراء رض آمدند و تعزیت و تسلیه به تقدیم\nرسانیدند.\nعمر آن سرور صلعم شصت و سه سال بود؛ به چهل سالگی\nدر مکۀ معظّمه مبعوث گردید و سیزده سال در مکۀ معظّمه بودند؛ و\nده سال بعد الهجرت در مدینۀ منوره گذرانیدند وصلی اللہ تعالیٰ\nعلیہ وعلیٰ آلہ واصحابہ اجمعین آمین.\nچون در وقت شدت مرض کہ آنحضرت صلی الله علیه وسلم\nبه مسجد آمده نتوانست و حضرت بلال رض را فرمود: که ابو بکر صدیق رض\nامامت نماز کند که بجا آورده شد.\nلہذا اصحاب رضی اللہ عنہم اجماع کردند که پیغمبر ما صلعم ابو بکر\nصدیق رض برای دین ما برگزید. پس ما برای دنیای خود چرا نه\nگزینیم و او را خلیفه مقرر نموده با او بیعت کردند."}
{"book": "adl0944", "page": 149, "text": "سیر نبویه\n۱۴۱\n\nبیان اوصاف و شمائل آنحضرت صلعم\n(بدان که صورت انسان دو حالت دارد)\n(۱) - ظاهری .\n(۲) - باطنی .\n\nصورت ظاهری را خلق گویند . که عبارت از هئیت وشکل\nاعضاء و بدن است که بحس بصر مدرک میشود.\n\nصورت باطنی را خلق گفته میشود که عبارت از اوصاف و\nمعانی مختصه نفس است و به بصیرت منکشف میگردد.\n\nاما اگر چه اوصاف باطنیه به سبب اینکه مناط کمال است\nاشرف است؛ لیکن چونکه ظاهر عنوان باطن است؛ وحسن خلق\nدال است بر حسن خلق لهذا ابتداءاً چیزی از صورت ظاهری و آنگاه\nبعضی از اوصاف مختصه آنحضرت صلعم بیان کرده خواهد شد.\nانشاء الله تعالی .\n\nتمام اعضا و جوارح آن حضرت صلعم معتدل و دال\nبر کمال اعتدال مزاج سرور عالم صلعم بود؛ چنانچه: قد\nمبارک نه دراز و نه کوته بود؛ بلکه میانه مائل به درازی مینمود؛\nچنانچه با هر بلند قامتی که می رفت به قدر سر و گردن ازو\nبلند معلوم می شد؛ و چون تنها می بود میانه قد می بود؛"}
{"book": "adl0944", "page": 150, "text": "سیر نبویه\n۱۴۱\nو چون در مجلس نشسته می بود شانه مبارک بلند می نمود.\nرنگ مبارک :- نه سفید تیز خالی از سرخی ؛ و نه گندم\nگون مایل به سیاهی بلکه سفیدی با سرخی آمیخته .\nسر مبارک :- بزرگ می نمود که بر کمال قوای دماغیه\nو سنجابت دال بود.\nموی مبارک :- نه بسیار گره دار ؛ و نه دراز بی گره ؛ بلکه\nمیانه ؛ گیسوی مشک بویش گاهی به نصف گوش ؛ و گاهی\nبه نرمه آن ؛ و گاهی به سر دوشش می رسید ؛ و بعضی اوقات\nچهار گیسوی بافته میگذاشت\nجبین مبارک : مبینش کشاده .\nابروان مبارک :- باریک و کمان ؛ ظاهراً پیوسته مینمود\nاما به حقیقت پیوسته نبود. میان هر دو ابرویش رگی بود که\nدر وقت غضب ممتلی وظاهر میشد .\nچشمان :- منورش کلان بادامی ؛ سیاهی و سفیدی آنها\nبه غایت سیاه و سفید ؛ و در سفیدی وسیاهی آنها رگ های\nسُرخ نمودار بود . تیزی باصره اش به قراری بود که در تار یکی\nشب مثل روشنی روز میدید .\nخدین مبارک :- سعدینش از استخوان روی مرتفع نبود .\nبینی مبارک : طول و ارتفاعی چنان داشت : که چون کسی"}
{"book": "adl0944", "page": 151, "text": "سیر نبویه\n۱۴۷\n\nسوی آن میدید می پنداشت که استخوان آن دراز است اما\nفی الحقیقت چنان نبود.\nدهان:- خُرد، نشانش کشاده امّا نهایت ملیح.\nدندان:- دُر مثالش سفید و براق؛ اطراف آنها باریک؛\nمیان دندانش قدری کشاده؛ و در حین تکلم کوئیا نوری از ان\nبیرون میآید.\nروی :- منورش قدری مدور مینمود؛ و چون ماه\nشب چهارده میدرخشید.\nرنگ بدن مبارکش:- بغایت سفید و نورانی گویا از نقره\nریخته شده بود.\nمحاسن:- مطهرش انبوه.\nگردن مبارکش:- بلند و در غایت صفا مانند نقره.\nمیان هر دو شانه مبارکش از یک دگر دور.\nسینه :- بی کینه اش پهن و با شکم هموار و یکسان؛\nاز سینه تا ناف خطی باریک از موی کشیده؛ و باقی اجزائ\nسینه و شکم مبارکش بی موی؛ اما با زو و شانه مبارکش موی داشت.\nگوشت بدن مبارکش تماسک داشت نه رخاوت :\nزند:- طویل.\nکف مبارک:- کشاده و نرم تر از حریر."}
{"book": "adl0944", "page": 152, "text": "سیر نبویه\n۱۴۳\nساق های مبارک :- خالی از وقتی نبود .\nانگشتان دست و پا :- غلیظ می نمود .\nعقب :- کم گوشت .\nزیر قدمها :- از زمین برداشته که به آن متصل نبود .\nپشت پای مبارک :- صاف و نرم ؛ که هیچ تکسر و شقاق\nنداشت چنانچه آب بر آنها نمی استاد .\nالغرض جمیع اعضا و تمام خلقت آنحضرت صلی الله علیه\nو سلم متناسب بود . روی مبارک از ماه شب چهارده احسن ؛\nو پیشانی درخشانش مثل آفتاب روشن و تابان ؛ و همیشه از\nوی بوی مشک میدمید ؛ عرق مطهرش از مشک خوشبوتر ؛\nمیان هر دو شانه اش پارهٔ گوشتی بود که بر گرد آن خالها\nبقدر نخود ظاهر می نمود ؛ آن مهر نبوت ؛ و از علامات نبوت\nحضرت صلعم بود .\nصورت باطنی و صفات معنوی\nخُلق آن حضرت صلعم که عبارت از اوصاف و معانی مختصهٔ\nآن آن سرور صلعم ؛ و تحصیل فضائل و ترک رذائل است ؛\nاین است :- که در کمال خُلق او صلعم الله تعالی فرموده : و"}
{"book": "adl0944", "page": 154, "text": "سیر نبویه ۱۴۵\n\nقصوری از من واقع می‌شد بروی من نیاورد.\nدر همه احوال با یاران خود موافق بود؛ اگر ذکر دنیا می‌کردند\nحضرت صلعم نیز موافقت مینمود. و چون به حضور پر نورش\nاز امور جاهلیت یاد می‌کردند و می‌خندیدند حضرت صلعم نیز\nتبسمی می‌فرمود. خواص واصل فضل را به تحف اسرار و\nهدایائی علوم مخصوص می‌گردانید تا به عوام بفهمانند و می\nفرمود: حاضر به غایب برساند؛ به یاران خود می فرمود: حاجات\nحاجت مندان را به من برسانید.\nزبان خود را از سخنان بی فایده نگاه میداشت؛ تألیف\nقلوب می‌فرمود و کسی را از خود متنفر نمی‌نمود.\nکریم هر قوم را مکرم میداشت، و کلانی آن قوم را با و مفوض\nمیداشت.\nبا یاران کشاده پیشانی می‌بود؛ و از حال غائب تفحص\nمی نمود.\nافضل ایشان نزد آن حضرت صلعم آن بود که نیک خواهی\nمسلمانان را بسیار داشت.\nوکسی که با مردم مواسات و معاونت میکرد آن را بزرگ\nمیداشت.\nدر محفلی که داخل میشد به هر جا که مجلس منتهی می‌بود آنجا"}
{"book": "adl0944", "page": 155, "text": "سیر نبویہ\n۱۴۶\nمی نشست، و یاران خود را به همین طریقه مأمور میفرمود.\nیاران خود را چنان گرامی میداشت که هر یکی می پنداشت که نزد او دیگری از من گرامی تر نیست.\nحاجت سائل را البته روا می نمود؛ و یا به سخن شیرین دل او را خوش میکرد.\nشفقت او بر مردمان از پدر اصافه تر بود، امّا در اجرای حق نزد آنحضرت برابر بودند.\nزانوهای مبارک خود را در مجلس از زانوی همنشین نمی گذرانید و چون با کسی مقابل میشد ابتدا به سلام میکرد و مصافحه می نمود؛ و پای مبارک خود را در حضور اصحاب دراز نمی کرد و جای را بر کسی تنگ نمی ساخت و چون کسی در مجلس آنحضرت صلعم داخل می شد تعظیم و اکرام او بجا میآورد؛ و گاهی بر جای خود نشاند. اصحاب خود را به کنیت و احب اسما یاد میکرد، جواب می فرمود.\nروزی زنی در مدینه او را گفت: یا رسول الله بتو حاجتی دارم فرمود: در هر جا از کوچه های مدینه که می نشینی بنشین ، تا بنشینم. کنیزکی از کنیزکان مدینه دست ویرا میگرفت و به هر جا که می خواست میبرد، و از غایت تواضع بروی زمین می نشست، و و به خواب میرفت."}
{"book": "adl0944", "page": 156, "text": "سیر نبویه\n۱۴۷\n\nهرگز از آن حضرت صلعم خلف وعده متحقق نشده بزرگان\nرا جهت وقار تعظیم می نمود، و خوردان را از جهت افتقار\nایشان به خود نزدیک می ساخت، بر فقرا مهربان می بود.\nمجلس او محفل علم وحیا و صبر و امانت بود، آواز کسی در\nمجلسش بلند برداشته نمی شد. عیب و فحش و ندمت کسی در مجلس او نبود\nیاران در مجلسش به مقام عدل، و با یک دیگر به فضل و\nتقوی، و تواضع می بودند.\nتوقیر کبیر و ترحم بر صغیر بجا میآوردند و محافظت غریب و\nارباب حاجات میکردند.\nدر خانه جامه خود میدوخت؛ جاروب میکرد شتر را آب\nمی داد گوسفند میدوشید؛ در کار خادم مدد و با او چیزی می\nخورد؛ متاع خود از بازار به خانه میآورد.\nاین بود مجملی و اندکی از خصائص و شمائل سرور عالم\nصلی الله علیه و سلم که بوجه اجمال و اختصار تحریر یافت\nاز خدای تعالی میخواهم که خوانندگان را و شنوندگان\nرا بر سنت و متابعت او توفیق و استقامت عطا فرماید.\n(آمین ثم آمین)\nتمام شد. (المؤلف : عبدالحق)"}
{"book": "adl0944", "page": 157, "text": "فهرست\nصفحه مضمون\n۴ تولد آنحضرت صلی اللہ علیہ وسلّم .\n۹ واقعهٔ سال ششم ولادت .\n۱۰ واقعهٔ سال هشتم ولادت .\n۱۱ واقعهٔ سال سیزدهم ولادت .\n۱۳ واقعهٔ سال بیست و پنجم ولادت .\n۱۶ واقعات سال سی و پنجم ولادت .\n۱۷ قسم دوم در واقعات سال چهلم ولادت که مبدء ظہور\nوحی بود تا ہجرت .\n۲۱ بیان دعوت حضرت صلعم مردماں را .\n۲۲ در ذکر کسانی که بدعوت حضرت صدیق مسامان\nشدند .\n۲۳ در آشکارا کردن دعوت .\n۲۷ واقعات سال پنجم نبوّت . تا پنجاہ جرینده\n۲۹ وقائع سال ششم نبوّت .\n۳۴ وقائع سال هفتم نبوّت ."}
{"book": "adl0944", "page": 158, "text": "۱۴۹\n\nصفحه مضمون\n\n۳۸ وقائع سال دہم نبوّت .\n۴۱ وقائع سال یازدہم نبوّت .\n۴۲ وقائع سال دواز دہم نبوّت .\n۴۷ قسم سیوم در وقائع سال سیزدہم نبوّت که سنه ہجرت است.\n۴۹ بیان ہجرت اصحاب سوی مدینه منوّره .\n۶۰ وقائع سال اول ہجرت.\n۶۴ واقعات سال دوم ہجرت .\n۶۷ غزوهٔ بدر .\n۷۵ غزوهٔ بنی قینقاع .\n۷۷ غزوة السویق .\n۷۸ غزوهٔ احد .\n۸۳ وقائع سال چہارم ہجرت .\n۸۴ غزوهٔ بنی نضیر.\n۸۵ غزوهٔ خندق .\n۸۹ غزوهٔ بنی قریظه .\n۹۲ وقائع سال ششم ہجرت و صلح حدیبیه ."}
{"book": "adl0944", "page": 159, "text": "۱۵۰\n\nصفحه مضمون\n۹۵ واقعات سال هفتم هجرت .\n۹۷ جنگ خیبر .\n۱۰۱ فتح فدک و وادی القری .\n۱۰۲ عمرۀ قضا .\n۱۰۳ وقایع سال هشتم هجرت .\n۱۰۴ غزوۀ موته .\n۱۰۷ فتح مکه .\n۱۱۴ جنگ حنین .\n۱۱۷ غزوۀ طائف .\n۱۱۹ وقائع سال نهم هجرت .\n۱۱۹ غزوۀ تبوک .\n۱۲۲ آمدن وفود .\n۱۲۳ وقائع سال دهم هجرت .\n۱۲۵ حجة الوداع .\n۱۲۷ وقائع سال یازدهم هجرت که سال وفات است .\n۱۲۷ جیش اسامه ابن زید ."}
{"book": "adl0944", "page": 160, "text": "۱۵۱\n\nصفحه مضمون\n۱۳۰ وفات آنحضرت صلی الله علیه وسلم.\n۱۴۰ بیان اوصاف و شمائل آنحضرت صلعم.\n۱۴۳ صورت باطنی و صفات معنوی آنحضرت صلعم.\n\nتمت بالخیر\n\nباهتمام شیر محمد ناشر"}
{"book": "adl0944", "page": 161, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 162, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 163, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 164, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 165, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 166, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0944", "page": 167, "text": "سیر نبوی"}
