{"book": "adl0941", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0941", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0941", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0941", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0941", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0941", "page": 6, "text": "وزارت معارف\nسلسلہ\n١٢١\n\nریاست دارالتالیف\nادبیات\n٢١\n\nشعرالعجم\nحصه اول\n\nاز اثر علامه مرحوم شبلی نعمانی\nترجمه\nمنصور انصاری معلم رشدیه جلال آباد\n\nدر مطبعه شرکت رفیق\nطبع کردید\nطبع اول ١٣٠٦ تعداد ٦٠٠٠"}
{"book": "adl0941", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0941", "page": 8, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nحرم جویان دریامی پرستند فقیهان دفتری را میپرستند\nبرافگن پرده تا معلوم گردد که یاران دیگری را میپرستند\nوَالصَّلوةُ وَالسَّلامُ عَلَى رَسُوْلِهِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاَصْحَابِهِ اَجْمَعِيْنَ\nاسلام ابر کرمی ست که بر هر قطعۀ سطح خاکی بارید لیکن فیضش بقدر\nاستعدا درسید، هر خاکی که قابلیت فزون داشت فیض هم بهما\nحساب برداشت. همه ممالک (عرب، ایران، افغانستا\nهندوستان، ترکستان، تاتار، مصر و شام) غلامان حلقه\nبگوشش گشتند، اما در قبول تاثیر مساوی نبوده با هم تفاوت\nدارند و نیز حیثیت مراتب آن تفاوتها یکسان نیست. اسلام\nقابلیت ذاتی هر قوم را ترقی داد مثلاً ترکها شجاع بودند (از برکت\nاسلام) شجاع تر گشتند و اهل ایران از قدیم در تهذیب"}
{"book": "adl0941", "page": 9, "text": "٤\nمعاشرت و علوم و فنون دارای امتیاز بودند ممتازتر شدند\nچنانچه امامان ہر فن (بو علی سینا ، غزالی ، رازی ، طوسی\nامام بخاری امام مسلم ، سیبویہ جوہری وغیرہ) در خاک\nایران سربلند گردیدند امروز تهذیب و معاشرت ایران\nدر تمام عالم اسلام جاری است ترک سلطنت ہای پر زرقام\nکرده اند ولی ہمیشہ (؟) لسان دفاتر، مراسم و آئین دربار\nایرانی داشته اند و نیز خاک ایران قابلیت فنون لطیفہ از ہمہ\nفایق تر داشت ، علی الخصوص شاعری جوہرش بودہ ، اسلام\nاین جوہرش را خیلی نمودار کرد تا حدی ترقی داد که شاعری ایران\nتنہا مساوی ست با شاعری ہمہ عالم لیکن ہزار افسوس کہ\nتا امروز در تاریخ شاعری ایران کتابی نوشته نشده کہ ما را\nرہبری میکرد ، شاعری کی و بکدام اسباب شروع شد؟\nو چطور عہد بعہد عروج یافت ؟ کدام کدام اسلوبہا اختراع شدند\nو کدام صورتہا جای یکدیگر را گرفتند ؟ و کوائف ملکی و قومی\nکدام تاثیرات بران انداختند ؟) بلی تذکره ہای شعرا بکثرت\nطولانی سراجیہ ضمیمہ (۶۰۰)"}
{"book": "adl0941", "page": 10, "text": "ه\nموجوداند ، لیکن اگر آنها بجای تاریخ بیاضهای اشعار گفته شوند\nزیباتر است - که دران بجز از انتخابات اشعار چیده شعرا\nدیگر چیز یافت نمیشود و باحوال شعرا و واقعات چندان در\nنزده اند و نیز بر انقلابات شاعری که عهد بعهد شده اند و ستابها\nشان هیچ روشنی نه انداخته اند ـ\nمن این کمی را از مدت مدید محسوس می نمودم واکثر اوقات\nخویش را در همین خلجان بسر می بردم که در ماه می سنه ١٨٩عوی\nدوست محترم او ستادم مسترار نلد، بمن اطلاع داد که یک\nپروفیسر المانى (جمیل دار مستیئر) برین موضوع کتابی درلسان\nفرانسوی تألیف نموده است ، من در ینوقت زبان فرانسوی\nیادمیگرفتم بمجرد این خبر کتاب مذکور را خواستم لیکن آن یک رسان\nبضخامت ٨٨ صحیفه بود که حالات نهایت معمولی شعرا داشت\n، بعد از یک مدت از همین مصنف یک کتابی یگر شایع شد این کتا\nبلحاظ تحقیق و تدقیق خیلی حیرت انگیز بود ، لیکن آن تاریخ لسان بو\nو دران بر زبانها ی ژند ، پهلوی وغیره بحث محققانه نموده نشان\nطهر اولی سعر المجلد سلوم (۶۰۰)"}
{"book": "adl0941", "page": 11, "text": "کتابهای که قبل از اسلام بتالیف رسیده بودند نیز داده\nبود یعنی این کتاب با تاریخ شاعری علاقه نداشت -\nدرین اثنا من به تعلق شررشته علوم و فنون ریاست حیدرآباد\nدکن بسوی تالیف سلسله کلامیه توجه نموده چند کتب نوشتم که\nشایع شده اند . چون ازین سلسله فراغت یافتم پارسال خیال\nدیرینه ام باز تازه شد و آخر بتاریخ ۶- مارچ ۱۹۰۶ عیسوی\nسنگ بنیا د عمارت ہذا را نهادم . لیکن درین کار پیش موازنه (انیس)\nو (الندوه) سد راه میشدند . چون از موازنه فارغ شدم همه تن بدین\nکار مصروف گشته تا احوال فردوسی رسیده بودم که بتاریخ ۷ مئی\n۱۹۰۷ عیسوی واقعه صدمه پایم پیش آمد یعنی اتفاقاً پای من بضرب\nگوله تفنگ زخمی گشته نوبت به بریدنش رسید ، این از کرامات\nفردوسی بود که از واقعه قدری پیشتر این مصرع شاہنامه بزبان قلمم\nبوده ع درید و برید و شکست و ببست *\nازین حادثه سه چهار هفته معذور مانده باز آن سلسله را بدست گرفتم و با وجود\nشبلی نامه سیه را بجزای غلطش پا بریدند و صداخواست که سرمی باشت"}
{"book": "adl0941", "page": 12, "text": "۷\n\nدرد و تکلیف چیزی مینوشتم که بتاریخ ۶ - ستمبر ۱۹۰۷ عیسوی\nحصه اول دوره اول باختتام رسید .\nترتیب اجمالی کتاب این است که : بکل سه دوره اند (قدما ،\nمتوسطین ، متأخرین) دوره اول از حنظله آغاز یافته بر نظامی ختم\nمیشود، دوره دوم از اسمعیل بر جامی ، دوره سوم از فغانی برابوطالب\nکلیم تمام میشود - شاعر سے بعد از کلیم از ماهیت خود دور افتاد\nرنگ معما گوئی اختیار نموده است -\nما بلحاظ همین دورهای ثلثه کتاب خویش را بر سه حصه منقسم کرده ایم\nو در حصه چهارم بر شاعری تبصره عمومی نوشته ایم و در اصل\nروح روان این کتاب همین حصه است -\nما در ترتیب این کتاب از کتابهای بسیار مدد گرفته ایم ازان\nبعضی کتب قابل ذکر را در فهرست ذیل می نویسیم -\n\nشماره | کتاب | مصنف | ملاحظات\n(۱) | لب اللباب | عوفی نزدی | این تذکره اولین است مصنف در صدی هفتم هجری بود و حالات را تا عهد"}
{"book": "adl0941", "page": 13, "text": "شمار | نام کتاب | نام مصنف | ملاحظات\n | | | خود نوشته است پروفیسر براؤن بعد\n | | | تصحیح و تحشیه انرا شایع کرده است،\n(۲) | چهار مقاله | نظامی عروضی سمرقند | مصنف همعصر نظامی گنجوی بود اگرچه\n | | | رساله مختصر است لیکن سخنهای بسیا\n | | | کار آمد دارد - خودش نیز شاعر\n | | | با کمال بوده است -\n(۳) | تذکره دولت | | تذکره مشهور است اگرچه بسیار جا\n | شاه سمرقندی | | غلطیها کرده دلچسپ و مفید است\n(۴) | تاریخ آل غزنوی | بیهقی | مصنف در عهد - مسعود ابن\n | | | سلطان محمد غزنوی بود ضمناً\n | | | تذکره شعرای عصر کرده است .\n(۵) | غرفات | اوحدی | هم مجلس عرفی و غیره بود این تذکره\n | | | در دو جلدهای ضخیم است و حالات\n | | | هم مفصل تر نوشته است :-"}
{"book": "adl0941", "page": 14, "text": "۹\n(٦) می خانه عبدالنبی فخرالزمان در عهد جهانگیر بود صرف حالات\nشعرائی را می نویسد که ساقی نامه ها\nنوشته اند بنسبت تذکرهای دیگر مفصل\nاست و حال همعصرهای خود را خیلی\nتفصیل دار نوشته است :-\n(٧) تذکره الشعرا میرزا طاهر نصیرابادی تصنیف سنه ١٨ عیسوی است:-\n(٨) مآثر رحیمی عبدالباقی نهاوندی مصنف از درباریهای خان خانان\nعبدالرحیم بود ، در اصل سوانح\nخان خانان ست در ضمن آن حالات\nہم شعرای در بارش هم نوشته است\nو نسبت تمام تذکره های دیگر\nمفصل تر و صحیح تر است :-\n(۹) مرآة الخیال شیر خان لودی بطبع رسیده :-\n(١٠) ہفت اقلیم امین رازی در عهد جهانگیر نوشته شده است مد تذکر است\n(١١) تذکره میرتقی کاشی تصنیف سنه ٩١ هجری است :-"}
{"book": "adl0941", "page": 15, "text": "۱۰\n(۱۲) تذکره سامی سام میرزا صفوی شهزادهٔ خاندان صفویه و همعصر جهانگیر بود کتاب معتبر است :-\n(۱۳) ریاض الشعراء واله داغستانی —:—\n(١٤) سرو آزاد مولوی غلام علی آزاد تذکرهٔ شعرای عهد تیموریه است :-\n(١٥) ید بیضاء \" تذکرهٔ عمومی است :-\n(١٦) خزانهٔ عامره \" صرف حال شعرائیست که بطرح صله یافتند :-\n(۱۷) مجمع النفائس خان آرزو —:—\n(۱۸) مجمع الفصحا هدایت قلی خان تصنیف تازه است کلام شعرا را بکثرت جمع کرده است :-\nو نیز دیگر بسیار کلیات و دواوین شعرا را دیده ام چون فهرست آنها ، طول فضول دارد آنرا قلم انداز میکنم - \nجای حیرت است که اروپائی به زبان فارسی نسبت بمسلمانان\nمایه خجالت مسلمان اروپائی بود؟"}
{"book": "adl0941", "page": 16, "text": "زیاده تر اعتنا نموده . مسلمانان از تصانیف قبل الاسلام یک\nکتاب زبان فارسی را هم نمی شناختند، لیکن اروپا یک سرمایه\nبزرگ جمع کرده است که تاریخ لسانرا از عهد زر دشت تا نوشیروان\nکامل مرتب نموده توانست -\nپروفیسر دارمیستر المانی یک کتاب مبسوط در زبان\nفرانسوی نوشته در ان عهد کیومرث تا اسلام چهار دور قرار\nداده – و تبصره مفصل بر زبان و صرف و نحو . لغات تغییرات\nمهر دور کرده است . ( ما این کتاب را مطالعه نموده ایم ) ص\nبعض محققین دیگر اروپا کتابهای مستقل بر زبانهای خا\nخاص نوشته اند خصوصاً بر زبانهای اوستا. ژند آنقدر\nمعلومات مهیا کرده اند که یک یک نکته اش حل شده دو دوانین\nنایاب اکثر اساتذه را بسعی و کوشش بهم رسانیده به تصحیح و تحشیه\nطبع نموده اند- در ایران قصائد منوچهری بالکل ناتمام و\nخیلی غلط چاپ شده بود لیکن در فرانس بحسن و خوبی شایع کردند\nمطالعه اش چشم را نور می بخشد و نیز بهمرامش ترجمه فرانسوی"}
{"book": "adl0941", "page": 17, "text": "۱۲\nطبع کردند و برای اصطلاحات ولغات فرهنگ جداگانه نوشتند\nهمین طور قصائد انور یرا پروفیسر دالین نون ژوکویسکی شایع نمود\nو در دیباچه اش بر کلام انوری تبصره کرد و نیز سوانح او را هم\nنوشت – پروفیسر نولدیکی برماخذهای تاریخی خاص شاهنامه یک\nکتاب مستقل بزبان المانی تحریر کرد- و نیز تذکره های شعرا\nرا بکثرت نوشته اند که از ان تذکرۀ سرکوار وسلی مشهور عام ست\nو پروفیسر براؤن لکچرر فارسی کیمبرج مکمل ترین و جامع ترین\nکتابی تالیف نموده است اسم این کتاب لٹریری ہسٹری آف پرشیاست\nو دو حصہ ہایش از لندن شائع شدہ اند۔\nبر علاوه نسخه‌های اصلی کتابهای زبان فارسی قدیم را نیز بهم رسانده\nطبع و شائع نموده اند- امروز در دست مسلمانان یک حرف زبان\nپهلوی موجود نیست لیکن اروپا تالیفات بسیار زبان پهلوی\nشائع نموده توانسته که از ان جمله کتاب سمبیات زیر یز ان تصنیف\nپنجصد سال قبل از مسیح میباشد۔\nمن ازین تالیفات بعضی را مطالعه نموده وبقدر امکان فائده"}
{"book": "adl0941", "page": 18, "text": "۱۳\n\nنیز برداشته ام لیکن با وجود اسباب مذکور نباید فهمید که حق تصنیف\nکتاب هذا با کمال رسید —\nکوتاهی که واقعه نگاران و تذکره نویسان گذشته نموده اند\nامروز جبران هرگز ممکن نیست ؎\nگیرم که مرا طرز نوشتن نشد از یاد پیداست که با این سر و سامان چه نویسم\n\nحقیقت شعر\n\nمدتی است که کمی علم و بد مذاقی عام طبائع بر حقیقت شعر پرده انداخت\nبنا برین ضرور است که اول از حقیقت شعر بحث کرده آید تا یک میزان\nصحیح که بآن شاعری ایران را کامل سنجیده بتوانیم بدست آید ؎\nارسطو اولین شخصی است که بر حقیقت شاعری بحث کرد و درین\nموضوع یک کتاب مستقل بوطیقا (پویٹڑی) تالیف نمود. این کتاب\nبزبان عربی نیز ترجمه شد و ابن رشد تلخیص آنرا کرده بود که بعض حصه های\nمتفرقه تلخیص مذکور را پروفیسد شیخو لویس در کتاب علم الادب خود که\n\n؎ ما درینجا بر حقیقت شاعری الاجمال نوشته ایم ورنه اینقدر مواد موجود است\nکه یک کتاب مستقل تصنیف شود ۱۲ ٭"}
{"book": "adl0941", "page": 19, "text": "١٤\nدر بیروت شائع شده است شامل نمود.\nافسوس ! اهل اسلام بر تصانیف ادبی ارسطو هیچ توجه نه نمودند\nکه در میان شان خیالات ارسطو که در باب شاعری داشت می یافتند\nتعریف مشهور شعر تعریف شعر که در کتب ادبیه نوشته شده و همان هنوز بان\nخاص و عام جاری است این است «کلامی که متکلم قصداً آنرا موزون\nکرده باشد» لیکن این تعریف بالکل عامیانه است --\nامروز مسئلۀ تعریف شعر بالکل فیصل شده است لیکن در کلام\nمتقدمین هم بطرف این تحقیقات اشارات موجود اند که شعر محض اسم\nوزن و قافیه نیست. چنانچه در کتب ادبیه مذکور است که روزی یک\nطفل صغیر السن حضرت حسان رض را زنبورے کنده بود که پیش پدر\nخود گریان کنان آمد که مرا یک جاندار کنده حسان رض نام جاندار را\nپرسیدند طفل از اسم او واقف نبود. پرسیدند که صورتش چه بود؟\nگفت «کانه ملتف ببردی حبرة» (یعنی چنان می نمود که گویا چادر\nهای خط دار پوشیده است) چنانکه زنبور خطوط رنگین میدارد\nبناءً علیه او را بچادر خط دار تشبیه داد. حسان رض ازین فقره خیلی"}
{"book": "adl0941", "page": 20, "text": "١٥\nمسرور شده گفت که «واللهِ صارَ بنَىَّ شاعِراً» (بخدا بچه گکم شاعر\nگشت) این فقره اگر چه موزون نیست لیکن چون تشبیه بلند بود\nحضرت حسان رض فهمیدند که بچه قابلیت شاعری دارد. ازین واقعه\nثابت میشود که نزد اهل غرب حقیقت شعر چیست؟\nابن رشیق قیروانی کتابی مستقل بر شعر و شاعری عرب نوشته است\nو در این کتاب اقوال علما و شعرائی که نقل نموده از ان هم تأیید خیال\nمذکور می شود۔\nشعرای فارس هم شاعری تخیل را میگویند. نظامی عروضي\nسمرقندی که شاعر بزرگ و همعصر نظامی گنجوی است در کتاب\nچهار مقاله خویش مینویسد.\n«شاعری صناعتی است که شاعر بدان صنعت اتساق مقدمات\nموهمه کند و التیام قیاس نتیجه بر آن وجه که معنی خرد را بزرگ گرداند\nله ما با مولف موافق هستیم که ازین واقعہ حضرت حسان رض قابلیت و ملکه شاعری را در بچہ خود در یافتند لیکن از ان\nفهمیدن که عر بها در باب شاعری بمذهب ارسطو داشتند پیش مولف آنرا کلام موزون نمیدانستند بعید است (انصاری)\nشه علمای عرب و عجم در تعریف شعر با اروپا موافق نیند. سعی توافق تکلف بی لزوم است (انصاری)"}
{"book": "adl0941", "page": 21, "text": "١٦\nخورد، نکو را در لباس زشت وزشت را در حلیۀ نکو جلوه داده و با ایهام\nقوۀ غضبانی و شهوانی برانگیزد تا بدان ایهام طبایع را انبساطی وانقبا\nبود و امور عظام را در نظام عالم سبب سبب گردد »\nحاصل این تعریف همین قدر است که شاعری اسم است برای تر\nدادن مقدمات موهومه که ازان چیز خوب بد نما و چیز بد خوشنما شده\nو قوتهای محبت و غضب را مشتعل سازد .\n\nماهیت شعر نزد و اهل\nاروپا\nاین خیالات قدما بوده اند که مذکور شد .\nنکته سنجی های اروپا برین مسئله مباحث خیلی دقیق کرده نکات\nعجیبه آفریده است بر حقیقت شاعری و شعر مل یک مضمون مهر مفصل\nو مبسوط تحریر کرده که خلاصه اش این است -\nبعض مدرکات انسانی با جذبات انسانی تعلقی ندارد مثلاً اگر ما\nیک مسئلۀ اقلیدس را حل کنیم ازان جذبات خشم یا رنج یا جوش\nاشتعال نمی یابند .\nلیکن اگر پیش ما حال مصائب یک شخص بالفاظ درد انگیز بیان شود\nبمجرد شنیدن آن برما یک اثر طاری میشود . این اثر جذبات و"}
{"book": "adl0941", "page": 22, "text": "۱۷\nاحساسات گفته میشود و چیزیکه این جذبات را بر انگیخته میتوان\nکرد شاعری است بربنای تعریف ہذا تصویر . تقریر. وعظ\nهمه در شعر داخل است که این اشیا جذبات انسانی را بر می انگیزد\nهمین وجه است که بعض مردم این اشیا را هم در شاعری داخل\nکرده اند. لیکن نزد مل این اشیا از دائرۀ شاعری خارج اند .\nاو میگوید که «انسان گاہی ازکلام خود بر مخاطبین اثر» انداختن میخواہ\nمثلاً وعظ خطبه. لکچر وغیرہ که مقصد همه متاثر نمودن سامعین میباشد\nگاهی از ذکر ان هیچ غرض نمیباشد بلکہ انسان با خود خطاب میکند\nو خود متکلم و خودش مخاطب میباشد مثلاً بچه یک شخص فوت شده\nدرین حالت غم الفاظیکه از زبانش صادر میشوند ابداً غرض اوخطاب\nنمودن بشخصی و یا گروهی نمیباشد بلکہ خودش خود را مخاطب میکند\nفرض کنید که نزد این نوحه گر یک آدم هم موجود نیست لیکن در ینوقت هم همان\nالفاظ از زبان اوخواهند برآمد. الغرض شاعری همین رقم کلام را میگوئید»\nاکنون تعریف شاعری بصورت منطقی این است که :\nسه لیکن باعتبار تعریفیکه برای شاعری اول کرده شد باید که اشیای مذکوره را شاعر شمار کند\nکه جذبات را اشتعال میدهند . ویا ازان تعریف دست بردارد نظر انصاری )"}
{"book": "adl0941", "page": 23, "text": "۱۸\n\nکلامیکه جذبات را مشتعل سازد و مخاطب آن حاضرین نباشند بلکه انسان\nذات خویش را خطاب کند » اگر چه این تعریف شاعریکه مل نموده است\nبر باریک بینی و بلند فکری مبنی است لیکن این دائرة شاعری را خیلی\nتنگ می سازد اگر معیار شاعری این تعریف را قرار دهیم دفتر بی پایان\nفارسی وارد و مهمل لغو میشود -\n\nحقیقت این است که دائرۀ شعر نه اینقدر تنگ است که مل خیال\nدارد و نه آنقدر وسیع است که علمای ادب نا گمان کرده اند .\n\nر شعر ( چنانچه که مذهب ارسطو است ) یک مصوری\nیا نقالی است » فرق این است که مصور حرف تصویر های اشیای\nمادی را کشیده میتواند لیکن شاعر صورت هر گونه خیالات و جذبات\nو احساسات را نیز تراشیده میتواند -\n\nشخصی از دوست عزیز خود جدا میشود و در بحالت صدمه ها وطوفان\nهای خیالات دلدوزیکه بر قلب او میگذرند شاعر در الفاظ تصویر\nآنرا کشیده میتواند . اگر این خیالات مادی می بودند و تصویرشان\nمیکشیدند یقیناً همان تصویر می آمد که شاعر در الفاظ خود کشیده است ."}
{"book": "adl0941", "page": 24, "text": "۱۹\nبنا برین اگر یک شی را چنان بیان کنند که تصویرش پیش\nنظر سامع ایستاده شود پس تعریف شعر بران صادق می آید ۔\nراگر روانی دریا ۔ سکوت صحرا ۔ شادابی باغ ۔ تازه کی سبزه ۔ موج\nبوی کل ۔ حرکت نسیم ۔ شدت آفتاب ۔ طپش گرمی ۔ زور سرد\nشگفتگی صبح ۔ دلاویزی شام ۔ یا رنج وغم ۔ غیظ وغضب ۔ جوش\nو محبت ۔ افسوس وحسرت ۔ شادمانی ومسرت» را باسلوبی ادا\nکنند که در نظر تصویرشان جلوه کند و اثری که در دیدن این اشیا\nپیدا میشود بر قلب طاری کردد، همین شاعری است ۔\nتعریف شاعری بپیرایۀ دکر هم میتوان کرد :۔\nهمه مظاہر قدرت (خواه مادی باشند مثل کوه صحرا باغ دریا\nوغیره (و خواه غیر مادی بوند مثل هجر وصل تحسین نفرین وغیره) بر قلب\nاثر میکنند، اگرچه تاثیر هیچکس مستثنی نیست لیکن فرق مراتب\nضرور دیده میشود که بعض اشخاص کم متاثر میشوند ، و بعض زیادہ، دو یمنی\nبیحد متاثر میکردند، پس شخصیکه از ظاهر قدرت زیادہ تر متاثر شود و این کیفیت و اثر را\nلباس الفاظ هم کامل پوشانیده بتواند شاعر گفته میشود . (انصاف)\nیعنی مولف بنظم بودن شعر انکار دارد و وعظ ۔ نطق وغیره را شعر میگویند (انصاف) یعنی الفاظ نظم یا شیار"}
{"book": "adl0941", "page": 25, "text": "۲۰\n\nمشمند\nفطرهٔ جذبات شاعر نهایت نازک. لطیف و سریع الاشتعال میبا\nهر شخص از جدای دوست متاثر میشود لیکن شاعر درین موقع بیتاب\nو ماهی بی آب میگردد ، هر شخص از روانی دریا محظوظ میشود لیکن\nشاعر از اثر آن در وجد می آید ، هر شخص از سیر سبزه فرحت می یابد\nلیکن شاعر از ان می رقصد ، ممکن است که همین کیفیت بر غیر شاعر هم\nطاری شود لیکن اوشان این کیفیت ها را بالفاظ ادا کرده نمی توانند\nچنانچه که شاعر میتواند -\n\nالحاصل شخصیکه از مظاهر قدرت فزون تر متاثر بشود تصویر\nاثرات و کیفیات قلبی خویش را بذریعهٔ الفاظ کا نه هو کشیده\nبتواند همان شخص شاعر است .\n\nبرادر عزیزم مولوی حمید الدین یک کتاب نادر (جمهرة\nالبلاغة) در فن بلاغت تالیف نموده در ان تعریف شعر را به نهاییت\nنکته سنجی بیان کرده است خلاصه شس انیکه :-\nشاعر در لغت شخص با شعور را میگویند، و در اصل شعر سویا\n\nله فراموشی نباید که که عام است (انصاری)\n\nجلد اول سراج الا قاضی غلامرضا (۶۰۰)"}
{"book": "adl0941", "page": 26, "text": "۲۱\nاسم است برای احساس (فیلنگ) یعنی شاعر شخصی است\nکه احساس قوی میدارد، بر انسان حالات گونان گون طاری\nمیشوند (مثلاً گریه، خنده . فازه .) وقتیکه حالات مذکور\nبر انسانی طاری میگردند از و حرکات تنوع صادر میشوند،\nدر گریه اشکها جاری و در خنده یک آواز خاص پیدا میشود ،\nو بوقت گرفتن فازه همه اعضای انسان کش میشوند ، همین طور شعر هم\nیک حالت خاص است که بوقت طاری شدن رنج و غم یا استعجاب\nوغیره در طبعیت شاعر یک کیفیت خاص پیدا شده بذریعه\nالفاظ موزدن ظاهر میگردد ، شاعری فقط همین چیز است۔\nوقتیکه بر حیوانات جذبه طاری میشود نیز بذریعه آوازها\nمختلف ظاهر میگردد (مثلاً غرش شیر، ترنم طاوس ، صدای\nکوئل ، ترانه بلبل) -\nهمین طور وقتیکه بر انسان یک جذبه خاص طاری میشود بذریعه الفاظ\n۱ه کوئل مرغی است نهایت سیاه از زاغ کوچک تر که موسم برشکال در ممالک هند\nمیباشد و صدای خیلی بلند و وجد آور (کوکو) میکشد (انصاری) .\nجلد اول سحر العمر قاضی غلام رضا (۶۰۰)"}
{"book": "adl0941", "page": 27, "text": "۲۲\nظاهر میگردد ، وقتیکه بعض اوقات جذبات حیوانات بذریعهٔ\nبعض حرکات شان ظاهر میشوند (مثلاً طاوس رقص میکند\nمار وجد می نماید و بشیوهٔ دلاویز می لرزد) همین طور چونکه بانسان\nهمراه قوت نطق ملکهٔ نغمه سرای هم عطا شده است لهذا در مواقع\nطاری شدن کیفیات و اثرات از دهانش الفاظ موزون\nمی برایند و بسا اوقات انسان درینحالت به نغمه هم می پردازد. و چون\nاین جذبه شدت می ورزد انسان به رقص و وجد شروع میکند، اگر\nاین همه کیفیات و حرکات جمع شوند همین شعر اصلی است مطابق\nبیان مذکور شعر اسمی است در برای معجون مرکب از (الفاظ ، وزن\nنغمه و رقص ) ، —\nلیکن چون این کیفیات و حرکات بوقت کمال شدت پیدا میشود\nلهذا وجود شان در هر شعر ضرور نیست ، ولی هیچ شعر از نغمه خالی نمیباشد\nخود وزن که یک جزو ضروری شعر است قسمی است از نغمه ، ازین است که\nله چون شعر اسم مجموعہ کیفیات و حرکات مذکور قرار یافت پس گاهی را که مجموعه آن نیست\nچسان شعر گفته میتوانیم ؟ (انصاری) *"}
{"book": "adl0941", "page": 28, "text": "عربها همیشه شعر را به نغمه می خواندند، اهل عرب خواندن شعر را بلفظ\nانشاد یاد میکنند سببش همین است که معنی اصلی انشاد نغمه سرائی است\nارسطو درین بحث سخت خطا شده که میگوید: «انسان\nبوقت طاری شدن جذبه شاعریکه رقص میکند سببش این است\nکه نغمه ورقص قسمی است از مصوری (یعنی چون بر قلب انسان جذبات\nوارد میشوند او بذریعهٔ آواز (نغمه) و حرکات (رقص) تصویر آنرا\nمیکشد، چنانچه رقاصه ها چیزیکه می سرایند بذریعه حرکات رقص\nآنرا مجسم هم می نمایند»\nلیکن این خیال ارسطو غلط است، اصل این است که جذبات انسانی\n(مثلاً مسرت والم وغیرہ) یک حرکت شدیدی را در دل انسان پیدا می نماید\nو همین حرکت «آواز یا نغمه، سرور، یا رقص، یا بیتابی» میگردد، مثلاً وقتیکه انسان\nرا خنده میگیرد در لبش یک حرکت پیدا میشود و همان حرکت قلبی خنده میگردد\nو این آثار چون بحرکات نفسانی بالکل مطابق میباشند پس دلالت شان\nبر حرکات پنهانی دلالتی است که الفاظ بر معانی خود میکنند—\n\n۱- در شاعری فکر بسیار دارد با تفاوت روح و ماده دارد از مسلمات یک طائفه تخطیئه دیگران بان سو\nموافق نیست (انصاری)"}
{"book": "adl0941", "page": 29, "text": "٢٤\n\nالحاصل مثلیکه نطق یک امر فطری است همین طور اشارات و حرکات مذکوره نیز\nاز طبیعت بی اختیارانه صادر میشوند، غرض آنها نقالی و مصوری نمیباشد\nبلی! ممکن است که مقصد حکایت هم ازان حاصل شود -- سه\n\nشما باین خیالات نسبت حقیقت شاعری قدری اندازه می توانید کرد\nو می فهمید که امروز چیزیکه شاعری گفته میشود با شاعری علاقه ندارد --\n\nسه\nحرکات در رقصاند حرکاتی که شعرا در مجلس بوقت خواندن اشعار در قوافی و قوالها بوقت نغمه و سرود میکنند\nآن یقیناً بغرض نقالی و مصوری میباشد و یک حرکاتی اند که اهل سلوک بوقت سماع حالت طاری شد\nحرکاتی صادر میشوند بیشک این قسم مصوری نیست زادهٔ حالت و بی اختیارانه است، ارسطو قسم اول را\nگفته و راست گفته (انصار)\nسه\nازین بحث و اختلاف اروپا و آسیا در تعریف شعر مفهوم شد - (بعرض مزید تو ضیح تعریفهای قدما شعر را در ذیل\nهر مذهب می نگاریم --\nعلمای اسیا :- شعر کلامیست موزون که متکلم قصداً نظم کرده باشد. ازین تعریف غیر از مرثیه (تصویر مناظر موثره)\nو کلام نثر و کلام موزون که متکلم قصد نظمش ندارد از شعر خارج است - مولف این تعریف را عامیانه میگوید !\nجمهرة البلاغة از مولوی جمیم الدین صاحب :- شعر کلام موثریست که ترجمانی تاثرات پنهانی متکلم میکند این تعریف\nاز شعریه کلام - کلام نثر را صراحتاً خارج میکند و گمان نمیکنم که جمہرہ کلام موثری را که از متکلم بلا قصد موزون\nصادر شده باشد شعر بگوید - جمہرہ میگوید که شعر یک اثر و حالت خاصی است که بر انسان در وقت هجوم غم و یاد و فرحت\nوغیرہ طاری میشود و همین اثر از زبان انسان بالفاظ موزون صادر میگردد، این شخص شاعر است (یعنی این کلام شعر است)\nما در تعریف جمہرہ و تعریف علمای آسیا فرقی نمی بینیم ، لیکن بیاض درین تعریف بیان جمہرہ رطب اللسان است سه\n(علمای اروپا) ارسطو :- شعر بیان یک شی است که تصویر آنرا پیش نظر سامع ایستاده کند. (یعنی مصور\nبذریعہ کلام) ازین تعریف غیر کلام از شعر خارج است. ولی کلام موزون بلا قصد و کلام نثر در شعر داخل\nاست و کلامیکه تصویر مدعا را پیش نکشد خواه نظم باشد یا نثر همه از شعر خارج است. بعض اروپا ئیان :- شعر چیزی\nاست که جذبات مردم را بجوش اورده بتواند- درین تعریف غیر کلام (تصویر مناظر موثره) نظم نثر و غیره\nو غیره (یعنی هر چیز با اثر) شعر است - مطابق تعریف ہذا و تعریف ارسطو کلام الله شعر است و خاتم\nالانبیا صلی اللہ علیہ وسلم شاعر نعوذ بالله منها - میفرماید حقتعالی و ما علمنهُ الشعرَ و مَا یَنبغی له (الایه)\n(یعنی ما برسول خود شعر گوئی تعلیم نداده ایم و این بشانش خوب هم نیست) -"}
{"book": "adl0941", "page": 30, "text": "۲۵\n\nآغاز شاعری فارسی\n\nاینقدر بالعموم مسلم است که ـ و ـ در دور اسلام شاعری از صد\nسوم شروع شده ، واشعار ابوالعباس مروزی ( که تذکره اش در\nآتی می‌آید) اگر روایتاً ثابت هم بشوند، آن یک تفریح طبع اتفاقی بود،\nپس قابل نیست که مرتبهٔ یک حلقه سلسلهٔ تاریخیه بگردد درینجا یک\nسوال هم پیدا میشود که در دور اسلام زبان شاعری فارسی تا دو صد سا\nچرا بالکل گنگ ماند؟ تذکره نویسان فارسی برایش بقرار ذیل\n\nاسباب نوشته اند:-\nحاشیه بقیه صفحه (۲۴)\nل:- شعر کلامی که متکلم بخود خطاب کند و جذبات سامعین (غیر مخاطبین) از ان مشتعل شوند-\nازین تعریف لاغیر کلام - کلامی که در ان مخاطب دیگر کس باشد (نظم بود یا نثر) و کلامی که در ان متکلم\nمخاطب است لیکن جذبات سامعین را بهیجان نیآورد)) از شعر خارج اند - غزل صرف، سخنهای\nنوحه گران و دیوانها و مجذوبات (( و )) شقها که در حالت وارفتگی بخود خطاب کرده میگویند قطیعه شعر\nبر سامع اثر هم بیندازد شعر است مولف تعریف ہذا را بدین جهت رد کرده که ہمہ دفتر اشعار\nفارسی و اردو بیاد میرود - ما این دلیل مولف را بسر و چشم خود بنهاد و سوال میکنیم که آیا برای یک\nمسلمان اجازه میدهند که جمله تعریفات اروپائی را رد کرده تعریف علمای آسیا را قبول کند\nبدین دلیل که از تعریفات اروپا دفتر مذهبی ما بیاد میرود :-\nمحققین عصروی با عجیب غیرت مذهبی وطرفه تعلق با اسلام دارند که اگر بسبب رای شخصی کسی صدمه برشعر\nوشاعری شان وارد میشود بی تابانه در پی تردیدش میخزند و اگر اسلام مع ہمہ اصول وفروع خود ہباء\nمنثو را هم بگرد در کل جمعیت شان هیچ حرکت نمی آید. بلکه بعضی اوقات در تحقیقات خود در صف مخالفین\nاسلام رہنما و لیدر دیده میشود ، فافهم وتدبر ! اللہم اہدہم و یغفر لهم و وفقهم آمین! (انصاری)\n\nحاشیه بقیه صفحه ۲۴\nچرا بوجود نامد؟\nشاعری فارسی تا چند صدی"}
{"book": "adl0941", "page": 31, "text": "٢٦\n\n«ظاهر است که اشعار قدیم شعرای عجم به سبب غلبۀ عرب از میان\nرفتند\nرفته ، چنانچه مشهور است که تمامی کتب و تواریخ عجمیان را عرب سو\nاز کتب قدیم چیزی بر جا نگذاشتند الا قلیلی که پنهان داشتند چون\nمردم را قدغن بلیغ نمودند قاعدۀ سخن فارسی و شعر متروک شد تا مدتی\nگذشت اوضاع بنوع دیگر گشت » این عبارت از مجمع الفصحا است\nکه مستندترین تذکرۀ زمانۀ حال شمرده میشود ، در اصل این خیال\nاز تذکرۀ دولت شاه ماخوذ است ، آن یک روایت ذکر نموده که\n«عبدالله ابن طاهر حکم فرموده بود که تمام کتابهای ایران را\nضائع نمایند» ازین جهت شاعری فارسی در عهد آل سامان\nدر پردۀ عدم ماند »\nاین موقع داد دادن تاریخ دانی این بزرگان نیست ، برای تحقیق\nمذکور مضمون ما (تراجم) را « که در آخر رسائل شبلی مطبوع و نشر\nشده است » باید دید! لیکن درینجا قابل ملاحظه لطافت استدلال\nاست که «چون تمام کتب ایران بر باد کرده شده بودند اهل عجم\nدر فارسی شعر هم نوشته نتوانستند۔\n\nپردۀ عدم ماندن شعر را آل سامان سے چه علاقه ؟ شبلی"}
{"book": "adl0941", "page": 32, "text": "۲۷\nاهل اسلام کاهی بزبان ملکی تعرض نکرده اند بلکه در عهد حضرت عمر الفاروق\nتا عهد حجاج ابن یوسف همه دفاتر در زبان فارسی بوده اند، اگرچه\nدفاتر در عهد حجاج بزبان عربی تبدیل شدند لیکن زبان ملک فارسی\nماند بعد ازان فارسی بعربی مخلوط کشته مثل زبان اردو یک\nلسان نو بوجود آمد و این فارسی کویا زبان اسلامی بود، وقتیکه\nعربها با خود زبان فارسی تعصب روا نداشتند پس شاعری\nفارسی چه کناه کرده بود؟ -\nحقیقت واقعه چنین است که اسلام در قومی که نشر می شد\nآنرا باثر مذهبی آنقدر لبریز می نمود که سوای مذهب از همه امورات\nدنیا قطع تعلق میکرد، یک نظر بر خود ملک عرب بیندازید که قبل\nاز اسلام در و دیوارش صدای شعر می آمد لیکن چون اسلام آمد\nدفعتاً هر طرف یک عالم سکوت طاری شد، شاعری عرب\nدر از زمانه ولید که دربار شاهانه را قائم کرد با بحیثیت لوازم سلطنت\nدوباره وجود یافت . مکر چون زبان دولتی عربی بود شاعری هم\nعربی شد، شعرا که مبر اوقات شان بر قصائد مدحیه بود اگر بزبان"}
{"book": "adl0941", "page": 33, "text": "۲۸\n\nفارسی طبع آزمائی میکردند ممدوح کلام شان را چطور میفهمید\nو نا فهمیده چسان تقدیر می نمود ؟ بر اعتماد اینکه مامون بازبانی و خراسانی\nبوده به فارسی حرف شناسا شده بود عباس مروزی قصیدۀ در\nزبان فارسی نوشت و مامون در صلۀ اسش یکهزار دراهم سالانه\nوظیفه مقرر نمود-\nارباب تذکره مینویسند که در عهد اسلامی این قصیده حکم ابجد\nشاعری فارسی دارد، اگر یک نشانی سابق تر از ان یافت میشود\nآن این شعر ابو حفص حکیم سغدی است که در صدی اوّل اسلام\nوجود داشت -\nآهوی کوهی در دشت چگونه دو دا    دندار و یار، بی یار چگونه بودا\nیک سبب عظیم این هم شد که سلام بسرمایه ادب و انشا و علوم فنون\nخود خیلی وسعت داد و در هر شعبه اش آنقدر اختراعات نموده وجدتها\nپیدا کرد که پیشتر آن علم و ادب هر قوم هیچ شد ، در صدی دوم\nو سوم هجری در ایران، مصر، شام، اندلس، حکومتهای\nاسلامیه قائم شدند در تمام ممالک مذکور آفتاب علوم و فنون"}
{"book": "adl0941", "page": 34, "text": "۲۹\n\nاقوام مفتوحه را گشت، ازین سبب اقوام دیگر را شرم دامنگیر می شد که پیش شاعرے عرب در زبان خویش شعر بگویند، هزارها شعرا در خراسان. مصر و شام پیدا شده بودند ولی چنینکه می گفتند در لسان عربی میگفتند، چنانچه ثعلبی در کتاب یتیمة الدهر تذکره چنین شعرای عجمی را مفصل آورده است ـ\n\nاسباب پیدایش شاعری فارسی\n\nآفتاب اقبال دولت عباسیه در صدی سوم رو به تنزل نهاد و صوبه های بزرگش اعلان خود مختاری نموده حکومتهای تازه قائم کردن آغاز نمودند اولین دولتی که از ضعف عباسیه استفاده کرده قائم شد خاندان طاهریه بوده که بطرف سپاه سالار مشهور مامون (طاهر ذوالیمینین) منسوب است، این خاندان (که ٥٤ سال حکمران بود و در ٢٥٩ هجری حکومتش ختم شد) اگرچه مدعی استقلال نبود لیکن در خراسان بدرجهٔ اقتدار وسطوت داشت که دارای تمامی اسباب استقلال بوده، از انجمله یکیش وجود شعرا دربارش بود، اگرچه این خاندان بفارسی بسیار آشنا بود لیکن بوجه مرکزیت خراسان بسیار شعرای فارسی پیدا شدند"}
{"book": "adl0941", "page": 35, "text": "٣٠\n\nچنانچه در یک قصیده منوچهر دامغانی ذکر شعرای متقدمین\nرا می نماید ـ\nبو العلا و بوالعباس و بوسلیک و بو مثل آنکه آمد از فواتح آن که آمد از هری\nاز حکیمان خراسان کو شهید و رودکی بوشکور بلخی و بوالفتح بستی بکذی\nدر میان اسمای شعرای مذکور نامهای شعرای طاهریه نیز هستند یعنی حنظله\nبار غیسی محمود وراق . فیروز مشرقی ـ\nاولین شخصی که مسلک شاعری را با قاعده اختیار نمود حنظله\nبار غیسی . است ، عروضی سمرقندی تصریح میکند که حنظله صاحب\nدیوان بوده چند اشعارش این است ـ\nیارم سپند گرچه بر آتش همی فگند از بهر چشم تا نرسد مر و را گزند\nاو را سپند و مجمره ناید همی بکار با روی همچو آتش و با خال چوسپند\nحنظله در سنه ٢١٩ هجری وفات کرد ـ\nمحمود وراق در عهد محمد ابن طاهر (که آخرین فرمان روای خاندان\nطاهریه است) گذشته است، مجمع الفصحا دو اشعارش نقل نموده\n۱- چهار مقاله صفحه ۲ ۲- همه حالات و اشعار از مجمع الفصحا منقول اند ـ"}
{"book": "adl0941", "page": 36, "text": "۳۱\nبنگارینا بنقد جانت ندہم گرانی در بها ، ارزانت ندیم\nگرفتم بجان . دامان وصلت بنهم جان از کف و دامانت ندیم\nفیروز مشرقی در اصل از یمن بوده در ۲۸۳ وفات یافت\nچند اشعارش این است)\nمرغی است خدنگ او عجب دیدی مرغی که شکار او . بهر جا نا\nداده پر خویش گر کشش هدیه تا بچه اش را برد به مهما نا\nیعقوب صفار آخرین فرمان رواے خاندان طاهریه ( محمد ابن طاهر )\nرا اسیر کرد و حکومت این خاندان آخر شد -\nیعقوب صفار از اصل خود مسگر بود لیکن دل و دماغ شاها نه داشـت\nچنانچه در عهد خلافت عباسیه علم بغاوت برافراشت، خراسان\nو فارس را ضبط نمود ، و در ۲۹۲ هجری ازین جهان کوچید ، جانشینش\nاولاً برادرش عمرو ابن لیث و بعد ازان نواسه اش طاهر ابن محمد شد\nطاهر پس از حکومت چند روزه در ۲۹۹ هجری اسیر گشت ، این سلسله\nبا انجام پیوست -- لیکن این خاندان چند روزه نیز چند شعرا پیدا کرد که منجمله\nاز ان ابوسلیک گرگانی زیاده ممتاز است ، منوچهر دامغانی اورا در شعرا\n\nبقیه صفحه ۳۲"}
{"book": "adl0941", "page": 37, "text": "۳۲\nمتقدمین شمار نموده است، در مجمع الفصحا این اشعارش نقل نموده\nبه مژده دل زمن دزدیدی ای بلب قاضی و به مژگان دزد\nمزد خواهی که دل زمن بردی ای شگفتا که دیده دزدی و مزد\nاین خاندان بر شاعری احسان بزرگ دارد که رباعی در عهدکش\nایجاد شد.\nیک طفل صغیر السن یعقوب صفار به چهارمغز بازی میکرد که یک چهارمغز\nلول خورده در یک چقری افتاد از زبان بچه بیساخته این مصرعه صادر شد\nع غلتان غلتان همی رود تا لب کو درینموقع یعقوب نیز موجود\nبوده که از زبان طفل این کلام موزون خیلی خوشش آمد، لیکن چون\nدران زمان درین بحر اشعار نمی گفتند شعراء را خواسته پرسید که\nاین کدام بحر است؟ گفتند هزج، بعد ازان سه مصرع دیگر دران\nاضافه نموده رباعی ساخته اسمش دو بیتی نهادند تا یک زمان همین\nاسم داشت و بعد از ان رباعی ۱ نام یافت لیکن تعجب است که امروز هم\nدر زبان عربی آنرا دوبیتی میگویند، ازین محاوره اندازهٔ دیانت عرب حاصل میشود\n۱ تذکره دولت شاهی سمرقندی ."}
{"book": "adl0941", "page": 38, "text": "۳۳\n\nخاندان سامانیه\n\nازین پیش چیزی که گفته شده الجدل شاعری بود\nلیکن خاندان سامانیه دفعتاً این زمین را آسمان ساخت، رودکی\nکه آدم شاعری فارسی است دست پرورده همین خاندانست\nو غنچه شاهنامه (که صحیفه آسمانی عجم است) در همین عهد تیار گشته\nسلسله نسب این خاندان تا بهرام چوبین میرسد، ازین جهت\nحکومت نمودن این خاندان این معنی دارد، که گویا حکومت جم و کسری\nدوباره به عالم وجود قدم نهاد، این خاندان از «عدل و داد، جاه\nو جلال، شان و شکوه . تربیت علم و فن» در هیچ شی از اسلاف\nخویش پست نبود —\n\nمختصر تاریخ قیام این سلسله چنین است که : مامون الرشید\nفیاضی های گوناگون داشت از انجمله یکیش انیکه خیال تربیت و پرورش\nخاندانهای قدیم خیلی میداشت، وقتیکه مامون در مرو بوده\nمورث اعلای این خاندان اسد ابن سامان بدربارش رسید."}
{"book": "adl0941", "page": 39, "text": "٣٤\nو مامون او را مقرب ساخت ، و چون از مرو بسوی بغداد عزم کرد بوالی\nخراسان امر فرمود که اولاد اسد را بمناسب مغزز ممتاز سازد،\nاسد چار فرزند داشت «نوح احمد یحیی الیاس» چنانچه\nهر چار شان حاکم های سمرقند ، فرغانه ، بسناس ، هرات،\nمقرر شدند، بعد از وفات نوح پسرش احمد جانشین پدر خود گشت\nو بعد از چندی پسر خویش نصر را حکومت سپرده خود گوشه عزلت\nگرفت ، در سنه ٢٦٠ هجری خلیفه معتصد بالله نصر را بحکومت\nماوراء النهر سرافراز فرمود، و او از طرف خود اسمعیل را بحکومت\nبخارا فرستاد ، مدتی نگذشته بود که در اندازۀ هر دو برادر انرا جنگ\nانداختند، نصر از میدان جنگ اسیر شده بدربار اسمعیل رسید\nلیکن اسمعیل بحوصله شاهانه برادر را از بند رها کرده باز بر تخت نشانید\nو خودش پیش روی او ایستاده شد مراسم آداب و دست بوسی\nرا بجا آورده عرض نمود که «من مثل سابق حاکم زیر دست شما میباشم»\nنصر در سنه ٢٧٩ هجری انتقال کرد و صوبه سمرقند هم بدستش آمد ـ\nازین تاریخ مستقل حکومت خاندان سامانیه شروع میشود، چنانچه"}
{"book": "adl0941", "page": 40, "text": "٣٥\nاولین فرمانروای این سلسله همین اسمعیل است، این خاندان،\nیکصد و سی سال حکومت کرد، اسمعیل در سن ٢٩ هجری وفات کرد،\nبعد از اسمعیل احمد بن اسمعیل و پس از نصر بن احمد سریر آرا شد، همین نصر است\nکه رودکی بانی اوّل شاعر فارسی شمرده میشود ملک الشعرای\nدربارش بوده ـ\nنصر بسیار عادل فیاض قدردان علم و فن بوده، سی سال حکمرانی کرد\nدر سن ٣٣ هجری انتقال کرد ـ جانشین او پسرش نوح شد و او هم\nمثل پدرش مربی علم و فن بود، کتابخانه فلسفه و حکمت و علوم دیگر\nساخته به نسبت این کتاب خانه علامه ابن خلکان در ذیل\nسوانح بوعلی سینا می نویسد ،\nكانت عديم المثل فيها من آن کتبخانه بی مثل بود در ان علاوه از کتب متداوله\nكل فن من كتب المشهورة کتابهای نیز بوده اند که سوای این کتب خانه بهیچ جا\nلوجد سواها ولا سمع باسمائها دیده نمیشود بلکه کسی اسم شانرا هم نشنیده است\nبمترجمین تصانیف بی شمار فلسفه یونانرا خلفای عباسی در عربی ترجمه کرده بودند\nلیکن اکثر تراجم مغلق و مشتبه بودند و ترجمهای متعدد یک کتاب با هم اختلاف"}
{"book": "adl0941", "page": 41, "text": "۳۶\nداشتند، نوح ابن نصر حکیم ابونصر فارابی فرمود که همۀ تراجم مختلفه\nرا دیده یک ترجمه صحیح و جامع تیار کند چنانچه فارابی تعمیل فرمان مذکور\nنموده اسم ترجمه خویش را تعلیم الثانی نهاد، این واقعه تاریخی قابل حفظ\nاست که فارابی در حکمای اسلام بخطاب معلم ثانی از برکت همین کتاب\nیاد شد افسوس که این کتبخانه نذر آتش شد و چون اصل نسخه این کتاب\nکه از قلم فارابی بود پیشتر ضایع شده بود لہذا این گنج بی نظیر امروز\nمعدوم ست -\nنوح در ۱۳۴۳ هجری وفات کرد و بعد ازان عبدالملک و بعد از\nعبدالملک منصور ابن نوح بر تخت نشست . وزیر منصور ابوعلی ابن محمد\nتاریخ طبری را از عربی بزبان فارسی ترجمه کرد منصور در ۳۳۶ هجری\nوفات کرد و پسر آن نوح ابن منصور ثانی فرمان فرما گشت . دقیقی\nکه شاعر نام دار است شاعر در بارش بوده . بعد از نوح ثانی\n۱ تعریف این کتبخانه را خود بوعلی سینا میگوید که این کتبخانه خیلی بزرگ بود برای هرعلم وفن خانهای جدا جدا\nداشت و در ان همه کتابها بحصۀ یک فن بترتیب در صندوقها نهاده بودند، بوعلی میگوید که فهرست تصانیف قدیم را\nمطالعه کردم و کتب پسندیده خویش را کشیدم، دران اکثر کتابهای نادر بودند که کسی از اسم شان هم واقف نبود و تا\nمطالعۀ من هم کاهی نگذشته بودند -\nاین واقعه در تمام کتب مذکور است و در کشف الظنون (باب الحکم) نسبت این واقعه بطرف منصور ابن نوح کرده و بعضی ها از\nمورخین دیگر هم درین دہم افتاده اند ولی این غلطی صریح است چرا که فارابی در ۱۳۳۶ هجری وفات کرد و منصور در ۳۶۶ هجری تخت نشید؟"}
{"book": "adl0941", "page": 42, "text": "۳۷\nمنصور ابن نوح وازان بعد عبدالملک و بعد از ان اسمعیل ابن عبدالملک پادشاه شد\nدرین پادشاه حکومت این خاندان بتاریخ ۳۹۹ هجری ختم شد -\nشعرای سامانیه\nپیش از سلسله سامانیه دو خاندان ( طاهریه صفاریه ) گذشته اند چون خاندان\nطاهری عربی النسل بوده عروج شاعری فارسی در زمانش امکان نداشت، و نیز این طائفه\nنو دولت حیثیت یک باغی فتنه جو داشت . لیکن سامانیها یادگار نسل کیان بوده\nسلطنت ایشان یکصد و ۵ سال عمر یافت ، این خاندان نه صرف قدردان علم شوان\nبوده بلکه هر فردش صاحب کمال و سخن سنج گذشته است ، آن احساس داشته که قبل\nعجم از ادبیات و خصوصیات ملکی خود بالکل ناآشنا شده میروند حتی که قوتهای\nشاعرانه شان تمام تر بر خدمت یک زبان غیره (عربی واقعه هستند هزارها شعرا\nدرین فطرت اسلام بسان طیبی را زبان جنت را که وطن اصلی و مولد حقیقی ولی هر انسانست» قرار داد نسبت انرا بیه اقوام مل ایام\nیکسان نموده است، و نیز بر اقایم نمودن یک برادر عام باسم سلام امر فرموده زبان این جماعت را عربی مقرر ساخته است که بدون\nوحدت لسانی وحدت حقه حقی (ملی و قومی) صورت نمی بندد، از همین جهت قرآن عظیم الشان را که خطاب عمومی بر آمر قوم ما دوست\nو یا قوم ان عرب حجم مخصوص نیست) بزبان عربی مبین نازل فرموده، و خطبه و تعلم و غیره را نیز در همین زبان مقرر نمود لسان عربي را\nلسان رسمی علمی ملی و دولتی عالم اسلام ساخته است. لهذا لسان عربی را یک زبان غیر و اجنبی فهمیدن سامانی ها دلالت میکند که\nجذبات تفریق انگیز ملیت و حسیات عربیت و عجمیت عقل و ادراک شان را از معانی حقیقت آگاهی عاری کرده بود -\nامروز هم بعضی طبایع مسحور فلسفه اروپا که بنیاد بر جذبات ملیه منافع شخصیه دارد در عالم اسلام بر ضد لسان عربی جهاد دارند وبچون\nاین لسان (زبان ملی و قومی وعلمی و رسمی) مسلمانان کل جهان است پس دمیل بین مسائی کورانه شان تیشه تیز است بر پایه همیت\nو جلت و قوت خویش این نادانی ست ، این تقلید شیاطین است، این خود کشی است ، امروز هر مسلمان دنیا فریضه\nاهم است که این رشته حیات قومی خویش را از پیشتر هم مضبوط تر بگیرند چنانکه که اعلیحضرت غازی با تاسیس جامعه عربیه با این حقیقت\nآگاهی خویش را مبرهن فرموده اند - اللهم وفقه لما تحب ترضی آمین ! (انصاری)"}
{"book": "adl0941", "page": 43, "text": "۳۸\nدر خراسان و بخارا موجود اند مگر به اثر دارالخلافه بغداد بزبان عربی طبع از یابی دارند\nاین خاندان بدین احساسات متاثر شده بترقی دادن زبان زبان ملکی و قومی\nخویش (فارسی) توجه شاهانه مبذول نموده چنانچه برای شعرای فارسی مشاهرها\nبیش مقرر کرد و برین مضامین مخصوصه فرمایش اشعار نمود و کتاب کلیله و دمنه\nرا از زبان سنسکرت اولاً بفارسی ترجمه کرده بود، لیکن وقتی که عبدالله ابن\nالمقفع این ترجمه را بعربی کرد نسخه فارسی بالکل گم نام شد، نصر ابن احمد سامانی\nبرودکی فرمان کرد که آنرا بفارسی نظم کند و چون تاریخ عجم نیز تا امروز\nپریشان و غیر مرتب بود بنابراین دقیقی بر ترتیب او مقرر شده هزار شعر نوشت\nاین اولین سنگ بنیاد شاهنامه است بتفصیل این واقعات آینده می آید\nاگرچه عدد شعرای سامانیه از صدها متجاوز است لیکن شعرائیکه عروضی سمرقند\nوغیره اسمای شان را به خصوصیت و امتیاز ذکر نموده بقرار ذیل میباشند.\nابوالعباس. ابوالمثل. ابواسحاق جوی باری. ابوالحسن. جنازی نیشاپوری\nابوالحسن کسائی. شهید بلخی. ابوالموید. ابوعبدالله فرالادی. رودکی\nدقیقی رابعه قرواری. ابوذر. معمر جرجانی. ابوالمظفر. نصر ابن محمد\nنیشاپوری. عماره مروزی طخاری. مرادی-"}
{"book": "adl0941", "page": 44, "text": "۳۹\nاین تعیین مشکل است که درین دور شاعر اوّل کیست ؟ لیکن از قرائن\nمعلوم میشود که پیش روان این قافله ابو عبد الله فرالاوی، مراد\nشهید، ابو شکور بلخی هستند. رودکی در یک شعر میگوید-\n(شاعر شهید و شهره فرالاوی وین دیگران بجمله همه راوی)\nیعنی اصل شاعر شهید است لیکن فرالاوی زیاده مشهور شده باقی\nشعرای دیگر روایان همین هر دو هستند. رودکی مرتبه شهید را هم نوشته\nچنانچه میگوید-\nکاروان شهید رفت از پیش وان ما رفته گیر و می اندیش\nاز شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش\nرابعه از خصوصیات این دور است که جذبه شاعری در جنس\nلطیف هم انتشار یافته بود رابعه فرالاوی که همعصر رودکی بوده شاعر\nبلند پایه بود پدرش (کعب) از جمله اعراب بود لیکن چون رابعه\nدر عجم تولد یافته بدین سبب در هر دو زبان (عربی و فارسی) شعر میگفت\nحسن صورت و کمال تمام داشت اوّلا بر یک غلام یکتاش نام یافته\nبود لیکن در آخر از عشق مجازی گذشته بعشق حقیقی نائل شد،\n\n۱- مجمع الفصحا تذکره ابو عبد الله فرالاوی-"}
{"book": "adl0941", "page": 45, "text": "چنانچه شمارش در صوفیه میرود، با اینهمه چون در جماعت اسلامی\nعشق یک زن بامرد اجنبی خیلی معیوب است مردم او را قتل کردند. مجمع الفصحا\nاشعار بسیاری از ونقل کرده است که از چند شعرش این است -\nدعوت من بر توان شد کایزدت عاشق کند بر یکی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن\nتا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی چون بهجران در به پیچی پس بدانی قدر من\nرودکی\nشاعر نامدار این دور است همه تذکره متفق اللفظ اند که رودکی اولین\nشاعری است که دیوان فارسی مرتب کرده -\nدور سامانی ما صدها شعرا داشت که ازان تذکره بعضی را در آتی میمکنیم.\nلیکن تا امروز اسم سامانی ها را که زنده داشته رودکی است\nشریف کرکانی راست گفته است -\nازان چندین نعیم جاودانی که ماند از آل سامان و آل سامان\nثنائی رودکی ماندست و مدحش نوائی باربد ماند است و دستان\nاسم اصلی رودکی محمد یا جعفر است . رودک که رودکی بطرف آن منسوب\nاست دهی است در علاقه نخشب که آنرا نسف هم میگویند. بعضی"}
{"book": "adl0941", "page": 46, "text": "٤١\nمیگویند که وجه تسمیۀ رودکی این است که آن رودک را (که اسم یک ساز\nاست) خوب می‌نواخت ـ عجیب توافق است که مثلی که در اروپا\nهومر کور مادرزاد بود رودکی در آسیا کور تولد شده، در سن هشت\nسالگی قرآن مجید حفظ نمود پس تکمیل علم تجوید کرد در همین عمر بشعر کوئی\nآغاز کرده و بهمراه آن همه علوم و فنون متداوله نیز تحصیل نمود، از حسن\nتقدیر آواز خیلی خوب و طبیعت بذله سنج یافته بود در آن زمان بدربار ما\nشاهی یک مرتبۀ معظم خدمت ندیمی بوده این رتبه بلحاظ تقرب واثر\nاز وزراء هم بالاتر بشمار میرفت برای این منصب «بذله سنجی، لطیف\nالطبعی، حاضر جوابی، ظرافت، وسعت معلومات» شرائط لازمه بودند\nکه در رودکی همه بحد کمال جمع بودند، ازین سبب بدر بار نصر ابن احمد\nبار پیدا کرد . نصر بر تربیتش توجه خاص داشت ، تمام تذکره ها\nمینویسند که رودکی بحدی قدر و منزلت جاه و دولت یافته که امرا\nبزرگ ازان محروم بودند وقتیکه سواری اش می برآمد دو صد غلامان زرین کمر زیر\nجلو می دویدند و اسباب سفرش چهار صد شتر مایه می برداشتند ـ\n\nط بهارستان جامی ـ"}
{"book": "adl0941", "page": 47, "text": "٤٢\nاین مسئله بالعموم تسلیم است که شاعری فارسی بر نمونه شاعری عربی\nقائم شد لیکن درین عصر شاعری عربی هم از واقعیت و حقیقت دور شده\nبجز از ستایش و مداحی لائق مصرف دیگر نمانده بود ، متنبی ابوتمام\nبحتری که سروران سخن این دور میباشند تمام کارنامه شان قشر\nهمین چاپلوسی و ثناگستری است، اگرچه شاعری در نگاه خلفا و امراء\nیک سامان تفریح و ساعت تیری بوده، لیکن خاندان سامانی پیشاعر\nکار‌های اصلیه شس گرفت چنانچه خدمت نظم نمودن کلیله دمنه برودکی\nسپرد که در صله اش چهل هزار در هم بخشش یافت عنصری در یک قصیده\nمیگوید (چهل هزار درهم رودکی ز مهتر خویش :: عطا گرفت به نظم کلیله در کشور\nعام انداز شاعری رودکی واقعه نگاری . پند و موعظت و حسن تاثیر است\nجوهر اصلی شاعری جاهلیت عرب همین بوده و ازین سبب شاعری انقلاب\nبزرگ قومی و ملکی برپا کرده میتوانستند، لیکن شاعری فارسی سوای تفریح\nطبع دیگر منفعتی نداشت ، همین است که بثیر آن کاهی یک واقعه تاریخی\nبوجود نه آمده . بلی ! رودکی از خود این اعتراض عام مراحل دور است.\nوقتی که نصر سامانی بسفر هرات برآمد و در بار غیس (که نزهت گاه"}
{"book": "adl0941", "page": 48, "text": "٤٣\nمشهور جواهرست) رخت منزل انداخت ، از ایام بهار همه دشت و صحرا گلزار گشته بود ، این دلفریبی ها نصر را چنان محو تماشا کردند که تمام ایام بهار همین جا بسر نمود ، چون تابستان در رسید افراط میوجات شد ، درین اطراف انگور یکصد و بیست اقسام میشود و دران تربوزان و گلخندمی خیلی لطیف ، شاداب ، نرم و خوش ذائقه بودند نصر از منزل گاه صحرا بشهر آمد و بمقام مشهور (درواز) قیام کرد ، این شهر خیلی آباد و معمور بوده ، هر طرف قصرهای عالیشان (که متعلق بهر قصر خانه باغ و پائین باغ بودند) داشت ، درین آوان میوه جات نو طرف سیستان و مازندران آمدند و نصر زمستان هم در همین جا تیر کرد ، هر بار قصد میکرد که ایندفعه بعد از بهار میروم لیکن چون یک موسم میگذشت موسم دیگر زنجیر پا می گشت ، غرضیکه در همین تذبذب چهار سال گذشتاند ، اگرچه امراء و عسکر خیلی بجان رسیده بودند لیکن تاب نداشتند که بر شاه کیفیت خویش عرض کنند ، بالآخر بخدمت رودکی جمع شده پنجهزار طلا بدین شرط منظور نمودند که پادشاه بطرف بخارا مراجعت نماید ، رودکی بدر بار حاضر شده قصیده"}
{"book": "adl0941", "page": 49, "text": "٤٤\nنصر در حالت مینوشی است، رودکی اشعار ذیل را با ساز برابر کرده\nبا هئنگ عشاق خواند -\nبوی جوی مولیان آید همی\nیاد یار مهربان آید همی\nریگ آمون و درشتیهای او\nزیر پایم پرنیان آید همی\nآب جیحون با همه پهناوری\nخنگ مارا تا میان آید همی\nای بخار اشاد باش و شاد زی\nشاه سویت میهمان آید همی\nشاه سرو است و بخارا بوستان\nسرو سوی بوستان آید همی\nشاه ماه است و بخارا آسمان\nماه سوی آسمان آید همی\nنصر از شنیدن اشعار چنان از خود رفت که موزه هم بپا نکرده علی الفور\nسوار شده چهار نعل بسوی بخارا دوید و بر یک منزل رسیده دم را\nکرد، سمرقندی این واقعه را نقل نموده تعجب میکند که ((این یک\nنظم بسیار ساده است دران نه یک صنعت است و نه مضمون\nبندی باز چطور اثرش اینقدر میتوان شد ؟ )) چون در عهد دولت\nشاه حالت اصلی و فطری شاعری تغیر پذیرفته بود ازین سبب\nمردم در واقعیت و اظهار فطرت اثری محسوس نمیگردند لیکن"}
{"book": "adl0941", "page": 50, "text": "٤٠\nتا زمانی که قوم دماغ صحیح داشت شعرا دبرین اشعار وجد میکردند\nعروضی سمرقندی که خودش شاعر بزرگ است در چهار مقاله مینویسد\n(هنوز این قصیده را کسی جواب نگفته است که مجال آن ندیده اند که\nازین مضائق بیرون روند)\nبعضی کسان از ملک الشعرای سلطان سنجر (امیر معزی)\nبجواب نوشتن این قصیده فرمایش کرده بودند، چنانچه قصیدهٔ\nکه او نوشته مطلعش این است -\nرستم از ماژندران آید همی زین ملک از اصفهان آید همی اسم ممدوح ۱۲\nامیر معزی از شعرای کامل الفن است لیکن شعرش پیش اشعار\nرودکی مرتبه که دارد حاجت اظهارش نیست، رودکی بسیار پر گفتار\nبوده رشیدی سمرقندی تعداد اشعارش یک لک نوشته است\nچنانچه میگوید -\nمجمع الفصی ذکر رودکی - وقتیکه من در علیکده کابل معلم بودم وزیر ریاست حیدر آباد (آسمان جاه)\nبکابل آمد من بفرمايش رسيد بر بنای بعض مناسبات قصیدۀ رودکی را پیش نهاده قصیده نوشتم.\nدر ابتدا تمهید این بود که در مردم شهرت عام تشریف آوری آسمان جاه است پس آن اشعار ذیل بود که\nهمچنان باشیم گرم گفتگو : قاصد از در ناگهان آید همی : افکند شور مبارکباد پس\nاین حریفش بر زبان آید همی : آسمان جاه از سوی ملک دکن : جانب هندوستان آید همی"}
{"book": "adl0941", "page": 51, "text": "٤٦\nشعر او را بستم و سیزده صد هزار هم فزون تراید ار چہ تان که باید شمری\nرودکی بهمه اقسام سخن (قصیده، رباعی، قطعه، غزل، مرثیه) دارد\nلیکن امروز ما نمونه مثنوی اش بدست نداریم. این ظاهر است که\nکلیله دمنه که نظم کرده است مثنوی خواهد بود که واقعات مسلسل سِوا\nمثنوی دیگر جور ادا نمیشوند، دائره شاعری اش بلحاظ مضامین\nهم بسیار وسیع است. یعنی در سخن او (واقعه نگاری، خیال بند\nموعظت نصیحت. عشق ومحبت. مدح وثنا، صنایع وبدائع)\nهمه یافت میشوند و درجه کمال دارند. ما نمونه هر یکش را بالا\nختصار پیش میکنیم\nاخلاق و موعظت\nرودکی در اخلاق و موعظت بهمراه حسن ادای نکته های دقیق هم\nبیان کرده است، مثلاً او این مضمون را ادا کردن میخواهد که در نباید\nکه شما بر خوشحالی دیگران حسد و رشک ببرید!» آنرا چنین تلقین میکند\nزمانه پندی آزاده وار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است\nبروز نیک کسان گفت غم مخور زنهار بسا کسا که بروز تو آرزومند است"}
{"book": "adl0941", "page": 52, "text": "٤٧\nاکثر مردم بخل دیگران را شکایت میکنند لیکن باین نکته توجه نمیکنند\nکه غرض گرفتن به بخل وسخاوت شخصی دلیل طماعی وکدا طبعی است\nرودکی مضمون ہذا را چنین ادا میکند ـ\nتأکی کوی که اہل کیتی در هستی و نیستی لئیمند\nچون تو طمع از جهان بریدی دانی که همہ جہان کریمند\nنقشه بی ثباتی دنیا چنین میکشد ـ\nزندگانی چه کوتاه چه در از نه به آخر به مرد باید باز\nهم به چنبر گذار خواهد بود این رسن را اگر چه ہست دراز\nخواهی اندر عنا و محنت زی خواهی اندر نشاط نعمت و ناز\nخواهی اندک تر از جهان بپذیر خواهی از ری بگیر تا به حجاز\nاین همه بود باد تو خواب است خواب را حکم نی مگر به مجاز\nاین همه روز مرک اگر بینی نشناسی زیک دگرشان باز\nغالباً در فارسی فلسفه عمرخیام و اپیکورس را اولاً همین شاعر روشناس\nکرده است) چنانچه میگوید ـ\nشاد زی با سیاه چشمان شاد که جهان نیست جز فسانه و باد"}
{"book": "adl0941", "page": 53, "text": "٤٨\nزآمده شادمان نباید بود وزگذشته نکرد باید یاد\nنیک بخت آن کسی که داد و بخورد شوربخت آن که او نخورد نداد\nبادو ابر است این جهان افسوس باده پیش آر هر چه بادا باد\nتمام دیوان خواجه حافظ شرحی است ازین متن ـ\n\nروی بمحراب نهادن چه سود دل به بخار او بتان طراز\nایزد با وسوسه عاشقی از تو پذیرد نه پذیرد نماز\n\nواقعه نگاری\nیعنی تصویر کشیدن یک واقعه عنصری است از شاعری این عصر\nدر کلام رودکی در هر جا بنظر می خورد، در یک قصیده تصویر شباب\nو پیری کشیده است چند اشعارش هدیه میکنیم ـ\nمرا بود فروریخت هر چه دندان بود نه بود دندان لابل چراغ خندان بود\nیکی نماند کنون بل همه بود و برنخت چه نحس بود همانا که نحس کیوان بود\nنه نحس کیوان بود و نه روز کار دراز چه بود راست بگویم قضای یزدان بود\nهمی ندانی ایماه روی غالیه موی که حال بنده ازین پیش بچه سامان بود\nبزلف چوگان نازش همیکنی تو به ندیدی او لا آنکه که زلف چوگان بود"}
{"book": "adl0941", "page": 54, "text": "٤٩\n\nشد آن زمان که رویش بسان با شد آن زمانه که مویش بسان قطران بود\nشد آن زمانه که او شاد خرم بود نشاط او بفزون بود غم نقصان بود\nهمیشه دستش زی زلفگان خوشبو بود همیشه کوشش زی مردم سخندان بود\nهمیشه شاد ندانستمی که غم چه بود دلم نشاط طرف را فراخ میدان بود\nعیال نه زن فرزند و مؤنت نه ازین همه تنم آسوده بود و آسان بود\nهمی خرید و همی ریخت بیشمار درم بشهر هر چه همی بر کرانه پستان بود\nبسا کنیزک نیکو که میل داشت بدو بشب زیار شد و نزد او پنهان بود\nشد آن زمانه که شعر و را جهان نسبت شد آن زمانه که او شاعر خرامان بود\nتودو کی را اے ماهر و کنون بینی بدان زمانه ندیدی که در خراسان بود\nبدان زمانه ندیدی که در چمن رفتی سرود گویان گوئی هزار دستان بود\nکرا بزرگی و نعمت ازین و آن بودی و را بزرگی و نعمت زآل سامان بود\nبد او میر خراسانش چهل هزار درم از و فزونی یکپنج میرماکان بود\nکنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم عصا بیار که وقت عصا و انبان بود\n\nن شاعر ایران بجاے مرد دگر زن میکند عجیب !-"}
{"book": "adl0941", "page": 55, "text": "۵۰\nمدحیه\nنمونه های شاعری مدحیه که ازو یافت میشوند بلند پایه هستند\nو دران خیال آفرینی هم مشاهده میشوند—\nشاهی که بروز رزم از راد زرین نهد به تیر و زپیکان\nتا کشته او ازان کفن ساز تا خسته او ازان کند درمان\nمرثیه\nمرثیه های متعدد دارد و در همه نشان خالص مرثیه موجود است\nدر یک مرثیه (که بر وفات پسر وزیر اعظم نوشته) باندازه حکیمانه\nتلقین صبر نموده است ،\nای آنکه غمگینی و سزاواری واندر نهان سرشک همی باری\nرفت آنکه رفت آمد آنکه آمد بود آنچه بود خیره چه غم داری\nهموار کرد خواهی گیتی را گیتی است کی پذیرد همواری\nمستی مکن نشنود او مستی زاری مکن که نشنود او زاری\nشو تا قیامت زاری کن کی رفته را به زاری باز آری\nرودکی مرثیه شعرای نامدار عصر خویش (شهید بلخی و مرادی)"}
{"book": "adl0941", "page": 56, "text": "۵۱\n\nرا هم نوشته که در مجمع الفصحا منقول است ،\n\nغزل\n\nدر آن عصر غزل حیثیت مستقل پیدا نکرده بود بلکه در ابتدای\nقصائد تشبیب مینوشتند و همانرا غزل میگفتند نمونه اش\nملاحظه شود —\n\nای جان من از آرزوی تو پر زمان بنمائی یکی روی بخشائی بر تن جان\nدشوار نمائی رخ و دشوار دهی بوس آسان بربائی دل و آسان ببری جان\nنزدیک من آسانی تو باشد دشوار نزدیک تو دشواری من باشد آسان\nمشوش است دلم از کرشمه سلمی چنان که خاطر مجنون ز طره لیلی\nچو کلشکر دهمیم در و دل شود تسکین چو ترش روی شوی دارم مانی از صفرا\nببرده نرگس تو آب جادوی بابل گشاده غنچه تو باب معجز عیسی\n\nواله داغستانی یک غزل رودکی را نقل نموده است بمطلعش\nاین است —\n\nزهی فزوده جمال تو زیب آرا را شکسته سنبل زلف تو مشک سارا را\n\nلیکن درین عصر چنین انداز نیست ، علاوه برین در مقطع غزل تخلص"}
{"book": "adl0941", "page": 57, "text": "٥٢\nمذکور است حالانکه تا آن زمان تخلص را در غزل نیز نمی آوردند-\nمرتبۂ اشعار مذکورۂ رودکی ظاہر است ولی عنصری میگوید-\nغزل رودکی وار نیکو بود غزلہای من رودکی وار نیست\nاز ین شعر ظاهر میشود که عنصری رودکی را در غزل گوئی اوستا\nمی شمارد بنابراین تسلیم کردن لازم است که غزلهاے خوب\nرودکی ضائع شدند ، و یا اینکه در غزل گوئی عنصری از رودکی\nہم پست تر بودہ -\n\nقصیده\nرودکی طرزی که برای قصیدہ قائم کردہ بود تا امروز معمول است\nیعنی در ابتدا تشبیب یا بهاریه وغیرہ سپس گریز بطرف مدح پادشاہ\nو ذکر خود و سخا عدل و انصاف ، شجاعت وغیرہ و در آخر دعا ،\nدر صنائع شاعری ترصیع نام یک صنعت است یعنی ہر دو مصرع الفاظ\nہم وزن می آرند مثلا .\nرما در اثر قہر او کند شنجرف جماد را اثر لطف او کند شمشا\nاین صنعت در تمام قصائد رودکی موجود است تا صدی ششم این دان"}
{"book": "adl0941", "page": 58, "text": "٥٣\n\nعام تمام شعرا بوده قصیده اگر چه سر تاسر مداحی میباشد لیکن رودکی\nجابجا مناظر قدرت را نیز بسته است ـ\nاز بنفشه مرزها گسترده دیباهای چین وز شگوفه شاخها بر بسته در شاه وا\nیا هوای اوست زمین گفتی هر چه گفتی دریم بر زمین اوست گفتی هر چه در عالم بها\nاز میان جوی آن آبی روان همچون گلاب شاخها گل شگفت در کنار جوئها\nبود هر جا بهر نزهت گاه بار نقل و مل گلستان در گلستان و میوه اندر میوه دار\nکوه دیگر کوه سیمین گشت زرین شد چمن آب دیگر باره روشن گشت تیره شد هوا\nگشت خامش فاخته تا شد چمن پرداخته گشت بلبل بی نوا تا بوستان شد بی نوا\nنار چون بر حقه زرین نگینهای عقیق سیب چون بر چهره سیمین نشانهای بکا\nباد سرد آمد چو آه عاشقان هنگام صبح بانگ زاغ آمد چو از معشوق پیغام جفا\nبذا نگہی که دو لشکر بروی یکدیگر گران کنند رکاب و سبک کنند عنان\nز گرد مهب پان تیره شود رخ خورشید ز بانگ مردان خیره شود دل کیوان\nیکی کشیده سنان و یکی گشاده حسام یکی گشاده کمند و یکی کشیده کمان\nاصل معیار حسن قصیده گریز است ( یعنی در میان تشبیب ذکر ممدوح\nرا بطرزی به پردازد که گویا از سخن سخنی پیدا شده و این هرگز ظاهر نشود که"}
{"book": "adl0941", "page": 59, "text": "٥٤\nمدح ممدوح را به قصیده‌ اراده آغاز کرده است) گریزهای رودکی\nاکثر بهمین رقم هستند مثلاً در یک قصیده تصویر موسم خزان را\nمیکشد که در ذیل آن میگوید –\nباد خوارزمی کنار باغ پر دینار کرد چون کنار زائران را کرد دوست باد شد\nیا مثلاً در ذیل تعریف باغ میگوید –\nیار من گفتا بهشت است ای شگفت !! این باغ نیست\nگفتم این باغی است خرم چون بهشت کردگار\nآن بهشت ناپدید است – این بهشت استی عیان\nاین بنقد آن نسیه آن نهان این آشکار\nآن مکافات نماز است – این مکافات مدیح\nآن عطای کردگار است این عطای شهریار\nرودکی در بعض قصائد التزام رموز را نموده است که هیچکس\nتقلیدش نتوانست مثلاً یک قصیده شش سی و سه شعری است\nکه سراسر مطلع‌ها میباشند مطلع اولش اینست –\nندانی در چم ای بت مرازان زار گردانی دگر زارم نگردانی بداغ هجر کردانی\n\nعصه اقلد با ن حصرا بعد سرام ۲۰۰ کانه"}
{"book": "adl0941", "page": 60, "text": "۵۵\n\nهجو یا شکوه\nهجو یک داغی خیلی بد نما بر چهرهٔ شاعری فارسی است لیکن هجو\nرودکی هم از متانت و واقعیت عاری بنظر نمی آید -\nزهی سوار و جوان و تو انگر از ره دو بخدمت آید نیکو سکال نیک اندیش\nپسند آید مر خواجه را پس از ده سال که باز گردد پیر و پیاده و دل ریش\n\nجدت مضامین\nدر شاعری ابتدا یے عموماً مضمون بندی ہیچ نمیباشد لیکن\nحیرت است که رودکی ازین کلیہ مستثنی مانده بسیار مضامین تازه\nبتازه پیدا کرده است مثلاً میگوید -\nآفتابی که زچابک قدمی بر سر ذره نماید جولان\n\nدر تعریف اسپ\nرودکی چنگ بر گرفت و نواخت باده انداز کو سر و و انداخت\nآن عقیقین مے که هر که بدید از عقیق گداخته نشناخت\nهر دو یک گوهرند لیک بطبع این بیغست و آن دگر گهت"}
{"book": "adl0941", "page": 61, "text": "٥٦\nتا بسوده دو دست رنگین کرد ناچشیده به تارک اندر تاخت\nبنفشه های طرب خیل خیل سر بر زد چو آتشی که بکو کرد بر د و یدکبود\nبیار و هان بده آن آفتاب کش مخورد زلب فرو شود و از دهان برار ددود\nتیر او ماننده روزی که زی مردم سد تیر دشمن باز کرد و سوی دشمن جون صدا\nموسم بهار\nهر آنچه بست ایمان ارم بهم شد باز بر آنچه کرد بزیر زمین نهان قارون\nسرشکتا بپراگنده کرد در بستان نسیم باد پدیدار کرد در هامون\nمدتیسان شب خون کرد ، اکنون برمه کانون .\nکه گردون گشت از و پر کرد ، و صحرا گشت از و پر خون\nاگر خواهی نشان خون ، نگه کن لاله بر صحرا\nاگر خواهی نشان کرد ، بنگر ابر بر گردون\nنگارین شیندستم که گاه محنت و حرمان سه پیراهن سلب بوده یوسف را بعمر اندر\nیکی از کید شد پر خون دوم چاک از تهمت سوم یعقوب را ز بوی روشن کرد چشم تر\nرخم ماند بدان اول دلم ماند بدانم نصیب من شود از وصل آن پیراهن دیگر\nزلف ترا جیم ، آن که او خال ترا نقطه آن جیم کرد"}
{"book": "adl0941", "page": 62, "text": "۵۷\nاز دهن تنگ تو گویا کسی وانگلی نار بد و نیم کرد :\nرباعیات\nرباعیاتش بلند نیست ، یک رباعیش مجمع الفصحا\nنقل کرده -\nچون کار دلم ززلف او ماند گره در هر رگ جان صد آرزو ماند گره\nامید زگریه بود ، افسوس افسوس کانهم شب وصل در گلو ماند گره\nلیکن این کلام هرگز از عصر رود کی شده نمی تواند\nمقبولیت عام و اعتراف شعرا\nدر میان شعرا کمال شاعری رود کی عموماً مسلم است خود\nمعاصر و هم فن همپایه‌اش (شهیدی میگوید -\nبسخن ماند شعر شعراء رود کی را سخنش تلونیات\nشاعران را خرد چست بلیغ رود کی را خرد چست هجاآت\nعنصری میگوید -\nغزل رود کی وار نیکو بود غزلهای من رود کی واریت\nاگرچه بکوشم به باریک و هم درین پرده اندر مرا یار نیست"}
{"book": "adl0941", "page": 63, "text": "٥٨\n\nمعروف بلخی میگوید ع از رودکی شنیدم سلطان شاعران\nدقیقی میگوید -\n\nکه را رودکی گفته باشد مدیح امام فنون و سخنور بود\nدقیقی مدیح آورد نزد او چو خرما بسوی هجیور بود\nیکی در زمان نظامی سمرقندی بر شاعری رودکی نکته چینی نمود\n\nنظامی بجوابش مینویسد -\n\nای آنکه طعن در شعر رودکی این طعن کردن تو از جهل و کودکی\nکانکس که شعر داند، داند که در جهان صاحب قرآن شاعری ، استاد رودکی\n\nرودکی در سنۀ ٣٢٩ هجری وفات کرد دیوانش در ایران بطبع رسیده\nاست -\n\nدقیقی\nاگر چه عهد هر پادشاه سلسلۀ سامانیه یک پایۀ نوزینۀ بام ترقّی\nاست ، لیکن من جمله ازان دور نوح ابن منصور آخر المنازل میباید\nاین فخر بعهدش حاصل است که خاکه ابتدای سرمایۀ فخر و ناز عجم\nـ یعنی شاهنامه (که این ایثر آنرا ے قران العجم » میگویند)"}
{"book": "adl0941", "page": 64, "text": "۵۹\nدر همین عهد قائم شده، واگر یک واقعه اتفاق پیش نمی آمد\nضرور فهرست کار نامه های سلطان محمود از اسم شاهنامه خالی\nمی ماند. خاندان سامانی از قدیم آرزو داشت که داستان\nاسلافش نظم شده زبانزد عام گشته شهرت تمام پیدا کند لیکن هنوز\nفن شاعری بمرتبه نرسیده بود که یک سلسله عظیم تاریخی در قا\nشعر در آید، وقتیکه نوح ابن منصور در بخارا بسنه ۳۶۵ هجری بتخت\nسلطنت نشست بخارا از شعرای نامی پر بود، که ازان دقیقی از\nخود پایتخت (بخارا) بود.\n\nاسم اصلی اش منصور ابن احمد است، و در ابتدا تربیت\nاز دست امراء چغاتیه یافت. لیکن چون کمالش شهرت گرفت\nنوح بدر بار خود جلب کرده با و خدمت نظم نمودن شاهنامه سپرد\nدقیقی زور طبع خویش را اول اندازه کرده بود چنانچه خدمت\nمذکوره را بعهده گرفت و تخمیناً یک هزار اشعار نوشت و بعضی\nمردم خیال دارند که آن اشعار امروز در شاهنامه داخل اندر فردوسی\n\nله تذکره هفت اقلیم و مجمع الفصحا روایت اخیر.\n\nابتدای شاهنامه"}
{"book": "adl0941", "page": 65, "text": "٦٠\nاین واقعات را در ذیل تاریخ شاهنامه اجمالاً چنین مینویسد،\nجوانی بیامد کشاده زبان  سخن گو و خوش طبع در روشن روان\nبه شعر آرم این نامه را گفت من  ازو شادمان شد دل انجمن\nزگشتاسب و ارجاسپ دی  بگفت و سرآمد و را روزگار\nسخن حیرت انگیز است که دامن غربت این مستر کاملین بیک داغ\nاخلاقی داغدار است . دقیقی یک غلام خوشرویی غیرتمند دا شت\nکه با وعشق هوس آمیز پیدا کرد ، غیرت غلام تحمل بی ننگی نتوانست\nو دقیقی را براه عدم راست کرد ، فردوسی این واقعه شرمناک را\nدر پرده ابهام ادا کرده -\nجوانیش را خوی بد یار بود  ایا بد همیشه به پیکار بود\nیکا یک از و بخت برگشته شد  بدست یکی بنده کشته شد\nفردوسی اشعار او را به فیاض دلی خود در شاهنامه داخل نمود که بدو\nآن نام دقیقی حیات جاوید حاصل کرد ، چنانچه خودش میگوید -\nکنون را ز ما باز جویم ترا  حدیث دقیقی بگویم ترا\nچنان دید گوینده یک شب بخواب  که یک جام می داشتی چون گلاب"}
{"book": "adl0941", "page": 66, "text": "٦١\n\nدقیقی زجاے پدید آمدی\nبدان جام می داستانها زدی\nبه فردوسی آواز دادے که می\nمخور جز به آئین کاؤس کی\nکه شاهی گزیدی زگیتی که بخت\nننازد بدو تاج و شمشیر و تخت\nشهنشاه محمود گیرنده شهر\nز شادی بهر کس رسانده بهر\nبدین نامه گر چند بشتافتی\nکنون هرچه جستی همه یافتی\nزواندازه من بیش گفتم سخن\nاگر بازیابی بخیلی مکن\nزگشتاسب و ارجاسپ بیتی هزار\nبگفتم سرآمد مرا روزگار\nگر ان مایه نزد شهنشه رسد\nروان من از خاک بر مه رسد\nبداند که پیش از تو آخر کسی\nدرین داستان رنج بردش بسی\nپذیرفتم و داشتم روی پاس\nمرا در دل آمد زهر سو هراس\nکه روزے مرا هم بیاید گذشت\nز گفتار او در نشاید گذشت\nز گفتار او بشنو اکنون سخن\nکه گفت است این داستان کهن\nفردوسی به دقیقی اظهار همدردی و مرده پرستی نموده این خلقش\nقابل قدر بود لیکن هنوز داستان بآخر نرسیده بود که نیتش فاسد شد\nچنانچه بعد از اشعار دقیقی می سراید—"}
{"book": "adl0941", "page": 67, "text": "۶۲\nنگردیم این نظم سست آمدم همه بیتها را درست آمدم\nمن این زان نوشتم که تا شهریار بداند سخن گفتن نابکار\nدمان کر بماند ز خوردن تهی ازان به که ناساز خوانی نهی\nدو گوہر نمودم بگوہر فروش کنون شاه دارد بگفتار گوش\nسخن چون بد نیکو نه بایدت گفت مگوی و مکن رنج با طبع جفت\nچو طبعت نباشد چو آب روان مبر دست زی نامه خسروان\nاگر مقصد فردوسی از نقل نمودن کلام دقیقی تیزی بازار\nکلام خویش بوده پس چرا اول بر سر آن غریب آنپا را حسان را بار کرد؟\nاین واقعه برای دریافتن این امر که «بچه سلطان محمود چقدر\nواقعیت دارد؟» معیار شده میتواند!\nفردوسی پادشاه سخن است. پیش او کدام غتیش حرف\nزده میتواند ؟\nلیکن رعی انصاف شیوه ایست که بالای طاعت است\nلهذا ما درینجا چند اشعار دقیقی را بطور سرسری و بلا انتخاب نقل\nمیکنیم که ازان اندازه مرتبه کلام دقیقی بشود . آن تصویر معرکه آرا"}
{"book": "adl0941", "page": 68, "text": "٦٣\n\nرا بالفاظ ذیل میکشد:-\nز بس بانگ اسپان و جوش خروش همی نالۀ کوس نشنیده گوش\nدرافشیان بسیار افراشته سر نیزه ها ز ابر بگذاشته\nچو رسته درخت از بر کوهسار چو پیشه نیستان بوقت بهار\nز تاریکی گرد و بانگ سپاه کسی روز روشن نمی دید راه\nبکردند یک تیر باران سخت بسان تگرگ بهاران درست\nبپوشیده شد چشمۀ آفتاب زپیکانهای درخشان چو آب\nتو گفتی هوا ابر آرد همی وزان ابر الماس بارد همی\nهوا زین جهان بود شب میگون شده زمین سر بسر پاک در خون شده\nدر و دشتها شد همه لاله گون به دشت بیابان همی ریخت خون\nچنان شد ز بس کشته آن رزمگاه که بروی نه تانیست رفتن نگاه\n\nجوهر اصلی کلام فردوسی همین است که تصویر واقعه را بهو بهو میکشد\nاز راه انصاف بگوئید! (( آیا اشعار مذکور دارای این صنعت\nنیستند؟ )) بیشک فردوسی این وصف را بحد کمال رسانیده ولی\nازین اشعار صاف عیان میشود که این همان شعرای قیقی است که باطنش"}
{"book": "adl0941", "page": 69, "text": "٦٤\nدر کلام دقیقی الفاظ عربی کم اند\nثانی تیز تر گشته . تا زمان دقیقی در زبان فارسی الفاظ عربی\nبودند در اختلاط هر دو زبان یک لسان جدید تشکیل یافته بود\nاز عباس مروزی کل چار اشعار هستند ولی در ان نسبت\nفارسی الفاظ عربی بیشتر اند ، و کلام رود کی و شهید بلخی\nوغیره هم بهمین کیفیت است اولین کسیکه زبان فارسی را از آمیزش\nالفاظ عربی پاک کرده مستقل ساخته است دقیقی است ، شما\nصده اشعارش بخوانید یک لفظ عربی نخواهید یافت ، شومی\nطالع دقیقی ملاحظه شود که دست ا - لی شهرت این تاج فخر را\nاز سرش ربوده بر سر فردوسی نهاد، دقیقی زبان فارسی را چقدر\nصاف کرد؟ نمونه اش این است .\nچوگشتاسپ را داد لهراسسپخت    فرود آمد از تخت و بربست و رخت\nبه بلخ گزین مشد بدان نو بها    که یزدان پرستان آن روزگا\nمر آن خانه را داشتندی چنان    که مکه را تا زبان این زمان (ابل عرب ۱۲)\nبدآن خانه شد شاه یزد انپرست    فرود آمد آن جایو هیکل ببست\nبه بست آره در آفرین خانه را    در ان خانه نگذاشت بیگانه را\n\nصد را اگر سود کنیم ٩٠٠ عاید میدهد"}
{"book": "adl0941", "page": 70, "text": "٦٥\n\nبپوشید جامه پرستش پلاس خدا را چنین داشت باید سپاس\nبیفگند پاره فر و هشت موی سوی روشن دادگر کرد روی\nبنیایش همی کرد خورشید را چنان برده بد راه جمشید را\nچوگشتاسپ بر شد به تخت پدر که فر پدر داشت بخت پدر\nبسر برنهاد آن پدر داده تاج که زی بنده باشد بر آزاده تاج\nمنم گفت یزدان پرستند شاه مرا ایزد پاک داد این کلاه\nبدان داد ما را کلاه بزرگ که بیرون کنم از میش گرگ\nسوی راه ورزان نیاریم چنگ بر آزاده گیتی نداریم تنگ\nپسر از دختر نامور قیصرا که ناهید بدنام آن دخترا\nکتایونش خواندی گرانمایه شاه دو فرزند آمد چو خورشید و ماه\nیکی نامور فرخ اسفندیار شهی کار زاری نبرده سوار\nپشوتن دگر گرد شمشیر زن شهی نامبردار لشکر شکن\nچو یک چند گاهی بر امد برین درختی پدید آمد اندر زمین\nاز ایوان گشتاسپ تا میان کاخ درختی کش برگ و بسیار شاخ\nهمه برگ او پند و بارش خرد کسی کو چنو برخورد کی مرد"}
{"book": "adl0941", "page": 71, "text": "٦٦\nخجسته پیئی نام او از بهشت که رهبر من بکوشش را بکشت\nدرین اشعار جابجا فک اضافت و الف اشباع «که امروز متروک\nشده» موجود است لیکن چون در قدیم این عموماً مروج بود\nدقیقی بی تکلف آن را استعمال می نماید ـ\nدقیقی باشنوی قصیده و غزل را هم ترقی داده دو شعرای\nذیل که بصورت گمنامی زبانزد عوام اند از غزل دقیقی است.\nگویند صبر کن که ترا صبر بر دهد آری دهد ولیک بعمر دگر دهد\nمن عمر خویشتن بصبوری گذاشتم عمر دگر بباید تا صبر بر دهد\nآن بعض غزلهای مسلسل هم نوشته و این بلحاظ عصر مذکور\nبالکل نادر چیز است، خصوصیت خاص شاعری اش این است\nکه در دائره رزم و بزم عشق و عاشقی مخصوص نیست، امروز کلما\nرا که «نیچرل شاعری» لقب می دهند غالباً در فارسی اوّل\nبنیادش همین قائم کرده است. در یک قصیده در ذیل\nکیفیت بهار تصویر گلهای خوشرنگ بوقلمون را بدین\nاسلوب می کشد ـ"}
{"book": "adl0941", "page": 72, "text": "٦٧\n\nسحر کا ہان که باد نرم جنبد بجنباند درخت سرخ و اصفر\nتو پنداری که از گردون ستاره همی بارید بر دیبای اخضر\nنگار اندر نگار و لون در لون هزاران در شده پیکر به پیکر\nیک غزل مسلسل برنگینی موسم بهار ومی معشوق نوشته-\nدر افگند ای صنم ابر بهشتی زمین را خلعتی اردی بهشتی\nزمین بر سان خون آلوده دیبا هوا بر سان مشک اندوده دشتی\nبدان ماند که گویی از فی مشک مثال دوست بر صحرا نوشتی\nبتی رخسار او همرنگ یاقوت می بر گونه جامه کنشتی\nجهان طاؤس گونه گشت گوئی بجای نرمی و جای درشتی\nزگل بوی گلاب آید بدانسان که پنداری گل اندر گل سرشتی\nدقیقی چار خصلت برگزیده است به گیتی از همه خوبی و زشتی\nلب یاقوت رنگ و ناله چنگ می خون رنگ کیش زردشتی\nمذهب ۱۲\n\nشعر العجم حصه (۶) ضمیمه امیہ"}
{"book": "adl0941", "page": 73, "text": "٦٨\n\nشهید بلخی\n\nشاعر نامور این دور است ـ تذکره مختصرش پیشتر\nگذشته ـ نمونه اشعارش درینجا تقدیم است\n\nدانش و خواسته است کور گل که به یکجا نه بشکفند بهم\nهر کرا دانش است و خواسته نیست هر کرا خواسته است دانش کم\nاگر غم را چو آتش دور بودی جهان تاریک بودی جاودانه\nدرین کیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی شادمانه\nبر فلک هر دو شخص پیشه ورند این یکی درزی آن دگر جولاه\nاین نه دوزد مگر کلاه ملوک و ان نه بافد مگر پلاس سیاه\nابر همی گرید چون عاشقان باغ همی خندید چو معشوق وار\nرعد همی نالد مانند من چون که بنالم به سحرگاه زار\nچون چلیپای رام زان شد باغ کآب ریزی باغ راز حلی\nابر چون چشم نهر بن عقیله است برق مانند ذو الفقار علی\nعیب باشد به کار نیک درنگ گر شتاب آید ای رفیق ملام\nعاقبت را هم از نخستین بین تا به غفلت گلو نه گیرد دام"}
{"book": "adl0941", "page": 74, "text": "٦٩\n\nابو شکور بلخی\n\nدر سنه ٣٣٨ هجری بود. کلامش بسیار کمیاب است لیکن هر قدر که\nموجود است ازان ثابت میشود که هر قدم شاعری بسوی ترقی است.\nشخصی از سقراط پرسید که «بعد از تحقیقات و تدقیقات طویل شما چه\nدریافته اید؟» او بجواب گفت که «همین تحقیق شد که هیچ معلوم نشد»\nابو شکور این خیال فلسفیانه را با نداز خیلی خوب و شاعرانه ادا کرده است\nتا بدانجا رسیده دانش من که بدانم همی که نادانم\nچند اشعار مثنوی اش منقول اندر ان صاف رنگ شاهنامه ظاهر است\nبدشمن برت مهربانی مباد که دشمن درختی است تلخ از نهاد\nدرختی که تلخش بود گوهرا اگر چرب و شیرین دهد مرد را\nهمان میوهٔ تلخ آرد پدید از و چرب و شیرین نخواهی مزید\nفردوسی همین مضمون را خیلی بلندتر بسته است.\nدرختی که تلخ است او را سرشت گرش بر نشانی به باغ بهشت\nور از جوی خلدش بهنگام آب به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب\nسر انجام گوهر بکار آورد همان میوهٔ تلخ بار آورد\n\nشمرا لحم (٦٠٠) عبدالسمیع"}
{"book": "adl0941", "page": 75, "text": "۷۰\nخبازی نیشاپوری\nشاعر مشهور دولت سامانیه است در ۳۴۲ هجری وفات نمود کلامش بالکل نایاب است، دو اشعار از گریز یک قصیده مشهور اند و دران با جدت مضمون متاخرین رنگ نیچرل هم موجود است .\nمی بینی آن دو زلف که بادش همی برد\nگوئی عاشقی است که هیچش قرار نیست\nیا نه که دست حاجب سالار لشکر است\nکز دور می نماید کامروز بار نیست\nعماره مروزی\nاز مرو بوده در ۳۶۵ هجری انتقال کرد، نمونه کلامش این است\nآتش ندیدی پی آب ممتزج\nاینک نگاه کن تو بدین جام و این شراب\nجام بلور و لعل می صاف اندر و\nگوئی که آتشی بر آمیخته به آب\nدرین دور علاوه بر شعراء مذکورین دیگر بسیار شعرای خوشگو و خوش فکر گذشته اند مثلا عجمی طخاری ابوالعباس زنجی جویباری ابوالمثل بخاری طلحه و غیره ـ لیکن چون حالات و اشعار ایشان خیلی نایاب اند لہذا ما باسماء شان تعرض نمیکنیم ـ"}
{"book": "adl0941", "page": 76, "text": "۷۱\n\nغزنوی\nاگرچه شاعری از آغاز خود برابر براه ترقی قدم می زد لیکن\nدر دور غزنویه بمنتہای کمال رسید ۔ پادشاہان اقلیم سخن\nیعنی فردوسی اسد طوسی عنصری فرخی حکیم سنائی منوچہری\nدامغانی، یادگار ہمین عہد ہستند .\nسلسله غزنویه در حقیقت یک شاخ حکومت سامانیه است\nالپتگین که غلام خاندان سامانی بوده در عہد عبد الملک ابن نوح سامانی\nالمتوفی سنه ۳ هجری ترقی کرده بدرجہ امارت رسید عبدالملک\nاو را حاکم خراسان ساخت بعد از عبدالملک چون پسرش منصور\nسریر آرا گشت الپتگین از خراسان بغزنین رفت و بعد از ۸ ساله\nحکومت جان بحق سپارید. و پسرش ابو اسحق جانشینش\nشده در ظرف چند روز وفات یافت غلام الپتگین (سبکتگین)\nدر عہدش خیلی جوہر قابلیت خویش را نشان داده بود که مردم بعد از\nوفات ابو اسحق آنرا حاکم غزنین ساختند همین غلام غلامان سامانیه"}
{"book": "adl0941", "page": 77, "text": "۷۲\nبانی اوّل دولت غزنویه است و سلطان محمود فاتح ہندوستان\nفرزند همین نامدار میباشد .\nسبکتگین اولین کسی است که هندوستان را به نگاه تسخیر نمود\nمطالعه کرده راجه جیپال را ہزیمت ہای متواتر داده از دربار\nسامانیه خطاب ناصر الدین یافت - در سن ۳۸۳ هجری وفات نمود\nو پسرش اسمعیل که از بطن دختر الپتگین بوده در بلخ تخت نشین شد\nمحمود درین زمان در غزنین بوده او به برادر خویش نوشت که\nشما اداره حکومت بلخ بدست گیرید و غزنین را برای من نمایمد\nمگر اسمعیل قبولدار نشد و نوبت بجنگ رسید ) اسمعیل شکست خورد\nمحمود در عهد پدر خویش از دربار نوح سامانی خطاب سیف الدولہ\nحاصل کرده بود و بعد از تخت نشینی از دربار خلافت ( بغداد )\nبخطاب یمین الدوله مخاطب شد .\nفتوحات و معرکه آرائیہای شاہ محمود یک داستان\nخیلی دلچسپ است که امروز هم صدای بازگشتش از در و دیوار\nہندوستان شنیده میشود لیکن از زبان شعر العجم بجای نغمه فتوحات"}
{"book": "adl0941", "page": 78, "text": "۷۳\nمادی (ملکی) ترازه فتوحات روحانی (علمی) اش\nموزون تر است .\nمحمود شلبی که کشورستان و فاتح بود در علم وفضل هم یدطولی\nداشت ـ جواهر مضیه (که یک کتاب نهایت مستند فقهای\nحنفیه است آنرا در زمره فقهاء شمار کرده است و در فقه خودش\nیک تالیف مبسوط دارد ـ در غزنین یک دارالعلوم عظیم الشان\nتاسیس نموده بود و با آن یک عجائب خانه که حاوی بر تمام\nعجائیات و نوا در عالم بوده نیز بود و نیز در ملک هر قدر که مشاهیر فن\nداشت همه را بدربار خود جلب کرده بود، از آنجمله ابوریحان\nبیرونی است که در علوم و فنون مختلفه همپایه بو علی سینا\nبشمار میرود محمود بو علی را هم بر سفره کرم خویش دعوت داده\nبود ولی بوجه ترس نه آمد محمود بر شاعري بحوصله شاهانه\nتوجه فرمود و یک محکمه مستقل قائم کرده عنصری را رئیس آن\nساخت و بخطاب ملک الشعراء نواخت .\nتمام تذکره ها مینویسند که چهار صد شعراء از خوان کرم محمود\n\nکارنامه علمی سلطان محمود\n\nتربیت شعراء ماضی"}
{"book": "adl0941", "page": 79, "text": "٧٤\n\nبهره یاب بوده اند و برای شان امر بود که کلام خویش را\nاز نظر عنصری گذشتانده بدر بار تقدیم کنند وقتیکه شهرزاد\nمسعود از خراسان به غزنین آمد و شعراء بدر بار عام قصائد\nخویش را تقدیم کردند . در ینوقت هر شاعر را بیست هزار و زینتی\nو عنصری را پنجاه پنجاه هزار در هم بخشید چنانچه میگوید -\nمرا دو بیت بفرمود شهریار جهان بران صنوبر عنبر عذار مشکین خال\nدو بدره زر بفرستاد و دوهزار درم برغم حاسد تیمار بد سگال بکال\nبرای عنصری در صله یک رباعی امر به پر کردن دهنش از جواهر ات\nفرمود یک نکتہ حین واقعات ہذا را در معائب سلطان محمود شما\nخواهد کرد - و آنمی یک لشکر کثیر خوشامد گران و مداحان فراهم نمود\nبران باران جواهر و زر کردن فیاضی نیست بلکه اسراف سبک\nسری است - لیکن حقیقت الحال این است که این\nفیاضی های محمود بغرض مدح پسندی نبود بلکه برای\nترقی دادن فن و ادب و تاریخ بود - او از فردوسی\n۱- مجمع الفصحا تذکرہ زینتی -- تاریخ فرشته -"}
{"book": "adl0941", "page": 80, "text": "۷۰\n\nشاهنامه نوسانده بر عجم احسان بزرگ میکند. اگر عجمستان\nامروز گم است ولیکن کارنامه هایش هنوز محو نشده اند. فتوحات\nاسلامی اگرچه ترانه های مذهبی مسلمانان هستند لیکن برکت\nشاهنامه است که امروز مسلمانان به نسبت ضرار و خال از\nاسم رستم و سهراب بیشتر آشنا هستند امروز چند کس هستند که عبد الملک\nولید، مقتدر، معتضد، معتصم، مستعصم را میشناسند) لیکن جم\nکیخسرو، کیکاوس، فریدون، افراسیاب و اسفندیار) را طفل\nدبستان میشناسد، عنصری در یک قصیده ۱۸۰ شعری\nتمام محاربات سلطان محمود را به تفصیل بیان نموده است، و بدا\nبلخی نصیحت نامه نوشیروان را نظم کرد و اسدی طوسی تدوین لغات\nفارسی نمود و بر صنایع و بدایع فارسی یک کتاب نوشت - شعرای\nمحمودی علاوه بر تاریخ و اخلاق اصل فن را نیز ترقی دادند و شاعری\n\n۱ این کارنامه سلطان محمود بنقطه نظر اسلامی قابل تحسین نیست این ز اثرات تربیت است که در خانه\nسامانیها یافته بود بلی این بر عجم احسان است لیکن بر اسلام جفا و وقتیکه ضرار و خالد رضی الله عنها بن\nعبدالملک و مقتدر و غیره گمنام شوند شهرت و ناموری رستم و جم برای ما چه سود میدهد افسوس که دا\nهمچو سلطان محمود را نیز از داغهای سامانیه نگه دار می بینم اللهم اغفر له (انصاری عفا عنه)\n\n۲ تذکره دولت شاه سمرقندی -"}
{"book": "adl0941", "page": 81, "text": "٧٦\nفارسی را بدرجه رسانیدن که برای ادا نمودن هر قسم مطالب\nقابل شد، در اشعار شان همه انواع شاعری (مثل واقعه نگاری\nمعامله بندی - اظهار جذبات تصویر مناظر قدرتی) موجود\nهستند البته غزل نیست - لیکن هنوز شباب سلام بوده در اینوقت\nبیدار کردن - این فتنه خوابیده هیچ لازم نبود -\nاگر چه شعرای محمودی بی شمار هستند لیکن نامورانی را که\nمحمود در ندیمان خویش داخل کرده و سبعه سیاره آسمان سخن\nبودند شعرای ذیل میباشند - عنصری فردوسی اسدی عسجدی\nغفاری، فرخی منوچهری -\nعنصری\nاسمش حسن ابن احمد کنیت ابوالقاسم - تخلص عنصری وطن\nبلخ بود . در عنفوان شباب از سایه والدین محروم شد چونکه پیشه\nآبائی تجارت بود خودش هم به تجارت مشغول شد - یکبار برای\nتجارت بسفر آمد که دزدها تمام سرمایه را زدند بردند -\nبعد از ان عنصری سودای تجارت را از سر کشید ."}
{"book": "adl0941", "page": 82, "text": "۷۷\n\nتحصیل علم تو جه کرد) در ان عصر برای تعلیم شرط فیس و غیره مکتب\nهیچ نبود درسگاهای بزرگ ، بزرگ در هر جا ، و هر طرف کشاده بودند\nو هر شخص بهر طریقهٔ آرا دانه که میخواست تحصیل علوم میتوانست -\nعنصری همه علوم و فنون متداول کسب کرد لیکن چون طبع\nبا شاعری مناسبت فطری داشت پس شاعری را فن خود قرار داده\nبذریعه آن بدر بار برا در خورد سلطان محمود (نصر) رسید و نصر\nجوهرش را قابل دیده بدر بار محمود تقدیم نمود و رفته رفته خطاب ملک\nالشعرا یافت و سلطان چارصد شعرای در بار یرا امر داد که کلام\nخود را اوّل بخدمت عنصری بعرض اصلاح آورده بعد از ان بدربار\nالتقدیم کنند شعرای مشهور بمدح عنصری قصائد تقدیم کرده\nصله های گران می یافتند-\nعنصری از فیاضی های شاهانه محمود خیلی دولتمند شده بود که چار صد غلام\nزرین کمر زیر جلویش میدویدند و اسباب سفرش را که عموماً از نقره و طلا بوده چار\nشتر میبردند، انتها اینکه دیگهایش هم نقره و طلا بودند\nا ه حالات عنصری بیشتر از مجمع الفصحا و تذکره دولت شاه سمرقندی گرفته شده -"}
{"book": "adl0941", "page": 83, "text": "اکثر شعراء دولتمندی عنصری را برشک ذکر کرده اند خاقانی میگوید\nشنیدم که از نقره زد دیگدان زرو ساخت آلات خوان عنصری\nبدر بار محمود چارصد شعراء بودند که در میان شان شعرای قادر\nکلام مثل فرخی، عسجدی، غضاری، منوچهری نیز شامل اند لیکن\nفخر بقای نام سلطان محمود را صرف عنصری حاصل کرده است نظامی\nسمرقندی میگوید-\nبسا کاخها که محمود بنا کرد که از رفعت همی با مه مذاکر\nنمی بینی زان همه یک خشت برپا مدیح عنصری مانداست برجا\nعنصری بعد از وفات سلطان محمود تقریباً ده سال پس در ۴۳۱ هجری\nوفات کرد تعداد اشعارش شستی هزار بیان میشود که امروز\nاز انجمله صرف سه هزار موجود هستند سوای قصائد مثنوی های\nمتور و نیز نوشته (مثلا وامق و عذرا - سرخ بت و خنگ - نهر\nعین) لیکن امروز نایاب هستند .\nدران عصر لازمه بزرگت شاعری ندیمی (یعنی فن مجلس)\nبود شاعریکه درین فن زیاده ماهر بود همانقدر کامیاب می شد ) بناءً علیه"}
{"book": "adl0941", "page": 84, "text": "۷۹\nدر شاعری بیشتر بدیهه گوئی لازم بوده - در ینود صنف عنصری\nنظیر خود نداشت خیلی پرگو بوده و برجسته میگفت آتشکده مینویسد\nکه بیک موقع در یک شب هزار شعر گفت از واقعات بدیهه گوئی او\nتذکره ها پرستند سلطان محمود با ایاز محبت از حد فزون داشت\nولی از شائبه هوس بالکل پاک بوده روزی در بزم عیش دور\nباده در گردش بود محمود خلاف عادت بسیار میخورده بدمست\nشد در ینحالت بر ایاز نگاهش افتاد، زلفها ی پیچدار بر چهره\nاش پریشان بودند محمود بی تابانه او را در پهلو کشید لیکن باز فوراً\nمتنبه شد و از جوش تقوی به ایاز امر تراشیدن زلف داد - ایاز\nعلی الفور تعمیلش نمود چون محمود صباحش بیدار شد صورت ایاز\nرا دیده خیلی مکدر گشت بنا ی بیقراری نهاد) ازین کیفیت همه\nمقربین دم بخود بودند آخر حاجب خاص (علی قریب عنصری\nرا خواسته صورت حال بیان کرد عنصری بحضور محمود حاضر گشته\nرباعی ذیل خواند-\n۱- شعراء ازینواقعه مضامین پیدا کرده اند) مرزا صائب میگوید-\nپا از گلیم خویش نباید دراز کرد تیغ به ستم ببین چه بزلف ایاز کرد"}
{"book": "adl0941", "page": 85, "text": "گر عیب سر زلف بت از کاستن است نه جای بغم نشستن و خاستن است\nوقت طرب و نشاط و می خواستن است کار استن سرز پیر استن است\nمحمود حکم داد که دامان عنصری را از جواهر پر کنند. چنانچہ سہ بار پر کردند\nبقرار روایت چهار مقاله بجای دهن دامنش پر کردند و بلحاظ عبا\nفیاضی غالبا همین روایت صحیح است. لیکن لطافتی که در پر کردن\nدهن است در دامن نیست.\nروزی سلطان محمود قصد کرد عنصری بر جسته گفت\nآمدن آن رگ زن مسیح پرست نیش الماس گون گرفته بدست\nطشت زرین و آبدستان در پیش بازوئی شهریار را بر بست\nنیش بگرفت و گفت عہ علیک این چنین دست را که یار رحمت\nسر فرو برد و بوسه برداد و ز سمن شاخ ارغوان برجست\nاز بیت اوّل معلوم میشود که مسلمانان در دور اوج و ترقی خویش خدمت\nجراحی و فصادی را از مردمان عیسوی میگرفتند.\nمحمود یکبار در حالت چوگان بازی از اسپ افتاد و اندک افگار شد عنصری\nفی البدیهہ گفت."}
{"book": "adl0941", "page": 86, "text": "۸۱\n\nشاها ادبتی مکن فلک بدخورا کا سیب رسانید رخ نیکورا\nگر کوئی خطارفت بچوگانش زن ور اسپ غلط کرد بمن بخش اورا\nمصرع آخر دو پہلو دارد یکے اینکه اگر اسپ غلط کرد بخاطر من آنرا\nعفو کن و دیگر اینکه اگر غلط رو است آنرا بمن عطا کن محمود در صله حسن\nطلبش اسپ با و بخشید عنصری یک رباعی دیگر از اسپ بصورت\nمعذرتنامه نوشت-\nرفتم بر اسپ تا زوارش بکشم گفتا که نخست بشنواین عذر خوشم\nنی گاوزمینم که جهان برگیرم نی چرخ چهارم که خورشید کشم\nتفصیل خدماتیکه عنصری متعلق شاعری نموده-\n(۱) در قصیده از همه مهتم با نشان شی تخلص که گریز است یعنی از\nمضامین غزلیہ بکدام انداز بسوی مدح پادشاه انتقال کرده آید.\nمتاخرین فخر میکنند که نکته آفرینی های گریز بدورشان مخصوص اند\nلیکن انصافا تخلص های عنصری نیز از متاخرین هرگز پست نیتند-\nدر یک قصیده از اول تا آخر مقابله دو دو چیز کرده است در ان میگوید-\nغنود ستند آن ماه منور خط وزلفین آن مه روی دلبر"}
{"book": "adl0941", "page": 87, "text": "۸۲\n\nیکی را سنبل نورسته بالین یکی را لاله خود روی بستر\nبروی موی او بنگر که بینی پی از بر بر دو آن را فعل آذر\nیکی بی دود سال و ماه سپهر یکی بی نور روز و شب منور\nمرا بهره دو چیز آمد زگیتی دل پاک و زبان مدح گستر\nیکی بر مهر جانان وقف کردم یکی بر مدح شاهنشاه کشور\nیک قصیده دیگر است -\nگه آن آراسته زلفش گره کردا یتی گه آن پیراسته جعدش بها در شک کن خبر\nشگفته ناله رخساره حجاب لاله چرا ره سراز علاج و دل از خاره تن از شمیر پرشکر\nسمن بوی شبنم بوی بلا جوی جفا کی پریزادی پریروی پریچهری پری پیکر\nبپرداز ای دل از روئی که گاه آمد که حتی غزل چندین چرا گوئی ز عشق آن بت دلبر\nثناجوی از غزل پاسخ کند این هر دو بو دیان غزل بر ماه زیبارخ ثنا بر شاه نیک اختر\nیک قصیده بسوال وجواب شروع کرده تا آخر همین انداز را قائم داشته\nو به نهایت خوبی بمدح رجوع کرده است ـ\nبپر سوالی کز ان گل سیراب دوش کردم مرا بداد جواب\nگفتم آتش در ان رخست که فروخت گفت آن که دل تو کرد کباب\n\nحصه اول شماره پنجم ٦٠٠ روپیه کابلی"}
{"book": "adl0941", "page": 88, "text": "۸۳\nگفتم اندر عذاب عشق توام گفت عاشق نکو بود به عذاب\nگفتم از چیست روی راحت من گفت هردم ز روی خشر و شاب\nگفتم آن میر نصر تا صردین گفت آن مالک قلوب و رقاب\nگفتم اندر جهان چواو دیدی گفت نی و نخوانده ام بکتاب\nگفتم اعدای او دروغ زن اند گفت همچون مسیلمه کذاب\nگفتم از مدح او نیاسایم گفت زینسان کنند اولوالالباب\nگفتم او را چه خواهم از ایزد گفت عمر دراز دولت شاب\nیک قصیده به تشبیب آغاز کرده در میان تعریف معشوق میگوید:\nاو دمن نازیم ناز من به است کو بحسن خویش نازد من بمدح شهر یا ر\nیک قصیده به تعریف زلف شروع نموده است -\nای شکسته زلف یار از بسکه تو دستان دست دست تست گر با ساحران یکسان کنی\nهم زره پوشی و هم چوگان زنی در اژدها ن خویشتن را گر زره ساز و گر چوگان کنی\nنیستی دیوانه بر آتش چرا غلطی همی نیستی پروانه گرد شمع چون جولان کنی\nبا زلف خطاب میمیکرد که خطاب برای ذات خویش شروع کرد -\nدل نگهدار ای تن از در دشن را باید ترا تامای کند خدای کشور ایران کنی"}
{"book": "adl0941", "page": 89, "text": "٨٤\n\n(۲) قصیده اگرچه برای مداحی مخصوص شده بود همین است.\nکه عرفی میگوید-\nقصیده کار هوس پیشگان بود عرفی :\nیک شاعر دیگر میگوید-\nگر نگویم قصیده باکی نیست من خوشامد نمی توانم کرد\nلیکن عنصری از اکثر قصائد کار واقعه نگاری گرفته است او\nدر اکثر قصائد جنگها و فتوحات محمود را نظم کرده در یک قصیده\n١٧٢ شعری اجمالاً تمام معرکه های محمود را نوشته چند اشعارش\nاین است -\nشنیده؟ خبر شاه هندو ان جیپال که بر سپهر بلندش همی بسود افسر\nبدان صفت سپهی چون شب سیاه و بزرگ بدست ایشان شمشیرهای همچو سحر\nچو دود تیره در و آتشی زبانه زنان تو گفتی که پراکنده شد بدشت سقر\nخدایگان خراسان بدست پیشاو به حمله به پراکند آن همه لشکر\nحکایت سفر مولتان همی دانی دگر ندانی تاج الفتوح پیش آور\nله تذکره دولت شاهی اشعار انرا ۱۸۰ میگوید لیکن در دیوان مروجه کم اند-"}
{"book": "adl0941", "page": 90, "text": "۸۵\nاگر زو حمله فریدون گذشت کشتی بتشاهنامه بران پرحکایت افسر\nاز ان سپس که درودیم را ببند پای وزان سپس که بران بی درایتی عبود\nبه مولتان شد و رو وابسته قلعه کشاد که هر یکی را صد خنده بود چون خیبر\nبلا دسته کده شان کشاد سوخت همه ببرد باد همه توده های خاکستر\nچون باز گشت به پک تاختن همند شد از ان که بود خراب زرنجهای مضطر\nدر فتح خوارزم می نویسد -\nبوقت آنکه زمین تفته بوز باد سموم هوا چو آتش و گرداندر و بحا شرار\nفرو گذاشت بآمویه شهریار جهان به فال اختر نیک بنصرت ادوار\nهمه زمین شده از روی بندگان شیر همه هوا شده از عکس جهاد شان خغار\nدر آب در به بغرقه شدند چون فرعون چو بر گذشت بران آب شاه موسی دار\nفراخ جیحون چون کوه شده ز بسکه در کلاه ترکش و زین بود و جامه و دستا\nکسی که زنده بماند است ازان برینین اگر تنهش درست است است چون بیما\nبمغزش اندریغ است اگر بو خفته بچشمش اندر تر است اگر بو د بیدا\nاگر بجنبد بند قبای او از باد گمان کند که همی بر جگر خورد مسمار\nاگر سوال کند گویدای سوار مزن وگر جواب بدهد گویدای ملک زنها"}
{"book": "adl0941", "page": 91, "text": "٨٦\nتصویر بد خواصی و خوف زدگی افواج شکست خورده را در اشعار\nآخرینش بدرجه کمال کشیده -\n(٣) کوایف مناظر قدرت و اوصاف خاص خاص اشیا را هم\nبدرجه اعلی نوشته است .\nابر نو روز همی در بارد و بت گر شود تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود\nباغ همچو کلبه بزاز پر دیبا شود باد همچو کلبه عطار پر عنبر شود\nروی بند هر زمینی حله چینی شود گوشوار هر درختی رشته گوهر شود\nچون حجاب لعبتان خورشید را با گر برون آید زمیغ گه به میغ اندر شود\nافسر سیمین فروگیرد ز سر کوه بلند یا زمینا چشم و دیدار وی شمشیر گر شود\nمقصد این است که کوه را گلهای گوناگون و سبزه بنفشه در بر گرفته اند\nدرخت نارنج از خامه گویا شگفت بر ریخت است کسی مشت مشت در زنگا\nز برگ و بار همه طوطیان پرانند که برگ شان همه پر است و بارشان منقار\nمجره وار یکی جوی اندر و گذره پر آب خضریته کرده آب او بازار\nاگر بجنبند گوی همی بجنبندان وگر بپیچیدگوی همی بپیچد مار\nبسا قارون گاهی فروشود بزمین گهی شود بهوا بر چو جعفر طیار"}
{"book": "adl0941", "page": 92, "text": "۸۷\nنه چرخ اند لیکن همه چرخ گردش نه کوهند لیکن همه کوه پیکر\nچو اندر هوا کوه بر قوم موسی چو بر قوم عاد آیت باد صرصر\nچنان گردد از عرضشان دشت گو بموج اندر آید همی بحر اخضر\nبکف راد گیرند بر آب و آتش بدندان بدرند پولا دو مرمر\nزمین کوه باشد چو آیند بپیدا چو اندر گذشتند چاه مقر\nصنایع و بدایع این بدعت قبل از عنصری آغاز یافته بود لیکن بوجه\nندرت خود اینقدر نمایان نبوده که خیال مردم را جلب نموده بتواند\nعنصری اکثر صنعتها (مثل لف و نشر ترصیع تقسیم سوال و جواب را)\nخیلی استعمال نموده چون بعضی صنائع را باسلوب خوبی آورده است\nبنابرین شعرای دیگر هم تقلیدش نمودند که از ان یک راه\nعام تیار شد چنانچه ترصیع (یعنی بودن همه الفاظ هر دو مصرع هموزن\nو با هم قافیه بدرجه تعمیم یافته بود که در تمام قصائد دور اخیر قدما\n(یعنی تا صدی هفتم) از صد هشتاد شعر دارای صنعت مذکور می\nباشند صنعت های لف و نشر و تقسیم سیاقة الاعداد هم رواج\nیافت لیکن نه اینقدر که با قصائد بالکل لازم گردد - عنصری باسلوبی که\n\nحصه اول شعر العجم (٦٠) رجوع شد"}
{"book": "adl0941", "page": 93, "text": "۸۸\n\nصنایع را استعمال نموده نمونه هایش درج ذیل میشود : ـ\n\nدرختی است گویا به مینا منقش پرندی است گویا به لولو مشهر\nرونده است درش در مغزشیر خورنده است و خوردش از مغز کرما\nنه و هم است گوشتش چون و هم مردل نه مغز است بر دوش چون مغز بر سر\nکه آن آراسته ز نقش کره گردنی بخیر که آن پیراسته جعدش بیارد شک کو عنبر\nرخ چون تو شگفته گل به گلین برنگ مل همه شمشاد پر سنبل همه بیجاده پر شکر\nبه رو از نیکویی معنی بغمز از جادوی دھو به چهر و حجت مانی بخوبی صاحب آذر\nسمن بوی شبنموی بلا جوی جفاگوی پریزادی پریروی پری چهری پری پیکر\nدل آرامی دل آرای غم انجامی غم افزا نکوروی نکو رای سحب اندید جهان پرور\n\nتمام قصیده در همین صنعت است و آنقدر مقبولیت عام یافت\nکه همه شعرای ما بعد بران قصائد نوشتند ـ و سلمان ساوجی وامیر\nخسرو و قاآنی در این صنایع دیگر نیز اضافه کرده حسنش را دو بالا نمودند\n\nمثلاً قاآنی میگوید ـ\nکنون کز شنبلیه وارغوان یا سردارد چمن تزئین من تمکین منم آئین مان بود را\nبصحن باغ و طرف راغ و زیر سرو یا جھی بزن گام و بجو کام بده جام بکش ساغر"}
{"book": "adl0941", "page": 94, "text": "۸۹\n\nعنصری اگر چه لف و نشر و تقسیم را بسیار کم استعمال کرده\nولی به نهایت خوبی و سادگی استعمال کرده است ـ\nیا به بندد یا گشاید یا ستاند یا دهد تا جهان باشد همین در شاه را این دو کار\nآنچه بستاند ولایت آنچه بدهد خواسته آنچه بندد دست دشمن آنچه بگشاید حصار\nمبالغه عنصری درین هم کوتاهی نکرده، لیکن در ان زمان\nمصنوعیت و تکلفات چندان ترقی نکرده بودند بدین وجه\nمبالغه هایش بمقاله متاخرین سست دیده میشوند مثلاً تعریف\nاسب میکند ـ\nشگفت آید از مرکب تو خرد را کشر از باد طبع است و از خاک منظر\nبگام پسین بررود گردبرانی بتقریب پیش از باختر تا بخاور\nنه جستن کند کم زور یا به دریا نه منزل کند کم ز کشور بکشور\nبنور و ظلمت ماند زمین و ابر بهی به در مینا ماند سرشک ابر و گیا\nفریفته است زمین بر تیره را که ازو همی ستاند در همی دهد مینا\nهمانا که خورشید رنگ رخش را بدزدد که بخشد به یاقوت احمر\nمردم عموماً خیال دارند که وقتیکه آفتاب بر یک سنگ چهل سال"}
{"book": "adl0941", "page": 95, "text": "کامل طلوع میکند آن یاقوت میگردد لیکن عنصری میگوید که آفتاب\nدر اصل از رخ یار رنگ می رباید و به یاقوت می بخشد-\nزمان گذشته است کش در نیابی چو بگذشت از پیش چشم تو دیگر\nبرجعت بران گونه باشد که گوئی همی باز گردد زمانه مکرر\nفرخی\nاسمش علی کنیت ابوالحسن تخلص فرخی وطن سیستان است\nو اسم پدرش قلوع بوده و آن پدر با رامیر خلف ابن احمد حاکم سیستان\nملازم بود-\nفرخی در خردسالی تعلیم فن ادب و موسیقی حاصل کرد چنانچه\nبه زدن دف کمال پیدا کرد- برای معاش ملازمت یک زمیندارے\nبعوض دو صد کیل غله و یکصد در هم سالانه اختیار نمود این مشاهره مختصرا\nحیات ساده اش کفایت میکرد لیکن چند روز پس یک کنیز امیر خلف را\nبه نکاح در آورد ازین سبب در مصارفاتش اضافه شد) مجبوراً\nبخدمت آقای خود بذریعه عریضه در باب اضافه معاش عرض نمود\nآقا بر پشت عریضه معذوری خود را نوشت که مقدرت اضافه ندارم-\nمنظور این صفحه رسید بوسیله"}
{"book": "adl0941", "page": 96, "text": "۹۱\nفرخی از طفولیت دلدادهٔ شعر و شاعری بوده واکنون درین\nفن دستگاه کافی بهم رسانیده بود-چون قصه های قدردانی\nشعر و شاعری بهر جا شهرت داشتند بدینجهت فکر نمود بذریعهٔ\nاین فن علاج قلت معاش ممکن است چنانچه از مردم همیشه جستجو\nمیکرد که قدردان کامل این فن کیست-\nابو المظفر حنانی از طرف سلطان محمود نائب الحکومه بلخ مقرر میشد\nاین شخص خیلی فیاض قدردان سخن بوده) فرخی آوازهٔ قدردانی اش\nرا شنیده به چغان رسید) چنانچه آغاز یک قصیده ازین واقعه\nنموده است-\nبا کاروان حله بر فتم زسیستان با حلهٔ تنیده ز دل بافته زجان\nابوالمظفر شوق خیل خیلی داشت و باهتمام تمام تربیت و پرداختش\nمیکرد همیشه ۱۸ هزار مادیان و کره را در چراگاه میداشت او در سالی\nیکبار جائزه آنها گرفته داغ میکرد) چون فرخی به بلخ رسید ابوالمظفر\nبه چراگاه رفته بود لیکسی از خوبی طالع مختار کل ابوالمظفر (عمید اسعد)\nموجود بوده- فرخی بخدمتش حاضر شده عرض کرد که شاعر هستم)"}
{"book": "adl0941", "page": 97, "text": "۹۲\n\nعمید آنرا دید مگر چهره و وضع فرخی با شاعری مناسبتی نداشت\nجسم ناموزون قمیص فراخ چاکدار و یکتف قبه دستار\nخیلی تعجب کرد- ولی بلحاظ مروت و حسن اخلاق گفت خوب\nمن شما را بدربار امیر پیش میکنم لیکن اول شما در تعریف داغ گاه یک\nقصیده نوشته بیارید و نقشه داغ گاه را با و گفت که گروه در\nگروه سبزه زار میباشد هر طرف چشمه ها روان میباشند\nاحباب بی تکلفانه یکجا می نشینند و در عیش و عشرت و نغمه سرود\nمصروف میشوند. امیر با پیاله باده می نشیند و یک طرف دور می\nجاری میباشد و طرف دیگر بمردم اسب ها بخشش میدهد.\nفرخی بست قصیده نوشته صباحش بخدمت عمید خواند\n\nچون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار\nخاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس بید را چون پر طوطی برگ بارد بی شمار\nدوش وقت نیم شب بوی بهار آورد باد حبذا باد شمال و خرما بوی بهار\nباد گویی مشگ سوده دارد اندر آستین باغ گویی لعبتان جلوه دارد در کنار\nنسترن لولوی بیضا دارد اندر مرسله ارغوان لعل بدخشان دارد اندر گوشوار"}
{"book": "adl0941", "page": 98, "text": "۹۳\nباغ بوقلمون لباس شاخ بوقلمون نما\nآب مروارید گون و ابر مروارید بار\nداغهای شهریار اکنون چنان خرم شود\nکاندر و از خرمی خیره بماند روزگار\nسبزه اندر سبزه بینی چون سپهر اندر سپهر\nخیمه اندر خیمه بینی چون حصار اندر حصار\nهر کجا خیمه است خفته عاشق با دوستی\nهر کجا سبزه است شادان یار از دیدار یار\nسبزه با هر بانگ چنگ مطربان چرب دست\nخیمه بر بانگ نوش ساقیان میگسار\nعاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب\nمطربان رود و سرود خفتگان خواب و خمار\nبر در پرده سرای خسرو فیروز بخت\nاز پی داغ آتشی افروخته خورشید وار\nداغها چون شاخهای بسد یاقوت رنگ\nهر یکی چون ناردانه شسته اندر زیر نار\nدیدگان خواب نا دیده مصاف اندر مصاف\nمرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار\nروی هامون سبزه چون گردون ناپیدا کران\nروی صحرا ساده چون دریا ناپیدا کنار\nاندران دریا سماری وان سماری جانور\nاندرین گردون ستاره وان ستاره بی مدار\nخسرو فرخ سیر بر باره دریا گذر\nبا کمند اندر میان دشت چون اسفندیار\nگردن هر مرکبی چون گردن قمری بطوق\nاز کمند شهریار شهر گیر و شهردار\nهر کرا اندر کمند شصت بازی در فگند\nگشت نامش بر سرین شانه درویش نگار\nروز یک نیمه کمند و مرکبان تیز تگ\nنیم دیگر مطربان و باده نوشین گوار"}
{"book": "adl0941", "page": 99, "text": "٩٤\nعمید فرخی را با خود گرفته بخدمت ابو المظفر بدین الفاظ پیش کرد\nکه تا امروز بعد از دقیقی چنین شاعری دیده نشد و بعد ازان تمام\nواقعه را بیان کرد ابو المظفر فرخی را بدر بار جای مناسب داد پیاله\nدر گردش بود دو سه دور تمام شده بودند که فرخی ایستاده شد و با واز\nدر دناک این قصیده خواند با کاروان حله بر فتم زسیستان خود ابو المظفر\nشاعر بود از حد محظوظ شده به فرخی فرمود که این یکهزار کره ها پیش تو\nهستند بهر قدر گرفته میتوانی از تو فرخی بد مست شده بود فوراً برخاست\nو دستار از سر دور انداخته در قطار کره ها در آمد آنها تور خورده پراکنده\nشدند) فرخی بهر طرف بدنبال میدوید آخر از ماندگی ماند و بر زمین\nافتاده بخواب رفت ابو المظفر چون از نماز صبح فراغت یافت فرخی\nرا بدر بار طلب فرموده اسب خاصه یک خیمه سه شتر پنج غلام همراه\nخلعت و لباس بخشید و در یافت کرد که فرخی بر گله کره ها که دستی انداخته\nبود ٤٢ راس بودند ابو المظفر آن را هم با و عطا کرد فرخی بعد از\nچند روز با کفر پدر بار سلطان محمود حاضر شد ) سلطان خیلی منزلش فرموده و شعرای\nخاص خود داخل کرد و هر یک موقع اسبا و بخشید که فرخی اشعار ذیل بشکر\nه این واقعات در همه تذکره ها موجود اند لیکن چون در چهار مقاله مفصلتر اند من گویا ترجمه لغتی آنرا نموده ام."}
{"book": "adl0941", "page": 100, "text": "۹۵\nگذرے نوشت ـ\nاسبی که چنان شاه و در اسب نباشد  تاج بود آراسته از بوی شهوا\nدشمن که برین ابلق رهوار مرا دید  بی صبر شد و کرد غم خویش پدیدار\nفرخی با وجودیکه ندیم بود خیلی تقرب داشت لیکن هنوز اجازه نداشت\nکه به دربار کمربند استعمال کند که آن برای منصبداران نظامی\nمخصوص بوده) فرخی آرزوی این عزت را درین قصیده بکمال\nلطافت کرده است ـ\nگفتا که همیران و هرهنگان بانی  این روز کلاه و کمرت باید ناچار\nگفتم که چه دانی که شب تیره چه زاید  بشکیب و صبوری کن تا شب بندیا\nمن تنگ دلی پیشه نگیرم که بزرگان  کسرا به بزرگی نه رسانند بیکبار\nبالآخر نوبت دولت و جاه فرخی بدین مرتبه رسید که زیر جلوش\nبست غلام زرین کمر میدویدندـ\nایاز که محبوب خاص سلطان بود بسیار قدر دان فرخی بوده\nباو خلوص زیاد داشت چون مراسم ارتباط ترقی کردند سلطان از\nراه رشک فرخی را از حاضری دربار قدغن فرمود فرخی قصایدی مددیہ\nبشنو انچه بشنوید باید"}
{"book": "adl0941", "page": 101, "text": "٩٦\n\nمعذرت خوانمانه نوشت و در آخر دل سلطان از و صاف شد\nو اجازهٔ حاضری دربار داد له\nتمدن و معاشرت عصر محمود خیلی عجیب بود که شعرای که در مدح محمود\nقصائد می نوشتند در ان علانیه ذکر حسن و محبوبی ایاز نیز میکردند\nو محمود ازان خوش میشد فرخی در یک قصیده میگوید:-\nامیر جنگجو ایاز اویماق دل و بازوی خسرو روز پیگان\nزنان پارسا از شوق گردند بکابین کردنی او را خریدار\nنه بر خیره بدو دل داد محمود دل محمود را بازی مپندار\nجز او در پیش سلطان نیز کس بود جز او سلطان غلامان داشت بسیار\nاگر چون میر یک تن بود آنجا نه چندین بد مر او را گرم بازار\nعضاری بفرمایش خود محمود در تعریف ایاز دو شعر نوشته\nتقدیم کرد و دو هزار طلا انعام یافت چنانچه خود عضاری در یک قصیده\nتصریح میکند :-\nمرا دو بیت بفرمود شهریار جهان بران صنوبر عنبر عذار مشکین خال\nدو بدره زر بفرستاد و دو هزار درم برغم حاسد تیمار بد سگال نکال\nله مجمع الفصحا -"}
{"book": "adl0941", "page": 102, "text": "۹۷\nفرخی کتابی در صنایع بدائع شعریه بنام ترجمان البلاغة نیز تألیف\nکرده است در حدائق السحر نصر الدین وطواط تذکرۀ این کتاب را نموده\nنوشته است که (کتابی است لغو) بظاهر خیلی جای تعجب است\nکه شعرای ایران چسان در حالت ابتدائی به صنایع و بدائع دست\nزدند لیکن حیرت نباید کرد شعرای فارسی در اصل نقل شعر شاعری\nعربی نموده اند و در آنوقت در شاعری عربی این بدعت داخل شده بود\nو نیز اولین تألیف این فن (یعنی کتاب البدانع از عبد الله المعتز) بتفار\nانتشار یافته بود - ولی سلامت روی فرخی قابل داد است که بفن\nصنایع کتابی مینویسد لیکن خودش ازین تکلفات پاک و مبری باشد.\nفرخی در ۴۲۹ هجری جسد عنصری را گذاشت -\nتبصره بر کلام فرخی عام جوهر کلام فرخی ضیای سلاست و روانی\nاش است مقام حیرت است که فرخی دران زمانه ابتدائی زبان را آنقدر\nصاف نمود که امروز بعد از هزار سال معلوم میشود که زبان همین عهد است\nکمال بزرگ قاآنی همین است که در قصائد خیالات ہر رقم را چنان سیاله\nوبی تکلف ادا میکند که گویا دو سه شخص با هم گپ می زنند - با فرخی موازنه"}
{"book": "adl0941", "page": 103, "text": "۹۸\nکنید آشکار میشود که قاآنی کمالی را که هزار سال بعد حاصل کرد فرخی را\nدر وقتش حاصل بود قاآنی یک قصیدۀ مشهور در ذکر عید رمضان دارد\nدلکایی خبر داری کان ترک پسر با من از ناز دگر بار چه آورد بسر\nبلب دوشین آمد شبی و شین بسرای حلقه بر در زد و بر جستم بکشودم در\nگفت قاآنیگا تا کی خسبی بسرای خیز کز روزه شدا وضاع جهان زیر و بر\nغالبا مست چنان خفته اندر رمضان کز مه روزه و از روزه ترا نیست خبر\nگفتم ای ترک دل آرام مگر باز آمد رمضان آن مه شاهد کش زاهد پرور\nگفت آری رمضان آمد و گوید که بخلق رقم از بار خدا دارم و از پیغمبر\nوقت آن آمد و کان واعظ کاذ ابله همچو بوزینه بیکبار جهد از منبر\nقصیدۀ فرخی که در همین بحر و قافیه است ملاحظه شو!\nرمضان رفت و ره دور گرفت اند بر خنک آنکس رمضان را بسزا برد بسر\nپس گرامی بود این ماه ولیکن چکنیم رفتنی رفته به و روی نهاده بسفر\nرمضان گر بشد از راه فراز آمد عید عید فرخنده ز ماه رمضان نیکوتر\nگاه آن آمد و کز شادی پر گردد دل وقت آن آمد کز باده گران گردد سر\nبادۀ روشن آسوده و صافی چو گلاب ساقی دلبر شائسته و شیرین چو شکر"}
{"book": "adl0941", "page": 104, "text": "۹۹\n\nمطربا آن غزل نغز دل آویز بیار ورنه دانی بشنو تا غزلی گویم تر\nای دریغا دل من کان صنم سیمین بر دل من برد مرا از دل او نیست خبر\nاو دلی داشت گرامی دل من بگرفت کاشکی من دلکی یافتمی نیز دگر\nیکنه قصیدهٔ دیگرش در همین بحر و قافیه است که سراپا محاوره و زبا\nاست :-\nترک بت روی من از خواب گران داد سر دوش بیدار است از اول شب تا بسحر\nمن بچشم او رهٔ دوباره نمودم که بخسب او همی گفت بسر تابرم این دولب بر\nشب بسر برد همی دادن نشست و نخفت دل من جست که نشست و نخفت آن دلبر\nحیله سازد که می افزون خورد از نوبت خویش ور تواند بخورد نوبت یاران دگر\nکیست آن کو ندهد تن بچنین خدمت دوست کیست آن کو نکشد بار چنین خدمتگر\nدر شب بیب مدح ذکر فتوحات می نماید :-\nخسرو ما بشکار ملکان تاخته بود ما ز اندیشهٔ او خسته دل خسته جگر\nخسرو از راه دراز آمد و باین همه کام ملک از جنگ عراق آمد و با فتح و ظفر\nقلعه ها کنده و بنشانده بهر شهر سپاه جنگها کرده و بنموده بهر جای هنر\nای پسر گر دل من کرده همی خواهی شاد از پسر باده بمن بوسه همی باید داد\n\nاسعد شیدا ببر ص ۱۱۰ شود"}
{"book": "adl0941", "page": 105, "text": "۱۰۰\nنقل با بوسه بود باده دهی نقل بده دیرگاه است که این رسم نهاد آنکه نهاد\nگر همی گویے بوس از دگر نیز بخواه تو مرا از دگران برده ای حور نژاد\nفرخی خصوصیت دارد که چون تعریف کسی یا کیفیت یک واقعه\nبیان میکند تصویر کامل آنرا پیش نماید چنانچه در یک قصیده تصویر\nخیالی مجلس عیش چنین می کشد -\nسرو ساقی و ماه رود نواز پرده بسته در رگ شهناز\nزخمه رود زن نه پست نه تیز زلف ساقی نه کوته و نه دراز\nمجلس خوب وخسروانی وار از سخن چین تهی واز غماز\nبوستانی ز لاله و سوسن همچو روی تدرد و سینه باز\nدوستان مساعد و یکدل که توان گفت پیش ایشان راز\nماهرویی نشاند اندر پیش خود زبان وموافق و دمساز\nجعد او بر پرند کشتی گیر زلف او بر حریر چوکان باز\nباده چون گلاب روشن وتلخ مانده در خم زگاه آدم باز\nاز چنین مجلس و چنین باده هیچ زاهد مرا ندارد باز\nسلطان محمود یک باغ خیلی خوب وخوش نما ساخته بود )"}
{"book": "adl0941", "page": 106, "text": "۱۰۱\nتخته هاے گلهای بوقلمون (جدولهای مختلف که هر دو اطرا فش\nسرو و شمشاد داشت و بیک کناره اش بحیره مصنوعی تیار\nکرده در میان آن ماهی هاے رنگ برنگ که حلقه های مروارید\nدر بینی داشتند نگاه کرده بود و در صورتخانه مجسمه هاے محمود\nگذاشته بودند که یک ہیکل نیزه بدست بد نبال شکار دوان است\nو یکصورتش در بزم عیش مصروف باده نوشی است فرخی نقشه باغ\nمذکور را چنان میکشد\nبه فرخنده فال و بفرخنده اختر زن و باغ مینو است شاه منظر\nدر و مسکن ماهرویان مجلس در و خانه شیر گیران لشکر\nکجا جای بزم است گلهای چید کجا جای صید است مرغان بی مر\nروان گرد بر گرد رعنا درختان تذروان آموخته ماده و نر\nیکی کاخ شاهانه اندرمیانش سر کنگره هر کناردو پیکر\nبکاخ اندرون صفه های مصفی در صفه ها ساخته سوی منظر\nیکی همچو دیباے چینی منقش یکی همچو ارژنگ مانی مصور\nبنگاریده در چند جام مرصع شه شرق را اندران کاخ پیکر"}
{"book": "adl0941", "page": 107, "text": "۱۰۲\nبیک جامی در چیند در دست زرو بیک جای در بزم بر دست ساغر\nازان کاخ فرخ چو اندر گذشتی یکی رود آب اندار و همچو شکر\nنه چرخ است و اجزای او چون ستاره نه ابر است و آوای او همچو تندر\nاگر بگذرد بر سرش مرغ خپوش بپالاید اندر ہوا مرغ را پر\nبدینسان بباغ اندران تند رودی یکی ژرف دریا مر آن را برابر\nبدو اندران ماهیان چون عروسان بگوش اندرون پر گہر حلقۀ زر\nمکان برآورده پہلوی دریا بدان تا بران می خورد شاه صفدر\nیمین دول شاه محمود غازی امین ملل خسرو بنده پرور\nفرخی وقتیکه بدر بار ابوالمظفر چغانی میرفت در عرض راه\nخیلی صعوبتها دید در یک قصیده تمام کیفیت را تشریح داده ملاحظہ\nشود کہ پہلوی تمہید مدح چه حسن پیدا کرده است ۔\nزہی صعب دشبی تاریک و تیر ہوا چون قیر دزد نامون مقبر\nہوا اندوه رخساره بدوده سپهر آراسته چهره بگوہر\nگمان بردی که باد اندر پراکند بروی سبزہ دریا برگ عنبر\nمجره چون بدریا راہ موسی کہ اندر قعر او بگذشت لشکر\nبقية قصیده در صفحه آیندا"}
{"book": "adl0941", "page": 108, "text": "۱۰۳\n\nزمانی رفت سربرزد مه از کوه برنگ روی مهجوران مزعفر\nبر یک اندرهی شد باره تازان چو در غرق آب آن شناور\nشکم مالان بهامون در همی فتبت شده هامون بزیر آن مقعر\nدمنده اژدهای پیشم آمد خروشان بی آرام و زمین در\nگرفته دامن خاور بدنبال نهاده برکران باختر سر\nبه باران بهاران گشته فربه بگرمای حزیران گشته لاغر\nبدیع شاه بزیحون بخواندم برآمد بانگ از الله و اکبر\nکه من شاگردکف را دادیم تو مدحش همی برخوانی از بر\nبفرشاه از جیحون گذشتم یکی مو از تن من ناشده تر\nوز ان جا تا بدین درگاه گفتی کشادستند فردوس را در\nهمه بالاپراز دیبای رومی همه بالاپر از کالای شستر\nتو گفتی هیکل زردشت گشت است زبس لاله همه صحرا سراسر\nفرخی واقعه نگاری را بسیار ترقی داد اگرچه ازین پیش هم این صفت\nوجود داشت ـ لیکن او صدها واقعات گوناگون را به بسیار\nسادگی و برجسته گی ادا کرده و شاهراه بزرگ قائم نموده برای نسلها"}
{"book": "adl0941", "page": 109, "text": "١٠٤\n\nمستقبل راه را بی خار ساخت در اکثر قصائد حالات فتوحات\nبسادگی ادا میکند که گویا یک مورخ است که واقعات را بی\nکم و کاست مینویسد\nقصیده که برای فتح سومنات گفته در ان نام یک مقام\nواحوالش بیان میکند-\n\nگمان که برد که هرگز کسی ز را ز نظرأ به سومنات برد شکر و چنین لشکر\nهوای درم و باد آن چود و دجیم زمین آن سیه و خاک آن چو خاکستر\nهمه درخت او میان درخت خار کش نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر\nنه مر د را سر آن کاندران نهادی پی نه مرغ را دل آن و از ان کشادی پر\nعجب تر اینک مکت را همی چنین گفتند که اندرین ره مار دو سر بود بیمر\nبه شب چو خفته بود مرد سر بر آرد مار همی کشد نفس خفته تا بر آید خور\nچو خور بر آید وگرمی بمرد خفته رسد سبک نگردد از ان خواب تا که محشر\nبدین درشتی وزشتی رهی که کروم گذشت شاه بتوفیق خالق اکبر\nجز و ز بهر سر پاندگان و گم شده گان میان بادیه با حوضهای چون کوثر\nبدان ره اندر چندین حصار شهر بزرگ خراب کرد و بکند اصل هر یک از بین بر"}
{"book": "adl0941", "page": 110, "text": "۱۰۵\nتخت لارده کز روی برج و باره چو کوه کوه فروریخت آهن و مرمر\nچو سمند اسیر که در مند اسیر حوضی بود چنانکه خیره شدی اندر و دو چشم فکر\nفراخ پهنا حوضی به صد هزار عمل هزار بتکده خرد گرد حوض اندر\nیکی حصار قوی بر کران شهر مرد زبت پرستان گرد آمده یکی محشر\nفریضه هر روز آن سنگ شستندی به آب گنگ به شیر و به زعفران و شکر\nشکار بطریق قمرغه دستور قدیم است یعنی صحرای وسیع پر\nاز شکار را بیک حلقه انسانها محصور میکنند و باز این حلقه را بتدریج\nخورد می نمایند که همه وحوش در وسعت یک دو میل جمع میشوند\nدر ینوقت بالای آنها هجوم شکاریها آغاز میکرد بسیاری\nازان نشانه تیر و تفنگ میکردند و بعضی زنده بدست می آیند\nسلطان محمود اکثر بدین طریقه شکار میکرد و فرخی در یک\nقصیده کیفیتش چنین تصویر میکند -\nای زجنگ آمده و روی نهاده بشکار تیغ و تیر تو همی سیر نگردید ز کار\nهر چه در ایران پرندۀ و دوامی بود همه را گرد بهم کردی در یک دیوار\nگرد ایشان پره بربستی مانند عقاب زان برون رفت ندانست یکی از کنار"}
{"book": "adl0941", "page": 111, "text": "١٠٦\nدر دویدند سوی تو به قطار از سر کوه بازگستردی در دامن کهشان به قطار\nبامدادان همه کهسار پر از وحشی بود شامگاهان همه پرداخته از کهسار\nدر زمانی همه این دشت ز خون در و اندام لعل کردی چو گلستانی به هنگام بهار\nخواهمی من که بجا یستی بهرام امروز تا بدیدی و بیاموختی از شاه شکار\nبر فرخی رنگ واقعه نگاری چندین غالب است که این رنگ تشبیب که\nحقیقتاً غزل است نیز قائم میماند مثلاً در تشبیب یک قصیده مینویسد:\nدوش متواریک به وقت سحر اندر آمد بخیمه آن دلبر\nچنگ در بر گرفت و خوش بنواخت و از دو بد فروفشاند شکر\nپنج شش جام خورد و پر گل گشت روی آن روی نیکوان یکسر\nمست گشت و ز بهر خفتن ساخت خویشتن را کنار من بستر\nزلف مشکین بروی در پوشید دست من زیر کرد و زلف ز بر\nزلف او را بدست بگرفتم زنخ گرد او بدست دگر\nراست گفتی گرفته بد چادر گوی و چوکان شه بدست اندر\nملاحظه شود که تمهید مدح از تشبیب بچه لطافت پیدا کرده است\nاشعار مرثیه پیش از فرخی خیلی کمیاب اند و چیزیکه یافت میشوند بدرجهٔ"}
{"book": "adl0941", "page": 112, "text": "١٠٧\n\nپست هستند لیکن فرخی مرثیهٔ سلطان محمود را نوشته آن صرف\nپر درد و سحر طراز است بلکه رهبر تمام اصول و آئین مرثیه میتوان شد-\nاصول اصلیهٔ مرثیه گوی هستند-\n\n١ :— تذکرهٔ عظمت و شان ممدوح که از ان سبق عبرت حاصل\nآید که شخص بلند پایه از میان رفت-\n٢ :— تذکرهٔ کیفیت رنج و الم که بوفات ممدوح ملک طاری گشته-\n٣ :— ممدوح را مخاطب نموده باسلوبی خیالات گفت آیند\nکه گویا مرثیه گو به وارفتگی و مدهوشی بیحد از مرگ ممدوح خبرندار\nو آنرا زنده تصور کرده خطاب می نماید-\nدر مرثیهٔ فرخی این همه اصول موجود اند و اضافه بران الفاظ\nبندش ، و طرز ادایش آنقدر مؤثر است که از گذراش سنگ هم\nآب میگردد-\n\nشهر غزنین نه همان است که من دیدم پار\nچه فتاد است که امسال دگرگون شد کار\nکوی ها بینم و پر شورش سرتاسر کو\nهمه پرجوشن و جوشن در و پر خیل سوار\nمهتران بینم و بر روی زنان همچو زنان\nچشمها کرده ز خون نابه برنگ گلنار"}
{"book": "adl0941", "page": 113, "text": "۱۰۸\nملک امسال دگر باز نیاید زغزا دشمنی روی نهاد است درین شهر دیار\nسیر میخورد و مگر دی که بخفته اسیر دیر تر خاست مگر برنج رسیده است خمار\nخیز شانا که رسولان شهان آمده اند هدیه ها دارند و آورده فراوان و نثار\nکه تواند که برانگیزد ازین خوابترا خفتی خفتی گر خواب نگردی بیدار\nخفتن بسیار ای خواجه خوی تو نبود هیچ کس خفته ندید است تر ازین کردار\nیکدمک باری در خانه با ایست نشست تا بدیدندی روی تو عزیزان و تبار\nبحصار از فزع و بیم تو رفتند شاهان تو شبها از فزع و بیم که رفتی بحصار\nشعرا را بتو بازار بر افروخته بود رفتی و با تو بیک باره برفت آن بازار\nفرخی صنعت تلمیح را خیلی چرسن ادا میکند ــ\nمیگویند که وقتی حضرت آدم علیه السلام در بهشت گندم خوردند\nلباس شان خود بخود از جسم افتاده بالکل برهنه شدند ) فرخی ازین واقعه\nبرای خزان مضمون پیدا کرد ــ\nمگر درخت شکوفه گناه آدم کرد که از لباس چو آدم همین شود عریان\n\n۱ه تلمیح یعنی از واقعه و قصه طلب مضمون پیدا کردن این صنعت در فارسی خیلی لطیف شمرده میشود."}
{"book": "adl0941", "page": 114, "text": "۱۰۹\nنوشیروان زنجیر عدل قائم کرده بود ملاحظه شود که فرخی ازین واقعه\nچه لطیف مضمون پیدا کرد -\nمن چو مظلومان از سلسله نوشیروان اندر آویخته زان سلسله زلف درا\nحضرت سلیمان علیه السلام بر تخت هوا سفر میکردند ) فرخی ازین\nواقعه کار تشبیه گرفت -\nپی بازی گوی شد خسرو بر یکی تازی اسب کوه پیکر\nراست گفتی به باد بر جیم بود گر بود باد راستام به زر\nحضرت موسی علیه السلام چون بدریا رسیدند آب دریا\nپاره شد و راه از میان آن برآمد که همه بنی اسرائیل بکنار دیگر رسیدند)\nفرخی در تعریف کهکشان میگوید-\nمجره چون بدر یا راه موسی که اندر قعر او بگذشت لشکر\nفی الحقیقت صنایع و بدائع داعیهای بر عارض سخن بستند\nولی چون دران زمان تعمیم یافته بودند بدینوجه کلام فرخی هم ازین\nله نوشیروان درایوان شاهی زنجیر آویزان کرد که هر داد خواه آمده آنرا حرکت دادی بتواند\nنوشیروان چون آنرا متحرک میدید فوراً از قصر بر آمده سخن او را می شنید این زنجیر را زنجیر عدل میگفتند.\n\nحصه واهب فرخ هم شش صد ساله"}
{"book": "adl0941", "page": 115, "text": "۱۱۰\nداغها پاک نیست لطف این است که لیکن در کلامش چندان بد نما\nمعلوم نمیشوند ـ صنعت ۱۷۳ـ لف و نشر و تقسیم را در یک قصیده\nجمع کرده ـ\nدر رگ اندر تن و اندر دل و اندر دو چشم خواب و صبر و روح و خون را آمد افغان و فغان\nرنج دارد جا خون و در دوارد جا روح عشق دارد جا صبر و آب دارد جا خواب\nهشت چیز او برد هشت ما یه هشت چیز سال و مه دین و هشت چیزش را همین دستت\nعلم او سنگ زمین و طبع او لطف هوا روی او دیدار ماه و دست او جود سحاب\nرسم او حسن بهار و لفظ او قدر شکر خلق او بازار مشک و خوی او بوی گلاب\nهشت چیزش را برابر یافتم با هشت چیز هر یکی زان هشت سوی فضل او دارد مآب\nتیغ او را با قضا و تیر او را با قدر اسب او را با سپهر و خشت او را با شهاب\nجزم او را با امان و عزم او را با ظفر لفظ او را با قرآن و حفظ او را با کتاب\nصنعت سوال و جواب ـ\nبر سخت که گل سوری چه ریخت برگ را ز هجر لاله کجا رفت لاله شد پنهان\nاز ان چه خیز در و ازین چه خیزد زر سخا که ورزد این و عطا که بخشد آن\nکلام بالا حصه الف ۳۲۱ سخی حصه دوم"}
{"book": "adl0941", "page": 116, "text": "۱۱۱\nفردوسی\nدولت\nشمس حسن ابن اسحق ابن شرف و تخلص فردوسی بود- بقرار بیان\nشاه گاهی گاهی تخلص خود ابن شرف شاه هم می آرد ومجالس المومنین\nبحواله بعض مورخین اسم پدرش «منصور ابن فخر الدین احمد ابن حسن»\nمولانا فرخ » آورده در وطنش هم اختلاف است چهار مقاله\nاسم وطنش را باز که یک ده بنواحی طبرستان است مینویسد) در دیباچه شاهنامه\nشاداب میگوید-\nبهر حال اینقدر عموماً مسلم است که وطن او در اضلاع طوس بوده)\nو این همان صوبه مردم خیز است که از خاکش محقق طوسی و امام غزالی\nپیدا شده اند سنه ولادتش معلوم نیست لیکن سال وفات ۴۱۱ هجری\nاست و عمرش کم از کم هشتاد ساله بوده چنانچه خودش میگوید لے\n\nلے سوانح فردوسی را همہ تذکره ها تفصیل دار بیان کرده اند لیکن بہمہ سخت اختلاف دارند)\nدران معتبرتر چار مقاله است که مؤلفش شاعر نامور و با فردوسی قریب العهد است ولی غلطی های\nسخت دارد (بای سنقر) نواسہ تیمور بر شاهنامه دیباچه از چند فضلا تحریر کنانده در ان سوانح\nمفصل فردوسی هم است لیکن بعضی واقعات آنقدر لغو نوشته اند که از ان اعتبار بالکلی ساقط\nمیگردد) دولت شاه سمر قندی قدری مفصل تر احوالاتش نوشته لیکن از غلطی خالی\nنیست از مؤلفین عربی صرف علامه قزوینی در آثار البلاد سوانح او را نوشته است و من از\nهمه شان واقعات را گرفته ام و موقع بموقع بر غلطی های شان روشنی انداخته ام-"}
{"book": "adl0941", "page": 117, "text": "۱۱۲\n\nکنون عمر نزدیک هشتاد شد امیدم بیکباره برباد شد\nبناءً علیه سال ولادتش تقریباً ۳۲۹ هجری میباشد.\nوقتیکه فردوسی تولد شد پدرش بخواب دید که فرزند\nنوزادش بر سر بام رفته نعره زد و در جوابش از هر طرف صدای\nلبیک بلند شد - صباحش بخدمت نجیب الدین که معبر و مشهور\nآن عصر بود رفته تعبیرش پرسید گفت که این بچه شاعر بزرگ [بزرگی؟] که\nآوازه شاعری اش دور دور میرود خواهد شد -\nفردوسی بسن رشد رسیده بتحصیل علوم و فنون مشغول شد\nو تمام علوم درسیه را خواند پیشه آبائی زمیندارے بود و دہی که\nمسکنشر بوده از مملوکاتش بود بدینوجه از فکر معاش فراغت\nداشته با طمانیت تام همیشه در مشاغل علمی و کتب بینی مشغول بود.\nآغاز شاهنامه و بدربار باریابی این واقعه چندانکه قطعی است بهمین قدر\nدر تفصیلش اختلاف است روایت عام این است که فردوسی بغرض\nدادرسی بدربار محمود رسیده بود که جوهر شاعری اش آشکار شد\nو بر تالیف شاهنامه مأمور گشت لیکن این قطعاً غلط است خود"}
{"book": "adl0941", "page": 118, "text": "۱۱۳\n\nفردوسی بیان میکند که در تالیف شاهنامه ۳۵ سال صرف شده اند-\n\nسی و پنج سال از سرای سپنج\nبسی رنج بردم بامید گنج\n\nچو برباد دادند گنج مرا\nنبد حاصلی سی و پنج مرا\n\nو تمام مدت سلطنت سلطان محمود ۳۱ سال است-\n\nفردوسی در دیباچه شاهنامه که سبب تصنیفش بیان کرده ازان هم تکذیب این روایت عوام میشود- ازین ثابت شد که شاهنامه را پیش از حاضری دربار محمود شروع کرده بود تفصیل واقعات هذا در ذیل سبب تالیف شاهنامه می آید-\n\nبهر حال اینقدر محقق است که فردوسی شاهنامه را در وطن خود شروع نمود و نائب الحکومه طوس (ابو المنصور) سرپرستی این خدمت میکرد بعد از وفات ابو المنصور بجای آن سلان خا مقرر شد چون درین زمان شاهنامه شهرت عام یافته بود این خبر بگوش سلطان محمود هم رسید سلطان به سلان خان فرمانی برای فرستادن فردوسی فرستاد) فردوسی اول انکار نمود"}
{"book": "adl0941", "page": 119, "text": "١١٤\n\nلیکن چون پیشین گوی شیخ معشوق بیادش آمد برفتن راضی شد\nو از طوس به هرات رسید لیکن در دارالسلطنه برخلاف فردوسی\nسازشها شروع شدند منشی دربار (بدیع الدین) به عنصری گفت\nکه سلطان از مدت مدید خیال نظم نمودن شاهنامه دارد لیکن از\nشعرای درباری یکی هم باین خدمت بزرگ دست زده نتوانست\nاکنون اگر فردوسی این خدمت را انجام داد آبروی همه شعرای\nدربار میریزد ـ عنصری گفت که ممکن نیست که به سلطان عرض کنیم\nکه فردوسی را نه بخواهد ـ لیکن شما که فرمودید این خطره ضروریست\nو برایش تدبیر دیگر لازم است چنانچه به فردوسی یک قاصد فرستادند\nکه در قصد این سو فضول است ـ\nسلطان که شما را خواسته یک خیال در دلش گشته بود\nلیکن بعد ازان در بارهٔ شما هیچ تذکره نشده ـ بنابرین خیرخواهانه\nشما را به حقیقت واقعه اطلاع دادیم »\n\nله در دیباچه همراه عنصری اسم رودکی را هم نوشته اند لیکن رودکی پیش\nاز ان در سنه وفات کرده بود ."}
{"book": "adl0941", "page": 120, "text": "۱۱۵\n\nفردوسی اولا از هرات قصد مراجعت نمود لیکن بزه فکر نمود که\nشاید پس پرده رازی باشد از حسن اتفاق در باین عنصری\nو بدیع الدین دبیر شکر رنجی پیدا شد (عنصری مکتوبی که به فردوسی\nفرستاده بود در مشوره اش دبیر شرکت داشت حالا\nدبیر به فردوسی قاصدی فرستاده که اطلاع عنصری بخود\nغرضی مبنی است شما فوراً خود را برسانید ! - فردوسی در جواب\nنوشته که زود میرسم و اشعار ذیل را هم حواله قلم کرد -\nبگوش از سرو چشمم بسی مژدها است دلم گنج گوهر زبان اژدها است\nچه سنجد بمیزان عنصری گیا چون کشد پیش گلین سری\nالغرض از هرات به غزنین رسیده متصل یک باغ دلیری\nکرد و چادر اندام نمود که دوگانه ادا کرد و بعد ازان به آشناهای\nکه در شهر داشت از رسیدن خویش اطلاع داده خویش\nبرای قدم زدن در باغ درون شد از حسن اتفاق همه شعرا\nنامدار دربار (عنصری فرخی عسجدی در باغ بغرض میله آمده بودند\nو دور باده در گردش داشتند که گذر فردوسی هم بآنطرف شد"}
{"book": "adl0941", "page": 121, "text": "١١٦\nحریفان او را مخل صحبت دانستند یکی از ایشان گفت که\nباو مزاح میکنیم تنگ شده برود عنصری گفت که این خلاف\nتهذیب است آخر یک مصرع رباعی را طرح ساخته قرار دادند\nکه ماسه برین مصرع طبع آزمائی میکنیم اگر این هم یک مصرع\nگفت شریک صحبت می نمائیم ورنه شرمسار گشته خودش میرود\nچنانچه عنصری ابتدا کرد-\nچون عارض تو ماه نباشد روشن : فرخی گفت : مانند درخت گل\nنبود در گلشن : عسجدی گفت : مژگانت همی گذر کند از جوشن\nدر قافیه التزام حرف ش بود و با وجود یکه برعایت مذکور هیچ قافیه\nشگفته باقی نمانده بود لیکن فردوسی برجسته گفت -\nمانند سنان گیو در جنگ پشن همه نسبت تلمیح گیو د پشن\nسوال کردند فردوسی تفصیلش داد و همه آنرا بصحت قبول\nکردند لیکن جسد و رشک خاصه قوام دنیاست همه سازش نمودند له\nبعضی میگویند که این مشاعره در خود دربار سلطان محمود شده بودا\nله\nاین روایت از دیباچه شاهنامه است لیکن دولت شاه مینویسد که بعد از امتحان مذکور\nخود عنصری خیلی تعریف فردوسی را کرده بدر بار تقریب کرد -"}
{"book": "adl0941", "page": 122, "text": "۱۱۷\nدر دربار سلطان محمود شخصی ماک نام صاحب ذوق بوده\nکه فردوسی او را در بلخ دیده بود که او به شیرین زبانی و قابلیت\nفردوسی عاشق گشت و بخانه خویش آورد بعد از صرف طعام\nاز فردوسی آمدن آنرا پرسید و او داستان خویش رابیان کرد.\nاین زمانی بود که سلطان برای تالیف شاهنامه امر فرموده\nهفت کس را از شعرای مشهور انتخاب نموده بود یعنی عنصری\nفرخی - زینتی - عسجدی (در منجیک چنگ زن خرمی) ابوبکر -\nاسکاف - ترمذی -\nماک به فردوسی تذکره تصنیف شاهنامه و انتخاب شعرا را کرد\nفردوسی گفت که من هم شعر میگویم اگر موقع دست دهد نام مرا هم\nبدربار بفرمائید! ماک خواست که تذکره فردوسی را بدربار نماید\nولی فرصت نیافت و بهمین طور یک هفته گذشت یکروز ماک\nاز دربار آمده گفت امروز همه شعرای منتخبه داستان های مختلف\nشاهنامه را بدر بار خواندند عنصری داستان رستم و سهراب را\nنظم نموده بود چون این دو شعر را خواند-"}
{"book": "adl0941", "page": 123, "text": "۱۱۸\n\nبر آنکه کشته شدی تو بخون بیا بودی این خنجر آب گون\nزمانه بخون تو تشنه شود باندام تو موی رشته شود\nسلطان محمود خیلی پسند فرموده حکم داد که این خدمت را\nعنصری انجام بدهد - فردوسی در آنوقت سکوت نمود و خودش\nبنظم کردن این داستان آغاز کرد چون حسب معمول شب بصفره\nطعام نشستند فردوسی گفت که بعض شعراء داستان رستم\nو سهراب را قبل از عنصری هم نظم کرده اند چنانچه خودم چنین یک\nنظم بدست دارم که پیش آن اشعار عنصری هیچ هستند این\nگفت و نظم خود را با و حواله کرد که بسر نامه اش نوشته بود.\nکنون خورد باید می خوشگوا که می بوی مشک آرد از جوی با\nهوا پر خروش و زمین پر زجوش خنک آنکه دل شاد و آرد به نوش\nهمه بوستان زیر برگ گل است همه کوه پر لاله و سنبل است\nماک بعد از تمهید این نظم را بحضور سلطان تقدیم نمود - سلطان\nپرسید که این جواهر است از کجا یافتی ماک اسم فردوسی یاد کرد\nچنانچه فوراً طلب شهر محمود انه و نام و نشانش پرسید - گفت"}
{"book": "adl0941", "page": 124, "text": "۱۱۹\nاز طوس رستم محمود از احوالاتش جویان شده درین سلسله سوال\nنمود که طوس کی آباد شد و که آبادش کرد فردوسی همه واقعات\nرا تفصیل وار بیان کرد بعد ازان سلطان شعرای سبعہ را\nطلبیده بسوی فردوسی اشاره نموده فرمود که این داستان\nرستم و سہراب را این نظم کرده چون فردوسی آنرا خواند همه غرق\nحیرت شدند محمود بخلعت سرفرازش کرد همه شعراء تحسین بسیار\nنمودند و عنصری پیش شده بدستهای فردوسی بوسه داد این زمانتی\nاست که امرد پرستی در عیوب حساب نمیشد ۔ محمود بفردوسی \nاشاره کرد که در وصف سبزه و خط ایاز چیزی بگوید فردوسی\nبرجسته گفت ـ\nامتحان بیدا هه گوئی\nمست است بتا چشم تو و تیر بدست\nبس کسکه ز تیر چشم مست تو نه جست\nگر پوشد عارضت زره عذرش است\nکز تیر به ترسد ہر کس خاصه مست\nفردوسی خط را بزره تشبیه داده که تشبیہیس لطیف است - \nمحمود ازین کلام بسیار حظ برداشت و خدمت نظم شاہنامہ را\nبا وی سپارید و فرمود که برای فردوسی خانه قریب بایوان شاهی\nخدمت شاہنامہ سپردہ شد"}
{"book": "adl0941", "page": 125, "text": "۱۲۰\n\nسررشته کنند که با ضروریات لازمه مزین باشد و آنرا به آلات\nحرب و مجسمه های شاهان عجم و تصویر های دلاورانش نیز\nآراسته نمایند و بر یک شعر یک طلا اجرت مقرر کرد فرمان داد که چون\nهزار اشعار تمام بشودند هزار طلا تادیه شوند، لیکن فردوسی این را\nقبول نکرده گفت که بعد از تمام شدن کتاب تمام حساب میگیرم -\nفردوسی در وطن خویش به کنار یک چشمه عالم آبی تماشا میکرد\nهمیشه بالای چشمه یک بند خامی بستند که در موسم باران شکسته\nآب را تیره میکرد و ازان طبیعت فردوسی خیلی مکدر میگشت بنا برین\nقصد نمود که آنرا پخته بسازد لیکن مقدرتش نداشت شاهنامه را\nبهمین نیت شروع کرد که صله تالیفش در ساختن بند چشمه بصرف\nمیرسانم ازین سبب اجرتش بتفاریق منظور ننموده -\nفردوسی چار سال در غزنین قیام ورزیده خدمت تالیف شاهناما\nرا انجام میداد - بعد ازان بوطن رفت و چند سال تیر کرد هجهتا\nنمود درین اثنا حصه شاهنامه را که تیار شده بود بحضور سلطان محمود تقدیم\nکرده صله تحسین و آفرین حاصل نمود -\n۱- دولت شاه -"}
{"book": "adl0941", "page": 126, "text": "۱۲۱\nدر سال بیستم تصنیف شاهنامه سن او به ۶۵ رسیده بود\nکه فرزند جوانش وفات کرد ازین واقعه بسیار متاثر شد چنانکه\nکیفیت آنرا در شاهنامه مینویسد -\nمگر بهره گیرم از پند خویش براندیشم از مرگ فرزند خویش\nز بود تا تو بودی مرا دستگیر چرا راجه بستی ز همراه پیر\nمگر همرهان جوان یافتی که از پیش من نیز بشتافتی\nجوان چه شد سال بر سی هفت نه بر آرزو یافت گیتی و رفت\nهمین بود همواره با من درشت برآشفت و یکبار بنمود پشت\nمرا شصت و پنج و راستی و هفت نه پرسید ازین پیر و تنها برفت\nاین واقعه خیلی جانگداز تاریخ علمی است که فردوسی داد\nاعجاز بیانی خویش را نیافته چنانچه وقتی که شاهنامه ختم شد\nبجای طلا آنرا روپیه دادند این واقعه در تاریخ عموماً مسلم است\nلیکن در اسبابش بیانات تناقض دارند - دولت شاه میگوید که\nچون فردوسی به ایاز اعتنایی نکرد او در اندازی نموده به محمود باور\nکنایند که فردوسی رافضی است )\n\n(حاشیه سمت راست)\nاسباب ناکامی فردوسی\nانتقام بپروردگارشاعی تصنیف"}
{"book": "adl0941", "page": 127, "text": "۱۲۴\nنظامی عروضی مینویسد که گروه بزرگ در باریها بوزیر اعظم\n(حسن میمندی) مخالفت داشتند و چون مربی فردوسی همان\nبوده لہذا بر ضد وزیر اعظم مخالفتش به نزد سلطان معتزلی و رافضی\nقراردادندش ۔\nدر دیباچه بیان کردند که فردوسی را خود وزیر اعظم تباه کرد ۔\nامرای غزنین و اطرافش برای فردوسی ہدایا میفرستند و او باشعاً\nشکریہ ایشان ادا می نمود این امر بر وزیر گران میگذشت ولی فردوسی\nپروای آن نکرده میگفت ۔\nمن بنده کز مبادی فطرت نبوده ام مائل بمال هرگز و طامع بجاہ نیز\nسوی در وزیر چرا ملتفت شوم چون فارغم ز بارگه پادشاه نیز\nحسن میمندی (وزیر اعظم) خارجی بوده و فردوسی شیعی بدین سبب نیز مخالفتش نمود ۔\nاین روایات با هم خیلی متناقض اند بکد امش اعتبار کنیم که\nله در عهد حکومت سلطان محمود سه اشخاص برتبہ وزارت فائز شدند) اوّل فضل ابن احمد که پیشتر منشی خاندان سامانی بود\nو بعد از ان در عهد سبکتگین بمنصب صدارت رسید و سلطان محمود هم بدان منصب برقرار داشت اگر چه از علم و فضل بالکلا\nعاری بود لیکن در سررشتہ مہمات سلطنت ملکہ خدا داد داشت بعد از وزارت ده سالہ بربنای رقابت سلطان محمود\nمعزول شد۔ دوم حسن میمندی بعد از ہژده سال معزول شد سوم حسن ابن محمد ، فردوسی در شاہنامہ تعریف فضل ابن احمد\nننویسیت ازین قیاس میشود که بدر بار محمود همین وزیر تقریب فردوسی کرده و در آخر محمود را بنا کامی فردوسی که مائل\nساخته حسن ابن محمد خواهد بود (احوال وزراء مفصلتر در حبیب السیر موجود میباشد)"}
{"book": "adl0941", "page": 128, "text": "۱۲۳\n\nدیباچه نویسان یک نکته دیگر هم بیان نموده بران فخر دارند که فردوسی\nدر شاهنامه شرافت نسبی را جابجا خیلی بآب و تاب نوشته است و چون سلطان\nمحمود غلام زاده بود این امر بروگران می آمد که شرافت نسبی را با لفاظ درنداً\nبیان کردن گویا یک قسم طعنه بر سلطان محمود بوده -\nفیصله تذکره نویسان که محمود فردوسی را بر بنای تشیعش صله نداد\n(قابل قبول نیست) چرا در دربار سلطان محمود بسیار فضلای شیعی محترم\nبوده اند محمود ابوریحان بیرونی را که علانیه مذهب شیعی داشت بذریعه\nفرمان خاص طلبید و خیلی احترامش می نمود و نیز بدربارش اهل کمال\nو فضلاے هر ملت و مذهب (هند - عیسوی - جهود ) حاضر بودند\nپس صرف فردوسی چه تقصیر کرده بود -\nدر دیباچه یک علت دیگر که قرین قیاس است نوشته اند\nسلطان محمود با خاندان دیلمی که را فضی های خیلی متعصب بودند\nبوجه رفض آن عداوت سخت داشت - فرمان روای این\nخاندان فخرالدوله نهایت قدردان فردوسی بود وقتیکه فردوسی\nداستان رستم و اسفندیار را نظم نمود آن در صله اش هزار طلا\n\nحصه احب سراجی نقطه ها بخیه الله حان"}
{"book": "adl0941", "page": 129, "text": "١٢٤\nفرستاد و نیز نوشت که اگر شما درینجا مهربانی کنید احترام و\nاکرام بسیار مشاهده می نمائید. این خبر در همه غزنین شایع شد\nو به محمود خیلی بد خورد -\nتفصیل این اجمال چنین است که سلاطین دیلم بسیار متعصب\nشیعه بودند چنانچه در سنه ٣٥١ هجری بحکم معزالدوله دیلمی بر دیوارهای\nهمه مساجد بغداد عبارت ذیل نوشته شد (بر امیر معاویه و غاصب\nفدک) چون شب شد مردم نجاست مذکور را از دیوارهای مسجد\nشستند. معزالدوله بار ثانی حکم داد لیکن وزیر مهبلی مشوره داد\nکه چنین نوشته شود (بر ظالمین آل محمد لعنت) البته اسم معاویه\nبتصریح ذکر باید کرد. چنانچه تعمیل این حکم شد این تعصب روز بروز\nترقی کرد امام سیوطی در واقعات سنه ٣٦٣ هجری مینویسد و\nفی هذه السنه وبعدها درین سنه و بعد ازان رفض ترقی نمود\nغلا الرفض و فار بمصر و شام والمغرب و در مصر و شام و مغرب\nطغیان جمعیت بزرگ آورد.\nراه این اثر واقعات سنه ٣٦٣ هجری -\nعبدالرحمان حصه الف برامج حصه ۲ طهع شیشه"}
{"book": "adl0941", "page": 130, "text": "١٢٥\n\nفرقه باطنیه که مسلمانان را بدزدی بقتل میرساند زیر حایۀ\nدیلمی ها مصروف خیانت بوده چنانچه وقتیکه سلطان محمود در ٤٠٢\nهجری مجد الدوله دیلمی را اسیر گرفت در ینوقت یک گروه عظیم باطنیان\nبا او همدست بودند بدین اسباب محمود با دیلمی ها نه صرف عداوت\nمذهبی داشت بلکه یک خصومت سیاسی هم در بین بوده بنابرین تحمل\nتعلق فردوسی با فخر الدولۀ دیلمی به لحاظ مصالح ملکی نیز نمی توانست\nبهر حال هر سبب که شده باشد محمود حق سخنوری فردوسی را ادا نمود\nفردوسی در حمام بود که صلۀ شاهنامه رسید چون از حمام بر آمد ایاز\nخلطه های روپیه را تقدیم نمود فردوسی به بیتابی دست اشتیاق\nدراز کرد لیکن دید که بجای شمش طلائی گلهای نقره هستند ـ فردوسی\nبیساخته آه سرد کشید و همه روپیه همانجا ایستاده به تالان داد\nو به ایاز گفت که با سلطان بگو که من اینخون جگر را برای این دانه های\nاسفید نخورده بودم ایاز تمام ماجری را بحضور سلطان عرض کرد\nمحمود حسن میمندی را خواسته ملامت نمود که اسمم به در انداز بیت\nـله این اثر واقعات سنۀ ٤٠٢ هجری ـ"}
{"book": "adl0941", "page": 131, "text": "١٢٦\n\nبد نام شد - میمندی گفت که سلطان اگر یک مشت خاک\nمیفرستادند لازم بود که آنرا سرمه چشم بسازد رد کردن\nانعام شاہی گستاخی بزرگ است - این فقره چست بدل محمود\nنشست گفت که فردا این قرمطی را بجزای گستاخی اش\nمیرسانم چون فردوسی ازین واقعه خبر شد بسیار پریشان گشت\nبوقت صباح محمود در باغ آمده بود که فردوسی دویده سر خود را بر پایش\nنهاده اشعار ذیل خواند .\nچو در ملک سلطان که چرخش ستود بسی هست ترسا و گبر و جهود\nگرفتند در ظل عدلش قرار شده ایمن از گردش روز گار\nچه باشد که سلطان گردون شکوه رهی شمار دیکی زان گروه\nسلطان محمود را رحم آمد و از تقصیرش در گذشت .\n\nہجو سلطان\nفردوسی وقتیکه از غزنین میرفت به ایاز مکتوب سر بمهر حواله نمود\nگفت که از روانگی من بیست روز بعد بخدمت سلطان تقدیم\nبکن ! فردوسی بسوی ہرات حرکت کرد - وقتیکه محمود مکتوبش\nدید در ان اشعار ہجو بودند -\n\nحصه اول سراج القطقه د ۵ مطبعه احمد حان"}
{"book": "adl0941", "page": 132, "text": "۱۲۷\nیکی بندگی کردم ای شهریار که ماند زتو در جهان یادگار\nپی افگندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند\nبسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی\nچو بر باد دادند گنج مرا نه بود حاصلی سی و رنج مرا\nاگر شاه را شاه بودی پدر بسر بر نهادی مرا تاج زر\nوگر ما در شاه با نو بودی مرا سیم وزر تا بزانوبدی\nپرستار زاده نیاید بکار وگر چند دارد پدر شهریار\nسراسترایان برافراشتن وزایشان امید بهی داشتن\nسر رشته خویش گم کردن ست بجیب اندرون نار پروردن ست\nدرختی که تلخ است اورا سرشت گرش برنشانی بر باغ بهشت\nور از جوی خلدش به هنگام آب بیخ انگبین ریزی و شهد ناب\nسرانجام گوهر بکار آورد همان میوه تلخ بار آورد\nاز بد اصل چشم بهی داشتن بود خاک در دیده انباشتن\nازان گفتم این بیت های بلند که تا شاه گیرد از ین کار پند\nکه شاعر چو رنجد بگوید هجا بماند هجا تا قیامت بجا"}
{"book": "adl0941", "page": 133, "text": "۱۲۸\nجهانگیرے سخن ملاحظه شود ! محمود سلطنتہائے بزرگے نیارا\nمحو کرد ملکها را برباد کرد عالم را زیر و زبر نمود لیکن از زبان فردوسی\nکلماتی که برآمدند تا امروز قائم هستند و تا قیامت محو شده\nنمیتوانند -\nفردوسی از غزنین بکمال بی سر و سامانی برآمد سوای\nیک عصا و چادر دگر چیز بهمراه نگرفت - احباب و قدرشناسان\nکم نداشت ولی معتوب شاہی را که پناه میداد با اینهمه وقتیکه\nفردوسی از شهر برآمد ایاز جرأت نموده بطور مخفی چیزی نقد\nو سامان سفر برایش فرستاد، فردوسی به هرات رسید و بخانه\nاسمعیل وراق مهمان شد سلطان محمود برای گرفتاری فردوسی\nهر طرف فرامین فرستاده بود بدین سبب ششماه خود را\nروپوش نگاه کرد جواسیس اگرچه بهرات آمدند ولی نشان\nفردوسی را پیدا نکردند- سپس از هرات قصد طوس نمود و از\nطوس بطرف قهستان رفت - تا الملک حاکم آنجا خبر شده ندیمان\nے چهار مقاله"}
{"book": "adl0941", "page": 134, "text": "۱۲۹\n\nخاص خویش را برای استقبال فرستاد و با خلاص تمام پیش\nآمد فردوسی در یک مثنوی تذکرهٔ در اندازی حاسدین\nو مظلومی خویش و بد عهدی و ناقد ردانی سلطان محمود ر انمود\n\nبه غزنین مرا گرچه خون شد جگر ز بیداد آن شاہ بیدادگر\nکز ان پیچ شد رنج سی ساله‌ام شنید از زمین آسمان ناله‌ام\nہمین خواستم تا فغان ہا کنم بگیتی از و داستان ہا کنم\nبگویم ز مادرش و هم از پدرش نه ترسم بغیر از خدا وند عرش\nچو دشمن نمیداند از دوست باز به تیغ زبانش کنم پوست باز\nولیکن ز فرمودهٔ محتشم ندانم کزین پیش سر کشتم\nفرستادم از گفته داشتم به نزدیک خود پیچ نگذاشتم\nاگر باشد این گفته نا ناصواب بسوزان در آتش بشو آن در آب\nگذشتم ایا سرور نیک رای ازین داوری تا بدیگر سرای\nرسد لطف یزدان بفریاد من ستاند بمحشر از و داد من\n\nچون فردوسی این مثنوی را پیش ناصر لک خواند او برایش گفت\nکه هیچو به شان اہل کمال مناسبت ندارد، من صد ہزار روپیه بعوض"}
{"book": "adl0941", "page": 135, "text": "۱۳۰\n\nاین اشعار میرسیم که این ظاهر نشوند - فردوسی سخن او را منظور\nنمود - ناصر لک بخدمت سلطان محمود عریضه نوشت که برسر\nفردوسی بسیار ظلم شده -\n\nفردوسی بوقت روانگی از غزنین بر دیوار مسجد جامع اشعار\nذیل نوشته بود -\nخجسته درگه محمود سغروی در یاست چگونه در یا کانرا کرانه پیدا نیست\nچه غوطه زدم واندر وندیدم در گناه بخت من است این گناه در یا نست\nعجب اتفاق است که روزیکه عریضهٔ ناصر لک رسید سلطان\nبرای نماز جمعه بجامع رفت و بران اشعار نظرش افتاد خیلی\nمتاسف شد، از مسجد آمده عریضه ناصر لک را ملاحظه نمود خیلی\nمتاثر گشت مردمانیکه در حق فردوسی در اندازی کرده بودند\nخواسته سرزنش سخت داد که مرا در عالم رسوا نمودید -\nاگرچه ناصر لک خیلی احترام و مدارای فردوسی را نمود ولی از خوف\n\nاین از دیباچه است - ولیکن چهار مقاله بجای قهستان طبرستان و بجای ناصر لک سپهبد\nشیر زاد نوشته در دولت شاه بجای طبرستان رستدار نوشته - در اصل طبرستان و رستمدار\nیک اند، ولیکن سپهبد و ناصر لک دو شخص اند، دولت شاه از ایشان یکی را ترک کرده است -"}
{"book": "adl0941", "page": 136, "text": "سلطان پیش خود نگاه کرده نتوانست، فردوسی ازینجا هم مرخص شد\nو به مازندران رفته در کار نظر ثانی شاهنامه مصروف شد.\nحکومت مازندران در خانه دان قابوس ابن وشمگیر می آمد\nو درین آوان فرمانروای آن سپهبد بوده ــ چون خبر آمدن\nفردوسی رسید بسیار مسرور شده آنرا بدربار خود خواست فردوسی\nبر شاهنامه اشعار مدحیه اضافه نموده بخدمتش تقدیم کرد ــ اول\nسپهبد خیال کرد که فردوسی را بدربار نگاه کند لیکن باز ترس\nسلطان محمود دامنگیر شد و یک صله گرانبها برایش فرستاده\nعذر نوشت که ((سلطان بر سر شما ناراضی است لہذا شما جای\nدیگر بپالید))\nدیباچه مینویسد که فردوسی ازینجا به بغداد رفت و خلیفه عباسی\nبسیار محترمش نمود فردوسی قصائد عربی نوشته تقدیم کرد بفرمایش\nاهالی بغداد یوسف زلیخا نیز نظم نمود) لیکن چون سلطان محمود مطلع شد\nبر خلیفه عباسی مکتوب تهدید (که فردوسی را ببندی روانه کنید ورنه\nبغداد زیر پای فیل ها میشود)) نوشت ــ واز اینجا بجوایش صرف\nعبدالله جان احمدا وصف سرخ کلیم شته کاته"}
{"book": "adl0941", "page": 137, "text": "۱۳۲\nسه حرف (الف ـ لام ـ میم) نوشتند که اشاره بسوی\nالم تركیف بوده است لیکن این بیانات خرافات محض اندـ\nیکبار سلطان محمود از هندوستان مراجعت نمود که در عرض\nراه یک قلعۀ دشمن آمد همان جا قیام ورزیده بقلعه قاصد فرستاد\nکه ((اطاعت ورزیده بحضورم حاضر شود)) قاصد روز دوم جواب\nآورد لیکن هنوز او حرفی از زبان نه برآورده بود که محمود بوزیر اعظم\nفرمود ((ببین چه جواب آورده!)) ـ\nوزیر برجسته جواب دادـ\nتلافی مافات سلطان\nاگر جز بکام من آمد جواب من و گرز و میدان افراسیاب\nمحمود خیلی محظوظ شده پرسید که این شعر از کیست وزیر گفت از\nهمان محروم که سالهاے دراز خون جگر خورد و صلۀ اش نیافت.\nمحمود گفت من خیلی نادمم به غزنین رسیده مرایا دیده الغرض\nبه پایتخت رسیده شصت هزار طلا برای فردوسی فرستاد لیکن بر تقدیر که\nاین واقعه از طرق مختلف مذکور است من روایت نظامی سمرقندی را گرفته ام و آن بدین سبب معتبر\nتر است که خودش در سنه ۵۱ از امیر معزی (ملک الشعرای سلطان سنجر) شنید و او از امیر\nعبد الرزاق شنیده بود ملاحظه شود چهار مقاله واقعات فردوسی ـ\nعبد الله جان حصه الف نمره پلو مجله کاغد\nشستید"}
{"book": "adl0941", "page": 138, "text": "۱۳۳\n\nقدرت دارد ازینطرف از یک دروازه (که رودبار نام داشت)\nصله در شهر داخل می‌شد و از دگر دروازه الن جنازه فردوسی می برآمد\nبعد مرگم بت بی‌مهر به‌قبرم آمد یا فتێ‌سای زمان داروی من در وقت\nدر طوس واعظی فتوی داد که چون فردوسی رافضی ست\nجنازه‌اش در قبرستان مسلمانان دفن نشود ـ مردم هرچند اصرار\nکردند لیکن واعظ از سخن خود برنگشت ناچار در یک باغی که بیرون\nشهر در ملک خود فردوسی بوده جسد آنرا سپرد خاک کردند ـ چون\nسلطان ازین واقعه مطلع شد فرمان کرد که واعظ را از شهر طرد کنند\nفردوسی اولاد نرینه نداشت صرف یک دختر بود چون صله پیش او\nآوردند بلندی همتی‌اش گوارا نکرد که «پدرم در حسرتش رفت من ازا\nنفع برگیرم» ازین حال سلطان را مطلع کردند، امر فرمود که\nصله به امام ابوبکر اسحق بسپارند که باسم فردوسی کاروان سرای بنا\nکرده شود ناصر خسرو در سفرنامه خویش مینویسد که وقتیکه من سنه۴۳ بطوس\nرسیدم یک کاروان سرای بزرگ دیدم از مردم دریافت کردم گفتند که\nچهار مقاله ـ\n\nعقیده ۱- ب- ۶ ان حصه اعـ ثریه مجمله کاغذ"}
{"book": "adl0941", "page": 139, "text": "١٣٤\n\n«از صلهٔ فردوسی تعمیر شده» در فرهنگ رشیدی و چهار مقاله اسم\nاین سرای چاه نوشته‌اند که در میان راه مرو و نیشاپور واقع است\n\nباعتبار روایت عام تذکره‌نویسان فردوسی در سنه ٤١١ هجری\nوفات نمود لیکن فردوسی در آخر شاهنامه تصریح میکند که شاهنامه\nدر سنه ٤٠٠ هجری بانقضاء رسید.\nز هجرت شده پنج هشتاد بار که گفتم من این نامهٔ شهریار\nو نیز در ینوقت سنش هشتاد ساله بود.\nکنون عمر نزدیک هشتاد شد امیدم بیکباره برباد شد\n\nو بعد از ختم شدن شاهنامه اگر از دو چار سال زیاده حیات\nنیافت ازین قیاس میشود که وفاتش تخمینا در سنه ٤٠٢ هجری یا ه\nشده باشد.\n\nمزار فردوسی بآمدت مدید آباد و بوسه گاه عالم بوده، نظامی سمرقند\nلنده زیارتش نموده بود دولت شاه مینویسد که امروز مزارش\nمرجع عام است. قاضی نور الله شوستری در مجالس ابرار میگوید که\n\n١ پنج اگر بهشتاد ضرب شود چهار صد حاصل میگردد.\n\nمطبعة الله جان و محمد ادریس شرکای سمرقندی در سمرقند"}
{"book": "adl0941", "page": 140, "text": "١٣٥\nاز مقبره فردوسی توجهات عبد الله خان از یک معمور و پر رونق است\nعام مردم عموماً و شیعه خصوصاً برای زیارتش گرو میشوند من بشرف\nزیارتش نائل شده ام ــ\nهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما\nشاهنامه\nسبب وسنه تصنیف\nعجیب سخن است که بعض واقعات هر قدر شهرت میدارند همانقدر\nغلط و بی سروپا میباشند عموماً مشهور است که فردوسی بدربار\nسلطان محمود رسیده بامرش بنظم شاهنامه آغاز کرد واکثر تذکره ها\nنیز همین روایت را نقل نموده اند لیکن غلط و سراسر غلط است ــ\nخود فردوسی در خاتمه شاهنامه تصریح نمود که کتاب هذا در\nسنه ۴۰۰ هجری تمام شد چنانچه گذشت ــ\nو نیز این تصریح هم موجود است که این تصنیف بعرصه ۳۵\nسال بانجام پیوست ــ\nسی و پنج سال از سرای سپنج بسی رنج بردم بامید گنج"}
{"book": "adl0941", "page": 141, "text": "١٣٦\n\nپس باید که آغاز تصنیف به ٣٦٥ هجری شمرده شود، و چون\nسلطان محمود در ٣٨٨ هجری سریر آرا شده ازین ثابت میشود که آغاز\nشاهنامه از تخت نشینی آن خیلی پیشتر شده بود ـ\nعام خیال این است این شاهنامه به فرمایش سلطان محمود نوشه شید\nلیکن این خیال محض غلط است ـ خود فردوسی که سبب تألیفش را شاد ازا\nظاهر میشود که صرف جذبهٔ حفاظت اسم اسلاف موجب تالیف آن شد\nهمی خواهم از دادگر یک خدای که چندان بمانم به گیتی بجای\nکه این نامه شهریاران خویس بپیوندم از خوب گفتار خویش\nبسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم درین فارسی\nهمه مرده از روزگار دراز شد از گفت من نام شان زنده با\nچون عیسی من این مرده گانراتمام سراسر همه زنده کردم بنام\nپی افکندم از نظم کاخ بلند که از باد و باران نیابد گزند\nبدفتر سوم اشعار دقیقی نقل نموده است برخاتمه اشعارش میگوید\nمن این نامه فرخ گرفتم به فآ همی رنج بردم به بسیار سال\nندیدم سرافراز بخشنده به گاه کیان بر نشیننده"}
{"book": "adl0941", "page": 142, "text": "۱۳۷\n\nسخن را نگهداشتم سال بیست\nبدان تا سزاوار این گنج کیست\n\nجهاندار محمود با فر و جود\nکه اورا کنند ماه و کیوان سجود\n\nدرین اشعار تصریح است که بیست سال پیش از حاضر شدن\nخود بدر بار سلطان محمود شاهنامه را شروع کرده بود ـ\nاز دیباچه معلوم میشود که فردوسی شاهنامه را به شوق طبیعت خود\nشروع نموده و از قرائن هم ثابت میگردد .\nفردوسی شاعر فطری و از نسل مجوسی یعنی هم قوم شاهان ایران\nبوده ـ اول دقیقی که بنیاد شاهنامه را نهاده بود شهرتش تعمیم یافته\nاندازه حاصل شد که این کتاب مادهٔ قبولیت عامه را بسیار دار\nاین اسباب کافی بودند که فردوسی شاهنامه را از شوق خود شروع\nکند لیکن این کار عظیم الشان بود که انجام یافتن آن بغیر از امداد بزرگ\nامکان نداشت بیشتر احتیاج بیک سرمایهٔ مستند تاریخی بود ، در\nحسن اتفاق این سرمایه در وطن خود فردوسی یکشخص مخلصش بدست داشت\nچون آن بر خیال فردوسی مطلع شد سرمایهٔ مطلوب را به آن سپارید چنانجه\nفردوسی در دیباچه مینویسد ـ"}
{"book": "adl0941", "page": 143, "text": "۱۳۸\n\nبشهرم یکی مهربان دوست بود\nتو گفتی که با من بیک پوست بود\nمرا گفت خوب آمد این رای تو\nبنیکی خرامد مگر پای تو\nنوشته من این نامه پهلوی\nبپیش تو آرم مگر نغنوی\nشو این نامۀ خسروان بازگوی\nبدین جوی نزد مهان آبروی\nچو آورد این نامه نزدیک من\nبرافروخت این جان تاریک من\nفردوسی چنانچه که نظامی سمرقندی نوشته) مرفه الحال بوده\nلیکن چون ارادۀ نظم شاهنامه نمود امرای علم دوست اظهار قدردان\nنمودند لیکن حاکم طوس (منصور ابن محمد) چنان فیاضی\nنشان داد که فردوسی را از دگران بی نیاز ساخت ﯔ\nبدین نامه چون دست کردم دراز\nیکی مهتری بود گردن فراز\nجوان بود از گوهر پهلوان\nخردمند و بیدار و روشن روان\nمرا گفت کز من چه آید همی\nکه جانت سخن برگراید همی\nبچیزی که باشد مرا دست رس\nبکوشم نیازت نه آرم بکس\nافسوس که منصور چندی پس مرد و فردوسی یک مرثیه پرجوشی\nنوشت –\n\nسه چهار مقاله –\nحصۀ از مرثیۀ ابو منصور محمد در شاهنامه میباشد"}
{"book": "adl0941", "page": 144, "text": "۱۳۹\nدر فهرست قدر دانان فردوسی نامهای حسین قتیب\nعلی دیلم ـ بودلف و فضل ابن احمد نیز داخل اند حسین قتیب حاکم\nطوس بوده غالباً بعد از مرگ منصور مقرر شده باشد و مالیهٔ دنات\nفردوسی را معاف کرد فضل ابن احمد وزیر سلطان محمود بود که بعد از\nعزلش حسن میمندی قلمدان وزارت را گرفت فردوسی تذکرهٔ\nفضل را در شاهنامه کرده است نظامی عروضی میگوید علی دیلمی\nمسودهٔ شاهنامه را پاک نویس میکرد و بودلف را ویش بود (یعنی\nشاهنامه را حفظ کرده در صحبت ها و مجلس ها میخواند) لیکن فردوسی\nاسامی این هر دو را در شاهنامه باندازی میآرد که از ان مفهوم\nمیشود که هر دوی شان سرپرستان او بوده اند نه راوی و کاتب\nازان نامور نامداران شهر علی دیلمی بودلف راست بهر\nقاضی نور الله شوستری نسبت بودلف قیاساً میگوید که\nاین یک امیر مشهوریست که اسد طوسی گشتاسب نامه را بنامش\nمعنون ساخته در دیباچهٔ آن ثنایش گفت ـ\nملک بودلف شهریار زمین جهان دار ارائی ملک و دین\nممدوحان شاهنامه"}
{"book": "adl0941", "page": 145, "text": "١٤٠\nبزرگی که با آسمان همسرست ز نسل ابراهیم پیغمبر است\nدیباچه نویسان از راه خوش اعتقادی نوشته اند\nکه چون فردوسی قصد نظم نمودن شاهنامه نمود بخدمت شیخ محمد\nمعشوق طوسی که صاحبدل معروف بود حاضر شده خیال خویش\nاظهار کرد اوشان فرمودند که شما باین کار شروع کنید خدا\nتعالی شما را کامیاب میفرماید) بلی! فردوسی کامیاب نشد سیلیکین\nدر کامیابی شاهنامه که شک دارد .\nماخذ شاهنامه\nسرجان مالکم که تاسرصه در از در ایران سفیر برطانیه بود بصحفه\n٦٥ تاریخ خود مینویسد .\n(( تمام مورخین قرن اول مینویسند که چون ایرانیها برای\nنمودن ہجوم عربے لاوری زیاد نشان داده بودند بدین جهت پیروا\nمولف اول این واقعه را بلفظ خوش اعتقادی تعبیر نموده تمسخر کرد و در اخر فردوسی را ناکام گفته عدم قبولیت\nدعا را تصریح می نماید - حالا نکه دعای شیخ مستجاب است فردوسی استشاره صرف برای\nنوشتن کتاب کرده بود در ان کامیابی اش بالکل محقق است - لیکن مولف این را که کامیابی نمی شمارد\nمعلوم نیست که کدام حسیات خود را ظاهر می نماید - بقرار بیان خود مؤلف، مقصد فردوسی ابقائ\nنام اسلافش بوده و انچه امروز کامل حاصل است، بلی اگر مقصد فردوسی از اول طلای پای محمود\nمی بود البته امروز ما او را ناکام میخواندیم مگر این را خود مؤلف اول رد کرده است (انصاری)"}
{"book": "adl0941", "page": 146, "text": "١٤١\n\nاسلام از ایشان خیلی برافروخته شدند و همه یادگارهای قومی\nایران را خراب و شهرها را نذر آتش و آتشکده ها را برباد کردند\nموبدان قتله کتابخانه ها را محو و مالک های شانرا معدوم نمودند\nاعراب متعصب بجز از قرآن علمی را نمی شناختند و به شناختن آن\nآرزو هم نداشتند، موبدان را محبوس گفته در حساب جادوگران\nمیشمردند ایران را بریونان و روم قیاس کنید که درینجا چند کتاب\nبدست شان مانده باشند، ازین سبب تا چار صد سال هیچکس\nبر نوشتن تاریخ ایران توجه نکرد، درین خصوص اولین سعی سامانیها\nکردند لیکن مورخین اختلاف دارند که اوّل که آغاز کرد بعضی اینتصور\nثانی را میگیرند و بعضی میگویند که دقیقی ابتدای شاهنامه را در عهد\nاسمعیل که اولین تاجدار سامانیه است نمود الحاصل چونکه سلاطین\nسامانی خود را به بهرام چوبین منسوب میدانستند لہذا خواستند\nکہ اسم اجداد خویش را زنده کنند مالک بسیار دیر در ایران\nقیام داشته در زبان فارسی مهارت تام پیدا کرد و بتاریخ اسلامی"}
{"book": "adl0941", "page": 147, "text": "١٤٢\nهم یک گونه توجه داشت ولی تعصبش نگذاشت که درین عبار\nدر از یک لفظ هم صحیح بگوید این موقع جوابدان تعصب بالکم نیست\nالبته این امر بحیثیت تاریخی قابل بحث است که در عصر فردوسی ذخیره\nتاریخی ایران چقدر موجود بود عام خیال است که در مسلمانان\nتدوین علوم به ١٤٣ هجری آغاز شد و در حقیقت ما کتابی\nاز علوم و فنون اسلامی از ان مقدم تر بدست نداریم ، لیکن ترجمه\nعلوم و فنون اقوام غیر ازین هم پیش شروع شده بود اولین شخص\nهشام ابن عبدالملک است که بطرف ترجمه تاریخ اقوام غیر توجه نمود\nاین پادشاه گل سرسبد خاندان بنی امیه است که در ١٠٥ هجری\nتخت نشین شد، میفرشی اش (جبله ابن سالم) بسیار کتب فارسی\nرا بعربی ترجمه نمود که منجمله از ان جنگ رستم و اسفندیار و داستان\nبهرام چوبین نیز داشت - در ذخائر شاهان عجم که در مال غنیمت\nبدست آمده بودند کتاب تاریخ مفصل ایران نیز بود با این با احوال\nبالکم یک تاریخ ایران قدیم و جدید بزبان انگریزی نوشت که ترجمه اش میرزا حیرت ایرانی\nنمود در ١٨٧ در بمبئی بطبع رسید\nه کتاب الفهرست -"}
{"book": "adl0941", "page": 148, "text": "١٤٣\nدول فصل قواعد و آئین دولت رانی و علوم وفنون و تعمیرات عهد به\nداراے یک جدت خاص بود که تصویرهای تمام پادشاهان را که\nدر ان اوضاع لباس و زیورات و جمله خصوصیات هر پادشاه را بعینه\nنشان داده بودند بهم داشت-\nہشام این کتاب را ترجمه کرد چنانچه آن در ۱۱۳ هجری تیار شد.\nمؤرخ مسعودی در کتاب الاشرافه میگوید که دمن\nاین کتاب را بمقام اصطخر در ۳۰۰ هجری دیده ام این کتاب\nاز همه کتب فارسی تاریخ فارس مفصلتر است »\nدولت عباسیه از آغاز خود توجه خود را بسوی ترجمه علوم\nوفنون ایران مبذول نمود از ان کتب تاریخیه بقرار ذیل هستند -\n۱- خدای نامه : این کتاب تاریخ خیلی مفصل و بدرجه مقبول\nعام بوده که چون مترجم دولت عباسیه (بهرام این مردا\nشاہ) جستجوی آن نمود بست نسخه های مختلفش بدست\nآمد ، عبدالله ابن المقنع ترجمه اش بزبان عربی نموده اسمش\n۱ مطبوعہ یورپ ۱۲۱۰ -\nحضرت ادریس خنداب یکم در صحیفه شصت گان"}
{"book": "adl0941", "page": 149, "text": "١٤٤\n\nتاریخ ملوک الفرس نهاد۔\n۲:۔ آئین نامه :۔ این کتاب هم بسیار مفصل است۔ علاّمه\nمسعودی در کتاب التنبیه والاشراف بر صفحه ۱۰۶ مینویسد\nکه ((این کتاب بسیار ضخیم دارای چند هزار صحیفه است))\nترجمه اش عبدالله ابن المقفع کرد۔\n۳:۔ سیرالملوک والفرس ترجمۀ عبدالله ابن المقنع\n٤:۔ سیرالملوک الفرس ترجمۀ محمد الجهم البرمکی\nسیرالملوک الفرس ترجمۀ زادویه ابن شادویه الاصفهانی\nسیرالملوک الفرس ترجمۀ محمد ابن بهرام الاصفهانی\nسیکران: بزبان پهلوی بوده مسعودی در کتاب مروج\nالذهب مینویسد که اهل عجم این کتاب را بسیار بنظر احترام وعزت\nمی دیدند۔\n۵:۔ تاریخ دولت ساسانی: مترجمۀ هشام ابن قاسم الاصفهانی\nواصلاح کردۀ بهرام ابن مردان شاه موبد نیشاپورى\nسله\nتذکرۀ این هردو کتب مذکوره در تاریخ حمزه اصفهانی بصحیفه ۱۰ و ۱۱ میباشد۔"}
{"book": "adl0941", "page": 150, "text": "١٤٥\n\n٦:- کارنامه نوشیروان :-\n٧:- شهر زاد و پرویز : خود اردشیر سوانح خویش را نوشته\n٨:- کارنامه اردشیر ابن بابک :-\n٩:- کتاب التاج :-\n١٠:- بهرام و نرسی نامه :-\n١١:- کار نامه :- حالات نوشیروان -\n١٢:- مزدک نامه :-\n\nعلاوه بر کتابهای مذکور عهد نامه جات ـ و توقیعات ـ و\nفرامین سلاطین ایران را نیز فراهم نموده بودند (مثلاً وصیت نامهٔ\nنوشیروان - بنام هرمز عهدنامه اردشیر بابکان بنام شاپور - مکالمهٔ\nکسری و مرزبان مکتوب نوشیروان بنام سرداران افواج -\nمراسلات نوشیروان و جواسب\nمسلمانان اوّل ذخیرهٔ تاریخ عجم را بدینمقدار فراهم کرده\n\n١ مروج الذهب مطبوعهٔ یورپ جلد اوّل ع١٦٢\n٢ در الفهرست ابن الندیم عـ٣١٥ تذکرهٔ هر چار کتب میباشد -"}
{"book": "adl0941", "page": 151, "text": "١٤٦\nبودند که مورخین اسلام ازان تالیفات مستقل کرده توانستند،\nچنانچه امام طبری محدث علامه مسعودی ابو حنیفه دینوری -\nیعقوبی حمزه اصفهانی وغیره تاریخ های ایران را مبسوط\nومفصل نوشته اند که امروز انرا ارو پا چاپ کرده است -\nاین همه کتب پیش از فردوسی تالیف و ترجمه شده اند -\nاکنون تعصب مالکم را ملاحظه کنید که میگوید « مسلمانان تا\nچهار صد سال از تاریخ عجم اشنا نبودند واولین سعی بعهد سامانی\nباشد» .\nبلی این همه تصانیف در زبان عربی بودند و زبان فارسی سوای\nترجمه ها یک کتاب مستقل نداشت - غالباً اولین کتاب تاریخ عجم\nدر زبان فارسی شاهنامه ابو علی محمد ابن احمد بلخی است که در کشف\nالظنون انرا باسم شاهنامه قدیم یاد کرده -\nابو ریحان بیرونی در اثار الباقیه میگوید که مصنف در دیباچه\nکتاب مینویسد که من مواد این کتاب را از کتب مندرجه ذیل\nفراهم کردم سیر الملوک عبد الله ابن المقفع سیر الملوک محمد ابن الجهم البرمکی"}
{"book": "adl0941", "page": 152, "text": "١٤٧\n\nسیر الملوک هشام ابن قاسم ـ سیر الملوک بهرام شاه ابن مروان شا\nسیر الملوک بهرام اصفهانی تصانیف بهرام مجوسی ـ\nالحاصل وقتیکه دقیقی قصد نوشتن شاهنامه را کرد مسلمانان\nیک ذخیره بزرگ تاریخ عجم را در زبانهای عربی و فارسی تیار\nکرده بدست داشتند ـ\nدقیقی بفرمایش سامانی ها که کتب خانه شان دران عصر در تمام\nعالم جواب خود نداشت باین خدمت دست زد چنانچه شیخ بوعلی سینا\nوقتیکه درین کتبخانه داخل شد غرق حیرت گشته اقرار نمود که من پیش ازین\nکتبخانه که دارای چنین کتابهای نادر باشد ندیده ام و نه بعد ازان\nدیدم ) .\nشبه نیست که این ذخیرهٔ نادر تاریخی بدست دقیقی داده باشند\nو اینهم قرین قیاس است که آن همه متاع علمی بدست محمود افتاد که\nاو دست پروردهٔ سامانی ها و اوشان را تباه کرده جای شان\nرا گرفته است و ضرور یه فردوسی موقع استفاده هم از آن داده\nاین بیان قیاس محض نیست بلکه تصریحات مورخین نیز تائیدش میکنند\n\nمطبعة سراجية حصه ثالثه"}
{"book": "adl0941", "page": 153, "text": "١٤٨\nچنانچه کشف الظنون میگوید —\nتاریخ الفرس لبعض قدماء اہل فارس و تاریخ ایران که تصنیف بعض قدماى فارس\nقد كان معظماً عند العجم لما فيه من اخبار چون این کتاب تاریخ اسلاف پادشاهان عجم است\nاسلافهم وسیر ملوکهم و هو اصل عجمی ہا آنرا معظم میدانستند همین کتاب ماخذ\nالشہنامه وغیر ہا نقله ابن المقفع شاہنامه وغیر است — ابن المقفع آنرا از فارسی\nمن الفہلویة الی العربیه — بعربی ترجمه نمود —\nصاحب مجمع الفصحا مینویسد —\n(( از جمله نامه ہاے قدیم جاسپ نهاد — کتاب اوست که در ذکر\nخسروان ایران بوده ، دیگر آئین بهمن است در احوال بهمن — دیگر\nدر آب نامه است دیگر دانش افزای نوشیروانی که جامع آن\nبزرگ مہر حکیم بوده ، و باستان نامه و دانشور نامه وخرد نامه\nوحکیم ابوالقاسم محمد بن منصور فردوسی آثار افعال ملوک عجم را\nازان نامه ہا بدست آورده ))\nازین تصریحات و قرائن ثابت شد که بیشتر ماخذ فردوسی\nتاریخهاے عجم که در عربی ترجمه شده اند میباشند — لیکن غرور"}
{"book": "adl0941", "page": 154, "text": "١٤٩\nقومى فردوسی اظهار نمودن احسان عرب را گوارا نکرد، فردوسی\nدعوی میکند که یک کتاب خیلی مبسوط از تاریخ ایران در حالت غیر\nمرتب وغیر مدون موجود بوده اجزای پراکنده آنرا پیش موبدان\n(پیشوایان مذهبی) کم کم بودند یک دهقان دولتمند از هرجا موبدان\nسفید ریش را جمع کرد و اجزای پراکنده را به امداد روایتهای\nشفاهی ترتیب داده تاریخ مکمل مدون نمود ـ\nیکی نامه بد از گه باستان فراوان بدو اندرون داستان\nپراکند در دست هر موبدی ازو بهره برده هر بخردی\nیکی پهلوان بود دهقان نژاد دلیر و بزرگ و خردمند و راد\nزهر کشوری موبدی سال خورد بیاورد و این نامه را گرد کرد\nبپرسیدشان از نژاد کیان وزان نامداران فرخ گوان\nبگفتند پیشش یکایک مهان سخنهای شاهان گشت جهان\nچو بشنید ازیشان سپهبد سخن یکی نامور نامه افگند بن\nفردوسی میگوید که دقیقی بنظم این کتاب پرداخته بود لیکن چون\nنا تمام گذشته رفت من آنرا به تکمیل رسانیدم ـ\nحصه یکم سیرت محمدی صفحه ۲۱ سطر هفتم کارگر"}
{"book": "adl0941", "page": 155, "text": "١٥٠\n\nمطابق بیان فردوسی بنیاد اصلی شاهنامه بر همین کتاب\nنهاده شد لیکن بعض داستانها از دیگر ذرائع هم فراهم نمودند\nچنانچه در آغاز داستان رستم و شغاد مینویسد که -\n\nیکی پیر بد نامش آزاد سرو که با احمد سهل بودے ببرد\nکجا نامهٔ خسروان داشتی تن و پیکر پهلوان داشتی\nبسام نریمان کشیدش نژاد بسی داشتی رزم رستم بیاد\nبگویم سخن آنچه زو یافتم سخن را یک اندر دگر بافتم\n\nاین دعوی فردوسی است و ما برای تغلیطش وجه نمی یابیم\nلیکن قابل غور این امر است که خود فردوسی در جلد سوم بعد از نقل\nنمودن اشعار دقیقی می‌نویسد -\n\nیکی نامه دیدم پر از داستان سخنهای آن پرمنش راستان\nفسانه کهن بود و منثور بود طبائع ز پیوند او دور بود\nگذشته بر و سالیان دو هزار گرایدون که برتر نیاید شمار\nگرفتم بوینده برآفرین که پیوند را راه داد اندرین\n\nدر شعر سوم صراحته میگوید که کتاب مذکور دو هزار سال پیش\n\nمرتبه حبیب الله هراتی متصدی کارخانه"}
{"book": "adl0941", "page": 156, "text": "۱۵۱\nتألیف شده بود ظاهر است که دو هزار سال قبل که زبان ایرانی\nبود آن زمان عصر فردوسی نبوده بلکه ژندی یا قریب بان یعنی\nمشابه بسنسکرت بود که بازبان پهلوی خیلی اختلاف دارد، درینجا\nدو احتمال اند اول خود فردوسی ازین زبان واقف بود و دوم کسی برایش\nترجمه میکرد، لیکن در تذکره ها و بیانات فردوسی تصریح یکی\nازین دو احتمال موجود نیست.\nدر دیباچه چند روایات دیگر هم متعلق بماخذ شاهنامه مذکور اند\nما آن را بلحاظ فریضه واقعه نگاری نقل میکنیم لیکن جائیکه غلطی بدیهی\nمیابیم تغلیطش می نمائیم -\nخیال سامانیها به تدوین تاریخ ایران بسیار بود و ازان\nجمله سخت شغف داشت چنانچه در همه اطراف و اکناف آدمها\nفرستاده از هر جا ذخیره تاریخی فراهم آورد، و یزدگرد در عهد\nخویش آن همه را به دانشور دهقان سپرد که یک تاریخ مکمل از کیومرث\nتا عهد خسرو پرویز مرتب نماید دانشور مذکور از امرای مداین\nو خیلی فاضل و با حوصله بود آن همه ذخایر را جمع نموده یک تاریخ جامع"}
{"book": "adl0941", "page": 157, "text": "١٥٢\nو مبسوط تیار کرد ۔\nاین کتاب را بوقت حمله عرب بخدمت حضرت عمر رضی الله عنه\nبردند ترجمه اش شینده فرمودند که این مجموعه مزخرفات است\nقابل مطالعه نیست لہذا این کتاب در مال غنیمت تقسیم شده به حبش رسید\nو شاہ حبش ترجمه اش نمود و ازان جا بهندوستان رفت\nو یعقوب لیث آنرا از هندوستان طلبیده به عبد الرزاق بن شدر\nفرخ سپرده حکم به ترجمه اش داد چنانچه ترجمه آنرا تاج ابن خراسانی\nهروی یزد شاپور سیستانی ما هوی ابن خورشید نیشاپوری ۔\nسلیمان طوسی جمع شده در سنه ٣٦٠ هجری کردند باز این کتاب\nبدست سامانی ہا افتاد که برای دقیقی حکم به نظم نمودن دادند ۔\nازین روایت این حصه اش که در کتاب حبش رفت و ازانجا\nترجمه شده بهندوستان و از هندوستان به ایران آمد، بالکل لغو و بیهوده\nاست و اگر واقعات باقی صحیح بوده باشند مضائقه نیست\nیعنی یک کتاب تاریخ ایران را در عهد یزد گرد تألیف کردند و آن\nبعهد یعقوب لیث از پهلوی به فارسی ترجمه شد ۔"}
{"book": "adl0941", "page": 158, "text": "١٥٣\n\nروایت دیگر از دیباچه این است که شخصی خور فیروز نام از خاندان\nنوشیروان در عهد سلطان محمود بوده که در فارس سکونت داشت\nاز انقلاب زمانه از وطن آواره شده به غزنین رسید، درینجا\nشنید که سلطان محمود کشته و شیفته تاریخ عجم است در نزدش\nاین کتاب موجود بود چنانچه از انجا خواسته بحضور سلطان گذرانیده\nمورد انعام شد .\nروایت سوم انیست که چون شهرت شوق سلطان محمود\nعام شد پادشاه کرمان شخصی آذر برزین نامی را از خاندان شاپور\nذو الاكتاف که سرمایه تاریخ ایران بسیار داشت بخدمت سلطان\nفرستاد .\nوقعت شاهنامه به نقطه نظر تاریخی هیچ شبهه نیست که شاهناما\nبه سبب رنگ آمیزیهای شاعرانه از درجه تاریخی ساقط شده لیکن\nبا اینهمه هیچ تاریخ مفصل ایران از ان معتبر تر یافت نمیشود چنانچه\nملکم هم در تاریخ ایران اعتراف حقیقت ہذا را می نماید .\nدر کتاب فردوسی اگر چه افسانه و خیالات شاعری بسیار دارد لیکن"}
{"book": "adl0941", "page": 159, "text": "١٥٤\n\nتقریباً جمیع اخباری که در تاریخ قدیم ایران و توران در ممالک\nآسیا یافت میشوند در آن مندرج است»\nمورخ مالکم واقعات شاهنامه را با بیانات مورخین یونانی\nمفصلاً مقابله نموده و اکثر جاها با هم تطبیق نیز داده است.\nعلامه ثعلبی (معاصر سلطان محمود) بر تاریخ قدیم ایران کتاب\nمبسوط نوشته بسیار جاها حواله شاهنامه داده) از حیث تاریخ بحث\nمفصل نمودن ما بر شاهنامه موضوع ما نیست البته انیقدر تنبیه لازم است\nکه امروز سبب بزرگ بی اعتباری شاهنامه افسانه های دور از کار\nآنرا قرار میدهند مثلاً دیو سفید، مار ضحاک، جام خسرو وغیره وغیره\nاولاً: بربنای چند واقعات تمام کتاب را غلط گفته نمی توانیم همه یوروپ\nهیروڈوٹس آدم تاریخ میدانند لیکن در تاریخش هزار ها واقعات\nفرضی و وهی مندرج اند که خود یوروپ اعتراف بغلطی آن دارد ثانیاً\nچون در تاریخ قدیم ایران همان واقعات مذکور بوده اند بدین وجه فریضه\nفردوسی از ان زائد نبوده که همه را بعینه نقل نماید چنانچه علامه ثعلبی در تاریخ\nخود مینویسد که اگر این همه افسانه های بی سر و پا و خلاف عقل اند\n\nحصه اول شماره ٢ ٦٩٠ صفحه یكم"}
{"book": "adl0941", "page": 160, "text": "١٥٥\nلیکن چون در تاریخ قدیم ایران بتواتر مذکور میباشند بنابرین\nفرض ما صرف این است آنرا بعینه نقل نمائیم (علامه موصوف در قصه\nزال و سیمرغ این رای خویش را نوشته) همین طور در هفت\nخوان رستم میگوید که همه لغویات اند ـ ابوریحان با رونی\nدر آثار الباقیه مینویسد ـ\nولهم فی التواریخ از ایرانی ها در تاریخ قــــدیم\nالقسم الاول اعمار الملوک بنسبت عمرها و کار های خسروان چنین\nوافاعیلهم المشورت عنهم چیز ها مروی هستند که از شنیدنش دلها\nما يستنفر عن استماعة القلوب نفرت میکند و گوشها و عقلها آنرا قبول\nوتمجه الاذان ولا تقبله العقول نمی نماید\nنزد بعض مورخین یورپ بی اعتباری شاهنامه بدین سبب\nاست که اکثر واقعاتش مخالف به تاریخهای یونانی هستند لیکن\nعلامه ثعلبی این عقده را بسیار پیش حل نموده میگوید که\n((ما برای تاریخ ایران دو ماخذ بدست داریم ایرانی و یونانی))\n۱ـ مطبوعهٔ یورپ صـ ۱۰ ـ"}
{"book": "adl0941", "page": 161, "text": "١٥٦\nو ما میدانیم که هر دو با هم مخالف اند لیکن این مسئلۀ مسلمه\nاست که در احوال خانه بصاحب خانه خوب روشن میباشد)\nاین است که مادرین تاریخ بجای یونانیها، برایرانیها زیاده\nاعتبار نمودیم - \nفکر محققین یورپ یورپ بسعی بسیار قبل الاسلام تصانیف\nایرانی را پیدا کرده اکثراً یشان را طبع و نشر نموده ، چنانچه پروفیسر\nبراون در جلد اوّل تالیف خود عنوان «ادب پهلوی»\nقایم کرده در ذیل آن فهرست کتابهای مذکور را داده ، بعض\nکتب آن از اسلام پنجصد و ششصد سال قبل تألیف شده\nمیباشند و ازان بعض کتب از تواریخ عجم هم مستند و بیان شان\nبا فردوسی حرف بحرف مطابق است از انجمله یک کتاب کانامک\nارتشتری در زبان پهلوی است - آن در سنة یعنی قدری\nپیش از اسلام تألیف و اصل آن در زبان پهلوی مع ترجمه\nجرمنی شائع شده ، براون درباره آن مینویسد - \n«چون مقابله با شاهنامه میکنیم معلوم میگردد که فردوسی بسیار"}
{"book": "adl0941", "page": 162, "text": "۱۵۷\nایمانداری بکار برده وازین سخن قیمتش در نظر ما اضافه میشود\nکه با کتابهائیکه شاهنامه ازان گرفته است ترتیب و ارتباط [بقیت؟]\nرا نگاه کرده »\nمشهور فاضل جرمن پروفیسر نولدکی در باب ماخذ و حیثیت\nتاریخیهٔ شاهنامه یک کتاب مستقل در زبان خود نوشته و برآن\nترجمهٔ اقتباساتش بزبان انگریزی نموده در جلد اوّل کتاب\nخویش شامل ساخت ما درینجا بعض مقامات ضروری اش را ترجمه\nمیکنیم ـ\nتاریخ و قدامت در ذکر فصلهای شاهنامه در «اوستا»\nاینقدر موجود است که از ان ثابت میگردد که وقتیکه «اوستا\nتألیف شده امور مهمهٔ این افسانه های قومی بمردم معلوم بودند\nبر قدامیت آن همین یک ثبوت نیست بلکه نولدکی نشان داد که\nدر کتابهای مؤلفین یونانی که در تاریخ خسروان عجم نوشته شده»\nنیز تذکره این پهلوانان موجود است . علی الخصوص در تألیف\n«ٹی، سی، ایس» که پنجصد سال قبل از مسیح طبیب در بارهٔ آنجا"}
{"book": "adl0941", "page": 163, "text": "١٥٨\nبزرگ سیزنی من» بود این شخص تالیف خویش را بمدد کتب ایرانی\nنوشته است) واقعات مذکور مکرر سه کرت بیان شده اند بلکه\nبعضا اوقات بیک خاندان منسوب شده اند و دگر وقت بدگر\nمثلاً واقعاتی که به اولین پادشاه «سائرس ایکی مینین» در جنگ\nیا داتون پیش آمده اند بحالات جنگ اردشیر واسکی پارتیون\nبسیار مشابهت دارند بهمین طور محافظ بودن مرغهای شاه پسند\n(عقاب - سیمرغ - و هما) به «امی کی می نیز زال» و اردشیر و بهمین\nطور نجات دادن دو اشخاص از خاندان قارین پیروز ساسانی و\nنو دیر کیانی را از دشمنان تورانی شان و سرگذشتهای دارا\nو پیروز با هم خیلی مشابهت دارند پس این مشابهت بسیار قابل\nغور است -\nیات کار زریران بما قصه زره یا در لیس برادر هس طاس پلیس\nو شاهزاده او داتس از امی تهی نیس رسیده است و او این قصه را\nاز تاریخ سکندر گرفته که چارین وزیرش تصنیف نموده بود و بهمین\nداستان در کتاب قدیمترین پهلوی (یات کار زریران) بیان"}
{"book": "adl0941", "page": 164, "text": "۱۰۹\n\nیافته که پنصد سال قبل از مسیح نوشته شده بود این کتاب خور\nترین لیکن ضروری قدیم ترین کتاب زبان فارسی است که\nدران داستان های دلاوری مذکور میباشند اگر چه\nدران صرف یک قصه است ولی ازان مفهوم میشود که مؤلف\nرا بر همه قصه ها عبور حاصل است ـ این کتاب را شاهنامه گشتاسب\nیا شاهنامه پهلوی میگویند »\nنولدکی میگوید که ما بیقین گفته میتوانیم که درین قصه آن\nروح موجود است که در قصه های دلاوری چند اقوام یافت\nمیشود یعنی از خلاصه حال همه خبر دارند لیکن حصه خاص خاص آنرا سبکی\nخاص زینت بخشیده اند این بحکم مواد تاریخی است که ازان بعداً\nکمی بیشی و ترتیب اندک یک داستان مکمل تیار شده میتواند همه\nاجزای ضروری این قصه در ترجمه مختصری که طبری نموده موجودند\nو آن با شاهنامه مطابقت تام دارد بلکه در بعض جاها در الفاظ هم\nفرق نیست، ازین معلوم میشود که طبری این قصه را از همان روایت\nقدیم گرفته که ماخذ شاهنامه است»\n\nحصه اول شماره ۳ ۹۰ صفحه ۱۹۰"}
{"book": "adl0941", "page": 165, "text": "١٦٠\n\nازین ترتیب نو که نولدکی بآن اشاره نموده اضافه در صلاح\nمراد است از ان حصه های مختلفش باهم پیوند یافته صورت\nیک داستان لکش برگیرد و از کمی غرضش این است که سخنان\nو الفاظیکه بمسلمانان ناگوار هستند ذکر نشوند چنانچه که فردوسی و\nمولفین دیگر تقلید این فکر را نموده اند ما یک کتاب زبان پهلوی\n(کار نامک ارتخشتیر پابکا) مطبوعۀ اصل با ترجمۀ جرمنی متعلق بحصۀ\nساسانی شاهنامه داریم ، چون مقابلۀ کتاب هٰذا با شاهنامۀ میکنیم آنرا\nایمانداری خاص فردوسی عیان میشود و نیز در نظر ما وقعتش خیلی\nبلند میگردد که از کتابهائیکه شاهنامه را اخذ کرده تطابق ترتیبات\nموجود است ) غالباً کار نامک در سنه ۶۰۰ تصنیف شد) آگاهی\nاس که در سنۀ ٥٩٨ گذشته حالات ساسان پابک و اردشیر را بکتب\nتواریخ شاهان ایران حواله داده ازین ثابت شد که قصه های مختلف\nشاهنامه در کتابهای پهلوی آن عصر موجود بودند -\nاز دیباچه شاهنامۀ فردوسی ( که بحکم نواسۀ تیمور ( بایسنقر )\nدر سنۀ ٨٢٩ نوشته اضافه گردند) معلوم میشود که نسخۀ کامل صحیح دهقان"}
{"book": "adl0941", "page": 166, "text": "١٦١\nدانشور (یعنی از کیومرث تا خسرو پرویز یعنی تا سته ٦٣٧) در عهد\nفرمانروائی آخرین ساسانیها (یزدجردثانی) مکمل شده بود -\nنولد کی متعلق باین نسخه مینویسد که این کتاب همرنگ که باشد\nلیکن شاهنامه فردوسی با ترجمه های مورخین عرب تا وفات خسرو پرویز\nمطابق است و بعد از ان مختلف ، ازین امر صداقتش باثبات میرسد\nو نیز بکمال مساعی همدردانه و حق پسندانه مذکوره عیان میگردد که\nشاهنامه در نگرانی و سر پرستی خاص سلطان تالیف شده - ابن المقفع\nخدا ی نامه پهلوی مذکور را که حمزه و مصنف فهرست و دیگر مورخین\nعرب تذکره اش نموده اند در صده هشتم عیسوی بزبان عربی ترجمه نمود\nو بدین ذایعه اشخاص عربی دان علمش حاصل نمودند لیکن افسوس که\nاین ترجمه ضایع شد، و همین طور آن ترجمه نثر فارسی است که چها نفر\nفارسی ها در سه ٦٩٥ زیر سر پرستی ابو منصور ابن عبد الرزاق حاکم\nطوس بحکم ابو منصور المعمری کرده بودند ، چنانچه که این واقعه را\nالبیرونی و نولد کی تصریح کرده اند -\nنی که\nدقیقی از همین ترجمه یک شاهنامه برای نوح ابن منصور ساما"}
{"book": "adl0941", "page": 167, "text": "١٦٢\nپادشاه بود در نظم فارسی آغاز کرد مگر هنوز به نسبت آغاز سلطنت\nگشتاسپ و زردشت چند هزار شعر نوشته بود که یک غلام\nترکیش آنرا کشت ـ این قسمت فردوسی مقرر بوده که بعد از\nچند سال یک افسانه قومی را که دقیقی ناتمام گذاشته رفته بود\nدر شصت هزار اشعار که در ان اشعار دقیقی هم شامل اند بانجام رساند\nدرینجا تصریح این ضروری است که شاهنامه یک افسانهٔ مکمل قومی\nاست ـ\nداستان اردشیر در شاهنامه و کار نامهٔ قضایای این\nداستان بقرار ذیل اند ـ\n١ ــ ساسان را که در صلب پنجم بهمن دراز دست بود «برحسب\nچوپانی پابک شاه فارس» مامور است ـ پابک در خواب\nدید که ساسان از نسل شاهی است ، چنانچه همراه آن\nبلطف و خوشی پیش آمده دختر خویش را به نکاحش میدهد\nو از بطنش اردشیر تولد میگردد ـ\n٢ ــ پابک اردشیر را متبنی میگیرد ، چون او بمرتبهٔ رشد میرسد"}
{"book": "adl0941", "page": 168, "text": "١٦٣\nتذکره عقل و فراست و دلیری و اوصاف شاهانه آنرا اردوان\n(پادشاه آخری اشکانی) شنیده نزد خود میطلبد و بعزت و مدارا\nپیش میآید اردشیر روزی با پسر اردوان بشکار رفت و شکاری\nرا اردشیر کرده بود او از خود میگوید) برین قضیه ذلیل شده\nبمرتبه میرآخور اصطبل شاهی تنزل می یابد -\n۳ :- یک پرستار معتمد نازنین هوشیار اردوان بحال\nاردشیر رحم میخورد و دو فرسهای تیز رفتار تیار کرده\nبهمراهش بطرف فارس میگریزد اردوان در تعاقبش می پردازد\nولی بعد از شنیدن این خبر که شوکت و اقبال خسروانه\nشکل گوسفند اختیار نموده پیش اردشیر میرسید از تعا\nدست میکشد -\n٤ :- اردشیر با اشکانی ها در جنگ داخل شده به اردوان و پسرش\nشکست میدهد و اردوان خودش کشته میشود -\n٥ :- داستان هفتان پوخت (هفتواد) و کرم کرمانی\nمع جنگ متبرک (مسرک)"}
{"book": "adl0941", "page": 169, "text": "١٦٤\n\n٦ ـ اردوان به دختر خود زوجهٔ اردشیر حکم قتل میدهد\nیک موبد (ابرسام نامی) شفاعت کرده او را خلاص\nمیکند، از بطنش شاپور تولد میشود و پدرش آنرا میبرد.\n٧ ـ اردشیر از حاکم هندوستان (کید یا کیت) این سخن را\nشنیده که پادشاهی ایران یا در خانه اش و یا در خانهٔ\nدشمنش (متهرک) میرود)) استیصال متهرک میکند\nیک دخترکش از قتل عام جان بسلامت برده در دهقانها\nپرورش می یابد شاپور بران عاشق شده نکاح میکند و اْ\nبطن آن فرزند تولد یافته هرمزد نام می یابد لیکن شاپور این\nواقعه را از پدر خویش (اردشیر) مخفی میدارد\nو اردشیر بعمر هفت سالگی در میدان چوگان بازی\nدلاوری هرمزد را ملاحظه کرده آنرا میشناسد -\nهر شخص که کارنامک را با این حصهٔ شاهنامه مطالعه نموده\nاست اقرار خواهد کرد که شاهنامه چنان عکس کامل کارنامک\nاست که در جزئیات هم از ان مختلف نیست این فکر را که فردوسی\n\nحصه اثار شعراء العجم\nالجزء ..."}
{"book": "adl0941", "page": 170, "text": "١٦٥\n\nپای خود را از کتب قدیمیۀ که شاهنامه را از ان اخذ نموده هیچ بیرون\nنه نهاده است )) از مقابله نمودن قصۀ زبان پهلوی زیر برو\nشاهنامه خیلی تقویت میرسد -\nبلی ! این از اتفاقات وقت است که ما برای مقابله نمودن\nاین حصه های شاهنامه با اصل کتاب ها موفق شدیم ، لیکن ازین\nثابت شد که جای که ما تا هنوز مقابله نتوانسته ایم فردوسی در انجا\nهم از ماخذ های خود یک سرمو تفاوت نداده باشد - ما درینجا\nاز دو روایتهای داستان اردشیر صرف مقابلۀ یک دو سخن را\nمی نمائیم که ازین زیاده موقع آن نیست ما اوّل ذکر تولد او را\nمیگیریم - کارنامک -\n\nدر ایران بوقت وفات سکندر رومی مردمان مختلف\nاز ٢٤٠ طائفہ حکمران بودند ، که در همه شان اردوان قوی تر بود\nو بر اصفهان ، وفارس ومملکت های متصلش دست تصرف داشت\nپاپک از طرف او محافظہ سرحدات وحاکم فارس بود و در اصطخر\nمرکز خود داشت پاپک پسری نداشت که اسمش باقی می ماند،\n\nحصۀ (١) شير الم ... الم .."}
{"book": "adl0941", "page": 171, "text": "١٦٦\nو ساسان چوپان گله ہایش بوده ہمہ اوقات ہمراہ گلہ ہا سفر کار داشت لیکن از اولادۀ دارا ابن دارا بود که در عہد فلاکت زای ہجوم سکندر گریختہ خود را در چوپان ہا شامل کرده بود پاپک ازین واقعہ خبر نداشت شبی در خواب دید که از سر ساسان آفتاب برآمده تمام عالم را منور ساخت شب دیگر شد دید که ساسان بر یک فیل سفید که بران جل بشیر بہا میباشد سوار میرود و مردمان تمام کشور بدور شش جمع بوده اطاعت و آداب شاہانہ را بجا می آرند -\nشب سومش دید که در خانہ ساسان آتش فروگیسپ و منور روشن است و از ان ہمہ دنیا روشن میباشد -\nپاپک ازین خوابهای متواتر پریشان گشته مردمان زیرک تعبیردان را خواسته ہر سہ خوابهای مذکور را بیان کرد معبرین گفتند که در خود این شخص که شما در خواب دیده اید و یا کسی از اولاد شش پادشاه روی زمین میشود چرا که آفتاب و فیل جل دار علامت زور و قدرت و فتح و نصرت است وز آتش فرویه"}
{"book": "adl0941", "page": 172, "text": "١٦٧\n\nعلمای کاملین مذهب که در همسران خود امتیاز داشته باشند\nو از آتش گشپ مردان جنگی و سرداران قبائل و از آتش پرهین\nمهرکشته کاران دنیا مراد میباشند پس پادشاهیست یا\nبخودش و یا یکی را از اولادش میرسد)\nپاپک این تقریر ایشان را شنیده همه را رخصت نمود\nو ساسان را خواسته از و پرسید که (از کدام نسل و خاندان میباشی\nو آیا از بزرگانست کسی پادشاه شده است) ساسان گفت که\n(بشرط جان بخشی بخوابش می پردازم) پاپک اجازه داد ایوقت\nکه ساسان راز خویش را فاش کرد و همه کیفیت خود را عرض کرد،\nپاپک ازین کیفیت مسرور شده گفت که احال ترا درست میکنیم\nچنانچه فوراً لباس شاهانه کامل خواسته باو عطا کرد و ساسان\nآنرا پوشید و چند روزیگر پاپک اطعمه قوی و غذاهای لذیذ\nاستعمال کرد وقتیکه در جسم او توانایی پیدا شد پاپک دختر خویش\nرا باو داد و از پارسایی تقدیر آن زود حمل گرفت و از بطنش\nتخشته تولد یافت --"}
{"book": "adl0941", "page": 173, "text": "١٦٨\n\nفردوسی بجای فروبه فره باگ یا فرن باگ «خرید»\nنوشته است، جائیکه ذکر آمدن ساسان است عبارت کار\nنامک خیلی بدمزه است لیکن فردوسی بزور قلم خویش دران\nجان انداخت و این منجمله مقاماتی است که فردوسی آنرا بأسلوب\nبسیار دلکش ادا کرده است - \n\nاشعار فردوسی متعلق قصه بابک ساسان\nچودارا برزم اندرون کشته شد همه دودمانش برگشته شد\nپسر بود مر او را یکے شاد کام خردمند و جنگی و ساسان بنام\nازان لشکر روم بگر یخت اوی بدام بلا در نیامیخت اوی\nبهندوستان در بزاری بمرد ز ساسان یکی کودکی ماند خورد\nبرین هم نشان تا چهارم پسر ہمی نام ساسانش کردی پدر\nچو کہتر پسر سوی بابک رسید بدشت آمد و شبانرا بدید\nبدو گفت مزدورت آید بکار که ایدر گذار د به بدروزگار\nبه پذیرفت بدبخت را سرشبان همی داشت با رنج روز و شبان\nشبی خفته بود بابک رویاب چنان دید روشن روانش بخواب"}
{"book": "adl0941", "page": 174, "text": "١٦٩\nکه ساسان بپیل ژیان نشست گرفته یکی تیغ هندی بدست\nبه دیگر شب اندر چو بابک بخفت همی بود تا نغز شد اندیشه جفت\nچنان دید در خواب کاتش پرست سه آتش فروزان به بردیتی ببد\nچو آذر گشسپ و چو خرداد و مهر فروزان چو بهرام و ناهید و هور\nهمی پیش ساسان فروزان بودی بهر آتشی عود سوزان بودی\nسربابک از خواب بیدار شد روان و دلش پر ز تیمار شد\nکسانیکه در خواب دانا بودند بدان دانشمند توانا بودند\nبایوان بابک شدند انجمن بزرگان فرزانه رای زن\nچو بابک سخن برگشاد از نهفت همه خواب یکسر بدیشان بگفت\nپر اندیش شد زان سخن رهنمای نهاده بدو گوش پاسخ سرای\nسر انجام گفت ای سرافراز شاه بتاویل این کرد باید نگاه\nکسی را که دیدی زینسان بخواب بشاهی برارد سر از آفتاب\nگر ایدون که این خواب از د بگذرد پسر باشدش کز جهان برخورد\nچو بابک شنید این سخن گشت شاد بر اندازه شان یک بیک هدیه داد\nبفرمود تا سر شبان از رمه بر بابک آمد بروز دمه"}
{"book": "adl0941", "page": 175, "text": "۱۷۰\n\nبیامد دمان پیش او با گلیم پر از برف پشمین دل پر از بیم\nبپرداخت بابک زبیگانهای بدر شد پرستنده و رهنمای\nزساسان بپرسید بنواختش برخویش نزدیک بنشاندتش\nبپرسیدش از گوهر و از نژاد شبان بترسید و پاسخ نداد\nاز ان پس بدو گفت کای شهریار شبان را بجان گردی زنهار\nبگویم ز گوهر همه هر چه هست تو دستم به پیمان بگیرے بدست\nچوبشنید بابک زبان بر کشاد زیزدان نیکی دهش کرد یاد\nببابک چنین گفت ازان پس جوان که من پورساسانم ای پهلوان\nچوبشنید بابک فروریخت آب از ان چشم روشن که او دید خواب\nبیاورد پس جامهٔ پهلوی یکی اسپت پر آلت خسروی\nیکی کاخ پرمایه اور ابساخت ازان سر شبانی سرش بر نواخت\nبدو داد پس دختر خویش را پسندیده و افر خویش را\nدر بیان کار نامک پهلوی و شاهنامه فرق خفیف است که عموماً در واقعاً تاریخی میباشد\nمستر براون چند داستان دگر را هم از کارنامک و شاهنامه\nمقابله نموده است لیکن ما آنرا بلحاظ طول قلم انداز می نمائیم"}
{"book": "adl0941", "page": 176, "text": "۱۷۲\nعموماً فضلای یورپ که بر زبان فارسی عبور دارند\nبکمال شاعری فردوسی اعتراف دارند سرگور اوسلی فردوسی را\nدر تذکرة الشعراء به هومر تشبیه، اگرچه ازین ناتوان بینی هم\nنفس خود را باز داشته نتوانست که فردوسی همسر هومر نیست\nلیکن اگر کسی هومر آسیا زمین شده میتواند آن فردوسی است))\nلیکن خیلی تعجب است که مسٹر براؤن ، که امروز در فارسی\nدانان یورپ ممتاز اند از کمال شاعری فردوسی انکار دارند چنانچه\nدر کتاب خود لٹریری ہسٹری آف پرشیا میگوید که در شعرای که بعداً\nفردوسی بوجود آمده اند بلحاظ شوکت الفاظ و خیالات شعرا\nاز فردوسی فائق تر میباشند و شاهنامه دعوی همسری سبعه\nمعلقه هم نمیتوان کرد -\nبراؤن حیرت دارد که شاهنامه در عالم اسلام چرا اینقدر\nشهرت یافت باز خودش سببش ارقام میکند که چون در شاهنامه\nداستان های فخریهٔ اسلاف مسلمانان هستند حب قوم\nآنرا قبولیت عام بخشید ما در جواب تمام سخن هایش فقط یک"}
{"book": "adl0941", "page": 177, "text": "۱۷۲\nعموماً فضلای یورپ که بزبان فارسی عبور دارند\nبکمال شاعری فردوسی اعتراف دارند سرگورا وسلی فردوسی را\nدر تذکرة الشعراء به هومر تشبیه، اگر چه ازین ناتوان بینی هم\nنفس خود را باز داشته نتوانست که فردوسی همسر هومر نیست\nلیکن اگر کسی هومر آسیا زمین شده میتواند آن فردوسی است))\nلیکن خیلی تعجب است که مستر براؤن ما، که امروز در فارسی\nدانان یورپ ممتاز اند از کمال شاعری فردوسی انکار دارند چنانچه\nدر کتاب خود لٹریری هستری آف پرشیا میگوید که در شعرای که بعداً\nفردوسی بوجود آمده اند بلحاظ شوکت الفاظ و خیالات شاعراً\nاز فردوسی فائق تر میباشند و شاهنامه دعوی همسری سبعه\nمعلقه هم نمیتوان کرد -\nبراؤن حیرت دارد که شاهنامه در عالم اسلام چرا اینقدر\nشهرت یافت باز خودش سببش ارقام میکند که چون در شاهناما\nداستان های فخریۀ اسلاف مسلمانان هستند حب قوم\nآنرا قبولیت عام بخشید ما در جواب تمام سخن هایش فقط یک"}
{"book": "adl0941", "page": 178, "text": "۱۷۳\n\nبلیست مینویسیم۔\nحریف کاوش مژگان خون ریزش نه زاید\nبدست آور رگ جانی و نشتر را تماشا کن\nحالا ما اوصاف شاهنامه را قدری مفصلتر بیان میکنیم۔\n۱:- از خصائص اسلام است که هر جا که قدم نهاد زبان آنجا را\nیا از سر تبدیل کرد و یا آن را آنقدر مغلوب ساخت که آ\nحیثیت زبان آزاد و مستقل برآمد۔ پیش از اسلام در مصر\nو شام بالسنه قبطی و سریانی حرف میزدند لیکن چون\nاسلام در آنجا قدم نهاد زبان ملک عربی گشت حتی که\nامروز عیسائی و یهودیهای مصر و شام هم سوای لسان عربی\nبزبان دیگر سخن گفته نمیتوانند۔\nدر آسیای کوچک و استامبول بر اثر ترکها ترکی رایج شد\nو اگرچه زبان اصلی کابل و قندهار پشتو است لیکن خواص\nفارسی را که لسان حکمرانان اسلامی بوده استعمال میکنند۔\nایران و هندوستان از همه سخت جان بودند که زبان"}
{"book": "adl0941", "page": 179, "text": "١٧٤\n\nملکی خویش را نگاه کرده اند لیکن درمیان هردو الفاظ عربی باین\nکثرت داخل شده اند که نوشتن زبان فارسی و آردو بدون آمیزش انه\nتکلیف از لزوم مالا یلزم هرگز خالی نمیباشد.\n\nدر ایران از ابتداء الفاظ عربی بشدت تمام مخلوط شده بودند\nکه چنانچه قصیده که عباس مروزی در مدح مامون الرشید\nنوشته بود امروز ازان چار اشعار بدست داریم که دران الفاظ\nعربی از نصف هم بیشتر میباشد کلامهای رودکی وابو شکور\nبلخی وغیره از الفاظ عربی لبریزاند-\n\nدر عهد سلطان محمود فاضلی بجواب شاهنامه کتابی در نثر\nبنام عمرنامه نوشته بود ما آنرا مطالعه نموده ایم آن هم از الفاظ\nعربی مملو است. در همین زمانه شیخ بوعلی سینا حکمت علائیه بزبا\nفارسی نوشته قصد کرده بود که در زبان خالص فارسی باشد\nولی قدرت نیافت -\n\nلیکن قدرت زبان فردوسی ملاحظه شود که شصت ہزار اشعأ\nنوشت ولی در ان الفاظ عربی بحدی نادراند که گویا نیستند اگرچہ"}
{"book": "adl0941", "page": 180, "text": "۱۷٥\nموجد این خصوصیت دقیقی است لیکن از و کل چند هزار اشعار\nو صرف چند واقعات معمولی یادگار هستند برعکس فردوسی که\nصدها مضامین گوناگون و مطالب رنگ برنگ ادا نمود لیکن در زبان\nهیچ آمیزش پیدا نشد بلی ! چند الفاظ عربی خال خال آمده آ\nمگر آن همه اصطلاحاتند «مثلاً دین - میمنه - میسره - قلب -\nسلاح - عنان وغیره» این الفاظ با همین طریقه در زبان فارسی\nشایع بودند که امروز در زبان اردو حج - کلکته، تکت وغیره»\nکه اگر کسی بجای آن الفاظ دیگر بگوید خیلی بد نما معلوم میشود -\nمقام حیرت است که فردوسی اصطلاحات فلسفیانه را\nبیک سادگی و بی تکلفی در زبان فارسی ادا کرده که گویا محاورات\nروزمره اند بوعلی سینا در حکمت علائیه چنین کوشش نمود ولی\nنمونه اش ملاحظه کنید ، در ابطال استدلال غیر متناهی\nمینویسد --\n« پیشی و پسی بالطبع است چنانکه اندر شمار است یا به عرض چنانکه\nاندر اندازه که از هر کدام سو که خواهی آغاز کنی و هر چه اندروی"}
{"book": "adl0941", "page": 181, "text": "١٧٦\nپیشی و پسی است بالطبع باوی مقداری است که اورا بهره\nبهر جا که بودند همه بیک جاے حاصل و موجود بودوی متناہی بست))\nغور کنید که با وجود کوشش چقدر الفاظ عربی هنوز هم باقی\nماندند و الفاظ عربیه را که در فارسی ترجمه کرده بحدی نا مانوس بیگانه\nاست که از ان عبارت معما گشت\nمطلب این عبارت این است که «تقدم و تاخر دو نوع\nاست یک بلا واسطه مثلاً عدد ١ بر ٢ مقدم است ، دیگر بوساطت\nمثلاً تقدم و تاخر که در مسافت میباشد که یک حصه را مقدم\nو دگر را مؤخر میگوئیم لیکن ما از هر جا که بخواهیم مسافت را\nاز همانجا شروع میتوانیم کرد -\nپس قانون این است که بهر جائیکه تقدم و تاخر میباشد\nدران وجود مقدار ضروری است و نیز اینکه تمام اجزای مقدار\nمرتب باشند و این چیز متناهی هم باشد -\nخوب غور بکنید ! آیا کسی از عبارت بوعلی این مطلب\nرا فهمیده میتواند- فردوسی در آغاز کتاب از ابتدایے"}
{"book": "adl0941", "page": 182, "text": "۱۷۷\n\nآفرینش و وجود عناصر و ترتیب و انقلابات آنها بحث رانده ـ\n\nاز آغاز باید که دانی درست سرمایۀ گوهران از نخست\nکه یزدان زناچیز چیز آفرید بدان تا توانی آمد پدید\nوزو مایه گوهر آمد چهار برآورده بی رنج بی روزگار\nنخستین که آتش جنبش دمید ز گرمیش پس خشکی آمد پدید\nوزان پس زآرام سردی فزود ز سردی همان باز تر شد فزون\nچو این چار گوهر بجای آمدند ز بهر سپنجی سرای آمدند\nگیاه رست با چند گونه درخت بزیر اندر آمد سران شان ز بخت\nببالد ندارد جزین نیروی نه پوید چو پویندگان هرسوی\nنگه کن برین گنبد تیز گرد که درمان از وی است وز وی است درد\nنگشت زمانه بفرسایدش نه این رنج تیمار بگزایدش\nنه از گردش آرام گیرد همی نه چون ما تباهی پذیرد همی\n\nنزد فلاسفۀ یونان تاریخ ابتدای آفرینش این است که\nخدای جهان اوّل ماده را پیدا کرد و از ان عناصر بوجود آمدند از حَرکَت\nآتش پیدا شد حرارت آتش یبوست را بوجود داد و از یبوست"}
{"book": "adl0941", "page": 183, "text": "۱۷۸\nخاک وجود گرفت سپس از مسکون رطوبت آب و باد بصورتها\nیافتند الحاصل بدینطریقہ عناصر چارگانه پیدا شدند، بعد ازان\nنباتات سر بلند کردند که فقط بدولت نمو مفتخر اند لیکن از حرکت\nارادے محروم۔\nیونانیها به نسبت آسمان خیال دارند که ابدی است\nو از امتداد زمانه نه متغیر میشود و نه زوال می پذیرد\nفردوسی این مسائل فلسفیه را در الفاظ ساده و صاف بیان\nنموده که سخنان معمولی بنظر می آیند و هیچ فهمیده نمیشود که این\nمسائل مهمه فلسفه اند لیکن در اصل همه مسائل فلسفه اند که با الفاظ \nساده فارسی بیان شده اند بمقابله آن الفاظ اصطلاحیه فلاسفه ملاحظه شوند\nالفاظ فردوسی اصطلاح فلسفی الفاظ فردوسی اصطلاح فلسفی\nسرمایه ماده توانائی وجود\nگوهر عنصر جنبش حرکت\nآرام سکون پوشنده متحرک بالاراده\nگشت دوران فرسودن تغیر\nعلیه الرحمة حصہ اول صفحہ ۱۱ مطبوعہ کاملہ ۱۸۹۶ء\n[word?] \nص ۱۱ [ILL]"}
{"book": "adl0941", "page": 184, "text": "۱۷۹\nتباھی فنا تاپسیس عدم\nمثل این دگر بسیار الفاظ هستند ما بطور مشتی نمونه از خرواری\nدرینجا چند الفاظ را پیش نمودہ ایم ۔\n٢ :- عموماً اعتراض میکنند که کتب تواریخ آسیا محض یک\nافسانهٔ جنگ و خونریزی است و بس ۔ یعنی از کوا ئفی\n(که معاملات ملکی تہذیب و معاشرت قومی واضح بشود)\nعاری میباشند اگر چه این اعتراض بوه ما صحیح است ولی\nشاہنامه از ان مستثنی میباشد ۔\nبلی ! بظاہر شاہنامه نیز یک نظم رزمیه بنظر می آید لیکن\nبالعموم واقعات ہر رقم را بتفصیلی می آرد که اگر ناظر آرزو بکند شخص\nبواسطهٔ شاهنامه تہذیب و تمدن کامل آن عہد واقعیت حاصل\nکردہ میتواند ۔ مثلاً در بار شاہی رنگ داشت دوران ترتیب\nایستادہ شدن امراء و آداب عرض و معروض) لباس درباری\nپادشاه و امراء بچه قاعدہ بود فرامین و توقیعات را بکدام عبارت\nو بکدام منشی می نوشتند ۔"}
{"book": "adl0941", "page": 185, "text": "۱۸۰\nطریقهٔ نامه و پیام (سررشته پوسته) چه بود مجرمین را بکدام طریقه\nبکیفر کردارشان میرسانیدند و برا حکامات شاهانه بچه اسلوب نکته\nچینی می نمودند و غیره وغیره در تقریبهای مسرت کدام مراسم\nادا میگردند رسوم عروسی چه بود پدر دختر خود را در عروسی کدام\nاسباب میداد .\nلباس عروس ونوشاه چه وضع داشت بهمراه پیش خدمتها\nو غلامها و کنیز ها چه سلوک روامیداشتند.\nعبارت مکتوبها چه اسلوب داشت آغاز وانجامش بکدام\nعبارتها میشد برکدام شیئ آنرا می نوشتند و بچه طریقه سرش را شیره\nمیکردند و مهر بکدام شیئ می نمودند\nصورت ادا نمودن مالیه چه بوده و زمین هارا بچه رنگ تقسیم\nکرده بودند و شرحهای مالیه ومحصولها چه بود و کدام مردم از محصولا\nدولتی مستثنی بودند.\nاز شاهنامه تمام امور مذکورهٔ فوق بتفصیل معلوم میشوند چنانچه\nما درینجا از ان چند مثالها بطور نمونه بیان میکنیم."}
{"book": "adl0941", "page": 186, "text": "۱۸۱\n\n(اول) کیخسرو در مہم بیژن رستم را اندزابل خواسته در برای او\nدر باغ درباری آراسته درون باغ یک تخت زرین نهاده\nبر سرش درخت مصنوعی ایستاده کرده اند که سایہ ایش پادشاه\nرا در بر خود میگرفت خود درخت از نقره خام و شاخہایش از\nیاقوت ، خوشه ها از مروارید بودند ، ترنج و سیب وغیره از زر\nخالص ساخته در شکمش خاک مشک پر کرده بودند که چون باد این\nاثمار را بحرکت می آورد بر سر حاضرین خاک مشک از ان پاشد میشد\nزیر پای مردم فرشی را که بوقت فتح ایران در عہد حضرت عمر رضی الله\nبدست مسلمانان افتاد هموار کرده بودند فردوسی واقعہء ہذا را\nبدین تفصیل نوشته -\nدر باغ بکشاده سالار بار نشستنگہی ساخت بس شاہوار\nبفرمود تا تاج زرین و تخت نهادند زیر گل افشان درخت\nدرختی زدند از برگاه شاه کجا سایه گسترد بر تاج گاه\nتنش سیم شاخش زیاقوت زرد برو گونه گون خوشه های گهر\nعقیق و زبرجد همه برگ وبار فروبسته از شاخ چون گوشوار"}
{"book": "adl0941", "page": 187, "text": "۱۸۲\nهمه بار زرین ترنج و بهی میان ترنج و بهی در تهی\nبده اندرون مشک سوده به می همه پیکرش سفته بر سان نی\nکر شاه برگاه بنشاندی برو باد ازان مشک بفشاندی\nبیاراست سناها و پر زرینه تخت\nبده آسمانان به پیش اند را همه بر سران افسر از گوهرا\nهمه نوحه بر سینه د گوشوار به بر بر همه جامه زر نگار\n(دویم) افراسیاب دختر خود (فرنگیس را) به سیاوش\nداد چون فرنگیس بخانه سیاوش آمد فردوسی شان و شکوه\nعروسی و جهانی را بالفاظ ذیل ادامی نماید -\nبه گنج انچه بد اندرون نامدار گزیدند زربفت چینی هزار\nزبر جد طبق با د تسیر ده جام پر از نافه مشک و پر عود خام\nدو افسر پر از گوهر گوشوار دو یاره یکی طوق و دو گوشوار\nزگسترونیها شتر دار شصت زر ربفت پوشیدنیها به دارست\nیکی تخت زرین دگرسی چهار سه نعلین زرین زبر جد نگار\nپرستنده بینی صد به ترین کلاه ز خویشان نزدیک صد نیکخواه"}
{"book": "adl0941", "page": 188, "text": "۱۸۳\nپرستار با جام زرین بدست تو گفتی به ایوان درون جامیست\nهمی صد طبق مشک عبیر زعفران همی ریخت گلشهر با خواهران\nرستم تابوت اسفندیار فرستاد مرا هم تابوت ساخته شود!\nیکی نغز تابوت کرد آهنین بگسترد فرشی بپاسے چین\nدراندوخت روی آهن بقیر پراکند بر قیر مشک و عبیر\nوزان پس که پوشید روشن برش ز فیروزه بر سر نهاد افسرش\nچهل اشتر اورا رستم گزین ز بالا فرو هشته دیبای چین\nیکی اشتری زیر تابوت شاه چپ و راست اشتر پس اندر سپاه\nپشوتن همی رفت پیش سپاه بریده بمیش و دم اسب سیاه\nبرو بر نهاده نگونسار زین ز زین اندر آویخته گرز کین\nهمان نامور خود و خفتان اوی همان ترکش و مغفر جنگ جوی\nازین بیان مفهوم شد که در عهد مذکوره دستور بود که میت سردار را در تابوت آهنی می برداشتند و روی تابوت را سیاه کرده بر سرش مشک و عنبر پاش می دادند، خود میت را لباس شاهانه در بر کرده تاج زر بر سرش میگذاشتند، و تابوت را"}
{"book": "adl0941", "page": 189, "text": "١٨٤\nدر محمل نهاده بر استری بار میکردند که به چپ و راست آن بسیار\nشترهای دیگر قطار میرفتند و بدنبالش نظامی با اسپ خاصه\nمیت با جنازه بدینصورت میرفت که یال و دمُش قطع میکردند ، و زین\nبر پشتش چپه نهاده اسلحه میت را بران آویزان میگردند\n(سوم) داب عمومی شعرای عجم است که چون در داستان\nیک موقع اتفاقی تذکر حسن و عشق بدست می آید آنرا چنان طول\nمیدهند که تهذیب و متانت هم دامن شان گرفته نمیتواند ، حتی که\nمانند نظامی، و جامی شعرای مقدس هم درین حمام بالکلی شیر\nبنظر می آیند لیکن فردوسی با اینکه از دعوی تقدس بری است\nلیکن در چنین مواقع منفعلانه (نگاه را پست نموده) داخل میشود\nو بلحاظ ادا نمودن فریضۀ واقعه نگاری مجبورا یک نگاه انداخته\nازان تیر میشود - چنانچه صحبت عیش بیژن و منیژه را چنین مینویسد -\nنشستند رود و می ساختند ز بیگانه خرگاه به پرداختند\nپرستندگان ایستاده بپای ابا بربط و چنگ و رامش سرای\nبه دیبا زمین کرده طاوس رنگ ز دینار و دیبا، چو پشت پلنگ"}
{"book": "adl0941", "page": 190, "text": "۱۸۵\nچه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر سراپرده آراسته سربسر\nمی سالخورده بجام بلور بر آورده با بیژن گیو زور\nسه روز و سه شب شاد بودیم بهم گرفته بر او خواب هستی ستم\nاگر چه فردوسی در اختلاط عاشقانه زال و رودابه زیاده از\nحد گذشته ولی در عین مستی خود ازین حد پا بیرون نه نهاده -\nگرفت آن زمان دست دستان برفتند هردو بکردار مست\nسوی خانه زرنگار آمدند بدان مجلس شاهوار آمدند\nشگفت اندران ماه بدران زر بدران روی بالا و آن موی قیر\nدو رخساره چون لاله اندر چمن سر جعد زلفش شکن در شکن\nز دیدنش رودابه می نآرمید بدو دیده در دهمین بنگرید\nهمی بود بوس و کنار نبید بگر شیر گوگور را نشکرید\n(چهارم) عموماً گفته میشود که فردوسی مرد میدان بزم و لیستی\nنیست و بیشک از نظم نمودن ((یوسف زلیخا)) مرتبه شاعریش\nخیلی کاسته شده لیکن این زمان عهد رنج و غم و دل شکستی او بوده که\nراه ببین که شیر به گور رسیده هم آنرا شکار نکرد -"}
{"book": "adl0941", "page": 191, "text": "١٨٦\nدران زمان همه جذباتش بالکل افسرده شده بودند و مقصدش\nاز نوشتن یوسف زلیخا خوشنود ساختن فرقه مذهبی بوده که\nاین فرقه محض بدین سبب از فردوسی ناراضی بوده اند که در مدح\nو ثنای مجوسیها چرا اینقدر تضیع وقت نمود هرکس در شاهنامهاست\nجائیکه بزم نوشته منظر یک گلزار شاعری را پیش نموده\nزال، بر رودابه فریفته شده به اشتیاقش از خانه برآمد\nچون رودابه شنید بر لب بام آمده ایستاده شد زال در تفکر\nکه بچه وسیله به بام بالا شود رودابه مار زلف دراز خویش را\nآویزان کرده در خواست کرد که این را گرفته بالا شو زال زلف\nرا بوسه تشکر داده کمند انداخته به بام رفت هر دو باهم نشستند\nسخن های راز و نیاز و لطف و محبت در میان و جام در گردش\nآمد این کیفیت را به بینید که بچه اسلوب خوب ادا می نماید -\nزال سپهبد سوی کاخ بنهاد روی چنان چون بود مردم جفت جوی\nبرآمد سیه چشم گل رخ به بام چو سرو سهی بر سرش ماه تام\nچو از دور دستان سام سوار پدید آمد آن دختر نامدار\n\nباماست خبر نامه الف - نسخه لاثه"}
{"book": "adl0941", "page": 192, "text": "۱۸۷\nدو بیجاده بگشاد و آواز داد که شاد آمدی ای جوان مرد شاد\nپریروی گفت و سپهبد شنود ز سر شعر گلنار بگشاد زود\nکمندی کشاد او ز سرو بلند کزان مشک زان سان نپیچید کند\nخم اندر خم و مار بر مار بود بران عنبرین تار هر تار بود\nفرو هشت گیسو از ان کنگره که بازید و شد تا به بن یکسره\nپس از باره رودا به آواز داد که ای پهلوان بچه گرد زاد\nبگیر این سر گیسو از یکت سویم زبهر تو باید همی گیسویم\nبدو پرور اسندم این تار را که تا دستگیری کند یار را\nنگه کرد ز ان اندر ان ماه روی شگفتی بماند اندران رود موی\nبسانید مشکین کمندش ببوس که بشنید آواز پوشش عروس\nچنین داد پاسخ که این نیست داد چنین روز خورشید روشن مباد\nکمند از رهی بستد و داد خم بیفکند بالا، نزد هیچ دم\nبه حلقه در آمد سر کنگره بر آمد ز بن تا بسر یکسره\nچو بر بام آن باره بنشست باز بیامد پریروی و بردش نماز"}
{"book": "adl0941", "page": 193, "text": "۱۸۸\nاشعار پیشتر گذشته یکی\nاعتراض خواهید کرد که رودا به زال را بالفاظ جوانمرد و پهلوان\nو غیره خطاب نموده و خود فردوسی در باب رودابه الفاظ بالا و فر را\nاستعمال کرده حالانکه نزاکتها ی بزم عیش تحمل چنین الفاظ کلفت را\nندارد ! -\nدر فکر ما این الفاظ دلیل نکته سنجی و بلاغت شعار ی فردوسی است\nاو میداند که ماسراپای محبوب کابل و زابلستان را بیان میکنیم\nنه محبوب لکهنو را که مردمان آنجا امروز هم بنسبت محبو بان همین الفاظ\nرا استعمال میکنند - معشوق کابل مانند معشوق لکهنو یک هیولای\nنزاکت نمی باشد بلکه بالیده قامت ، پراندام، و تنومند میباشند\nبناء الفاظ بالا و فر تصویر اصلی معشوق آنجا را میکشد -\nچون بیژن به سرحد افراسیاب رسید گرگین با و گفت که درینجا\nلکهنو، شهری است در هندوستان که در نزاکت ضرب المثل شده و مقابل دہلی شمرده میشود\nاین شهر مرکز شاهان اوده بوده و بعد از خرابی دهلی مرکز مدنیت هند همین شهر شده بود (منصوری انصاری)\nشه اگر علامه بجای لفظ کابل لفظ افغان استعمال میکرد احتمالاً این توجیه\nاو راست می آمد که ما امروز در مذاق و هیولای عاشق و معشوق کابل و لکهنو چندان\nفرقی نمی بینیم - ( انصاری مترجم )"}
{"book": "adl0941", "page": 194, "text": "۱۸۹\nنزدیک یک چمن شاداب است که هر سال یکبار دختر افراسیاب\n(منیژه) با خواص هاے خویش برای یکدو هفته بغرض سیر و تفریح\nمی آید، ملاحظه شود با که فردوسی درینموقع تصویر بهار مرغزار و رمه پری\nچهره ها را بچه رنگی کشیده-\nهمه بیشه و باغ و آب روان یکی جایے گاه از در پهلوان\nزمین پرنیان و هوا مشک بوی گلاب است گویی مگر آب جوی\nخم آورده از بار شاخ سمن صنم شد گل و گشت بلبل سمن\nخرامان بگرد گلان بر رد خروشیدن بلبل از شاخ سرو\nپرے چهره بینی همه دشت و کوه بهر سو به شادی نشسته گروه\nهمه دخت مژگان پوشیده پای همه سرو قد و همه مشک بوی\nهمه رخ پر از گل همه چشم خواب همه لب پر از می به بوی گلاب\nبر مضمون شعر اخیر غور کنید ! که بر مبالغه و بی ساختگی «همه چشم\nخواب» هزاران تکلفات و مضمون آفرینیهای متاخرین نثار اند-\nبر یک موقع دیگر تصویر یک پریروی دیگر را چنین میکشد راه\nله رسم پرده ایران از قدیم بود ۱۳"}
{"book": "adl0941", "page": 195, "text": "۱۹۰\nدو ابرو کمان و دو گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند\nدو برگ گلش سوسن می سرشت دو شمشاد عنبر فروش بهشت\nبناگوش تابنده خورشید وار فروهشته رو حلقه گوشوار\nلبان از طبرزد زبان از شکر دهانش مکلل به در و گهر\nدرین مصرعه مبالغه پای قطری و ساده اش را دقت کنید!\n«لبان از طبرزد زبان از شکر» لیکن خیال نباید نمود که فردوسی\nاز عهدۀ تکلفات مضمون آفرینی و خیال بندی برآمده نمی تواند\nدرین میدان هم او از دگران پس نیست، چنانچه میگوید -\nبه دنبال چشمش یکی خال بود که چشم خودش هم بد نبال بود\nسهراب در ایران داخل شده قلعۀ سپید را زیر محاصره\nگرفت زنی بلباس مردانه آمد و با او جنگ کرده بعد از زور آزمای\nطویل بدستش اسیر افتاد چون چهره اش آشکار شد دیدند که زن\nاست سهراب بحسنش فریفته شد لیکن زن بازی داده گریخت!\nحالا سهراب بجای سپه گرمی دم از عشق زدن گرفت . غور کنید!\nکه فردوسی درینحالت ناله و زاریش را چسان ادا می نماید -"}
{"book": "adl0941", "page": 196, "text": "۱۹۱\nهمی گفت از ان پس دریغادریغ که شد ماه تابنده در زیر میغ\nغریباً بوی امدم در کمند که از بند جست ومرا کرد بند\nزهی چشمه بندی که آن برسون بتیغم نه خست و مراریخخت خون\nندانم چه کرد آن فسون گزین که ناگه مرا بست راه سخن\nبه زاری مرا خود بباید گریست که دلدار خود را ندانم که کیست\nهمی گفت میسوخت از غم بسی نمیخواست رازش بدانیکسی\nولی عشق پنهان نماند که راز بمردم نماید همی اشک باز\nغم جان برآرد خروش از درون اگر چند عاشق بود ز و فنون\nدرین اشعار تمام ادای شاعری عشقیه موجود اند و یک\nرنگ خفیف استعارات و تشبیهات هم دارد و نیز از ترکیبهای\nشاعرانه نیز خالی نیست . ولی فردوسی را فراموش نشده که\nدر نوشتن داستان سهراب مصروف است نه که در قصه محمد شاه\nو واجد علی شاه ازین است که فوراً بزبان هومان سهراب را نصیحت\nمیکند دقت کنید که نصیحت یک فاتح بلند حوصله چه انداز دارد\nاز ان کار هومان نبودش خبر که سهرابرا هست خون جگر"}
{"book": "adl0941", "page": 197, "text": "۱۹۲\nولی از فراست بدان نقش بست که او را لیشانبی داد و ست\nبه دام کسی پای بند آمدست ز زلف تهی در کمند آمد است\nنهان میکند درد خونین دل است هوس میرود راه با در گل است\nیکی فرصتی جست و گفتش به راز که ای شیر دل گرد گردن فراز\nفریب پری پیکران جوان نخواهد کسی کو بود پهلوان\nنه رسم جهان گیری و سر وریت که از مهر ماهی بباید گریست\nز توران به کاری برون آمدیم شناور بدریای خون آمدیم\nاگر چند این کار باشد به کام ولی هست در پیش رنج تمام\nبیاید شهنشاه کاؤس طوس چو رستم که بر شیر دارد فسوس\nبعد ازین اسمای پهلوانان ایران را شمار کرده میگوید که ـ\nتوئی مرد میدان این سروران چه کارت بعشق پری پیکران\nتو کاری که داری نه بردی بسر چرا دست بازی بکار دگر\nبه نیروی مردی جهان را بگیر ز شاهان بدست آر تاج و سریر\nچو کشور بدست تو آید فراز بهر جای خوبان برندت بناز\nاز ان گفته سهراب بیدار شد دلش بسته بند پیکار شد"}
{"book": "adl0941", "page": 198, "text": "۱۹۳\nبگفت ای سر نامداران چین بگفتار خوبت هزار آفرین\nشد این گفت تو داروی جان من کنون با تو نوگشت پیمان من\nجهان را سراسر چوخشک وچو آب در آرم بفرمان افراسیاب\nبگفت این و دل را ز دلبر بکند برآمد برافراز تخت بلند\nغور کنید! اتفاقاً پهلوانی در دام عشق اسیر شد ولی بجه زوری\nازین دام بلا خود را بیرون کشید فردوسی موقع را دیده کمال شاعری\nخویش را هم نشان داد لیکن ابداً رشته متانت و شائستگی را از دست\nنداد اگر بجای او یکی متاخرین «بلکه نظامی یا سعدی» می بودند\nو چنین موقع بدستش می آمد والله اعلم از کجا بکجا می برآمد ـ\n(پنجم) اصل کمال شاعری واقعه نگاری و اظهار نمودن جذبات\nانسانی است، فردوسی که در هر دو وصف امام تمام شعراء و پیشروی\nشان است قاعده دارد که اراده نوشتن هر واقعه را که میکند اوّل تمام\nجزئیات و واقعات و کوائف گرد و پیش آنرا بکمال کنج و کاو\nو تتبع و تفحص بدست آرد سپس آنهمه بیک حسن ترتیب جمع میکند که\nتصویر واقعه پیش نظر ناظر جلوه میکند برعکس شعرای دیگر که بسیار"}
{"book": "adl0941", "page": 199, "text": "١٩٤\nاز ایشان توجه بر جزئیات ضروری نمیدانند و برخی ضرورت\nرا میشناسند لیکن چون طبیعت شان فطرت شناس نیست\nنظر شان جزئیات دقیقه را اصلاً ادراک کرده نمیتواند ، یا ادراک\nجزئیات هم حاصل است لیکن قدرت کلام بمرتبۀ که تصویر واقعه\nرا کانه بهو بکشند ندارند بدینوجه یا اصل سخن بصورت اصلیه‌اش\nادا کرده نمیتوانند و یا زیر دامن استعارات و تشبیهات پناه\nجسته صورت حال را مسخ میکنند، شما ندیده اید که فردوسی هیچ وقت\nبگرد استعاره نمیگردد، و صرف بتشبیهات قریبه دست میزند\nو مجاز را ندرتاً استعمال می نماید، سبب این نفرتش عجز ش نیست بلکه\nچون می بیند که امور مذکوره بر چهرۀ واقعه نقاب انداخته خط و خال\nاصلیۀ آنرا مستور می سازند ابداً بگردشان نمیگردد –\nملاحظه شود مثلاً واقعه این است که «خاقان چین در میدان\nجنگ بر فیل سوار آمده و رستم کمند انداخته او را از فیل برزمین انداخت»\nفردوسی آنرا بدین عبارت ساده ادا می نماید –\nچو از دست دشمن رها شد کمند سر شهریار اندر آمد به بند"}
{"book": "adl0941", "page": 200, "text": "زفیل اندر آورد و زد بر زمین\nبه بستند بازوی خاقان چین\nنظامی همین جور یکواقعه را بدین الفاظ میگوید -\nکمند عدو بند را شهریار\nبینداخت چون چنبر روزگار\nاگر چه از لفظ «عدو بند» بندش جمله چست گشته و نیز تشبیه\n«چنبر روزگار» هم در کلام ندرت پیدا کرد ، لیکن قابل لحاظ این\nامر است که ازین الفاظ زائده سامع چه اثر برداشت تمامتر توجه\nسامع بجای اصل واقعه بطرف نشت الفاظ و حسن تشبیهات\nجلب شده «کیفیت اصلی» بکند اسیر شدن شاه در پرده خفا ماند\nفردوسی وقتیکه واقعات و جذبات را بیان میکند بهمین نکته بطر\nتشبیهات و استعارات خیلی کم ملتفت میشود و نمایش زور\nطبع و انشا پردازی در چنین موقع نمیکند بلکه برای آن مواقع\nدیگر پیدا میکند، چنانچه تفصیلش در آتی می آید !\nنظر فردوسی کدام درجه نکات خیلی باریک واقعه نگاری را ادراک\nمیکند یکدو مثال انرا درینجا بیان میکنیم\nاول :- پهلوان چون بجوش شجاعت لبریز میگردد اکثر بدون"}
{"book": "adl0941", "page": 201, "text": "١٩٦\n\nجنگ و جدال در تنهای هم خود بخود مزاجش تند شده از\nجاده می برآید و بجوش قوت خود بپیچ و تاب میخورد. \nوقتی که سهراب یک یک پهلوانان ایران را دیده نامها\nشانرا از هجیر می پرسید که ناگاه نگاهش برستم افتید از هجیر\nپرسید که این کیست که با کیفیتش این است -\nبخود هر زمان خیره شد همی توگوی که دریا بخو شد همی\nدوم - اگر یک پهلوان جسیم و تناور بر تخت می نشیند محسوس\nمیشود که همه تخت را فرو گرفته است فردوسی همین کیفیت را بدین\nعبارت وقتی ادا نموده که رستم برای دیدن سهراب رفته و او\nبر تخت نشسته با پهلوانان خود در اختلاط است چنانچه میگوید \nتو گفتی همه تخت سهراب بود -\nسوم - سهراب بخیمه کیکاوس رسیده همه میخهای آنرا به\nنیزه خود کنده دور انداخت فردوسی واقعه هذا را چنین ادا میکند\nاز ان پس بجنبید از جای خویش به نزدیک پرده سرا رفت پیش\nخم آورد پشت و سنان ستیخ بزد تند و برکند هفتاد میخ\n\nوریده حصۀ آخر شعر ا بیع صفحه ١٩٦"}
{"book": "adl0941", "page": 202, "text": "۱۹۷\n\nسراپرده یک بهره آمد زپای زهر سو برآمد دم کره نای\nاگر همین واقعه را عام شعراء مینوشتند صرف برین فقره قناعت می ورزیدند که سهراب میخهای خیمه را بر کنده دور انداخت و این جزئیات را که خم شد، و بزور نیزه زد، و هفتاد میخ برکنده انداخت و یک حصۀ خیمه ازین سبب افتاد، نظر انداز می نمودند حالانکه برای تصویر نمودن واقعه تذکرۀ جزئیات مذکوره لازمی است .\nبرکت همین واقعه نگاری تفصیل وار است که امروز دست ما به اکثر محاورات فارسی رسیده که بطریقهٔ عمومی هرگز ممکن نبود.\nمثلاً وقتیکه سهراب گرز زد رستم از ان درد زیاد دید لیکن ضبط نموده که سهراب نفهمد - یک محاوره دان لسان اردو کیفیت ضبط نمودن را صرف بدین لفظ ادا میکند که (پی گیا) یعنی مثل آب خورد درینموقع فردوسی هم صرف محاوره را بکار برده چنانچه\nمیگوید - ع - بپیچید و درد از دلیری بخورد :\nرستم در یک معرکه صرف کمند بدست رفته چون با حریف سؤال\n\nبقیه حصۀ آخر شعرای شاهنامه"}
{"book": "adl0941", "page": 203, "text": "۱۹۸\nجواب کرد او بطعن گفت که «برزو در این رشته خام اینقدر\nمناز» فردوسی همین محاوره طعن را بعینه چنین ادا می نماید -\nبدو گفت هومان که تندیدم به نیروی این رشته شصت خم\nاز مثالهای واقعه نگاری تمام شاهنامه لبریز است ما از ان یکمثال\nمختصر را که داستان مسلسل است درینجا نقل میکنیم -\nاین وقتی است که سهراب یک پهلوان ایرانی را با خود گرفته\nبرای معاینه اردوگاه کیکاوس رفته، قطعات عسکری جدا جدا\nبا منصبداران خود با ساز و سامان افتاده اند سهراب یگان یگانرا\nبه نگاه غور دیده نام و نشان هر یکرا می پرسد و پهلوان ایرانی بجوابش\nمی پردازد -\nبدو گفت کز تو بپرسم همه ز گردن کشان وز شاه ورمه\nسرا پرده و بیه رنگ رنگ بدو اندرون خیمه های پلنگ\nبه پیش اندرون بسته صد ژنده پیل یکی تخت فیروزه برسان نیل\nیکی زرد خورشید پیکر درفش سرش ماه زرین غلافش بنفش\nبه قلب سپاه اندرون جای کیست ز گردان ایران و را نام چیست"}
{"book": "adl0941", "page": 204, "text": "۱۹۹\nبدو گفت کان شاہ ایران بود که بر در گهش فیل و شیران بود\nوزان پس بدو گفت کز میمنہ سواران بسیار و پیل و بنہ\nسراپردہ بر کشیده سیاه زده گردش اندر ایستادہ سپاہ\nبگرداندرش ز اندازه پیش پس و پشت پیلان و شیران به پیش\nزده پیش او فیل پیکر درفش به نزدش سواران زرین کفش\nچه باشند ز ایرانیان نام اوی بگو تا کجا باشد آرام اوی\nچنین گفت کان طوس نوذر بود درفشش کجا فیل پیکر بود\nبپرسید کان سرخ پرده سرای یکی لشکری کش به پیشش بپای\nیکی شیر پیکر درفش بنفش در افشان گہر در میان درفش\nپس و پشتش اندر سپاه گران ہمہ نیزہ داران جوشن دران\nچنین گفت کان فر آزادگان سپهدار گو درز کشوادگان\nسپهکش بود گاه کینه دلیر دو چل پور دارد چو فیل و چو شیر\nاکنون به رستم پرسید\nدگر گفت کان سبز پردہ سرای بزرگان ایران به پیشش بپای\nیکی تخت پرمایه اندر میان زده پیش او اختر کاویان"}
{"book": "adl0941", "page": 205, "text": "۲۰۰\nبراد نشسته یکی پهلوان ابا فرو باسفت وبال گوان\nازان کس که برپای پیشش بپاست نشسته بیک سر از و برتر است\nبایران نه مردی به بالای او کمند فروهشته تا پای او\nدرافششن به بین اژدها پیکر است بران نیزه بر شیر زرین سراست\nبخود هر زمان بر خرد شد همی تو گوئی که در یا بجوشد همی\nکه باشد بنام آن سوار دلیر که هردم همی بر خرد شد چو شیر\nهجیر اسم ستم را تبدیل نموده نشان داد، اکنون سهراب کیفیت\nافسران دیگر را می پرسد-\nوزان پس بپرسید کز مهتران کشیده سراپردۀ برگران\nسواران بسیار و فیلان بپای برآید همی نالۀ کر نای\nمیان سرا پرده تختی زده ستاده غلامان پیشش رده\nزایران بگو نام آن مرد چیست کجا جای دارد نژادش ز کیست\nچنین گفت کان پور گود از گیو که خوانند گردان و راگیو نیو\nزگو و ر زیان مهتر و بهتر است به ایران سپه برده هر د سراست\nبدو گفت زان سو که تابنده شید بر آید یکی پرده بینم سپید"}
{"book": "adl0941", "page": 206, "text": "۲۰۱\nزدیبای رومی به پیشش سوار رده برکشیده فزون از هزار\nپیاده سپردار و نیزه وران شده انجمن لشکری بیکران\nز دیبا فروهشته زیبا جلیل غلام ایستاده زده خیل خیل\nنشسته سپهدار بر تخت عاج نهاده بران عاج کرسی ساج\nچه نام است او را زنام آوران سپهبد نژاد است با سروران\nبدو گفت کو را فرامرز خوان که فرزند شاه است و تاج گوان\nبدو گفت سهراب کین در خور است که فرزند شاهست و با افسر است\nچون « واقعه نگاری » بدین درجه تفصیلی میرسد بقمش\n«مرقع نگاری » میگردد که در محاوره امروزه آنرا «نشان دادن\nسین یا تصویر کشیدن واقعه» می نامند ـ\nجذبات در رزمیه موقع اظهار درد و غم ندرتاً پیش آید\nواگر موقعش بدست هم بیاید ولی تفصیل دادنشن خلاف بلاغت\nشمرده میشود لیکن اگر در جای موقع اظهار غم آمده فردوسی\nدر ان هم تفوق خود را ثابت نمود ـ مادر سهراب بخبر مرگش ناله و زار\nمی نماید تصویر کیفیت حالت زارش چنین میکشد ـ"}
{"book": "adl0941", "page": 207, "text": "۲۰۲\nخروشید و جوشید و جامه درید به زاری بران کودک ناررسید\nبرآورد بانگ و غریو و خروش زمان تا زمان زو همی رفت هوش\nفرو برد ناخن دو دیده بکند برآورد و بالا در آتش فکند\nمر آن زلف چون تاب داده کمند به انگشت پیچید و از بن بکند\nبسر بر فکند آتش و بر فروخت چو موی مشکین بآتش بخست\nهمی گفت کام جان مادر کنون کجائی سرشته بخاک و بخون\nدو چشمم براه بود گفتم مگر ز سهراب رستم بیابم خبر\nچه دانستم ای پور کا بد گهر که رستم به خنجر دریدت جگر\nدریغش نیامد از ان روی تو ازان برز و بالا و بازوی تو\nبپرورده بودم تنش را بناز بدرخشنده اوزد شبان دراز\nکنون آن بخون اندرون غرفه‌گشت کفن بر تن پاک او خرد گشت\nکنون من کرا گیرم اندر کنار که خواهد بدن مر مرا غم گسار\nپدر جستی ای گرد لشکر پناه به جای پدر گورت آمد براه\nچرا نامدم با تو اندر سفر که گشتی به گردان گیتی سمر\nمرا رستم از دور بشناختی ترا با من ای پور بنواختی\nصد ۱۶ جز چهارم شاهنامه صفحه ۲۰۴ عبدالرب"}
{"book": "adl0941", "page": 208, "text": "۲۰۳\nبیانداختی تیغ آن سرفراز نکردی جگر گاهت ای پور باز\nهمی گفت و میخواست میکند موی نمیرد کف دست بر خوب روی\nزخون او همی کرد لعل آب را بپیش آورید اسپ سهراب را\nسر اسب او در بر گرفت بمانده جهانی در او در شگفت\nگهی بوسه زد بر سرش گه بروی زخون زیر سمش همی راند جوی\nبیاورد آن جامه شاهوار گرفتش چو فرزند اندر کنار\nبیاورد خفتان و درع کمان همان نیزه و تیغ گرز گران\nبسر بر همی زد گران گرز را همی یاد کردان بر و برز را\nبیاورد زین و لگام و سپر لگام و سپر را همی زد بسر\nما در سهراب چیزیکه گفته چقدر راست و پر از تاثیر است\nو نیز اسب سهراب را در آغوش گرفتن و دست و پایش بوسیدن\nو جامه های سهراب را مثل یک طفلک بسینه محکم گرفتن\nو اسلحهء او را بر سر خود زدن یک تصویر صحیح حالت اصلی غم است\nبیژن پهلوانی ایرانی بود که دختر افراسیاب (منیژه)\nبران عاشق گشت او را بطور مخفی بخانهء خود نگاه کرد چون افراسیاب"}
{"book": "adl0941", "page": 209, "text": "٢٠٤\nبرین کیفیت واقف گشت بیژن را در چاهی حبس نمود و منیژه را از خانه\nکشید، منیژه همیشه به تیمار داری و خبر گیری بیژن سرو کار داشت\nرستم برای آزاد کردن بیژن به توران بلباس سوداگری رفته\nاسباب تجارت را بکار آورد چون منیژه مطلع شد دوان\nدوان آمده برستم احوالات بیژن را موبمو بیان نمود رستم بدین اندیشه\nکه مبادا راز فاش شود به منیژه قهر کرد که من بیژن و بیژن را\nنمی شناسم منیژه ازین حال ملول شده میگوید۔\nبه رستم نگه کرد و بگریست زار ز خواری ببارید خون در کنار\nبدو گفت کای مهتر پر خرد ز تو سرد گفتن نه اندر خرد\nسخن گر نه گوئی میرانم ز پیش که من خود دلی دارم از درد ریش\nچنین باشد آئین ایران مگر که درویش را کس نگیرد خبر\nزدی بانگ بر من چو جنگ آوران نه ترسی تو از داور داوران\nمنیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندیده تنم آفتاب\nکنون دیده پر خون و دل پر ز درد ازین در بدان در دو رخساره زرد\nبرای یکی بیژن شور بخت فتادم ز تاج و فتادم ز تخت"}
{"book": "adl0941", "page": 210, "text": "۲۰۵\n\nاختصار و زور کلام نکته شناسان بلاغت میدانند که\nوقتی که برای یک واقعه از حد فزون زور دادن مطلوب میباشد\nدر ینموقع تمهیدات و تفصیلات طویل و عریض چندان بدرد نمیخورند\nبلکه یک جمله مختصر پر زور بکار می آید، در قرآن مجید عظمتی که در اوحی\nالی عبده ما اوحی وغشيهم من اليم ماغشيهم موجود است از هزارها\nجمله ها حاصل نمیشود شما کلمات مشهوره فاتح روم را شنیده\nخواهید بود که « من آمدم من دیدم من فتح نمودم » در شاهنامه نیز\nچنین فقره های پر زور بکثرت یافت میشوند چنانچه داستان\nپر درد سهراب ازین شعر شروع نمود ـ\nکنون جنگ سهراب و رستم شنو دگرها شنیدستی اینهم شنو\nدرین شعر کلمه « این هم » زوری پیدا کرده که از هزار\nتمهیدات پیدا نمیشود رستم مکتوبی به افراسیاب مینویسد و مضمون\nوسیع تهدید را صرف در یک مصرعه ادا می نماید ـ\nدگر نه به کام من آمد جواب من و گرز و میدان افراسیا\nنظامی اگر چه در فخریه خویش زمین را تا به آسمان گز نموده لیکن"}
{"book": "adl0941", "page": 211, "text": "٢٠٦\nحریف این دو مصرعهای فردوسی بر همه افتخار آتش سنگین تراند\nبسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم درین فارسی\nتصویر تمام جدال و قتال و گیر و دار و هنگامه آرای رستم\nرا صرف در چار مصرعها نشان داده ـ\nبروز نبرد آن یل ارجمند بشمشیر و خنجر به گرز و کمند\nدرید و برید و شکست و ببست یلان را سر و سینه و پا و دست\nمردم در مجلس مشاورت گرم مکالمه بودند که نان رسید و\nپس از صرف طعام برخاستند فردوسی آنرا چنین ادا می نماید ـ\nپی مشوره مجلس آراستند نشستند و گفتند و برخاستند\n(هشتم) در کلام فردوسی صنایع و بدائع را که پیش خمیره زوال\nسخن است، پالیدنش خطاست، لیکن محاسن مثنوی که در ضمن\nیک صنعت می آیند در کلامش بدرجه اعلی یافت میشوند مثلاً\nلف و نشر مرتب ـ\nبروز نبرد آن یل ارجمند بشمشیر و خنجر بگرز و کمند\nدرید و برید و شکست و ببست یلان را سر و سینه و پا و دست"}
{"book": "adl0941", "page": 212, "text": "۲۰۷\n\nلف و نشر مع طباق و مقابله ـ\nفرو شد بماهى و بر شد بماه بن نیزه و قبهٔ بارگاه\nمبالغه ـ\nز بس گرد میدان که بر شد بَدر زمین شش شد و آسمان گشت هشت\nشاعرى رزمیه شاعرى رزمیه (که در زبان انگلیسى ایپک پوئم\nگفته میشود) از بهترین انواع شاعرى است، بعقیده اهل\nاروپا امام شعراى دنیا هومر است که کارنامه افتخارش همان\nشاعرى رزمیه بوده. مهابھارت که هندوها آنرا کتاب آسمانی میدانند\nنیز یک نظم رزمیه است و اگر در پهلوى این هر دو کتابى را\nجا داده بتوانیم آن شاهنامه خواهد بود ـ\nکمال شاعرى رزمیه بخود چند شرائط دارد ـ\n١ : ـ واقعه مهمی بوده باشد که در تاریخ دنیا ازان انقلاب بوجود\nآمده باشد ـ\n٢ : ـ بیان هنگامه و جنگ بیک طریقه خیلى زور دار و پر اثر تب\nکرده آید که از ان دلها بیم گیرند ـ"}
{"book": "adl0941", "page": 213, "text": "۲۰۸\n\n۳ - تمام ساز و سامان معرکه جنگ و آلات داد و آتش بتفصیل\nبیان شود -\n۴ - در قصه جنگ سالار قوم یا پهلوان مشهورش هر یک\nکیفیت و صورت حمله و رد آنرا نشان داده شود -\nدر شاهنامه شرائط مذکوره بدرجه اعلی موجود هستند -\nهنگامه جنگ و رستخیزش\n\nز لشکر برآمد سراسر خروش زمین پر خروش هوا پر ز جوش\nجهان لرز لرزان شد و دشت و کوه زمین شد ز نعل ستوران ستوه\nدرفش از درفش و گروه از گروه گسسته نشد شب برآمد ز کوه\nدرخشیدن تیغهای بنفش ازان سایه کاویانی درفش\nتو گفتی که اندر شب تیره چهر ستاره همی برفشاند سپهر\nزمین گشت جنبان چو ابر سیاه تو گفتی همی بر تابد سپاه\nمانند آسمان چون زمین شد ز خام ز هر سو همی بر شده چاک چاکم\nدل کوه گفتی بدرد همی زمین با سواران به پرد همی\nز بس نعره ناله کر نای همی آسمان اندر آمد ز جای\n\nصراط المستقیم حصه اول کشف کامه"}
{"book": "adl0941", "page": 214, "text": "۲۰۹\nچنان تیره شد روی گیتی زگرد تو گفتی که خورشید شد لاجورد\nبزد مهره بر کوهه ژنده پیل زمین جنب جنبان چو دریای نیل\nزگر د سواران هوا بست میغ چوبرق درخشنده پولاد تیغ\nزجوش سواران او ازکوس هوا قیرگون شد زمین آبنوس\nز بس گردمیدان که بر شد ببد زمین شش شد و آسمان گشت هشت\nز بس نیزه و گرز وکوپال و تیغ تو گفتی هوا ژاله بارد ز میغ\nزگشته همه دشت آوردگاه تن و دست و سر بود وترک و کلاه\nبجوشید دشت و بتوفید کوه زجوش سواران هر دو گروه\nتو گفتی که روی زمین آهن است ز نیزه هوا نیز در جوشن است\nتو گفتی زمین موج خواهد زدن وزان موج بر اوج خواهد زدن\nدر شاهنامه آنقدر تفصیل آلات جنگ و اسبابش داده که\nامروز ما بآسانی نشانداده میتوانیم که هزار سال پیش آلات جنگ\nفلان فلان بود وجنگجویان آن عهد زیورهای فلان فلان\nاسلحه را می پوشیدند ، کدام قسم لباس های جنگ استعمال میکردند\nمثلاً سازهای جنگی آنزمان بقرار ذیل نام داشتند - بتیره - گاودم"}
{"book": "adl0941", "page": 215, "text": "۲۱۰\n\nخرمهره - کوس - طبل - نقاره - کرنی - سرغین - و اسلحه مدافعه این\nبودند : زره - جوشن - خود - مغفر - چار آئینه - خفتان - ترگ\nببر بیان - برگستوان - سپر -\nو آلات و اسباب جنگ بقرار ذیل بوده :\nگوپال - گرز - تیغ - درقه - خنجر - ژوپین - ناوک خشت - تیر - خدنگ\nکمند - سنان - نیزه - ژوپین - پرتاب - تیرزین - دبوس - قاروه\nشراع - عراده - رائیت - علم - درفش - اختر - سراپرده -\nاقسام عسکر بقرار ذیل بود :-\nقلب - میمنه - میسره - طلایه - ساقه - مدار -\nدر عصر مذکور طریقه جنگ عمومی افواج متقابله رواج نداشت\nبدین جهت دریافته نمیتوانیم که سپه سالارهای آنزمان بچه طریقه\nقومنده افواج میگردند -\nاگرچه رستم سپه سالار عصر خود گذشته و شاهنامه سراز تاپا\nداستان سپه سالاریش میباشد ولی از اول تا آخر ما درک کرده\nنمی توانیم که عسکر خود را بچه اصول می جنگایند -"}
{"book": "adl0941", "page": 216, "text": "۲۱۱\nدر زمان رستم طریقهٔ جنگ انفرادی جاری بود یعنی یک\nیک پهلوان در میدان بر آمده معرکه کار زار را گرم می نمود، فردوسی\nاین معرکه ها را بتفصیلی مینویسد که هر خواننده محسوس میکند که در\nمیدان جنگ حاضر و حالات جنگ را بچشم خود مشاهده\nمیکنیم در شاهنامه تمام فنون جنگ مروجه آنزمان یعنی کشتی\nگرفتن - شمشیر زدن - تیر زنی - کمند اندازی و خنجر و گرز استعمال\nکردن وغیره وغیره خیلی مفصل مذکور اند و هر واقعه را بهر موقعیکه نوشته\nموقع آنرا پیش نظر ایستاده کرده است -\nتهمتن ز الوای شد در دمند ز فتراک بکشاد پیچان کمند\nچو آهنگ رزم یلان داشتی کمندی و گرز گران داشتی\nبیامد بغرید چون پیل مست کمندی به باز و و گرزي بدست\nبدو گفت کاموس چندین مدم به نیروی این رشته شصت خم\nبرانگیخت کاموس جنگی نبرد هم آورد را دید باز و رو بر د\nبینداخت تیغ پرند آورش همی خواست از تن گسستن سرش\nسر تیغ بر گردن رخش خورد به برید بر گستوان نبرد"}
{"book": "adl0941", "page": 217, "text": "۲۱۲\nنیامد تن رخش را زان گزند گو پیلتن حلقه کرد آن کمند\nبینداخت افگندش اندر میان بر انگیخت از جای رخش دمان\nبدران اندر آورد و کردش دوال عقابی شد رخش با پر و بال\nبه رای و دلیری بیفشرد ران گران شد رکیب و سبک شد عنان\nهمی خواست آن فام را خم کند به نیروی تن یکسله اندر بند\nشد از هوش کاموس نگست فام گو پیلتن رخش را کرد رام\nعنان را بپیچید و او را نرد ین نگون اندر آورد و زد بر زمین\nدو دست از پس پشت بستش بچنک به خم کمند اندر آورد چنگ\nتهمتن به بند کمر برد چنگ گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ\nخدنگی برآورد پیکان چو آب نهاده بر و چار پر عقاب\nبمالید چاچی کمانرا بدست به چرم گوزن اندر آمد نشست\nستون کرد چپ را و خم کرد راست خروش از خم چرخ چاچی بخواست\nچو سوفارش آمد به پهنای گوش ز چرم گوزنان برآمد خروش\nچو پیکان ببوسید انگشت او گذر کرد از مهره پشت او\nچو زد تیر بر سینه اشکبوس سپهر آن زمان دست او داد بوس"}
{"book": "adl0941", "page": 218, "text": "۲۱۳\nقضا گفت گیر قدر گفت ده فلک گفت احسن ملک گفت زه\nبر آشفت سهراب شد چون پلنگ چو بدخواه او چاره جو شد بجنگ\nعنان بر گرائید و برداشت اسب بیامد به کردار آذر گشسب\nچو آشفته شد شیر نری نمود سر نیزه را سوی او کرد زود\nبدست اندرون نیزه جانستان پس پشت خود گردش انگے سنان\nبزد بر کمربند گردانش په زره نیرش یک به یک بر درید\nززین بر گرفتس به کردار گوی که چوگان زباد اندر آید بروی\nگرفتند ازان پس دوال کمر دو اسب تکاور برآورد پر\nیکی بد بدست یل اسفندیار بدست دگر رستم نامدار\nنبرکشیدند زی خویشتن دو گرد سرافراز و دو پیلتن\nهمی زور کرد این بران آن برین نه جنبید یک مرد بر پشت زین\nکف اندر دهان شان شده چون خاک همه گیر و برگستوان چاک چاک\nچو رستم درا دید بفشرد ران بگردن بر آورد گرز گران\nچو تنگ اندر آورد با اوزمین فرو کرد گرز گران را به زمین\nاثر و مقبولیت شاهنامه اسباب بسیار می مانع مقبولیت عام"}
{"book": "adl0941", "page": 219, "text": "٢١٤\nشاهنامه بوده اند از همه مقدمتر اینکه از سر تا پا کارنامهٔ یکقوم غیر را\nنوشته و جائیکه تذکرهٔ مسلمانان آمده خیلی بحقارت اوشانرا\nیاد کرده ـ\n\nزشیر شتر خوردن و سوسمار\nعرب را بجای رسیدست کار\nکه تخت کیان را کنند آرزو\nتفو بر تو ای چرخ گردان تفو\n\nمسلمانان در جنگ قادسیه جوهر های شجاعت بی نظیر را\nنشان داده بودند فردوسی آنرا هم خیلی خفیف کرده ازان تیر شده\nازین سبب در گروه مذهبی نارضامندی عام پیدا شد، چنانچه\nدر همین عصر کتابی بنام عمرنامه نوشته شد که در دیباچه اش\nاظهار داشته بودند که فردوسی قصه های دروغ و راست\nایرانیها را نوشته در ملک نشر نموده بناءً علیه این کتاب در\nحالات حضرت عمر رضی الله عنه نوشته شد تا توجه عوام از شاهنامۀ\nبر گردد ـ\n\nله تیر شدن فردوسی از حقایق جنگ قادسیه یک خیانت بزرگ تاریخی است، ازین\nمعلوم شد که در قلم فردوسی عصبیت ملی کار فرما بوده در مناقب عجم هم او غرور خیانت ها\nنموده پس نارضامندی را مخصوص بگردن گروه مذهبی انداختن مؤلف با طینت لذئام\nمیسازد (منصور)\n\nیا ام حسبتم ان تدخلوا الجنه ولما یاتکم مثل الذین خلو من قبلکم"}
{"book": "adl0941", "page": 220, "text": "٢١٥\n\nفردوسی ہجو سلطان محمود رحمہ الله را نوشته جزو شاهنامه ساختہ\nبود بدین سبب مردم می ترسیدند که دست به شاهنامه ببرند\nو فردوسی چون معتوب شاہی بوده ازین جهت مقبولیت تالیفش\nظاہراً دشوار بود۔\nبا اینہمہ نتیجہ برعکس برآمد که از خراسان تا بغداد از هر در و دیوار\nصدای نغمه شاهنامه شنیده میشد۔ از آواز بازگشتش تقریر و\nتحریر، تصنیف و تالیف، خلوت و جلوت، کوچه و بازار بخروش آمدند\nحتی که دستور عام قرار یافته بود که چون مردم از ضروریات روزمره\nخود فراغت یافتہ یکجا می شدند یک شخصی خواننده خوش الحان\nشاهنامه را بیاد می خواند و اثر شجاعت و دلیری جانبازی\nو حب الوطنی عام مجلس را در میگرفت -\nصدها سال در مراسلات با ہمی سلاطین و امراء اشعار شاہنامہ\nدر مواقع مختلفہ درج می شدند، در جاهای دلاوری و جنگ آزمائی\nناخواسته اشعارش بر زبان جاری می شدند۔ در میدان حرب\nاشعار شاهنامه را بجای رجز می خواندند، چنانچه وقتیکه فرمان روایان"}
{"book": "adl0941", "page": 221, "text": "٢١٦\n\nآخرین سلجوقیها (طغرل ارسلان) در میدان جانبازی\nکرده جان داد اشعار ذیل بر زبانش جاری بودند -\nمن آن گرز یک زخم برداشتم سپه را همان جای بگذاشتم\nچنان بر خروشیدم از پشت زین که چون آسیا شد پریشان زمین\nصرف برکت شاهنامه بوده که صدها سال شاعرای ایرانی\nاز غزل پاک ماند و چون به سبب امتداد زمانه اثرش کاسته شد\nو در ملت خیالات عشق و عاشقی بنای تعمیم نهادند که دفعتهً\nطوفان بی تمیزی تاتار بلند شد و خاک مسلمانان را بباد داد\nلسان شاهنامه زبان شاهنامه از زبان امروزه آنقدر مختلف\nاست که گویا دو زبانهای اجنبی میباشند - و این تخصیص\nشاهنامه نیست بلکه زبان عمومی شعرای عصر مذکور همین بوده\nلیکن چون شاعری برابر فردوسی الفاظ استعمال نکرده از اینجهت\nزبانش بالکل بیگانه و غیرمانوس معلوم میشود -\nخصوصیات زبان شاهنامه بقرار ذیل است -\n١: ترکیب ضمیرها مثلاً ع ز شادی «رخان شان» چوگل بردمید"}
{"book": "adl0941", "page": 222, "text": "۲۱۷\n\nفی زمانه رخصای ایشان مستعمل است ـ\n۲ ـ جمع آوردن غیر ذوی روح به الف ونون مثلاً :\nاگر عمر باشد مرا سالیان یعنی سالها »\n۳ ـ در آخر اسم وفعل الف زائد آوردن مثلاً : سیا یکه\nبرآمد برهنه تنا : یعنی تن : به سی روز گیتی به پیمایدا : یعنی\nبه پیماید ـ\n٤ ـ تشدید آوردن بر الفاظ فارسی مثلاً خوشیّ، زر، پرّ،\nهمّ، مرّ، زرّ بفت، کشتیّ ـ\n٥ ـ بعض حروف زائد مثلاً بجای چنان : چونان »\nو بجای اشیای، اشیوای، و بجای چنین، چونین، وبجای\nفرشته، فریشته ـ رنگ\n٦ ـ بجای در لفظ اندرون مثلاً : بجنگ اندرون گرزه گاو\n٧ ـ متحرک بجای ساکن و ساکن بجای متحرک مثلاً : بگویم ز مادرش\nو هم پدرش : : نیامدت از شیر واز دیو باک : : به شاد\nهم جان برافشاندند :"}
{"book": "adl0941", "page": 223, "text": "۲۱۸\n\n۸:- الف زائد قبل از لفظ بی ع ابی او نباشیم در جنگ شاد\n۹:- بجای لفظ یا، ویا ع و یا باره رستم بجنگ جوی بآخر بند بی\nخداوند روی -\n۱۰:- کجا بمعنی که ع درخشش کجا پیل پیکر بود -\n۱۱:- از بر بمعنی برع نشست از بر کوهه ژند پیل : یعنی بگره\n۱۲:- ایچ بمعنی هیچ ع ز پیکان نبود ایچ پیدا سرش -\n۱۳:- استعمال نمودن تای خطاب مثلاً ع هزار انت کودک\nو هم نوش لب - یعنی هزاران ترا - ع چرائی چنان کت مراد\nو هواست یعنی که ترا -\n١٤:- ورا بمعنی اورا ع چو رستم و را دید خیره بماند : یعنی چون\nرستم او را دید -\n١٥:- بجای ازو ، ازوی سه بر مادر آمد پرسید از وی : بدو\nگفت گستاخ با من بگوی -\n١٦:- بجای ازین رو، ازیراع ازیرا سرت زآسمان برتر است\nیعنی ازین رو -"}
{"book": "adl0941", "page": 224, "text": "۲۱۹\n\n۱۷:- بجای آزمایش «آزمون»-\nنهادی برودست را آزمون شکم برزمین بر نهادی بپون\n۱۸:- حذف میم متکلم ع اگر من نه رفتی به ماتر مذران : یعنی\nاگر من ندر فتمی-\n\nعلاوه بر تصرفات مذکوره امروز صدها الفاظ متروک شده اند\nو یا صورت های شان تغییر پیدا کردند یا بجای آنها الفاظ دیگر رواج\nیافته اند ما از الفاظ مذکوره چند لفظ مختصراً درینجا نقل می نمائیم\n\nلفظ\nمعنی\nلفظ\nمعنی\nویژه\nخاص\nتآل دمال\nریزه ریزه\nمر\nشمار\nتخش\nتیر\nایدون\nحالا\nترک\nکلاه آهنی\nایدر\nاینجا\nترنگ\nصدای کمان\nآخر\nاصطبل\nتلاش\nپراکنده\nآذین\nزیب و آرایش\nتنگ آمدن\nنزدیک آمدن\nآذرگشسب\nبرق\nجوال\nبوجی پشمی\n\n[vertical text left margin]\nفراهم شونده [ILL]"}
{"book": "adl0941", "page": 225, "text": "۲۲۰\nلفظ معنی لفظ معنی\nآستی آستین چاک سفیده صبح\nبرسان بسان چاک چاک صدای زدن شمشیر\nآغاز اراده چرنگیدن آواز گرز\nافسوس ظلم و ستم چک قباله و دستاویز\nاند چند یا اندک سه دیگر سوم\nاندر خور لایق شارشان شهر و شهرستان\nانوشه آفرین شبگیر صبح\nباور مغرور شخودن خراشیدن\nبارگی و باره اسپ شکردن پاره کردن\nپاژ خراج غرم میش کوهی\nبخش حصه غوچه مخنث و نامرد\nبرتر بلندی غو خروش\nبسنده کافی گو پهلوان\nبسیج قصد و کارسازی فروختن از اسپ فرود آمدن"}
{"book": "adl0941", "page": 226, "text": "۲۲۱\n\nلفظ معنی لفظ معنی\n\nبگماز شراب فزونی فضیلت و بزرگی\n\nپازہر تریاک فسیلہ گل اسپ\n\nپذیره استقبال کردن فش دم یال اسپ\n\nپدرام اراسته قاروره الایست از آلات جنگ\n\nپہلوانی زبان پہلوی خشت نیزه کوچک\n\nدر دره کوه و مرتبہ و بوس گرز\n\nع بگفش به راز این سخن درع پیرہن زنان\n\nدرخت دارالسیاسة سبز در سبز نام لختی است\n\nدرقہ سپر چرمین ستاده خیمہ\n\nدستار دسترخوان ستاره مشتری\n\nدست بند زنان رقاص ستودان دخمہ\n\nدست حابه جامه سرو پا ستیخ راست و بلند\n\nدست راست وزیر اعظم سرسری فرومایه\n\nدستوار عصا سرون شاخ گاو\n\n(ضمیه انقف سویم سراج الاخبار)"}
{"book": "adl0941", "page": 227, "text": "۲۲۲\nلفظ معنی لفظ معنی\nدفتر شکستن دفتر ساختن شصت دوش\nدلدار ساقه لشکر شعیب دنباله تازیانه\nدواج لحاف بازوچ کنج\nدیدار چشم ورخ و پدیدار گشتن صلآسب اصطرلاب\nرده صف طبرخون بید سرخ\nروزمه بقچه طغرل نوع از مرغ شکاری\nرسته صف زده قرطه کرته\nرفت آوری آمد و رفت کردن کاتوزی زاهد\nرنج رنگ کالوشه دیگچه\nروزبان دربان کشکین کشکین نان جوین\nروسپی فاحشه کپچ آب دهن\nریدک غلام امرد کلک کمان\nرمین مکارہ کنارنگ بزرگ قوم\nزحیر پیچ و تاب کند آور پہلوان\nزخم عمارت کوهسار کو ہسار"}
{"book": "adl0941", "page": 228, "text": "۲۲۳\n\nلفظ معنی لفظ معنی\nزمزم کلمات مغان که بوقت گردگاه تهی گاه ومکر\nپرستش گویند\nگروگان مرهون زین زمین\nگریغ گریز زنهاد خوردن عهد شکستن\nشن بسیار زوار خادم زندان خانه\nماهار مهار شتر ژکیدن آهسته زیر لب گفتن\nمزیح طعنه وظرافت سان عرض لشکر\nمنجوق ماهیچه علم مهست سنگین و گران\nدبله لعز ناپاک بی باک\nهر کاره دیگ سنگی سنج صف لشکر\nهزمان هر زمان نوز هنوز\nهمانند مانند نیو پهلوان\nهوش جان وان نگهبان\nیشک چهار دندان پیشی دیر با د وفهم\nحیوان درنده"}
{"book": "adl0941", "page": 229, "text": "٢٢٤\n\nاسدی طوسی\nاین تاجدار دویمی اقلیم سخن (رزم است صاحب\nآتشکده آنرا در سبعه سیارات سلطان محمود غزنوی شمار نموده .\nاسم اسدی علی ابن احمد و کنتش ابو نصر است بسلسله\nنسبت بشاهان عجم میرسد .\nبعد از تحصیل علوم بعراق رفته بدربار دیلمی ها بار یافت\nبعد ازان از عراق بآذر بایجان آمد امیر آنجا ابودلف که کردی\nبود وزیرش که خیلی قدردان علم وفن بعده به اسدی فرمود\nکه فردوسی به شاهنامه فارسی را زنده کرد تو هم هموطنش هستی باید\nکه تو هم مثل او یک یادگار خویش قائم کنی! چنانچه اسدی\nکرشاسب نامه نوشته حق ہموطنی فردوسی را ادا نمود ، چنانچه\nاین واقعات را خودش تمام در دیباچه بیان نموده --\nیکی بود سردار دنیا و دین گران مایه دستور شاه زمین\nبه من گفت فردوسی پاک مغز بداد است داد سخنهای نغز"}
{"book": "adl0941", "page": 230, "text": "۲۲۵\n\nبه شاهنامه گیتی بیاراست است\nوزان نامه نام نکو خواست است\n\nتو هم شهری او را و هم پیشه\nچو او در سخن چابک اندیشه\n\nاز ان بهرمان نامه باستان\nبه نظم آر خرم یکی داستان\n\nدولت شاه اصالتاً و دیگر تذکره نویسها به تقلید او مینویسند\nکه فردوسی از غزنی گریخت از شهرهای مختلف گذشته در وطن\nرسیده در آنجا مقیم بوده که کاسه عمرش لبریز شد اسدی را خواست\nاظهار افسوس کرد که شاهنامه کمکی ناقص مانده پس از من آنرا که\nتمام میکند اسدی بجواب گفت که جان استاد جای ملال\nنیست این خدمت را من انجام میدهم چنانچه در یک شب چار\nهزار اشعار نوشته تقدیم کرد فردوسی خیلی مسرور شده آنرا در شاهنامه\nداخل کرد این اشعاری هستند که در ان تذکره حمله عربها و شکست\nایران است. لیکن در فکر ما این روایت محض فرضی و غلط است.\nشاهنامه هرگز ناتمام نمانده بود و نه اسدی استاد فردوسی بوده است\nله اسدی در گرشاسپنامه تذکره فردوسی را چنان نموده که از ان قطعاً ثابت میشود که فردوسی\nهرگز شاگرد اسدی نبوده چنانچه شعر ذیل ملاحظه شوده\nشاهنامه فردوسی نغز گوی چو از پیش گویندگان برد گوی ۳"}
{"book": "adl0941", "page": 231, "text": "٢٢٦\n\nو نه فردوسی از اسدی چنین فرمایشی میتوانست و نه در یک شبانه\nروز چار هزار اشعار نوشتن ممکن است و برهمه مستزاد اینکه\nاشعار مذکور به انداز کلام اسدی مطلق مناسبت ندارد.\nبلی ! اسدی بر شاعری احسان عظیم دارد که در ملک قصائد\nیک راه تازه ایجاد کرد یعنی در اکثر قصائد در تشبیب مناظره ها نوشته\nدو چیز را اختیار میکند که باهم مناظره میکنند و دلائل فضیلت\nهر یک را بیان میکنند و درین ذیل بطرف مدح پادشاه گریز میکند\nو این طرز مخصوص از ایجادت اسدی است چنانچه در مجمع الفصحا\nمناظره شب و روز زمین و آسمان گرد مسلم قوس درع نقل کرده.\nاسدی اولین فاضلی است که بر مصطلحات فارسی را کتاب جمع\nنموده چنانچه نسخه از خط خودش در کتب خانه دیامات محفوظ است\nوسلگمین این کتاب را طبع و نشر هم نموده تنقید بر کلامش اگرچه اسد\nهمعصر فردوسی وغیره است ولی بلحاظ مضمون بندی و تشبیهات با\nدوش بدوش نظامی میباشد تصویر یک بیشه را چنین میکشد.\nله کتاب سر بر اون جلد دوم تذکره اسدی - ۱۲\n\nمحمد سید عمر ابو رشته کافه"}
{"book": "adl0941", "page": 232, "text": "۲۲۷\nچنان تنگ درهم کی پیشه بود که رفتن در ان کار اندیشه بود\nدرختانش سر در کشیده بهر چو خط دبیران یک اندر دگر\nهمه شاخها تا به چرخ کبود بهم در شده تنگ چون تار و پود\nتو گفتی سپاهاست در جنگ سخت وزو هست گرد و گهر سر درخت\nکمان شاخهاشان همه گرز بار سپر برگها و سنان نوک خار\nنتابنده اند روی از چرخ هور ز تنگی ره شید است رفتن زمور\nتشبیهات و مبالغه این قسم از داب متوسطین بلکه از معمولا\nمتاخرین است با این همه اسدی در واقعه نویسی و مرقع نگاری هم\nبه نسبت فردوسی کم مایه نیست --\nدر موقعیکه گرشاسپ اژدها را کشته ملاحظه شود با که تصویر\nاژدها را بچه خوبی کشیده - در زمان سابق مردم اژدها چنین تصور\nمیکردند که ماری است بست یا سی گز دراز دو دندان بزرگ مثل فیل\nدارد، در نفس آن شعله های آتشین می برآیند بر سرش موهای\nهستند مثل خار درشت و سخت و بر همه جسم بدر ازی گوشهای فیل لفبها\nدارد که آنرا گاهی آویزان میگذارد و گاهی بجسم چسبان"}
{"book": "adl0941", "page": 233, "text": "۲۲۸\nمی نماید دوچشمها مثل آتش از دور درخشان معلوم میشوند چنانچه میگوید\nشد اندر دره هر سوی بنگرید بناگاه آن اژ در آمد پدید\nبران پشته و سینه سایان بکین ز چنگش خمش اندر زمین\nچو تاریک غاری دهان کرده باز دو شاخس چو شاخ گوزنان دراز\nدهان نفیس دود و آتش بهم دهان کوره آهن و شعله دم\nز نفس هانش دل خاره موم ز رمبر دمش باد گیتی سموم\nبه دو نفس هر دو چشمش ز نور درخشان چو در شب ستاره زدو\nگره در گره خشم دم تا بپشت همه سرش چون خار و موها درشت\nپشیزه پشیزه تن از رنگ نیل از ان هر پشیزه سه از گوش پیل\nگهی چون سپهر بر فگند یش باز گهی همچو جوشن کشیدی درآ\nچو برکوه سودی بتن سنگ رنگ بفرسنگ رفتی چکا چاک سنگ\nالحاصل گرشاسپ نامه در میان شاهنامه و سکندرنا\nحکم یک حلقه وسطی دارد غالباً نظامی گرشاسپ نامه را پیش\nروی خود نهاده بتالیف سکندر نامه پرداخته است :-"}
{"book": "adl0941", "page": 234, "text": "۲۲۹\n\nمنوچهری\nوطنش دامغان کنیتش ابوالنجم اسمش احمد لقبش شصت\nکله و تخلص او منوچهری بوده، و دولت شاه او را بلخی نوشته و بوجه\nاینکه خیلی دولتمند بوده به لقب شصت کله یاد میشد –\nچون او بخدمت امیر منوچهری ابن شمس المعالی امیر قابوس\nابن وشمگیر که رئیس مشهور و فرمانروائی جرجان بوده ملازمت\nداشت بدین مناسبت تخلص خود را منوچهری گذاشت در سنه ۴۱۱ هـ\nبعد از وفات امیر منوچهری به غزنی آمده و در مدح عنصری یک حش\nقصیدۀ غرا نوشت که در دیوانش موجود است چند اشعار مدری\nبقرار ذیل اند\nاوستاد اوستادان زمانه عنصری عنصری پی غرو بی رنجش و بی دنش پی فن\nشعر او چون طبع او هم بی تکلف هم بدیع طبع او چون شعر او هم با ملاحت هم حسن\nکو جریر و کو فرزدق کو ولید و کو لبید روبه و عجاج و یک الجرج سیف و یزن\n۱ امیر منوچهری بسنه ۴۰۸ هجری بر تخت نشست ۱۲"}
{"book": "adl0941", "page": 235, "text": "۲۳۰\n\nکه فراز آیند شعرا و ستادم بشنوند تا عزیزی روضه بینند و طبع نسترن\nشعر او فردوس را ماند که اندر شعر او هر چه در فردوس ما را وعده کرده ذوالمنن\nکوثر است الفاظ عذب او و معنی سلسبیل لفظ او انهار خمر و وزنش انهار لبن\nتذکره نگاران مینویسند که شاگردی عنصری را هم اختیار نمود لیکن\nاینهم یک پهلوی چاپلوسی بوده مثلا که مردم در قلعه سرخ دهلی بجهت\nبها در شاه به بهانه خواندن گلستان سعدی میرفتند –\nالحاصل عنصری او را بدر بار شاهی رسانید و بحضور سلطان محمد بن\nمحمود منصب ترخانی یافت یعنی هر وقت میخواست بدر بار حاضر شود\nمیتوانست او را هیچ وقت ممانعت نبود بعد از سلطنت چند روزه\nمحمد یعنی وقتیکه او به سنه ۴۲۱ هجری دستگیر شده محبوس شد ساطان\nمسعود بتخت جلوس فرمود اکثر قصائد منوچهری در مدح مسعود میباشد\nو مسعود هم او را خیلی دوست میداشت حتی که شعرای دربار رشک\nمی نمودند ـ منوچهرے در یک قصیده فخر آنذکرہ اش نموده ۱-\nدر خلاصة الافكار (تقی کاشی) مینویسد که منوچهری همعصر عنصری\n۱ مجمع الفصحاء ۱۲"}
{"book": "adl0941", "page": 236, "text": "۲۳۱\nوعسجدی بود و بدر بار بجز عنصری همه شعرا حتی که فردوسی و فرخی نیز\nبمرتبه پائین تر از و می نشستند لیکن در دیوان منوچهری در مدح\nسلطان محمود یک قصیده هم نیست ازین قیاس میشود که به غزنی بعد از\nوفات سلطان محمود رسیده لهذ او هم بزم فردوسی نیست -\nمنوچهری فطرتاً شاعر بوده مردم در زمانیکه ادب بسیار کم بود\nطرحهای سنگلاخ میدادند و او برجسته بران قصائد و غزل ها\nمینوشت دیوان امروزه اش را که دارای سه هزار اشعار میباشد\nعلی قلی هدایت بعد از جانکاهی زیاد بدست آورده شائع نموده این دیوانرا\nدر فرانس بسیار احتیاط آرایش چاپ کرده اند و فرهنگش همه\nاشعار مشکله اش را حل نموده اند این دیوان مطبع زیر مطالعه ام بوده\nو من ازان استفاده نموده ام ـ منوچهری در ۴۳۲ هجری\nانتقال نمود ـ\nخصائص کلامش کلام منوچهری دارای بعض خصوصیا\nاست که کلام معاصرینش ازان بالکل خالی است بلکه در کلام\n\n۱- مجمع الفصحاء بحواله لب لباب عوفی نیز دے ـ\n\nحاشیه عموداً:\nقصیده نصراحمد سراسیمه شده کافة"}
{"book": "adl0941", "page": 237, "text": "۲۳۲\nشعرای ما بعدش نمونه هایش خیلی کمیاب اند ــ\n۱ : ــ کلان ترین خصوصیتش اینست که زیاده تر بشعرای\nعرب تقلید می نماید، چنانچه اکثر قصائد او در بحرها و قافیه های\nقصائد عربی است مثلاً یک قصیدۀ ابوالشیص اینست\nسالقاک واللیل ملقی الجران غراب ینوح علی غصن بان\nمنوچهری در جوابش این قصیده نوشته ــ\nجهانا! چه بد مهر بد خو جهانی چو آشفته بازار بازارگانی\nلطف در جای حاصل میشود که اسمای چند شعرای عرب را شمرده که\nفلان فلان شاعر بمدح امیر یا خلیفه قصیده های غرا و پخته صله های\nبزرگ حاصل کرده اند من هم بمثل شان بدربارت حاضر آمده ام ــ\nشنیدم که اعشی بشهرین سوی سودة ابن علی الیمانی\nبرو خواند شعری به الفاظ تازی به شیرین معانی و شیرین ربانی\nیکی کاروان اشتر کش زاهش بهر اشتر بسان یکی از کلانی\nسوی تاج عمرانیان هم بدینسان بیامدم منوچهرے دامغانی\nبندش تخلص قابل داد است !"}
{"book": "adl0941", "page": 238, "text": "۲۳۳\n\nدر آخر قصیده تصریح بنمود که این را در جواب ابوالشیص نوشته‌ام\nو مطلع قصیده اشس اسم نظم نمود :--\n\nا بدان وزن این شعر گفتم که گفته است\nابو الشیص اعرابی باستانی\nسالفاك و الليل ملقی ابجران\nغراب ينوح علی غصن بان\n\nزین المعتر، این قصیده در معارضه سادات علویه نوشته رخ\nو نحن بنو العم اولی بها\nمنوچهری بران هم قصیده نوشته در ان یک کمال تازه نشانداد که\nدر فارسی از های ضمیر عربی کار علامت جمع گرفته :--\n\nچو از زلف شب باز شد تابها\nفرو مرد قندیل محرابها\nسپیده دم از بیم سرمای سخت\nبپوشید برکوه سنجابها\nمی خواره گان ساقی آواز داد\nفگنده بزلف اندرون تابها\nببانگ نخستین ازین خواب خوش\nبجستیم ما همچو طبطابها\nمنجم بیام آمد از نورمه\nگرفت ارتفاع سطرلابها\n\nمنوچهری بر عکس دیگر شعرای فارسی اکثر دواوین شعرای عرب\nیاد داشت و بران فخر میکرد در یک قصیده خود بکاسه خطاب میکند در"}
{"book": "adl0941", "page": 239, "text": "٢٣٤\n\nمریسی دیوان شعر از یان دارم تو ندانی خواند الاہبی بصحنک فاصبحین\nیعنی من بسیار دیوانهای عربی از بردارم و تو این قصیده\nسبعه معلقه را هم خوانده نمیتوانی ـ\nالاہبی بصحنک فاصبحینا ولا تبقی خمور الا ندرینا\nبرزبان بدرجه قدرتش حاصل بوده که در مواقعیکه در کلام خود\nبسوی قصائد عربی اشاره میکند پارچه ای نشانه که قصائد بان\nشناخته میشوند بی تکلف تضمین میکند در یک قصیده میگوید ـ\nامرالقیس در لپیده خزان آتش قومی بر طلل مانوحه کروندی و بررستم تلی\nشاعری عباس کرد و حمزه کرد و بوکر جعفر و سعد و سعید و سیدم القومی\nآنکه گفت از ننا آنکه گفت الابی آنکه گفت السیف اصدق آنکه گفت می ہوا\nدر شعر آخری بسوی مطلعهای قصائد چارگانه عربی اشاره نموده\n١:ـ اذنتا بینا الاسماء (قصیده سبعه معلقه)\n٢:ـ الاہبی بصحنک فاصبحنیا(قصیده سبعه معلقه قصیده مشہور\nابوتمام که در مدح معتصم در موقع فتح عموریه نوشته شده ـ\n٣:ـ السیف اصدق ابناء من الکتب ۰ \n\nعرب هم مینویسد که در \nشجاعت هم \nیگانه عصر \nبود"}
{"book": "adl0941", "page": 240, "text": "۲۳۵\n\n٤- :- ابی الهوس ، قصیدۀ متمنی -\nچون در کلامش تلمیحات لسان عربی بسیار زیاده میباشند\nاز کلامش محض فارسی دان اصحاب حظی برداشته نمی تواند\nچنانچه مطلع یک قصیده است -\nنوروز بر نگاشت بجوا مشک رقمی تمثالیهای غره وتصویر های می\nعربها بجای لیلی وشیرین اسم معشوقهای ذیل را میگویند\nلیلی، سلمی، رباب، غره، امیمه. بختیه. وغیره -\nغره معشوقۀ شاعر مشهور عهد بنی امیه (کثیر) الفت ویه\nمحبوبه ذوالرمه بوده، منوچهری همان را بضرورت قافیه می نوشته\nدر یک قصیدۀ میگوید :-\nباد بترین صناعت مانی کند همی مرغ حزین روایت معبد کند همی\nمعبد سازنده مشهور عهد بنی امیه بوده -\nروایت کردن خواندن وسرود کردن ، مرغ حزین ، بلبل\nیعنی بلبل به نغمه های معبد می خواند -\nزمین محراب داود است از بس سبزه پندار کشاده مرغکان بر شاخ چون داؤد حنجر ها"}
{"book": "adl0941", "page": 241, "text": "٢٣٦\nبالنظم ابن رومی و بالنثر اصمعی یا شرح ابن جنی و یا نحو سیبوی\nاین جایگاه کانجمن سبکشان بود تو بوقلانی و آن دگران انبه و نبی\n٢:- خصوصیت بزرگ کلامش برجستگی روانی، شستگی است\nاگر چه در عام کلامش این جوهر خاصه اش موجود است لیکن\nبالایش دیگر خوبها هم جمع شده شیرینی حسن او را دو بالا\nکردند، مثلاً اکثر ردیفهای شگفته پیدا میکند در بعض\nجای که اسم ممدوح را ردیف می سازد از آن بموقع گریز نیکوئی\nحسن مخلص پیدا میشود ، و در بعض اشعارش صنعت تنسيق الصفات\nچنین بنظر می آید که گویا مروارید آبدار برنگه ابریشیمی گول میخورند.\nماه رمضان رفت و مرا رفتن آن عید رمضان آمد و المنة لله\nبر آمدن عید و بیرون رفتن روزه ساقی بدهم باده بر باغ و به سبزه\nبرنه بکف دستم آن جام چو کوثر جام دگر آور بکف دست دگر نه\nمن می نخورم تا نبود برد و کفم جام یا ساگینی بر سر خوانم نه بنی سه ٩\nچون می نهی پیش هی گوئی بهی پاش چون می بخورم جام همی گیر هی چه\nمثال تنسیق الصفات در تعریف اسپ می آید."}
{"book": "adl0941", "page": 242, "text": "۲۳۷\nدلم ای دوست تو دانی که برای تو کند لب من خدمت خاک کف پای تو کند\nرایگان مشکفروشی نکند هیچ یکی در کمند پیج کسی زلف دوتای تو کند\nچه دعاکردی جانان که چنین خوب شدی تا چو تو چاکر تو نیز دعای تو کند\nاز لطیفی که توئی ای بت دار شینی ملک مشرق سیم است که رای تو کند\nاین جهان کرد برای تو خدا وند جهان و ان جهان نیز برانم که برای تو کند\nصنما از تو دلم هیچ شکیبا نه شود اگر امروز شود بیشک فردا نشود\nتجربت کردم و دانا شدم از کار تو تا مجرب نشود مردم دانا نشود\nنه کشم ناز تراؤ نه دهم دل به تو هم تا آتشی و مهر تو پیدا نشود\nگوئی از دولت من بوسه تقاضا مکنی وام خواهی نه بود کوبه تقاضا نشود\nبه مدارا دل تو نرم کنم و آخر کار به درم نرم کنم گر به مدارا نشود\nدگر این عاشق نومید شود از دور از درخسرو شاهنشه دنیا نشود\nصنما گرد سرم چند همی گردانی زشتی از روی نکوزشت بود گردانی\nیا بکن انکه شبی روز هی وعده دهی یا مکن وعده بران چیز که می نتوانی\nدل من بردی راز خویشتنم دور کنی بر نیاید صنما کار بدین آسانی\nمهربانی نکنی بر من و مهرم طلبی ندهی دادمن و داد ز من بستانی"}
{"book": "adl0941", "page": 243, "text": "۲۳۸\nمکن ای دوست که بیداد نشانی نگذارد عدل باز آمده با بوالحسن عمرانی\nنوروز روزگار نشاط است و ایمنی پوشیده ابرو دشت به دیبای ارمنی\nخیل بهار خیمه بصحرا برون زند واجب کند که خیمه بصحرا برون زنی\nبر گل همی نشینی و بر گل همی خوری بر خم همی خرامی و بر ان همی رنی\nدر است ناخریده و مشک است رایگان هر چند برفشانی و هرچند برزنی\nشاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر ماننده مخالف بوسهل زوزنی\nباد نوروزی همی در بوستان سامر شود تا به سحرش دیده هر گلبنی ناظر شود\nباد همچون دزد گردد هر در بیار پای بوستان اراسته چون کلبه تاجر شود\nنوبهار این جامه صد رنگ پوشد تانگر دوستار دوستان خواجه بوطاهر شود\nمنوچهری در کشیدن تصویر مناظر قدرت ید طولی داشت اکثر\nدر تمهید های قصائد خود اوصاف صحرا، سبزه، بادل، سیلاب\nوغیره وغیره بیک انداز دلاویزی نوشته که اگر انرا یکجا کنند یک مجموعه\nخوب شاعری نیچرل قدرتی تیار میشود ــ\nدر قصیدۀ در ذیل کوائف سفر نقشۀ طوفان آب و هوا را کشید\nکه در ان تصویر تندی باد و شدت برق و غرش بر دستیلاب آب"}
{"book": "adl0941", "page": 244, "text": "۲۳۹\n\nقابل دید است --\nبر آمد بادی از اقصای بابن هیولا بشر ناره از و باره افکن\nتو گفتی گز ستیغ کوه سیلی فرو بارد همی ابحار بعین\nز روی بادیه برخاست گردی که گیتی کرد همچون خستر او کن\nچنان کز روی دریا با مدادان بخار آب خیزد ماه بهمن\nبرآمد زاغ رنگ و مار پیکر یکی میغ از ستیغ کوه قارن\nچنان چون صد هزاران خرمن قیر که عمدا در زنی آتش بخرمن\nبجستی هر زمان از تیغ برقی که کردی گیتی تاریک روشن\nخروشی بر کشیدی تند تندر که موی مردمان کردی چوسوزن\nتو گفتی نای رومی هر زمانی بگوش اندر دمید یک دمیدن\nبلرزیدی زمین از زلزله سخت که کوه اندر فتادی زو بگردن\nتو گفتی هر زمانی ژنده پیلی بلرزاند ز رنج پشگان تن\nفرو بارید بارانی ز گردون چنان چون برگ گل بارد ز گلشن\nو یا اندر تموزی مه بیارد جرا او منتشر بر بام و برزن\nز صحرا سیلها برخاست هر سو در از آهنگ پیچان و زمین کن"}
{"book": "adl0941", "page": 245, "text": "٢٤٠\nچو هنگام عزائم زے معزم تبک خیزند شعبانان زمین\nنماز شام کاهان گشت صافی زروی آسمان ابر ممکن\nتعریف موسم بهار یک مضمون پامال عام شعرای ایران\nاست که از ابتدا تا امروز همه شعراء بران روز طبع خود را صرف نموده اند\nلیکن هیچ کس از متقدمین و متاخرین مانند منوچهری تصویر اصل\nآنرا کشیده نتوانسته او بصدها مواقع نقش و نگار بهار را نمودآ\nنموده و در هر جا صورت فطریش را پیش کرده او مانند عام شعراً\nصف بر گل و بلبل قناعت نمی ورزد بلکه هر یک برگ ، گل ثمر، شاخ\nدرخت ، ونیز صورت و کیفیت حیوانها و مرغها را نشان میدهد\nکیفیت مرغها ــ\nکبکان بی آزار که در کوه بلنداند پی قهقه یکبار ندیدم که بخندند\nجز خاربتان جایگه خود نپسندند هر پهلو ازین نیمه بدان نیمه بدندند\nهر ساعتکی سینه بمنقار برند\nچون جزع برد سینه چون بشنقار\nشبگیر ز گل فاختگان بانگ برآرند کوئی که سحرگاه همی خواب گذارند"}
{"book": "adl0941", "page": 246, "text": "٢٤١\nماه دو شنبه از بر گردن بینگارند از غالیه پی آنکه همی غالیه دارند\nصد بار بروزے در پرها بشمارند\nچون نیم دمیری که غلط کرده با شمار\nهر ساعتی که بط سخنی چند بگوید در آب جهد جامه دگر بار بشوید\nدر آب کند گردن و در آب بروید گوئی که مگر چیزی در آبجه ید\nچون سینه بجنبانند و یک نخت بپوید\nاز هر سر پرش بجهد صد در شهوار\nآمد نوروز و هم از بامداد آمدنش فرخ و فرخنده باد\nبازجهان خرم و خوب ایستا مرد زمستان و بهاران بزاد\nز ابر سیه روی سمن بوی داد\nگیتی گردید چو دار القرار\nروی گل سرخ بیار استند زلفک شمشاد بپیراستند\nکبکان بر کوه تک خواستند فاختگان بنشاستند\nبلبلکان زیر ستا خواستند\nنای زنان بر سر شاخ چنار\n\nع الحمد لله حيوة (ھ) شعرابی شهر خامه"}
{"book": "adl0941", "page": 247, "text": "طوطیکان بر گلکان تاختند آهوکان گوش برافراختند\nگورخران میمنها ساختند زاغان گلزار به پرداختند\nبی دلکان در پی دل تاختند\nبا ترکان چو گل قندهار\nمرغ نیستی که چه خواهد همی میغ نه بینی که چه راند همی\nدشت نه بینی بچه ماند همی دوست نه بینی چه ستاند همی\nباغ بتازا بنشاند همی\nبریسمن و نسترن و لاله زار\nکرده گلو پر ز با وقمری سنجاب پوش کبک فرو ریخته مشک بسوراخ گوش\nبلبلکان با نشاط قمریان با خروش در دهن لاله مشک در دهن نخل نوش\nسوسن کافور بوی گلبن گوهر فروش\nاز مه اردی بهشت دهر بهشت برین\nچوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته زاغ سیه پر و بال غالیه آمیخته\nابر بهاری ز دور اسپ برانگیخته و ز سم اسپ سیاه لؤلؤ تر ریخته\nدر دهن لاله باد ریخته با بیخته ریخته مشک سیاه پخته در ثمین\n\nمجمره عود نسیم سحر طبع پر از قصه کاغذ\n۲۴۲"}
{"book": "adl0941", "page": 248, "text": "٢٤٣\nسرو سماطی کشید بر دو لب جویبار چون دو رده چتر سبز در دو صف کار زار\nمرغ نهاد آشیان بر سر شاخ چنار چون پسر خیزران بر سر مرد سوار\nگشت نگارین تذرو پنهان در کشت زار\nهمچو عروسی غریق در بن دریای چین\nگوئی بط سفید جامه بهامون زده است کبگ دری ساق در قدح خون زده است\nبر گل تر عندلیب گنج فریدون زده است لشکر چین در بهار درگه مامون زده است\nلاله سوی جویبار خرگه بیرون زده است\nخرگه او سبز گون خیمه او آتشین\nبوقت باران ابر گاهی قطره افشانی میکند و وقتی و زمانی متصل مسلسل می بارد و چون قطره های باران بر سبزه و گلهای بو قلماون سطح تالاب وغیره افتیده صورتہای قسم قسم پیدا میکنند ازین مناظر هر یکی خیلی دلکش و مقبول معلوم میشود ـ\nمنوچهری در یک موقع به پیرایه تشبیهات مرقع کیفیت مذکور را کشیده ـ\nآن قطرهٔ باران از بین ابر چکیده گشته سربرگ از ان قطره پر آبدار"}
{"book": "adl0941", "page": 249, "text": "٢٤٤\n\nآویخته چون ریشه دستارچه سبز\nسیمین گرهی برسر هر ریشه و دستاً\n\nیا همچو زبرجد گون یک دسته سوسن\nاندر سر هر سوسن یک لؤلؤ شهوار\n\nوان قطرۀ باران که فروبارد شبگیر\nبرطرف چمن بردو رخ سرخ گل نار\n\nگوئی بمثل بیضۀ کافوریا حین حی\nبرسپرم حمرا به پراکند شرعطار\n\nوان قطرۀ باران که فروآید از شاخ\nبرتازه بنفشه نه بتعجیل به ادرار\n\nگوئی که مشاطه زبر فرق عروسان\nبا در دهمی ریزد باریک به مقدار\n\nوان قطرۀ باران که چکد از بر لاله\nگردد طرف لاله ازان باران بنگاه\n\nپنداری تبخاله خردک بدمیدست\nبرگرد عقیقین دو لب دلبر عیار\n\nوان قطرۀ باران که برافتد برخوید\nچون قطرۀ سحاب برافتاده بزنگار\n\nوان دایرۀ ما بنگر اندر شمر آب\nهرگا که دران آب چکد قطرۀ امطار\n\nچون مرکز پر کار است آن قطرۀ باران\nوان دائرۀ آب بسان خط پرکار\n\nهرگه که ازان دائرۀ انگیزد باران\nوز باد درو چین شکن خیزد هربار\n\nگوئی علمی از سقلطون پیداست\nوز بادجهند متحرک شده بسیار\n\nوانگه که فرو بارد باران به قوت\nگیرد شکن آب دگر صورت و آثار\n\nگه دو شمرایدون چو یکی دام کبوتر\nدید اندر یک حلقه بسی سیمین منقار"}
{"book": "adl0941", "page": 250, "text": "٢٤٥\nمنوچهری در حلیه نگاری (یعنی سراپا نوشتن چیزی که حاوی\nبر تمام اوصافش بوده باشد) سرآمد شعراء و گویا موجد آن است\nو مستور است که شعراء در قصائد در ذیل مدح پادشاه تعریف شمشیر\nو اسپ هم میکنند، درین میدان عبد الواسع جبلی و عرفی\nشیرازی پیشروان کل هستند لیکن کلامشان محض خمیره تخیلات\nاست، ولی منوچهری تصویر ساده سراپایش کشیده ، و با اینهمه\nدر اکثر جا التزام صنعت تنسیق الصفات هم نموده درینمواقع اندازه\nقدرت کلامش حاصل میشود که مستثنی است که الفاظ بی تکلف\nو متناسب را بسهولت انبار کرده میرود ــ\nحبذا اسپی محجل مرکبی تازی نژاد نعل را و پروین نشان هم او خارا شکن\nرام زین و کش خرام و خوش عنان تیز گام شبخ نوا دوراه جوی و پل برو کوهکن\nپشت اوی و دست اوی و گوشر اوی چون کمان چون رماح چون سنانو چون مجن\nگامش اندر شیب تا زم گاه تازم بفرا چون کسی کو گاه بازی بشر یند بر سن\nدیر خوابت زود خیز و تیز سیر و دوربین خوش عنان کش خرام و پاک اندیکخوی\nسخت پای ضخیم ران و راست دو کرم تیز گوش بهن پشت و نرم چرم خورد موی"}
{"book": "adl0941", "page": 251, "text": "٢٤٦\n\nابر سیر و بادگرد و رعد بانگ و برق جه\nکوه کوب و سیل خروش و رخ نواد و راه جوی\nگور ساق و شیر زهر و یوز تاز و فرچنگ\nپیل گام و گرگ سینه رنگ تاز و گرگ پوی\nتیز چشم آهن جگر فولاد دل کیمخت لب\nسم دندان چاه بینی ناده گام بوج روی\nنیزه و گرز و کمند و ناچخ و تیروکمان\nگردن و گوش و دم و سهم و دهان ساق و پوی\nببرجه باد گذر یوز دو و کوه قرار\nشیر تگ پیل قدم گور دو و آهو پرواز\nگوش و پهلو و میان و کتف و جبهه و ساق\nتیز و فربی و نزار و قوی و پهن و دراز\nره بر و شخ شکن و شیر دل و ببرعنان\nخوش دم و سخت سم و پاک تن و جنگ آغاز\nمنوچهری مثنوی هیچ ننوشته که واقعه نگاری ترقی می یافت\nلیکن در تمهید قصائد اکثر واقعه نگاری را استعمال میکند و در نیمه رقم\nیک نا واقف محسوس میکند که داستان مسلسل را آغاز کرده و اندازهٔ\nقدرت بیانش هم در همین مواقع حاصل میگردد و نیز مبرهن میداند\nکه قصیده محض بغرض مداحی نمی نویسد بلکه ترقی دادن زبان را پیش\nنظر دارد چنانچه در یک قصیده موافق دستور عرب با کیفیت حرکت\nقافله رخصت شدن محبوب، و احوالات سفر را نوشته\nالا یا خیمگی خیمه فرو هل\nکه پیش آهنگ بیرون شد ز منزل"}
{"book": "adl0941", "page": 252, "text": "٢٤٧\n\nبه تیره زن بزد طبل نخستین\nشتربانان همی بستند محمل\nنماز شام نزدیک است امشب\nمه و خورشید را بینم مقابل\nولیکن قصد دارد ماه بالا\nفروشد آفتاب از کوه بابل\nچنان دو کفه زرین ترازو\nکه این کفه شود زان کفه مائل\nنگار من چو حال من چنان دید\nببارید از مژه باران وابل\nبیامد او افتان خیزان برمن\nچو آن مرغی که باشد نیم بسمل\nدو ساعد را حمائل کرد بر من\nفرو آویخت از من چون حمائل\nچو برگشت از من آن معشوق مشتاق\nنهادم صابری را سنگ بر دل\nنگه کردم بگرد کاروان گاه\nبه جای خیمه و جای رواحل\nنه وحشی دیدم و آنجا نه انسی\nنه راکب دیدم آنجا و نه راجل\nنجیب خویش را دیدم به یکسو\nچو دیومی دست و پا اندر سلاسل\nگشادم هر دو زانو بندش از بند\nچو مرغ کش گشاید از حبائل\nبرآوردم زمانش از بناگوش\nفرو هشتم بپویش تا به کابل\nچو مساحی که پیماید زمین را\nبه پیمودم بپای او مراحل\nهمی رفتم شتابان در بیابان\nهمی کردم بیک منزل دو منزل\n\nصالح محمد خان تعلیم دار صف پنجم شهر ابو بکر تقه محسه کلنه"}
{"book": "adl0941", "page": 253, "text": "٢٤٨\nهمی بگداخت برف اندر بیابان توگوئی دارد شر بیماری سل\nچو پاسی از شب دیر نده بگذشت برآمد شعریان از کوه موصل\nرسیدم من فراز کاروان تنگ چو کشتی کو رسد نزدیک ساحل\nجرس دستان گوناگون همیزد بسان عندلیبی از عنادل\nز نوک نیزه های نیزه داران شده وادی چو اطراف سنابل\nنجیب خویش را گفتم سبکثر الا یا دستگیری مرد فاضل\nبچرکت عنبرین باد آچراگاه بچمکت آهنین بادا مفاصل\nبیابان در نورد و کوه بگذار منازلها بکوب و راه بگسل\nفرود آورد بدرگاه وزیرم فرود آوردن اعشی بابل\nدر اقسام سخن مسمطّات منوچهری شهرت دارند و در اصل\nموجد این طرز خود اوست و بران ناز هم دارد چنانچه میگوید:\nطاؤس مدیح عنصری خواند دراج مسمط منوچهری\nدرین مسمطات در اکثر مواقع اسلوبهای تازه بتازه واقعه\nنگاری اختیار نموده ـ در یک مسمط کیفیت بار آوردن انگور و سا\n۱ـ مسمط شش مصرعه میباشد و قافیه های پنج مصرعه متمد میباشند =\n\nعلیه الله تو کل و حصة ذاب شمرائع رقم قصیده هم"}
{"book": "adl0941", "page": 254, "text": "٢٤٩\nشراب را ازان در پیرایهٔ حکایت ادا کرده یعنی انگور یکزنی است از\nشکمش دخترها تولد شده‌اند، انگور والا خیلی شاد است که اینها دختر\nهایش میباشند، و همیشه می آید بدیدارشان شادمان میگردد\nاتفاقاً او را سفری پیش آمد از انجا واپس آمده دید که چهره های\nسرخ و سفید دخترها سیاه شده اند و شکمهای شان بر آمده\nخیلی مغموم شد که دخترها بد کار بوده‌اند اگرچه دخترها بسیار عذر\nوزاری نمودند لیکن او هیچ نشنید و گردنهای شانرا زد بهمین جور\nتا آخر حالت شراب کشی در پیرایهٔ حکایت قصه نموده ـ\nشاخ انگور کهن دخترکان زادی که نه از درد بنالید و نه بر زد نفسی\nهمه را زاد بیک دفعه پیشش پی نه ورا قابله بود نه فریاد رسی\nاین چنین آسان فرزند ندید است کسی\nکه نه دردی بگرفتش متواتر نه تپی\nچون نگه کرد بران دخترکان مادر پیر سیه بودند یکایک چه صغیر و چه کبیر\nکرد شان ما در بستر همه از سبز حریر نه خورش داد مران بچگانرا هیچ زشیر\nنه شغب کروند آن بچگان نی هیچ نفیر بچه گرسنه دیدی ندارد شغفی"}
{"book": "adl0941", "page": 255, "text": "٢٥٠\n\nبچگانش بها ندتن خویش برآب نجهیدند و جستند از ان بستر خواب\nگرد کردند سرین محکم کردند رقاب رویها یکسره کردند به زنگار خضاب\nدادشان زربان پیوسته شرابی چو گلاب\nنشد از جانب شان غائبی وز و نشیبی\nگفت پندارم کین دخترکان آن من اند چون دل چون جگر و چون تن هم چون جان من اند\nتا باشند درین از در مهمان من اند از فردوس من است ایشان ضوان من اند\nتا درین باغ و درین خان و درین بام من اند\nدارم اندر سرشان بس خبر کشیده بسی\nدر چو بکشاد بدان دخترکان کرده نگاه دید چون زنگی هر یکی را دو روی سیاه\nجای جای بچه تابان چون زهره و ماه بچه سرخ چو خون و بچه زرد چو کاه\nسرنگون ساز ز شرم و در تیره ز گناه\nهر یکی با شکم حامله با ناز بسی\nزربان را بدو امید وی در افتاده گرو گفت لاحول ولا قوة الا بالله\nاین بلای بچگان در حق من آمده همه آبستن گشتند بیک شب که دمه\nنیست یکتن بمیان همه گان ایدره این چنین زانیه باشد بچهء هر غبی\n\nاسیر تو لم یزل را طعنه نزنند"}
{"book": "adl0941", "page": 256, "text": "٢٥١\nدین دوتن دور نگردند ز بام و در ما نکند هیچ کس این بی ادبان را ادبی\nدر خصوصیات کلام منوچهری صنعت تشبیه هم مرتبه خاص\nدارد انداز منوچهری است چون تصویر یک منظر و حالت را میکشد\nصدها تشبیهات تازه پیدا مینماید، و با وجود کثرتش تشبیه هیچ\nاز جدت خالی نمیباشد.\nچون تشبیهات فرضی و خیالی تا زمانه او وجود نیافته بود همه\nشعراء تشبیه بمادیات و محسوسات میدادند بنا برین چند\nتشبیهات میفرموده بودہ اند که بوجه تکرار و کثرت استعمال مبتذل\nو بی مزہ شدہ بودند لیکن تشبیهات منوچهری زیادہ تر از مرکب خیال\nہستند و نیز مالک جدت خاص هم میباشند، امثله اش ملاحظه شوند!\nبتدریج طلوع شدن آفتاب بوقت صبح :-\nبکردار چراغ نیم مرده که هر ساعت فزون گرددش روغن\nیعنی روشنی آفتاب بوقت صبح بکردار چراغ نیم مردہ الخ\nترقی تدریجی میکند لرزش زمین به زلزله –\nتو گفتی هر زمانی زنده پیلی بلرزاند به رنج پشه گان تن"}
{"book": "adl0941", "page": 257, "text": "٢٥٤\n\nهلال :-\nچنان چون دو سر از هم باز کرده ز زر سرخ یک دست آویزنجن\nبرگهای بید :-\nو ان برگهای بید تو گویی کسی بقصد پیکان های پهن ز برجد کند همی\nیعنی برگهای بید چنان معلوم میشوند که کسی از زبرجد پیکانهای\nپهن را قصداً ساخته بدهد (هتوتک) و طره اش :-\nپوپو بیک پیکی نامه زده اندر سر خویش نامه گه باز کند گه شکند پر شکنا\nاین تصویر حالتی است که هدهد گاهی طره خویش را باز میکند و گاهی\nجمع : یعنی هدهد بنامه بری میماند که مکتوب را در دستار خود زده\nو گاهی آنرا باز میکند و گاهی بر شکنهایش می پیچاند -\nاشعار مناظر قدرت که اول گذشته نیز بسیار تشبیهات دارند\nآنرا نیز پیش نظر باید گرفت -"}
{"book": "adl0941", "page": 258, "text": "۲۵۳\n\nقرن پنجم و ششم\n\nاگرچه زور رفتار ترقیات شعرے که در ابتدای صدی\nپنجم کم شد چرا که درین صدے زوال سلطنت غزنویه آغاز یافت\nو قوتهاے تازه بشباب نرسیده بودند لیکن هنوز این صدے\nبآخر نرسیده بود که جای سلطنت غزنویه را دولت سلجوقیه گرفت\nو ازین سبب در بحر سخن باز دفعتاً یک طوفان نمودار شد.\nاولین فرمانرواے سلجوقیه رکن الدین طغرل بک است که\nدر ماه محرم ۴۲۹ هجری بمقام نیشاپور بر مسند شاهی نشست. این\nسلسله اگر چه صرف (۱۶۳) سال دوام کرد لیکن در همین زمانۀ\nقلیل ترقیاتیکه دران حاصل شدند تاریخ اسلامی بآن تعلقات وسیع\nو گوناگون دارد. وسعتی که این سلطنت پیدا کرد از آغاز اسلام\nتا این عهد هرگز حاصل نشده بود و نیز عدل و داد و امن و امان بحدے\nحاصل بود که یک مسافر از خراسان خاسته تا به شام با طلای خام\nبازی کرده سفر میکرد و هیچ دزد او را بگوشۀ چشم هم دیده نمی توانست"}
{"book": "adl0941", "page": 259, "text": "٢٥٤\n\nو عجیب تر اینکه بعد از ان هر قدر سلطنتهای قوی که در ایران عراق\nو روم قائم شده اند، همه شاخهایش بوده اند ، و پادشاهانیکه قبل\nاز عثمانی ها بلقب سلطان روم داشته اند یک شاخ بود از همین\nخاندان ـ سلاطین خوارزم شاهی که به سطوت بی نظیر شان هر کس\nآشنا است مورث اولش (نوشتگین) غلام غلامان همین\nخاندان بود ـ ومختلف خاندانها اتابکیه که ازان با دارسلطان\nصلاح الدین (نور الدین زنگی) ممدوح ظهیر فاریابی قزل ارسلان\nو مربی و سرپرست شیخ سعدی اتابک ابوبکر ابن سعد زنگی غلامان\nو خدمت کاران همین خاندان گذشته اند ـ\n\nعصر شباب اوج سلجوقیه عهد ملکشاه و سنجر است در همین\nدور شباب معراج شاعری فارسی هم است فهرست شعرای سلجوقیه\nبسیار وسیع است ما اسمای چند شعرای شانرا در ذیل می نگاریم\nامیر معزی ، ارزقی ، لامعی ، فخر الدین اسعد ، شهابی خراسانی ،\nعبد الواسع جبلی ، انوری ، حسن غزنوی ، رضی الدین نیشاپوری\nادیب صابر علی ، باخرزی ، فتوحی ، مروزی ، فرقد ، کافی همدانی"}
{"book": "adl0941", "page": 260, "text": "٢٥٥\n\nنظامی عروضی ، نظامی گنجوی ، شمس الدین خراسانی ، سوزنی\nابوالمعالی (مجمع الفصحا در دیباچۀ خود بسیار نامهای شعرای\nسلجوقیۀ دیگر را نوشته)\n\nاین دور چند خصوصیات قابل لحاظ دارد .\nاگرچه شاعری این دور بیحد ترقی نموده بود ولی این ترقی صرف\nبحیثیت فن و مضمون بوده لیکن زبان شاعری تاهنوز کاملاً\nشسته نشده بود -\nشاعری فارسی در سامانیه اساس گرفت و در عهد غزنویه باوج\nکمال رسید مراکز این خاندانها بخارا، وغزنی بودند که زبان مادر\nآنجا یا ترکی بوده یا فارسی واکثر شعرای شان از جاهای بودند که از\nمرکز اصلیۀ ایران یعنی شیراز، اصفهان، نیشاپور فاصله داشتند\nفرخی ، سیستانی بوده ومنوچهری بخاک دامغان تعلق داشت\nوعسجدی ، ودقیقی از مرو بودند -\nالبتہ وقتیکه سلجوقیها نیشاپور را پای تخت خود قرار دادند\nشاعر بهم در مردمانیکه زبان اصلی ایرانی داشتند قدم بنهاد اینست که"}
{"book": "adl0941", "page": 261, "text": "٢٥٦\nکه زبان شعرای عهد سلجوقیه به نسبت شعرا می سابق لطیف تر وشیرینتر\nواز مصطلحات ومحاورات فارسی لبریز است .\nدر عهد سلجوقیه ترقی زبان فارسی ازین رهگذر هم شده که تا امرا\nهمه دفاتر دول اسلامیه بزبان عربی بوده اند سلطان محمود اگرچه\nدلداده خصوصیات قومیه خویش بوده ولی در عهد خود لسان\nدفتری را تبدیل کرده نتوانسته بلکه در عهد شن فرامین را نیز\nبزبان عربی می نوشتند ولی چون الپ ارسلان سلجوقی سربرای\nگشت دفتر بزبان فارسی ساخت چنانچه دولت شاه سلجوقی در دلی\nتذکره شعرای طبقه اول این کیفیت را بتفصیل نوشته - شما خود\nقیاس میتوانید کرد که زبان فارسی که در اصل خود آماده ترقی بوده\nبعد ازینکه لسان دولتی شد چه قدر ترقی کرده باشد .\nقدردانی و فیاضی حاتمانه سلطان سنجر سر از نوشان دربار\nمحمودی را قائم نموده بود چنانچه میر معزی را خطاب ملک الشعراء\nدادند و شعرای نامدار شعراے درباری مقرر شدند چنانچه دو\nشاه مینویسد اما از شعراے بزرگ که در دور سلطان سنجر بوده اند\n\nامیر لاد حمده الله خرابی متخلص لابد"}
{"book": "adl0941", "page": 262, "text": "۲۵۷\nو مدح سلطان گفته اند وصله و ترتیب یافته ادیب صابر است رشید\nوطواط و عبدالواسع جبلی و فرید کاتب، وانوری خاورانی\nو مکث خماوسی، و سوزنی و سید حسن غزنوی و مهتی دیره که مجنو\nسلطان و ظریفهٔ روزگار بود –\nداستانهای قدردانی شعرا، و مذاق شاعری سنجر در اکثر\nتذکره ها مذکور است ازان هر کس فهمیده میتواند که شاعر دربار\nچه قیمت داشت –\nسنجر روزی برای دیدن ہلال عید همراه ارکان دولت خود\nبرآمد، نظرش از ہمہ پیشتر به ہلال خورد که از وفور تفکرش خیره کرد\nو ہمہ را با نگشت خود آنرا نشان داد و نیز بشعر افسر بود که در صف\nہلال فی البدیہہ چیزی گفته شود !\nمهستی تا اینوقت بدربار بصورت یک امیدوار آمد و فت\nداشت این موقع را غنیمت شمرده جریسته گفت –\nای ماه چو ابروان یاری گویی یا بچو کمان شہریاری گویی\nله دولت شاه ذکر عمیق بخارا ۱۲"}
{"book": "adl0941", "page": 263, "text": "٢٥٨\n\nنعلی زده از زر عیاری گوی در گوش سپهر گوشواری گوی\nسنجر پنجهزار درهم و اسپ خاصه بخشید . معزی باز برجسته گفت\nچون آتش خاطر مرا شاه بدید از خاک مرا بر زبر ماه کشید\nچون آب یکی ترانه از من بشنید چون باد یکی مرکب خاصم بخشید\nسنجر هزار دینار بخشیده امر فرمود که در خطابش لقب بشاهی \nداخل شود با سنجر معز الدین لقب داشت بناءً او را معزی خطاب\nدادند که تا امروز تخلصش مشهور است -\nروزی سنجر چوگان بازی میکرد که اتفاقاً از اسپ افتاد\nمعزی رباعی ہذا را فی البدیہہ گفت -\nشاها ادبی کن فلک بدخو را کو چشم رسانید رخ نیکو را\nگرگوی خطا کرد به چوگانش زن ور اسپ خطا کرد بمن بخش اورا\nمصرعۀ آخر دو پہلو دارد. سنجر اسپ به معزی بخشید و معزی \nدگر یک رباعی را فی البدیہہ تقدیم نمود - \nرفتم بر اسپ تا به جبرش بکشم گفتا که نخست بشنو این عذر خوشم\nنی گاو زمینم که جهان بر گیرم نی چرخ چهارمین که خورشید کشم"}
{"book": "adl0941", "page": 264, "text": "یعنی بار سلطان سنجر را گاو زمین با آسمان چهارم کشیده میتواند\nمهستی شاعره نامدار است و حاضر جوابیش لطائف و \nظرائفش شهرت عالمگیر داشت اکثر در صحبتهای شاعرانه سنجر\nشرکت میکرد، روزی مجلس عیش بر پا بوده و مهستی نیز دران شرکت\nداشت که بضرورتی بیرون رفت چون پس آمد سنجر از کیفیت\nهوا پرسید مهستی فی البدیهه رباعی ہذا را خواند --\nشاها فلک اسپ سعادت زین کرد وز جمله خسروان ترا تحسین کرد\nتا در حرکت سمند زرین نعلت بر گل نه نهد پای زمین سمین کرد\nسنجر خیلی محظوظ شد و او را در مقربین خود داخل نمود -\nدرین عصر خاندان غزنوی باز جان گرفت - بهرام شاه که\nاز سلطان محمود به پشت چهارمین بوده یک پادشاه با شان و شکوه\nو خیلی علم دوست و مربی فن بوده ، تاریخ فرشته توصیفش\nبدین الفاظ نموده -\nاو پادشاهی بود ذی شوکت، صاحب حشمت با علما و فضلا\nبسیار نشستی و صحبت ایشان دوست داشتی و ہر کسی را بقدر علمش"}
{"book": "adl0941", "page": 265, "text": "٢٦٠\nرعایت کرده لهذا فضلای آن روزگار باسم شریفش کتب\nساخته اند و تصنیفات پرداخته اند کلیله و دمنه که عبدالله ابن\nمقنع ترجمه اش از زبان پهلوی بزبان عربی کرده بود بحکم بهرام شاه بفارسی\nنموده شد، و این روز اولینش است که این کتاب در ایران\nو هندوستان شهرت عام یافت -\nاین فخر هم بنصیب بهرام شاه آمد که حکیم سنایی در زمانیکه\nعلائق دنیا را ترک داده بود کتاب حدیقه را باسم او معنون کرد\nبهرام شاه در ۵۴۷ هجری وفات یافت -\nغیر از سلاطین مذکوره دیگر دربار های بزرگان بتربیت شعر و\nشاعری را وظیفه ساخته بودند که از جمله شان طغان شاه سلجوقی\nدر علم دوستی بر همه تفوق داشت چهار مقاله میگوید -\nال سلجوق همه شعر دوست بودند اما هیچ کس شعر دوست تر\nاز طغان شاه الپ ارسلان نبود محارست و معاشرت او همه با شعرا\nبودندیمان او همه شعرا بودند چون امیر عبد الله قریشی و ابوبکر\nارزقی و ابو منصور یوسف و شجاعی توسی، و احمد بدیهی، عقیقی\nایضاً حصه آخر جوامع قصص ك٢"}
{"book": "adl0941", "page": 266, "text": "٢٦١\nو بسی ازینها مرتب خدمت بودند و آیند و روند بسیار بودند بطوری که\nملک الشعرایی دربار شروان شاه خاقانی و دربار خوارزم شاه\nرشید الدین وطواط بوده ـ\nاین کارنامه عهد بهرام شاه باید بآب زر نوشته شود که به\nسنگ بنیاد شاعری تصوف و اخلاق در عصرشان نهاده شد\nو پیش از ختم شدن این صدی تعمیر این قصر بانجام رسید که\nتفصیلش در سوانح حکیم سنایی و اوحدی و شیخ فرید الدین\nعطار خواهد آمد شاعری فلسفیانه نیز یادگار همین عهد است\nاول ناصر خسرو خیالات فلسفیانه را بشعر ادا کرده لیکن آن فلسفۀ\nخالص بوده رنگ شاعری هیچ نداشت برعکس ازان در همین\nعهد عمر خیام مسائل و خیالات فلسفیانه را با ندازی ادا نمود\nکه باسلوب ظاهری خود شاعری است لیکن در اصل مسائل\nباریک فلسفیانه اند که باسلوب مرغوب و دلفریبی ادا کرده\nشده اند .\nشاعری تا عهد مذکور از رنگ عشق و عاشقی خالی بود چنانچه\n\nشاعری صوفیانه\nشاعری فلسفیانه"}
{"book": "adl0941", "page": 267, "text": "٢٦٢\n\nمثنوی به رزم مخصوص مقصد از قصائد صرف مداحی بود بلی !\nدر تشبیب تذکره معشوق میکردند لیکن مقصدش محض تقلید عرب\nبوده ، در ذکر نمودن ساقی و بچه های خوشگل همین طور تفنری پیش\nنظر داشتند که بدربار امرا و برای تازگی نظر حسینان خوش\nاندام را برای خدمت نگاه میکنند -\nلیکن درین عهد نظامی یک صنف مستقل شاعری عشقیر قائم\nکرد در احوال عشاق نامدار عرب و عجم مجنون بر فرها و مثنویها\nنوشت نظامی صرف بر جذبات و خیالات عاشقانه اکتفا نورزید\nبلکه یک میدان تازه برای بزم و خیالات عاشقانه نشان\nداد که متاخرین دران قصر های بلند و مکمل بنا کردند -\nاگر چه موجد غزل سعدی گفته میشود لیکن حق این است\nکه آذر این آتشکده نیز خود نظامی است -\nصنف قصائد چندان ترقی نیافت چرا مضامین جدتی پیدا\nنکردند البته مداحی ، چاپلوسی ، مبالغه از پیشتر هم بیشتر گشت\nو صنایع های لفظی بدرجه کمال رسید طبائع عبد الواسع جبلی"}
{"book": "adl0941", "page": 268, "text": "٢٦٣\n\nدر رشید الدین وطواط آنقدر بر الفاظ قدرت یافته بود ند که\nهر وقت ضرورت الفاظ هر نوع و هر ترکیب و هر انداز می افتاد\nخرمن ہا‌ئے آنرا فراهم میکردند ۔ بعض قصائد سر تا پا از الفاظ\nمتضاده که در اصطلاح آنرا صنعت طباق میگویند لبریز هستند،\nدر بعض قصائد التزام نموده که حرف الف که از همه عام است نیاید\nبا اینهمه قصائد مذکور آنقدر فصیح و روان هستند که اگر کسی\nنشان ندهد که درین قصیده التزام فلان صنعت شده هرگز بذهن\nبسوی آن منتقل نمیشود ، در اکثر قصائد التزام است که در هر مصرع\nپنج پنج یا شش شش الفاظ آورده و الفاظہائیکه در مصرع اول\nآمده در مصرع ثانی هم بهمان مقدار و بهمان وزن و قافیه الفاظ\nرا آورده و لطف این است که هیچ تکلف و آورد محسوس نمیشود .\nمجد الواسع سجع را تا به قافیه رسانید که بواسطه آن صورتی\nپدیدار گشت که در عوام به بحر طویل مشهور است مثلاً .\nیا صاحبی انیش الجزران سرو قد سمبر کز عشق او گشتم سمر تشنه لب خسته جگر\nبر کنده جان افگنده سر ناکام و خشک چشم تر کرده زغم زیر و زبرد نیا و دین و جان تن"}
{"book": "adl0941", "page": 269, "text": "٢٦٤\n\nتا این جایک مصرع است.\nقاعده است که در موسم برشکال همراه گل و سبزه بوته های\nخاردار و گیاه های زهرناک هم می رویند بهمین طور در گلزار شاعر\nخارزار هم از یادگارهای همان عهد است که باغبانان آن\nانوری و سوزنی میباشند ما بعض شعرای نامدار این عهد را تذکره\nمی نمائیم.\nحکیم سنائی\nاسمش مجدود کنیت ابوالمجد تخلص سنائی و وطن غزنی بود\nدر ابتدا پیشه شاعری داشت چنانچه در مدح بهرام شاه قصائد\nبسیار نوشته که در دیوانش موجود است. لیکن خدای تعالی\nدر آخر توفیق توبه ارزانی فرمود و یک واقعه دلچسپ سبب تو به اش گشته\nبهرام شاه قصد مهم هندوستان نمود حکیم سنائی یک قصیده\nمدحیه نوشته خواست که برین تقریر بحضور بگذراند، باین اراده\nبسوی دربار حرکت کرد در راه حمامی بود که دران مجذوبی مسه لیشه شتر\nافتاده می بود چون همیشه از می خانه نالای شرابی بسوال آورده"}
{"book": "adl0941", "page": 270, "text": "٢٦٥\n\nمیخورد عوام او را بلای خوار یاد میکردند حکیم سنائی قصیدۀ\nدر بغل از پیشروی حمام میگذشت که صدای مجذوب در گوشش\nرسید ایستاده شد که چه میگوید دیدشب بساقی میفرماید که به گور\nبهرام شاه یک پیاله بده ! ساقی گفت چه فضول می سرائی !\nبهرام شاه خیلی دانا است، مجذوب گفت که هنوز از عهدۀ انتظام\nغزنی نه بر آمده که برملک دیگر تاخت میکند بیشتر ازین حماقت چیست\nاین گفت و پیاله خورده گفت که بیا دگور سنای یک جام دیگر پرکن\nساقی گفت که از مذمت سنائی دست بردار که شاعر خوش فکر\nو طبع بلند است مجذوب گفت که خیلی احمق است همیشه چند سخنان\nدروغ و راست را نظم کرده بخدمت یک رئیس نادان حاضر\nو ساعتها دست بسته ایستاده میباشد تا نوبت بخواندنش میرسد\nاگر بروز قیامت از و پرسند که برای دربار یار چه آورده ئی !\nچه جواب دارد .\n\nازین واقعه حکیم خیلی متاثر شد و ترک دنیا نموده گوشه"}
{"book": "adl0941", "page": 271, "text": "٣۶۶\nفرشته بمرتبه رسید که اول بدربار بهرام شاه چاپلوسی و مداحی\nمیکرد و با خود شاه همشیره خود به نکاحش پیش کرد لیکن سنائی\nابا نمود ـ چنانچه برای بهرام شاه جواباً نوشت ـ\nمن نه مرد و زن و ز روجا هم بخدا گر کنم و گر خواهم\nگر تو تاجم دهی ز احسانم به سر تو که تاج نستانم\nدر ید بیضا نوشته که سرو پا برهنه بحج رفت و از انجا مراجعت\nنموده در غزنی گوشه گیر شد، در کوچه های غزنی همیشه برهنه پا\nمیگشت چون اقربایش این حال پریشانش مشاهده میگردند\nاز دردمندی بی اختیارانه میگریستند حکیم برای شان میگفت که\nبرین احوالم گریه نکنید بلکه مسرور شوید روزی شخصی برایش بیزار آورد\nبخاطرش پوشید لیکن اینقدر تعلق هم حالت او را دگرگون ساخت\nو روز دیگرش این گفته دور انداخت که حالتی که دیروز داشتم\nامروز گم است .\nه چون در نفحات الانس بجای بهرام شاه اسم سلطان محمود نوشته\nبدین تاریخ فرشته از صحتش انکار نموده ـ"}
{"book": "adl0941", "page": 272, "text": "٢٦٧\n\nامیر خسرو بطرف همین واقعه در یک قصیده خود اشاره کرده\nنیست مدبر آن ترک بدار و کفش از انک\nهر شگاف از پاش نمائش دین و دولت راست\nپادشاهی اراده کرد که بخور شهر برسد چون بر اراده اش\nمطلع شد با و نوشت ان الملوک اذا دخلو قریته افسدوها گوشه\nدل این گوشه گرفته.\n\nبه تفحص ستایش خود خراب نکند ، جسم حقیر این بنده نه سنگر\nخشم خداوندی است. درین عصر شیخ ابویوسف ہمدانی از\nمشایخ کاملین بودند حکیم سنائی بدست شان بیعت کرد شیخ\nابویوسف از خلفهای شیخ ابوعلی فارمدی که مرشد امام غزالی\nبود بودند باین تعلق حکیم سنائی برادرزاده امام غزالی میشود.\nحکیم سنائی حدیقه را تالیف نمود چون در میانش بعض\nسخنان مخالف عقائد عوام بودند علما مخالفت زیاد نمودند حتی که این\nشکایت بگوش بهرام شاه نیز رسید و او درین مسائل از علمای\n۱- این هم کیفیت دولت شاه دارد.\n۲- نفعات.\n\nامیر خسر و قصیده ششصد بایست"}
{"book": "adl0941", "page": 273, "text": "۲۶۸\n\nبغداد استفسار کرد ـ جواب آمد که این سخنها قابل اعتراض نیستند\nحکیم سنائی مکتوبی به بهرام شاه نوشت و عبد القادر بدایونی\nمکتوب مذکور را کاملاً نقل نموده از ان منکشف میشود که سبب ناراضی\nمردم این است که حکیم سنائی در حدیقه بر بنی امیه تبرا گفته و در مدح\nاهل بیت مبالغه را بکار برده حکیم سنائی هر دو واقعه را تسلیم کرده نوشت\nکه مذمت آل مروان در خود احادیث آمده لیکن حکیم صاحب مؤشر\nبنود ورنه بران ثابت میشد که اگرچه در بدی آل مروان شک\nنیست لیکن حدیثهای که در مذمت مروانیها ز با نزد عوام اند بتمامہ\nوصفی و جعلی هستند ـ\nباز بعض کاملین شنیدیم که بذریعہ کشف ثابت کشته که\nاشعار قابل اعتراض حدیقه الحاقی میباشند، و در نظر ما بسا\nاوقات کشف از تحقیقات تاریخیه صحیح تر می افتد مترجم .\nسند وفات حکیم سنائی مختلف فیه است ، تاریخ فرشته\nبحواله تاریخ گزیده میگوید که در عهد بهرام شاه وفات یافت\nدنیز قول بعض فضلا را نقل میکند که در سنۀ ۵۲۵ هجری انتقال نمود\nامیر محمد احمد احمد فدائی\nاستعداد کاملہ"}
{"book": "adl0941", "page": 274, "text": "٢٦٩\n\nوحدیقه هم در همین سنه در اختتام رسید و دولت شاه در هجری ٥٧٦\nو ریاض العارفین در ۵۷۶ قبول میکند-\nدر نفحات نوشته که در حالت نزع شعر ذیل بر زبان\nشان جاری بود -\nبازگشتم زانچه گفتم زانکه نیست در سخن معنی و در معنی سخن \nتالیفات حکیم سنائی کلیات است که در ان سی هزار اشعا\nهستند و هفت مثنویها حدیقه ، سیر العباد ، کارنامه بلخ ، طریق التحقیق\nعشق نامه ، عقل نامه ، بهروز ، بهرام دارد که از ان حدیقه بطبع رسیده\nو در هر جا یافت میشود ونشان باقی مثنویها یافت نمیشود البته مجمع الفصحا\nاشعار سیر العباد را بکثرت نقل نموده، دیگر دانداز حدیقه است -\nدر کلیات قصائد ، قطعات ، غزلها ، رباعیات همه اقسام موجوداند\nو خیلی تاسف است که در میان گلهای خار ها ( هجو ) نیز پیدا است\nخصوصیات کلام حکیم سنائی بقرار ذیل است -\n( ۱ ) اگر چه در قصائد و تشبیب مثل معاصرین خود او هم جدتی پیدا نکرده\nولی کلامش در پختگی و برجستگی و صفای بر کلام همه معاصرین"}
{"book": "adl0941", "page": 275, "text": "۲۷۰\nامتیاز خاص دارد ، بلکه در قدما نیز بجز از فرخی شاعر همسرا و دیده نمیشود\nچند اشعار قصیده که به جواب فرخی نوشته ملاحظه شوند -\nدوش سرمست نگارین من آن طرفه پسر با یکی پیرهنی با کلهی طرفه بسر\nاز سر کوچه فرود آمد متواری وار کرده از غایت دلتنگی صد گونه بطر\nنرم نرمک همی آن نرگس پر خواب گشا ژاله ژاله عرق از عارض او کرد اثر\nبوسه میزد و لب من داد همی از پی عذر اینت شوریده نگارا نیت شکر بوسه بسر\nشادمان گشتم ازین کار و گرفتمش کنار همچو تنگ شکر و خرمن گل تنگ ببر\nاو شده خواب من از بوسه زدن بر دو رخش با دو چشم و دو رخش تا به سحر جفت سهر\nخود که داند که در آن نیم شب از مستی او تا چه برداشتم از بوسه هر چیزی بر\nهمین مضمون است که قاآنی آنرا بپیرایه لطیفتر ادا کرده -\nمست در بستر من خوابد و رندان دانند حالت مست که در بستر هشیار افتد\nدر خیالات و طرز ادا جای بجای جدت نیز دیده میشود مثلاً\nقصیده ها در طرح مکرر بشجر بر نوشته در ان یک بند قطعه این است -\nدر زینت و در رنگ کلاه و کمر خویش زحمت چه کشی در طلب گوهر و از زر\nاین اشک من و رنگ رخ من بهای هر دو این را به کله برزن و آنرا به کمر بر"}
{"book": "adl0941", "page": 276, "text": "۲۷۱\n\n۲ :- حکیم سنائی اولین ذاتی است که تصوف را با شاعری\nروش‌ناس نمود اگر چند رباعیات حضرت ابوالخیر از پیشتر\nموجود اند لیکن در ان صرف جوش عشق را به پیرایه خیلی پر زور\nادا نموده اند نه مسائل و اسرار و معارف تصوف را بر عکس تالیفات\nحکیم سنائی کتابهای مستقل فن تصوف اند چنانچه خود حضرت\nحکیم نیز در حدیقه دعوی هذا نموده است -\nکس نگفت اینچنین سخن بجهان در کسی گفت «گو بیار و بخوان\nزین نمط هر چه در جهان سخن است گر یکی در هزار آن من است\nچون ز قرآن گذشتی و از اخبار نیست کس را ازین نمط گفتار\nو این دعوی شان را اکابر صوفیه نیز تسلیم نموده اند ، چنانچه\nحضرت مولانا روم میفرماید -\nترک جوشی کرده اما نیم خام از حکیم غزنوی بشنو تمام\nعطار روح بود سنائی دو چشم او ما از پس سنائی عطار آمدیم\nدر حدیقه جمله مقامات تصوف را بعنوا نهای مستقل بخوبی\nزیاده ادا کرده ، در حصه چهارم در ذیل بحث شاعری صوفیانه"}
{"book": "adl0941", "page": 277, "text": "۲۷۲\nانتخاب حدیقه را تقدیم میکنیم.\n٣- اگرچه شاعری قدما در حالت فطری بوده ولی طرز ادای\nشان شاعرانه نبوده بلکه مدعای خود را صاف و بی تکلف\nدر الفاظ ساده ادا میکردند یک سخن معمولی را در پیرایه نادر\nادا کردن یا از یک واقعه ادنی استدلال منطقیانه\nکشیدن خاصه متوسطین و متاخرین است و موجدش\nحضرت حکیم سنائی علیه الرحمه میباشد - تفصیل اجمال هذا\nرا در آتی بیان میکنیم -\n٤- بنیاد شاعری اخلاقی نیز حکیم سنائی نهاده - اگرچه این\nصنعت هم بعد از حکیم صاحب خیلی ترقی و وسعت گرفت\nلیکن اصول و آئینش دست نهاده خود حکیم سنائی\nمیباشد -\nشاعری اخلاقی اول ترین و لازمترین شرط دارا\nکه برای هر مسئله اش بیک پیرایه عدیم المثال پالیده شود\nکه هر سامع در دل خود محسوس کند که هیچ کس پیش از ان"}
{"book": "adl0941", "page": 278, "text": "۲۷۳\nحقیقت اصلیه را ظاهر کرده نتوانسته و اینکه او کرداری را که\nبیشتر اهمیت نمیداد در اصل خیلی نفرت انگیز و بدترین فعل است\nبناءً علیه بر شاعر اخلاقی فرض است که از امور روز مره نتایجی که بظاهر\nبالکل حیرت انگیز بوده باشند و فکر هیچ متنفس بآن کوچه گذر نکرده\nباشد پیدا کند ـ\nمثلاً دستور عام است که طبیب از هر چیز یکه منع میکند مردم\nاز ان پرهیز میکنند و برعکس به احکام شرعیه مثل این پای بند\nنمی شود ازین واقعه حکیم سنائی یک پہلوی غریب نصیحت پیدا\nمیکند ـ حکیم سنائی دید که اکثر طبیب ها پارسی ، عیسوی ، یهودی\nمیباشند و نیز طبیب ها از اکثر چیزها که مریضها یا مردم را منع میکنند\nحلال و طیب میباشند مثلاً حلوا ، شیرینی ، وغیره و از چیزیکه\nشرع منع می نماید آن اشیای مضره و نا جائز میباشند حکیم سنائی\nازین احوال چنین استفاده می نماید ـ\nترا ایزد همی گوید که در دنیا مخور باده ترا ترسا همی گوید که در صفرا مخور حلوا\nز بهر دین تو نگذاری حرام از حرمت یزدان ولیک از بهر تن یابی حلال از گفته ترسا"}
{"book": "adl0941", "page": 279, "text": "۲۷۴\nهر کس میداند که انسان بعد از مرگ از همه کشمکش خلاصی\nمی یابد، حکیم سنائی ازین خیال این پیرایه نصیحت پیدا میکند.\nبا همه خلق جهان گرچه ازان بیشتر گمره و کمتر به ره اند.\nآن چنان زی که چومیری برهی نه چنان زی که چومیرے برهند\nپهلوی بدی شراب هر شخص میداند که در حالت نشئه\nانسان بیهوده گوی میکند پوچ میگوید جنگ میکند وغیره وغیره\nولی قابل انکار نیست که انسان در حالت خمار خیلی فیاض و گرگستر\nمیگردد و این پهلوی خوبی شراب ست ، لیکن ملاحظه شود که شاعر\nاز پہلوی خوبی شراب بچه خوبی بدی او را ثابت میکند -\nنکند عاقل مستی نخورد دانائی نه نهد مردم هشیار سوی مستی پی\nگرکنی بخشش گویند که می کرد نه اُ ورنه کنی عربده گویند که او کرد نه می\nمعلوم است که قوم حضرت موسی علی نبینا و علیه السلام پیش گوسالا\nرا نموده اند و هندو امروز هم گاو را درجه تقدس خاص میدهند\nو نیز این هم مشهور است که حضرت نوح علیہ السلام را مردم\nبه پیغمبری نشناختند ، ازینوا قعات شاعر یک نتیجه لطیف اخذ میکند"}
{"book": "adl0941", "page": 280, "text": "۲۷۵\n\nکه رد و قبول عوام قیمتی ندارد اگر بنگاه احترام دیدند گاو را خدا\nمی شناسند و اگر چپ شدند مثل نوح علیه السلام یک فرد\nکامل را رد میکنند-\nاز پی رد و قبول عامه خود را خر مکن زانکه نبود کار عامه خر خری یا خرخری\nگاو را دارند باور در خدای عامیان نوح را باور ندارند از پی پیغمبری\nاختلاط و صحبت خوبی هم دارد و بدی هم این است که\nارباب حال هر دو پهلوی آنرا گرفته اند لیکن ذهن هیچ یک این نکته را\nدرک نکرده که پهلوی که خوبی دارد هم از زحمت و خرابی خالی نیست\nکسی کش خرد رهنمون است گر بگیتی ره و رسم الفت نگیرد\nکه صحبت نفاقی است یا اتفاقی دل مرد دانا ازین هر دو لرزد\nاگر خود نفاقی است جانرا بکاهد و گر اتفاقی است زنجیران نیرزد\nچو حرا بشربتی خوردم مگیر از منکه بکردم بیابان بود تابستان و آب سرد دوستها\nچون تو شدی پیر بلندی مجو کان که ر تو زاد بلند آن بشود\nروز نه بینی که به پایان رسد سایه هر چیز دو چندان شود\nزشت باشد روی نازیبا و ناز سخت باشد چشم نابینا و درد\n\nمعذرت گناه\nمقابله به بدخوانی غودود؟\nناقابل معیوب نتوانست"}
{"book": "adl0941", "page": 281, "text": "۲۷۶\nیا دو قبله درہ توحید نتوان رفت راست یا رضای دوست باید یا رضا خویشتن\nبسوی آن حضرت پیوند پیچ دل با آرزو با چنین گلرخ نه خب هیچکس را پیرهن\nاین جهان بر مثال مرداریست کرگسان گرد او ہزار ہزار\nاین مر آن را همی کشد مخلب آن مر آن را همی زند منقار\nآخر الامر بر پرند ہمہ وز ہمہ باز ماند این مردار\n۵:- در شعرای آسیا زمین جوشش و سرمستی که شاعری حقیقی است\nبسیار کم یاب است، در شعرای فارسی این نشه مولانای روم\nرا برده است و گاه و بیگاه خواجه حافظ نیز بدست میشود، لیکن\nحکیم سنائی در نیخصوص امام کل است، اشعار ذیل را بخوانید\nو ہر یک لفظ و تراکیب و انداز بیان و مضمون را دقت کنید که\nچسان از جوشش لبریز است :-\nیا بر و همچو زنان رنگی و بویی پیش گیر یا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فکن\nچون عالم زیر پایت نطع شد پای بکوب چون دو کون اندر دو دستت جمع شد دستی بزه\nسربرآر از گلخ توحید تا در کوی دین کشتگان زنده بینی انجمن در انجمن\nای زد لتنگی زمانی طوف کردم در چمن یک جهان جان دیدم آنجا بسته از زندان تن\n\nحکیم سنائی\nترک آرزو مقام وصل\nدیناو طالبانش"}
{"book": "adl0941", "page": 282, "text": "۲۷۴\nپی طرب خوشدل طیور و پی جذبات جن با پی دامان خندان درخت و میزبان گیا\nطلای عاشقان خوشت بین قار طرب ای شاهدان شیرین کار\nتاکی از خانه بان ره صحرا تاکی از کعبه بان در خمار\nدر جهان شاہدے و ما فارغ در قدح جرعه وما هشیا\nبسکاست شنیدی صفت روم و چین خیز و بیا ملک سنائی به بین\nتا همه دل بینی پی حرص و نخل تا همه جان بینی پی کبر و کین\nپای نه و چرخ بزیر قدم دست نه ملک بزیر نگین\nرسته ز ترکیب زمان و مکان جسته زترتیب شهور وسنین\nروح امین داده ببخشش بها نکه داده به مریم زره آستین\n۶ : - در اجزای شاعری جزو مهمش تمثیل و تشبیہ ایست مثلاً\nیک وقت می آید که شاعر یک دعوی اخلاقی پیش میکند و برا\nاثباتش در دلیل پیش کردن تمثیل لازم افتد بعض اوقات\nخوبی یا زشتی چیزی رذہن نشین کردن میخواهد و یا تصویر هیئته\nیکشی میکشد بدون تشبیہ و تمثیل ہیچ چاره نیست - ہمین است\nکہ شعرای بزرگ مثل سعدی ۔ صائب - کلیم و غیره در تمثیل یدطولا"}
{"book": "adl0941", "page": 283, "text": "۲۷۸\nداشتند.\n\nموجد این وصف شاعری نیز حکیم سنائی است اما اشعار\nذیل محقق میشود که تمثیلات شان چقدر نادر و موثر واقع شده اند.\nخرمی زرنگ رفتاری بدین ره کی سرد ورد باید صبر سوز و مرد باید گام زن\nهفته ها باید که تا یک پنبه دانه زاب و گل شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن\nماهها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش صوفی را خرقه گردد یا حمار یرا رسن\nسالها باید که تا یک سنگ اصلی زافتاب لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن\nساعت بسیار می باید کشیدن انتظار تا که در جوف صدف بارانی شود در عدن\nقرنها باید که تا یک کودکی از لطف طبع عالمی گویا شود یا فاضلی صاحب سخن\nصدق و اخلاص درستی باید و عمر دراز تا قرین حق شود صاحبقران در قرن\nتو علم آموختی از حرص اینک ترس کاندری چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا\nچو تن جانزا مزین کن بعلم و دین که زشت آید درون سوشا و عریا نو برون سو کوشک دیبا\n\nاکنون ما بعض قطعات و اشعار قصائد حکیم سنائی را مجتمعاً\nمینویسیم تا ناظرین در باب مرتبه شاعری شان رای قائم کرده بتوانند.\n\nمکن در جسم و جان منزلگه این دون پست و آلا قدم زین هر دو بیرون نه نه اینجا باش نه آنجا"}
{"book": "adl0941", "page": 284, "text": "٣٨٩\nبهرچه از راه باز اهی چه کفر آن حرفه چه پیا بهر چه از دوست بمانی چه زشت آن نش چه زیا\nچه بطحات است خدمه کر چینی علماء کدرشت با گرفته چینیان احرام و کی خفته در بطحا\nمرا باری بجد افتاد راه حکمت و همت بسوی خط وحدت برد عقل از خط شیا\nنخواهم لاجرم نعمت نه در دنیا نه در جنین همی گویم بهر ساعت چه در قرا چه در سرا\nکه یارب مرسنای مراسنای ده نو د حکت چنان کزوی به شک آید روان بو علی سینا\nمگردان حرص من چون گل که در طفلی شکر گشته مگردان حرص من چون مل که در پیری شوم ا\nبهر چه از اولیا گفتند از رقمی و دفتی بهر چه از انبیا گفتند آمنا و صدقنا\nپرده دار عشق دان رسم ملامت فقیر پاسبان در شناس این آب تلخ انگور\nابسا خفیا که اندر حشر خواهد بد ازان که هست ناقد بصیر و نقد ها بس کم عیاً\nعقل جزوی کی تواند گشت بر گیها محیط عنکبوتی کی تواند کرد سیمرغی شکار\nکی شود کا می و عالم تا تو باشی ملک آن کی بود اهل شاران کس که بر چیند شار\nباش تا کل پاپی انہا را که امروز ندجزو باش تا کل پاپی انہا را که امروزند خا\nگولی که بعد ما چه کنند و کجا روند فرزندگان و دخترکان یتیم ما\nخود یاد ناوری که چه کردند و چون شدند آن مادران آن پدران قدیم ما"}
{"book": "adl0941", "page": 285, "text": "۲۸۰\n\nعمر و خیام ابن ابراهیم نشاپوری\nاسم آن عمرو - لقب خیام وطن نشاپور بوده غالباً پیشه آبائی\nخیمه دوزی بوده که خیام لقب یافت ـ در وقت طالب العلمی وطبقه\n(حسن ابن علی حسن) همدرس داشت، در بین شان رابطه مودت خیلی\nمضبوط شده بود که هر سه با هم عهد نمود که اگر یکی از ایشان بر منصبی فائز\nگشت دگران را هم بمرتبه خود خواهد رسانید -\nدر ینوقت که میدانست؟ که این بچه های مکتب که امروز در پخته\nکردن پلاؤ مصروف هستند فردا مردان تاریخی میشوند -- بالآخر حسن\nابن علی ترقی کرد رفته رفته بقلمدان وزارت الپ ارسلان سلجوقی\nقبضه نمود و چون در سنه هجری الپ ارسلان مرد و جای او را\nملک شاه سلجوقی گرفت این مالک هر سه سیاه و سفید بود. ابن حسن\nامروز بلقب نظام الملک (بانی دار العلوم نظامیه بغداد) مشهور\nاست چون عمرو خیام دریافت که همدرس من بر تاج وتخت قابض\nاست در اصفهان پیش نظام الملک رسید و نظام الملک احترام"}
{"book": "adl0941", "page": 286, "text": "۲۸۱\n\nتمام خیر مقامش نمود و او را بعهد خود فراموش نشده بود لهذا خودش\nاز عمر و سوال کرد که چه آرزو دارد؟ در یئوقت خیام هر آرزو\nمیکرد بدست آورده میتوانست ، لیکن شہنشاہ ملک قناعت\nصرف وجه معاش بسیار ادنی را درخواست نمود . نظام الملک\nدر وطن خیام (نشاپور) سرشتر یک ملک نمود که حاصلاتش\nکم و بیش دوازده صد روپیه سالیانه بوده ــ\nاگرچه خیام در ملک کم قناعت ورزیده ولی سلاطین و امرا او را\nبه نظر همسر خود میدیدند. چنانچه شمس الملوک خاقان بخاری او را\nبر تخت برابر خود جای میداد و ملک شاہ سلجوقی که شہنشاہ عظم عالم\nاسلام بوده با و تعلقات ندیمانه داشت . دولت شاہ میگوید که سلطان\nسنجر نیز او را بر تخت خود در پهلوی خود مینشاند لیکن از تاریخ الحکما\nشهرزوری معلوم میشود که تعلقاتش با سلطان سنجر مزه نداشت .\nمیگوید که سنجر وقتیکه شاهزاده بود چیچک کشید برای معالجه اش خیام\n\nلے دولت شاه - تخمینه حاصلات ملک از گفته های خود است -\n۲ے تاریخ الحکما شهرزوری -"}
{"book": "adl0941", "page": 287, "text": "۲۸۴\nرا طلبید ، وزیر از دانه حالت مریض جویان شد خیام گفت که\nآثار خوبی ندارد کسی این خبر را به سنجر رسانید او خیلی ذیق شد\nو ملال او تا آخر دوام ورزید -\nملک شاه سلجوقی در ۴۶۷ هجری اراده نمود که یک رصدخانه\nعظیم الشان تعمیر کنند - برای آن علمای بزرگ فن هیئت و نجوم را\nخواست که در میان ایشان ابو المظفر اسفرارے ، میمون ابن نجیب\nواسطی خیام نامدار نیز بوده اند . ابن اثیر نوشته که برین رصدخانه\nپل بی شمار بصرف رسیده و زیجی که بواسطه این رصدخانه ترتیب دادند\nاو را خاص خیام تیار نموده است . چنانچه در کشف الظنون در ذیل تذکره\nزیج ملک شاہی نیز این تصریح موجود است .\nخیام اکثر درس فلسفه یونانی را میداد و خیالات هم بهمان\nرنگ میداشت . چون خیالاتش عام شدند در مردم هیجان زیاد\nپیدا شد اراده کشتن او را نمودند که بیدین است . مجبورا بحج رفت که حریم\nجای امن است چون از حج فارغ یافته به بغداد رسید مردم اسم او را شید\n۱ه تاریخ الحکماء جمال الدین قفطی -"}
{"book": "adl0941", "page": 288, "text": "۲۸۳\nاز هر طرف هجوم آوردند که درسی علوم فلسفه از و بگیرند لیکن او قبولداً\nنشده بغداد را گذاشته بوطن خود آمد .\n\nوفات -\nقصه وفاتش عجیبهاست - عادتش بود که هر وقت\nخلال دندان را پیش خود نگاه میکرد ، روزی مطالعه کتاب الشفا\nبو علی سینا مینمود که چون ببحث وحدت و کثرت آمد خلال را در کتاب\nمانده برخواست و نماز خوانده وصیت نمود و تا شام چیزی نخورد\nنماز عشا را خوانده بسجده افتاد و گفت خدایا ؟ قدر تیکه داشتم\nدر شناختن تو صرف نمودم پس مرا ببخش ، همین میگفت که دم\nآخر شد . در مجمع الفصحا است در سالہ هجری وفات کرد - آن\nقصه دفن ازین هم عجیب تر است . نظامی عروضی شاعر نامدار\nسیر است و کتاب چهار مقاله اش بچاپ و نشر شده است او\nمیگوید که من در سنه هجری ببلخ رفته شنیدم که خیام درینجا به خانه\nامیرابو سعید مقیم است بخدمتش حاضر شدم در میان اختلاط خیام\nبمن گفت که قبر من در جائی واقع میشود که در سال دو باره بر سر آن باران\nن"}
{"book": "adl0941", "page": 289, "text": "گلان میشود من ازین سخن به تعجب افتادم و نیز فکر نمودم که چنین هستی بزرگی فضول\nگو نمیباشد. بعد از ان من سنه ۵۲۳ هجری در نشاپور رسیدم حکیم موصوف\nچند سال پیش وفات یافته بود ، بوجه حق شاگردی یک رابطه\nپیدا کرده به قبرش رفتم ، قبرش به مقبره حیره نز و دیوار باغ زیر دفنا\nمرود و زردالو واقع بود و انقدر شکوفه بر قبرش باریده بود که سبجا\nقبر انبار گل به نظر می آمد من پیشان گوئی حکیم را یاد کربی اختیار اند\nگریستم .\nفضل و کمال\nامروز خیام محض بحیثیت یک شاعر شناخته میشود لیکن او\nدر فلسفه همسر بو علی سینا و در علوم مذهبی و فن ادب و تاریخ امام\nفن بوده جمال الدین فضلی در تاریخ الحکما القابش با لفاظ ذیل شروع میکند\nامام خراسان علامه الزمان» و شهر وزی در تاریخ الحکماء میگوید\nكان طوابي على في اجزاء علوه الحكمة وكان عالماً باللغة والفقه و التواريخ\nچهار مقاله تذکره منجم ماهر-\nخیام فقه علم داشت گویا امام در علوم مذهبی محض عقیده مؤلف است شخصی را اول معتقد بصفا\nفلاسفه یونان ظاهر میدارد و باز اورا امام مذهب میسازند، نکته بدیع است مترجم ،"}
{"book": "adl0941", "page": 290, "text": "٢٨٥\n\nدر فلسفه تالی پسر بوعلی سینا بوده و به لغت و فقه و تاریخ هم علم داشت\nقوت حافظه چنان داشت که در اصفهان کتابی را هفت بار مطالعه\nنموده به نشاپور آمد و تمام کتابی را زبانی نوشتند. چون\nبا اصل کتاب مقابله اش نمودند دیدند اختلاف جزئی یافتند.\nروزی بخانه وزیر عبدالرزاق صحبت علمی بر پا بود و در آن\nابو الحسن (عالم فن تجوید) نیز شرکت داشت که خیام هم رسید، وزیر\nخیام را دیده گفت علی الخبیر سقطت (واقف کار رسید) مسئله\nزیر بحث را پیش خیام نهادند که هفت قرأت و روایات ساده\nو دلایل و وجوه آن را تفصیل داده یک قرأت را از میانش ترجیح داد\nابو الحسن بی اختیارانه گفت که حکما را بگذارید در خود قراء هم چنین\nمعلومات کم هستند\nقاضی عبدالرشید میگوید که ما در مرور حمام با خیام ملاقات\nنمودیم و معنی سوره معوذتین دریافت نموده پرسیدیم که درین\nصورتها تکرار الفاظ چراست؟ خیام برجسته بجوابش پرداخت\n۱ شهر روزی -\n۲ شهر روزی -\n\nحصائل شعر العجم ج ۲"}
{"book": "adl0941", "page": 291, "text": "٢٨٦\n\nو اقوال و شواهد و دلائل مفسرین را بشرحی بیان نمود که اگر تمام تقریر او\nمینوشتیم یک کتاب مستقل جور میشد ۔\nخیام چون عقائد فلسفه داشت۔ علمای مذهبی از و مخا لف\nبودند امام گرده مذهبی درین عصر حضرت امام غزالی بودند که بذریعه در کتاب\nتهافة الفلاسفه ابطال فلسفه نموده اند او شان بغرض مناظره پیش\nخیام آمدہ پرسیدند که چون نزد فلاسفه همہ اجزای آسمان باهم مشتاتاً\nو متحد الحقيقة هستند پس بعض اجزا چطور قطبین ساکن قرار یافتند خیام\nدر اظهار مسائل فلسفیه نهایت بخیل بود۔ اول گفت کہ من این مشارا\nدر کتاب عرائس النفائس شرح داده ام بعد از اصرار در جواب اسأل\nاز مراتب ابتدائیه اسس آغاز نمود یعنی ازین مسئله بحث شروع نمود\nکہ حرکت از کدام مقوله است؟ و آن را چندین بسط داد که از آن\nنماز پیشین شد۔ امام غزالی چون صدای موذن شنیدند گفتند جا الحق وزهق\nالباطل ان الباطل كان زهوقاً (حق آمد و باطل چوشد) بلی! باطل ضرور\nمحو شدنی است) و برخوا ستند\nشہر زوری ۔\nشہر زوری ۔"}
{"book": "adl0941", "page": 292, "text": "۲۸۷\nفن نجوم یک چیز مهمل است ، لیکن چون حکمای یونان\nعموماً بآن معتقد بوده‌اند این خیالات در مسلمانان هم سرایت کردید\nخیام نیز درین فن کمال داشت بلقب منجم یاد میشد ـ پادشاه وقت در سنه\nپیش خواجه بزرگ صدرالدین محمد ابن المظفر پیام فرستاد که\nمن بشکار میروم خیام را بفرمائید که بذریعه اعمال نجوم تاریخ مقرر نماید\nکه از برف و باران محفوظ باشد . خیام بعد از تحقیق دو روزه یک روز\nمعین نمود. پادشاه بهمان روز حرکت کرده دو کروه نرفته بود که ابر پر نری\nبلند شد و در صحرا چادر برف هموار کرد مردم بر خیام خیلی خنده کردند .\nو پادشاه خواست که از همانجا پس بگردد خیام گفت که ابر فوراً پراگنده\nمیشود و تا پنجروز هرگز بر زمین قطره هم نمی بارد. اتفاقاً این پیشین گویی\nخیام راست آمد ـ\nتصنیفات\nتصنیفاتش خیلی کم اند . زیج خیام در ممالک اسلامیه وجود\nندارد لیکن اروپا آنرا طبع نموده شایع کرده است ـ باقی چند رسائل\nتاریخ الحکماء"}
{"book": "adl0941", "page": 293, "text": "۲۸۸\nهستند که ما آنرا از شهر زوری نقل میکنیم ــ\n۱: ــ رساله مختصر در طبعیات :-\n۲: ــ رساله مختصر بر حقیقت وجود .\n۳: ــ رساله بر سرّ تکوین و تکلیف سر این رساله در مصر چاپ شده\nاشعار بسیار در عربی نوشته است ما چند اشعارش را از شهر زوری\nنقل میکنیم ــ\nيل برلى الدنيا بل السبعة العلى بل الافق الاعلى اذا جائت خاطرى\nاصوم على الفحشا جهراً وخفيةً عفاقاً وافطارى تبذل من خاطرى\nوكم عصبة ضلت عن الحق ذُهّلاً بطرف الهدى من فیفى التقاطر\nفان صراط المستقيم بصائر نصبن على وادى العمى كالقناطر\nاذا قنعت نفسى بميسور بلغة يحصلها بالكد كفى و ساعدى\nامنت تصاريف الحوادث كلها فكن يازماني موسدى ومساعدى\nوهبنى انتجذت الشعر بين منازلي وفوق مناط الفرق بين مساعدي\nاليس قضى الرحمن في حكمه بان يعبد ا لى نحس جميع المسائل\nمتى احدثت دنيا لك كان مصيبة فواعجبا من ذا القريب المباعد"}
{"book": "adl0941", "page": 294, "text": "۲۸۹\nاذا كان محصول الحياة منية فسيان حالا كل سن و قاعد\nرضيت دهراً طويلاً فى التماس اخ يرعى دادى ذا ذو خلة خاناً\nفلم الفت و لم اخيت غير اخ وكم تبدلت بالاخوان اخواناً\nوقلت للنفس لماخومطلبها بالله ما نالنى ما عشت انساناً\n\nرباعیاست\n\nواقعه تعجب خیز است که خیام در فلسفه و نجوم و فقه و ادب و تاریخ کمال داشت ولی با ینقدر ستاره ها افق شهرتش بالکل تاریکست فقط چند رباعیات فارسی دارد که تا هشت صد سال اسم آنرا زنده داشت گویا این بال پرواز مرغ شهرتش میباشد مسلمانان رباعی ها آنقدر اعتنا نه نموده اند که اهالی ارو پا کرده اند. اصل موضوع کتاب ما شاعری است بدینوجه باید که ما در تنقید نمودن رباعیات مذکوره پهلوی شاعری را منظور داشته باشیم اعلی ۱ درین رباعیات فلسفه نیست، هیچ تعلیم اخلاقی نیست یکنکته دقیق ندارند لیکن دیدن این لازم است که در آن شاعری و هم شاعری صفای نعمان هم است یا نه؟ یعنی حام اگر حکیم نمی بود ایا"}
{"book": "adl0941", "page": 295, "text": "۲۹۰\n\nشاعر هم میشدیانه ؟ شرط لازمی شاعری جرت ودل آویزی اسلوب\nبیان است . شاعر یک سخن معمولی را بیکا اسلوب ندرت آمیز ودلگشا\nادا میکند که سامعین بوجدمی آیند ۔ دل آویزی زبان اسباب مختلف\nدارد گاهی از بی تکلفی ، روانی ، شستگی زبان این وصف حاصل\nمیشود و گاهی به تبدیل نمودن طریقه اداسی مروجه این کیفیت رو مینماید\nگاهی از استدلال شاعرانه و گاهی از شوخی و ظرافت و گاهی\nاز ندرت استعاره و تشبیه ـ و حقیقت این است ادای کلام\nبنام متعین و مشخص نیستند بلکه سامع اینقدر محسوس میکند که چیزی\nهست که در دل خلید ؟ لیکن چه چیز خلید ؟ و چرا خلید ؟\nاین هیچ معلوم نمیشود .\n\nخوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست بسیار شیوه هاست بتانرا که نام نیست\n\nرباعیات خیام از هزار ها هم متجاوزند لیکن قدر مشترک همه صرف چند\nمضامین معینه ذیل میباشند (بی ثباتی دنیا ـ تعریف خوشی\nدلی و نشاط ـ تعریف شراب ـ میسئله جبر ـ توبه و استغفار) از\nهر یک مضمون را صد صد بار میگوید لیکن هر بار بیک قالب تازه"}
{"book": "adl0941", "page": 296, "text": "۲۹۱\n\nادا میکند که گویا یک چیز تازه است .\nبی ثباتی دنیا و عبرت گرفتن از ان یک مضمون خیلی پامالست\nلیکن برای ان خیام هر بار یک اسلوب تازه را بدست می ارد\nکه اثر نو پیدا میکند -\nعلیهذا توبه و استغفار هم یک مضمون فرسوده است لیکن\nخیام انرا تاثیری می بخشد که از چشم سامع بی اختیارانه اشک جاری\nمیشوند و بعضی اوقات بجای طریقه رقت اور صورت استدلال\nرا اختیار میکند و بظاهر بدرجه قوت دار میباشد که گویا جواً\nندارد -\n\nامثله ذیل ملاحظه شوند !\nحدت اسلوب - رباعی\n\nبر سینه غم پذیر من رحمت کن\nبر جان و دل اسیر من رحمت کن\n\nبر پای خرابات رو من بخشا\nبر دست پیاله گیر من رحمت کن\n\nدرین رباعی دعای مغفرت میکند لیکن برای خود نی بلکه برای\nدیگران (یعنی برای دل و جان دست و پای) باین اسلوب دعازو دار"}
{"book": "adl0941", "page": 297, "text": "۲۹۳\nمیشود و از خودغرضی که در دعائیکه برای خود میکند میباشد) خلاصی\nمییابد و نکتۀ دیگر اینکه برائت اعضا بآسانی ثابت میشود که قصور شان\nچیست؟ آنها باختیار خود کاری نمیکنند ـ\nدست را بمقابلۀ پا آورده درین مقابله صنعت طباق پیدا\nشده موجب لطافت مزید گشت ـ\nدر ملک تو از طاعت ما هیچ فزود وز معصیتی که هست نقصانی بود\nبگذار و مگیر زانکه معلوم شد گیرنده دیرسی و گزارنده زود\nمن بندۀ عاصیم رضای تو کجاست تاریک دلم نور صفائی تو کجاست\nما را تو بهشت اگر بطاعت بخشی آن بیع بود لطف وعطای تو کجاست\nبچه انداز شاعرانه بلند بمغفرت مجبور نماید ـ یعنی اگر بهشت برین را\nبعوض طاعتم میدهی این تجارت شد که مناسب حال شاهنشاه وذات\nغفور و کریم نیست لطف خطای تو که قصه‌های بی‌ پایانش شهرت\nعام دارند چه شد؟ شیخ سعدی همین مضمون را در گلستان ادا نموده)\nکه از محاسن خواص آن شمرده میشود «بدریوزه گری آمدم نه بتجارت» ـ\nآنکه پدید گشتم از قدرت تو ده ساله شدم بناز و در نعمت تو"}
{"book": "adl0941", "page": 298, "text": "۲۹۳\nصد سال به امتحان گنه خواهم کرد تا جرم من است بیش یا رحمت تو\nدقت کنید که بچه اسلوب زور دار خواهان مغفرت است ؟\nفریاد که عمر رفت بیهوده هم لقمه حرام هم نفس آلوده\nفرموده ناکرده سیه رویم کرد فریاد زکرده‌های نافرموده\nتعبیر نمودن فرائض به «فرموده ناکرده» و گناهان به «کرده‌های نافرموده»\nخیلی لطیف است - مشهور است که روزی صراحی خیام از دستش\nافتاده شکست ، ازینواقعه متاثر گشته رباعی هذا را نوشت -\nابریق می مرا شکستی ربی بر من در عیش را ببستی ربی\nبر خاک بریختی می لعل مرا خاکم بدهن که سخت مستی ربی\nمیگویند که خدا سزای گستاخی‌اش را داده که گردنش کج شد.\nبرین برجسته گفت -\nناکرده گناه در جهان کیست؟ بگو وان کس که گنه نکرد چون زیست؟ بگو\nمن بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو\nاکثر شعرا مضمون طلب مغفرت را بسته‌اند - نظامی میگوید -\nگناه من ار نامدی در شمار ترا نام کی بودی آمرزگار"}
{"book": "adl0941", "page": 299, "text": "٢٩٤\nیک شاعر زبان اردو میگوید ـ\nعوض نه لی مری جرم و گناه بیحد کا الہی تجکو غفور الرحیم کہتی ہین\nکہین، کہین نه عدو دیکہکہ مجہی محتاج  یه او نکی بندہی ہین جنکو کریم کہتی ہین\n(یعنی آلہی؟ از من عوض جرم و گناهای بیحد مرا مگیر که ترا غفور الرحیم\nمیگویند و نیز عدو (کافر) مرا درین حالت (از اعمال نیک) محتاج\nو (خالی دست) دیده (بطعن خواهد گفت که او مردم ببینید!)\nاین شخص بندۀ کسی است که او را کریم میگویندـ\nلیکن طرز اداء و استدلال خیام ندرت زیاد دارد با\nاو در صورت سزا بذریعۀ استدلال شاعرانه در بین غلام و آقا\nمساوات ثابت میکند و نیز آن را بجای جمله خبریه بصورت استفهام\nکه خیلی موثر و مسکت میباشد ادا مینماید ـ\nشوخی و ظرافت\nخیام با اینکه فیلسوف بوده شوخی و ظرافت طبع زیاد داشت\nبدینوجه اکثر مضامین در پیرایۀ ظریفانه شوخ ادا مینماید ـ\nای چرخ ز گردش تو خورسندیم آزاد کنم که لایق بند نیم"}
{"book": "adl0941", "page": 300, "text": "۲۹۵\n\nگرمیل تو بابی خردان با الست من هم نیز چنان اهل خرد مند نیم\nدر اشیا عموماً این خیالست که آسمان همیشه ارباب خرد را در پیچ\nو تاب دارد بدین وجه آسمان را ظریفانه خطا میکند -\nدر مسجد اگر بهر نیاز آمده ام قسم بالله نه بهر نماز آمده ام\nیکروز اینجا سجاده دزدیدم باز آن گم شده است بهر از ان امده ام\nگویند که می خور که شعبان نه روانت نه نیز رجب که آن مه خواص خداست\nشعبان و رجب مه خدایند و رسول ما می بر مضان خوریم کان خواصه ماست\nایرانیها اکثر ماه ها را تقسیم نمودند مثلاً شعبان را ماه رسول و رجب را\nماه خدا میگویند ـ خیام میگوید که مردم درین ماه ها از شراب منع\nمیکنند که این ماه های خدا و رسول هستند بیشک این هدایات\nشان درست اند بدینوجه ما در ماه رمضان المبارک شراب میخورم\nکه این ماه خواص از ماست -\nگویند که آن کسان چو با پرهیزند زان سان که بمیرند بدان سان خیزند\nما با می و معشوق از انیم مقیم تا بو که بحشر آن چنان انگیز ند\nمشهور است که انسان در حالتیکه می میرد حشرش در همان حالت میشود\n\nحصص ادبیه شد الیه سه روپیه"}
{"book": "adl0941", "page": 301, "text": "٢٩٦\n\nخیام گفته که من با همین سبب شب و روز شراب میخورم و با معشوق\nبسر میبرم که روز قیامت هم در همین حالت برخیزم.\nگویند که ماه روزه نزدیک رسید من بعد بگرد باده نتوان گردید\nتا آخر شعبان بخورم چندان می کاندر رمضان مست بخسبم تا عید\nباده خوران ایران در ماه رمضان شراب نمیخورند، لیکن خیام این\nپیرایہ خود را بصورت بدیع ادا نموده است تا آنی همین مضمون\nرا فطری (نچرل) ساخته است میخور دن این ماه روا نیست\nولیکن مستانه توان خورد شب یکدهه یا خور د بدان گونه بباید که بمستی\nتاشام دگر بر نتوان خواست بستر یک شاعر دیگر پیرایه خیلی لطیف\nاختیار نموده در یک غزل که ردیفش «نمی دانستم» است\nمیگوید:-\nقرب یک ماه بمیخانه اقامت کردم اتفاقاً رمضان بود نمیدانستم\nهرگه که طلوع صبح ازرق باشد باید که بکف جام مروق باشم\nگویند بافواه که می تلخ بود شاید چو هر حال که می حق باشد\nدر غربی یک مثل مشهور است (الحق مر) یعنی سخن حق تلخ است."}
{"book": "adl0941", "page": 302, "text": "۲۹۷\nخیام از تلخی شراب استدلال میکند که خوردن شراب حق است\nمیگوید میرزا غالب ازین یک مضمون دیگر پیدا کرده --\nنگفته که به تلخی بساز و پند پذیر برو که باده ما تلخ تر ازین پیداست\nدست چو منی که جام ساغر گیرد حیف است که آن دفتر و منبر گیرد\nتوزا هد خشکی و منم فاسق تر آتش نشینده که در تر گیرد\nمن در رمضان روزه اگر میخورم تا ظن نبری که بی خبر میخوردم\nاز محنت روزه روز من چون بشد پنداشته بودم که سحر میخوردم\nطبعم به نماز و روزه چون مائل شد گفتم که مراد کلیم حاصل شد\nافسوس که این وضو ببادی شکست وان روزه بنیم جرعه باطل شد\nدرین رباعی به پیرایه ظریفانه اشاره نموده که کسانی روزه و نماز\nظاهری مینمایند هستی عبادت شان بس همینقدر است -\nگویند که فردوس برین خواهد بود آنجا می ناب حورعین خواهد بود\nگر با می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبت کار چنین خواهد بود\nخیام بر مردما نی که عقیده دارند که لا در بهشت عیش و سرور جسمانی\nو حور و شراب میسر میشود » به شیوه ظرافت آمیز اردو میکند که اگر این چنینی"}
{"book": "adl0941", "page": 303, "text": "۲۹۸\nدر بهشت هستند پس ما آنها را در همین دنیا اختیار کردیم - در آن\nچه عیب شد ؟\nزاهد گوید بهشت با حور خوشست من میگویم شراب انگور خوشست\nاین نقد بگیر و دست زان نسیه بدار آواز دهل شنیدن از دور خوشست\nما را گویند دوزخی باشد مست قولی است خلاف دل در آن نتوان بست\nگر عاشق و مست دوزخی خواهد بود فردا بینی بهشت را چون کف دست\nیعنی اگر این صحیح است که عاشق و مست در بهشت نمی روند ضرور\nبهشت یک میدان ویرانه خواهد بود چه ؟ عشق و مستی لازمه\nانسانی است ازین هیچکس خالی نیست ( که بهشت را آباد کند ) .\nگویند بهشت و حور کوثر باشد جوی می و شهد و شیر و شکر باشد\nیک جام بده زیاده ام ای ساقی نقدی ز هزار نسیه بهتر باشد\nاز هرچه خورد مرد شراب اولی تر با سبز خطان باده ناب اولی تر\nعالم همه سربسر رباطی است خراب در جای خراب هم خراب اولی تر\nمائیم خریدار می کهنه و نو وانگاه فروشندۀ عالم بد و جو\nگفتی که پس از مرگ کجا خواهم رفت می پیش من آر و هر کجا خواهی رو"}
{"book": "adl0941", "page": 304, "text": "۲۹۹\nآن باده خوشگوار بر دستم نه آن ساغر چون نگار بر دستم نه\nآن می که چو زنجیر بپیچد سر خود دیوانه شدم بیار بر دستم نه\nنه لایق مسجدم نه در خور کنشت ایزد داند گل مرا از چه سرشت\nنه دین و نه دنیا و نه امید بهشت چون کافرستر در دوزخم و چون قحبه زشت نسخته مفلس\nکافر مفلس قحبه زشت رو هر دو از دین و دنیا محرومند. برای محروم\nدین و دنیا تمثیلی ازین بهتر بدست نمی آید -\nبی ثباتی و عبرت انگیزی دنیا -\nموضوع بزرگ شعرای نامدار بی ثباتی دنیا و عبرت زابودنش\nمیباشد. گل سرایئ ناز سعدی حافظ ابن یمین ناصر خسرو\nسحابی نجفی همین مضمون است . در حقیقت موجد این مضمون خیام\nاست بلکه آنرا بدرجه رسانید که شعرای بلند پایه مثل (سعدی وحافظ)\nهم براهیکه او نشان داده میروند - قطع نظر از پند اندازه زور\nشاعری اش هم از آن حاصل میشود - خیام این مضمون را صدها\nادا میکند لیکن کمال اینست که هر بار بقوت تخییل خود یک پیرایه\nتازه موثری ایجاد میکند که گویا یک خنجر تیز و تازه است که بر دل خطها میکشد"}
{"book": "adl0941", "page": 305, "text": "۳۰۰\nخاکی که بمزیر پای هر حیوانی است زلف صنمی است و عارض جانانی است\nهر خشت که بر کنگره ایوانی است انگشت وزیری و سرسلطانی است\nشیخ سعدی برای ادا نمودن همین مضمون حکایتهای فرضی نوشته بله\nمثلاً میگوید -\nشنیدم که یکبار در دجله سخن گفت با عابدی کله\nکه من فرفر ماندہی داشتم بسر چون کلاه مهی داشتم\nدر یک شعر دیگر بر انداز خیلی درانگیز ادا نموده -\nزدم تیشه یکروز بر تل خاک بگوش آمدم ناله دردناک\nکه زنهار اگر مردی آهسته تر که چشم و بناگوش روی است و پر\nولی این مصوری سعدی عکس مرقع خیام است - ملاحظه شود:\n(خیام) دی کوزه گیری بدیدم اندر بازار بر تازه گلی لگد همی زد بسیار\nوان گل بزبان حال با او میگفت من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار\nاگر چه در شعر سعدی لفظ آهسته تر و اسمای مفرده اعضای خواص\nبله\nچون حواس باطنیه عارفین و عباد مثل حواس ظاهریه ما یان (بعضی اوقات) کار میکنند و بآن\nبعضی سخن ها که ما او را شینده نمیتوانیم میشنوند بدینوجه لازمست که این حکایتهای سعدی\nفرضی باشند بسا ممکن است که واقعات اصلیه بوده باشند (مترجم)"}
{"book": "adl0941", "page": 306, "text": "۳۰۱\nاثر پیدا کرده لیکن علت استرحام در شعر خیام قوی تر است (یعنی\nروزی من هم مانند تو بودم بر من رحم کن)—\nیا جای دیگر همین مضمون را بجای دیگر بر طریقهٔ موثر تر از آن ادا نموده .\nپیش از من و تو لیل و نهاری بودست\nگردنده فلک برای کاری بودست\nزنهار قدم بخاک آهسته بنه\nکین مردمک چشم نگاری بودست\nپیرایه های دیگر همین مضمون ملاحظه شوند—\nاین کهنه رباط را که عالم نام است\nارامگه ابلق صبح و شام است\nبزمیست که واماندهٔ صد جمشید است\nقصری است که تکیه گاه صد بهرام است\nخوش باش که غصه بیکران خواهد بود\nبر چرخ قران و اختران خواهد بود\nخشتی که ز قالب تو خواهند زدن\nایوان و سرای دیگران خواهند بود\nای کوزه گر آب نوش اگر هشیاری\nتا چند کنی بر گل آدم خواری\nانگشت فریدون کف کیخسرو\nبر چرخ نهادهٔ چه می پنداری\nیعنی ای کوزه گر؟ میدانی که این گل که بر چرخ داری\nچیست؟\nاین گلی است که وقتی انگشت فریدون و کف دست کیخسرو بوده است..-"}
{"book": "adl0941", "page": 307, "text": "۳۰۲\n\nجامی است که عقل آفرین میزندش صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش\nوین کوزه گرد چرخ پر جام لطیف میسازد و باز بر زمین میزندش\nبر سنگ زدم دوش سبوی کاشی سرخوش بودم که کردم این اوباشی\nبا من بزبان حال میگفت سبو من چون تو بدم تو نیز چون من باشی\nاین کوزه که چون عاشق زاری بوده‌است و اندر طلب روی نگاری بوده‌است\nاین دست که بر گردن او می‌بینی دستی است که در گردن یاری بوده‌است\nخمریات\nمثلیکه در شعرای زبان عربی ابونواس جان‌دادهٔ باده است\nهمین‌طور در فارسی خیام دلدادهٔ می میباشد او بشوقی و شعفی و جوش\nو جوشی و بی‌اختیاریکه نام شراب میگیرد از آن صاف ثابت میشود\nکه در حقیقت شراب میخورد وتاسفا اینکه خیام فیلسوف بود اگر آنهم\nمثل حافظ صوفی میبود همین شراب نابش شراب معرفت میگشت.\nنیم حصه کلامش در ذکر شراب است. مضامینی را که متعلق شراب\nبیان نموده خواجه حافظ همان را گرفته تیز تیز نموده ـ ولی در بعضی حصه\nهای کلامش آنقدر بیخودی و بدمستی دیده میشود که خواجه حافظ هنوز بیشتر\n\nتوجه حصه اخیر نیم صفحه ماند\nنمونه خطش (لخ)"}
{"book": "adl0941", "page": 308, "text": "۳۰۳\n\nنیز نرسیده :—\nمن بی می ناب زیستن نتوانم بی جام کشیده بارتن نتوانم\nمن بنده اندمم که ساقی گوید یک جام دیگر بگیر ومن نتوانم\nبدستی و بی اعتنائی ملاحظه شود! شخصی در خیالات مذهبی غرق\nبرای دریافت نمودن حالات قیامت می آید و بلهجهُ ترود و\nپرسان میکند که بی شراب زندگانی نتوانم ۔ بلی ! خیام باده\nمیخورد ولی رندانہ تی بلکه حکیمانه (اگر چه شرعاً اینهم ممنوعست) ۔ خیام خود\nمیگوید که در باده خواری لحاظ سه چیز شرط است :\nاوّل که بخورد ؟ دوم بچه مقدار باید خورد ؟ سوم در صحبت کدام\nکسان باید خورد ؟ ۔ باز میگوید که اگر این شرائط رعایه شوند\nسوای مرد دانا هیچکس شراب خورده نمی تواند چرا ؟ پابندی شرائط\nمذکوره بجز از آدم عقلند دیگر کس نمیتواند ۔\nمی گرچه حرام است ولی تا که خورد آنگاه چه مقدار ؟ دیگر با که خورد\nهر گاه که این چهار شرط آید جمع پس می بخورد مردم دانا که خورد ؟\nباز اشکارا کرده میگوید که چطور باید خورد :—"}
{"book": "adl0941", "page": 309, "text": "٣٠٤\nکم کم خور ، و که که خور، و تنها می خور -\nچون هشیارم طرب زمن پنهانست ور مست شوم در خردم نقصان است\nحالی است میان مستی و هشیاری من بنده انکه و زندگانی آن است\nیعنی انسان بعضی اوقات شراب بسیار میخورد که بد مست میشود و بعضی\nاوقات کم میخورد که بالکل اثرش پدیدار نمیگردد. این هر دو\nحالتش مرغوب نیستند . حالت مطلوب کیفیت متوسط در میان\nبیخودی و هشیاری و من غلام چنین کیفم .\nچون باده خوری زعقل بیگانه مشو مدهوش و مباش جهل را خانه مشو\nخواهی که می لعل حلالت باشد آزار کسی مجو و دیوانه مشو\nگر باده نمیخورم نشان خامی است ور نیز مدام می خورم بدنامی است\nمی شاه و حکیم و رند باید خورد ور زین سه نه مخور که دشمن کامی است\nشراب خوردن اگرچه باعتدال هم باشد قطعا حرام است کسیه\nبجوازش فتوی میدهد در عدالت اخلاق مجرم ناقابل معافی\nاست ، با اینهمه اگر شما دو کس را ببینید که یکی نیک طینت\nبی ریا - صادق - است و لی شراب میخورد - و دیگری شراب"}
{"book": "adl0941", "page": 310, "text": "۳۰۵\nنمی خورد لیکن شب و روز در غیبت و بدگوئی و تکفر مردم بسر میگذراند\nو یا در مال اوقاف بحیله‌های شرعی تصرف مالکانه میکند\nو احکام شریعه را بر قالب خواهشات نفسانی خود منقلب میسازد\nشما ازین هر دو کدام کس را بهتر میگوئید؟ وقت باید کرد؟\nمردمانیکه شراب نمی خورند و بچه جسارت گناهان سنگین تر را میکنند\nخیام مردمان مذکورین را خطاب میکند -\nتو فخر همیکن که می نخوردی صد کار کنی که می غلام است او را\nخواجه حافظ همین نکته بیک اسلوب خیلی بلند ادا میکند -\nفقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف است\nفلسفه\nفلسفه چیست؟ ادراک حقائق اشیاء .\nهر چیزیکه چهار دور ما بنظر میخورد ، وقتیکه ما آنرا می بینیم ضرور\nدر دل ما سوال‌ها پیدا میشوند که در این اشیاء چه باشند؟ چسان\nبوجود آمده اند؟ چه میباشند؟ از کدام شی پیدا شدند؟ مفرداند\nیا مرکبات؟ ذاتیات شان چیست؟ خواص و لوازم چه؟ .\nمقصود لطایف آن که سائیکانراد ه حوراً شزاء : اوند باید که دو دیگر گناها و از حقوق تعدا آنرا احتزار کنند در نه نجات مشکل است\nو مطلبش اینست که که ائیکه غیراز شراب خود از نام گناهان باوه بازند می نخور را اسباب آزرو دانسته در جرمائیکه مجرمین خلاف اندازنداند"}
{"book": "adl0941", "page": 311, "text": "٣٠٦\nو نیز چون مامی بینیم که چند چیزها در یک وقت و یا پیش\nو پس (سلسله وار) پیدا شدند. باز سوالات گوناگون پیدا\nمیشوند که: «آیا در میان شان یک علاقه خواص موجود است و یا\nبطور اتفاقیه باهم در یک زمانه پیدا شده اند؟ و نیز اگر تعلق است\nپس کدام قسمش؟ و چرا هست؟ »\nالحاصل این و همین قسم سوالات دیگر مایه خمیر فلسفه میباشند\nو وظیفه فلسفه حل نمودن شان میباشد. لیکن مقدم ترین سوال انست\nکه «آیا ما بحقیقت اشیاء رسیده میتوانیم؟ جمهور حکما در جوابش\nبلی! میگویند. ولی در هر زمانه چنین دانشمندان هم موجود\nداشتند چنانچه در ین وقت هم موجود اند که آنها عقیده دارند که\nحقیقت هیچ چیز معلوم شده نمی تواند هربرت اسپنسر تمام اشیاء\nرا دو قسم نموده اول آنکه :\nعقیده دارند که علم انسانی به احاطه آنها قادر نیست. دوم:\nتحت الادراک که علم شان ممکن است فیلسوف موصوف بخش اشیا\nقسم اول یک رساله نوشته ظاهر میکند که تحقیق اینچنین اشیا"}
{"book": "adl0941", "page": 312, "text": "۳۰۷\nنبا ید کرد. شاپن هور (فیلسوف المانی) بالکل انکار میکند که حقیقت\nیک چیز هم معلوم شده نمیتواند و مذهب خیام هم بهمین است . بغور\nکنید و خوب دقت نمائید ! که چیزهائیکه ما به نسبت آنها یقین داریم\nکه خوب میدانیم آنها را هم هیچ نمیدانیم. به نسبت همه اشیاء\nمحسوس تر و بدیهی تر نمایان تر ماده یا جسم است. لیکن نقور ببینند\nکه ما ماده را بکدام درجه میشناسیم. ما صرف چند خواص ماده را\nمیدانیم . مثلاً اگر ماده تحلیل شده بزود باجزای خیلی خورد\nمنتهی میشود که آنها تحلیل نمیشوند. و آنرا اجزاے دیم قراطی میگوئید\nدرین اجزاء حرکت ، وزن ، کشش اثقالی کشش ثقل،\nو چند خواص دیگر موجود هستندـ لیکن این امور خواص و اعراض\nماده هستند . مگر اصل حقیقتش که چطور بوجود آمد؟ از کجا آمد؟\nهیچ معلوم نیست ـ ازینهم واضحتر یک مثال میگوئیم که اگر ما یک\nسیب بدست گرفتیم به نسبت آن کمال میکنم که آنرا میدانیم. بلکه\nخیال ما اینست که بمرتبهٔ بداهت آنرا میشناسیم. ولی دقت\nباید کرد که. بآیا کدام حد آنرا میدانیم صرف همینقدر که: یک خواص\n\nحصه اول شماره هشتم ۶۰۰ قاضی غلام حیدر"}
{"book": "adl0941", "page": 313, "text": "۳۰۸\nمقدار یک خواص شکل یک خواص بو ، خاص رنگ ، خاص مزه\nدارد لیکن هرکس میداند که مقدار ، شکل ، رنگ بو ، مزه اوصاف\nهستند که در فلسفه قدیم آنرا باسم اعراض یاد میکنند . درین\nاشیاء یک چیز هم جوہر (قائم بالذات) نیست . حالانکه سیب\nیک قائم بالذات چیز است . از ین مفهوم شد که معلومات مذکوره\nما بر حقیقت سیب هیچ روشنی نه انداخته -\nما در اکثر اشیاء سلسله علت و معلول قایم میکنیم. لیکن نظر\nبر ترقیات روز افزون تحقیقات تازه سلسلۀ ی قدیم ما تا قابل\nاعتبار شده میروند و لطف اینست که باز هم رشته علت و معلول\nمیشود\nحقیقی بدست ما نمی آید . ما می بینیم که هر چیز ثقیل که از بالا خطا\nبزمین می آید در سابق فلاسفه یونان خیال داشتند که زمین مرکز\nاینچنین چیزهاست و هر چیز بسوی مرکز خود کشش\nدارد . لکن نیوئن این تحقیق را غلط گفته میگوید که جهرم\nخاصیت جذب دارد . و چون زمین یک جسم کلان"}
{"book": "adl0941", "page": 314, "text": "۳۰۹\nاست ازین جهت اجسام خورد را جذب میکند. لیکن ازین\nاصل مسئله تا چه حد حل شد؟ صرف اینقدر فهمیدیم که علت\nافتادن اشیاء از بالا (مرکزیت زمین نیست بلکه) تجاذب\nاجسام است. لیکن این سوال الان هم کما کان لاینحل است که:\nعلت تجاذب اجسام چیست؟ یعنی در اجسام تجاذب چراست؟\nالحاصل هر وقت سخنان ابتداء حل میشوند لیکن چون\nازین حد قدم بالا نبردیم پای مادر گل لاعلمی بند می ماند. اگر یک\nراز منحل میشود متصل آن راز دیگر سر میکشد. و اگر یک گره واز میشود\nدیگر عقده لا ینحل پیدا میگردد.\nفلسفی در حقیقت نتوانست گشود کشت زار دیگر آن زار که افتاد میکرد\nهمین است مذهب جمله حکمای باریک بین همین است که ما هیچ نمیدانیم »\nسقراط چون تمام عمر خود را در تحقیقات صرف نمود همین اقرار کرد که (معلوم شد\nاین کلیه قابل قبول نیست. ورنه جسم کلان مثلاً کوه خاک ذاتی افتاده گردش خود را و جسم انسان اشیای خورد\nنزدیک خود جذب میکرد اگر بهانه کرده شود که چون کشش زمین به نسبت کلانی اش قوی بوده جذبهای اشیا خود را\nمغلوب بی اثر ساخته است از جهت جذب انها کار کرده نمیتواند . این سخن بظاهر معقول است. ولی ازین لازم\nمی آید که به پیش جذب یک جسم بس کلانی مثلاً زمین جذب اجسامی برش خورد مثل انسان و سبدوت هم مغلوب شده\nبی کار و بی اثر میشد حالانکه مشاهده ماباً امروز با دراک این حالت را که همه اشیاء اجزای دبیر قرابطی خود را\nجدا جدا کرده مجموعه بود شده اندی موافق نگشته است. والغیب عند الله (منصور عالم انصار)"}
{"book": "adl0941", "page": 315, "text": "۳۱۰\n\nکه هیچ معلوم نشد خیام هم همین مذهب دارد و مذهب خویش را\nخیلی آشکار و بکثرت بیان نموده –\nکس مشکل اسرار فلک را نکشاد کس یکقدم از نهاد بیرون نه نهاد\nچون بنگرم از مبتدی و تا استاد عجز ست بدست هر که از ما در زاد\nآنانکه محیط فضل و آداب شدند در کشف دقیقه شمع اصحاب شدند\nره زین شب تاریک نه بردند بیرون گفتند فسانه ای و در خواب شدند\nآنانکه جهان زیر قدم فرسودند وندر طلبش هر دو جهان پیمودند\nآگاه نمیشوم که ایشان هرگز زین حال چنانکه هست آگه بودند\nجمعی متفکرند در مذهب و دین جمعی متحیرند در شک و یقین\nناگاه منادی برآید ز کمین کای بیخبران راه نه آنست نه این\nافسوس که سرمایه ز کف بیرون شد در دست اجل بسی جگر ها خون شد\nکس ناید از ان جهان که پرسیم ازو احوال مسافران عالم چون شد\nهر چند که رنگ بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا\nمعلوم نشد که در طرب خانه خاک نقاش من از بهر چه اراست مرا\nکس را پس پرده قضا راه نشد و ز سر خدا هیچکس آگاه نشد"}
{"book": "adl0941", "page": 316, "text": "۳۱۱\nهر کس ز قیاس خویش چیزی گفتند معلوم نگشت و قصه کوتاه نشد\nدل سر حیات را کما هی دانست در مرگ هم اسرار الهی دانست\nامروز که با خودی ندانستی هیچ فردا که ز خود روی چه خواهی دانست\nگفته خواهد شد که اگر لاعلمی فلسفه خیام است پس همه جهلا فلسفی هستند\nبی شک و بی این فکر درست نیست . مردم به سقراط هم همین اعتراض\nکرده بودند شما میگوئید که ما هیچ نمیدانیم و ما هم میگویم که ما هیچ\nنمیدانیم پس میان ما و شما چه فرق شد ؟ جوابداد که من میدانم\nکه نمیدانم و شما نمیدانید که نمیدانید - عموماً علم دو مرتبه دارند : یک\nعالمانه دیگر جاهلانه . زمین ، آفتاب ، ماهتاب را یک عامی هم میداند\nمگر جاهلانه . مثلاً یک دهقان میداند که در یک زمین در یکوقت\nدو غله نمیشود و همین مسئله را یک ماهر علم نباتات هم میداند.\nلیکن در دانستن هر دو فرق بسیار است .\nلاعلمی را هم بر همین قیاس کنید یک فیلسوف محقق هم میداند\nکه حقیقت خدا را نمیدانیم و یک مرد جاهل همین اقرار دارد است\nدر علم هر دو فرق زمین و آسمانست بر لاعلمی خود خیلی نازان است"}
{"book": "adl0941", "page": 317, "text": "۳۱۲\n\nو میگوید هر کس بمرتبه لا علمی رسیده نمیتواند .\nتو بی خبری بی خبری کار تو نیست هر چیزے را نرسد بی خبری\nشاعر همین لا علمی را در اندرز شاعرانه گفته –\nتا بجای رسیده دانش من که بدانم همین که نا دانم\nخیام در یک جای دیگر بکمال ادعا میگوید –\nرندی می دیدم نشسته بر سنگ زمین نه کفر نه اسلام نه دنیا و نه دین\nنی حق حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان بود کر از مهره این\nفلسفه لا علمی صحیح است یانی . لیکن اثرش دیده شود که چیست؟\nسرچشمه جمله تحقیقات ، انکشافات ، اطلاعات جدید همین لا علمی\nاست؟ چرا اگر ما یقین داشته باشیم که ما هر چیز را میدانیم . یا اینکه\nچیزهای را که میدانیم بکنه آن رسیده ایم پس برای طلب مستمر ما\nهیچ شی باقی نمی ماند کسیکه ما را در جستجو جد و جهد علم مصروف بکند باقی\nنمانده لیکن فلسفه لا علمی برای ما شمع راه است . آن حرص\nما را بر هر قدم زیاد میکند . ما هر چیز را که میدانیم آنرا ندانستن\nگفته و مسلسل قدم پیش برداشته میرویم . خیام که تعلیم فلسفه"}
{"book": "adl0941", "page": 318, "text": "۳۱۴\nلا علمی نیست بلکه بترغیب طلب علم را نیز مینماید .\nگر از پی شهوت هوا خواهی رفت از من خبرت که بینو خواهی رفت\nبنگر چه کسی ؟ از کجا آمدهٔ میدانکه چه میکنی ؟ بکجا خواهی رفت\nخیام میگوید که تحقق کنید ! تا که شما کیستید؟ از کجا آمده اید؟\nچه میکنید؟ و بکجا میروید » فکر کنید ! که غیر ازین کدام مسائل فلسفه بالاتر\nمیباشند؟ یک این نکته هم قابل دقت وغور است که مسائل\nمختلفه در بین فرقه های مسلمانان بقرار ذیل است\nخدا فاعل بالایجاد است یا بالا راده ؟ صفات خدا وندی عین ذاتش هستند\nیا غیر؟ قدیم هستند یا حارث ؟ کلام خدا نفسی است یا لفظی؟\nلا علمی معرض لعدم حصول شمع راه و موجب ترغیب شده نمیتواند . بلکه برای عارفین و فلاسفه های بزرگ\nدر انجام تحقیقات یک حیرت پیدا میشود و آنرا در اصطلا حشان لا علمی میگویند این حیرت در حقیقت معلم\nاعلی و فضیلت کبری است و از عظمت و نامحدود بودن علم پیدا میشود یک طالب علم در راه کسب علوم قدم\nمی نهد و برا بر علم و اکتشافاتش ترقی کرده میروند تا اینکر سرحد فکرش ختم شده او را از پرواز باز میداد\nگرچه تا این درجه یک طالب صادق را علوم و معارف بی شمار حاصل شده لیکن چونکه نظرش بلند گشته\nاطالب رفعت مزید است بناءً علیه علوم حاصل شده در نظرش هیچ می آیند و علوم که بلندتر\nاز حوصله اش است با د حاصل نمیگردند در اینجا متحیر استاده شده محسوس میکند که « دستم از علوم و معارف\nبالکل تهی است » حالانکه در مقام نادانی انش از علمی است که از سرحد فکرش بلند و فوق الادراک\nاست نه از علومیکه در سرحد فکرش داخل بوده پیشتر حل شده اند . بلی ! این حق است که\nادراک انسانی از اوصاف بالا نمیرود و حقایق اشیا و استنائی ندارد فقط (مترجم)"}
{"book": "adl0941", "page": 319, "text": "٣١٤\nمسائل مذکوره از همه امور فوق الادراک اند و اشکارا است\nکه مادام که حقیقت خدا هیچ معلوم نیست پس کیفیات اوصاف\nاو چه سان معلوم شده میتواند؟ با اینهمه خفا عجب نیست که هر فرقه ا-\nیقین دارد که همه عقائدش انقدر یقینی و صحیح میباشند که\nبفکرایشان هر شخص مخالف او گمراه، جاهل ، کور باطن ، مرتد ، کافر\nو ملعون میباشد چنانکه متغوله، قدریه، اشعریه، حنابله شیعه\nسنی همدیگر را تکفیر میکنند. حتی که این اختلاف بجنگ باهمی\nمنجر شده در بغداد نوبت بخون ریزیهای زیاد رسیده -\nاگر بزرگان این فرقه ها بر فلسفه خیام عمل میکردند ( یعنی خیال\nمیکردند که این مسائل مختلفه امور فوق الا در اک هستند علم\nدرین مسائل تمسک جهالت و از طرف خدا ما بائیمان اجمالی\nمکلف میباشم یعنی اینکه خدای تعالی صفات سمع ، بصر، و\nکلام دارد. ولی شریعت بما امر نکرده که ما در پس تحقیقات کشف\nحقیقت و کنهه صفات مذکوره بیفتم) نزاع و جدال ها ئیکه دریا\nفرقه های مذکوره در ظرف دوازده صد سال شده هرگز"}
{"book": "adl0941", "page": 320, "text": "٣١٥\nواقع نمیشد. ماتفت شیرازی چه خوب گفته --\nیکی از کفر میلافد دگر طامات میبافد بیابین داوری ما را پیش داور اندازیم\n\nجبر\nیعنی مثل سنگ وغیره مجبور بودن انسان. مسئله جبر خیلی\nدقیق است اگرچه بظاهر این مسئله غلط معلوم میشود لیکن بدون\nتسلیم نمودن آن هیچ چاره هم هست فرقه قدریه (که جبر را رد میکنند تا معتزله و\nدعوت مؤلف بفلسفه لا عملی خیام و گمان کردن او که باین فلسفه اتحاد اسلام پیدا میشود یک مضمون خالص\nمخادعانه است که در میدان عمل هیچوقت نمی ارزد. دنیا که مسلمانان یک جزو قیمتدار آن میباشند بر اختلاف\nو تصادم آفریده شده است چرا که مقصد پیدایش دنیا جدا کردن نیک را از بد است که فی الحال سخت\nمخلوط میباشند اجزاء نان در گندم همراه اجزاء کثیف گذشته مگر صورت کشیدنش صرف همین است که اول\nگندم را در آسیا میدره کنند باز در غربال بکشند معلوم است که حصه در کار مستغرق ساختن اجزاء\nمتحده گندم است. همین طور مثلاً اجزای سیب از زمین مخلوط اند یک آدمیکه آرزوی سیب خوردن را دارد\nمجبور است که اول زمین را با لات سخت نرم کند باز سیب را در آن بنشاند و مدام نگرانی آب وغیره کند\nنهال سیب اجزای سیب را از زمین کشیده جوشیده اخر در صورت سیب آنرا در اورده تقدیم میکند\nدرین موقع هم فعل انسان که نرم کردن از زمین وغیره است و هم فعل نهال سیب که جوشیدن اجزای\nسیب است متفرق ساختن یعنی در اجزای زمین اختلاف پیدا کرد نست غرض تمیز شدن نیک از بدکه\nمقصد آفرینش دنیا است بدون از اختلاف پیدا نمیشود لہذا آرزوی اتحاد عمومی خلاف فطرت\nاست و بلی! اگر کسی از حق و باطل قطع نظر نموده بخواہد کہ مسلمانان بحیثیت یک قوم متحد باشند\nنه پیروش عمل نمودن بر فلسفه لا عملی نیست بلکه لازمست اولیای امور مسلمانان عالم اسلامرا\nبروی خطرات معظمه خارجی که معنی اسلام اند ( و بیرت یوروپ بلشویزم روسیه و امپریالیزم\nجاپان وغیره ) توجه داده در فکر مدافعه و محافظه وجود خود آنقدر غرق بسازد که سوای مدافعه مذکوره\nاہمیت هر خطره در نظرش محو و نابود بگردد. در نتیجه زور مسلمانان دنیا ( رافضی خارجی، سنی\nشیعه وغیره ) متحد میگردند انشا الله تعالی فقط (منصور مترجم ) ."}
{"book": "adl0941", "page": 321, "text": "٣١٦\n\nاستدلال آن بر ضعف اراده انسانی است یعنی او شان میگویند\nکه چون اراده انسان باختیارش است هویدا میگردد که\nانسان مجبور نیست بلکه مختار است لیکن بعد از وقت معلوم میشود که\nخود اراده انسانی هم در قبضه قدرتش نیست قاعده است وقتیکه تمام\nاسباب راد فراهم می آیند در ین وقت اراده خواه مخواه پیدا میشود\nو از اختیار انسان بکلی می برآید انصاف نمیتواند که تولید اراده\nرا منع کند و نگذارد که اراده قلبش هیچ پدیدار نشود\nعجب انیست کسانیکه از نام جبر میگریزند و جبریه را کافر\nمیخوانند خود شان هم فکر جبریه میباشند ولی بزبان خود\nاقرار نمیکند\nاشاعره که بجبر عقیده نداشتند میگویند که ((انسان\nبرا فعال خود قدرت دارد)) مگر خود ایشان این اقرار نیز دارند که\nدر این قدرتش مطلق اثری ندارد من میپرسم که چون چنین است پس\nاز اثبات اینقدرت چه سود؟\nهمین است که صاحب ((مسلم الثبوت)) میگوید که ((جبر جبریه و قدرت قدریه"}
{"book": "adl0941", "page": 322, "text": "۳۱۷\n\nنمرده برادر این اقوام میباشند»\nبهرحال ما در خصوص این مسئله فیصله خود صادر نمیکنیم . عقیده\nپیر صحیح باشد یا غلط مگر خیام باین عقیده گرویده بود چنانچه میگوید:\nایزد خواست انچه من خواسته ام کی کرد و راست انچه من خواسته ام\nگر بست صواب انچه او خواسته است بس جمله خطا ست آنچه من خواسته ام\nنقشی است که بر وجود ما ریخته صد بوالعجبی ز ما برانگیخته\nمن زان به ازین نمیتوانم بودن کز بوته چنین مرا فرو ریخته\nاز آب و گلم سرشته من چه کنم وین پشم قصور رشته من چه کنم\n\nاز بیان مؤلف معلوم شد که خودش جبریه بوده نیز دعوی میکند که خیام و حافظ هم بهمین عقیده داشته اند\nبلکه اشاعره هم اگرچه اوشان بزبان نمیگویند مگر فکرأ موافق جبریه میباشند . در فکر ما این دعوۀ\nمؤلف التفسیر عقیده جبریه که کرده بود و خطاست در حقیقت این مسئله ایست که پیش روی عقل سلیم\nدو مرتبه موجود پیدا میشند: یک بی اختیاری که در جمادات مشاهد میشود: دیگر قدرت و اختیار که در حشرات\nحق تعالی مفهوم میگردد : مرتبه اول را جبر و ثانی را اختیار مطلق مینامند . حالا در خصوص انسان\nبحث است که ازین دو مرتبه کدامش با و حاصل است فرقه جبریه او را بی اختیار میگویند و قدریه\nمختار کامل و بی اشاعره یک مسلک در میانه را که واقع است گرفته اند که آدمی نه بمثل سنگ بی اختیار\nو نه مانند حق تعالی مختار است. بلکه یک اختیار و اراده دارد که او را از سنگ که غیر ذی روح\nهستند امتیاز میدهد ولی بدرجه اختیارات مطلقه خداوندے هم نمیرساند عقیده\nاهل سنت و جماعت همین است. وقتیکه این طائفه از قدرت حق بحث میرانند البته\nبمقابله آن قدرت انسانی را بی اثر و محسوس میدانند. وقتیکه از جبر و جماد حرف میگوید بمقابله\nآن انسان را صاحب قدرت و حرکت و اختیار مشاهده میکند لہذا کلامہائیکہ در قدر قدرت قدر\nمطلق صادر شده اند ازان بر جبر و بی اختیاری انسان استدلال نمودن بالکل خطاست نعوذ بالله\nموثر در انفسنا فقط (منصور مترجم ) ."}
{"book": "adl0941", "page": 323, "text": "۳۱۸\n\nهر نیک و بدی که از من آید بوجود\nتو بر سر من نوشته زمن چه کنم\n\nسازنده کار زنده و مرده توئی\nدارنده این چرخ پراکنده توئی\n\nمن گرچه بدم صاحب این بنده توئی\nکس را چه گنه چو آفریننده توئی\n\nخواجه حافظ رحمة الله علیه نیز همین خیالات را در پیرایه های عجیب لطیفی\nادا کرده ـ\n\nبرو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت\nکه خدا در ازل از بهر بهشتم نه سرشت\n\nفلسفه زندگی\n\nظاهرا فلسفه زندگی خیام آواز بازگشت اپیکوریس است یعنی اینکه\nبحث از ماضی و استقبال نباید کرد و نظر صرف بر حال باید داشت\nدر همین زمانه نه بخورید نه بنوشید و نه خرم باشید .\nع چنین نماند چنان نیز هم نخواهد ماند ـ ه\n\nدر وقت بهار اگر بتی حور سرشت\nپر می قدحی دهد مرا بر لب کشت\n\nیک شیشه شراب و لب یار بهی\nاین جمله مرا نقد و ترا نسیه بهشت\n\nگرچه بر هر کس این سخن باشد زشت\nسگ بزمن ، ار دیگر برم نام بهشت\n\nقومی به بهشت و دوزخ اندر گروند\nکه رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت"}
{"book": "adl0941", "page": 324, "text": "۳۱۹\nروزیکه گذشته است از دیاد مکن\nفردا چو نیامده است فریاد مکن\nبر نامده و گذشته بنیاد مکن\nحالی خوش باش و عمر بر باد مکن\nاز درس علوم جمله بگریزی به\nواندر سر زلف دلبر آویزی به\nزان پیش که روزگار خونت ریزد\nتو خون پیاله در قدح ریزی به\nزان پیش که بر سرت شبیخون آرند\nفرمای که تا باده گلگون آرند\nتو زر نه ای غافل نادان که ترا\nدر بوته نهند و باز بیرون آرند\nاین عقل که در راه سعادت پوید\nروزی صد بار خود ترا میگوید\nدریاب تو این یکدم فرصت که نه\nآن تره که بدروی و آخر روید\nدریاب که از روح جدا خواهی رفت\nدر پرده اسرار فنا خواهی رفت\nمی نوش ندانی از کجا آمده\nخوش باش ندانی که کجا خواهی رفت\nمائیم خریدار می کهنه و نو\nوزنگاه فروشنده عالم بدو جو\nگفتی که پس از مرگ کجا خواهی رفت\nمی پیش من آر د هر کجا خواهی رو\nاین فلسفه که باید انسان پاس نیکی و بدی را نداشته آزادانه\nحرکت نماید بظاهر خیلی خطرناک است لیکن از خیام توقع چنین\nفلسفه نمیشود که در بسیار رباعیات خود اقرار معاد و جزا"}
{"book": "adl0941", "page": 325, "text": "۳۲۰\n\nو سزای آخرت کرده و هدایت بگو مگوی و پرهیز کاری را\nنموده است .\nدر دولتهای مشرقی در تحصیل جاه و مال ذرایع خیلی ناپاک\nو ذلیل و کینه و ناجایز استعمال میشوند غالباً پیش نظر خیام جز\nاین هیچ نمونه زنده کی نبوده . اهل دنیا شب و روز در سازشها،\nحیله سازی ، نفاق ، خوشامد تک و دو داشتند و همیش\nدر مساعی ناجائز منہمک می بودند و نیز چیزیکه بعد ازین خیانتها و\nجنایتها بدست می افتاد بالکل سریع الزوال و ناقابل اعتبار\nبود . شخصی یکروز صدراعظم میبود و روز دیگر سر در بدر خاک\nبسر میگشت یک انسان که دیروز مالک تاج و تخت بوده\nامروز در جامع دست سوال را دراز میکرد یک آن اوّل بر\nآنکه بر همه دنیا محیط شدند و در آن دیگرش همه خاندان پیوند\nخاک گشت .\nابوالفضل ما دیروز ندیم خواص بوده ولی امروز سرش از\nتن بریده بدر بار می آورند."}
{"book": "adl0941", "page": 326, "text": "۳۲۱\nلاریب یک فلسفی این کیفیت را مشاهده کرده پریشان\nشده خواهد گفت که دنیا نا قابل اعتبار است و منصب\nو جاه هیچ . حتی که خود زندگانی یک چیز بی اهمیت است .\nکوزه گری از خاک فریدون ظرفها میسازد و کالبد جمشید کار\nخشت سازی می آید . پس برای این متاع حقیر تگ و دو زددو\nو فکر بیکار است زیست چند روزه را بقناعت و سکون طمانیت\nو خاموشی باید گذرانید. بخورید بنوشید و از دنیا خوش خرم\nبآخرت سفر بکنید .\nخیام خوب میداند که عوام الناس مرد قانع را ذلیل\nمی انگارند لہذا بر فکرشان تعجب میکند.\nاین جمله اکابر که مناصب دارند از غصه غم ز جان خود بیزارند\nوانکس که اسیر حرص چون ایشان نیست این طرفه که آدمش می نشمارند\nبکمال خوبی تعلیم قناعت و آزادی میدهد ـ\nچون رزق تو انچه عدل قسمت فرمود یک ذره نه کم شود نخواهد افزود\nآسوده ز هر چه نیست میباید شد و آزاده ز هرچه هست میباید بود"}
{"book": "adl0941", "page": 327, "text": "۳۲۲\nخواہیکہ ترا تربیت اسرار رسد\nپسند که کسی از تو آزار رسد\nاز مرگ میندیش و بغم رزق مخور\nکاین سرد و بوقت خویش ناچار رسد\nخیام بر حیات ذیل رشک میبرد :-\nدر دہر ہر انکه نیم نانی دارد\nو زبہر نشست آستانی دارد\nنی خادم کس بود نه مخدوم کسی\nگو شاد بزی که خوش جهانی دارد\nابن یمین تصویر بہین زندگانی را خوب کشیدہ :-\nدو تای نان اگر از گندم است یا جو\nدو تای جامه گر از کہنہ است یا نو\nبچهار گوشہ دیوار خود بخاطر جمع\nکه کس نگوید ازینجا بخیز و انجار و\nهزار بار فزون تر به نزد ابن یمین\nز فر مملکت کیقبا دو کی خسرو\nتعلیم اخلاقی - اگرچه فلسفہ اخلاق خیام خیلی مختصر است\nولی از بہر این دنیا مختصر کا فی است سه\nغیبت مکن دل کسانرا میازار\nدر عہدہ آن جہان منم بادہ بیار\nبدخواه کسان هیچ گه بمقصد نرسد\nیک بد بکند تا بخودش صد نرسد\nمن نیک تو خواہم و تو خواہی بد من\nتو نیک نه بینی و بمن بد نرسد\nگر شادی از آن خویشتن میدانی\nکاسوده دلی را بغمی بنشانی"}
{"book": "adl0941", "page": 328, "text": "۳۲۳\nدر ماتم عقل خویش بنشین عجمه پندار مصیبت که عجب نادانی\nای آنکه خلاصهٔ چهار ارکانی بشنو سخنی ز عالم روحانی\nدیوی و ددی و ملک و انسانی با تست هر آنچه مینمائی آنی\nیعنی شما از شیطان، درنده، فرشته، انسان هرچیز شده\nمیتوانید پس هر آرزو که داشته باشی خود را بساز شما خواهید\nگفت که این تعلیم چندان ندرت ندارد . بلکه هر اهل مذهب\nهمین تلقین مینماید . بلی ! این راست ست لیکن به نزد\nاهل مذهب محل نیکی و هم وزوی احسان و خوبی غم خواری\nصرف هم مذهبانش میباشند. لکن در مذهب خیام نور\nآفتاب بر دشت و گلستان یکسان می نماید\nدر تعلیم اخلاقی خیام بزرگترین جرم ریا کاری است .\nخیام بصورت عدیم النظیر پرده دری ذمیمهٔ هزارا توانسته ا .\nسعدی و حافظ نیز در پرده دری زاهدان ریاکار خیلی نام\nکشیده اند و باسلوبهای نادر از روی راز های شان پرده\nرا برداشته اند . لیکن خیام در رباعی ذیل این مضمون را"}
{"book": "adl0941", "page": 329, "text": "٣٢٤\n\nختم نموده ــ\nزاهد بزن فاحشه گفتا مستی بنگر زکه بگسستی و چون پیوستی\nزن گفت چنانکه مینمایم هستم تو نیز چنانکه مینمائی هستی\nیعنی زاهدی بزن فاحشه نصیحت نمود که تو بد مست هستی و هرگز\nحس نمیکنی که از کدام فضیلت بکدام قباحت افتاده زان بواجابش\nگفت : بلی ! من بچنانم که بمردم مینمایم ولی تو بگو که چنانچه که بمردم\nخود را نشان میدهی آیا همان طور هستی ؟ در خصوص یکسان بودن\nظاهر و باطن هیچ اسلوبی نیست که ازین نادر تر و موثر تر و عبرت\nخیز باشد ــ\nخیام منابع و اسباب تولید شدن ریا را هم پمالیده است\nانیست که از مواقعیکه در ان ریا خواهی نخواهی پیدا میشود\nچشم پت کرده گذشتن را تعلیم میدهد ــ\nدر راه چنان رو که سلامت نکنند با خلق چنان زی که قیامت نکنند\nدر مسجد اگر روی چنان رو که ترا در پیش نخوانند امامت نکنند\nمطلبش اینست که : یک حیات ساده و خاموشانه اختیار بکن که"}
{"book": "adl0941", "page": 330, "text": "٣٢٥\nترا مردم بنظر احترام نه ببينند. چراکه اگر يک انسان\nيکبار بنظر مردم احترام و تقدس پيدا کرد او مجبور ميشود که برای\nمحافظه اسمش عمده امور بظاهر دارى و ريکارى بکند حالا انكه\nاگر بدين مرتبه نائل نمى گشت. برخود دارى و حفظ شان\nخود چه احتياج ميکشيد -\nفلسفه اخلاقى خيام از فلسفه زياد و علما خيلى بلنداست\nاين گروه هر فعلى را باين نظر ميسنجد که برآن عذاب يا ثواب\nحاصل ميشود. اگر اين مردم مطمئن بشوند که بر يک کارى\nعذاب نخواهد شد يا خدا از جرم شان اغماض ميکند بيباک\nخواهند گشت. برعکس خيام که نفس فعل را مى بيند اگرآن\nبدباشد او بدين خيالات که خدا غفور است تسلى نميگيرد.\nنزد خيام بزرگترين عذاب اينست که خداى تعالى در حالت\nگناه اورا ديده -\nدرنفس هميشه در نبردم چه کنم وز کرده خويشتن بدردم چه کنم\nگيرم که زمن درگذرانى بکرم زين شرم که ديدى که چه کردم چه کنم"}
{"book": "adl0941", "page": 331, "text": "۳۲۶\n\nفکر خیام به نسبت فقهای خشک - شما نمونه های فلسفه\nو تعلیم اخلاقی و آزادی خیام را دیده اید . خود تان\nقیاس میتوانید کرد که در خصوص فقهای نادان کدام\nرا میداشته خواهد بود آن چه قدر راست میگوید -\nبا آن دو سه نادان که چنان میدانند\nاز جهل که دانای جهان ایشانند\nخوش باش که از خری ایشان بمثل\nهر گونه خر است کافرش میدانند\nدقت کنید ! امام غزالی . محی الدین عربی و غیره هر شخص زخم خورده\nتکفیر فقهای خشک است . محض ازین سبب که بزرگان مذکور\nمثل عوام فقها عقائد عامیانه نداشتند . خیام همین درد را\nبدین جمله تلخ ادا کرده که «کسیکه مانند تکفیر کننده گان نمیباشد\nاو را ایشان کافر میخوانند » .\nخیام اگرچه اشکهای خویش را در پرده شاعری ریختاند\nلیکن افسوس که از سخت گیری فقها باظهار اسرار و حقایق اقدام\nنتوانسته چنانچه میگوید -\nاسرار جهان چنانکه در دفتر ماست\nگفتنش نتوان که آن وبال سر ماست"}
{"book": "adl0941", "page": 332, "text": "۳۲۷\n\nچون نیست درین مردم دنیاہلی\nنتوان گفتن ہر انچہ در خاطر ماست\n\nخیلی افسوس است کہ بسی اسرار نادرہ و حقایق عجیبہر تنگ گیری\nظاہر پرستان ، در گور سینہ ہا دفن ماندند . امروز عصر آزادی\nاست مگر درینوقت آن حقایق و اسرار بدیعہ کجا ؟ سخنان عامیا\nو گپ ہای بازاری بر زبان جاری ست . مگر از آن چہ سود !\nآنچہ در کار است نتوانی تو گفت\nآنچہ میگوی تو خود در کار نیست\n\nخیام و اوروپا\nحیرت است کہ قدر خیام را بہ نسبت مشرق ارو پا بیشتر\nشناختہ .. و لازم ہم ہمین بود . چہ ہا ! خیالات خیام با روپائیان\n\nط مج سرای آزادی کہ در باب قوانین بین اخلاق از اثر حکومت بر طانیہ حاصل شدہ سخنی اسپشتہ\nمطلب خیز سبحان اللہ چہ نیت نیکے چہ فیصلہ عادلانہ !!! آزادی دادن فرنگیہا در خصوص طبع طبعیات\nساختن بلاد و بہا در باب اخلاق امر طبیعی است کہ بردین آن و اخلاق حسنہ اعتقادی ندارند\nمگر در تمام ہندوستان یک اقدام چنان دریافت شدہ کہ حکومت ممدوحہ مؤلف در خصوص\nقانون خود ہم کسی را آزاد داشتہ کہ در رسالہ الہندوہ کہ زیرا درات خود مولف شایع میشد یک مضمون\nحقایقی متعلق جہاد از کسی شایع شدہ بود خود مؤلف کہ شیدای آزادی است قلم او را\nشکستاندہ و گلوی او را خفہ کردہ بر آستانہ حکومت کدام درجہ جبہ سائی کردہ بود\nفیا آن گریہا، آنقدر قہرہا آن تپک و دو از سبب آزادی و آن حرکات\nسفیہانہ در راہ نشر حریت مشروعہ بود ؟ ایا درین موضوع عرض میتوانیم\nکرو لم تقولون ما لا تفعلون ؟\n(منصور غفر عنہ مترجم)"}
{"book": "adl0941", "page": 333, "text": "۳۲۸\nامروزه بحدی مطابق دارند که اگر امروز زنده میبود اروپائی\nمیشد، (و هری میگشت)\nدر اروپا به نسبت عمر خیام چیزیکه تا ۱۸۹۹ نوشته شده\nهمه از مأخذهای مختصره (وصایا و غیره) نوشته شده لیکن\nمضمون مشهور معلم شکوسکی در خیالات یک انقلاب بزرگ\nبر پا کرد -\nدرین زمان معلم راسس هرن الین وغیره در زبان\nانگلسی تذکرهای خوب نشر کرده قبلبرین در انگلستان علاوه\nاز ترجمه مشهور ، فیتز جیر لڈ میسکار تھی را نیز برشته دست\nچاپ نموده بودند .\nو در ۱۸۸۳ وین فیلد دو کتابها را نشر نموده کمیش محض ترجمه\nرباعیات و دیگرش رباعیها که بمقابل ترجمه داشتند بود\nیکسال بعد از فیتز جیر لڈ انگلس یک ترجمه در فرانسوی شائع\nکرده و بادن استید یک ترجمه اش در لسان آلمانی طبع نمود\nو ترجمه چند رباعیهایش بزبان هالیند هم شده بعض"}
{"book": "adl0941", "page": 334, "text": "٣٢٩\nمطلعین مینویسند که اگر آرزوی جمع نمودن همه کتابها در زبانهائیکه\nدارای ترجمه عمر خیام میباشند بنمائیم یقین است که\nعمر ما باین کار کفایت نخواهد کرد اکسفورد یک نسخه قدیمی\nدارد که آنرا هیرن ایلن بعکس چاپ نموده و یک نسخه دیگری\nدر پیرس هم است مگر به نسبت نسخه اکسفورد قدیمتر نیست."}
{"book": "adl0941", "page": 335, "text": "۳۳۰\n\nانوری\nاسمش محمد و لقب اوحد الدین و تخلص انوری است\nبقرار بیان دولت شاهی مولدش یک دهی است بدہنہ نام\nکه در علاقه ابیورد بمقابل مهنه واقع است - ولی عرفی میگوید\nع انوری گر بود از مهنه نه از شیراز چون علاقه مذکور را\nخاوران هم میگویند ازینجهت انوری اول تخلص خود را\nخاوری تجویز نموده بود سپس بگفته استاد خود (عماری)\nآنرا بانوری تبدیل نمود -\nانوری در مدرسه منصوریه طوس کسب علوم و فنون\nنموده بالخاصه در فن ریاضی کمال زیاد پیدا کرد - دولت\nشاه میگوید که روزی انوری بدر مدرسه نشسته بود که\nشخصی بشان و شکوه از پیش او گذشت . چون انوری جویای\nکیفیتش شد معلوم کرد که شاعر دربار است . انوری فوراً\nتعلیم و تعلم را خیر باد گفته در شب یک قصیده برگزیده گفت که"}
{"book": "adl0941", "page": 336, "text": "۳۳۱\n\nمطلعش اینست -\nگر دل بحر و دست کان باشد دل و دست خدایگان باشد\n\nصبحدم بدر یافته قصیده را تقدیم نمود سنجر خیلی سخن شناس بود بسیار محظوظ شده پرسید ملازمت میخواهی یا صله ؟\nانوری اداب بجا آورده گفت -\n\nجز آستان توام در جهان پناهی نیست سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست\n\nسنجر برایش منصب و وظیفه مقرر فرمود . وقتیکه سنجر از رادگان روانه شد انوری همرکابش بود در راه چند قصیده نوشته پیش نمود که یکی ازان اینست -\n\nباز این چه جوانی و جمالست جهان را وین حال که نو گشت زمین را و زمان را\n\nعالم بپخری تذکره نویسان ما را دیده شود که این واقعه را هرکس نقل میکند ، مگر یکی شانهم اینقدر زحمت نکشیده که قصیده را که دیباجه شاعری انوری میگویند خودشان یکنفر میدیدند خود انوری در آن قصیده میگوید -\n\nخسرو بنده را چو ده سالست که همی آرزوی آن باشد"}
{"book": "adl0941", "page": 337, "text": "۳۳۲\nگزندیمان مجلس ارنه شو از مقیمان آستان باشد\nازین قطعه هویدا است که این قصیده اولینش نیست بلکه\nبعد از امیدواریهای ده ساله نوشته شده است. اصل\nکیفیت باریابی انوری بدربار سنجر چنین است که انوری از\nبسیار زمان در شعر و شاعری مصروف بود لیکن بدربار رسید\nنمی توانست که ملک الشعرای دربار امیر معزی شاعری را\nنمیگذاشت که مقبول شود چنانچه اگر یک شاعر بدربار حاضر شد\nقصیده میخواند امیر موصوف آنرا از تصنیفات خود گفته از اوّل\nتا آخر حفظ میخواند و شاعر شرمسار گشته از دربار میرامد چون\nانوری ازین کیفیت خبر شد کالۀ های کهنه و فرسوده پوشیده\nو صورت دیوانه ها ساخته پیش مغزی رفته اظهار کرد که من\nاعرم و بمدح پادشاه قصیده گفته ام شما آنرا تقدیم حضور\nفرمائید معزی پرسید که کدام قصیده است انوری\nخواند ـ \nزهی شاه و زهی شاه و زهی شاه زهی میر و زهی میر و زهی میر"}
{"book": "adl0941", "page": 338, "text": "۳۳۳\n\nمعزی گفت که اگر میگفتی -\nزهی شاه و زهی شاه و زهی شاه   زهی ماه و زهی ماه و زهی ماه\nالبته مطلع درست می آمد -\nغرض که انوری گپ های دیوانه وار ابلهانه گفت معزی باین قصد که برای دربار یک سامان ساعت تیری بسازد انوری گفتا که فردا بیا ترا بحضور پیش میکنم . روز دیگرش انوری حاضر شد معزی او را با خود بدر بار برده که قصیده که در مدح شاه نوشته بخوان ! انوری باسلوب شعرا شروع کرد که -\n\nگر دل و دست بحر کان باشد   دل و دست خدایگان باشد\nشاه سنجر که کمترین خدمش   در جهان پادشاه نشان باشد\n\nدرینجا استاده شده به معزی گفت که اگر این قصیده اثر شما باشد باقی آنرا بخوایند ! معزی سوای سکوت چه داشت ؟ بالآخر انوری قصیدۀ خود را تا آخر خوانده سنجر را خیلی محظوظ نمود"}
{"book": "adl0941", "page": 339, "text": "٣٣٤\nو در ندیمان خاصش داخل شد و آهسته آهسته بمرتبه رسید که\nسنجر بآن شکوه و جلال دو بار بخانه انوری رفته گوشه\nکلاه عزتش را بفلک رسانید ـ\nانوری در علم نجوم مهارت داشت اتفاقاً سبعه سیاره دربرج\nمیزان مجمع شدند . انوری پیشین گوئی نمود که فلان روز\nطوفان باد سخت می آید که همه خانه ها برباد میشوند . مردم ترسیدند\nو زیر خانه ها ساختند و بتاریخ مذکوره در آن پناه بردند\nولی در آن روز اینقدر باد که چراغ را بکشد هم نوزید\nازینجهت سنجر انوری را خواست وعتاب زیاد نمود انوری\nگفت که احکام قرانات فوراً ظاهر نمیشوند . برین واقعه فرید\nکاتب قطعه ذیل را نوشته ـ\nگفت انوری که از جهت بادهای سخت ویران شود عمارت و که نیز سر بسری\nدر سال حکم او نوزیدست سخت با یا مرسل الریاح تو دانی و انوری\nمفصل در تاریخ حبیب السیر موجود است ١٢\nاز خزانه عامره ١٢\nطبعاً لعل طبع الخ ٦٠٠ روپے"}
{"book": "adl0941", "page": 340, "text": "٣٣٥\n\nانوری بعد ازین رفتار سنجر ملازمت در بار را ترک داده بنشاپور\nرفت. درینوقت آوازه اش دور دور رسیده بود از هر طرف\nپیغامهای امرا و معززین میرسید که در بار ما را رونق بخشید\nآخر در سنه هجری سلطان احمد پیروز شاه او را خواسته بود او\nخود گرفته بطرف خوارزم رهسپار شد اما لیکن انوری چون شیند\nکه در راه دریای جیحون است خیلی ترسید و از سلطان\nمعذرت کرده در بلخ بماند . لیکن درینجا بسیار زحمت کشید\nپشیمان شده با لآخر بخدمت سلطان احمد معذرت نامه ذیل را\nنوشته فرستاد -\nاین حال که در بلخ کنون دارم از خوف پریشانی و گمراہی\nزین پیش اگر و هم گمان بردمی آن محطی کوته نظر شاهی\nبر عبرہ جیحون نہ بہ آموزیش چون بہ طبیعت شدنی را ہی\nسلطان احمد معتمد خواص برایش فرستاده او را بدر بار طلب نمود\nانوری روانه شده چون بکنار جیحون رسید هوشنش پرید . راهبر یکه\nابوالحسن فراهانی در شرح قصیده مذکوره سبب تالیف همین واقعه را نوشته است ۱۲"}
{"book": "adl0941", "page": 341, "text": "۳۳۶\nهمراه بود در دریا خود را انداخت و تا دور شناوری کرد و نشان داد که جای خوف و خطر نیست انوری بهزار خرابی بکشتی سوار شده بر ساحل مقابل اسپ شاهی حاضر بود انوری میخواست که بپاس ادب بر آن سوار نشود مهتاندار اصرار نمود و بالاخره باعزاز بدر بار رسید قصیدۀ در راه نوشته با خود داشت بحضور سلطان خواند میبیند که واقعات را بچه حسن ادا نموده :-\nحبذا بخت مساعد که سوی حضرتی شاه مردمی کرد در هم داد پس از چندی گاه\nاندر آمد ز در حجرۀ من صبحدمی روز بهمن چند دوم بهمن ماه\nسال بر پنصد و سی و سه ز تاریخ عجم گفت برخیز که از شهر بدر شد همراه\nچه روی راه تردد و قضی الامر فقم چه کشی گفتش تخیل بلغ السیل زبا\nچون بر انگیخت مرا رفت و چراغی افروخت بی تحاشی چو رفیقی که بود از اشباه\nتا که من جامه بپوشیدم و بیرون رفتم به شتابی که و داعم نه رهی کرد نه طاه\nاو بیرون برد بدم فرش و اور دوستور محملی بست مرا کرد چو شاهی هر گاه\nهمچنان جمله را هم بسلامت میبرد نه در ان طبع ملالت نه درین رنج اکراه\nتا بحدیکه مرا داد همی سنجی و کفش تا بجائیکه همیداد خرم را جو و کاه"}
{"book": "adl0941", "page": 342, "text": "۳۳۷\nچون به جیحون رسیدم مرغاب شرفت گفت لاحول ولا قوة الا بالله\nرفت دیرست از اربي جیحون حلیمت درید واندران جست پیکرم بگذشت اشنان\nکشتی اوردنشستیم در و هر دو بهم چون دو یار ا وبهمه یاری و دمی یاری خواه\nاوچو شیری بیکی گوشۀ کشتی بنشست من سر اندر زن و بیرون زن همچو روباً\nآخر الامر جو کشتی بسلامت رسیدگند جستم از کشتی و آمد به تعب کشتی گاه\nعرصهٔ دیدم و چون جان و جوانی بخوشنی شادی افزای چو جان جوانی عمر گا\nگفتم ای بخت بهشت است سواد تریاد گفت راضی شو از روضۀ رضوان گیاه\nباش تا شهر ببینی و دربار ملک باش تا قلعه ببینی و در و عرض سپاه\nتا دراین بودم اگردی ز درشهر بجات گفتم آن کیست مرا گفته جمعیت کش شاه\nآمد القصه و آورد جهت پیشم دیده من چو در ان شکل و شبه کر دنگاه\nبوسه دادم سم و زانوی رکابش سر آرا گفتم ای روز براق از تو چو رنگ تو سیاه\nبه سعادت به میرآخور خود باز خرام که ترا پایه بلند است و مرا پا کوتاه\nاین همی گفتم و او دست ہمیکوفت برا ترک فرمان همه حال گناه است گناه\nپیدا میکرد، بنا د هر شعر یکه از زبانش میبرآمد در دنیا فوراً نشر یشید\nعلاوه برین تنگ ظرف و زودرنج بوده با سخن اندک بی حوصله شده"}
{"book": "adl0941", "page": 343, "text": "۳۳۸\n\nطومار هجو را تیار میساخت ازین خصلتش زمانه دشمشن گشته بود\nچنانچه مردم بگوش سلطان علاء الدین ملک الجبال رسانیدند\nکه انوری ہجوتان را نوشته سلطان ملک طوطی را که والی\nمرو شاہجہان بوده فرمان فرستاد که انوری را بندی کرده\nبما بفرست طوطی بفخر الدین مروزی که شاعر دربار و منشی اش\nبوده گفت که با نوری بنویس که من مشتاق لقای تو بسیارم\nفخر الدین انوری را خیلی دوست میداشت میخواست که باو\nاصل حال بفرستد ولی از ترس طوطی پوست کنده نوشته\nنمیتوانست لیکن بر سر نامه این شعر را نوشت -\nهی الدنيا تقول بملء فيها حذار حذار من بطشى و فتكى\nانوری فهمید که درین چیزی هست . بعد از تحقیق باصل کیفیت پی برده\nبدر بار ملک طوطی سفارشها رسانید. چون سلطان علاء الدین\nازینواقعه مطلع شده بملک موصوف نوشت که اگر انوری را\nبرای من پیدا کردی هزار گوسفند انعام میدهم . طوطی انوری را\nلب لباب عوفی مجمع الفصحا تذکره فخر الدین مروزے\n\nحصه اول شعر العجم - طبع پشاور"}
{"book": "adl0941", "page": 344, "text": "۳۳۹\nخواسته از مقدار انعام خبر داد انوری گفت که علاوالدین\nمرا بهزار گوسفند میخرد و شما مفت هم نمیگیرید ملکطوطی\nباین لطیفه مسرور شده در مقربین خود داخل نمود- چون این\nتدبیر کارگر نشد شعرای مخالفین انوری خود هجو ها را بنام انوری\nنوشته شائع کرده مردم را بر علیه آن بهیجان آوردند . چنانچه\nوقتیکه انوری ببلخ آمد فتوحی بفرمایش حکیم سوزنی یک هجوبلخ\nنوشته باسم انوری شهرت داد که چند اشعارش اینست-\nچهار شهرست خراسان را بطرف چهار که وسط شان بمسافت کم صدفرسنگست\nدارد\nگرچه معمور و خرابش همه مردم نه چنان هست که آ بستن دامن هوسست\nبلخ ار غیب گر چند باو هاش کشد بر مخردلی نیست که صد نجرد نیست\nمصر جامع از چاره نبود از بدونیک معدن زر و گهر بی سروبن بندست\nجنداشهر نشاپور که در ملک خدای گربهشت است همین است و گرنه خود نیست\nازین هجو مردم شهر چنان بغیض آمدند که انوری راگرفته و چادر زنانه\nپوشانیده بکوچه و بازار تشهیرش کردند. معامله ازینهم زیاد میگزد\nمجمع الفصحا تذکره مروزی غیره نوشته اند که هجو خوانوری خوسته بود لیکن این غلط است ۱۲"}
{"book": "adl0941", "page": 345, "text": "٣٤\n\nولی قاضی حمید الدین که در شان شان انوری میگوید -\nمدح و ثنا گر کنم رای نظمی نه دشوار گویم نه آسان فرستم\nولیکن به مدح جناب حمیدی اگر وحی باشد هراسان فرستم\nحمایتش نمودند که جان بسلامت برد. انوری واقعات\nمذکور را درین قصیده ذکر نموده -\nای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری\n\nچون در محافظت انوری ابوطالب نعیم ، سیفی الدین عمری ،\nمفتی تاج الدین ، حسن محتسب ، نظام الدین احمد مدرس نیز مسا\nکرده بودند در قصیده خود ذکر همه را نموده ولیکن از هجو بلخ خیلی\nتبری کرده است که بلخ قبة الاسلامست من چسان هجوش\nنوشته میتوانم.\nانوری در آخر عمر خود از همه لغویات تائب شده تجرد اختیار نمود\nدرین زمان خود سلطان علاو الدین غوری جهان سوز بدر بار خود\nخواهش رفت و این نظم نوشته فرستاد.\nکلبه کاندر و بروز و به شب جای آرام و خورد و خواب است"}
{"book": "adl0941", "page": 346, "text": "٣٤١\nجایکی دارم اندرو که ازو چرخ درعین رشک تابنست\nهر که در مجلس ملوک بود همه در کلبه خراب منست\nرمل اجزای ونان خشک درو گردخوان من وکتاب منست\nقلم کوته وصریر خوسشش ز نغمه و نغمه ور باب منست\nخرقه صوفیانه و اطلس از بزار اطلس انتخاب منست\nهر چه بیرون بود ازین کم وبیش حاش للسامعین غداب منست\nخدمت پادشه که باقی باد نه ببازوی خاک والتب منست\nزان قدر راه رحمتم بسته است انکه او مرجع وما بنست\nدین طریق از نمایش است. و خطا چکنم این خطا صواب منست\nنیست این بنده را زبان جواب جامه و جای من جواب منست\nانوری بهمراه مدح وهجو غزل گوئی را هم ترک نمود کسی سیسش پرسید\nبجواب گفت!\nدی مراعاشقکی گفت غزل میگوی گفتم از مدح هجا دست بیفشاندم هم\nگفت چون گفتمش آن جانب گرابون حالت رفته دیگر باز نیاید ز عدم\nغزل و مدح وهجا هر سه از ان میگفتم که مرا شهوت وحرص غضبی بود بهم"}
{"book": "adl0941", "page": 347, "text": "٣٤٢\nمضمون شعر آخرش اگر چه از عربها گرفته شده لیکن ازین\nمفهوم میشود که انوری از حقیقت شاعری واقف بوده .\nیعنی اینکه شاعری اظهار جذبات انسانی را میگویند.\nشهوت ، حرص ، قهر ، جذبات اند که بصورت غزل\nو مدح و هجو ظاهر میشوند-\nبقرار بیان دولت شاه انوری در سنه هجری به بلخ\nوفات کرده در پهلوی سلطان احمد خضرویه دفن شد.\nانوری بر عکس دیگر شعرای متداوله در علوم مهارتی داشت\nچنانچه خودش میگوید-\nگرچه در بستم در مدح و غزل یکباری ظن مبر کز نظم و الفاظ معانی قاصرم\nبلکه بر هر علم کز اقران من داند کسی خواه جزوی باشد آنرا خواه کلی قادرم\nمنطق و موسیقی و هیئت شناسم اند راستی باید بگویم بانصیب وافرم\nوز الهی آنچه تصدیقش کند عقل صریح گر تو تصدیقش کنی بشرح و متنش ماهرم\nوز طبیعی رمز چند از چند بی تشویریت کشف دائم کرد اگر حاسد نباشد ناظرم\nنیستم هم جاهل از اعمال و احکام نجوم و ربمی با ور نه دانی رنجه شو من حاضرم"}
{"book": "adl0941", "page": 348, "text": "٣٤٣\nاین همه بگذار باشعر مجرد آمدم\nچون سنائی هستم آخر گر نه بیچون ضارم\nقدر من صاحب قوام الدین حسن داند زانکه\nصدر او را یادگار ناصر الدین طاهرم\nبسبب این کمالات فائقه همه مردم باحترام میدیدندش پادشاه\nذیجاہ سلطان سنجر بخانه اش می آمد. از طرف جلال الوزیرا\nپنجصد دینار سالانه مقرر بود. مگر چونکہ طبیعت دنی داشت و زبان\nاز اختیار بیرون بدینوجه اکثر ذلیل میشد در مدح یک وزیر قطعه\nگفته در آخرش این شعر ہا نوشت ۔\nتو که از دور همی مینی پوشیده مرا\nحال بیرون درون نمیمانا دانی\nطاق بو طالب نعمه ست که دارم زبیرو\nوز درون پیرین بوالحسن عمرانی\nیعنی بریدنم کالاهای فرسوده کہنہ اند چادرم از عطای ابو طالب\nو پیر هتم بخشش ابولحسن عمرانی است این طعن بمزاج وزیر بد خورده\nبہ فتوحی مروزی حکم جواب نوشتن را داد چنانکه یک قصیده نوشت\nکه بعض اشعارش این است .\nاز بس آنکه بہ یک مهر دو الفلکی\nداشت در بیع ملک شاه پتوارزانی\nور پس آنکه هزار دیگرت داد وزیر\nقرض آن پیر شتر نتی زچه می بستانی\n\nحصه اول شعر عجم - چه گلها هـ"}
{"book": "adl0941", "page": 349, "text": "٣٤٤\n\nای بدانای معروف چرا میگوئی در ثناینکه فرستاده از نادانی\nطاق بوطالب نعمتی است که دارم در بر وزد رون پیرهن بوالحسن عمرانی\nچه بخیلی که بچندین زر و سیم و نعمت طاق و پیراهنی دوخت همی نتوانی\nپانزده سال فزون باشد تا کشته شده بوالحسن آنکه ز احسانش سخن میرانی\nپیراهن کهنه او گرت بجائیست هنوز پس مخوان پیرهنش کوزر پخستانی\nباقی عمر بر آن پیرهن وطاق ترا سزوآرندی ابرام و دیگر بستانی\nیعنی امروز پانزده سال گذشته که ابوالحسن عمرانی وفات کرده\nاگر پیرهن او پیشت هنوز موجود است آن پیرهن نیست بلکه زراست\nو چون آن بدست داری احتیاج پیرهن دیگر چه داری ؟\nلطیفه - روزی انوری شخصی را دید که اشعار میخواند فکر کرد که\nاین اشعار از خودش هستند پرسید که تخلص تان چیست ؟ گفت\nانوری انوری خندید و گفت که دزد شعرها را اکثر دیده ایم امروز\nدزد شاعر هم دیدم -\nرای در خصوص کلام انوری - انوری شناعر بزرگ\nبود اما مگر به نسبت شاعری مقدر خوب تر داشت در ایران"}
{"book": "adl0941", "page": 350, "text": "٣٤٥\n\nسه شعراء پیغمبران سخن تسلیم شده اند که یکی ازان خود انوریست\nچنانچه مشهور است ـ\n\nدر شعر سه تن پیمبر انند گرچند که لا نبی بعدی\nابیات و قصیده و غزل را فردوسی و انوری و سعدی\n\nهاتفی همین مضمون را برعایت مثنوی چنین تبدیل نموده ـ\n\nدر شعر سه تن پیمبر انند قولی است که جمله کی برانند\nفردوسی انوری و سعدی هرچند که لا نبی بعدی\n\nدر عصر ابا قا ن خان اختلاف چسپید که در میان انوری و ظهیر\nفاریابی کدام مرجح است همه مجد همگر را ثالث قرار داده\nیک استفای منظوم بخدمتش نوشتند ـ\n\nای آن زمین و قار که بر آسمان فضل ماه خجسته فضلی و خورشید انوری\nجمع ز ناقدان سخن گفت ظهیر ترجیح مینهند بر اشعار انوری\nجمع دیگر برین سخن انکار میکنند فی الجمله در محل نزاعند و اوی\nرجحان یک طرف تو بدیشان نمائی زیر نگین طبع تو ملک سخنوری\n\nمجدهم که شاعر بزرگ است بعض او را هم سر شیخ سعدی می شمارند ١٢"}
{"book": "adl0941", "page": 351, "text": "مجد همگر بجواب ایشان نوشت ـ\nجمع زاهل خطه کامشان که برده اند ارباب فضل و دانش گوی سخنوری\nکردند بحث در سخن و شان نظم تا خود که بدرد در سخنوری\nدر انوری مناظره شان رفت ظهیر تا مرکز است پایه بهتر ز شاعری\nانصاف چون نیافت گروه رزد گروه مر بنده را گزید نظرشان بداوری\nدر کان طبع آن چو بگشتم کران کران در قعر بحر این چو نمودم شناوری\nشعر یکی برآمد چون در شاهوار نظم دیگر برآمد چون مهر خاوری\nشعر ظهیر اگر چه برآمد زجنس شعر برتر ز انوری نه نهد لاف شاعری\nبر اوج مشتری نرسد تیر نظم او خاصه که در ثنا گری و مدح گستری\nطعم رطب گرچه لذیذ است خوش مذاق کی بود ز خاصیت قند عسکری\nا نیست اعتقاد رهی خوش قبول کن گر تو مقید سخن مجد همگری\nز و این نتیجه نیم شب از آخر رجب در خا و عین دال ز هجری پیری\nوبدین فیصله امامی هروی هم اتفاق نموده چنانچه میگوید ـ\nگفته بود : شه این امامی همان است که مجد همگر او را بر شیخ سعدی ترجیح داده چون شیخ شنید متاثر شده گفت همگر که بمر خود نگردمت ناز ـ شک نیست که\nهرگز من نگوی با امامی که هرگز با امامی نرسد ۱۲"}
{"book": "adl0941", "page": 352, "text": "٣٤٧\nای سائلک مسالک فکرت درین سوال معذور نیستی بحقیقت چو بنگری\nتمیز را ز بهر تناسب درین دو طور هیچ احتیاج نیست بدین شرح گستری\nکاین معجز است و آن سحر چراغ شمع درین این ماه و آن ستاره آن حور آن پری\nانوری اگر از ظهیر بلکه از تمام معاصرین خود افضل باشد ما انکار\nنداریم ولی صریح ظلم است که او را در پهلوی فردوسی و سعدی\nجای میدهند که از قطعه مشهور مذکور و از فیصله مجد همگر معلوم میشود\nکه انوری در قصیده گوئی همین طور پیغمبر سخن بوده که فردوسی و سعدی\nدر مثنوی و غزل مگر این دعوی خیلی حیرت افزا است چراکه\nانوری بر اسلوب قصیده که اول مروج بوده چیزی اضافه نکرده\nو اگر چیزی کرده در آن همعصرهایش نیز شرکت دارند\nخصوصیات قصائد انوری بقرار ذیل است :۔ گفته میشود.\n(( مضامین نو پیدا کرد ، مبالغه را ترقی داد ، تشبیهات تازه ایجا\nکرد )) مگر درین خصوصیات عبد الواسع جبلی ظهیر ارزق از انور\nهیچ کم نیستند انوری در یک قصیده از تشبیه هلال به مدح\nگریز کرده آن در محاسن اشعار انوری محسوب میشود -"}
{"book": "adl0941", "page": 353, "text": "٣٤٨\n\nدوش سلطان چرخ آئینه فام آنکه دستور شاه راست غلام\nاز کنار نبرد گاه افق چون بدست غروب داد زمام\nدیدم اندر سواد طرۀ شب گوشوار فلک زگوشه بام\nگفتم آن نسل خنگ دستور است قرة العین و فخر اهل نظام\nلیکن این تشبیه و گریز از منطقی رازی گرفته شده چنانچه\nمیگوید-\n\nمه گردون مگر بیمار گشته که نالید و تنش بگرفت نقصان\nبسان گوی سیمین بود اکنون برآمد بر فلک چون نوک چوگان\nتو گفتی خنگ صاحب تاختن کرد فگند این نعل زرین در بیابان\nدرین کلام لطافتی و ندرتی است که در سخن انوری نیست\nاین تشبیه را ظهیر فاریابی هم گرفته و باضافه نمودن چند\nتشبیهات دیگر آن را خیلی دل آویز نموده است -\nپیدا شد از کرانه میدان آسمان شکل هلال چون سرچوگان شهریار\nمن با خرد بحجره خلوت شتافتم گفتم که ای نتیجه الطاف کردگار\nباز این چه نقش بوالعجب و شکل نادر است کز کار گاه غیب همیگردد آشکار"}
{"book": "adl0941", "page": 354, "text": "٣٤٩\nگردون ز جامه که بریده این طراز یعنی ز ساعدیکه ربودست این سواد\nگفت انچه بر شمردن ازان جمله نیست دانی که چیست با تو بگویم باختصار\nنعل سمند شاه جهان است کاسمان سر ماه بر سرش بنهد از بهر افتخار\nانوری در مضمون ناقدری وطن یک شعر مشهور دارد --\nبشهر خویش درون بی خطر بودگهر بکان خویش درون بی بها بود گوهر\nلیکن این صاف سرقه شعر میر معزی است او میگوید --\nمردم بشهر خویش ندارد بسی خطر گوهر بکان خویش ندارد بسی بها\nالحاصل پیغمبرے سخن انوری بی مغزه است . البته در بعضی\nامور از معاصرین خود یعنی ادیب ، صابر، ازرقی ، لامعی ،\nرشیدالدین وطواط عبد الواسع جبلی مغربی و غیره افضل\nاست که تفصیلش نیست --\nفضیلت بزرگیش انیست که کلامش بر مرح محدود نیست آن\nکیفیات هر رقم را ادا کرده که بذریعۀ آن زبان وسعت یافت.\nاگر شاعری امروز ادا نمودن حالات عامه را بخواهد در الفاظ\nو ترکیب و بند شمش از کلام شعرا سوای کلام انور ی خیلی"}
{"book": "adl0941", "page": 355, "text": "۳۵۰\n\nکمک امداد مینماید:\nدر یک قصیده مذمت شاعری و لغو بودن آنرا بیان\nکرده و جمله دلائلی که امروز در ثبوت این دعوی پیش میکنند\nجمع نموده میگوید که مرتبه شاعری از خاک روب هم پسترت\nچه ؟ برای دنیا خاک روب لازم است . مگر شاعر چه ضرور؟\nاگر یک چیز خود ساخته میشود . در آن واسطه و بلا واسطه\nهزاران مردم بکار میشوند مگر جای دقت است از میان\nآنها شاعر کدام کار انجام میدهد؟ مدح کسی را گفته طالب\nانعام شدن کاری بسیار لغو ممدوح او را کی فرموده بود که\nمدح ما را بنویس . بلی ! شاعریکه مدح کسی را نمیکند قابل\nتعریف است . انوری این جمله دلائل را به کمال شستگی و\nبرجستگی ادا نموده :\nای برادر بشنوی رمزی زشعر و شاعری\nتا زما مشتی گدا کس را ببر دم نشمری\nزانکه او را از گدایش در ممالک چاره\nحاش لله تا ندانی این سخن را سرسری\nزانکه گر حاجت فتد تا فضله را کم کند\nناقلی باید تو نتوانی که خود بیرون بری"}
{"book": "adl0941", "page": 356, "text": "کار عالم کی بشخصی میشود هرگز تمام\nآن یکی جولا نگهد داند دگر بزازی گری\n\nبا زگر شاعر نباشد هیچ نقصان نیست\nدر نظام عالم از روی خرد کنر نگری\n\nآدمی چون را مونست شرط کارش کرمت\nنان زکناسی خوری پزان بودر شاعری\n\nآن شنیدستی که بعید کس نباید شیوه\nتا تو نا دانسته و بی آگهی نانی خوری\n\nدر ارانی آن اگر از تو نباشد بارئی\nآن زمان خوردن بود دانی چه با مد بیری\n\nچون نداری برکسی حقی حقیقت دان که تا\nهم تقاضایش گاوی هم بجای دیگری\n\nاز چه در شد بگو آخر بدین آزاد مرد\nاینکه میخواهی از و یا اینکه دوستگیری\n\nاو ترا کی گفت کین گستره ما را جمع کن\nتا ترا لازم شود چندان شکایت گستری\n\nعمر خود خود میکنی ضائع از و تا دان مخواه\nهم تو حاکم باش با هم زانکه بفروش خری\n\nدشمن جان من آمد شعر چندش بسروم\nای مسلمانان فغان از دست دشمن پروری\n\nشعر دانی چیست دور از روی تو حیض الرجال\nقائلش کو خواه حیوان باش خواهی مقستری\n\nاینکه پرسد هر زمان این کور خران گدایان\nکا نوری بیا فتوحی در سخن یا سنجری\n\nراستی به بو فراس آمد بکار شاعران\nدان نه از جنس سخن بل از کمال قادری\n\nزانکه همچون دیگران مدح وثنا هرگز نگفت\nپس مربع از گویدت من دیگرم تو دیگری\n\nمرد را باید که حکمت نیز در من گیردش\nتا شفایی بوعلی خواند نه ژاژ کمتری"}
{"book": "adl0941", "page": 357, "text": "۳۵۲\nتاتاریها سلطان سنجر را دستگیر نموده چند سال ببندی نگاه نمودند\nازینجهت در تمام خراسان بدامنی عام گشت اہل خراسان\nبا نوری فرمودند که استغاثه اشان به احمد سلیمان بنویسد چنانچه\nبتعمیل فرمایش شان نوشت سه\nبر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر نامهٔ اهل خراسان به بر خاقان بر\nنامهٔ مطلع او رنج تن و آفت جان نامهٔ مقطع او در دل و سوز جگر\nنامهٔ بر رقمش آه شهیدان پیدا نامهٔ در شکنش خون شهیدان مضمر\nتاکنون حال خراسان و رعایا بوده‌ است بر خدا وند جهان خاقان پوشیده جگر\nای کیومرث بقا پادشه کسری عدل ای منوچهر لقا خسرو افریدون فر\nقصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطف چون شنیدی زسر رحم در ایشان بنگر\nاین دل فگار و جگر سوختگان میگویند کای دام دولت و دین زار تو شادبی ظفر\nخبرت هست کزین زیروزبرشوم دران نیست یک تن ز خراسان که نشد زیر وزبر\nبر بزرگان زمانه شد وخروان سالار بر کریمان جهان گشته لیمان مهتر\nشاد الا بدر مرک نه بینی مردم بکر جز در شکم مام نیابی دختر\nبر مسلمانان زان شکل کنند استخفا که مسلمان نکند صد یک آن با کافر"}
{"book": "adl0941", "page": 358, "text": "۳۵۲\n\nخلق را زین غم فریادرس ای شهزاد ملک را زین ستم آزاد کن ای پاکسیر\nرحم کن بر سر آن قوم که جویند جوین از پس آنکه نخوردند از ان ناز شکر\nرحم کن رحم بر آنها که نیا بند نمد از پس آنکه از اطلس نشان بد بستر\n\nبرای طلب ضیافت یک دوست خود این مکتوب منظوم نوشت ۔\n\nندار دمجلس مابی تو نوری اگر چه نیست مجلس در خور تو\nچه فرمائی چه میگوی مصلحت چیست تو آیی نزد ما یا ما بر تو\nچون از در بار داری و دریوزه گری تو به کشید قطعه ذیل نوششت\nمن د این عهد که با قحبه رعنای جهان بعد از ان عشق بنازم به پسپھودنه عمر\nقوت دادن اگر نیست مرا باکی نیست قوت ناستدن هست فلله الحمد\nیعنی اگر من قوت دادن ندارم الحمد الله این قدر همت دارم که\nاز دیگران سوال نکنم بر بیقدری علم بدین عبارت قهر خود را اظهار\nنمود :-\n\nای خواجه مکن تا بتوانی طلب علم تا در طلب راتب ہر روزہ نمانی\nرو مسخرگی پیشه کن و مطر بی آموز تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی\nفرعون و عذاب ابد و ریش مرصع موسی کلیم الله و چوبی و شبانی"}
{"book": "adl0941", "page": 359, "text": "٣٥٤\nیعنی فرعون که کافر بود ریش مرصع داشت و موسی علیه السلام\nبا وجود مرتبه کلیم الله داشتن شبانی میکردند . بی‌تمیزی\nعوام را در یک قصه فرخی چنین ادا مینماید --\nروبهی میدوید در غرجان روبه دیگرش بدید چنان\nگفت خیر است باز گوئی خیر گفت خرگیری میکند سلطان\nگفت تو خر نه چه میترسی گفت آری ولیک آدمیان\nمیدانند و فرق میکنند خر و رو باه شان بود یکسان\nغالباً شیخ سعدی لطیفه (در این هم بچه شتر ست) ازینجا\nگرفته انوری در تکافات ایشیا در سخن زدن و مکتوبات\nخود به تنگ آمده بود چنانچه به بسیار سادگی و بی‌تکلفی\nمیگوید --\nتکلف میان دو آزاد مرد بود ناپسندیده و سخت کام\nبیا تا تکلف بیک سو نهیم نه از تو رکوع و نه از من قیام\nنه سنت کنم اقتدا زین پس است سلام علیکم علیکم سلام\nهجو -- اصل مایه افتخار انوری هجوست لاریب اگر مرتبه"}
{"book": "adl0941", "page": 360, "text": "٣٥٥\nشریعت می یافت ضرر پیغمبرش با فوری میرسید . در هجو\nمضامین نادر، باریک، لطیف پیدا کرده هر که در ان قوت\nتخیل که مهمترین شرط شاعریست نیز عیان میباشد مکر\nخیلی تاسف این است که در صنف کلامش ہر اقدار بماند\nاست همانقدر فحش است از صدها اشعار سوای یکدوے شان\nهیچ قابل اندراج نیست. اگر کسی شوق مطالعه شانرا دارد\nآتشکدۀ آذر حاضر است ما دست و قلم را به نجاستش آلوده\nناکرده صرف یکدو ہجو خالی از فحش را تقدیم مینمائیم\nسه بیت رسم بود شاعران طامع را یکی مدیح و دیگر قطعه تقاضائی\nاگر بداد سوم شکر ورنه داد ہجا از ان سه بیت دو گفتم و گرچه فرمائی\nیعنی شاعران طامع اول مدح مینویسند. اگر ممدوح چیزی\nنداد یکقطعه تقاضا میگویند اگر بعد ازین هم نداد ہجو مینویسند\nمن از نوشتن مدح و قطعه تقاضا فراغت نموده ام حالا چه\nمینمائی؟ یعنی میخواهی که بنویسم یا ہجو اسب مینویسد\nبر عادت از وثاق بصحرا بیرون شدم با یک دو اشنا هم از ابنای روزگار"}
{"book": "adl0941", "page": 361, "text": "٣٥٦\nاسپی چنانکه دانی زير از ميانه پير\nدر کابلی که بود نه بيک يک ز راهروأ\nدر خفت و خيز ماند همه راه عبید گأه\nمن گاه ازو پیاده و گاہی بروسواً\nنه از غبار خاسته بیرون شد\nنه از زمين خسته برانگیختی غبار\nگر طعنه ازینکه رکابش مراز کن\nگه بزله از انکه عنانش زدو گذار\nمن واله و خجل متحیر فرو شده\nچشمی سوی میمنه و گوشی سوی یساً\nقصیدۀ که سودا در ہجو اسپ نوشته تتبع همین قصیده را نمودۀ\nچنانچہ سحر و قافیہ ہم ہمیں است -\nنکته - در دیوان انوری چند ہجو ہأی زن و دخترش\nنیز ہستند عام خیال است که ہجو انوری را لذتی داده بود\nکه زن و دختر خود را ہم نگذاشت لیکن قیاس نسبت که\nمخالفینش این ہجو ہا را نوشته در دیوان او داخل کرده اند\nوچون عوام مخالفش بودند آن ہجو در دیوانش قائم ماندند\nچنانچہ کہ ہجو بلخ که فتوحی مروزی بنام انوری نوشته بود با وجودیکه\nابوالحسن فراہانی شارح قصائد انوری وغیرہ تصریح نموده اند\nکه تصنیفش فتوحی ست ہم در دیوانش موجود میباشد. \nتحصیلدار سید علی محمد سلیم پوریایی"}
{"book": "adl0941", "page": 362, "text": "٣٥٧\n\nانوری در علوم عربیه کمال داشت، ازینست که\nدر کلامش خود بخود خصوصیت پیدا شده که در فارسی تلمیحات\nو الفاظ و جمله‌های عربی را بیک حسن داخل میکند گویا\nبر انگشتر نگینه نهاده ملاحظه شود!\n\nشاعری دانی که داحی قوم گردیدند\nآنکه بود اول شان امرء القیس آخر شان بوفراس\nوین که من خادم همی پردازم اکنون سامری کو تا بیاید گوشمال لامساس\n\nقصیدهٔ که در جواب سنائی نوشته اکثر قوافی اش نیز بهمین\nرنگ میباشد:\n\nبرو جان پدر تن در قیمت ده که در یابند\nزیأجوج تمنا رخنه در سد د لوشیا\n\nبلی! از جاهد و یکسر بدست توست این کین\nولی از جاهد و هم بر نخیزد پیچ بی‌خسیا\n\nچون مراد خو شیر ابا ملک ری کردن را\nدر خراسان تازه بنهادم اقامت را اساس\n\nانظرون انقس من نورکم کی گفت چرخ\nکافتاب از آفتاب منمنت گرد اقتباس\n\nچون ضیمت را مقابل گردید با آیینی\nعقل سیمی روز و طمع ماهی در سا بر باس\n\nایکه باشد این مثل کالی اسرا حامی لراس چنانکه\nبا دمی اندر ارحتی کو را نباشد سیم پاس\n\nبی‌سپیده دم شب خذلان من خواهد\nتا بصبح حشر میگ ویدا حاد ام اسداس\n\nحصہ اول صفحه ٣٤٨ سطر ۸ ملاحظہ شود."}
{"book": "adl0941", "page": 363, "text": "٣٥٨\nبطرف این مطلع متنبی اشاره است احادام سداس فی احاد - بیک\nدوستان با یکدیگر پر خونند اینک قدمنا دشمنان با یکدیگر پرخنده کاینك قد\nآدم از نسبت وجود تو یافت اختصاص خلقت بیدلی\nدوش بآسمان همی گفتم بر سبیل سوال و مطلب ای\nکای علی خرج این چشم کیست نهت گفت قد ضمت علی\nمیرا بدست حق همی گویند که من الماء کل شیی حی\nخصم تو و قاعده ملک او آن شده از بدو جهان مستقیم\nچونند و بنا بود بر افراشته زاند یکی محدث و دیگر قدیم\nزلزله قهر تو نشان کرد است زلزلة الساعة شيئی عظیم\nکسانیکه انوری را پیغمبر سخن میگویند اثباتش بذریعه مضمون\nافرینی هایش میکنند مثلاً تبنی مضمون پیدا کرده بود که ممدوح\nاگرچه از انسانهاست لیکن از آنها فائق است . مثل نافہ آہو\nکہ اگر چہ از خون آہو ست ولی بعام خونش نسبتی ندارد .\nفإن تفق الانام وانت منهم فإِنَّ المسك بعض دم الغزالِ\nازین ترقی نموده به انگور و شراب تشبیه داد سه\n\nجلد اول شعراله -- سراجنامه"}
{"book": "adl0941", "page": 364, "text": "٣٥٩\nفان فی الخمر معنی لیس فی العنب\nیعنی شراب اگر چه از انگور است ولی کیفیتی که شراب دارد در انگور نیست\nلیکن انوری این همه تشبیهات را خجل نموده سه\nدر جهانی و از جهان بیشی همچو معنی که در بیان باشد\nیعنی ای ممدوح ؟ تو مثل معنی هستی که در عبارت کوتاه معنی وسیع\nمیباشند !\nاز حرص خدمت او سرنگون همی آیند بوقت زادن از ارحام مادر طفلان\nطفلها عموماً از طرف سر تولد میشوند . انوری سبب آن قرار داده که\nانسان از بد و فطرت خواهشمند خدمت ممدوح هستند از جهت\nبسوی دنیا بسر میپویند انوری در مبالغه نزد عوام بهترین صفت\nشاعری است ازینهمه سبقت برده سه\nدر مدح میگوید ع ای بیش از آفرینشش کم زآفریدگار\nع چیست کان بر تو روا نیست مگر عز و جل\nبزرگواری کاندر کمال قدرت خویش نه ایزدست و چو ایزد بزرگ بی همتا است"}
{"book": "adl0941", "page": 365, "text": "٣٦٠\nسحر صبا از کف دست تو دز وقتیه با درم افشان دمه از شاخ برون بر چنار\nانوری و اروپا -- در خوبی قسمت انوری یک نمبر اضافه باید\nکرد که اروپا نیز بکلامش اعتنا نموده پروفیسر والن ٹن ژو\nکوسکی روسی یک کتابی در ١٨٨٣ بر کلام و سوانح عمری انور\nمسمی (به میستر فلیس بیوگرفی ایند کیرکٹر اسپلیه) نوشته این\nکتاب بر ١٧٠ صفحه مشتمل است و عنوانات ذیل دارد -\nدیباچه : تا ٧ صفحه\nمقدمه : تا ٢٤ صفحه\nباب اول : تا ٣٠ صفحه\nباب دوم : تا ٧٨ صفحه\nباب سوم : تا ٩٧ صفحه\nباب چهارم : تا ١٢٠ صفحه\nباب پنجم : تا ١٣٥ صفحه\nباب ششم : تا ١٣٧ صفحه"}
{"book": "adl0941", "page": 366, "text": "٣٦١\nما اوراق فصول این کتاب را بزیور طبع پیروز آورده نو شتین\nناظرین آنرا ملاحظه کرده دقت نمایند که اروپائیها در مهر و ما\nیکقدم در بدتر قریز سے داشته سنجها میکنند و ما مردم\nراز تقلید شان احمقانه هستیم ."}
{"book": "adl0941", "page": 367, "text": "٣٦٢\nنظامی\nاسمش الیاس یوسف کنیت ابو احمد لقب نظام الدین تخلص\nنظامی اسم پدرش مؤید وطنش گنجه مشهور است لکن در اصل\nباشنده قم بوده چنانچه خودش در اسکندر نامه میگوید -\nچو در گرچه در بحر گنجه گم ولی از قهستان شهر قم\nدر اصل ساکن تفرش است که یک علاقه در ولایت قم است لیکن\nچونکه قم مرکز است بدینوجه اسم آنرا گرفته - والد نظامی تفرش را\nترک نموده به گنجه آمد نظامی در همین جا تولد شده سنه ولادتش\nبنظرم نخورده لیکن چونکه بر اویت سنه وفاتش ۵۹۶ هجری\nاست و عمرش (۶۳) سال ازین معلوم میشود که سال ولادتش\n۵۳۳ هجری است نظامی از یک خاندان علمی بوده برادر برادرش\nقوامی مستطزری شاعر مشهور میبوده که در یک قصیده جمله صنائع\nاین تحقیق از دین دارجی والطف علی است لیکن این شعر سکندر نامه که در استدلال\nآورده اند در سکندر نامه موجوده مذکور نیست کیفیت مزید تفرش وجای ولادت\nنظامی از لطف علی آذر ما خود است ۱۲\nحصه اول شعر العجم [sideways text]"}
{"book": "adl0941", "page": 368, "text": "۳۶۳\nشاعری را جمع نموده نظامی اوّل همۀ علوم متداوله را تحصیل\nنموده چنانچه از کلامش روشن است که مسائل علمی پیش نظر\nدارد خودش هم دعوی میکند \nهر چه هست از دقیقه‌های نجوم با یکا یک نهفته‌های علوم\nخواندم و سر هر ورق جستم چون ترا یافتم ورق شستم\nدر سلوک به داخی فرج زنجانی بیعت داشت \nنظامی اگرچه طبیعت صوفیانه داشت ولی شاعری هم\nدر فطرتش خمیر شده بود از اوّل در خاندانش شاعری بود\nازینجهت چون بعد از تحصیل قلم تألیف بدست گرفت از آن کلمات\nموزون چکید روز بروز مهارت پیدا و شهرۀ کلامش عام شد\nحتی که جمله سلاطین بزرگ عصرش قدر افزائیش را وظیفۀ سلطنت\nشمرده کتب ها را باسم خود تألیف کنایندند اگرچه لازم بود\nکه اولین تعلق به دربار سلطنت قریبی پیدا شود مگر این\nسعادت در نصیب مردم بعید نوشته بود اولین ناموری"}
{"book": "adl0941", "page": 369, "text": "٣٦٤\nکه این مخزن را ربود : بهرام شاه است نظامی در شهر\nمخزن الاسرار بر نام او نوشت و در صله پنجهزار طلا یک قطار\nشتر و کالی ماسوی انواع و اقسام میثه بهایشر فرستاد -\nسن نظامی بوقت تالیف مخزن تقریباً ٢٥ ساله بود :\nشهر گنجه در حدود سلطنت سلجوقی ما واقع بوده در عصر\nنظامی سلطان طغرل بن ارسلان پادشاه این سلسله خیلی\nشجاع و عادل بود و بهره از علم و فضل و کمال و مذاق شاعری\nهم داشت ، چنانچه این رباعیش مشهور است -\nدیروز چنان وصال جان افروز وامروز چنان فراق عالم سوز\nحیف ست که در دفتر عمرم ایام آنرا روزی نویسد این را روزی\nطغرل کل مهمات سلطنت را بدست اتابک محمد بن ایلدز که\nکه اول غلام بوده و ترقی نموده بمرتبه امیر الامرائ رسیده بود\nگذاشت و برادرش قزل ارسلان که در محشر\nمنگچیک غازی که منظور نظر قائم بامر الله بوده از طرف سلطان الپ ارسلان حاکم اقراری\nو کماخ وغیره مقرر شده بود از زمان دانش بهرام شاه خیلی جاه جلال پیدا کرد حتی که قزل\nارسلان دختر خود را باو داد بهرام شاه خیلی قیاس بلند همت بوده و نظامی برامش مخزن\nالاسرار نوشت ( از هفت قلم امین خمارس ) ١٢"}
{"book": "adl0941", "page": 370, "text": "٣٦٥\nشعرے ظهیر فاریابی سه\nاز کرسی فلک بنه اندیشه زیر پا تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهی\nمشهور است در امور سلطنت سهیم بوده نظامی درین زمان نظم\nخسرو شیرین را آغاز نموده کتاب هنوز در ابتدا بود که آوازه اش\nدور دور رسید چون بطغرل خبرش رسید علی الفور فرمان فرستاد\nکه کتابی که در زمانه یادگار ماند تالیف نمایند !! چنانچه خود نظامی\nدر دیباچه میگوید سه\nچوسلطان جهان شاه جوان بخت که برخوردار باد از تاج و از تخت\nبه سلطانی به تاج تخت پیوست بجای ارسلان بر تخت نشست\nمن این گنجینه را در می کشادم بنای این عمارت می نهادم\nاشارت رنگی از درگاه معمور به شغل بنده القا کرد منشور\nکز انسان تحفه مالی بسازد که عقل از قیمتش گردن فرازد\nنظامی وقتیکه شعر مذکور مینوشت یک دوستش که تعصب\nمذهبی داشت با او عتاب کرد که نوشتن قصههای راست\nو دروغ کافران چه سود ؟"}
{"book": "adl0941", "page": 371, "text": "٣٦٦\nفسون بت پرستان بفلکن از گشتشت\nفسون خوانی مکن شرمنده از دشت\nدر توحید زن کاوازه داری\nچرا رسم فغان را تازه داری\nلیکن چون نظامی چند اشعار مثنوی را پیشش خواند بیاخته\nفریاد برآورد\nچنین سحری تو دانی ساز کردن\nبتی با کعبه انبساز کردن\nوقتیکه شیرین خسرو با تمام رسید محمد بن یلدکز وفات یافته\nمالک تاج و تخت برادرش قزیل ارسلان شده بود\nچون ازین واقعه خبر شد فوراً فرمان طلبی نظامی بفرست نظامی\nبقرار رسم اول فرمان را بر سر خود نهاد سپس بر سر و جان بوسه\nداده و از نمود چنانچه در خاتمه شیرین خسرو میگوید\nمثال شاه را بر سر نهادم\nسجا بوسیدم و بر سر نهادم\nو بماندم بر اسپ سوار شده دشت و کوه طی کرده قریباً\nبیک ماه بدار السلطنه رسید و بدربار اطالع حاضری خود را\nفرستاد قزیل ارسلان به شمس الدین محمد امر داد که خودش\nاستقبال نموده با عراز حاضر کند بدربار رسیده دید که"}
{"book": "adl0941", "page": 372, "text": "٣٦٧\nساز و سرود جاری مجلس عیش بر پا است قزل ارسلان\nبا حترام شان ساز را فوراً بند کرد و برای تعظیم بر تخت خود\nاستاده شده باحترام جای نشستن داد . سخنهای\nهر رقم آغاز شد در بین کلام نصیحتهای بزرگا نه هم بمیان\nمی آمد. قصیده مدحیه نوشته همراه داشت . قاعده بود\nکه شاعر قصیده را خود نمیخواند بلکه برای خواندن کلام\nخود یک شخص خوشگلو همیشه همراه میداشت و این را\nراوی میگویند و در وقت خواندن را وی خود شاعر\nاستاده تا بآخر میبود ، نظامی هم قاعده استاده شدن را\nبعمل آوردن خواست لیکن قزل ارسلان قسم یاد\nکرد منع فرمود ٥\nچو بر پا استادم گفت بنشین به سوگندم نشاند این منزلت بین\nراوی بعد از قصیده مدحیه قصه شیرین خسرو را شروع نمود سلیمان\nبر شانه نظامی دست نهاده بکمال شوق میشنید و بار بار\nتحسین میکرد و آفرین میخواند در آخر به نظامی گفت که جناب ؟\n\nحصه اول شد الحمد"}
{"book": "adl0941", "page": 373, "text": "۳۶۸\n\nشما اسم مرا حیات دایمی بخشیده اید فریضه من است که\nصلۀ آن را بخدمت تان پیش کنم باز پرسید که برادر\nمرحوم ( اتابک محمد بن ایلدگز ) برای تان دو ده بخشیده\nبودند . آن در قبضه تان آمده اند یانه ؟ بجواب گفت ـ\nبلی شاه سعید از خواص خویشم پذیرفت آنچه فرمودی ز باشیم\nچو رخت عمر او کشتی روان کرد مرانی جمله عالم را زیان کرد\nقزل ارسلان یک ده دیگر که حمدونیان نام داشت از طرف\nخود بخشید نمیدانم که دانسته یا نادانسته این ده بخششی\nغیر آباد بود چنانچه نظامی در خاتمۀ شیرین خسرو شکایتش باین\nالفاظ نموده که حاسدین بمن طعن دادند من بجواب شان\nگفتم که « اگر غیر آباد است باک نیست عدل سلطان آباد میکند »\nازین پس نام نظامی بسیار مشهور شده در دل هر پادشاه\nهوس پیدا کرد که کتابی را بر نام خود بنویساند تا که اسمش\nپایدار بماند باعتبار قدر دانی علم و فضل ممتاز ترین شان منوچهر\nمفصلا در خاتمه شیرین خسرو خود نظامی نوشت ۱۲\n\nنظامی میگوید برادر تو قطعه\nدر بخشش بمن داد این ده قطعه\n«همان با که کردم کلوختاج »\n«چنان شد که روی کلوخ »"}
{"book": "adl0941", "page": 374, "text": "٣٦٩\n\nخاقان کبیر جلال الدنیا والدین شاه آخستان گذشته که نی\nدرة التاج سلاطین سلسلهٔ شیروانیه بوده . این خاندان ایرا\nالنسل یعنی یادگار بهرام چوبین بوده منوچهر خیلی علم دوست\nو علما پرور گذشته خاقانی وابو العلای گنجوی (استاد\nخاقانی) ذوالفقار شروانی . شاهفور وغیره بر خوان کرمش\nزله خوار بوده اند ابوالعلا گنجوی دربارش ملک الشعرا بوده\nو خاقانی را خطاب افضل الشعرابیان عطا فرموده .\nمنوچهر یک مکتوب ده پانزده سطری بقلم خود نوشته\nبنظامی فرستاد که داستان لیلی مجنون را نظم کند . چنانچه\nخود نظامی در دیباچه مینویسد ؎\nدرحال رسید قاصد از راه\nآورد مثال حضرت شاه\nبنوشته بخط خوب خویشم\nده پانزده سطر نغز پیشم\nکای محرم حلقه غلامی\nجادو سخن جهان نظامی\nخواهم که بیاد عشق مجنون\nگوئی سخنی چو در مکنون\nچون مکتوب رسید . نظامی در تردد افتاد اتفاقاً پسرش"}
{"book": "adl0941", "page": 375, "text": "۳۷۰\n\nمحمد که چهارده ساله بوده آنهم تشویق نمود نظامی گفت جان\nپدر در شهرت قصه کلام نیست ولی این سرگذشت سرزمین مجزا\nمیباشد از سامان دلچسپی بالکل عاری است درینجا نه\nباغست نه بهار و چشمه و نه سبزه زار نه رقص و نه سرود و نه\nدربار شاهی است بلکه یک ریگزار خشک و کوهسار خالی\nمیباشد درین زمینه من چه صنعت گری نشاندا ده میتوانم\nنی باغ و نه بزم شهریاری\nنی رود و نه می نه کامگاری\nبر خشکی ریگ و سختی کوه\nتا چند سخن رود در اندوه\nهمین راز است که کسی تا امروز باین داستان معروف دست\nنزده صاحب زاده محمد گفت بسیار افسوس است که یک حستا\nبچنین غرابت از آرایش نظم محروم بماند . الغرض نظامی\nبفرمان سلطانی نظمش آغاز کرده چیزی کم به چهار ماه ختم نمود\nسال اتمامش رجب ۵۸۴ هجری بود\nمن گفتم و دل جواب میداد\nخاریدم و چشمه آب میداد\nاین چهار هزار بیت و اکثر\nگفتم به چهار ماه کمتر\n\nای جاره که در نورد دیده\nگلنباغ نور شیده"}
{"book": "adl0941", "page": 376, "text": "گر شغل دگر حرام بودی در چهار ده شب تمام بودی\nتاریخ عیان که داشت با خود هشتاد و چهار بود و پانصد\nنظامی در صله این تصنیف در خواست نمود که فرزندش\nدر مصاحبان و ندیمان ولیعهد سلطنت داخل شود بتاریخ\n(١٤) رمضان المبارك ٥٩٣ هجری بفرمایش سلطان\nغیاث الدین کرپ آقتسقرے هفت پیکر نوشت که در آن\nقصۀ بهرام گور است .\nبعد از وفات قزیل ارسلان برادر زاده اش ابوبکر\nنصرة الدین ابن محمد ابن ایلدگز در ٥٨٧ هجری بر سریر سلطنت\nجلوس نمود نظامی بخاندانش از قدیم علاقه مندیها داشت\nتا این وقت جمله کتاب ها بفرمایش سلاطین نوشته بود\nلیکن سکندر نامه را بخواهش ذاتی خود نوشته بنام ابوبکر\nنصرة الدین موسومش نمود سکندر نامه در ٥٩٩ هجری\nبا تمام رسیده چنانچه در خاتمۀ سکندر نامۀ بحری مینویسد سه\nبپایان شد این داستان دری بفیروز فال و بہ نیک اختری"}
{"book": "adl0941", "page": 377, "text": "۳۷۳\n\nزہجرت چنان بردہم یادگـا  نو و نہ گذشتہ ز پنجهد شما\nکتاب را نوشتہ بحضور سلطان تقدیم نمود درصلہ علاوہ از نقد\nاسپ سواری وکالہ ہا وخلعت بی بہا نیزعطا شد\nازاساتذہ خودشنیدہ ام کہ سلاطین وقت بحدی\nاحترام نظامی را روا داشتندکہ یک پادشاہ دختر خویش را\nبفرزندش بنکاح دادہ بودمن این واقعہ را درکتابی ندیدم\nلیکن درخاتمہء سکندر نامہ بحری اینقدرمفہوم میشودکہ نظامی\nدختر وفرزندخویش محمّدرا بخدمت نصرۃ الدین فرستادہ\nبودچنانچہ میگویدسہ\n\nدوگوہر برآمد ز دریای من  فروزندہ اندوی شان رای من\nیکی عصمت مریمی یافتہ  یکی نورعیسی برونا فتہ\nفرستادہ ام ہردو رانزدشا  کہ یاقوت را درج داردنگاہ\nعروسی کہ دوراز مادر ربود  بہ ار پردہ دارش برادربود\nببایدچو آید بشہر یان  چنین پردگی را چنان پردہ دار\nہ   ہ \nازخاتمہ سکندر نامہ بحری مگرعجیب این ست کہ مقدار نقد رقم ہز ارنوشتہ کہ نہ شایان شان\nنظامی است ونہ یک پادشاہ مشرقی است ۱۲\nحصه اول شماره دهم ۵۰ افریقیه"}
{"book": "adl0941", "page": 378, "text": "۳۷۳\nچو من نزل خواص تو جان دادم جگر نیز با جان فرستاده ام\nاز شعر اخیر شش راز صاف آشکار میشود .\nدر وقت تالیف سکندر نامه عمرش ۶۳ ساله بود چنانچه\nجائیکه برک حکما و جدامجد اغوانا سف قائم کرده یک عنوان باسم\nخود هم آورده چنانکه دران مینویسد سه\nنظامی چو این داستان شد تمام به عزم شدن تیز برداشت گام\nفزون بود شش مه از شصت سال که برعزم ره بر دهل زد وال\nشاعری و عمرش هر دو برین کتاب ختم شده در سال وفاتش سخت\nاختلاف است . دولت شاهی ۵۹۹ هجری مینویسد . مگر این\nمخالفت تصریح خود نظامی ست و تقی کاشی ۵۷۶ هجری نوشته\nو جامی در ۵۹۲ هجری لیکن اینقدر قطعی است که وفاتش بعد از\n۵۹۹ هجری شده و غالباً بیرون از صدی شستم قدم نه\nنهاده است .\nچون نظامی عمرا در گوشه عزلت بسر برده و با مردم اختلاط\nو امتزاج نداشت . حالات حیاتش خیلی اندک معلوم شده"}
{"book": "adl0941", "page": 379, "text": "٣٧٤\nعام تذکره نویس وصف عزلت شانرا بسیار مدح میکنند که\nاز خوشامد سلاطین و آلایش دربار دارے بالکل پاک بودند\nبلی! اگر سلطانی همراه شان با رادت پیش می آمد ایشان\nبهم همراه وی یک التفات بزرگانه روا داشته اند لیکن\nدر تصانیف شان مدحهای سلاطین که موجودند از مدحهای\nدیگر شعر افرقی ندارند. در آنهم مبالغهء خوشامد چاپلوسی از حد افزون\nموجود است و نیز تذکرهٔ هر پادشاه بطرزی میکنند که گویا\nغیر ازین بدرباری علاقه ندارند و همانرا فرمانروای عالم\nخیال میکنند بیشک نظامی قصائد مدحیه ننوشته لیکن در\nمثنویها آنقدر مدحهای زور دار نوشته اند که بمقابلهٔ اش\nقصیده هیچ است ه\nولایت ستان شاه گیتی پنا فریدون کمر بلکه خاقان کلاه\nستاره که بر چرخ ساید سرش زده سکه عمده بر درش\nچو تیز از کمین کمان افکند سر آسمان بر زمین افکند\nفرنگ و فلسطین و رهبان و روم پذیرای فرمان مهرش چو موم"}
{"book": "adl0941", "page": 380, "text": "۳۷۰\n\nامر حیرت انگیزترا نیست که نظامی هم بخدمت پادشاهان مانند\nگدا خود را پیش میکند یعنی میگوید که « نمک خور پادشاهی\nهستم، غلام هستم ، بنده ام . از اندک توجه تان جلمه کارهای\nمن سرانجام مییابند فقط حضور مشکل کشای من میباشند»\nغیره وغیره »\nکلام- کلام نظامی سوای پنج گنج دیگر هم بسیار بوده که\nامروز مفقود شده است بقرار بیان دولت شاهی از اصناف\nغزل ، موشحات ، صنائع . بیست هزار اشعار بوده عجب این که\nنقش آرائیهای شاعری عشقیه از برکت همین گوشه نشین بوجود\nیافته لیکن غزل هایش بالکل بی مزه هستند ملاحظه شود-\nخوشا جانی از وجانی بیاسود نه درویشی که سلطانی بیاسود\nنکوئی برنکو روئی بماناد که از بهماش دندانی بیاسود\nبه عمر خود پریشانی بنیمار ولی کزوی پریشانی بیاسود\nمرا گوئی که چون چونم ای دوست جگر پر درد دل پرخونم ای دوست\nشنیدم عاشقانرا می نوازی مگر من زان میان بیرونم ایدوست\n\nحصه اول شوالیه ۶۰۰ سعید عابد؟"}
{"book": "adl0941", "page": 381, "text": "٣٧٦\nپیش تو کرده ام عیان حال تباه خویشرا تا تو نصیحتی بکن چشم سیاه خویشرا\nسرزنشم مکن تو بی شیفته تر ز من شوی گر نگری در آئینه روی چو ماه خویشرا\nختن جمالی ای مه ز حبش چه نامدار تو بحر خطی خالی ز حبش کدام دار\nحبشی منم نه در تن همه سوخت استخوانم ختنی توئی که در بر همه سم خام داری\nحبشی است رنگ محنت ختنی است رنگ رویت تو میان ایندو کشور بکجا مقام دار\nحبشی سفید نبود ختنی نمک ندارد تو نهایت سفیدی نمک تمام داری\nدر ذیل همین غزلها ماسی پیرانه گاه گاهی بعض جمله های چست\nاز زبان می برآید ه\nبوسه میخواهم از آن لب تو چه میفرمائی گر صوابست بگو ور نه خطائی بکنم\nیعنی اگر صواب است بهتر ور نه خطا نیز میکنم -\nقصائدش بسیار است ولی یک خصوصیت قابل ذکر\nندارد . انداز از کلام سنائی است تصوف و اخلاق را\nترکیب داده میگوید لیکن چون به سنائی نمیرسید\nازینجهت مقبول نشده البته یک قطعه بسیار صاف و شسته\nو پر لطف گفته که جوابش تا امروز نوشته نشده ه"}
{"book": "adl0941", "page": 382, "text": "۳۷۷\nدوش رفتم بخرابات مرا راه نبود میزدم نعره فریاد کس از من نشنود\nیا نبود هیچ کس از باده فروشان بیدار یا که هیچ کسم هیچ کسم در نگشود\nپاسی از شب بگذشته بیشترک یا کمتر رندی از غرفه برون کرد سر و رخ بنمود\nگفت خیر است درین وقت که میخواهستی بی‌محل آمدنت بر در ما بهر چه بود\nگفتمش در بگشا گفت برو هرزه مگو کاندرین وقت کسی بهر کسی در نگشود\nاین نه مسجد که درش هر نفسی بگشایند که تو دیر آئی و اندر صف پیش ایستی زود\nاین خرابات مغانست و درین رندانند شاهد و شمع و شراب و شکر و نای و سرود\nهر چه در جمله آفاق در اینجا حاضر مومن و ارمنی و گبر و نصارا و یهود\nگر تو خواهی که دم از صحبت ایشان زنی خاکپای همه شو تا تو بیابی مقصود\nای نظامی چه زنی حلقه درین دیر دور که ازین آتش سوزنده نه بینی جز دود\nعصمت بخاری و عرفی جوابش به تبدیل قوافی نوشته لیکن بست\nمانده قطعه عصمت اینست سه\nسرخوش از کوی خرابات گذر کردم دوش بطلیگاری ترسا بچه باده فروش\nپیشم آمد به سر کوچه پری رخساری کافری عشوه گری زلف چو زنار بدوش\nگفتم این کوی چه کویست و ترا خانه کجاست ای مه نو خم ابروی ترا حلقه بگوش"}
{"book": "adl0941", "page": 383, "text": "۳۷۸\nگفت تسبیح بخاک افکن زنار ببند سنگ بر شیشه تقوی زن پیمانه بنوش\nبعد از آن پیش من آتا بتو گویم سخنی راه بنمایم اگر بر سخنم داری گوش\nدین برافکنده و مدهوش دویدم در پیش تا رسیدم بمقامی که نه دین ماند و نه هوش\nدیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست از خم باده عشق آمده در جوش و خروش\nبی می و مطرب و ساقی همه در عیش و سرور بی می و جام و صراحی همه نوشانوش\nچون سر رشته ناموس برفت از دستم خواستم تا سخنی پرسم ازو گفت خموش\nاین نه کعبه است که بی پا و سر آئی بطواف وین نه مسجد که چنین بی ادب آئی بخروش\nاین خرابات مغانند در ورندانند از دم صبح ازل تا بقیامت مدهوش\nنظامی اگر چه بدربارهای مختلف علاقه مندی داشت و مثنویها\nهم بفرمایش سلاطین نوشته لیکن قصیده را از مدح پاک داشته\nبمردم تعلیم نمود که این صنف نفیس شاعری هم بدرد دیگر امور مفیده\nانسانیه خورده میتواند لیکن افسوس که بر نقش قدمش کسی نرفته\nو قصائد الان نیز کما کان در چرک سوال و چاپلوسی آلوده هستند\nدر فضای مدارات رکاب\nوفادونیا بخیال حبوط\nخاک با هم متونا دونیا جبیں"}
{"book": "adl0941", "page": 384, "text": "۳۷۹\n\nشاعری نظامی\nنظامی شاعری را چه قدر ترقی داد و در آن کدام کدام جدتها پیدا کرد؟ ما میخواهیم که جواب این سوالات را بتفصیل شرح بدهیم. لیکن مناسبت که اوّل همه را مجملاً بطور فهرست بیان کنیم تا همه امور یکجا پیش نظر بشوند و سپس بتفصیلات می پردازیم :-\n\nفهرست خصوصیات\n١ :- جامعیت (هر صنف شاعری را ترقی داده)\n٢ :- زور کلام\n٣ :- بلاغت\n٤ :- جدت استعارات و تشبیهات :-\n٥ :- ایجاد و اختراع و قوت تخیل :-\n٦ :- اولیات یعنی بسیار چیزهائیکه خودش ایجاد کرده -"}
{"book": "adl0941", "page": 385, "text": "۳۸۰\n\nتفصیلات\n\nجامعیت - شعرای ایران عموماً یک صنفی بوده‌اند\nمثلاً فردوسی مرد میدان رزم است در شاعری عشقیه\nکمالی ندارد. سعدی پیمبر شاعری اخلاق و غزل است\nلیکن در رزم هیچ. چنانچه در بوستان حکایت شاطر\nاصفهانی بطرز سکندرنامه نوشته و همه زور طبیعت را صرف\nنموده مگر زضعف پیری را یت کرده نتوانسته اگر یک مصرع\nخوب زور دارد مگر مصرع ثانی خیلی پست افتیده خیام\nصرف فلسفی است و حافظ عاشق محض غزل گو بر عکس نظامی که\n(رزم، بزم، فلسفه، غزل، اخلاق) همه را نوشته ولا\nجواب نوشته البته در میدان مدح قلم برداشته نتوانسته\n، لیکن مدح هیچ شاعری نیست اگر یک شاعر چاپلوس\nنباشد چه عیب؟\nبر انواع شاعری نظامی صنف واز بحث در آتی می‌آید\nشعرای همعصر او این جوابیه سعدیست ۵هـ.ق"}
{"book": "adl0941", "page": 386, "text": "۳۸۱\nاولیات ـ نظامی موجد بسیار چیزها ست ـ\nمثلاً از همه شعرا بیشتر در پنج بحرهای مختلفه مثنویها نوشت\nکه تا امروز تقلید شر عام است ـ\nو شعرای بزرگ ازان سر تابی کرده نمیتوانند چنانچه\nبر خمسه شان جمله شعرای نامدار خمسه داشته اند ـ\nنظامی بحرهای مخزن الاسرار و هفت پیکر را در مثنوی\nداخل نمود ـ نظامی از همه بیشتر در یک مثنوی (مخزن\nالاسرار) پنج نعت نوشت و بهر نعت یک رنگ خاصی داد ـ\nمباحث فلسفی را اول پیراهن نظم پوشایند ـ\nاز همه اوّل خا که ساقی نامه را کشید ـ\nو از همه بیشتر قصیده را از مدح و چاپلوسی پاک نمود ـ\nزور کلام ـ کلام شعرا مقدم از نظامی تا بحد صفائی استادگی\nشستگی ممدود بوده در آنوقت کمال شعر مرتب و شاعرا\nبهمین صفات می سنجیدند نظامی اوّل شخصی است که در\nتراکیب چستی و در کلام زور بلند سلاست شان و شوکت پیدا کرد"}
{"book": "adl0941", "page": 387, "text": "۳۸۲\nنور در نظم و نثر عرفی وابوالفضل مشهود است مگر بر هر دو پرتو\nنظامی نمایان است حتی طغرا تصریح نموده که ابوالفضل سکندر\nنامه را پیش رو نهاده نثرش کرده.\nتا عصر فردوسی زبان عام و مکالمه فارسی خالص بوده\nو همین فارسی زبان مثنوی هم بوده ولی قصائد که مقصد\nشان الفاظی و اظهار قابلیت نیز میباشد. بترکیب\nوالفاظ عربی بکثرت مادی میباشند باز چون علوم عربیه\nخانه بخانه تعمیم یافتند زبان روزمره هم فارسی مخلوط بالفاظ\nعربی قرار یافت. در ین‌وقت جدا کردن الفاظ عربی\nاز فارسی مرادف بود به بی اثر و بد مزه ساختن آن بدینجهت\nنظامی در ینخصوص بر قدم فردوسی نرفته زبانی را که در ملک\nو قوم رواج داشت استعمال نمود لیکن نکته سنجی اش\nاینست که حرف همان الفاظ عربیه را می آرد که در تمام زبان\nفارسی یک لفظ هم معنی اش بآن شان و شوکت و انداز\nپیدا شده نمیتواند."}
{"book": "adl0941", "page": 388, "text": "۳۸۳\nهمین سر است که اگر شاعری مضمون نظامی را در الفاظ\nخود بیان کردن میخواهد شان اولینش قائم نمیماند . مثلاً\nنظامی در تعریف کمند میگوید:\nکمند اژدهای مسلسل شکنجه دهن باز کرده به تاراج گنج\nسعدی همین مضمون را با لفاظ خود میگوید :\nبصید هژبران پرخاش ساز کمند اژدهای دهن کرده باز\nاین دو شعر در مضمون و معنی فرقی که دارد ما ازان بحث نداریم\nلیکن بر ساخت الفاظ و ترکیب غور باید کرد که بکدام درجه\nفرق است ! در کلام سعدی الفاظ پرزور و ترکیب ها\nچست «مسلسل شکنجه تاراج گنج» کجا؟\nباید مضامین که در سعدی فردوسی ، نظامی مشترک اند\nبا هم موازنه نشوند ! قطع نظر از بلاغت کلام نظامی در شکوه\nو شان الفاظ و چستی تراکیب و حسن نظم و نسق علانیه فائق\nبنظر میخورد ـ ما محض برای نمونه حرف یکدو امثله درج\nذیل مینمائیم . فردوسی ذات خداوند و عالم روحانی"}
{"book": "adl0941", "page": 389, "text": "٣٨٤\nغیر عنصری را خارج از حد ادراک میگوید ، بدین اسلوب\nنیابد بد و نیز اندیشه راه که رو برتر از نام و از جایگاه\nسخن هرچه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه و جان وخرد\nازین پرده برتر سخن گاه نیست به هستیش اندیشه را راه نیست\nو نظامی همین مضمون را بالفاظ ذیل ادا میکند .\nاساسیکه در آسمان و زمین است باندازه فکرت آدمی است\nشود فکرت اندازه را رهنمون سر از حد اندازه نارد برون\nبهر پایه دست چندان رسد که این پایه حد به پایان رسد\nچو پایان پذیرد حد کائنات نماند در اندیشه دیگر جهات\nنیندیشد اندیشه افزون ازین که هستی تهی بلکه بیرون ازین\nو قریب بهمین مضمون این اشعار هستند.\nچنان برکشیدی و بستی نگار که به زان نیارد خرد در شمار\nچنان بستی این طاق نیلوفری که اندیشه را نیست زو برتری\nچنان آفریدی زمین و زمان همان گردش انجم و آسمان\nکه چندانکه اندیشه گردد بلند سر خود برون ناورد زین کمند"}
{"book": "adl0941", "page": 390, "text": "٣٨٥\nشاید در خیالتان برسد که درین زمانه بسیار الفاظ فردوسی\nنا مانوس شده اند و نظامی بجای آن الفاظ مروجه استعمال\nمیکند و نیز اینکه نظامی را موقع حاصل است که در جائیکه بالفاظ\nفارسی شان و شکوه پیدا نشود بالفاظ عربی پیدا بکند مگر فردوسی\nاز زنجیر التزام خود پا بیرون کشیده نمیتواند لیکن این خیال\nصحیح نیست نظامی در جائیکه در زبان فردوسی (فارسی خالص)\nکلام میکند هم این تفوقش قائم میباشد. ابتدائی عناصر و ترکیب\nآنها را هردو در فارسی خالص نوشته اند --:-- فردوسی سه\nاز آغاز باید که دانی درست سر مایه گوهران از نخست\nیکی آتشی بر شده تابناک میان باد و آب از بر تیره خاک\nنخستن که آتش بجنبش دمید زگرمیش بس خشکی آمد پدید\nوزان پس زآرام سردی نمود زسردی همان باز تری فزود\nچو این چار گوهر بجا می آمدند زهر سپنجی سرای آمدند\nگهر ها یک اندر دگر ساخته زهر گونه گردن برافراخته\nیعنی گوهر (عناصر) باین صورت پیدا شدند : اوّل سپند"}
{"book": "adl0941", "page": 391, "text": "٣٨٦\nآتش سپس باد باز آب و در آخر خاک پیدا شد. از حرکت\nآسمان آتش و از حرارت آتش یبوست پیدا شده بعد ازآن\nبه سکون برودت وجود یافت و برودت رطوبت را زائید\nو این عناصر مرکب گشته بنای عالم را نهادند -\nنظامی سه\nز گشت سپهر آتش آمد پدید سرمایه گوهران از نخست\nیکی آتشی برشده تابناک میان باد و آب از بر تیره خاک\nاز فردوسی است نخستین که آتش جنبش دمید زگرمیش پس خشکی آمد پدید\nوزان پس زآرام سردی نمود زسردی همان باز تری فزود\nچو این چار گوهر بجای آمدند ز هر سپنجی سرای آمدند\nگهر ها یک اندر دگر ساخته زهر گونه گردن برافراخته\nدرین اشعار سوای امر، مرکز، مزاج. دیگر همه الفاظ فارسی\nهستند لیکن بلندیکه در الفاظ و ترکیب نظامی هست در اشعار\nفردوسی نیست شانیکه از الفاظ (گشت ، سپهر ، یزد، نهاد\nگراینده ، مغاک ، نغز) و حسن ترکیب آنها پیدا شده"}
{"book": "adl0941", "page": 392, "text": "۳۸۷\nاز صاحب مذاق صحیح پوشیده نیست سه\nهمین مضمون را بموقع دیگر چنین مینویسد سه\nنخستین طلسمی که پرداختند ز باین بود و ترکیب زو ساختند\nچو نیروی جنبش در د کرد کار با فسردگی زود آمد بخار\nاز و هرچه خشبنده و پاک بود سزا وار اجرام افلاک بود\nدگر بخش ها کان بلندی نداشت بهر مرکزی مایه میگذاشت\nیکی بخش از و آتش روشن است که بالاترین طاق این گلشن است\nدگر بخش از و باد جنبیده بخوا که تا او نه جنبد نداند گواست\nسوم بخش از و آب را دق پذیر که هستش از ا دق گری ناگزیر\nدرین اشعار اکثر اصطلاحات فلسفی را بجای عربی\nبالفاظ فارسی ادا کرده اند که از نقشه ذیل معلوم میشود:-\nعربی فارسی عربی فارسی\nقوۀ حرکت = نیروی جنبش قسر = افسردگی\nنوع = بخش ماده = مایه\nمتحرک بالطبع = جنبیده خو سیال = راوق پذیر"}
{"book": "adl0941", "page": 393, "text": "۳۸۸\n\nاگر اشعار نظامی را به سعدی مقابله بکنیم این فرق واضختر\nمیشود . مثلا نظامی انقلابات زمانه وحیرت انگیزى واقعا\nعالم را بدین طرز ادا مینماید سه\nفلک بر بلندی زمین بر مغاک یکی طشت خون شد یکی طشت خاک\nنوشته برین هردو آلوده طشت ز خون سیاوش بسی سرنوشت\nهمین مضمون را سعدی چنین میگوید سه\nزدم تیشه یکروز بر تل خاک بگوش آمدم نالهء دردناک\nکه زنهار اگر مردی آهسته تر که چشم و بناگوش رویت و سر\nجوانی شد و زندگانی نماند جهان کوهمان چون جوانی نماند\nحسرت عهد شباب را هردو یشان تصویر نموده اند .\nنظامی سه\nچو باد خزانی در افتد بباغ زمانه دهد جای بلبل بزاغ\nبود برگ ریزان چو شاخ بلند دل باغبان زان شود دردمند\nبنال ای کهن بلبل سالخورد که رخساره سرخ گل گشت زرد\nدو تاشد سهی سرو آراسته که دیوار شد از باغ آراسته"}
{"book": "adl0941", "page": 394, "text": "۳۸۹\nفروماند دستم زمی خواستن گران گشت پایم زبرخواستن\nتنم گونه لاجوردی گرفت گلم سرخی انداخت زردی گرفت\nهیون رونده زره ماند باز ببالین که آمد سر مرانیاز\nسعدی ۷\nچو باد صبا بر گلستان وزد چمیدن درخت جوان را سزد\nنه زیبد مرا با جوانان چمید که بر عارضم صبح پیری دمید\nشما رست نوبت برین خوان نشست که ما از شبنم بشستیم دست\nگل سرخ رویم نگه از اناب فرو رفت چون زرد شد آفتاب\nگلستان ما را طراوت گذشت که گلدسته چوب تر مرد گشت\nقوت تخیل - در تمام مواقع نازکی و مشکل شاعری صنایعها\nعجیب و غریب وجدنت واختراعاتش بالكل عيان هستند\nدر خاک کشیدن قصه در ترتیب واقعات در تمهید در واقعه\nنگاری در بندش مضامین در تشبیهات و استعارات\nدر مبالغه ها غرض در هر جا یک اندازه تازه بنظر میخورد و ثابت\nمیشود که قوه مخیله اش بیحد قوی است مثال (۱) در مدح"}
{"book": "adl0941", "page": 395, "text": "۳۹۰\nپادشاه تمهید میبردارد سه\nعلم برکش ای آفتاب بلند خرامان شو ای ابر مشکین پرند\nبنال ای دل رعد چون کوس شاه بخند ای لب برق چون صبحگاه\nببار ای هوا قطره ناب را بگیرای صدف در کن آن آب را\nبرا ای در از قعر دریای خویش بتاج سر شاه کن جای خویش\nاین تمهید را بر بنای خیال قدیم که (از گرمی آفتاب بخار\nبالا میشود ، و از ان ابر پیدا میشود ابر میبارد و قطرانیکه\nدر دهان صدف میچکد گوهر میگردند) گفته است ـ\nواقعه صرف اینقدر است که (تاج پادشاه جواهر نگار\nاست) لیکن شاعر بقوت تخیل همین سخن را بدینصورت می بندد\nکه گردش کار خانه عالم صرف برای ترقی دادن اوج\nو شان پادشاه است باز قوت مخیله اش ازینهم بلند\nپرواز میکند بزور ممدوح خود جمله عالم را محکوم خویش می بیند\nازین است که با نداز آمرانه آفتاب ، رعد ، برق ، وهوا را\nاحکام میدهد که هر یک وظیفه های خود را ادا کرده"}
{"book": "adl0941", "page": 396, "text": "۳۹۱\nمروارید تیار کنند تا بر تاج شاهی زده شوند . با اینهمه نیزه\nبیان شوکت الفاظ در وبست بندش نظر بیندازید که\nگویا عالم طلسم است که جلوه نموده و باز فکر کنید که بچه لطافت\nو حسن کیفیت های مختلفه را یگان یگان در یک مصرعه\nجای میکند - \nمثال - ۲ - در سکندر نامه بار بار طلوع و غروب آفتاب را\nبحیثیت بیان واقعه نوشته است لیکن در هر بار یک\nپیرایۀ تازه قائم کرده یکجا مینویسد سه\nچو یاقوت خورشید را دز دبر بیا قوت جستن جهان پی فشرد\nبدزدی گرفتند مهتاب را که این برد این گوهر ناب را\nچونکه بعد از آفتاب مهتاب سر میکشد آنرا دزد گرفته در جای\nدیگر میگوید سه \nکه چون آتش روز روشن گذشت پراز دود شد گنبد تیره گشت \nدگر روز کین ساقی صبح خیز زمی کرد بر خاک یا قوت ریز\nشب از ماه بر بست پیرایۀ شکفتی بود نور در سایه"}
{"book": "adl0941", "page": 397, "text": "۳۹۲\nچو خورشید بر زد سر از گنج نیل فرو شست گردون غبار از پیل\nچو در برقع کوه رفت آفتاب سر روز روشن فرو شد بخواب\nشب تیره چون اژدهای سیاه زماهی برآورد سر سوی ماه\nسیه کرد بر شب روان راه را فرو برد چون اژدها ماه را\nسپاه سحر چون علم برکشید جهان حرف شب را بقلم در کشید\nچو سلطان شب چتر بر سرگرفت سواد جهان راه عنبر گرفت\nستاره چنان گنج از زر فشاند که مهدر زمین گاو بر گنج راند\nکه چون شاه چین صبح را بار دا عروس عدن در بدینار دا\nچوشب بر سرآورد کحلی پرند سرمه در آمد به مشکین کمند\nاستعارات و تشبیهات ـ در خصایص شاعری نظامی جدت\nاستعارات و تشبیهات خصوصیتی بسیار روشن است . استعارات\nو تشبیهات اگر صرف بغرض تفنن طبع وحسن کلام آورده شود\nیک امر غیر مهم است لیکن اثر بعض استعارات و تشبیهات\nبر اصل مضمون می افتد بعضی زور مضمون را دو بالا میکند\nمقصدیکه در صفحات ادا میشود با ستعاره یا تشبیه بیک لفظ"}
{"book": "adl0941", "page": 398, "text": "۳۹۳\nذهن نشین میگردد پیش نظر سامع تصویر واقعه چنان جلوه گر\nمیشود که به ترکیب دیگر امکان نداشت استعارات و تشبیهاتی\nاین رقم در کلام شعراء دیگر بسیار کم هستند ولی کلام نظا\nازینگوہر ہاے آبدار صدف وار لبریز است - مثلاً وقتیکه\nدار ازخم خورده افتید این واقعه را چنین ادا کرده -\nنسب نامهٔ دولت کیقباد ورق بر ورق برد هرسوی باد\nدارا پادشاه آخرین سلسله کیانی بوده از مرگش گویا تاریخ\nاین خاندان عظیم الشان گم شد تشبیه مضمون ہذا را بکدام\nدرجه موثر و بلند نمود ؟ دارا را نسب نامهٔ خاندان کیانی\nگفته یعنی چنانچه در نسب نامه اسمای تمام خاندان نوشته میباشد\nوجود دارا ہم وجود ہمہ خاندان را حاوی بوده چنانچه محض\nبدیدار شش عظمت و شوکت مجموعی کیقباد کینخسرو کیکاوس\nپیش نظر استاده میشود - باز مرگ او را بدین الفاظ بیان نمود\nکه یک یک ورق نسب نامهٔ کیانی را باد برد . همین مضمون\nرا بذریعهٔ یک تشبیه دیگر ادا نموده :\n\nحصه اول شعرالحجم صفحه ۶۰۰ جلد مطبوعه"}
{"book": "adl0941", "page": 399, "text": "٣٩٤\n\nبهار فریدون و گلزار جم زباد خزان گشت تاراج غم\nوقتیکه سکندر نعش نیم مرق دارا را بر زانوی خود گرفت\nتصویرش چنین میکشد\nنخسته را بر سر ران نهاد شب تیره بر روز رخشان نها\nچون سکندر بدارا جواب گستاخانه نوشت بزبان دارا\nمیگوید\nاز ان ابر عاصی چنان ریزم آب که نارود گردست برآفتاب\nوقتیکه سکندر بر یک سردار حبشی هجوم برده صولت و تیزی\nحمله اثر ا چنین ادا مینماید\nکبک دری چون درآید عقاب چگونه جهد برزمین آفتاب\nاز ان تیز تر حشری دیو سپیتن به تندی درآمد به آن اهرمن\nدرینجا بلاغت را دقت کنید که ابتدا تشبیه نکرده بلکه اول\nبه مخاطب میگوید که خودت میدانی که عقاب بر کبک چسان\nهجوم میکند و آفتاب زمین را چطور دفعتاً فرامیگیرد ؟ پس\nازین اسلوب مقصدش این است که این کیفیت اول در د"}
{"book": "adl0941", "page": 400, "text": "٣٩٥\nمخاطب خوب جایگیر میشود . بعد ازین میگوید که سکندر بر سر آن دیو از بنهم تیز تر و شدید تر هجوم برد اگر از کیفیت خواص حمله قطع نظر کرده شود نیز تشبیه دادن سکندر به آفتاب و حریفش را بزمین خیلی موزون است و تشبیه مرکب این لطف را دو بار مینماید -\nچون سکندر بر یک پهلوان روسی کمند انداخت دران موقع میگوید\nکمند عدو بند را شهریار بینداخت چون چنبر روزگار\nگفتن این بود که سکندر چنین کمند انداخت که بهیچصورت حریف خلاص شده نمیتوانست این مضمون را به تشبیه چنبر روزگار چقدر پرزور ساخته است\nرسول الله صلی الله علیه وسلم در فرمانیکه بخسرو پرویز نوشته بودند موافق قاعده عرب اسم مبارک خود را از نام خسرو پیشتر نوشتند خسرو چون فرمان مبارک را باز کرد اسم منور رسول علیه السلامرا بر سر نامه دید چونکه در عام تحریراً"}
{"book": "adl0941", "page": 401, "text": "٣٩٦\nهمیشه نام پادشاه پیشتر نوشته میشد این را دید سخت\nبقهر آمد و فرمان مبارک را پاره پاره نمود این واقعه\nرا نظامی در شیرین و خسرو نوشته و برهمی و قهر خسرو را\nبدین تشبیه تصویر نموده سه\nچو عنوان گاه عالمتاب دید تو گفتی سگ گزیده آبرا دید\nقاعده است که سگ گزیده آب را دید بسیار بیجا میخورد\nحالا بر تمام اجزای تشبیه دقت بکنید با فرمان مطهر رسول علیه\nالسلام آب شیرین است و خسرو چون بفرمان مبارک سوء\nادبی نموده شاعر آنرا سگ نجس میداند و یک دلگرفتگی\nو روی و برهمی سخت از حالت مخصوصۀ سگ گزیده شدیدتر\nشده نمیتواند .\nاگر این همه امور زیر نظر گرفته شوند آشکار میشود که این\nمضمون را چنانچه که این تشبیه ادا نموده بصورت دیگر هرگز\nممکن نبوده ـ خصوصیات قدما و متاخرین جدا جدا هستند\nازین امر واقعه نکار ممکن نیست که اگر چه کلام متاخرین بمقابله"}
{"book": "adl0941", "page": 402, "text": "۳۹۷\nمتانت و پختگی وجزالت متقدمین سبک معلوم میشود\nولی تا هم متاخرین بعضی خصوصیات قابل رشک دارند از آنجمله\nیک لطافت تشبیهات و نزاکت استعارات است قدما\nاز اشیاء گرد و پیش تشبیهات بسیار ساده پیدا و استعارات\nهم ساده استعمال میکردند لیکن در عصر متاخرین تمدن خیلی\nترقی نموده احساسات انسانی را بیحد نازک و لطیف ساخته\nبود بناءً علیه نزدشان تشبیهات قدمابی مزه شده بودند\nاین مسئله را بمثال مادی بدینطریقه حل کنید که وقتیکه\nتمدن یک قوم در حالت ابتدای میباشد آن بوی خیلی\nتند و تیز را پسند میکند، و بوی نازک و لطیف بدماغ\nآن اثری نمی نمایند ازین جهت که عرب مشک وعنبر را\nو هندو ناز بو را پسند میکردند لیکن امروز که در هر چیز\nلطافت حکمفرماست بعضی دماغ از بوی مشک و نازبو\nپریشان میشوند ، برایشان عطر گلاب وکیوژہ بکارست\nبلکه آنقدر عطرهای لطیف تر که بعض مردم از بوی آن"}
{"book": "adl0941", "page": 403, "text": "۳۹۸\nهیچ محسوس نمیشود مرغوب بستند حال استعاره و تشبیه هم\nبهمین می ماند لطافت استعاره و تشبیه خاصه متاخرین است\nمثلاً قدما چهرهٔ محبوب را بآفتاب تبسم او را بخنده صبح\nتشبیه میدانند لیکن شاعری موافق مذاق متاخرین\nمیگوید ع\nصبح ز خورشید رخت خندهٔ\nیعنی صبح نام یک خنده خورشید رخت میباشد ـ اعنی\nصبح خود اسمی است برخندهٔ معشوق ـ\nموجد این لطافت و نزاکت استعاره و تشبیه نظامی\nاست نظامی آنقدر بکثرت تشبیهات لطیف و استعارات\nنازک ایجاد کرده که در کلام یکی از شعراء متاخرین نیز یافت\nنمیشود . چند امثله ملاحظه شوند ـ\nبباغ شعله ور دهقان انگشت بنفشه می درود و لاله میکشت\nمقصد این بود که در منقل چون آتش در میگیرد دود کم میشود\nو شعله بلند میگردد مگر آنرا چنین ادا میکند که دهقان انگشت"}
{"book": "adl0941", "page": 404, "text": "۳۹۹\nدر باغ شعله بنفشه را در و کرده لاله را میکاشت \nدر آمد نقشبندی مانوی دست زمین را نقشه های بوسه بست\nمطلب اینکه وقتیکه سام بدر بار حاضر شد حسب قاعده زمین\nرا بوسه داده می آمد \nبنوشین لب آن جام را نوش کرد زلب جام را حلقه در گوش کرد\nبوقت نوشیدن پیاله هئیت لب مانند حلقه میشود بناء\nپیاله را حلقه بگوش قرار داده \nهوا بر سبزه ها گوهر گسسته زمرد را بمروارید بسته\nشبنم را بمروارید و سبزه را بزمرد شبیه گفته بنابرین میگوید\nکه هوا که بر سبزه شبنم را پاشیده چنان می نمود که در زمرد مروارید\nنشانیده است \nز گیسو گه کمر میکرد و گه تاج بدان تاج و کمر برگشته محتاج\nمعشوقه گیسو ها را گاه بسر بسته میکند و گاه آویزان میگذارد\nآنرا بتاج و کمر تشبیه داده \nدر وصف قلم :-ع  مشک در جیب و لعل در دامان :"}
{"book": "adl0941", "page": 405, "text": "٤٠٠\nهمکنار شدن عاشق و معشوق\nشبا روزی دگر خفتند مدهوش بنفشه در سر و نسرین در آغوش\nجواب دادن نوشابه\nبپاسخ نمودن زن هوشمند ز یاقوت سربسته بکشاد بند\nازان سیم گون سکه نوبهار درم ریز او بر لب جویبار\nشکوفه های اول بهار را سکه بهار گفته\nبباریدن ابر کافور بار سمن رسته از دسته های چنار\nبرف بر برگهای چنار بدین میماند که بر دسته های چنار\nگل سمین شگفته باشد\nسمنبر غافل از نظاره شاه که سنبل بسته بد بر نرگسش راه\nواقعه این است که شیرین برای غسل نمودن زلفها را بچهره\nخود گذاشته بود و خسرو او را تماشا میکرد - یعنی شیرین\nاز نظاره خسرو خبر نبود که (سنبل) (گیسو) راه نرگس\n(چشم) را بسته بود\nکشاده طاق ابرو تا سر دوش کشیده طوق غبغب تا بناگوش\n\nحصه اول ختم بالخیر ... ۴۰۱ حصه علیین شیرین"}
{"book": "adl0941", "page": 406, "text": "٤٠١\n\nخواب نرگس خمار دیده او ناز شیرین درم خریده او\nچو سر فرق آب می انداخت ازو فلک بر ماه مروارید می بست\nسمن ساقی و نرگس جام بر دست بنفشه در خمار و سرخ گل مست\nبنفشه تاب زلف افکنده بردوش کشاده باد نسرین را بنا گوش\nگونه گونه گلی شگفته در و سبزه بیدار آب خفته درو\nبعضی اوقات مقصود از تشبیه هیئت و عظمت میباشد. هیچ\nشاعری تشبیهات این رقم را از نظامی بلند تر بلکه مساوی\nهم پیدا نکرده مثلاً سه\nکمند اژدها می مسلسل شکنج دهن باز کرده بظاراج گنج\nزمین کو بساطی بد آراسته غبار می شد از جای بر خواسته\nدر ان دجله خون بلند آفتاب چو نیلوفر افگند زورق در آب\nز شمشیر برگشته جای نبود که در خاروی اژدهایی نبود\nزخم را به غار و شمشیر را باژدها تشبیه داده سه\nای مدنی برقع مکی نقاب سایه نشین چند بود آفتاب\nتاج تو و تخت تو دارد جهان تخت زمین آمد و تاج آسمان"}
{"book": "adl0941", "page": 407, "text": "٤٠٢\nز بس خون که گرد آمد اندر مغاک چو گوگرد سرخ آتشین گشت خاک\nنهنگ خدنگ از کمین کمان نیاسود بر یک زمین یک زمان\nسر بزرگ رنگینی و لطافت شاعری درین است که اشیای\nغیر ذی روحرا صاحب ادراک قرار داده بآن افعال ارادیه\nرا نسبت میکنند مثلاً عرفی میگوید\nنگفت و من شنیدم هر آنچه گفتند که در بیان نگهش کرد بر زبان تقدیم\nبشر چو نوبت خویش از نگاه باز گرفت فتاد سامعه در موج کوثر تسلیم\nیا مثلاً\nراضیم از نگه شوق که گوید همه با از زبان آنچه دم عرض تمنا ماند\nاگرچه متاخرین این طرز را خیلی ترقی داده اند و ازان اسلوبها\nخیلی بدیع و لطیف و رنگین پیدا کرده اند مگر موجد این طرز\nنظامی است در شیرین خسرو میگوید\nنهان با شاه میگفت آن بناگوش که مولای توام با حلقه در گوش\nچو سر پیچید گیسو مجلس آراست چو رخ گردید گردن عذرها خواست\nبگویم غمزه را تا وقت شب گیر سمندش را برقص آرد بیک تیر"}
{"book": "adl0941", "page": 408, "text": "٤٠٣\nبگویم زلف را تا یک فن آرد سگینش با رسن در گردن آرد\nهمین مضامین نظامی هستند که برای متاخرین شمع راه\nگشتند و در روشنییش سر سلسله آنسا سیب گوناگون\nبدست شان آمد وقتیکه نظامی بنسبت بنا گوش منظرنا\nبسته کرد که راز دارانه بپادشاه گفت پس یک شاعر\nبه بسیار آسانی آنرا بدینصورت تبدیل کرده میتواند ع\nزلف او خم شده در گوش سخن میگوید\nانواع شعر صدها میباشند لیکن اقسام مهمه شعر این سند\nاز میه، عشقیه، فلسفیانه، اخلاقیه، اظهار جذبات انرا\nتصویر مناظر نظامی ازین انواع هر قسم را گرفته و بمهارات\nکمالش رسانیده — در سکندر نامه تصریح نموده که\nحالات سکندر سه قسم هستند سلطنت، نبوت، فلسفه\nحکمت، ومن هرسه احوال آنرا بتفصیل ذکر خواهم نمود سه\nگرو پیش خوانند صاحب سریر ولایت ستان بلکه آفاق گیر\nگروهی ز دیوان دستور او بحکمت نوشتند منشور او"}
{"book": "adl0941", "page": 409, "text": "٤٠٤\nگروہی ز پاکی و دین پروری پذیرا شدندش به پیغمبری\nمن از بهر سه دانه که دانا فشاند درختی برومند خواهم نشاندی\nچنانچه در سکندر نامه بری واقعات کشور ستانی\nو در سکندر نامه بحری حالات پیغمبری و مباحث فلسفیانه\nمیباشند-\nدر زبان فارسی مسائل فلسفیانه را سوای ناصرخسرو\nدگر کس ادا نکرده چون ناصرخسرو اصطلاحات عربیه را\nبر قرار داشته خیال میرود که مضامین فلسفیانه در فارسی\nخالص ادا شده نمیتوانند و از حکمت علائیه بوعلی سینا\nهم تصدیق همین فکر میشود لیکن انصاف انیست که نظامی\nمسائل فلسفیانه را در فارسی بحدی آورده که اگر متاخرین\nتقلیدش میکردند ماجرا در زبان فارسی امروز یک لسان\nفلسفی میگشت-\nدر سکندر نامه بحری یک داستان خواص در خصوص\nمباحث فلسفیانه که مابین سکندر و حکماء یونان شده نوشتست"}
{"book": "adl0941", "page": 410, "text": "٤٠٥\n\nدر آن اقوال واراء ارسطو، افلاطون والیس بلیناس\nسقراط فرفوریوس هرمس را ذکر نموده یک حکیم هندوستان\nاز سکندر چند سوالات کرده بود جواباتش بزبان\nسکندر نوشته و همه این مباحث فلسفیه اصطلاحات\nرا بزبان فارسی ادا کرده است عربی الفاظ هم بار بار میآیند\nولی همینقدر که زبان نامانوس وساتیر ژند نگردد -\nیک حکیم ہند از اسکندر پرسیده بود که حقیقت نظر\nبد چیست ؟ در آن تأثیر از کجا می آید ؟ عام دستور است که\nاگر چیزی مرغوب خاطر می افتد باعث ترقیش میگردد\nبر عکس صاحب نظر که چیزی را پسند میکند آنرا خراب\nمینمایند سکندر گفت که چون انسان چیزی را می بیند از\nچشم شعاعها برآمده بر آن چیز می افتند و نظر از هوا میگذرد\nاگر ہوا سمیت داشته باشد شعاعها به سم آلوده شده\nزهر ناک میگردند و آن شی را نقصان میرسانند"}
{"book": "adl0941", "page": 411, "text": "٤٠٦\nازین قطع نظر نموده که سؤال و جواب هر دو طفلانه هستند\nدقت باید کرد که نظامی سخنان مذکور را بکدام الفاظ\nادا میکند سه\nدگر بار ہندو درآمد به گفت کهر کرد با نوک الماس جفت\nکه بر چشم بد شاهی ده مرا زچشم بد آگاهی ده مرا\nچه نیرو است در جنبش چشم بد که نیکوی خودرا کند چشم زد\nهمه چیز را کازمایش رسید چودیده پسندش فزایش رسید\nجز اورا که هر چند پسند آورد سروگردنش زیر بند آورد\nبهر حرفتی چونکه دیدیم ژرف درستی ندیدیم در هیچ حرف\nهمین یک کماندار شد از نخست بآماج که تیر او شد درست\nبگو تا چه نیزدست نیروی او\nجهاندار گفتا که طالع شناس چنین آرد از روی معنی قیاس\nکه بر هرچه گردد نظر جایگیر گذر بر ہوای کند ناگزیر\nبر آن چیز کار دنظر تاختن کند با هوای دمی ساختن\nبنز چون در آرد بآن رخت گاه هوا نیز یابد بر آن رخنه راه\nسوال عاقلانه و جواب طفلانه سمیت نظر بد به تجربه مسلسل و دلائل حقه ثابت و تحقیق حقیقتش وظیفه حکما\nاست مگر سکندر سمیت را بهوا انداخت حالانکه قطر نبرس بهمان هوا گذشته و نقصان نرسانده مجروح"}
{"book": "adl0941", "page": 412, "text": "٤٠٧\nہوا گر ہوائے بود سودمند در ارکان آن چیز ناید گزند\nمزاج ہوا گر بود زہرناک بیندازد آن چیز را در مغاک\nہوای بدست آنکه در چشم بدآرد ہمراہی چشم پر\nآری حکماء یونانرا متعلق به ((ابتداء موجودات و ترتیب))\nافلاک ، عناصر، سلسلہ علل » نقل نمود و در جملہ مباحث\nالفاظ عربی را خیلی اندک داخل کرده سه\nشاعری اخلاقی\nحصۂ بزرگ شاعری نظامی برا خلاق مشتمل است سوای\nمخزن الاسرار کہ خاص در اخلاق نوشته شده در دگر\nمثنویها نیز جابجا ہدایات اخلاقی نوشته چنانچه یکی از\nاصحاب ذوق ہمہ اشعار اخلاقیہ را چیده و ہر پنج گنج یکجا جمع\nو اخلاق را به (٣٥) عنوانات تقسیم کرده ہمہ اشعار شمرها\nرا کہ بیک عنوان علاقه داشتند زیر آن نقل نموده\nاست من یک نسخه خیلی خوشخط را که از کتبخانہ عالمگیری بود\nدر حیدرآباد دیده ام -"}
{"book": "adl0941", "page": 413, "text": "۴۰۸\nجذبات انسانی\nنظامی این نوع اہم و لطیف شاعری را بمرتبه رسانید\nکه در متقدمین سوای فردوسی دیگر هیچ دیده نمیشود و حق\nاین است که درینخصوص فردوسی نیز همسری آن را نمیتواند\nکرد فردوسی در هر موقع که جذبات را اظهار کرده حالات\nمعمولی و ساده را ادا کرده بر عکس نظامی که پهلوهای نهایت\nنازک و لطیف و دقیق را ابراز میکند مثلا چون دارا زخم\nخورده افتاد سکندر پیش او رفت دارا همراه او سخنهای\nحسرت ناک کرد درینموقع فردوسی همان کلام عام حسرت و\nعبرت را نقل نموده که فکر هر کس بان رسیده میتواند لیکن\nنگاه بلند نظامی به نکته های دقیق و نازک رسیده که\nوهم هر شخص تا بآن پرواز نمیتوان کرد سه\nدارا یک شخص عادی نبوده شاهنشاهی یک خطه\nمرکزی بزرگیست صدمه جانکاه شکست از دست ملازمین خود\nزخم خوردن در دلش خلش میکند بناء خیالات افسوس و"}
{"book": "adl0941", "page": 414, "text": "٤٠٩\n\nوحسرت و بیکسی در دلش هجوم دارند. با اینهمه نشئهٔ ادعا\nو غرور و تمکنت شاهنشاهی نیز بدماغ موجود است بناءً الفاظ\nغمزده و عاجزانه اش نیز در لهجهٔ صولت و رعب ادا میشوند\nآه های او هم نعرهٔ جنگ و نگاه های پر حسرتش نیز برق\nغضب هستند. نظامی تصویر این همه کیفیات را میکشد سه\n\nچو در موکب قلب دارا رسید ز موکب روان هیچکس را ندید\nتن مرزبان دید در خاک و خون کلاه کیانی شده سر نگون\nبه بازوی بهمن بر آسود مار ز روئین دژ افتاد اسفندیار\nبهار فریدون و گلزار جم ز باد خزان گشته تاراج غم\nنسب نامهٔ دولت کیقباد ورق بر ورق هر سوی برد باد\nسکندر فرود آمد از پشت بور در آمد به بالین آن پیل زور\nبه بالین گه خسته آمد فراز ز درع کیانی گره کرد باز\nخسته را بر سر ران نهاد شب تیره بر روز رخشان نهاد\nچو دارا برویش نگه کرد دید بسوز جگر آه از دل کشید\nچنین داد دارا بخسرو جواب که بگذار تا سر نهم من بخواب"}
{"book": "adl0941", "page": 415, "text": "٤١٠\nرها کن که در من رمائی نماند چراغ مراروشنائی نماند\nسپهرم بدان گونه پهلو درید که شد در جگر پهلوم ناپدید\nرما کن که خواب خوشم میبرد زمین آب چرغ آتشم میبرد\nسر سروران را رما کن زدست تو مشکن که ما را جهان خود شکست\nکه من زین ولایت کشادم کر تو خواه افسر از من بستان خواهر\nاگر تاج خواهی ربود از سرم یکی لحظه بگذار تا بگذرم\nمبین سرورانرا سر افگنده گی چنان شاه را در چنین بنده گی\nدر این بندم از رحمت آزاد کن بآمرزش ایزدی یاد کن\nچو گشت آفتاب مراروی زرد نقابی بمن در کش از لاجورد\nمگردان سر خسته را از سریر که گردون گردان بر آرد نفیر\nکه ای پهلوان کامدی سوی من نگهدار پهلو ز پهلوی من\nکه با آن پهلوان در یدم چومیغ همی آید از پهلوم بوی تیغ\nچه دستی که با ما درازی کنی بتاج کیان دست بازی کنی\nنگهدار دستت که دار است این نه پنهان چو روز آشکار است این\nزمین را منم تاج و تارک نشین بجنبان مرا تا نه بجنبد زمین"}
{"book": "adl0941", "page": 416, "text": "٤١١\nاین واقعه را فردوسی هم نوشته مکر بی زور و اثر آشکارا ازین موقع\nرا نقل میکنیم\nبر آنم که از پاک دادار خویش بیابی تو پاداش گفتار خویش\nیکی انکه گفتی که ایران ترست سرتاج وتخت دلیران تراست\nبمن مرگ نزدیک تر زانکه تخت بپرداخت تخت از نگون گشت بخت\nبرین ست فرجام چرخ بلند خرامش همه رنج و سردش گزند\nبمردی نگر تا نگوئی که من فزونم ازین نامدار انجمن\nبدو نیک و هر دو زیزدان شناس وزو دار تا زنده باشی سپاس\nنمودار گفتار من، من بسم برین داستان عبرت کهرسم\nکه چندان بزرگی و شاهی و گنج مرا بود از من بنده کس برنج\nهمان نیز چندان بسیج سپاه گران مایه اسپان وتخت وکلا\nهمان نیز فرزند و پیوستگان چو پیوستگان داغ دلخستگان\nزمین زمان بنده بود پیش من چنین بود تا بخت بدخویش من\nچو از من همان بخت بیگانه شد همه کاخ و ایوان چه ویرانه شد\nزنیکی جدا مانده ام زین نشان گرفتار در دست مردم کسان\n\nجدول صفحه المع ... مجدداً سعید"}
{"book": "adl0941", "page": 417, "text": "٤١٢\n\nز فرزند و خویشان شده ناامید\nسیه شد جهان دیدگانم سپید\nز خویشان کسی نیست فریادرس\nامیدم بپروردگارست و بس\nبدین گونه خسته بخاک اندرم\nز گیتی بدام هلاک اندرم\nبرین است آئین چرخ روان\nاگر شهریاری دگر پهلوان\nبزرگی بفرجام هم بگذرد\nشکارست و مرگش همی بشکرد\nسکندر ز دیده ببارید خون\nبران شاه خسته بخاک اندرون\nچو دارا بدید از دل درد روی\nسرشک روان بر رخ زرد روی\nبدو گفت مکری کز وسود نیست\nز آتش مرا بهره جز دود نیست\nمناظر - مناظر قدرت را جابجا نوشته و هر جا نوشته تصویر\nحالت طبیعی را کشیده در مناظر قدرت مضمون باغ و بهار یک\nموضوع عامست که همه شعرا بالای آن طبع آزمائی نموده داد\nسخن داده اند لیکن نظامی درینموضع هم از همه جدا وز همه فائق است\nجمله شعرا بر نشان دادن کیفیت بهار اکتفا کرده اند لیکن نظامی\nبرین اضافه کرده که یکشخص رنگین مزاج را در ایام بهار بچه درجه\nیک مخموریت حاصل میگردد، مثلا او در باغ میرود بگلها باز\n\nحصه اول ختم و طبع حصه دوم شروع شد"}
{"book": "adl0941", "page": 418, "text": "۴۱۳\nمیکند گلدسته ها ساخته بر درختها می پراند . بر کنار نهر نشسته\nشکوفه ها را کنده بآب روان می اندازد بر لب حوض فرش گل\nسمن هموار کرده و معشوق را در بغل گرفته حلقه های زلفش\nدر گردن خود می اندازد واز دنیا آزاد میگردد از مرغان\nچمن میفرماید که هان ! باز بهمان کیفیت پرواز کنید و برساز\nدست زده از خود میرود سه\nبیا باغبان خرمی ساز کن گل آمد در باغ را باز کن\nنظامی به باغ آمد از شهر بند بیارای بستان به چینی پرند\nز جعد بنفشه برانگیز تاب سر نرگس مست برکش ز خواب\nدرختان شگفتند در طرف باغ برافروخته هر گلی چون چراغ\nزسیمای سبزه فرو شوی گرد که روشن بشستن شود لاجورد\nبه مرغ زبان بسته آواز ده که پرواز پارینه را ساز ده\nسراینده کن نالهٔ چنگ را برآور برقص این دل تنگ را\nسر زلف معشوقه را حلقه ساز برافکن زگردن خود این طوق باز\nنظامی مضمون را بجای خبر بصورت انشا در گرفته که این طرز بلیغ ترست ۱۳"}
{"book": "adl0941", "page": 419, "text": "٤١٤\n\nریاحین سیراب را دسته بند برافشان ببالای سروبلند\nاز آن سیم گون سکه نوبهار درم ریز کن برلب جویبار\nبه پیرامن هرگه آب گیر زسوسن درافکن بساط حریر\nعشقیه - مایه نازش شعرایران شعر عشقیه است . بی شبهه که\nشاعری ایرانی معاملات عاشقی وعشق وراز و نیاز را\nبیک رنگینی ودلفریبی فوق العاده ادا کرده که هیچ زبان\nدنیا آن را نتوانسته، برای این صنف شاعری غزل را\nمخصوص نموده اند که موجدش شیخ سعدی است\nاگرچه اسما غزل پیشتر از انهم وجود داشت ولی انصاف\nاینست که آن غمره های پیرانه قدما میباشند .\nلاریب موجد غزل سعدی است لیکن ایجاد\nکردن روح روح اصلی غزل یعنی شاعری عشقیه کارنامه\nخاص نظامی است. مثنویهای عشقیه از نظامی هم\nپیشتر نوشته شده که ازان جمله یوسف زلیخای فردوسی\nهنوز هم موجود است و غزل های قدما همن مثنویهای\n\nحصه اول شعر العجم تالیف شبلی نعمانی مرحوم"}
{"book": "adl0941", "page": 420, "text": "٤١٥\nشان است ۔\nنظامی بنیاد شاعری عشقیه را چه طور انداخت\nو آن را بکدام درجه ترقی داد ؟ تفصیلش حسب ذیل است\n۱ : - برای ادا نمودن خیالات عشق و عاشقی یک خواص\nزبان در کار است که الفاظش نازک ، لطیف\nو شیرین و استعارات و تشبیهاتش مخصوص بوده\nباشند و در اداء و دل آویزی و دلفریبی باشند این\nخواص زبان را نظامی ایجاد کرده اگر مثنویهای عشقیه\nقدماء را با مثنویهاے نظامی مقابله کرده شود این فرق\nزبان صاف ظاہر میگردد\nمهمات مضامین غزل بقرار ذیل اند . وصف حسن معشوق کرشمه ہاے\nاداء و ناز و غمزه ۔ بیان اعضای مختلفه و تشبیهات آنها\nمعاملات عاشق و معشوق (( یعنی راز و نیاز ، اصرار و\nانکار ، سوال و جواب تخر و غرور وغیره )) نظامی این تمام\nمضامین را بایندرجه وسعت و تنوع و رنگینی و لطغات ادا"}
{"book": "adl0941", "page": 421, "text": "٤١٦\nکرده که یک شعرش برای صدها غزل ها سرمایه میگردد چند\nمثالها مذکور میشود غسل کردن شیرین ـ\nچوقصد چشمه کرد آن چشمه نور فلک را آب در چشم آمد از دو\nپرند آسمان گون درمیان زد بشد در آب و آتش در جهان زد\nتن صافش که می غلطید در آب چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب\nچو بر فرق آب می انداخت بازو فلک بر ماه مروارید می بست\nزهر سو شاخ گیسو شانه میکرد بنفشه بر سر گل دانه میکرد\nدر آب انداخته از گیسوان شست نه ماهی بلکه ماه آورده در دست\nشیرین زینت کرده پیش خسرو می آید ـ\nپس آنگه ماه را پیرایه بربست نقاب آفتاب از سایه بربست\nفروپوشید گلناری پرندی برویش شاخ گیسو چون کمندی\nسر آغوشی بر آموده بگوهر به اسم چینیان افگنده بر سر\nبرین طاوس کرداری بپای روان شد چون تذروی در هوای\nخسرو در یک موقع خواست که با شیرین اختلاط زیاد کند او\nبرهم شده غیست . درین حالت کیفیت نامی را قدکشیدنش"}
{"book": "adl0941", "page": 422, "text": "٤١٧\nبقهر چین بر جبین شدنش، درولیش پیچ شدن در وقت\nپوشیدن ظاهر شدن حسنش موها را گاهی بستن و گاهی\nواز گذاشتن ها را بسیار لطافت بسته نموده \nبگفت این و چو سرو از جای برخاست جبین را گرد کرد و فرق را راست\nبان آئین که خوبان را بودست زنخدان میکشاد و زلف می‌بست\nجمال خویش را در خز و خارا بپوشیدن همی کرد آشکارا\nگهی بر فرق تند آشفته می‌بود گره می‌بست و بر مه مشک می‌سود\nبه زیور راست کردن دلیپرید که پایش بر سر شمشیر میشد\nزگیسو گه کمر میکرد و گه تاج بدان تاج و کمر شه گشته محتاج\nدرین موقع چون شیرین برهم شده برمیخاست نیز بادائی استثناً\nشد که در آن یک شیوۀ التفات هم عیان بود این کیفیت\nرا چنین تصویر ادا میکند\nبچشمی ناز بی اندازه میکرد بدیگر چشم عذری تازه میکرد\nچو سر پیچید گیسو مجلس آراست چو رخ گردید گردن عذر میخواست\nنمود اندر هزیمت شاه را پست به گوگرد سفید آتش همی گشت\nحصہ اول شعر الجمع عبدالباقی 25"}
{"book": "adl0941", "page": 423, "text": "٤١٨\n\nغلط گفتم نمودش تخته عاج که شه را نیز باید تخت با تاج\nحسابی دیگران بودش در آن روی که پیشم نیز محرابی ست چون روی\nدیگر وجه آنکه گرد جی شد از دست از ان روشن ترم وجهی دگر هست\nچه خوش نازیست ناز خوبرویان ز دیده رانده را دزدید جویان\nببخشی خیره گی کردن که برخیز بدیگر چشم دل دادن که مگریز\nتوجیهات پشت گشتانده گریختن چه قدر شاعرانه ست یعنی\nنشاندادن منظور بود که چنانچه که روی من محرابی و روشن است\nپشت من هم محرابی و بلوری است ناز و غرور معشوق یک\nمیدان وسیع شاعری عشقیه است. نظامی درین\nمضمون هم یک داستان کامل نوشته که هر شعرش همسنگ\nیک غزل مکمل است -\nوقتی خسرو خواست که بشیرین زور و اقتدار شاهانه\nرا نشان بدهد او بجوابش گفت سه\nهنوزت در سر از شاهی غرور است دریغاکین غرور از عشق دور است\nدرین گز می که آه سرد باید دل آسانست در دل درد باید\n\nحصه اول شیرین و فرهاد صفحه ۴۱۷ سطر چهارم بچشم اصلاح فرمائید"}
{"book": "adl0941", "page": 424, "text": "٤١٩\n\nهنوزم هندو ان آتش سپند هنوزم چشم چون ترکان مستند\nهنوزم لب پر آب زندگانی ست هنوزم آب در جوی جوانی است\nبغمزه گر چه ترکی دل ستانم ببوسه دل نوازے تیردانم\nبرو تا بر تو نگشایم بخون دست که در گردن چنین خونم بسی هست\n\nچون خسرو شیرین را بواسطه شاپور طلبیده جواب داد سه\n\nاگر خسرو نه کیخسرو بود شاه نباید کرد شمشیر پنجه با ماه\nبگویم غمزه را تا وقت شبگیر سمند شرا برقص آرد بیک تیر\nفرستم زلف را تا یک فن آرد شکیبش را رسن بر گردن آرد\nمزاج کردم در وخوست پنداشت دروغ گفتم او راست پنداشت\n\nخسرو روزی در حالت مخموری با خود چند مصاحبها گرفته بخانه\nشیرین رفت شیرین او را بدین کیفیت دیده از بام\nفرآمدن را مناسب ندید کنیزهاے خود را فرستاد که\nشه نشین فرش نموده خسرو را بهمانجا بنشانند. خسرو بربام\nرفتن میخواهد. و شیرین منظور نمیکند کیفیت ندا و اندا\nسوال و جواب ملاحظه شود سه"}
{"book": "adl0941", "page": 425, "text": "٤٢٠\nرقیبی را به نزد خویشتن خواند که ما را نازنین بر در چرا ماند\nدرون شو گونه شاهنشاغلامی فرستاده است بنزدیکت پیامی\nکه مهمانی بخدمت میگراید چه فرمائی درآید یا نیا ید\nبدین رازے پیام شاه شگفت شکر لب می شنید و آه میگفت\nکنیزی کاردانرا گفت آن ماه بخدمت خیز و بیرون شوسوی شاه\nفلان شش طاق دیبا را بیرون بر بزن با طاق این ایوان برابر\nبنه بر پیشگاه و شفته بر بند پس آنگه شاه را گو کای خداوند\nنه ترک این سرا هندوی این بام شهنشه را چنین داده است پیغام\nبعد ازین در میان خسرو وشیرین بلا واسطه گفتگو میشود خسرو\nمیگوید که تو دروازه را چرا پیش کردی . شیرین جواب میدهد که\nحدیث انکه در بستم روا بود که سرعت آمدن پیشم خطا بود\nچومن خلوت نشین باشم که مخمور زتهمت را مردم کی بود دور\nتو میخواهی مگر کر راه دستان به نقلانم خوری چون نقل مستان\nبدست آری مرا چون غلام خانیت چو گل بوی کن اندازی از دست\nرها کن نام شیرین از لب خویش که شیرینی دهانت را کند ریش"}
{"book": "adl0941", "page": 426, "text": "٤٢١\nتو در عشق من از مالی و جانی چه دیدی جز خداوندی شاهی\nتو ساغر میزدی با دوستان شاد قلم شاپور میزد تیشه فرهاد\nبمقابله اش شوخیهای رندانه ملاحظه شوند. چون شیرین\nبهیچ صورت راضی نشد خسرو با و خطاب میکند سه\nگستاخی در آمد کی دلارام گرفته چند خواهی بدربیا رام\nچو می خوردی و می دادی بمن یار چرا باید که من مستم تو هشیار\nشمار بوسه خواهد بود کارم تو می ده بوسه تا من شمارم\nچون سکندر اراده نمود که با کنیز چینی اختلاط کند کنیزک در لهجه\nمغرورانه اوصاف خویش رایگان بشمار میکند درین موقع\nنظامی یک جدت نموده که یک یک وصف سکندر را شمار کرده\nبر مقابله اش وجوه تفوق کنیز بزبانش ادا مینماید سه\nملک گر ز جمشید بالاترست رخ من ز خورشید زیباترست\nشه از کیقباد بلندتر است مرا افسر از مشک و از عنبرست\nشه از چون سلیمان شود دیو بند مرا در جهان هست دیوانه چند\nشه از آنکه عالم گرفت ای شگفت من آنرا گرفتم که عالم گرفت"}
{"book": "adl0941", "page": 427, "text": "٤٢٢\n\nاگر چه کمند جهانگیر شاه فتادست در گردن مهر و ماه\nکمندی من از زلف پر سازش نه ترسم بگردن در اندازمش\nگر او را کمندی بود ماه گیر مرا هم کمندی بود شاه گیر\nگر او ناوک انداز و نه در کست مرا غمزه ناوک انداز هست\nسکندر بحیوان خطا میرود من اینجا سکندر کجا میرود\nاگر راه ظلمات می بایدش سر زلف من راه بنمایدش\nلب من که با قوت بخشان درواست بسی چشمه آب حیوان در و است\nرزمیه - از تالیف شاهنامه یکصد سال گذشته بود درین\nمدت در زبان انقلاب بزرگ شده صدها الفاظ متروک\nو از اکثر الفاظ حروف زوائد حذف شده در قالب خوب\nصورت ریخته بودند در فارسی کلمات تازه بتازه و مانوس\nعربی داخل میشدند. بهمراه انقلاب زبان طرز ادا و روش\nمضامین هم تغییر یافته بود در تشبیهات و استعارات لطا\nو نزاکت پیدا شده بود در طبایع بمضمون آفرینی مایل بودند\nپس درین عالم نو کسادیافتن آدازه عالم گیرانه شاهنامه"}
{"book": "adl0941", "page": 428, "text": "٤٢٣\n\nلازم بود قصه ها بر زبان مردم باقی بودند ولی اشعارش فراموش گشتند ازین جهت یک شاهنامه تازه برای جذبات قومی لازم دیده میشد که در شکل سکندر نامه جلوه نمود.\nدر انتخاب نمودن قهرمان سکندرنامه غلطی شد لیکن معذوری بود که تاریخ قومی در قسمت فردوسی پیشتر رسیده بود و در غزوات رسول الله صلی الله علیه وسلم و معرکه ها خلفا راشدین رضوان الله علیهم اجمعین چندان گنجایش شاعری نبوده چه ، اگر از حقیقت و راستی یک سرمو هم تجاوز میشد دیوان مذهبی مجرم قرار میداد حالانکه در شاعری رنگ آمیزی فرض است چنانچه خود نظامی میگوید سه\nچو نظم گذارش بود راه گیر غلط کردن ره بود ناگزیر\nمرا کار با نغز گفتار است همه کار من چون غلط کارست\nدگر بی شگفتی گذاری سخن مدار دعوی نامه های کهن\nپس غیر ازین چاره نبود که داستان یک کشورستان مشهور را انتخاب کند . درین خصوص سکندر همسر خود ندارد که این حق"}
{"book": "adl0941", "page": 429, "text": "٤٢٤\nبادی ایشیا داده و پامید هند البته افسوس است که نظامی\nبهمراه شر مذهب را مخلوط نموده یعنی سکندر را مخالف حکم\nکلام الله ذوالقرنین ساخته است ـ\nاگرچه در سکندرنامه بسیار زیاد محاسن شاعری موجوداند\nولی مثل شاهنامه قبولیت عامه نیافت و آن بر اسباب\nخواص مابنی است :-\n(١) :- سکندر نامه تعقید دارد مضمونی که ادا کردن آنرا خواسته\nبزبان صاف دلنشین گفته نشده. اگرچه بر سکندرنامه\nحاشیه ها و شروح بسیار نوشته شده اند مگر تا هنوز\nاکثر جاهایش لاینحل مانده و در اکثر مقامات بژ و معنی\nساخته شده ـ\n(٢) :- قهرمان کتاب یک شخص اجنبی یعنی سکندر بوده ایرانیها\nبحالات زندگانیش هیچ میلان نداشتند بر عکس\nشاهنامه که داستان قومی شان بود ـ\n(٣) :- در کتاب سوانح صرف یک شخص مذکور است ازین سبب\n\nحصه اول ختم المعین عبدالباری احمد"}
{"book": "adl0941", "page": 430, "text": "٤٢٥\n\nناظر دلتنگ میشود و در شاهنامه قصه صدها کسان وحالات\nگوناگون شان میباشند اگر از یک غذا سیری حاصل\nمیشود نعمتهای بوقلمون دیگر موجود میباشند:-\n(٢)- در تمام کتاب یک واقعه درد انگیز وعبرت خیز نیست\nبر عکس شاهنامه که قصه های رستم و سهراب نیز\nو بیژن جمشید و ضحاک خیلی پراثر و حسرت انگیز هستند\nسکندر نامه با وجود این نقصانان به نسبت دیگر کتاب\nبسیار زودتر شهرت یافت یکصد سال یا چیزی زیاده\nاز تالیف شاهنامه گذشته بود که سکندر نامه نوشته شد و\nمشهور عالم گشت درینوقت برین تصنیف شش صد سال تیر\nشده و درین مدت خیلی دراز صدها کتب بدین طرز نوشته\nشده مگر کسی از اسم شان آشنا نیست نامهای سکندر نامه\nجامی آئینه سکندری ، همای همایون ، اکبرنامه ، سلیمان نامه\nکه اینهمه مثنویها بر طرز آن و در جواب آن نوشته شده\nکدام کس شنیده ؟"}
{"book": "adl0941", "page": 431, "text": "٤٢٦\nاصول نظم رزمیه این است :\nاول نقشه شور و غل و هنگامه گیر و دار که از زدن\nسازهای حربی پیدا میشود سپس تذکره هجوم افواج\nو جوش و خروش شان کرده میشود، بعد از ان تاثیرات\nاسلحه جنگ « یعنی شمشیر و سنان ، تیروکمان خنجر و سنگ\nباران » نشان داده میشود ازین پس آمدن یک یک پهلوان\nدر میدان و رجز خواندنش و مبارز طلب کردن با حریف\nجنگ کردن کشتن گرفتن کشتن یا خود کشته شدنش ذکر نموده\nمیشود و باسلوبی بیان کرده میشود که نقشه میدان جنگ\nپیش نظر ناظر مجسم میگردد ــ\nدر سکندر نامه این همه مضامین بدرجه کمال وجود مستند سه\nمثلا تذکره سازهای حربی سه\nدرآمد بغریدن آواز کوس فلک برد مان دهل دا بوس\nز غریدن کوس خالی دماغ زمین لرزه افتاد در کوه راغ\nچنان آمد از نای ترکی خروش که از نامی ترکان برآورد جوش"}
{"book": "adl0941", "page": 432, "text": "٤٣١\n\nبر آورده هرمهره آواز شیر دماغ از دم گاو دم گشت سیر\nطراقی که از مقرعه خواسته برون رفت زین طاق آراسته\nزبیم چقماق که آمد ز تیر کفن گشت در زیر جوشن حریر\nبهنگامهٔ جنگ\nروارو برآمد ز ماه نبرد بزا هنر در آمد به مردان مرد\nبجنبش در آمد و درهای خون شد از موج آتش زمین لاله گون\nزمین گفتی از یکدیگر بر درید سرافیل صور قیامت دمید\nیکی گفت هوی و دیگر گفت های برآورد سرهای و هوی از جهان\nجگر تاب شد نعره های بلند گلو گیر شد حلقه های کمند\nسپاه از دو جانب صف آراسته زمین آسمان وار برخواسته\nزسم ستوران در ان پهن دشت زمین شش شد و آسمان هشت گشت\nفرو رفت و بر رفت زور نبرد نم خون به پاے و بر ماء گرد\nزبس گرد بر تارک و ترگ وزین زمین آسمان آسمان شد زمین\nچنان گرم گشت آتش کارزار که از نعل اسپان برآمد شرار\nزبس خون که گرد آمد اندر مغاک چو گوگرد سرخ آتشین گشت خاک"}
{"book": "adl0941", "page": 433, "text": "٤٢٨\nز غریدن درنده پیلان مست گره در گلوی هژبران شکست\nزمین کو بساطی بدآراسته غباری شد از جای برخاسته\nز پولاد پیکان به پیکر شکن تن کوه لرزید برخویشتن\nپدر با پسر کین برآراسته همی باشده مهر برخاسته\nستون علم جامه در خون زده نجات از جهان خیمه بیرون زده\nآلات جنگه\nز شمشیر برگشته جای نبود که در خار رو اژدهایی نبود\nنهنگ خدنگ از کمین کمان نیاسود بر یک زمین یک زمان\nکند اژدهایی حلیل شگنج دهن باز کرده بتاراج گنج\nز بس بر دهن نابج انداختن نفس رانه راه بیرون تاختن\nز پیشرو نپسان شده روی خاک ز کوپالها کوه گشته مغاک\nسنان در سنان رسته چون نوک خار سپر بر سپر بسته چون لاله زار\nنهنگان شمشیر جوشن گداز به گردن کشی کرده گردن فراز\nبا بر و در آمد کمان را شکنج شتابان شده تیر چون مار گنج\nز رومی در آمد به ناورد گاه یکی شیر پرطاس روئین کلاه\nچو ابر شمعی مصور کر نقیب باسمه"}
{"book": "adl0941", "page": 434, "text": "٤٢٩\n\nمبارز طلب کرد و جولان نمود بنام آوری خویشتن را ستود\nکه پرخاش پایان را درین خام چرم به پرطاسی من شود پشت گرم\nپلنگان درم بر سر کوهسار نهنگان خورم بر لب جویبار\nدرستم بچنگال سختم بزور به حمله درم پهلوی نره گور\nسنانم زپهلو در اید بناف دروغی نمیگویم اینک مصاف\nهمه خون خام است نوشیدنم همه چرم خام است پوشیدنم\nشه گردنان شاه گردون گرای زپرکار موکب تهی کرد جای\nزده بر میان گوهر اگین کمر در آورد پولاد هندی پسر\nبه تن بر یکی آسمان گون زره چو مرغول زنگی گره در گره\nیمانی یکی تیغ زهر آب جوش حمائل فرو هشته از طرف دوش\nبه کبک دری چون در آید عقاب چگونه جهد بر زمین آفتاب\nازان تیز تر خسرو پیل تن به تندی در آمد بآن اهرمن\nبزد بانگ بروی که ای زار و پیر عقاب جوان آمد آرام گیر\nنخستن نبردی که تدبیر کرد برآن تیره دل بارش تیر کرد\nچو دژخیم را نامه از تیر پاک زننده شد از تیر خونخشمناک\n\nجواید سعید حصه اول شیر انجام رسید"}
{"book": "adl0941", "page": 435, "text": "٤٣٠\nیکی خشت پولاد الماس رنگ برآورد و زد بر دلاور نهنگ\nز سختی که تن را بهم در فشرد بر آن خاره شد خشت پولاد خرد\nدگر خشت انداخت زان تیزتر برآن کشتنی هم نشد کارگر\nچو دانست کان دیو آهن سرش نیندیشد از حربهٔ تیز خشت\nنهنگ دمان سوز را بر کشید سوی اژدهاے دمنده دوید\nزدش بر کتف گاه و بردش زجا چنان کان ستمگر در آمد ز جای\nانصاف اینست که نظامی تصویر کشتی گرفتن پهلوانان را\nمانند فردوسی کشیده نمیتواند ــ\nموازنهٔ نظامی فردوسی\nاگرچه انصافاً نظامی همعیار فردوسی نیست . اگر نمکآب\nشیرین را بار بار به لته بکشد، و تقطیرش نموده در یک\nگلاس خوشرنگ و خوشنمای بلورین نگاه کنند ، در صفائی\nو خوبی و شفافی اش چہ شک خواهد بود ؟ لیکن بیک چشمهٔ\nصاف و شفاف قدرتیکه از دامنه کوه برآمده روان است\nچه نسبت ؟ تا هم برای نشاندادن انداز کلام هر دو ما اشعاً"}
{"book": "adl0941", "page": 436, "text": "٤٣١\nچند عنوانهای مشترک را نقل کرده فرق با همی شانرا\nواضح میسازیم : «رفتن سکندر بلباس قاصدی بدربار\nنوشابه» یک داستان مشهور سکندر نامه است و این\nواقعه را در شاهنامه هم ذکر نموده فرق اینقدر است که فردوسی\nبجای اسم نوشابه نام قید افه پادشاه اندلس نوشته با\nحالات مشترک هستند یعنی « پادشاه سکندر را شناخته\nبا و اظهار نمود و سکندر انکار میکند پادشاه تصویر سکندر را\nخواسته پیش روی او می نهد که بصورت خود ببین سکندر\nتصویر خود را دیده خیلی مضطرب میشوند پادشاه ، و از راه تسلی\nپیش آمده میگوید که جای پریشانی نیست اینهم خانه تان\nاست »\n۶ : وقتیکه سکندر خود را پنهان میکرد و قاصد بودن خود را\nاثبات میکند لازم بود که نام سکندر را به بسیار\nاحترام و تعظیم میگرفت لیکن آن خود را به (اسکچه فیلقوس)\nتعبیر میکند ـ"}
{"book": "adl0941", "page": 437, "text": "٤٣٢\nع جز این بچه فیلقوسم مخوان\nبمقابلۀ این نظامی که خاکۀ واقعه را کشیده این است :-\nچون نوشابه خبر شد که از دربار سکندر قاصد می آید\nدربار خود را بسیار ساز و سامان آراسته کرده و خود هم\nزینت زیاد نموده و ترنج بدست گرفته بر تخت شاهی جلوه\nفرمود و پیش رویش کنیزهای پریچهر، صف بسته استاده\nشدند . بعد از اکمال ترتیبات سکندر را خواست سکندر\nچون بدربار رسید موافق آئین رسول ، شمشیر خود را\nاز کمر واز کرده بنهاد مگر زمین را نبوسید - درین موقع\nآرایش در بار را که بجواهر است خیلی روشن بوده بمبالغه زیبا\nادا کرده ــ\nز تابنده یاقوت و رخشنده لعل خرامیده را آتشین گشت نعل\nمگر کان و دریا بهم تاختند همه گوهر آن جا بر انداختند\nاز انداز کلام شاهانۀ قاصد نوشابه شبهه ناک گشته که این\nخود اسکندر است ، و چون بغور دید یقین شد. قاصد پیام"}
{"book": "adl0941", "page": 438, "text": "٤٣٣\nآغاز کرد که دست‌هنشاء فرموده که از جانب ما کدام کوتاهی\nشده که موجب بی‌اعتنای تان است و تا امروز شما بدربار\nنیامده اید ما بنواح شما رسیدیم باز هم بسوی ما رخ نه نمودید))\nنوشابه گفت (( برد لاورے تان هزار آفرین که پیغام خود را\nخود تان ادا مینمائید سخنان شما برش شمشیر دارد یک شخص عادی\nاین شمشیر را بر من حواله کرده نمی تواند !!! سکندر انکار کرد که\nمن سکندر نیستم و برای دعوت خود دلائل مناسب پیش میکند که\nمن کجا و سکندر کجا . بدربار سکندر آدم کم نیست که خودش قاصد شد\nبیاید درین موقع سوال وجواب سکندر و نوشابه را بانداز خیلی طویل\nداده آخر نوشابه آمده تصویر سکندر را خواسته نشانداد\nو او لاجواب شده از خیال خطره زرد رنگ گشت ـ درین سلسله\nدر هیچ جا نقصانی نیست جمله واقعات مطابق جریان طبیعی آمده\nمزید بران این دستان را فصاحت و بلاغت و قدرت\nتشبیهات و استعارات و شاه و شکوۀ الفاظ سحر سامری ساخته\nاین فرق فردوسی و نظامی در اکثر مواقع آشکار میگردد"}
{"book": "adl0941", "page": 439, "text": "٤٣٤\nلیکن ما از خوف طول آنرا نظر انداز میکنیم . گفتگوی سکندر\nو دارا پیشتر گذشته بران دیگر بار نظر بیندازید ! مگر بانضمیمه\nباز فردوسی فردوسی است و نظامی نظامی -\nفردوسی نظامی\nچو قیدافه را دید بر تخت عاج بر آراسته نوشابه در گاه را\nز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج بزره در گرفت آهنی راه را\nز زر بافت پوشید چینی قبا پر یچهرہ گانرا بصدگونه زیب\nفراوان پرستنده پیشش بپای صف اندر صف آراست آن دیگرا\nرخ شاه تابان بکردار هور بر آمود گوهر بمشکین کمند\nنشستنگهش را ستونها بلور فروهشت بر گوهر آئین پرند\nپرستنده با طوق و با گوشوا بر اورنگ شاهنشهی نشست\nبپا اندرین گلشن رنگگار گرفته معبر ترنجی بدست\nسکندر بدان در شگفتی بماند بفرمود کائین بجاے آورند\nفراوان نهان نام یزدان بخوا فرستاده را در سرای آورند\nنشستنگهی دید قیصر که نیز فرستادهٔ در در آمد دلیر"}
{"book": "adl0941", "page": 440, "text": "٤٣٥\n\nفردوسی\tنظامی\nبیامد وراروم وایران بحیز\tسوی تخت شد چون شتابند شیر\nبه مهتر اندر زمین داد بوس\tکمر بند و شمشیر بکشاد باز\nپغان چون بود مردم چاپلوس\tبرسم رسولان نه بردش نماز\nورا دید قیدافه بشناختش\tنهانی در آن قصر ز بینده دید\nنپرسید و بسیار بنواختش\tبهشتی سراے فریبنده دید\nبمی خوردن اندر گران مایشان\tزبس گوهرین گوش کردنشان\nفزون کرد سوی سکندر نگاه\tشده چشم بیننده گوهر فشان\nبگنجور گفت آن درخشان حریر\tز تابنده یاقوت درخشنده لعل\nبنشسته در آن صورت دلپذیر\tخرامنده را آتشین گشت نعل\nبه پیش من آور چنان هم که هست\tمگرکان ودریا بهم تاختند\nبه تندی برو هیچ میسای دست\tهمه گوهر اینجا بر انداختند\nبیآورد گنجور وبنهاد پیش\tزن زیرک از سیرت شان او\nچودیدش نگه کرد زندا ز پیش\tدر آن داورے شد هراسشان\nبه چهر سکندر نکو بنگرید\tکه این کاردان مرد آئینه رای\nز آن صورت اورا جدا می ندید\tچرا شرط خدمت نیارد بجای\n\nحصه اول شعر النجم ٦٠٠ مخدوم جانان"}
{"book": "adl0941", "page": 441, "text": "٤٣٦\nفردوسی نظامی\nبداینست قیدافه کاققیصرست زر پخته را بر محک زد عیار\nبر آن لشکر نامور مهترست ز سر تا قدم دید در شهریار\nبدو گفت کای مرد گسترده کام چو نیکو نگه کرد و بشناختش\nبیا تاچه دادت سکندر پیام به تخت خود آرام گه ساختش\nچنین داد پاسخ چو شاه جهان سکندر برسم فرستادگان\nسخن گفت با من میان مهان نگه داشت آئین آزادگان\nکه قیدافه پاک دل را بگوی پس آنگه گذارش گرفت از پیام\nکه جز راستی در زمانه مجوی که شاه جهان داد نیکنام\nنگر سرنه پیچی ز فرمان من چنین گفت کای داور نامجوی\nنگهدار بیدار پیمان من ز نام آوران جهان برد گوی\nدگر هیچ تاب انداری بدل چه افتاد کز ماعنان تافتی\nبیارم یکی لشکر دلگسل سوی ما یکروز نشتافتی\nبر آرم دما از همه لشکرت زبونی چه دیدی که توسن شدی\nبه آتش بسوزم همه کشورت چه بیداد کردم که دشمن شدی\nحصه اول شتر نجم ۹۰۰ غلیم چاٹ"}
{"book": "adl0941", "page": 442, "text": "٤٣٧\nفردوسی نظامی\nبدو گفت کای زادۀ فیلقوس چو من ره درین مملکت ساختم\nهمت رزم و بزم است هم نعم و بوس بروسایۀ دولت انداختم\nدلیر آمدی سوی من با ثر خواه کمر چون نه بستی بدر گاه من\nندانم ترا آنکه بنمود راه چرا روی پیچیدے از راه من\nسکندر ز گفتار او گشت زرد به پاسخ نمودن زن هوشمند\nروان پر ز درد ورخان لاجورد زیاقوت سربسته بکشا د بند\nبدو گفت کای مهتر پر و خرد که صد آفرین بر تو شاه دلیر\nچنین گفته از تواند اندرخورد که پیغام خود خود گذاری چوشیر\nمنم ینط قون گد خدای جهان چنان آیدم در دل ای پهلوان\nجز این بچۀ فیلقوسم مخوان که با این سرو سایۀ خسروان\nبدو گفت قیدافه کرد اوری میانجی نه شاه آزاده\nلبت را بپرداز کاسکندری فرستندۀ نه فرستادۀ\nبیا ورد بنها دو پیشش حریر پیام تو چون تیغ گردن زند\nنوشته برو صورتی دلپذیر کر از هره کین تیغ برمن زند"}
{"book": "adl0941", "page": 443, "text": "٤٣٨\nفردوسی نظامی\nکه گر هیچ جنبش بدی در نگاه ز تیغ سکندر چه رانی سخن\nبنودی جزا سکندر ست شهریار سکندر توئی چارهٔ خویش کن\nمرا خواندی و خود بدام آمدی\nنظر پخته تر کن که خام آمدی\nجهاندار گفتا ای سزاوار تخت\nپژوهش مکن جز بفرمان بخت\nنظامی\nسکندر محیط است من جوی آب ننهد تهمت سایه بر آفتاب\nبدرگاه او بیش از آنست مرد که او را قدم رنجه بایست کرد\nدگر بار نوشابهٔ هوشمند ز نوشین لب خویش بکشاد بند\nکزین بیش بر دلفریبی مباش بنا راستی یکر کپی[؟] مباش\nبیانت بزرگست و نامت بزرگ نهفته مکن شیر در چرم گرگ\nفرستاده را نیست این دست رس که با ما به تندی برآرد نفس\nنه جباری خویش را کم کند نه در پیش من پشت را خم کند\n\nحصه اول شعر نفیسه ۶۰۰ غلام جانان"}
{"book": "adl0941", "page": 444, "text": "٤٣٩\nجوابش چنین داد شاه دلیر که ناید ز روباه پیغام شیر\nنظامی\nاگر من چه چشم تو نام آورم سکندر نیم زو پیام آورم\nاگر در میا نجی دلیر آمدم نه از روبه از نزد شیر آمدم\nبرآشفت نوشابه زان شیردل که پوشیده خورشید را زیر گل\nبفرمود کار و کنیزی در آن حریری برو پیکر خسروان\nیکی گوشه از شقه آن حریر بدو داد کین نقش بر دست گیر\nببین تا نشان رخ کیست این درین کارگاه از پی چیست این\nاگر پیکر تست چندین مکوش برابر وی خود آسمان را مپوش\nسکندر بفرمان او ساز کرد حریر نوشته زهم باز کرد\nبعینه در وصورت خویش دید ولایت بدست بداندیش دید\nبترسید و شد رنگ رویش چو کاه بدارای خود برد خود را پناه\n١:- از همه بیشتر ملاحظه باید کرد که در جائیکه هردو یک خیال\nیک واقعه و یک امر را نوشته اند بلحاظ بندش الفاظ\nچه قدر فرق است . اگرچه چستی ترکیبها ، بلندی قافیها"}
{"book": "adl0941", "page": 445, "text": "٤٤\nدر و بست فقره ها شکوه الفاظ نظامی دیده میشود معلوم میشود گویا\nیک شیر غرش دارد و بمقابله اش کلام فردوسی باین میماند که یک پیر توت بلہجہ پیرانہ\nو بصدا ی لرزان خود تمسک زده سخن میکند . مقابله اشعار ذیل نمائید!\nفردوسی نظامی\nززربفت پوشیده چینی قبا پری چہرگان را بصد گونه زیب\nفراوان پرستنده پیش بپا صفا ندر صفا راست آندلفرز\nبرمهتر اندر زمین داد بوس سکندر برسم فرستادگان\nچنان چون بود مردم چاپلوس نگه داشت آئین آزادگان\nسکندر بدان در شگفتی بماند نهانی دران قصر ریبنده دید\nفراوان نهان نام یزدان بخوا بهشتی سرای فریبنده دید\nبه می خوردن اندر گران مایشان ز سرتا قدم دید در شهر یا\nفزون کردسوی سکندر نگاه زریخته را بر محک زد عیا\nبه گنجور گفت آن درخشان حریر یکی گوشه از شقه آن حریر\nنبشته در و صورت دلپذیر بدو داد کین نقش بر دست گیر\nکه قید از پاک دل را بگوی چنین گفت کای داور نامجوی"}
{"book": "adl0941", "page": 446, "text": "٤٤١\nفردوسی نظامی\nکه جز راستی در زمانه مجوی زنام آوران جهان برده گوی\nدلیر آمدی پیش من بانژخوا که صد آفرین بر تو شاه دلیر\nاز آنم ترا این که بنمود راه که پیغام خود خود گذاری بچیشیر\nبدو گفت قیدافه کز داوری میابنی شاه آزاده\nلبت را به پرداز کا سکندری فرستنده نه فرستاده\nسکندر زگفتار او گشت زرد بترسید و شد رنگ رویش چو کاه\nروان پر زوره دور خان لاجورد بدارای خود برد خود را پناه\nمنم ینطقون که خدای جهان سکندر محیط ست و من جوی آب\nجز این بچه فیلقوسم مخوان منه تهمت سایه بر آفتاب\n۲ :- فرق بلاغت اشعار ذیل را مطالعه کنید\nفراوان فرستاد پیشش بپای صف اندر صف آراسته اندلگر\nاز کلام فردوسی صرف اینقدر مفهوم میشود که غلام ها وکنیزهای\nبسیار استاد بودند لیکن از کلام نظامی باقاعده صف بسته\nاستاده شدن شان معلوم میشود و این کیفیت را لفظ آرا"}
{"book": "adl0941", "page": 447, "text": "٤٤٢\n\nفردوسی نظامی\n\nخیلی روشن و خوش ناکرده -\nبرمهتر اندر زمین داد بوس سکندر برسم فرستادگان\nچنان چون بود مردم چاپلوس نگه داشت آئین آزادگان\nفردوسی لحاظ سکندر را نکرده صاف میگوید که سکندر مثل مردمان\nچاپلوس زمین بوس شد مگر نظامی بفقره (برسم فرستادگان)\nظاهر نمود که سکندر آئین قاصدین را رعایت مینمود ولی در مصرع\nثانی دفع دخل کرده که درین حالت هم آئین آزادی خود را\nنگذاشته بود\nسکندر بدان در شگفتی بماند نهانی دران قصر زییبنده دید\nفراوان نهان نام یزدان بخواند بهشتی سرای فریبنده دید\nاز بیان فردوسی مفهوم میشود که سکندر ساز و دربار را دیده مبهوت\nشده بار بار نام خدا میگرفت . یعنی گویا یک شخص نا دیده و پست\nبوده . نظامی نیز اثر زیبائیش قصر را در دل اسکندر پیدا\nکرده لیکن صرف همین قدر که بگوشه چشم می دید --"}
{"book": "adl0941", "page": 448, "text": "٤٤٣\nفردوسی نظامی\nکہ قیدافہ پاک دل را بگوے چنین گفت کای داور نامجوی\nکہ جز راستی در زمانہ مجوی زنام آوران جهان بردہ کو ی\nاز آداب و آئین دربار شا ہا نہ دور است کہ قاصد نام پادشاۀ\nگرفتہ فوراً دفتر نصیحت و تنبه را باز کند. برعکس نظامی که بجای\nاسم «داور نامجو » گفتہ ومتصل تعریفش آغاز نموده سہ\nفزون کرد سوی سکندر نگاہ زسر تا قدم دید در شہر یار\nاز کلام فردوسی مفہوم میشود کہ قیدافہ در سکندر تا دیر نظرکرد\nممکن است کہ صرف در چہرہ اشش نگاہ دوختہ باشد لیکن برای\nشناختن صرف روی انسان کافی نیست اکثر چہرہ ہای\nدو آدم با ہم شبیہ میباشند لیکن با عضای دیگر فرق شان\nنمایان میشود. برعکس از بیان نظامی ثابت میشود کہ نوشابہ\nسکندر را از سر تا بپا دید یعنی نہ صرف چہرہ را بلکہ تمام اعضا\nقامت جثہ طرز انداز او را دیده شناخت که محقق\nاین سکندر است سہ\n\nبقیہ شھر یسم ادّل سر جم ۴ صص ۵"}
{"book": "adl0941", "page": 449, "text": "٤٤٤\nفردوسی نظامی\nدلیر آمدی پیش من ایجوان که صد آفرین بر تو شاه دلیر\nندانم ترا این که بنمود راه که پیغام خود خود گذاری چو شیر\nفردوسی شناخته شدن سکندر را بطریق بسیار بدمزه\nبیان کرده علی الخصوص همرایش این الفاظ «ندانم ترا اینکه\nبنمود راه» خیلی خلاف تهذیب اند ولی نظامی بالفاظ ظاهر کرد\nنمیخواهد که نوشابه سکندر را شناخته بلکه ظاهر مینماید که آ\nواقعه جرئت دلاورییش متحیر مانده بی اختیار تعریفش آغاز\nمی نماید\nسکندر زگفتار او گشت زرد بترسید و شد رنگ رویش سیاه\nروان پرور دورغان لاجورد بدارا می خود برد خود را پناه\nاین مضمون در کلام هر دو مشترک است که در وقتیکه سکندر شناخته\nشدنش دادانست بر خود ترسید لیکن فردوسی خوف\nاورا از حد افزون نشان داده که هرگز مناسب بشان سکندر\nنیست. چنانچه در مصرعه اول زرد شدن سکندر را گفته بود\nامیر شهرام محمد هاشم مجدد"}
{"book": "adl0941", "page": 450, "text": "٤٤٥\nولی بر آنهم تسلی اش نشد که مصرعۀ ثانی « روان پر ز در دریای لاجورد » « که خالص تصویر بزدلی است » را اضافه نمود . بگزاف گفت که سکندر ترسید ولی اینقدر که حواس باخته و دل درد شود بلکه حواس خود را از دست نداده برای خلاصی خود بسوی داور خود رجوع نمود —\n۳ :- حالا بر انداز عمومی نظر بیندازید ! در بیان هر واقعه از همه اول باید دید که واقعه نگار خاکۀ ( تصویر ) آنرا بکدام صورت قائم کرده . این اول و مهمترین مرحلۀ بلاغت است سه\nخاکۀ فردوسی قائم کرده ناموزونیهای چند دارد .\n۱ :- سکندر بدر بار بلباس قاصدی مثل چاپلوسی آداب بجا می آرد ( حالانکه قاصد یک پادشاه فوق العاده را پیش حریف چاپلوسی چه ضرور علی الخصوص وقتیکه خود سکندر بلباس قاصد باشد )\n۲ :- سکندر بشان دربار مبهوت میگردد گویا سکندر گاهی"}
{"book": "adl0941", "page": 451, "text": "٤٤٦\n\nدر بار ندیده بود -\n۳:- هنوز از رفتار و گفتار و طرز و اندا‌ز سکندر هیچ شیئی خلاف عادت\nسر نزده بود که خواه مخواه پادشاه شبهه ناک گشته چهرهٔ سکندر را بغور\nدیدن گرفت. همین است که نظامی اوّل سببی قائم کرد که سکندر\nمثل قاصد باز مین ببوسید و پیغام بیک جرت و شان ادا نمود که قاصد\nطبیعی بود\nچنین دلاوری نمی تواند توانست. درین حالت پیدا شدن شبهه\nو شبهه را بدین تقویت مزید حال شد که تصویر سکندر پیشتر از نظرش گذشته بود\nبقیه حصه اول سراج المعارف\n۴:- قیدافه تصویر را پیش سکندر خواست حالا نکه اگر بطور مخفی شناختن سکندر\nمطلوب است خواستن تصویر پیش روی سکندر غلط بود.\n۵:- سکندر پیام را ب When ادامیکند که گویا از آداب قاصدان بالکّل بی‌خبر است\nاوّل اسم پادشاه را گرفتن خلاف ادب باز از آغاز سخن درشت\nکلامی بنا کردن سخت بد تهذیبی است ع\nبر ارم دمار از همه لشکرت به آتش بسوزم همه کشورت\n\nعرض ضروری از مؤلف\n۱:- از شعر پنجم این اوّل حصه است که در دست ناظرین میرسد اگر چه در تالیف"}
{"book": "adl0941", "page": 452, "text": "٤٤٧\nاین بسیار تدقیق محنت بکار برده نشده لیکن صاف اقرار میکنم که این حصه\nاز همه حصه های دیگر بسیار کم دلچسپ است ـ دلچسپی این تالیف بدو صورت\nممکن بود یک باحوال شعرا و دگر باشعار یکه بطور مثال آورده میشوند حالات شعرا\nقدیم خیلی کم دستیاب میشوند و این حصه تا قدماء محدود است . دقیقی عنصری\nنظامی ، شعرای بلند پایه هستند مگر سوانح حیات شان اینقدر کم دستگیری\nکردند که مجبوراً واقعات خورد خورد را گرفته وسعت دادن لازم افتاد.\nزبان شعرای قدیم دور اوّل امروز بالكل نامانوس است و از دقیقی فردوسی\nمنوچهری عنصری . دو شعر هم بزبان موجوده بهم نمیرسند علاوه ازین کلام\nشان از جذبه عشق قریباً عاری است این است که مردمان این عصر از کلام\nشان هیچ حظ برداشته نمیتوانند . الحاصل این حصه بکار تفریح و تفنن\nآمده نمیتواند بناءً بنظر یک مضمون خشک علمی خواندنش لازم است البته\nحصه های دیگرش دلچسپ بامزه ، رنگین هستند تصنیف\n۲ : ـ تا هنوز سلسلۀ جستجو و تفحص کتب جاری است و بعض کتب نادره بعد از\nاین حصه بدست آمده اند. معلومات تازه که ازین کتب حاصل شده\nدر حصۀ چهارم بکار خواهند آمد . مثلاً در همۀ تذکره ها نوشته شده که"}
{"book": "adl0941", "page": 453, "text": "٤٤٨\n\nدر ایران پیش از همه بهرام گور شعر ذیل را گفته ــ\nمنم آن پیل دمان و منم آن شیر یله نام بهرام مرا و پدرم بو جبله\nلیکن من این روایت را بدو سبب نظر انداز کرده بودم اوّل اینکه\nاین زبان عصر بهرام شده نمیتواند . دوم اینکه در کلام بهرام لفظ عربی\nابوجبله چرا آمد ؟ لیکن جلد اوّل لبّ اللباب عوفی از یورپ مطبوع شد\nبعد از تالیف کتاب رسید از مطالعه اش معلوم شد که بهرام گور\nدر عرب پرورش یافته و بزبان عربی شعر میگفت چنانچه دیوان عربی\nاو را خود عوفی نیز دیده است شعر مذکور بهرام در لب اللباب به\nتغیر کم که ازان بر ترتیب وزبانش نیز اثری می افتد مذکور\nشده است ــ\n\nتمّت بالخیر"}
{"book": "adl0941", "page": 454, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0941", "page": 455, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0941", "page": 456, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0941", "page": 457, "text": "[BLANK PAGE]"}
