{"book": "adl0937", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 6, "text": "وزارت معارف\nسلسله\n۸۸\nریاست دار التألیف\nادبیات\n١٤\nشعر العجم\nحصۀ پنجم\nاثر\nعلامۀ مرحوم شبلی نعمانی\nترجمۀ\nمولوی منصور انصاری\nبرای استفادۀ معلمین و متعلمین\nبتصویب ع، ج فیض محمد خان وزیر معارف\nدر مطبعۀ شرکت رفیق\nدارالسلطنه\nبطبع رسید\n١٣٠٤\nتعداد طبع اول ................(۱۲۰۰) جلد"}
{"book": "adl0937", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 8, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nقَصِیدَه\nوقتیکه شاعری عجم در عالم وجود قدم نهاد شاعری عرب محض\nقصاید مدحیه دائر بود شعرای ایران نیز قدم بر قدم شان نهادند، و نیز ایقاعم\nوصله وابسته بقصیده (مدحیه) بود بنابرین ایران ابتدالقصیده گوئی نمود.\nدر عرب قصائد مدحیه ترتیبی داشت که اول در تمهید اشعار عشقیّه\nمی آوردند و آنرا تشبیب می نامیدند. سپس بیک تعبیری بذکر ممدوح آغاز میکردند\nو آنرا تخلص و یا کریز اصطلاح مینمودند - بعد از ان مدح گفته بر و خاتم\nکلام میکردند. پارس هم با و تقلید کامل نمود.\nخوبی قصیده بسه چیز اندازه میشد\n(۱) مطلع؛ یعنی شعر اول قصیده که بکدام پایه بلند است"}
{"book": "adl0937", "page": 9, "text": "۲\n(۲) تخلص؛ یعنی چسان ذکر ممدوح بدون اراده در میان آمدگویا\nاز سخن سخن پیدا شد _\n(۳) مقطع؛ یعنی بچه خوبی خاتمه کلام نمود\nهمین سه چیز در فارسی هم معیار کمال قصیده قراریافت\nقصیده به سه دور تقسیم است، قدما؛ متوسطین؛\nمتأخرین؛ . و خصوصیات هر دور از همدیگر کامل امتیاز دارد_\nخصوصیات قدما حسب ذیل اند _\n(۱) آمد خالی از تکلفات و مبالغه بود و خیالات صاف را در الفاظ\nساده ادا میکردند\n(۲)_ شعر بیشتر بر صنعت الفاظ مدار داشت بصورتهای ذیل :\n(۱) کلماتیکه در مصرع اوّل می آمد در مصرع ثانی اکثر الفاظ بانها\nمرادف میآوردند .\n(ب) اکثر الفاظ هموزن بلکه هم قافیه می آوردند . مثلاً\nای منور بتو نجوم جمال وی مقرر بتو رسوم کمال\nبوستانی است صدر تو زنعیم آسمانی است قدر تو ز جلال"}
{"book": "adl0937", "page": 10, "text": "۳\n(ج) میر معزی و عبد الواسع جبلی در قصائد خود اکثر التزام لف نشر\nمی نمایند بلکه در بعض قصائد صنعت اعداد هم می آورند\nدر کلام قدما کثرت ترادف الفاظ و صنعتهای لفظی را دیده طبیعت اکثر\nملال می آید و چون اوصاف مذکور بیشتر مشترک اند پس کلام هر یک را که ملاحظه\nمیداریم از ان صرف یک صدا میشنویم مگر انوری در ین طرز قدری تغیر داد و\nرعایت الفاظ را کم کرده بسیار اشعار ساده نوشت که در ان رعایت الفاظ\nنبود و نیز توسن فکر را بطرف مضمون آفرینی متوجه کرد و یکه و قیمت بندش الفاظ را\nکاهید و جانب دیگر خیال را از اسارت الفاظ رهانیده بمضمون پابند نمود:\nظهیر فاریابی دقت آفرینی و مضامین بندی ایجاد کرد و خیال بندیهای\nدقیق متوسطین و متاخرین بر اساس ظهیر قائم اند:\nظهیر باشنده یک شهر مشهور ترکستان (فاریاب) است در علوم متداوله\nکمال بهم رسانید که از زبان ملت خطاب صدر الحکما حاصل نمود در ابتدا\nشاعری خود بنشاپور آمد و مدح طغانشاه ابن موید کرد پس از ان بمازندران\nرفته در مدح سلاطین آنجا قصائد نوشت و در آخر بآذربایجان رسید در دربار\nجهان پهلوان محمد یلدگز بار حاصل نمود او خیلی منزلتش کشو ده پس از رحلتش بمدایم"}
{"book": "adl0937", "page": 11, "text": "٤\nقزل ارسلان شروع کرد چنانچه قصیده مشهور ذیل در مدح اوست\nنه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای\nتا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد\nبسخنی از ورنجیده بدر باریهای اتابک ابوبکر ابن جهان پهلوان محمد یلدگز داخل\nشد این اتابکی است که خواجه نظامی سکندرنامه را بر اسم او تالیف نمود :\nو در آخر عمر خود دنیا را ترک داده در تبریز بکنج عزلت نشسته در شنه ۵۶۸ رخت سلت\nبربست، در پهلوی خاقانی مدفون گشت - دولت شاه وفات او را در شنه ۵۸۸\nمینویسد ظهیر همعصر و ممهد خاقانی وانوری بود. روزی ممدوح ظهیر برا\nدیدن کان فیروزه رفت و در انجا فرمایش قصیده نمود ، او قصیده که ردیفش\nگوهر است فی البدیهه انشا کرد:\nظهیر اوصافیکه در قصیده اضافه نمود بقرار ذیل است\n(۱) بنیاد دقت آفرینی و خیال بندمی را رد که وصف مخصوص متاخرین است\nقائم نمود از امثله ذیل اندازه بکنید ! \nاندیشه گر گم شود از لطف وضمیر\nگردون به راز با کمرت در میان نهاد\nمتاخرین در وصف میان خیلی دقت آفرینی ها نموده اند حتی که آنرا بیک خیالی\nلطیف و بیک مضمون باریک و بیک تخیل موهوم تعبیر میکنند، اصل اینهمه"}
{"book": "adl0937", "page": 12, "text": "تخیلات همین شعر مذکور فاریابی است\nمطلب شعر این است که در میان معشوق یک خیالی است بس لطیف\nکه آنرا آسمان خیلی خفیه بکمر بند معشوق گفت\nدر تنگنای بیضه زتاثیر عدل او نقاش صنع پیکر مرغان ستان نهاد\nمعنی ستان نهادن خواب دادن است، نقاش صنع یعنی قدرت حق _\nمطلب شعر این است که از تاثیر عدل پادشاه است که قدرت مرغان را در تخم خود ترک خواند\nکه استراحت کنند، در فارسی صنعت ندار احن التعلیل میگویند\n(۲) در ترکیب و بندش آنقدر چستی و بلندی و زور پیدا نمود که درین\nوصف کمال اسمعیل و سلمان ساوجی هم بران فضیلت نیافتند.\nزور ترکیب و بندش اشعار ذیل قابل دقت است\nنه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد\nیعنی وقتیکه خیال نه کرسیهای آسمان را زیر قدم نهد تارکاب قزل ارسلان رسید\nمیتواند.\nسر بر نمیکنی زتکبر مگر که پای بر آستان شاه مظفر نهاده\nشاهنشه زمانه که از روی مرتبت مسند فراز گنبد اخضر نهاده"}
{"book": "adl0937", "page": 13, "text": "شرح غم تو لذت شاهی بجان دهد ذکر لب تو طعم شکر در دهان دهد\nجز زلف و عارض تو ندیدم هیچکس خورشید را ز ظلمت شب سایبان دهد\nای خسرویکه حفظ تو از روی اهتمام گوگرد را ز صولت آتش امان دهد\n(۳) در زبان خیلی صفائی و ملایمت پیدا کرد، چنانچه قصائد او مثل انوری\nو خاقانی گاهی زیر بار احسان شرح نویسان نشد\n(٤) اکثر تشبیهات لطیف، و پرنزاکت ایجاد نهاد، معاصرین ظهیر\nهر چند در تشبیه ماه نوقوه طبع خود را صرف نموده صدها تشبیهات نو بنو پیدا کرده اند\nولی بگرد نزاکت آفرینی ظهیر هم نرسیدند یک قصیده را بدینطور آغاز مینماید که چون\nشام شد من دیدم که کسی بر تخته لاجوردی بقلم خفی حرف (ن) نوشته است (۱)\nو یا در میان کشتی روان است، همین طور بعد از ذکر نمودن تشبیهات متواتر میگوید\nکه مردم در بین خواند اکرہ نمودند که این چیست ؟\nآخر من پیش عقل رفته سوال نمودم که کدام معشوق است که آسمان آویزه گوشش را\nربوده و یا طراز قبای کسی را تراشیده و یا از دست آن پاره را کشیده\nآن شاهد از کجاست که این چرخ شوخ چشم از گوش او برون کند این نغز گوشوار\n\n(۱) ۔ خاقانی قبا این تشبیه را ایجاد کرده است، میگوید\nماہ در انگشت علی این قلم این نون خلق چو طفلان نوشاد بنون القلم"}
{"book": "adl0937", "page": 14, "text": "٧\nگردون ز جامه که بریدست این طراز کتبی ز ساعد که ربو و پست این سوار\nدر وصف بهار مینویسد\nچمن هنوز لب از شیر ابر ناشسته چو شاهدان خط سبزش دمیده که عذرا\nلب از شیر ناشستن یعنی هنوز طفل شیر را ترک نداده. مطلب شعر این است که باغ\nهنوز بالکل طفل است که هنوز لبهایش اثر شیر ابر دارند ولی عجب این است که درین\nحالت هم مانند نوخطان بر چهره اش سبزه دمیده\n\nخاقانی\nدر همین زمانه خاقانی نیز در قصیده گوئی نام آور شد، و درین میدان\nیک راه تازه بر آورد که دگر کس بآن نرفته یعنی طرز شاعری را از کسی تقلید نموده\nوطن خاقانی شیروان بود اسم اصلی اش ابراهیم افضل الدین\nبن علی است پدرش نجار بود، همین است که ابوالعلای گنجوی گفته له\nدرودگر پسر بود نامت به شیران بخاقانیت من لقب بر نهادم\nدر ابتدا جمله علوم متعارفه را تحصیل نمود سپس بشاعری مائل شد و شاگردی\nابوالعلا گنجوی را اختیار و حقایقی تخلص کرد.\nله در تذکره مخزن الغرائب نشأ ولادتش نوشته"}
{"book": "adl0937", "page": 15, "text": "چون در شاعری کمال حاصل کرد بدربار رئیس شیروان (یعنی خاقان\nکبیر منوچهر اخستان) باریافت، او بخاقانی خیلی عزت داده حکم فرمود که بهر قصیده هزار\nطلا انعام داده شود غیر از انعاماتیکه وقتاً فوقتاً عطا میشد:\nدر آخر عمر از تعلقات دنیا سیر شده هر چند خواهش عزلت گزینی داشت\nلیکن شیروان شاه هرگز اجازه نمیداد مجبور شده روزی بلا اطلاع برآمد پادشاه هم خبر یافت\nو خاقانی تا بیلقان رسیده دستگیر شده آمد - پادشاه برین تقصیر که بی اجازه\nبرآمده بود در قلعهٔ شایران اسیرش نمود سبب اسارت خاقانی در تمام تذکره همین\nنوشته اند مگر این واقعه خلاف روایت درایت هر دو ست سبب اصلی این بود که ملک\nالوزرا خواجه جمیل الدین موصلی یک انگشتری که بران اسم اعظم کنده بود به خاقانی داده\nازان عهد گرفته بود که بکسی ندهد چنانچه خود خاقانی در تحفهٔ العراقین میگوید:\nای مهرشناس نشره هوش وقف ابدی ست بر تو مفروش\nبر گوشه او برغم اغیار لا یوهب و لا یباع بنگار\nشیروان شاه این انگشتر را از خاقانی طلبید مگر چون او نداد برین نافرمانی بندی شد\nبعد از شش ماه مادر شاه شفاعت نموده از قید و بند خلاصش نمود، خاقانی بشکرانه\nنجات قصد حج کرد و مثنوی مشهور (تحفهٔ العراقین) را درین اثنا نوشت.\n\nسفر کردنش به مکه معظمه"}
{"book": "adl0937", "page": 16, "text": "۹\nعجب اتفاق افتاد که خاقانی و نظامی همعصر هستند و هر دو مدعی که خضر\nباوشان تعلیم داده، خاقانی درین مثنوی واقعه ملاقات خضر را بقر تفصیل بیان نموده\nما نمیدانیم که و هم پرستی کدام شخص را در نظر خاقانی بصورت خضر جلوه داد:\nآخر از حج مراجعت نموده در عراق قیام نموده بود، پادشاه برایش فرمان احضار\nفرستاد مگر چون خاقانی از تعلقات شاهی بالکل سیر شده بود در جواب یک\nقصیده در معذرت نوشت روزی چند بخدمت قزل ارسلان بود بعد ازان در\nتبریز گوشه نشین شده وفات نمود در علاقه او بمقام سرخاب مدفون شد اکثر تذکره ها\nسال وفاتش ۵۸۲ نوشته ولی از حبیب السیر مفهوم میشود که تا ۵۹۰ بقید حیات بوده\nخاقانی در شاعری ارابوالعلا گنجوی تلمذ داشت مگر باسباب نامعلوم در میان\nاستاد و شاگرد اختلاف رو داده معامله تا بدنجا کشید که به نسبت یکدیگر هجوها\nفحش نوشتند:\nخاقانی مثنوی تحفه العراقین را در زمانیکه دنیا را ترک داد پارسا شده بود\nنوشت مگر در ان هم در هجو ابوالعلا میگوید \nبینی سگ کنجه را درین کوی هم زرد قفا و هم سیه روی\nله ازین واقعه تاریخی و هم پرستی خاقانی ثابت نمودن طعن نیست، لیکن از کوته افشانی مولف اردو پا پرستی او ضرور\nعیان شد (مترجم عفی عنه) شه این کوائف همه از ید بیضا ماخوذ شده :"}
{"book": "adl0937", "page": 17, "text": "خاقانی با معاصر خود (رشید الدین وطواط) در اول خیلی صمیمیت داشت\nچنانچه در مدحش قصیدهٔ میر حاصل نوشته که یک شعرش اینست:\nاگر بکوه رسیدی روایت سخنش زهی رشید جواب آمدی بجای صدا\n\nمگر در آخر ازین هم رنجیده یک هجو غلیظ در شان او نوشت. حق اینست که\nهیچکس از خاقانی حق گله ندارد که خودش در وصف خود میگوید\nشبهت حوا نویسم تهمت باجرم چادر مریم ربایم پرده زہرا درم\n\nعظمت خاقانی در تمام شعرا مسلم است، چنانچه عرفی با غروریکه داشت\nبر قصایدش قصیده ها مینویسد ونظیری و غیره اسم او را باحترام میگیرند\nخصوصیات کلام خاقانی حسب ذیل اند\n(۱) از همه مقدم تر اینکه اصطلاحات و تلمیحات و اشارات علوم و فنون\nمختلفہ را بکثرت می آرد چنانچه مردمانیکه بہ علوم وفنون دستگاه کامل ندارند\nبه کلامش رسید نمیتوانند قصیده مشهور اوست\nدل من پیر تعلیم است و من طفل زبانیدانش دم تسلیم سرعشر وخسم زانو دبستانش\nدرین قصیده اش صد ها تلمیحات علمیه آورده که از ان مجرد علما خیلی\nکم مردم هستند که واقعیت دارند."}
{"book": "adl0937", "page": 18, "text": "۱۱\n\nچون خاقانی علوم مروجه را تحصیل نموده بود و اصطلاحات و کنایات\nعلمیه هر وقت در دماغ او حاضر بودند پس وقتیکه چیزی میگفت بی ساخته\nالفاظ بر زبانش جاری می شدند.\nدانیم ممکن است که برای اظهار قابلیت علمی خود با لقصد اصطلاحات میآورد\n(۲) این وصف قابل تعریف است که خاقانی بر خلاف معاصرین خود واقعه\nنگار راد و ست دار و چنانچه اکثر قصائد بر واقعات نوشته و بر صورت واقعه\nپود تخیل شاعرانه را مالیده کشش آنرا نیز دو بالا نمود.\nخاقانی در سفر حج از مدائن گذشت وقت یکه طاق کسری در حالت\nخرابه دید قصیده بسیار پر جوش و المناک نوشت که چند اشعارش این است\nهان ایدل عبرت بین از دیده نگه کن ایوان مدائن را آئینه عبرت دان\nگوید که تو از خاکی، ماخاک توایم اکنون گامی دو سه بر ما نه، اشکی دو سه بهم فشان\nاز نوحه جغد الحق، مائیم بدرد سر از دیده گلابی کن در در ما بنشان\nما بار گه دادیم این رفت ستم بر ما بر قصر ستمکاران آیا چه رود خذلان\nخاقانی قصیده های چند چند صد شعری مینویسید و هرگز زور طبع کم نمیشود\nقصائد خیلی طویل در ردیفهای دشوار و مشکل نوشته مگر در التزام اموریکه خصایص"}
{"book": "adl0937", "page": 19, "text": "۱۲\nکلام بستند مطلق خللی روندا ده او درین وصف هیچکس همسر خود ندارد البته امیرخسرو\nدم از تقلید زده وبسا اوقات هم کامیاب شده، \nقصیده را بعد از خاقانی کمال اسمعیل بسیار ترقی داد و دوره قدما بردام \nدر دوره قدما ی قصیدگویان ابوالفرج رونی ، عبدالواسع جبلی ، میر معزی\nنیشابوری، رشیدالدین وطواط ، امتیاز خاص دارند \nابتدا دوره قصیده گوئی یک ترقی تدریجی رو نما بود و میلان عام از قید بندالفاظ\nرستگاری یافته بطرف مضمون آفرینی و ساده گوئی جریان داشت، اگر این روش\nبهمین طور دوام میورزید این فن خیلی تو مینو د لیکن فتنه تاتار این دفتر را دفعةً ابتر کرد \nوقتیکه مهد و حین پراکید گم کردیم مدح خوانان را از کجا می آوردیم \nاز تاتار ، نبیره ہلاکو اسلام آورد و در خانواده اش یک مدت حکومت\nنیز دوام نمود مگر در بارش از لطافت شاعری بالکل عریان بود، الحاصل ظرف\nسیصد سال بجز از سلمان یک قصیدگوی نامدار بوجود نه آمد هـ\nسلاطین صفویه در دربار شاهی روح تازه را دمیدند از ان باز در قالب مرده\nقصیده‌گوئی جان پیدا شد و قصیده را حسین ثنائی محتشم کاشی، سنجر کاشانی \nل سلمان از مجددین قصیده است ما در حصه دوم شاعری اش مفصل تبصره کرده ایم درینجا حاجت تکرارش نیست"}
{"book": "adl0937", "page": 20, "text": "۲۳\n\nوغیره بسیار ترقی دادند خصوصا عرفی این زمین را باسمان رسانید. با شان\nو شکوه الفاظ و چستی ترکیبها مضامین گوناگون هم صدها ایجاد کرد و به اندازهای\nتازه به تازه تمهیدات نیز نوشت، مضمون آفرینی و مبالغه را که مایه ناز متأخرین\nفزون از قیاس و خیال ترقی داد\nانوری در قدما پادشاه قصیده گویی تسلیم شده لیکن اگر پختگی کلام را\nیکسو نهیم در مضمون آفرینی و زور کلام اور ا با عرفی نسبتی نیست.\nقصائد محتشم اگرچه از شان و شوکت و زور الفاظ عاری ست ولی\nبا عتبار اوصاف دیگر از شعرای دربار اکبری کم رتبه ندارد خصوصاً نو به نو تمهیدات\nپیدا نموده ، تمهید یک قصیده اش این ست،\nمعدن فیضی که گل را بو و خاک را جان بخشید، او چیزیکه بکسی داد موافق\nرتبه اش داده مثلاً بعرش بلندی، به زمین پستی، با بر قطره افشانی، به هو اشوخ\nخرامی، بقد های معشوقان رفتار، بناز سکوت و بعشوه سخن وری، الغرض همین طور\nاوصاف بسیار را شمار نموده میگوید ـ\nچو پادشاهی اقلیم صورت و معنی نیا دہ دید بایشان میر میران داد\nبعد از دور شعر ا اکبری قصیده را ابوطالب آملی و حاجی محمد جان قدسی خیلیے"}
{"book": "adl0937", "page": 21, "text": "١٤\n\nترقی دادند احوال طالب آملی در حصه سوم تفصیل آورده ایم -\nقدسی ساکن مشهد بود در سنه ١٠٤٢ در هندوستان رسید و بدر با\nشاه جهان حاضر شد\nشاه جهان در صله یک قصیده در سنه ١٠٤٤ حکم داد که او را بنقره وزن\nنمایند چنانچه موزن (٥٥٠٠) روپیه بر آمد و این رقم با و بخشیده شد-\nقدسی در سنه ١٠٥٣ بوقت صحتیابی جهان ارا بیگم قصیده تبریکیه تقدیم\nنمود دو هزار روپیه با خلعت فاخره انعام گرفت و بیک قصیده هفت بار\nدهنش از جواهرات پر کرده دادند در سنه ١٠٥٥ وفات -\nآزاد سوانح مذکوره را در سر و آزاد نوشته، لیکن تعجب این است که مؤلف\nعهد جهانگیر را نظر انداز نموده حالا نکه متعدده قصیده های قدسی در مدح جهانگیر\nبدست ما میباشند در در بار شاه جهان خطاب ملک الشعرائی اول قدسی یافت-\nاگر چه کلام قدسی زور عرفی وجدت استعارات ابوطالب آملی را\nندارد مگر صفتی را که متاخرین به مضمون آفرینی یاد میکنند قدسی دریا پای\nآنرا بطغیان آورده- ما در اینجا چند اشعار آنرا نقل مینماییم-\nنکند جلوه گری روی تو در دیده ما عکس آئینه در آئینه نکرد و پیدا"}
{"book": "adl0937", "page": 22, "text": "١٥\nآستین از نگه تر که جید آکر د که باز\nسیلی آمد که بگرداب فرو شد دریا\nدر چمن از که مراعات ادب داری چشم\nبلبلان مست و صبا بیخود گل بی پروا\nعالم از پر تو حسن تو چنان تنگ فضاست\nکه سپندار سر اتش نتواند برخاست\nمن آن نیم که کنم سرکشی زتیغ جفا\nچو شمع زنده بسر خویش دریدا برپا\nقدسی بر تمام انواع سخن قدرت داشت، بکثرت قصائد گفت و متعد د\nمثنویهای نوشته ، دیوان غزلیاتش اگرچه خرد است ولی همه انتخاب است ، یک\nمطلع ملاحظه شوده\nزود به کردم من بی صبر ، داغ خویش را\nاول شب می کشد مفلس چراغ خویش را\nبعد از قدسی قصیده را ابوطالب آملی و علی قلی سلیم ترقی دادند مگر در دور شان\nدر متانت و شان و شوکتش فرق پیدا شد و رنگینی و جدت استعارات تشبیهات\nو مضمون آفرینی ترقی یافت چنانچه ما در حصه سوم تفصیل داده ایم\nتکلف و عیش پرستی روز افزون بود شاعری از قدیم با تمدن رفاقت\nدار د پس در دور آخر قصائد بدرجه غزل سقوط کرد، حتی که مردمان نکته سنج تنزل قصیده\nگوئی بلکه خود شاعری را بچشم سر مشاہدہ نمودند، از هم پیش این احساس دل مشتاقان\nآملی را گداز نمود که شریکان بزم ہم از خیالاتش متاثر شدند چنانچه لطف علی آذر صفت"}
{"book": "adl0937", "page": 23, "text": "١٦\nآتشکده و سید احمد هاتف و غیره پیروی متقدمین را پیشه کرده یک دوره تازه را\nبوجود آوردند، مجمع الفصحا در تذکرۀ مشتاق اصفهانی مینویسد—\nاز طرز شعرای متاخرین دولت صفویه و امثالهم که در دیباچه اوّل این کتاب\nمستطاب بتحقیق آن شرحی نگاشته آمد، نفوذ گردید در مقام اقتفا به طریقۀ\nمتقدمین بر آمد— و بمرافقت حاجی لطف علی بیگ آذر و سید احمد هاتف و دیگران\nاز معاصرین، شیوۀ فصحا را مروج و مجدد شد، مشتاق در ۱۱۷۱ وفات نمود\nنمونۀ کلامش اینست :—\nرسمی ست کهن که شحنۀ عشق هشیار بجای مست گیرد\nدانسته مزاج نازک گل مرغی که ترانه پست گیرد\nای میوۀ امید فرود آور در شاخ یا انکه دست کوتاه ما را بلند کن\nنهادم افسرده، خوشا وقت نوح پیمانی که شود مست، زند دست و کوبد پا\nاین دو، چندان ترقی نمود که قادر الکلامی مثل قاآنی پیدا نمود که از وجودش در\nقدما حیات دوباره یافت\nاسم قاآنی میرزا حبیب است پدرش هم شاعر بود و تخلص گلشن داشت\nخاندانش از قبیلۀ زنگنه بود قاآنی در شیراز تولد شد و بعد از فراغت علوم درسیه"}
{"book": "adl0937", "page": 24, "text": "۱۷\nبمسلک شاعری داخل شده مداحی شجاع السلطنه میکرد، وقتیکه شهرت\nبسیار یافت بدربار شاهی رسید ـ محمد شاه و ناصرالدین قاچار خیلی عزت او\nنمودند و در ۱۳۷۰ه وفات کرد.\nقصائد قاآنی همۀ جواب قصائد قدما، (فرخی، منوچهری، سنائی\nو خاقانی) میباشند او در افراط الفاظ، اجتماع کلمات مرادف و صنعت ترصیع\nو لف و نشر (که خصائص قدماست) با قدما همسر میباشد ـ با این همه اوصاف\nدر قدرت و صفائی و روانی کلام از قدما هم میدان را برده ـ قصائدیکه در طرح با\nفرخی و غیره نوشته اگر آنرا با قصائد شان مقابله نمائیم تفوقش صاف عیان میگردد\nخصوصیاتش بتفصیل ذیل اند ـ\n(۱) ـ تشبیهات اکثر فطری (نیچرن) میباشند ـ\nدو زلف تابدار او بچشم اشکبار من چو چشمه که اندر او شنا کنند مارها\nساق بالا زند اندر شمر آب کلنگ همچو بلقیس که بر تخت سلیمان گذرد\nای خوشا وقت که از غایت شیرینی سخن همچو سوهان زده در کام به تکرار افتد\n(۲) هیچ شاعر در واقعه نگاری همپایۀ او نگذشته، اخیلی طویل\nواقعات را نظم و در ان یک یک چیزی را ادا میکند و لطف اینست که"}
{"book": "adl0937", "page": 25, "text": "۱۸\nدر سلاست و صفائی و روانی کلام هرگز خلل نمی آید، دو سه مثال ملاحظه شود\nدر یک قصیده ترک بچه را خطاب مینماید که:\nدر رمضان آمد تسبیح و جانماز من بیار و ازینجا سامان عیش و عشرت را دور کن\nمبادا یک ملا برسد و قرآن شریف فرسوده که سال گذشته تو او را ازینجا برده بودی\nوبازنه آوردی باز بیار که در حق والدین دعای مغفرت بنمایم، درین ماه شراب\nنوشی جایز نیست که این از طرف خدایتعالی و پیغمبر سند دارد، شراب در روز\nمطلقاً حرام است لیکن اگر بوقت شب دو سه پیاله بخوریم چندان باک ندارد، لیکن\nزیاده نباید خورد تا که وقت سحر خمار و بوی شراب زائل نشود یا بدینمقدار\nکه تا شام روز دیگر از بسته خیط نتواند باید خورد، را ی من همین است مگر چکنم\nکه قدرت مالی ندارم بناءً علیه مجبوراٌ همان قرآن بهمان تسبیح همان وظیفه ،،\nخیالات مذکوره بالا را بیک سادگی و بی تکلفی نظم نموده که گویا یک نطق\nبرجسته میکند ـ چنانچه میگوید ـ \nماه رمضان آمد ای تُرک سمن بر برخیز مرا سبحه و سجاده بیاوُ\nواسباب طرب را ببر از مجلس بیرون زان پیش که ناگاه فقیهی رسد از در\nوان مصحف فرسوده که پارین بمجلس بردی بشب عید و نیاوردی دیگر"}
{"book": "adl0937", "page": 26, "text": "۱۹\n\nبازآر و بده تا که بخوانم دو سه سوره غفران پدر خواهم و آمرزش اُم\n\nمی خوردن ایام روانيست که این فرمان خدا دارد و بیلیغ پیمبر\n\nدر روز حرام است با جماع وليكن رندانه بشب می بتوان زد دو سه ساغر\n\nبیش از دو سه ساغر نتوان خورد که هیچ بويش رود از كام و خمارش رود از سر\n\nیا خورد بدان گونه بباید که ز مستی تا شام دگر بر نتوان خاست ز بستر\n\nمن در سم این است ملی وجه هنيستتم وین کار نیاید بجز از مرد توانگر\n\nناچار من و مصحف و سجاده و تسبيح وان درد شبان روزي و آن در مقعر\n\nبعد ازین تصویر آمدن یک واعظ را در مسجد بدینطور میکشد\n\nدی واعظكی آمد در مسجد جامع چون برف همه جامه سپيد از پا تا سر\n\nچشمش بسوی چپ و چشمش بسوی راست تا خود سلامش کند از منعم و طر \n\nزان سان که خواند بر من درسی باز آهسته خراميدی و موزون موقر\n\nدر محضر عام آمد و تجدید وضو كرد زان سان كه بود قاعده مذهب جعفر\n\nپاری بشبستان شد و در صف نخستین بنشست همی خواند بجنبيد همی سر\n\nفارغ نشده خلق ز تسليم و تشهد بر جست چو بوزینه و بنشست بمنبر\n\nوانگه بسر و گردن و ریش و لب و بینی بس عشوه برآورد و سخن کرد چنین"}
{"book": "adl0937", "page": 27, "text": "۲۰\n\nلطف زبان با ادا کردن جزئیات ومحاوہات بہم و برجستگی مصطلحات\nو روانگی کلام یک سحر معلوم میشود\nدر یک قصیدہ کیفیت شب وصل را بیان نمودہ میگوید کہ اگر خدا\nنخواستہ معشوق بحضور پادشاہ رفتہ عرضہ کند چقدر بد میشود ـ ردیف این\nقصیدہ (افتد) است ، ملاحظہ بفرمائید کہ این کلمہ را بکدام بکدام پہلو ادا کردہ\nوتصویر واقعہ را بچہ خوبی کشیدہ ے\nصبح اگر حالت شب عرضہ نماید بہ شاہ کارم از بیم بہ سوگند و بہ انکار افتد\nور بخاک قدم شاہ ہم سوگند دہم ناگزیرم کہ مرا کار بہ اقرار افتد\nہم بخاک قدم شہ کہ قسم خود بخور گونہ اول بکفم خاتم زنہار افتد\nنی خطا گفتم و شہ از ہمہ حال آگاہ است می نخواہد کہ بہمین پردہ را سرار افتد\nہم خداوند و ہم شاہ ز حال آگاہ است این چنین رندی و قلاب بسیار افتد\nچون بر ابنای جہان یار خدا ستار است لاجرم سایہ او باید ستار افتد\n\nدر وصف بہار مینویسد\nباز نزدیک شد ایدل کہ زمستان گذرد عہد بستان شود و دور شبستان گذرد\nابر برطرف دمن گریان گریان بچمد لالہ در صحن چمن خندان خندان گذرد"}
{"book": "adl0937", "page": 28, "text": "۲۱\nمشک پراگند اندر همه افاق نسیم بسکه بر یاسمن و سنبل ریحان گذرد\nساق بالازند اندرشمر ابگلرنگ همچو بلقیس که بر تخت سلیمان گذرد\nاز خصوصیات قاآنی ست که الفاظ قدما را که از صد سال متروک\nشده بودند و از ان اکثر غلط هم بودند بی تکلف استعمال میکند، سبب او این است\nکه چون که او دائره شاعری را وسیع و واقعات هر رقم را نظم کرده\nلازم آمد که در الفاظ هم توسع بکار برد و یا اینکه تقلید قدما را بطوری آرزو دارد\nکه فرق محسوس نشود بناءً علیه تمام الفاظ مخصوص شان را نیز جابجا آورد ـ\nزحافات شعر که سابقاً متروک شده بودند، قاآنی آنرا استعمال نمود\nازین سبب طریقه اش بر همه ایران محیط شد، خوب و بد همه در همین رنگ\nگفتن آغاز نمودند، مگر این جوهر شاعری اگر مثل قاآنی شاعری باشد لطف میدهد\nورنه صرف انبار الفاظ خالی از معنی و بدمزه بنظر می آید ـ ازین ست که در\nایران بعد از قاآنی شاعر نامور پیدا نشد\nاین اتفاق عجیب است که گرچه هندوستانی ها از انقلاب ایران\nمطلع نبودند مگر در آنجا هم سر خود انقلاب رونما شد، یعنی طرز شاعری که بوجۀ\nتقلید ناصر علی و غیر از صدها سال خراب می آمد رو با صلاح نمود"}
{"book": "adl0937", "page": 29, "text": "۲۲\nو انداز شاعری را میرزا غالب یکر تغیر داد، اگرچه میرزا ابتدا بوجہ تقلید بیدل براه\nغلط افتاد لیکن در اثیر پیروی عرفی، طالب آملی، نظیری، کلیم اورا ازین راه\nنگاه کرد چنانچه خودش در آخر دیوان فارسی باین نکته اشاره نمود\nمیرزا غالب در قصیده روش متوسطین و قدما را اختیار نمود اگرچه در\nاکثر قصائدش بدعتهای متاخرین بلکه خامی ہاے شان ہم یافت میشوند\nلیکن اخیراً همه کجی ہا دور شده بالکل رنگ اساتذه پیدا شد، ملاحظه شود این قصیده!\nمنم کہ بر دل و دین خود اعتمادم است به نیم غمزه بهم این را ربای و ہم آن را\nترا که ابر مطیع است باد فرمان بر بزن بباغ سرا پرده سلیمان را\nبعد از بهار آرائی ہچہ خوبی بطرف مدح گریزے نماید۔\nتو باغ و راغ بیارا می خواجه آمر پنهان که آوری به شاخه یو کیہان را\nدر طبیعت میرزا غالب مادۀ اجتہاد خیلی قوی بود ازین سبب با وجود پیروی قدما\nو احتیاط بسیار انداز خصوصی خود را نیز از دست نداده ۔ مثلاً در یک\nقصیده میگوید\nخاک کویش خود پسند افتاده مجده سجده از بهر حرم نگذشت در سیمانی\nاصل مضمون صرف اینقدر است کہ من بجاے حرم بر خاک ممدوح سجده"}
{"book": "adl0937", "page": 30, "text": "۲۳\n\nمیشکنم لیکن آنرا بدین انداز ادا مینماید که شکوۀ خاک کوی ممدوح میکند که آنقدر مغرور\nو خود پسند افتاده که در جبین من یک سجده هم برای حرم نگذاشت : \n\nعاجزم چون در ثنا و وسعت بارشکم چه میروم از خویش تا گیرد عطا از جا من\n\nاز قصائد چه کار گرفتند :-\nدر تاریخ شاعری واقعه خیلی اسفنا کی است که شعرای ایران\nاز اصل حقیقت قصیده را نفهمید از ابتداء راه غلط افتاد از کجا بکجا رسیدند ،\nدر اقوام ترقی یافته چیزیکه همه اخلاق شریفانه را زنده میدارد و آنرا بجوش\nمی آرد و آن واقعیات جوش اور متاخرین بهمانند همه ذخیره ادبی پارسی ، تنها شعر\nچنانچه امروز در زبان اصلی شان دو کتاب هم موجود نیست و در دنیا از\nهزار سال بی خانمان میگردند لیکن تا هر وز که اوشان را از مردن نگاه کرده صرف \nاین است که نامهای شان بهمن - کاوس - کیقباد - میباشند\nدر اروپا صدها هزارها اشخاص پر میر نام و شهرت بالا میشوند ، چیزیکه\nروز بروز حوصله ها و اراده های شان را تیز کرده میرود این است که آواز\n\nل اگر توصیف ممدوح از دستم نمی آید از رشک چه سود بلکه من ازین کار دست بردار می شوم که عطارداین\nخدمت را انجام بدهد ۔"}
{"book": "adl0937", "page": 31, "text": "٢٤\nاقدامات شان بذریعه جرائد و تالیفات فوراً بگوش همه عالم میرسد،\nتشکیلات و ترقی اقوام تازه و مشتعل شدن جذبات شان برین امر موقوف است\nکه بجذبات شان یک محور صحیح داده و کارنامه هائی شان را روشن نموده و\nهر خدمت شان را بر صفحات تاریخی حیات جاوید بخشیده شود،\nقصیده در حقیقت یک آله بود برای انجام دادن همین غرض\nچنانچه در عرب ذکر کسانی را که شعراء در قصیده نموده اند اسم شان تا هنوز\nزنده است بر عکس شعرای ایران که اگرچه در توصیف ممدوحین خود زمین و آسمان را\nگز کرده اند لیکن امروز از اسم شان هم کسی واقف نیست، شیخ سعدی\nبهمه دنیا نامدار است لیکن برای شناختن ممدوحش ابوبکر سعد زنگی خیلی اوراق\nگردانی تاریخ لازم می افتد، سکندر نامه را هر طفل میخواند لیکن برای دریافتن\nابوبکر نصره الدین که بر نام او کتاب معنون است بسیار مطالع کتب تاریخی میباید\nاگر در قوم نشر جذبات صاف و زنده را مدنظر داشته باشیم بهترین طریق های آن\nهمین است که بخدمت قوم امثله محسوس و تصویر هائی زنده اثر را تقدیم نمائیم\nجذبات شجاعانه فرانس از اسم نیپولین اعظم انقدر مشتعل می شوند که به نطقها\nمدهش و خیلی بلیغ اخلاقی هم ممکن نیست"}
{"book": "adl0937", "page": 32, "text": "٢٥\n\nبناءً علیه قصیده که موضوعش مدح است بسیار کارآمد چیزیست\nولی شروط این است که :\n(١) «باید ممدوح قابل مدح باشد»\n(٢) «و در مدح چیزی که گفته شود راست راست با»\n(٣) «اوصاف ممدوح را بطرزی بیان کنند که از ان جذبهٔ حرکت یابند»\nاین شرایط در قصائد فارسی گاهی جمع نشده اند، اولاً مدح بکسانی کردند\nکه هرگز مستحق مدح نبودند و اگر از ایشان بعضی مستحق هم بودند لیکن شعرای ما\nبجای اینکه اوصاف واقعه شان را بیان کنند همه زور را در مبالغه و\nغلو ضائع کردند،\nصدا معرکه های معظم اکبر، خانخانان، شاهجهان یادگار تاریخی\nمیباشند که از ذکر آن دلهای مرده بوجد می آیند و عرفی - نظیری - فیضی و غیره\nشعرای نامدار در مدح شان بسیار قصائد پر زور نوشتند لیکن در ان\nنشان آن معرکه ها را قطعاً نمی یابیم -\nبرعکس چون به شاعری عرب نظر می اندازیم، عرب اولا در مدح"}
{"book": "adl0937", "page": 33, "text": "٢٦\nشعر گفتن عار می شمردند و اگر بمدح میگردند گاهی بر ان گرفتن صله وانعامرا\nگوارا نمی نمودند و چیزیکه در مدح میگفتند راست راست میگفتند واقعه لسپرت\nکه روزی امیری بیک شاعر فرمایش مدح خود نمود شاعر جواب داد افعل\nحتی اقول یعنی تو کار نامه نشان بده که من آنرا بنویسم -\nشعرای عرب قصائد مدحیه را وقتی میگفتند که ممدوح در یک معرکه\nکامیابی حاصل میکرد -\nمعتصم بالله در آسیای کوچک شهر عموریه را فتح نموده بود که بعد\nاز چند روز عیسیائیها باز آنرا ضبط کردند، روزی در عموریه نصرانی بر یک\nزن مسلمه دست در از نمود او فریاد بر آورد وامعتصماه ؟ (یعنی و ای معتصم ام)\nچون این خبر به معتصم رسید از اهل دربار سمت عموریه را پرسید بر تخت خود و\nبآنطرف نموده ایستاده شد و بصدای خیلی بلند لبیک\nلبیک (یعنی حاضرم حاضر شدم) گفت و بافواج قاهره خود حکم سفر داد\nبدر بار منجمین حاضر بودند یکی از ان از روی نوانچه حکم کرده که در جنگ شکست میشود معتصم\nمانع شد لیکن قبول نه افتاد و با فواج زائد از صد هزار حمله بر ده عموریه را فتح نمود\nویران ساخت و آن زن را جستجو نموده پیدا کرد، چون حاضر شد بادائی انهر آخر"}
{"book": "adl0937", "page": 34, "text": "۲۷\n\nکه «امن امروزش بحلاوت نان خورده ام»\nچون معتصم بدار السلطنه مراجعت فرمود در بار را آراستند آن منجم\nهم حاضر شد و ابو تمام بطرف او اشاره نموده قصیده ذیل را خواند.\nالسيف ابلغ انباء من الكتب به نسبت کتابها (نجوم) شمشیر صادقت\nفی حده الحد بین الجد واللعب و دم آن در میان راستی و مذاق حا صلت\nوالعلم فی شهب الارماح لامعة علم در تیرهای علمها روشن میباشد\nبین الخمیسین لا فی السبعة الشهب در بین عسکر یی ماند در کواکب سبعه سیاره\nشعر درین قصیده تصویر معرکه جنگ را کامل کشیده -\nدر عهد هارون الرشید نصاری بر آسیای صغیر تصرف داشتند ولی\nخراجش به هارون میدادند چون نایس فورس بر تخت نشست به هارون مکتوبی نوشت\nکه «پادشاه سابق زن بود من ذمه دار کردارش نمی باشم شما از من توقع خراج\nنکنید !»\nهارون از مکتوبش انقدر خشمناک شد که همه در باریها از بیم خود را\nاینطرف آنطرف پنهان نمودند، سپس جواب با لفاظ مختصر نوشت که «جواب\nاین مکتوبت را بچشم مر می بینی پیش از اینکه بشنوی !» و فورا روانه شد"}
{"book": "adl0937", "page": 35, "text": "۲۸\n\nو بعد از فتح نمودن دارالسلطنه او مراجعت فرمود، لیکن ثافس دوباره بغاوت\nنمود مگر از درباریان یکی هم در خود جرأت ندید که در خبر این واقعه را بخلیفه برساند\nبالاخر یک شاعر را رضامند ساختند که واقعه را نظم نموده بحضور خلیفه بخواند\nشاعر بدربار حاضر شد و قصیده خود را خواند\nنقض الذی اعطیته نقضو فعلیه دائرة البوار تدور\nهارون الرشید آه سرد کشیده گفت (اها و قد فعل) یعنی آیا\nدر حقیقت نقض عهد کرده؟ اگر چه زمستان بعین شباب بود ولیکن علی الفور\nبیک لک سپاه بطرف هرقله (دارالسلطنه ثافس) حرکت کرد و بر\nسپرهای سپاه نقشه هرقله را کشیده نامهای هر سه شاهزادگان خود را\nبه سرش نوشت بعد از محاصره یک ماه آنرا فتح نموده خراب ساخت چون\nبه بغداد پس رسید شعرا قصائد بلند تقدیم نمودند که هر یک تاریخ کامل واقعه بود\nیک میدان وسیع شاعری عرب باب مفاخرت است یعنی\nشاعر، نگارنامه های ذاتی خود را خیلی بجوش و خروش و بسیار بفخر و ناز بیان\nمیکند و حق این است که این مدح ذاتی باو می زیبد\nدر عرب یک پادشاه نامدار (عمرو ابن هند) گذشته، چون اقتدارش"}
{"book": "adl0937", "page": 36, "text": "۲۹\nبهمه ملک محیط گشت از اهل در بار خود پرسید که در حالاہم کسی باقی است که او\nاز طاعتهم عار داشته باشد ؟ گفتند بلی، عمر و ابن کلثوم (که شاعر مشهور\nبنی تغلب است) پادشاه با و دعوت داده خواست و نوشت که عیال داری\nخود را هم با خود بیار و، ابن کلثوم بدر بار آمد و زنها بحرم شاہی رفتند مادر شاہ بچیز\nاشاره نموده مادر عمر و ابن کلثوم گفت و این را برداشته بمن بده او بجواب\nگفت \" انسان باید کار خویش را خود بکند \" مادر شاه دوباره فرمایش نمود که او صدا\nبر اور د\" وا تغلباه والی الآہ !، یعنی وای تغلب وای ذلت ! عمر و ابن کلثوم\nآواز مادر خود را از بیرون شنیده فهمید که بحرم مادرم ذلتی رسیده است فوراً\nسر پادشاه را از تن قلم کرد و جان خود را سلامت از انجا کشید، و ازین واقعه\nدر ہر دو قبیله یک جنگ مہیب شد و هزار ہا دلاور از طرفین کشته شدند،\nعمر و ابن کلثوم بر واقعه مذکور قصیده نوشته در میله عکاظ بجوش و فخر خواند و تا\nیک زمانه در از ہر پر طفل بنی تغلب این قصیده را نوک زبان داشت - ادیبان\nمسلم گفته اند که این قصیده تا دو صد سال در قبیله تغلب جوش شجاعت را\nمحافظه نمود، این قصیده را بآب زر نوشته بر در کعبه آویزان کردند همین است که\nانرا به معلقه (آویزان کرده) یاد میکنند و امروزه در کتاب سبعہ"}
{"book": "adl0937", "page": 37, "text": "٣٠\n\nمعلقه هم داخل است، هر شعر این قصیده یک صدای خوفناک دلیری\nحمیت و آزادی و جوش و غیرت است، عمرو ابن کلثوم به پادشاه\nخطاب کرده میگوید سه\n\nابا هند فلا تعجل علينا وانظرنا نخبرك اليقينا\nایو ہند؟ تیزی مکن! ما ترا واقعات یقینی نشان میدهیم\n\nبانانو رد الوایات بيضا ونصرد هن حمرا قدیوینا\nما (ہمیشہ در جنگ) بیرقها را سفید میبریم و انها بخون دشمند سرخ نموده پس می آریم\n\nالا لا يجهلن احد علينا فنجهل فوق جهل بجاهلينا\nهان! هیچکس با بجهالت پیش نیاید ور نه ما از همه فوت ترجهالت نشان خواهیم داد\n\nاذا بلغ الفطالنا صبي تخر له الحجا بر ساجدينا\nوقتیکہ طفل ما (بچه) دو سالگی میرسد متکبرین نامدار پیش او بسجده می افتند\n\nدقت نمائید! شعرای فارس بمقابله آن بکدام چیز فخر کرده میتوانند،\nنظامی و عرفی قصائد فخریه خیلی زوردار نوشته اند مگر تمام کائنات فخرشان\nاین است که دو ما پادشاه اقلیم سخن هستیم الفاظ و حرف با بگذار ما میباشند\nو مضامین غلا مانند که در حضور ما همیشه دست بسته ایستاده میباشند\nازین ترقی کنید! این که ما پری پیکر هستیم ، چنانچه\nعرفی میگوید\n\nسر بر زده ام با مه کنعان بگریبان معشوق تماشا طلب و آئینه گیرم"}
{"book": "adl0937", "page": 38, "text": "۳۱\nمیگویم و اندیشه ندارم ز ظریفان من زهرة لطف شکر فهمی و بدرفیرم\nقصیده ها برای مضامین مختلف میدان وسیعی است، چرا\nکه برای مثنوی قصه مسلسل و طویل لازم است و در غزل خیالات مختصر\nو مفرد ادا میشوند و مضامین هر رقم که مابین هر دو قسم مذکوره میباشند\nبذریعه قصیده گفته میشوند مثلاً یک دوست میرود یک منظر موثر بنظر میخورد از\nشخصی نگارنامه نام آوری صادر شده تصویر کشیدن تمدن و یا معاشرت قومی\nمنظور است، این جور همه مضامین بذریعه قصیده بخوبی ادا میشوند همه قصائد\nسحراب از همچنین مضامین پر هستند همین است که قصائدشان بجذبات صحیح لبریزانند\nبرعکس ایران که گاهی باین صنف شعر این قدمت را نگرفته است.\nاگرچه استعمال قصیده بموقع صحیح نشده لیکن این خیال هم صحیح نیست\nکه از فن قصیده در قوم عیوب خوشامد و ذلت نشو و نما یافته مدح سرا و ممدوح هر دو\nخوب می فهمیدند: خیالاتی که در قصیده ادا میشود مبالغه خالص و لفاظی است پس\nدرین زمانه در یورپ دستور عام است که بزرگترین شخص هم در آخر\nمکتوب بر اسم خود مینویسد (فرمان بردار خادم شما) اگرچه مخاطب یک شخص\nادنی باشد لیکن چونکه معلوم است که این هر نامی یک دستور عام است."}
{"book": "adl0937", "page": 39, "text": "۳۲\n\nپس از ان حسیات خوشامد پیدا نمی شود و همین طور در قصائد ممدوح را از آسمان\nو یا از قضا و قدر بالاتر نشان داده میشود و هرکس می فهمد که خالص شاعریست\nبا اصلیت تعلق ندارد\n\nفن قصیده بیکار رفت\n\nاین خیال بالکل فضول است که طباعی و زور آوری سخن هزار ساله ایرانیان\nبیکار رفت، درین شک نیست که ما از قصیده منفعت اصلیه آن نه برداشته ایم\nولی آن شاعری را خیلی باوج رسانید -\n(۱) برای قصیده یکزبان خاص مرتب شد، یعنی در بندش چستی\nو زور، در الفاظ متانت و شان، در خیالات رفعت و بلندی پیدا شد\nحتی که زبان اشعاریکه در آغاز قصیده ذکر میشوند از زبان عام غزل بالکل\nمختلف میباشد، از قصیده این نفع شد که برای ادا کردن خیالات پر زور\n\nقصیده گوئی دستور عام نیست، اگر بزرگان باهم جای مردمان ادنی قصیده مینوشتند بر دستور عام بوپ\nقیاس درست می شد - لاریب قصیده های عیوب آغشته و مدح سراپ دروغ\nواجب الترک ست (مترجم انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 40, "text": "۳۳\nو متین و سنجیده یک ذخیرهٔ وسیع فراهم شد ـ\nامروز اگر ما بخواهیم که ضروریات ملکی و ملی را نظم نموده بخدمت قوم تقدیم نمائیم زمین آنرا از اول تیار می یابیم\n(۲) وقتیکه شعرا از مضامین مدح مانده شدند ناچار برای وسعت خیالات راه های دیگر اختراع نمودند مثلاً در تمهید بجای غزل مضامین گوناگون داخل کردند، اسدی طوسی روش خاص اختیار نمود که در تمهید قصیده مباحثات قائم کرد یعنی دو چیز را مقابل یکدیگر گرفته بایشان فضائل شانرا بطریق مناظره بیان کرد، بدینطریقه موقع بدست آمد که تمام پهلو های خوبیهای اشیای مختلفه را بیان بکنیم ۔ طوسی در یک قصیده مناظره شب و روز نوشته بود که انسی در جوابش مناظره گل و مل نظم کرده چنانچه میگوید\nدوش در مجلس احباب گل و مل با هم میزدندی ز مباهات دم از فخر و کرم\nمل بر آشفت در انجا که منم جلوه فروش هر طرف قافله بر قافله لطف است و کرم\nمور از تربیتم بهره رباید از مار روبه از تقویتم پنجه زند با ضیغم\nچون نقاب از رخ نورانی من باد برد اخترم، شعشعه ام مشتری ام مهر و مهم\nچون بنازم که خداوند جهان در قرآن نام نامی من و نفع مرا کرد رقم"}
{"book": "adl0937", "page": 41, "text": "٣٤\nگل بخندید ای بخیره تو هم در قرآن اثم تو اکبر و نفعست خدا نفع تو کم\nگر چه در نشئه تو هست طرب لیک بود در خمار تو همه درد سر و شدت غم\nآنکه در یافته بوی تو نعوذ بالله منقبض گردد و لاحول کنان گیرد دم\nمنهم آن پاک که چون بوی کنندم گویند ای خدا صل علی روح رسول اکرم\n(٣) - اکثر شعرا در قصائد مضامین پند و حکمت و موعظت را نیز ادا کرده اند\nچنین قصائد در همین مضامین مخصوص و از مدح و ستایش پاک اند\nقصائد بسیار حکیم سنائی - اوحدی - سعدی - امیر خسرو\nخاقانی - جامی در مضامین همین قسم میباشند، یک قصیده امیر خسرو\nبه بحر الابرار موسوم است و در جوابش جامی و علی شیر و اکثر شعرا قصائد\nنوشته اند و این قصائد از سر تا پا محض به مضامین معرفت و سلوک پر مستند\nما درینجا چند اشعار امیر خسرو را نقل مینمائیم\nکوس شد خالی و بانگ غلغلش دروست هر که قانع شد بخشک و ترنشه بجرو باست\nمرد پنهان در گلیمی پادشاه عالم است تیغ خفته در نیامی پاسبان کشورست\nعاشقی رنج است مردان بایست بندیرا سلسله بند است شیران کرد اوریت\nکه مردان خدا که بر دلهای مخلوق حکمران میباشند و از اثر باطنی شان در عالم اکثر انقلابات واقع میشوند\nهمیش در کاله های پوسیده پاره پاره شبری میکند بنا برین خسرو میگو د این مرد که در خیم پوسیده پوشید است شاه دسات\nمثلیکه شمشیر که در نیام است محافظ ملک میباشد -"}
{"book": "adl0937", "page": 42, "text": "٣٥\nغزل\nیا\nعشقیۀ\nشاعری\n\nانسان بعشق و محبت خمیر شده، پس هرجائیکه انسان است آنجا\nضرور عشق هم است و چونکه در دنیا هیچ قوم از شاعری محروم نیست پس\nهیچ قوم از شاعری عشقیه هم خالی مانده نمیتواند ــ\nلیکن در خصوص ایران بر تمام ممالک تفوق دارد، درین جا تمدن از\nمدت مدید جذبات انسانی را خیلی لطیف وزود اشتعال ساخته بود همین است\nکه در ایران ترقیاتی که شاعر عشقیه نموده دگر اصناف سخن ازان محروم ماندند ــ\nهنگار گفته ایم که در ایران آغاز شاعری به قصیده شده و غزل ابتداً\nاز جوش طبع نی بلکه برای اکمال اصناف شاعری بوجود آمد، در تمهید قصیده\nموافق دستور عام اشعار عشقیه میگفتند، این حصه را از قصیده بریدند که آن"}
{"book": "adl0937", "page": 43, "text": "٣٦\nغزل شد، گویا غزل از درخت قصیده یک قلم است که آنرا جدا نصب\nکرده اند\nآدم شاعری فارسی رودکی را گمان میکنند در زمانه او\nصنف غزل مستقلا وجود یافته بود چنانچه عنصری میگوید -\nغزل رودکی وار نیکو نه بود غزلهای من رودکی وارست\nافسوس !غزلهای رودکی خیلی کمیاب اند چیزیکه در دیوانها و\nتذکره ها یافت میشوند حسب ذیل است -\nدشوار نمائی رخ و دشوار دهی بوس اسان بربائی دل و آسان ببری جوش\nببرده زگیسو تو آب جادوی بابل کشاده غنچه تو باب معجز عیسی\nرودکی در ٣٢٠ وفات یافت پس شاعرى او یادگار صدی\nسوم است ، شاعر نام آورترین صدی چهارم دقیقی است غزل بهاریه\nاو نمونه ترقیاتی است که بعد از صد سال بوجود آمد -\nبرافگند ای صنم ! ابر بهشتی زمین را خلعت اردی بهشتی\nجهان طاوس گونه گشت گوئی بجای نرمی و جای درشتی\nزگل بوی گلاب آید بدینسان که پنداری که گل در گل سرشتی"}
{"book": "adl0937", "page": 44, "text": "۳۷\n\nدقیقی چار خصلت برگزیدست بکینتی از همه خوبی وزشتی\nلب یاقوت رنگ وناله چنگ می خون رنگ وکیش زردشتی\nاگر چه غزل از قصیده یک چیز جداست لیکن بدقت مفهوم میشود که عنصر\nاصلی عصر مذکور قصیده است، در قصیده تعریف ممدوح رواج داشت و در\nغزل توصیف معشوق، در قصیده تعریف جود و عطا اقتدار وجبروت ـ عدل\nو داد ممدوح میکردند و در غزل از بیان حسن وجمال و ناز و ادا ـ جور و جفای\nمحبوب لذت می بردشتند ـ\nغزل مدتی یک ترقی نمایان نموده چرا که :\nتا زمانه در از کمال شاعری صرف قصیده گوئی را میدانستند همه قدر\nومنزلت، امتیاز و عزت به قصیده مخصوص بود، بدر بارهای شاهی بر سر قصیده گویان\nزر و گوهر نثار میکردند، در مواقع جشن و غیره نوشتن قصائد زور دارد در جوش منصات\nنشان دادن طباعی لازم می افتاد:\nتحریک غزل از جذبات عشق و محبت پیدا می شود، لیکن در ایران جذبات\nحربی تا مدت مدید زور داشتند ـ\nدر ایران تاریخ ترقیات غزل از تصوف اغاز می یابد، تصوف، تمامتر"}
{"book": "adl0937", "page": 45, "text": "۳۸\n\nبا جذبات و واردات علاقه دارد و اسید تعلیمش عشق و محبت است ،\nتصوف اگر چه در صدی سومی بعرصه وجود قدم نهاد ولی صدی پنجم عهد اوج\nشابش میباشد و همین زمانه اولین نور و عروج غزل هم میباشد - ۱\nحکیم سنائی اولین کسی است که غزل را ترقی داد و پس از و اوحدی مرغنی\n(که در ۵۳۵ وفات یافت) غزل را به جذبات لبریز نموده در زبان نزاکت دو شستگی\nو روانی و سلاست پیدا کرد ، اشعار ذیل اندازه نمائید ! ۲\n\nبوی آن دود که امسال همسایه ز آتشی بود که در خانه من پار گرفت\nاز بسکه پر شدم ز صفات کمال تو نزدیک شد که پرشود از من پناه\nما یک غزل کامل او نقل میکنیم تا اندازه مرتبه کمال غزل شان کامل شود\n\nپیداست حال مردم رندان چنانکه شوم کسی که فاش کند سر نهان است\nای محتسب تقوی وای مشرع اساس ائین عشق را بگذار انچنان است\nمومن ز دین برآمد و صوفی زاعتقاد ترسا محمدی شد و عاشق با کانج\nخلقی نشه ار دست ژاله میکنند از دوست غافل اند بچندین کمان است\n\n۱- خیلی بزرگ عالم و صوفی بودند مدتہا سیاحت نموده در اخر اصفہان را وطن خود ساخت و در\nزمانه ارغون بوده با وجد الدین کرمانی طریقه کرده مثنوی شان جام حجم بسیار معروف است\nامر هم مطالعه اش نموده ام."}
{"book": "adl0937", "page": 46, "text": "۳۹\n\nگر نام اوحدی سگ تست از درش مران   او را بهر لقب که تو دانی بخوان که هست\nبعد از اوحدی، خواجه فرید الدین عطار، مولانای روم، عراقی و غیره غزل را\nبمعراج رسانیدند، لیکن چون این بزرگان جانبازانۀ عشق حقیقی بودند همیشه در کلامشان\nپهلوی حقیقت غالب می‌آمد بنابرین غزل‌های شان رواج عام نیافتند و نیز در\nهمین زمان باد صرصر تا تارشیر ازۀ امن را پراگنده کرد همه دولت‌ها و حکومت‌ها برباد شدند\nچنانچه زور قصیده دفعتاً کم شد و شاعری رخ جریان خود را دگر طرف گشتاند\nجذبات شجاعانه زوال پذیر شد و جای شان را جذبات دردآلود گرفتند، معلوم است\nکه ذریعه اظهار نمودن آن صرف غزل شده میتوانست\nسعدی در همین زمانه پیدا شد، او یک حصۀ عمر خود را در عشق\nو عاشقی بسر برده در آخر در حلقۀ تصوف درآمد، فطرۀ شاعر بود و زبان خداداد\nداشت، این همه اوصاف یکجا شده در غزلش اثری بخشیدند که ایران\nبجگر کباب شد و پس از سعدی این شراب را خسرو و حسن و آتشه گریزاند\nچون این دور درگذشت غزل را سلمان و خواجو بحیثیت شاعرانه\nترقی دادند چنانچه خواجه حافظ میگوید :\nاستاد غزل سعدیست پیش همه کس اما  دارد سخن حافظ طرز و روش خواجو"}
{"book": "adl0937", "page": 47, "text": "٤٠\nلیکن سلمان و خواجو هردو از تصوف محروم بودند گلهای شان رنگ خاکی\nداشتند نه بو ـ\nهنوز سلمان و خواجو بقید حیات بودند که خواجه حافظ در غزل گوئی قدم\nنهاده این ساز را بجوشی بحرکت آورد که صدای آن زمین را تا آسمان پرنمود ـ\nمن بشاعری خواجه حافظ تبصرۀ مفصل نموده ام لیکن هنوز بسیار نکته ها مانده\nاند، اگرچه در ینوقت هم این فریضه بتکمیل رسیده نمیتواند ولی تکرار این افسانۀ\nدلچسپ هر بار یک لذتی دارد؛\n(١) ـ در کلام خواجه حافظ بلند ترین وصف ، حسن بیان ـ خوبی ادا ـ\nشستگی و لطافت ست، این وصف امر ذوقی ست که قید قانون\nو قاعده را نمی بردارد و تمام اصول فصاحت و بلاغت از احاطه نمودن\nآن عاجزاند، صرف یک مضمون میباشد مردم آنرا بهزار عبارت ادا\nمیکنند مگر اثری نمی دهد لیکن شخصی میخیزد و همین خیال را نمی دانیم که بکدام الفاظ\nادا مینماید که سراسر کار جادو میکندـ این اثر در کلام فارسی هیچ شاعریرا\nبرابر خواجه حافظ نصیب نشده ـ مهیمات مضامین شان حسب ذیل اند ـ\nد قناعت ـ گوشه نشینی ـ اجتناب از دنیا ـ پرده دری واعظین ـ رندی ـ"}
{"book": "adl0937", "page": 48, "text": "٤١\nهستی » این مضامین از پنصد سال پامال اندمگر تا امروز جواب حافظا نشدنی\nبود که نشد\n(۲)- غزل یک زبان منجز مخصوص دارد که دران نزاکت لطافت و یک قسم\nرنگینی میباشد، برای این قسم زبان خیالات هم خاص میباشند اگر دران\nمضامین علمی یا فلسفیانه بیان شوند لطافت و رنگینی آن بالکل گم میشود\nمثلاً شیخ سعدی مطلع یک غزل میگوید ــ\nاگر خدای نباشد زبنده نوشنود شفاعت همه پیغمبران ندارد سود\nآشکارا می بینیم که این مطلع به غزل پیوند نمی خورد . این اعجاز خاص بخواجه حافظ\nحاصل است که مضامین هر قسم (علمی ــ اخلاقی ــ فلسفی) را ادا می نماید لیکن\nدر لطافت هرگز فرق نمی آید، بلکه خود خیالات دقیق و فلسفیانه در کلامش آمده\nرنگین و لطیف تر میگردند، ملاحظه شود میگوید ــ\nدر دل ما غم دنیا غم معشوق شود باده گر خام بود پخته کند شیشه ما\n(۳)- پیش از خواجه حافظ غزل برای مضامین عشقیه مخصوص بود و خیالات دیگرا\nدر میان آن می آوردند، لیکن چون هر شعر غزل یک چیز مستقل است و برای ادا نمودن\nخیالات مفرد و بسیط هر قسم محمل ، پس خواجه حافظ در غزل دو خدمت نمود"}
{"book": "adl0937", "page": 49, "text": "٤٢\n\nاوّل آنرا خیلی وسعت داد که بذریعۀ آن علاوه بر مضامین عشقی اخلاق فلسفه\nتصوف پند سیاست وغیره نیز ادا شده بتوانند و دگر اینکه زبان خاص\nغزل یعنی لطافت و شیرینی و رنگینی که برایش لازم است از دست نرود. از اشعار\nذیل اندازه فرمائید سه\n۱- آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعهٔ فال بنام من دیوانه زدند\nدر قرآن مجید است که امانت خود را بر زمین و آسمان پیش کردیم که\nبردارند لیکن همه انکار ورزیدند و ترس خوردند مگر انسان این بار امانت را\nبرداشت مطلب این است که در زمین و آسمان قابلیت نیست که بتکالیف\nشرعیه بآنها متوجه شوند این قابلیت صرف بانسان ارزانی شده که تمیز حلال و حرام\nجائز ناجائز نیک و بد را دارد همین است که برای او شریعت‌ها نازل میشوند- و نزد صوفیه\nمراد از امانت عشق حقیقی است که مخلوقی را بجز انسان حاصل نیست. بهر حال این\nشعر در هر دو معنی صحیح است. خواجه حافظ همین مضمون را در شعر ذیل هم ادا فرموده\nبار غم عشق تو بهر کس که نمودم عاجز شد و این قرعه بنامم ز قضا زد\n(۲) نز وحضرات صوفیه ذریعهٔ اصلی علم و ادراک حواس خمسه و اشیای خارجی\nنیست بلکه خود دل استعداد جلائی دارد که اگر تزکیهٔ آن بشود مثل آئینه مصفا\n\n(١٣٠٠)\nسراجیه\nمحکمه\nشرکت رفیق"}
{"book": "adl0937", "page": 50, "text": "٤٣\nمیگردد و همه اشیا دران خود بخود جلوه میکنند این علم به علم باطن موسوم است\nو واسطۀ آن کتابها و درس و تدریس نیست بلکه صفای قلب است و انبیا\nعلیهم السلام که از فطرت دلهای صاف می آرند بصفای قلب محتاج بمجاهدات\nو تزکیه نمی باشند، خواجه حافظ مضمون مذکور را در شعرهای مختلف بسته است:\n\nسالها دل طلب جام جم از ما میکرد\nآنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد\n\nدیدمش خرم و خندان قدح باده بدست\nواندران آئینه صد گونه تماشا میکرد\n\nگفتم این جام جهان بین بتوکی داد حکیم\nگفت آن روز که این گنبد مینا میکرد\n\nجامی دیگر میفرماید:\n\nساقی بیار باده و با مدعی بگو\nانکار ما مکن که چنین جام جم بدست\n\nحافظ در یک شعر دیگر بطرف این علم لدنی اشاره مینماید:\n\nسرخدا که عارف سالک بکس نگفت\nدر حیرتم که باده فروش از کجا شنید\n\nدر تصانیف علمای ظاهر بعض جاها اسرار شریعت دیده میشوند\nدر حقیقت آن افادات اند که از همین عارفین کاملین که از زبان نشان گاها سرزده اند\nهمین است که خواجه حافظ میگوید:\n\nساقی بیا که عشق ندا میکند بلند\nکانکس که گفت قصه ما هم زما شنید"}
{"book": "adl0937", "page": 51, "text": "٤٤\n\n(٣) این مضمون را در که این علم لدنی بار باب باطن مخصوص است\n\nبدینگو نه ادا میفرماید :\nشرح مجموعه گل مرغ سحر داندوبس که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست\n\n(٤) اکثر حضرات صوفیه به وحدت الوجود قائل می باشند بیشه\n\n۱- اگر بلفظ «وحدت الوجود» معنی مشهور آن یعنی «همه اوست» را نگیریم و معنی مطابقی آن یعنے «وحدت صفت وجود» اختیار نمائیم بدلیل عقلی هم بان رسیده می توانیم بیانش اینکه یک صفت ائی در عروض خود هر قدر دائره را وسیع بکند تعدد و کثرت در اصل صفت راه نمی یابد مثلا نور افتاب که در عالم اسباب صفت واحد ذاتی آفتاب است بوقت روز همه اشیای معروضه خود تعلق گرفته روشن میکند، آفتاب در خانه و صحن و کوهسار و میدان و هر هر ذره جلوه میکند لیکن در وحدت آفتاب (نور افتاب) خللی رو نمی دهد، نور شمس صرف یک نور است که بنابرش نبوده همه جهانرا بقعه نور میسازد همین طور صفت وجود واجب تعالی شانه است که از پرتو خود همه موجودات عرضی را موجود ساخته از کل تا کل همه بعد از عدم برآمده مگر در وحدت آن (صفت وجود) فرقی نه آمده ـ چنانچه در مثال، نور افتاب یک است و همان همه عالم را روشن نموده همین طور درینجا صفت وجود یک است که جلوه آن همه مخلوقات را از پرده عدم کشیده -\n\nبه بینید! اده آدم موتر نشسته بطرف پغمان حرکت میکنند مگر در حقیقت انها یک رفتاری که غیر از رفتار موتر باشد نمی روند ، این جا یک رفتار موتر است که بسواریهای خود منسوب شده با و شان لقب رونده داده است این نیست که به تعداد سواری پیدا شده باشد - پس اگر نسبت وجود واجب با ممکنات هم در صفت وجود کثرت پیدا نمیشود ان کما گان واحد است البته به نسبت عروض آن ممکنات موجوده بلقب موجود یاد میشوند ـ ای اصل اگر مقصد از وحدت وجود وحدت صفت وجود باشد دران غلطی و کاشفه یا دیده را راه نیست بلکه امر معقول و ثابت است و اگر مطلب «همه اوست (یعنی وحدت موجودات) باشد پس یک امر و هی و خلاف عقل و زاده غلبه عشق و محبت است شعر حافظ ! مثال ثانی چسپان می شود (منصور انصاری مترجم)"}
{"book": "adl0937", "page": 52, "text": "٤٥\nسببش این میشود که پرتو نور حقیقی بپمه اشیا محیط است چون یک صاحبدل\n(که باعشق و محبت عقل و هوشش گم شده است) این پرتو را می بیند از غلبه وجد\nدر اصل و فرع تمیز را از دست میدهد - خواجه حافظ واقعه مذکور را بدین طرز ادا میکند:-\nعکس روی تو چو در آینه جام افتاد عارف از پرتو می در طمع خام افتاد\nالحاصل صدها معارف و حقائق را با سلوبی ادا میفرماید که در زبان غزل\nفرقی رو نمی دهد-\nخصوصیت مضامین حقیقت و معرفت نیست بلکه هر قسم مسائل دقتی\nملکی- تمدنی- معاشرتی ادا می نماید و اسلوب غزلینت و لطافت و نزاکت دران\nبالکل خلل پذیر نمیشود، تصدیق این دعوی را از امثله ذیل بکنید!\n١- منافرت مذهبی در مردم سبب بزرگ جنگ و جدال است جانهای\nبی حساب به سبب این منافرت راه بربادی را پیمودند بلکه در میان مردمان یک\nمذهب هم بنا بر بعض اختلافات جزوی سلسله نزاعهای خیلی ناگوار قائم میشود با هم\nکافر و مرتد گفته تشنه خون یکدیگر میشوند- اهل تصوف باینچنین نزاعات راضی نمی باشند\nو هر قدر که اثر حقیقت پرستی و معرفت غلبه می یابد این خیالات جهالت را محو\nکرده بنظر جلوه میدهد که همه مردم طالب یک ذات اند و همه را جستجوی او در میگراست"}
{"book": "adl0937", "page": 53, "text": "٤٦\nو همه در عشق او مست و سرشار میباشند خواجه حافظ فقط نکته هزار بپیرایه های مختلف ادا\nمیفرماید مثلاً ـ\nهمه کس طالب یارند چه هشیار چه مست    همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت\nدر عشق خانقاه و خرابات شرط نیست    هر جا که هست پرتو روی حبیب هست\nعرفی این مضمون را بذرایعه تشبیه بالکل بدیهی ساخته است ـ\nعارف هم از اسلام خرابست و هم از کفر    پروانه چراغ حرم و دیر نداند\n(۲) ـ فرقه لا ادریه که یکی از فرق حکماست عقیده دارد که نظر انسان بحقیقت\nهیچ شی رسیده نمیتواند ـ این فلسفه بالکل خشک و خلاف همه احساسات و خیلی\nبی مزه و فنائکن هر قسم جذبات است لیکن خواجه حافظ بر وز لطافت بیان خود آنرا\nهم مضمون مستی آمیز و دلکش ساخته ـ میگوید ـ\nحدیث مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو    که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را\nآن که بر نقش زد این دایره مینایی    نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد\nکس ندانست که منزلگه مقصود کجاست    این قدر هست که بانگ جرسی می آید\nبرو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو    راز این پرده نهان است و نهان خواهد شد\nمردم دو انتظاری درین پرده راه نیست    یا هست پرده دار نشانم نمیدهد"}
{"book": "adl0937", "page": 54, "text": "٤٧\n\n(٣) اکثر مردم برای یک مقصد اقدام کرده بعد عدم حصول آن بطور بهانه عقیده\nمیکنند که ممکن الحصول نبود حالانکه خود شان از استقلال جوش و طلب صادق\nعاری بودند ور نه محرومی درین معرکه سعی و عمل محال است خواجه حافظ خیال مذکور را\nبدین طریق ادا میکند سه\nطالب لعل و گهر نیست و گرنه خورشید همچنان در عمل معدن و کان است که بود\n(٤)- عوام خیال میکنند که کارهائی که قدما کرده اند حالا محال است لیکن\nاین خیال غلط است، خواجه حافظ خیال ہذا را بدینصورت ادا می نماید سه\nفیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد\n(٥) - اکثر مردم قابلیت کار بدرجه کمال داشته می باشند ولی آنرا درین\nتردد که بکدام کار آغاز کنند ضائع مینمایند- حافظ اینچنین مردمان را بطرف\nشوق کار بدین عبارت سوق میدہدے\nاین خون که موج میزند اندر جگر ترا در کار رنگ بوی نگاری نمیکنی\nدر مذمت تقلید نظامی این شعر مشهور دارد س\nکلاغی تک کبک در گوش کرد تک خویش را هم فراموش کرد\nله مشہور است کہ اگر نور افتاب چند صد سال بر یک تکہ سنگ می افتد آن لعل میگردد"}
{"book": "adl0937", "page": 56, "text": "٤٩\nاصلاً تغییر نمی یابد مثلاً این مضمون را که در مذهب بسیار فرقه ها پیدا شده اند و\nدر میان شان جنگها بدین سبب قائم هستند که مردم از اصل حقیقت خبراً\nنیستند، بی هیچ تصنع و رنگ آمیزی ادا میکند :\nجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند\nیا مثلاً این مضمون را که هوس رتبه بزرگان وقتی می باید که اول موا\nفق شان فضل و کمال حاصل کند. :\nتکیه بر جای بزرگان نتوان زد بگزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی\nیا مثلاً این مضمون که اصل و فعل برابر نمی باشند :\nنه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آئینه سازد سکندری داند\nخواجه حافظ بدینطریق غزل را «محوطه شاعری» ساخته یعنی هر خیالی را\nکه آرزو کنیم در غزل ادا کرده میتوانیم. ببرکت همین روش مجتهدانه خواجه حافظ\nاست که شعرای نامدار «عرفی - نظیری - صائب - کلیم» مضامین هر قسم\n«تمدنی - اخلاقی - معاشرتی - موعظت - پند» را در غزل ادا نموده اند و در شان\nغزلیت خللی نه آمده -\n(٤) اصل معیار کمال شاعر ایست که مضامین باسلوبی ادا شوند که فوق"}
{"book": "adl0937", "page": 57, "text": "٥٠\nازان طریقه موثر تر و بلیغ تر نباشد کمال خواجه حافظ است که خیالات را آنقدر\nزیبا می بندد که اگرچه آن مضامین را شعرای دیگر صدها بار ادا نموده اند ولی تا امروز\nممکن نشده است که بر اسلوب خواجه تفوق حاصل شود مثلاً :-\n۱- معشوق را بیک حیله و بهانه طلب کرده یک مضمون عام شعر است\nشاعری آنرا بدین قسم ادا میکند ه\nامشب بیا تا در چمن سازیم چرا تو شمع و گل را داغ کن من بلبل و پروانه را\nدرین شعر اظهار کمال را ببهانه دعوت قرار داده یعنی شاعر بمعشوق\nدعوت میدهد که تو بیا ! که یک معرکه مقابله قائم میشود که یکجانب تو مقابل\nمیشوی به گل و شمع و جانب دیگر من مقابل میشوم به بلبل و پروانه ، چون کیفیت\nانجام یقینی است پس میگوید که تو شمع و گل را و من پروانه و بلبل را در آتش\nرشک کباب خواهیم کرد-\nو خواجه حافظ میگوید ص\nپروانه و شمع و گل و بلبل همه جمع اند ای دوست ! بیار حم به تنهایی ما کن\nیعنی تقریب دعوت رحم را قرار میدهد چنانچه میگوید وقتیکه همه مخلوق در مطلوبهای\nخود هم آغوش است تو هم به من مهجور رحم فرما ! و بیا !"}
{"book": "adl0937", "page": 58, "text": "٥١\n\nدرین اسلوب بقرار ذیل بلاغتیست\n\n١- تقریب دعوت بیک امر بیست که در هر شخص از طرف فطرۀ ودیعت است\n٢- اظهار ناکامی مبالغه او انموده که معشوق کجا یک شخص هم بدورس نیست\n٣- معشوق باکثریت معشوق نی بلکه بحیثیت دوست می طلبد که بر\nآمدن شرمش دامنگیر نشود - و این پهلو هم مدنظر ست که چون دیگر معشوقها\nمی پسند که با عاشقهای خود هم صحبت اند اور ا نیز رغبت حاصل میشود\n٤- لذت دشنام معشوق را عام شعرا بسته اند غزالی میگوید -\nدشنام دهی و بر لب تو روح القدس آفرین گوید\n\nو خوب میگوید:\nقند آمیخته با گل نه علاج دل ماست بوسه چند بیا میز بدشنامی چند\n\nبه بلاغتهای طرزاد امی حافظ غور بکنید: اول یک حصه بزرگ کلام\nمحذوف ست مگر خود بخود فهمیده میشود یعنی «عاشق بیارست معشوقی مرض\nاو مطلع شد که مرض دلی دارد پس گل قند آورده برای عاشق پیش میکند»\nدوم گل قند را بلفظ گل قند ذکر نکرده بلکه اجزای آنرا بیان نموده و بلفظ\n(آمیختن) قوت محیلیه عظیم داد که آن هر چیز را مجسم نموده نشان میدهد."}
{"book": "adl0937", "page": 59, "text": "٥٢\nاظهار میفرماید- سوم : چون که در معشوق فرمایش گلقند ست پس همان الفاظ\nکه برای گلقند در فن عشق استعمال شده میتواند و همانمقدار اجزا که برای گلقند مقررات\nبیان نموده یعنی بوسه و دشنام و بمقدار مساوی که از لفظ چند مفهوم میشود چرا\nدر ترکیب گلقند موزون بودن اجزا لازم ست یعنی بوسه هم به تعداد دشنام ها\nبرابر باید-\n٣- معشوق چنانچه که بحسن و جمال خود می نازد همچنان عاشق هم بر وفا\nو کمال عشق خود غرور داشته می باشد. این مضمون را اکثر شعرا بسته اند ولی\nخواجه حافظ میگوید\nشبی مجنون به لیلی گفت کامعشوقی بیهمتا ترا عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد\nاین شعر سرتا پا بلاغت ست اول : چونکه اظهار نمودن اینخیال\nیک قسم توهین معشوق بود پس آغاز کلام به توصیف معشوق نمود (یعنی\nای معشوق بی مثال ٢) دوم بجای این عبارت (که مثل من\nعاشق نمی یابی) میگوید (مجنون نخواهد شد) گویا میگوید که جان بازی مثل\nمن، جان نثاری همچو من، وفاداری مانند من، خانمان بر بادی مثال من و\nغیره وغیره هرگز پیدا شده نمی تواند چرا اسم مجنون این تمام اوصاف را"}
{"book": "adl0937", "page": 60, "text": "٥٣\nدر بر گرفته است، ازین هویدا شد که مضمونیکه بیک لفظ مجنون ادامیشود بصفحات بسیار هم اداشده نمیتواند بناءً علیه مانند این طرز اسلوبی نیست که برای اظهار نمودن غرور و ناز عاشقانه موزون تر شده بتواند -\n٤- اکثر حکما خیال میکنند که حقیقت و نیز غرض و غایتعالم معلوم شدنی نیست صرف اینقدر میدانیم که چیزی هست لیکن این امر کو چیست؟ چرا هست؟ چسان هست؟ هیچ معلوم نیست - اکثر شعرا این خیال را بطرزهای مختلف بسته اند لیکن خواجه حافظ میفرماید -\nکس ندانست که منزلگه مقصود کجاست این قدر هست که بانگ جرسی می آید\nدستور است که در قافله بگردن یک شتر یا یا بوزنگهای بسیار آویزان میکنند ( مطلب این است که هیچ نمیدانیم که قافله کجا میرود و منزل مقصودش کجاست البته آواز یک زنگ می شنویم ) لفظ جرس را هم بصفت تنکیر آورده یعنی نشان جرس هم گم است که کجا و کدام سوست و کدام قسم است صرف یک آواز است که در گوش می آید و از ان اینقدر قیاس میشود که شایه یک قافله روان است خوبی این مضمون همین است که در هر چیز ابهام و اشتباه باشد و درین شعر این وصف بغایت درجه کمال موجود است -"}
{"book": "adl0937", "page": 61, "text": "٥٤\n٥- بر شعرای عجم اعتراض بزرگ این است که مضمونی را که ببار بسته اند فقط یک چیز را بالفاظ مختلفه تکرار گفته اند. یعنی سعی نکرده اند که بر همه پهلوهای مضمون. روشنی بندازند همین است که اگر شخصی قصد میکند که همه خیالات شاعر را که متعلق بیک مضمون است جمع نموده یک مقالهٔ مکمل بسازد ممکن نمیشود. مثلاً مضمون محبت را در هزارها اشعار بسته اند ولی اگر امروزه بخواهیم که بمدد آنها یک مقاله بر مضمون محبت مستقل تیار نمائیم. امکان آن نیست برعکس ازان خواجه حافظ مضامینی را که مرکز شاعری خود ساخته اند چنان یک یک نکته آنرا استقصا نموده که هیچ پهلوی آن باقی نماند. بطور مثال ما یک عنوان را تقدیم مینمائیم!\nخواجه حافظ اکثر از فلسفه مسرت بحث میراند یعنی اینکه «باید همیشه خوش و خرم باشیم» این مضمون متعدد اجزا دارد و وقتیکه آن اجزا همه پیش نظر یک آدم می آیند این فلسفه تاثیر می بخشد. بیان اجمالیش این است که:\n«دنیا چند روزه هست. و همه نیرنگهایش نقش بر آب. آیا عقلست که ما برین یک امر موهوم تمام دل، دماغ، وقت، محنت، سکون، اطمینان خود را قربان بسازیم -"}
{"book": "adl0937", "page": 62, "text": "٥٥\nاین ظاهر است که تا ما همه درخشه های دنیا را نساز شدها در باردار بها تملق\nچاپلوسی ترک آزادی وغیره وغیره را اختیار نمائیم دنیا بدست نمی آید آیا برای\nعظمت موهوم دنیا اختیار نمودن خسائس مذکور جائز است؟\nمادر مشیت ایزدی چه اختیار داریم؟ هرشخص صفتیکه دارد و ا و توست خدا\nماچه هستیم؟ بغیر از اراده خدا یک ذره هم بحرکت آمده نمی تواند؛ او ما را هر طرف\nکه میراند میرویم و هر کاریکه از ما میگیرد میکنیم؛ مثل یک پرکاه ایم صرصر مشیت\nایزدی هرسو که میخواهد ما را میبرد-\nاین فیضه نامه ما است اگر کسی این را قبول نمیکند ما با او غرض نداریم، ما\nپابند فکر کسی نیستیم محض به عقل خود کار میکنیم،،\nاسحاصل ترتیب کامل این مضمون این است که .. اوّل بر عدم ثبات\nدنیا برهان عقلی قائم کرده شود سپس اینکه برای چنین یک چیز دردسر بر داشتن\nچه لازم؟ بعد از ان مسأله جبر پیش کرده اعلان فیصله قطعی خویش را\nبه آهنگ بلند و بی باکی و دلیری کامل نماید؛\nخواجه حافظ مضمون بالا را بیک تفصیل و جوش و زور ادا نموده است\n(۱) یعنی عقیده فرقه جبریه که رو بند، مثل جماد است هیچ وقت قدرت اختیار ندارد ۱۲ (منشور محرر)"}
{"book": "adl0937", "page": 63, "text": "٥٦\n\nکه سرحد شاعری از ان تجاوز کرده نمی تواند\n\nبی اعتباری دنیا بدین طرز پراثر بیان میفرماید.\n\nبش کن ز کبروناز که دیدست روزگار چین قبای قیصر و طرف کلاه کی کو\n\nدر زمانه پیشین اهل جاه و امرا قبا و غیره را شکن داده می پوشیدند و تاج\nکج برسر میکردند بنابرین این چیزها شعارنشان عظمت و جاه میرفته در این است\nکه عظمت و جاه دنیا را بدین الفاظ بیان کرد و نیز یک پهلوی بلاغت دیگر هم\nاست که حقیقت عظمت دنیا صرف مبین قدر است : شکن و یا خم یک شی\n\nاعتماد نیست بر دورجهان بلکه برگردون گردان نیز هم\n\nکند صید بهرام را نیگن جام می برما که من هیچو دم این صحرانه بهرام است دگور\n\nدرین مضمون یک پهلوی خوبی طرز ادایش این است که گم شدگی بهرام را\nخیلی زیاد وسعت داده که نشانش نه در زمان یافته میشود و نه در مکان درینجا\nلفظ صحرا اینقدر چسپان آمده که زمان و مکان هر دو را حاوی شده یعنی زمانه\nصحرائی است که در ان نشان بهرام هیچ یافته نمی شود).\nبرای تاکید گم شدگی بهرام لازم است که چیزهای مخصوص او ذکر شوند. یعنی بهرام\nکه بهرام شکارگورخر میکرد که لقبش بهرام گور شد ۱۲"}
{"book": "adl0937", "page": 64, "text": "۵٧\nبهرام نشان هیچ چیز او یافته نمی شود۔ لفظ گور برای گورخر و بمعنی قبر هر دو استعمال می شود در شعر هر دو معنی ممکن اند یعنی گورخر بهرام هم ناپید است و یا اینکه قبر بهرام هم نشان ندارد۔\nدر کلام اشتراک لفظی (گور) یک لطف خاص پیدا کرد۔\nشراب تلخ ده ساقی که مرد افکن بود زورو که تا لختی بیاسایم ز دنیا و شر و شورش\nشخصی از قضیه های دنیا دل سیاه شده میگوید که مرا بگذارید که قدرے دم راست کنم، لیکن این در دنیا خیلی دشوار است چراکه از شور و شر دنیا وقتی مستریح شده میتواند که اوّل از دولت و عزت، جاه، و منصب، نام و نمایش، اقتدار و سطوت دنیا بکلی دست بردار شود۔\nلهذا میگوید که شراب یعنی مسکری بده که نشه اش آن همه جذبات و هیجانات از فکر براند و چون برایش ضرورت نشئه سخت است بنابرین الفاظ مرد افکن و زور استعمال نموده یعنی شرابیکه پهلوانان قوی را میفگند این مضمون را که برای دنیا دنی چندان ضرورت زحمت کشیدن و کاوش نیست به روشهای مؤثر ادا میکند ه\nشکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درج است کلاه دلکش است اما بدرد سر نمی ارزد"}
{"book": "adl0937", "page": 65, "text": "۵۸\n\nبلاغت ملاحظه شود ! تاج سلطانی را پرشکوه گفته ولی با آن دستگیر هم جان\nشیرین را هم پیوست که رغبت آن را از سر بکاهد، لفظ درد سر خیلی جامع و\nبلیغ ست که از ان پهلوی اهمیتش و پهلوی کم ارزشش هر دو گرفته می توانیم\nیعنی گفته میتوانیم که تاج سلطانی قابلیت ندارد که آدم برای ان ادناترین درد\nسر را هم بخرد و نیز اینکه قابل نیست که برای آن اینقدر کلان خطره (که بیم\nجان ست) برداریم\nاعلان عظمت رندی و ترغیب و تحریص بآن میدان خاص\nخواجه حافظ است و شاعری تا امروز درین میدان بگرد حافظ نرسیده\nمیفرماید\n\nکه برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی که بکوی می فروشان دو هزار جم به جامی\n\nبر وجوه بلاغت این شعر نظر بیاندازید ؟ اوّل: در پیامی که بشاهان\nمیفرستد برای نام خود وصف «گدا» اضافه نمود که ظاهر شود که گدا\nیان میخانه هم بدینمرتبه جری میباشند و نیز بمردم هم یک طعنه داد که یکی\nهم جرأت پیام رسانی به پاشاهان ندارد این ست که بذریعهٔ منادی عام\nجستجوی قاصد روانه را میکند، بعد ازان بجای لفظ «میخانه» «کوی می فروشان»"}
{"book": "adl0937", "page": 66, "text": "۵۹\n\nگفته یعنی میکده یک بارگاهی ست بس عالی که دران گذر پادشاهان قطعاً\nممکن نیست بلکه آنها به کوچه می فروشان هم قیمتی ندارند و خصوصیت جمشید اول\nبدین سبب است که پادشاهی در دبدبه و عظمت با او همسر نگذشته - دیگر\nاین که شراب و جام از ایجادات اوست، پس وقتیکه خود جمشید عظمت\nبلند خویش را به پیش شراب گم نمود باید درک کرد که در آن مقام عالی\nعزت یافته بتواند.\nمقام اصلی جوشش رندی و سرمستی آن ست که رند بر حالت\nخود اصرار نموده اعلان میکند که هرچه باداباد من از رندی تو به نمی کشم -\nخواجه تصویر جذبه هَذَا را بوجه کمال کشید:\nشراب و عشق نهان چیست کار بی بنیاد زدیم بر صف رندان هرچه باداباد\nتا زمیخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود\nحلقه پیر مغانم ز ازل در گوش است ما همانیم که بودیم و همان خواهد بود\nبیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرح نو دراندازیم\nمصرع ثانی اگرچه صدای مستانه یک مست ست ولی از واقعیت\nخالی نیست مطلبش این ست که عوام به فلک شکایت دارند که آن همه"}
{"book": "adl0937", "page": 67, "text": "٦٠\n\nارباب غرض را سرگردان و پریشان میدارد ولیکن اگر حقیقت بنگریم خود ما قصو\nداریم که اگر با عزم و استقلال راسخ و جد و جهد تام واسطه باشیم هیچ چیز در اغرا\nو مقاصد ما سد راه شده نمیتواند، حافظ این خیال را چنین ادا میکند که سقف\nآسمان را ویران نموده یک آسمان تازه می سازیم که ازین غیر باشد-\nاگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی بهم سازیم و بنیادش بر اندازیم\nبلندی حوصله را غور کنید؟ که یک طرف تمام لشکر غم جمع ست در مقابل\nآن تنها حافظ و ساقی، لیکن باین کم زوری دعوی میفرماید که لشکر غم را بیخ میکند-\nما می به بانگ و چنگ نه امروز میخوریم بس دیر شد که گنبد چرخ این صدا شنید\nمن ترک عشق بازی و ساغر نمی کنم صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم\nاز ما تقوی کمتر شناسیم یا جام باده ، یا قصه کوتاه\nگدای میکده ام لیک مستی من که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم\nچون این شعر حقیقت و واقعیت دارد بنابرین خیلی مؤثر افتاد\nساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می طامات تا بچند و خرافات تا بکی\nزان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را زجام باده گلگون خراب کن\nیعنی ما نمی خواهیم که منظر خرابی عالم را بچشم خود به بینیم ، ما را ازان پیشتر انقدر"}
{"book": "adl0937", "page": 68, "text": "۶۱\nمست و برباد کن که هرچه گذرد بگذرد ولی باز همتی از ان نمیبینیم\nخوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن چون خبر نیست که انجام چه خواهد بودن\nمی با غم بسر بردن عجب سال کهیر ینی ارزد بمی بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد\nمیدانید اگه ماهیت حقیقی شاعر محض اظهار نمودن جذبات است یعنی اصل\nشاعری این ست که شاعر جذبه پیدا شد انرا بیک عبارت پر تاثیری ادا کند که آن جذبه\nبعینه بر سامعین هم طاری شود ، شما اشعار مذکوره بالا را ملاحظه فرموده اید آیا در اظهار\nجذبات ازین زیاده جوشش هم ممکن است؟\nبعد از خواجه حافظ ترقی شاعری (غزلیه) تا یک صد و پنجاه سال (خلاف\nاصول ارتقا) بند ماند چنانچه که بعد از نزول (کلام الله) هم زبان شعر لال شده\nبود، ولی بعضی اوقات در ارتقا سکون اتفاقی رو میدهد لیکن سلسله قطع نمی شود،\nمگر چون بر راه خواجه حافظ گام زدن امکان نداشت (آن سلسله بالکل انقطاع\nیافته) راهای دیگر پیدا شدند_\nاین وقتی است که حکومت صفویه بوجود آمد و زمانی نگذشته بود که ایران\nطوائف الملوکی را خیر باد گفته زیر سایه آن یک سلطنت وسیع و پر امن تاسیس نموده\nاین خاندان بذات خود شریف و شرفا پرور و بسیار قدردان"}
{"book": "adl0937", "page": 69, "text": "۶۲\nعلم و فضل و کمال بود بشعر و شاعری منزلتی بخشید که شهنشاه وقت خواست\nکه در راه براتی تعظیم حکیم شفائی از سوار می خود نازل شود، در همین عهد خاندان تیموریه\nدر هندوستان سلسله باران فیاضی را بجوش آورده بود، این سامان بمد آ\nترقیات شاعری را بحیات ثابت شد، الحق بحیثیت مجموعی ترقیهائیکه شاعری\nدرین عصر نصیب شد نظیر آن در تاریخ شاعری هیچ شاعری دیده نمی شود.\nلیکن درینموقع ما صرف از غزل بحث مینمایم.\nدستور است که در ایام بهار وقتیکه ابر می بارد نباتات بوقلمون\nاز خاک سر میکشند، بهمین طور درین عصر اندازهای گوناگون در غزل پیدا شدند\nو بجز از تصوف هر قدر اقسام غزل ممکن بود بنیاد آن نهاده شد\nتشیع به تصوف ضد واقع شده، چنانچه میر عباس شوشتری\nمیگوید.\nاین کلام صوفیان شوم نیست مثنوی موکوی روم نیست\nچون در طول و عرض مملکت تشیع را بجبر جاری کرده بودند پس بقای شاعری\nتصوف کی امکان داشت؟ لیکن تصوف یک وصفی دارد که مردم با وجود\nمخالفت سخت هم سعی در نقال آن میکردند چنانچه شفائی و غیره چیزی چیزی"}
{"book": "adl0937", "page": 70, "text": "۶۳\nدرین رنگ گفته اند ولی این همه خالص نقل و گلهای کاغذی بوده است.\nتمام اهل تذکره متفق اللسان اند که آدم این دور جدید بابا فغانی است چنانچه\nما قول واله داغستانی را در حصهٔ سوم نقل کرده ایم و نیز اوحدی در عرفات تصریح\nنموده که همه متاخرین مقلدین فغانی میباشند و شهادت داخلی این است\nکه عرفی - شفائی - نظیری وغیره عموماً بر طرح های فغانی غزلها می نویسند\nازان ظاهر می شود که بابا فغانی مقصود شان است، یک غزل مشهور فغانی است\nگل میدرد قبا به چمن داد خواه کیست گلشن بخون طپید شهید نگاه کیست\nبرین طرح همه شعرا (نظیری - قدسی وغیره) غزلها نوشته اند قدسی\nمیگوید :-\nبازم نشسته ناوک او در دل نگاه کیست عالم سیاه کردهٔ چشم سیاه کیست\nاین پیش خیل کجکلهان از سپاه کیست وین قبله که کج شده طرف کلاه کیست\nالحاصل بالکل مسلم است که موجد طرز جدید فغانی است، لیکن خیلی تعجب است\nکه بر طرز فغانی هیچکس صراحته یا کنایةً روشنی نه انداخته که چه بود؟ و چه خصوصیتها\nداشت؟ لہٰذا ما برائی و استقرای خود اعتماد می نمائیم -\nطرزی که پیش از فغانی بود و طریقی که فغانی ایجاد کر د خصوصیات ذیل دارد:"}
{"book": "adl0937", "page": 71, "text": "٦٤\n۱- پیشتر در کلام با الکل سادگی بود ، سخنی را بهیچ میگفتند ، فغانی این صنف را\nبالکل تبدیل نمود و پیروانش این را بدرجه کمال رسانیدند، چنانچه فغانی میگوید:\nدر مانده اصلاح و فسادیم الخڈ زین رسمها که مردم عاقل نهاده\nمضمونیکه در شعر ظاهر نموده این ست که حكما و فلاسفه اصولهای خیر و شر را\nقائم نموده اند و در میان ان اختلافات هم بسیار دارند مثلاً یکمی اصولی را مخالف\nاخلاق و یا تمدن میگوید و حکیم گرعین همان اصولی را در ضروریات مدنی و انسانی\nمی شمارد بنا برین عوام که قوت فیصلہ ندارند در تذبذب افتاده بند می مانند، این\nاحکام حكما چون با هم متناقض میباشند امکان اینهم نیست که هر دو را بجمع نمائیم\nهمین خیال را عرفی به بیباکی و چشم سفیدی زیاد ادا میکند:\nکفر و دین را ببر از یاد که این فتنه گران در بد آموزی ما مصلحت اندیش خوداند\nعرفی صلاح و فساد را بلفظ کفر و دین تبدیل کرد، باز بهر دو خطاب فتنه گری داد\nفغانی صرف این گفت که اختلافات عقلا در اصول صلاح و فساد ما را در تذبذب\nانداخته اند عرفی میگوید که ما را (کفر و دین) به نزاع اماده کرده اند و ازین غرض شان\nصرف این ست که گرم با زار یشان قائم باند که بدون اختلافات جوش و زنق از دنیا\nگم میشود-"}
{"book": "adl0937", "page": 72, "text": "۶۵\n\nفغانی میگوید:\nایکه میگوئی چراجامی به جانی میخری این سخن باساقی ما گو که ارزان کرده است\nاین یک مضمون وسیع است که آنرا پیچ داده بعبارة مختصر ادا نمود:\nواقعه چنین فرض نمودہ کہ بادہ نوشی در میخانه رفته یک جام بقیمت جان خویش\nمیخرد شخصی بان اعتراض نمود که این چه سودای غبن کردی؟ لیکن بادہ نوش گمان کرد\nکه میگوید که چرا اینقدر ارزان خریده بنا برین بجواب میگوید که این سخن بما تعلق ندارد\nبرو ! بر ساقی اعتراض کن که چرا اینقدر بهاء آنرا ارزان نهاده ۱\n۲- فغانی در تشبیهات و استعارات خیلی حدت پیدا نمود، مثلاً\nخواجه حافظ این مضمون را که راز دنیا از عقل و ادراک بالاست بذریعه تشبیه\nذیل ادا کرد\nع- که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را\nیعنی دنیا یک معمائیست از عقل و فلسفه بالاتر لیکن فغانی همین مضمون را\nبدین تشبیه بیان می نماید:\nانگه این نامه سربسته نوشت سخت است گرهی سخت به سر رشته مضمون زده است\nیعنی شخصی که در ابتدا این نامه را نوشته در تار مضمونش گره سخت هم زده است"}
{"book": "adl0937", "page": 73, "text": "۶۶\n\n۳ - خصوصیت ممتاز فغانی اختصار کلام است. یعنی یک مضمون\nطویل و عریض را در الفاظ مختصر ادا مینماید. این وصف (اختصار نویسی) جوہر\nخاص متاخرین است حتی که بعضی اوقات درین وصف بمرتبه غلو میکنند\nکه کلام بالکلی معما می گردد.\n\nدر اختصار نویسی اکثر اجزای کلام حذف میشوند و خوبی اش این است\nکه مضمون بطوری ادا شود که اجزای محذوفه خود بخود بفهم بیایند مثلا فغانی میگوید\nساقی مدام باده باندازه می دهد این بیخودی گناه دل زو د مست است\nمطلب شعر این است که : ما شراب خورده مست شدیم مردم گفتند\nکه قصور از ساقی است که شراب از حد زیاده داد، لیکن اعتراض بر ساقی غلط است\nاو شرابرا همیشه بیک اندازه ( اعتدال ) میدهد در حقیقت این نقصان دل است\nکه آن خیلی زو دمست میگردد. فغانی این مضمون وسیع را بدو مصرع ادا نمود\nو اکثر حصه های کلام را ذکر ننمود.\n\nاصحاب تذکره مینویسند که ابتداءً طرز فغانی بمردم مقبول نیافتاد و کسی\nبنظر قدر بطرفش ندید بنا برین ناگزیر بارها را خیر باد گفته به تبریز آمد و درینجا\nنشو نما حاصل کرد.\n\nشراکتی ۱۳۰۰ صدر الدین شرکت رفیق"}
{"book": "adl0937", "page": 74, "text": "۶۷\n\nتفصیل واقعۀ ہذا این است کہ در وقت آغاز دولت صفویہ فرمان\nفرماي تبریز سلطان یعقوب (ترک) و با صفویہ حریف بود و با وصف\nسخن فہمی و قدر دانی فضلا متصف اکثر شعرای بزرگ مثلاً نصیبی گیلانی زیر\nدامن او تربیت یافتہ نامور شدند- باین اوصاف بحسن و جمال ظاہری ہم\nبہرہ داشت چنانچہ بعض شعرا شیفتۀ جمال جہان آرایش بودند کہ یکی از ان\nشیخ نجم الدین یعقوب ہم میباشد- روزی شیخ موصوف بسبب\nکسالت مزاج بدربار نرفت سلطان یعقوب بعیادتش آمد ہمانوقت یک\nغزل کہ مطلعش این بود نوشتہ فرستاد۔\nصبوحی کردہ مست آمد بہ بالین خستہ خود را کہ مستی را بہانہ سازد و بسیار ننشیند\nقاضی مسیح الدین عیسی کہ فاضل بلند و خان ملای سلطان یعقوب\nبودہ نیز در مجمع دلدادگان سلطان بشمار میرفت چنانچہ این واقعہ را در آتشکدہ\nبتفصیل نوشتہ است۔\nسلطان یعقوب چنانچہ کہ در امور دیگر با سلاطین صفویہ تخالف داشت ہمین\nطور انداز سخن را نیز از ایشان جدا داشت پس فغانی کہ بدربارهای دیگر مردود بود بدرسِتان\nمقبول آمد۔ اکثر شعرا بعد از فغانی تقلید البطرز آوردند و انرا چنان شهرتی دادند کہ\n\nلہ آتشکدہ مطبوعہ بمبئی ص۲۲۷    للہ آتشکدہ ص۲۳۸"}
{"book": "adl0937", "page": 75, "text": "از طرز آن فائق شدند بدرجه که یک طرز جدا معلوم میشود\nشعرائی که در سلسله فغانی شهرت زیاد حاصل نموده اند عرفی- نظیری و غیره هستند\nکه به هندوستان رسیدند و تاثیرات آنجا در کلام شان خیلی نزاکت و لطافت\nپیدا کرد. و شعرائی که شعرای خاص ایران حساب می شوند در میان شان\nمحتشم کاشی و شفائی خیلی نامدار اند. محتشم در باربای طهماسب صفوی- و\nشاه عباس بسیار عزت داشت اکثر شعرای مشهور تربیت یافته اوست، جمله\nتذکره نویسان ایرانی اسم او را بکمال احترام مینویسند لیکن اگر با انصاف\nبه بینیم این محض خوش اقبالی کاشی ست ورنه در قطار عرفی و نظیری برای\nاو جای عزت نمی یابیم، دیوان محتشم شایع شد و یک نکته سنج اثر او بدیده ثبوت\nفیصله نمیتوان کرد. شفائی ندیم همین دربارها بود و خیلی منزلت هم داشت لیکن\nاو اکثر بطرحهای فغانی غزل می نوشت و گفته میتوانییم که کلام منتخب او قریب است\nبه کلامه نظیری و غیره-\nچند اشعارش این است\nبا زاین چه نوید التفات است اثریست که آسمان نداند\nغم عالم پریشانم نمی کرد سر زلف پریشان آفریدند"}
{"book": "adl0937", "page": 76, "text": "٦٩\nاین جور دیگر است که آزار عاشقان چندان نمی کنی که به بیداد خو کنند\nمرغی چوبهای دل بر گشته اسیرت شکرانه این صید تهی کر قفسی چند\nدر همین زمانه یک طرز نوی پیدا شده یک شاخ جداگانه قرار یافت\nدر عهد سلطان انجایتو یک حکمران نامور سید سیف الدین نام منبرش\nقاضی جهان گذشته اند، فرزند قاضی جهان که شرف جهان اسم داشت\nبسیار فضل و کمال حاصل نمود، از میر غیاث الدین منصور تحصیل فنون منطق و\nفلسفه نموده رفته رفته بدر بار طهماسب صفوی رسیده بدان محیط شد - نهری در کربلای\nمعلی هست از طرف شرف جهان ساخته شد -\nاین شخص شاعر بود صرف غزل میگفت، اگر چه واقعه گویی (معامله بندی)\nدر کلام خسرو و سعدی خال خال یافت میشود ولی شرف جهان آنرا فن مستقل ساخت،\nدیوانش هزار شعری است که سرتا پا بهمین رنگ است مثلاً :-\nبه هر جا میروم اول حدیث نیکوان پرسم که حرف آن مه نامهربان را در میان آرم\nندار موشی نه فهم هر چه گوید آن پری بامن چو از بزمش روم مضمون آن از دیگران پرسم\nاین طرز از اند از فغانی هم مقبول تر افتاد چنانچه اکثر شعرای ممتاز وقت در\nهمین انداز میگفتند - شعرائیکه ازین طائفه نامور شدند بقرار ذیل اند -"}
{"book": "adl0937", "page": 77, "text": "۷۰\nعلی قلی میلی از امرا قزل باشیه خیلی خوش گل و خوش مزاج بود\nنامدت مدید در مشهد مقدس بدربار سلطان ابراهیم تقرر داشت بعد از ان\nبهندوستان رفت و باحسین ثنائی ـ غزالی ـ و وحشی ـ معرکه را گرم کرد ـ\nمیگویند که در دربار اکبری مقابله اش باغزالی شده بود و چون غزالی اورا بیک\nحکمت عملی مغلوب ساخت چندان صدمه بر داشت که فوراً تب گرفت\nو اواخر در همان مرض فوت شد نمونه کلامش این است\nبا انکه بپرسیدن ما آمده مردیم کایا ز که پرسید ره خانه مارا\nباغیر نشینی و فرستی زپی ما آن را که نداند ره کاشانه مارا\nبسی خوشنود می آید ببویم قاصدش گویا که غیر از نامه حرفی از زبان یار هم دارد\nتو نمیائی بسخن با من و من بی حجاب تا چه سازند رقیبان ززبان من و تو\nولی ـ در صوبۀ قائن ایرانی مقامی است بنام دشت بیاض که قاش\nبرنک سفید میباشند ـ ولی ساکن همین جای بود و با میلی و وحشی همعصری و\nهمچشمی داشت به هندوستان هم رفته، کلامش با وصف معامله بندی\nخیلی سوز و گداز دارد، این در زبان فارسی نمرله میر تقی متخلص به میر گذشته، همان\nزبان است و همان درد باشعار ذیل اندازه کنید ـ\n۱ـ عرفاست اوحدی"}
{"book": "adl0937", "page": 78, "text": "۷۱\nتهمت زده ام که در بعشق دیگری باش پرسند که غیر از تو بعالم دگر هست\nبهر تو شنیده ام سخنها شاید که تو هم شنیده باشی\nمصرع ثانی ابهام دارد، این معنی هم ممکن است که تو هم حال مرا شنیده باشی و\nاین هم که شاید مثل من تو هم سخنها شنیده باشی -\nبه تمنای تو ترک دو جهان گردون مهربانی تو هم در خور آن می بایست\nشوق نگذاشت که دستی بنهم در و دیار ورنه این راز هنوز از تو نهان می بایست\nوحشی یزدی شاعر مشهور و همعصر عرفی است اوحدی\nبه نسبت او میگوید :\n« وقتی که مولانا محتشم طنطنه شاعریش قاف تا قاف گرفته بود او\nدر برابر آمد و طرز نوینی در عرصه آورد و هم در زمان او طرز او را منسوخ گردانید »\nلیکن این هر دو دعاوی غلط اند نه وحشی طر ز نوی ایجاد کرد و نه محتشم طرز خاص داشت\nکه وحشی آنرا منسوخ میکرد، شک نیست که وحشی در عشق شاهدان بازاری\nعمر بسر برده بدینوجه بر دل او واردات هوس پرستی خیلی نازل شده و نیز توا\nکه همه را ادا کند، و اسوخت از ایجادات اوست چنانچه خاتمه او هم بر همان شد\nآتشکده مینویسید که وحشی در حالت باده نوشی جان داد و بحالت مرگ غزل"}
{"book": "adl0937", "page": 79, "text": "۷۲\nذیل گفتـه\nکرد در من نشان مرگ ظاهر شد که نمی بینم    عزیزان را پنهانی آستین بر چشم ترامشب\nدر سلسلهٔ فغانی آهسته آهسته خیال بندی - مضمون آفرینی - قوت\nپسندی - پیدا شد - آغازش از عرفی شد او ظهوری - جلال اسیر -\nطالب آملی - کلیم و غیره آنرا ترقی دادند و باز همین طرز مقبول شده بر شاعری\nتمام و تنها محیط گشت و چونکه بی اعتدالی این رنگ نتائج بسیار مضرت\nرسان پیدا میکند پس اقلیم سخن در قبضهٔ اقتدار ناصر علی، بیدل و غیره\nافتاد و اینجا رسید این سلسله عظیم الشان گم شد.\nاگر چه غزل ازین انقلاب ضرر عظیم کشید؛ چرا؟ غزل : اظهار نمودن جذبات\nعشقیه را می نامند ؛ این طرز جذبات محبت را یکسر فنا کرد، لیکن اصل شاعری\nخواه نخواه ترقی دید، چنانچه عرفی مسائل بلند فلسفیانه را ادا نمود و صائب و کلیم\nبتخیل ترقی بی نهایت بخشید، بعض شعرا مضامین اخلاق و موعظت را باسلو\nمرغوب ادا نمودند که تفصیل آن در ذیل انواع دیگر شاعری می آید -\nچون جذبهٔ عشق و محبت خمیر فطرت انسانی است بنابرین در همه\nدنیا شاعری عشقیه به نسبت باقی اقسام آن زیاده رواج یافت علی الخصوص"}
{"book": "adl0937", "page": 80, "text": "۷۳\n\nایران در بخصوص بر همه دنیا تفوق دارد: تمدن ایران چند هزار ساله است و از قدیم در\nمعاشرت و حیات روزمره شان تکلفات و نزاکت وجود دارد، عیش و نعمت\nو جاه و ثروت مسلسل سه هزار ساله شان نفاست و لطافت را بمعراج کمال\nرسانیده بود، لاله و گل آب و هوا - سبزه زار ها - آبشارها و نهرهای وطن\nدماغ و طبائع را همیشه در ولوله و نشاط میداشتند ـ و بالای همه اینکه بلحاظ\nحسن و جمال تمام مملکت بوستان و چمن زارهای حسن (نوشاد - خلج - فرغا\nکشمیر) مقبوضات دولت ایران بود و پیدا وار (حسینان) این مقامات\nتمام بازارهای ایران را رونق میبخشیدند- این اسباب بود که در\nایران عروج غزل گوئی از همه دنیا افزون شد.\n\nبظاهر تعجب خواهید کرد که با وجود اسباب مذکور در ایران غزل عرصه\nسه صد سال هیچ ترقی نمود ـ واقعه این است که در ایران آغاز شاعری\nبجوشش فطری نشده بلکه آنرا بطور یک ذریعه کسب معاش شروع نمودند\nچون در ایران سلطنتهای خود مختار بعرصه قیام قدم نهادند شعرا برای\nمدحی سلاطین بدین پیشه اقدام کردند و چون از اصل مقلدین عربها بودند\nپس در تمهید قصاید اشعار عشقیه را که عرب آنرا تشبیب یا نسیب میگویند)"}
{"book": "adl0937", "page": 81, "text": "٧٤\n\nو اسم آن غزل هم هست نیز می آوردند لیکن این تقلید خالص بود که بجوش\nاصلی هیچ علاقه نداشته بود. مزید بران اینکه ایران در ابتدای شاعری تا\nچند صد سال به سبب دیلمی ها - غزنوی ها - سلجوقیها - میدان کارزار بود\nدرینحالت رست و خیز غزل چه قیمت یافته می توانست -\nبهر حال مواد غزل گوی هنوز در خمیر بود ـ اولا بدین سبب که با وجود\nحملات حربی رواج شاهد پرستی هم عام بود سلاطین خیلی قاهر و متشرع علامه\nمریض صورت پرستی بودند در مدح شان قصائدیکه می نوشتند از تذکره\nمحبوبان شان خالی نمی بود بلکه خود سلاطین برای چنین مضامین تقاضا می نمودند\nغفاری رازی بفرمایش خود سلطان محمود مدح ایاز نوشت و صد گران بها یافت\nچنانچه خودش در قصیدۀ لامیه میگوید که\nمرا دو بیت بفرمود شهر بار جهان  بمان صنوبر عنبر عذار مشکین خال\nدو بدره زر بفرستاد و دوهزار درم  برغم حاسد و تیمار بدسگال نکال\nفرخی قصیده که در تعریف ایاز نوشته دران میگوید ه\nبتی موجب وداد محمود  دل محمود را بازی مپندار\nغلامهای ترکی در هر خانه بودند و در خلوت و جلوت شریک"}
{"book": "adl0937", "page": 82, "text": "۷۵\nصحبت، اکثر شعرا عاشق این غلامها بوده و در اشعار عشقیه تذکره شان را\nمی نمودند، چنانچه فرخی در تمهید یک قصیده میگوید که :\nدوش آن ترک پری رویی غدار از خمار پرست که دی شب از شام تا صبح ساق بود باده\nمرا و بچشم اشاره کردم که خواب شو ! نگر هر بار گفت که این دور تمام شود\nکیست؟ که بر چنین فریضه شناس جان ندهد و کیست؟ که نازبرداری\nچنین خادم را وظیفه حیات خویش نسازد.\nمنوچهری در تشبیب یک قصیده میگوید :\nنکنم بر تو جفا ور تو جفا قصد کنی نگذارم که کسی قصد جفای تو کند\nبدیهی است که مخاطب این شعر یک غلام و خدمتگار شده میتواند.\nترکان نظامی که اکثر ساده و حسین بودند هر جا بکثرت حاضر بوده\nسامان نظر فروزی مهیا میکردند، چنانچه اکثر شعرا به پیادگان فوجی هم تغزلها\nمعشوقانه نموده اند که ذکر مفصلش در آغاز کتاب گذشت این حالت تجمید\nشاعری هم تاثیر نمود که در وصف سراپای معشوق سرتا پا الفاظ رزمیه و اصطلاحات\nحربیه داخل شدند و ما این کیفیت را مفصلاً ارقام نموده ایم.\nیک طرف این اسباب فراهم بودند وطرف دیگر دوره تصوف"}
{"book": "adl0937", "page": 83, "text": "٧٦\nآغاز شد مایه خمیر تصوف عشق ومحبت است وچون بعض اکابر صوفیه فطرتاً\nشاعر بودند لہذا جذبات شان موزون شده از زبان بر آمدند ، جوش ہمہ گیری\nاز قوم رفته و نیز سیل تا تار ملک را بالکلیہ ویران ساخته تمام حکومتهای اسلامی را\nدفعةً تیره خاک نموده بود، این اسباب متواتره روز شاعری را تمامتر بطرف درد\nوسوز و گداز متوجه کرد و معلوم است که برای مضمون مذکور از غزل موزون تر\nدگر اقسام شاعری نبودند، درد و تأثیر یکه غزل عهد مذکور دار د و نتیجه همان بر\nبادیهای پیہم است۔ اوحدی۔ مولانا روم۔ عطار۔ سعدی۔ خسرو۔\nحسن۔ لیاقت پیدا شدن این عہد داشتند.\nاگر چه قلب حضرات صوفیه از عشق حقیقی لبریز میباشند، لیکن این مرتبہ\nبزرگان است و نظر ہر شخص بالغ و ظرف هر کس عالی شده نمی تواند لہذا\nلازم می آمد که بمنزلهای ابتداً صوفیه در عشق مجازی\nمرور شود و این سبب شد که در عجم غزل ترقی یافت و تمام زور\nشاعری در غزل آمد.\nاین وقتی است که در غزل بجز از عشق و محبت و تعریف حسن\nجمال محبوب مضمونی نمی آوردند۔ بعد از ان این دائره را خواجہ حافظ"}
{"book": "adl0937", "page": 84, "text": "توسیع داده مضامین هر رقم (رندانه - صوفیانه - فلسفانه -\nاخلاقی) داخل کرد و چون بزبان قدرت تام داشت خیالات\nهر قسم را باندازی ادا کرد که لطافت و رنگینی زبان هم از دست\nنرفت و این معراج غزل گوئی بود که غزل بعد از ان مرتبه گمشده خود را\nندید و نه آینده امید است که دیده بتواند - اگرچه رنگ خواجه حافظ\nبرهمه ایران محیط شد یعنی هیچ رنگی سوای انداز حافظ پسند نمی افتاد\nولی همه سخنوران باین هم اعتقاد داشتند که تقلید این طرز از حد امکان\nبیرون است، این است که شاعری تتبعش ننمود و تر قیات غزل دفعةً\nمسدود شد مگر این حالت یکصد سال دوام ورزید - و در عهد صفویه\nفغانی یک طرز نو ایجاد نمود و مردم به تقلیدش خاسته بحدی\nترقی دادند که آن زمین آسمان گشت.\n[DECORATION]"}
{"book": "adl0937", "page": 85, "text": "۷۸\nدر عهد صفویه خصوصیات متعدده ذیل بود\nدر عهدهای سابق تعلیم معقولات و فلسفه چندان تعمیم نداشت\nخصوصاً در نصاب تعلیم مذهبی فلسفه قطعاً داخل نبود. ولی در عهد صفویه\n۱- فلسفه جزو تعلیم شد -\n۲- در تمام ملک بدولت امن و امان، ثروت و نعمت بمقیاس حاصل شد\n۳- چون خاندان تیموری خیلی مربی شعر و شاعری بودند اکثر شعرای ایرانی\nبهندوستان رفته بعضی درنجا قیام ورزیدند و بعضی به ایران آمد و\nو رفت داشتند-\nاین حالات و اسباب بودند که در غزل اسلوبهای مختلف پیدا شدند.\nفلسفه خیالات فلسفیانه را عام نمود چنانچه کلام بعض شعرا (عرفی و فیضی)\nسراسر در همین رنگ غرق است و در کلام نظیری - سلیم - جلال -\nاسیر نیز اثرات فلسفه نمایان است و نیز از اثر فلسفه است که در مضمون\nدقت و پیچیدگی پسند عام افتاد ازین بجد شعرا مضامین بسیار پیچیده\nو دقیق را پیدا کرده و بعبارات پیچیده ادا می نمودند-"}
{"book": "adl0937", "page": 86, "text": "۷۹\nافراط دولت و نعمت رنگ رندانه و عاشقانه را بوجود آورد که طرز\nولی دشت بیاضی ـ علی قلی میلی ـ وحشی یزدی ـ شرف جهان است.\nو از اختلاط با هندوستان در کلام لطافت پیدا شد (ازین جهت\nلطافتی که در کلام آن شعرا که از ایران آمده بهندوستان مقیم شده اند\nدیده میشود در کلام شعرا ئیکه خالص ایرانی هستند مطلق نیست در ایران\nنظیری ـ طالب آملی ـ کلیم از کجا بدست می آمدند\nاین تاریخ اجمالی ساده غزل گوئی است ـ اکنون بالتفصیل عرض\nخواهیم نمود که در زبان فارسی غزل (شاعری عشقیه) تا کدام حد ترقی کرد.\nاسلوبهای تازه (فلسفه ـ اخلاق ـ تخیّل) که در غزل پیدا شده اند\nاگرچه بلحاظ شاعری مرتبه این مضامین خیلی رفیع است لیکن چون اصل موضوع\nغزل «عشق و محبت» است لہٰذا ما مجبوریم که درینجا صرف بر حصۀ عشقیۀ\nغزل بحث رانیم.\nغزلهای فلسفیانه و اخلاقیه در فلسفۀ شاعری داخل اند و تبصره\nبهمان در اوراق آتی خواهیم کرد.\nمناسب ترین طریقۀ تبصره این است که محاسن و عیوب هر شی جدا"}
{"book": "adl0937", "page": 87, "text": "۸۰\nجدا بیان شوند تا تصویر هر دو برخ بمحضر عام جلوه کند و چون در غزل به نسبت\nعیوب خوبیها بسیاراند لهذا ما اوّل معائبش بیان میکنیم -\n۱- نقص بزرگ غزل این است که آن بیان معامله یا واردات عشق و محبت\nمکمل و مسلسل نمی باشد بلکه هر شعرش یک چیز مستقل است که در ان یک قصه\nخاص یا خیال مفرد را ذکر میکنند -\nدر زبانهای عربی و انگریزی غزل اکثر مسلسل می باشد مثلاً :\nسراپای کامل یا داستان وصال و هجر و یا واردات دلچسپ مفصل و یا یک\nواقعه تفصیلی ذکر میکنند - مثلاً ابن المعتز حالت خمار محبوب را بیان\nمینماید -\nدر من آنرا بدست حرکت داده بیدار کرد و گفتم که راحت جان؟ بخیز!\nاو جواب داد و صدایش از غلبه خمار مانند شخصی می لغزید که از زبانش بعض حروف\nادا نمی شوند، او بمن گفت که تو چیزی میگوئی من آنرا نمی فهمم چرا که نشه شراب مرا\nبالکل برداهر وز مرا بگذار که خمارم دور شود، فردا چیزیکه از دارمی آن سینه میتوانی\nمثلاً دادار د مشقی میگوید:\nدو رفیقان من؟ پیش دلستانم بروید و در میان سخنها با وی بگوئید!\n\nشماره پد ۲۳\nصفحه مجله ۷۰\nقیمت یک نسخه\nشرکت رفیق"}
{"book": "adl0937", "page": 88, "text": "۸۱\nکه : چرا خبر دلداده خویش نمیگیری آخر انتهاء میکنی!\nپس اگر او تبسم کرد شایقه پر مناسب ظاهر کشید که : درین چه باک\nخواهد بود؟ که عاشق بیچاره را بوصل خویش کامکار کنی لیکن اگر بر چهره اش\nآثار غضب دیده شد و پس شمائال داده بگوئید که بما چه غرض ما او را هیچ\nنمی شناسیم،\nلیکن اگر در غزل فارسی جستجو کنید که بیان تفصیلی ومسلسل وصل\nو هجر - انتظار یا وداع معشوق یا همکلامی و هم بزمی و یا هم سفر شدن با آن و یا\nهمین طور واردات ومعاملات دیگر بیابید هرگز دست یاب نخواهد شد.\nحالا نکه زبان فارسی از سرمایه غزل آنقدر مالامال است که در نخصوص هیچ\nزبان بآن دعوی همجشمی کرده نمی تواند.\n۲ - محبوب ایران اکثر شاهد بازاری ومتبذل میباشد، آن بهرس\nدست میدهد و بهمراه صدها طلبگاران راز و نیاز داشته میباشد، امروز\nبیکی هم آغوشش و فردا بد یگری، وقتیکه در محفل جلوه میفرماید هجوم عشاق\nبالایش میرزد، در یمنوقع با کسی نگاه بازی میکند و با یکی اشاره بطرف آن\nدیده یک تبسم جان افزا می نماید و این را به نگاه فریب آمیز محبت دروغ خود"}
{"book": "adl0937", "page": 89, "text": "۸۲\nمطمئن می سازد و گاهی به ساختگی قهر میکند و گاهی قامت خویش را می کشد\nو گاهی غمزه نشان میدهد و عشاق اند که بهر ادایش جان میدهند، هر شخص\nگمان می برد که توجه اصلی بطرف ماست و بهمراه دگران معامله ساختگی است\nو فریب بازی.\nبرعکس معشوق عرب که حریم نشین عفت و عصمت است\nرسائی تا با و خیلی دشوار است اگر کسی بسوی او رخ میکند اول معامله با شمشیر\nهای بران می افتد، صدها سر قلم میشوند و جوهای خون بطغیان می آیند\nمتنبی میگوید:\nديار اللواتي دارهن عزيزة ليسمر القنا يحفظن لا بالتمائم\nسببش این است که در عرب بازنهای مستوره و عفیفه عشق میکردند\nو چون خبر عشق گرم می شد، اولیای زن یا به عاشق نکاحش میکردند\nو یا انکار می نمودند، در حالت انکار به محبوبه قیود می نهادند او هیچ بیرون\nنمی رفت و اگر می رفت بهرامش دلاوران خاندان میرفتند و به سر خانه\nهم برای بیست و چهار ساعت پهره قائم می شد.\nلیکن عشاق درین حالت هم از طلب محبوب دست نمی برداشتند"}
{"book": "adl0937", "page": 90, "text": "واکثر بوقت شب با دل خفیہ سلاح برداشته میرفتند و بعض اوقات با محافظین نوبت بجنگ و شمشیر زنی میرسید—\nچنین معرکه ها بعشاق مشهور سعودیه (جمیل- کثیره وغیره) اکثر پیش آمده اند در شاعری عرب همین محافظین خطاب رقیب یافته اند، در لسان عربی عموماً لفظ رقیب بهمین معنی مستعمل شده یعنی چند عاشق هائیکه دلدادگان یک معشوق و با هم کدو کاوش داشته باشند با هم رقیب گفته می شوند ) ولطف این است که در عرب عاشق و معشوق تا آخر با هم پاک باز و پاک نظر می ماندند شبها در اختلاط بسر می شد لیکن در دل یکی هم خیال فاسد نمی گذشت— جمیل روزی به محبوبه خویش در تنهایی دید و گفت که امروز من مدعای دل خویش را میگویم— محبوبه اجازه داد جمیل خواهش وصال نمود محبوبه بر هم شده گفت که : ناپا! اگر من می دانستم گاهی صورت ترا نمی دیدم جمیل از زیر دامن خنجر بر آورده نشان داده گفت که مقصد من محض ازمایش بود، اگر تو راضی می شدی از همین خنجر ترا ہلاک می نمودم—\nهمین است که جذبات عاشقانه عرب صادق و پر جوش میباشند\n(به رقیب در عربی محافظ و نگهبان را میگویند (مترجم افغانرس))"}
{"book": "adl0937", "page": 91, "text": "٨٤\nو شان و عفت محبوبه آتش عشق شانرا برابر ملتهب داشته از ابتذال\nباز میدارد مگر این خوبی را در قسمت ایران ننوشته اند.\n٣ـ عاشق ایرانی خود را بسیار ذلیل نشان میدهد و خود را سگ کوی\nجانان میگوید و بران هم تسکین نیافته انرا گستاخی تصور می نماید و ذلتهای\nرقم رقم و خواریهای پی باپیان را طره کلاه فخر خود میداند و گمان می برد که کمال\nعشق همین جذبات اند چنانچه جامی میگوید ـ\nسحر آمدم بکویت بشکار رفته بودی تو که سگ نبرده بودی بچه کار رفته بودی\nشنیده ام که سگانرا قلاده میبندی چرا بگردن حافظ نمی نهی رسنی\nبرخلاف عرب که در هیچ حالت جذبات عزت نفس و خود\nداری خود را از دست نمی دهند، عاشق عرب طالب وصال ست\nلیکن کدانیست، جانباز ست ولی غلام نیست ـ اماده مصائب ست\nمگر ذلیل نیست او بمعشوق خطاب میکند ـ\nفلا تحسبى انى تخشعت لبعد ولا اننى بالمشى فى القيد انثنى\nگمان مبر که من پس تو کم حوصله شدم و نه اینکه از زنجیر پای بر فتار مانده میشوم\n٤ـ شاعران ایران جذباتی را که ادا میکنند چون از صداقت"}
{"book": "adl0937", "page": 92, "text": "۸۵\nعاری میباشد الفاظ و طرز جوش حقیقی داشته نمی باشد. لہذا از اشعار\nعشقیه فارسی چنین خیال در قلب پیدا نمی شود که این کلام جذبات دلی یک\nعاشق است. در فارس در هر مضمون تصنع و کمال مبالغه بکار می برند\nبر خلاف شاعر عرب که تا بهمان حد میگوید که اصلیت و واقعیت آنرا\nاجازه میدهد پس کلامش جوش و اثر صداقت می دارد مثلا مجنون\nمیگوید که خیال لیلی هر وقت پیش رویم میباشد بنا برین همیشه در نماز\nفراموش میکنم که چند رکعت خوانده ام، اگر چه این خیال به نزد شاعر\nایرانی یک سخن معمولی بلکه نقص است برای منصب عشق. ولی از اثر\nو واقعیتش هیچکس انکار نمی توان کرد. مثال دیگر اینکه جمیل میگوید که\nارید لانسی ذكرها فكانی تمثل لي ليلي بكل سبيل\nمن فراموشی نمودن لیلی را میخواهم مگر از چار جہت تمثال او بمن جلوه میکند\nبعض اوقات یک شاعر ایرانی یک ادعای ممکن الوقوع می نماید\nمگر چون هر کس میداند که او ازین جذبه خالی است پس در دل سامع اثر صداقت\nپدیدار نمی شود مثلاً سعدی میگوید:\nحدیث عشق چه داند کسی که در همه عمر به سر نکوفتہ باشد در سرائی را"}
{"book": "adl0937", "page": 93, "text": "۸۶\n\nاین مضمون بالکل راست است. ولی بلحاظ واقعیت خود سعدی هم\nاز همان کسانی هستند که سرشان را نوبت آستان کوبی نمیشد لیکن وقتیکه\nشاعر عرب میگوید ه\n\nذكرتك والخطى يخطر بيننا    وقد نهلت منا المثقفة السمر\nیعنی من ترا در اثنا لشد بسم بیاد نموده  که نیزه ای گندم گون از خون سیراب شده بود\n\nبر دل اثر میکند چرا ؟ معلوم است که شاعر میدان جنگ هر چها خورده و در عین\nدانگیزد\nحال هم از تذکار معشوق صرف نظر نکرده است بناء علیه چنین شعر جذبه سا معین برای\n\n۵ - معشوق شاعری فارسی هر قدر که بلحاظ حسن صورت عدیم المثال\nهمانقدر باعتبار اخلاق پست و مجموعه تمام عیوب دنیا میباشد، چنانچه آن\nدروغگو ، بدعهد، ظالم ، سفاک ، مکار ، دغا کیش ، فتنه گر، حیله ساز،\nشریر ، کینه پرور ، و خیلی احمق است که در آغوشی هرکس می آید و سخن هرشخص\nرا باور دارد.\n\nبنیاد این خیالات را باین واقعه نهاده اند که چون عشق همه احساسات\nرا تیز و مشتعل می سازد پس بر عاشق اثر هر چیز را زیاده می کنند- تقاضای\nعشق این است که هیچوقت از دیدار و گفتار معشوق سیر نشود مگر ممکن نیست\n\n۱ - سعدی عشق مجازی را طی کرده به عشق حقیقی هم رسیده بود منگرا و را در شعر ای خلاف گو متهم کرده اند\nعجيب !! ( انصاری مترجم )"}
{"book": "adl0937", "page": 94, "text": "۸۷\nکه معشوق از همه ضروریات دنیا دست کشیده بیست و چهار ساعت\nبا نظر فروزی عاشق بوالهوس سروکار داشته باشد، ظاهرست که آن\nآرزوی عاشق را هرگز بجا آورده نمی تواند، میشود که معشوق از پیش نظرش\nدور شد یا یک وقت موقع حاضر شدن دست نداد و یا در ایفای وعده قاصر ماند و یا\nدیگر کس را بنظر التفات دید و یا کسی بصحبتش نائل شد همین واقعیات جزئی در نظر\nعاشق کلان شده بصورت بیوفائی - بدعهدی - بیرحمی - سخن سازی -\nرقیب نوازی و غیره و غیره جلوه می نمایند چون احساس عاشق نسبت به\nدیگران تیز ترست برادر هر وصف از مرتبه خود تجاوز نموده تاثیر می اندازد بناءً\nعلیه او یک آنی بی التفاتی را برنگ ظلم و سفاکی نشان میدهد حق این است\nکه هر سخن عاشق از حد اعتدال میگذرد -\nبناءً علیه اگرچه این خیالات در اصل شان از شائبه واقعیت عاری\nنیستند، لیکن شعرای ایران مبالغه زیادی بکار برده نه اینکه چنین خیالات را\nحقیقی قرار دادند بلکه تمام لوازمات آنها را هم باستيعاب بیان نموده اند -\nمثلا، معشوق را بر بنای بی التفاتی جزئی بیرحم گفتند پس از ان با و خطاب قاتل\nدادند و بعد از ان همه اسباب حقیقی قتل را برایش فراهم کردند - گویا معشوق"}
{"book": "adl0937", "page": 95, "text": "۸۸\n\nقاتل حقیقی است بدست شمشیر آبدار دارد و عاشق را برای قتل تعقیب می کند\nو مثل جلاد، چشمهایش را میبندد و آخر او را ذبح مینماید و قطره های خون عاشق\nپریده بر دامنش می افتند وغیره وغیره، چنانچه میگوید -\nقاتل من چشم می بندد دم بسمل مرا تا بماند حسرت دیدار او در دل مرا\nز خون خویش بران قطره می برم غیرت که گاه قتل بدامان قاتل افتاده است\nچگونه جان بسلامت برم ز سفاکی که بر درش ملک الموت بسمل افتاد\nاگرچه عموماً جذبات اصلی در غزل فارسی کمیاب اند ولی یک حصه معتد\nبهایش بدرجه اعلی دارای محاسن اصلی غزل نیز میباشد چنانچه کلام حضرات\nصوفیه از جوش و اثر اصلی سراسر لبریز است -\nدر کلام صوفیان خیالات و مضامینیکه عناصر غزل است خیلی پر\nجوش ادا شده مهمترین مضمون غزل اظهار نمودن مدح و توصیف\nقدر وقیمت محبوبیت و قابل رشک بودن عشق و محبت است - این\nمضمون را در هر لسان ادا کرده اند - چنانچه متنبی میگوید:\nلوقلت للدنف الحزين فدته مما به لاغرته بفدائه\nیعنی اگر من بعاشق بگویم که عشق ترا میگیرم بس او رشک خورده هرگز باین امر راضی نخواهد شد"}
{"book": "adl0937", "page": 96, "text": "۸۹\nو همین مضمون را شعرای فارسی بطریقهای پر اثر گوناگون ادا نموده اند که اندازه ان\nاز تفصیل ذیل حاصل میگردد\n۱۔ عشق چیزیست که آدم از اسم آن لذت می بردارد، عاشق فقط\nلفظ عشق را بزبان می یارد که از لذتش مست و بیخود شده می افتد. شاعری\nمضمون مذکور را بدین مصرع ادا می کند\nع۔ عشق میگویم و جان میدهم از لذت او\n۲۔ در عشق هزارها مصایب پیش می آیند از مقامات بسیار سخت و خیلی\nدشوار عبور میکنند چرا که نشان منزل معدوم میباشد، لیکن بر مصیبت لذتی\nو بر دردش دو ابطرم می آید بهر قدمش چنان راحت نصیب عاشق میشود\nکه گویا بمنزل رسیده است چنانچه میگوید *\nرهروان را خستگی راه نیست عشق هم راه است و هم خود منزل است\nعاشق داو میزند لیکن فریادش ازین نیست که چرا گرفتار شد بلکه برای\nاینکه عمر گذشته اش بیهوده چرا گذشت، شاعری میگوید *\nناله از بهررهائی نکند مرغ اسیر خود افسوس زمانی که گرفتار نشد\nاگرچه عاشق از ظلم و ستم و بیوفائیها و بی اعتنائیهای محبوب"}
{"book": "adl0937", "page": 97, "text": "۹۰\n\nخیلی مشوش میشود لیکن بعد از غور وفکر محسوس میکند که با اینهمه رنجها و عذابهای\nالیم لذتی که در عشق است در هیچ چیز نیست ، دلداده میگوید ـ\n\nجای فسوس نیست به ذوق دیارعشق  هرچند ظلم است و ستم هست و داد است\nخویش را بر نوک مژگان ستم کیشان زدم  آن قدر زخمی که دل میخواست در خورند\n\nاگر عاشق بمقابله حریفان عشق دعوی فضیلت خود کند اثباتش را بدون اینکه\nاو زخمهای بیشتر خورده دیگر بچه چیز میشود؟ چنانچه میگوید ـ\n\nما و بلبل عرض چاک سینه میکردیم دوش  نازپرورد گلستان زخم خاری هم نداشت\n\n۳ ـ هر چیزیکه بکمال میرسد بعد ازان اثری برای آن نمیشود لیکن عشق ازین قانون\nمستثنی است عشق از آغاز تا انجام یکسان لذت بخش ولطف انگیز است\nعشق در اول و آخر همه ذوق است و سماع  این شرابی است که هم پخته و هم خام خوش است\n\n٤ ـ عشق یک وصف اعلی دارد که همه رذائل را باخلاق حسنه تبدیل\nمی نماید از طبیعت عاشق ـ بغض ـ کینه ـ حسد ـ خود پرستی ـ فخر ـ وغرور ـ\nوغیره را فنا کرده بجای آن رقت وسوز وگداز می آورد و انسان سراپا محبت\nوکشش و تواضع میگردد، وقتیکه حضرات صوفیه به طالبی تعلیم تزکیه نفس میفرمایند\nاول سبق شان عشق ومحبت میباشد چه این آتش است که همه چرکها را پاک"}
{"book": "adl0937", "page": 98, "text": "۹۱\nمی سوزاند، نظیری همینرا میگوید ۲\nهیچ اکسیر بتاثیر محبت نرسد کفر آوردم و در عشق تو ایمان کردم\nجذبه عشق و محبت که بر دل عاشق طاری گشته از زبانش بی اختیارانه\nمی برآید اگر چه خوب می فهمد که این غیر ضروری بلکه خلاف مصلحت است لیکن\nدل که از دست رفت چاره اش چیست؟\nاین است که غزل بیماری جذبه عشق بعالم وجود قدم می نهد – میگوید ۲\nشوق نگذشت که دستی نهم بر دل خویش ورنه این سوز هنوز از تو نهان می بایست\nچونکه عاشق در دعوی محبت یک لذت خاص می یابد پس برای آن اسلوبهای\nگوناگون می تراشد مثلاً گاهی محبوب را مخاطب خود میسازد و به اداهای بسیار\nپر اثر عشق – وفا شعاری – جانثاری – جانبازی خویش را بیان میکند که\nمعشوق باور نماید و گاهی جان خویش را مخاطب میسازد و گاهی باین هم سروکار\nداشته نمی باشد که مخاطب کیست؟ عاشق باشخص مفلسی میماند که در عین\nحالت ناداری دولتی بدست آورده محل بی محل اظهار دولت مندی\nخویش را وظیفه خود ساخته باشد، عشق مستی شدید دارد عاشق کیف آن\nگمان میکند که دولت تمام دنیا بدستش افتاد پس در لھجه فخر و غرور دعوی"}
{"book": "adl0937", "page": 99, "text": "۹۲\nمشق میکند\nاین همه امور فطری و از لوازمات محت اند لهذا وظیفه یک\nمحقق است که به بیند که مضامین در غزل تا کد امحد یافت میشوند و تا کدام قدح\nواقعیت و اصلیت و جوش و اثر دارند.\nشاعری فارسی جذبات مذکوره را به قوت کامل ادا نموده، شاعر\nعرب عشق و محبت را بدین طریقه اظهار می نماید\nطاف الهوی فی بلاد الله کلهم حتی ادامر بی وقفها\nعشق همه دنیا سیاهت نمود چون بمن رسید منزل کرد\nشاعری مضمون بالا را ازین هم زیاد ساده طبعی میگوید\nآتانی هواها قبل ان اعرف الهوی فصادف قلباً فارغاً فتمكنا\nمحتش مرا وقتی گرفت که من از نام محبت هم شنا نبودم چون این دل را خالی دید جایگزین شد\nو شاعر ایرانی میگوید\nنه دائم وانم و نه دانه اینقدردانم که پای تا بسم هرچه هست بندست"}
{"book": "adl0937", "page": 100, "text": "۹۳\n\nغزل فارسی را تصوف خیلی بلند کرد\n\nمبدا کشش عشق حسن است. یعنی جائیکه حسن است این\nکشش هم ضرور است و هر قدر که حسن کامل تر بود همانقدر این کشش\nهم سخت تر و قوی تر می اید و چون حسن کامل صرف حسن شاهد حقیقی است\nپس عشقی که باو تعلق دارد کامل است و بس. همین جذبه و اثر یکه در شاعری\nحضرات صوفیه دیده میشود کلام دیگران شائبه ان ندارد. مطلوب حضرات\nصوفیه عموما شاهد حقیقی است پس عشق شان از هوا و هوس پاک بوده\nخیلی قوی و مشتعل میباشد\nهويدا است که کمال شاعری عشقیه بعشق حقیقی موقوف است\nوان مخصوص است بتصوف ـ و شاعری صوفیا نه بنسبت فارسی\nدر زبانهای دیگر کمیاب است لہذا هیچ زبان در شاعری عشقیه (غزل)\nبزبان فارسی مقابله نمی توان کرد\nخصوصیاتیکه شاعری صوفیانه دارد بقرار ذیل است"}
{"book": "adl0937", "page": 101, "text": "٩٤\nخصوصیات غزل صوفیه ۱- جذباتیکه در تصوف اظهارش میشود حقیقی و بالکل واقعی میباشند پس در شاعری اش بسیار جذب و جوش و اثر پیدا میشود - در عشق وارداتهای گوناگون پیش می آیند (مثلا محویت - شوق) جانبازی - شکایت - انتظار - هجر - وصل ،، این جذبات و واردات موضوع شاعری میباشند - لیکن چون این جذبات بزیان تصوف ادا میشوند خیلی وزندار و پر زور و با اثر میگردند مثلاً سلطان ابوسعید ابوالخیر این کیفیت را ((در قلب سوای مطلوب جای کسی باقی نماند)) بدین طریقه ادا میفرمایند:\nصحرای دلم عشق تو شورستان کرد\nتا مهر کسی دگر نروید هرگز\nاین خیال که اگر محبوب ظلم و جفا کند هم محبوب است در لسان تصوف اینطور ادا میشود:\nجان ز تن بردی و در جانی هنوز\nدرد ها دادی و درمانی هنوز\nهر دو عالم قیمت خود گفتهء\nنرخ بالا کن که ارزانی هنوز\nآرزوے جان نثاری:\nهمه وحشیان صحرا سر خود نهاده بکف\nبامید آنکه روزی بشکار خواهی آمد\nمحویت:"}
{"book": "adl0937", "page": 102, "text": "۹۰\nمستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت\nافراط نوازش محبوب —\nامان به نظاره خراب ناز او ندایِشیا ما به بوئی مست ساقی پرد به پیمانه\nجان سختی وصال —\nخواری ای جان برو و خواه بمن باش که مردنی نیستم امروز که جانان انجاست\nبظاهر شبه وارد می شود که این واردات در عشق مجازی مسلم اند مگر\nدر عشق حقیقی امکانش نیست پوشا بحقیقی ذات باریتعالی چون از زمان و\nمکان صورت و شکل ستمت و جهت پاک است در انجا جذبات دیدار\nوصال- فراق- انتظار- شوق - محویت صورت نمی بندد- ولی واقعه\nچنین است که کیفیتهائیکه بمعارف در وقت مشاهدات تجلیات صفاتی\nمیگذرند به واردات عشق مجازی خیلی شبیه می باشند لہٰذا جذبات همرنگش\nولیکن به نسبت آن بسیار لطیف و خیلی پر جوشش و بسا پاکتر» پیدا میشود\nو صوفیه آنرا در الفاظ مروجه زمانه ادا می نمایند مثلاً عارف تنوع و کثرت تجلیات\nرا بدین الفاظ ادا می نماید —\nاگر او دیده دادت که دیدارش به او بینی طلب کن دیده دیگر که دیدار دگر دارد"}
{"book": "adl0937", "page": 103, "text": "٩٦\n\nاگر ہر ساعتی صد بار رخسارش بصد دیدہ\nهمی بینی مشو قانع که دیدار دگر دارد\nو مثلا بعض اوقات بر سالک فیضان عجیب بند می شود و از ان حالت\nقبض پیدا میگردد آن حالت به هجر و فراق کامل مشابهت دارد.\nو مثلا در نگاه عارف همه تکالیف و مصائب دارالمحن (دنیا) از\nطرف فاعل حقیقی است پس در برداشتن آنها لذتی دست میدهد که در\nجور و جفای معشوق مجازی حاصل می آید عارفی میگوید .\nهر چه خواهی بگو کاین همه دشنام تلخ\nچون به لبت میرسد شهد و شکر میشود\nعهد کردی که بسوزی بغم خویش مرا\nهیچ غم نیست تو می سوز که من می سازم\nدر دو صافت ترا کار نیست دم در کش\nکه هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است\nروی گشاده باید و پیشانی فراخ\nآنجا که لطمه های یدالله میزنند\n۲- شاعری صوفیانه از الفاظ و خیالا تیکه خلاف تهذیب و نزاکت و\nمتانت و نزاهت می باشند بالکل پاک است مثلا بوس و کنار\nآغوش و غیره غیره :: معلوم است که تعلق تصوف به عشق حقیقی است\nو آن باین امور علاقه ندارد - شک نیست که در تصوف اکثر خیالات\nرا به لباس مجاز ادا میکنند لیکن قدم از حد نزاهت بیرون نمی نهند پس"}
{"book": "adl0937", "page": 104, "text": "۹۷\nتشبیهات و استعارات که بر عشق حقیقی محمول شده میتوانند و از آلودگی هم\nپاک میباشند ذکر می شوند. مثلاً در تصوف گنجایش الفاظ (وصل\nفراق-انتظار- وغیره) است که بوارداتها ئیکه در مشاهده تجلیات صفاتی\nپیش می آیند همرنگی دارند ولی در سلوک وارد می نیست که با بوس و کنار\nمشابهت داشته باشد لهذا ازین الفاظ دامن شاعرایش پاک است.\nاین معراج است برای فن غزل گوئی ولیکن شعرای صوفی رنگ\nہزار ہا گذشته اند و همه شان صوفی اصلی نبوده اند لہذا بسا اوقات واردات\nعشق مجازی را هم در میان کلام تصوف مخلوط نمودند پس ازین خلط بر نزاکت\nشاعری تصوف حرفی وارد نمی شود.\nالغرض این طرز (صوفیان) وسعت زیاد می گرفت و زبان\nفارسی و وارداتها بس دقیق و جزئیه عشق و محبت را در طرز تصوف آنقدر ادا نمود\nکه درینخصوص هیچ زبان دنیا دعوی همسری اش نمی تواند کرد\nاگر شخصی بخواهد بعد از خوص واستقصاء کامل کتابے مضمون واردات محبت تالیف کند و در آن\nعنوانها و ابواب وفصول جدا جدا قائم نمود و بابت هر عنوان بحت تفصیلی بنماید، برای تین\nتالیف شعر غزلهای فارسی سرتا مهیا کرو میتوا. ما بغرض تفنن طبع این انقدری مفصل عرم میکندم"}
{"book": "adl0937", "page": 105, "text": "۹۸\nحقیقت عشق و آثارش\nما اول نوشته ایم که عشق یک کشش و جذبه ایست که از فطرت\nدر انسان نهاده شده و اثر آن هست که در دل ذوق و شورش خاصی پیدا\nمیکند انسان در دل خود یک بیتابی و خلش و اضطراب محسوس میکند\nو از ان الفاظ در عالم بی اختیاری بر جوشش بر زبان جاری میشوند\nچنانچه میگوید\nعشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته سودا نهاد\nگفتگوئی در زبان ما فگند جستجوئی در درون ما نهاد\nراه عشق خیلی دور و دراز ست که بصرف بردن عمر طویل هم بسر\nنمی رسد در عرض راه صدها وارداتهای تازه بتازه و مقامات و منازل\nمختلفه پیش می آیند و از مرحله های رنج و مسرت جوش و ضبط\nوصل و هجر گله و شکر صبر و بیقراری هستی و هشیاری یگان یگان\nگذر میشود لیکن هیچ حالت هیچ کیفیت از لذت و لطف و شیرینی"}
{"book": "adl0937", "page": 106, "text": "۹۹\n\nخالی نمی باشد ه\nرهروان را خستگی راه نیست عشق هم راه است و هم خود منزل است\nهر مقام عشق یک لذت خاص دارد ه\nعشق در اول و آخر همه ذوق است قلاع این شرابی است که هم پخته و هم خام خوش است\nخود ابتدای عشق انتهای آنست ه\nنیروی عشق بین که درین دشت بیکران گامی نرفته ایم و به پایان رسیده ایم\nعشق در دل یک مزه پیدا میکند که نام آن هم لذیذ معلوم میشود.\nع ـ عشق میگویم و جان میدهم از لذت وی\nاگر چه در عشق مصیبت ها ـ رنج ها ـ غم های گوناگون پیش می آیند\nلیکن با اینهمه در عالم حیات کیفیتی نیست که بآن مماثل شده بتواند ه\nجای خصومت نیست بذوق دیار عشق هرچند جور هست ستم هست داو نیست\nدرین راه غم و رنج و محنت نمی باشد بلکه غم این میباشد که زمانه غم نداشتیم\nعبث رفت.\nناله از بهر رهائی نکند مرغ اسیر خورد افسوس زمانیکه گرفتار نبود\nعشق در انسان جذبات شریفانه را پرورش مینماید. محبت تنبل"}
{"book": "adl0937", "page": 107, "text": "۱۰۰\n\nآنقدر وسعت می‌یابد که برای رنج - کینه - بغض - عناد و غیره بالکُل\nجای نمی‌گذارد و در دل آنقدر سوز و گداز و لطافت شریفانه تولید می‌نماید\nکه با دشمن هم کاهی خیال دشمنی نمیگذارد.\nبه یمن عشق به کونین صلح کل کردم تو خصم باش و زما دوستی تماشا کن\nدشمنی با دشمنم نیز بهر انگیزی ست دوستی را دوست دارم ورنه شر هم شر است\n\nعشق ایثار نفس را که از بهترین اوصاف ست پیدا میکند حتی\nکه فدا کردن جان و مال و عزت و آبرو ننگ و ناموس ابجد عشق ست\nدو عالم باختن نیرنگ عشق ست شهادت ابتدای جنگ عشق است\nیا زجانان یا زجان بایست دل برداشن رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن\nعشق جذبات مردانه «یعنی جان بازی - جان نثاری - عزم و ثبات\nیا مردی و استقلال» را پیدا میکند.\nتا سر ندهم پانکشم از سرکویش نامردی و مردی قدمی فاصله دارد\nبردارم دل کر از جهان فرمائی برهم زنم از سود زیان فرمائی\nبنشینم اگر بر سر آتش گوئی برخیزم اگر از سر جان فرمائی\nعاشق صادق با کسی رشک و رقابت ندارد بلکه امیدوارند که"}
{"book": "adl0937", "page": 108, "text": "۱۰۱\n\nهمه دوستان محبوش میباشند و چون قانون طبیعی است که دوست\nدوست دوست میباشد، بناءً علیه شیوہ او هر کس محبت میباشد\nنیاز ارم زخو دهی کز ولی را که میترسم در وجای تو باشد\nیکسوئی و یک طلبی از اوصاف بلند انسانی است (یعنی طالب سنگی\nکه شد دامن او را محکم گیرد و سوای آن کسی را در نظر جای ندهد)\nدو عالم را بیک بار از دل تنگ برون کردیم تا جای تو باشد\nنمی گویم درین گلشن گل و باغ و بهارازمان بهار از یار و گل از یار وباغ از یار یار ازمان\nتهمت زده ام یار به عشق دگری شان پرسند که غیر از تو به عالم دگری هست\nیار جانان باز جان با نیست دل با داشتن رسم عاشق نیست با یکدل دو دلبر داشتن\nعشق انسان را از طمع دولت و حشمت وجاہ آزاد می سازد\nعشق کامل نیست تا در بند مال مسکنی از مان آتش علم گردد که سوزد خانه را\nعشق همه اخلاق ذمیمه را باخلاق حسنه تبدیل میکند - عداوت\nمحبت میگردد بخل فیاضی ۔ و غرور به نیاز تبدیل میشود و جای پست\nحوصلگی را بلند همتی میگیرد الحاصل عشق اکسیری است که خاک را زر میسازد\nهیچ اکسیر بتاثیر محبت نرسد کفر آوردم و در عشق تو ایمان کردم"}
{"book": "adl0937", "page": 109, "text": "۱۰۳\nبعض اوقات عشق قلب یک انسان را چنان فرامیگیرد که از نظرش سوای\nمحبوب همه جهان و جهانیان پنهان میگردد و در نظرش سوای جلوه جهان\nنمای او چیزی نمی خورد - این مقامی ست که صدای انا الحق سر میزند\nمویم مویم دوست شد ترسم که بیتیلائیش یک انا الحق گوی دیگر بر سر دار آورد\nاگرچه عشق و هوس با شاهد بازی و رندی با عتبار صورت یک\nست لیکن باعت با حقیقت فرق بی نهایت دارد شرط اوّل عشق\nوحدت و دوام است یعنی سوای یک محبوب ابداً کسی شرکا پیدا نکند\nنظیری گوی عشق این است شاهد بازی رندی که گر باری رود از دست کس یاری دگر گیرد\nوقت عرفی خوش که بخشودند گر در بر رخش بر در بکشوده ساکن شد و در دیگر نزد\nاز سوز محبت چه خبر اهل هوس را این شربت دردیست نسازد بکسی را\nآتش عشق خود بینی، خود پرستی - کبر و نخوت را یکسری سوزاند\nخود بینی و خویشتن پرستی رسمی است که در دیار ما نیست\nعشق از رنگ خوب و تناسب اعضا پیدا نمی شود بلکه ادا\nها می دلنواز دل را می برند\nلطیفه ایست نهانی که عشق از چیزها که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست"}
{"book": "adl0937", "page": 110, "text": "١٠٣\n\nعشق و معشوق\n\nعشق ہر قدر قومی باشد لیکن اگر معشوق نادان و بت تصویر است\nپس همه جذبات شوق بسته مانده راه عدم میگیرند و اگر محبوب ادا\nشناس سخن فهم و نکته دان کتاب عشق و عاشقی است\n(چنانچه که در عصر حاضر) پس در طبائع عشاق جذبات بوقلمو\nبرای اظہار شوق و تمنا و آرزو پیدا شده بر زبان جاری میشوند\nدر دنیا قومی گاہے جذبات و معاملات عشقیه\nرا نزاکت و نیرنگیهاے متنوع ادا نموده ، سببش صرف\nهمین است که در اقوام دیگر مانند ایران محبوبهاے کمال نیافته\nاند ـ بغور ملاحظه بفرمائید که اشعار ذیل را سواے ایرانیها\nکه گفته میتواند ؟ ؎"}
{"book": "adl0937", "page": 111, "text": "١٠٤\nشهرت نمک دعوی عشق سست و گریه آنگونه توان گریست که جانا نه نداند\nاز حسن این چه سوال ست که در حقیت این سخن را چه جواب ست فهم نمیدان\nبه دور گردی من از غرور میخند حریف سخت کمانی که در کمین دارم\nمن در پی رہائی و او در پی فریب بر سر گره زنده گشا کشوده را ؛ ؛\nاز یک حدیث لطف که آنهم دروغ بود امشب ز دفتر کله صد باب شسته ایم\nنواز شی زکرم میکند محبت نیست توان شناختن از دوستی مدارا را\nگرشمه گرم سوال ست لب مکن رنجه که احتیاج به پرسیدن زبانی نیست\nرسید گوشه ابر و بلند کر دو گذشت تواضعی که بابر و کنند کردنشد است\nشراب لطف در جام می ریزی ای برهم که زود آخر شود این باده و من به خمارم\nفرماندهی کشور دل کار بزرگ است تو دولت حسنی ز تو این کار نیاید"}
{"book": "adl0937", "page": 112, "text": "١٠٥\nکج ادائیهای محبوب\nاین عنوان بزرگ ترین موضوع معاملات عشق است.\nبیان حقیقت اینکه : عاشق هزارها آرزوها به نسبت معشوق در دل\nخود می پروراند و تقاضای خود غرضی عاشقانه است که هر آرزویش\nبوجه کمال برآید، لیکن چون صورت پذیر شدن آن ممکن نیست پس عاشق\nخود کام به نسبت معشوق گمان میکند که بیوفاست و این بدگمانیش\nآهسته آهسته تا باین درجه ترقی می نماید که هر ادای او را بر بیوفائی و کج\nادائی محمول میکند.\nالغرض اخلاق بدی (یعنی ظلم و فریب. حیله سازی. دروغ\nبیانی. بیرحمی. بی اعتنائی. دل آزاری. دوزبانی. وغیره وغیره)\nکه در عالم شاعری وجود دارند معشوق مجموعه شان بنظر می آید. مثلاً:\n۱- عاشق اراده میکند که چیزی از احوال خویش عرض نماید لیکن محبوب\nباین بهانه که این کیفیت را پیشتر شنیده ام انرا خاموش می سازد"}
{"book": "adl0937", "page": 113, "text": "١٠٦\n\nحالا نکه هیچ نشنیده است ــ\nسازد خموش تا من حسرت کشیده را   گوید شنیده ام سخن ناشنیده را\n٢ـ معشوق در بزم با اغیار گرم محفل است و عاشق را هم خواسته\nمگر قصداً شخصی را فرستاده که خانه اش نمی داند ــ\nبا خبر نشینی و فرستی بپی ما   انرا که نداند ره کاشانه ما را\n٣ـ اتفاقا از زبان محبوب یک کلمه مهربانی در مجونی می براید ـ\nلیکن در تلافی اش پی در پی سخنهای غلط انداز میگوید که عاشق باور نکرده\nبداند که اینهم یک سخن هوائی بود ــ\nیکبار نگفتی سخن مهر که در پی   صد گونه حدیث غلط انداز نگفتی\n٤ـ بعد از عرصه در از از احوال عاشق حیلن می شود مگر بدین طرز\nکه از خود عاشق نی بلکه از رقیبش پرسان مینماید ــ\nپس از عمری اگر حال من بیمار می   نمی پرسد من آن نیز از اغیار می پرسد\n٥ـ محبوب اتفاقاً وعدۀ را ایفا می نماید لیکن مقصدش این می باشد\nکه بوفا نمودن یک وعده موقع بدست می آید که هزار وعده خلافی نماید\nبهر هزار وعده خلافی دیگر ست   گر از هزار وعده یکی را وفا کند\n\nقیمت رساله ۱۲۰۰ قید رساله ۱۲ دیناریکعباسی"}
{"book": "adl0937", "page": 114, "text": "١٠٧\n\n٦ عاشق بعد از صرف مساعی و تدابیر بسیار در بزم یار بار یافته\nلیکن معشوق محض برنجیدنش سوال میکند که بجه مدعا آمدی ؟ مقصدت\n\nغریب شرمسار گشته فوراً برود ؎\nپس از عمری که در بزمش بصد تقریب بنشستم سخن از مدعای من کند تاز و در بگریزم\n\n٧ چون رقیب عرضی میکند معشوق در ظاهر بغرض فریب دادن\nعاشق روی برهم میزند ولی گوشش بطرف او داشته بکمال شوق سخنهای\nاو را میشنود ؎\nچون کند غیر سخن بهر فریب دل رو بگردانی و خود را بشنیدن سازی\n\n٨ عاشق مصلحتاً از برای دوسه روز آمد و رفت را ترک نموده\nبود که معشوق موقع یافت و باز او را بهیچ نخواندست ؎\nرفتم دو روزی از درش از بهر مصلحت دیگر مرا نخواند و همانرا بهانه ساخت\n\n٩ محبوب وعده نموده بود، عاشق بغرض یاد دهانی اش نزد او شده است\nهنوز لب نگشوده بود که فهمید و بترشی گفت که اینقدر اصرار و لجاجت از\nبرای چیست ؟\nزبره دارم وعدهٔ دیرین بیادش آورم لب زهم نگشوده می گوید که این ابرام چیست"}
{"book": "adl0937", "page": 115, "text": "۱۰۸\n۱۰ دلداده در عالم بی‌تابی به‌بزم یار رفته می‌نشیند و هر چند کیفیت\nاضطراب و گداز خویش را نشان میدهد، لیکن بایک عالم بی‌توجّهی برخورد\nاز انجا می‌براید و به معشوق اثرش هیچ نمی‌بیند --\nمی‌نشینم می‌شکیبم می‌گداز می‌میرم اضطرابی میکنم اما که پروا میکند\n۱۱ـ محبوب از عاشق وفاکیش خود بدگمان است که اگر او با کسی\nسخن میکند گمانش همین میشود که حرف از شکوه ام میزند --\nبدگمانی بین که با هر کس شکایت میکنم او تصور میکند کز وی شکایت میکنم\n\nسفر\nشعرای ایران حالتی را که در وقت سفر کردن معشوق پیش\nمیآید و خیالاتی را که درینحالت بدل عاشق میگذرد مو بمو بیان نموده‌اند\nیک غزل مسلسل شرف قزوینی بر همین مضمون است - میگوید --\nاز تو نمانده تاب جدائی دگر مرا بهر خدا مرو بسفر یا ببر مرا\nنادیده کرد تا نکنم عزم همرهی آن مه چو دید وقت سفر درگذر مرا\nگر قصد آن نداشت که گردد همسفر بهر چه کرد؟ از سفر خود خبر مرا\nعزم سفر نمود و ترسم که درد و روز سازد به عشق شهر باشهر دگر مرا"}
{"book": "adl0937", "page": 116, "text": "۱۰۹\n\nقاصد امباد چون شرف اندوز شین شوم اگه مکن برآمدنش پیشتر مرا\n\nیک غزل وحشی یزدی است که معشوق را از اراده\nسفر منع میکند، میگوید )\n\nیاران خدای را بسوی او گذر کنید باشد کش این خیال از خاطر بدر کنید\n\nاز حال ما چنانکه درو کارگر شود آن بی محل سفر کن مارا خبر کنید\n\nمنعش کنید از سفر و در میان منع اغراق در صعوبت رنج سفر کنید\n\nگر خود شنید جان من مژده از شما در نشنو و مباد که اینجا گذر کنید\n\n(۱) معشوق بر رقیب خیلی مهربان است ولی عاشق به سبب رشک\nیقین ندارد بلکه بر عکس گمان میکند که غرض این التفات محض رنج دادن است\nبمن افگار ورنه در قلبش هیچ نیست .\n\nندار دائی قبیب آن سست پیمان بازبوم عهدی گهی حال تو بر رغم از فگاری می پرسد\n\n(۲) محبوب همه تن بر حال عاشق متوجه است لیکن او اتفاقیه با کسی\nیک، دو سخن میکند به عاشق اینهم گران میگذرد ۳\n\nاگر یک حرف با اغیار و با من صد سخن گوید ندارم تاب آن یکحرف هم خواهم من گوید\n\n(ه نفهمیدم که این مضامین با عنوان اشعار چه مناسبت دارد (انصار مترجم)"}
{"book": "adl0937", "page": 117, "text": "۱۱۰\n۳ - اکثر میشود که احباب عاشق سفارش او را به محبوبش میکنند\nلیکن از نافهمی به غلطی کشته کار آن فگار را خراب میکنند و لطف\nاینجاست که بار احسان آنرا هم بر گردن عاشق برباد مینهند ه\nز نادانی بر او کرد همدم کار من ضائع عجب تر اینکه بر من منت بسیار هم دارد\n٤ - غیرت عشق تحمل ندارد که کسی بوی نامه و پیام عاشق را هم\nیافته بتواند ه\nدانسته وه بدستش زنهار نامه قاصد پهلوی او مبادا غیری نشسته باشد\nه - عاشق از خصومت و شرارتهای رقیب بجان رسیده لیکن میداند\nکه اگر کیفیت ہذا خودش عرض نماید معشوق را گاهی باور نمی آید پس سعی\nدارد که واقعه بزبان ثالث بطرف بگوشش برسد ه\nاین که با من کرده هردم غیر غوغائی دگر خواهم آن مه بشنود نه از من از جای دگر\n٦ - عاشق در مجلس نشسته و بد زومی از دیدار معشوق لطف می بردا\nناگاه معشوق آنرا می بیند و عاشق مسکین خیلی منفعل می ماند\nنهان از و برخس داشتم تماشائی نظر بجانب من کرد و شرمسار شدم\n۷ - معشوق در مجلس در میان انبوہ محبینان می نشیند و عاشق\nرا هم شرف مجلس می بخشد مقصدش این است که اگر نظر عاشق"}
{"book": "adl0937", "page": 118, "text": "بیک حسینی بیفتد آنرا الزام دهد که هر جائی هستی :ـ\nنشنید بانگورو یان به بزم خوشتن یارم که چون بینم بوی دیگری سازد گنهگارم\n۸ ـ در بزم یار بعاشق چه واقعات و وارداتها پیش می آید :ـ\nچنین تاکی بزیرم یار ناخوشنود برخیزم نگوید با من بیدل سخن تازه و برخیزم\nزبیداد تو کی جویم جدائی ئی مقیم من که از بزمت بیک حرف عبث آلود برخیزم\nز رشک غیر ترسم بخود بیمار زند امشب ز بزم اوهمان بهتر که امشب زودتر خیزم\nپی ترتیب بزم خاص مجلس میزنی برهم اگر من هم دران مجلس بخواهم بود برخیزم\n۹ ـ چون عاشق بقاصدی پیامی میگوید یک یک سخن را صد صد بار\nتکرار کند که مبادا سخنی فراموش شود :ـ\n۱۰ ـ تاویل مظالم محبوب که کسی او را به بدی یاد نکند :ـ\nجفامی بینم و تا بد نگوید هیچ کس اورا بهر کس میرسم عذر جفای یار میگویم\nنظیری در نیمضمون یک دگر پهلوی لطیف پیدا کرد که جان خود را\nمجرم و قصور وار میسازد که کسی بر معشوق الزام نهند که خون ناحق ریخته\nبه بدی در همه جانام بر آرم که مباد خون من ریز می گویند سزاوار نبود\n۱۱ ـ عاشق دستان عشق را بشیوهٔ شیرین ادا میکند که دیگران"}
{"book": "adl0937", "page": 119, "text": "۱۱۲\n\nهم بعشق بازی مائل میشوند\nهرکس که بشنود شورش ذوق عاشقی از بسکه حرف عشق بلذت ادا کند\n۱۲- عاشق در هر مجلس ذکر مه جبینان آغاز میکند که در ذیل آن از احوال\nمعشوق خویش هم چیزی بشنود\nبهر مجلس که جا سازم حدیث نیکوان گویم که حرف آن مه نامهربان را در میان پرسم\n۱۳- عاشق سخنی رازدارانه پرسید تا هیچکس واقف نگردد لیکن\nمحبوب ستم ظریف چنان بصدای بلند جوابش داد که رقیب هم شنید\nچنان گوید جواب من که زان گردد رقیب آگه بمجلس گر من بیدل از و حرفی نهان پرسم\n١٤- اگرچه عاشق از حالات محبوب از همه بیشتر خبر میدارد ولیکن از بیتابی\nشوق است که از هر کس جستجوی احوالش می نماید\nز حال او اگرچه آگهم پیش از همه لیکن زبیتابی بشوق احوال او از این آن پرسم\n١٥- عاشق با معشوق در بزم یکجا شد و معشوق از راه التفات با وی خیلی\nحرف زد لیکن از سبب محویت تماشای جمالش یک حرف هم نشنید\nبالآخر مجلس طرف شد چون از انجا برآمد اکنون یگان یگان می بیند که محبوب بمن چه فرموده بود\nز مدهوشی نه فهمم هرچه گوید آن پری پیکر چو از بزمش روم مضمون آن از دیگران پرسم"}
{"book": "adl0937", "page": 120, "text": "۱۱۳\nظلم محبوب\n۱- این وسیع ترین میدانی ست برای شاعری ایران بحقیقتش\nاینکه: آرزوی دائمی عاشق این ست که التفات محبوب هم بقدر شوقش\nباشد و معلوم ست که هیچ محبوب (اگرچه کامل وفا دار هم باشد) از فرمایشات\nعاشق بوالهوس هرگز عهده برار شده نمیتواند بنا برین اوّل در دل عاشق یک\nگمان خفیف به نسبت بیرحمی معشوق پیدا میشود و در آخر ترقی یافته آن را\nدر نظرش مجسمه ظلم و بیرحمی می سازد، حتی که اگر محبوب مهربانی هم میکند از ان هم\nبدگمان شده بر پهلوی بدش محمول می نماید - شعرا مضمون ہذا را خیلی\nوسعت داده اند و باکثر مقامات از اظهار جذبات فطریه هم خود داری نموده اند\nمیروی با غیر و میگوئی بیا عرفی تو هم لطف فرمودی برو کین با پئی رفتار نیست\n۲- اگر طرز عمل محبوب یکسان می بود هم امکان یکسوئی بو د لیکن محبوبان\nستم ظریف در میان سلسلهٔ مظالم بو قلمون یک ادای لطف هم می آمیزند\nاین ظلمی ست که عاشق را نمیگذارد که خوگر ظلم شده یک راحتی محسوس کند،"}
{"book": "adl0937", "page": 121, "text": "١١٤\nاز ادای لطف و مهربیل عاشق ذره امید می تابد و باز گل می شود.\nاین جور دیگرست که آزار عاشقان چندان نمیکند که بیداد خو کنند\nاز ان بدرد و گر غصه زمانگین فارم که شیوه های ترا با هم آشنائی نیست\n٣- عاشق برای اخفای راز آمد و رفت خود را برای دو سه روز معطل\nساخته بود که بهانه بدست محبوب آمد و بدین جرم برای ابد از در\nخود طردش نمود\nرفتم دو روزی از درش از بهر مصلحت دیگر مرا نخواند و همانرا بهانه ساخت\n٤- عاشق سخنی در پرده راز پرسان میکند لیکن جوابش آشکارا میدهد\nکه همه مردم خبر میشوند\nچنان گوید جواب من کزو گرد در قیر آگے بمحفل گر من بیدل از و حرفی نهان پرسم\n٥- محبوب در بزم پهلوی خود عاشق را جای میدهد که بطرفش راست\nدید نتواند.\nدر بزم ازان به پهلوی خود جاد ہد مرا تارست سوی او نتوانم نگاه کرد\n٦- محبوب بعد از مدتی از احوال عاشق جو یا میشود لیکن از خود عاشق نی بلکه از رقیب میداند\nپس از مدت اگر حال من بیمار می پرسد نمی پرسد زمن آن نیز از اغیار می پرسد"}
{"book": "adl0937", "page": 122, "text": "۱۱۵\n\nاخفای حال\n\nانتهای کوشش طالب و مطلوب میباشد که راز محبت فاش\nنشود، بنابرین در موقع سخت احتیاط بصرف میرسانند مثلاً:\n۱- عاشق برای دریافت نمودن احوال مطلوب ازین تدبیر کار میگیرد\nبہر مجلس کہ جا سازم حدیث شکوہ بان ہم کہ حرف آن مہ نامہربان را در میان آرم\n۲- در بزم محبوب رفته و از فور شوق بیتاب است لیکن احتیاط مانع است\nکہ بسوی او نظر کند *\nزشوق میرم و سوی تو ننگرم در بزم برای انکہ فتد غیب در گمان دگر\n۱- محبوب بیک حسین دگر دلداد، اکنون عاشق بآن حسین سفارش\nمحبوب میکند، این خیال نیست بلکہ واقعہ تاریخی است\nشاعری (میرزا حسن - واهب) در عهد شاه عباس صفوی\nبر نو خطی فریفته بود که او در دام گیسوی یک شاهد بازاری اسیر افتاد میرزا\nموصوف اشعار سفارشی ذیل را نوشته بخدمت دلدار محبوب خود فرستا"}
{"book": "adl0937", "page": 123, "text": "١١٦\nایکه صیاد مرا کرده نگاهت نخچیر با خبر باش که صیدش نشوی سهل مگیر\nعطر زلف تو اگر برده دل عالم را او هم از نکهت خط کرده جهانی تسخیر\nتو اگر باغ گلی او چمن یاسمن است در گلستان جهان هردوندارد نظیر\nشب که مستانه به بزم تو قدم بگذارد سجده شکر کن و در قدمش زود بمیر\nبه نگاهی که اسیرانه کند چشمش بس به نیازی که فقیرانه کند دستش گیر\nعالمی صید تو گردید چو او صید تو شد بود در طالع حسنت که شود عالمگیر\nتیغ ابروت به ابروی کمانش نرسد کار شمشیر نیاید ز غلاف شمشیر\nبصفای نظر مهر و محبت سوگند که اگر آینه میشکل تو شود زنگ پذیر\nمیکنم روز ترا چون شب خود تیره و تار میکشم زلف ترا چون خط او در زنجیر\n(از اتشگده)\n۲ خوش گلی از راه غلط فهمی خویشتن را معشوق کسی انگاشت مگر\nعاشق نقاب برداشته چهره اصلی آشکار میکند ۵\nخوش خرامی دیگر انجا گاه گاهی میگذرد زان سبب عمری سکوی تو منزل داشتم\nمن که پیشت میروم فریاد و میرفتم زخود صورت دلدار دیگر در مقابل داشتم\nراست گویم عشق دلدار گر دارم نقتی عاقبت اظهار کردم آنچه در دل داشتم\n(از علی تفلی)"}
{"book": "adl0937", "page": 124, "text": "۱۱۷\n\n۳- حسن فریبی معشوق کمسن هم عجیب زور دارد همه ناموران ارباب\nکمال (علما - فضلا - امرا - غربا یی هر درجه و هر رتبه) یکطرف و یک\nخوش جمال نوخیز مقابلش، لیکن همه حیران و از خویشتن رفته اند و همه\nتدابیر مادی و معنوی را گم کرده هر شخص بی چون و چرا تسلیم است، شخص\nعبرت پذیر این کیفیت را دیده میگوید ه\nهم از غالب حسن فریبهای حسن است که یک عالم حریف کودکی نیست\n٤- آدم محتاط سعی دارد که از دور لذت دیدار حاصل نماید و در دام سر\nزلف نافته محبوب بغرور حسن تبسم به لب دارد که کجا رفته میتواند؟ ه\nبدور گردی من از غرور می خندد حریف سخت کمانی که در کمین دارم\nه - عاشق و معشوق و رقیب در یک بزم جمع هستند نظر محبوب\nبر عاشق است که او را بکدام نگاه می بیند و نظر عاشق مراقب رقیب که چطور\nمحو نظارۀ جمال محبوب است ه\nتو واقف من من واقف نگاه رقیب نو پاس خرمن من پاس خوشه چین دارم\n٦- معشوق عرض عاشق را گوش کردن نمی خواهد لیکن عاشق آنرا\nبدین آماده میسازد ه"}
{"book": "adl0937", "page": 125, "text": "۱۱۸\n\nشاید بمدعای تو گویم حکایتی یک بار عرض حال مرا می توان شنید\n۷ رقیب مرد شوخ گسن نادان ازان سخت صدمه برداشته مردم\nاو را بدین الفاظ تسلی میدهند که اینقدر غم مخور ! عاشق هم مهمان چند روز است !\nچنان مرگ رقیب آرزوه کرد انطفلی خورا که مخوان مرگ من تسلی میکنند او را\n۸ قاصد پیغام عاشق را برده و عاشق بنجاخو نشسته محو تصور است\nکه اکنون قاصد رسیده باشد و نمیدانم کیفیت و پیام را تاکدام رسانیده\nباشد ه\nچو برد پیام قاصد کنم این خیال گویم که برش حکایت من بکجا رسانده باشد!\n۹ در عالم هجر خیال یک یک ادای وصل صدمه تازه وارد میکند\nهر نگاهش من سوخته در روز وصال در شب هجر بلای است که من میدانم\n۱۰ اگر چه محبوب بر عاشق التفاتی ندارد ولیکن از یک شیوه اش بغلطی\nافتاد که محبوب بالای او خیلی مهربان است لیکن چون از طعنه رقیبها می ترسد\nآنرا پاک ظاهر هم نمیکند ه\nسوی خود میل دل این سیمبر دانسته ام میکند از طعنه بدگوحذر دانسته ام\n۱۱ عاشق از معامله میداند که دلدارش شیوه قدیم ندارد، لیکن"}
{"book": "adl0937", "page": 126, "text": "۱۱۹\n\nباسباب آزردگیش هم پی برده نمی تواند ه\nپی نبردم کز چه آزر دست طبع نازکت نیستی با من چو اول اینقدر دانسته ام\n۱۲- عاشق از کیفیت لطف محبوب بر رقیب آگاه شد شکایت میکند\nمحبوب از شکوه اش میداند که محرم رازش نمائی نموده و بر سر آن قهر میکند\nعاشق این خیالش را دفع می نماید ه\nلطف تو دانسته ام با غیر از محرم مرنج کو نگفت این و من از جائی گزه پسته ام\n۱۳- تجربه هر قدر زیاده شده میرود همان قدر یقین بی مهری معشوق\nزیاده شده میرود ه\nشیوهٔ بی مهری آن ماه را با خود نفس خوب می دانستم اکنون خوبتر دانسته ام\n١٤- عاشق گاه گاه بر سخنهای ناصح گوش می نهد و مردم ازین سخن\nتعجب میکنند مگر برین نکته فکرشان نمیرسد که ناصح در اثنای نصیحت\nاسم معشوق را گرفته میگوید که از مجنونش تائب شو- عاشق از شنیدن\nاسم معشوق مست گشته ناصح را میگذارد که هر چه بخواهد بگوید ه\nمقصود ما شنیدن نام تو بوده است گاهی ز ناصح از سخنی گوش کرده ام\n١- عالم محویت ه"}
{"book": "adl0937", "page": 127, "text": "۱۲۰\nربوده آنچنان از خود خیال آن پریرویم که خود حرفی اگر پرسد جواب او نمیگویم\n۲ـ عاشق بیک آشنای خود کیفیت خود را میگوید لیکن از خود\nرفتگی و شوق می بیند که بجای احوال خود حالت معشوق بر زبانش جاریست\nبه شوق است اینکه گر گویم زمان خود شن در اثنای سخن چون بنگرم حرف تو میگویم\n۳ـ نامه یار رسید و عاشق فخر آنر بکس با نشان میدهد\nاز دوست چون رسید با نامه فخر صد ره نموده ایم به هر کس رسیده ایم\n۴ـ عاشق محبوب راز عشق خویش را ظاهر نموده و ترس است\nکه از اغیار محفوظ میدارد یا نه؟\nبا او اظهار کردم مهر و در اندیشه آنهم که آن نامهربان از غیر پنهان میکند یا\n۵ـ رقیب نادان طفل دبستان عشق است هنوز نکات عمیق را\nنمیفهمد؟ اگر اتفاقاً سخنی درست میگوید آنهم از عاشق شنیده میباشد\nچنانچه عاشق برقیب خطاب مینماید\nگر گفته ز عشق گهی حرف آشنا آنهم حکایتی است که از من شنیده\n۱ـ اتفاقاً یک کلمه محبت از زبان معشوق برآمد اکنون ترسید\nکه عاشق بمحبتش مطلع می شود لهذا قصد آنچند سخنها غلط"}
{"book": "adl0937", "page": 128, "text": "۱۲۱\nانداز میگوید که این سخن هم در حساب غلطی شمار شود.\nیکبار نگفتی سخن مهر که در پی صد گونه حدیث غلط انداز نگفتی\n۲ـ قاصد جواب خط را نه آورد عاشق گمان میکند که غلط شده و خط بدیگری\nرسانیده.\nنمی آرد جواب نامه در د مرا قاصد غلط کرده بدست دیگری دادی پندارم\n۳ـ برای عاشق کیفیت عجیب پیش می آید که بخدمت محبو باز\nشرم وحیا در عجب زبان را شور داده نمی تواند و رقیب ازین موقع استفادۀ\nکرده بر عاشق الزامات واهی می نهد و عاشق مسکین می شنود و بر تکذیبش\nدست نمی یابد.\nمن از حیا خموش تو ای غیر پیش یار نقل حدیث بوده و نابوده میکنی\n٤ـ رقیب عاشق را آزار میدهد لیکن چون میداند که رقیب\nباشارۀ محبوب حرکت دارد مقابله نمیکند.\nصد جور میکنی و نمی رنجم ای رقیب چون آگهم که این همه فرموده میکنی"}
{"book": "adl0937", "page": 129, "text": "۱۲۲\nبدگمان بمحبوب\nتقاضای محبت است که محل بی محل به محبوب بدگمانی پیدا\nشود مثلاً۔\n۱۔ شخصی پرسید که محبوب کجاست؟ ازین سوال دل عاشق\nاز بدگمانی های متنوع لبریز میگردد سه\nکاش محرم نمی پرسید آن کجاست یک سخن گفتی باز از صد گمانم سوختی\n۲۔ محبوب برای عیادت مریض خویش (عاشق) آمد و عاشق\nبدگمان است که نشان خانه را از که پرسیده باشد؟ سه\nبا آنکه به پرسیدن ما آمده مردم کایا ز که پرسیده ره خانه ما را\n۳۔ محبوب بعد از قتل کردن عاشق پشیمان است لیکن عاشق\nبجای اینکه خوشحالی کند ملول است که این اظهار پشیمانی شاید بغرض\nتسکین رقیب است یعنی ترسید که ازین سفاکی او در بیم قتل خود می افتد\nپس باو تسلی میدهد که این واقعه اتفاقی بود خود هم بفعل آن منفعلم مکن\nکه آینده چنین احتمال نیست."}
{"book": "adl0937", "page": 130, "text": "۱۲۳\nاز هلاکم هردم اظهار پریشانی کند این سخن تا بهر تسکین دل ناشاد است\nنامه بمحبوب\nواقعاتیکه در وقت نامه نوشتن بمحبوب پیش می آید آن یک\nعالم جدا است و یک یک ذره اش را شعرای ما سیر کرده اند\n۱- عالم شوق است که یک یک سخن را صد صد بار می‌نویسد -\nبجانان نامه هرگز عاشق بیمار ننویسد که از بی طاقتی یک حرف را صد بار ننویسد\n۲- اکثر واقع میشود که در نامه‌های دیگران ذکر معشوق می‌آید -\nبه غیری نامه ننویسد اسیر عشق کردن بگردد بیخود و صد جا حدیث یار بنویسد\n۳- اگر نامه یار دیر میکند عاشق بخیال می‌افتد یا در زندگی من شبهه\nدارد که نامه نفرستاد -\nنمی داند که از درد فراقش زنده ام یا نه ازان هرگز سلامم آن فراموش کار ننویسد\nاداهای جورناک معشوق\n۱- تا مرا در نظر مدعیان خوار کند هرچه گویم بخلاف سخنم کار کند\nسخن مدعیان را کند از من پنهان و انچه از من شنود بر همه اظهار کند\n۲- بعد از مدت دراز حال عاشق را جویان میشود مگر ظلم این است که آن هم از وظیفه میرسد"}
{"book": "adl0937", "page": 131, "text": "١٢٤\nپس از عمری اگر حال من بیمار می پرسد نمی پرسد ز من آن نیز از اغیار میپرسد\n[ ناز معشوقانه ]\n١- میشود که اتفاقاً از زبان محبوب یک کلمه محبت می برآید لیکن\nبدنبالش بقصد سخنان دروغ به هم میگوید تا عاشق بداند آنهم یک سخن بی\nاساس بود -\nیکبار نگفتی سخن مهر که در پی صد گونه حدیث غلط انداز نگفتی\n٢- محبوب در عشق عاشق و هوس رقیب امتیاز ندارد بلکه جذبات\nحقیقی عاشق و کیفیت مصنوعی رقیب را یکسان تصور میکند -\nقسمت نگر که بادل چاکم برابر است جیبی که مدعی به هوس پاره میکند\n٣- عاشق بیک ادنی نظر التفات تسکین می یابد ولی هزار افسوس\nکه اینقدر هم از دست محبوب نمی آید -\nمرا به نیم نگه می توان تسلی کرد هزار حیف که این شیوه را نمیدانی\n٤- طریقه های بیوفائی و نامهربانی از قدیم جاری میباشند لیکن\nبمخصوص محبوب اختراعات گوناگون تراشیده است -\nطرز پیر هان دیگر گشته بود الخمین اختراعی چند در نامهربانی کرده"}
{"book": "adl0937", "page": 132, "text": "١٢٥\nآغاز عشق است یعنی هنوز ظاهر نشده و تصور درد جدائی بهیچ\nنیست پس هیچ ضرورت هم محسوس نمی شود که بدید یار سیر شود ـــــ\nهنوز عاشقی و دلربائی نشده است هنوز زوری و مرد آزمائی نشده است\nدل ایستاده بدریوزه کرشمه ولی هنوز فرصت عرض گدائی نشده است\nهمین تواضع عام است حسن عاشق میان نازو نیاز آشنائی نشده است\nنگه ذخیره دیدار زان نکرد امروز که هست فرصت و طرح جدائی نشده است\nهنوز اول عشق است صبر کن وحشتی مجال شکلی و غیرت فزائی نشده است\nمعشوق بر حال عاشق التفات مخفی دارد و کرشمه های دلربایانه\nشاهد آن است لهذا عاشق از هنر جویی زبانی بی نیاز است، حالت مذکور\nرا در طرز ذیل ادا میکند ـــــ\nچه لطف ها که درین شیوه نهانی نیست عنایتی که تو داری بمن بیانی نیست\nکرشمه گرم سوال است لب مکن رنجه که احتیاج بپرسیدن زبانی نیست\nهمین طور معشوق معذرت جفا کاریهای خویش را به تبسم و\nنگاه مهر آلود می نماید ـــــ\nامروز یار عذر جفاهای رفته خواست عذری که او نخواست تبسم نهفته خواست"}
{"book": "adl0937", "page": 133, "text": "١٢٦\nمن بنده نگه که بصد شرح وبلاغفت حرفی عنایتی که تبسم نگفته خوبست (وحشی)\nیک حالتی همین تبسم را میگوید -\nدوشش پر خریده بوسیدند آن سپهر امروز  نگهش قاصد صد لطف نهان است امروز\nروی در رویی نگه در نگه وچشم بچشم  حرف ما با تو چه محتاج بیان است امروز\nشرح رازی که میان من و او خواهد بود  پیش از حوصله نطق و بیان است امروز\nخاتمه بها حسن محجوب\nبها حسن معشوق بآخر رسیده هوس پرستی عاشق را هم خاتمه داد،\nمرد عشق پرست ازین سانحه در دریای غم افتاده است که معشوق\nخلوت گزیده حسن خویش را بیاد داد که از ان نه عشاق را موقعی بدست آمد و نه\nهوس پرستان حظی برداشته توانستند موجب صدمه زیاد این است\nکه حالا معشوق هم کف افسوس می‌مالد که چرا ازین حکومت دو روزه فائده نه\nبرداشتم وحشی میگوید -\nانجام حسن او شد پایان عشق با هم  رفت آن نوای بلبل پی بر گپ چمن هم\nکرد آن چنان جمالی در کنج خانه ضائع  بر عشق ما ستم کرد بر حسن خویشتن هم\nبدمستی غرورش هنگامه گرم نگذشت  افسرده کرد صحبت بر هم زد انجمن هم"}
{"book": "adl0937", "page": 134, "text": "۱۳۶\n\nآن بت که بود افتاد از طاق کعبه دل وزکفر شد پشیمان آن کافر کهن هم\nبی صبری عاشق\nاگر عاشق استغنا و بی‌نیازی پیشه گیرد و خودداری از دست ندهد\nیقیناً آن طلسم غرور بیجا و بی التفاتی محل محبوب می شکند لیکن\nدل صبر ناک کجا؟ این کیفیت را بچه خوبی ادا نمود؟ ه\nمریض طفل مزاج اند عاشقان ورنه علاج رنج تغافل دو روزه پرهیز است\nبه اندک صبر دیگیر رفته بود این ناز منفع غلط کردم چرا این صلح بی هنگام اکرم\nخوف از افراط التفات محبوب\nترقی توجه والتفات محبوب معراج آرزوی عاشق است لیکن ترس\nاین است که مبادا ! ساغر زود آخر شود، این خیال را بچه پیرایه لطیف\nشاعرانه ادا میکند ه\nشراب لطف پر در جام میریزی و میترسم که زود آخر شود این باده من میرخمار افتم\nبی آئینی فرمان روایان حسن کمن\nعشاق بسیار اند و میدانند که خالق عالم نو باوگان حسن را\nاز دولت جمال مالا مال نموده حکمران اقلیم حسن فرمود ولیکن اوشان"}
{"book": "adl0937", "page": 135, "text": "۱۳۸\n\nبتقاضای کمسنی باقوانین و آئین حکمرانی قطعاً آشنا نیستند چنانچه بعض\nشعرای عشق پیشه صاف اقرار نموده اند که محبو بان کمسن هرگز از فرایض\nفرمان روایی اقلیم حسن عهده برار شده نمی توانند ـ\n\nفرماندهی کشور جان کار بزرگ است نو دولت حسنی ز تو این کار نیاید\nلیکن گستاخی از دست هر عاشق نمی آید لہذا بعض شعرا تاویل نموده‌اند\nکه بلی! معشوق از مصالح و آئین دولت واقف نیست لیکن زور اقبال\nحسنش همه کارهای چپ را راست می سازد ـ\n\nاقبال حسن کار ترا پیش برده است در نه صلاح کار ندانسته که چیست؟\nاز مقامات عجیب واردات عشقت که خود محبوب امیر دامه دلبرا\nمیشود و عاشق در چنین مواقع اوّل صرف بپرسیدن سبب ملال و کلال\nاکتفا میورزد ـ\n\nدل آشفته و دیده خون بارداری مگر با محبّت سر و کارداری؟\nکه نشتر فرو برده در مغز جانت؟ که رگهای مژگان گهر بارداری؟\nگل ناز پرور و من بیقراری! همانا که در پیر ہن خار داری\nوصالت نصیب است یا آنکه چون من دل حسرت آگین دیدار داری"}
{"book": "adl0937", "page": 136, "text": "۱۲۹\nخلیلدوست خاری بلبل چون جزینست که بلبل صفت ناله زار داری\nعاشق شدن معشوق و تبدیل شدن ادای نازش به نیاز\nیک سانحه ایست خیلی عجیب و عبرانگیز تفصیل جزئیاتش بسیار لطف\nآئین میباشد چنانچه شاعری میگوید :\nچشمش براهی میرود مژگان غمگناکش نگر در سینه دارد آتشی پیراهن چاکش نگر\nو انیکه زلف انداخته در گردن پیش من خونیکه مژگان ریخته بر دامن پاکش نگر\nشرم از میان برخاسته مهر از دامن برداشته گفتار بی ترسش بین رفتار بیباکش نگر\nاز کوی معشوق آمده شوریدگان حلقه زن از صید آهو میرسد شیران بفتراکش نگر\nشاعر دیگر میگوید :\nبرمیکه جانها سوختی دل از جفاهایش مپیچ شوخیکه خونها ریختی دست از حنا پاکش مجو\nعاشق در بعضی اوقات موقع اظهار همدردی بدست می آرد\nو بخدمت معشوق محبوب خود سفارشی مینویسد مثالش گذشت\nو نکته سنجیهای حسن مقام بزرگ این است که اگرچه عاشق در دل معشوق\nجا دارد لیکن کیفیت را آنقدر مخفی نگاه میکند که لب خویش را بتبسم\nنیز آشنا نمی سازد - اینحالت بچه خوبی ادا شده ! :"}
{"book": "adl0937", "page": 137, "text": "۱۳۰\nامروز ناز را به نیازم نظر نبود\nزان شیوه های خاص یکی جلوه گر نبود\nبس شیوه های ناز که در پرده داشتی\nاما تبسمی که بشود پرده در نبود\nآن خنده ها که غنچه سیراب می شگفت\nبیرون نه زیر پردهٔ گلبرگ تر نبود\nمن کشته کرشمه مژگان به جگر\nخنجر زد آن چنانکه نگه را خبر نبود\nآثار نزع طاری و از زندگی کمال یاس است و احباب در گریه خموشانه\nمصروف و بر چشمها ی آستین نهاده اند مریض از مشاهده این کیفیت\nاز حیات خود دست شسته واردات ہذا را بدین صورت ادا مینماید\nشبهای دگر دارم تب غم یتیم امشب\nوصیت میکنم باشید از من با خبر امشب\nمباشید ای رفیقان این زمان یک نیمه غافل\nکه از بزم شما خواهد سیم بردن در دو شر امشب\nمکن دوری خدا را از سر بالینم ای همدم\nکه من خود را نمی یابم چو شبهای دگر امشب\nمگر در من نشان مرگ ظاهر شد که می بینم\nرفیقان را نهانی آستین بر چشم تر امشب\nمحبوب اسپ تازی میکند\nگرد سر تو گردم و آن رخش راندنت\nو اندر ست و تازیانه و مرکب جهاندنت\nشهری به ترکت تو دہر بلکه عالمی\nترکانه بر نشستن و ہر سو دواندنت\nپیش خدنگ و ترکش ناز تو جان دہم\nوان شست باز کردن و برتا پر نشاندنت"}
{"book": "adl0937", "page": 138, "text": "۱۳۱\nطرز نگاه نازم و جنبیدن مژه وانداختن بکرشمه بمردم فشاندنیست\nبروح نوازی و جان ستانی در یک وقت، چه بعضی اداهای\nدلنواز و بعضی دلسوز میباشند و این کیفیتهائی ست متضاده که بیک\nآن واحد باعضای مختلفه حاصل میشوند ـ\nچو داری غمزه را بگذار تا بر هم زند عالم نگه کو باش شرم آلود و اظهار حیا میکن\nتو زخم ناز بر جان می زن و بی آزما بازو و ان بتبسم گو علاج خون بها میکن\nتو نظر بازانه ور نه تغافل حجه است تو زبان فهم نه ورنه خموشی سخن است\nگرنه اسراف تو میرفت ظهوری از حد صرف امسال شدی طاقت پارینۂ\nعشق است حکمران که گه این و گه آن کنم خود در میان نیم که چنین و چنان کنم\nکردی هزار بار ظهوری مرا خجل دیگر ترا چرا بشکیب امتحان کنم؟\nبگو حدیث وفا از تو باورست بگو شوم فدای دروغی که راست مانند\nاین شکایت نامۂ نامهربانیهاست آنچه دیدم از جدائیها جدا خواهم نوشت\nجای خود واکرد آخر غیر در پهلوی تو گر نویسم حرف بیجائی بجا خواهم نوشت\nابتدائی برای عشق بگو تا بگویم که انتهائی هست\nطرز پیر حمان دیگر گشته بود اسحق کهن اختراعی چند در نامهربانی کرده است"}
{"book": "adl0937", "page": 139, "text": "۱۳۲\n\nتصرفات تو ایام دادگر کرده است زوعده تو یک امروز کو که فردا نیست\nدر بزم یار دوش در صلح باز بود من ساده لوح بودم و او عشوه ساز بود\nبود آن گمان غلط که بآخر رسید کار پنداشتی که اول ناز و نیاز بود\nفغان از قاصدان بی تصرف زخود یکبار پیغامی نسازند\nجانب من گونه بیند غیر کو خوشدل شود صد گله چون جمع گردد یک تغافل میشود\nخواب گشته ام از دست علاج این که چون برون روم آنرا بخانه بگذارم\nاز نکه چشم تهی گشت و تماشا مانیت در زبان فخر نمانداست سخنها اند است\nصد بار جنگ کردی و ما صلح کرده ایم او را خبر نبوده زصلح و زجنگ ما\nدوره فصل خزان گیر خار خار جوش گل بگیر آئینه در کف تا بهار رفته برگردد\nصبح شب هجر صرف بجلوه محبو ب رو مینماید\nبر ما گر تو رحم کنی ورنه آفتاب شبهای هجر را نتواند سحر کند\nروزم تو بر فروز و شبم را تو نور ده این کار تست کارمه و آفتاب نیست\nشراب خورده انکار کردن و تکبر میری گنه الزام نیابد\nشکل مستانه و انکار شرابش نگرید تا ندانند که مست است شتابش نگرید\nتنه گوید نزدم جام زو آتش بدلم چهره افروختن و میل کبابش نگرید"}
{"book": "adl0937", "page": 140, "text": "۱۳۳\n\nناز پر سند از ان مست که می کی زده چین ابر و زدن و ناز و عتابش نگرید\nواسوخت (وحشی)\nجستیم از دام بدامی دگر فتار دگر من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر\nشد طبیب من بیمار مسیحا نفسی تو برو بهر علاج دل بیمار دگر\nگو مکن غمزه او ستمی بمر بخدا من زانکه دادیم دل خویش بیدلدار دگر\nما چون زور می پاے کشیدیم کشیدیم امید ز هر کس که بریدیم بریدیم بمر\nدل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه با می که پریدیم پریدیم\nرم دادن صید خود از اغاز غلط بود اکنون که رماندی و رمیدیم رمیدیم\nصد باغ و بهارست صلای گل وگلشن کر سنبل یکباغ نه چیدیم نه چیدیم\nمکن تغافل مگذار از کمند بر ون که صید پیشه بسیار در کمین دارم"}
{"book": "adl0937", "page": 141, "text": "١٣٤\nشاعر صوفیا\nوقتیکه در شاعری عنصر تصوف شامل نشده بود حکم کالبد\nبی روح داشت. وجه اینست که :\nشاعری در اصل اسم است برای «اظهار جذبات» و جذبات\nپیش از تصوف چندان وجود نداشتند، بلکه قصیده مدحی و چاپلوسی را\nمی نامیدند و مثنوی واقعه نگاری را و غزل حکم سخنان زبانی میداشت.\nخمیر مایه تصوف عشق حقیقی که سراپا جوش میباشد و ببرکت\nعشق حقیقی قیمت عشق مجازی هم بلند شد، این یک آتشی است که همه\nدلها و سینه ها را گرم نمود اکنون حرفی که بر زبان جاری می شد حرارت داشت\nارباب حقیقت را یکسو بگذارید کلام هوس پرستان هم اثر پیدا کرد\nاز همه پیشتر خیالات صوفیانه را حضرات سلطان ابو سعید\nابوالخیر ادا فرمودند اوشان با شیخ بوعلی سینا همعصر بوده اند و\nشیخ با جناب شان شرف مراسلات داشت و اکثر مسائل مشکله"}
{"book": "adl0937", "page": 142, "text": "١٣٥\nازیشان می پرسید، این سلسله مکاتیب امروز هم محفوظ است.\nحضرت شان تا ١٤ سال در حالت جذب بوده بعد ازان در حالت\nسلوک آمدند مگر هنوز آثار جذب داشتند و در سنه ١٣٤٣ بحق پیوستند\n(رحمة الله علیه) نمونه کلام شان این است ـ\nراه تو بهر قدم که پویند خوش است وصل تو بهر سبب که جویند خوش است\nروی تو بهر دیده که بینند نکوست نام تو بهر زبان که گویند خوش است\nغازی به ره شهادت اندر تک و پوست غافل که شهید عشق فاضل تر از اوست\nدر روز قیامت این بدان کی ماند کین کشته دشمن است و آن کشته دوست\nدل جز ره عشق تو نپوید هرگز جز محنت و درد تو نجوید هرگز\nصحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی دگر نه روید هرگز\nدر کوی خودم منزل و ماوی دادی در بزم وصال خود مرا جا دادی\nالقصّه بصد کرشمه و ناز مرا تو عاشق کردی و سر بصحرا دادی\nاین زمانی بود که حقایق و مسائل تصوف از شاعری بیگانه بوده محض\nدر مرتبه جذبات عشق و محبت بودند.\nلیکن این جذبات چون از عشق حقیقی نشأت کرده بودند در میان"}
{"book": "adl0937", "page": 143, "text": "آن رنگ تصوف هویدا بود.\nبعد از سلطان ابو نجبہ حکیم سنائی آبیاری این چمن را بعہدہ خود گرفت\nحکیم سنائی در اول قصیدہ گوئی میکرد و درین فن زبانش خوب روانی را\nپیدا کرده بود، چون قلب قابل گوش شنوا داشت یک کلمه طعن آمیز مجذوبی\nاو را دفعتہً از دنیا بیزار ساخت، چنانچہ بکلی قطع علایق نموده در سلک حضرات\nصوفیه داخل شد. چون سرمایۂ علم و فضل و شاعری از اول داشت تصرف\nبر او انمودن جذبات صوفیانہ اکتفا نورزید بلکہ نقاب را از چهره مسائل\nو حقایق تصوف هم برداشت\nاین عهدی بود که علوم فلسفیه و منطق و کلام ببرکت حضرت\nامام غزالی در نصاب اسلامی داخل و تعلیمش از دائرهٔ مخصوصهٔ\nعلمای معقولات برآمده تعمیم یافته بود\nچون حکیم سنائی مرید مرید مرشد امام غزالی (شیخ ابو علی\nفارمدی) بود (یعنی در نسب طریقت برادر زادهٔ امام میباشد) لہذا\nبا علم کلام خیلی دلچسپی داشت، این است که اکثر در قصائد خود دلائل\nعلم کلام را ہم بهمراہ مسائل صوفیانہ می آرد"}
{"book": "adl0937", "page": 144, "text": "۱۳۷\n\nاستدلال بزرگ اشاعره در اثبات وجود باری این است که :\nچون در دنیا معلولهای مختلف از یک علت وجود می یابند ثابت\nمیشود که این اسباب در اصل سبب نمی باشند بلکه سبب حقیقی دیگر است\nماده و هیولی هم بمرتبه علت نمیرسد که این هر دو مشترک عام اند در تمام\nاشیا اگر این علت باشد وجود اشیای مختلفه و ظهور آثار متفرقه\nامکان ندارد\n\nحکیم سنائی در یک قصیده طویل خاص همین استدلال را\nبیان نمود\n\nچرا در یک زمین چندین نبات مختلف خیزم ز نخل و نار و سیب و بید چون بی چون آبی زیتون\nاگر علت طبائع شد وجود جمله را چون است یکی ممسک یکی مسهل یکی دارو یکی طاعون\n\nحکیم سنائی دو کتب مستقل (حدیقه، سیر العباد)\nدر فن تصوف هم تالیف نمود، حدیقه بطبع رسید و معتد به اشعار سیر العباد را\nمجمع الفصحا نقل کرده.\nدر حدیقه اکثر مقامات تصوف را زیر عنوانات مستقل آورده\nاز روی حقیقت هر یک پرده را برداشته است مثلاً صبر - قناعت"}
{"book": "adl0937", "page": 145, "text": "١٣٨\n\nرضا ـ توکل وغیره را باب باب کرده بیان می نماید ــ\nچون بطبیعت حکیم سنائی قبل از تصوّف اثر علم کلام غالب\nبود بعض مباحث شورا نیز هم دران داخل کرد مثلاً یکباب به لعن و\nطعن امیر معاویه نیز تعلق دارد حالانکه دلی که مسکن محبت باشد هرگز گنجایش\nدشمنی ( از هر کس که باشد ) ندارد\nع ـ تو خصم باش و ز ما دوستی تما شا کن\nسیر العباد را به این قسم عنوانها ترتیب داده مثلاً نفس ناطقه\nمراتب نفس انسانی ـ گوهر خاک ـ جوهر باد ـ جوهر آب ـ صورت حرص\nصورت مکبر ـ ارباب تقلید ـ ارباب ظن ـ قراء (یعنی علما) عقل کل\nسالکان طریقت ـ اهل رضا و توحید\nحکیم صاحب مضامین مذکوره را خیلی بلطافت نوشته و گروهی را\n\nله ما به طعن حضرت امیر معاویه رضی الله عنه موافقت نداریم چنانچه که باین فقره مؤلف که دلی\nکه مسکن محبّت است گنجایش دشمنی هیچکس ندارد دشمنی دشمن محبوب از لوازیمن ساده محبّت است اگر\nمحبّت شخصی این اثر نه بخشد آن محبّت نیست بلکه هوس خالص است، بلی! نظر عاشق چون از\nذاتیات بلند میگردد و نفس خودش از نگاهش گم میشود آن بدشمنان ذاتی خود خطاب میکند\nع ـ تو خصم باش و زما دوستی تماشا کن! با\n(مترجم انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 146, "text": "۱۳۹\n\nکه گرفته حقیقت اصلی آنرا بمیدان نهاده در شان علما میگوید -\n\nتن شان زیر و دل زبر دیدم قبله شان رومی یکدگر دیدم\nمردمان دیدم اندر و جمعی روشن و تیره ذات چون شمعی\nیعنی ذاتشان مانند شمع ست که برای رهنمائی دگران روشنی دارد مگر خودش تیره ست\nاصیل خود را فدای خود کرده خویشتن را غذای خود کرده\nیعنی بحکم و قابلیت خود ا برقص پروری صرف کرده محو شدن گویا خود را خود خوردن\nباو و معشوق ناز میکردند بد و قبله نماز میکردند\nیعنی مطلوب شان بظاهر خدا و در اصل دنیاست اخدا باخبار ظاهر و دنیا با عتبار حقیقت، قبله شان\nست که روی نیاز بهر دو سو دارند\n\nدر باب اهل رضا و توحید مینویسد -\n\nصف دیگر که صاف تر بودند بی دل و دست و پا و سر بودند\nخورده یک باره بر رخ ساقی هر چه با قیدت کرده باقی\nفارغ از صورت مراد همه برتر از کثرت تضاد همه\n\nعجب این است که قصائد و مثنویات حکیم سنائی از تصوف\nلبریز اند لیکن غزلش از ان بالکال خالی ست و نشئه خیلی کمزور دارد.\nسنائی در ۵۲۵ سنه وفات یافت\nپس از حکیم سنائی اوحد الدین کرمانی المتوفی ۵۳۴ سنه کتاب مصباح\nالارواح در تصوف نوشت و در همین عصر اوحدی اصفهانی (شاعر بزرگ"}
{"book": "adl0937", "page": 147, "text": "١٤٠\nتصوف) نیز در میدان شهرت قدم نهاد، این از مریدین شیخ اوحدالدین کرمانی بود\nیک دیوان — بثرز شعری و جام جم از بقیا صالحات و مستد اینشعر مشهور یادگار اوحدیست\nخاکساران جهان را بحقارت منگر تو چه دانی که درین گرد سواری باشد\nغزلهای اوحدی در وصف سلاست و صفائی زبان از پیشین\nوائش ارفع میباشند — ما اشعار متفرق آنرا نقل میکنیم —\nدر پرده و بر همه کس پرده میدری با هر کسی و با تو کسی را وصال نیست\nبوی آن دود که امسال بهمسایه رسید آتشی بود که در دامن ما پار گرفت\nنه به اندازه خود بار گزیدی ایدل تا رسیدی به بلائی که رسیدی ایدل\nجام جم در بحر خفیف (که بحر حدیقه است) میباشد و به نسبت حدیقه\nفصیح و سلیس ترست — در باب حقیقت انسانی مینویسد —\nاصل نزدیک و اصل دور یکیست ما همه سایه ایم و نور یکیست\nچون نهاد تو آسمانی شد صورتت سد باب معانی شد\nنامه ایزدی تو سربسته باز کن بند نامه آهسته\nخویشتن را نمی شناسی قدر ورنه سنین محتشم کسي ایصدر\nصنع را بر ترین نمونه توئی خط بیچون هیچگونه توئی تو"}
{"book": "adl0937", "page": 148, "text": "۱۴۱\nپیش این گروه حرف برخوانی ترسمت برنجی که سبحانی تو\nبعد از حکیم سنائی دائره شاعری تصوف را حضرت خواجه فریدالدین عطار خیلی وسیع نمودند و بصنایع شاعری (قصیده، غزل، مثنوی، رباعی) به برکت شان از تصوف مالا مال شدند، اشعار شان از صد هزار بیشتر اند و مثنویات هم بکثرت دارند که از ان مثنوی منطق الطیر زیاده مشهور است.\nمسئله وحدت الوجود خمار باده تصوف است، این خمار خواجه عطار را بالکل ربوده بود، در متوسطین مغربی و در متاخرین سحابی نقیب این مسلک بوده اند و در دور خود این راز را حضرت خواجه عطار زیاده فاش نموده است، خواجه بار بار و به جوش و مستی تمام این دعویرا تکرار مینماید مگر هیچ سیری ندارد.\nفلسفه شان این است که او را در تمام اشیا ساری است و همانست که در هر چیز رنگینی و حسن داده او در قد جلوه در زلف پریشان شکن و در ابروی خمدار وسمه در دُر آبدار آب مشک ختن بو میباشد.\nتاب در زلف و وسمه بر ابرو سرمه در چشم و غازه بر رخسار\nرنگ در آب و آب در یاقوت بوی مشک و مشک در تاتار"}
{"book": "adl0937", "page": 149, "text": "١٤٢\nخواجه میگوید که کسی انا الحق نمیگوید کافرست سه\nلمحه که از وی نرد دانا سخن سر . او بود از جماعت کفار\nاشیای مختلفه که در عالم بتعداد صدها هزار ها دیده میشوند\nوحدت خالص است که بوجه تکرار متعدد بنظر می آیند - مثلاً اعداد ده -\nصد - هزار - لک - کرور - باعتبار نظر ظاهری کثیر اند لیکن باعتبار\nحقیقت عدد یک است که بتکرار خود مرتبه هزار - لک و غیره یافت\nایا در مراتب عددی سوای احاد چیزی دگر شامل ست ؟ ے\nاین وحدت ست لیک بتکرار آمده\nگیررد و کون موج برآرند صد هزار . جمله یکی ست لیک به صد بار آمده\nجمله یک ذات است اما متصف . جمله یک حرف است اما مختلف\nدرین معنی که من گفتم شکی نیست . تو بی چشمی و د عالم جز یکی نیست\nکلام خواجه عطار از مضامین حیرت هم لبریز ست چون عارف\nدر این مقام داخل میشود لاادریه میگردد سه\nسه لاادریه یک طایفه فلاسفه ست که میگوید دنیا یک و هم خیال ست مثل سریم\nو نظر بندی، این اشیا و حقایق که نزد مردم قرار یافته انها انرا هیچ نمی شناسیم\n(انصاری مترجم)"}
{"book": "adl0937", "page": 150, "text": "١٤٣\nنیست مردم را نصیبی جز خیال می‌نداند هیچکس تا چیست حال\nدل درین دریای بی‌اسودگی می‌نیاید هیچ جز کم بودگی\nخواجه عطار می‌فرماید که تصوف چیز کسبی نیست که به تعلیم و تعلم\nحاصل و نشر شود، این امری است و هبی – در نهاد کسی که نهاده‌اند\nاز ان نصیبی می‌یابد والا از خارج چیزی بدست نمی‌آید سه\nصوفی نتوان بکتب آموختن در ازل این خرقه باید دوختن\nبعد از خواجه عطار برای عروج شاعری تصوف بسیار اسباب\nفراهم شدند هنگامۂ تاتار در همین عصر پدیدار شده تمام عالم اسلام را زیر و زبر\nاثار عمرانی را یکسر خاکباد کرد و از شرق تا غرب یک خاموشی عام مرگ\nاسا طاری گشت و همه مردم بنیاد تصوف را در که بی‌قدر و بی‌حقیقت\nبودن دنیا و ما فیهاست، بچشم سر مشاهده نمودند، درین کیفیت آن‌ها بشکه\nقابل و متاثر بودند بسوی خدا زیاده متوجه گشتند و اکثر مقامات\nخاصۂ تصوّف ( انابت – خضوع – تضرع – رضا با لقضا – توکّل)\nخود بخود طی شدند – ازین است که در ان عصر شعرای تصوف بسیا\nپیدا شدند که نظیر ان در عصر‌های دیگر دیده نمی‌شود – مولانای روم – سعدی"}
{"book": "adl0937", "page": 151, "text": "١٤٤\nاوحدی ـ عراقی نتایج همین سبب هستند.\nیک سبب بزرگ ترقی شاعری تصوف دیگر هم است که چون\nاخلاق با تصوف علاقه خاص دارد و مسائل اخلاق از ابتدا در تصوف\nشامل می‌آیند، درین عصر فن اخلاق قدم بوسعت نهادـ احیاء العلوم\nدقایق اسرار این فن را عام کرد و محقق طوسی در اخلاق ناصری از اخلاق\nفلسفیانه ارسطو بحث راند، این است که در شاعری یک سرمایهٔ گران\nپایهٔ اخلاقی مهیا شد و آن همه در دامن تصوف جا گرفت.\nدر صدی ششم فلسفه رواج عام یافت حتی که در نصاب\nجماعه مذهبی هم کتب فلسفه داخل شدند چنانچه علمای مذهبی این دور هم\nاز فلسفه آشنا بودند، از گروه صوفیه مولینای روم و شیخ محی الدین اکبر\nدر فلسفه مهارت کامل داشتند بنابرین در تصانیف شان خود بخود\nفلسفه امتزاج یافت، بسیار مسائل تصوف به فلسفه قرب دارند مثلاً\n١ـ خصوصاً در باب کلی طبیعی، که اهل وحدت وجود با فلسفه تقارب تام حاصل می‌کنند. اگر چه\nدرین خصوص چیزی گفته نمیتوانیم. نه اهل وجدیم و نه فیلسوف. اما قرار گفته خاقانی هر چند که\nگلی طبیعی نبود ـ اما بمثل اگر بگوئیم رواست. همین قدر ترنّم کرده میتوانیم. سلجوقی"}
{"book": "adl0937", "page": 152, "text": "١٤٥\n\nوجود باری - وحدت وجود - جبر و اختیار - حقیقت روح وغیره پس\nلازم ست که درین مسائل فلسفه اثر کند، غرض که در عصر مذکور شاعری\nصوفیانه با فلسفه چنان ممزوج شد که امروز علم کلام را با طبعیات و فلکیات\nمملو می بینیم -\nاین سباب هستند که شاعری صوفیانه وسیع تر - دقیق تر -\nو عمیق تر گشت\nشعرای نامدار این عهد عراقی - سعدی - مولنای روم هستند\nما در سوانح مولینا روم کتاب مستقل نوشته بر شاعری شان تبصره\nمفصل کرده ایم -\nعراقی شاگرد بهاؤالدین زکریا ملتانی ست در ۶۸۸ هـ بمقام\nدمشق کوس رحلت زد - دیوان شان بطبع رسیده و یک مثنوی\nهم باسم ده فصل دارد ما بمطالعه اش بهره اندوز نشده ایم لیکن\nریاض العارفین از ان بعضی اشعار نقل کرده، طرز ادائیش این است\nاز جمالت نمی شکیبید دل می پرد عقل و می فریبد دل\nعاشقان تو پاکباز انند صید عشق تو شاه بازنند"}
{"book": "adl0937", "page": 153, "text": "۱۴۲\nفارغی از درون صاحب درد بکن ایدوست هر قصه که توانی\nعشق و اوصاف کردگاری یکی است عاشق و عشق و حسن باری یکی است\nغزل او خیالات دقیق ندارد صرف یک مجموعه جذبات عاشقانه اند\nو اکثر مسئله وحدت الوجود را در امثله صاف و ساده ادا می نماید مثلاً\nعشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته سودا نهاد\nگفتگوی در زبان ما فگند جستجوی در درون ما نهاد\nدم بدم در هر لباسی رخ نمود لحظه لحظه باری دیگر پا نهاد\nبر مثال خویشتن حرفی نوشت نام آن حرف آدم حوا نهاد\nهم بچشم خود بجمال خود بدید تهمتی بر چشم نا بینا نهاد\nنخستین باده کاند ر جام کرد ز چشم مست ساقی وام کردید\nبگیتی هر کجا دردی بود بهم کردند و عشقش نام کردند\nاین غزلی است مشهور حاتم که عموماً در هر مجلس وجد و سرود\nآنرا میخوانند:\nبر زمین چو سجده کردم ز زمین ندا بر آمد که مرا خراب کردی تو به سجده ریائی\nچو براه کعبه رفتم بحرم رهم ندادند که برون در چه کردی که درون خانه آئی\nزحمت کشی میرا رحیم"}
{"book": "adl0937", "page": 154, "text": "١٤٧\nدر شاعری صوفیانه بعد از عراقی محمود شبستری و امیر خسرو\nحسن نام پیدا کردند ولیکن بر کلام امیر خسرو و حسن رنگ مجاز آنقدر غالب است\nکه سر تا پا شاعری عشقیه گشته است.\nمحمود شبستری ساکن قبضه شبستر که از تبریز بفاصله هشت میل واقع است\nمیباشد جامع معقول و منقول بود، مثنواش گلشن راز چنان مشهور و مقبول\nکه فضلای نامدار شرحهایش نوشته اند که از ان مشهور ترین مفاتیح الاعجاز\nاست.\nواقعه این تصنیفش چنین است که میر حسینی هروی از ایشان ١٧\nمسائل تصوف را بنظم پرسیدند ـ اوشان در همان مجلس بجواب\nهر شعرش یک شعر نوشته فرستادند سپس بر همین اشعار اضافه نموده\nمثنوی ساخت، یک مثنوی دیگرش در بحر حدیقه است. در سنه ٧٢٠\nوفات کرد.\nدر گلشن زار اکثر اسرار و دقایق بیان شده اند، صوفیه اعتقاد دارند\nکه انسان هیچ قدرت ندارد او یک مجبور محض است چنانچه این مطلب را\nمیگوید."}
{"book": "adl0937", "page": 155, "text": "١٤٨\nتو میگوئی مرا هم اختیار است تن من مرکب و جانم سوارست\nکدامی اختیار ای مرد جاهل کسی را کو بود بالذات باطل\nچو بودت یکسر هیچو نابود نگوئی کاختیارت از کجا بود\nمؤثر حق شناس اندر همه جای منه بیرون ز حد خویشتن پای\nچنان کان کبریه دان اهر من گفت مرین نادان احمق با من گفت\nبها افعال را نسبت مجاز است نسب خود در حقیقت لهو بالیست\nندارد اختیار و گشته مامور زهی مسکین که شد مختار مجبور\nبه شرعت زان سبب تکلیف کردند که از ذات خودت تعریف کردند\nچون این دور گذشت بسیار شعرای صوفی پیدا شدند که از ان\nشاه نعمت الله ولی المتوفی ۸۳۴ مغربی المتوفی ۸۰۹ جامی المتوفی\n۸۹۹ زیادہ مشہور ہستند۔\nکلام مغربی همه تن مسئله وحدت الوجود است - چون تخیل و جدت\nکم دارد یک یک سخن را صد صد بار و بیک انداز گفته که از ان طبیعت تاثر\nخیلی ملالی یابد - شاه نعمت الله ملکه شاعری بسیار کم داشت لیکن\nجامی بسیار گفته و یک ذخیره کافی تصوف فراهم نمود - اگر چه در"}
{"book": "adl0937", "page": 156, "text": "١٤٩\n\nسلسلة الذهب اکثر مسائل تصوف را شرح داده لیکن از شاعری\nمعر است این مثلیکه نام حق در مسائل فقه است در مسائل تصوف\nایک نظم ساده است - در غزلهای جامی به نسبت شاعری رنگ\nتصوف غالب است ولی در شعرای تصوف خواجه حافظ مشهور ترین\nشاعر است و مادر شاعری غزلیه از تذکره اش نیز فارغ شده ایم\nبعد از جامی ظهور دولت صفویه شد و به برکتش از ایران طوائف\nالملوکی گم شده یک دولت بزرگ عالمگیر اساس یافت چون صفویه\nشیعی بودند برای شاعری صوفیانه دفعة زوال را پیش کردند اگرچه بعضی\nکه خودشان صوفی نبودند تقلیدا این رنگ می نمودند که تصوف معنوی\nباوشان مزه میداد حکیم شفائی در یک مثنوی پر زور تصوف مسائل\nمعرکة الآراء تصوف را بکوشش اسلوبی بیان کرد لیکن وقتیکه ما میبینیم\nشفائی همان کس است که به مقابل ذوقی از نقالی هم نمی شرمد پس این هم\nبه نظر ما یک نقالی می آید. در شاعری صوفیانه صرف تخییل و فلسفه بکار نیست\nبلکه روح اصلی اش جذبات هستند و درین مردمان\nجذبات کجا؟"}
{"book": "adl0937", "page": 157, "text": "۱۵۰\nتصوف بر شاعری اثرات گوناگون انداخت\n۱ چون صوفیه از دنیا طلبی ازاد بودند پس قصائد یکه سرا پا چاپلوسی است\nرخ بعدم نهاد چنانچه دیوانهای مولانای روم و عراقی و مغربی و سحابی\nاز قصائد بالکل پاک هستند. جامی اگر چه قصاید بسیار نوشت مگر\nزبان در مدح امرا کم آلود نمود\n۲ در مثنوی دستور بود که بعد از حمد ونعت اسم پادشاه وقت را\nذکر میکردند و باسم لواز مات آن یعنی مداحی و غیر هم لازم بود ولیکن شعرای\nصوفی این داغ را از چهره مثنوی پاک کردند چنانچه مثنوی مولانای روم\nمنطق الطیر و غیره از ذکر شاهان وقت خالی هستند.\n۳ در غزل هنوز باخر نرسیده بود که فسادات اجتماعی زبان را\nبالکل فحش ساخته از نزاکت کشید خصوصا بد لگامی های سوزنی\nو انوری زبان را نهایت نجس کرد لیکن این برکت تصوف است که\nزبان ناز بسیار پاکیزه لطیف و مهذب گشت\nدر حالت ابتدائی بعض آثار قدیمه بنظر می خورند چنانچه در مثنوی مولانا\nروم بعض حکایات فحش مذکور اند و گلستان سعدی هم از آلودگی"}
{"book": "adl0937", "page": 158, "text": "۱۵۱\nپاک نیست لیکن این داغ رفته رفته دور شد چنانچه کلام خواجه حافظ\nعراقی – مغربی – اوحدی بالکل پاک است اگر چه پس از تصوف کم شد\nلیکن نظافت لسانی برابر قائم ماند عرفی – نظیری – طالب – حالی –\nمیلی از اهل هوس هند لیکن در کلام شان یک حرفیکه هم مخالف\nتهذیب دیده نمیشود – شفائی – فرقی – نیرومی و غیره از مستثنیات\nهستند که امثال شان درین عصر هم که آفتاب تهذیب بنصف النهاراست\nغال غال یافت میشوند\nاینجا یک نکته خاص قابل توجه اینست که شاعری چون در میدان\nخیالات عاشقانه قدم می نهد اینحالات دفعة بطرف هوا و هوس\nمنجر گشته آن را بخیالات رندانه و عیاشانه لبریز می سازد حتی که نوبت\nبه بیهائی و فحش میکشد شاعری عشقیه در صدی ششم بوجود آمد چون\nایران بعیاشی و رندی مناسبت خاص دارد احتمال قوی بود که خمیرش\nنه و از عفونت پر گردد لیکن فیض حفاظت کارانه تصوف است که تا چند\nصدی در نظافت کلام خلل راه نیافت – این کرامت تصوف که الفاظ\nخاص برای هوا و هوس موضوع می آیند فریفته ترجمانی حقائق و اسرار را"}
{"book": "adl0937", "page": 159, "text": "بر دوش خود برداشتند لفظ ساقی در هزبان برای شخص بد پیشه\nموضوع ست که از دست ناپاکش لا تعداد مردم از لباس عقل و هوش\nعاری گشته در جماعہ انسانی خیلی بنظر حقارت دیده میشوند حتی که از مرتبه\nانسانی بمرتبه حیوان لایعقل دیوانه سقوط می کنند لیکن در لسان تصوف\nمراد از ساقی مرشد کامل و قاسم اسرار است -\nبه دُرد و صاف ترا کار نیست در کش در کش که آنچه ساقی ما ریخت عین الطافست\nساقیا برخیز در ده جام را خاک بر سر کن غم ایام را\nسر خدا که زاهد و عارف بکس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید\nدر زبان عمومی از میخروشش بدتر کیست؟ لیکن لسان تصوف ذاتی\nاز پیر مغان مقدس تر ندارد ۔\nبه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها\nدر تصوف همه لوازمات میخواری مثلاً میکده - جام - سبو - شیشه\nصراحی - نقل - گزک - نشه - خمار - دُرد - صاف - صبوحی - مطرب\nنغمه سرود -- بجای اسمای واردات و مدارج بزرگ استعمال و به ذریعه\nهمین اصطلاحات مسائل اهم و اسرار دقیق تصوف شرح و بیان"}
{"book": "adl0937", "page": 160, "text": "١٥٣\nمیشوند ـ مثلاً ـ\nدیدمش خرم و خندان قدح باده بدست واندران آینه صدگونه تماشا میکرد\nگفتم این جام جهان بین بتو کی داد حکیم گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد\nدر اصطلاح صوفیه ساقی مرشد را و جام دل را میگویند ـ\nدر تصوف محل ادراک دل است لیکن دل این پارچه گوشتی\nنیست بلکه آن یک لطیفه است بس لطیف روحانی که همه\nمکاشفات و واردات و انوار و تجلیات سالک بآن تعلق دارد\nوقتی بر عارف انوار و اسرار گوناگون طاری می شوند\nو حالت بسط قابض میگردد همه لطائف و حواس باطنی\nاش شگفته می شوند ـ این یک حالت سلوک است\nکه شاعـــر را در دو ابیات فوق در پیرایه شاعرانه ادا\nمی نماید حاصل اینکه :\nمن ساقی را دیدم که در دست جام شراب است و دران\nتماشای عالمهای بوقلمون داشته از فرط مسرت مست میباشد\nمن ازو پرسیدم که حکیم مطلق این جام جهان نما را بشما کی بخشید؟"}
{"book": "adl0937", "page": 161, "text": "١٥٤\n\nفرموده در یکه آسمان می آفرید، یعنی نزد صوفیه روح ازلی است در وقت\nآفرینش آدم از خلعت وجود سرافراز گشته بود -\n٥ - در شاعری فلسفه از راه تصوف داخل شد بدینطور که ١\nشاعری به مسائل «هستی مطلق - وحدت وجود - فنا و بقا وغیره »\nبتوسط تصوف آشنا شد، این مسائل فی نفسه دلچسپ هستند و عام\nطبائع از ان یک حظ خاص می بردارند لیکن هرکس صاحب حال نمبیا شد\nبنابرین مرد مانیکه صاحب حال نبوده زبان آموز مکاشفه و حال بوده اند\nبر فلسفه تکیه کرده اصطلاحات آن را استعمال می نمودند .\nاز ترقی تدریجی این اسلوبست که در زبان شاعری تمام فلسفه داخل شد -\n٦- مقام حقیقی تصوف عشق و محبت است - در عالم عشق تمیز\nدوست و دشمن گم شده در هر چیز محبوب جلوه میکند و عاشق را\n\n١- این کلمه سدیت است جو سوای ذات و صفات خالق عالم چیزی ازلی نیست - و از\nشعر هم همین معلوم میشود که جام در وقت آفرینش گنبد مینا وجود یافت دعو و مؤلف رح. نیز در فقره\nما بعد تصریح آن نمودم پس ضرور نیست که از کلمه ازلی از لیت حقیقی که مقابل ابدی است بگیریم بلکه\nازلی مجازی یعنی پیش از وجود اکثر عالم بگیریم پس مطلب این است که نزد صوفیه روح مخلوقی است که\nبوقت آفرینش آسمان بوجود آمد (انصاری مترجم)"}
{"book": "adl0937", "page": 162, "text": "١٥٥\n\nزهر شی بوی محبت می آید و دل او در هر ذره یک کشش محسوس میکند\nالغرض در نظر صوفی همه عالم بصورت یک پیکر محبوبی جلوه می نماید و امور\nمخالف و مکروهات دنیا بروی خود نقاب ادائهای دل دوز معشوق\nانداخته خیلی خوشنما معلوم میشوند این کیفیت الفت عام اخلاق را\nبلند می سازد. فقها و علمای ظاهری یک دشمنی عام بربنای اختلاف\nخیالات و اجتهادات بر پا کرده نه صرف با مذاهب غیر بلکه بحد\nفرقه های اسلامی جنگ ابدی قائم کرده بودند از رو اداری\n\nشه دنیا مجونی ست مرکب از امور متضاده درینجا هر شی کار آمد بلکه اگر از حد خود تجاوز نکند ضروری\nو از ارکان قیام ست. اینجا زهرست و تریاق ست عقل و هوش اند و شراب و تریاک -\nاسلام که انسان را راه فطرة نشان داده یک جامعۀ وسطه را تشکیل میدید بقیام و بقا و ترقی آن\nبد و قوی متضاد و احتیاج داشت (١- جاذبه ٢- دافعه) حضرات صوفیه رحمهم الله تعالی کار\nمغناطیس را وا دادند و حضرات علما کثرالله امثالهم خدمت حصین و تزکیه و تصفیه را انجام کردند\nبرای بقای جامعۀ اسلامیه این دو گروه همگین طور لازم اند که برای حیات حیوانیه\nقوای داخل و خارج که تنها یک نفس کافی نیست. لیکن این شرط ست که بالای این\nقوت های جاذبه و دافعه یک قوت عاقله منظم و نگران باشد که آنها را نگذارد که از حدود معینه\nخود تجاوز کنند که تجاوز شان فنا کن ست. در مسلمانان بعض مردم می باشند که جنگ\nرا در میان مشائخ و علما بضدیت تام فرض و خود را در یک جنبه حساب کرده بمقابله دیگر سلاح جنگ\nمی بردارند بے در فکر این بدین می ماند که دو سرخی چشم راست بر مستم چپ و بر عکس حمله کند. چنین\nمجاهدین ملتفت نمی شوند که این بلاگیت و خان ویرانی خود ست. یا شخصی که آتش را برسرد او دست\nدارد آب را از خانه خود بدین جرم که ضد و کشنده اتش ست خواہد کشید؟ (انصاری مترجم)"}
{"book": "adl0937", "page": 163, "text": "١٥٦\nعمومی تصوف این حالت اصلاح یافت و خیالات محبت و همدردی تمیم یافته\nتعلیم ذیل شروع شد -\nدر حیرتم که دشمنی کفر و دین چراست از یک چراغ کعبه و بتخانه روشن است\nهمان زنگی که اینجا در دل اسلامیان بینی مغان را نیز بود اما صفای می زدود انجا\nبه بین عشق به کونین صلح کل کردم تو خصم باش و زما دوستی تماشا کن\nمیخور و مصحف بسوز و اتش اندر کعبه زن ساکن بتخانه باش و مردم ازاری مکن\n-٧ اکثر مقامات تصوف با جذبات تعلق میدارد - مثلاً رضا- فنا\nمحویت - وحدت - استغراق - چون شاعر چنین مقامات را ادا میکند\nدر کلام طبعاً زور و جذبه پیدا میشود و میدانید که همین زور و جذبه روح\nشاعری است!\nمثلاً رضا این است که در عالم چیزیکه بخیر و شر- نیک و بد - حسن قبیح\nراحت و رنج هست بحکم حکیم مطلق است پس ما را حق گله و شکوه و\nموقع چون و چرا نیست - این مضمون را صوفی در رنگ عاشقانه چنین ادا\nمیکند که گویا برای عاشق قهر و غضب معشوق هم جان نوازست و هم در\nعتابش لذت و دستمش راحت است -"}
{"book": "adl0937", "page": 164, "text": "١٥٧\nبه در د و صاف ترا کار نیست درکش که هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است\nناز پرورده تنعم نه برد راه بدوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد\n۸- صوفیان کرام در مقام رضا لذتی می یابند که خودشان آرزوی رنج\nو مصائب را مینمایند از وفور مصائب و تحمل شان هم ترقی حاصل می شود\nو در تحمل رنج و محن جزو خاص بدون خیال محسوس میکنند که این هم یک کرشمه\nنگاه محبوب از لی است. در غزل این خیال را بدین طرز ادامی نمایند ہ\nخویش را بر نوک مژگان چشمی زدم انقدر زخمی که دل میخواست در حنجره ز\nجان زتن بردی و در جانی هنوز دردها دادی و درمانی هنوز\nتا از مزه خالی نبود مایده خون پر مشت نمکی بر دل افگار فشاند\nشا کن\nحریف کاوش مژگان خونریزش نه ماند بدست آور رگ جانی و نشتر را تا\nو تصوف بسیار اصطلاحات و تلمیحات و الفاظ تازه را در زبان داخل ساخته\nازین جهت که یک، یک لفظ برای بسیار خیالات و مضامین گوناگون\nرا پیدا کرده شاعری را خیلی وسعت داد.\nمثلاً حال یک کیفیت وجدانی است که بعارف طاری میگردد\nراز درون پرده ز رندان مست پرس کین حال نیست زاهد عالی مقام را"}
{"book": "adl0937", "page": 165, "text": "١٥٨\nبلفظ خرابات تعبیر از مقام فنا میکند -\nبنده پیر خراباتم که لطفش دایم است ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست\nترسم آن قوم که بر دردکشان میخندند در سر کار خرابات کنند ایمانرا\nپیرمغان عارف باخبر را میگویند -\nبمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود زراه و رسم منزلها\nقلندر عارفیکه از مرتبه تکلیف بلند شود\nبر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی\n١٠- مدتی ست که تسلط شخصی خیال عزت نفس را از طبائع محو نموده بود\nچنانچه مردم در مراسلات معمولی خود را به بنده و حقیر تعبیر میکر فندگو یا سوای\nپادشاه هر شخصی از شکم مادر غلام پیدا می شد و در دل هیچیک جذبه خود داری\nو عزت نفس موج نمی زد - چنانچه از امرا و سلاطین مرعوب شدند و به اوشان\nتعظیمات غلامانه روا داشتن معیوب نبود -\nچون در تصوف انسان را اشرف مخلوقات و عالم اکبر تسلیم کرده اند\nپس شاعر صوفیانه خیال عزت نفس را سر از نو قایم کرد- تصوف تعلیم داده\nکه پیش انسان زمین و آسمان کون و مکان هیچ است -"}
{"book": "adl0937", "page": 166, "text": "١٥٩\nاین دو خلوت که نه فلک میخوانند گرراست شوی یکی به بالای تو نیست\nتصوف نشان داد که ملائک و آسمان با وجود رفعت خود قابلیت شناختن\nمرتبه انسانی را ندارند -\nسرمایه تو ملک چه داند وز پایه تو فلک چه داند\nحتی که عارفی میگوید -\nما پر تو نور پادشاه از لیم فرزند نه ایم آدم و حوا را\nاگر چه این جذبات مخصوصاً بمقامات تصوف علاقه دارند ولیکن\nشعرای شماره پنجم سال دوم\nشاعوی و اخلاق عامه نیز از پر توش محروم نماندند چنانچه در شاعری\nتصوفیانه زبان تبدیل شد و انسان بمرتبه که ذیلاً شمرده می شد نماند\nاین است که کلام مولانای روم - عراقی - مغربی - از داغ مداحی\nامراء بالکّل پاک است و ابن یمین میگوید که قلبه رانی افضلتر است ازینکه\nپیش کسی سر خم کرده شود -\nهزار بار از ان به که از پی خدمت کمر به بندی و بر مرد کی سلام کنی\nسعدی که شخص درباری بود همیشه سنگ سلاطین و امراء را میخورد نیز به\nبرکت تصوف میگوید -"}
{"book": "adl0937", "page": 167, "text": "١٦٠\n\nسعدیا چندانکه میدانی بگوی حق نشاید گفتن الا آشکار\nهر کر اخوف وطمع دربارت از خطا باکش نباشد درتتأ\nشعر ی فارسی چقدر سرمایه تصوف دارد\nاصل تصوف از حدد زبان وقلم بیرون است ، آن امر ی است\nبرای وجدان وذوق ومشاهدوکه بیان وسخن از تصویر کشیدن آن بالکل\nعاجزست با اینهمہ اہل تصوف بذریعه تصانیف خود آنرا بقدر امکان\nبیان نموده اند و این سرمایه کاملاً درشاعری ہم منتقل شده است -\nلیکن قبل تفصیل دادن آن دانستن تعریف تصوف ضرورت\nفلاسفه میگویند که در برای علم تمام اشیا صرف حواس ظاہری ذریعه ستند\nو معلومات حواس ظاہری (محسوسات) بدماغ میروند و دماغ بطرق مختلفه در انم\nعمل میکند - از جزئیات کلیات می سازد، وز مقدمات نتائج می برد\nاستنباط کلیات و معقولات ثانوی وظیفه حواس نیست بلکه حواس امور جزئیہ را\nدرک مے کند وعقل از جزئیات کلیات را انتزاع میکند و همچنین ترتیب مقدمات و استنتاج\nمطالب وظیفه مخصوصه عقل است (سلجوقی)"}
{"book": "adl0937", "page": 168, "text": "١۶١\nتحلیل و ترکیب میکند.\nخلاصه اسش اینکه حاصل عمل مجموعی حواس ظاهره و دماغ را علم و ادراک\nمی نامند -\nلیکن صوفیان میفرمایند که سوای حواس ظاهری یک حاسه باطنی\nهم است که از مشق و ریاضت ظاهر شده ترقی میکند و این خاسه در ادراک\nخود بحواس ظاهری محتاج نیست بلکه تعطل حواس ظاهری با و بسیار مفید\nمی افتد. علم و ادراک این حاسه باطنی باسمای مختلف (کشف - مشاهد\nالهام تعبیر میشود) مولانای روم رح میفرمایند -\nآئینه دل چون شود صافی پاک\nنقشها بینی برون از آب و خاک\nپنج حسی هست جز این پنج حس\nآن چو زر سرخ و این حسها چومس\nعلم فلاسفه و علمای ظاهری در باب عالم غیب (خدا - ملائکه - آخرت بهشت - دوزخ\nوغیره) بذریعه قیاس استدلال است لیکن علم صوفی بواسطه دید و مشاهده میباشد. شیخ\nبوعلی سینا بخدمت حضرت سلطان ابوسعید ابوالخیر حاضر آمد چیزی از تحقیقات فلسفیاً\nخود حرف زد بعد از رفتنش حضرت سلطان فرمود که (آنچه او میداند من می بینم).\nاین حصه علمی تصوف بود."}
{"book": "adl0937", "page": 169, "text": "١٦٢\n\nاحکامیکه شریعت بعلم اخلاق تعلیم میدهد (مثلاً صبر رضا توکل\nاستغنا قناعت وغیره وغیره) انسان بان عمل بدین وجه میکند که فرمان شریعت\nاست دسترتابی از ان موجب عذاب قیامت است. برعکس ازان تصوف\nکه ازان یک حالتی رو میدهد که اخلاق خود بخود تولید میشوند صوفی برای\nاختیار نمودن صبر به دل خود جبر نمیکند بلکه طبعاً ازان سر میزند. او نماز بدین غرض\nکه اگر نخواند عذاب میچشد نمیخواند بلکه نخواندنش از اختیار او بیرون است.\nدر عصر اول تصوف اسم برای همین دو چیز (یعنی علم وعمل) بود،\nلیکن رفته رفته دران بسیار اشیا شامل شدند، تصوف حاضره مجموعه ایست\nاز تصوف و اخلاق و فلسفه چنانچه در مثنوی مولهای روم صدها مسائل\nاز فلسفه خالص داخل اند همین طور حدیقه و دیگر مثنویهای صوفیه از مسائل\nاخلاق لبریز هستند- چون عنوانهای فلسفه و اخلاق پسان ذکر میشود\nلهذا درینموقع ما صرف از مسائل تصوّف بحث میکنیم\nوحدت الوجود و همه اوست\nاین مسئله روح روان شاعری صوفیانه است. در شاعری\nتصوف ذوق و شوق، سوز و گداز، جوشش و خروش زور و اثری"}
{"book": "adl0937", "page": 170, "text": "١٦٣\n\nکه هست همه اثر قوت فیض همین باده مرد افگن میباشد.\nاین کیفیت از استیلای عشق حقیقی پیدا میشود یعنی چون ارباب\nعرفان از نشئه محبت معشوق حقیقی (صانع کل) بالكل سرشار میگردند از نظر\nشان سوای یک وجود محبوب دیگر همه کائنات گم میشود این یک کیفیت\nو حالت است که هدف شاعری توانست تصویر آنرا بکشد\nاوحدی کرمانی مدارج ترقی نفس انسانی را شرح داده و در جایش\nفنا را قرار میدهد صورت تعبیر لطیفش اینست -\nچون دید برفت و من بماندم زان پیش ندیدم و نراندم\nتا دیده بجای بود می دید چون دیده نماند گوش بشنید\nچون دیده و گوش کور و کر گشت گفتار مباز بان در گشت\nزین حال پس از کسی نشان داد بخشنده عقل و نطق و جان داد\nا بدم بدانکه او\nوان همه که این چنین بگو گفت چون من نه\nخود گفت حقیقت و خود بشنید وان روی که خود نمود و خود دید\nپس باش بیقین که نیست والله موجود حقیقی سوے الله\n۱ ـ بیا د رد ای غبار وقتل که خون بهانه داد - مراد این است که گفتار و زبان فنا گشت"}
{"book": "adl0937", "page": 171, "text": "١٦٤\nشیخ سعدی بسیار شرح میگوید ۔\nتوان گفتن این با حقایق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس\nکه پس آسمان و زمین چیستند بنی آدم و دام و ددکیستند\nپسندیده پرسیدی ای هوشمند بگویم، گرآید جوابت پسند\nکه هامون و دریا و کوه وفلک پری و آدمی زاده و دیووملک\nهمه هرچه هستند زان کمترند که با هستیش نام هستی برند\nپس ازین یک حکایت تمثیلی هم نوشت که شخصی از کرم شب تاب پرسید که در روز چرا نمی برائی گفت که من شب و روزهمین جا هستم مگر مردم در روز بروشنی افتاب مرا نمی بینند، همه عالم بکرم شب تاب می ماند که اهل عالم بمقابله وجود حقیقی وجود آنرا نمی بینند این خیال را وحدت شهودی نامند وحضرت مجدد الف ثانی در مکتوبات همین مضمون را بتکرارثابت فرموده اند ۔\nلیکن آهسته آهسته این خیال بعقیدهٔ وحدت الوجود کشید، یعنی هیچ شی سوای حق تعالی شانه اصلاًموجود نیست، و بالفاظ دیگر اینکه چیزی که موجوداند آن همه خداست ۔\nاین مسئله مشکل است که ایا این خیال در اسلام از کجا"}
{"book": "adl0937", "page": 172, "text": "١٦٥\n\nداخل شد بعضی اهل تحقیق میگویند که ما خذ آن فلسفه هندوستان\nو یونان است که این هر دو بها دست اعتقاد داشتند، لیکن ثبوت تاریخی انرا\nبدست آوردن مشکل است - زیاده شبهه ازین پیدا میشود که زمانه تو بیع\nو اشاعت علوم و فنون یونان یعنی دو سه صد سال ابتدائی اسلام ازین خیالی\nخالی بود، ظهور این مسئله در عصر شیخ محی الدین اکبر که همعصر شیخ سعدی\nو عراقی و غیره است شده -\nاز حكما طائفه ما دبین (متریالیست) اعتقاد دارند که خالق عالم چیزی\nا نیست که از عالم جدا باشد بلکه ماده از لی است که صورتهای مختلف\nاختیار نمود و سلسله الان تا ابد بر ابر خواهد رفت. این ماده در اول صورت\nذرات خورد داشت که انرا اجزای دیمقراطیسی می نامند - این اجزا (بحرات\nقدیم خود) با هم جمع شده صورت زمین - آسمان - سیارات و غیره را\nاختیار نمودند\nاول گفته ایم که وحدت الوجود بمعنی وحدت صفت وجود امر عقلی است و از اسلام اجنبی نیت\nبرای اثن فگر لازم نیست که ما جستجو کنیم که از کجا داخل شد بالبداهت وجو د بمعنی همه اوست امر\nخلاف عقلت لیکن اینهم از خارج نامده بلکه از غلبه یک کیفیت است که در حالت سلوک بر صوفی\nطاری میشود و ممکن است که فلاسفه اشراقین یونان و مرتاضین هند هم این کیفیت خطی برده باشند\n(انصاری مترجم)"}
{"book": "adl0937", "page": 173, "text": "١٦٦\n\nموافق اعتقاد مادیین (دهریه) این اجزا قوت وحرکت از ازل دارند\nبناءً علیه این همه تغییرات از ذات شان بوجود آمدند و ضرورت خالق یا صانع\nیا محرک (از خارج) نه افتاد این وحدت وجود مذهب دهریه واهل ماده استام\nحضرات صوفیه قائلش نیستند.\n\nولی نزد شان اینقدر محقق است که هرچه هست یک ذات است\nو موجود است دیگر همه شئونات او هستند ۱۳\n\nازین کیفیته این مسئله آنقدر مشکل میشود که برای تعبیر ان الفاظ\nیافت نمیشود برای تحقیق این مسئله تجلیات شیخ محی الدین اکبر ا در رساله ۱۴\n\n۱ در حین قائل کثرت وجودات اند نه قایل وحدت وجود، اجزاے بطلمیسی که نزدشان اصل عالم\nیک ذره نیست بلکه ذرات لاتعد ولا تحصی اند یک اسم که عددش نامحدود باشد همان واحد شد میتواند\nبلی ! آن همه را ماده می نامند لیکن بیا و کردن امور کثیره بلفظ واحد انها را یکی نمیشوند، مثلاً ما نام مخلوقات را\nعالم میگویم این اسم کثرت مخلوقات بوحدت بدل نمیشود. وحدت لفظ ماده عالم فرضی است بدرد کاه حقیقت\nبارندارد (انصاری)\n۱۳ بلی همینطور است. عقیده وحدت وجود از عقیده (متریالیزم) ما فرق دارد، ایشان خالق را\nو ذرات و موجودات حمل و فرع دانسته بدون ذات خالق جداگانه نمیداند. اهل وحدت میگویند صرف\nیک موجود است و دیگران تعینات و شئونات اوست. وحدت وجود در تمام کائنات دیگرو\nجودی را نمیشناسد حتی میگوید وجود صرف برائے یک ذات است و دیگران باین صفت هم\nمتصف شده نمیتوانند چه بسیاری از سلف باین مسلک بوده اند ما نمی توانیم تنقیدی انقدر از ات\nتصمیم کنیم، الا اگر بطوری که بیدل گفته راهی دهیم چه نقص خواهد داشت همه کثرت شد همواری وحدت\nهمچون خیالات از شخص تنها موجود نامست باقی توهم + از عالم خضر و تا مسیحا (سلجوقی)"}
{"book": "adl0937", "page": 174, "text": "١٦٧\nمستقل بحر العلوم و غلام یحیی دیده ایم مگر چیزی را که این بزرگواسان نوشته اند\nاز فهم آن عاجزیم البته شعرای صوفی ما به نسبت شان زیاده واضح درین فن\nنوشته اند ما درینجا صرف بنقل نمودن خیالات شان اکتفامی ورزیم.\nشعرای صوفیه برای وحدت الوجود تشریحات مختلف فرموده اند\nلیکن اوّل باید که این یک داستان عجیب پر مزه را از ایشان بشنویم مگر\nاین اشعار تا همان وقت که در لهجه و انداز تصوّف بیان شود دعوی شان است\nسرمد اگرش وفاست خود میآید در آمدنش بجاست خود می آید\nبیهوده چرا در پی او میگردی سرمد اگر او خداست خود می آید\nبگشود در صورت و معنی بر ما بگرفت ره دینی و عقبی بر ما\nخود را دیدم ومحو او گردیدم هم از ما کرد حق تجلی بر ما\nخود ساخت خدا بلندی و پستی را پاور و هوشیاری و مستی را\nتا کی گوئی که هستی ما غیر است بس کن بخدا ده دگر این هستی را\nتا محو شدم آن رخ مهر آئین را هر ذره چو من نمود جسم و دین را\nخواهم که همیشه راز او فاش کنم عالم همه اوست یا که گویم این را\nدر عالم اگر هزار بینند یکی است لیک آنان را کامل یقین اندکی است\nغزلیات درین معنی\nشوکت بلگرامی\nعبد الرّحمن\nمؤلّف"}
{"book": "adl0937", "page": 175, "text": "١٦٨\nاجزای کتاب مختلف می آید کل را چو به گردند و به بینند یکی است\nچون رهرو عشق سر برآرد از پوست پیش از دو قدم نیست او را دو\nدر یک قدمش ز جمله اقراب بیند در یک قدم دگر به بیند همه اوست\nهر چند در ین راه طلبگار گر است بیچارگی و نیاز را هم اثر اوست\nهر کس بگرفت یاری و من از عجز یاری که بمن از همه نزدیک تر است\nهم سایه نشین و هم همه ره همه اوست در دلق گدا و اطلس شه همه اوست\nدر انجمن فرق و نهانخانه جمع بالله همه اوست ثم بالله همه او\nهر کس نه گذر بعالم ما انداخت گم گشت و وجود خویش از ما انداخت\nمنصور که محوان انا الحق شد و رفت او قطره خویش را بدریا انداخت\nاین مسئله در فلسفه یک بحث بی مزه و مادی است خلاصه اش\nاینکه در ازل اجزای ذمیقر الطیسی بودند چون آنها با هم شدند ماده صورت گرفت\nو باز از ان آشیای گوناگون بوجود آمدند. لیکن این مسئله در تصوف همه\nتن جان روحانیست. در نظر تصوف کل عالم یک جلوه شاهد حقیقی است\nچیزیکه می بینیم همه کرشمه ها و اداهای وی هستند. یعنی یک روحی است\nاه این تشبیه خلاف وحدت وجود است چه علاقه بین کتاب و اجزاء آن کثرت و جزئیت است\nاما در مشرب وحدت علاقه بین خالق و مخلوق اصلیت و ظلیت. وحدت و کثرت است. سلیجوقی\nغزنه یعنی\nشمیر پنجم\nعصر انگیزی\n١٢٠٠"}
{"book": "adl0937", "page": 176, "text": "١٦٩\nکه در تمام اشیا ساری است و یک نوری است که در تمام فضای هستی\nپرتویش طاری یک آفتاب است که در هر ذره تابش او جاری است\nانسان در عالم طبیعیات یک مخلوق حقیر و ضعیف است لیکن در مسلک\nتصوف این ذره ایست که از آفتاب جدا شده در دنیا آمد و باز در آفتاب شامل\nمیشود، قطره ایست که دریا را در اغوش گرفته و نقطه ایست که با دائره همدوشی\nدارد -\nگاهی به فلک مهر درخشان بودم گاهی بهوا ذره پویان بودم هو\nگاهی دل و گاهی تن و که جان بودم زین پس همه آن شوم که هم آن بودم\nواقعه عجیب این است که این مسئله آنقدر سخت است که فلسفه\nدر راه اثباتش مشکلات زیادی را دیده با اینهمه فلسفه هر قدر که ثابت کرده توانسته\nتصوف به نسبت آن بطریق زیاده روشن تر و مدلل تر باثبات رسانیده\nو لطف این است که در انداز شاعرانه اش هم فرقی روانه داده بلکه رعنائی\nبیان از ان دو بالا گشته - تصوف برای این مسئله حسب ذیل تعبیر های\nمختلف نمود -\n(۱) خدایتعالی هستی بحت یعنی وجود مطلق است. همین وجود است که"}
{"book": "adl0937", "page": 177, "text": "۱۷۰\nمقید میگردد یعنی صورتهای مختلفه را اختیار می نماید و باسمهای متفاوت\nیاد میشود. موجودات تمام عالم تشخصات اند برای همین وجود مطلق چنانچه\nحضرت فرید الدین عطار میفرماید\nالتوحید اسقاط الاضافات\nآب در بحر بیکران آب است در کنی در سبو همان آب است\nهست توحید مردم بی درد حصر نوع وجود در یک فرد\nلیک غیر خدای عز و جلال نیست موجود نزد اهل کمال\nوحدت خاصه شهود این است معنی وحدت وجود این است\n(۲) روشنی آفتاب یک است اما صورتهای آن در آئینه و آب\nو ذره متفاوت گشته، جای تیز و جای ضعیف و جای آنقدر روشن میباشد\nکه چشم قوی را خیره میسازد- اگر آئینه و آب و ذره و غیره فنا شوند\nروشنی نقص نمی یابد که به فنا شدن اشیای مذکوره بآن ضرری\nعائد نمی شود\nاز مورث حیات چند پرسی از من خورشید به روزنی در افتاد و برفت\n(۳) همه اعداد که در جهان یافت میشوند اسم است برای مجموعه احاد\n\n۱۹۰۰\nخرید\nپیر محمد حسن\nشرکت رفیق"}
{"book": "adl0937", "page": 178, "text": "۱۷۱\nمثلا ده اسم است برای مجموعه چند احاد و نیز در عدده و یک فرقی نیست\nباینمعنی که در واحد یک چیز خارجی شامل نشده بلکه انرا ده بار تکرار نمودند که عدد\nده وجود یافت\nالحاصل تمام عالم بهمین صورت ذات واحد است و بوجه اینکه در مرتبه\nکثرت امده مختلف و متعدد بنظر می آید .\nع – این محض وحدت است . بتکرار آمده ::\n(۴) جسم انسانی از اعضای مختلف مرکب است، کار و صورت\nهر عضو جدا جداست و روح یک است که در تمام اعضا ساری ست چنانچه\nاز اعضا یک ذره هم از روح خالی نیست، ولی روح در جسم یک جای\nمعین و مخصوص ندارد گفته میتوانیم که در هر جا هست و هیچ جای نیست، صدها\nاعضا و هزارها عضلات رگها و اعصاب جدا جدا در کار مصروف اند لیکن حقیقت\nاین است که این همه کار ها را روح میکند اگر ان نباشد همه یک توده\nخاک ست .\nهمین طور تمام عالم هم یک هستی مخصوص ست: لکها و کرورها\nاجزا ئیکه همه مختلف الصورة و بظاهر جدا جدا هستند و او و این جسم کبراند"}
{"book": "adl0937", "page": 179, "text": "۱۷۲\n\nو برای این همه یک روح است که همه کار ها را میکند ، آن روح در هر ذره\nساری است .\nدر هر جای موجود است و نیز بهیچ جای نیست، آن نه چیز دارد نه\nجهت و نه است و اخر ا چیزی که هست همین است و ما این روح اکبر را خدا میخوانیم\nو این را وحدت الوجود تعبیر می نمائیم\nای از تو حقیقت تو بس ناپیدا با آنکه توئی زهر چه پیدا پیدا\nتوحید طلب ، عین همه اشیا شو همچون یک جان بکل جسم واعضا\nحق جان جهان است جهان جمله بدن ارواح و ملائک چو حواس این تن\nافلاک وعناصر و موالید اعضا توحید همین است دگرها همه فن\n(ه) عکس در آئینه بظاهر مجسم معلوم میشود لیکن در اصل آن چیزی نیست\nاگر از پیش روی آئینه اصل شی دور شود باز در آئینه هیچ اثری از ان نمی ماند\nلیکن اصل هنوز هم موجود است اگرچه عکس معدوم شده، همین طور سایه آدمی\nکه را فتاب پیدا می شود در حقیقت چیزی نیست - بهمین قیاس کنید که در اصل\nوجود صرف در یک ذات است و این عالم ومخلوقات گوناگون آن، سایه\nو پرتو او میباشند."}
{"book": "adl0937", "page": 180, "text": "۱۷۳\nتا جنبش دست هست مادام\nسایه متحرک است ناکام\nچون سایه ز دست یافت تاب\nپس نیست خود اندر اصل ست\nچیزیکه وجود او به خود نیست\nهستیش نهادن از خرد نیست\nپس باد یقین که نیست والله\nموجود حقیقی سوی الله\nهر چیز که آن نشان هستی دارد\nیا پرتو روی اوست یا پیوستن\nاین همه تعبیر های فلسفیانه مسئله وحدت الوجود اند\nلیکن شاعری فارسی این مسئله را بجوش و خروش و تخیلات رنگارنگ\nادا نموده که آن معراج آخری کمال شاعری ست چنانچه آن شاعر خود\nذات واحد را خطاب نموده سوال میکند\nگفتی که همیشه من خموشم\nگویا شد و پس مهر زبان کیست؟\nگفتی که نه اینم و نه آنم تو\nپس انکه هم این بود هم آن کیست؟\nگفتی که نه اینم و نه آنم تو\nپس انکه هم این بود هم آن کیست\nاین مسئله اگر چه فلسفیانه ست و بدین لحاظ شاعری که اسم تخیل است\nبان علاقه ندارد لیکن عجب این است که نصف سرمایه شاعری فارسی همین\nمسئله است."}
{"book": "adl0937", "page": 181, "text": "١٧٤\n\nحل این عقده چنین میشود که حقیقت این مسئله هرچه باشد لیکن صفوتش\nسراپا حیرت است، و معلوم است که بنیاد شاعری همین (حیرت) است چنانچه یکه\nتعجب و حیرت در دل پیدا کرده همان شعر حقیقی است چنانچه فضای غیرمحدود\nبحر بیکران- سیاره ای غیر متناهی- باد صرصر- امواج دریا همه اشعار مجسم اند\nبنابرین مسئله وحدت الوجود از سر تا پا شاعری است.\n\nدعوی صوفیه این است که در هر چیز خدا است، و تمام عالم اشکال گونا\nگونش میباشد یک هستی مطلق است که عام هم است و خاص هم،\nو مطلق هم است و مقید نیز، کلی هم است- و جزئی هم، جوهر هم است\nو عرض هم- سیا هم است سفید هم، کدام مضمون است که ازین زیاده\nحیرت افزادر شاعری شده میتواند؟ و امان پرحیرت این مسئله وسعتی دارد:\nبا وجودیکه بلند پروازی تخیل انه صد سال فضا پیمائی میکند لیکن هنوز روز\nاول است- و دل آویزی آن نیز الآن کماکان.\nهمه سرمایه شاعری صوفیه همین مضمون است مغربی در دیوان خود یک\nحرف هم بجز این مسئله نگفته، این مضمون هزارها پهلو ادا شده است لیکن\nباز هم پیرایه های آن تازه بتازه پیدا شده میروند*"}
{"book": "adl0937", "page": 182, "text": "۱۷۵\n\nمشکل حکایتی است که ہر ذره عین اوست اما نمی توان که اشارت باو کند\nدر پرده و برہمہ کس پرده می دری با ہر کسی و با تو کسی را وصال نیست\nدر ہر چه بنگرم تو به دیدار بودۂ ای نانموده رخ تو چه بسیار بودۂ\nاین عالم صورت است و ما در صویم معنی نتوان دید مگر در صورت\nدر صورت قطره سر بدر یائیم تو ذرہ مبین که محتجب ان آرائیم ؟\nگویند که کنه ذات او نتوان یافت ما یافته ایم این که کنهش مائیم\nاین مسئله چون بر زبان میباشد فلسفه و یا شاعری است، لیکن وقتیکه\nبر قلب استیلا میکند یک کیفیت لذت بخش شده مزه عجیب دست\nمیدہد درین وقت ہمہ اشیای ناگوار دنیا گوار محسوس میشوند و\nدر همه چیز ہا جلواش بنظر می آید، و از هر شی بوی او می آید و تمیز دوست\nو دشمن و گبر و مسلمان نمی ماند، شاعری این عالم خیال را ادا میکند\nعارف هم از اسلام خراب است و ہم از کفر\nپروانہ چراغ حرم و دبر نداند\nکیفیت مذکور بر اخلاق تاثیر خوبی میکند یمین است که شاعری اخلاقی\nکه از تصوّف نشاءت کرده است از تفرقه گبر و مسلمان خالی است .\n\n١٢٠٠\n\nچوکا\n\nسرار یم\n\nنیزت بندش"}
{"book": "adl0937", "page": 183, "text": "۱۷۶\nشما حکایت بوستان را یاد دارید که حضرت ابراهیم خلیل الله علیہ سلام\nیک شخص را از سفرۀ خود راندند که گبر بود، فوراً فرشته پیغام خدا متعالی را\nآورد که :\nمنش داده صد سال روزی و جان\nترا نفرت آمد از و یک زمان\nخاستۀ طننجا\n\nما اول تصریح نمودیم که بنیاد حقیقی تصوّف بر علم باطن است، از دلائل\nباطن برای ادراک تمام اشیا علی لخصوص برای « معارف الهیه » صرف\nدو ذریعه اند\n۱ - عقل : که اوّل معلومات را بذریعۀ حواس حاصل میکند پس در میان\nشان عمل تجرید و تحصیل ، ترکیب نموده نتائج حاصل می نماید، همین نتائج حاصله\nبه نام علوم ظاهر شناخته میشوند\n۲ - قلب یا روح که بعد از مشق و ریاضت تصفیه شده بدون\nاعانت حواس ادراک می نماید این ادراک بسیار پخته می باشد و یک\nله این فرمان الهی استقلالیست کل باحالت کشف و حذّ الوجود تعلقی ندارد. حضرت ابراهیم علیه السلام بجهة\nبغضی فی الله گیر را طرد میفرمایند و امر ربانی برای شان حدود جذبه مذکوره نشان میدهد در مرتبه انسانیت اثرا\nاسم تعالی نباید کرد - این شاعری نیست که مرهون منت کیفیات تصوف باشد و یا از احوال محمد بها\nوحدت الوجود و غیره اخذ برو به این دین است که یک نبی مشهور را تعلیمش دادند ( انصاری مترجم )"}
{"book": "adl0937", "page": 184, "text": "۱۷۷\n\nکیفیت طمانیت پیدا کرده خدشه و شکوک را دور میکند چشمه های معارف\nبند میباشد و همه اشیا را بچشمان دل خود مشاهده می نماید و درین مشاهده\nیک لذت خاص محسوس نیز میکند که کیفیت آن از بیان نسبی است .\n\nع ذوق این باده ندانی بخدا تا نچشی\n\nچون شیخ بوعلی سینا بخدمت سلطان ابو سعید ابوالخیر حاضر\nشده تحقیقات خویش را عرض کرده فرمودند که « آنچه میدانی می بینم »\nهمین دید است که در اصطلاح تصوف مشاهده کشف الهام نامیده\nشده این قوت در بعض انسانها بسیار کامل و فطری میباشد چنین نفوس\nقدسیه انبیاء گفته میشوند .\nو در بعض مردم بعد از مشق و ریاضت پیدا میشود ولی در استعداد\nفطری شان خیلی فرقی مراتب میباشد همین است که در میان اولیا طبقات\nو مدارج متفاوت قائم شده اند .\nمولینای روم در مثنوی خود این ادراک باطنی را جابجا خیلی شرح\nداده خلاصه اش اینکه روح انواع دارد نوعی عام است در حیوانات\nو انسانها انرا روح حیوانی میگویند و نوعی ست مخصوص بانسان که بروح"}
{"book": "adl0937", "page": 185, "text": "۱۷۸\nانسانی شناخته میشود ) ے\nغیر عقل و جان که در گاو و خرست آدمی را عقل و جانی دیگرست\nنیز روحی ازین هم بالاتر است که با اولیای کرام و انبیای ۱\nعظام مخصوص است - این روح از روح انسانی همان قدر بلندست\nکه روح انسانی از روح حیوانی ے\nباز غیر عقل و جان آدمی هست جانی در نبی و در ولی\nفلاسفه انسان را کلی متواطی میدانند یعنی همه انسانها در انسانیت\nمساوی و یک سانند لیکن حضرات صوفیه آنرا کلی مشکک میگویند یعنی\nچنانچه در مراتب سردی و گرمی اختلاف است که یک چیز بسیار گرم و دگر\nاز ان کمتر، همین طور در مراتب انسانیت هم فرق است\n\nله بلکه انسان را فلاسفه نوع و صوفیه جنس میدانند. و فرقی که در میان انسان ها مشاهده میشود\nتفاوت مراتب تشکیکیه نیست بلکه فرقی نوعی است - و اشتراک شان در انسانیت اشتراک جنسی\nاگر انسانرا مثل فلاسفه کلی متواطی بگوئیم مشاهده مراتب انسانها (یعنی حکیم - ابله - صالح - شهید مهدی\n- نبی و غیره) آنرا باطل میسازد - درین مسئله فلاسفه بالکلی خطا شده اند - (انصاری)\nے - مولف راست میگوید فلاسفه انسان را بیک ماهیت مجعول میدانند پس کلی متواطی\nشده و اهل تصوّف همه انسانها را مساوی الاقدام ندانسته ارواح اولیا و انبیا را از مقوله روح\nانسانیت ندانسته بالاتر می شمارند پس انسان بزعم شان کلی مشکک شده. (سلجوقی)\n\nراست بگو ...\nمگر ترش مشو مجو"}
{"book": "adl0937", "page": 186, "text": "۱۷۹\n\nحقیقت اصلی انسانی ادراک وتعقل است. در هر صنفی که ادراک\nزیاده است در آن انسانیت هم قویتر است ۰\nجان نباشد جز خبر در آزمون هرکه افزون خبر جانش فزون\nاعلی ترین مرتبۀ انسانی نبوّت است، در میان انبیاء و عوام آنها\nهمان فرق است که در میان حیوانات مختلف -\nانسان نزد حضرات صوفیه نوع نیست بلکه جنس است، و در بین افرادش\nهمان فرق است که در انواع یک جنس ضروری است. در میان انسانها\nاختلاف موجود است سبب آن یک روح است که از روح عام انسانی\nبلند است کشف و الهام خاصه همین روح ست. از همین است علیکه به\nاستدلال وقیاسات حاصل میشود به نزد حضرات صوفیه هیچ است\nپای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود\nگر به استدلال کار دین بودی فخر رازی راز دار دین بودی\n\n۱ حقیقت انسان علم است نه بحر معلم ( حقیقتش علم الهی ست ) - انسان درین معلم مراتب معروفه\nبقرار ذیل دارد- ۱-نبی- ۲-صدیق- ۳-شهید- ۴- صالح- ۵-مومن- و بدین تحقیق ۱-کافر- ۲-منافق - ۳\nدهری از جنس انسانی خارج می مانند قوله تعالی اولئک کالانعام بل هم اضل الایه و نزد صوفیه ترقی شخص\nجنس اسفل بجنس اعلی ممکن بلکه واقع است - سگ اصحاب کهف روزی چند در پی نیکان گرفت مردم شد و نیز\nفرمیگد در میان مراتب خود، انبیا و صدقین غیره است و همین است هریک شان بکلی مشخص است در نبی خود باین معنی مستقل\nوصدیقی نوع را در متقل مرتبه علم الهی که نبی الاصل است انطوان نوعا جدید است صدیق است وقس علی هذا ( انصاری )"}
{"book": "adl0937", "page": 187, "text": "۱۸۰\nعلمی که محصول قیاس و استدلال است اگر چه خیلی یقینی هم بود از شک\nو احتمال پاک نمی باشد چنانچه در معلومات (مسائل) فلسفیه بسیار\nاختلافات اند و هر دو جانب فلاسفہ بزرگ هستند که آرا و افکار خیلی متناقض\nدارند و پر ظاهر است که در افکار متناقض صرف یکطرف صحیح شده میتواند\nامروز تحقیقات اروپا بسیار ترقی نموده لیکن در انجا هم رآی یک\nفیلسوف مخالف است به فیلسوف دیگر بر عکس از ان علمی که از کشف\nو مشاهده حاصل میشود (آن یقینی باشد یا نه) لیکن قلب را بالکلی تسلی داده\nاحتمالات را قطع میسازد این علم در طبیعت انسان سکون کامل و یک\nمسرت پر از طمانیت و ذوق پیدا میکند.\nشخصی که ازین کیفیت (علم الیقین) حظی نبر داشته بر سلم باطن هم\nشبهات گوناگون می دارد لیکن چون کشف و مشاهده حاصل شد همه\nاحتمالات و شکوک محو میگردند.\nفرق عقل و کشف را خواجه حافظ بیان میکند\nان هم شعبده ها ئیکه کند عقل انجا سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد\nچون علم کشف حاصل میشود تمام علوم ظاہری بی گذشته بر زبان الفاظ"}
{"book": "adl0937", "page": 188, "text": "۱۸۱\nذیل بی ساخته جاری می گردد ـ\nچند خوانی حکمت یونانیان حکمت ایمانیان را هم بخوان\nعلمیکه از استدلال پیدا میشود ، صوفی انرا عقلی مینامد و علمی که\nبعد از مجاهده و ریاضت حاصل میشود آنرا عرفان میگوید ـ فرق این\nهر دو را شاعر صوفی چنان بیان میکند ـ\nچشم آن باشد که نه فلک را ببیند چشمی که به نور مهر نبیند کور است\nدعوی اهل سفسطه است که : کسی علم باصل حقیقت ندارد و امکان\nحصولش هم نیست لکن دعوی صوفی این است ـ\nزنهار مگو که رهروان نیز نیند کامل صفتان پی نشان نیز نیند\nزین گونه که تو محرم اسرار نه می پنداری که دگران نیز نیند\nچیزیکه حضرات صوفیه میفرمایند فهمیدن آن کار شخصی است که\nخودش چشم دارد، ورنه محض در قیاس و استدلال آن ذوق\nو جوش و خروش (و یقین) نیست ـ\nگفتگو یکسان نباشد غافل و هشیار را در نفس باشد تفاوت خفته و بیدار را\nچون پندار صوفیانه مقبول عالم گشته همه شعرا همین اندا ز را گرفتند"}
{"book": "adl0937", "page": 189, "text": "۱۸۳\nعرفی - نظیری - طالب - محتشم - شفائی - همه همین زبان را گرفته اند ولی\nصاف آشکار است که نقالی است - گل هست مگر بو نیست - شراب\nهست لیکن نشه ندارد حسن هست ولی دلفریبی مفقود - قالب هست\nمگر بدون روح - بر عکس انان یک یک حرف مولانای روم - سنائی\nاوحدی - سلطان ابو سعید شهادت میدهد که اصلی هست *\nگویند هر انکه یافت خامش گردد نی نی غلطست انکه یابد گوید\nکشف حقائق\nاصل اصول تصوف کشف حقائق هست تصوف را حقیقت نیز\nمیگویند که غرض و غایت تصوف حقائق اگاهی هست -\nاگر چه تصوف با تمام اشیا براه راست علاقه دار نیست که این\nوظیفه فلسفه هست عرض اصلی تصوف فقط اینقدر هست که بگوید که دو مطلوبی\nاصلی انسان چیست ، لیکن برای دریافتن این نتیجه لازم هست که کم و بیش\nاز همه اشیا بحث کرده اید ازین سبب دائرۀ بحث وسعت می یابد\nما این مسئله را در یک مثال واضح میکنیم -\nمثلاً در تصوف تسلیم عشق حقیقی میشود یعنی اینکه چون جمال خاصۀ شاهر حقیقی است"}
{"book": "adl0937", "page": 190, "text": "۱۸۳\nلهذا قابل عشق و محبت صرف همان یک ذات است و بس باقی اشخاص\nو اشیائیکه ما آنرا حسین و جمیل می بینیم باعتبار واقعه از حسن و جمال قطعاً\nمعرا هستند، این تعلیم بظاهر خلاف عقل بنظر می آید که انکار حسن و جمال یک\nانسان خوب رو و گل خوش رنگ چسان ممکن است ؟\nبرای رفع نمودن شبهه هذا تصوّف مجبور است که از حقیقت\nحسن و جمال بحث رانده ثابت نماید که درین چیزها جمال اصلی نیست -\nاین است که دامن این بحث وسعت پیدا میکند\nالحاصل در تعلیمات تصوّف اکثر مسائل از عالم مسلمات مخالف معلوم میشود\nپس در تصوّف بحث از حقیقت اشیا عامه عنوان مستقل را حاصل کرد.\nو ما هم مجبوریم که آنرا اجمالاً بیان کنیم\n(۱) - تصوّف تلقین می نماید که علم مردم به نسبت اکثر اشیا صحیح نیست\nچنانچه در باب حقائق اشیا نیز خطاهای عام موجودند، ما اشیا را در\nاوضاعی که می بینیم و می دانیم حقیقت خلاف آنست، تصوّف بوقت تلقین\nاین مسئله رنگ سفسطه میگیرد یعنی در ماهیت هر شی شک پیدا میکند.\nبعد از غور بنظر می آید اشیائیکه در ظاهر زیاد محسوس و نمایانند.\n\nشرافت نفس صفحه راجع بلست للقم ۱۲۰۰"}
{"book": "adl0937", "page": 191, "text": "١٨٤\nاصلی نیند بلکه اصلی آنانند که مخفی و کم نمایند مثلا\nبوقت وزیدن باد خاک و غبار را متحرک می بینیم و هوا را بالکل\nنمی بینیم لیکن این بدیهی است که درینجا اصل متحرک باد است که آن خاکرا\nبحركت آورده \nبحرابوشید و کف کرد آشکار\nباد را پوشید بنمود غبار\nخاک بر بادست بازی میکند\nکج ادائی عشوه سازی میکند\nخاک همچون آله در دست با\nباد را دان عالی و عالی نژاد\nدر طبیعیات بنیاد همه مسائل را بر محسوسات نهاده اند، ازین باعث\nکسانیکه در علم زیاده اشتغال دارند آنقدر گرویده محسوسات میشوند\nچیزی را که محسوس نباشد آنرا یقین امر خیالی و و همی میدانند، براثر این است\nکه علمای طبیعیات منکر مجردات و روحانیات شدند رحتی که سلسله ارتقا\nتا وجود خدا یتعالی شانه هم رسید که آن اعلی المجردات است.\nلیکن اولین مسئله اصولی تصوّف این است که در عالم حقیقت\nشناسی حس ظاهری بالکل بی قیمت است.\nبعد از غور و تعمق محسوس میشود که در خود محسوسات بسیار فرق است"}
{"book": "adl0937", "page": 192, "text": "١٨٥\n\nچنانچه بعض اشیا بنفسه آشکار و محسوس اند و بعض بذریعه آثار و شواهد\nو بعض هستند که محض بزور دلائل و نتائج ثابت میباشند اکنون اگر مدار\nکار بر محسوس بودن اشیا میبود لازم می آید که چیزیکه محسوس تر است\nاصلی تر باشد لیکن معامله با لکل بر عکس است. باد میوزد لیکن غبار را شخص\nمشاهده میکنیم و باد را هرگز نمی بینیم حالانکه اصل این است که غبار را\nبحرکت داده. گل بنظر می آید مگر اصل شی (بو) از حد نظر بیرونست\nافعال و اعمال عیان و محسوساتند مگر اصل سبب و محرک آنها (اراده و علم)\nقابل دیدار نیستند. الفاظ محسوس اند لیکن معنی که اصل است از پیچ حاسه\nظاهری محسوس شده نمیتواند.\nالحاصل هر قدر زیاده تعمق کرده آید مجیدا خواهد شد که در میان محسوسات\nهم اشیانیکه نامحسوس (مجرد) اند بوجود اصلی نائل اند و هر قدر که کم محسوس اند\nبهمان مقدار اصلیت و قوت شان زیاده است. باد محسوس نیست لیکن\nطوفان آن میتواند که یک عالم را زیر و زبر کند. فکر و اراده از اشیای محسوسه\nنیستند لیکن در دنیا چیزیکه بروز میکند زادۀ آنست.\nدر عصر حاضره علمای طبیعیات بمحسوسات اعتبار زیاد میدهند"}
{"book": "adl0937", "page": 193, "text": "١٨٦\nو در زمانه قدیم طائفه معتزله هم ره رو همین راه بوده‌اند بنا برین حضرات\nصوفیه شخص ماده پرست و حاسه پرست را معتزلی می‌خوانند ـ\nهر که در حس ماند او معتزلی است گرچه گوید سنی ام از جاهلی است\nازین تفصیل ثابت شد که وجود حقیقی آن است که از ماده مجرد باشد\nو هر قدر تجرد زیاده بود همانقدر وجود حقیقی زیاده ظهور میکند چنانچه ترتیب\nموجودات بقرار ذیل است ـ\n١ـ باری تعالی\n٢ـ مجردات\n٣ـ روح\n٤ـ جان\n٥ـ (از همه پست تر) جسم\nمردمان صورت پرست حسن و جمال ظاهری را مرتبه مطلوب\nو محبوب میدانند لیکن خودشان در فهمیدن ما فی الضمیر شان خطا شده اند\nاگر یک مرد خوش شکل و رو تا یک زمان حسن ظاهری اش بیرنگ میشود هم\nدرین وقت هم دوستانش دم از عشق او نمیزنند ازین ثابت شد چنانکه"}
{"book": "adl0937", "page": 194, "text": "۱۸۶\nاوشان بان الفت داشتند غیر از جمال ظاهری اش یک چیز دیگر وامر\nغیر محسوس بوده است.\nآنچه معشوق است صورت نیز آن خواه عشق این جهان خواه آنجهان\nاگر همه موجودات نظر غور بیندازیم بطور یقین محسوس میشود که\nهر چیز از دو حال خالی نیست. حقیقی و مجازی (واقعی – نمایش) -\nکل ماحصل ومنتهای مقصد جستجوی حقیقت و حقیقت پرستی\nاست، همین حقیقت پرستی است که در دلی انسان اذعان خدائی قدوس لها\nپیدا میکند چون تعمق زیاد معلوم میشود که هستی همه موجودات\nغیرمستقل، عارضی و تغیر پذیر است پس دل در جستجوی وجودیکه\nاصلی و حقیقی از لی و ابدی است می تپد. و چون اورا می یابد در نظرش\nتمام اشیا بی حقیقت میگردند و محبت و عظمت ذات واحد\nجاگزین شان میشود.\nهر چیز که در حیز امکان دیدم با او همه هیچ بود بی او هیچ\nدرین شعر هیچ بودن تمام کائنات از دو پهلو ثابت شده اول تمام\nکائنات بهمراه وجود حقیقی هیچ است که مجاز پیش روی حقیقت هیچ"}
{"book": "adl0937", "page": 195, "text": "۱۸۸\n\nوقعت دارد ؛ و دوم بدون وجود حقیقی هم هیچ شی است که بغیر آن هیچ شی است\nکه بغیر آن هیچ شی بوجود آمده نمیتواند \nزنده در عالم تصویر همین نقاش است خواب غفلت همه را برده و بیدار یکیست\nوقتیکه ذوق حقیقت پرستی در دل جا میگیرد دل برای تحقیق حقیقت\nهر شی میخیزد، و چیزیکه حقیقی باشد همان را محبوب خود میداند مثلاً مطلوبها\nاصلیه انسانی سه چیز است «حسن - لذت - مسرّت» چنانچه\nچیزهائیکه انسان بران جان خود را نثار میکند، اشیائیکه آدمی برای بدست\nآوردن آنها جد و جهد می نماید، امورهائیکه مردم بران شیفته میشوند همانند\nکه دارای حسن یا لذت یا مسرّت بوده کشش و جاذبه داشته باشند\nلیکن این مطلوبات عامه از مراتب حقیقت و مجاز خالی نیستند\nمثلاً یک طفل اولاً دلداده بازی و سیر و تماشا و اشیای مصنوعی میباشد\nچون کمک کلان سال میشود و فکر نسبتاً صحیح میگردد معیار دل بستگی\nاو هم ترقی میکند چنانچه بدلش اشیائیکه فی الجمله دارای اصلیت\nو واقعیت میباشند پسند می افتند، و وقتیکه عقل و ادراکش زیاد\nترقی می نماید معیار انتخابش ازان هم مترقی تر میگردد."}
{"book": "adl0937", "page": 196, "text": "۱۸۹\nفرقیکه در مدارج مذکور رو می نماید به لحاظ دو چیز است اول باعتبار حقیقت\nو مجاز یعنی اشیائیکه در مذهب طفلها و نوجوانان حسین لذیذ و مسرت\nافزا می باشند از حسن و مسرت و لذت حقیقی محروم بوده جمال عارضی\nو ظاهری (مجازی) داشته میباشند دوم بدین لحاظ که مرغوبات\nو مطلوبات اطفال و نوخیزها مادی میباشد بر عکس عاقل و صاحب نظر که اشیا\nغیر مادیه را نقطه نظر خویش ساخته در راه وصول آن جانفشانی ها میکند مثلا\nبچه های نادان برماکولات مشروبات و ملبوسات و نیز بر نقش و نگار\nکه همه مادی میباشند جان میدهند و پیران دانا طالب علم و هنر\nعزت و بقا می نام میباشند که امور عقلی و غیر مادی اند لیکن این معیار\nپسند هم حقیقی نیست مقصد انسانی ازین هم خیلی خیلی بلند است و همان\nمقصد عالی مطمح نظر و مرکز خیال تصوف است.\nبلی احسن و جمال مرغوب تمام جهان است بلکه در عالم هر قدر\nاشیا ئیکه مرغوب خلائق اند صرف بهمین سبب که در ذواتشان\nقسمی از اقسام حسن یافته میشود، لیکن هم فرق حقیقت و مجاز دارد،\nو چیز های را که عوام حسین میدانند حقیقتاً حسین نیستند بلکه ما آنکه،"}
{"book": "adl0937", "page": 197, "text": "۱۹۰\nحسن عارضی اند که پرتوی از حسن حسین دیگر ست، مثلاً اگر دیوار\nاز پرتو آفتاب روشن گردد نزد دیده حقیقت بین آن روشن نیست\nبلکه اصل روشنی در آفتاب عالم تاب است و یک ذره از پر تو آن بر\nدیوار افتاده ـ\nگر شود پر نور روزن یا سرا تو مدان روشن مگر خورشید را\nدر و دیوار گوید روشنم پرتو غیری ندارد این منم\nپس بگوید آفتاب ای نا پدید چونکه من غائب شوم آید پدید\nاین است که حسنی که عالم را فرا گرفته عارضی و مستعار است\nپس ضرور آمد که بیک جمال اصلی اعتقادی داشته باشیم که هر چیز را پرتو آن\nحسین و جمیل می سازد.\nو در همین است ((جمال حقیقی)) که مقصد و غایت و مطلوب تصوّف است\nذات باری\n۱ـ دهری منکر خدا است. سوفسطائی در وجودش شک دارد\nفلسفی محتاج باستدلال است امّا نزد ارباب حال ضرورت استدلال\nهیچ نیست ـ بلکه تمام عالم در زمین آسمان آفتاب ماهتاب ثوابت"}
{"book": "adl0937", "page": 198, "text": "۱۹۱\nدستيارادشت و چمن کل وخاربرگ و بارهمه بربشهادت اوتعالی\nرطب اللسان اند، اوتعالی پنهان است . لیکن بدین سبب که بی حد\nآشکارست. عطارمیگوید -\nع ای زپیدائی تو اکشر ناپدیده\nاوتعالی لاریب انین و آن بالا تر است برین وجه که در حین زمان\nاینهم است آن هم- مغربی\nع- پس آنکه هم این هم آن ، بودکیست ؟\nآیا ممکن است که معلولی باشد وعلتش نباشد، موثر بود، اثرش\nنباشد، تابش نده باشد وخورشیدنباشد-سایه باشد وآفتا\nنبود ! -\nعالم اثراست، ذات یکتائی ما روزی که درونه آفتاب است، که دیده!\nسبحان الله حیرتی دارم سخت زان دید که ذره دید خورشید ندید\nمیان باغ، گل سرخهای درهوادار که بو کنید ومان مراچه بو دارد\n۲- عقل در معرفت باریتعالی بیکار محض است، چه ابنیا وعملش برمدکات\nحواس است یعنی عقل صرف مصدرکات حواس عمل تحلیل و ترکیب"}
{"book": "adl0937", "page": 199, "text": "۱۹۴\nیا تعمیم وتفرید میکند لیکن چون ذات باریتعالی از ادراک حواس\nبلندتر است پس از دسترس عقل هم بیرون است. بناءً علیه نزد اهل کمال\nمدرکات حواس بحساب ادنی میروند ۔\nعقل جزئی کی تواند گشت محیط قران عنکبوتی کی تواند کرد سیمرغی شکار\nزاہد کہ ہمہ خیال وخواب است او را راهی نه برون زخاک و آب است او را\nاو رنگ ہمی جوید وحق بیرنگ است آن چشم وچشم اصل حجاب است او را\nیعنی علم ظاہری خواب و خیال است که پایش در گل مادیات بند مانده\nعلماسی ظاهر رنگ می پاند و خدایتعالی بی کیفیت و رنگ است، اصل\nاین است که چشمان چشم نیستند بلکه پرده حجاب اند\n۳- روح تزکیه نفس و مجاہدہ مالک یک ادراک غیبی میشود.\nو این یگانه ذریعه (عرفان) الهی است که به اسم ہای علم باطن مشاهدہ القا-\nکشف و غیره نیز موسوم است۔ اگرچه ذات پاک خداوندی بذریعه ان\nہم معلوم نمی شود که آن از دسترس انسان بهر حال بالاتر است لیکن\nروح از تجلیات صفات و شئونات او بہرہ کافی می بردارد و ہر شخص\nبقدر استعداد خویش مرتبہ عرفانی حاصل میکند ، این درجه به درس"}
{"book": "adl0937", "page": 200, "text": "۱۹۳\n\nودرس وتعلیم حاصل نمیشود بلکه طریق حصولش تزکیه نفس و تجرید و فناست چنانچه انسان بقدری که از علایق\nدنیوی بی تعلق و از رسوم و قیود آزاد میباشد بهمان مقدار درین درجه ترقی می بیند\nدو مذهب عاشقان قرار دگر است وین باده ناب را خمار دگر است\nهر علم که در مدرسه حاصل گردد کار دگر است و عشق کار دگر است\nبر کسی ز نداره روشن دلی ئو غیب را بیند بقدر صیقلی\nیعنی انسان هر انقدر که تزکیه نفس میکند همانقدر اثر ادراک\nعالم غیب حاصل میگردد و چون مدارج استعداد انسانی حدی و نهایتی\nندارد لهذا هر شخص بیک عرفان خاص و ادراک دیگر نائل میگردد\nع هر عاشق راز تو وصال دگر است\nعارف دیگر ازینهم واضح تر میگوید\nساقی همه باده ز یک خم دهد اما در مجلس او مستی هر یک زشرابیست\nاین مرتبه ایست که بعقل و علم حاصل نمیشود بلکه پس از مجاهده و ریاضت\nو تجرید خود بخود از اطرف فیضان میشود\nهر چند تو او را نتوانی دیدن او بتواند بتو نمودن خود را تو\nعلمای ظاهر چیزیکه درباره ذات و صفات خداوندی میگویند"}
{"book": "adl0937", "page": 201, "text": "همه از اخلاق و صفات انسانی ماخوذ است - مثلاً درجه ارفع تر کمال و عظمت\nانسانی این است که او مقتدر - فیاض - عالم - عادل باشد اگر پیمانه را -\nاین اوصاف بلند تر بگیریم همان تصوّر خدایتعالی میشود - و چون هر شخص\nمعیار کمال را مخصوص میدارد فلهذا در اوصاف خدایتعالی هم اختلافات\nرونما شدند - مثلاً یک اشعری در حمد خدا این را میگوید -\nاگر در دهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم\nبه تهدید گر بر کشد تیغ حکم بمانند کرّ و بیان صم و بکم\nلیکن نزدیک فلسفی این تعریف خدا نیست بلکه تصویر چنگیز خان است\nکه قهر و خشم و لطف و کرمش اصولی ندارد .\nازین اختلاف ثابت میشود که هر طایفه تصوّر ذات و صفات حق\nتعالی را موافق معیارهای کمال مخصوصه خویش میکند ولیکن او تعالی\nاز ان وراء الورای است -\nبر افگن پرده تا معلوم گردد * که یاران دیگری را می پرستند\nآنان که وصف حسن تو تقریر میکنند خواب ندیده را همه تعبیر میکنند\nآشکار است که اوّل خود خواب از وهمیّات است و بعد ازان"}
{"book": "adl0937", "page": 202, "text": "۱۹۵\n\nتعبیرش هم چیز یقینی نیست، و اینجا چون خواب را هم ندیده است و همی باشد\nیعنی این تقریرها همه و همیات خالص و غیر یقینی میباشند.\n\n(فنا)\n\nطرفه ماجرا است که انسان بالطبع از مرگ و نیستی خوف میخورد\nلیکن صوفیه طالبش میباشند. و در تصوف از مقامات سلوک درجه فنا\nاز همه ارفع و آخر ترینش است اگر مرتبه بالای آن باشد فناء الفنا است که آنهم\nیک صورت خاص فناست.\nتصوف به فنا به حیثیت های مختلف علاقه‌مند است\n۱- ماده پرست گمان دارد که حیات ثانیه چیزی نیست، تا وقتیکه\nترکیب عنصری یک انسان قایم است زندگانی دارد و چون عناصر\nاز همدگر کناره کردند فنا میگردد بعد ازین دوباره پیدا شدن جان و یا بقای\nآن از خیالی و وهمی است -\nتو آن نه ای غافل نادان که ترا چو در خاک کشند و باز بیرون آرند\nشعرای صوفی این خیال را به پیرایه های خیلی پر زور و لطیف\nباطل نموده اند اوشان سوال میکند که شما کدام چیز را دیده اید که فنا شد!"}
{"book": "adl0937", "page": 203, "text": "١٩٦\nدر دنیا چیزی نیست که بعد از پیدا شدن فدا شده باشد البته صورت ہای\nاشیا تبدیل میشوند، پس حسان آشکار فنا شده میتواند ؟ ۲\nکدام دانه فرو رفت در زمین که نه چرا بدانه انسانت این گمان باشد\nصوفیه میگویند که فنا پیش خیمه بقاست، ہر وجود نو بعدم تازه محتاج\nاست اگر عدم ہای تازه بتازه رونمایند ہستی ہای نو بنو وجود گرفته\nنمی تواند ترقی در اصل یک اسم است برای فنا و عدم، یعنی صورت اوّل\nراه فنا را می پیماید که صورت تازه ترقی یافته جای آنرا میگیرد، اگر دوام اشیا\nبیک حالت میبود رفتار ترقی مسدود میگشت۔ مولانای روم این مسائله را\nبسیار بسط داده اند ۳\nتو از ان روزیکه در ہست آمدی آتشی یا خاک یا بادی بدی\nگر بران حالت ترا بودے بقا کی رسیدی مر ترا این ارتقا\nاز مبدل ہستی اوّل نماند ہستی دیگر بجاے او نشاند ۴\nہمچنین تا صد ہزاران ہست ہا بعد یکدیگر دوم بہ ز ابتدا\n۱ ہر شی بعد از وجود فنا نمی شود (یعنی ابدی می باشد) فکر مؤلف است. صوفیه بآن علاقه\nندارند ۲ و از شعر مسئله حشر اجساد ثابت میشود در ردّ فکر دہر یہ ست که قائل بحشر نیستند،\nابدیت همه موجودات از ان فهمیده نمی شود (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 204, "text": "۱۹۷\nاین بقا با از فنا ها یافته از فنا پس رو چرا برتافتی\nدر فنا با این بقا با دیده بر بقای جسم چون چسپیده\nتازه می گیری کهن را می سپا زانکه امسالت فزون آمد ز پار\nنزد عوام زندگانی آخرت حیات اُخری است لیکن نزد صوفیه\nکرام آن هم یک منزل ترقی است ـ\nاز جمادی مردم و نامی شدم از نما مردم به حیوان سر زدم\nمردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم که ز مردن گم شوم\nحمله دیگر بمیرم از بشر تا برآرم از ملائک بال و پر\n۲ـ روح چونکه با عالم قدس تعلق دارد پس اگر جسم فنا بشود\nروح کوچیده در ذات بحت قرار میگیرد بناءً علیه مرگ و فنا و نیستی عین\nمقصود و انتهای آرزوی حضرات صوفیه است ـ\nبار دیگر از ملک پران شوم آنچه اندر وهم ناید آن شوم\nآب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و چون او شود\n۱ـ مسئله ارتقا ئیکه بذریعه محنت و مجاهده حاصل میشود نزد صوفیه مسلم است ـ مولانا ی روم\nدرینجا آنرا تشریح داده اند، ازین ارتقا ئیکه نظریه دارون است مختلف است آن کُفری است معقول بمشاهده\nثابت ـ و این نظریه ایست خیالی و موهوم غیر ثابت (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 205, "text": "۱۹۴\nاختلاف حال\nدر کلام صوفیه اکثر تناقض دیده میشود مثلاً گاهی میگویند که ما را حقیقتی را\nنیست و نیز کسی این راه را هم یافته هم نمیتواند\nمردم در انتظار و درین پرده راه نیست  یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد\nگاهی دعوی میکنند که حقیقت کما حقه معلوم است\nع_ ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست\nلیکن در اصل این تناقض نیست. تمام انسانها احوال مختلفه دارند،\nگاهی بیک چیز گرویده میشوند و گاهی از ان بیزار، وقتی مشتاق صحبت احباب\nو وقتی آرزومندند که کسی بدور شان هم نگردد، بهمین قسم بر سالک\nدر عالم حال کیفیتهای مختلف طاری میشوند، در هر حال چیزیکه پیش میآید\nهمان از زبان صوفی می برآید و ازین جهت ظاهراً در کلام تناقض است ولیکن\nدر واقع هیچ اختلاف نسبت که هر دو سخن بیک حالت تعلق ندارند\nو نیز چونکه طبیعت انسانی جدت پسند واقع شده لهذا عارف هم بیک\nحالت خاص قانع نمیشود، در تصوّف مقام بسط حال نهایت پر لطف است\nدرین حال عارف در نشه سرور و خوشی مسرت میگردد ولی او ازین"}
{"book": "adl0937", "page": 206, "text": "۱۹۹\nحالت هم زود سیر میگردد، چنانچه مولنای روم میفرماید \nیک جهان تنگدل و ما ز فراخی نشاط یک نفس عاشق آنیم که دلتنگ شویم\nعارف همیشه آرزومند ترقی میباشد و هر حالت موجوده خویش را\nقید خانه تصور مینماید - مولنای روم میفرماید\nای برگ قوت یافتی تا شاخ را بشکافتی چون هستی از زندان بگو تا من بین حپس انگشتم\nدر اصل ماده برگ و شاخ مخفی میباشد این است که شاعر به برگ خطاب\nکرده میگوید\n\nذکر و تسبیح\nذکر و تسبیح ارباب ظاهر و اصحاب زهد این است که نام پاک\nخدا را از زبان با بار تکرار نمایند، ازین سبب تسبیح صد دانه و هزار دانه\nرواج یافته که هر قدر تعداد ذکر زیاده شود بران ثواب هم بسیار می آید\nلیکن ارباب حال این را ذکر نمیگویند نزدشان اگر هزار ها لک ها بار\nلفظ الله الله گفته شود سود ی نمی بخشد چنانچه به تکرار نمودن لفظ حلوا\nزبان و کام شیرین نمیشود نزد شان ذکر این است که در هر دل انسان\nتصور ذات و صفات مستولی گردد، درینحالت هر لفظیکه از زبان"}
{"book": "adl0937", "page": 207, "text": "۲۰۰\nبرآمد همه ذکر ست \nهر چیز که گوید آدمی تسبیح ست گر بشناسد بواجبی سبحارا\nفرق تصوف وفلسفه وزهد\nتصوف دارای اموری ست که در آنجا بظاهر حدود فلسفه وزهد متصل گشته ظاهربین را مشتبه میسازد.\nلیکن این خطای سخت است بلکه فلسفه و تصوف فرقی دارد که در بین علم و عمل هم همین فرق است یعنی فلسفی میداند و صوفی می بیند ـ ارسطو بدلایل ثابت میکند که راستی بسیار فضیلت دارد لیکن بعض وقت خود دروغ را استعمال میکند لیکن از زبان صوفی بدون قصد هم همیشه راست جاری میباشد فلسفی بدلیل میداند که شکر شیرین ست لیکن صوفی آنرا اول می چشد و باز میگوید\nزهد و تصوف بسیار همرنگ اند لیکن باعتبار حقیقت فاصله هزارها گروه در بین دارند، لاریب یک زاهد عبادت گذار نیز مانند یک صوفی زهد و عبادت دارد، زاهد هم از دنیا بی تعلق بوده ، هم شب بیدار میباشد و از گناه اجتناب میکند و از خوف خدا میلرزد ـ لیکن در زاهد وصوفی"}
{"book": "adl0937", "page": 208, "text": "٢٠١\n\nفرق خدمتگار و عاشق است\nخدمتگار کار های آقا را انجام میدهد، از ان میترسد، و برایش\nتحمل مشقتها میکند بجز از آقای خویش پیش دیگران دست سوال\nدراز نمی نماید لیکن اینهمه کارهایش صرف اینقدر غرض دارند که آقایش\nراضی باشد و در مشاهره اش اضافه کرده و بخشش و انعام برایش بدهد و هکر\nو عابد، همین حسیات را دارند ایشان عبادت میکنند که در روز قیامت\nبهشت بیابند حور و غلمان نهرهای شیر و شهد بدست بیارند\nو اگر خدا ناراض شد به دوزخ میروند که در انجا برای خوردن بخون چرک\nزخمها است و برای نیش زدن کژدم ها و مارها -\nاین خلق که عقل را چو خود ناخلف است بی خوف و رجا در نار و جنت تلف است\nچون خمر گه براه راست آرند اورا خوف چوب است یارجای علف است\nلیکن تقوی و عبادت صوفی با مید و هم تعلق ندارد او نه امید\nانعام می پرد و نه خوف عقاب می خورد، نه هوس نیکنامی دند پروای\nبدنامی دارد، بلی! اوسختی ها را میکشد مصائب را تحمل میکند شبها بیداری\nبسر می برد، لیکن این همه کار ها را بتقاضای عشق و محبت میکند، چون"}
{"book": "adl0937", "page": 209, "text": "۲۰۲\nاین افعال با د سرور و شادمانی و لذت و کیفیت می بخشند از و\nبلا قصد خود بخود سر می زند روزه ها میگیر د مطلب اینکه پروای خورد نوش\nندارد- احرام می بند د یعنی بلباس غرض ندارد زکواة ادا میکند که\nبمال و دولت مائل نیست. نماز میخواند یعنی در خیال و یاد معشوق حقیقی مستغرق\nاست.\nبهر یزدان می زیدنی بهر گنج بهر یزدان می مرد نه خوف رنج\nترک کفرش هم برای حق بود نه زبیم آنکه در آتش شود\nروح و روحانیات\nزبان تصوف از همه زیاد بلفظ روح آشنا ست در باره روح\nاز قدیم اختلاف می آید طائفه بالكل منكرش میباشد و کسانیکه معترف\nوجودش هستند در ماهیت آن اختلاف بسیار دارند تفصیلش این است\nمتکلمین میگویند که روح از ترکیب عنصری بوجود می آید و وقت\nمرگ یک جاندار روح هم راه عدم می پیماید و چون در روز قیامت جسم\nدوباره پیدا میشود بهمراه آن روح هم بعرصه وجود دوباره قدم می نهد\nحکمای اسلام میگویند که: روح بهمراه جسم پیدا میشود و باز فنا نمیشود"}
{"book": "adl0937", "page": 210, "text": "٢٠٣\n\nحکماے اشراقین و غیره میگویند که: ازلی و ابدی است —\nنزد حضرات صوفیه روح یک چیزی ازلی و ابدی است وجوهری\nواحد و بسیط — تعددش در افراد انسانی بدین می ماند که نور آفتاب\n(که بسیط و واحد است) بر همه عالم یکسان پرتو افگن است ولی بوجه اختلاف\nاحوال اشیا کیفیتش مختلف و صورتهایش گوناگون می شوند —\nحضرات صوفیه بکشف و مشاهده، اثبات و بیان حقیقت روح را\nمیفرمایند — این مسئله هر قدر که لباس الفاظ را قبول کند ما آنرا زیر\nواقعات ذیل می نویسیم\n۱ — بدیهی است که در هر چیز عالم بهمراه ماده اش یک چیز دیگر هم\nمشاهده میشود که آن روح آن میباشد مثلاً در گل بو، در جسم حرکت،\nدر ستاره ها نور، در هوا تموج، در آب روانی، وغیره غیره —\nباید که تصویر ابتداے روح را بدینطریق ذهن نشین کنیم که\nهمه اشیای لطیفه مذکوره روح هستند برای اشیای کثیفه خود\nو چیزیکه در انواع جاندار به جان یاد میشو آن هم مطابق این تعبیر روح هر جاندار\nاست ولیکن روح حیوانی —"}
{"book": "adl0937", "page": 211, "text": "٢٠٤\nاسحاصل در جسم حیوانات این روح است و به سبب همین روح\nدر جسم نقل و حرکت و احساس و ادراک پیدا است لیکن این روح هم\nاصلی نیست بلکه روح حقیقی غیر ازین است و آن جوهر لسیت لطیف و\nروح حیوانی بهمراه ان علاقه خاص دارد\nحضرت مولانای روم در میان روح حیوانی و روح حقیقی بدین طریقه\nتفریق میفرمایند\nغیر فهم و جان که در گاو خر است آدمی را عقل و جان دیگر است\nآنچنانکه پر تو جان بر تن است پرتو جانانه، بر جان من است\nمطلب شعر دوم این است که روح اصلی با روح حیوانی آن نسبت بر دارد\nکه روح حیوانی با تن خاکی\nحد سمت یک دو کف خود بیش نیست جان تو تا آسمان جولان کنی است\nباز نامه روح حیوانی است این بیشتر رو ! روح انسانی است این\nدرین دو شعر ، اولاً فرق جسمم و روح را میگوید که مقدار جسم بسیار\nقلیل (یک دو کف) است و وسعت رص روح تا آسمان است و بعد\nاست\nازان میگوید که این قوت روح حیوانی است روح اصلی ازینهم بلند پروازتر"}
{"book": "adl0937", "page": 212, "text": "٢٠٥\n\n٢- روح یک جوهر واحد بسیط است و در افراد انسانی تکثر آن مثل\nنور آفتاب است که یک چیز بسیط بر همه عالم محیط است لیکن چون در آئینه و\nدر آب و در ذره و در روزن جدا جدا بنظر آمده ازین است که وجود واحدش\nهزار شده است\nهمچو آن یک نور خورشید سما صد بود نسبت بصحن خانه‌ها\nیعنی نور آفتاب یک است که در امکنه مختلفه متعدده دیده میشود اگر خانه‌ها را\nویران کنیم یک نور بنظر خواهد آمد روح هم همین حال دارد یعنی تعددش بواسطه\nتعدد اجسام است (اگر دیوارهای اجسام از میان گم شوند وحدت روحی\nجلوه میکند)\n٣- اصل مرکز روح عالم قدس است، انسان چون می‌میرد و روحش\nبطرف عالم قدس پرواز میکند این مسئله را خواجه فریدالدین عطار باستاد\nخوب ادا کرده:\nاز موت معماست چند پرسی از من خورشید به روزنی در افتاد و تبجد\nانسان عالم اکبر است\nحضرات صوفیه انسانرا باعتبار حقیقت روح که بیان شد عالم اکبر"}
{"book": "adl0937", "page": 213, "text": "می نامند ترتیب همهٔ عالم موجودات که قرار داده اند بقرار ذیل است:\nجماد نبات حیوان انسان بر این آن اهل مذهب و بعض حکما درجهٔ\nپنجم یعنی مجردات فرشته و غیره را هم قایم میکنند اسم اصل عالم\nاست برای مجموعهٔ موجودات مذکوره.\nحضرات صوفیه میگویند که در انسان جماد هم هست نبات هم وحیوان هم\nوانسان هم و نیز فرشته هم و چون بجز انسان مخلوقی نیست که مجموعهٔ همه مراتب\nمخلوقات باشد لہذا این عالم از همه کلان تر (عالم اکبر) شد ء\nاین مسئلهٔ مهم تصوف که در برای انسان ضرورت تحصیل علوم\nو فنون خارجی و مشاهده و تحقیقات عالم نیست بلکه خود انسان مظهر تمام عالم\nو صانع است اگر او خود را دانست بهمه واقف میشود بر مسلمات مذکوره\nمبنی است سه\nراز دو جهان و مرده و زنده آن از خود بشنو که ترجمانی همه را\n\nا نزد صوفیه وجود کائنات بطور عروض است یعنی صفات اصلیهٔ ذاتیه (وجود۔ حیوۃ۔ علم۔ کلام۔\nربوبیت حکومت و غیره غیره) حضرت حق بر ذوات کائنات جلوه انداخته و ذات کائنات حسب قابلیت\nهای گوناگون خود از کمالات حق مستفید شده اند، مثل آفتاب که صفات نور و حرارتش را بی دریغ فیض خویش را عام دارد\nو از ماهتاب تا ذرهٔ در عالی و زاب نج تا مشیته اقتب حسب قابلیتهای متنوع خود از ان مستفید میگردند. بقرار معقول\nو منقول انسان در همه کائنات قابلیت اخذ نمودن کمالات خالق زیاده تر داشت که از ان عالم اکبر نامیده شده\nاز همین است خلق الله آدم علی صورتها القصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 214, "text": "۲۰۷\n\nما پر تو نور پادشاه از لیم ٭ فرزند نه ایم آدم و حوا را\nنزد حضرات صوفیه چیزی از انسان بزرگتر نیست آن خلاصه کائنات\nو مظهر خداست. آن طلسم شان الهی ست، آن میتواند که در یک آن\nسیر عرش برین کرده واپس هم بیاید، آفتاب و ماهتاب و دوزخ و جنت همه پایگاه اوست\nاین نه خلعت که نه فلک می نامند ٭ که راست شوی یکی به بالای تو نیست\nتا ترا پرده تو ساخته اند ٭ عالم از کرده تو ساخته اند ٭\nهر چه در آسمان گردان ست ٭ در تو چیزی مقابل آن است\nنسخه عالم کبیر توئی ٭ گر چه در آب و گل صغیر توئی\nوحدت از مطلعت هویدا شد ٭ در تو گم گشت از تو پیدا شد\nبسیار اسرار از گفتن نیستند\nبسیار مسائل شریعت و طریقت اند که تحمل تشریح ندارند ورنه\nعوام چه که خواص هم منکر آن مسئله میگردند\nمثلاً جبر و قدر یک مسئله مهم شریعت است در قرآن مجید بسیار\nآیتها متعلق این مسئله نازل شده اند لیکن هر دو پهلوهایش خطرناک اند\n\n۱ مؤلف اقرار میکند که تشریح بعض مسائل شریعت و طریقت موجب فتنه و ممنوع شریعت و مانند\nافشا راز یکدیگر است. لیکن خود در باب مسئله جبر و قدر به این جرم شده ما نمی دانیم که بکدام امید؟ (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 215, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 216, "text": "سرکار\n۸۰ [ILL]"}
{"book": "adl0937", "page": 217, "text": "۲۰۸\n\nاگر تسلیم شود که انسان هیچ اختیار ندارد چیزیکه میشود همه بحکم خدا میشود ازین\nهمه سلسلۀ شریعت بیکار میگردد؟ چرا؟ وقتیکه بدست انسان اختیار بالکلى\nنیست پس آنرا تکلیف دادن چسان ممکن است؟ و نیز اندرین صورت عذاب\nو ثواب هم بیکار است. و اگر تسلیم شود که انسان مختار است که هر چه بخواهد\nازین اعتراض وارد میشود که خدایتعالی انسانرا چرا به گناه قدرت داد که آن\nمرتکب بدیها میشد.\nدر قرآن مجید آیت های هر دو قسم موجود اند و بظاهر در میان شان تناقض\nمعلوم میشد.\nازین قبیل دیگر بسیار مسائل اند که اگر آنرا شگافته بگوئیم فوراً صدها\nمشکلات رو می نمایند\nاین چنین مسائل را چون حضرات صوفیه راز می نامند بنابرین در آن\nگفتگو را اجازه نمی دهند .\n۱ حضرات صوفیه راز برای احوالی و کیفیات و مشاهدات می نامند که در سلوک پیش می آیند\nمسائل دشوار شرعی اموری هستند که بآن علمای ظاهری تعلق دارند نه صوفیه درین آیه های\nکلام الله در باب مسئله جبر و قدر از خصوصیات مؤلف است حضرات صوفیه بان\nعلاقمند نیستند؟ بر مسئله هذا بحث مناسب موقع نیست ( انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 218, "text": "۲۰۹\nحقائق ماسی نیک و بد به شیر خفته مینماید که عالم را زند بر هم چو دستی بزنبی برآ\nعارفین کاملین باین اسرار مطلع میباشند مگر اظهار آنرا خلاف\nمصلحت میدانند خواجه حافظ میگوید :\nمصلحت نیست که از پرده برون افتد را ورنه در مجلس رندان خبری نیست که\nو علمای ظواهر از حقیقت این مسائل بالكل بی خبر میباشند چنانچه خواجه حا فظ\nدر انداز رندانه میگوید :\nسر خدا که عارف و سالک بکس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید\nاسرار عالم کائنات معلوم شده نمی تواند\nفلسفی دعوی میکند که من میتوانم مصلحت و غرض هر چیز را بمردم\nنشان میدهم، لیکن نزد ارباب حال این امور اسرار از لی هستند که علم\nآن از حد امکان بیرون است - همه شعرای صوفی این دعوی را که اسرار\nمعلوم نمی شوند به اندازه های مختلف و به آهنگ های خیلی بلند\nادا کرده اند :\nبرو ای زاهد خود بین که زچشم من و تو راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود\nاسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه توخوانی و نه من"}
{"book": "adl0937", "page": 219, "text": "۲۱۰\nهست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من\nراز درون پرده چه داند فلک خموش ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست\nرسوم و قیود و بت پرستی\nمدرکات انسانی اکثراً از حواس ماخوذ اند، بدینوجه او هیچ کاریرا بغیر امداد محسوسات کرده نمیتواند اگرچه همه مذاهب خداوند عالم را بیچون و چگونه تسلیم نموده اند ولی در همه مذاهب بت پرستی و یا شائبه آن موجود است بهیچ مذهب نیست که از اسلام زیاده تعلیم تنزیه داده باشد اسلام خدای قدوس را از زمان و مکان ـ فوق و تحت ـ سمت و جهت الحاصل از هر آلایش منزه گفت لیکن تمام اهل اسلام به نسبت عرش و کرسی اعتقادیکه دارند و بخیالیکه طواف خانه کعبه را میکنند از اثر بت پرستی خالی نیست حتی که در میان مسلمانان یک فرقه خاص بوجود آمده که قائل بجسمانیت خدا میباشند و نیز محدثین برای خدا بجلوس عرش و وجه و ید تسلیم میکنند لیکن صرف اینقدر میگویند که رو و دست خدا بر وی و دست ما\nنه در اسلام پاک شایبه اثر بت پرستی درجه فهم و تعلق مؤلف را که بعلوم اسلامیه داشت عیان میکند و عیان را چه بیان و نیز خیالات بعضی نادانان را باسلام نسبت دادن حکم عام کردن که در همه مذاهب بت پرستی یا شائبه آن موجود است از عقائد فاسده مؤلف است نعوذ باالله منها (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 220, "text": "۲۱۱\n\nمانند نیستند لیکن تصوف سراپا تنزیه ست، حضرات صوفیه اگرچه «همه\nاوست» قائل هستند لیکن طالب شاهد حقیقی اند که از تعین و تشخص بلکه\nاز قید اطلاق هم آزاد ست صوفی منکر حرم و کعبه نیست لیکن او میدا\n\nکه این منزل پس ماندگان راه ست .\nکعبه را ویران مکن آری که انجا نفسی    که گهی پس ماندگان راه منزل میکنند\nحرم و کعبه را یک عابد بهنگامیکه می بیند صوفی بآن نگاه نمی بیند بنابرین\nمیگوید .\nجلوه بر من مفروش ای ملک الحاج    خانه می بینی و من خانه خدا می بینیم\nساکن کعبه کجا دولت دیدار کجا    اینقدر هست که در سایه دیوار کی ست\n\nرضا بالقضا\nاین مقام یک اثر مقام عشق ست یعنی چون نشه عشق شاه حقیقی\n\n۱ علمای محدثین را در عقیده عدم تنزیه همرنگ عوام کالانعام گفتن از اعتقادات باطله مولف ست، محدثین رحمهم الله\nراه وسط که خالی از افراط و تفریط و موافق بالضطیه صولیه اسلامیه است گرفته اند- اقرار جلوس- قدم- ید- وجه و غیره بوجه این ست\nکه این اوصاف در کتاب و سنت وارد شده اند و تصریح این امر که این اوصاف شل افعال و اعضای مخلوق نیست این ست که نصوصی\nیقنیه که در باب تنزیه حق آمده اند و الله از دست نروند- اینقدر سعی صاف و جامع در ید کاساختن از عجائبات ست و عجب تر\nاینکه مؤلف در (همه اوست) که هیچ نص یقینی موید آن نیست شائبه عدم تنزیه نمی بیند دازان تیر میشود لاحول ولا\nقوة الا بالله العلی العظیم . (انصاری)\n\n۲ بحرم وکعبه عابد وصوفی یک عقیده دارند اما صوفی در کعبه بنسبت عابد عام زیاده انوار تجلایت مشاهده میکند در با این امر طور بعابد اقدی\nالمجاهل این نیست که عابد کعبه را معبود میشناسد و صوفی خدا را بلکه سجود در نظر هر دو خداست که کعبه متجلی کامه او (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 221, "text": "۲۱۲\nعارف راحی بردا و را احساس مصائب و آلام دنیا باقی نمی ماند بلکه این\nحوادث در نظرش بصورت ادائی و کرشمه ها ی محبوب اصلی جلوه\nمی نمایند زهر را او تریاق می بیند، حضرت بهلول از درویشی پرسید که «چسان\nمیگذرد؟» درویش جواب داد که «همه عالم باشاره ما روان است »\nبهلول تفصیل این اجمال را خواست درویش گفت :\nاین قدر بشنو که چون کل کار می نگردد جز به امر کردگار\nچون رضای حق رضای بنده شد حکم او را بنده خواهنده شد\nیعنی من آرزو، رغبت و رضای خویش را در رضای الهی فنا کردم\nبدین سبب من محسوس میکنم که چیزیکه در میان زمین و آسمان میشود همه موا\nفق مرضی و رغبت من میشود پس من آنم که\nسیل جویها بر مراد او روند اختران زان سان که خواهد بشنوند\nبی رضای او نیفتد هیچ برگ بی قضای او نیاید هیچ مرگ\nبی مراد او نه جنبد هیچ رگ در جهان ز اوج ثریا تا سمک\nحقیقت خدا معلوم نیست\nمتکلم و فلسفی هر دو دعوی دانستن ذات و صفات دارند لیکن یزدان\nله دعوی دانستن ذات و صفات باری را به متکلمین نسبت نمودن و همرنگ فلاسفه او شانرا بقید شرح در صفحه آینده"}
{"book": "adl0937", "page": 222, "text": "۲۱۳\n\nخداذاتی است که دست ادراک ناقص ما بدامانش نمی رسد چیزیکه از عقل\nو فهم و تصوّر و خیال بالاتر است خدا همان است-\nاین مضمون را اوحدی باسلوب خیلی خوب ادا نموده\nچون عقل و خیال و و هم فانی گشتند بنگر که چه باقی است هم او دلدار است\nواقعات عالم غیب\nارباب ظاهر خیال دارند که وقعات عالم غیب در پیرایه که بیان\nشده اند بهمان طریقه واقع میشوند مثلاً خدای تعالی در روز قیامت بر عرش\nجلوه افروز میشود و ملائک پایه های تخت را گرفته ایستاده خواهند شد ، میزان\nاعمال قائم کرده در ان افعال مردم را وزن میکند، این بیانی است که ارباب\nروایت انرا مرتبه واقعات اصلیه میدهند- اشاعره تاویل این الفاظ\nمیکنند که ازین جسمانیت خدا لازم می آید و جسم حادث و فانیست.\nاین است که معنی استوای عرش را به اقتدار و قدرت تاویل میکنند\n\nبقیه صفحه گذشته) تسلیم کردن جنایت عظیمیست متکلمین در مسئله ذات و صفات به عارفین قدم بقدم هستند\nفرق این است که متکلم آنرا بواسطه تصریحات کتاب و سنت میدانند که نمیداند و عارف درین راه\nدم از مشاهده و کشف هم میزنند (انصاری)\n١ تاویل اشاعره برای عوام است که عقائد شان خراب نشوند ، ورنه محققین میدانند که عقیده شان هم موافق تاویل نیست\nبلکه چنین نصوص را متشابه دانسته علم کیفیت آنرا بخدای علیم میسپارند (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 223, "text": "٢١٤\nلیکن باقی واقعات را اشاعره نیز حقیقت تسلیم کرده از تاویل صرف نظر\nمی نمایند\nلیکن نزد صوفیه تمام واقعات عالم غیب از فهم و خیال بیرون اند\nلیکن چون پرواز عقل ما در قید خانه عالم محسوسات محبوس است و عالم غیب\nاز حس بالاتر پس ضرور شد که واقعات مذکور نیز در پیرایه محسوسات گفته\nاید مولانای روم این مضمون را بیک تشبیه خوب ادا کرده اند که درقاعده\nاست بچه با مادر زبان شان تعلیم میدهند ۵\nچونکه با اطفال کارت افتاد هم زبان کودکان باید کشاد\nکم نگردد فضل استاد ازعلو گردا الف چیزی ندارد در گفت او\nسحابی میگوید ـ\nگرزانکه پدر زبان کودک گوید عاقل داند که آن پدرکودک نیست\nابلیس و شیطان\nنزد صوفیه انسان عالم اکبر است و فرشته وشیطان نام است برای دو قوتهای خیروشر ان\nله مؤلف اکثر تشبها شوره بعقیده صوفیه قرار داده عقیده عوام را مذهب میسازد ـ فرشته وشیطان در انواع\nمستقل مخلوق اند و مثل انسان وجود خارجی دارند، در انسان دو قوت ها که یکی از شیطان متاثر میشود و دیگر از فرشته\nمی برد از و چیز های جدا استند ـ این قوتها راست بطان و فرشته نامیدن مخالف عقیده اسلام پاک است\nکه صوفیه از ان بری استند (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 224, "text": "۲۱۰\nع - در تو یک یک آرزو ابلیس تست\nاین مسئله را مولانا عبد العلی بحر العلوم در شرح مثنوی شرح داده\n(دوما اثر اور سوانح مولنای روم نقل کرده ایم شعرای صوفی این خیال را بطریقه\nهای لطیف گوناگون ادا کرده اند - خواجه عطار در یک حکایت فرضی\nمیگوید که شخصی بخدمت درویشی حاضر آمده در شکایت باز نمود که از ابلیس\nبسیار به تنگ آمده ام چه علاج کنم ؟ درویش بجواب گفت : مدتی نگذشته\nکه ابلیس پیش من از تو شکوه میکرد که من از دست او در مانده و عاجز مانده\nام او به مقبوضات من دست درازی نموده مرا از ان بی دخل و خارج کرده\nمیرود\nعاقلی شد پیش آن صاحب حله   کرد از ابلیس بسیاری گله\nمرد گفتش کای جوان مرد عزیز   آمده بد پیش ازین ابلیس نیز\nخسته بود از تو هم آزرده بود   خاک از ظلم تو بر سر کرده بود\nتو بگو او را که عزم راه کن   دست از اقطاع من کوتاه کن\nله دلیلی نیست که این حکایت را بگفته مؤلف فرضی قبول کنیم - کشف اولیا با یکی از بصفات و جمیع\nمکنونات میرسد پس آیا ممکن نیست که عارفی مشاهده و مکالمه با شیطان کرده باشد ؟ دیدن و\nگفتگو نمودن شیطان با خاتم الانبيا عليه السلام وصحابه را در خبر امده است (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 225, "text": "٢١٦\nوحدت فی الکثرت\nچون کار اصلی حضرات صوفیه مراقبه و مجاهده است بنا برین در\nابتدا عزلت و گوشه نشینی را اختیار می نمایند تا در سلسله خیال شان\nخللی راه نیابد. لیکن وقتیکه عارف ترقی زیاد میکند و مراقبه اش راسخ میگردد\nهیچ شی در یکجهتی و اطمینان او خلل انداخته نمیتواند- همه علائق از زن و فرزند\nمال و عیال، با او هم آغوش میباشند. لیکن عارف بهمراه شان قطعاً\nوابستگی داشته نمی باشد، مردم پیش روی او سخنان و دستانها\nهر رقم بیان میکنند لیکن او هیچ خبر نمی شود- این حالت را وحدت\nفی الکثرة میگویند-\nصوفی تشریح این مقام را چنین مینماید:\nگر خلق آینه، عزلتی لازم نیست\nاز کور چه احتیاج پنهان شدن است\nیعنی چون عوام واقف اسرار نیند وجود عدم شان برابر است\nپس به گرد شدن شان بهر عارف اثری که از ان عزلت لازم گردد نمی\nافتد، و از کور ستر چه لازم ؟"}
{"book": "adl0937", "page": 226, "text": "۲۱۷\n\nشاعری اخلاقی\n\nشاعری اخلاقی چند حیثیتهای قابل بحث دار\n\n۱- ابتدا و نشو و نما،\n۲- وسعت،\n۳- معیار کمال\nآغاز و نشو و نما\n\nاگرچه کلام شعرا، از ابتدا جسته جسته عنوانهای اخلاقی را\nبطریق پند موعظت در بر کرده است ولی بنیاد مستقل ادب اخلاقی را\nبدائعى بلخى نهاد مسمى بدائعى محمد ابن محمود بلخی است و در عهد سلطان محمود بود\nنوشیروان خیالات خویش را متعلق اخلاقیات تدوین کرده بود که به اسم\nپند نامه معروف است و بهترین یادگار علم ادب فارسی بشمار\nمیرود - بدائعی آنرا لباس نظم پوشانید ، این نظم امروز نایاب است\nصاحب مجمع الفصحی آنرا بهم رسانیده چند اشعارش بطور انتخاب\nدر کتاب خود نقل نموده است شاعری اخلاقی بعد از آن بیاری اسباب"}
{"book": "adl0937", "page": 227, "text": "۲۱۰\n\nمختلفه روز بروز ترقی نمود\n۱_ تصوف با اخلاق تعلق عمیق دارد بدین وجه یک حصه بزرگ\nشاعری صوفیانه در قسمت شاعری اخلاقی رفت\n۲_ اکابر شعرا (مثلاً سنائی نظامی سعدی) محض شاعر نبودند\nبلکه صوفی و عارف هم بودند بدین سبب خالی بودن شاعری شان از\nاخلاق ممکن نبود\nاین اسباب را برای شاعری اخلاقی ذخیره بی پایانی که فراهم\nکرده اند تصور باید کرد که نظامی یک مثنوی (مخزن اسرار نام) را در\nتصوف و اخلاق نوشته بود در تتبع آن مثنویهای بی حسابی\nنوشته شدند که در ان بیشتر مسائل اخلاق اند - از انجمله تفصیل\nبعض مثنویها این است ."}
{"book": "adl0937", "page": 228, "text": "۲۱۹\nاسم مثنوی نام مصنف اسم مثنوی نام مصنف\nمطلع الانوار حضرت امیر حسن دهلوی فتوح الحرمین محیی\nروضة الانوار خواجوی کرمانی مظهر اثار امیر ہاشمی کرمانی\nمونس الابرار فقیہ کرمانی گوہر شہوار عبدی خیابدی\nگلشن ابرار محمد کاتبی مشہد انوار غزالی مشهدی\nتحفة الاحرار جامی مجمع الابکار عرفی شیرازی\nمنظر الابصار قاضی سنجانی زبدة الافكار مکمکہ ادوار نیکی اصفهانی\nمثنوی زاہد مظہر اسرار حکیم ابو الفتح دوائی\nمثنوی میر معصوم خان نامی خلد برین وحشی کرمانی\nمثنوی مولانا احمد علی نشائی مثنوی حکیم حاذق گیلانی\nتحفه میمونه محمد حسن دهلوی ناز و نیاز سنجانی کیانی\nمثنوی شانی تکلو مثنوی ابراہیم ادہم صفوی\nدیده بیدار حکیم شفائی اصفہانی مثنوی محمد تقی"}
{"book": "adl0937", "page": 229, "text": "۲۳۰\n\nاسم مصنف نام مصنف اسم مصنف نام مصنف\nمراة الصفات غزالی مشهدی مثنوی فدائی بیگ\nنقش بدیع ایضاً مثنوی مولانا غیاث سبزوار\nقدرت آثار ایضاً مظهر انوار ہاشمی بخاری\nمنظور انظار دعائی مروی مثنوی صفا محمد باقر نائینی\nمثنوی نوید شیرازی مثنوی ملا محبی\nمشاہد داعی شیرازی مثنوی ملا محمد شریف\nزبدہ الاشعار قاسمی گونا بادی\nمثنوی قاسم کاہی دولت بیدار ملا شیدا\nمہر و وفا سالم محمد بیگ مثنوی شیخ بہاء الدین آملی\nحسن گلوسوز زلالی خوانساری مثنوی فصیحی ہروی\nمثنوی باقر خرده فروش کاشانی\n// حاجی محمد جان قدسی مطلع الانوار باقر داماد\n// علی قلی سلیم"}
{"book": "adl0937", "page": 230, "text": "۲۲۱\n\nاسم مثنوی نام مصنف اسم مثنوی نام مصنف\nمثنوی جلال اسیر مثنوی اشرف ماژندارانی\nمثنوی میر یحیی کاشی\nمطمح انظار علی حزین\nمثنوی میرزا علاءالدین محمد مثنوی صادق تفرشی\nمثنوی طاہر وحید\nمثنوی والہی قمی\nمثنوی درویش حسن والہ ہروی\nمثنوی سنجر کاشی\n\nبر فلسفه و اخلاق شعرای ایران عموماً اعتراض وارد میشود که از ان سجا\nترقی بطرف پستی و بی قاعدگی تنزل میشود - مسائلی که بتکرار زیاد و پیرایهای\nمختلف ادا کرده شده اند (یعنی - ترک دنیا - قناعت - توکل - تواضع\nخاکساری - عقه - حلم - جود و سخا -) در میان آنها بعضی اخلاق مولد"}
{"book": "adl0937", "page": 231, "text": "۲۲۲\nپست همتی نیز هستند و بعضی از اعتدال متجاوز و برخی مخالف باصول\nتمدن میباشند و احتمال میرود اثر همین تعلیم است که در ممالک عجم\nو آسیا هیچ خیال ازادی و حریت پیدا نیست.\nما ازین انکار نداریم که در عهدهای سابق معیار تعلیم اخلاقی چندان\nبلند نبود و هم در حکومتهای شخصی ازین زیاده بلند شدنش\nممکن هم نبود. لیکن درین اعتراض یک غلط فهمی فاحش نیز است که:\nامروز مجموعه اخلاقیاتی که ما بدست داریم بموقعیت استعمال آن\nمردم واقفیت ندارند که کدام چیز برای کدام موقع و محل است. شک نیست\nکه تعلیم حلم و تواضع در عوام ضعف و افسردگی تولید میکند لیکن بدقت\nمطالعه کنید! که سلاطین خود سر و امرای مستبد آسیا که پیکر مجسم جبروت\nو اقتدار غرور و تکبر و نخوت و جاه میبودند و ازین واسطه بخدمت شان هیچکس\nیارای دم زدن نداشت. برای چنین هستی ها کدام تعلیم از انکسار\nو تواضع و حلم بهتر شده میتوانست. واعظان اخلاقی ما بخوبی میدانند\nکه مخاطبین این اوصاف اخلاقیہ صرف امرا هستند نه غربا.\nله در زمان مادی که اخلاق عموماً زیر خاکستر رجحانات مادی معدوم و متواری هستند این دعوی مؤلف\nبی موسم و عاری از حقیقت است (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 232, "text": "۲۲۳\n\nتواضع زگردن فرازان نکوست گدا گر تواضع کند خوی اوست\nکدام نصیحت است که برای سلاطین جبار (( که از حرکات شان\nهویدا میشود که نزدشان زندگانی و حکومت شان ابدی است)) ازین\nوعظ مفید تر باشد\n\nمکن تکیه بر عمر ناپایدار مباش ایمن از بازی روزگار\nشنیدم که جمشید فرخ سرشت به سرچشمه بر به سنگی نوشت\nبرین چشمه چون ما بسی دم زدند برفتند چون چشم بر هم زدند\n\nدر دیاری که کسب معاش و تحصیل عزت و جاه - دولت و اقتدار\nبغیر خوشامدو دربار داری و سازشها ممکن نباشد بهترین تعلیم های اخلاقی\nقناعت، گوشه گیری - و کم طلبی است،\nحالا تیکه دران عصر بوده اند اگر امروز هم باشند لاریب حکمای\nیوروپ هم همان تعلیمی را که قدمای چند صد سال اول داده اند\nتجویز خواهند کرد -\nاکنون ما بعد از ذهن نشین نمودن نکته مذکور بر تعلیم اخلاقی\nتبصره می نمائیم -"}
{"book": "adl0937", "page": 233, "text": "٢٢٤\n\nتعلیم آزادی\n\nتمام تعلیم و تربیت های ارفع، و همه اخلاق بلند برین\nامر موقوف هستند که انسان حس داشته باشد که او در همه افعال\nو اقوال خود آزاد و مختار است لیکن هر شخص در حکومتهای شخصی می بیند که همه\nاقتدار بدست پادشاه است و خودش هیچ اختیار ندارد بدینوجه همه جذبات\nصحیح انسان راه عدم میگیرند _ در بخالت شما راست گفتاری میخواهید\nلیکن قدرت نمی یابید آنرا بظهور آرید که مبادا حاکم وقت از ان بد ببرد\nشما زبانی دارید که یک گروه را بوعظ و نصیحت بخود مسخر سازید لیکن امکان\nآن نیست چه احتمال بد گمانیست که شاید شما بر علیه حکومت اراده سازش\nیا بغاوت داشته باشید\n\nبدینوجه اولین فریضه ماست که زور جباری حکومت را بکاهیم\nدرین فریضه ایران ممنون شعرای خود است (که از همه بیشتر این\nفرض را ادا نمودند) این زمانی بود که در ایران بلکه در کل آسیا از هر درد\nدیوار صدای حکومت پرستی بلند بوده _ عقائد ذیل رنگ مذهبی را"}
{"book": "adl0937", "page": 234, "text": "۲۲۰\nاختیار نموده بودند\n« السلطان ظل الله ـ من اكرمه اكرمه الله ـ ومن اهانه اهانه الله ــ\nيعنی پادشاه سایه خداست ـ کسیکه اکرامش نمود خدا تعالی عرشرا\nبلند می نماید و کسیکه او را توهین کرد خدایتعالی او را ذلیل میکند » و این\nصدا را بصورت اوامر مذهبی بروز جمعه در خطبه ها بگوش کرور ها مردم\nمیرسانیدند ــ در انوقت بمقابله این اعلانات صدا را بلند کردن سهل\nنبود لیکن دلاوری شیخ سعدی قابل تمجید ست که پادشاه خود را\nبدین الفاظ خطاب میکند ــ\n۵۱ علامه مؤلف درین عبارت (۲) دعوی میکند اول اینکه السلطان ظل الله الخ اوامر اسلامی نیست بلکه\nلیکن ..... حریفان با و رنگ مذهبی دادند ـ دوم اینکه سعدی و غیره شعرای ایران بمقابله ناطق کوشی مذکو رجهاد و\nجانفروشی نمودند ـ لیکن این هرد و دعاویش باطل اند ـ مؤلف از تنزل عالم اسلام خیلی متاثرست و راه نجات میجوید\nلیکن متاسفانه گفته میشود که راهی که درین فقرات بمردم تعلیم داده اعلان ناکامی او رامی نماید ـ ما علم داریم که علوم بیرون\nمؤلف بر همن منزلت سکوت بوت نیست بلکه ما خذ آن آغوش تربیت سید محمود (ابن میرسید) است پس چنین\nرهنمائی خطا کارانه قابل تعجب نیست ــ راه سید محمود امثالی او بود که آخر اضافت مخالفین دانشمندان بر این شخص\nوارد نمی کردند که در ان بفکر مسموم اجانب خوقص نمی دیدند بلکه اعتراض را بجای خود مسلم داشته از (۲) مسلک یکی را\nاختیار می نمودند اوّل اینکه در اوامر و قوانین و فیصله های جمهوریه اسلامیه تا ویل میکردند که مطلب آن نیست که علما و حکمای آن\nتا امروز گردیده اش می آیند ــ دوم اینکه ( اگر باب تاویل را بر فهم خود مسدود میدیدند ) از اصل حکم افکار میکردند\nکه این حکم اسلامی نیست بلکه محدثین یا مفسرین و غیره آنرا در اسلام داخل کرده اند مؤلف درینجا مسلک دوم را\nاختیار نمود که احکام مذکورا اصلی نداند و حریفان آنرا رنگ مذهبی داده در خطبه ها جمو داخل نموده اند ـ حالا نگه این حدی\nحسب تصریحات جامع صغیر امام سیوطی رحمة الله علیه باعتبار سند صحیح دست و در طبرانی و بیهقی ازین بکثرت روایت\nشده ــ دمشكوة المصابيح هم ان السلطان ظل الله روایت نموده در بعض روایات السلطان ظل الرحمن\nو در بعض السلطان العادل المتوضع ظل الله آمده است بعد از تصریحات محدثین کاملین انکار نمودن در اقلیه تصرومست"}
{"book": "adl0937", "page": 235, "text": "۲۲۶\n\nخزائن پر از بهر شکر بود نه از بهر آئین و زیور بود\nچو دشمن خر روستائی برد ملک باج ده را چرامی خرد\nبه پادشاهان ارام طلب وعیش پسند خطاب میکند\nتوکی بشنوی ناله دادخواه به کیوان برست کله خوابگاه\n\nحاشیه (۲۲۵) از حدیث مذکور نقاب را از روی مقصدش می بردارد- بعد ازین ہر شخص حقیقت دعوی\nدوم مؤلف را (کہ سعدی وغیره‌ شعرای ایران بمقابلہ صدای السلطان ظل اللہ و غیره آواز بلند کرده اند)\nنیز می فهمد- ما دامیکه این صدای حق است از سعدی وغیره هرگز ممکن نبود که مخالفت کنند۔ کار سعدی این است\nکہ بظلمتم ناحق جنگ کند مؤلف یک مورخ است و همیشه در واقعه نگاری بر روایات ضعیفہ اعتماد مینماید بلکہ بعض\nاوقات انتظار روایات ناکرده از فکر و قیاس خود استنباط میکند، لیکن عجب است کہ در میدان مذہب\nنزداو نہ اعتبار قوت روایت است و نہ وقعت زور قیاس دروایت، معلوم نیست کہ این اختلاف توتنش\nاز نشۂ کدام شراب است اگر ما برای صرف نمودن درایت خویش در راہ اثبات روایات اسلامیہ موفق شدیم\nمسئلہ ظل الله بودن سلطان اسلامی عقلاً هم بدیهی معلوم خواهد شد و چون سلطان اسلام سایه خدا\nشد در توہین کردن آن از طرف خدا تو ہین- در عزت کردن او از طرف او تعالی منزلت یافتن نیز ضروری\nولازمی خواهد شد- تفصیلش اینکه: اصول کلی اسلامی کہ حکومت اسلامی از انقوام میگیرد فرمان الہی ذیل است\nاطیعوا الله واطیعوا الرسول واولی الامر منکم الآیہ بہ درین آیہ کریمہ اوّلاً باطاعت خدا\nمالک و پادشاہ حقیقی دو عالم امر شدہ - وثانیاً بطاعت رسول علیہ السلام مالک و پادشاہ مجازی دو جہان ارشاد\nآمد- یعنی خدایتعالی کہ خالق عالم است بوجہ ملک حقیقی خود (کہ ہر خالق و صانع را بر مخلوق و مصنوع خود ہدایہ\nحاصل است) پادشاہ و مطاع حقیقی مخلوقات کل جہان است - ورسول علیہ السّلام بوجہ ملک مجازی خویش (کہ خداوند تعا\nبواسطۂ نیابت و خلافت خود بر عالم برای شان ارزانی فرموده) پادشاہ و مطاع مجازی کل مخلوقات خدائے تعا\n(یعنی ظل اللہ) ہستند تکرار صیغۂ اطیعوا در آیہ بشرط فہم بہمین مدعا دلالت میکند۔ کہ صیغۂ اوّل\nاطیعوا کہ دال بر اطاعت اصلی و حقیقی است و نسبت او بجز از مطاع حقیقی (حق) بدیگر نمیشود۔ برای\nرسول کافی نبود که بعد از ان کلمه اطیعوا را تکرار آورده‌اند تا معلوم شود که طاعت ثانی طاعت عرضی و غیر اصلی\nیعنی عطائی غیر و ظل اطاعت اصلی است و رسول علیہ السلام کہ مطاع ظلی اند باین طاعت ثانی مطاع\nمیباشند کہ نائب و خلیفہ و دست نشاندۂ خدا (یعنی ظل اللہ) ہستند۔\nتا اینجا از آیه فهمیدیم کہ فریضۂ اوّلیہ خلق اطاعت فریضہ ثانویہ اش طاعت خاتم انبیاء پس ازینجا آیه"}
{"book": "adl0937", "page": 236, "text": "۲۳۷\nشیخ در عین زمان از ائمه عمومی مرعوب میشود، لیکن عزم را زادمی و بی\nغرضی بران غالب شده بر زبانش اشعار ذیل را جاری میگرداند\nدلیر آمدی سعد یا در سخن چو تیغی بدست است فتحی مکن\nبگو آنچه دانی که حق گفته به نه رشوت ستانی و نه رشوه ده\nزبان بند و دفتر بحکمت بشوی طمع بگسل و هر چه خواهی بگوی\nشیخ بدانگیانو که بادشاه وقت و یادگار خاندان چنگیز خان بود خطاب میکند سه\nسعد یا چند انکه میدانی بگو حق نشاید گفت الا آشکارا\n\nحاشیه (۲۳۶) لیکن چون در خلق مجردمان ازلی هم بسیار اند و آماده شدن بر فرمان برداری مخالف طبیعت\nشان است پس بعد ازین حکم هدایته لازم است که خلق خدابدو فرقه های متخاصم منقسم گردد اول مطیع -\nفرمان بردار - مومن - دوم منکر - نافرمان - کافر - فرقه اول را وسط است و حزبالله وغیره مینامند -\nچون جماعت مسلمه تا قیام قیامت قائم شد - وتخاصم او با منکرین تا قیامت ضروری و داخل ضروریات\nاست \nدین گشت (الجهاد ماض الی یوم القیمه) و نیز برای ظل اوّل (یعنی رسول علیه السّلام) وفات\nوفات نیز دادند (انک میت) الایه پس لازم ضروری است که برای اداره و ترقی و حفاظت جماعت و مغلوب\nساختن مخالفان از لی مولی و معاندان ابدی حق یک سرچشمه ابدی نیز بدست امت مرحومه داده آید و آن حکم\n(و اولی الامر منکم) که برالرسول عطف دارد است - مقصدش همین است که بعد از\nرسول ظل حکومت اصدر الیه ، خلیفۀ رسول (که ظل الهی بمرتبه ثالث و رابع الی آخره است) میباشد،\nو دوام این سلسله باسم (خلافت و امارت و سلطنت و امامت وغیره است)\nاکنون باید فهمید که در میان حکومت حق و تشکیلات منکرین چه فرق است ؟\nحق تعالی بهمراه حکم اطاعت اولوالامر یک قانون دولتی هم فرستاده که برای نظام امارت اسلامی فریضه\nابدی طرف اجرا نمودن آن است و همین قانون است که باسلام نامیده شده - قانون حقه اسلام پاک حاوی است\nبر دو اعتقادات - اخلاقیات - عبادات - معاملات - و نیز بر اصول اجتماعیۀ دنیا تا پیش برد دولتی که این قانون\nاسلامی) جاری باشند و امیر آن از گروه مطیعین (مسلمین) بوده باشند نه از منکرین (کافرین- منافقین)"}
{"book": "adl0937", "page": 237, "text": "۲۲۸\n\nهر کرا خوف و طمع در بار نیست از خطا باکش نباشد وز تتار\nبیک جای دیگر به انکیانو خطاب می نماید ؎\nچنین پند از پدر نشنید باشی الا گر هوشیاری بشنو انم\nنه هر کس حق تواند گفت گستاخ سخن ملکی ست سعدی را مسلم\nطریقه های اصلاح پادشاهان جابر را موافق آن زمان بطوریکه ممکن بود بقرار ذیل\nحاشیه ۲۲۷ و (ببرین) آن حکومت حق است و امیران ظل الله ـ و دولتینکه ازین دو امر یک امر نداشته باشد\nباعتبار حقیقت آن حکومت الهی نیست بلکه یک تنظیم مخالفین و منکرین است ـ باینچنین حکومتها\nحکومت اسلامی ـ گفتن با حق تمسخر کردن است ـ هر دو دعوای مذکور ه (یعنی در دولت اسلام ضروری\nاست که قانونش اسلام و پادشاه آن مسلمان باشد) از آیۀ کریمۀ مذکوره ثابت است بصورتیکه اینکه :\nدر آیۀ امر به دو اطاعتها (اطاعت خدا یتعالی ـ وطاعت رسول صلعم) وارد است، و یک انسان باختیار\nنمودن این هر دو اطاعت «مسلم» یعنی مطیع میگردد ـ و به اختیار نکردن این دو اطاعت «کافر»\nبمعنی منکر می ماند ـ ازین تصریح ثابت شد که حقیقت اهل اسلام فرمان برداری مذکور است\nپس حقیقت دولت مسلمانان هم ازین بیش نیست که در فرمان برداری خدا و رسولش علیه السلام\n(اسلام) را قانون مطاع خود بسازد و ازان چپ و راست نرود،، و صورت اثبات دعوی ثانی (یعنی\nمسلمان بودن پادشاه در دولت اسلام فرض است این که : چون از امر طاعت دو جماعتهای متخاصم\nبوجود آمده مقابل یکدیگر ایستاده شدند، لازم است که برای اداره و ترقی جماعت موافق (حزب الله) ومدافعه و اصلاح جما\nمخالفین (حزب الشیطان) فردی از حزب الله (یعنی مسلمان) مرکز کار را بدست خود بگیرد که ولسوزی از مخالف معاند\nصورت نمی بندد و در عرف تجربه امکان ندارد از همین است که جملۀ «اولی الامر» را بقید «منکم» مقید فرموده است (یعنی\nاولی الامر شما شخصی لازم است که از جمیعۀ خود شما باشد نه از جمیعۀ خصمهای شما، ای جماعه مطیعین مسلمین !) از تقریریا\nبالا مشرح گشته که سلطان که امیر و خلیفه و پادشاه اسلام فردی از جماعه منکرین نیست و نیز اینکه او در وصف حکومت همین طور ظل و\nو سایه حکومت حقیقیه را مالک قدیر است که مهتاب در وصف نور ظل و سایۀ آفتاب است ـ چرا؟ فریضه و کارش جزین نیست که\nفرامین و قوانین خدای قدوس را بر دنیا اجرا بدارد (مشابیکه کار مهتاب نیست مگر اینکه نور آفتاب را بر دنیا به پاشد) ـ \nلهذا در قبول کردن ارشاد ( السلطان ظل الله ) هیچ عذر عقلی نیست، بلکه عقلاً هم قبول کردن آن واجب است\nما ترک اینکه سلطان اسلامی را سایه خدا تسلیم نمیکنند سوال میکنیم که ایا ایشان پادشاه نا خدا و حکومت او را بجای ظل و عوض\nاصلی و ذاتی میدانند ؟ فلیهاتو حَذَرًا (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 238, "text": "۲۲۹\n\nاستعمال نمودند\n\n۱۔ ثابت نموده شود که از برپا نمودن سلطنت مقصد این است که رعایا\nعمر خویش را بطمن و راحت بسر برند و نیز اینکه مالک حاصلات دولت پادشان نیست\nبلکه ملت است .\n\n۲۔ مثالهای مؤثر حق گوئی و آزادی بمقابله پادشاهان تقدیم شود\n\n۳۔ اعتراف این خیالات شخصاً از زبان سلاطین صادر شود\n\n٤۔ مذمت نوکری و ملازمت سلاطین بعمل آید\n\nه بی ثباتی حکومت و بی استقلالی سلطنت به پیرایه های گوناگون\nاثبات شود.\n\nشعرا این جمله طرق را بصورتهای بیحد مؤثر ادا کرده اند ما چند مثالها\nانرا نقل میکنیم\nغرض پادشاهی راحت و اسایش رعایات\n\nشعراء مضمون ہذا را گاہی از زبان خود و گا ہی از زبان دیگری و گاہی\nاز زبان سلاطین ادا کرده اند مثلاً \nشنیدم که در وقت نزع روان به ہرمز چنین گفت نوشیروان"}
{"book": "adl0937", "page": 239, "text": "۲۳۰\nکه خاطر نگه دار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش\nشنیدم که فرمان دهی دادگر قبادشتی بود و روآستر\nیکی گفتش ای خسرو نیک روز قبائی زدیبای چینی بدوز\nبگفت اینقدر ستر آسایش است وزین بگذری زیب و آرایش است\nمرا هم زصد گونه آز و هواست ولیکن نه تنها خزانه مراست\nبمقابله سلاطین آزادی و حقگوئی\nشعرا مضمون مذکور را بطرز با خیلی موثر و بلیغ ادا نموده اند میر حسینی در زاد المسافرین\nواقعه سکندر و دیوجانس کلبی را بشیوه پر تاثیر نظم کرده\nاین طرفه حکایت است بشنکر روزی زقضا مگر سکندر\nمیرفت همه سپاه با او و ان حشمت و ملک و جاه با او\nناگه به خرابه گذر کرد پیری زخرابه سر بدر کرد\nپیری نه که آفتاب پر نور در چشم سکندر آمد از دور\nپرسید که این چه شاید آخر وین کیست که می نماید اخر\nدر گوشه این مغاک دلگیر بیهوده نباشد این چنین پیر\nخود راند بدان مغاک چون گور پیر از سر وقت خود نه شد دور"}
{"book": "adl0937", "page": 240, "text": "۲۳۱\n\nچون بازنگر د سوی او چشم ؛ ناگاه سکندرش بصد خشم\nگفت ای شده غول این گذرگاه غافل چه نشسته درین راه\nبهر چه نکردی احترامم ؛ آخر نه سکندرست نامم\nپیر از سر وقت بانگ برزد گفت این همه نیم جو نیر زد\nنه پشت و نه روی عالمی تو یکدانه زکشت آدمی تو ؛\nدوبنده من که حرص و آزند بر تو همه روز سرفرازند\nبا من چه برابری کنی تو چون بنده بنده منی تو\nلیکن چون این واقعه فرسوده شده بود بدین‌وجه نظامی و سعدی\nبجای آن مثالهای تازه بتازه را پیش نمودند،\nسنجر بزرگترین شاهان سلجوقی است، یک ضعیفه بجام سپ\nاو را گرفته سخنان از او گفته و خیلی درست میگوید این واقعه را نظامی در مخزن\nاسرار چنین می‌نویسد سه\nپیرزنی را ستمی در گرفت دست زد و دامن سنجر گرفت\nکای ملک آزرم تو کم دیده‌ام از تو همه سال ستم دیده‌ام\nشحنه مست آمد در کوی من زد لگدی چند فرا روی من"}
{"book": "adl0937", "page": 241, "text": "۲۳۲\nبی گنه از خانه برونم کشید موی کشان بر سر خونم کشید\nگفت فلان نیم شب ای کوز پشت بر سر کوی تو فلان را که کشت\nگر نه دهی داد من ای شهریا با تو رو د روز شمار این شمار\nچونکه تو بیداد گری پروری ترک نه هندو ی غارتگری\nفراموش نباید کرد! که نظامی مثنوی هزار اسخدمت یک پادشاهی که\nاز خاندان سلجوقی، بود تقدیم نموده بود\nاین مضمون را شیخ سعدی بکثرت و باسلوب های رستاخیزانه\nو موثر ادا کرده است بزبان مظلومی و دست از جان شسته که پادشاه غور\nاراده قتل او را نموده بود میگوید:\nزنامهربانی که در دور تست همه عالم آوازه جور تست\nنه من کردم از دست جورت نفیر که خلقی ز خلقی یکی کشته گیر\nدر حکایتی مینویسد که دارا روزی در شکار از حشم خود جدا شد\nناگاه شبانی بسوی او دوید و دارا گمان دشمن کرده خواست که او را به تیر\nبکشد شبان فریاد برآورد که «من دشمن نیستم شبان اسپهای سرکاری ام»\nدارا گفت که خوبی قسمت است ورنه کشته شده بودی، شبان آزادانه"}
{"book": "adl0937", "page": 242, "text": "۲۳۳\n\nذیلاً جواب داد:\nمرا بارها در حضر دیدهء بخیل و خبراگاه پرسیدهء\nکنونت بهر آمدم پیش باز نمیدانیم از بداندیش باز\nتوارحم من ای نامور شهریار که اسبی برون آورم زار\nدر ان واز ملک از خلل غم بود که تدبیر شاه از شبان کم بود\nشیخ سعدی تعلیم از ادگوئی و تنقید سلاطین وامرا محدود ننموده\nبلکه انرا بمقابله خلفای راشدین هم جائز داشته است.\nروایت شد که شخصی از حضرت علی کرم الله وجهه مسئله را پرسید\nحضرت موصوف جوابش فرمودند، یکی از حاضرین گفت مسئله اینطور نیست\nحضرت علی فرمودند که نزد شما چطور است؟ آن شخص مسئله را باسلوب\nدرست شرح داد، حضرت علی فرمود که بیشک رای شما صحیح است ۱\nامروز زمانه آزادی است لیکن امکان نیست کسی بر غلطی یک شخصی مقدسی رهی گرفت بکند\n\n۱ به راستی وحق گوئی و آزادی رائی تعلیمات اصولیه اسلامیه است با ید این را بجا بياورد واجب گفته شود واقعات بسیار که\nبروايات صحیحه ثابت اند هستند که صحابه بحضور نبی صلی الله علیه و سلم رای آزادانه عرض میکردند (الطحاوی)\n۲ مترجم میگوید که این شکوه مؤلف تا یک حد صحیح نیست علمای محققین همیشه تحقیقات خویش را آزادانه میگویند، لیکن ما میدانیم\nکه مقصد مؤلف از آزادی است که شخصی اصول مسلمه را برای شخصیه خود رد کند چنانچه خودش در باب حدیث (السلطان\nظل الله) کرده است البته امروز هیچکس در اسلام چنین آزادی را جائز نمیداند و داب عہد نبوت و سالهای گذشته است\n(مترجم)"}
{"book": "adl0937", "page": 243, "text": "٢٣٤\n\nشیخ سعدی حکایت دیگر نوشته است\nکه شبی در کوچه تنگ و تاریک پای حضرت\nعمر فاروق رضی الله عنه بر پای یک بینوایی نهاده شد\nو فقیر به طیش گفت در کور هستی نمی بینی! حضرت شاهن\nفرمودند ه\nنه کورم ولیکن خطا رفت کار نه دانستم از من خطا در گذار\nالحاصل شیخ اینچنین بسیار واقعات نقل نموده که مواقع آزادی\nو حق گوئی خلیفه - پادشاه حاکم و غریب همه برابر اند -\nدر کتاب بوستان حکایتی است که شخصی بخدمت پادشا هی\nسخنی گفت و آن بر شاه گران آمد و حکم بحبس او داد - دوستان او را ملا مت\nکردند که درین موقع سخن تو خلاف مصلحت بود - او گفت که راستی امر\nربانی است و من از قید نمی ترسم که دو روزه است - چون پادشاه شنید باو\nپیام فرستاد که این حبس دو روزه نیست عمری است - آن محبوس جواب\nفرستاد که ه"}
{"book": "adl0937", "page": 244, "text": "٢٢٥\nکه دنیا همین ساعتی بیش نیست غم و خرمی پیش درویش نیست\nبدروازه مرگ چون درشویم بیک هفته با هم برابر شویم\nکلیم چه خوب گفته ـ\nروشن دلان خوشامد شاهان نگفته اند آئینه عیب پوش سکندر نمی شود\nمذمت کارداری\nبزرگ ترین سبب فساد اخلاق کارداری و حکومت است\nبدربارهای آسیا حفاظت عفت نفس بهیچصورت ممکن نیست بدین وجه\nشعراء بکثرت و به اسلوبهای گوناگون شاعرانه مذمت کارداری را کرده اند\nاین مضمون خاص را ابن یمین، عمر خیام، شیخ سعدی بجرأت تمام و حریت کامل\nادا نموده اند و چون شعرای مذکور بر نصائح خویش عامل هم بوده اند بدین سبب\nاقوالشان بر قلوب خیلی تاثیر می اندازند ابن یمین میگوید ـ\nاگر دو گاو بدست آوری مزرعه یکی امیر و یکی را وزیر نام کنی\nهزار بار ازان به که از پی خدمت کمر به بندی و بر مردکی سلام کنی\nدو قرص نان اگر از گندم است یا از جو دوتای جامه اگر کهنه ست یا نو\nبچار گوشه دیوار خود بخاطر جمع که کسه بگوید ازین جا بخیز و آنجا رو"}
{"book": "adl0937", "page": 245, "text": "٢٣٦\nهزار بار فزون تر به نزد این یمین زفر مملکت کیقباد و کیخسرو\nخیام :\nیک نان بدر دو روز اگر شود حاصل وز کوزه شکسته دمی آبی سردم\nمامور دگر کسی چرا باید بود یا خدمت چون خودی چرا باید کرد\nجامی حکایتی نوشته که پیر مردی یک بارگران چوب بپشت\nمیکشید و شکر ایزد مینمود که قورا به بسیار عزت نگاه کرده شخصی او را صدا\nکرد که ای بیعقل ! این کدام عزت ست پیر مرد جواب داد که از این بزرگتر\nعزت کدام است که من نوکر کسی نیستم\nجنتی اصفهانی مضمون ہذا را خیلی بلطافت ادا می نماید، یک حکایت\nفرضی مینویسد باز اتفاقا از دست پادشاهی پریده در یک صحرا رسید،\nو آنجا همراه یک باز صحرائی دوست شد، چون مراسم دوستانہ بحد بے\nتکلفی رسیدند روزی باز شاهی با باز صحرائی گفت که در درین جنگل حاجت\nکشیدن زحمتہای سخت چیست ؟ بیا در شہر برویم و همراه شاهزادگان\nعمر بسر کنیم ، بشب شمع کافوری بیفروزیم و بروز همراه پادشاه بشکار\nرویم باز صحرائی جوابداد  ہ"}
{"book": "adl0937", "page": 246, "text": "۲۳۷\n\nجوابش داد آن باز نكور ای نادان دون همت تكاپو\nتمام عمر گرد کوهساران جفای برف بینی جور باران\nکشی در هر نفس صد گونه خوار ز چنگال عقابان شکار\nبسی بهتر که بر تخت زر اندود دمی محکوم حکم دیگری بود\nدر نیموقع یک نکته خاص قابل ذکر است در شاعری ایرانی مدارج قناعت\nو توکل را به بسیار مبالغه بیان کرده اند لیکن عوام مطالبش را غلط فهمیده\nاند و تصور نموده اند که انسان از کسب معاش دست کشیده باید بار گذران\nخویش را بر دوش نذر و صدقات بیندازد، اما مقصد شعرا از لفظ قناعت\nاین است که از کارداری و نوکری سلاطین و امرا در پرهیز کرده بجای آن تجارت\nصنعت و حرفت و مزدوری را ذریعهٔ معاش خود بسازند و چون دران زمان\nصنعت و حرفت و غیره بمقابلهٔ نوکری و کار و گرفتاری عزتی نداشتند\nو نه بذریعه اش ترفیه الحال و تمول حاصل میشد پس در عوض آن بر تجارت و غیره\nاکتفا بحساب قناعت می رفت اینست که شیخ سعدی میگوید:-\nبدست آهک تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر\n\nخواجه فرید الدین عطار:-"}
{"book": "adl0937", "page": 247, "text": "۲۳۸\nاصمعی میرفت در راهی سوار دید کناسی شده مشغول کار\nنفس را می گفت ای نفْسِ نفیس کردمت آزاد از کارِ خسیس\nهم ترا دایم گرامی داشتم هم برایت نیک نامی داشتم\nاصمعی گفتش که باری این مگو این سخن باری تو ای مسکین مگو\nچون تو باشی در نجاست کارگر خود چه باشد در جهان زین خوارتر\nگفت آن کو خلق را خدمت کند کار من صد ره ازو بهتر بود\nبی‌ثباتی و تحقیر دولت و آثار\nشعرا این مضمون را از حد فزون وسعت داده‌اند.\nرباعیات خیام غزلیات حافظ قطعات ابن یمین مثنوی‌های\nسعدی ازین مضمون لبریز میباشند.\nحضرت سلیمان علیه السّلام بزرگترین مظهر دولت و سلطنت\nشمرده میشوند «تخت‌شان بر هوا پرواز می‌نمود و جن و پری فرمان‌شان می\nبردند» ابن یمین از روی حقیقت سلطنت‌شان هم پرده می‌بردارد.\nدیوانه اگر دروزی سؤال سلیمان مرسل علیه السّلام\nکه چون دیدی این ملک گیر و دار مرا ماند با این همه احتشام"}
{"book": "adl0937", "page": 248, "text": "۲۳۹\n\nچه خوش گفت دیوانه اور بخواه که چون نیست این سلطنت را دوام\nپدر مدتی آهن سرد کوفت تو در باد پیمودنی صبح و شام\nحضرت داود علیه السلام (پدر حضرت سلیمان علیه السّلام زره\nمیساختند و تخت سلیمان علیه السّلام بر باد پرواز مینمود بناءً علیه دیوانه\nگفت که «چون سلطنت تان را بقا نیست باین میماند که گویا پدرتان آهن\nسرد میکوفتند و شما بادپیمائی میکنید» در محاوره فارسی آهن سرد کوفتن ــ\nو باد پیمودن بمعنی کارهای بیحاصل کردن است\nشیخ سعدی میگوید ــ\nنه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام\nنه آخر شنیدی که بر باد رفت خنک انکه با دانش و داد رفت\nحافظ\nگره به باد مزن گرچه بر مراد رود که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت\nدیده تنگ کند فخر بدنیای خسیس خس و خاشاک شور را رگ کردن شد\nمخلص کاشی\nطاس حمام است این دنیای دون هر زمان در دست ناپاک دگر"}
{"book": "adl0937", "page": 249, "text": "٢٤٠\n\nبا دل عارف نشود جلوه دهر\nآئینه ز عکس کوه سنگین نه نشود\n\nخواجو\n\nاین که گویند که بر آب نهادست جهان\nمشنو ای خواجه که چون در نگری ببادست\n\nلاادری\n\nاین عمر که بیتاپ به بینی اورا\nنقشی است که بر آب به بینی او را\n\nدنیا خواهی و زندگانی در وی\nخوابی است که در خواب به بینی اورا\n\nعزت نفس و ترک احسان پذیری\n\nچون عادت شخص پرستی در ممالک آسیا زمین عام بود مردم\nخدمت اهل کمال را و نیز نذر و نیاز دادن را برای شان سعادت خود\nمیدانستند این خصلت در آخر بدرجه ترقی نمود که هر کس و ناکس از ان\nحظی می بر داشت و بدینطریقه عادت مفت خوری تعمیم یافت ۔ چنانچه صوفی\nشعرا بر بخششهای سلاطین و امرا اوقات را بسر میکردند این مفت\nخواری در جمله عیوب شمار نمی شد شیخ سعدی و ابن یمین و غیره برای اصلاح\nاین عادت بد، تعلیم حفظ آبرو ۔ ترک احسان پذیری را به اداهای پرتاثیر و چکراً\nادا کرده اند۔ سعدی میگوید ه"}
{"book": "adl0937", "page": 250, "text": "٢٤١\n\nاز من نیاید این که بدرقان و کدخدا حاجت برم که فعل گدایان خرمیست\nصد گنج شاهگان به بهای جوی هنر منت بران که میدهد و حیف برست\nفربهت تا جهنم کند پرورده بیگانگان لاغری بر من گرفت آن کو گدائی تربیست\nکرچه در ویشم محمد الله محنت نیستم شعر اگر مطلوج باشد همچنان از سکبست\nصاحب کمال را چه غم از نقص مال و جاه چون باشیگری که در و سرخ و زر پوست\nمردی که هیچ جامه ندارد باتفاق بهتر زجامه که در و هیچ مرد نیست\nانوری\nمن درین عهد که با قعدا رعنای جهان بعد از ین عشق نیازم نه به سرود نه بعهد\nقوت دادن اگر نیست مرا باکی نیست قوت ناستدن هست و الله محمد\nخسرو\nکوسس شد خالی ز بانگ غلغلش در داد هر که قانع شد بگنجشک و ترشه مجر د برات\nابن یمین\nجهان از بهر یک تن نیست تنها یقین دان کاندرین معنی شکی نیست\nسلامت با قناعت توامان اند چو حرص اندر زمانه مشکلی نیست\nاگر صد اسپ داری در طویله ترا مرکب از آنها جز یکی نیست"}
{"book": "adl0937", "page": 251, "text": "٢٤٢\nکفانی از قضات از مید ها دست تمام است اینقدر و این اندکی نیست\nمقابله خشم بخشم نمودن روا نیست\nدانا هرگز ادای ناخوش نکند جز بزیروی دشمن سرکش نکند\nآتش چو بلند شد برو آب زنند دفع آتش کسی به آتش نکند\nشاعری و فلسفیات\nهیچ زبان برابر زبان فارسی ذخیرۀ خیالات فلسفیانه ندارد- لیکن اول\nباید فهمید که فلسفه چیست ؟\nکتابهای درسی مجموعۀ طبیعیات عنصریات- فلکیات- الهیات را\nفلسفه مینامند- لیکن طبیعیات و عنصریات حقیقتاً در سائینس «یعنی در علم\nتجربی» داخل اند، دنیز حصۀ بزرگ فلکیات هم چون به تجربات و مشاهدات\nمبنی میباشند از حد فلسفه خارج اند- الهیات بیشک فلسفۀ خالص است\nلیکن آن در عرف بیک اسم مخصوص شهرت یافته عنوان فن مستقل را گرفته است\nاگر چه علم الاخلاق و سیاست و تمدن در فلسفۀ عملی داخل اند لیکن ازان\nهر یک باسم مستقل استقلال یافته- بدینوجه در شاعری مراد از فلسفه"}
{"book": "adl0937", "page": 252, "text": "٢٤٣\nمسائل فلسفیانه اند که بنام مستقل موسوم نشده اند\nو حقیقت این است که همه موجودات عالم حتی که سخنان معمولی که در\nکار و بار روزمره زندگانی بکار اند نیز فلسفه هستند سه\nهر کس شناسنده راز است گونه اینها همه راز است که مفهوم عوام است\nدرینجا قابل لحاظ این سخن است که مسائل خشک و دقت طلب\nفلسفه از حدود شاعری بیرونند، اگر چنین مسائل بنظم هم ادا شوند آنرا نظم\nخواهیم گفت نه شعر همین طور مسائل عامه فلسفیانه اگر با سلوب شاعرانه ادا\nنشوند نیز در تعریف شاعری آمده نمیتوانند بناء علیه ما درینجا از همان مسائل\nفلسفه تعرض خواهیم نمود که بانداز شاعرانه گفته شده اند سرمایه فلسفه که\nشاعری فارسی آنرا مالک است انواع ذیل را دارد\n(۱) تصوف:\n۲_ الهیات و نبوات: این فلسفه مستقل است و دارا\nفصول ذیل میباشد ثبوت باری وحدت باری معاد و غیره این مسائل\nدر سوانح مولانای روم مفصلاً گذشته اند\n٣_ اخلاق: (یعنی فلاسفی مارل) این هم یک فلسفه مستقل است"}
{"book": "adl0937", "page": 253, "text": "٧٤٤\nکه اقل گز نیست - اکنون چیزیکه ازان فاصل می ماند مبحث ماهمان است - نل\nفلسفه در شاعری از راه تصوف داخل شد - اکثر مسائل تصوف با مسا\nفلسفه هم دوش اند بدین سبب شعرای صوفی مسائل فلسفه را هم ادا کرده اند\nفلسفه ببرکت امام غزالی تعمیم یافت - اکثر علمای صوفی مثلاً مولانای روم\nسعدی - سنائی ،، اول قاعده فلسفه را تحصیل نموده اند پسان چون صوفی\nشدند خیالات فلسفیانه برنگ تصوف ادا کردند چنانچه در مثنوی مولانای روم\nصدا مسائل خالص از فلسفه اند - اولین کسیکه خیالات فلسفیات را\nدر شاعری در آورد ناصر خسرو است او از فرقه اسمعیلیه بود که شریعت را\nبدو قسم تقسیم میکردند ، ظاهر و باطن ،، و میگوئید که علم شریعت باطنی\nمخصوص است به امام وقت - و مقصود اصلی هم صرف باطن است -\nدستور این طائفه بود که چون کسی را بدین خود آوردن میخواستند\nاوّل دل آنرا از نصوص کلام الله و احادیث پر از شکوک می ساختند\n(مثلاً اینکه دوازده چه شود ؟ ،، غسل جنابت چه معنی دارد ؟ ،، بوسه دادن به\nحجر اسود و رمی جمار بظاهر افعال واهی هستند ،، و غیره و غیره)\nچون این شبهات بقلب انسان جاگیر میشد و او در راه طلب"}
{"book": "adl0937", "page": 254, "text": "٢٤٥\nتسکین قلب خود قدم میزدند و میگفتند که این رمز های هستند که سوای\nامام وقت بران کسی مطلع نیست اگر در حلقه مریدین امام داخل شوی این\nعقده حل میگردد\nعنصر شاعری ناصر خسرو همین رقم خیالات بوده ست آن بقدمت\nافلاک قایل بود و ستاره ها را ذی روح و مدبر عالم میدانست\nو همچنین خیالات را بکثرت بیان نموده است\nدیوان ناصر خسرو مطبوع ست، اگر چه بر بسیاری مسائل فلسفه\nحاوی است لیکن چون انداز بیانش شاعرانه نیست ما اشعارش را نقل\nنمودیم\nبعد از ناصر خسرو نظامی است که درین بادیه قدم زده و در سکندر\nنامه بر مباحث علمیه حکمای یونان را تفصیل داده - این مضامین خالص\nفلسفیانه را بخوبی ادا نموده است که انداز شاعرانه را ابداً از دست نداده\nو محسن دیگر اینکه همه اصطلاحات فلسفیانه را که بزبان عربی بودند بفا[؟]سی\nتبدیل نمود.\nدر بار سکندر بر آفرینش ابتدای عالم بجرث شد (یعنی که آیا"}
{"book": "adl0937", "page": 255, "text": "٢٤٦\n\nدر سلسله کائنات از همه پیشتر چه پیدا شد؟ و بعد از ان دیگر اشیا چسان\nو بچه ترتیب و چه حالت وجود یافتند؟) نظامی معرکهٔ ہذا را بکمال تفصیل\n\nمینویسد ه\n\nبفرمان دہی شاہ فیروز بخت یکی روز برشد بپیروزه تخت\nاز ان فیلسوفان گزین کرد هفت که بر خاطر کس خطای نرفت\nارسطو که بدر مملکت را وزیر بلیناس و بقراط و برنا و پیر\nہمان ہرمس فرخ نیک رای که بر هفتمین آسمان کرد جای\nفلاطون و والیس و فرفوریوس که روح القدس کردشان دست بوس\nدل شه در ان مجلس تنگ بار که ابرو فراخی در آمد بکار\nبداندگان راز بکشاد و گفت که تا کی بود راز ما در نهفت\nبگوئید ہر یک بفرهنگ خویش که این کار ز آغاز چون بود پیش\nبتقدیر حکم جهان آفرین نخست آسمان کرده شد یا زمین\nبگفتند یکسر برای سخن کارسطو بود پیشوای سخن\nارسطوی روشن دل ہوشمند شنا گفت بر تاج دار بلند\nچو فرمان چنین آمد از شهریار کز آغاز ہستی نمایم شما"}
{"book": "adl0937", "page": 256, "text": "۲۴۷\nنخستین یکے جنبشی بود فرو\nبجنبید چندان که جنبش دو کرد\nچون آن هر دو جنبش بیک جا فتاد\nز هر جنبشی جنبش نو بزاد\n\nاگرچه خیالات فلسفیانه بعد از نظامی عام شدند لیکن به ایران بواسطه هجومهای تاتار و تیمور تا سه صد سال امن و قرار نصیب نشد ازین سبب تا زمانی شاعری فلسفیانه از حرکت ماند ـ بعد ازان در صفویه فلسفه را حیات دوباره و چنان تعمیم داد که فلسفه بهر خانه داخل شد حالا اگرچه شعر انجیثیت فلسفه چیزی هم نمی گفتند لیکن چیزی که میگفتند طبعاً برنگ فلسفه می آمد ـ علی الخصوص این رنگ در کلام سحابی عرفی نظیری جلال اسیر بالکل نمایان بود\nو نیز الفاظ فلسفه آنقدر در زبان داخل شدند که اگر همه را جمع کنیم ازان یک کتاب مختصر لغت فلسفه طیار میشود ـ مثلاً \n\nگر بباز یچه شوم ملزم ارباب کمال\nخندۀ جوهر فرد است دلیل تقسیم\nممکن بود که هستی واجب فنا شود\nوین ممتنع که عشق تو منفک زما شود\n\nله جوهر فرد ـ جزو لا یتجزای است که قابل تقسیم نیست (سپلوتی)\nته امکان، وجوب امتناع . مواد ثلاثه حکمیه است (سپلوتی)"}
{"book": "adl0937", "page": 257, "text": "٢٤٨\nای آن که جزء لا یتجزای دانشت طولی که هیچ عرض ندارد میانشت\nزین سخن جوهر فعال بر آشفت بگفت کامی تنگ بهره ز فهم رصد متصل\nبیم آن بود ز خاصیت یکتائی او که هیولى نپذیرد صور مستقبل\nاکنون با خیالات عام فلسفیانه را بزیر عنوان : ـــــ\nمستقل مینویسیم ـ\n\nبرای اجتهاد اوّل تقلید لازمست\nتوفیق رفیق اهل تصدیق بود زندیق درین طریق صدیق بود\nگر راز مرا ندانی انکار مکن تقلید کن آن قدر که تحقیق بود\n\nدر هر انسان مادّه قابلست\nعالم در و سرست و هم طبیبی دارد یعنی که محبّت حبیبی دارد\nکس نیست که از عشق در و نور نیست هر ذرّه ز خورشید نصیبی دارد\n\nناز عاشق بوجه معشوق ست\nمعشوق به عاشق چو نظر باز کند عاشق بهمان شیوه او را ساز کند\nاین ترک نیاز من به او از من نیست آئینه حسن او با و ناز کند\n\n١ جوهر فعّال ـ عقل فعّال که عقل عاشر باشد سلجوقی (سلجوقی)\n٢ هیولی در صورت دو اصل اند که بمذهب ارسطو و اتباع آن همه کائنات مادی زانها مرکب است."}
{"book": "adl0937", "page": 258, "text": "٢٤٩\nاثر محبت صادق\nاظهار محبت آیا محبوبی است هرکس گفت از تو هم تراز خود گیرد\nرهبران ما بلداند\nگفتم که مگر قاضی و مفتی سنداند در راه طریقت و حقیقت بلداند\nچون بر سر راه آمدم دانستم کین همسفران ما همه نابلداند\nجز فکر خدا مجو بعالم دیگر شادی دگر است از ولی غم دیگر\nهمچون کوران به بیشه سرگردان این خلق خدا گم اند در همدیگر\nدر زیر فلک اهل غرور می چنداند از زنده دلی غافل و دور می چنداند\nهرچند نگاه میکنم می بینم کوری چندی بطوف کور می چنداند\nشکوه بی سود است\nآن کو یار است ساقی بزم وجود آن کو غیر است فانی و دور فرود\nاین ناله و زارئی که بعضی دارند با یار چه حاجت است و با غیر چه سود\nاقسام خداپرستان\nخلق خدا که خدمت داور میکنند هستند به سه قسم که این کار میکنند\nقسمی شدند از پی جنت خدا پرست وین رسم عادتیست که تجار میکنند"}
{"book": "adl0937", "page": 259, "text": "قومی دگر کنند پرستش زبیم او وین کار بنده است که احرار میکنند\nجمعی نظر ازین دو جهت قطع کرده اند بر کار هر دو طائفه انکار میکنند\nچون غیر خویش مرکز ہستی نیافتند بر گرد خویش دور چو پرگار میکنند\nاین سہت راہ حق که سوم فرقہ میروند سیر و سلوک راه بہ ہنجار میکنند\n\nاصل نزاعهای مذہبی بر اغراض دنیا میباشد\nدر نظر فلاسفہ شاعومی همه نزاعهای مذہبی که ببا عث آن\nدر دنیا خون ریزیهای بزرگ بوجود می آیند برخو دغرضیهای\nدنیوی مبنی میباشند که برای حاصل کر دن آن مذاہب را\nوسیلہ می سازند در مسلک مؤلف ہجومهای سلطان محمود\nبر ہندوستان در اصل زادہ حوصلہ مندیهای کشورستانی\nبود، لیکن بجهاد بدینوجه موسوم کرده بودندش که ازان خون افغان\nتیز تر شود علی ہذا ملائی که بیک دگر تکفیر میکنند بظاہر اگرچہ بخیال\nمذہب است لیکن حقیقت این ست که در میان دو کس بیک\nغرض دنیا وی شکر رنجی میشود و آن رنگ اختلاف مذہبی\nگرفتہ لباس تکفیر می پوشد"}
{"book": "adl0937", "page": 260, "text": "٢٥١\n\nهر فرقه بهم بر سر دنیا جنگ آورده بهانه دین و آئین ها را\nحکیم نه بد نیا غرضدار و نه بدین\nبا دنیا و دین غرض ندارد عاشق مستی و خمار در شراب حقانیت\nشاعر دنیا و دین به مستی و خمار تشبیه داده دعوی میکند که عارف\nاز هر دو کناره کش است – درینجا یک نکته باریک این هم است که\nچون انسان زیاده دینداری و تقدس اختیار میکند مقبولیت\nاو عام میگردد و بالاخر مجبوراً برای حفاظت حکومت مقتدایت\nخود مرتکب ریا و غیره که نتایج دنیا طلبی اند، میگردد، بناءً علیه\nدین را بمستی تشبیه داده میتوانیم که خمار از لوازمات اوست\nخود غرضی سبب عدم مقبولیت است\nشخصی خدمتی را برای رفاه عام بدوش خود گرفته است\nاگر چه آن بسیار مفید باشد اگر در ان شبهه پیدا شد که «این جمعیت\nبرای غرض ذاتی اوست» فوراً اثرش کافور میشود. (انصاف)\nله ما شعرای فلسفی را بزبان مولانای روم جراً میبینیم عه کاپ کا نزاقیاش خود بگیر : گرچه باید در نوشتن تیر شیر"}
{"book": "adl0937", "page": 261, "text": "٢٥٢\n\nچیزے ز دعا بنبودیات نرا اما ز لب گدا نخواهند آنرا\nیعنی مردم دعا را دوست دارند و از همہ کسر فرمایش آنرا مینمایند\nولی دعائیکه گداگر میدهد آنرا ہیچ می شمارند که این خدمت مخلصانہ نیست\nبلکہ بغرض سوال و مثل سلام روستائی است\nتحقیر فقر و دولتمندی\nانسان غالباً عیوب اشیا را بیان میکند لیکن خود نمی داند\nکه سبب اصلی آن چیست ؟ امرا عموماً مذمت فقر و افلاس را\nنموده و فقرا را ذلیل می شمارند\nعلی ہذا فقرا نیز دولت را بنظر حقارت دیده بر اہل آن نکتہ چینیہا\nروا دارند لیکن حقیقت این است امریکہ مرد را بر عیب جوئی ہمدیگر آماده ساخہ\nچیز دیگر و از نظر شان پنہان است .\nتنفر امرا ظاہر ست که بر بنای نخوت و غرور است ، لیکن فقرا\nدر حقیر شمردن دولت زعم دارند که بر بناے بلند ہمتی ماست، این هم\nغلط است راست این است نعمتیکہ بدست انسان نمی آید انسان\nبر او حسد میکند، عیان است که عیش و عشرت و جاه و حشم امرا"}
{"book": "adl0937", "page": 262, "text": "٢٥٣\nبفقرا حاصل نسبت پس تقاضای طبیعی داعی میشود که این نعمتها را\nبه تحقیر یاد کنند که رنج محرومی سوهان روح نشود ـ این نکته را سحابی در یک\nرباعی ادا میکند که شعر دومش این ست ـ\nالقصہ کہ اغراض اگر بشناسی بر فقر ز کبر و بر غنا از حسدست\nمصلحت اخلاق رذیله\nبعض مردم شبهه دارند که حق تعالی در انسان مکرم اخلاق\nرذیله (غرور ـ بغض ـ خشم ـ شہوت ـ حرص وغیرہ) را چرا نہاد؟\nلیکن نمیدانند که اینها ضروریات بقا و ترقیات انسانی هستند ـ اگر\nانسان از خشم خالی می بود صورت مقابلہ دشمنان چه طور می شد؟\nاگر حرص و دنیا طلبی نمی داشت کارہای بزرگ از دستش چسان\nسر می زدند ؟ این سخن دیگرست که بعضی اوقات انسانها استعمال\nاین قوتہا را بی محل میکنند ازین ست کہ مجاہدہ حضرات صوفیه برای\nمحو نمودن این اخلاق نمی باشد بلکه تمام تر همت خود را درین راه صرف میکنند\nملکه که از ان این قوتها بمقامات صحیح خود صرف شوند پیدا گردد ۔\nہر نفس بدی نیک شود عرفان را گر بشناسی حکیم صاحب شانرا"}
{"book": "adl0937", "page": 263, "text": "۲۵۴\nسگ اهل محله را در و در بانست. هرچند که دزد خوش ندارد آنرا\nآزادی برای عوام قاتل است\nآزادی سرمایه فخر است لیکن هر شخص اہلیت استعمالش را صل ۴\nنیست چنانچه، اگر نا اہلی آزادی را مالک شود نقصان عمومی حکم فرما خواهد شد\nاین خلق هوا پرست محکوم هوس اند چون طفل که ضایع اگر بی پدر است\nنقصان عام در فائده یک شخص\nواقعه غربی است امری را که ما مسرت حس میکنیم بعینه غم\nشخص دیگر است سکندر و دوستانش مسرور اند که فاتح دنیا بود\nممالک را مسخر کرده عالم اقتدار خویش را قائم کردند. لیکن همین واقعه\nبالفاظ دیگر این است که حکومتهای بزرگ بزرگ تباه شدند.\nو تخت خاندان کیان سرنگون گشته سلاطین معظم خاک نشین گردیدند\nهمین است که یک شاعر عرب میگوید.\nفوائد قوم عند قوم مصائب\n(یعنی فوائد قومی برای قومی دیگر مصائب اند)\nاین نکته را شعرای ایرانی بلطافت زیاد ادا کرده اند\nزمانه گلشن عیش کرابه یغما داد که گل بدامن ما دسته دسته می آید"}
{"book": "adl0937", "page": 264, "text": "عیش این باغ بانداره یک تنگدلیست کاش گل غنچه شود تا دل ما بکشاید\nخواص مقبول عوام نمیشوند\nسخن عجیب است که شخصی هر قدر زیاد محقق و زیاد فلسفی و زیاد\nنکته دان باشد هما نقدر در عوام مقبولیت آن کم میباشد علت این است\nکه چون فهم عوام باقوال محقق نمی رسد قدرش را نمی دانند\nلاریب مثالهای زیادی موجد و اند که مجددین و رهبران\nبزرگ دنیا مقبولیت عامه را نیز حاصل کرده اند لیکن سبب قبولیت\nاین ذوات تحقیقات شان نبوده است بلکه اوصاف و اخلاق طیبه و منا\nدیگر د سهستند که خلق را جذب کرده اند ، ورنه شان اصلی کمال باین است\nکه عوام بدر بارش بار نیا بند - ابن یمین میگوید -\nهنرمند باشد همان گهر که هرکس مرا و را خریدار نیست\nهنرمند باید که باشد چو فیل که اولائق اهل بازار نیست\nمسئله جبر\nکسانیکه قائل اند که انسان دارای اختیار است منتهای\nاستدلال شان این است که ما بالبداهته می بینیم که انسان قدرت"}
{"book": "adl0937", "page": 265, "text": "٢٥٦\nدارد که از دو کارهای متناقض هر یکی را بخواهد اختیار نماید، ازین محتماً\nبودن انسان ثابت میگردد لہذا ما او را مجبور گفته نمی توانیم\nلیکن (موافق عقائد فلسفه) در ته استدلال ہذا هم غلطی پنهان است\nشبهه نیست که انسان اختیار دارد لیکن با وجود اختیار ہذا هم او مجبور است\nیعنی وقتیکه آن بیک کار قصد میکند برایش چنان اسباب فراهم\nمیشوند که بر اراده نمودن آن کار مجبور میشود۔ مثلاً مردم گمان میکنند\nکه ما را نفس بد ما هر کار های بد آماده میکند و اسم نفس بد را نفس اماره\nنهاده اند لیکن این امر جواب طلب است که نفس اماره مامور کیست\nهر قرعه که زد حکیم در باره ما کردیم و نه بود غیر آن چاره ما\nبی حکمت نیست هر چه سر زد از ما ماموره اوست نفس امّاره ما\nاکثر فلاسفه قائل اند که خود فطرت انسانی چنین واقع شده که از ان بدیها\nسر زند (یعنی نزدشان شیطان یک مخلوق مستقل نیست) این مضمون را\nیک شاعر به پیرایه بسیار لطیف ادا میکند\nابلیس که در آدم و حوا نگریست بنشست و به های های بر خود بگریست\nوانگه بزبان حال با آدم گفت ابلیس تو من بگو که ابلیسم کیست"}
{"book": "adl0937", "page": 266, "text": "٢٥٧\n\nدر عالم هیچ چیز موجود نیست\n\nوقتیکه انسان بر واقعات عالم نظری می‌اندازد آن شخص\nبظاهر در شک می‌افتد که صانع این عالم یک حکیم عادل و مدبر نیست\nچرا؟ در عالم بسیار اشیا بیکار و بیمصرف دیده میشوند، و بسیار\nچیزها کاملا مضر و نقصان رسانند مثلا شیر، گرگ، مار، کژدم\nو غیره بجز اینکه خلق را نقصان برسانند دیگر چه فائده دارند؟ علی هذا\nسیلابها، زلزله‌ها، طوفانهای باد و باران ملکها را زیر و زبر\nمیکنند و از ان سوای نقص چیز دیگر متصور نیست –\nلیکن این شبهه صحیح نیست، عالم یک سلسله وسیع و بی پایان است\nاز ان برای دائره علم انسان حصه که رسیده است ازین همه\nکمتر است که نبحر نا پیدا کنار یک قطره برسد آیا شخصی که حالت یک\nقطره را دیده بر فوائد و زیانهای دریارای داده میتواند آیا رایهای ان\nقابل اعتبار خواهد بود؟"}
{"book": "adl0937", "page": 267, "text": "٢٥٨\n\nبلی ! ما یک چیز را برای خویش و یا برای یک گروه مضر\nمیدانیم لیکن عالم صرف اسم ما نیست کارهای عالم بر\nیک شخص و یا یک گروه مبنی نمی باشند بلکه دران لحاظ حالت مجموعی\nتمام عالم کرده میشود، بسا ممکن است که یک چیز برای ما مضرست\nلیکن بلحاظ حالت مجموعی عالم مفید میباشد\nگر جهان از یک جهت بیفائد از جهت های دگر پر عاید است\nحسن یوسف عالمی را فائده گرچه بر اخوان عبث بد زائده\nهر کس که خلاص از بد و نیک خودست اندر همه حال محوشان چب د راست است\nهر لحظه درین عالم افتاد شکست صد کشمکش کمشم هست و مر هیچ بده است\nمن ناله کنان و میکنتم گوید بس جز کام تو ایم مصلقتی دیگر هست\nما دام که دست کس بهر سو رسی است کم راه برو که غیر او بودی است\nبر وقف مراد تو از ان نیز فلاک تا در یابی که جز تو موجودی هست\nگاو خر را فائد چپ در شکر هست هر جان را یکی قوت دگر"}
{"book": "adl0937", "page": 268, "text": "٢٥٩\n\nرہنمایان نیزنابلدهستند\nانسان در حالت ابتدائی بر تقلید هر کس آماده میگردد ولیکن\nبعد از تدقیقات و تحقیق و بصیرت رفته رفته ثابت میشود که خود\nرهبران نیز از اصل حقیقت ناآشنا هستند، و این سلسله در راه\nپیش روی و پس روی رہنمائی و تقلید که در عالم جاری است\nیک رفتار کورانه است یعنی کورانند که پس کورا دوانند -\nچندانکه نگاه میکنم میبینم کورچند میبطوف کوری چنداند\nدر حالت ابتدائی قیاس میشود که علماء قاضی، مفتی بر از آشنا خواهند بود\nلیکن بعد از غور معلوم شد که از اصل راز همه نابلدهستند\nگفتم که مگر قاضی و مفتی ستمدند در راه طریقت و حقیقت بلداند\nچون بر سر راه آمدم دانستم کین همسفران همچو من نابلداند\nهرگز بهم افتاد به صحرای خبرت دیدیم چو خود بهرده گردی و گذشتیم\n\nله مؤلف بمردمان مذهبی لطف خاص دارد اثر این است که کلام عارفین را برای شان بصورت\nدشنام از طرف فلاسفه استعمال می نماید جزاک اللہ (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 269, "text": "٢٦٠\nنجات از تقلید\nعموماً معیار حسن و قبح در یک مسئله و یا در یک رای فیصله\nجمهور قرار میدهند یعنی رای جمهور را صحیح و رای یکدو نفر را که بمقابل جمهور\nباشد غلط میدانند لیکن دانایان میدانند که مسئله بر عکس است.\nرای جمهور بیک طرف شدن خود دلیل است که مردم فکر خویش را\nبکار نبرده اند بلکه چیزیکه از دگران شنیدند بآن تصدیق کورانه نموده اند\nهمین است که در هر عصر و در هر قوم و هر مذهب مصلحین و بانیان\nفن همیشه با جمهور مخالفت نموده اند و در حقیقت مخالفت نمودن بجمهور\nدلیل اجتهاد و تحقیق است این نکته را راقم مشهدی بدینطریقه ادا کرده\nز بسکه پیروی خلق گمربی آرد نمی رویم براهیکه کاروان رفته است\nابن یمین میگوید\nدر جهان هر چه میکنند عوام نزد خاصان رسوم و عادات است\nجنگ و نزاع برای مردگان\nاز جمله امور یکه محل نزاع میگردند یکی اینهم است که فلان\nمذهب بوده باید اختلافات اهل تسنن و شیعه غالباً بر همین مسئله مبنی"}
{"book": "adl0937", "page": 270, "text": "٢٦١\nمی آیند حتی که در ینخصوص صدها کتب تالیف شد، و در هر زمان این ضیا\nشده میرود، و نیز جنگهای خیلی افسوسناک و عبرت انگیر بهمین واسطه\nبوجود آمده جانهای بسیار را ضائع کردند ـ و امروز هم میلیونها مردم درین\nبحث عبث گرفتار اند ـ ازین سبب عامر فی میگوید ــ\nسر حق کی بر تو گردد منجلی ای گرفتار ابو بکر و علی\nاین همین مضمون را باسلوب شاعرانه ادا نموده ـ\nبهر بازنده از پے مرده میکند جنگ سخت نادان است\nجوهر و عرض\nاشیای عالم دو قسم اند (١) جوهر یعنی قائم بالذات\n(مثلا درخت. کوه ـ زمین ـ آسمان و غیره) (٢) عرض یعنی «قایم بالغیر\n(مثلاً ـ بو ـ رنگ ـ ذایقه ـ حرکت و غیره) اینچنین اشیا بذات خود\nموجود نمی باشند بلکه بچیز دیگر تعلق گرفته موجود میگردند.\nافعال و حرکات ما در قسم عرض داخل اند اکثر حکما میگویند که\nاصل جوهر است و عرض فرعش، این اصلی است که بسیار فروعات\nبر ان مبنی هستند مثلاً اهل مادّه میگویند که در بر مادّه سوای ماده چیز دیگر"}
{"book": "adl0937", "page": 271, "text": "٢٦٢\nتأثیر نمی اندازد بنابرین خیال شان این است که در عالم سوای ماده هیچ شئی موجود نیست چرا؟ اگر در عالم سوای ماده چیز دیگر وجود میداشت ضرر و اثر هم میکرد بلی! در عالم یک خیال که ما آنرا بلقب غیر مادی تعبیر میکنیم از دو حال خالی نیست یا اصلاً وجود ندارد و یا اینکه آن هم یک قسمتی از موجودات مادی است ــ\nو بعضی فلاسفه میگویند که خود عالم (یا جوهر) مجموعه چند اعراض است یعنی وقتیکه عرض با یکی میشوند به جوهر مسمّی میشوند مولانا ی روم نیز تقریباً همین مسلک را دارند حضرت شان میگویند که علت مادی تمام عالم اعراض اند و عالم مجموعۀ اعراض است و خود عرض متغیر شده جوهر میشود ــ\nجمله اجزا ــ ی جهانرا بی غرض در نگر حاصل نه شد جز از عرض\nجمله عالم خود عرض بودند تا اندرین معنی بیابد هل اتیٰ\nچیست اصل و مایه هر پیشه جز خیال و جز عرض اندیشه\nمطلب اشعار هٰذا این است همه جواهری که در عالم اند، از عرض پیدا شده اند ١\n١ مؤلف اول (٣) دعوی نمود که مولانا میگویند که علت جمله عالم اعراض اند عالم برای اسم است مجموعۀ اعراض ــ و عرض متغیر یافته جوهر میگردد ــ اکنون در طلب اشعار که برای برهان این سه دعوی آورده بود میگوید که جمله جواهر عالم از عرض پیدا شده اند مثل خانه که از نقشه و خیالی معمار وجود یافته ــ اهل نظر میدانند که این دلیل برای دعویهای مذکوره ثبوت نیست ــ و نیز مثال هم با ممثل که مطابقت ندارد ــ چه ؟ نقشۀ خیالی (تغیر خرج در میخوانیده"}
{"book": "adl0937", "page": 272, "text": "٢٦٣\n\nمثلاً یک معمار چون ارادۀ تعمیر یک خانه میکند اول در ذهنش نقشۀ آن\n\nکه امر خیالی و غیر مادی (یعنی عرض) است صورت میگیرد بعد از ان\n\nهمین عرض صورت یک خانۀ محسوس و مادی میگیرد\n\nدر فن عقائد یک شبهه ذکر میکنند که خوبی و بدیها انسان افعال اعراض بود\n\nکه فنا شدند حالا وجود یکیافتن شان محال است - در جواب این شبهه مولانای روم میفرماید\n\nاین عرضها نقل شد لون دگر حشر هر فانی بود کون دگر\n\nوقت حشر هر عرض را صورتیست صورت هر یک عرض را نقصیتیست\n\nتا مبدل گشت جوهر زین عرض چون ز پرهیزی که زائل شد مرض\n\nشرح صفحه ٢٦٣) معمار هنرمند هم عرض است و نه در ان چیزی تغیر شده و نه آن گوشت و چوب و کوته و بام دیوا گشته مبدل\n\nاین قسم لازم بود که عرضی لباس عرضیت خویش را گذاشته در خلعت جوهریت می در آمد - و آن درینجا نیست - علاوه ازین در حجر\n\nناقص با لفظ عرض که در کلام مولانا استعمال شده مراد ازان عرض نیست که در کلام فلاسفه و متکلمین قسم و مقابل\n\nجوهر است که این جوهر و عرض هر دو از اقسام موجود حادث اند - بلکه مطلب مولانا چنین معلوم میشود که وجود جمله کائنات\n\nعرض (یعنی بطریقۀ عروض) است - ذاتی نیست مظهر خیر و عطای دگر است اصلی و خانه زاد نیست، حادث است\n\nواجب نیست - اکنون این وصف عرضی مقابل وصف ذاتی می آید (و این عرضی را عرض هم میگویند) یعنی وجود دار\n\nصاف کائنات همه از پر تو وجود و صفات خانه زاد واجب بظهور پیوسته اند پس آن همه اعراض هستند که ازان جدا هم\n\nمیشوند نه اوصاف و وجه ذاتی که گاهی جدا نمی شود - در عالم اسباب مثال وصف ذاتی و خانه زاد نور آفتاب\n\nاست که از غیر حاصل نشده و مثال وصف عرضی نور ماهتاب و ستاره ها و ذره ها وغیره است که از آفتاب عاریتاً\n\nنور تابان خویش را حاصل کرده است\n\nلهذا مطلب اشعار این شد که اگر در اجزای عالم غور میکنی بویدا میگردد که وجودشان عرض است که از پرتو\n\nذاتی (وجود واجب) مظهر یافته است وقتی بود که شی مذکور هم نبود و باز وقتی می آید که اشیأ حیثیت دور میشود\n\nاگر چه ذکر خالی اش بر زبانها باشد - والله اعلم وعلمه اتم (انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 273, "text": "٢٦٤\nسرگشت پرهیز عرض جوهر صمد شد دان تلخ از پرهیز شهد\nاین مسئله (یعنی تبدیل شدن عرض به جوهر را سائنس موجوده هم تسلیم دارد حرکت\nیک عرض است که قائم بالذات نمیباشد لیکن اگر یک چیز خیلی تیز حرکت کند دران\nآتش پیدا میگردد\nاز روی سائنس عصریه این آتش از خارج نه آمده بلکه همان حرکت است که اکنون\nآتش گشته است : و چون آتش جوهر است پس محقق شد که عرض بجوهر تبدیل میگردد\nهمجنسی اشیا و انقلاب کیمیاوی\nبه تحقیق پیوسته که مرکبات دو قسم اجزا دارند یکی آنکه قابلیت زندگانی دارند یعنی\nاگر در اجسام زنده شامل شوند به انقلاب کیمیاوی زنده میگردند مثلاً انسان\nیا حیوان چیزیکه میخورد بعض اجزایش جزو بدن شده زنده میگردند چنین اجزا را\n(( اجزای حیه )) می نامند و قسم دیگر اجزائی هستند که در ان صلاحیت حیات\nنمی باشد چنین اجزا گرچه بهر اه اجزای حیه ترکیب بیابند زنده نمی شوند\nدرین اجزا انقلاب کیمیاوی ممکن است این اجزا را (( اجزای میت ))\nمیگویند ـ اجزا ئیکه به اجزای دیگر بدل میشوند در میان آنها یک تجانس میباشد\nاین تجانس صوری نمی باشد بلکه با عتبار ترکیب کیمیاوی است"}
{"book": "adl0937", "page": 274, "text": "٢٦٥\nمولانای روم این مسئله را بکمال وضاحت نوشته اند، حضرت شان\nاین مسٔله را بدین عنوان می بیند که «انسان با قوت قدسیه تجانس دارد\nکه صفات بشریه اش بصفات ملکوتی مبدل میشوند\nهمچو آب و نان که جنس ما نبود گشت جنس ما و اندر ما فزود\nچون تعلق یافت نان با بوالبشر نان مرده زنده گشت و با خبر\nناقص غذای کامل\nهمه عالم پابند این اصول است که «ناقص غذای کامل است» ترتیب\nمخلوقات این است که از همه ناقص جمادات - از ان بالا نباتات پس ان\nحیوانات - واشرف همه انسان است\nازین مخلوقات هر نوع اعلیٰ نوع ادنیٰ را غذای خود ساخته وجود خویش را\nقائم میدارد نباتات (سبزه بوته ها - درخت) اجزای زمین را کش کرده\nغذای خود می سازند و حیوانات چون از نباتات بالاتر اند نباتات را غذای زنده سا\nدرین اشعار مولانا مسئله ارتقا را بیان میفرمایند (مگر ارتقای صوفیه از نظریه دارون مختلف و امر معقول است) ارتقای\nصوفیه بیان واقعه است که ذرات ارضی که جماد اند بمدد آب از راه تخم ترقی یافته نامی میشوند و اجسام نامیه مثل\nبرگ و گیاه و غیره از راه معده حیوانات ترقی یافته حیوان میگردند علیٰ هذا اجسام نامیه و حیوانیه از راه معدهٔ\nانسانی ترقی یافته آدم دانا و فرزانه میشوند الغرض جماد تا مرتبه اشرف المخلوقات ترقی میکند، باز بدریعه مجاهده کیمیا\n(انصاری)"}
{"book": "adl0937", "page": 275, "text": "٢٦٦\n\nو چون انسان از حیوانات هم اشرف است لہذا انہا را میخورد مولانا روم میفرماید\nخلق بخشد خاک را لطف خدا تا خورد آب و بروید صد گیاہ\nباز خاکی را ببخشد حلق و لب تا گیاهیش را خورد از بهر طلب\nچون گیاهش خورد حیوان گشت فت گشت حیوان لقمہ انسان و رفت\nاین اصول صرف خاصه مادیات نیست بلکه در تمام اشیا عام است و در دنیا\nهر اعلی ادنی را فنا میکند و بالای آن غالب میشود کارخانه عالم بر اصول غالب\nو مغلوب روان است، ازین است که مولانای روم میگوید\nع جمله عالم اکل و ماکول دان\nامور معنوی (مثلاً «همه مضامین ۔ خیالات ، مذاهب مختلفه فلسفه های گوناگون\n۔ مسائل علمی » نیز همین کیفیت دارند که اعلی ادنی را فنا میسازد مولانا میگوید\nع پس معانی را چو اعیان خلق ها است\nحقیقت رسی و کنجگاویش\nانسان اکثر به تمیز نمودن نیکی و بدی ازین سبب\nسے چون مطمحہ اصول تعاون جاری است لہذا بجای اینکه بگوئیم که « اعلی، ادنی را فنا می سازد » باید گفت که\n«اعلی ادنی را ترقی میدهد و اثر اسفل خود اعلی می سازد - به بینید ! انسان حیوان یا نبات را خورد لیکن\nانرا فنا نکرد بلکه جز و جسم بلند مرتبت خویش ساخت بلی ! ظاهر انرا فنا بیند و آن دیدارش غلط محض است\n(انصاری)."}
{"book": "adl0937", "page": 276, "text": "۲۶۷\n\nخطا میشود که مدارج حقیقت رسنی با هم خیلی فرقها\nدارند ـ\nفرض کنید ! در قند زهر است، یک شخص بمجرد دیدن او می فهمد که درین\nزهر است دویم به بو کردن، و سوم بچشیدن، و چهارم به دیدن تأثیر زهر\nو بعضی بعد از تجربه ها، تا می فهمند\nکارہای نیک و بد هم بهمین می مانند که ارباب عرفان خرابی کارہای\nخراب و بد را با ول نظر محسوس میکنند بدینوجه اوشان از ابتدا پرہیز گار می باشند\nو مردمان دیگر بعد از تجربه و یا بر داشتن نقصان احساس پیدا میکنند و بدبختانی\nہم هستند که تا آخر نفس ہم حس کرده نمی توانند\nمولانای روم نکتهٔ مذکور را چنان ادا میکنند +\nای بسا شیرین که چون شکر بود لیک زهر اندر شکر مضمر بود\nآنکه زیرک تر بود بشناسدش چونکه وید از دور اندر کشمکش\nو ان دگر بشناسدش تا بو کند و ان دگر چون بر لب و دندان زند\nو ان دگر در پیش رو بوی برد و ان دگر چون دست بنهد کرد کرد\nپس لبش روشن کند پیش از گلو گرچه نعره می زند شیطان کلو!"}
{"book": "adl0937", "page": 277, "text": "٢٦٨\nوان دگر را در گلو پیدا کند وان دگر را در بدن رسوا کند\nوان دگر را بعد ایام شهور وان دگر را بعد مرگ از حفرگور\nبی‌حقیقی خویش\nانسان هر قدر که بر کائنات و مظاهر قدرت نظر می اندازد بی قدری\nو بی‌حقیقی خویش را عیان می‌بیند. او محسوس میکند که در هر جزء ادنی بطرف\nچیزهای دیگر محتاج است و بر ادنی ترین شی هم اقتداری ندارد –\nو معهذا این را هم نظر میکند که همه سلسله کائنات بزیر اداره یک قوت\nاعظم است و موافق یک نظام مضبوط دور میخورد\nغور، و فکر و بصیرت هر قدر که زیاده میشود همانقدر یقین انسان\nبه نسبت نقصان خویش و کمال و عظمت و جلال قادر لایزال زیاده\nترقی میکند\nچندانکه درین دائره بر میگردیم نقصان خود و کمال او می بینیم\nحتی این یقین بدرجه ترقی می نماید که انسان وجود خویش و هستی همه کائنات را\nبنظر نمی آورد در چنین حالت یک کیفیت وجدانی طاری میشود و بخیال\nشخص مصمم میشود که: «چیزی که هست صرف همان است» و باقی اشیاء"}
{"book": "adl0937", "page": 278, "text": "٢٦٩\n\nقابلیت ندارند\nع که با هستیش نام هستی برند\nاین حال زمینه اول وحدت الوجود است\nکه ترقی نموده باین درجه می رسد «که حقیقتاً هیچ شی موجود\nنیست بلکه هر چیز همان یک ذات ست»\n\nهمه نزاعها از ترک خودی گم میشود\n\nاکثر اختلافات و نزاعها که در عالم انسانیت بر پا هستند\nبر بنای خودی و خودپرستی میباشند ـ انسان با دشمن\nجنگ دارد که دشمن پیش او سر خم نمی کند ـ او بر نکتہ چینی\nناصحین آزرده خاطر میشود که ازان بر کمالش حرف می آید\nتحقیر مردم میکند که ازان عظمتش ثابت میگردد ـ هویدا شد\nکه اگر انسان از خودی و شخصیت دست خویش را کوتاه کند\nضرور فرقه بندیهای دوست و دشمن آشنا و بیگانه"}
{"book": "adl0937", "page": 279, "text": "۲۷۰\nونیک وبد» محو میگردند - این نکته را سحابی\nادامی نماید -\nرفتم زمیان من و یکی شد و جهان دیوار فتاد آن سو و این سوی بماند\nیعنی چون من ترک خودی نمودم همه دنیا یک شد مثل دیوار که\nوقتیکه از میان افتاد و هر دو رخ یک میشود و هیچ فرقی طرفین\nنمی ماند\nاتحاد مذاہب\nنزد عارفین در مذاهب حقیقتاً هیچ اختلاف نیست\nو همه بر حق هستند و نیز مقصد همه یکی است، و بظاهر اختلافی که\nمشاهده میشود چون از سوء تفاهم و یا سوء تعبیر ست، لہذا در نتیجه هیچ\nاثر نمی اندازد\nمادامیکه همه جستجوی یک ذات دارند، و طالب یک اند\nد عاشق یک پری اختلاف نامهای آن چه فرق طاری شده میتواند ؟"}
{"book": "adl0937", "page": 280, "text": "۲۷۱\nمثلاً هندو پرستش بت مینماید مگر بت را معبود مستقل\nنمیداند بلکه نیتش اینست که چون در صنم پر تو معبود حقیقی است لہذا\nاین واسطه ذکر عبادتش شده میتواند—چنانچه شاعری میفرماید\nدر حیرتم که دشمنی کفر و دین چر است از یک چراغ کعبه و بت خانه روشن است\nسحابی میگوید -\nحق میگوید بگوش خالص دنیان مقصد چو منم چه اختلاف است اینها\nہفتاد و فرقه را طلبگار یکی است سومی دریاست روی هر سیل که است\nترک ہوس پیری\nابن یمین\nچون جامه چرکین صحبت نادان زیرا که گران باشد و تن گرم ندارد\nاز صحبت نادان بترت نیز بگویم خویشی که توانگر شد و ارزمی ندارد\nزین هر دو بتر نیز شبی را که بجام با غنچه خون ریز دل نرم ندارد\nزین هر سه بتر نیز بگویم که چه باشد پیری که جوانی کند و شرم ندارد"}
{"book": "adl0937", "page": 281, "text": "۲۷۲\nبلاغت بطرز ادا را ملاحظه کنید که اوّل مذمت احمق را کرد و بعد از آن\nگفت دولت مندی که امداد خویشان نکند از احمق هم بدتر است\nو از ان مذموم تر پادشاهی که دلش از رحم خالی است و بدتر از همه کیست؟\nپیریکه جوانی کند و شرم ندارد.\nسخن سنجیده باید گفت\nابن یمین ـ\nسخن رفته دگر باز نیاید بزیان اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد\nتا زمان دگر اندیشه نباید کردن که چرا گفتم و اندیشه باطل شد\nاز صحبت بدان پرهیز لازم است\nبا بدان کم نشین که صحبت بد گرچه پاکی ترا پلید کند\nآفتابی به این بزرگی را ذره ابر نا پدید کند\nتمّت"}
{"book": "adl0937", "page": 282, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 283, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 284, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 285, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 286, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0937", "page": 287, "text": "[BLANK PAGE]"}
