{"book": "adl0923", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0923", "page": 2, "text": "منتخبات ادبی\nبرای صنف اول\nمکاتب رشدیه\n۱۳۰۷\nبسم الله الرحمن الرحیم\nاز جناب اقدس الهی جل ذکره توفیق می خواهم که ذات یگانه\nاو را با کمال خشوع عبودیت و بسنت سنیه پیغمبر او صلی الله\nعلیه و آله و سلم روش نمائیم - اعلی حضرت پادشاه غازی خود را\nاطاعت و بوطن مقدس خدمت عرضه داریم .\nاینک برخی نظم و نثر برائی دورۀ سال اول رشدیه انتخاب\nو ترتیب نموده رجا داریم که اولاد وطن عزیز حصه کافی از حیث\nادبی و اخلاقی ازان بردارند - بعونه سبحانه .\nعظمت اسلام\n( آزادی شرق )\nپیکر رنجور شرق گرفت تاب و توان * پنجه حق بر درید پرده حق اشنوان\nکوس حقیقت فگند بر ربع مسکون طنین\nگرد فلك گردشی بکام بیچارگان * تا که بسامان رسند از وطن آوارگان\nزبیخ و بن بر کنند بیخ ستمکار گان * گیتی گامگون کنند زخون خونخوار گان\nزظلم سازند پاك یکسره روی زمین"}
{"book": "adl0923", "page": 3, "text": "( ٢ )\nکشور خاور زمین ز خواب بیدار شد * بکار دشوار خویش آگه و هشیار شد\nمسلم و هندو وگبر بیکدگر یار شد * کار ازین اتحاد باختر زار شد\nز بیم انجام گشت به بیم و وحشت قرین\nمغرب بس خورده خون گرفته دیوانه گی * شده است مغزش تهی ز هوش و فرزانگی\nبشر نبیند مگر بچشم بیگانگی * نپوید از حرص و از طریق مردانگی\nبحیله آورد خواست جهان بزیرنگین\nدهند که کنفراس كنند كه كنگره * كیتی قسمت كنند بنام مستعمره\nکه زیر فرمان كشند جهانیان یكسره * بیکدگر در ستیز که تا که یابد فره\nبمصر و شام و عراق بروم و ایران و چین\nز بس خون بشر بغیر حق ریختند * بخون انسانی نوع خاك بيا ميختند\nفتنه و شر و فساد بگیتی انگیختند * تیغ بروی جهان زکین بیا هیختند\nز آتش بیداد شان بر آسمان شد حنین\nمراکش و مصركو نوبه و سودان كجاست * هندو طرابلس چه شد بصره و عمان بكجاست\nعراق و شام و حلب مسقط و كنعان كجاست * شوكت اسلام كو قدرت ایران كجاست\nتمام بر باد شد ز آتش بیداد و کین\nيکی پی حفظ هند کشد جهان را بخون * وان دکر از بهر شام حیله فزاید فزون\nبقتل و غارت شوند بیکدگر رهنمون * مگر شود ز آه خلق كشورشان سرنگون\nکه رامش و صلح و امن شود بعالم مكين\nاگر معاهد شوند فرانس و ايتاليا * اگر بژاپون شود حليف برطانيا\nو گر زند آمريك طبل خلاف از ریا * جمله این کشمکش بود؛ سر آسيا\nکه بهر یغمائی او جمله نموده کمین"}
{"book": "adl0923", "page": 4, "text": "( ۳ )\nهنوز آلوده چنگ بخون نوع بشر * که طرح ریزی کنند برای جنگ دگر\nاسلحه هر يك کند ز دیگری بیشتر * تاز رقیبان فتد بجنگ ها پیشتر\nبمجمع رهزنان گردد بالا نشین\nمشرقیان متحد شوند از هر نژاد * کشند مردانه طرد اجنبی از بوم و زاد\nزخصم بیداد گر همی بگیرند داد * تمدن غرب را دهند یکسر بباد\nآرند اندر جهان تمدن راستین\nملل از برای وطن کوشند از جان ودل * عراق یابد نجات مصر شود مستقل\nگردد هندوستان بهندیان منتقل * شام و طرابلس شود باصل خود متصل\nترك ستاند زخصم ملك بعزم متين\nز غربیان شرقیان بعده افزون ترند * بجرأت و دلاوری هزاره بهترند\nاصيل و والاتژاد ها نوکرم گسترند * دلیرو رزم آزمای نوع و وطن پرورند\nتن باسارت کجا دهند قومی چنین\n( آزادی شرق - شماره ١٤ )\n\nطفل نوزاد\n- ۱ -\nدر خانه توانگر چسان است ؟ و در خانه فقیر چگونه -\nگاهی که درخانه ( توانگر ) طفل نوزادی از عدم بعرصه عالم\nقدم مینهد آن خانه از فرح و سرور مملومی شود ـ تبريك کنندگانی"}
{"book": "adl0923", "page": 5, "text": "(٤)\n\nکه از هر طرف می‌آیند خارج حساب و شمار است هدایا\nو تحائفیکه از خویش و اقربا مانند باران می‌ریزد خارج حد\nو قیاس است ـ مژده دهنده‌گان می‌دوند ـ زرها و دینارها افشانده\nمی‌شود.\n\nزاچه بر تخت طلا کار و مزینی می‌خوابد ـ گل الماس که بر\nپیشانی او آویخته است ـ الوان سبعه را بصورت بسیار لطیفی\nباطراف انتشار می‌دهد ـ مأکولات و مشروبات لذیذه در میان\nطبقها چینی بر سر میز بلوری برای اشتهای زاچه موجود\nمی‌باشد ـ کنیزکان پری چهره در اطراف فراش زاچه برای\nاجرای اوامر و فرمانش به خدمت ایستاده اند ـ دایه‌گان متنوعه\nصف بسته خدمت اند.\n\nطفل نوزاد را در قماشهای اطلس و کمخواب قنداق می‌نمایند\nو بيك شال کشمیری پیچانیده بر نهالین چه پر قوی اطلس\nخارائی پهلوی مادر مغرور پر زر و زیورش می‌خوابانند ـ خلق\nخانه مانند پروانه باطرافش می‌گردند هر آرزو و مراد زاچه را\nدر آن واحد بجا می‌آرند."}
{"book": "adl0923", "page": 6, "text": "( ٥ )\n\nطفل بمجردیکه گریه کند پستان پر از شیر دایه گان در\nدهانش میرسد .\nپس این طفلی که بدین صورت تولد گردد سعادت و اقبال\nاز هر طرف او را طبعاً استقبال میکند حالانکه هنوز هیچ\nمعلوم نیست که این طفل این قدر لطف (جمعیت بشریه) را\nچگونه مقابله . و در راه مدنیت چسان معامله خواهد نمود :\n\n۱۱\n\nحالايك قدری در کلبهٔ ویرانهٔ فقیر بیچاره عطف نظر کنیم\nکه درين جا نيز يك طفل نوزادی بوجود آمده است لکن این\nولادت با آن ولادت ابداً مناسبت ندارد از تزئینات و مسراتی\nکه در خانه توانگر مشاهده کرده اید درین جا هیچ اثری نیست\nبسبب ولادت این طفل معصوم کلبهٔ ویرانه بماتم خانه تحول نموده !\nدر تمام عالم یکد و گز سانی نیافته اند که طفل معصوم را در آن\nبه پیچانند - لاجرم مجبور شده با کهنه پاره هائی زیر پایهای\nخود شان پیچانیده اند .\nپدر و مادرش در حالتیکه هر دو سالم بودند بمعاونت همدیگر"}
{"book": "adl0923", "page": 7, "text": "(٦)\nاز صبح تا بشام بهزار گونه تعب و مشقت يك لقمة نان شب خود را پیدا میکردند .\nزن بیچاره هر قدر وقت حملش تقرب ورزید از کار وعمل بازماند سکته که ازین رهگذر در دخل وخرج قوت لایموت شان وارد آمد بفروختن ریز و پاش شکسته و ریخته که در کوشه وکنار کلبه در میان خاک توده ها افتاده بود ـ لزوم دیدند ـ چندی از بقال و قصاب بقرض گرفتن مجبور شدند ـ تا آنکه زائیدن زن بیچاره تقرب ورزید ـ لکن در دست بیچارگان هیچ چیزی باقی نمانده ـ قرض کهنه کی خود شانرا ایفا نکرده اند ـ لاجرم اهل دکاکین هم چیزی نمیدهند .\n— ۱۱۱ —\nحالا در چنین احوال فلاکت اشتمال شوهر بیچاره چه کند ؟ گدائی را بناموس خویشتن عار می داند – اگر بکسانیکه شناخته اوست مراجعت کند آنها نیز مانند خودش فقیر الحال پریشان روزگاری اند که امید فائده بدیشان نمی شود لاجرم فقیر مرد درمانده به کار خویشتن بیچاره می ماند -"}
{"book": "adl0923", "page": 8, "text": "(۷)\n\nو بگرداب تفکر فرو می‌رود غبار یاس و الم گرسنگی چشمه‌هایش را\nگرد آلود می‌کند – فقیره زن بیچاره که درد زه بی‌تابش کرده\nاز شدت درد و غایت جوع لحظه بلحظه فریاد و فغانش\nزیاده می‌شود – فقیر مرد بی‌چاره از سببیکه هیچ يك تدبیری\nنمی‌یابد بکار خویشتن درمانده می‌گردد – و بر سر آن همه\nفلاکت ، و مصیبت گرسنگی فغانهای جانکاه زن بی‌چاره نیز\nفقیر مرد درمانده را سراسر از عقل بی‌گانه می‌سازد – هیچ يك\nچاره و تدبیری نمی‌یابد – در گرداب ناامیدی سراسر ناپدید\nمی‌گردد فغان و فریاد زن بیچاره نیز رفته رفته امتداد می‌گیرد –\nهر نعره زن سنك سنگینی است که بر سر آن مغروق بحر یاس\nو الم می‌خورد – آخر ناامید می‌شود از استمداد و مدد کاری\nجمیع ابنای جنس نومید می‌گردد – چشمانش دود ناامیدی می‌گیرد\nازان دود در سیمای دماغش سحاب یاس و الم پیدا می‌شود ازان\nسحاب باران سرشك خونینش باریدن میگیرد – تموج طوفان\nبلاخیزی که در بحر دماغ مرد فقیر در حرکت و هیجانست بواسطه\nقنالهای عروق و اعصاب به بعضی عضلات چهره‌اش انتقال"}
{"book": "adl0923", "page": 9, "text": "( ٨ )\n\nمی کند – آن عضلات را منقبض نموده درجهٔ یاس و الم را از رخسار فلاکت آثارش ظاهر وعیان می گرداند.\n\n– ١٧ –\n\nپس طفلیکه از میان چنین گردباد المپدر. و آنچنان شورش غم مادر بساحهٔ دنیا قدم نهد اول کسی که او را استقبال کند همانا ضرورت وسفالت خواهد بود – این معصوم بی چاره بمجردیکه بدنیا می آید زنجیر ضرورت بگردنش افتاده در زندان فلاکت محبوس می گردد – شمس جهان آرا با آن همه باطنت که در حق جمیع موجودات (منظومهٔ شمسیهٔ) خویش اجرا میدارد بمیرها آن کوشهٔ ویرانه را بيك ذره ضيا وحرارت تلطیف نمی فرماید وهوائی نسیمی با وجود آن همه حیات بخشی که در حق جمیع مكونات (کره ارض) مبذول میفرماید خانه اش را خوش هوا نمی سازد.\nوگیرم که بسبب محذوریت خلا محال بخانه اش هوا درآمده باشد باز هم آنرا ببعضی غازات مضرهٔ که از تکون تعفنات اطراف وحدود تشکیل یافته افساد نموده، وبحالت سم مهلکی"}
{"book": "adl0923", "page": 10, "text": "( ٩ )\n\nتحویل داده بعد ازان آن کلبه ویرانه را املا نموده است .\nحالا ملاحظه فرمائید! طفلیکه در چنین جا وبدین صورت\nپر ملال بزاید در عوض قونداق هرگاه کهنه پارۀ زیر پای را\nبیابد نیز برو بسیار است .\nطفل گریۀ جوع میکند ـ مادر گرسنه فلاکت زده اش\nپستانهای که از گرسنه گی چند روزه مانند پارچه نمد گردیده\nبدهن او میدهد طفل بیچاره آنرا می مکد ـ لكن هيهات !\nشیر کجاست يك چند قطره آب شیر مانند میچکد ـ ولی بعد\nاز چند روز آن هم منقطع میگردد ـ زیرا نان خوردن نمی یابد\nکه شیر حاصل شود .\n\nـ ۷ ـ\n\nاین طفلیکه از ابنای جنس انسانی است نه از نوع حیوانات\nبیابانی رفته رفته بدین حال فلاکت ـ بزرگ می شود ـ اما قوۀ\nعقلیه . و دماغ فکریه اش را پردۀ سفالت می پوشد .\nقلب و نفسش را شدت ضرورت ، وآلام فقدان معیشت\nفشار میدهد ـ زنجیر ذلت و سرگردانی پای نشو و نمایش را"}
{"book": "adl0923", "page": 11, "text": "(۱۰)\n\nمی بندد بلکه ترکیبات کیمیوی وهیئت طبیعی او را نیز اخلال\nمی کند - پس از برائی چنین بیچاره کان وقوعات متوالیه\nحیات عبارت از يك محبس - و اشکنجه ضیق النفسی است\nکه بعد از انکه يك چندی نفس میشمارند فرحان وشادان ترك\nدغدغه حیات می کویند کویا از محبس آزاد میکردند .\nآیا جمعیت بشریه چنین بدبختان بی سر وسامانرا\nکه جمیع حیات شان عبارت از يك فریاد و فغانست بمقابل کدام\nجنایت بدین جزا مستحق می بینند ؟ حالانکه ایشان نیز از نوع\nانسان است نه از نوع بهایم ، ونبات - وجماد !\nای توانگران عالی نسب که اقبال وسعادت شما را از هر طرف\nاستقبال می کند - بدانید که این چنین بیچاره کان نیز نوع\nانسان ، ومانند شما ذی جان اند برحال چنین درمانده کان\nمرحمت کنید، ومروت نمایید . آیا نمی اندیشید که اگر قادر\nذوالجلال شما را بحال ایشان ، وایشان را مانند شما میساخت\nچه مانع می شد ؟ پس قیاس کنید ! وزرهائی سرخیکه در\nصنادیق می اندوزید ازان چه فائده می بینید ؟ اگر يك قدری"}
{"book": "adl0923", "page": 12, "text": "( ١٠١ )\n\nازان زرها را برحال چنین اشخاص مصرف سازید چه ضرر می کشید ؟ نی بلکه درآن حال از اجزای هیئت اجتماعیه محسوب میگردید از آنرو دردنیا وآخرت سرفراز میگردید .\nاز هر دهن سخنی .\n\nراه کامیابی در زندگی\n- ۱ -\n\nفرزند من ! وقتیکه انسان ازروی صدق و خلوص نیت واعتقاد راسخ يك فكر را قبول کرد درراه انجام دادن آن فکر هر گونه فدا کاری وزحمات وصدمات برای او آسان میگردد - این است که می بینی خواه درطریق مذهب وخواه درطریق سیاست ومسلك علمی فدا کار تراین و پرشورترین مردم کسانی هستند که دران مذهب ودران مسلك يك اعتقاد ثابت ومتين ويك خلوص نيت وبعبارت ديگر يك ايمان كامل دارند ( خلوص نیت غذای قوای معنوی مرد است ) -\nچون بدون يك قوۀ معنوی موفقیت مرد در اقدامات مادی\nبرای اجرای [فورك؟]"}
{"book": "adl0923", "page": 13, "text": "(١٣)\n\nمحال است پس خلوص نیت بزرگترین و نخستین شرط کامیابی است زیرا کسیكه خلوص نیت و اعتقاد محکم دارد معنی مایوسی و نومیدی را نمیداند . باضعف و دلشکسته گی آشنائی پیدا نمیکند و مانعی در سر راه اقدام خود تصور نمی نماید .\n)موفقيت يك هيئت جامعه در يك امر بسته بكثرت عدد اشخاص خالص العقيده و صمیمی است در میان افراد آن )\nفرزند من ! خلوص نیت وقتی میتواند کار گر بشود که صاحب آن دارای عزم و استقامت بوده باشد !\nصفحات تاریخ بشر مزین است با نام چندین مردان بزرگ كه در ميان هريك از ملتها بوجود آمده و کارهای انجام داده اند که نتایج آنها قرنها در هیأت اجتماعی آن ملت ها اجرای نفوذ کرده است و حتی برخی ازان مردان بزرگ چنان قدرت و عظمت از خود بیاد کار گذاشته اند که نسلهای بعد آنان را بنظر عزت و احترام دیده اند .\n- 11 -\nوقتیکه من حیات هريك ازين مردان بزرگ را تدقیق"}
{"book": "adl0923", "page": 14, "text": "(۱۳)\nو تتبع کرده اوصاف آنان را يك يك جلو چشم می آورم می بینیم\nکه همه آنان دريك خصلت مخصوص شرکت داشته اند - یعنی\nدر آنان يك چیزی بوده که آنان را بدین درجۀ اقتدار و بزرگی\nرسانیده است آنهم عبارت از عزم متین و استقامت كامل\nبوده است .\nاگر سرگذشت هريك از پادشاهان بزرگ تاریخ گذشت\nوجهانگیران وسرداران نامی علم وفيلسوفان و بانیان مذاهب را\nخاطر بیاوری خواهی دریافت که همه آنان از منبع فیض این\nخصلت سیراب بوده و تنها از پرتو این قدرت یزدانی بانجام دادن\nآن کارهای خارق العاده کامیاب گشته اند .\nفرزند من ! اگر این قبیل مردان در رسیدن بمقصود\nخود شان دوچار مغلوبیت و ناکامی هم بشوند بجایی اینکه\nآن مغلوبیت مایه دل شکستگی ونومیدی آنان بشود سبب\nازدياد غیرت وجوشش دریائی عزم و همت آنان میگردد.\nتو باید یقین بکنی که عالم امروزی ما عالم عزم وثبات است\nهرکس و هر ملت در اختیار مرگ وزندگی برائی خود آزاد"}
{"book": "adl0923", "page": 15, "text": "(١٤)\n\nاست یا زندگی جاویدان از پرتو عزم وثبات و یا پریشانی\nو نابودی در نتیجه ضعف و زبونی !\nامروز که تو دامن مردانگی بکمر زده و میخواهی معنی\nزندگی جاودانی را بفهمی ويك نام شرف ابدی برای خود\nونژاد خود درین جهان یادگار بگذاری ـ باید عزم واستقامت\nرا پیشهٔ خود سازی و در پیش اشکالات وسختیها بامتانت\nو بردباری پایداری ورزی همواره بخاطر بیاوری (که عزم\nو پایداری یکتا وسیلهٔ موفقیت و کامیابی است )\n(ایران شهر)"}
{"book": "adl0923", "page": 16, "text": "( ١٥ )\n\nتوصیهٔ باخلاف\n\nای کسانیکه رسد جایگهٔ ما بشما * چون بدوران وطن کام شما گشت روا\nبنمائید بانصاف نگاهی بقضا * بنگرید آنچه نوشته است بدیوان قضا\nبكنید آنچه نگردیده میسر برما * یاد آرید از آنانكه بگشتند فدا\nزانکه شد شمع و ببزم آمد و رخسار افروخت\nوانگه پروانه شد و پرزدو پیش از همه سوخت\n\nدر بهاران که گل و لاله بیامد به چمن * سبز و خرم شود از باد صبا کوه و دمن\nرشك فردوس برین گردد اوضاع وطن * دوست بالد زوطن خواهی وكاهد دشمن\nلاله از خار جدا گردد و بلبل ززغن * یاد آرید بافسون ازان عهد و زمن\nکه دران خاربتن پیرهن گل میکرد\nزاغ اندیشه همتائی بلبل میکرد\n\nما که غم دیده و غم پرور یاران بودیم * دائم آواره و سرگشته دوران بودیم\nروز و شب خون جگرخورده وحیران بودیم * خانمان داده زكف بی سر و سامان بودیم\nهمه آشفته دل و سر بگریبان بودیم * جمع ما جمع نمیگشت و پریشان بودیم\nدشمن دوست نما آتش بیداد افروخت\nهمچو نمرود و خلیل وطن از آتش سوخت\n\nمانده بی یاور و یاراست وطن یاران کو * بی نگهدار وطن مانده وطن داران کو\nکارها مانده بخود غیرت خود کاران کو * خفتگانند فراوان همه بیداران کو"}
{"book": "adl0923", "page": 17, "text": "(١٦)\n\nسرمست غرور آمده هشیاران کو * قوم ما بیخبرانند خبرداران کو\nشود آیا که بدانیم وطن خانه ماست\nشرف و عزت و ناموس بکاشانه ماست\nای وطن بوم و برو برزنت آبادان باد * زندگانی شرف بخش توجاویدان باد\nزور بازوت وطن پروری مردان باد * رشته کار تو در دست خردمندان باد\nحرز ناموس ترا غیرت فرزندان باد * بی نیازیت زبونان و هم از لردان باد\nای هوای خوش ایران و فضای دلکش\nای عزیز دل و جان ای وطن مینووش\nای وطن ناز طبیعت بتو تمکین باشد * آفتاب تو طلائی وش و زرین باشد\nآسمان تو خوش و ساده و سیمین باشد * تا که در باغ و برت لاله و نسرین باشد\nتادرختان ترا میوه شیرین باشد * کور در حسرت تو دیده بدبین باشد\nزان همه خون وطن جوکه فرو ریخت بخاك\nشاخه عزت تو سر بکشد بر افلاك\n(م یحیی - مجله ارمغان)\nشماره ٦"}
{"book": "adl0923", "page": 18, "text": "(۱۷)\nمحبت آشیانۀ پدری\n\nخوش آنکه باشادی واشتیاق بآشیانه پدری خود بر میگردد ودر آنجا باذوق ودلبستگی تمام روز گار خوش بچگی وجوانی خود را بیاد می آورد.\nاما من باید روز گار بچگی وجوانی خود را با تلخ کامی یاد بکنم - زیرا که در آشیانه پدری این روز گار شیرین و زرین با من آشنائی نداشت و این گلبن خوشبختی هرگز در صحن دل من نشگفت.\nاينك من در پی این خوش بختی در دیار بیگانه بهر سو درتك و پو و فقط می شنوم که محبت يك چیز دلربا وروح افزائی بوده است . اما نمیدانم که من ازین دیار دست خالی خواهم برگشت یا نه ؟\nهرجا که قلبی پر از محبت پیدا بکنم هر دیاری که بچشمهای معصوم و بی آلایش مصادف بشوم . هر جا که از ته دل دوست بدارم و دوستم بدارند هر آنجا که محبت مانند يك سلطان"}
{"book": "adl0923", "page": 19, "text": "(۱۸)\nزبردست حکمرانی بکند هر آنجا که تمام کائنات ترانه محبت\nبنوازد ، هر آنجا که بگوش من جز نغمه محبت صدای دیگر\nنرسد هر آنجا که محبت پاك وقلب تابناك باهم گرد آیند ،\nهر آنجا که دو قلب و دوروح بایکدیگر هم آغوش بشوند هر آنجا\nکه دل پر حسرتی در انتظار من باشد هر آنجا که آفتاب محبت با\nاشعه زرین خود بخندد و هر آنجا که يك دل آرام پاکدل مرا\nاز خوش بختی شیرین کام سازد ، آنجا ! آری همانجا برای من\nآشیانه پدری خواهد بود\n( شبنم ایران شهر )\n\nبرف و زمستان\n- ۱ -\n\nاو ! امروز عجب ابرهوا را بچانده و بناکرده به برف باریدن ،\nمیانه آسمان ، واطراف افق وحتى سرهای کوه پغمان و تخت\nشاه وکوه خواجه صفا همه باابرهای روشن وسفید که ابر\nبرف است پوشیده ومستور گردیده .\nببینید برف بنابباریدن گذاشته و هر گاه این جور مسلسلا"}
{"book": "adl0923", "page": 20, "text": "(۱۹)\nبباریدن دوام ورزد بسرحد ها و بلکه بجميع نقاط وطن عزیز\nلحاف پر پنبه سفید خود را هموار میکند که باز تا بنوروز هیچ\nنبردارد .\nبیائید باین بالاخانه برآمده تماشا کنیم برف باریدن را که\nپاغنده های از شمار بیرون آن چگونه تمام فضارا فرا گرفته\nوهر پاغنده اش ازهوا چسان بشتاب سرازیر شده و برزمین\nمی افتد .\nبیچاره گنجشکها وموسیچه ککها از بیم باریدن گشنه و تشنه\nبلانه و آشیانه های خودشان خزیده هیچ طاقت پر زدن و\nفرصت دانه چیدن را ندارند .\nزاغها درین روزها که می بینند دشت ها و کوه ها سرتاسر\nوبقدها برف گرفته ويك بدست زمین هم خالی از برف ،\nوسیاه نیست که فروآمده دانه چینی کنند . نا چار رو به شهر\nوآبادی آورده وخيل خيل آمده در هر خانه بر سر تیغه ها\nوسنجها با آواز دلخراش خودشان گویا شکایت از برف کرده\nوقع قع نموده می نشینند . از روئی بامها چیزی خودنی را"}
{"book": "adl0923", "page": 21, "text": "(۲۰)\nمی ربایند.\nگرگها هم در کوهها چیز نیافته ، واکثر از کردنهٔ\nشاه مردان بحدود علی آباد وکرد ونواح آن پائین شده هرگاه\nگوسفند یادیگر حیوان را بیابند صیدکرده وازهم میدرند.\nخوب است به بینیم ازین لحاف سفید بغربائی وطن\nعزیز ما چه نفع میرسد! آیا بیچاره کان گرم میشوند . آیا\nآسوده می گردند آیا صندلی گرم تهیه دارند که پای دراز دران\nبنشینند . آیا درخانه گگهای غریبی خود شان که بجز یکان تکه\nبوریا . درعمر خود هم روی گلیم ونمد را ندیده ، وزغال هم\nهیچگاه دستگیری شان ندارد ـ استراحتی دارند ـ آیا روزانه\nدست وپای شان قمرخت نبوده وبا پروبال وهرسو بتلاش\nمعاش ودام روزی تردد کرده میتوانند وقوت شب را برابر\nمی کنند .\nـ ۱۱ ـ\nخیر ! ازینها یکی نیست پس چیست ؟ آیا این لحاف بااین\nاشکالاتی که برسر انسان ها وسائر حیوانات می آورد ، بچه"}
{"book": "adl0923", "page": 22, "text": "( ۲۱ )\nدرد ما میخورد . ایا برای کوچه هائی کابل ما که از دست آن\nاقلا تا بنوروز راه عبور و مرور خیلی دشوار و مسدود میگردد.\nخوب می نماید - آیا برائی اولاد هائی معصوم که تا بمکتب\nمیروند صدجا بر سر یخ لخشیده و می افتند - و باز خیلی بمشقت\nبرخاسته لرزان و گریه کنان خود را بمکتب میرسانند و تا گرم\nشدن بآتش دك دك میلرزند ، خوب است ؟\nنی ابداً اینها نیست . ولی فوائد ودیعه در برف این است که\nنمیگذارد رنج و تکلیف دهقانها بهدر برود - وكشت وكاری\nکه در تیر ماه نموده اند ، برهنه ماند - واز سردی ماه جدی که\nدر همین یك دو روز داخل می شود ضائع گشته و گندم ها در سال\nآینده از حاصل بیفتد.\nمادر طبیعت برف را برین وادار کرده که لحاف خود را بروی\nزمین بیندازد تا تخم دوشیزگان نبات از شدت سرما ضرر نیافته\nو تا وقت بر آمدن تف از زمین همچنان در آغوش عاطفت خاک\nآسوده و آرام غنوده باشند . و همین که آوازه قدوم حیات\nلزوم بهار ، بگوش شان برسد - سر از خواب قرختی"}
{"book": "adl0923", "page": 23, "text": "(۲۲)\nوافسردگی برداشته ونشو ونما نموده عالم را سبز وخرم سازند.\nبرف هائی کوه ها ، و سرحد ها هم در فصل بهار ، اندك\nاندك آب شده وفرود آمده قسمتی برودها ، وجوی بارها\nجاری گشته کشت وکار را از تشنگی وسوخت ، صیانت کند\nوقسمتی بزمین فرورفته ، آب کاریز و چاه و چشمه را زیادت بخشد\nکه در نتیجه آب حیات نباتات وحیوانات گردد . ازین جهت\nمثل میزنند : کابل : بی زر باشد و بی برف نی .\n( عبد الله )\nصباوت\nطفلی ودامان مادر خوش بهشتی بوده است\nتا بپای خود روان کشتیم سرگردان شدیم\nای زمان سعادت اقتران ( صباوت ) هر قدر که از من جدائی\nودوری جستی ، راحت وسعادت و بی غمی نیز با تو رفیق طریق\nگردیده از من وداع نمودند !"}
{"book": "adl0923", "page": 24, "text": "(۲۳)\n\nهر قدر که دل وفا منزلم از تو جدائی نمی خواهد ، توهمان\nقدر به تباعد ، ومفارقت میکوشی ـ در زمان راحت توامان سلطنت\nقلمرو ملک دلم تاچه درجه معمور ، و از غمهائی جهان\nبه هزارها فرسخ دور بودم ـ حالا چون آن ایام را بخاطر\nمی آرم از آتش فراقت خاک بر سر باد میکنم و از هوای\nشوقت آب سرشک خونی از دیدگانم میریزم! اما تو درعوض\nآنکه برمن هجران کشیده مرحمتی نمائی ـ لحظه بلحظه\nدر قطع مسافه جدائی میکوشی ، اما چسان جدائی ، که\nامید برگشتن آن هرگز مامول نیست گویا شاعر برای تو این\nشعر گفته ـ\nاگر در وقت رفتن گفت می آیم مکن باور\nکه او جانست چون جان میرود دیگر نمی آید\nاز وقتیکه از تو جدا گردیده ام ، راحت ، وانبساط ، قلب\nخراب آبادم را وداع ، و جای آنهارا انواع الم و اضطراب استیلا\nنمودند ـ حقد وحسد ، انواع تقاضای نفس که در عصر سعادت\nحصر تو اسم شان را نیز نشنیده بودم ـ چندی نگذشت که"}
{"book": "adl0923", "page": 25, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0923", "page": 26, "text": "(٢٥)\nبیابم آثار مودتش را باغراض گوناگون و حیل بوقلمون مبنی\nمی یابم _ کسانیکه خود را مادون من میشمارند بمداهنه و چاپلوسی\nو کسانیکه خودشان را ما فوق من میدانند برسومات ظاهرداری\nمرا از خود متنفر میسازند .\nمحبوبه گان بی رحم جانستان که لحظه بلحظه بخنجر جفا\nدلهای هزاران عشاق جان فشان را پاره پاره می نمودند و از فرط\nتغافل واستغنا بسوی کسی نظر نمی انداختند . وازغایت ناز\nوادا بر پشت پای خویش نظر نمی کردند در آن زمان سعادت\nنشان لبان شکرین خود شان را از رویم بر نمی داشتند- ومرا\nدرآغوش لطافت همدوش می گرفتند و بانواع تکلمات شیرین.\nوباقسام تلطفات شکرین نوازشم می نمودند - يك تبسم بسيار\nجزئی من باعث خنده قهقهه همة شان می گردید - واگر کلمۀ\nبسیار خفیفی از زبان بی زبانی من می شنیدند از فرحت بسیار هزار\nبارم بسینۀ آئینۀ مثال خود شان می چسپانیدند - اگرچه من\nاز آن همۀ حسن معامله به تنگ آمده اظهار اضطراب و بکاهم\nمی نمودم _ لکن ایشان از آثار محبت وابراز شفقت ابداً رونمی"}
{"book": "adl0923", "page": 27, "text": "(٢٦)\n\nگردانیدند ـ حتی گاه گاهی بنابر اسکات بکا واضطرابم بعوض پستان\nمادر لبان شکرین خویش را بدهنم میگذاشتند، ومن آنرا\nمی مکیدم ـ حالا نکه درین وقت میل ورغبتم را به استغنا و\nتغافل، و آرزو ومحبتم را بعقوبت وجفا مقابله می نمایند.\nخلاصه ای زمان صباوت! تو موجب سعادت، وباعث هر\nگونه را حتم بودی ـ اشك حسرتی که درفراق تو ازدیدۀ خون\nفشانم میریزد بجز آ نکه آتش یأس واضطرابم را زیاده تر اشتعال\nنماید بدگر چیزی موفق نمیگردد.\nای عشق گذشته که دگر باز نگردی * رفتی تو زدست ونروی هیچ زیادم\n( از هر دهن سخنی )\n\nسیاح\nــ ١ ــ\n\nسیاح امریکائی شمالی میگوید که روزی از روزها درجنگلی\nرسیده دیدم زن وحشی در گهوارۀ که از شاخهای درختان"}
{"book": "adl0923", "page": 28, "text": "(۲۷)\n\nمانند سبدی ساخته بود . طفل شیرخواره اش را دران\nخوابانیده وازشاخ درختی آویخته سبد را می جنبانید وبلسان\nخود چیزی میگفت ـ من از وضع کلامش دانستم که چیزی\nکه میخواند للو خواهد بود ـ ومقصود من چونکه سیاحت\nوخبرگرفتن ازاحوال خصوصی وحشیان این سرزمین است ـ\nخواستم تا للوی این وحشیان را نیزشنیده درسیاحت نامهٔ\nخویش درج نمایم ـ پس قلاووزبومی را که بامن همراه بود\nگفتم للوخواندن زن مذکوره را دقت نموده یگان یگان\nبمن بفهماند .\nقلاووز ترجمان من سخنان زن مذکوره را بمن ترجمه\nمی نمود ـ ومن آنرا می نگاشتم این است که ازقرار آتی\nمذکور می گردد .\n( بخواب رو ای بچه گکم بخواب رو ، که خواب راحت و\nسلامت ترا درین زمان میسر است ) .\nخواب شو خواب ! که پستان مادرت مر ترا چنان رزقیست\nکه خود بخود بدهنت می آید ـ توهنوز ازبرای تحصيل يك"}
{"book": "adl0923", "page": 29, "text": "(۲۸)\n\nلقمه رزق مجبورانه که جانت را به تهلکه ها بیندازی\n- ۱۱ -\nگریه مکن سعادتمندترین ایام عمرت را بگریه مگذران زیرا که چون این ایام سعادت انجامت را بگذرانی - بعد مانند من و پدرت که بر حال راحت اشتمال تو رشک میبریم تو نیز بر حال راحت و بی غمی دیگر اطفال اشک حسرت خواهی بارید.\nخواب شو خواب ! ای جگر پاره مادر که در این زمان سعادت انجام مکلف نیستی بر آنکه خود را از برای صید آهوئی در پنجه گرگها بنهی و یا از برای جمع نمودن چند دانه میوه در میان جنگل به پنجه سباع و بهائم پاره پاره گردی - چنانچه برادر بزرگت چند روز پیش ازین درین راه به پنجه خرس کوهی میوه حیاتش را پامال خزان ممات نمود.\nای پسرک نازنین من چرا خواب راحت را بگریه زحمت مبادله میکنی چونکه تو مجبور و مکلف نه بر آنکه اگر در نیم شبی که بخواب شیرین باشی و دفعته شبیخون قبائل مدعی ظهور نماید - سرسام و بیهوشانه برخاسته سینه ات را سپر"}
{"book": "adl0923", "page": 30, "text": "(۲۹)\n\nتیر و سنان دشمنان نمائی .\nای نوردیده گک مادر تو بجز خواب دکر چیزی مکن چونکه\nدر خصوص زندکانی و معیشت بهر چیزیکه محتاج باشی آن چیز\nدر سینهٔ مادرت مهیا ، و برای انسان هر بلای که متصور باشد\nبرای دفع آن مادرت دائماً آماده و حاضر می باشد .\nحالا يك دو فقره تمثیلاً از للو خواندن طرفهای ما نیز بشنوید\nکه نسبت به للوی وحشی امریکائی تا چه درجه بی معنی و تا چه\nپایه مضحك چیزی بوده است .\nآللو بچه للو . پس در بچه للو ، بابه ات به شکار رفته مادرت\nپس کار رفته آللوی مهپاره . مهپاره بگهواره - گهواره\nطلا کاری - بند و بارش مرواری .\n( از هر دهن سخنی )"}
{"book": "adl0923", "page": 31, "text": "(۳۰)\nدو گاو آهن ـ از امثال لافونتن\n\nدرین کهنه گیتی یکی پند نو ز گاو آهن مرد دهقان شنو\nبیک کوشه گاو آهن کهنه بود که فرسوده زین دیر دیرینه بود\nبیفگنده اش موریانه ز پای فرو مانده در کنج دهقان سرای\nبسان دل جاهلان پر ز زنک ز زنکش دگر کون کردیده رنگ\nیکی روز گاو آهنی صیقلی فروزان چودانا بروشندلی\nشنیدم که چون میشد از طرف دشت قضا را بران گاو آهن گذشت\nبگفتا چرا بهره شد ز آسمان ترا سیم ناب و مرا زعفران\nترا چیست این تابش و روشنی که آخر نه از سیمی از آهنی\nبگفتش ازان شد تنم تابناك که از کار کردن مرا نیست باك\nبگوهر اگر تیره گون آهنم زکار است روشن دل روشنم\nز خاك سیه زر سرخ آورم چو سیم سپید است زان پیکرم\nتو تن پروری پیشه کردی بکوی چو تن پروران زان شدت زرد روی\nمرا پیشه در دهر تابندگی است نصیب من از دهر تابندگی است\nتو نیز ای پسر نقد حکمت بیاب بطالت بهل سر ز خدمت متاب\nکه کردون زجان زنك بزدایدت دو صد روشنائی ببخشایدت\n\n(علی اصغر حکمت)"}
{"book": "adl0923", "page": 32, "text": "(۳۱)\n(عرض حال)\nدست چپ\n- ۱ -\nاز زمانهائی بسیار مدیدی در عالم اعتقادی جاری است که\nکاریکه از دست راست میآید چپ از عهده آن نمی برآید\nچونکه همیشه می بینم که در جمله اعمال مهمه مانند نقاشی\nو حکاکی و رسامی وغیر ذالك دست چپ بجز آنکه ادنا معاونتی\nبدست راست برساند دگر چیزی نمیتواند و ازین است که\nاز زمانهائی قدیم تا بحال در همه جا و بهمه حال دست راست را\nبر دست چپ ترجیح وتفوق میدهند .\nولی بعضی از حکمائی متقدمین واکثر حکمائی متأخرین\nدرین مسأله خیلی تحقیق بعمل آوردند ، و در ترجیح دست\nراست بر دست چپ هيچ يك سببي وحکمتی نیافته اند ـ\nچونکه هردو دست بطرز و سياق واحد مخلوق گردیده اند ،\nچه در وضع وهيئت وچه در تركيب و ترتیب دست چپ هیچ"}
{"book": "adl0923", "page": 33, "text": "(۳۲)\n\nفرقی ندارد ، وازو درهیچ عمل پس نمی ماند .\nمگر این همه اعتقاد که درکاملی دست راست وعاطلی دست\nچپ نشأت نموده بجز آن نیست که از اول جمیع اشغال وافعال\nمهمه را بر دست راست حمل نموده ، ودست چپ را مر اسرازان\nمحروم گذاشته اند ـ واين يك بدهی و آشکار است که اگر از\nاول خدمات دست راست بر دست چپ حواله میشد ، حال\nبالعكس ميبود ـ چنانچه دیده می شود که بعضی اشخاص\nصحرائی یاشهری چون نان خوردن وسنگ زدن واعمال مهمهٔ\nسائره را ازغاز شناختن دست چپ وراست بر دست چپ حواله\nنموده اند برتغیر دادن آن مقتدر نمیگردند ــ حتی بنده درخانهٔ\nخود دو کس را دیده ام که بدست چپ خیاطت میکنند و در مسجد\nامویه شخصی را دیدم که بدست چپ هم مینوشت وهم جدول\nمیکشید .\nانسانهای این عصر حاضر دست چپ را که مدتی از کار و اقتدار\nمحروم مانده بود در هر شغل با دست راست که برادر و همسر اوست\nبرابر کرده اند . و بدان افکار اند که هر کار یکه دست راست بکند"}
{"book": "adl0923", "page": 34, "text": "(۳۳)\n\nدست چپ نیز از عهده آن کار بدر آید - لاجرم اطفال صغیره را\nاز اول شناختن دست چپ و راست هر دو دست شان را بکار میدارند\nلهذا در مردم اوروپا حالا فرق دست چپ و راست هیچ باقی نمانده .\nاهمیت این مسئله را در مکاتب صنائع که در زمان حاضر مدار\nمدنیت می باشد بخوبی مشاهده میتوانکرد .\n— ١١ —\nظاهر است که جمیع کارهای عظیم ، بجز تکثر ایادی صورت\nنمی بندد لهذا انسان نیز در اعمال خویش بدو دست پر منفعتی\nکه حضرت خالق عالم تعالی شانه مخصوص از برای او عطا فرموده\nوزندگانی او را بر و موقتی داشته بهمه حال محتاج است - پس\nفناً و حکمتاً نمی شاید که انسان یکدست خودش را بیکار دارد .\nاز فیلسوفان بسیار مشهور و ماهر دنیای جدید یعنی قطعه امریکا\nشخصی که ( فرانقلن ) نام دارد از برای تفهیم و شیوع این ماده\nمهمه خیلی کوشش ها نموده است - حتی از لسان حال دست چپ\nیک عرض حالی نیز ترتیب و تحریر نموده است که بسبب لطیفی و\nشیرین بودن آن ترجمه اش را خالی از مناسبت نیافتم ."}
{"book": "adl0923", "page": 35, "text": "(٣٤)\n\nصورت عرض حال\nمربیان افخم خودم را بزبان بی زبانی عرض نیازی میکنم\nودرحق عاجزانه از کار وعمل مانده خود حسن توجه شان را\nتمنا ، وازاله کم التفاتی شان را که درحق من رواداشته اند\nرجا مینمایم .\nمن بابرادرم دست راست توأم ـ فرق ما در توفق يك برديگر\nهیچ نیست ـ حتی هردوى مايك جاباهم از برای سعی وکوشش\nخلق شده ایم لکن هزار افسوس که مربیان مهربان من بی چاره\nرا سراسر از نظرعاطفت دور انداخته اند وتوجه تامی که در حق\nبرادرم روامیفرمایند ، در حق من عاجز عاطل بنا بر بعضی\nاعتقادات باطل به تحقیر وتذلیل بدل میدارند\nازسن طفولیتم فوقیت برادر بسن وسال برابر مرا بر من ادعا\nنمودند وبرای تعلیم نوشتن، ورسم وصنائع دیگر مراورا معلم ها\nتعیین نمودند ـ ومرا ازوقتیکه تولد نمودم بی تربیت گذاشتند و\nحسن توجه شان را سراسر از من دریغ فرمودند .\nمعاذالله اگر گاهی قلمی برای نوشتن ، یافورجه برای نقاشی ،"}
{"book": "adl0923", "page": 36, "text": "( ٣٥ )\nیاسوزنی برای خیاطی بدست گیرم یا لقمه نانی بردارم هزاران\nتکدیر و توبیخ از خود و بیگانه میشنوم ـ وموجب هر گونه\nتعییب وتقبیح میگردم که ازین حالات ناگوار بر کم سعادتی\nخویشتن خیلی متأسف می شوم .\nبخاطر مربیان افخم نرسد که این شکایت عاجزانه ام برای\nشرف وشان خواهد بود ـ نی نی ! ! بلکه سبب این شکایاتم\nخیلی اهمیت بزرگی دارد مثلاً خدا ناخواسته اگر وقتی برادرم\nرا خسته کی یا بیماری پیش آید ـ مربیان معظم حوائج\nخودشان را بواسطۀ کدام کس آماده وتدارك خواهند نمود ؟\nبر حال اسف اشتمال خود چسان تاسف نکنم که مربیان مکرم\nدربارۀ تعلیم و تربیت من بیچاره آن قدر اهمال ورزیده اند که\nمقتدر برنوشتن این عرض حال رقت مآلی که تقدیم خاك پای\nعالی نمودم نیز نشدم حتی بعجز والحاح به برادرم مجبور شدم .\nاز عاطفت ومکرمت حضرات اکرم استرحام میکنم که\nمن عاجز را مظهر لطف وعنایت فرموده چنانچه در حق برادرم\nهر گونه تربیت وتعلیم را دریغ نه فرموده اند در حق عاجزانه"}
{"book": "adl0923", "page": 37, "text": "( ٣٦ )\nبنده نیز دریغ نفرمایند تا در خدمات صاحبان خویش با برادرم\nبرابر باشم ـ باقی در همه حال امر از شماست .\n( از هر دهن سخنی )\nوطن عزیز\n- ١ -\nای وطن عزیزم ! وای مسکن محبت انگیزم ! ازهـنگامیکه\nسوق مجبوریت ، و ذوق غربت مرا از خاك پاك صفا ناكت برون\nانداخته ، و اضطرار معذوریت از دیدار فرحت آثار آب و هوای\nدلآویزت محرومم ساخته خنجر فراقت جگر مرا پاره پاره نموده\nو درد حرمانـت وجـودم را پامال الم داشته .\nنمیدانم دلم را بچه گونه از حرمانـت تسلیت بخشم و نمی فهمم\nبچه حیله قلبم را از هجرانت شکیبائی دهم !\nکجا تسلیت ؟ و چسان شکیبائی ؟ در حالتیکه اجزای فردیه\nوجودم از خاك پاك تو تشکیل یافته ؟ و ذرات بدایت حیاتم\nاین اثر"}
{"book": "adl0923", "page": 38, "text": "(۳۷)\n\nاز آب و هوای جانفزای تو جمع آمده باشد . و اول مرحله زندگانیم\nعبارت از زمین دل نشین تو باشد ، و گوشت و پوست و\nاستخوانم همه گی بخاک ، و آب و هوای تو پرورش یافته باشد\nچسان میشود که خاک پاکت را فراموش نمایم و دل را بدوریت\nتسلی و شکیبائی بخشم !\n\nعشق تو در ضمیرم و مهر تو در دلم\nباشیر اندرون شد باجان بدرشود\n\nنمیدانم ! از هوائی جانفزایت سخن رانم ، یا آنکه آبهای\nحیات بخشایت را بخاطر آرم ـ اگر از هوایت دم زنم آه\nجانکاهم روئی هوا را تیره خواهد نمود ـ اگر انهار باصفایت\nرا بخاطر آرم ، خونابه سرشکم انهار خونباری جریان\nخواهد داد .\n\nای شهر شهیر خوش تعمیر محبت تخمیر (کابل) که\nدائره افغانستان جنت نشانرا مرکزی ! قطره آب نایابیکه در\nوسط گل چکیده و گل طراوت بخش شادابی که زینت چمنستان\nاسلامیت گشته بقدر ده ملیون نفوس اسلام را مرجع و مقدر"}
{"book": "adl0923", "page": 39, "text": "( ٣٨ )\n\nده دوازده ولایت بنام را ملجأ کهستانت گلستانی است که\nازهارش گل انسان است و چارده ات بستانی است که دوازده\nهزارش باغبانست .\n\n- ۱۱ -\n\nلحظه از خیالت فارغ نیم ، ولمحه از احوالت چشم نمی پوشم\nچونکه کره مجسمه زمین بر سر میزم همیشه موضوعست\nو خریطه هائی قطعات عالم در دیوار هائی اتاقم آویخته طوفان\nمحزونیت بی خبری اهل وطن عزیز سفینه وجودم را می\nشکند ، وقبودان عقلم را در گرداب یأس وحسرت غرق\nو نا پدید میکند ، ولی بجز از گریه دگر چیزی از دستم\nنمی آید .\nسبحان الله ! کلمه مقدس ( وطن ) تا چه درجه تاثیرات\nغریبه بر حسیات انسانی اجرا مینماید که از گرفتن اسم آن\nوجود را جاذبه بس غریبی استیلا می نماید ـ یکی از ادیبان\nخورده بین میگوید چنانچه عقل . بيك قوت بسیار قوی\nبر حقیقت این قضیه حکم می کند که مثلث دیگر و مربع دیگر است ."}
{"book": "adl0923", "page": 40, "text": "( ۲۹)\n\nهمچنان وجدان حکم میکند که ( وطن دیگر ، و خارج وطن\nدیگر است ) آیا نمی بینید که شیرخوارگان گهواره شانرا !\nاطفال بازیچه شانرا جوانان معیشت گاه شانرا ، پیران گوشه\nفراغ شانرا ، اولاد والده شانرا ، مادران عائله شانرا بچه\nگونه حسیات غریبی دوست میدارند ! انسان نیز وطن خودش\nرا به همچنان حسیات بدیهی دوست میدارد ، و این حسیات\nعبارت از میل طبیعی بلاسسبی نیست ! بلکه انسان وطن خود\nرا دوست دارد ! زیرا حیات که عزیز ترین مواهب اللهی است\nاول به تنفس هوائی وطن آغاز میکند\nانسان وطن خودرا دوست دارد ! زیرا ماده وجودش\nجزئی از اجزائی همان وطن است ، انسان وطن خودرا\nدوست دارد ! زیرا مقبره سکون ابدی اجدادش که باعث\nوجود او شده اند ، و جلوه گاه ظهور اولادش که نتیجه حیات\nاو خواهد شد - خاك پاك وطن است ، انسان وطن خودرا\nدوست دارد ، زیرا بسبب اشتراك لسان ، واتحاد منفعت ،\nوکثرت موانست انسانرا با ابنائی وطن يك قرابت قلب ، ويك"}
{"book": "adl0923", "page": 41, "text": "(٤٠)\nاخوت افکار حاصل شده است .\n- ١١١ -\nای وطن عزیز ! من نیز ترا دوست دارم - زيرا حياتم\nبهوائی تو تنفس نموده و اول افتتاح نظرم بخاك پاك تو برخورده\nاست ، مادة وجودم جزئی از اجزائی تست ، اجدادم درزمین\nدلنشین تو مدفونست ، اقاربم در خاك پاك تو توطن دارند ،\nقرابت قلبي ، واخوت افکار ابنای وطن برمن فرض عین\nگردیده ـ لکن چکنم که سوق مجبوريت ، مرا از تو جدا ساخته\nورسیدنم را بکويت محال انداخته ، لاجرم از بلاد شام بسويت\nسلامی میفرستم . واز ديار روم پیامی مینویسم .\nای اخوان دينم ، وای هموطنان ذی یقینم افغانیان شجاعت\nو بسالت توامان ! پنبه غفلت را از گوش تان بدر آرید ـ وغطائی\nجهالت را از پیش چشم تان بدر کشيد ويكبار باطراف\nوجوانب تان احاله نظر نمائید ، بنگريد که چار طرف تانرا دشمنان\nدين و ناموس ، واعدائی جان ومال احاطه نموده ، واز هر طرف\nعالم سیلاب هائی طوفان نمای کفر به جوش و خروش آمده ـ و از هر سوئی دنيا"}
{"book": "adl0923", "page": 42, "text": "(٤١)\n\nدرياهائی بلائتمائی دول ذی قوت ، واقتدار اجانبه سيلان\nوجريان گرفته که ملت بینوا مارا غرق و ناپدید سازند ، واستقلال\nقوميت ما را ازمیان براندازند ، آیا نمی بینید فرنگانرا که\nاز اقصائی غرب وانتهائی شرق به بهانه نشر مدنیت ، برخاسته\nاز هند تا سنده ، واز مصر تا چین ، واز قفقاس تا کنار جیحون\nاکثر روئی زمین را استیلا نموده اند ـ و چقدر بلادهای\nاسلامیه را مانند جزائر عرب وجبل طارق ، ومصر ، وهند،\nوسنده ، وبلوچ ، وسمرقند ، وبخارا ، ومرو ، وخيوا وقفقاس\nو غیر ذالك را ضبط و تسخیر نمودند ، از سلب اموال و هتك\nعرض و ناموس ومحو استقلال شان هیچ فروگذاری نکردند.\n\n- ٨٧ -\n\nازین است که حالا از چار جهت گلوئی شما را نیز بفشار\nبسیار سختی محکم گرفته اند ، واز غفلت وبطالت وعدم علم\nو معرفت شما استفاده خو بی گرفته بصدد استیلای وطن عزیز\nشما نیز برآمده اند .\nحالانکه شما این مسئله را هیچ ملاحظه نمیکنید ـ و چاره"}
{"book": "adl0923", "page": 43, "text": "(٤٢)\n\nانجام کارتان را نمی اندیشید . حب وطن ، عبارت از دوست\nداشتن سرا وخانه ، و باغ و باغچه نیست . بلکه حب وطن\nآنست که در مقابل دشمن در پیش هر سنگ و کلوخ وطن انسان\nسینه خود را سپر نماید و برای پامال نشدن یکوجب زمین وطن\nجان خود را فدا نماید و برای ندادن يك ذره خاك وطن خون خود را\nهبا نماید . واز برای ترقی ، واعتلای وطن هر گونه مهالك را\nبرخود هموار نماید ـ واکر يك نقص وقصوری در راه ترقی\nوتحفظ وطن به بیند همان لحظه هرقدر که وسعش برسد\nاصلاح نماید .\nو تامرض مهلك بی اتفاقی ، و وبای خان ومان سوز بی اتحادی\nدر میان شما حکم فرما باشد ، ودرد بیدوای نادانی درمابین شما\nیوماً فیوماً روبه ازدیاد آرد . نتیجه وخاتمه شما به کجا منجر\nخواهد شد .\nبی اتفاقی ، وبی اتحادی چنان داء عدیم الدوائیست که دولتهای\nعظیمه و ملتهای جسیمه لا تعد ولا تحصی را از بیخ وبن\nبرکنده است ، واتفاق ، واتحاد چنان غذای جان بخشائی است"}
{"book": "adl0923", "page": 44, "text": "(٤٣)\n\nکه حکومات صغیره و جمعیات قلیله را از حضیض مذلت، واسارت\nباوج عزت و سعادت عروج داده است .\nآیا دین مبین قویم اسلام را نمی بینید که بمجرد ظهور آن\nاز خطهٔ مقدسهٔ حجاز هنوز یکعصر نگذشته بود که از جبل\nطارق که اقصای غربست تا بحدود چین که انتهای شرقست\nجمله بلاد و امصار را دست بردیغمای غازیان نمود ـ و شرق تاغرب را\nبنور هدایت و عرفان مستغرق ساخت .\nآیا سبب اصلی، و باعث اساسی این همه فتوحات بی اندازه\nچه بود ؟ اتفاق ـ اتحاد . .\n\nـ ۷ ـ\n\nحالا نکه این بلای دهشت افزای بی اتفاقی و بی اتحادی در\nمیان شما بدرجهٔ ترقی نموده که شهر باشهر ، وقبیله باقبیله و طائفه\nبا طائفه ، وبلد بابلد و قصبه باقصبه ، وده باده ، حتی کوچه با کوچه ،\nوخانه باخانه و برادر بابرادر و پدر باپسر و پسر باپدر وعم باخال\nوعیال با عیال دائماً و متمادیاً در عداوت وجدال ، وخصومت\nوقتال بسر می آرند ـ واعجبش آنکه شما این فعل نامشروع ،"}
{"book": "adl0923", "page": 45, "text": "( ٤٤ )\n\nو غیر مقبول را به اسم سیالداری و هم چشمی ، وغیرت و بهادری\nموسوم ساخته به اعمال آن خود شما را مفتخر و مباهی هم\nمی شمارید ـ آیا در خصوص این غیرت ، و این بهادری از دین\nفتوا گرفته اید یا از عقل ؟ اگر دین باشد ! دین شما را مامور\nبامر ( انما المؤمنون اخوة ) فرموده . واگر عقل باشد عقل معیشت\nزندگانی شما را بر جمعیت و اتحاد مقرر نموده ـ چنانچه درین\nخصوص دلائل مثبتهٔ زیادی مذکور گردید پس معلوم شدکه\nدرین راه پر از چاه رهبرشما بی علمی و بی خبری ـ و مفتی شما\nدرین فتوا وحشت و نادانی است .\n\nبلی ! علم و عرفان است که انسان را سالك راه مدنیت و مالك\nهرکونه راحت وسعادت میگرداند ، بلی ! عقل واذعانست .\nکه انسان را از حالت وحشت و حیوانیت بسر منزل انسانیت و\nسعادت میرساند ـ بلی ! علم و عرفانست ـ که هیئت وملت را دولت\nو سلطنت میسازدماهی ، و مهلك وحشت ، وجهالت عقل وذکاوت\nاست . مربی ، ومحیٔ عقل و ذکاوت نیز علم و معرفت است ـ جهالت\nچنان بلای دهشت اتمایٔ است که بسیاری از ملل جسیمه را در تحت"}
{"book": "adl0923", "page": 46, "text": "(٤٥)\nاقدام اسارت ومذلت پامال نموده .\nعلم ومعرفت چنان جوهر نفیس گرانبهائی است که بسا\nدولت وحکومات محقره را از حضیض مذلت وحقارت باوج\nشان وشوکت فوق العاده رسانیده .\n- ۷۱ -\nاگرچه انکار نمیشود که علمائی اعلام ذی معرفت ، در خطهٔ\nپاك آن وطن عزیز ذی فسحت بکثرت موجود است - ولی\nآب ، هوا ، اراضی ، اهالی وطن عزیز ما آمادهٔ هرگونه ترقی ،\nومستعد هرنوع تقدم اند ـ لکن چه فائده که خودشان\nملتفت نیستند ـ و بنعمائیکه حضرت واهب العطایا درنهاد\nشان بودیعت سپرده است اصلا التفاتی ندارند ـ خدای\nذوالجلال توانا عقل ، فکر ، ملاحظ ، ادب ، علم ، شجاعت ،\nبسالت ، درایت ، تندرستی جسامت ، قوت ، غیرت ، ناموس ،\nدیانت و بسی محاسن دیگر ایشانرا احسان فرموده ، واراضی ،\nومیاه ، وهوا ، واثمار ، وحیوانات وحبوبات ومعدنیات\nوازین گونه گنجہائی شایگان طبیعت ممالک ایشان را"}
{"book": "adl0923", "page": 47, "text": "( ٤٦ )\n\nمالامال داشته .\nوبقدر هشت نه مليون نفوس شجعان غیور که همه کی\nاز یکسر بدين پاك اقدس محمدی و ملت منيفه حنفی پیروند\nدر تحت دائره در آورده .\nلكن با وجود این همه هزاران افسوس که اکثر در این نعمای\nعظمای الهی سوء استعمال بکار میدارند ! مثلاً ( شجاعت )\nکه افضل نعمای الهی است . وافضليت آن از فرضيت آن\nکه واسطه جهاد گردیده معلوم است ، ایشان این فضیلت\nعظما را بفعل مکروه قلع و قمع همدیگر ، قطع کردن دست و کمر\nابنای وطن خویش سوء استعمال می نمایند ، و بدین سبب\nدر نزد جمیع ملل اسم شان به جهل ونادانی ووحشت زبان زد\nگردیده ، انصاف کنید ! اگر این بلای خانمان سوز بی اتفاقی\nدرمیان شما نمی بود ، واز قتل وقتال همدیگر صرف نظر نموده\nبه اتفاق مليت ، واتحاد اسلامیت این همه محاربات ، وقتال\nخونریزانه را که ازيك عصر باین طرف درمیان همدیگر سوء\nاستعمال نموده اید هرگاه بر ممالك اجنبیه نزديك دست خویش"}
{"book": "adl0923", "page": 48, "text": "( ٤٧ )\nاجرا می نمودید آیا مانند ، سنده و بلوچستان وپشاور وسیستان ، وبعضی بلاد سائره را ازشما که میتوانست ربود؟ پس نتیجه این اهمال و تهاون و آثار این جهل وبی خبری کارتان را بجائی رسانید که اکثر بلاد موروثه تان مانند بلوچستان ، وشکارپور ، وپشاور ــ حتی پشنگ وشال کوته ، وغیره محکوم ملل اجنبیه که قبل از دوسه عصر ازدیوان ودوان فرق وتمیزی نداشتند گردیده ، وهنوز چه جاها که نخواهد گردید !\n۷۱۱\nآیا اساس این بلاهای مخرب وطن چیست ؟\nبی علمی وبی خبری !! بلی بلاد تان از علم ومعرفت خالی نیست ولی این علم خصوصی است نه عمومی ! محدود ومحصور است نه شامل ومبذول ! علم ومعرفتی که ترقی دهنده ملک میگردد علم عمومی مبذول است نه خصوصی ومحصور .\nشما را ست ! که سر از بالین غفلت برداشته اندکی بر اطراف وجوانب خود نگریسته تأمل کنید که درین وقت عالم چسانست ، وشما چگونه اید ؟ دشمنان تان بچه افکارند وشما بچه کار ــ حال تان"}
{"book": "adl0923", "page": 49, "text": "(٤٨)\n\nچسان است واستقبال چه خواهد شد .\nبناءً عليه اگر خواهید که يك جانی بسلامت برید وعرض\nوناموس وجان ومال ، ووطن وعیال خودتان را ازدست دشمنان\nدین تان که عبارت ازفرنگان طامع است تايك درجه محافظه\nبتوانيد دگر چاره نداريد مگر اینکه علوم وفنون وصنائع جدیده را\nدر بلاد خود رواج داده ملت ورعیت با دولت و پادشاه\nمتفق ، ودولت وپادشاه باملت ورعیت مشفق گشته به اتفاق\nحسن نیت پادشاه واتحاد وغيرت ملت وسپاه مكاتب ومدارس\nعمومی ازروی ترتیبات مكاتب جدیده برای تعلم ابنای وطن\nاساس نهید . وعساكر منتظم فرمان بردار بسیاری آماده سازید ،\nزیرا باعساكر معلم فرمان بردار دشمن پلٹن های سرکش\nنافرمان شما ـ اگر قواعد دان هم باشد مقابله نمیتوانند ـ\nضابطان وحکم داران عسکریه را ازمکاتب ومدارس جغرافیه\nخوان هندسه دان ریاضی فهم ذی اخلاق تعین کنید ـ\nزیرا اعمی بابینا کاری نمیتواند ! همه عسكر شويد . وتعليمات\nحربيه را برضا ورغبت بیاموزید ـ باپادشاه متبوع خويش"}
{"book": "adl0923", "page": 50, "text": "(٤٩)\n\nمحبت ، وصداقت ، واطاعت بکار داريد - پاد شاه نيز نظامات\nوقوانين مضبوطه وضع نماید ، جان و مال وصنعت و تجارت\nوثروت ، ورفاهيت وحريت شمار ا محافظت نمايد - زیرا آبادی\nملك و ترقى دولت به تكثير ثروت و تربیه صنعت اهالی\nوابسته است .\n\n- 7111 -\n\nآلات نقلیه ، مانند ریل ها وعرابه ها ، دهمهای منتظم ،\nو آبادی مکمل براه اندازید وسائط مخابره چون تلغراف ،\nپوسته های عمومی جاری سازید - که احیاء کننده دولت\nهمین هاست - واساس این همه کارها مکاتب ، ومدارس و ترقى\nعلوم وفنون جدیده است . درین خصوص دولت علیه عثمانیه را\nپیروی نمایید که همدین و هم مذهب مایند ولی چون دیدند که باعلم\nبجز بعلم پنجه نخواهند داد ، با عسکر منتظم بجز عسكر منتظم وبا\nتوپ و تفنگ بجز توپ و تفنگ کاری از پیش نخواهند برد - از ان رو\nبقدر سی چهل هزار مکاتب ابتدائيه ور شديه و اعداديه\nوحربيه و بحریه در همه نقاط ممالک محروسه اساس نهاده اند -"}
{"book": "adl0923", "page": 51, "text": "( ۵۰ )\nو بملیونها مردم خردمند با علم وفن از آن مکتب ها بدر آورده\nاند که حالا در نفوس موجوده دولت علیه در صدی بیست\nناخوان نانویس باقی نمانده است .\nپس ای اخوان دین وای ابنای وطن عزیز ! من که یکی از اجزای\nفردیه شمایانم و بنا برسوق قسمت و مجبوریت در شام جنت\nمشان امرار اوقات حیاتم را می نمایم این است که بنا برحب\nو طینت ، وشراکت ملیت بدین قدر تفصیلات مستقیظانه\nشما را تحریک و تشویق نمودم . و به اجرای وظیفه خدمت\nوطن خود را مفتخر و مباهی ساختم ـ باقی .\n( توخواه از سخنم پند گیر و خواه ملال )\n( از هر دهن سخنی )\n..."}
{"book": "adl0923", "page": 52, "text": "(٥١)\n\nمظالم انسان\n\nانتظار\n\n- ١ -\n\nآفتاب مدتی است غروب کرده، هوا رفته رفته تاریک\nمیشود، هر کسی از کار روزانه خود دست کشیده، وبسمت\nخانه خود میگردد، حتی گاوها براهنمائی دهقان بچه که\nمشغول بخخواندن چهار بیتی است، بسمت قلعه مراجعت\nمیکنند تا شیر هائی را که از صبح در پستانهائی خود بواسطه\nچرای امروزی ذخیره کرده اند بصاحبان خود تسلیم نمایند .\nکلاغها هم دسته بدسته با صداهای مختلف از گردش خود\nبرگشته و برای خواب واستراحت درختهای چنار را آرامگاه\nخود قرار داده و در آنجا فرود می آیند، و هر یک شتاب دارد\nکه جای بهتری را انتخاب واشغال نماید، مگر آنهای که آشیانه\nبرای خود ترتیب داده دارای منزل مخصوص میباشند ـ بعضی\nاز کبوترها ذودتر آمده وبرائی خود جا گرفته اند . واکنون"}
{"book": "adl0923", "page": 53, "text": "(۵۴)\n\nبا صدای مخصوص که درین وقت غروب خیلی حزن آور است\nگویا خداوند را شکر میگویند ، فقط شپره و بایقوش ها\nهستند که منتظرند بکلی هوا تاریک گردیده و تازه آنها هم\nبنوبت خود بگردش و کسب روزی خود شروع نمایند .\nدر بیست قدمی همین درخت چنار که ما در پهلوی او ایستاده ایم\nچاه خرابهٔ واقع شده است ، که اگر صدای مختلف مرغهای\nکه در بالای این درخت جا گرفته اند ، بگذارد ، از داخل آن صدای\nرنگ رنگ و زیل زیل بکوش ما میرسد که معلوم است از روی\nوحشت و اضطراب می باشد چیست ! ! برویم ، به بینیم .\nدر کمرهٔ چاه شش آشیانه کبوتر دیده می شود که در تمام آنها\nخاموشی و سکونت حکمروائی دارد ـ فقط سکنهٔ یکی ازین\nآشیانه ها دو بچه کبوتر که هنوز دست طبیعت پیراهن پر بر اندام\nآنها نپوشانده است ، مضطرب و پریشان و مشغول ناله و افغان\nهستند ـ گویا مادر خود را که دیر کرده است با آن صدای\nمخصوص خود می طلبند و حال آنکه در همین وقت در پنج آشیانهٔ\nدیگر بچه کبوترها در آغوش مادرهای خود آسوده و فارغ البال"}
{"book": "adl0923", "page": 54, "text": "(٥٣)\n\nبخواب راحت اشتغال دارند ـ يقين بدانيد كه هر وقت يكى\nازین مادرها داخل در چاه میشد ، این دو چوچۀ بدبخت او را\nمادر خود فرض كرده ولی در هر مرتبه گول خورده و ناامید\nشده اند ، یكی ازین چوچه ها كه بالنسبته بزرگتر بود بدیگری\nگفت ـ مایوس مباش ، حتماً مادر ما امروز سفر دوری كرده\nو چندی نمیگذرد كه میآید و مثل شبهای گذشته برای ما باز\nآن حکایتها و سرگذشتهای شیرین خود را نقل خواهد كرد .\n\nاین است كه این دو چوچۀ بی گناه را می بینید قدری آرام\nشده اند ـ يك ربع دیگر هم گذشت ما در نیامد دیگر هوا بكلی\nمی خواهد تاریك شود ـ همان چوچۀ بزرگ تسلی دهندۀ آن یكی\nدیگر مضطرب و مایوس گردیده ، با صدای دلخراش مادر خود را\nآواز میدهد ـ ولی هیچ در چاه صدای پرواز كبوتر احساس\nنمی شود لهذا آن چوچۀ دیگر هم با او هم آواز شده ، و با\nيك صدا زنگ زنگ و زیل زیل ، میكنند ـ یكی از آنها هم بطوری\nبیحالی كلۀ بی پر خود را با چشمهای نیمه باز ، از آشیانه خارج"}
{"book": "adl0923", "page": 55, "text": "(٥٤)\n\nكرده و صدای خود را بهتر بمارسانيد ، ولی او هم بدبختانه\nاز مادر خود اثری ندیده و باز خود را به ته آشیانه کشیده به برادر\nخود ملحق شد ، هريك بنوبة خود این کار تکرار نمودند ولی\nافسوس که تمام بی فائده ومایة يأس بود صدا رفته رفته ضعیف\nمی شد و کم کم دیگر هیچ شنیده نشد ، گویا اکنون بجای\nصدای ضعیف جان شیرین از گلوی این چوچه های معصوم\nدر کار بیرون آمدن است .\n- خوبست برویم به بینیم این مادر ولگرد چرا بچه های\nخودرا در انتظار گذاشت که بمیرند ؟ ! چه کاری او را سرگرم\nواز بچه های خود غافل کرده است ؟ ! آه مادر بیچاره ! چه\nمنظره دلخراش ! ای انسان سبع و از گرگ و پلنگ درنده تر ! !\nاین مادر قشنگ ( كبوتر بى گناه ) يك ربع پيش\nمیخواسته است - چوچه های خود را از انتظار درآورد ،\nولی انسان متمدن برای هوای نفس وتفريح خاطر او را ازجان\nشیرین محروم ساخته واکنون با چهره بشاش وظفر مندی\nزخزمه کنان بالهای این کبوتر قشنگ را گرفته و به سمت عمارت"}
{"book": "adl0923", "page": 56, "text": "(٥٥)\nپدرخود كه دروسط باغ مجاور واقع است و پنجره های آنها باد\nتازه وا دارند و روشن می شوند میپرد . .\nاین است از پیش ها میگذرند به بینید درروی پرهای نرم\nخاکستری رنگ قشنگ او چه طور دوسه قطره خون ،\nقرمزی میزند .\nآری مادر درحالتی که درفکر بچه های خود بود و بچه ها\nکه در انتظار مادر خود هردم سراز آشیانه میکشیدند همگی\nجان سپردند فقط برای نفس وهوای نفس یکنفر انسان که\nتفنگ دولوله شفاف خود را نخواست بیکار بگذارد . .\n( م ) امین زاده شهیدی - تازه بهار )"}
{"book": "adl0923", "page": 57, "text": "(٥٦)\nبزغاله وگرك\nگویند در دهی رفت بزغاله بامی در طرف بام میکرد چون غافلان خرامی\nطباخ آرزویش اندر تنور سینه در دیگ فکر می پخت هر دم خیال خامی\nناگاه دید در دشت پوینده ماده گرگی از مکر بسته شستی و زحیله کرده دامی\nبزغاله را دران بام از دور دید و شد پیش خود با تواضع بر روی او سلامی\nگفتاش من وتو خویشیم منگر بحال خویشان تا از شراب مهرت مشكين كنم مشامی\nدر خلوتی که آنجا نبود بجز من وتو باید نشست و با هم زد محرمانه جامی\nوانگاه گوش خود را بکشای و باش خامش تا عرضه دارم از دوست در حضرتت پیامی\nبزغاله گفت خویشی بی سابقت نباشد من در قبیله خویش نشنیدم از تو نامی\nاز ناشناس باید کردن حذر به تحقیق برنص هر کتابی بر قول هر امامی\nبعد از وفات با با این بنده را نمانده است نه غمخوری نه خویشی نه خواهری نامامی\nگرگ از سماع این حرف دندان فشرد و گفتا زین سخت تر بگیتی نشنیده ام کلامی\nرو شکر کن که چون من بی خانمان نگشتی واندر پناه صاحب داری سرای و بامی\nبزغاله و در بام آسوده میزنی گام غافل زکید ایام صبحی بری بشامی\nزین بام اگر پریدی واندر چمن چریدی از دست من چشیدی حلوای انتقامی\nاین کبر و ناز و سودا بگذار اشتی بیکجا\nکز بوزنم رسلی اندر سیرت لجامي\n( اديب الممالك - ارمغان )\nاديب الممالك أرمع)"}
{"book": "adl0923", "page": 58, "text": "( ٥٧ )\nحکمدار جوان\nحضرت امیر امان الله خان پسر سومین پدر شهید خود امیر حبیب الله خان است . مالك يك فطرت فوق العاده بوده مانند جد خود امیر عبدالرحمان خان . صاحب شدت عزم و اراده است . هنوز بسن ۲۸ سالگی است . میانه قد صحیح البنیه گندم گون است ـ از چشمهای سیاهش آثار دانش و ذکا ظاهر میشود . بروتهایش کوتاه است ـ آتشین و عصبی مزاج . متواضع . فوق العاده ، ذکی سریع الانتقال ، ظریف و نکته دان است . مخاطب خود را ضرور مسخر خود می سازد .\nبا وجودیکه حصهٔ مهم امرای سابقه و رجال حاضره حکومت زبان ملی افغانی را نمیدانند . امیر تکلم زبان خود را ترجیح میدهد (وبلکه بآن تکلم میکند) کسانی را که از زبان ملی اهمال ورزند ـ خطا کار میشمارد .\nزبان ترکی را کامل میداند . اشعار وطنی فارسی میگوید . درین وقت زبان فرانسوی می آموزد . پسر و برادر خودرا\nدرین وقت زبان فرانسوی می آموزد . پسر و برادر خود را"}
{"book": "adl0923", "page": 59, "text": "( ٥٨ )\n\nدرسنه گذشته برای تحصیل ب پاریس فرستاده است ـ موتر\nو موتر بایسکل بسیار خوب میراند . در استعمال تفنگچه خیلی\nخوب است . مانند سواران قدیم اسپ بدل کرده ساعتها\nبرفتار چهار نعل قطع مسافه مینماید . بر منبر و کرسی چنان\nبموفقیت خطبه میخواند ـ که جمهور را بکریه می‌آرد . تینس\nبازی میکند . مارش ترتیب میدهد . پیانو می نوازد و ......\nقولبه میکند !\n\nـ ١١ ـ\n\nبالذات امامت میکند . بعض وقت باعلما صحبت می‌نماید .\nمی‌پرسد که غیر ازمن پادشاهی که حق خود را از علما ستانده\nباشد خواهد بود ؟\nبمنبر بادستار ملی و شمشیر بالا می‌شود و میگوید : امیرها\nباید خودشان خطبه بخوانند تا دارای فرمان وقوت و قطعیت\nشود .\nبهرگونه تجددات عاشق است و درسینه اش يك دل صاف\nپر از مسلمانی در جنبش هست . در خطبه های خود همیشه"}
{"book": "adl0923", "page": 60, "text": "(٥٩)\n\nحضار را باتحاد توصیه میکنند (اولا باهم متحد شوید! بعد\nازانکه ده ها وشهر ها باهم اتحاد نمودند نوبت باتحاد بزرگ\nمیرسد و میگوید در استقبال ازان بشما بحث خواهم نمود)\nحکمداران اسلام را بترتیب دعا میکند. در آخر باین تضرع از\nاز منبر فرود می آید: (خداوندا! باین عاجز مجاهد فی سبیل الله\nتوفیق رفیق گردان) طرفدار آن است که خطبه بزبان اهالی\nقرائت شود. بعض وقت از ملاها می پرسد که خطبه برای کیست؟\nاگر برای اهالی باشد چرا بزبان ایشان خطبه نمی خوانید؟ امیر\nمیگوید که بدون استقلال زندگانی يك قوم ممكن نيست ـ بنا بران\nبمجرد برآمدن به تخت باین امر تشبث ورزیده و ملتس این میوه\nشیرین حیات بخشا را که ازنان و آب هم خوشکوار تر است\nنخستین از دست این جوانمرد چشیده است.\n\n- ١١١ -\n\nآیا همین همت وقابليت امان الله خان. چه قدر او را اسلافش\nممتاز ساخته! اشتغالات جدی را دوست دارد. از مناقشه\nومناظره ممنون ميگردد. خاصيت مردانگی دارد. در سرای"}
{"book": "adl0923", "page": 61, "text": "(٦٠)\n\nشاهی همیشه نمی نشیند . در فضا های وسیع کار و گردش میکند.\nبموتور هوا خوری بتنهائی برآید .\nمحمود خان طرزی وزیر خارجه سابقه که در ترکیه مدت مدید\nبوده واکنون در پاریس سفیر است، خسر امیر است. اگرچه\nدر بین اجداد وتبعهٔ او اصول تعدد زوجات خیلی رواج داشته .\nخودش مانند مسلمانان عصر حاضر بيك زوجه اكتفا نموده\nاست . عصمت سعادت خانهٔ خودرا از دست نداده وعادت\nاستفراش جاریه ( كنيز ) را لغو نموده است . دلش بادل\nملت یکی است . در باب تاسیس تیلفون کابل ومزار شریف\nگفته اند که ( من این را برای این تأسیس نمودم که ملتم دردها\nومشكلات خودرا سرر است بمن بگوید ) بعض وقت به تبدیل\nقیافه ببازار می بر آید بامردم شانه بشانه میخورد و خیلی زحمت\nدیده خود را بدکان نانوا یا قصاب میرساند . يك پرچه نان يايك\nتکه گوشت گرفته بسرای شاهی عودت میکند وبدین واسطه\nخود بنفس نفیس از نرخ این چیزها علم آوری میکند . در بین\nرؤسای قبايل و عشایر ( که میگویند همیشه امير بکابل سكونت"}
{"book": "adl0923", "page": 62, "text": "( ٦١ )\nمی ورزد و هیچگاه از احوال ما نمی پرسد و ازین رهگذر\nشکایت دارند ) بیخبر میرود و با ایشان برخلاف امیر حرفها میزند\nو می گوید بیائید همۀ ما يكجا بار گرفته شکایت كنيم . غرض\nهمان کوهستانیهای خشن را با خود گرفته بسرای شاهی خودمی آرد .\nوچون رؤسا احترام فوق العادۀ محافظین و یاوران را می بینند ـ مسئله را\nفهمیده محجوب میگردند . و درهمان روز مهمان امیر میشوند .\nـ ۱۱ ـ\nدر موسم بهار که برفها می پرد لباس دهقانی پوشیده پیش\nروی هزارها نفر دهقان خود قلبه رانی میکند و از خدا فیض\nو برکت خواسته دعا میکند و باین تقریب افغانان کوه بند را\nکه چوپانی آزادانه را در قلل جبال از فرود آمدن بوادی وکشت\nو کار نمودن بهتر می دانند ، راغب و مائل بزراعت میگرداند .\nابداع این رسم از امیر دور بینی وفکر بدیعه کاری او را اثبات\nمی کند . مشار الیه حکمداری را که غیر مدون و تابع کیف\nو ارادۀ هر تاجدار بوده بحال يك صنعت رسانیده است .\nامیر از کلاه گرفته تابوت همۀ لباس خود را از ساخت محلی"}
{"book": "adl0923", "page": 63, "text": "(٦٢)\nوطنی میسازد ـ ساخت داخله را خیلی بتعصب ترویج میدهد.\nاگر دربر وزرا وتبعهٔ خود یا کسی ازترکان لباس اروپائی به بیند\nفوراً می بردومیدردوازاین جهت همیشه بجیبش مقراض میباشد.\nدر کابل سفرای دول اجنبی را هم اگر گوگرد وطنی استعمال\nنکند استادانه تنقید میکند. ترکان را رأس اسلام می شمارد\nوحقیقةً دوست دارد. بشجاعت وحماست فطریهٔ مان مفتونست.\nتنها درخاندان شان چه که در کابل هم يك افغان که مثل خوداو\nترکی بداند موجود نیست.\nـ ١١١ ـ\nباوجودیکه رنگ ملی افغانان سیاه وسفید است. امیررنك\nسرخ را خیلی مرغوب میداند. صیفیهٔ پغمان شان بارنگ سفید\nوسرخ رنگ شده است ومشابه بیاد گاردهم تموزماست. بیرق\nذات شاهانه که بالای قصر شاهی در اهتزازاست نیز سرخ است.\nبررغم طبیعت جدی ومردانهٔ خود مزاج لطیف دارد\nبیاد دارم که در پغمان درجشن استقلال بطرف يك تصویر\nخود که باجسامت طبیعیه برنگ روغنی رنگ داده شده بود خنده"}
{"book": "adl0923", "page": 64, "text": "(٦٣)\n\nکرده ایفای سلامی نمود . روز دیگر بجمعیت عکس میگرفت\nو هر کس بخود پرداخته وضعیت خود را اصلاح و درست میکرد،\nمحمود بیک طرزی به حضور شاهانه عرض کرد که بروتهای\nخود را درست کنند . اعلیحضرت بجواب فرمود : «بلی این\nچیزیست که انشاءالله در وقت جنگ خواهد شد»\nروزی در مناقشه کلاه نظامی بنوك قمچین بزمین خط\nکشیده و يك خط غلط آنرا بسر انگشت خود تصحیح نموده\nو لازم ندید که فوراً انگشت خود را از خاك پاك نمايد .\nمشار اليه قلندر نیست ـ بلکه حکمدار فیلسوفی است که\nاز خاك خود عار ندارد و آنرا شرف دانسته با خود می بردارد .\nامیر خیال دارد در موضعی که تقریباً ۳۰ کیلومتر : بطرف\nغرب جنوبی کابل است، يك شهری جدیدی که دارای همه\nشرائط صحی و مدنی باشد باسم ( بلده امانیه ) بسازد ، و برای\nاین نخستین بار پول کاغذ رائج سازد . اعلیحضرت در همه\nمذاکرات بودجه سال آینده بالذات ریاست می نماید . و به تنظیم\nو موازنه آن بطور عصر حاضر اول بار است که موفق گردیده ."}
{"book": "adl0923", "page": 65, "text": "(٦٤)\nافغانان که مدت مدید بحیات عزلت واعتکاف بسر برده اند\nانشاء الله برهنمائی مرشدانه امیرجوان خود موقع خود را در\nبین جمیعت دوليه عنقريب اخذ خواهند کرد .\nبرادران افغان ما بسبب داشتن اینچنين يك حکمدار مجدد\nترقی پرورصاحب شخصیت عالیه حقيقةً مسعود وبختیاراند.\n( امان افغان )\nرویای صادقه\nشبی خفته بودم . دیدم شخصی نورانی آمده روی برمن\nکرده ( قال کم لبثت ـ چند مدتست خواب رفته ) گفتم ( لبثت\nيوماً او بعض يوم ـ يكروز یا بهره از روز را ) گفت بل لبثت\nمأته عام ـ بلکه صد سال است که در خوابی امامن تعجب دارم\nکه چرا بعوض صد و بیست سال صد سال فرمود .\nسپس ناگاه خودم را در شهری بزرگ دیدم که باز همانشخص"}
{"book": "adl0923", "page": 66, "text": "(٦٥)\n\nآمد و پرسید . ( کجائی هستی ) كفتم : ــ الحمدلله [ ایرانی ]\nهستم ، همان ایران که ذکاوت کیومرثش ، شجاعت بهرامش ،\nفراست جمشیدش ، صلابت کیخسروش سطوت فریدونش عدالت\nنوشیروانش ، غیرت ومهابت نادرش ، رافت و جهان كیری\nشاه عباسش ، عقل وسیاست امیركبیرش ، مظلومیت\nو ملت پرستی امین الدوله اش وطن دوستی موئید الاسلامش ،\nمجاهدات غیورانه وبزرکانه سیدمحمد آقای طباطبائیش ، شهادت\nو بخون غلطیدن شهدای طهرانش ، مشهور اكناف عالم\nمیباشد باز اگر نشناختی بگویم :ــ\nهمان ایران که عبودیت واسارت اهالی آن بهمسايه های\nجنوب و شمالش و از دست رفتن خطه وسیعه قفقازش . و پامال شدن\nسیستانش ، وخيانت ومملكت فروشی بزرگانش ، و پارتی\nبازی اعیانش . و خباثت وملعنت اتابكش ، و بیمروتی و مخموری\nمحتکرانش زیب صفحات تاریخ میباشد .\nمگر مرا نمی شناسی که ایرانی هستم ، بفرما این هم تذکره\nمن که خود ( بلیط ) قونسل ونه ماهم تمام شدن"}
{"book": "adl0923", "page": 67, "text": "(٦٦)\n\nموعدش مانده .\nآن شخص نورانی چون این تفصیل را از من شنيد يك\nقيقاجی ( مستهز یانه ) برمن نگاه کرده و گفت : ــ پسر !\nمن از تو همين يك كلمه پرسیدم که کجائی هستی ، دیگر این\nقدر داستان وحكايت وناله و شکایت از برای چه که تذکره چنین\nآمد و قونسل چنان شد . باینها من چکار کنم تو جواب\nمرا بگو !\nعرض کردم که آقاجان آخر گفتم ایرانی هستم . فـرمود\nدروغ میگوئی ، گفتم تذکره مرا ملاحظه بفرمائید !\nفرمود آن اعتبار ندارد حالا جور دیگر بتذکره نگاه کردن\nپیدا شده است ، اشاره بکلاه من کرده و گفت این مال کجا است؟\nگفتم : ــ مال اروپا وماهوت فرنگ است ، گفت : ــ پس تو\nفرنک هستی! از خواب سراسیمه جسته ويكدو صلوات\nفرستاده دوباره بخواب رفتم . باز همان شخص نورانی ظاهر\nگردیده گفت پسر کجائی هستی فوراً گفتم فرنگستانی"}
{"book": "adl0923", "page": 68, "text": "(٦٧)\n\nماهوت بالاپوشم را نشانداده وگفت : ــ این مال کیست ؟\nعرض کردم انگلیس است ؟ فرمود پس تو انگلیس هستی .\nبدهشت از خواب بیدار شده این دفعه هم يك آيت الكرسي\nخوانده خوابیدم ، در خواب دیدم شهر دیگری است ،\nهمانشخص خندان وگریان تشریف آورده وگفت : ــ كجائی\nهستی ؟ گفتم انگلستانی پس دستم را گرفته ومرا کشید\nبخانۀ خودمان ونشاند روی صندلی و پرسید این جراب مال\nکیست ؟ گفتم مال روس ، گفت کفشها ؟ گفتم روس ،\nزیرجامه ، شلوار ، کمربندپیراهن ، قبا ، پتلون ، عينك ، قتی ،\nدستمال ، کیسۀ پول ، شانه ، چاقو، کبریت ، همه چیز گفتم\nروس ، سپس همانشخص ، بی‌شرم در برابر من بناكرد\nبکشودن صندوقچه وبقچه های خانم بنده ووالده‌ وهمشیره\nودختران جوانه ام .\nهرچه داد زدم که آخر ای مرد جانی تو نامحرم هستی چکار\nمیکنی ، آخر درمن چه دست بندکردۀ ؟ بگو چه میخواهی\nاکنون هم روس هستم ، حالا ازسرم دست برمیداری یا نه"}
{"book": "adl0923", "page": 69, "text": "(٦٨)\nبگذار مطلوب تو بجاشود ـ هر چه میگوئی همانم .\nـ ۱۱۱ ـ\nولی مشار الیه ابداً بداد و فریاد من گوش نداد بقچه ها را تماماً بگشود و گفت ـ این ها مال کیست ؟ گفتم مال روس است ، گفت این زنجیره منجیره کلابాతونی و فلان مال کیست ، گفتم آن ها مخلوط میباشند میان آنها مال فرنک ، انگلیس ، روس ، عثمانی ، بلژیک ، وسائر دول متفرقه حتی مال افغان است . اما آن نوکه می بینی مال آلمان است که درین اواخر دوان دوان مهمان برای ما آمده است ، و خود هم میگوید ای مسلمانان بر من اطمینان داشته باشید که دیر آمده ولی گرسنه آمده ام .\nخلاصه آنها را هم ازو خریدیم ، گفت خیلی خوب بگو به بینم این خوردوات چه چیز است ؟ گفتم یکدو کنیز بچه دارید این اشیا هم جهاز آنهاست . گفت پس اینها مال کجاست ؟ گفتم مخلوط وهمه جوره است . گفت آن سفید که در کنج صندوق دیده می شود چیست ؟ گفتم قدیفه ولنگ است . گفت مال کیست ؟ گفتم مال فرنگ پرسید آن سفید دیگری چه باشد . گفتم يك دو"}
{"book": "adl0923", "page": 70, "text": "(٦٩)\n\nکفنی میباشند که مخصوصاً دعاهای متبرکه بر آنها نویسانده ایم و خیلی هم مجرب هستند .\nگفت باز طول دادی ، بگو خود آنها بافته دست کیست ؟ گفتم بافته دست طیب طاهر روس ، گفت آنچیز برمك سفید چیست ؟ گفتم آنهم عمامه پدر مرحوم ما آخوند ملا ظہرابعلى ولد ملا زلف علی مرثیه خوان و شبیه گردانست که وفات کرده خداوند بجميع اموات شما هم بآنمرحوم رحمت کند ، گفت بازهم نقالی آغاز کردی ، بگو پارچه آنعمامه مال کیست ؟ عرض کردم آنهم مال روس .\n- ۱۷ -\nگفت ( بارک الله ما شاء الله ) عجب حاضر جواب تشریف داری ، حالا بفرما تا برویم بمطبخ خانه عالیه ، گفتم ای آقا ترا بخدا کمتر مرا شرمندگی ده ، گفت نه ، واهمه نکن ، تو هیچ وقت شرمنده نمیگردی اگر شرمت بیاید وبال تو بگردن من ، رفتم بآشپز خانه گفت چای مال کیست ، گفتم مال روس ، سموار ، نفت فتیله ، استکان ، غوری ، لحافها ، پرده ، آئینه"}
{"book": "adl0923", "page": 71, "text": "(۷۰)\n\nهمه روس، گفت پس ایخانه خراب وای مردک بی شرم\nهرچه را می پرسم میگوئی مال روس هی روس هی روس، پس\nکجائی هستی! گفتم معلوم است که حالاهم روسی هستم .\nگفت درچه آئین وکدام مذهب میباشی ؟ گفتم الحمدلله\nمسلمان هستم . دیدم رفت و کتابی در دست گرفته برگشت ،\nشخصی هم با او بیامد . ازوی پرسید کجائی هستی ، گفت\nقفقازی . خشمنال گفت بدبخت از اول قفقازی و ایرانی گفتید\nکه حالا بدین حال گرفتار شدید .\nپرسید مذهبت کدام است ؟ گفت شکر لله که مسلمانم گفت\nپس از روی گفته شما لابد این کتاب قرآن شما است ؟ پس\nبخوانید به بینیم . عرض کردیم سواد نداریم گفت پس جرائد\nو(غزته) ها را چسان میخوانید. گفتم کی خواندیم . گفت\nتف بر روی تان چه حد بی شرم هستید !\nپس خودش شروع بخواندن قرآن کرده و معنی نموده گفت\nنگاه کنید احکام این فرمایشات در شما هست عرض کردیم خیر!\nگفت پس شما مسلمان نیستید آنگاه دودستی سرمان زد من"}
{"book": "adl0923", "page": 72, "text": "(۷۲)\nاز خواب برجسته و دویدم سر قبر پدرم تا خوابی که دیده ام\nبروی بگویم. دیدم او هم تازه از قبر برون جسته و همی لرزد.\nگفتم پدر جان این وضع چیست؟ چه شده که برخود میلرزی\nمگر قیامت است. بگو، تعبیر این خواب که من دیده ام، چیست،\nگفت، فرزند جان مثل همان خواب را من نیز دیده ام، از من\nپرسیدند این کفن مال کیست گفتم مال روس، پس لگدی\nچنان سخت به پهلویم زدند که از قبر جسته و از جای خودم،\nبدین جا افتادم. از سر قبر پدرم دویدم سر قبر بابایم که به بینم\nکه این قضا بسر او هم آمده، دیدم او هم در مثل حالت ماست!\nای مرغ سحر بناله دورا دور\nبیهوده مکن تو خویشتن را رنجور\nاین سان که ربوده خواب غفلت ما را\nبیدار نمی شویم تا نفخه صور\nحبل المتين سال ١٤"}
{"book": "adl0923", "page": 73, "text": "(۷۲)\nآشیان بلبل\nاز آثار (قامیل فلاماریون) عیناً ترجمه شده که حکیم،\nشاعر، فیلسوف اروپاست\nاز يك جنگل بسیار لطیفی میگذشتم نظرم بريك آشیان بلبلی\nبر خورد درمیان این آشیان چار دانه چوچه بود. بسببی که\nهنوز بال و پرنکشیده بودند از حرکت واهتزاز بسیار خفیف و\nروح پرور نسیم بهاری متأثر شده میلرزیدند. و بيك ديگر خود\nشان آن قدر نزديك می شدند که تنها سرهای كوچك و چشمان\nمهره مانند سیاه شان دیده می شد. از تخم هنوز نو بر آمده\nبودند، از دنیا هنوز خبر ندارند! دره ها، کوه ها، آبشارها،\nچمن زار ها هست یا نیست نمیدانستند.\nبیچاره گگها! . . چقدر عاجز و چقدر بی قدرت بودند!\nاگر بهمین حال ترك شوند هلاکت شان از سردی و گرسنه گی\nمحقق بود. لكن حضرت خالق تعالی برای این چوچه گگها دو تا"}
{"book": "adl0923", "page": 74, "text": "(۷۳)\n\nحامی مشفق تعیین فرموده که عبارت از پدر و مادر شانست که\nدر يك كنار آشیان بپا ایستاده بودند .\nسبحان الله ! در آنقدر وجودهای كوچك حكم بالغه خلقت\nآن جوهر بزرگ عشق و محبت ، و آن حس رقیق عجیب پدری\nو مادری را چسان گنجاینده؟ چون بغور می نگریستم میدیدم\nکه در هر طپش دل شان يك حس شفقت و محبت بزرگی در باره\nاولاد شان موجود بود .\n\n— ۱۱ —\n\nبسوی آشیان خم می شدند ، غذائی را که بمنقار آورده بودند\nبه چوچه گکهای خود تقدیم میکردند . این چار چوچه بلبل\nبچه گونه يك تلاش و چقدر يك هوس گردن های خود را دراز\nميكردند ، ومنقارهای خودشانرا می کشادند که از دیدن آن\nحقیقتة انسانرا حیرت دست میداد. کوشش تغلبکارانه ربودن\nلقمه بزرگتر را ، و قاعده طبیعیه گرسنه گذاشتن قوی زبون تر\nخود را از احساس این بلبلگهای معصوم که هنوز دنیا را نمیشناسند ،\nو حیات را نمیدانند که چیست ؟ بکمال خوبی عیاناً مشاهده میشد."}
{"book": "adl0923", "page": 75, "text": "(٧٤)\nشعاعات زرين شمس خاوری از میان برگهای زمردین درختان\nبرین آشیانۀ سعادت نورها می افشاند ـ شر شر آب جویبار\nلطیفی که از نزدیک آشیان در جریان بود ، و بوهای گوناگون\nظریف گلهائیکه سواحل دل نشین پر سبزۀ جویبار را تزئین\nداده بود هوای نسیمی را معطر می نمود پدر و والده گاه گاه\nخدمت تقسیم غذا را تعطیل كرده بيك طور نظر\nربایانه که مخصوص مرغانست ، و يك شفقت مفتونانه که\nمحسوس حسیات پدران و مادران است ـ به تماشای چوچه گکها\nخود مستغرق می شدند ، بعد از کمی نروماده بیکدیگر خود\nشان یکنظر ساکتانه سواد کارانه انداخته ، منقار به منقار\nو گردن بگردن می شدند . . . . و بمعانقۀ عاشقانه آغاز میکردند!\nچه محبوب يك عائله ! . . . چه لذيذ يك عمر ! . . .\nبعد از داد وستد این بوسه های عاشقانه از اوضاع شان چنان\nمعلوم میشد که این دو بلبل باهم دیگر مداولۀ افكار ومشاورۀ\nحال میکردند ، وهمچنین حرکات شان دیده شد که بعد از ین\nمشاوره ، بلبل نر پرواز کرده برفت . بلبل ماده به آهسته کی"}
{"book": "adl0923", "page": 76, "text": "(٧٥)\nدر آشیان فرو آمده بال شفقت خودرا برچوچه گکهای\nبیچاره خودکه از تاثیر نسیم رعشه دار بودند ـ کشاده بنشست .\nـ ١١ ـ\nبرای تماشای منظرهٔ حیرت افزای اطراف سرخودرا\nاز آشیان بيك وضعی بلندی گرفته بود . چوچه ها درزیر\nبال وسینه اش خزیده بودند .\nبسیاروقت نگذشته بود ـ بلبل نر عودت نمود . منقار\nخودرابسوی ماده خوددر از کرد ، وطعمهٔ راکه آورده بودبه او داد .\nواه واه ! چه طعام مسعودانه ؟ . . . بلبل ماده لقمه را که\nرفیقش آورده بود ـ چنان يك محظوظیتی میگرفت که از کمال\nلذت ومحبت پرهایش ، می طپید وهمه وجودش میلرزید ! بلبل به\nاین صورت يك چند باررفت وآمد نمود . رفیقه خودرا سیرکرد .\nاین حیوانکها، بایش از پانزده روز دگر گونه يك زندگانی داشتند .\nآن حیات شان با این حیات شان فرق کلی و ارد . در آنوقت از شاخی\nبشاخی می پریدند . به نغمه های عاشقانه یکدیگر خودشانرا\nنوازشها ، مدحهاوثناها میگفتند . والحاصل در يك ذوق وصفای"}
{"book": "adl0923", "page": 77, "text": "(٧٦)\n\nآزادانه نشاط آوارانه میزیستند . باهم می پریدند ، عشق میباختند ،\nغزل می سرائیدند . حالانکه درین وقت همه احوال شان تبدیل\nیافته . مانند اول نمی پرند ، نمیخوانند ، عشق بازی نمیکنند .\nآیا چرا ؟ چونکه حالا برای یک عائله پدر ومادر شده اند ! . .\nدرین وقت در خصوص بجا آوردن وظایف پدری ومادری\nکوشش میورزند ـ برای تعیش و نفقه و اسباب استراحت\nچوچه گگهای خود بذل مساعی کرده اند .\nاحتمال دارد که چوچه گگها ازین شفقت پدر و مادر\nخودشان بیخبر باشند ! احتمال که بمجرد بال و پرکشیدن ،\nو صنعت پرواز را آموختن این والدین پرشفقت خود شانرا\nکلیاً ترک کنند ؟ شفقت پدری ومادری به جویبار میماند .\n\n―١١١―\n\nجریان طبیعی آن دایما از بالا به پایانست ! به عکس آن\nهیچگاه نمیگردد . آیا این یک جوره بلبل در باب اولادهای\nخود چه می اندیشند ؟ هیچ شبهه نیست که اینها از فکر تربیه\nوتعلیم دختران و پسران خود آزادند که چگونه علم وصنعت"}
{"book": "adl0923", "page": 78, "text": "(۷۷)\n\nبیاموزند . و کدام پیشه و هنر را مدار معیشت و زندگانی خود\nبسازند . اندیشه این را هم ندارند که برای رفاهیت استقبال\nاولاد خودشان جمع زر و مال بکنند . اما با وجود اینهم صورت\nمعیشت و زندگانی اینها را اگر بنظر امعان حکمت نظر کنیم\nبا بسی اسرارهای عالی محاط می یابیم .\nآیا بلبلك ماده که پارسال خود او نیز چوچه كك عاجزه بود و\nامسال اول بار والده شده است بنای این آشیانه پر صنعت را که دران\nتخم نهاده از کدام مكتب فن معماری آموخته است ؟ به این\nآشیان بنظر غور و حکمت نظر کنید به بینید که طرز بنا\nو ساختن آن عیناً و تماماً بهمان آشیانه پدر و مادر بلبل ماده\nکه پارسال او دران بزرگ شده است مشابهت دارد . آیا این\nمطابقت و برابری صنعت از چیست ؟ آیا چرا بدیگر صورت\nو دیگر طرز بنا وانشا نمیکنند ؟\nآیا به او که گفته است که برای جان یافتن تخمها حرارت\nلازم است ؟ آیا این را چسان دانسته که بعد از انکه برین تخمها\nپانزده روز بنشیند از هر يك ازین تخمها يك يك چوچه می برآید ؟"}
{"book": "adl0923", "page": 79, "text": "(۷۸)\nآن مرغ تیز پرواز آتشین مزاج که از شاخی بشاخی می پرد، و پنچدقیقه در يك جا قرار نمیگرفت آیا بسوق كدام حس، وشوق كدام روح به اینچنین يك وضع تحمل فرسا هفته ها می نشیند وطاقت می آورد ؟ وقتی كه چوچه گكها می برآیند آیا بمادر شان كه تعلیم میدهد كه آنها محتاج غذا میباشند؟ هر طرف را دور میكنند. غذای موافق معده های نازك آن چوچه گك هارا انتخاب میكنند، وبمنقار خود گرفته می آورد. آیا این صنعت بسیار نازك ومبهم را ازكه تعلیم نمود ؟ آیا آن کدام حسی است که طبیعت اورا بيك پا ایستادن وبخواب رفتن عادت داده. آیا كدام حسی است كه برای نگهبانی وكر می آنها روزها بيك وضع نا آرامی برسینه وجاغر میخوابد ؟\n- ۷۱ -\nفکر خود را يك قدری پیشتر سوق بكنیم :\nآیا آن تخمی را که منشأ نسلهای بی نهایۀ حیوانست که ساخته واز كدام ماشین بعمل آمده ؟ آیا آن تخم حیاتی را که در مرکز بیضه موضوع است کدام قدرت خوارق نما خلق کرده"}
{"book": "adl0923", "page": 80, "text": "(۷۹)\nاست؟ چه حادثۀ عقل براندازانه؟\nدر درون مایع بیضه بعد از كم وقت يك مخلوق دیگری\nكه به پدر و مادر شبیه است بحركت می افتد! زردی تخم بيك\nتناسخ بزرگ اعجاز نمائی كرفتار آمده جاندار میشود!\nقسم زلال سفید آن غذای این مخلوق جدید میگردد! آهسته\nآهسته اعضای وجود چوچه كك تشكل وتكمل كرده می رود!\nدر ظرف چند روز بال ها و پنجه ها معلوم می شود! سر از\nسینه جدا می شود! پس معلوم شد كه وقت چاك نمودن محبس\nقفس بیضه وی در رسیده است . . .\nبرای بجا آوردن خدمت شكستاندن محبس بر منقار كوچك\nنازك آن مخلوق جدید در درون تخم يك پوش سخت و كلفتی\nپیدا می شود كه بعد از بجا آوردن خدمت آن پوش\nپس می افتد . با این پوش غلیظ وسخت منقار خود بیضه را\nمی شكند ـ وسرك كوچك خود را می براراد . وبمدد\nحركت دادن بالهای خود سراسر از محبس خلاص می شود .\nای آشیان بلبل! تو از برای من يك نسخۀ كبرای حكمتی! كه"}
{"book": "adl0923", "page": 81, "text": "(۸۰)\n\nبقدرهمه عوالمى كه مسلك شمس را تشكيل داده بزرگی !\nای ذات واحد بی همتا ! ای خالق يگانه همه این عوالم بی منتها !\nكوچك ترين مخلوقاتت بقدر بزرك ترين مخلوقاتت حکمت آميز\nو عبرت انگیز است ! ! ! . .\n\n(از هر دهن سخنی)\n\nاحمد بهار\nبیهوده سعی و کوشش یاران ثمر ندارد * كی می پرد ببالا مرغی که پر ندارد\nسرمایه سعادت علم است و کار و صنعت * ایران ازین سه وادی اصلاً گذر ندارد\nهمت بعلم بگمار کن فکر صنعت و کار * این پند ساده ام را بشنو ضرر ندارد\nگر این فقیر ملت تن در دهد بزحمت * هرگز عدوی ثروت بروی ظفر ندارد\nخیز و هنر بیاموز بیهوده مگذران روز * عصر هنر نمبر و کار با بی هنر ندارد\nاز دست ما گرفتند سیم و زر و طن را * محکوم فقر و مرگست هر کس که زر ندارد\nایران زچار جانب از آتش اجانب * می سوزد و بظاهر گویا شرر ندارد\nدرمان درد جاهل علم است علم كامل * تا این یکی نباشد آنها اثر ندارد\nتاجاهلند مردم سعی من و تو بیجاست * دانی که لحن داؤد نفعی به کر ندارد\nتا بود ممکن ما گفتیم گفتنی را * از طعن و لعن بدخواه احمد حذر ندارد\n\nدبستان شماره ٤"}
{"book": "adl0923", "page": 82, "text": "(۸۱)\n\nمحاورهٔ سیاحی با یکی از وحشیان\nامریکای شمالی\n\n- ۱ -\n\nیکی از سیاحان (آمریکای شمالی) که باسم (هسکه دلدر)\nموسوم است روایت ونقل کرده میگوید :\nدر یک موسم تابستان در بحر «هودسون» که در قطعهٔ\nآمریکای شمالی است در میان يك (شالوپای) ماهیگیران اهالی\n«هولانده» که از سواحل مملکت [غروئنلاند] بودند بسیر\nوسیاحت مشغول بودم - در شالوپهٔ یکی از امریکائیان بومی\nنیز بود - که مدت مدیدی در نزد انگلیزان بسر آورده لسان\nانگلیزی را بخوبی آموخته است . و يك چندی با ماهیگیران\nهولانده نیز رفاقت کرده کمی لسان فلمنك را نیز میدانسته است.\nاصل مقصد من از نشستن شالوپه آن است که سواحل وحشیهٔ\nآن طرفها را که از انسانیت ابداً بهره ندارند به امنیت کامله\nسیر وسیاحت نمایم ."}
{"book": "adl0923", "page": 83, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0923", "page": 84, "text": "(۸۳)\n\nگاو میشی در دویدن است مگر این وحشی بوده که رفقایش را گم کرده، و راه گریزش را نیز نیافته سراسیمه شده است. وقتاً که ماهی گیران وحشی بیچاره را دریافتند، خواستند تا پاره پاره اش کنند من فریاد برآوردم که خبردار وحشی را اذیتی نداده زنده اش بیارید. لاجرم سالماً به شالوپه آورده بمنش تسلیم نمودند.\n\nمن وحشی را گرفته بطرف جای خودم آوردم بیچاره از ترس جان مانند برگ بید برخود لرزان بود. من اگر چه بنا بر ازالۀ خوف و بیمش اظهار بشاشت و خندۀ مسرت می نمودم ولی او خندۀ مرا بر خندۀ استهزای غضب وحدت قیاس نموده بر خوف و خشیتش می افزود ـ تا آنکه به بسیار دلاسا و محبت دلش قدری بجا آمده خوف و رعبش کم گردید. این وحشی اگرچه عمرش مقدار پنجاه سال می نماید اما مانند جوانان بیست ساله قوت مند و چالاک است.\n\nمقصد من با این وحشی مکالمه کردن است. تا بدانم که وحشیان این سرزمین را چگونه عادت و معیشت، و عقل و"}
{"book": "adl0923", "page": 85, "text": "(٨٤)\n\nفکرشان بکدام طریق و مسلك خدمت دارد ، پس بدین مقصد وحشیء مونسی را که در شالوپۀ ما بود خواستم تا در میان من و او ترجمانی نماید . وحشیء اسیر وقتیکه وحشیء مونس ما را دید بمناسبت جنسیت خیلی مسرور گردید . واز جای خود حرکتی کرده چنانچه او را جا خالی میکنند با او معامله نمود . ولی باوجود آنهم علامت كین وغضب از چهره اش پدیدار بود . وحشی ما باوحشی اسير يك چند کلمه تعاطی کردند . ولی چه فائده که وحشی ما بلسان وحشی اسیر بکمال مهارت واقف نیست لاجرم دانستم که خواهش طبعم محاوره با او دست نخواهد داد مع هذا عزم خودم را باطل نکردم .\nوحشی ما وحشی اسیر را مخاطب نموده گفت : « مترس ـ چرا می ترسی . این افندی ترا نمیکشد » . او به جوابش گفت : « وای ایشان مگر گوشت نمی خورند ؟ » ازین سخنش معلوم گردید که چنان گمان می برد که ما او را کشته خواهیم خورد. لاجرم همین مکالمه اول را اساس اتخاذ نموده با وحشیء بواسطۀ"}
{"book": "adl0923", "page": 86, "text": "(٨٥)\n\nترجمان ابتدا بمحاوره نموده گفتم ـ آیا شما مگر انسانرا میخورید؟\nگفت ـ چه کنیم ، تقدیر الهیست!\n-١١١-\nگفتم ـ په په! چسان تقدیر الهی؟\nالله از خوردن انسانها یکدیگر را گاهی خوشنود نمیگردد!\nگفت ـ پس ما را که آموخت که گوشت همدیگر خودمان را\nبخوریم؟ غیر از اله دیگر کسی هست؟ چنانچه خرسها و گرگها\nو پلنگها را خدا آموخته است ما را نیز که ازانجمله ایم خدا\nآموخته است.\nگفتم ـ این چه سخنی است که تو می میگوئی؟ آیا بدین عمل\nترا کدام کس امر نمود؟\nگفت ـ خدا ، زیرا اگر او امر نمی نمود ، گوشت خورده\nنمیتوانستم و چون برای خوردن سنگ وخاک امر نکرده است\nنمیتوانیم که از ان چیزی بخوریم. چونکه انسان هر کاریکه\nمیکند البته آن را الله امر کرده میباشد ، و هر کاری را\nکه نمیکند مطلقاً الله نگفته می باشد. پس ازین سخن وحشی چنان"}
{"book": "adl0923", "page": 87, "text": "(٨٦)\n\nمعلوم کردید که ایشان را اعتقاد مذهبی اگرچه بر وحدانیت\nباری تعالی هست ، ولی انسان را فاعل مختار نمیدانند .\nپس ازان گفتم - اگر چنین باشد ما نیز انسانیم ، آیا چرا\nیکدیگر خود مان را نمی خوریم ؟\nگفت چونکه شماهمه از يك جنس سفیدید ، سفیدان همه يك\nعائله و يك رگ وریشه میباشند . آیا اگر از دیگر عائله بیائید\nبازهم نخواهید خورد ؟\nگفتم - خیر ، از گوشت انسان از هر جنس و هر عائله\nکه باشد اصلا و قطعاً نمی خوریم . در ان جا به يك گوشت قاق\nکه آویخته بودیم اشارت نموده گفت :-\nپس این چه چیز یست ؟\nگفتم ـ این گوشت انسان نیست گوشت حیوانست .\nگفت ـ پس چسان گفتید که ما از گوشت دیگر جنس وعائله\nهم نمیخوریم . آیا همه ما يك حیوان نیستیم ؟ مرغ وجمله\nطیور حیوانیست که بعائله پرنده منسوب میباشد : خرس\nوگرگ وبوزینه وغیره حیوانیست که بعائله دوپا منسوب"}
{"book": "adl0923", "page": 88, "text": "(۸۷)\n\nمیباشد . آیا گوشت همۀ اینها يك گوشت نیست ؟\n\n— ۷۱ —\n\nپس ازین افادۀ وحشی دانستم که اساس اعتقاد اینها\nبا اعتقاد هنود یکی است . چونکه هنود نیز كافۀ ذی‌روح را\nيك حيوان اعتبار میکنند . اما در بین هنود و ایشان این قدر\nفرقی هست که هندیان گوشت جمیع ذی حیات را بر خود حرام\nکرده اند ؛ و وحشیان امریکا جملۀ لحوم جاندار را بلااستثنا\nبر خود حلال پنداشته اند . باز براستنطاق دوام نموده گفتم ـ\nخوب ، حالا این را بگو که شما امشب چرا بر سر ما شبیخون\nزدید ؟ گفت ـ از برای آنکه شمارا صید نموده از گوشت شیرین\nلذيذ شما لذّتی حاصل نمائیم . چونکه گوشت شما هم لذیذ ،\nوهم بغایت چرب و لطیف است . چنانچه من قبل از ده سال\nيك بار یکی از جنس شمارا صید نموده خورده بودم ، تا به حال\nلذّت آن از دهنم نرفته است . لاکن امشب شما را گرفته\nنتوانستیم . حالا شما ما را گرفته خواهید خورد ، چنانچه ما\nبشکار خرس میرویم ، اگر خرس بچنك ما بیفتد او را میخوریم ؛"}
{"book": "adl0923", "page": 89, "text": "(۸۸)\n\nواکر بچنگ ما بیفتیم او ما را میخورد .\nگفتم - وقتیکه بر قبیلهء دیگری از خودتان هجوم نمائید نیز\nچنین معامله خواهید نمود ؟\nگفت - بلی ، آیا آن قبیله حیوان نیست ؟ همه کی یکسانست .\nگفتم - بنگر ، که ما این امریکائی که از جنس تست چسان\nخوب نگهداشته و او را نخورده ایم !\nگفت - شما این را برادر خوانده اید . ازان سبب گوشت او\nبر شما حرام گردیده .\nگفتم - بیا تا ترا نیز برادر خوانیم و در حق تو احسان ها\nنمائیم .\nگفت - خیر اگر در حق من احسان کردن میخواهید\nمرا آزاد گردانید .\nگفتم - اگر چنین است تو ما را برادر بخوان .\nگفت - خیر من شما را میخورم .\nازین مشاوره که تا بدین جا با وحشی زوداد این قدر دانستم\nکه اولا این وحشیان دروغ گفتن و خاطر کسی را کردن اصلاً"}
{"book": "adl0923", "page": 90, "text": "(۸۹)\n\nو قطعاً نمی شناسند و اگر با کسی عرض اخوت نمودند ، گوشت\nاو برایشان حرام می گردد ، پس باز براستنطاقم دوام نموده .\n- ۷ -\nگفتم - حالا بگذار این سخنان را ! بیا که با تو برادر شده\nبقبیله ات برویم ، و از تو يك دختر گرفته باهم اقربا شويم .\nوحشی ازين سخن من حدت و حيرت و تعجب زیادی\nکرده :\nگفت - آیا تو دختران مارا گرفته ؟\nگفتم - نی نگرفته ام .\nگفت - پس این چه سخنی است که میگوئی ! هر گاه\nگرفتی بعد ازان خواه گوشتش را بخور ، وخواه با او جفت شو .\nمن درین جا زنده دختر هم در قبیله تو چسان دخترا می گیری ؟\nپس از معلومات مفسره که از وحشی مونس خویش گرفتم\nدانستم که در بین اقوام وحشیۀ این سرزمین اصول دادن و گرفتن\nدختر بنکاح وکابین هیچ جاری و عادت نشده بلكه هر گاه يك قبيله\nبر قبیله دیگر دست بیابند در اثنای اکل اسرا دختران جمیله را"}
{"book": "adl0923", "page": 91, "text": "(۹۰)\n\nاکل نکرده استفرغ می کنند : باز بر محاوره خویش دوام نموده !\nگفتم ـ بیا بگذار این سخنان را . تو مرا با خود برادر کرده\nبه قبیله ات ببر بنگر در نزد من چه خوب طپانچه ها و تفنگ ها\nموجود است که بواسطه آنها هر جنس حیوانرا به سهولت از\nبرایت شکار میکنم .\nگفت ـ نی نی ! تو حیوان سفیدی ومن حیوان سیاه .\nبرادری ما و تو غیر ممکن است. تو با این شیطان ها « که مقصدش\nاز طپانچه ها و تفنگ ها بود » مرا و اولادهای مرا شکار کرده\nخواهی خورد .\nگفتم ـ استغفرالله ! من کاهی ترا و اولاد هایت را شکار نمی\nکنم . ما را شکار کردن انسان هیچ شائسته و پسندیده نمیباشد .\nگفت ـ پس وقتیکه چنین است مرا چرا شکار کردید ؟\nگفتم ـ ما ترا شکار نکرده ایم . بلکه با تو اختلاط و گفتگو\nکردن می خواهیم .\nگفت ـ ما وترا گفتگو و اختلاط چه لازم است ؟ انسان\nبا زن خویش گفتگو می کند . حالانکه تو هم مردی ومن"}
{"book": "adl0923", "page": 92, "text": "(۹۱)\nهم مرد. پس گفتگو و اختلاط ما و تو چه مناسبت با هم دارد؟\nمگر در نزد این وحشیان مصاحبت وحسن الفت در بین\nخودشان نیز عادت نبوده است الا بازن و فرزند شان . حتی\nدر میان قبيله خود نيز بجان همدیگرشان قصد میکرده اند .\nپس گفتم - بنكر ! ما در میان این شالو په پانزده نفر حاضریم.\nهميشه يك باديگر خودمان صحبت و الفت می کنیم . و يك ديگر\nخود را مثل برادر میدانیم .\n- ۸۷ -\nگفت - این عمل شما خیلی شنیع است . چونکه انسان\nبا هم برادر نمی شود . اگر امروز باهم برادر باشید فردا باز\nيك دیگرتان را خواهید خورد. پس ازین که ظاهراً باهم\nبرادر شده از شريك ديگرتان غافل گرديد - اولی آن است که\nباهمدیگر دشمن بوده دایما از شر همدیگر خودتان را محفوظ\nومتنبه بداريد .\nگفتم - خير! ما چنين نيستيم . زندگانی و معيشت ما بر جمعیت\nو معاونت همدیگر موقوف است . اگر تنها بسر خود بمانیم ."}
{"book": "adl0923", "page": 93, "text": "(۹۲)\n\nمعيشت ما ميسر نمی شود .\nگفت ـ حالا دانستم که شما خیلی مردم ترسنده و خوفناك\nوبغايت کاهل و تنبلانيد که مانند ( قوندوزها ) می باشید .\n( قوندوز حیوانیست از حیوانات ذو معیشتین که هم در آب و\nهم در خشکه زندگانی می کنند و بسیار ترسنده و دایما به\nجمعیت بسر می آرند ) اگر مانند شیر و خرس جسور می بودید ـ\nگاهی چنین شین وعار را برخود قبول نمی کردید . پس ازین\nسخنان وحشی دانستم که این وحشیان را حال وحشت و\nحیوانیت چنان متمکن طبیعت گردیده که به آب کوثر وزمزم\nسفید نتوان کرد .\nلاجرم گفتم ـ حالا اگر ترا رها کنم مسرور می شوی ؟\nگفت ـ بلی بسیار مسرور ومتشکر میشوم .\nگفتم ـ پس اگر مرا در يك جا بیابی بامن چه خواهی کرد ؟\nگفت ـ من نيز ترا آزاد خواهم کرد .\nپس بشکرانهٔ اینکه از چنین وحشی که از حیوان مفترس\nهیچ فرقی ندارد ـ بازهم فکر مکافات را گرفتم او را آزاد کردم ."}
{"book": "adl0923", "page": 94, "text": "(۹۳)\n\nحالا از خلاصه و نتیجه این محاوره که با وحشی دست داد -\nاین قدر دانستم - که در مردم این قبیلهٔ وحشیان شمالی از انسانی\nو انسانیت هیچ اثری نبوده هر يك از ایشان همانا يك مفترسی است\nلاجرم بر چنین حال اسف اشتعال بنی نوعم خیلی حسرت و تأسف\nنمودم [ از قرق انبار ترجمه شده ] (از هر دهن سخنی)\n\nعلمی که بکار آیدت ای جان من آموز\n\nنی شعر سرا باش و نه ربط سخن آموز * جهدی کن و از بهر وطن علم و فن آموز\nاز بهر لب لعل بتان چند کنی جان ؟ * رو کندن کان را ز برای وطن آموز\nنی موی میائی و نه چاه ذقن کوی * علمی که بکار آیدت ای جان من آموز\nدر نقطهٔ موهوم دهن چند شوی محو ! * در هیچ مپیچ این سخن خوش ز من آموز\nدر حسرت بالای بتان چند توان زیست ! * رو صنعت بالون و ببالا شدن آموز\nچوگان ز تفنگی کن و گوئی ز گلوله * نی زلف چو چوگان و نه کوی ذقن آموز\nمنشین ترش از حسرت لعل لب شیرین * رو کندن کوه و کمر از کوهکن آموز\nکاهل مشو و بی هنر از خانه نشینی * چون ریل پی علم و هنر تاختن آموز\nدر لندن و پاریس پی علم و هنر شو * نی ترك خطائی و نه شوخ ختن آموز\nاغیار ببین در چه خیال اند و تو غافل * ای یار تو هم عبرتی از ما و من آموز\nای دل طرب اندوز سخنهای بلندت * مستغنی ازین گونه سخنها بمن آموز\n(مستغنی)"}
{"book": "adl0923", "page": 95, "text": "حواسی جمیع کی در انسان ه است\n(٩٤)\nصنائع مستظرفه\n-۱-\nصنعت وصنائع مستظرفه مقیاسی است برای سنجیدن تکامل معنوی و روحی يك ملت . درین جهان در میان هزاران محسوسات که ما در زیر نفوذ حواس پنجگانه خود از وجود و چگونگی آنها باخبر میشویم بعضی چیزها هست که ما بی اختیار آنها را بیشتر دوست میداریم . روح ما و قلب ما مجذوب آنها میشود بدون آنکه از آنها يك فائده عملی و آنی برای ما حاصل گردد مثلا وقتی که در جلو يك پردۀ نقاشی که ثمره قوای دماغی و روحی يك صنعت کار را نشان میدهد می ایستیم ساعتها مشغول تماشای وغرق حیرت و تعجب میشویم - همچنین شنیدن صدای حزن انگیز تار و یا آواز طرب بخش يك خواننده با ذوق احساسات لطیف ما را بهیجان می آورد . همین طور بسر بردن چند ساعت در يك شب مهتاب تماشای سیر ابرها و ماه احساس وزش باد و حرکت برك های درختان . صدای ریزش دلنواز"}
{"book": "adl0923", "page": 96, "text": "(٩٥)\n\nو خواب آور آب ، عظمت وحشت انگیز كوه ها و دره ها ،\nسبزی و خرمی چمن زار ، رنك و بوی گلهای لطیف و صحبت\nشیرین يك نگار موافق و امثال هر يك برای مايك مسرت قلبی\nو يك انجذاب روحی تولید می نماید و ساعتها ما را در تفکرات\nعمیق می اندازد .\n\n— ١١ —\n\nدر چنین حال استغراق ، ساعتهای شیرین و دقیقه های\nفراموش نشدنی زندگی در مقابل چشم ما جلوه گر می شوند .\nآرزوهای دیرین و تسلیت بخش ما و امید های آینده و روح نواز ما\nاز نو بیدار وزنده می شوند ـــ این استغراق مانند يك جام\nمستی بخش در ما اثر میکند ــــ درینموقع است که خود بخود\nمیگویم : ایکاش این ساعت وجد واستغراق ابدی می شد . باز\nدرینموقع آرزو می کنیم که ایکاش دست طبیعت ما را ازین\nخواب شیرین خیالی هرگز بیدار نمی کرد ـــ زیرا که درین دم\nقلب ما با آمال دیرین خود در راز و نیاز و روح ما با دلدار\nمجذوب خود هم آغوش است حتی توصیف این محاسن طبیعت"}
{"book": "adl0923", "page": 97, "text": "(٩٦)\nو این استغراق پر جاذبه بقلم سحر انگیز يك شاعر شیرین بیان کافی\nاست که در اعماق قلب و روح ما ولو در يك گوشه تاريك بيت الحزن\nنشسته باشیم همان حظ روحی را تولید بكند . بلی برای يك\nقلب حساس و برای يك روح زنده هر يك از مظاهر طبيعت\nيك جلوه و يك جذبه تشکیل میدهد .\nحالا باید تامل بكنيم كه منبع این فیض روحانی در\nکجاست و چگونه میشود که مشاهده و احساس پاره چیزها يك\nچنین حال و جذبه درما تولید میکند باید مرکز این جاذبیت\nو مجذوبیت را پیدا کرد و باید دید که این قوه معجز نما چه\nنام دارد و از کدام سر چشمه آب میخورد .\n\n- ۱۱۱ -\n\nاگر قدری تفکر و تعمق بکنیم خواهیم دریافت که این جاذبه\nهمان جاذبه صنعتست و صنعت غیر از حسن چیز دیگر نیست\nوچون روح ما با عوالم حسن يك رابطه ازلی دارد و این هر دو\nبايك الفت ابدی بهم پیوسته اند ـ این است که هر کجا حسن\nاست آن جا روح است و هر کجا روح است باصنعت همدوش است ."}
{"book": "adl0923", "page": 98, "text": "( ۹۷ )\nاین صنعت یعنی حسن که معشوقۀ روح ماست دو نوع\nمیباشد یکی حسن خدا دادی که اثر صنعتکار حقیقی است\nمانند محاسن طبیعت، ودیگری صنعت بشری است که زاده\nروح بشر است . از آنجا که روح انسانی بمحاسن طبیعت\nاکتفا نکرده یعنی آنرا برای غذای معنوی خود کافی ندیده\nاست لذا باهمان قدرتی که صانع حقیقی در او آفریده محاسن\nدیگری بر طبیعت افزوده است چنانکه در ابتدا بتقلید محاسن\nطبیعت پرداخته و بعد پیرایه ها و جلوه های زیادی بدان محاسن\nعلاوه کرده وشکلهای جاذبتر و رنگهای دل رباتر بدان داده است\nوازین کوشش دا ئمی روح انسانی در جستجوی غذای خود یعنی\nحسن مطلق ، صنایع مستظرفه مانند نقاشی، موسیقی، مجسمه\nسازی ، معماری وشعر بوجود آمده است .\nپس صنعت و صنایع مستظرفه زادۀ بشریت است و با آن هم\nخواهد مرد و چنان که گفتیم صنعت عین حسن و حسن هم عین\nصنعت است بهمین مناسبت هم می توانیم بگوئیم که صنایع مستظرفه\nعبارت از حسن مجسم میباشد . ( ایران شهر )"}
{"book": "adl0923", "page": 99, "text": "(۹۸)\n\nتو نیکی میکن و در دجله انداز\n\nشنیدم گشت اندر طرف گلزار * بجوی آب زنبوری گرفتار\nبفر قاپ بلا اندر فتاده * زمام جان بدست موج داده\nسلامت دور ازو شد درد نزديك * جهان در پیش چشمش گشت تاريك\nنه در وی قدرت پرواز مانده * نه راه چاره بروی باز مانده\nکنار جوی بر شاخ در ختی * در افغان بود مرغ نيك بختی\nچو حال زار زنبور این چنین دید * زهول روز بد بر خویش لرزید\nترحم كرد او بر حال زنبور * بر آورد از كرم آمال زنبور\nترحم كرد بر حال خرابش * فرو انداخت برکی اندر آبش\nبروی آب جوی آن برك از دور * همی غلطان بیاید سوی زنبور\nچو برك آمد بران زنبور بنشست * وزان غرقاب بی پایان برون جست\nیکی صیاد شیادی دران دشت * بگردش در پی صیدی همی گشت\nبباغ اندر شدو بر شاخ ساری * نشسته دید مرغ بی قراری\nوزان صیاد شادی و شعف كرد * به تیری جان گداز آن را هدف كرد\nچودید این حال را زنبور خوش کیش * بزد بر دست تیر انداز او نیش\nبه تیر اندر فرو خشکیده شد شصت * بلرزید و کمان افتادش از دست\nاگرچه خوانده باشی این حکایت * ولیكن بایدت فهم و درایت\nكه از این داستانها پند گیری * ز هر پندی اصولی چند گیری\nتو نیکوی کن و در دجله انداز * كه ایزد در بیابانت دهد باز\n( الکمال )"}
{"book": "adl0923", "page": 100, "text": "(٩٩)\nشوق تنهائی در حالت احتضار\nای محبوبه بی وفا گریه مکن . درین حالت احتضار و درین\nلحظه که میروم بطرف مرگ و استراحت ابدی قدم گذاشته\nو عوالم دیگری را که این همه بی مهری تو و امثال تو در آفاق\nآن وجود ندارد سیر نمایم ــ مرا آزار مده ! ..\nدرین ساعتی که میخواهم بسوی فنای صرف و عدم مطلق\nرفته و برای همیشه از تو و کردارهای ناپسند تو چشم بپوشم\nعالم را مشوش مکن ! ...\nاین چند قطره اشك شوری که از کنار دیدگانت سرازیر\nشده و از گونه های گلفامت عبور کرده و بروی دست و پنجه\nنازینت می چکد . یقیناً برای بخشایش گناهان گذشته تو و\nبرای جبران آن همه بی انصافی هائی که درباره يك جوان عاشق .\nيك وجود ضعیفی که در راه عشق و دوستی تو از همه چیز گذشته\nو در پایان شش سال : عجز و الحاح تضرع جز بی مهری و کم"}
{"book": "adl0923", "page": 101, "text": "(۱۰۰)\n\nاعتنائی و سنگدلیهای ظالمانه هیچ چیز از تو مشاهده نکرده\nکافی نخواهد بود ! . . . .\nخود را خسته مکن . اشک مریز و از کنارم برخیز مرا بحال\nخود وا گذار که درین چند دقیقه فرصت شاید بتوانم کتابچهٔ\nخاطرات بیست و سه ساله گذشته خود را جستجو نموده و درمیان\nتمام صحائف آن يك سطر مسرت آمیزی پیدا کنم که مرا بتذکار\nخود دل خوش داشته و ازین همه غم و اندوهی که در روی سینهٔ\nبهم فشردهٔ من جمع شده و مرا به سنگینی درد ناك خود رنجه\nمیدارند اندکی راحت باشم ! . . . .\nآری عزیزم از بالینم برخیز و برو ومرا برای همیشه فراموش\nکن از جریان اشك گرم و حزن انگیزت جلوگیری نموده و این قطرات\nصاف و درخشان را برای وقت دیگر حتی شخص دیگر ذخیره نما !\n- ۱۱ -\nهم چنان که تو ، تمام ناله های سوزناك مرا درین مدت\nمتمادی با تحقیر و بی علاقه کی مفرط استماع کردی ـ همان قسم که\nقطرات براق آب چشمم را که برای تحصیل رحم و رقت تو بکار"}
{"book": "adl0923", "page": 102, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0923", "page": 103, "text": "(۱۰۲)\n\nآری ! ای جنایت کار بی انصاف تو همچنان که تضرعات رقت\nآمیز مرا وسیلۀ تفریح روزانۀ خود قرار داده و از دریچۀ\nدیده گان مخمور فتانت قلب خونین و دردمند مرا بانظر مسرت\nنگاه کرده ولذت میبردی من نیز ترا گناه گار عشق دانسته\nهرگز بتو و اشک های رقیق تو بلکه بتمام ملاحت و خوشگلی\nهایتو اعتنا نخواهم کرد .\n\nتو درست . در دقائق عرق افسوس و پشیمانی را در جبین\nتابناك خود احساس و مشاهده می نمائی که من در همان دقیقه\nمیخواهم ـ شدید ترین نفرت های قلبیۀ خود را بتو ارائه\nداده و تمام احساسات محبت انگیزت را بادیدۀ بیقدری\nنظار کنم .\nآه، چهرۀ قشنگ و دل فریبت را که اکنون مانند فرشتگان\nمنظرۀ رحمت آمیزی بخود گرفته بمن نشان مده و دست سرد\nو بی روحم را از میان پنجه های پر حرارت و انگشتان ظریف\nعشق انگیزت رها کن و پیش از ین چشم های هاله وارونیم"}
{"book": "adl0923", "page": 104, "text": "(۱۰۳)\n\nکشودۂ مرا که مانند چراغ بی روغن میرود تا آخرین فروغ\nضعیف خود را از نظر تو بگذراند . بمشاهدۀ گریه های رقت\nانگیزت مشغول مدار !\nآیا مرا در ین دم مرگ هم ـ در این دقیقه که می خواهم\nبا تمام موجوداتی که در اطراف دیدگان بی نورم صف آرائی کرده\nاند ـ يك وداع ابدی کرده و آنها را شاهد مظلومیت خود\nو گواه بی انصافی های تو قرار دهم ـ راحت نخواهی گذاشت ؟\nبرخیز و برو . بعد ازین اگر میل داری ـ در کنار قبر نو\nسازم نشسته با اشکهای چشم خویش گیاهای خود رو\nو علف های ناشناخته را که در روی مزارم روئیده محصول\nحسرت جسد فلوك من هستند آبیاری نما . و بدانکه من\nو روح جوان ناکام من از اعماق قبر بتو و تمام نکات حسن\nو دلربائی تو نفرین خواهند کرد!!... (ارمغان)"}
{"book": "adl0923", "page": 105, "text": "( ١٠٤ )\nخوش است سیر و تماشای نوبهار وطن\nمكن ز سینه برون داغ لاله زار وطن\nمشو ز علم و هنر غافل ای وطن پرور\nبهوش باش كه آيد همين بكار وطن\nمشو ز غيرت ناموس مملكت غافل\nمباش بیخبر ای دل زننگ و عار وطن\nرسول (ص) گفت که حب الوطن من الایمان\nرواست مؤمن اگر هست بیقرار وطن\nمکن باهل وطن در وطن نفاق مکن\nگرفته است ببين خصم دين كنار وطن\nدهید هموطنان دست اتفاق بهم\nكه اتفاق وطن می شود حصار وطن\nپی حفاظت ملك و وطن سزد که کنند\nهمیشه اهل وطن جان و تن نثار وطن\nمكن زسینه برون حرف كين دشمن دين\nمكن بخصم وطن صلح دوستدار وطن\nخوش است سرمه زخاك ديار مستغنی\nبلی خوش است زگلزار غیر خار وطن\nو تمام شد ( مستغنی )"}
