{"book": "adl0911", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0911", "page": 2, "text": "( این کتاب از فقیر محمد جان میباشد )\nمخصوص مکاتب ابتدائی\nقرأت فارسی\nبرای شاگردان سال پنجم ابتدائی\nکه در دارالتالیف وزارت جلیله معارف تدوین و ترتیب\nشده و بتصویب وزارت موصوفه حسب الحکم\nحضرت (ع ، ج ،) افخم سردار حیات الله خان\nسنه ۱۳۰۲ ش\nدر مطبع وزارت معارف بچاپ رسید (چاپ اوّل ۲۰۰۰)\nقیمت فیجلد . . . . . . . . . (  )"}
{"book": "adl0911", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0911", "page": 4, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nبنام خداوند جان آفرین حکیم سخن بر زبان آفرین\nخداوند بخشنده و دستگیر کریم خطا بخش و پوزش پذیر\nعزیزی که هر کز درش سر بتافت بهر در که شد هیچ عزت نیافت\nسر پادشاهان گردن فراز بدرگاه او بر زمین نیاز\nنه گردن کشان را بگیرد بفور نه زور آوران را براند بجور\nو گر خشم گیرد ز کردار زشت چو باز آمدی ماجری در نوشت\nادیم زمین سفره عام اوست برین خوان یغما چه دشمن چه دوست\nپرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مور و مرغ و مگس"}
{"book": "adl0911", "page": 5, "text": "۲\nچنان پهن خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف روزی خورد\nمرا در رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی\nپادشاه و وزیر معزول\nآورده اند که پادشاهی وزیر خود را از عمل خود معزول کرد و کار او را بوزیر دیگر سپرد روزی وزیر معزول را گفت از برای خود جای را اختیار کن تا بتو بخشم که با نعمت و مال و اهل و عیال آنجا روی و عمری بفراغت بسر آری گفت ای ملک مرا بنعمت و مال حاجت نیست آنچه دارم از ان خداوند است و نیز جای آبادان نخواهم اگر رای ملک باشد جای ویرانی بنده را عطا کند تا بمرمت"}
{"book": "adl0911", "page": 6, "text": "۳\nو کوشش خود بزراعت پردازم و آبادش سازم پادشاه\nبفرمود تا مامول او را مهیا دارند هر چه گشتند یکوجب زمین\nویران نیافتند ملک را تعجب آمد وزیر گفت\nای خداوند روی زمین من خود میدانستم که در عمل من\nجای خراب یافت نمیشود ولی خواستم پادشاه\nرا بفهمانم که بعد از من مملکت را به کسی سپارد که چون\nباز خواهد چنان باز دهد که دادم\nنصیحت قاآنی بدوست خود\nدوستی گفت مرا نصیحتی کن گفتم ای رفیق من بیش\nاز تو اسیر این خم و فقیر این کنج مصراع دیگری جو که مرا پندی ده\nولی بتقلید حکیمان سخنی گویم شاید در تو اثر کند"}
{"book": "adl0911", "page": 7, "text": "قطعه ـ بیار خویش بگو گر نصیحتی دانی چو خویشتن نپذیری مگو که نپذیرد\nبسا طبیب که رنجی نکو علاج کند ولیک خود بهمان رنج عاقبت میرد\nگفت آن سخن چیست گفتم کم خور تا نرنجی و کم گوی\nتا دیگران نرنجند و کم خسپ تا از ادراک معانی محروم\nنمانی .\nافلاطون\nشنیدم که روزی افلاطون نشسته بود از جمله خواص\nآنشهر مردی به سلام او آمد بنشست و از هر نوع\nسخنی میگفت در میانه سخن گفت ای حکیم امروز فلان\nمرد را دیدم که حدیث تو همیکرد و ترا بسیار دعا و ثنا\nمینمود و همیگفت افلاطون عجب بزرگواری است"}
{"book": "adl0911", "page": 8, "text": "۵\nهرگز کس چون او نبود و نباشد افلاطون چون این سخن\nبشنید سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنگ شد\nآن مرد گفت ای حکیم از من چه رنج آمد ترا که چنین\nدلتنگ شدی گفت ای خواجه مرا از تو رنجی نرسیده\nولیکن مصیبتی ازین بتر چه بود که جاهلی مرا بستاید\nو کار من او را پسندیده آید ندانم کدام کار جاهلانه کردم\nکه بطبع او نزدیک بوده او را خوش آمده و مرا بدان\nبستوده تا توبه کنم از ان کار که ستودۀ جاهلان جاهلان باشند.\nپادشاه فارس\nیکی از ملوک فارس نگینی گرانمایه در انگشتری داشت\nباری بحکم ضرورت با تنی چند از خاصان بمصلای"}
{"book": "adl0911", "page": 9, "text": "۶\nشیراز بیرون رفت تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب\nکردند تا هر که تیر از حلقه انگشتری در گذراند خاتم او را باشد\nاتفاقاً چهارصد تیر انداز که در خدمت او بودند همه خطا\nکردند مگر کودکی که بر بام رباط ببازیچه بهر طرف تیر\nانداختی ناگاه باد صبا تیر او را از حلقه انگشتری در گذرانید\nخلعت و نعمت یافت و خاتم بوی ارزانی داشتند\nآورده اند که پسر در حال تیر و کمان بسوخت گفتند چرا\nچنین کردی گفت تا رونق نخستین بر جای بماند. قطعه\nگه بود کز حکیم روشن رای برنیاید درست تدبیری\nگاه باشد که کودک نادان بغلط بر هدف زند تیری"}
{"book": "adl0911", "page": 10, "text": "زاهد ساده و شیادان\nآورده اند که زاهدی از جهت قربان گوسپندی\nخرید در راه قومی بدیدند طمع کردند و بایکدیگر قرار دادند که\nاو را بفریبند و گوسفند را ببرند پس یک تن از پیش\nدرآمد و گفت ای شیخ این سگ از کجا می آری\nدیگری گذشت و گفت شیخ مگر عزم شکار دارد یکی\nبدو پیوست و گفت این مرد در کسوت اهل صلاح است\nاما زاهد نمینماید که زاهد را با سگ صحبت نباشد\nازین نسق هر چیزی گفتند تا شکی در دل او افتاد\nو گفت شاید که فروشندۀ این جادو بوده است\nو چشم بندی کرده در حال گوسفند را بگذاشت و رفت"}
{"book": "adl0911", "page": 11, "text": "و آن جماعت بردند .\nپسر ساعی\nدر فصل بهاری خرم و خوش و هوای صاف\nو دلکش پسری در کناری نشسته و بنوشتن مشغول\nگشته تا شعاع آفتاب از پنجره در اطاق تابیدن گرفت\nو باوی سخن آغاز نمود که درین هوای شیرین و فصل دلنشین\nچه جای نشستن و کار کردن است زود برخیز و پیش\nازین در این جای تنگ منشین بتماشا بیرون آی واز هوای\nلطیف دماغ بیاسای پسر بدین سخنان ابداً التفات ننمود\nو همچنان بکار خود مشغول بود بلبلی از شاخ گلی پرواز نموده\nباطاق در آمده او را به سبزه و صحرا و گشت و تماشا دعوت نمود"}
{"book": "adl0911", "page": 12, "text": "۹\nپسر اعتنائی نکرد درخت سیبی خود را بروی نمود و گفت\nمن سیبهای خود را از برای تو حاضر نموده ام\nچرا در گوشه نشسته و دل بکار بسته بیت .\nشد موسم سبزه و تماشا برخیز و بیا بسوی صحرا\nپسر ساعی دست از کار نکشید و سخن هیچ یک\nنشنید چیزی نگذشت که کارش تمام شد پس برخاست\nو باکمال خرمی و خوشحالی بباغ شتافت حالا تصور\nکنید که تفرج بعد از انجام تکلیف چقدر لذت\nو خوشحالی باو میبخشد\nامیر جاهل و حکیم عاقل\nامیری زشتخو را با حکیمی نیک سیرت خصومت"}
{"book": "adl0911", "page": 13, "text": "عداوتی بود روزی بقصد انتقام با تنی چند از غلامان بدر خانه وی آمده دشنامش داد و سقط گفت حکیم از خانه بیرون نیامد و اعتنائی ننمود امیر غضب مستولی شده بدرون خانه شتافت و حضوراً ناسزا گفت و بیحرمتی نمود باز جوابی نشنید غلامان را امر کرد تا وی را بگرفتند و فرو کوفتند حکیم سر بر نیاورد و چیزی نگفت امیر که این سکوت و آرامی بدید از رفتار نا پسندیده خود پشیمان شد و با کمال شرمساری و انفعال بمنزل خود بازگشت تنی چند از مریدان حکیم که این واقعه بشنیدند بنزد وی آمده بر آشفتند و ملامتش نمودند که ای پیر خرد مند چرا در مقابل این حرکات"}
{"book": "adl0911", "page": 14, "text": "۱۱\nوحشیانه مدافعه نمودی و انتقام نکشیدی گفت اینکه من تحمل\nکردم و چیزی نگفتم موجب آن بود که مرا با زبان خود\nعهدی رفته است که هر گاه دلم از کروی آزرده\nگردد و در غضب شود زبانم سکوت کند و سخنی نگوید که\nگفته اند از سکوت پشیمانی کمتر حاصل شود ولی از زبان\nمردم را زیان بسیار رسد.\nغلام فراری\nبخشم از ملک بنده سر بتابت بفرمود جستن کشن درنیابت\nچو باز آمد از راه خشم و ستیز شمشیر زن گفت خونش بریز\nبخون تشنه جلاد نامهربان برون کرد دشنه چو تشنه زبان\nشنیدم که گفت از دل تنگ ریش خدایا بحل کردش خون خویش\n\nصد رساله سخن نیک"}
{"book": "adl0911", "page": 15, "text": "۱۲\nکه پیوسته در نعمت ناز و کام در اقبال او بوده ام دوستکام\nمبادا که فردا بخون منش بگیرند و خرم شود دشمنش\nملک را چو گفت وی آمد بگوش دگر دیک خشمش نیامد بجوش\nبسی بر سرش داد و بر دیده بوس خداوند رایت شد و طبل کوس\nبرفت از چنین سهمگین جایگاه رسانید دهرش بدان پایگاه\nغرض زین سخن آنکه گفتار نرم چو آبست بر آتش مرد گرم\nتاجر متمول و پسران\nتاجر متمول را حکایت کنند که همه دارائی خود را\nمیان پسران قسمت نمود و آنان نیز تعهد نمودند که جمیع\nمخارجش را بدهند و موجبات رضایتیش فراهم کنند چندی\nاوّل بعهد خود وفا نموده با وی بخوبی و مهربانی رفتار میکردند"}
{"book": "adl0911", "page": 16, "text": "۱۳\nولی عاقبت پیمان بشکستند و بروی سخت گرفتند\nلباس کهنه اشس پوشانیدند و غذای پستش خورانیدند\nبیچاره دل آزرده و غمگین در گوشه خانه عمر بسر میبرد\nو پیوسته افسوس میخورد که بزرگ خطائی کردم که خود را\nاز آنهمه نعمت و مال بدین روز و حال انداختم ولی اکنون پشیمانی\nسودی ندید و افسوس خوردن منفعت نکند و خود\nکرده را چاره نیست گویند در زمان تجارت بیست هزار\nاشرفی برکسی طلب داشت و آن بالا وصول میپنداشت\nدر آنروزها یکی از همکارانش وصول نموده برای وی\nبفرستاد تاجر آن را در صندوق آهنی نهاد و درش محکم\nبه بست پسران چند انکه آگهی یافتند بدو روی گرد آمده منتها"}
{"book": "adl0911", "page": 17, "text": "۱۴\nمواظبت و مهربانی را نمودند تا مگر او را بفریبند\nو پول تازه رسیده او را از وی بحیله بگیرند اما پدر\nگول ایشان نخورد و اعتنائی نکرد تمام آن پول را\nدر پنهانی بمحتاجان یتیمان بداد و بجای آن سفال بنهاد\nچون بمرد پسران باشتهای تمام بسوی صندوق شتافتند\nچندانکه در بکشادند در میان کیسه ها بجای اشرفی\nسفال یافتند و در میان صندوق کاغذی افتاده\nبر آن این عبارت نوشته دیدند هر که با پدر و مادر خود\nبدرفتاری کند و حق فرزندی نگذارد سزایش این\nو جزایش چنین باشد.\n\nحصہ الصالحین تاج"}
{"book": "adl0911", "page": 18, "text": "۱۵\nاعمال خوب\nپیری سالخورده شبی برای فرزندانش این حکایت\nرا نقل میکرد که پادشاهی حاکم جزیره را بپایتخت طلبید\nتا از کار و رفتار خود حساب بدهد چه حسودانش ازو\nبدگوئی نموده و پادشاه را بروی خشمگین ساخته بودند\nحاکم تهیه سفر نموده بکشتی بنشست گروهی از دوستانش\nکه بدوستی آنان اعتمادی تمام داشت از خانه\nبیرون قدم ننهادند و اظهار دوستی و همراهی ننمودند جمعی\nدیگر که در زمان حکومت بایشان هزاران نیکی و محبت\nنموده بود فقط تا کشتی او را مشایعت نموده بخانه خود باز\nگشتند - برخی دیگر که بایشان چندان محبت نکرده و امید"}
{"book": "adl0911", "page": 19, "text": "١٨\nمساعدتی نداشت وی را تا پایتخت همراهی نمودند\nو چندان بکوشیدند که سلطان را بروی خشنود ساختند\nچون پدر این حکایت را با تمام رسانید گفت ای فرزندان\nعزیز آدمی را نیز در این جهان سه نوع دوست باشند\nکه خوب آنها را نشناسد مگر وقتی که خداوند او را\nبآن سرای بخواند و از اعمال او حساب بخواهد اوّل مال\nو اسباب و جاه و مقام که پس از مرگ او را بگذارند\nو بدست دیگران گذارند دوم اهل و عیال و خویشان\nو رفیقان که تنها تا لب گور او را همراهی کنند چون گردند\nبخیال خود روند سوم اعمال خوب که همه جا با او باشند\nو در موقع حساب از او همراهی کنند تا خداوند او را ببخشاید"}
{"book": "adl0911", "page": 20, "text": "۱۷\n\nبه بهشت و نعمت سرمدی برساند\n\nمادۀ خرس\n\nمادۀ خرسی بچه زائیه که از بس زشت و بد ترکیب بود\nبه هیچ حیوانی نمینمود بیچاره خرس از داشتن چنین\nفرزندی شرم داشت و وجود او را سبب ننگ\nمی پنداشت در همسایگی او زیر درختی کلاغی آشیانه\nساخته و با یهوئے دائمی دران حوالی در انداخته\nخرس بدیدن کلاغ رفته گفت ای یار لایق و ای دوست\nموافق من بچه زائیده ام که با کوچکی هیکلی مهیب دارد\nو ہیئتی غریب نزدیک است از غصه آب شوم و بمیرم\nو راه سرای دیگر گیرم اگر بد نباشد او را خفه میکنم و ازین"}
{"book": "adl0911", "page": 21, "text": "۱۸\nاندیشه میهمسم کلاغ پر گو جواب گفت زنهار پیرامون\nاین خیال نگردی که مورث پشیمانی است و مایهٔ پریشانی\nو من خرس های دیگر دیده ام که این کار کرده سودی\nنبرده برو خرس بچه را بمهربانی بلیس عنقریب خوشکل و\nقشنگ می شود و زشتی پی کار خود میرود خرس نورسیده را\nچندی لیسید تا کوکب حُسن و زیبائی او دمید و نور\nدیده گردید آنگاه نزد کلاغ آمده گفت چقدر باید از شما شاد\nو ممنون باشم که مرا از بیحوصلگی و شتاب در کار\nمنع کردی اگر کوشش بآن پند نداده بودم فرزندی که امروز\nعاصم حظ زندگانی من بوجود اوست بطور بیرحمی نابود مینمودم\nو از این رو دانستم شتابزدگی بنیاد خوبی را بر می اندازد"}
{"book": "adl0911", "page": 22, "text": "۱۹\nو با خرابی و بدی سازد.\nلقمان حکیم\nشنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور و نازک اندام بود\nیکی بنده خویش پنداشتش زبون دید در کار گل داشتش\nجفا دید و با قهر و جورش بساخت بسالی سرائی ز بهرش بساخت\nچو پیش آمدش بنده رفته باز زلقمانش آمد نهیبی فراز\nبپایش در افتاد و پوزش نمود بخندید لقمان که پوزش چه سود\nبسالی ز جورت جگر خون کنم بیکساعت از دل بدر چون کنم\nولی هم ببخشایم ای نیکمرد که سود تو ما را زیانی نکرد\nتو آباد کردی شبستان خویش مرا حکمت و معرفت گشت بیش\nغلامی است در خیلهم ای نیک بخت که فرمایش وقتها کار سخت"}
{"book": "adl0911", "page": 23, "text": "۳۰\nدگر ره نیازارمش سخت دل چو یاد آیدم سختی کار گل\nهر آنکس که جور بزرگان نبرد نسوزد دلش بر ضعیفان خرد\nگر از حاکمان سختت آید سخن تو بر زیر دستان درشتی مکن\n\nدزد و پارسا\n\nدزدی بخانه پارسائی در آمد چندانکه جست چیزی\nنیافت دلتنگ گردید پارسا را خبر شد گلیمی که\nبران خفته بود در رهگذر دزد انداخت تا محروم نشود قطعه\nشنیدم که مردان راه خدا دل دشمنان هم نکردند تنگ\nتراکی میسر شود این مقام که با دوستانت خلافت و جنگ\nمودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا یکسان است\nچنانکه در سلام از پست عیب گیرند و در پیشت میرند - بیت"}
{"book": "adl0911", "page": 24, "text": "۲۱\nهر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد\nبیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد\n\nمیخ\n\nدهقانی برای عزیمت شهر اسپ خود را نعل کرد چون خواست سوار شود و حرکت کند میخ یکی از نعلها را افتاده دید با خود گفت نقصان یک میخ هرگز کار نکند و مرا از رفتن باز ندارد این بگفت و سوار شده روان گردید در میان راه نعل نیز بیفتاد دهقان با خود گفت با اینکه سه نعل دیگر باقی است البته نبودن یک نعل زیان نرساند و این راه پیموده آید باری اسپ بیچاره بسنگلاخی رسید و پایش مجروح شده لنگیدن آغاز نهاد و هنوز چند قدمی نرفته بود که دو دزد از بیشه بدر جسته بطرف"}
{"book": "adl0911", "page": 25, "text": "۲۲\nدهقان دویدند بیچاره پریشان گردید هرچه خواست اسپ را\nبه چلاق براند و خود را از دست دزدان برهاند میسر نشد\nتا دزدان برسیدند و هرچه داشت بغارت بردند نالان\nوگریان به سمت ده بازگشت و باخود می گفت\nهرگز گمان نداشتم یک میخ بدین بدبختی دوچار کند\nحکما گفته اند آنانکه درکارهای کوچک غفلت وسهل\nانگاری روا دارند بسا شود که بسختیهای بسیار بزرگ\nگرفتار آیند ۔ آنگاه پشیمانی سودی ندهد و پشت دست\nگزیدن ثمری ندهد\nعطار ورشته مروارید\nمسافری بقصد مکه ببغداد در آمد و کیسه مرواریدی"}
{"book": "adl0911", "page": 26, "text": "۲۳\nهمراه داشت خواست بجواهریان بفروشد میشر نه شد\nنزد عطاری که بامانت مشهور و بدیانت معروف بود\nودیعت نهاد و بسوی مکه روان گردید چون از سفر\nبازگشت نزد او آمده مطالبه مروارید نمود عطار که این بشنید\nگریبانش بگرفت و از دکانش فرو انداخت مردمان بدور وی\nگرد آمده موجب پرسیدند بیچاره واقعه گفت ویرا\nملامت نمودند که چرا سخن بیهوده میگوئی و عطاری را\nتهمت میزنی که ما بجز درستی ازوی ندیده و نشنیده ایم\nبیچاره مدتی حیران و سرگردان در شهر بغداد بماند\nو هر روز نزد عطار رفته مطالبه مروارید مینمود و جز دشنام\nو ناسزا جوابی نمی شنید عاقبت نزد عضد الدوله شتافت"}
{"book": "adl0911", "page": 27, "text": "۲۳\nو حال بگفت عضدالدوله گفت ای مرد فردا برو در نزدیکی\nدکان عطار بنشین بی آنکه سخنی در میان آری از مروارید\nچون من از اینجا بگذرم و بر تو سلام کنم از جای خود بر مخیز و چیزی\nمگوی بعد از من با عطار گفتگوی مروارید در میان آر و آنچه گوید\nبا من باز گوی مسافر بنحانه مراجعت نموده فردای آنروز\nنزدیک دکان عطار آمده بنشست طولی نکشید که عضدالدوله\nبا مرکب خود برسید و بر وی سلام کرد مسافر جواب سلام\nنگفت و از جای خود برنخاست عضدالدوله گفت ای برادر\nاز عراق ببغداد آمدی چرا نزد من نشتافتی که حاجتت بر آرم\nحال بگوی چه واقعه شده است که اینجا تنها نشستهء\nعضدالدوله این بگفت و از آنجا بگذشت عطار که این بدید"}
{"book": "adl0911", "page": 28, "text": "۲۵\nبسیار بترسید و بر خود بلرزید پیش آمد و گفت ای برادر این رشته\nمروارید که از من مطالبت میکنی آیا میدانی کی بمن دادی\nو درچه پارچه پیچیده بود علامات آن بازگوی شاید بخاطرم\nآید مسافر علامات را یک یک بگفت عطار برخاست\nو پس از اندک تفحصی انبانی بیاورد رشته مروارید را\nبیرون آورده بوی داد و سوگند یاد نمود که فراموش کرده\nبودم حال که نشان بازگفتی بخاطرم آمد مسافر مکرم و\nخندان نزد عضدالدوله شتافت و واقعه را بعرض\nرسانید عضدالدوله بفرمود تا عطار را گرفته بدار آویختند\nو نامه از سینه او نگونسار کردند که این است\nسزای آنکه امانت مردمان بگیرد و انکار کند ."}
{"book": "adl0911", "page": 29, "text": "۲۶\nباغبان\nباغبانی برای فروختن بقولات خواست بشهر مجاور\nرود خر خود را آورده چنان بار سنگینی بروی نهاد که در زیر آن\nگوش و پای حیوان بیچاره نمایان نبود در راه\nعبورش به بیدستانی افتاد چند دستۀ ترکۀ بید\nبر روی بار نهاد و با خود گفت این سرباری اندک\nچندان تفاوتی نکند و الاغ را صدمه نزند قدری که\nراه برفت آفتاب بلند گردید و هوا بغایت گرم شد\nلباسهای خود را کنده بر روی بار نهاد و گفت\nاین لباسها که من با دو انگشت بلند میکنم هرگز الاغ را\nگرانبار نسازد بلکه سنگینی آن را احساس نخواهد کرد\nخطابۀ شتر بمرغخانگی [؟]"}
{"book": "adl0911", "page": 30, "text": "۲۷\nهنوز چند قدمی پیش نرفته بود که حیوان بیچاره را طاقت\nرفتن نماند چنان بر زمین افتاد که برخاستن نتوانست\nشنیدم که باغبان نادان خود را ملامت میکرد و میگفت\nحالا در یافتم که هرگز مردمان و حیوانات را نباید بار و\nکار فوق الطاقة تحمیل نمود .\n+ هرمز +\nهرمز را گفتند از وزیران پدر چه خطا دیدی که همه را\nبند فرمودی گفت خطائی معلوم نکردم که موجب حبس باشد\nولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بیکران است\nو بر عهد من اعتماد کلی ندارند ترسیدم که از بیم گزند خویش\nقصد من کنند .. قولا حكماء را بکار بستم که گفته اند قطعه\n\nحاشیه : بند برادرست کردن متداول حال اکابر است خبر ندارد گفته اند غلط"}
{"book": "adl0911", "page": 31, "text": "۲۸\nازان کو نترسد بترس ای حکیم وگر با چو او صد باشی بجنگ\nازان مار برپای راعی زند که ترسد سرش را بکوبد بسنگ\nنه بینی که چون گربه عاجز شود برآرد بچنگال چشم پلنگ\nبَدَوی\nعربی بادیه نشین را که پیوسته برگ درختان خوردی\nوزندگی از بیخ گیاهان کردی روزی گذار بچشمۀ آب شیرین\nافتاد تیره وگل آلوده بَدَوی که در همه عُمر خویش جز آب شور\nنچشیده بود چون قدری بنوشید پنداشت چشمۀ آب حیات\nاست مشکی پُر از آب نمود و نزد هارون الرّشید برد هارون\nمطلب را دریافت بفرمود تا مشک آب از وی بگیرند\nو هزار درمش بدهند و کسی را همراه وی سازند تا از راهی"}
{"book": "adl0911", "page": 32, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0911", "page": 33, "text": "۳۰\nسقراط\nسقراط حکیم معروف یونانی در سنۀ چهارصد و هفتاد\nقبل از میلاد در شهر آتن متولد گردیده با نهایت غیرت\nو کمال همت و جوانمردی تکالیف وطن پرستی را\nانجام داد چنانکه در یکی از جنگها در صف اول سپاه آتن\nبا دشمنان مردانه همی جنگید عاقبت زخمی برداشت\nو مجروح گردید چه او میدانست که شخص نباید تنها پرهیزگار\nو درستکار باشد بلکه در موقع ضرورت باید جان خود را\nنیز در راه وطن بدهد سقراط غالباً در کوچه ها گردش میکرد\nو جوانان را بدور خود جمع نموده ایشان را بپرهیزگاری\n\nدو عمل پرستی و تکالیف خوب ترغیب میکرد"}
{"book": "adl0911", "page": 34, "text": "۳۱\nگروهی از فرومایگان که با وی خصومت داشتند\nاو را متهم نموده چندان بکوشیدند تا بکشتن محکومش\nنمودند پیش از آنکه او را بکشند بزندانش بردند ولی همواره\nدوستانش بخدمتش میرسیدند گویند روزی یکی از ایشان\nگفتش ای حکیم صواب آنست که از زندان بگریزی و\nفرار اختیار کنی و اگر خواهی من اسباب این کار را\nفراهم میکنم سقراط نپذیرفت و گفت باید قانون مملکت\nرا محترم شمرد و اطاعت کرد هر چند بر خلاف صواب باشد\nگویند در مدت حبس همیشه خرم و خوشحال میزیست\nو ابداً از کشته شدن هراس نداشت چنانکه\nزندانیان از قوت قلب او تعجب میکردند چون موقع"}
{"book": "adl0911", "page": 35, "text": "۳۲\n\nگشتش در رسید زندانیان جامی پُر از شوکران بنزدش آوردند\nسقراط با کمال جُرأت و قوت قلب بی آنکه تأملی کند\nیا صورت در هم کشد جام زهر را بیک جرعه نوشید\nو طولی نکشید که جان بجان آفرین تسلیم کرد\n\nپادشاه و پارسا\n\nیکی از ملوک بی انصاف پارسائی را پرسید که از\nعبادتها کدام فاضلتر گفت ترا خواب نیمروز تا در آن\nیک نفس خلق را نیا زاری مثنوی\nای زبر دست زیر دست آزار گرم تاکی بماند این بازار\nبچه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری\n\nتخم بد نیک ثمر ندهد"}
{"book": "adl0911", "page": 36, "text": "۳۳\nنظام الملک\nآورده اند که نظام الملک وزیر ملکشاه سلجوقی را\nعادت چنان بود که چون هدیه نزدش آوردندی میان\nحاضرین قسمت کردی روزی یکی از باغبان\nسه دانه خیار نورس بخدمت آورد نظام الملک برخلاف\nعادت جمله خیار ها را بخورد و هزار درهم بباغبان\nعطا فرمود همه اهل مجلس تعجب نمودند یکی از ندیمان در\nخلوت موجب این کار پرسید گفت چون\nاین خیار ها تلخ بودند اندیشیدم که اگر بحاضرین دهم\nشاید یکی از ایشان از تلخی آن سخنی در میان آرد و\nباغبان بیچاره که بامیدی اینجا آمده شرمگنده و شرمسار گردد"}
{"book": "adl0911", "page": 37, "text": "۳۴\nیعقوب لیث\nگویند یعقوب لیث صفاری مردی فقیر و محتاج بود\nچون برتبه سلطنت رسید بر توانگری از اهل سیستان\nخشم گرفت و همه اموالش را ضبط کرد توانگر بیچاره\nپریشان و تنگ دست میزیست روزی\nنزد یعقوب لیث آمد یعقوب بریشخند گفت حال امروز تو\nچون است گفت ای ملک چون حال دیروز شما\nگفت حال دیروز من چگونه گفت مانند حال امروز من\nیعقوب لختی بیندیشید و او را نوازش فرموده\nاموالش را باز داد ."}
{"book": "adl0911", "page": 38, "text": "۳۵\nدوست دیوانی\nیکی را دوستی بود که عمل دیوان بکردی مدتی اتفاق\nدیدنش نیفتاد کسی گفت دیر شد که فلان را ندیدهٔ\nگفت من او را نخواهم که ببینم قضا را یکی از کسان\nاو حاضر بود گفت چه خطا کرده است که از دیدنش ملولی\nگفت هیچ ملالتی نیست امّا دوست دیوانی را\nوقتی توان دید که از عمل معزول باشد و مرا از خویش\nدر رنج او نمیباید. قطعه\nدر بزرگی و گیر و دار عمل ز آشنایان فراغتی دارد\nروز در ماندگی و معزولی درد دل پیش دوستان آرد"}
{"book": "adl0911", "page": 39, "text": "۳۶\nگوزن\nگوزنی بر لب رودی فرود آمد تا آب بیاشامد عکس خویش\nرا در آب دید از شاخهای بزرگ خود بی اندازه خوشحال\nو شادمان گردید ولی از پاهای باریک بسیار اندوهگین\nشده با خود گفت دریغ که مرا با این شاخ بزرگ و زیبا\nپائی چنین باریک و نازیباست در ان میان دو سگ\nشکاری از عقب برسیدند گوزن رو بفرار نهاد\nسگان در قفایش افتادند قضا را به بیشه رسید و شاخش\nبشاخه گرفت بعد از کوشش بسیار شاخ را رها کرد و بگریخت\nتا از چشم سگان غائب گردید چون قدری بیار مید با خود گفت\nچقدر ما مخلوق ناسپاس هستیم با پائی که از داشتن آن"}
{"book": "adl0911", "page": 40, "text": "۳۸\nملول بودم مرا از خطر برهاند و شاخی که بدان برخورد رسیدم\nنزدیک بود مرا بهلاکت افگند .\nشرابخواری\nشرابخوار گذشته از اینکه در حالت مستی عقلش\nزائل شود و خوی حیوانات گیرد بسا شود که خود یا دیگران\nرا نیز بهلاکت افگند آنکه شرب عرق والکل پیشه کند\nاخلاقش ضائع گردد هوشش نقصان پذیرد و چهره اش\nتغییر کند صدایش خشن و درشت گردد عاقبت نیز مزاجش\nمسموم و علیل شود و چون سم عرق و الکل باخرین\nدرجه رسد دیگر معالجت ممکن نگردد و زود هلاک شود\nشرب مسکرات به شرابخوار را رنجور گرداند"}
{"book": "adl0911", "page": 41, "text": "۳۸\nبلکه بسا شود که رنج آن باطفال بیچاره نیز عائد گردد\nچنانکه حکایت کنند باده پیمائی از افراط در مسکرات\nبمرد و هفت پسر از وی باقی ماند دوتن از ایشان در خردی\nاز مرض تشنج درگذشتند پسر سومین در سن بیست و دو سالگی\nمجنون شده درگذشت چهارمین بخود کشی گرفتار گردیده\nعاقبت خود را هلاک کرد پنجمین و ششمین مغموم و مہموم\nکجخو و ستیزه رو زندگی مینمودند پسر هفتمین هرچند\nعالم بود ولی نتوانست خود را از فاقه و تنگدستی که\nپدرش سبب شده بود نجات دهد\nحکایت\nپیری در حالت نزع دسته تیری بـ[؟]"}
{"book": "adl0911", "page": 42, "text": "۳۹\nفرزندان خود را در شکستن آن اشارت کرد هر یک ایشان\nدسته پیوسته را بدست گرفته چندانکه قوت کردند نتوستند\nشکست بعجز خود اقرار و بقصور خویشتن اعتراف نمودند\nپس آن پیر جهاندیده دستۀ تیر را طلبیده یکا یک را\nبر آورده و خرد کرد آنگاه روی بفرزندان خود نمود و زبان\nنصیحت بکشود که ای فرزندان دلبند و ای نور دیدگان\nارجمند چون دعوت حق اجابت کنم شمارا حال بدین\nمنوال است اگر با هم دوستی و اتفاق کنید\nهیچ قوی پنجه را بر شما دستی نیست و اگر دشمنای نفاق\nورزید هر ضعیفی را بر شما شکستی خواهد بود و از دو روئی شما\nتمتع خواهد برد ."}
{"book": "adl0911", "page": 43, "text": "۴۰\nحکایت\nدو امیر زاده بودند در مصر یکی علم آموخت و دیگری\nمال اندوخت آن علامه عصر شد و این عزیز مصر گشت\nبارها آن توانگر بچشم حقارت در فقیه نظر کردی\nوگفتی من بسلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکنت\nبماندی گفت ای برادر شکر نعمت باری تعالی همچنان\nبر من است که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و تو میراث\nفرعون یافتی یعنی ملک مصر مثنوی\nمن آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از نیشم بنالند\nچگونه شکر این نعمت گذارم که زور مردم آزاری ندارم"}
{"book": "adl0911", "page": 44, "text": "۴۱\nحکایت\nیاد دارم که در حالت طفولیت متعبد بودم و شبخیز\nو مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر نشسته بودم\nو همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز را\nدر کنار گرفته و طایفه‌ گرد ما خفته پدر را گفتم ازینان یکی\nسر بر نمیدارد که دوگانه براے یگانه بگذارد چنان\nخفته اند که گوئی مرده اند گفت ای جان پدر تو نیز اگر\nبخفتی به که در پوستین خلق افتی بیت\nنبینند مدعی جز خویشتن را که دارد پردهٔ پندار در پیش\nگرت چشم خدا بینی ببخشد نبینی هیچکس عاجز تر از خویش"}
{"book": "adl0911", "page": 45, "text": "۴۲\nحکایت\nقابوس کر یکی از سلاطین با عقل و تدبیر بود و\nخداوند کلک و شمشیر چون بکار مملکت مبالاتی\nنکرد و بحال رعیت التفاتی نه نمود ارکان دولتش\nبشوریدند و او را از امر خطیر سلطنت خلع نموده پسرش\nرا بجای وی نصب کردند قطعه\nچو کار ظلم و تعدی زحد شو دبیرون زپادشاه همه روی دل بگردا نند\nگر رعیت بر شاه جمع و خیره شوند دو صد حکیم مدبر بکار درمانند\nبالجمله او راگرفته و بجانب حصنی منیع روان کردند قطعه\nمردم بیداد گرچون آتشند از خس و خاشاک آتش دور به\nآنکه از وی مرده میلرزد بگور قالب او زنده اندر گور به"}
{"book": "adl0911", "page": 46, "text": "۴۳\nطایفه را در راه باوی اتفاق ملاقات افتاد موجب\nاینحال پرسیدند گفت موجب آن بود که من کارهای\nخطیر را بمردمان حقیر فروگذاشتم و برامور اندک بزرگان\nرا برگماشتم لاجرم کار مملکت مختل و امر سلطنت\nمهمل بماند چه خردان را به امر خطیر کفایت نبود و بزرگان\nرا بکار حقیر عنایت نه .\nحکایت\nبه که بکاری بکنی دستخوش تا نشوی پیش کسی دستکش\nدر طرف شام یکی پیر بود چون پری از خلق طرفگیر بود\nپیرهن خود زکیا بافتی خشت زدی روزی از آن یافتی\nپیرکی روز در آن کار و بار کار فزائیش در افزود کار"}
{"book": "adl0911", "page": 47, "text": "۴۴\n\nکاین چه زبونی و چه افگندگی است کار گل این پیشه خر بندگی است\nخیز و مزن بر سپر خاک تیغ کز تو ندارند یکی نان دریغ\nقالب این خشت بآتش فگن خشت نو از قالب دیگر بزن\nچند کلوخی بتکلف کنی در گل و آبی چه تصرف کنی\nخویشتن از جمله پیران شمار کار جوانان بجوانان گذار\nپیر بدو گفت جوانی مکن در گذر از کار و گرانی مکن\nدست برین پیشه کشیدم که دست تا نکشم پیش تو یکروز دست\nدستکش کس نیم از بهر گنج دستکشی میخورم از دسترنج\nاز سخن پیر ملامتگش رفت جوان گریه کنان از برش\n\nحکایت\n\nجوانی خردمند از فنون فضائل حظی وافر داشت و طبعی نافذ"}
{"book": "adl0911", "page": 48, "text": "۴۵\n\nچندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان از سخن بستی\nباری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی\nچرا نگوئی گفت ترسم که پرسند از آنچه ندانم\nقطعه\nو شرمساری برم\n\nآن شنیدی که صوفی میکوفت زیر نعلین خویش میخی چند\nآستینش گرفت سرهنگی که بیا نعل بر ستورم بند\nآدمیت\nتن آدمی شریف است بجان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت\nاگر آدمی بچشم است و زبان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت\nخور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت\nبحقیقت آدمی باش و گرنه مرغ باشد که همان سخن بگوید بزبان آدمیت"}
{"book": "adl0911", "page": 49, "text": "۴۶\nطیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت بدر آی تا ببینی طیران ادمیت\nگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی که فرشته ره ندارد بمکان آدمیت\nاگر این درنده خوئی ز طبیعت بمیرد همه عمر زنده باشی بروان آدمیت\nرسد آدمی بجائی که بجز خدا نه بیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت\nبنصیحت آدمی شونه بخویشتن که سعدی هم از آدمی شنیده است بیان آدمیت\nحکایت\nیکی از پادشاهان پیشین را فرزندی بود بغایت او را\nدوست داشتی و در تربیت و تأدیب او ایچ دقیقه\nفرو نگذاشتی چون ملکزاده بحدّ رشد و مقام کمال رسید\nملک بفرمود تا ادیبی فرزانه طلب کنند که تربیت\nابناء ملوک را شاید ارکان دولت و اعیان حضرت"}
{"book": "adl0911", "page": 50, "text": "۴۷\nبعد از تفحص بسیار و تجسس بیشمار ادیبی دانشمند و حکیمی فرمند\nیافتند و بتعلیم ملکزاده برگماشتند پسر از فرط غرور و رعونت\nنخوت که من پسر شاهم و وارث دیهیم و گاه پاس\nحرمت آموزگار را نداشتی خود نشستی و او را\nایستاده در حضور نگهداشتی ملک روزی بنزد\nفرزند خویش فراز آمد و چندانکه از این معنی آگهی\nیافت بهم برآمد و روی در هم کشید پسر را خطاب نمود\nو بطریق عتاب گفت ای فرزند خود پسند هیچ میدانی\nافتخار حقیقی و شوکت واقعی را که در خور است آیا ترا\nشایسته است که از خود فضل و هنری نداری\nو نعمت وجود از دیگری عاریت داری این فخر"}
{"book": "adl0911", "page": 51, "text": "۴۸\nبرتری و شوکت و سروری شایستۀ معلم تست\nکه نفس خود را بزیور علم و دانش آراسته و بزینت فهم\nو بینش پیراسته است بدانکه حق آموزگار بر حق پدر مقدم\nاست چه این مربی جسم و تن تست و آن پرورندۀ\nروح و عقل تو پس بفرمود تا ملک زاده از جای خود برخاست\nو استاد بجای او متمکن گردید .\nحکایت\nیکی بر سر شاه دین میتپید خداوند بستان نظر کرد و دید\nبگفتا که این مرد بد میکند نه بر من که بر نفس خود میکند\nنصیحت بجایست اگر بشنوی ضعیفان میفکن بکتف قوی\nچو فردا که خواهی کنی مهتری مکن دشمن خویش را پیروی"}
{"book": "adl0911", "page": 52, "text": "۴۹\n\nخجالت بود پیش آزادگان بیفتادن از دست افتادگان\nبزرگان روشندل نیکبخت بفرزانگی تاج برآمد و تخت\nبدنبالۀ راستان کج مرو اگر راست خواهی زسعدی شنو\n\nحکایت\n\nبزرگی را شنیدم که پیوسته در کنج عزلت نشستی\nولب از گفتگو فروبستی سبب اینحال از او باز جستند\nگفت از ان خاموشی گزیدم که در ان بسیجگونه زیان\nندیدم ولی از سخن گفتن بیهوده پشیمانی بسی بردم\nو بر خود بسی ملامت کردم که سود سخن اندک است\nو زیان آن بسیار و غبن خموشی قلیل است و فوائد آن\nبیشمار هیچکس را بر ناگفتن عقاب نکنند و عتاب ننمایند"}
{"book": "adl0911", "page": 53, "text": "۵۰\nو بها شود که به گفتن کلامی جانها بر باد رود و خاندانها\nمنقرض شود\nحکایت\nبازرگانی را دیدم صد و پنجاه شتر بار داشت\nو چهل بنده و خدمتگار شبی در جزیرۀ کیش مرا بحجرۀ خویش\nبرد و همه شب نیار مید از سخنهای پریشان گفتن که فلان\nانبارم در ترکستان است و فلان بضاعتم بهندوستان\nو این کاغذ قبالۀ فلان زمین است و فلان چیز را\nفلان ضمین گاه گفتی که خاطر اسکندر یه دارم که هوای\nآن خوش است و گاه گفتی نه دریای مغرب مشوش است\nباز گفتی سعد یا سفر دیگر در پیش است که اگر آن کرده شود"}
{"book": "adl0911", "page": 54, "text": "۵۱\nبقیه عمر خویش بگوشه بنشینم و ترک تجارت کنم\nگفتم آن تجارت کدام است گفت گوگرد فارسی بچین\nخواهم برد که شنیده ام در آنجا قیمت عظیم دارد\nو از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی بهند و\nفولاد هندی بحلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی\nبفارس و ازان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم\nچندان ازین مالیخولیا فروخواند که بیش ازان طاقت\nگفتنش نماند گفت ای سعدی تو نیز سخنی بگوی از آنها\nکه دیده و شنیده گفتم نظم\nآن شنیدستی که در صحرای غور بارسالاری بیفتاد از ستور\nگفت چشم تنگ دنیا دار را یا قناعت پر کند یا خاک گور"}
{"book": "adl0911", "page": 55, "text": "۵۲\nحکایت\nافلاطون حکیم را گفتند چون با همه اخلاق کریم و طبع سلیم\nفلان محتشم را تعظیم نمودی و چنانکه جایگاه اوست\nحرمت نگذاشتی با آنکه ترک ادب مرحکیمان را زشتے\nنماید که جاهلان را گفت در آنچه مشهود داشته اید حقیقه است\nکه ضرورت مستلزم ادای آنست و صاحبدلان را\nاینمعنی مسلم است که امثال ایشان بندگانند غضب\nو شهوت را و این هر دو بندگان منند و باتفاق\nبنده خود را اطاعت نمودن سزاوار نیست\nو بزرگان در حق مطاوعان این اوصاف گفته اند\nمن اطاع غضبه اضاء ادبه هرکه بارد خشم خویش کند ا، خودرا تباه کرد\nمن اطاع غضبه اضاء ادبه هرکه یاروی خشم خویش کند ادب خود را تباه کرده"}
{"book": "adl0911", "page": 56, "text": "۵۳\nقطعه\nمرد خدا که بنده او شد هوای نفس گردد بگاه مرتبه بالا تر از ملک\nوانکو بقعر چاه طبیعت اسیر گشت هیچش شمار گر شود از جاه بر فلک\nحکایت\nوزیری پر مناعت را بر فقیری از اصحاب قناعت\nگزار افتاد که گیاه بیابان خوردی و ببرک درختان سد جوع\nکردی بر سبیل حقارت بادی گفت ای مسکین تو نیز\nاگر خدمت سلاطین کردی و ترک صحبت مساکین گفتی در زمره\nنیکبختان آمدی و ببرک درختان اقتصاد نمودی گفت\nای ساده لوح لئیم طبع تو نیز اگر بعلف صحرا ساختی\nدر خدمت ملوک بتلف جان نپرداختی که خار سابان"}
{"book": "adl0911", "page": 57, "text": "۵۴\nخوردن به که بار منت کسان بردن . بیت\nاز شدت فاقه در بیابان مُردن بهتر زحسان بار ممانعت بردن\nحکایت\nیکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو\nکه شبلی ز حانوت گندم فروش بدم برد انبان گندم بدوش\nنگه کرد موری در آن غله دید که سرگشته بر گوشه میدوید\nزرحمت براو شب نیارست خفت بمأوای خود بازش آورد و گفت\nمروّت نباشد که این مور ریش پراگنده گردانم از جای خویش\nدرون پراگندگان جمع دار که جمعیتت باشد از روزگار\nچه خوش گفت فردوسی پاک زاد که رحمت بر آن تربت پاک باد\nمیازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است"}
{"book": "adl0911", "page": 58, "text": "۵۵\nمزن برسر ناتوان دست زور که روزی درافتی بپایش چو مور\nدرون فروماندگان شاد کن ز روزی فروماندگی یادکن\nنبخشود بر جان پروانہ شمع نگہ کن کہ چون سوخت در پیش جمع\nگرفتم ز تو ناتوان تر بسی است توانا تر از توهم آخر کسی است\n\nحکایت\n\nآورده اند که یکی از مقربان پادشاه جرمی کرده بود\nدر معرض تأدیب و تعذیب افتاده روزی آن پادشاه\nبا یکی از خواص درباره آن مجرم مشاورت میکرد\nآنشخص گفت اگر بنده بجای پادشاه بودی حکم سیاست\nکردی شاه فرمود اکنون بجای من نیستی کردار من باید\nبخلاف کردار تو باشد من او را عفو کردم چه اگر گناه"}
{"book": "adl0911", "page": 59, "text": "۵۶\n\nاز او بد نمود عفو از من نیک نماید شعر\nگر عظیم است از فرودستان گناه عفو کردن از بزرگان اعظم است\nو هرگاه کسی در گناهی که از او صادر شده تامل کند\nدواند که بعفو خدای محتاج است باید که عفو خود را از\nگناهگار دریغ ندارد تا خدای تعالی عفو خود بوی ارزانی دارد\nحکایت\nیکی از اکابر را شنیدم که با وجود مکستی فراوان\nکه اورا بود در هنگام برد و ایام شتا جامه گرم برتن\nنگرفتی و بر خوابگاه نرم نخفتی مکر قوم زبان بلومش کشودند\nو بناحق بروی طعن و دق گرفتند و حمل این کرده بر تضیع\nو رذالت نفس وی کردند گفت اکنون که مرا آن قدرت"}
{"book": "adl0911", "page": 60, "text": "۵۶\nو استطاعت نیست که در ویشان و مستمندان را بپاس\nخود بر آرم آن به که خود را در پلاس ایشان در آرم تا در\nمحنت دمساز و در زحمت انباز ایشان باشم\nقطعه\nای توانگر مردم درویش را گر توانی همچو خود میدار نیک\nدر نیار یشان شریک خویش داشت روز سختی باش با یشان شریک\nحکایت\nپادشاهی بدیده استحقار بطایفه درویشان نظر\nکردی یکی از ایشان بفراست در یافت و گفت ای ملک\nما درین دنیا بجیش از تو کمتریم و بعیش خوشتر و بمرگ برابر\nو بقیامت بهتر ."}
{"book": "adl0911", "page": 61, "text": "۵۸\nمثنوی\nاگر کشور کشائی کامران است\nدگر درویش حاجتمندان است\nدر آنساعت که خواهند این آن مرد\nنخواهند از جهان بیش از کفن برد\nچو رخت از مملکت بربست خواهی\nگدائی بهتر است از پادشاهی\nظاهر درویشی جامهٔ ژنده است و موی ناسترده و\nحقیقت آن دل زنده است و نفس مرده قطعه\nنه آنکه بد در دعوی نشیند از خلقی\nو گر خلاف کنندش بجنگ برخیزد\nکه گر ز کوه فرو غلطد آسیا سنگی\nنه عارف است که از راه سنگ برخیزد\nطریق درویشان ذکر است و شکر و خدمت و طاعت\nو ایثار و قناعت و توحید و توکل و تسلیم و تحمل هر که بدین\nصفتها موصوف است بحقیقت درویش است"}
{"book": "adl0911", "page": 62, "text": "۵۹\nاگر چه در قباست اما هرزه گوی بی نماز هوا پرست هوس باز\nکه روز ها بشب آرد در بند شهوت و شبها بروز\nآورد در خواب غفلت بخورد هر چه در میان آید بگوید هرچه\nبر زبان آید رند است اگرچه در عباست . قطعه\nای درونت برهنه از تقوی وز برون جامه ریا داری\nپرده هفت رنگ در بگذار تو که در خانه بوریا داری\nحکایت\nدر چمن باغ چو گلبن شگفت بلبل با باز درآمد بگفت\nکز همه مرغان توئی خاموش ساز گوی چرا بردی از اقران بنار\nتا تو زبان بسته کشادی نفس یک سخن نغز نگفتی بکس\nمنزل تو دسته سنجری طعنه تو سینه کبک دری"}
{"book": "adl0911", "page": 63, "text": "۶۰\n\nسنگ بیک چشم زد از کان غیب\nصد گہر سفته برآرم ز جیب\nطعمه من کرم شکاری چرات\nمنزل من بر سر خاری چرات\nباز بدو گفت همه گوش باش\nبازی من بنگر و خاموش باش\nسنگ شدم کارشناس اندکی\nصید کنم و باز نگویم بکی\nرو که توئی شیفته روزگار\nزانکه کنی کار و بگوئی هزار\nمنکه به صیدیم این صیدگاه\nسینه کبکم دهر از دست شاه\nچون تو همه زخم زبانی تمام\nکرم خور و خارنشین والسلام\n\nحکایت\nدر بنای ایوان کسری معماران نزد انوشیروان شدند\nکه تا ساحت خانه فلان همسایه بر ساحت ایوان افزوده\nنگردد شروع کردن را نشاید اما مالک آن بمعامله تن در نمیدهد"}
{"book": "adl0911", "page": 64, "text": "۶۱\n\nوجه معاوضه را گردن مینهند ملک گفت واگذار شوید که\nاین نقصان مرا خوشتر آید از خسران دیگران که پادشاهان\nحارس مملکتند نه وارث رعیت قطعه\n\nگوسفندان که ایمنند از گرگ\nدر بیابان بحفظ چوپان است\n\nگرگ اگر در لباس چوپان رفت\nوای بر حال گوسفندان است\n\nیکی از امرای حضور زمین خدمت بوسه داد و گفت مالک\nآنرا سیاست کنند تا من بعد از اوامر ملکانه تخطی نکند\nو بر خودسری تجری ننماید ملک گفت سیاسته\nضرور تر است از آن که مرا براهانت همسایگان دلالت کنی\nو قول حکما را که گفتند انذار الجار ثمة الدار بکار نبندی فرمانده\nکه تعذیبش کنند و تأدیبش نمایند."}
{"book": "adl0911", "page": 65, "text": "۶۲\nقطعه\nهر آنچیز شایسته دانی بخویش همان را تو بر خلق شایسته دان\nقوی موره را نباید کشد که ناچیز مور ضعیفی ست آن\nکیخسرو\nچو کیخسرو آن شاه برگاه شد جهان یکسر از کارش آگاه شد\nنشست از برتخت شاهنشهی بسر بر نهاد آن کلاه مهی\nبگستر دگرد جهان دادرا بکند از زمین بیخ بیدادرا\nهر آنجا که ویران بُد آباد کرد دل غمگنان از غم آزاد کرد\nز ابر بهاری بباریدنم ز روی زمین زنگ بزد و دغم\nجهان شد پر از خوبی و ایمنی ز بد بسته شد دست اهرمنی\nفرستاده آمد ز همه کشوری ز هر نامداری و هر مهتری"}
{"book": "adl0911", "page": 66, "text": "۶۳\n\nنبود در جهان کس بهنگام اوی که او سر نیاورد در دام اوی\nزمین چون بهشتی شد آراسته ز داد و ز بخشش پر از خواسته\nچو جم و فریدون بیاراست گاه ز داد و ز بخشش نیاسود شاه\n\nحکایت\nخردمندی را شنیدم که سخن نگفتی الا بضرورت\nو دم بر نیاوردی مگر در هنگام حاجت گفتند چرا بر اصحاب\nاز سخن حکمت مضایقه کنی و بر احباب این نعمت دریغ\nداری گفت سخن بیهوده از دانشمندان ستوده و نغز نباشد\nو آنچه پسندیده و سنجیده باشد عزیز تر ا صحت از\nهر عجه مبارز تیری چند در کیش است و لشکر دشمن\nدر پیش پس بیهودگی بکار بردن مایه چیرگی خصم است"}
{"book": "adl0911", "page": 67, "text": "۶۴\n\nو تیرگی بخت حکماء گفته اند گفتار فضول دلیل است\nبر علت عقل و قلت رای که لقمه بیهنگام باعث\nسوء مزاج است و عُسر علاج عرب گوید رُبَّ اَکْلَةٍ تَمْنَعُ الاَکَلاَتِ\nباشد که طعمه ترا از چند طعام باز دارد و کلمه از بسیاری کلام\nمانع آید.   قطعه\n\nای بسا لقمه از سر سیری\nکز خورشها تر از بان بندد\n\nخنک آن مرد پر خرد که بکار\nپند پیران نکته دان بندد\n\nحکایت\n\nدر اخبار شاهان پیشینه است\nکه چون تکله بر تخت شاهی نشست\n\nبدورانش از کس نیازرد کس\nسبق برد اگر خود همین بود و بس\n\nچنین گفت وقتی بصاحبدلی\nکه عمرم بسر شد به بیحاصلی"}
{"book": "adl0911", "page": 68, "text": "۶۵\n\nبکنج عبادت بخواهم نشست که در یابم این پنچروزی که هست\nچو می بگذرد جاه و ملک و سریر نبرد از جهان دولت الا فقیر\nچو بشنید دانای روشن نفس بتندی بر آشفت کای تکه بس\nعبادت بجز خدمت خلق نیست بتسبیح و سجاده و دلق نیست\nتو بر تخت سلطانی خویش باش باخلاق پاکیزه درویش باش\nبصدق و ارادت میان بسته دار ز طامات و دعوی زبان بسته دار\nقدم باید اندر طریقت زدم که اصلی ندارد دم بی قدم\nبزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند\n\nحکایت\n\nپادشاهی یکی از وزرای خود را امر بکشتن نمود چه در غیبت\nحضرت شاهانه سخن نا مناسب گفته بود غافل از آنکه آنچه"}
{"book": "adl0911", "page": 69, "text": "۶۶\nگفته شود نهفته نگردد بیت\nتا که سلامت درت خائنی حیف که گوئی ندامت کشی\nیکی از مقربان شفاعت کرد و گفت الأصاغر یَهُفُونَ\nوالا کابر یعفُونَ متمنی آنکه بر بخشیدن او ملازمین را منت نهند\nملک گفت حاشا وزیری که از شر کسان اندیشه ندارد\nخیر کسان در اندیشه ندارد بیت\nتیغ زبان تا نکشی از غلاف کیست که گوید که تو کردی خلاف\nمعتمدی دیگر گفت رای ملک بر نهج صوابست همانا خائنی\nکه با ولی نعمت خود در خیانت کشاید جز این عقوبت ننشاید\nکه حکماء گفته اند اقتلوا المؤذی قَبل ان يُوذی قطعه\nنهاد آنکه از اول بد گرفت قرار از او توقع نیکی بروزگار مدار"}
{"book": "adl0911", "page": 70, "text": "۶۶\nمحال دان که زتاثیر خویش دست کشد بهر کجا که نهد پای عقرب جرار\nهزار سر رود از پای دار ممکن نیست که بیگناه یکی را کشد بر سر دار\n\nحکایت\n\nدیده ز عیب دگران کن فراز صورت خود بین و در او عیب ساز\nدر همه چیزی هنر و عیب هست عیب مبین تا هنر آری بدست\nدر پر طاوس که زر پیکر است سرزنش پای کجا در خور است\nپای مسیحا که بجهان میننوشت بر سر بازار چو میگذشت\nمُرده سگی بر گذر افتاده بود یوسفش از چه بدر افتاده بوُد\nبر سر آن جیفه گروهی قطار بر صفت کرگس مردار خوار\nگفت یکی وحشت این در دماغ تیرگی آرد چو نفس در چراغ\nوان دگری گفت اگر حاصل است کوری چشم است بلای دل است"}
{"book": "adl0911", "page": 71, "text": "۶۸\nهر که از ان پرده نوائی فزود\nبر سر آن جیفه جفائی نمود\nچون سخن نوبت عیسی رسید\nعیب رها کرد و بمعنی رسید\nگفت ز نقشی که در ایوان اوست\nدُر بسفیدی نه چو دندان اوست\nعیب کسان منگر و احسان خویش\nدیده فرو بر بگریبان خویش\nآینه آنروز که گیری بدست\nخود شکن آنروز مشو خودپرست\nحکایت\nتنی چند در صحبت من بودند ظاهر حال ایشان بزیور صلاح\nآراسته یکی از بزرگان در حق این طایفه حُسن ظنی بلیغ داشت\nو ادراری معین کرده بود مگر یکی از ایشان حرکتی کرد نه مناسب\nحال درویشان ظن آن شخص فاسد شد و بازار اینان کاسد\nخواستم تا بطریقی کفاف یاران مستخلص گردانم آهنگ"}
{"book": "adl0911", "page": 72, "text": "۶۹\n\nخدمتش کردم در بازم رها نکرد و جفا کرد معذورش داشتم\nکه گفته اند قطعه\nدر میر و وزیر و سلطان را بیوسیلت مگرد پیرامن\nسگ و دربان چو یافتند غریب این گریبان بگیر و آن دامن\nچندانکه مقربان آنحضرت بر حالم وقوف یافتند با کرانم\nدر آوردند و برتر مقامی معین کردند اما بتواضع فروتر نشستم گفتم\nفرد\nبگذار که بنده کیستم تا در صف بندگان نشینم\nگفت الله الله چه جای این سخن است\nفرد\nگر بر سر چشم من نشینی نازت بکشم که نازنینی"}
{"book": "adl0911", "page": 73, "text": "۷۰\nفی الجمله نشستم و از هر دری سخن پیوستم تا حدیث زلت یاران در میان آمد گفتم بیت\nچه جرم دید خداوند سابق الانعام که بنده در نظر خویش خوار میدارد\nخدایراست مسلم بزرگواری و لطف که جرم بیند و نان برقرار میدارد\nحاکم را این سخن پسندیده آمد و اسباب معاش یاران مرتب فرمود و مؤنت ایام تعطیل وفا کرد شکر نعمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت بیرون آمدن گفتم قطعه\nچو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید روند خلق بدیدارش از بسی فرسنگ\nترا تحمل امثال بباید کرد که هیچکس نزند بر درخت بی بر سنگ"}
{"book": "adl0911", "page": 74, "text": "۷۱\nحکایت\nگورخان خطائی در سمرقند با سلطان عالم سنجر ابن\nملکشاه مصاف داد و لشکر اسلام را چنان چشم زخمی\nافتاد که نتوان گفت و ماوراءالنهر او را مسلم شد بعد از\nکشتن امام حسام الدین گورخان بخارا را به اتمتگین سپرد\nو در وقت باز آمدن او را با مام احمد سپرد که امام\nبخار اد پیشرو اهل زمان بود تا هر چه کند با شارت او کند\nدبی امر او هیچ کاری نکند و هیچ حرکت ننماید گورخان\nبازگشت دبرسخان رفت و عدل او را اندازه نبود و\nنفاذا مراو را حدی نه والحق حقیقت پادشاهی\nاز این در بیش نیست انتکین چون سید از انتها دید"}
{"book": "adl0911", "page": 75, "text": "۷۲\nدست بظلم برد و از بخارا استخراج کردن گرفت\nبخارائیان تنی چند بتظلم نزد گورخان شدند گورخان چون شنید\nنامۀ نوشت سوی اتمتکین بطریق اهل اسلام بسم الله الرحمن الرحیم\nاُتمتکین بداند که میان ما اگرچه مسافت دور است رضا\nو سخط ما بدو نزدیک است اُتمتکین آن کند که احمد فرماید\nو احمد آن فرماید که محمد فرموده است .\n\nحکمت\nدر ظلمت جہل نفس چاهی تاریک است و شرع الہی ہاریک\nعقل چراغی روشن است و علم را منزلت روغن عشق\nمرکبی رہوار است و از ذکر تازیانه در کارکس بیچراغ\nراه از چاه نداند و بی روغن چراغ نماند و بی مرکب راه طی نشود"}
{"book": "adl0911", "page": 76, "text": "۷۳\n\nو بی تازیانه مرکب راه نرود و بی خامه نامه خاتمه نیابد.\nمثنوی\nنفس شوم تو چاه تاریک است راه شرع ارچه راست باریک است\nعقل علم آن چراغ و این روغن بشب تیره راه ازان روشن\nعشق پوینده مرکبی ره جو باشد از ذکر تازیانه او\nحکایت\n\nآورده اند که روزی مالک اشتر از بازار کوفه میگذشت\nیکی از بازاریان از روی استخفاف ساقه سبزی\nبجانب او انداخت مالک رحمة الله بجانب او التفات\nننموده بگذشت شخصی بآن بازاری گفت دانستی\nاین کسی بود که با واه خفت[؟] [ILL] [ILL] [ILL]\n\n[Margin text:]\nعطیۀ صمدانی بچاپ رسید\n[ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL]"}
{"book": "adl0911", "page": 77, "text": "نمودی گفت نی گفت این مالک اشتر بود بازاری از\nشنیدن اینمعنی پریشان خاطر شده برخود بترسید در\nعقب مالک روان شد که خود را باو رسانیده عذرخواهی\nنماید چون برسید دید مالک بمسجدی در آمده بنماز\nاشتغال دارد صبر کرد تا از نماز فارغ شد آنگاه خودرا\nبپای او انداخته شروع بعذر خواهی کرد مالک گفت\nبخدا سوگند در همانوقت که این حرکت از تو صادر شد\nترا عفو کردم و بمسجد نیامدم مگر بجهت آنکه از برای تو استغفار کنم\nو طلب آمرزشش نمایم .\nحکایت\nبهالی بجانب خراسانم سفر بود و بدان سامانم گذر"}
{"book": "adl0911", "page": 78, "text": "۷۵\n\nدرویشی پیاده افتان و خیزان دیدم که از اثر خار و خس\nبیابان پائی مجروح داشت و جسمی ببروح یکی از همراهان\nپیاده شده راحله خویش بدرویش داد دیگری گفت\nبی سابقه معرفت و ارتباط ملاطفت با این طایفه پرون\nاز قاعده حزم و احتیاط است درویش آزموده بود\nگفت این کردار نیک پسندیده تر است از گفتار\nزشت تو چه حکمت گفتار تو موهوم است و خاصیت\nکردار این معلوم قطعه\nگر ترا حزم و احتیاطی بود عمل نیک را نخواندی زشت\nنشنیدی بجامع بغداد بر بدیوار عاقلی چه نوشت\nنیکبخت آنکه هر چه داشت بداد تیره حال آنکه هر چه یافت بهشت\n\nمطیعه سراجیه افغانیه ماشین ثانیه"}
{"book": "adl0911", "page": 79, "text": "۶۴\nکیومرث\nپژوهنده نامه باستان که از پهلوانان زند داستان\nچنین گفت کائین تخت و کلاه کیومرث آورد کو بود شاه\nچو آمد ببرج حمل آفتاب جهان گشت با فر و آئین و آب\nبتابید زانسان ببرج بره که گیتی جوان گشت ازو یکسره\nکیومرث شد بر جهان کدخدای نخستین بکوه اندرون ساخت جای\nسر تخت و بختش برآمد ز کوه پلنگینه پوشید خود با گروه\nازو اندر آمد همی پرورش که پوشیدنی نه بد و نه خورش\nبگیتی درون سال سی شاه بود بخوبی چو خورشید بر گاه بود\nهمی تافت از تخت شاهنشهی چو ماه دو هفته ز سرو سهی"}
{"book": "adl0911", "page": 80, "text": "۶۶\nحکایت\nبا طایفه بزرگان بکشتی نشسته بودم که زورقی در پی ما\nغرق شد دو برادر بگردابی در افتادند و غوطه خوردن آغاز نمودند\nیکی از بزرگان ملاح را گفت بگیر این هر دو را که بهر یک\nپنجاه دینارت بدهم ملاح در آب افتاد تا یکی را برهانید\nآن دیگر هلاک شد گفتم بقیه عمرش نمانده بود از این سبب\nدر گرفتن او تاخیر کردی ملاح بخندید و گفت اینکه تو گفتی عین\nصوابست ولیکن میل خاطر من برهانیدن این یک بیشتر\nبود زیرا که وقتی در بیابان مانده بودم مرا بر شتر نشاند و از\nدست آن دیگر تازیانه خوردم در طفلی گفتم صَدَقَ اللهُ العلی العظیم\nمَن عَمِلَ صَالحاً فَلِنَفسِهِ وَ مَن اَسَاءَ فَعَلَیهَا ."}
{"book": "adl0911", "page": 81, "text": "۷۸\nقطعه\nتا توانی درون کس مخراش کاندرین راه خارها باشد\nکار درویش مستمند برآر که ترا نیز کارها باشد\nحکایت\nآورده اند که دهقانی سالخورده رنجور و ضعیف شد\nو روز بروز ضعف روی بقوت نهاد دانست که وقت\nرحیل است و رستن از چنگال اجل امری مستحیل فرزندان\nخود را طلبید و ایشانرا پندهای حکیمانه و نصایح عاقلانه بداد\nو گفت ای فرزندان دلبند و نور دیدگان ارجمند مرا پیک اجل\nفراز آمده و نوبت مرگ در رسیده چندی نخواهد گذشت\nکه زندگانی را پدرود کنم و راه سفر آخرت پیش گیرم\nسعید صیح الملا با تخمین مخدوم"}
{"book": "adl0911", "page": 82, "text": "۷۹\nبدانید که در زیر بوستان گنجی مدفون و دفینه پنهان کرده‌ام\nکه روز سختی شما را دستگیری کند و ایام ضرورت رفع\nحاجت نماید فرزندان از شنیدن گنج بغایت مسرور\nو بینهایت شادمان گردیدند و بعد از فوت پدر بمکان موهوم\nشتافتند و با بیل و کلنگ اطراف زمین را بشکافتند چندانکه\nجستجو بیش کردند نشان گنج کمتر یافتند چون از یافتن گنج مایوس\nشده بمقام خویش مراجعت کردند سخنان پدر را بر ہذیان حمل\nنمودند چون چندی بگذشت بوستان که بیل بسیار\nخورده بود انگور فراوان بداد و پسران از ثمر آن نفع بشمار بردند\nو مقصود پدر را از گنج مخفی دریافتند و دانستند\nنابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد"}
{"book": "adl0911", "page": 83, "text": "۸۰\nحکایت\nآورده اند که بازرگانی گوسفند فراوان داشت واورا\nشبانی بود امین و درستکار و پارسا و پرهیزگار هر روز\nشیر گوسفندان را چندانکه بود حاصل کردی و بنزد خواجه خود\nبردی بازرگان که مردی لئیم و ممسک بود از غایت\nآزنم چندان آب در شیر کردی و شبانرا دادی و\nگفتی برو بفروش شبان پیوسته خواجه خود را ملامت\nمیکرد و موعظت مینمود که ایخواجه این کار مکن با مسلمانان\nخیانت مورز که عاقبت مردم خائن نامحمود باشد بازرگان\nبسخن شبان التفاتی نمیکرد و همچنان بکار خود اشتغال\nداشت ماشبی با تفاق شبان گوسفندان را در رودی برد"}
{"book": "adl0911", "page": 84, "text": "۸۱\n\nو خود بر بلندی رفته خفته بود چون فصل بهار بود بر کوه بارانی\nعظیم آمد و سیلی سخت جاری شده در رود افتاد و جمله\nگوسفندان را ببرد و هلاک کرد. بیت\nگفتی آن آب قطره قطره همه جمع شد ناگه و ببرد رمه\nپس تا توانی از خیانت اندیشه کن و درستی وامانت\nپیشه گیر هرگه یکبار خائن گشت کسی بروی اعتماد نکند.\n\nحکمت\n\nاز گفتار بیهوده اندیشه کن و جز بضرورت خاموشی پیشه\nبزرگان گفته اند.\nتا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد\nبسی هست که دیگری را در نظر عیب نماید هرولی را ہوائی است"}
{"book": "adl0911", "page": 85, "text": "۸۴\n\nو با هر سری سودائی.\n\nعربيه - محاسن قوم عند قوم مثالب\nهر که را ببینی معلومات و مكتسبات خود را دوست دارد\nو هنر داند آنچه نداند و نتواند دشمن دارد و عیب شمارد\nپس هر چه را هنر دانی و دیگران هم هنر دانند و نگوئی\nهنری را نهفته باشی و اگر عیب دانند و گوئی عیبی\nآشکار کرده هنر نهفتن از آن به که عیب خود گفتن .\n\nحکایت\n\nیکی از پادشاهان پیشین در رعایت امور ملکی سستی\nکردی و لشکر به سختی داشتی لا جرم دشمنی صعب\nروی نمود همه پشت دادند.\n\nصدر الدين شبيب"}
{"book": "adl0911", "page": 86, "text": "۸۳\n\nمثنوی\nچو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن بتیغ\nچه مردی کند در صف کارزار که دستش تهی باشد کار زار\nیکی از آنان که غدر کردند با منش دوستی بود ملامتش کردم و\nگفتم دون است و ناسپاس و سفله وحق ناشناس\nکه باندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق نعمت\nسالیان در نورد و گفت اگر بکرم معذور داری شاید که\nاسپم بی جو بود و نمد زینم در گرو بود سلطان که بزر با سپاهی\nبخیلی کند با او بسر جو امردی نتوان کرد .\n\nفرد\n.. رشید د علم"}
{"book": "adl0911", "page": 87, "text": "۸۲\n\nبیت\nاذا شبع الکمی یصول بطشاً * خاوی البطن یبطش بالفرار\n\nحکایت\n\nآورده اند که انوشیروان را معلمی بود که در ایام صغر بتعلیم و تادیب او قیام نمودی روزی معلم بدون تقصیر او را آزار نمود انوشیروان از اینمعنی بغایت خشمگین بود و در خاطر خود داشت تا وقتی که برتبه سلطنت و پادشاهی رسید روزی آن معلم را بحضور طلبیده از او پرسید که در ایامی که بتعلیم من قیام داشتی چه چیز ترا بر آن داشت که روزی مرا بیگناه مورد آزار ساختی و بسیاست و عقوبتم پرداختی گفت ای ملک چون امید آن داشتم که"}
{"book": "adl0911", "page": 88, "text": "۸۵\nبعد از پدر برتبه پادشاهی رسی خواستم که ترا طعم ظلم \nبچشانم تا در ایام سلطنت بظلم اقدام ننمائی و شیوه عدل\nو شفقت بمردم مسلوک داری کسری چون این سخن\nبشنید او را تحسین بسیار فرمود و خلعت و نعمتش\nارزانی داشت\nحکایت\nدوستی از دشمن معنی مجوی آب حیات از دم افعی مجوی\nدشمن دانا که غم جان بود بهتر از آن دوست که نادان بود\nکودکی از جمله آزادگان رفت برون با دو سه همزادگان\nپای چو در راه نهاد آن پسر پویه همی کرد و در آمد بسر\nپایش از آن پویه درآمد ز دست مهر دل و مهره پایش شکست"}
{"book": "adl0911", "page": 89, "text": "۸۶\nشد نفس آن دو سه همسال او تنگتر از حادثه حال او\nآنکه وراد و سترن بو گفت در بن چاهیش باید نهفت\nتا نشود راز چو روز آشکار تا نشویم از پدرش شرمسار\nعاقبت اندیشترین کودکی دشمن او بود از ایشان یکی\nگفت همانا که در این سر نهان صورت این حال نماند نهان\nچونکه مرا زینهمه دشمن نهند تهمت این واقعه بر من نهند\nزی پدرش رفت و خبردار کرد تا پدرش چاره ان کار کرد\nهر که در او جو هر دانائی است بر همه چیزیش توانائی است\nحکایت\nآورده اند که بروزگار خسرو رسولی از روم آمد خسرو جشنی\nچنانکه رسم ملوک عجم بود رسول را بارداد و خواست که"}
{"book": "adl0911", "page": 90, "text": "پیش رسول مباهات کند که مرا چون بوزرجمهر وزیریست\nدانا و خردمند پس بسوی بوزرجمهر نظر کرد و گفت ای فلان\nآیا همه چیز در عالم تو ندانی و میخواست بگوید دانم\nبوزرجمهر گفت نه ایخداوند کسری از این سخن در خشم شد\nو از رسول خجل گشت پرسید پس همه چیز که داند گفت\nهمه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند\nپس انسان باید خویشتن را از جمیع نادانتر داند چه خود را\nنادان دانستن دانا گشتن است و دانشمند ترین مردمان\nکسی است که بداند نادان است سقراط با بزرگی خویش\nمیگوید اگر من نترسیدی که بزرگان اهل خرد بمن تعنت کنند\nکه سقراط بیکبار همه دانش جهان را دعوی کرد میگفتمی که هیچ چیز"}
{"book": "adl0911", "page": 91, "text": "۸۸\nندانم و عاجزم. بزرگی خود را بدین بیست همی ستاید\n(فرد)\nتا بدانجا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم\nحکایت\nآورده اند که جماعتی از بوزینگان در کوهی مقام داشتند\nچون شاه ستارگان بافق مغرب خرامید و جهان جهان\nآرا را به نقاب ظلام پوشانید باد شمال عنان گشاده در رکاب\nسمگران کرده درآمد و بر بوزینگان شبیخون کرد بیچارگان از\nسرما بنجور شدند و پناه می جستند ناگاه کرم شب تابی یافتند\nگمان کردند که آتش است هیزم گرد کردند و آن میدمیدند\nبرابریشان مرغی بود بر درختی آواز داد کرم است و پر دار دو شباب"}
{"book": "adl0911", "page": 92, "text": "۸۹\nچون چراغ مینماید آتش نیست التفات ننمودند در اینوقت\nمردی آنجا رسید مرغ را گفت رنج مبر که بگفتار تو باز نیایند\nو تو رنجور گردی و در تقویم و تهذیب چنین بی استعدادها\nسعی نمودن همچنان باشد که کسی شمشیر بر سنگ آزماید\nو شکر در زیر آب پنهان کند مرغ سخن او نشنید\nو از درخت فرود آمد تا بوزینگان را حدیث کرمک شبتاب\nبهتر معلوم کند بگرفتند و سرش از تن جدا کردند هر که پند\nو نصیحت ناصحان در گوش نگیرد عاقبت پشیمان شود\nآنگه پشت دست خائیدن سود ندارد و سینه خراشیدن\nفائده نکند."}
{"book": "adl0911", "page": 93, "text": "۹۰\nحکایت\nیکی از ملوک با تنی چند از خاصان در شکارگاهی\nبزمستان از عمارت دور افتاد شب درآمد خانه دهقانی\nاز دور بدیدند ملک گفت شب را آنجا رویم تا زحمت\nسرما نباشد یکی از وزرا گفت لایق قدر بلند پادشاهان\nنباشد التجاء بخانه دهقانی رکیک برون هم اینجا خیمه زنیم\nو آتش افروزیم دهقان را خبر شد و ماحضری از طعام\nترتیب کرد و پیش سلطان برد و زمین خدمت ببوسید\nو گفت قدر سلطان نازل نه شدی ولیکن نخواستند که\nقدر دهقان بلند شود ملک را سخن گفتن او مطبوع آمد\nشبانگاه بمنزل او نقل کرد با مدادان او را خلعت و نعمت"}
{"book": "adl0911", "page": 94, "text": "۹۱\nببخشید شنیدم که در رکاب ملک قدمی چند همیرفت و میگفت\nقطعه\nزه قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم ز التفات بمهمان سرای دهقانی\nکلاه گوشه دهقان بآفتاب رسید که سایه بر سرش افکند چون تو سلطانی\nحکایت\nپیر زنی مظلمه پیش ملک شاه برد در آنزمان که فراز پلی\nایستاده و کوسش بعریض داد خواهان نهاده عوانانش\nبیم همیدادند و دور باشش همیگفتند ملک موجب این حرکت\nپرسید یکی از وزرأ گفت حشمت را تفرق جمع شاید که\nچون سلطان منفرد سیر نماید شوکت وی در انظار افزون نماید\nملک چون این سخن بشنید نیک بیندیشید و گفت خرد من\nبملاحظه فقیر رالهه"}
{"book": "adl0911", "page": 95, "text": "۹۲\nبر صدق این سخن که گفتی گواهی ندهد چه مایه سلطنت جمعیت رعیت\nاست نه پراگندن جمعیت .\nبیت\nملک همچو شمع است در بزم جمع اگر جمع نبود چه حاجت بشمع\nاین بگفت و پیر زن را در پیش خواند و پوزش آورد و پرسش\nنمود گوشه قبایش بگرفت و زبان به ثنایش بکشود و گفت\nاگر بر سر این پل قبایت بگرفتم بر صراط دامنت را خواهم گرفت\nاگر فردا جوابم خواهی داد امروز دادم بده ای ملک خانه دماغ\nبزور انباشته مدار تا قوت تر است ضعیفان را فرو مگذار\nاگر ملک فیروز داری بتاب آه یک نیمشب نیاری\nگویند ملکشاه سخت بگریست و انصافش بداد )"}
{"book": "adl0911", "page": 96, "text": "۹۳\nبیت\nخدا را چو خواهی ز خویشتن آزرد روا مدار کین جور وظلم بی سببی\nهزار ملک قدرخان و دولت سلجوق توان بهم زدن از خیل آه نیم شبی\nحکایت\nکاروانی را شنیدم که نیمه شب در بیابانی مخوف\nعزم وقوف نمودند و در آن بادیه رحل اقامت بیفگندند مگر در آن\nسرزمین طائفه از دزدان در کمین بودند چون کاروانیان دیده\nبآسایش بستند دزدان دست بغارت کشودند و شتره\nو کالای ایشان را بتاراج بردند آن بیچارگان روی بهزیمت\nنهادند و نیمه جان غنیمت شمردند پس از روزی چند نزد فرمانده\nآن ملک داوری بردند و یاوری جستند ملک چون بحال ایشان\nامیر محمد بیگ\nولد خط محمود قریه حبیب الله"}
{"book": "adl0911", "page": 97, "text": "۹۴\nآگهی یافت گفت شما را بایستی مجارست مال خود اهتمام\nنمود و خواب بر خود حرام صاحبدلی دران جمع بود بی اندیشه گفت\nای ملک ما سر بخوابگاه راحت از آن گذاشتیم که ملک را\nبیدار پنداشتیم و در کار رعیت هشیار همانا بسمع همایون\nپادشاه رسیده است که هوشنگ مر پادشاهانرا\nاز خوردن شراب و غلبه مستی ممانعت فرماید و گوید انرا\nکه پاسپانی مردم کا راست دریغ بود که بپاسبانی دیگرانش\nنیاز افتد .\nقطعه\nهر که را خسر ویست فرخنده باش آسوده کو بروز و شبان\nگوسفندان زگرگ بیخبرند هست بهر ایشان چو مهر وشبان\nمهر خلیفه فقیر راله؟"}
{"book": "adl0911", "page": 98, "text": "۹۵\n\nسایۀ شه بود چو بر سر خلق\nایمن ست از جفای دست و زبان\n\nحکایت\n\nپادشاهی کیسۀ طمع دوخته و انبان حرص اندوخته بود بدین سبب جانب مظلومان نگرفتی و نصیحت ناصحان نپذیرفتی قطعه\n\nکرا که زیبق حرص و طمع بود در گوش\nعلاج می نکند پند مرد دانشمند\n\nحکیم گفت علاج حسود ظالم را\nمگر به بندکنی ورنه سود ندهد پند\n\nآورده اند که بسی بر نیامد که اعیان مملکت در اتلافش پیمان محبت بستند و پیمانۀ عمرش بسنگ خصومت شکستند\n\nهدیه ظالم ارستاند شه\nدانش و چشم و گوش خیره شود\n\nداد مظلوم اگر نگیرد از او\nصبح عمرش چو شام تیره شود"}
{"book": "adl0911", "page": 99, "text": "۹۶\nحکایت\nحدادی حلاجی را در بازار فرو کوفت در هم آویختند و گرد برانگیختند\nصاحبدلی از کنار معرکه بگذشت حلاج را گفت ای مرد آهن سرد\nمکوب که پنبه است بر باد رفت مگر سخن خردمندان نشنیده\nکه گفته اند حِلْمُ ساعَةٍ تَرُدُّ سَبْعَةَ آفَةٍ اکنون بدلیل عقل حلال\nتو با این مرد صلاح نیست، مشت با سندان بر نیاید و خشت\nباز نخوان غالب آید که او آلات جنگ ساخته دارد و اسباب\nکارزار پرداخته تو با این کمان شکسته هر قدر زور بود بجوزیه\nنتوانی زد همانا آنانکه بشر میل کنند بشر نهاشند که ملک وجود\nبا آزار وجودی نیرزد پیغمبر میفرماید (المسلم من سلم المسلمون\nمن یده و لسانه."}
{"book": "adl0911", "page": 100, "text": "۹۷\nحکایت\nشنیدم بکسری کسی مژده برد که خرم نشین کبت فلان خصم مرد\nچنین گفت آنشاه فرخنده‌بخت که ما نیز باید ببندیم رخت\nمرا چون همین راه باشد بپیش نخندم بکس بلکه گریم بخویش\nچو بنیاد ایجاد ما بر فناست بمرگ کسی شادمانی خطاست\nبلی هر که افتاد روشن روان نگردد بمرگ کسی شادمان\nحکایت\nچو دارا بتخت کیی بر نشست کمر در میان بست بگشاد دست\nچنین گفت با موبدان و روان بزرگان و بیدار دل بخردان\nکه گیتی بچشم عدل و بداد مرا تاج یزدان بسر بر نهاد\nشگفتی تر از کار من در جهان نبینند کسی آشکار و نهان"}
{"book": "adl0911", "page": 101, "text": "۹۸\nندانیم جز واد پاداش این که برما پس از ماکند آفرین\nنباید که پیچد کسی از رنج ما بدین روز آگندن گنج ما\nزمانه بدا و من آباد باد دل زیر دستانش شاد باد\nوزان پس ز هندوستان و ز روم رسیدند پیش زهر مرز و بوم\nبرفتند با هدیه ها و نثار بجستند خشنودی شهریار\nحکایت\nآورده اند که ابراهیم سمرقندی روزی در بازار نشسته\nبود مردی میگذشت اسبی خریده بود یکی از و پرسید که این\nاسپ را بچند خریده گفت بفلان قیمت گفت بسیار\nگران خریده نی ارزد ابراهیم گفت چرا سخن هرزه و بیهوده گفتی\nکه هر که بداند که به کوئے کاغذی شاهد آگناهی ست\nچهار ماه در بخار دی بلی اگر فروشنه را اگر یبه است\nخفف الله\nگمان میبرم که این بیجا نوشته است"}
{"book": "adl0911", "page": 102, "text": "۹۹\nغیبت کردی دوم آنکه خریدار را دلشکسته کردی سوم آنکه\nتغیر قضا و قدر کردی چهارم آنکه در معامله که گذشت خوض کردی\nبزرگان گفته اند در آدمی هزار عیب اند که چون خاموش باشد\nهمه پوشیده بماند و چون سخن گوید ظاهر گردد و بعضی از\nدانشمندان گفته اند که در خاموشی هفت چیز است\nاول آنکه خاموشی حصاریت است دوم آنکه عبادتی\nبزرگ است بی رنج و تعب سوم آنکه زینتی است\nبی زیور چهارم آنکه هیبتی است بی پیکار و حصاری است\nبی دیوار پنجم آنکه بی نیازیست بیقدار ششم آنکه خاموشی\nراحت است بر کرام الکاتبین هفتم آنکه سد است\nاز عیبها و پرده ایست از قبایح\n\nدر خط غلام محمد عبداللّه\n(Vertical text in the right margin)"}
{"book": "adl0911", "page": 103, "text": "۱۰۰\n\nحکایت\n\nدوستی شکایت نزد من آورد که فلان عامل دام جور بنهاده\nاو داد بیداد داده گفتم شکر کن چون جورش بغایت رسد\nدورش بنهایت رسد چه عادت روزگار برآنست\nکه سودش را زیانی است و هر کمالش را نقصانی\n\nقطعه\nخویش را سوز دار نکو بینی  هر که از ظلم آتش افروزد\nدیده کاقش از چنار جهد  همه پیوند خویش را سوزد\nلاشک چند انکه در قیامت مظلوم را ثواب اجر است ظالم را\nرا عقاب و زجر است حکیمان گفته اند هر غلبه موجب نجات\nاست مگر غلبه ظلم که موجب و باعث هلاک است).\nرقم محمد الله"}
{"book": "adl0911", "page": 104, "text": "۱۰۱\nقطعه\nای بیخبر از پرسش فردای قیامت امروز مکن ظلم بکن رد مظالم\nدر رد مظالم نکنی گفتمت امروز فرداست که مظلوم کند رد مظالم\nبسی بر نیامد که عامل معزول شد و کسان حاکم بمصادرش مبادت\nجستند رنجهاش داشتند و در شکنجه اش کشیدند تا چراغ\nعمرش بمرد و آتش ظلمش فرو نشست\nقطعه\nظالمانر سمت که خود روزی شوی از ظلم دیگران مظلوم\nخوان نعمت ز پیش بردارند خود بمانی چو دیگران محروم\nعادت نوشیروان آن بود که اگر تنی از دوستان بیگانه\nاز بوستان بیگانه سیبی بردی و یا آسیبی کردی و گفتی"}
{"book": "adl0911", "page": 105, "text": "١٠٢\n\nجور اگر کم بود و گر افزون زان میان پارسد در آخر کار\nای بسا دودمان که خواهد سوخت آتش اراند کست ار بسیار\n\nحکایت\n\nپادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر انجام این کار بمراد من\nبر آید چندین درم زاهدان را دهم حاجتش آمد وفای نذرش\nلازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم بداد که بزاهدان\nتفرقه کند گویند غلام عاقل و هوشیار بود روز بگردید\nو شبانگاه باز آمد و درمها را بوسیده پیش ملک نهاد گفت\nچندانکه طلب کردم زاهدی نیافتم ملک گفت این چه حکایت\nاست آنچه من دانم درین شهر چهار صد زاهد است گفت\nایخداوند جهان آنکه زاهد است زر نمی ستاند و آنکه می ستاند"}
{"book": "adl0911", "page": 106, "text": "١٠٣\nزاهد نیست ملک بخندید و گفت چندانکه مرا در حق این طائفه\nخدا پرستان ارادت است و اقرار این شوخ دیده را\nعداوت است و انکار و اگر راست خواهی حق بجانب\nاوست)\nبیت\nزاهد که درم گرفت و دینار رو زاهد دیگری بدست آر\nحکایت +\nطبیبی در محضری لاف حذاقت میزد و سخن بگزاف\nو اطالت یکی از گوشه مجلس برخاست و گفت اگر حشمت\nبر مجلسیان است که کوش تصدیق فراداشته اند\nکه‌...\n\n[Vertical text in the margin:]\nو هر که را در جیب نقد است از نقد سعدی سرشته‌اند و هر که را نقد و سرمایه در دل ننهند از سعدی نبرند"}
{"book": "adl0911", "page": 107, "text": "۱۰۴\nکه اینان را شرم حضور مانع از گفتار و محاورت برقست\nهر گاه ترا در اصلاح مزاج قدرت کامل است و در تدبیر علاج\nتسلطی عاجل فکری در شفاء سخن گفتن خود کن که من بعد پایه\nصیانت کلام را در هر مقام نیکو پاس داری گفت چه میگویم\nگفت آنچه را گوئی سلامت نگوئی\nقطعه\nنه هر کس که بربسته دارد دهان نباشد دران قدرت گفتگو\nچه دانی که داننده از روی عمد نشته است بسته است راه گلو\nببین آنکه دیوانه در روز و شب بگوید اگر چه نپرسند از او\nخردمند باید نداند سخن مگر آنکه گویند باری بگو"}
{"book": "adl0911", "page": 108, "text": "۱۰۵\nحکایت\n\nایاس ابن معاویه گوید با اغنیاء معاشرت نمودم\nمرا جز غم برغم نفزود که مرکب ایشان از مرکب خود شایسته تر\nدیدم و جامه آنان از جامه خود رنگین تر یافتم بلکه آنها را در هر صفت\nاز خود ممتاز و از هر جهت از خویش بی نیاز دیدم و چون\nبا طائفه درویشان نشستم و دل در صحبت ایشان بستم\nاز هر خیال آسوده و از هر اندیشه غنوده آمدم\n\nقطعه\nچوکس ببزم بزرگان منعمان پوید\nز روی طبع بزرگی سروری جوید\nبهر که همسری افتاد نفس خود بین را\nبرابری طلبد بلکه برتری جوید\nچو دستگاه توانگر بدید و دست نیافت\nطریق شکوه و آئین کافری جوید"}
{"book": "adl0911", "page": 109, "text": "۱۰۶\nحکایت\nیکی در بیابان سگی تشنه یافت\nبرون از رمق در حیاتش نیافت\nکله دلو کرد آن پسندیده کیش\nچو حبل اندران بست دستار خویش\nبخدمت میان بست و بازو کشاد\nسگ ناتوان را دمی آب داد\nخبر داد پیغمبر از حال مرد\nکه داور گناهان او عفو کرد\nالا گر جفاکاری اندیشه کن\nوفا پیش گیر و کرم پیشه کن\nکه حق باسگی نیکوئی گم نکرد\nکجا گم کند خیر با نیک مرد\nکرم کن چنان کت برآید ز دست\nجهانبان در خیر بر کس نبست\nبقطار زر بخش کردن ز گنج\nنباشد چو قیراطی از دسترنج\nبرد هر کسی بار در خورد زور\nگرانست پای ملخ پیش مور"}
{"book": "adl0911", "page": 110, "text": "١٠۶\nحکایت\n\nاردشیر ابن بابک از نژاد ساسان ابن بہمن اولین\nپادشاه سلسله ساسانیان پادشاهی با داد و دانش\nو بزرگوار و در جهانگیری و کشور کشائی سر آمد روزگار بود و\nبر آردوان بزرگ پادشاه اشکانی بتاخت و کار او را\nبساخت و سلطنت ایرانرا در تصرف خود آورد و ملوک\nطوائف را که در اطراف بودند برانداخت شهر استخر را\nکه تختگاه نیاکانش بود دوباره پای تخت ساخت بیشتر\nممالک روی زمین را مسخر و پاشا ہانش مطیع خود نمود\nعمارات و آبادانی بسیار ازو یادگار است چون کوره\nاردشیر در فارس که بفیروزه آباد معروف است و جزیره"}
{"book": "adl0911", "page": 111, "text": "١٠٨\nدر دیار بکر و خوزستان و گواشیر کرمان نصائح و وصایای پسندیده نگاشته و کتابها در حکمت عملی نوشته که یکی از آنها کتاب کارنامه در آداب ملوک و جهانداریست و کتاب آداب العیش در تدبیر منزل و معاشرت با مردم پسر خود شاپور را که از دختر اردوان داشت ولیعهد و جانشین خویش ساخت و پس از چندی تخت و تاج را بوی بازگذاشت و او را در نگهداری دین و عدل و داد با رعایا و برایا وصایا فرمود و خود گوشه گیری اختیار نمود )\nحکایت\nز هرمز چو پیروز دلشاد شد روانش ز اندیشه آزاد شد\nبیامد بتخت مهی بر نشست همان دست کهتر برادر بست"}
{"book": "adl0911", "page": 112, "text": "۱۰۹\nیکی خشکسالی بیامد پدید که کس در جهان روی سبزی ندید\nبهامون در آمد شہ نامدار همیخواست از دادگر زینهار\nچو زین گونه شد شاه با آفرین بیامد یکی ابر در فرودین\nهمی در ببارید بر خاک خشک همی آمد از بوستان بوی مشک\nچو پیروز ازین روز تنگی برست یکی شارسان کرد جای نشست\nکه باوان فیروز بد نام او از آنجا بر آمد همه کام او\nدر این روز گویند پیروز رام که پیروز اینجا بشد شادکام\nحکایت\nاز سخنان حکما ست هر کس بچشم خویش عظیم و بزرگ\nبود بچشم مردمان حقیر و کوچک نماید چه تا کسی خود را خرد نشمارد\nمردمان و یرا بزرگ نشمارند آورده اند شخصی را که بزرگ"}
{"book": "adl0911", "page": 113, "text": "۱۱۰\nقبیلهٔ خود بود نزدیکی از پادشاهان آوردند سلطان از و پرسید\nبزرگ قوم تو کیست؟ گفت ای خداوند من خود بزرگ\nقوم خودم پادشاه گفت اگر بزرگ قوم خود بودی\nاین سخن نگفتی ـ بزرگان گفته اند بزرگی کسی را سزد\nکه هر چند قدر و منزلت او کمال یابد کبر و نخوت او نقصان\nپذیرد ـ از سخنان حکیمان است هر کس دیدهٔ فکرت\nبمشاهدهٔ آیات عظمت و بزرگی صانع کشود در نظر دوربین او بجز\nآثار حقارت و خوردی مصنوع جلوهٔ ظهور ننمود .\nحکایت\nیاد دارم که با کاروان همه شب رفته بودم و سحرگاه\nبر کنار بیشهٔ خفته شوریده دران سفر همراه ما بود نعرهٔ بزد"}
{"book": "adl0911", "page": 114, "text": "١١١\nو راه بیابان گرفت و یکنفس آرام نیافت چون روز شد\nگفتش این چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که بنالش\nدر آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان از آب\nو بهائم از بیشه اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح\nو من به غفلت خفته قطعه\nدوش مرغی بصبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش\nیکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید بگوش\nگفت باور نداشتم که ترا بانگ مرغی چنین کند خاموش\nگفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح خوان و من خاموش\nحکایت\nآورده اند موری کمر جهد بسته از توده خاکی که نقل آن"}
{"book": "adl0911", "page": 115, "text": "۱۱۲\nآدمیان را بزحمت بسیار میسرمیشد ذزّه‌ذره می‌برد و بطرف\nدیگر می‌ریخت، مرغی بر او گذرکرد شخصی دید ضعیف و نحیف\nکه به نشاط تمام دست و پا میزند و در نقل آنخاک\nجدی بسیار و جهدی بی‌شماربجای می‌آوردگفت:-\nای ضعیف بنیۀ نحیف پیکر این چه کار است که پیش‌گرفتهء\nجهد\nو این چه تیم است که دران خوض کرده‌مورگفت هر که قدم جدو\nدرکاری نهدو استقامت ورزد بمقصودخود نائل گردد\nومن عزم این کارکرده ام، وقدم اقدام در راه نهاده-اگرپیش\nبُردم فهو المراد و الا معذورم خواهند داشت .\nمثنوی\nمن طریق سعی می آرم بجا لیس للانسان الا ماسعیٰ"}
{"book": "adl0911", "page": 116, "text": "۱۱۳\nدامن مقصود اگر آرم بکف از غم و اندوه مانم برطرف\nور نشد از جهد کار من تمام من در ان معذور باشم والسلام\nحکایت\nیکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و وی را ثنا گفت\nفرمود تا جامه اش بستند و از ده بدر کردند سگان ده در\nقفای وی افتادند - خواست تا سنگی بردارد زمین بیخ\nبسته بود عاجز شد گفت این چه حرامزاده مردمانند که\nسنگ را بسته و سگ را کشاده اند امیر دزدان\nاز غرفه بشنید بخندید و گفت از من چیزی بخواه\nگفت جامه خود میخواهم اگر انعام کنی . بیت\nامیدوار بود آدمی بخیر کسان مرا بخیر تو امید نیست شر مرسان"}
{"book": "adl0911", "page": 117, "text": "۱۱۴\nمصراع رضینا من نوالک بالرحیل سالار دزدان را قربی\nرحمت آمده جامه اش باز داد و قبا و پوستینی بران افزود\nحکایت\nیکی از ولات سلطان محمود را شنیدم که بر بیچاره دست\nتعدی دراز کرد و چشم طمع باز نمود وی بدر بار پادشاهی\nتظلم نمود و داوری سلطان بفرمود تا بتشنیع او پیغام کنند\nو بتهدید و تقریع او فرمان نویسند فرمان را باکمال اطمینان\nخاطر بگرفت و بنزدیک آن والی شد وی چون از آهنگ\nغزای پادشاه بمرز هندوستان آگاه بود دانست\nکه مدت دراز موکب شهریاری در راه است و دست مسکین\nاز دامن معدلتش کوتاه بکار وی مبالاتی ننمود و فرمان پادشاهی"}
{"book": "adl0911", "page": 118, "text": "۱۱۵\nچنانکه شاید التفاتی نفرمود آن مرد متظلم را چون عزمی سخت\nو جدی تمام بود روی بموکب پادشاهی نهاده و در هنگام عبور\nشرف حضور یافت فرمان در دست گرفت و پای جسارت\nپیش نهاد و ماجری بادی معروض داشت مگر پادشاه را\nبجهته ضرورتی در دل غبار کدورتی بود در خشم شد و گفت\nبر ما بود که کوش بتظلم تو داریم و فرمان بر دفع ظلم ظالم نگاریم\nچون وی فرمان نخواند رو خاک بر سر کن و اندیشه دیگر نمای\nوی باکمال دلیری قدم جرأت و جسارت پیش نهاد\nو گفت روزگار ملک دراز باد چون فرمان تو بخوانند و حکم تو\nنرانند من خاک بر سر چرا کنم شاه متنبه شد و گفت\nنی والله مرا بایستی تا خاک بر سر نمایم بر فور در خیمی قوی برکماشت"}
{"book": "adl0911", "page": 119, "text": "۱۱۶\nو فرمان بوی سپرد و بفرمود تا آن والی را بر دار کشند و آن فرمان\nدر سینه او نگونسار کنند تا عبرتی دیگران گیرند که این است سزا\nآنکه به مردم ضعیف بتازد و بفرمان پادشاه نپردازد.\nحکایت\nیکی جامه بصباغ داد که نیلی کند روز دیگر بطلب پیش او رفت\nمرد عذر آورد که جامه نیلی در خور ماتمزده گان است و من این\nرنگ را بفال بد داشتم اگر فرمائی رنگ نیکوتر کنم\nگفت آری بس نیکو گفتی هر رنگ که خواهی بکن مگر چندی\nبر این بر آمد هر روز که صاحب جامه بطلب پیش رفتی\nو تقاضای جامه خویش نمودی صباغ نیرنگی تازه آغاز نهادی\nو او را برنگ تازه وعده دادی تا روزی بتغیر پیش رفت\n\nخلیفه محمد عمر پشاور کار"}
{"book": "adl0911", "page": 120, "text": "۱۱۷\nکه جامه را بی رنگ پس ده و از نیرنگ بس کن که یک جامه\nساده صد هزار رنگ قبول نکند صباغ که اول روز جامه را\nگم کرده بود و این همه معاذیر بجهت آن می آورد بغیر از راستی\nچاره ندید گفت ای برادر معذور دار که جامه ات را\nدر خم نیستی زده ام و رنگ عدم گرفته مرد بخندید که بجان من\nهر رنگ دیگر کنی مختاری اما این رنگ بکن که حلالت نکنم\n\nحکایت\nحکیمی فرزند خود را نصیحت همیکرد که ای فرزند دست توقع\nنزد ناکسان مبر که اگر مسئول معمول نگردد شرمنده شوی\nو هرگاه قرین اجابت افتد ناچار دو چار منت باشی\nفَاسْئَلِ اللهَ فَإِنَّ اللهَ یُحبُ مَن یَسئَلَهُ وَ یُبغِضُ مَن لا یَسئَلُهُ\n\nخلیفه شیر محمد شیر باش کار"}
{"book": "adl0911", "page": 121, "text": "۱۱۸\nقطعه\nدست حاجت پیش خلق مبر که کسی درد تو دوا نکند\nهرچه خواهی زکردگار بخواه کس تفقد چو او، بجا نکند\nحکایت\nمنقول است که نوشیروان عادل بر سرهنگی خشم نموده او را رخصت داد که بهر جا خواهد رود دیگر بنظر او در نیاید\nو ملوک عجم را رسم چنان بود که در هر سالی یکروز بار عام میدادند و در آنوقت از وضیع و شریف هر که خواستی بدان انجمن حاضر گشتی سرهنگ مردود در آنروز بمجلس آمده دسترخوان پیش اشراف می انداخت و آش نزد ایشان مینهاد بتصور آنکه پادشاه از وی خشنود گشته هیچکس او را"}
{"book": "adl0911", "page": 122, "text": "۱۱۹\n\nازین شغل منع نمیکرد و بهنگام فرصت طبقی از طلای احمر که\nهزار مثقال وزن داشت نهان ساخته بخانه خود برد\nو براین سر هیچکس بجز از نوشیروان اطلاع نیافت\nچون مردم متفرق شدند خوانسالار احتیاط در تعداد اوانی\nطلا و نقره کرد یک طبق را نیافت خواست که خدمتگارانرا\nدر عرضه تعذیب بر آورد شاه با او گفت دست ازین\nبیچاره گان بردار که آنکس که طبق را برده باز نخواهد داد و انکس\nکه دیده باز نخواهد گفت بعد از یکسال دیگر در بار عام آن\nسرهنگ به بساط بوسی رسید چون چشم نوشیروان\nبروی رسید نزد خود طلبید و در گوشش او گفت مکروجه\nپاسال با تارسید که با امسال آمده سرهنگ\nتصحیح شده حمیدالله\nتسلیم که باید کرد که تسلیم"}
{"book": "adl0911", "page": 123, "text": "۱۲۰\nنوشیروانرا بوسیده تمهید معذرت نمود نوشیروان\nاز سر جریمه او در گذشت و باز بخدمت خویش\nاختصاص داد .\nحکایت\nسالی نزاع در میان پیادگان حاج افتاده بود\nداعی همراه بود پیاده در سر و روی هم افتادیم و داد\nفسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل\nخود میگفت یاللعجب پیاده عاج چون عرصه\nشطرنج بسر برد فرزین شود یعنی به ازان گردد که بود\nو پیادگان حاج بادیه بسر بردند و بتر شدند قطعه\nاز من بگوی حاجی مردم گزائی کو پوستین خلق بآزار میدرد"}
{"book": "adl0911", "page": 124, "text": "۱۲۱\n\nحاجی تونیستی شترست از برای حج بیچاره خار میخورد و بار میبرد\n\nحکایت\nشبانی را دیدند که در میان گوسفندان او گرگان\nبودند و آسیبی بگوسفندان او نمیرسانیدند گفتند ای شبان\nاز چه زمان گرگان با گوسفندان تو صلح نموده اند\nگفت از آنوقت که شبان مردم با خدای سبحان\nصلح نموده\n\nحکایت\nمهتر اولیاء و بهتر اصفیاء علیه السلام فرمود که هرکه\nبیش از قوت خود ذخیره نهد و دفینه نماید متاع خیراست\nو حمال مال غیر که آنچه را بخورد مال اوست و آنچه را بنهد بال او"}
{"book": "adl0911", "page": 125, "text": "۱۲۲\nهرچه را خورد از آن بهره برد و آنچه را صرف نکرد از آن هیچ\nطرف نه بست قطعه\nمفلسی کو بخورد مایه خویش شرمگسش بر توانگران باشد\nمفلس آنست کان در بهای تا که روزی دیگران باشد\nحکایت\nآورده اندکه یکی از ملوک بدیدن درویشی رفت\nآن درویش فی الحال سجده بجای آورد وزیر پادشاه\nپرسید که این چه سجده بود گفت سجده شکر دیگر بار پرسید\nبرای چه شکر کردی گفت خدا را سپاس کردم برای آنکه\nسلطان را نزد من آورد و مرا پیش سلطان بنزد که آمدن\nشاهان نزد درویشان عبادت است و رفتن"}
{"book": "adl0911", "page": 126, "text": "۱۲۳\n\nدر و ایشان بدرگاه شاهان معصیت پس سلطان را\nطاعتی حاصل شد و معصیتی از من صادر نگشت\nمحل شکر گذاری و سپاس داری باشد.\n\nحکایت\n\nاین حکایت شنو که در بغداد رایت و پرده را خلاف افتاد\nرایت از گرد راه و رنج رکاب گفت با پرده از طریق عتاب\nمن و تو هر دو خواجه تاشانیم بندهٔ بارگاه سلطانیم\nمن ز خدمت دمی نیاسودم گاه و بیگاه در سفر بودم\nتو نه رنج آزمودهٔ نه حصار نه بیابان و با دو گرد و غبار\nقدم من بسعی پیشتر است پس چرا عزت تو بیشتر است\nتو بر بندگان مه روئی با کنیزان یاسمن بوئی"}
{"book": "adl0911", "page": 127, "text": "۱۲۴\nمن فتاده بدست شاگردان بسفر پای بند و سرگردان\nگفت من سر بر آستان دارم نه چو تو سر بر آسمان دارم\nهر که بیهوده گردن افرازد خویشتن را بگردن اندازد\nحکایت\nشنیدم چون خزائن ارض مصر یوسف را مسلم شد\nهمه روز گرسنگان را سیر کردی و خود غالبا بامداد و بسرمی برد\nخیر خواهان او گفتند چرا مشقت گرسنگی بر خود راه دهی\nبا این همه نعمت که تر است گفت برای آنکه پیوسته\nاز احوال گرسنگان با خبر باشم قطعه\nبا خلق خدا اگر مودت گردی در بندگی کوی سعادت بری\nچون از کرمش چشم عطوفت داری با آنکه دل بنده او آرزوی"}
{"book": "adl0911", "page": 128, "text": "۱۲۵\n\nحکایت\nآورده اند که عالمی راستکار در پیش اسکندر\nبحجت زبان آوری کردی یکبار اسکندر گفت نمیترسی\nگفت نه زیرا آنکه راستی از خدای عزوجل بترسد\nاز دیگران نترسد چه ترس بنده از دو طرف است\nیا از خیانت خود یا ظلم خداوندگار و بنده از هر دو ایمن است.\n\nحکمت\nهر که احترام پدر و مادر را نگاه دارد و پرستش ایشان\nبجا نیاورد خود نیز همان بیند و برخاک مذلت و خواری نشیند\n\nقطعه\nهر که پاس پدر نگاه نداشت\nپسرش پاس او کی نگهدارد\n\n[Margin Text - right side]\nصدر اخلاق پشاور\n[ILL] مطبع [ILL]"}
{"book": "adl0911", "page": 129, "text": "۱۲۶\n\nبا پدر هر که کرد دیده سپید پسرش روز او سیه دارد\nحکایت\nروباهی در بیشه میرفت و بوی طعمه هر طرف میگشت\nبپای درختی رسید که طبلی از پهلوی آن آویخته بودند\nو هرگاه بادی بوزیدی شاخی از آن درخت در حرکت\nآمده بر روی طبل رسیدی و آواز سهمگین از آن برآمدی\nروباه بزیر درخت مرغ خانگی دید که منقار بر زمین میزد\nوقوتی می طلبید در کمین نشسته خواست او را صید نماید\nکه ناگاه آواز طبل بگوشش او رسید نگاه کرد جثه دید\nبغایت فربه و آوازی مهیب استماع افتاد طامعه روباه\nدر حرکت آمده با خود اندیشید که هر آئینه گوشت و پوست او\n\nحصه اندرس ششم ثور حور بخط محموم عبد الله ثا"}
{"book": "adl0911", "page": 130, "text": "١٢٤\nفراخور آواز او خواهد بود از کمین مرغ بیرون آمده روی\nبدرخت نهاد مرغ از آنواقعه خبر دار شده بگریخت\nروباه بصد محنت بدرخت بر آمد بسی بکوشید تا آن طبل را\nبدرید جز پوستی و پاره چوبی هیچ نیافت آتش حسرت\nدر دل وی افتاد و آب ندامت از دیده باریدن گرفت\nو گفت دریغ که بواسطه این جثه قوی که همه باد بود\nآن صید حلال از دست بیرون رفت و ازین صورت\nبیمعنی هیچ فائده بمن نرسید .\nنظم\nنیست\nدهل در فغان هست دایم ولی چه حاصل که اندر میان هیچ\nگرت دانشی هست معنی طلب بصورت مشوغره کان هیچ نیست"}
{"book": "adl0911", "page": 131, "text": "۱۲۸\nحکایت\nشنیدم یکی عارف سالخورد  در آمد مکه روشن روان می سپرد\nتن عورش از تابش آفتاب  چو موم اندر آتش چو شکر در آب\nیکی گفتش ای پیر دیرینه روز  تن از تابش آفتابت بسوز\nنبستی چرا در سرای سپنج  سپنج سرائی پی نفع و رنج\nبزرگان چنین از جهان رستند  نه چون ما دل اندر جهان بستند\nچو صاحبدلان جهان دل منه  به بیهوده گل بر سر گل منه\nحکایت\nیکی در صنعت گشتی گرفتن سر آمده سیصد و شصت\nفن فاخر بدانستی و هر روز بنوعی گشتی گرفتی مگر گوشته خاطرش\nبجمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه فن دریباوخت"}
{"book": "adl0911", "page": 132, "text": "۱۲۹\nفی الجمله پسر را حکمت و صنعت در آموخت تا درگشتی\nسر آمد شد مگر کیعن که در تعلیم او دفع انداختی و تاخیر کردی\nچنانکه کسی را در آنزمان مجال مقاومت با او نبود\nتا بحدی که پیش پادشاه آنروز کار گفته بود استاد را\nفضیلتی که بر من است از روی بزرگی است و حق تربیت\nوگرنه بقوت از او کمتر نیستم و بصنعت با و برابرم ملک را\nاین سخن دشوار آمد بفرمود تا مصارعت کنند مقامی\nمنیع ترتیب دادند و ارکان دولت و اعیان حضرت\nوزور آوران اقالیم جمع آمدند و مصاف آراسته کردند\nپسر چون پیل مست درآمد بصدمتی که اگر کوه آهنین بودی\nاز جای برکندی استاد دانست که پسر بقوت\nاز جای برکندی استاد دانست که پسر بقوت [margin text]"}
{"book": "adl0911", "page": 133, "text": "۱۳۰\nازوی زیاد است بدان فن غریب که ازوی پنهان\nداشته بود باوی در آویخت پسر دفع آن ندانست\nو بهم بر آمد استاد او را از زمین ربود و بر بالای سر برد\nو بر زمین زد غریو از خلق بر آمد ملک فرمود تا استاد را\nخلعت دادند و نعمت بخشیدند و پسر را زجر و ملامت\nکردند که با پرورنده خویش بیوفائی کردی و دعوی\nمقاومت بسر بردی پسر گفت ای ملک استاد را\nبزور آوری بر من دست نبود بلکه مرا دقیقه از علم کشتی\nمانده بود که از من دریغ میداشت و امروز بدان دقیقه\nدست بر من یافت استاد گفت از بهر چنین میدانم\nکه گفته اند دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی خواهد توان"}
{"book": "adl0911", "page": 134, "text": "۱۳۱\nبیت\nهر آن کهتر که با مهتر ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد\nو دیگر نشنیدۀ که چه گفت آنکه از پروردۀ خویش جفادید\nبیت\nاعلمه الرماية كل يوم فلما اشتد ساعده رمانی\nقطعه\nیا وفا خود نبود در عالم یا کسی اندرین زمانه نکرد\nکس نیاموخت علم تیر از من که مرا عاقبت نشانه نکرد\nحکایت\nآورده اند که بهرام گور وقتی در دیار عرب با نعمان\nمنذر می بود و نعمان او را بامر پدرش یزدجرد تربیت میفرمو"}
{"book": "adl0911", "page": 135, "text": "۱۳۲\nروزی در شکار قصد آهوئی کرد از پیش او در رمیده\nهر طرف میگریخت و بهرام بعقب او می تاخت هوا گرم شد\nآهو از شدت تشنگی بیطاقت گشته بکنار قبیلهٔ رسید\nو بخیمهٔ اعرابی در آمد اعرابی او را بگرفت و بریسمان بست\nو در عقبش بهرام بدر خیمه رسید تیر بر کمان نهاده نعره بزد\nکه ایصاحب خانه شکار من اینجا آمده بمن سپار\nاعرابی بهرام را نشناخته گفت ایجوان زیبا روی مروت\nنباشد صیدی که بخانهٔ من پناه آورد بدست دشمنش سپارم\nبهرام درشتی آغاز کرد اعرابی گفت سخن در از مکن تا این تیر\nکه در کمان داری در سینهٔ من نزنی و مرا نکشی دست\nتصرف تو بگردن این آهو نرسد و آندم که مرا بکشی مردم قبیله من"}
{"book": "adl0911", "page": 136, "text": "۱۳۳\nترا بجستجوی آهو نخواهند گذاشت بر جان خود رحم کن\nو از سر این آهو در گذر و اگر توقفی داری این اسپ تازی\nنژاد که بر در این خیمه بسته است با زین و لجام مطلا\nبتو دادم سوار شو و اسپ خود را جنیبت ساز و\nو بمقام خود باز گرد بهرام را حمایت او خوش آمد\nو باسپ او التفات ننمود عنان بگردانید و بموکب خود\nپیوست آنروز که تاج سلطنت بر فرق نهاد\nو عرب و عجم طوق فرمان او را بگردن اطاعت افگندند\nبهرام اعرابی را طلبیده تربیت کرد و او را منصبی\nلایق بخشید و لقب مجیر الغزالان بوی داد یعنی\nپناه دهنده آهوان ."}
{"book": "adl0911", "page": 137, "text": "۱۳۴\nمثنوی\nکسی را که آری بزنهار خویش نگهدار اندازهٔ کار خویش\nبمردی حمایت از و وامگیر بمردانگی کار او در پذیر\nیکی قطره آرد بدریا پناه ز صدر صدف سازدش تکیه گاه\nبصد تربیت نامدارش کند یکی گوهر آبدارش کند\nحکایت\nحکیمی فرزند خود را وصیت کرد تا توانی در طلب علم و جمع مال\nسعی بلیغ بجای آور که ابناء زمان از دو قسم بیرون نیستند اگر خواص اند\nبجهته علم تکریم کنند و هرگاه عوام بسبب مالت تفخیم نمایند نظم\nگر نشد مال رو تو علم آموز که بود نفع آن ز علم اولیٰ\nمال فانی شود بگردش دور علم پیوسته است باقی ترا"}
{"book": "adl0911", "page": 138, "text": "۱۳۵\n\nانتخاب از دوستداران وطن\nجواهر و تورانی\nدر شمال مشرقی ایران همانجائیکه اکنون ترکستان\nمعروفست سابقا بنام هیاطله و توران سلطنتی بزرگ بود\nکه یکی از پادشاهان معروف آن موسوم به (خوشنزاز)\nاست این پادشاه چون بشاهنشاه ایران کرنکشی مینمود\nو راه نافرمانی می پیمود فیروز پادشاه ساسانی بالشگری\nبیکران بعزم تسخیر و سر کوبی مملکت هیاطله حرکت نمود-\nاز حشمت پادشاه و کثرت سپاه چنان هیجان و تزلزلی\nدر ملک هیاطله رویداد که پادشاه و رعیت و کشوری و لشکری\nآن ملک مستعد و آماده مرگ بایستادند- همهمه و غریبی"}
{"book": "adl0911", "page": 139, "text": "۱۳۶\n\nکه از دیرباز و ترس و جبنی که از زمانهای گذشته از شمشیر\nایرانیان در دل هیاطله و تورانیان بود چنان آنها را مضطرب\nو سراسیمه ساخت که یقین بر مرگ و دل بر هلاک نهادند یکی\nاز سرهنگان (خوشنواز) پادشاه توران که وطن\nو پادشاه خود را اینطور بیچاره و درمانده دید و بدانست که\nعنقریب خاک وطن او که مدفن آباء و اجداد اوست\nپامال سم ستوران ایران خواهد شد و استقلال وعزت\nهیاطله بتابعیت و ذلت مبدل خواهد گردید ـ فهمید و\nدانست که جز مردانگی و جانبازی چاره نیست و درد\nبدبختی وطن او جز بمرگ او درمانی نخواهد داشت پس نزد\nخوشنواز آمد و گفت پادشاها حفظ عزت و استقلال"}
{"book": "adl0911", "page": 140, "text": "١٣٤\nوطن و خدمت بتاج و تخت تو مرا بر جانبازی مصمم نموده است\nهم اکنون دست و پای مرا ببند مرا در معرض عتاب\nو بازخواست خویش بدار پس ازان بشفاعت و ندا\nمرا بظاهری عفو کن و از دارالملک خود بران من حیلتی نمایم\nکه لشکر هیاطله بر ایرانیان غالب آید و دولت فتح\nو فیروزی بر فیروزی روی نماید\nگفت ایشه گوش دستم را ببر بینیم بشکاف لب درحکم مر\nبعد ازآن در زیر دار آور مرا تا بخواهد یک شفاعت گر مرا\nبمه منادی گاه کن این کار تو بر سر راهی که باشد چار سو\nآنکهم از خود بران تا شهر دور تا بر اندازم در ایشان صد فتور\nدر میان شان فتنه هائی افگنم کاهر من حیران بماند از فنم\nپدراند عجبم عجب اند"}
{"book": "adl0911", "page": 141, "text": "۱۳۸\nخوشنواز پادشاه بگفتار سرهنگ رفتار نمود و اورا همانطور\nاز دارالملک طرد کردوی بنزد فیروز آمد و ظلمہائیکه\nبساختگی بر او از خوشنواز رسیده بود بروی فروخواند\nو از بیداد او دادها خواست - پس گفت ای شاہنشا\nایران من بجزای اینظلم و ستم که از پادشاه هیاطله برمن\nرسیده اگر بر تو خدمتی و بر او خلافی کنم روا باشد - بنابرین\nپادشاه ایران را از نزدیک ترین را بہہا بدارالملک ہیاطله\nبرم و از روی تاج و تخت سلطنت هیاطله بی هیچ آسیبی\nبگذرم فیروز فریب اور ا خورده اور ا بلدراه و راهنمای سپاه\nقرار داد - سرهنگ لشکر ایران از میان بیابانهای\nکویرخشک ترکستان برد تا بجائی رسانید که دیگر قوت"}
{"book": "adl0911", "page": 142, "text": "۱۳۹\nو غذا دست یاب کسی نبود و راه چاره از هر طرف\nمسدود بود در اینجا سرهنگ تورانی با سری پر از غرور\nو افتخار سرافرازی گفت ـ من برای خلاصی و نجات\nوطن خود شما را از این راه آوردم و در این بیابان بدست\nهلاکت سپردم اکنون خود دانید من بسی افتخار میکنم\nکه اگر خود را باین روز نشانیدم باز هم خدمت خود را بانجام\nرسانیدم لشکریان ایران آن جوانمرد را عرضه هلاک نمودند\nفیروز که چاره نداشت پیش افتاده و لشکریان از دنبال\nوی همی رفتند تا پس از آنکه جماعت بسیاری از آنها\nاز گرسنگی و تشنگی معدوم شدند مابقی بحال نیم مرده بخاک\nهیاطله رسیدند ولی از خوشنواز طلبکار عفو و اغماض شدند"}
{"book": "adl0911", "page": 143, "text": "۱۴۰\nخوشنود از پادشاه هم بشکرانه اینموهبت که از یمن همت\nو مردانگی یکنفر جوانمرد شاهنشاه ایران اینطور ذلیل\nو مقهور او شده است بر ایرانیان بخشود و پادشاه ایران\nبه مملکت خود بازگشت فرمود و این داستان بروزگاران\nبازماند و نام نیک جاویدی نصیب جوانمرد تورانی شد.\nحکایت\nصید کنان موکب نوشیروان دور شد از کوکبه خسروان\nمونس خسرو شده دستور وبس خسرو و دستور و دگر هیچکس\nشاه در آن ناحیه صیدیاب دید دهی چون دل دشمن خراب\nتنگ دو مرغ آمده در یکدگر وز دلشان قافیه شان تنگنے\nگفت بدستور چه دم میزنند چیست صفیری که بهم میپرند\n\nحکمت پیشین کالا بیجائیه\nمهمیه منظوم عبد الله"}
{"book": "adl0911", "page": 144, "text": "۱۴۱\nگفت وزیر اینمک روزگار گویم اگرشه بود آموزگار\nاین دو نوا از پی رامشگریست خطبه از بهر زناشو هریست\nدختری این مرغ بدان مرغ داد شیر بها خواهد از و با مداد\nکایندو ویران بگذاری بما نیز چنین چند سپاری بما\nآن دگرش گفت کز این گذر جور ملک بین و برو غم مخور\nگر ملک این باشد و این روزگار من ده ویران دهمت صد هزار\nدر ملک اینحرف چنان در گرفت کاه برآورد و فغان سر گرفت\nدست بسرد از دولختی گریست حاصل بیداد بجز گریه چیست\n( تهیودور کورنر )\nگاهی قلم کاری میکند که شمشیر بران نمیتواند و زبان\nفایده حاصل مینماید که گلوله توپ از حصول آن عاجز میماند"}
{"book": "adl0911", "page": 145, "text": "۱۴۲\nو یک شعر کار یک کتاب میکند و یک رای بجای یک لشکر بکار میرود\nوقتیکه المانیها دست بدامن جد و جهد و کوشش زده میخواسنه\nکه از تحت اطاعت و غلامی فرانسویها بنجات یابند\nطفلی بود موسوم (به کورز) که شعر خوب میگفت اینطفل\nخیال کرد که این نهایت نامردی و پست همتی و غایت\nدنائت و بیغیرتیست که وطن عزیز او در قید سلطنت\nو حکمرانی اجانب باشد و هموطنانش در نزاری و زبونی\nو غلامی و بدبختی بسر آرند و او در کار خوشگذرانی و کامرانی و تنبلی\nباشد و هیچ سعی و کوشش بجا نیاور دو گوی افتخاری نبرد\nاینخیال در دماغ اینطفل تولید اثر و هیجان غریبی نمود که بی اختیار\nبرخاسته و در قشون ملتی المان خود را مثل سربازان او طلب حضر نمود"}
{"book": "adl0911", "page": 146, "text": "۱۴۳\nدر مدت قلیلی خدمات بزرگ و کارهای نمایان نمود و منصبهای\nعالی یافت۔ اشعاریکه او میگفت چون از صمیم قلب\nو از لهجه بیغرض و دردناکی بود خیلی موثر میافتاد و نامردان\nمحجال را قابل مردان قتال می نمود\nسخن کز جان برون آید نشیند لاجرم بدل\nوقتی در جنگی کورز ملتفت شد که در آن جنگ قشون ملتی شکست\nخواهند خورد چرا که مردان کارزار خسته و مانده شده اند\nشب هنگام اشعار چند بگفت و بالحنی سوزناک در میانه\nلشکریان فروخواند اشعار او چنان آتش غیرت و حمیت را\nدر کانون سینه سپاهیان برافروخت که با مداد ان آن قشون\nو کوفته مانند شیران کاری و مردان کارزاری مصاف دادند"}
{"book": "adl0911", "page": 147, "text": "۱۴۴\nدفتر کُلی نورند:\nبا آنکه ترجمه تحت اللفظ زبان اجنبی چندان بیاد خوش آیند نیست معهذا یک\nچندی از آن اشعار را برای هموطنان خود ترجمه مینمائیم . سر تا سر مملکت بیدار\nاست. باد تند آزادی می وزد. کیست آن نامردی که دستهای خود را برای همراهی\nو معاونت وطن مجروح بکار نبرد. و کو آن پست فطر تیکه در این روز محنت ساکت\nو آرام نشیند بر آن سیه رویان سیه کار لعنت باد که در خانه خود بازنها\nپنهان میشوند. بر آن نامردان فرو مایه لعنت باد وطنشسان دو چار مصیبت\nاست و آنها در خواب ناز و راحت اند. برای اینگونه دون همتان باران\nطلب رحمت نخواهند نمود. شعرای ما مدح آنها نخواهند سرود. مطربهای ما\nسرور و فرح نخواهند بخشید مردان باشجاعان، بهر آنکه خداوند با و قوت شمشیر\nگرفتن داده است باید که شمشیر در راه وطن زند و دا د مردی دید ."}
{"book": "adl0911", "page": 148, "text": "۱۴۵\nجغرافیای اخلاقی\nهر چند جغرافیه دانان معارف قرین کیفیت شش حصّه\nزمین را دریافت کرده اند امّا در هیچ اقسام جغرافیابیان\nکل زمین (اخلاص) و رقبه (صفا) نیست - براعظمی\nاخلاص نام در سمت شرقی اشراقات محبّت واقع است\nکه حدود اربعه آن به بحر محیط رحمت و غدیر مغفرت\nو آبنای رأفت و منظر دلگشای رؤیت پیوسته است\nرقبه آن غیر متناهی میل مایل از کجی براستی نقشه اش\nاز اطلس رقّت دل ظاهر است - صوبه ها - انسانیت\nصداقت - مروّت - شفقت - تواضع - خیرخواهی - نصیحت - خدمت"}
{"book": "adl0911", "page": 149, "text": "۱۴۶\nدارالسلطنه - دل صفا منزل که خانه خدایش نامند-\nپادشاه روح فتوح که فرمان روائی مستقلی در اجرای اوامر\nالهی دارد ولی بشورای عقل منوّر بنور ایمان- و حقیقهً این شاه\nنزہت سپاه از حضور قدسیت ظہور قہرمان جمہور\nحضرت رب غفور خلیفه و نایب الحکومه مقرّر است\nآہالی این سر زمین شش طایفهٔ اعتقاد امور سهٔ مؤمن بهاست\nاکثر این طوایف حقایق نسب خانه بدوش دل از فریب\nغرور دینوی پرداخته- و زحمت کش کارِ آخرت\nساخته اند مشرب این قوم ہمہ از دل آشنای حق بودن\nو از دورنگی نفاق باطل بیگانہ زیستن ۔ تعداد نفوس\nو افراد این طوایف لطایف نژاد کہ نتائج (الشفقت علی خلق الله)\n\nملاحظہ صفحه عبداللّه -"}
{"book": "adl0911", "page": 150, "text": "۱۴۷\nاست افزون از شمار کرور و هزار رنگ و روی خصلت\nو خوی این مردم نور چشم مردمی همه راست قامت\n(فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ) و سفید چهره ( وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ\nإِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ ) و حَسَنُ الخلق ( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ )\nو دارای فضائل ( و يُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ ) میباشد.\nمقدار مالیه بقدر ( لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا )\nخرج (و حقیقة دخل است) صرف عمر عزیزی بها\nبه امور مأمور قرض دولت ـ این دولت ابدصولت\nمرهون حجاب ابدی نیست بلکه خزانه عامره اش پر از\nجواهر زواهر منطوق بشارت وثوق ( لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنَىٰ\nوَ زِيَادَة ) است (و الات) قوافل فضل الهی و لطف نامتناهی\n\nمدرسه حبیبه سرچشمه علم عبیدالله\nخط برادر شیر محمد مطبع ماشین جبار"}
{"book": "adl0911", "page": 151, "text": "۱۴۸\nهمیشه از قلمرو فیض اقدس نزول رحمت می آرند و آن امتعه\nنفیسه را بصادرات این حدود که عبارت است\nاز عبادت و طاعت و عجز و نیاز و همه کس را دیدن\nو خود را ندیدن بواسطه ملک التجار (ان الله اشتری من المومنین\nانفسهم واموالهم) بقیمت گران (بان لهم الجنه) بفروش\nمیرسانند آب و هوا چون این قلمرو بزیر خط استوای\nاسلام واقع است انتها درجه گرمی محبت را داراست\nولی اکثرا بجزۂ آه اثر خیز از بحیره رقت دل برخاسته\nباران سرشک بیم حجاب می بارد - و هوایش\nرا باعتدال امیدواری رحمت الهی می آرد --\nمقدار ساحات شبانه روز (خوف ورجا) هم\n- مطبعه شرکتیہ کاپل پر نژ ملا محمد عمر حمه الله -"}
{"book": "adl0911", "page": 152, "text": "۱۴۹\nباین تقریب درینجا برابر و مساوی است\nاین براعظم را در سنه ۱۵۲۲ مسیحی حضرت سیاح فلک سیر\n(سبحان الذی اسری) کابل کشف نموده اند. اگرچه سیاحان\nپیشینه قلمرو قرب نیز ازین بر نشانی داده بودند مگرکشف\nو تعمیر آن کماهی ازین قافله سالار سر منزل قرب بروی کار\nآمده و نیز از تواتر اخبار این امیرالبحر وصول یقینی\nچنان معلوم میشود که باعتبار تہذیب و تمدن\nو ایجاد و اختراعات صنائع ترقی مدارج قرب ابدی\nو قابلیت استعداد حقیقی اهالی این سر زمین خیلی\nلایق و مستعد فیض و قلمرو شان بسیار معمور و خوش ہوائی\nاست که در هیچ جائی از بر دنیا و بحر آخرت. نظیر این مردم"}
{"book": "adl0911", "page": 153, "text": "۱۵۰\nو مثال این دیار چشم بصیرت ندیده و نخواهد دید و چرا\nاین مردم مهذب و دیار شان معمور نباشد که موجد\nو مخترع این صنائع قائل (بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَکَارِمَ الاخلاق)\nمیباشد فائدة جلیله - این سیاح سراسر فلاح اعلان\nبشارت نشان عامی در داده که از بهر ساکنین این سرزمین\nو نیز بیابان مرگان ملل غیر (بشرطیکه بقدم صدق\nدر حرم امن این مشرب بدیع و سیع در آیند)\nجایدا دو ملک خوش منظر فرحت آور افزون از فراخور حال\nدر بر اعظم دیگری که آنرا روضۀ جاوید و فردوس امید نامند\nبهر کدام می بخشند (ذٰلِکَ فضل اللّٰه یؤتیه من یشاء)\nجغرافی اقتصادی آن است که انسان کامل خود را"}
{"book": "adl0911", "page": 154, "text": "۱۵۱\nواقف طرز سلوک و روش با خالق و مخلوق علی قدر مراتبهم\nساخته با حق بصدق با خلق بانصاف زیست نموده\nشیوه سداد و رشاد را با هموطنان عزیز خویش هیچگاه\nاز دست ندهد) تا از دولت روز افزون تمدن و ترقی\nاین وطن مقدس ما برخوردار دارین گردد\n(و التوفیق من الله)\nدادیم ترا ز گنج مقصود نشان گر ما نرسیدیم تو شاید برسی\nانتهی\n(اثر خامه عاجزانه فقیر مؤلف)"}
{"book": "adl0911", "page": 155, "text": "۱۵۲\nانتخاب از کتاب احمد\nصحبت\nاحمد چند روز قبل ازین کلیچه قندی خریده بود کلیچه\nرا بطرح برج ایفل پاریس ساخته بودند ـ این برج\nیکی از عجائب تعمیرات امروزی دنیاست معلوم است\nچیزیکه از خمیر و روغن ساخته شود چگونه نمونهٔ اصل خواهد بود\nو انکهی طفل چه میتواند بفهمد. احمد خیلی دقت می نمود\nهی نگاه میکرد خیال نمودم که این چه میفهمد و چرا اینقدر\nنظر حیرت آمیز میکند و شکسته نمیخورد ـ سوال کردم\nمیدانی این کلیچه تو طرح چه عمارت است گفت: ـ"}
{"book": "adl0911", "page": 156, "text": "۱۵۳\nطرح برج ایفل ، گفتم این را در کجا کی واز چه چیز ساخته اند.\nگفت : - در شهر پاریس نزدیک رودخانه سن در\nسال ۱۸۸۹ عیسوی همه از آهن درست شده\n(بیست هزار خروار آهن مصرف شده) ارتفاعش\nسه صد ذرع است سه مرتبه (منزل) دارد در مرتبه اول\nاطاقی ساخته اند که چهار هزار و دو صد نفر جمعیت می گنجد\nایفل مهندس معروف معمار اول این برج است\nو از و بلند تر جائی در قدیم و جدید از مهٔ دنیا ساخته نشده.\nدیدم طفلی که هنوز مکتب نرفته و اگر خواندن حروف\nچاپی را یاد گرفته و به آسانی میخواند چون کتب و نوشته\nجات ما بزبان وطن نیست هر چه میخواند چنان میفهمد که روستائی"}
{"book": "adl0911", "page": 157, "text": "۱۵۴\nمعنی افکار خود را یا عرب ترکی را و فارسی فرنگی را . با وجود این\nاز نوشته روی کلیچه اینهمه تفصیل را خواندن و بدیگری تقریر\nنمودن دلیل استعداد فوق العاده اطفال آسیاست\nدرین بین از احمد پرسیدم :- گنجایش جمعیتی را در عمارتی\nیا در مسجدی یا در اطاقی میدانی مبنی برچه اساس است!\nاینکه میگویند یک اطاق متعلق به اداره بلدیه پاریس\nچهارده هزار نفر میگیرد یعنی چه ؟ آیا آدمها باید بنشینند یا بتوانند\nبخوابند و یا فقط سرپا بایستند و همچنین مرتبه اوّل برج ایفل\nچهار هزار و دو صد نفر آدم چه طور میگیره و چون اینمطلب را\nمدتی قبل ازین به او تفصیلاً صحبت نموده بودم خواستم بدانم\nیاد دارد یا نه. معلوم شد فراموشش نموده منفعل گشت"}
{"book": "adl0911", "page": 158, "text": "۱۵۵\n\nو گفت پارسال این مسئله را گفته بودید درست نتوانستم\nحفظ نمایم و اگر درست تقریر نمائید هرگز فراموش نمیکنم\nگفتم:- در اصطلاح مهندسین هر وقت گویند:- فلان\nعمارت به گنجائیش اینقدر آدم ساخته شد یا فلان جامع\nاینقدر آدم را جا میدهد منظور غیر از ملاحظه شدن سائر\nقواعد اصولی تعمیرات رعایت این قانون است\nکه هر وقت عمارتی در خور لزوم مسکن دائمی یا موقتی چند نفر\nخواسته باشند درست نمایند اول در اوقات معینه\nاقامت جمعیت مطلوبه را حساب میکنند که چقدر هوا برای\nتنفس آنها لازم خواهد شد بعد ازین وسعت دارتفاع\nعمارت را معین مینمایند مثلاً برای تنفس بیست و چهار ساعتی"}
{"book": "adl0911", "page": 159, "text": "۱۵۶\n\nیکنفر سه ذرع مربع هوای صاف لازم است اگر خواسته\nباشند برای صد نفر عمارت بسازند گنجایش سیصد\nذرع مربع هوای صاف را اساس وسعت و ارتفاع\nاو میگیرند.\nاحمد گفت :- درست فهمیدم هرگز فراموش نمیکنم\nتعجب است که هوا و عمارت چون نور و ظلمت هرگز\nبا هم ربطی و جنسیتی ندارد که بتواند اساس گنجایش\nنفوس در تعمیرات بشود گفتم : اینکه هوا بلکه روشنائی\nکه از هوا بمراتب لطیف تر است، اساس دوم تعمیرات\nاست که بدون ملاحظه او تعمیرات انسبه محال است.\nدرست در نظر اول هوا و عمارات هیچ ربطی به همدیگر ندارد"}
{"book": "adl0911", "page": 160, "text": "۱۵۶\nولی کسانیکه عمارات برای آنها ساخته می شود نه اینکه مربوط\nبا هوا هستند بلکه هوا ممد حیات آنهاست اگر هوا نباشد\nنه ساکن پیدا می شود و نه مسکن اگر غفلتاً در جائی که ما هستیم\nتخلیه هوا به عمل آید زندگی محال است فوراً از مسامات\nو چشم و دماغ آدمی خون جاری می شود و بدن متلاشی گردد\nو اگر هوای محیط کرۀ زمین یکدفعه نابود شود همه کوه و صحرا و دریا\nکه الآن داریم از هم می پاشد خانه که در خور تنفس\nدو روزۀ دو نفر هوا دارد اگر چهار نفر داخل شوند بعد از\nیک روز همه می میرند. هوای محیط کرۀ زمین که بنی آدم\nزندۀ اوست و چون ماهی و آب با هم تعلق حیات دارد\nمرکب از دو مادۀ اصلی (آزوت) و مولد الحموضه"}
{"book": "adl0911", "page": 161, "text": "۱۵۸\n\nدو ماده عارضی (حامض فمی) وبخار آبست و هفتصدی\nهفتاد و سه کاسه هوا هم وزن یک کاسه آب است\nهمه حیوان و نبات و جماد ازین چهار ماده که هوا میگوئیم\nدر زندگی خود مستنفع هستند هر نفسی که ذی روح فرومی برد\nمولدالحموضه و مدفوع نباتست که غذائی ذی روح و مفرحست.\nهر نفسی که انسان و حیوان بیرون میدهد حامض فمی\nاست که مدفوع ذی روح و غذای نبات است\nو مفرح ذات. حالا فهمیدی که چرا اساس تعمیرات\nگنجایش هو است؟ وازینجاست که در خانه گل نگاشتن\nو در صحن و کوچه گل و درخت کاشتن از لوازم حفظ الصحه است\nزیرا چنانکه گفته شد مولدالحموضه مدفوع ذی روح و غذای نبات\n\nمسجید محمود خوشنویس الهه"}
{"book": "adl0911", "page": 162, "text": "۱۵۹\nپس نبات وحیوان اسباب تولید غذای یکدیگر اند\nو به اندک تامل احتیاج نبات به حیوان و حتیاج حیوان\nبه نبات بحدیکه وجودیکی بی وجود دیگری محال است\nثابت و از اسباب این احتیاج اثبات ذات غنی\nمطلق که دهنده جان خالق و سائل کردیدن جهان است\nواضح کردد هوائی که در همه آفاق عالم مثل گنبد کبودی\nبمی نماید و از هر طرف دوره کرۀ زمین را بقطر چهل فرسخ\nمحیط است غیر از مواد اصلی و عارضی مسبوق الذکر\nباز دارای چندین مواد غیره و در خور انواع احتیاج\nقوای ظاهری و باطنی انسان وحیوان جماد و نبات است\nکه یکی ممد صدا و دیگری ممد قوای باصره و شامه و شعاع"}
{"book": "adl0911", "page": 163, "text": "۱۶۰\nو الوان و جبن و شجاعت و سخاوت و لئامت و ذکاوت\nو بلاهت و خواب و سائر مزایای فطری است که\nدر همه موجودات مشهود است . و همچنین دل هر ذره که\nبشگافی باز چندین قوای روحیه ممد عوالم غیر معلومه پیدا\nخواهد شد که در میان این هوای محیط، بسیط جداگانه ایست\nبنوعی که در نظر ادراک گمان بری که جز او نیست\nهیچ چیز دیگر و همه اینها فرمانبر یک قدرت مخفی جل شانه میباشند\nو در کمال انضباط تا ایام موعود (قیامت) در سر مأموریت\nخودشان مترصد انجام خدمات محولی هستند .\n( تا توانائی بکف آری و به غفلت نخوری)\nاحمد ازین بیانات خیلی خوشحال شد و عده نمود که"}
{"book": "adl0911", "page": 164, "text": "۱۴۱\n\nفراموش نکند گفت : - این کلیچه را نمیخورم و برای تماشا\nنگه میدارم .\nگفتم :- کلیچه را بخور قناد تو برای نفع خودش که\nاز امثال تو دارد از اینها زیاده خواهد پخت . کلیچه فروش\nمحض اینکه اطفال را مشغول نماید و برای خود خریدار زیاد\nداشته باشد دور نیست که طرح دیوار چین را نیز از\nآرد و روغن درست نماید و به اطفال بفروشد.\nاین را گفتم و فوراً بر خوردم که (ای داد) حالا دیگر تاشرح\nدیوار چین را احمد نشنود هرگز ساکت نمی شود همین طور هم بود\nاحمد گفت :- آقا دیوار چین در کجاست چه دیوار است\nکه قابل ذکر بشود .\n\nمدیر سراج الاطفال محمود طرزي\nمحرر قسمت اطفال حبیب الله\n(س) تجوید نشان پنجم"}
{"book": "adl0911", "page": 165, "text": "۱۶۲\nگفتم :- دیوار چین خیلی غریب است همینکه\nهمه عمارتهای قابل ذکر عالم را می شود نقل نمود . احمد طراز میگوید.\nگفتم :- دیوار چین را در صفحات تاریخ دیوار کبیر\nمی نویسند اسم او بزبان چین (وانها جان جین)\nیعنی دیوار ده هزار ساله و در السنه مغولها ( انکووه)\nو تاتارها (بقوقه) معروف است بجهت نمودن قدرت\nسلاطین از منه قدیم بهتر ازین دیوار یادگاری نباشد\nایمپراطور خطا (سن شخوانک) دو صد و یازده سال قبل\nاز ولادت عیسی (علیه السلام) این دیوار را برای سد\nو پیش بند حملات طوائف تاتار و مغول از لب دریا\nبنا نموده و بدستیاری ده کرور مزدور در پنجسال دیواری"}
{"book": "adl0911", "page": 166, "text": "۱۶۳\nبطول هزار و سه صد میل به اتمام رسانید و در همه جا باطول\nخود گاهی به بلندی کوه‌ها برجسته و گاهی به دره‌ها افتاده\nمعابر سیل و رودخانه‌های بزرگ را از زیر طاقهای خود\nگذرانید در دو نقطه به رودخانه رزد تصادف نموده بطرف\nمشرق پیچ خورده و با اعوجاج و تمایل تمام شده\nبا وجود این سد رزین و برجهای محکم که در هر صد قدم\nساخته شد باز مغولها چندین بار بخاک ختا تاخته و\nثروت اهالی را پرداخته‌اند از ینمعنی ثابت شده که\nحمله دشمن قوی را هیچ گونه سدی درخور ممانعت نباشد\nقدرت انسانی همه قصر است عاجز نیل مقاصد و اجرای\nمنویات خود را میتواند با وجود قوت قلب و کفایت"}
{"book": "adl0911", "page": 167, "text": "۱۶۴\nذاتی از پیش بردارد، دست تسلط آدمی چگونه به تعمیر\nاین طور دیوار رزین که امتداد ایام از خرابی او عاجز است\nدار است. بخرابی او بیشتر قادر است این دیوار دوریه\nاست میانش را بعد از ساختن دو ضلع باسنگ\nو خاک پر کرده اند ارتقاعش بیست و چهار فوت\nو هفت ذرع ایران پهنایش سه ذرع و نیم است\nتا کنون با اینکه هیچ گونه تعمیر نمیکند میگویند باز بهمان قرار\nثابت و پایه دار است، صحبت را تمام نمودم احمدرضا\nخوب شد که عمارت (واتیکان) پاپ روم رئیس مذهب\nکاتولیک نصاری و نائب حضرت مسیح را نپرسید\nچون دیروز محمود صورت شهر روم قدیم که الان پای تخت\n\n[margin text]\nعلیه صلوات الله و تحیاته"}
{"book": "adl0911", "page": 168, "text": "۱۶۵\nدولت ایتالیاست و در طرف راست رودخانه (تبیر)\nعمارت واتکان را در روی بلندی واتکان نام که عمارت را\nبهمان اسم سمی کرده اند و دوازده هزار خانه دار دآورده\nملاحظه بفرمائید\nبود از من تاریخ بنای او را می پرسید که الان هزار و چهارصد\nاست ساخته شده من نیز بنای او را از قسطنطین کبیر\nقیصر روم و بعد از ان تصرفاتی که سائرین در تکثیر بیوتات\nو تزئین و نقاشی آن عمارت نموده اند تقریر می نمودم\nچون احمد بخاتمه صحبت من و محمود رسید و اسم\nعمارت را شنید عجب اینکه بر عکس انتظار از تفصیل\nاو سوال ننمود."}
{"book": "adl0911", "page": 169, "text": "۱۶۶\nفکاهیات\nلطیفه\nشاعری طمع کار، توانگر اقتصاد پیشه را ستود و قصیده\nاغراق کشیده در مدح او سروده چشم بصلہ و عطا دوخت\nتوانگر هم خیلی اظهار خورسندی نموده گفت :-\nرنگینی مضمون، و بلندی اندازه مدح، و تناسب حسن طلب\nاین قصیده غرا مرا بران واداشته که بجناب شما\nصله تقدیم نمایم۔ مکر دم نقد چیزی حاضر نیست\nہرگاہ فردا قدم رنجه نمائید البته دستکشی بعمل خواهد آمد\nشاعر طماع را ازین وعده سراسر مژده تمام شب خواب نبرده\nبقلم حبیب الله\nدر مطبعه ماشین خانه طبع شد"}
{"book": "adl0911", "page": 170, "text": "۱۶۷\nعلی الصباح وقت بدرخانۀ توانگر رفت و مانند\n(قرضدار برکی) حالش تقاضای صله می نمود توانگر خود را\nبدرتغافل زده پرسید چطور مهربانی کردید. شاعر گفت:\nوعدۀ کریمانۀ تان مراکشان کشان باز آورده. توانگرگفت:\nشما مرا بچند سخن بانمکی خورسند نمودید. من نیز شما را بچند\nسخنگکی خورسش ساختم دیگر داد و طلبی در میان نیست\nرخصت هستید شما را بخدا سپردم.\nلطیفه\nوقتی در ایام بهاران شاعری را بداهتۀ این مصرع بخاطر\nگذشت (میکشان مژده که ابر آمد و بسیار آمد)\nبعد تلاش بسیاری نموده این سطر مصرع"}
{"book": "adl0911", "page": 171, "text": "۱۶۸\n\nرسانید (تند و پر شور و سیه مست ز کهسار آمد) وقتیکه\nبیت کامل شد دلش غوره کرد هی مستمع می جست که\nبیت را بشنواند و صلۀ آفرین بگیرد اتفاقاً ظریفی با او تصادف\nکرد شاعر گفت بیستی ساختۀ ام بشنوید و بکمال شد و مد\nآغاز کرد (تند و پر شور و سیه مست ز کهسار آمد) و تا میخواست\nمصرع دیگرش را بسراید مستمع گفت :- آقا بس بس\nمصرع دوم را فهمیدم. شاعر متحیر شده گفت چه طور\nفهمیدید؟ گفت البته مصرع دوم چنین خواهد بود که (خرس آمد)\nچرا که خرس باین هیئت از کهسار می آید شاعر بیچاره\nمنفعل گشته زهر خندی نمود و مصرع خودش را خواند\n(میکشان الخ) ظریف مصرع دوم را تحسین و آفرین بادی\n\nطبع مطبعه دارالسلطنه کابل\n(۳) صحیفه ۳ سطر ۳\nبدل کلمه مخدوم مخدومیه غلط"}
{"book": "adl0911", "page": 172, "text": "١۶٩\n\nکرده گفت حیف است مصرعی چنین را سر مصرعی چنان\nباشد .\n\nلطیفه\n\nوقتی عارفی از استیلای محبت باخیال محبوب\nتذکار و این بیت را تکرار داشت .\nبسکه در جان حزین و چشم بیدارم توئی هرکه پیدا می شود از دور پندارم توئی\nمنکری فضولانه گفت :- هرگاه (خر) پیدا شود. عارف\nبداهته جواب داد که (پندارم توئی) آنشخص شرمنده\nو خموش شد .\n\nلطیفه\n\nگویند شخصی بتهمت زندقه گرفتار آمد او را بحضور هارون الرشید"}
{"book": "adl0911", "page": 173, "text": "۱۷۰\nحاضر ساختند. خلیفه از او پرسید (تو چه عقیده داری)\nگفت: الحمد لله مسلمانم خلیفه فرمود این منکر بد عقیده را\nسرزنش نمائید که اقرار کند شخص متهم عرض کرد ای خلیفۀ\nمسلمین پسر کاکای شما حضرت پیغمبر خدا (صلی الله علیه وسلم)\nمردم را سرزنش میکرد تا به مسلمانی اقرار کنند عجب که\nشما مردم را سرزنش دارید که بکفر اقرار نمایند. خلیفه را\nازین جواب ظریفانه خنده گرفت و او را عفو فرمود.\nلطیفه\nاعرابی موسی نام سپیده دم بمسجدی درآمد که دوگانه\nادا کند ناگاه کیسهٔ زری از مسجد یافت و در آستین کرده\nدرون مسجد درآمده مشغول نماز شد اتفاقاً امام این آیه شریف"}
{"book": "adl0911", "page": 174, "text": "۱۷۱\nقرأت میکرد که (و ما تلک بیمینک یا موسیٰ) چون اعرابی\nبشنید سخت بترسید و کیسه زر را پیش روی امام انداخته\nگفت (والله انت ساحر) و تا پا داشت میگریخت\nکه مبادا به تهمت دزدی گرفتار آید .\nلطیفه\nاعرابی در ایام تیر ماه بطرف سرد سیری سفر نمود\nروزی از شدت سرما سخت خنک خورد از شخصی پرسید\nآیا سبب اینقدر سردی هوا چیست؟ آنشخص گفت\nبه سببی که آفتاب در برج عقرب است . اعرابی گفت :۔\nلعن الله العقرب فانها موذیۃ فی الارض کانت ام فی السماء\nحصدوا المریقین جایگزینها حباب (۳۴ جوزه)"}
{"book": "adl0911", "page": 175, "text": "۱۷۲\nلطیفه\nشبی در خانه ظریفی را دزدی کردند. علی الصباح\nکه ظریف برخاست دروازۀ خودش را ندید.\nدوان دوان رفت و دروازۀ مسجد را کنده بخانه آورد\nمردم گفتند این چه کار ناروائی است که کردی؟\nظریف گفت صاحب این خانه دزد مرا می شناسد\nاو را بمن بسپارد که دروازۀ خانۀ خود را بگیرم\nمن هم دروازۀ خانه اش را رد می نمایم .\nلطیفه\nجمعی از شعراء بحضور پادشاهی رفتند پسری نیز\nبا ایشان بود هر کدام قصیدۀ در مدح حضرت شاه سروده\nحدود الميرين بصفحه نوب (۲۳ مجره)"}
{"book": "adl0911", "page": 176, "text": "۱۷۳\nصداء بگرفت همینکه پسر چیزی نخواند و همانطور خموش بود\nپادشاه با و ملتفت گشته فرمود تو چرا چیزی نميخوانی؟ پسر\nبداهةً عرض کرد اعلحضر تا منکه شاعر نیستم بلکه (غادی)\nمیباشم در ته تیغ این شعرا شرف حضور حضرت\nسلطانی دریافته ام پادشاه از ظرافت او بخندید\nو جایزه او بد او ارزانی فرمود\nلطیفه\nکژدم را گفتند چرا بزمستان بیرون نمی آئی\nگفت به تابستان کدام قدر و قیمت دارم که بزمستانهم\nبیرون برایم\n\nحریر الوان با نگین ژب (۴۳ جزوه)"}
{"book": "adl0911", "page": 177, "text": "۱۷۴\nاصطلاحات نحو\nمدخل\nحق سبحانه و تعالی برای ما انسان های ضعیف قوه نطق\nبخشیده که بواسطه آن اظهار مطلب نمائیم و احتیاجات\nخودمان را دور سازیم .-\nهرگاه برای اظهار مطلب لفظی بزبان آریم یا بقلم\nنویسیم در هر دو صورت پاره از سخن حاصل میشود که\nمرکب از چند کلمه میباشد پس معلوم شد که هیولی و اجزای لفظ\nمرکب همین کلمات سه گانه است که خودشان هم از\nحروف ( الف با ) ترکیب وجود یافته اند .-\nصدرالدین عاکفی نائب ( ۳۱ جوزه)"}
{"book": "adl0911", "page": 178, "text": "۱۷۵\nاز کلمات سه گانه اسم بیشتر بکار لفظ مرکب میآید.\nفعل نظر باسم کمتر بدرد میخورد ..\nو حرف در لفظ مرکب محض اسباب ربط دو اسم بهمدیگر\nیا اسباب ربط فعل باسم میباشد و بس ..\nمعلوم است کلمات را در حین ترکیب کیفیت و حالت مخصوصی پیش\nمیآید و نام علیحده پیدا میکنند مانند مبتدا ، خبر، فاعل، مفعول\nحال ، تمیز، موصوف ، مضاف و غیره ترکیب دو قسم است\nمفید و غیر مفید و از این معلوم شد که\nتمرین (۱) از حکایات ذیل اصلیت اسم و فعل و اسباب رابطه کی\nحرف راجع به ترکیب را معلوم و اثبات کنید :\nوقتی (به) جهل جوانی بانگ (بر) ما در زدم، دل آزرده (به) کنجی نشست (و) گریه\nهمیگفت (مگر) خوردی فراموش کردی (که) درشتی میکنی .\n(شیخ شیراز علیه الرحمه)"}
{"book": "adl0911", "page": 179, "text": "۱۷۶\n\nمرکب دو قسم است :\n(۱) مرکب مفید که چون سخنگو بآن سکوت کند برای سامع \nفائده طلب یا خبری حاصل شود .\n(۲) مرکب غیر مفید که از ان برای سامع فائدہ طلب یا خبر حاصل نشود.\n\n۱- مرکب غیر مفید سه قسم است :\n(۱) مرکب توصیفی چون شخص خوب .\n\nتمرین (۲) در حکایت ذیل مرکب توصیفی و اضافی را از هم جدا سازید\nگویند بزغاله بر بام بلندی (مشغول بازی) بود گرگی را دید با کمال تکبر و غرور\nدر پائین دیوار می خرامد با نهایت جسارت فریاد برآورد که ای گرگ خونخوار)\nوای ظالم ستمکار کد ام جرأت داشتی که در محله ما قدم گذاشتی گرگ سر بالا کرد\nو آهی کشید و گفت بلندی مرتبه ترا جسور و مرا حلیم و صبور کرده اگر ازین دره رفیع\nتنزل میکردی و از بالای بام تشریف می آوردی (زبان جسارتت) بسته\nو (شاخ جرأتت شکسته میگردید . (قراءت سوم)\n\nحصه نحوی لفظ"}
{"book": "adl0911", "page": 180, "text": "۱۷۷\n\n(۲) مرکب اضافی چون رعیت پادشاه ..\n(۳) مرکب امتزاجی چون صالح محمد ..\n۲ - مرکب مفید\n(۱) مرکب مفید را (که چون سخنگو بران سکوت کند سامع\nرا فائدۀ مطلب یا خبری حاصل گردد مثل احمد داناست\nاسلم میخواند) کلام و جمله هم میگویند.\n(۲) در کلام دو جزء اصلی است که یکی را مسند (خبر- یا فعل)\nو دیگری را مسند الیه (مبتدا- یا فاعل) گویند، هرچه ازین\nدو جزء علاوه باشد همه فضله و متعلقین آنها و برای ضوح کلام میاید.\n(۳) مبتدا و خبر را جمله اسمیه، و فعل و فاعل را جمله فعلیه گویند.\n(۴) مرکب غیر مفید جزء جمله واقع می شود .\n\nنصح ارشدی عبد الله"}
{"book": "adl0911", "page": 181, "text": "۱۷۸\n۳ - مبتدا و خبر\n(۱) مبتدا اسمی است که صفت و کیفیتی را بسوی او نسبت کنند\n(۲) خبر نیز صفت و کیفیتی است که نسبتش بمبتدا می شود چون\n( شاه والا جاه ما غازی است ) درین ترکیب (شاه والاجاه)\nمبتدا و (غازی) خبر است زیرا نسبت صفت غزا\nبطرف او شده ( است ) کلمۀ رابطه است .\n(۳) دانش - کلمۀ رابطه مفرد و جمع و سلبی و ثبوتی میباشد\nچون است، استند، هست، هستند،\nنیست، نیستند .\n(۴) آخر مبتدا همیشه ساکن میباشد، و آخر خبر در رابطۀ سلبی نیز\nمدام ساکن است چون تو غافل نیستی- آنها بی خبر نیستند\n\nصحیح کننده عبدالرب"}
{"book": "adl0911", "page": 182, "text": "١٧٩\n(٥) در رابطۂ ثبوتی گاہی ساکن میباشد، چون احمد قابل\nہست، و گاہی مفتوح چون اسلم دانشمند است\nو گاہی مکسور چون شما دانشمندید .\n(٦) مبتدا ہر چه باشد خبر اکثر مفرد می آید مگر مطابقتش با مبتدا\nبواسطۂ کلمات ربط یا ضمائر ضرور است و از امثلۂ\nفوق ظاہر است .\n(٧) علیه السّلام ۔ رضوان اللہ علیہم اجمعین ۔ رحمۃ اللہ علیہ\nالسّلام علیکم ۔ سلام علیک ۔ و علیک السّلام\nاصلاً مبتدا و خبر عربی و در فارسی مستعمل اند .\nسلام علیک ای نبی مکرّم مکرمتر از آدم و نسلِ آدم\n(مولینا جامی)\nکلمات سینے ندا و تحسین و امثالہما"}
{"book": "adl0911", "page": 183, "text": "۱۸۰\n۴- فاعل\n(۱) فاعل اسمی است که نسبت فعل بسوی او بطریق\nقیام یا صدور باشد چون احمد نشست - اسلم خواند\nآخر فاعل همیشه ساکن میباشد .\n(۲) در ترتیب ترکیب قاعده آن است که اول فاعل با فعل را\nذکر میکنند مانند امثله فوق .\n(۳) هر گاه مفعول باشد در میان می آرند چون اعلیحضرت\nوالا (ملک را ) استقلال بخشیدند .\n(۴) گاهی در شعر فعل مقدم می آید چون (نیاسایندند دیاز توس)\n(۵) مطابقت فعل با فاعل در غیبت خطاب وتکلم لازم است.\n(۶) در افراد و جمع اگر فاعل ذی روح باشد مطابقت میباشد\n[Vertical text in the margin:]\nبخشیدند شیر محمد یه لسمسین (صنفی هفتم)"}
{"book": "adl0911", "page": 184, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0911", "page": 185, "text": "[BLANK PAGE]"}
