{"book": "adl0799", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0799", "page": 2, "text": "ادبیات\nادبیات\nبرای صنف دوم اعدادی"}
{"book": "adl0799", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0799", "page": 4, "text": "AMIRI BOOKSHOP\nکتابفروشی امیری\nمحل خرید و فروش هر نوع کتب\nموبایل: ۰۷۰۲۹۰۱۱۴ - ۰۷۰۲۸۷۰۲۶\nآدرس: جوی شیر مقابل کتابخانه عامه کابل"}
{"book": "adl0799", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0799", "page": 6, "text": "وزارت جلیله معارف\nسلسله\n(۱۰۰)\n\nریاست دارالتالیف\nادبیات\n(۲۷)\n\nادبیات\n\nبرای صنف دوم اعدادی\n\nتحریر قاری عبدالله خان\n\nو تصویب وزارت معارف\n\nدر مطبعه عمومی کابل طبع شد\n\nطبع اول\n\n۵۰۰ جلد\n\nسنه ۱۳۰۱ ش"}
{"book": "adl0799", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0799", "page": 8, "text": "۱\nهو\n\nادبیات\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\n\nپس از اعتراف بعجز و ادای حمد و نعت . بعرض میرسانم :--\nدارالتالیف وزارت جلیله معارف پروگرامی برای درس ادبیات فارسی\nاعدادی دوم ترتیب داده بود و عاجز را بتالیف مواد آن مکلف ساخت بنده کم بضاعت\nمواد مذکوره را از کتب ذیل اخذ و استنباط نمود و اینقدر توانست که این رساله را\nبنام ادبیات فارسی بمبصه بن وجود بیاورد :--"}
{"book": "adl0799", "page": 9, "text": "۲\nفهرست کتبی که ماخذ ادبیات فارسی است\n(۱) تذکرۀ دولت شاه | (١٤) رباعیات عمر خیام مطبع | (۲۷) رقعات ابوالفضل\n(۲) نفائس الماثر | ڈسوسه خاور | (۲۸) نلدمن فیضی\n(۳) مرآت الخیال | (١٥) کلیات خاقانی | (۲۹) دیوان فیضی\n(٤) ریاض الشعراء | (١٦) نصایح فردوسی رشیدی | (۳۰) دیوان عرفی\n(٥) سرو آزاد ۲ جلد | (۱۷) کلیات انوری | (۳۱) قصائد عرفی\n(٦) خزانه عامره | (۱۸) خمسه نظامی | (۳۲) غزلیات طالب\n(۷) مفتاح التواریخ | (۱۹) کلیات کمال اسماعیل | (۳۳) کلیات صائب\n(۸) مجمع الفصحاء | (۲۰) کلیات شیخ سعدی | (٣٤) منتخبات آغای کمالی\n(۹) شعر العجم ٥ جلد | (۲۱) اعجاز خسروی | (٣٥) دیوان کلیم\n(۱۰) رساله منثور ذکاء الملک | (۲۲) کلیات امیر خسرو | (٣٦) قصائد کلیم\n(۱۱) فرائد الادب | (۲۳) قرآن السعدین امیر خسرو | (۳۷) کلیات میرزا بیدل\n(۱۲) شرح حال سلمان رشید یاسمی | (٢٤) کلیات سلمان | (۳۸) لب الالباب\n(۱۳) جلد سوم تاریخی عمومی میرزا | (٢٥) دیوان حجاج طبع جدید ایران | (۳۹) سخن و سخنوران\nعباس خان قبال اشتیانی | (٢٦) مخمس دیوان خواجه | و بعض کتب دیگر که اکنون فراموشم شده"}
{"book": "adl0799", "page": 10, "text": "۳\n\nوجود نظم فارسی در قرن سوم هجری ظهور یافت. و برخی ادعا دارند که آغاز\nنظم پیشتر بوده و بیتی از بهرام گور و بیتی از کتابه قصر شیرین روایت کنند\nو هر دو پیش از ظهور اسلام است. و بعد از ظهور اسلام حکیم ابوحفص سغدی\nو ابوالعباس مروزی را نشان دهند. ابوحفص در قرن اول هجری میزیست\nو بیتی که بدو منسوب دانند این است:-\nآهوی کوهی در دشت چگونه دودا   او ندارد یار بی یار چگونه بودا\nو ابوالعباس مروزی در عهد مامون رشید بوده قصیده در مدح مأمون زور وایت\nکنند و ابیات ذیل را از ان قصیده شمارند :-\nای رسانیده بدولت فرق خود تا فرقدین  گسترانیده بفضل و جود در عالم یدین\nمر خلافت را تو شایسته چو مردم دیده را  دین یزدان را تو بایسته چو رخ را هر دو عین\nو پندارند که اشعار قدیم فارسی در اثر استیلای عرب بر ایران مانند سائر آثار ملی از بین رفته\nصاحب مجمع الفصحا ء می نویسد «ظاهر است که اشعار قدیم شعرای عجم بسبب\nغلبه عرب از میان رفته» این روایت سخیف است چه زبان فارسی موجود بعد\nاز اسلام وجود یافته و اشعاری که در تذکره ها می نویسند همه بعد از اسلام باشد چنانکه\n\n(۱) منم آن ببر دمان و منم آن شیر یله  نام من بهرام گور و کنیتم بوجبله\n(۲) هژبرا بکیوان انوشه بدی  جهانرا پدیدار توشه بدی"}
{"book": "adl0799", "page": 11, "text": "٤\nدو بیت منسوب با بوحفص و ابیات ابو عباس را ذکر کردیم اما در بیتی که به بهرام نسبت یافته\nنیز شبهه موجود است زیرا بعضی یک مصرع آنرا از ویدا نند بر علاوه بیت مذکور بزبان قاری\nموجوده است و باشکال مختلف روایتش کرده اند و هر قدر در اشعار قدما کنجکاوی رود\nتبع از شعرای عرب ظاهر شود و این دلیل است برآنکه فصحای فرس این فن نفیس را بلقای\nعرب اخذ کرده اند چنانکه سخن و سخنوران در مواقع متعد د تصریح به این امر میکند پس نظم فارسی بعد\nاز اسلام باشد . او پنی است که شعر العجم تنقید کرد و میگوید: - اسلام ابدا خیال نداشت\nکه بزبان قومی تعرض نماید از عهد خلیفه دوم تا عصر حجاج تمام دفتر در ایران بزبان\nفارسی بود اینقدر شد که در زبان قدیم فارسی اندک اندک کلمات عربی در آمیخت مانند\nاردو زبانی جدید روی کار آمد و نیز دیانت اسلامی تاثیر خود را آنقدر دلها جا داد\nکه برای گنجایش غیر جا نماند. محیطی مانند عرب که از فضایش ترانه نظم بلند می شد\nدر برابر تاثیر اسلام مهر سکوت بر لب زده مدتی خموش ماند تا عهد ولید و چون در عهد او\nسلطنت بسامانۀ پیدا کرد شعر که از لوازم اوست در عرب تجدید یافت اگر ممدوح\nبزبان فارسی آشنا می بود شاید نظم فارسی نیز وجود میگرفت . آری در قرن\nسوم آفتاب اقبال دولت عباسی رفته رفته میل بافول نمود و بنا بران بعضی\nاز علاقۀ ها و صو بجات بزرگ آزاد گشت و حکومتهای نو اساس یافت"}
{"book": "adl0799", "page": 12, "text": "ه\nمانند طاهریان هرات وصغاریان سیستان آل طاهر (٥٤) پنجاه و چار سال\nحکومت نمود و در سنه ٢٥٩ خاتمه پذیرفت . این خاندان اگرچه علی الظاهر ادعار از\nاستقلال نکرده اند ولی در خراسان انقدر تسلط واقتدار بهمرساندند که غیراز استقلال نبود\nوازینجهته نظم فارسی در عهد ایشان ظهور یافت و با انکه چندان بزبان فارسی آشنا نبودند\nمانند حنظله بادغیسی محمود وراق هروی از افغانستان برخاسته ودرین دو زمزمه\nسرا گشتند وسبب شدند از ابقای زبان فارسی اگرچه دفتر وسائر نوشته خوان\nرسمی بعربی بوده زیرا صالح ابن عبدالرحمن كاتب حجاج در عهد ولید دفتر ایرانرا از فارسی\nبعربی نقل داده بود تا در عهد طغرل بیک اولین پادشاه سلجوقی عمیدالملک و زیرا و\nدوباره دیوان و دفتر را بفارسی تحویل داد .\nپس از آل طاهر آل صفار است و اینخاندان نیز اندکی حکومت نموده انقراض\nیافت . رباعی درین عهد رواج گرفت گویند پسر یعقوب جوز بازی میکرد و بکوی\nجوز می انداخت یکی از جوز ها در خست ازان منحرف گشت و بعد لول خورد و بكوی\nدرآمد پسر از نهایت انبساط سرود : غطان غطان همی رود تالب گوی .\n\n(١) پیش از (٢٦٠) وفات کرده . (سخن و سخنوران ص ٢)\n(٢) وفات او سنه ٢٢١ (مجمع الفصحا ص ١١ ٥)\n(٣) عمیدالملک را الپ ارسلان برادر زاده طغرل در اوائل جلوسش کشت ٤٥٥"}
{"book": "adl0799", "page": 13, "text": "٦\nیعقوب را این مصرع پسند افتاد و فضلا را بتعیین وزن آن بر گماشت تقطیع کردند\nاز بحر هزج بر آمد و بتکلیف یعقوب سه مصرع دیگر بدان رساندند تا رباعی صورت\nگرفت و مدتی شعرا بدین وتیره چار مصرع میگفتند و آن را دوبیتی نام گذاشتند.\nخلاصه نظم پیش از قرن چارم شیوع یافت چنانکه گفتیم و قدمای شعرا\nاز افغانستان بوده مانند حنظله بادغیسی محمود وراق هروی و استاد ابوالقاسم\nحسن ابن احمد عنصری ملک الشعرای سلطان محمود در قرن چارم بتربیه خاندان سامانی\nترقی کرد و رودکی آنرا سر و صورتی تازه بخشید و در عهد سلاطین غزنوی و غوری و\nسلاجقه بیشتر بتکمیل رسید و ازان ببعد نیز در هر دوره لطافتی دیگر گرفت و آرایشی\nتازه یافت تا نوبت سبک هند رسید و نوین ترین جاده درین زمینه پیدا شد\nنوابغ این سبک جان تازه در پیکر سخن دمیدند و مانند ظهوری، عرفی، سلیم، طالب\nکلیم مرزا صائب و بیدل و امثال ایشان روی کار آمدند. و از پنجهت ارباب تذکره\nنظم را بادوار مختلفه قسمت کرده اند چنانکه از ابوالعباس یا حنظله با دعیسی آغاز نمود و در\nعهد رودکی کمال یافت شعرای عهد سلطان محمود و بعد ازان زینتی بر کمال آن\nافزودند تا اختتام سلاجقه و این دوره قدما است : - عنصری فردوسی\n(۱) مولد و وطن ابوالقاسم عنصری غزنی و وفاتش در ۴۳۱ بوده در عهد سلطان مسعود پسر سلطان محمود\nمفتاح التاریخ مولد استاد را بلخ میگوید ."}
{"book": "adl0799", "page": 14, "text": "۷\nخاقانی، انوری، حکیم سنائی از قدما اند درین دور قصیده بمنتهای بلندی خود رسید\nچه خریدار بسیار داشت و شعرا از ممدوحین خود صلات گرانبها یافتند بعد از ان قصیده\nقصیده از رتبه خود برافتاد و میل بتنزل کرد. و غزل ترقی نمود و نخستین شیخ شیراز\nبترتیب دیوان غزل پرداخت اگرچه پیش از شیخ قدما نیز غزل سرائی کرده‌اند\nو دیوان غزل داشتند مانند ظهیر و انوری و خاقانی ولی ملاحت گفتار شیخ را\nدر غزل ندارند دوره متوسطین از اختتام سلاجقه آغاز میکند و تا قرن دهم انجام می‌پذیرد\nشیخ سعدی، امیرخسرو، خواجو، خواجه سلمان، شیخ کمال خجند از دوره متوسطین\nو دورۀ متاخرین از قرن دهم آغاز مینماید و تا قرن دوازده هجری دوام میگیرد\nاین دوره بزعم مجمع الفصحا و چیزنویسان عصر حاضر دوره انحطاط نظم باشد\nبمنتهای پستی خود ولی درین دوره مانند فغانی مجتهدی در فن نظم ظهور کرد و سبک\nهند را روی کار آورد تا همچو ظهوری و عرفی و نظیری و طالب و سلیم و قدسی\nو صائب و کلیم و غنی و امثال اینها داد سخن را در سبک هند دادند و رتبه غزل را\nبپایۀ عرش رساندند. دوره معاصرین درین دوره قصیده و غزل و مثنوی\nمیرود که اندک اندک متروک شود چه بیشتر اشعار از نوع مسمط باشد مانند\nمسدس وغیره واکثر ملی است شعر شعر اجتماعی و اخلاقی سبک جدیدی"}
{"book": "adl0799", "page": 15, "text": "سرایند و از عیوب و مفاسد تنقید میکنند . برخی از خیالات غرب پیروی\nکرده و میخواهند قند پارسی را با شراب فرنگ درآمیزند و از ریخته الفاظ قافیه\nو خروج از وزن عروضی را جواز شمرده و رواج داده اند و ادعا دارند که دائرۀ نظم\nپهنای وسیع داشته و نشاید تحدید وزن و قافیه مقرر وسعت نظم را محدود نمود\nبهر تقدیر معاصرین از مجددین و مخترعین نظم سبکهای تازه و مختلف خیالات\nمتنوع و تجدد پرور که اصلاً هیچ سبک و افکار از عالم غرب برخاست و محیط\nشرق را فرا گرفت ."}
{"book": "adl0799", "page": 16, "text": "رودکی\nرودکی قافله سالار نظم و ابو الآبای شعرا بوده نامش محمد است و برخی\nجعفر گویند. تخلصش برودکی از جهتی است که بقریهٔ رودک (۱) از توابع سمرقند\nسکونت داشت یا از جهتی که رود نیکو می نواخت یا هر دو جهته بوده باشد. رودکی\nمانند هومر کور بوده و در سن هشت قرآن کریم یاد کرد و بعد بتحصیل علم قرائت پرداخت\nو هم در اوائل عمر بنا به شعر گفتن گذاشت بشغل نظم بعد از تحصیل علوم متداوله\nوادار نمود. خیلی خوش آواز و ظریف و بذله سنج بود و از یخته بحضرت نصر بن (۲) احمد\nسامانی تقرّبی بسامان یافت و رفته رفته ملک الشعرا گردید و برتبهٔ ندیمی مصاحبی\nارتقا جست و در انعصر رتبه ندیمی برتر از وزارت بود و شرط ندیمی هم وسعت نظر\nظرافت لطافت طبع بذله سنجی حاضر جوابی بوده و در رودکی هر چار شرط وجود\nداشت ارباب تذکره می نویسند که رودکی بدولت نصر انقدر دارای مکنت\nو ثروت گردید که امرای بزرگ را نیز انمایه ثروت دست نداد. دو صد غلام زرین\nکمر در سفر برکاب داشت و چارصد شتر بار خانهٔ او را بر میداشت. در نظم\nکلیله دمنه چل هزار درهم دینگه صله گرفت. عنصری گوید:--\n(۱) رودک قریه بوده از توابع سمرقند.\n(۲) نصر سومین پادشاه سامانی است. جلوس او در سنه ۳۰۰ و وفات در سنه ۳۳۱ ."}
{"book": "adl0799", "page": 17, "text": "۱۰\n\nچهل هزار درم رودکی ز مهتر خویش\nعطا گرفت بنظم کلیله در کشور\nرودکی نخستین شاعری است که دیوان ترتیب داد و اشعار پخته گفت و پیش\nاز رودکی شاعری بدین مایه و پایه سراغ نمیدهند . اگر چه از دیوان او چیزی نمانده\nولی رشیدی سمرقندی در عده اشعار او میگوید :-\n\nشعر او را بر شمردم سیزده ره صد هزار\nهم فزونتر آیدا رچونانکه باید بشمری\n\nو غالباً مبالغه باشد بر علاوه که مجمع الفصحا می نویسد :- بیشتر اشعاری که بنام رودکی\nشهرت یافته در دیوان حکیم قطران پدید آمد و بعد از تحقیق آشکار شد که از قطران است\nو چون دیوان قطران شهرت نداشت و در مدح او نام نصر نیز اندر است نصر را ابن\nاحمد و قطران را رودکی پنداشتند و بعد از تعمق در تاریخ حق بجای خود قرار گرفت\nو شبهه رفع گشت و ثابت شد که غالب آن اشعار مال قطران است . رودکی\nدر ۳۲۹ یا ۳۳۰ وفات کرده (۳)\n\n(۱) سعید نفیسی که از فضلای عصر حاضر ایران است در کتاب احوال و اشعار رودکی و صفحه ۶ دیباچه می نویسد که بر علاوه اشعار منظوم کلیله و دمنه رودکی چار مثنوی دیگر هم داشت و مجموعه اشعاری بنام رودکی در طهران در ۱۳۱۵ بطبع رسیده و از ۱۱۷۰ بیت ۹۵۱ بیت از قطران و بقیه که ۲۱۹ بیت باشد از رودکی است با آنکه چند بیت دران نیز مشکوک است .\n(۲) حکیم قطران تبخی است با وانوری و سائر شعرای او را دانند در ۴۶۵ وفات کرده ممدوح قطران ابو نصر ملان از امرای آذر بایجان بوده و بعلت اشتراک اسمی در میان هر دو ممدوح اشعار قطران را از رودکی پنداشتند .\n(۳) سخن و سخنوران مجده"}
{"book": "adl0799", "page": 18, "text": "۱۱\nوقتی امیر نصر میخواست در بادغیس هرات چندی توقف کند\nامرا از طول اقامت در آنجا ملول و بدیدار وطن مشتاق بودند از حکیم تمنا کردند\nو وعده نمودند که هرگاه اعلیحضرت امیر را ترغیب و تشویق بخارا نماید صله ها بدو\nبخشند . رودکی قصیده در ینموضوع موزون نمود و شب هنگام در محفل حضور\nبا ترانه رو د سرود و چنان در امیر اثر کرد که شبانشب نهضت بخا را نمود . واین\nابیات از ان قصیده است :-\nیاد جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی\nریگ آموی و درشتیهای وی زیر پایم پرنیان آید همی\nآب جیحون با همه پهناوری خنگ ما را تا میان آید همی\nای بخارا شاد باش و شاد زی شاه سویت مهمان آید همی\nشاه ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی\nشاه سرو است و بخار بوستان سرو سوی بوستان آید همی\nدارائی و ناداری روز مرگ یکسانست\nزندگانی چه کوته چه دراز نه بآخر ببرد باید باز\n(۱) جلوس ۳۰۰ وفات ۳۳۱ ."}
{"book": "adl0799", "page": 19, "text": "۱۲\nخواهی اندر عنا و محنت و زی خواهی اندر نشاط و نعمت و ناز\nخواهی اندک تر از جهان بپذیر خواهی از ری بگیر تا بحجاز\nاینهمه روز مرگ اگر بینی نشناسی ز یکدگرشان باز\nترک طمع و نکوهرش از مدست\nتا کی گوئی که اهل گیتی در هستی و نیستی لئیمند\nچون تو طمع از جهان ببری دانی که همه جهان کریمند\nضعف پیری و حسرت جوانی\nمرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود نبود دندان بل چراغ تابان بود\nیکی نماند کنون بل همه بسود و بریخت چه نحس بود همانا که نحس کیوان بود\nنه نحس کیوان بود نه روزگار دراز چه بود منت بگویم قضای یزدان بود\nهمی ندانی ای آقاسب غالیه موی که حال بنده از ین پیش بر چه سامان بود\nشد آنزمانه که رویش بسان دیبا بود شد آنزمانه که مویش برنگ قطران بود\nدلم خزانه پر گنج بود و گنج سخن نشان نامه ما مهر و شعر عنوان بود\nبسا ولا که بسان حریر کرده بشعر از ان سپس که بکر دار سنگ سندان بود\nهمیشه دستش زی زلفکان خوشبو بود همیشه گوشش زی مردم سخندان بود"}
{"book": "adl0799", "page": 20, "text": "۱۳\nبدان زمانه ندیدی که زی چمن فرستی سروگویان گوئی هزار دستان بود\nعیال نی زن و فرزند نی مئونت نی ازینهمه تنم آسوده بود و آسان بود\nهمی خریدمی و بی شمار داده درم بشهر هر چه همی ترک مالپستان بود\nشد آنزمانه که شعر و را جهان بنوشت شد آنزمانه که او شاعر خراسان بود\nتغزل\nمشوشت دلم از کرشمه سلمی چنانکه خاطر مجنون طره لیلی\nچک لشکر دهیم در دل تسکین چو ترس روی شوی آرمانی بهفر\nبغچه تو شکر خند و نشه باده بسنبل تو در کوش مهر و معنی\nببرده نرگس تو آب جادوی بابل کشاده غنچه تو باب معجز عیسی\nمحاور کل فخریه و موعظه بخود\nمرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب چه آب جویم در جوی خشک یونانی\nبرای پرورش جسم جان چه رنجه کنم که حیف باشد روح القدس لکبانی\nبحسن صوت چوبلبل مقید نظم بجرم حسن چو یوسف اسیر زندانی\nبسی نشستم من با اکابر و اعیان بیازمودم شان آشکا رو پنهانی\nنخواستم ز تمنا مگر که دستوری نیافتم ز عطا ها مگر پشیمانی"}
{"book": "adl0799", "page": 21, "text": "١٤\nرباعیات\n\nبا آنکه دلم از غم هجرت خونست \nشادی کنم توأم ز غم افزون است\nاندیشه کنم هر شب و گویم یا رب \nهجرانش چنین است و صالش چون است\n\nوله\nای از گلش رخ رنگ بر برده و بوی \nرنگ از رخ حور برده و بو از پی موی\nگلگون گردو چوروی شویی همه جوی \nمشکین گردد چو مو فشانی همه کوی\n\nوله\nچون کار دلم ز زلف او ماند گره \nدر هر رگ جان صد آرزو ماند گره\nامید ز گریه بود افسوس افسوس \nکانهم شب وصل در گلو ماند گره\n\nو از معاصرین رودکی است شهید بلخی و دو بیت ذیل را از وی آرند:-\n\nدانش و خواسته است نرگس و گل \nکه بیکجای نشکفند بهم\nهر کرا دانش است خواسته نیست \nهر کرا خواسته است دانش کم\n\nرودکی در مرثیه او گوید:-\n\nکاروان شهید رفت از پیش \nواندگر رفته گیر و می اندیش\nاز شمار دو چشم یکتن کم \nو ز شمار خرد هزاران بیش"}
{"book": "adl0799", "page": 22, "text": "در می نوردیم با یکه در آنره جای قبل بود\nاگر داد دریلو نامه بلیغ ۱۵\nرابعه قندھار بلخی نیز از معاصرین رودکی است مجمع الفصحا این دو بیت را از و\nمی نویسد :۔\nدعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن\nتا بدانی درد عشق و داغ ہجر و غمگشی چون بهجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من"}
{"book": "adl0799", "page": 23, "text": "١٦\nفردوسی\nفردوسی که گویند سخنوری مانند او در زبان فارسی تا امروز برنخاسته است\nاز باریافتگان سلطان غزنوی است. این پادشاه بزرگ طوری که از فتوحات\nعالمگیر خود سلطنت ظاهری را وسعتی در خور بخشید همانطور از نظر والا و همت\nبلند ارباب فضل را تربیه نمود و بدستیاری آنها قلمر و معنی را انبساطی بسزا داد\nخودش هم دارای فضل بود چنانکه گویند کتابی در فقه تالیف نمود و صاحب طبع\nشعر بود. مجمع الفصحا (١) قطعهٔ ذیل را بدو منسوب داشته:\nزتخت را گر قم از سر لطف\nخون من ریختی و غدرت هست\nزانکه هنگام رگ زدن طبعیست\nگوی سیمین گرفتن اندر دست\nغزنین با که حال شهر کوچکی است در انوقت پایتخت این پادشاه بزرگ بود و بپواسطه\nوسعت و عمرانش بحدی رسید که درودک امروز را مسلخ آن شهر شهیر میدانند.\nسلطان مدرسه و موزهٔ دران بنا کرد و غرائب نفائس را فراهم داشت\nحضرت او را از مشاهیر فضلا و ادبا رونقی تمام بود. ابوریحان بیرونی که درعلوم\nمختلفه نظیر شیخ الرئیس بقلم میرفت از فضلای حضرت اوست چار صد شاعر\n\n(١) جلد اول ص ٥٥ جلوس سلطان ٣٨٩ - وفات ٤٢١"}
{"book": "adl0799", "page": 24, "text": "۱۷\nدیگله نشین دربار آنسلطان هنر دوست بود عنصری بلخی رتبه ملک الشعرائی\nاز آستان او یافت. وقتی سلطان مسعود پسرش از اصفهان بحضور پدر شتافت\nو بغزنین رسید. سلطان در آنروز بار عام داد و شعرا را در صله پنج بیست هزار درمی\nعطا کرد و هر یک از عنصری و زینتی را پنجاه هزار درهم بخشید\nآمدیم بذکر حکیم نام فردوسی را منصور و کنیه اش را ابو القاسم ابن شرف شاه\nمینویسند. تولدش در ۳۲۳ یا ۳۲۹ در یکی از قرای طوس موسوم بباژ یا رژان\nیا شاداب واقع شده در سن تمیز بشغل علم ورزید و دارای فضیلت شد و شاعری\nپیشه کرد و فردوسی تخلص نمود بجهتی که پدرش باغبان بوده. اما راجع بنظم شاهنامه\nبعضی از تذکره نویسان روایت کرده اند که بفرمان سلطان محمود بنظم آن آغاز کرد\nتحقیق آنست که بعد از ۳۶۷ بنظم آن پرداخته که ۲۲ سال قبل از جلوس سلطان باشد\nبتخت سلطنت و در طوس بنظم این کتاب مشغول گشته و پیش از فردوسی دقیقی\nبنظم شاهنامه توجه بر گماشته و قریب هزار بیت نظم کرده بود مگر بدست غلام خود\nکشته شد و نظم او ناتمام ماند پس بمددتی فردوسی با قتفای او بنظم شاهنامه پرداخت\nدر یئوقت یکی از بزرگان با و احسان میکرد و بعد از مردن او حیتی ابن قتدیه بغمخواری\n(۱) نام او را حسن و احمد و نام پدرش را علی و اسحاق هم نوشته اند و احمد ابن فرخ نیز ضبط گشته\n(سخن و سخنوران ج ۱ ص ۷۹)"}
{"book": "adl0799", "page": 25, "text": "۱۸\n\nو مراعات فردوسی قیام ورزیده و خراجش را معاف داشت چنانکه خود میگوید :-\nحیی قتیبه است از آزادگان   که از من نخواهد سخن رایگان\nاز ویم خور و پوشش و سیم و زر   از و یا فتم جنبش و بال و پر\nنیم آگه از اصل و فرع خراج   همی غلطم اندر میان ولج\nو در آغاز که میخواست شاهنامه را نظم کند جز ابیات دقیقی مأخذی در دست نداشت\nو این کار صورت نمیگرفت. تا یکی از دوستان او نسخه از شاهنامه نثر را که بحکم امیر منصور ابن نوح (۱)\nسامانی ترتیب و تالیف یافته بود باو داد و فردوسی بنظم آن پرداخت و در ظرف\nچند سال دوره را ازان انجام داد واخیراً در سنه نظم شاهنامه تکمیل یافت و درین وقت\nسال یازدهم از جلوس سلطان محمود بود فردوسی شاهنامه را بنام سلطان متون ساخت\nو بطمع صله جزیل راه غزنه پیش گرفت و کتاب را تقدیم حضور نمود و امید داشت که شصت هزار\nطلا صله گیرد ولی بمراد خود نرسید چه سلطان شصت هزار درهم بخشید فردوسی رنجید\nو بمان زبانی که ازان سلطان بزرگ مدح کرده بود هجو نمود و پنهانی از غزنین بهرات گریخت\nو در آنجا چندی پنهان ماند و بعد شش ماه بطوس رفت و بعضی گویند نزد اسفهبد حاکم\nطبرستان رفت و خواست شاهنامه را بنام او کند و هجو سلطان را برا و خواند اسفهبد\n\n(۱) جلوس ۳۵۰ ـ وفات ۳۶۶ -"}
{"book": "adl0799", "page": 26, "text": "۱۹\n\nنپسندید و ابیات هجو را از و بصد هزار درهم خرید و نماند انتشار یابد و فردوسی\nبطوس هم برگشت و در آنجا در ۴۱۱ وفات کرد . گویند سلطان بعد ها بر فردوسی\nمهربان گردید و شصت هزار طلا با خلعتی فاخر برایش بطوس فرستاد و این صله\nوقتی بطوس رسید که جنازۀ فردوسی را بقبرستان می بردند .\n(۱) آثار فردوسی همین شاهنامه است و مشتمل است بر تاریخ چهار طبقه از شهریاران\nعجم و در سن سی و شش یا چیزی فزون بنظم آن پرداخته .\n(۲) یوسف زلیخا این مثنوی را بعد از اختتام شاهنامه در عراق بخواهش موفق ابوعلی\nحسن بن محمد ابن اسماعیل اسکافی وزیر بهاءالدوله دیلمی نظم کرده .\n(۳) پارۀ اشعار یکه مجمع الفصحا بنام حکیم نسبت نموده و در جمله دو بیت ذیل را\nمینویسد از قصیده که در منقبت حضرت خلیفه چهارم است :-\nشهی که چون بدو انگشت در خیبر کند برآمد از پی اسلام صد هزار انگشت\nعلی عالی اعلی که دست قدرت او هزار ره زده در چشم روزگار انگشت\nادیب دانشمند ذکاء الملک نیز هر دو بیت فوق را با بیت ذیل ز فردوسی مینویسد :-\nمکن بحلقه از زلفت تا بدارنگشت که هیچکس بخدا در دهان مار انگشت\nمگر این بیت از محمد قلی سلیم طهرانی است که معاصر است با صائب وکلیم و دوبیت"}
{"book": "adl0799", "page": 27, "text": "۲۰\nاول قصیده ایست که مطلعش این است.\nاگر برین خم زلفت تا بد انگشت\nز زلف خویش برآری بزنهار انگشت\nو از سبک و طرز کلمه بندی آن ظاهر میشود که قصیده مسطور از دوره متأخرین است و غالباً شاعران سلیم را استقبال نموده و خوب از عهده بر نیامده و اصلاً آن را قاضی نور الله شوستری صاحب مجالس المؤمنین بنا بر غرضی بفردوسی الحاق کرده تا هم این قصیده در جلد ششم از حصه ۲۲ رساله سه ماهی انجمن ترقی اردو واقع اورنگ آباد طبع گشته نمیدانم این دو ادیب چگونه بسبک قصیده ملتفت نگشته و تصدیق کرده اند که از فردوسی است و نیز ذکاء الملک مطلع سلیم را که در دیوانش موجود است با ابیات قصیده الحاقی چسان آمیخته با تفاوتی ظاهر که در بین مطلع سلیم و آن دو بیت است .\nاما در بیت اول دهزار انگشت ، شاید از قبیل تسمیه کل باسم جزء و لفظ معاونت و امثال آن مقدر باشد یعنی از پی معاونه اسلام صد هزار دست برآید ، اگرچه تقدیر را متأخرین در نظم پسند نداشته و گویند از رتبه می افتد .\nیوسف زلیخای فردوسی نظم بلند نیست و برتبه شاهنامه نمیرسد .\nصاحب سخن و سخنوران می نویسد : این کتاب هر چند تک تک ابیات و قطعه های خوب دارد ولی روی هم رفته نظمی عالی نیست و ابیات آن سست و [پائین پایه؟]"}
{"book": "adl0799", "page": 28, "text": "۲۱\nو میان آن و شاهنامه تفاوت از زمین تا آسمان است .»\nاز یوسف زلیخای اوست :-\nالرآ تلک آیات را بخوان تا ببینی روایات را\nاما اقتداری که فردوسی نشان میدهد محض در شاهنامه است که آنرا بالفاظ\nفارسی خالص نظم کرده و در پنجاه شصت هزار بیت جز کلماتی معدود از عربی نباشد\nفتوحات اسلامی در ایران سبب آمیزش کلمات بعربی گشت با فارسی بحدی که\nدر تمام عروق و شرائین آن مخلل نمود. امروز یکر قعه مختصر دشوار است با فارسی خالص\nنوشت ولی فردوسی مضامین مختلفه را بفارسی خالص ادا کرد و شاهنامه را باین خصیصه\nممتاز ساخت چنانکه با مزیت تاریخی که دارد بمشابه فرهنگی است از لغت فارس\nو ازین رو دو خدمت مهم را که توسیع زبان فارسی و اخراج الفاظ غیر است از ان\nبجا کرده .\nبر آشفتن رستم زابلی برلشکر ایران هنگامیکه در یکی از محاربات در عقب شکست تورانیان (معاب - نداماد)\n[بر نیزگان؟] طلایه میکشیدند خندا ، حلول را راه\nبنزدیک رستم رسید آگهی که روی کشور زترکان تهی\nزنامردی خواب ایرانیان بر آشفت رستم چوشیر ژیان"}
{"book": "adl0799", "page": 29, "text": "۲۲\nزبان را بدشنام بکشاد گفت که کس را خردنیست با مغز جفت\nبدینگونه دشمن میان دو کوه سپه چون گریزد زمان هم گروه\nطلایه بگفتم که بیرون کنند در و راغ چون دشت هامون کنند\nشناسر بآسائش و خوابگاه سپردید و دشمن برنج و براه\nتن آسان غم و رنج بارآورد چو رنج آوری گنج بار آورد\nچه گویم که روزی تن آسان شوم ز تیمار ایران هراسان شوم\nبرآشفت با طوس همچون پلنگ که این جای خوابست یا دشت جنگ\nازین پس تو هومان کلیاو را چو پیران و مین پولاد را\nنگه کن برین دشت از کشوری تو از کشوری رستم از کشوری\nاگر تاب دارید جنگ آورید مرا زین سپس کی بچنگ آورید\nچو پیروز برگشتم از کارزار تباه شد همان کرده فرجام کار\nطلایه نگه کن که از خیل کیست سرآهنگ این دوده را نام چیست\nچو مرد طلایه بیابی بچوب همان در زمان دست پایش بکوب\nدرین پانزده بیت محض دو کلمه ( طلایه و غم ) عربی است و باقی الفاظ همه فارسی همچنین در ابیات ذیل الفاظ عربی نهایت محدود باشد .\n\n( ٢٥٥ ) شماره فارسی امسه"}
{"book": "adl0799", "page": 30, "text": "۲۳\n\nپاسخ رستم باسفندیار شاهزاده ایران\n\nچنین گفت رستم بآواز سخت که ای شاه شادان دل نیکبخت\nبدینگونه مستیز و تندی مکوش بدانده یکبار بگشای گوش\nاگر جنگ خواهی و خون ریختن بدینسان تکاپوی و آویختن\nبگو تا سوار آورم زابلی که باشند با جوشن کابلی\nتو ایرانیان را بفرمای نیز که تا گوهر آید پدید از پشیز\nهنگامیکه سهراب بپسر رستم برکیککاوس شاه ایران شکر کشید کاوس از رستم مدد خواست\nو رستم دیرتر آمد شاه بروی برآشفت رستم عصبانی گشته میگوید:\nتهمتن بزد دست بر دست طوس تو گفتی ز پیل دمان یافت کوس\nزبالا نگون اندر آمد بسر برو کرد رستم بتندی گذر\nتهمتن برآشفت بر شهریار که چندین مدار آتش اندر کنار\nهمه کارت از یکدگر بدتر است ترا شهریاری نه اندر خور است\nچنین تاج بر تارک بی بها بسی بهتر اندر دم اژدها\nمن آن رستم زال نام آورم که از چون تو شه خم نگیرد سرم"}
{"book": "adl0799", "page": 31, "text": "٢٤\nستایش سلطان غزنوی:-\nخداوند تاج و خداوند تخت جهاندار پیروز بیدار بخت\nچو خورشید برگاه بنمود تاج زمین شد بکردار تابنده عاج\nچه کوئی که خورشید تابان نبود کزو در جهان روشنائی فزود\nابوالقاسم آنشاه فیروز بخت نها و از بر تاج خورشید تخت\nزخاور بیار است تا باختر پدید آمد از فتراک کان زر\nمرا ختر خفته بیدار گشت بمغز اندر اندیشه بسیار گشت\nچو دانستم آمد زمان سخن کنون نو شود روزگار کهن\nبر اندیشه شهریار زمین بخفتم شبی دل پر از آفرین\nدل من چو نور اندر آن تیره شب بخته کشاده دلان بسته لب\nچنان دیده روشن روانم بخواب که رخشنده شمعی برآمد ز آب\nهمه روی گیتی شب لاجورد ازان شمع گشتی چویقوت زرد\nدر و دشت پیمان دیبا شدی یکی تخت پیروزه پیدا شدی\nنشسته بر او شهریاری چو ماه یکی تاج بر سر بجای کلاه\nرده برکشیده سپه از دو میل بدست چپش هفتصد ژنده پیل"}
{"book": "adl0799", "page": 32, "text": "٢٥\nیکی پاک دستورپشش بپای باد و بدین شاه را رهنمای\nمرا خیره گشتی سر از فر شاه وز ان ژنده پیلان چندان سپاه\nچو آنچهره خسروی دیدمی از ان نامداران بپرسیدمی\nکه این چرخ و ماهست ویا تاج و گاه ستاره است پیش اندرش یا سپاه\nیکی گفت این شاه روم است و هند زقنوج تا پیش دریای سند\nدر ایران و توران و را بنده اند برای و بفرمان او زنده اند\nبیار است روی زمین را بداد بپرداخت از ان تاج برسر نهاد\nجهاندار محمود شاه بزرگ بآبشخور آرد میش و گرگ\nزکشمیر تا پیش دریای چین برو شهریاران کنند آفرین\nچو کودک لب از شیر مادر شست بگهواره محمود گوید نخت\nتو نیز آفرین کن که گوینده بد و نام جاوید جوینده\nنه پیچد کسی سر ز فرمان اوی نیار د گذشتن ز فرمان اوی\nکوشش\nبرنج اندرست ایخرد مند گنج نیابد کسی گنج نا برده رنج\nبیا تا جهان را ببد نسپریم بکوشش همه دست یکی دهیم"}
{"book": "adl0799", "page": 33, "text": "٢٦ افزون بزرگ\n\nکسی کز نژاد بزرگان بود زپیشی نماند سترگ آن بود\nقبیضه اوردگار کسی کو بساید بعنان و رکیب نباید که گیرد بجانه شکیب\nکه چون کاهلی پیشه گیرد جوان بماند همش پست و تیره روان(۱)\nهمین رنج بر خویشتن برنهیم ازان به که کیستی دشمن دهیم\n\nشجاعت و جنگجونی\n\nمیا بها به بندیم و هم آوردیم چو باید که کشور بجنگ آوریم\nسرا خود چو پر هتری بگذرد روزگار چه در سور میرو چه در کار زار\nبه دشمین هر آنکس که بنمود پشت شود زان سپس روزگارش زشت\nدلیری زهمت بسیار بودن بود دلاور سزای ستودن بود\nناورد = جنگ = نبرد چو رزم آیدت پیش هشیار باش تنت را ز دشمن نگهدار باش\nهجیا = حرب = کارزار چو بد خواه پیش تو صف بر کشید ترارای و آرام باید گزید\nچو بینی با آورد کس هم نبرد نباید که گردد ترا روی زرد\nتو پیروزی از پیشه سستی کنی سرت پست گردد و چو هستی کنی\nگراوتیزند گردد تو زوبر مگرد همشیوا ریاران گزین در نبرد\n\n(۱) نه ـ طبیعت.\nیارای دل را در هنگام جنگ"}
{"book": "adl0799", "page": 34, "text": "۲۷\n\nزبد با نباید ستیزه نیز کرد چو پیش آیدت روز کار نبرد\n\nفردوسی اکثر دست خطاب را بکلمه نباید وامثال آن ملحق می نماید و آن بسبب آزردگی\nو ثقالت میگردد.\n\nپایه شش\n\n[مبادا روزی؟] نیکی داستان گویم از بهتراوید بهمان بر که کار بد آن بد روید\nوگر بدنهان باشی و کینه ش زچرخ بلند آیدت سرزنش\nتو زین کرده زهر جام کیفر بری زتخمی که با کشته بر پری\nنگر تا چه گفته است مرد خرد که هرکس که بد کرد کیفر برد\nچونیکی کند کس تو پاداش کن و گر بد کند نیز پرخاش کن عقابله\nگرامی کن آن را که در پیش تو سپر کرد جان ز بد اندیش تو\nچونیکی نمایند پاداش کن همان تا شود رنج نیکان کهن\n\nاوغان بنقص خویش معتد بنقص موگی\nزخرد و اد دادن بسنرد خرد به از هرچه گوئی تو از نیک و بد\nحکم : زآز و نیز وانی بیکسو شویم نیا زانی در پیش خسته شویم\nعرو : همه دانش ما به بیچارگی است به بیچاره کان بر بباید گریست"}
{"book": "adl0799", "page": 35, "text": "۲۸\nمگر در نشناس\nمشو غرة زآب هنرهای خویش  نگهدار بر جا یگه پای خویش\nعمیق چو چشمه بر ژرف در یا بری  بدیوانگی ماند این داوری\nولیکن نبیند کس آهوی خویش  تزار و روشن آید همی خوی خویش\nپیمان\nندانی که مردان پیمان شکن  ستوه نباشند در انجمن\nکه هر کو زگفت تو اندر گذشت  ره راد مردی ز خود در نوشت\nهر انکس که از راه یزدان بگذشت  همان عهد اوی و همان با دست\nنام چمان\nدگر آن سخن چین دورویه دیو  بریده دل از مهر کیهان خدیو  با دام\nمیان دو تن جنگ کین افکند  بکوشد که پیوستگی بشکند\nشباست\nیقین دان که کاری که دارد دوام  بلندی پذیرد از ان کار نام\nتو کاری که داری نبرده بسر  چرا دست یازی بکار دگر\nقضا\nقضا چون ز گردون فروهشت پر  همه زیرکان کور گردند و کر\n( وتاب )"}
{"book": "adl0799", "page": 36, "text": "۲۹\nبکوشیم از کوشش ما چه سود کز آغاز بود آنچه بایست بود\nکه کار خدائی نه کاریست خُرد قضای نبشته نشاید سترد\nغفلت و غرور\nجهان سر بسر حکمت و عبرتست چرا بهره ما همه غفلت است\nمنه با جوانی سراندر فریب کز از چرخ گردون نیابی شکیب\nبیکاری و سستی\nبخواب اندر است آنکه بیکار گشت پشیمان شود چونکه بیدار گشت\nهمان کاہلی مردم از بد دلی است هم آواز با بد دلی کاہلی است\nوگر سستی آرد بکار اندرون نخواند و را رای زن رهنمون\nدر قرن پنجم سلطنت غزنویها بنا بر زوال گذاشت و بسبب شد از انکه نظم فارسی چندی از سیر\nدر تکامل بازماند و بعد ها که سلطنت بخاندان سلجوقی تکیه کرد و رفته رفته قوت یافت نظم هم راه\nترقی پیش گرفت و دسته از نوابغ شعرا ظهور نمودند، چه خاندان سلجوقی خیلی شعر دوست\nو شاعر پرور بودند، و چنانکه پیشتر نوشتیم درین عهد دیوان و دفتر بنگه زبان فارسی تحویل یافت\nو پیش از ان عربی بود و این هم باعث برترقی زبان و ادبیات گردید، الب ارسلان\nو سلطان ملکشاه و سلطان سنجر هر یک توجه خاصی به تربیه فضلا و شعرا برگماشتند، دربار سلطان سنجر"}
{"book": "adl0799", "page": 37, "text": "۳۰\n\nمانند در بار سلطان محمود اشعار زینتی داشت . امیر معزی ملک الشعرای عهد او بود\nو در حضرت او تقرب و نوازشها یافته .\nو چنانکه پیش ازین بیان رفت شعرای بزرگی این دوره و دوره غزنویها\nاز افغانستان بوده اند مانند ملک الشعراء عنصری و منوچهری بلخی و عبدالواسع جبلی\nو حکیم ازرقی هروی ملک الشعرای الپ ارسلان و امامی هروی و امثال ایشان ."}
{"book": "adl0799", "page": 38, "text": "۳۱\nحصه\nعمر خیام (یا در یتیم)\nحکیم عمر خیام ازین حصه و ظهورش در زمان سلطان ملک شاه سلجوقی است\nتولد او را برخی بلخ و برخی لوگر (۱) و برخی نیشاپور گویند و هم در نیشاپور در سنۀ ۵۱۷\nاز دنیا برفته و برخی وفات او را از ۴۹۸ تا ۵۳۰ می نویسند و نظامی عروضی\nدچار مقاله نقل کند وقتی در بلخ با حکیم صحبت داشتم درین سخن گفت خاکم در موضعی\nباشد که هر بهار، نسیم بر آن گل افشاند پس از چند سال که نیشاپور رفتم مزار او را پائین\nدیوار باغی یافتم که درختان امرود و زردآلو خاکش را از برگ شکوفه قبر پوشش کرده بود\nحکیم با در عصر خواجه نظام الملک، و حسن صباح همدرس بوده (۲) و هر سه\nاز امام موفق نیشاپوری استفاده کرده اند تا اینکه حکیم در فنون معقول و منقول سرآمد روزگار شد\nروزگار گشت بتخصیص در ریاضی دارای پایۀ بلندی گردید و بحضور ملک شاه سلجوقی ترتبۀ\nندیمی اختصاص یافت و بحکم او باصلاح بعضی از ارصاد فلکی پرداخت و زیجی ترتیب داد\nو جدول ارصاد و تقویم را اصلاح نمود و حساب جلالی (۴) را در آن داخل ساخت در اوان تحصیل\n\n(۱) واقع در کناره در مرغاب .\n(۲) طفولیت خیام و خواجه را در یکزمان بعید و این روایت را جعلی میدانند .\n(۳) جلوس ۴۶۵ - وفات ۴۸۵ مفتاح التواریخ .\n(۴) سال تاریخ جلالی را سیصد و شصت و پنجروز و پنج ساعت و چهل و نه دقیقه اعتبار کرده اند نام\nماه های آن همان نام ماه های فارسی است . مبدأ این تاریخ سال چهارصد و هفتاد و یکم هجری است\nو بحکم ملک شاه سلجوقی وضع گردیده (غیاث اللغت و ذکا الملک)\n\nتاریخ الویبر، علم ادیان، جدول جلالی، م الدور سلجوقی، و جعجع بس [؟] در [؟]"}
{"book": "adl0799", "page": 39, "text": "۳۲\n(۱) خواجه نظام الملک را با حکیم و حسن صباح رشته مودت استحکام پذیرفت و در بین خود عهد بستند\nکه هر کدام از ما برتبه و دستگاهی رسد، از دو نفر دیگر وارسی نماید و چون خواجه بدولت\nالپ ارسلان سلجوقی برتبه وزارت ارتقا جست عهد قدیم را بیاد آورد و هر دو رفیق دیرین را\nنوازشش کرد و برای حکیم هزار و دو صد مثقال طلا بر املاک نیشاپور نوشت و این سب بلغ را\nبطور متمری مقرر داشت و برفی گویند مزرعه از نیشاپور باقطاع و جاگیر او داد و حکیم بدان مبلغ\nمعیشت میکرد و بتصنیف و تالیف مشغول میبود.\nاز حافظه اومی نویسند نوبتی در اصفهان بمطالعه کتابی مشغول گشت و هفت بار\nمطالعه نمود و بعد ها در نیشاپور آن کتاب را از بر املا کرد و چون مقابله کردند با اصل نسخه بجز\nچند جای محدود مطابقت داشته گویند روزی بر عبد الرزاق وزیر در آمد و او با امام القراء\nابو الحسن در قراءة یکی از آیات کریمه مباحثه و تحقیق میکرد. و چون خیام را می بینند مسئله را\nبا و عرضه میدارد. خیام اختلاف قراءتها و علت هر قراءت و شاذ آنرا بیان میکند\nو اخیرا یکی از وجوه را ترجیح میدهد و غزالی بحکیم میگوید: خدا مثل ترا زیاده کند گمان نداشتم\nشخصی از قراء در ینموضوع اینقدر یاد داشته باشد تا چه رسد بیکی از حکماء .\nاز تصنیفات حکیم است .-\n(۱) خواجه نظام الملک وزیر الپ ارسلان و پسرش ملکشاه بود. خواجه وزیر صائب الرای جهاندار و کیاست بود\nدر دوازدهم رمضان ۵۸۵ بدست یکی از فدائیان حسن صباح شهید گشت و بعد از شهادت خواجه در نیمه شوال ملکشاه نیز در گذشت."}
{"book": "adl0799", "page": 40, "text": "۳۳\nرساله در طبیعیات\nو رساله در وجود\nو کتابی در کون و تکلیف این رساله در مصر بطبع رسیده\nو رساله میزان الحکمه\nو لوازم الامکنه در اختلاف فصول اربعه و عله تفاوت هوا در اقالیم سبعه\nو کتابی در جبر و مقابله در فرنگ طبع شد\nو جزوی از زیج ملک شاهی در اروپا بطبع رسیده\nو رباعیات او که بالسنه مختلفه از عربی ولاتینی و انگلیسی و ایتالیائی وغیره ترجمه و طبع\nگشته و این رباعیات اوست که در برابر شهرت آن سایر فضائل حکیم چندان نمایش\nندارد (۱) و در هند و ایران وغیره طبع گشته وعده رباعیات او را کم و زیاد میگویند\nرباعیات حکیم طبع ایران دارای سه صد و شصت و یک رباعی باشد و دیوان رباعی\nطبع هند او تا ۸۰۰ رباعی میرسد وازین ظاهر میشود که رباعی دیگران هم بدیوان حکیم\nالحاق یافته .\n(۱) ادیب فاضل ذکاء الملک عده رباعیات او را پانصد تی نویسد و میگوید در فارسی پیش از خیام کسی\nصاحب این سبک نبوده و امتیاز رباعی باین است که چار مصرع میباشد مصرع اول و دوم و چهارم قافیه\nدارد و مصرع سوم بی قافیه. مؤلف گوید دیگر امتیاز رباعی آنست که از فروع بحر هزج آید و تا ۲۴ وزن باریغ شود."}
{"book": "adl0799", "page": 41, "text": "٣٤\nحکیم را بعضی تناسخی و جبری میدانند و شاید منشأ این گمان هم رباعیات\nحکیم گردیده چه رباعیات او دارای مطالب فلسفی باشد با زادی افکار و از فلسفه مست\nو می و معشوق بحث را ند و بی ثباتی دنیا را شرح دهد و گاه از تصوف و توبه و انابت هم\nسخن زند. از رباعیات حکیم است در پشیمانی و شرم از گناه :-\nرباعی\nبا نفس همیشه در نبردم چکنم وز کرده خویشتن بدردم چکنم\nگیرم که زمن درگذرانی بکرم زین شرم که دانی که چه کردم چکنم\nتوحید - وامید\nگر گه بطاعت نپیوستم هرگز و رگرد گنه ز رخ نر فتم هرگز\nنومید نیم زبارگاه کرمت زیرا که یکی را دو نگفتم هرگز\nآزادی و قناعت\nچون حضرت حق رزق تو قسمت فرمود یکذره نه کم شود نه خواهد افزود\nآسوده ز هر چه نیست میباید شد آزاده ز هرچه هست میباید بود\nبی آزاری - توکل\nخواهی که ترا رتبه ابرار رسد مپسند که کس را ز تو آزار رسد"}
{"book": "adl0799", "page": 42, "text": "٣٥\nاز مرگ نیندیشی و غم رزق مخور کاین هر دو بوقت خویش ناچار رسد\nبی تعلقی\nدرویش هرانکه نیم نانی دارد وز بهر نشست آستانی دارد\nنه خادم کس بود نه مخدوم کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد\nنکوهش از بدخواهی\nبدخواه کسان هیچ بمقصد نرسد یک بد نکند تا بخودش صد نرسد\nمن نیک تو خواهم تو خواهی بدمن تو نیک نبینی و من بد نرسد\nکامجوئی - واضرار بغیر\nگر شادی ازان بخویشتن میدانی کآسوده دلی را بغمی بنشانی\nدر ماتم عقل خویش نشین همه عمر پندار مصیبت که عجب نادانی\nطاعت - سخا - منع غیبت\nسنت بکن و فریضه حق بگذار و آن لقمه که داری ز کسان باز مدار\nغیبت مکن و مجوی کس را آزار در عهده آنجهان منم با ده بیار\nترک تعلق\nتا در هوس لعل لب و جام میی یا در پی آواز دف و بانگ نئی"}
{"book": "adl0799", "page": 43, "text": "٣٦\nاینها همه‌حشو است خدا میداند تا ترک تعلق نکنی مرد ننی\nمقصود حقیقی اوست عزاسمه ۲\nهفتاد و دو ملتند در دین کم و بیش از ملتها عشق تو دارم در کیش\nچه کفر و چه اسلام چه طاعت‌چه گناه مقصود توئی بهانه بر دار از پیش\nجامعیت انسان ۲\nای آنکه خلاصه چهار ارکانی بشنو سخنی ز عالم روحانی\nدیوی و ددی ملک و انسانی باتست هر انچه می نمائی آنی\nگمنامی ۲\nدر راه چنان رو که سلامت نکنند با خلق چنان زی که قیامت نکنند\nدر مسجد اگر روی چنان رو که ترا در پیش نخوانند و امامت نکنند\nرازجهان را فاش نمیتواند\nاسرار جهان چنانکه در دفتر ماست گفتن نتوان که آن وبال سرماست\nچون نیست درین مردم دنیا اهلی نتوانگفتن هر انچه در خاطر ماست\nسختی مرگ هر جا یکسانست ۲\nچون عمر بسر رسید چه بغداد چه بلخ پیمانه چو پر شود چه شیرین چه تلخ"}
{"book": "adl0799", "page": 44, "text": "۳۷\n\nخوش باش که بعد ازین تو ماهی از سلخ بغره آید و از غره بسلخ\nقناعت - ترک تعلق\nیک نان بدو روزگر شود حاصل شر وز کوزه شکسته دم آبی سرد\nمحکوم کم از خودی چرا باید بود یا خدمت چون خودی چرا باید کرد\nاهل ظاهر بحقیقت نرسیدند ۴\nآنانکه محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند\nره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه و در خواب شدند\nقدرشناسی از حال\nاز حادثه زمان زاینده مترس وز هرچه رسد چونیست پاینده مترس\nاین یکدم نقد را بعشرت گذران از رفته میندییش و زآینده مترس\nرباعی\nروزی که گذشته است از و یاد مکن فردا که نیامده است فریاد مکن\nبر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن\n\nگویند از تمام رباعیات حکیم همین صدای دو رباعی فوق برخیزد و مقوله (اغتنم\nالفرصة بین العدمین ) حاصل آن باشد و درین فلسفه با (اپیکورس) موافقت دارد."}
{"book": "adl0799", "page": 45, "text": "۳۸\nزندگانی گوئی خواب و خیالی است\nآدم چو صراحی بود و روح چومی قالب چو نئی بود صدائی درنی\nدانی چه بود آدم خاکی خیام فانوس خیالی و چراغی دروی\nتعریض بر رشوه و حرام خوری\nافتاده مرا بای و مستی کاری خلقم زچه میکند ملامت باری\nایکاش که هر حرام مستی دادی تا من بجهان ندیدمی هشیاری\nشاد باش و غم جهان مخور\nبرخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و جهان بشادکامی گذران\nدر طبع جهان گر وفائی بودی نوبت بتو خود نیامدی ز دگران\nمناجات\nیارب بدل اسیر من رحمت کن بر خاطر غم پذیر من رحمت کن\nبر پای خرابات رونم بخشای بر دست پیاله گیر من رحمت کن\nفلسفۀ آفرینش تواضع\nپیش از من و تو لیل و نهاری بوده است گردنده فلک برای کاری بوده است\nزنهار قدم بخاک آهسته نهی کان مردک چشم نگاری بودست"}
{"book": "adl0799", "page": 46, "text": "۳۹\n\nدر هر دشتی که لاله زاری بوده است\nآن لاله ز خون شهریاری بوده است\nهر برگ بنفشه کز زمین میروید\nخالی است که بر روی نگاری بودست\n\nعهد\n\nآنرا منگر که ذوفنون آید مرد\nدر عهد و وفا نگر که چون آید مرد\nاز عهد و عهده گر برون آید مرد\nاز هر چه گمان بری فزون آید مرد\n\nافسوس جوانی\n\nافسوس که نامه جوانی طی شد\nوین تازه بهار ارغوانی طی شد\nآن مرغ طرب که نام او بود شباب\nفریاد ندانم که کی آمد کی شد\n\nبیخوفی از مرگ\n\nآنروز نیم کز عدمم بیم آید\nکابن نیمه مرا خوشتر ازین نیم آید\nجانی است درین جهان مرا عاریتی\nتسلیم کنم چو وقت تسلیم آید\n\nعجز از معرفت\n\nآنان که خلاصه جهان ایشانند\nبر اوج فلک براق فکرت رانند\nدر معرفت ذات تو مانند فلک\nسرگشته و سرنگون و سرگردانند"}
{"book": "adl0799", "page": 47, "text": "٤٠\nدنیا بکس باقی نماند\nآنانکه کهن شدند و آنها که نوند\nهر یک بمراد خویش لختی بدوند\nاین کهنه جهان بکس نماند جاوید\nرفتند و روند و دیگر آیند و روند\nکاسه سر\nاین کاسه که بس نکوش پرداخته اند\nبشکسته و در رهگذر انداخته اند\nزنهار بر او قدم بخواری ننهی\nکاین کاسه سر کاسه های سرساخته اند\nحکیم درین رباعی از تکبر و خرام بعجب نهی میکند و مرزا بیدل این مضمون را بسبک خود\nدر آورده جهانرا (زمین دل) معرفی کند و گوید: در همچو زمین از آداب بایست بسر راه رفت\nچنانکه می سراید:-\nدرین ادیکده جز بهر هیچ جا مگذار\nجهان تمام زمین دل است پا مگذار\nهم درینمضمون حکیم گوید\nاین کوزه گران که دست در گل دارند\nعقل و خرد و هوش بر ان بگمارند\nبر گل لگد و تپانچه تا چند زنند\nخاک بدن است تا چند بپندارند\nنکوهش از صحبت نا اهل\nجانم فدای انکه او اهل بود\nسر در قدمش اگر نهم سهل بود"}
{"book": "adl0799", "page": 48, "text": "٤١\n\nخواهی که بدانی به یقین دوزخ را  دوزخ بجهان صحبت نااہل بود\nابر- ہوا\nروز یست خوش و ہوا نه گرمت و نه سرد  ابر از رخ گلزار همی شوید گرد\nبلبل بزبان حال خود با گل زرد  فریاد همی زند که می باید خورد\nلطف و نکوئی\nمعشوقه که عمر ش پس غم باد دراز  امروز بمن تلطفی کرد آغاز\nبر چشم من انداخت دمی چشم و برفت  یعنی که نکوئی کن و در آب انداز\nباره طوس\nمرغی دیدم نشسته بر باره طوس  در پیش نهاده کله کیکاوس\nبا کله همی گفت که افسوس افسوس  کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس"}
{"book": "adl0799", "page": 49, "text": "٤٦\nخاقانی\nابی بدیل فضل الدین ابراهیم ابن علی نجار شروانی شاگرد رشید و داماد\nابوالعلای گنجوی است و چندی از فلکی شیروانی هم شاگردی کرده و فلکی نیز شاگرد\nابوالعلا بوده . در ابتدا بتحصیل علم پرداخت و پس ازان میل بشاعری نمود و حقایقی تخلص\nمیکرد . وقتیکه درین فن ممتاز گردید بدربار خاقان کبیر منوچهر اخستان تقرب جست\nمناقب و بمدح او پرداخت و مورد عنایات خاقان گردید و تخلص خود را هم بدین تقریب خاقانی\nمقرر کرد . گویند خاقان در صله هر قصیده هزار طلا بخاقانی میبخشید و اخیر خاقان\nاز و رنجیده بقلعه شاوروان حبسش فرمود . ارباب تذکره در سبب حبس او\nمی نویسند که خاقانی میخواست عزلت اختیار کند خاقان رخصت نمیداد.\nناچار خاقانی فرار کرد و بحدود بیلقان بدست گماشتگان شاهی دستگیر شد\nو بحکم خاقان اسیر گشت . اما شعرالعجم این روایت را سخیف دانسته و میگوید:\nسبب حبس خاقانی انگشتری بود که ملک الوزرا، خواجه جمیل الدین موصلی برسم یادگار\nباو بخشیده و گفته بود یادگار نگهدارد و بکس ندهد . خاقان انگشتری را از خاقانی\nخواست و او مضایقه نمود و بحضور تقدیم نکرد و لهذا بپاداش آن حبس گشت\nبهر تقدیر پس از شش ماه بشفاعت مادر شاه از بند رهایی یافت بشکرانه آن احرام"}
{"book": "adl0799", "page": 50, "text": "٤٣\nحرمین بست و در عوض راه مثنوی (تحفه العراقین) را نظم کرد پس از زیارت\nاماکن مقدسه بازگشت و در عراق قیام ورزید و خاقان فرمانی باحضار او فرستاد\nو او میل بعزلت داشت قصیده مشتمل بر معذرت و استعفا از ملازمت منع\nسرود و مستعفی شد .\nخاقانی چندی بحضور قزل ارسلان ممدوح ظهیر نیز تقرب جسته و اخیرا در تبریز\nانزوا گزید . ازینجهته عارف جامی او را از عرفا می شمارد و در نفحات الانس حوالی نام\nاو را در ذیل شعرای متصوفه می نویسد . وفات خاقانی را ارباب تذکره در ۵۸۷\nضبط کرده اند ولی از تحقیق حبیب السیر مستفاد می شود که تا ۵۹۵ هم حیات داشته\nخاک او در سرخاب تبریز است و از معاصرین خاقانی است انوری و ظهیر و غیره\nشعرای قرن ششم .\nخاقانی در نظم سبک خاصی پیموده و آهنگ مخصوصی برداشته که موسیقی\nالفاظ و طمطراق کلمه بندی و آهنگ او روح را باهتزاز در آورد . قصائد غرای او طولات\nو بیشتر دارای دو مطلع و سه مطلع باشد و گاه از سه مطلع هم تجاوز کند و همه ابیاتش\nمشحون تلمیحات و اصطلاحات علمی است و ازینجهته مشکل و شرح طلب گردیده\nو بر قصائد او شرح نوشته اند . عارف جامی در بهارستان می نویسد :"}
{"book": "adl0799", "page": 51, "text": "٤٤\nخاقانی را بسبب کمالی که درصناعت شعر داشته حسان العجم گویند در صلابت\nسخن ممتاز است انباز ندارد و درمواعظ طریق سنائی سپرده. دیوان قصائد او چاپ\nکانپور در دو جلد طبع گشته و مجموع آن مشتمل است بر (١٥٧٣) صفحه . جلد اول قصائد\nو قطعات و غیره نهصد و پنجاه و چار صفحه . وجلد دوم در بخشش ١١٩ صفحه با شش\nاول غزلیات، ورباعیات بخش دوم نثر و قصائد عربی است درحمد ونعت وشمائل\nنبوی صلی الله علیه و آله وسلم و چون برباعیات او شرح نوشته اند عددا بیات هر صفحه\nمختلف واز هم فرق دار و بعض صفحات هفده و هژده بیت و بعضی کمتر از ان تا شش\nو پنج بیت هم باشد. تحفة العراقین او مثنوی است کوچک و داخل بدین کلیات\nنیست. و نسخه چاپ آن بنظر نرسیده.\nاز قصائد اوست در موعظه\nطفلی هنوز وبسته گهواره فنا مردانه مان شوی که شوی از همه جدا\nجانا ز درد و رنج اند وطمع از برون گیر دیولعین بیضه و جمشید ناشتا\nدرکویه نخست گرفت خفتی زست اینجا سجود سهو کن و در عدم قضا\nامروز سنگ سار کند دارفرهستیت چون نال روانه ثار شود نقد تو روا\nاکنون در ابند یکه مسیح تو بر دریست کانگه رفت سوی فلک رفت شددعا"}
{"book": "adl0799", "page": 52, "text": "٤٥\nگر در سموم بادیه لاتیه شوی آرد نسیم کعبه ز الطافها شفا\nلا را ز لات باز ندانی بگوی دین گر بی چراغ عقل روی راه انبیا\nاول پیشگاه عدم عقل زاد پس آری که از یکی یکی آید در ابتدا\nدروازه سرای ازل زان سحر فز عشق دندانه کلید ابد دان و حرف لا\nفیض ہزار کوثر و زیر ابر یک سرشک برک ہزار طوبی و زین باغ یک گیاه\nفتراک عشق گیر نه و نبا ز عقل زانکه عیسیست دوست به که حواریست اشنا\nشاخ امل بزن که چراغی است زو دمیر بیخ هوس بکن که درختی است کم بقا\nار گویی ہنہر ناطق ببیعت پیر قدم وز خوی رهروان طریقت طلا وفا\nاُمن بی ابوالفنی تو قول لا اله اعمی و شی قائد تو شرع مصطفی\nہم موسی از دلالت او گشته مستمع هم آدم از شفاعت او بوده مجتبی\nنطقش معلمی که کند عقل را ادب خلقش مفرحی که و هد نفس را شفا\nبر نا مده سپیده صبح ازل هنوز کو برسیه سپید ازل بوده پیشوا\nذاتش مراد عالم و او ، الم کرم شرعش مدار قبله و او قبله ثنا\nدر مدح شاعر مغلق وطن عزیز ما رشید وطواط بلخی می سراید :\nبهار عالم شگفت و بهار خاص رسید دو نوبهار ززان نقش طبع یافت نوا"}
{"book": "adl0799", "page": 53, "text": "٤٦\nبهار عالم جانرا ز اعتدال مزاج بهار خاص مر شعر سيد الشعرا\nاگر بكوه رسيدی روایت سخنش زهی رشيد (۱) جواب آمدی بجای صدا\nبرای رنج دل و عیش ناگوارم خست گوارشی ز تحیت مفرحی ز ثنا\nمعانیش همه یاقوت بود در یعنی مفرح از زر و یاقوت به برد سودا\nدر تعریف شب و هلال عید و شفق\nگرنه شب ازعین عید خاسته طلسمی محکم عین منعل چراست در خط مغرب برقم\nگر درخ آفتاب زرد قوار نا این بر فلک از ما نوشته زر که بسیمین علم\nبر ز و سیمین باه گوی زر اختران بسته دران گوی زر وجیب قبای مظلم\nگفتی بر چشم چرخ ناخن ابر درگز کز بن ناخن دوید بر سر دامان خون\nآب بقم شد شفق درخم و شب رنگرز از لب خم نیمه غرق در آب بقم\nماد و سرانگشت خلق این قدر از خون خلق چو طفلان بود شاد بنون و قلم\n(۱) رشید وطواط بمی نسبش بخليفه دوم منتهی میشو د فاضل و اديب واستاد شعرا بود\nو از جههٔ صغارت جثه او را وطواط میگفتند که بمعنی خفاش یا خفاش است، بزبان عربی وفارسی\nهر دو نظم ونثر میگفت. دیوان او مجموعه از صنایع بدیعی است. حدائق السحر وغيره تاليفات او\nمشهور است. وفاتش یا قوت حموی ۵۷۳ و دولتشاه وغیره ۵۷۸ مینویسند. ازوست:-\nسیم و زر در وجه نام نیک نداند وی عقل هست گنج نیکنامی به زگنج سیم و زر"}
{"book": "adl0799", "page": 54, "text": "٤٧\nبهار\nتا نفخه ربیع صور دمید از دهان کالبد خاک را نزل رسید از روان\n(از دهان) در سر مصرع علاوه می نماید چه مطلب بد و از آن تام است مگر گوئیم معلوم ضمنی\nتصریح نموده .\nغاشیه دارست ابر کتف آفتاب غالیه سایی است با دبر صدف بوستان\nعکس شکوفه ز شاخ برآب اوفتاد راست چو قوس قزح برگه کهکشان\nنی غببا بجای برف گرد قشرا انچه معدن کافور هست خطه هندوستان\nمریم دوشیزه باغ سخن طب ند ین عیسی کیرد ز کل مهد طرب گشت ان\nحکمت\nمراول پیر تعلیم است و من طفل ز با ندائش دم تسلیم سر حشر و خم زا نو دبستانش\nسر زانو دبستان است چون کشتی نوح آنرا که طوفان جوش دریا و ست جودی کرد دا مانش\nخود آنکس را که روزی شد دبستان از سر زانو نه تا کعب شبن بود جودی نه تا ساق طوفانش\nکسی کلان خضر معنی راست و امنکیر چون موسی کف موسی آب خضر بینی در گریبانش\nبتلقینش آیاتی که خاموشی است تاویش همه تعلیمش اشکالی که نادانی است برهنش\nمرا بر لوح خاموشی الف بی تی نوشت اول که درد سر زبانست از خاموشی است در مانش"}
{"book": "adl0799", "page": 55, "text": "٤٨\nق\nنخست از من زبان بستند طفل اندر نوآموزی نه چون نمایش زبان باید نه چون بط زبان دانش\nچنان مبهوت تلقین مرا بگذاشت کاندر من نه شیطان ماند وسوسه اش نه آدم ماند و عصیانش\nزهی تحصیل دانائی که سوی خود شدم نادان کرا استاد دانا بود چون من کرد نادانش\nدرین تعلیم شد عمر و هنوز ابجد همیخوانم ندانم کی رقوم آموز خواهم شد ز دیوانش\nهنوزم عقل چون طفلان سربازیچه میدارد که این بازیچه گون حقه بیبازی کرد حیرانش\nبا ول نفس چون زنبور کافر داشتم لیکن بآخر یافتم چون شاه زنبوران مسلمانش\nمگر منوهست تا کافر شود نفس از سرعادت مرا این سر چو پیدا شد بریدم سر بپنهانش\nمیان چاردیواری بجانش کردم و از خون سر گورش بنید و دم چو تلقین کردم ایمانش\nکه گور کشتگان باشد بخون اندو ده پیران ولیکن اندرون باشد بمشک آلوده رضوانش\nنترسم زانکه نباشد طبیعت کور بشکافد که مهتاب شریعت را بشب کردم نگهبانش\nبلی خود همت درویش چون خورشید میباید که سامانش همه شاهی او فارغ زسامانش\nسلیمانی است این همت بملک خاص درویشی که کوس رتب هب لی میزند از پیش میدانش\nزهی خضر سکندر دل ہو تخت مخرد تاجش زهی سر مست عاقل جان بقانزال رضاخوانش\nدو خازن فکر والهامش دو حاجب شرع توفیقش دو خادم نفس اعمال دو چاکر چرخ و کیوانش\n(١) نباشش طبیعت و مهتاب شریعت از تشبیهات تازه اوست و بدینگونه الفاظ طمطراق آهنگ او\nمعلوم میشود .\nندمیان لرزو پیش آهنگ\nحرمند روز (جمعه دائی)"}
{"book": "adl0799", "page": 56, "text": "عقل کل\n٤٩\nبرفتم پیش شاهنشاه همت تا زمین بوسم اشارت کرد دولت را که بالا خوان بشانش\nاین قصیده خاقانی را سائر استادان استقبال کرده اند از متاخرین مرزا بیدل نیز درین\nزمینه قصیده دارای سه مطلع در منقبت شاه ولایت مآب و داد سخنوری\nمیدهد و در اینجا چند بیت از ان نگارش می پذیرد :-\nبیدل\nباین شوری که در سر دارم از سودای پنهانش سرم موئی اگر بالم جهان درد گریبانش\nوگر در عرصه شوق جنون رنگی بگردانم محرف میخورد یکسر جهات از هر ارکانش\nولی ناموس غیرت از فضولی شرم میدارد که برخوان توهم چینم استغنای مهمانش\nنمی بینم مرادی زین طپیدنگاه بیحاصل که دل بر بسمل نازد یا جگر کاهد بپیکانش\nبافسون خیال هرزه دو تا کی نفس سوزم نه دنیا ساغر تسکین نه من مجنون عطشانش\nمطلع دوم\nامید اینجا بغارتگاه حسرت رفته سامانش بهر دستی که دیدم پاره دارد ز دامانش\nکشاد کشتهای حرص از بس جنون انگیخت در سرها بدر زد عافیت از کوچه چاک گریبانش\nدرین صحرا چه خواهی خورد جز اندوه ناکامی وداع سلک دندانهاست فرق چاک خندانش\nز چشمکهای انجم با تغافل زیستن تا کی حذر کن از دهان غار و دندانهای پنهانش"}
{"book": "adl0799", "page": 57, "text": "۵۰\nتو دندان طمع بر رزق داری تیز و زین غافل که میر یزد ہلاہل زمین شکاف چندانش\nفریب اعتبار دہر خوردی حیف ای ہمت نگونی داشت معراجش فدان برج جولانش\nدرین مطبخ بخسپیدن تش کردی خمیرت را بجز خامی چه بر دی ز تنور سرد بی نانش\nزمین این بیابان سبز می بینی نمیدانی که در قعر غضب خفته است خاک از گرد خوانش\nغبار فتنه از شور نیرنگ خرد کاران قیامت میکند هر چند برده است آب یونانش\nصراط المستقیمی ہست در پیش نظر اما اگر مژگان بپوشد زحمت گم کرده را ہش\nدرین مرتع شکار مکرو با ہان شد آنغافل که آگاهی ندارند از کنام شیر یزدانش\nکه این شیر یزدان مرتضی آصفدر غالب که میخوانند مردان حقیقت شاہ مردانش\nز حکم غالب اطلاق غضنفر میکند فطرت مبادا غفلت اندیشه از اصناف شیریانش\nدولت شاہ می نویسد که :- اثیر اخسیکتی معاصر و معارض خاقانی است و از دیار فرغانہ\nو ترکستان بآرزوی مشاعرہ آہنگ خاقانی کرد و سخن خود را از سخن خاقانی مقدم میداست\nاین قطعه را خاقانی بنزد اثیر (۱) فرستاده:-\n\n(۱) اثیر دانشمند و فاضل و سخنور والا رتبہ است بعضی او را بر انوری خاقانی ترجیح میداده اند\nطمع آبا بک شاید کز و برادرا و قزل ارسلان بوده مولدش خسیگت است از مضافات فرغانہ و\nبخدمت شیخ نجم الدین کبری ارادت داشته و بمقامات عالیہ رسیده وفاتش\nدر سنہ ۵۶۲ پینصد و شصت و دو واقع شده . مجمع الفصحی ۱ - در ولت شاہ ."}
{"book": "adl0799", "page": 58, "text": "۵۱\nقطعه\nخرد خرایطه کش خامه بنان من است\nسخن جنسیه بر خاطر و بیان من است\nبکرد کار که دور زمان پدید آورد\nکه دور، دور من است زمان زمان من است\nمنم که یوسف عهدم بقحط سال سخن\nکه میزبان گرسنه ولایتی بان من است\nبشرق و غرب رو و نامه ضمیر مرا آرا\nکبوتر فلکی پیک رایگان من است\nز ژاژ خواهی هر بلهی نترسم از آنکه\nهنوز در عدم است آنکه همقران من است\nمنم بوحی معانی پیمبر شعرا\nکه معجز سخن امروز در بیان من است\nتوئی که صاحب قدح منی اگر کردو\nیقین که کشته شومی که شرف مجهان من است\nاثیر در جواب این قطعه نوشت :-\nگر بکشای سخن خامه توان من است\nخزینه دار روان خاطر روان من است\nکشید زین من این دیده هلال رکاب\nاز انکه سپهر روح الله سرعنان من است\nکنار و دامن بان همچو بحر پر در شد\nکه در ولایت معنی گدا بحکان من است\nمن ارسلان شه ملک قناعتم زین رو\nجهان قیصر و خاقان صد یک جهان من است\nکمان به نکشد دست بازوی شیروان\nکه تیر چرخ یک انداز از کمان من است\nنه من قرین خودیم سفله بود گفتن\nهنوز در عدم است آنکه همقران من است"}
{"book": "adl0799", "page": 59, "text": "٥٢\n\nزمان نهان باین گستر خرد بخش است محال باشد گفتن زمانی مان کی است\nو گر زبان ہنرمی سراید این دعوی بحکم عقل سجل میکنم که آن من است\n\nاین بیت از آغاز مثنوی تحفة العراقین اوست :-\n\nمائیم نظارگان غمناک زین حقه سبز و مهره خاک\n\nو از رباعیات خاقانی است این چند رباعی :-\n\nمدارا و جود\n\nای یافته از فضل خدا تمکینی گاهی که شوی دچار با مسکینی\nباید که نوازشی بیابد از تو از جود رسانی بدمش تسکینی\n\nشریعت\n\nاحکام شریعت چو بیارع عام بیرون مرو از راه شریعت یک گام\nهرکس که سراز حکم شریعت پیچد در مذهب اهل معرفت غیرت نام\n\nدرویش\n\nدرویش که اخلاق الهی دارد در ملک وجود پادشاهی دارد\nچون قدرت او ز ما تا ماهی هست دانستن چیز ہا کما ہی دارد"}
{"book": "adl0799", "page": 60, "text": "٥٣\nدل دانا\nدر دہر بغیر از دل دانا پوچ است سرمایۀ بحر و گنج صحرا پوچ است\nگر بازی سخت گنجھا می پرسی اول ز حباب دست دریا پوچ است\nارباب عبادت\nهر کس که ز ارباب عبادت باشد بر چهرۀ او نور سعادت تابد\nایام وجود او بر او فخر کنند در خدمت او بخت سعادت یابد\nعہد جوانی\nگر عهد جوانی چو فلک سرکش نیست چندین چه دود پا کی بر آتش نیست\nآنگاه که بود ناخوشی ہا خوش بود و امروز که انیست خوشیها خوش نیست\nاز دنیا چیزی در دست نمانده\nدانی ز جهان چه صرفه بستم هیچ وز حاصل ایام چه در دستم هیچ\nشمع طربم ولی چو بنشستم هیچ وان جام جمم ولی چو شکستم هیچ\nاز آغا ز قصائد عربی اوست . این دو سه بیت در مناجات:\nلک الحمد یا ذا الجود و المجد والعلی تبارکت تعطی من تشاء و تمنع\nالهی خلاقی و حرزی و موئلی الیک لدی الاعسار و الیسر افزع\nالهی لئن اعطیت نفسی سؤلها فما انا فی روضة السنہ ارتع"}
{"book": "adl0799", "page": 61, "text": "٥٤\n\nانوری خاورانی\n\nحکیم اوحد الدین علی بن اسحاق انوری (۱) از شعرای نمرۀ اول است در قرن ششم مولد او ابیورد از اعمال دشت خاوران باشد . آغاز حال در مدرسه منصوریه طوس بتحصیل پرداخته و در علوم متداوله مهارتی بکمال یافته بتخصیص در هیئت و نجوم و پس از تحصیل بخدمت اساتید شعرارسیده و میل بشعر کرده . گویند در اوان تحصیل بتنگدستی گرفتار بوده و روزی بدر مدرسه نشسته دید شخصی معتبر با ساز و سامان و خدم بسیار سوار میگذرد . انوری پرسید این کیست ! گفتند : شاعر سلطان است . پس انوری نیز بوسیله شعر دربار سنجری باریـافت . و این قصیده را از اوایل طبع و سبب اعتبار او میدانند :\n\nتا دل و دست بحر و کان باشد دل و دست خدایگان باشد\n\nولی ز ابیات مابعد آن معلوم میشود که این قصیده اولین زاده طبع او نیست بلکه سالها پیشتر بشعر پرداخته و دولت تقرب میسر نگشته چنانکه میگوید :\n\nخسروا بنده را چوده سال است که تهی آرزوی آن باشد\n\n(۱) نام انوری را محمد ابن محمد نیز نوشته اند و تخلصش نخست خاوری بود بعدها انوری قرار داده\nسخن و سخنوران ج ۱ - ص ٣٥٧ -\nبعضی انوری را بلخی میدانند ."}
{"book": "adl0799", "page": 62, "text": "۵۵\nکه ندیمان مجلس ارنشود از مقیمان آستان باشد\nشعرالعجم راجع باین قصیده می نویسد که : امیر معزی ملک الشعرای سلطان سنجر تا درجه\nقوه حافظه داشته هر قصیده بیکبار شنیدن حفظ او می شد و چون شاعری بحضور\nسلطان بیتی از قصیده خود میخواند چون از و پیشتر شنیده می بود میگفت قصیده ازمن\nاست و فورا بقیه را ازبر میخواند و شاعر ناکام از دربار برمیگشت . انوری که ازینحال\nمسبوق بود با تغیر لباس پیش امیر مغربی رفت و گفت : من شاعرم و قصیده در مدح\nسلطان سروده ام و خواهش دارم بشرف حضور برسد . امیر معزی گفت : قصیده\nخود را بخوان که بشنوم . انوری خواند :\nزهی شاه و زهی شاه و زهی شاه زهی میر و زهی میر و زهی میر\nامیر معزی اصلاح کرد و گفت بایست مصرع دوم چنین باشد :\nزهی ماه و زهی ماه و زهی ماه\nانوری سخنی چند خنده آور نیز گفت . و امیر معزی پنداشت اسباب خنده فراهم\nآمد و گفت فردا قصیده ترا از نظر پادشاه میگذرانم . فردا که انوری بتوسط ملک الشعرا،\nشرف حضور حاصل کرد و بخواندن قصیده خود اجازه یافت بآهنگی استادانه\nسرود ."}
{"book": "adl0799", "page": 63, "text": "٥٦\nتا دل دست بحروکان باشد دل ودست خدایگان باشد\nشاه سنجر که کمترین خدمش در جهان پادشه نشان باشد\nو بعد سکته کرده و بملک الشعرا خطاب نموده میگوید: اگر قصیده از شما باشد بقیه را خود\nبخوانید و باین حکمت او را ساکت ساخته بهر تقدیر انوری بحضور سلطان منتهای تقرب\nیافته چنانکه از اسپ بتعظیم او فرود آمده و دو بار منزل او را از قدوم خود شرف بخشیده\nواخیرًا انوری ترک ملازمت اختیار کرده و بطرف بلخ رفته و سبب آن بوده که انور\nسالی از روی نظرات نجومی حکم کرد که فلان روز طوفان عظیمی از باد برانگیزد و اکثر آبادی\nو ابنیه ویران گردد. عموم اهالی ازین واهمه سردابه ها بزیر زمین کندند و در روز موعود در انجا خزند\nاتفاقاً در ان شب وره نسیمی که چراغ را گل کند نوزید. سلطان بروی برآشفت . انوری عذر\nکرد که اثر این قرانات بتدریج ظاهر خواهد شد. فرید کاتب (۱) در بخصوص گوید:-\nگفت انوری که از اثر بادهای سخت ویران شود عمارت و که نیز سرسری\nدر سال حکم او نوزیده است هیچ باد یا مرسل الریاح تو دانی و انوری\nوفات انوری در سنۀ ۵۸۲ و ۵۹۷ می نویسند و بقول دولتشاه در بلخ وفات\n(۱) فرید کاتب :- شاگرد انوری و از شعرای حضور سلطان سنجر است. در شکستی که سلطان از غور\nخان یافت فرید این رباعی گفت:-\nشاها دستان تو جهانی شد راست تیغ تو چهل سال ز اعدا کین خواست\nگر چشم بدی رسید آنهم ز قضاست آنکس که بیامد عالمانده است کجاست"}
{"book": "adl0799", "page": 64, "text": "٥٧\n\nیافته و پهلوی سلطان احمد خضرویه مدفون کشته\n\nپروفیسر والن تن کو سکی در شرح حال انوری کتابی بضخامت (۱۷۰) صفحه\nدرستط شهر برک تالیف نموده و هر یک از شرح حال و خصوصیات و شرح ابیات\nو زبان و تاریخ تصنیف و ترجمه قصائد وغزلیات او را در بابی جداگانه نگاشته.\n\nاما کلیات انوری چاپ کانپور چار بخش و (۷٦۳) صفحه است هر صفحه از ۱۷ تا\n۱۹ بیت باشد که تقریبا ١٤ هزار بیت میشود. قصائد (٤١٦) صفحه. غزلیات\n(۱۲۰) صفحه رباعیات (٤٦) صفحه قطعات وغیره (۱۸۱) صفحه است.\n\nانوری در سبک از ابوالفرج رونی (۱) پیروی میکند و با واعتقادی مخصوص دارد\nمؤلف سخن وسخنوران گوید:- اشعار انوری غلب عربی الاسلوب در حقیقت بدان ماند.\nکه مفردات فارسی را در قالب عربی ریخته باشند و نیز بر جمله های عربی مشتمل است و اینگونه\nکاریا که مایه از میان رفتن تعادل زبان ولغت میشود اگر چه اساسا بد و مردود است ولی شعرا\nگاهی این جل را چناسی بکار می برد که گوئی عبارت پارسی و تازی را چون دو فلز مختلف\nبیکدیگر گداخته و در یک قالب ریخته امتیا ز ایشان را برده اند\n\n(۱) از شعرای عهد سلاطین غزنوی است و رونه قریه ایست از نیشا پور از وست :-\nلاروز جوان کرد بدل پیرو جوان را ایام جوانی است زمین و زمان را"}
{"book": "adl0799", "page": 65, "text": "۵۸\n\nبهار\nصبا بسبزه بیاراست روی دنیا را\nنمونه گشت زمین مرغزار عقبی را\nنسیم باد و اعجاز زنده کردون خاک\nببرده آب دم معجزات عیسی را\nمذکران طیور اندر منابر شاخ\nز نیمشب بترصد نشسته املی را\nبهار در و گهر میکشد بدامن ابر\nنثار موکب اروی بهشت محیی را\nچمن مگر سرطان شد که شاخ نسترنش\nطلوع داد بیکشب هزار شعری را\nچه طعنه هاست که اطفال باغ می خیزد\nبگونه گونه بلاغت بلوغ طوبی را\nصبا تعرض زلف بنفشه کرد شبی\nبنفشه سر چو درآورد این تمنی را\nحدیث عارض گل درگرفت لاله شنید\nبنفس نامیه برداشت این دو معنی را\nچنار پنجه گشاده است نی که بر بسته است\nدعای دولت دستور صدر دنیا را\n(دنیا) بالف نوشته میشود. ولی در مجمع الفصحا در مصرع مطلع و گریز هر دو جا کلمه (دنیا)\nرا به (یا) نوشته شاید رعایه توافق روی را در کتابت کرده اند.\n\nوله\n\nباز این چه جوانی و جمالست جها نرا\nو اینحال که نو گشته زمین را و زمانرا\nمقدار شب از روز فزون بود و بدل شد\nناقص همه ایزا شد و زاید همه آنرا\n\nادبیات (۵۰) گنجینه نمبر غزاد ۱۳ قیمت"}
{"book": "adl0799", "page": 66, "text": "٥٩\nهم جمره (۱) برآورد فرو برده نفس را هم فاخته بکشا د فروبسته زبانرا\nگرخانه بهارست صبا رنگ برزمین از عکس چرا رنگ دهد آب روانرا\nژاله سپر برف ببرد از کف کوه چون رستم نیسان بخم آورد کمانرا\nاز غایت تری (۲) که هوا راست عجب نیست گر خاصیت ابر دهد طبع دخانرا\nگر نایره (۳) ابر نشد پاک بریده چون هیچ عنان با ز نپیچد سیلانرا\nدر ابر نه در وایگی طفل شکوفه است یازان (۴) سوی او تارچه کشادست دکانرا\nدر لاله نورسته نه افروخته شمعی است روشن زچه دارد همه اطراف مکانرا\nصبح\nچون وقت صبح چشم جهان سیر شد ز خواب بگسسته شد ز خیمه مشکین شب طناب\nبنمود روی صورت صبح از کران شب چون جوی سیم برطرف نیلگون سراب\nجستم زجای خواب و نشستم بخانه در یکسینه پرز آتش و یکدیده پر ز آب\nباشد که بینم از رخ سیمین او نشان باشد که یابم از لب نوشین او جواب\n(۱) جمره بحرارت و بخاری است که آخر زمستان از زمین سه نوبت برخیزد در جمره اول زمین و در دوم آب و در سوم نباتات گرم شود و اشجار شکوفه کند.\n(۲) تری:- درین کلمه را بجهة ضرورت شعری مشدد کشته ولی اینگونه تصرفات شعر را از رتبه دراندازد.\n(۳) نایره:- نیچه بمعنی نی میان تهی.\n(۴) یازان:- آهنگ کننده اسم حال است از یازیدن بمعنی آهنگ کردن."}
{"book": "adl0799", "page": 67, "text": "٦٠\nکاغذ بدست کردم و برداشتم قلم\nو آلوده کرده نوک قلم را بمشک ناب\nبودم درین حدیث که ناگاه در بزد\nدلدار ماه روی من آن رشک آفتاب\nقضا و قدر\nاگر محول حال جهانیان نه قضاست\nچرا مجاری احوال بر خلاف رضاست\nبلی قضاست بھر نیک و بد عنان گفتی\nبر این دلیل که تدبیرهای جمله خطاست\nهزار نقش برآرد زمانه و نبود\nیکی چنانکه در آئینه تصور ماست\nکسی ز چون و چرا دم نمی نیارد زد\nکه نقش بند حوادث در این و آنجرات\nبدست ما چو ازین حل و عقد چیزی نیست\nبعیش و ناخوشی و نوش اگر رضا دهیم سزاست\nکه زیر گنبد خضرا چنان توان بودن\nکه اقتضای قضا های گنبد خضراست\nچو در ولایت طبعیم از و گزیری نیست\nکه بر طباع و موالید والی و والات\nکسی چه داند کاین کوز پشت مینا رنگ\nچگونه مولع آزار مردم داناست\nبهار\nروز عیش و طرب بستانست\nروز بازار گل و ریحان است\nاز ملاقات صبا روی غدیر\nراست چون اژدره سوهان است\nلاله بر شاخ زمرد مثل\nقدحی از شبه و مرجان است"}
{"book": "adl0799", "page": 68, "text": "٦١\n\nتا کشیده ست صبا خنجر بید\nهمه گلزار پر از پیکان است\nفلک از هاله سپر ساخت مگر\nبازمین شان بجدل پیمان است\nمیل اطفال نبات از پی قوت\nسوی گردون بطبیعت نگران است\nکه کنون بر دهد روزی شان\nهر که نفس نباتی جان است\nشاهد باغ ز مشاطه طبع\nغرقه اندر کهر الوانست\nچهره باغ ز نقاش بهار\nبنگوئی چو بهارستان است\nابر آبستن در هست گران\nوز گرانیش گهر ارزانست\nقناعت\nآلوده منت کسان کم شو\nتا یکشبه در وثاق تو نان است\nتا بتوانی حذر کن از منت\nکاین منت خلق کاهش جانست\nای نفس بسته قناعت شو\nکانجا همه چیز نیک ارزانست\nدر عالم تن چه میکنی هستی\nچون مرجع تو بعالم جانست\nشک نیست که هر کسی جزئی دارد\nو انرا ببد طریقی احسانست\nلیکن چو کسی بود که نستاند\nاحسان تهت و نیک آسانست\nچندانکه مروتست در دادن\nدر ناستدن هزار چند انست"}
{"book": "adl0799", "page": 69, "text": "٦٢\nبیخبر بلگرامی درمضمون بیت اخیر چه سحر کرده که میگوید :ـ\nپهنای همتی دارد کریمان قصه ند ما هم از دست رد خود چیزی بخشیدیم\n\nوصف طبیعت\nباغ سرمایه دگر دارد کان شد از بسکه سیم و زر دارد\nهیچ طفلی رسید نیست در او که نه پیرایه دگر دارد\nمی نماید که از رسیدن عید چون دگر مردمان خبر دارد\nطبع بر کارگاه شاخ نگر که چه دیبای شوشتر دارد\nگل رعنا بیا ذ کر س مست جام زرین بدست بردارد\nابر نی کوس رعد می نزد با گل اندر جهان حشر دارد\nگر ز بیجا ده تاج دارد گل زیبش ملک تا جور دارد\nبر ریاحین بچگی ملکت نه سرو کار مختصر دارد\nهر زمانی چنار سوی فلک بمناجات دست بردارد\nگر اندر دعای استقاست ورنه او با فلک چه سر دارد\nپیش پیکان گل ز نیم کشاد هر شب از هاله مه سپر دارد\nبا بقایای شکر سه نما گر صبا عزم کر و فر دارد"}
{"book": "adl0799", "page": 70, "text": "٦٣\nتیغ در دست بید می چکد وز چه معنی زره بشهر دارد\nدر چنین موسمی که باغ هنوز کس نداند چه مدخر دارد\nیاسمین را ببین که تا دو سه روز با رفیقان سر سفر دارد\nدهن لاله چون دهان صدف ابر پیوسته پر گهر دارد\nلاله گوئی که بر زبان همه روز مدح دستور دادگر دارد\nاسپ\nدی با مداد عید که بر صدر روزگار هر روز عید باد بتأیید کردگار\nبر عادت از وثاق بصحرا برون شدم با یکدو آشنا هم از ابنای روزگار\nاسپی چنانکه وانی نه زیر از میانه زیر وز کاهلی که بود نه سکلک نه راهوار\nدرخت و خیز مانده همه راه عیدگاه من گاه ازو پیاده و گاهی براوسوار\nنه از غبار خواسته بیرون شدی بزور نه از زمین خسته برانگیختی غبار\nگه طعنه ازین که رکابش دراز کن گه بذله از انکه عنانش فرو گذار\nمن واله و خجل بحیر فرو شده چشمی سوی یمینم چشمی سوی یسار\nشاگردکی که داشتم از پی همی دوید گفتم که هان؟ چه؟ خیر؟ مرا گفت بازدار\n(۱) سکلک : اسپ دک .\nادبیات (۶۰) مجله سراج الاخبار ۱۳ قسمت"}
{"book": "adl0799", "page": 71, "text": "٦٤\n\nتو گرم کرده اسپ بنظاره گاه عید عید تو در وثاق نشسته در انتظار\nعیدی چگونه عیدی چون تنگها شکر چه تنگها شکر که بخروار بانگار\nدرین قصیده مطلع دوم دارد در مدح و دران مبالغه را بسرحد غلو رسانده\nومیگوید :\nای کائنات را بوجود تو افتخار ای پیش زآفرینش و کم زآفریدگار\nخواجه باقر (عزت) تخلص شیرازی نیز قصیده درین زمینه دارد و در منقبت\nحضرت شاه ولایت مآب کرم الله وجهه وبیت انوری را تضمین میکند :\nدر کار مدح شه کنم این بیت انوری تا حق کند بمرکز خود پای استوار\nای کائنات را بوجود تو افتخار ای پیش زآفرینش و کم زآفریدگار\n\nحمل\nجرم خورشید چواز حوت درآید بحمل اشهب روز کند ادهم شب را ارجل(٢)\nکوه را از مد و سایه ابر و نم شب پر ظرائف شود اطراف چو هامون و جبل\nسبزه چون دست بهم در زند اندر صحرا لاله را پای بگل در شود اندر سهل\n(١) ادهم :- اسپ مشکی\n(٢) ارجل :- اسپی که یکپایش تنها سفید باشد ."}
{"book": "adl0799", "page": 72, "text": "٦٥\nساعد و ساق عروسان چمن را بینی همه بربسته حلی و همه پوشیده حلل\nپیش پیکان گل و خنجر بید از پی آنکه تا نسازند کین و نسگالند جدل\nبر محیط فلک از ژاله سپر سازد ماه بربسیط کرہ از خوید زرہ پوشد تل\nباد با آب شمر آن کند اندر بستان که کند با رخ آئینه بسوهان صیقل\nو ان کند عکس رخ لاله بگردش که شب عکس آتش نکند گرہ تنور مقل\nمرغزاری شود اکنون فلک بر در او راست چونا نکه تو گوئی همه ناقه است جمل\nاز پی انکه مزاجش نخند فاسد خون سرخ بید از همه اعضا بکشاید اکحل\nهر زمانه دگری براقی از قوس قزح درگهی ببینی افراشته تا اوج زحل\nبرثالی که بجز نیش مثل نتوان زد جز بحالی در دستور جهان صدر اجل\nانکه رایش دهد اجرام کواکب را نور انکه کلکش کند اشکال حوادث را حل\nدیگر شعرا نیز ازین قصیده استقبال کرده اند اما در متوسطین سلمان\nو در متأخرین میرزا بیدل استقبال کرده ، سلمان مطلع انوری را\nبد و مصرع تضمین مینماید و می سراید :-\nشاه انجم چو مشرف کند ایوان حمل عامل نامیه را با ز فرستد بعمل\nابر نورد ز چو از بحر برآید بهوا جرم خورشید چو از حوت درآید محمل"}
{"book": "adl0799", "page": 73, "text": "٦٦\n\n(۱) زردۂ مهر کند قلۀ کوه را ابلق (۲) شهب روه کند ادهم شب را ارجل\nابر هر بیضه کافور که بر کوه نهاد کند آن بیضه کافور سراسر صندل\nحسن شکل جلوه پایا و توبق آهن را ز دل عرصه کند خاک بنوعی صیقل\nباغ مجموعه انواع لطائف گردو سبزه اش خط و چمن صدر و جویش جدول\nبلبلان بر گل و بر برگ سرایند سرو عاشقان بر رخ معشوق نوازند غزل\nنرگس شوخ و گل باقلی مر در باغ چون دو چشمند یکی اشهل و دیگر احول\nلاله دلسوخته سرخ قبا داغی است صورت شام شفق بسته برخ در محل\n\nسامان مطلع را از مطلع انوری گرفته گرچه در مصرع دوم مضمون را جدید ساخته\nو با وجود آن اکثر ابیات تشبیب از انوری بهتر و بیشتر ناخن دل\nمیزند.\n\nشب\n\nجرم خور شد فرو چنان شام سرمه از شب فرو کشید تمام\nاز بر خیمه سپهر تافت ماه زرین او چو ماه خیام\nچون طناب شفق بهم ست شب بفر بست پرده های ظلام\nگفته چرخ پرده کحلی است از مش لعبتان سیم اندام\n\n(۱) زرده :- اسپ تنومند (۲) قله :- اسبی که خرد سیاه و یال و دم او اشهب داشته باشد."}
{"book": "adl0799", "page": 74, "text": "٦٤\nبتعجب بنظر همي کردم من و معشوق من بگوشه بام\nگاه در دور جنبش افلاک گاه در سیر تابش اجرام\nگفته مهرهای سیمابی است بر سر حقه های مینا فام\nمحدث صد هزار آرامش لیکن اندر تها و بی آرام\nگه بجوی مجره در سرطان خارج از آب او بی زکام\nکه بکلک شهاب در شب تیره بفلک برهمی کشید ارقام\nگفته کلک خواجه در دیوان ملک را میدهد قرار و نظام\nهلال\nدوش سلطان چرخ آینه فام آنکه دستور شاه رست غلام\nاز کنار نبردگاه افق چون بدست غروب داد زمام\nدیدم اندر سواد طره شب گوشوار فلک ز گوشه بام\nگفتم این حسن نیک دستور است قرة العین و فخر آل نظام\nظهیر نیز در تشبیهی هلال را سخت نما ساخته :\nچون بر زمین طلیعه شب گشت آشکار آفاق کرد کسوت عباسیان شعار\nپیدا شد از کرانه میدان آسمان شکل هلال چون سر چوگان شهریار"}
{"book": "adl0799", "page": 75, "text": "٦٨\n\nدیدم زر زر پخته برین تخت لاجورد نونی که آن بخط خفی کرده شد نگار\nروی فلک چو لجه دریا و ماه نو مانند کشتی که زور میگند گذار\nیا بر مثال ماهی یونس میان آب آهنگ در کشیدن و کر داز کنار\nیا همچو یونس آمده بیرون بطن حوت افتاده در میانه دریا نحیف و زار\nدر معرض خلاف جهانی زیر و زبرن قومی نظاره و خلقی در انتظار\nمن با خرد بحجره خلوت شتافتم گفتم که نبی نتیجه الطاف کردگار\nباز این چه نقش بوالعجبی شکل در است. کز کارگاه غیب همیگردد آشکار\nآنشاهدار کجا ست که پنچرخ شوخ چشم از گوش او برون کند این نجر کوشوار\nگردون زمانه که بدید ست این طراز گیتی ز ساعد که ربود است این سوار\nگرچه موکب سهمراش چنین دوتا و رپیکر مه است چرا شد چنین نزار\nگفت انچه بر شمردی از تخمی هیچ نیست دانی که چیست با تو بگویم باختصار\nنعل سمند شاه جهانست کاسمان هر ماه بر سرش نهد از بهر افتخار(١)\n\nدرین تشبیب دو گریز واقع و آن خلاف قاعده است و نیز در گریز اول تصریح\n\n(١) ظهیر فاریابی (شیرین نگاب بیمند) در قصیده سرائی استاد بوده سخن او نسبت با نوری\nلطیف و روان است مداح قزل ارسلان و اتابک ابوبکر ابن جهان پهلوان بوده\nوفاتش در ٥٥٨ یا ٥٩٢ واقع شده ."}
{"book": "adl0799", "page": 76, "text": "۶۹\n\nبه هلال نموده و در ابیات بعد تجاهل در حقیقت آن و استفسار از ان فرمود\nو در بین منافات باشد و تجاهل را از رتبه دراندازد . و این گریز اصلا از منطقی (۱)\nرازی است از شعرای قرن چارم در مدح صاحب ابن عباد گوید :\nمه گردون مگر بیمار گشته که نالید و تنش گرفت نقصان\nبسان گوی سیمین بود و کنون برآمد بر فلک چون نوک چوگان\nتو گفتی خنگ صاحب تاختن کرد فگند این نعل زرین در بیابان\n(۱) نامش ابو محمد منصور ابن علی از فضلای شعر است در عربی و فارسی شعر گفته و از بدیع الزمان\nهمدانی تحصیل کرده ."}
{"book": "adl0799", "page": 77, "text": "شیخ نظامی\nابو محمد نظام الدین احمد الیاس بن یوسف متخلص بنظامی از نوابغ شعرا\nو اکابر متصوفه است در اصل از قم بوده و بگنجوی شهرت یافته خانه دان او\nاهل علم و قوامی مطرزی (۱) برادر اوست . شیخ در آغاز بتحصیل پرداخته\nو بعدها در طریق سلوک باخی ابو الفرج رنجانی ارادت نموده و بمقامات عالیه\nرسیده و دامن از اختلاط و آمیزش در چیده و انزوا گزیده و ازینجهة\nسلاطین بعهد شیخ اعتقاد داشته و او را بنظر عزت و احترام میدیدند. شیخ\nنیز هر یک از کتب خمسه خود را بنام یکی از تاجداران عهد برشته نظم درکشیده\nچنانکه مخزن الاسرار را بنام سلطان بهرامشاه نوشت و سلطان پنجزار اشرفی\nبا یک قطار اشتر و اقسام اقمشه در عوض صله باو بخشید . شیخ درین کتاب\nدر مدح او گوید :-\nشاه فلک تاج سلیمان نگین فخر آفاق ملک فخر دین\n(۱) بعضی استاد قوامی را هم شیخ میدانند در صنایع و بدائع سخن صاحب مهارت است.\nازوست :-\nای فلک را هوای قدر تو یار وی ملک را نمای صدر تو کار"}
{"book": "adl0799", "page": 78, "text": "۷۱\nیکدله و ششجهته و هفت گاه نقطه نه دائرہ بحر ابشام\nدر بیست و چهارم ربیع الاول ۵۹۲ مخزن الاسرار که تقریباً دو هزار و یکصد بیت\nباشد اختتام یافته چنانکه شیخ در آخر آن مینویسد :-\nبو و حقیقت بشمار درست بیست چهارم ز ربیع نخست\nاز گہ ہجرت شده تا این زمان پانصد و پنجاہ و دو افزون بر آن\nمثنوی خسرو و شیرین ششزار بیت باشد و در صله آن قزل ارسلان دهی در اقطاع\nشیخ داد و در ان کتاب میگوید :-\nچو خو بر جد و بر اخلاص می کرد ده خدائیان را خالص من کرد\nشیخ در آغاز این مثنوی طغرل محمد ایلدگز و قزل ارسلان هر سه را\nمدح و ستائش میکند و حقیقت آن بوده که اولاً محمد ایلدگز میخواست شیخ را\nدر صله این مثنوی تشریف و اقطاعی ارزانی فرماید ولی عمرش\nوفا نکرده و پیش از اتمام کتاب در گذشته و چون قزل ارسلان\n(۱) طغرل سوم پسر سلطان ارسلان سلجوقی جلوس ۵۷۱ - ۵۹۰ سلطان ارسلان\nسلجوقی از طرف مادر برادر محمد و قزل ارسلان میشود و این دو نفر برادران اخیانی اویند\nوفات محمد ۵۸۲ بوده - قزل ارسلان در ۵۸۷ شب کشته شد .\nایلدگز و ہر دو پسرش محمد و قزل ارسلان معروف با تابکان آذیر بیجانند ."}
{"book": "adl0799", "page": 79, "text": "۷۲\nبعد از فوت برا در از اختتام خسر و شیرین آگاهی یافته فرمانی باحضار شیخ\nفرستاده شیخ هم تهیه سفر کرده و بعد از سی روز قطع منازل بدرگاه رسیده\nو قزل ارسلان را خبر دادند و او بجهته آداب حضور و پاس خاطر شیخ\nهمه اسباب مجلس طرب را در چید و یکسو کرد و گفت امروز محض با شیخ صحبت\nمیکنیم و نظم او را می شنویم و شمس الدین محمد حاجب خاص را باستقبال\nفرستاد و او باحترام بسیار شیخ را بحضور برد . شیخ میخواست آداب\nسلام بجاآرد قزل ارسلان بتعظیم خود از جا برخاست و آغوش وا کرده\nشیخ را در کنار گرفت و نزدیک بخود نشاند. شیخ نطقی جامع از نصیحت\nو پند فرمود طوری که شاه و مقربین درگاه همه را بگریه در آورد و بعد ظرافت\nو بذله گوئی کرده حضار را بنشاط آورد و اخیراً صحبت از خسرو\nشیرین بمیان آمد و راوی ثنا گفته آنمثنوی را خواند قزل ارسلان\nبشیخ تحسینها کرد و آفرینها فرمود . این بیانات همه از خود شیخ است\nکه در خاتمه خسرو شیرین تفصیل داده و میگوید :-\nبمشر فم حدیث از گنج میرفت غلام از ده کنیز از پنج میرفت\nپذیرشهانگر در کار چون ماند ستورم چون سقط شد بار چون ماند"}
{"book": "adl0799", "page": 80, "text": "۷۳\n\nپذیرنده چگونه رخت بر دشت زمین گشته را اند و در بگذشت\nکه ناگه پیکی آمد نامه در دست بتعجیلم در و دی داد و نشست\nکه سی روزه سفر کن زانکه در ره بسی فرسنگ آمد موکب شه\nترا خواهد که بیند رونگی چند کلید خویش را بگذار در بند\nمثالم داد کاین توقیع شاه است همت شحنه هشت تعویذ راه است\nبعزم خدمت شه بستم از جای در آوردم بپشت بارگی پای\nچو بر خود رنج ره کوتاه کردم زمین بوس بساط شاه کردم\nدرون شد قاصد و شه را خبر کرد که چشمه بر لب دریا گذر کرد\nشه از صراف گوهر خانه خویش چو شمع افروخت از پروانه خویش\nبشمس الدین محمد گفت برخیز بیار آن زا هدر و تازه را تیز\nبرون آمد ز درگه حاجب خاص ز در یا داد گوهر را بغواص\nمرا در بزمگاه شاه بردند عطارد را ببرج ماه بردند\nچو دادندش خبر کامد نظامی فزودش شادی بر شادکامی\nاشارت کرد کاین یکروزه تا شام نظامی را شوم فی رود و نی جام\nنوای نظم او بهتر ز رودست همه گفتار او یکسر سرود است"}
{"book": "adl0799", "page": 81, "text": "٧٤\n\nشیخ مثنوی لیلی مجنون را که کمابیش چار هزار بیت است بفرمان خاقان کبیر\nمنوچهر شاه شروان نظم کرده و در کمتر از چهار ماه در سلخ رجب سنه ٥٨٤ اختتام\nپذیرفته و در دیباجه آن میگوید :\nاین چار هزار بیت و اکثر شد گفته بچار ماه کمتر\nگر شغل دگر چه ام بودی در چارده مه تمام بودی\nبر جلوه این عروس آزاد آباد تر انکه گوید آباد\nکاراسته شد به بهترین حال در سلخ رجب به ثی و فی دال\nتاریخ عیان که داشت با خود هشتاد و چهار بعد پانصد\nدر آخر لیلی مجنون نیز سنه اختتام دار دو پخصد و سی تصریح یافته و چون با تاریخ آغاز\nسر نمیخورد و از نظم مخزن الاسرار نیز پیش میگردد غلط صریح است چه شیخ نخست\nمخزن الاسرار را نظم کرده و بعد خسرو شیرین و لیلی مجنون سومین کتاب اوست\nو از ان ببعد هفت پیکر و سکندر نامه را بترتیب برشته نظم درکشیده و خود\nدر سکندر نامه میگوید :\nسوی مخزن آوردم اول بسیج که سستی نکردم دران کار هیچ"}
{"book": "adl0799", "page": 82, "text": "۷٥\n\nوزو چرب و شیرینی انگیختم بشیرین و خسرو درآویختم\nوز آنجا سرا پرده بیرون زدم در عشق لیلی و مجنون زدم\nوزین قصه چون باز پرداختم سوی هفت پیکر فرس تاختم\nکنون بر بساط سخن پروری زنم کوس اقبال اسکندری\n\nاما بیتی که در آخر لیلی مجنون است و مشتمل است بر تاریخ و خمسه طبع\nبمبئی چنین نگارش یافته :-\n\nدر پانصد سال سی بر سر بگذشته ز هجرت پیمبر\n\nمصرع فوق در وزن نیز با سائر ابیات مطابقت نمیکند چه وزنش بروزن :-\n(مفعول مفاعلن فعلن) باشد و وزن سائر ابیات لیلی مجنون بروزن :-\nمفعول مفاعیلن فعولن آمده و گاه در بعض ابیات بجای فعولن مفاعیلن آید پس غالب\nآنست که کاتبان بی سواد تحریف کرده اند و اصل مصرع چنین خواهد\nبود :-\n\n(در پانصد تی و دال بر سر . )\n\nو درینصورت هم بتاریخ آغاز لیلی مجنون مطابق می شود و هم وزن مصرع"}
{"book": "adl0799", "page": 83, "text": "٧٦\n\nبا وزن سائر ابیات برابر میگردد. مثنوی هفت پیکر او بچهار هزار و چهار صد بیت\nمیرسد و در چهار ده ماه رمضان ۵۹۳ انجام پذیرفته. سکندر نامه شش هزار و چهار صد\nبیت میشود و در ۵۹۷ اختتام یافته اما سکندر نامه بحری که داخل خمسه نیست در\n۵۹۹ نظم گشته و ازین تاریخ ظاهر است که وفات او در حدود نشته یا چیز\nبعد واقع گشته. گویند: شیخ دارای دیوانی هم هست بیست هزار بیت\nولی بقول عوفی (۱) اشعار دیگر از شیخ کمتر روایت کرده اند و این قول اقرب\nبصوابست اما مجمع الفصحا دو سه قصیده و برخی ابیات بنام شیخ مینویسد.\nاز خصائص ادبی اوست که سخن را بالفاظ شیرین و ترکیبات تازه و تشبیهات\nغریب و استعاره های لطیف ادا نماید و در مضمون نازکخیالی کند و سخن را بلندی\nبخشد و در انواع نظم از حمد و نعت و مدح و شعر و صفی و روائی بزمی و رزمی قدرت\nطبع را نشان میدهد شعر العجم گوید: فردوسی و سعدی در برابر شیخ یکی\n\n(۱) محمد عوفی مروی صاحب تذکره لب الالباب از فضلای اخیر قرن ششم\nدر عنفوان شباب در بخارا تحصیل نموده و تذکره خود را در اوائل قرن هفتم\nنوشته این کتاب در دار الفنون کمبرج بتصحیح ادوارد برون انگلیسی در ۱۳۲۱\nهجری بطبع رسیده."}
{"book": "adl0799", "page": 84, "text": "۷۷\n\nشاعر رزمی و دیگری اخلاقی می‌نماید طغرا در یکی از رقعات خود از ابوالفضل\nو غیره تنقید کرده میگوید :- ابوالفضل در نوشتن اکبر نامه از غارت الفاظ\nشوخ نظامی نام کشیده .» از ابیات ذیل خصائص ادبی و نازکیهای\nو جامعیت او در فنون نظم معلوم میگردد .\nترکیبات تازه :\nحمد\nپیش وجود همه آیندگان پیش بقای همه پایندگان\nسابقه سالار جهان قدم مرسله پیوند گلوی قلم\nپرده کشای فلک پرده دار پرده کی پرده شناسان کار\n(۱) طغرا از شعرای عهد شاه جهان بوده رقعات و دیگر رسائل متعدده از و یادگار است\nدر نثر سبک هند صاحب طرز است مجموعه رسائل او در هند بطبع رسیده\nدیوان کوچکی هم داشته وقتی نسخه خطی او را دیده بودم این ابیات\nاز وست :-\nآبرو میرود از دست زآمد شد غیر چون حباب از همه سو جانب گلشانه ببند\nگویند نعش ما را کس پیش و پس نباشد وقتیکه ما نباشیم گو هیچکس نباشد\nما خانه زاد و امیم باید که بعد مردن تابوت ما اسیران غیر از قفس نباشد\nبسکه از سنگینی جان کنده پای خودیم عمرها چون آسیا گشتیم و برجای خودیم"}
{"book": "adl0799", "page": 85, "text": "۷۸\nلعل طراز مکه آفتاب\nحله گر خاک و حلی بند آب\n\nپرورش آموز درون پروران\nروز برارنده روزی خوران\n\nمهره کش رشته یکتای عقل\nروشنی دیده بینای عقل\n\nداغ نه ناصیه داران پاک\nتاج ده تخت نشینان خاک\n\nخام کن پخته تدبیرها\nعذر پذیرنده تقصیرها\n\nدر ابیات فوق الفاظ ذیل :-\n\nپیش وجود، پیش بقا ، سابقه سالار ، مرسله پیوند ، پرده کشا، پرده دار\nپرده شناس، لعل طراز، حله گر، حلی بند، پرورش آموز\nروز برارنده ، روزی خور ، مهره کش ، داغ نه ، ناصیه دار\nتاج ده ، تخت نشین ، خام کن ، عذر پذیرنده ، همه ترکیبات\nتوصیفی و دلیل است بر آنکه نظم را کلمات مرکبه شیرینی دید و روانی\nبخشد . اگرچه فردوسی نیز الفاظ مرکب استعمال میکند ولی بکثرت\nو حلاوت ترکیبات شیخ نمیرسد و در بعضی ازین ابیات تمام الفاظ\nکلمات مرکبه باشند مانند :-"}
{"book": "adl0799", "page": 86, "text": "۷۹\nپرورش آموز درون پروران\nروزی آرنده روزی خوران\nو از تشبیهات و استعارات لطیف و غریب اوست ابیات ذیل:\nبهار فریدون و گلزار جم\nز باد خزان گشت تاراج غم\nنسب نامه دولت کیقباد\nورق بر ورق هر سویی برده باد\nدر بیت اول (دارا) و دبدبه او را به بهار و گلزار تشبیه کرده و زخم خوردن\nو بهلاکت رسیدن او را به باد خزان و در بیت دوم دارا را به (نسب نامه)\nتشبیه نموده و زخم خوردنش را بپراکندن باد اوراق آنرا این تشبیه چقدر مقصود را\nپرسوز ساخته و تا کجا ها از حسن الم و حزن تحریک میکند.\nچون شب علم سیاه برداشت\nشبرنگ تو رقص راه برداشت\nزهره طبق نثار بر فرق\nتا نور تو کی بر آید از شرق\nاین دو بیت در صفت معراج از لیلی مجنون است و در هر مصرع هر دو\nبیت استعاره واقع شده علمدار را از بهر شب و نثار کن را از بهر زهره\nاستعاره کرده و میگوید وقتی که علمدار شب بیرق سیاه را بر داشت یعنی\nتاریکی شب عالم را فرا گرفت. شبرنگ یعنی مرکب تو به پویه در آمد."}
{"book": "adl0799", "page": 87, "text": "۸۰\n\nنثار کن زهره طبق نثار بر سر گذاشته در قدوم تو انتظار می برد تا نثار مقدم\nتو کند . استعاره بدیع اوست که کوکبه موکب نبوت را در جاجوئیای\nمعراج بابلیغ ترین وجهی تصویر میکشد. و از ابیات صیفی اوست\n\nغسل کردن شیرین\n\nچو قصد چشمه کرد چشمه نور فلک را آب در چشم آمد از دور\nسهیل از شعر شکرگون برآورد نفیر از شعری گردون برآورد\nپرند آسمان گون بر میان زد شد اندر آب و آتش در جهان زد\nتن صافیش میغلطید در آب چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب\nچو بر فرق آب میانداخت از دست فلک بر ماه مروارید می بست\nعجب باشد که گل را چشمه شوید غلط گفتم که گل در چشمه روید\nدر آب انداخت گیسوهای چون شست نه ماهی بلکه ماه آور در دست\n\nاینگونه ابیات شیخ است که از تشبیهات غریب و خیالات دقیق بمنتای\nرتبه شعری رسیده و سر مشقی از بهر نازکخیالی های متأخرین گردیده در بیت"}
{"book": "adl0799", "page": 88, "text": "۸۱\n\nاول میگوید :- وقتی که آنچشمه نور یعنی شیرین برلب چشمه آمد ورخت از بر کشید\nاز تلألو ولمعان پیکر او چشم آسمان از دور پر اشک شد و در سائر ابیات رخت\nکشیدن ولنگ زدن وغلطیدنـش را در آب و آب ریختنش را بر سر تعریف\nمیکند و این قدر سخن را که در شیرین بچشمه در آمد وغسل کرد ) بچند تشبیهات لطیف\nادا نموده و تا کجا ها ناز خیال کرده . گوئی میرزا صائب را همین بیت شیخ\nسرمشق خیال گشته که میگوید :-\nگر بچشمه نور شسته رخسار که آب در نظر آر و نظاره مستانه دو\n\nدر پاسخ شیرین بخسرو گوید\n\nهنوزم هندوان آتش پرستند هنوزم چشم چون کان مستند\nهنوزم لب بآب زندگانی است هنوزم آب در جوی جوانی است\nگر آهو یک نظر سویم آرد خراج گردنم بر گردن آرد\nبغمزه گرچه ترک دستیا غـم ببوسه دلنوازی بیسته اغـم\nبرو تا بر تو نـگـشایم کمان دست که در گردون چنین خـم بسی است"}
{"book": "adl0799", "page": 89, "text": "۸۶\nکنیزک چینی در صحبت با سکندر در صفت خود گوید\nملک گر بجمشید بالاتر است رخ من زخورشید والاتر است\nشه ار چون سلیمان شود دیوبند مراد جهانست دیوانه چند\nشه ار زانکه عالم گرفتی بشمشیر من آنرا گرفتم که عالم گرفت\nاگر چه کند جهانگیر شاه فتاده است در گردن مهروماه\nکمند دی من ززلف درازش نترسم بگردون اندازش\nگر او را کمندی بود ماه گیر مرا هم کمندی بود شاه گیر\nگر او ناوک انداز دارنده است مرا غمزه ناوک انداز هست\nسکندر بکیوان خطا میرود من اینجا سکندر کجا میرود\nاگر راه ظلمات میبایدش سر زلف من راه نمایدش\nهمچنین طلوع و غروب را در هر جا بنوعی غریب تعریف میکند و باغ و بهار را\nبه بیانی تازه صفت مینماید :-"}
{"book": "adl0799", "page": 90, "text": "۸۲\n\nطلوع آفتاب\nچو خورشید بر زد سر از کنج نیل فرو شست گردون قبا را زنیل\nکه چون شاه چین صبح را بار داد عروسس جهان در بدینار داد\nسحر\nسپاه سحر چون علم بر کشید جهان حرف شب را بقلم در کشید\nغروب\nچو در برقع کوه رفت آفتاب سر روز و روشن فرو شد بخواب\nشب تیره چون اژدهای سیاه زماهی برآورد سرسوی ماه\nسیه کرد بر شب روان راه را فرو برد چون اژدها ماه را\nچو یاقوت خو کشید روز و برد بیاقوت بستن جهان بی شمرد\nبزردی گرفتند مهتاب را که این برد آن گوہر ناب را\nشب و ستاره\nچو سلطان شب چتر بر سر گرفت سرا پا جهان را مشعبر گرفت"}
{"book": "adl0799", "page": 91, "text": "٨٤\nستاره چنان گنجی از زر فشاند که مهد زمین گاو بر گنج راند\nچو شب در سر آورد کحلی پرند سرمه در آمد مشکین کنند\nشب ماه و مهتابی\n\nشده روشن شب از مهتاب چون روز قدح بر داشته ماه دل افروز\nشب از ماه پیوسته پیرایه شکستی بود نور در سایه\n\nبهار\nگل از شادی علم بر باغ میزد سپاه فاخته بر زاغ میزد\nسمن ساقی و نرگس جام در دست بنفشه در خمار و سرخ گل مست\nعروسان ریاحین است بر روی شگرفان شگوفه شانه در موی\nبنفشه تاب زلف افگنده بر دوش کشاده یاسمن را بنا گوش\nبابر سبزه یا گوهر گسسته زمرد را بمروارید بسته\nصلصال شهر است از دلنوازی بگرد سبزه با مار دیاری\nز هر شاخی شگوفه نوبهارے گرفته هر گلی بر کف نثارے"}
{"book": "adl0799", "page": 92, "text": "۸۵\n\nباغ و باغبان\n\nبیا باغبان خرمی ساز کن  گل آمد در باغ را باز کن\nنظامی بباغ آمد از شهر بند  بیارای بستان بکشنی پرند\nزجبه بنفشه برانگیز تاب  سر نرگس مست بکش ز خواب\nلب غنچه را کامدهش بوی شیر  زکام گل سرخ مردم عبیر\nسهی سرو را بال برکش فراخ  بقمری خبر ده که سبزست شاخ\nیکی مژده بر سوی بلبل براز  که عهد گل آمد ببستان فراز\nزسیمای سبزه فرو شوی گرد  که روشن شبستان شود لاجورد\nدل لاله را کامد از خون بجوش  فرومال خونی بخاکی بپوش\nسر نسترن را زموی سفید  سیاهی ده از سایهٔ شک بید\nلب نارون را می آلود کن  بخیری زبانرا زر اندود کن\nسمن را درودی ده از ارغوان  روان کن بسوی گلبن آب روان\nبنورستگان چمن بار بین  بکش خیمه بران خطهٔ تارئین"}
{"book": "adl0799", "page": 93, "text": "٨٦\n\nہوا معتدل بوستان دلکش است هوای دل دوستان روحپرور است\nدرختان شگفتند بر طرف باغ برافروختہ ہر گلی چون چراغ\nبمرغ زبان بستہ آواز دہ کہ پرواز پارینہ را ساز دہ\nسر زلف معشوق را طوق ساز در افگن برین گردن ان طوق باز\nسرایندہ کن نالہ چنگ را در آور برقص این دل تنگ را\nبپیرا ہن برگہ آب گیر زسوسن چگین لباس حریر\n\nو از اشعار رزمیہ اوست تصویر میدان جنگ :۔\nدر آمد بغریدن آواز کوس فلک بر در افتاد از ابوس\nز غریدن کوس خالی دماغ زمین لرزہ افتاد بر کوہ و راغ\nچنان آمد از نای ترکی خروش کہ از نامی ترکان برآورد جوش\nبرآورد خر مہرہ آواز شیر دماغ از دم گاو دم گشت سیر\nتزاقی کہ از قعہ خواستہ بدون خستہ از یطاق آرمستہ\nزیم چماقتی کہ آمد ز تید کفن گشت زرد پوشش حریر\nروار و در آمد زرا ہ نبد چو آویزدہ آمد بمردان مرد"}
{"book": "adl0799", "page": 94, "text": "٨٧\n\nبجوش در آمد دو دریای خون شد از موج آتش زمین لاله گون\nزمین گفتی از یکدگر بر درید سرافیل صور قیامت دمید\nیکی گفت هوی و دگر گفت هان برآورد سرها هوی از جهان\nجگر تاب شد نعره های بلند گلو گیر شد حلقه های کمند\nسپه از دو جانب بصف آراسته زمین آسمان وار برخاسته\nز سم ستوران درین پهن دشت زمین شش شد و آسمان گشت هشت\nچنان گرم گشت آتش کارزار که از نعل اسبان برآمد شرار\nز غریدن رعد پیلان مست گره در گلوی هژبران شکست\nزمین کو بساطی بآراسته غباری شد از جای برخاسته\nز پولاد پیکان پیکر شکن تن کوه لرزید بر خویشتن\nسنون علم جامه در خون زده نجات از جهان خیمه بیرون زده\nبشمشیر برگشته جائی نبود که در غارها اژدهائی نبود\nبآهنگ خدنگ بکین کمان نیاسود بر یک زمین کز زمان\nکمند اژدهائی مسلسل شکنج دهان باز کرده بتاراج گنج"}
{"book": "adl0799", "page": 95, "text": "۸۸\nز بس بر دهن نافع انداختن\nنفس را ز راه برون تاختن\nدر قرون قدیمه دلیران بمیدان برآمده جولان میکرده ند نعره ها کشیده\nو رجز خوانی کرده مبارز میخواستند چه وسائط و آلات حرب همین چیزها\nبوده و جنگ با این اسلحه جز بنزدیکی مسافه در بین دو لشکر و دست\nو گریبان شدن دو حریف هم و نعره زدن بر یکدیگر متصور نبود. ولی\nامروز که عصر توپ و تفنگ گوناگون است و طیاره در هوا پر و بال میکشاید\nو غاز خفه کن ابر هلاک میگردد بجای دلیران توپ نعره زمین لرز میکشد\nو تفنگ رجز میخواند و تانگ رو برو بمیدان برآمده مبارز میجوید\nاین چند بیت از قصیده اوست\nملک الملوک فضلهم فضیلت سعانی\nنفس بلند صوتم جرس بسب دیتی\nبولایت سخن در که مؤید الکلامم\nچو قوارع زبوری بفصاحت ابزارم\nبقياس شیوه من که نتیجه تو آمد\nزمی و زمان گرفته مثال آسمانی\nقلم جهان نوردم علم جهانستانی\nنزده کسی بجز من در صاحب القرانی\nببرم زبان موبد ز نشید زند خوانی\nهمه طرز های تازه کهن است باستانی"}
{"book": "adl0799", "page": 96, "text": "۸۹\n\nشیخ سعدی\n\nفتنۀ تاتار که سر تا سر ایشیا فرا گرفت و ارکان اسلام را متزلزل\nساخته در ان سیل عالمی ویران گشت و در ان اتش تر و خشک بسوخت.\nاز جمله در ادبیات نیز انقلابی پدید آمد. قصائد از رتبه اوج در افتاد مضامین\nمدحیه قلت پذیرفت. و در عوض ابواب غزل مفتوح گشت و تصوف اخلاق\nبیشتر بنظم در آمیخت و در اثر آن شعرای متوسطین غزل را بیشتر رواج دادند و\nدیوانهای مستقل بغزل مرتب نمودند از جمله شیخ شیراز است که آفاق سخن را\nضیائی دیگر بخشیده .\nنام شیخ شرف الدین یا مشرف الدین ابن مصلح الدین عبد الله شیرازی\nاست . از بدو عمر متعبد و شب خیز بوده و سی سال در مدرسۀ نظامیه\nبغداد تحصیل اشتغال داشته و از شیخ ابو الفرج ابن جوزی تحصیل کرده و در\nطریق ریاضت بشیخ عارف شهاب الدین سهروردی که طریقه سهروردیه\nبدو منسوب است ارادت داشته چنانکه در گلستان میگوید :-"}
{"book": "adl0799", "page": 97, "text": "۹٠\nمرا شیخ دانای مرشد شهاب دو اندرز فرمود بر روی آب\nیکی آنکه بر خویشتن خو دبين مباش دوم آنکه بر غير بد بين مباش\nشیخ سیاحت فراوان کرده چنانکه چند بار بزیارت بیت الله مشرف\nگشته و حج گذارده و ایشیای کوچک و مراکش و حبشه را سیر نموده و درشام\nو بیت المقدس سقائی کرده و در جامع بعلبک وعظ گفته و در بیابان دمشق\nبقيد فرنگ (۱) درافتاده و یکی از روسای حلب که با او آشنائی داشته\nاز قیدش رهانیده و با خود بحلب برده و دختر خود را بعقد ازدواج او در آورده\nنیز شیخ از راه بلخ و با میان بهندوستان رفته و بتکده سومنات را تماشا\nکرده و در اکثر این مسافرتها پیاده بوده و خود در گلستان و بوستان ازین\nسیاحتها جسته جسته بیان کرده . شیخ بعد از مسافرتها بوطن آرمیده\nدر صومعه بیرون شیراز دامن از اختلاط در چیده و بزهد و عبادت مشغول\nگشته تا در ۶۹۱ بدرود جهان گفته تولد او را ذکاء الملک در ۵۸۰ ضبط\nکرده (۲) و بدین حساب عمر شیخ یکصد و یازده سال باشد مزار شیخ\n(۱) در ایام محاربات صلیبی بوده .\n(۲) صاحب مفتاح التواریخ ولادت شیخ را در ۵۷۰ گمان میکند و عمرش یکصد و بیست سال مینویسد."}
{"book": "adl0799", "page": 98, "text": "۹۱\nو نزد یک دلکشا نام باغی در شیراز واقع و زیارتگاه خاص و عام است\nاز اتابکان (۱) فارس اتابک ابوبکر و سعد پسر او شیخ را بنظر احترام\nمیدیدند و شیخ نیز با ایشان ارتباطی داشته و تخلص او سعدی هم بجهت ست\nاست. رتبهٔ شیخ در تصوف هم لایق تمجید است خواجه شمس الدین (۲) وزیر\nهلاکو و برادر او خواجه علاوالدین صاحب تاریخ جهانکشا بخدمت شیخ مرید بوده\nو خیلی عقاد داشتند. عارف جامی در نفخات الانس وسبحة الابرار می نویسد\nکه صاحبدلی منکر شیخ بود شبی خواب دید دسته از فرشتگان با طبقهای نور\nاز آسمان فرود می آیند پرسید خیر باشد گفتند نثار یک بیت شیخ است\nکه در معرفت گفته صاحبدل هماندم از خواب برخاست و بدر صومعهٔ شیخ\nرفت دید که شیخ بیدار است و می سراید :-\nبرگ درختان سبز در نظر هوشیار   هر ورقی دفتریست معرفت کردگار\n\n( ۱ ) مؤسس سلسله اتابکان فارس سنقر نام است و او در ۵٤۳ بر مسعود شاه سلجوقی\nخروج نمود و دولت اتابکان را در فارس تأسیس نمود. جلوس اتابک ابوبکر ۶۲۸\nو فاست ۶۸۸ شیخ بوستان را بنام او در ۶۵۵ و گلستان را بنام پسرش سعد بن\nابو بکر ابن سعد در ۶۵۶ تألیف کرده\n( ۲ ) خواجه شمس الدین جوینی فرابی از رجال معروف و قریب بیست دو سال بوزارت هلاکو و پسرانش مشغول\nبود در ۶۸۲ بحکم ارغون خان کشته شد."}
{"book": "adl0799", "page": 99, "text": "۹۲\nکلیات شیخ عبارتست از : (۱) رساله نثر مشتمل برموعظه و پند (۲) گلستان\n(۳) بوستان (٤) قصائد فارسی و عربی (۵) دیوان طیبات\n(٦) دیوان بدائع (۷) دیوان خواتیم (۸) غزلیات قدیم (۹)\nقطعات (۱۰) رباعیات و فردیات (۱۱) هزلیات و مطائیات\nنظم و نثر و منظومات او بچهارده هزار و پنصد بیت کما بیش میرسد. چهار هزار\nبیت بوستان و بقیه سائر اشعار اوست . ارباب تذکره شیخ را\nنخستین شاعر غزل سرا میدانند : عارف جامی گوید: ((شیخ قدوة متغزلان\nاست، هیچکس پیش از وی طریق غزل نپیموده)) همانا تخصیص او با ولیت در غزل\nاز جهتی باشد که شیخ شور می تازه در غزل در انداخته و نکات حسن و ارادت\nعشق را بعبارتی لطیف ادا کرده و غزل را سهل ممتنع ساخته و ازینجهته دیوان\nاو را (نمکدان) گویند . و شاید که شیخ را در سبک ایران سر حلقه قرار\nدهند . ملل مغرب زمین گلستان و بوستان و برخی دیگر از آثار و اشعار\nشیخ را بالسنه مختلفه ترجمه و طبع کرده اند .\nفلسفه شیخ در شعر آنست که حقیقت را بکمال آزادی بیان"}
{"book": "adl0799", "page": 100, "text": "۹۲\n\nمیکند و در مسائل اخلاقی لباس نفیسی از شعر می پوشد و بدین لباس نصایح شود\nخودرا بسر حد قبول عامه میرساند. علامه شبلی میگوید :- «اگرچه حکیم سنائی\nاوحدی، خیام، شیخ عطار زمینه نظم اخلاقی را بآسمان رسانیده اند ولی\nشیخ این آسمانرا بیشتر بلندی بخشیده و در آمیزش فلسفه و اخلاق در شعر\nاندازه احتیاج و طریق اعتدال مرعی داشته» .\nسنت قصیده سرایان هست که در خاتمه قصیده ممدوح را دعا کنند\nو بقای شوکت و شان او را تا قیامت خواهند و از جمله بیت پیش از دعا\nمشتمل باشد بر (تا) مفید دوام و استمرار. ظهیر در خاتمه قصیده بدعای ممدوح\nچنین غلو میکند :-\n\nهمیشه تاز جهان نیست موضعی خالی\nزانقلاب امور تغییر احوال\n\nجهان بذات تو خالی مباد گرچه توئی\nبذات خویش جهانی کبر یا وجلال\n\nبپرده موکب تو دست صبا و دبور\nببسته حشمت تو را ه چرخ شمال\n\nیعنی تا جهان محل انقلاب و تغیر است ذات تو در جهان باشد و جهان تا قیامت\nمحل تغیر باشد پس بقای ممدوح را تا قیامت میخواهد بر علاوه ممدوح را جهان کبریا"}
{"book": "adl0799", "page": 101, "text": "٩٤\n\nو جلال هم ساخت ولی تنها شیخ است که ازین سنت پیروی نکرده وغالباً در\nخاتمه قصیده دعای نصیحت آمیز میکند. در قصیده که مطلع آن این است :-\nاگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را بیا معاینه کن کو بنوبهار زمین را\nو در ان خواجه علاء الدین جوینی را مدح نموده در خاتمه عوض دعا چنین ارشاد میکند.\n\nدر سخن بدو مصرح چنان لطیف ببندم که شاید اهل معانی کنند وردو بیزرا\nبجوز بخش که دنیا بهیچ کار نیاید جز این که پیش فرستند روزباز پسین را\n\nدرین بیت علاوه بر تحریص بکرم مرگ را نیز بیاد ممدوح میدهد. در خاتمه\nقصیدۀ دیگر ممدوح را چنین دعا میکند.\n\nیکی دعا کنمت بی روئی ربیع رق خدات در نفس آخرین بیامرزاد\nتو هم زبان نخی گر بصدق دل گوئی که آفرین خدا بر روان سعدی باد\nهمین نصیحت من پیش گیر و نیکی کن که دائم از پس مرگم کنی بنیکی یاد\n\nدر خاتمه این قصیده که نیز در مدح خواجه علاء الدین جوینی است :-\n\nکدام باغ بدیدار دوستان ماند که بهشت نگوید ببوستان ماند\n\nبطور محاوره دعا میکند و تبسم ممدوح را دراز میخواهد :-"}
{"book": "adl0799", "page": 102, "text": "٩٥\nبرغم دشمن بدکوز از بسرسرطان که وزو و دست ندارم که پاسبان تو\nقصیده دیگر را چنین خاتمه میدهد :\nبدین دو مصرع اخر که ختم خواهم کرد امید هست تحسین گوشن با حسان\nدو چیز حاصل عمر ست نام نیک و ثواب چو زین دو در گذری کل من علیها فان\nو نیز در قصیده گوید :\nعمرت دار از باد نگویم هزار سال زیرا که اهل حق نپسندند باطلی\nنفست همیشه پیرو فرمان شیر بیاد تا بر سرش نه عقل مداری مؤکلی\nشیخ درین یک بیت گویا بتمام احکام شرعیت و مسائل اخلاقی اشاره کرد و ممدوح را\nبپابندی آن توصیه و ترغیب فرمود چه دعا میکند که نفس ممدوح همیشه فرمانبر از\nاحکام شرع باشد تا عقل او بر نفسش مؤکل و مسلط شود و در وقتی که عقل مستنیر\nبنور شرع را بر نفس مسلط دارد البته همیشه گفتار و کردار شخص مطابق با خلاق باشد\nو بر وجه مطلوب و مرضی جریان یابد و نافع و مفید خود و جامعه گردد خلاصه شیخ\nبقای ممدوح را بر بنوحه میخواهد .\nظهیر در قصیده گریز بمدح قزل ارسلان کرده و گفته :-"}
{"book": "adl0799", "page": 103, "text": "٩٦\n\nفریاد من زطام گردون کنین است از سكان أنكه حضرت أين أستاني ها\nنه كرسى فلك نهد أنديشه زير پأ تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد\n\nشيخ در بوستان وقتى كه مدح ممدوح ميكند تعريض بدين بيت كرده و میگويد\nبراه تکلف مرو سعديا اگر صدق دارى بيا رو بيا\nتو منزل شناسئ شده راه رو تو حق گوى و خسرو حقائق شنو\nچه حاجت که نه كرسى آسمان نهى زیر پاى قزل ارسلان\nبگو پاى عزت بر افلاك نه بگو روى اخلاص بر خاك نه\nبطاعت منه روى بر آستان كه أين است سجاده راستيان\nاگر بنده سر برين در بنه كلاه خداوندى از سر بنه\nبدرگاه فرمانده ذو الجلال چو درويش پيش توانگر بنال\nچو طاعت كنى لبس شاهى بپوش چو درويش مفلس بر آونخروش\nکه پروردگارا تو اگر توئى توانا بي درويش پرور توئى\n\nشيخ سائر مسائل اخلاقى را بي تكلف بيان ميكند و در آن مسئله بطور خود اقامه\nدليل می نمايد و اينک مثالى چند در ذيل می نگاريم :-"}
{"book": "adl0799", "page": 104, "text": "۹۷\n\nشفقت و همدردی\n\nچنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق\nچنان آسمان بر زمین شد بخیل که لب تر نکردند زرع و نخیل\nبخشکید سرچشمه های قدیم نماند آب جز آب چشم یتیم\nنبودی بجز آه بیوه زنی اگر بر شدی دودی از روزنی\nچو درویش بی برگ دیدم درخت قوی بازوان سست درمانده سخت\nنه در کوه سبزه نه در باغ و شخ ملخ بوستان خورده مردم ملخ\nدر آنحال پیش آمدم دوستی از و مانده بر استخوان پوستی\nبدو گفتم ای یار فرخنده خوی چه در ماندگی پیشت آمد بگوی\nبفرید بر من که عقلت کجاست چو دانی و پرسی سؤالت خطاست\nنبینی که سختی بغایت رسید مشقت بحد نهایت رسید\nنه باران همی بارد از آسمان نه بر میرود آه فریاد خوان\nبدو گفتم آخر ترا باک نیست کشد زهر جائی که تریاک نیست\nدگر گر و بخشید در من فقیه نگه کردن عالم اندر سفیه"}
{"book": "adl0799", "page": 105, "text": "۹۸\n\nکه مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق نیاساید و دوستانش غریق\nمن از بینوائی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد\nنخواهد که بیند خردمند ریش نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش\nچو بینم که درویش مسکین نخورد بکام اندرم لقمه زهر است و درد\nیکی را بزندان درش دوستان کجا ماندش عیش در بوستان\n\nاحسان با حیوان\n\nیکی سیرت نیک مردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو\nکه شبلی ز حانوت گندم فروش بده برد انبان گندم بدوش\nنگه کرد موری در ان غله دید که سرگشته هر گوشه میدوید\nز رحمت بر شب نیار خفت بماوای خود بازش آورد و گفت\nمروت نباشد که این مور ریش پراگنده گردانم از جای خویش\nدرون پراگنده گان جمع دار که جمعیت باشد از روزگار\n\nسعی و عمل و نکوهش از تنبلی\n\nیکی روبهی دید بی دست و پای فرو ماند در صنع و لطف خدای"}
{"book": "adl0799", "page": 106, "text": "۹۹\nکه چون زندگانی بسر میبرد بدین دست و پا از کجا میخورد\nدرین بود درویش شوریده رنگ که شیری در آمد شغالی بچنگ\nشغال نگون بخت را شیر خورد بماند آنچه روباه از و سیر خورد\nدگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی رسان قوت درویش داد\nیقین مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد\nکزین پس بکنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان بزور\nسر خود فرو برد چندی بجیب که بخشنده روزی رساند زغیب\nنه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ استخوان ماند و پوست\nچو صبرش نماند از ضعیفی و هوش ز دیوارش آوازی آمد بگوش\nبرو شیر درنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل\nچنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چه باشی چو روبه بمانده سیر\n\nخدمت با بزرگان\n\nالا گر طلب کار اهل دلی ز خدمت مکن یکزمان غافلی"}
{"book": "adl0799", "page": 107, "text": "۱۰۰\nنکوهش از غیبت\nبداندرحق مردم نیک و بد مگوای خردمند صاحبخرد\nکه بد مروراخصم خود میکنی وگرنیک مردست بد میکنی\nصفت خاموشی\nترا خامشی ایخداوند هوش وقار است و نا اهل را پرده پوش\nاگر عالمی هیبت خود مبر و گر جاهلی پرده خود مدر\nصنعت وکسب\nبیاموز پرورده را دست رنج وگردست داری چو قارون گنج\nبپایان رسد کیسه سیم و زر نگرددتهی کیسه پیشه ور\nچه دانی که گردیدن روزگار بغربت بگرداندش در دیار\nچو بر پیشه باشدش دسترس کجا دست حاجت برد پیش کس\nازخصائص شیخ است سلاست و روانی درعبارت و شیرینی و اثر درکلام\nواین منحصر ببوستان او نیست بلکه قصیده و غزل و سائر نظم ونثر او وا راینحین\nمزیت باشد و حقيقة کلام شیخ بزرگوار از تعریف مستغنی است وامثال ما"}
{"book": "adl0799", "page": 108, "text": "١٠١\nنمیتواند از عهده وصف این استاد برآید. از اثر کلام اوست که هیچ کتابی\nدر نظم و نثر رتبه گلستان و بوستان را نیافته و بدرجه قبول مانند\nاین دو کتاب نرسیده مرزا بیدل که عالمی دیگر در ادبیات کشف کرده\nاز کلام شیخ بزرگوار تعریف کرده میگوید :-\nاز گل و سنبل بنظم و نثر سعدی قانعم این معانی در گلستان بیشتر دارد بهار\nاکنون برخی از سائر کلام شیخ مینگاریم :-\nبهار\nبامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار\nصوفی از صومعه گو خیمه بزن در گلزار وقت آن نیست که در خانه نشینی بیکار\nکوه و دریا و درختان همه در تسبیحند نه همه مستمعان فهم کنند این اسرار\nبلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو بنال ای هوشیار\nآفرینش همه تنبیه خداوند دل است دل ندارد که ندارد بخداوند اقرار\nاینهمه نقش عجب بر در و دیوار وجود هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار\nآدمی زاده اگر ز طرب آید چه عجب سرو در باغ برقص آمده و بید و چنار"}
{"book": "adl0799", "page": 109, "text": "۱۰۲\nژاله برلاله فرود آمده هنگام سحر راست چون عارض گلگون عرق کرده یار\nدرین بیت ژاله بمعنی شبنم است و از مصرع اول ظاهری شود که شبنم\nفرود آمده برلاله بعرق رخساره تشبیه یافته باشد و برعکس ترکیب\nمصرع دوم مقتضی است که لاله شبنم آلود بر خسار عرق خیز تشبیه یابد\nمگر آنکه گوئیم در یکی از دو مصرع تقدیم و تاخیر واقع است :\nارغوان ریخته بر صفحه خضرای چمن همچنانست که تخته دیبادینار\nاین هنوز اول اثارجهان افروز است باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار\nشاخها دختر دوشیزه باغند هنوز باش تا حامله گردند بالوان ثمار\nبندهای رطب از نخل فرود آویزد نقشبندان قضا و قدرشیرین کار\nتا نه تاریک شود سایه انبوه درخت زیور بررگ چراغی ننهد از گلنار\nسیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی هم بدانگونه که گلگونه کند روی نگار\nشکل امرو دیگر یم که بشیرینی لطف کوزه چند نباتست معلق بر بار\nآب درپای ترنج و به و بادام روان همچو در زیر درختان بهشتی انهار\nکو نظر بازکن و خلعت نوروز ببین ایکه باور نکنی فی الشجر الاخضر نار"}
{"book": "adl0799", "page": 110, "text": "۱۰۳\nدر مرثیه مستعصم بالله عباسی گوید\nآسمان را حق بود گر خون بگیرید بر زمین بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین\nای محمد گر قیامت می برآری سر زخاک سر برآور این قیامت در میان خلق بین\nنازنینان حرم را خون حلق نازنین ز آستان بگذشت ما را خون دل از آستین\nزینهار از دور گیتی و انقلاب روزگار در خیال کس نگشتی کاینچنان گردد چنین\nدیده برداری که دیدی شوکت بیت الحرام قیصران روم سر بر خاک و خاقان بر زمین\nخون فرزندان عم مصطفی شد ریخته هم بر ان خاکی که سلطانان نهادندی جبین\nبعد ازین آسانش از دنیا نباید چشم داشت قیر در انگشتری ماند چو بر خیزد نگین\nدر انواع نظم شیرین تر و دقیق تر مدعاشل است و گمان میرفت مدعاشل\nمخصوص به شعرای سبک هند باشد و ازین بیت شیخ ظاهر گشت که قدما\nنیز این نوع شعر میگفته اند . این بیت شیخ نیز مدعا مثل است :-\nکام جویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر زمستان صبر باید طالب نوروز را\nغزل\nای نفس خرم باد صبا از بر یار آمده مرحبا"}
{"book": "adl0799", "page": 111, "text": "١٠٤\nبر سر خشم است هنوز آنحریف یا سخنی میرود اندر رضا\nقافله شب چه شنیدی ز صبح مرغ سلیمان چه خبر از سبا\nاز در صلح آمده یا خلاف با قدم خوف روم یا رجا\nبار دگر گر بسر کوی دوست بگذری ای پیک نسیم صبا\nگو رمقی بیش نماند ضعیف چند کند صورت بیجان بقا\nآنهمه دلداری پیمان و عهد هیچ نکردی که نکردی وفا\nقصه دردم همه عالم گرفت در که نگیرد سخن آشنا\nگر برسد ناله سعدی بکوه کوه بنالد بزبان صدا\nاز غزل شیخ معلوم میشود که در سبک ایران کلمات مرکبه کمتر یافت میشود .\nرباعی\nتدبیر صواب از دل خوش بایست سرمایه عافیت کفافیست\nشمشیر قوی نیاید از بازوی سست یعنی ز دل شکسته تدبیر درست"}
{"book": "adl0799", "page": 112, "text": "١٠٥\n\nامیر خسرو\n\nامیر خسرو ابن امیر سیف الدین محمود است امیر محمود میر هزاره لاچین\nبوده در نواحی بلخ توطن داشت و در فتنه تاتار بهند شتافت و درانجا\nبحضور سلطان محمد شهید تقرب جسته برتبۀ امارت رسید و در غزا با کفار\nدر ان صفات شهید گشت و امیر خسرو بعد از پدر بدان رتبه رسید\nمولد امیر پتیاله و تحصیل ابتدائی او از سعد الدین خطاط است که یکی از مشاهیر\nبوده و در همان اوان میل بشعر داشته و سخن موزون میکرد و چون بسن رشد\nو کمال رسید اولا با ملک چهجو که از امرای سلطان غیاث الدین و دارای جود\nو کرم بود ارتباط یافت و در مدح او قصائد غرا دارد و در یکی از ان میگوید :-\nبود پنهان آفتاب آندم که صبح همدمی با باد عنبر بو نمود\nصبح را گفتم که خورشیدت کجاست آسمان روی ملک چهجو نمود\nاز ان ببعد بحضور هفت پادشاه رسید و از هر یک نوازش بسیار دیده\nبتخصیص سلطان غیاث الدین تغلق شاه که از حضور او رفاه بسیار"}
{"book": "adl0799", "page": 113, "text": "١٠٦\n\nاندوخت. امیر در هژدهم شوال ۷۲۵ ترک حیات گفت و در دهلی پائین\nمرقد خواجه نظام (١) اولیا مدفون گردید و از قطعه تاریخ اوست.\nشد (عدیم المثل) یک تاریخ او و اندگر شد طوطی شکر مقال )\n۷۲۵ ۷۲۵\nمهدی خواجه از معتبرین دربار پادشاه مقبرهٔ امیر را تعمیر نموده و لاشہاب (٢) معمای\nتاریخ آن بنا را چنین گفته :-\nمهدی خواجه سید با جاه و جلال شد بانی این اساس بی شبه و مثال\nگفتم بسعی جمیل مہدی خواجه تاریخ بنای این چو کردند سؤال\n۸٩۷\nو بر لوح مزارش کندند. شعر العجم تولد امیر را ۶۵۱ میگوید و بدین حساب عمرش\nیکصد و بیست سال میشود و مفتاح التواریخ باین بیت امیر استناد نموده که\nنود رفت و شش و ششصد چو پنجم ز محرم هم شب یوم الحساب آمد که دم کا جمس باش\nتولدش را در ۶۵۱ و عمرش هفتاد و چار می نویسد. شاید کاتب شعر العجم صفر مرتبه\n(١) نسب خواجه با مام رضا علیه آلاف التحیة والثناء می پیوندد از ائمہ مشایخ بوده مرید شیخ فرید\nگنجشکر است . خواجه در ۶۳۴ در غزنہ تولد گشته اما سکونت او در دہلی بوده دہم در انجا از دنیا\nبرفته ۷۲۵ و بعد از شش ماہ امیر خسرو نیز وفات یافته . ( مفتاح التواریخ ص ۸١ ماده هشتم)\n(٢) قطعهٔ تاریخ وفات امیر را خواجه حسن دہلوی گفته که تربیه یافته امیر است تمام قطعه پنج بیت\nو در مفتاح التواریخ درج است شاید خزانه عامره و شعر العجم قطعه تاریخ بنا را ندیده اند و قطعه\nتاریخ وفات را سہوا بلا شہاب معمائی نسبت کرده اند ."}
{"book": "adl0799", "page": 114, "text": "۱۰۷\nاحاد را در مرتبه عشرات برده و پنجاه را پنج ساخته اگرچه برین تقدیر نیز اختلاف\nیکعدد در بین هر دو تاریخ باقی می ماند . امیر اخیرا روی ارادت باستان خواجه نظام\nاولیا آورد و در صحبت او راه سلوک پیمود و خواجه را نظر التفاتی مخصوص بامیر بود\nو باره ها میگفت :- امید دارم که روز قیامت مرا بسوز سینه این ترک\nبخشند . گویند وقتی خواجه بر لب دریا نشسته و کلاه بر سر کج نهاده تماشا\nاهل هنود میکرد که بآئین خود عبادت می نمودند . همدرا نوقت خواجه را این مصرع\nبر زبان گذشت :- هر قوم را درین ره دینی و قبله گاهی . امیر حاضر\nبوده و بطرف خواجه اشاره فرموده گفت :- من قبله راست کردم برطرف\nکج کلاهی . امیر زبان ترکی و هندی و سانسکریت را نیز میدانست و قابلیت او\nدر عربی از اعجاز خسروی ظاهر و در سایر فنون امتیاز داشته بتخصیص در موسیقی\nو از اختراعات اوست بعض مقامهای ممتزج از فارسی و هندی و وسعت\nنظرا و در فنون کمال از مؤلفات او ظاهر گردد . عارف جامی عدۀ مؤلفات امیر را\n(۹۲) کتاب می نویسد . و اشعار او را از سه صدهزار متجاوز نویسند ولی حقیقیت\nدوری نماید. خمسۀ او را که در برابر خمسۀ نظامی گفته عارف جامی تقدیر کرده"}
{"book": "adl0799", "page": 115, "text": "۱۰۸\nو میگوید : - « خمسه شیخ را به از و جواب نگفته اند » خمسه امیر عبارتست\nاز مطلع الانوار سه هزار و سه صد و ده بیت بدو هفته در سنه ۶۹۸ انجام یافته در اخیر ان\nمیگوید :-\nشکر خدا را که بفضل خدا گشت خزین چو بهشت این سرا\nبیست خزینه است در و پر ز گنج بیست خزینه ز صد و بیست پنج\nور همه بیت آوری اندر شمار سه صد و ده بر شمر و سه هزار\nاز اثر اختر گردون خرام شد بدو هفته این به کامل تمام\nسال که از چرخ کهن گشت بود از پس شش صد نود و هشت بود\nدوم شیرین خسرو چهار هزار و یکصد بیت در ماه رجب سنه ۶۹۵ نظم گشته . سوم\nآئینه اسکندری چهار هزار و چهار صد و پنجاه بیت در سنه ۶۹۹ اختتام پذیرفته\nچهارم : لیلی مجنون دو هزار و شش صد و شصت بیت در سنه ۶۹۸ منظوم شده\nپنجم : - هشت بهشت سه هزار و سه صد و پنجاه بیت در سنه ۷۰۱ انجام یافته و خود\nگوید :\nبیتیش بنگاه عرض بشمار سه صد و پنجه آمد و سه هزار"}
{"book": "adl0799", "page": 116, "text": "۱۰۹\nسال هجرت یکی و هفتصد بود کاین بنا بر در سپهر بخ کبوُد\nو تاج الفتوح ، خزائن الفتوح ، تغلق نامه ، مثنوی دول رانی ، افضل الفوائد مناقب مند\nنه سپهر نیز از آثار امیر است و در صد نه سپهر از سلطان قطب الدین سنگ\nفیل زر گرفته و از زبان ممدوح گوید :-\nمرا خود درین آه پدر شد دلیل که میداد زر هم ترازو هم فیل\nاعجاز خسروی و در نشا کتابی است جامع انواع مکتوب پر از صنائع و بدائع مشتمل بر سه رساله\nاین کتاب که کان از اجزای انواع مکتوب را از قبیل آغاز القاب ، دعا، خاتمه و تاریخ همه را تحلیل کرده\nو نمونه ها از بهر هر یک تراش داده ولی عبارت آن روان نیست از آثار تکلف در آن ظاهر است کلیات او\nطبع کانپور عبارتست از دیوان تحفه الصغر دیوان وسط الحيوة، غره الکمال (۱) و بقیه نقیه\nکه همه یکجا نوشته شده و هر یک اثر دورۀ از حیات اوست . عدۀ مجموعۀ\nابیات کلیات تقریباً بهفت هزار و شش صد بیت میرسد که (۹۲۳)\nغزل می شود با ده یازده قصیده و یک ترکیب بند و برخی از قطعات\nو رباعیات و بقول شعر العجم دیوان دیگری هم دارد بنام ( نهاية الکمال )\n(۱) در کلیات امیر و شعر العجم ( غره الکمال ) و در تذکره دولتشاه ( قرة الکمال ) ضبط\nگشته و غالباً نوشتۀ شعر العجم صحیح خواهد بود ."}
{"book": "adl0799", "page": 117, "text": "۱۱۰\n\nولی در کلیات چاپ او غزلی باین اسم نباشد جز آنکه در بعض صفحات یگان غزل هست که بهیچیک از چار دیوان او نسبت نیافته . اینک باخی از اشعار امیر نگارش می پذیرد :-\nموعظه\nتا ز هر بادی نجنی باید آهن کش چو کوه کا دمی چون مشت خاک و عمر با دصرصر است\nمرد پنهان در گلیمی پادشاه عالم است تیغ خفته در نیا می پاسبان کشور است\nراست رو را پیر ره کن گرچه زن باشد خضر چون بظلمت ره کند گم ما دیانش بهتر است\nراهرو چون در ریا کو شد مرید شهرتست پیره زن چون رخ بیاراید به بند شوهر است\nنفس خاک پست هر گه نور بالا بر تو تافت سایه زیر پا شو دهر که بر تارک خور است\nکار اینجا کن که تشویش است در محشر بسی آب نه بیجا بر که در در یا بسی شور و شر است\nناکس و کس هر که حرص مال دارد دوزخی است عود و سرکین هر چه در آتش فتد خاکستر است\nای برادر مادر دهر از خورد خونست مرنج چون ترا خون برادر به زشیر ما در است\nاین قصیده امیر با مضامین برجسته خیلی بلند و دارای انسجام و روانی باشد و اکثر ابیات آن مدعا مثل است و ( بحرالابرار ) نام دارد و بعضی از استادان"}
{"book": "adl0799", "page": 118, "text": "۱۱۱\nازین قصیده استقبال کرده اند از جمله قصیده ایست از عارف جامی (۱)\nمسمی به لجة الاسرار و این چند بیت از انست .\nمرد کارب که مشقت میکند کف را دبر بهر ناهمواری نفس دغل سوهانگر است\nهر که اخر ساخت شهوت نیم خردل کو بعقل خود بفهمد خوردۀ بینان نیم خردل هم چراست\nدست ده بار استان در قطع پستیهای طبع بی عصا مگذر که در راه تو بس جوی و جر است\nچون کند اهل حسد طوفان طریق علم گیر گاه موج آرام کشتی را ز ثقل لنگر است\nنکته های پست کامل هست طالب را بلند نقطه های پای حیدر تاج فرق قنبر است\nدر جوانی سعی کن گر بی خلل خواهی عمل میوه بی نقصان بود گر از درخت نو بر است\nو این بیت از قصیدۀ امیر علی (۲) شیر است درین زمینه :-\nبیگنه را ساختن آزرده از تیغ زبان ناتوان کردن سگ بی رنج را از نشتر است\nمرزا بیدل را نیز قصیدۀ غرای مطولی هست سواد اعظم نام دارای سه مطلع\nو در ان میگوید :-\n(۱) مولنا عبد الرحمن جامی ابن مولنا نظام الدین احمد نسبش با مام محمد شیبانی میرسد جامع\nعلوم ظاهر و باطن بوده مولدش جام و در هرات تحصیل نموده تالیفات او را (٥٤) کتاب میگویند\nبعد و تخلص او و بقول مرأة الخيال تالیفات ویه نود و نه میرسد تولدش ٨٣٧ و وفاتش ٨٩٨ وقوع یافته.\n(۲) امیر علی شیر وزیر سلطان حسین میرزا وزیری دانا و فاضل و جوانمرد و مربی شعرا و فضلا بوده اشعا\nفارسی و ترکی دارد و خمسه را بترکی جواب گفته ."}
{"book": "adl0799", "page": 119, "text": "۱۱۲\nحسن معنی خواهی اگر کسب هنر غافل مباش ابروی بی مو بود تیغی که او بی جوهر است\nاز حیا مگذر که در ناموسگاه اعتبار شرم مردان را وقار است زنانرا زیور است\nگر رضای حق طمع داری بنفع خلق کوش هر غذا کافتد موافق با بدن جان پرور است\nبر دل آزاد از عزلت مبند افسردگی هر کجا آب روان یخ بست سنگ مرمر است\nچون درشتی در طبیعت یافت راحت در نشست خواب مخمل را همان ضلغ ملایم بستر است\nنیست همت آشنای جوهر فرسودگی بیشتر در دیده ما اشک غلطان گوهر است\nحفظ آبرو میسر نیست بی کسب کمال نسخه آئینه گر شیرازه دارد جوهر است\nسعی و عمل\nمرد همه جا بسر کار به شخص معطل خجل و خوار به\nبهره مقصود چوبی رنج نیست کاهل بی کار به پیکار به\nزان تن کاهل که گل نازک است خارکش سوخته صد بار به\nکار بزرگیست که خوانند علم بی عمل آن کار سپندار به\nهر سخنی در محل خود نکوست زمزمه مرغ بگلزار به\nامیر مناظر قدرت را بزبان لطیف بیان میکند :-"}
{"book": "adl0799", "page": 120, "text": "۱۱۳\n\nابر\nابر بارید و همه روی زمین را تر کرد خبر آرید که سبزه چقدر سر بر کرد\nنیکوان جانب صحرا بتماشا رفتند مهر تنها زحیا رو به پس چادر کرد\n\nوله\nسپیده دم که صبا گشت بوستان فرمود بساط خاک ز دیبا و پرنیان فرمود\nچو روی نازک گل تاب آفتاب نداشت زمانه بر سرش از ابر سایه بان فرمود\nزلاله خواست چمن ساغر و روان بخشید ز ابر خواست زمین شربت و آن فرمود\nهر انچه در ورق خویش غنچه مشکل داشت بنفشه گوش نهاد و صبا بیان فرمود\n\nصبح\nسپیده دم چو فلک روشنی بکیهان داد نسیم غالیه در دامن گلستان داد\nچو چرخ پیر برخ زد سپیده و سرخی بدستش آینه داد آفتاب خندان داد\nدرست مغربی آفتاب را که فلک نهاد زیر زمین با مداد تابان داد\n\nدرین بیت بجای تابان تاوان مناسب می نماید و غالباً سهو از کاتب\nشده و در اصل تاوان بوده باشد."}
{"book": "adl0799", "page": 121, "text": "١١٤\n\nستاره از چه شد دیده خیره از خورشید چو شب ز حقه میناش سر به چندان داد\nغلام باد صبایم که با مداد و پگاه صلای عیش بعشرت سرای مستان داد\n\nباغ و بهار\n\nنوبهار است چمن حله حورا کرده ابرها ریختنی لؤلؤ لالا کرده\nگره طره سنبل که صبا باز نمود دامن لاله پر از عنبر سارا کرده\nعاشقان رفته بگلزار و دل سوخته را بتکلف ز گل و لاله شکیبا کرده\n\nباران\n\nهوای خرم است بر طرف باران همی بارد نگویم قطره کز بالا گل ریحان همی بارد\nنگون سر شاخهای سبز گوئی در همی چینند ز بس ابر در افشان لؤلؤ غلطان همی بارد\nچکان قطره ز مژهای انار تر تو پنداری که هروانه که بوده است اندر و پنهان همی بارد\n\nبوستان\n\nبوستان بشکفت و روی لاله خندان گشت باز بر رخ گل طره سنبل پریشان گشت باز\nسبزه خطی چند بهر خواندن بلبل نبشت بلبل آنگه از خط خوبان غزلخوان گشت باز\nخون لاله گوئیا خواهد چکید از تیغ کوه یا چکید آنخونکه کوه آلوده امان گشت باز"}
{"book": "adl0799", "page": 122, "text": "۱۱۵\n\nاگرچه امیر در برابر قصیده سرایان چندان زبان مدح ندارد ولی مخلص های او\nخوب واقع گشته .\n\nگل از هم عسم شد گو باش وافی که در خور کیست عمر جاودان را\nهمان باغ شاهی کن حق انکه زبزم اوست رونق بوستان را\n\nکشاد چهره که ماهی شدم بروزمین در ملک بنمودم که آسمان اینست\n\nبرآمدابر بخشش و گرزان پایه درغلطه نگیرد هیچکس پیش گر شاه جهانگیرد\n\nوله\nندارد روی آن نازک زگرما هیچ آسیبی مگر در سایه رایات شاهکامگار آمد\n\nوله\nخورشید جهانگیر پندار که در بزم شمشیر کشید و ملک الشرق برآمد\nو از غزلیات تحفة الصغر امیرست در موعظه :-\nزاہل عقل نپسند دخردمند که دارد رفتنی را پای در بند"}
{"book": "adl0799", "page": 123, "text": "١١٦\nنصیب امروز برگیر از متاعی که فردا گرددش غیرتی خداوند\nلباس زندگی برخود مکن تنگ که چون شد پاره نتوان کرد پیوند\nمخور غم بهر فرزندى و مالی که مالت دین بس است و خیر فرزند\nاگر خواهی نه بینی رنج بسیار باندک مایه راحت باش خرسند\nبصورت خوش مشو کز روی معنی نی خامه نکوتر از نی قند\nبرعنائی منه برخاکیان پای که ایشان همچو ما بودند یکچند\nنصیحت گوهری زان گان میرنبد مگر در گوش دانا و خردمند\nشنوا یدو سمت پند اما چو خسرو مشو کو گوید و خودشنود پند\n\nاز وسط الحیات\nامروز که از باران شد سبزه رعنا تر سیم وزرگل جمله گشتند بصحرا تر\nاحوال دو چشم من هر گریه یکی بنگر چون خانه پر روزن اینجا تر و آنجا تر\nدر سبزه خرامیدن کردی هوس ای بنشین خود سبز نخواهد بود از خط تو زیبا تر\nصد جایه نه یکی باید تا بذل کنم در ره گرد و چو کف پایت در راه تماشا تر\nآهنگ پرون وارتی بست بره خواهی زین دیده تفحص کن خشک است زمین یا تر"}
{"book": "adl0799", "page": 124, "text": "۱۱۷\nبالاتر هر جادو چشم تو همی بینم ابروی تو می بینم از چشم تو بالاتر\nخسرو صفت خوبان میگوی که خود نبود در هیچ گلستانی بلبل ز تو گو یا تر\nاز غرة الکمال\nسروت رود چو در گلستان پامال کند جمال بستان\nمن ناله کنان بگریم همه شب او خفته بناز در شبستان\nیارب که از ان خدای ناترس انصاف ز شکسته بستان\nای چشم ترا بکشتن من یک غمزه و صد هزار دستان\nفریاد ز بلبلان بر آمد مخرام بناز در گلستان\nداغی که فراق بر دلم کرد بشکاف و ببین هنوز ست آن\nشکسته بدست جور خسرو آخر ننگهی بزیر دستان\nاز بقیه نقییه\nسفر کردند یاران جان ما هم بسی بیگانگان و آشنا هم\nز ما یکباره بربستند دل را ز صحبت خیمه مهر و وفا هم\nچه تاسف ز هجر آن نازنین را که دایمش در دل و دیده است جایم"}
{"book": "adl0799", "page": 125, "text": "۱۱۸\nطفیل آهوی صحرا چه بود که در فتراک خود بستی مرا هم\nجراحت میکند در جان من عشق جدائی بند بند من جدا هم\nفلک را کور بادا دیده حصر کنار و دوستان را دید با هم\nاگر آنسوروی از خسروای باد بپوی پای، پای باد پا هم\nدر بحر سه رکنی اکثر غزل شیرین می آید چه قلت الفاظ سبب خفت و روانی بیت\nمیگردد . اما امیر غزل هر دیوان خود را بعصری تشبیه داده و میگوید .\nتا بدانند که یک طبع رہی ست چهار که همی زاید از و معدن حیوان و نبات\nو غزلهای تحفه الصغر را بتابه خاک داند یعنی تکلفات خشکی در آن واقع شده\nولی در بادی نظر فرقی در بین غزلهای تحفه الصغر و سائر غزلهای نمیشود .\nرباعی - گل و ابر\nبستان چوپسر کشید پیرایه ابر آورده بروشیر فرودایه ابر\nگل بسکه لطیف و نازک آمد در باغ ترسم که برو گران شود سایه ابر\nغم و شب\nای غم که همین بر من غمخوار آئی وقتی چه شود گر بدل زار آئی"}
{"book": "adl0799", "page": 126, "text": "۱۱۹\nای شب که سیاه میکنی روز مرا یارب که بروز من گرفتار آئی\nامیر درین قطعه عقیده ضمیر خود را بیان میکند :-\nاز گفتن مدح دل نمیرد شعر ار چه تر و فصیح باشد\nگردد ز نفس چراغ مرده گر خود نفس مسیح باشد\nامیر درین چند بیت از مثنوی از شدت گرما تصویر میکشد :-\nآتش زده گشته کوه و کان هم تفیده زمین و آسمان هم\nجائی نه که دیده را برد خواب ابری نه که تشنه را دهد آب\nمرغان چمن خزیده در شاخ در رفته چرندگان بسوراخ\nریگ از تف پخته در گرانی چون تا به روز میهمانی\nاز گرمی ریگهای گردان پر آبله پای ره نوردان\nاز مطلع الانوار، نکوهش از جهل\nای زخرد خیمه فراتر زده مهر جهالت به بان برزده\nفارغ از ان فن که ره مردم است گم شده در بادیه گان د کم است\nاز مدد علم فراغت نه در شب تاریک چراغیت نه"}
{"book": "adl0799", "page": 127, "text": "۱۲۰\nچون نبود مرد بدنش عزیز گاو بود خرکس گاو نیز\nآنکه چراغیش نباشد براه در شب تاریک در افتد بچاه\nراه پر از چاه و تو زان بیخبر تا چه رود مور بفرسنگ در\nسنگ خور و جاهل آلوده بر کو عمل سنگ ندارد بזר\nآنکه بزندان جهالت گم است هست گدا گرچه زرش صد خم است"}
{"book": "adl0799", "page": 128, "text": "۱۲۱\nسلمان ساوجی\nخواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد ساوجی از خاندان معتبر است\nپدر او خواجه علاؤ الدین بعهده استیفار سیده سلمان نیز مانند پدر در علم محاسبه\nکمال پیدا کرد ولی بیشتر در فنون بلاغت و محاسن شعری کوشید و در قصیده سرائی\nاندوره سر آمد گردید . شیخ علاءالدوله سمنانی میگفت:-\nانار سمنان و شعر سلمان در هیچ جایست. سلمان در آغاز بمدح خواجه غیاث الدین\nوزیر پرداخت و مدت نه سال با او ارتباط داشت و بعد از ان از ساوه به بغداد رفت\nو بدر بار امیر حسن ایلکانی وسیله جست و تقرب پیدا کرد و مدت چهل سال بچه\nسرائی امیر حسن و دلشاد خاتون زوجه امیر و سلطان اویس و سلطان حسین پسر و نواده\nهردو قیام ورزید و نوازشها دید. سلطان اویس در نزد سلمان مشق شعر نموده . اخیراً\nسلمان بعلت ضعف پیری وحدوث امراض میخواست از ملازمت دربار\nتقاعد جوید و گوشه گیری اختیار کند و از حضور سلطان اویس درخواست مستمری\nو اقطاع وادای دیون خودنمود ومطالب سه گانه را در چار قطعه بحضور سلطان\nعرضه داشت سلطان عرض او را پذیرفت و مطالبش انجاح فرمود ولی رخصت\nگوشه گیری نداد . قطعات سلمان وجوابهای سلطان که بنظم فرموده این است:"}
{"book": "adl0799", "page": 129, "text": "۱۲۲\nقطعه اول\nپادشاها بنده در حضرت برسم عرضه داشت انبساطی مینماید بر امید رحمتت\nقرب چل سال است تا سکان شرق و غرب را طبع سلمان میکند در گوش در حمدتت\nبا چنین خدمت که خواهد ماند تا دور ابد شرمساری میبرم حقا هنوز از خجلتت\nگوشه خواهم گرفتن تا اگر عمری بود چند روزی بگذرانم در دعای دولتت\nگفته ام در باب خود فصلی د و سه از بخوا چشم دارد بنده از درگاه کر و حشمتت\nقطعه دوم\nاول آنست که چون نیت عزلت دارد بنده زین دائره جمع جدا خواهد بود\nگوشه خانه امروز وطن خواهد ساخت کشس فردا وند جهان خانه خدا خواهد بود\nپیش ازین بر در مخلوق بسر میگردید بعد ازین بر در معبود بپا خواهد بود\nبنده تا زنده بود وجه معاشش بنده هیچ شک نیست کز احسان شما خواهد بود\nلیک دارم طمع آنکه معین گردد که مرا وجه معیشت زکجا خواهد بود\nجواب سلطان\nهرچه تا غایت بنام او مقرر بود است\nهمچنان باشد بنام او مقرر همچنان"}
{"book": "adl0799", "page": 130, "text": "۱۲۳\nقطعهٔ سوم\nدیگر آنست که محبوب جهان مقری شاه آمد از بندگی شاه که می فرماید\nرو بگو بندهٔ دیرینهٔ ما سلمانرا که بخواه از کرمم انچه ترا میباید\nبنده بر حسب اشارت طلبی کرد موشا دشت مبذول چنا نکر کرم او آید\nوعده دین است ز دین من اگر هیچ کند ذمت همت خود شاه بری می شائد\n\nجواب سلطان\nوجه ایرین که در حدود رستی است بدهیدش که التماس دستی است\n\nقطعهٔ چهارم\nدیگر از خرج پر و دخل کش قرض چند هست و فرض است که فرض با بازند\nبنده را غیر در شاه دری در غیرت قرض باید که ز انعام شها باز دهند\n\nجواب سلطان: ادای قرض او فرض است بر ما\n\nسلمان از مصاحبت و مدح سرائی سلطان اویس برتبۂ رسید که شعراے عصر\nاو را بنظر اعتبار دیده برحی بلاقات او شتافتند و برخی با وی ابواب مکاتب\nو مشاعره کشودند از قبیل ناصر بخارائی و عبید زاکانی و خواجه شیراز و غیره .\n(۱) ناصر : فاضل خوش گو و سیاح و بجرثو از علایق بوده در سفر حج با سلمان در بغداد ملاقات نموده از وست :\nما را بهوس صحبت جانیر و ریار است در نه بغرض از باده نه مستی نه خمار است\n(۲) عبید زاکانی دارای علوم و فنون بوده ولی هنزل و هجو بر طبعش غالب آمد و زاکان از قرای قزوین است"}
{"book": "adl0799", "page": 131, "text": "١٢٤\nناصر بخاری از مجرد ین او در بغداد آمد و با وی مشاعره نمود روزی سلمان بکنار دجله\nتماشا میکرد ناصر هم حاضر و سلمان گفت : دجله را امسال رفتار ی عجب مستانه است\nناصر بداهته در جواب رساند : پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه\nو خواجه حافظ بتعریف او فرماید :\nسر آمد فضلای زمانه دانی کیست زراه صدق و یقین از روی کذب و گمان\nشهنشۀ فضلا پادشاه ملک سخن جمال ملت و دین خواجه جهان سلمان\nسلمان که سالها آرزوی انزوا داشت و میسر نشد در دوشنبه دوازدهم\nصفر ٧٧٨ ازین انجمن پر ازدحام کناره گرفت و در خلوت لحد بیاسود و بقول خزانه\nعامره قطعه تاریخ او را یکی از معاصرین سروده :\nمحل آیت اعجاز پارسی سلمان که کرد ناطقه پیش دمش بعجز اقرار\nندید بر سر شاخ گل سخن اصلا بهار طبع چو او عندلیب خوش گفتار\nطریق شعر با و ختم گشت و بعد از وی بدوخت دست قضا بر در سخن مسمار\nنماز شام دوشنبه غیب ١٠ صفر بوده که نقد عمر بیکدم چو صبح کرد نثار\n\n(١) دولتشاه بیت را کامل از ناصر میداند که بتکلیف سلمان سروده و ادیب\nدانشمند رشید یاسمی از سلمان میگوید و سائرین مصرع اول را از سلمان و دوم را\nاز ناصر یا عبید زاکانی پندارند."}
{"book": "adl0799", "page": 132, "text": "۱۳۵\n(بساط دار قرار) است سال تاریخش چو رخت بست بسوی بساط دار قرار\nولادت سلمان قرار تحقیق ادیب دانشمند رشید یاسمی در ۷۰۰ واقعه شده و در ۷۹۳\nقرار غز او تصدت و سه سال می شود، سلمان دارای اقسام شعر است از قصائد و غزلیات\nورباعی و قطعه مثنوی و غیره کتاب کلیات او چاپ بمبئی (۱۳۰۱) صفحه است (١٣٤)\nصفحه قصائد و (۹۰) صفحه دیوان غزل و (۶) صفحه رباعی و صفحات آن با مبین سطور چهل بیت\nباشد که تقریبا هفت و نیم هزار بیت میشود، مثنوی و قطعات چاپ نگشته ادیب\nدانشمند رشید یاسمی می نویسد :- « از سلمان قریب یازده هزار بیت باقی\nاست فقط مختصری از انها بطبع رسیده و باقی از جمله مثنویها و غزلیاتش چاپ\nنشده است .... قصائد آن قریب پنج هزار بیت .. بیشتر در مدح خاندان جلائریست\nو غزلیات قریب یکهزار و یکصد بیت و مثنوی جمشید و خورشید تقریبا دو هزار هشتصد\nبیت، و مثنوی فراقنا یکهزار بیت»\nدار\nالفعا\nاشعار سلمان نیز دارای صنعت لفظی معنویست چنانکه قصیدۀ خارج دیوان او که استقبال از سید ذو\nشده ذو الفقار از شعرای خوارزمشاهی و با خاقانی و فلکی شیروانی معاصر بود و فاتش در ۵۸۶ روی داد (مجمع الفصحا)\nو از قصیده مصنوع او این ابیات است\nچهره رنگامه برگشاند و دیوار بهار یافت بها رخی باد گلزار نهال چون قد دلبران نخ در رقص بستان فاخته چون بیدلان بنالذرا\nار م ز روی شنا مع بوستان آباد خزان خزان چو در آید باغ بیاده و از هر سه بیت ثانی بیت ذیل استخراج میشود :\nگل صد برگ دلبر و از چون بوستان آید بها زنازه در گلزار چون سیل خزان آید"}
{"book": "adl0799", "page": 133, "text": "١٢٦\nشیروانی کرده پر از صنعت است و در مقدمه آن خودمی نویسد : این قصیده شامل\nبر صنایع بدیع و بیان واصول بحور و زحافات و منشعبات آن چنانکه شصت و چهار بحر\nو قرب صد و بیست صنعت و دوائر سته که اوزان شانزده گانه تفکیک بحور\nاز ان معلوم گردد در ان مندرج است ، قصیده مصنوع سلمان (بدائع الاسحار) نام دارد\nو ابیات ذیل از ان است:\nصفای صفوت رویت بریخت آبهاباً هوای جنت کویت به پخت مشک تتار\nصفای صفوت رویت هوای جنت کویت\nاگر خبر ز صفای تو گلستان دارد گل از صفای رخت جاودان نیا رد بار\nصفات گلستان دارد حیات جاودان دارد\nصفای صفوت رویت صفات گلست دارد هوای جنت کویت حیات جاودان دارد\nاز کلمات دو بیت فوق که مطلع و حسن مطلع قصیده است بیت سوم مستخرج گردید\nاز بحر منسرح ومشتمل است بر صنعت ترصیع و اشتقاق و شبه اشتقاق و غلو و\nتشبیه و همچنین از کلمات هرد و بیت و سه بیت این قصیده بیتی مستخرج شود به\nبحری مخصوص وصنعتی جداگانه و از حروف اوایل ابیات بصنعت توشیح قطعه مستخرجا\nمیشود و نیز از حروف حشو مصرعهای اول قطعه می گردد اصل قصیده از بحر مجتث است"}
{"book": "adl0799", "page": 134, "text": "۱۲۷\nو تقریبا یکصد و پنجاه بیت می شود. سلمان در قصیده سرائی در بین شعرای متوسطین\nدرجه اول است مطلع و تشبیب و گریز را خوب میرساند. از منوچهری و سنائی و\nانوری استقبال میکند و تخصیص با ظهیر و کمال اسماعیل بمیدان می برآید چنانکه\nدر جواب ظهیر گوید :-\nجهان بگردن خود عقدهای نظم ظهیر ز شرم این گهرت با هوا بکشاید\nو در قصیده دیگر مطلع قصیده ظهیر را بد و مصرع تضمین کرده و میگوید :-\nظهیر پرده سرایت ندید چون گفت سپیده دم چو شدم محرم سرای قدس\nمرا رسد که بدور تو ناجم گفتن شنیدم آیتی از بوالعجب\nولی در هر دو قصیده مطلع ظهیر بر مطلعهای سلمان ترجیح دارد :\nظهیر :-\nبحلقه که سر زلف یار بگشاید زمانه را و مرا هر دو کار بگشاید\nسپیده دم چو شدم محرم سرای قدس شنیدم آیتی از بوالعجب\nسلمان :-\nصبا چو پرده زروی بهار بگشاید عروس گل تتنق زرنگار بگشاید\nبدل رسید سحرگاه در مقام حضور ندای آیت استغفر و از بر غفور"}
{"book": "adl0799", "page": 135, "text": "۱۴۸\n\nدر مطلع اوّل سلمان هر دو مصرع تقریباً بیک معنی ست برخلاف مطلع ظهیر که\nهر مصرع دارای معنی مستقلی ست و مصرع اوّل علت مصرع دوم میباشد و\nمضمون مطلع دوم همان مضمون مطلع ظهیر است بر علاوه ذوقی که در مطلع ظهیر است\nدر مطلع سلمان نیست\n\nونسبت بکمال میگوید:-\n\nراوی اگر برآید این شعر در صفاهان\nروح کمال گوید لله در قائل\n\nوازجهته همین استقبال واقتباس سلمان است که عارف جامی در شان او میگوید:-\n«وی رامعانی خاصه بسیار است و بسیاری از معانی استادان بخصوص کمال\nاسماعیل در اشعار خود ایراد کرده و چون آن در صورت خوبتر واسلوب مرغوبتر\nواقع شده محل طعن و ملامت نیست».\n\nاز قصائد سلمان است برف و زمستان:-\n\nزسیم برف زمین شد چو فلزم سیماب\nبیا و کشتی دریای لعل را دریاب\n\nتن زمین همه در آهن است غرق که چرخ\nسهام بهمنی از چرخ میکند پرتاب\n\nزدست و برد بجائیست پای مرد هوا\nکه دستبرد هواپای می برد زرکاب\n\nرو د بها د چو دست چنار پنجه مرد\nنعوذ بالله اگر آورد برون زرکاب\n\n(۱) سهام بهمنی: درین لفظ صنعت ایهام ست."}
{"book": "adl0799", "page": 136, "text": "۱۲۹\nمیان برف بود پای راهمان خدرت که دست پنجه مفلوج راست در سیماب\nفلک کبود شد و آفتاب میلرزد زابر گرچه نباشد سرد و در سنجاب\nچنان مزاج هوا سرد و تر شده است کنون که از دهن شب ریزش روانه سحاب\nنمیکند نظر مهر آسمان بزمین که در میانه هرد و کدورت و حجاب\nگذار بر کره گل نمیکند خورشید زبیم انکه مباد افرورد د بخجلاب\nزمانه خاک سیه خواست تا کند برسر ز دست ابر ولی در زمین نیافت تراب\nشده است حمله طاووس روز فاخته رنگ کنونکه رنگ حواصل گرفت بال غراب\nمن آسیای فلک بر دقیق می بینم اگرچه فکر دقیقم نماند و رأی صواب\nازین دقیق چه حاصل سپهر را چو از ان نه قرص مهر براید نه گرده مهتاب\nنمیکند اثری افتاب وممکن نیست که پیش سردی ابر آفتاب آرد تاب\nشکوه از درد چشم\nدر داکه درد کرد سواد بصر خراب ایام ساخت چشمه چشم مرا سراب\nدر خانهای چشم من از کثرت نزول کردند مردمان زخور و خواب اجتناب\nدرگوشه نشسته ام اکنون بهیچنان هستم زدست مردمک چشم در عذاب\nپلک کبود نرگس چشم پر آب من نیلوفر یست کو نکند میل آفتاب\nدر خون نشسته چشمم و گرنید چون مسرح بر روی بسته مو نالند چون رباب"}
{"book": "adl0799", "page": 137, "text": "۱۳۰\n\nپرده سرای دیده من گشته نیک تنگ رگها از وکشیده بهر گوشه چون طناب\nگوئی دو کاسه اند پر از خون د چشم من یا خود دو ساغرند زجاجی پر از شراب\nدر این قصیده نیز از کمال (۱) اسماعیل استقبال کرده و مطلع کمال این است:\nجانم ز درد چشم بجان آمد از عذاب یا رب چه دید خواهم از این چشم در یاب\nباد سحر گهی بهوای تو جان دهد وله ابحیات را لب لعلت روان دهد\nدر بوستان بیاد دهان تو غنچه را هر دم هزار بوسه صبا بردهان دهد\nگلگونه از جمال تو خواهد بعاریت باد صبا چو عرض گل گلستان دهد\nاز حلقه دو زلف تو عطر باد صبح بوئی بعالمی دهد و بس گران دهد\nتا چند در هوای جمالت بآب چشم چهره لاله کارم و بر زعفران دهد\nماند بپسته تو دهن طفل غنچه را گرد ابصبا شکرنش لبان دهد\nچشمت بخنجر مژه عالم خراب کرد کس خنجر کشیده بمستان چنان دهد\nو ازین قصیده است در مدح ممدوح این بیت:-\nکیوان بیکد قیقه زفکرش کجا رسد چرخش گر از هزار درج نردبان دهد\n(۱) کمال اسماعیل اصفهانی ابن جمال الدین عبد الرزاق پدر و پسر هر دو شاعرند و در سبک\nعراق مستأزند تخصیص کمال اسماعیل که از دقت خیال او را خلاق المعانی گویند کمال اسماعیل بسنه\nدر فتنه چنگیز شهید گشت. ازوست:\nهر شب مه نو سوی شبستانی تازد تا همچو جمال تو جمالی بسازد\nدر چاردهم شب چو بخود پردازد بیند چو رخت نیست بخم بگدازد"}
{"book": "adl0799", "page": 138, "text": "۱۳۱\nرشید یاسمی آنرا با بیت معروف ظهیر هم دوش میداند ولی بیت ظهیر\nطرفه شیرینی دارد.\nنه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد\nبعقیده نگارنده مطلع ظهیر درین زمینه بمطلع سلمان نمیرسد:\nشرح غم تو لذت شادی بجان دهد لعل لب تو طعم شکر در دهان دهد\nو همچنین در مطلع و بعض ابیات این قصیده بر ظهیر پیشی جسته\nدر درج در عقیق لبت نقد جان نهاد جنسی عزیز یافت بجای نهان نهاد\nقفلی ز لعل بر در آن درج زد لبت خالت ز عنبر آمد و مهری بر آن نهاد\nباریکتر ز مو کمرت را دقیقته ناگاه در دل آمد نامش میان نهاد\nشیرین تر از شکر سخنی در لطیفه رویت نمود لعل تو اسمش دهان نهاد\nدر مصرع آخرین کلمه (لعل) ظاهر مفعول از فعل نمود واقع گشته و در صورت\n(ان) مقدر است و تقدیر چنین میشود (و رویت لطیفه از لعل تو نمود).\nهرگه که دستنبل خود شانه مو ببرد (۱) آورد جمع و بر طرف ارغوان نهاد\nخط ابروی کار در آورد عاقبت سرگشته زلف را همگی بر کران نهاد\n(۱) ادیب دانشمند رشید یاسمی این مصرع را چنین مینویسد «هرگز نبرد سنبل او شانه موبمو»\nولی مصرعی که در متن تحریر یافته صحیح می نماید."}
{"book": "adl0799", "page": 139, "text": "۱۳۲\nمطلع ظهیر\nتا غمزه تو تیر جفا در کمان نهاد\nچشم تو رسم خیره کشی در جهان نهاد\nاندیشه که گم شود از لطف ضمیر\nگردد من بزار با کرت در میان نهاد\nادخال (با) بکلمه را ز لطفی ندارد .\nو کمال در مدح بیتی باینمضمون رسانده ولی به بیت سلمان و ظهیر نمیرسد:\nسری که از سپهر نهان داشتی قضا\nبا منهیان فکر تواند در میان نهاد\nقصیده\nسخن بوصف رخش چون بخاطرم سر زد\nز مطلع سخنم آفتاب سر بر زد\nدلم ز درج دانش چه کام خواهد یافت\nعلی الخصوص که قفلی ز لعل بر در زد\nدلم ز عقده دانش عجب که بکشاید\nز بس گره که بدان طره معنبر زد\nخنک صبا که بمیدان سنبل و چوگان\nز مشک ساخت و بدان گویهای کافور زد\nمگر ز حلقه زلفش دمید باد بهار\nکه بر دماغ دلم دوش بوی عنبر زد\nاگرچه سنگ ستم زد نسیم بر ساغر\nامید توان گله کرد از کسی که ساغر زد\nدر لفظ ساغر زد ابهام است اگرچه از سنگ ستم زدن نسیم بر ساغر مدعای\nاثبات نمی شود ."}
{"book": "adl0799", "page": 140, "text": "۱۳۳\nوله\n\nما را ز تو چشم بد ایام جدا کرد چشم بد ایام بگویم که چها کرد\nبا چشم و دل سوختگان سوز فراقت آن کرد که با روشنی شمع صبا کرد\nزلفت بسر خویشتن حالت مجذوبی هر یک چه دهم شرح که با من چه جفا کرد\nبی نور جمال تو نظر پرده نشین شد بر مردم و بر خویش دریده فرا کرد\nچشمم ز جهان داشت غبار غم دوری دیدار تو آن هر دو مبدل بصفا کرد\nعمری که رود میتونی بایدم اکنون میبایدم آن عمر دگر باره قضا کرد\nبر بوی تو جان رفت ز کوی تو نیامدم جانی دگر آور و صبا در تن ما کرد\nبا اینهمه با باد بگویم که شنیدم کو رفت حدیث سر زلفت به صبا کرد\nاز خون دلم دیده چنان گشت که مردم زنگیوشه بدانگو ننهد دو دوشا کرد\nمن در غم آنم که خیالت بچنین جا چون آمد و چون رفت و شب آنجا چها کرد\nالمنة لله که دگر بخت من از خواب بیدار شد و دیده بدیدار تو وا کرد\nوین چشم رمد دیده من سرمه اقبال از خاک در خسته خورشید لقا کرد\n\nشگوفه\n\nکجائی ای زنیمت دماغ باغ معطر بیا که باغ بشمع شکوفه گشت منور"}
{"book": "adl0799", "page": 141, "text": "١٣٤\n\nسما عکس شفاف و صحیفه هست پولا\nزمین شکل جدائی کتابیست مسعود\nشگوفه چون گل رویت کشاده روی مطی\nبنفشه چون سر زلفت معنبر سیمیار\nنمود صورت بادام در نقاب شگوفه\nچنانکه دیده خوبان بطرف شقه حجاب\nبرون کشید جهان از فضار باز بنفشه\nمگر نکرد چو سوسن بمدح شاه زبان تر\nسپهر مرتبه دلشاد شاه حجم که از آن کو\nرخسروان بگیر بر سرآمده است تا جویبر\nہزار بار بروزی شکسته از نگین\nشکوه مقنعه او کلاه گوشه سنجر\nاز غزلیات سلمان :\nزکویش نسیم صبا بومی برد\nببویش دلم ره بدان کوی برد\nدلی از چنین زلف او چون جید\nکہ باد حر جان بیک موی برد\nخیال کنارش بسی داشتند\nزہی پیر من کز میان کوئی\nمصرع دوم در نسخه دیوان سلمان بطور فوق تحریر یافته و غالب آنست که چنین خواهد بود.\nزدو پیر من از میان گوی برد\nبه پشتی رویش قوی گشت زلف\nدل عالمی را از ان روی برد\nدلی داشت سلمان بند ان سرگم\nچرا گم شد آن لعل دلجوی برد\n(١) دلشاد خاتون ملکه صاحب نفوذ و خانم حسن ایلخانی والی بند او بوده سلمان قصائد غرادر مدح این ملکه\nدارد وفات او مابین ٧٥١ و ٧٥٥ واقع گشته."}
{"book": "adl0799", "page": 142, "text": "١٣٥\nوله\nسحر که بلبل آواز میکرد همی نالید و با گل راز میکرد\nنیاز خویش با معشوق میگفت نیازش می شنید و ناز میکرد\nبهر آهی که می زد در غمش یار مرا با خویشتن دمساز میکرد\nوله\nظاهر نمیشود اثر صبح گوئیا دود دلم در جیب خاور گرفته است\nاز مثنوی فراقنامه\nاگر ابر ناگه شدی قطره بار ز تاب تفش قطره گشتی شرار\nاگر در هوا برق کردی گذر چو پروانه اش سوختی بال و پر\nسیه گشته خون در حرارت چو مشک دهان شمر چون لب بحر خشک\nتن ماهیان در دل آبگیر چنان سوختی کاندر آتش حریر\nدران آب جوشنده بر روی شط ز سوز جگر باز گفتی به بط\nکه وقت سمندر در انخوشتر است خنک حال انکس که بر آذر است\nز بس کافتاب از هوا یافت تاب دل سنگ می سوخت بر آفتاب\nگه آتش فگندی هوا در سحاب گهی سوختی بر زمین پای آب"}
{"book": "adl0799", "page": 143, "text": "١٣٦\nاز جمشید و خورشید\nبخورشید جهان افروز میگفت که چون یا رمنی بی یار و جفت\nهمانا عاشقی کز اشک گلگون رخ مشرق کنی هرشب پر از خون\nچو اشکی زحجر و همچون بید از ورد گه آئی سرخ روی و که شوی زرد\nاز ان داری بکوه خاره سنگ که داری گوهر ور در دل تنگ\nصدف از ابر باران میخواهد\nشنید ستم که چون از ابر میخواست صدف باران سرش از بحر برخاست\nصدف را گفت آه از روسیاهی که پیش ما تو از ابر آب خواهی\nصدف گفت آنچه از این بیش تا ان طلب میدام ار بودی ترا آن\nچرا با یست کرد از بی حیائی مرا از ابرتر دامن گدائی\nبحر کشتی جمشید را در هم می شکند\nشدے کشتی و باد و بحر و گرداب حوادث را مهیا گشته اسباب\nبیکدم بحر شد با شاه و من ز سر تا پای در جوشید جوشن\nپر از چین کرد ابر و کف بر آورد خروشید و ز هر سو حمله میکرد\nمنع از همنشین بد\nهمنشین بدان مباش که نیک از بدان جز بدی نیاموزد\nخار آتش فرو ز سوختنی است که ز گل جاه شوکت اندوزد\nعاقبت بر کند دل از صحبت وز برای گل آتش افروزد\nخارکاتر بود بدو زنده اتشش کشتنش می سوزد"}
{"book": "adl0799", "page": 144, "text": "۱۳۷\nخواجه حافظ\nخواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی از نوابغ شعرای قرن هشتم است\nنام پدرش را خواجه کمال الدین یا بهاء الدین ضبط کرده اند که از توابع اصفهان\nیا اورتوی سرکان بشیراز رفته و خواجه در شیراز تولد گشته در هم در آنجا بتحصیل\nگماشته قرآن کریم حفظ کرد و در علم تفسیر مهارتی پیدا نموده بر تفسیر کشاف علامه\nزمخشری حاشیه نوشت و تلخیص سکاکی را نیز شرح کرد در مراتب علوم از شمس الدین\nعبد الله شیرازی و سید السند استفاده جست. ظهور او در عهد شاه ابواسحاق(۱)\nبوده و دورۀ سلطنت سلاطین آل مظفر را نیز دریافته و در غزل‌های خود از آنها مدح کرده\nو نام می‌برد و از شیخ احمد ابن اویس جلایر نیز مدح کرده بلکه بقول خزانۀ عامره جواب\nاز کرم وقت و قدرشناسی بهمن شاه والی دکن بشنید و خواست بحضور او رود و از\nشیراز به بندر هرمز رفت و در کشتی نشست و هنوز کشتی بحرکت نیامده که\nباد مخالف وزیدن گرفت و بحر را بتلاطم درآورد و خواجه از ینحال متنفّر گشت و\nبهانه از کشتی فرود آمد و بشیراز برگشت. چون بهمن شاه بواسطه غزلی که خواجه\n(۱) ابو اسحاق پادشاه شیراز شاعر فاضل و قدردان اهل فضل بود در ۷۵۸ مقتول گشت\n(۲) سلاطین آل مظفر شاه شجاع و شاه یحیی و شاه منصور بوده شاه منصور در حمله امیر تیمور به فارس مقتول رسید\n(۳) بقیه در صفحه ۱۳۸"}
{"book": "adl0799", "page": 145, "text": "۱٢٨\n\nبحضورش فرستاد ازین قضیه آگاهی یافت مبلغی را از امتعه و اجناس هند\nبرای خواجه بشیراز فرستاد و این سه بیت از انغزل است :-\nدمی با غم بسر بردن جهان یک سرنمی ارزد بمی بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد\nشکوه تاج سلطانی که بیم جان رو در چنگ است کلاهی دلکش است اما بترک سرنمی ارزد\nبس آسان می نمود اول غم دریا ببوی در غلط کردم که این طوفان بصد گوهر نمی ارزد\nخواجه بحضور سلطان غیاث الدین والی بنگاله غزلی ارسال کرد و سلطان از و قدردانی\nنمود. با اینهمه خواجه ما مردی تجرد منش بود و کناره جوئی از علائق دنیوی شیو است\nمختصر مدح او سلاطین را محض ضرورت و اقتضای وقت بود.\n\nحضرت خواجه قاسم انوار و برخی دیگر از مشایخ نقشبندیه اعتقادی بکلام خواجه\nدارند عارف جامی می نویسد :- هر چند معلوم نیست وی دست ارادت بپیر\nگرفته در تصوف بیکی از این طائفه نسبت درست کرده باشد اما سخنان وی\nچنان بر مشرب این طائفه واقع شده که هیچکس را از ان اتفاق نیفتاده. یکی از عزیزان\nسلسله خواجگان فرموده است هیچ دیوانی به از دیوان خواجه حافظ نیست اگر\n\n( حاشیه ۱۳۸۷\nرقم ۴) سلطان احمد پسر سلطان اویس برادر سلطان حسین جلائری است شاعر و مصور و خوش نویس بوده\nشش قلم خط می نوشت در علم موسیقی صاحب تصنیف بوده در ترتیب و تیر و کمان سازی و خاتم بندی\nاستادی داشت ۲۹ سال سلطنت کرده در ۸۰۸ یا ۸۱۳ ) بدست قرایوسف ترکمان که از غله بانان\nپدرش بوده شهید گشته . (دولت شاه) و (مجمع الفصی) . ( ۲ ) سید قاسم انوار از عرفای شعرا است مدتی در هرات\nتوطن گزیده و مریدان بسیار داشته و در ۸۳۶ بخرجرد جام فوت کرده . دیوان غزل از و یادگار است ."}
{"book": "adl0799", "page": 146, "text": "۱۳۹\nمرد صوفی باشد. بلی خواجه بشیخ زین الدین خوافی و شیخ کمال خجندی عقیده\nداشته و دولتشاه در تذکره خود می نویسد شیخ کمال این غزل خود را برای خواجه بشیراز\nفرستاد:\nگفت یارا رغیر با پوشان نظر گفتم بچشم   وانگهی در دیده در ما می نگر گفتم بچشم\nخواجه از مصرع دوم این بیت ذوق و حالی کرد:\nگفت اگر سر در بیابان غمم خواهی نهاد   تشنگانرا مژده از ما بر گفتم بچشم\nو این تائید ارادت خواجه می نماید.\nوفات خواجه در سنه ۷۹۲ روی داده و در خاک مصلای شیراز دفن گشته\nو این بیت تاریخ وفات اوست:-\nچو در خاک مصلی گشت مدفون   بجو تاریخش از خاک مصلی\nخاک مصلی اکنون بحافظیه شهرت یافته و تفرجگاه است اهالی بزیارت آنجا میروند\nو تماشا میکنند. ملا محمد معمائی در عصر بابر شاه مقبره خواجه را تعمیر نمود و در ۱۳۱۹سنه\nمظفر الدین شاه قاجار تعمیر آن را تجدید فرمود بعضی عمر خواجه را چهل و شش میگویند\nو اگر صحیح بر اید باید تولد او در (٧٤٦) باشد دیوان خواجه را بعد از وفات او\nشاگردش محمد گل اندام تدوین و ترتیب نمود پیشتر گمان میرفت که نویسندگان"}
{"book": "adl0799", "page": 147, "text": "١٤٠\n\nدیوان خواجه و سه غزل سلمان را سهواً در ذیل اشعار خواجه نوشته اند خزانه عامره\nنیز بدان اشارتی کرده بود ولی از دیوان خواجه بطبع جدید طهران که باهتمام سید عبدالرحیم\nخلخالی در سنه ١٣٠٤ هجری قمری بطبع رسیده معلوم میشود کثاو دوازده غزل از خواجو\nو سلمان و عمار و فقیه و غیره بنام خواجه در دیوانش نوشته شده و نیز در بود از قصائد\nو ترجیع بند و ترکیب و مخمس و بعضی ابیات ساقی نامه و پاره ابیات غزلیات\nو بعضی افراد از خواجه محل شبهه است و از نجمله اشعار شبهه ناک را در اخیر دیوان\nجدا نوشته و بعنوان (قصائد و غزلیات منسوب بخواجه) طبع کرده و دلیل خلخالی\nنسخه خطی منقول عنه است که در سنه ٨٣٦ یعنی سی و پنچسال بعد از وفات خواجه\nتحریر یافته و هیچیک ازین اشعار در ان نیست (١)\nدر اشعار خواجه اثر تکلف ظاهر نیست بیشتر لطیف و مطبوع باشد\nتصوف و روح فلسفه خیام در ان جلوه میکند. عارف جامی گوید: اکثر اشعار\nاو لطیف و مطبوع است و بعضی قریب بسرحد اعجاز رسیده و غزلیات\nوی نسبت بغزلیات دیگران در سلاست و روانی حکم قصائد ظهیر را\nنسبت بقصائد دیگران. سلیقۀ شعروی نزدیک است بسلیقۀ نزاری\n\n(١) شاید نسخه مذکور منتخب دیوان خواجه بوده و کاتب کامل دیوان را ننوشته باشد. مولف"}
{"book": "adl0799", "page": 148, "text": "١٤١\nقهستانی اما در شعر نزاری(١) غث و سمین بسیارست بخلاف شعر وی و هیچگون\nدر اشعار وی اثر تکلف ظاهر نیست ویرا لسان الغیب لقب کرده اند ))\nدر دیباچه طبع خلخالی می نویسد:- خواجه کاملاً باخلاق و عادات عمومی\nپی برده و از افکار متشتته بشری آگاه بوده و در بیانات خود قومی دون قومی را در نظر\nسلیقه\nنیاورده بلکه قدر مشترک را منظور نظر داشته بهمین مناسبت بیانات وی با\nو افکار هر قوم و هر فرد موافق و مناسب افتاده است و تفاءل بخواجه نیز از\nاز همین جهة معمول و متداول شده و غالباً مطابق خیال و حال اشخاص تصادف\nکرده ست. اکنون برخی از اشعار خواجه نگارش می پذیرد. حقیقت و اسرار\nکائنات کشف نمیگردد :-\nبرو ای زاهد خود بین که چشم من و تو  راز این پرده نهانست نهان خواهد بود\nعنقا شکار کس نشود دام بازچین  کاین جا همیشه باد بدست است دام را\nساقیا جام میم ده که نگارنده غیب  نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد\nجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه  که ندیدند حقیقت ره افسانه زدند\nمردم در انتظار و درین پرده راه  یا هست پرده دار نشانم نمیدهد\n(١) نزاری از بیرجند قهستان بوده وفاتش ٧٢٩ ازوست: روندگان ره کعبه را ز غایت شوق\nسموم بادیه خوشتر ز سایه طوبی (مجمع الفصحا ج ١ ص ٦٠٧)"}
{"book": "adl0799", "page": 149, "text": "١٤٢\nباغ و بستان\n\nرونق عهد شبابست دگر بستانرا میرسد مژدۀ گل بلبل خوش الحانرا\nای صبا گر بوجوانان چمن باز رسی خدمت ما برسان سرو گل و ریحانرا\nیار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که بآبی نخرد طوفانرا\nهر که را خوابگه آخر بدو مشتی خاکست گو چه حاجت که بافلاک کشی ایوانرا\nماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آنست که پدرود کنی زندانرا\n\nاستمداد از صبا بمجعدلان\n\nدل میرود ز دستم صاحب دلان خدار دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا\nکشتی شکستگانیم ای باد شرطه خیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را\nده روزه مهر گردون افسانه است و فسون نیکی بجای یاران فرصت شمار یارا\nای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را داستان در دوست\nآسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفت با دوستان مروت با دشمنان مدارا\nحافظ بخود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را معذرت\n\nطلب از خود\nسالها دل طلب جام جم از ما میکرد وانچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد\nگوهر کز صدف کون و مکان بیرونست طلب از گمشدگان لب دریا میکرد\nمشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو بتائید نظر حل معما میکرد\nدرخواست حل از کامل"}
{"book": "adl0799", "page": 150, "text": "١٤٣\n\nفیض روح القدس ار باز مدد فرماید\nدیگران هم بکنند انچه مسیحا میکرد\nبس کجکج و ناز که دیدست روزگار\nچین قبای قیصر و طرف کلاه کی\nگره بباد مزن گرچه بر مراد وزد\nکه این سخن بمثل باد با سلیمان گفت عدم اعتماد بربقا جان نفس\nای نور چشم من سخنی هست گوش کن\nتا ساغرت پرست بنوشان و نوش کن\nاعتمادی نیست بر دور جهان\nبلکه بر گردون گردان نیز هم بی اعتمادی ببقا\n\nنیز و هم هر دو حرف عطف و مرادفند و بیت فوق دلیل می‌شود برجواز اجتماع هر دو.\n\nجهد و کوشش در ادراک حقیقت\n\nای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی\nتا راهبر نباشی کی راهبر شوی\nدر مکتب حقائق پیش ادیب عشق\nهان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی\nخوابت خورت ز مرتبه خویش دور کرد\nانگه رسی بخویش که بیخواب و خور شوی\nاز پای تا سرت همه نور خدا شود\nدر راه ذوالجلال چوبی پا و سر شوی\nگر نور عشق حق بد ل و جانت افتد\nبالله کز افتاب فلک خوبتر شوی\nگر در سرت هوای وصال است حافظا\nباید که خاک درگه اهل هنر شوی"}
{"book": "adl0799", "page": 151, "text": "١٤٤\nدستگیری از ضعیفان\nدائم گل این بستان سیراب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانائی\nما در دائره قسمت با نقطه تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم انچه تو فرمائی\nفکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفرست درین مذهب خود بینی و خودرای\nاز روی حقیقت هر چه میکند و میکند\nبارها گفته ام و بار دگر میگویم که من دل شده این ره نه بخود می پویم\nدر پس آینه طوطی صفتم داشته اند انچه استاد ازل گفت بگو میگویم\nمن اگر خارم اگر گل چمن آرائی هست که از ان دست که او می کشدم میرویم\nدوستان عیب من بیدل حیران مکنید گوهری دارم و صاحب نظری مجویم\nمحبت وطن\nچرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سرکوی یار خود باشم\nغم غریبی و غربت چو بر نمیتا بم بشهر خود روم و شهر یار خود باشم\nز محرمان سرا پرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم\nچو کار عمر نه پیداست باری ان اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم\nزدست بخت گرانخواب کابلی سانان گرم بود گله را زوار خود بشم"}
{"book": "adl0799", "page": 152, "text": "١٤٥\nهمیشه پیشه من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم\nبود که لطف ازل رهنمون شود حافظ و گر نه تا با بد شر مسار خود باشم\nنکوهش از بدگوئی\nما نگوئیم بد و میل بناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق کس ارزق نکنیم\nعیب درویش و توانگر بکم و بیش کار بیصلحت آنست که مطلق نکنیم\nرقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم\nخوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم\nآسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که برین بحر معلق نکنیم\nگر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش با حمق نکنیم\nحافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بدو ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیم\nاخلاق\nمزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو\nگفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو\nگر روی پاک مجرد چو مسیحا بفلک از چراغ تو بخورشید رسد صد پر تو\nتکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاؤش ببرد و کمر کیخسرو"}
{"book": "adl0799", "page": 153, "text": "١٤٦\nگوشوار زر لعل ارچه گران ار دگوش دور خوبی گذران است نصیحت بشنو\nچشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو\nآسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشاق خرمن مه بجوی خوشه پروین بدو جو\nآتش زرق و ریا خرمن دین خوه سوخت حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو\nخواجه بزبان عربی نیز قدرت داشته و غزلهای ملمع او در نیمه آخر دیوان\nدلیل این مدعاست :-\nاز خون دل نوشتم نزدیك یار نامه انی رایت دهراً من هجرك القيامه\nدارم من از فراقش در دیده صد قیامت لیست دموع عيني هذا النا العَلامَهْ\nهرچند آزمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حَلّت بِهِ النَّدامَهْ\nپرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا في بُعدها عذاب من قربها سَلامَهْ\nبقول خزانه عامره اکثر اشعار خواجه تقریبی است مانند :-\nساقی حدیث سرو گل و لاله میرود وین بحث با ثلاثه غساله میرود\nشکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله میرود\nحافظ زشوق مجلس سلطان غیاث دین غافل مشو که کار تو از ناله میرود\nکه بتقریب مدح سلطان غیاث الدین حکمران بنگاله گفته و بدانجا فرستاده"}
{"book": "adl0799", "page": 154, "text": "١٤٧\nو موالی لار یکی از شاگردان علامه و دانی دیوان خواجه را با تقریبات از بر داشت\nصوفی محمد نبی نام کابلی از آشنایان عاجز نیز دیوان خواجه را از بر داشت شخصی\nبود فقیر مشرب و ناخوان و با دیوان خواجه سر گرفته هیچگاه از خود جدا نمیکرد هر وقته\nدر غیاب برای هر یک از آشنایان خود فال میدید و کتاب انجواننده عرضه میکرد\nو تا او مطلع غزل را آغاز می نمود صوفی باقی ابیات آنرا از بر میخواند.\nشاعری (علی) تخلص تمام دیوان خواجه را مخمس نموده نسخه آن قلمی کهنه\nو ناقص نزد عاجز موجود است سر و آخر ندارد که سنه تحریر یا نام و نشان شاعر\nاز ان معلوم شود و چون مخمس غزل صاحب قدرتی مانند حافظ مهارتی بسرا\nمیخواهد شاعر ما درین تخمیسات چندان قابلیت نشان نمیدهد .\nرفته از برم ای سرو و بناز آمده کرده مرغ دلم صید چو باز آمده\nچون پری بر من دیوانه فراز آمده ایکه با سلسله زلف دراز آمده\nفرصتت باد که دیوانه نواز آمده\nای دل از همدمی یار ترا مقصود است چون علی گز ز ریا دور شوی بهبود است\nگوئیا نصفتم از رندی ما خوشنود است گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلود است\nمگر از مذهب این طایفه باز آمده"}
{"book": "adl0799", "page": 155, "text": "١٤٨\nشیخ ابوالفیض فیضی ابن شیخ مبارک عرب یمنی اصل بوده و یکی\nاز اجداد او از یمن بهند آمد و در انجا توطن گزید شیخ مبارک در ناگور سنه ٩١٥\nنهصد و پانزده تولد گشت، وی دارای علوم ظاهر و باطن بوده منبع\nالعیون نام تفسیری در چهار جلد بضخامت تفسیر کبیر از تالیفات اوست\nخیلی سیر چشم و قانع بود شیرشاه باو التفات بسیار داشت، ولی شیخ باستغنا\nو شرف نفس را از دست نمیداد مذهب حنفی داشت، و وسعت نظر\nاو را از تنگنای تعصب وارهانیده بود شیخ فیضی در پنجم ماه شعبان سنه ٩٥٤\nدر آگره تولد یافت فنون متداوله را از پدر تحصیل کرد و در چهارده سالگی\nتکمیل نمود و تخصیص در حکمت و عربیت تخصص یافت و در شعر و معما و انشا\nو عروض و قافیه و تاریخ و لغت و طب نظیر خود در عصر نداشت دو از ده\nهزار جلد کتاب در علوم مختلفه از عربی و فارسی که اکثر بخط مصنف بود جمع\nنمود. از تصنیفات شیخ است (١) تفسیری بی نقط مسمی (بسواطع الالهام)\nدر سنه ٩٩١ انجام یافت شیخ عبدالحق دهلوی و سائر فضلا تقریضها بران نوشتند\n\n(١) شیخ عبدالحق محدث دهلوی از نوابغ محدثین و جامع اکثر علوم بوده تالیفات او بـ (٥٠٠) میرسد در آغاز شعور بتحصیل پرداخت و نزدیک ببلوغ اکثر علوم دینی آموخت و در ٢٢ از همه فارغ شد ولادتش در محرم سنه ٩٥٨ و وفاتش در سنه ١٠٥٢ روی داده."}
{"book": "adl0799", "page": 156, "text": "١٤٩\n\nو میر حیدر معمائی سورہ اخلاص را مادہ تاریخ یافت و دہ ہزار روپیہ صلہ گرفت\n(۲) موارد الکلم این دو کتاب او عربی ست و از مصنفات او در نظم و نثر\nفارسی است دیوان غزل و قصائد و خمسه که عبارت است از مثنوی ند مین\nو مرکز ادوار و سلیمان و بلقیس و هفت کشور و اکبر نامه دو کتاب اول\nتمام گشته و نلدمن بطبع هم رسیده و مثنوی واقعات گجرات ۔ و انشائی\nمسمی بلطیفه فیضی و تذکرة الشعرا\n\nفیضی با شعرای عصر مانند عرفی و ظہوری (۱) و ملک قمی (۲) اکثر محبات\nداشت و تخصیص به کلام عرفی اعتقاد می می پروراند و در قدما ابو الفرج رونی\nرا ستودہ :-\nفیضی منم انگه در معانی گامی بد و صد بهنجه گرفتم\n\n(۱) ظہوری ترشیزی از مداحان ابراہیم عادل شاہ در سبک ہند استاد یگانه است در فنون شعر جهار\nدارای مجد و نشان میدہد کلیات او یعنی قصیدہ و غزل و رباعی و ترجیع و ترکیب غیرہ دارد بغزلہایش عقیدہ عاجز برتبه\nغزلیات صائب همکاران او نمیرسد ۔ اما در سه نثر و ساقی نامه خود داد سخن داده این ساقی نامه را بنام برهان\nنظامشاہ نظم نمود و باحمد نگر فرستاد پادشاہ چند زنجیر فیل نقد و جنس صله فرستاد و ظهوری رسید آن نوشتت\nو تسلیم کردند، تسلیم کردم ،، وفاتش سنہ از ساقی نامه اوست:\nبیا ساقی از حسن گل بریا تو گل میخراں دیدہ بلبل بیا برویم در خندہ بستن چرا تبسم بلب بشگفتن چرا\n(۲) ملک قمی مصاحب و خسر ظہوری و حضور ابراہیم عادل شنا رفت داشته و نوازشها یافته یکسال پیش از ظهوری\nدر ہمان سال وفات کردہ از وست :\nبروز حشر شہید ان چرخو نہا طلبند تبسمی کن و خاموش کن زبان ہمہ"}
{"book": "adl0799", "page": 157, "text": "١٥٠\nتا گرد دلم عروج مستی چرخ درج درج گرفتم\nذوقی که توان گرفت از شعر از شعر ابو الفرج گرفتم\nفیضی بسن صبیت بدربار اکبری راه یافت و چندی بتعلیم و تربیه شاه زاده دانیال\nمقرر بود و رفته رفته تقرب بیشتر حاصل کرد تا درسنه ٩٩٦ بصدارت آگره وغیره\nرسید و درسنه ٩٩٦ ملک الشعرا گردید و درینباب میگوید :-\nآنروز که فیض عام کردند ما را ملک الکلام کردند\nاز بهر صعود فکرت من آرایش هفت بام کردند\nما را بتمام در ربودند تا کار سخن تمام کردند\nدرسنه ٩٩٩ از حضور اکبر بدربار والی خاندیس سفیر مقرر گشت و از انجا بعد\nاز انجام امور سیاسی مامور سفارت بدربار برهانشاه والی احمد نگر گردید\n(و درینجا نخست ظهوری و ملک قمی را شناخته و با هر دو مصاحبه و مشاعره داشته)\nو بعد از سه سال درسنه ١٠٠٠ بآستان اکبری حاضر آمد و دو سال بعد درسنه ١٠٠٤\nسفر آخرت گزید تفربش بحضور اکبر جلال الدین بحدی بود که در حالت احتضار نیم\nشب ببالینش آمد و سرش را بر زانوی خود گذاشت (فیاض عجم) تاریخ\nوفات اوست. و حکیم عارف قطعه ذیل را بتاریخ وفاتش نظم کرده."}
{"book": "adl0799", "page": 158, "text": "١٥١\n\nشیخ ابوالفیض فیضی آنکه بفضل در جهان خرد جهانبان بود\nزادة خاک هند بود ولی فضل را فضل هندسان بود\nبکداین زبانش بستا یم کز جهان هر چه بهتر است آن بود\nدر هزار و چهار از هجرت جان پاکش قرین یزدان بود\nمشرب فیضی: ارباب تذکره در عقیده شیخ مبارک و پسران او\nشیخ فیضی و ابوالفضل طعن کرده اند مرآة الخیال بشیخ مبارک نسبت\nمهدوی نموده همیشه بهار از شیخ عبدالقادر بدوانی نقل میکند که شیخ مبارک از علمای\nمتبحر بود و سالها بطور مختلفه در اوائل امر معروف و نهی منکر بمرتبه جهد داشت که اگر\nدر مجلس او کسی انگشتری طلائی پوشید یا لباس سرخ از مجلس بدر میکرد و از سرود و نغمه\nاحتراز می نمود. آخر غیرت الهی بمرتبه دامنکیر او شد که بی سرود و نغمه ساعتی نمی ماند\nدر اوائل عهد اکبر که جماعة نقشبندیه استیلا داشتند نسبت خود را باین سلسله درست\nکرد و زمانی منسوب بمشائخ همدانیه شد و آخر حال که اهل عراق در بارگاه خلافت\nغالب آمدند برنگ ایشان سخن میگفت،،\nخزانه عامره می نویسد: شیخ فیضی که ارتداد او را مورخین مفصل نوشته اند\nو بلکه جلال الدین اکبر را نیز پیرو این دو برادر دانسته میگویند آنقدر شیخ"}
{"book": "adl0799", "page": 159, "text": "١٥٢\nفیضی ابوالفضل در مزاج او تصرف و حلول کردند که این پادشاه بزرگ باغوای\nآنها از جادۀ اسلام منحرف گشت و نام خود را صلح کل گذاشت و باحکام\nشرع چندان پابند نبود اکثر رسم و رواج هنود را تقلید میکرد.\nاما شعر العجم گوید: بداونی و پیروان او رتبۀ فیضی را ندانستند و خیالات\nحکیمانۀ او بنظر این جماعه الحاد و زندقه ظاهر می شد اینقدر هست که حضور فیضی\nبدربار اکبری از نفوذ شیخ عبدالنبی مخدوم الملک مرد و پیشوای و حائیین\nعصر بودند و منصب صدرالاسلامی داشتند کاست و تعصبات آنها\nعقیم بیاثر ماند خیالات فیضی و حقیقت مشرب او از کلام خودش بهتر ظاهر\nمی شود :-\nما طایر قدسیم نوار انشناسیم مرغ ملکوتیم هوارانشناسیم\nبرهان ثبوتیم ز ما نفی نیاید از ما نعم آموز که لا رانشناسیم\nدر کشف حقائق سبق از نو نگیریم ترتیب دلیل حکما رانشناسیم\nبا اهل جدل نکتۀ توحید نگویم در وحدت حق چون و چرانشانیم\nاصحاب یقینیم گمان را نپسندیم ارباب صوابیم خطا رانشناسیم\nبر دانش پانجم افلاک بخندند گر صاحب لولاک رانشناسیم"}
{"book": "adl0799", "page": 160, "text": "١٥٣\nصد شکر که ما پیرو صحابه سلیم در شرع دگر را بنما ر نشناسیم\nو در مثنوی مرکز ادوار که باستقبال مخزن الاسرار شیخ نظامی نظم کرده\nمیگوید : -\nمعنی قرآن کج ادا میکنی اینهمه تاویل چرا میکنی\nحق ز تو با غیر مشابه شده پیش تو محکم متشابه شده\nفهم تو از قول نبی اجنبی بیخبر از سّر حدیث نبی\nچون سخن از شرح حجج میرود فکر تو چون حاشیه کج میرود\nطعنه مزن اینهمه بر اختلاف کز پی تسهیل تو رفت ائتلاف\nگر بمیان در بطرف رفته اند راه چنان رو که سلف رفته اند\nبهر ریاضی بریاضت بکوش نور الهی بطبیعی مپوش\nاز خط اقلیدس مقطش بگوی نسخه اشکال محیطی بشوی\nبگذر ازین علم و عمل ننگ گیر ترک قوانین جدل پیش گیر\nو در مثنوی مطلع بیان معراج را بطریق اهل سنت کرده و در حمد و نعت آن\nبزبان تصوف حرف زده این چند بیت در حمد از ان کتاب است :-\nای در تگ و پوی تو ز اغاز عنقای نظر بلند پرواز"}
{"book": "adl0799", "page": 161, "text": "١٥٤\nفکر تو بدل خیال بگداخت اوج تو ز مرغ بال بگداخت\nوانا که سخن بکنه او بست بر کنگر شعله تار مو بست\nاین ره که حریف او قدم نیست در نیروی تارک قلم نیست\nاین مرحله گر چه دلنشین است هشدار که بادش آتشین است\nای پای براه سخت کرده غیرت در او دو لخت کرده\nتوحید تو نیست بر قلم چست ایوان بزرگی بیستون است\nدر آفرینش انسان\nصنعش که بنای تن برافراخت یک کاخ بیازده در افراخت\nبر کرسی دل کشید طاقی چون منظر آسمان رواقی\nآویخت در ان مقرنس از دور قندیل خرد برشته، نور\nاز قوت او بر فرازی خاکی به سپهر کرد بازی\nباغی ز وجود نقش و بست خود رفت و دران باغ و در بست\nباغی که چو باغ باغ بشگفت از نکهت او دماغ بشگفت\nمناجات\nای دیده فرو ز شب نشينان انديشه زدای پيش بينان"}
{"book": "adl0799", "page": 162, "text": "١٥٥\nہر ذرہ زجرعه تو گل خیز ہر قطرہ ز باده تو لب ریز\nدر ہر خم تار از تو سازی در ہر دل مور از تو رازی\nدوران بہزار جوش غلغل از شیشه تست نیم قلقل\nعقلم بره تو نعل کل حیل کنهت بخیال سنگ و قندیل\nاز اوج عزتت نشان پس مانده ازل بپای افکار\nبیرون ز نشان رہنمونان برتر ز خیال ژرف خوان\nنعت\nاثر کز دو رہفت جدول گرداب نشین موج اول\nچابک قدم بساط افلاک والا گہر محیط لولاک\nقدرش بزمام ماہ و اکلیل نورش بفلاک چراغ و قندیل\nحرف لبش از دو کون مشروح نقش کف پاش نقش لوح\nمشعل نہ پیشگاہ قہرا آتش زن دودمان انکار\nباشرع و کتاب نور ساطع با تیغ و زبان دلیل قاطع\nتسخیر دو کون رایت او تفسیر دو حرف آیت او\nعزمش بکشایش جہان جزم فرمانده موکب اولوالعزم"}
{"book": "adl0799", "page": 163, "text": "۱۵۶\nاز آیت کبریا مؤید سرلشکر انبیا محمّد\nمعراج\nمهتاب شبی چو وصل معهود بر روز کشیده پردۀ نور\nرخشنده بپرتو الهی نور از پی خال او سیاهی\nتابان ز فلک فروغ جاوید زانسان که ز شیشه تاب خورشید\nبطنش ز فروغ عالم افروز آبستن صد هزار نوروز\nشامش که کل سحر نموده صبحی بهزار در کشوده\nآفاق چو صبح دم شگفته افلاک ز گرد نور رفته\nخورشید کشید بهر این سور در چشم ستاره سرمۀ نور\nبوّاب فلک بکامرانی در دست کلید آسمانی\nبنهاد در ان بلند منهاج هفتاد هزار پایۀ معراج\nسلطان سریر آسمانی در خواب بقصر امهانی\nجبریل امین رسید پویان از ایزد پاک مژده گویان\nکامشب شب جنبش و حرکاتست معراج صعود جسم جانست\nآورد شگرف مرکبی تند با پویۀ او لنگ صبا کند"}
{"book": "adl0799", "page": 164, "text": "١٥٧\nاز موج خیال گرم روتر و زبرق بقعین بلند دوتر\nهم بال ملک بفرق بسته هم نعل ز پا برق جسته\nگل حلقه او کشیده در گوش هم غاشیه اش نهاده بر دوش\nآمد شد او بملک بالا چون جزر و مد محیط والا\nناگاه شد آن جهان انوار از صیت پر فرست بیدا\nزین شوق در آسمان نگنجید در دائره جهان نگنجید\nچون چرخ ببر کشید جامه هم منطقه بست و هم عمامه\nچون رفت عنان اختیارش بگرفت عنان شد سوارش\nبا عشق صدای شوق در داد در راه طلب بپویه سر داد\nجبریل تحیتش سرایان از جبهه چشم رکاب سایان\nاول چو کشاد خرامش انگیخت بمسجد الحرامش\nآمد بـر قــیـام آداب منبر رکوع از و چو محراب\nزانجا که زمان بکام او بود اقصی دو مین مقام او بود\nارواح پیمبران رسیدند در ساحت قدس صف کشیدند\nافتاد بسجده در مقدس او پیش صفوف انبیایس"}
{"book": "adl0799", "page": 165, "text": "۱۵۸\nزانجا علم تخته افراخت رایت زچهار عنصر انداخت\nاین چارگزین نور در بگذشت خشک و تر و گرم و سرد بگزاشت\nوانگاه هوای آسمان کرد آهنگ فضای لامکان کرد\nاز نعل براق برق تعجیل بر جبهه مه نهاد اکلیل\nزان راه بلند که پرشبگیر بشکست قلم بناخن تیر\nانگیخت جنیبه بر فرازش بشکست بفرق زهره سازش\nجنبید چو پشته رکابش بنمود سپهر آفتابش\nچون زود تعدی بلند ترگام اورنگ گذاشت ترک بهرام\nلختی چوازان فراتر آمد بر جبین بطیلسان در آمد\nچون رفت فراز هفت ایوان از ظلمت کفر رست کیوان\nسیاره همه چو پی سپر شد بر چرخ ثوابتش گذر شد\nچون قافله جهات پی کرد یکدم دو جهان حجاب طی کرد\nپس داد چو عرصه جهت را دریافت حوالی سعت را\nپس ماند در ان دواد و تنگ جبریل بصد هزار فرسنگ\nحسن ازل و ابد عیان دید در عشق بدل جهان جهان دید"}
{"book": "adl0799", "page": 166, "text": "١٥٩\nاز هستی سبحت و نور سانح صد جلوه فراز سفت هودج\nدید آنچه بعقل در نگنجد در دائره نظر بگنجد\nبشنید ز حق کلام قدسی آورد بپام قدسی\nگشتند برواق آسمان گرم آمد و بسترش همان گرم\nباطی لسان مگربرايم کز بسط زمان او سرایم\nدر حوصله ساز این نبوات پرواز خرد درین هو است\nآنرا چه وقوف ازین مقامات کو منکر خرق التیامست\nدیوان فیضی در هند طبع گشته غزلیات او بیشتر بشعراي متوسطین مانا است\nمثنوي نلد من او خیلی ذوق آور و پر جوشش است، این مثنوي چار هزار و دو صد\nبیت میباشد و در پنجاه گفته، قصائد محدودي هم دارد :-\nنماند گریه شب وصل بیقرارانرا سهیل طلعت آنماه برد بارانرا\nاگر سري بکشم سوي خودی میکشم مرا ز همدمی خود ملال میگیرد\nشدیم خاک لیکن ز بوي تربت ما توان شناخت کزین خاک مرد میخیزد\nمژگان بپوش چون قدم از ديد میکنی مردان بره برهنه نهادند پائي\nانچه بفیضی نظر دوست کرد مشکل اگر دشمن جانی کند"}
{"book": "adl0799", "page": 167, "text": "۱۶۰\nرباعی\nبرماچه زیان اگر صفا عدازد مشتی خاشاک لطمه برادر\nماتیغ برهنه ایم در دست قضا شد کشته کسی که خویش برآمد"}
{"book": "adl0799", "page": 168, "text": "١٦١\nعرفی\nمحمد جمال الدین ابن زین الدین عرفی شیرازی پدر او در بعضی از دوائر\nملکی شیراز ماموریت و رتبه داشت. عرفی در شیراز تحصیل کرده در مصوری\nو نقاشی هم قابلیتی پیدا نمود و چون در ان عهد ایران از توجه شاه طهماب\nو شاه عباس نمایشگاه علم و هنر بود تخصیص فن شعر رواج تازه یافت\nشفائی ومحتشم و وحشی و غیرتی و امثال آنها ظهور کردند و طرز فغانی را زینتی\nفزونتر بخشیدند، عرفی نیز رایت سخن برافراشت و با وجود آغاز شباب\nباستادان فن بنای هم چشم گذاشت و مانند آنها از اشعار فغانی استقبال\nنمود و چون سلاطین هند متاع سخن را بیشتر خریدار بودند راه هندش پیش گرفت\nو نخستین بدکن آمد و چندی در احمد نگر با ملک قمی و ظهوری طرح معاشرت ریخت و\nاز انجا بفتح پور آمد و با فیضی آشنا شد فیضی از وقت در دانی در خور نمود ولی\nاخيراً عرفی از و رنجیده با حکیم ابو الفتح و خانخانان پیوست. خزانه عامره نقل زبدانی میکند :-\nاول که از ولایت بفتحپور رسید پیشتر از همه بشیخ فیضی آشنا شد و الحق شیخ\n(۱) شفائی اصفهانی طبیب هم بوده وفات او ۱۳۱۰ ازوست: زگرد بادیه این جهر پی نمی آید غبار\nکیست که اینال محمل افتاده است . ( مجمع الفصحا ج ۲ ص ۲۲ (۲) محتشم کاشی مادح خاندان صفوی بوده واقات\nه از وست تو که داغ تیره روزی نکشیده چه دانی شب تار محتشم را که ستاره می ستاره و"}
{"book": "adl0799", "page": 169, "text": "١٦٢\nهم با او خوب پیش آمد و درین سفر اخیر تا قرب دریای اتک کابل در منزل\nشیخ می بود و ما یحتاج او از شیخ بهم میرسید آخر در میانه شکر ابها افتاد او حکیم ابوالفتح\nربطی پیدا کرد و از انجا بتقریب سفارش حکیم بخان خانان مرتبط شد و روز بروز\nهم او را در شعر و هم در اعتبار ترقی عظیم رو داد . (۱)\nعرفی در شعر از فیض صحبت حکیم ابوالفتح و خانخانان ترقی کرد زیرا حکیم خانخانان\n(۲)\nهر دو دارای فضل و نقاد سخن بوده اند و در بار خانخانان از شعرای نامور مانند\nنظیری (۳) و شکیبی (۴) و غیره گوئی انجمن ادبی بوده قصائد عرفی بمهد مدح حکیم ابوالفتح د خانخانان\nجلال الدین اکبر و شاهزاده سلیم است عرفی بعمر سی و شش سالگی در سنه ۹۹۹ در لاهور\nوفات کرد واله داغستانی می نویسد که بعضی حسدا و را زهر داد و بیست و هشت\nسال بعد استخوانش را از لاهور بنجف اشرف بردند عرفی قصیده دار و طولانی در\nمنقبت شاه ولایت مآب رضی الله عنه مسمی بترجمة الشوق و این چند بیت از آنست\n(۱) حکیم ابوالفتح گیلانی از مصاحبین اکبر جلال الدین بحدت طبع متصف بود در نظم و نثر سلیقه درستی داشت\nوفات او سنه ۹۹۷ (۲) خانخانان از رجال نیک عهد اکبری و جهانگیری قدردان فقرا و علما و شعرا بود طبیعت شعر داشت\nفارسی و هندی و سندی شعر میگفت. شعرا بدر بار او بکثرت جمع آمده و از و نوازشها دیده اند .\nوفاتش سنه ۱۰۳۶ (۳) نظیری نیشاپوری و از خاک بر خاسته کان خانخانان است وفات او\nسنه ۱۰۲۱ این بیت از وست : بوی یار من ازین پست و فا می آید گله از دست بگیرد که از کار شدم\n(۴) شکیبی محمد رضای اصفهانی تولده ۹۶۱ وفات ۱۰۲۳ از وست آنکه زره طمع دوراند هم\nگر نور نظر شوند کورند زهم مانند دو نخ که رنگشان مختلف است پیچیده بهم ولی نفوزند زهم ۱۶۳\n(۵) واله داغستانی علیقلی خان نام داشته نسبتش بحضرت عباس می میر سد شاعر بود تذکره ریاض الشعرا در محه"}
{"book": "adl0799", "page": 170, "text": "١٦٣\n\nجهان گشتم درواهیچ شهر و دیار  نیافتم که فروشد بلندبخت دربار\nکفن بیار و رتیا بوت و جامه نیکی کن  که روزگار طبیب است و عافیت بیمآر\nمرا زمانه طناز دست بسته بتیغ  زند بفرقم و گوید که هان سری می خار\nزمانه مرد مصافست ومن یگانه در  کنم کجوشن تدبیر و هم دفع مضار\nزمنجنیق فلک سنگ فتنه می بارد  من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار\nعجب که نشکنم این کارگاه مینائی  که شیشه خالی و من بحاجتم زخمار\nچنین که ناله ز دل جوشد و نفس نخ  عجب مدار گر آتش برآورم چو چنار\n\nو در ین قصیده خطاب بفلك نموده میگوید:-\n\nبکاوش مژه از گور تا نجف بروم  اگر بهند هلاکم کنی دگر به تاتار\nهمانست که این شکایتاش اثر بخشید و میرصابر اصفهانی استخوانش را\nبه نجف اشرف رساند. رونقی همدانی قطعه ذیل را بتاریخ آن گفته:-\n\nیگانه گوهر دریای معرفت عرفی  که آسمان پی پروردنش صدف آمد\nچوعمر او بسر آمد ز گردش گردون  شکست بر صف گلهای شعله\nبکوش چرخ رسانید حرف جانبازی  که هم از تو چو در معرض تلف آمد\n\nبقیه حاشیه صفحه گذشته ضمیمه باطن شعر تالیف دست در رساله ترک زنده گی گفته از عمر است:\n\nجانان بسیر مزارم آمد  آخر مر دن بکارم آمد"}
{"book": "adl0799", "page": 171, "text": "١٦٤\nبکاوش مژه از گور تا بنجف دویم فگند تیر دعائی و بر هدف آمد\nرقم زد از پی تاریخ رو نقی کلکم بکاوش مژه از هند تا بنجف آمد\nکلیات عرفی دارای اقسام شعرست از قبیل قصیده و غزل و مثنوی وغیره\nدر ایج بتاریخ اختتام دیوان خود که در سنه ٩٩ ترتيب داده قطعه ذیل را می سراید\nاین طرفه نکات سحری و اعجازی چون گشت مکمل برقم پردازی\nمجموعه طراز صنع تاریخش گفت اول دیوان عرفی شیرازی\nمصرع آخر تاریخ نسبت، همیشه بهار میگوید بموافق بشماره حروف احاد آن\nقصیده و بشمار عشرات غزل و بتعداد مآت قطعه و رباعی سروده و از قرار\n٦ قصیده و ۷٠ غزل و ۷٠٠ قطعه و رباعی میشود ولی دیوان غزل و\nقصائد او طبع کانپور عده فوق را پوره نمیکند چه عده غزل پنچصد و هفتاد و عده\nقطعات و رباعیات بدو صد و هفتاد کما بیش میرسد بجز قصائد که عده آن پنجاه است.\nو لفظ (اوّل) که در مصرع تاریخ ذکر یافته دلالت میکند برینکه بعداً بترتیب\nدیوان دیگری هم می پرداخت ولی اجل فرصتش نداده، مثنوی مخزن الاسرار و شیرین\nخسرو شیخ نظامی را استقبال کرد و انجام نیافت و رساله نثری در تصوّف\nمسمی نفسیه هم تألیف نموده عده ابیات دیوان غزل و دیوان قصائد هر دو"}
{"book": "adl0799", "page": 172, "text": "۱۶۵\n\nبهشت هزار و هیصد بیت بالغ میشود. عرفی در سبک هند روش\nمخصوصی دارد که اهل هند آنرا بسیار پسند میکنند واله داغستانی گوید:-\nعرفی سنگینی الفاظ و پختگی معانی و عذوبت کلام و تازگی ادا را با هم جمع نموده\nو شعر العجم ازین اوصاف به قوت کلام تازگی تشبیه و استعاره و قوه طبع ایجاد\nترکیب تعبیر میکند و قوت کلام را امری ذوقی و وجدانی دانسته و میگوید\nشیخ نظامی آنرا آغاز نمود و عرفی بسر حد کمال رسانید و فلسفه را بشعر در آمیخت\nچنانکه از ابیات ذیل معلوم میشود :-\nآئین پنجه تیغش باجل گفت که من موج به موج شکستم چوبتقان رفتم\nرمح او گوید اگر جنگ دگر صلح که من بکشاد گره جبهه خاقان رفتم\nدو بیت فوق در صفت جهان کشائی تیغ و نیز ممد و حست یعنی ممدوح عالم عام\nشکست داد تا بسر بند رمان رسیده و آنرا تسخیر کرد و رمحش نیز محافظ صلح جنگ\nرانگروه گره از پیشانی خاقان چین کشود یعنی اور اکشت\nقصائد عرفی با آنهمه دید به تشبیب مسلسل ندارد و غالب مخالصش\nبا تشبیب ربطی نمیخورد. از قصائد اوست در استقبال انوری :"}
{"book": "adl0799", "page": 173, "text": "١٦١\nبهار\nچهره پرداز جهان رخت کشد چون بحمل شب شود نیم رخ و روز شود مستقبل\nچشم شب تنگ شود دایره عوکس دیده روز بتدریج بر آید احول\nمردم دیدۀ آن ژاله و گرما بصفت بیضه دیده این روغن و دیبا بمثل\nبعد ازین ترجمه روز شود صاحب کل بعد ازین شب بنگین شب کند عبد القل\nوقت آنست کنون کز اثر عیش و نشاط می گنجد بصراحی و صراحی به بغل\nناصیه چون چمن سبزه دهد اتمامش ناقص از کار که آرند بباغ از تحمل\nعرق از شبنم گل داغ شود بر رخ حور اخگر از فیض هوا سبز شود در منقل\nچمن آید بچمن بهر تماشای حسب حال بلبل آید به بلبل تمنای غزل\nحور گیسو بمیان بسته در آید بچمن تا لبا کند از سنبل و گل جیب و بغل\nآمدن چمن تماشای چمن و آمدن بلبل تمنای غزل شنودن نزد بلبل از تازه ادائی\nعرفی است و همچنین پر کردن حور جیب و بغل خود را از گل و سنبل چمن از استعاره\nهای جدید او باشند که مبالغه نموده از شادابی و سرسبزی چمن. و درین قصیده ربیع\nبفخریه خطاب بممدوح میکند.\nداد یکشہر ز عرفی بستان کاین مغرور کبر و نازش نه باندازه قد است و عمل"}
{"book": "adl0799", "page": 174, "text": "١٦٧\nپر غروری است که تا من در مدحتی زدم این گمان داشت که در دهنش نیامده دل\nنیم تحسین بکن ار گوید صد بیت بلند که دماغش شده از سوء طبیعت مختل\nهر سر مویش اگر باز شکافی بخرد سومناتی است که چیده است دلائل سبل\nیعنی در هر سر موی خود از خرد و کمال بتخانه دارد؛ عقل و کمال را به\nبتان و هر سر موی اعضا را بتخانه تشبیه کرده و از کمال خود باین زبان\nلطیف لاف زد و بطور ساده نگفت من بسیار کمال دارم\nحقیقة قوه طبع شعری یافتن مضمون تازه و ادا کردن آنست در کلمات\nخوش آیند و جملاتی موزون و مناسب بمعنی که متوسطین انرا سنگینی الفاظ\nو پختگی معانی و عذوبت کلام و تازگی ادا و امثال آن گویند و ادبای عصر جزالت\nو انسجام و آهنگ و غیره نامند این است که مضمون بستن عرفی را واله\nداستانی بپختگی معانی و سنگینی الفاظ و عذوبت کلام و تازه گی اد تعبیر کرده\nو شوالحجم زور کلام و تازگی تشبیه و جدت ترکیب و قوه طبع گفته اظهار\nفخر از سنت شعر است ولی عرفی منتهای درجه مغرور و خود ستا بوده\nاز انجهت\nچندان مرغوب عموم نبود . عادت شعرا قسم خوردن نیز میباشد و ابیات مشتمل بر قسم\nرا اشعار قسمیه گویند این چند بیت از قصیده اوست"}
{"book": "adl0799", "page": 175, "text": "١٦٨\n\nبدان خدای که در شهر بند امکانیست متاع معرفتش نیم ذره در بازار\nبسایه علم مصطفی دران عرصه که آفتاب شود هم علاقه دستار\nبجاه او که بر ویش قدم کشاد فطر بشبه او که بگر دش عدم کشیده حصار\nبآستین کریمش که هست گنج فشان بآستان جلالش که هست ناصیه دار\nببرقع مه کنعان که بود حسن آباد بجلودگاه زلیخا که بود یوسف زار\nبآبروی قناعت بذلت خواهش بکامرانی فرصت بدولت دیدار\nکه گر شود ره کویتو مجله نشتر خیز کنم بمردمک دیده طی نشتر زار\n\nابیات فوق از قصیده ترجمه الشوق اوست و الفاظ : هم علاقه دستار ناصیه دار\nحسن آباد ، یوسف زار ، نشتر خیز ، نشتر زار از ترکیبات تازه عرقی است\nدر بیت پنجم اضافت (برقع) به (ماه کنعان) چندان حسنی ندارد.\n\nهمت\n\nگر مرد همتی ز مروت نشان مخواه صد جا شهید شو دیت از دشمنان مخواه\nبستان زجاج در جگر افشاری خم مجوی بشکن سفال و درو بهن اند از و نان مخواه\nگر ماه و آفتاب بمیرد عز ایگبر گر تیر و زهر کشته شود نوحه خوان مخواه\nطاوس همتی سر منقار تیز کن یعنی که بال و پر بکن و سایه بان مخواه"}
{"book": "adl0799", "page": 176, "text": "١٦٩\nمجلد بنوحه گرم کن از نی نوا مجوی\nخنجر بسینه تیز کن از کس فسان مخواه\nگرنا گهت بروی هوس دیده واشود\nبهر خراش تیزی نوک سنان مخواه\nدنیا حلاوتی نرساند بکام کس\nاین لقمه را مناسبتی با دهان مخواه\nلب بستن از طلب روش همت است و بس\nگفتم مخواه تن ز من صد داستان مخواه\nتابستان\nزتاب شعشه مهر سایه بهر پناه\nسز د که بگسلد از شخص و پیش گیر د را\nفروغ مهر تف میدگی چنان گردید\nکه شعله بر سر خود زود و در د داخ گرگاه\nشود برشته چو ماهی درون روغی گرم\nچو عکس ماه نو افتد درین هوا بمیاه\nز هر هی هوا پر تو شهاب دهد\nزبسکه تاب هوا بر فروخت گونه کا\nبگر در آئینه آب عکس مهر افتاد\nکه آفتاب زگر ما برد بآب پناه\nنه آب را متموج کند و زیدن باد\nکه شخص موج ز گرما کند بآب شناه\nهمین نه شخص پناه اورد بسایه بس\nکه سایه نیز ز گرما برد بشخص پناه\nنکوهش از جهل و طلب علم\nشکست رنگ شباب هنوز رعنائی\nدر ان دیار که زاد ی هنوز انجائی\nبحیرتم که چه دارور ناندت زین درد\nکه هین جہلی و داری کمال دانائی"}
{"book": "adl0799", "page": 177, "text": "۱۷۰\nخراب کرده جهلی و فارغ از دانش عظیم روی دارای و بس شکیبائی\nمگو که جوهر الماسم و مصون از سنگ که دهر سنگ بکف حاضر و تو مینائی\nبزیر جامه نهان کرده برص لیکن بچشم اهل بصارت برهنه میپائی\nسبک عنان نشو و خود را بلک علم میان ازین چه سود که انگشت بهر پیمائی\nهنون رسن بند و دست عقل گیر و بیا کزین بهانه مسلم نه که شیدائی\nغزل عرفی رتبه قصایدش ندارد و با منوچری در یک درجه واقع است از جهت\nچندان هیچ نباشد.\nغزل\nاز گریه شبانه اثر برده ایم ما ناموس گریه های سحر برده ایم ما\nسرمای عافیت نشناسیم کز ازل در گرم سیر عشق بسر برده ایم ما\nباد مراد گر نوزد دمبدم چه باک کشتی زموج خیز بدر برده ایم ما\nسود متاع ما چه بود کز دیار عمر مژگان خشک و دامن تر برده ایم ما\nخامی نرفت عرفی گشتیم بحرو بر بنشین که آبروی سفر برده ایم ما\nوله\nصد جویان دجله را می پرستند فقیهان دفتری را می پرستند"}
{"book": "adl0799", "page": 178, "text": "۱۷۱\n\nگروہی زشت خویند ه اهل دانش کہ زیب و زیوری را میپرستند\nبرافگن پرده تا معلوم گردد کہ یاران دیگری را میپرستند\nعجب داریم ما از اهل عصیان که دامان تری را میپرستند\nنه اهل درد شو عرفی که این جمع گرامی گوهری را میپرستند\n\nوله\nبهار رفت و نکردیم سیر جای خوشی برهنه سرند نشستیم در هوای خوشی\nبهار رفت و بهنگامۀ نوسنجان دمی زهوش نرفتیم از نوای خوشی\nبهار رفت و بستانگیر یاسیمین شدی ندانستیم سرودی بهای های خوشی\nبهار رفت و نبردیم همعنان چمن دلی گرفتۀ نغزی دو لکف ای خوشی\nبهار رفت و بگلباگ بلبلان چمن پیاله نکشیدیم در هوای خوشی\nبترهات تو عرفی خوشند دانایان ندیده ایم کیان چوتو ژاژ خای خوشی\n\nرباعی\nعرفی دم نزعست ہان ہستی تو ایا سچه مایه رخت بربستی تو\nفرداست که دوست نقد بفروشد بکفش جویای متاع ست و تہیہ ستی تو\nرباعی فوق را در نزدیکی ہاے مردن گفتہ، از مثنوی شیرین خسر و اوست این"}
{"book": "adl0799", "page": 179, "text": "۱۷۲\n\nچند بیت :\n\nصباحی دلگشا چون خنده حور\nکه شادی میتراود در مخمور\nشفق می بست ابر نوبهاران\nچمن مشتاق شیرین بود و باران\nبمهد ناز شیرین در شکر خواب\nگلش را خوی شبنم کرده شاداب\nبدل گفتی که هنگام صبوحست\nنسیم باغ و می معجون روحست\nاگر بی سرمه ماند چشم نجم نیست\nتماشای چمن از سرمه کم نیست\nفرامش کرد شستن روی\nکه در گلزار شوید بر لب جوی\nزجام و شیشه سامان طرب کرد\nنقاب افگند و مرکب را طلب کرد\nچنان چابک بران نشست و در شتاب\nکه دستش را عنان در نیم ره یافت\nپرستاران خواب آلود مخمور\nپریشان رو گهی نزدیک و گه دور\nچنان رفتند تا نزدیک باغی\nهنوز آگه نه از عطرش دماغی"}
{"book": "adl0799", "page": 180, "text": "۱۷۳\n(طالب آملی)\n\nطالب آملی (۱) علوم مروّجه را مانند هندسه و منطق و هیئت و فلسفه\nو تصوف در آغاز شباب تحصیل کرد و خوش نویس شد چنانکه در قصیدهٔ میگوید:\nپایمرد دین پایهٔ اوج عشراتم واینك عدد فضلم از آلاف زیاد است\nبر هندسی و منطقی و هیئت و حکمت دستی است مرا کشرع بیضا زعبا د است\nزین جمله چو طی شد نمکین عالم حقیقت کاستاد علوم است برین جمله مزاد است\nدر سلسلهٔ وصف خط این بس که شکستم هر نقطه سویدای دل اهل سواد است\nطالب بتقریبی از آمل بکاشان رفت و درینجا سکونت اختیار نمود و متاهل شد\nو بکسب شعر ورزید بعد از کاشان بمرو شتافت و بنائب الحکومه آنجا که از طرف\nشاه عباس صفوی مقرر بود ارتباط پیدا کرد و قصائد در مدح او سرود و قدر دانی\nدید و چون در انوقت قلمرو هند از توجه سلاطین مغل مرکز تجارت متاع سخن بود\nطالب هم میخواست جنس نفیس کلامش گرانبها تر سودا شود بعد از دو سال\nقیام بمرو ببهانه رفتن بخانه از نائب الحکومهٔ مزبور رخصت خواست و این\nمطلب را بمثنوی ذیل ادا کرد:—\n(۱) از طالب بجز همین تخلص نامی معلوم نیست و در تذکره‌ها چیزی نوشته نکرده‌اند."}
{"book": "adl0799", "page": 181, "text": "١٧٤\nیکی بر حرف طالب گوش بگشای\nصدف را بهر گهر آغوش بگشای\n\nدو سال آمد که محنت کش است\nتراچون بوسه نشرش نیست\n\nبگلی کرده از مسکن فراموش\nیکی گردیده رند خانه بر دوش\n\nنه از خویشان کنندش اقربا یاد\nپدیدار تو دار و خویش را شاد\n\nاگر لطف تو اش سر و بخشد\nچو خور کوثر مانور بخشد\n\nعنان سوی وطن تابیده چندی\nکند خویشان خود را رینجندی\n\nدو روزی با غم آشامان سرآرد\nدگر ره سوی طوف این در آرد\n\nبدین درگه رساند خویشتن را\nز سر بیرون کند شور وطن را\n\nطالب بعد از حصول رخصت سر راست راه هند پیش گرفت و در قیصوت\nرا باعی ذیل را سرود :-\nطالب گل این چمن بستان بگذار\nبگذار که میتوی پریشان بگذار\n\nهند و نبرد تحفه کسی جانب هند\nبخت سیه خویش بایران بگذار\n\nو دہلی و ملتان و سر هند و لاہور را سیر کرده در انجا بخدمت شاه ابوالمعالی\nدست بیعت داد اوت براه و درین باب گوید :-\nکعبه زائر و مرید آسا شب و روز کرامتها بیان در باب نامو"}
{"book": "adl0799", "page": 182, "text": "۱۷۵\nکه پیر و دستگیر و مرشد من یکی قطب ست از اقطاب لاهو\nخدا یا زنده جاویدار مشش بآب خضر یعنی آب لاهور\nدر ینوقت مرزا غازی و قاری تخلص از حضور جهانگیری بنایب الحکومگی قندهار\nمامور بود مشار الیه طبع شعر داشت و اهل فضل را تربیه میکرد این بیت ازو\nکجاست یکدو سه همدم که همچو موسیقا نشسته پهلوی هم برکشیم آواز\nطالب از راه ملتان وارد قندهار گشت ، و بمرزا غازی تقرب جست و\nقصیده در مدح او نگاشت و کیفیت بازگشت خود را از هند بحضور او\nتفصیل داد بیت ذیل از ان قصیده است:\nعنایات شوق تو شد ورنه کی دل زوی فال رجعت ز هند و ستانم\nو از مزا غازی نوازشها یافته در قندهار بسر می برد تا در سنه مرزاے\nمشار الیه وفات کرد و طالب بهند برگشت و چندی با عبد الله خان\nنائب الحکومه گجرات پیوست و انیر ادیانت، خان از و بحضور جهانگیر تعریف\nکرد و پادشاه را مشتاق او ساخت و او را بحضور برد و در سلک شعرای\nجهانگیری داخل شد و رفته رفته اعتبارش افزود تا در سنه برتبه ملک الشعرا\n(۱) دیانت خان نامش محمد حسین از اعیان دولت بیلاپوره در عهد جهانگیر و شاه جهان با عتبار و منصب بر پیت و\nسنه فوت کرده."}
{"book": "adl0799", "page": 183, "text": "۱۷۸\nنامور گردید تزک جهانگیری می نویسد : درین تاریخ طالب آملی بنجابت ملک\nالشعرائی خلعت امتیاز پوشیده اصل او از آمل است چون رتبه شخص از ممکنان\nدر گذشت در سلک شعرای پای تخت منظم گشت .»\nطالب سخر قین بار که بحضور جهانگیر میرفت مفرحی بجهتۂ رسائی دماغ خورده بو\nزور نشه حواسش را معطل ساخت چنانکه گنگ مانده یک حرف هم زده\nنتوانست و دیانت خان که واسطهٔ پیشین حضور گشته بود از پادشاه واعیان\nحضور سخت شرمیده طالب که بمسکن بازگشت و نشه از سرش پرید ازین\nروی داد ندامت کرد و بعذر خواهی قطعه مطول بخدمت دیانت خان نوشت\nابیات ذیل از انست :-\nچه لطفها که نمودی و می نمائی نیز بهر غریب و مسافر علی الخصوص بمن\nنخست انکه چو در غربتم نظر کردی بمهر بردی از خاطرم هوای وطن\nچهارم انکه بزرم نشستنم بردی چو دل پهلوی خود ساختی مرا مسکن\nبیاد شاهم سرگرم گفتگو کردی بمهر دیدمی خفاش را حریف سخن\nتُوانچه باید کنوی ولیک طالع شوم بدستیاری گردون نفاق زد بمن"}
{"book": "adl0799", "page": 184, "text": "۱۷۷\nبه بست نطق مرا سخت باد وزان بستن کشود بر من هم دوست طعنه هم دشمن\nکرا گماز که چو من مستعاره پردازی بصد زبان فصاحت بیان شود الکن\nازین قیاس ناغور کن که قدرت کیست میکه و چکله چنین قطعه ادا کردن\nچیز جهز زبان خنوری گردید مرا بیزم شهنشاه خوش عیار سخن\nیکی ربونی طالع که دانم از اثرش بهر دیار مترجم بگونه گونہ محن\nوگر زیارتی نشه که نامش را نمیتوانم از شرم بر لب آوردن\nادا صریح کنم تا گمان می نبری چرا که خسته ام از می بهفت آمیزن\nمفرحی زده بودم بقصد گفتن شعر عروج نشه او کرد هر چه کرد بمن\nبیزم پادشهم زان زبان نصیب گردید که گشته بود مرا خشک زان زبان دو هن\nطالب پیش ازین چندی مهردار اعتمادالدوله هم بود و اخیر اسر بدین خدمت\nفرونیاورد و مستعفا خواست و قطعه بمعذرت نوشت :\nز شاعر شناسنجی اید نه خدمت که بلبل نوا خوان بود شکاری\nخصوصا چومن شاعری کز تجرد بروحانیان رسیده مقداری\nمنت بنده و اعتذار تقدیم بخادم کنون مهر خود می سپاری\nچو مهر تو دارم چه حاجت بمهرم مرا مهر داری به از مهرداری"}
{"book": "adl0799", "page": 185, "text": "۱۷۸\nطالب یکسال پیش از وفات جهانگیر در عین جوانی سنه ترک حیات گفت\nوبقول شعر العجم در سن بیست ششته ملک الشعرا گردید و بدین حساب بیست و\nهشت سال عمر یافت.\nطالب شاعر رنگین سخن است بزبان شیرین او غزل را بیشتر لطافت\nبخشید و در عهد او شعر تخصیص غزل وانی و نزاکت و تاثیری دیگر پیدا کرد\nکه این نزاکت در غزل شعرای پیشتر از همانند عرفی و ظهوری و غیره یافت نمیشود\nندرت تشبیه و لطف استعاره را بمنتہای نزاکت رساند که گوئی درین\nوصف متخصص گشت شعر العجم می‌نویسد که : نور الدین جہانگیر در دقایق شعر فهمی از\nاز نقادان فن بود طبع شعر سنجد کمال داشت این بیت از وست:-\nساغری بر رخ گلزار میباید کشید ابر بسیار است می بسیار میباید کشید\nپس از امتیاز بخشی این پادشاه طالب را بملک الشعرائی رتبه طالب اور شعر میتوان\nقیاس کرد : آری مانند صاحب استادی از غزل او استقبال و از کلام او تمجید\nمیکند:-\nجواب آنغزل طالب است این صائب کز دست روی سخن گستران ربایدنی"}
{"book": "adl0799", "page": 186, "text": "۱۷۹\nو مرزا مظہر جانجانان شاگردی او اقرار دارد:—\nبی سند مظہر حدیثی را نباشد اعتبار ناله موزون کردن از بلبل آمل رسید\nاز اشعار لطیف طالب است این افراد منتخب\nمن و شوخی که استیلای حسنش بخشے شکایت شکر سازد بر زبانها دادخواهانرا\nمرزا بیدل در استقبال همین بیت میگوید.\nمحشر گر چنین باشد هجوم حیرت قاتل چو مژگان بر قفایا بند دست دادخواهانرا\nازین دو بیت هر یک بحدی لطیف و بلند واقع گشته که درین برد و محاکمه نمیتوان\nکرد جز آنکه بیت طالب فضیلت تقدم و مصرع دوم مرزا طور دیگر لطافت مبالغه\nدارد.\nبتن بویا کنند گلهای تصویر نهالی را بهادر جنبش آرد خفتگان نقش قالی را\nهر عضو تحت ساده تر از عضو دگر بود موئی که بر اندام تو دیدیم کمر بود\nلب از گفتن چنان بستم که گوئی دهن بر چهره زخمی بود به شد\nعشق در اول و آخر همه وجد ست سماع این شرابی است که هم پخته و هم خام خمار ست\n(۱) مرزا مظہر جانجانان جامع علوم ظاهر و باطن بوده و در شعر نازکخیالیها دارد کلامش دارای ذوق و درد\nو تاثیر است از وست: زباغ تا در صیاد این صداست بلند که هیچ مرغ تهی فصل گل اسیر مباد دیوان کوچکی از مرزا\nیادگار است و غزلی جو ابر نام سفینه از اشعار هم انتخاب اوست."}
{"book": "adl0799", "page": 187, "text": "۱۸۰\nزخارست چمنت بر بهار منتهاست\nکه گل بدست تو از شاخ تازه تر ماند\nدو لب خواهم یکی در می پرستی\nیکی در عذرخواهیها مستی\nچهار بیت آخر انتخاب ترک جهانگیری است و این تخاربا در وقتی\nزده اند که طالب تازه ملک الشعرا گشته بود.\nدشنام خلق راندهم جز دعا جواب\nابرم کز تلخ گیرم و شیرین عوض دهم\nبی نیازانه زارباب کرم میگذرم\nچون سیه چشم که بر سرمه فروشان گذرد\nمردی برگ نوار اسبک زنهای گیر\nکوزه بیدسته چوبینی بدو دستش بر وا\nمزه در جهان نمی بینم\nدہر گوئی د نان بیمار است\nنظاره تر ادو جهان چشم نیست\nیکچشم باز مانده یکچشم بر هم است\nدر ین انجمن غیر لبهای یار\nدومی را بیک نشه کم دیده ام\nبا صد کرشمه آن بت بدمست میرود\nخود میکند خرام و خود از دست میرود\nما را زبان شکوه زبیداد چرخ نیست\nاز ما خطی بمهر خموشی گرفته اند\nخانه شرع خرابست که ارباب شکوه\nدر عمارتگری گنبد دستار خوداند\nسه بیت فوق انتخاب میرزا صائب است\nملامت کش فارغ شو از سلامت خلق\nکه نخل موم ز آسیب تیشه آزاد است"}
{"book": "adl0799", "page": 188, "text": "۱۸۱\nگر من بجای جوهر آئینه بودمی\nبی رونما ترا بتو کی می نمودمی\n\nناله مرغ چمن گم کرده سید آهنگ نیست\nواگذارید ای نواسنجان بخاموشی مرا\n\nحاشا که در بساط دل در و خو بود پا\nزمرتی که نیم غنچه تبسم در او بود\n\nبخون طپیده شمشیر رشک میبردند\nکه روز ماتم فرهاد عید پرویز است\n\nعشق را بر سر بالین من آرید بعجز\nکاین طبیبی است که مشهور بهمین قدرتست\n\nزوی چو تیغ زمانی بکش عنان سمند\nکه نیم کشته نازترا وستیهابست\n\nازین هفت بیت از سرو آزاد بقیه از خریطه جواهر نقل شد. اکنون یکدو غزل کامل\nاو را می نویسیم.\n\nشرم نگذارد که گویم من کیم فراد کیست\nورنه میگفتم میان ما و او به گویست\n\nای که میگوئی که نشتر در رگ جانت گذرد\nدر دیار حسن نیز مژگان او فصاد کیست\n\nگل که میخندد گهی، خون میچکد از خنده‌اش\nشادکام دهر اگر این است پس ناشادکیست\n\nخلق را از حسرت زخمی بخاک و خون نشاند\nنأثر بیمار و زو دست تیغش انجلا د کیست\n\nناز باریدن از اصطلاحات تازه طالب است و بیت بواسطه این لفظ بسیار\nبلند گشته و استفهام از (این جلاد) مبلغی بر تاثیر آن افزوده\n\nپرنیان طپلاس آمد بچشم روزگار\nدهر اگر میناست سنگ مینای ما پر تر است"}
{"book": "adl0799", "page": 189, "text": "۱۸۳\nدیده نازک ساز وانگه بر مرغ زاهد نگر تا بدانی صاحب مشرب که دنیا ز اوست\nگر من استعداد دارم ترتیب کو ای پیر ور نیم استعداد صاحب استعدا دوست\nتازه بد نامند اکثر ساکنان کوی عشق غیر طالب در جهان رسوای مادر زاد است\nنهالم را قبول تربیت نیست گیاهم آشنا با خاصیت نیست\nزقصد جان بیمارم بپرهیز که طاعت نباشد معصیت نیست\nبکشم ازم که در دیوان محشر چو شمع کشته خونم را دیت نیست\nدرین بیت لفظ دیت بجا واقع نگشته چه دیت در دنیا باشد و جزا در دیوان\nمحشر مگر که گوئیم دیت استعاره ست از جزا.\nنگویم قطره درمانست در دهر د وا بسیار اما خاصیت نیست\nمبارکباد وصلم گو مکن چرخ که عید ماتی را تهنیت نیست\nتشبیه وصل به عید مفید نفی تهنیت از ماتمی نمی شود.\nبهر کشور بهر عالم بهر شهر که آنجا عشق باشد عافیت نیست\nتکرار بهر در مصرع اوّل خیلی پایه بلند و شیرین ساخته.\nبرون آیم چو مغز از پوست طالب که ذوقی زین لباس عاریت نیست\nاز سبکهایران طالب ست این غزل:"}
{"book": "adl0799", "page": 190, "text": "۱۹۳\nعمر چو دزدان در آرزو می شرار است کاه ببرق و گهی بباد سوار است\nبرگ عدم ساز کن دلا که در این عهد عمر طبیعی نصیب برق و شرار است\nجنبش خلخال حور میکشدم گوش کو ر مرا یا بهشت قرب جوار است\nتلخی ظاهر مبین مواعظ طالب زهر منود است لیک نوشگوار است\nوله\nای شاخ گل که چشم بهار از تو روشن است هر تیره بخت را شب تار از تو روشن است\nیا رب چه شعله تو که در بزم روزگار نور از تو با تجلی و نار از تور و شن است\nگر شمع بزم تیره بودش گو بست ما را همین که شمع مزار از تو روشن است\nیکذره از فروغ رخت بی نصیب نیست این انجمن میان و کنار از تو روشن است\nطالب چراغ بزم ترا کم نگشته نور این انجمن میان و کنار از تو روشن است\nوله\nسر هم سود است تا هوش باست دلم خزانه غمهاست تا نفس بیست\nز شوق رویتو در خاک چشمی پروم هنوز قوت پرواز این نشست بات\nمعاشران همه رفتند جستجوی کنید کزین گروه سفر کرده هیچکسی سایت\nمتاع اهل محبت ندیده هیچ رواج هنوز گرمی بازار بو الهو بست بات"}
{"book": "adl0799", "page": 191, "text": "١٨٤\n\nگذشت ما غیرت و ماند رنج واسان بساط گل همه بر باد رفت و خارنست\n\nرباعی\n\nبا مردم اهل هر که مخلوط نشد\nهمچون سخن بیهده مربوط نشد\nسر رشته عمر خویش بر آب دان\nهر چند گره زدیم مضبوط نشد\n\nعالم بیک کابلی عالم بیک کابلی سروری تخلص نیز از معاصرین طالب است او در اردوی\n\nجهانگیر بوده و با شعرای عهد می زیسته ابیات ذیل از و ست :-\n\nلطف دشنام تو تسکین دلی شوریست\nآتش از آب چو گرم برو خنک مقا متوسل\nدر رقص است و پا نزدن اختراع است\nچون نبض زیر پوست تپیدن سماع است\nچو کان صندت بمطلب نے و پشت پا زدیم\nپیوند ما بمطلب ما انقطاع است\n\nعذر دست تهی است خلق کریم\nمیوه بید سایه بیدست"}
{"book": "adl0799", "page": 192, "text": "۱۸۵\n( مرزا صائب )\nمرزا محمد علی تبریزی اصفهانی صائب تخلص ابن مرزا عبدالرحیم سلسله\nنسبتش بقول آقای کمالی بشمس الدین تبریزی قدس سره میرسد. میرزا عبدالرحیم از\nتجار معتبر تبارزه عباس آباد اصفهان بود و از جمله اشخاصی ست که بحکم شاه عباس اول\nاز تبریز وطن اصلی خود کوچ کرده و در اصفهان متوطن گشته. صائب در اصفهان نشو و\nنما یافت و در کمتر فرصت آوازه سخندانی او شهرت گرفت و نسبت بوطن\nاصلی خود می سراید :-\nصائب از خاک پاک تبریز است\nهست سعدی گر از گل شیراز\nصائب در آغاز شباب احرام حج بست و شرف زیارت حرمین یافت و\nو بعد بایران برگشت و در حین بازگشت قصیده در منقبت امام رضا علیه التحیه والثنا\nسرود بیت ذیل از ان قصیده است\nلله الحمد که بعد از سفری چہ صائب\nمجدد خود تازه بسلطان خراسان کردیم\nمرزا مانند سائر شعر امیل ہند کرد و در آخر عہد جہانگیر گشته از اصفهان برآمد و غزل\nذیل را در همان اوقات سروده :-\nطلائی شد چمن ساقی بگردان جام زرین را\nبکش پرده می وراق خزان را بست نگارین"}
{"book": "adl0799", "page": 193, "text": "١٨٦\n\nبجای لعل و گوهر از زمین اصفهان صائب بملک هند خواهد برد این اشعار رنگین را\nو از راه هرات وارد کابل گشت و در انوقت ظفر خان که نیابت پدر خود خواجه\nابو الحسن تربتی در کابل قیام داشت از مرزاقدرشناسی کرده باعزاز و احترام او را\nنزد خود نگهداشت مرزاد و سه قصیده درین اوقات بمدح ظفر خان سروده و در\nتثبیب یکی از وطن عزیز ما تعریف در خور نموده :-\nخوشا حشر تسراى کابل و دامان کهسارش که ناخن بر دل گل میزند مژگان هر خارش\nخوشا وقتى که چشمم از سوادش سرمه چین گردد شوم چون عاشقان عار فان از بهران فتادیش\nدر او ائل جلوس شاه جهان حکومت کابل بدیگری تعلق گرفت و ظفر خان\nمیز رار ابمراه گرفته بحضور شتافت شاه جهان میرز را نوازش فرموده بلقب\nمستعد خان و منصب هزاری سرافرازی بخشید و در سته برکاب شاه\nجهان بمعیت ظفر خان بد کن رفت. میرزا درین سفر گرد خیزی شهر برهان پور بستوه\nآمده و شکوه می نماید :\nتوتیا ساز د بغبار اگره ولا هور را چشم من تا خاکمال گرد برهانپور خورد\n\n(١) خواجه ابو الحسن تربتی از رجال بزرگ عهد جلال الدین اکبر بوده در عهد جهانگیر رتبه وزارت و حکو مت\nکابل یافته و در آمد شاه جهان بحکومته کشمیر مقر گردیده و تازنده بود پسرش به نیابت او حکومت میکرد تا خواجه در هفتا و دو\nدر گذشت ."}
{"book": "adl0799", "page": 194, "text": "۱۸۷\nبعد از سیر و سفر مزار شش سال در هند پدرش عقب او تا باگره آمد و او در\nبرہانپور از آمدن پدر خود اطلاع یافت و قصیده در مدح خواجه ابوالحسن پدر\nظفرخان ۱ استدعای رخصت خود گفت ابیات ذیل از ان قصیده است\nنواب خواجه بوالحسن آن بحر بیکنا آن رحمت مجسم وانمعنی وقار\nبائیک بد چو آینه صافست باطنش نشسته است بر دل موری از ان غبار\nقدر سخن شناس خدیوا ز روی لطف کوئی بدستان من دلشکسته دار\nشش سال پیش رفت که از اصفهان افتاده است توسن عزم مرا گذار\nدر سایه حمایت سرو ریاض تو آسوده بوده ام ز ستمهای روزگار\nمحمود روزگار ظفرخان که همچو او در یاد بی نشان ندهد چشم روزگار\nهفتاد ساله والد پیری است بنده را کز تربیت بود بمنش حق بی شمار\nآورده است جذبه گستاخ شوق من از اصفهان باگره و لاهورش اشکبار\nزان پیشتر کز اگره معموره دکن آید عنان گسسته تر از سیل بیقرار\nاین راه دور را ز سر شوق طی کند با قامت خمیده و با پیکر نزار\n(۱) ظفرخان پسر خواجه ابوالحسن صاحب کمال و مربی اهل فضل بود و طبع شعر داشت دیوان مختصری از و بود\nبعد از فوت پدر حکومت کشمیر را استقلا دریافت و در سنه در گذشته از وست\nدلم بکوی تو امیدوار می آید نگاه دار که روزی بکار می آید"}
{"book": "adl0799", "page": 195, "text": "۲۸۸\nدارم امید رخصتی از استان تو ای استانـت کعبـه امیـد روزگار\nمقصود چون برآمدنش بردن من است لب را بحرف رخصت من کن گهرنثار\nبا جبهه کشاده تر از آفتاب صبح دست دعا بـدرقه راه من برار\nمرزا پس از رخصت با ظفر خان که از حضور شاه جهان به نیابت پتخود حاکم کشمیر مقرر گردید\nسیر اسعد و دعو و وبعد با ایران برگشت و دران جایدریار تا جداران صفوی بعزت می\nزیست و از حضور شاه عباس ثانی برتبه ملک الشعرائی ارتقا جست ولی بعد ها\nشاه سلیمان التفاتی بمیراند اشت چه گویند شاه سلیمان خیلی خوشگل بود. در اول\nجلوس میرزا را بانشاد شعری تکلیف نموده او بیت ذیل را بحضور خواند:-\nاحاطه کرد خط آن آفتاب تابانرا گرفت خیل پری در میان سلیمانرا\nشاه از استماع این بیت خار خورده و تا مرز احیات داشت از و سرگران میبست\nمیرزا در اخیر عمر بحضور جعفر خان صدر عظم عالم گیر بیت ذیل را بهند فرستاد:-\nدور دستانرا باحسان یاد کردن همتست ورنه هر نخل بپای خود ثمر می افکند\nصدر عظم باختلاف روایت پنجهزار روپیه یا پنجهزار اشرفی بجهته نوا صله فرستاد مرزا\nدر اصفهان سنه وفات کرد و بنابر وصیت غزلش را که مطلع آن اینست بر لوح\nمزار او کنده اند:"}
{"book": "adl0799", "page": 196, "text": "۱۸۹\n\nدرهیچ پرده نیست نباشد نوای تو\nعالم پرست از تو خالی ست جای تو\n\nمرزا را دارای یک لک بیت کما بیش میدانند آقای کمالی گوید مولنا\nدواوین متعدد دارد مجموعه اثارش یکصد و بیست هزار است و یکی از دواوین او\nبزبان ترکی است میر غلام علی ازاد در سرو ازاد می نویسد: دیوان میرزا قریب\nهشتاد هزار بیت بخط ولایت بنظر رسید میرزا سی و سه غزل متفرق بخط\nخاص برحواشی ان نسخه قلمی فرموده ولی دیوان او طبع کانپور (۷۱۴) صفحه\nباشد هر صفحه غالبا ۳۳ بیت و ازین قرار بیست و سه هزار و ششصد بیت کما\nبیش می شود. بلی دو دیوان خطی را از میرزا دیده ام که هردو از دیوان چاپی\nبزرگتر بود اگر تخمینا دوچند دیوان چاپ اثر ابگیریم باز اشعار میرزا از چهل هزاربیت\nافزون نمی شود و چنانکه پیشتر هم نوشتیم غالب انست که ارباب تذکره در عدد\nاشعار بعضی از شعرا مسامحه کرده یک لک و دو لک می نویسند. از میرزا بعضی پارچه\nهای نثرهم یادگار مانده در صفات کائنات و بیگان جنگ یافت می شود. و نداشعاً\nشعرا هم سفینه انتخاب زد و شعر العجم خیلی ازان تعریف کرده و گفته نسخه آن در کتبخانه\n۱۱) مرزا هشتاد سال بلکه افزونتر عمر کرده بقول آقای کمالی چور ششدند هزراد را درحدود شصت\nمی نویسد پس تولدش باید درسه هزار یا یگای سال پیش باشد."}
{"book": "adl0799", "page": 197, "text": "۱۹۰\nمن موجود است مثنوی هم دارد.\nمرزا بر خلاف مشرب شعرا از همکاران خود بخوبی نام می برد تخصیص خواجه\nو نظیری را احترام نموده چنانکه نسبت بخواجه چنین اظهار عقیده می نماید :-\nرواست صائب اگر نیست تاره بخود تتبع غزل خواجه گرچه بی ادبی است\nو نسبت نظیری گوید و در ضمن خود را از عرفی کمتر می شمارد :-\nصائب چه خیال است شود همچو نظیری عرفی بنظیری نرسانید سخن را\nیکی از فضلای بیدوق که بدقائق سخن آشنا نبود برین مطلع مرزا :-\nماه من پرده بر انداخته یعنی چه جامه را فاخته ساخته یعنی چه\nتنقید نمود که (یعنی) صیغه غائب مضارع است و درین جا خطاب بمعشوق است\nباید (تعنی) صیغه مخاطب می بود مرزا ملتفت جواب نشد.\nیعنی تنها برای تفسیری آید و چون با کلمه (چه) پیوندد مفید استفهام\nمیگردد و در هر دو صورت در فارسی عام مستعمل است بغائب اختصاص\nندارد و صیغه مخاطب آن ابداً مستعمل نیست.\nمرزا از انواع سخن در غزل تخصص دارد قصائد او محدود و در و دیوان\nچاپ نه قصیده است و یک قصیده دیگر از مرزا را هم دیده ام که داخل"}
{"book": "adl0799", "page": 198, "text": "۱۹۱\nدیوان نیست شاید قصائدی که در مدح سلاطین صفوی گفته از بین رفته باشد\nکلامش دارای سلاست و روانی است و بیشتر مدعایش با شد سلاست\nعبارتست از تناسب کلمه بندی و آن موقوفست بشناخت خانه دان\nالفاظ و هر قدر شاعر یا منشی در شناخت خاندان الفاظ بیناتر باشد همانقدر\nدر تناسب کلمه بندی اظهار قدرت می نماید.\nآقای کمالی مینویسد:- این شاعر دقیق فلسفه خیام را با اصول عقائد\nمتصوفه بهم آمیخته گفتار او در بدو امر بنظر مجموعه از افکار شاعرانه می آید ولی پس از\nاندک تأملی روشن میشود که همه آنها حقائق ثابتی است در عالم عمل وعشق\nو عرفان فلسفه و نصائح سودمند .. سرو آزاد میگوید : دقت خیال به اوج\nکمال رسانیده معهذا اصلاً اثر تکلّف گرد کلامش نگردیده و این کیفیت در کلام\nفصحای دیگر کمتر توان یافت .. از اشعار اوست :-\n\nای دفتر حسن ترا فهرست خط و خالها تفضیلها پنهانشده در پرده اجمالها\n\n(۱) هر قدر حروف کلمه خفیف بر زبان باشد همانقدر کلمه خفیف و تلفظش سهل و روان میباشد و از ترکیب\nاین گونه کلمات سلاست در عبارت پیدا میشود . و در سلاست مخارج و صفات حروف و کلمات مرکبه\nو سکون و حرکت را دخلی تمام است مثلاً کلمه (نبایدت) درین مصرع فردوسی عبارت : از سدی سرت تا مقعر بید\n(نبدی نبایدت پرهیز کر) و نیز روانی طبع و بدینه گوئی و بی تکلفی شاعر در شعر روانی میبخشد."}
{"book": "adl0799", "page": 199, "text": "۱۹۳\nپیشانی عفو تراپر چین نسازد جرم ما آئینگی بر هم خورد از زشتی تمثالها\nپیشانی عفو از استعاره های تازه و مخصوص مرز است.\nبا عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بیکسی شد ریشه ریشه دامنم از خار استد لالها\nهر شب کواکب کم کنند از روزنی بام بام هر روز گردد تنگتر سوراخ این غربالها\nحیران اطوار خودم درمانده کار خودم هر لحظه دارم نیتی چون قرعۂ رمالها\nهر چند صائب میروم سامان نومیدی کنم زلفش بدستم میدهد سررشته آمالها\nشد ز وصل غنچه گلبه جامۂ باد سحر در نیامیزد در ین گلشن باہل دل چرا\nاز رباط تن چو بگذشتی دگر معمور است زاد راهی بر نمیداری از ین منزل چرا\nاگر غفلت نهان در سنگ خارا میکند ما جو انمرد است در د عشق پیدا میکند ما را\nچنین معلوم شد از گردشمال آسمان صائب که هر محفل دیگر مهیا میکند ما را\nہر کہ پا کج میگذارد ما دل خود میخوریم کشیف ناموس عالم در بغل داریم ما\nپیر عیب خویش دزدید همه گلابی شده پای در دامن کشیدم تکیه گاهی شد مرا\nتا کشودم دیدۂ انصاف پر در این تنگ در نظر چشم غزال خوش نگاهی شد مرا\nتا نرفته است سر رشتۂ فرصت است به که شیرازه کنی جمع پریشانی را\nگر همه خانۂ کعبه است که تعمیر کن ما توانکرد عمارت دل ویرانی را"}
{"book": "adl0799", "page": 200, "text": "۱۹۳\nوقت بسیار عزیز است گرامی دارش بزر قلب مده یوسف کنعانی را\nز مشرب آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید بیکرنگی توان تسخیر کردن کافرستانرا\nاین کارخانه را دل مامی برد براه دارد فلک اگرچه بظاهر زمام ما\nما را نظر نمی نبود چون دامان شیر از خون دشمن است می لعل فام ما\nدر سار با خزان حوادث که همچو سرو بار دل است میوه بهاریمیشه را\nآورده است صورت شیرین برون ز سنگ فرهاد چون بسر ندهد جای تیشه را\nرنگی بروی کار نیاری چو کوهکن از خون خویش تاندهی آب تیشه را\nعقل کامل می شود از گرم و سرد روزگار آب آتش میکند صاحب برش شمشیر را\nنیست اندیشه ام از خواب عدم شیرا که فراموش شود چاشنی در د مرا\nشوکت شاهی سبک سنگست در میزان عدل عشق میگیرد بخون کوهکن پرویز را\nبنور دل توان از ظلمت هستی برون آمد علاجی نیست جز بیداری این خواب مشوش را\nهر سری او خور همت کلاهی داده اند افسر دیوانگان باشد بهامون آفتاب\nاز رخت آئینه را خوشروئی رو داده است در درون خانه شش ماه است مه بیرون آفتاب\nدو چشم روشن ماهی درون پرده آب دو شاهدست که در بحس میکند اشوب\nفلک کاکشان تیغ بر کف استاده بزیر سایه شمشیر آید از مخسپ"}
{"book": "adl0799", "page": 201, "text": "١٩٤\n\nدر قناعت لب خشک مژه پرنم نست عالمی هست درین گوشه که در عالم نست\nنفس سوخته لاله خطی آور دست از ول خاک که آرم در انجا هم نست\nهمت آنست کز آوازه احسان گذرد هرکه این بادیه را طی نکند ماتم نست\nومضمون بیت پیشتر را مرزا بیدل چنین بسته ست :ـ\nمرده هم فکر قیامت دارد آرمیدن چقدر دشوار است\nشب که صحبت بحدیث سرزلف تو گذشت هرکه برخاست زجا سلسله بر پا بر خاست\nیک عمر میتوان سخن از زلف یار کرد در بند آن مباش که مضمون نمانده است\nدر مقام حرف بر لب مهر خاموشی زنند تیغ را زیر سپر در جنگ پنهان کردنست\nاز همت بلند اثر در جهان نماند یک سرو در سراسر این بوستان نماند\nزین پیشتر متاع سخن رایگان نبود گرد کسادی از پی این کاروان نبود\nشعر بلند پایه بعرش می نهاد خورشید پایمال چهر پستان نبود\nمنقار بلبلان بشکر خنده باز بود دشنام تلخ در دهن غنچان نبود\nنازک شده ست خاطر گل در ندپیش ازین در گوش باغ نغمه بلبل گران نبود\nنام سرشک می برد و آه میکشد چشمی که بی بدیده اشک روان نبود\nاز من مپرس لذت آغوش یار را دستی که بود در کمرش در میان نبود\nناامیدی اول امید ماست نخل ما چون خشک شد بر میدهد"}
{"book": "adl0799", "page": 202, "text": "۱۹۰\nبی مگس هرگز نماند عنکبوت رزق را روزی رسان پر میدهد\nبر زمین برد فرو خجلت محتاجانم بی زری کرد بمن آنچه بقارون زر کرد\nجهان حیات کسے را ضمان نمیگردد کہ مصدر اثری در جهان نمیگردد\nاز هر دو کون ہمت والای ما گذشت تا گرد این خدنگ شد و از کمان بلند\nسنگین نمی شد اینهمه خواب ستمگران می شد گراز شکستن دلها صدا بلند\nاز بس رمیده است ز ہمصحبتان دلم بیرون دم ز خود چو کشد آواز پا بلند\nبلبل زیر بال خموشی کشید سر صائب بگلشنی که شد آواز ما بلند\nآسایش تن غافلم از یاد خدا کرد ہمواری این راه مرا سر بهوا کرد\nدر معرکه عشق دلیرانه متازید بر صفحه دریا نتون مشق شنا کرد\nجنونی کو که آتش در دل پر شورم اندازد ز عقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد\nنیم سنگ فلاخن لیک دارم بخت سنگینی که بر گرد سر هر کس که گردم دورم اندازد\nخود نمائی لازم نو دولتان افتاده است خون چو گردد مشک ناچار است غمازی کند\nفغانکہ کاسۂ زرین بینیازی را گرسنہ چشمی ما کاسه گدائی کرد\nبهوش باش که قلابی بهوسخراشی بناخنی که توانی گره کشائی کرد\nز خار زار تعلق کشیده دامان باش بهر چه میکشدت دل از ان گریزان باش"}
{"book": "adl0799", "page": 203, "text": "١٩٦\nقد نهال خم از بار منت ثمر است ثمر قبول مکن سرو این گلستان باش\nدرین دو هفته که چون گل درین گلستانی کشاده روی تر از راز می پرستان باش\nتمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست چو چشم آینه در خوب زشت حیران باش\nکدام جامه به از پرده پوشی خلق است بپوش چشم خود از عیب خلق و عریان باش\nدرون خانه خود هر که شهنشاهی است قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش\nز بلبلان غزلخوان این چمن صائب مرید حافظ خوش لهجه خوش الحان باش\nغالب اشعار مرزا مضامین اخلاقی است مضمون عشقی کمتر دارد. بر خلاف طالب\nوکلیم و سایر شعرای این دوره که در غزل بیشتر مضامین عشقی است که بسته اند.\nزكوة صحبت جمیت خسته پرسیدن نگاهبانی عمر است پیش پا دیدن\nاگر چه خوابے امنیت چشم بیداری مدار دست ز تمهید چشم مالیدن\nز هیچ عذر نمانده است دسترس ما را بغیر ناخن خجلت زمین خراشیدن\nچه میوه های گلوسوز در قفا دارد بخاک ره زر خود چون شکوفه پاشیدن\nخموش باش که سنجیدگان عالم را سبک سریست بمیزان خویش سنجیدن\nبپوش چشم ز اوضاع روزگار که نیست لباس عافیتی به ز چشم پوشیدن\nریاض حسن ترا دور باش حاجت نیست که دست میرود از کار وقت گلچیدن"}
{"book": "adl0799", "page": 204, "text": "۱۹۷\n\nنظر زروی تو خورشید بر نمیدارد اگر چه خوبتر از خود نمیتوان دیدن\nبپوش چشم خود از عیب مردمان صایب تراکه نیست میسر به هنر پوشیدن"}
{"book": "adl0799", "page": 205, "text": "۱۹۸\nابوطالب کلیم\nابوطالب کلیم ہمدانی کاشانی در آغاز حال علوم متداوله را در شیراز کسب نمود\nو بعد باشعر پرداخت . در عهد جهانگیری بہند شتافت و چندی با شاهنواز خان\nارتباط پیدا کرد : در شلنہ بایران برگشت و از استراحتی که در ہند دیده بود بخوبی\nدر اشتیاق آن سرود و ابیات ذیل از تست :\nز شوق ہند ز انسان چشم حسرتے بفتادم که رو هم گر براه آرم نمی بینم مقابل را\nاسیر ہندم و زین رفتن بیجا پشیمانم کجا خواهد رساندن پرفشانی مرغ بسمل را\nبایران میرو نالان کلیم از شوق همراهان بپای دیگران همچون جرس طی کرده منزل را\nو بیش از دو سال بایران نپائیده دوباره مرحله پیمای مہند شد و بذیل میرجمله شہرستانی\nدر آویخت و در مدح او قصائد غرا پرداخت و بهره ها اندوخت اخیرا بحضور شاهجہان\nبار یافت و رفته رفته بعزتش افزود تا بعد از فوت قدسی برتبہ ملک الشعرائی نایل\nگشت و سالہا در سفر و حضر در رکاب شاهی نجومی بود و نوازشہا میدید و در قتیکه\nشاه جہان از نخستین سفر کشمیر با کبر آباد نهضت فرمود درینوقت تخت طاوسی\nانجام یافته بود که دران یک کرور روپیه خرچ شده و هفت سال بساختن آن\nزحمت رفته بود و از اتفاقات حسنه نوروز و عید رمضان هم بیک روز آمد"}
{"book": "adl0799", "page": 206, "text": "۱۹۹\nشاه جهان بنابر صوابدید منجمین روز سوم شوال وارد اکبر آباد گردید و بتخت مرصع جلوس\nفرمود کلیم قصیده ذیل در تهنیت سرود :\nخجسته مقدم نوروز و غره شوال    فشانده اند چه گلهاے عیش بر سر سال\nو از حضور گذرانده رتبه قبول یافت و در صله کلیم را بسیم سنجیدند بمبلغ چهارو\nپانصد روپیه وزنش بر آمد . بعد ها کلیم در آخر عمر نظم فتوحات شاه جهان را\nوسیله گوشه گیری ساخت و رخصت حاصل کرده در کشمیر بسر می برد و معاش\nسالیانه از بهر او میرسید و از قصائد خود صله ها میگرفت وقتی که شاه جهان در سنه\nبکشمیر آمد کلیم را در صله قصیده دو صد اشرفی و در قصیده هنگام رجوع از کشمیر\nدو صد مهر بخشید.\nکلیم در پانزدهم ذیحجه سنه در کشمیر وفات کرد و نزدیک بقبر محمد قلی سلیم دفن\nشد. غنی قطعه بتاریخ وفات او گفته و مصرع ذیل ماده تاریخ است\nطور معنی بود روشن از کلیم\nکلیم دارای انواع سخن است از قصیده و غزل و مثنوی و قطعه و رباعی و\nو غیره اما مثنوی او در موضوعات مختلفه و پاره پاره است و جز دیوان غزل سائر اشعارش\nطبع نگشته و کمیاب میباشد در مضمون آفرینی و نازک خیالی تخصصی داشت انچه درته"}
{"book": "adl0799", "page": 207, "text": "۲۰۰\nاو را خلاق المعانی ثانی گویند و خلاق المعانی اول لقب کمال اسماعیل است\nو مانند مرزا صائب مضمون مدعا مثل بسیار می بندد و درین صفت کلیم و صائب\nو سلیم غنی بر سائر شعرای متاخرین تفوق و برتری دارند. تعقید و اشکالیکه\nدر قصائد عرفی و نظیری بنظر میخورد کلیم همه را برطرف ساخت و سلاستی در قصائد\nبخشید از جاد و بیانی محسن تعبیر را با معانی دقیق و مضامین تازه در ریخت و بر علا\nاین اوصاف بر غزل شیرینی و اثر و گیرائی دیگر افزود الفاظ شرین قصیده و غزل\nهمه جا شکوه و متانت و سنگینی طرفه نشان میدهد و احیاناً سکته ملیح در بیت\nمی آورد. شبلی می نویسد قصائد کلیم در روانی در پله قصائد قدسی است جز انکه\nسلاست الفاظ از متانت بیان کاسته و قصائد این دو شاعر رنگ غزل گرفته\nولی مشارالیه درین دعوی برهانی نداشته جز انکه سبک قد ما را در قصائد اسمان\nمیگیرد. گرفتیم قصائد کلیم یا سائر متاخرین در کسوت غزل در امده است مغزل قدما هم\nدر لباس قصیده جلوه میکند پس عیناً قد ما نیز مورد تنقید باشند و چون اقتضا\nو تاثیر دوره و عهد سبب انست بر هیچیک از این دو دسته تنقید وارد نمیگردد.\nاز قصائد کلیم است:\nبهر که پند نگیرد جفای چرخ بجاست بدست هرچه شکسته نشد بسنگ سر است"}
{"book": "adl0799", "page": 208, "text": "۲۰۱\nبلاکبر نرسد تا سری ببن نکشد تخم بدست حوادث فشان تن بی قضات\nعصا بدست من از بار در د گشت کمان تنم ہنوز بگیتی نشان تیر بلاست\nاگر ستیزه بخت سیه بدل این است میان آئینه و زنگ صد ہزار صفات\nغلاف تیغ نیم چند تن دهم هیلا نشان تیر نیم با من این ستیزه چرات\nزعکس پیکرم آئینه زنگ میگرد زبسکه به دلم از روزگار کلفنہات\nبرامی محنت امرو زحب اندار دول کجا بخاطر گنجایش عنم فرمات\nدر مصرع دوئم سکتۀ لفظ که در اشعار کلیم بیشتر است واقع شده\nزتار پو دجہان رشتہ بدستم نیست وجود ابتر من کم زصورت دیبات\nبرای بخت من اختر شناسی حاک نیست که سر نوشت بدمن زنقش پای پیداست\nزکعبتین چو و مهر رنجش از پی چیست چو نقشبند قضا نقش کس نیار و سباست\nحسب بکار بود نه شرافت نسبی بشیشه کس نزند طعنہ کاصلش از خارات\nقصیده فوق استقبال است از قصیده انوری که در اشعار او قم پذیرفت بعقیده عاب\nاین قصیده در دقت خیال و مضامین دلکش بر قصیده انوری تفوق دارد\nچنان زمقدم نور و زشد طراوت عام که سبز گشت مهم از آب تیغ چوب نیام\nاگر ز عالم بالا نوید رحمت نیست بخاک اینهمه باران چه می برد پیغام\nچه کار باران"}
{"book": "adl0799", "page": 209, "text": "٢٠٢\nسرود مجلس مستان دمی بشنود نهاده ابر بهر خانه سینه بر لب بام\nشکوفه پیرهن سبز شاخ اگرچه فگند ندید پر تو خورشید را درین ایام\nچمن زیک نم باران رسانده سبزه بپای بسرعتی که کسی پس دهد جواب سلام\nسحاب از تیر باران بهاری ببوستان جمله گلها را نشان کرد\nبنوعی آتش گل در گرفته است که بلبل رفت و در آبی آشیان کرد\nدگر بهار جهاز ایچنان گلستان کرد کز شوق سیر چمن سرو را خرامان کرد\nچو وامدار تهیدست از خجالت ابر بزیر سبزه زمین روی خویش پنهان کرد\nزناز کی نتوان غنچه را ز گلبن چید گل حباب نیار د کسی بدا مان کرد\nچراغ روز مگو بی فروغ میباشد ببین که لاله رو دشت را فروزان کرد\nرموز غنچه پیچیدگی بیانی نیست چه شد که بلبل خود را هزار دستان کرد\nزمستان\nخورشید دگر نقاب دار است منقل معشوق در کنار است\nمحراب جهانیان بخاری است تسبیح خلائق از شرار است\nچون آئینه بسته شد نفسها دل از دم سرد سنگسار است\nیخ بر سر کوچه بند می آید نی راه پیاده نی سوار است"}
{"book": "adl0799", "page": 210, "text": "٢٠٣\nگوئی تو که پنبه اش زیر فت پوشش برتن اگر هزار ست\nمرغابی همچو نقش ابری برکاغذ یخ بیک قرارست\nماهی در یخ میان جدول چون موج تخته چنار ست\nگویند : پادشاه روم بشاه جهان نوشت که لقب (شاه جهانی) چگونه\nاختیار کرده و حال انکه تنها هند تحت فرمان او میباشد کلیم باین تقریب\nقصیده گفت و جواب پادشاه روم را باین بیت ادا کرد\nهند و جهان ز روی عدد هر دو چون یکی ست شه را خطاب شاه جهانی مبرهن ست\nغزل\nفصل گل روی تو جوان ساخت جهانرا حسن تو ازین باغ برون کرد خزان را\nبر سبزه نوخیز خطت می نگرد زلف زانسانکه بحسرت نگرد پیر جوان را\nمژگان تو خنجر برخ ماه کشیده است ابروی تو زد بر سر خورشید کمانرا\nچشمان تو ترک دل عاشق نتوانند با شیشه گران کار بود باده کشانرا\nبر طاقت ما کار چنین تنگ نگیرید ای خوش کمران تنگ مبندید میانرا\nخاموشی پروانه کند کار خود اختر ای شمع بیندیش و نگهدار زبانرا\nپیش که برم شکوه کلیم از ستم دوست از مه نستاند چو کسی داد کتانرا"}
{"book": "adl0799", "page": 211, "text": "٦٠٤\n\nپیری رسید و موسم طبع جوان گذشت ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت\nوضع زمانه قابل دیدن دوباره نیست رو پس نکرد هر که ازین خاکدان گذشت\nدر راه عشق گریه متاع اثر نداشت صد بار از کنار من این کاروان گذشت\nاز دستبرد حسن تو بر لشکر بهار یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت\nدر کیش ما تجرد عنقت تمام نیست در قید نام ماند اگر از نشان گذشت\nمضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود کان سر که خاک راه شد از آسمان گذشت\nطبعی بهم رسان که ببازی بعالمی یا همتی که از سر عالم توان گذشت\nبی دیده راه می نتوان رفت پس چرا چشم از جهان چو بستی از و میتوان گذشت\nبدنامی حیات دو روزی نبود بیش گویم کلیم با تو که آنهم چنان گذشت\nیکروز نضر بستن دل شد باین آن\nروز دگر بکندن دل از جهان گذشت\nنه همین می رمد آن نو گل خندان از من میکشد خار درین بادیه دامان از من\nمصرع دوم مقفی کلمه هم است تار بطین هرد و مصرع بهتر صورت میگرفت\nبمن آمیزش او الفت موج است بکنار در کنار من و پیوسته گریزان از من\nگر چه مورم ولی انحو صله را هم دارم که ببخشم بود از ملک سلیمان از من"}
{"book": "adl0799", "page": 212, "text": "۲۰۵\nبتکلم به تبسم بخموشی به نگاه میتوان برد بهر شیوه دل آسان من\nقمری ریخته بالم به پناه که روم تا یکی سرکشی ای سر و خرامان من\nنیست پرهیز من از زهد که خاکم برسر ترسم آلوده شود دامن عصیان از من\nاشک بیهوده مریز اینهمه از دیده کلیم\nگرد غم را نتوان شست بطوفان من\nاز ابیات فوق معلوم است که کلیم قصائد و غزل همه را یکدست میرساند و در هر\nبیت بند و بست مضمون تازه میکند و بواسطه تشبیه و استعاره و حسن تعلیل\nو غیره خیال آفرینی می نماید. واز اشعار منتخبه اوست ابیات ذیل :-\nاز جهان بی بهره را نبود تمنا عمر خضر روز کوتاه از برای روزه داران بهتر اس\nاغنیا بهره نراندوخته خود مبرند که همین تشنه لبی قسمت دریا باشد\nدوستان نازک مزاج و ما لبی نازک دماغ چون کسی اوقات صرف اینچن خاطر کند\nهر که خود بین و خود آرا از هنر محروم است همچو طاوس که پر زینت کم پرواز است\nنهال سرکش و گل بیوفا و لاله دورو در بچمن بچه امید آشیان بندم\nمکشی زبان به زخودی را چو ببینی زنهار که شمع شب مهتاب نباشی\nمقبول روزگار گشتیم و امینیم مارا که بر نداشته چون بر زمین زند"}
{"book": "adl0799", "page": 213, "text": "٢٠٦\nدر محفلی که تازه درائی گرفته باش اول بباغ غنچه گره برجبین زند\nدر روزگار دیدم از راستی نشان نیست صبحش که صادق آمد در شیر آب دارد\nدل آگاه میباید و گرنه گدایی حقه بی نام حشر نیست\nمی نهم در زیر پای فکر کرسی از سپهر تا بکف می آورم یک معنی برجسته را\nحدیث بحر فراموش شد که دور از تو زبس گریسته ام آب برده دریا را\nمیرسد هر چه بدربار سدا نچشم ترم ناز شاگرد هنرمند باستاد رود\nاز مضمون های تازه و مخصوص کلیم است که دربار اشاگرد هنرمند و چشم تر خود را\nاستاد آن ترش رو\nشعله بیقاست از بیطاقتی و نمی نشست من بخندیدم زجا تا جا بگلخن داشتم\nحیرتی دارم که گردون چون بانا پایان ببد او که نتواند میان نیک بد تمیز کرد\nاینقدر فرق میان خط یک کاتب بیست سرنوشت همه چون از قلم تقدیر است\nطلب شاہد مقصود زہر سوطلیست هر قدم در راه او رو بقفا باید کرد\nآب آهن همه از دیده زنجیر چکید بسکه در سلسله بند تو شیون کردم\nدانه بسیار در کارست بهر صید خلق حق بدست زاهد است ار سبحہ صد دانا است\nدر گلستان بیاد دهانتو غنچه را امسال باغبان همه نشگفت چیده"}
{"book": "adl0799", "page": 214, "text": "۲۰۷\nگامی بغلط هم سوی مقصود نرفتیم گویا ره اداره گییم را هبری نیست\nشکر چشم کنند محتسب شهر کز او هرکجا میکده هست خراب افتادست\nلبت بروی کسی وانمیشود ترسم نمک فروش با ین نحو ت مفرو که دیده\nپسند خاطر یک تن نتیم چه چاره کنم که بی نفاق بیکدل نمیتوان چا کرد\nوقتی کلیم از بام افتاد و دستش شکست . این حادثه را در مثنوی ذیل بیان\nمیکند :-\n\nکلیم من داغداری از زمانه زهر داغی خجلگی را نشانه\nزگمنامی بشهر خود غریبی شکسته خاطری محنت نصیبی\nبرضا دارم همیشه رو کشاده به پیش تیر تقدیر ایستاده\nز رفعت بی نصیبم در ایام عجب نبود اگر افتادم از بام\nزاوج بام تا منزل گه خاک بیکدم طی شد این راه خطرناک\nاز تصرفات کلیم است که دگه بادات ظرفی را بخاکه منزل که ظرف است لاحق\nساخته و گرنه حاجت نداند .\n\nعجب راهی که بیش از ده قدم نیست در او از خوف و محنت هیچ کم نیست\nکنون سامان دردم بیشتر شد شکست دست سود این سفر شد"}
{"book": "adl0799", "page": 215, "text": "۲۰۸\nسپهر از بهر آن دستم شکسته که نگشایم گره از کار بسته\nفلک کس را مسلم کے رها کرد شکسته بسته در کار ما کرد\nکسی از دست او سالم نجسته فلک دست همه بر تخته بسته\nازان بر گردنم بسته ست آستین که اندر گردنم ناموس دست\nکسی کو خدمت محنت پسندد چنین باید بسینه دست بندد\nشکست دست می یابد ز دل ریش اگر دستی نهد کس بر دل ریش\nبحالی پاکلیم از شوق دیدار بسر میرفت تا سر منزل یار\nازان تنها چرخ مردم آزار بگردن کندش او ست در مدار\nبچشم دهر بودم خار پیوست کنونم بر ندارد چون بیکدست\nاز معاصرین کلیم است محمد صالح کابلی شکسته تخلص که در دهلی سپاهی و فقیر مشرب\nبوده مراقدا شمال می نویسد: کسب سپاهی گری میکرد و همواره بر لباس\nحقیقت متمکن بود بشدت و شوری که در دست باطنی اشتعال می نمود با عالم\nمؤلف مدتهاے مدید دوستی بزرگان ورزید. ملا محمد صالح از فرط شکستگیها\nنفس اماره لفظ شکسته برای تخلص اختیار نموده،، از دست\nا‌لتخلف کننده است."}
{"book": "adl0799", "page": 216, "text": "۲۰۹\nکاریکه باختیار نکردیم ترک همـه کار و بار کردیم\nباسنگدلان چو کار افتاد از شیشه می حصار کردیم\nجادو چشمان چو دل ربودند جان بر سر دل نثار کردیم\nدر وعده دوست کثرتی نیست بسیار بخو دشمار کردیم\nسررشتۀ عمر بود کوتا پیوند بزلف یار کردیم\nآئینه غبار بر نتابد از هستی خود کنار کردیم\nبسیار قلم شکسته شد تا نامه سیاه کار کردیم"}
{"book": "adl0799", "page": 217, "text": "۲۱۰\nمرزا بیدل\nمرزا عبدالقادر بیدل از طائفه جغتای برلاس است نام پدرش نمعلوم\nاینقدر از اشارۀ خود او در چار عنصر ظاهر میگردد که خاندان مرزا سپاهی پیشه و در\nسلک عسکری انتظام داشتند . مولدش پتنه و موطن و نشو نمایش دهلی ست ۱۰۵۴انه\nتولد گشته و راجع بتاریخ ولادت خود از زبان بزرگی می سراید :-\nبسالیکه بیدل بملک ظهور زفیض ازل تافت چون آفتاب\nبزرگی خبر داد از مولدش که هم فیض قدس است هم انتخاب\nدر صغارت مرزا پدرش وفات کرده والده اش در پنج نیمساله گی او را\nبمکتب فرستاد . در هفت ماه خط شناس گردید و قرآن کریم را ختم کرد و نا چهار سال\nدیگر بفارسی و عربی پرداخت و قواعد صرف و نحو آموخت ببعد از سال ده ظاهراً\nبمکتب درس نخوانده مگر در کنار پرورش عم خود مرزا قلندر که از بزرگان عهد بود\nتا آوان شد و بلوغ تربیه یافت و بوساطت او از خدمت بسیاری از اکابر\nاستفاده جست و چنان می نماید که نزدیک ببیست سال خدمت بزرگان نموده\n(۱) نام او را در خلال احوال مرزا قلندر ذکر نموده (پرزا ابوالقاسم ترمذی) ضبط کرده .\n(۲) احوال مرزا قلندر و مرزا ظریف و شاه کابلی را در عنصر اول و دوم مفصل بیان کرده . شاه کابلی را در ظرف\nشش سال سه دفعه دیده و غرائبی از احوال او می نویسد ."}
{"book": "adl0799", "page": 218, "text": "۲۱۱\nو از فیض صحبت آنها فوائد معنوی اندوخت یکی از آنها شاه کابلی بوده سه سال با مرزا\nظریف ایامی خود در اویسه از خدمت شاه قاسم استفاده کرد از جمله تفسیر بعضی از آیات\nبینات را تحقیق مینمود مرزا غالباً از هند بیرون نیامده و در داخل اکبرآباد و متھرا، اودیسه،\nرانی ساگر، بنارس، آره، کساری لاهور را سیر کرده و تا حسن ابدال هم آمده.\nنوبتی پیش از سنه بتبت (۱) سفر کرده و در بازگشت خیلی رنج و زحمت\nدیده چنانکه پیش از رسیدن بپتنه در چاند چونا منزلی با چار نفر دیگر از رفقاے\nسفر دور افتاده و راه را گم کردند و پس از یکشبانه روز برفقا پیوستند و\nسبب این سفر مرزا لشکر کشیهای شاه شجاع بود پسر شاه جهان که میخواست پیلی\nرا تصرف کشد و مرزا با سرافسر فوج او مرزا عبداللطیف (۲) همراه بود. بعداً مرزا\nبپلی اقامت گزیده ملازمت اختیار کرد و بسلک عسکری در آمد این در وقتیست\nکه مرزا متأهل گشت و خواست نفقه جهته عائله تهیه نماید. مدت ملازمتش معلوم نیست\nچقدر دوام ورزید ولی بخزانه عامره می نویسد :-\nمرزا در آغاز شباب بنوکری شاهزاده محمد اعظم خلف خلد مکان روزگار میگذرانید\nو منصبی داشت یکی از آشنایان تعریف سخن سنجی مرزا بسمع شاهزاده رسانید شاهزاده\n(۱) تبت ملک کوهستان و در شمال پٹنہ واقع است (۲) مرزا عبداللطیف از اقربای مرزا\nقلندر بوده (چهار عنصر)"}
{"book": "adl0799", "page": 219, "text": "۲۱۳\n\nفرمود قصیده در مدح ما پرداز و تا در خور استعداد قدردانی بعمل آید. چون حرف\nشاهزاده بمرزا رسید سرانکار باز زد و همان ساعت علاقه نوکری را قطع کرد،\nدر کلیات مرزا قصیده بیست و هفت بیت در مدح شاهزاده محمد اعظم سوجو د است\nشاید همان اوقات بتکلیف او سرده باشد. در ۱۱۳۱ه نواب آصفی از دکن نامۀ\nبمرزا نوشت و تکلیف حضور نمود. مرزا عذرخواست و بیت ذیل را فرستاد:\nدنیا اگر دهند نخیزی ز جای خویش\nمن بسته ام حنای قناعت بپا خویش\nاین تاریخ آخر زندگانی مرز است و یکسال بعد که تقریبا هشتاد سال از عمر او می‌شد\nدر سوم صفر ۱۳۳۶ه در دہلی جهانرا وداع گفت و در صحن خانۀ خود دفن گردید. خزانه عامره تاریخ\nوفات او گوید\nسرو سرکرده ارباب سخن\nاز غم آباد جهان خرم رفت\nگفت تاریخ وفاتش آزاد\nمیرزا بیدل از عالم رفت\nمزار مرزا امروز معلوم نیست و کس سراغ ندارد که در کجای دهلی آسوده‌ ولی پیشتر ظاهر و مردم\nبزیارت میرفتند. خزانه عامره از زبان مولف حاجی نویسد که: روز عروس مزا بمزار او رفتم\nشعرا جمع آمده و کلیات او را در میان گذارده بودند بخیالم گذشت آیا مرزا را از آندم\nمیر عبدالولی غزلت سورتی دارای فضایل بوده علوم مروجه را از پدر خود تحصیل کرده و در حفظ لغات مهارتی\nداشته. از وست : بگر گوشی یاران عصر تکیه مکن که چون معانقه عید اعتمادی نیست"}
{"book": "adl0799", "page": 220, "text": "۲۱۳\n\nخبری هست؟ کلیاتش را کشودم سر صفحه این مطلع بر آمد:\n\nچه مقدار خون در عدم خورده باشم\nکه بر خاکم آئی و من مرده باشم\n\nرجال عصر همه معتقد مرزا بودند و بخدمتش می رسیدند و مرزا با آنها مکاتبه و مراسله\nداشت و گویا علت همین نامه و کتابت بوده که میان شاهد نام شخصی از مرزا تنقید\nکرده و گفت شیوه مرزا در تحریر شاکرخان و شکر الله خان نسبت تبرک تعلق و\nتجرید او بی شائبه تملقی نباشد مرزا بر قعه سخت اورا جواب داد در آخر نوشت:\n\nمضى ما مضى من بعد باستغفار باید کوشید و گرنه میدانید که بیدل عبدالقادر است\n\nمرزا اگر چه با شکر الله خان و سائر رجال طریق مکاتبه داشت ولی هیچگاه\nبطمع صله و بخشش مدح کس ننمود و از کلیات ضخیم او ظاهر است که بآن بزرگی و احاطه\nبر انواع سخن از قسمت مدح عاری است. عوض آنکه در قصائد غرای طولانی گریز بمدح\nکند شعرای طلح را تعریض نموده و در قصیده میگوید:\n\nبیدل من آن نیم که شوم پر کمال\nجائیکه خاص و عام سخن راست مشتری\n\nدر عرصه بیان نفسی گرد میکنم\nبی دعوی فضیلت و لاف سخنوری\n\nمحکوم بینیازی شوقم نه حرف کر\nآزاد ام از تخیل اوهام کستری\n\nاز هیچکس نیم صله اندوز بیش و کم\nمداح فطرتم نه ظهیرم نه انوری"}
{"book": "adl0799", "page": 221, "text": "٢١٤\n\nمرزا هنوز در مکتب بود که طبع موزونش بمیل طپغره کرد و نخستین نظمی که از قریحه سرشاراُ\nسرزد رباعی ذیل است در شأن یکی از همدرسان که اکثر قرنفل میجائید :\nیارم هرگاه در سخن می آید\nبوی عجبش از دهن می آید\nاین بوی قرنفل است یا نکهت گل\nیا رائحه مشک ختن می آید\nو از حداثت سن مرزا کس باور نمیکرد و اینجهته مدتی شعر میگفت و بکس نشان نمیداد\nو بتدوینش هم نمی پرداخت و بعضی را هیچ نمی نوشت تا سن بیست بعد ها بتکلیف\nاحباب بتدوین آثار خود توجه برگماشته و بعد از این رباعی از درس ظاهر دست کشید\nدر چار عنصر می نویسد :\nهمانسا لنسخه اکتساب ؛ در رق اشغال ظاهر بر گرداند و مطالعه اسرار دل\nپس زانوی تفکر بنشاند. در این احوال هرگاه اندیشه ببرنگی پرواز ؛ بعروج اهتزاز\nمی پیوست و شوق بی نشانی آهنگ ؛ در پرده تخیل کیفیتی نقش می بست ؛ بیخواست\nمصرعی چون هلال از اوج طبیعت جلوه میفرمود و بی تأمل معنی چون قوس قزح آبروی\nرنگینی مینمود و چون شغل بی تعلقی با طبع حیرت اکتساب ؛ تعلقی تمام داشت مدت ده\nسال بر توجه ترتیب آن تغافل میگماشت . اکثری در عالم خیال جلوه ها کرد اما سرموئی شوخی\nاظهار بر نیاورد و اگر بعضی برجاده بیان نیز گذشت ؛ موصول سرمنزل تحریر نگشت"}
{"book": "adl0799", "page": 222, "text": "۲۱٥\nتا انکه رغبت دوستان معنی و دوام مشتاق تالیف انجنس نتایج گردید و برو صنف\nنسخه چند شیرازه اتفاق نقوش و خطوط بهمرسانید،،\nعده آثار او بپانزده بالغ میشود و از ین قرار : - اوّل کتب نثر و عبارتست از\n(١) دیباچه کلیات (٢) رقعات که در اوقات مختلفه برای احباب نگاشته.\n(۳) نکات نظم و نثر در تصوف بیشتر محسنات او هم درین کتاب است ولی تاریخ اتمام ان\nمعلوم نیست -\n(٤) چهار عنصر و در ان احوال عده از اکابر را که از صحبت ایشان استفاده نموده\nمانند شاه کابلی و امثال ان شرح داده و نیز غرائب احوال خود و نظیمه و نثری که در اوقات\nمختلفه سروده بیان کرده. این کتاب در سنه (١١١٦) بانجام یافته و در تاریخ آن میگوید. -\nدمی کاندیشهء تحقیق پرداز بفکر سال این تحریر باقت\nدو تاریخ از حساب آورد بیرون که دخل شبهه خون گشت خطلت\nنخست افسونی از بیجا پر و خت که از افراد هر عنصر (فنا) رفت\nدوم در اجتماع چار عنصر نحوسست بود چون زنگ از صفا رفت\nدوم قسمت نظم او عبارتست از (١) مثنوی محیط اعظم و تقریبا دو هزار و سه صد بیت\n(۱) عدد (عنصر) بحساب ابجد (٤١١) و عدد فنا (١٣١) میشود و چون ۱۳ از عدد هر عنصر تفریق شود باقی (۲۷۹) می ماند و چون اینکه\nاین عدد در چهار ضرب شود همان (١١١٦) حاصل می شود - یا از مجموع چار عنصر که چهار بار (٤١١) باشد تقریبا عدد نویسی کسر میشود"}
{"book": "adl0799", "page": 223, "text": "٢١٦\nمیشود و در شش ماه نظم کرده «محیط اعظم» تاریخ اتمام اوست : ـ\nاین نسخه که از خامه الهام رقم\nدر یافت و بهر خرد از روی حساب\nگردید مسمی بمحیط اعظم\nسال اتمام از بنایش دیدم\nشاید مصرع اخیر را کاتبین پیجی او تحریف داده و در اصل چنین باشد سال اتمام را\nبنامش دیدم\n(٢) طلسم حیرت بسه هزار و هفتصد بیت بالغ میشود و در ششماه بنظم کرده.\nدر تاریخ آن میگوید :\nبکلک مخترع چون یافت اتمام\nکهن تاریخی عقل زمان یاب\nسر اندیشه تا دزدیده در جیب\nچو عالم شد طلسم حیرتش نام\nپی تاریخ نظمش بود بیتاب\nبرون آورد گنج از عالم غیب\n(٣) طور معرفت از هزار بیت افزون است در تعریف کوه بیرات تاریخ نظم\nآن معلوم نیست، این مثنوی را در وقتیکه با شکر الله خان در انجا رفته\nبقیه صفحه گذشته \n(عدد نخواست (٥٢٤) کم شود باز بقیه (١١١٦) می ماند عدد (عالم غیب) (١١٥٣) است و چون عدد (گنج) را که (٧٣) میشود \nاز آن کم کنیم باقی (١٠٨٠) می ماند\n(١) شکر الله خان اصلاً از سادات خواف و امرای عالمگیری است در عهد او نائب الحکومه سهرند و سارنپور و سیوات بوده\nسه پسر داشت میر لطف الله و میر عنایت شاکر خان میر کرم الله عاقل خان میر لطف الله بلقب شکر الله خانی بعد از پدر\nملقب گشت بقیه اینها معتقد مرزا بودند سره آزاد ص ٤٩٥ ١)"}
{"book": "adl0799", "page": 224, "text": "۲۱۷\n\nتکلیف و استقبال او گفته :ـ\nکنون در کوہ ہرات آبے تنگی است کہ ہر سنگش بدل بردن فرنگی است\nگل ایات شکر الله خانی بفرق آنزمین کرد آسمانی\nمن بیدل بآہنگ دعایش گرفتم طرف دامان لوایش\nبذوقی التفاتش از خودم برو کہ آسایش برفتارم قسم خورد\nو در آخر این مثنوی میگوید :ـ\nعصای من در یگزارت مقصود نسیم فیض شکر الله خان بود\nوگرنه من کجا گوهر فشانی سرشکی بودم آنهم بی روانی\nدرین گلشن خرامی داشت کلکش که پیوستم من بیدل بسلکش\nکلامش گشت سر مشق خیالم از ان سرچشمه جوشید این لالم\nدو روزی در پس زانو نشستم خیالی را بہاری نقش بستم\nبه پیشش آخر این مکتوب منظوم بطور معرفت گردید موسوم\nاین قدر یقینی است که پیش از ۱۱۲۱ اتمام یافته چه درین سنه شکر الله\nخان فوت نموده\n( ٤ ) مثنوی عرفان یازده هزار بیت و در ۱۱۲۴ نظم کرده و در آخر آن میگوید :"}
{"book": "adl0799", "page": 225, "text": "۲۱۸\nوضع ابیات این خیال نمود جز خطی چند در خیال نمود\nلیک هرگاه در شمار آید بر زبان یازده هزار آید\nکرد تاریخ او نیاز کرام هدیه ذوالجلال والاکرام\n(٥) اشارات و حکایات متعلق بنکات هزار و دوصد بیت این کتاب مستقل\nنیست و تعلق بنکات داشته و ابیات آن در اوزان مختلفه واقع گشته\nو مانند نکات تاریخش معلوم نیست.\n(٦) دیوان غزل از بیست و سه هزار بیت افزون تر است هنور پچصد غزل\nو عده از مخمسهای او را که داخل کلیات نیست نائب السلطنه مرحوم از\nدیوانهای قلمی او تحقیق و جمع کرده بود.\n(٧) رباعیات: تخمیناً سه هزار و پنیصد رباعی باشد.\n(٨) ترکیب بند و ترجیع : یکهزار و پنصد بیت کما بیش می‌شود.\n(٩) قصائد و قطعات سه هزار و چهار صد بیت.\nمرزا شاعر مفلق و مبتکر است سبک هند را بانتهای لطافت\nرسانده در وقت نوین و نزاکت مضمون و ایجاد کلمه بندی و صنعت ترکیبات\nتازه نظیر ندارد فلسفه را بالتصوف در آمیخت و معانی دقیق را در جملاتی بدیع و استعارات"}
{"book": "adl0799", "page": 226, "text": "۲۱۹\nغریب ادا نمود و در اینها از هیچ شاعری اقتفا نکرد. و بقوه طبع خدا داد بر همکنان\nروشن ساخت که معانی تا کدام اندازه دقیق و لطیف و سخن تا کجا بلند و شهر\nمیشود خزانۀ عامره می نویسد: کرا قدرت که بطرز تراشی او تواند رسید و\nکرا طاقت که کمان بازوی او تواند کشید.\nدر فنون شعر توانائی و جامعیت او را هیچ استاد نشان نمیدهد و این خود\nاز کلیات بزرگترا و آثار موجوده سائرین آشکار است و خود میگوید :-\nبیدل انظرت قصر معانی بست بلند پایه دار و سخن از کرسی اندیشه ما\nترکیبات تازه و مبالغه این استاد در ناز خیالی و گاهی هم تقدیم و تاخیرش\nدر اجزای جمله فهم کلامش را در بادی نظر مشکل نموده و تقلیدش را دشوار\nساخته مرز اکلمات : آینه، جوهر، حیرت، تحیر، پری، شیشه، مینا، سحر،\nگریبان، صبح، نفس، تعیین، رنگ، شکست، شرر، آبله، رگ خواب، رگ\nسنگ، رگ گل را بکثرت استعمال میکند و نیز مانند پرفشان، بهار اندود\nادا فهم، او بکده، رگ گل بستین و امثال آن از ترکیبات تازه بسیار دارد\nو گاه بیشتر از دو کلمه را ترکیب دهد از اشعار ذیل نازکخیالی و معانی لطیف\nو کلمات و ترکیبات تازه او را میتوان معلوم کرد. از مثنوی محیط اعظم"}
{"book": "adl0799", "page": 227, "text": "۲۲۰\nبهار\nدماغ بهار آنقدر در خوشیست که تا بال طاوس سان عرش است\nبپرواز اندیشه این بهار نفس بال طوطی کند آشکار\nز سر سبزیش گر نمائی بیان شود سبزه تر زبان در دهان\nحدیث هوا گر کند خامه سر شود سبز تخم نقط در نظر\nز ابر بهاری بکوه و کمر زبس کرده رنگ طراوت اثر\nبط چمن بیخودی کرده ساز که از سبزه دارد رگ خواب باز\nنگه تا بسیر چمن میرود چوبوی گل از خویشتن میرود\nزجام گل و لاله در سیر باغ تماشا دو بالا رساند دماغ\nز نظارگی آنقدر درشت شرم که گل شد گلاب از نظرهای گرم\nدر ابیات فوق نقاشی از منظر بهار نموده سرسبزی و خرمی این فصل دلکش را\nطرفة تصویر کشید و مجسم ساخت.\nاز طلم حیرت در صفت فکر:\nولی استاد هشتم فکر نامش شراب حل مشکلها بجامش\nشوائب دور از نزدیکی او معانی فربهی از باریکی او"}
{"book": "adl0799", "page": 228, "text": "۲۲۱\n\nبلوحش بیمثالی را نمودی بمرآتش عدمها راوجودی\nمحیط هر چه بیرون از قیاست کمند آنچه بی نقش و مثال است\nتزویج عبارات زبانی ازو زائیده ابکار معانی\nبلوح عقل نظم و نثر معدوم زکلک بی نشانش گشته مرقوم\nانیس خلوت حسرت پرستان رفیق ناگزیر تنگدستان\nخیال معنی اندیشان؛ بهر باب ازو بالیده همچون موج از آب\nنفس سوزی چراغ خانه او دماغ جستجو پروانه او\nدلیل همت فطرت بلندان عیار دانش دقت پسندان\nزور فلسفی شد حکمت آغا ببال او جهند سر چرخ پروا\n\nمرزا در مثنوی طلسم حیرت از روح و جسم و قواء اخلاط انسان بزبان تصوف و فلسفه\nبحث رانده از مثنوی طور معرفت :\n\nابر\nچه ابر آیینه نازگل و مل بهار صد شبستان زلف کاکل\nولی زلفی که در یک جنبش باد هزاران دل تواند کرد ایجاد\nجنون پیمانه چشمی گریه آهنگ سیه مستی شکست شیشه چنگ"}
{"book": "adl0799", "page": 229, "text": "۲۲۲\nسپهرى زبرش سیاره خرمن شبستانی چراغان زیر دامن\nرسانده دود سودائی بگردون بلندیها موی فرق مجنون\nهمان دیوانه ژولیده مویی ست که با سودای خویش می پوئیست\nگهی از برق بر آفاق خندد گهی برخاک سیل گریه بندد\nبه تیغ کوه کاهی سینه مالد گهی گیر دره دشت و بنالد\nاز مثنوی عرفان در نکوهش بیکاری:-\nای تو گل خنده‌کش بیکاری رفته عمرت بدوش بیکاری\nچند در حبس گاه بودن سرخوش تهمت غنا بودن\nاگر این شیوه ترک خواهش است مدعا را هشت ترک کجاست\nیک جهان غم کشیدنیست اینجا که امید آرمیدنیست اینجا\nتا نفس ساز زندگی رهن ست ششجهته دام آرزو پهن ست\nآرزو تابجست راحت کو دام تا نگسلی فراغت کو ؟؟\nسخت دورے رراحت منزل که بر امید بسته محمل\nاز شکنجه خیال خام برأ بال جهدے کشا ز دام برا\nدر توکل چه آبرو دیدی جز فسردن دگرچه فهمیدی"}
{"book": "adl0799", "page": 230, "text": "۲۲۳\nاز غزلیات اوست : -\nبکنعان هوس گردی ندارد یوسف مطلب مگردنخود فرو رفتن کند ایجا دچاه آنجا نکوئش از هوا\nزمینگیرم با دون دل بیمد عا بیدل درا نوادی که منزل نیز می افتد براه انجا\nحسن از یخنی دل مایل بتحقیق نگردید و گرنه از کسب یقین عشق توانکرد هوس\nاحسان تا ابگلت جز ایشار چیزی گریخندد سر تا قدم چو خورشید دست کرم بر آرا\nابی در عرصه تعین جز راستی ظفر نیست هر جا بجلوه آئی با این علم برو آن\nبقد شمع بساط غیرت پسند دغافیت سر بازی انقدر نیست تابت قدم بر آن\nاز غزلیات اوست :\nمکن شانه پریشان باغ گیسو را بچین مکن غضب آستین آبرورا\nدمی بیا و خیال تو سر فرو بردیم بآفتاب رساند مر مرغ زانو را\nکجا بکشتن ما حسن میکند تقصیر که زیر تیغ نشاند ست گسرا و را\nندانم از اثر کوشش کدام است که میکشند بپابوس یار گیسو را\nغبار آئینه گشتی غبار دل مپسند مکن ز پشتی رو جمع زشتی خو را\nاگر بخوان فلک فیض نعمتی نمیشی نمی نمود هلال استخوان پهلو را\nز پیچ و تاب میانش همان بکرد بیدل بخشم مردم عالم میفگن این مو را"}
{"book": "adl0799", "page": 231, "text": "٢٢٤\nاین غزل مرزا خیلی ساده و سهل است و اینچنین بسیار اشعار دارد که اگر انتخاب\nرود تحفه شیرینی بدست می آید.\nیوسفی کن گرت اسباب مسیحانی نیست بفلک گر نرسیدی بن چاهی دریاب نیست؟\nچه وجود و چه عدم بست و کشا د خرد است چون شرر هر دو جهانرا بنگاهی دریاب بیحقیقت\nقدم بوادی فرصت زن شرر بردار بهار میرود ای بخبر شتاب طلب\nشبی چوشبنم گل صرف کن به بیداری سحر برار سر و وصل آفتاب طلب تنقاد ده یعنی دست\nبه بند پرده چشم و دلت زعیب کسان کشاد کار خود از بند این نقاب طلب چشم پوشی بپوشیدام (؟)\nکلفت واماندگی نشد برق بنیاد چنار با وجود بی بریها پای در گل آتش است ثمرہ نمیبخشی\nبگذر زعنا تا نشوی دشمن احباب اول سبق حاصل زرترک سلام است ترک اعتباری عبور؟\nآنچه نتوان داد جز در دست محبو بان دل آنچه نتوان سنجت جز در پای خوبان آبر وست\nرنگ گل آستین شوخی کمین صید ما دارد که زیر سنگ دست از سایه رنگ حنا دارد\nدر مصرع نخستین (رنگ گل آستین) سه کلمه یکجا شده مرکب توصیفی گشته (شوخی) موصوف\nآنست. میگوید: شوخی در عقب شکار کردن ما افتاد که از بس لطافت؛\nآستین او از برگ گل ست و دستش از سایه رنگ حنا آنقدر فشار می یابد که گوی زیر\nسنگ می آید. این بیت از مضامین ابتکاری و مخصوص مرزا است که افکار نوین\nاست (؟)"}
{"book": "adl0799", "page": 232, "text": "٢٢٥\n\nازین وقت خیال بیگانه است .\nمشتاق جلوۀ تو ندارد دماغ گل اینجا دل شکسته بیا د تو بو کند\nمضمون تازه بی نقط امتحانست هر جا دلی بود گره زلف او کنند\nشب از رویت سخنهای بهارانه دوزدتم زگیسو هر که می پرسید مشک سوده میگفتم\nخرا بات حضورم کرد شش چشم که میشوب که من از هر چه میگفتم قدح پیموده میگفتم\nندامت هم نبود از چاره کاران سیه کاری عبث با اشک و دامن آلوده میگفتم\nز غیرت فرصت ذوق طلب اکشیدن بجر م آنکه حرف و ست بر هم سوده میگفتم\nسخنها داشتم از دستگاه علم و فضل و بنجاموشیی یقینم شد که پر بیهوده میگفتم\nمرزا از قدرت طبع در هر زمینه از دو تا بچهار و پنج غزل گفته و در بحر های ثقیل الاستعمال\nغزلها ی برجسته بسیار داشته و مانند مرز اصائب دعغنی در ابیات بیععاشق\nنیز داد سخن میدهد. از بحر متقارب شانزده رکنی اوست :--\nطمع بهر جا فشرد دندان زرافتنش نیست باک چندان با شتهای غرض پسندان یا نع ار دقفای گردان\nاگر جهان جمله لقمه زاید ز فکر جوع تو بر نیاید مگر چو آماج لب کشا ی در غصه خصموت خدنگ خوردن\nملا محمد طاهر غنی کشمیری شاگرد ملا حسن فانی کشمیری است از حلقه درس او تحصیل فضائل نموده\nو شعر استاد پیشتر اشعارش و قوعی و مدعا مثل باشد. صائب از غزل او استقبال میکند.\nاین جواب غزلی صائب که میگوید غنی یا د ایامی که دیک شوق ما سر پوشن شست\nوفات غنی در شته واقع شده اثر وست :--\nغنی روز سیاهم پیر کنعان را تماشا کن که روشن کرد نور دیده اش چشم زلیخا را\nچو میل سرمه بر آمد ز چشم جانانم گفت که سیر میکده شوید غبار خاطر ما"}
{"book": "adl0799", "page": 233, "text": "٢٢٦\nبکیش چشم فتنه مائل بفتوی آن نگاه قاتل بحل گرفتند خون بیدل چومی بدین رنگخورون\nو از ابیات مدعا مثل اوست :-\nدانا اناست گر پرکار گردون سرکشی دارد که سرجوش خم می مغز میدانند فلاطون را\nتا نفس باقی ست ظالم نیست بی فکر فسا گوشه گیر فتنه میباشد کمانر ا تا دم است\nکینه در طبع ملائم نکند نشو و نما فارغ از جوش غبار است زمینی کهنم\nچو بر گردد مزاج از احتیاط خود مشو غافل سلامت سخت میلرز و بران سنگی که مینا شد"}
{"book": "adl0799", "page": 234, "text": "۲۲۷\n\nسراج علیخان آرزو\n\nاز شعرای هندی که پیرو ندیم سراج الدین علیخان آرزو و بیخبر و ناصر علی و غیره است . آرزو در ۱۱۰۰ هـ تولد یافته نسبتش از جانب پدر بشیخ کمال الدین خواهر زاده شیخ نصیر الدین محمود و از طرف مادر بشیخ محمد غوث گوالیاری میرسد .\nابتدا علوم متداوله را کسب نموده در چهارده سالگی میل بشعر کرد و پس سن بیست و چهار از تحصیل فراغت یافت . چندی در گوالیار ماموریت اختیار کرد و بعد بدهلی شتافت ۱۱۳۲ و در ۱۱۶۹ هـ در لکنئو وفات کرد او را اعتقاد مخصوص بمرزا بود .\nآرزو دارای آثار متعدده است مانند : موهبت عظمی و عطیه کبرای در فن معانی و بیان و چراغ هدایت و سراج اللغة در لغت و تذکره مجمع النفایس در احوال شعرا و غیره . کلیات او بسی هزار بیت بالغ می شود. آرزو در فنون شعر برتبه اجتهاد رسیده و از مسایل تنقید او ظاهر است . این چند بیت"}
{"book": "adl0799", "page": 235, "text": "۲۲۸\n\nازوست.\n\nکند نسیم برین بگذرم تکلیف\nکه باز خویش چو گل در کنار جو بکشا\nز یمن عشق تو منظور عالمی شده ام\nکدام دل که در و جای آرزوی تو نیست\nدرید جامه یوسف کشید دامان\nگنه ز جانب سر پنجه زلیخا نیست\nگره بکار نوای آسمان نمی افتد\nدو روز غنچه طبعم اگر شگفته شود\nز بال خویش کند قبر پوش فاخته ام\nکدام سر و گذر به سزایم کرد\nبوقت عهد بتان آرزو با گفتند\nتوان قبول نمودن شکسته بسته ما"}
{"book": "adl0799", "page": 236, "text": "۲۲۹\nبیخبر\n\nمیر عظمتہ الله بلگرامی بیخبر تخلص ابن میر لطف الله از عرفای شعر است کلام\nاو مشحون از حقائق ومعارف و سبکش نسبتی بسبک مرزا بیدل میرساند و با\nاو ملاقات نموده و کیفیت ملاقات را در سفینه بیخبر نام تذکره خود چنین نگاشته :-\nفقیر را که اتفاق دید و اد بدایشان افتاد ، حقا که در کمال خلوتی مزه و درد و شوقی\nیافتم، تا که نشسته بودم سوای اشعار مقتضی شوق و فقر دیگر حرف بر زبان نراند. بنده\nگفتم : ضیافت طبع فقیر میفرمایند . گفت :۔ ای صاحب بعد مدتی همچو شما همسنگی\nغنیمت یافته ایم، از اشعاریکه مرزا در خلال صحبت خوانده و بیاد بیخبر مانده\nو نوشته سه بیت ذیل ست دو بیت از خود مرز او سومین از خاقانی ست :-\n\nبیدل همه تن خاک شد لیک همہ حاصل در خاک نشستی همه بان در نشستی\nگویند بهشت جای خوبی است آنجا هم اگر دباغ باشد\nهمسایه شنید ناله ام گفت خاقانی را دگر شب آمد\n\nبیخبر در بیست و چهارم ذیقعده ۱۱۴۲ هـ جهان را و داع گفت و در مزار شیخ نظام اولیا\nمدفون گردید . در خط شکسته و موسیقی مهارتی کامل داشت، ازوست :-\n\nبہائی نیست غیر از نقد تحسین شعر موزون را مده هرگز بجوہر ناشناسان در مکنون را"}
{"book": "adl0799", "page": 237, "text": "٢٣٠\n\nنباشد اینقدر آسان بتحقیق سخن رفتن خدارس می شود هر کس سداند از مضمون را\nمکن جمع آنقدر دولت که گردد بار بر دوشت فرو سنگینی زر برد زیر خاک قارون را\nو از ابیات مخیر که مرزا در ان صحبت پسند کرده و بیادگار نوشته دو بیت ذیل است از\nبلند افتد چو مقطع پست سازد حسن مطلع را کشد پائین محفل قدر من بالانشینانرا\nاین متدر هرزه چپ و راست دویدن تاکن چاک کن سینه خود را سر راهی در یاب\nمرا بر مسند جم می نشاندند\nالهی بر سر آن کو نشینم کو"}
{"book": "adl0799", "page": 238, "text": "۲۳۱\nناصر علی\nناصر علی سرہندی از مشاہیر شعرای ہند در دقت خیال\nو تازگی مضمون و روانی سخن ممتاز است . چندی با سیف خان از امرای عالمگیر\nملازمت داشت بعد از فوت او بذوالفقار خان امیرالامرا پیوست. ذوالفقار خان\nاو را سی ہزا روپیہ و یک زنجیر فیل بخشید در صلہ غزلی کہ در مدح او گفت و مطلعش\nاین است:\nای شان حیدر کر جبین تو آشکار نام تو در نبرد کند کار ذوالفقار\nناصر علی بخدمت حضرت شیخ محمد معصوم سرہندی قدس سرہ دست\nبیعت داده و با مرزا بیدل معاشرت و مشاعرہ داشتہ . دیوان غزل مثنوی\nکوچکی بیادگار گذاشتہ و خود بنزدیک سن شصت جہان را پدرود گفتہ سالہ\nقبرش در جوار مزار شیخ نظام اولیاست . از اشعار ناصر علی است:\nندار خلوتی در عالم امکان نمیباشد دل تنگی نیاز آورده ام این حجرہ بیابان\nنیست عشقت طبع نا پرهیزگاران چه لذت از نشاط عید باشد روزه دا\nشود کشور ہمہ قالی از تو بہتری نیست از ما بتراشه\nکام زبان است جوریان"}
{"book": "adl0799", "page": 239, "text": "۲۳۲\nامتیاز شهر و صحرا داشت از نقص جنون ورنه مجنون را خرابیهای خود ویرانه بود\nمراد از ذکر معشوق است کامی گیر اگر نی چو دل برگردد از دنیا چه حاجت سبحه گردانرا\nتمت"}
{"book": "adl0799", "page": 240, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0799", "page": 241, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0799", "page": 242, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0799", "page": 243, "text": "ادبیات"}
