{"book": "adl0798", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0798", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0798", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0798", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0798", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0798", "page": 6, "text": "[ILL]\nکتابفروشی امیری\nپخش و فروش هر نوع کتب [ILL]\n[ILL]\nادرس [ILL]\nبسم الله الرحمن الرحیم\n\nادبیات\nمروارید بلکه کاموس صحیفه دارال ناگهان سیل طوفان نیل\nبخشایشگری پیکر علوم و فنون اسلامی بود که در طراز افکار\nطوفان عظیمی هویدا شد و شیرازه دنیا را از هم گسیخت و دنیای اسلام را سر تا سر\nزیر و زبر نمود*\nدرخت سبز خراسان از تاتار بحمله چنگیز خان بشعله و از خراسان گرفته تا شام\nقریب یک و نیم میلیون نفوس\nکه بود و نبود که را فنا\nآتش در گرفت و خاکسترش تا خوارزم رفت\n[ILL]\nمدارس و مساجد و مکاتب مبارک تخت و طاقهای بی حد و مدارس تماما\nس بر هم خورد، و خزاین علمی مشرق زمین بباد رفت، ایوان و کنابخانه ها همه\nسر بتا راج و یغما\n[ILL] که با مخزن گنجش و حیاتش\nدر این جا دختر [ILL]"}
{"book": "adl0798", "page": 7, "text": "بلکه بعد از فرورفتنش آن طوفان موحش\n1000 پابرجابود وقتیکه در رفتن شد این مخمد است، اخگرهائی\nعاملان بودند باز درخشیدن گرفت روشن شده بطورے مشتعل گرد\nند کے\nکه دوباره ربع ـ عالمی را مطلع الانوار ساخت .\nچنگیز خان بیخداونر غارت گری مقلی برای نجات\nسرکرد. \nفوری و سرسری خود قواعدی را تا یکدام اصول که باسم نوزده\nچنگیز خانی مستماست انکر ایک سلطنت جلال و لای یافت و\nونق شاہانه ضرورت افتاد و تا تاریان بیش دغام که\nازان مردم و همیا چنبر بنگی کو\nمعلوم است که چونی کند او از مسلمانان ماجه بهداشتند\nکاری ضرری نپذیرفت چیزی نکشید و عجز امانت مسلمان ناچاره نداشته\nبعداز چنگیز خان گاهی پسرش وکنائے قاآن و نبیره اش\n800 هلاکو بن تولے بن چنگیز خان برتخت نشست هلاکو محقق طو\nرا\nمسلمانان\nمغربی بے عادت بگی و رفته رفته دربار شاہی بصو صور\nامتداد اور مسلمانان تا اینکه نکو دار چهار پسر منس به ترغیب د انتیجه \nشمس الدین محمد و نماسجه بدین سلام مشرف شده باسم خود\nاحمدگذاشت. ترکها ازین واقعه بر افروختند و در غزه ای\nدست دادند\nبنیره دیگر هلا کو خان را متابعت کرده بلد."}
{"book": "adl0798", "page": 8, "text": "(۳)\nمحبوس نموده در سنہ ۶۸۰ بقتل رسانیدند. لیکن در سنہ ۶۹۴\nہمینکہ غازان ولی ارغوخان بر تخت سلطنت متمکن گردید\nدین مبین اسلام را قبول کرده و\nترکان نیز پس از او پیروی نمودند\nقبول اسلام کرده و شصت هزار نفر از مردم تراکمه بهمراه\nشان\nاو مسلمان شدند. در سنہ ۷۰۲ هجری غازان حا جهان فانی را\nپدرود نموده گفت بعد ازان برادرش خدا بنده و بعداً و پسرش\nسلطان ابوسعید پادشاه شد. حقا که این سلاطین نهایت\nعادل با تدبیر و متدین\nعادل انصاف پسند مدبر و دیندار بودند بالخصوص سلطان\nابوسعید که قواعد نظم و نسق و عدل و انصاف و برلوایح\nنوروز  \nمساجد و مدارس نقش بر سنگ نموده آثار احمال با دوام گذاشت\nانام است که صوفی مشهور اوحد کرمان در مثنوی جام جم خود\nابوسعید را باین نوع مدح فرموده اند  \nدو جهان را صلای عید زدند  سکه بر نام ابوسعید زدند\nدر چمن گفته بلبل و قمری  مدح این گلبن ابوالامری\nسلطان ابو سعید در سنہ ۷۳۶ هجری وفات نمود عموماً اهالی مملکت\nدرین غم مغموم بودند بجدیکه منار های مساجد را به پارچه های"}
{"book": "adl0798", "page": 9, "text": "(٤)\nسیاه پوشیده در هر شهر و دیار و هر کوچه و بازار تا چهل و نظام\nاز حد بگذارد اری تا او\nخاک غم میبارید، اینکه سلطان محمد لا ولد بود، بدینموجب\nاز هر طرف بزرگان مملکت خود سری اختیار کردند، آذر\nبائیجان را امیر چوپان و شیخ حسن جلایر در تصرف خود آوردند\nو بر فارس عراق آل مظفر قابض شد، مقصد اینکه از ٧٣٦\nالی ٧٨١ قوای مملکت پریشان بوده همین کوچک کوچک بلکہ اس\nفرمان روایان با هم جنگ و جدال داشتند، و همین زمانیست که\nدر تواریخ بنام طوائف الملوک مشهور است آخر الامر تیمور بر خا\nو عموم دعوی داران را از پا انداخت و کوس شہنشاہی بنام خوزت\nو از همین دودمان کاسلسله حکومت بر اقامت کرد، انجام آن\nباغاز سلاطین صفویه می رسد حصۀ سوم کتاب حاضر است که\nاز انجا شروع شود و الاتقبات، بر قرم بالا سخنهای کار آمد ما در ذیل مرقوم است.\nدر حصۀ سوم\nا. شجاعت و دلیری تا اندازه نفوس بیشمار - غصب کالات\nو شقاوت و نجابت و آنان خاکم داد و اران روایات\nجذبات شجاعانه اہل اسلام بقائے ساحہء اونیا\n* این جمله واقعات از ابتدا تا انتها از مجالس المومنین و دولت شاه اخذ شده."}
{"book": "adl0798", "page": 10, "text": "در یکجا شود شاعر اثری که (۵۶) بخشد آن است که روح حاکمه گرانی و نظا\nدری برای همیشه از بین رفت\nچنانچه که دایماً محید و مد شد مثنوی های\nبانجام اوسط سخن از طی ازین شود گفته و نوشته شده کا\nهر چند برای بحال اوردن نواقص شاعری مثنویها متعدده در تمام\nاز قلم برآمد مثلاً همای همایون خواجوی کرمانی آئینه سکندری\nامیر خسرو اسکندرنامه جامی تیمور نامه هاتفی شاه نامه\nقاسم گونابادی اکبر نامۀ فیضی ، اما بخوبی معلوم است که سخنان آنان اثری در\nم اشخاص پر آنزمان\nندارد و بخاطر نمی آرد چنانچه قوم\nدر دل\nو خلاصه انست که از د[ا]\nبقدرت انتقام افسرده دل شده بود که از گشایش و ترویج بر قاطبه\nسلسلۀ\nبیرون آوردنند\nدر چه زبان ها و انواع با هم ندهند\nانجمن\n-۲- قاعده عمومیت که در پایان مصایب خدار شیر با یاد میکند\nو از ان است که درین عهد تصوف ترقی کرده عطار\nم[و]لینای روم اوحدی عراقی سعدی مغربی تخمیناً زاده همین عوامل\nیچ سباب شخصی نی\nبواسطه عدم حس تخمینی\n- از غناسی جذبات روحی بر طبایع اثر انفعال ظاهر شد\nکه سرمایه تصوف رنگ دیگری بظهور آورد یعنی غزل\nکه عبارت از تغزل و غزل خوانی اس[ت]\nدرین گمان مسلم است که غزل نام جادقیت و اعتباره بربر بخود پیدا کرده\nا از شیخ سعدی و معاصرین او بصورت کامل ان شروع بود"}
{"book": "adl0798", "page": 11, "text": "(٦)\nو آن تولد و تعامل و اقبیانی بسیار یافتیم.\nقتل عام چنگیز تاتاریان و تیمور اقوام بزرگی را نیست\nو نابود ساخت و بساتین و تخت و گنج کلانی و اورنگ\nنشینان را بخاک انداخت، که از خراسان تا شام\nزمین و آسمان سکوت بود، امّ الدنیا بغداد خست\nبخت بریم خورد و پای تخت های عظیم خاک بر\nسر شدند، کم از کم پنجاه شصت لک نفوس فدا و\nبرباد رفت، واقعات این امریقین انقلاب\nو بی ثباتی دنیا را بصورتی ظاهر ساخت که مدتها\nمدنظر بود و انسان بیشتر مضامین کوتاهی و بی ثباتی\nدنیا بصورت اشعار اظهار یافت، شیخ سعدی این\nخواجه حافظ و غلیت مضامین را بر همین بنا گذاشتند.\nاشخاص موصوف این زمان را بچشم خود دیده و\nدر بیان آورده و بعد از ان ملکی قرار داده بهمین\nراه میرفتند و میگفتند.\n-: اگرچه پادشاهان ترکی مغل نهایت عادل و مدبر"}
{"book": "adl0798", "page": 12, "text": "بودند و در حکومت شان امن و امان عمومی برقرار بود\nلیکن که شعر و شاعری مذاقی نداشتند و شعرا را قدرتی و منزلتی\nنبود بدینموجب شعرای مشهور این دوره مثلا سعدی\nخواجه حافظ مولینای روم اوحدی این یمین را\nنه از سلاطین خطابی و نه با سلطنت سروکار بود در این سبب\nحالا این نتیجه بخشید که روح شاعری فی الجمله آزادی و استقلال در\nاز قید ستایش گران دربار و تکلفات بیجا غلامی یافت چنانکه ارادی خواهد در\nحاصل نمود چنانچه از قصاید و قطعات سعدی شود بخوبی دیده شود\nو ابن یمین عیوب جوی خویش مشاهده میشود بعضی خویش عیوب جوی خویش مشاهده میشود را از انتقاد و تنبه و اندرز و نصیحت\nمداحی بود است سلطان حسین بایقرا که آخرین پادشاه تیموری پادشاهی بود دادگستر و رعیه پرور\n۱۴- خاندان تیموریه که در ایران دوام کرچون خاتمه یافتن\nو علاقه خاصی شعر و ادب در طبعیت او راسخ و ابتر و پیروی نهایت درجه قدردانی\nبر سلطان حسین میرزا مستحصل دل و تبریز و غیره\nبود و علاوه بر ان فریفته شعر و شاعری شد مقدر\nحیطه بناء برین در عهد او فن شاعری وسعت\nو کثرت بسیار یافت که خورد و بزرگ شاعر شدند\nچنانچه\nواله داغستانی در ریاض الشعرا مینویسند که در رعایت"}
{"book": "adl0798", "page": 13, "text": "( ٨ )\nنیست\nفضلا و شعرا سعی بلیغ فرموده است و در ترقّی شعر آنقدر مبالغه\nکرده است که فن شاعری که فضیلت علوم را لازمه داشته از\nعلم جدا شده و هر بی‌مایه بمحض طبیعت موزون ارادهٔ شاعری\nکرده رفته رفته فن شاعری که الطف فنون بود از درجهٔ اعتبار\nافتاده بمضحکه انجامید. » خانه این صفوی کمال ویرانکند\nانجاد سلطان حسین باغاز صفویه پیوسته است و همگی‌اش\nو اینکه در دور صفویه جز زمانه هچگونه از حصه حصه ایران شعر اسیر افراسیاب پسرا\nروزها تازه در خواب بود اثره بیاید در است\nکه آهنگ گرز او در ان سگلان بود\nسماست فیض همان سلطان حسین میرزاست ، و الّا دوغبانی\nتا تخم ازین است که ہر عاقل بے توادی بنایی طبع از مابل اسم انو خیرین\nتا ابد است که بوجه این شرعامی ساخت و مهملات\nو ایجاز فضل از بی‌نصوبت به ابراز قصه ها را همین فرتنه که در را\nکه شوخی از قید بیرون امده ایام نمره و بابها این شعر و شاعری\nتا ہزار ایق داده و آن را بما نه ارزوی اساسی علم\nروزید بخشید. البته سابق از ین برای معلومات علم\nدرین شک نیست که خوای از ایل تحصیل اقسام علوم را لازم مدانند\nولی تخیّل مقبولی عزیزترین چیزی است گوی از نفس این\nیعنی محصلات خود یک قابلی بود که غراثر دوش و جذبات اصلی و طبیعی\nكباثبات جذبات اصلی مخفی میبود بوجہ مصاحب نه\nشاعر ار تستجر ساخته و اغلب بواسطه متانت و وقار و نشه رعایت اظهار\nمیان عوام و استعداد بتناسی اثر خیالات ازا بین میبود\nاحساسات درونی شاعر انطور یکه می‌بایست نمیتوانست بپابرده\nمیرسید و بخاطر ها میماند. بدینجه در این معاشقه شعرا با توسطین\nو آزادانه عرض وجود کند بدین جهت است که ترانه‌های شعرای متوسطین"}
{"book": "adl0798", "page": 14, "text": "( ٩ )\nومتاخرین از جذبات اصلی آنقدر لبریز است که در همازم قریبا\nاثری از ان نمی یابیم .\nدرین دوره شاعری اصناف ذیل الترقی حاصل :-\nتصوف : عطار ، مولانا جلال الدین رومی ، عراقی و مغربی\nاخلاق و موعظت : شیخ سعدی . امیرخسرو ، حسن ، خواجه حافظ،\nقصیده : کمال اسمعیل ، سلمان ساوجی ، در قصیده گوئی انچه\nپیشتر رفت تفصیل آن بقرار ذیل است :-\n(۱) - صاف بیانی بیشتر شد ، و در نمایان قدریکه خطوط دلبری\nصاف بیانی رایجانی رسانیده بود که البته تا سرحد\nاخیر این تمایل بدست کمال اسمعیل در صاف زبانی حصه\nجمعیت گرفت .\n(۲) - در مضمون آفرینی ترقی مزید حاصل شد که کمال ابتدا\nکرد و سلمان بجائی رساند که سرحد خیال متاخرین است\n(٣) - خاقانی و انوری و غیره که از اصطلاحات علمی کلام\nزیر بار خاموشی میداشتند این رویه برطرف گردید که اگر"}
{"book": "adl0798", "page": 15, "text": "(۱۰)\nاین عمر اگر بر حسب ما یکفرهایی هم داده شود از حیث اصطلاح\nو قصاید لحن زمان با یک غامضی بدستند از جنس اصطلاحات\nباکم و بیش پیشرفت میکند .\nقرن دوم قریبا بشرح احوال شعرای آن دوره محفوظ بدارد\nبعد از تمهید این مقدمه اکنون احوال شعرای این زمان را مینویسیم و بموقع\nبپایه گلهای تازه میرسیم اینکه میگوئیم حالا یکی از ارکان یا قرن دوم ادب\nاینقدر روشن و واضح است که تذکره رکن حسین دوره شیر\nآن دوره یعنی جلال الدین رومی لطافت نسیم از قلم افتاده ازین جهت\nخاستیم مایه مولنا رومی در قید قلم امده و ما بوالف حالات\nکه ما در شرح حالات و سرگذشت و مقام بله و کتابی جدا گانه نوشته\nو شاعری او را بطور یک صحيفه مستقل مثابه سوانح عمری\nطبع و نشر بوده ایم\nمولینای روم نوشته بخیر خواهم رساندیم سه\nو گیر بیانت بمضمون نگین لطفیست کی زبار رنگ او کسی بند دستجات را\n(قرن دوم) خواجه فریدالدین عطار (ولادت شعبان ۵۱۳ هجری وفات ۶۲۷)\nنام حقیقی ایشان محمد بود و فریدالدین لقب پور ابوبکر نیشاپوری\nنیشابور کد کن نام دهی است که مسکن آنجا بودند و پدر ایشان\nابراهیم بن اسحق پیشه عطاری و روزگار خوبی داشتند ، بعد از\nوفات پدر بکار خود رونق بیشتر دادند جدریاض العارفین\nمرقوم است که کارخانه های نیشابور تا مادر ید اهتمام حضرت\nخواجه صاحب بود ، ارباب تذکره متفقا مینویسند که خواجه صاحب"}
{"book": "adl0798", "page": 16, "text": "(11)\nدر داروخانه اش بود\nاز جلو دکان ایستاد\nروزی بدکان نشسته ، از یک طرفی فقیری نزدیک دکان آمد\nدر این و کاسکان آن را تا مدلی مجوسه گن\nمتوجه ساز و سامان دکان و آرایش آن میبود و تا یکی مانی نماشا\nبنا نموده نظف به او گفت داری برود یا\nآن شغل مینمود خواجه صاحب ناراض شده فرمودند چرا اوقات\nاز بینی کاری که دارد\nخود را بیفائده ضایع میکنی براه خود برو، فقیر بجواب گفت که\nشما بفکر خود باشید رفتن من مشکلی ندارد و اینک میروم گفته از گفت\nو روی به او\nو وقتیکه نگاه\nدر انجا افتاد، خواجه صاحب بر خاسته دید که فقیر بدار بقا خود\nنراه بے ثبات\nرسانده بود . ازین واقعه بس متاثر شده ایستاده با همه کالا\nکار دیگر نه نبود و\nو امتعۀ دکان را ببر باد داده ترک روز گار نموده فقر اختیار کردند\nشایفانی که او یک این قصایضا خواجه داشته اند ایناست م\nلیکن افسوس است که تذکره نویس های ما شخص خود تصنیفا\nبه به روز کار یکارهای بی کام\nخواجه صاحب را نخوانده اما چنانچه از ان کتب ثابت میشود که خواجه\nپنج روز را اشتغال به فن و تصوف، به بیش از بقیه خود مجوس\nبعد از نمد ر کوچه فقر و تصوف هم به کسب سابقه خود شغلی داشتند\nکمال و شوف\nو بهمان ذوق بدر حقایق اسرار و عرفان تصنیف ها می کردند . رسم ها که\nتألیف سنتی و حته نوید اشتهار می روند\nالهی نامه و مصیبت نامه که در زمره تصانیف با قدرشان میآ\nحالی که خصم\nمعلوم میشود که در همان زمان تصنیف شده و خودشان مینویسند\nمصیبت نامه کاندوه جهان است الهی نامه اسرار عیان است"}
{"book": "adl0798", "page": 17, "text": "(۱۲)\nبداروخانه هردو کردم آغاز چه گویم زود رستم زین آن باز\nاز تصریحات خواجه صاحب می یابیم که محضر عطار نمی بلکه طبیب یتم\nبودند و مطب پر زور و شوری داشتند که روزانه پنصد نفر برای\nمداوا می آمدند چنانکه در خسرو نامه نوشته اند .\nبداروخانه پانصد شخص بودند که در هر روز نبضم می نمودند\nمیان آنهمه گفت و شنیدم سخن را به ازین روی ندیدم\nو در موقع دیگر باز نوشته اند\nبمن گفت ای بمعنی عالم افروز چنین مشغول طعشتی شب و روز\nسه سال است این زمان را بسته بزهری خشک در کنجی نشستی\nحقیقت اینست که خواجه صاحب از طفولیت درویش نا بودند\nپدرشان مرید قطب الدین حیدر مجذوب مشهور بود و تا شنه\nحیات داشتند و در آن زمان خواجه صاحب بسن هشتاد و چهار\nسال بودند و خواجه صاحب در کودکی از انها تحصیل فیض کرده\nبودند اما اینکه اسلام رهبانیت را گوارا نمی کند بدان وجه\nزنان دولت شاهی"}
{"book": "adl0798", "page": 18, "text": "(۱۳)\nحضرات صوفیه را\nحضرات صوفیه را مجاهدات و ریاضات آنها از مشاغل دنیوی\nمانع نمی آید، از انست که خواجه صاحب با وجود فقر و تصوف\nباعطار خانه و طبابت تعلقی داشتند. و کتب متعددی درین\nزمان تصنیف کردند. ولی ممکن است که در اواخر انیکه غلبه\nمحبت عروج کرد البته که از بعضی امور دل بر داشتند، واقعه\nفقر بهمین دوره گذشته بو و بهمین زمانست که برش شان سوق\nدامان زد، و از تحریرات خواجه صاحب مظهر است که اندری\nعالم مدتی سیاحت کردند. در لسان الغیب می نویسند\nچهار اقلیم جهان گردیده ام الخ\nسر بر آورده بکعبه بی عشق سیر کرده مکه و مصر و دمشق\nکوفه و ری تا خراسان گشته ام سیحون جیحونش را ببریده ام\nملک هندوستان و ترکستان چین رفته چون بخطا از سوی چین\nعاقبت کردم بنیشاپور جای اوفتاد از من بعالم این صدای\nدر نشاپورم بکنج خلوتی با خدای خویش کردم وحدتی\nخواجه صاحب از بسی بزرگان تحصیل فیض کرده بودند بیلی"}
{"book": "adl0798", "page": 19, "text": "(١٤١)\n\nدولت شاهی می نویسد که خرقه فقر از مجدالدین بغدادی\nگرفته اند . مجدالدین بغدادی طبیب خاص قطب الدین خوارزم شاه\nبودند ، در زمانیکه چنگیز خان بهر نوع بخارا نه پرو نه بر کوه و بیابان تاخت\nمیکرد خواجه قدس سره در نشاپور بودند. در تاراج نیشاپور یک مغلی\nخواجه را دستگیر کرد. چون شمشیر کشید که بقتل بکشد - مغل دیگر\nپیش شد و گفت دلبر من بیک هزار روپیه بفروش خواجه غلام\nبه نفر اول گفت که بهای من بسیار هست باین قیمت هرگز نفروش\nنفروشی! مغل دیگر پیش آمده خواهش نمود که این غلام را\nاز من بیک جوال کاه بفروش خواجه صاحب به شخص دستگیر\nکننده با خود گفت که مرا ببعض بهمین مقدار کاه بفروش\nکه قیمت من کمتر از ین هست بالاختلاف بیان خواجه صاحبی\nتمسخر دانسته بقتل رساند و این نکته نمیدانستند که ملعون\nاز مرتبه شده در بایستی کمالی ندارد و نیز از و ارزان تر چیزی نیست،\nلقد خلقنا الانسان في احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين\n\n(١) رياض العارفين ."}
{"book": "adl0798", "page": 20, "text": "(۱۵)\nاله خالصا او بحمدک\nگر مغل خون خواجه صاحب ریخت ولی زبانی از اثر نبود، انتها کل\nبعظمت حال شکان واقف شداشب گردیدند من تا هدم حیات\nمزدوران مجاور ماند. (۲) لا تصنیفات خواجه صاحب باین تفصیل است.\nاسرار نامه الهی نامه مصیبت نامه جوہر الذات وصیت نامه\nمنطق الطیر بلبل نامه حیدر نامه گل و هرمز سیاه نامه شترنامه\nمختار نامه و علاوه از ان دیوان غزلیات و رباعیات دارند\nکه مجموعه اشعار شان بیش از صد هزار است و نیز یکی تذکره\nندارد که\nنثر التصنیف کرده اند که مشهور به تذکره اولیا است که\nمستر براؤن در حال آنرا شایع نموده، عجب الویا یکی شاگرد\nمستر براؤن بہت دیباچه نگاشته، برای هر کلام؟\n2\nشعرای صوفیه از چهار ارکان است سنائی اوحدی\nمولنای روم خواجه فریدالدین عطار، و خود مولینا ! و خود\nہم رنگی میفرمایند - ع - ما در پی سنائی و عطار آمدیم )\nهفت شهر عشق را عطار گشت ما همان اندر خم یک کوچه ایم\nدر اثنای خود انکار وخالت صوفی و معارف اسلام دکر است\nدر تصوف که خواجه صاحب اظهار خیالات کرده است، سبق تزايد\n7"}
{"book": "adl0798", "page": 21, "text": "۱۶\nحکیم سنائی نیست اما زبانی دارنا که خاتمه این اوصاف فیض\nبذات ایشان است. هر خیال را بیک طرز آسان و صاف\nو روان بیان کرده اند که بعبارت نثر هم نوشتر ازان\nمخمصن مشکل است پیش از ان قوه متخیلہ بلامد و چنان داشتند\nکہ تجدید مضامین نموده اند چنانچه سابق از ان هر انچہ\nنا گفته بود به عنوانی بیان کردند کہ مطلق رنگ تازگی می بخشد\nمثلاً این مضمون که به عنو فهم شد که تاریخ معلوم شده سقراط\nبو علی سینا فاریا بی هر یک بطریق مخصوصی طبع از مایی کرده اند\nاما خواجہ صاحب کہ جو ہر را قطعا تبدیل داده میفرماید\nکامی گفته است میباید عقل و حکمت تا شود گویا کسی\nباز باید عقل بحد و قیاس تا شود خاموشر یک حکمت شناس\nیعنی قول یک مکاملی است که برای گفتن و تقریر کردن عقل\nو حکمت بسیار در کار است و لی برای خاموش بودن\nبیشتر ازان عقل دانش میباید. مقصد اینست که چون انسان\nبانتهای مراتب کمال میرسد باز میداند کہ هیچ نمیدانم و بدان"}
{"book": "adl0798", "page": 22, "text": "(۱۷)\nسبب فراموش میشود، چنانچه بیک رباعی اثبات\nدر یک رباعی\nاین حقیقت کرده شده ~\nمی پنداری که جان توانی دید اسرار همه جهان توانی دیدن\nهرگاه که پیش تو گردد یکسال کوری خود آن زمان توانی دیدن\nضیاء درین مشکل ها\nمضامین وحدت وجود پاکمال بسا گوینده بود با آنهمه\nاز نقصان را\nخواجه صائب به پیرایه های تازه عرض میکند . ه\nپرشد از دوست هر گوی ولیک سوی او زهره اشاره نیست\nفغانی نیر همین مضمون را اینکر ده میگوید ه\nمشکل حکایتیست که هر ذره عین اوست اما نمیتوان که اشارت باو کنند\nبوسیله حسن حوب\nادای کنند\nنوائی طرز خیالات مختلفه خوب میگنجانید ه\nاز بر اغریب خود بخود گشت جلوه در قد و قدم رفتار\nتاب در زلف و و سمه بر ابرو سرمه در چشم و غازه بر رخسار\nرنگ در شتاب در یاقوت بوی در مشک و مسک در تاتار\nقم باذن و قم باذن الله هر دو یک نغمه اند از لب یار\nتو از دریا جدا گوی عجب بین زتو یک لحظه این دریا جدا نیست"}
{"book": "adl0798", "page": 23, "text": "(۱۸)\nدر عشق چو من تو ام تو من باش یک پیرہن است گو دوتن باش\nفلسفہ نیا لاخواجہ صاحب از مضامین ابیات ذیل مید انیند\nعبادت وحقیقت روحانیت\nروزه حفظ دل است از خطرات پس بود با مشاهده افطار\nحج چه باشد ز خود سفر کردن به کجا جانب هدایت یار\nوحی چه بود هرانچه در دل تو سرزند از نتایج اسرار\nانسان که باصل حقیقت نمیتواند برسد\nقرب سی سال بود تا که میکنم جان که ببان بره برم راه نبردم به نیم\nگرچه بسیار برین بازی فکربت کردم پیش ازین چیزی نمیدانم که سرچیزم\nبیگانه شدم ز هردو عالم واگه نه که اشنای من کیست\nوصل تو گنج است هم پنهان نخود هر که گوید یافتم دیوانه کیست\nچندین دربسته بی کلید است سیود کس رام کشادن نشنید است چه سود\nپیرابن یوسف است یک کفی است یوسف زمیانه ناپدید است چه سود\nنقش تو در خیال خیال تو بی بصر نام تو بر زبان زبان از تو بیخبر\nدر حقیقت کر قدم خواهی زدن مجو کر دی تا که دم خواهی زدن\nپران هستی که بشناسد سر از پا از و دعوی هستی ناپسند است"}
{"book": "adl0798", "page": 24, "text": "(14)\n\nاگر در عشق از عشقت خبر نیست ترا این عشق عشق سود مند است\nعشق بستان و خویشتن بفروش که نکو تر ازین تجارت نیست\nدرین دریا که من هستم نه من هستم نه در یا هم نداند هیچکس این سر مگمر آن کو چنین باشد\nبرادر راه یک پایم چو مغروری مه آجو زیک یکپایه بر میگذر چند انکه بتوانی\nگرفتم در بهشت نسینه نتوان رسید ار هیچ ولی خود را درین نرخ که نقد تست عرفانی\n\nمؤلف در شعر اخیر جنگی کسانی را که از بهشت منکر میستند میگوید که آنان را\nنسبه باید پنداشت نه مرد شگرفته خواجه صاحب میفرمایند\nکه بهشت را تکیه بنما یاید اما اینقدر ضرور است که از دو نرخ نقد\nیعنی (تفکرات دنیوی) نجات یا بید، ع\n\nتو چوان در بند جسد چیز خوانی بنده چوان گردی که تو در بند هر چیزی که هستی بنده آنی\n\nعالم حقیقت از اسلام و کفر بالا تر ست\n\nدین یا همه کفرست دریا جمله در نها ری ولیکن گوهر دریا ور آکفر و دین باشد\n\nهر انچه هست در ضمیرانسان ست\n\nآنچه می جویند بیرون دو عالم بگان ست خویش را مبند چون این بر دانتم که درمند\n\nبه همین دیده منگر می ظاهر صورت خویش را بصورت یار"}
{"book": "adl0798", "page": 25, "text": "(۲۰)\n\nهر که اینجا ندید محروم است\nدر قیامت ز لذت دیدار\n\nانا لیلے بگو اگر مردی\nورنه چون ابلهان مرمی میخار\n\nوحدت وجود\n\nجهان از تو پر و تو در جهان نه\nهمه در تو گم و تو در میان نه\n\nخاموشی از تو گویا ئی تست\nپنهانی از تو پیدائی تست\n\nترا ما ذره ذره راه بینم\nدو عالم ثم وجه الله ببینم\n\nدوئی را نیست ره در حضرت تو\nهمه عالم توئی و قدرت تو\n\nنگو گوئی نکو گفته ست در ذات\nکه التوحید اسقاط الاضافات\n\nخدا را جز خدا یکدوست کس نیست\nکه در خورد خدا هم اوست کس نیست\n\nدرین معنی که من گفتم شکے نیست\nتو میپنداری عالم سبز یکی نیست\n\nخلاق المعانی کمال اسمعیل اصفهانی\nاسم حقیق آن اسمعیل، کمال تخلص، و پدرش\n\nوفات ۶۳۵ هجری - اسمعیل خلقی و کمال تخلص شان و پدر\nشان جمال الدین عبدالرزاق شاعر نامداری بودند که دیوان\nمکمل ایشان امروزه موجود است و در آتشکده بی شمار اشعار\nمنقول است، دو پسر داشتند، عبدالکریم و اسمعیل باشند."}
{"book": "adl0798", "page": 26, "text": "(۲۱)\n\nعبدالکریم عالم فقه شریف و اسمعیل با آنکه در علوم میدانست که رتبه\nبلندے بدست لیکن مذاق شاعری که دوستای در وے\nخلقت بود بهمان طرف توجه داشتن تا با وج کمال رسید و با خانه\nصاعدیہ [۱] تعلقی داسختند، و قصیده در مدح جلال الدین\nخوارزم شاه گفته است که در دیوان مرقوم است با آنهمه دربارها\nقدومنزلی نداشتند یکبار مردم از ایشان سوال کردند که مداح\nخاندان صاعدیه میباشید و از مدح سلاطین اعراض میفرمائید بجواب\nفرمودند که صاعدیان سخن سنج اند و داد سخن را بخوبی میدهند\nکه من انرا از صله بیشتر میدانم، ولی خواه مخواه سلاطین را هم\nمدح میکردند، چنانچه در بهارستان بنویسید که امیر سلطان سنجر\nسلجوقی گرجستان را فتح کرده بجانب صفهان آمد کمال در آمد\nاو قصیده پرداخت، که این یک بیتی از ان قصیده میباشد\n(حجاب ظلم تو بر داشتی زچهره عدل نقاب کفر تو بکشادی از رخ ایمان)\nبالاخر افسرده خاطر شده ترک تعلق کرده بحضرت شهاب الدین\n[۱] خاندان شاہ نبودند و از قضاه اصفہان بودند [۲] بہارستان از شانزائیان\nمصنف ماثر الامراء"}
{"book": "adl0798", "page": 27, "text": "(۲۶)\n\nسهروردی بیعت کردند و قصیده در دیوان خود در مدح ایشان\nدارند و نیز روزی از اهل دیار ناراض شده بزبان شعر\nدعای بد کردند\nای خداوند هفت سیاره پادشاهی فرست خون خواره\nتا در و کوه را چو دشت کند جوی خون آورد زجو باره\nعده مردمان بيفزاید هر یکی را کند بص پاره\nاوکنای قاآن که در سنه هجری باصفهان سید فضل علی حاکم گردید\nاز اوان حضرت گوشه نشینی اختیار کرد بیرون شهر بیک زاویه\nمسکن داشتند چونکه پاس داب نگهدید گشتند و کسی از ایشان\nتعرضی نمیکرد اکثر مردم اموال خود را امانتاً بمسکن شان میماند\nتا اینکه چاهیکه بخانه شان بود مخزن امانات میبود در حین تاخت\nو تاراج شهر ترکی تیر اوری بعزم شکار بدان طرف رو نموده\nمیخواست پرنده را صید کند با کلازه گیر کمان پرید و در چاه\nافتاد او ترک تیر چاه رفتن دشت که نظرش به ذخیره\nزر و جوهر افتاد پنداشت که خزاین بسیار در اینجا مدفون ا"}
{"book": "adl0798", "page": 28, "text": "(۲۳)\nکمال اسمعیل را گرفته و گفت که بگو دینار حضرت از کجاست بیان\nکردند ترک بغضب گردیده و کارش تمام کرده و در وقت\nوداع چشم در ورزاین رباعی را گفته با خون خود بدیوار خانه خود\nنوشت ۵\nدل خون شد و شرط جانگدازی اینست در حضرت تو کینه بازی نیست\nبا این همه هیچ دم نمی باید زد شاید که ترا بنده نوازی نیست\nو در ریاض الشعرا رباعی دیگر می است\nاین کشته نگر کمال اسمعیل است قربان شدنش از ره تجلیل است\nقربان تو شد کمال اندر ره عشق قربان شدن زکمال اسمعیل است\nدر یده بیضا مرقوم است که انگشتر ترک بچاه افتاده بود نخواسست\nتا بچاه فرو رفت انگشتر خود را برآورد اما در ید بیضا سال این واقعه\n۶۳۵ نوشته شده.\nشاعری کمال بس حد ندارد قدما و متاخرین\nیعنی پختگی و متانت و استواری قدما، و مضمون بندی و حیا\nآفرینی و نزاکت های مضامین همه را مجموعه ساخته و بهمین است که"}
{"book": "adl0798", "page": 29, "text": "(٢٤)\n\nاستفتاء با یکی از\nمتوسطین و متاخرین لحا قا بایشان اعتراف دارند\nخواجه حافظ میفرماید\nگر باورت نمیشود از بنده این بند از گفته کمال دلیلی بیاورم\nگر کنم دل باز تو و بر دارم از تو مهر آن مهر بر که فگنم و دل کجا برم\nعرفی میگوید\nدر انست همرتبۀ کمال غم است و گرنه شعر به شیر دارد از غلط خوانی\nطبع عالی\nدر زمان تحریر مباحثه شد که از کمال و جمال کدام یک را ترجیح باید\nداد مدعوم از حرمین استفسار کردند حرمین بجواب نوشت سه\nدر سخن جمال درجه عالیه بکمال است اما نه به زیبائی افکار کمال است\nلفظی است بصفا آئینه سکندر صیقلی است یعنی بشکوهی است که طغرای ملال است\nصد بار ز سر تا سر دیوانش گذشتم لیلی است که سر تا بقدم غنج و دلال است\nدر پوزۀ محرر شد او نیز حواله بان الحق که کمال قرمش سحر نوال است\nکمال و محقق طوسی محصر اند بلندی پایۀ کمال را بهتر ازین چه\nدلیلی است که محقق طوسی به عظمت ذکر کمال را بکنایه عیار\nالاشعار خون ناطقه دیده خود میات کمال را شیث که متمسکیم"}
{"book": "adl0798", "page": 30, "text": "(٢٥)\nمضمون از ابداعاتست\nمضمون آفرینی\n۱- بسا مضامین خاصه تجدید کرده اوست که اساس آفرینش مضامین\nمتاخرین هم بر آن تمکین دارد، مثلاً\nچون صبح باز کرد درین ابوسعف\nچرخش در سمت مغربی اندر دهان نهاد\nافگند چار نعل هلال آسمان دوبار\nتا بار کاب خواجه عنان برعنان نهاد\nبیرون فگند چرم تر از و زبان بکام\nاز بسکه بار جود بر دیگران نهاد\n۲- بطرزهای مشکله ترین تازه تازه مضامین پروی کارمی ارتقاید مثلاً\nدر گرد عزم او نرسد برق گرم رو\nدر آتش بود مثل چون شرار پای\nاز یمن همت تو بر آرم چو مویر پر\nاز فرط عجز اگر چه ندارم چومار پای\nترسم که چون در ارزش این شعر هیچکس\nدر گوش خویش جاند هد چون هزار پای\nو نیز یک قصیده کثیر حاصلی به ردیف برف نگاشته اند. ه\nهر گز کسی ندید بدینسان نشان برف\nگوئی که نقره ییست زمین در میان برف\nمانند غنچه دانه که در پنبه تعبیه است\nاجرام کوه گشته نهان در میان برف\n۳- جزالت و سلاست که خاصه کلام ظهیر فاریابی بود، درین ببارد بکمال\nنیز انطابق سبقت نموده مثلاً. ه\nسپیده دم که نسیم بهار می آید\nنگاه کردم و دیدم که یار می آید\nمعنی اظهریست"}
{"book": "adl0798", "page": 31, "text": "(٢٦)\n\nشراب سرخ و زشرم رنگ آمیز چنین میانه شهر عقار می آید\nزخشک جمع شاخ درخت بهت بهر کلان و که می بچیدم و دیگر بهار می آید\nز بسکه دشمنے دل خسته بسته در فتراک چنان نمود مرا کز شکار می آید\nگرفتمت بیچ ده در حدیث واوگرا بقدر حاجت پاسخ گذار می آید\nبران فریبے از عشوه بست در کارم مرا زساده دلی استوار می آید\nمرا غرور که تشریف میرسد بذات خود بر آنخدمت صدر کبار می آید\nدر قصیدهٔ دیگر که از لیت ولعل ممدوح خویش شکایت دارد\nمقصدی را آسان وروان به ردیف ــ هیچ ادا میکند :\nهیچکر میكند صدر او مدار کزان پیش مرا محروم مانده دار و ان بهانه هیچ\nهر روز بامداد کنم رو به درگهش یکدل پر از امید و پس آنگه شبانه هیچ\nچندین هزار تیر معانی ترکش طبع کروم کشاد و تا عدا ز و بر نشانه هیچ\nپنجاه سال خدمت اینخانه کرده ام وامروز نیست بهرهٔ من در فسانه هیچ\nگر مستحق هیچ نیم من بدین هنر پس کیست مستحق عطا در زمانه هیچ\nاز طالعت اینکہ من آفتاب چرخ مشهور عالمیم و بران آستانه هیچ\nرانم نمیدهی که ترا در خزانه نیست یعنی کریم را نبود در زمانه هیچ"}
{"book": "adl0798", "page": 32, "text": "(۲۷)\n\nبرجهی میدمن از وعده یی تو دامیست برش گرفتم در ادام دانم\nبعد ازین در تحت عبارات اشعاریکه می آیند بر لطافت و صفای بیان\nلحاظ مخصوصی می آید .\nاحسان بزرگی که کابل\nکمال ابر فن شاعری احسان بزرگی دارد انیست که هجو و شاعری\nیعنی هجو و ظرافتی که باصطلاح انوری و سوزنی درو زبان بیگان\nشده بود، آمال کمال این طور را با نتهای لطافت چاشنی و\nذائقه بخشی و گرچه نوشتر آلوده دگر این صنف بیهوده گچی محو می شد.\nولے چونکہ ایک ہنر نزدہ شعرا بوده باصول معاش شان تعلقی گردید.\nازینکه\nنمی خواستند که ازین شیوه ترک کلی کنند چنانچه ارسلان\nو امراء که در اوای صله لیت و لعلی بظهور می آمد، در آن اثنا\nکمال هجو و ظرافت را بروی کار تا آورد و بران ظرافت هجوی ظریفانه\nمینوشت و که شخص هجو شده را مخطوط و متأثر میساخت یعنی بر پیرایه ظریفانه\nبرگانی از ممدوح خویش در خواست زین و لجام و بخود را که اسب\nمی نمود یک پیرایه ظریفانه ادای مطلب بود . ؎\nدوش خرمنده کرد پیشم یاد کارشیک خواجه زندگی تو داد"}
{"book": "adl0798", "page": 33, "text": "(۲۸)\n\nتنگدل گشتم از خبرش که جوان بود و زیرک و استاد\nگرچه نمکین شدم زواقعه اش گفتم الحق از ان یکی دلشاد\nکه شنیدم که او بوقت وفات بوصیت لب و دهان بکشاد\nاز جو و کاه و از جل و فتار هرچه بد در وجوه خیر نهاد\nدر چنان وقت اینچنین توفیق همه جا نور خدا بهاد\nوجهیم گشت تعزیت نامه بتوان سر و کریم نهاد\nبر تو فرض است حق گذاری او زانکه در خدمتت بسی ایستاد\nمستحقتر زاسپ من نبود گر وصیت همی کنی افتاد\nهیچ تاخیر برنتابد خیر زود تعجیل کن که خیرت باد\nو همچنان بخیلی را هجو میکند\nدی مرا گفت دوستی که مرا با فلان خواجه از پی دو سه کار\nسخنی چند هست و از پی ان خلوتی میبایدم ناچار\nخلوتی آنچنان که اندر وی هیچ مخلوق را نباشد بار\nگفتم این فرصت ار توانی یافت وقت نان خوردنش نگه میدار\nباز در هجو بخیلی مینویسد *"}
{"book": "adl0798", "page": 34, "text": "(٢٩)\nز مرد فائی باو رکنه اگر گوید که من بخانه خود میخورم طعام حلال\nنه آنکه مال حلال است مرد فائی را کدام مال که او دارد و کدام حلال\nولی بپاسکی آنگاه مال خویش خورد که اضطرار مر او را شود حرام حلال\nدر هجو بخیل دیگر ؎\nبدهیمن نان خواجه چون یی دم خواجه گفت که آه من مردم\nگفتمش خواه میر و خواه ممیر من که این لقمه را فرو بردم\nشخصی کمالی را ذم کرده بود بجواب او میگوید ؎\nشخصی بمدعای خلق میگفت ما از بد او نمیخراشیم\nما نیکی او بخلق گفتیم تا هر دو دروغ گفته باشیم\nو این قطعه مشهور از محقق طوسی است ؎\nنظام بی نظام ار کافرم خواند چراغ کذبیلی نبود فروغی\nمسلمان خوانمش زیرا که نبود سزاوار دروغی جز دروغی\nمأخذ همین قطعه است\nسه شعر رسم بود شاعران طامع را یکی مدیح ،، دوم قطعه تقاضائی\nاگر نداد، سوم شکر ور نداد هجا ازین سه بیت،، دو گفتم دگر چہ فرمائی\n(۱) این قطعات را بانوری هم نسبت میدهند ۱۲\nیکبر با یزد بخدا"}
{"book": "adl0798", "page": 35, "text": "(٣٠)\n\nدر غزل سرائی\nنسبت بغزلیات مسلم است که اساس ان بقیاس را خیال کمال\n\nغزل رو پیش ازیم خُسن قیام و دوام بخشید، و بعد ازان شیخ سعدی بخش را\nبه مراج\nبعروج رسانند که موجد گفته میشودط، در خان آرزو مجمع النفایس\n\nدر شروع تذکره فغانی مینویسند: قدما را در غزل طرزی بود بسیار ساده\nچون نوبت بکمال الدین اسمعیل رسید، او رنگی دیگر داد،\nبعد از و شیخ سعدی و خواجه نمکی دیگر ریختند . کمال در غزلیات\nبا وجود صفائی و سادگی جدت و رنگینی در مضامین نظم بکار آورده\n\nکه ازین شامل میدانیم :\nحدش بگذشتم و دشنام نمیدا مرا مدتش گردم و پندار که من نشنیدم\nگرچه پیش بسزا خوشی بنها میگفت : من ازان خوشتر از و پیچ سخن نشنیدم\nدست ارسلطنته ز می ندانم کس هرگز گوشت که چون نهمدست ناوک بترز ندی\nچواندازد بمن تیری کنم در سینه پنهانیش : بدان تا از پی هر تیر تیری دیگر اندازد\nاز چشم بخواب تو امروز روشن است : ان ناله ها که درسم تو دوش کرده ایم\nبود همیشه جان من بیم تو میکند کشی هیچ نمیکشی مرا من چه گناه کرده ام\nو لطافت بیان و متانت روزین اشعار عیان کنید:"}
{"book": "adl0798", "page": 36, "text": "(۳۱)\n\nرویی از ناخفه بترقما ند بود نان بگوئید اکر تو اند بود\nانچنان نازک نه چنان شیرین لب نباشد شکر تو اند بود\nدل جو و طلب چو کردم برگز تو گفتا بروای فلان بهمان مهیچ کار دا\nچوبس بگفتم اور ابگریه گفت بامن گفتگو ندارم که مرا حما ر دارد\nچه دهی صداع میتاچه کنی طمع چیزی که کمینه چاکر من بازین هزار دارد\nنخستم بدام اندر کشیدى پس آنکا هم بستم بر سر کشیدى\nبقصد جان چوان من ناتوانى ز روم و هند و چین شکر کشیدى\nپراگنده همه غمنا ى عالم زهر من بیکدیگر کشید ى\nاگر چه استین بر من فشاندى و گرچه دامن از من در کشیدى\nنخواهد رفت از یادم که با من شبى تا صبحدم ساغر کشیدى\nخوشتر از کلم\nدر مزین حسن جمال رباعی از مساعی بکمال تیمتعالی باشی که در کلام قدما\nنظیر هر یک از دو مصرع\nو متوسطین تماثیلی از ان نداریم\nگل خویست که چون خوی نکو باش و چون دلبر من بنگ خویو باشدت\nصدی فرهم آورد در سایه باشد که یکی چوری او باشدت\nگلاف زنم که یار خوش خوست با ما بوفا و عهد نیکوست نہ"}
{"book": "adl0798", "page": 37, "text": "(۳۲)\n\nزین نادره تر که از برای تو مرا\nشهری همه دشمن اند و تو دوستتی\n\nدر دیدهٔ روزگار نم بایستی\nیا باغم او صبر بهم بایستی\n\nیا مایه غم چو عمر کم بایستی\nیا عمر باندازه غم بایستی\n\nیار آمد و دوش گیر دوشش منما\nهرچش گفتم نگه دنا فرمانی\n\nمی خورد و بخفت مست در استام\nوانگاه باو چه کرده باشم دانی\n\nس شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی\n\nلقبش مصلح الدین و مخلص و سعدی تخلص شان بوده، پدرشان بحضور\nاتابک سعد بن زنگی پادشاه شیر از مأموریتی داشت و این تخلص\nبدان تعلق اختیار کرد هنج.\n\nسال ولادت شان نامعلوم وسنه وفات باتفاق عموم سنه ۶۹۱ هـ\nاست زمان حیات شانرا تذکره ها عموماً ۱۰۲ سال مینویسید\nازین حساب سال ولادت برسنه ۵۸۹ هجری خواند بود که حضرت شیخ تصا بنے\nتصریح کرده اند که ایشان شاگرد ابو الفرج جوزی هستند و اغلباً\nدر وند سال ہجری کہ شیخ بعزم تحصیل علم ببغداد آمده اند، در سنه که آن\nجوزی بورسنه ۵۹۷ هجری وفات یافته اند، اگر ولادت شیخ را هنر"}
{"book": "adl0798", "page": 38, "text": "(۳۳)\n۶۹۱ هجری قبول کنیم پس اکر ایام عمر شانرا تا وفات ابن جوزی\nنه سال می یابیم و این سخن بهیچ روایت صحتی ندارد چنانچه در\nبعضی تذکره ها عمر شیخ را (۱۲۰) سال نوشته اند، واگر این\nعمر خارج از قیاس را تسلیم کنیم البته سلاسل واقعات دیگر\nپیوند مناسبت بهم میرسانند ولی کشایش عقده سخت باز هم در کدیکه\nباقی میماند اینست که شیخ در گلستان خود رقم طراز است و میگوید وقتیکه\nبجنگ سلطان محمود خوارزم شاه با خطائی ها مصالحت کرد\nمن به کاشغر آمدم ، سلطان محمود در ۶۹۸ هجری وفات کرد\nازان رو باین زمان عمر (۱۸) سال داشتند، لیکن از واقعات\nو قراین متواتر تاریخ است که کمالات و شاعری شیخ کمتر از کم به سن\n(۳۰ یا ۴۰) سالکی حسن شهرت یافته و یا اینکه شیخ سهوا بنام ابن جوزی\nعلاء الدین تکش اسم محمود خوارزم شاه را نگاشته اند و یا در سن\nشباب شهرت شاعری را تکمیل کرده اند رویداد کودکی شیخ را\nدر هیچ تذکره در قید قلم نیاورده، اما از بیانات خود شیخ بیشتر\nدر باره دوره طفلی آو میدانیم\nمضامین چنین بظهور میرسد پدر شیخ در زمانیکه شیخ را داخل"}
{"book": "adl0798", "page": 39, "text": "(٣٤)\n\nمکتب میساخت کاغذ، ولوحه، و نیز انگشتر زرینی برایش خرید\nباوسپردیا باقتضای کمی سن کسی بآنشیخ لابه هدیهٔ شیرینی فریفته،\nانگشتر زرین را برد، چنانچه خود میفرمایند . ؎\nز عهد پدر یاد دارم همی که باران رحمت بران سردهی\nکه درطفلیم لوح و دفترخرید ز بهرم یکی خاتم زر خرید\nبدر کرد ناگه یکی مشتری بشیرینی از دستم انگشتری\nپدر شیخ بفکر مزید جمعیت و تربیت شیخ را همواره با خود میداشت،\nو زمانی شیخ را با خود بعید گاه برده گوشهٔ عباء خود را بدستش داده\nمهر از همرابھی جدا نشويد بچه ناببازی مشغول بود ندشيخ دامان پدر را\nبه طفلان کوچه گرد\nرها کرده بآنجمله یک جا شداز همراهی پدر باز مانده از وقعه\nازدحام مردم\nهجوم پدر را ندیده متحیر شد و گریستن گرفت که پدرش او را\nتا درک\nدید و از گوشش کشید و گفت ای احمق نگفته بودم که دامن مرا\nنگذاری، البته اینچنین واقعات بر هرکودکی واقع شده ومیشود\nخوان میکند و میشمارد\nلیکن ازینواقعه نتیجه نیک حاصل درکستن بکار شیخ است کلا تو طفل\nراهی به سعی لفقیر بر و دامن پیر دانا بگیر، پدر شیخ را"}
{"book": "adl0798", "page": 40, "text": "(٣٥)\nطوری\nبصورتی تربیه میکردند که عارف سالک مرید خود را به تزکیه\nنفس طی منازل مینماید چنانچه بر هر کلام شان غور کرده و بر\nانتقاد میکرد\nنقائص شان تنبیه مینمودند. تا آنکه از حسن توجه پدر بمان کوچکی در ایام طفلی\nبذوق طاعت و عبادت افتاد.\nبیدار\nنقل است که گهی حسب معمول شب همه شب بصحبت پدر\nمانده به تلاوت قرآن کریم مشغول بود و اهل خانه را یکسر خوابیده\nدیده بخیال آورده پدر را گفت شما می بینید که اینها چقدر بیخبر\nخوابیده اند که یکی از اینها را توفیقی نیست تا برخواسته دو رکعت\nنمازی بخواند، پدرش گفت ای جان پدر !\nبهتر آن بود که تو نیز بخواب می بودی که غیبت مردم نمیکردی.\nیقین\nدر کودکی به ترتیب وضو نمیدانستند. از ملا صاحب محله بخود بانو\nآغاز کرد\nنماز و روزه ابتدا کردند مولویصاحب وضو ساخته تعلیم آداب\nو سنن پرداخته نکته گفتند که بعد انقضای نصف روز در ایام\nنمی کنند\nشخصی که این فرائض را\nروزه عمل مسواک منع گفته شده و بعد از ان گفتند که با\nکسی\nبهتر و پرهیزگار من کسی نمیباند. رئیس قریه که بکا پر و فرسوده"}
{"book": "adl0798", "page": 41, "text": "(۳۶)\n\nشده بود. ازین مذاکره آگه شده، این پیغام فرستاد. ه\nنه مسواک در روزه گفتی خطاست بنی آدم مرده خوردن رواست\nدر ایام صباوت\nپدر شیخ که در عصر کودکی شیخ وفات کرد، ناز و نعمیکه صرف\nپرورش شیخ میشد از میان رفت، چنانچه خود میفرماید. ه\nمن آنگه سر تاجوری داشتم که سر در کنار پدر داشتم\nاگر بر وجودم نشستی مگس پریشان شدی خاطر چند کس\nکنون دشمنان گر برندم باسیر نباشد کس از دوستانم نصیر\nمرا با از درد طفلان خبر که در طفلی از سر برفتم پدر\nلیکن والده محترمه شیخ که تا سن جوانی شیخ باله سرش زندگانی بسر\nبرده به تربیه اخلاقی فرزند خود شاغل بودند که حضرت شیخ در\nگلستان بیان کرده، : - وقتی از جهل جوانی بانگ بر ما در زدم،\nبه کنجی نشست و گریان میگفت مگر خوردی فراموش کردی که درشتی\nمیکنی، (باب ششم)\nاینکه در مکاتب و مدارس\nاگر چه در شیراز بوای تحصیل علم از هر گونه ضروریات مهیا بود\nو بصدها علما و فضلا بمشغول بتدریس و تدریس بودند و عالیه و و\nاگر ... کنم بچه سان سهو تعبیر کنم."}
{"book": "adl0798", "page": 42, "text": "(۳۷)\n\nگمان مدرسۀ اتابک مظفر الدین تکلہ بن زنگی المتوفی در ۵۹۱ هجری\nآباد و قیام داشت، امادران زمانها بندوق تحصیل علم و کمال\nبدر سگاهای مشہور ممالک دور و دراز رفتن را امر لازم تصور میشد\nدرین دور بزرگترین مدرسہ کہ انرا دارالعلوم گفتہ میتوانیم نظامیہ\nبغداد بود شیخ در نظامیه بتحصیل علم پرداخت و به آئین مروجه\nمدرسه وظیفه نیز حاصل داشت، ولی خبری نداریم کہ در نظامیه\nاز شخصیکه تحصیل علم کرده انه که خواهد بود ازین قرینہ کہ شیخ\nشاگردی ابن جوزی را کرده ہند ابن جوزی در بغداد بخو و سد\nشیخ را در نظامیه علم حدیث میخواند موهوم از این نتیجہ بر آورده اند کہ در انجا\nنظامیہ حضرت شیخ زانوی شاگردی بحضور ابن جوزی خم کرده داشته\nولی در فهرست مدرسین نظامیه از نام ابن جوزی نشانی\nنمی یابیم، بی شبهه که ابن جوزی در بغداد درس حدیث سلفه\nمیگفتند البته از مسکن خاص خودشان خواهد بود چرا که اثبات\nتعلق شان بالنظامیہ میشود اند ستد یا عجب تر اینکه بر علم شیخ\nپر توے اثراتخرا بن جوزی نیفتاده و ابن جوزی در زمره"}
{"book": "adl0798", "page": 43, "text": "(٣٨)\nمعلمین و محدثینی محسوب میشد که از حدیث و روایات بنهایت\nاحتیاط کار میگرفتند و روایات ضعیفه و مشتبه را بکلی ترک\nمیدادند و شیخ اتفاقا حدیثی را که ذکر میکند عموما ضعیف بلکه\nمصنوعی میباشد مثلاً. ؎\nسزد گر بدورنش بنازم چنان که سید بدور انوشیروان\nیا مثلاً لی مع الله وقت لا یسعه ملك مقرب الخ\nیا مثلاً حدیث حضرت ابو هریره (رض) زرنی غبا الخ یا مثلاً\nحدیث طبیب فارس و غیره . ؎\nتحصیل شیخ در وقتیست که از سلاله اتابکان فارس\nسعد زنگی بر تخت حکومت متمکن بود با جبروت و نهایت عادلانه\nحکومت میکرد اما نمیدانیم که به سبب چه بود که شیخ را در شیراز\nبود و باش با امن و آسایش نصیب نشد چنانچه میفرمائید\nسعدی حب وطن گرچه حدیثیست صحیح نتوان مرد بسختی که من اینجا زادم\nغرض اینست که حضرت شیخ از تحصیل علم فارغ شده بسیر و سیاحت\nمبتلای سفر بودند و این دوره را"}
{"book": "adl0798", "page": 44, "text": "(۳۹)\n\nدر تذکره ها عموماً ۷۰، سال مینویسند البته اغراض سیر و سیاحت\nمختلف است ولی مقصدی که مد نظر باشد سیاح همه اشیاء را بهمان\nحیثیت می بیند، بلکه اشیاء بخود بخود بهمان حیثیت در نظر جلوه\nگر میشوند و در خاطر شیخ حیثیات کثیر با اختلاف مجتمع بود، که زیر\nجناب شان، شاعر، وصوفی، وفقیه، بویند، و هم واعظ، و\nحسن پرست، رند، وشوخ طبع بودند که تماشگاه عالم را\nاز هر جانب دیدند، گهی عالم زهد و ریاضت بعزم حج و زیارت مقامات متبرکه\nبسفر های بزرگی بحر بر درگند دریا بانه های پر خوف دشوار گذار\nپیاده با صد ها فرسخ میگذرند شب های بیخواب متصل از پیاده روی\nخسته و کسل شده در حین راه بر زمین سنگ لاخ افتاده\nمیخوابیدند و گاهی بخواهش کشتن نفس در بیت المقدس\nمشکی بر دوش گرفته سقائی اختیار کرده بمردم آب داده گشت\nوگذار میکردند، وقتی از درویش صاحبدلی حدیثی شنیده\nبذوق زیارتی بملک روم میرسیدند روزهائی بر مزارات\nانبیا علیهم السلام اعتکاف میورزیدند، بروز جمعه آرزوی"}
{"book": "adl0798", "page": 45, "text": "(٤٠)\nشیخ (علم) باش را خود ده داد\nادای نماز ده هستند اما از نپاپوشش مأیوسی داشت بخاطر شکایت\nمیطریدند تا که بشخصی نظرشان (افتاد که مطلقاً پای نداشت\nخوب دیده و سنجیده بصبر قناعت کرده دانست که این واقعه\nدرک (یاران) علم صبر و رضاست . - حکمدیکه از صحبت مردم بتنگ آمده\nدر صحرای بیت المقدس بادیه نوردی اختیار کردند یکه اتفاقا\nبچنگ مسیحیان گرفتار شده (او را) در طرابلش (طره پولی) بخریدند (بلهریق)\n(شیخ) مشغول ساختند نهایت مشوش شدند ولی مجبور بودند\n(اندک شبان) (میگذرانید) از حسن اتفاق سبزواریه سلمان را گذاری با طرف شان :\n(شیخ) پرسید که خبر باشد ؟ بجواب دوست فرمودند : -\nهیکگر نمیشم از مردمان کوه و دشت که از خدای نبودم بدیگری پردا\nقیاس کن که بر حالت بود درین (ساعت) که با طویله نامرد هم بیابد ساخت\n(بحال شیخ) دوست رحم کرده فدیه داد (او را) و از ظلم ایشان بدر آورده شیخ را\nهمراه بسبز (خدمت) یاب شدند مزید عنایتی کرده دختر خود را به مهرتعین\nصداشرفی به شیخ داد ولی دخترک که خیلی شان و شوخ بود\nبا شیخ همواره ناسازگاری مینمود چنانکه (شیخ) و گفت که تو حیثیت خود را فراموش"}
{"book": "adl0798", "page": 46, "text": "(٤١)\nکردی تو بمائی که ترا پدرم بده دینار از بیگار برآورد شیخ بجو ابگفت\nکه بلی ده دینار داده از بیگارم برآورد اما بعوض صد دینار باز\nگرفتارم ساخت .\nشیخ تعلیم تصوف و سلوک از شیخ شهاب الدین سهروردی\nحاصل کردند\nالمتوفی بسنه هجری حاصل داشتند پوشیده که این سیاحت\nبسفر بحر همراه شان بوده از فیض صحبت شان طی مراتب\nتزکیه نفس نمود چنانچه خود میفرمایند .\nمرا پیر دانای فرخ شهاب دو اندرز فرمود در روای آب\nیکی آنکه بر خویشتن بین مباش دگر اینکه بر غیر بدبین مباش\nمیگفتند\nروزی بجامع مسجد بعلبک وعظ میگفتند و معنی آیه کریمه نحن\nاقرب الیه من حبل الورید را بیان میفرمودند و بر کسی\nتاثیر نمی بخشید یا آن همه مستغرق خیال خود بوده این اشعار را میخواندند\nدوست نزدیکتر از من بمنست وین عجبتر که من از وی دورم\nچکنم با که توان گفت که او در کنار من و من مهجورم\nاتفاقاً صاحب دلی بمیان آمده بی ساخته نعره زد که از تاثیر آن،"}
{"book": "adl0798", "page": 47, "text": "(٤٢)\nمجلسیان متاثر شدند بی اختیار از زبان شیخ برآمد که «\nدوران با بصر نزدیک و نزدیکان بی بصر دور»\nباری لباس کهنه و فرسوده پوشیده بدربار قاضی شهر\nرفتند و بصف بلند ترین نشستند، میر دربار که حسب مدارج\nو رتبه بود اخراجن مجلسی مامور بود نزدیک آمده گفت: ندانی\nکه برتر مقام تو نیست. فرو تر نشین یا برو یا بایست ،\nبیچاره شده از انجا برخاسته در صف پائین نشست بعد\nساعتی از هر سو غلغله و آواز های مختلف بلند شد و کسی ازینها\nسخن سخے بخش و فیصله کن نمیگفت که سر تسلیم بدان خم شود،\nشیخ را که موقع اظهار کمال بدست آمد از صف پائین بآواز\nبلند گفت.\nکه برهان تو باید و معنوی نه رگهای گردن بحجت قوی\nتوجه مردم را بخود جلب کرده صورت مسئله را بنهایت زیبائی\nبروی اظهار آوردند که مجملة قبول کردند تا اینکه خود قاضی\n[١] بر مسئلة فقهی."}
{"book": "adl0798", "page": 48, "text": "(٤٣)\nصاحب از صدر مجلس برخاسته سلهٔ خود را برداشته بر سر ایشان\nنهاده (مصنف) در آن زمان که اینقدر انصاف باقی بود،\nاگر معامله امروز می‌بود کسی بسوی شاه نظری نمی انداخت . - مصنف)\nدر زمان قحط مشهور اسکندریه که مردم مردم را زنده میخور دند یک\nدولت مند مخنثی خوان کرم خود را بقدرے وسعت داده بود\nکه کسی کسی را از ان منع نمی نمود، درین ایام حضرت در اسکندریه\nقیام داشته از دوستان شخصی گفت که بدعوت مخنث\nرفتن باید، خود کاسری شیخ این امر را ناپسندیده و ناگوار پنداشت\nجواب داد، . ه\nنخورد شیر نیمخوردهٔ سگ ور بسختی بمیرد اندر غار\nاز روش آزادانه و تجرد شیخ ظاهراً قیاس میشود که از\nماجرای اہل و عیال تارک بودند ولی از شهادت‌های\nتاریخی که موجود است می‌یابیم که درین تجربه گاه نیز سیر و صفا\nکرده اند، یکدفعه همان است که بتعلق مجبوری اختیار کرده بودند\nکه در گذشته بیان کردیم، دفعهٔ ثانی در صنعا (صن صنعا یمن)"}
{"book": "adl0798", "page": 49, "text": "(٤٤)\nاتفاق نکاح افتاد و اولادی تولد شد که طفولیت تلف گردید\nگردید با وجود بی پروائی شیخ را صدمه بخشید که دوستان خود میفرماید\nدر ضمادرم طفلی اندر گذشت چه گویم کزانم چه بر سر گذشت\nبحدی حواسش باخته بودند که تخته قبر را برطرف کرده میخواستند\nجگر پاره را ببینند لیکن منظره هولناکی دیده و لرزیده غشی کردند\nوقتیکه بهوش آمد علی فرزند دلبند شان بزبان حال میگفت..\nشب گور خواهی منور چوروز ازینجا چراغ عمل بر فروز\nدر زمانیکه سلطان خوارزم شاه با اهل خطا صلاحیت کرد شیخ\nبه کاشغر آمدند در مسجد جامع یک مدرسه بود که حسب قاعده\nکتب ابتدائی و حساب تعلیم داده می شد حضرت اکبر کبیر\nدر وقتی که در مدرسه آمد پسر خوش جمالی کتابی محتشری که (غالباً مفصل\nخواهد بود) در دست داشته میخواند. ضرب زید عمراً\nشیخ جواب داد که خوارزم و خطا با هم صلح کردند و دعوی\nعمروزید هنوز با قیست پسر را خنده آمد و از نام و نشان\nاو پرسید. فرمودند شیراز از انجا که شهرت شیخ عالمگیر"}
{"book": "adl0798", "page": 50, "text": "(٤٥)\nشده بود، نام شیراز را شنیده گفت که از اشعار سعدی چیزی بیاد دارید، شیخ دو شعر عربی را که موزون وقت و دلپذیر بود بر خواند ولی بفهم پسر نیامد و بجواب گفت که در دیار ما اشعار فارسی شان مشهور است که اگر فارسی میخواندید من فهمیده میتوانستم، شیخ حسب حال این گفت :\nای دل عشاق بدام تو صید ما بتو مشغول تو با عمر و زید\nروز دوم شخصی بپسر گفت که حضرت سعدی همین است دوید و نزدیک شیخ آمد و اخلاص و عقیدت مزید ی بعرض رساند و گفت که چرا نام خود را ظاهر نفرمودید که من سعادت خدمتگذاری حاصل میکردم، شیخ بجواب گفت که مصرع\nبا وجودت زمن اواز نیامد که منم\nپسر التجا کرد که هر گاه چند روزی قیام میفرمودید با همه از شما استفاده میکردیم، شیخ فرمود که بلی من میتوانم که باشم، و بعد از ان این اشعار را خواند.\nبزرگی دیدم اندر کوهساری قناعت کرده از دنیا بغاری"}
{"book": "adl0798", "page": 51, "text": "(٤٦)\nبدو گفتم بشہر اندر نیائی ؟ کہ بارے بندی از دل بر کشائی\nبگفتا انجا پری رویان لغزند چوگل بسیار شد پیلان بلغزند\n\nبہ تقاضا و تہذیب زمانے نظری باید کہ بہیچ مقدسی و صوفی منشی\nشخصی مانند شیخ امردی را در بغل گرفتہ از وفور محبت روی او\nبوسیدہ دلیرانہ میگوید کہ این بگفتیم و بوسہ چند بر سر و روی یکدیگر\nدادیم و و داع کردیم .\nبوسہ دادن بر وی یار چہ سود ہم در ان لحظہ کہ دلش پدرود\nہمدرین ایام عالم سیاحت حضرت شیخ بہ ہندستان آمدہ عموم\nتذکره نویسان مینویسند که شیخ با امیر خسرو رابطۂ تامی شد ولی\nدر تواریخ مستندہ شخص نقد رنشان میدهند کہ خان شہید\nیعنی محمد و رح امیر خسرو دو بار شیخ را از شیراز طلب کرد لیکن\nشیخ به عذر ضعف پیری جواب دادہ نسخہ ہای بوستان و گلستان\nبقلم خود نوشتہ فرستاد ، خان شہید کہ اثاری از طبع امیر خسرو\nبرای شان نیز فرستادہ بود ، و شیخ انرا مزید تحسین فرمودہ\nجواب نوشتند کہ این جوہر قابل قابل قدر دانیست ۔-"}
{"book": "adl0798", "page": 52, "text": "(٤٧)\nوقوع سفر هندوستان را بارهٔ شیخ در بوستان مینویسند\nاما بیان واقعه اختلافات بسیار دارد که اصل واقعه را از مبدأ\nمشتبه میسازد، شیخ میفرمایند که در سومنات آمدم در انجا بتخانه\nبا پرستاران\nبود که برستاران بت خانه راه و رسمی بهم رسانیدم و روزی\nبرهمنی را گفتم جای بسیار تعجب است که یک مقدار سنگی را مردم چرا\nسوال نداری همه بر من تلاقی اول کرد\nمیپرستند، برهمن ازین سخن بر هم خورده کفتر مرا افشای کعبه بتان کرد\nچنانچه جملگی بر من ریختند و هنگامهٔ بزرگی بر پا شد گفتم مگویی\nو حریطی هری بتی است که من هم اعتراف دارم ولی میخواهم بدانم\nکمال مندی ازان مجسمه\nکه در غوری چه کمالی دارد؟ برهمن گفت بلی درین باب\nحق دارید که بپرسید ، بیقین که من هم مسافرت بسیاری\nامام کمال که دران است\nکرده، هزار ها بت دیدم ، چیزی که باین دست می بینم بدیگر بتی ندیدم زرد بتی دیگر ندیده‌ام .\nدران که مسطور است\nو چنان است که این بت هر روز صبح برای دعا دست خودرا .\nبت\nبلند میکند . روز دیگر این شعبده را شیخ بچشم خود می بیند و نها\nی الله در\nمتحیر شده بمیزی تفکر افتاد که حقیقت این راز چه خواهد بود، از روی تقیه\nتقیته به دست و پای وی بوسه داده بکمال خشوع و خضوع در بتخانه"}
{"book": "adl0798", "page": 53, "text": "(٤٨)\nبکمال عقیده آن است\nرهایش با عقیده اختیار کردند، براهمه را کلا ازین طرف اطمینان\nحاصل شد روزی دروازه رفت و آمد را بسته بهر طرف\nنظر بازی داشتند دید که در پشت بت پرده مغرقیست و\nدر گوشه پرده شخصی نشسته رسنی در دست دارد و بدان\nرسن دست های بت را بسته به ترتیبی رسن را میکشد\nکه دست های بت بلند میشود اینکه نظر رسن دار بشیخ\nافتاد بگریختن گرفت شیخ او را تعاقب کرده دستگیر نمود خود در\nچاه انداخت و خود شان بدر گریختند، در بیان این واقعات\nاشتباه مغالطه عمومیه که هست اینست که بت را گفته اند که از دندان\nعاج فیل ساخته شده بود و حال آنکه دندان پیل را اهل هنود ناپاک\nمیدانند بدانوجہ بتی ازان ساخته نمیشود، و در باب براهمه\nنوشته اند که پاژند میخواندند .\nفتادند گبران پاژند خوان چو سگان بران برهمن استخوان\nپاژند که کتاب اهل ہنود نیست بلکه صحیفه آتش پرستان است\nو براہمه را در جای گبر و در جای مطران گفته اند . پس"}
{"book": "adl0798", "page": 54, "text": "(٤٩)\n\nپرده مطران آذرپرست ـ درصورتیکه مطران پیشوای\nمسیحیان را میگویند، مطران را آذرپرست گفتن بیشتر اظهار\nلغویت است و غیراین جزئیات واقعات اصلی هم خیلی دور\nاز قیاس است که در اینچنین بتخانه عظیم الشان یکشیخ اگر فوق العاده\nبت‌پرستی میکرد ناممکن بود که مجتمعا براهمه و پرستاران مهم\nبتخانه را واگذاشته بیکمرید میرفتند و شیخ را موقع میدادند\nدر نظامی را\nکه هر چهار طرف دروازه ها را بر هم بسته آنچه میخواستند میکردند\nدر زمان ملاء\nحقیقت اگر ابتدا ولایت بود خدا داناست که چه چیز را چه دانستند\nدر بالن\nو کدام واقعه را بچه طور نوشتند، اکثر یه سیاحان انگلیز نیز همچنان\nحالی دارند که چند روزی در هندوستان مانده سفرنامه مینویسند\nکه آنرا خوانده اهالی هند بتصریح حقیقت می افتند که درستان\nکدام محکمات است شیخ در خاتمه این حکایت مینویسد که از سومنات\nبه هندوستان آمدم شاید دران زمان خاص دهلی و نواحی آنرا\nهندوستان میگفتند چرا که شیخ بیش ازین تصریح نکرده اند که مقدر معلوم\n! و نه هندوستان به بعد اسم\nدانسته می شد و نه از جای دیگر سراغی داریم که تا بکار رسیده آخر کدام نقطه هندوستان بود"}
{"book": "adl0798", "page": 55, "text": "در ایامیکه شیخ سیاحت شروع کرد بلاد فارس حکومت\nاتابکان سلغری بود، و این سلسله نیز بمثل سلسله‌های دیگر دست\nپرورد سلجوقیان بود، و درین سلسله حکمران پنجم سعد زنگی\nنام داشت که همعصر شیخ سعدی بود و سعدی تا اتمام این عصر\nبوطن نیامد. تکه و تاریخ دلیل روشن نیست که باعث چه بود،\nلیکن از بعض رموزات شیخ معلوم میشود که دران زمان بخار\nامین سماج اطمینانی نداشته، سعد زنگی را در سنه هجری وفا\nیافت بعد از ان پسرش اتابک ابوبکر بن سعد زنگی تخت نشین\nشد بنهایت پادشاه با شان و شوکت بود، وحکومت\nفارس که از عرصه دو صد سال تاراج گاه مغول بود در عهد او\nعروس زیبا کردید. نظم و نسق اطرافش برعنائی قیام و قوام\nگرفت که بر جای مدارس و درسگاهی منتظمی انتظام شد که\nعلماء و فضلاء از هر جانب جمع آمدند و شیخ که همواره به شوق\nوطن بیتاب میبود و دعا میکردند که بوطن برسند چنانچه\nدر یک قصیده مینویسند."}
{"book": "adl0798", "page": 56, "text": "(۵۱)\n\nچه خوش سپیده دمی باشد آنکه بنیم باز رسیده بر سرالله کبر بشیراز\nنه لایق ظلمات است ببدین اقلیم که تختگاه سلیمانست و حضرت راز\n[دستور در عمارت فاصفه با بود]\nدرین زمان که اطمینان امان تسلی بخش بود شیخ شام را\nگذاشته از راه عراق عجم بشیراز آمد محمد و اقعیست که در قطعه بموجب\n[روب تقطیع میشد و در]\nغربت و مراجعت را بتصریح مینگارند و به قطعه دیگر واضح تر\nازان مینویسند.\n\nندانی که من درا قالیم غربت چرا روزگاری ببردم در نگی\nبرون رفتم از تنگتر کان کجا دید جهان در هم افتاد چون موی زنگی\nهمه آدمی زاده بودند لیکن چو گرگان بخونخوارگی تیز چنگی\nچو باز آمدم کشور آسوده دیدم پلنگان رها کرده خوی پلنگی\nچنان بود در عهد ابدال که دیدم جهان پر زآشوب تشویش و تنگی\nچنین شد در ایام سلطان عادل اتابک ابوبکر بن سعد زنگی\n[چون شیخ]\n[شیراز امده اینهمه از تعلق حکومت بکلی ازاد بودن ظاهر مشکل بود]\nلاجرم در جمله درباریان سعد زنگی شامل شد. [در قصاید مکان ] به معاصر ان\n[*] الله اکبر در شیراز نام یک چشمه ایست."}
{"book": "adl0798", "page": 57, "text": "(۵۲)\nقصاید مدحیه نوشت معمول ساخت\nپرداختند و عنوان کتب گلستان بوستان را بنام او ساختند\nو یقیناً که ( بلا مطالبہ) صله ہا یافتند و حقیقت اینست که بموجب\nبدر بار کرده نتوانست در برب اینم\nآزادی طبع قابل پابندی دربار نبودند و باعث همین بود که\nاز او بجا میارند\nابوبکر بن سعد قدر دانی نکرد و شیخ در یک قصیده خفیفه بر شکایتی\nحکایت کرده . ؎\nبدو لتت همه افتادگان بلند شدند چو آفتاب که بر آسمان پر تو شبنم\nمگر کمینه آحاد بندگان سعدی که سعیش از همه بیش است چظنش از برکم\nبعد انقراض خاندان اتابک انکیا نو که از طرف ابا قا ان خا\n(پسر ہلاکو خان) حکمران شیراز مقرر شد نیز و در مدحیه او قصیده\nگفته اند : که دو بیت آن اینست . ؎\nسعد یا چندانکه میدانی بگو حق نباید گفتن الا آشکار\nہر که ا خوف طمع در بار نیست از خطا باکش نباشد و ز تتار\nبقول چا محمودی\nازین اشعاری قیاس میتوان شد که پراز خیالات شیخ در باری\nحصه\nشاہی پیشیانی جا گرفتن دشوار بو د و مدعا اینکه ابوبکر بن سعد\nدر حضر واقف و\nاحترام شیخ را بر طبق مراتب شان بجا نیا ور د ولے امراے"}
{"book": "adl0798", "page": 58, "text": "۵۳\nباعلم و فضل حضرت را پرستش میکردند. و درین زمان نتیجه کار حقیقی\nعلاء الدین شمس الدین صاحب دیوان علاء الدین بودند،\nخواجه شمس الدین وزیر اعظم ہلاکو خان و در عہد ہلاکو خان با وجود\nاختلاف مذہب بے سفاکی تاتاریان بقاے نام و نشان اسلام\nمحض بواسطه نیت و عمل خیر خواجه شمس الدین بود و نور اسلام کہ قلوب تاریک\nعقیدہ تا تاریان را منور ساخت همه از برکات خواجه موصوف است\nدر سلسله او تر نکو دار پسر ہلاکو خان مشرف باسلام شد و بلقب\nسلطان احمد ملقب گردید و نکو دار خاصه به اثر غیب و ہدایت\nخواجہ شمس الدین قبول اسلام نمود برادر دوم خواجہ شمس الدین علاء الدین\nبا مخد از طرف ہلاکو خان حاکم بغداد بود و در فضل و کمال سرمایه\nزیاد داشت که تاریخ مفصل و مستند تا تاریان یعنی جهان کشا از\nتصانیف اوست، و این هر دو برادر معتقد و مرید خاص\nشیخ سعدی بودند. شیخ باری از سفر حج به تبریز کہ پای\nپایتخت ہلاکو خان بود باز آمد و در اثنا سواری اباقاآن خان\nپسر ہلاکو خان بآنطرف روان بود، خواجہ شمس الدین علاء الدین"}
{"book": "adl0798", "page": 59, "text": "(٥٤)\nنیز همراهی داشتند شیخ را بخیالیکه که این موقع تعارف نیست تا معرقت\nکرده بر طرف شوند اتفاقا نظر هردو نفر بر شیخ افتاد متصل\nاز اسپ فرو در آمده بوسه بر دست و پای او دادند آقاآن خا\nمیدید وبس متحیر شد که اینها از سالهای متخاصی در باره نگاهداران\nمن اندو هیچ گاه بدین اخلاص مر ا تعظیم و احترام نکردند که این\nپیر مرد را بجا می آرند. برادران از شیخ رخصت یافته باز شامل\nجلوش گردیدند اباقا آن خان جویان شد که این شخصی است\nکه شما او را اینقدر تعظیم و تکریم کردید گفتند پدر ماست آبا قا آن خا\nگفت پدر شما که مرده است گفتند که پدر طریقت ماست و نام او\nسعدی است که نظم و نشر او درین زمان ورد زبان جهانهیا\nو بسمع مبارک رسیده باشد بغیا نند ا با قا آن را شتیاق صحبت شد\nروز دیگر هر دو نفر خدمت شیخ حاضر شده از پیغام پادشاه\nآگاهی دادند. شیخ انکار گر آنها بلا نهایه عذر والتجا کرده که\nبرای شیخ رد قبول نماند و بسلام رفت و زمانی با پادشاه\nهمصحبت بود وقت مرخصی اباقا آن گفت نصیحتی فرموده برود"}
{"book": "adl0798", "page": 60, "text": "(٥٥)\n\nشیخ زبان کشاد که بعد وفات صرف اعمال نیکست که همراه خواهد بود\nو بر شما سزاست که اعمال نیک همراه میدارید، یا بد؟ اباقاآن\nاعمال همراه\nگفت که این مضمون را بقلم میخواهم، شیخ حاضرأ جواب داد سه\nشهی که حفظ رعیت نگاه میدارد حلال باد خراجش که مزد چوپانی است\nاست\nوگرنه راعی خلق است زهر مارش باد که هرچه میخورد او جزیت مسلمانی است\nاباقاآن بی اختیار گریست و پرسید که من راعیم یانه؟ شیخ گفت\nکه اگر راعی باشید بیت المال حلال شماست والا دوم،\nاباقاآن بار بار پرسید که من راعیم یانه؟ لیکن همین جواب\nشرطیه پیش میکرد و در وقت رفتن این اشعار خواند. سه\n\nپادشه سایه خدا باشد سایه باذات آشنا باشد\nنشود نفس عامه قابل خیر گرنه شمشیر پادشاه باشد\nملکت او صلاح نپذیرد گر همه رای او خطا باشد\nهر صلاحی که در جهان آید اثر عدل پادشاه باشد\n\nاباقاآن ازین اشعار نهایت متأثر شد.\nوقتیکه خواجه شمس الدین مجد سؤال نوشته با پانصد اشرفی و عمامه برای شیخ فرستاد،\nامجد"}
{"book": "adl0798", "page": 61, "text": "(٥۶)\n\nمیان بربود\nقاصد یکصد و پنجاه اشرفی را از میان نابود کرد، شیخ جواب\nسوالات و رسید تعداد اشرفی را بظرافت و رندی نگاشته\nاوت کلمه\nخیانت قاصد را بظهور میرساند. ۵\n\nچونکہ تشریفم فرستادی ما مالت افزون بادخصمت پائمال\nہر مدینایت سالی عمر باد تا با نصد و پنجاہ سال\n\nخواجہ شمس الدین در صدد بازخواست شد خواجہ علاء الدین برا در خواجہ شمس الدین\nبرای جلال الدین کہ در شیراز بعہدهٔ معززی مأموریت\nبزرگ\nداشت نگاشت که ده هزار اشرفی بخدمت شیخ بفرستید\nبر سوء اتفاق شش روز پیشتر از ورود خط جلال الدین\nوفات\nانتقال کرده بود، حامل خط سهمی جلال الدین را به شیخ نشان داد\n\nشیخ بجواب علاء الدین این قطعه را فرستاد. ۵\n\nپیام صاحبدولت علاءدین کہ دین دہر با یام او ہمی ناز د\nرسید پایه دولت فزود سعدی را بسی نماند کہ سر بر فلک برافراز د\nمثال داد کہ صدر ختن جلال الدین قبول حدّ او را تعہدی سازد\nولیک بر سر وخیل مرگ تاخته بود چنانکہ بر سر ابنای دہر می تازد"}
{"book": "adl0798", "page": 62, "text": "(٥٧)\n\nجلال زنده نخواهد شدن در دنیا که بندگان خدا وندگار سزوارند\nطمع ندارم ازو در سرای عقبی نیز که از مظالم مردم بها سپر دارد\nخواجه شمس الدین قطعه را خوانده حکم کرد که بلا درگاه پنجاه اشرفی بخد مت\nشیخ فرستاده شود، اگر چه شیخ قبول نمیکرد ولی خواجه پافشاری میکند تا که زار آن را قبول\nبیش مقبوله اید (*) و شیخ از ان مبلغ کار وان سرائی تعمیر کرد. -\nخواجه شمس الدین را کار غون نبیره بلاکو خان به ٦٨٣ هجری بقتل\nرساند، اما بعد از ان نیز دیگر امرا و حکام همچنان شیخ را مخترم\nمیکردند ، در زمانه ملکی عادل شمس الدین تازی عمال رویه اختیار\nکرده بودند که میوه جات با غبانهای سرکاری را بردکانداران\nبقیمت گران میفروختند و بیچارگان خواه مخواه بخریدن مجبور\nبودند ، برادر شیخ که پیشه بقالی داشت و مقابل محل اتابک\nدکان گرفته بود چند با ر باین آفت بحال ایشان واقع شد\nبالاخر به تنگ آمده برادر خود یعنی شیخ را از حادثه آگاه نمود\nشیخ این قطعه را تحریر داشته برای ملک عادل فرستاد . ے\n(*) این واقعه را ابن میمون در دیباچه کلیات شیخ مفصل نوشته است ."}
{"book": "adl0798", "page": 63, "text": "۵۸\n\nز احوال برادرم به تحقیق   دانم که ترا خبر نباشد\nخرمای بطرح میدهندت   بخت بد ازین بتر نباشد\nاطفال پراند و مرد درویش   خرما بخرند و زر نباشد\nآنکه تو محصلی فرستی   شخصی که از و بتر نباشد\nچندان بزندش بخداوند   کز خانه رهش بدر نباشد\nایصاحب من بگو را و رس   لطفی با ازین دگر نباشد\n\nملک شمس الدین که قطعه را خواند منادی کرد که با کسانیکه اینچنین گرفتار\nشده باشند مجموعا حاضر دربار شوند چنانچه هرا دا درسی که قاضی قضاوت\nشیخ شد و به معذرت بسیار علامه هزار اشرفی پیش کش کرده گفت\nکه این تاوان نقصان برادر شماست *\n\nشیخ در اواخر حیات بیرون شهر زاوایه بهم رسانده شب\nو روز را در انجا میگذشتند و سلاطین و امرا هم بر آن آستانه\nحاضر شده مراتب اخلاص بجا میکردند و انتظام طعام بطوری\nبود که امراء از خود خورشها میبردند یا میفرستادند شیخ بقدر کفایت\n\n[*] دیباچه کلیات ."}
{"book": "adl0798", "page": 64, "text": "(٥٤)\n\nصرف خوراک خود کرده باز مانده را بظرفی انداخته از دیوار\nمی آویخت که مصرع - (برین خوان یغما چه دشمن چه دو)ست\nزمان بازگشت شیخ در شیراز عهد حکومت ابوبکر بن سعد\nبود و بعد ازان نبیره او محمد بن سعد پادشاه شد و اینکه خیلی کوچک\nسال بود امورات حکومت را والده اش انجام مینمود ، بعد\nدو سال و هفت ماه وفات کرد و بعد ازان محمد شاه بن سلغری\nبن اتابک سعد پادشاهی یافت از آنجا که بطبع سفاک و خونخوار\nبود اراکین بعد هشت ماه او را از پا انداخته به ہلاکو خان فرستاند\nو بعد او برادرش چندی برای نام حکومت میکرد ۶۶۳ هجری\nبقتل رسید و قتیست که ازان خاندان مردی باقی نماند ،\nآبش خاتون دختر اتابک سعد برمسند حکومت نشست و با منگو تیمور\nپسر ہلاکو خان عروسی کرد در ۶۶ ه از دار فانی رحلت نمود، و\nفارس و غیر از عهد در تحت حکومت تا تاریان آمد و این زمان\nارغو خان بن اباقا خان بن ہلاکو خان بود، شیخ در عهد این\nحکومت در ۶۹۱ هجری ترک جہان فانی نمود و تاریخ وفاتش این"}
{"book": "adl0798", "page": 65, "text": "(۶۰)\nاز لفظ (خاص) بر می آید وکسی بس موزون گفته مصرع\nز خاصان بود زان تاریخ شد خاص. -\nمزار شیخ به فاصله از مقام دلکشا بداءند کوهی است و بنام\nسعدیه شهرت دارد هفته یک روز مردم برای زیارت\nاوقات تعطیلی\nشان رفته از چای نوشی و هواخوری حظ گرفته تا شام\nبوده باز می آیند. - در انجا میگذارنند\nاخلاق و حالات و عادات یومیه شیخ\nاگرچه شیخ سوانح عمری خود را ننوشته ولی در گلستان\nو بوستان در اوقات ضمنی شان آنقدر برحسته برجسته حالات\nو حکایات می یابیم که ازان بصورت تصویر اخلاق و عادات شان\nکاملا بنظر می اریم که حضرت شیخ به صوفیه کبار در شمار میرود و الحق\nپاکیزه باطن و صاحب حال بودند و خاصه حال شان این بود که\nبعد مجاهده و ریاضت طی این رتبه میکردند. و حقیقتاً سرشتی\nداشت که طفولیت تا شباب بلکه در هر زمان با و صاف موصوف بوده اند\nدر ایام سرما هم میروند"}
{"book": "adl0798", "page": 66, "text": "(۶۱)\n\nکه خاصۀ مولویان است یعنی خود بینی، خرده گیری، مشاجره مخاصمت.\nاگرچه از کودکی بوسیلۀ صحبت پدر ذوق عبادت مهیا داشته\nبه شب بیداری و ورد وظائف عادی بود، لیکن بر دیگران\nنکته چینی و خرده گیری هم مرعی داشتند و میگفتند به بینید که کسی را\nتوفیق نماز گذاری نیست. در نظامیه که علم حدیث میخواندند\nشخصی برخلاف خاطرشان سخنی گفت به شنیدن آن از خود دا ری\nبرآمده گفتند:\nچو من داد معنی دهم در حدیث برآید بهم اندرون خبیث\nواقعه ایست که با درویشی بباب دولتمندی و درویشی بحثی\nدرمیان آمد سخن بجائی رسید که دست و گریبان شده به زد\nو کوب انجام یافت، دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید\nزنخدانش شکستم.\nسفر حج است و بذوق و شوق تمام احرام بسته باپای\nروان هستند و بهمین مقام به کلمات ناسزا کلام میکنند و خود\nمیفرمایند بر سر و روی همدیگر فتادیم و داد فسق و جدال دادیم"}
{"book": "adl0798", "page": 67, "text": "(۶۳)\nحسن پسندی تا امرد پرستی رسید و آنقدر بیباکانه رفتار\nداشته که اظهار آن دشوار ست بی شبهه این اوضاع\nبر عارض کمال شان داغی می آرد، ولی یک مرد مصلح و\nسازگار را از تمام این مراحل گذر کردن میباید، به مولانا روم\nکسی نسبت بزرگی چیزی گفت که «شاهد باز بود اما پاکباز بود»\nمولینا فرمودند «کاویش کردی و گذشتی»... شیخ چونکه بامرا ضمناً\nمبتلا شده باز صحت یاب گردیده بود بدان موجب مہارتی\nکه شیخ بطریق علاج امراض اخلاقی ، حقیقت ماهیت، علامات\nحاصل کرده بود دیگری را قدرت نبود ، در بیماریہائیکہ\nاکثریه مغالطه واقع میشود که مرض را مرض نمیدانند. --\nمثلاً یک فقیه بوجه بد نفسی فطری مخالف خود را بد گوئی میکند و\nاو را ضرری میرساند و اینست مغالطه انفسی که این شخن قابل\nمخالفت بدان سبب بدعتی و کافر ست پس بد گفتن و\nتکفیر او اقتضای غیرت مذہب است ، یا مثلاً یک صوفی\nامرد پرستی میکند و میداند که مجاز نردبان حقیقت است شیخ"}
{"book": "adl0798", "page": 68, "text": "(۶۳)\nازین تناقض مبراست که نسبت امرد پرستی صوفیان ظرباز را پرده میکند ــ\nگر در می نشینند با خوبرو پسر گر ناپاکباز بیم اهل نظر\nزمن پرس فرسوده روزگار که بر سفر حسرت خورد روزه دا\nچرا طفل گیرد زہ ہوشت ببرد که در صنع دیدن چه بالغ چه خورد\nطبیعت شیخ از ظرافت مملو بود ، گهی میخواستند مقامی بگرایہ\nبگیر محمد یهودی همسایه داشت پیش رشد گفت عزاست که بخرید و من\nچه قیمت این خانه بخوبی میدانم که عیبی ندارد شیخ جواب گفت بجز\nاینکه شما همسایه میباشید.\nخواجه همام شاعر مشهوری بود و به محقق طوسی نسبت\nشاگردی داشت شیخ را با او در تبریز به حمام صحبتی اتفاق فتاً\nشیخ دانسته با همام طر ز ظرافت بنا کرد همام که از شیخ نمیدانست\nجویای نام و نشان شد شیخ گفت شیراز یم همام جواب داد که\nعجب است که در شهر ما شیرازیان از سگان بیشتر اند، شیخ گفت\nبلی اما در شیراز تبریزیان را از سگان کمتر شمارند، اتفاقاً جوان\nخوش گلی همام را یکه میکرد و شیخ میخواست از و لطف نظر"}
{"book": "adl0798", "page": 69, "text": "(٦٤)\nدر حمام\nحاصل کند و بمام همایل بود، در سلسله سخن همام پرسید که\nدر شیراز آیا اشعار همام شهرتی دارد شیخ گفت بلی بین شعر اکثرا میخوانند\nدر میان من دلدار حجابست همام : وقت آنست که این پردیک سو فکنم\nهمام گمان برد که این سعدی است سوگند پیش کرده پرسید که\nاسم شما چیست شیخ مجبور شده گفت سعدی است. همام\nبرخاسته سر بر پای شان نهاد او را بخانه خود برده بانتهای گرمجوشی\nمهمان نوازیها کرد ... مجدالدین هگر معاصر شیخ بوده با و\nشیخ را تعلقی بوده او نیز تعلقی داشت و امروز کسی با نام او\nدر آن لقب\nآشنائی نیست ولی بآن زمان در فارس منصب ملك الشعراء\nکه حق شیخ بود قسمت با و بخشیده بود، سعد بن ابو بکر سعد زنگی\nبیشتر از شیخ او را احترام وتکریم میکرد و نیز در آن عصر اما می نام\nشاعر دیگری بود که بی بصری زمانه او را نیز حریف و همسر شیخ\nساخته سخن بجائی رسید که خواجه شمس الدین محمد و ملک معین الدین پروانه\nو نورالدین و افتخار الدین قطعه ذیل را نوشته به مجدالدین هیچ\nفرستادند."}
{"book": "adl0798", "page": 70, "text": "(۶۵)\n\nز شمع فارس مجدالدین سوالی میکند پروانه روم\nز شاگردان تو هستند حاضر رهی و افتخار و نور و مظلوم\nتو از اشعار سعدی و امامی کدامی پسندی اندرین بوم\n— مجدالدین بجواب نوشت —\nما گرچه بنطق طوطی خوش نفسیم بر شکر گفته های سعدی مگسیم\nدر شیوه شاعری با جماع امم هرگز من و سعدی به امامی نرسیم\nشیخ نیز ازین بی امتیازی رنجیده باین رباعی پرداخت —\nهر کس که بکار گاه سامانی نرسید از بخت سیاه و بد کلامی نرسید\nهاکو که به عمر خود نکردست نماز شک نیست که هرگز با مامی نرسید\n\nواقعات سیر و سفر شیخ را که پیش ازین گفته امدیم و درین موقع دوباره\nمیخوانیم تا تصدیرا خلاق و عادات شیخ را کاملاً در نظر اریم .—\n\n( فهرست تصانیف شیخ )\n\nنسخه قلمی مقدستر کلیات شیخ در کتبخانه دیوان هند موجود است"}
{"book": "adl0798", "page": 71, "text": "(۶۶)\nکه نمره (۱۱۷) دارد و تاریخ استنساخ از اول رجب ۷۳۸ هجری\nیعنی بعد وفات شیخ ۳۲ سال پس از ان کاتبی مسمی به ابوبکر بن علی\nبن محمد از نسخه اصلی شیخ نقل کرده «منقول بخط الشيخ العارف السعدي\nو ازین نسخه نام شیخ را شرف الدین بن مصلح الدین می یابیم و نسخه\nمذکوره دارای کتب ذیل است :-\n(۱) قصیدۀ عربی قافیه میم | (۱۰) ملمعات .\n(۲) رساله دوّم | (۱۱) مثلثات بسه زبان عربی\n(۳) بوستان که درینجا سعدی | فارسی ، ترکی ،\nنامه گفته و نوشته شده است | (۱۲) قصائد عربیه .\n(۴) گلستان . | (۱۳) ترجیعات .\n(۵) طیّبات . | (۱۴) مقطعات .\n(۶) بدایع . | (۱۵) مجلس هزل، هزلیّات.\n(۷) خواتیم . | (۱۶) مطایبات .\n(۸) قصائد فارسی. | (۱۷) رباعیات .\n(۹) مراثی. | (۱۸) مفردات .\n\nحصه دوم شیخ مصلح الدین سعدی رحمه الله عليه"}
{"book": "adl0798", "page": 72, "text": "و کتبی که درین نسخه داخل نمیباشد اینست :-\nرسائل ۱، ۳، ۴، ۵، ۶، غزلیات قدیم، صاحبیه،\nمضحکات، اہل یورپ آنچه از کلام شیخ ترجمه و طبع کرده شایع\nداشته اند جزو مختصرش اینست.\nمأخوذ از فهرست قلمی فارسی موجوده دیوانہند مرتبه ڈاکٹر ایتھے\nرساله دوم اپنچ مجلس مجلس سوم و چهارم، ایم کو پڈمان صنایع ترجمه بشرح\nدر مقام بریلا شایع کرد\nبوستانا با ساعات با بخوبی مع شرح فارسی بمقام و اینا بطبع رسیده مطبوعهٔ در المان\nایچ گراف\nمتن مع اطلاعات مرتبه، اے راجرس __________\nاسم کتاب اسم مترجم مقام سنہ\nتراجم بن باجرمن - ایچ گراف - جینا ۱۸۵۰ء\n\" \" شلینٹا ویسرو میزبک\n\" \" روکرٹ ، لیپزیک\n\" \" فرنچ بار بیرڈی مینار ڈ گلپاریس ۱۸۸۱ء"}
{"book": "adl0798", "page": 73, "text": "(٦٨)\n\nاسم کتاب اسم مترجم مقام سنه\n\nتراجم انگریزی ۔ ایچ ولبرفورس کلارک - لندن ، ١٨٨٩ع\n\" \" ، جی - ایس - ڈیوی ، \" ، ١٨٨٢ء\nمنتخبات \" - رابن سن ، \" ، ١٨٨٣ع\nگلستان ادیشن بمع متن انگریزی، کلباڈو کلکتہ ، ١٨٠٦ع\n\" \" ، ای ، بی ، ایسٹ وک مع فرهنگ، ہرٹ فرڈ ، ١٨٥٠ع\n\" \" ، جانس مع فرهنگ ، \" ، ١٨٦٣ع\n\" \" ، جی ، ٹی ، پلاٹس ، لندن ، ١٨٧٤ع\nتراجم در فرینچ ، اے ، ڈیو رائٹر ، \" ، ١٦٣٤ع\n\" \" ، ڈالیگر ، \" ، ١٧٠٤ع\n\" \" ، گان ڈان ، \" ، ١٨٧٩ع\n\" \" ، سیمیلیٹے ، \" ، پارس ١٨٥٨ع\n\" \" ، لاطینی جنیٹس اڈیشن ، \" ، ١٦٥١ع \\ ١٦٥٥ع\n\" در جرمن ، آدم اولیا رس ، شلیگو ، ١٨٥٤ع\n\" نائبرگ ، بی ڈارن ، \" ، ١٨٢٢ع"}
{"book": "adl0798", "page": 74, "text": "۶۹\n\nمترجم شتگارت، وولف ، . ، ۱۸۵۱ ع\nلیپزک ، کے ، ایچ ،گراف ، . ، ۱۸۴۶ ع\n\" در انگریزی ، مکلیا ڈون ، لندن ، ۱۸۰۶ ع\nتراجم در انگریزی ، دیو کوسن ، . ، ۱۸۰۶ ع\n\" \" ، جیمس راس ، لندن ، ۱۸۲۳ ع\n\" \" ، ای ، بی ، یسگور ، ہرٹفورڈ ، ۱۸۵۶ ع\n\" \" ، جی ، ٹی ، پلاٹس ، \" ، ۱۸۷۳ ع\n\" بزبان روسی ، . اس سٹر مینیز ، ماسکو ، ۱۸۵۴ ع\nدر پولیش ، آٹو نوسکی ، وارسا ، ۱۸۷۹ ع\nدر ترکی مع تراجم شرح سودی . . قسطنطنیه ، ۱۸۷۶ ع\nتراجم \" \" ، \" ، ۱۲۹۳\nدر عربی ، . بولاق ، ۱۲۶۳\nبزبان ہندوستانی ، . میر شیر علی افسوس ، گلماں ، کلکته ، ۱۸۵۲\nغزلیات منتخب طیبات ، گراف جان کلارسٹ ، جرمن ، . ،\nبدایع دس \" \" \" \" \" \" \""}
{"book": "adl0798", "page": 75, "text": "خواتیم ۷ ، گراف ، جرمن ، ۱۸۵۶\nقصاید فارسی نوزده قصیده ، ۱۹  ،  ،  ،  ،  ،\nمراثی، چند مراثی  ،  ،  ،  ،  ،  ،\nرباعیات، چند رباعیات ،  ،  ،  ،  ،  ،\nمفردات   ، كولافوس ،  ،  ،  ،\nصاحبیہ، مع ترجمه ، بیچر ، پٹرسبرگ، ۱۸۷۹ء\n\n(شاعری شیخ)\n\nدر شریعت شاعری کہ سه‌ پیمبر گفته میشوند کہ یکی از آنها شیخ است شناخته شده اند\n\nدر شعر سه تن پیمبرانند هر چند که لا نبیَّ بعدی\nابیات و قصیده غزل را فردوسی و انوری و سعدی\n\nبه هر یک شریعت جداگانه را پیغمبر است، شیخ در صحیفهٔ غزل همیرا در آورده بود\nمی‌نمودم خواجه حافظ که او در غزل اعجاز کرده با آنچه می‌گوید مصراع\n\nاستاد غزل سعدیست پیش همه کس اما\nو حضرت امیر خسرو وغیره الخ چنانکه دیباچه مینویسند که در غزل پیرو"}
{"book": "adl0798", "page": 76, "text": "(۷۱)\nسعدی هستم و نیز در مثنوی نه سپهر مینگاردند.\nتا بجائیکه حد پارسیان اندرین عهد دوت گشت عیان\nزان یکی سعدیئی ثانیش همام هر دو را در غزل آئین تمام\nلیکن در دیگر اصناف سخن شاعری شیخ آنقدر متابعت نمیکند و امیرخسرو\nاشعار شیخ را تعریف کرده مینویسند.\nلیک اگر سوی دگر یازمی دست شعر شان هست بدانگونه که هست\nو نیز در عصر زمانه خود شیخ خیالات اکثر بد همین نهج بود تا اینکه آوازه شیخ رسید\nچنانچه شخصی میگفت که در موعظه و اخلاق طرفه مضامینی مینویسند\nو از عرضه رزم هیچ ندارند.\nکه فکرش مطیع است و رایش بلند درین شیوه زهد و طامات و پند\nنه در خشتی کوپال و گرز گران که این کار ختم است بر دیگران\nشیخ را این مفکوره ناگوار افتاده داستان رزمیه نظم داده و در شامل\nدر بوستان عمده کرده مزید تر اظهار قوه طبع را بروی کار آوردند و\nمضامین مخصوص مشهور نظامی را جواب گفته خواستند که سبقت کنند\nمثلاً شعر نظامی است.\nحصه دوم شیر کیم غریقین معطوفه"}
{"book": "adl0798", "page": 77, "text": "( ۷۲ )\nکمند از دہانی مسلسل شکنج دهن باز کرده بتاراج گنج\nو شیخ این تشبیه را بیشتر صادق و صورت نگار ساخته اند. ؎\nبصید هژبران پر خاش ساز کمند اژدہا ی د ہن کرده باز\nجای انصاف است که شیخ این بگنز اند میتوانست قدمی چند آراسته شده\nسینه پیش میروند لیکن باز هم طبعاً از ضعف پیری فتتا خمیده میخوانند روزه گا\nتیر بقوت آواز بلند آغاز کرده بندہ مصرع بر انگیختم گرد کین را چو دود .\nولی بقدم دوم لرزیده و می افتند با چو دولت نباشد تهور چه سود\nبا اینهمه چون از کمال شیخ است باین چند اشعار رزمیه استدعاد میکنیم . ؎\nبماندم که دیدیم گرد سپاه زره جامه گردیم و مغفر کلاه\nچو ابر شتازی بر انگیختیم چو باران بلکه در دوختیم\nدوشکر بهم برزدند از کمین توگفتی زدند آسمان بر زمین\nزبار ان تیر پچھوں تگرگ زہر گوشه برخاست طوفان مرگ\nبصید هژبران پرخاش ساز کمند از دہا دہن کرده با\nزمین آسمان شده از گرد کبود چو نجم درو برق شمشیر و خود\nغرض اینکه یہ دین عهدی شیخ مسلم است که با فردوسی نظار طبع دوش بودند"}
{"book": "adl0798", "page": 78, "text": "(۷۳)\nو نه این خیال امیرخسرو را تائید میکنیم که شیخ بجر غزل وگیر مضامین\nاستعداد و همآهنگی نداشت بلی در مثنوی و قصائد کسی از بلندی خیال\nوافكار شیخ انکار نمیتواند، در ایران سه صد سال مردم بزوق شاعری\nمشغول بودند لیکن نتیجه این رویش را بجاده حقیقی مستقیم نشان\nبنای حقیقت شاعری انجاست که در خاطر شاعر می جذباتی تولید\nگردد و او آن جذبات را بهمان تاثیر و جوش خروش نشو و نما بدهد\nدر لذتی که در ابتدا پیدا شده بود، در کمال شاعری فردوسی\nنظامی، انوری جای سخن نیست ولی ازین اشخاص بهمان\nجذبات را کدامین شخص بنموید اثبات او برو؟ فردوسی که\nقدرت الادا طبع شعرا کشیده و بدین صفت جذبات خاطر\nدیگران را طورے بیان میکند که گویا تمنای خاطر خود را عیان\nمیسازد، در موقع طعن و تحقیر عرب بخود نیز دگر میشود در\nواقعه نوحه کردن مادر سهراب آنقدر بدرد مینویسد که گوئی\nزبان مادر سهراب را بدست دارد، آیا اگر این واقعات\nبر شخص فردوسی واقع میشد مگر شراره این شعله ها سوزان تر"}
{"book": "adl0798", "page": 79, "text": "از ان نمي بود البته در قصائد و ما جتیه که یکجا صنعت میکرد و غزل که دران\nزمانی بصورت تانسیب قصیده خوانده میشد و جذبات عشق و محبت را\nدران صویت بهیچ مدخلت و راهی نبود اما تناسبت حتید و قصائد\nکه ممدوح خویش را بشجاعت و سخاوت جو د و قدرت در معکوس\nمدح میگرید ند همچنان بوصف حسن و جمال معشوقه میپرداختند.\nشیخ شخص عالی است که شاعری را بصحت و درستی استعمال کرده\nکه انرا در صفحه بیان می اریم. چنانچه بهترین چکامی که در خصوصیات\nشیخ بود ایست که آنرا دانه شعر میگفت و روح حقیقی شاعری\nاهل عرب همین بود که در عجم آمده ناپدید شده بود. شعرای عرب\nدر باب سلاطین و امرا خیالات خود را بهر طر ز یکه میخواستند\nبه انتها ی آزادی بیان میکردند چنانچه متنبی سیف الدوله را\nمدحی نوشته پیش کرده هم به نهایت بی باکی و گستاخی و آزادانه\nکیان با کف ، کنایات و الى ذالك هم نفصه .\nفردوسی نیز در باره محمود جو جو تصنیف کرد ولی خفیه\nنه رو بر و بلکه بعد از ان همه عمر گریزان سرگردان ماند شیخ را"}
{"book": "adl0798", "page": 80, "text": "(٧٥)\nکه با چندین دربارها سروکار بود، وابوبکر سعد زنگی در آمده مدح خاص خود\nمیدانست، انکجا تو که بعد اختتام سلسله اتأبکیه از طرف جانشین\nهلاکوخان حکمران شیراز شد و شیخ را با او نیز تعلقی می بایست آتا\nدو محول هر یکی از آنها طرز آزادانه خود را حفاظت میکرد، چنانچه\nابوبکر بن سعد اطاعت هلاکوخان را قبول کرده بود، تا جائیکه در تسخیر\nهلاکوخان بر بغداد استیلا میبرد ابوبکر پسر خود مستعصم سعد را با دسته\nلشگری به اعانت فرستاد و اینکه بغداد تاراج شد ابوبکر ایلچی بعزم\nتهنیت روانه نمود با اینکه شیخ در باره تباهی بغداد و قتل مستعصم\nمرثیه پردرد باتاثیر که تحریر آورد که قلب عالمی را تحریک داد و حقیقت\nاین مرثیه هجو ابوبکر بن سعد زنگی بود که در موقع تباهی و بر بادی\nاسلام هلاکوخان را همراهی نمود، و شیخ درین مرثیه بطرز هجو ملیح\nابوبکر را نیز یاد کرده بپیرایه مدحیه ضربی رساند. ه\nخسر و صاحقرا غوث زمان ابو بکر سعد آنکه اخلاقش پسندیده اوصاف کشین\nمصلحت بود اختیار را روشن باری زیر دستانراسخن گفتن نشاید جز چنین\nیعنی در اعانت هلاکو مصلحتی سنجیده باشند."}
{"book": "adl0798", "page": 81, "text": "(٧٦)\n\nشیخ در مدح انکیا تو قصاید متعددی نوشته ولی در هر قصیده بانتهای\nدلیری و ازادی او را نصیحت گفته صاف تر بیان کرده که هر کسی را\nحرص در بار نباشد بدنیا از کسی خوف و عار ندارد . ؎\nسعدیا چند انکه میدانی بگو حق نباید گفتن الا آشکار\nهر که را خوف وطمع در بار نیست از خطا باکش نباشد وز تتار\nخسرو عادل امیر نامور انکیا نو خسرو عالی تبار\nو باز در قصیده دیگر مینویسند . ؎\nحرامش باد ملک پادشاهی که پیشش مدح گویند و قفا ذم\nجهان سالار عادل انکیا نو سپهدار عراق و ترک و دیلم\nچنین پند از پدر بشنید بابی الا گر هوشیار شنو از غم\nنه هر کس حق تواند گفتن گستاخ سخن ملکی است سعدی را مسلم\nو در بوستان مینویسد . ؎\nدلیر آمدی سعدیا در سخن چو تیغت بدست است فتح بکن\nبگو انچه دانی که حق گفته به نه رشوت ستانی ونی عشوه ده\nطمع بند دفتر حکمت بشوی طمع بگسل و هر چه خواهی بگوی\nحصه دوم سراج الاخبار از صفحه ۶۰ تا ۶۴ غلط شد"}
{"book": "adl0798", "page": 82, "text": "(۷۷)\nدرین زمان که قوۀ قومی شاعری مداحی بود و شعرا باین وسیله روز\nگاری بسر میبردند، و اصلاح حقیقی طرز شاعری بهمین شیوه وابسته\nبود که این داغ از چهره شعرا برطرف شود ، شیخ این فریضه را بگشتن\nنفس و در یا ادا ساخت با آنکه شیخ همواره تنگدست و مفلس الحال\nمیبود و مردم او را ترغیب میکردند که قصائد مدحیه بنویس تا خوشگذرانی\nجواب میداد که گردن آزادگان بکسی خم شدن نمیخواهد .\nگویند سعد یا بچه بطال مانده سختی مبر که وجه کفافت معین است\nپيچند اگر مدیح کنی کامران شوی صاحبی که ما اندار و تغابن است\nبی زر میسرت نشود کام دوستان چون کام دوستان بچی کام دشمن است\nآری شل کرگس مردار خوره هند سیمرغ را که قاف قناعت نشیمن است\nاز من نیاید اینکه بدهقان و کدخدا حاجت برم که فعل کدا با خرسن است\nمعنی مدح در عرب این بود که یا شخص در قبیله قابل مدح کاری میکرد یوه\nشخص شاعر از کسی منت داری میداشت مدحیه می نگاشت کسی را\nبانعام و صله دخلی نمیداشت . زهیر بن ابی سلمی که بدر بار هرم بن سنان\nداخل شد و سلام داد، هرم حکم فرمود که زهیر هر زمانیکه بدر با ز آید و\n\nحصه دوم شعر العجم صفحه از رشید ۶۳۰۰ ۶۴ عد"}
{"book": "adl0798", "page": 83, "text": "(۷۸)\nسلامی بجا آرد صله با و بدهند بعد ازان زبیر شیوه اختیار کرد که در هر\nزمانی داخل در بار میشد تمام مجمع را هدیه سلام و اکرام میگفت\nو هرم را هیچ . در عرب پیش از همه شاعر یکه از قصیده صله گرفته\nهمانا نابغه ذبیانی بود که اعراب او را بیشتر بنگاه تحقیر میدیدند.\nشیخ را تمنا می بود که قصاید مدحیه را باصول قدیمه عرب جریان در پذیر کند\nواز انست که در مدح سلاطین و امرا قصیده ها گفته و اوصاف\nحسنه شان بیان داشته خیالات مبالغه آمیز را که عنصر مدحیه و\nشامل قصیده یافتند در لغوتش اثبات کردند مثلا شعراء ر خاتمه\nقصاید ممدوح خویش را بدعای حیات هزار ها سال باو کرده\nخوش میساز د چنانچه میرزا غالب قصیده را مختصر گفته المصرع\nتا خدا باشد بهادر شه بود ـ\nولی شیخ که بدعای هزار سال هم رضا نداده اند. ے\nہزار سال بگویم بقای عمر تو باد که این مبالغه دانم ز عقل نشماری\nهمین سعادت و توفیق بهر مزید تست که حق گذار می ناحق کسی نیا زاری\nنکاہد آنچه نوشته ست عمر ونفزاید پس این چه فائده گفتن که تا بختیاری"}
{"book": "adl0798", "page": 84, "text": "(۷۹)\nشخص ممدوح را گوهر فشان و دریای بیکران نسبت داده\nاند، ولی شیخ میگوید .\nنگویدت چوزبان آوران رنگ آمیز گاهی مشک فشانی و بحر گوهر زای\nو باز در قصیده دیگر آورده .\nمن این غلط نپسندم ز رأی روشن خویش که دست طبع تو گویم به بحر و کان ماند\nو این تعرض بر این شعر انوری واقع است .\nگر دل و دست بحر و کان باشد دل و دست خدایگان باشد\nدر مدح مجدالدین رومی میگوید .\nنگویدت بتکلف فلان دولت و دین سپهر مجد و معالیجهان دانش و داد\nتمام دنیای اسلام گوشت گذار خواجه شمس الدین محمد و علاء الدین بودند\nکه در عهد پر فساد تاتاریان قوام ملت اسلام از همت و غیرت\nآنها بوده و شیخ باخلاص تمام بآن دو برادر بلا پایگاه پناه میبرد\nبطوریکه با امروز بیانت بگوید ما حاکم صوبۀ فارس سپاس نامه\nچنین کند. مثلاً در مدح خواجه علاءالدین میگوید .\nخدای خوبست که اسلام در حمایت او ز شر حادثه در باره امان ماند"}
{"book": "adl0798", "page": 85, "text": "( ۸۰ )\n\nوگر نه فتنه چنان کرده بود دندان تیز کزین دیار نه مرغ و نه آشیان ماند\nتو آن جوان بالغز انه وحام رمان درت بمشرب شیرین کاروان ماند\nجامع خاطر شیخ که از جذبات عمومی لبریز بوده بهیچ یک شیوه اصناف\nشاعرانه را بحیثیت رسم و تقلید بروی کار نیاورده و میدانت\nکه جذبات عین اساس حقیقت حیات شعر میتوانند بود و بدان سبب\nوقتی بشعر می پرداختند که جذبه بدل واصل میشد، غزل را که در ان\nاوقات محض مدح معشوق میگفتند شیخ این سلسله را بمناسبت جذبه\nحقیقت عشق بهم میرساند و مرثیه کسانی را که گفته اشخاصی بودند\nکه از ممات شان شیخ را صدمات شدیدی وارد شده، و مضامین\nاخلاقیه را نیز بوقتی تقییه کرده اند که بوقوع واقعه موثر بیشتر اثر همی\nبخاطر داشته اند . مثلاً . ه\nتنم می بلرزد چو یاد آورم مناجات شوریده در حرم\nیکم روز بر بنده دل بسوخت که میگفت و فرماندیش میفروخت\nمرا رقتی در دل آمد برین که پاکست و خرم بهشت برین\nدر ان جای پاکان امیدوار گل آلوده معصیت را چه کار"}
{"book": "adl0798", "page": 86, "text": "(۸۱)\nدر صنف امرا بیشتر محبتی که داشت با آقا محمد بن ابی بکر بن سعد زنگی است\nکه شهزاده با شوکت و شان بلکه شخص هنرور همه دانی بود در عالم\nسفر از الم شدت بیماری پدر با خبر شده سراسیمه و مضطرب\nپایگاه سمت شیراز بود مکر در عرضراه بر خلقی از حادثه فوتش شنود\nبا اینکه رتبه ولیعهدی داشت جمعیت امرا انتظار داشتند که تشریف\nفرما شده تخت و تاج پدر را مالک میشود، بدین باعث عموماً به\nسوگواری و ماتم داری او مصروف شدند و شیخ را که از ین واقعه\nتالم و تاسف بسیاری بود در ین اوقات مرثیه نگاشتند که\nاز هر بیت آن، بوی از خون جگر می آید. \nبزرگان چشم و دل در انتظار عزیزان عبث ساعت میشمارند\nغلامان در و گوهر می فشانند کنیزان ست ساعد می نگارند\nملاظمان سیاق و بدرقه فان بر هواران تازه ی بر سوارند\nکه شاهنشاه عادل سعد بو بکر به ایوان شهنشاهی در آرند\nحرم شادی کنان بر طاق ایوان که مروارید بر تاجش ببارند\nامید تاج و تخت خسروی بود از ین غافل که تا بوتش در آرند"}
{"book": "adl0798", "page": 87, "text": "(٨٧)\nچشمه پاکیزه رویان جسدم را که بر سرکاه وبرزیو رغبارند\nنمیدانم حدیث نامه چون است همیندا نم که عنوانش بخون است\nتا این زمان عموماً شیوه مرثیه نویسی چنین بود که تأسف بسیار در با\nمیتوفی شخصی مینوشتند ولی مرثیه ملکی و ملتی مطلق رواج نداشت،\nدرین یکت شیخ شخص اولی است که نوحه نگاری ملکی و ملت را\nمروج ساخت، چنانچه از سلطنت عباسیان بجز نام و نشانی\nبیش نبود اما انیکه یادگار پنجصد ساله اسلامیه و بغداد مرکز عموم دنیای\nاسلام گفت می شد وبر بادی او را تباهی قومی می پنداشتند\nبدینموجب شیخ بنسبت خلیفه وسلطنت و بغداد مرثیه نوشت\nو خیالات بهم رساند که شخصی خود از هر فرد متعارفین کلش میدا\nآسمانرا حق بود گر خون ببارد برزمین بر زوال ملک مستعصم امیرالمومنین\nای محمد گرقیامت سر برآری ز خاک سر برآر و قیامت در میان خلق بین\nنازنینان حرم را موج خون بیغ زآستان بگذشت ما را خون دل از آستین\nدیده بردار که دید شوکت عبدالحرام قیصر روم سر بر خاک و خاقان بر زمین\nخون فرزندان عم مصطفی شد ریخته هم برانجا نیکه سلطانان نهادند جبین"}
{"book": "adl0798", "page": 88, "text": "(۸۳)\n\nباش تا فردا ببینی روز داد و رستخیز كز لحد با تخم خون آلوده برخيزد دفین\nبعد ازین خصوصیات اجمالی و سرسری از ان انواع شاعری\nمفصل بحث میکنیم که شیخ اگر شعر را ترقی داده باشد\nیا از رنگی برنگی آورده باشد،\n\nاشعار اخلاقیه\n\nاشعار اخلاقی پیشتر از شیخ بوجود صفحه بیان آمده تا لحه\nکه حکیم سنائی، عمر خیام، اوحدی و عطار رخش این سو یه آن بالای\nبآسمان رسانده بودند ولی شیخ این پایه ان مسئله را از همه بلندتر برد\nچنانچه اشعار اخلاقیه را بر دو حیثیت نور دو جهت نظر غور دیده رساله پرور میوم\n(اول) اینکه بکدام پیرایه تسلیم میکنند و در ان پیرایه استعداد\nفلسفی و نکته سنجی را بکدام سرمایه می یابیم .\n(دوم) می بینیم که فلسفه اخلاق را بچه طرز ادا کرده اند، و باید\nدانست که مسائل اخلاقیه اگر صاف و ساده بصورت نظم در\nصفحه بیان آید باز هم فلسفه گفته میشود نه شاعری ، مضامین اخلاقیه"}
{"book": "adl0798", "page": 89, "text": "(٨٤)\n\nکه شیخ تعبیه کرده اند ازین قرار است:-\nعدل و تدبیر، احسان، عشق و محبت، تواضع، رضا بالقضا،\nقناعت، تربیت، شکر، توبه، مناجات، عدل و تدبیر که\nحقیقتاً به سیاست و حکمت عملی تعلقی دارند و بی اینکه با اخلاق\nپیشتر پیوند مناسبت میکنند شیخ این شیوه ها را با خلاق کاملاً لاحق\nساخته، در ممالک ایشیائی که بنیاد سلطنت بر پادشاه بر سختی\nقایم شده سلطانرا حاکم علی الاطلاق می شناسند، اگر عدل\nو انصافی بهم رسانید محض مرحمت و عنایت او میدانند\nو هرگاه مخالف آن بود کسی را مجال چون و چرا نیست...\nاگر شه روز را گوید شب است این\nبباید گفت اینک ماه و پروین\n\nاما شیخ به پیرایه حکایات جداگانه مظهر دهشته که هر کسی آزادانه\nهر یک دخله حق نکته چینی را دارد البته به همچو بی پروائی پیرایه\nاعتراض را پهلوی بی توجیه کردن از اوصاف شیخ است،\nگاهی تعلیم دلیری بی باکی و جانبازی برتر از ان نیست.\nچنانکه بادشاه ظالمی را حکایت میکند که مواشی مردم را جبراً\n\nحصه دوم صفحه (٢) سطر (١٢) باید که"}
{"book": "adl0798", "page": 90, "text": "(۸۵)\nمخاطب غو\nبیکار خود می آورد اتفاقاً روزی بشکار رفته از عمله و حفاظ\nروان مودت اقتدار\nجدا مانده شب را بقریه سحر کردن و بسر بردن ضرور افتاد\nرا دید که مزدوران\nدید که شخصی خر خود را با تازیانه میزد زخمی ساخت که از کار ماند\nبر چهار دست و پالنگ بیکار شد . پادشاه منع کرد و از او\nسبب پرسید بجواب گفت که گیر فردا از بیکار پادشاه نجات\nعلاوه بر ان سخنان زشتی که لایق کیشه در حق شاه گفت\nیابم کلر علاوه آن این الفاظ ناشایسته تکرار داشت ،\nکوی این نید سحاب؟\nچون صبح شد جمعیت خدام بجهرم سراغ به قریه رسیدند\nیافتم؟ چون برگشت\nو پادشاه با ایشان بتخت گاه خود رفت آن شخص شخص را\nمغر خود کا و خواست که مزد میکنت ۱۱ را ز خود بروش کند\nدلسارت طلب کرد و بستاخی های شبینه اش زجر و سزا\nعرض \nو بدل خواست مرد خر کار عذر داشت ، ه\nنه تنها منت گفتم ای شهریار که برگشته بختی و بد روز گار\nچرا خشم بر من گرفتی وبس منت پیش گفتم همه خلق پس\nچوبیداد کردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار\nترا چاره از ظلم برگشتن ست به بیچاره بی گنه کشتن است\nزنامهربانی که در دور تست همه عالم آوا ازه جور تست\nعجب کز منت در دل آمد درست بخش گز توانی بهر خلق گشت\n\nحصه دوم شجره سیم علاء بطول - ۵۲-۲ عرض"}
{"book": "adl0798", "page": 91, "text": "(٨٦)\n\nبدان کی ستوده شود بادشا که خلقش ستایند در بارگاه\nچه سود آفرین بر سرانجمن پس پرده نفرین کنان مردوزن\nبمیگفت شمشیر بالای سر سپر کرده جان پیش تیرو تبر\nو دیگر حاکایت میکند که پادشاهی بموجب حق کوئی بر درویشی\nغضب شده او را حبس کرد، دوستانش نصیحت کرد که بحضور\nپادشاه این چنین آزادی خلاف مصلحت بود، درویش جواب\nرسانید! مرحق طاعت ست ززندان بترسم که یک ساعت است\nکسی صورت وقوع مذاکره را بپادشاه رسانید پادشاه گفت\nکه این از حماقت اوست یک ساعت نیست بلکه همه عمر در قید خانه\nخواهد بود، درویش باز جواب داد . ه\nکه دنیا همه ساعتی بیش نیست غم و خرمی پیش درویش نیست\nپادشاه حکم کرد که زبانش را بکام بار بر آرند، درویش گفت ازین\nزجرهم با کم نیست و با آنکه گفت و شنید دارم بی گفته سخن مرا میباشد\nمن از بی زبانی ندارم غمی چو دانم که ناگفته داند همی\nبدین پیرایه حکایات متعدده ی بطریق مناسبت بنهایت بلاغت نگاشته"}
{"book": "adl0798", "page": 92, "text": "(۸۷)\n\nبرخلاف ابنای زمان خود عوام را بحق گوئی و آزادی تعلیم میکند و چون\nباثبات میرسد که اینهمه محض قول نبود بلکه شیخ این اوصاف را فعلاً\nبر ادعای حبیلی زبان بحدود پر ارباب فهم و ذوق ارجح\nاجرا داشته بی شبهه اثرات این تعلیم را خاطر با به انتهای ذوق\nتکریم تسلیم میکند، و شیخ این مسئله را نیز بخوبی حل کرده و نشان\nداده که از واردات ملکی پادشاه بقدری مستحق است که خصر\nباندازه ضرورت خویش تمتعی بر دارد و بیشتر از ان هیچ حقوقی\nندارد.\nپادشاهی رو که بکمال سادگی زندگی میکرد حکایت میکند\nحکایت پادشاه ساده وضعی را بقلم آورده که شخصی بپشاه بصداد\nعرض کرد که اگر حضور قبای دیبای چینی زیب تن میفرمودند\nموزون تر میبود، پادشاه میگوید.\nنه از بهر آن میستانم خراج که زینت کنم بر خود و تخت و تاج\nمرا هم ز صدگونه آز و هواست ولیکن نه تنها خزینه مراست\nخزائن پر از بهر شکر بود نه از بهر آئین و زیور بود\nچو دشمن طرو روستائی برد ملک باج و ده یک چرا میخورد\nاین صوره از\nاین جمله از خیالات شخصه شیخ است ولی بلحاظ اصول بلاغت"}
{"book": "adl0798", "page": 93, "text": "(۸۸)\nاز زبان پادشاه میگوید تا اثر آن بر شاہان تا شیر گیربخشید.\nاحسان و سخاوت\nاحسان عام\nاحسان و سخاوت\nمضمون احسان عامه در الاشیار مخوز خاطر عموم ست و\nشیخ این مضمون را با صول پسند عامه که پیوسته طبایع مخدوم\nبه تحریر آورد چنانچه حکایات مختصر فیاضی ہای حاتم طائی را\nبه نهایت آب و تاب نوشت . ٥\nبیا به ملک قناعت که در دهر نه کشی زقصه ها که بیست فروش لبسند\nو نیز ہدایت کرده اند که ضرورتی به امتیاز مستحق و غیر مستحق نیست\nگره بر سر بند احسان مزن کہ این بگر و بید بست آن رزق زن\nلیکن در خاتمه برای دلداری بقدری در تفریق آن تمیز میگذراند\nکہ با ظالمان مروت و احسان لازم نیست، و درین باب\nشیخ بعضی نکته های بلند تراز سطح عامه زمانه خود نوشته است\nحالا که پوزند مردم دیندار عموم محاسن اخلاق انچه باشد مثلاً عفو حلم\nمروت جو د وکرم مخصوصاً با مسلمانان باشد و با مردم غیر مجرد رسمی"}
{"book": "adl0798", "page": 94, "text": "(۸۹)\n\nحكماء روش أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّار لازم لیکن باران حسان\nشيخ بر ویرانه و چمن کیساں بارید.\n\nو حکایت میکند که حضرت ابراهیم علیه السلام گبری را مؤمن\nپنداشته مهمان ساخت چون بظهور امد که گبر است از دسترخوان خود\nبرطرفش کردند برین بود که وحی آمد. ع\n\nمنش دادم صد سال روزی بجان     ترا نفرت آمد ازو یک زمان\n\n- عشق -\nدر عصر شیخ قومی اسلامی را ایام زوال بود و بدان سبب\nجز عشق و محبت بهیچ شغلی بحال خویش بقائی نداشت شیخ خدارا\nبه لحاظ مذاق مروج وقت زمزمهٔ این ترانه را بگوش عموم\nرسانید چنانکه رومی در نقش این طرز لا نیز اصلاحاتی لحس\nآورد یعنی عشق مجازی را مذموم دانسته در محاسن عشق حقیقی\nدستان ها بیان کرد، و حقیقت اینست که اگر امیر صحیفهٔ اخلاق\nابتداءً ازین مضامین فتنه انگیز پرهیز کرد و پاک میماند خیلی خوب میشد\nع - اهل زکام را مده این گل که بو کنند -"}
{"book": "adl0798", "page": 95, "text": "(٩٠)\n\nدر باب قناعت تواضع و مضامین سحر آفرینی ها نوشته اند، ولے در حقیقت تاثیر این\nها بسحر رسم ان مضامین را\nافکار بکاهلی، افسردگی، بیکاری، پستی تولید میشود بدین سبب تا آنکه و تراخلاقیہ\nموقتًا دور نکرده ایم\nخود این مضامین را موقتاً دور کردن دانستیم، قناعت\nظاهراً نام دوم پست همتی است و هیچ شبهه نیست که بیجاه\nعموماً تعالٰی عوامل قناعت را بهم تنقیده اند\nو بر غلط قناعت را عموماً زناد و علما بخاطر ها جا داده اند و در\nست\nو در تنبل ساختن قومی خیلی امداد کرده اند، لیکن جای انصاف\nیا معمول کرده اند در شعر\nقناعت معنی شده که شیخ برای پیش برد انسانیت و عزت\nنفس اینہرا ولتر مرحله پنداشت، در حکومت های ایشیائی ہر گونہ\nاخلاق بیهوده مثلاً خوش آمد، ذلت نفس، نفاق، ریا،\nکہ کسی جو بدی کو تنبل\nزمانه سازی رواج دارد و علت اینست که بجز این حیل کسی\nبنا بران\nنعمت و عزتی بدست آورده نمیتواند بلکه بموجب بی نیازی\nاستغنا فرموده اللہ ــے\nبودن از اینچنین عزت و دولت نخستین شرطے است برا\nنجات از عیوب مذکوره و مقصد شیخ از تعلیم نیست. ھ\nقناعت کن ای نفس پر اندکی کہ سلطان درویش بینی یکی\nچرا پیش سلطان بخواهش روی چوکیسو نہادی طمع خسروی"}
{"book": "adl0798", "page": 96, "text": "(91)\nپوگر خود پرستی شکم طبله کن در خانه این آن قبله کن\nقناعت سرافراز دارمی مرد هوش سر طمع بر نیا مذ ز دوش\nکسی را که درج طمع در نوشت نیاید بکس عبد و چاکر نوشت\nکند مرد را نفس اماره خوار اگر هوشمندی عزیزش مدار\nگر آزاده بر زمین خربی پس مکن بهر قالی زمین بوس کس\nجوینی که از سعی باز و خرم به از میده بر خوان اهل کرم\nظاهر است که اگر قیام به عزت نفس دولت ثروت نام و شهرت\nونمود رتبه و جاه حاصل نمی شد شیخ تعلیم قناعت ترغیب میکرد\nو در یک حکایتی شیخ این نکته را اصلا واضح ساخته تلقی میکند\nکه جبهد کسب و هنر لا بر توکل ترجیح است ، و حکایت اینست\nشخصی رو باهی بیدست و پائی را دید و متعجب شد\nکه خوراکه این از کجا و چه خول د بود اتفاقاً شیری بدانجا رسید\nشکاری در دهن داشت انچه میتوانست خورد و باقی آن را\nگذاشته رفت و روباه پهلو خزیده خد را به باز مانده شیر رساند و\nخورد از مشاهده این واقعه شخص مذکور باین خیال افتاد که"}
{"book": "adl0798", "page": 97, "text": "۹۲\nمن بعد تحرک دست و پا غلط است و بتلاش معاش بودن\nاحتیاج و بزدلی\nهیچ ضرور نیست، من هم همچنان بیدست و پا شده می‌افتم\nخدا بهر وسیله که میداند روزی مرا میرساند، و بے چندی\nروز بسر برد و اوقات بفاقه گذشت تا هاتفی از غیب ندائی کر دیه\nبرو شیر درنده باش ایدغل    مینداز خود را چو روباه شل\nبچنگی رو باد گیران خورش کن    زیر فضله دیگران گوش کن\nچو مردان به تن رنج و راحت رسان   مخنث خورد دست رنج کسان\nبگیر ایجوان دست درویش پیر     نه خود را بیفکن که دستم بگیر\nـ تربیت ـ\nشیخ سعدی در شعر خود\nدر تربیت گفتگو ی پر تفصیل است و بسی نکته های بغرنج\nگفته است       کندیل       تربیت\nا که از سطح تربیت زمانه حال بلند تر مینماید ، مثلاً در آنقدیم که\nزجر و توبیخ بلکه سزای جسمانی کودکان را بی نهایت ضروری می شمردند\nو تا امروز بهمان خیال هستند و خود شیخ از زبان استادی میگوید\n(ع) جور استاد به ز مهر پدر\nحصة دوم سراج الاطفال ۱۲ ساله \n۶۲"}
{"book": "adl0798", "page": 98, "text": "(۹۳)\nولی شیخ چنین توصیه و تلقین میفرماید :\nولی تعلیم شخص آن نبود ، و این هست که .\nنوآموز را ذکر تحسین وزه زتوبیخ و تهدید استاد به\nتعلیم صنعت و حرفت را که بر ای امرا زادگان لازم قرارداده\nو ما امروز مثال های تربیون پورپ را دیده در ان مضمون گفت\nشنید می نداریم .\nبیاموز پرورده دست رنج وگر دست داری چوقارون گنج\nبپایان رسد کیسه سیم وزر نگردد تهی کیسه پیشه ور\nچه دانی که گردد بدین روزگار به غربت بگرداندش در دیار\nعقیقه عالم اگر یک پاس است\nبخیا ل عامه به خوراک کمتر داده و رخت خشن و بد بپوشانند\nتا آرام طلب عیش پسند نشوند. اما شیخ میفرمایند .\nپسر را نکو دار و راحت رسان که چشمش نماند بدست کسان\nتوسعه عمومیه است مبتلا\nو هم در آن زمان مرض امرد پرستی بر عموم نازل بود کی صنف\nصوفیه و اهل نظر آنرا منزل اول عشق حقیقی قرار داده بودند،\nندار\nکار و خود نداشته است .\nو بخاطر ارباب ذوق هیچ تفریحی بجز این مطلب باقی نبود ،\nله دست رنج یعنی صنعت .\nحصه دوم سراجیہ قران ۱۴۰۰ کاند"}
{"book": "adl0798", "page": 99, "text": "(٩٤)\nو شیخ که درین بانک مارگزیده بود از مضرتهای این مرض\nواقعه نامه داشت از نهایتهای بشدت ضر نقصان\nو ضرر پای آن بیان دارد . سه\nسر از مغز و دست از درم تهی چو خاطر بفرزند مردم نهی\nمکن بد بفرزند مردم نگاه که فرزند خویشت برآید تباه\nو نیز صوفیان را پرده دری میکند . ه\nگروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و اہل نظر\nز من پرس فرسوده روزگار که بر سفره حسرت خورد روزه دار\nاز ان برگ خرما خورد گوسفند که قفل است بر تنگ خرما و بند\nو این دعوی صوفیه را که از جمال مشاهدۀ صنعت ایزدی مقصود\nداریم مسترد میکند . سه\nچرا طفل یک روزه پوشش نبرد که در صنع دیدن چه بالغ چه خورد\nمحقق همان بیند اندر ابل که در خوبرویان چین و چگل\nشیخ که از خون منع میکند با مصرف صحیحه آنرا مینماید. ه\nزن خوب خوشروی اراسته چه ماند به نادان نوخاسته\nسر خود را بدست تو دهد بزبان \nمردمیگوید سر من سر تو است"}
{"book": "adl0798", "page": 100, "text": "(۹۵)\nدر و دم چو غنچه دمی از وفا که از خنده افتد چو گل بر قفا\nخرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان بزن\nافسوس است که در زمانه شیخ قصید زنان کمتر از شبهای مردان\nبود و از انست که هر کس با زن خود بیشتر محبت میکرد زن پرست\nگفته می شد و مردم او را طعن یا دیگر دند.\nکسی را که بینی گرفتار زن مکن سعد یا طعنه بر وی مزن\nتو هم جور بینی و بارش کشی اگر یک شبی در کنارش کشی\nزنان شوخ و فرمانده و سُخنراند ولیکن بدیدم که در بر خوشراند\nولی تاسف بسیار است که اغراض و تعلق این پیکر قدسیه را\nمردم محض نفس پرستی قرار دادند و ندانستند که این جنس لطیف\nاثبات آب و رنگ چهره کائنات است و باز از اشعارتی که شیخ در باره زنان شهپرستی پرانده است\nبطریقی مرقوم داشته اند، ازان فقره ثابت میشود که\nدر آن زمان معیار اخلاق چقدر پست بود.\nزن نو کن ایدوست در هر بهار که تقویم پاریت ناید بکار\nاما اگر فرقه زنان باین فلسفه عمل پیرا شوند چه جواب خواهد گرفت؟"}
{"book": "adl0798", "page": 101, "text": "(٩٦)\nشیخ همچه تن شخص مذهب پرستی بود و بدان سبب بنیاد اخلاق\nبر طبق مذهب گذاشته و در علو مذهبی و حقیقت شناسی کمر نطعتی\nمیرسد چنانچه در یک شهر چه هزارها مسجد و بیشتر از ضروریا\nغرو؟\nاهل صلواة موجود باشد و هر شخصی همین بخواهد که جدید مسجدی\nان اندازی\nجدیدی تعمیر کنند شش مذهب پرست هیچکاه با جماعت و نماند\nقرن اول اسلام\nنمیگوید حالا که در قرون اولی این امور را علنا منع میکردند\nچنانچه\nحضرت عمر (رض) حکم عام فرموده بودند که بجز کوفه و بصره\nبدیگر جاها بیشتر از یک مسجد نباید ساخت، اما ولید که تعمیر\nمبذول داشت\nمسجد جامع مسجد حوصده شاهانه بکار بود، ولے مردم قوم علایه\nمیگفتند که پول بیت المال باینمنوال ضایع نباید شد.\nفرض کنید که در یک شهر مسجدهای بسیار میباشد\nدر یکجا\nلیکن از تعلیم جدید (که ذریعه تحصیل معاش گفته میشود)\nهیچ اثر و سر رشته در آنجا نباشد ، و گاهی باز یک مسجدی\nدیگر مکتبی\nو شخصی مدینه بساز و خود شما کدام اثر ابتر میدانید.\nکامل الخطاط شد\nبزرگت سبخنی های شیخ جگهی حیرت است و در هر"}
{"book": "adl0798", "page": 102, "text": "(۹۷)\n\nبا وصف ذوق و استعداد مذھبی\nموقع می بینیم که بپوشش استعداد مذھب پرستی گاہی حقیقت از\nشناسى كناره جوئی نكرده ، و حکایتی میگوید که پادشاهی\nچنانچه حکایت میکند\nروزه گرفت بطباخی داشت بزن طباخ بشوهرش گفت\nکہ شاه ازین روزه داشتن چه ثواب خواهد یافت که ما همه\nاز گرسنگی میمریم بیت\nکه سلطان ازین روزه کوئی بیاد که افطار او عید طفلان ماست\nروشن ساخته\nو شیخ برای روشن تر ساختن این مسئله بزبان خود واضح تر\nبیان میکند . ے\nخورنده که خیرش برآید زدست به از صائم الدهر دنیا پرست\nمسلم کسی را بود روزه داشت که درمانده را دهد نان چاشت\nوگر نه چه حاجت که زحمت بری ز خود باز داری هم خود خوری\nخیالات نادان خلوت نشین بهم بر کند عاقبت کفر و دین\nچنانچه در آخر شعر ظاهر نموده که خلوت نشین ساده دل مذہب را\nچنانچه در بیت آخر اظهار میکند\nخراب و باطل میکند.\nو نیز حکایت دارد که درویشی بفرنگ رفته و در هر قدم کیفیت دورکعت"}
{"book": "adl0798", "page": 103, "text": "( ٩٨ )\nنماز میخواند ، ازین ریاضت شاقہ غروری بخاطرش یافت\nراه‌\nاینست که با تف از غیب گفتش که خوش ساختن دلی از هزار\nدر ہر منزلی\nرکعت نماز بهر منزلے بہتر و خوشتر باشد .ہ\nباحسانی آسوده کردن دلی باز الف رکعت بہر منزل‌\nاف کرده اند.\nحقیقی ریا کار می علمای ریا کار را نیز اظہار در شقّہ ندار\nمحلی گروه صوفیہ کہ مجموعاً ریا کاراند و کسی او را در باره ایشان\nبپیروان آن\nگمان ریا کار نمی میرفت و اگر باشد از خوف عوام توان بیا\nحدود کردند\nو قوف امر درشرع\nندارند و شیخ که ازین راز بمدّقیت تامه بود دلیرانه بہ\nشکستن این طلسم اقدام کرده باشعار غزلیہ و پیرایه های\nموزون ادای مضمون میکند . ہ\nبرون نمیرود از خانقہ یکی هشیار که پیش شحنه بگوید کہ صوفیا مستند\nمحتسبے قضای زمان است غافل از صوفیان شاید باز\nزمان\nصوفیان رو\nو نیز در بوستان از بیان شخصی کاملاً تصویر صوفیہ نظر اندیکہ\nکننده اند\nعامہ ساخته . ه\nکہ زنہار ازین مردمان خموش پلنگان در نده صوف پوش‌\nحصہ دوم سراج الحکم باجرۀ ١٣٣٢ کامله"}
{"book": "adl0798", "page": 104, "text": "(۹۹)\nکه چون گربه زانو بهم بر زنند و گر صید افتد چو سگ در جهند\nسوی مسجد آورده دکان شید که در خانه کمتر توان یافت صید\nسپید و سیه جامه برد و خته بسا یوسفان در در اندخته\nزهی جو فروشان گندم نمای جهان گرد و سالوس و خرمن گدای\nمبین در عبادت که پیرند و ست که در رقص و حالت جوانند و چست\nعصای کلیم اند بسیار خوار به ظاهر چنین زرد رویی نزار\nزسنت نبینی در ایشان اثر بجز خواب پیشین و نان سحر\nبهترین شعر ائیست که شیخ بنیاد اخلاق را طاقی نصر بسته‌ بآب در\nکرده و با اختلاف مختلف در افی تفقد و تعلیم میکند و می فهماند که بغز\nتعصب بهترین مایه لطفی نداکست که پایه دار حسن اخلاق است\nبی قرار نمی باند و چنا نچه حضرت ابراهیم علیه السلام سلوکی که با یک\nگبر کرده بود خدای عزوجل او را بوحی خبر داد و آگه ساخت\nکه این شیوهٔ شما پسندیده و حامیه است و شیخ در آن حکایت\nخاصهٔ همین مقصد داشت که در حسن اخلاق و معاشرت\nکافر و مسلم تفاوتی ندارد و شیخ که همواره بزرگان دشت"}
{"book": "adl0798", "page": 105, "text": "(١٠٠)\nنوشتانه\nومذهب را بیاد میآرند بهر یک طعانه با طعانه میگیرند میتیک\nچنانکه دار که آتش پرست بود، ولی شیخ میگوید : -\nشنیدم که دارای فرخ تبار زلشکر جدا ماند روز شکار\nثابت میکند که حضرت رسول الله صلی الله علیه وسلم به نسبت پیشه\nدر عهد سه افتخار\nخود بزمان نوشیروان افتخار نموده اند .\nسزد گر بدورنت ننازم چنان که سید بدور ان نوشیروان\nتیره چرخ مجی\nشیخ اگر بشخص خود سنی و پنجه سنی بود علی الرغم قاضی باشی\nقرار معلومات من\nولی فردوسی راد که بکلی شیعه بود باین سلیقه نام میگیرد سعدی و شافعی مذهب\nبود\nچه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بران تربت پاکباد\nآیا امروزه یک روشن خیال غلطی سنی تربت کدامین\nدر بران\nیک شیعه را به نسبت پاکیزگی یاد کرده رحمت میفرستد ؟\nشیخ اگر چه فلسفه اخلاق را باندازه شاعرانه الخلق کبیره میگوید\nاما بسی دلائل پر نزاکت و دقیق و لطیف در مسائل اخلاقیه\nشامل ساخته و سب آن را بصورت بیان کرده که هیچی\nبطور کا\nنظر نمیورد\nاز تصنیفات فلسفیانه هم گیر است و نظر نمی آید، کبر، حقد،"}
{"book": "adl0798", "page": 106, "text": "(١٠١)\n\nاخلاق انسانها\nغیبت و غیره خبائث نفسانی را که کتب مقبوله الم در جمله مضرت\nنکاتی در تصانیف کرده ایم\nدانسته و بدعت نوشته شیخ درین باب دقیق شکافی و سحابی\nحالی که در ماده عایب جوی\nکرده امسحبت بدی بدگوئی میگوید : -\nبداند روی مردم نیک و بد گواهی جو انمرد صاحب خرد\nکه بد مرد را خصم خود میکنی و گر نیک مردست بد میکنی (سعدی)\nظاهر ست که آدم بد هر شخص کسی دشمنی میکند حالا به جائزه ناجائز اگرچه سخن حق باشد\nتوجه ندارد از غیبت آدم بد را دشمن خود ساختن خود را در بله لائق ملامت آن مدام\nهمان را نداند اگر کند\nانداختن بست این فصحر و استدلال کے سفیا نه در\nرای همان انداوه در خوی وعمل آمیز پیوسته ز در پایان\nآنها تقدیر بوقوع آمده پیش پیوسته - * خصلت خاموشی لوحتر راد غصب\nاز کلم ایجاب کرده میکن شیخ\nکه در همه کتب اخلاقی بمضامین علیحده مذکورست به\nبروش جداگانه و طرز فلسفیانه اثبات شرایط میکند و میگوید. اخرت تلقین و تلقن\nخاموشی\nتراخامشی ای خداوند هوش وقار سید نا با اهل راز پوش\nاگر عالمی هیبت خود مبہر وگر جاهلی پرده خود مدر\nبیدی منکر دل زد\nجای قند با مجر اغراض و نکتہ چینی دیگران هیوا نگمودن میزود گران\nو بختن شیخ این فقره را دلچسپ و پسندیده بیان میکند \nشخص من نشست روز باید به اعتراف میکنه حق دیگران راستی قابل انشهر\nباید کند دیگری دلبندی ادا میکند:"}
{"book": "adl0798", "page": 107, "text": "(۱۰۲)\nکرانی که دشمنت گوید مرنج ویران نیستی گو برو باد سنج\nپدیر کار او را انتقاد میکند\nبلیو میله نهاد بد خویی و بعد اخلاقی بیانی دارد. ح\nنه خورد از عبادت برآن خرد که با حق نکو بود و با خلق بد\nدرین عبارت بنکته دقیقی اشارت شده که عابدان کو خلق\nبمقتضای اخلاص و نیکی عبا دت نمیکنند\nکا عبادت میکنند از اخلاص دل و اقتضای نیکی نیست\nعادت کنند.\nبلکہ از تو حجر و عقاب خونی دارند و به اثبات پیوسته که ابہال\nبند گان خدا سلوک بداخلاقی و دل آزاری را با آن بندگان خدا توحشی\nگیرند که از ان با بیم و اندیشه ندارند.\nپیرو افادات درس وصول\nشیخ از بغایت کم عمری و عمولی واقعات شباروزی\nمر توجہ خلق بسی نکته های دقیق بهم میرساند ، مثلا بچه های\nخورد سالے را ہ ایام معید مقرره برای تفریح دنجو شوقتی ہمراہ\nگرفته در عرض راه دامن خود را بدستش داده تا در مجمع كثیر انیم\nجدا نشوند و شیخ را که این واقعه در کودکی و پیش آمده بود\nل از ان سرگذشت نیز تجربه حاصل داشته مینویسد. ح\nہمی یاد دارم زعبد صفر که عید سے بیرون آمدم با پدر"}
{"book": "adl0798", "page": 108, "text": "(١٠٣)\nببازيچه مشغول مردم شدم  در آشوب خلق از پدر گم شدم\nبر آوردم از بیقراری خروش  پدر ناگهانم بمالید گوش\nکه ای شوخ چشم آخرت چند با  نگفتم که دستم ز دامن مدار\nتو هم طفل راهی بسعی الفقیه  برو دامن نیکمردان بگیر\nیعنی شخصی که بمنازل ابتدائی طریقه سلوک است مثل کودکی\nاست پس بدیهی است که دامن مرشد را از دست نباید داد.\nدیده خواهد بود گربه که فضله پیش را بخاک می پوشاند و پنهان\nمی سازد ولے بسبب این عمل را عادت دانسته و بهیچ بخیال نیاوردہ\nآثار شنیع ازین واقعه مبتذل خیلی برائی نتیجه اخلاقیه استنباط کرده میگوید\nپلیدی کند گر به بر جای پا  چوزشتش نماید بپوشد بخاک\nتو آزادی از ناپسندیده ها  نترسی که بر وی فتد دیده ها\nیعنی گر به بیقدر اندیشه نگاهدار که فضله بدنمایش را بخاک\nمیپوشد و تو هزاران کردار بد داری و مردم می بینند و هیچ\nشرم و عبرتی بر نمیداری.\nشخصی سگآلوده میخواست داخل مسجد شود کلمة مؤذن"}
{"book": "adl0798", "page": 109, "text": "(١٠٤)\n\nبر او عتاب کرده گفت که باین نجاست بچنان جای پاک میروی\nاین کلمه بر شیخ خیلی اثر بخشید و نتیجه تاثیر آن اینست ..  *\nسگی آلوده ره مسجدی گرفت ز بخت نگون طالع اندر شگفت\nیکی زجر کردش که تبت یداک مرد دامن آلوده در جای پاک\nمرا رقتی در دل آمد برین که پاک است و محترم عیشت برین\nدر آن جای پاکان امیدوار سگی آلوده معصیت را چه کار\nپیش از گفته آمدیم که در کودکی پدر شیخ برای او انگشتری\nخریده پسر کو عیاری بخواهش شیرینی انگشتری را که بنزد\nشیخ قدری نداشت بعوض شیرینی از میلان بر داشت\nبلکه بچه واقعات اکثر ا بوقوع میرسد و شیخ کا ازین وقعه\nنیز تجربه و نتیجه علیه گرفته میگوید .  *\nبدر کرد ناگه یکی مشتری بشیرینی از دستم انگشتری\nچونشناسد انگشتری طفل خرد بشیرینی از وی تواند ببرد\nتو هم قیمت عمر نشناختی که در عیش شیرین برانداختی\nبوقوعات لطف احسان را باین شیوه مرغوبی اثبات کرده"}
{"book": "adl0798", "page": 110, "text": "(١٥)\n\nتمثیل میکند *\nبرہ در یکی پیشم آمد جوان بہ سگ در پیش گوسفند دوان\nبدو گفتم این ریسمان بر سپید که می آید اندر پسیت گوسفند\nسبک طوق و زنجیر از و باز کرد چپ راست پونیدن آغاز کرد\nچو باز آمد از عیش و شاد می بگا مرادید و گفت ای خدا و ندمان\nنه این ریسمان میبرد با غش که احسان کند یسیت در گردنش\nپامی در ویشی را سگی گزید شب تا سحر بنالید دخترک\nصغیری با خود دشت دختر گفت ای پدر باید شما ہم سگی\nمیگزیدید که او نیز مبتلای بلایے شود می شد درویش\nگفت جان پدر ! من مثل سنگ دندانی ندارم - شیخ\nاز دریاست این مذاکره به صورتی بهم میرساند که اگر عمامابی\nنقد بد گوئی کند و تو ہم او را بدگوئیے چہ کنی میان شما کی بالا بماند\nسگ اگر گزیدت مبادرت کند\nکہ سگ بگزیدن سگ نیاید *\nمحال است اگر تیغ بر سر خورم که دندان بپای سگ اندورم\nتوان کرد با ناکسان بدرگے ولیکن نیاید ز مردم سگی"}
{"book": "adl0798", "page": 111, "text": "(١٠٦)\nاندازۀ انتهائی قوۀ تخیلۀ شیخ را ازین حکایات مختصره دریافته\nمیتوانیم که نتیجۀ قوۀ خیال گفته میشوند و شیخ این مثال ها که ادنی\nرا واقعیت داده مجموعه حُسن استدلال ساخته مثلاً .\nیکی قطره باران زابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید\nکه جائیکه دریاست من کیستم اگر اوست حقا که من نیستم\nچو خود را بچشم حقارت بدید صدف در کنارش بجان پرورید\nسپهرش بجائی رسانید کار که شد نامور لولؤ شاهوار\n(٢) مثل یا مثلاً\nگلے خوشبوی در حمام روزے فتاد از دست محبوبی بدستم\nبدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم\nبگفتا من گلی ناچیز بودم ولیکن مدتی با گل نشستم\nجمال ہمنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم\n(٢) و یا مثلاً\nله دم تیشه یکر وز بر تاخاک بگوش آمدن ناله دردناک\nکه زنہار اگر مردی آهسته تر که چشم و بنا گوش و روی است و سر\nشماره (١) پښتو ( نجمه پنجم )"}
{"book": "adl0798", "page": 112, "text": "(۱۰۷)\n\nیعنی این خاک امروزه پیش ازین اعضای انسانی بود که\nپوسیده و خاک شده تمثیل دیگر . *\nمگر دیده باشی که در باغ و(۴) کُرمَک چراغ تباید بشب کرمکی چون چراغ\nیکی گفتش ای مرغک شب فروز چه بودت که بیرون نیایی بروز\nبه بین کاتشین کرمک خاکزاد جواب از سر روشنایی چه داد\nکه من روز و شب جز بصحرا نیم ولی پیش خورشید پیدا نیم\n(۵) سؤال مرغزار\nشبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه باشمع گفت\nکه من عاشقم گر بسوزم رواست ترا گریه بسوز باری چه است\nبگفت ای هوادار مسکین من برفت از برم یار شیرین سخن\nتو بگریزی از پیش یک شعله خام من استاده ام تا بسوزم تمام\nترا آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بین که از پای تا سر بسوخت\nمعیار حقیقت کمال شاعری شیخ اظهار پیرایه خیال اوست\nو بیشتر ازین کسی نمیتواند این شیوه را باین اندازه پیشراندترقی بدان\nکه مضمونی را مؤثر ساختن خوشتر ازین بدیگر اصولی موزون و مؤثر نساخته"}
{"book": "adl0798", "page": 113, "text": "(۱۰۸)\nاردو آن شد در کمال\nسازد و چنانچه مضامین را که پسند خاطر ویستلند که پیرایه\nزیبائی\nحسنی ادا کرده اند که از متقدمین و متأخرین باین رنگینی\nخیال مثالی نمی یابیم و این منتجه آنست که داخلی جنایات\nکنی و وعظ\nاخلاق وحد با نیگه هزار ها کتب و صحايف الماثیر حال\nخود نگاشته بطلب روزگار داشته اند و محض بطرز مخزن الا\nنوشته شده\nنظامی و مثنوی بروی کار آمده و تماما در باره اخلاق\nبحث میکنند معمول این میسر آین\nو تصوف نیتان بیان دائرند. اما بدید بوستان و گلستان\nرولق\nشده اند\nسعدی فضایی ندارد چنانچه از منایل آتیه احیانی ولز\nاین نکته را بفهمد\nاز افشای\nشان را میتوانید. یعنی تنقیص دولت و حکومت ، که پست\nکه تبدیل و شر با افتاده آب و بارها\nترین مضمونی ست و عموما بد عهد ها بار بصورت مختلف\nمفت در سینی در این موضوع در هم اسکار\nگمراد و بیان شده. اما مخصوص بشتی از نظم شیخ پروین\nو بانگینی رنگون\nجنگی آنها سنگین تر بوده ..\nگدا پراکند یک درم سیم سیر فریدون بک حجم نیم سیر\nو شیخ این نکته را از روی فلسفه باثبات مشهور و که دولتمندی\nدر حقیقت محتاجی ست ."}
{"book": "adl0798", "page": 114, "text": "(۱۰۹)\n\nخبر ده بدرویش سلطان پرست که سلطان ز درویش مسکین تر است\nنگهبانی مکرو دولت بلاست گدا پادشاه است نامش گداست\nبخور د خروش روستائی چفت بدوقی که سلطان بالایوان خفت\n\nاین مضمون را یکجا مصرع ختم کرد (ع) آنا که غنی تراند محتاج ترند\nظاهر است اینکه انسان هر قدر متمول میشود ضرورت و حاجتش\nروز افزون میباشد\nمیافزاید ازین جا است که حقیقت دار ندگی سبب ازدیاد\nمحتاجی است ، مبتلایان بگردون بشکند که دارندگان\nمضمون کو راست زینیم الدوا مسحوق\nبر ناداران رحم آورند ای بر پیر\nحکایتی ادا میکند : \n\nملک صالح از پادشاهان شام برون آمدی صبحدم با غلام\nبگشتی در اطراف بازار و کوی برسم عرب نیمه بر بسته بروی\nدو درویش در مسجدی خفته یافت پریشان دل و خاطر آشفته یافت\nیکی زان دو میگفت با دیگری که هم روز محشر بود داوری\nکه این پادشاهان گردن فراز که با لهو و عیش اند و با کام و ناز\nدر آیند با عاجزان در بهشت من از گور سر بر نگیرم نخست"}
{"book": "adl0798", "page": 115, "text": "(۱۱۰)\n\nبهشت برین مکانی مأوای تست که بند غمم امروز در پای بست\nاگر صالح آنجا بدیوار باغ برآمد نگینش بدرم دماغ\nسوموثر طریقه و وسیله مخلصور کی متمولین بر مساکین اینست\nکه چون غرابا را بر پوشش و نعمت امرا رشک آمده بسوز و گداز چشم\nبرشک میشود و باید اظهار آن شود که حقیقت حال پوشیده نماند شیخ\nباینها راستی و در تصویر اصلی این کیفیت را بظهور آورده. اگر چه شعر او\nاغراقها بیشتر از حد تهذیب قدم پیشرفته اما تصویر واقعیت و اصلیت را\nدر بر گرفت ولی به آنهم اکتفا نکرده در صفت فیاضی شاهان\nنیز بیانی دارد ٭\nروان هر دو کسان فرستاد و خواند بهیبت نفرت بحرمت نشاند\nبرایشان ببارید باران جود فرو شست شان گرد ذل از وجود\nشنشه ز شادی چو گل بشکفت بخندید و در روی درویش گفت\nمن آنکس نیم کز غرور و حشم ز بیچارگان روی در هم کشم\nمن امروز که دم بصلح باز تو فردا بکن در برویم فراز\nاثره ی که بر شنونده از غم و رحمت فقرا پیدا بود از طرز اعمال شفقان"}
{"book": "adl0798", "page": 116, "text": "(۱۱۱)\n\nو جواب پرصواب حکیمانه شاه و بالا شد که اگر با دل دردمند\nخوانده شود ممکن نیست تا از دیده اشک نبارد . -\nمثال دیگر غیبت در شهر ولایتی شخص تافتاده بر جبال\nمثلاً مظهر ست که غیبت را جهانی باختلاف خیال و هرکس\nشخصی دانشمند بود خصلتی در قضا بری شخصی بو ولایتی میرفت آمدی در منزل\nبطریحی ذم و قدحت گفته و شیخ از همه انها مختصرتر و نها-\nیت\nبماثر حکایتی باین پیرایه و روایت بیان میکند. ه\nطریقت شناسان بت قدم بخلوت نشستند چندی بهم\nیکی زان میان غیبت آغاز کرد در ذکر بیچاره باز کرد\nکسی گفتش ای یار شوریده رنگ تو هرگز غزا کرده در فرنگ\nبگفت نه پس چار دیوار خویش همه عمر ننهاده ام پای پیش\nچنین گفت درویش صادق نفس ندیدم چنان بخت برگشته کس\nکه کافر ز پیکارش ایمن نشست مسلمان زجور زبانش برست\nو باز بصورت دیگری همین مضمون را میگوید . ه\nزبان کرد شخصی بغیبت دراز بدو گفت داننده سرفراز\nکه یاد کسان پیش من بد مکن مرا بد گمان در حق خود مکن\nکنایه بر گفتن که از عادات ذمیمه است شیخ شرح آنرا بطرز\nشیخ الشیخان روان"}
{"book": "adl0798", "page": 117, "text": "۱۱۲\nباین اسلوب نصيحت میکند :\nبهم رسانده و باسلوب خوبی مینویسد . ه\nکمالیست در نفس انسان سخن تو خود را بگفتار ناقص مکن\nکم آواز هرگز نه بينی خجل جوی مشک بهتر که یک توده گل\nحذر کن زنادان ده مرده گوی چو دانایکی گوی و پرورده گوی\nصد انداختی تير و هرصد خطاست اگر هوشمندی یک انداز و راست\nثای مناجات، تضرع، استغفار و تو به که قطعه مضامين\nپر تأثیر و بانمکین شرت و شیخ آن باینصورت حکایت\nچشمد و مؤثرتر می سازد : ه\nشنیدم که مستی زتاب نبید بمقصوره عابدی بر دوید\nبنالید بر آستان کرم که يا رب بفرده اعلی برم\nموذن گریبان گرفتش که هان سگ و مسجد ای فارغ از عقل و دین\nچه شایسته کردی که خواهی بهشت نمی زیبندت ناز با روی زشت\nبگفت این سخن پیرو بگریست که مستم عذر از من اینخواجه دست\nعجب نداری از لطف پروردگار که باشد گنهکاری امیدوار\nکه توبه گوی بینی لغوی ... ... ... ... ... ... ... ... ..."}
{"book": "adl0798", "page": 118, "text": "(۱۱۳)\n\nترا می نگویم که عذرم پذیر در توبه بازست حق دستگیر\nهمی شرم دارم ز لطف کریم که خوانم گنه پیش عفوش عظیم\nبنظر غور باید دید که شیخ برای مؤثر ساختن این مضمون\nکدامین نکاتی را حفظ بخاطر داشته، اول تر اینکه در مناجات\nمستقیما در مناجات\nمستقیماً حضرت حق جل شانه را مخاطب نساخته چرا که اگر انسان\nبه مدح او بپردازد کما\nشخصی را بحسن ظن مخاطب کرده بکشخصی درباره او میگوید\nاحتمال شائبه خوش آمد وظاهر داری میرود، ازین جهت\nکه در سورۀ الحمد شریف حمد و سپاس خداوندی در صیغه غائب\nادا شده، از ظهور قهر مؤذن، در بارۀ مناجات کننده\nبر دلها اثار ترحم تولید می کند و سبب آنست که ازین رفتار\nظاهر مینماید\nمظلومی گنهگار و بیرحمی مؤذن بروی کار می اید وجواب\nمؤذن دستگیر\nولی در جواب\nان این است که من از تو خواستگار عفو و رحم نمباشم و بدان\nامید عفو از تو نیست پروردگارم اکرم\nکجا امید وارم آن ذات کریم النفس دستگیری است، بلی\nکه این نکته با قبول مناجات خیلی تأثیر می بخشد و بدینجهت\nانکون در غیاب\nکه اگر کسی شخصی را بعالم غیاب باوصاف ترحم و مهربانی یاد"}
{"book": "adl0798", "page": 119, "text": "(١١٤)\nمیکند و از دو متوقع لطف بخشش میباشد\nساخته باو توقع و امیدے ظاهر میکند ضروریست که شخص\nممدوح پاس خاطر او را خواهد نمود و البته که ترتیب مجموعی\nاین اشارات طلب مغفرت و تاثیر مناجات را رتبه میئیشا افزود\nما از خوف طوالت کلام محض بچند مثالے قناعت کردیم\nو هسو با مضامینی را که شیخ شرح داده هرگاه باد یکر\nمصفین و شعرا آن بلا مقابله کنید خواهید دانید که چه مراتب دارد\nبنافرت دارت، در آنجنین مضامین مضمون بهاریه که اشر\nبست ترین است و تا حال پامال شخصی اید، درین حکایه\nسرخو به قصیده که شیخ بجواب بوی جوی کارتیگان میگویند.\nبا مدادان که تفاوت کند الیل نهار  خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار\nآدمی زاده اگر در طرب آید عجیبت   سرو در باغ بر قص آمده و بید و چنار\nباش تا غنچه سیراب دهن باز کند   با مدادان چو سر نافه آهوی تتار\nبا و گیسوی عروسان چمن شانه کند   بوی نسرین قرنفل برود در اقطار\nژاله بر لاله فرو آمده هنگام سحر   راست چون عرق گلوی سمن فکر دیار\nارغوان ریخته بر درکه خضرا چمن   همچنان است که بر تخته دیبا و دنیار"}
{"book": "adl0798", "page": 120, "text": "(۱۱٥)\nاین نمونه اولاً ثار جهان افروزیست باز تا خیمه نه زد والانیسان و ایار\nشاخها دختر دوشیزه باغند هنوز باز تا حاطه گردند به الوان ثمار\nتا نه تاریک بشود سایه انبوه درخت زیر هر برگ چراغی نهند از گل نار\nکو نظیر از که ز خلعت زنان رخ پین ایکه باور نکنی فی الشجر الاخضر نار\nسبز هر طرفی داده طبیعت بیگی هم بادا گونه گلگونه کند روی نگار\nآب پاتر رخ و په و بادام روان همجو در زیر درختان بهشتی انهار\nغزل مسلم است که شیخ ابو الا باء غزل بود، وقدما\nملحه از ابتدا غزل نمیگفتند تشبیه کردن قصاید که بطرز عشقیه تشبیب\nبهم میرساندند همانا در آن زمان غزل گفته میشد ، وقد ما متاخر\nمثلاً ظهیر و انوری و بعضی کسان دیگر خارج از قصیده غزلها\nنوشته اند. اما از رنگینی خیال و نکات شیرین اثری\nنداشت. البته در امتداد هر زمان که قدر تا زبانها تیز تر و\nصاف تر شده اور حت حس مضامین و خوشنمائی طرز\nمثل آنان غزلیات کمال الدین که الله\nغزل افزون تر شد چنانچه مثلی از غزلیات کمال الدین که لله\nگذشته ملاحظه کرده اید و نیز از شعرای دیگر آن زمان ذیلاً\nحمد به رسم عبد الله چان باشم کاغد"}
{"book": "adl0798", "page": 121, "text": "(۱۱۹)\nچند اشعار می نگاریم که طرز روش شان را بدانند :-\nغزل از طبع (محمد بن نصیر) ه\nگل که شایان باده بود رسید آمدن وعده داده بود رسید\nجنگ لاله گذشت با شکر گل گر چه پس تر فتاده بود رسید\nسرو از اد بهر سوسن راست منتظر ایستاده بود رسید.\nلاله رفت ارچه پادر گل بود گل اگر چه پیاده بود رسید\nمنکلام (صفی)\nچه در دیست اینکه عشقش نام کردند در و آشوب خاص و عام کردند\nهر انچه در زمانه درد دل بود یکی کردند و عشقش نام کردند\nخرا با شیست اندر عشق کاینجا زخون دل می اندر جام کردند\nیک ساغر در آن میخانه ما را چنین سر مست و بی آرام کردند\nوله ایضاً\nفتنه با بر دلم انبار مکن گو نکنیم بار با کرده این کار مکن گونه کنم\nشیخ کلا در صفائی و سادگی شعر زحمتی نکشیده و زبان بیانیکه\nمروج وقت بود مصفا تر شده بود ولی مضامینیکه\n\nدر علوم اسمیم مجله الله جان ۱۲۰۰ باشه"}
{"book": "adl0798", "page": 122, "text": "(۱۱۷)\n\nشیخ در ج غزل ساخت انیست که مینویسیم ، اول شعراے\nکه قبل از نظام شیخ گذشته بودند از در دعشق اثری نداشتند\nنبرده بودند\nو بعضی ازان ها که ابتداء باین سلسله دستی نمردند و چند\nاین شیوه را حسن سخن دانسته بکار آوردند ولی آنہم ظاہراً\nالفاظی بود که بیش ازان چیزی نداشت ، در عهد شیخ\nدلیرانہ\nکہ جذبات شجاعانہ ملے بغنا رسیده و شیخ که فطره از حسن اتفاق فطرۃ\nداراے این صفت بود همه دورہ حیات را از تعلق دیو\nبه آزاد می بسر برده بدان سبب شجاع و گرمی و تیزے\nاین جذبه همچنان مشتعل مانده حالا شعلہ ہاے همان تتش است\nکہ از زبان بیانش سر میزند گر اینکه از جور و ستم و ہجری\nو بیوفائے معشوقان صدمات جان گداز ہی را متحمل شده\nجھد\nو از تبجهت سینه شان را تشکدہ سوز و گداز گفته اند ابیات ذل\nدریں ابواب این گداز کند در را\nتشخیص کیفیت و اندازه رانه شان میدانید . ہ\nخبر ما برسانید بمرغان چمن که هم آواز شما در قفسی افتادا\nگر دلے داری بدلدار سپا ضایع آن کشور که سلطانانیست"}
{"book": "adl0798", "page": 123, "text": "(۱۱۸)\n\nماجرا عقل پرسیدم ز عشق گفت معزول است فرمانش نیست\nگفتم که عشق را بصبوری دوا کنم هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است\nحریف رقته ما را که میبرد پیغام بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است\nهمه از دست غیر ناله کنند سعدی از دست خویشتن بفریاد\nدر سوخته پنهان نتوان داشت تنش ایچ نگفتیم و حکایت بدیر افتاد\nگفتی اسیر بیفکنم گر از دل برود انچنان جای گرفت که مشکل برود\nدلی از سنگ بباید به سر راه وداع که تحمل کند آن لحظه که محمل برود\nندانمت ز کجا آن سپر بدست است که تیراه مرا ریسمان بگردانی\nحدیث عشق چه داند کسی که در همه عمر بنکو فته باشد در سرائے را\nسعد یا اینهمه فریاد تو بیخبر نیست آتشی هست که دود از سر آن میآید\nسعد یا نوبتی امشبت بل صبح نگو یا مگر صبح نباشد شب تنہائی را\nدو دوست قدر شناشند عهد صحبت را که مدتی بریدند باز پیوستند\nای که گفتی مرو اندر پی خونخوار خویش با کسی گو که در دست عنانی دارد\n(۲) ایکه قبلاً گفتیم امریسم که الشیخ بیخیر کسی واردات و\nمعاملات معاشقه را شرع و بیانی نیکو و شیخ نطق الاست"}
{"book": "adl0798", "page": 124, "text": "(۱۱۹)\nاول شب که باظهار\nبجهلا این سوز و گداز پرداخت و خسرو و شرف جهان مرد استخوانه\nآن را بلندتر کردند و بر وحشی هندی خاتمه یافت . ه\nبوسه زلب جان بخش بده یا بستان کاین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند\nامشب کمی بوقت نمیخواند این خروس عشاق را نگین دگر از کنار و بوس\nتا نشنوی زمسجد ادینه بانگ صبح یا از در سرا اتابک غریو کوس\nلابے اجتے بچشم خروس ابلهی بود بر داشتن بگفتن بیهوده خروس\nمرا راحت از زندگی دوش بود که ماه رویم در اغوش بود\nند انستم از غایت لطف و حُسن که سیم و سمن یا بر و دوش بود\nبدیدار و گفتار جان پرورش سراپای من دیده و گوش بود\nمؤذن غلط گفت بانگ نماز مگر همچو من مست مدهوش بود\nسر مست بتی لطیف و ساده در دست گرفته جام باده\nدر مجلس بزم باده نوشان بسته کمر و قبا کشاده\nلعلش چو عقیق گوهر اگین زلفش چو کمند تاب داده\nبنشسته زمین بحضرت وی گردونش سجده بند یفتاده\nدل و جانم بود مشغول نظر در چپ و راست تا ندانند حریفانکه تو منظور منی"}
{"book": "adl0798", "page": 125, "text": "(۱۲۰)\n\n(۳) موجب حقیقی حسن قبول کلام غرایه شیخ اینست\nکه خیالات لغرض او در نها و خاصه افکاریست که عموماً بخاطر\nعشاق و بلهوسان جا دارد بنا برین وجوه در هر آن و زمانیکه\nاهالی این مشرب را باین پیرایه اشعار وی بگوش هوش\nمیرسد حس میکند که گویا شخصی به پیرایه نقش تصویر خیال\nخود شان متوجه کار بوده باصول پسندیده و خاطر خواه\nانها را رهنمائی دارد که از توان ایشان بیرون است مثلاً در\nوقت ملامت ساختن عشق اکثر عشاق جابجا خیالی\nهستند و از روی که این بدعت نو پیدا نیست بلکه عالمی باین مرض\nمبتلا است و ممکن نیست که دلها بجهره دلبر با آشنا نباشد،\nشیخ این مضمون را خیلی آراسته و پیراسته مینویسد: \n\nعشق بازی من آخر بجهان آوردند با گناهی که اول من مسکین کردم\nگر کند میل بخوبان دل من خورده مگیر کین گناهیست که در شهر شما نیز کنند\nرفیق مهربان و یار همدم بمه کس دوست میدارند بیغم\nنظر بر نیکوان رسمی است معهود نه این بدعت من آوردم بعالم"}
{"book": "adl0798", "page": 126, "text": "(١٢١)\n\nتو که دعوی کنی پرهیزگاری مصدق دانمت والله اعلم\nو گر گوئی که میل خاطرم نیست من این دعوی نمیدارم مسلم\nحدیث عشق اگر گوئی گناه است گناه اول زحوا بود و آدم\nدوستان منع کنندم که چرا دل بتو دادم باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرائی\n(٤) شیخ اول شخضی است که در غزل و اعطای زاهدان را\nپرده دری کرده و پیوندهای دقیق و پوشیده ریاکاری\nشانرا از هم جدا ساخته و همچنان عمر خیام نیز همین مضامین را\nبرباعیات انیق بیان نموده بلکه بالفاظ بسی صاف و واضح\nتشریح داده نه همچو شیخ که دزدیده بمرموزات ادای خیال\nکرده باشد . ه .\n\nمحتسب در قفا رندان است غافل از صوفیان شاهد باز\nبرون نمیرود از خانقاه یکی هشیار که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند\nگرکند میل بخوبان دل من خرده مگیر کین گناهیست که در شهر شما نیز کنند\nو خواجه حافظ این مضامین را تا جائی وسعت داد که\nگوئی از خود ساخته: لی اصلی اساس سخن گذاری"}
{"book": "adl0798", "page": 127, "text": "(١٣٢)\nبیا یافته\nافکار شیخ قایم ماند . ۵\nای محتسب از جوان چه پرسی من توبه نمیکنم که پیرم\nدر بیت مذکورہ بجای دیگران شخص خود را گنه کار قرار داد\nاما این رویه خاصه نزاکت و صفت بلاغت گفته میشود .۵\nهیچ کس بیدل من نیست تا ما دگیرم باز پوشند مرا در آفتاب افگنده ایم\n(۵) مدحیه ذم رزمیه مرثیه غرض هر قطعه را انواع مضامین\nشیشه پر از روان\nبخشند و هزاران بلکه مزید تر از ان اشعار متفرقه را بخیال و\nطرز روش همین است که با هم طرح مناسبت و موافقت\nمگذر من ال\nدارند لیکن در حقیقت اساس مضامین چند قطعات متعدده\nاز رو\nکه هر شاعر علیحده علیحده همان خیالات ته و بالا کرده\nدیکر هیچ انکاره بالفاظ دیگر ادبی لفظ اظهار نموده اند\nصد صد بار بگر و خوانشے جزو کاره میارند ولے حقیقتاً\nحقیقی\nشاعر با حقوق کسی گفته میشود که بنیاد حقیقت این شیوه را قایم\nطرح بخشند اگر چه بعد از شیخ در غزلیات رنگینی خیال و و سعت ال\nدر غزل بیشتر شد و خواجه حافظ این عمارت را تا جائے بلند برد که طایر\nپرواز باال\nافکار از رسائے عاجز آمد با اینهمه هرگاه بنظر غور و انصاف"}
{"book": "adl0798", "page": 128, "text": "(۱۲۳)\nدیده شود اکثر مضامین طرز خیال و رفتار شیخ را تعقیب میکند مثلاً\nسعدی خواجه حافظ\nای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم بنال بلبل اگر با منت سر یاریست\nتو عشق گلی داری من عشق گل اندامی که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست\nفریاد و فغانها همه ز دست دشمن است من از بیگانگان هرگز ننالم\nفریاد سعد از دل نامهربان دوست که با من هر چه کرد آن آشنا کرد\nگر کند میل بخوبان دل من خرده مگیر مزاج چه کنم و رند میکش و قلاش\nکه این گناهیست که در شهر شما نیز کنند هزار شکر که یاران شهر بی گنه اند\nخواجه حافظ که نهایت لطف و خوبی ارای مضمون کرده اما در اصل\nبنا و خیال همان شیوه شیخ است .\nای قافله سالار چنین تند چه رانی تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته من\nآهسته که در کوه دگر باز بماند پیاده میروم و همرهان سوارند\nمصرع مصرع\nمسجد کایشه را بود گو مسجد و در میخانه باش همه جا جلوه یارست چه مسجد چه کنشت\nای رنج نوش داروی جفا پیشگان گذر کن چه عذر از بخت خود گویم که عیار شهر خودکام"}
{"book": "adl0798", "page": 129, "text": "(۱۲۴)\nسعدی\nامراهم بدست پيکارا مجروح میگذارد\nشبی و جمعی و گوينده و زيبایی\nندارم از همه عالم جز این تمنائی\nای برادر ما بگرداب اندریم\nدانکه شست میزند بر ساحل است\nولی از سنگ بیا يد بسبراه وداع\nکه تحمل کند آن لحظه که محمل برود\nاگر تو خواهی که بجوئی دلم امروز بجوی\nورنہ بسیار بجوی و نیابی بازم\n\nحافظ\nتجلی گشت حافظ را و شکر در دهان دانها\nدو یار زیرک و از باده کهن دومنی\nفراغتی و کتابی و گوشه چمنی\nمن انمقام بدنیا و اخرت ندهم\nاگرچه در پسیم افتاد خلق انجمنی\nشب تاریک بیم موج و گردابی چنین حائل\nکجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها\nقی آن صبر و تحمل که باد مینازی\nمی نمایم بتو چون کبد و مه شنزانی\n\n(6) سابقا بس در شیخ مضامین غزلیات پیچیدگی نداشت و صاف صاف بیان میشد شیخ کہ طرز ادا جدیدا کند مجدد کتی\nدر نگینی با می تازه به اسلوب جدید مهیا میکند. یعنی یک نکتہ خفیفہ را بمطرد بسته و طرآواسی آن خاطر ها را متعجب میسازد مثلا\nشیخ میخواست کہ خلقی گنه کار است. و نقاهت انجاست کہ"}
{"book": "adl0798", "page": 130, "text": "(١٢٥)\nمردم بمحضر در پرده بچه کارها میکنند و ما از خوف ریا کاری\nگناه خود را نمی پوشیم، طرح ادای مضمون شیخ اینست .\nهیچ کس بی دامن تر نیست با ایان باز میپوشند و ما بر آفتاب افگندایم\nمحاوره دامن تر و بر آفتاب افگندن در طر ز بیان حسنے بہم\nرسانده که پرتو آفتاب شیاء تر را خشک میکند، و این کنایه است\nکه از ریا کار ی دور شدن گناه نا کها ہے مزاهر از گناه\nمجتنب ساز د گویا اینکه خدایتعالی این گنه را می بخشد،\nولی معصیت ریا کاری گنه بپوشند ن دارد و نه قابل عفوت\nکس نبیندم و قاتل شناسد که کیست کین خدنگ از نظر خلق نهان میآید\nخوشتم تا نظری افگنم و باز آیم گفت از کوی چه با داد بادر می نود\nجمال در نظر و شوق همچنان باقی گدا اگر همه عالم با و دهند گداست\nدر بعضی جابجا واقعات و حالات معموله را به پیرایه اظهار میکند\nکه بالضرور باید متعجب شد، چنانچه بو فای معشوق که شهرۀ\nعام است درین باب طرزی بیان میکند.\nفریاد دوستان همه از دست دشمنست فریاد سعدی از دل نامهربان دوست"}
{"book": "adl0798", "page": 131, "text": "(۱۳۶)\n\nهرکس از دست غیر ناله کند سعدی از دست خویشتن فریاد\nمبارز احبا قلب دشمنان شکند ترا چه شد که همه قلوب ستا شکنی\nدر بعضی مضامین دعوی دارد که از تفکر دور می افتد و باز به\nپیروی\nتوجیهات شاعرانه واقعه را خیلی سرسری و معمولی ثابت میکند مثلاً\nیادت نمیکنم همه عصر زانکه یاد آن کس کند که دلبرش از یاد میرود\nدر مصرع اول دعوی بی نیازی ست که من گاهی معشوق را بیاد\nنمی آرم و این امر از منصب عشاق بمجهد یست ولی از ان به اثبات\nمیرساند که یاد انکسی کند که فراموش کرده باشد و منکه هرگز فراموش\nنکرده ام چه یاد کنم،\nبسا گاه گاه یگان واقعه معمولی و حکمیه را بتخیل شاعرانه بعید و نا\nممکن تصویر میکند مثلاً\nخلق را بیدار باید بود زان چشم من وین عجب کلان دهم که میگویم کسی بیدار نیست\nمن از دست تو در عالم هم روی ولیکن چون تو در عالم نباشد\nبلطف ببر من در جهان نبینی کس که دوستی کند و دشمنی میعرا بدارد\nگفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل میرود چون تو بیائی"}
{"book": "adl0798", "page": 132, "text": "(۱۲۷)\nزیبا و عجبی ادا میکند\nهمچنان نکات عجیبه مرغوب را بچندین اسلوب بزیب خیال\nسخن ساخته میگویند که تقرر آن درین مکان بعید است بالجمله خطابیات\nذیل چیزی بیتیست\nدنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست با غمزه بگو تا دل مردم نرباید\nزمن مپرس که از دست او دلم چون است از و بپرس که انگشتهاش در خون است\nتو میکند از گناه خلق در شعبان در رمضان نیز چشمهای تو مست است\nیک غزلی از امیر خسرو است که ای مسلمانان کسی در دین سان دارد دیده ها !!\nاین خیال را از کجا گرفته ..\nمن آن نیم که حلال از حرام نشناسم شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام\nچشم رفتار که میبرد پیغام بیا که ما سپر انداختیم گر جنگ است\nدمی ز ما بر سعدی سگ نشست فتنه بنشست و چو برخاست قیامت برخاست\nما نامه بپا سپرده بودیم او نافه مشک در فراز آورد\nای تماشاگاه عالم روی تو تو کجا بهر تماشا میروی\nای مسلمانان بفریادم رسید کان فلانی میوفا میکند\nبار من اوباش و قلاش است و رند لیک بر من پارسائی میکند"}
{"book": "adl0798", "page": 133, "text": "(١٢٨)\n\nقاضی شهر عاشقان باید که بیک شاہد اختصار کند\nشاهد معشوق را گویند و نیز گواه معامله را دور اثبات\nواقعه دو شاهد ضرور یست و شاعر میگوید که حسب\nقاعدۀ عمومی برای ثبوت واقعه دو تن شاهد داشتن\nلازم است لیکن در مملکت عشاق باید قاضی بیک\nشاهد که (معشوق) شخصی شود اکتفا نموده راضی بشود\nدو معنی دارد که درین بیست لطف قوی\nذو معنیین شدن لفظ شاهد چه لطفی و محظی بهم میرساند\nکه مخفی نمی ماند . ح\n\nبرخیز که چشم های مستت خفته است هزار فتنه بیدار\nای محتسب از جوان چه پرسی\nمن تو به نمیکنم که پیرم"}
{"book": "adl0798", "page": 134, "text": "(۱۲۹)\n\nحضرت امیر خسرو دہلوی\n\nدر تیہ کہ قبیلہ بہ لقب لاچین شہرت دارد امیر خسرو\nامیر خسرو بر قبیله لاچین ترالد تعلق داشتند کستان\nمردمی است از ان قبیله، پدر شان سیف الدین محمود در ترک\nرئیس قبیله خود و باشنده شهر کش بود، فرشته و دولت شاہ\nمینویسند که از امراء بلخ بوده در زمان فتنہ چنگیز خانی سیف الدین\nصدا داده به هندوستان هجرت کرد.\nمبتلا اء و دبه هندوستان بگریبان ہندستان آمده در جمله در باریان سلطان\nتغلق بعهده بزرگی مأمور شد و محمد تغلق بقدر و منزلتش\nمیکوشید تا اینکه در مهمی بمقابله کفار لباس شہادت پوشید\nلیکن صاحب بہارستان سخن بہ استدلال تاریخی نفی اثبات\nاین واقعه را باین عبارت مینویسد، روسیہ:\nپس آنچه دولت شاہ در تذکرہ خود نوشته کہ پدر امیر خسرو\nدر عہد سلطان محمد تغلق شہید شدہ و امیر خسرو را در حق وے\nقصائد غرا است خلاف صریح و محض غلط است ، غالباً\nشہزادہ سلطان محمد شہید را که حاکم ملتان بود به علت اشتراک اسم"}
{"book": "adl0798", "page": 135, "text": "(۱۳۰)\n\nکسی سلطان محمد تغلق خیال کرده .\nبهر حال سیف الدین سکه پسر داشت . اعزالدین ،\nحسام الدین ، امیر خسرو ، بعد وفات سیف الدین ، امیر خسرو\nبسن هفت ساله بود، والده امیر خسرو دختر عماد الملک است\nکه در امراء شاهی مشهور و بر ده هزار مرد نظام افسری\nداشت ، تولد امیر خسرو به سنه هجری و بمقام پتیالی است\nعقائد خویش قدیمه روایتی میکنند که امیر خسرو بوجود آمد پدرش\nسیف الدین او را بخرقه مجیده پیش مجذوبی برد، مجذوب\nاز دور نگاهی بسوی او کرده گفت شخصی می آید که از خاقانی\nدو قدم پیشتر خواهد رفت ، البته در کمالات معنوی حضرت\nمجذوب انکار نداریم و لکن مذاق شاعرانه او لمقبول\nتسلیم کردن هم مشکل است ، چرا که خاقانی را با امیر خسرو\nنسبتی نیست چونکه امیر خسرو قدری بخود بالید پدرش\nاو را بمکتبی داخل ساخته برای مشق خوش نویسی او مولینا\nسعد الدین خطاط را مقرر کرد اما امیر خوشنویسی ننوشت"}
{"book": "adl0798", "page": 136, "text": "(۱۳۱)\nدر بسته\nخوان شیر، ذوق و فکر شعر گوئی بیشتر بود انچه از موزون و نا\nموزون گفته میتوانستند میگفتند و بر همنشینان تکرار و تذکار شهر\nمیگردند . خواجه اصیل نائب کوتوال وقت بود که بگاه گاه\nسعدالدین خطاط را بغرض خطوط نویسی میخواست . روزی\nباز او را بخواست اتفاقاً امیر خسرو همراهش رفته دید که\nخواجه عزیزالدین نیز بخانه خواجه اصیل تشریف فرماست،\nسعدالدین بخواجه صاحب گفت که این پسرک نوبه گفتار آدم\nگفت به این موزون\nچیزی میگوید ولی معلوم نیست که بموز و غیبی دارد یا نه ؟\nقدری از کلام او بشنوید بدست خواجه عزیزالدین بیاض\nاشعار بود او را با میر خسرو داده گفت که شعری بخوان امیر\nچون اور رقعه طلا با رسید\nبه لهجه خوش شعری خواند اینکه قدرت بآواز شش تاثیری\nیعنی\nبخشیده بود مردمی را متأثر ساخت که بچشم تر بی اختیار\nامیر بخواجه\nتحسین ها کردند، استاد سخن برگفت که از شاعری او\nامتحان گیرید خواجه عزیزالدین . مو . بیضه ، تیر ، خربوزه ، بچه\nاشیاء پراگنده و نا ساخته را نام گرفته گفت این جمله را با هم\nمو الدينه خطاط قدس سره"}
{"book": "adl0798", "page": 137, "text": "(١٣٢)\nرسول نموده شعری بساز و بگو امیر خسرو فی البدیهه گفت .\nهر موی که در دو زلف الدنیم است صد بیضه عنبرین بران نمو ضمیمه است\nچون تیر بداراس پیشواز برا که چون خربوزه در مدینه منع و بین کلکم\nخواجه عزیرالدین بس متحیر شد و پرسید که چه نام داری گفت\nخسرو باز پرسید که نام پدرت چیست. نام قبیله را اظهار کرد\nگفت، لاچین، خواجه صاحب بخندید و ظرافت گفت لاچین\nیعنی در چین ندارد، باز گفتند ترک خطا است یعنی ترک گفتن\nخطاست . امیر همان الفاظ را مقدم و مؤخر ساخته گفت،\nبی خطا ترک است یعنی قطعا ترک است وبس، خواجه\nصاحب گفت چون ترا با سلاطین رابطه ایست باید بسلطانی\nمتخلص باشی چنانچه در غزلیات تحفة الصغر اکثریه تخلص شان\n(x) نسبت طوری به یکی از آنها\nسلطانی بوده ـ از کلام امیر مطهر است که در عربی تحصیل تام بودید\nنویسدگ\nلیکن تا که بنویسند درین باب چیزی ننوشتند. با انهمه این روایـست\nصحیح است\nحقیقتیست که تا سن ١٥ و ٧٠، از جمله علوم و فنون درسیه فراغت یافتند.\n(*) از کتابی که این رباعی نقل شده غلط بود نقل بالقل نوشته شد.\n(x) پہلے احوالی را خود امیر خسرو به تحفة الصغر نوشته اند.\n\nبقیه ۱۲۶ چون پیشم که  [ILL]"}
{"book": "adl0798", "page": 138, "text": "(۱۳۳)\n\nوابستگی حکومت\nچون امیر خسرو کلان شد و رسید در سنۀ ۶۶۴ هجری سلطان\nغیاث الدین بلبن صدر نشین تخت دهلی بود، در زمرۀ\nاُمرای دربار کشلو خان معروف بچجو (*) رتبۀ عالی سرداری\nداشت و نیز برادرزادۀ سلطان و بعُهدۀ ولایتی مأمور بود،\nفرشته مینویسد که «در دیوان مجلس آرائی وجود و کرم بچجو\nحاتم شهرتی بهم رسانده بود چنانچه از مصر، شام روم\nبغداد، عراق، خراسان، ترکستان شعرا و اهل کمال\nبحضور او پیش آمده کامیاب بر میگشتند بارها اتفاق افتاده\nکه نقدینه و اسباب و سامان بانضمام آنچه میدانست هم را\nکه می‌بخشید تا جائیکه انگد در دادن بجز پیراهن چیزی باقی نمیماند مؤلف\nامیر خسرو در بقبول خود چنانکه در دیباچۀ غرة الکمال نوشته\nمعلوم است که اولتر تعلق برسائی بهمین دربار اتفاق افتاد\n(*) نام چجوخان باکثر تواریخ بخطاط مختلف آمده، ریشته میسازد که کنم است تا چند نفر بودند.\nشه این شرح در پاورقی صفحه ١٣٤ – آمده آنجا بخوانید."}
{"book": "adl0798", "page": 139, "text": "(١٣٤)\nموظف بدر و با جمعیتی\nو تا مدت دو سال بأموریتی متکلف بود با جمعیت اهالی\nبمدیح او پرداخته اند\nدرباریان بسر میبرد که در اکثر قصائد مدحیه او را نگاشته چنانچه\nتمهید یک قصیده تمنیه اینست :\nبود پنهان آفتاب آندم که صبح همدمی با بادعنبر بو نمود\nصبح را گفتم که خورشیدت کجات تا آسمان روی رنگ مجو نمود\nو امیرخسرو در مثنوی نه سپهر مینویسد\nزشاهان کسی کا وّلم کرد یاد معز الدنیا بو دت کیقباد\nلیکن ازین بیان اوّلیت کشلوخان مطلب نیست چرا که کشلوخان\nاز جمله امرا بود نه پادشاه و از پادشاهان اوّل تر کسی که امیر را\nقدر دانی و نوازش فرموده معز الدین کیقباد است ، امیر خسرو\nهمواره قصائدی نوشته بدربار کشلو خان برده رو نقاج فزا\nکه امیرخسرو بد یباچه غرة الکمال نوشته که بعد وفات جد مادری خود اربعه\nاوّل تر بدربار خان معظم کشلو خان عرف چجو خان رسائی یافتم، ازین فقره\nمعلوم است که چجو خان وکشلو خان یکی است، در بدایونی جلد اول صفحه ١٥١ مرقوم است که\nدر آخر چجو خانمرای کشروها مانک پنے حاکم سمانا مقر ر شد ومعز الدین کیقباد با دختر او نکاح کرد.\nموالف گوید که کلو خان"}
{"book": "adl0798", "page": 140, "text": "(١٣٥)\nاو گردید\nمجلس میکرد اتفاقاً روزی بغرا خان (پسر سلطان غیاث الدین بلبن)\nحاضر بود واز فقرات شعر و شاعری جوش و خروش بهم میرسید\nوشمس الدین دبیر و قاضی اثیر که از شعرای مشهور بودند شامل\nمجلس شده خطی بهم میرساندند که در مرثیه سنجی امیر خسرو دلها\nاز خود کرده بغرا خانرا خیلی متاثر ساخت که بطور صله لگنی پولاد\nروپیه به امیر بخشید کتلو خان را ناگوار آمد که شخص وابسته دربارش\nعلائق احسان مند دیگر می شود آثار ملال از چهره و جبینش\nرونما شد که بعد آن امیر خسرو بار بار باوقات مختلفه در تلافی\nآن کوشید ولی آن غبار را از خاطر کتلو خان نتوانست کشید\nبغراخان که حاکم سامانه بود امیر خسرو از همچو خان مأیوس\nشده نزد او رفت، بغراخان بانتها ی قدر وعزت او را\nنواخته ندیم خود ساخت، و درین زمان به هجری در\nلکھنوتی (بنگال) طغرل یاغی شد و عساکر شاهی را\nچندین بار شکست داد بالآخر غیاث الدین بلبن شخصاً\nبدان مهم اوا دو رفت کرد و بغراخان را همراه گرفت و"}
{"book": "adl0798", "page": 141, "text": "(۱۳۶)\n\nو امیر خسرو نیز همسفر بود، سلطان غیاث الدین بغاوت را فرو نشانده\nو پس به دهلی آمده حکومت بنگال را تفویض بغرا خان فرمود\nامیر خسرو را بیشتر موقع امن و اطمینان بود و دیگر شعرای دربار\nیعنی شمس الدین دبیر و قاضی اثیر نیز به قیام حکومت آنجا اصرار داشتند\nلیکن حضرت حاکم دهلی را به بنگاله عوض کرده نتوانست چنانچه\nرخصت گرفته دهلی آمدند و اتفاقاً در ان ایام پسر بزرگ سلطان\nغیاث الدین بلبین مسمی ملک محمد قاآن (مشهور بخان شهید)\nوارد دهلی شده بود که شخص نهایت فاضل صاحب علم\nو فیاض قدر شناس علم و فن بود تهذیب و متانت بجای\nرسیده که درین دربار می شد که روز بآخر میرسید\nاما از سخن حرکتی نمی افتاد و هر محفل اکثر شاهنامه دیوان خاقانی\nانوری خمسه نظامی خوانده میشد. بیاضی تهیه کرده که بر\nوفق مذاق خودش بیست هزار اشعار منتخبه در ان بود\nکه در تاریخ فرشته مرقوم است که در حسن انتخاب اشعار\nامیر خسرو و حسن دهلوی هم وا درسی میکرده اند این بیاض"}
{"book": "adl0798", "page": 142, "text": "(۱۳۷)\n\nتحفه عجیبی بود که بعد انتقال شهزاده سلطان غیاث الدین او را\nبه امیر علی خادم خاص خود سپرد و بعد از امیر علی بدست\nامیر خسرو افتاد که ارباب ذوق از و سواد ها گرفتند و در بیاضهای\nدیگر درج کردند .\n\nاوقاتیکه شهرت شاعری امیر خسرو شایع بود که سلطان محمد\nایشانرا طلبیده بشعرای خاص خود شامل ساخت و اینکهر فقر\nحکمران ملتان مقرر شده میرفت امیر را با حسن دهلوی با خود\nیکجا همراه برد که تا مدت پنجسال به دربارش نوکر کار داشتند.\nو در ان زمان ارغو خان نبیره هلاکو خان حکمران ایران بود\nکه از امرای او مسمی بتیمور خان با جمعیت بیست هزار\nسوار لاهور و دیبال پور را فتح و غارت کرده بسوی\nملتان شتافت. سلطان محمد قاآن بعزم رزم از ملتان\nبدر شده تیمور را شکست داد اینککه نماز ظهر را عصر نخوانده\nبودند به یک غدیری رسیده با پنصد نفر مشغول نمازشند\nتاتاریان فرصت را غنیمت یافته با جمعیت دو هزار سپاه"}
{"book": "adl0798", "page": 143, "text": "(۱۳۸)\nحمله آور شدند، سلطان محمد و همراهان نماز گذارش از ادای\nفرایض فارغ شده بمجادله و مقابله تاتاریان رفته دشمن را\nشکست دادند اما اتفاقاً از قضا تیری آمده او را زخمی ساخت\nه بالاخره که باثر همین زخم در صفحه‌ی سـ ۳\nو از عالم حیاتش ببدل برد، امیر خسرو و حسن دهلوی که شریک این\nمعرکه بودند اسیر تاتاریان شده و جیش دشمن ببلخ رفتند\nوقوع این وقعه به ۶۸۳ هجری است، و امیر خسرو از بلخ\nمرثیه‌ای پر درد با تاثیر نوشته به دهلی فرستاد که مدت\nاشعار مرثیه در هر خانه بتکرار خوانده میشد و مردم دهلی\nدر عزای عزیزان مقتول خود نوحه و گریه میکردند اینست که\nاینک از اوراق آن\nاز ابیات مرثیه شعری چند در ذیل مینویسیم .ه\nواقعست این یا بلا از آسمان آمد پدید آفتست این یا قیامت در جهان آمد پدید\nراه در میاد عالم داد سیل فتنه را زنده کا مسال در هندوستان آمد پدید\nمجلسی ایل آن پریشان شد چو برگ گل ز باد برگ و برمی گوئی اندر بوستان آمد پدید\nبسکہ آب چشم خلقی شد روان در چارسو پنج آب دیگری اندر ملتان آمد پدید\nجمع شد ستاره در هم گر طوفان شود چون برج آب انجم را قران آمد پدید\nان تاریخ فرشته علی بلا یری صفحہ ۱۳۱"}
{"book": "adl0798", "page": 144, "text": "( ١٣٩ )\n\nمن نخواهم جزبها جمعیت این کیشو خود محال است این ا العنون بیرون شود\nتا چه ساعت بد که شاه از مولتان لشکر کشید\nتیغ کافرکش برای کشتن کافر کشید\nانچه حاضر بود شکر لشکر دیگر نجسیت\nزانکه رستم را نشاید منت لشکر کشید\nچون خبر کردیدش از دشمن ملتان قوت گردایی\nبی محابا خشم در برگر دو رایت در کشید\nیک کشش از مولتانش تا به لاهو را وفاد\nیعنے اندر عهد من کافر تواند سر کشید\nآنچنان رنگین کنم امسال خاک از خون شان\nگز زمین باید شفق را گو نه احمر کشید\nاو درین تدبیر و اگه نی که تدبیر فلک\nصفحه تدبیر را خط مشیت در کشید.\nتا چه ساعت بد که کافر بر شکر سید جوق جوق از آب گذشتند ناله در رسید\nمرثیه بسیار مطولی است که همه واقعات جنگ وجدال را مفصل"}
{"book": "adl0798", "page": 145, "text": "(١٤٠)\nپایان\nکه خیلی محزن و بکار دان است\nمیگوید و در خاتمه که شهادت شهزاده را شرح میدهد پر تاثیری است\nامیر بعد از دو سال بیک طرف با تاتاریان رتائی یافته\nببلبن\nبه دهلی آمد و مرثیه وفات خان شهید را بدر بار غیاث الدین\nبر د و خواند که اهل دربار را مبهوت ساخت که کسی بهوش\nنماند و سلطان انقدر گریست که تب گرفتاد شد\nو بالاخر انمان صدمه ترک حیات کرد. اقامتی برگزید\nامیر از دهلی بریتیالی آمده بکنار دریا سے گنگا قیام پذیرش\nتاريخ 686 مجرى\nشد مجری است که سلطان غیاث الدین وفات یافت و\nامنای مملکت برخلاف وصیت او نبیره اش کیقبا د را که\nپسر بغراخان بود به سریر سلطنت بر قرار داشتند، کیقباد اخیر برو\nبحضور خود طلب فرمود انکه عنان انتظام ملک به دست\nنظام الدین بود و او با امیر ضمیر خوشی نداشت امیر از ان تعلق\nدر بار برآمده همان جهان که از شجر من امرا و امنای شاهی بود با\nخواهش ملازمت کرده بود و باش اختیار کرده خان جهان\nصوبه دار علاقه او ده مقرر شد امیر را همراه برد و اینست که"}
{"book": "adl0798", "page": 146, "text": "(١٤١)\n\nدر قران السعدین خود میفرمایند . ٥\nخان جهان حاتم مفلس نواز گشت با قطاع او ده سرفراز\nمنکه بدم چاکر او پیش از ان کرد کرم آنچه که بد بیش از ان؟\nتا نه چنان بخشش خاطر فریب نبده شده لازمۀ آن کتیب\nدر او دهم برد ز لطف چنان کیست که از لطف بتابد عنان\nدر او ده از بخشش او تا دو سال هیچ غم و ناله نبود از مثال\nو مدت دو سال در او ده ماند در اینکه والده اش با او بیش از\nحد محبتی داشت و در دهلی سکونت میکرد و در هر مکتوبیکه\nبامیر میفرستاد مینوشت که از تو دور بودن مرا از حیات\nدور شدن ست و همچنان امیر هم والده اش را بیلی انتها\nقدر و محبت میکرد از انست که بکلی ترک تعلق کرده روانه\nدهلی شده نزد ما در آمد و اینکه با هم رو برو شدند ما در\nبرخاسته سر و رویش را بوسید و از جوش محبت\nدریای اشک از چشمش جریان داشت . ٥\nما در آن خسته تیمار من چون نظر افگند بدیدار من"}
{"book": "adl0798", "page": 147, "text": "(١٤٢)\n\nبه رده ز روی شفقت بر گرفت شکافتا نان سرم در گرفت\nح کیقباد کلابر تخت سلطنت تمکن یافت بر ندیم و عیاشی نگاه کرد،\nپدرش بغرا خان که در بنگال میبود ازین عمل پسر آگاهی یافته\nاراده با طن\nاز بنگال روانه شد کیقباد با طغان بمقابل پدر برخاست\nچنانچه عسکر با عظمتی بهم آورده از دِہلّی بر آمد و در عرض راه\nدر میان میان هر دو رسید\nنامه و پیام بهم بفرستادند تا اینکه کار شان به صلح انجام گرفت\nو کیقباد بسوی دہلّی برگشت ، امیر خسرو بموضوع اتحاد و ممصا[؟]\nپدر و پسر قصیده نوشت که اینک چند شعر می ازان مینویسیم :\nزہی ملک خوش چون دو سلطان یکی شد زہی عہد خوش چون دو تنما یکی شد\nپسر پادشا ہے پدر نیز سلطان کنون ملک بین چون دو سلطان یکی شد\nز بهر جہانداری و پادشاهی جهان را دو شاه جهانبان یکی شد\nیکی ناصر عہد محمود سلطان که فرمانش در چار ارکان یکی شد\nدگر شه معزّ جهان کیقبادی که در بطش ایران و توران یکی شد\nچون کیقباد تمنا داشت که این همه واقعات رزم به پیرایه نظم\nتحریر شود بدان لحاظ امیر خسرو را خواسته خواہش خود را اظهار کرد"}
{"book": "adl0798", "page": 148, "text": "(١٤٣)\n\nدر کلیک\nو امیر بفرصت شش ماه قران السعدین را نوشت که در آن\nکتاب سوال و جواب تحریری پدر و پسر با تمام مذکورات ہنگام\nدید و شنید شان مفصل مرقوم است که در آن زمان سن امیر\n۳۶ سال و سنہ هجری ٨٩٨ بود که خود میفرمایند . ـ\nساخته گشت از روشن خامه از پس شش ماه چنین نامۀ\nدر رمضان شد بسعادت تمام یافت قران نامه سعدین نام\nآنچه بتاریخ ز هجرت گذشت بود سنه شش صد و هشتاد و هشت\nسال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی\nکیقباد بامراض عیاشی بیمار شده بجد حکومت سه سال\nدر جوانی سنه هجری مرد یا کشته شد، پس ازان پسر خرد سالش\nمسمی شمس الدین کیکاوس بر تخت پدر جانشین شد کینکه خیلی\nکوچک بود امرای مملکت او را عزل و حبس کردند، حالا\nزمانیست که ازین دودمان کسی دعویدار سلطنت باقی نماند\nبنابران آنرا بقرار بی در بار تر کی ملک فیروز شائستہ خان\nکه از جلالت خواہی که خوانده شده در صفت و شجاعت بی نظیر."}
{"book": "adl0798", "page": 149, "text": "(١٤٤)\nخلجی که به عمر (۷۰) ساله بود و در حکومتی اقتدار می حاصل داشت\nبر تخت سلطنت نشست و باسم جلال الدین خلجی مشهور\nشد. و اینگه پادشاه با عظمت و جلال و با قدرت\nو فی جاه بود و با اینهمہ بے انتہا صاحب ذوق و رنگین طبع\nو بخوبی خوش صحبت و شعر هم میگفت چنانچه بدایونی\nاین دو شعر او را نقل کرده مینویسد...\nآن زلف پریشانت ژولیده نمیخواهم وان روی چو گلنارت تفسیده نمیخواهم\nبی پیرهنت خواهم کشم بکنار آن بان رنگ بدنت این پو شید نمیخوام\nاحباب شرکاء صحبت آنچه بودند همه قابل اهل فن موزون\nطبع و رنگین خیال بودند مثلا ملک تاج الدین کرجی ملک\nفخر الدین ملک عزالدین ملک قرابیگ ملک نصیرت\nملک حسیب ملک کمال الدین ابوالمعالی ملک نصیر الدین\nکمرانی ملک سعد الدین، که با این اشخاص انس مصاحبتی\nداشت، و همچنان اکژ یه از اہل کمال را ندیم منتخب\nکرده بود که تاج الدین ، عراقی، موید دیوانه خواجہ حسن دہلوی"}
{"book": "adl0798", "page": 150, "text": "(١٤٥)\nمؤید جاجرمی امیر ارسلان اختیار الدین بگتھ در جمله ندامای\nخاص بودند، ساقی ومغنی ومطرب شان نیز کسانی بودند که\nزمانه در انتخاب شان حیله وبهانه نداشت، یعنی امیر خاصه\nحمید راجه نظام محمد شاه نصیر خان بهروز و از اینچنین شخص با ذوق\nبه مذاق گوناگون خیال همچو امیر خسرو لایق و موزون تر برای ندیمی\nحضور پادشاه که میتواند بود که هم عالم و فاضل و هم ادیب\nو شاعر و هم مغنی و مطرب باشد، ایضاً در عهد معز الدین کیقباد\nوقتیکه سلطان جلال الدین عرضی داشت در ان ایام امیر خسرو را\nبنگاه قدر دانی دیده بود که مشاهره معقولی برایش مقرر کرده\nبه تن پوش مخصوص خود او را خشنود ساخته بود، اینکه پادشاه\nشد امیر را ندیم خاص خود گزیده منصب امارت و مصحف داری را\nباو مرحمت کرد و جامه و کمر که البسه مخصوص امراء کبار بود عنایت\nفرمود و ازان سبب که تا حال امیر خسرو بخطاب امارت یاد میشود،\nبر فتوحات جلال الدین خلجی را امیر خسرو بنظم کتاب منظمی بساخت در لباس منظومی اشعر\n، و تاج الفتوح نام نهاد که کوائف مفصل آن در اتیه می آید\nه فرشته."}
{"book": "adl0798", "page": 151, "text": "(١٤٦)\nجلال الدین خلجی کا برادر زاده اش سلطان علاء الدین خلجی در\n٦٩٤ هجری بمکر و فریب بقتل رساند و خودش بر تخت\nنشست سلطان علاء الدین اگرچه تخت سلطنت را به\nاس\nبی رحمی و مکاری حاصل کرده بود ولی سنگ دل و سفاکی\nهمدین\nطینت جو ہر خصلت او بود با آنهمه عزم ہو لاگے داشته فرہان\nروای باشان و شوکتی گذشته که از فتوحات تعجب انگیز\nسلطنت\nو نظم و نسق اموراتش چشم پوشیده میگوئیم که در فیاضی ها\nبرقاب\nعلمی مخلے ہمت خیرت افزاد داشت گویم ولیه در بارش ان\nعید\nمرس و مسعود بود است\nعلما و فقرا و فضلا و شعرا معمور میگرد اینک نام بعضی از یشانرا مینویسیم ۔\nفهرست اسامی علما و فقرا و غیره\nقاضی فخر الدین ناقله | قاضی فخر الدین کوفی | مولینا نصیر الدین عثنی | مولینا تاج الدین مقدمات\nقاضی ضیا والدین | مولینا ظہیر الدین لنگ | مولینا ظهیر الدین بھکری | قاضی زین الدین ناقله\nمولینا شمر کتنے | مولینا نصیر الدین دانے | مولینا علاء الدین | شریف\nمولینا میرا با یک سکھ | مولینا نجم الدین کا تو مولینا شمس الدین | مولینا صدر الدین\nاین فهرست از بدایونی اخذ شده ."}
{"book": "adl0798", "page": 152, "text": "(١٤٧)\n\nمولینا علاء الدین لاہوری قاضی شرف الدین زرونی مولینا شمس الدین بخشی مولینا شمس الدین\nمولینا صدر الدین پاو مولینا معین الدین لوری مولینا افتخار الدین بری مولینا معز الدین اندپتی\nمولینا نجم الدین مولینا حمید الدین بلوری مولینا علاؤ الدین سمبی مولینا حسام الدین اندی\nمحی الدین کاشانی مولینا کمال الدین کوتوی مولینا وحید الدین کابلی مولینا منهاج الدین\nمولینا نظام الدین کلاتے مولینا نصیر الدین بولی مولینا علاء الدین لاہوری مولینا کریم الدین جوہری\nمولینا محب ملتانی مولینا حمید الدین مولینا برہان الدین بیکری مولینا افتخار الدین\nمولینا حمید الدین ملتانی مولینا کمال محمد شیرازی مولینا حسام الدین شخسیر مولینا شہاب الدین ملتانی\nمولینا نصیر الدین کری مولینا فخر الدین نسوی مولینا فخر الدین سفاہانی مولینا علیم الدین\n\nقراء\nمولینا تاجی علی\nمولینا علاؤ الدین سمبی\nخواجہ زکی\n\nواعظین\nمولینا حسام الدین دردی\nمولینا شہاب الدین\nمولینا کریم\n\nشعراء\nخواجہ حسن دہلوی\nصدر الدین عالی\nفخر الدین قواس\n\nحمید الدین راجہ\nمولینا عارف\nعبدالحکیم\nشہاب الدین\n\nحصہ دوم سراجیہ صفحہ ۱۳۰ ملاحظہ\nولی آفتاب کمال امیر خسرو آنہمہ کواکب را از نور و جمال اندا\nاشعاع فروزاں کہ حقیقت\nو اینک در بالا نومد میکند\nچنانچہ درین مرقع وسیع محض تصویر امیر موصوف نمایان و نظر"}
{"book": "adl0798", "page": 153, "text": "(١٤٨)\nنظر آید\nگرفته است و اگر بعد از ان دیگر خط و خالی بنظر در آید از حسن\nکمال خواجه حسن خواهد بود که او نیز از فیض صحبت امیر مستفید شده بود\nعلاء الدین برای امیر خسرو سالیانه هزار تنگه مقرر کرده بود که\nامیر که تمام فتوحات او را امیر بتفصیل نگاشته و خزائن الفتوح نام مانده\nاست که بعد ازین ملاحظه میکنید، در سنه هجری والده امیر و برادرش\nحسام الدین وفات کردند چنانچه ازین واقعه در نسخه لیلی و مجنون\nبصورت مرثیه حکایت پر درد نوشته اند ، و پنج گنج نظامی را\nنیز در همین زمان جواب گفته اند که عنوان هر نسخه آن بنام سلطان\nعلاء الدین است و از همه آخر تر مثنوی هشت بهشت است\nکه در سنه هجری بختم رسید و هم درین عهد امیر بدست حضرت\nنظام الدین اولیا بیعت کرد که تفصیل آن بعد ازین می آید.\nسلطان علاء الدین بعد حکومت ۲۱ سال در سنه هجری وفا\nیافت بعدا و پسرش شهاب الدین سه ماه حکومت کرده بعد از ان\nدر ۷۱۶ هجری قطب الدین مبارک بن علاء الدین خلجی پادشاه شد.\n\n* احتمال میرود که سکه طلا بود تاریخ فرشته\n\nمقرر کرده بودم مجبو عه کلان ۱۲۰۰ تنگانه شد."}
{"book": "adl0798", "page": 154, "text": "(١٤٩)\nاگر چه شخص عیاش و بیخرد و سبک سار بود ولی امیر را از همه\nبیشتر قدر میکرد چنانچه در سنه ٧١٨ هجری که امیر مثنوی نه سپهر را\nبنام او نوشت بوزن یک پیل روپیه بصله داد و انیست که امیر\nاز بزبان قطب الدین مینویسد.\n\nبتاریخ هچون من سکندری کند هر که آرایش دفتری\nز گنج گران مایه بی‌شمار دهم باز بخشش نه آن پیلبار\nمرا خود درین ره پدر شد دلیل که میداد از هم ترازو می پیل\nشناسد کسی کش خرد رهنمون که از پیلبار است وزنش فزون\nچو میراث شد پیل زر دادنم نه زیباست زین پهل تر دادنم\nشها گنج بخشا کرم گسترا معانی شناسا سخن داورا\nچنین بخشی کز تو جم یافتم در ایام پیشینه کم یافتم\nکنون لابد از سحر سنجی چومن باندازه بخشش آید سخن\n\nقطب الدین خلجی یک نو مسلم غلام خود را بخطاب خسرو خان ملک بفهم علم خود که تازه بدین اسم مشرف شده بود\nمرحمت کرده قلمدان وزارت باو عطا فرموده بود که در سنه ٧٢١ باو دلانید که اعطا کرد\nهجری قطب الدین را بقتل رساند و خودش بر تخت حکومت\nمصرعه دوم هم بخوابی عبد بخل میخواند کاننه"}
{"book": "adl0798", "page": 155, "text": "(۱۵۰)\nدر پای تخت دهلی\nجلوس کرد، و ایضاً در بار را از اهل هنود پر ساخت و بر\nخاندان شاهی ظلم های گوناگون روا میداشت امرا با و\nبدست\nمخالفت کردند و بعد حکومت چار ماه پر ۷۲ هجری از دست\nملک غازی بقتل رسید، انجبت که حکومت خلجی خاتمه یافت،\nو از امرای ملکی دیپالپور ملک غازی که پدرش یکی از غلامان\nترکیه سلطان غیاث الدین بلبن و مادرش ہندوستانی\nبود بدربار بوده بآواز بلند گفت که خودم آرزوی تخت\nسلطنت را ندارم شما از دودمان شاهی کسی را منتخب کرده\nبر تخت بنشانید ، از انجا که از خاندان خلجی کسی باقی نبود\nو عموم امرا و در بار با خدمات شخص ملک غازی را عموماً امرا و در باریان اعتبار\nمیکردند بدان سبب بالاتفاق محمد او را پادشاه قبول داشتند\nکه بنام سلطان غیاث الدین تغلق مشہور شد و بسیار بعدل\nبعد او شد\nو انصاف حکومت کرد فتوحات تازه حاصل نمود که قلعه ،\nمشہور تغلق آباد یادگار اوست، امیر خسرو را خیلی مینو آخت\nو او را\nاز مال و نعمت بی نیاز ساخت، و امیر نیز حقوق احسان\nحصہ دوم سراجیہ صفحہ ۳۰ ملاحظہ شود"}
{"book": "adl0798", "page": 156, "text": "(١٥١)\n\nاورا ادا کرد یعنی تغلق نامه را بنام او تصنیف نموده تحریر نمود\nکه حالات تاریخ مفصل عهد تغلق نامه هیتو در تغلق که عزم سفر\nبنگال نمود امیر خسرو همراه او رفت ، تغلق که باز گشت امیر\nدر انحا توقف کرد درین اثنا خبرت یافت که حضرت خواجه\nنظام الدین اولیا بر حمت حق پیوست از شنیدن آن امیر خبر را بشنیده بطیور\nبلغار خود را به دهلی رساند و مال و متاعیکه داشت بنام\nحضرت خواجه صاحب مرحوم نثار کرد و رخت سیاه ماتمی در بر کرد\nپوشیده بر مزار خواجه صاحب مجاورت اختیار نمود و بخا\nبنشست تا اینکه بعد شش ماه در ذیقعده ٧٢٥ هجری خلعتی فا کرد\nنایل گشت\nپوشیده خود نیز بوصال یاران پیوست، و اینکه خواجه صاحب در حال حیات خود\nوصیتی کرده بود که خسرو را به پہلوی من دفن نکنید کنند تا مردم\nبه تعمیل وصیت آماده بودند لکن خواجه سرائیکہ منصب\nوزارت داشت در پای مرحوم امیر زور ان را گفت که اهالی زوار را در استیالی مهر و خیس\nاسلی قبور فتور می افتد در قلعه رحیکه امیر خسرو غرض اینکه پایان تر از خواجہ صاب\nمدفون یافت تدفین یابی که که خوش قسمتی بیشتر ازین محشور قسمت چه خواهد بود و مقبره امیر خسرو"}
{"book": "adl0798", "page": 157, "text": "١٥٢\nخواجه مهدی که یکی از امرا سلطان بابر بود تعمیر نمود و ملا شهاب\nمعما تاریخ وفات او را ساخته بر لوحه مزارش نوشت .\nشد عدیم المثل یک تاریخ او وان دگر شد طوطی شکر مقال\nامیر را حضرت خداوند ی علاوه از فرزندان معنوی اولاد\nظاهری حقیقی نیز عنایت فرموده بود که یکی از انها ملک احمد\nنام داشت که هم شاعر و هم ندیم سلطان فیروز شاه بود اگر چه شاعری\nشان چندان شهرتی نیافت ولی از اصول و دقایق شعر\nو شاعری واقفیت کلی و بخوب با خبری داشت که عیوب به غزل و قوالب\nو هنر اشعار را بخوبی میرسید و دران خیال نکته های بعضی نازک\nو دقیق هم میرساند چنانچه بر اشعار اکثر اساتذه خورده گیری ها\nعیناً این هم روخی به دین صفحه گیرا را\nو حرف چینی ها کرده است عموماً اهل فنون و علوم انها را تسلیم\nکرده اند، شعر ظهیر است .\nکلاه کوشه حکم تو از طریق نفاذ ربوده از سر گردون کلاه جباری\nملک موصوف لفظ ربوده را به فکنده مبدل کرد که ترتیب مصرع\nازان خیلی استوار تر شد ."}
{"book": "adl0798", "page": 158, "text": "(١٥٣)\n\nدر هجو بخیل شمسہ مشہورے ست\nاین سهل سهل بود که گوهر در بحر خواست  گرنان خواجه خواستی آنرا چه کردے\nملک صاحب اینچنین اصلاح کردند\nاین سهل سهل بود که آب حیات حیات  گرمان خواجه خواستی آنرا چه کردے\nبالتأمل زمان آب حیات حسن مناسبت بخشید و شعر دیگر که در کورہ\nگر سنگ خواند خاک درت فلک مریخ  ندارد گهر بطعن خریدار مشکند\nملک موصوف مصرع اول را این چنین تغییر داد که مصرع\nگر لعل خواند سنگ درت مشتری مریخ\nولی حقیقت اینست که از یادگار امیر خسرو بس بیشتر ازین توقعات\nداشتیم ، و بدایونی نقل این اصلاحات کرده راست میگوید\nکه ملک احمد چون یادگار خسرو بود پادشاه وا عالی در بار او را وجود\nعزت و قیمت می کردند .\nمحرک گفته علیمیه بشمار می اوردند ، امیر خسرو ایک دخترے داشت\nو جای بسیار افسوس است که دران زمان زنها بے مقدار\nوان\nبودند، چنانچه امیر را بنسبت وجود او غمی بود و اینکه دختر\nبعمر ٧ سال رسید امیر او را خطاب کرده در نسخه لیلی و مجنون مینویسد"}
{"book": "adl0798", "page": 159, "text": "ای ز عفت نگت در برقع نور هم عفیفه بنام و هم مستور\nکاش ماه تو هم بچه بودے در رحم طفل مشیمہ بر بودے\nلیک چون داده خدا روہت با خدا دادگان بستیزه خطاست\nمن پذیرفتم انچه یزدان داد کانچه او داد باز نتوان داد\nپدرم هم نما در است آخہ ما درم نیز دختر ست آخر\nدر اول آرزو کرده دختر را میگوید که کاش بوجود نمی آمدی و اگر شدی بجاے دختر پسر میبودی و باز به تاویل ہاے رنگارنگ خود را تسلی میدہد که داده خدا رد نمیشود و در آخر میگوید که پدرم نیز اولاد زنی بود و مادرم نیز دخترے، واز نصایحیکه بدختر میفرماید چنان معلوم میشود که در آن ایام احترامات زنان خیلی پست بود چنانچه امیر خسرو دولت و ثروت بے اندازه داشت و دختر خود را میگفت که زنہار چرخه رشتن را ترک نکنی و نگاہی از روزنه بہر طرفے نبینی، (شعر)\nدوک وسوزن گزشتن زیبان است کالت پرده پوشی بدن است\nپا بدامان عافیت سر کن رو بدیوار و پشت بر در کن"}
{"book": "adl0798", "page": 160, "text": "(۱۵۰)\nدر تماشای رویت هوش روزنت چشم سوزن نولیس است\nامیر را با مادر خودش خیلی محبت بود که درسن بزرگی هم مادرش\nدیده از حب و اخلاص خودداری نتوانسته بچون کودکی بدست\nدر همین ایام العه\nو دامانش می افتاد : امیر است که ماموریت معقولی علاقه\nو بپاس محبتی مادر\nاندل رسید\nاوده با ترک داده بمحبت مادرش که بآ دہلی بیمه دیوانه\nگزاش استا د است\nیا د و خاطرش ز در نمیشد به دهلی آمد به احوال و قت دو\nبومئی او را به کیفیتی نوشته که از هر حرف و لفظش شراب\nمحبت میچکد، و در موقعی دیگر که با مادرش ملاقی شد. با مادرش اور را\nاو را در بغل گرفته و که بپوشانۂ بے اختیار شد و ہم شعری خواند و که که دران\nسینه ما در را به بهشت تشبیه کرده و دو نهری از شیر در و جاری\nحول\nاثبات نموده اینکه در شده هجری مادرش بقضای الهی شهرتی سواری\nوفات کرد الیتون پور\nو برادر کوچکش حسام الدین بجو از حق پیوست مرثیه پیرو من و کما\nدر تسلی و جنون یکجا نوشت .\nامسال دو نور ز اختر رفت ہم مادر و هم برادرم رفت\nیک ہفتہ زبخت خفته من گم شد دو مہ دو ہفتہ من\nمقام اکبر آباد ۱۲۰۰ هجری عمل احمد"}
{"book": "adl0798", "page": 161, "text": "(١٥٦)\n\nبخت از دو شکنجه داد پیچم\nچرخ از دو طمانچه کرد هیچم\n\nماتم دو شد و غمم دو افتاد\nفریاد که با قسم دو افتاد\n\nحیف است دو داغ چون مئی را\nیک شعله بس است خرمنی را\n\nیک سینه دو بار برنگیرد\nیک سر دو خمار برنگیرد\n\nچون مادر من بزیر خاک است\nگر خاک بسر کنم چه باک است\n\nای مادر من کجائی آخر\nروئی از چه نمی نمائی آخر\n\nخندان ز دل زمین برون آ\nبر گریه زار من ببخشای\n\nهر جا که ز پای تو غباریست\nما را ز بهشت یادگاریست\n\nذات تو که حفظ جان من بود\nپشت من و پشت بان من بود\n\nروزی که لبی در سخن بود\nپند تو صلاح کار من بود\n\nامروز منم بمهر پیوند\nخاموشی تو همیدهد پند\n\nسن چهل و هشت سالگی مادر را بطوری یاد میکند مثلیکه\n\nاشخاص خورد سال برای مادر خود می طپند.\n\nو بعد ازین کلام مرثیه برادرش می آید و آن اشعار سحر آسا\n\nاز خون جگر رنگین است. امیر خسرو اگر چه از تاثیر خواندنی\n\nحصه دوم صفحه الم ٠٠ از کارخانه ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مجد ... مج"}
{"book": "adl0798", "page": 162, "text": "(١٥٧)\n\nدر باره‌های مشابھی تعلقی پیدا نشت و بھمین وضعیت\nحياتی بسر میگرد که اوضاع عموم اهل دنیا ست لیکن این رو\nخلاف اصل فطرتش بود، بلکه از در بار داری، خوشامد، وشخص\nپرستی طبعاً نفرت داشت که در اکثر واقعات بے نظیر درین\nخیالات بیانی کرده و نوشته هجری که لیلی و مجنون تحریر است\nدران زمان با سلطان علاوالدین خلجی پادشاه جبّار ے\nسروکار داشت با اینهمه در اختتام عبارات خود نگاشتہ\nشب تا سحر و صبح تا شام\tدر گوشہ غم نگیرم آرام\nباشم نه برای نفس خود رای\tپیش چو خودی ستاده بر پای\nو علاوه ازان این بود که پدر بزرگوارش امیر شصت\nسالگی بقدوم حضرت نظام الدین اولیا انداخته کا تلقین معیت\nکرده بود و اثرات روحانیت حضرت خواجه صاحب موصوف\nبر امیر خاموشانه حُسن شرافت و سعادت بخشید و امیر خسرو\nاز ازل طبیعتی داشت که از عشق و محبّت مملو بود بلکہ سر تا پا\nبرق تجلی عشق بگردا گرد نفینہ اش پرتو ے انداخته سخن"}
{"book": "adl0798", "page": 163, "text": "(۱۵۸)\nبجای رسید که در ۷۱۳ هجری بکلی قول خودشان که در افضل الفوائد\nمرقوم است دوباره بحضرت خواجه صاحب بیعت کردند\nو خواجه صاحب کلاه چهار گوشه که نشان ارادت کیشان\nآن سلسله بود به امیر مرحمت فرمودند او را در جمله مریدان خاص\nخودش محسوب نموده قدرش بقدری در طبقات الشعرا\nمیکارد چون امیر بحضرت خواجه صاحب بیعت کرد آنچه از نقد\nو جنس با خود داشت همه را بمردم بخشید و پا بدامن حجرۀ آرام\nنشست ، و ارادت و عقیدت امیر بحضرت خواجه\nهمراه او بمرتبه عشق رسید چنانچه در هر اوقات و هر جا همراه میبود\nاگر امیر حیات خود را وابستۀ جمال خواجه صاحب میدانست\nو خواجه صاحب نیز با او محبت و تعلقی بود که میفرمودند\nاگر در قیامت سوال شود که نظام الدین چه آوردی من خسروا\nپیش خواهم کرد، و اکثر بگاه دعائی میکردند اشاره بطرف\nخسرو نموده میفرمودند الهی بسوز سینۀ این تک مرا ببخش،\nروزی خواجه صاحب در لب دریا بر بام یک حجره"}
{"book": "adl0798", "page": 164, "text": "(154)\nشست غسل و عبادت اهل هنود را مشاهده میفرمود و امیر خسرو\nهمراه بود خواجه صاحب فرمودند که می بینی مصرع\n(هر قوم راست راهی دینی قبله گاهی)\nو هم در آنوقت حضرت خواجه صاحب کلاه خود را بکجی بر سر خود\nکج مانده بود، امیر اشاره بآنطرف کرده فی البدیهه گفت مصرع\n(ما قبله راست کردیم بر طرف کج کلاهی)\nجهانگیر زه ترک جهانگیری مینویسد که در مجلس ما قوالها قوالان این شعر را\nمیخواندند بنای نزول الا را از ملا علی احمد مهرکن پرسیدم ملا واقعه را\nبیان واقعه را نموده بختم مصرع آخر احوالش تغییر یافت تا\nجائیکه غش کرد و افتاد چون دریافتیم دیدیم که نبود .\nخواجه صاحب امیر را خطاب ترک الله بخشید بهمین لقب یاد\nمیفرمود و امیر جا بجا ازین عزت تفتخر کرده در قصیده که\nبمدح خواجه صاحب گفته میفرماید .\nبر زبانت چون خطا بند ترک رفت دست تر کانه گیرم با لنفس سپاه\nخواجه صاحب وصیت کرده بود که خسرو را بپهلوی قبر من مثال"}
{"book": "adl0798", "page": 165, "text": "(۱۶۰)\nنعش\nدفن کنید و نیز فرموده بودند که اگر در یک قبر دفن کردن داران\nاز روی\nجایز می بود او را با خود یکجا دفن میکند استم ، در تصنیف درا ار\nدر اصل کار گذاشته اند کرده مقبره اونم در رده بطال\nکه امیر حاصل داشته فی اندازه او را میدانیم و نی بیان او را\nمیتوانیم لیکن اینقدر بنظر می آید که تجلی برق اشعار امیر شرر\nبیانی طری همان وادی ایمن است . دو را اور\nکه یکی از بزرگترین واقعه حیات صوفیانه امیر تعلق داشتن با\nحسن دہلوی است حسن بے انتہا صاحب جمال بود و روزگار\nو مکتب خباز می داشت شهر در عین شباب اتفاقا روزی\nامیر از روی دکان او میگذشت که شعشعه آفتاب حسن حسن بر\nایشان افتاد و در انجا استاد و پرسید که بکدام نرخ نان میفرو\nحسن گفت در یک کفه ترازو نانی گذاشته خریدار میگویم که یکفه\nدیگر زرسرخ بگذارد و قتیکه کفه پر زرسنگین تر شدنان را\nبا ومید ہم امیر گفت که اگر خریدار مفلس باشد ؟ حرکت\nبعوض\nدر بدل طلا نیاز و دردمندی میخواهم. از طرز مکالمه امیر بیشتر\nبے اختیار شده فوراً خود را بخدمت حضرت نظام الدین اولیا"}
{"book": "adl0798", "page": 166, "text": "(١٦١)\nرسانده بعرض حال کرد، در آن که خود دحصتی در آن صیادی کرده\nبود از دل و جان صید شده هماندم در دکان داشته\nبآستان خواجه صاحب حاضر آمد و در انجا دلداده خود امیرخسرو\nرا دیده با او طلاقی شد و از ان تعلق اکثر اوقات بخدمت حضرت\nخواجه قدس سره میبودند، و با امیر انقدر الفت گرفت که معین\nهر دو دمی از یکدیگر دور نمیشدند، امیر یکه ملانسبت خان\nشهید را اختیار کرد باود حسن همراه بود چنا نچہ ملان شهید را\nبلکه تاتاریان در ملتان ہلاک ساختند دران موقع حسن با امیر\nاحوال شهرت\nخسرو در انجا موجود بود اسیر و از و یکجانگی جانبین بیشتر شد\nمردم به خان شہید شکایت اسیر کردند خسرو برآ واقعه مرثیه جانسوز نوشته\n* این واقعه در اکثر تواریخ و تذکره ها مرقوم است لیکن بہارستان سخن\nو نسائس مغول تردید آن را میکند و تکذیب کرده این عبارت شیخ\nعبدالحق محدث دهلوی را منقول و سند آورده بقیاس چنان می آید\nکه حسن ملانسبت امیر خسرو سے تقدم باشد، چہ حسن را در مدح\nسلطان غیاث الدین بلبن قصائد غراست ، و در کلام امیر\nخسرو از مدح سلطان کمتر چیزی بتوان یافت ،"}
{"book": "adl0798", "page": 167, "text": "(١۶٢)\n\nزین دل خودکام کام من برنوانیشید خسرو افرمان ل بکروه مبین مارا دزد\nخان شهید بصوبیت ضلیمه نام حسن را از بند وبگی امیر منع کرد لیکن\nاثری نه بخشید باری بغضب شده بدست های حسن\nچوب زد و حسن از انجا براه راست نزد امیر رفته عرض حال\nنمود خان شهید که از حقیقت اطلاع یافت متحیر شده امیر را\nطلبید و اینک امیر رسید از و پرسید که چه حال داری ؟ امیر دست\nاز استین بر آورده و گفت . مصرع\nگواه عاشق صادق در استین باشد :-\nچون ملاحظه کرد دید که داغ های چوب که بر دست حسن\nافتاده بود همه ان بر دست های امیر ملحون طبع نمود\nصاحب تذکره حسن را جدا گانه نمی نویسیم و از انکه بر\nصنف غزل جان خاص دارد بنا برین در تذکره امیر خسرو\nکه شیدائی او بود اشعار او را ترتیب وتسویه میکنیم\nخلق گویند دل از صبر بیاور با ابدلی زصبر نشاده اگر جائی هست\nایکه نظاره دیوانه نکردی هرگز قدمی رنجه کن این سو که سیوالی هست\n* همه واقعات با فرشته در تذکرۂ امیر خسرو داشته لیکن اثره اقضیا امروز که قبول خواهد کرد"}
{"book": "adl0798", "page": 168, "text": "( ۱٩٣ )\n\nپیرچوان تو کسی گر گزیند کارد گر استنکار نیست\nگفتی که چرا جدا ئی از من این از فلک است از حسینت\n\nباز این دلم بسوی دلارام میرود از دام جسته باز سوی دام میرود\nایام در نیامده با ما بدوستی وان شوخ هم بسیرت ایام میرود\nای خواجه در محله تقوی قیام کن در کوی عاشقی نتوان نیکنام شد\nغافلم که زبین برابلق ایام می نهاد آخربتا زیانه عشق تو رام شد\nطرز سرو قامتت که بای عبدالمعشوق صابر نتوان بود و تقاضا نتوان کرد\nاز حسن انمچه سوال است که محلش بدست این سخن با چه جواب است توهم میدانی\nدو سه بار با تو گفتم که مرا بهیچ لبنات نتوانتفاق شاید که در این کرانم\nتلخ کرد جهانبان را خواب زان دعائیکه مستجاب نبود\nای حسن یار گر خطائی کرد هم شکایت از و صواب نبود\nبه تقوی نام نیکو برده بودم نکو رویان مرا بدنام کردند\nگفتی که چوا حال دلم خوش نگویی من خود کنم آغاز بیأ تا که ساند\n\nازین اشعار دانسته میتوانیم که سوز دگداز و جذبه و اثریکه در کلام\nاو موجود است در بیگان اسیر محبتش (امیرخسرو) هم نیست ."}
{"book": "adl0798", "page": 169, "text": "(١٦٤)\n\nجامعیت وکمالات\nدر هندوستان بمدت شش صد سال تا امروز شخصی\nباین مرتبه که جامع الکمالات باشد بوجود نیامده و اگر در آت\nپورسید [؟] باین اوصاف مخلفه و گوناگون در خاک ایران\nو روم نیز از عرصه هزارها سال سه چهار فردی بظهور پیوسته\nباشد اگر سخن در شاعری توجیه کنید بازهم جامعیت امیر\nحیرت افزاست و فردوسی ، سعدی، انوری، حافظ،\nعرفی و نظیری کلانیر سلاطین اقلیم سخن گفته میشوند ولی مدو\nطیرانی شان از اقلیمی پیشتر نمیرود فردوسی از مثنوی بیشتر\nنگفت ، سعدی به قصائد دستی نبرد انوری به غزل\nو مثنوی دخلی نکرد، حافظ ، عرفی و نظیری پا از وادی غزل\nبیرون نتوانستند، اینک عزم جهانگیری خسرو است که\nقصائد غزل مثنوی، قصیده رباعی همه را در پای تصرف\nآورده بلکه کوچک کوچک خطه های سخن پیمائی را یعنی"}
{"book": "adl0798", "page": 170, "text": "(١٦٥)\n\nتضمین مستزاد صنایع و بدایع که از حساب بیرون است\nحکمرانی میکند و بلحاظ تعداد اگر چه هم درین خصوصیات کسی را\nبا او دعوی همسری نمی زیبد چنانچه تعداد اشعار فردوسی کم وبیش\nیکصد هفتاد هزار است و صائب از صد هزار پیش تر میگوید\nلیکن کلام امیر خسرو از چندین لک کمتر نیست و در اکثر تذکرها\nاز قول خود امیر نوشته اند که تعداد اشمار او از سه صد هزار\nافزون تر است اما درین روایت یقینا غلط فهمی است کا\nزیرام لفظ ابیات نوشته در محاوره قدماء بیت یکسطر را میگویند\nدر عموم کتب و عبارات نشر همکجا همین تصریحات بنظر آمده\nو می آید که درین نسخه اینقدر ابیات هست و نه یاده از\nعجایب است که اوحدی در تذکرۀ عرفات مینویسد که امیر\nهر قدر تصانیف که بزبان فارسی دارد و همانقدر در برج بها\nدارد ولی تاسف بجای است که امروز ازان مجموعه\nنام و نشانی نیست\n\nکیفیت بسته مختلف ازین رو که ترکی و فارسی زبان"}
{"book": "adl0798", "page": 171, "text": "(١٦٦)\nطول نیز میدانسته و\nحقیقی دانسته در عربی با ادبای عرب کامل همسری میکرد\nدر در سنسکرت خیلی ماهر بود که در مثنوی سپهر سپهر لواقع\nنکته انان بیان داشته، مصراع من قدری بر سهراب کنا شدم\nو بعد از کمال نظم و شاعری نو سره نگاری را بروی کار\nآورده کاتا انوقت کسی اصول و قواعد نثر نویسی را ترتیبی هم\nنداده بود کتاب تکمیلی اعجاز خسروی را به جلد نوشت،\nاگر چه میباید تأسف داریم که بیشتر قوه خود را به صنایع و بدا\nبیجا صرف کرد اما با انهمه از استعداد طبع و ذکاوت و جوش\nافکارش کسی انکار نمیتواند. موسیقی را بجایی رساند\nسرافراز\nکه بعد او بهیچکس خطاب نایک حاصل نشد چیزی تصنیفات\nدر زمره من قوال نیستی\nاور ابعض ارباب هذا از ملاحظه میگذرانید، با این همه مشغله ها\nکوه کمال\nمختلف الحيثيات حقیقت فقر و تصوف اینج که گویا بجمه\nفلوس نه داشته\nعالم قدس دنیای فانی را نگاهی ننموده چنانه شرح\nالجوان\nان بقولن علیحده بیان میشود، با این همه امور چون نظر میکنیم\nچه قدر وقت و فرصت بوقرش اوله\nکه برای هیچ مشغله ها فرصت اوقات چه داشت، به هشتم\nمردم شهر اله ، چید چرام"}
{"book": "adl0798", "page": 172, "text": "(١۶٧)\nبه حیرت هیچ کس نمی آمد که در ابتدا پیشه ملازمت داشته\nروزها و اوقات کارنامۀ حاضری در بار میگذاشت و خدمات وظایف\nسرکاری که حواله اش بود بشکال پراکنده داشت که شاعر\nنبود گر در خامه لیلی و مجنون مینویسد . ه\nمسکین من مستمند مدهوش از سوختگی چو دیگ در جوش\nشب تا سحر و زصبح تا شام در گوشه غم نگیرم آرام\nباشم زبرای نفس خودر پی پیش چو خودی ستاده بر پای\nتاخون نرود زپای تاسر دستم نشود زآب کس تر\nبا این اوضاع اگر صانع قدرت بر صنعت وجود او نام مینماد\nناموزون نخواهد بود.\n\n( موسیقی )\nطبع همه دان حضرت امیر برین فن نازک و لطیف ،\nبر تو توجه انداخته بحالی رساند که در وسعت زمان ششصد سال\nکسی جواب آنرا نگفت . و همچنین عهدی جلگت ایستاد که در آن زمان"}
{"book": "adl0798", "page": 173, "text": "(168)\nاوستاد ہمہ ہندوستا بود نایک گوپال گفتہ میشد که انراہر دو\nدو صد شاگرد داشت وسنگهاسن یعنی تخت او را بردوش\nبر داشته میبردند سلطان علاء الدین خلجی که شهرت کمال\nاو را شنید اورا بدر بار خود طلبید امیرخسرو به سلطان عرض\nکرد که من در زیر تخت خفیه و خاموش می نشینم و سلطان\nنایک گوپال را بخواندن امر فرمائیش بدهند چنانچه در شش\nدر بار و جلسه ہاے مختلفہ نایک گوپال اظہار کمال نمود در ہفتمین\nروز امیر خسرو نیز با جمعیت شاگردان خود حاضر دربار شد اینکه\nگوپال اوصاف امیر را شنیده بود تمنا کرد که چیزی بخوانید\nامیر گفت من یک شخص مغلّیه میباشم و اصول ہندوستانی را\nکمتر میدانم اوّل شما بخوانید تا بشنویم تا ببینم ہم چیزی عرضه میدارم\nگوپال شروع کرد و خواند امیر گفت که این راگ را از مدتی\nخودم تصنیف کرده و ترتیب داده ام که خواند و او انکرد، گوپال\nراگ دیگری را بصورت علیحده نغمه پرداز شد امیر آنرا\nنیز اساس داده خود گفته و خوانده الغرض انچه از راگ و راگنی"}
{"book": "adl0798", "page": 174, "text": "(۱۶۹)\nآن را از ابدایت و تصنعات معا خواندند\nو شیر و هند گوپال بنا کرده خواند امیر او را از ایجاد خود فرمود\nبه اثبات میرسانند و در اخر کار گفت که این محمود النعمه ورا\nاسمولی\nپاے اوسناے بازاری بود حا لا من چیزی از ایجارات\nمخصوصه خود میخوانم انیست که خواند و گوپال از شنیدن آن\nمبهوت ماند. امیر خسرو که علاوه از هندی به راگها\nفارسی نیز واقفیت و مهارت داشته و هر دو صنف\nموسیقی را با همدیگر ترکیب و ترتیب دادند که از ان بانگی\nرا بوجود آوردند.\nعالم جدیدے پدید آمد. چنانچه راگہا سے مرتبۂ امیر تیمور\nقرار ذیل است که در صفحه آینده می آید:-\nدر عبار عالمگیری فقیر اللہ ملقب بسیف خان میرنو بود که تا هتر درستان و میوسلیقه\nگفتگوی طوطی از آینه میخیزد علی کرنیا شیر سیف خان ما العرض بحاسیت\nدر موسیقی بزرگ با هبری بود و در فن موسیقی راگ هیویل کتابی بود فقیراله آمر ابقایسی\nترجمه کرده خوانداد را مضاعف نمود و راگ در پن نام نهاد، در جلد دوم ما ثرالامر\nصفحه ۴۷۹ مطبوعہ کلکتہ شرح آن تفصیل مذکور است."}
{"book": "adl0798", "page": 175, "text": "(۱۷۰)\nنام راگهای مخترعه امیر خسرو از کدام راگها مرکب است\nمجیر .......... تار راگ با یک فارسی ترکیب شده\nسازگری .......... پوربی، گورا، کنگلی و یک راگ فارسی\nزمنور سازگر و برقان .. { در قران السعدین ذکر او را کرده میگوید ع\nکرده به گلبانگ عراق اتفاق .\nایمن .......... هندول و نیریز\nعشاق .......... سارنگ بسنت و نوا\nموافق .......... توری، مالوی، دوگاه، حسینی\nغنم .......... در پوربی قدر تغیر اورده شده\nزیلف .......... شهناز را با راگ گهت یکجا کردند\nفرغنه .......... فرغانه را با گوارا و کنگلی امیختند .\nسرا پرده .......... سارنگ پلول و راست را ترکیب کردند\nباخرز .......... یک راگ فارسی را با دیسکار یکجا کردند\nهر دو نسخه های راگ درپن که در تحت نظر است غلطی ها دارند نمایان\nکه نام راگها صحیح خوانده نمیشوند اکثر به صورت نویسی شده"}
{"book": "adl0798", "page": 176, "text": "(۱۷۱)\nفردوست (یا) پیر دو کانهرا گوری و پوربی بایک راگ فارسی کشید\nصنم کلیانرا بایک راگ فارسی شامل کردید\nدر راگ درین مرقوم است که نگبین راگ ہاے سازہ گری\nبا خرد عشاق وموافق کمال موسیقی را بانتها رساند و بقیه\nراگہا را چیزی تغیر و تبدیل داده و نامی نهاده ترانه خیال\nنقش، نگار بسیط، تلا نه، سوهله از ایجایات امیر خسرو اند\nکہ بعضی از ان ایجا د کشیدہ خود امیر ست و بعضی از اول در ہند\nدر فارسی نام سندن بودنه امیر در این تصرف\nبه هندی نامی داد بود که امیر اور التصرف کرده و نامشی تغیر دادند\n\nتصانیف\n\nحامی در نفحات الانس مینویسد که امیرخسرو نود و دو\nکتاب بتصنیف آورده و نیز خود امیر تصریح نموده که اشعاره\nاز چهار صد هزار بیشتر و از تیصد ہزار کمتر است، واوحدی\nدر عرفات می آرد که کلام امیر خسرو است که در فارسی داو\nدر هندی افزون تر از انست بلی از کثرت تصانیف"}
{"book": "adl0798", "page": 177, "text": "(۱۷۲)\n\nامیر کسی انکار کرده نمیتواند ولی بیانات مذکوره فوق را\nخالی از مبالغه نیز گفته نمیتوانیم چراکه چهار پنج لک اشعار\nچنانچه\nکیفیت دارد چنانچه در زمان قدیم اسطر را میگفتند و استعمال\nنیست\nآن بغایت کثرت مروج بود ازین رو اگر اقسام قصا\nامیر را چهار پنج لک بدانیم عجبی ندارد و اینست که عموماً\nبیت و شعر را مرادف دانسته بجای بیت شعر نوشته اند\nعلاوه برین\nو عذری نیز دارد که چون کلام هندی امیر مدون نیست\nبرای مبالغه بسی اتفاقات واقع میشود بهر حال از تصانیف امیر انچه\nپیدا\nامروز موجود میشود آنهم بسیار است و ازین قرار است *\nدیوان تحفة الصغر در دیباچۀ نگاشته اند که از مهله و لتر بین دیواناست\n* محدود و مقید . * امیر در دیباچه های هریچهار دیوان خود در خصوص\nتصنیفات چیزی چیزی نوشته اند چنانچه دیباچۀ تحفة الصّغر وغرّة الکمال را\nفی الحال در نظر دارم و از دیوان های دیگر خوانده ام ولی بعین\nساخت حاضر نیست و در این باب هر انچه مینویسم از ملاحظات داکتر\nریو (آر آئی ای وی) ماخوذ شده که او به کتب خانه برتش میوزیم\nفهرست آنرا نوشته و تسلیم کرده و ازین اخبار احسان مند و\nمنت دار مولوی عبد القادر پروفیسو کالیج پونه بوده ام."}
{"book": "adl0798", "page": 178, "text": "(۱۷۳)\nدیوان اوسط الحیاتی که در سن ۱۶ الی ۱۹ سالگی تصنیف شده\nکه از ۲۰ الی ۳۳ و ۳۴ سالگی بختم رسیده قصا در ان\nدرج الا مت در مدح سلطان شهید کی کو کا بیست\n\nغرة الکمال دیوان بخواهش برا درش علاء الدین خطاط\nمرتب شده یعنی بعد ۳۴ سالگی از ششه هجری\nالی ده هجری تصنیف رسیده و در دیباچه آن مختصراً\nاز سوانح عمری چیزی نوشته اند و هم در قصاید\nسلان معز الدین کیقباد جلال الدین خلجی مدحی دارد\nکه در دو هفته مرتب شده واز دیباچه بر آمد\n\nبقیه نقیه تصنیف یام پر ایست که تاریخ ندارد مگر مرثیه\nبقیه نقیه سلان علاء الدین خلجی در ان سال ا و عبارتست\nکه بعد از اه هجری معلوم میشود .\n\nنهایته الکمال دیوان پنجم است که علاوه از غزلیات مرثیه قطب الدین مبارک\nخلجی المتوفی هجری و مدحیه ولیعهد او را د ا ل است در\nیک قصیده واقعات ششه هجری را مرقوم داشته دہم\nدرین سال گفته میشود که امیر خسرو وفات یافته .\nx"}
{"book": "adl0798", "page": 179, "text": "(١٧٤)\nقران السعدین از جمله بحر تر مثنوی است که در سنۀ ٦٨٨ هجری که مصنف\n٣٦ ساله بود نوشته است و مکتوب است\nکیقاد و بغرا خان را تسوید کرده که از\nملاقات و صلح ایشان حکایت میکند.\nمطلع الانوار بجواب مخزن الاسرار است که بنام سلطان\nعلاء الدین خلجی تحریر شد ٣٣١٠ شعر دارد\nبه ده هفته تمام شده که سال اختتامش به\nسنه ٦٩٨ هجری است کلا مضامین تصوف دارد\nو مسئله اول پنج گنج را بیان میکند.\nشیرین خسرو که در سنۀ ٦٩٨ هجری بختم رسیده ٤١٢٤ شعر موجود دارد\nآئینه سکندری بجواب سکندر نامه گفته شده تعداد شعارش\n٤٤٥٠ سال ختمش سنۀ ٦٩٩ هجری است.\nلیلی مجنون تعداد شعر ٢٦٦٠ سال ختمش سنۀ ٦٩٨ هجری است.\nهشت بهشت مثنوی آخرین سلسله پنج گنج و جواب هفت پیکر نظامی\nاست تعداد شعر ٣٣٨٢ و سال ختم آن سنه ٧٠١ هجری است."}
{"book": "adl0798", "page": 180, "text": "(۱۷۵)\n\nتاج الفتوح \nخزائن بعنوان سلطان علاءالدین خلجی است که در \nهزار شعر دارد و خمسه نظامی ۲۸ هزار شعر را داراست\nاین هر دو کتاب در مدت دو سال به تمام رسید\nدر سال اول تخت نشینی سلطان جلال الدین فیروز شاه\nیعنی از ۶۸۹ الی جمادی الاخر ۶۹۰ هجری در دیباچه\nدر ان بیت\nبه ده مرقوم مسطور اما سال این پیشتر بخشم رسید مطلع آن\nکذا نیست (سخن بر نام شاهی کردم آغاز\nبنام قطب الدین خلجی نگاشته و در باب او د هر بابت\nجداگانه بحر یست که باین مثابه نه سپهر گفته میشود در ان\nزمان امیر خسرو ۶۵ ساله بود تصنیف و در سال هجری بخشم رسید\n\nدول رانی و خضر خان \nدول رانی دختر راجه گجرات و خضر خان پسر\nسلطان علاء الدین بود که بر دول رانی\nعاشق شده با او ازدواج کرد گو خضر خان\nبخط خود یادداشت گذشته چیزی از ان معامله\nنوشته و امیر او را لباس نظم پوشانده"}
{"book": "adl0798", "page": 181, "text": "(۱۷۶)\nدران\nعشقیه نام کرد و بهشت چهار ماه بختم رساند\n۳۶۰۰ شعر داشت و بعد از وفات خضرحان\nبرای بغداد\nواقعا تیکه بر دول رانی واقع شد ۳۱۶\nبیان و بر شعرها گفته ۳ افزوده شد\nشعر دیگر مزید از ان در طبع بر امده\nشامل آن گردید سند اتمام ۷۱۵ هجریه است\nافضل الفوائد { ملفوظا خواجه نظام الدین اولیاست\nاصول و قواعد نثر نویسی را خبط آورده\nاعجاز خسروی { اختراع صدای با صفات است که به\nسه جلد در ۷۱۹ هجری خاتمه یافت\nتغلق نامه { حالات و فتوحات غیاث الدین\nتغلق را دار است .\nخزائن الفتوح { مخصوص فتوحا سلطان علاؤ الدین است\nمناقب هند تاریخ دہلی { در باب این کتب دولت شاه ذکر میکند\nدولت شاه مینویسد که علاوه ازین تصنیفات در فن\nحساب و علم موسیقی نیز تصانیفی دارند."}
{"book": "adl0798", "page": 182, "text": "(۱۷۷)\n\nشاعری\n\nامیر خسرو اگرچه هندی نژاد بودند لیکن شعرای ایرانی\nاز رتبه کمال شاعری و زبان دانی شان را اعتراف دارند\nجامی در بهارستان مینویسد که جواب خمسه نظامی را بهتر\nاز خسرو کسی ننوشته هر طوطی هند که خطاب شان بود اهل ایران\nنیز امیر را به\nایران زبان خطاب یاد میکند.\n\nعرفی\n\nبروح خسرو ازین پایه می شکر دام که کام طوطی هند و شکر شود شیرین\n\nخواجه حافظ\n\nشکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که ببنگاله میرود\nآذری در جواهر الاسرار می نویسد که شیخ سعدی برای دیدن\nخسرو از شیراز به دهلی آمد اگرچه این روایت قرین قیاس نیست\nوبعض تذکره نویسان تصریحاً بتکذیب این واقعه را مینویسند\nولی از اشاره آذری اینقدر اثبات میکنیم که رتبه شخصیت خسرو"}
{"book": "adl0798", "page": 183, "text": "(۱۷۸)\nمانند زره کند بود\nهمچو بلندی داشت که سعدی از شیراز تمنای صحبت او را\nداشت، بلکه همه مورخین و اکثر تذکره نویس باین حقیقت\nاعتراف کرده اند\nتسلیم شده اند که سلطان شهید سعدی را از شیراز بتکلیف\nرا عذر آورده\nبرآمدن فرمود و سعدی بعذر پیری و ناتوانی نپروخته\nنوشت که خسرو جوهر قابلی است و تربیت او ضرور نیست،\nو دران زمان عمر خسرو از ۳۲ سال بیشتر نبود. - ولی با همه\nمحسنا بعض بعض شعرای ایرانی تعصب قومی را نتوانستند که بپوشانند\nچنانچه عبید که شخص شاعر همعصر امیر خسرو گفته میشود میگوید\nغلط افتاد خسرو را ز خامی که سگ با پخت در دیگ نظامی\nعمر مادر زاد بود\nامیر قدرتاً شاعر بود و از بطن مادر شاعر بوجود آمده که جد\nو آبایش را با فن شاعری هیچ سروکارے نبود و بجای\nقلم از تیغ کار میگرفتند ولی امیر که هنوز دندان شیر نمیداخته بود\nروز باش\nدر طفلی\nبطفولیت بی اختیار زبانش بکلمات شعر اسرار میداد\nچنانچه در دیباچه غرة الکمال خود مینویسند.\nدر آن صغر سن که دندان املی فشان سخن میگفتم و گوهر از دهانم میریخت\n\nحصه دوم صفحه ۱۰۰ سطر ۶ قربان"}
{"book": "adl0798", "page": 184, "text": "و باز در دیباچه تحفة الصغر مینگارد، که چون مرا اوستادی سرآمد\nبر سر نیامده بود که بر سر دقایق دال شدی و آهوی مشکبار ? سواد را\nقلم را از سواد خطا باز آوردی.\nمدتی خود سر آنچه میخواست و میگفت و بجای اینکه\nاوستادی بخواهد دیوان ہاتفی را خوانده تتبع میکرد و\nنیز دیوانی را که میخواند پیروی مینمود کلام خاقانی را که مطالعه\nکرد معلق دانسته در حل نقاط او کوشید و در تحفة الصغر که\nتتبع او برا تو است. چنانچه مولفش که بی اصلاح بود امیر\nاو را مرتب کردن ہم نخواست ولی از پاس لحاظ\nبرادر خود به ترتیب آن مجبور شد و بالآخر کلام خود را با\nپیش کردن مناسب ندانست که خاتمه هشت بهشت تصریح\nمیکند که این کتاب اصلاح یافته شهاب است و شهاب\nرا در اول توصیف کرده بعد از ان اینچنین مینویسد. *\nمن بدو عرضه کرده نامه خویش او به اصلاح راند خامه خویش\nدید ہر نکته داشتم به رقم پنج بر خود نهاد و منت هم"}
{"book": "adl0798", "page": 185, "text": "(۱۸۰)\nبگذافی\nنظری تیز کرد و موی شگاف فی به عمیا نظاره بگذاف\nاین قافیتی که شد ز مغزش پوت سو بو شعر بز کرده اوست\nشمع من یافته ضیا از وی مس من گشته کیمیا از وی\nهر چه او گفت من نهادم گوش بر کشیدم مگس ز شربت نوش\nآنچه نبود و من بخستم پی عیب آن بر من است نه بر وی\nیا رب او چون به پنج نامه من برد بیرون خطای خامه من\nنامه او که حرز جانش باد در قیامت خط امانش باد\nاز اشعار آخرش هویدا است که هر پنج مثنوی اصلاح کرده\nشہاب است و این مکوره نیز به اثبات رسید که امیر خاضع\nمقلد نبود و در جائیکه وجود اصلاح غلط نگذاشت را ملی استاد\nتسلیم نمیکرد با انکه پاس آداب ملحوظ بود باز هم نوشت که ع\n(عیب آن بر من است نی بر وی)\nو غر بی سخن نیست که استاد که خسرو بدامان تربیتش پرورش یافته بود\nباشد امروز از و نام و نشانی بظهور نرسد، امیر خسرو علاوه تر از اوستاد\nاساتذه قدیم نیز کسب فیض کرده مهیمن بالشر که در نظر\nداشته"}
{"book": "adl0798", "page": 186, "text": "و بیدلگی\nداشته میگفت و بهمان شیوه استفاده میکرد که گویا شاگردی در\nان مذکوره را\nطرز حیات او استادی بهره میگیرد و آلتنست که ازان خیالی در\nدر لیلی و مجنون به نسبت نظامی مینویسد. ۵\nزنده است بمعنی اوستادم در مسیت عشق حیات دادم\nو نیز از استفاده شیخ سعدی مینویسد. ۵\nخسرو سر مستانه در ساغر معانی بریز شیرا از خمخانه مستی که در شیراز بود\nو تاریخ فرشته مینویسد که خسرو در آغاز جوانی با اکثر اساتذه گستاخی\nنوشت\nمیکرد چنانچه در وقتیکه بتصنیف مطلع الانوار مشغول بود این شعر را\nکوکبه خسرویم شد بلند زلزله در گور نظامی فگند\nتیغی از غیب بر آمده بسوی خسرو پیش میشد و خسرو نام\nخواجه نظام الدین اولیا را بیاد آورده دفتاد سستی نمودار\nگشت\nو آستین خود را بدم تیغ پیش کرد تیغ آستین را بریده بر در\nسپر برخورد، و واقعه هذا به اندازه که از عقل بعید است همانقدر\nنقلا بخطا\nاز تواریخ نیز مخالف گفته میشود خسرو به عمر ٤٧ بود و در\nمطلع الانوار این عبارات را در ٦٩٨ هجری به تحریر آورده کا"}
{"book": "adl0798", "page": 187, "text": "از عهد شباب در گذشته بود بلکه در زمان شیبان بعرة الکمال\nترتیب و تکمیل کرده و در دیباچه آن مفصلاً شرح داده که در\nروش مثنوی شاگرد و پیرو نظامی میباشم ، و هم دران\nزمان قرآن السعدین را تصنیف کرده و مینویسند . سه\n\nنظم نظامی بلطافت چو دُر وز دُرِ او سر بسر آفاق پُر\nپخته از او شد چو معانی تمام خام بود پختن سودای خام\nبگذر ازین خانه که جای تو نیست وین رۀ باریک بپای تو نیست\nکالبدے داری و جان اندرهر چه تو داری بآن اندرونست\nتا بود این سکه بعالم درست بر تن تو کے شود این شقّه پست\nمثنوی او راست ثنائے بگوی بشنو ش ز دور و دعائے بگوی\nاینهمه ز انصاف نگر زور نیست گر تو نه بینی دگرے کور نیست\n\nو نیز در لیلی مجنون بنسبت نظامی مینویسند . سه\nزنده هست بمعنی اوستادم ور نیست غمش حیات دادم\nمدعا اینکه امیر خسرو هیچگاه از فضائل اساتذه انکار\nنداشت بلکه همه اُدبا و فضلا را اِدامِ ادب میکرد ، و آنچه در مطلع الانوار"}
{"book": "adl0798", "page": 188, "text": "(۱۸۳)\nنگاشته تحقیر نظامی را بخاطر نداشت اتفاقا جوشی بضمیرش\nپیدا شد و فخریه عبارتی نوشت ، و در مرقع شاعری\nامیر عجب تر سخنی که می یا بیم اینست که اکثر به کلام خود را خود\nنگرانی کرده و اصلاح میکند. و همچنان بی تقیه را می میدهد.\nکه قوی ترین دشمنش گر باشد اینچنین آزادانه گفته نمیتواند\nچنانچه در قرآن السعدین کیفیت واقعات کیقباد و بغراخانرا\nمینویسد و لے حقیقتاً اصل رویداد را ترک کرده نکات\nمخصوصة القدر توصیف میکند که سلسلة واقعات از هم گسیخته\nروئیت کلام را از ارتباط می اندازد و باز عجیب خود رسیدند\nاظهار میکند.\nوصف بران گونه فرو رانده ام کز عرض قصه فرو مانده ام\nعیب چنان نیست که بنهفته ام کا نچه بگو بیند همه گفته ام\nجون منم اندر قلب گاه خویش معترف عجز به نقصان خویش\nعیب یکی نیست که جویند باز چون همه عیبت بچه گویند باز\nو در دیباچه غرة الکمال مینویسد که شاعری بے قسم است"}
{"book": "adl0798", "page": 189, "text": "(١٨٤)\nعنوان [in a circle]\nاوستاد تمام، اوستاد نیم تمام، سارق. اوستاد تمام که موجد\nرویۀ مخصوصی باشد مثلاً حکیم سنائی، انوری، ظهیری، نظامی،\nنیم اوستاد که خودش موجد شیوهٔ خاصی نیست، ولی طرز\nمخصوصی را پیروی میکند و آنرا بدرجهٔ کمال میرساند.\nسارق که مضامین دیگران را میدزدد. باید شعر\nو باز مینویسند که اوستادی را چهار شرط دارد، که موجد\nشیوهٔ مخصوصی باشد، و نیز کلامش موافق رفتار شعرا باشد\nو واعظین و صوفیه را تعقیب نکند، و از لغزش مُبرا باشد\nاین شرائط را بدست داده میگوید که حقیقتاً خودم اوستاد\nنیستم چرا که ازین چار شرط دو شرط هی پا می لغزد\nنمیکنم و رفتار واعظین و صوفیه را تعقیب نداریم، و دو شرط\nدیگر را بخود نمی بینم، اوّل اینکه شیوۀ مخصوصی را موجد نیستم\nو دوّم آنکه کلام من خالی از لغزش نیست، والفاظیکه درین\nباب بشخص خود گفته و نوشته اند اینست:-\nبنده را ازان چهار شرط اُستادی که گفته شد،\n\n[margin:]\nمضمون شوال ١٣٠٠ کاغذ فرمایش"}
{"book": "adl0798", "page": 190, "text": "(۱۸۵)\nکه عبارت از روش ارغوانی است این دعوی دارند\nاول شرط یکہ کلک طرز بہت بر حکم ماجرا نیکه در مجرای قلم\nجریان یافت که چندین و ستاد را متابع کلما بوده ام ٥٠\nچون پس رو طرز ہر سوادم پیشا گہ دانہ او ستادم\nو شرط دوم آنکه در نافہ سواد بوی خطا نباشد انیان نیز\nدم نتوانم زد کہ نظم بنده اگر چه بیشتر روان است اما جا بجائی\nغزل و نغز لغزیدنی ہم است ، و این دو شرط معترفم کہ\nاز لحاظ و ستادی قرعه بر فال نتوانم غلطانید.\nآیا بیش ازین تمثال شکسته نفسی انصاف پرستی را\nخواهیم یافت، و بر کلام امیر بر تر ازین توجه و اصلاحی است\nکہ دلیل راه خیال شود، و نیز امیر ظاہر میکند کہ در صناف\nسخن و ہر صنف آن کدام اشخاص را پیروی کرده اند\nکہ تفصیل آن نیست، در غزل سعدی، در مثنوی نظامی\nدر مواعظ و حکم سنائی و خاقانی در قصاید رضی الدین نیشاپورے\nو کمال اسمعیل و بی بیان لغزش با را که میتواند ؟ و زبا\nکیست که بگوید، ما آهسته تر صرف نقد ر گفته میتوانیم که حد"}
{"book": "adl0798", "page": 191, "text": "(۱۸۶)\nبعضی از عبارات قران السعدین و اعجاز خسرو ی رعایات\nلفظی بسیار است که چیزی از ان بمقام مضحکه میرسد و د\nر بعض جاها خیلی تکلف اورده است. خود امیر در باب شعر\nو شاعری در دیباچه بر دیوان خود نکات بسیار مرقوم\nداشته که به نسبت این فن نتایج بافایده از ان حاصل میشود\nنمود. در دیباچه غرة الکمال باین موضوع مبحثی است که از\nشاعری عربی و فارسی بهتر کدام است و در حق فارسی\nفیصله یافته و باین دلائل تمسک گشته که :\nاول ـ در عربی زحافاتی است که اگر در فارسی باشد\nکلام را ناموزون می سازد ازین نکته به اثبات\nمیرسد که اوزان فارسی انچنان منضبط و لطیف اند\nکه برداشته اند که اندکی و بیشی را نمیتوانند .\n۲ ـ در زبان عربی برای هر یک اشیاء الفاظ متعدد و\nمترادف موجود است ازین وجه فن شاعری را\nبسی سهل واسان داشته که اگر یک لفظی در وزن\n\nحصۀ دوم سفر الیمن کاغد ۱۲۳۰ قلم اعلا"}
{"book": "adl0798", "page": 192, "text": "(۱۸۷)\nبا بحر می نگنجد فوراً لفظ دیگر مهیا است وقادر قافیه\nبخلاف این مجله الفاظ بنهات محدود است و\nبا وجود آن میدان شاعری برامی شعرای فارسی\nصل وضعا\nوسعت دارد.\n٣- زبان عربی که صرف قافیه ، و ردیف ندارد.\nولے اگر بغور ملاحظه کنید زبان عربی برای وسعت و\nکا\nسائل متعدد حاصل می دارد، و آن باندازه وسیع است\nتصرفات متواله کند\nدر زحافات بقدر خواهش اجرا آت میتوان شد\nلفظ دیگر\nو کثرت الفاظ بحدیست که بجای یکی لفظ دیگرے\nبهای دیگر دیگري بلا توقف موجود یا فتاد، و بر ردیف\nکه ابداً ضرورتی نیست و مدار سخن محض بر قافیه مدار نیست\nاستفاده ممکن باشد در شعر وزن و قافیه بل می آید\nکه هر قدر از قافیه بهره بدست ارند در بیانات اجرا دارند\nتا انکی خاطر\nبا انهمه وسعت شاعری عرب با بر شاعری فارسی غلیبت برنمی ندارد\nو مزید بر آن اگر شاعر عرب ملک ایران سالها بگذرد در ایران اقامت کند\nباز هم بزبان فارسی شعر گفته نمیتواند و شاعر ایران بلا زحمت"}
{"book": "adl0798", "page": 193, "text": "(١٨٨)\nشئو گونه\nمیتواند که بعربی شاعری کند چنانچه زمخشری و سیبویه عجم بودند\nو در زبان دانی بعربها تندرمی میکردند. دلایل\nالضاح محمود\nترجیح فارسی را عیان داشته مینویسند و نیز بسی اسناد\nادعا از ذکر الله\nبرای اثبات این مبحث بدست است ما بدان سبب قلم اندار\nمیکنیم که کسی در پرده تعصب بمخالفت ناندیشد .\nخصوصیا امیرخسرو که در فن شاعری بموجب خصوصیاتی\nکه ممتاز است بالتفصیل آن را میگاریم .\nاوّل - شعرائیکه در ایران گذشته اند هر یک خاص خالص\nخاص توجه پرداخته\nدر اصناف شاعری را تحصیل کرده بودند مثلا فردوسی\nقصيدة\nو نظامی در مثنوی طبعت را نوری و کمال در مصنفة ،\nاز این حد است\nسعدی و حافظ در غزلیات ، و حضرات موصوف که از شیوه\nصنف اختصاص خود به صنف دیگر دست بید کی زده اند حاصلی نگرفتند\nو بر خلاف آنها امیر در قصیده و مثنوی و غزل یکسان\nرتبه داشت : در مثنوی بعد از نظامی تا امروز ریگر کسی\nجواب او را نگفت و در غزل باسعدی دوش بدوش"}
{"book": "adl0798", "page": 194, "text": "(۱۸۹)\nرفته در قصائد خود را مشهور نساخت ولی آثار بسیار\nاز کلام شان موجود است که از مقابله آن می بینید و میدانید\nکه از کمال و ظهیر باز نمانده که در صفحات آینده تفصیل\nآن می آید،\n۲- در شاعری اشیا اعتراض عمومی اینست که در\nاشیاء خاصه و جداگانه نظم ها نوشته اند که مثلا قلم،\nکاغذ، کشتی، دریا، شمع، صراحی، جام، یا میوها\nو گل های خاصه خاصه را بخیال درشته نظم با هم مسلسل\nو مطولی میداشتیم که از تصور آن تصویر انرا بنظر\nمی آوردیم، امیر خسرو است که این نقائص شاعری\nاشیائی را مکمل کرده و در قران السعدین اکثر نظم ها\nاین مضامین بهم رسانده و از تصنیف کتاب\nمذکور بزرگ مقصدی که داشت همانا بهر حال داشتن\nهمین شیوه شاعری بود چنانچه میفرماید. \nبود در اندیشه من چند گا . کز دل ذهنم ز حکمت پنا"}
{"book": "adl0798", "page": 195, "text": "(۱۹۰)\n\nچند صفت گویم و لبش دهم مجمع اوصاف خطابش دهم\nطرز سخن را روشی نو دهم سکه این ملک بخسرو دهم\nسکه خود زین فن اندیشه زا تازه نشانم بنشینم زپا\nوصف ترا گوشه از دل برون کان دگر یرا بدل آید که چون\nاسیر طرز این گونه شاعری را اسیر وصف نگار می نامد گر چقد\nنام بسیار موزونست ولی مزیدی تاسف در اینستکه\nنظر بمقصد دیگر بلحاظ رفتار زمانه درین مضمونها از رنگ آمیزیهای\nقدرت بیان کاملی بهم نرسانده بلکه تکلف مضمون\nآفرینی را بلند تر برده بازهم هر چه هست غنیمت است.\n\n... (در صفت کاغذا) ...\n\nکاغذ شامی نسب صبح دام آنکه شد آرایش صحن شام\nساده حریری ولی اصلش زخویش با قصب خزشده پیوند و خویش\nتا می حریر آمده اندر نورد طرفه حریر یکه توان خرد کرد\n۱ ظاهر میکند که در ان زمان بهندوستان کاغذ از شام می آمد."}
{"book": "adl0798", "page": 196, "text": "(۱۹۱)\n\nآمده اجزاش فراهم ز آب لیک پراگندگیش هم ز آب\nبسکه شد از کوبش بسیار پست پشت دو تا گرد و شواند بیک دست\nگه بود از دسته تیغش گذر گه دید از تیغ بمقراض سر\nگر خله سوزن مسطر کشد گر کشش رشته دفتر کشد\nحرف بحرف از قلم آرد سخن لیک بپیچد همه بر خویشتن\nدرین باب اشعار بسیار است که از تحریر آن صرف نظر کردیم.\n\nدر صفت کشتی\n\nساخته از حکمت کار آگهان خانه گردنده بگرد جهان\nنادره حکم خدای حکیم خانه روان خانگیانش مقیم\nاهل سفر را همه بروی گذر همره او ساکن او در سفر\nبار به بندد با نشش سلیم حامل چندین بچه لیکن عقیم\nبیشتر از مرغ پرد در گشاد پیشتر از باد رود روز باد\n\nه بثبوت میرسد که سابق ازین کاغذ همچنین ساخته میشد که پارچه های\nکهنه و پنبه را در آب گذاشته سیال می ساختند که بعد از آن خشک شده کاغذ می\n\nحصه دوم سراجیہ پیدا شد کاغذ قرطاسیے"}
{"book": "adl0798", "page": 197, "text": "(۱۹۲)\n\nرفته دو منزل سبک بال دو چند بارسن سلسله و تخت بند\nهمچو کلنکان بهوا سرفراز پر چو حواصل زدو سو کرده باز\nهر طرفش رو بشتاب دگر هر قدمش بر سر آب دگر\nگرچه بدریا گذرد بیش و کم آب نباشد مکرش تا شکم\nدست چو در آب فراز افگند آب بدست آرد و باز افگند\nلطمه زند بر رخ دریا بزور آب از ان لطمه فسبریاد و شور\nدر ره بی آب نداند شدن کیست که بی آب تواند شدن\n۳- تشبیه که زینت چهره شاعری است از تقلید پرستی\nبجائی رسیده بود که تشبیهات همان اشیائیکه یک بار\nاز قلم قدماء بظهور پیوسته بغیر آن همه اشیای دنیا را از کدم\nتصویر میگردند امیر کا بی تشبیهات جدید از خیال خود\nتجدید کرده چنانچه در غزة الکمال این عبارت را نوشته ایم\nکه تشبیهات نو بسیار است این مجمل جمله را تحمل نتواند کرد\nاما دو سه نظیر برای یاد کردن گرد شده، و بعد از آن\nدو سه تمثالی بتحریر آورد."}
{"book": "adl0798", "page": 198, "text": "(۱۹۳)\nز انتظار دو ماهی ساق تقویم\nبزیر ہر مو دارم چو دام ماہی گیر\n\nمژہ ہاے کثر دلا ویزت\nکثر ہاے دکان قصابست\nرہی\nزہی خرامش آن نازنین عیار\nکبوتر بی نشاط آمدست بپندار\n\nامیرانه یگانه باز بان ہندی آشنا بود بدین سبب در تشبیہات\nاستفاده صیغه جمع\nاز سرمایہ برج بها اید اخله ز یا د حاصل داشت، مگر\nمی شود بجا\nدر بیت سوم اثبات خوشہ چینی آن خرمن نماید، چنانچه\nشعرای فارس خرام معشوق را به رفتار کبک تشبیه\nمی دهند و در ہندی رقص مور طاؤس تشبیه عام است لیکن\nکبوتر در وقت مستی آنچنان مستانہ می خرامد که از ہمہ\nخوشنا تر تصویرے بظہور می آرد در قصیده غزل و مثنوی\nتجدیداتی که امیر بهم رسانیده تفصیل آن در عنوانهای\nمفصل\nجدا گانه در صفحات آتیه بیان میشود .\n\nمثنوی\nدر مثنوی کما خود اعتراف پیروی نظامی را کرده اند\nالا در پنج گنج نظامی مثنوی به سه طرز منقسم شده رزمیہ"}
{"book": "adl0798", "page": 199, "text": "(١٩٤)\n\nعشقیه صوفیانه و خسرو هم از هر سه مضامین اخذ کرده هر طرز\nآن را بکمال نظامی اندازه بخشیده و هر هر مثنوی را\nبمشابهه کردن مخصوص سوانح نگاری امیر است\nو مثنوی‌های عامه را یاد کردن چه ضرور،\nقرآن السعدین که مثنوی اولترین است و در سن ٣٦\nسالگی نگاشته شده تکلفات بسیاری دارد لکن\nبا وجود آن اکثر مضامین خیلی برجسته و بلند\nو روان است و اصل قصص مثنوی یعنی خط و کتابت\nمخالفانه پدر و پسر و آمادگی حمله با بر یکدیگر حسنتی\nکه پسر یعنی کیقبا د بسی گستاخ و بی تمیز بود و مشگتر ازان\nاین بود که پادشاهی و دارای حکومت بود که بفرمایش او\nاین مثنوی تصنیف رسید. پسر خیل بود که سرکشی\nو گستاخی با که دلیری جنگ و جدت کامی خود\nمی پنداشت مفصلا با آن با بگی تعلیمات جوت\nبرسد که در حیات پدر پسر وارث و مستحق تاج و تخت است"}
{"book": "adl0798", "page": 200, "text": "(195)\nازان بود که این قصه را حضرت امیر حتی الوسع بمضامین رنگین\nبخوبی آراسته از زبان پدر مینویسد. ؎\nگر بمگهر تاج ستان قوام عیب مکن گو بهر کان توام\nدر هوس تاج ترا در سرست من گهرم تاج مراد رخورست\nچون سرم از تخت سرافراز گشت تاج تو بر تارک من باز گشت\nتخت جهان بهر تو برپای کرد لیک بران تخت مرا جای کرد\nملک بمیراث نیابد کسی تا نزند تیغ دو دستی بسی\nاز تو اگر نام پدر روشن است خطبه حبه بین که بنام من است\nهر دو جوانیم من و بخت من با دو جوان پنجه بهم در مزن\nگرچه برویت نگشم در ستیز از پی تعظیم تو شمشیر تیز\nلیک تو دانی که چو کین آورم شیر فلک را بز مین آورم\nجز تو کسی گر دهم از ین درزی سرزنش تیغ منش سر زدی\nلیک توئی چون به پی این بگیری من ندهم گر تو توانی بگیر\nو جواب این را که پدرش می نویسد بغور باید د یـد که\nحرف بحرف از نشاء محبت پدرانه سرشار هست . ؎"}
{"book": "adl0798", "page": 201, "text": "(١٩٣)\n\nای زنسب گشته سر آسریر وز پسری همچو پدر بی نظیر\nگر چه غبار رهت از کار توام سرمه چشم است غبار قوام\nتا تو ندانی که درین گفتگوے از پی ملک است مرا گفتگوی\nگر چه توانم زتو این پایه برد از تو ستانم به که خواهم سپرد\nشکر که شد زنده در ایام تو من ز تو و نام من از نام تو\nباش بکامم که بکام توام زنده و نازنده بنام توام\nخوابمت از جان که پناهی مرا ورتو بخواهی و نخواهی مرا\nجز به تمنای تو سودام نیست بهتر ازین هیچ تمنا م نیست\nگرچه که سلطان جهانم بملک تاج ده و تخت ستانم بملک\nلیک چو دورم ز تو ای نیکبخت بی خوشم از تاج و نینا دم زتخت\nبخت من ار پا بر افلاک سود با تو جو یکدم ننشینم چه سود\nازین الفاظ خار گذار خاطر پسر متاثر شده تغیر لهجه میکند\nو از روی اخلاص فرزندیگی مینویسد.\nمن که گلی رسته باغ توام پرتو از نور چراغ توام\nگر همه بر ماه رسد افسرم هم به ته پای تو باشد سرم"}
{"book": "adl0798", "page": 202, "text": "(۱۹۷)\n\nزا بروی خودکر تو اشارت بچین من سر خاقان فگنم بر زمین\nتاج زمن سرز تو افراختن عاج ز تو تخت زمین ساختن\nور به ملاقات رهی راک تست افسر من خدمتی پای تست\nغیرت مرا آن محل آن شکوه کز سر خود سایه فشانم بکوه\nپدر که برای دیدن پسر رفت، دران وقت پسر بر تخت\nشاهی تمکین داشت پدر را دیده بے اختیار از تخت فرو\nشده بسوی او شتافت پدر او را در بغل گرفت و از\nجوش محبت مدّتے از هم نمیخواسنتد جدا شوند اخرالامر\nپسر پدر را برده بر تخت نشاند .\nگرم فرو جست زتخت بلند کرده آغوش تن ارجمند\nداشت بآغوش خودش تا بدیر سیر نشد چون شود از عمر سیر\nبا خودشان فرش و رنگ برز تخت کیان باز کیانرا سپرد\nگاه زدیده به نثارش گرفت گاه دوباره بکنارش گرفت\nگاه نظر بر رخ زیباش کرد گاه دل از مهر شکیباش کرد\nبوسه ترانه اندازه ز غایت گذشت حد نوازش ز عنایت گذشت"}
{"book": "adl0798", "page": 203, "text": "(۱۹۵)\n\nخصوصیت قرآن السعدین اینست که با وجود نظم و لطایف\nنظم اول بخات حیثیات تاریخی را تماماً ملحوظ داشته که اگر واقعات\nبعبارت نثر نوشته میشد توجیهی بیشتر ازان درباره این\nنکات ممکن نداشت.\n\n- خمسه -\n\nخمسه به مثنوی های پنجگانه ترتیب شده یعنے\nمطلع الانوار، شیرین خسرو، لیلی مجنون، آئینه اسکندری\nهشت بهشت. و بهمین ترتیب که ما اسم این کتب را\nنوشتیم ترتیب تصنیف این نسخه جات همین است چنانچه\nدر هشت بهشت خود امیر خسرو تصریح نموده که زمان\nتصنیف هر پنج کتاب مذکوره همه به دو سال و سه ماه\nمیرسد و این فقره از استعداد طبع و کلام روان اوالی\nاعجاز حیرت انگیز است، و بے شبهه هر قدر خمسه هائیکه\nبجواب نظامی گفته شده خمسه امیر از همه بهتر شمرده میشود"}
{"book": "adl0798", "page": 204, "text": "(۱۹۹)\n\nاما حقیقت اینست که بعضی ازین کتب به تصانیف نظامی نسبتی\nندارد، در مطلع الانوار خامی های بسیار بنظر می آید و\nآئینه اسکندری سستی های زیاد دارد که در ضمیر امیر نیز\nتأثری داشت که در آئینه اسکندر مینویسد. ۵\nدگر بازگیری تو پیوند خویش   نه از خود عزیر است فرزند خویش    سپید کارا\nسزد گرچه آواز خرخنده را   بودار شنون گوش خر بنده را\nبروباد بخشایش دادگر   که بر من بخشش گمارد نظر\nهنر جوی و در عیب جویی مکوش   ترا نیز عیبی است بر خود بپوش\nو در مقابل معرکه های پر زور رزمیه نظامی نمونه از استعدا\nو روشنی طبع امیر اینست که تحریر شده. ۵\nبگردون شد از ناو دین خروش   بدریا یی لشکر در افتاد جوش\nهزابر درآمد بهر دو سپاه   روارو درآمد بخورشید و ماه\nعلم سر ز عیوق برتر کشید   سنان چشم سیاره برتر کشید\nبیابان همه بیشه شیر گشت   جهانی پر از شیر شمشیر گشت\nغبار زمین کله بر ماه بست   نفس در درون گلو راه بست"}
{"book": "adl0798", "page": 205, "text": "(۲۱۰)\nچنان گشت روی هوا گردناک که سیاره گم کرد خود را بخاک\nسپاه از ره موج زن تا بوج چو دریا که بادش در آرد بموج\nبدریا ی آهن جهان گشت غرق هوا پر زمیغ و زمین پر ز برق\nزبانگ هبونان گیتی نورد شده پرصدا گنبد لاجورد\nعرق کردن توسنان در شتاب نه دریای آتش برانگیخت آب\nشراره که زد نعل بر سنگام راه ستاره برون ریخت از ماه چاه\nنفیر زه از چاشنی کمان شده چاشنی بخش جان بر زیان\nگره بر گره دشت پیکار زان شده بر زره پشت روئین تنان\nبزیر سپر تیغ رخشان ز تاب چنان کز ته برگ نیلو فر آب\nاین مختصر سباب مختلفه را داراست و در اصل که ندارای طبع\nامیر به مثنوی نویسی نبود ولی بفرمایش سلاطین بنوشت\nو روز میگذرانید چنانچه همه خمسه را کم و بیش دو سال و\nمطلع الانوار را که صرف به دو هفته تحریر داشته و در زمان\nتصنیف این کتب مشغول دربار و خدمات حکومتی بود که\nبرای شغل شاعری نهایت کمتر فرصتی بهمر میرسانند داد"}
{"book": "adl0798", "page": 206, "text": "(۲۰۱)\n\nخاتمه لیلی و مجنون بنویسد که نظامی را بجز شاعری مشغله و روز\nگاری نبود در ان هیچ گونه سوء اطمینان نمیشود و مرا حالی است\nکه تا عرق پا بسر سرایت نکند لب تانی قوت حاتم نمیشود. شعر.\nمسکین من مستمند مدهوش از سوختگی چو دیگ در جوش\nشب تا بسحر ز صبح تا شام در گوشه نعمتم نگیرم آرام\nباشم ز برای نفس خود رای پیش چو خودی ستاده بر پای\nتا خون نرود ز پای تا سر دستم نشود ز آب کس تر\nدر خمسه هر کتابی را که امیر بمذاق خاص خود و جمعیت طبع\nنگاشته همانا نسخه لیلی و مجنون ست و هم درین کتاب از نهایت\nخاکساری شخص خود را بمقابل نظامی هیچ گفته میفرماید، بیت\nمیداد چو نظم نامه را پیچ باقی نگذاشت بهر ما هیچ\nاما انصافا گفته میشود که اگر چه لیلی و مجنون امیر خسرو ولیلی مجنون\nنظامی یک حصه فرق و تفاوت داشته باشد بقدری خواهد بود\nکه خودشان میدانند\nدرین کتاب از هر گونه خیالات شاعرانه و واقعات"}
{"book": "adl0798", "page": 207, "text": "(۷۰۳)\nبهم پیوسته اظهار کمال مینماید ، مثلا در یک موقع از شدت\nآفتاب و حرارت ایام بیان میکند . ه\nآتش زده گشته کوه و کان هم تفتیده زماین آسمان هم\nجائیکه ندیده را بر د خواب ابری نه که تشنه را دهد آب\nمرغان چمن خزیده در شاخ در رفته چرندگان بسوراخ\nریگی ز تف پخته در گرانی چون تا به روز میهمانی\nاز گرمی ریگهای گردان پر ابله پای ره نوردان\nبرای اظهار جذبات عشق و محبت که دستر از این موقعی\nمیسر شدن مشکل بود ، بدان لحاظ هر شعری ازین مثنوی\nگویا یک غزل پر درد با اثرست ، و حکایت سگ لیلی\nعموماً واقعه مشهوری است که اکثر شعرا این روایت ،\nپسندیده را با قسام رنگین بیانی ها تضمین کرده اند و امیر\nخسرو بیشتر از همه این واقعه دلچسپ را موثرتر ادا نموده\nکه مجنون به سگ لیلی میگوید . ه\nهستیم من و تو هر دو شب گرد لیکن تو بناله و من از درد"}
{"book": "adl0798", "page": 208, "text": "(۲۰۳)\nچون باز گذر کنی دران کو بر خاک درش ز من نهی روی\nهر سنگ که بر گذاشت سگی از من برسانش سلامی\nهر جا که نهاد پای روشن زنهار ببوسی از لب من\nخواهد چو ترا درون دهلیز یادش دهی از سگی که نیز\nزنجیر خودت نهد چو بر دوش از گردن من مکن فراموش\nاظهار این پیرایه قابل قدر است، میگوید که چون لیلی ترا بدهلیز نخواهد از دیگر سگی در گهیش بیادش آری و اگر طوقی بگردنت می انداخت زنهار که گردن مرا فراموش نکنی.\nسلام و پیغام عاشق را عالمی مینویسد، اما معشوق بعاشق چه مینویسد و بکدام عنوان مینویسد، نهایت مقام نزاکت است که غور باید کرد و امیر خسرو این موقع طرفه ناز را بچه زیب و انداز کاشف ازان شده لیلی بمجنون مینویسد\nای عاشق دور مانده چونی وی شمع ز نور مانده چونی\nروزت دانم که چون شب است شبهای سیاه بر چه سان است"}
{"book": "adl0798", "page": 209, "text": "(٣٠٤)\nاز من بکه می بری حکایت با خود ز که میکنی شکایت\nدرگوش که ناله میرسانی در پای که قطره می فشانی\nبازار تو در کدام کوی است سیلاب تو درکدام جوی است\nمدعا اینکه معشوق اینقدر نمیداند که عاشق از کریه و زاری\nدر ذل و بیقراری چاره ندارد اینجا غرور معشوقانه سوالاتی\nبهم میرساند که تو پیش که میگریی و بکه درد دل میگوئی\nو بنالی و نام مرا به نزد که بزبان می آری البته این شیوه\nخلاف راز داری و معشوق پرستی است امیر خسرو بود که\nاین خیالات صحیح و جذبات حقه را بکمال خوبی ادا کرده\nآئینه اسکندری کارکتر موثر معلوم میشود ولی درین کتاب\nنیز مذاق خود در اوقات طبع آزمائی با نظامی دوش\nبدوش میرود، چنانچه نظامی قصه بزم آرائی سکندر و\nبت چینی را بآب و تاب زیاد ایجاد میکند و خصوصاً\nدر موقعیکه دلها با بر هر نکته و گفته سکندر ترجیح خود را\nباثبات میرساند استعداد و رنگینی طبع را بکار برده."}
{"book": "adl0798", "page": 210, "text": "(۲۰۵)\nخسرو نیز درین معرکه زبانی دارد و بهمین شیوه\nفخریه بابت بت چینی را در صفحه بیان می آرد که عبارات\nبه تقابل وسقط و تقابل لیلی\nهر دوی شان با سانی دیدنی می‌تواند معشوق چینی از خود صفت میکند\nدر جمال\nمیگوید و مقابل هر پر اوصاف سکندر ترجیح خود را\nبه اثبات میرساند. ۵\n\nمشعید که داند جهان سوختن ، ز من بایدش باز آموختن\nهمه خون خوبان کز پیش میخورم ، ولی نوش بادش که خوش میخورم\nرخ ضنهم تا پدید از من است ، صنم خانه را کلید از من است\nسپهر آفتابی زمین خواندم ، وگرماه بیند بمین خواندم\nسکندر که کرد آب حیوان هوس ، نظیر مش بود مقصود وبس\nگر او هست کیخسرو و جام جوی ، مرا جام گیتی نمای ست روی\nگر از مجلس او سمن میدمد ، مرا لاله و گل زتن میدمد\nگر او راست بر تخت نشستی پای ، مرا در دل دست جامی ست\nگر او تاج خواهد زشاهان خراج ، من از سروران میستانم بتاج\nگر اقبال دولت و را یاورند ، مرا برد چون کمترین نوکرند\nله کفش نام هندو ایست .\nشیرین میگوید سه ۱۱۲ ۱ ۱۱ ۲۱۲"}
{"book": "adl0798", "page": 211, "text": "(۲۰۶)\nگراو دشمنانرا بخون حج رواست مرا خون صد رو در گردن است\nگراور یک آئینه برکف نشست دو آئینه دارم من از پشت دست\nکمان وی ار صد شکار افگند یک ابروی من صد هزار افگند\nکمند وی ار صید بند و مدام من آنم که صیاد گیرم بدام\nگراو را کلاهی است بر آسمان مراهم کلاه است بر آسمان\nهشت بهشت\nدران\nاین آخرین مثنوی است که حسن شاعری پختگی\nو پرکاری امیر را بدرجه کمال رسانده خصوصا عبارات\nدرون مثنوی\nاعلی صفات واقعه نگاری را رتبه عالی بخشیده\nاز خیالی و افتخاری است\nو هر کتاب بلکه حکایات خیالی گفته امیر تحریر نیست\nان نوشته امروزه کارهای تمام\nکه چون بهر واقعه به مواد امیز انتهای جزئیات تخیل فکری\nبسط آن که زبان از بیان آن قاصر می افتد باید بخوبی ادا شود،\nکتاب مذکور از ابتدا تا انتها بهمین صفت موصوف است\nدر رویت لحاظ بهندو مهندس دیگار\nکه بلحاظ این خصوصیت جمله مثنویات فارسی با او مقابله\nحصہ دوم شعر العجم ۱۰۰ حاشیه گل اندام"}
{"book": "adl0798", "page": 212, "text": "(۲۰۷)\nرسک\nو براثر گروه میتوانند. مثلاً قصه میگویند که حسن نام زرگر بودی\nپادشاه وقت او را بعلت جرمی سزاداد که برمناره بلندی\nمحبوس باشد، خانم حسن جستجو کرده بنزدیک مناره\nرفت، حسن از بالا دید، گفت که برواز بازار چیزی ابریشم\nبگونه سگ\nو قند بیار، آنگاه فرمایش او بجا شد گفت که برسرکلاوه ابریشم\nو آنرا نزدیکم درآی صد یکی که ممتد بقدر دوگز\nقند رقیق بچسبان و مورچه که بطرف بالای مناره رو\nتار کلاوه ابریشم\nسفارش باشد آن نزدیک دهانش بگیر آنگاه رشته را\nبدیان گرفت، بسوی بالا آمد تو زود سررشته ابریشم را\nبویز بول بدول درتار\nبه باز بون\nدر تار مشغول شو همچنان کرد و مورچه سررشته را گرفته\nبالا بر تا قریب حسن رسید حسن رشته را ریسمانی ساخته\nبه وسیله و تدبیری که میدانست خود را به جای رساند. قصه\nمطولی است ولی چند شعر ابتدائی او را نقل میکنیم. ع\nچون نگه کرد خواجه از بالا که زنش بر رسید باکالا\nدادش آواز گفت بر سر تار پاره قند کن بزودی یار\nده بموریکه میرود برسیل تا به بالاش میبرد تعجیل"}
{"book": "adl0798", "page": 213, "text": "(۲۰۸)\n\nرشته را زود زود میکن باز کز نشیب آور و بسوی فراز\nهمچنان کرد زن که او فرمود و در رشته بجر و مجور ربود\nراند بالای میل تارکشان رسن خفته بر حصار کشان\nچون به نزدیک خه رفت بزور ریسمانرا ربود خواجه بزور\n\nقصاید\n\nامیر در قصیده گوئی شخصا طرز مخصوصی نداشته کمال\nاسمعیل ، خاقانی ، انوری را پیروی میکند و بجواب\nهر فردی که قصیده میکوید خیال انها را تتبع مینماید ،\nقصیده مشهور خاقانی اینست ، :\nمجلس بر اتش داده بر این از شجر وان از حجر\nاین کرده منقل را مقر و ان جام را جا داشته\nبجواب این قصیده غرا و مطو لی امیر قصیدۀ که بهمین\nوزن و ترکیبات و استعارات مزین است انیست که\nعقیده مسابقه و مقابله با خاقانی بود ۱۰۷ بیت گفته و"}
{"book": "adl0798", "page": 214, "text": "(۲۰۹)\nروش\nختم سخن کرده و درین جاده نیز مخصوصاً انداز واقعه\nنگاری را بر قرار داشته که در بیان رسوم عید گاه\nاوضاع اوقات عید را نمایان ساخته . ۲\nهر سو جوانان نوسلب هر سوی عروسان قصب\nطفلان نخفته از طرب دیده بفردا داشته :\nاز شیر و خرما مرد و زن در شیر خواری تن بتن\nچون شیر خوران در دهن پستان خرما داشته\nخورشید چون سر بر زده هر کس براهی شده\nاین رو بسوی میکده او در مصلی داشته\nفاسق که می ناخورده که در عید گه بیهوده ره\nسر بر بساط سجده گه دل سوی صهبا داشته\nدارو می معلول است می بل تا محلول است\nخورشید منحل است می در طاس مینا داشته\nدر قصائد امیر مضامین درجیه دائماً با واقعه در شما\nنبوده و سبب اینست که مدرج بیجا را پسند خاطر و گوارا خوان داشته . ۲۴۰ کل"}
{"book": "adl0798", "page": 215, "text": "(۲۱۰)\nبرای تحصیل\nنمیدانست اما بوجہ ضرورت معاش این ذلت را\nبرداشت مینمود و بدان موجب در قصاید مضامین\nمتفرقه را شامل کرده اظهار استعداد طبع میکند مثلاً\nزمان بہار و حسن تراوش بارش ، و کیفیت صبح\nو شام و در یک قصیده تمهید آغانه باران را مجمل بان مجسم کر ده دارد\nتصویر میکند\nداده تا آخر مطلع ہمہ اوصاف آنرا تمام مینماید . ح\nابر بارید و همه روی زمین را تر کرد\nخبر آرید که سبزه چقدر سر بر کرد\nسپیده دم که صبا گشت بوستان فرمود بپا خاک ز دیبا و پرنیان فرمود\nچو روی نازک گل تاب آفتاب نداشت زمانه بر سر شوان را بر سایبان فرمود\nزلاله خوست چمن ساغر و بو بخشد ز ابر خواسته این شیر در وافرمود\nر غنچه در وز خویش غنچه مشکل را بهفت گوش نهاد صبانیاں فرمود\nکیفیت صبح\nسپیده دم که فلک روشنی بکیهان داد\nنسیم غالیه در دامن گلستان داد"}
{"book": "adl0798", "page": 216, "text": "(۲۱۱)\n\nچو چرخ پیر رخ زرد سپیده دو سر زد بپیش آینه دار آفتاب خنده در داد\nدرست مغربی آفتاب که فلک نهاد در ته زمین باه تا بباد داد\nستاره راز چه شد دید خیر از خورشید چوشب بحقه میناش سر در تنگاد داد\nغلام با صبا ام که با مدا دو پکا صلا عیش بعشرت سراستاد داد\nانست\nبطرف نوبهارا و چمن جلوه چو حورا کرد ابر با ریختنی لؤ لؤ لا لا کرده\nگرہ طره سنبل که صبا باز شد دامن لاله پر از عنبر سارا کرد\nبر سر لاله و گل میرود آنکه قمری پای آلوده بخون باغچه بالا کرد\nعاشقا رفته بگلزار دل سوخته را بتکلف گل و لاله شکیبا کرده\nنوبهار امسال را روزه فر باید ید گل حیا تردامن می لبالا بید\nبر دهان غنچه گوگه میزند بوسه نسیم کان شکر لب بهو روزه گشاید\nباد در کهسار جام لاله را بر سنگ زد گل بخنده گفت آری اینچنین باید ید\nنرگس رعنا قدح بر دست چشم اندر گونیا میخواره ماه عید را باید ید\nموسم باران\nهوا خرم در و هرطر باران همی با نگویم قطره کز بالا گل مرجان همی با\n\nہ یعنی شراب خور ماه عید را بجوید ."}
{"book": "adl0798", "page": 217, "text": "(۲۱۴)\nبنگون سرشاخهای سبز کوئی در همی چیند\nزبرگ بر در افشان لولوی غلطان همی با\nچکان قطره از روی انار تر تو پنداری\nکه هر دانه که بود بستاند را و پنهان همی بارد\nخوشا آن وقتی که مطرب سماع نیکوان سرخوش\nخرامان درمیان سبزه و سامان همی بارد\nبعض قصائد که سراپا در موعظت و اخلاق گفته شده انز از ا نجمله\nقصیده بحر الابرار مسی سیر حاصل است که در هر فر د دعوای\nکه پیش میکند دلیل و اثبات او را مینماید :\nکوس شه خالی و بانگ غلغلش در دسر است\nهر که قانع شد بخشک و ترشه بحرو بر است\nعاشقی رنج است و مردانیرا بسینه رحمت است\nسلسله بند است شیران را بگردن ریوراست\nمرد پنهان در گلیم پادشاهی عالم است\nتیغ خفته در نیام پاسبان کشور است"}
{"book": "adl0798", "page": 218, "text": "(۲۱۳)\n\nراهرو چون در ریا کوشد مرید شهوت است\nبیوه زن چون رخ بیاراید بذوق شوهر است\nفخر خاک تست هرگاه نور بالا بر تو تافت\nسایه نه بر پا شود هرگه که بر تارک خور است\nکار اینجا کن که تشویش است در محشر بسی\nآب زمین را پر که در دریا بسا شور و شر است\nپاکری کیسین که حرص مال دارد دور نیست\nعود و سرگین هر چه در تپش فتند خاکستر است\nای برادر ما در د هر از خود و خونت مرنج\nچون ترا خون برادر به ز شیر ما در است\nدیر خاکی را نمونه میکند کین آدم است\nبحرآبی را غلوله میکند کین گوهر است\nالبته اهل سخن در قصیده اندازه جودت طبع\nشاعر را از مخلص یعنی گریز او میدانند، به لحاظ\nاین معیار امیر خسرو از همه معاصرین خود ممتاز بنظر،"}
{"book": "adl0798", "page": 219, "text": "(٢١٤)\nدر انجا چند\nمی آیند کاشا لی چند از مخالص شان اے نگاریم\nبعد از بیان موسم باران ۔\nبرآمد ابر در بخشش و گر ز را پایه در غلطه\nنگیر د هیچکس دستش مگر شاہ جہان گیرد\nبعد تمهید بهار\nگل ار کم عمر شد گو باش دانی که در خور کیست عمر جاو د انرا\nنهال باغ شاہی کن جو آنکه زبزم اور ونق بوستانرا\nکشا ده چهره که تا خندم بر و زمین در فلک نبودم که آسمان است\nبیان طلوع صبح\nصبح را گفتم که خورشیدت کجاست\nآسمان روی ملک چھو ۔ نمود\nندارد روی آن نازک زگر ما هیچ آسیبی\nمگر در سایه رایات شاہ کامکار آمد"}
{"book": "adl0798", "page": 220, "text": "(٢١٥)\n\nطلوع آفتاب\n\nخورشید جهانگیر مپندار که در بزم شمشیر کشید ملک الشرق برآمد\nاگر در قصاید بقدری تعبیر مضامین جدیده و استعارات لطیف، تشبیهات تازه، و اسلوب های مرغوب مهیا ساخته اندازه آن نمیتوان شد ولی درین موقع صرف از تمهید بهاریه چند اشعار به اینخیال نقل میکنیم که میدان بهار دائماً پامال شعرا بوده ، اما امیرخسرو درین بادیه هم از همه جدا بوده . سه\nبوستان بشگفت دور لاله خندان گشت باز\nبر رخ گل طره سنبل پریشان گشت باز\nسبزه خطی چند بهر خواندن بلبل نوشت\nبلبل آنگه از خط خوبان غزلخوان گشت باز\nخون لاله گوئیا خواهد چکید از تیغ کوه\nیا چکید آن خون که کوه آلوده دامان گشت باز"}
{"book": "adl0798", "page": 221, "text": "(۲۱۶)\nقبل برین شمع دایره شعر\nغزل در فوق خوانده میائید که غزل در زمانه قدما\nمستقلا قدری نداشت، شیخ سعدی غزل را\nرتبه مستقل و حیتی جدا گانه بخشید . اثر بخواهیم\nرتبة تقدیم بخشید ، اگر غزلیات امیر خسرو را\nتوصیف\nاوصاف کنیم پس همین قدر کافی است که همان\nدر غزلیات امیر شراب خمخانه سعدی دوباره بجوش آمده سرمایه\nافکار را دو بالا میکند محمود او\nغزل از همان\nحیات غزل چسیت ؟ درد، سوز و گداز،\nجذبات ، معاملات عشق، عجز و نیاز ، با آن همه\nدانشیم که\nاین هم ضروریست که جذبات و معاملات\nبهر زبانیکه بیان شوند زبانی باشد که عاشق\nو معشوق بهمان لسان ادای راز و نیاز کرده باشند\nزبان باید\nیعنی ساده و نرم بی تکلف و لطیف باشد و برای\nسوز و گداز را اثرباشد . غلاوه بران باید\nاظهار نیاز کند ولازم است که بحرهای\nبیانش خفیف بوده ترکیبات هر جمله بهم معلوم\nو خیالات قریب الفهم باشند تا اینجا امیر خسرو"}
{"book": "adl0798", "page": 222, "text": "(۲۱۷)\n\nدر شیخ سعدی با هم دوش بیدوش میروند و امیر در بنجا قدم\n\nپیش قدمی میکند که علاوه از اصلیت غزل در حقیقت\n\nکمال شاعری بکشی چیز ها اضافه کرده چندین ایجادات\n\nو اختراعات تازگی می بخشد که اجمالاً گفتہ شده که\n\nتفصیل آن در ذیل گفته می شود .\n\nموزونیت بحرهای بیانیه\n\nامیر اکثر ابجر ہای روشن و مختصر اختیار میکند\n\nکہ خواہ مخواہ عبارات بصفائی و سادگی و اختصار\n\nمتصف باشند ، مثلاً .\nسری دارم که سامان نیست او را بلبل دردی که در مان نیست او را\nفراموش عمرم کردند یاران که شبی دارم که پایان نیست او را\nبراه انتظارم پیست چشمی که خوابی هم پریشان نیست او را\nیار من پل ز دوستان بر داشت مہر دیرینه از میانه بر داشت\nدر دل او نکرده کار ارچہ سنگ از ناله ام فغان بر داشت"}
{"book": "adl0798", "page": 223, "text": "(۲۱۴)\n\nدمی به تندی بلند کر دابرو از پی کشتنم کمان برداشت\nآن دوست که بود بر کران وان صبر که داشتم نهان شد\nگفتم که اسیر کردری ایدل دیدی که بعاقبت همان شد\nدل برد که بی هستم لیکن عاشق هستم نمیتوان شد\nعاشقی را چو نامه باز کنید نام من بر سرش طرا کنید\nگر شما دین عاشقان دارید بعد ازین پیش بت نماز کنید\nگاه مردن شنیده ام محمود گفت رویم سوئی ایاز کنید\nداد من آن بت فراز نداد پاسخی نیز دلنواز نداد\nخواب ما را به بست و باز نکرد دل ما را ببر دو باز نداد\nتو چه دانی نیازمندی چیست چون خدایت کبرینیاز نداد\n\nسوز و گداز\n\nوقتیکه باظهار خیالات سوز و گداز می آمیزد\nچنان معلوم میشود که دود از آتش می برآید و هم درین\nفرصت گهی بمعشوق عرض حال میکند و گاهی"}
{"book": "adl0798", "page": 224, "text": "(٢١٩)\nتصویر حقیقت خود رانمایان میسازد و دلرا بعضی اوقات\nخود را واجب الرحم دانسته بر بیچارگی خود ترحم مینماید. ه\nماجرای دوست پرسید که چون بگذشت کار\nای سرت گردم چه میپرسی بدشواری گذشت\nدر اکثر واقعات که عاشق پیش معشوق بیان سر گذشت و احوال خود را\nمیکند اندکی گفتہ گریه آلود شده می ایستد\nو میگرید و باز بگفتن آغاز میکند، حضرت امیر این\nمعامله را معاینه میسازد. ه\nخسرو است نشسته افسرده با رو سپر بار\nقدرسی گریید و بس بر سر افسانه رو\nزانویش خسرو بزیر سر بنیات سر نهاده بر سر زانو بخفت\nای اشنا که گریه کنا پند سیدی آب از برو مریز که اتش گرفته ان\nدل عاشق میگوید که در مواقعی که از صبر هم استفاده کردن\nلازم است و باز بر دل خود قهر میکند و میگوید ای\nبدنصیب از خیال امر نا ممکن چه سود میکنی جناب"}
{"book": "adl0798", "page": 225, "text": "(٢٣٠)\nافکار اوست\nامیر این اوراق را دلکشتر ازه بنده می میکند.\nغصه ام میکشد اما سخن جبرگو وه چرا گوئے انرا کار که نتوانی کرد\nحسد میبرد ایدمن بعقل و دانش خسرو\nبیا تا بر مراد خاطر خود طعنه ای کنیمش\nدر قیدک امیر تصویر عبرت مصور رنج والم دلستانه این بهتر که خواهد\nکشید، عاشق، که مسلماً با عقل و فهم و فضل و کمال\nاست، و در عالم عاشقی همه صفات را از دست\nداده بحال خود می بیند و می پندارد که دشمنانم\nبکام خود رسیدند، ملاحظه کنید که این مفکوره را بچه\nسلیقه موثر ادا کرده اند . ۵\nجان من دیدی در جانی هنوز درد با دادی درمانی هنوز\nگفتی اندر خواب گو رو خود نمائی این سخن بیجار گو کاشانه خواب نیست\nغمزۀ تو بر دل سلطان زند ورنه رنجی بر دل درویش\nاینجا کشیده ور نه رنجی ، بجهاندازه خشوع وخضوع عاشقانه را\nاظهار میکند . ۵"}
{"book": "adl0798", "page": 226, "text": "(۷۲۱)\n\nکشتم از تیغ جفائیش خویش را\nبر تو آسان کردم و برخویش هم\nمن کجا خسبم که از فریاد من\nشب نخسبد کسی در کوی تو\nصبر طلب میکنند از دل عاشق\nهمچو خرابی که بر خراب نویسند\nیعنی مشوقه از دل عاشق صبر میخواهد این یک محال است کانه\nزمین خرابه مالیه میخواهند . سه\nاین دیده چو ریزی از بروان است\nکاین شعله بجان گرفت ما را\nای خواب برو که باز امشب\nسودای فلان گرفت ما را\nای عشق کار تو بچو من با کسی فتاد\nگویا کسی نماند جهان خراب را\nکس چه داند که چه رفت از غم تو دوش من\nاز شب تیره خبر پرس کی محرم بوده است\nدل ندارم غم جانا بچه بتوانم خورد\nپیش ازین گرچه غمی بود ولی هم بود است\nبیا بر دوستان جانان قضا کن\nهمان تیر یکه بر دشمن خطا شد\nدل باز سوی آن بت بدخو چه میرود\nآن خو گرفت باز در ان کوچه میرود\nجان میرود ز تن چو گره میزند زلف\nمردن مراست از گره او چه میرود\nگر بینی دل ویران مرا\nگوئیا هیچ گه آباد نبود\nکافری رخت دلم غارت کرد\nشهر اسلام و مرا داد نبود"}
{"book": "adl0798", "page": 227, "text": "(۲۲۲)\n\nکرشمه چند کنی بر من آخر این جا نیست نمیدمد ز زمین و صبا نمی آرد\nکه صد سال بعد اهلی برین مضمون بعد سه صد سال اهلی باین گونه دست درازی کرده:\nکرشمه چند کنی بر من آخر این جانست نمیدمد ز زمین آسمان نمی بارد\nپیام رسینه جانم تو بیا که زنده مانم پس از انکه من نمانم بقه کار خوابی آید\n\nجدّت اسلوب\n\nنوروز ترقی غزل لطف ادا و جدت اسلوب است\nکه موجد آن شیخ سعدی گفته میشوند با آنکه توصیف نقش اولین\nبودند اما رنگ آمیزی های طبیعت امیر در جدت اسلوب صدها\nپیرایه های تازه بروی کار آورد که در خواب و خیال گذشتگان\nگذری نداشت. مثلاً این مضمون که معشوقه با روادشتن ظلم\nو ستم محبوب است . ه\nجان تن بردی و در جانی هنوز دردها دادی و درمانی هنوز\nهر دو عالم قیمت خود گفت نرخ بالا کن که ارزانی هنوز\nچشم معشوقه را هر کسی مخمور و می آلود وصف کرده حالا ببینید که"}
{"book": "adl0798", "page": 228, "text": "(۲۲۳)\nامیر چہ صفت این مضمون را آدا میکند . ہ\nمی حاجت نیست سرمه کشیدن را در چشم تو تا خمار باشد\nمعشوقه بلا از رنج و غمی که بر عاشقان عائد باشد بے خبر بود\nرسم و مروج است ملاحظہ کنید که امیر این نکته را چقدر\nلطیف و مرغوب بیان کرده . ہ\nگل چہ داند کہ درد بلبل چیست اوہمین کار رنگ بو داند\nمعشوقه میخواهد که اداہای معشوقانہ را ترک گفته و اورا از\nاینچنین باز میدارند کہ . ہ\nہنوز ایمان دل بسیار غارت کردنی مسلمانی میاموز این دو چشم مسلمانرا\nوقت وداع معشوق را معطل میکنند تا آب دیده ہا بستہ\nو بعد ازان رفتن او . ہ\nمیروی و گریہ می آید مرا ساعتی بنشین کہ باران بگذرد\nتأثیر نگاہ لطف قہر را تفریق میکند . ہ\nگفتم چگونه میکشی و زنده میکنی از یک نگاه کشت و نگاه دگر نکرد\nخیال و شعر سعدیست . ہ"}
{"book": "adl0798", "page": 229, "text": "(٢٢٤)\n\nدوستان منع کنندم که چرا دل دادم باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرائے\nاین مضمون اگر چه حیثیت طبعی بقدرے بلند و درجه عالی داشت\nبود که این را ترقی دادن بسے مشکل بود اما امیر اسلوب تازه\nدرین باره بهم رساند .\nجراحتی جگر خستگان چه میپرسے ز غمزه پرس که این شوخی از کجا اموخت\nغالب نیز همین خیال را پخته تر متعجب تر و شوختر ساخت .\nنظر که بینه لگے انکے دست بازو کو یہ لوگ کیوں میرے زخم جگر کو دیکھتے ہیں\nآمد آمد دلفریب معشوقه را باین طرز بیان میکند .\nبتی افت تقوای آخر این نمیڈانے که در شهر مسلمانان نباید اینچنین آمد\nمقصد اظهار نمودن این مضمون محتملاتی است بر اینکه از آمدن معشوقه\nدر زهد و تقوای بسے از مردمان کسر و نقص واقع میشود . لہذا شخص\nمعشوقه را خطاب کرده میگوید که در شهر مسلمانان باین انداز نباید\nآمد، سخن اینجاست که فتنه انگیزی معشوقانه او را به اندازه بلند\nساخت که از حال خود فراموش کرده متفکر شد که احوال\nاسلام خراب نشود . مزید نزاکت و لطافت معشوق را باز"}
{"book": "adl0798", "page": 230, "text": "(٢٢٥)\nبطرز دیگر بیان میکند . ه\nجان نظاره خراب ناز اور زندان پیش ما به کوسست ساقی پر دید پیمانه را\nو وحشی یزدی ازین خیال طرفه و لطیف تر خیالی بظهور میرساند.\nشراب لطف بر در جام میر یزمی بینم که زود آخر شود این با ده دراین خمارا\nالبته عموماً در تقدم و تاخر الفاظ نزاکت و لطافت عبارات\nخوشتر و بیشتر میشوند . ه\nچشم بد دور انچنان روئے که از چشم دور نتوان کرد\nمردمان بر من بیهوشی من حیرتند من برانکس که ترا بیند و حیران نشود\nگفتنش ناخوشس چرائی خسرو! چون کنم؟ آن قد و بالا خوش است\nگفتم که ببین تر اسلام گویست گناه من همین است\nدهنت ذره کم از ذره است رخ ز خورشید ذره کم نیست\nایهام یعنی از الفاظ ذو معنیین نکته آمجینی بهم میرساند\nزبان شوخ من ترکی و من ترکی نمیدانم چه خوش طعم دیا اگر او گون بانش دردمانم\nپیش ازین بر خودم یقینی بود که دلم هیچ دلستان نبرد\nتو ببردی مه یقین مرا بطریقی که کس گمان نبرد"}
{"book": "adl0798", "page": 231, "text": "(۲۳۳)\nدیدی روی تو دیدم و نمردم شرمنده بمانده ام ز رویت\nدیگر نتوان زیست که من زبدخویم ساقی قدح باده که بر روی تو نوشم\nدر اکثر مقامات از جمله های معترضه یا جمله شرطیه لطیفه های عجیب عجیب استخراج میکنند و این مذاق مخصوصه خودشان است .\nبر و ای باد لبی بوسه زان بلبانم وگر چیزی نگوید بر دندان قسم\nغمزه تو بر صف سلطان زند ور نه رنجی بر دل درویش هم\nنام تو برمن رشکم آید که برم پیش تو نام دگران وگر انصاف بود پیش تو هم نتوان گفت\nکشتم از تیغ جفایت خویش را بر تو آسان کردم و بر خویش هم\nغمی دارم که با دانه دوستادور بحق دوستی کز دشمنان دور\nعنوان واقعه گوئی و معامله بندی را مولوی غلام علی آزاد در خزانه عامره مینویسد مخفی نماند که هنگام امای سخن طرازی شیخ سعدی شیرازی که مروج طرز غزل است . خالقان وقوع گوئی هم دارد مثل این بیت\nدان جانم تو مشغول نظر در چپ و راست تا ندانند رقیبان که تو منظور منی\nاما ناسخ نقوش مانوی امیر خسرو دهلوی که معاصر شیخ سعدیست بانی وقوع گوئی گردید و اساس آنرا بلند ساخت ."}
{"book": "adl0798", "page": 232, "text": "(۲۲۷)\n\nبیان واقعات را که\nدر عشق و هوسبازی واقعاتیکه بظهور میرسد ادا و بیان او را\nوقوع گوئی میگویند، در رنگین خیالات لکهنوی آنرا معامله بندی\nنام نهادند، بهرحال موجد این طرز علیٰ قول آزاد موصوف امیرخسرو\nاست، شرف قزوینی، ولی دشت بیاض، وحشی یزدی کار\nحتی الوسع این شیوه را بمدارج عالی رساندند. امّا آزاد درین\nموقع تمثال وقوع گوئی این اشعار امیرخسرو را تعارف میکند ؎\nخوش آن زمان که بر ویش نظر نهفته کنیم چوسوی من نگرد او نظر بگردانم\nغلام آن نفسم کا مدم بخانه او بخشم گفت که از در کشید بیرونش\nچو رفتم بر درش بسیار در گفت این مسکین گرفتار است شایداین و بسیا میآید\nکلام امیرخسرو را از تفحص بسیار معلوم کرده میتوانیم که از هرگونه نازک\nو لطیف و شوخی آمیز معاملاتی که در معاشقه معاینه میشود نه بغایتی\nخوبی ادا کرده اند . ؎\nچند گویند که گرگه بدش میگذری این حدیثیست که بهر دل ما نیز کنند\nیعنی مردم میگویند که ای خسرو، ترا دوست تو بعض اوقات یاد\nمیفرمایند، لیکن او میگوید که انچنین سخنان برای تسلی هم گفته میشود"}
{"book": "adl0798", "page": 233, "text": "(۲۲۸)\n?\nسند اعتبار چيست .ه\n/ا کیست\nجانا اگر شبیست همین بر د من نهم خود را نجوا بیا نه و بگو کاین فغانان\nدل من مست بود و قصه بدست گهی ز انجام و که ز آغاز می گفت\nست\nاندک اند ک گهی با یار بودن خوش بود و ریگر درد بسیار بودن هم خوش آ\nست\nتو شبیته مینمائی به بر که بودی دیشب که هنوز چشم مستت اثر خمار دارد\nمست آن دو غم که شبی کوی شم دیدی گفت کیست این گفتند سکیں گذر میکنید\nجان با دنداند مکن بدرد و سه بود گویم که یکی دیگر بگوئی تو که نتوانم\nوعدہ بخواهم و در بند و فانیز نیم غرض آنست که باری بتقاضا باشم\nمكالمه عمومى يوميّه\nمحاصله صوص مولا مده\nشعرا و اہل فن عموماً رتبۀ کلام خود را از مکالمۀ معمول برتر\nمیشمارند و این خیال نتجه بخشید که یک جدگانه زبانی هم رسیدہ\nکه بنام زبان علمی یاد شد چنانچه اگر مذاکرات روزمره سعدی\nو نظامی بقید قلم می آمد یقیناً کلا نه عبارات بوستان و سکندرنامه\nظاهراً بطرز جدا گانه می بود، گرچه در این زمان نسخه از گفتگوی"}
{"book": "adl0798", "page": 234, "text": "(۲۳۹)\nروز مره آنها بدست آید خواندن و فهمیدن آن دشوار مینماید و\nاین یک نقص بزرگ شاعریست، بلاشبهه در شاعری و تصنیفات\nعمومی بسی خیالات و مضامینی ادا کرد میشود که در مکالمات\nمخلوط نمیتواند شد ازین جهت که برای آنها وضع نمودن الفاظ\nعلمی ضرورت می افتد و لی هیچ حاجت ندارد که بیشتر از ضرورت\nدر هر موقع بهمین زبان مصنوعی سخن گفته شود علی الخصوص زبان\nغزل پسندیده و مقبول تر خواهد بود که به مایه کرات یومیه عمومیه\nمستعمل شود. چرا که بیان معاشقه عاشق و معشوقه بزبان مصنوعی\nعلمی هیچ دخلی ندارد و آن ماجرا را نزاکت و کیفیت دیگر یست\nاز قدما فرخی و از متوسطین شیخ سعدی و امیر خسرو مخصوصاً\nخیالی داشتند که مذاکرات عمومیه یومیه را مزید وسعت بدهند\nچنانچه روانی و شستگی و صفائی که در کلام سعدی و خسرو می یابیم\nبزرگتر مدار حسن کلام شانها از ان می بینیم. غزلیات امیر خسرو زباناً\nآمالیش بیان یافته که گویا دو انسانی با هم نشسته بکلی بی تکلفاً\nبا یکدیگر سخن میگویند و هم در ان عبارات جاه بجاهئی نیگان محاو رات"}
{"book": "adl0798", "page": 235, "text": "(۲۳۰)\nدوران که عصر\nخصوصا بهم پیوسته می یابیم که درین اوان قدری نامانوس\nمعلوم میشوند ولی سبب اینست که از محاورات روزمرهٔ آن\nدانسته نمیکنیم\nزمان بخوبی واقعیتی نداریم . ؎\nدل بسی بردهٔ نکو بشناس آنکه مجروح ترا زان من است\nصبح روی تو بدینسان که برآمدامرو نیست امکان که چوصبح خرد تا شام کشد\nلبی دنام رخت ہر یکی بلای دلیست یکی دلم چه کند جانب کدام شود\nگفتم ایدل مرو انجا که گرفتار شوی عاقبت رفت بهمان گفته من پیش آمد\nخلقی براه منتظر جان سپردن اند ای ترک نیم مست عما نر اکشیده\nبوسه گفت و زبان گردانید خود میگوید وی می گرداند\nبوی خوشم آید از تو در جیب گل داری و یا همین است بویت\nخشک سالیست درین عهد وفار استگی زان جواگر تو میآئی باران چون است\nای کلامت بنمک صد تنگ شکر چیزی کل با تو نیماند در حُسن مگر چیزی\nگویم غم و دردم بین گوئی که بترخواهم بسم الله اگر خواهی بن هر دو بترچیزی\nمی باشد\nچوسبزه خویش با خط تو خواند جانان که کل ز خنده برخاک و فندغنچه شکم گیرد\nدلم میخواستی برهم عنای بهر چنان دیدی مرا میخواستی رسوا بحمدالله که آنهم شد"}
{"book": "adl0798", "page": 236, "text": "(۲۳۱)\n\nای صبا دی که فلانی بچمن می چمد هیچ یاد من گمگشته ز بندا نی کرد\nاز کجا آمدی ای باد که دیوانه شدم بوی گل نیست که می یابم این بوی کسیست\nدل من دور برفتست نگوئید زانم باز جوئید بهمین جا که در کوی کسیست\nمشتبه میشودم قبله ز رویت چکنم گر از ابروی تو بستم بدو محراب افتاد\nرخ جمله را نمو د و سر زلف تو مین زین ذوق مست و بخیرم کین بچه بود\nساکنان سرکوی تو نباشند بهوش مکان زمینی است که یکجا همه مجنون خیزد\nخشم کار را در بین تا ارج کا فرق مسلما ناکسی در بده کاند رشه راه افتد\nببازی سوی من آمد بشوخی دل زمن بستان بد و گفتم چه خواهی کرد گفتا کار می آید\nمحاوره عمومی بکار می آید است ، کار می آید، مخصوص کلام امیر\nخسرو است که از غیر او تا حال بنظر نیا مده .\nحسن تو عالمی بخواهد سوخت هم در آغاز میتوان دانست\nنرخ کر دی به بوسه جانی بنده بخرید و رایگان است\nاز بهر آنکه لاف جمال تو میزنند صد بار لاله برد میں پاسبان داغ و\nما جان فدای خنجر تسلیم کرده ایم خواهی بخش و خواه بکش پای را نیست\nساقی بیار می که چنان خون عشوقین کز سوز این کباب بهمه خانه بو گرفت\n\nه راه افتادن یعنی هجوم زنان"}
{"book": "adl0798", "page": 237, "text": "(۲۳۲)\n\nراست که دی زابروان محرابی می نماید نماز خوابی کرد\nمن آن ترک طناز را میشناسم من آن مایه ناز را میشناسم\nشم تازه شد جان بآوازه مستی تو بودی من آواز را میشناسم\nباد صبا جو از رخ او زلف در ربود ابر پاره شد و آفتاب کرد\nنو حال من چو ازین رو زرد بیرون که من بروی تو پیدا نمیتوانم کرد\nسالها شد که نیابم خبر در کویت داغ یران شده را نیم آواز کنم\nمن از سر تو ندگردم، گروی از یک من تو میدانم نگوئی، لیک من گفتار میگویم\nدعوای خون بها دل خویشتن میکنم یکبوسه بر لبم زن و ما لاکلام کن\nامیر از طبع خویش چنان عبارات و نکاتی هم ایجاد کرده اند که غیراز\nگفته وران\nخودش در بیان دیگری از سخن وران نمییابیم، مثلاً از گروه او\nچه میرود، آواز کردن، گفتار میگویم، یعنی یک معمولی و ساده سخن میگویم\nمالا کلام کردن یعنی خاموش ساختن،\nاما این خیال اشخاص بدگمان را موقع آن بخشید که تا بگویند اثر\nسکونت هندوستان است که بسا آثار محاورات هندی از بیانا شان\nله پیدا کردن مراد از عرض حال کردن است"}
{"book": "adl0798", "page": 238, "text": "(۲۳۳)\nهويدا ميشود ممکن است که همچنان باشد ليکن ازینکه مارا به تنقيع و استقراء\nخوبان تمادی نیست، لهذا باين بدگمانی شرکت نمیشویم .\nتسلسل مضامين\nقصیده ها و مثنویات بیشتر مجرد میباشند و هیچ یک خیال را\nمسلسل ادانيک دند موضع قصائد مدحیه و ثنویات ، برای\nحکایات و مجادله های اخلاقی مخصوص اند، و قطعات هم از خود\nموضوع علیحده دارند، حال در معاملات عشق و محبت یک حالات که شده\nبه تفصیل بیان کرده شود پس معلوم باید ادا کرده شود\nتفصیل بیان گردانے است چگونه بان بشود، درینجا صرف غزل\nمسلسل بکار می آید ولی قدما ، و متاخرین کلا این شیوه را کمتر\nرواج دادند امیر خسرو كاكثراً غزلیات مسلسله نوشته و نقشه\nکیفیات مخصوصه انرا با نهای زیبای در نظم برو در اورده که نظیر آنرا\nنمی یابیم ..\nمثلا عاشق از قاصد یا کتاب این را ز دار خود پیغام را خوا\nمفقود را میکند که کجاست؟ و با کیست؟ چه میکند؟ آیا گاهی از او من هم"}
{"book": "adl0798", "page": 239, "text": "(٢٣٤)\n\nیاد میکند یا نی! و به یه ویژه از گیس مسائل کارنکر\nبیادش بوده بذاکرات می آیم یا نه و از همچنین بسی مسائل میپرسد\nحالا ملاحظه کنید که بچه اندازه و چه اشتیاق و حسرت از همان حالات\nجویا میشود . ؎\n\nای صبا باز بین گوی کی جانان چون است\nآن گل تازه و آن غنچه خندان چون است\n\nباکه می‌میخورد آن ظالم و در می خوردن\nآن رخ بر خوئی آن زلف پریشان چون است\n\nچشم بدخوش که بیمار نباشد یا رب\nچشم میگونش که دیوانه کند ان چون است\n\nروئی زلف عبیرا که تا بر دو خوش است\nدل دیوانه من پهلو ایشان چون است\n\nروزها شد که دلم رفت در تار زلف بند\nیارب آن یوسف گم گشته بزندان چون است\n\nدر عین جستجو دفعة بخیال آورد که در جملة استفساریه معشوقه تذکر در شخصیه\nخودش خلاف مسلک عاشقی است لهذا فورا ترک آن کرده بکمال محبوبیت میگوید\nهم نجا و سر جانان که کم و بیش مگوی\nگو همین یک سخن را که جانا چون است\n\nمعشوق روزه دارست ، در ان اندیشه خطراتی که بدل عاشق خطور\nمیکنند ببینید که انرا بچه پیرایه ادا کرده . ؎\nماه من روزه لبها شکرستان دارد\nای خوش آن روزه که جا در لب جانان دارد\n\nلبی آلوده بآبشکر و مگس مست\nای مسلمانان کسی روزه بدینسان دارد"}
{"book": "adl0798", "page": 240, "text": "(٢٣٥)\n\nخطر گر یشبان مید شکند روزه خویش کمان بپروردئه لبستن بچه جوان دارد\nخون بنخورد آخر زنش نهان است من گرفتم که خود اورونه پنهان دارد\nجان من گر تو قدم رنجه کنی بنده تو قدرے آیئه چشم و دل بریان دارد\nبمولی که معشوق بکمال تجمل و سرو سامان می آید عاشق متحیر است\nکه آیا ماه از آسمان فروآمده ؟ این بوی کل از کجاست که عالمی را فراگرفته\nمگر در عالم گل بوده و از آنجا برخاسته می آید؟ با خیال میکند که\nنے نے آمد آمد معشوق است، و با این دلربائی با گیسوی مالسلات\nخواهد برد؟ در دیار سلاسلیان کجاین اندازه میباید آمد باین خیالا\nمسلسل را باین ترتیب بیان میکند . \nکه می آید به چنین یارب که مه برزمین آید چه گردست اینکه میخیزد که با جانشین آید\nکه می آید به بیبیت بلا که میدا عبر آگین شد کدامین باد میجنبد که بوی یاسمن آمد\nبتی وافت تقوی و آخراین نمیدانی که در شهر مسلمانان نباید اینچنین آمد\nعاشق\nموسم بهارست به باغ میرود ولوازمات مجلس آرائے را کاملاً\nمہیا دارد، قاصد را با این پیغام نزد معشوق میفرستد که درین ایام\nباغ روین و\nباغ رونق بهار پر عوج و بیقرار بوده عجب نظاره دارد که سبزه"}
{"book": "adl0798", "page": 241, "text": "(۲۳۶)\n\nو جویبار و چمن را و آبشار ها که قابل مشاهده است، و نیز قاصد\nمیگوید که اگر ترا سخن های دردناک غافل ماهرانه از مقصد\nباز دارد زنهار قبول نکنی و هر نهری که میدانی و توانی او را\nبا خود بیاور گل، هرگاه در عالم مستی باشد همچنان باستی اش\nهمراه آر چنانچه این همه خیالات را مفصلاً در یک غزل حسناً ادا\nمیکند.\n\nآمد بهار و شد چمن لاله زار خوش \nوقتی است خوش بهار که وقت بهار خوش\n\nدر باغ با ترانه بلبل درین هوا \nمستی خوش است و باده خوش و گلذار خوش\n\nمانم و مطربی و نظرانی و محرمی \nجامی زیر سایه شاخ چنار خوش\n\nای باد کاهلی مکن وسوی دوست \nما را بکن بآمدن آن نگار خوش\n\nچیزی دگر مگوی همین گو که در چمن\nسبزه خوش است و آب خوش جویبار خوش\n\nگر جوش کند مرا بحدیگه باز گرد\nپیشش مکن بیار شوی زنهار خوش\n\nو بینش که مست بود خلعتش مده \nهم همچنان مست بیار در بار خویش\n\nمن مست خوش مریضی و هم که آن نظر \nسر خوش مست و دست خوش در بخو بیار خوش\n\nبا او در آن زمان که مش راه میداد \nبازی خوش است و بوسه خوش است و کنار خوش"}
{"book": "adl0798", "page": 242, "text": "(۲۳۷)\n\nسرو بیار چو مرغ نداند پر تمر دیک آن سرو من بیارد قدس و سوانچوی\nدیگر گوید که در موسم بیار چه چه میباید داشت این بالتفصیل مینویسد .هـ\nهنگام گل است باده باید ساقی و حریف ساده باید\nگرفته گره در ابر و افگند پیشانی گل کشاده باید\nساقی بنشیند و باربشان کاین نشسته و آن ستاده باید\nو انگاه حریف ساده دست در چنگ من افتاده باید\n\nسامان بهاریه\n\nبوستان جلوه دیگر فت اینک گل نرخ بر ده بر گرفت اینک\nآتش لاله بر فروخت زباد دامن کوه در گرفت اینک\nبلبل اما و نشست بر سر گل هینوا بو د و ر در گرفت اینک\nغنچه در پیش فاخته ز اصول سبق تازه بر گرفت اینک\nورق غنچه را که تر شده بود ور فش نیکہ ہر گرفت اینک\nآب را گو چه چشم نا پاک است بوستان را بہ بر گرفت اینک\nخار چون تیر گیر د پیکان را گل بصد تو سپر گرفت اینک\nه پرده موسیقی"}
{"book": "adl0798", "page": 243, "text": "(۲۳۸)\n\nطوطی آغاز شعر خرد کرد روی گل در شکر گرفت نمک\nقبل برون آمد بیمار دستم ار خرد دعوای شعر بیدل زیبا\nدر فوق سابق از ین بقلم اور دیم که دعو پدا لاحدت میرسیت که بصد ها\nتشبیها جدید ایجاد کرده و این دعوای دعوا کی بدیهی ست کاپیچ\nیکا زغزلها ی شانرا ایچنین نمی یا بيم که تشبیهی حد یدسی بلا\nبرای ثبوت این مدعا\nتکلف نباشد، چنانکه مثالی چند در ذیل منویسیم :-  ه\nزلف او پهلوی خال لب او گوئی از شهد مگس میراند\nترود مه در اوج در شب تا تا ز زلف تو نردبان نبرد\nان شهید\nدر خون آلگود خویش بدل منمباش کاین برقی هم مست هراز و همی برد و وان\nدست هما چون کف تو بر و از لاله خام خونر کف دستی که چندین بام صهبا بر گرفت\nبه پیرا یه\nمضمون مذکوره را دانش مشهدی تعجیپ تر و لطیف تر پيدا\nتبدیل کرده میگوید . ع\nدیده ام شاخ گلی بر خویان سیه رو کا میتوانستم بیدستان نقد ساغر گرفت\nغلام نرکس بستم که با مد دو پگاه قدح بدست گرفته از خواب برخیزد\nگلستان نسیم سحر یافته است صبا غنچه را خسته دریافته است\nچنان خواب دیدست نرگس بخواب کر کویا یکی جام زر یافته است"}
{"book": "adl0798", "page": 244, "text": "(۲۳۹)\nشکل نرگس پیالۀ زر دی که دارد آنرا به جام زر تشبیه میدهند و این\nتشبیه عمومی است اما این طرز بیان که نرگس خوابی دیده که او را\nجام زرین بدست آمده لطف و خصوصیتی بهم میرساند چنانچه\nاکثر شعر نرگس را مخمور و خواب آلود مینویسند از ان توجیه تعبیر رویا حسن\nمی آید . ؎\nمیروی و گریه می آیدم را ساعتی شبر گیر باران بگذرد\nابر اشک را عموماً به باران تشبیه کرده اند ولیکن اینک بیکلی یک این سبک\nاسلوب جدیدیست که معشوق را مخاطب کرده میگوید که بموجب\nرفتن تو میگریم قدری توقف نما که باران بایستد لطافت\nو نزاکت مزید یگدی در همین نکته میتوان یافت چه علت باران جدا\nشدن یاران است که اگر معشوق خواهش رفتن کند و باران\nزبان حال او میگویا . پس در باران وصل\nببارد و در وقت باران بیکلی رفتن مشکل میشود . ؎\nمی میان شیشۀ ساقی نگر آتشی گویا بآب آلوده اند\nابر آمد و بسکه غرااله شراب کرد در گوشه های باغ بسی در ناب کرد\nفرش بنفش باغ بارگه خود بباغ زد وانگه بر آب حخر که سلم حباب کرد"}
{"book": "adl0798", "page": 245, "text": "(٢٤٠)\n\nمگر منکه شب جفت فریاد بلبلان بنهاد سر ببالش گل میان خواب نکرد\n\nمضمون آفرینی\n\nموجد خیال بندي و مضمون آفرینی کمال اسمعیل گفته\nمیشود اما جدت کمال مخصوص قصائد است، و در غزلیاتش\nآنقدر این رنگینی با نیست، امیر خسرو است که در غزلها\nمضامین جدید و اسلوب هاي تازه ایجاد میکند و باین\nصفات موصوف است البته متاخرین هم عرصه مضمون\nآفرینی را بسی وسعت دادند، ولي طرز هاي عمده\nوسلسله هاي ديگري دارند که در بیانات آتیه حقیقت آنرا\nملاحظه کرده میدانید. و مضمون آفرینی هاي امیر خسرو بعنوا نها\nمختلفه منقسم است که از تمثال هايش اندازه میکنید. _\nبخانه تو همه روز با مداد بود که آفتاب نیا ر د شد بلند آنجا\nزلف تو چرا سیه ست جانا بسیار در آفتاب گشتت\nمشتبه میشودم قبله زرویت چکنم که از ابروی توشمم بد و محراب افتاد"}
{"book": "adl0798", "page": 246, "text": "(٢٤١) ٢٢\n\nچشم مست تو که دی بر من بیا فتاد\nز بهر انچنان تاریک باشد خانه چشیم\n\nپیر تو آفتاب نتوان جست\nمیروی و گریه می آید مرا\n\nداغ بی لطفی رویت شده اس خون کرد\nزهی عمر در از عاشقان گر\n\nزلف ترا میبرد انشوخ که شب های غم\nراهی است برای بردن د\n\nزلف سر و پا شکسته زان است\nیکشب برخ خویش چراغیم کرم کن\n\nخانه چشم من خراب شده است\nکسی نماند که دیگر تیغ ناز کشی\n\nشکرین لعل تو کان نمک است\nآب روی تو ملاحت فزود\n\nخواهی اینجا برو و خواهی بانترک من\n\nنو فگندی را کودگی خواب افتاد\nکه هر گز آفتاب در آن پیش زن نمی آید\n\nروزه روشن چراغ نتوان کرد\nساعتی بنشین که باران بگذرد\n\nشربت تا بیفندی که بخانه در آید\nشب هجران حساب عمر گیرند\n\nگر شود کوتاه آنجا همہ مویه میکند\nابروی تو کز میان کشاده است\n\nکز سرو بلند افتاده است\nتا قصه اندوه تو هم پیش تو خوانیم\n\nکه به بنیاد خانه غم رفته است\nمگر که زنده کنی خلق را و باز کشی\n\nگر چہ شکر نہ مکان نمک است\nگرچه از آب نه یان نمک است\n\nمردنی نیستم امروز که جانا اینجاست"}
{"book": "adl0798", "page": 247, "text": "(٢٤٢)\n\nآئینه کر زحسرت روئی تو آسمان ہوا برخاست آفتاب بزانو جوامدو\nسرا بروٹی نکردم که تبریک کمانت نه باندازه بازوی کسر ست\nهر چند که زلفت سپاهیست جهانگیر زین گونه پریشان نتوانکرد سپا\nبسیا خته بودم مکن یار آمد و گفت چه خفته که رسید افتاب در سایه\nاکثریه اجتماع النقیضین شاعرانه را به ثبات میرسانند که بر طبایع\nاثر استعجاب می بخشد، مصرع\nدرد ما دادی و درمانی هنوز // یاد باد آنکه همه عمر نکردی یادم\n\nصنایع\n\nامیر در اعجاز خسروی بر صنایع و بدایع همت بلی اندازه\nبمصرف رساند که ما مخوف بودیم ازینکه بحلقه های این دام خودش\nگرفتار نه آید از حسن اتفاق است چنانچه آنانکه صنایع و بدایع را\nفن قرار داده و بران خیال کتب مستقل تصنیف کرده اند مثلاً\nفرخی و ابن المعتر و غیره ازین بدعت محفوظ ماندند، اگرچه\nامیر خسرو بنسبت دیگران قدرے آلودگی دارد و بے"}
{"book": "adl0798", "page": 248, "text": "(٢٤٣)\nبا آنکه\nبا انکه صنایع بسیار بی تکلفانه بهم دارد و بجائی نمیرسد که در سن او در\nصفحه انکه چینی آید صنعت طباق یعنی اضداد مرغوب ترین شیوه\nامیرست که بنهایت زیبائی انرا بهم میرساند، مصرع\nدرد ما داد سر درمانی هنوز\nز بند دو جهان آزاد گردم اگر تو همنشین بنده باشی\nمن درویش را کشتی بغمزه کرم کردی الهی زنده باشی\nگفتیم ناخوش چرائی خسوا! چون کنم با آن سروآن بالاخوبست\nبنده را در غم تو نیست خبر همه یاران بنده را خبر است\nخردسالی بمن کند بیداد ای بزرگان شهر داد دهید\nعربیت\nادبیات\nازین فقره انکار نمیشود که یعنی امیر در علم ادب عربی تخصص\nباکمالی بود و درین فن کتب نادره در مخزن حافظه خود\nبشت\nداشت و با وجود آن در فن مذکوره خود را دعویدار میندا،\nبدیباچه غره الکمال چند اشعار عربی نوشته اند و از ظاهر"}
{"book": "adl0798", "page": 249, "text": "(٢٤٤)\n\nدر انجا ادبیات\n\nنوشته که امیر با اعتراف عجز در بیان غزل\n\nاظهار این سخن مقصود اند که با اعتراف عجز این علم درین زبان\n\nچقدر مقتدر است.\n\nذاب الفواد وسال من عينى الدم وحكى المدامع كلها انا اكتم\nترجمۀ فوق\nدل اب شده از دیده خون میبچکد وهجوم اشکهای راز های اظهار حسرتهای من پنهان میدارد\n\nواذا انتحبت لدى الورى، كربة تبكى الاحبة والاعادى ترحم\nترجمۀ فوق\nو در وقتیکه پیش مردم از ترحما ستافریان میکنیم دوستان میگریند ودشمنان ترحم میکنند\n\nيا عاذل العشاق، دعنى باكيا ان السكوت على المحب محرم\nترجمۀ فوق\nای ناصح ! بگذار تا بگریم که خاموشی بر عاشق حرام است\n\nمن بات يخلى خلوته بخليلى طول الليالى كيف بات متيم\nترجمۀ فوق\nشخصیکه شبی بیجوش بسر برد البته میداند که شبهای عشاق چسان میگذرد\n\nدر اعجاز خسروی مکتوبات عربی هم نوشته اند، که از روی\n\nعمل دالى انشواك\n\nآن رتبۀ استعداد عربیت شان باندازه منعکست میشد اگر چه بلحاظ\n\nقافیه پروایی تکلفات لغویه را نکرده اند ولی دران زمان\n\nهمین روش\n\nهمان در قمار مروج بود که التزام آن تنها بر شخص ایشان نمی آید\n\n«ان انا الا من غزية ، إن غوت غويت، وإن ترشد غزية أرشد\nمن بهر حال شخصتی از قبیلۀ غزنیه میباشم ، غزیه اگر گمراه است من هم گمراهیم اگر براه راست پیدا شد من هم مثل او."}
{"book": "adl0798", "page": 250, "text": "(٢٤٥)\n\nصنایع و بدایع\n\nروز و قوتیکه امیرخسرو و بیدل و قوتیکه در صنایع و بدایع صرف کرده اند\nشبیه بانست که کوه کندن و کاه برآوردن است اما به لحاظ اینکه زحمات\nشان رایگان پهلو نرود تذکره های اجمالی شانرا بیاد آوردن\nضروریست، اینجا بسی صنعت هایی است که در عربی موجود بود،\nو لی در فارسی بیان کردن آن مشکل نمود چراکه کم وسعتی زبان\nفارسی متحمل آن نمی شد، مثلاً صنعت منقوطها یعنی در عبارت\nالفاظی مستعمل شدن که هر حرف آن نقطه داشته باشد، امیرخسرو\nصنایع صفحات لا تعدادی تصنیف کرده اند که بعضی از این در\nفارسی بودند، لیکن از یک دو سطر بیشتر آنرا کسی دیگر نوشته نتوا\nخود امیر اوراق در اوراق آنرا به تحریر آورد، و در بعضی صنایع\nتصرفاتی هم نمود و اکثر انها خاص الخاص از ایجاد خود شان\nاست چنانچه ما از آنها بطور مختصری بنویسیم."}
{"book": "adl0798", "page": 251, "text": "(٢٤٦)\n\nدوروی\nیعنی عبارتی نوشتن که به تبدیل نقاط به دو السنه مختلفه خوانده شود و با معنی باشد. امیر درین صنعت تحریرات مزید دارد. ولی بموجب غلط نویسی کاتبان پی بردن به صحت خواندن ان مستی آن ناممکن است. بنا بران محض به تمثال یک سطر اکتفا میکنیم\n\nرسیدی بدیدی مرادی بخانے زمانی بناشی بیاری بشائی\n\nلفظاً معنی اینست که تو دیروز آمدی و مرا در خانه دیدی کمی به ایست که دوستی است. لکن این را به عربی بخوانیم اینچنین خوانده میشود:\n\nرشید ندیه مرادی بخانے زمانی ییاس بتار تسائی\n\nیعنی تو هدایت یافته منی و بی نظیر است و مراد من است و نجات سخن است و مرا این سخن مایوس ساخته که زنهای من با هم میجنگند.\n\nمقلوب اللسانین: بسی اشعاری نوشته اند که بزبان فارسی است و اگر او را مقلوب بخوانند عبارت عربی ساخته میشود مثلاً مصرع\nبسی با کامرانی در جهان باش / مبادش بکار شادمانی"}
{"book": "adl0798", "page": 252, "text": "(٢٤٧)\n\nبای یار ما که کار میکنیم بهم دوست با بار منی به یار ما آبی\nبکن داد و بکشور کامران باش\nاز همه مصرع بخو اندن منقلب عبارت عمربی خوانده می شود .\nوصل الحرفین\nاین ان صنعت و عبارتست که هر قدر د الفاظ در قلم زبان\nو زبان قلم آید از آنها در هیچ جا حروفی هم از هم جدا نباشد بلکه\nهر نقطه آن مشتمل بر دو و یا سه حرفها باشند مثلا ، چاکره خاه\nحاجی شر قانی ، سر خدمت بر پایت میمالد، و میگوید ، که بد نیجا\nخاطر ما با فرحت قرین میباشد باید که گه گه جانب ، نامه فرما یائی\nتا هر خوشی که بر ماست فرحی کامل یا بد ، و این نقیض آن صنعت\nاست که هر لفظ او به حروف جدا گانه نوشته میشود ، مثلاً\nدَر دَوز و داد آورد ، دارای دراوی دوآر ، راست داور\nدوسران را ، الخ .\nامیر درین صنعت عبارات بسیاری نوشته اند .\nاصل سیوم"}
{"book": "adl0798", "page": 253, "text": "(٢٤٨)\n\nاربعة الاحرف\n\nازین صنعت آمیز نخود بسیار مینازد، و بسی سطور با معنی\nباین عبارت تحریر داشته، و لازم چیست که صرف چهار حرف\nیعنی الف، ه، واو، ی، باشد و غیر این باد یگر هیچ حرفی\nشامل آن نباشد، و تمام الفاظ به حروف مذکوره مبنی باشند\nولی عبارتی که مرقوم است بکلی سهل مینماید اما در قرأت\nمشکلات زیادی دارد.\n\nمعجزة الالسنة والشفا\n\nو درین صنعت بیشتر از ان نازان است و درین\nهنر همچنان الفاظی بهم پیوسته که سطر در سطر را\nبآسانی خوانده باشید و هیچ جا جنبش لب\nمنظور نشود که محض از حلق همه الفاظ بدر آید.\n\n......"}
{"book": "adl0798", "page": 254, "text": "(٢٤٩)\n\nترجمة اللفظ\n\nاین صنعت هم مخصوصا ایجاد خود امیر است و شارب\nآن دارد چنانکه هر لفظی بمد می آید لفظ دویم آن بلحاظ زبان دیگر\nترجمه لفظ اول میشود، مثلا ، سودای رخ تو کشت مارا،\nاگرچه مصرع بزبان فارسی است لکن اگر لفظ کشت را به اردو\nترجمه کنیم ما را خواهد بود و لفظ مارا و کشت هر کدام بزبانچه ومعنی آن\nدارند، وامیر باین صنعت عبارت زیاد بر صفحا بیشماری نوشته .\n\nمحتمل المعانی\n\nدر یک شعر یک لفظی می آرند که ہفت معنی بخشد واز ہرمعنی او\nمانجا مراد گرفته شود .\nموقوف الاخر : یک رباعی نوشته که ہر قافیه آن بآغاز مصرع\nدویم محتاج است، مثلا\nدرجشن نرا ، کسی نماند الا خورشید که هر صبح برون آید، تا\nتمدمت کند و، پای تو بوسد، اما بینی تو بسوی او، چو پا بوسد ، تا\nبهمین معتیا دوکاو شبهای جمالیه با اند قلم کشیده اند . هرگاه میشراز امیرخسروکسی را\nذوق ومقصد کاوش مانع باشد مجاز خسروی حاضرست مطالعه فرما نیند"}
{"book": "adl0798", "page": 255, "text": "(٢٥٠)\nسلمان ساوجی\n\nوفات ٧٧٩ یا ٧٧٨ هجری، در ساوه در عراق عجم یکی از صوبه\nمشهورے بود صاحب آتشکده مینویسد که حالا ازان آبادکا\nقصبه چند باقی مانده، سلمان باشندهٔ همین جا بودند، باصطلاح\nعرب بوقت نسبت ه ب ج ، مبدل میشود ازان است\nکه ساوجی گفته میشود، و خانوادهٔ شان از همیشه معزز بودند و سلاطین\nوقت ایشانرا محترم میداشتند، پدر شان که خواجه علاءالدین محمد\nنام داشت به دربار شاهی ماموریت داشت و تعلیم ابتدائی\nسلمان بهمان حیثت میت که چنانچه در علم سیاق و امور دفتر\nمهارت کامله داشتند در آن زمان که حکومت نامے طوایف\nالملوکی جابجا تشکیل یافته بود یکی از آنها خاندان جلایر است\nکه بغداد را پای تخت داشتند و حکومت این خاندان ٨٦ سال\nحکومت کردند که چهار نفر از آنها بر مسند حکومت حکمرانی کرده بود."}
{"book": "adl0798", "page": 256, "text": "(۲۵۱)\nو در آن سلسله فرمان روایی اول حسن ایلکانی بود، و فرزند حسن\nایلکانی یعنی سلطان اویس جلایر در اقتدار و بلندی عزت و جا\nترقی کرد که در سنه ۷۶۰ آذربایجان، اران، موغان، شیروان، موصل\nفتح نمود همه بد خلد و دات حکومتی خود شامل ساخت و مدت ۱۹ سال\nبکمال اقدار و عظمت و جلال پادشاهی کرد، در علوم و فنون مختلفه\nتصرف کامل داشت، رسام خجسته بود و تصویر بر میات سید که\nمصوران ماهر را مبهوت مینمود، و تربیت یافته خواجه عبدالحی\nمصور مشهور عالم بود، از حسن و جمال سخن بجائی رسیده که هنگام\nسواری بسبب هوانخوری راه از هجوم تماشائیان مسدود میشد\nدر سنه ۷۶ وفات کرد، خواجه سلمان که ملک الشعراے دربار سلطان\nاویس جلایر بود بار بدان ترکیه صورت\nدوستت بودند، خواجه سلمان، و مجموع قرب ابتدائی خلقت است\nکه از فیاضی های حسن ایلکانی شنیده قصد رفتن بغداد بنمود\nو به دربار رسید، روزی حسن مشق تیراندازی میکرد و سلمان\nدر بموقع حاضر بود فی الحال این اشعار برجسته را بتقدیم رساندہ\n۱؎ مجمع الفصحا و تذکره دولت شاهی"}
{"book": "adl0798", "page": 257, "text": "(۲۵۳)\nچو در بار چاچی کمان رفت شاہ\nتو گفتی کہ در برج قوس است ماہ\nدو نزع کمان باعقاب سہ پر\nبدیدم بیک گوشه اورده سر\nنہادند سر بر سرگوش شاہ\nندانم چہ گفتند در گوش شاہ\nچو از شست بکشاد خسروگره\nبرامد ز ہر گوشه اواز زه\nشہاتیری در بند تدبیر تست\nسعادت دوان در پی تیر تست\nبه عهدت زکس ناله برنخاست\nبغیر از کمان کو بنالد رواست\nکه در عهد سلطان صاحب قرآن\nنکردست کس زور در بر کمان\nرا در شاعری توسن ممتدو\nحسن که سلمان طاقوق العاده قادر الکلام یافت و مقربان خاص\nشمولیت فرمود دلشاد خاتون یعنی محرم سلطان حسن کو کزن\nعاقله و لایقه بود که سلطان بنام پادشاه گفته میشد بلکه نظم نسق\nامور سلطنت از هر جهت وابسته و موقوف دستیاری خاتون\nموصوفه بود ( شعر و سخن را هم قدردانی مینمود در بدان سسلمانرا\nبنظر قدردانی و مهربانی میدید و هم سلطان او را با خلاص دل\nوقوت طبع وصف و مدح میکر دو سلطان اویس که مذاق شاعرانه\nو ذوق مخصوصی داشت و بعضی اوقات شعر هم میگفت و به سلمان"}
{"book": "adl0798", "page": 258, "text": "(٣٥٣)\n\nمینمود که بدان واسطه در بارا و تقرب بسیار حاصل کرد.\nدر یک موقع شبی سلمان در مجلس انس سلطان اویس\nشریک بود و جلسه محفل بر ختم رسید و سلمان بر خاسته روانه خانه\nخود شد، سلطان از نفر می حاضر باش یکی را با چراغی فرمود\nبا او همراه ساخت که با روشنی و بی‌زحمت برود، چنانچه بخانه\nرسید و شمعدانرا همراه‌اش همانجا گذاشت و صبح برای\nبردن آن حاضر شد چون باشمعدان اینکه شمع سوز قاب طلای بود نشست با خود را\nاز دادن ان\nخواجه صاحب سنجید که این فائده از دست میرود فوراً این\nبیت را نوشته بدست نفر داد که بحضور سلطان پیش کند ه\nشمع خود سوخت برار کشت منم چون کر لگن می‌طلبد شاه زمین میسوزم\nسلطان تبسم کرده فرمود که از شعر اکسیست که چیزی را واپس بخواهد\nسلمانک بسیار ضعیف شده خواست که از ملازمت استعفا کند بلایق نیا بنا بران\nچهار قطعه مسدسی نوشته تقدیم حضور نمود .\nقطعه اول\nپادشانا بنده در حضرت به شصت عقده انبساطی مینماید بومید رحمتت"}
{"book": "adl0798", "page": 259, "text": "(٢٥٤)\n\nقرب چهل سالست تاسيکان قانى عزيز طبع سلمان ميكند در كوشه عزل جست\nدر قفای حضرت عمر جوانی گشت مضر نوبت پیری رسید اکنون با حضرت نيست\nگوشه خواهم گرفتن تا اگر عمری بود چند روزی بگذارنم در دعادولتت\nعلت پیری در دا و ضعف چشم و گوشم میبرد در دسترن بنده را از خدمتت\nگفته ام در باغی فصلی دو سه نزار جا چشم دارند بنده اند در خاکه دون حشمتت\nقطعه دوم\nاولا انست که چون نیت عزت داد بنده زین دائره جمع جدا خواهد بود\nمدتی مالک ملک شعرا بوده بحق زین زمان خادم جمع فقرا خواهد بود\nچند ازین در پی مخلوق بسر میگردید بعد ازین بر در معبود بپا خواهد بود\nبنده تا زنده بود و جه معاش بند هیچ شک نیست که از شما خواهد بود\nلیک دارم طمع آن که معین باشد که مرا وجه معیشت زکجا خواهد بود\nقطعه سوم\nدیگر انهست که محبوب جهانمقری شاه آمد از بندگی شاه که میفرماید\nرو بگو بندۀ دیرینۀ ما سلمان را که بخواه از کرمم هر چه ترا میباید\nبنده بر حسب اشارت طلبی کرد درو داشت مبذول چنانکز کرم شاه آید\nوعده دین است که دین من گر زانجه ذمۀ همت خود شاه بر می می شاید"}
{"book": "adl0798", "page": 260, "text": "(٢٥٥)\nقطعه چهارم\nدیگر از خرج تر و دخل کشی چندست غرضی هست قرضی غربا بازد\nبنده را غیر در شاه در دیگر نیست قرض باید که زانعام شما باز دهد\nوجه این قرض که از من غر با میخواند گر نخواهد ز تو سلمان زکجا باز دهد\nسلطان قطعه اول فی البدیهه این بیت را فرمود ۰\nره ابریشم که در مد و دریمی است بدهندش که التماس غریبی است\nغرض اینکه با وجود برحالی جایدا دو تنخواه قرضداری که داشت\nادا کرده شد، و سلمان گوشه نشینی اختیار کرده تا زمان حیا\nاز هر گونه تعلق آزاد بود، حسب روایت دولت شاه بحد مجرد\nوفات کرد، ولی مولوی غلام علی آزاد مینویسد که من نسخه\nدیوان سلمان را که در ۷۹۱ هجری نوشته شده بود دیدم که در\nخاتمه آن قطعه مرقوم بود، و از قرائن ظاهر است که صاحب\nقطعه معصر سلمان بود، قطعه بنیست ه\nمحل آیت اعجاز پارسی سلمان که کرد ناطقه پیش سن معجز اقرار\nندید بر سر شاخ گل سخن اصلاً بها مرطبع جوا و عندلیب خوش گفتار"}
{"book": "adl0798", "page": 261, "text": "(٢٥٤)\n\nنماز شام دوشنبه شب رجب بود\nکه نقد عمر به یکدم چو صبح کرد نثار\nبساط دار قرار ست سال تاریخش\nچو کرد میل بسوی بقاء دار قرار\nدر این زمان ناصر بخاری شاعر مشهوری بود و اوضاع درویشانه داشت در اثنای سفر حج به بغداد آمد آنگه شهرت سلمان عالمگیر شده بود ذوق مصاحبه او دامنگیر شد، چنانچه سلمان روزی بر کناره دجله به سیر عالم آب مشغول بود که ناصر را فرصت و موقع بدست آمده خود را بدانجا رساند سلمان بعد از ادای سلام و علیک نام و نشان پرسید ناصر گفت شاعری هستم سلمان فی البداهة این مصرع را خواند\nدجله را امسال رفتار عجیب مستانه ایست\nناصر بلا توقف باین مصرع جواب گفت . مصرع\nپای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه است\nسلمان او را در بغل گرفت و تا چند روز مهمان خود داشت .\nناصر با وجود کمال استادی دم از شاگردی سلمان میزد .\nعبید زاکانی یعنی پیشوای هجوگویان شیراز رجال همان\nله تفصیلات آن در طراز عامره تحریر است ۷۷ گفته میشود ."}
{"book": "adl0798", "page": 262, "text": "(٢٥٧)\n\nزمانه بود، نقل است که باری خواجه سلمان در سفری\nفرود آمد و\nبا ساز و سرود امیرانه بر کنار یک چشمه فروکش بعد اتفاقاً عبید\nدر سفر که روزگار مراکرید\nزکانی از گوشه رُونما شد، سلمان چُون دید که از ندیم سوء که\nمی آید عبید گفت از قزوین برسان کرد که اگر از کلام سلمان\nچیزی بخاطر دارید بفرمائید عبید این اشعار را خواند .\nمن خراباتیم و باده پرست در خرابات مغان عاشق و مست\nمی کشندم چو سبو دوش بدوش می برندم چو قدح دست بدست\nسبویی از باده بر دوش \nو سینه چاکی بخود می گفت که سلمان شخص بلند رتبه است که این\nاشعار از او شان گفته میشود و عجب نیست که این کلام خانمان شان\nباشد، سلمان خیلی آشفته و بر هم شد ولی قیافتاً شناخت\nکه عبید است، سوگند داده و پرسید و عبید اقرار کرده باز گفت\nکه شما بلا مشاهده مردم را هجو میکنید و این مناسب نیست من\nمحض باین غرض به بغداد آمدم که شما را از ذایقه هجو گوئی بچشانم\nاما بسی خوش بخت مینمائید که قصداً ازین خیال در گذشتم،\nسلمان تشکر بسیاری بجا آورده از نقدیه و البسه با و بخشیده"}
{"book": "adl0798", "page": 263, "text": "(٢٥٨)\n\nاورا از بازو گرفته بر اسپ سوار کرده روانه ساخت، با اینهمه\nلگزه از بجو گوئی عبید اندیشه بخاطر میداشت .\n\nتصدیق کلام\nعموم اساتذه بر کمال شاعری سلمان اعتراف کرده اند\nو خواجه حافظ که همعصر شان بود میفرمایند . ه\nسرآمد فضلای زمانه دانی کیست زراه صدق و یقین نے زراه کذب و گما[ن]\nشهنشه فضلا پادشاه ملک سخن جمال ملت و دین خواجه جهان سلما[ن]\nسلمان تعمیر شاعری را براساس کمال اسمعیل و ظهیر فاریابی قایم\nساخت و اکثر قصائد را بهمان روش و جواب همان ایام\nپرداخت، چنانچه مولینا جامی در بهارستان مینویسند که عم[؟]\nمضامین مجموعه سلمان از اساتذه قدیم خصوصاً کمال اسمعیل\nگرفته شده ولی آنرا باندازه ترقی بخشیده که زبان اعتراض\nببسته و مثال آن اینست . ه\nمعنی نیک بدن شاهد پاکیزه است که بهرچند در و جامه دگرگون پوشند"}
{"book": "adl0798", "page": 264, "text": "(٢٥٩)\nکسوت عاریه بود باز پسین خلعت او\nگر نه در خویشتن اندیشه افزون پوشند\nبهتر است اینکه کهن خرقه نشینان ریا\nبدرآرند و در و طلسون کبودان پوشند\nسلمان که در فن شاعری رتبه مخصوصی داشت یعنی دور قدما و متوسطین برزخ خوانده میشود، چنانچه کلام شانرا انجام دور قدما و آغاز زمان متوسطین میدانیم که صافی و شستگی شانرا از کمال اسمعیل و ظهیر اخذ کرده برنگ آمیزی مضامین موزون او را ایجاد داد، فراهم کردن مضمون که جوهر ما به الامتیاز متأخرین و متوسطین است و بانی این خیال کمال گفته میشود سلمان آن هو را بکمال رساند.\nسلمان در قصیده، و مثنوی، و غزل هرگونه طبع آزمائی بخوبی پرداخته چنانچه مثنوی جمشید و خورشید یک مثنوی معروف شان است که انداز اشعارش را در ذیل ملاحظه میکنید\nشکوفه چو نازک تنی سیم بر\nز صندوق چوبین برآورده سر\nبنفشه چو مشکین سر زلف یار\nبریده ز یار خودش روزگار\nبر آنم که سوسن پریزاده است\nزبان آوری خوب آزاده است"}
{"book": "adl0798", "page": 265, "text": "(٢٦)\n\nشنیدم که پروانه با بلبلی همی کرد در عشق گل غلغلی\nهمیگفت با این بانگ و فریاد چیست زبیداد معشوق این داد چیست\nزمن عاشقی باید آموختن که هرگز نمی نالم از سوختن\nبرو ز من حال من کس مباد که یارم رود پیش چشمم بباد\nبباید همان زنده بگریستن که بی یار خود بایدش زیستن\nسلمان اگرچه در مثنوی، و قصیده، وغزل و هر فن شاعری\nآثار\nتحریرات بسیاری دارد لیکن خواهش روش اصول بیانی\nقصیده گوئی وی اصل کتب این\nایشون که بسیار\nنشان قصیده گوئی است و خصوصیات آن برحسب ذیل:-\n(١) جدت و صفائی زبان و استواری ترکیبات که سابقا آنا\nموجود\nشعریکه نداشت و مخصوص روش متوسطین است\nبدان متوصف است میباشد مثلاً :-\n\nخنده زد در دهنت تنگ شکر پیدا کرد سخنی گفت لبت لولوی تر پیدا کرد\nبود نایاب میان تو و لیکن کمرت جست بر بست میانرا و بزبر پیدا کرد\nپرده از چهره برانداز که آن زلف سیاه در سپیدی عذار تو اثر پیدا کرد\nباد نوروز نسیم گل چین آورد گرد مشک ختن از دامن صحرا آورد"}
{"book": "adl0798", "page": 266, "text": "(۲۶۱)\n\nشاخ را باغ نقشبش دم طاوس شکا غنچه را باد بشکل سر بغبغا آورد\nلاله را در دامن کوہ آتش موسی نمود شاخ بیرون زگریبان ید بیضا آورد\nاز بی خشم گل بلبل شیرین گفتار نغمه باربد و صوت نکیسا آورد\nسر و را باد صبا منصب بالا بخشید لاله را لطف ہوا خلعت والا آورد\nصبح گاهی که صبا مجمره گردان باشد گل فرو کرده دران مجمره دهمان باشد\nجامه سرو ز استبرق و سندس با فند کمر کوه زپیروزه و مرجان باشد\nمیکند باد صبا لطف چمن را در خواب ور نه مهد شجرش بهر چه جنبان باشد\nآبی رود نوایای ترو تازه زند مرغ بر عود سحر ساخته الحان باشد\n(۲) آفرینش مضامین دقیق و تر سخنهای لطیفی که از کلام نامه های\nمتقدمین و متأخرین است مثالی چند بنویسیم. ۵\nدر درج و عقیق لبت نقد جان نهان جز نفس بود بکجای نهان نهان\nقفلی زلعل بر در آن درج زد است خالت زغنبر آمد و مهری بران نهان\nباریک ترزمو کمرت را دقیقه ناگاه در دل آمد و آستش میان نهان\nیعنی بخیال کربند مضمونی بالا آمد که از مو باریک تر بود و کمربند\nان را نام میان یاد کرد و اصل مقصد اینست که کمر معشوق در حقیقت\nنام طوطی"}
{"book": "adl0798", "page": 267, "text": "(٢٦٢)\nیک خیال باریکیست . ه\nبعد ازین از گره زلف معنار تسریع پلنه ین از خم ابرو بتان کن محراب\nخوش براهی چہالی می گلگون منه کا ہیچ بنیاد برین گنبد گردون چو حباب\nمدتی گردش این دائره ما را از بیم همچو پرکار جلا کرده بهم باز آورد\nغنچه پیش بار صبح صبا خندان یافت تیم آنچنان برد نشک که دهن پرخون شد\nپا ازین دائره بیرون بنهم یک سر موی ها گر سرا پای چو پر کار کنندم بد ونیم\nدامن ایمن مکش ای سرو که چون آب روان من سر در قدمت مینهم و میگذرم\n(۳) مخلص یعنی گریز که در ان یکتوصی پیرایه نامی تازه تازه بهم\nپیوسته ، یک قصیده ایست که ردیف آن دست بهت\nوقافیه ہا ی ہزار ، و نگار ، وبہار دارو و گریز ہای\nنظمیه گفته میشود . ه\nسودائی است ورنہ چرا میکند در آز زلفت بعہد معدلت شہر یار دست\nو نیز در قصیدہ دیگربعد از تشبیب میگوید . ه\nبعد از ین غم مخورا بدل که غم امروز ہمی روزی دشمن دارای مظفر شدہ است\nو در ستایش رقص سرود افته رقہ مینویسند . ه"}
{"book": "adl0798", "page": 268, "text": "(٢٦٣)\n\nمطربا راه طربچه ش بزن امروز نست جفر تو در عهد شہنشاه جہان راه زنی\nنیست پیدا درہنت بر رخ دولتی شاہ فتنہ آن بچه وجه که پنهان باشد\nدور نیست این دوره نه ببد که بود بجز از بخت خداوند جهان کس بیدا\nسایہ زلف تو بر چشمه خوررشید فتاد ختم زلف تو مگر چشمه دادگر است\n(٤) ردیف های بسیار مشکلی ایجاد کرده و باز در همان مشکلات\nبه لطف و حسن الفاط\nو پیچیدگی با یه صفایی و آسانی خود را بجای مطلوب میرساند که گویا آن\nردیف معمولی است بان آنهمه در ہر موقع حسن صورت ردیف را\nبخوبی نمایان میسازد : مثلاً - -\n\nمنهم امروز بلای شب ہجران بر سر کرده در کار تو چون شمع دل و جان بر سر\nدست انم نه که در دامن تا ویزم دست تا مگر گستر دم لطف تو دامان بر سر\nسرو بر پا تو سمیرد و مرغان چمن میکنند پیش همه شبناله و افغان بر سر\nماه تا با تو تا بد شب مشکین بر دوش سرو رعنا می تو دارد گل خندان بر سر\nبر گرفت\nآفتاب تو اگر سایه زمن بازگر باد پاینده مرا سایه سلطان بر سر\n\nو بعد مدحیہ فخریہ میگویند\n\nط راه در مصرع اول بمعنی نغمه ایست، و در دوم جاده مدعا است."}
{"book": "adl0798", "page": 269, "text": "(٢٦٤)\nشعرم از تربیت لطف تو جائی برسید که نهندیش همه اشراف خراسان برسر\nقابل سطر اولست\nو همچنان از لباس دعائیه هم خلع ملاحظه الاداری\nتا زند خسرو گل تخت زمرد در باغ تاج یاقوت نهد لاله نعمان برسر\nتیر باران کند از روی ہوا قوس قزح هردم آرد سپر لعل گلستان برسر\nشجر روضه بخت تو چنان مشمر باد که فلک پی فگند سایه احسان برسر\nو بهمین ترتیب در صنعت دست و پا ور که قصائد مرد فی نوشته اند.\n\nقطعات\nصورت قصائد باندازه بد نما بود که دران صفحه بجز مدای\nمعشوق و ممدوح دیگر سخنی گفته نمیشد و هر شاعر که میخواست\nافکار و\nخیالات متفرقه خود را نمایان کند وسیله آن تنها سلسله\nقطعات بود، سلمان بهر که قطعات بسیاری نوشته\nرا در اکلک جا داده\nو انواع انواع مضامین عجبیه و مغربیه داخل ان ساخته، اما افسوس\nاست که دیوان موجوده سلمان که مطبوع بمبئی است قطعات\nموصوفه داخل ان نیست و حقیقتاً همان قطعات است که\n\nعجیب نسخها طبع دوم نوالکشو ۲۰۰۱ کا نیز\nهمین حالت را دارد."}
{"book": "adl0798", "page": 270, "text": "(۲۶۵)\n\nنوشته او را\nروح روان دیوان گفته میشوند در مجموعه قلمی که نزد خود داریم\nاز ان جا بعضی نمونه ها را درج میکنیم در نقل است که پادشاه سلمانرا\nاسپ سیاهی بخشیده بود سلمان انرا واپس کرد تا اسپی\nتغییر رنگ انکه سفید است ارد نا ئیب کند امر آنرا نگهداشت و عوض آن داده سلیمان\nنداد ، لہذا حسان در معامله میگوید : سه\nشاها مرا به اسپی موعود کرده بودی در قول پادشاهان قیلی دگر نباشد\nاسپی سیاه پیرم دادند و من براندم کاندر جهان سیاهی زان پیرتر نباشد\nآن اسپ باز دادم تا دیگری ستانم بر صورتی که گردش زین سر خبر نباشد\nاسپ سیاه دادم رنگی کند ندانم آری پس از سیاهی رنگی دگر نباشد\nو در قطعه دیگر در هجو اسپ مینویسد : سه\nشاها امید بود که خواهم بدولتت بر مرکبی بلند و جوان روان نشست\nاسپیم پیر و کاہل و کوتاه میدهند اسپی نه انچنان که توانم بران نشست\nچون کلک مرکبی سیه سست لاغر جهل مرکب است بر اسپی چنان نشست\nاز بنده خسته است بسی سال رنج گستاخی است بر ز بر مهتران نشست\nبموجب فلک بینائی از رفتن دربار باز مانده در"}
{"book": "adl0798", "page": 271, "text": "عذریه آن قطعه نوشتند . هـ\nخسروا خاک درگه تو مراست از غبار زر تواتر نیکوتر\nلیک در عین حالتی که مراست غیبتم از حضور نیکوتر\nحال چشمم بدست دور از تو چشم بد از تو دور نیکوتر\nباز از عدم لباس شکایتاً قطعهٔ نوشته\nای نه مستخفی و نه استمال ما بر شما احوال ما پوشیده نیست\nبر تنم پوشیدنی نیست ملبس بنده را هیچ از شما پوشیده نیست\nپادشاه البسهٔ مخصوصه خود را برایش فرستاد، و نیز این بیت هم\nمرقوم فرمود. هـ\nهر چند ترا جامه ما پوشیدن عیبیست ولیک این عیب بپوش\nهمچنان بعلت، عارضه درد پا از شمولیت حضور در بار لا چار مانده\nقطعه به عذریه مینویسد. هـ\nباستقبال شاه از فرق سر کردم قدم خواستم تارو بدرگاه همایون آورم\nدرد پایم گشت تا مانع گذارم در سر من که درد پا دارم در دسر خواورم"}
{"book": "adl0798", "page": 272, "text": "(٢٦٧)\n\nابداعات سلمان\n\nسلمان اول ترین شخصی است که صنعت ایهام را به نهایت\nکثرت مروج ساخت و در این مجال بسی پیرایه های تازه\nولطیف بر روی کار آورد مثلاً ،،\n\nبا قد تو صنوبر در چشم من نیاید او کیست تا قدت را قایم مقام باشد\nکی تواند دلم از موی میان تو گذشت که شب تیره و تاریک همی گمرا[ه] است\nچشم سرمست ترا عین بلای میبینم لیک ابروی تو خیریست که بالایست\nفتنه در دور تو بیمار و ضعیف افتاده آنچنان نیست که تا حشر تواند برخاست\nبا چنین عارضه و ضعف تمنا بیجا دارم اما همه موقوف اشارات شماست\nسرو را باد صبا منصب بالا بخشید لاله را لطف هوا خلعت والا آورد\nدل بست با دلبری این تنگدست بهیچ او اینچنین مضایقه بسیار میکند\nنیست سودا سر زلف تو کاری سرسری کان طریقیست خم اندر خم و درگیر دار\nالبته باندازه بی اعتدالی بکار برده شده که سخن بحد مطائبه\nو مضحکه رسیده و بصدها ابیات اینچنین است که حروف زرینها"}
{"book": "adl0798", "page": 273, "text": "(٢٦٨)\nلفظی کار گرفته اند که این بدهت مقبول عام شد\nورنه در ایوان هم امانت بسیار باقی میماند.\nغزلیات\nغزلیات سلمان چندانی خاطر پسند عمومی نبود، چرا که پیش\nازان سخن سعدی عالمی را مسخر کرده و رفته بود و سلمان با آن\nآواز گفته نتوانست با آنهمه در اجتماع خیال و آفرینش مضامین\nتقصیر نکرد، ولی نوای سعدی سامعه عمومه را هنوز مأثر\nمیداشت که صدای سلمان بجایی نرسید، اینکه خواجه حافظ\nروش سعدی را اختیار کرد ونشه این می را دو بالا ساخت\nهمان است که مصرح:- حریفانرا نه سر ماند و نه دستار\nلهذا نمونه گویا یک دو غزل و بعض اشعار متفرقه سلمانر ابقلم میآریم\nبر سر کوی تو سوگند که تا سردارم نیست محکم که من از حکم تو سربردارم\nای که در خواب عزو برخبریت من هر شبی خاک درت باشک ستردارم\nساغر در می جی در سرو سر در کف د تو چه دانی که من مرد بچه در سر دارم"}
{"book": "adl0798", "page": 274, "text": "(۲۶۹)\n\nگفته در قدم من گہر اندازہ بچشم\nدلبری و دلبر و در دام بلایش انداز\nچشم فتان تو هر جا که بلا انگیزد\nهر کجا مرغ دلی بال کشاید از حال\nخوش کمند بست زلف شکن در شکنش\nعاقل آنست که در پا تو اندازد سر\nبوی گیسوی تو هر جا که جگر سوخته ایست\nهر کر اور دبینداخت دو ا چاره کند\nیکشب خیال چشم تو نه دیدیم با نخواب\nغمزه است دل میبرد چشم توام خون میخورد\nزا هد دیدم تو به زر و تو روی روی\nمن خراباتیم و باده پرست\nمی کشندم چو سبو دوش بدوش\nطاهر نمیشود اثر صبح گویا\n\nاینک از بهر قدم ها تو گو هر دانم\nدل ما برد کنون تا بکجایش اندازد\nای بسا کس که در عرصه بلایش اندا زد\nبه کمانخانه ابرو ز هواش اندازد\nوه چه خوش باشد اگر بخت عاشر اندازد\nپیشتر زانکه فراق تو بپاش اندازد\nدر پی قافله باد صباش اندازد\nکه کند چاره سلمان که دو اش اندازد\nزان شب بگر چشم ندیدیم خواب است\nروز و شب در شکار این شرابی قتله است\nهیچشون خدا شرم و زر و تو حیا است\nدر خرابات مغان عاشق و مست\nمی برندم چو قدح دست بدست\nدود دلم دریچه خاور گرفته است"}
{"book": "adl0798", "page": 275, "text": "(۲۷۰)\n\nخواجه حافظ شیراز\n\nدر تذکره و تاریخ شاعری پیش ازین واقعه تاسف افزاترین\nنمی‌توان کشد که یعنى از سوانح حیات حضرت خواجه انقدر کمتر\nمعلومات داریم که تشنگان ذوق آیات شان ببهانه تمنئ\nشوق خود شانرا ازان قطرات تر نمیتوانند کرد بلی اگر این\nرتبه شاعری در اروپا میبود البته از مقدمات ایام زندگی\nاو را چنان که مبسوط و مفصل\nولطایف و معنویات سوانح عمری پیش از بیان بکثرت و تفصیل\nمی نوشتند که کمترین نقشی از خط و خالش بهترین صورتی در\nچشم و خیال عالم می بود. اما مؤرخین ما هر قدر که نگاشته اند\nو ما هم آنرا جمع کنیم با آنچه از حاشیهٔ نسایخ اوقات شان\nگوشه بدست آورده میتوانیم. درین باب هر چیز تذکره هائیکه\nموجود است یکی از دیگری ماخوذ و همان واقعات هم قوم\nاست که باختلاف الفاط یکی از دیگری منقول شده"}
{"book": "adl0798", "page": 276, "text": "(۲۷۱)\nمیر، از انجمله عبد النبی فخر الزمانی در تذکره میخانه خود که در عهد جهانگیر به هجری بترتیب در آورده، از اوائل روزگار شمس حیات خواجه به نسبت دیگران بیشتر و خوشتر اطلاعاتی بهم رسانیده، و نیز از حبیب السیر چندین واقعات شسته و برجسته می یابیم و هم در کلام خود خواجه جابجا اشاراتی بوقوعات می بینیم و هر مرتب کرده بتصویر سوانح حیات نشان می پردازیم لیکن حقیقتاً الا این را تصویر گفته نمیتوانیم باید گرده بگوئیم و نه در انحالت حقیقت اینست که گرده هم گفته نمیشود بلکه چند سطری میتوانیم گفت ،\n\nنام و نسب\nجد حضرت خواجه که در مضافات اصفهان سکونتی داشتند در عهد حکومت اتابکان به شیراز آمده سکونت اختیار کردند، نام پدر خواجه صاحب بهاء الدین بود که به شیراز به کسب تجارت می پرداختند و این کار و زگار را باندازه ترقی دادند که باندک زمانی در زمره متمولین نامدار بشمار میرفتند، بعد از وفات"}
{"book": "adl0798", "page": 277, "text": "(۲۷۲)\n\nبهاء الدین از ایشان سه پسر ماند با آنکه هر کدام شانرا از موروثه\nپدر مال و منال بسیار ے رسید امّا باینکه در انتظام ان سلیقه\nنداشتند بکمتر زمانی اندوخته پدر را بر باد داده پریشان\nپراکنده شدند\nشده هر یکے بیک طرفے گریخت دو لی خواجه صاحب\nبموجب صغر سن با والده خود به شیراز میبود تا آنکه بلای فاقه\nمبتلا شد\nآنها را نیز مبتلاے خود ساخت، و والده اش او را به شخصی\nاز روشناسان محله حواله نمود که بخدمت خود نگهدارد و کفیل\nتکفل خوراکه و پوشاکه او باشد، از آنجا که شخص غمخواره در حقیقت\nسوء اطوار داشت خواجه بآغاز سن شعور همصحبتی او را ناگوارا\nدیده او را واگذاشت و بشغل خمیر کردن آرد مشغول گردید\nو از نصف شب برخاسته تا صبح سر گرم کار خود مے بود، و\nروان\nقریب مسکنش مکتبی بود که کودکان اهل محله درس میخواندند\nو اکثر اوقات که خواجه صاحب بدان گوشه می رسیدند\nمیشد\nخاطر شان بذوق تعلیم تحریک میکرد، تا اینکه مایه شوق\nاز حد افزود و داخل مکتب شدند و از ماحصل خمیر انچه"}
{"book": "adl0798", "page": 278, "text": "(۲۷۳)\nبدست می آند سه حصه کرده یک ثلث آنرا با وستاد و یکی را بمادر\nداده بقیه آنرا صرف ضروریات خود مینمودند و در اندک چند روزی چه قرآن کریم را حفظ شده که الله لیاقت از سواد خوانی هم\nحاصل داشتند و این زمانی است که از شغل شعر و شاعری\nدرسره جابجا غلغله برپاست، در وسط کوچه پارچه فروشی میشود که\nفهم سخن و طبع موزونی داشت بدان نسبت کثری از ارباب\nذوق بر دکانش که کان مایه شوق گفته میشد می آمدند و باهم\nنشسته بعالم شعر و سخن خیال آرائی و طبع آزمائی میکردند\nتا آنکه آثار افکار آن مجمع بر خواجه صاحب پرتوی افگند و او را\nبسلسله شعر و شاعری پابند ساخت، در اوایل کار طبع\nشان ناموزون بود کذا اشعار و گفتار شان همی از قاعده\nو اصول مخالفت مینمود، در آن صورت هم آزادگان و قر\nو جو و در اسامان تسریع طبع میشد و آوازه عجایب ناموزون\nسرائی گوئی شان در شهرت یافت کذا مالی که حضرت را بصحبت\nو جمعیت خود شامل نموده از همنشینی شان بکلی محظوظ میشدند"}
{"book": "adl0798", "page": 279, "text": "(٢٧٤)\nو تا عرصه دو سال همین احوال بود و چنانچه مسئله شیراز رخ داد\nبلکه سخن باے میر و پا اندازه بالا رفت و حضرت بکمال\nخود حس کرده خیلی رنجید و بسی دلگیر شد و بلاخره بر مزار\nبابا کوهی رفته زار زار گریست، شب بخواب می بیند\nکه یکی بزرگی او را لقمه از نعمتی میخوراند و میگوید، برو که\nاکنون در بای همه علوم بر روی تو باز است ، خواجه آنرا هم\nشان جویا شده دانست که امیر المؤمنین علیه السلام هستند\nعلی الصباح که از خواب بر خاست این غزل را نوشت ۰\nدوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و ندران ظلمت شب آب حیاتم دادند\nو بشهر آمدند رفقا حسب معمول یکجا شده بخواندن اشعار\nفرمایش کردند جناب خواجه همین غزل را خواند و حریفان\nجمله کلی بحیرت رفته تصور کردند که این غزل از کسی است\nو بنام خود نوشته اند برای رفع اشتباه امتحانا طرحی بمیان\nآوردند حضرت بهمان طرح غزل دیگر نوشت علی الفور\nازین کیفیت عالجا مجلس و مذاکرات بسیار بوقوع آمد و سحرا سحر"}
{"book": "adl0798", "page": 280, "text": "(۲۷۰)\nشهرت عمومی یافت، این همه واقعات را عبد النبی بن فخرالدین در تذکره\nمیخانه مفصل تحریر داشته اگر چه بسبب خوش اعتقادی و وهم\nبطبعی خوش عقیدت تقریر در اورده است\nپرستی در بعضی الفاظ کمی و بیشی شده باشد اما اصل صورت\nبغداد است\nواقعه را تبدیل کرده باشند با وجود انهمه حقیقت واقعه\nهمچنان معلوم می شود،\nدفعة اوازه شاعری و کمالات حضرت خواجه، عالمگیر\nشد اکثر سلاطین دور و نزدیک طبیعی از امر مشتاق لقای\nبه غایه فریفته و مشتاق را بیدار بود که پیکی را به\nحضرت شده مکتوبات طلب کاری فرستادند تا اینکه در\nعهد جوانی خواجه صاحب به علاقه شیراز حکومتهایی متعدد\nبر پا بود و از حسن اتفاق که اینهمه فرمانروایان عموماً شخص اشخاص\nخواه نا عالم و فاضل بلکه نهایت دوستدار و قدردان علما\nرسیدن\nو شعرا بودند، در زمان حکومت غازان خان نبیره چنگیز خا\nمحمد شاه نجو بحکم غازانخا در فارس و شیراز فرمانفرما مقرر شده آمده بود این زمان بود تا\nاز زمان و دوران محدود و موقتی که در\nشاه ابو اسحق و و ایام خروج خواجه حافظ طراز می میبکر د که شخصی قابل و فاضل بوده\nمندرج حال صوفی\nشعر میگفت و هم شعرا را مربی شده بسیار قدردانی مینمود پیوسته با وصفا ده سو"}
{"book": "adl0798", "page": 281, "text": "(۲۷۶)\nبسته\nیکبار حایش پسند و دلداده بو اسحق شد و آنست که انتظاما کشوری باصول شای\nمقاومت نمیکرد و با وجود ان در هر جا ما خروش عیش و نشاط بر پا بود\nو همه کا تیتر از ان اتباع او نمینمود چنانچه در خمر ایام مباحثه خواجگان عزار تاری به میرسید\nعیش پسندی شاه ابو اسحق از حد و اندازه گذشت و بسا\n۷۴۰ هجری محمد مظفر بر وی لشکر کشید کذا فواج او به پناه\nشهر رسید لیکن شاہ ابواسحق بکلی ازین واقعه چیزی گفته نمیتوانست\nامین الدین که از مقربان خاصش بود از روی صدق و دل\nتحفنی را بو اسحق عاطلا نه عرضی کرد که جوشش بهار شهر و دیار را\n۲۸۰ ص  امیر چمنستان ساخته هرگاه حضور والا بر قصر معلی بالا رفته از تما\nلالانشو و نمای جهان تازه و موسم و هوا را بهرا بینا مید\nاست که تخمیر شمرده اوقات مبارک ساعتی خوشتر بگذرد\nچه شده انگله ابو اسحق قبول عرض فرمود : به ایوان قصته بر نشت\nدید که اثر مهر دو باطراف شهر جمعیت ای کثیر میے و انوال\nدر چاره\nدانواع خشم با کرکناره وجهان عالم را بر گرفته ، پرسید که این محو غو حریت\nاین است از چیست دارد؟ حضار بالاتفاق عرض کردند که این عساکر شما به خواست"}
{"book": "adl0798", "page": 282, "text": "(۲۷۷)\nابو اسحاق\nتبسم کرده فرمود عجبا احمقی است که جلادت در موسم بهار آلوده بصرف\nاوقات در جنگ میکند و این بیت را برخوانده از قصر فرود آمد. سه\nبیا تا یک امشب تماشا کنیم چو فردا شود فکر فردا کنیم\nغرض اینست که شاه مظفر شیراز را فتح و تصرف کرد و شاه ابواسحق\nبقتل رسید حضرت خواجه ازین حادثه بسی متألم شده در\nیک قطعه تذکرهٔ ارباب کمال آن عهد را مینمایند. سه\nبه عهد سلطنت شاه شیخ ابو اسحق به پنج شخص عجب ملک فارس آباد بود\nنخست پادشه همچو او ولایت بخش که گوئی فضل بود او بعدل بخشش داد\nدوم بقیه ابدال شیخ امین الدین که بود داخل اقطاب و مجمع اوتاد\nسوم چو قاضی عادل اصیل ملت و دین که قاضی باندازه آسمان ندارد یاد\nدگر چو قاضی فاضل عضد که در تصنیف بنای شرح مواقف بنام شاه نهاد\nدگر کریم چو حاجی قوام دریا دل که او بجود چو حاتم همی صله در داد\nنظیر خویشت بگذشتند و بگذشتند خدای عزوجل جمله را بیامرزاد\nبلی از صدمه موت شاه ابو اسحق حضرت خواجه مدتها غمگین بودند\nو در غزلیات هم بی اختیار نام ابو اسحق را شامل حال و خیال خود"}
{"book": "adl0798", "page": 283, "text": "۲۷۸\n\nداشته فراموشش نکردند .\nهستی بنام فیروزه بواسحقی خویش درخشیده و دولت مستعجل شد\nبعد از ابواسحق محمد بن مظفر مبارز الدین حکمران فارس شیراز شد\nکه در حقیقت باشندهٔ خراسان بود ، در زمانیکه سلطان ابوسعید\nوفات یافت ، بسنه طوائف الملوکی بظهور آمد در سنه ۷۵۴ هجری\nچهار سالگی امروزه ارکاکی\nافواج منظم فراهم که ده به هند و دلیت نزدیک دور استیلا نمود بود\nو اول از همه یزد را بقبضه تصرف آورد و همچنان حدودات حکومت\nبونانجوا تا رسید و سعت بخشید ، محمد بن مظفر بسی متعسف بود که\nدر بدو سلطنت خود بهر موضع محتسبی مقرر کرده میخانه ها را بستند\nدر تذکره تقی الدین حسینی مرقوم است که خواجه صاحب حسب این\nواقعه این غزل را نوشتند .\nمی بزن ) اگرچه باده فرح بخش و باد گل بیز است بیانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است\nدر ستین مرقع پیاله پنهان کن که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است\nزرنگ باده بشوئید خرقه ها از اشک که موسم ورع و روزگار پرهیز است\nو در دیوان خواجه غزل دیگریست که شبیه به تاثیرات اینزمانها گفته میشود !\n\nمجریه ۱۹۰۰\nمطابق ۱۳۱۰"}
{"book": "adl0798", "page": 284, "text": "(۲۷۹)\nبود آیا که در میکده را بکشایند گره از کار فرو بسته ما بکشایند\nگیسوی چنگ بریدند بمرگ می ناب تا همه غنچه نا زلف دو تا بکشایند\nنامۂ تعزیت دختر رز بنویسید تا حریفان همه خون از مژه ها بکشایند\nدر میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانۀ تزویر و ریا بکشایند\nاگر از بهر دل زاهد خود بین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بکشایند\nپسر امیر مبارزالدین یعنی شاه شجاع که خیر سے پیشرفته مرقعه خاش\nبطهور میرسد هم برین اوضاع رباعی گفته تمامی بسیار خوب نوشته\nرباعی\nدر مجلس دهر ساز مستی پست است نی چنگ به قانون نه دف در دست است\nرندان همه ترک می پرستی کردند جز محتسب شهر که بی می مست است\nبعد امیر مبارز الدین بپسرش شاه شجاع فرمان روا شد که یکی از مفاخر\nاین سلسله و حامی علم و فن گفته میشدلاً واقعاً پرورشی یافته\nدر آغوش علم و فن بود چنانچه به سن ۷ سالگی شروع بتعلیم آموزش\nکرد و به سال نهم حافظ قرآن شریف شده و هم از قاضی\nعضد شرح مفصل خوانده و دیگر علوم نیز دست پیدا کرد، و"}
{"book": "adl0798", "page": 285, "text": "(۲۸۰)\nبه کرات و\nمستعده و حافظه یتصدیتان پر ور چنانچه به محض شنیدن و\nتوجه چندین ابیات عربی را بیاد می آورد کاه اکنون مکاتبات\nفارسی و عربی و آثار قلقش عموماً مقبول خاطر چند اهل ادب است\nعلی الخصوص در درک بشرف علم و فضل و حسن قدر دانی دیباجش را علما و فضلا بلکه\nکعبه قبله حاجات و تمنا میگفتند و نیز طبع شعر هم داشت\nتقی الدین حسینی پوند کره خود بنیتز تخم اشعار شانرا بقلم\nآورده که یکی ازانی این رباعی ست .\nاحوال بدم ز خلق پنهان میکن و اهوال جهان بر دلم آسان میکن\nامروز خشم بدار و فردا با من آنچه از کرم تو می سزد آن میکن\nمظه است که سابق از زمان شاه شجاع الدوله دولت میکنده\nمدوده شده بود از لحاظ اسیری نبورده\nآنو بظهور رسیده بود شاه به لحاظ جریان نجارت همه را بر طرف کرد\nاز ان است که در دیوان خواجه غزل منتخبی است که اشارات بر\nهمین قصه می نماید ، غزل اینیست .\nسحر هاتف غیبم رسید مژده بگوش که دور شاه شجاع استی دلیر بنوش\nشد انکه اهل نظر بر کناره میرفتند هزار گونه سخن بر دهان و اباموش"}
{"book": "adl0798", "page": 286, "text": "(۲۸۱)\nببانگ چنگ بگویم آن حکایتها که از شنیدن آن چنگ سینه میزد جوش\nرموز مملکت خویش خسروان دانند گدا گوشه‌نشینی تو حافظا مخروش\nپوشیده نیست که الحق خیالات افاده‌اش شاه شجاع می پرستنا\nتسهیلات نماید چنانچه حضرت خواجه ازین گرفتار بسیار\nمتشکر بوده در غزلیات خود شاه را مدح گفته و در هر موقع از بلاد اسم است\nو مزید اخلاص بجا اورده مثلا\nقسم بحشمت جاه و جلال شاه شجاع که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع\nبه بین که رقص کنان میرود بناله چنگ کسیکه اذن نمیداد استماع سماع\nباز در غزل دیگر میفرمایند:\nچنگ در غلغله آمد که کجا شد منکر جام در قهقهه آمد که کجا شد مناع\nعمر خسرو طلب ار نفع جهان میطلبی که وجودیست عطا بخش و کریمی نفاع\nمظهر لطف ازل روشنی چشم امل جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع\nحضرت با وجود آنکه در کلام خود بموضوع اسم شاه شجاع را به احترام\nو انذار مدحیه یاد کرده در یک غزل میفرمایند :\nخیال آب خضر بست و جام کیخسرو بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد"}
{"book": "adl0798", "page": 287, "text": "(۲۸۲)\nولی شاه شجاع خواجه عماد را حقیقتاً خوب نمیدید و دران\nعصر خواجه عماد فقیه که شهرت صوفی داشت شاه خود را معتقد او\nمیپنداشت، خواجه گربه داشت ہم تعلیم یافته بود چنانچه در\nاوقات ادای نماز که خواجه عماد نیت نماز میکرد گربه نیز حاضر شده\nہمان انداز نماز خوانی سر خود را ته و بالا میکرد خواجه حافظ\nدر یک غزل اشاره با وضاع آن زمان فرموده اند.\nصوفی بجلوه آمد و آغاز ناز کرد بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد\nو در این غزل معلوم میشود که خواجه حافظ از روی ظرافت، خواجه عماد را\nریا کار دانسته این بیت را نوشته اند.\nای کبک خوش خرام که میوی بره بنماز غره مشو که گربه عابد نماز کرد\nیقیناً که بولتر حبیب اراضی شاه شجاع از خواجه صاحب ہمین بیت\nبوده و بعد از ان رفته رفته رنجیدگی بیشتر شد، منقول ست که روزی\nبخواجه صاحب گفت هیچ یکی از غزلیات شما در یک نسق یکسان\nو یک رنگ سروده نشده چنانچه در یک بیت تصوف شروع شده باز گه جا\nمستی و بعد آن شاہد بازی و همچنان در هر ابیات تبدل در بیت دیگر\nمطلب میباشید."}
{"book": "adl0798", "page": 288, "text": "فکر در معقول تنزیر میکند\n۲۸۳\nخیالات بهم میرسد ، خواجه صاحب گفتند بلی برخلاف کسانیکه\nقدمی از احاطه شهر بیرون رفته نمیتوانند اشعار ناچیز من با آنهمه\nعیوب از زبان بیان بیرون شده به مکتبان صبیان قائلات جهان\nمیگردد، شاه شجاع این جواب آزادانه و دلیرانه را گستاخی\nدانسته متغیر طول شد ، میگویند که همدرین اوان حضرت خواجه\nبار یک غزلی تصنیف کردند که مقطع آن این بیت بود :-\nگر مسلمانی همین است که حافظ دارد وای اگر از پی امروز بود فردائی\nچون شاه شجاع که این غزل را خواند بهانه جوئی را گذاشت\nکه ازین مضمون انکار قیامت بلکه ازان اشتباه ظاهر میشود ،\nبر آزار خواجه حافظ اقدام کرد مگر خواجه صاحب پریشان ساخت\nاز حُسن اتفاق که مولینا زین الدین ابوبکر تائب باد می بعزم حج\nروانه مکه معظمه بوده در رباط شیراز متوقف بودند خواجه صاحب\nنزدشان رفته از ماجرا بیان کردند مولینای موصوف بد آ\nفرمودند که پیش از مقطع یک بیت دیگر بنویس که این مکتب\nموصوله دیگری خوانده شود، حضرت خواجه ملا توقف فی البدایه"}
{"book": "adl0798", "page": 289, "text": "(۲٨٤)\nاین بیت را نوشتند .\nدی دیدمتم چو خوش آمد که سحرگه میگفت با دف و بربط و نی غنچه تر سائی\nگر مسلمانی ازین است که حافظ دارد وای اگر از پی امروز بود فردائی\nصحبت اهل اند کہ بے شبھہ وسیله نجات ست موجب رفع\nپریشانی گردید شاه شجاع به ۷۵۸ هجری ترک حیات نمود،\nو بعد او شاه منصور بن محمد مظفر پاد شاه شد و بجهت با شوکت\nمیکال ژن درپ شک کرد\nو شان یک پادشاهی بود، حضرت خواجه به تبریک سلطنتش این\nغزل را نوشت به رنگ ولید خط او رنگ :\nبیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و ظفر تا به مهر و ماه رسید\nو عین زمان عروج اقبال منصور بود که تیمور بر شیراز حمله آور شد\nبا آنکه منصور خیلی دلیر و شخص صاحب عزم بود، امّا ولوله عظمت\nو سطوت تیمور عالمی را متزلزل کرده منصور خواست که از شیراز بیرون\nرود چون بدروازه شهر رسید کلپیره زنی عرض کرد که مدتی سلطنت\nکرده ای کلپوره اکنون رعایا را مصیبت گذاشته کجا میروید؟ از همانجا برگشته\nصرف دو هزار سوار را همراه گرفته بر تیمور افتاد و پیا پی لشکر تیمور"}
{"book": "adl0798", "page": 290, "text": "(۲۸۰)\nآن\nشکست ها داده تا قلب کلاہ رسید و بر شخص تیمور شمشیر آزمائی\nکرده بارهار جمله ها میکرد، و تمامی ابتاق خود را بہر ماه سپر\nتیمور میساخت و او را نجات میداد، تا آنکه از هر جانب لشکرتیم\nجمعیت کرده منصور را هلاک کردند و تیمور متاسفانه بیانهار مود\nمیکرد که در عمر خود باین معرکه ها هیچ کسی را بهمینو نیا بم ،\nبعد از فتح شیراز تیمور خواجه را طلب فرمود، گفت که عالمی را\nخراب و ویران کردم تا وطن خود یعنی سمرقند و بخارا را آبا\nکنم، تو آن را بیک خال می بخشی . ــــــه\nاگر آن ترک شیرازی بدست آرد دلال بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را\nحضرت خواجه عرض کردند که بلی همین فضول خرچی هاست که روزگار\nاحوالم بفقر و فاق کشیده، حالا زمانی است که اشعار و غزلیات\nگرفت عالم\nخواجه بعالم رسیده ہر چہار گوشہ دنیا را از خود ساخته علی قول\nخودشان میفرمایندہ\nبشعر حافظ شیراز میگویند میرقند سیه چشمان کشمیری ترکان سمرقندی\nدران زمان همه سلاطین و امرای وقت بد و غیر آرزو از کلام"}
{"book": "adl0798", "page": 291, "text": "(٢٨٩)\n\nحضرت خواجه محفوظ و مسرور میشدند، و از ممالک بعیده بعضی\nعراق، عرب، و هند، بلکه اطراف متفرقه خطوط شوقیه اوردند ۲\nمی فرستادند، و سلطان احمد بن اویس که فرمان روآ بغداد\nو مجموعه کمالات یعی در فن مصوری، زرنگاری، کمان سازی\nو خاتم بندی و غیره فنون مروجه آنچنان مهارتی داشت که بزرگترین صنعت گران وقت فخر از شاگردی او میزدند و نیز علم موسیقی را بپایۀ کمال رسانده بود خواجه عبدالقادر از\nارادت شاگردی او اختیار کرد، و درین علم تصنیفات متعدد\nدارد که تا زمان بسیار دستورالعمل مغنیان گفته میشد با اینهمه\nاوصاف، شاعر و سخن سنج بود، خواجه را بار بار نزد خود\nخواست و خواجه صاحب هم این مسئله را بخاطر میداشت\nچنانچه در بعضی غزلیات شان بدان نکته اشاراتی هست،\nاما خاک رکناباد بسی دامن گیر بود که خود میفرمایند. ح\nنمیدهند اجازت مرا به سیر سفر نسیم باد مصلی و آب رکناباد\nاخرالامر حضرت غزل را نوشته بسلطان احمد فرستاد. ه\n۱ه دولت شاه ۲ه دولت شاه."}
{"book": "adl0798", "page": 292, "text": "(۲۸۷)\nالحمد علی معدلۃ السلطان احمد شیخ اویس حسن ایلخانی\nخان بن جان شہنشا ہنشاہ نزاً آنکه میز یبارگر جان انش خوانی\nاز گل نسیم غنچہ عیشی شگفت حبذا و جای بغداد دمی روحانی\nبر شکن کاکل ترکانه که در طالع تست دولت خسروشی منصب چنگه خانی\nاگر چه خواجہ صاحب ببغداد رفته نتوانستند اما ذوق آن تمنا\nاکثریہ خارخار خاطر میبود و جابجا ازان آرزو اشاراتی دارند\nرہ نبردیم بمقصود خود اندر شیراز خرم آنروز کہ حافظ رہ بغداد کند\nدر دکن دو بطن سلاطین بہمنی و سلطان شاہ محمود بہمنی ملکه کہ جاپوری که داس\nمطلب بود کہ شخص نهایت قابل و صاحب کمال گفتہ میشد در فارسی\nو عربی بہر دو زبان به انتہا فصاحت و بلاغت شعر میگفت\nو فرمان ناطق داده که از عرب و عجم عموماً اگر شاعری بیاید\nصادر فرمودہ\nاو گفت\nبیک التو قصیده که پیش کند ہزار تنکہ کہ عبارت از ہزار توله\nطلا ی باشد بی صله و انعام باو داده شود شهری و آوازه\nاین قدر دانی تا حضرت خواجہ رسید و حضرت را خیال\nسفر دکن بخاطر افتاد اما بنمض خیال بود ولے زمزمه"}
{"book": "adl0798", "page": 293, "text": "(۲۸۸)\n\nاین نیاز خواجه به گوش میر فضل الله که در دربار محمود\nبمنصب صدارت ممتاز بود رسید . در حال مکتوب\nدعوت نامه\nبشوق طلبگاری و زاد راه برایش فرستاد ، حضرت\nخواجه انان وجه چیزی بادای قرض و چیزی را بصرف\nخودریائی پرداختند و مابقی انرا توشه و لوازم سفریه کرده\nاز شیراز تا لاهور آمدند و در انجا دوستی داشتند که با او\nملاقی شدند وجهت ادا وجه مهمان ایام چند توقف\nشهر زندان نموده بود خبر حکم گیرده توشه باقیمانده را با دسپرد\nو خود تهی دست ماند. اتفاقاً خواجه زین الدین همدانی\nو خواجه محمد کازرونی که تاجران مشهور بودند و اراده رفتن\nهندوستان داشتند ازین سرگذشت واقعه سحیه مصارفات\nخواجه را کفیل شدند بیکباد و بار و برداشت امانه\nبردباری های شاه نازک مزاج معامله خلافی مسالک چرخ\nپیوست و حضرت خواجه باندازه رنجیده متحمل کردد و بر جهاز\nشاه محمود شاهی که از دکن به بندر گاه هرمز می آمد برگشته عازم"}
{"book": "adl0798", "page": 294, "text": "(۲۸۹)\nدر همانجا\nچو هند میرفت سواری از سوء اتفاق که منسوب جهاز بسنگر\nقف\nداشت که طوفان هوا برخاست و خواجه صاحب بلاتو\nانزجار کرده\nاز جهاز فرود آمده و این غزل را تجیه کرده برای میرفضل الله\nفرستاد . ؎\nدمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد\nشکوه تاج سلطانی که بیم جان درو باشد کلاه دلکشی است اما بدردسر نمی ارزد\nبکوی میفروشانش بجامی در نمیگیرند زهی سجاده تقوی که یکساغر نمی ارزد\nبزسانی بنمود اول غم دریا ببوی درّ غلط کردم که یکجوش بصد شیون نمی ارزد\nفضل الله غزل را بحضور سلطان محمود بهمنی پیش نموده همه واقعات\nمفصّل عرض کرد سلطان به ملا محمّد قاسم مشهدی از زمرۀ\nفضلای دربار بود هزار تنکه طلا مرحمت فرموده گفت که\nاین مبلغ را از مصنوعات عمده هندی خریداری کرده ببرد و\nبخدمت خواجه صاحب برساند\nدرین اثنا سلطان غیاث الدین بن سلطان سکندر\nفرمان روای بنگاله که در ۷۷۰ هجری زینت افزای تخت و تاج\nعله تاریخ فرشته ."}
{"book": "adl0798", "page": 295, "text": "(۲۹۰)\nشده بود تمنا داشت که از کلام حضرت خواجه مقرات با استفاد\nکند ، طرح این مصرع را بخدمت شان فرستاد مصرع\nساقی حدیث سرو گل و لاله میرود حضرت مقطع این غزل را\nتمکین و الدیان\nنوشته ارسال کرد. سه\nساقی حدیث سرو گل لاله میرود این بحث باثلاثه غساله میرود\nشکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله میرد\nحافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث غافل مشو که کار تو از ناله میرود\n۲۶صل\nو این است که حضرت خواجه علیه الرحمه به سال ۷۹۲ هجری از\nعالم فانی در گذشت که ماده تاریخ وفات شان مصلی است ما\nیک عدد کمی دارد.\nخواجه در مصلی را که یک مقام محبوب میداست همانجا مدفن یافت\nدر حیات خود ان رابهر حصه دولتی اوقی دن به پر\nدر عهد سلطان بابر بهادر محمد معمائی که به منصب صدارت ممتاز\nبو د مقبرہ حضرت را به صرف کثیر آباد ساخت که تا اکنون اباد ست\nموجب وبنا سبت نام حضرت خواجه باسم حافظیه شهرت دارد و در نهفته\nروز معین است که عموم برای زیارت میروند و روز را بیجا"}
{"book": "adl0798", "page": 296, "text": "(۲۹۱)\nطوم\nبسر میزند خرویش با میزنند، و چای با مینوشند. البته جا بجاي\nدوره می چشتی هم باسم میرسند و بعضی از رنگین خیالان قد\nمے\nحقه خواجه گفته بر مزارش میرند و بلکه حضرت خواجه قبل از\nپانصد سال گفته بود\nبر سر تربت ما میگذری ہمت خُون که زیارت که رندان جَهَا خُوهَا بِد بُود\nآل و اولاد\nعش\nعش چهارم\nے از رندی و سلک آزادی حضرت قیاس میشود کہ\nآوردند\nاز علایق زن و فرزند بر کنار باشند. ولی حقیقت انست\nکه نکاح کردند و اولاد داشتند و اسم خواجه زاده شاه نعمان\nبود که در هند آمده بمقام برہان پور وفات کردند چنانچہ\nمزار شان متصل قلعہ اسیر لِہَست ، در دیوان خواجه قطعه مروّام\nیقین میرود که در وفات خواجه بانو گفته شده،\nصباح جمعه بدو سادس ربیع اول گذشت فرقت آن کشتیم حاصل\nبسال مقصره شد شصت چهار از ہجرت جواب حل بشدم این دقیقہ مشکل\nه خرابات نمره بحوالہ مراۃ الصفا"}
{"book": "adl0798", "page": 297, "text": "(۲۹۳)\nو قطعه دیگر نیست ممکن که اشکال میرود دارد و که در شأن وفات کدام جوانی\nباشد اما بیشتر قیاس میشود که در باره خواجه زاده گفته باشند که در\nآغاز شباب ترک حیات کرده .\nدلا دیدی که آن فرزانه فرزند چو دریداند زخم این طاق رنگین\nبجای لوح سیمین در نمایش فلک بر سر نهاده لوح سنگین\nتحصیل علم و صرف مبالغ حضرت خواجه را یکی از تذکره نگاران\nننوشتند نسخه اینجا نه که شرح آن در فوق مذکور شد . مقر\nهمین قدر خبر میدهند که مکتبی در گذر محله بود و در آنجا تعلیم گیرند\nاما از حسن کلام شان صاف ظاهر است که علوم درسیه را\nمستعدانه تحصیل نموده اند که در اکثر غزلیات در مصرعهای\nشسته و برجسته عربی کار آورده اند امتیاز و استعداد شعریت\nنشان بخوبی میتوان شد ، و بعض غزل ها را با شعار متحده\nمخصوص عربی آنقدر حکیم و فصیح بیان میکنند که پر خود نظیری\nندارند .\nالا ای ساربان محمل دوست الی کیا نكم طال اشتیاقی"}
{"book": "adl0798", "page": 298, "text": "(۲۹۳)\nدرونم خون شد از نادیدن یا   الا فقیاً الايام الفراقی\nبيا ساقی بده رطل گرانم   سقاک الله من کاس الدهاق\nبها الشي من وصل العذار   سوى تقبيل وجه اعتناق\nسلام الله ماكر الليالي   على ملك المكارم والمعالي\nفبك احتى في كل حين   وذكرك مونسی فی کل حال\nسبت سلمى بصدغيها فؤادى   وروحى كل يوم فى يناب\nگرتیغ بار در کوی آشنا   گردن بنهاديم الحكم لید\nالصبر مرّ والعمر فانى   يا ليت شعری حتم اللقا\nو در هر موضع جمله ها را انقدر پیوند خوشنما میدهد که کو یا نگین\nبر انگشتری است .\nچو مهرت آب حیاتست بر ضمیر فلا تمت و من ماء کل شئی\nبخیل بومی خدا نشود بیا حافظ   پیاله گیر و سخن ورز و الضمان علی\nبه علم قرآن کریم و تفسیر مخطوطات دلچسپی داشته و بدیباچه دیوان خواجه\nمرقوم است که تفسیر کشاف را بحاشیه نوشته و بخود میفرمائید.\nز حافظان جهان کس چو بند جمع نکرد   الطائف حکما با کتاب قرآنی"}
{"book": "adl0798", "page": 299, "text": "(٢٩٤)\n\nازین نکته به اثبات میرسد که حضرت خواجه تفسیر معقول قرآن\nحمید را با منقول تطبیق میدادند و در فن قرأت بدرجه کمال\nسید احمد جلالی\nمهارت داشتند و با ائمه خوش الحان بودند که معمو لا هموار\nبمسجد مقصوره شب های جمعه را بخوش الحانی و تلاوت\nسنه هجریه\nقرآن مجید بسر میبردند قرآن کریم را حافظ بودند و هم بدان\nتغلیب تخلص خود را حافظ گفتند و از خواندن و دانستن قرآن\nبسری که ما و چرت همین\nلبا مسرت داشته میبر خود مینازید چنانکه از اشارات اشعار\nواضحست : چنانکه میفرمایند :\nشان همچنان می یابیم\n\nندیدم خوشتر از شعر تو حافظ بقرآنی که اندر سینه داری\nصبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ انچه کردم همه از دولت قرآن کردم\n\nآزادی و تجرد\n\nعموماً در تذکر ها مینویسند که خواجه صاحب از تعلقات دنیوی\nآزاد بودند و طر به سلاطین و امراء اعتنائی نداشتند بلکه\nتا بند واسه الی الله الرزامی بده\nز کلام خود شان تصدیق این امر را میکنند چنانچه در عهد خلج\nلله به جنت اعلی جای دادی"}
{"book": "adl0798", "page": 300, "text": "(٢٩٥)\nفرمان روایانیکه در شیراز حکومت کردند در مدحیه آنها قصاید\nمتعددی موجود دارد و بطرزیست که عموم مداحان داشتند\nدر انحصار مدح شاه شجاع قصیده با گفته و مینویسند!\nدارا دهر شاه شجاع آفتاب ملک خاقان کامکار و شهنشاه نوجوان\nحکمش روان چو باد بر اطراف بحر و بر مهرش روان چو روح در اعضای انس و جان\nبی طلعت تو جان نگردید به کالبد بی نعمت تو مغز نه بندد در استخوان\nدر مدح سلطان ابواسحق قصیده غرائی مینگارد که مطلعش اینست\nسپیده دم که صبا بوی بوستان گیرد چمن ز لطف هوا نکته بر خزان گیرد\nو مدحیه سلطان محمود را در مثنوی می آرند که بعد ازین می آید از\nوزرای منصور بدبختی رای داد که وظائف علماء و فضلا که عبارت\nاز (٧٠) تومان باشد مسدود شود ولی منصور منظور نفرمود\nو خواجه صاحب بر این موقع قصیده نوشت!\nجو زاسحر نهاد حمایل برابرم یعنی غلام شاهم سوگند میخورم\nمنصور بن محمد غازیست حرز من و ز این خجسته نام بر اعدا مظفرم\nای شاه شیر گیر چه گردد اگر شود در سایه تو ملک فراغت میسرم\nاه حبیب السیر"}
{"book": "adl0798", "page": 301, "text": "(۲۹۶)\n\nیعنی از صورت کلام شان کاملاً به اثبات میرسد که سلاطین\nوامراء را بموجب حصول صله مدحیه و قصاید میفرستادند ،\nچنانچه در یک قصیده بلیغ جیده میفرمایند !\n\nشاه برمونزه ندید و سخن چنان نکرد شأنیزدم دید و مدحش گفتم هیچم نداد\nکارشنا با چنین باشد تو ایرا فظ سریع داد بروز رستا توفیق خصت نشاد باد\n\nمدعا این حکایات غلطیست که حضرت خواجه دست و پا بسته بگوشه\nنشسته در کسب معاش فکری نداشتند و در قطعه دیگر مینویسند !\n\nخسرو دادگرا شیر دلا بحر کفا ای کمال تو به انواع هنر ارزانی\nدر دوران آنچه بید و ستم از شاه وز همه بر بود یکیدم فلک جو گانے\n\nولی حسن روز کار ازینجا ست که معاصرین شان رخصت\nوذلت کار میگرفتند و حضرت خواجه از نعمت و عزت بهره میبرد\nانوری، ظهیر فاریابی ، سلمان ساوجی که از رجال نامور بودند\nولی هر یک بجائی و خیالی یعنی هر کرا مدح میگفتند و اینکه صله\nکمتر و دبرتر میدیدند به هجو پرداخته سخن بجائے میرسید که از تهذین\nو شایستگی چشم پوشی میشد ، در کلام ظهیر و غیره شعر ا بیشتر بچه قطعات\n\nکمی که حصه ادم سراپا ، .. باشد"}
{"book": "adl0798", "page": 302, "text": "(۲۹۷)\nو قصاید می یابیم که ابرام گدایانه شان انسان را از ذوق خواندن\nوا داشته و از مطالعه شرمساری می بخشد، حضرت خواجه گل ازین\nرویه مبراست، البته مدحیه مینویسند هرگاه صله میرسد بهتر خوب\nو الّا حواله به تقدیر کرده خاموش میباشند اگر چه گاه گاهی\nامروزه آقا حمال\nخفیف تقاضائی میکنند اما رویه و پیرایه بس لطیف دارند\nو در یک قطعه میفرمایند:\n۲۹ ص\nبسمع خواجه رسان ای رفیق وقت نشان بخلوتی که در آن اجنبی صبا باشد\nلطیفه بیان آر و خوش بخنداندش به نکته که دلش را در آن رضا باشد\nپس آنگهی زکرم اینقدر بپرس الطف که گر وظیفه تقاضا کنم روا باشد\nو در قطعه دیگر بجه لطف و نزاکت کنایته می آرند:\nدوش در خواب چنان دید خیالم که سحر گذر افتاد بر اصطبل شهیم پنهانی\nبسته بر آخور او بستر من جو میخورد تو بره افشاند و بمن گفت مرا میدانی\nهیچ تعبیر نمیدانمش این خواب که چیست تو بفرمای که در فهم نداری ثانی\nطرز معاش\nوگذرانشان\nاز مضامین و اشعار و کلام و واقعات صورت حیات نشان خواهم\nاه قاهر"}
{"book": "adl0798", "page": 303, "text": "(٢٩٨)\nمبرهن است که بسی بی تکلف و آزادانه بسر میبردند و با هم قرآن کریم\nحفظ داشته حقایق و نکات او را درس میگفتند، ولی با آنهمه\nاز اظهار تقدس زیاد نفرت داشتند دائماً متوکل بوده\nبه صفای باطن هرانچه در دل می آمد همانرا بزبان اظهار میشد\nو در معاملات هرگاه بدعتی بظهور میرسید به پرده ریا کاری نمیشد\nرکنآباد که در شیراز یک چشمه و سیرگاه مشهور است و شاید\nدر عهد حضرت خواجه چشمه وسیعی بوده که درین زمان هر کوچکی دیده\nمیشود بر کنار آن نشسته از لطف آب و هوای آن حظ میگرفتند\nو اکثر که با احباب و رفقا جمعیت نگاه داشته از صحبت دوستان\nاستفاده ها کرده و از حلاوت الفاظ و سخن های پیر دلیقه اوقا\n[ILL] خویش ساخته ازان ایام و صیغه تذکراتی دارند ! ؎\nبده ساقی می با که در جنت نخواهی کنار آب رکنا باد و گلگشت مصلی را\nو نیز منبع رکناباد بنام الله اکبر یاد میشود که ازان ناحیه نیز یاد آوریها\nدارند ! ؎\nفرق است ما بیخضر که ظلما جای او تا آب که منبعش الله اکبر است"}
{"book": "adl0798", "page": 304, "text": "(۲۹۹)\nو روش مخصوصی داشتند که هرکدام از باب کرم با حضرت داد با او حسن سلوک\nو احترامی داشت در غزلیات خود ایشان را به لطف و حسان\nرفتار خوبی میدیدند\nیاد آور هستند مثلاً !\nبخواه جام صبوحی بیاد آصف عهد وزیر ملک سلیمان عماد بن محمود\nمصرع\nچه غم دارم چو در عالم قوام الدین حسن دارم\nدریای اخضر و فلک و کشتی هلال هستند غرق نعمت حاجی قوام ما\nمطرب پرده ساگرشاید اگر بخواهد از طرز شعر حافظ در بزم شاهنبزاد\nتوباین ناز کی و سرکشی ای شمع چو گل لایق بزم گه خواجه جلال الدینی\nبا نوکر زمین سپر فلک خواری کند با نه گو در حضرت دارای ری\nخسرو آفاق بخشش کر عطا نامه حاتم ز نامش گشت طی\nاز بهر اصید دل در گردنم زنجیر زلف چون کمند خسرو مالک رقاب بنده ختنی\nنصرت الدین شاه یحیی آنکه تاج آفتاب از سر تعظیم و قدرت در تراب بنده ختنی\nای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی\nعمریست پادشاها کز می تهی است جامم اینک بنده دعوی و محتسب گواهی"}
{"book": "adl0798", "page": 305, "text": "(۳۰۰)\nدر غزل پیروان\nحضرت خواجه رتبه و شخصیتی داشتند که شعرای همعصر شانرا در شعر و\nغزل بحضرت او هیچ نسبتی نیست ولی با اینهمه برکات معاصران\nخود را بانتهاے فضل و ادب پیاد می دارند و شخص خود را پیرو\nچنانکه در باره\nآنها میشمارند و بنجاست خواجو می کرمانی میگویند ـ\nاستاد غزل سعدیست پیش همه کس اما دارد غزل حافظ طرز روش خواجو\nمی فرمایند\nو گاه گاهی که طبیعت شان اوج میکند فخریه هم میفرمایند سه\nچه جای گفته خواجو و شعر سلمان است که شعر حافظ شیراز به از شعر ظهیر\nاز روی انصاف گفته میتوانیم که سخن ظهیر را با کلام خواجه نسبتی\nدرین عهد کمال خجند شاعریست که شهرت تام دارد و نیز با حضرت\nروابط دوستی\nقلم میزدند\nخواجه سلسله راه و رسم مستحکم داشته از غزلیات شان بهجوایدی\nبخواند و از نظم کلام خودش برای او میفرستد باری این غزل\nمیفرستاده\nخود را فرستاد ـ\nگفت یارا زیر ابرو شانظر گفتم بچشم وانگهی دزدید در ما مینه گفته بخشم\nگفت اگر بر در بیا با هم خواهی نهاد تشنگان را مژده از ما بر گفته بخشم\nحضرت\nچون خواجه صاحب که بیت دوم را برخواندست و مدهوش شد بعد از"}
{"book": "adl0798", "page": 306, "text": "(٣٠١)\n\nافاقہ تصدیق نمود که الکبته این شخص رتبه عالی دارد، در تذکره میخا\nمی آرد که دیوان خواجه محض در مدت دو سال تکمیل یافته\nاز روی تحقیق این روایت را قطعاً غلط میگدانیم و بیشتر از عدم\nقبول آن اشخاصی را که در غزلیات بیداد می آرند عهد و زمان\nهر یک بسال نامی و باز از هم مؤخر و مقدم تر است، حضرت خواجه\nکه صرف در غزلیات مشہور میدانند اما مسلم است که قصائد و\nمثنویات بسیار هم نوشته اند اگر چه به تعداد کمتر باشند لے بکلی\nاثبات آن میتوان شد که حضرت را بر جمله اصناف شاعری\nعقیده انه می\nقدرت تامه و مهارت کلی حاصل بود. بلی اکثریه باین خیال مید\nو میرند که شعرای خوش غزل را قصیده و مثنوی کا با شدت او\nناپسندیده می پندارند لیکن قصائد حضرت بگوشمار کمتر آید خیر\nطرز ادا\nولی در متانت حسن و معانی و خوش بیانی با غزلیات شأ\nدوش بدوش میرود، و در مثنوی ظاہراً نظافت و لطافت\nو جذ به کلام را محلی رسانده که سعدی و نظامی با مقام را\nپذیرفته دارد و گر روزگار سن و دستی و قته چشم با .\nکے دولت شاه تذکره بمال محمیند"}
{"book": "adl0798", "page": 307, "text": "(۳۰۲)\n\nفریب جهان قصه روشن است به باین بازیچه نباید شب بستن است\nهمان مرحله است این بیابان دور که گم شد در و لشکر سلم و تور\nهمان منزل است این جهان خراب که دید است ایوان افراسیاب\nچه خوش گفت جمشید با تاج و گنج که یک جو نیر زد سرای سپنج\nمغنی کجائی به گلبانگ رود بیا یاد آور آن خسروانی سرود\nمغنی بزن چنگ بر ارغنون ببر از دلم فکر دنیای دون\nچنان برکش آهنگ این داودی که ناهید چنگی برقص آوری\nمغنی دف و چنگ سازده بیاران خوش نغمه آواز ده\nمغنی کجائی نوائی بزن به یکنالی او دوتائی بزن\nبیا ساقی این نکته بشنو ز نی که یک جرعه می به زدیهیم کی\nبیا ساقی آن آب اندیشه سوز اگر شیر نوشد شود بیشه سوز\nبیا ساقی آن آتش تابناک که زردشت میجو یدش بر خاک\nبده تا بگویم ز آواز نی که جمشید کی بود و کاؤس کی\nمی ده که بد نام خواهم شدن خراب می و جام خواهم شدن\nبیا ساقی می که تا دم زنیم قلم بر سر هر دو عالم زنیم\n\nح د وم سراج الا خبار ۲۱۴ عقرب"}
{"book": "adl0798", "page": 308, "text": "(۳۰۳)\nسبک باش رطل گرانم بده دگر فاشس نتوان نهانم بده\nکه این چرخ و این انجم و آبنوس بسی یاد دارد ز بهرام و طوس\nبده ساقی آن آب افسرده را بیا زنده ساز این دل مرده را\nکه هر پاره خشتی که بر منظریست سر کیقبادی و اسکندریست\nهران گل که در گلستانی بود مه عارض دلستانی بود\nهران شاخ سروی که در گلشنی است قد دلبر و زلف سیمین تنیست\nحضرت خواجه اگر چه در مثنوی و قصیده از اساتذه باز نمانده ولی\nحقیقتاً در طرز غزل خاطر خواه اعجاز نمائی دارند و محققی\nکه در عالم وجدان امروز کسی را با او درین مرحله قوه دعویٰ\nهمسری نیست، اگرچه در متوسطین و متاخرین بزم آرا\nبان غزل هستند، اما بحسن قبول و دلبری این سخن اند\nکه از روش حضرت خواجه دیگران بهره نبرده اند!\nرواست صائب اگر نیست از روی تتبع غزل خواجه گرچه بی ادبیست\nصائبی توان کرد به تکلیف عزیزان و در ظرف خواجه شدن بی بصری بود\nچو شعر حافظ شیراز انتخاب ندارد"}
{"book": "adl0798", "page": 309, "text": "(٣٠٤)\nسلیم معتقد نظم خواجه حافظ است کرشمه بیش بود در شراب شیرازی\nعرفی که در کلام خود هیچ یکی از اساتذه را یاد نمیکند\nبا اینهمه خواه مخواه میگوید ! ه\nبران تتبع حافظ رو است چون عرفی که دل بکاو و و در سخنوری داند\nغزل بنیاد داده سعدی است، و امیر خسرو وحسن آنرا\nترقی دادند که چمنستان صد ہفتمین بخلاصه انه در خرد\nروزنامه آن عندلیبان خوش نوا سرسبز و مسرّت\nافزا بود، که سلمان ساوجی ، و خواجو ی کرمانی\nدر خیال\nبه نغمه پردازی پرداختند، اگر چه بمقابل سعدی\nو خسرو فروغی نداشتند امّا این هر دو بطرز\nسخن خود یعنی کی قصیده و مثنوی بی\nممتاز و نام آور شدند که آثار سخن شان\nرونق بخشیده\nسرمایهٔ غزل را رونق افزود تا پیوسته بآن\nسرائی\nو ابتکار ان\nمسلک در غزل گو ئی جدت ہائے بہم\nرسید که خیال و رفتار اهل سنن را"}
{"book": "adl0798", "page": 310, "text": "(۳۰۵)\nمیشود. سبب بران\nموافقت می نمود، و بخبر از ان اینست که قدر شناسی ارباب حکومت\nباعث تشجیع و تقویت شعرا گردید\nاز روی ذوق و صدق خیلی همراهی داشت چنانچه سلمان\nدر بغداد ملک الشعرا بود و خواجو را ابواسحق فرمان روای شیراز\nرتبه عالی بخشیده ممتاز میدانست و استادان با اراده ی\nمدعا اینکه حضرت خواجه در اوایل تا چشم می کشود آثار کلام\nکه در مسیر خیال بود\nسعدی و خواجو نویسان مرحوم و خواجه صاحب از زمانه آنها بخوبی\nاز اتفاقات\nاستفاده کرد و اتفاقا اینکه خواجو بسال (۷۵۳) هجری وفات\nنموده بمقام الله اکبر متصل شیراز مدفن یافت و آن ماواست\nتفرجگاهست گاه مخصوص و موضع دلپسند حضرت خواجه بوده\nکه در توصیف او میفرمایند .\nفرق هست زاب خضر که ظلمات جای او تا آب رکناباد که منبعش الله اکبر است\nدر ابتدا که حضرت خواجه به شعر و سخن آغاز کردند البته کلام خواجو را\nغزل میگفته\nمدنظر داشته میگفتند از انست که خود میفرمایند - مصرع -\n- دارد سخن حافظ طرز روش خواجو -\nاقتباس دلالت\nو غزل های مطنطشان که مصرع مصرع با هم یگانگی دارد\n\nبموجب صفحه سیوم نمبر (۲) مجله [ILL]"}
{"book": "adl0798", "page": 311, "text": "(۳۰۶)\nآثار وجود دارد بسا غزلهای خواجه که\nدر ترکیبات و مضامین یکه چنگی توارد بمدیگر انند غزلیاتیکه به کلام\nاز نوشته کی اردوی\nتتبع سلمان گفته شده جابجا کثرت توارد واقع دارد که به یکلام\nایشان را به اشتباه می اندازد، ولی\nشان صورت اشتباه آورده تا حد یکه بعضی بعضی غزلها را بهر دو\nدیوان می بینیم و فرق در یک نقطه هم نمی یابیم، و بسیار مناسب\nکه در بعض تذکره ها مذکور است که دیوان حافظ و خواجو و سلما\nنویسندگان انجا با یک دیگر خلط کرده اند،\nکلام حضرت خواجه را با خواجو و دیگر شخاص موازنه کردن\nضرورت نیست که بگویم که به تقابل خواجه کسی را زبان بیان نبوده\nبلکه ظاهر است که کلام سلمان و خواجو بنسبت کلام خواجه نام\nو نشانی ندارند، ایا تاریخ شاعری یک بار جوره می میداند\nکه مدارج ترقی تدریجی شاعری آشکارا باشد اینکه واقعه\nاست که خاکه سعدی و خواجو و سلمان را نقش خیال حافظ پردا\nوارایش نمود لہذا شعر العجم این امر را فریضه خود دانشت که امتیاز\nباهمی و تدریجی و ترقی شانرا کاملا واضح سازد، از عصر سعدی\nتا خسرو و حسن در غزلیات بیشتر جذبات و معاملات عشق و غاشیه"}
{"book": "adl0798", "page": 312, "text": "(۳۰۷)\n\nدر غزل او را میگویند پیش در دل شاہ\nرویت میداوند، خواجه دبیثباتی دنیا، وسعت مشرب ، ورندی\nو مستی بهتر اظهار خیال مینماید ، واکثر غزلیاتش کاملاً مبنی بر بیاباں\nدنیاست مثلاً : \nپیش صاحبنظران ملک سلیمان با دست بلکہ آنست سلیمان که زملک از او است\nاینکه گویند که بر آب نهاده است جهان منشنو ای خواجه که چون در نگری بر باد است\nیا مثلاً مطلع این غزل\nمشو بملک سلیمان و مال قارون شاد کہ مال ملک بود در ره حقیقیت با\nحضرت خواجه نیز بنیاد شاعری را بر همین مضامین گذاشتند ، اما بالا\nسلمان مخصوصاً بگر آفرینش مضمون ، جدت تشبیہ ، و صنایع لفظی توجه کامل بکار انداخته\nگرچه خواجه صاحب هم ازین خیالات بهره میگیرند ولی شیوه و اندانه\nخاص خودشان نیست ، بکلام سعدی و خسرو و حسن ہمچنان بر سوز عشق\nسوز و گداز، بیان شوق ، نا امیدی و حسرت مبنی است ، و حضرت\nخواجہ کہ سعدی را تا تیر پیروی دارند و اکثر غزل ها را بهمان طرز\nمینویسند لیکن از انکہ فطرة طبع ولولہ خیز و خیال شور انگیز داشتند\nمرثیه های درد و غم را بطرح اللزوم ادا نتوانستند. خواجہ صاحب"}
{"book": "adl0798", "page": 313, "text": "(٣٠٨)\n\nبعضی غزلیاتی را که خواجو جواب سعدی و خواجو و سلمان گفته اند از انجا\nبعضی را باین لحاظ در ذیل نقل میکنیم که اندازهٔ فرق مراتب اوستا\nو شاگرد را بدانیم: ه\n\nخواجو حافظ\nخرقه رهن خانه خمار دارد پیر ما دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما\nای همه رندان مرید پیر ساغر گیر ما چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیر ما\n\nمطلع کلام حضرت خواجه از همه جهت بر مطلع خواجو فوقیتی دارد که\nمحتاج بیان نیست. ه\n\nخواجو حافظ\nگر شدیم از باده بد نام جہان تدبیر ما در خرابات مغان ما نیز هم دستان شدیم\nهمچنین رفت از روز ازل تقدیر ما کاین چنین رفت از روز ازل تقدیر ما\n\nحضرت خواجه در همان الفاظ و مضمون خواجو را ته و بالا کرده و قدری\nهم پیشتر رفته که مصرع دوم حرف بحرف مصرع خواجو گفته میشود بلکه\nدر تمام مصرع اول خواجو برجسته تر مینماید که مقابله تدبیر و تقدیر را خیلی\nصاف و بی تکلف بیان میکند، و خواجه طراحری اینجا"}
{"book": "adl0798", "page": 314, "text": "(٣٠٩)\n\nکلام خود را بیشتر آرایشی نداده، مقصد از مصرع خواجو اینست که\nشراب ما را رسوا ساخت و چاره چیست که مقدر همین بود،\nو حضرت خواجه نیز مینویسند که به همصحبتی مجبور شدم و از ازل نقدر با\nنیت موله\nهمین رفته بود، مدعا اینکه بلحاظ مضمون هم برترگفته نمیشود\n\nخواجو حافظ\n\n{تا دل دیوانه در زنجیر زلفت بسته‌ایم}{عقل اگر دانا کزین بند زلفت چون خوش است}\n{ای بسا عاقل که شد دیوانه زنجیر ما }{عاقلان دیوانه داند پی زنجیر ما }\n\nهمان مضمون خواجو است، ولی خواجه صاحب حقیقت این نکته را\nخوشنماتر بیان میکنند که سبب دیوانه شدن عاقلان بران زنجیر\nچیست، یعنی اینکه بقید زلف بودن چه لطفی دارد و علاوه ازا\nمصرع اول حضرت خواجه موزون و برجسته‌تر است، اما در مصرع\nخواجو مخصوص نکته‌ایست که فرمودۀ خواجه ازان تهی است جهة انکه\nخواجو میگوید که دل دیوانۀ من به زنجیر زلف گرفتار آمد و در زنجیر است\nکه عاقل هم دیوانۀ اوست گویا معذرت دارد که چون عقلابا\nزنجیر گرفتار میشوند پابندی دیوانگان به انزنجیر بنسبت مسلم است"}
{"book": "adl0798", "page": 315, "text": "(٣١٠)\nکه عموماً دیوانه را بزنجیر می بندند پس گرفتاری دل به زلف سنبلات\nعمومی است و جناب خواجه صاحب که از دیوانگی دل بیانی ندارند\nازان است که اینجا برای گرفتاری عذر معقولی در میان نیست،\nو در بیان خواجو تقابل لفظی عاقل و دیوانه حُسن نزاکت و ملاحت\nکلام را آشکارا ساخته شعر خواجه اندین هم حصه نبرده ایم.\nخواجو حافظ\nاز خدنگ آه عالم سوز ما غافل مشو تیره ما رگر دون بگذر دجانا خموش\nگر کمان بزم چمش سخت باشد تیر آہ رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیرما\nخلاصه باز همان مضمون خواجو را، خواجه صاحب باز تکرار میکنند و جلو تر نمیروند\nبلکه بمقابله سخن را کمتر ساختند چرا که خواجو صرف بهمین قدر گفته که\nمعشوق غافل نشود، و خواجه صاحب معشوق را خطاب کرده\nمیگویند خاموش بوده بر جان خود رحم کن، اینچنین کلمات خلاف\nاداب عشق شمرده میشود.\nخواجو حافظ\nایا صبا گذر کن مر از ان که تو دانی نسیم سعاد بران نشان که تو دانی"}
{"book": "adl0798", "page": 316, "text": "(۳۱)\n\nخواجو \nبدین زمین گذری کن بدار با که تو دانی\nچو مرغ در طیر آئي وچون اوج رسی \nنزول ساز در ان آشیان که تو دانی \nچنان مرو که غباري بدور سدر گذارد \nبدان طرف که رسیدي چنان بدار که تو دانی\n\nحافظ\nگذر بکوي فلان کن درین زمان که تو دانی\nتوپیک حضرت شاهی بمرده دیده براهست\nبمردمي نه بفرما هر هر انکه تو دانی \nبگو که جان ضعیفم زدست رفت خدا را\nزلعل روح فزایت بخش زانکه تو دانی\n\nاز هردو جانب صبا را قاصد خطاب نسبت من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر نداند\nمیدهند، واینکه خواجو صبا را به مرغ توهم زروي کرامت چنانخوان که تو دانی\nوفانه معشوقه را به آشیانه تشبیه داده سخن را از حسن انداخته، ولی بیت\nآخر تمرین آن لطفی بهم میرساند یعنی الصبا اینچنین اهسته و مؤدبانه درگذر\nبیاید که گرد و غباري هم برنخیزد آیا بیش ازین هدایتی میباید؟\nالبته تو خود آداب میدانی آنچه مناسب باشد همچنان کن۔\nمطلع حضرت خواجہ خیلی بر جسته و زیبا مینماید گو لفظ صبا را به نسیم\nتبدیل و کنده و نیز قطعه، چکته صبح سعادت چنین سخن را دو بالا ساخته\nو در مصرع خواجو تناسب لفظی زمین و آسمان هم رونق اخبار"}
{"book": "adl0798", "page": 317, "text": "۳۱۲\n\nدارد\nبدشت و خواجه صاحب زان در گذشت چنانچه عوض بدان\nزمین بکویمی فلان » کنایه را لطیف تر ساخت. و شعر آخر\nشعر اول این واقعه\nسوم تر ان بیشتر ازین حسن و لطافتی دارد که میگوید تو یک قاصد شاء\nت\nمباشی و من مستحق آن نیستم که ترا بفیمانم بلکه توقع وابسته بمرو\nو انسانیت خودتست . —\nشیرینی و لطافتی اضافه تر\nو بیت آخر این قطعه سخن را بسعی بر مزید ساخته که بمعشوق\nمیگویند که من این بطور را پنهان پوشیده دوستم که غیره از ان خبر\nبی تردد آگاه بشنود\nنباشد تو نیز اینچنین بخوان که کسی را تصدی یفقد و مناسب\nہم ہمیں است که دیگری آگاه نشود\n\nخواجه حافظ\nدل درین پیره زن عشوه گر دور میز محمود ستی عهد از جهانست بنام\nکدین عروسی است که عقد بستی بادی که این عجوزه عروس ہزار دامادا\nزیبا تر\nمضمون یکی است اما ترتیب کلام حضرت خواجہ خوشنما ته\nگفته شد که\nمعلوم میشود، ا در مصرع اول محض همین قدر گفتن لازمه بود\nبرای اثبات این ادعا\nبدنیا دل بستن خطاست بعد از ان دلیل میبدی آن\n\nمحبوب جمله مردم اسر شوم منم (۳۱۶)"}
{"book": "adl0798", "page": 318, "text": "(۳۱۳)\nمی آلود دینی دنیا\nر نفر از دواج\nیعنی عجوزه ایست که با هزارها شوهر نکاح کرده، و خواجه از اول گفت\nدنیا\nکه با عجوزه دهر دل مبندید چون در ابتدا با عجوزه گفته شد چه جای\nاثبات و دلائل دیگر باقی ماند چرا که از پیره زن طبعاً ہر انسان\nگریزان است حضرت خواجه اولا حیثیت و مائیت مطلق دنیا را بیان\nبیان کرده پیوسته بآن دو دلیل اسباب نفرت آنرا اظہار\nو متصل بآن\nکثیر الازواج\nمیدارند کلاً یعنی انهم پیره زن است و هم کثیر الازواج است،\nدنیا\nخواجو حافظ\nمنزل و یا ر قرین است چه دوزخ چه بهشت\nسجده گر به نیاز است چه مسجد چه کنشت\nهمه مطلب لب یارند چه هشیار چه مست\nہمہ جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت\nنیروی دو\nشعر خواجو بر شعر خواجه صاحب ترجیح است چنانچه در مطلع که پابندی قافیه\nدارد\nالزاماً\nضرور نمی نوز زیباست مضمون را وسیع و خوشنما ادا ساخته کرده\nکه عبارت از آن\nو همچنان از هر دو عالم هر دو مقام را در ضبط بیان آورده یعنی\nروزخ و بهشت، و مسجد و کنشت یافته (و در قید حال آورده) علاوه از همه قید نیاز \nرونق\nجان الله روه\nو تکبر تعمیم مسجد این کلام را اینجا آنچنان رونق بخشید که گفته\nبہ رتبہ اعلی برده\nخواجه صاحب را مطلقا بانداخت چرا که خواجه صاحب میگویند که"}
{"book": "adl0798", "page": 319, "text": "(٣١٤)\nمسجد و کنشت هر دو خانهٔ عاشق اند و یک چیز گفته میشوند و خواجو\nآن هر دو خانه را مخالف تسلیم کرده میگوید که سجدهٔ نیاز بمقام مخا لف\nو موافق ادا میتوان شد و بدین نکته اشاره ایست که اگر سجدهٔ\nنیاز در کنشت هم ادا شود آنرا مسجد میسازد . ه\nخواجو حافظ\nکی برکنم دل از رخ جانانکه جهل بود عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم\nبا شیر در در آمد و با جان بدر شود با شیر اندرون شد و با جان بدر شود\nاینکه حضرت خواجه در طوریکه مضمون را اینجا رتبه بلندی بخشیده\nمحتاج دلیل نیست باری اکثر یہ غزلیات خواجو و خواجه بمطرح\nگفته میشوند و بلحاظ اختصار ما بهمین قدر اکتفا میکنیم .\nخواجه صاحب غزلهای سلمان هم غزلهای\nبسیاری نوشته اند که در بعضی مواضع سلمان را\nتقلید کرده و در بسیاری اوضاع همان\nمضمون سلمان را اخذ کرده باز به پیرایه های دل کش\nو تر خوشنما ادا مینمایند و آئینهٔ سلمانی را جلا میدهند . -"}
{"book": "adl0798", "page": 320, "text": "(۳۱۵)\n\nسلمان حافظ\n\nآوازه جمالت تا در جهان فتاده\nعید است و موسم گل ساقی بیار باده\n\nخلقی جستجویت سر در جهان نهاده\nهنگام گل که دید است بی قدح نهاده\n\nمطلع های حضرات بکلی از هم جدا است که موازنه آن نمیتوان شد.\n\nسودای زلف مشکم بر باد داده حاصل\nگل رفت ای حریفان غافل چرا نشیند\n\nمطرب بزن ترانه ساقی بیار باده\nبی بانگ رود چنگی بی یار و جام و باده\n\nاینجا مصرع دوم سلمان برجسته و مستانه تر مینماید\n\nمائیم بسته دل در لعل دلگشایت\nزین زهد و پارسائی بگرفت خاطر من\n\nآن لب بخنده بکشا تا دل شود کشاده\nساقی پیاله ده تا دل شود گشاده\n\nصنعت اضداد را هر دو جانب لحاظ میکنند اما عبارت سلمان\nمصفا تر است یعنی در بستن و کشادن. و گرفتن و کشادن\nهمین صنعت با همی است ولی معنی حقیقی گرفتن اینچنین نیست\nبلکه از محاوره این معنی لحاظا هم میسازد و علاوه از ان توجیه\nکشاد نا دل بکه برد و پهلو لفظا و معناً کلام سلمانرا روشن تر\nساخته یعنی لب بکشا که مرا گشایش دل حاصل شود چرا که"}
{"book": "adl0798", "page": 321, "text": "٣١٦\n\nدل من بسته به لب‌های تست، دکشایش دل از پیاله این\nنزاکت را دارا نیست.\n\nسلمان حافظ\n\n[سودائیان زلفت گرد تو حلقه بسته] [مجلس صبوحی دانی چه خوش نماید]\n[شوریدگان مویت در یگدگر فتاده] [عکس عذار ساقی بر جام می فتاده]\n\nبلحاظ مضمون هر دو بیت از هم جدائی دارند، مگر در قافیه مشترک گفته\nمیشوند و ارتباط الفاظ سلمان خوشنما تر است که شعرا و هم خوبترا فتاده\nاگرچه در جواب شیخ سعدی غزل‌های بسیاری نوشته اند. (بنا بر آن میتوانم گفت که)\nلیکن روش جانبین جداگانه معلوم میشود و انحراف مو از نه آن\nنمی‌توان شد. باز گفت می‌توانیم که حضرت خواجه مضامین\nمتعددی از شیخ سعدی مؤاخذه نموده و اسلوب آن را\nبطرحی تبدیل می‌نماید که هیچ جوهری بالغیانه آن نمی‌رسد (طوری) (بر سر تشخیص)\nکه بگوید این گوهر با بدان سلک مناسبتی دارد نه چنانچه\nتمثال آن بعد ازین تحت عنوان حدت اسلوب (نشان داده) نمایان\nمی‌شود.\n\n(در حاشیه) می‌نمایند البته کسی را بر کسی سهوی نمیماند"}
{"book": "adl0798", "page": 322, "text": "(۳۱۷)\nخصوصیّات حضرت خواجه\n\nطوریکه در سطر کریم\nشما می بینید که خواجه صاحب به غزل ہاے ہمطرح از سلف\nیا حریفان خود چندان سبقت نکرده و مختصاً باین جهته شاعری ذاتاً\nسرمایه وافی ندارند بلکہ نفحات آبد قلم خیام گفته و دانسته میشوند\nبا آنهمه غلغله غزلیاتش روی زمین را فرا گرفته صدای سعدی\nو خسرو و خواجو و سلمان را سراسر پست ساخته و یکرنگ عجیبی\n[نکته ای؟]\nدر دار البته همین خصوصیات شاعری حضرت است و حقیقتاً این\nخصوصیات وابسته ذوق و وجدان اوست که مخصوصاً بخیال بغر\nسلیم او تعلق دارند و حتی الوسع از ان جمله هر انچه در قید\nتحریر آمدنی باشد در ذیل مینویسیم :-\nجناب\nحقیقت اینست که در بیان حضرت خواجه انحض افکا\nو اسرار متعددی با هم جمع و متفق اند که اند که مجموع آنرا بجز منظر\nاعجاز دیگر چیز نمیتوانیم گفت و میشود که از انها یک یک نکته را طور\nجداگانه از کلام دیگران دریابیم اما بمصداق کلام خواجه همین\nشما می بینید که خواجه صاحب به غزل ہاے ہمطرح از سلف"}
{"book": "adl0798", "page": 323, "text": "(۳۱۸)\n\nمصرع تسلی داریم که ؛ آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری؛\nبلی در کلام حضرت خواجه خوبی ہائے است که در بیان دیگر حضرات\nہمان جو مہتابان اندازہ ہیں، مثلاً روانی، برجستگی، و روشنی،\nاگرچه این اوصاف در افکار سعدی، و خسرو را مابه الامتیاز است\nولی مدارج خیال خواجه بحدی نیست ممکن است که یک بیت\nنهایت روان و دل پذیر واقع شود، امّا اینجا یکجا بنمود گیرد\nدیگر بی بنمود بلکه همچنان برتولید گیرد نیز از برنج میروند گویا بصفتی\nحسن او از خویش با تمیز اصول ان ساخته که امتیاز مدارج و\nترقی آن افتاده، و یک صنعت دیگر که اوصاف ظاہری\nو کمال شاعری حضرت خواجه را آئینہ دیدار افکار ساخته همانا جوش\nبیان است و همچنین تنوع مضامین نیز کما حق ازین بلقدر\nسنگین نبود چنانچه بصفاتی کلام شان را بعنوان ہای\nجداگانه در ذیل می نویسیم:-\nجوش بیان\nشاعری فارسی با وجود ہزار ہا کو ناگون صفات"}
{"book": "adl0798", "page": 324, "text": "(٣١٩)\n\nمجالات از جوش بیان مبراست البته فردوسی و نظامی\nبعضی اوقات در واقعات خصوصی بیانات پر جوش دارند\nولی او را بجمله واردات خیالات دیگری می بینیم نه از جذبات\nو خیالات شخص شاعر، و بر خلاف آن در کلام حضرت خواجه\nهر انچه از جذبات می یابیم همه را از واردات و حالات\nحقیقی خودشان میدانیم زیرا که انچه بیان میفرمایند باندازه\nپر جوش است که تاثیر آن عالمی را تسخیر میکند، مسلم است\nکه جوش بیان موقوف و وابسته بخیال و مضمون مخصوصی\nنیست بلکه هر مضمون و خیالی را بجوش ظاهر میتوان نمود\nبلی اما بموجب اختلاف نوعیت در اشکال تبدلاتی واقع\nشدنیست، مثلا شاعری جوش در بیان مسرت می ارد\nسخن را بطرزی میگوید که گویا از خود بیخبر است، و اگر از\nقهر و غضب بیانی دارد ظاهر میشود که صفحه دنیا را برهم میزند\nو هرگاه از بی ثباتی دنیا ذکری دارد آشکار میکند که تمام عالم\nهیچ است و اگر مضمون غم و غصه مد نظر باشد معلوم میشود که"}
{"book": "adl0798", "page": 325, "text": "(٣٢٠)\nاز انفاسش شعله های اتش سر میزند، حضرت خواجه بسی ازین\nگونه مضامین را بته ترین ادا کرده اند و بهر خیالی را که در نظر\nمی آرند بآن جذبه و جوش می نگارند که بر بیننده و خواننده\nهمان تاثیر و رقت ساعتی می بخشد که در ان زمان بر ضمیر شخص خود شان\nاثری بخشیده باشد . ــــ\n\nدر بی اعتباری زمانه\nاعتمادی نیست بر دو بجهان بلکه بر گردون گردان نیز هم\nسرود مجلس جمشید گفته اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند\n\nاستقلال و ثبات قدم\nحلقه پیر مغانم ز ازل در گوش است ما همانیم که بودیم و همان خواهد بود\n\nوجه ذوق\nدر نمازم خم ابروی تو در یاد آمد حالتی رفت که محراب بفریاد آمد\n\nدلاویزی افسانه عشق\nاز حدیث سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که درین گنبد دوار بماند"}
{"book": "adl0798", "page": 326, "text": "(۳۲۱)\n\nدر تحقیر وعظ و پند واعظان\n\nباده خورغم مخور و پند مقلد مشنو اعتبار سخن عام چه خواهد بودن\n\nدلفریبی معشوق\n\nمیترسم از خرابی ایمان که میبرد محراب ابروی تو حضور نماز من\n\nتمنای مستی\n\nزان پیشتر که عالم فانیشود خراب ما را بجام باده گلگون خراب کن\n\nکمال محدود بکسی نیست\n\nفیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند انچه مسیحا میکرد\n\nهمه تن وفا و محبت شدن\n\nما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس\n\nاعلان راز\n\nداستان در پرده میگویم ولی گفته خواهد شد بدستان نیزهم\nمحتسب داند که حافظ می خورد آصف ملک سلیمان نیزهم\n\nیکسان بودن ظاهر و باطن\n\nرنگ تزویر پیش ما نبود شیر سرحسیم واقعی سپهیم"}
{"book": "adl0798", "page": 327, "text": "(۳۲۴)\n\nروح افزای معشوق\nگرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تاسحر گه زکنار تو جوان برخیزم\nترغیب جود و کرم\nای نخویشم من سخنی هست بگوی ترکن تا ساغرت پر است بنوشان و بنوشان کن\nانجام غریب آزاری\nپس تجربه کردیم درین دیر مکافات با در دکشان هر که در افتاد بر افتاد\nاثر سوختن دلها\nسوز آه سینه سوزان من سوخت این افسردگان خام را\nموقع حقیقی جوشش بیان در لسان مؤلفان بدست می افتد که ذوق اظهار جذبات و خیالات مخصوصی مد نظر باشد مثلاً رنج و غم، فخر و ناز، غیظ و غضب، عشق و محبت و صوفیگری که بر حضرت خواجه جذبات مستی و رندی غالب بود از انست که عموماً کلام شانرا آنقدر پر جوش و مست میابیم که در حیات هزار ساله شاعری فارسی خیالی بمقابل او نمی بینیم تصور افکار او را وقتی کرده میتوانیم که اول جوش"}
{"book": "adl0798", "page": 328, "text": "(۳۲۳)\nیک رند پیر مستی را بخود معلوم نموده بعد از ان جوشش و\nخروش مستی او را به پیمانه عقل سنجید، ببنیم که در دل و دماغ خود\nچه آرزوها و تمنا دارد ، که بر اظهار آن مستعد شده بے پروا\nومستانه وار ندا میکند که مرا از ننگ نام خیالی نیست و ای بسا\nقدح بر قدح و جام بر جام بنوشان و خوف کسی را بر خاطر مگذران\nچرا که تا بد نمی دانند که در آئینۀ جام چه عالم به نظر می آید ، و مطربت\nبگو که ترانه نغمه حكومت مرا بر تمام عالم بخواند ، اینکه امشیر\nبا خاک یکسان شده است امروز چرا غلغله را بدنیا نیندازیم\nو اینکه تو مرا حقیر می پنداری به میخانه آئی تا ببینی ، بدانی که چه\nشان و شرف دارم ؟ جامیکه در دست ماست بصور\nجمشید هم نمیرسد ، آن باده روز پشته این شراب نیست\nمنم بلکه از مدتیست که فلک هم با من غلغله ما دوار است ،\nواعظان و زاهدان که اندرز دانی با خود نمائی کرده غوغا را\nسوگند است که هر چه میگویند از من مسکین شنیده اند خوب است\nاگر این عالم را برای خیال خود کافی نمیدانیم بیا تا آسمان را"}
{"book": "adl0798", "page": 329, "text": "(٣٦٤)\nسقف بشکافیم و یک جهان نوی بکار وى کار آریم بالین\nحضرت خواجه این جمله خیالات را بهر موقعش به انچنان نشاطی\nو آراستگی و جوش و خروشی جلوه بیان مینمایند چنانچه حقیقتاً\nهوهو در دل و دماغ یک ازاده و شیر مستی تولید میکند، بلی\nدلا، ازین مبحث میگذریم که آیا بیانات خواجه در بارهٔ می محبت و\nمعرفت حضورست یا آب انگور بلکه در هر دو نکته هستی و مستی\nآشکارست و اینجا مقصد ما تنها به لفظ مستی ست ، . ۰\nبیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرح نو در اندازیم\nاگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم\nچو در دست است خوتونیم ن مطرب یک ده و بی که د افشان غزل خوانیم و پاکوبا سر اندازیم\nنگاهی آن زمانیکه رندی بوجد آمده با ین خیال زمزمه ها میکند\nو بهر طرف دست ها می افشاند و زمین را بار بار بپای می کوبد و بپ\nو راست سر و گردن را حرکت ها میدهد، بی گمان که شعار فوق\nتصویر همان عالم مستی و ذوق را به تصور می آرد، ...\nساقی بنور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد بکام ما\nکلیات حصۀ دوم صفحه الخ ۱۳۰۰ مجیدیه"}
{"book": "adl0798", "page": 330, "text": "(٣٢٥)\n\nما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما\nساقیا برخیز و در ده جام را خاک بر سر کن غم ایام را\nگرچه بد نامیست نزد عاقلان ما نمیخواهیم ننگ و نام را\nتا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود\nحلقه پیر مغانم ز ازل در گوش است ما همانیم که بودیم و همان خواهد بود\nبر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارت گه رندان جهان خواهد بود\nعاقبت منزل ما وادی خاموشان است حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز\nحاصل کار گه کون مکان اینهمه نیست باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست\nساقی بیار باده و با مدعی بگو انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت\nخوش وقت رند و مست که دنیا و آخرت از دست داد و هیچ غم بیش و کم نداشت\nما می به بانگ چنگ و مرو نی مخوریم بس دیر شد که گنبد چرخ این صدا نداشت\nسر خدا که عارف سالک بکس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید\nساقی بیا که عشق ندا میکند بلند کان کس که گفت قصه ما هم زما شنید\nمن ترک عشق و بازی ساغر نمیکنم صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم\nمن رند و عاشق و انگاه توبه استغفر الله استغفر الله\n\nگل دوم حصه دوم تحفه اکبری ۱۲۰۰ چشم"}
{"book": "adl0798", "page": 331, "text": "(٣٢٦)\nما زهد و تقوی کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتا ه\nشراب عیش نهان چیست بی بنیادا زدیم بر صف رندان هرانچه باداباد\nسخن درست بگویم نمیتوانم دید که میخورند حریفان من نظارە کنم\nگدائی مکده ام لیک وقت مستی بین که ناز بر فلک و حکم برستاره کنم\nنه قاضیم نه مدرس نه محتسبم نه فقیہ مرا چکار که منع شراب خوارہ کنم\nبا من دلنشین خیز سوی میکده آی تا به بینی که در آن حلقه چه صاحب جائیم\nای خوشا حالت آنمست که تا حشر حریف سر و دستار نداند که کدام اندازد\nخوشتر انکر می جام چه خواهد بودن چون خبر نیست که انجام چه خواهد بودن\nپیر میخانه چه خوش گفت معما دوش از خط جام که فرجام چه خواهد بودن\nباده خود غم مخور و پند مقلد مشنو، اعتبار سخن عام چه خواهد بودن\nغم دنیای دنی چند خوری باده مخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد\nساقی بیا که شد قدح لاله پر زمی طامات تا بچند و خرافات تا بکی\nشیخم به طنز گفت حرامست می مخور گفتم برو که گوش بهر خر نمیکنم\nکه برد ها به نزد شاهان زمن گدا پیام که بکوی میفروشان دو ہزار جم بکجا\nصبح است ژاله میچکد از ابر بهمنی برگ صبوح ساز و بده جام کمینی\nس ح سس"}
{"book": "adl0798", "page": 332, "text": "( ۳۲۷ )\n\nساقی بهوش باش که غم در کمین است مطرب نگاهدار همین ره که میزنی\nبیا که رونق این کارخانه کم نشود ز زهد همچو تو نی یا زرند همچو منی\nما مرد زهد و تو به وطامات نیستیم با ما بجام بادۀ صافی خطاب کن\nزان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را بجام بادۀ گلگون خراب کن\nدر حرف باران\nباین اشاره که دنیا را بجز جلوهٔ چند روزه فروغ و اساسی\nبیش نیست، درین مذاکرات و مباحثات کوشیدن بحاصل است بلکه\nخروشیدن است، بخور و بنوش ببخش و بپوش و ازین\nگذرگاه بگذر، بی شبهه مضامین بحسابے درین حساب روایت\nو حکایت کرده اند که تمام کائنات شاعری خیام بر همین\nے مضامین\nنهج است الجاهل دليله، امّا حقیقتاً جوش و خروشی که از بیان حضرت\nدگر\nخواجه هویدا و عیان است شهرستان شاعری و ادلستان\nپهلوی را ازان آثار خالی می یابیم ، ه\nشراب تلخ ده ساقی که مرد افگن بود زو که تا لختی بیاسایم ز دنیا و شر و شور\nکمند صید بهرامی بیفگن جام می بپیمای که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و \nسال\nنی گورش\nمی دو ساله و محبوب چهارده همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر"}
{"book": "adl0798", "page": 333, "text": "(۳۲۸)\nدو یار زیرک و از باده کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی\nمن این مقام بدنیا و آخرت ندهم اگرچه در پی ام افتند خلق انجمنی\nبی‌گمان که شان و شوکت و جاه و جلال و دبدبه و طنطنه دنیا\nدار می‌افکار شانرا بخود مائل میسازد، ولی اینست که از نه\nدل شان این صدا می‌آید، که تاکی ؟ و این نیرنگی تا کجا ؟ پس\nحیات بی‌حاصل را بطومار این طلسم باطل حیات بی‌حاصل را نباید پیچید.\nبس کن تکبر و ناز که دیده است روزگاری چین قبای قیصر و طرف کلاه کی\nحاصل کار گه کون و مکان اینهمه نیست باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست\nبیش از خرده خاک حال دل شوکت این که از جمشید و کیخسرو بهزار باداستاداری\nگره بباد مزن گرچه بر مراد وزد که این سخن بتمثل باد با سلیمان گفت\nو این مسلک انقدر پسندیدۀ حضرت خواجه بود که بوریای فقر را\nاز مسند جمشید عالی و خوشتر میدید و بشخص خود در این خیال مستر\nبوده میخواستند کافه ازین جهان ستی محظوظ و مستفید\nگردند، چنانچه ذاتا از مناظر قدرت یعنی بهار و سبزه و\nآب روان و چمن و مرغزار بهره‌ها می بردند و میدانستند که برای آنک"}
{"book": "adl0798", "page": 334, "text": "(۳۲۱)\n\nازین عالم عیش و خوشی بهره میرسد بدین سبب جهانی را فلسفهٔ\nعیش و نوش تسلیم میدهند، و در یونان تعلیم اپیکورس هم همین\nبود، از آنجا که طبعاً شخص فاسقی بوده بیان و تعلیمش نیز صورت\nفلسفیانه داشت و حضرت خواجه که فطرتناً شاهر و از حقایق\nآگاهی داشتند کیفیت و ذیقهٔ عیش و خوشی را بجلی بر نگاشتند\nلا دنیا و ما فیها را بمسیر جوی مسرت در نظر آورده ند وفن\nشاعری را برتبه کمال بخشیدند، ه\n\nعیش است ساقیا قدح پر شراب کن دور فلک درنگے ندارد شتاب کن\nنوش دہ که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند\nبے غم بسربر در جهان بکر نی ارزد می بفر ونوش تو با که بن بخر نمی ارزد\nشکوه تاج سلطانی که بیم جان درو باشد کلاه دلکش است اما بدردسرار زد\nغم دنیا دنی چه خوری باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد\nخوشتر زفکر می باموجه خوارباران جوان خضمرست که انجام نخواهد شد\nاز موسم بهار حظوظی شوند\nنفس باد صبا مشکفشان خواهد شد عالم پیردگر با ره جوان خواهد شد"}
{"book": "adl0798", "page": 335, "text": "( ٣٣٠ )\n\nارغوان جام عقیقی بسمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد\nمطربا مجلس پس است غزل خوان و سرود چنگونی که چنین است و چنان خواهد شد\nبلبل از شاخ سر و با گلبا نگ پهلوی میخواند روشن سر مقامات معنوی\nمرغ باغ قافيه سنجند و بمله گو تا خواجه می خورد بغزلها پهلوی\nدر پیشم و گدا و برابر نمی کنم پشمین کلاه خویش بتیغ خسروی\nخوشتر قماش بوریا و گدا و خواب امن کاین عیش نیست در خور اورنگ قیصری\nاخر الامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی\nاینکه در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست بجامى داری\nاینکه با زلف رخ یار گذاری شب و روز فرصتت باد که خوش صبخی و شامی داری\nمیخواه گل افشان کن از دہر چه میجوئے این گفت سحر که گل بلبل تو چه میگوئے\nمن مگلان شاه بر هم شاهد و ساقی را لب گیر می رخ بوسی میتود گل بوئی\n\nقدرت و کمال مخصوصه حضرت خواجه حبیب تاثیرات کلام وجود امین\nبیان شانرا در صورتے بخوبی اندازه کرده میتوانیم که در مقام\nمذکوره انه کلام دیگر اساتده بمجالسے بمقابله اورده بموازنه\nکنیم بنا بر این بعرض مثال شا\n[ILL] اشعار می اكتفا می کنیم .هـ\n\n* جمله مسلم الثبوت شرکاست پیش طبعم شرکه اسرار است (۱۲۰) *"}
{"book": "adl0798", "page": 336, "text": "(۳۳۱)\nسلمان حافظ\nرندی و عاشقی و قلاشی عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش\nهیچ شک نیست که در ما همه نیست تا بدانی که بچندین هنر آراسته ام\nدرون صافی از اهل صلاح مجو راز درون پرده زرندان مست پرس\nکه این نشانه رندان دردی آشام است کاین حال نیست صوفی عالی مقام را\nمکن ملامت رندانه گر به بدنامی گرچه بدنامیست نزد عاقلان\nکه هر چه پیش تو ننگ است نزد ما نامست ما نمیخواهیم ننگ و نام را\nغرض ز کعبه و بتخانه توئی سلمانرا جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو\nبکعبه خانه بخانه خدا با ما در هست خانه می بینی و من خانه خدا می بینیم\nمن آنکارونه که در بند تو ام آزادم فاش میگویم و از گفته خود دلشادم\nپادشاهم چو بدست تو اسیر افتادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم\nای گنج نوشدارو خستگان نظر کن یارب این پاکدلانرا که گفت ای سلمان\nمرهم بدست دار مجروح میگذاری کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست\nبدیع الاسلوبی که بحدی جدت و خوبی ادا\nاکثرم مضامینی هست که از مدتها ترتیب یافته می آید و ناگفته"}
{"book": "adl0798", "page": 337, "text": "(۳۳۲)\nآورده شده\nحقیقه دانسته شده اند دلربائی نقطه که به تصویر نیاورده الاغیر\nمرتب مانده حسن اسلوب جدت ادای حضرت خواجه آن را\nدلفریبی ولطافت بخشیده بصفحه ظهور آورده مثلاً چشم معشوق را\nهر زبان مخمور ومست و سرشار گفته می سنجد و حضرت خواجه\nهم بهمین آئین و اندزه بیان میکنند . ه\nهر کس که بدید چشم او گفت کو محتسبی که مست گیرد\nالحق زلف محبوبه را بر بنفشه ترجیح دادن سخن سهلی است اما\nخواجه صاحب این نکته را با چنین نزاکت ولطافت مخصوصی\nادا و بیان میفرمایند . ۵\nبنفشه طره مفتول خود گره میزد صبا حکایت زلف تو در میان انداخت\nالبته این مضمون به ترتیبی تزیین یافته که وقتیکه به کامل تصویر ملکی\nتصویر گلزار\nدر این امور\nما زنهال خود دارد که تأمین نماید گفته که لا بغس خود پیکر حسینه\nتاریک و طاق مسیند\nوجمیلی است که زلفین پر پیچ وزیبائی دار دلر با ز و انداز\nنشسته برطره خود بخش گره میزند در این اثنا صبا از گوشه\nسر بر آورده بمدا خلت کرده از زلف معشوقه حکایتی در میان می آورد"}
{"book": "adl0798", "page": 338, "text": "(۳۳۴)\nکه یگانه در عالم ناز وتکبر از ان مبحث به تحیر میماند (نزاکت کلام را\nکمال میرساند) این وجد ت بموجبه بودن حق وراستی\nمضمون که حقیقت طریقه رندانه است\nنگهداشته و از\nدرین البت\nکه نتیجه شرمساری بنخشه را پوشیده از ضرورت اظهار مفصل آن\nصرف نظر میکند. ونسبت را بدر و داشتن این خیال بمقصدی\nمثال دیگر نزاکت\nکه ان با شراب و غیره مسقیات عادی نیست و در حصول مقصد\nبرای\nاز زورو کار میگیرد\nو تحصیل مطالب خودرا بزورو قوه ریا بجا میرساند بس این\nشیوه را از حرام کمتر نباید دانست همین مضمون را به این\nخواجه\nعبارت موزون بیان میکند . ٥\nبیت\nترسم که صرفه نبرد روز بازخوا نان حلال شیخ زآب حرام ما\nدر جدت اسلوب هر لفظ آن لطف و نزاکت مخصوصی بهم\nمیرساند، یعنی خوف دارم که روز قیامت نان حلال شیخ\nاز آب حرام من که مراد از می باشد مقصدی نخواهد برد و\nصرفا لفظ\nاین معلوم را بر می دارد\nترسم ظاہرا چون است که من این سخن را بطور شماتت نمیگویم،\nبلکه از روی همدردی مضطربب هستم که اینچنین بشود و این واقعه\nپیش نیاید وحشره که بروز بازخواست تعبیر میکنند مقصد اطباً"}
{"book": "adl0798", "page": 339, "text": "(٣٣٤)\n\nلعل می کند\nآن اینست که در آن روز فی الواقع امتیاز نیکی و بدی شدنی است\nدر اینجا تقابل نان حلال و آب حرام در اینجا علاوه از صنعت اضداد\nکه موزون و خوشنما افتاده اصل مضمون را نیز بدرجه انتها بلاغت\nبخشیده یعنی اگر نان زاهد با وجود صفت حلال بودن گران است\nمایه تاسف واحرای بران زاهد ست\nحرام با پست تر شو دوم گرا مقصد را نبرد برای زاهد تاسف بسیار است\nفقیه مدرسه دی مست بود فتوی داد که می حرام ولی به زمال اوقاف است\nدر بلاغت حسن طرز ادای اینطور عبارت خاصه لحاظ ضروریست\nاولاً اعتراف باین امر که گوچه شراب حرام نکنه هم بد و بیست اماد بعد ازان میگوید\nبهر حال از مال وقف اوقاف بهر حال بهتر است و خوبتر اینکه وقتی اینگونه در افکار کلمات از زبان شخص\nان هم واز زبان مدرس و علاوه بر ان فتوای او درها\nفقیه بیان و اثبات نماید و نقیر انسان بعالم مستی ادعا مقید\nبدون فکری\nمیسازد و مرا حسن سخن اینست که فقیه اظهار حقیقت یک بیجاست\nهم میکند ، بی سمت بود و خیال چون و چرا از خاطرش یکطرف شده بود\nبانچه در دل داشت بر زبان آورد زانیکه تصورات\nسیئه اعمال شان بنده غضب\nایزدی را بد لها ارائه و قایم میکند بر سر چشمه کار را فهم و\nحضرت او سبحانه کاره است، که ذره ذره اعمال جمیعه"}
{"book": "adl0798", "page": 340, "text": "(۳۳۵)\n\nلنعوذ بالله توب توب از حق بیگا نه تنزل بشود و\nنغوذ بالله ناراضی او را مینمایند و بنهایت بی رحمی سزاهای بزرک\nو قوی مقرر میدارند اما به نزد اهل نظر نعمت های خداوندی\nد عالم\nسرا سر لطف و رحمت است که شرح این مضمون را باین\nطرح بیان کرده اند :\nپیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور خوش عطا بخش و خطا پوش خطائی دارد\nاینجا نکته ئینز خدائے ، چه لطف و نزاکتی بمیرساند که گویا خدای باین\nاوصاف بلا غیر معروف است و زاهدان ملا مطلقا با او شناسائی ندارند.\nمضمون دیگر اینکه من به دلیری و بی باکانه معشوقه انتخاب\nکردم و محل تحسین عامه شدم شرح انرا باین نظم ادا میکند :\nهر کس که دید روی تو بوسید چشم من کاری که کرد دیده من بی ابصر نکرد\nبوسه روی تو دید چشم مرا بوسید و حق کسی او را\nیعنی دیدن روی تو و بو سیدن چشم من جای تحسین و آفرین است چه معشوقه\nکه بسیار یاره و مقبول انتخاب کرده ام و کاری که چشم من کرده\nیا سنجیده نبود بلکه دیده و دانسته کرده است ، استغفار بد ندار ہے\nنسبت شاید بازی که دیگران هم میکنند مضمون روانی است\nو حضرت شیخ سعدی هم میفرمایند :\n\nهر صباحی شرم از شر مستی امروزم (۱۴۸)"}
{"book": "adl0798", "page": 341, "text": "(۳۳۶)\nگر کنند میل بخوبان دلمن خرده مگیر    کاین گناهیست که در شهر شما نیز کنند\nولی حضرت خواجه حافظ همین مضمون را باین اسلوب جدید\nولطیفی بیان میدارند . ه\nمن ارچه عاشقم ورند ومست و نامه سیاه    هزار شکر که یاران شهر بیگنه اند\nظاهراً مقصد از شعر اینست که اگرچه من گنه گار وبد کردارم ولے\nشکر خدایرا که مردم شهر پاکیزه ونیکوکار اند که از یمن برکات آنها\nآنگیست اعمال من بردیگران تاثیر نکند . وحقیقتاً دیگران را بکمال\nو ہنر لفظے رمزا ًپوشیده حقارت میکند چنانچه شیخ سعدی\nبه عبارت روان بیان نمود و خواجه علیه الرحمه همان مضمون را\nبه نزاکت کنایه و اشاره ادا فرمود . و نیز باین پیرایه با مید عفو\nورحمت خداوند ی بعمل می نوشي دلیری میدہد . ه\nبیار باده بیور زانکه پیر میکده دوش    بسی حدیث مغفور رحیم و رحمن گفت\nمحل تحسین است که در این موقع عدد ہمان اسماء الله را که توقع\nتائید رحمت و مغفرت بدان میتوان شد به مناسبت و حُسن\nبلاغت اظهار نمود. و بعد ازان آمدن بثباتے دنیا را باین پیرایه"}
{"book": "adl0798", "page": 342, "text": "(۳۳۷)\n\nادا میفرمایند .\nسرود مجلس جمشید گفته اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند\nو مقصد ازین بیت اینست که بر دنیا هیچ اعتبار و اعتماد ی نیست\nو بدان سبب این حیات چند روزه را به عیش و عشرت بسرکن\nکه معامله فردا با خدا ست ، در ادای این مضمون چه پیرایه بلیغ\nکامرانی\nو پسندیده بهم میرساند ، که یعنی در کامیابی و عیاشی جمشید سربرآور\nنام او در ان دنیا است با آنهمه در مجلس او این ترانه میخوانند.\nبس بیشتر ازین ثبوت بیثباتی دنیا چه خواهد بود، و البته باین حقیقتی\nکه القاب و خطاب جمشید را صرف نظر داشته نامش را به تحقیر تصغیر\nمؤثر و\nیاد می آرد حقا که پیشتر و بهتر مضمون را بسی مؤثر و موزون تر میسازد\nشعر از ان چشم سیه با دشن مژگان دراز هر که دل بردن او دید در انکار من است\nکمترک مقصد ندان از مضمون فوق نیست که هر که بر من اعتراضی دارد\nهرگاه معشوق را میدید از اعتراض باز میماند ، و این عبارت را\nبه این نزاکت بیان میکند که هر که بر دل باختگی من اعتراض میکند مگه\nاز چشم و مژگان معشوق شرمی ندارد یعنی بر من اعتراض کردن گویا"}
{"book": "adl0798", "page": 343, "text": "(۳۳۸)\n\nاز دلربائی چشم دلبر امن منکر شدن است، ؎\nیا ربی که بتوان گفت این که در عالم خمار که پس نمود آن شاهد هر جائی\nاین مضمون را که جلوۀ شاهد مطلق یعنی (خالق بر حق) اگرچه از هر بر\nذره درخشان است و به حقیقت و علم عالمی نارساست، باسلوب\nبدیع اظهار میکند، که یعنی بسیار جای تعجب است که بهم هر جائی\nاست و هم کسی او را ندیده، وصالی نیز بدین مضمون کلامی دارد\nبیت\nای که در هیچ جاندار ی جا بوالعجب مانده ام که هر جائی\nحقیقت نیست که کلام حضرت خواجه علاوه از طرز ادا و لطافت\nاسلوب هم خیلی پر معنی است، برای دانستن بدایع اسلوب\nچند مثالی مینویسیم تا ظاهر شود که مضمونی را که سابقاً استادی\nاستعمال کرده و میاد داده بود حضرت خواجه صاحب بحسن اندازه و خیال خود\nهمان عبارت را بچه اندازه رسیده رتبه عالی بخشیده. ؎\nسعدی     حافظ\nتو گرچه امیر و ما فقیریم { در راه عشق فرق غنی و فقیر نیست}\nدلدارسی دوستان ثوابست { ای پادشاه حُسن سخن با گدا بگو}"}
{"book": "adl0798", "page": 344, "text": "(۳۳۹)\n\nسعدی\nای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم\nتو عشق گلی داری من عشق گل اندام\n\nحافظ\nبنال بلبل اگر با منت سر یاریست\nکه ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست\n\nحضرت شیخ میفرمایند که ای بلبل اگر ذوق نالیدن داری من هم\nبا تو همراهی دارم و همدرد تو میباشم چرا که تو بر گل عاشقی و معشوق من\nهم گل اندامی هست غرض اینست که شیخ علیه الرحمه باشتراک معشوق\nموجب همدردی قرار میدهند ولی این نکته از پهلوی غیرت\nمیکاهد و بیجا مینماید . و حضرت خواجه بیگانگی محض قطع\nشرکت عشق با ها همدردی میدانند و باشتراک معشوق دخلی ندارند\nو با آن همه خود را پیرو بلبل نمیخوانند بلکه بر لفظ (دو) عبارت را ساس\nو تقویت میدهند ازین اشاره بی شبهه ظاهر میشود که حقیقتاً دعوی را\nدو کس حق دارد دعوی را عشق و عاشقی کند\nمسئله عشق صرف دو کس گفته میشود یعنی (عاشق و ـ بلبل)\nو با وجود این نزاکت با اجتماع و مطلع شدن گلاب زار و ـ زاری ،،\nرتبه کلام و حسن افکار شاعر عالیتر\nساخت ."}
{"book": "adl0798", "page": 345, "text": "(٣٤٠)\n\nسعدی\nحافظ\nای گنج نوشدار و خستگان نظرا\nچه عذر از بخت خود گویم که آن عیار شهر آشوب\nمرهم بدست و ما را مجروح میگذاری\nبتلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد\n\nخواجه صاحب الصنف کلا پیرایه مضمون شیخ را بلطافتی خوشنما تر میسازد . ه\nکے فقرہ \n\nسلمان\nحافظ\nرندی و عاشقی و قلاشی\nعاشق و رند و نظر بازم و میگویم فاش\nهیچ شک نیست که در ما همه هست\nتا بدانی که بچندین هنر آراسته ام\n\nعلاوه از چستی و ارتباط و جوش بیان سلمان کلمین قدر میگویند\nکه من ندیمه این اوصاف را دارم اما شوه تی ندارد که باین دو\nافتخار میکند یا ندامت میکند .\n\nبدون\nصنایع مقر است تا نادم ، و حضرت خواجه باستخدام این رباعی\nو دیگران را باید\nقناعت نداشته چیزی کمالعقیف ناز قرار داده میفرمایند ع\n\nتا بدانی که بچندین هنر آراسته ام\n\nسلمان\nحافظ\nنکونامیست رندان دگر به بد نامی\nگرچه بدنامیست نزد عاقلان\nمرا نچه پیش تو ننگست فخره با نام است\nما نمیخواهیم ننگ و نام را"}
{"book": "adl0798", "page": 346, "text": "(٣٤١)\nرزان\nآقای سلمان میگویند که مرا ملامت نکنید چه انلین چیزی که شما بننگ\nداده اید به نزد ما مایه نام آوری است، و این خیال صریحا نقص مضمون\nگفته میشود که بر خود شخص جرح هم ونشانر ا ثابت و عیان میدارند و بین\nشیوه ایست که نام آوران هم از ان ننگ دارند، و حضرت خواجه\nمیفرمایند که مرا کلی با ننگ و نام تعلق و غرضی نیست و هیئت\nو همین\nکه بنشان و نشان رندان خوانده میشود.\n\nسلمان حافظ\nشاهد آن نیست که دارد خط سبز وب شاهد آن نیست که موی و میانی دارد\nشاهد انست که این دارد و آندارد بنده طلعت آن باش که آنی دانه\n\nاین بدنیقه من از پی آن مبکرده\nدیده ام طلعت زیبا شر که آنی دارد\nاصل مدعا اینجا هست که معشوقی شدن صحران به تناسب اعضا\nهیچ دخلی ندارد، بلکه صفات حقیقی دلبری ناز ملحوظ و ادا گونه پیداست\nسلمان در ادای این مضمون رونق لفظی در مقابله این و آن را\nبمیان آورده. بی شایستگی اصل مضمونرا بر همه عبارت ساخته اند"}
{"book": "adl0798", "page": 347, "text": "(٣٤٢)\nدر این مورد\nحضرت خواجه حقیقت عبارت را از صنعت لفظی دیباچه جامع بکلی\nعلیحده در صفحه بیان آورده و در موضع دیگر حُسن و لطف مقابله کلمهٔ\nاین و آن را نیز مد نظر داشته به پیرایهٔ حسین تر از ان میفرمایند سه\nاینکه میگویند آن بهتر ز حُسن یار ما این دارد و آن نیز هم\nمثل طبله\nبلکه ازین گونه صدها مثال موزون بظهور میرسد ولی مقصود ما بیاں\nهستوی ما فعل که هی\nر بطور آوردیم\nدر اینجا که این چند بیت نمونه بود، قطع نظر از اسالیب جزئی یک اسلوب با\nکلی که غور کردن است چنانچه حضرت خواجه بیشتر مضامینی را که خوشتر\nدانسته و نوشته اند همانا اوصاف شراب ، و ترغیب به رندی\nو مستی ، و بیثباتی دنیا ست، و نیز افشای راز واعظان\nر گوشه سنه و پیرایی شگر در ادا عمل\nو ز هاد گفته میشود، در ادای مضمون هر مسلک پیرایه هاییکه\nترتیب داده و اختیار کرده اند بهتر ازان شیوه های خیال\nخطو نکرده ، در ادای پیرایی نسبت در ان\nصاحب حالی نپیوسته ، و همین است که بر مضامین نمکیه\nاثر کلام میں هرگز و ابداب رق\nاز اکثرا ساتذه بعد بآ بل هزار ها اشعار با طبع آزمایی ها گوارا\nبسیاری از نظر ها گذشته و میگذرد اما اهل دانش و بینش حقیقتاً ذایقهٔ\nحوله را از حرف گروه مبتدی نشند\nترانه های کلام حضرت را از کام و زبان نمیندازند..."}
{"book": "adl0798", "page": 348, "text": "(٣٤٣)\nواردات عشق\nانواع گفته های انرا. که در بیشه خیال آفرین مشق\nحضرت خواجه در فن شاعری انواع مختلفه این فن را تخته\nدر بردارد\nخیال گرفته و هر نوعی را به اعلی ترین رتبه میرسانند ولی کلیتاً بلکه\nیکی از ادعای که می تواند این که\nمدار ذوق خاطر شان، عشق و عاشقی و رندی و مستی است\nلیکن نزاکت و لطافت نامی مضامین رندانه را باین آزادی\nمی آورده\nو رنگینی و جذبه و جوشش بحسن بیان آوردن خاصیه و صف\nزبان او میدانند که تفصیل ان پیشتر ازین بعوان جوش بیان\nمرقوم است ، لا در هر صفحه دیوان شان هزاران نکته و رموز ۴\nعشقیه مضمر، لیکن این نقطه را ملحوظ باید داشت و از بد و معامله\nدر کلام در شه باید.\nعله\nنگاشته می آئیم که جذبات عشقیه حضرت ، با درد و غم کمتر تعلقی دار\nدر احوال\nچرا که فطرتاً شگفته مزاج و رنگین طبع بودند و ازان رو بآئینِ\nعلاقه وافر در درد\nمعاشقه هم تا جای دخل و تعلقی دارند که آرایش لطف طبع\nو رونقی و آسایش خاطر باشد ، و گر چه گاه گاهی از نا امیدی\nو یاس، وحسرت و امثال آن چیزی بخیال آورده نویسند"}
{"book": "adl0798", "page": 349, "text": "(٣٤٤)\n\nمطلبی را\nمیخواستند\nدل محض قلب میکنند چنانچه مثلاً چهره انگین محجوبند بگویند اما انه\n\nخاطر شان آثار شگفتگی با ظهامر میرسد و از ان است که پکران\n\nاخبار درین مسائل شوقیه، ناز و نیاز، بوس و کنار، و جذبات مجلس آرائی\nخوب نیز شد مد عاسان\nواضح و خوشتر مینویسند، و عشقی را خاطر نها د ندارند که برای\n\nدیگرے حیات خود را بر باد دهند، یعنی به روش معاشقہ شان\nلطفے بکھوئی دارد ہر گه در زن\nتیر لطفے بنظر می آید، از گذر تا را افتادن و خیزان گذشتن ، چہرۀ\n\nدیدار محجوبے را\nزیبائے بنظر آوردن و دیدن و دل را تسلی بخشیدن ، انجم\n\nنشینی و مکالمہ ، ہمزبانے او محظوظ شدن بهتر از ان سینه\n\nگرفتن بدست در آغوش انداختن و در ہمۀ امور از خیال\n\nداشتن\nبد پرہیز کردن، بهمت پاکبازی و نیک بینی را بر قرار دا\n\nرقدت نگاه دلال شوق خبط است\nچنانچه میفرمایند\nمنم که شهرہ شہرم بعشق ورزیدن منم کہ دیده نیالوده ام به بد دیدن\n\nبا این ہمہ واردات و روایات که از عشق و محبت بظہور میرسد\n\nاز یکان بیجان اسرار آن با خبر بودند و اینمحو جذبات را بصدق\n\nدر اینی انکور مستن و به ذوق حقیقت اظهار داشتن یعنی بصو رتیکه"}
{"book": "adl0798", "page": 350, "text": "(٣٤٥)\n\nدر هر موقع بر تو حالی بدل متصور شود در صفحه بیان می آرند و\nهمین است که صفات حقایق شیوه شاعری گفته میشود. و هرگز\nچیزی نمیگویند تا جذبه او اثر بدل و خاطر پر تو نیندازد. مثلاً\nوصف معشوقه را که وظیفه صبح و شام شعر است میخواهند بگویند\nولی در زمانی میگویند که از ناز و ادای تازه طرفی معشوقانه\nدر دتازه و غوصی بر دل بر دارند درین چیزی گفته و میگذارند\nچنانچه میفرمایند . ه\nنکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار عشوه فرما تا من سنج را موزون کنم\nغنی همین نکته را بانداز خیال خود میگوید . ە\nجلوه حسن تو آورد مرا بر سرکار تو حسابستی و من معنی رنگین بستم\nحضرت خواجه خاکسار واقف این سر است که عشق محض از حسن و جمال\nظاهر می بظهور نمی آید و اگر پدید آید آنرا عشق نمی نامند بلکه هوس\nپرستی میگویند . در قانون عشق معشوقه را غر حسن و جمال بسا\nاوضاع و داد و کمال دلبری ضرور است کما یعلم بدین نکته سلمان\nساؤجی نیز متفق بوده میگوید . ە"}
{"book": "adl0798", "page": 351, "text": "(٣٤٦)\n\nشاهد آن نیست که دارد لب لعل و خط سبز شاهد آن نیست که این دارد و آنی دارد\nو سلمان این مسئله را حسن تخصیص بخشید که حضرت خواجه اعم و اشمل نموده\nشاهد آن نیست که موئی و میانی دارد بنده طلعت آن باش که آنی دارد\nبلکه تا این حدود قناعت نداشته خوشتر و شسته تر میروند. بیت\nهزار نکته درین کار و بار دلداریست که نام آن نه لب و لعل و خط زنگاریست\nالبته عاشقی که از معاشقه شخصاً حظ اوقات و لطفی بهم میرساند\nعموماً پاکانه فطرت انسانیت دیگران را به اخذ لذت آن ترغیب\nمیدهد این شیوه را اینک به پیرایه لطیفه و عجیبه اظهار میدارد.\nمصلحت دید من آنست که یاران همه بگذارند و سر زلف نگاری گیرند\nشهری از بهر نگار و ز هر طرف نگاری یار اصلای عشق است گر میکند کاری\nو این جذبه سخن قابل غور است که میگوید ای یاران کار می اگر\nلایق کردن باشد همین عشق است و بس ،\nو چون عاشق بتصور وصل بخاطر میرسد جذبات و خوشیها\nعلیحده بخیال خود می آرد اینست که میخواهد معشوقه را بطرح\nطرح آراسته پابیند یعنی گل فشان و زیور پوش بر تختی"}
{"book": "adl0798", "page": 352, "text": "(٣٤٧)\n\nنشسته باشد و این عاشق باریاب شده بعرض رسانم که بی از ناز\nو انداز معشوقانه که تشریف دادی تماشائیان را از برق جلوه\nات\nدل دوزم بسوز و بگذار بهانا تحریرات تصویر این جذبات چون تصویر\nبپرداز میکند . ه\nبتخت گل بنشانم بتی چو سلطانی ز سنبل و سمنش ساز و طوق و یاره کنم\nکرشمه کن و اسرار ساحری بشکن بغمزه رونق بازار سامری بشکن\nبباد ده سرو دستار عالمی یعنی کلاه گوشه بآئین دلبری بشکن\nچو عطر سای شود زلف سنبل از باد نو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن\nبزلف گوی که آئین دلبری مگذار بغمزه گوی که قلب ستمگری بشکن\nبرو خرام و ببر گوی چو از هر کس سزای حور بده رونق پری بشکن\nعموما خیال میکنند که در عالم وصل خلش خارهای دل با\nتسکین میرسد ولی صاحب ذوق میدانند که در لحظه\nطپش\nوصل شعله های اتش شوق تیز تر میگردد و طپش دل را\nصبر و قراری حاصل نمی آید، و اندرین اثنا شاعر میگوید\nباره\nبكل بلاء بينا فلم يشف مابنا على ان قرب الدار خير من البعد"}
{"book": "adl0798", "page": 353, "text": "(٣٤٨)\n\nیعنی ما همه مقامات را طی کرده و دیدیم و از هیچ یک تسلی نشدیم،\nاما باز هم وصل از هجر بهتر است و حضرت خواجه درین باب چنین\nمیفرمایند. ؂\nبلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت و ندران برگ و نوا خوش نالها زار داشت\nگفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوهٔ معشوق در این کار داشت\nمعشوق چندی بیوفائی بسر برده بعد آن از بی پروائی چشم\nنظر کرده می بخشد، و عاشق بیچاره از ایام گذشته حکایاتی که بخاطر\nدارد قصد آفرینش میکند، معشوق را اطمینان میدهد که هرگز\nندارد\nشکایتی نیست اوضاع اتفاقیه پیش شد، بگذشت\nخوب\nآنچه گذشت، حالا این ماجرا را باین نوعت رویت میدهد. ؂\nمگر ز دست زلف مشکینت خطا رفت ورزمند شما بر من جفا رفت\nاینجا لطیفه که در رسم بلاغت را بی انتها پایه رفعت میدهد که ظلم و\nستم را اینطرف معشوق نیکو بد و سلسله زلف نسبت داده یاد\nمیکند و او را بند و یعنی ظالم و راه زن میگفت که گر پیش آمد\nاز روزگار واقعه این کار بعید نیست. ؂"}
{"book": "adl0798", "page": 354, "text": "(٣٤٩)\n\nبرق عشق از خرمنشین بے سوخت سو    جور شاہ کامرا گر بر گذار رفتہ نیست\nگرد لم از غمزهٔ دلدار تابی برد برد    در میا جان جانان تا مزار رفتہ نیست\n\nگهی از دل عاشق جذبه بر می آید که معشوقه را د یگران هم دوست\nخواهند داشت ولی همچو من دل باخته ناز و جان بخش و مربا\nکه خواهد بود، میخواهد که این حقیقت را بصفو صدق و محبت اتحاد\nرا بلب کند\nساخته بوسیله نیاز ند رانه نظر معشوق نماید، وحضرت خواجہ عالیجاه\nاین کیفیت را این گونه بمعرضه میرساند، . ه\nشبی مجنون بیلی گفت کای محبوب پی پروا    ترا عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد\nافزون\nدرین موقع لفظ مجنون جسن بلاغت را بسلی فزون ساخت که کا گریم دران\nبسیار جا\nهمین مضمون بشمار طبع آزمائی شده اما پیرایہ باین سرمایه موزون دیگری\nکسی را حاصل نشد.\nبعضی اوقات که ناز و تمکین معشوق از حد تجاوز میکند\nعاشق شیفته بی تحمل شده میگوید که انداره باید گذشت ،\nدلبردارد\nدر دنیا هزارها محبوبه کاملے با حسن و جمال میباشند، معشوق ہم\nاو صید\nمیداند که همچنین است اما اظهار این خیال از کمال بیعشق بیقرار"}
{"book": "adl0798", "page": 355, "text": "(۳۵۰)\nاینست که حضرت خواجه رموز این جذبات صحیحه را باین زمزمه ترشح\nمینمایند . . ؎\nصبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت ناز کم کن که درین باغ بسی چو تو شگفت\nگل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت بمعشوق نگفت\nتابش جذبات آفتاب عشق اگر چه سزاوار و خاصه عالم شباب است\nولی مسلّم شد که از پاش سایه پیری شدت شعله های این آتش\nفرو ننشست ، و درین زمان بر عاشق ناتوان واقعات و حالات\nمختلف میگذرد که گهی میگوید ، و ندعی هوسنا در عهد شباب او\nو گاهی خیال میکند که حرارت عشق خاصیّتاً قوّت جوانی بخشد و بدین\nامید معشوق را مخاطب ساخته تمنا دارد که . . ؎\nگر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر که سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم\nو باز میگوید\nهر چند پیر خسته دل ناتوان شدم هرگز خیال روی تو کردم جوان شدم\nرگهای کاشی نیز بدین سودا سری دارد و میگوید ، مصرع\nعشق در ایام پیری جوان تر است"}
{"book": "adl0798", "page": 356, "text": "(٢٥١)\nتحسین است\nو با وجود اینهمه تخیلہ بحقیقت این مسئلہ میداند کہ زمان پیری\nایام عبرت و زجری ہست و بر حال خود تأسف کردە بلہجہ میگوید\nدیدی دلا کہ آخر پیری زہدسلم با من چہ کرد دیدە معشوق باہین\nاینک جملہ جذبات واردات حقیقی عشق گفت میشود کہ بر عاشق میگذر\nو حضرت خواجہ آن ہمہ را بے کم و کاست بموضع و موقع لازم بحسن\nتناسب اکمل ادا مینماید .\nبلے در صورتیکہ معشوق بلند پایہ و صاحب جاہ، وعاشق مفلس\nعلاقی ندارد عاشق بدو تآسف می کند\nو کم پایہ باشد البتہ معشوق را بالالتفات عاشق عارمی اید ولے\nبگذر آن مکن\nعاشق بہ امتیاز این لحاظ نمی پردازد و قاصد را خطاب کردە میگوید :\nگر دیگرت بران در دولت گذر بو بعد از ادآ خدمت و عرض عامبگو\nدر راه عشق فرق غنی و فقیرنیست ای پادشاە حسن سخن باگدا بگو\nبصدہ جذبات کہ در موقع رنجان\nمقصد اینست کہ ازین گونہ صدہا جذبہ رنجنا میتو ند کہ حضرت خواجہ\nاینہمہ را بحسن ترتیب تو ضیح و تشریح مید ہند کہ مثال آن را اِلا\nدر کلام دیگر اساتذہ نمی یابیم ولے اجمالاً بصورت سرسری\nبذکر چند مثال می پردازیم :\nباظہار مضر چند اشعار بر می ایم :"}
{"book": "adl0798", "page": 357, "text": "(٣٥٢)\n\nبر معشوق بدگمان نشد\nخواب آن نرگس بی خمار بی چیزی نیست\nتاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست\nبعد از ظلم و ستم صفت لطف و ترحم\nآفرین بر دل نرم تو که از بهر خدا\nکشته غمزه خود را به نماز آمده\nسرگوشی پنهان از رقیب\nخدارا ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه\nکه من با لعل جان بخشش نهانی سخنی دارم\nشکایت از وفور آمیزش\nزلف در صبا گوش من پیغام رقیب\nاینهمه با همه در ساخته یعنی چه\nبیم و خوف آنکه از عشق بدامن پارسا داغی نه افتد\nمیترسم از خرابی این کار میبرد\nمحراب ابروی تو حضور نماز من\nمعشوق با وجود استعداد چاره ساز بنده نوازی نکرد\nچه عذر از بخت کج گویم کز آن عیار شهر آشوب\nبتلخی کشت جان حظ را و شکر در دهان دارد\nباک از این نتوان گفت که آن سنگین دل\nکشت ما را و دم عیسی مریم با اوست\nذائقه بوسه به اتفاق دشنام\nقند آمیخته با کل نه علاج دل ماست\nبوسه چند بیا میز بدشنامی چند\n\nنمبر ١٠/ حجم / در ماه / جدی ۵ افغانی"}
{"book": "adl0798", "page": 358, "text": "( ٣٥٣ )\nتمثال معشوقان باوفا را بحضور محبوبه خود پیش نموده خواهش\nالتفاتی میکند .\nشمع و گل و پروانه و بلبل همه جمع اند ای دوست بیا رحم بتنهایی ما کن\nموجب فشار از شدن حیا و گریه\nترا حیا و مرا آب دیده شد غماز وگرنه عاشق و معشوق راز دارانند\nبر کامروائی دیگران حسرت بردن\nچو با حبیب نشینی و باده پیمایی بیاد آر حریفان باده پیما را\nدر استاد دلچسپی عشق\nیک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب از هر که هر چه می شنوم نا مکرر است\nانتظار محبوبه بر فدای معشوق و هم برا و عرض کردن\nاست که در اندل در راه عشق\nمیسوختم که پیش اندر قدم چو شمع او خود گذر بمن چو نسیم سحر نکرد\nحظ گرفتن از شب بیدار و بیاد معشوق بودن\nاز صبا پرس که ما را همه شب تا در صبح بوی زلف تو هما مونس جانست که بوست\nمقام حیرت که بوسیله زر و زور از معشوقانها میتواندند و خود التفاتی نمیکند\nاز بهر بوسه لبش جان همی دهم اینم نمی ستاند و آنم نمیدهد"}
{"book": "adl0798", "page": 359, "text": "(ص ٥٤)\n\nاز شاهد پرستی گذشتن بیست اهل تقوی نگاه بد بدان نمیکنند\nترا لعل شرع روی مه جبینان بین خلاف مذهب انان جمال اینان بین\n\nفلسفه\nدر فلسفه حضرت خواجه و خیام متخیال یکدیگر دیده میشوند\nو حضرت خواجه همان مسایل را بیشتر تفصیل و مزید تر توضیح داده\nداشته اکبر جوشش مینویسند که پیش ازین بدفعات بیان نموده‌ام\nمیاییم: (١) آغاز فلسفه حضرت ازین مسئله دراز ست\nکه انسان ناتوان اند دانش حقیقت کائنات و اسرار او بپز\nندارد، و این مضمونی ست که سقراط، فاریا بی، ابن سینا، خیام\nاز اول تا انجام گفته و رفتند، اما حضرت خواجه بلیغ بندی\nآهنگ و جوشش او عاجز و بی درنگ شرح این مینمایند\nکه گویا خاصه حصه او باشد . . \nبروای زاهد خود بین که چشم من و تو راز این پرده نهانست نهان خواهد بود\nاستعمار د بلاغت را ملاحظه کنید، که مبتدای کلام را از لفظی"}
{"book": "adl0798", "page": 360, "text": "(٣٥٥)\nابتدا مینمایند که از شروع سخن دعوی را نادانی زاهد را محقر و فانی اثبات\nمیکند، و مقصد از ظاهر ساختن لفظ خود بین اینست که مدار\nدعوی نگاشته بر افکار خود بینی بر قرار است، و باز با زاهد\n[که بزودز]\nخود را شریک کار ساخته لتعمیم دعوی و خاطر داری طلاقی او مقصودی\nدارد، که یعنی درین معرکه زاهد و عارف، عالم و جاهل علی السویه\nحصه دارند، و در مصرع دوم بکار ان ماضی و مستقبل را باهم\nپیوست نموده تعمیم دعوی را بسی قوی ساخته است .\nعنقا شکار کس نشود دام باز چین کاین جا همیشه باد بدست است دام را\nحدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جوی که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را\nدانا چو دید بازی این چرخ حقه باز هنگامه با چید و در گفتگو ببست\nکس ندانست که منزلگه مقصود کجاست اینقدر هست که بانگ جرسی میآید\nساقیا جام میم ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد\nآنکه بر نقش و این دائره مینائی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد\nنشوی واقف یکنکته ز اسرار وجود گر تو سرگشته شوی دائره دوارا\nدر کارخانه که ره عقل سلیم نیست و هم ضعیف رای فضولی چرا کند"}
{"book": "adl0798", "page": 361, "text": "(۳۰۶)\nما از برون در شده مغرور صد فریب تا خود در و پرده چه تدبیر می کنند\nجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند ره افسانه زدند\nراز درون پرده چه داند فلک خموش ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست\nبان هیچ کس نشانی زان دلستان ندید یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد\nمردم در انتظار و درین پرده راه نیست یا هست پرده دار نشانم نمیدهد\n(۲) اگر چه شاهد مطلق در هر موضع حاضر گفته میشود ، و از هر ذرة\nتجلی دارد اما هر کس او را نمی شناسد. (۳) اسرار کائنات\nکه حقیقتاً دریافت آن بسی دشوار است ، و هرگاه پیرامون سالکی\nو درک هم شود از تحصیل علوم درسیه و بحث و مباحثه\nچیزی بدست نمی آید، ولی از مجاهده ریاضت و وجدان\nانکشاف میتوان نمود، حضرت خواجه ارباب ذوق و مشاهده\nبنام ساقی، و میخانه ، و باده فروش، یاد میکند و از نیست که\nدر هر موقع بخوشش خاطر بندگی پیرمغان و باده فروش را\nدعوی دارند، بلکه در مقابل بدین تناسب زهاد و علما ظاهری را\nبی حقیقت می شمارند."}
{"book": "adl0798", "page": 362, "text": "(٣٥٧)\nابیات\nراز درون پرده زرندان مست پرس کاین حال نیست صوفی عالی مقام را\nسرخدا که عارف سالک بکس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید\nمصلحتیست که از پرده برون افتد راز ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست\nایکه از دفتر عقل آیت عشق اموزی ترسم این نکته بتحقیق ندانی دانست\nسر بحیرت بدر میکده ها بر کردم چون شناسأ تو در صومعه یک پیر نبود\nحلاج بر سر دار این نکته خوش سرائید از شافعی مپرسید امثال این مسائل را\nو همچنان میرزا غالب مرحوم ازین سلسله بلند تر نوائی دارد ٠ سه\nآسزا را که در سینه نهان است تو نطقش بر دار توان گفت بـ منبر نتوان گفت\n(٤) صوفیه در مسلک خود مطالعه اشیاء متفرقه را ذریعه تحصیل\nعلم نمیدانند بلکه خاصتاً توجه بـ دل و ساختن و تازه مالی این\nذوق را مواظبت کردن میگویند که البته صفای قلب\nو تزکیه خیال خاطر را سر چشمه ادراکات و معلومات مینماید\nچنانچه علم انبیا از مشاهدات ظاهری نیست، فواره ئیست\nکه از باطن پاک سر میکشد و حضرت خواجه این مسئله را به فصاحت"}
{"book": "adl0798", "page": 363, "text": "(۳۵۸)\nکمال زیبایی\nو بلاغت چه خوش نما شرح میدهند. سه\nدیدمش خرم و خندان قدح باده بدست و ندران آینه صد گونه تماشا میکرد\nگفتم این جام جهان بین بتو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد\nمیلان طبیعت حضرت خواجه در بعضی اصعده بسوی مسائل بیشتر\nدیده میشود، که یعنی انسانرا بکلی خود مختار گفته نمیتوانیم بلکه قداً\nقوهٔ حس میشود که او را بهر سر کای می می آرد، و همچنان در\nبعضی اوقات بر خلاف مسائل مذکور مینویسند مثلاً مصراع\nهر عمل اجری هر کرده جزا دارد\nاما طبعاً رجحان خیال شان بسوی جبر دیده میشود، و اگرچه ظاهراً\nاین مسئله را مخالف عقل میدانیم لیکن منزل انتهای فلسفهٔ\nشانرا همین مقام می یابیم، بلکه اکثریه ارباب فنا را سرشار\nهمین فقر می بینیم، و در هر زمانیکه حضرت خواجه باین عالم\nدر می آیند بی انتها سرمست شده جوش و خروش بلا\nاز اندازه بر تر میبرند. سه\nنقش مستوری و مستی نه بدست من است انچه استاد ازل گفت بکن آن کردم\n\nحصص نمبر ایزده - ۱۳ صفر ۵۰-هـ"}
{"book": "adl0798", "page": 364, "text": "(٣٥٩)\n\nبارها گفته ام و بار دگر میگویم که من دل شده این ره نه بخود میپویم\nبرو ای ناصح و بر درد کشان خرده مگیر کار فرما قدر میکند این من چه کنم\nبرق غیرت که چنین میجهد از پرده غیب تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم\nمرغ هر کوریتی از سر بیرون نخواهد شد قضا اسمانت دیگر گون نخواهد شد\nمرا روز ازل کایم بجز رندی نفرمودند هر قسمت که آنجا شد کم و افزون نخواهد شد\nمستور و مست هر دو چواز یک قبیله اند ماد دل بعشوه که دهیم اختیار چیست؟\nدر پس آئینه طوطی صفتم داشته اند انچه استاد ازل گفت همان میگویم\n\n(٦) کمال و ترقی بزمانۀ مخصوصی تعلق ندارد بلکه این خیال غلطی\nاست ، مصرع که حریفان باده ها خوردند و رفتند\nفیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند انچه مسیحا میکرد\n\n(٧) بندگان خاص فطرت علیحده دارند که هر شخصی از ان\nنصیب بهره حاصل نیست . ٠ سه\nگوهر جام جم از طینت خاک دگریست تو توقع ز گل کوزه گران میداری\n\nفلسفه اخلاق\nتعلیم اخلاقی حضرت خواجه اعلیٰ ترین تصویر فلسفۀ انسانیت"}
{"book": "adl0798", "page": 365, "text": "(٣٦٠)\nمصرعیکه خواهش امدن\nگفته میشود که بیان خود را شاهد روزگار نشان میدهیم بیت\nمباش در پی ازار و هرچه خواهی کن که در شریعت ما غیر ازین گناهی نیست\nع فرض ایزد بگذاریم و بکس بد نکنیم\nما نگویم بد و میل بناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم\nنه تنها بدا نیکان بلکه بدکاران را نیز بد گفتن نه پسندیدند ، چرا که\nبدانرا بد گفتن چندان گناهی نیست تا در عیب جوئی و بدگوئی\nداخل است و ازان رو بهتر این است که به هیچ اعمالی از او\nمداخلت نباید کرد . ے\nعیب دروغ و فروغ تو انگر بیکم و بیش ابد کار مصلحت است که مطلق مکنیم\nو ما از مخالفان و نکته چینان خود شکایتی نداریم چنانچه اگر بر حقیقت\nمیگوئید از حق گوئی ناراض شدن خلاف انصاف است ،\nو هرگاه غلط و ناحق بگوید پس از غلط گویان گله و شکوه نباید کرد\nحافظ ار خصم خطا گفت نگیریم برا هر که حق گفت جدل با سخن حق نکنیم\nمجلس ما از برای عموم است که تخصیصی ندارد هر که میخواهد بیاید\nبا هر گروه سلوک ما از یک جهتی مساوی است اگر اخلاق با ماهمجه سازند"}
{"book": "adl0798", "page": 366, "text": "(٦١)\nاندرون\n(اخلاف واعظان و زاهدان بموجب تفریق یک فرد مسلمان پر ابطہ دوستی\nو دشمنی و عزیزی و بیگانگی تغیر و تبد یلی نیاورد :\nن نیست\nهر که خواهد گو بیاد هر که خواهد گوبو گیر و دار و حاجب در با درین گاه\nنیست\nبنده پیر خرا بانم که لطفش دایم است و نه لطف شیخ زاہد گاہست و گاہ\nو ما که مخصو صاً به مهر و محبت سر و کار می داریم با دشمنی و بغض\nو کینه ما را تعلقی نیست . ٥\nس\nما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم از ما بجز حکایت مهر و وفا مپر\nتنها خو به یم و ملامت کشیم و خوشی باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن\nبه پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام میں گفت عیب جی نپوشید\nبر عرض اعمال و عن عذاب و پاداشها صورت میگیرد\nبا بجا آوردن فرایض و عبادات در حوص بهشت و معاوضات\nنباید کرد بلکه اداے آن را فرض انسانیت باید دانست\nو پیچ شبهه نیست که در بدر اعمال نیک بهشت می بخشند اما\nاین نکته را در نظر و خاطر نباید داشت ، سه\nداند\nتو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری\nبدید\nمن ان نگین سلیمان پیچ نستانم که گاه گاه برو و بست مهر من با"}
{"book": "adl0798", "page": 367, "text": "(۶۲ س)\n\nروایت است که حضرت سلیمان علیه السّلام نگینی داشتند که از\nتأثیر آن کاملاً جن و انسان تابع و فرمان او بودند، دفعتاً اتفاقاً\nشیطانی بحیله نگین را بتصرّف خود آورد و سلطنت و شوکت\nحضرت سلیمان علیه السّلام محو گردید و سخن بجائی رسید که\nبماهی فروشی روزگار بسر میکردند، حضرت خواجه میفرمایند\nکه من آن نگینی را که گاه گاه بقبضهٔ شیطان در افتد بهیچ نمیخرم\nو بدیناری نمی خرم . ؎\nگرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همّتم گر بآب چشمهٔ خورشید دامن تر کنم\nبه خرمن دون همّتان سر فرونمی آرند دماغ کبر گدایان خوشه چین را بین\nمالک عافیت نه بشکر گرفتہ ایم تا تخت سلطنت نه بیازه کشاده ایم\nچون سرمایه دایم حسن لیاقت و شرافت نیستی، با بزرگان همسری مکن،\nکه زبان خطاست . ؎\nکیه بر جای بزرگان بتواند زد بگزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی\nبلکہ لیاقت ذاتی در کار است چرا که شرافت نامی نسبی\nکفایت نیست . ؎"}
{"book": "adl0798", "page": 368, "text": "(ص ۳۶)\n\nتاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنما  ور خودار گوهر جمشید و فریدون باشی\nالبته در تحصیل مقصد جد و جهد ضرور و الزم است. ؎\nدر ره منزل لیلی که خطر هاست بجان  شرط اول قدم آنست که مجنون باشی\n\nترغیب عمل\nای دل بکوی عشق گذاری نمیکنی  اسباب جمع داری و کاری نمیکنی\nچوگان بدست داری و میگوئی اِنْتَظِرْ  بازي چنین بدست و شکاری نمیکنی\n\nدر پرده دری نظام و اعظمین\nتعلیم اخلاق موقوف بر این است که شاعر فطرت شناس نکات انسانیت باشد چرا که برای عیور ظاهری چشم هر بیننده باز است که می بیند و میداند اما بعیوب دقیق و مخفی ، و سربسته نگاهِ فکر هرکسی نمیتواند رسید ، ازینجاست که چون شاعری بتعلیم فلسفه اخلاق اقدام میکند موافقت فطرت شناس فطرت بودن از همه امور مقدم تر ست ، و بآنهمه الزم است که به اشارات لطیف خاطر پسند ازان عیوب بیانی بزبان آرد تا بر طبع عوام گرانی نکند بلکه از سمع آن"}
{"book": "adl0798", "page": 369, "text": "(٣٦٤)\n\nالفاظ ظریفانه آن خود آنان بخندند و خطی بر دارنده عیوب دقیق ومستور\nو مخفی آنچه در زهاد، وعماء، و واعظین می یابیم در فرقه دیگران\nکمتر می بینیم چنانچه امام غزالی (رح) در احیاء العلوم این عبارت را\nبفصیل مینویسند، ولی در صورتی که این فرقه دائماً قدر ومقدرت را\nبهم رسانیده اند، عجیب آنست که اظهار عیوب ایشان\nسخن آسان نه بود حضرت امام غزالی که از گفته خود نتیجه بر گرفتند\nاینست که در معرض خطرات جسمانی در افتادند و دیگران درین\nباره همتی بهم نرساندند، بزیان نظم خیام پیشتر از همه خیام درین مرحله\nاقدام وجرأتی بهم رسانده، وبعد آن شیخ سعدی بزمزمه های\nخوشنوا چیزی چیزی میگوید مثلاً. ؎\n\nمحتسب در قفای رندان است غافل از صوفیان شاهد باز\nبرو نمیرود از خانقه یکی هشیار که تا شحنه بگوید که صوفیان مستند\nگرکند میل بخو بان دلمن خُرد مگیر کاین گناهیست که در شهر شما نیز کنند\nولی بآن دلیری و آزادگی باکی که حضرت خواجه این مسئله را بیان علان\nمیفرمایند، امروز دیگر برا قدرت و جرأت نبوده. ؎"}
{"book": "adl0798", "page": 370, "text": "(۳۶۵)\n\nواعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند\nمشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس تو به فرمایان چرا خود تو به کمتر میکنند\nگوئیا باور نمیدارند روز داوری کین همه قلب و دغل در کار داور میکنند\nدی پیر میفروش که خوش آهنگی بر در میکده با دف و نی ترسائی\nگر مسلمانی ازین است که حافظ دارد وای اگر از پی امروز بود فردائی\nالبته پیرایه این اشعار خیلی بلند و بلیغ مینماید ، چنانچه آنچه گفتن میخواهد بگونه\nاز زبان نصرانی بیان میکند. خاصه مقصد از احتیاط اینست که\nبر سؤاعمال اغیار هم ترحم باید نمود، و انه شمولیت مسله بساز و\nسرود مکرمان آن بود که خیالات عموم را با دف و نی شوق و ذوق\nبهتر است و دلداده شنیدن بودند و نیز نکته تشهیر قوی تر میشد.\nو از یاد نام خودش علاوه بر احتیاط مقصد اینست که از عیب\nجوئی دیگران توجه عامه کمتر شود . - بزرگترین عیب علما و\nواعظان عبارت از ( ریا کاریست) که نمونه بد نمائی و نتایج و خیم\nبدی آن را بنهایت دلبری بیان دارند. ۰\nگرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود\nحضور انور الجرء (۲۰) از حرفه ۸"}
{"book": "adl0798", "page": 371, "text": "(٣٦٦)\n\nغلام همت دردی کشان یکرنگم نه آن گروه که از قبا لباسش دلرایند\nمن از پیر مغان دیدم کرامتها اش کین لئق ریا ئی را بجا می ندگیر د\nباده نوشی که در هیچ ریائی نبود بهتر از زهد فروشی که در د رؤیا\nمی خور که صد گناه زا غیار در حجاب بهتر ز طاعتی که بروی ریا کنند\nبیت\nترسم که صرفه نه بر د روز باز خواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما\nبیا میکده و چهره ارغوانی کن مرو بصیومعه کانجا سیاه کارانند\nنقد با را بود آیا که عیاری گیرند تا همه صومعه کاران پی کار گیرند\nرعا نیال سازد افتخار میکنند\nوعاظ و علما خود را با کبر و کمال مکملی می شمارند که در پرده تقدس\nپرورش نفس میکند و اغراض خود را بطوری بجا می آزارند که از\nگمان و شبه دیگران بر کران بمانند. اما حضرت خواجه رمز\nاین نکته را باین لطیفه افتا میکند .\nای دل بطریق مستی از شهر نیاز مست او در حق او کس این گمان ندارد\nبگذشت\nخرقه پوشا گی مست که استند. قصه ماست که در کوچه و بازار بها ند\nان\nصوفیاد استه نداز گروه می خبر دلقی مابود که در خانه خمار بماند\nداشتم دلقعی د صد عیب مرا میپوشید خرقه رهن می مطر بشد و زنار ماند\n\nدر عهده شد المع در ۱۷۲ امر محمدی"}
{"book": "adl0798", "page": 372, "text": "( ۹۷)\nعمدتا بان تو به نگارد  \nمهارت کلی در عیب پوشی پایه ست این هنه است که اگر شخصی را عیبی که\nخود دارند محسوب به بیند به جهت و شدت تامه او را ملامت و تحقیر\nمیکند حضرت خواجه این راز را باین پیرایه فاش می سازند که ۰ ح\nباده با محتسب شهر ننویش ها رگز که خورد باده می و سنگ بجام اندازد\nواعظان و ملایان علامه ریاکار با کثرار بنظر می آیند و اکثریا\nگروه صوفیان مذهب پر سدت نیز از اثر این بلا عایتی نمی نمایند هم برین\nمضمون حضرت خواجه میفرمایند . ح\nمی خور که شیخ و حافظ و قاضی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر میکنند\nصوفیان جمله حریفند و نظر باز ولی زان میان حافظ سو دازده بد نام فتاد\nهرگاه اعمال و اخلاق علما را به نظر غور بیبنم ظاهر امیداشیم که از\nعقیدت و نیازمندی که عوام باریشان است مغرور و متکبر میشوند\nو این شیوه را بخدا پسند تر میشمارند و انرا بلباس تقدس و تجرید از\nعلایق بحساب می بارند چنانچه اگر کسی را بد گویائی کند نهی\nبالمعروف محسوب میدارند یا در بارداری سلاطین و حکام را\nبضروریتی اجرای اوامر شرعی منظرات عُه وم جلوه میدهند."}
{"book": "adl0798", "page": 373, "text": "(۳۶۸)\nشخص وعذرکشی خود با دیگران صفحه ننویس سیه سندو\nو با کسانی که بموجب عناد شخصی دشمنی و خصومتی کند آنرا البغض لله\nمیگویند. و افتخار و غرور را عزت نفس می شمارند و همچنین\nحیل تمامی عیوب بصفات خود را جمع می سازند، ولی حضرت\nخواجه باین جمله عیوب و قباحات کلا باشاره و نکات بلیغ و لطیف\nپرده دری کرده میگوید.\nاگر از پرده برون شد دل من عیب مکن\nشکر ایزد که نه در پرده پندار بماند\nدر راه ما شکسته دلی میخرند و بس\nبازار خودفروشی از ان راه دیگر است\nزاهد شهر چو مهر ملک و شحنه گزید\nمن هم ار مهر نگار بگزینم چه شود\nیعنی چون زاهد یکپادشاه پرستی اختیار کند اگر من هم دلداده جوانی\nبتواری شم عیبی نخواهد بود بلکه شاهد پرستی از پادشاه پرستی\nبسی خوبتر است.\nعیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو\nنفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند\nحقیقتا علما عادتی دارند که امر حق را از نظر عوام پوشیده میگذارند\nو هرگاه شمه در آن پیرایه خلاف فایده یابند از ان نقطه در آنها\nمیسازند چنانچه درین ایام بعضی بلکه بیشتر سلسله مآ تعیلیم خوبی"}
{"book": "adl0798", "page": 374, "text": "(۳۶۹)\nخیلی مفید ست شراب در برای زندگی جسمی شرط اکسی\nعموماً مقید ضروریت که گویا شرط زندگی خوانده میشود اما\nبجه اینکه عوام الناس را بموجب نا بلدی ازین پیرایه وحشتی\nبخاطرها پیدا است هیچ عالم و فاضلی ابداً مردم را بآن سبقاً\nتشویق و ترغیب داده نمیتواند بلکه علاوه بران مخالفت آن\nمیکوشند و حضرت خواجه ابوالحاظ مو ترا ایشان را بدان عیب\nملامت کرده میگویند که بپاس خاطر عوام از پوشیدن حکمت\nو حقیقت انکار نکنید، چناچه شراب نافع بوده و مضرت دارد\nولی ضررش از نفعش بیشتر است کما حضرت حق جل علی شأنه\nدر قرآن مجید فرموده اند فیها منافع للناس و اثمهما اکبر\nمن نفعهما یعنی در قمار و شراب فایده و نقصان موجود\nلیکن نقصانش بیشتر و پیدا است از انجا که شراب بد ترین چیزها\nبا وجود آن خدایتعالی فائده آن را اخفا و نهفتن نخواسته\nالبته بظهور رساند که ضررش از فائده اش بیشتر است\nو بدان موجب از شراب پرهیز کردن است اکنون\nامر حق را از خاطر عوام پوشیدن چگونه جائز دانستن است؟"}
{"book": "adl0798", "page": 375, "text": "(۳۷۰)\nحضرت خواجه جابجا این نکات را بعبارات بلیغ و لطیف برقم\nو جاؤتے دل میارند که خواننده دانشبان و حقایق بیان میگذر د\nافاده میکنند که کسر نے وعاظ و علماء چون بر اغراض شخصی و فوائد ذاتی\nبنابران\nشان مبنی است بدین علتی که دارند در پیشگاه حضرت الهی نیز درجه\nقبولی نمی یابند، ۲\nدر میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بکشایند\nترسم که صرفه نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ زآب حرام ما\nاین خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی\nمحاورات یومیه\nبهترین سبب فصاحت کلام حضرت خواجه این است\nرو در کلام\nکه یومیه اودا رتباط کلام شان محاورات تازه بکثرت می یابیم\nو اگر به ترکیبات سلیل و الفاظ روزمره یک سو کمد در لطافت وی کمال پیدا اند\nو ترکیبات الفاظ شبانروزی چنان است که مستعمل میشوند\nترک کند\nو ازان الفاظ لطافت و بیانات یومیه در تراند شده عموماً\nفصیح ، سلیس ، نرم و روان شده میروند و هرگاه شخص قدرے\nتغسل شود اسمی\nتامل کنند، با استعمال الفاظ روزمره از زبان می افتد\nگوش\nچرا که از شنیدن بسیار معلوف به الفاظ محبوب مانوس"}
{"book": "adl0798", "page": 376, "text": "(٣٧١)\n\nمیشود، و در محاورات نیز همین قواعد جاریست محاوره بوقتى\nمرتب میگردد که کلام یک گونه عباراتی را بمعنی مخصوصى\nمستعمل کند البته ضروریست که جمله ها بیار فصیح و سلیس\nو روان باشند ورنه اثر و رخومی حاصلی نیست.\nحالا این خصوصیت را بطوری باید دید که در زبان\nفارسی بنسبت السنه های غیر آن الفاظ مفرد کمتر میباشند و\nتلافی این قلت را زبان محاورات و مصطلحات بجا می اورد\nدر فن شاعری تناسب کلام و حسن بیان دسترس\nداشتن الزم ترین شرط ها ست حالا اثبات دلایل قدر الکلام\nبودن حضرت خواجه حافظ اینجاست که انچه از محاورات\nو مصطلحات در صفحه ظهور بکار برده اند از شعرای فارس\nیقینا کسی را قدرت اظهار ان نبوده و اینست که بزرگترین دلیل\nصنعت و قدرت کلام نشان گفته میشود، اگرچه عموماً و تماماً\nکلام روزمره خواجه صاحب از مصطلحات و محاورات لبریز\nاما مالاً به چند اشعاری میپردازیم: ؎"}
{"book": "adl0798", "page": 377, "text": "(۳۷۲)\n\nابیات\nترسم که صرفه نبرد روز باز خواست\nنان حلال شیخ زآب حرام ما\nصلاح کار کجا و من خراب کجا\nببین تفاوت راه از کجاست تا بکجا\nعنقا شکار کس نشود دام باز چین\nکاین جا همیشه باد بدست است دام را\nای صبا گر بجوانان چمن باز رسی\nخدمت ما برسان سرو گل و ریحان را\nترسم القوم که بر دردکشان میخندند\nدر سر کار خرابات کنند ایمان را\nبر و بکار خود ای واعظ اینچه فریاد است\nمرا فتاده دل از کف ترا چه افتاد است\nروی خوب است و کمال هنر و دامن پاک\nلاجرم همت پاکان دو عالم با اوست\nهر چه هست از قامت ناساز بی اندام ما است\nورنه تشریف تو بر بالای کس کوتا نیست\nبنده پیر خراباتم که لطفش دایم است\nورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست\nدانا چو دید باز این چرخ حقه باز\nهنگامه باز چید و در گفتگو ببست\nدر راه ما شکسته دلی میخرند و بس\nبازار خودفروشی از راه دیگر است\nاگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است\nببانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است\nمیخواست گل که دم زند از رنگ بوی دوست\nاز غیرت صبا نفسش در دهان گرفت\nآسوده بر کنار چو پرگار میشدم\nدوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت"}
{"book": "adl0798", "page": 378, "text": "در شب [ILL] ۱۳۱۸\n[ILL] ۱۳۱۱ [ILL] ۲۷ [ILL]\n[ILL]"}
{"book": "adl0798", "page": 379, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0798", "page": 380, "text": "(۳۷۳)\n\nفرصت نگر که فتنه در عالم اوفتاد عارف بجامی ز دوار غم کران گرفت\nحافظ چو آب لطف نظم تو میچکد غیری چگونه نکته تواند بران گرفت\nمستم کن آنچنانکه ندانم ز بیخودی در عرصه خیال که آمد کدام رفت\nدر حق من لبت آن لطف که میفرما سخت خوبست و لیکن قدری بهتر ازین\nهمای همتم عمریست کز جان هوای آن قد و بالا گرفت است\nدلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمیگیرد ز هر در میدهم پندش و لیکن در نمیگیرد\nرخ و چشمی باین خوبی تو کو کل زو برگیر برو کینج وعظ بمعنی مرا در سر نمیگیرد\nمیان گریه میخندم چو شمع اندرین مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد\nبدین شعر تر و شیرین ز شاهنشه عجب دارم که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد\nیا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بازی چرخ ازین یکدو کله در نکند\nنقد ها را بود آیا که عیاری گیرند تا همه صومعه داران پی کاری گیرند\nخرقه پوشان همگی مست گذشتند و کند قصه ماست که در کوچه و بازار بماند\nمطرب عشق عجب سازی و نوائی دارد نقش هر پرده که زد راه بجائی دارد\nدر راه نظر مرغ دلم گشت هو اگیر ای دیده نظر کن که بدام که در افتاد\nبس تجربه کردیم درین دیر مکافات با درد کشان هر که در افتاد برافتاد"}
{"book": "adl0798", "page": 381, "text": "(٣٧٤)\n\nچیستی هست ندانم که رو بما آورد\nرسید گل و نسرین بخیر و خوبی باد\nاز دیده خون دل همه بر رو مارود\nموج انکار شراب این حکایت با\nآن شد اینخوابه که در صومعه بازم\nرطل گرانم ده ای مرید خرابا\nشراب عیش نهانیست کاری بی بنیاد\nیارب بوقت گل گنه بنده عفو کن\nحاشا که من ببوسم گل ترک می کنم\nای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست\nدردمندان بلا زهر هلاهل نوشند\n\nکه بود ساقی و این باده از کجا آورد\nبنفشه شاد و خوش آمد سمن صفا آورد\nبر رو ما ز دیده ندانم چها رود\nغالباً اینقدرم عقل کفایت با\nکار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد\nشادی شیخی که خانقاه ندارد\nزدیم بر صف رندان هرانچه بادا باد\nوین ماجرا به سرو لب جویبار بخش\nمن لاف عقل نیزم این کار کی کنم\nعرض خود میبری زحمت ما میدار\nقتل این قوم خطا باشد تا آن تا نکنی\n\nاکثریه محاورات چنان مینمایند که محض در گفتگو و بی تکلفی باستعمال\nمی آیند و غیراه اهل قلم باینخیال که این روش اخلاف متانت گفته\nخواهد در تصنیفات مستعمل نمیکنند، در زبان اردو این محاورات مثلاً\nجا و یهی،، ،، نمی یهی یه کجئی ، دکھیه لیا،، وهمچنان غیره الفاظ بذاکرا\nو ابروی که میگذاری که باشم تا انچه دیدنی بود دیدیم."}
{"book": "adl0798", "page": 382, "text": "(٣٧٥)\nمستعمده رفیض شوار باند\nدر کلام یومیه می آیند لیکن تاریخ ، خواجه درد ، سودا ، وغیره اینها را خلاف\nمتانت نظم میدانند و میگویند که باستعمال این الفاظ وسعت زبا\nمانند داغ وغیره\nکمتر میشود، و بعضی از شعرا این شیوه را تحرک وسعت بیان میشمارند\nو کو شیده اند\nمثلاً داغ، وغیره که کوشیده کوشیده این جمله محاورات را در بیانات\nو عبارات خود محلی آرند ، و همچنان است حضرت خواجه در فارسی\nمحاورات یومیه را وسعت بخشیدند ، و در کلام شان بسی\nسلو محا از این عبادات\nهمچو محاورات خوانده میشوند که در کلام دیگران دیده نمیشود\nو حضرت خواجه خاص گفتگوی یومیه را ملحوظ داشته محاوراتی را\nکه محض محتاج لہجہ بودند و بدون صحت لہجہ بفہم نمی آیند شامل\nبیان خود ساخته اند ، مثلاً .\nناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق گفتم ای خواجه غافل هنری بهتر ازین\nہنری بہتر از ین را به لہجۂ مخصوصی باید ادا نمود که تا معنی استفهام\nببخشد ، یعنی ای عزیز آیا ہنری بہتر از ین خواهد بود ، یا مثلاً این\nشعر - مصرع :- کنار و بوسه و وصلش چگونه چون نخواهد\nیعنی چون این کار شد نی نیست مذکور نباید شد، و ازین گونه"}
{"book": "adl0798", "page": 383, "text": "(٣٧٦)\nشاید جلد دوم\nبسی مشکل بهم میرسانند.\nخوش نوائی\nارباب ذوق بی تکلف میدانند که در کلام حضرت\nخواجه ذائقه خاصه و خوشگواری محسوس میشود اگر در فن شعر موسیقی\nهم آمیزش دارد مسلم است اگر اشعاری که از موسیقی\nو خوشنوائی چاشنی نداشته باشد در رتبه شاعری پست\nکد میشود اما در کلام حضرت خواجه این اوصاف باشارات\nمختلفه بدست می افتد و اکثر قد برای غزلیات خود بجرہائی\nقرار داده اند که با موسیقی بهتر مناسبت و اشنائی دارند\nو علاوه اسمان ارکان و پرزه های شعر را بطوری ترتیب\nمیدهند که با تال و ستم بکار می ایند و بلحاظ همین مقصد\nپی در پی آمدن الفاظ هموزن موجب ایاد ان میشوند\nو بلاشبهه چنان مینماید که گویا اوج نوا بار بار از بلندی\nپست شده یک بر دیگر می تکیه میکنند ، مثلاً :-\nچو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرود خوش\nکه دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم"}
{"book": "adl0798", "page": 384, "text": "(۳۷۷)\n\nیکی از کفر میلافد دگر طامات میبافد\nبیا کین داوریها را به پیش داور اندازیم\n\nاگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد\nمن و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم\n\nشراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم\nنسیم عطر گردانرا شکر در مجمر اندازیم\n\nسرود و رقص و حمیل چمن نمیکند\nهمه مرغان بخود یاد وطن نمیکند\n\nدر دم انهیار هست و درمانیز هم\nدل فدای او شد و جانیز هم\n\nگر از زلف مشکینش خطائی رفت\nدر هند و خطا بر من خطای رفت\n\nاینجا نکته هست مخصوصا لحاظ آن ضروریست و این است که در\nکلام قدما صنایع لفظی یعنی صنعت اشتقاق، ترصیع، و ایهام\nبکثرت بسیار می یابیم، مراعات النظیر را (به تناسب لفظی)\nکه از حد گذشته مضحکه میرسد، سلمان ساوجی مروج\nساخت، و چند زمانی بنهایت زور و شور ترویج داشت\nبلکه این صنایع را شعرای وقت عموماً محض بحیثیت صنعت\nمستعمل نمودند، یعنی بدین لحاظ که وقت شناسی و موقع\nدانی الزم تر است و البته آفرینش وقت است کمالی است\nلهذا ازین روکش عمومی حضرت خواجه نیز کناره خویی نتوانستند"}
{"book": "adl0798", "page": 385, "text": "(۳۷۸)\n\nچنانچه مراعات النظیر، ایهام وطباق جابجا از کلام شان چهره\nکشا مینماید، مثلاً . سه\nتادل هرزه گرد فتنه بچین زلف او زاسفر دراز خود عزم وطن نمیکند\nسخا نماند و سخن طی کنم شرابی بست بده بشادی روح روان حاتم طی\n(مصرع) نان حلال شیخ زآب حرام ما\nامّا خواجه صاحب بیشتر از همه همان صنایع لفظی را بکار میآرد\nمی بیند که بحسن آهنگ نوا جلوه افزا باشد، مثلاً . سه\nاینکه میگویند آن بهتر زحسن یار ما آن دارد و این نیزهم\nاز محاکو نگو وان ست که بسته نماید بین وان که چهرا نگیر دران\nدرین بیت مقابله مثلا اینم اخراجی النظریه خواهند گفت چرا که\nدو بکار رفته\nخلاصه مراعات النظیر یا صنعت اضداد خوانده میشود، ولی صاحب\nذوقی بخوبی میداند که تناسب آوا ز این هر دو الفاظ\nخود بخود سماعث را فرحت می بخشد، و هرگاه حیثیت\nبدون شک\nموسیقی دیده شود بیگان اجزای نغمه شمرده میآید، مثلاً\nقاصد حضرت سلما که سلامت بادا چه شود گر بسلامی دل ما شاد کند\nدرین بیت از اختلاط الفاظ سلما سلامت : سلام عوام الناس\n\n(حاشیه) این همه الفاظ در یک بیت از برای طعن و تعریضی آمده است"}
{"book": "adl0798", "page": 386, "text": "(۳۷۹)\n\nظاهراً بخیال صنعت اشتقاق ظاهراً بخاطر میرسد، اما حقیقتاً تناسب در رابط\nاین الفاظ پیوسته پیوسته و بار بار بگوش هوش خوشنما\nو پسندیده می اوفتد. مثلاً . ؎\nای صبا گر بجوانان چمن باز رسی خدمت از ما برسان سرو و گل و ریحانا\nدر این شعر الفاظ سرو و گل و ریحان را مردم عام مراعات النظیر\nیا صنعت اعداد نام خواهند نهاد ، لیکن بحر این شعر و مخصوص الفاظ\nتناسب اوزان اور دن تا اخر بیت طرز خوشنوائی بهم\nمیرساند که بصورت غیر ان ناممکن الادا بوده حسن صنعت\nشاعری و زینت معنوی الفاظ پوشیده میماند ، در کلام\nحضرت خواجه هر جا باین صنایع نظر می افتد هر گاه بغور دید\nشود همانا وصف اهنگ خوشنوائی ملحوظ هست چنانچه)\nاعتمادی نیست بر دور جهان بلکه بر گردون گردان نیز هم\nاز بهر بوسه زلبت جان همیدهم اینم نمی ستاند و انم نمیدهد\nشیوه باز تو شیرین خط و خال وتو ملیح چشم و ابروی تو زیبا قد و بالا تو خو\nبده ساقی با که در جنت نخواهی یافت کنار اب رکناباد و گلگشت مصلی را"}
{"book": "adl0798", "page": 387, "text": "(۳۸۰)\nگر ز زلف مشکینت خطار فتاری وز من رو شما بمن جفار فتاری\nبرق عشق از خرمنی سینه بو سوخته جورشان کامرا که بر گذار فتاری\nگر دلم از غمزه دلدار تابی بر دبری در میان جان بان جرا رفتاری\nملاحظه شود که در هر جا تکرار الفاظ بگوش دل چقدر خوشگوار\nمی آید، و ظاهر بین این شیوه را صنعت تکرار خوانده، و\nدر هر موضع توارد تکرار لفظی حسن کلام را زینت تازه می افزاید\nکار و با رفت تو در خوابیا با در پیش کی روی؟ ره به که پی؟ چکنی؟ چون باشی؟\nدر مصرع آخر خیال میکنید که خوبی کلام از ترتیب سوالات بیانه\nظاهر میشود که بجر صنعت استفهام را با ظهار میرساند، قطعی نظر\nازین نکته به غور ملاحظه کنید که این الفاظ خاص الخاص طرح\nتناسبی دارند که بی تامل خاطر خواه دجوش نما مینمایند ۵\nغذا جوئی بی غم که در ویش سرکوی دری دیگر نمیداند ره دیگر نمیگیرد\nچستی بندش\nچستی بندش یک سرمایه و جدانیست که تحدید و تعریف\nآن از بیان بیرون است، اما ذوق صحیحه آنرا بآسانی"}
{"book": "adl0798", "page": 388, "text": "(۳۸۱)\n\nاحساس میکند مثلا در اشعار ذیل با وجود اتحاد مضمون فرقی که\nاز چستی روابط الفاظ و تفکر بهم میرسد بخوبی محسوس میتوان شد\nسلیم\nمشاطه را جمال تو دیوانه میکند کا یئنه را خیال پریخانه میکند\nصائب\nدل را نگاه گرم تو دیوانه میکند آئینه را رخ تو پریخانه میکند\nغنی\nهرکس که دید روی تو دیوانه میشود آئینه از رخ تو پریخانه میشود\nصائب\nسرچشمه حیات لب می چکان اوست عمر دوباره سایه سروروان اوست\nفطرت\nعیش ابد بکام دل دردمندت عمر دوباره سایه سرو بلندتست\nصائب\nهمیشه صاحب طوال امل غمین باشد که چین بقدر بلندی در آستین باشد\nدر نگا بیت مرقد ریشه است کلفت بیشه در خور طول است همین جائیکه دارد استین"}
{"book": "adl0798", "page": 389, "text": "(۳۸۲)\n\nخواجه صاحب چنانچه خودشان بر واقعات متعددہ تصریح جیر\nنمودہ بر غزلیات، سلمان و خواجه غزلها نوشته اند، البته\nاز تقابل کلام شقاوت مضمون بندے و تفاوت چستی سخن ہویدا میگردد\n\nسلمان\nهمچنان مهر توام مونس جان که بود\nهمچنان فکر توام ورد زبانست که بود\n\nحافظ\nگوہر مخزن اسرار ہمان است که بود\nحقه مهر بدان مهر و نشانست که بود\n\nایجواب قافیه مونس جان حضرت خواجه میفرمایند .\nاز صبا پرس که ما را همه شب تا در صبج\nبوی زلف تو ہمان مونس جان است که بود\n\nسلمان\nشوقم افزون شد و آرام کم و صبر نما\nدر فراق تو بی عهد همانست که بود\n\nحافظ\nعاشقان بنده زار با امانت باشند\nلاجرم چشم گهربار همان است که بود\n\nدر بیت مذکوره سلمان سستی سخن سبک یی صاف\nمظهر است دو موقعه در فراق تو،، ۲ ابتداء مصرع\nاول است از انجا جدا ساخته با ولی ترکیب\nدادہ کثافته کلام را دفع نمودہ . . ."}
{"book": "adl0798", "page": 390, "text": "(۳۸۳)\n\nسلمان حافظ\nکی بود کی که بگوید سراسر غنایم طالب لعل گهر نیست گیتی خورشید\nکه فلان یار شما یار فلانیست که بو اینچنین در عمل معدن کانیست که بود\nدر ازل عکس می لعل تو در جام افتاد عکس روی تو چو در آینه جام افتاد\nعاشق سوخته دل در طمع خام افتاد عارف از پرتو می در طمع خام افتاد\n\nدر قافیه جام شعر دیگر حافظ در مقابل خودرا\n\nآن شد ایخواجه که در صومعه بازم بینی کارمن بارخ ساقی لب جام افتاد\n\nسلمان حافظ\nعشق بکشتن عشاق تفاءل میگیرد صوفیان جمله حریفانند و نظرباز ولی\nاولین قرعه که زد بر من بیدل افتاد زان میان حافظ سودازده بدنام افتاد\nخال مشکین تو در عارض گندم گون دید در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ\nآدم آمد پی دانه و در دام افتاد آه کز چاه برآمد و در دام افتاد\n\nاز مقابله اشعار آخری چستی های بندش کلام برائے هما\nواضح میشود که شعر سلمان بلحاظ معنی هیج ناموزون است\nزیرا که چهره را بادام نسبتی نیست و برخلاف آن حضرت خواجه"}
{"book": "adl0798", "page": 391, "text": "(٣٨٤)\n\nذقن را چاه و زلف را دام خطاب داده اند که تشبیه صحصاحست\nاما در اینجا بر جستگی و چستی ترکیب سخن کلام سلمان را از خواجه\nصاحب سبقت دارد، مصرع آدم آمد پی دانه و در دام افتاد\nآدم، دانه، دام، این الفاظ بدان حسن ترتیب روان باهم\nجمعیت میکنند که مصرع را خیلی برجسته و خوشنما بنظر در\nمی ارند و مصرع خواجه صاحب در این موضع گر نگی بهم\nمیرساند و مخصوصا لفظ آه که سخن را بکلی از وزن انداخته\n\nسلمان\nحافظ\n\nدام زلف تو بهر حلقه طناب دارد آنکه از سنبل او غالیه تابی دارم\nچشم مست تو بهر گوشه خرابی دارد باز بادل شدگان ناز و عتاب دار\nخون چشم من از ان ریخت که ناظن بند چشم من کرد بهر گوشه روان سیل سرشک\nکه بر یش مردم صاحبنظر ابی دارد تا سهی سرو ترا تازه بابی دارد\nرسن زلف تو سرشته چا من دو شمع ماه خورشید نمایش پس پرده زلف\nهر یک از تابش رخسار تو تابی دارد آفتابیست که پیش سحابی دارد"}
{"book": "adl0798", "page": 392, "text": "(٣٨٥)\n\nسلمان حافظ\nآنکه زبر و و مژه تیر و کمانی دارد شاهد آن نیست که مو و میانی دارد\nچشمها کرده سیاه قصد جهانی دارد بنده طلعت آن باشم که آنی دارد\nازین مسابقه و مقابله کا قوه روابط کلام و برجسته گی مضمون را\nبخوبی حس کرده باشید و دلیلا اشعار حضرت خواجه را با ان نیز از همین نقطه\n\nنظر باید دید.\nآن شمع سر گرفته دگر چهره بر فروخت وین پیر سالخورده جوانی سر گرفت\nآن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت وان لطف کرد دوست که دشمن خند گرفت\nزنهار ز ا عبارت شیرین دلفریب گوئی که پسته تو سخن در شکر گرفت\nمن ایستاده تا کنمشن جان فدا چو شمع او خود گذر بمن چو نسیم سحر نکرد\nما هی مرغ دوش نخفت از فغان من وانشوخ دیده بین که سر از خواب بر نکرد\nبالا بلند عشوه گر سر و ناز من کوتاه کرد قصه دور و دراز من\nدر پیش خرم و خندان قدح باده بدست و ندر آینه صد گونه تماشا میکرد\nگفتم این جام جهان بین بتو کی داد حکیم گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد\nزلفین سیه خم بخم اندر زده باز بخت من شوریده بهم بر زده باز"}
{"book": "adl0798", "page": 393, "text": "(٣٨٦)\nبر شیشه صبرم زده سنگے لیکن با تو چه توان گفت که ساغر زدهٔ باز\nبزرگترین جوهر حسن کلام به نزد ما پیوند و حسن روابط الفاظ\nگفته میشود، بلی قبول حافظ که پر تو مضمون بر خاص عام می افتد\nاما هر امتیاز و تفاوتیکه هست در پیوند های سخن و لطف ادا\nپیداست، بسی تمثیلات مثالهابدست داریم که یک مضمونی را\nشاعری بخاطر رسیده و ظاهر کرده دیگری نیز بعینه همان خیال را\nبروی کار آورده و اکثر یا در الفاظ اشتراک داشته ولی\nبه ته و بالا کردن همان حروف به ترتیب جدید رتبهٔ\nمضمون از جائی بجائی رسیده ملندرقه .\nظرافت و شوخی\nدر کلام حضرت خواجه شوخی و ظرافت بسیار معلوم می شود گوتاه\nبه انتها لطافت و نزاکت، شیخ سعدی و خیام نیز ظرافت ها\nدارند و لی از جاده بیرون رفته اند، اینحکایت لطافت\nو شوخی طبع خواجه صاحب را می بینید . در این لباس نور حفظ کنید:ه\nواعظ شهر که مردم ملکش میخوانند قول ما نیز همین است اگر او آدم نیست"}
{"book": "adl0798", "page": 394, "text": "(۳۸۷)\nیعنی محافظ را کلو فرشته میگویند، تا اینجا با هم شکیلم هستم که آدم نیست بیش از ان\nبا ایم کلیم و اقرار میکنم که\nیا ملک است ! یا شیطان ! باشد که تا این فضولی با بنها برسد . ه\nخدا دادے اول کند\nبگوی میفر و شانش بجامی زر گیر نزی سجاده تقوی که یکساغر نمی ارزد\nان شد\nگر بمسجد بخرابات شدم عیب مگیر مجلس وعظ درازست زمان خواهد\nو همین مضمون را قا ئم بزبان اردو ادا میکند\nمجلس وعظ تو نا دیر رہے گی قائم یہ ہے میخانہ ابھی پی کے چلے آتےہیں\nحافظ\nمحتسب خم شکست و من سر او سن بالسن و لجروح قصاص\nدر حضر یک قرآن کریم با یت (قصاص مذکوره است که وجه بعض زحم\nدر قر آنست\nعوض زخمهای جسم باید زد مثلاً اگر کسی دندان کسی را\nبشکند دندان او را خواهند شکست خواجه صاحب\nیانہ\nمیفرمایند که محتسب خم شراب را شکسته من با تباع حکم\nقصاص سرش شکستم . ه\nخت\nپدرم روضه رضوان بد و گندم فرو نا خلف باشم اگر من بجو نفروشم\nمن انکار شراب ا نیچه حکایت باشد غالبا اینقدر معمل کفایت با"}
{"book": "adl0798", "page": 395, "text": "(۳۸۸)\n\nنه من ز بیعملی در جهان ملولم وبس ملامت علما هم زعلم بیعمل است\nنقد دمی که بود مرا صرف باده شد قلب سیا بود بجای حرام رفت\nقلب مال و نیز سکه مغشوش را میگویند با این بنا میفرمایند که\nاگر قلب من صرف شراب شد باید بمخمان میشد ، مصرع\n— مال حرام بود بجای حرام رفت —\nتسلسل مضامین\nدر غزلیات ایشیای بزرگتر عیبی که بیان میکنند.\nاینست که کسی یک خیالی را تا انتها تسلسل اظهار نتوانسته\nو هر غزلی مجموعه مضامین متعدده مختلف بلکه متناقض همدیگر\nمیباشند و آنچه مهمات مضامین غزل گفته میشوند مثلاً\nحسن، عشق، سراپای معشوق وصل، هجر، هزارها بار گفته\nشده‌اند اما ازین جمله بنسبت مضمونی هیچ گاه یک\nمسلسل مفصلی بنظر نیاوردیم ، و اگرچه حقیقتاً محلی نیست\nکه محل اعتراض باشد چراکه برای اظهار سلسله خیالات\nطرز مثنویات را تعیین کرده‌اند، بلکه در قصائد و قطعات هم"}
{"book": "adl0798", "page": 396, "text": "(۳۸۹)\nداده و بیان میگردد\nمضامین مسلسل حصه میگیرند، وغزل را محض برای همین کار\nتسکین داده اند تا جایکه مقدور نظر\nغریه خیالات مخصوص کرده اند که خیالات مفرده و مختصری\nکه از ضمیر شاعر بظهور میرسد ضایع و عبث از یاد و بر\nباد نرود. نه حفظ این شیوه نهایت اقتدار کلام در کار است\nدر بانگال ترکیه\nاظهار سکند\nیعنی کسانیکه در فن شاعری خود تازان هستند ، با الاوجه خیالی\nدر کمتر از سه چهار شعر با یتنی اظهار کرده نمیتوانند و برخلاف آن\nشعرای ما نه صرف سخنان مختصر م بلکه مضامین نهایت\nپره وسعت را بیک فرد بیتی ادا میکنند، که بموجب حسن\nاختصار آناً فان حفظ ورد زبان میگردد، بلی ازین\nسخن انکار کرده نمیتوانیم که بعض مضامین بنچنین واقع\nمیشوند که نه آنقدر مطول که مرغوب وسعت مثنوی یا قصائد\nراستیال گردد\nحصه باشد، و نه ایقدر مختصر که در یک یا دو بیت بگنجند بلکه حیثیت شایان\nبرای اظهار مجموعه خیالات است و مضامین زبان غزل مناسب به افضلتر\nمینماید. درین صورت تجویز آنست که غزل مسلسل با\nیعنی غزل کاملاً یا یک حصه چند بیات غزل بمایے کہ"}
{"book": "adl0798", "page": 397, "text": "(۹۰)\nاشخاص دارالحاج\nمضمون های مخصوص باشند ، مگر چه انچنین غزلیات مروج هم عصر\n[ILL]\nدسته اول نیست ولی آخریس بسیار بدست می آیند چنانچه از همه\nپیشتر حضرت خواجه این رویه را ترقی بخشیده اند بگو اکثر\nغزلیات شان از واقعات مخصوص یا خیالات منتخبه\nوانکه در پنج غزلیا ب\nو اوقات معینه حکایت میکند و این سرت از همچنین چند\nغزلیات مطلع ها را اخذ نموده مطلع میداریم .\nدوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و ندران ظلمت شب آب حیاتم دادند\nبود آیا که در میکده ها بکشایند گره از کار فرو بسته ما بکشایند\nبامدادا که بخلوت گه کارخ ابداع شمع خاور فکند بر هم اطراف شعاع\nای پیک پی خجسته پیام فی لک هرگز سیاه چهره ندیدم باین نمک\nگزرودست زلف مشکینت خطا رفت ورز هند و شما بر من جفا رفت\nکنون که در چمن آمد گل از عدم بوجود بنفشه در قدم او نهاد سر بسجود\nدر یاد بهار\nیاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود\nدر غزلیات مکمل اول الکال دلدادگی ما را بیاد ماده و هر"}
{"book": "adl0798", "page": 398, "text": "۳۹۱\n\nبیت را به عبارت یا با د ابتدا میکند، در وصف شیراز ۰\nخوشا شیراز و وضع بیثالش خداوندانگهدار از زوالش\n\nبه قاصدی پیغام میگوید\nنسیم صبح سعادت بدانشان که تو دانی خبر بگوی فلانرا بدان نشان که تو دانی\n\nابن یمین فریومد ی\n\nاسم پدرش محمود و از قوم ترک بوده. و هم در ترکستان\nتوطن داشتند در زمان سلطان محمد خدا بنده بخراسان\nآمده در یک قصبہ که فریومد نام داشت اقامت اختیار\nدر انجا این\nو نموده در اینجا زمین و جایدا د ی خریداری نمود، وا\nدر عهد حکومت الجای تو سلطان بود که علاء الدین محمد ? ال تو\nاز محمد\nو زیر تسلطنت بودنہ، علاء الدین ایشانرا بسیار قدر دانی\nمینمود، و شوق شاعری داشتہ شعر میگفتند که این رباعی\nنمونه ای از کلام شان گفته میشود . ۰\nدارم ز خاب کلک بوقلمون و ز گردش روزگار خس پروردن\nچشمی چو کناره صراحی همه اشک جانی چو میا پیاله ہمہ خون"}
{"book": "adl0798", "page": 399, "text": "(۳۹۲)\n\nابن یمین در فریومد تولد شدند که شخصا نزد آتا پدر خطابت\nشتا پر این علم شاعری برای شان تعلیم میکرد . و آنکه ایوب\nطرز پای که خود بر طبع آزمایی دداشتند پسر را نیز\nبر نوسرایی میکرد در حالیکه\nترغیب گویا پیلی میبودید . که بر شنیده و خیال رباعی\nفوق این رباعی را گفته اند . ه\nدارم زجفا فلک یا مینه گون بر آه دلی که سنگ را روگرد نخون\nروزی بهزار غم بشبی و ر آیم تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون\nمیکرد.\nدر اوایل اوقات سربداران مداحی میکردند ،\nبالا خسر فقر و قناعت را پسندیده از تعلق و\nمعاملات شاہی کنارہ گیششی کردہ کمیتر کی زمینے\nبزراعت به اشتغال ورزید\nمحدودی که در قبضه خود داشتند بکاشتکاری آن بسر میبردند.\nدر بکر جماد می الثانی ۷۶۹ ترک دنیای فانی نمود\nو اندک وقتی نز دیک تر بوقت مرگ این رباعی را گفته بر کون\nمنکه که دل ابن یمین پر خون شکر بگر که از این سرای فانی چون شته\nمصحف بکف و چشم برو روی مدوست با پیک اجل غمزه زنان بیرون ستد."}
{"book": "adl0798", "page": 400, "text": "(۳۹۳)\nدیوان شکلی بهنگامۀ سرمباران ضایع گردید غلام آقا\nدر ید بیضا مینویسد که من دیوان او را تا ردیف دال\nدیده ام، لیکن شاید دیوان قطعات بوده باشد\nاز تذکره ها معلوم میشود که از ابتداء ذوق غزل گوئی\nو قصاید وغیره اصناف شاعری را داشته\nچنانچه در ید بیضا بعض ابیات از غزل های او نقل\nمنقول است بیت\nسرمه ایدیده مردم شکسته غماز تا نسازد فاش پیش مردمان راز مرا\nزخود بیگانه بودن در راه عشق بآن معشوق طرح آشنائی است\nعشق تا در دلی آمد نه در آمد نه نمود باده پر شور نشد تا که بمستان رسید\nمیتوان گفته [؟] کرد\nاگرچه ازین اشعار اندا زه میتوان شد که در غزل\nگوئی سرمایه وافی داشتند اما مخصوصا ذوق\nشیرۀ اشعار اخلاقی بیشتر داشته و ازان جمله\nخودداری و قناعت را پسندیده و این مضامین را\nاو ادراک وه\nتا امروز کسی خوشتر ازینها بطرز او نیاورده و انیکه"}
{"book": "adl0798", "page": 401, "text": "(٣٩٤)\n\nدولو که قال شان تصویر حال دایمه می شود بنا بران\nدر کلام شان خاصه تاثیری می یابیم که انه کلام دیگران نایداست\nدو قرص نان گر از گندم ایا از جو دو تا جامه گر کهنه است یا خولنو\nبچار گوشه دیوار خود بخاطر جمع که کس نگوید ازینجا بخیز و آنجا رو\nهزار بار فزون تر بنزد آیین ز فر مملکت کیقباد و کی خسرو\nاگر دو گاه بدست آوری و مزدی یکی امیر و یکی را وزیر نام کنی\nبدان قدر چو کفاف معاشی تو نشود روی بنان جوین اریو و وام کنی\nهزار بار ازان به که از پی خدمت کمر به بندگی بر مرد سلام کنی\nز دیوانه کرد روزی سوال سلیمان مرسل علیه السلام\nکه چون مینی این سلطنت که پید مرا مانده با این همه احتشام\nچه خوش گفت دیوانه او را جواب که چون نیست این مملکت مستدام\nبدرد آهنی سرد کوفت تو در باد پیمودنی صبح و شام\nترد آزاده در میان گروه گرچه خوش گویی عاقل و داناست\n\nله حضرت داؤد علیه السلام زره می ساختند و به نسبت حضرت سلیمان علیه السلام\nمشهور است که تخت شان بر هوا رفتار میکرد به اصطلاح فارسی آهن سرد کوفتن\nو باد پیمودن کنایه بود و کرد. این همت دیوانه نکته را همان اشاره تکیه داده ."}
{"book": "adl0798", "page": 402, "text": "(۳۹۵)\nمحترم آنکہی تواند بود که از ایشان بمالش استغناست\nآنکه محتاج خلق شد خوارست گرچه در علم بو علی سیناست\nايضاً\nشنیده ام که یکی عقربی ز خانه خویش برون دوید و همیز د هر انچه آمد پیش\nبه پیشش آمده سنگی عظیم و بس منکر بزد بسنگ در صد نیش تا بگرد لیش\nز سنگ نعره برآمد که خویش رنجه مکن که ضرر نیش رقم ما را نه کم کند و نه میش\nجواب داد بنوع گفتش که راست میگوئی ولی پدید کند هر که هست جو هر خویش\nايضاً\nشاعری نیست پیشه که ازان رسدت نان و نیز تره بدوغ\nرستی سخت زشت و بیمعنی است اجرتی خواستن برای دروغ\nزان بود کار شاعران بی نور که ندارد چراغ کذب فروغ\nبا وجود سرمایه دار ی قناعت و تو کل با ین نکته هم ابن یمین\nیقین کامل داشت که اطمنیان خاطر به اصول\nحصول زر وابسته است چنانچه میفر مایند\n( بیت )"}
{"book": "adl0798", "page": 403, "text": "٢٩٦\n\nلاله را گفتم ای پری پیکر سیرتت خوب‌صوتت نیکوست\nراست گوی این سیه‌دلی از چیست گرت زحمتی رسید از دوست\nگفت زیرا که هم‌دمند از زر زر که باشد به کام در پوست\nغنچه را بین که خردهٔ دارد می‌نگنجد ز خرمی در پوست\n\nالبته گاه گاهی به فلسفه هم تطرقی اندازید\n\nزدم از کتم عدم خیمه بصحرای وجود از جمادی به نباتی سفری کردم و رفت\nبعد از آنم کشش نفس بحیوانی برد چون رسیدم بوی اندی گذری کردم و رفت\nبعد ازان در صدف سینه انسان بصفا قطره هستی خود را گهری کردم و رفت\nبا ملائک پس از ان صومعه قدسی را گرد بگشتم و نیکو نظری کردم و رفت\nبعد از ان ره بسوی او بردم و چو این و ان یقین\nهمگی گشتم و ترک دگری کردم و رفت\n\nتمت الکتاب بعون الله الملک الوهاب فی تاریخ ۲ جوزا\n– ۱۳۰۷ –"}
{"book": "adl0798", "page": 404, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0798", "page": 405, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0798", "page": 406, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0798", "page": 407, "text": "[BLANK PAGE]"}
