{"book": "adl0389", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\n\nadl0389\n\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/f4qrfkn8\n\n[ILL]\nقواعد و قوانین\nسفارت پرور تحیه استقبالیه مدنیه\nدارالسلطنت\nکابل\nکه بحق جمیع از سفر ملوکانه ملوکیت\nاختصاص میا بند بر طبق سنر فرمان واجب الاذعان\n[ILL] شرکت آرائی\nطبع گردید\nشماره ثبت ۲۰\n\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan\nDigital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about\nthis item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser.\nWhen referring to or citing this item please use the \"handle\" URL\nand not this document or the URL from which you downloaded it."}
{"book": "adl0389", "page": 2, "text": "All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless\notherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely\nreproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl0389", "page": 3, "text": "هو الله\n\nوزارت معارف ریاست دارالتالیف\nسلسله لسانیات\n۱۰۰ ۱۷\n\nقواعد فارسی\n\nمطابق پروگرام صنف اوّل رشدیه\nو دارالمعلمین\n\nبتحریر\nقاری عبد الله معلم مکتب حبیبیه\nو تصویب ع ج فیض محمد خان وزیر معارف\nدر مطبعهٔ شرکت رفیق\nطبع گردید\n\nتعداد طبع ۲۰۰۰ قیمت\n۱۳۰۵\n\nعالیه\nمالک این کتاب\nعبدالسمیع باشد\nو نتیجه بود را\nad103845\nپدرها و مادرها"}
{"book": "adl0389", "page": 4, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\n۱ : دستور زبان فارسی با علم درست گفتن و درست نوشتن\nزبان فارسی است : طوری که اگر ما بقواعد این علم\nرعایت کینم با لفظ خطا در سخن و نوشته ما واقع\nنمی شود .\n۲ : لفظ با هر دو قسمت یافته : کلمه با مهمل . (۱) مهمل\nلفظ بیمعنی را مهمل گویند که برای معنی با مقرر خاص\nنشده مثل : ملم . ما غذ .\n۳ : دستور زبان با لفظ مهمل سرو کار می نداشته و نه از او بحث میگرد\nاگرچه عموم در گفتگوی خود گاه در عقب (۱) لفظ بامعنی به مهمل اورا تبجا ذکر میکنند:\n(۱) در فارسی گاهی بد نبال بعضی کلمات یک لفظ دیگر می آورند که اگر تنها\nذکر شود هیچ سختی از او مفهوم نمیگردد این لفظ بی معنی در اصل همان\nکلمۀ سابق است که حرف اول اورا اکثر بمیم بدل کرده در عقبش می\nآورند مثل (چوب موب) این مهمل مفید تاکید است ."}
{"book": "adl0389", "page": 5, "text": "مثل: قلم، ملم. کاغذ، ماغذ. سیاهی، میاهی\n(۴) کلمه: لفظه با معنی را کلمه و (لفظ موضوع) هم میگویند\nکه از خود معنی داشته و بران دلالت میکند.\nمثل: آدم. آمد. بگر.\n۱- کلمه\n۴- کلمه با سه قسم است: (۱) اسم (۲) فعل (۳) اداة\n(حرف).\n(۱) اسم کلمه ایست که، دلالت میکند بر معنی و مسمّای\nخود (صاحب نام) و از معنیش زمانه معلوم نمی‌شود\nمثل: قلم. کاغذ. سیاهی.\n\n(تمرین) دستور زبان از چه بحث میراند؟\n(۲) رعایت دستور زبان چه فائده دارد؟\n(۳) لفظ موضوع، مهمل، کلمه، بچه معنی مستعملند؟\n(۴) گاهی لفظ مهمل، چطور استعمال می‌یابد؟\n(۵) در مصرع ذیل مهمل لفظ (هستی) را پیدا کنید؟\n(لفظ هستی معنی دارد اگر مهمل کنید)"}
{"book": "adl0389", "page": 6, "text": "٤\n(ب) فعل (١) کلمه ایست که: دلالت میکند بکار\nکار و زمانه هم جزوی از معنی او میباشد مثل\nنوشت. می‌نویسد. خواهد نوشت. بنویس\n(ج) ادات: کلمه ایست که: تنها معینش فایده\nنمیدهد و تا به کلمه دیگر (اسم، فعل) پیوست\nنگردد؛ چیزی پوره از او معلوم نمیشود مثل:\nاز، بر، در، از: از شما خورسندم.\nبر: بر بام دوید و کرد هر گوشه نگاه.\nدر: در خانه اگر کس است یکحرف بس است.\nدر مثالهای فوق؛ اگر کلمات شما، بام و خانه\n١ معنی فعل سه جزء دارد: کار و زمانه و فاعل کار\nمثل گفت که از معینش کار گفتن و زمانه گذشته\nو گوینده که فاعل اوست معلوم میشود."}
{"book": "adl0389", "page": 7, "text": "با حرف از، بر، در، پیوست نمی گشتند؛ معنی اینها\nپوره بفهم نمی آمد.\n(تمرین ۲) کلمه برچند قسمت یافته؟ اقسام آن از هم\nچه فرق دارند؟ از هر یک از اقسام کلمه ده ده لفظ؛\nبشمرید!\n(تمرین ۳)\nدر فقرات ذیل؛ اسم وفعل وحرف را از هم جدا ساخته نشان دهید.\nفصل تابستان درآمد. میوه ها در این فصل پخته می شوند. هوای پغما[ن]\nباعتدال میباشد ،سرک دارالامان چقدر خوش آیند است. کابل\nمرکز دولت علیه افغانستان بوده. از حکیمی پرسیدند که زنده مرده کیست\nگفت آنها که نقد حیات را غیر از معاونت و محبت بشیر بجز دیگر صرف نمایند\nدو کس رنج بیهوده بردند وسعی بیفائده کردند. یکی آنکه گرد کرد و نخورد دوتم آنکه\nآموخت و عمل نکرد. از سخن بیهوده اندیشه کن و خاموشی پیشه\nنمای. بسا هنر که دیگری را بنظر عجیب نماید. هر کرا بینی معلومات\nخود را هنر داند و هر چه رانداند و نتواند عیب شمارد."}
{"book": "adl0389", "page": 8, "text": "( ٤ )\n۲- ضمیر شخصی\n۵:- نوعی از اسم را ضمیر میگویند. ضمیر آنست\nکه جانشین اسم ظاهر بوده و بر یکی از سه شخص دلالت\nنماید مثل : من ، تو ، او.\n۶:- ضمیر ؛ بر دو قسم است : منفصل ، متصل.\nضمیر منفصل ؛ اسمی است که تنها تلفظ می شود و در تنها\nشش است بدین ترتیب : | مفرد جمع\nضمیر منفصل\nمتکلم یا شخص اول : | من ما\nمخاطب یا شخص دوّم : | تو شما\nغائب یا شخص سوم : | او ایشان\n۷:- این ضمائر را سه حالت است : فاعلی، مفعولی\nاضافی. حالت فاعلی آنست که پیش از اسم\nیا فعل بیایند و در انوقت مبتدا یا فاعل میباشند\nمثل : من ؛ دانایم ، من میخوانم.\nمعارف"}
{"book": "adl0389", "page": 9, "text": "حالت مفعولی آنست که در آخر شان علامه\nمفعولی (را) لاحق شده با فعل پیوست گردند\nمثل : مفرد جمع\nشخص اوّل : مرا خواست (۱) ما را خواست\nشخص دوم : ترا خواست شما را خواست\nشخص سوم : او را خواست ایشانرا خواست\n۸ حالت اضافی آنست که : بعد از اسم\nواقع شده نسبت آن اسم بطرف اینها شد\nباشد .\n( ۱ ) نون ( من ) و واو ( تو ) درین حالت حذف\nمیگردد و (مرا ) و (ترا ) تلفظ و نوشته می شود. هرگاه\nمن را گفت یا تو را کفت ، نوشته و تلفظ کنند خطا ست\nو در بحث مفعول ذکر شود ."}
{"book": "adl0389", "page": 10, "text": "۸\n\nدر اینوقت اسم سابق را مضاف و این ضمیر ها را\nمضاف الیه گویند. مثل مفرد . جمع\nضمیر منفصل اضافی\nشخص اوّل : کتاب من . کتاب ما\nشخص دوّم : کتاب تو . کتاب شما\nشخص سوّم : کتاب او . کتاب ایشان\n\n۳ - ضمیر متصل\n۹ :- ضمیر متصل ؛ اسمی است که تنها بتلفظ نیاید،\nبلکه همیشه بکلمۀ پیشتر از خود پیوست\nمیگردد .\nضمیر متصل ؛ نیز سه حالت دارد و بوجۀ ذیل است\nضمیر متصل فاعلی\nمفرد . جمع\nشخص اول : م . یم\nشخص دوّم : ی . ید\nشخص سوّم : د . ند"}
{"book": "adl0389", "page": 11, "text": "۹\nاین ضمائر : همیشه فاعل میباشند و از برای اینها\nحالت دیگر نیست بجز میم که دیگر حالات هم دارد و درشماره\nپنج است (۱)\n١٠:- ضمیر متصل مفعولی واضافی در شماره شش است\nمفرد | جمع\nم | مان\nضمیر شخصی متصل .. ت | تان\nش | شان\n١١:- حالت مفعولی این ضمائر آنست که : بآخر فعل پیوسته\nگردند . مثل : مفرد . جمع\nضمير متصل بمفعولی\nشخص اول | خواستم . خواست مان\nشخص دوم | خواستت . خواست تان\nشخص سوم | خواستش . خواست شان\n(۱) ضمائر فاعلی وقتیکه باسم متصل شوند برای ربط خبر\nبمبتدا میباشند مثل : ( من دانایم )"}
{"book": "adl0389", "page": 12, "text": "۱۱۲- حالت اضافی این ضمائر آنست که : بآخر\nاسم پیوست میگردند. مثل :\nمفرد\nاسپم\nاسپت\nاسپش\nجمع\nاسپ مان\nاسپ تان\nاسپ شان\n(تمرین ٤) همه ضمیرها در شماره چند است ؟ ضمیر منفصل، چند تا ؟\nضمیر متصل فاعلی بچه متصل شود؟ ضمیر متصل مفعولی و اضافی از هم\nچه فرق دارد؟ ضمیر منفصل چند حال دارد و متصل چند حال؟\nکسی گفت پنداشتم طبیبی است که دزدی بمانتر از غیبی است\nبدو گفتم ای یا رشفته هوش شگفت آمد این داستانم بگوش\nبناراستی در چه بینی بهی که بر غیبتش مرتبت می نهی\nبلی گفت دزدان تهور کنند ببازوی مردی شکر گیرند\nنه غیبت که آن ناسزاوا مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد\n(تمرین ۵) ابیات فوق را نثر کنید ! حالات ضمائری که در این ابیات است\nنشان دهید !"}
{"book": "adl0389", "page": 13, "text": "۱۱\n\n۴- اسم خاص\n۱۳ :- خاص ( علم ) اسمی است که بر یک شخص یا یک چیز معلوم دلالت\nکند و صاحب نامش معین باشد . مثل حسن ، حسین\nاحمد علی ، کابل . قندهار . هرات . غزنین . میمنه . بلخ\n\nقراءت\n\nبنالید درویشی از ضعف حال\nبر تندخونی خداوند مال\n\nنه دینار داد آن سیه دل تنگدار\nبروز و بسر ماری از طیره بانگ\n\nدل سائل از جور او خون گرفت\nسر از غم برآورد و گفت ای شگفت\n\nتوانگر ترش روی باری چراست\nمگر می نترسد ز تلخی خواست\n\nبفرمود کوته نظر تا غلام\nبراندش بخواری در جر تمام\n\nبنا کردن شکر پروردگار\nشنیدم که برگشت ازو روزگار\n\nبزرگیش سر در تباهی نهاد\nعطارد قلم در سیاهی نهاد\n\n(تمرین ۲) حکایت فوق را یکمرتبه بزبان و یکمرتبه بقلم شرح دهید؟\n\n(تمرین ۳) ضمائر فاعلی و مفعولی و اضافی را که در این ابیات است از هم جدا کنید\n+"}
{"book": "adl0389", "page": 14, "text": "۱۲\n۵- اسم عام\n۱۴:- عام (اسم جنس) اسمی است که بر شخص یا چیز غیر معین\nدلالت کند و صاحب نامش مشخص نبوده بر کم و زیاد\nافراد مسمای خود شامل باشد . مثل : مرد . زن .\nپسر . دختر . درخت . سبزه که بر هر فرد مسمای\nخود شامل اند .\n( تمرین ۲ ) در کلمات ذیل بالای اسم خاص علامه (۱) و بالای اسم\nعام علامه (۲) بنهید ! کودک . فرامرز . شهنواز . جلال آباد\nباغ . شهر . قلعه قاضی . شیر دل . شاہپاز . ببر . فرزند\nہندوکش . ابراهیم . پدر . مادر . کوه . دشت\nخانه . سرای . سال . ماه . رجب . علی محمد . خداداد\nپغان . ده . اسحاق . سهراب شیر احمد . افغانستان\nافغان . لغمان . کنر . بهار . داد محمد . فضل محمد\nشاه پور . آدم . حیوان سور . موی . خواجه صفا .\nپل مستان . دارالامان . سرگ . یار محمد . اندپیک\n\nاینجا\nتصویر الف\n۲۰۰ . ۲ سمبه باشد ! ! !"}
{"book": "adl0389", "page": 15, "text": "۱۳\n\nبسیط و مرکب\n۱۵ :- بسیط : اسمی است که یک کلمه و بی جزء باشد.\nمثل: مرد . زن . پسر . دختر . قلم . کاغذ\n۱۶ :- اسمای بسیط وقتیکه با کلمه دیگر بیامیزند: آخرشان\nگاهی بسکون و گاهی بحرکت تلفظ میشود مثل زمین، ماندنابیات\n\nقراءت\n\nشب از بهر آسایش تست و روز\nشب انور و مهر کیتی فروز\n\nاگر باد و برف است و باران میغ\nو گره عدجوکان نه زد برق تیغ\n\nخور و ماه و پروین برای تواند\nقنادیل سقف سرای تواند\n\nز خارت گل آورد و ارما و مشک\nزمر از خاک و مرگ کل از چوب خشک\n\nهمه کار دانان فرمانبرند\nکه تخم تو در خاک می پرورند\n\nو گر تشنه مانی ز سختی جوش\nکه سقای ابرا بت آرد بدوش\n\nصبا هم مرتبه و دالش و در\nهمی گستراند بساط بهار\n\n(تمرین) در ابیات فوق اسمای بسیط را نشان دهید!\n(تمرین) حاصل ابیات را یکدفعه شفاهی و یک مرتبه بقلم شرح دهید!"}
{"book": "adl0389", "page": 16, "text": "١٤\n١٧- مرکب اسمی است که : از دو کلمه یا بیشتر ؛ آمیزش\nیافته باشد . مثل : علی احمد . داد محمد .\nباغبان اسم مرکب : چند نوع ؛ ترکیب ؛\nمییابد :\n(۱) از دو اسم . مثل : گلقند . سرکنگبین .\n(۲) از دو فعل . مثل : گفتگو . کشمکش\n(۳) از اسم و فعل مثل : شهنواز . هندو کش\n(۴) از اسم و حرف : در آمدن . برآمدن .\n(۵) از فعل و حرف : وادید . واسوخت\n۱۸- گاهی دو کلمه ؛ بواسطه ( الف ) بهم میامیزد .\nمثل : سراسر . تکاپو . سراپا . روارو .\nشباشب .\n۱۹ :- و گاهی بواسطه ( واو ) ترکیب یابد . مثل :\nرفت و آمد . جست و خیز . گفت و شنید .\nداد و گرفت"}
{"book": "adl0389", "page": 17, "text": "۱۵\n\n۱۲۰- در اسمهای مرکب ؛ علامه جمع در جزء اخیر لاحق\nمیگردد\nمثل : تکاپو ها . گیر و دارها . چشمه سارها\nو نیز در آخر جزء اخیر؛ حرکت تالیفی؛ عارض\nمی شود\nمثل : جادو بیانان بزم سخن . کروبتهای شهر آرا .\n\n(تمرین ۸) در کلمات ذیل : انواع اسم مرکب را از هم\nجدا کنید ! اعلیحضرت . چرخ آب . رفت و روب.\nکشاکش . جستجو . کوه دامن . برگشت.\nبیدمشک . گلاب . خوشآمد . زهرخند .\nکمربند . گیر و گرفت . برخاستن . بازخواست\nخوردکابل . بادزن . رستاخیز . جلال آباد\nچار آسیا . زد و خورد . شاه محمد . خان شیرین\nدستکش . سرچشمه . شست و شو . دست مال"}
{"book": "adl0389", "page": 18, "text": "١٦\n\nمفرد و جمع\n\n٢١:- اسم ؛ از حیث کمیت ؛ دو قسم است : مفرد\nو جمع. مفرد ؛ اسمی است که : بریکی دلالت نماید. مثل:\nکتاب ، رساله ، مرغ ، آهو ، سبزه\n٢٢:- جمع ؛ اسمی است که بر دو یا بیشتر ؛ دلالت کند.\nمثل : کتابها . رساله ها . مرغان . آهوان\nسبزه ها\n٢٣:- علامۀ جمع ؛ در فارسی ؛ دو هست : (ان)\nاین علامه برای اسم ذی روح است که در آخرش\nپیوست میگردد . مثل : مفرد جمع\nمرد مردان\nزن زنان\nاسپ اسپان\nپیل پیلان"}
{"book": "adl0389", "page": 19, "text": "۱۶\n\n(۲) ها : علامت جمع غیر ذی روح است که در آخر اسم\nمفرد پیوست می شود . مثل :\nگل گلها\nباغ باغها\nچمن چمنها\nم ۲ : - وقتیکه در آخر اسم ( های مختفی ) باشد و خواهیم او را\nبـ (الف و نون) جمع بندیم ؛ های مختفی را بکاف\nبدل میکنیم . مثل : خسته خستگان\nکشته کشتگان\nو اگر بـ ( ها ) جمع بندیم ؛ های مختفی حذف نشود.\nمثل : ژاله ژالها\nشانه شانها\nدر اسمی که احتمال شبهه با سم دیگر بیاید خوب است ها را از نوشته\nنیندازند . چنانکه در جمع خانه اگر ها از نوشته بیفتد ملتبس شود\nبـ جمع (خان)"}
{"book": "adl0389", "page": 20, "text": "۱۸\n\n۲۵ : وقتی که در آخر اسم ( الف یا واو ) باشد و بخواهیم\nاورا به ( ان ) جمع بندیم پیش از علامه جمع ( یا )\nبآخرش در آوریم . مثل : بینا بینایان\nخوشخو خوشخویان\nمگر آهو . بازو . بانو . جادو . زانو . گیسو .\nاز این قاعده مستثنی بوده در وقت لحوق علامه (ان) جمع\nبه آخرشان پیوست نگردد. مثل : آهو . آهوان\nروان ) توانا وقوت سترد خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست\n\n۲۶ :- گاهی بعض اسما را به (ات) که علامه جمع مؤنث عربی است\nجمع بندند. مثل : باغ باغات\nده دهات\n\nدر اینجا سکون جمع و های مختفی بآخر اسم داده می شود"}
{"book": "adl0389", "page": 21, "text": "بدل مےشود. مثل : دسته دستجات\n۱۹\n\nقراءت\n\nیکی از فضلای عصر، تعلیم ملک‌زادهٔ میکردی و زجر بیقیاس\nنمودی و چوب بی‌محابا زدی. باری پسر از بیطاقتی شکایت\nپیش پدر برد و جامه از تن دردمند، برداشت. پدر را دل\nبهم برآمد. استاد را بخواند و گفت: بر پسران آحاد رعیت\nچندین جفا و توبیخ نکردی که فرزند مرا، سبب چیست؟ گفت:\nخداوند! سخن باندیشه باید گفت و حرکت پسندیده باید کرد\nهمه خلق را؛ خاصّه پادشاه؛ نرا که بر دست و زبان ملوک هرچه\nرفته شود، هرآینه در اقلیمی گفته شود و قول و فعل عوام را\nچندان اعتبار نباشد.\n(تمرین ۹) از حکایت فوق، چه فائده گرفتید؟ شرح دهید!\n(تمرین ۱۰) حکایت فوق را بعبارهٔ خود درآورید!\n\n۳۱"}
{"book": "adl0389", "page": 22, "text": "۲۷:- بعض اسما را بطور عربی هم جمع بندند. مثل:\nافغان افاغنه\nتوپ اتواپ\n۲۸:- کاهی اسم ذیروح را به (ها) و هم غیر ذیروح را\nبه (ان) جمع بندند مثل : ۱\nآدم آدمها\nدرخت درختان\n\n(تمرین ۱۱) اسمای ذیل را یکبار به (ها) و یکبار به (ان)\nجمع بندید ! آشنا ، بیگانه ، مشک مو ، لاله\nچشم . نامه . سر . جبین . رخساره . ذقن\nفاخته . سرو . چنار . بید . پخته . خام\nنگاه . قمری . کبوتر . گلبن . دست . پا"}
{"book": "adl0389", "page": 23, "text": "۲۱\nحالت اسم\n۱۲۹:- اسم را در رشته سخن؛ حالتی چند پیش می شود که آنرا\nخاصه اسم نیز گویند .\n(۱) حالت تجرید .\n(۲) حالت مفعولی .\n(۳) حالت ندا .\n(۴) حالت اضافی .\n۱۳۰:- اسم در حالت تجرید؛ مبتدا یا خبر یا فاعل\nیا نائب فاعل واقع می شود .\n(۱) مبتدا\n۱۳۱:- مبتدا؛ اسمی است که : در آغاز سخن واقع شده صفت\nیا اسم دیگری را با و نسبت دهند ."}
{"book": "adl0389", "page": 24, "text": "در این دو مثال ؛ احمد ؛ مبتدا است ؛ زیرا که در مثال\nاول ؛ صفت و در مثال دوّم ؛ اسم ؛ بطرف او نسبت یافته\n(۲) خبر\n۳۳ خبر ؛ صفت یا اسمی است که : نسبتش بمبتدا شود\nمثل : احمد ؛ داناست . احمد ؛ برادر ماست .\nدر این دو مثال ( دانا و برادر ما ) خبر واقع شده اند\nچرا که نسبت شان بسوی مبتدا ( احمد ) شده\n\n(۳) رابطه\n۳۴ لفظ ( است ) در مثالهای فوق ؛ کلمۀ رابطه است که\nخبر را به مبتدا ربط داده و کلمات رابطه دو نوعند :\n(۱) ثبوتی که : خبر را برای مبتدا ثابت سازد .\nمثل  استم . استیم . استی . استید استند .\nهستم . هستیم . هستی . هستید هستند ."}
{"book": "adl0389", "page": 25, "text": "۲۳\n\n(۲) سلبی که خبر را از مبتدا منفی سازد. مثل:\nنیستم. نیستیم. نیستی. نیستید. نیستند\n\n(۴) فاعل\n\n۳۴- فاعل؛ اسمی است که: فعل معلوم را باو نسبت دهند\nمثل: احمد: خواند. محمود؛ می نویسد.\nدر این دو مثال؛ احمد و محمود؛ فاعل؛ میباشند\nچراکه نسبت فعلهای معلوم؛ بطرف شان شده\n\n۳۵- علامه فاعلیت یا ابتدای اسم است یا وال مجهول خود\n\n(۵) نائب فاعل\n\n۳۶- نائب فاعل؛ اسمی است که : فعل مجهول بطرف\nنسبت دهند مثل: کتاب؛ خوانده شد نامه باو نوشته\n(تمرین ۱۲) برای هریک از کلمات ربط ثبوتی و سلبی مبتدا\nو خبر مناسب بیاورید: امین جور ، من ، هوشمند، رستم ،"}
{"book": "adl0389", "page": 26, "text": "٢٤\n\nدر این دو مثال کتاب و نامه، نائب فاعل\nواقع شده اند، چرا که نسبت فعلهای مجهول، بطرف\nشان شده\n\n(تمرین ١٣) در فقرات ذیل؛ مبتدا، خبر و فاعل را\nنشان دهید! هیچ چیز؛ بهتر از اندیشه و تفکر نیست.\nسلامتی در تنہائی است. کارها ثمره اندیشه هاست.\nکم آزار از گزند مردم بیاساید. خداوند بهر چیز توانا است\nخدا داند می بیند و می پوشد. همسایه نمی بیند و می خروشد\nخائن پیوسته خائف است. مردم بی خیر در زندگی مرده اند\nتباه کاری نشناختن دوست از دشمن است. نیکوکاران\nبمیرند و نام نیک شان زنده بماند. مال از بهر آسایش عمر است\nنه عمر از بهر گرد کردن مال. آنچه گفتنی است سخنی است\nکه از او نفعی بهروم رسد. شگفته شد گل حمرا و گشت\nبلبل مست."}
{"book": "adl0389", "page": 27, "text": "(۶) مفعول\n۳۷:- مفعول؛ اسمی است که: فعل بروی واقع شود.\nو بر دو قسم است: مفعول صریح، مفعول بواسطه\n۳۸:- مفعول صریح؛ آنست که حرف اضافه بر و داخل\nنباشد و غالبا در جواب (کرا، چرا) گفته شود، مثل:\nاحمد را؛ دیدم . کتاب را؛ خواندم.\nدر این دو مثال احمد، کتاب، مفعول صریحند؛ چرا\nکه در جواب (کرا، چه را) گفته می شوند.\n۳۹:- علامه مفعولیت (را) هست که در آخر اسم درآورند.\nو از مثالهای فوق ظاهر است.\n۴۰:- وقتیکه علامه مفعولی؛ بضمیر (من و تو) پیوست گردد\n(نون و واو) شان حذف گردد. مثل: مرا دید. تراگفتم\n۴۱:- گاهی الف (او) نیز حذف گردد و این مخصوص نظم است\nدل متحیر که چه داند (و را) عقل در این گم که چه خواند دورا)"}
{"book": "adl0389", "page": 28, "text": "٢٦\n\n٤٢- از اسم عام ، علامه مفعولی حذف گردد. مثل\nکتاب ؛ میخوانم . خط ؛ می نویسم .\n\n(تمرین ١٤) از برای هر یک از افعال ذیل ، دو مفعول صریح\nبیاورید، یکی با علامه مفعولی و دیگری بی علامه.\nآموخت . خواست . نوشت . دانست. میگوی\nخواهد زد. شکستم . دیدید . خواهید گذاشت.\nربودند . دواند. می برد . افکند. پاشید.\nخواهد گرفت . برید . تکاند . ساخت . گرفت\n\n(تمرین ١٥)\n\nبجای نقط ؛ مفعول صریح بنویسید !\nشب ... خواندم . امروز ... می نویسید . من .. گفتم\nاحمد ... میگیرد. شما ... خواهید گرفت . معلم .. تحسین کرد\nباد ... ریخت . آفتاب ... میرساند . شما ... می شنید\nاسلم ... می آورد. حسین ... میرانده گربه ... می رباید\nگلی ... میدرد . درخت ... می آورد. آب .. تازه میکند"}
{"book": "adl0389", "page": 29, "text": "۲۷\n(۲) مفعول بواسطه\n۴۷: مفعول بواسطه : اسمی است که بواسطهٔ حرفی از حروف،\nفعل بر وی واقع شود و غالباً در جواب (از که، از چه،\nبکه، بچه، باکه، باچه، از کجا، بکجا) وغیره واقع شود\nو چند قسم است:\n(۱) مفعول الیه که حرف (به) بران درآورند: به شما گفتم\n(۲) مفعول معه \" \" با \" \" \" : با شما میروم.\n(۳) مفعول عنه \" \" از \" \" \" : از شما میپرسم.\n(۴) مفعول فیه \" \" در \" \" \" : در مکتب اینجا ایم.\n(۵) مفعول له \" \" برای \" \" \" : برای شما با نوشتم.\n(تمرین (۲) در عبارت ذیل زیر مفعول صریح علامه (۱) وزیر مفعول بواسطه علامه\n(۲) بنهید: نیکی از مردمان دریغ مدار، آزا را از دل دور کن تا از شمای\nآزادگان باشی. پیر که با بدان نشیند روی نیکی نه بیند. ضعیفی که باقو\nدلاوری کند یار دشمن است در هلاک خویش. عمر را غنیمت بشمار\nو در کار نیک بکوش. پیوسته زبان را دور دان نگاهدار مگر آنگاه\nکه بسخن ضرورت افتد. بگفتہ خود کار کن تا بگفته تو کار کنند. از بدان\nبیگانه باش تانیکان بتو اشنا گردند.\nقراءت\nناخوش آوازی ببانگ بلند، قرآن میخواند. صاحبدلی بر او بگذشت\nو گفت درآمد شما بهره چنه است؟ گفت هیچ. گفت پس چرا این همه خود\nزحمت میدهی؟ گفت از برای خدا میخوانم. گفت از برای خدا مخوان.\n(تمرین ۱۷) حکایت فوق را یکبار بر زبان و یکبار بقلم شرح دهید با وضعی\nکه دران همه معلوم باشد."}
{"book": "adl0389", "page": 30, "text": "۲۸\n(۸) حالت ندا\n۶۴- حالت ندا آنست که : اسم؛ منادا واقع شود.\nحرف ندا دو هست: ای ؛ الف.\nای: در اول اسم ؛ در آید، مثل : ای خدا ؛\nالف: در اخر اسم ؛ پیوست گردد: اعلم حضرتا؛\n۶۵- گاهی حرف ندا از منادی حذف گردد واین در اشعار\nمتاخرین بکثرت می آید مثل :\nصائب! کسی برتبہ شعر نمیرسد\nدست سخن گرفته بر آسمان شدم\nصائب در مصرع اول منادی است که حرف ندا از و حذف شده\nشنیدم که صاحبدلی نیکمرد\nیکی خانه بر قامت خویش کرد\nکسی گفت من و یک مقام مپرس\nگزین خانه بهتر کنی گفت بس\nچه میخواهم از طارم افراشتن\nهمینم بس از بهر بگزاشتن\nمکن خانه در راه سیل ایغلام\nکه کس را نگشت این عمارت تمام\nنه از معرفت باشد و عقل ورای\nکه بر ره کند کاروانی سرای\n( تمرین ۱۹ ) ابیات فوق را نثر کنید؛ مفعولها و منادی را\nتفریق کنید !"}
{"book": "adl0389", "page": 31, "text": "۲۹\n\n(۹) حالت اضافت\n\n۶۶- حالت اضافت آنست که : اسم مضاف واقع شود\nاضافت نسبت و علاقه یک اسم است به سوی اسم دیگر\nکه هم نخستین را مضاف و دوم را مضاف الیه گویند .\n۶۷- علامه اضافت کسره ایست که در آخر مضاف می آید مثل:\nمملکت افغانستان ، دستور فارسی . (۱)\n\nاضافت باعتبار معنی\n\n۶۸- اضافت : بلحاظ معنی بچند قسم می آید :\n(۱) اضافت بیانی که : مضاف الیه برای بیان جنس\nو نوع مضاف می آید مثل : انگشتر طلا ، نگین الماس\n\n(۱) هرگاه ضمیر مفرد متصل مضاف الیه واقع شود در خاتمه مضاف\nفتحه می آید : اسبم ، کتابش ، چاقویت ."}
{"book": "adl0389", "page": 32, "text": "(۲) اضافت تخصیصی که مضاف الیه، مضاف را تخصیص دهد\nمثل: چراغ موتر، شیشه تیل سوز.\n(۳) اضافت توضیحی که: مضاف الیه فردی از افراد\nمضاف باشد. مثل: شهر کابل، سرک دارالامان.\n(۴) اضافت تملیکی که: مضاف مال و ملک مضاف الیه\nباشد یا بر عکس. مثل: قلم احمد، صاحب عقل.\n(۵) اضافت ظرفی که: مضاف الیه مظروف مضاف\nباشد یا بر عکس. مثل: پیاله چای، چای پیاله.\n\n(۱) بعضی اضافت را بطور کلی به سه قسمت کرده اضافت لامی\nبیانی تشبیهی گویند. درینصورت مآل اضافت\nتملیکی و تخصیصی به لامی و رجوع اضافت توضیحی و قسم\nاول ظرفی به بیانی و بازگشت اضافت استعاری\nبه تشبیهی می شود."}
{"book": "adl0389", "page": 33, "text": "۳۱\n(۶) اضافت تشبیهی که : مضاف الیه را مشابه سازند بمضاف\nمثل : اطفال شاخ . بنات نبات .\n(۷) اضافت استعاره که : مضاف الیه چیزی را تشبیه نمایند\nیکی از لوازم مشبه به بسوی او مضاف گردد. مثل : چنگال\nاضافت بلحاظ لفظ\n۴ وقتیکه مضاف الیه بر مضاف مقدم شود، کسرۀ اضافت\nحذف گردد. مثل شاه پور . شاهباز .\nاین اضافت را ( اضافت مقلوب) گویند، چرا که در اصل\nپور شاه و باز شاه بوده .\n۵ـ گاهی بی تقدیم مضاف الیه هم کسرۀ اضافت حذف\nگردد. مثل : پسر عم . صاحب دل .\nاین اضافت را ( اضافت موصول )\nمینامند ."}
{"book": "adl0389", "page": 34, "text": "۵۱:- اسم مختوم به (الف و واو) وقتیکه مضاف گردد (یا)\nبآخرش در آورند. مثل: آشنای شما. بوی گل.\n۵۲:- اسم مختوم به های مختفی وقتیکه بضمیر متصل (م، ت، ش)\nمضاف گردد، الف در آخرش در آورند. مثل:\nجامه ام. خامه ات. نامه اش.\n۵۳:- در اضافت بغیر ضمیر متصل؛ های مختفی به همزه ملینه\nبدل شود. مثل: خانه من. لاله باغ.\n\n(تمرین ۱۸) در ترکیبات ذیل؛ انواع اضافت را از هم جدا کنید!\nآب انار. جوی آب. برادر قاسم. رخش رستم.\nپای اندیشه. آب حوض. گوهر اشک. دریای کابل\nپند غازی. دارای خرد. خط یاقوت. زنجیر طلا.\nشهزاده. بال فکر. سر رشته. گل رخسار. روی سخن"}
{"book": "adl0389", "page": 35, "text": "اسم اشاره\n\n۵۴ :- اسم اشاره آنست که : بواسطۀ او کسی یا چیزی را\nنشان دهند و در شماره دو هست : این . آن .\n\n(این) برای اشارۀ قریب می آید مثل : این مرد\nآن : برای اشارۀ بعید، استعمال می شود : آن مرد\n\n۵۵ :- وقتیکه مشارالیه ذی روح باشد ، و خواهیم اسم\nاشاره را جمع بندیم : به (الف و نون) جمع می بندیم مثل\nاینان . آنان . و در غیر ذی روح به ( ها )\nجمع می بندیم مثل : اینها . آنها .\n\n۵۶ :- هرگاه بر اسم اشاره (به) درآورند . الفش بـ(دال)\nبدل شود . مثل : بدین . بدان .\n\n۵۷ :- وقتیکه (از . بر . در . چو . که . و) درآورند ؛ الف\nحذف شود . مثل : درین . برین ."}
{"book": "adl0389", "page": 36, "text": "٣٤\n۵۸:ـ در کلمات (شب. روز. سال) وقتیکه مشارالیه سبب\nواقع شوند؛ در عوض (این) (ام) در آورند. مثل:\nامشب . امروز . امسال.\n۵۹:ـ وقتیکه این و آن یکجا ذکر شوند؛ حاجت بمشارالیه معینی\nنداشته و در شمار مطلق مبهمات میروند.\nبدنامی حیات دو روزی بیش بود گویم کلیم با تو که هم چسبان گذشت\nیکروز صرف بستن دل شد باین و آن) روز دگر بکندن دل از جهان گذشت\n(تمرین ١٩) بجای نقطه‌ها هر یک از (این و آن) را که مناسب باشد بنویسید\nغم و شادمانی بسر میروند بمرگ ... دو از سر بدر میروند\nچه ... را که بر سر نهادند تاج چه ... را که بر گردن آمد خراج\nدر ... دم کاجل بر سر هر دو تاست نمی شاید از یکدگر را شناخت\nقوت افزون تر از یان بخشد قوت حکمت طلب که جان بخشد\nز ... همه رنج و ابتلا خیزد ز ... همه رونق و صفا خیزد\nز ... همه جان شد و روان آراست و ... بتن بر فزود و از جان کاست\n(تمرین ٢٠) ابیات فوق را نثر کنید؟\nبدون کلمات این و آن"}
{"book": "adl0389", "page": 37, "text": "۳۵\n\nصفات\n\n۶۰ – صفت؛ اسمی است که : حال و چگونگی شخصی یا چیزی را\nبیان کند. مثل : پست . بلند . سفید . سیاه.\nچیزی که حال و چگونگی او بیان می شود آنرا موصوف\nمیگویند. مثل :\n\nموصوف صفت .\nدرخت ..... بلند .\nدیوار ..... پست .\nروی ..... سفید .\nموی ..... سیاه .\n\n۶۱ – صفت؛ بر دو قسم است : سماعی . قیاسی .\nصفت سماعی آنست که : جامد بوده از کلمه دیگر ساخته\nنشده باشد. مثل : نیک . بد . سرد . گرم.\n۶۲ :- صفت قیاسی ؛ آنست که : از کلمه دیگر مثل (درخشان)\nشده باشد و چند نوع می اید :"}
{"book": "adl0389", "page": 38, "text": "۲۶\n\n(۱) بزیادت (نده) در آخر امر. مثل : زن ، زننده.\n\n(۲) بزیادت (الف ونون) \" \" \" زن ، زنان.\n\n(۳) \" \" (الف) \" \" \" دان ، دانا.\n\nاول را اسم فاعل و دوم را اسم حالیه و سوم را صفت مشبهه\nگویند.\n\n(۴) بزیادت (ار) در آخر فعل امر یا ماضی ، مثل:\n\nامر صفت ماضی صفت\n\nپرست ... پرستار خواست ... خواستار\n\n(۵) بزیادت (گار) در آخر امر یا ماضی یا اسم. مثل:\n\nامر صفت ماضی صفت اسم صفت\nآموز ... آموزگار کرد ... کردگار ستم ... ستمگار\n\n(۶) بزیادت (گر) در آخر اسم . مثل: زر ... زرگر\n\nاین صیغه برای پیشه وره خاص است."}
{"book": "adl0389", "page": 39, "text": "۳۷\n(۷) بزیادت (های مختفی ) در آخر ماضی و این را اسم مفعول گویند\nاگر از متعدی بنا شود . | ماضی  صفت\nمثل : | بست ... بسته\n| کشت کشته\nوقتیکه از فعل لازم بنا شود؛ صفت مشبهه خواهد بود.\n| ماضی  صفت\nمثل : | خفت ... خفته\n| نشست... نشسته\n( تمرین ۲۱) برای هر یک از اسمهای ذیل ؛ دو صفت مناسب بیآور\nآب . آتش . باد . خاک . زمین . آسمان . چاقو . قلم\nکابل . شهر. دست . دماغ . سر. جبین . شکم . پای\nهوا . نفس . آفتاب . ماه . ستاره . شب . روز.\n( تمرین ۲۲)\nبرای هر یک از صفات ذیل دو اسم مناسب بیاورید :\nتنومند . لاغر . بیدار . دانا . سخت مست . سرد . گرم .\nنرم . درشت . صاف . درد . پاک . آلوده . سبک . سنگین\nتلخ . شیرین . شور . تند . پست . بلند . درست . شکسته\nدلاور . شیفته . آشفته . شرنده . پژمان . تشنه . بسته"}
{"book": "adl0389", "page": 40, "text": "۳۸\n\nبسیط و مرکب\n۱۲۳- بقسمت دیگر صفت دو نوع است : بسیط ، مرکب.\nصفت بسیط ، آنست که : یک کلمۀ بی‌جزء باشد مثل:\nخوب.\n۱۲۴- صفت مرکب ، آنست که : از دو کلمه یا بیشتر از ان\nبنا یافته باشد و بقرار ذیل است :\n(۱) از ترکیب دو اسم . مثل : سرگروه .\n(۲) ״ ״ اسم و صفت . ״ سرگران .\n(۳) ״ ״ ״ و فعل امر ״ بت‌شکن .\n(۴) ״ ״ ״ دو اسم بواسطۀ حرف در بدر\n\nاسم تفضیل\n۱۲۵- وقتیکه در آخر صفت لفظ (تر یا ترین) بیاوریم اسم تفضیل\nبنا می شود . مثل : از خوب ... ... خوبتر."}
{"book": "adl0389", "page": 41, "text": "۳۹\nصفت نسبی\n۶۶:- وقتیکه در آخر اسم (یاء) نسبت در آوریم، صفت\n: اسم صفت\nنسبی میگردد مثل : کابل ... کابلی.\n۶۷:- اسم مختوم به (الف و واو) وقتیکه موصوف شود؛\nنخستین در آخرش (یا) در آورده صفت را با آن متصل میکنیم\nمثل: سیمایے خوش . مویے دلگش .\n۶۸:- وقتیکه اسم، مختوم به های مختفی باشد؛ روی ها همزه\nگذاشته و همان همزه، تلفظ می شود، مثل: خانه هولدار.\n۶۹:- گاهی در آخر موصوف و گاهی در آخر صفت یک\n(یا) درآورند و او را یا ی توصیفی؛ مینامند که آن برا\nتفرقه است در بین ترکیب توصیفی و ترکیب اضافی.\nمثل: شخصی خوب . شخص خوبی .\n۷۰:- موصوف ، مفرد باشد یا جمع ، صفت مفرد می آید.\nمثل: آدم نیک. آدمهایے نیک."}
{"book": "adl0389", "page": 42, "text": "(۱) ۔ وقتیکه بجای اسم بیاید : حکم اسم میگیرد: مثل :\nنیکان ، پاکان ، که در همسل : مردمان نیک ،\nمردمان پاک میباشد . (۱)\n(تمرین ۲۳) در ابیات ذیل : اقسام صفات را معلوم کنید !\nیکی گربه در خانه زال بود که برگشته ایام و بد حال بود\nدوان شد بمیهانسرای امیر غلامان سلطان زدندش بتیر\nچکان خونش از استخوان میدو همیگفت و از هول جان میدوید\nاگر جستم از دست این تیر زن من و کنج ویرانه پیر زن\nنیرزد عسل جان من زخم نیش قناعت نکوتر بدو شاب خویش\nخداوند از ان بنده خورسند نیست که راضی بقسم خداوند نیست\n(تمرین ۲۴) ابیات فوق را نثر کنید ! حصه اخلاقی آنرا بیان کنید:\n(۱) در بین ترکیب اضافی و توصیفی صورۃً فرقی نیست چه آخر مضاف\nو موصوف یک حکم دارد اما بحسب معنی در بین هر دو فرقی هست چرا\nدر ترکیب اضافی وجود هر یک از مضاف و مضاف الیه ملحوظ و معتبر است\nاما در ترکیب توصیفی تنها وجود موصوف ملحوظ و معتبر بهمان صفت میباشد."}
{"book": "adl0389", "page": 43, "text": "مصدر\n\n72:- مصدر ؛ اسمی است که از و فعل بنا یافته و در آخرش\nلفظ (تن یا دن) باشد. مثل : گفتن. شنیدن.\nنخستین را مصدر تائی میگویند. در مصدر تائی پیش از\n(تا) یکی ازین چار حرف (خ.س.ش.ف) می آید\nمثل : آموختن. بستن. کشتن. خفتن.\n73:- دوم را مصدر دالی میگویند و در ان پیش از دال\nیکی از این پنج حرف (ی.ا.ر.ن.و) می آید.\nمثل : شنیدن. ایستادن. خوردن. کندن. نمودن.\n________________________________________\nدر آخر مصدر دالی پیش از دال (ز) و (میم) نیز می آید مثل زدن\nآمدن. مگر سوای این دو مصدر دیگر نیامده.\n(تمرین 15) ده ده مصدر از تائی و دالی بشمارید !"}
{"book": "adl0389", "page": 44, "text": "٤٢\nفعل\n١٤- فعل ؛ کلمه ایست که معنیش بزمانه تعلق داشته باشد\nو در آغاز رساله تعریفش گذشت ، زمانه ؛ سه قسم است :\n(١) زمانه گذشته که فعل آنرا د ماضی ، گویند مثل انوشت\n(٢) زمانه موجود که \" \" حال \" \" می نویسد\n(٣) \" آینده \" \" مستقبل \" خواهد نوشت\n\nلازم و متعدی\n١٥- فعل ؛ برو و قسم است : لازم ومتعدی .\nفعل لازم ؛ آنست که : تنها فاعل داشته معنیش\nبمفعول صریح تعلق نگیرد. مثل : آمدم ، رفتم ،\nنشستم ، برخاستم .\n١- فعل متعدی ؛ آنست که ؛ هم فاعل داشته و هم\nمعنیش مفعول صریح تعلق بگیرد. مثل : خواندم ، نوشتم"}
{"book": "adl0389", "page": 45, "text": "معلوم ومجہول\n۷۷:- فعل متعدی بدو طور استعمال میشود :\n(۱) با فاعل وآنرا (فعل معلوم) گویند مثل : احمد نویشت\n(۲) ” مفعول ” ” (فعل مجهول) ” ” نامه نوشته شد\nمثبت، منفی\n۷۸:- فعل متعدی باشد یا لازم ، دو قسم است :\n(۱) مثبت که : نسبت او بطرف فاعل بطریق ثبوت باشد\nمثل : من ، خواندم . تو خواندی . او بخواند.\n(۲) منفی که : نسبت او بطرف فاعل بطریق نفی باشد.\nمثل: من ؛ نخواندم ، تو، نخواندی . او، نخواند\n(تمرین ۲۸) فعل لازم و متعدی را از هم جدا کنید؟\nدانست . رست . کوفت . رست . خواست.\nبرآمد . آویخت . افتاد . خست . برخاست . در آمد.\nشگفت . نشست . خورد. آشفت . پژمرید . شکافت."}
{"book": "adl0389", "page": 46, "text": "٤٤\n\nماضی مطلق\n\n٧٩- ماضی مطلق (شهودی) فعلی است که دلالت کند بر کار\nزمانه گذشته. ماضی مطلق معلوم را از مصدر سازند بطوریکه\nنون مصدر را حذف کرده باقی کلمه بعینه صیغه مفرد شخص سوم\nمیباشد. مثل از: نوشتن نوشت.\nبعد ضمائر متصل فاعلی را بآخرش پیوست کرده این\nجور صرف میکنیم:\nمفرد جمع\nشخص اول نوشتم. نوشتیم.\nشخص دوم نوشتی. نوشتید.\nشخص سوم نوشت. نوشتند.\nصرف ماضی مطلق معلوم از نوشتن\n٨٠:- هرگاه فعل مثبت را منفی سازند، حرف (نه) را در اولش\nدر آورند. مثل از نوشت : ننوشت."}
{"book": "adl0389", "page": 47, "text": "مفرد جمع\n\nتصریف ماضی منفی معلوم از نوشتن\n\nشخص اول ننوشتم ننوشتیم\nشخص دوم ننوشتی ننوشتید\nشخص سوم ننوشت ننوشتند\n\n۱۸۰- فعل مجهول : باستعانت فعل (شد) ساخته شود :\nوقتیکه خواهیم فعلی را مجهول ؛ سازیم : اسم مفعول همان\nفعل را گرفته بعد صیغه مناسبی را از فعل شدن (۱)\nبا و ملحق مینمائیم . مثلا از (نوشت) ماضی مجهول می سازیم\nدر آخر کلمه (نوشته) که اسم مفعول است ؛ فعل (شد) را\nکه ماضی مطلق است در آورده میگویم :\n\nتعلیم الف ۲۰۰۰\n\nنوشته شدم . نوشته شدیم\nصرف ماضی مثبت مجهول نوشته شدی . نوشته شدید\nاز (نوشتن ) نوشته شد . نوشته شدند\n\n(۱) شدن را فعل اعانه میگویند و فعل اعانه هست که باستعانت او فعل\nدیگر صرف شود و بواسطه شدن نیز جمیع صیغه ای مجهول افعال میگردد"}
{"book": "adl0389", "page": 48, "text": "٤٦\n\n۸۷:- در منفی مجهول (نون نفی را بر فعل شدر در آورند .\n\nصرف فعل ماضی منفی مجهول از (نوشتن)\nصرف ماضی منفی مجهول از نوشتن\nنوشته نشدم . نوشته نشدیم .\nنوشته نشدی نوشته نشدید\nنوشته نشد نوشته نشدند\n\nمضارع\n\n۸۲:- مضارع فعلی است که دلالت کند بر کار زمانه\nاکنون یا آینده در اخر صیغه مفرد شخص سوم مضارع پیشه د(س)\nمی آید و در باقی صیغه ها اول حذف گشته ضمائر متصلا فاعلی پیوست\n\nصرف مضارع مثبت معلوم از نوشتن\nمفرد\nشخص اول می نویسم\nشخص دوم می نویسی\nشخص سوم می نویسد\nجمع\nمی نویسیم.\nمی نویسید.\nمی نویسند ."}
{"book": "adl0389", "page": 49, "text": "مفرد جمع\nشخص اول نمی‌نویسم نمی‌نویسیم\nشخص دوم نمی‌نویسی نمی‌نویسید\nشخص سوم نمی‌نویسد نمی‌نویسند\nمضارع مثبت مجهول (از نوشتن)\nنوشته میشوم نوشته میشویم\nنوشته میشوی نوشته میشوید\nنوشته میشود نوشته میشوند\nصرف مضارع منفی مجهول\nنوشته نمی‌شوم نوشته نمی‌شویم\nنوشته نمی‌شوی نوشته نمی‌شوید\nنوشته نمی‌شود نوشته نمی‌شوند\n(تمرین ۲۷) از مصادر ذیل اقسام ماضی شهودیه از معلوم و مجهول مثبت و منفی بسازید:\nآموختن. آسنجیدن. آزمودن. آزمون. افراختن انداختن افگندن\nافشردن. انگیختن. آوردن. آغروختن. فریفتن.\nتمرین ۲۸\nاز مصادر ذیل تصریقات مضارع بسازید!\nباختن. بافتن. پرسیدن. پختن. بیجن. بریدن. بردن.\nتاختن. تافتن. تکاندن. ترکانیدن. دواندن."}
{"book": "adl0389", "page": 50, "text": "٤٨\n\nفعل امر\n\n٨٤:- امر فعلی است که دلالت میکند بفرمودن کاری از\nمخاطب یا غائب و معنیش تعلق میگیرد بزمانهٔ استقبال مثل:\nاز نوشتن: بنویس. بنویسد. (١)\nاز مثال فوق ظاهر شد که : صیغهٔ امر بحذف علامهٔ مصدر شتا\nمی شود و حرف پیش از علامهٔ مصدری نیز تغییر مییابد.\n٨٥:- اکنون گوئیم: در مصدر فارسی پیش از علامهٔ مصدری یکی ازین\nیازده حرف (زمین خوش فارس) میباشد و این حروف در فعل\nامر ومشتقات آن (مضارع) تغییر یافته حذف و بدل می شود؛\nبقرار ذیل:\n(ز) بحال خود باقی ماند: زدن بزن\n\n(١) باء زائده بر افعال خصوص بر فعل امر در آید و این را باء زینت گویند."}
{"book": "adl0389", "page": 51, "text": "٤٦\n\n(م) حذف شود :\nآمدن بيا (١)\n\n(ی) حذف شود :\nتابیدن : بتاب چریدن : بچر\nجهیدن : بجه خزیدن : بخز\n\nاستثنا\nآفریدن . بیافرین دیدن ببین\nشنیدن . بشنو . چیدن . بچین . گزیدن بگزین\n\n(ن) بحال خود باقی ماند :\nآگندن بیاگن . خواندن بخوان راندن بران\nدواندن بدوان . رماندن برمان نشاندن بنشان\n\n(خ) به (ز) بدل شود :\nآموختن بیاموز آمیختن بیامیز ساختن بساز\nسوختن بسوز افراختن برافراز افروختن بیفروز\n\nاستثنا\nشناختن بشناس فروختن بفروش\nگسیختن بگسل\n\n(۱) وقتیکه باه زینت بفعل در آید بهمزه آغاز فعل بیا بدل گردد."}
{"book": "adl0389", "page": 52, "text": "(و) به الف بدل شود:\nآلودن بیالای پیمودن به پیمای\nستودن بستای - نمودن بنمای\n(ش) وقتیکه پس از الف بیاید به (ر) بدل گردد :\nداشتن : بدار گذاشتن: بگذار\nگماشتن: بگمار نگاشتن: بنگار\nهرگاه پس از الف نیاید از این قاعده مستثناست:\nریشتن بریش شدن بشنو\nکشتن بکش نوشتن بنویس\n(ف) به (ب) بدل شود :\nتافتن بتاب روفتن بروب\nشتافتن بشتاب - کوفتن بکوب\nاستثنا\nبافتن بباف پذیرفتن بپذیر خفتن بخفت\nسفتن بسنب شکافتن بشکاف کافتن بکاو\nرفتن برو گرفتن بگیر گفتن بگو"}
{"book": "adl0389", "page": 53, "text": "۵۱\n\n(الف) حذف شود :\nافتادن : بیفت\nفرستادن : بفرست\nدادن : بده\nنهادن : بنه\n\n(را) بحال خود باقی ماند :\nآوردن بیاور\nسپردن بسپر\nگستردن بگستر\nخوردن بخور\nشمردن بشمر\nمردن بمر\n\nدر امر سپردن و شمردن غالبا پیش از (را) الف هم زیاده کنند\nو بسپار و بشمار گویند و در امر مردن زیادت (یا) فصیح و متعارفست\n\n(س) وقتیکه ما قبلش مضموم باشد به واو بدل شود :\nجستن : بجوی\nشستن : بشوی\nرستن : بروی\n\nدر امر رستن بعضی بجای مروی بخلاف قیاس (مرست) آورده\nسرا و باغ چوبی کتخدای خوابند تا گل بنفشه (مرست) و سر و باغ\nهر گاه ما قبل سین مضموم نباشد، گاهی به (ا) بدل میشود:\nجستن : بجه\nخواستن : بخواه\nکاستن : بکاه\nو گاهی حذف شود :\nزیستن : بزی\nبستن : بپیرای\nآراستن : بیارای\nتوانستن : بتوان"}
{"book": "adl0389", "page": 54, "text": "۵۲\nاستثنا\nبستن : بدبند خستن : بخست\nخاستن : بخیز شکستن : بشکن\nگسستن : بکسل نشستن : بنشین\n۸۴ :- شخص سوم از فعل امر صیغه مستقلی از خود نداشته بلکه همان صیغه\nمضارع است که از قرینه مقام هر یک از دیگری فرق شود\nمفرد جمع\nشخص دوم { بنویس بنویسید (۱)\nصرف فعل امر\nشخص سوم { بنویسد بنویسند\n(۱) وقتیکه خواهیم فعل نهی سازیم میم مفتوح در اول امر درآوریم\nمثل : منویس منویسید\nننویسد ننویسند\nدر صیغه های شخص سوم نون مفتوح درآورند چنانکه از صیغه های\nفوق معلوم است ."}
{"book": "adl0389", "page": 55, "text": "جمله یا کلام\n\n۸۶:- لفظ مرکب بر دو قسم است: ناقص (در مرکب غیر مفید)\nتام (مرکب مفید). مرکب ناقص آنست که دران بیان\nحکم چیزی برای چیزی نباشد: مانند مرکب اضافی و توصیفی\nو غیره و در بحث اضافه و صفت از ان ذکر نمودیم.\n۸۷:- مرکب تام : آنست که: دران بیان حکم یک چیز برای\nچیز دیگر یا شخص دیگر باشد و از خواندن یا شنیدن آن برای\nخواننده و شنونده خبری یا مطلبی معلوم شود: (احمد، توانا است)\nدر مثال فوق خبر توانائی (احمد) برای شنونده معلوم شد.\nو این را جمله یا کلام میگویند.\n\n(۱) مرکب ناقص جزو مرکب تام واقع میشود. مثل:\nهوای کابل، خوب است. شخص دانا، غنیمت است"}
{"book": "adl0389", "page": 56, "text": "٥٤\n\nجملۀ اسمیّۀ\n٨٨ - مركب تام ؛ وقتیکه از دو اسم یا از اسم و صفت آمیخته باشد\nآنرا جملۀ اسمیّه یا مبتدا و خبر گویند. مثل : کابل ، مرکز است\nمثال فوق ؛ جملۀ اسمیه است، چرا که از دو اسم ترکیب یافته\n٨٩ - اجزاء اصلی ؛ در جملۀ اسمیّه ؛ سه کلمه است مبتدا، خبر،\nرابطه و بیان هر سه در نمره (٣١ ، ٣٢ ، ٣٣) گذشت\n\nحالات مبتدا و خبر .\n٩٠ - مبتدا بچند طریق می آید :\n(١) اسم ؛ میباشد : افغانستان ، بیدار است\n(٢) صفت \" \" هنرمند ؛ عزیز است .\n(٣) مفرد \" \" فرصت ؛ غنیمت است .\n(٤) مركب \" \" راست گو؛ رستگار است .\n(٥) واحد \" \" دانا ؛  [ILL]"}
{"book": "adl0389", "page": 57, "text": "(٦) جمع باے آید : عاقلان ، باخر مند.\n(٧) ضمیر: \" شما ، هشیارید .\n(٨) اسم اشاره آن خرد ، از کجاست\n(٩) متعدد : درو فیض و غنی بنده این خاک درند\n\n٩١ :- خبر نیز ، دارای حالات فوق است، مگر وقتیکه مبتدا\nجمع باشد ، خبر مفرد می آید و مطابقتش با مبتدا بکلمات ربطیه\nمی شود: پیش نظامی بحساب استید\nاو دگرست این دگران کیستید\n\n(تمرین ٣٩) در ابیات ذیل جمله اسمیه را نشان دهید !\n\nاز ان سجده برآدمی سخت نیست که در صلب اوهره یک لخت نیست\nدو صد مهره در یکدگر ساخته است که گل مهره چون تو پر وخته است\nرکت بر تن است ای پسندیده خوی زمینی در او سیصد و شصت جوی\nبصر در سر و فکر و رأی و تمیز جوارح بدل دل بدانش عزیز\nنزیبد ترا با چنین سروری که سر جز بطاعت فرو آوری\nبانعام خود راند و اوت نه گاه نگردشت چون انعام سر در گیاه ندادت\nولیکن بدین صورت دلپذیر فرفته مشو صورت خوب گیر\nره راست باید نه بالای رست\nکه کافر هم از رو صورت چو ماست"}
{"book": "adl0389", "page": 58, "text": "جمله فعلیه\n۹۲:- هر گاه مرکب تام از اسم و فعل ترکیب یافته باشد\nآنرا جمله فعلیه یا فعل و فاعل میگویند. مثل: کابل بپنیوا\nمثال فوق؛ جمله فعلیه است؛ چرا که از اسم و فعل آمیخته است\n۹۳:- اجزاء اصلی در جمله فعلیه؛ دو هست: فاعل، فعل\n\nمطابقه فعل با فاعل\n\n۹۴:- وقتیکه فاعل ذی روح باشد؛ فعل در افراد و جمع\nبا او موافقت میکند. مثل: شاگرد؛ خواند. شاگردان خواندند\nدر غیر ذی روح یا اسم جمع؛ هر دو وجه رواست. مثل:\nغیر ذی روح . اسم جمع\nدرختان شگوفه کرد. دسته فوج؛ قواعد میکند\nدرختان شگوفه کردند دسته فوج؛ قواعد میکنند"}
{"book": "adl0389", "page": 59, "text": "۱۹۵- در شخصیت سه گانه بموافقت شرط است. مثل :\nمن : می نویسم . تو : می نویسی . او : می نویسد .\n\n(تمرین ) برای فاعلهای ذیل : فعل بیاورید با رعایت قانون شخصیت\nو مطابقه و عدم آن :\nصنف رشدی اوّل . . . حالات اسم . . . کابل و هرات . . .\nکلها . . . کلمات فارسی . . . کوتی های پغمان . . . سرکها پخته . . .\nسیمهای برق بشهر . . . شما چه . . . ما امروز . . . آنها . . .\n\nتجزیه و ترکیب\n\nدوره اوّل از دستور فارسی انجام یافت\nدوره اوّل : ترکیب توصیفی : فاعل انجام یافت .\nاز دستور فارسی : ترکیب اضافی : مفعول عنه انجام یافت\nانجام یافت : فعل ماضی شهودی مرکب از : انجام و یافت\n\nاز مطبعه عمومیه ۲۰۰ ورق"}
{"book": "adl0389", "page": 60, "text": "[BLANK PAGE]"}
