{"book": "adl0358", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\nadl0358\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/9cnp5jzq\nتهنیت‌نامه\nجلوس میمنت‌مانوس اعلیحضرت امیرامان‌الله‌خان\nغازی خلدالله‌ملکه که اززندان کابل نوشته\nبحضوراعلی‌حضرت‌ممدوح فرستاده‌شد\nیا رب ز درت کا‌مگاری که با د بخت‌ بید ارش‌ یارم\nمر اوج عشا‌را‌ دین‌ گه د‌ار کر حش‌ا‌میرا‌ما‌نت ا‌لله‌ ا‌و\nبہر لط‌ف حق‌ باد حما‌مش با‌ نگی‌ زدہ‌ باد ا‌نگ ما‌مش\nا‌ے زا‌ د‌ہ صمت نجیبه‌ جنا‌ب حضر‌ت علیا محلیه‌\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan\nDigital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about\nthis item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser.\nWhen referring to or citing this item please use the \"handle\" URL\nand not this document or the URL from which you downloaded it.\nAll works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless\notherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely\nreproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl0358", "page": 2, "text": "وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَيَّ لَا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ\nتحفه امانیه\nپندنامه سجون لفرزند محزون\nاز\nنتایج افکار مولوی نجف علیخان اتالیق اعلیحضرت\nامیر امان الله خان غازی خلد الله ملکه\n(در مطبعه حروفی شرکتی دایر شده طبع شد)\n(در وظیفه نعل اعلیحضرت مرحوم)"}
{"book": "adl0358", "page": 3, "text": "هو\nدیباچه\nنحمدہ ونصلی علیٰ رسولہ الکریم۔ اما بعد ایں پند نامہ را بپاس خاطر فرزند خود\nدر ایام حبس خود در دارالسلطنته کابل نوشته بودم۔ واز آنجا کہ وجود مسعود اعلیحضرت\nغازی امیر امان الله خان خلد اللہ ملکہ بادشاہ ذیجاہ افغانستان حفظه الله تعالیٰ\nمن البلیات از مان جب نجات من از بلای اسر گردیده و نیز انقلاب عظیمی و\nبی نظیری را که در ۱۳۳۷ هجری المقدس در خراسان رو نموده اثر قبولیت آن\nدعا برخود میدانم که بحضرت رب العزة بصد عجز و نیاز در محان مضطر عرض کرده شده\nبنابران ایں کتابچه را به تحفۀ امانیہ موسوم کرده و بنام نامی اعلیحضرت ممدوح\nمعنون نموده بطریق ہدیہ مزجاة بحضور مبارک تقدیم می نمایم۔ ع\nگر قبول افتد زهی عز و شرف\nماه نومبر سنه ۱۹۱۹ ع\nراقم آثم احقرالناس نجف علی عفی عنہ\nساکن جلالپور جٹاں ضلع گجرات پنجاب"}
{"book": "adl0358", "page": 4, "text": "تهنیت نامه\nجلوس میمنت مانوس اعلیحضرت امیرامان الله خان\nغازی خلد الله ملکه که در زندان کابل نوشته\nبحضور اعلی حضرت ممدوح فرستاده شد\nایا فرزند شاه کشور آرا که بادا جنت الماواش ماوا\nسراج ملت و دین یگانه که شد تیر شهادت را نشانه\nجوار لطف حق بادا مقامش به نیکی زنده با د انیک نامش\nایا ای زاده عصمت مآبی جناب حضرت علیا خطابی"}
{"book": "adl0358", "page": 5, "text": "زہے خاتوں کہ عفت شد نقابش صیانت مقنع و عصمت حجابش\nز دیدار تو چشمش باد پُر نُور روانش تازہ و دل باد مسرور\nمبادا سایہ اش کم از سرِ تو دعاش بادیا رویا و رِ تو\nمطیعش باش اے عالم مطیعت برش فرماں اباشان رفيعت\nمبارک بادت اے ظل الٰہی برغم دشمنانت تاج شاہی\nزہے بخت ہمایون خراساں کہ دادش پادشاہی چوتو یزداں\nرعیت پرورے لشکر نوازے زبس بیچارگاں را چارہ سازے\nحلیم و بُرد بار و با تحمل بری از شیوۀ جاہ و تجمل\nبہ افراد رعایا مہربانے نکو طینت نکو محضر جوانی\nشہے کش امرہم شوریٰ است رہبر براہِ سُنت صدیق اکبررض\nطریق حضرت فاروقرض وعثمانرض علی شیر خدا وشاہ مرداں\nشہے کش باب عالی ہست مفتوح پئے ہر داد خواہِ زار و مجروح\nشہے کش ہر گدا دارد رسائی ز بہر عرض در دربار شاہی\nشہے کو داد ایتام وارامل دہد بہر خدا با لطف شامل"}
{"book": "adl0358", "page": 6, "text": "۳\nشہے کو حاجب و دربان ندارد\nکه عرض خویش هر عارض گزارد\nشہے کو صاحبِ خُلقِ جمیل است\nز حق مستمره است و اجرِ جزیل است\nشہے کو خیر ملت راست ساعی\nچنان کز بهرِ رمه خویش راعی\nشہے کو روز و شب مصروفِ کار است\nنه فارغ بهر تفریح و شکار است\nشہے کو صید دلہائے رعیّت\nکُند با دانۀ لطف و مروّت\nچه سود از صیدِ آہوئے رمیده\nعجب صید است دلہائے گُزیده\nکسے کو کعبۀ دل را عمارت\nکُند باشد سزاوارِ امارت\nبنائے کعبہ تعمیر خلیل است\nمگر دل منزلِ ربّ جلیل است\nشہے کز اهلِ نورستان تمامی\nبشست از جبهہ شاں داغ غلامی\nہمہ را از کرم آزاد فرمود\nبلطفِ خاصِ خود دلشاد فرمود\nغلاماں را به حُریّت سرافراز\nنمود و با نجابت کرد دمساز\nبلے هرکس که در تقویٰ است افضل\nبود اکرم به نزدِ ربّ اکمل\nرذیل است آنکه عاداتش ذمیم است\nشریف است آنکه اخلاقش کریم است\nایا شاهِ جوان بختِ جواں سال\nالٰهی در جہاں باشی با قبال"}
{"book": "adl0358", "page": 7, "text": "چو در عهد شه خلد آشیانی بدستت بدعنان حکمرانی\nهمی گشتی تو اندر کوی و بازار بتبدیل لباس اندر شب تار\nکه تا جویا شوی ز احوال مردم ز بهر حفظ جان و مال مردم\nکسی از پاسبانات ببازار مزاحم گشدی در حین رفتار\nشنیدی زوبی سب و شتم را ولیکن ناپسندیدی ستم را\nهمی برداشتی حرف درشتش سپس دادی دو مشت زر بمشتش\nبرین بیداری ات صد آفرین باد نصیر و ناصرت جان آفرین باد\nاسیران رها کردی ز زندان شدت هر کس دعاگو و ثناخوان\nدعای بندیان پذرفت باری عطائت کرد تاج شهریاری\nتو شکر نعمت باری ادا کن اسیران را بلطف خود رها کن\nخصوص از بندیان کهنه و زار حق همسایگان اول نگهدار\nز زندانم الی برج شمالی بود دو صد قدم تا بالجبالی\nمیان ما و تو بعدی عجیب است ز قصرت کلبه احزان قریب است\nشنو از داعی مخلص نصیحت که شه باشد شجر بخش رعیت"}
{"book": "adl0358", "page": 8, "text": "درختی را که بیخش استوار است\nچه غم از باد تندِ روزگار است\nرعیت گله و تو گله بانی\nبجا آور بجان فرض شبانی\nز خرسِ بد سگال و گرگ خونخوار\nبحکمت گلهٔ خود را نگهدار\nرعائت کن شها حق رعایا\nبری کن ذمّهٔ خود از برایا\nتو سلطانی حقِ دهقان ادا کن\nتو شاهی مرحمت بر هر گدا کن\nبجاں کوش از پیِ بهبودِ ملت\nکه ملت هست تکیه گاهِ دولت\nپیِ ملت زِ بهرِ خیر خواهی\nرفیقت باد توفیق الهی\nرواج علم ده در کشور خویش\nابا حُسنِ مساعی بیش از پیش\nکه این نور است نورِ علم و حکمت\nبحکمت تکیه دار و ملک و دولت\nبه امصار و قرا و هم به دیهات\nشود تعلیم و تدریس کمالات\nبوَجْه سِلم بر وفق طبائع\nز علم و حکمت و فن و صنائع\nبهر شاه و گدا باید نصیبی\nرسد از حُسنِ تعلیم لبیبی\nکه تا هر کس ز اشراف و اراذل\nکند در علم و فن طیِ منازل\nبداند هر کس از احکام داور\nحقوقِ بنده و هم بنده پرور"}
{"book": "adl0358", "page": 9, "text": "۶\nز افراد رعایا هر بشر را بود احساس خیر قوم و شر را\nشناسد دوست را از دشمن خویش تواند کرد فرق نوش از نیش\nعدو را نشمرد بیچاره و خوار به افسونش نگردد غره زنهار\nترقی‌های عالم را بداند قدم سعی در میدان بماند\nبداند چیست اسباب ترقی تنزل بر چه علتها ست مبنی\nچرا اسلام در هر جا غریب است چرا سلم ز دولت بی‌نصیب است\nچرا بی‌بهره‌اند از اختراعات مسلمانان ز ایجادات و صنعت\nخرا را طوق زرین زیب گردن ز پالان اسپ را مجروح شده تن\nچرا بلبل به گل نغمه سرا نیست چرا طوطی به گلشن در نوا نیست\nچرا شد آشیان ایران همارا چرا ناز است بوم بد لقا را\nچرا کبک دری را نیست رفتار چرا زاغ سیه نازد به کهسار\nچرا کفار را بهره ز یسر است چرا حال مسلمانان بعُسر است\nچرا کفار را شهد است در جام چرا بس تلخکام اند اهل اسلام\nمسلمان را چرا در کیسه زر نیست چرا بر سفره‌اش مشتی شکر نیست"}
{"book": "adl0358", "page": 10, "text": "چرا کفار را صید است در دام مسلمان را چرا آهو شد رام\nعدو الله ز دیباش لباس است محبّ الله قمیصش از پلاس است\nچرا قصر مسیحی از رخام است مسلمان را سرای از خشت خام است\nبعلم آمد مدار کامرانی بخشد علم لطف زندگانی\nهر آن قومی که در علمش قدم پیش بود میدان برد از دشمن خویش\nدیارش را بود گو قرب نیم بود کیفش دو صد ره بیش از گم\nبگویم فی المثل جاپان و المان بوسعت نیست زائد از خراسان\nبعلم و فن نظیرشان فقید است عدیل شان بصنعت ناپدید است\nبعلم و حکمت و تدبیر لاریب کند کاری که گوئی آمد از غیب\nبحکمت میزنند تیغ دو سلم را برد از مدعی تاج و عسلم را\nبحکمت زوجنان کاری بر آید که از صد لشکر جرار ناید\nبحکمت گوهر از کان می برآید بحکمت دُر ز عمّان می برآید\nبحکمت سنگ گردد آبگینه ز خاک آید برون گنج دفینه\nبرین فی الحال در دور زمانه که تیر حکمت آمد بر نشانه"}
{"book": "adl0358", "page": 11, "text": "ستیم و برق و گیس ایجاد علم است در یدنات و کروزز داد علم است\nبعلم این آدم خاکی چها کرد ز خاک اندر هوا پرواز ها کرد\nبه بحر علم و حکمت چون شنا کرد ز ایجادات طوفانی بپا کرد\nگهی کشتی موتر را بنا کرد گهی طیاره را اندر هوا کرد\nستیمر - تار پیدو - سب مرائن همه در ہائے حکمت را خزائن\nغرض عالم بدنیا شاد کام است به عقبیٰ نیز فائز بالمرام است\nمعاشش را صلاح مبنی است بر علم معادش را فلاح مبنی است بر علم\nزعلما ست تاجی بر سر او زکرَّمنا ست خلعت در بر او\nتو دین و ملک را شاها ظهیری همی زیبد ترا تاج امیری\nپئے سالِ جلوست چون تفکر نمودم از سَرِ راهِ تدبّر\nظهیرالملک فی الدّین از سروشم ز غیب آمد ندا در گوش ہوشم\nتو شاها جاہدی و نیز غازی برین شوقِ غزا باید که نازی\nجلوست بر سر ِ ِمر حکمرانی ز شاهِ جاهد غازی بدانی\nجلوست میمنت مانوس بادا عدو از روح حتی مایوس بادا"}
{"book": "adl0358", "page": 12, "text": "تو باشی فی امان الله دائم\nز گردشہای چرخ ناملایم\nخداوند جهان بادا ترا یار\nبه اقلیمت مبادا دخل اغیار\nرعیت خرم و آباد باشد\nسپاه آسوده و دلشاد باشد\nیکی با مال و جان بادا ظهیرت\nدگر بازو سراز بهر سریرت\nدعای بنده مسجون خیلیا\nمشرف با قبول خویش فرما\n۱۳ جمادی الثانی سنه ۱۳۳۱\nزندان ارگ (قلعه شاهی)\nدار السلطنه کابل"}
{"book": "adl0358", "page": 13, "text": "۱۰\nبسم الله الرحمن الرحيم\nخطاب بفرزند ارجمند\nبعد حمد ایزد و صدها سلام بر نبی و آل و اصحاب کرام\nاے سرور روح و راح جانِ من روشنی دیدۀ گریان من\nاے تسلائے دل پژمردہ ام مئے سکون خاطر افسردہ ام\nاے عصا ئم قامت رعنائے تو پھر پشتم سهی بالائے تو\nاے خیالت نقش لوح جان من مونس تنھائی زندانِ من\nغائتِ امیدہائے بستہ ام اصل مقصود دل شگستہ ام\nگرچہ دانا نیستم پیرم مگر ناصحانہ پندگوئم اے پسر\nہمچو فرزند سعادت مند باش از دل وجاں کاربند پند باش\nگوش کن ایں پند من باگوش ہوش تا توانی جان من در علم کوش\nخواب غفلت ترک کن بیدار باش در رہ علم و ادب ہوشیار باش"}
{"book": "adl0358", "page": 14, "text": "11\nپنبه غفلت بکش از گوش هوش ای پدر این پند پیرانه نیوش\nسالها از عمر تو بر باد رفت خواند گیهائت همه از یاد رفت\nوقت رفته باز کی آید بهی تیر جسته از کمان ناید بهی\nمنزلت دور است و راحت بس دراز دامن همت بچین و تیز تاز\nدر ره تحصیل شو راسخ قدم عزم جازم کن چو ارباب همم\nباش بر اوقات ماضی منفعل فکر مستقبل بکن از جان و دل\nای پسر حق مساعی کن ادا تا تلافی گر شوی مافات را\nهست قول خالق ارض و سما لَیسَ لِلانسانِ اِلاّ مَا سَعٰی\nگر برفت از دست وقت ماضی بذل عرفان ساز عمر ما بقی\nعلم باشد مایه روشندلی جهل را باشد ثمر بیحاصلی\nعلم بهر رنج نادانی دواست از پی مسّ جهالت کیمیاست\nبهر تشریف از حضور کبریا خلعت علّم به آدم شد عطا\nتافت اندر سینه اش از علم نور شد بکر منّا مشرف از حضور\nه وعَلَّمَ ادَمَ الاَسماءِ کلَّها ـ الآیة"}
{"book": "adl0358", "page": 15, "text": "کوش در تحصیل علم دین نخست\nتا شود عادات و اخلاقت درست\nعلم دین آموز و تق را سپاس\nبنده بی علم نبود حق شناس\nہم حقوق بندگان بر بندگاں\nمی شود از علم دین حق عیاں\nبر مسلمان علم دین فرض خداست\nزانکه شرعبر روا و ناروا ست\nاِنَّمَا يَخْشَی اللَّهَ در قرآں بخواں\nقدرِ اہلِ علم زاں گردد عیاں\nہست فرماں ناطق از سلطانِ دیں\nاُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ كَانَ بِالصِّينِ\nاصل علم دیں کلام حق بود\nکاں پہ پیمبر پیام حق بود\nہست قرآں حقهُ درہائے دیں\nمخزن اسرار ایمان ویقیں\nبے نظیر است ایں کتاب بالجواب\nحجت قاطع و ہم فصل الخطاب\nدعوی فَأْتُوا بِسُوْرَةٍ شد بلند\nنکتہ سنجان عرب ساکت شدند\nگشت چوں سبع مثانی جلوہ گر\nخاک شد سبع معلق را بسر\nچوں شنیدند ایں کلام بیمثال\nمفصیحاں را زباں گردید لال\nبر قصص شعر بود ہم واقعات\nنیز بر متشابہات ومحکمات\nواجب العمل است امر محکمات\nلازم الایماں بود متشابہات"}
{"book": "adl0358", "page": 16, "text": "۱۳\nخود خداوند جهان فرمود ما يعلم تاويله الا الله\nبهر تاویل آنکه سرگردان شود آخرش درمانده و حیران شود\nگردد استدلال جانش را وبال میشود سرگشته در تیه ضلال\nبس عجب فرمود مولانائے روم در معنی سفت در سلک رقوم\nپائے استدلالیان چوبین بود پائے چوبین سخت بے تمکین بود\nہر کہ علمش راسخ است و با کمال گوید امنا به بے قیل و قال\nقصّہ ہائے انبیا و اصفیا ست هم بیان اتقیا و اشقیا ست\nاے خوشا بختش که باشد مشتقی وائے بر حالش که او باشد شقی\nہست قرآں اے پسر خیر الکلام ہادی و مهدی زبہر خاص و عام\nہر کہ از برکرد ایں فرقان حق کرد در بر خلعتِ ایقان حق\nنور عرفاں تابد اندر سینہ اش بهر تنویر دلِ بے کینہ اش\nہر کہ بر دارد بحفظش رنج را لاجرم حاصل کند ایں گنج را\nاز جناب سیّد خیر البشر این بشارت وارد است اندر خبر\nاست میموں طالع و فرخ پدر حافظِ قرآن بود کو را پسر"}
{"book": "adl0358", "page": 17, "text": "۱۴\nگنج عرفان است قرآن ای پسر لا زوال است و پر از لعل و گهر\nگوهرش آویزه کن در گوش دل باش همواره به حفظش مشتغل\nچون ز حفظ آن فراغت یافتی همچو ماه بر اوج عرفان تافتی\nورد آن را روزمره پیشه کن در معانی اش بغور اندیشه کن\nمادر خود را دعای مغفرت از حضور حق بخواه با مکرمت\nهم به جد امجد خود کن دعا بهر غفران از حضور کبریا\nهم دعا اندر حق عمات کن هم بحق خال و هم خالات کن\nتحصیل علم الادیان\nکوش در تحصیل علم دین سپس تا بیاری مرغ عرفان در قفس\nرأس علم دین کتاب و سنت است فقه دین مفتاح باب حکمت است\nبر روان صاحبان اجتهاد صد هزاران رحمت از یزدان باد\nکرده اند حق مساعی را ادا در ره ترویج دین مصطفی\nصرف و نحو و فلسفه ای ارجمند خادمان علم دین بر حق اند"}
{"book": "adl0358", "page": 18, "text": "۱۵\n\nحکمت طبیعی ریاضی هندسه نیز تاریخ است و هم جغرافیه\nجمله حسّند ام اند و شاه علمها هست علم دین احمد مجتبیٰ\nآرزو دارم که بر چرخ علوم همچو مهر و ماه باشی در نجوم\nذات تو از نور عرفان همچو شمع مظهر فیضاں بود از بهر جمع\nنام جدّ امجد خود زنده کن باز شمع علم را تابنده کن\nخویشتن را صاحب آوازه کن نام آں پیر کهن را تازه کن\nزنده کن از علم نام مرده را تازه کن آں آتش افسرده را\nآنکه ذاتش بود فخر خاندں مایه ناز از پی خرد و کلاں\nبود ذاتش علم پرور علم دوست هر که ایں اوصاف دارد بس نکوست\nذات مالاش که شمع خانه بود روشن از نورش همه کاشانه بود\nفیض علمش بود چوں جوی رواں تازه شد زاں جوی کشت خنداں\nوائے گل شد آں چراغ خاندں هم خزاں آمد بباغ دودماں\nبیں که همسالان تو رفتند پیش رُخ بسوی منزل مقصود خویش\nگام شاں تیز است و هم ثابت قدم صاحب عزم اند و هم الاهمم"}
{"book": "adl0358", "page": 19, "text": "۱۶\n\nدیگران را از برادر یا پدر میرسد فی الجمله عونی در سفر\nتو پدر داری که او بیدست و پاست اوفتاده در چه رنج و بلاست\nهمچو مرغ پر شکسته در قفس نی مجال طیر و نی تار نفس\nدامنش خالی و همیانش تهی است بیکس و نزار و نزار و منحنی است\nاز عزیزان دور و از خویشان جدا اندرین غربت بزندان بلا\nتو نداری جز خداوند جلیل در جهان یار و مددگار و کفیل\nناصرت بادا خداوند جهان حافظت در هر مکان و هر زمان\nچاره ات چاره گر بیچارگان ملجاء و تکیه گاه بیکسان\nیاورت یاری ده بی یاوران کارسازت کارساز این و آن\nکردمت تفویض یارب الجلیل حسبك الله إِنَّهُ نِعْمَ الْوَكِيلِ\nذات حق بادا ترا یار و معین از طفیل رَحْمَةً لِلعَالَمِيْنَ\nهم طفیل آل و اصحاب کرام باد بر ارواح پاک شان سلام\nاشرف اصحاب آمد چار یار گوهر درج نجابت هر چهار\nاول و افضل که یار غار بود جان نثار سید ابرار بود"}
{"book": "adl0358", "page": 20, "text": "۱۷\nدر برش چون گنج رحمت آرمید پای یار غار را ماری گزید\nدرد را برداشت اما اُف نکرد زهر را چون شهد خورد و تف نکرد\nگفت پیغمبر درین دارالفنا حق صد یقم نشد از من ادا\nکرده ام او را محول با خدا تا دهد آن یار محسن را جزا\nآنکه اول داخل جنت شود مهتر است عتیق الله بود\nاز همه سابق مشرف شد بدین در حضور پیشوای عالمین\nفضل امت رئیس الاتقیا حضرت بوبکر با صدق و صفا\nاز جناب سید نوع بشر گشت با صدیق اکبر نامور\nیار دوئم حضرت عادل عُمر بود در وصف عدالت مشتهر\nبو دقلب روشنش آئینه وار مظهر فیضان و لطف کردگار\nاکثری بر وفق فکر صائبش وحی آمد در حضور صاحبش\nگفت پیغمبر که گر بودی نبی بعد من ممکن عُمر بودی نبی\nیار سوئم هست عثمان غنی صاحب دو نور چشمان نبی\nجامع قرآن و هم صاحب صفا معدن علم است و هم کان حیا"}
{"book": "adl0358", "page": 21, "text": "یارِ چهارم بود شاهِ اولیا\nحیدرِ صفدر علیِّ مرتضیٰ\n\nدر حقش فرمودۀ پیغمبر است\nشهرِ علم استم علی آنرا در است\n\nلحمک لحمی که طغرائے ست خاص\nحضرتِ شه را ببخشید اختصاص\n\nبر سخائے آن شہِ مردانِ سخی\nهل اتیٰ آمد دلیلِ بس قوی\n\nموردِ الطاف و اشفاقِ رسول\nشاہِ مردان شیرِ حق زوجِ بتول\n\nهم طفیلِ نورِ چشمانِ نبی\nقرۃ العینِ شہِ مردانِ علی\n\nآن یکے لختِ دلِ زهرا حسن\nمقبلِ درگاهِ ربِّ ذوالمنن\n\nواں دگر مظلومِ دستِ اشقیا\nاے حسینِ اعلٰی شهیدِ کربلا\n\nهم طفیلِ اہلِ بیتِ خوش صفات\nامهات المؤمنین و طیبات\n\nنیک محضر نیک طینت نیک ذات\nصالحات و قانتات و سائحات\n\nهم طفیلِ اصدقا و اصفیا\nاولیائے با صفا و اتقیا\n\nعذرِ مهجوری و مجبوری\n\nسالها باشد که من در غربتم\nمبتلائے درد و رنج و محنتم"}
{"book": "adl0358", "page": 22, "text": "۱۹\n\nبر سرم کوه مصائب ناگہاں افتاد از گردش دورِ زماں\nناگہاں کردند بے تحقیقِ امر بیخطا از بهر محبوسیم امر\nناگہاں کردند بے جرم و خطا حلقه ام در طوق و زنجیرم بپا\nناگہاں کردند از راهِ جفا در برویم بسته در دارالبلا\nبغتةً زیں ماجرا ہوشم پرید وعده ہا بشکست و صادر شد وعید\nافترائے ساعیِ ایماں فروش بے دلیلِ منطقی کردند گوش\nمدتِ سجنم شد ه بضعِ سنین چرخ بے مهر است تا حالم بکہیں\nجرمِ فرضی را نه کس اثبات کرد ہیچ تفتیش و نه تحقیقات کرد\nکس نه قائم کرد برہانے به عقل یا دلیلِ منطقی از روئے نقل\nمدعی کو داشت شخصی مدعا در حق ما بست ناحق افترا\nاز پئے دنیائے دوں دیں را فروخت آتشِ بغض و حسد را بر فروخت\nشاهِ عادل با همه اوصافِ داد دادِ انصاف و عدالت را نداد\nطرحِ بیداد و ستمگاری فگند پائے سدّ معدلت رانی بخند\nگرچه دار و شاه گوش حق نیوش حرفِ باطل را مگر بنهاد گوش"}
{"book": "adl0358", "page": 23, "text": "۲۰\nتیغ استبداد را هستم قتیل داد خواهم از خداوند جلیل\nآن خداوندی که در روز جزا گیرد از هر شاه و او هر گدا\nکوس لمن الملک چون گردد بلند سرفرازان گردن گردن بلندان را زنند\nمیر زندان است شخصی پرجفا تیره دل همچون گلیم بخت ما\nنی بحال ماست او را رحمتی نی مدارات و نه رفق و رافتی\nسخت گو و تندخو اندر خطاب سر که برابرد بود وقت جواب\nموی ریشش در سپیدی مثل شیر دل مگر از ظلمت ظلم است قیر\nگو دهانش خالی از دندان بود زخم دندانش بلای جان بود\nبهر خمش حاجت دندان نیست زخم غم را چاره و درمان نیست\nسالها خون مسلمان ریخته خونها خورده و دندان ریخته\nماهر و یکتاست در فن جفا پیشه اش جلادی است از سالها\nمدتی باشد که این مجبوری ام شاهد عدل است بر معذوری ام\nورنه داد تربیت می دادمی شمع عرفان در رهت بنهادمی\nبهر تعلیم تو ای نور بصر کردمی شبهای یلدا را سحر"}
{"book": "adl0358", "page": 24, "text": "۲۱\nدوش من از حمل بارت قاصر است خود خداوند جهانت ناصر است\nقوت بازوی خود را تاز کن پنجه همت بان باز کن\nهمچو شاہیں کن بدست خود شکار چوں زغن ہرگز نباشی جلیف خوار\nاز اراضی ہر چه حاصل شد برآں وقت خود را تا زمانی بگزاراں\nبا کفائت روزگاری کن بسر جز دریں باش ز اسراف الحذر\nچشم مکشا بر شکارِ دیگراں بذل ہمت کن بکارِ دیگراں\nسوئے کس با دیدۂ حسرت مبیں گر به بینی از رہ غیرت ببیں\nبر کمالِ دیگراں حسرت مکن عرق غیرت را بجنباں غبطه کن\nکاشکے دست ستم پائے ترا بند میکردی دریں دار البلا\nہمچو یوسف با منت کردی اسیر اندریں چاہ گردشش چرخ اثیر\nچوں سیر کنعاں تو بودی بیگناہ ہمچو ماہ نخشبت کردی بچاہ\nعصمت از بہرت وبال جاں شدی عفت تو موجب زنداں شدی\nمنزلت در خانہ زنداں شدی کلبه احزاں چو اد بتاں شدی\nراح جاں بودی مرا دیدار تو کردی آرام جاں ایثار تو"}
{"book": "adl0358", "page": 25, "text": "۲۲\nدیده تا فرشش زمینت کردے پوست خود پوستینت کردے\nگر شدے از ناں خورش ہم سد باب کردے لخت جگر بهرت کباب\nگر چه بودے رنج جسمانی ترا لیک بودے راح روحانی ترا\nاندریں مدت که باشد هفت سال می شدی دارای هر علم و کمال\nآرزوئے دل مگر در دل بماند وز دبارم بر دو خر در گل بماند\nسینه شد از خنجر هجر تو چاک با دلی پر خون فتادم در مغاک\nگر ز دیدار تو در حین حیات بهره ور کردم خدائے کائنات\nبوسه خواهم داد بر سیمائے تو گیرم اندر بر قد رعنائے تو\nحق کوشش را ادا خواهم نمود جمله حاجاتت روا خواهم نمود\nسعی خواهم کرد در تعلیم تو هم بجاں کوشم پئے تفهیم تو\nتا تلافی گردد ت مافات را زندگی حاصل شود مامات را\nایں امید بسته ام یا رب بر آر از کرمھائے توام امیدوار\nرحم فرما بر من دور از وطن بیکس افتاده به زندان محن\nبند زندان اند ہم اخوان من روز و شب در غصه و کرب حزن"}
{"book": "adl0358", "page": 26, "text": "۲۳\nکاش ایشانرا نبودی پای بند اندرین غربت نبودندی نژند\nهر یکی زایشان ترا بنواختی همچو من در حال تو پرداختی\nلیک مجبوراند ایشان همچو من بیقرار اند و نزار و خسته تن\nشیر عاجز شد چو شد اندر قفس جرات شیری نماند زان سپس\nدیده باشی در عجائب خانه ها خاکروبی را بدستش یک عصا\nچون کند بالا سر نوک عصا شیر جنبانده سر تسلیم را\nچون درآید در قفس آن خاکروب میزند شیران شرزه را بچوب\nهمچنان شیران ناطق در قفس نیست شانرا تاب یارای نفس\nیک خسیسی را که زندان بیگی است هر یکی زایشان ببوسد پاو دست\nهمچو موی زنگیان روئش سیا وز قساوت صورت حالش تبا\nچون سپر دائم جبینش پر ز چین سینه اش هر دم چو ظالم پر ز کین\nدر فصاحت ضد ابن وائل است صوت وی چون بت وی هائل است\nاقبح الصوت چو اہل زنجبار انکر الصوت است چون صوت حمار\nبانگ مکروهش خراشد لوح دل یا تراشد تیشه از احجار گل"}
{"book": "adl0358", "page": 27, "text": "۲۲\n\nدر زندان\nچون بکوچه می در آید بدسگال می نشیند بر دلم گردِ ملال\nنیست او را بهره از عقل و تمیز فرق نکند در ذلیل و در عزیز\nاز عزیزان پاس عزت نیستش وز ذلیلان خوفِ ذلت نیستش\nدود گردد چون بیاید بر دماغ باد گردد چون بیاید بر چراغ\nهر که اندازد به پیش استخوان رام گردد پیش وی لابه کنان\nمیکشد زولانه از پاش بپفور در حقش کوته کند هم دستِ جور\nچون شود آماده از بهرِ ضرر کلبه ها را می کند زنجیر در\nبدرگ است و بدرگی خویش بود سگ منش ست و سگی خویش بود\nگر نیاید استخوانش در دهان می کند غوغا و عوعو چون سگان\nگرسنه چون شد به پنجه میزند بادبان و هم به دندان می کند\nچون بر آئم وقت شب بهر نماز بانیاز اندر حضور بے نیاز\nناگوارا آیدش فریادها\nالامان یا رب ازین جور و جفا"}
{"book": "adl0358", "page": 28, "text": "۲۵\n\nترغیب تحصیل علم الابدان\n\nبعد علم دین بود علم بدن\nلازم و ملزوم مثل جان و تن\n\nآن یکی بهر جسد مصلح بود\nوان دگر مر روح را مصلح بود\n\nگر بدن سالم نباشد روح نیز\nکی نتوان خیر را از شر تمیز\n\nصحت جسمانی ار نبود بجا\nکی تواند شد حق طاعت ادا\n\nگر قوائے جسم تو گردد ضعیف\nکم شود هم قوت روح لطیف\n\nدر بدن هرگاه پدید آید فتور\nدر عبادت لاجرم آید قصور\n\nبس اهمیت بدن دارد بروح\nجز بدن کی روح می یابد فتوح\n\nحفظ ابدان هم مقدم در خبر\nوارد است از سید نوع بشر\n\nطب یونانی مدارش بر قیاس\nهست میرو هم و گمانم ارد اساس\n\nبهتر آن باشد که تشریح بدن\nیاد گیری بر اصول این زمن\n\nتا بدانی فعل هر عضو بدن\nمنصب ارکان تن در قلعه تن\n\n۱ العلم علمان علم الابدان و علم الادیان ۱۲"}
{"book": "adl0358", "page": 29, "text": "۲۶\n\nشاخ این علم است فعل عضو ہا\nشعر افعال ہر عضو جدا\n\nبوعلی سینا شه ملک کمال\nکرد تشریح بدن بر حسب حال\n\nبود آں تشریح حیوانے خسیس\nزاں بہ انساں بود پے شیخ الرئیس\n\nایں زماں از حسن تشریح جدید\nنقص تشریح کهن آمد پدید\n\nهم بود لازم که علم کیمیا\nیاد گیری بہر ترکیب دوا\n\nاختلاط ادویہ با ہمدگر\nبر اصول کیمیا داں منحصر\n\nاز پے ترکیب اجزائے دوا\nغور کن اندر اصول کیمیا\n\nعلم طب را هم اگر پیشہ کنی\nسلطنت چوں شیر در بیشه کنی\n\nدردمنداں جمع آیندت بباب\nتا شوند از فیض صحت بہره یاب\n\nہر کسے حاضر شود بہر دوار\nدار تو خواهد شدن دارالشفا\n\nمشتری با جاں خرد جنس شفا\nکیں متاع خیلیے گراں دارد بہا\n\nدر مرض ہر بندہ محتاج دواست\nخواه شاہ کجکلاه و یا گداست\n\nہر کہ ماہر شد دریں فن شریف\nباعث قوت شود بہر ضعیف\n\nتہ علم افعال الاعضا۔"}
{"book": "adl0358", "page": 30, "text": "۲۶\n\nمرجع ارباب حاجت می شود دافع هر رنج و محنت می شود\nگر مریضت صاحب ثروت بود یا امیری صاحب دولت بود\nهدیه اش را بی تامل کن قبول رو نعمت هست کار بوالفضول\nور بود رنجور نادار و فقیر از ترحم دست آن افتاده گیر\nاز مطب خود دوائش کن عطا از ره غمخوارگی بهر خدا\nکشته نقره ده آن بیمار را بذل طی کن شربت و دینار را\nهدیه از مفلس گرفتن خست است زانکه او خود مبتلای محنت است\nاز فلوس افلاس را فرما دوا یا علاجش کن به اوراق طلا\nمفلسا را شربت دینار ده زانکه دینار است از صد نار به\nهر که باشد مفلس و زار و غریب حق لطف خاص دارد بر طبیب\nبا مریضان باش دائم خوش کلام زشت خو باشد بعالم زشت نام\nسعی کن تا علم تو کامل شود تا مراد خاطرت حاصل شود\nکسب علم اولی ست تا حد کمال علم کامل هست گنجی لازوال\nنیم ملا خطر ایمان بود همچنان ناقص طبیب از جان بود"}
{"book": "adl0358", "page": 31, "text": "۲۸\nبہر ترغیب تو می آرم نظیر از اطباے زبس روشنضمیر\nبود ہمنام تو در دہلی طبیب بود جالینوس دوران آن لبیب\nدر کمالِ علمِ طب چوں طاق شد نامِ نیکش شہرۂ آفاق شد\nایں زماں خلف الرشیدش اجمل است حاذق الملک و طبیب اکمل است\nفضلِ فہماے عالم ایں فن است حضرت مفتی شالی روشن است\nمنکسر طبع است و خجستہ مزاج لیک مستغنی است زاہلِ تخت و تاج\nسینہ اش گنجینئہ علمِ طب است قلب صافش مطمئن در قالب است\nاندریں زنداں کہ یک دارالبلاست جاری از عمّ تو فیضانِ و ہاست\nاز مریضان روز و شب باشد ہجوم بر در ایں دارِ احزان و ہموم\nچوں مطب است از پئے اہلِ مرض مرجع حاجاتِ اربابِ غرض\nپاسباناں با تفنگِ پُر بدوش تابع امراند چوں حلقہ بگوش\nمے نمائیم ار بہ سربازے خطاب صاحب آقا بگوید در جواب\nہریکے داند کہ معتوبیم ما ہم بہ نزدِ شاہ مغضوبیم ما\nچوں مریضے را شود حاصل شفا از خلوصِ دل ہے گوید دُعا"}
{"book": "adl0358", "page": 32, "text": "۲۹\nبا ادب استاده پیش باب دیر از خدا خواهد نجات ما بخیر\nاین همه از فیض طب و حکمت است علم طب مفتاح باب حشمت است\nذات حشمت مظهر لطف خداست دردمندان را درش دارالشفاست\n\nفضائل علم\n\nاز پی تحصیل علم امر خدا هست اقراء باسمِ رَبِّکَ بر ملا\nحسن اوصافت مسلم کردو علم اے پسر از سورۂ ن و القَلمْ\nهر که شد از حسن طالع خامه ور بر سریر عزتش باشد مقر\nاوّلین وحی از خداوند است عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ است\nدولت علم ار بود در سینه ات می کند مستغنی از گنجینه ات\nگنج عرفاں بهتر است از شایگاں شایگان از صرف گردو رائیگاں\nلیک عرفان است گنجے لا زوال بل مضاعف میشود از صرف مال\nحبّذا بخت خوش مرد لبیب آن که باشد دولت علمش نصیب\nچوں رود در مجلسی قدرش کنند چوں بود در محفلی صدرش کنند"}
{"book": "adl0358", "page": 33, "text": "گوہر حکمت چو در سلک بیاں آرد و اسرار آں سازد عیاں\nسامعینش را سمعنا بر زباں باشد و انا اطعنا در وشاں\nنکتہ ہائے حکمتش گیرند گوش می پذیرندش چو پیغام سروش\nدر معنی ریزد از درج دہاں میکنند آویزہ اش در گوش جاں\nہر کجا در دیدہ جائش می دہند بر خطِ فرمان وے سر می نہند\nمی نہندش دستہا در زیر پائے می دہندش بر سر و در دیدہ جائے\nزطلس و دیبا کنندش فرش پائے گرچہ بر دوشش بود کہنہ ردا\nگرچہ دلقش پنبہ و پارہ بود صورت حالش بس آوارہ بود\nبا ہمہ اکرام مہمانش کنند مورد و منزل سخا پیمانش کنند\nمی کنند اکرام و تعظیمش کنند با ہمہ اعزاز تکریمش کنند\nعلم با عمل\nعلم و عرفاں اے پسر باشد شجر ایں شجر را از عمل باید ثمر\nعالمی کش بہرہ نبود از عمل چوں درخت بے ثمر ہست آں دغل"}
{"book": "adl0358", "page": 34, "text": "۳۱\nیا مگر مثل سرای بی در است یا به دعوای تجارت بی زر است\nچون ز امر و نهی حق دارد خبر از عمل باید که باشد بهره ور\nحیف بر شخصی که او نار د بجا با وجود آگهی امر خدا\nکور معذور است گر افتد بچاه وای بر بینا که او گم کرد راه\nدر مهند جاهل ار دارو نخورد مدتی بر بستر افتاد و بمرد\nور طبیبی در بدن دارد فتور از روا صد حیف گر باشد نفور\nگر نه تلاشی کند سوای سود عذر دار دکُش بمیان زر نبود\nوای بر شخصی که او سودا نکرد گرچه حبیش پُر بُد از دینار و زر و\n\nپابندی فرایض دین\n\nای پسر پابندی صوم و صلواة لازم آمد بر تو ما دام الحیات\nپنجگانه با جماعت کن ادا با حضور قلب ای فرخ لقا\nپنجگانه بهتر است از پنج گنج ره که با این پنج باشی کار سنج\nگفت پیغمبر که گر جوی روان در میان خانه باشد هر زمان"}
{"book": "adl0358", "page": 35, "text": "۳۲\nدر شبانه روز غسل پنج بار گرکنی زائل کند از تن غبار\nاز نماز پنجگانه همچنان از گناهانت نمی ماند نشان\nروزه ماه رمضان\nروزه هم تنقیه روحانی است هم زکوة صحت جسمانی است\nپاک باشد این عبادت از ریا از خدا الصوم لی آمد ندا\nپاک باید لیک گوش و هم دهان حرف حق بشنو و حق ران بر زبان\nهم ببین آنرا که او نادیدنی است دیدن نا دیدنی کار دنی است\nتا توانی سوئی نامحرم مبین رقص رقاصان بدرگ هم مبین\nچوں سگان هرگز مکن هر سو نگاه همچو شیران باش دائم رو براه\nگفت پیغمبر که شخص روزه دار گر نشد از کذب و غیبت بر کنار\nدیده از نادیدنی با هم ندوخت خرمن اعمال خود را پاک سوخت\nروزه اش گرد و نه مقبول خدا\nاین عمل را نیست در محشر جزا"}
{"book": "adl0358", "page": 36, "text": "۳۳\nزکوة مال\nهم زکوة مال می‌باید کشید\nتا شود مالت مزکیٰ ای رشید\nشاخهای فضله رز باغبان\nمی‌برد تا پاک گردد بوستان\nمحنتش آخر ثمر آرد همی\nبیشتر انگور بردارد همی\nهمچنان مال از زکوة افزون شود\nروزی و رزق وحیات افزون شود\nممسکان اهل ثروت را وعید\nظاهر از تَکْوَی بِهَا شد ای سعید\nحج و زیارت حرمین شریفین زاد هما الله شرفاً\nنیز حج کعبه رب جلیل\nفرض مشروط است باز او سبیل\nچون ز حج کعبه حاصل شد فراغ\nخانه دل را منور شد چراغ\nحاضر آ بر مرقد پاک نبی\nتوتیای چشم کن خاک نبی\nبا همه تعظیم کن عرض سلام\nدر حضور سید الانام\nگفت پیغمبر که بر مرقد خطاب\nگر شود با من همی گویم جواب"}
{"book": "adl0358", "page": 37, "text": "۳۴\n\nهر که بر من کرد تقدیم سلام\nمی‌کنم رد سلامش لاکلام\n\nچهل خداوند زمین و آسمان\nواصلان قرب حق کز و بیان\n\nبرنبی گویند صلوات و سلام\nفرض شد بر هر مسلمان خاص و عام\n\nدر حضور شاه دین عرض سلام\nلائق شان فسیح آن مقام\n\nالسلام علی النبی علیه افضل الصلوة والتحیته\n\nالسلام ای هادی راه هدی\nالسلام ای شافع روز جزا\n\nالسلام ای رحمة اللعالمین\nساقی کوثر شفیع المذنبین\n\nالسلام ای سید نیکو شیم\nالسلام ای مرسل خیر الامم\n\nالسلام ای قدوة اهل صفا\nالسلام ای زبدۀ کل انبیا\n\nالسلام ای واقف اسرار حق\nالسلام ای خاصه دربار حق\n\nالسلام ای سید خیر الانام\nاحمد و محمود و هم حامد بنام\n\nالسلام ای غمگسار امتان\nغمخور و تیمار دار امتان\n\nالسلام ای قامع بنیان کفر\nالسلام ای ماحی ارکان کفر"}
{"book": "adl0358", "page": 38, "text": "۳۵\nسلام ای مطلع انوارِ حق\nسلام ای مخزن اسرار حق\nسلام ای دُرّة التّاج شهاں\nقاسمِ کوثر قسیم جنتاں\nسلام ای ہاشمی اندر نسب\nای امین و صادق و اُمّی لقب\nسلام ای سیّدِ خیر البشر\nمرسلِ یزداں رسولِ بحر و بر\nسلام ای موردِ فیضانِ حق\nسلام ای حاملِ قرآن حق\nسلام ای آنکہ حق خواندت کریم\nشد رَؤُفَت ہم خطاب وہم رحیم\nسلام ای باغ رحمت را نسیم\nای قسیم وی جیم وی وسیم\nسلام ای رہنمائے دین حق\nسلام ای بانی آئینِ حق\nسلام ای شاطرت روح الامیں\nعرصہ گاہ اشہبت عرش بریں\nسلام ای فرش خاصت از حصیر\nوے طعامِ خاصہ ات نانِ شعیر\nسلام ای مونسِ بے مونساں\nسلام ای وارثِ لاوارثاں\nسلام ای در د را تیمارکش\nبہرِ ایتام وارامل بار کش\nسلام ای بیکساں را یار و کس\nداد خواہانِ جہاں را داد رس\nسلام ای امّی و استاد کل\nسلام ای صاحب ارشاد کل"}
{"book": "adl0358", "page": 39, "text": "۳۶\nالسلام ای در فضای لامکان خود خداوند جهان را میهمان\nالسلام ای آنکه فرشت بوریاست اطلس افلاک اما زیر اپاست\nالسلام ای پادشاه دلق پوش تاج پوشانت بجان حلقه بگوش\nالسلام ای قاب قوسینت مقام عرصهٔ عرش برینت زیر گام\nالسلام ای وصف رویت والضحیٰ سورهٔ واللیل از جعدت ثنا\nالسلام ای آنکه مداحت خداست ذات تو ممدوح ذات کبریاست\nالسلام ای مژدهٔ روح خدا السلام ای از خلیل الله دعا\nالسلام ای خاتم جمع رسل پیشوای جملهٔ اهل سبل\nالسلام ای زنده دار لیل تار در برت زیبنده دلق تار تار\nالسلام ای آنکه از فقرت رواست لیک ذاتت مالک گنج غناست\nالسلام ای آنکه از رب مآب یافتی یس و هم طهٰ خطاب\nالسلام ای بزم قربت را ندیم السلام ای صدر عزت را مقیم\nایها السلطان ملک مصطفیٰ وی شهنشاه سریر اجتبا\nبه در تو بی‌بضاعت آمدم مفلس و بی‌ استطاعت آمدم"}
{"book": "adl0358", "page": 40, "text": "۳۷\n\nآمدم بر باب عالی عذر خواه\nنامۀ خود کرده از عصیان سیاه\n\nبندۀ عاصی ندارد تحفه\nلائق شانِ رفیعت هدیه\n\nکی شود از دستِ چون من بینوا\nتحفه لائق بشان چونتو شاه\n\nاین سلامم را شرف ده با قبول\nهدیۀ مزجاةِ من فرما قبول\n\nهر دمت باد ای شفیع والامقام\nصد درود و صد صلوٰة و صد سلام\n\nهم بر آل و نیز اصحابِ تو باد\nبر روان جمله احبابِ تو باد\n\nهم بر ازواج تو ای سلطانِ دین\nطیبات و اُمَّهات المومنین\n\nدشمنانِ دین و ایمان و یقین\nنفس امّاره و ابلیس لعین\n\nحمله ها آرند و شبیخون میزنند\nبیخ ایمان و یقین را می کنند\n\nداد خواهانیم شاها داد رس\nاُمتِ مرحومه را فریاد رس\n\nدر تحصیل معاش\n\nبعد تحصیلِ علوم آماده باش\nبهر حاجت از پیِ کسبِ معاش\n\nابتغای فضل کن با جد و جهد\nتا عروسِ مقصدت آید بمهد"}
{"book": "adl0358", "page": 41, "text": "گر مساعد گرددت فضل خدا دولت دنیا بدست آید ترا\nبا کفایت صرف مال و زر بکن از ضرورت هیچ زاید تر مکن\nصرف بیجا در معاش آرد خلل ناروا هست آنچه باشد بی‌محل\nصرف زر از بهر آسایش بکن با تکلف لیک آرایش مکن\nنکته لا تسرفوا ادراک کن نی مبذر باش و نی امساک کن\nدائما اوسط بدان خیر الامور باش از افراط و از تفریط دور\nهر کرا محتاج بینی یا فقیر تا توانی از کرم دستش بگیر\nحاجت محتاج گر کردی روا مشکلت آسان کند مشکل کشا\nلیک تبذیر است کاری ناپسند مرد دور اندیش باشد ارجمند\nمرد را باید بوقت صرف مال باشدش مد نظر فکر مآل\nگر ز مالت شد ادا حق العباد هم حقوق مالک یوم التناد\nمال تو گردد مضاعف ای پسر نبودش از نقص و از تلفش خطر\nهست مال نامزکی سربسر دائما در معرض خوف و خطر\nاز بلای ناگهانی ناگهان محو میخواهد شدش نام و نشان"}
{"book": "adl0358", "page": 42, "text": "۳۹\nچون بدست آید ترا مال و منال با توکل کسب کن رزق حلال\nاز تجارت یا زراعت پیشه کن لیک بهر رزق پاک اندیشه کن\nالحذر از غصب حق دیگراں باش از ظلم و تعدی بر کراں\nبهترین وصف انسانی سخاست زانکه میراث علی مرتضی است\nاکرم الناس است کو باشد کریم مستحق رحمت ربّ رحیم\nلیک آں ہم تا بحدّ اعتدال ہست اولےٰ ورنہ می آرد و بال\nآداب لباس\nبہر حفظ تن ز حرّ و برد کوش ہر لباسی را که میخواهی بپوش\nلیک ہر رختی که نامشروع بود اے پسر پوشیدنش ممنوع بود\nشد طلا و جنس ابریشم حرام بر رجال امّت خیر الانام\nخاتم از زر وید شخصی را بدست گفت پیغمبر الا این عقرب است\nمدعا از جامہ بس آسائش است هر چه زین زاید بود آرائش است\nکار مردان نیست آرائش به تن زینت و زیب بدن زیبد به زن"}
{"book": "adl0358", "page": 43, "text": "۴۰\nجامه موضوع است بهر حفظ تن تا مرض عارض نگردد بر بدن\nهم غرض از جامه ستر عورت است نی غرض اظهار جاه و دولت است\nگر بهای جامه ات باشد گران شکر این نعمت بخود واجب بدان\nچون کنی زیب بدن آن جامه را بایدت نیت کنی شکر خدا\nنعمت حق است بیحد و قیاس نیت از اظهار نعمت کن سپاس\nزیب تن کردی چو سنجاب و سمور شکر کن در حضرت رب شکور\nشکر کن قولاً و فعلاً ای رشید هر که شاکر باشد آن باشد سعید\nمی شود از شکر نعمت بر مزید وارد است آیه بقرآن مجید\nمی شود دولت فراوان از سپاس شکر گوید آنکه باشد حق شناس\n\nاحتراز از قرب سلاطین\n\nزینهار از قرب سلطان زینهار زانکه قرب شه بود سوزنده نار\nدست کردن در دهان اژدها سهلتر باشد ز قرب پادشا\n۱ وان شکرتم لازیدنکم-"}
{"book": "adl0358", "page": 44, "text": "۴۱\n\nنان جو از مزد دست خویشتن بهتر است از نعمت شاه ختن\nقرب سلطانی بلی گوراسند این خیال خام پخته کی پزد\nهر که باشد نزد و شه اندر حضور بازی ایمان ببازد بالضرور\nشه روا دارد اگر بر کس ستم میکند تعبیرش از عین کرم\nگر بگوید شاه تلخ آمد شکر بایدش گفتن ز حنظل تلخ تر\nروز را گوید اگر شاه لیل تار گفته باید ماه بجرخ است آشکار\nاز پی عیش حیات مستعار کی دهد از دست ایماں ہوشیار\nسعدی شیراز فرمود ای پسر نکته حکمت به الفاظ دگر\nهر که عکس رای سلطان رای جست دست خود را بایدش از جان شست\nوای بر حال بد آں نامراد بهر دنیا کو دهد دیں را بباد\nپنجروزه است عیش ایں جہاں عیش عقبیٰ هست عیش جادواں\nهست شاہاں را ز بس نازک مزاج الحذر از صاحبان تخت و تاج\nگاہ با دشنام خلعت میدهند گاہ با تعظیم خشم آگییں شوند\nبهر نفع ذات خاص و مدعا میکند اجـــرا روا و ناروا\n\nز شخصی مدعا"}
{"book": "adl0358", "page": 45, "text": "۴۲\nشیوهٔ خاص گروه بوالهوس اتباع خواهش نفس است و بس\nهست استبداد خصم خاص شان انتشار از بهرشان شد کسرشان\nگاه می باشد که از جهل و غرور می کشند از خاندان جمله ذکور\nمیکنند از بیخ هر شاهی درخت تا نماند مدعی تاج و تخت\nبلکه ساقط می کنند احمال را پر ز خون هم نامیه اعمال را\nبهر رفع شک اولاد ذکور تا کنند از بطن خاتونی ظهور\nگاه می باشد که با اخوان خویش از ره جور و جفا آیند پیش\nخون شان ریزند یا بندی کنند این همه از ناخردمندی کنند\nبدگمان گردند گاهی بر پسر بیجا با میکنندش قطع سر\nنیست بیمی از خداوند جهان نی ز قطع نسل خود پروای شان\nگاهی بهر یک پرستار جمیل کو بود اندر نسب خوار و ذلیل\nوارثان ملک دولت را فرار می کنند از کشور و بوم و دیار\nتا که فرزند کنیز بی پدر بر سر بی مغز بندد تاج زر\nگاه بپاس خاطر یک مردمی ناخردمندی دهم نابخردی"}
{"book": "adl0358", "page": 46, "text": "۴۳\nپیر مردی را که از عهد قدیم بوده‌ باشد در حضور شاه ندیم\nحق خدمت سالها کرده ادا از ره اخلاص با صدق و وفا\nآبرو ریزند و تارش کنند بند بر پای ضعیف می‌ نهند\nگر کند یک خادم اخلاص کیش رای خود در باب اصلاحات پیش\nبد گمان گردند و در بندش کنند یا به جبر و قهر گردن می زنند\nتا به آزادی نه کس دعوت کند از پی اظهار حق جرات کند\nلیک شاهی کو بود نصفت شعار بهتر است از عابد شب زنده دار\nپادشاهی کو کند ایثار قوم حظ نفس ولذت و آرام و نوم\nفضل است از زاهدی کو تا سحر در قیام لیل شب آرد بسر\nساعتی از عدل سلطان بهتر است از هزاران نفل مرد حق پرست\nتدبیر و توکل\nگره هر مشکل که پیش آید ترا کن به نوک ناخن تدبیر وا\nبا توکل بر خدا تدبیر کن سعی کن پس تکیه بر تقدیر کن"}
{"book": "adl0358", "page": 47, "text": "ساعی کاسب حبیب اللہ بود چوں تو کل با خرد همراه بود\nہست اِعْقِلْ بِالتَّوَكَّلْ اے پسر امر و ارشادِ رسولِ بحر و بر\nزانوی اشتر به بند و بعد زاں تکیه کن بر خالقِ ہر دو جہاں\nشرط عقل است ای پسر بند عقال پس تو کل بر خدائے ذوالجلال\nسعی از بنده است اتمام از خدا است مشکل ار باشد خدا مشکل کشاست\nتخم پاشی در زمیں تدبیر ماست لیک بر دادن ز تقدیر خداست\nوارد است اندر کتاب بُستاں داستاں روبه و شیرِ ژیاں\nبلبل شیراز گفت ایں قصہ را خوش سرائید ایں عجائب نغمہ را\nمی کنم تکرار مضمونش مگر در زبانِ خویش و الفاظِ دگر\nآں شنیدستی که یک مردِ خدا دید رو با ہے کہ بُد بیدست و پا\nدر تحیّر رفت کیں روباہِ شل از کجا یا بد غذائے بے خلل\nاندریں اثنا بر آمد یک پلنگ کش شغالی بود گرفته بچنگ\nشیر خورد آنرا بقدرِ اشتہا سیر شد رو با ہِ شل از ما بقیٰ\nچوں بدید ایں ماجرا مردِ خدا تکیه زد بر محض لطفِ کبریا"}
{"book": "adl0358", "page": 48, "text": "۴۵\n\nسوئے مسجد رفت و در کنجی نشست\nدر ہوائے خویشتن از حق بست\nگفت ترک کسب گیرم زیں سپس\nرازق مطلق مرا کافی است بس\nیک شبانہ روز چوں فاقہ کشید\nاز سروش غیب در گوشش رسید\nوام دو در میرسد روزی ز غیب\nذات حق رازق بود بے شک و ریب\nلیک انساں چوں دداں مجبور نیست\nہمچو آں روباہ شل معذور نیست\nہمچو شیراں بایدت کردن شکار\nتا نباشی ہمچو روباہ فضله خوار\nایں تو کل نیست چوں روباہ لنگ\nداشتن امید فضله از پلنگ\nایں تو کل سر بسر دیوانگی است\nکار شیراں شیوۂ مردانگی است\nبہر دفع ہر مرض باشد دوا\nشافی مطلق ہے بخشند شفا\nفی الحقیقت گو شفا بخشد خدا\nہست شرط عقل ما اما دوا\nہر مریضی کز دوا باشد نفور\nباشد از لطف شفا محروم و دور\nبے دوا خوردن تو کل ابلهی است\nایں تو کل غیر ارشاد نبی است"}
{"book": "adl0358", "page": 49, "text": "۴۶\n\nقناعت و سیر چشمی\n\nگر بود کوتاه دستت از منال\nزینهار از گردش دوراں منال\n\nسوئے مال دیگراں ہرگز مبیں\nبا قناعت کنج تنہائی گزیں\n\nلا تَمُدَّنَّ بقرآں یاد کن\nخاطر خود را ز غم آزاد کن\n\nکنج عزلت بهتر است از گنج زر\nحرص ہر حرفش تهی است ای پسر\n\nمرد قانع مطمئن باشد مدام\nطامعاں باشند دائم تلخکام\n\nچوں میسر آید او را نان شام\nخواب خوش خسپد بپایان شام\n\nہر که اندر سینه اش گنج غناست\nبا قناعت در گدائی پادشاست\n\nشخص طامع را نگردد سیر چشم\nآں غنی باشد که باشد سیر چشم\n\nبنده پرور را عبید و بنده باش\nدر حضورش سر بعجز افگنده باش\n\nلیک قید بنده را بر خود مگیر\nالحذر از خدمت میر و وزیر\n\nچوں بود وقتت بقید دیگری\nلا کلام استی عبید دیگری\n\nمالک و مختارِ وقتِ خود گدا\nباشد اندر کلبه خود پادشا"}
{"book": "adl0358", "page": 50, "text": "۴۷\nکس به اشغالش نمیدازد خلل کس نمیگوید شبش شین یا سجل\nوقتش آزاد است از قید عباد فارغ است اندر معاش و هم معاد\nبهر زریکرس که وقت خود فروخت جنس آزادی خود را پاک سوخت\nوحشی را گر بسازی پای بند آخوش را پر کنی از شیر و قند\nچون بپای خود همی بیند عقال قند پندار و چو حنظل لا محال\nادب و تواضع\nبا بزرگان باش دائم با ادب تا بگردی مورد الطاف رب\nدر حضور اوستاد استاده باش بهر خدمت با ادب آماده باش\nجده خود را بجان تعظیم کن در حضورش خم سر تسلیم کن\nهرچه فرماید بفرمانش بکن گر بقهر آید به پیش اُف مکن\nامتثال امر شی لازم بگیر جمله احکامش بجان و دل پذیر\nپیره زال است آن عجوز خسته دل در فراق ما نزار و مضمحل\nخاطرش را تا توانی شاد دار تا بدست آری رضای کردگار"}
{"book": "adl0358", "page": 51, "text": "در حدیث سید کون ومکان جنت آمد زیر پائے مادران\nخاک پایش توتیائے چشم ساز زیں سعادت ہرچہ می خواہی نیاز\nہرچہ فرماید بجا آور بغور فکر کن درامر وار شادش بغور\nعم تو کانست بوعبدالرشید حکم بردارش چو فرزند سعید\nخالہ مثل ما در آمد در خبر ہمچناں عم است در جائے پدر\nبہر کاری چوں بفرماید خطاب عرض خدمت کن جواب باصواب\nبا ادب دہ ہر سوالش را جواب تا بگردی از سعادت بہرہ یاب\nہرکرا تاج ادب بر سر بود دلبر ہر کہتر و مہتر بود\nہر کہ باشد با ادب صاحب تمیز خویش و بیگانه بدارندش عزیز\nخویش یا بیگانه گر باشد کلاں با ادب باشے سخن راں بر زباں\nدر حضور شافع روز جزا احمد مرسل رسول مجتبےٰ\nپیش دستی جست بارے یک صغیر گفت پیغمبر که کَبِّر اَلْكَبِيرْ\nخاکساراں را بچشم احتقار از ره نخوت نہ بینی زینہار\nبوکہ باشد را کَہے اندر غبار یا بزیر دلق مردے نامدار"}
{"book": "adl0358", "page": 52, "text": "۴۹\nبو که باشد در عبای تارتار یا بلائی یا مصیبی یا عشار\nبو که باشد عارفی روشن ضمیر یا بزیر ابر ها مهر منیر\nبو که باشد عالمی معجز بیان یا که باشد شاعری جادو زبان\nجاهلی را گر ز دیباش قباست پرده خوشرنگ ست فرش از بوریاست\nدر برش گر چه قبای معلم است هست حیوانی که او لا یعلم است\nمس که اندوده به آب زر بود نزد صرافش بها کمتر بود\n\nشفقت بر خوردان و عزیزان\n\nنور چشما باش بر خوردان شفیق با مروت باش و با قلب رقیق\nخاصه با همشیرگان خرد و خویش از ره لطف و کرم آئی به پیش\nخاصه با نا دیده نور دیده ام پاره لخت دل تفتیده ام\nگر دلش غمگین شود غمخوار باش در دلش اندوه کند دلدار باش\nخشمگین گردد اگر خشمش بگیر ناز او بردار و هم عذرش پذیر\nبا عزیزان و بنی عمان خویش از ره رفق و مروت آ به پیش"}
{"book": "adl0358", "page": 53, "text": "۵۰\nحق صلة رحم شانرا کن ادا تا شوی ماجور و مشکور از خدا\nگر کنی احسان نخستین کن به خویش زانکه خویشان را ست استحقاق بیش\nاول از خویشان و ایشان سپس کار بند این مثل باشی و بس\nرحم کن بر حال ایتام قریب خاصه بر مفلسی که هم باشد غریب\nهر یتیمی را که ذا مقرب بود یا به مسکینی که ذا مترب بود\nرحم کن بر حال زارش ای پسر تا شوی مرحوم رب بحر و بر\nرشته رحم ای پسر محکم بگیر قطع این رشته بود جرم کبیر\nهر که ببرید این مقدس رشته را بیخ امیدش شود از بن جدا\nاز کبائر قطع رحم است ای پسر زارتکابش الحذر ثم الحذر\n\nانتخاب احباب بعد از امتحان\nدوستان را وقت سختی آزما تا شود تصدیق دعوای وفا\nچون طلا را می خری اول بزن بر محک از بهر تعیین ثمن\nدوست آن باشد که در درماندگی میدهد داد برادر خواندگی"}
{"book": "adl0358", "page": 54, "text": "۵۱\nچون ترا باشد مساعد روزگار دشمن جان هم نماید یار غار\nلیک وقتِ انقلاب روزگار دوست آن باشد که گیرد دست یار\nداشتم من دوستانِ با صفا داشتم زان جمله امید وفا\nهر یکی زایشان بمن اخلاص داشت حق صحبت هم به بزم خاص داشت\nدعوی اخلاص بودش بر زباں بهر خدمت ظاهر آماده بجاں\nوعدۂ جانبازی اش ایفا نشد آنچه می پنداشتم اصلا نشد\nمن گماں کردم که یاران جانی اند من ندانستم که ایشان نانی اند\nیار نانی در جہاں اکثر بود دوست جانی مگر کمتر بود\nچون شدم من مبتلا اندر بلا ز انقلاب گردش چرخ دو تا\nهر یک از من کرد پهلو را تهی هم فراموش کرد ایّام بهی\nیار غارم را ز من انکار شد راز دار من ز من بیزار شد\nکس نشد بر مسلکِ صدق و وفا زانکه دنیا بود شانرا مدعا\nحبّ شان وابسته با اغراض بود ایں تجارت بود بهر کسب سود\nچون برفت از دست من دنیای دوں دوستان دیدند کارم شد زبوں"}
{"book": "adl0358", "page": 55, "text": "۵۲\n\nهر یکی زان جمله از پیشم گریخت وعده ها بشکست و پیمانها گسیخت\nهر که دعوای محبت می کند یا که اظهار مودت می کند\nامتحانش کن بیک امر خطیر یا محول کن به او کاری عسیر\nتا شود اثبات دعوای و داد تا توان گفتن که داد صدق داد\nچون بدعواش مهیا شد دلیل مخلص و صادق توان گفت آن خلیل\nور نه دعواش بود بیهوده لاف یا خیال باطل و مطلق گزاف\nهر که حُبش از پی یزدان بود حُب او در هر زمان یکسان بود\nدر زمان محنت و رنج و بلا میکند حق محبّت را ادا\nحسبته لله محبت می کند با رضای حق مودت می کند\nدوستش را شد چو محنت بیشتر میکند باوی مودت بیشتر\nحافظاً مخدوم را دیدی که او اندرین که هم نگردانید رو\nبلکه لطفش شد درین رنج و محن بیشتر از پیشتر بر حال من\nناصح است اندر حقم آن باخدا می کند حق نصیحت را ادا\nمی کند غمخواری اولاد من آن مطاع و صاحب ارشاد من"}
{"book": "adl0358", "page": 56, "text": "۵۳\n\nغائبانه می کند آں محترم\nدر حقم اظهار صد لطف و کرم\nمقصدش خوشنودی خاص خداست\nہم رضا جوئی ذات کبریاست\nجز رضائے حق ندارد مدعا\nیا جزا از مالک روز جزا\nقاصرم از عهده مشکوری اش\nداعی ام از حق پئے ما جوری اش\n\nالتزام صحبت نیکاں و احتراز از بداں\n\nالحذر از صحبت بد طینتاں\nزمره اوباش و خیل بدرگاں\nالتزام صحبت صالح بکن\nاحتراز از مجلس طالح بکن\nدائما در صحبت صلحا نشیں\nبگذر از جہال و با علما نشیں\nاز اراذل تا توانی دُور باش\nہم نفور از زور و اہل زور باش\nغور کن لَا يَشْهَدُونَ الزُّورَ را\nبگذر از لغواے عزیز خوش لقا\nکن شریفاں را بصحبت اختیار\nتا حد امکاں ز دوناں کن فرار\nصحبت دوں ہمتاں پست کند\nہم ذلیل و خوار و ہم خستت کند\nگر به بندی اسپ را تا یک زماں\nبا خراں خویش شود مثل خراں"}
{"book": "adl0358", "page": 57, "text": "۵۴\n\nبر دکان مسگرانت لامحال\nروسیه خواهد شد از گرد زغال\n\nگر تو با عطار نشینی دمے\nاز لباست بوئے عطر آید همی\n\nخانۀ عصّار چوں شد مسکنت\nچرب خواهد شد لباس و هم تنت\n\nهمچناں گر با بداں صحبت کنی\nجنس خوئی نیک را غارت کنی\n\nشهر محرم الحرام سنۀ ۱۳۳۳\n\nسجن قلعۀ شاہی\nدارالسلطنۀ کابل (افغانستان)"}
{"book": "adl0358", "page": 58, "text": "۵۵\nقصیده موسومه فغان مضطر که بیکواسطه خاص\nبحضو شهزاده بلند اقبال امان الله خان الملقب عین الدوله\nاعلیحضرت غازی از ملکه از بحر کابل فرستاده شده بود\nفغان مضطر\nعین دولت نور چشم خسرو روشن ضمیر\nحضرت اعلیٰ سراج ملت و دین منیر\nقرة العین جناب حضرت علیا لقب\nکو بعصمت بیعدیل است و بعفت بے نظیر\nبا دعای مخلصانه اکثراً آرم بیاد\nگوفرامش کردی ام از باعث شغل کثیر"}
{"book": "adl0358", "page": 59, "text": "۵۶\nاین دہم سال است کافتادم درین دارالمحن\nبیکیس و بیچاره بے یار و مددگار و ظہیر\nگرز دستت میشود دستم بگیر از راہ لطف\nتاکه دست تو بگیرد خود خدائے دستگیر\nبرزبانہائے اقاصی و ادانی جاری است\nایں کہ داری شفقت عامہ بحال ہر اسیر\nمن ز تو دارم امید شفقت الطاف خاص\nزانکه دارم در دعا گوئیت اخلاص کثیر\nمی کنی زندانیاں را اکثر از زنداں خلاص\nمن عجب زندانیم ہستم بستہ زنداں اسیر\nآں یکے زندان غربت آں دگر زندان فقر\nسوئم اندر کلبہ تاریک و تیرہ ہمچو قیر\nگر بلطف خاص بنوازی مرا نبود عجب\nزانکہ لطف عام تو جاری است بر برنا و پیر"}
{"book": "adl0358", "page": 60, "text": "۵۷\nمستحق لطف خاصم دورم از خویش و تبار\nهیچکس در گربتم نی ناصر است و نی نصیر\nای که عین دولتی بنگر بعین مرحمت\nسوی مجنونیکه زار است و نزار است و زحیر\nفی امان الله باشی از بلیات زماں\nناصرت بادا بهر حالت خداوند نصیر\nاز مساعی جمیلت از دل و جاں شاکرم\nاجر میخواهم جزیل از بهرت از رب مجیر\nبارك الله لكَ فِي سَعیِكَ اے ارجمند\nهم جزاك الله فی الدارین اضعافاً کثیر\nاز کرمهائت بحال زار نویر دیده ام\nبس گرانبارم ز احسان تو ای ابر مطیر\nکرده حق مروّت را کما حقه ادا\nآفرین بر اُم مشفق کاں تر اداده است شیر"}
{"book": "adl0358", "page": 61, "text": "۵۸\nاز ادائی حق شکر تو سرا سر قاصرم\nعذر تقصیر است بین اینکه من ہستم اسیر\nبود تجویز اخی مبنی بخیر دین و ملک\nتا شود ہر فرد ملت تخت دولت را ظہیر\nجاں نثار د بر وطن ہر فرو ز ابنائے وطن\nہر یک از اولاد ملت سر دہد بہر سریر\nشاہ گردد با رعیت ہمیال وہم مذاق\nاتفاق دولت و ملت شود چوں شہد وشیر\nدولت نشه را از خود داند گدائی بینو ا\nسلطنت داند ز آن خویش دہقان حقیر\nشاہ عادل را رعیت لشکر است بس بود\nبہر حفظ ملک وی از بطش اعدائی شریر\nگر به تجویز اخی حاذق اند از ونظر\nبا دلائل مطمئن خواہد شدن مرد بصیر"}
{"book": "adl0358", "page": 62, "text": "۵۹\nنیست مضمونش مگر امر خداوند جلال\nنیست فحواش مگر ارشاد سالار بشیر\nدر خطا بود آنچه بود اندر خیال مے صواب\nآن خطا را بس بود این نیم وشہ سالہ نکیر\nسهو و نسیان و خطا باشد سرشت آدمی\nالتماس عفو دارم از شہ روشن ضمیر\nخادم امید کرم دارد ز مخدوم کریم\nزانکه عفوش اکبر است از جرم مے باشد کبیر\nبر محک امتحان آمد زر اخلاص وے\nبارها اندر زمان خسرور رضوان مصیر\nعرض کن در حضرت قبله که از بهر خدا\nبگذر از سهو اخی و عذر ایں داعی پذیر\nاز پئے عفو خطائش گر شفاعت خواه شوی\nشافعت گردد شفیع امتاں یوم العسیر\n\nاے ای اعلیحضرت ضیاء الملة والدین امیر عبدالرحمن خان طاب ثراه ۔"}
{"book": "adl0358", "page": 63, "text": "۶۰\nلایق شأن ربیع شه بود عفو خطا\nزلت و سهو و خطا آید ز خدام سدیر\nقطع شد اسباب و شد مسدود ابواب فتوح\nلیس لی فی العالم الاسباب ماوای ومصیر\nاز نگونساری بخت و گردش چرخ کهن\nشد بدل با روزگار عسر ایام یسیر\nجمله املاک و عقار و نقد و هستی شد بباد\nشد خداوند غنی را بنده محتاج و فقیر\nشد بغارت هستی و بودیکه بود از آن ما\nرجل ما تاراج گشت و در وحل مانده حمیّر\nاز اخی بالفرض کر سرزد خطا یا سهو شد\nاز کدام آئین شدم من بنده وزرش را وزیر\nبار خود را هر بشر بر شانه خود می برد\nوزیر اُخْرىٰ لاتزر فرمود علاّم خبیر"}
{"book": "adl0358", "page": 64, "text": "۶۱\nوالله بالله ثم تالله بنده عاصی نبود\nاندرین تجویز هرگز مستشار و نی مشیر\nبخیر بودم که روزی بغته دست ستم\nدست من بگرفت جبراً کرد در زندان اسیر\nزائد از سه سال بگذشت است بعد از عهد یشه\nلیک با ایفا نشد تا حال عهدش همصفیر\nشامت اعمال عاصی صورت نسیان گرفت\nوعده رفت از پادشاه مالک تاج و سر\nوعده شاهان بباید همچو نقش فی الحجر\nتا که گردد سنت مولی موالی را نظیر\nضامن ایفا بود وصف کرم بهر کریم\nمحو شد هیهات نقش عهد از لوح ضمیر\nپیش زان هم عهد واثق بست با عبدالمجید\nقرة العین من غمدیده یک طفل صغیر"}
{"book": "adl0358", "page": 65, "text": "۶۲\nاتفاقاً در جلال آباد در حین سفر\nاوفتاد از راه بر آن تصویر غم چشم امیر\nمُشتی از سیمش عطا فرمود و فرمود ای پسر\nخاطرت در باب اعمام و اپِ خود جمع گیر\nمی کنم شانرا خلاص از بند زندانِ بلا\nچوں شدم در شهر کابل جلوه آرائے سریر\nاندریں لیت و لعل ده سال کامل شد بسر\nلیک استخلاص ما صورت نه بسته است از نکیر\nگاہے فرماید کہ شورائے مقرّر کرده ام\nگاہے می گوید معین کرده ام چندین مشیر\nلیک تا حال است شورائی در پس کتمِ عدم\nانعقادِ مجلسِ شورے نشد صورت پذیر\nزیں تغافل نیست منشائیش مگر حبس دوام\nیا به تیغ جورع قتلِ ماست مرکوزِ ضمیر"}
{"book": "adl0358", "page": 66, "text": "۶۳\nآنچہ لازم بود غورِ ماجرائی مانکرد\nغیر برماں کرد باور حرف تمام شدیم\nمعتدی بدباطنی متخالف از منهاج دیں\nناخداترسی که شیطان مُریدیّش است پیر\nبسکه از دورِ زماں فرسوده ام ای ارجمند\nگشته ام از کثرتِ همّ پیشتر از وقت پیر\nگرچستم نیست از پنجاه و شش زاید ہنوز\nلیک از ریشِ دلِ من ریشِ من گشته چو شیر\nدر میانِ قبرِ احیا زیں حیاتِ چند سال\nشد پدید اندر قوائی جسمِ من ضعفِ کثیر\nگشت بے هنگام عینم را به عینک احتیاج\nنیست موزوں با سنین عمر اسنانِ حقیر\nاندریں کہ بت سرائی غربتم گردیده است\nدست محتاجِ عصا و ظهر محتاجِ ظہیر"}
{"book": "adl0358", "page": 67, "text": "۶۴\nنے ز بلغم بل ز غم مثل کماں گردید جنم\nقامتِ رعنا که وقتی راست بودے همچو تیر\nبود روزے متکائم پشتی از دیبائے روم\nلیک امروز است فرشِ کلبهٔ احزاں حصیر\nیک گلیمِ کہنہ و بوسیده دارم زیر پای\nہمچو بختِ من ز دودِ آهِ من گشته چو قیر\nاخوی حاذق بدستِ خویش پینه می کند\nرختِ خود بر سنتِ خیر البشر نعم البشیر\nرقعه بر رقعه همیدوزد قبای کهنه را\nمی نهد مرهم بزخمِ مُزمِنِ رختِ زحیر\nچوں فراغت یا بد از تکرار قر آنِ کریم\nصرفِ پینه می شود وقتِ حکیم بی نظیر\nقوتِ ما ما لایموت است و قناعت می کنیم\nبهر حفظ شخص بر قوتی که باشد ناگزیر"}
{"book": "adl0358", "page": 68, "text": "۶۵\n\nوقت صبح وشام یومیه دو نانِ نیم خام\nهست بهرما معین لیک بے امرامید\n\nگا ہے مطلق بے نمک گا ہے نمک از حد فزوں\nگا ہے تا غائت ترش گاه ناقص باشد خمیر\n\nبے نمک یا شور اما ریگ جزو لازمی است\nگاہ بقدر ثمن مے باشد گھے قدرِ عشیر\n\nزیں همه جور و جفا شاید که شه آگاه نیست\nہمچنیں تقدیر ما رفته است از ربّ قدیر\n\nدیگراں را خاصه نان است و پلاؤ قورمه\nلیک بهر ما فقط آب ست ونانے کا لشعیر\n\nبوالعجب کاری که یک بام است دو دار و ہوا\nآن نسیمِ روضۀ رضوان و ایں سِنج السعیر\n\nمیرود در دجلۀ ما آں طرف ماء الفرات\nسوئے ما ملح اُجاج تلخ و تیرہ ہمچو قیر"}
{"book": "adl0358", "page": 69, "text": "٦٦\n\nپیش روئے دیدۀ دل منظر محشر بپا است\nلیلتناليل البلا و يومنا یوم العسیر\nمیزندان را جفا یومیه نو تسلیمی بود\nشتر ہر روز اندریں غمخانہ باشد مستطیر\nایں ستم پیشه عیاذاً بالله گوئی مالک است\nہر صباح ماست مصداق عبوساً قمطریر\nگریه ممنوع است و حکم ضرب ضربت جاری است\nتازیانه میزنند و نیست امکان نفیر\nاتباع خواہش نفس است بس آئین شان\nنیست ایشان را سر و کارے بشورای یا مشیر\nدر کتاب حق نخوانده اَمْرُهُمْ شوری مگر\nنیست شَاوِرْ هُمْ مگر امر خداوند قدیر\nاز جفائے عاملاں ہر فرد ملت در فغاں\nہم ز جور و ظلم و استبدادِ سلطان در نفیر"}
{"book": "adl0358", "page": 70, "text": "۶۷\n\nفارغ است از سمع استبداد چوں جذبہ اصم\nداد از بیدا د ظالم ہست کارے بس عسیر\nسدّ رشوت حصن استبداد را باشد محیط\nگذرۂ ہند یا د نتوانی رفت تا پائی سریر\nآنچناں بازارِ رشوت گرم و با رونق بود\nجیفہ خوری ہست گوئی پیشہ میر و وزیر\nگر خورد جلِ خمیری عاملی از تاجری\nمیکند از بہرِ وے ثابت قطارِ صد بعیر\nاکثر از سر لشکران بے بہرہ اند از فنِ حرب\nنوعروسانند گوئی در یراقِ تیغ و تیر\nبعض را با صاحبِ تاج است نسبت ونسب\nغیر ازیں دیگر کمالی نیست قدر یک نقیر\nدر حمائل کردن تیغ مرصع ماہر اند\nلیک دراستعمال آں قاصر چو اطفالِ صغیر"}
{"book": "adl0358", "page": 71, "text": "۶۸\nادعای شیرگیری هست شان در دز باں\nلیک وقت جنگ شیرانند چوں روباه پیر\nگر یکے زیں کجکلا ہاں فی المثل گردد دو چار\nباشبانے ژنده پوشے عاری از شمشیر و تیر\nپیشکش خواهد نمودش تیغ و کله جغه دار\nتا نگردد در کمند قہر آں چوپاں اسیر\nچوں درختِ سایه پرورده اند بی بر از ہنر\nکے شود تن پرور از فنِ محارب بهره گیر\nہمتِ شان است صرفِ فیشن و وضع فرنگ\nگوئی انعام اند در ملبوس دیبا و حریر\nکاش در حُبِّ وطن کردندے تقلیدِ فرنگ\nبر وطن بودے فدائی چه صغیر و چه کبیر\nغازیانِ دینِ حق را مغفر از ایماں بس است\nجوشن از حُبّ وطن باید نه خفتاں از حریر"}
{"book": "adl0358", "page": 72, "text": "۶۹\nغایت منشای شان باید بود جنات عدن\nیا رضای حضرت سبحان خداوند قدیر\nپیش سلطان نیست پنهان را مجال عرض حال\nبا بحالی است گوئی بسته بر روی فقیر\nحلقه زن هستند بر درگاه بواب شدید\nبهر عارض باب مسدود است از امر امیر\nاز جفای حاکمان و عاملان گردون مدار\nصد هزاران خانه تا تا کاشغر و کاشیر\nالامان یا رب ز نمرودان متمرد نهاد\nوز تشدد های شدادان ظلام و شریر\nاهل استبداد را یا رب بده توفیق داد\nتا بچرخ عدل برتابند چون بدر منیر\nحاکمان عادل و نصفت گر او داد گر\nبر سر اسلامیان مامور فرما یا خبیر"}
{"book": "adl0358", "page": 73, "text": "جلوه فرما کن ہلال عدل را بر اوج داد\nظلمت ظلم از جہاں زائل کن ای رب قدیر\nزنده فرما سُنتِ صِدّیق و فاروقِ عظیم\nیا سمیع و یا بصیر و یا لطیف و یا خبیر\nاز گروہ اہل باطل حق اہل حق ستان\nاہلِ حقّت را مسلّط ساز بر اہل سعیر\nاز میان اہل دیں پیدا بفرما صد ہزار\nچوں جمالِ باکمال و انورِ روشن ضمیر\nکشور اسلامیان را پاک کن از اہل کُفر\nخانۂ اہل جناں خالی کن از اہل سعیر\nنوریاں یا رب زچنگِ ناریاں آزاد کن\nاز مراقش مصر و بربر تا حدودِ کشمیر\nہر کجا ناقوس را باشد صدائے دلخراش\nبانِدائے دلکش اللہ اکبر دِہ تغییر"}
{"book": "adl0358", "page": 74, "text": "۷۱\n\nنقش توحید احد قائم شود جای صلیب\nگردد از سنگ کلیسا خشت مسجد را خمیر\nمسلم و کافر بیاسايد بزیر ظل داد\nآنچناں کاندر کنار مادرال طفل صغیر\nگرگ و بز با هم خورند آب از غدیر معدلت\nسر بران گور خرد خوابد پلنگ گور گیر\nهر ضعیف ایمن بود از دستبرد هر قوی\nهر گدائے ناتواں از جور هر میر و وزیر\nحرف حق تلخ است اما بهر طبع حق پسند\nہست بس احلیٰ و اشہٰی از شراب شهد و شیر\nای خداوند جہاں بر حال زارم رحمتی\nپر عاصی عاصی ام ناکاره ناچيز و حقیر\nتُبْتُ يَا رَبِّي إِلَيْكَ وَأَنْتَ تَوَّابُ الرَّحِيمُ\nلَيْسَ لِى يَا رَبِّ غَيْرُكَ غَافِرُ الذَّنْبِ الْكَثِيرِ\n۱۳۳۶\nجمادی الاول"}
{"book": "adl0358", "page": 75, "text": "تقریظ\nاز طبع رسالے جناب مستطاب علامے مولوی اصغر علی روحی\nپروفیسر اسلامیہ کالج لاہور\nگل معنی بہر شاخی کہ شگفت چو بلبل روحی ما نغمه سر کرد\nسخن گر از در حسنی در آمد نثار مقدمش گنج گہر کرد\nبلی عشق زلیخا فتنه انگیخت\nچو حسن یوسفش از خود بدر کرد\nشاہد معنی بیگانہ بہر لباسی کہ جلوہ گر آید بہ ادہائے دلفریب دل از دست\nسخن آشنایاں می رباید۔ گوہر شاہوار سخن را از صدف طبع پاکیزہ سرتشان برآرند\nتا برتاج شاہی نشانند۔ و گل رنگین معنی را بر شاخسار فطرت صافی نہاداں مانند\nتا مشام خوش نفسان معطر سازند۔ ہر سر سودائے سخن را سزاوار نبود۔ و نہ صید معنی نیخته\nانداز ہر خامکار تر دماغی باید تا برطوبت لفظ سیراب یوست از طبع خشکمغزاں\nبر چیند۔ و چمن طبعی در خور است که بتازگی معنی شادابی می را برہنگی برگزیند۔"}
{"book": "adl0358", "page": 76, "text": "۷۳\nاز انجا که گلستان فطرت بابیاری سرچشمه فیض ازلی بهرگینی مضامین تازه\nروکش باغ ارم است و فراخنای معدن طبیعت از پرتو آفتاب تربیت لم یزلی\nاز جواهر زواهر معانی دلکش در محلی خجلت نشان حصله یم۔ درین جزو زمان\nکه بی کمالی را روز بازار است و بی ہنری را آبی بروی کار۔ بہیں یادگار\nدانش آگہان حکمت علمی و عملی و گزین سرکردہ رمز شناسان حقائق خفی و جلی مولوی\nنجف علی ارضاه الله الولی بشیوه باستانیان بکلید فصاحت قفل از\nدرج بیان کشوده بل موسی کلامان طور بلاغت را بد بیضا نموده یعنی گہرہائے\nسخن را که در حین هجوم مصائب روزگار و از دحام حوادث ناہنجار در زندان\nدارالامان کابل بسلک نظم کشیده و از غائت بے قرینگی بشکل مسوات پراگنده\nافتاده بود و بیم آن داشت که در ترکتاز تغییرات احوال بعرض تلف در آید\nو بتغیر و تقلبات ادوار به نهانخانه عدم گراید نظر به ضیافت طبع اہل سخن\nبصورت مجموعه اشعار رنگیں ترتیب داده و الحق بار منت گراں بر دوش\nسبکروحان عالم معنی نهاده الفاظش دل پسند است و معانیش ارجمند و هرچند\nاز رنگ تکلف عاری است اما با حسن ساده اش شوخان چگل و شنگولان فرخار را"}
{"book": "adl0358", "page": 77, "text": "روز کساد بازاری روحی نداند که پروانه شمع سخن است و عندلیب شاخسار\nترانه کهن بدم گرم سوخته توصیف اوست به نوای دلکش شیفته تعریف\nبود یارب لعالم در فسانه\nرواجش باد تا دور زمانه\nاصغر علی روحی\n\nتقریظ\nاز ترجمان حقیقت علامۂ اکثر سر محمد اقبال ملک الشعرای شرق\nمیں نے یہ نظمیں سرسری نظر سے دیکھی ہیں مصنف کا جوش عقیدت\nقابل داد ہے ۔\nمحمد اقبال\n\nکتبہ عبدالمجید خوشنویس لھاری منڈی لاہور\n(مطبع کریمی پریس لاھور نزد کوتوالی مکرم اهتمام میاں رحیم بخش)"}
