{"book": "adl0294", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\n\nadl0294\n\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/msbcc3rk\n\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan\nDigital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about\nthis item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser.\nWhen referring to or citing this item please use the \"handle\" URL\nand not this document or the URL from which you downloaded it.\n\nAll works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless\notherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely\nreproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl0294", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0294", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0294", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0294", "page": 5, "text": "چنین اراده و فرمان کردیم که پچصد نسخه در مطبع ماشین خانه\nدارالسلطنه کابل بذریعه صنعت زینکو گرافی که اصل خطرا\nبدون تغییر عکس گرفته چاپ می کند طبع شود و بقیمت\nمعینه که برای آن مقرر شده بفروش برسد تا ازین رقوم\nکلمهای بوستان حضرت سعدی تازگی پذیرد و تذکار پند آمین\nنصایح دلپذیر آن عارف خبیر با کسوت جدید بهمی رسان\nو هم از ملاحظه خط خوش مهر عماد انظار ناظرا د ابنیاد\nبهجت گیرد والله الموفق\n\nسراج الدین الدون"}
{"book": "adl0294", "page": 6, "text": "این گنجینه در مواعظ شافی و این دفینه جواهر نصایح وافی\nکتاب مستطاب فوائد انتساب بوستان افصح الشعرا\nوامالح العرفا حضرت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی است\nنورالله مرقده که بخط زیبا خطاط معروف و استاد\nمشهور میر عماد الحسنی در سنه یکهزار و دوازده هجری قدسی\nسمت تحریر یافته دستیاب حضور ما گردیده و خوشنویسان\nفاضل و خطاطان کامل دارالسلطنه کابل که دارای قوه\nخطیه و شناسای خطوط اساتید قدیمه بودند بنظیر حکم نموده\nو آنرا خط میر عماد گفته بلکه هر یک از ناظران که شناسای طرز\nخط استاد میر عماد باشد و بنظر غایر این نقوش بدیعه را\nمطالعه دارد این حکم اشکارا میکند پس محض برای\nاینکه بهره مطالعه و خطوط خطاط خوش منظر این نسخه شریفه\nبرای افراد معدودی پدید و بریک نسخه اصلی آن بحصار نماند"}
{"book": "adl0294", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0294", "page": 8, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nبنام خداوند جان افرین\nخداوند بخشنده و دستگیر\nروزی هر کس\nبزرگی که مر اوست بیفت\nپدید ار شان برون از\nکه هر کس نشان گیرد از سو\nدر بخشش که در کردار زشت\nداد گارش\nدر گنا پد\nنه بخشایدان قطره در بحر کل\nسنگ جوید کسی را\nحکیم سخن در زبان افرین\nکریم خطا بخش پوزش پذیر\nبه سر در که شبیچ نوبت زین\nور را دانی زمین است راز\nنه عذر اورا را بر اند بروی\nچو باز امدی عفو او د گوشت\nگزننده بریده اوست پید کی\nپذیری کان حشمه کیداسی"}
{"book": "adl0294", "page": 9, "text": "( ۲ )\n\nوگر جاوید نفتی شانه برویش\nچوکانجا نیش اید نیش\n\nاگر داند پاک نیاید کار\nتوش دارد خداوند گار\n\nاگر بر اقارب باشی شفق\nبهر سنگ گیرد ز نور یق\n\nوگر نرگ خدمت کند لشکری\nشود شاه و لشکرشان از وی بری\n\nتو یک حبه او ندها با اوت\nبمهمان رزق پیر کنست\n\nاى بر زمین سفره عام اوست\nبرین خوان یغما چه دشمن چه دوست\n\nاگر بر حمار بشناختی\nگزار دست همتش مالی سخی\n\nتهی دانش و سخت صدسنجش\nنمی گشت ان طاعت حق فراموش\n\nبپنا را نشود پیرو کس\nبنی آدم و جن و مو و کس و\n\nچنان پهن خوان کرم کسترد\nکه سیمرغ در قاف قسمت برد\n\nمرا و را زیست کبریا و شکوه\nکه مکس فیداست را سر کوه\n\nکشد کر پشه کار بسازد\nکه دارای چشمیست باندازه کی"}
{"book": "adl0294", "page": 10, "text": "( ٣ )\n\nیکی بابت از نقره پخته است یکی را محک افرد زر رشته است\nکلاه سعادت یکی برسرش گلیم شقاوت یکی در برش\nکفش پای کند آتشی بر خلیل که روحی به بخش در آب نیل\nمگر آنت منشور احسان اوست در انست توقیع فرمان اوست\nپس از واپند عملهای با ممد ود او شد بآلای نو\nبتهدید اگر برگشاید تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم\nوگر در دهد یک صلای کرم عزا زیل کوید نصیبی ببرم\nبدرگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی بستر\nبزومان کار او رحمت قریب تضرع کنان را بد عوت مجیب\nبه احوال ابد و د علمش بصیر به اسرار نا گفته خش خبیر\nبقدرت نگه دار بالا و شیب خداوند دیوان روز حساب\nنه طاعتش خشنود کند نه از حرف او جای بخشایش است\nجزو یکم نامه عشق"}
{"book": "adl0294", "page": 11, "text": "( ٤ )\n\nقدم کنوی نیکوپند بکلک قضا در رقم نقش بند\nزمشرق بمغرب مه و آفتاب روان کرد و گسترده کشتی بر آب\nپری پیکراند در شش آب چو بنهاد در خاک مردان آب\nزمین حبت ار زد باستوار فروکوفت بر دامنش میخ کوه\nد هم نطفه را صورتی چون پری کردت بر آب مصور کری\nنهد لعل و فیروزه در صلب سنگ کل لعل در شاخ فیروزه رنگ\nبرا بر افکند قطره بسوی یم زصلب افکند نطفه در شکم\nازان قطره لؤلؤ ولا کند وزان صورتی سرو بالا کند\nبر علم بکذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان نزدش یکیست\nمهیا کننده روزی مار و مور اگر چند بی دست و باند و بجوز\nبامرش چو دانه مدم نیش که دانه چرا و کردن از شتک دریش\nوکر رو بکم تقدم در بود بگرده بصحرای محشر ود"}
{"book": "adl0294", "page": 12, "text": "( ٥ )\n\nجهان متفق بر الهیتش\nفرو مانده درکنه ماهیتش\nبشر ماورای جلالش نیافت\nبصر منتهای کمالش نیافت\nنه بر اوج ذاتش پر مرغ و هم\nنه در ذیل وصفش رسد دست فهم\nدرین ورطه کشتی فرو شد هزار\nکه پیدا نشد تخته برکنار\nچه شبها نشستم درین سیر گم\nکه دهشت گرفت آستینم که قم\nمحیطست علم ملک بر بسیط\nقیاس تو بروی نگردد محیط\nتو ان در بلاغت بسبحان رسید\nنه درکنه چون و بی سبحان رسید\nنه ادراک در کنه ذاتش رسید\nنه فکرت بغور صفاتش رسید\nکه خاصان درین درد پس مانده اند\nبلا احصی از تک فرو خوانده اند\nنه هرجای مرکب توان تاختن\nکه جاها سپر باید انداختن\nواگر سالکی محرم رازگشت\nببندند بر وی در بازگشت\nکسی را درین بزم ساغر دهند\nکه داروی بیهوشیش در دهند\n\nکپچون\nکپعی"}
{"book": "adl0294", "page": 13, "text": "(٦٠)\n\nیکی نانزاده بدر دو غمت | یکی دیدہاہا زور پر نعمت\nکسی ادعوی کنج قارون سزد | دگر بر درہ بازپسہ وزن\nبترند خرد مند ازین عبرتون | گره پس بغربت کشی چون\nاگر طالبی کین میں طے کند | نخست اب باز آمدن می کند\nتامل ائینہ دل کند | صفایی بتدریج حاصل کنی\nمگر برنی از نقش است کند | طلبکار عہد الست کند\nپیاپی طلب بو دانجا بری | وزانجا بیال محبت پری\nبز دیش دنا جی خیال | نماند پس درہ الا جلال\nدرین جرجر مرد پیمایی رفت | کم آن شد که در سال مامی رفت.\nاگر مرکب عقل راپوینیت | تیر بخیر و معاش کو است\nکسانی کزین راه برگشته اند | بر غضه و بسیار سرگشته اند\nخلاف پیمبر کے رہ گزید | که هرگز بمنزل نخواهد رسید"}
{"book": "adl0294", "page": 14, "text": "( ۷ )\nمحالت سعدی که راه صفا توان رفت جز در پی مصطفی\n\nکریم السجایا جمیل الشیم نبی البرایا شفیع الامم\nشفیع مطاع نبی کریم قسیم جسیم نسیم وسیم\nامام رسل پیشوای سبل امین خدا مهبط جبرئیل\nشفیع الوری خواجه بعث ونشر امام الهدی صدر دیوان حشر\nکلیمی که چرخ وفلک طور اوست همه نورها پرتو نور اوست\nیتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه چند ملت بشست\nچوصیتش در آمیخت شیر رم بغرید شیران قرز د و دم\nچو صیتش بخواه و بطحا فتاد تزلزل در ایوان کسری فتاد\nباذلات دعوی برآورد کرد که توریت وانجیل منسوخ کرد\nشبی برنشست از فلک در گذشت بتکمیل جاه از ملک در گذشت"}
{"book": "adl0294", "page": 15, "text": "(۸)\nچنان گرم در تیغ قربت براند\nکه در سدره جبریل از بازماند\nبدو گفت سالار بیت الحرام\nکه ای حامل وحی برتر خرام\nچو در دوستی مخلصم یافتی\nعنانم ز صحبت چرا تافتی\nبگفتا فراتر مجالم نماند\nبماندم که نیروی بالم نماند\nاگر یک سر موی برتر پرم\nفروغ تجلی بسوزد پرم\nنماند بصیاین کسی را گرو\nکه دارد چنین سیدی پیش رو\nچه نعت پسندیده گویم ترا\nعلیک الصلواه ای نبے الورا\nدرود ملک بر روان تو باد\nبر اصحاب و بر پیروان تو باد\nخرد مند و دانا شب زنده دار\nعلی ولی شاہ دلدل سوار\nخدا یا بحق بنی فاطمه\nکه بر قول ایمان کن خاتمه\nاگر دعوتم ردکنی یا قبول\nمن و دست و دامان آل رسول\nچه غم گر دوای غزر فرو خرد ہے\nز قدر پخت بدر کار ہے"}
{"book": "adl0294", "page": 16, "text": "( ۹ )\n\nکه با شد شبی که ایان جل\nبغزیك از التفات خلیل\nعنایت شنا گشت جبرئیل كرا\nزمین بوس قدر تو جبریل کرا\nبلند آسمان پیش قدرت خجل\nتو مخلوق و آدم هنوز آب گل\nتو اصل وجود آمدی از نخست\nوگر هر چه موجود شد فرع تست\nندام که این بس بکویت\nکه والاتری اینهمه مر كوست\nترا عزو لولاك تمكین است\nثنای تو طه و یسین است\nچه و صفت کند سعدی ناتمام\nعليك الصلوة ای نبی والسلام\n\nدر اقصای عالم بکشتم بسی\nبسر بردم ایام با هر کسی\nتمتع ز هر گوشه یافتم\nز هر خرمنی خوشه بستم\nجو پاکان درگاه شیر از خاکی نهاد\nندیدم که رحمت بر ان بوم باد"}
{"book": "adl0294", "page": 17, "text": "(۱۰)\n\nتولای مردان پاک برم برنجبتم خاطر از شام و روم\nدریغ آمدم زان همه بوستان تهی دست رفتن سوی دوستان\nبدل گفتم از مصر قند آورم بر دوستان ارمغانی برم\nمرا گر تهی بود از انقند دست سخنهای شیرین تر از قند هست\nنه قندی که مردم بصورت خورند که ارباب معنی بکانذ برند\nچو این کاخ دولت بپرداختم بر او ده در از رفتن ساختم\nیکی باب عدلست و تدبیر ورای نگهبانی خلق و ترس خدای\nدوم باب احسان و نهم سپاس که منعم کند فضل حق را سپاس\nنیم باب عشقست و مستی و شور نه عشقی که بند د بر خود غرور\nچهارم تواضع رضا پنجمین ششم ذکر مرد قناعت گزین\nهفتم در از عالم تر بیت هشتم در از شکر بر عافیت\nنهم باب تو به است و راه صوا دهم در مناجات و ختم کتا ختم کتاب"}
{"book": "adl0294", "page": 18, "text": "( ۱۱ )\n\nبروز همایون سال سعید\nنوشته در اوان دیباچه\nبماندست با دانشی کوهرم\nکه در بحر لولو صدف نیز هست\nالا ای خردمند پاکیزه خوی\nتبا کر حریر است و کر پرنیان\nتوکر پرنیانی نیابی بدوش\nسازم سرمایه غیب خویش\nشنیدم که در روز امید وبیم\nتوبزار بدی پسینم در سخن\nچوقتی پسند آیدت از هزار\nبدانکه در پارس انشای من\nبتاریخ نستخ میان و عید\nکه پرداشد این نام بردل کنج\nهنوز از خجالت سراند ر برم\nدرخت بلندست در باغ وپست\nهنرمند نشنیده ام عیب جوی\nبناچار حشوش بود درمیان\nبکوم کار فرما و حشوم بپوش\nبدر یوزه آورده ام پیش\nبدان را به نیکا ن حشر کریم\nبخلق جهان آفرین کار کن\nبمردی که دست از تعنت بدار\nچوشکرست بی قیمت اندر ختن"}
{"book": "adl0294", "page": 19, "text": "( ۱۳ )\n\nچو بانگ دهل هولم از دور بود بینت بدارم عیب مستور بود\nگل آورد سعدی سوی بوستان بشوخی و فضل از همه دستان\nچو خرما بشیرین در آورد پوست چو بازش کنی استخوانی در اوست\n\nمرا طبع ازین گفته‌ها بان ز در سرمدحت پادشاهان ز در\nولی نظم کردم بنام فلان که بماند کوید صاحبدلان\nکه سعدی که گوی بلاغت ربود در ایام بوبکر بن سعد بود\nسزا کرد و در شرع نام چنان که سید بدوران نوشیروان\nجهانبان دین پرور دادگر نیامد چو بوبکر بعد از عمر\nسر سرفرازان تاج آوران بدرد از عدالت غبار از جهان\nگرا رفت فریاد کسی در پناه نیامد چندان کشور آرا نگاه\nطوبیٰ لباب کعبه تحقیق حواله من کل فج عمیق عمیق"}
{"book": "adl0294", "page": 20, "text": "( ۱۳ )\n\nندیدم چنان ملک و کنج و سپر که وقت بر طفل و بر ما و پیر\nنیامد زبیمش دژاک از غمی که ننهاد بر خاطرش مرهمی\nطلبکار خیرست و امید وار خدایا امیدی که دارد برآر\nکله گوش بر آسمان برین سرفراز تواضع پرش برزمین\nتواضع زگردن فرازان نکو کداگر تواضع کند خوی اوست\nاگر زیر دستی ببخشد چه جایت زبر دست افتاده مرد خداست\nز دیکر همش نان نمیدود که صیت کرم در جهان میرود\nجوانی خردمند و فرخ نهاد نذارد جان مهابت بیاد\nنه بینی در ایام او رنجه که نالد زمادر و پدر پنجه\nکبر آن رسم و تربیت آیینش فریدون بآن شکوه باین\nاز ان پیش حق پایکاش قویست که دست ضعیفان جانش تقویت\nرعایا بپستند و بر عالمی که زالی نیندیشد از رستمی"}
{"book": "adl0294", "page": 21, "text": "( ١٤ )\n\nهمه وقت مردم بخور زمان نباند اگر پوشش آسمان\nدر ایام عدل تو ای شهریار ندارد شکایت کسی از روزگار\nبعهد تو می بینم آرام خلق پس از تو ندانم پس از جام خلق\nهم از بخت فرخنده فرجام است که تاریخ عهدی در ایام تست\nکه تا بر فلک ماه و خورشید ست درین دفترت ذکر جاوید است\nملوک ارنکو نامی اندوختند زپشنیان سیرت آموختند\nتو در سیرت پادشاهی خویش بسبق دهی از پادشاهان پیش\nپسندند دیوار روین سکند که در از جهان تا بیاری شکند\nترا بند یاجوج کفتار از رست نه روین دیوار اسپندیدست\nزبان آوری کا ندرین سال وز ثنایت نگوید زبانش مباد\nزهی بحر بخشایش کان جود که پست مظهریست از وجودت وجود\nبروح پنجم اوصاف شاه از حسنات که بخشد در ین سنگ مبدان ثبات\nتحاسب"}
{"book": "adl0294", "page": 22, "text": "( ١٥ )\n\nکران جمله را سعدی املا کند\nمگر دفتر دیگر انشا کند\nفروماندم از شکر چندان کرم\nهمان که دست دعا گسترم\nجهانت بکام و فلک یار باد\nجهان آفرینت نگهدار باد\nصفا عترت عالم افروز تست\nزوال اختر دشمنت حوز تست\nغم ار کردشن روز کار ت مباد\nوز اندیشه بر دل غبارت مباد\nکه بر خاطر پادشاهان غمی\nپریشان کند خاطر عالمی\nدل کشورت جمع و معمور باد\nزملکت پراکندگی دور باد\nتنت باد پیوسته چون جان دست\nبداندیش را دل چو مرد پست\nدرونت بیاسادتی شاد با\nدل و دین و اقلیمت آباد باد\nهمان آفرین تو رحمت کناد\nدکر هر چه گویم فسانه است باد\nسخنیست بس کرده کار مجید\nکه توفیق خیرت بود برمزید\nعفت از جهان پیدا کندی برز د بله که چون تو خلف نام بردار کرد\nزرقت"}
{"book": "adl0294", "page": 23, "text": "( ١٦ )\n\nعجب ست این مرغ از ان سنوک که جانش بر او بست و سیمش بخاک\nنرفت از جهان هیچ در نیکی مرا که چون تو خلف نام بر دار کرد\nخدایا بران تربت نامدار بفضلت که باران رحمت ببار\nمگر از سه رنگی نشل ماند یاد کلک یا ورق بوک یا کیمیاد\n\nاتابک محمدشه نیکبخت خداوند تاج و بها و تخت\nجوان جوانبخت و روشن ضمیر بوانش بزرگ و بتد بیر پیر\nبدولت جوان همت بلند ببازو دلیر و بدل هوشمند\nزهی دولت مادر روزگار که رو دی چنین پرور در کنار\nبسرشت کرم آب در جوی برد برفت محل از ثریا ببر\nزهی چشم دولت بروی خما پر شد یاران که ولی نمدار اواز"}
{"book": "adl0294", "page": 24, "text": "( ۱۷ )\n\nصدف کو هستی از وازیر\nتوان در کشور یک دانه\n\nنگهدار یا رب بفضل و کرمش\nخدایا در افاق نامی کنش\n\nمقیسش به انصاف و تقوی دار\nغم از دهنش ناپسندت مباد\n\nبهشتی درخت آور د حوض و باج\nاز ان خاندان شیرین کانه زاج\n\nز می این دانش بی زوال او\nبخشید کرمهای حق در قیاس\n\nخدایا تو این شاه درویش دوست\nامید وارش اینت مید باز\n\nباران فتند و ارد و گریکدار\nکه پیرایه سلطنت خانه\n\nپرهیز از اسیب چشم بدش\nبتوفیق طاعت گرامی کنش\n\nمرادش بدهی و عقبی برار\nوز اندیشه بر دل گزندت مباد\n\nپسر نام جویے و پدر نامدار\nکه باشند بدخواہ این خان داب\n\nزسعی بخت و دولت که پایندہ باد\nچه خدمت گذار و زبان سپاس\n\nکه آسایش خلق از ظل اوست\nپسرش سبز و رویش تو سفید"}
{"book": "adl0294", "page": 25, "text": "( ۱۸ )\n\nمدارش بماند بک شانی بجاه\nبراوج فلک تا بود مهر و ماه\nبرادنگان مروپعد یا\nاگر صدق اری سپار و سما\nتو منزل شناسی شه راه را\nتو حق کوی و بنده حقایش\n\nحکایت\n\nچه حاجت که نه کرسی اسمان\nنهی زیر پای تزلزل اسمان\nبکوه ای غرت بر افلاک نه\nبکوی اخلاص بر خاک نه\nبطاعت به بند و بر استمان\nکه اینست بنجاد و راستمان\nاگر بنده بسته برین در بند\nکلاه خداوندلی زیسر بنه\nبدرگاه فرمان ده ذوالجلال\nچو درویش پیشین آمد بنال\nچوطاعت کنی بس شایی میوش\nچو درویش مخلص دل و برخروش\nکه پرور دکا را توانگر تویی\nتوانا و درویش ترور تویی\nنه کشور کشایم نه فرمان مهم\nیکی از کدایان این در کسم"}
{"book": "adl0294", "page": 26, "text": "( 19 )\n\nخدایا تو بر کار خیرم بدار\nوگر نه نیاید زمن هیچ کار\nتو بر خیرہ یکی دهم دست رس\nوگر نہ چه خیر آید از هیچ کس\nدعا کن بشب چونکه ایام سوز\nاگر میکنی پادشاهی بروز\nکمر بسته گردنکشان درت\nتو بر استان عبادت پرست\nزهی بندگان خداوند کار\nخداوند را بنده حق گزار\nحکایت\nحکایت کنند از بزرگان دین\nحقایق شناسان عین الیقین\nکه صاحبدلی بر پلنگی نشست\nهمیرا ند همواره ماری بدست\nیکی گفتش ای مرد راه خدای\nبدین ره که رفتی مراره نمای\nچه کردی که درنده رام تو شد\nنگین سعادت بنام تو شد\nبگفتا ار پلنگم زبونست و مار\nوگر پیل و کرگس شگفتی مدار\nتو هم گردن از حکم داور پیچ\nکه گردن نپیچد زحکم تو هیچ"}
{"book": "adl0294", "page": 27, "text": "چو حاکم بفرمان او در بود\nخدايش نگهدار و ياور بود\nمحالست چون دوست دارد ترا\nکه در دست دشمن گذارد ترا\nره اینست رو طریقت بتاب\nبنه گام و کامی که خواستی بیاب\nنصیحت کسی سودمند آیدش\nکه گفتار سعدی پسند آیدش\n\nشنیدم که در وقت نزع روان\nبهر مزپسر گفت نوشیروان\nکه خاطر نگهدار درویش باش\nنه در بند آسایش خویش باش\nنیاساید اندر دیار تو کس\nچو آسایش خویش خواهی و بس\nبرو پاس درویش محتاج دار\nکه شاه از رعیت بود تاجدار\nرعیت چو بیخند و سلطان درخت\nدرخت ای پسر باشد از بیخ سخت\nمکن تا توانی دل خلق ریش\nو گر میکنی میکنی بیخ خویش"}
{"book": "adl0294", "page": 28, "text": "( ۲۱ )\nاگر جادۀ بایدت مستقیم ره پارسائی امیدست و بیم\nطبیعت شود مرد را بحر و بر بایندی یکی و ہم در پی\nکه این هر دو در پادشه یافتی در اقلیم و ملکت شه نیستی\nکه بخشایش آرد با مید وار بایت بخشاش کرد کار\nگزند کسانش نیاید پسند که ترسد که در ملکش اید گزند\nدگر در سرشنهابی ای حق نیست در ان کشور اسودگی رونق بست\nاگر پای بندی رضا پیش کیر دکر یک سواری سروشیش کیر\nفراتی دران مرز و کشور مجواز که دلسنگ جند رعیت نیاز\nدر شتگیران را در مترس از ان کو نترست ز داور بترس\nدگر کشور آباد پسند نجوب که دارد دل اهل کشور خراب\nخرابی و بدنامی آید ز جور رسد پیش پس این سخن در لغور\nبدست نشاید زبد کوشت امد که مر سلطنت را بها شرمگشت"}
{"book": "adl0294", "page": 29, "text": "( ۲۳ )\n\nمراعات دهقان کن از بهر خویش\nکه مزدور خوشدل کند کار بیش\n\nمروت نباشد بدی با کسے\nکز و نکوئی بدیدی بے\n\nحکایت\nشنیدم که خسروبشرویه گفت\nدراندم که چشمش زدید نخفت\n\nبران باش تا هرچه نیت کنی\nنظر در صلاح رعیت کنی\n\nالا تا نپیچی سر از عدل و رای\nکه مردم ز دست تو پیچد بپای\n\nگریزد رعیت ز بیدادگر\nکند نام زشتش بگیتی سمر\n\nبسی بر نیاید که بنیاد خود\nکند انکه بنها د بنیاد بد\n\nخرابی کند مرد شمشیر زن\nبچندانکه دود دل پیرزن\n\nچراغی که بیوه زنی بر فروخت\nبسی دیده باشی که شهری بسوخت\n\nازان بهره ورتر در افاق کیست\nکه در ملک و نیا بانصاف زیست\n\nچو نوبت برسد زین جهان باش\nترحم نویسند بر تربتش"}
{"book": "adl0294", "page": 30, "text": "( ۲۳ )\n\nبد و نیک مردم چومی بگذرد\nهمان که نامش نیکی برند\n\nخدارا پس از رغبت بکار\nکه معمار ملکست پرهیز کار\n\nبد اندیش تست او دغو بخواه خلق\nکه نفع توجوید در آزار خلق\n\nریاست بدست کسانی خطاست\nکه از دستشان دستها بر دعاست\n\nنکو کار پرور نه پسند بدی\nچوبد پروری خصم جانی بود\n\nمکافات بد را ببد باش کن\nکه چشم او بر رباید زبن\n\nمکن صبر بر ظالم ظلم دوست\nکه از فربهی بایدش کزد پوست\n\nسرگرگ باید هم اول برید\nنه چون گوسفندان مردم درید\n\nحکایت\n\nچه خوش گفت بازارکان اسیر\nچو گردش گرفتند دزدان تیر\n\nچو مردی یکی آید از ره زنان\nچه مردان شکرجه خیل زنان\n\nشنیدم که بازار کانراکست\nکجا در خبر شیره لشکریست"}
{"book": "adl0294", "page": 31, "text": "( ٢٤ )\n\nکی اینجا دگر هوشمندان نوند چو اوازه رسم و بشنوند\nوگر بایدت نام نیکو قبول کنو دار بازارگان رسول\nبزرگان مسافت بجان برنند که نام نکو شان عالم برند\nبنهگه در آن ملک متمرب کز و خاطر آزرده کرد و عرب\nغریب اشنا باش و یاج دست که با این و کر دن کونیے کوت\nکنو دارضیف و مسافت عزیز وز اسیبشان حذر باش نیز\nزبیگانه پر سرز کردن بکوست که دشمن توان بود در زی دوست\nنویماج ذرا سفر ای قدر که مرکز نیامد زیر و به در\nچو خدمت گزار بش کهن حق سالیانش فراموش کن\nکر امروز دستش مندمست ترا بر کرم همچنان دست هست\nحکایت\nشنیدم که شاپور دم کشید چوچنه و برهنش قلم در کشید"}
{"book": "adl0294", "page": 32, "text": "( ٢٥ )\n\nچو حالش شد از بیوائی تباه نوشت این حکایت بنزدیک شاه\nچوبذل تو کردم جوانی خویش بهنگام پیری مرانم ز پیش\nعرب گرچه فتنه باشد سرش میازار و پرور کن از کشورش\nو گر خشم بر وی نگیری ثواب کند دعوی مهدیت این عقاب\nو گر پارسی باب بخشش او و بوم بصفعاش ضربت زند قلزم\nهمانجا امانش ده تا کجاست نشاید بلا بر سر کس گذاشت\nکه گویند برگشته باد این زمین کز و مردم آیند بیرون کین\nطمع بر کن از وی که ماند بپای چو چیزی ندارد دلش شد تباه\nملاکه درسی بر و شهم سپاس که بغلش ندارد زسلطان هراس\nچو مخلص شبت و روز گران خویش از و بر نیامد دگر جز خویش\nچوشرف بدوست از امانت بیاید برو نا لشه ی خجالت\nاز او نیز در ساخت با خاطرش ز شرف عمل بر کن از ناظرش"}
{"book": "adl0294", "page": 33, "text": "( ٢٦ )\n\nغله ترس باید امانت گذار امین کر تو تر سد امینش مدار\nامین باید از داور اندیشناک نه از دزدیوان غره باک\nبپیمای و بشمار و فارغ نشین که از عهده یکی را نیند نستی امین\nدو هم جنس دیرینه اندر بهم نباید فرستاد یکجا بهم\nچه دانی که همدست کرد ندیار یکی دزد باشد یکی پرده دار\nچو دزدان بهم باگت دازندیم رود در میان کاروانی سلیم\nیکی را که معذور کرد نجا چوچندی بر آید بخشمش مخواه\nبراور ده کام امید وار با ز قید بندی کند شش هزار\nنویسنده را کر ستونی عمل بفتد بسبد وطناب امل\nبفرمان کسان شد داد کر پدر را خشم آورد بر پسر\nکنش سینه نامشور از پاک کشش سکند آتش از دید کاپ\nپدری کنی خشم کرد داسر در خش مکبری شود از پسر"}
{"book": "adl0294", "page": 34, "text": "( ٢٧ )\nدرشتی نرمی بهم دراست چورک زن که جراح و مرهم نهست\nجوانمرد و خوشخوی بخشنده‌باش چوحق با تو باشد تو بنده باش\nنیامد پس اندر جهان کو بماند مکر آنکه زو نام نیکو بماند\nمران کز پسش نام نیکو نماند توان گفت با اهل دل کو نماند\nمرا که ماند پس از وی بجای پلی و کر و خان و مهمان سرای\nسرا نکو نماند از پسش یادگار درخت وجودش نیاور دبار\nو کر رفت و آثار خیرش نماند نشاید پس از مرکش الحمد خواند\nچو خواهی که نامت بود جاودان مکن نام نیک بزرکان نهان\nهمین نقش خوان بر صحیفه خویش که بودی پس از عهد شاهان پیش\nهمی کام مرد نا ز و طرب دستند بآخر برفتند و بگذشتند\nیکی نام نیکو ببرد از جهان یکی رسم بد ماند از و جاودان\nبداند ز عدالت نداند همی کس وکر کشته آید بنور شش برس"}
{"book": "adl0294", "page": 35, "text": "( ۲۸ )\n\nگنه کار را عذر نسیان بنه\nچوزنها رخواستند زنهارد\nگرا یکند گاری اندر پناه\nنه شرطست کشتن باول گناه\nچو باری بگو دشنید پند\nدگرگوشمالش ده ای هوشمند\nو گر پند و بندش نیاید بکار\nدرخت خبیث است بخش برآر\nچوخشم آیدت برگناه کسی\nتامل کنش درعقوبت بسی\nکه سهل است لعل بدخشان حست\nشکسته نشاید دگر بابت\n\nز دریای عمان برآمد یکی\nسفر کرده در یا وهامون سی\nعرب دیده و ترک و تاجیک ورم\nزهر جنس و نفس بگوش علوم\nجهان گشته و دانش اندوخته\nسفر کرده وصحبت اندوخته\nبهیکل قوی چون تناور درخت\nولیکن فر ومانده بی بر گیت\nدو صد رقعه بالای هم دوخته\nچوحراقی او در میان سوخته"}
{"book": "adl0294", "page": 36, "text": "( ۲۹ )\n\nبشهری درامد زدریاکنار\nبزرکی دران ناحیت شهریار\nکبطح نکو نامی اندیش داشت\nپسرعمر در پای در ویش داشت\nچو برسیستان ملک پرنیاز\nستایش کنان بست نی برنماز\nبشد خدمت بکذاران شاه\nپسرق بهخمش انکرد راه\nدرامد بایوان شاهنشی\nکه بخت جوان باو و دولترسی\nشهنشاه کفت ازکجاامدی\nچه بودت که نزدیک ماامدی\nچه دیدی درین کشور ازخوب شت\nبکوای خرد مند نیکو سرشت\nیکفت ای خداوند روی مین\nجهانت بکام وخدا یت معین\nنرفتم درین مملکت منر پلی\nکز انست ازرو و پنم دلی\nمک را هم ایک پیرایس\nکه راضی نکرد د با زار کس\nندیدم کسی سرکران از شراب\nنکردم خرابات دیدم خراب\nسخن اند دانا د کوشرت نه بر زد\nبلطفی که شاه است در فشانید"}
{"book": "adl0294", "page": 37, "text": "( ٣٠ )\n\nپسند امدش پس بکشار مرد بپرد خودشی خواندو کرم کرد\nبوزش او و کوهر بشکر قدم بپرسیدش از کو مرزا و بوم\nبکنت انچه رسیدش از پیره بورت زدیگر کسان گذشت\nملک با دل خویش گفت نکو که در دست وزارت سپاردم\nو لیکن بتدریج تا انجمن بپستی سخت ند بر ای من\nبعقلش باید نخست آزمود بقدر هنر پایگاش فزود\nبود بر دل از جورعنسم بار با که تا از نمود و کند کارها\nچو قاضی بفکرت نویسد سجل ز دستتار بنداک کنز دو خجل\nمفرحن چونو فاره داری بدست نه آنکه کیر تاب کردی شست\nچو یوسف کسی صلاح پیشه بسی سال باید که کرد و عزیز\nبا یام تارین در پی نشاید رسیدن بنور کسی\nز هر نوع اخلاق او گشت کرد خردمند پر پاکت این کهرد"}
{"book": "adl0294", "page": 38, "text": "( ۳۱ )\n\nنکو سیرتش ایده و نیکوقیاس \nبحسن بسیح و مقدارمرا در سپاس\n\nبرای بزرگان به شایم دوش \nنشانده تنش زیر دست و ستورپوش\n\nچنان محکت و معرفت کاراست \nکه از امر و نهیش ولی است\n\nدراور دیکی ززیستلم \nکز و بر مجودی بیا مدالم\n\nزبان معترف کیر اب \nکه حرف مدش نیامد زتوب\n\nسودش که کو خیانت نام \nبکارش نیاید چو کندم طپد\n\nزرولش لشکر تک پر تو گرفت \nدریزی کن طعنه نو گرفت\n\nامین داندش طتش روزه \nنشاید در و حرف کردن بود\n\nندید ان خردمند را رخنه \nکه بروی تواند ز دن طعنه\n\nملک را و خورشید طلبہ لام \nبر برکر سته بودی مدام\n\nدو پا کیزه گوهر جو جوزه پری \nچو خورشید و ماه از شرف بری\n\nدو صورت که کشمی کی ست عثمان \nنموده در اینه همت خوانش"}
{"book": "adl0294", "page": 39, "text": "( ۳۲ )\n\nبچشمهای انمای شیرین سخن\nگرفت از زان سر دو شمشاد بن\nچو دیدند کا وصاف خلقت نکوست\nبطبعش بد لخواه گشتند دوست\nدر و هم زنرگس دلی بشیر\nزمیلی جو کو تا و پنهان بشیر\nاز آسایش آنکه خبر داشتی\nکه در روی ایشان نظر داشتی\nچو خوابی که قدرت بماند بلند\nدل ای خواجه در سا و در رابین\nوگرخود نباشد غرض در میان\nحذر کن که دار وشنیعت زیان\nوزیراندرین غصه راه برد\nبپخت این حکایت بر شاه فرد\nکه این ندانم چه خوانده کیست\nنخواهد بسامان درین ملک بیست\nشنیدم که با بند گانش سرت\nخیانت پسند است و شهوستت\nسفر کردگان را با جے زیند\nکه پرورده ملک و دولتند\nنشاید چنین خیره روی تباه\nکه بد نامی آرد با یوان شاه\nگر افتد شه فراش کنم\nکه پنهان شبانش خامش کنم"}
{"book": "adl0294", "page": 40, "text": "(۳۳)\n\nبه پندار نتوان سخن گفت زود\nسخنم را تا نینجیم بغور\n\nز فرمان کنم کسی که شوع داشت\nکزین مرد و کین ترا لغزش است\n\nمن این گفتم کنون ملک پارسای\nچو من آزمودم تو میپندار بوی\n\nبیافته متر صورتی بشع داد\nکه نامرد رانک روی بسیا؟\n\nبیاندیش بخرد چو چون هست تا\nدرون زنکان باش تا بامت\n\nبخرد و توان آتش از سوختن\nپس انکه درخت کهن سوختن\n\nملک پندانی کنم آن خیر\nکه او دش آید چو محر سر\n\nغضب است ار خون او پیش من\nولیکن سکون است در پیش من\n\nکه پرور و کشتن نامردی او\nستم در پی او پسندی او؟\n\nبیانزار پرورده و خویستن\nتهی ز تو دارد بپرورش من\n\nاز و تا سر ما نصیحت نشد\nدر ایوان شاهی قرین شد\n\nکنون وقت کز دو کنای سر\nبکفاره غم که نبش بخار؟"}
{"book": "adl0294", "page": 41, "text": "( ٣٤ )\n\nبنمت بغایت پرور دنش\nمكانی وابی بین از پوشیده آو\nبدست انی خه دست دندان باز\nنظر کرد پوشیده در کار گرد\nكه تا که نظر در كجاست و کرا\nدیکر كس كه باشد چو جان در خوش\nچو دید و بدید ا رکردونی سیر\nملک اکمان بنی است شد\nنم از تن پیسه و ای نام\nترا من خداوند پنداشتم\nکمان دست گیر کماندارسد\nچنین مرتق یا بر جای کیست\n\nپس انگه به پسداد خوشی کرس\nکه قول حکیمان نوشیده شد\nچو کشی شیاطین نخچیر باز\nخلل دید در رای شیار مرد\nپریچه در زیر لب خنده کرد\nحکایت کما نند و لبها خموش\nکشی خواستي زاب شیر\nزپندار و نمكين خراب شد\nبایستن گشتن بی نیک نام\nبا سرار ملكت امین داشتم\nندا دانست خیره و ناپسند\nمبادا ز من در خطای نیست"}
{"book": "adl0294", "page": 42, "text": "( ٣٥ )\n\nچو من بکو پرورم لاجرم خیانت روا دار م اندر حرم\nبر اور دپیر مر د بسیار دان چنین گفت کای خیره کاردان\nمرا چون بود دامن از جرم پاک نیاید ز خشت بد اندیش باک\nشهنشاه گفت آنچه گشتم برت بگو بند خصمان دیبی اندرت\nچنین گفت با من در یر کن تو نیز انچه دانے بکوئی مکن\nبخندید و اکش باب نشست کزو هر چه آمد بنیا ش شگفـت\nچسودی کیدر بجائی دهم کجا بر زبان اور چنـد بدم\nمن آنساعت انگاشتم دشمنش که خپروند و تر شماند ابرس\nچو سلطان فضیلت بصد بر دیم نداند که دشمن بود در پیم\nمرا تا قیامست بگیرید بدست چوبیند که دست من د ل او ست\nبرایت بگویم حدیثے درست اگر گوش بنده داری بست\nحکایت"}
{"book": "adl0294", "page": 43, "text": "(٣٦)\n\nندانم بک خواند نام در کتاب کرایس اید بشخصی بخواب\nببالا معن و بر صورت جو خُور چو خورشیدش انجهره می تاخت\nفرا رفت و گفت ای محب از منوی فرشته نباشت بدین نیکوی\nتوکین وی اری بحسن و خرد چرا در جهانی برشتی مرد\nترا پیشمن کو می پنداشتند بکمر مایه از زشت بنجاشتند\nچرا نقش بندت در ایوان شاه رقم زشت کر دست برویای\nشنید این سخن بخت بگفت ا بزاری بر اور د بانگ غریو\nکه ای نیکبخت این مشکل مست ولیکن مسلم در کن زشت\nبراند از تم بخش اران شت از انم جپس پے کار رویت\nمرا همچون نام نیکیت لیک ز علت نگوید بداندیش نیک\nوزیری که جاه منش بخش مست بفر سنگ دید رنکرس سورت\nولیکن نیندشم از خشم شاه دلاور بود در سوئی کینه‌خواه"}
{"book": "adl0294", "page": 44, "text": "( ۳۷ )\n\nچو حرفم بر اید بدست از قلم\nاگر حجت گیرد از ان بدست\nفلک در پس کشت خیره ماند\nکه بخشم برزق زبان بری\nزحسرت همانا که کشیند دام\nگزین زمره خلق بارگاه\nبخدید بر افراست گفت\nدرین گه بدست اگر بشنوی\nزبنکی درویش بی‌دستگاه\nمرادستگاه جوانی برفت\nز بیدایشان ندارم بشک\nمرا همچنیس پردگنام بود\n\nمرا از ممه حرف گیر انچه غم\nکه سنگ ترازوی باش شکست\nپسرا دست فرماندهی نشاند\nزجرمی که دارد نگردد بری\nنامو چشم خردست اید دام\nنمی باشدت جز در ایشان نگاه\nبدست این سخن حق نشاید نهفت\nکه عورت فزون باد در دوثوی\nبحسرت کند در تو انگر نگاه\nبهو و لعب زندگانی برفت\nکه سرمایه داران پسند وبس\nبطور غم از خوی اندام بود"}
{"book": "adl0294", "page": 45, "text": "( ۳۸ )\nدر بسته بوم در د من اشتهایی\nدر ین حبس هما رست باید کنش\nکنونم مکرس بوقت سخن\nمراهمچنین جلد بشکرنک بود\nدر اینمان بحسرت چرا میگذرم\nبرفت انسی از روزهای عزیز\nچو دانش در این معنی صیقلت\nاز ارکان دولت در گر شنام\nاگر سی انظر سوی شاہد راست\nبعقل ارزنه آپ مکی کردی\nز صاحب غرض با سخن نشنوی\nنکو نام را جاه و تشریف و مال\nچو دیواری از پشت سیمرغابی\nکه مویم چو پنبه است و دونه\nکه افتاده یک یک چو سوزن\nقبا در براز مارہے کلک بود\nچو عمر تلف کرده با د آورم\nبپایان رسید ما که این نیز\nغبار از دل شاه پر کن بیست\nگزین خوبتر لفظ و معنی کوام\nکه داند بدین شاهدی غدری\nبخشا چشمش سازرومی\nکزر کار بندی پشیمان شوی\nسفرانی بد گوی را کوشمال"}
{"book": "adl0294", "page": 46, "text": "( ٣٩ )\nبقدیم دستور دانشورش\nبنیگی بشد نام در کشورش\nبفر و کرم سالها ملک راند\nبرفت و نکو نامی از وی بماند\nچنین پادشاهان که دین پرورند\nبناز و عیاس کوی دولت برند\nاز امان نه بینم درین عهد کس\nوگر هست بو بکر صدیق بس\nبهشتی درختی توای پادشاه\nکه افگنده سایه بیک لاله راه\nطمع بو در ا بخت نیک اخترم\nکه بال همای افگند بر سرم\nخرد گفت دولت بخشد همای\nکر اقبال خواهی این سایه آی\nخدا یار عمت نظر کرده\nکه این سایه بر خلق گسترده\nدعا کوی این دولتم بنده وار\nخدایا تو این سایه پاینده دار\nمعلا ست پیش ارگش بندگی\nکه نتوان سرشته پیوند کی\nخداوند فرمان رای و شکوه\nزغو غای مردم نگرددستوه\nنگویم دو چنگ آوری پای دار\nچو شمشیر آوری عقل بر جای دار"}
{"book": "adl0294", "page": 47, "text": "( ٤٠ )\nتحمل کند هر که اصلش نکوست\nنه عقلی که خشمش کند در پوست\nچو لشکر برون تاخت غصه مکنیش\nز انصاف با ذمه تقوی وبیش\nندیدم چنین بوزر ملک\nکه از وی گریزد چنین دیگ\nز هر حکم آتش خرد ان دابست\nکه گر خون صبدوی ریزی رو است\nکرامش نه فتوی بده بر هلاک\nالا تا نداری زکشتنش باک\nو کر دار و اندر تبارش کسان\nبرایشان ببخشای دلت برسان\nگنه بود مر دستمگاره را\nچه تاوان طفل بیچاره را\nتتنه زورمند است لشکر گرب\nولیکن اقالیم دشمن مرب\nکه وی حصاری گریزد بید\nرسد لشکر بی کینه راگزند\nنکر کن احوال ز ندانیان\nکه مکن بمیری کند در بیان\nچو بازار کاش و بارت بر ا\nمباش جسارت پوپروات"}
{"book": "adl0294", "page": 48, "text": "( ٤٧ )\n\nازاں پس بکار وی گزینندا بهم بازگویند خویش تبار\nکه پیش از سلیم اش بر متاعی که ز ماند ظالم ببر\nبپوشش زان خلک بی دز آد دل دردمندش جدز\nبسانامریکوی بنا پال که یک نام شش کند پامال\nپسندیده کاران جاوید نام تطاول کنند در مال عام\nبرآفاق کر پر سرا پاست چو مال ذریت بستاند که است\nمردان تهی دست از او بدرد زپهلوی مردم شکم پرکرد\n\nشنیدم که فرمان دهی ار کر قبا داشتی هر دو زوپتر\nیکی کشش بی پند و دیگر دو تبایی ز دیبای حسنی بود\nگفت این درستردا سیاست و زین بگذرین یبے ارایس است\nزانہوآن می بستم خرج اد که زینت کمین خودت شام"}
{"book": "adl0294", "page": 49, "text": "( ٤٢ )\n\nاگر چون ما حمله ار تن کنم بردی کبار دفع دشمن کنم\nمرا نیز قصد کوتاه و مو است ولیکن شه از نام راست\nسپاهی که خوش دل نباشد براه ندارد حدود ولایت نگاه\nخزینه پر از بهر لشکر بود نه از بهر آذین و زیور بود\nچو دشمن خورد روستایی ببرد ملک باج و ده یک چرا میخورد\nمخالف بردش و سلطان خراج چه دولت بماند در ان تخت و تاج\nمروت نباشد بر افتاده زور برد مرغ دون دانه از پیش مور\nرعیت درختست اگر پروری بکام دل از وی بری برخوری\nبه پرهیز از رنج و بارش مکن که نادان کند حیف بر خویشتن\nکسان بر خورند از جوانی و بخت که بر زیر دستان نگیرند سخت\nاگر زیر دستی دراید ز پای حذر کن ز نالش ببر خدای\nچو شاید گرفتن بنرمی دیار به پیکار خون افشانی میار"}
{"book": "adl0294", "page": 50, "text": "( ٤٣ )\nبرای که مک بر سرپرنہیں\nنیر زد که خونی چکد برزمین\n\nحکایت\n\nشنیدم که جمشید فرخ سرشت\nبسر چشمه بر سنگی نوشت\nبرین چشمه چون ما بسی دم زدند\nبرفتند تا چشم برهم زدند\nگرفتیم عالم بمردی و زور\nولیکن نبردیم با خود بگور\nچو بر دشمنی باشدت دست رس\nمرنجانش کو را همین غصه بس\nعدو زنده و کشته بهر تست\nباز خون اوکشته در گرنت\n\nحکایت\n\nشنیدم که دارای فرخ تبار\nز شکر جدا ماند روز شکار\nدوان امدش گله بانی به پیش\nبدل گفت دارای فرخنده کیش\nکه در چشت اینکه از جنگست\nز دور دشن بدوزم بتیری\nبرآور دچو پان بدل خروش\nکه دشمن نیم در هلاکم مکوش"}
{"book": "adl0294", "page": 51, "text": "(٤٤)\n\nبگفت ای سگ لیران تور که چشمم مدار ز روزگار تو دور\nبصحرا دراز دشمنان از یک که در خانه باشد کل از جایگاه\nمن انم که اسپ بانش پرورم بخدمت بدین مرغزار اندرم\nسگ اول بفت آمد بجای بخندید و گفت ای نگونش رای\nترا باوری که دفع پسر روش وکرنه ز اور د بود و مکوش\nشبان امی بخندید و گفت نصیحت بخصم نشاید نفت\nپذیر پیر گون و رای نکوهست که دشمن نداند شش روز و پست\nچنانست در مهتری سرورت که هر کمتری با ولیت کبر کیت\nمرا بارها در حضر دیدۀ زفیل و چراگاه پرسیدۀ\nکنونت بدر امدم پیش باز میندازم از بداندیش باز\nتوانم من ای نامور شهریار که اسپان بدین ارم از صد مرار\nمراگله بانی بحقلیست و رای تو هم کله خویش داری بیای"}
{"book": "adl0294", "page": 52, "text": "( ٤٥ )\n\nدران سخت تاریک زحل بم بود که تو سر شاه از شبان کم بود\n\nتو کی بشنوی ناله دادخواه بایوان ست کله خوابگاه\nچنان خسب کاندر فغانت بکوش اگر داد خواهی برارد خروش\nکه نالد ز ظالم که در دور تست که مر چور کو سگ چوپانست\nنه سک پاس کار وانی برد که دستان و اکا کو سک پرور\nدلیر امدی صید با در چمن چو تفت بستت تهی مکن\nبگو انچه دانی که حق گفته به نه رشوت ستانی و رشوه ده\nطمع بند و دفتر ز حکمت بشوی طمع کپس هر چه خواهی بکوی\n\nبهر یافت گردن کشی غرق که میکند پسکنی از زیرق\nتو هم بر دری هستی امیدوار پس امید بر در نشینان بار"}
{"book": "adl0294", "page": 53, "text": "( ٤٦ )\n\nنخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان براور زبند\nپریشانی خاطر دادخواه بر انداز دار مملکت پادشاه\nتو خفته خنک در حرم نیمروز غریب از برون گو بگرما بسوز\nستاننده را برافزون صبح است که شواندار تا پادشاه دادخواه\nحکایت\nیکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند برابن عبدالعزیز\nکه بودش نگینی انگشتری فرومانده در قیمتش مشتری\nبشب گفتی ان جرمه گفتی نی ور دری بود در روشنائی چو روز\nقضا را در امد یکی خشگ سال که شد بدر سیمای مردم هلال\nچو در مردم ارام و قوت ندید خود اسود و بودن مروت ندید\nچو میبد کسی زهر در کام خلق کیش بگذرد اب نوشین بحلق\nبفرمود بفروختندش بسیم که رحم امندش بر فقیر و یتیم"}
{"book": "adl0294", "page": 54, "text": "( ٤٧ )\n\nچاک مفتونه غمش تار و پود بدرویش و بیکس و محتاج و زار\nفتادند در وی ملامت کنان که دیگر بدستت نیاید چنان\nشنیدم که میگفت با باران دمع فرو میدویدش بعارض چو شمع\nکه بر گشتت ای مایه رشک حور دل شهری از نا توانی نگار\nمرا شاید انگشتری بی نگین نشاید دل عاشقی اندوهگین\nخنک آنکه آسایش مرد وزن گزیند بر آسایش خویشتن\nنکردند رغبت بهنر وران بشادی خویش از غم دیگران\nاگر خوش خسید ملک بر سریر پندارم آسوده خسبد فقیر\nو گر زنده دار د شب تیره روز بجسبند مردم بآرام و ناز\nبحد امین سیرت راه راست اتا مک ابو بکر بن سعد ست\nکیس رفتند در پارس از کوه شان نه بند بند قامت مهوشان"}
{"book": "adl0294", "page": 55, "text": "( ٤٨ )\n\nیکی بیخ و تخم خوش آمد بکوش\nکه در مجلسی می سرودند دوش\nمرا راحت از زندگی دوش بود\nکه آن ماه رویم در آغوش بود\nمرا در انچو دیدم پر از خواب ست\nبدو گفتم ای سر و پشنگ مست\nدمی نرگس از خواب پستی برآی\nچو گلین بخند و چو بلبل بگوی\nچه میخسبی ای فتنه روزگار\nبپا و می لعل نوشین بیار\nمگر گرد شورید در خواب گفت\nمرا فتنه خوانی و کوئی نخت\nدر ایام سلطان و شمشین\nنه بند د گرفت این خواب کس\n\nدر انمار شاهان شبستان ست\nکه چون نگه بر تخت شاهی نشست\nبدورانش کس نیازارد کس\nسخن ها کز خود همین داد و بس\nپس انکفت یکره بصاحب دلی\nکه عمرم به شد به حاصلی\nبخواهم کنج عبادت نشست\nکه دریابم این پنج روزی که است"}
{"book": "adl0294", "page": 57, "text": "( ٥٠ )\n\nترا این مست در کریه مانی است چو رقمی جهان جای دیگر کس است\nاگر هوشمند است اگر بی خرد غم او مخور کو غم خود خورد\n\nحکیمی دعا کرد بر گشاسپ که در پادشاهی و الت مباد\nبزرگی این بنده و بر گرفت که دانا بکوید مجال شگفت\nگر اوانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم\nکه جاه و ان ماندن امید نماند چو کس را ند یدی که جاوید ماند\nکه در تخت و مکش نباید زوال پناه بجر ملک ایزد تعال\nچنین گفت فرزانه هوشمند که دانا بکوید سخن نا پسند\nمرا و را نه عمرا بد خواستم بتوفیق خیرش مدد خواستم\nکه گر پارسا باشد و پاک رو طریقت شناس و حقیقت شنو\nازین ملک روزی که دل برکند بپرد پرده در ملک ایت دیگرداند"}
{"book": "adl0294", "page": 58, "text": "( 51 )\n\nپس این مملکت را نباشد زوال\nز نیکی ممکلتی کند اشتغال\nزمرکزش چه نقصان که یار پس است\nکه در وینتی آخرت او سپاست\nکر سیم و زر ماند و کنج تاول\nپس از وی چپ رنج دنیا\nو زان کس که خیری نماند روان\nدمادم رسد ر حتمش برون\nبزرگی کز و نام نیکو بماند\nتوان گفت با اہل دل کو نماند\n\nالا تا درخت کرم پر دری\nگر امید داری کز و بر خوری\nیگی کر پستی و کرم پیشتر\nبدرگاه حق منزلت بیشتر\nبکرم کن کند را که دیوان سند\nمنازل بقدر احسان سند\nسخی باز پس خاین شد مسار\nنیابد مے مزد ناکر ده کار\nبحق تا بدان بدشت بیست\nتو زی چیست کرم نانیست\nبدانی که عذ ر بداشتی\nآن را که سپستی بوه تخم نا کاشتی"}
{"book": "adl0294", "page": 59, "text": "( ۵۲ )\n\nخرد مند مردی ز شقه بی شام گرفت از جهان کنج غاری مقام\nبسر بر نشان کنج تاریک جامی بكنج قناعت فرو زد بای\nشنیدم که نامش شع اوبود ملک سیرت آدمی پوست بود\nبزرگان ناوید بر بردش که اری بیاید بدینجا ببخشد\nقضا کند عارف پاکباز بدر یوزه از خویشتر کرد آز\nچو سر برساتش نفس کو بدید بخواری بکر دانشن ناپدید\nازان مرز کان مرد هشیار بود یکی مرزبان ستہ کا ر بود\nکه سر تا توابر ا که دریافتی بهر چا کی پنجه بر تافتی\nجهانسوز و بی رحمت و خیره کی زطیشش وی جهانی پرشس\nزرد می بماند و پاکیش برش پس بچه نفوس کہ غفتند پش\nبمظلم جای که کر دودرا نپوش لب مردم از خنده با"}
{"book": "adl0294", "page": 60, "text": "( ٥٣ )\n\nبدیار شیخ آمدی گاه گاه\nخدا دوست از وی نگردی نگاه\nملک روزی کنفش ای نیکبخت\nبعزت ز من کش کشی رنج سخت\nمرا با تو زانی سیر دوستیست\nترا با من این دشمنی چیست\nکر شتم که بیمارم شکر نیم\nبعزت ز درویش کمتر نیم\nبگویم فضلیت نهم بر کسی\nچنان باش با من که با هر کسی\nشنید این سخن عابد هوشیار\nبرآشفت و گفت ای ملک گوش دار\nوجودت پریشانی خلق توست\nندارم پریشانی خلق دوست\nتو با انکه من دوستم دشمنی\nنپندارمت دوست دار منی\nچرا دوست دارم ببا طلیست\nچو دانم که داد و خدا دشمنت\nمده بوسه بر دست من ای پسر\nبرو دوستاران من دوست دار\nخدا دوست را گر بدرد پوست\nنخواهد شدن دشمن دوست دوست\nعجب دارم از خواب این سنگدل\nکه خسبد خلقی از و تنگدل"}
{"book": "adl0294", "page": 61, "text": "( ٥٤ )\n\nعاجز و مستمندی مکن ناگهان که بر یک نظامی نما دجاں\nپیر چرخ ناتوان هیچ اگر گرد دست یا بد برائی هیچ\nسیر گشت پای مردم زجای که عاجز شوی گر دراپی رنجا\nدل دوستان جمع بهتر کن خزانة تهی به که مردم برنج\nمیند از در پای کا رکے کعافتد که در پایش افتی کسی\nهمت برار بسترہ دشوار که بازوی حمت بدار دستوار\nلب خشک مظلوم راگو بخند که دندان ظالم بخواهم کند\nبیانک اهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون کذشت\nخور و کارواپنے غم بارخوش هنوز دوش بر خرپشت برن\nگرفتم کزانمادگان نیستی چو افتاده پستی چرا ایستی\nبربخت بکویم حدیثی درست اگر گوش پند داراست"}
{"book": "adl0294", "page": 62, "text": "(٥٥)\n\nچنان سنگ پنہانی شدامیش بود که یاران فراموش کرد ندعشق\nچنان اسمان زمین شدبخیل کلاب تر نکردند زرع بخیل\nبجوشید پر چشمهای قدیم نماند اب جز اب چشم یتیم\nبیوه یی خسته آه بیوه زنی اگر بر شدی دودی از روزنی\nچو درویش بی برک دیدم درت قوی بازوان سست در ماندست\nنه در کوه سبز نه در باغ شاخ ملخ بوستان خور دو مردم ملخ\nدران حال پیش امدم دوستی کز و مانده بر استخوان پوستی\nاکر چه بمکنت قوی حال بود خداوند جاه وزر ومال بود\nبدو کشتم ای یار پاکیزه خوی چه درماند کی پیشت امد بوی\nعتبد ید بر من که عقلت کجاست چو دانی و پرسی سوالت خطا است\nندانی که بسختی بغایت رسید اندان مشقت بحد نهایت رسید"}
{"book": "adl0294", "page": 63, "text": "( ٥٦ )\n\nنه باران پی آید از اسمان\nنه برمیرود دود اه از خوان\n\nبد و گفتم اثر ترا باک نیست\nکشند ز هر جاے که تریاک است\n\nکر از نیستی دیگری شد هلاک\nتراپست بط ازرطو فاے پاک\n\nکه گرو رنجیده وررفته\nکه کردون بعالم اندر ضیق\n\nکه مردار چه بر ساحلت ای نیق\nنیا ساید و دوستانش شفیق\n\nنخواهد که پسند خردمنداریش\nنه بر عضو مردم نه برعضو خویش\n\nیکی اول اندر پستان هم\nچو ریشی به پسند بلرزد تنم\n\nمنغص دو عیش آن شهرست\nکه باشد پهلوی یمار پست\n\nچوبینم که در ویش مسکین نخورد\nبکام اندرش لقمه ز هرست و درد\n\nیکی را بزندان در و دوستان\nکجا ماندش عیش در بوستان\n\nشبی او وحستانی اتنی بویست\nشنیدم که بعد از نیمی خشت"}
{"book": "adl0294", "page": 64, "text": "( ٥٧ )\n\nیکی سگر گفت اندر ان خاک و دو که دکان طرازیها پی بنود\nجهاندیده گفتش ای بوالهوس ترا خود غم خویشتن بود بس\nپسندی که شهری بسوزد بنار اگرچه سرایت بود در کنار\nبجز سنگدل تا کند معده تنگ چو بیند کسی برشکم بسته سنگ\nتوانگر خودان نعمت چون مخورد چو بیند که درویش خون میخورد\nنکو شد پر ستت بخوردار که می ارغفت پنجه رنجور وار\nسبک پی چو یاران بمنزل رسند نخبند که واماندگان در سند\nدل پادشا هاش و با گرش چو بیند در کل خسته خارش\nاگر در سرای سعادت کس است زکفتار سعد یش حرفی بس است\nهمینت پسند است اگر بشوی که گرخار کاری پسش دروی\n\nخبرداری ازبیشه‌وان عجم که کردند بر زیر دستان ستم"}
{"book": "adl0294", "page": 65, "text": "( ۵۸ )\n\nزآن شوکت و پادشاهی بماند\nزآن ظلم بر روستائی بماند\nخطائی که بر دست ظالم برفت\nجهان ماند و او با مظالم برفت\nخنک روز محشر تن دادگر\nکه در سایه عرش دارد مقر\nبقومی که نیکی پسند دخداي\nدهد خسرو عادل نیکراي\nچو خواهد که ویران کند عالمی\nنهد ملک در پنجه ظالمی\nسگالند از و نیک مردان خو\nکه خشم خدایست پیدا درو\nبزرگی از و دان و منت شناس\nکه زایل شود نعمت ناسپاس\nاگر شکر کردی بر یک دامال\nبمالی و ملکی رسے بیزوال\nاگر جور در پادشاهی کنی\nپس از پادشاهی گدائی کنی\nحرامست بر پادشه خواب خوش\nکه باشد ضعیف از قوی بارکش\nمیازار عامی بيك خردله\nکه سلطان شبانست و عامی گله\nچو پرخاش بینند و بیداد ازو\nشبان نیست گرگست فریاد ازو"}
{"book": "adl0294", "page": 66, "text": "( ٥٩ )\n\nشنیدم که در مرز ی از باختر\nبرادر دو بودند از یک پدر\nسپهدار و گردنکش و پیلتن\nنکوروی و دانا و شمشیر زن\nپدر مرد و را پسکین و دیار\nطلب کار جولان و ور و قمار\nبرفت آن زمین را بتر نهاد\nبه یک پسر زان نصیبتی با\nپدر بعد ازان در کاری شهر\nبجان آفرین جان شیرین سپرد\nدال بجانب طناب امل\nوفاش فرو بست پای عمل\nمقرر شد این مملکت بر دو شاه\nکه بی حد و مر بود گنج و سپاه\nبحکم نظر در به افتاد خویش\nگرفتند هر یک یکی را پیش\nیکی عدل تا نام نکو برد\nیکی ظلم تا مال گرد آورد\nیکی عاطفت سیرت خویش کرد\nدرم داد و تیمار درویش کرد\nبنا کرد و نان داد و لشکر نواخت\nشب از بهر درویش شبانه بتاخت"}
{"book": "adl0294", "page": 67, "text": "( ٦٠ )\n\nخزانه تهی کرد و پر کرد جیش چنان کز خلایق ببر کام خویش\nبرامد بمی بانگ شادی چو رعد چو شیر از در عهد بو بکر سعد\nپسر بود خرد مند فرخ نهاد که شاخ امیدش برومند باد\n\nنصیحت شنو کودک نامجوی پسندیده رایست و فرخنده خوی\nملازم بدلداری خاص و عام ثناگوی وی بامدادان و شام\nدر ان ملک قارون ببستی دلم که شه دادگر بود و درویش هم\nنیامد در ایام او بر دلے نگویم که خاری که برک گلے\nپسر تا ببالید ملک از پدران نهادند سر بر خطش پروران\nدگر خواست کافزون کند بخت خویش بپردازد بر رود محتاج شاخ\nطمع کرد در مال بازارگان بلا ریخت بر جان بیچارگان\nبامید بیشی در داد و زور باز خردمند داند که ناخوب کرد"}
{"book": "adl0294", "page": 68, "text": "( ٦١ )\n\nکه تابع کردان بار کر یی پراکنده شد لشکر از عاجزی\nشنیدند بازار کان این خبر که ظلمت پر بوم آن بی هنر\nپریدند از انجا ندیدند خواب زراحت نیا مد رعیت نخواس\nچو اقبالش از دوستی سر بتافت بنا کام دشمن بید و پست یافت\nبستم فلک نخ دمارش کشید یم اسب دشمن بیارش کشید\nو فا از که جوید که جان سخت خراج ار نخواهد که دهقان ریخت\nچه نیکی طمع دارد آن به وفا که باشد دعای بیش از قفا\nچو بختش کنون بود در کاف کن مکر وانچه یکتاس گفتت مکن\nچه کنتند بنجاره با ان نیکمرد تو بر خود که پسیاه اگر بر نخورد\nکما تن جفا بود رو دوست که در عدل بود انچه در ظلمت\n\nیکی به پسر مسلخ و بس بی مروتی خداوند بستان که گردید یت"}
{"book": "adl0294", "page": 69, "text": "( ٦٢ )\n\nبگفت ای پسر درد پنهان نه بانسی که با نفس خونابه چکن\nنصیحت بجایت اگر بشنوی ضعیفان میکن مکتب قوی\nچو خواستی که غرفه و کلبی تنهری مده در شم خوییش را کمهری\nکه فردا بدا و بر در چاره وی کدائی که پیشت نبر دو جوی\nکه چون بگذرد بر تو این سلطنت بگیرد بقهرا که ما وانست\nمکن بچه از ما توانان بار اگر کر بیکسندت شوی شرمسار\nچو در هشت و بشم افتادگان بیفتادن از دست افتادگان\nبزرگان و امثال سنگ بخت بفرزانگی تاج بر دم تخت\nز دنباله راستان کج مرو و کر راست خواهی زسعدی شنو\nکو جانی ز باطن پیش نیست که این تر از ملک درویش نیست\nسبکبار مردم سبکبر روند حق اینست صاحبدل این شنوند"}
{"book": "adl0294", "page": 70, "text": "( ٦٣ )\n\nتهی دست تشویش نانی خورد ملک غم بقد ر جهانی خورد\nگدائی که حاصل کند نان شام چنان سرخسبد که سلطان شام\nغم و شادمانی بسر میرود بمرگ این و از پس بدر میرود\nچه انرا که بر سر نهادند تاج چه انرا که بر گردن اورند باج\nاگر سرفرازی بکیوان پست وگر تنگدستی بزندان پست\nچوخیل اجل بر سر اید بتاخت نمی شاید از یکدگرشان شناخت\n\nشنیدم که یکبار در دجله پس گفت با عابدی کله\nکه من شه فرمان منی داشتم بسر بر کلاه مهی داشتم\nسپهرم مدد کرد و دولت وفاد گرفتم ببازوی دولت عراق\nطمع کرده بودم که کرمان خورم که ناگه بخورند کرمان سرم\nبکن پنبۀ غفلت از گوش هوش که از مردگان پندت آید بگوش"}
{"book": "adl0294", "page": 71, "text": "( ٦٤ )\n\nنکو کار مردم نباشد بدش نورزد کسی تا که نیک آیدش\nشراگنه تخم او بپسر شود چو کژدم که در خاکیست شود\nاگر نفع کس را نهاد نویست چنین کس مرو پست و هنجار است\nچنین آدمی مرده نیکت را که بر وی فضیلت بود سگ را\nنه هر آدمی زاده از دد بهست که دد زآدمی او و دد بهست\nچو انسان نداند بخود خوب و بد کدامش فضیلت بود بر دد\nبپست از دد انسان صلب خرد نه انسان که در مردم است و خرد\nبپوشاک نون بخت بی راه رو پیاده بروز و برهنه برو\nبسی دانه بیکامی نگاشت کز و شد بکام دل خویشت\nنه هرگز شنیدم که در عمر خویش که بر مرد رانگی آمد پیش"}
{"book": "adl0294", "page": 72, "text": "( ٦٥ )\nحکایت\nگرازی بجامی لفت او پوژ که از هول آن شیر نر ما د بوژ\nبدندیش در دم بجرند ندید فتاد و حیا جسته تراز خودند\nهمه شب فریاد و زار میگفت یکی بر پیرش گفت پس کی کفت\nتو مرکز پسندی بغر ما بکس که میخواهی امروز فه فریادرس\nهمه تخم نامردی کاشتی پپس لاجرم بر چه بر داشتی\nکه بر جان ریشت هند مر همی که جانها بنالد ز ریشت همی\nتو ما را همی چاه کندی براه بسرا فستم در فتادی بچاه\nدوکس را کند از بی خاص وعام یکی نیک محضر یکی زشت نام\nیکی تا کند تشنه را تاز حلق یکی تا بگردن درافتد بخلق\nاگر بد کنی چشم نیکی مدار که هر گز نیار دگزا نگور بار\nپنچدارم ای در خزان کشته جو که گندم ستانی بوقت درو"}
{"book": "adl0294", "page": 73, "text": "( ٦٦ )\n\nدرخت زقوم بارجان پروری\nمبندار سرگز گران جو ربی\nرطب ناورد چوب خرزهره بار\nچو تخم افکنی بر همان چشم دار\nحکایت\n\nحکایت کند زنگی نیک مرد\nکه اکرام حجاج یوسف نکرد\nبسرہنگ دیوان نگه کرد تیز\nکه نطعش بینداز و خونش بریز\nچو حجت نماند جفا جوی را\nبپرخاش درهم کشد روی را\nبخندید و بکریست مرد خدای\nعجب ماند سنگین دل تیره رای\nچو دیدش که خندید و دیگر گریست\nبپرسید کین خنده و گریه چیست\nبگفت ای کریم از پروردگار\nکه طفلان بیچاره دارم چهار\nهمی خندم از لطف یزدان پاک\nکه مظلوم رفتم نه ظالم بخاک\nیکی گفتش ای نامور شهریار\nمکن دست ازین پیر دهقان بر\nکه خلقی بدو روی دارند و پشت\nرعیت خلایق پنیک و کشت"}
{"book": "adl0294", "page": 74, "text": "(٦٧)\n\nبزرکی وعفو وکرم پیشه کن ز فریاد طفلانش اندیشه کن\nمکر دشمن خاندان خودی که بر خاندان می پسندی بدی\nمپندار در لعابداغ تو ریش که در روز پسین آیدت خیر پیش\nشنیدم که بخشایند د جوانبخت ز فرمان داور که داند کریخت\nبزرگی درانفکرت آتش است بخواب اندریش میده رویش\nدمی پیش بس بپسپارند عقوبت بر و تا قیامت بماند\nنخفت درویش از آتش سری ز دود دل صبحکاش بترس\nنترسی که پاک اندرونی شبی برارد ز سوز جکر یاربی\nبه ابلیس بد کرد نیکی ندید بر پاک ناید زتخم پلید\nمدر پرده کس بهنگام جنگ که باشد ترا نیز در پرده ننگ\nمزن بانک بر شیر مرد آن چو با کودکان بینداشتی دست"}
{"book": "adl0294", "page": 75, "text": "( ٦٨ )\n\nیکی پند میدا د فرزند را\nنکدار پند خردمند را\n\nمکن جور بر خرد کان ای پسر\nکه یکرو زت افتد بزرگی بسر\n\nنمی ترسی ای کودک خرد\nکه روزی پلنگیت در هم درد\n\nبخردی درم زور سر پنجه بود\nدل زیر دستان زمن رنجه بود\n\nبخو ردم یکی مشت زور اوران\nنکردم دگر زور بر لاغران\n\nالا تا بعقلت بخشم که نوم\nحرا پست بر چشمه سالار بوم\n\nغم زیر دستان ببر زنہار\nبترس از زبر دستی روزگار\n\nنصيحت که خالي بو داز غرض\nچو دار وی تلخست دفع مرض\n\nیکی را حکایت کنند از ملوک\nکه بیماری رشته کر دوش چوک"}
{"book": "adl0294", "page": 76, "text": "(٦٩)\n\nچنانش در انداخت ضعف جسد\nکه می برد در زیر دستش حسد\nکه شاه ارچه در عرصه نام اور است\nچو ضعف اید از بندگی کم ترست\nندیمی بپیش ملک بوسه داد\nکه ملک خداوند جاوید باد\nدرین شهر مردی مبارک دمیست\nکه در پارسائی چواو پاکی است\nنبردند پیشش مهمات کس\nکه مقصود حاصل نشد در نفس\nبخوان تا بخواند دعای برین\nکه رحمت رسد زاسمان بزمین\nبفرمود تا مهتران خدم\nبخواندند پیر مبارک قدم\nبگشا دعائی که ای هشمند\nکه در رشته چرخ زنم پایبند\nشنید این سخن پیر فرخ سرشت\nبتندی بر اورد بانگ درشت\nکه حق مهربانیست بر دادگر\nببخشا و بخشایش حق نگر\nدعای منت کی بود سودمند\nاسیران محتاج در چاه و بند\nتو ناکرده بر خلق بخشایشی\nکجا یابی از دست اسایشی"}
{"book": "adl0294", "page": 77, "text": "(۷۰)\n\nببایست عذر خطا خواستن پس از شیخ صالح دعا خواستن\nکجا دست گیرد دعای ویت دعای ستمدیدگان برتر است\nشنید این سخن شهریار عجم ز خشم و خجالت برآمد بهم\nبرنجید و بس با دل خویش گفت چه جای نصیحت بشنعت\nبفرمود تا هر که در بند بود بفرمانش آزاد کردند زود\nجهانید و بعد از دو رکعت نماز باو بر براورد دست نیاز\nکه ای برتر از مده افهام بمکش گرفتی بصلحش بخوان\nولی بر دعا همچنان بست دست که شه پر براورد و بر پای خاست\nتو گفتی ز شادی بخواهد پرید چو گنجشک کو رشته از پا درید\nبفرمود گنجینه گوهرش فشاندند بادام و زر بر سرش\nاز انحمله دامن بشاه ریخت حق از بهر باطل نباید شنیخت\nمرو با پسر رشته بار دگر مبادا که دیگر کند سر بشیر"}
{"book": "adl0294", "page": 78, "text": "( ۷۱ )\n\nچو باری فتادی نگهدار پای\nکه یکبار دیگر نیفنه در جای\nبسعدی شنونیکسن سخن است\nنه هر باری افتاد و بر خاست\n\nجهان ای پسر ملک جاوید نیست\nز دنیا وفا داری امید نیست\nنه بر باد رفتی سحر گاه و شام\nسریر سلیمان علیه السلام\nباخر ندیدی که بر باد رفت\nخنک انکه با دانش و داد رفت\nکسی زین میان گوی دولت ربود\nکه در بند آسایش خلق بود\n\nشنیدم که در مصر میر اجل\nسپه تاخت بر روز کار شان مل\nجمالش برفت از رخ دلفروز\nچو جوز از دست خرد کن ماند\nگزیدند فرزانگان دست موت\nکه در طب ندیدند داروی موت\nهمه تحت و ملکی پذیرد زوال\nبجز ملک الله مانده ذو الجلال"}
{"book": "adl0294", "page": 79, "text": "( ۷۲ )\n\nچو نزدیک شد روز تفریق شب\nشنیدم که میگفت با زن برب\n\nکه در صره چون عسشریزی بنور\nچه حاصل من و چند دینار حور\n\nجهان کرده کردم بخور دم برش\nبرفتم چو بیچارگان از برش\n\nپسندیده رایان کشیده دخور\nهمان زنی خویشتن کرد کرد\n\nدر آن حش ما با تو ما بستیم\nکه هر چه از تو ماند در نیت هم\n\nکند خواجه بر بسته جان گران\nیکی دست کوتاه و دیگر دران\n\nدراندم ترامی نماید بدست\nکه دست زبانش کش دست\n\nکه دستی بجود و کرم کن دراز\nدگر دست کوته کن از ظلم و از\n\nکنونت که دست پست بینی بان\nدگر کی براری دستی دست از کفن\n\nبتا بد بے ماه و پروین مور\nکه سر بر نداری بالین کور\n\nقزل ارسلان قلعه سخت اشت\nکه گردن بلوند بر می فراشت"}
{"book": "adl0294", "page": 80, "text": "( ۷۳ )\n\nنه زیور کش از حلت پیچ پیچ\nچو زلف عروسان شب پیچ پیچ\nچنان فلکش افتاده در جستجو\nکه بر لاجوردی طبق پسته\nشنیدم که مردی مبارک حضور\nبنزدیک شاه آمد از راه دور\nحقایق شناسی جهان دیده\nهنرمندی آفاق گردیده\nبزرگی زبان آوری کاردان\nحکیمی سخن گوی بسیار دان\nقول گفت چندانکه گردیده\nچنین جای محکم کجا دیده\nبخندید کین قلعه خرم است\nولیکن بپندارش محکم است\nز پیش از تو گردنکشان داشتند\nدمی چند بودند و بگذشتند\nنه بعد از تو شاهان دیگر برند\nدرخت امید ترا بر خورند\nز دوران ملک پدر یاد کن\nدل از بند اندیشه آزاد کن\nچنان روزگارش بکنجی نشاند\nکه بر یک پیش شش تصرف نماند\nچو نوبت بماند از همه چیره کس\nامیدش بفضل خدا ماند و بس"}
{"book": "adl0294", "page": 81, "text": "( ٧٤ )\n\nبر مرد هشیار دنیا خس است\nکه هر مدتی جای دیگر کس است\n\nحکایت\n\nچنین گفت شوریدۀ در عجم\nبکسری که ای وارث ملک جم\nاگر ملک بر جم بماندی نخست\nترا کی میسر شدی تاج وتخت\nاگر گنج قارون بدست آوری\nنماند مگر انچه با خود بری\n\nدر حکایت\n\nالپ ارسلان قلعه جانگذاز\nبسر تاج شاهی بسر بر نهاد\nبتربت سپردندش از خوابگاه\nنه جای نشست است تا باجگاه\nچنین گفت دیوانه هوشیار\nچو دیدش پسر روز دیگر سوار\nزمی ملک دوران بسر در نشیب\nپدر رفت و پای پسر در رکیب\nچنین است کردیدن روزگار\nسبک سیر و بد عهد و ناپایدار\nچو دیرینه روزی بر آورد عهد\nجوان دولتی پسر بر آرد مهد"}
{"book": "adl0294", "page": 82, "text": "( ٧٥ )\nمته بر جهان که بیگا نه ایست\nچو مطرب که هر روز در خانه ایست\nنه لاین بود عیش با دلبر ی\nکه هر بامدادش بود شوهری\nتکوئی کر امروز چون در ست\nکه سال کر دیکری او در دست\nوکر زورمندی کنی بفقیر\nهمین پنج روزت بود دار کیر\nچو فرعون کی ترک تباهی کرد\nبجز طالب کو رشا می کرد\nشنیدم که از پادشا با نور\nیکی پادشه در کفتشی درر\nفزان ز بار کران پی علف\nبر وزنی و سکس شدی تلف\nچوشم کنند پندارد ر نکار\nهند بر دل کن خویش بار\nچو بام بلندش بو دجو دست\nکند بول و خاشاک با هم پیست\nشنیدم که باری بعزم شکار\nبرون رفت پیداکردشیر ما\nتکا ور به نبال صیدی با نه بان\nشبش در گرفت و چشه بازنا"}
{"book": "adl0294", "page": 83, "text": "(٧٦)\n\nبه شاه اینست روی اری\nپنداشت ناکام خود راوی\nیکی پیر مرد اندران پوستیم\nز پیران مردم شناس قدیم\nپسر را میگفت کای شاهد\nخرت را ببر با مدادان شهر\nکه آن نانوا نبرد بر کشیبجت\nکه تا بوت از پیش حاجی پست\nکمر بسته دار و بفرمان پو\nبگردون از دست جوریش برو\nدرین کشور آسایش خرمی\nندید و ندید چشم آدمی\nمگر کین سیه نامه بی صفا\nبدوزخ رو د لعنت از قفا\nپسر گفت راه در ازست و سخت\nپیاده نیا رم شد ای نیکبخت\nطریقی بیندیش و رایی بزن\nکه رای تو روشن تر از رای من\nپدر گفت اگر پند من بشنوی\nیکی سنگک داش باید قوی\nزدن خبر با رکش چند بار\nپسر و دست و پهلوش کن در فکار\nکه گرگان و مایه زشت کیش\nبکارش نیاید خر پشت ریش"}
{"book": "adl0294", "page": 84, "text": "( 77 )\n\nچو خضر پیمبر که کشتی شکست\nوزان پست جبار ظالم رست\nبسائی که در بحبه کشتی گرفت\nبسی سالها نام زشتی گرفت\nنداد بر جناق نمک در ولی عهد\nکه شندی تا قیامت بپا\nپسر چون شیداین سرشت اثر\nپسر از طاهریمان نبردش ببر\nفرد کوفت بیجاره خرا باب\nخراز پست عاجز شد از پای نشست\nپدر کفش اکنون پسر خویش گیر\nمران رو که می بایدت پیش گیر\nاگر من مرا و را نه بینم هلاک\nشب کو روچشمم بخسبد بخاک\nپسر در پی کار وان او فتاد\nز دشنام چند انکه دانت داد\nازین سود در روی بسته اسمان\nکه یارب بستا د و ر بسته اسمان\nکه چندان مانم تو و از روزگار\nکزین نحس ظالم براید دمار\nاگر مار زاید زن بار بردارد\nبه از آدمی زاده دیو سار\nزن زمر و موزق بسیار به\nسگ از مردم مردم ازار به"}
{"book": "adl0294", "page": 85, "text": "( ۷۸ )\n\nنخستین که پسر او برطو رکنه از ان کوه با دیگری بکند\nشمارین جمله بشینید و چون بخت بدست پاس پسر بر مدین\nهمه شب بیداری نشتر شمر از سود و اندیشه خوابش نبرد\nچو آواز مرغ سحر گوش کرد پریشانی شب فراموش کرد\nسواران همه شب همی تاختند چو کمرا بی پسیب بشناختند\nبراغ مه بر اسب دیدند شاه پیاده دویدند یکسر بیاه\nبخدمت نهادند سر بر زمین چو دریا شد از موج شکر رنیی\nیکی گفتش از دوستان قدیم که شبها میش بود در رویش مقیم\nرعیت چو بر کت نهادند دوش که ما را چشم آرمید و نه کوش\nشنته نیارست کردن حدیش که بر وی چه آمد ز بخت بخش\nهم آهسته پسر برد پیش پسرش فرو گفت پنهان گوش اندرش\nکسی پای مرغی نیاورد پیش ولی پست خز رفت اندار پیش"}
{"book": "adl0294", "page": 86, "text": "( ٧٩ )\n\nبزرگان نشسند و خوان خواسته بخوردند و مجلس بیا را سسته\nچو شور و طرب را نهاد اندکیش ز دستان دشنام یا د امدش\nبفرمود بسته و بیش بخت بزاری فگندند در پای تخت\nسید دل بر اتیخت شمشیر تیز ندانست بیچاره راه گریز\nپسر نا امیدی بر اورد گفت نشاید شب کور در جا نخفت\nنه شهاست کشتم ای شهریار که بر گشته بختی و بد روزگار\nچو نشتم بر من خفتی و بس منت پیش گفتم همه خلق پس\nچو پیدا بگردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار\nترا چاره از ظلم برگشتن است نه بیجا ره بی گنه کشتن است\nمراح روز دگر ماند بگیر دو روز دگر عیش خرما ند میر\nنماند ستمگار بد روزگار بماند بر ولعنت پایدار\nبدان کس ستوده شود پادشاه که خلقش ستایند در بارگاه"}
{"book": "adl0294", "page": 87, "text": "( ۸۰ )\n\nچه سود آفرین پسر انجمن پس از چه نفرین کنان برپسن\nترا نیک پند است اگر بشنوی دگر نشنوی خود پشیمان شوی\nهمی گفت با شیر بالای پر سپر کرده جان پیش تیر قدر\nزپسنگی که چون کار در برپسر بود قلم راز بانش دانتر بود\nشه از پستی غفلت آمد بهوش بپوشید و گفت ایچ و پسر بوش\nکزین بر دست عقوبت برآر یکی کشته گیر از هزاران مزار\nپسر شکر یزدان کردیمان نشاند پس انکه بعد است پیش بنشاند\nبدست خود آن بند از وی گرفت پسر شه ابوسید و در بر گرفت\nبزرگیش بخشید و فرمان بھی زشاخ امیدش برآمد بهی\nکیسی حکایت شد این دوستان رود نیکبخت از پی راستان\nبیاموز از عاقلان چشمه ای بیند انکه از جاهل عیب جوی\nستایش سرایان یار توألم نکو گوش کنان دوستدار توأم"}
{"book": "adl0294", "page": 88, "text": "( ۸۱ )\n\nزوشمن شنو سیرت خود که او  مرا بخدا نه نتواند پیش تو پوش\nو با پست دادن بخور قند  که داروی تلش دو سودمند\nترش روی بهتر کند پرستش  که یاران خوش طبع شیرین منش\nاز ین در نصیحت بگو کیست  اگر عاقلی یک اشارت بست\n\nچو در خلافت بمامون رسید  یکی ماه پیگیر کنیزک خرید\nپخرا فتابی نه بین گلیبنی  بعقل و خرد باز می کنی\nبخوان می زلف و بر در چنگ  پرا کشنها کرده عناب یکت\nبرا بر وی عابد در شب حباب  چو قوس قزح بو در آفتاب\nشب خلوت آن لعبت خواند  مکرتن آغوش مانمون داد\nگرفت اتش ششم در وی عظیم  پسر شوخ است کرد وی حوزه اویم\nبخشا بر آهنگ شمشیر تیز  بکنین مدار و با من بکن خفت و خیز"}
{"book": "adl0294", "page": 89, "text": "( ۸۲ )\n\nبگفت از چه بردل كز و آوت چه خصلت ز من نا پسند آیدت\nبگفت ار کشی پر شکافی پرم ز بوی با نست میرنج اندرم\nکشا نیست پیکار با تیغ ہستم بیچاره کند و ہال بسندم\nشنید این چو پسر بخو د بخت بر اشفت یکباره بر خود سخت\nکه مرشد بیار نکو بو دا بخت و گر روز با هوشیار اسب بک\nپلیست شنا یا سان کشوری چو حق گفت با هر یک از رهگذر\nدلش کرچه در حال آزرده شد دو اکر دوجو شبوی خود پیش\nببرید و ارحمتش کیک دوست که این عیب من گفت یار من اوست\nهنر درس کسی نکو خوا است که کوید فلان خار در راه ست\nیکیم را که نفستر نکو میروی به بینهای کامم پست دعور توی\nهر انکس که عیبش نکویند پیش هنرداند از جاهلی عیب خویش\nکو شهد شیرین شکر فانیت کیسی را که صفراست الاینت"}
{"book": "adl0294", "page": 90, "text": "( ۸۳ )\n\nچه پزشکان کبر ورزد و ریش شفا یابدت داروی تلخ نوش\nچو شیرینی نایت پیوسته ز سعدی شنو داروی تلخ\nز پرویزن معرفت پیشه بشهد ظرافت بر آمیخته\n\nشنیدم که از نیک مردی فقیر دل آزرده شد پادشاهی\nمگر بر زبانش تنی رفته بود زگردنکشی روی آشفته بود\nبزندان فرستادش از بارگاه که زور آزمائست بازوی شاه\nزیاران یکی گفتش اندر نهفت مصالح نبود این سخن کف گفت\nرسانیدن مر حق طاعت ز دوزخ نترسد که بخداپ\nنماندم که در غیب این سر حکایت بگویش یک با رفت\nبخندید کوطن هیو وه برو نداند که خواهد در ان حبس مرد\nغلامی بپر ویشی و این سام بجا نه و بکوای غلام"}
{"book": "adl0294", "page": 91, "text": "( ٨٤ )\nمرا باز غم بر دل ایند نشست که دنیا سمیر کش نفس شسنت\nزکر دستگیری کنی خرمم ز کر پر بری دال میدهم\nتو کر کا مرانی بفرمان سنج و کرکس میخند و ماند باینج\nبدروازه مرک چون میشویم بیک لحظه با هم برابر شویم\nمنه دل باین دولت پنج رو برو در دل خلق دولتی و\nنه پیش از تو پیش از نو امدند به بیداد کرده جهان پیوستند\nچنان کی که ذکرت بخسیر کنند چومردی برکورت نفرین کنند\nنباید برسم بد آئین نهاد که گویند لعنت بر ان کین نهاد\nو کر بر سر اید خداوند زور زیر شکند عاقبت خاک کور\nبفرمود و انکشا و می از جفا که بیرون کندش امان از قفا\nچنین گفت مرد حقایق سپاس کزین هم که گفتی ندارم هراس\nمن از بی زبانی ندارم غمی که دانم که ناگفت داند سمی"}
{"book": "adl0294", "page": 92, "text": "( ٨٥ )\n\nاگر بینوایے برم درستم کرم عاقبت خیر باشد چه غم\nعروسی بود نوبت ماتمت کرت یک روزی بود ماتمت\n\nیکی تشنه میگفت در دشت چا نه اسباب شاش میانه چا\nزجور شکم کل کشیدی بشت که روزی بحالت نخر دشت\nمدام از پریشانی روزگار دلش در بسته تش بوگوا\nکمش میگفت با عالم تیر کش که از بخت شوریده رویش بپس\nکه از دیدن عیش شیرین خلق فرو میشدی آب مخش بحلق\nکه بار کار گشته بگریستی گر پس دید این عمر بستی\nبکاس شد نوشند وشیر و برا مرا روی نان پی نه پندرد\nکر انصاف ستی سگو پان برهنه من و کر به ر ا پوستین\nچه بودی که پایم درین کار گل با بکنجی فرو بستی ار کام دل"}
{"book": "adl0294", "page": 93, "text": "( ۸۱ )\n\nمکر روزگاری چوپس ماندی\nزخود کروانت پیشاندی\nشنیدم که روزی ازین معات\nعظام زنخدان بپسند دنیات\nبخاک اندریش یک پخته\nکه جای اندار شته و ریخته\nاماں بے زباں پندمیگفت اور\nکه ای خواجه با مینوایی بساز\nنه اینست حال من زیر کل\nشکر خور و وانخارمانون دل\nغم ارکر و شن و زکاران ۱\nکه بی ما بیے بکذرد روزگا\nهمان لحظه کان خاطرش وی اد\nغم از خاطرش رخت نیک و بنها\nکه ای نفس بیامی دپپروش\nکیش با رمتار و نو درکش\nاكر بند و بار بر بر دو\nوکر سیر با وج فلک در برز\nدر اندم که حالش دکرموش و\nهرکاز سرش بر دو برون رود\nغم و شادمانی نماند کویی\nجفای عمل اند و نامی کویک\nکرم پای ارد نه دیم بخت\nبده کز تو این ماندای نیکبخت"}
{"book": "adl0294", "page": 94, "text": "( ۸۷ )\n\nمکن تکیه بر ملکی جاه وحشم\nکه پیش از تو بودند و بعد از توهم\nخداوند دولت غم دین خورد\nکه دنیا بحال کسی نگذرد\nنخواهی که ملکت براید بهم\nغم ملک ودین هرد و با هم بخور\nزرافشان و نیا بخواه ای گدا\nکه بنده می انشاند چون خدا\n\nحکایت کند از جفاگستری\nکه فرمان میداشت بر کشوری\nدر ایام او روزمردم چوشام\nشب از یبم او خواب مردم حرام\nهمه روزنیگان از و در بلا\nبشب دست پاکان ازوبدعا\nگروهی بشیخ آن درگاه\nز دست ستمگر گریستند زار\nکه ای پر دانای فرخنده رای\nبکو این جوانرا بترس از خدای\nبگفتا دریغ آیدم نام دوست\nکه هر کس نه در خور پیغا م اوست\nکسی را که بینی حق کران\nمزن سنا با وی ای خواجه حق اینست احسان"}
{"book": "adl0294", "page": 95, "text": "( ۸۸ )\n\nحقت کعنّم این جبه را رستگاری توان گفت حق پیش مردنی دو\nدریغت باین فکر و نستر علوم که ضایع شود تخم در شوره بوم\nچو در وی کسیر دعد را ندانت برنجد بجان و برنجاندت\nترا عادت ای پادشه حق پرست دل مرد حق گوی از جا تو یت\nنکیر خصلتی دار دای نیکبخت که در موم گیر دنه درسنگ سخت\nعجب نیست کر ظالم از مرنجاب برنجد که در دست او من اسباب\nتو هم پاسبانی با نصاف و داد که حضا خدا پاسبان تو باد\nترافت منست روی سپاس خداوند را فضل من و سپاس\nکه در باب خیرت دابت است باز نه چون دیگرانت معطل گذشت\nہمین است مانع که در بارگاه نشاید شدن جز بفرمان شاه\nهمه کس میدان کوشش درند ولی گوی بخشش نه هر کس برند\nتو حاصل کر دی کوبش بهشت خدا در تو خوبی بهشتی نشت"}
{"book": "adl0294", "page": 96, "text": "( ۸۹ )\n\nدلت روشن اوقات مجموع باد\nحیاتت خوش و تمت برصواب\n\nقدم ثابت و پایہ مرفوع باد\nعبادت قبول و دعا مستجاب\n\nتی تا براید تبد په کار\nچو شوان عدو را بقوت شکست\nکر اندیشه باشد زضنت گره\nعدو را بجای خسک زر بریز\nمراعات دشمن چنان کن کہ دوست\nحذرکن زپیکار کمتر کسی\nمزن تا توانی برابر و کره\nبود دشمن تازه در دور پیش\nومزن پای بازی خوشتر\n\nمدارای دشمن ابکار زارا\nنهمت نباید در فتنه بست\nبتعویذ احسان بانش ببند\nکہ احسان کند کند دندان تیز\nکہ و برا بفرصت تو را کند پوست\nکه از قطره سیلاب دیم بی\nکه دشمن اگرچہ زبون و پست\nکسی شرع بد دشمن دور بیش\nکہ نتوان دن شت برخیزشتر"}
{"book": "adl0294", "page": 97, "text": "( ٩٠ )\n\nدگر زو تواناتری در نبرد نه مردیست با ناتوان در کرد\nاگر پیل زوری وگر شیر چنگ بصلح بهتر که جنگ نزدیک من \nچو دست از همه حیلتی در گسست حلالست بردن بشمشیر دست\nاگر صلح خواهد عدو سر مپیچ وگر جنگ جوید عنان بر مپیچ\nکه گر وی ببندد در کارزار تو آندر رهیت شود صدهزار\nو در پای جنگ آید و در رکاب نخواهد بشد از تو داور حساب\nچو با سفله گویی بلطف و خوشی فزون گرددش کبر و گردنکشی\nچو دشمن محبانه آید ز در نباید که پرخاش جویی دگر\nچو زنهار خواهد کرم پیشه کن ببخشای و از مکرش اندیشه کن\nز تدبیر پیر کهن بر مگرد که کار آزموده بود سالخورد\nدر اندیش با درعین و پای جوانان بشمشیر و پیران برای\nچو درلشکر قلب پنهان مغز چه دانی کر اوا در اینطرفه مغز"}
{"book": "adl0294", "page": 98, "text": "( ٩١ )\n\nچون پینکی شکر زهم برسیداد    مده جان شیرین بتنها باد\nاگر برکناری جستن بکوش     وگر در میان بسن دمنش بپوش\nاگر خو و نداری بدشمن درست    چو شب شد در اقلیم دشمن متاب\nشبیخون چپ پروا کنن    چو پانصد بدور و بیست مین\nچو خواسنی میدن بشب اهدا    حذر کن غیبت ارکمی کمانها\nمیان دو شکر جو مکرو ورا    بماند برن جمیه بر جایگاه\nگراو پشن پستی کند غم مدار    ورا نور اسپ است غرش با\nزمانی که دشمن که یکروزہ راند    پیر پنجه زور مندش بماند\nتو آسود ہ بر شکر مانده رس    که ناداں کشد ظلم بر خویشتن\nچو دشمن فکندی بیفکن علم     که بانش نیاید جراحت بهم\nبسی در قفای هزمیت مران    مبادا که دور افتی از یا وران\nتو اپنی اگر در پیچا چونغ    بکینه نگردت بزو من تیغ"}
{"book": "adl0294", "page": 99, "text": "( ۹۲ )\n\nبدنبال غارت نراند سپاه\nکه خالی بماند پس وپشت شاه\nسپه را نگهبانی شهریار\nبسی بهتر از جنگ در کارزار\nدلاور که باریستو ر نمود\nنباید بمقدارش اندوخته داد\nکه بازدگر دل بند بر ملاک\nندارد ز پیکار باج و باک\nسپاهی در آسودگی خوشدل\nکه در حالت سختی آید بکار\nکنون دست مردان جنگی ببوس\nنه آنگه که دشمن کوفت کوس\nسپاهی که کارش نباشد برگ\nکجا دل بند روز هیجا بمرگ\nنواحی ملک ارکف دیگمال\nبلسکر نگهدار لشکر بمال\nملک را بود بر عدو دست چیر\nچو لشکر دل آسوده باشد تسیر\nبهای سر خویشتن میخورد\nنه انصاف باشد که سختی برد\nچه مردی کند در صف کار زار\nچو دستش تهی باشد و کارزار"}
{"book": "adl0294", "page": 100, "text": "( ۹۳ )\nبه پیکار دشمن دلیران تر سزاوار جنگی بستان تر\nبرای جهاندیدگان کار کن که صید آزموده‌ست گرگین\nمترس از جوانان شمشیر زن حذر کن پیران بسیار فن\nجوانان پیل افکن شیرگیر ندانند دستان روباه پیر\nخردمند باشد جهاندیده که بسیار گرد آوریده\nجوانان شایسته پرزور ز گفتار پیران بخت پیر\nکرت مملکت باید آراسته درو کارمظلم بنوخاسته\nسپه را مکن پیش و جز کسی که در جنگها بوده باشد بسی\nشکاری که صد روباه گنج ز روبه رود شیر نادیده\nچو پرورده باشد بسے کار نترسد چو پیش آیدش کارزار\nبکشی بچه سر و تاج و کوی دلاور شود مرد پرخاشجوی"}
{"book": "adl0294", "page": 101, "text": "( ٩٤ )\n\nبگرما به پرورده عیش و ناز بترسد چوبیند در جنگ باز\nدو مردش نشاند برتراین چو دکش ندکو د یکی برزمین\nیکی را که دیدی تو در جنگ پشت بکش چون عدو در مصافش بکشت\n\nحکایت\n\nچو نوش گفت گرگین بزاد خویش چوقربان پیکار بربست کیش\nگر خون جان ست خواسی مریز مرو آب روی جوان بگی مریز\nسواری که نبو د در جنگ پشت نه خود را که نام آو را برگشت\nشجاعت نیاید مکرزانی یا که رفتند در حلقه کارزار\nدو خصم اند بر سینه همزمان بکوشند در قلب هیجا بجان\nکه شنگ آمدش رفتن ازپیش برادر بچنگال شمن اسیر\nچونکی کیارای باشند یار هربت بیت زانشین شمار"}
{"book": "adl0294", "page": 102, "text": "( ٩٥ )\nدو تن در بای شکر کشو شای یکی اهل رزم و یکی اهل رای\nز نام اوران کیتی اوست پر که دانا و شمشیر زنی پورند\nسر آنکو قلم را نور زد و تیغ بر و کر بیند رهگوی دریغ\nقلم زن کندار و شمشیر زن ز مطرب که مردی بیاید بن\nز مردیت دشمن اسباب جنگ تو مدهوش ساقی و او جنگ\nبسا اهل دولت بازی نشست که دولت ب بازی برف دراست\nنکویم زجنگ بیاندیش ترس که در حالت صلح از و پیش رس\nبسا کو بر و ز آیت صلح خوان چو شب شد بید بر سر خفته زار\nزره پوش خندد جنگ اوران که بستر بود خوابگاه زنان\nبخیمه درون مرد شمشیر زن برهنه نخسبد چو در خانه زن\nبیاید نهان جنگ را ساختن که دشمن نهان اور د تاختن"}
{"book": "adl0294", "page": 103, "text": "( ٩٦ )\nحذر کار مردان کار آگهست  که یک پهلو رویمش شگر گهست\n\nمیان و بدخواه کوتاه دست نه فرزانگی باشد اندیست\nکه کرمردو با هم پیکاند را  شود دست کوتاه ایشان دراز\nیکی را به نیرنگ مشغول دار  دگر را بر اور زموعش دمار\nگرت دشتی لشکر ایدستیز   بشمشیر تدبیر خونش بریز\nبر و دوستی گیر با دشمنش   که زندان در بیری امنش\nچودر شکر دشمن افتد خلاف  تو بگذار شمشیر خود در غلاف\nچوکر کان پسندند بر هم گزند  براساید اندر میان گوسفند\nچو دشمن با شمن شود مشتغل  توبا دوست بنشین بارادل\n\nچو شمشیر پیکار برداشتی  نکندار پنهان و اشتی"}
{"book": "adl0294", "page": 104, "text": "( ٩٧ )\n\nاگر مردان جنگی مغز شگاف | نهان صلح جویند و بندند صاف\nدل از دیدن نمائی بجوی | که باشد که در پایت افتد چوکوی\nچوسالار می افتد ز دشمن بپ | بکشش ز لشکر دما و درنگ\nاگر افتد گزین خیمه هم سپهری | بماند گرفتار در چنری\nاگر گشتی تیغ با پیشوا | ز پستی نگردندی خویش را\nبکسی بند باز ابود اسپیگر | که خواهد بدو باشت زندگی\nگر ترسد که دور نشی می کند | که با بندیان دست بندی کند\nاگر پیر بند ر حطت پیروی | چوشمشیر بازی نهند درکوی\nاگر خیمه در دل بیت بری | از ان که صد رستم و زال\nاگر خویش دشمن شود در وقار | ز پیشش امن بشوزینهار\nبا ندیش الفت شیر کین | که مکن دایم ز هر در کمین"}
{"book": "adl0294", "page": 105, "text": "( ٩٨ )\n\nکسی جان پس دشمن نبرد که در دوستانرابدشمن سپرد\nبگردد در و دشت کین جویش چو یا دآیدش صلح و پیوند پیش\nکند دار و آشوب تاریکدر پسند همه خلق پاکیزه بر\nسپاهی که عاصی شود در پیر در آرد تواضع به بندش اسیر\nبسوگند و عهد استوارش بدار نگهبان پنهان در و بگمار\nدیانت سپلار خو د را سپاس ترا هم نداند ز روی قیاس\nتو آموز راز پنهان کسی را نه یککس که دیگر به پیشش بباز\nچو اقلیم دشمن بجنگ و حصار گرفتی بردانائیانش سپار\nکه بندی چو دندان خونخوار برد ز حلقوم پسیدا گر خونخورد\nچو بر کندی از چنگ دشمن دیار رعیت بیا مان از وی بیار\nکه گر باز کوبد در کار زار بر آرند عام از دماغش دمار\nو گر شهر باز ارپستانی کرد در شهر بر روی دشمن ببند"}
{"book": "adl0294", "page": 106, "text": "( ۹۹ )\n\nمگو باشن تیغ زن در سپت که انبار دشمن بشهر اندرست\n\nبند بر پلنک با ندیشه کوش مصالح با ندیشه نیت میش\nمنه در میان رزا با شری کجا پوپسینکا پزیرد مرسی\nبکندر که باشند تیغان بدست انیمه گوید در غرب است\nچو مهریه را بستمان خمان است چه سازدت آواژ و ارادت\nاگر جز تو داد کشند مه توست بران نامی دانش باید گریست\nکرم کن فربها شش ای دین که عالم بر نیز کین آوردی\nچو کاری بر اید بطلب و موشی چه حاجت بتندی که بر کشی\nسخواسی که باشد دولت درون دل در دمندان اور زد\nبباز و تو انا بماند سپاه بر وحمت از ناتوانا بخواه\nدعا ی ضعیفان امید داران زباز وی مردان آید بکار"}
{"book": "adl0294", "page": 107, "text": "(۱۰۰)\n\nمراعات حقانت بدر ویش کن اگر بر فتند بدون دار پیش کن\n\nاگر هوشمندی بمعنی گرای که معنی بماند ز صورت بجای\nکرا دانش جود و تقوی نبود بصورت درش هیچ معنی نبود\nکسی بخسبد آسوده در زیر گل که خسبند از و مردم آسوده دل\nغم خویش در زندگی خور که خیش بپردازند پس از من رو پیش\nزر و نعمت اکنون بده کان تست که بعد از تو بیرون فرمان تست\nنخواهی که باشی پراگنده دل پراگند گانر از خاطر مسل\nتو با خود ببر توشه خویشتن که شفقت نیاید ز فرزند و زن\nپریشانی کامروز بخشیت که فردا کلید شش در دستت\nکسی گوی دولت ز دنیا برد که با خود نصیبی بعقبی برد\nبغمخوارگی چون سپند کش من نسازد کسی اندر جهان پیش من"}
{"book": "adl0294", "page": 108, "text": "(١٠١)\nاکنون که دست نه بر سرست که فردا به دندان کنی پشت دست\nمگردان غریب از درت بی‌نصیب بسا واکه کردی بدرها غریب\nبپوشید من تیره درویش گوش که پس تر خدایت پرده پوش\nبزرگی رساند محتاج خیر که ترسد که محتاج گردد بغیر\nبحال دل خستگان در نگر که روزی تو دل خسته باشی مگر\nدرون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن\nنه خواهند بدر در دیگران بشکرانه خواهند از در مران\nپدر مرده را سایه بر سر فگن غبارش بیفشان و خارش بکن\nعجب نیست پژمرده و بی‌قوت که بیخی چو تازه نباشد درت\n\nچو بینی یتیمی سر افگنده پیش مده بوسه بر دست فرزند خویش\nالا تا نگرید که عرش عظیم بلرزد همی چون بگرید یتیم"}
{"book": "adl0294", "page": 109, "text": "(۱۰۲)\n\nزرحمت بکن ابش از دیده پاک\nبشست پشها نشان از چکاپک\n\nاگر سایه خود برفت از سرش\nتو در سایه خویشتن دارش\n\nمن آنکه پسر تا بورد داشتم\nکه پیر در کنا ر پدر داشتم\n\nاگر بر وجودم نشستی مگس\nپریشان شدی خاطر چند کس\n\nکنونکه بزندان بندم اسیر\nنباشد کس از دوستانم نصیر\n\nمرا باشد از درد طفلان خبر\nکه در طفلی از سر برفتم پدر\n\n\nیکی پیر درویش حاک کیش\nچنین گفت با پسر روشن اندیش\n\nچو در صنعت ارت رویت سپر\nمبند ای گلگونه بر روی دست\n\nکه حاصل کند نیک بختی بزور\nبصره که چشمانت چشم کور\n\nنیاید نکو کاری از بد رگاں\nمحال است دوزندگی از سگاں\n\nهمه فیلسوفان یونان و روم\nندانند گرہ کشتن از رقوم"}
{"book": "adl0294", "page": 110, "text": "(۱۰۳)\nزه خشی بنماید که مردم شود\nبسی اندر و تربیت گم شود\nتوان پاک کردن زنگ آئینه\nولیکن نشاید رپت کشینه\nبکوشش نروید گل از شاخ بید\nنه سندی بگر ما بگردو سپید\nچو بر می نگرد د خدنگ قضا\nسپریست مریده راجز رضا\n\nچنین گفت کچکی بکر کسی\nکه نبود زمن در پرش کے\nزمن گفت ازین نشاید گذشت\nبمانا چه پستی باطراف و\nشنیدم که مقداریگ و را\nبگرد از بلندی پستی نگاه\nچنین گفت با دم گرت با درست\nکه یکدانگست دم بهانوست\nزمن بانمانه از تعجب کشب\nزبالا نماید سپت دیشب\nچو کر کس بواز افراز\nنگرد دشتی بر و پای بنداران\nنه انست از ان اند برخوردوش\nکه در ریخته دام اندر کوش"}
{"book": "adl0294", "page": 111, "text": "(١٠٤)\nز آبستن بود سر صدف\nزفتن گشت از ین دانه در جش پر\nشیندم که میگفت کردن بنده\nاجل چون بخونش باورد دست\nدر انی که پیدا ندارد کنار\nزسرمایت شاطر نهند بر ہدف\nچو مرغابی دام و بندست تو\nنباشد حذر با قدر سودمند\nقضا چشم باریک بینش بست\nغرور شنا ورنیاید بکار\nچه خوش گفت شاکرد منسوج باف\nمرا صورتی بر مینا مدردست\nگرت صورت حال د یبا نکو\nدیر نوع طلی ارشد که پوسته ام\nگرت دیده بخشد خداوندیم\nپندارم ار بنده دم در کشد\nچو عنقا بر اور د پیل وزراف\nکه نقشش معلم زبالاست\nنکارنده دست تقدیر او\nکه زدیم پیا رزو د ر محترم\nنپنی کر صورت غیب کو\nخدایش روزی مستکمر کشد"}
{"book": "adl0294", "page": 112, "text": "( ١٠٥ )\n\nهمان آدمیست کشایش فراد\nکه گردی ببنددت یادکشا\n\nشتر بچه با مادر خویش گفت\nپس از رفتن آخزر مال خفت\n\nبخت ار بدست مہستی مهار\nندیدی کسم با کشت در قطار\n\nقضا کشتی اینجا که خواهد برد\nو گر نا خدا جامه بر تن درد\n\nمکن بحد ما یید و بر دست کس\nکه بخشنده پرور د کا راپ\n\nدر حق پرستی در هست\nکه کروی ببند بخوا ند کست\n\nکرا و تا جارت کند پش را\nو کرنه سرنما یسد بی غیار\n\nعبادت با خلاص نیت کواست\nو کر نه چه آید زنی مغز پوست\n\nچه زنان برسانت جبه توت\nچرا برپوشی از بهر مدار خلق\n\nمگر گفته مردی خویش فاش\nچو مردی نبودی مخنت باش"}
{"book": "adl0294", "page": 113, "text": "( ١٠٦ )\n\nبآمد ازو بود باید نمود\nخجالت نبر دآنکه بنمود و بود\nکه چون عاریت بکشند از پسر\nبماند گهر جا به در برست\nاگر کوتهی پای چوبین ببند\nکه در چشم طفلان نابی بلند\nوگر نقره داند و ده بانگاس\nتوان خرج کردن بنا شناس\nمد ه جان من آب زر بخشیز\nکه صراف دانا بگیرد بچیز\nزراند و دکانرا بآتش نند\nپدید امد انکه که پس ما یزند\nدر سجودیه\nندانم که با پای کج بخشی است\nبمردی که ناموس او شخصت\nبر و جان با در اخلاص پیج\nکه بتوانی از خلق در بست هیچ\nکسانی که فعلت پسندیده اند\nهنوز از تو نقشی بون دیده اند\n\nشنیدم که نابالغی روزه داشت\nبصد محنت آور در وزری بجا"}
{"book": "adl0294", "page": 114, "text": "( ۱۰۷ )\n\nبشتابش در وز پای بلند \nبزرگ آمدش طاعت اند عمل\nپدر دید و بوسید و مادرش \nفشاندند بادام و زر برش\nچو بر وی گذر کرد یک نیمه روز \nفتاد اند رآتش معده سوز\nبدل گفت اگر توجه می نم \nچو داند پدر غیب یا ما درم\nچو روی پسر در پدر بود وقوم \nنهان زد و پیمانه بر هم چوم\nکه داند که در بند حق نیستی \nاگر بی وضو در نماز ایستی\nپس این پیر از ان طفل نادان تراست \nکه از بهر مردم بطاعت است\nکلید در دو ز حست ان نماز \nکه در روی مردم گذاری دراز\nاگر بر ختی تیرو دجا ده است \nدرتش نشانند سجاده است\n\nسیه کاری از رد بائی قباد \nشنیدم که هم در نفس جان داد\nپسر بنو دوز دی گریبانش درید \nدگر با حریفان نشست و شخند"}
{"book": "adl0294", "page": 115, "text": "(۱۰۸)\n\nبجواب اندرش دید و پرسید حال که چون هستی اخر باش سوال\nبگقت ای پسر قصه بر من مخوان بده نوح در افتادم از روز با\nمکو سیرت بی تکلف بروز بر اینخسته نام خراب اندروز\nبجز نیک بین شهر و را برو بدار فایق پارسا پیر من\nیکی به در خلق رنج ارناپی چو مزدش بد ارتقا خطایی\nز اقرای پیر چشم عبرت باز چو در خانه زید باشی کا\nبکوییم تواند رسیدن در این درین وجه اکسی که رویش\nره راست و تا بنزل رسی تو در ره نی بی سپس پیی\nچو کا وی که حصار چشم بسته دوان تا بشب شب تا بگااست\nکسی کو بست باید ز محراب روی کج خویش کو ای اسید اقل کوی\nتوهم هشت بر هفته درمانه کرت با خدا بیست روی نیازم\nدرختی که بخشد و بر و قرار بپرور که روزی دید میوه بار"}
{"book": "adl0294", "page": 116, "text": "( ۲۰۹ )\n\nلبست رخ اخلاصین بوم است\nمراین کارمخند شخم بر روی سنگ\nمزن آب روی ریا را بخاک\nچو در خیمه بد باشم شهریار\nبروی ریاخرقه سهلست دو\nچه داند مردم که در جا کیست\nچه وزن آور دجای انبان باد\nمراین کو چند بن درع بی شود\nکند ابر و پاکیزه تر ریست\nبزرگان سراغ از نظر داشته\nور اوازه خواهی اقلیم فاش\nببازی بخفت این سخن بایزید\nاز این کیمیاق محروم است\nجوی اقت دخلش نیایک پیک\nکه این آب در زیر دارد هلاک\nچه سودآب نانو پس روی کار\nکرش با خدا در توانی فروخت\nنویسنده داند که در نامه است\nکه میزان عدلیست و دیوان داد\nباید نه بخشش در انبان دو\nکه آن حجابت و این مطر\nاز ان نیاں اپشتر داشته\nدرون جلد کن که برون شع باش\nکه از منکر ا میت دم گزید"}
{"book": "adl0294", "page": 117, "text": "(۱۱۰)\n\nکسانی که بر سلطان نشستند\nطمع در که امروز نعمتی است\nهمان بهتر است که کوشه گیری\nچو در وی پسپتیدنت برنجند\nترا پند سعدی بست ای پسر\nکر امروز کنتار نشنوی\nدرین نوع نصیحت کر می بایدت\n\nبهر اسب کدایان پس کنند\nنشاید کرفتن برافتا بیست\nکه همچون صدف پر بخود در کری\nاکر جبر سلت نه بندد روست\nاکر کوش کیری چو پند پدر\nبسا واکزه پشیمان شوی\nندائم پس از من چه پیش آیدت\n\nخدا را ندانست و طاعت نکرد\nقناعت توانکر کند مرد را\nچکونی بدست اورا اشیات\nپسروقتی امروز دارای باشی\n\nکه بر بخت و روزی شفاعت نکرد\nخبر کن بحرص جهانکرد را\nکه بر سنگ کردانی و بد بات\nکه او را چوی پرده بی میکشی"}
{"book": "adl0294", "page": 118, "text": "(۱۱۸)\n\nخردمند مردم هنر پرورند که تن پروران از هنر لاغرند\nکسی سیرت آدمی گوش کرد که اول سک نفس خاموش کرد\nخور و خواب تنها طریق ددست برین بودن آئین مجردست\nخنک نیکبختی که در گوشه بدست آرد از معرفت توشه\nبر آنان که شد سر حق اشکار نکردند باطل دگر اختیار\nولیکن جو ظلمت نه اند زنور چه دیدار دیوش چه حور\nتونو در ارزان چه دانستی که چه را ز روبه بانداختی\nبراوج فلک چون پر و باز که در شهرش بسته سنگ آز\nگرش دامن از چنگ شهوت کنی رفت تا سدره المنتهی\nبجا سیر وحشی سید در گست نشاید براری شدن سنگلاخ\nکم خوردن ارمادت خویش کن تواضع بش از ملک خوی تو\nنخست آدمی سیرتی پیشه کن پس آنگه ملک خوی اندیشه کن"}
{"book": "adl0294", "page": 119, "text": "( ۱۱۲ )\n\nتو زگروه نو پستی بکر کز نامه جه زحكم توپه\nبر که اسباب کرامت است تن خویش گوشت خون پر است\nباندارد جور زادا کر مرد می پیش شکم آدمی یا خمنی\nدرون حابی قویت و کوشس تو بنداری از بهر ناپت پیس\nکجاو کر حجب و کر انبار از پسی بی بخشم پند با در از\nچه دوزخ که شور شکم پیش رو دگر بانک دارد که هل من مزد\nندار ندش پران آکی که پرمعده باشد زحکت تھی\nدو چشم وشکم هر گز دنرج بھی جقت شراین و دوزخ\nحمی میروت عیسی افلاک تو در بندا نی که خرز پر خاک\nکدری رسپکی و دول و دوم میشاخت جز حرص مغزو دل ودم\nبگی که کرد نک شد بر دوش بدام افتد از بهر خوردن موس\nچه موش لند مان چیر مخوری باش ارقتی تبر شرمخوری"}
{"book": "adl0294", "page": 120, "text": "(۱۱۳)\n\nحکایت\nمرا حاجی شانه عاج داد که رحمت بر اخلاق حجاج باد\nشنیدم که باری سگم خواند که نوعی ز مرغانش اندوه بود\nبندخستم شانه کیبل بخوان نمی باید م دیگرم پیک خوان\nمپندارچون سگ که خود دادم که چوجفت دادند حاوا برم\nقناعت کن ای نفس پرامدی که سلطان در ویش امرد کی\nچرا پیش سگ دون خوانش نهی چویکسو نهادی طمع حشمی\nو گر خود پرستی شکم طبل کن در خانه این آرافت بله کن\n\nحکایت\nیکی خارهای یتیمی بخندید جواب مادرش دید صد خند\nهمی گفت و در روضهای حمید کزان خار بر مر گلستان دمید\nمشو تا توانی زرحمت بری که رحمت برندت چو تخمری"}
{"book": "adl0294", "page": 121, "text": "( ١١٤ )\n\nچو انعام كردي مشو غره و مست كه من بهترم ديگران زير دست\nكيم تيغ دورانش انداختست كه شمشير دوران هنوز آختست\nچو پيشي دعاگوي دولت بزار خداوند را شكر نعمت گذار\nكه چشم از تو دارند مردم بسي نه تو چشم داري به دست كسي\nكرم خوانده ام سيرت سروران غلط گفتم اخلاق پيغمبران\n\nشنيدم كه يك مرغ مانيس پيل نيامد بمهان پسر اي خيل\nز وحشند و خوبي بخورد كيگاه كبر ني نوايي درايد ز راه\nبرون رفت و هر جايي بنگريد بر اطراف وادي نگه كرد و ديد\nبه تنهايي در پس باغ پيد پسر و مويش از كبر و پيري سفيد\nبه دلداريش مرحبايي بگفت بپرسيم كرمان صلائي بگفت\nكه اي چشمهاي مرا مرد مك يكي مردمي كن بيا در نمك"}
{"book": "adl0294", "page": 122, "text": "(١١٥)\n\nبگفتا برجسته بر داشتن گام\nکه دانیست خلقش علیه السلام\nز بغان همان پسر ای خلیل\nبغت نشاند ز پسر ذلیل\nبفرمود ترتیب کردند خوان\nنشستند بر سر طرف نمکدان\nچو بسم الله اغاز کردند جمع\nنیامد ز پیرش علامتی بسمع\nچنین گفت کای پیر درینه روز\nچو پیران نمی بینمت صدق سوز\nز شرعیت دو بستگی رو وری چوری\nکه نام خداوند روزی بری\nگفتا نگیرم طریقی بدست\nکه نشنیدم از پیر آذرپرست\nبدانست پیغمبر نیک فال\nکه گبرست پیر تباه جال\nبخواری براندش چو بیگانه و\nکه منکر بود پیش پاکان چبو\nسروش آمد ز کردگار جلیل\nبخواری ملامت کنان کی خلیل\nمنش داده صد سال و روزی بان\nترا نفرت آمد از و یکزمان\nگر اومی برد پیش آتش سجود\nتو واپس چرا می بری دست جود"}
{"book": "adl0294", "page": 123, "text": "( ١١٦ )\n\nکه در پره بندانپیسان مزن کر ان حق پوشیده‌ت این مکر و فن\nزیان میکند مرد تفسیر دان که علم و ادب میفروشد بنان\nکجا عقل با شرع فتوی دهد که صاحب خرد دین بدینیا دهد\nولیکن قوت است اک صاحب خرد ارا را زاس و نشان نیست خرد\n\nز با ندانی امد بمساجد پے که محکم شد و مانده‌ام در کلی\nکی پند راه درم نیست که دایمی از و بر دلم داغیست\nهمه شب پریشان از و حال من همه روز چون سایه دنبال من\nخدایش کمر تا ز ما در نذاد جز این درم چیز دیگر نداد\nندانسته از دفتر دین الف نخوانده بجز باب لا ینصرف\nخرد را که کوه نکرد و پره بزرد کزان غلتبان جامه بر در زد"}
{"book": "adl0294", "page": 124, "text": "( ۱۱۷ )\n\nدر اندیشه ام تا کدامیک کنم ازین پس کندل پست گیرم بهم\nشنید این سخن پیر فرخ نهاد در پستی او در آستینش داد\nز رافتاد در دست افسانه گوی برون رفت از اینجا چو زر تاروی\nیکی گفت شیخ این جای آینه برو کریه در نباید کریست\nکدایی که بر شیر زربندد ابوزید را اسب چند بیند\nبر آشفت عابد که خاموش باش تو مرد زبان نیستی کش باش\nاگر راست بود انچه بند اشتم ز خلق آب و رویش نگه داشتم\nو کر شوخ چشمی و سالوس کرد الا تا بپنداری افسوس کرد\nکه خود را که داشتم آبی ز دست چنان که بر باد و بویی\nبدو نیک را بذل کن سیم زر که این کسب خیرست و ان دفع شر\nخک کند در صحبت عاقلان بیاموزد اخلاق پیغمبران\nگرت عقل دایت تدبیر و هوش از بعزت کنی پند سعدی بکوش"}
{"book": "adl0294", "page": 125, "text": "( ۱۱۸ )\n\nکه مغلوب میشید در انتمال \nنه در چشم وزان نه با گوش و حال\n\nیکی رفت و دینار از و صد هزار\nخلف ماند صاحبدل هوشیار\nچو خون بچگان پست بزر در تن\nچواز اوکان پست از و برتر\nز درویشتر خالی نبودی درش\nمسافر نهان سرای اندرش\nدل خویش بیگانه خرسند کرد\nنه چون پدر سیم و زر بند کرد\nملامت گری گفتش ای تا دست\nبفکر و پریشان کن هر چه هست\nبسالی توان خر من اندوختن\nبیکر وزنه مردی دیو سوختن\nچو در تنگدستی نداری شکیب\nنگهدار وقت فراخی صیب\n\nبه شیر چه خوش گفت با نونوی \nکه روز توابرک سختی ببند\nهمه وقت بر دار شنگ سبوی\nکه پیوسته در ده روان است جوی"}
{"book": "adl0294", "page": 126, "text": "(۱۱۹)\nازینها وان آخرت یافتن | بروز چو شمشیر تابانش\nاگر سکه هستی مرو پیش یار | وگر سیم داری بیا و بیار\nتہی است از خور و با آریهیج | که بی هیچ مردم نیرزد بیچ\nوگر هرچه داری کف برنہی | کفت وقت حاجت عبارتی\nکه ایمان یعنے تو هرگز توی | نگردند ترسم تو را غزنوی\nچو مناع خیر این حکایت بحت | زیرت جو افرو راک تخبت\nپراکنده دل گشت از ین عجیبی | بر آشفت گفت ای پراکنده کوی\nمرا دست نگهای که پیر است | پدر گفت میراث چیست\nنه ایشان بیخت مکند کشته | بحسرت بمردند و بگذاشند\nبه هستم بنعمت و مال پدر | که بعد از من افتد بدست پسر\nهمان به امروز مردم خورند | که فردا پس از من بنا برند\nخور و پوش و بخشا و راحت رسال | اند و کند می چه داری بدربان"}
{"book": "adl0294", "page": 127, "text": "(۱۲۰)\n\nبرندار جهان هم و اصحاب رای\nفرومایه ماند بحسرت بجای\nبیا تو لبی نے کہ عقبی خری\nبخر جان من در حسرت بری\nچنان از دو چشمم در کامل نظر\nندیدند از ان بین او اثر\nبانزاد مردی پسند وش کی\nکه در راه حق سعی کردی بے\nجوابش گر تا چه مرد گفت\nکه چندین ستایش چگونه است\nنیست و پس در گریبان خجل\nچه کردم که در وی توان زدن\nامیدی که دارم تفضیل خضارت\nکه بر سعی خود تکیه کردن خطاست\nطریقت همین است کامل مقین\nنکو کار بود ند و تقصیر میں\nمشایخ همه شب دعا خواند و\nسحر که مصلی برا فتا د ماند\nمقامات مردان بردی شنو\nز از سعدی از مهر و دردی شنو\n\nمرا شیخ دانای مرشد شهاب\nدو اندرز فرمود بر روی آب"}
{"book": "adl0294", "page": 128, "text": "( ١٢١ )\nیکی آنکه در جمع ما پس مباش | دوم آنکه در نفس خود من مباش\nشنیدم که بگرستے شیخ زار | چو بشنیدی ایات اصحاب نار\nشبی دانم از هول دوزخ بخت | بکوش آمدیم پسر که گفت\nچه بودی که دوزخ زمن پرشدی | مگر دیگر انرا رهایے بدی\nبزارید وقتی زنی پیش شوی | که دیگر مخرنان حسناکوی\nببازار گندم فروشانی ای | که این خسته را کش کندم بچای\nبدل درسی آن مرد صاحب نیاز | بزن گفت کای روشنایی بساز\nبامید ما کلب اینجا گرفت | نه مردی بو د نفع از و واگرفت\nره نیک مردان آزاده گیر | چو استاده دست افتاده گیر\nبخشای کانان که مرجمتند | خریدار دکان بے رونقند\nکرم دار اگر راست خواهی نشستنی | کرم پیشه شاه مردان بیست"}
{"book": "adl0294", "page": 129, "text": "( ۱۳۲ )\n\nشنیدم که پسری براه حجاز بهر خطوه کردی دو رکعت نماز\nچنان گرم رو در طریق حبی که خا رمغیلان نکندی زپای\nباخر زوسواس خاطر پریش پسند آمدش در نظر کار خویش\nبتلبیس ابلیس در چاه رفت که نتوان ازین خوبتر راه رفت\nکرش رحمت حق نه دریقتی غرورش سر از چاه بر تافتی\nیکی هاتف از غیبش آواز داد که ای نیکبخت مبارک نهاد\nمپندار کر طاعتی کرده که زیبے بدین حضرت آورده\nبا حسانی آسوده کردن دلے به از آن رکعت بهر منزلے\n\nبسرهنگ سلطان چنین گفت زن که خیزای مبارک در رزق زن\nبرو تا زخواست نصیبی برند که فرزند کانت بخستی درند"}
{"book": "adl0294", "page": 130, "text": "( ۱۳۳ )\n\nبخشا برونخ امروز پرد که سلطان شب نیست اوراگرو\nزن از ناامیدی پر از گفتن نمی گفت باخود دل از خا در ریش\nکه بر سلطان زمین وزه کویی جتان که افطار او عید طفلان است\nخورنده که خیرش نیاید بپرت باز نعایم الد سر دنیا پرست\nمسلم کسی را بود روزه راست که درمانده را دهد شام و جاست\nوگر نه چه حاجت که زحمت بری ز خود بازگیر بنی طعمه دگری\nخیالات نادان خلوت نشین بهم برکند عاقبت کفر و دین\nصفاپست در آب آیینه نیز ولیکن صفا را صابست تمیز\n\nیکی را کرم بود و قوت نبود کفافش بقدر مروت نبود\nکه سفلجاست او ندپستی مباد جوانمرد را شکم پستی مباد\nکسی را که همت بلند اوفتد مرادش کم اندر کمد افتد"}
{"book": "adl0294", "page": 131, "text": "( ١٢٤ )\n\nچوسیلابے یزان کوهسار کینه دهی بربلندی قرار\nنه درخورد سرمایه کردی کرم شکایه بودی از ان بصبرم\nبزن شکه پستی آوردنی توست که این ذب فرجام پیکر شتست\nیکی دست گیرم چغندی برم که پندیست نامن بدان دام\nبچشم اندرش قدر چیزی نبود ولیکن بپستش بشیری نبود\nبخصمان ندیدی در ستا نبرد که ای نیک مردان زرا وه مرد\nبرابر بدیدی کف آروینش دکر میکرد وضعان برش\nوزانجا یزدانی آمد که خیز ازین شهر تا پای داری کریپز\nچوکنجشکی باز دید ارنفیس فرارش نما زان در و کینش\nچو با د بهسازان سین میگیرد زپیری که با دشن پسدکی کرد\nکرفتند حالی جوانمرد را که حاصل کنی سیم یا مرد را\nبنا چارکی راه زندان گرفت که من در قبض نقشه شتوان حست"}
{"book": "adl0294", "page": 132, "text": "( ١٢٥ )\nشنیدم که در جستن می باند ز شگود نوشت و ز فرمانبران\nزمانها بپاسود و کشت بخفت برو مار سالی که کرکر کوفت\nنہ پند است مال مردم خوری چو پیش آرت باز داری\nبگفت ای جلیس مبارک نفس نخورد م حیلت کربی مال کس\nیکی ناتوان دیدم از بند وریش خلاصش خریدم بجز نقد خویش\nنیامد بنزدیک رایم پسند مرا سود و و دیگری پای بند\nبرو گر و نیک نامی ببر زسی زندگانی که نامش مرد\nتن مرده زنده دل زیر گل به از عالم زنده مرده دل\nدل زنده هرگز نمیرد و پاک تن زنده دل کربمیرد چوباک\n\nیکی در بیابان کی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نتافت\nکله دلوکردای پسندیده کیش چون حبل اندران بست دستار خویش"}
{"book": "adl0294", "page": 133, "text": "( ١٢٦ )\n\nبخدمت میان بسته بارو کشاه سگ ناتوانراد می آب داد\nخبر داد پیغمبر از حال مرد که داور کناهان او عفوه کرد\nتو با حق سگی کوی کم نکرد کجا کم شود خیر با نیک مرد\nاگر جفا کاری اندیشه کن وفا پیش گیر و کرم پیشه کن\nبمقدار بخشش کروای شیخ نباشد چو قیر اطی از دست رنج\nبروسر یکی بار دانه درود گرانست پای ملخ پیش مور\n\nگفتار در احسان\nتو با خلق میلی کن ای نیکبخت که فردا نگیر د خدا بر تو سخت\nگر از در در اید غاند اسیر که افتاد کا نرا بود دستگیر\nبآرازمند مان در بروی که باشد که افند بفرماند پی\nچوممکن بجاست نو و بردام مکن دور بر صنعت خویش عام\nکر افتد که با جاه و شکسن شود چو پیدا کند نا گاجسنه زین شود"}
{"book": "adl0294", "page": 134, "text": "(۱۲۷)\n\nنصیحت شتو مردم نیکبخت\nنباشد در هیچ دل تخم کین\nخداوند من بان میکند\nکه برخوشه چین پر گران میکند\nنترسد که نعمت بیست هـا\nوزان پاغستم بردل اندین\nبسیار نورمست لکها عنایت\nپس افتاده را یا وری گرنت\nدل زیر دستان باید یخت\nمبادا که روزی شوی زیر تو\n\nبنالد در ویشی از ضعف حال\nبرسد خونی خداوند مال\nنه دینار و ادش و دل دا\nبروز و شبه باری از ره با\nبرآورد و گفت دل بساطی زجورا و خون کر\nپسر از غم برادر دو گفت ای کرت\nتوانگر ترش روی باری چرا\nکه می ترسد زغمی خواست\nبفرمود کوتنه تبه تا غلام\nبراندیش باری ز جز نرام\nثنا کردن تشکر پرور دکار اری\nشنیدم که برگشت از ور و کار"}
{"book": "adl0294", "page": 135, "text": "( ۱۲۸ )\nبزرگیش پر در تباهی نهاد عطار و قلم در سپاهی نهاد\nشقاوت برهنه شنایش محشر زبارشن با کر دو نہ یا کیر\nنشانش قضا بر سراز قابودک مشعبد صفت کردی در سابک\nپسر پای جانش دگر گونه گشت برین ماجرا بد تنی بر گذشت\nغماش پست کریمی فتاد تو انگر دل و پست روشن نهاد\nبیمار در ویش آشفته حال چنان بودی که سخت بال\nتباید کی بر درش مقع بست پنچھی کشید تقع مهامش بیست\nبفرمود صاحب نظر بنده را که نشو و کن بر دو اسنده را\nچونزدیک باشش جوان ده د بر اور د خویش ده\nشکسته دل و پر خواجه باز عیان کرده اشک بیا چهر باز\nپرسید سالار فرخنده خوی که اشک زجور که آمد بروی\nبگفت انز و لم بشور د بخت براهوال من پر شور دیجت"}
{"book": "adl0294", "page": 136, "text": "( ۱۲۹ )\n\nکه ملوک ای بودم اندرتیم خداوند املاک و اسپ رمیم\nچوکوتاه شد دستم از فخر و ناز کند دست خواهش باواز\nبخندید وگفت ای پسر جورست جفابرکس اکر دش و درست\nنزان شد نخوست بازار کان که بر دی پسیه از کبر رانمان\nمرا نم که آن دارم از در برا برو زنش و بگریستنی شاه\nنذکر و باز آتپ ای بی نن فروشت کر افتم از وی بزن\nخدا کر بحکمت بند دربی کشاید بفضل و کرم دیگری\nبسان پس پنوا پریشه بسا کا رفعتم زیز زیشه\n\nیکی سیرت نیک مردان شنو اکر نیکو دانی فرزانه رو\nکه شبلی ز حانوت گندم فروش به و بردانیان گندم بدوش\nنگه کرد موری در ان غله دید که سرکشته مرجایی میدوید"}
{"book": "adl0294", "page": 137, "text": "( ۱۳۰ )\n\nزرحمت بود شب بیارام خفت | با و ای خود باز شادل گرفت\nمروت نباشد که این مورریش | پراگنده گردانم از جای خویش\nدرون اکند کان بیع دام | که جمعیت باشد از روزگار\nچه خوش گفت فردوسی پاکزاد | که رحمت بران تربت پاک باد\nمیازار موری که دانکیشت | که جان دارد وجان شیرین خوشت\nسیاه اندرون باشد و سنگدل | که خواهد که موری شود تنگدل\nمزن بر سر ناتوان دست زور | که روزی بپائیش درافتی چو مور\nنبخشود برجان پروانه شمع | نگه کن که چون سوخت در جمع\nگرفتم ز تو ناتوان تر بسیت | توانا تر از تو هم اخرسیت\n\nبخش ای پسر کا دمی امه صید | باحسان تو انکرد و وحشی بقید\nعدو را با لطاف گردن ببند | که نتوان ببدن تیغ انرا کند"}
{"book": "adl0294", "page": 138, "text": "( ۱۳۱ )\n\nچو دشمن کرم پسند دلطاف وجود نیاید دگر خبث از و در وجود\nمکن که بدپستی از بار نیک نیاید زتخم بدی بارنیک\nچو با دوست دشوارگیری تو نخواهد که چند ترا مشکل سنگ\nدگر خواجه با دشمنان مسلخوست بسی نیند یاد که کردند دوست\n\nبره دریکی پیشم آمدجوان بتک درشس گوسفندی روان\nبدو گفتم این ریسمانست وبند که می آید اندرپیت گوسفند\nسبک طوق و زنجیر از و باز کرد چه راست پوشیدن آغاز کرد\nهنوز ارپتش تازیان میدود که جو خورده بود ارکت و خودر\nچو باز آمد از حبرش شادکامی مرا دید و گفت ای خداوند رای\nنه این ریسمان می بردبا شش که احسان کندیست درکرنش\nلطفی که دیدست پیل دمان از ا نیار و سمی حمله بر پیلبان"}
{"book": "adl0294", "page": 139, "text": "( ۱۳۲ )\n\nباز اندارشدش کسی که می نکرد که سگ پاسبان دو مانش را\nبران مرد کند پست دندان تیز که مالد زبان پسرشش و رو\n\nیکی رو بهی دید به دست و پای فرو مانده در صنع او در خای\nکه چون زندگانی بسر می برد بدین دست و پا از کجا میخورد\nدرین بود درویش شوریده رنگ که شیری برامد شغالی بچنگ\nشغال نگون بخت را شیر خورد بماند انچه روباه از ان بخیزو\nدگر روز باز اتفاق او فتاد که روزی رسان قوت وریش داد\nیقین مرد مر دیده را باز کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد\nکزین پس کنجی نشینم چو مور که روزی بخوردند پیلان و نور\nزندان او بر دهنده بی پر که نبخشد روزی نمیه شند\nچو گانیه نماز تور روشن است چو خفاش گرگ و استخوان ده و تو"}
{"book": "adl0294", "page": 140, "text": "( ۱۳۳ )\n\nچو مبصرش بناز دار ضعیف نمی پوش\nز دیوار محرابش اند بکوش\nبرو شیر در نده باش ای دغل\nمینداز خود را چو رو با شل\nچنان سعی کن کز تو ماند چوشیر\nچه باشی چو رو باه وامانده\nچه شیر آنکه را کردنی فربست\nکر افتد چو رو به سگ از وی\nبچنگ آر و با دیگران نوش کن\nنه برضد دیگران کوش کن\nبخور تا توانی ز بازوی خویش\nکه بیست با در ترا ز وی خیش\nچو مردان ببر رنج و راحتی با\nمخنث خورد دست رنج کیان\nبگیر ای جوان دست درویش\nنه خود را بیفکن که دستت بگیر\nکرم ورز و آن پسر که مغزی درست\nکه دون همتانند بی مغز و پوست\nکسی نیک بیند به دو سرای\nکه نیکی رساند بخلق خدای\n\nشنیدم که مردیست پاکیزه بوم ای\nشناسا و ره رو در اقصای روم"}
{"book": "adl0294", "page": 141, "text": "( ١٣٤ )\n\nمن هند پسالوک صحرانورد برفتم بقاصد بیدار مرد\nپسر داشتم زیرک و هوشمند تمکین و عزت نشاند وست\nز دستش ندیدم دروع و شکرد ولی عروق چوبی برادر\nبلطف بخلق و کرم مرد بود ولی یک دانشمند شب پیری\nهمشب بنو کشتن از جمع زتسبیح و تهلیل ما را جمع\nپسر که میان بسته در بار کرد همان لطف و پرسیدن آغاز کرد\nیکی بد ز شیرین خوش طبع که با ما بمسافر در انجمع بود\nمرا بوبسه گفت تصحیف که در ویش را تو شه از بوسه\nبخدمت مبند دست که شرین مرانان و کفش پسرزن\nبا خیار مردان سبق ندانم زشب زنده داران دل مرده اند\nهمین دیدم از پاسبان سار دل مرده و چشم شب زنده ا\nکرامت جوانمردی نامی است مقالات بیهوده طبلی است"}
{"book": "adl0294", "page": 142, "text": "( ٧٣٥ )\n\nقیامت کسی بیند از عملت\nکه معنی طلب کرده و دعوی هشت\n\nبمعنی توانکرد دعوی درست\nدم بی قدم تکیه گاهیست سست\n\nشنیدم در ایام حاتم که بود\nبنیل اندش باد پائی چو دود\n\nصبا سیر هستی صبا تک همی\nکه بر برق پیشی گرفتی همی\n\nتک ژاله میرخت کوه و دشت\nتو گفتی مگر ابر نیسان کهنست\n\nیکی سیل رفتار ناموس کرد\nکه باد از پیش باز ماندی بگرد\n\nزاوصاف حاتم بهر مرز و بوم\nبخشند برمی سپیدان روم\n\nکه همتای او در کرم مرد نیست\nچو اسبش بجهان در نورد بست\n\nبیامان رومی چو کشتی بر آب\nکه بالای سیرش بپر وعقاب\n\nدستور را با پیش گفت شاه\nکه دعوی خجالت بود بی گواه\n\nمن از حاتم آن اسپ تازی خوان\nبخواهم گر او مکرمت کرد را"}
{"book": "adl0294", "page": 143, "text": "( 136 )\nرسولی بفرزند عالم مطیع\nروانكرد و ده مرد همراه وی\nبترکد حاتم آمد فرود\nبرآسود چون تشنه بر زنده رود\nبساطی بیفكند و اسبی كشت\nبدامن شكر دادشان زیر دشت\nشب آنجا بودند و روز دكر\nبسخت انچه دانم صاحب خبر\nمیكفت بر یشان حاتم بدست\nبدندان حیرت همی كند پوست\nكه ای بدد ورمو بد نیكنام\nچرا پیش از ینم نكفتی پیام\nمن این باد رفتار و دل در شتاب\nز بهر شما دوش كردم كباب\nكه دانستم از صواع باران وسل\nنشاید شدن چیده كابجل\nبنوعی كز روی راهم نبود\nجزان اسب در بار كاهم نبود\nمروت ندیدم در آئین خویش\nكه مهمان بخسبد دل از فاقه ریش\nمرا نام باید در اقلیم فاش\nدكر مركب نامور كو مباش\nیكی را درم داد و تشریف اسب\nطبیعت اخلاق نیكو كسب"}
{"book": "adl0294", "page": 144, "text": "( ۱۳۷ )\n\nخبر شد بروم انجوانمر بپتی\nنزار آفرین کرد بر طبع وی\n\nز حاتم درین نکته راضی شد\nاز انخ بر ماجرایی بشنود\n\nندانم که گفت این حکایت بمن\nکه بودیست در نامه طی یمن\n\nزنام آوران کسی دانست و رز\nکه در بخشش نظیرش هنوز\n\nتوان گفت و را سحاب کرم\nکه دپ شدع با رانش درمی رم\n\nکسی نام حاتم بزاری ببرش\nکه سودا نرفتی از و بر سرش\n\nشنیدم که جشنی ملو کا نه سات\nچو چنک امد ران دم خلعی خواست\n\nدر و کر حاتم کسی باز کرد\nدکر کنجها خاستن آغاز کرد\n\nحسد مرد را بر سر کینه داشت\nیکی را بخونش زدنش کماشت\n\nکه تا هست حاتم در ایام من\nنخواهد بنیکی شدن نام من\n\nبراجوی او جمیع طی گرفت\nبکشد ح اور ا را بی گرفت"}
{"book": "adl0294", "page": 145, "text": "( ۱۳۸ )\n\nجوانی برونش برآمدش کز و بوی انسی فرار آمدش\nبموزوی دانا و شیرین زبان بر خویش دان شب سهمان\nکرم کرد و غم خور دو پوزش نمود باندیشس ادل سنگی ربود\nنهادش سحر بوسه بر دست پای کز نزدیک ما چند روزی بیای\nبگفتا نیارم شدا بخاستم که در پیش دارم مهمی نسیم\nبخندار بنی بس اندر میان چو یاران یکدل بکویم عیان\nبمن ار گفت ای جوانمرد گوش که دانم جوانمرد را پرده پوش\nدر ین مرز حاتم شناسائی کر که فرخنده رایت و نیکو سیر\nپسرش پادشاه همین است ندانم چه کین در میانم است\nکرم رو نمایی بدانجا کرد همین چشم دارم ز لطف تو درد\nبخندید بر ناکه حاتم زغم پسر اینک جدا کن بتیغ ارتم\nبباید که چون صبح کردد سپید کزوت سپیدیا شوی نا امید"}
{"book": "adl0294", "page": 146, "text": "( ۱۳۹ )\n\nچو حاتم بآزادگی پر نهاد جوانمرد راند خروشانی زنهاد\nبخاک اندر افتاد و بر پای ست کشش خاک بوسید و که ما دست\nبینداخت شمشیر و ترکش نهاد چو بیچارگان دست برکش نهاد\nکه گر من گلی بر وجودت زنم به نزدیک مردان مردم نیم\nدرونش ز پسنده در برفست وز انجا طریقی یمن بر گرفت\nملک در میان دوابروی مرد بدانست حالی که کاری نکرد\nبگفتا بیا تا چه داری خبر چرا بربستی بفتراک سر\nمگر بر تو نام آوری حمله کرد نیاوردی از خصم تاب نبرد\nجوانمرد شاطر زمین بوسه داد اشمک را ثنا گفت و تمکین نهاد\nکه دریافتم حاتم نام جوی هنرمند و خوش منظر و خوبروی\nجوانمرد و صاحب کرم دیدمش بد دانگی سخت بکرمیدش\nمرا بار لطفش دوانا پشت کرد تخم شمشیر احسان مفصل گشت"}
{"book": "adl0294", "page": 147, "text": "(١٤٠)\n\nبکف انچه دید از کرمهای وی شنید شنا گفت بر آل طی\nفرستاده را داد مشتی درم که ختم است به نام حاتم کرم\nمرا ور اسب گر کواهی سند که معنی و آوازه اش میرسند\n\nحکایت\n\nشنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشور ایمان قبول\nفرستاد لشکر بشیر و نذیر گرفتند از ایشان گروهی اسیر\nبفرمود کشتن بشت کین که نا پاک بودند و ناپاک دین\nزنی گفت من دختر حاتمم بخواهید ازین نامور حاکم\nکرم کن بجای من ای محترم که مولای من بود از اهل کرم\nبفرمود پیغمبر نیک رای کشادند زنجیرش از دست و پای\nدر ان قوم باقی نهادند تیغ که راند سیلاب خون در دریغ\nبزاری بشمشیر زن گفت زن مرا نیز با جمله گردن بزن"}
{"book": "adl0294", "page": 148, "text": "( 141 )\n\nمروت نہ بینم زیابی زند بشخصا د یار انم امد پسند\nهمی گفت کریان باحوال طی بسمع رسول امد اواز پی\nبخندیش از غم هم و دیکرعطا که سرکز نکرد هیچکس کو مرحطا\n***\nزنگا و حاتم یکی میکن مرد طلب داد درم سنگ خانه کرد\nزراوی چنین یا دوارم خبر که پیش پست ما د یکی سگر\nزنا نیجه گفت ای حاجته پیروز سمان با درم حاجت پر روز\nشنید اس سخن نام برد ابطی بخندید و گفت ای دلارام حے\nکراو در خور حاجت خویشت جوانمردی ال حاتم کجاست\nچو حاتم با زاد مردی دکر ز دور ان کیستی نیاید در\nابو بکر سعد انکه دست سوال نبستش دناں سوال\nرعیت پناه ا دولت شا و باز بازی بیعت سلمانی اباد باد"}
{"book": "adl0294", "page": 149, "text": "(١٤٢)\n\nسرفراز او با خاک فی خنده ام\nز عدلت بر اقلیم یونان وروم\n\nچو حاتم اگر نیستی نام وی\nبنزدی پس از جهان نام طی\n\nثنا ماند از ان نامور در کتاب\nترا هم ثنا ماند و هم صواب\n\nکه حاتم بان نام و اواز و جود\nترا سعی وجهد از برای خداست\n\nتکلف برم در درویش نیست\nنصیحت جزاین یک سخن بیش نیست\n\nکه چندانکه جهدت بود خیر کن\nز تو خیر ماند ز سعدی سخن\n\nحکایت\n\nیکی را هنهری بکول افتاد زن\nزنبو داش ناخن ودل بافتاد\n\nبیابان و باران سرما وسيل\nفروهشته ظلمت بافاق ذیل\n\nهمه شب درین غصه تا بامداد\nسخط گفت و نفرین دشنام داد\n\nکه دشمن است از در باشم بدوست\nنه سلطان این بوم و بران زادست\n\nقضا را خداوند آن دشت دست\nدر ان حال شبگربه بر بر گذشت"}
{"book": "adl0294", "page": 150, "text": "( 143 )\nشنید این سخنهای در دار صواب ز تعبیر شیندن دو بی جواب\nبچشم سپاہت در و میکریت که سودای این بین از جمیست\nیکی گفت شانا بتیغش بزن از وی زمین بیخ شمرش بکن\nنگه کرد پستان عالی محل خودش را با دیده خون جل\nبخند بر حال سکین مرد د نوخور خشم و پنجهای سرد\nزرش داد و اسب قبا پوش چه نیکو بود مهد در وقت کین\nیکی گفتش ای پیری عقل و ہوش عجب پرستی زقول کشش خموش\nاگر من بنالیدم از در د خویش وی انعام فرمود در خورد و حویش\nمردی مدی سهل باشد بسا اگر مردی احسن الی ما لسا\nشنیدم که معنه در ی اکسترا در خانه بر روی سایل بهت\nکجی فرو رفت و بشت مردانه بجگر گرم و و از نفت سینه پر"}
{"book": "adl0294", "page": 151, "text": "(١٤٤)\n\nشد انکه یکی مرد پوشیده چشم بکشاپه در تابستان آورد خشم\nدر واکفت ابگر بیت بخاک کوی جنیائی کزان دیدنش آمد بروی\nبگفت ای فلان دست باز ارکن یک امشب بنزد من افطار کن\nبخانہ وز پیش کسے پاک شد بخانہ در اور دیشی جوا کشد\nبر اسود در ایشی و شنهاد بگفت ایز دت روشنائی مباد\nشبی از کربش قطره چند یسی بچر دید و بکت دو دنیاسی\nحکایت بشنو اند را فتاد و جوش کوئی ایده دیده بر کرد و دوش\nشنید این سحر خواجہ سنگدل که بگذشت در رویشی انتمندل\nبختا حکایت کن ای سحبت که چون سیل شد بر تواین کارت\nکہ ہر کر دت این شمع کیتی فروز بگفت ای پسندکار اشفته روز\nتوکوتہ نظر بو دی دست رای کر مشغولی کشتی سحابه از حامی\nبر وی بی ای کسی کرد باز که کردی تو بر روی او در فراز"}
{"book": "adl0294", "page": 152, "text": "(١٤٥)\nاگرچه بپر ناک مروانی بردوی که پیش آیدت روشنی ۱\nکسانی که پوشیده چشم و پند عما تا کزین قیمت غافلند\nچوبر کشته دولت ملامت شیند سپر نخت حیرت بدندان گزید\nکه شنباز من صید دام تو شد مرا بود دولت بنام تو شد\nکسی چون بدست آورد جره باز فرو بر ده چون بومش ان در آن\nاگر حله کا راید و پیلے زخدمت مکن یکزمان غافلی\nنوازش بیخنگ و یکنگ عام که گیر وزش امد حمانی بدام\nچومر دگشته تیرنیاز انگنی امید است ناگر صیدی زنی\nدری هم براید زچندین صدف زصد تیر آید یکی بر هدف\nیکی را پسر گم شد از راحله شبانکه بگردید در قافله"}
{"book": "adl0294", "page": 153, "text": "(١٤٦)\n\nزمرغید پرسید دم سوختن\nچو آمد بر مردم کاروان\nندانی که چون کاوه بر دم بدشت\nاز ان نعل پی کر سپس ماند\nبرنداز بداعی پی بارها\n\nزنوع سک اده در سناخ\nکه رنگش از شب تیره تریک\nهمه سگها پارس دان ای پسر\nدر او باشند کان شوریده رنگ\nچو پاکیزه ننسان صاحبدلان\nبرنجت بکش با ر مرد حالی\n\nتباریکی آن اشنائی نیافت\nشنیدم که سگت با ساربان\nشرکتی که پیش آمدم کفم اده\nکه باشد که روزی بمردی رند\nخود انداز برای سخلی خا رہا\n\nشبی محلی افتاد در سنگلاخ\nچه دانی که کوسر که اسپ سک\nکه لعل از میانش نباشد بدر\nهمان جای تاریک و لعل سنگ\nبرانگیخته با جاهلان\nکرافتی پسر وقت صاحبدلے"}
{"book": "adl0294", "page": 154, "text": "( ١٤٧ )\n\nکسی را که با دوستی سر و پاست نبینی که چون بار دشمن کشد\nبدرد چو گل جامه از دست خار که خون در دل شاد او باشد چو نار\nغم جمله خور در هوای یکی مراعات صد کن برای یکی\nگرت خاکساران شیرند و ببر فقیر و حقیر و پریشان نظر\nبمردی کز ایشان مبر گمان بخدمت کمر بندشان در میان\nتو هرگز بشان چشم بد در مبند که ایشان پسندیده حق بسند\nکسی را که نزدیک خلقت بهاست چه دانی که صاحب ولایت کجاست\nدر معرفت بر کسانی است باز که درهاست بر روی ایشان فراز\nبسا تلخ عیشان تلخی چشان که آیند در خنده شکر فشان\nبپوشی گرت عقل و تدبیر هست مکن زابرو در روی بیچاره پست\nکه روزی برون آید از شهر بند بلندیت بخشد چو گردون بلند\nظرافت بسوزان درخت گل اندر خزان که در نوبهاران نماید طراوت"}
{"book": "adl0294", "page": 155, "text": "(١٤٨)\n\nیکی پاتن او شیرین نوش که گرنور ویست باری نکوش\nدر ریخت وی رگمی بستن که دیگر شاید جوا وایشتن\nچرا سرکشی انکه کرسی کشد بحرف جودت قلم درکشد\n\nحکایت\n\nبکیم دو زبرین د و ل رشت سر کیک و انده نیش بستر دت\nترا بند دامن افتد بسی مراچون جوابه نیست که کسی\n\nحکایت\n\nپسین پری چهره در مروز که در باغ دل قامت سر سرو بود\nنه از درد دلهای ریشس خبر نہ اندیشه ز پیشش چیز\nحکایت کند در د مندی غریب که کوش ابا چندی مرم طیب\nنخواستم من اپستی خویش که دیگر هم نماید پیش\nپیسا عقل در راه خیره بست که سودای عشقی که باره است"}
{"book": "adl0294", "page": 156, "text": "( ١٤٩ )\n\nچو سودا خرد را بمالید گوش نیارد دگر سر بر اور د ہوش\n\nیکی پنجه آستین است کرد که باشیر رزم آوری حنٹی کرد\nچو شیرش بهر پنجه خود کشید دگر زور در پنجه خود ندید\nیگمانش نزید ستی در بن بسربنجه آتیشش برتن\nشنیدم که مسکین در ان زبخت نشاید بدین پنجه با شیر گفت\nتو در پنجه شیر مردان زنی چه سودت کند پنجه آہنے\nچو بر عقل دانا شود عشق چیر همان پنجه آهنیست و شیر\nچو عشق آمد از عقل دیگر مگوی که در دست چوگاں اسیر ست گوی\n\nبیسان دلم زاد و وصل شاد د نوخورشید سیمای مهر نژاد\nیکی را بغایت خوش افتاد روز دگر با فرو پسر کش افتاد بوز"}
{"book": "adl0294", "page": 157, "text": "( ١٥٠ )\n\nیکی دید صحرای محشر بخواب پس تفت روئی بضین افتاب\nهمی کلیک شد ز مرد و خردش دماغ از تپش می امد بجوش\nیکی شخص از ین میانه در سایه بگردن از حله پیرایه\nبپرسید کای مجلس آرای مرد چه بود اندری محنت اپای مزد\nزری داشتم بر در عاقبت بسایه درش یکردی محبت\nدران تفت میدی جان رگزاست کنم ز دادار داور بخواست\nکه یا رب بدین بنده بخشایشی کز و دیده ام تفتی اسایشی\nچو کشتم چو جاکه دهم این راز را بشارت خداد ندشیر از را\nکه جمهور در پایه تختش بیفتند بر سفره نعمتش !\nدرخت بر و کرم باردار و رو بگذری سیر کوسیا\nحطب اگر تیشه بر پی زند درخت برومند را کی زند\nبسی اپی ارای درخت هنر که هم میوه داری و هم سایه در"}
{"book": "adl0294", "page": 158, "text": "( 151 )\n\nبگفتم در باب احسان بسی * ولیکن نه شرطست با هر کسی\nبخور مردم آزار را خون و مال * که از مرغ بدکنده به پروبال\nیکی را که با خواجه پشت و جنگ * بدستش چرا میدهی چوب سنگ\nبرانداز بیخی که خاراورد * درختی بپرور که بارآورد\nکسی را بده پایه مهتران * که بر کهتران سر بدارد گران\nببخشای بر هر کجا طالیست * که رحمت بر و ظلم بر عالمیست\nجهانسوز را کشته بهتر چراغ * یکی به در آتش که خلقی در آب\nهر انکس که بر دزد رحمت کند * ببازوی او کاروان میزند\nجفاپیشگانرا بده سر بباد * ستم برستم پیشه عدلست و داد\n\nشنیدی که مردی غم خانه خورد * که زنبور بر سقف او لانه کرد"}
{"book": "adl0294", "page": 159, "text": "( ١٥٢ )\n\nزشت گفت از میانه خوانی مکن\nکه پیسکس پیشانی شو دار و پون\nبشد مرد دانا پس کار خویش\nگرفتند یکمرده زن را بر پیش\nزن بخرد پر در بام و کوی\nمیکرد فریاد و میگفت روی\nمکن و ی ارس ای بی تخمش\nتو گفتی که زنبور پیگیرد گش\nکسی با دان بسنگو یی چون کند\nبا را تحمل با فروتن کند\nچواند ر پسری پستی آرا خلق\nبشمشیر تندش میازار حلق\nسک تر که باشد که خوانش سند\nبفرمانی استخوانش سند\nچه نیکوز دست این مثل هر در\nستور لگد زن کران بار بر\nاگر نیکردی نماید پس\nنیارد بشب خفتن از دورکس\nنمی بیند و در حلقه کار زار\nبهیت تر از یک صد هزار\nنه هر کس پسند او ار باشد حال\nیکی مانی و ما یکی گوشمال\nچوگربه نواز ی کبو تر برد\nچو فربه کنی گرگ یوسف درد"}
{"book": "adl0294", "page": 160, "text": "( ١٥٣ )\n\nبنیانی که محکم ندارد اساس\nبندش مکن گر کنی زو هراس\n\nچه خوش گفت بهرام صحرانشین\nچو یکران تسن به بخش برین\nدگر اسب از گله باید گرفت\nگر کبر کشد باز شاید گرفت\nبه پند ای پسر دجله در آب است\nکه سودی ندارد چو سیلاب خاست\nچو گرگ خبیث آیدت در کمند\nبکش ور نه دل برکن از گوسپند\nاز ابلیس هرگز نیاید سجود\nندارد کذب نیکویی در وجود\nبراندیش از جاه و فرصت بده\nعدو را چو دیدی در اندیشه به\nمکو شاید این برگشته چپ\nچو پر ر سنگ تو دارد بکوکب\nقلم زن که بد کرد با زیر دست\nقلم بهتر او را بشمشیر پست\nمدبر که قانون همی بشکند\nترا می برد تا بآتش دهد\nبنو کلک را این مدبر پست\nبدیر مخوانش که مدبر کیست"}
{"book": "adl0294", "page": 161, "text": "( ١٥٤ )\nبیاد آور در قول سعدی بجای که قانون بخت اند پروری\nخوشا وقت شوریدگان غمش که گر زخم بینند و گر مرهمش\nگدایانی از پادشاهی نفور بامیدش اندر گدای صبور\nدمادم شراب الم در کشند و گر تلخ بیند دم در نکشند\nبلای خمارست در عیش مل پہ دار خارست بستان گل\nنه نعمت بصبری که بر یاد دوست کز تلخی شکر باشد از دست دوست\nبیکتر بداشت پست با ملامت کشاند مپستان یار\nاسیرش نخواهد رهایی ز بند شکارش نجوید خلاص از کمند\nسلاطین عزلت گدایان حی منازل شناسان گم کرده یی\nبسر وقتشان خلق کی مرزنند که چون آب حیوان بظلمت درند\nچو بیت المقدس درون با صفا رها کرده دیوار و بیرون خراب"}
{"book": "adl0294", "page": 162, "text": "(١٥٥)\n\nچو پروانه آتش بخود در زند نه چوبی که بر پهلوی خود تند\nدلارام بر رو دلارام جوی پس از تشنگی چشمه بران غری\nبگویم که بر آب قادر نیند که بر شاطی نیل هستی اند\n\nترا مشق همچون روی آب و گل رباید همی صبر و آرام دل\nبه بیدایش نشته بر خط وخال بخواب اندرش با پیند خیال\nبصدقش چنان بر نهی تو قدم که بینی جهان را و جوی عدم\nچو در چشم شاهی نیاید زرت زروخاک یکسان نماید برت\nدگر با کسی نیاید نفس که با او نماند دگر جای کس\nتو کویی که چشم اندرش نبر است و گر چشم بر هم زنی در پست\nنه اندیشه از کس که رسوا شوی نه قوت که یکدم شکیبا شوی\nکرت جان بخواهد بلب بر نهی و گر تیغ بر سر نهد سر نهی"}
{"book": "adl0294", "page": 163, "text": "( ١٥٦ )\n\nچوعشقی که بنیاد او بر هواست\nچنین فتنه انگیر و فرمان رواست\nعجب داری از سالکان طریق\nکه باشند در بحر معنی غریق\nز سودای جانان بجان مشتغل\nبذکر حبیب از جهان مشتغل\nبیاد حق از خلق بگریخته\nچنان مست ساقی که می ریخته\nنشاید بدار و و ذکر و شان\nگر پس مطلع نیست در دردشان\nالست از ازل جانشان درکوش\nبفریاد قالو بلی در خروش\nگروهی عملدار عزلت نشین\nقدمهای خاکی دم آتشین\nبیک نعره کوهی بجا بر کنند\nبیک ناله شهری بهم بر زنند\nچو بادند پنهان چالاک رو\nچو سنگند پیدا و فرمان شنو\nفرو کشته از بس که شب زنده اند\nسحر که پریشان که وا مانده اند\nشب و روز در بند سودای نو\nندانند ز اشفتگی شب ز روز"}
{"book": "adl0294", "page": 164, "text": "( 157 )\n\nچنان قصه بر پس صورت نگار\nکه با هیچ صورت ندارد کار\nندادند صاحبدلان دل بپوست\nو گر ابلهی داد بی مغز اوست\nمی صرف وحدت کسی نوش کرد\nکه اول سبک مغز خاموش کرد\n\nشنیدم که وقتی گدازاده\nنظر داشت با پادشه زاده\nهمیرفت و میپخت سودای خام\nخیالش فگند در در و دام کام\nز میدانش جای نبود بگیل\nهمه وقت پهلوی اسبش خیل\nدلش خون شد و راز در دل بماند\nولی پاش در گریه در گل بماند\nرقیبان خبریافتندش درد\nدگر باره گفتندش اینجا مگرد\nدمی رفت و با و آمدش بوی دوست\nدگر خیمه زد بر سر کوی اوست\nغلامی شکستش سر و دست پای\nکه باری نگفتمت اینجا میای\nدگر رفت و صبر و قرارش نماند\nشکیبائی از روی یارش نماند"}
{"book": "adl0294", "page": 165, "text": "( ١٥٨ )\n\nکمین مارش از پیش سنگی بخور\nبراه ندی باز گشتی بغور\nبگفتش ای شوخ شوریده کب\nعجب صبر داری بر چوب مکب\nبگفتا ای خابر من از دست او\nنه شرطست نالیدن از دست او\nمن اینک نم دوستی میزنم\nگرا تو دو ست دار دو گر د شمم\nز من صبر پے او توقع مدار\nکجا او تم انگار من ار دشدار\nاز نیز وی صبر و نه جای گریز\nنه امکان دن جای ستیز\nکوزین بار که پر متاب\nاگر چه رویم نه بر التها\nپریزانه جان او در پای اوست\nکه او زنده در کنج تاریک است\nبگفتا ز خواری خرد کاره\nبجفا بارش انقهم تو کوی\nبکشا سرت کر بسته بتیغ\nبگفت ای عجب رحم نباشد دریغ\nمراخود ز یزیت چنان بتد\nکه نیت بر تار کم با سته\nکبر این مایه شکر بیعتیبه\nکه در عشق صورت نبیند کشیبه"}
{"book": "adl0294", "page": 166, "text": "(١٥٩)\n\nچو یعقوبم ار دیده کردد سفید\nببرم ز دیدار یوسف امید\nیکی را که پیرو مشوش دیاتی\nبینازار وازوی بر از کی\nز کابش بپرسید روزی عیان\nبرآشفت بر تافت از وی عنان\nبخندید و گفتا عنان بر مپیچ\nکه سلطان عنان بر نپیچد بهیچ\nمرا با وجود تو هستی نماند\nبیاد توام خود پرستی نماند\nکرم جرم بینی مکن عیب من\nتویی پیر بر اورد واهیپین\nبران مهره و پسته و کوزرات\nکه جز درایت اوردم اجرای\nکشیدم قلم بر سر نام خویش\nنهادم قدم بر سر کام خویش\nمرا خود کشته تیران چشم است\nچه حاجت که آری بشیر تیرا\nتو آتش نی در زن در کذر\nکه نه خشک در میشه ماند نه تر\n\nشنیدم که بر لحن خنیاگری\nبدر رقص در امد پری پیکری"}
{"book": "adl0294", "page": 167, "text": "( 160 )\nزولهای شوریده پر پرش\nگرفت آتش شمع در دوشش\nپراکنده خاطر شد و خشمناک\nیکی کفش زد بر پندار پاک\nترا آتش ای یار دامن بسوخت\nمرا خود پیکار خرمن بسوخت\nاگر یاری از خویشتن دم مزن\nکه شرکست با یار و با خویشتن\n\nچنین دارم از پیر دانا بیاد\nکه شوریده پسر بصبرا نهاد\nپدر در فراقش بخورد و بخفت\nپسر را ملامت نمود و بگفت\nاز انکه که یارم پس دشمن اند\nدگر با کسم آشنایی نماند\nگنجشکم تا حق بجانم نمود\nدگر هر چه دیدم خیالم نمود\nشنیدم که رو از خلایق بیست\nکه گم کرده خویش را بازیافت\nپراکنده کانس در زیر فلک\nکه هم در توابع اندیشان مبرکت\nزیاد مکار چون مکث نمایند\nشب و روز چون در زمر د ماند"}
{"book": "adl0294", "page": 168, "text": "(۱۶۱)\n\nتوی باز و اندک و تاه است خردمند و شیدا و هشیا ر است\nکه آسوده در گوشه خرد و تو که آشفته در مجلس حسرت و سو\nنه پیوند ای خودشان پر و کی نه در کنج توحید شان جای پس\nنیوشید و عقل و پراکنده هوش ز قول نصیحت کر اگنده گوش\nبدر یا نخواهد شد ان بط غریق پسنده نداند عذاب الحریق\nتهی دست مردان چو صله بیابان ز باران پے قافله\nعزیزان پوشیده راز چشم خلق نه ز نار داران پوشید دلق\nدارند چشم از خلايق پسند که ایشان پسندیده حق پسند\nپر از میوه و سایه ور چون نده نہ چون در یكین مردم کرتند\nبخود پر مر سه و بر ده چو کتان نماند در با بر اور و کان\nنه مو ام سیمی استخوانند پوست نه هر صورتی جان معنی دروست\nنه سلطان بیدار سر بنده است نه در زیر هر ژنده زنده است"}
{"book": "adl0294", "page": 169, "text": "(١٦٢)\n\nاگر ژاله هر قطره در شدی\nچو خر مهره بازار از و پر شدی\nچو غازی بخود در نبندد بپای\nکه محکم تر و پای چوبین جای\nحریفان خلوت بپرانی است\nبیک جرعه تا نفخه صور مست\n\nحکایت\nیکی شاهدی در سمرقند داشت\nکه گرگ شکر لب جای قند داشت\nجمالی که در بر دو از آفتاب\nز شوخیش بنیاد تقوی خراب\nتعالی الله از حسن تا غایتی\nکه پنداری از رحمت آیتی\nهمی نشستی دید تا در پیش\nدل دوستان کرد در جابجاش\nنظر کرد و این دوست دروی شگفت\nکه کوه باری تندی گرفت\nبرای خیره پسر چند پونی هم\nندانی که من مرغ داست نیم\nگرت بار دیگر ببینم تیغ\nچو دشمن ببرم بپرت بدریغ\nیکی کفتیش اکنون سر خویش گیر\nازین پهلوتر مطلبی پیش گیر"}
{"book": "adl0294", "page": 170, "text": "( ١٦٣ )\n\nپندارمریکام ماسکنی\nمباداکه جان سپرپراکنی\nچومنصوربمادرقی حکایت شنید\nبدرد از درون ناله برکشید\nکه بگذارتاجشم تیغ هلاک\nبغلظاند م لاشه درخون بخاک\nکه پیش اشش گویند روآب\nگرابرکشته دست زشمشیراوه\nنمی پسندم زخاک کویش گریز\nبه بیدادکوآب رویم ریز\nمرا توشه راهی بیخودپرست\nترا تو به زین گفتی اولیترست\nرطاقی بگرگ مرحه کجکند\nاگر قصدجانت یگوکند\nبسوزاندم سرشبی ازاتش\nچوفردازندگردم بوی خوش\nاگرسیرم امروز درگوی دوست\nقیامت نهم خیمه پهلوی دوست\n\nیکی تشنه میگفت جان میسپرد\nخنک نخختی که درآب مرد\nبدوگفت ابالهی کای عجب\nچومردی چه سیراب چه خشگ لب"}
{"book": "adl0294", "page": 171, "text": "( 164 )\nبکشای پند دهان کنم که تا جان شیرینش در سر کنم\nندنشہ دراینه عمیق چو هند که پسیراب سیراب میر داغمیق\nکه عاشقی : اس اوکیر وگر کویدت جان بده کوپیر\nبهشت تن آسانی انکہ خوری که بر دوزخ نیستی نگذری\nدل تخم کاران درین کشش چو خرسن باید بند خوش\nدرین مجلس انگس بکامی رسید که در دور اخر بجامی رسید\nحکایت\nچنین نقل دارم زمردان راه فقیران منعم که ایا شاه\nکہ پیرى بدریوزه شد بجازا در سعدی رفت و اواز داد\nیکی کنسش در خانه خلق بیست که چیزی سمندت بشوخی پاست\nبدو گفت ای غار نیک سپین که بخشایش سنیت بر حال کپس\nبخشا نموش بی رو از خداست خداوند خانه خندا و راست"}
{"book": "adl0294", "page": 173, "text": "(١٦٦)\nبمرغ میشی زونی ریش بتابی که اتش نگیردش\nدلی کو بحقو پی ندارد نظیر بایک دل زار سرکش مگیر\nتوان از کسی دل پر داختن که دانی کربے او توان ساختن\nشنیدم که پیری شبی در دارش بچو دست حاجت بحق بر گرفت\nیکی باتف انداخت در کوش که بیحاصلی رو سیر خویش گیر\nبدر بن دعای تو مقبول نیست بخواری و یا بزاری مایت\nشبی دیگر از ذکر و طاعشنت مریدی حاش خبر یافت\nچو دیدی کزان سوی بستن بر بحاصلی سعی چندین مبر\nبدو ماحد بر اشک یا قوت فام بحسرت ببارید و گفت ای غلام\nبومید می انکه بکر و ید پی ازین در که راه و کر و ید پی"}
{"book": "adl0294", "page": 174, "text": "(١٦٧)\n\nپندار گروی عنان بر کشت\nکه من باز دارم ز فتراک دست\nچو خوانند، محروم کشت از دری\nچه غم کر شناسد در دیگری\nشنیدم که را تم درین کی نیست\nو لیکن نیک اگر روی نیست\nدرین با دوسه بر زمین خدا\nکه دادند در کوشش جانش ندا\nتوبت اگرچه سر نیستش\nاگر چه نه پناه دگر نیستش\n\nحکایت کند نو عروسے جوان\nبه پیرنی دانا و نامہراں\nکه پسند چنین که با این پسر\nبتلخی رود روزگارم بسر\nکسانی که با من درین منزلند\nندانم که چون من پریشان دلند\nزن مرد با هم چنان دو شود\nکه کوئی دو بادام و یک پست شود\nندیدم درین مدت از شوی من\nکه باری بخندید در روی من\nشنید این سخن پیر فرخند فال\nبخندید و بس دیر به حال"}
{"book": "adl0294", "page": 175, "text": "(168)\n\nیکی زمره بسیج کردن داشت زرسطش بدویا را نج روداس\nنخوردی که خاطر براسایش نژادی که خسته و ابکار ایشس\nشبی روز در بند ز ر بود و سیم نه و سیم در بند مردیم\nبدانست وزری پسته در کین که پستک کجا کرد روز در زمین\nزخاکش برآورد و بر با و دا شنیدم که پستکی در انجا فتاد\nجوانمرد را از بقایی مکزو چکه پستر آمد به دیگر جوزو\nگزین کم زنی بود ناپاکت رو کلاش ببازار ویه ز کرد\nنهادش در پینک در نای خویش پستکی و بالی آورد پیش\nپدر زار و کریان عهدشت بخت پسر با مدادان بخنده بگفت\nزراز جیب خود کو گلی پر ز برای نهادن پستک چه رز\nزراز پینک خار برون او ز که باد و پستان عزیزان خونند"}
{"book": "adl0294", "page": 176, "text": "(١٦٩)\n\nاز ان در کف مرد ونیارست منوزای بر اور سنگ است\nچو در زندگانی بدی با عیال گرت مرک خوانند از شانتان\nبسالانت دستی زندا رویر که از بام پنجه گرانستی بزیر\nپنل تو نگر بدنیار وپسم جلیست بالای کنج نعیم\nاز ان سالهای باند زرتش گره در دلیچی چنیں پریت\nسنگ اجل نامکش بشکند بآسودگی کنج قنعت کند\nپس از مردن گر و گردن چوم هنوز پیش از ان کف در دکوم\nپستخنای سعدی نشابست پند بکار آیدت گر شوی کار بند\nدریغست از و روی نابستن گزین و بی دولت در ان نختن\n\nجوانی بداگی کرم کرد و بو تمنای پیری اور وہ ہوں\nبحری گرفت آسمان نابخش بانوی فرستاد سلطان بشمکش کش"}
{"book": "adl0294", "page": 177, "text": "( ١٧٠ )\n\nتجاپوی ترکان غوغای عام تما شاکنان در کوی بام\nچو دیداند راشوب در پیش و جو انرا بدست خلایق اسیر\nدلش جوانی در کیست که روزی دل آورده بودش دوست\nبراور دزاری که بسالطان جهان ماند و خوی پسند یده اند\nشنیدند ترکان آشفت تیغ بهم بر میبم و دست دریغ\nبفرما دایشان با در خروش طپانچه زنان سراد روی دوش\nپیاد و بستر ما در بار گاه دویدند بر تخت و بد ند شاه\nجوان از میان رفت و بر در میرا بکردند برتخت سلطان اسیر\nبدوش پرسید دست نمو که مرکت خواست این خود\nچو بخت خوی من راستی تو مرک من اخر چرا خوسیتنی\nبرآورد پسر دلاور زبان که ای حلقه در گوش حکم جان\nبتول در وقتی که سلطان مرده ی چاره کار بیاره"}
{"book": "adl0294", "page": 178, "text": "( ١٧١ )\n\nملک زین حکایت بسی برشکفت که پیرش ببخشد و چیزی نگفت\nو زانجانب اعیان و خیزان اب میرفت بیچاره سرسودبان\nیکی گفتش از چارسوی قصاص تبه کردیکی آمد بجانت خلاص\nبگوشش فروگفت کای هوشمند بدانجا جا پنی رهاندم بند\nیکی تخم در خاک ازان می نهد که روز فرو ماندگی بر خورد\nچو بی ازدار و بلای درشت عصائی ندیدی که انجیست\nحدیث درست آخر از مصطفات که بخشایش شیر دفع بلاست\nمدار از پسنی در بیقه پای که بو بکر سعدیت کشور گشای\nبگیرای جهانی بروی تانش جهانی کشاوی دویستی باز\nپس ازکیس و در تو باری بزد کلی در چمن حسنم خاری نزد\nترا قدر اگر پس نماند چه غم شب قدر ای نماند سم\nبها"}
{"book": "adl0294", "page": 179, "text": "(۱۷۲)\n\nیکی لطف و خلق سزاوار داشت\nیکی روی ابروئی پوار داشت\n\nیکی خویشتن را بپاراستی\nدگر مرگ خویش از خدا خواستی\n\nپسر را نشاندند پیران ده\nکه مدت بدو نیست عهدش نبه\n\nبخندید و گفتا بصد گوسفند\nتغابن نباشد ریابی زبند\n\nبناخن بخار دمیکنم پوست\nکه سرگز بدین پی شکیمم برویت\n\nنه خند گوسفندم که سید چرا\nنباید بسا دیدن دی بار\n\nترا سرچه مشغول دارد ز روی\nاگر راست خواهی دلارامست کو\n\nیکی پیش شوریده حالی شت\nکه دوزخ فتنست کنی یا بهشت\n\nعصا پیر پس ز من این مجرا\nپسندیدم انچه او پسند د مرا\n\nمجنون کی گفت کاین سگ کی\nچه بودت که دیگر بیابی بیگی"}
{"book": "adl0294", "page": 180, "text": "( ۱۷۳ )\n\nکه در پیرت شورا بیلی نماند خيالت دگرکشت ومیلی نماند\nچو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم زدامان دار\nمرا خود دل اروندپی دریش تو نیزم مزن سپه ریش یش\nنه دوري ايل صبوري بود که بيار دوري ضروري بود\nبگفتا بلی تا دار فرخنده خوي پیام که داری بیلی بکوي\nبخشا بیز نام من پیش دوست که یوسف نام من آنجا که اوست\n\nحکایت\nیکی خرده بر شاه غزنین گرفت که حسنی ندارد ایازای شگفت\nگلی را که نه رنگ دار و نه بوی غریب است سودایی بلبری\nبمحمود گفت این حکایت کسی بپیچد از اندیشه برخود بی\nکه عشق من ای خواجه بر خوی است نه برقد و بالای دلجوی است\nشنیدم که در تنگنای شتر بیفتاد و بشکست صندوق در"}
{"book": "adl0294", "page": 181, "text": "( ١٧٤ )\n\nچو تگ وپوستین بخشانی\nوزانجا بتعجیل مرکب براند\nهزاران پی درو مرجاشند\nزسلطان نپسند پاریشاشند\nنماند از وثاقاً کی دست از\nکسی در قفای ملک جرنیا\nبدو گفت کامی لیم حرج\nز یغما چه آورده گفت ہیچ\nمن اندر قفای تو می جستم\nزخدمت نعمت نپرداختم\nگرت قوتی هست در بارگاه\nزنعمت مشو غافل از پادشاه\nخلاف طریقت بود کا ولیا\nتمنا کنند از خدا جز خدا\nگر از دوست چشمت باحسانش\nتو در بند خویشی در بند دوست\nترا تا دهن باشد از حرص باز\nنیاید بگوش دل از غیب باز\nحقایق سرا یست آراسته\nهوا و هوس گرد برخاسته\nنه پسنی که جائی که بر خاکست\nنبیند نظر گرچه ضارتست"}
{"book": "adl0294", "page": 182, "text": "(١٧٥)\n\nقضا را من پسپری زاریا رسیدم در خاک مغرب بآ\nمرا یکدم بو د بر داشته بکشتی درویش گذاشته\nسپاهان بانه مد کشتی چو دود که آن ناخدا ناند از پس رود\nمرا کر یه آمد زمیت وحشت بران کرده قسمت بخندید گفت\nمخور غم برای من ای بر خرد مرا آنکس آرد که کشتی برد\nببسترد چت دو بر روی آب خیالست پنداشتم با بخواب\nزند موشیم دره آنشب سخت نگه با مدادان بمن کرد و گفت\nعجب اند بی بی ای فرخنده رای ترا کشتی آورد و ما را خدای\nچرا اهل دعوی بدین مگر وند که ابدال در آب و آتش روند\nنه طفلی کز آتش ندار و خبر نگهدار دش ما در مه و ر\nپس آنان که در وجه مستغرقند شب و روز در عین حفظ حقند\nنگه دار د از آب و اتش خلیل چو تا بوت موسی زغرقاب نیل"}
{"book": "adl0294", "page": 183, "text": "( ١٧٦ )\n\nچو کودک بدست شناور در آب\nنترسد اگر دجله پهناور است\nتو بر روی دریای دم چون نی\nچو مردان که بر خشکشی در تهی\n\nره عقل چنبر چرخ برپیچست\nبر عارفان جز خدا هیچ نیست\nتوان گفتن این با حقایق شناس\nولی خرده گیرند اهل قیاس\nکه پس آسمان زمین چیستند\nبنی آدم و دام و دد کیستند\nپسندیده پرسید کاین هوشمند\nبگویم گر آید جوابت پسند\nنه هامون دریا و کوه و فلک\nپری آدمی زاد و دیو و ملک\nهمه هر چه هستند از آن کمترند\nکه با هستیش نام هستی برند\nعظیم است پیش تو دریا موج\nبلند است خورشید تابان اوج\nولی اهل صورت کجا پی برند\nکه ارباب معنی ملکی درند\nکه گر آفتابست یکذره نیست\nوگر هفت دریاست یکقطره است"}
{"book": "adl0294", "page": 184, "text": "( ۱۷۷ )\n\nچو سپطاس مخت علم برکشید جهان مهر چسب قدم در کشید\nرئیس منی با پسر در رسی رسیدند بر قلب ساسنشی\nپسر جا د شان ایده تیغ و تیر قبا های اطلس کمر های زر\nیلان کامدار خنجر زن غلامان ترکش تیر زن\nپسر کاں ہمہ شوکت و جاه فر پندران حمایت شدند و یا یز\nکه حالش نگر دید در کشش خرب زہمت بر میخو له در کر گیت\nپسر گفتش آخہ رئیس سعی بسرداری از پسر بزرگان سے\nچه بودت که از جان ندیمی تهم بلرزیدی از باد پست چوبید\nبلی گفت سالار هندوان هم ولی عزم پست تا در رم\nبزرگان زاین دشته بیا لوده‌اند که در مار کا و کلک بوده‌اند\nتو ای غیر محبت ان روی مکر که بر خویشتن منصب می نهی"}
{"book": "adl0294", "page": 185, "text": "( ۱۷۸ )\n\nنشنیده‌ئی ز بانگ آوران\nکه سعدی بگوید مثالی برآن\n\nمگر دیده باشی که در باغ وراغ\nبتابد بشب کرمکی چون چراغ\nیکی گفتش ای کرمک شب فروز\nچه بودست که بیرون نیایی بروز\nببین کا تشین کرمک خاکزاد\nجواب از پسر روشنایی چداد\nکه من دروز شب جز بصحرانیم\nولی پیش خورشید پیدانیم\n\nحکایت\n\nشناخت بر چهر زنگی کسی\nکه برتر بش با و رحمت بسی\nدرم داد و تشریف و بنواختش\nبقدر منزه پایه سپاختش\nچو الله و بس دید بر نقش زر\nبشورید و برکند خلعتی\nزسوزش چنان شعله در جان گرفت\nکه بر خسته راه بیابان گرفت\nیکی گفتش از همنشینان شب\nچه دیدی که حالت دیگر گون شت"}
{"book": "adl0294", "page": 186, "text": "(۱۷۱)\n\nتوانان زمین پرس کر دی بجای نبایستی آخر زدن پشت پای\nبندید کا ول هم دراب همی لرزد بر تن فتادم چوری\nبآخر زتسکین اله سپس بچشمم درامد یکی\n\nبشهری درانشام خوناشام گرفتند پری مبارک نام\nبنو زاین عهم شكم باش درات که بندش نهادند بر پاودست\nکه گفت ارنه سلطان شارت کند کر از سره باشد که غارت کند\nبیاید حسن دشمنی در شاست که من نقش او بست برس کات\nاگر جو و جا پست کر نان تند مسازق شناسم نه از شوم\nزعلت مدارای خته دسپندم چو دار وی تلفت فی پسند حکیم\nبخور هر چه آید ز دست طبیب نه بمار داناترست از طبیب\nیارا"}
{"book": "adl0294", "page": 187, "text": "(۱۸۰)\n\nیکی را چومن دل بستت کیسی\nکر و بودوی بر د خوار می بسے\n\nپس از حوشمندی فرزیکی\nمدف بر زد مند شش بو یجنی\n\nز و شمن بخار روی از مهر و وست\nکہ تریاک اکبر بو در سهر دوست\n\nقفا خردی از دست یاران خویش\nچو همسار پیشانی آور و پیش\n\nحیاتش چنان پسر آشوب کرد\nکه بام در مانش لکه کوب کرد\n\nبخودش تشنیع یاران حبر\nکه قطره ندارد زباران خبر\n\nکر ا پای خاطر براید بستنگ\nنیند یشید از شیشه نام و سنگ\n\nشنی یو خرد ر ابر مجد و نخت\nدرا نحوش آن مر د و بروی\n\nچو که محال میارنش نبود\nزیار ان کی که زراش نبود\n\nبآبی فرو رفت نزدیک بام\nبر وبته پر ما دری از حام\n\nنصیحت کری کو ش افکار کرد\nکہ حنو د را بکشتی در ین آب سرد\n\nزبر ای منصف برآمد خروش\nکه ای یا رحبدار ملامت حموش"}
{"book": "adl0294", "page": 188, "text": "( 181 )\n\nمرا فخر روز این پسر دل گرفت ز مهرش بنالم که نتوان نهفت\nبپرسید بازی بخلق خوشم به بین تا چه با رش سجا میکشم\nپس را که شخصم زخاک آفرید ز قدرت در و جان پاک آفرید\nعجب باشد ار با ز حکمش برم که دایم با حسان فضلش درم\n\nاگر مرد عشقی کم خویش گیر و گر نه ره عافیت پیش گیر\nمترس از محنت که خاکت کند که باقی شوی گرهلاکت کند\nنروید نبات از حبوب درست مگر حال رو یی بگرد نخست\nترا با حق آن آشیانی دهد که از دست خویشت بیانی ده\nکه تا با خودی خودت رایست در ین سخت جز بخود ا گایت\nنه مطرب که آواز نای پند و سماعیست اگر سوش رای شنو\nبکس پیش شوریده برنزد چنگ که او چون بپس پست بر سرزند"}
{"book": "adl0294", "page": 189, "text": "( ۱۸۲ )\n\nبنم داد اشفته سامان پیر\nبا واز مرغی بنالد فقیر\nپرایندو خود می نکرد و حموش\nولیکن سر وقت بازپ کوس\nچو شوریدگان می رستیکتی\nباواز دولاب پست کیکته\nبچرخ اندرایند دولاب زار\nچو دولاب بخود بگریند زار\nبتسلیم سر در گریبان برند\nچو طاقت نباشد گریبان درند\nمکن عیب درویش مدهوشت\nکه غرقت ازان میزند باد دست\nبکویم سماع ای برادر که چیست\nکر پستم را بدانی که بیست\nکر از برج معنی پر د طیر او\nفرشته فروماند از سیر او\nچومر د سماعیت شهوت پرست\nبا واز درشس خیز دوست\nو کرمر دا هوست بازی لاغ\nقوی تر شود دیوش اندر دماغ\nپریشان شود کل ب باد سحر\nنه هیزم که نشکافدش تبر\nجهان سماعست دوپستی شور\nولیکن چه بیند در اینه کور"}
{"book": "adl0294", "page": 190, "text": "( ۱۸۳ )\n\nندانی شتر بر نوای عرب\nکه چوش رقص اندردارد طرب\nشتر را چو شور و طرب در سر است\nاگر آدمی را نباشد خربست\n\nشکر لب جوانی نی اموختی\nکه دلها بر اتش چونی سوختی\nپدر بارها بانگ بر وی زدی\nبتندی اتش دران نی زدی\nشبی بادای پر گوش کرد\nسماعش پریشان و مدهوش کرد\nهمی گفت با برچه و انکنده خوی\nکه اتش بمن در زاین تارنی\nندانی که شوریده حالان مست\nچرا برفشاندند در رقص دست\nگشاید دری بر دل از واردات\nفشاند سر و دست بر کاینات\nحلالش بود رقص با دست و سر\nکه در استینش جانی در روست\nمرا بر تلف حرص دانی چرات\nچو اوست اگر من نباشم روات\nمرا چند کوئی که در خور خویش\nحریفی بدست آر همدرد خویش"}
{"book": "adl0294", "page": 191, "text": "( ١٨٤ )\nبسوزم که یار پسندیده او که دروی سرایت کند سوز در\nیکی را نصیحت بگو ای شگفت که دلنے که دروی نخواد گرفت\nزکف رفت بیچاره را لگام نگوید کاپست یاران غلام\nبدان ماند شوریده حال که گویی زکر دم کزند و منال\nچه مغز آمد این تخته در سندان که عشق آشنای نپسرند باز\nچو نیکت بدیدم بدی میکنی که روی منه الجومخ دی کنی\nزخود بتری جوئی فرصت شمار که با چوخ دی کم کنے روزگار\nپی چرخ دی خو درپستان ماند بکوی خطرناک پستان ماند\nمن اول که این کار برداشتم دل از پیر مکار برداشتم\nپسراند از در عاشقی مستت که بنز سره بر خویشت نشست\nاجل با کمان کمین میکشد گمان مبر که آن از زنم میکشد\nنه روزی بیجار کی جانی می همان به که در پای جانان می"}
{"book": "adl0294", "page": 192, "text": "( ١٨٥ )\nچو پیشت بنشست بر سر خاک بدست دلارام پوش برجاک\nکسی کیست پروانه را کای حقیر بر و دوستی با خور خویش گیر\nرمی د که هستی طریق رجا تو و مهد شمع از کجا تا کجا\nسمندر نه گر د اتش مگرد که مردانگی باید انگه نبرد\nز خورشید پنهان شود موش کور که مهلت با این چشم نور\nکسی را که دانی که خصم تو اوست نه از عقل باشد گرفت دست دوست\nتراکس نگوید نکو میکنی که جان بر سر کار او میکنی\nگدایی که از پادشه خواست خراج قفا خورد و سودای بیهوده پخت\nکجا در حساب اورد چون توات که روی ملوک و سلاطین برتست\nمپندار اگر در چنار مجلسی مدارا کنند با چو تو مفلسی\nو گر با همه خلق نرمی کند و تو خوار و با تو گرمی کند"}
{"book": "adl0294", "page": 193, "text": "( ١٨٦ )\n\nکه کس که پروانه سوز ناک\nچو گفت ای مجب کر بسوزم جاک\nزنور در برا تش تخم بیزنم\nکه زنجر شوقت در کردنم\nمراچون خلیل آتشی درپوست\nکه پنداری این شعله گلشرست\nنه دل دامن پستان بکشید\nکه مهریشک بر جان جان بکشید\nمراهمچنان در بود م گرفت\nنیا من مم که تش بمین در توست\nنه آن میکند یار در شاهی\nکه با او توانم زدانز راهی\nکه یکیم کند بر تو لای دوست\nکه من را نیم کشته در پای دست\n\nشبی یاد دارم که چشم نفت\nشنیدم که پروانه باشتع حقت\nکه من عاشقم کر بسوزم رواست\nترا گریه وسوز باری چر است\nبگقت ای هوا دار مسکین من\nبرفت انگبین شیرین من\nچو شیرینی از من بدرمیرود\nچوفرهاد م آتش بسر میرود"}
{"book": "adl0294", "page": 194, "text": "( ۱۸۷ )\n\nبمیگفت ہر لحظه پسلاب درد فرو سید و مدحش خبار گرد\nکه ای مدعی عشقی کار توست که نه صبر داری نه یاری تست\nتو یکریزی از پیش یک شنهنام سرا پا ستاده ام تا بسوزم نام\nتراتش عشق کر پر بونت مرا من که از پای تا سر بوست\nبه پر تا پس مجلس افروزم دگر اشک سیلاب دلسوزم\nچو سعدی که پروانه ش سوخته است در شس درون سنگیری توست\nهم شب این گفت و کو بود شمع بیدار دولت چو اصحاب جمع\nنزده شب چنان بهره که نا که بکشتش پری چهره\nبیگفت و میرفت دود شرکه اینت پایان مدعای پسر\nروایست اگر خواهی اموختش بکش فرح یابی از سوختش\nمکن گریه بر کوه مقتول دوست قل الحمد لله که مقبول اوست\nاگر عاشقی پس مشوی از مرض و چو سعدی فراموشوی دست غرض"}
{"book": "adl0294", "page": 195, "text": "( ۱۸۸ )\n\nفدائی ندارد ز مقصود چنگ و گر بر سرش تیر بارند و سنگ\nبدریا مر و گفتمت زینهار و کر میروی تن بطوفان سپار\n\nز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک\nحریص و جهانشوز و سر کش مباش ز خاک آفریدت آتش مباش\nچو گردن کشید آتش هولناک به بیچارگی تن بینداخت خاک\nچو آن سر فرازی نمود این کمی از ان دیو کردند ازین آدمی\nترا با چنیں کرمی و سرکشی نپندارم از خاکی ار آتشی\n\nیکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید\nکه جائی که دریاست من کیستم کر او هست حقا که من نیستم\nچو خود را بچشم حقارت بدید صدف در کنارش بجان پرورید"}
{"book": "adl0294", "page": 196, "text": "(١٨٩)\n\nبپرستش بجائی رسانید کار\tکه شد نامور لوکو شاهوار\nبلندی زان یافت کو پست شد\tدز یستى کو فت تا بست شد\n\nجوانی خردمند و پاکیزه بوم\tز دریا درامد بدر بند روم\nدر و عقل دیدند و فضل تمیز\tنهادند درخشش بجای عزیز\nرعا یا دک گفت روزی در او\tکه خاشاک مسجد بینشان کرد\nهمان کس سخن مرد درویش بید\tبرون رفت بازش نشان کشند\nبرو حکا کرد یاران سپه\tکه بر وای خدمت ندار دبنر\nوکر ره ز خادم کرفتش براه\tکه نا خوب کردی برای تباه\nندانستی ای کودک خر دپسند\tکه مردان خدمت بجائی رسند\nکریس کرفت از پرصدق سوز\tکه ای در جان و روان فروز\nنه کرد اندر ان بقعه دیدم بجاک\tمن آلوده بو دم در آنجای پاک"}
{"book": "adl0294", "page": 197, "text": "( ١٩٠ )\n\nگرفتم قدم لاجرم باز پس که پاکیزه به مسجد از خار وخس\nطریقت جز این نیست درویش را که افکنده دارد پسر خویش را\nبلندیت باید تواضع گزین که این بام را نیست سلم جز این\n\nشنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گر ما به آمد برون بایزید\nیکی طشت خاکسترش بیخبر فرو ریختند از سرائی بسر\nبمیکفت ژولیده دشتار موی کف دست شکرانه مالان بروی\nکه ای نفس من در خور آتشم بخاکستری روی در هم کشم\nبزرگان نکردند در خود نگاه خدا بینی از خویشتن در مخواه\nبزرگی بناموس کشاریست بلندی بدعوی پنداریست\nتواضع پسر رفعت افزایدت تکبر بخاک اندر اندازدت"}
{"book": "adl0294", "page": 198, "text": "(۱۹۱)\n\nز مغرور دینار و دیبا مجوی\nکه خوانند خلقت بپسندیده خوی\n\nگرت جاه باید مکن عیب جنان\nبچشم حقارت مکه در کسان\n\nگمان کی برد مردم هوشمند\nکه در سر کبرا نیست قدر بلند\n\nبزگر چون قسی بر تو کبر اورد\nبزرگیش در پیش چشم خرد\n\nتو نیز ار تکبر کنی همچنان\nنمایی که پیشت تبختر کنان\n\nچو ایستاده بر مقام بلند\nبرافتاده گر هوشمند مخند\n\nبسا ایستاده درامد زپای\nکه افتادگانش گرفتند پای\n\nگرفتم که خود هستی از عیب پاک\nتعنت مکن بر معیوب ناک\n\nیکی حلقه کعبه دارد بدست\nیکی در خرابات افتاده مست\n\nگر انرا بخواند که نگذاردش\nو ز انرا براند که بازاردش\n\nنه مست ظهرست ان اعمال خویش\nنه انرا در تو به بستست پیش"}
{"book": "adl0294", "page": 199, "text": "( ۱۹۲ )\n\nشنیدستم از راویان کلام که در عهد عیسی علیه السلام\nیکی زندگانی تلف کرده بود بجهل و ضلالت بپراورده\nدلیری سیه نامه سخت دل ز ناپاکی ابلیس او بی خجل\nبسر برده ایام بیحاصلی نیاسوده تابود و از وی دلی\nپسرش خالی از عقل و و از احتشام شکم فربه از لقمهای حرام\nنبا راستی دامن آلوده بدردینی و درد آلوده\nنه پای چو پویندگان در پی نه گوشی چو مردم نصیحت شنو\nچو سال بد از وی خلایق نفور نمایان بهم چون بوز ده\nسواد موی تن مش سوخته جوی نیکنامی نیندوخته\nسیه نامه چندان تبهم براند که در نامه جای نوشتن نماند\nکه تا کام و خود را و شهوت پرست بغفلت شب و روز مخمور ومست\nشنیدم که عیسی در امد زدشت بمقصوره عابدی بگذشت"}
{"book": "adl0294", "page": 200, "text": "( ۱۹۳ )\n\nفرو دادا ز غرفه خلوت پیش پاشان اشا و مقر بر ریش\nکه عار و برگشته اختر زدم چو پروانه پیران در اشامم\nبحسرت تامل کنان شب بسا چو در ویش در پیش پیر مغان\nخجل زبر لب عذر خواهان سوز ز شب های در غفلت اورد روز\nپسرشک غم از دیده باران منیخ که عمرم بغفلت گذشت ای دیغ\nبراه اخم نقد عمر عزیز بدست ار نکو یی نیاورده ام\nچو من ندهد سر کز نیب با کسی که مرگم به از زندگانی بسی\nبپریست انکه در عهد طفلی مرو که پیرانه سر شد بساری\nکنام بخش ای جهان آفرین گر گر با من آید بیس اخرین\nدرین گوشه نالان کنم گار که فریاد حالم رس ای دستگیر\nکنون نده از شرمساری پیش روان آب حسرت بروی ارین\nوزان نیمه عابد پر پر غرو ابد ترش کرد و بر فاسق ابر و زد"}
{"book": "adl0294", "page": 201, "text": "( ١٩٤ )\nکه این مراز پی ماجراست کنون بخت و جاهل چه در حورا\nبگردان الش را خاره ببام و عصر بر داده\nچه خیر آید از نفس دو همش که صحبت بود با مسیح دمش\nچه بودی که زحمت ببردی زش بدوزخ برفستی پی کار خویش\nنمی بخشم از طلعت ناموش مبادا که در سر فتد انش\nبحشر که حاضر شوند انجمن خدایا تو باز از مکش دامن\nدین هم که وحی از جلین الصفا در امد بعیسی علیہ الصلوة\nکه کر عالمت این گروه جهول مرا دعوت سرد آمد قبول\nبگشته ایام و بد رفته روز نباید برس از می دلسوز\nبه بیچاری که هر که اید برم بینداز من را پستان کرم\nاز و در گذارم بغلهای زشت با نعام خویش ارمش درشت\nاگر عار دارد بعبادت پرست که در خلد با وی بود هم نشست"}
{"book": "adl0294", "page": 202, "text": "( 195 )\n\nبکو سنگ و در قیامت دام که این بهشت به بدار نیار\nکه تا ترا جگر خون شد از سوز و آو که این تپه بر طاعت فی کی\nندانست در بارگاه غنی که بیچاره بپذیر که دنی\nکر اجامه پاکست وسیرت پلید در دوزخش باید کلید\nبرین آستان عجز و نکینت به از طاعت خویش بینت\nچو خود را زیگان شمردی روی نمی گنجد اندر خدای خوای\nاگر مردی از مردی خود مکوی نه هر شهسواری به برد گوی\nبیا ز آمدان بی بنر جمله پوست که پنداشته چون پسته مفزقی است\nازین نوع طاعت نیاید بکار برو عذر تقصیر طاعت بیار\nمخور در عبادت بران عجز و که با حق نکو بو د و با خلق بد\nسخن ما نداز حاتمان یادگار زسعدی همین یک سخن یاددار\nکه کار اندیشه ناک از خدام بهی بسی بهتر از عابد خود نمای"}
{"book": "adl0294", "page": 203, "text": "(١٩٦)\n\nفقیهی کس جامه سگد پست در ایوان قاضی بصف در نشست\nنگه کرد قاضی در وی تیز تیز معرف گرفت آستینش که خیز\nندانی که برتر مقا مت نیست فرو تر نشین یا برو یا بایست\nنه هرکس سزاوار باشد بصد کرامت بفضلست نه زیبی قدر\nبضاعت ندارند نور و سرشت بخواری نیفتد از بالاست\nبجای بزرگان دلیری مکن چو سرجه ات نیست شیری مکین\nدگر رو چه حاجت به چند ست همین شرمساری عقوبت ست\nجو اتش باو در درونش بود فروتر نشست از مقامی که بود\nفقیهان طریق جدل ساختند لم و لا نسلم در انداختند\nکشا د ندر بهم درفتند باز بلا و نعم کرده گردن دراز\nتو گفتی خروسان شاطر بجنگ یکی بر زمین میزند سر دوست"}
{"book": "adl0294", "page": 204, "text": "(۱۹۷)\nیکی بخود از غمناکی چوبست\nیکی بر زمین سینه ها بر درو\nفتادند در عقب پاے مرغ\nکه در حل آن معما با هیچ\nکند طایر در صفت آخرین\nبفرمش در امد چوشیر عرین\nبگفت ای سنا دید شرع رسول\nبا جلاع و تنزیل فقه اصول\nمرا نیز چوکاں بلبستے بگوے\nبکشه اگر نیک دانی بگوی\nکه برهان قاطع ایام معنوی\nنه در گشای کردون بحت توی\nبکلک فصاحت بیانی که داشت\nبدلہا چو نقش نکیں کاشت\nپسرار کوی صورت معنی کشید\nقلم بر سر حرف دعوی کشید\nبگفته دهش از سر کنار آفرین\nکه بر عقل و طبعت ہزار آفرین\nپسند بیخن تا بجاے براند\nکه قاضی چوند در دل بماند\nبرون مر از طاق و دستا رشیس\nباکرام و لطف خره سا وشیس\nکه سیهات قد ر تو نشناختم\nبشکر قدمت نیز د بستم"}
{"book": "adl0294", "page": 205, "text": "(۱۹۸)\n\nدریغ آمدم با چنین مایه گوهر کنم زا در جلف سر مایه\nمخرف بدلداری آمد برش که دستار قاضی نهند بر سرش\nبدست و زبان منع کردش که گو منه بر سرم پای بند غرور\nکه فردا شود بر کهن سید گران بدستار پنجه گزیم پسر کران\nخرد باید اندر پس مرد مغز نباید مرا چون تو دستار نغز\nچو مولام خوانند و صدر کبیر نمایند مردم بچشم حقیر\nتفاوت کند هر که آب زلال که شش کوزه زرین بود یا سفال\nپس از سر بزرگی بنزد خرد که در سر بزرگیست و بی مغز خرد\nمیفزار گردن بستاد و ریش که دستار بند است و سبلت جش\nبصورت کسانی که مردم شوند چو صورت همان به که دم در کشند\nبقدر بر نیست باید عمل بلندی و پستی مکن چون زحل\nنی بوریارا بلندی نکوست که خاسیت نیشکر کی دروست"}
{"book": "adl0294", "page": 206, "text": "(۱۹۹)\n\nبدین عقل و همت نخواهد کیست اگر میر و وصند غلام اوست\nچو خوش گفت خرمهره ولگی چو برداشتش از طمع جاهلی\nمرا پس نخواهد خریدن بیچ تو پہلود یا ر خر مهر میچ\nکیا خود حماقت رو دارد که اگر در میان شقایق نشست\nنه منعم بمال از پکے بهتر است خرار جل اطلس بپوشد خراست\nبدین شیوه مردسخن گوی است بآب چین کینہ از دل شست\nدل آزرده را سخت باید سخن چو خصمت بیفتا دستتی مکن\nچود پست تا به مغز در شکن که فرصت فروشود بازوانت\nچنان رو قاضی بخورشش پسر که گفتار بو الهجومه پیر\nوز انجامجوان وی تمت بیتا برون رفت با زیر پیشان کتا\nفر یو از بزرگان مجلس بخاست که آیا چندین شوخ چشم از کچا\nیقیب از برش رفت نه بر سوخت تا که مردی بدین بخت و صورت ند"}
{"book": "adl0294", "page": 207, "text": "(۲۰۰)\n\nیکی گفت ازین نوع شیرین سخن  درین شهر سعدیست ناسیمه بس\nبرانند سزار اقندین کجات  حق تلخ من تا چه شیرین ست\n* * * * *\nیکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو نا پاک و پرهیز بود\nبمسجد در امد بسیمان مست  می در کف و سا کنی برست\nبمقصوره در پارسائی مقیم  زبانی دلاویز و قلبی سلیم\nتنی چند بر گفت او مجتمع  چو عالم نباشی کم از مستمع\nچو نی غرقی پیشه کر د آن جوان  شد از آن نیزاخ اب اندران\nچو منکر بود پادشاه از قدم  که یا ر د ز دلا بر معروف دم\nتحمل کند سیر بر بوی گل  فروماند آواز جنگ از دہل\nکرت نهی منکر براند برست  نشاید چو بیدست و پا ما نشست\nاگر دست قوت داری بجوی  که پاکیزه کرد و باند ز خوی"}
{"book": "adl0294", "page": 208, "text": "(۲۰۱)\nچو دیدست و زبازانا نجل بهت نماند مرابی حال\nیکی پیش از ای علویش بنالد و بگریست پیر ریش\nکه بیچار است برین اسیت دعا کن که ما ہے زیا هم تو تو\nد می سوزناک از دل ببر قوی تر ز مفتاح بدعتیه\nبزاور د مرد جهاندیده است چه گفت ای خداوند با لا پست\nخوشا این پسر وقت ان روزگار خدایا همه وقت او خوشندار\nپسی کشن ای معمی ده پرستی برین عجز میکوی خواستی\nچوبه عهد را یک خوائی دی چه بدخواستی پیر خلق شوی\nچنین گفت پند و بیر هوش چو پیر سخن مبنایی بوش\nبطاعات مجلس نیار هستم ز داد آفرین تو به شسخ بستم\nکه هرکسی که باز آمد از جوی بر بعیشی سپد جاو دان برسب\nبمین پنج روزست عیش مدام بین تبرک اند ر شسشیتائی ام"}
{"book": "adl0294", "page": 209, "text": "( ۲۰۲ )\n\nحدیثی که مرد سخن ساز گفت کسی زان میان بانگ بر گرفت\nز وجد آب در چشمش آمد چو می ببارید بر چهره سیل دریغ\nبه پیران شوق اندرونش بیست حیا دید و برشب پایش نشست\nبرسنگ محضر رفت تا پس در تو به کوبان که فریاد رس\nقدم رنجه فرمائی پس منم پسر جل ز نار پستی ز غم\nدر رو بدست آور بر هما سخن در آمد در ایوان شاه\nشکر دید و عناب شمع وسرا ده از نعمت آباد و مردم خراب\nیکی غایب از خود یکی نیم مست یکی شعر کویان سرائی بدست\nایک د برا و رو و مردم روانی ز دیگر سو آواز ساقی که نوش\nحریفان خراب از می لعل رنگ پسر چنگی از خواب بر چو چنگ\nبنو و از درمان کن دل شدا از بجز پر کس انجا کسی مد و باز\nدف چنگ با یکد گر ساز گار برآورد و زیر از میان ناله زار"}
{"book": "adl0294", "page": 210, "text": "(۲۰۳)\n\nبفرمود در دم شکسته رزنو\nشکسته بچنگ او سپند اندود\nپیمانه پارسنگک در بی دند\nروان خمر و چنگ او فاد خون\nخم آبستن خمره مامه بود\nشکم تا بنافش درید بزنگ\nبفرمود تا سنگ صحن سرای\nکه گلکونه حسن یاقوت فام\nعجب نیست بالوعه کرشد خراب\nاگر مرچه بربلاک رفت نیک\nوگر قاسمتی چنگ در می دوش\nجواز اسپر از کبر و پندار است\n\nمنقش بر آن شیشه صافی بز\nبدر کرد کوبند باز پر رو\nکه در اثنداند و گردش دند\nتو گفتی شده پست از بلاکشه نون\nدر ان خمره دختر مخدره بود\nقدح را بر و چشم خونین شنگ\nبکندند و کردند باز جای\nبشستش نمی شد ز روی غام\nکه خورد اندر ان و چندان شراب\nقفا خوردی از دست مرزوم\nبمالیدی او را بطلبند و روش\nچو پیراں بکنج عباد نشست"}
{"book": "adl0294", "page": 211, "text": "(٢٠٤)\nپدر بارها گفته بودش بول که شایسته رو باش و پاکیزه قول\nجفای پدر و زندان و بند چنان سودمندش نیامد که پند\nکرش بخت گفتی بچنک می سل که پرون کنی از سر جوانی و جهل\nخیال غرورش دربان داشتی که درویش را در زند نگذشتی\nپسر فکندی شیرغزان بجنگ که از تیر باران نترسد پلنگ\nبزنی درش خون پاکنده پوست چوباد و پست پیچاکی نمی شیر است\nچو سندان کسی سخت روی گرا که خایسگ تادیب بر سر نخرد\nبخش درشتی مکن با امیر چوپشکی سچنی کند پست گیر\nباخلاق نامی که پستی بساز اگر زیر دست و کرسرفراز\nبشیرین زبانی توانی دکوی که پوسته مختی برد و رشتی خوی\nتو شیرین زبانی زسعدی کبر ترش روی راکو بتی بمیر"}
{"book": "adl0294", "page": 212, "text": "(٢٠٥)\n\nشکر خند، و آکس بی خردست که دلها زیر شش می بر پوست\nبناتی میان بسته چون نیشکر بر و مشتری از مگس بیشتر\nکزا و زهر بر داشتی نیش بخور دندی از دست او حون عسل\nگراینی دغاکرد و در کار او چسه بر و بر روز بازار او\nدکر روز شد کودکیست پی ولان عسل سر به پیه که بار د بان\nیکی گفت فریا د خوان پیش پس که گشت ز مکش مگس پس\nشبا نکه که نعمه ش نما سدست ز دلتنگ روئی کیمی نشست\nچو عاصی ترش کر د روز و عید چو ابر وی زندانیان غرسید\nزنش گفت بازی کنان شوی را عسل تلخ باشد برش روئی\nبه دوزخ برد مر د را خوی شست نه چند جر نیکخویان بهشت\nبر داب کرم از لجی جوی ز جانب سرد ترش روی\nحراست بودن ان مکش پشته که چون سفره ابر و هم در کشد"}
{"book": "adl0294", "page": 213, "text": "(٢٠٦)\n\nمکن خواجه بر خویشتن کار سخت\nکه بدخوی باشد نکو سار بخت\nگرفتم که سیم و زرت چیز نیست\nچو سعدی بباغ خشت نیز نیست\n\nشنیدم که فرزانه حق پرست\nگریبان گرفتنش یکی در نشست\nازان تیره دل مرد صافی درون\nقفا خورد و سر بر نکرد از سکون\nیکی گفتش آخر نه مردی تو نیز\nتحمل دریغت ازین بی تمیز\nشنید این سخن مرد پاکیزه خوی\nبدو گفت ازین نوع دیگر مگوی\nدر پست ناداکی سپاس مرد\nکه با شیر جنگی بپالند نبرد\nز هوشیار عاقل بنزهد که دست\nزند در گریبان نادان پست\n\nیکی پای صحرا نشینی گزید\nبخشی که زهرش دندان مجید\nشب از درد بیچاره خوابش نبرد\nبخیل اندور ش دختری بود خرد"}
{"book": "adl0294", "page": 214, "text": "( ۲۰۷ )\n\nپدر را جفا کرد و تندی نمود که آینه ترانیز و ندان نبود\nپس از گریه مرد پراکنده روز بخندید کای طفلک دلفروز\nمراگر چه هم تسلطی می‌بودش دریغ آمدم کام و دندان خویش\nمحالست کن تیغ بر پهلوم که دندان پای سبک اندر بوم\nتو کن دربان پاکسان بدی مکن ولیکن نیاید ز مردم سگی\n\nبزرگی نه من در آفاق بود غلامش نکو سید با خلاق و خو\nازین خرقتی مویی نگایید او بسی پسر که در روی مالید او\nجو لقمانش آلوده داندکی گرو بر د ما از زشت رویاش\nدانش و آب چشم سبل دویدی نبوی پیاز بغل\nگر اوقت نجنش ابروزی چو نچستند با خواجه زانور دی\nدمادم تبانی زدنش شتم ای و گر مردی آبش دادی تب"}
{"book": "adl0294", "page": 215, "text": "( ۲۰۸ )\n\nبگفتا ندرو کار کرد وند چوب\nشب و روز از و خانه در کند و کوب\n\nکنی خار و خس بره انداختی\nکمی پاکیان بچه انداختی\n\nزپاس حشمت و از آمدی\nرفتی بکاری که باز آمدی\n\nکسی گفت ازین بنده بد خصال\nچه خواهی ادب یا شهر با جلال\n\nشردار و عواری برین نا خوشی\nکه حورشیش پی بارشی کشی\n\nبگفت بنده خوب میگویم\nبدست آرم این را بجا پسی\n\nدکر یک بیشیر آور به سرج\nگرانیت کر پر عیبی اس ج\n\nشناس پیش مرد سبکسونما\nبخندید کامی ای شیخ ترا\n\nبدست این سرطبع وخویش دلتک\nمراز و طیب است خرد خو شتک\n\nچو زو کرده باشم تحمل بسی\nتوانم جفا بردن از هر کسی\n\nتحمل غم زیر دست نماید چیست\nولی شهد کرد و چو در طبع رست"}
{"book": "adl0294", "page": 216, "text": "(۲۰۹)\n\nکسی را معروف کرخی بخست که ننهاد سر در پی ار پسربت\nشنیدم که مهمانش آمد یکی زبیماریش تا بمرگ اندکی\nسرش موی رویش صفا نینوی بویش بجان مرآهنیست\nشب انجا بیفکند و بالش نهاد روان است در یکه نالش بنهاد\nنه خوابش گرفتی شبان کشین نه از دست فریاد او خواب کین\nنهادی پریشان طبع درشت نمی برد در خلق تحیت بگشت\nز فریاد و نالیدن وز خفت و خیز گرفتند از و خلق راه گریز\nز دیار مردم دران بقعه کس همان ناتوان ماند و معروف بس\nشنیدم که شبها ز خدمت نخفت چو مردان کربست و کردانچه گت\nشبی بر سرش لشکر اورد خواب که چند اور د مرد ناخفته تاب\nبیکدم که چشماش خفتن گرفت مسافر پراکنده گفتن گرفت\nکه لعنت برین نسل ناپاک باد که این جله ناموس و زرقست و باد"}
{"book": "adl0294", "page": 217, "text": "(۲۱۰)\n\nپلید اعتقادان کیره پوش\nچه دانند تن آسایی از خواب\nپیمانهای شب نکرده دوگنت\nفرو خورد شیخ از حدیث اکرم\nیکی گفت معروف ا و خفت\nبرو زین سپس کو پیر خرس\nنکوئی و رحمت بجای خودست\nپدر سفله را گر و باش سند\nمکن با بدان نیکی ای نیکبخت\nنگویم مراعات مردم مکن\nباخلاق نرمی مکن با درشت\nکه انصاف خوانم یک بی سپاس\n\nفریبنده پارسایی فروش\nکه بیچاره دیده بر هم نیست\nکه یکدم سپه را غافل از وی\nشنیدند پوشیدگان حرم\nشنید یکی درویش از آن سخت\nکه اینی که جانی یکی برس\nولی با بدان نیک مردی بدست\nپسر مردم آزار بر پند کن\nکه در شوره نادان نشاید درت\nکرم پیش نامردمان کم مکن\nکه سک انا نله چو کی پشت\nبسیرت بر از مردم ناسپاس"}
{"book": "adl0294", "page": 218, "text": "( ۲۱۱ )\nبرفت آب رحمت مکن چنین چو کردی مکافات رنج نوش\nندیدم چنین هیچ بر هیچ کس که رحمت نکردست بر هیچ کس\nبخندید و گفت ای دلارام بخت پریشان مشو زین پیشان که رفت\nکر از ناخوشی کرد با من دوش مرا با خوش او خوش آمد بگوش\nجفا از چنین کس باید شنود که نتواند از بی قراری غنود\nچو جو ذرا قوی حال بینی خوش بشکرانه بار ضعیفان بکش\nو کرنه دمین صورتی چولیم بمیری اسپت ببرد چوبم\nو کر پرورانی درخت کرم برینجنا می خوری لاجرم\nنذینی که در کنج تربت پست بحر کوی معروف معروف ست\nتکبر کند مرد حشمت پرست نداند که حشمت بحلم اندرست\nطمع بر دو شوخی بصباحه پی بتو و انزمان درمیان حاصلی"}
{"book": "adl0294", "page": 219, "text": "( ۲۱۲ )\n\nکمر بند و پست تهی بود و پاک کز زبرقبا نهی بر پیش چو خاک\nبرون سخت خورسند و برون شکم میدرشک که در بام و کوی\nکه زنها را ز یکجه دمان خموش پلنکان درنده صوف پوش\nکه چو کعبه زانو بدل بر تند و کر صیدی افتد چو سک برهند\nبسوی مسجد آورده دکان که در خانه کمتر توان یافت سید\nره کاروان شیر مردان زنند ولی جامه مردم آسان کنند\nپلاسید و سیه پاره بر دوخته بسا لو پس پنهان اندوخته\nزسی جو فروشان کندم نمای جهانکزد و شب دزد و خرسایی\nپس از عبادت که پیرند و پست که در رقص و حالت چوانند و\nعصایی کلیند بسیار خوار بظاهر پس رو و بمی ترزا\nنه پرهیز کار و نه دانشورند همین بس که دنیا بدین میخرند\nبرستت نه بینی زایشان اثر کمحراب پیش زمان سپر"}
{"book": "adl0294", "page": 220, "text": "(۲۱۳)\n\nستم تا به آکند و از مغز یک چو پر من به پرواز منقار ور تک\nنخواهم درین صنعه ادین گوش که شایلی به پسرست کویش\nفرو گفت ازین شیوه تاریکی به چشمه سفره ید و عیب جویی\nیکی کرده بی آب و بی سی چشم دار و از آب و سمی پی\nمریدی بشیخ این سخن نقل کرد اگر راست خواهی نه از عقل کرد\nبدی تا فضایب مکن درجت بترز و قتب نیکی آورد کوت\nیکی تیری افکند در در رقاد وجودم نیازر و در چشم داد\nتو برداشتی آمدی سوی من سمی در پر روی پهلوی من\nبخندید صاحبدل نیک جوی که پهلت ازین معتبر کو بکوی\nهنوز انچه گفت از بدم اندیت از انها که من دانم ار صدیقت\nوی امسال پیوست با ما همال کجا داند م عیب پنجاه سال\nبر از من کسی در جهان عیب من نداند بجز عالم الغیب من"}
{"book": "adl0294", "page": 221, "text": "( ٢١٤ )\n\nز پندم چنین میمک بندا پش\nمحشر گواه گناهنم که اوست\nکرم عیب کی دید بر اندیش من\nکسان مرد ره راخدا بود اند\nزبون باش تا دوستت وژ\nکران خاک مردای سوحتی\n\nکه پنداشت عیب من از نوشن\nز دوزخ نترسم که کارم تو\nبیا کو برینچه از پیش من\nکه پرخاش بیت به بلا بود اند\nکه صاحبدلان با رشو خاک اند\nبسگش علامت کنانیک ب\n\nملک صالح از پادشاهان شام\nبگشتی در اطراف بازار و کوی\nکه صاحب نظر بود و درویش\nدو درویش در مسجدی خستیا\nشب سردشان دیده باز کرده\n\nبرون آمدی مسحد بغلام\nبرسم عرب نعیمه بسته روی\nمرا کین و دارو ملک صالح آه\nپریشان دل بخاطر اشفته یات\nچو مرغانه کل کنان آفتاب"}
{"book": "adl0294", "page": 222, "text": "(٢١٥)\n\nراوری یکی زان دو میگفت با دیگری که گر روز محشر بود داورا\nگر این پادشاهان که در نشه اند که در لهو و عیشند و با کام و ناز\nدر ایند با عاجزان در بهشت من از کوثر پر ز یکرم نشت\nبشبی برین تک و ماوای است که بند هم امروز بر پای ماست\nاگر صالح اسب بدیوار باغ براید بکفشش درم در مانغ\nچو مرد این سخن گفت در صالحی دگر بود ن انجام مصالح ندید\nدمی رفت تا چشمه آفتاب زچشم خلایق فرو بست خوا\nروان هر دو پس فرستاد زود بهیبت نشست و بجرمت نشاند\nبرایشان ببارید باران دژ فرو شستشان کوه دل آرد\nپس از رنج سرما و باران و سیل نشد با نا مدار این خیل\nکدامبار بی جامه شبی در روز معطر کنان عود بر عود پوز\nیکی گفت از نشان پاک نهان سها یا که ای حلقه در گوش حکم جهان"}
{"book": "adl0294", "page": 223, "text": "( ۲۱۲ )\n\nسگان بزرگی پسند ز ماند کانت چه آمدند\nششه زشادی گل برشکفت بخندید در روی درویش گفت\nمن آنم که خرم و چشم ز خوارکان وی در سم خشم\nتو هم بس اری بندی پیش که ناپارہ کاری کنی در پیش\nمن امروز کردم در صلح باز تو فر دامکن بر برویم فراز\nچنین اد اگر مقبلی پیش گیر شرف بایدت دست در یوس گیر\nبر از شاخ طوبی کسی بر نچاښت که امروز تخم ارادت نگاشت\nارادت نداری سعادت مجوی بکوکان خدمت توان برد گوی\nترا کی بود چون پر راغ التہاب که از نو د برمی په تو فند آب\nوجود تو در روشنایی مجمع که سوزش در سینه باشد چو شمع\n\nیکی در نجوم اندکی است دست ولی زکبر سپهری برداشت"}
{"book": "adl0294", "page": 224, "text": "(۴۱۷)\n\nبر هوشیار آمد از راه دور\nدلی پر ارادت بسری پر شور\nخردمند از و دیده بر دوختی\nیکی حرف در وی نیاموختی\nچو بی بهره عزم سفر کرد باز\nبدو گفت دانای گردن فراز\nتو خود را گمان برده پر خرد\nاز انی که پر شد دگر چون برد\nز دعوی پری زان تهی میروی\nتهی آی تا پر معانی روی\nز هستی در آفاق سعدی صفت\nتهی گرد و باز آی پر معرفت\n\nبخشم ار ملک بنده چیره دست\nبفرمود بستش کشان در پشت\nچو باز آمد از خشم شمشیر تیز\nبشمشیر زن گفت خونش بریز\nبخون تشنه جلاد نامهربان\nبرون کشد دشنه جان ستان\nشنیدم که گفت از دل ریش\nخدایا بحل کردمش خون خویش\nکه پیوسته در نعمت ناز و کام\nبر اقبال او بوده ام دوست کام"}
{"book": "adl0294", "page": 225, "text": "( ۲۱۸ )\n\nمبادا که فردا بخونین شش\nبگیرند وخرم شود دشمنش\n\nملک را چو گفت ای امد بگوش\nدگر دیک خمش نیاور دبجوش\n\nبسی برسرش داد بردند پاس\nخداوند رایت شد وطبل وکوس\n\nبر پست از همان حکمکر جایگاه\nرسانید در سرش ان بیکاه\n\nغرض زین حدیث انکه دانا نرم\nچو ابست بر اتش مر دکرم\n\nتواضع کن ای دوست باخصم تند\nکه نرمی کند تیغ برنده کند\n\nبزنکی که در معرض تیغ و تیر\nبپوشند خفتان صد توحریر\n\nز ویرانه عارفی ژنده پوش\nیکی را سنای پیک امد بکوشش\n\nبران گفت کونی سگ اینجا چرات\nدر امد که درویش صالح بیجا است\n\nنشان سک از من دار پس شوید\nبجز عارف اینجا دکر سگ ندید\n\nخجل بازکر دیدن اغاز کرد\nکه شرم امدش عیش ان از کرد"}
{"book": "adl0294", "page": 226, "text": "(٢١٩)\n\nشنیدم از دروغ زن دارهای با گفت بر در جوانی در پی\nبیند ار م ابی دیده روشن که ا در سگ وا ر کر د این شخم\nچو دیدم که پیجاره می بخرد نهادم پیسر که برای خرد\nجو سک داسن یک کر دوم که پست در یک ندیدم کسی\nچو خواهی که در قدر و لا رسی رشیب تواضع ببالا رسی\nدرین حضرت آنان گرفتند مه که خود را فرد تر نهاد ندید\nچو سیل انمد اند بهول شیب فتاد از بلندی به سر در نشیب\nچو شبنم بفتا د و سیکی بغرد مه آفتابش بعیوق برد\n\nکدوی ابند زا بل سخن که حاتم امم بود باور کن\nبر ا بلیس کسی با داد که در حصر نیکیو تے فتاد\nمه صنف خامه شکر کند برا دلی مه مید بند شکر نیت بدبو"}
{"book": "adl0294", "page": 227, "text": "(۲۲۰)\n\nنگه کرد شیخ از سر اعتبار\nکه ای پای بند طمع پای دار\n\nنه هر جا شکر باشد و شهد قند\nکه در گوشها دام بازست و بند\n\nیکی گفت از ان حلقه اهل رای\nعجب دارم ای مرد راه خدای\n\nکیسی را تو چون فهم کردی خروش\nکه ما را بدشواری آمد بگوش\n\nتو کاکا، گردی بانگ کس\nنشاید اصم خواندنت زین سپس\n\nتبسم کنان گفت ای تیز هوش\nاصم به که گفتار باطل نیوش\n\nکسانی که با ما بخلوت درند\nمرا عیب پوشند تا کسترند\n\nچو پوشیده دارند طم جلاوی\nکند هستیم زیر و طبعم زبون\n\nمرا می نمایم که می نشنوم\nمگر از گران مبرا شوم\n\nچو کالیوه دانندم اهل نشست\nبگویند نیک و بدم رانچه هست\n\nاگر بد شنیدن نیاید خوشم\nز کردار بد دامن اندکشم\n\nبجمل ستایش فزا وجه شو\nچو حاتم اصم باش و غیبت شنو"}
{"book": "adl0294", "page": 228, "text": "(۲۲۱)\n\nعزیزی در اقصای تبت برید\nکه همواره بیدار و شب خیز بود\nشبی دید جائی که دزدی کنند\nبه بیمه و برطرف بامی نکنند\nسپر از انجر کرده و آشوب هاست\nزهر جانبی مرد با چوب هاست\nچو نامرد هم آواز مردم شنید\nمیان خطـــــــــر جای برون ندید\nبنیمی از ان گیر و دارا بتش\nگریز دی بوقت اختیار امدمش\nزرحمت دل پارسا موم شد\nکه شب دزد بیچاره محروم شد\nبتا ریکي از پی فراز امدش\nرزاده کریشن ببر امدش\nکه یا را مرو کاشنای توا م\nمرد انکی خاک پای توام\nندیدم مردانگی چون تو پس\nکه جنگ آوری دو نو عسس\nیکی پیش خصم آمدن مردوار\nدوم جان ببر دن زکار زار\nبدین مرد و خصلت غلام توا م\nر جائی که مولائی ام توا م"}
{"book": "adl0294", "page": 229, "text": "( ۲۲۲ )\n\nگرت رای باشد بحکم کرم بجایی که می است ببرم\nبرایت کسی تا دور در سخت پندارم اینجا خداوند خت\nگلوقی او بالای جسم رحیم یکی پای بر دوشش کریم\nچنانکه در دستت اندر بسا از ان که گردی تمامی پستان\nبه دلداری اینجا بیوپے وطه کشیدش چوٹی خانه خویشتن\nجوانمرد شیر و فروداشت باین بکفتش برامد خداوند هوش\nبطاق و ستار و رضی گذاش زبالا بدامان او در گذاشت\nوزان پس با و بردهوعا شاد ثواب ای جوانمان در می فزود\nبرجت از اشوبی اند در غل دوان عابده پارسا در بغل\nدل اسود و ان مرد نیک اعتقاد که پیکر کشته را براند مراد\nچویشمی که برقیستم کرد بخشود بروی ان نیک مرد\nعجب مدار زسیرت بخردان که سنگی کندا کرم باران"}
{"book": "adl0294", "page": 230, "text": "( ۲۲۳ )\n\nیکی را چو سعدی دلی ساده بود\nکه با ساده رویی در افتاده بود\nجفا بردی از دشمن زشت گوی\nبچوگان بستی سختی چوکوی\nز کس چین ابرو نمیداستی\nز یاری بتندی نپرداختی\nیکی گفتش اخر تر اسنگ نیست\nچیز این عهده میلی بچنگ نیست\nتن خویش را خوار و مذمت پسند\nز دشمن تحمل زبونان کنند\nنشاید ز دشمن خطا در گذشت\nکه گویند یارای مردی نداشت\nبدو گفت شیدای شوریده سر\nجوانی که شاید نشستن بزیر\nدلم خانه مهر یار است و بس\nاز ان می نگنجد در و کین کس\nچه خوش گفت بهلول فرخنده خوی\nچو بگذشت به عارفی جنگجوی\nگر این مدعی دوست بشناختی\nبپیکار دشمن نپرداختی"}
{"book": "adl0294", "page": 231, "text": "( ٢٢٤ )\nکر از پستی حق خبر داشتی همه خلق را پست پنداشتی\nشنیدم که لقمان سیه فام بود زتن پرور و نازکت اندام بو\nیکی بنده خویش پنداشتش زبون دید و در کار کل داشتی\nجفا دید و با جور و قهرش بسا بسالی بسزائی زبهرش بخس\nچو باز آمدنش بنده رفته با زلقمانش آمد بنهی فراز\nبپایش در افتاد و پوزش نمود بخندید لقمان که پوزش چه سود\nبسالی زجورت جگر خون کنم یکساعت از دل بود حق کنم\nولی هم ببخشم ای نیک مرد که سود تو ما را زبانی نکرد\nتو اباد کردی شبستان خویش مراحکمت و معرفت کریش\nغلامیست در حکم رای بخت که فرمایش قضا کار سخت\nدگر در نیاز آریش سیصدال چوبا و اید م پستی کار کل"}
{"book": "adl0294", "page": 232, "text": "(٢٢٥)\n\nنه سگ نكس كه در بزرگان بزد\nپنوز دولش چرب ماخوذ\nکه از خاکمال سنت آوخن\nتو بر زير دستان ششی مکن\n\nشنیدم که در دشت صنعا یمن\nیکی دید بر کنده دندان مینا\nز نیروی پنجه پنجه شیرگیر\nفرومانده حاجز چو روباه\nپس از عزم سو کردشت مینی\nکه خوزد د را و کوسفند ارعی\nچو بیکس بمقامش بد و ریش\nبدو داد یک نمه از زاد خویش\nشنیدم که میگفت و خوش میکرد\nکه داند که بهتر ز نامرد کیست\nبظاهر من امروز از و بترم\nو کر تاچه داند قضا بر سرم\nکرم پای ایمان نجنبد جای\nبسر برنهم تاج عفوندا\nوگر کسوت معرفت دربرم\nنماند بوب یار از ین کمترم\nکه سگ نامه زشت نامی که مرد\nمراو را بدونج نخواهند برد"}
{"book": "adl0294", "page": 233, "text": "( ٢٢٦ )\n\nروانست سعدی که مردان را بعزت نکردند در خود نگاه\nاز ان بالای شرف داشتند که خود را به از سک نپنداشتند\n\nیکی بر بطی در بغل داشت مست بشب در سر پارسائی شکست\nچو روز آمد ان نیک مرد سلیم بر سنگدل برد یکمشت سیم\nکه دو شینه معذور بودی مست ترا و مرا بر بط و سر شکست\nمرا به شدن هم در یسابت سیم ترا بر نخواهد الا شد بیم\nاز ان دوستان خدا بر سرند که از حق بسیار بر سر خورند\n\nشنیدم که در خاک بخش درهان یکی بود در کنج خلوت نهان\nبخر د جشنی عارف مطلق که پرون دست حاجت بخلق\nسعادت کشاده دری پای او فرو کبران بسته بر روی او"}
{"book": "adl0294", "page": 234, "text": "( ٢٢٧ )\n\nزبان آوری چیره‌دستی کرد\nز شوخی بگفتن نیک مرد\nکه زنار ازین کرد دستان رَو\nبجای سلیمان نشیند چو دیو\nدما دم بشویند چونک بر روی\nطمع کرد و در صید موشان کوی\nریاضت کش از بهر نام و غروز\nکه طبل تهی را رو و بانک او\nنیکند و خلقی درو انجمن\nبر ایشان تشریح کنان ن درر\nشنیدم که کبریت در اثنی خَش\nکه یارب بر این شخص نام خوش\nدکر راست گفت ای خداوند پاک\nمرا توبه ده تا نکردم هلاک\nپسندم ازین عیب‌پوشی دم\nکه معلوم کس ناخوشی دلم\nگرانی که دشمنت کوید درغ\nدگر نیستی کور و با درسیخ\nاکر ابهی شگ را کند کوفت\nتو مجسموع شوکور کند کفست\nکیر دغز دمت در روش ضمیر\nزبان بند دشمن نتوان کیر\nنه آیین عقلست و رای خرد بی که دانا فریب مشعبه خورد"}
{"book": "adl0294", "page": 235, "text": "( ۲۲۸ )\n\nپس کار خویش کند عاقل شست\nزبان اندیشش جود است\nتو نیکو روش باید پیکمال\nبند گفتن نیابد محال\nچه دشوارت آمد ز دشمن سخن\nمگر انچه عیبت گرفت آن مکن\nجز انکش دانم مگو گوی من\nکه رویش کند بر من آموزی من\n\nکسی مشکلی برد پیش علی\nمکر مشکلش اکند محلی\nامیر عه و سد کشور کشای\nجوابش بگفت از پر علم درا\nشنیدم که شخصی در ان نجمن\nبگفتا چنین نیست یا بوالحسن\nبر نجید از وحید ر نا جوی\nبگفتا ارتو دانی از ین نکوی\nبگفت انچه دانست شایسته\nبکل چشمه خورش بیفت\nپسندید از و شاه مردانی را\nکه من خطا بو د مراد بر صوات\nبا ز من سخن گفت دالاماست\nکه بالاتر از علم او علمی نیست"}
{"book": "adl0294", "page": 236, "text": "( ۲۲۹ )\n\nکرامروز بودی خندان و بجا نکردی خودرا کند دروی کار\nبدر کردی از بار که جایش فروکونشتندی بنا واجش\nکبر سبطی آب روی مکن ادب میت پیش بزرگان سخن\nیکی را که پندار درسه بود مپندار سرکر که حق بشنود\nزعلمش ملال آید از وعظ سنگ شقایق بباران رویدسنگ\nکرت در دیاری فضلیست خیر ببرکیر و درپای اوپیش ریز\nزینی که از خاک افتاد خوار از و برامد کل فصل بهار\nمریزای حکیم استینهای در چومی بینی از خویشتن خواجه پر\nبچشم کسان سیا ید کسی که از خود بزنگی نمایدیسی\nنکو تا بکویند شکرت هزا چو خودکفتی ارس توقع مدار\nکیا ی شنیدم که در شبکامی نهاد شمع پای درشت بامی"}
{"book": "adl0294", "page": 237, "text": "( ۲۳۰ )\n\nبرانی دو شرمجا ره کوپت که رنجید ه د شمن نماند ر پوست\nبراشفت بر وی که کوری مکر بدو گفت سپالا ر عا د ل عمر\nنکورم و لیکن خطا رفته کار ندانستم از من خطا در کندم\nچو منصف بزرگان دین بود اند که با زیر دستان حسن نمودند\nفروتر بو د هوشمند کرین نهند شاخ پر میوه سر بر زمین\nبیا زندمند و ان نصح کنا ن مکن الجالت سر کردن\nاگر می بترسی زروز شمار از ان نرسد آپ خطا در گذار\nمکن خیره بر زیر دستان ستم که دستیست با لای دست توهم\n\nیکی خوب کر دار و خوشخوی بود که بد سیر تا نرا نکو گوی بود\nبخوایش کسی د چو ن گذشت که باری حکایت کن از سرگذشت\nدهانی بخنده چوکل باز کرد چو بلبل بصوت خوش اغاز کرد"}
{"book": "adl0294", "page": 238, "text": "( ۲۳۷ )\nکرباس گرد بدبختی پے که من سخت نگرفت ستی با کسی\n\nچنین یا د دارم که پهنای نیل نکرد آب بر مصر سالی مسیل\nگروهی سوی کوهسا راشدند بفریاد خواهان باران شدند\nگریستند و زگریه جوی روان نیامد مگر آب چشم زنان\nبذوالنون خبر برد ازینها کسی که بر خلق رنجت بسختی بسی\nفرو ماند کا نرا دعائی بکن که مقبول را رد نباشد سخن\nشنیدم که ذوالنون مدین سمیت بسی برجبین آمد که باران برقت\nخبر شد بدین پس از مدین برفت که ابرسید ول برایشان بگر\nبپرسید از و عارفی درنت چه حکمت درین رفتنت بودست\nشنیدم که مرغان و مورو ددان شود تنگ روزی زفعل بدان\nدرین کشور اندیشه کردم کی با پریشان تراز خو د ندیدم کسی"}
{"book": "adl0294", "page": 239, "text": "( ۲۳۲ )\n\nبرفتم مبادا که از شه من   ببیند و در خیر بر انجمن\nبیمایادت لطف کردگار جهان   ندیدم ندی از و در بسته جهان\nتو آنکه شوی پیش دم عزیز   که مر خویشتن را نگیری بچیز\nبزرگی که خود را بخردی شمرد   به نفی و عقبی بزرگی ببرد\nدر ین خاکدان بنده پاک شه   که در پای است که ناپاک شد\nالا ای که بر خاک ما بگذری   بخاک عزیزان که یا داوری\nگر خاک شد سعدی او را چه غم   که در زندگی خاک بودست هم\nبه بیچارگی تن فدا خاک داد   و گر گرد عالم برامد چو باد\nبسی بر نیاید که خاکش خورد   دگر باره بادش بعالم برد\nسحر کا کلپتان همی شگفت   برویصاحب بی شخ شگفت\nعجب کر بمیرد چنین بلبلی   که بر استخوانش نروید گلی"}
{"book": "adl0294", "page": 240, "text": "( ۲۳۳ )\n\nشبی نیت فکرت همی سوختم\nچراغ بلاغت بیفر و ختم\nپراکنده کویی حدیثم شنید\nجزا پند کندس طریقی ندید\nهم از خبث نوعی دران ایچ کرد\nکه ناچار فرمانخیز درود\nکه فکرش بلندست و رایش باند\nدرین شیوه زهد و طامات ند\nبزموجست کو بال و گز کردن\nکه آن شیوه خست بردیگران\nنداند که ما را بر جنگ نیست\nوگرنه مجال سخن تنگ نیست\nبیا تا درین شیوه چالش کنیم\nسر خصم را سنگ بالش کنیم\nبسعادت بخشایش داورت\nنه در چنگ و بازوی و زورست\nچو دولت بخشد سپهرمند\nنیاید مردلی کی در کمند\nبپشتی سید از زمین بره\nبشیرا ن سیر جه خورد در دره\nچو نتوان با فلاک دست یا ختن\nضرور پست بگر دتش تن دادن"}
{"book": "adl0294", "page": 241, "text": "( ٢٣٤ )\n\nگرت زندگانی شبست و در نه مارت گراید بشیر و ببر\nو گر از حیاتت نماید ستبم چنانت کشد کوش زار و نژند\nچور ستم که با مان و رزمی کرد شقا دار بها و ش ابورد\n\nمرا در سپاهان یکی یا ربود که جنگ آور و شوخ و عیار بود\nمراش همی نیست وجهد وحساب بر اتشن ل خصم او چون کباب\nندیدمش روزی که گش نست ز خون پنجهانش اتش بجست\nدلاور بسر پنجه کاو زور ز هولش بشیران افتاد شور\nبدعوی چنانوک انداختی که عذرا بید یک بیک اموختی\nچنان خار در گل ندیدم که رفت که پیکان او در سپر یافتی\nجو گنجشک و زرغ در بند او مکش کشکنجشک بیشیں پرد\nکرش بو نیدون تانی ستس امانش ندادی بتیغ اسمس"}
{"book": "adl0294", "page": 242, "text": "( ٢٣٥ )\n\nپنجاشن ز دور سپهر طه زبر\nفرو برد چنگال در مغز شیر\n\nگرفتی نگر بند زور آزمای\nو گر کوه بودی کندی زجای\n\nزره پوش چون بسته زیرین قبا\nکه کردی ز مرد و برزق ندا\n\nنه در مردی او را نه در مردمی\nدوم در جهان پوشیده آدمی\n\nمرا یکدم از دست نگذاشتی\nکه بار است طبعاً سر پرشتی\n\nسفر انچنان سایه من ربود\nکه چشم دران بقعۀ ورمجود\n\nقضا نقل کرد از عراقم بشام\nخوش آمد دران خاک پاکم مقام\n\nدگر حرف از شام جانانم\nکشید آرزومندی خانه ام\n\nقضا را چنان اتفاق افتاد\nکه بازم گذر بر عراق افتاد\n\nشبی سر فرو شد بادیث ام\nبدل بر گذشت آن هنر پیشه ام\n\nنمک ریش دیرینه ام تازه کرد\nکه بودم نمک پروردا روپرد\n\nبیدار وتی اسپ را تاختم\nبدرش طلبکار و خواناتم"}
{"book": "adl0294", "page": 243, "text": "( ٢٣٦ )\n\nجوان دیدم از کردش هریر \nچو کوه سفیدش سر از برف موی\nفلک دست قدرت بر و یافته\nبدو گفتم ای پیر دوشینه گیر\nبخندید کر روز جنک است\nزمین دیدم از نیره جو نیستان \nبر انگیختم کرد هیجا چو دود \nمن انم که چون حمله اوردمی\nولی چون کنز دستم در امدی\nغنیمت شمردم سہی کی ز\nچه یاری کند مغفر و جوشنم\n\nخدنک کمان رعوانش زیر\nو مان کش اله جو پیری کمان\nسپر چت مردیش تیافته \nسپر ناتوانی بزانور درش\nچه فرسوده کردت چو زنکاره\nبدر کردم این چنگوئی سپر\nکرفته علمها جو اتش دران\nچو دولت نباشد بتور سود \nبرم ار کف انگشتری محمدی\nکرفتند کردم چو انگشتری\nکه ناواک سپه با نصاحیه \nکه یاری کند دست در روشنم"}
{"book": "adl0294", "page": 244, "text": "( ۲۳۷ )\nبکلید قلم چون ببست شدید پست بیاز و دستم شوان شکپت\nکه وی مشک افکن سیل نور در ان پر مرد دوشم پر شور\nنما ندم که دیدم که دجنا زرو جامه کردیم د خشته کلام\nچو ابراب نازی بجوشیم چو باران مار که فرو ریختیم\nدوشکر بهم برزد دکینی توگفتی دند اسمان برزمین\nزباریدن تیر چون کرک زهر کوشه بر خاست طوفان سرک\nزین اسمان شد زکر د کبو چو انجم در بورق ششه مه نور\nسواران شمی بر تافتیم بیاد و سپر بر سر با سستیم\nبتر و سنان موی بشکافتیم چودولت بند روی با ستیم\nچه زور آور دنجس جه برد چو بازوی بونتن یاری کرد\nزشمشیر زهر او را کند بود که کین آوری ز اهتر ند بود\nچوصد دانه جموع در مشت فتا ویم مردانه در کوشت"}
{"book": "adl0294", "page": 245, "text": "( ۲۳۸ )\n\nبنامردی از حم بدادم دست\nچو ماهی که با جوشش عقده بست\n\nکجا نرا نشد ناوک اندر سینہ\nکه گفتم بدوز دسندان بتیر\n\nچو طالع زماروی برنج بود\nسپهرش ستیزه قضا سنج بود\n\nازین و لغبت حصه می گشت پر\nکه بی بخت کوسش نگیرد بگو\n\nیکی آهنی جبه در اروپل\nهمی بگذرا نید پیکان ز پیل\n\nنه پوشی آمد بجنگش فراز\nجوان جہانسوز و پر کار ساز\n\nپرخاش بستت هم بدام گور\nکمندی که بختش که از خام کور\n\nچو دیدار و پیل ند پاره پوش\nکان ارزه آورد و زهر را بکوش\n\nبرنجا د تیرند نگس نزد\nکه یک چوبه بیرون فتاد از نمد\n\nدلاور درامد چو دستان گرد\nبخم کمندش در اورد بود\n\nبلسکر کش دو در خیمه دست\nچو در دافع کی بگردان بیست"}
{"book": "adl0294", "page": 246, "text": "( ۲۳۹ )\n\nشب از محنت و شهر سار همه چو کوه پرستارش از کیفت\nتو کا من بناو ک بدوزی و تیر ندوش پلنگ قبا دی آید\nشنیدم که میگفت مخونی کست ندانی که روز اجل کس نیست\nمنم که در شیر بطعن وحت برستم و اموزم آداب حرب\nچو بازوی بخبم قوی حال بود بمطر ی پلم نمد می نمود\nکنونم که در بخبه امبت نیست خدنگش تیرم کم از بیل نیست\nبروز اجل نیزه جوشش مرد ز پر اس بے اجل نگذرد\nیکی را که بسته اجل در مقات بر پشت اگر جوشنس جندیات\nدرش بخت یا ور بود دست بر زنش ید بساط کوشت\nنه دانا بسعی از اجل جان سبرد نه نادان نیا ساز خوردن بمرد\n\nشبی کر دی از درد بهلو خفت طبیبی در ان ناحیت بو د گفت"}
{"book": "adl0294", "page": 247, "text": "(٢٤٠)\n\nازین پست کوبرک رز میخورد عجب دارم ارشب بپایان برد\nکه در سینه پیکان تیرشمار به از نخل وکوبن لپار کار\nکرافند یک لقمہ در روده‌پیچ همہ عمر نادان دایم برنج\nقصارا بطیبی دران شب بمرد چهل سال زین رفت وزن‌درکشید\n\nیکی روستائی سقط شد خزش علم کرد بر خاک بستان سرش\nجهاندیدۂ پیری و برگذشت چنین گفت خندان بطوردشت\nبپندار جان پدر کین حمار کند دفع چشم بد از کشت زار\nکه این دفع چوب از سر و گوش خویش میکرد تاناتوان مرد و ریش\nچه داند طبیب ار کسی رنج برد که بیچاره خواهد بدین رنج مرد\n\nشنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی"}
{"book": "adl0294", "page": 248, "text": "( ٢٤١ )\n\nبآخر بپرا امیدی بضنت کین نگرش غلب کرد و پست\nببد بختی نیکبختى مسلم برفت در بچنگ در مدم\nنه روزى بسیر بچنگى سغوزند که پر بچگان شک روزى درند\n\nفرو کوفت پری پسر را بچوب بگفتاى در ہنگام بکوب\nتوان تو از جور مردم گریست ولى چون تو بجرم کنى چاره است\nبیاد و ارزش پنجا و در کوش نا از دست او در برآورد هوش\n\nبلند اخترى نام او بختیار قوى دستکه بود و پررائيا\nبکوى گدایان مسش خانه بود زرش چو کندم به پیمانه بود\nغم اور ادراى بقیه ز ربو د پول دگر شکدست تا شرح دید پول\nعمر در ویش پسند تو انکر بيا ان دلش پیش سوزد بباغ نیاز"}
{"book": "adl0294", "page": 249, "text": "( ٢٤٢ )\n\nزنی چنگ در دست باشوخی خویش\nشبانگه چو فرتوتش آمد بپیش\n\nکه کین حق تو بد بخت اندرون کیست\nچو زنبور بر سخت جز این چیست\n\nبیا سوز مردی زپاماکیان\nکه آخر نمرد یم تب رایگان\n\nکجا ناز از د سیم و مکنت فتور\nچرا همچو ایشان نیک بخت\n\nبراور د صافی دل صوف پوش\nچو طبل از تهی گاه خالی خروش\n\nکه من دست قوت ندارم تم\nبسر پنجه دست قضا برسمج\n\nنکردند در دست من اختیار\nکه چرخ خویشتن را کنم بختیار\n\nیکی با طمع نزد خوارزم شاه\nشنیدم که شد بامداد پگاه\n\nچو دیدش نخی مبت د ناک دوست\nدگر روی بر خاک مالید و چاست\n\nپسر کفش ای بابک نامجوی\nیکی مشکلت می پرسم بگوی\n\nنگفتی که قبله است در حجاز\nچرا کردی امروز از ین سو نماز"}
{"book": "adl0294", "page": 250, "text": "( ٢٤٣ )\nبهر طاعت بپوش شوت پوست که مهر سانش قبله دیگرست\nقناعت سرافراز وای مرد کوش پسر بر طمع برنیاید ز دوش\nطمع آب روی تو درهم نریخت برای دو جو دامن در بحرنیخت\nچو سیراب خوانی شد از آب جوی چرا ریزی از بهر برف آب روی\nمگر کز تم مکش با شوی وگرنه ضرورت بدربها شوی\nبرو خواجه کوتاه کن دست از چونی بدست در استین دراز\nکسی را که دین طمع در شوت نباید بحبس عبد و حاکم شوت\nتوقع براند ز هر مجلست بران زخودش تا برآید کست\n\nیکی را تب آمد ز صاحبدلان یکی گفت شکر بخواه از فلان\nبگفتی ای پسر تلخی مردنم به از جود روی ترش دیدنم\nشکر عاقل از دست یک نخورد او که روی ترشتر زرویی گرد"}
{"book": "adl0294", "page": 251, "text": "( ٢٤٤ )\nمرو در پی هر دلی خوار پست که تمکین دل نور جان کا پست\nکند مر درا نفس اماره خوار اگر هوشمندی فریبش مدار\nاگر هرچه باشد مرادش خوری ز دوران بسی نامرادی بری\nتنور شکم دمبدم تافتن مصیبت بود روز نا یافتن\nبتنگی نزایدت روی رنگ چو وقت فراخی کنی معده تنگ\nکشد مرد پرخواره بار شکم وگر در نیابد کشد بار غم\nبشکم بنده بسیار بینی خجل شکم پیش من سگ بهتر که دل\nچه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین تر است از رطب\nتنی چند در خرقه راستاں گذشتیم بر طرف خرماستان\nیکی زان میان معده را بآرد ز پرخواری خویش بیمار بود\nمیان بست مسکین شد بر درخت بگفتم مزن چنگ بر ما درشت"}
{"book": "adl0294", "page": 252, "text": "( ٢٤٥ )\nبدین در آمد که این ناگوشت  بگفتم مران بانگ بر ما داشت\nشکم دامن او بکشیدش بشاخ  بود سنگدل و دکان سلاخ\nنه سرما درند ، با نواخت کردور  پایش ناخن و عاقبت کر دور\nشکم بند دستت و زنجیر پای  شکم بنده نادر رستند رای\nپر از پر شکم شد رخ لاجرم  بیایش کشد مور کوچک شکم\nبرواندروئی بدست آرمانک  شکم میخواد شد الا بجنگ\n\nیکی نیشکر داشت بر طبفری  چپ و راست کر دید بر مشتری\nبصاحبدلی گفت در کنج ده  که بستان و چون پست یابی بده\nبگفت آن دو دند زبیا پر  جوابی که بر دل بیاید نوشت\nتراصبر بر من نباشد مکر  ولیکن مراباشد از نیشکر\nحلاوت نباشد شکر در نیش  که باشد تقاضای تلخ از پش"}
{"book": "adl0294", "page": 253, "text": "( ٢٤٦ )\n\nبه پیری فرستاد رویش ضمیر امیر ختن جامه از حریر\nبشادی چو گلبرگ خندان شگفت پوشید و دستش بوسید و گفت\nچه خوب است تشریف شاهنشین وزاخ بهتر قد خویشتن\nگر آزادۀ بر زمین خسب وبس مکن پرقالی زمین بوس کس\n\nیکی ناخوشش میارزی تمام چو دیگر کسان گر بسازی تو هم\nپراگنده گفتش ای خاکسار بر وطبعی از خوان نعمت مسار\nقباست چاک نوردیده رو قبایش میدند و دستش گرت\nشنیدم که میگفت خون میگریست که ای نفس شوم وکرده زجارت\nبلا جوی باشد گرفتار آز من بنجار پس بندمانی مجاز\nچه دلتنگ خفت ان در مایه دوش که برخیره دیگران شکر گوش"}
{"book": "adl0294", "page": 254, "text": "( ٢٤٧ )\n\nیکی کو بد د نیا فزونتر ببرد\nکو بر گشته ایام و بدحال بود\n\nدگر ار شد جلال سرای امیر\nغلامان سلطانی انژدیتر\n\nچکان نشستن اپستوا نیکند\nهمی گفت و از هول جان میگریز\n\nاگر دستم از دست این در زدن\nمن موسش ویرانه پیر زن\n\nمینز از جبل جان من هم پیش\nقناعت نکوتر به و شاب خویش\n\nخدا و ند از ان بنده خر سپست\nکه راضی بقسم خداوند یست\n\nیکی طفل دندان اورد روز\nپدر سپ بفکرت فرو برده بود\n\nکه من نان برک از کجا ارش\nمروت نباشد که بگذار شش\n\nچو بیچاره گفت این سخن چیرست\nگرفتار زاد را جو مرد انگشت\n\nمخور هول ابلیس تا جان دهد\nهمانکس که دندان دهد نان دها"}
{"book": "adl0294", "page": 255, "text": "( ٢٤٨ )\n\nتواناست آخر خداوند روز\nکه روزی رساند تو چندین مسوز\nنگارنده کودک اندر شکم\nنویسنده عمر و روزیست هم\nخداوند کاری که بنده ی خرید\nبدارد بکیفیت انکه عبدست بد\nترا نیست این محبت بر کردگار\nکه مملوک را بر خداوند کار\n\nشنیدم که در روز کار قدیم\nشدی سنگ در دست ابدال سیم\nنپنداری این قول معقول نیست\nچو راضی شدی سیم و سنگ یکیست\nچو طفل اندرون دارد از حرص پاک\nچه مشت زرش پیش و مشت چه خاک\nخبر ده بدرویش سلطان پرست\nکه سلطان در ویش مسکین است\nگدا را کند یکدرم سیم سیر\nفریدون بملک عجم نیم سیر\nنگهبانی ملک و دولت بلاست\nکه اما د شها پست نامش گدا\nگدائی که بر خاطرش بند نیست\nبه از پادشاهی که خرسند نیست"}
{"book": "adl0294", "page": 256, "text": "(٢٤٩)\n\nاگر پادشاست اگر پینه دوز\nچو خفتند گردد شب هر دو روز\nچو سیلاب خواب آمد و در ربود\nچه بر تخت سلطان چه بر دشت گور\nچو بینی توانگر بزر کبریاست\nبرو شکر یزدان کن ای تنگدست\nنداری بحمدالله آن دست رس\nکه برخیزد از دستت آزار کس\n\nشنیدم که صاحبدلی نیک مرد\nیکی خانه بر قامت خویش کرد\nیکی گفت میدانمت دست رس\nکزین خانه بهتر کنی گفت بس\nچه میخواهم از طارم افراشتن\nهمینم بس از بهر بگذشتن\nمکن خانه بر راه سیل ای غلام\nکه کس را نگشت این عمارت تمام\nنه از معرفت باشد و عقل و رای\nکه بر ره کند کاروانی سرای\n\nیکی سلطنت ای صاحب شکوه\nفرو خواست شد آفتابش بکوه"}
{"book": "adl0294", "page": 257, "text": "( ٢٥٠ )\n\nشبی در ان بقعه کشور گذشت که در د وره قایم مقامی نداشت\nچو خلوت نشین کس پیدا شناخت دگر ذوق در گنج خلوت ندید\nچپ و راست لشکر کشیدن گرفت دل پر دلان در طپیدن گرفت\nچنان سخت باز و شد در گیر که با جنگجویان طلب کرد گير\nز قوم پراگنده خلقی بکشت دگر جمع شد و همراه او دشت\nچنان حصار شکر کشید یک که عاجز شد از تیر باران سنگ\nبجنگ مردمی فرستاد پس که صعبه فرو مانده فریادرس\nهمت مددگر که شمشیر تیز نه در سرو عالی بود دستگیر\nچو بشنید عابد بخندید و گفت چرایتم نانی نخور و نخفت\nندانست قارون نعمت پرست که گنج سلامت بکنج اندرست\n\nکمالت در انفس و در سنگ هم کرش زو نباشد چه نقصان هم"}
{"book": "adl0294", "page": 258, "text": "(٢٥١)\n\nپندار اگر پسند قاره شود کبر طمع همیشه اگر کور شود\nو گر درنیامد کرم پیشان نهادش تو انکر بود همچنان\nسخاوت زیست پیرایه بدو کامس خالی نماند زیر\nطبیبانی که از خاک مردم کند عجب داری ار مرد می کم کند\nزنعمت نهادن بلندی مجوی که ناخوش کند آب ستاد بوی\nبخشد نگی کویش کلابی بان بیلش در میرسد ز آسمان\nگر از جاه و دولت بیفتیم دگر بار و نادر شود مستقیم\nو گرفتمی کوهدری غم مرا که ضایع نکر دانت روزگار\nکلوخ ارچه افتاد و پستی ؟؟ نه فقی که در وی کند کس نگاه\nو گرخره اروز وزرآن گراز بیفتد بشمعش بجویند باز\nبدر میکنند اسنگنه بر سنگ کجا ماند آئینه در زیر سنگ\nپسندیده و نغز ایا خصال که کجاد آید و کور و وجاه مال"}
{"book": "adl0294", "page": 259, "text": "( ٢٥٢ )\n\nشنیدم زمردان شیرین سخن که بو داندریس شهر پیری کهن\nبمی‌باید و شاهان دور ان مر بسر آورد ه عمری بتاریخ عمر\nدرخت کهن بود تازه بهشت که شد ارکویی بر او از بهشت\nعجب در رنجه آن آن غریب که هرگز بنو دپست برپهر آب\nزشونی مردم خراشیدنش رخ دید ه پر پر تراشیدنش\nبولی کهن عهد کوته امید سرشکی و چون پشت بودستی\nیوی که کرد از نکوهیش کم نهادند حالی سرش در شکم\nچو چنگ از خجالت سپر در بکوی نکونسار و دستش ففاریوی\nیکی را که خاطر درو رفت بود چو چشمان بندش اشفته بود\nزمهوش کیر داع بر داست که پروانه شمع چاکش شب\nبرامد خروشان از مراد است که تر دامنا رانوا و عهدپست"}
{"book": "adl0294", "page": 260, "text": "(٢٥٣)\n\nپسر خوبرویش باید و خوبروی\nپدر کو زجمالش مبند از موی\n\nمرا جان بهرش بمحبت\nنه خاطر بویی در اوئیست\n\nچو روی نکو داری انده مخور\nکه موی از منت بروید دگر\n\nنه پیوسته ز ز خوشه تر دید\nکسی بک بر نزدیکه برود\n\nبزرگان چو در حجاب اوفتند\nچو دامن چاک در آب اوفتند\n\nبرون آید ار زبر ابرافتاب\nبتیغ و چنگر پرد در آب\n\nزغفلت مترس ای پسر دوست\nچو دانی که آب حیات اندروس\n\nنکویی پس از خویشتن آرمت\nنه سعدی پسر کرد تا کام راست\n\nدل بزنی مرادی بجهرت بسوز\nشب آبستنت ای برادر بزنو\n\nبپنجام صلاحیست در سرای\nنه در اپ میدان چو کاگوی\n\nتو با دشمن خویش بخانه مانی\nچه در بند پیکار بیگانه"}
{"book": "adl0294", "page": 261, "text": "( ٢٠٤ )\n\nعنان از مجال پس اندرم\nتو خود را چو کودک ادب کن بچوب\nکیسا ز حق استغفار غنی\nبجود و تو شعریت پر سنگ و بد\nحاماکه دونان کی دین مصلز\nرضا و ورع نیک نامان حر\nچوسلطان عنایت کند با بدان\nتراشهوت حرص کین حسد\nکه این شمانت پت میشند\nهوا و هوس را نماند ستیز\nرسمی کی دشمن سیا یکنزد\nچه حاجت درین باب گفتن کسی\n\nمردی رستم که نشد شام\nبگرزگران مغز مردم مکوب\nکه با خویشتن بینائی پیے\nتوسلطان پسنتور دانا خرد\nدرین شهر کیسه نه پر سوزنی\nموا و هوس مزن کیسه بر\nکجا ماند آسایش بخردان\nچو خون در کابست جانسد\nپسرار حکم و رای تو بر نیستند\nچوبیند پر پنجه عقل تیز\nهم از دست دشمن بیاریکرد\nکه حرفی بس ار کار بند د کسی"}
{"book": "adl0294", "page": 262, "text": "( ٢٥٥ )\nکتاب ابوصحابی\nاگر پای در دامن آری چو کوه\nسرت ز آسمان بگذرد در شکوه\nزبان در کش ای مرد بسیار دان\nکه فردا قلم نیست بر بی‌زبان\nصدف دار کوهرشناسان راز\nدهان بسته بکو تو کز د هر باز\nفراوان سخن باشد اکنده کوش\nنصیحت نگیرد مگر در خموش\nچو خواهی که گویی نفس بر نفس\nحلاوت نیابی ز گفتار کس\nنباید سخن گفت ناساخته\nنشاید بریدن نبر دوخته\nتامل کنان در خطا و صواب\nبه از ژاژخایان حاضر جواب\nکمالست در نفس انسان سخن\nتو خود را بگفتار ضایع مکن\nکم آواز هرگز نبینی خجل\nجوی مشک بهتر که یک توده کل\nحذر کن نادان ده مرده گوی\nچو دانا یکی گوی پرورده گوی\nصدا ند اختی تیر و سر صد خطاست\nاگر هوشمندی یک انداز و راست"}
{"book": "adl0294", "page": 263, "text": "( ٢٥٦ )\n\nچه گوید بآن پس رو خیمه مرد\nکه گر فاش گردد شود دونی\n\nمکن پیش دیوار غیبت بسی\nبود کز پسش گوش دارد کسی\n\nدرون دلت شهر بند ست راز\nنگونا نگردد در شهر باز\n\nاز ان دو دانا زبان دوخت\nکه پسند که شمع از زبان سوخت\n\nتنش نالها ما یکی را گرفت\nکه این بانشاید بیگان گفت\n\nبجا لاش آمد ز دل بر زبان\nبگک در شه در شهر جهان\n\nبفرمود جلاد را سپارنخ\nکه بر دار پیدا مای انایات\n\nیکی زان میان گفت زنهارها\nمکش بندگان کی گناه از تو حتا\n\nتو اول ببستی که سر چشمه بود\nچو سیلاب شد پیش بستن سچو؟\n\nتو پیدا مکن از دل راز یکی\nکه او خود بگوید بر سر یکی\n\nجواهر مخب زن در این سپار\nولی از دل خویشتن را بیدار"}
{"book": "adl0294", "page": 264, "text": "( ٢٥٧ )\n\nسخن تا نگوئی بر و دست تست چو گفته شود یابد او بر تو دست\nسخن دیو بنديست در چاه دل ببالای کام و زبانش مهل\nتوان باز دادن روزه دیو ولی باز نتوان گرفتن بجو\nتو دانی که چون دیو رفت از کمین نیاید بلا حول کس واپسین\nیکی طفل بردارد از رخش بند نیاید بصد رستم اندر کمند\nمگو انکه گر بر ملا اوفتد وجودی از ان در بلا اوفتد\nدهقان از انچه خوش گفت زن مباداش پیش گوی دم مزن\n\nیکی خوب خلق خلق پوشی درا که در مصر یکچند خاموش را\nخردمند مردم برزدند رای بگردش پروانه جویای رای\nتفکر شبی با دل خویش کرد که پوشیده در زیر داینت مرد\nاگر همچنان سر بود در برم براندازند مردم که دانشورم"}
{"book": "adl0294", "page": 265, "text": "( ٢٥٨ )\nسخن گفتن دشمنان پست و دوست که در مصر مادائی از وی بخواست\nحضور ش بیستای و کارش بیز چوکر د و بر طاق مسجد نشست\nدر اینه که خویشتن میدمی به پنداشتی پرده دردمی\nچنین زشت از ان رو بپرداختم که خود را نکو روی پنداشتم\nکم آواز را باشد آوازه تیز چو گفتی در ونق نماندت کریز\nترا خامشی ای خداوند هوش وقار است ناهل را پرده پوش\nاكر عالمی هیبت خود ببر و کر جاهلی پرده خود مدر\nتو سر دل خویش پنهان بود که هر که که خواهی عیان نمود\nو لیکن چو پیدا شد و راز مرد بکوشش نشاید نهان کرد\nقلم پر سلطان میخواست که تا کار در سر را نشر ساخت\nبهایم خموشند و کویابه پراگنده گوی از بهایم بتر\nچو مردم سخن گفت باید بهوش و کر نه شدن چون بهایم خموش"}
{"book": "adl0294", "page": 266, "text": "( ٢٥٩ )\n\nیکی نامیه گفت در وقت جنگ که پیمان لرزید و بر آهنگ\nقفا خورده در مان بکریانست بماند بدار کشتش ای خوبدست\nچونچر کثرت بسته بودی من در یده سختی چو گل پیرهن\nپر امید کوید سخن کیرنفت چو طنبور بی مغز بسیار لاف\nتنی که اتن یانت سوس با بی توان کشتش در نفس\nاگر راست مرد از هنر به دور سر خود بگوید نه صاحب صرع\nاگر مشگ خالص تو داری بکوی وگر پست خود غماست بوی\nبو کنده زون که زر معتریست چه حاجت که محتاج د بگوید دست\nبگویند از وحرف گیران مزار که سعدی ما است و آمیزگار\nروا با شد ار پوستیم دزند که طاقت ندارم که مغزم برند"}
{"book": "adl0294", "page": 267, "text": "( ٢٦٠ )\n\nسفند را سپر سخت دشم را ردا يكيب از بقا و فراز دو ر بو\nیكی پاره كشتشان روى بند كزينگونه از مرغان خشی بند\nقفسهاى مرغ پسر خوان است كه در بند مانده چوزندان است\nکه داشت بر طاق بستان سراى يكي نامور بلبل خوش سراى\nپسر سجده هم سوى بت شاقان جان مرغ بر طاق ايوان ستان\nبخنديد كاى بلبل شب نشين توار گفت خود مانده در قفس\nندارد كسی با تو نا گفت كاز و ليكن جو گشتى اليات نياز\nجو سعدی كه جندان بستے بور ز طون بان آوران بیست پور\nکسی گيرد آرام دل در كنار كه از صحبت خلق گيرد كنار\nمكن عيب خلق اى فروما يه ش بي عود از خلق مشغول باش\nجو باطل پسنديد نگار گوش چونى پستر ميجى سيرت بپوش"}
{"book": "adl0294", "page": 268, "text": "( ٢٦١ )\n\nشنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست\nچو چنگش کشیدند حالی بموی غلامان دف بر زدندش بروی\nشب از درد چوگان سختی نخفت دگر روز پیرش بتعلیم گفت\nنخواهی که باشی چو دف روی ریش چو چنگ ای برادر سر اندر پیش\n\nدو کس کوبیدند و آموختند پراکنده در مجلس اندوختند\nیکی فتنه و بد از طرف برگشت یکی در میان آمد و صلحجست\nکسی خوشتر از خویشتن در نیافت که با خوب و زشتش کشش کار رفت\nترا دیده در سر نهادند و گوش دهان جای گفتار و دل جای هوش\nمگر باز دانی نشیب از فراز نگونی که این کوت است این دراز\nاگر گوش داری خردمند هوش بنصیحتهای مراغش مشو که بگوش"}
{"book": "adl0294", "page": 269, "text": "( ٢٦٢ )\nپیگزر کرده بودم زبیت الحرام\nشبی خفته بودم بخمی فراز\nجو گفتی که عفریت بلقیس برد\nدر اغوش او دختری حوروش\nچنان تنگ در بر گرفته بکام\nمرا امر معروف دامن گرفت\nطپید که دیدم از ض پرسش شگرف\nبشنع و دشنام و آشوب و شر\nشد آن برنا خوش سیای طباع\nز لاحوطم آن دیوسر کر بیست\nسگه ای بزرق سجاده دلق پوش\nمرا بارها دل بکف رفته بود\n\nدر ایام محاصره دارالسلام\nبچشم درامد سیاهی دراز\nپرشتی نمود از ابلیس مجرد\nفرو برده دندان بلبهاش در\nکه پنداری الیل منشی النهار\nفضول اتشی گشت در من بر\nکه ای شخه اتری پس بی نام و ننگ\nسپس ازسیه فری کردم شمر\nدید آمدان غنچه از زیر شاخ\nرها کرد و در من اویخت دست\nسیه کار دنیا خردین فروش\nبرین شخص جان و می اشفته بود"}
{"book": "adl0294", "page": 270, "text": "( 263 )\n\nکنون که توشه بتقدیم نام من زنگرمش مخبر گردی زکام من\nتظلم برآورد و فریاد خوان که کشت بر افتاد و رحمت نماند\nنماند از جوانان کسی دستگیر که بستاندم داد ازین پیر دیر\nکه شعرش نباید زپیری همی زدن دست در ستر نامحرمی\nمیکر د فریاد و دانش گسرد مرا مانه بس در گرسال گرد\nبرون رفتم از جامه اروحم چوسر که ترسیدم از زجر برنا و پیر\nبرسند و ان رفتم از پیش زن که در دست او جامه بهتر که من\nپس اندیشه کر د بر کس گذار که میدا نم گفتنش نینی سار\nتو رح به کرد م بدست تو بر گره ر فضولی که کر د م کر \nکسی انیاید چنین کارپیش که عاقل نشیند پس کار خویش\nاز ان سخت این پر د اشتم وگر دیده نا دیده انگاشتم\nزبان درکش ای عقل و از بی موسس کا چو سعدی سخن کوی ار ز ند خوش"}
{"book": "adl0294", "page": 271, "text": "( ٢٦٤ )\n\nیکی عهد مرداد بر تو ده کرد زبیمار او خاطر آسوده کرد\nشبی پست شد آتشی بر فروخت کنون بخت کاید خرس نشت\nدگر روز او خوشه پس هشت کریکوز خرمن نماز شش است\nچو برگشته دیدند در ویش را یکی گفت بر ورزه ده خویش را\nنخواهی با شی چنین تیره روز بدعوا کن پیش بد سوز\nکراز پست شد نعر مستانه روی توانی که در خرمن اتش زنی\nنصیحت بود خوشه او پستن پس از خرمن خویشتن سوختن\nمکن جان من تخم دین اروندار مدر زمن سختیای بسیار\nچوبر کشته تخمی از افتد به بند از و سخنهائی نپرد پسند\nتو پیش از عقوبت در عفو کوب که سودی ندارد فغان بر چوب\nبر اور زکریان خجلت سیرت که منده را چاه خجل در برت"}
{"book": "adl0294", "page": 272, "text": "( ٢٦٥ )\nیکی متنفق بود بدسگالی گه کرد بروی نکو محضری\nبشب از خجالت عرق کرد وری که ایا خجل گشتم از شیخ کوی\nخبریافت دانای روشنروان برو بر بشو رید و گفت ای جوان\nنیامد همی شرمت از خویشتن که حق حاضر و شرم داری زمین\nنیاسائی از جانب هیچکس بر و جانب حق نگهدار و بس\nچنان شرم دار از خداوند خویش که شرمت زهمسایگانست و پیش\nزلیخا چوگشت از می عشق مست بدامان یوسف در اویخت دست\nچنان بوشهوت رضا داد بود که چون گرگ در یوسف افتاده بود\nبتی داشت بانوی مصر از رخام بر و معتکف بامدادان شام\nدر ان لحظه رویش بپوسید و پر مبادا که زشت آیدشش در نظر"}
{"book": "adl0294", "page": 273, "text": "( ٢٦٦ )\n\nغم آلود در پوست کنجی نشست\nبسر بر ز نفیس بهنگاره دست\nزنخا و دستش بوسید و بچا\nکه ای پست جان سر کش از جا\nبشد آتش دل وی در هم خنش\nبتندی نثار ملامت خوش\nدو انگشتش از دید، برچه جوی\nکه بر کرد و ناپاکی از من نجوی\nتو در روی سنگینی شوی شهرساه\nمرا شرم ناید ز پروردگاه\nچه سود از پشیمانی آری کف\nچو سرمایه عمر کردی تلف\nشراب از بی سرخ رویی خون\nوز و عاقبت زر در ویی بر\nبعذر آوری خویشتن در بن\nکه فردا نماند مجال سخن\n\nپلیدی کند گر به بر جای پاک\nچوزشتش نماید بپوشد بخاک\nتو از آدمی گر نا پسند ه ها\nنترسی که بر وی فتند دیدها\nبراندیش از ان په از هر گناه\nکه از خواجه آتین شود چند گاه"}
{"book": "adl0294", "page": 274, "text": "( ٢٦٧ )\nکه گر بازگردد بصدق نیاز\nبنیچرو بندش نیارند باز\nیقین آوری با کسی برستیز\nکه از وی گزیرت بود یاگریز\nکنون که بباید عمل با حساب\nنه وقتی که منشور گردد کتاب\nبکسی گرچه بد کرد بدهم نکرد\nکه پیش از قیامت غمش چشم خود\nگر آئینه را بدر گردو سیاه\nشود روشن آئینه دل بآه\nبترس از گناهان خویش ای نفس\nکه بروز قیامت نترسی زکس\n\nغریب آمدم در سواد حبش\nدل از دهر فارغ پر از عیش خوش\nبره در یکی دکه دیدم بلند\nتنی چند مسکین بپای بند\nیکی گفت کین بند یان شب نون\nنصیحت نگیرند و حق نشنوند\nچه برکس نیاید ز دستت ستم\nتراکز جهان سخت گیرد چه غم\nکه نامم رکس نگیرد باسیر\nبترس از خدا و نترس از امیر"}
{"book": "adl0294", "page": 275, "text": "(۲۶۸)\n\nچو خدمت پسندیده آرم بجای\nنندیشم از دشمن تیره رای\nاگر بنده کوشش کند بنده وار\nعزیزش بدارد خداوند کار\nوگر کندرایست در بندگی\nز جان داردش تا بود زندگی\nقدم پیش ننهد که تک بگذری\nکه گر باز مانی ز دود کمتری\n\nیکی را بچوگان دهقان\nبزد تا چو طبلش برآمد فغان\nشبا بیداری بیماری سخت\nبرو یار جایی گذر کرد بخت\nشب اگر نبودی زجشن سوز\nگناه آب رویش بردی بجز\nکنی ور مخشه مگزد در بجل\nکه شبها بدرد بر و سوز دل\nمنو زاید پرمسلح داری چم\nدر عذر خواهان ببند و کریم\nز یزدان دادار داور بخواه\nشب تو به تقصیر و درگاه\nکریمی که آوروت از نیست\nعجب گر سختی نمیردت بدست"}
{"book": "adl0294", "page": 276, "text": "( ۲۶۹ )\n\nاگر بنده دست حاجت برار \nو کر شرمسار آب حسرت ببار\nنیامد بدین در کسے عذرخواه\nکه سیل ندامت نشسسس گناه\nبریز و گناه آب روی کسی\nکه ریزد گناه آب چشم خسی\n\nبشها درم غلغلی اندر گوشت\nچه گویم که نافرم پیر شت\nقضا نقش یوسف جمالی کرد\nکه ماهی او شش پوست محی برد\nدر ین باغ سروی بخامید ستد\nکه باد اجل بخش از بن بکند\nعجب نیست گر خاک گل بشگنت\nکه چندین گلاندام در خاک خفت\nبدل گفتم ای بیک بدرد از پدر\nگرو گردک و در خاک آلوده پر\nز سودا و اشفتگی بر قدش\nبپاحم بپشگی از مرقدش\nز هولم در این جای تاریک و تنگ\nبشورید حال و بگردید رنگ\nچو باز آمدم زان تغیر بهوش\nندا زفرزند دلبندم آمد بگوش"}
{"book": "adl0294", "page": 277, "text": "( ۲۷۰ )\n\nگرت چشم حقیقت ز سر کور کنون کا بچشمت بخورد است\nبمایه ترابی پسنه سود کرد چو سود انقداراکه پیدا بنوز\nکنون که شرکاب زنگ در گذشت نه توطمی که سیلاب از سر گذشت\nکنونت که کشت اشگی ببار زبان در باست عذری بیار\nنه پوسته باشد روان بدن نه هموار کرد د زبانی برن\nز داند کار بشنو امروز قول که فردانگیرت پرسد بهول\nبقیمت شمار این افمی نفس که بی مرغ قیمت زار در قفس\nمکن عمر ضایع بابوس و حسب که فرصت عزیزست و اوست\n\nقضا زنده را درکت حال کرد اگر کس بکشد که ساران کرد\nچرس گشت چننه ز تن پوشش چو فریاد و زاری سسر در نوشتن\nنداست شما را در خویشتن کرش دوست بودی نه د بوی من"}
{"book": "adl0294", "page": 278, "text": "(۲۷۱)\n\nکه چندین تیمار و دردم بسیج که روزی بوشانم مرکز دهم\nفراموش کردی مگر مرگ خویش که مرک است ناتوانی و در پیش\nبنفره و بر مرده ریز کلش زیرا که برخو دسوز د دلش\nزبحر این طلی که در خاک رفت چه ماک که باک آمد و ماک رفت\nتو پاک آمدی جد ر باش باک که بنت ناپاک رفتن بخاک\nکنون باید این مرغ را پای بست نه وقتی که بر رشته برد گست\nنشتی بجای دگر کس بسی نشیند بجای تو دگر کسی\nاگر پهلوانی و گر تیغ زن نخواهی برد برون از کفن\nخروشی اگر یک اند گسفند چو در یک ماند شود پایی\nترانیز چندان به دست روز که پایت نرفت در خاک گور\nمنه دل بر این پاخوردگان گر کشند ماند بر و گردکان\nچو دی رفت و فرد انیامد بدست در حساب از همین یک نفس کن توست"}
{"book": "adl0294", "page": 279, "text": "( ۲۷۳ )\n\nفرو رفت جسم یکی نازنین  کفن کرد چون کسوت پیشین\nبدخمه درامد پس از چند روز  که بر وی بگریه بزاری و سوز\nچو پوشیده دیدش حریرین کفن  بگریست پس گفت با خویشتن\nمن از کرم بکشنده بودم ترا  بکندند ازو بارگر خاک را\nدو چشمم بگردد روزی کباب  که میخفت گویند در بار آب\nدریغا که بی ما بسی روزگار  بروید گل و بشکفد نوبهار\nبسی تیر و دیماه و اردی بهشت  بیاید که ما خاک باشیم و خشت\n\nیکی پارسا سیرت حق پرست  فتادش یکی خشت زرین بدست\nسر هوشمندش چنان خیره کرد  که سودا دل روشنش تیره کرد\nهمه شب در اندیشه گنج و مال  در و بام طارم زدن در خیال"}
{"book": "adl0294", "page": 280, "text": "( ۲۷۳ )\n\nاگر غارت مجرم از بهر چیست بیاید بپرسید تا کرد و رست\nبپای کنم پای بستش بخام درستان سختش به عمود خمام\nیکی حجره خاص از پی دوستان در حجرہ اندر سرا بوستان\nبفرمود و از هر چه بر رقعه خاست تب دیگران چشم و مغزم بخواست\nدگر زیر دستان بدم خوبرش براحت سم روح پروروش\nبسی کشت این بسترم روم زین سپس بقمری کیفرم\nشرف کر د و کالیوک بفرش و برو و چرنک چبک\nخیال مناجات در سرشناس حور و خواب دکره کارش نماند\nبحورا برام پسر از شور پشت که حالی نمودش قمر از شت\nیکی بر سر کوه کل پر شت که حاصل کند زان کل کو دشت\nماندیشه با خود روز و رفت پیر کدای پسر کنه نظر بند کیر\nچو سندی برین غشه زن است سیر کیر و رخش کند ار کفت"}
{"book": "adl0294", "page": 281, "text": "( ٢٧٤ )\n\nطمع را زچندان بپشت بباز که بازش نشاید بیک لقمه گاز\nبدارای فرو مایه زین چنگ وپ که همچون نشاید بیک مشت جب\nتو غافل در اندیشه سودومال که سرمایه عمر شد پایمال\nبرین خاک چندان صبا بگذرد که هر ذره از ما بجایی برد\nغبار هو چشم عقلت بدوخت سموم هوس کشت عمرم بسوخت\nبکن سرمه غفلت از چشم پاک که فردا شوی سرمه در چشم خاک\n\nحکایت\n\nشبی خفته بودم بشام سحر پی کاروانی گرفتم بپر\nبرامد یکی تیغکس باد و گرد که بر چشم مردم جهان تیره کرد\nبره بر یکی دختر خانه بود بمعوجت راز بدر می زدود\nپدر گفت ای نازنین پـر من که داری دل آشفته از بهر من\nچندان نشیند درین دود خاک که بازش بجو تو اکی و پاک"}
{"book": "adl0294", "page": 282, "text": "( ٢٧٥ )\n\nاجل تا کند کچکول در کیب | غنیان با زنوان گرفت از شکیب\n\nخبر داری از استخوان قفص | که جان مرغیست نامش نفس\nچو مرغ از قفص رفت کو بست عهد | دکر ره نکر دد بسعی تو صید\nنکمدار فرصت که عالم دمیست | دمی پیش دانا به از عالمیست\nسکندر که بر عالمی حکم داشت | در ان دم که میرفت عالم کذاشت\nمیسر نبودش کز و عالمی | ستاند و مهلت دند دمی\nبرفتند و هر کس در و انچه کشت | نماند بجز نام نیک و زشت\nچرا دل بدین کاروانکه بنیم | که یاران رفتند و ما در بیم\nپس از ما همین کل درد بوستان | نشیند با یکد کر دوستان\nدل اندر دلا رام دنیا بند | که پیشت بسی کند دل بر کند\nچو در خاکدان لحد خفت مرد | قیامت بیفشاند از رویش کرد"}
{"book": "adl0294", "page": 283, "text": "( ٢٧٦ )\n\nبه حوض اسمی امد بشیر اور پروتن بشویی زکر کو پند\nپس آن خاک پاکت غفویب سفر کر د خواهی شهر غریب\nبران از دو سر چشمه دید و جوی در آلاشی داری از خود بشوی\n\nزعهد پدر یادم آید همی که باران رحمت بر و سرامی\nکه در طفلیم لوح و دفتر خرید زبهر م یکی خاتم زر خرید\nبدر کر د ناگه یکی مشتری مجلوایی از دستم انگشتری\nچوشناسد انگشتری طفل خرد کلرمانی از وی تو بهتر برد\nتو هم قیمت عمر نشناختی که در عیش شیرین ابدا خستی\nقیامت که نیکان به علا رسند زقهرشی بر ژرفا رسند\nترا خود بماند پسر از ننگ پیش چوکرویت بر آید عملهای خویش\nبر اور زکار بدان شرم دار که در روی نیکان شوی شرمسار"}
{"book": "adl0294", "page": 284, "text": "( ۲۷۷ )\n\nدران دز که فضل پیسته قبول ادا و العزم را دل بلرزد ز هول\nبجای که دست بر نداینیا تو تندکستن را چه داری بیا\nدر انجا زمانی که طاعت پرند ز مردان ناپاسب کندند\nترا شرم ناید ز مردی خویش که باشد زنا را قبول از تو پیش\nزنا را بعد ز عمت یکپست بطاعت بدارند که کار اوست\nتو بی عذر یکسو نیشینی چوزن روای کم ز زن لاف مردی مین\nمرا خود چه باشد زبانی زری چنین گفت شاه سخن انوری\nچه از راستی بگذری خم بود چه مردی بود کز زنی کم بود\nنباید مطرب نفس پرده گیر با یام مستشرقین کرد و گیر\nیکی بچه گرک می پرورید چور ور ده شد خواجه را هم درید\nچو بر پهلوی جان سپردن نخست زبان آوری پسرش رف گفت"}
{"book": "adl0294", "page": 285, "text": "( ۲۷۸ )\nتو دشمن پیش از یمن و پاری\nندانی که ناچار در حشر خوری\nنز ابلیس احق ما لعنه ز د\nکزانسان سیا به عجر کار به\nفغان از بده ها که در نفس است\nکه ترسم شود خل ابلیس است\nچو ملعون پسند د سرشت مقبما\nخدا یشن انداخت از بهر ما\nکجا سر بر ارم ازین عارونیک\nکه با او تسلیم و باحق بجنگ\nنظر دوست نار کند سوی تو\nچو در روی دشمن و بروی تو\nکرت دوست باید که زور خوی\nنباید که سمنه مان شن دوی\nر واداری از دوست بیگانکی\nکه دشمن کنی بیخا نگی\nترا تا که کرمینه دوست پای\nچو پند که دشمن بود از برای\nبه بیم سیه با چه خواسی حرید\nکه خواستی لال ز مهر یوسف بید\nتو از دوست کر عاقلی بر کرد\nکه دشمن نباید که در نو کرد"}
{"book": "adl0294", "page": 286, "text": "( ۲۷۹ )\n\nسمی یاد دارم زعهد خرد\nکه عیدی برون آمدم با پدر\nببازیچه مشغول مردم شدم\nدر آشوب خلق از پدر گم شدم\nبرآوردم از بی‌قراری خروش\nپدر ناگهانم بمالید گوش\nکه ای شوخ چشم آخرت چندبار\nبگفتم که دستم ز دامن مدار\nبه تنها نداند شدن طفل خرد\nکه نتواند او رو بسوی خانه برد\nتمن باز درمایه مردم است\nچو کردی تجلی ننهد وشوی دست\nبفتراک پاکان در آویز چنگ\nکه عارف ندارد ز در یوزه ننگ\nمریدان بقوت زطفلان کم اند\nمشایخ چو دیوار مستحکم اند\nبیاموز رفت از آن طفل خرد\nکه چون استعانت بدیدار برد\nز زنجیر نامحرمان باش رست\nکه در حلقه نامحرمانان نشست\nاگر حاجتی داری ای حلقه گیر\nکه سلطان از این در ندارد گریز\nبرو خوشه چین باش سعدی صفت\nکه گرد آیدت خرمن معرفت"}
{"book": "adl0294", "page": 287, "text": "( ۲۸۰ )\n\nیکی پیش او درطانی نشست\nکه دیدم فلان صوفی افتاد مست\nقی آلوده دستار و پیراپش\nگروه سگان حلقه برگردش\nچو نوشنده خوی این حکایت شنید\nزکویند وا بر و بهم درکشید\nزمانی برآشفت و گفت ای رفیق\nبکار آید امروز یار شفیق\nبرو زان مقام شنیعش بیار\nکه در شرع مهینت و در خرعفار\nبه پشتش در آور چو مردان مست\nعنان طریقت ندارد بدست\nنیوشنده شد زین سخن تنگدل\nبفکرت فرو رفت چون خر بگل\nنه زهره که فرمان نگیرد بکوش\nنه یارا که مست اندرا ر و بدوش\nزمانی بپیچید و در مانده\nرو پس کشیدن فرمان بید\nمیان بست و بی اختیارش بدوش\nدر آورد وشدی کوی حام چوش\nیکی طعنه میزد که درویش من\nزهی پارسایان یکمند و فن"}
{"book": "adl0294", "page": 288, "text": "( ٢٨١ )\n\nیکی صوفیان بس که می خورد و داد\tمرقع بساقی گرو کرد و واز\nاشارت کنان مرغ ازان پشه است\tکه این پیر کژپانت آن پنبه است\nبکردن ازو روز و شب شستشام\tبیار شنفعت خلق غوغای عام\nچو خور زو و روزی سخت شد آن\tبناکام بر دشت خانی کذشت\nشب از شهرساری بفکر سخت\tبخندید طایی و گر روز گویت\nمریز آب روی ای برادر بکوی\tکه دستت ریزد بشهر آب روی\n\nنداند حق مردم نیک و بد\tنکو ای جوانمرد صاحب خرد\nکه بد مرد را خصم خود میکنی\tو گر نیک مرد است بد میکنی\nترا هر که گوید فلانکس بد است\tچنان کن که او پوستین خود است\nکه فعل فلان را نباید بیان\tوزین فعل بد می نماید عیان\nبه بد گفتن خلق چون دم زنی\tاگر راست گویی سخن هم بدی"}
{"book": "adl0294", "page": 289, "text": "( ۲۸۲ )\n\nزبان کرد شخصی نصیحت دراز \nبدو گفت داننده پسرنداز\nکه با ناکسان پیش من مکین\nمرا بدگمان در حق خود مکن\nگرفتم دستگیر او کم بود\nنخواهد بجاه تو اندر فزود\n\nیکی گفت پنداشتم نیستی\nکه در وی بسامان تر نیستی\nبدو گفتم ای یار اشفته هوش\nشگفت آمد این استانم بگوش\nنبایستی هر چه بستی بی\nکه بر قبضه خنجر قبضه می نهی\nیکی گفت دزدان همگرستند\nبباروی مردی شکر بستند\nنصیحت کن آن ناسزاوار مرا\nکه دیوان سیه کرد و چنگی و خرد\n\nمرا در نظامیست ادوار بود\nشب روز تلقین و تکرار بود"}
{"book": "adl0294", "page": 290, "text": "( ۲۸۳ )\nمرا پند او را ستمهای رخرد\nچومن او بعنی سم در ستیز\nشنید این سخن پیشوای ادب\nچسودی پسند نماید درود\nکرا او راه دوزخ گرفت از منی\nفلان را بر من چه مد می برد\nبر اید بهم اندورون چنیست\nبخو د بر بشورید و گفت ای عجب\nکه معلوم کردت که میبست تو\nازین راه دیگر تو در وی رسی\nیکی گفت جاج خونخوار دست\nنترسد سمی را د و نه با خلق\nجهاندیده پر دیرینه زاد\nکز او داد مظلوم دیس داد\nتو دست از وی روز گار شار\nز میدا و از و هر و مند ایمیم\nدلش همچو سنگ سیه پاره است\nخدایا تو بستان از و داد خلق\nجوانرا یکی پند پیرانه داً\nبخواهد از دیگران کین او\nکه خود زیر دستش کند زرد تر\nز نیز از تو قت پسند آیدم"}
{"book": "adl0294", "page": 291, "text": "( ٢٨٤ )\n\nبدوزخ برد مدبر را گناه\nکه خانه پر کرد و دیوان سیاه\n\nاگر کس صفت پیش میرود\nمبادا که تنها بدوزخ رود\n\nشنیدم که از پارسائی یکی\nبطیبت بخندید با کودکی\n\nدگر پارسایان خلوت نشین\nبعیبش فتادند در پوستین\n\nبآخر ندانم حکایت چه گفت\nبصاحب نظر با گوست کیشنت\n\nدر پرده یار شوریده حال\nکه غیبت حرام است و طیبت حلال\n\nبطفلی درم رغبت روزه خاست\nندانستی چپ که دست و راست\n\nیکی عابد از پارسایان کوی\nهمی شستن آموختم داروی\n\nکه بسم الله اول سنت بگوی\nدوم نیت آور سیم کف بشوی\n\nپس انگه دهن شوی و بینی کنا\nمنامخرباکشت کوچک بخار"}
{"book": "adl0294", "page": 292, "text": "( ۲۸۴ )\n\nبیا به دندان پشین بمال\nکه نیست در روز بعد از زوال\n\nوزان پس سه مشت آب بروی\nزپس تا که موی تارق پسر\n\nدگر دستها تا بمرفق بشوی\nزتسبیح و ذکر انچه دانی بگوی\n\nاگر مسح سر بعد ازان غسل پای\nبیمن ومستر بنام خدای\n\nکسی از من اند درین شیوه\nنه پنمی که درتوت شد پیروه\n\nشنید این سخن و خدا میسدیم\nبشورید و گفت ای خیبث رجیم\n\nبکشد با وردهای چو گفت\nفرستاد عفاش د رشت\n\nکه این ست کردار نیکو سخن\nپنت انچه کویی بمردم مکن\n\nنه مسواک در روزه کشی خطاب\nبنی آدم مرد ر خوردن آب\n\nدکسی کز حکمت بینداخت\nبشویی که از خور و بنابشت\n\nکسی را که نام امد اندر میان\nبه سکنز ترین نام ونشتن مخوان\n\nچومواره کوئی که مردم خرند\nبزرگ که نامت زیکو برند"}
{"book": "adl0294", "page": 293, "text": "( ٢٨٦ )\n\nچنان کویی سیرت بکوی نزام\nکه گفتت توانی بروی انورم\nو کر شرمت از دیدۂ ناظر است\nنه ای بی بصر غیب دان حاضر است\nنیاید همی شرمت از خویشتن\nکه او حاضر وشرم داری ز من\n\nطریقت شناسان ثابت قدم\nبخلوت نشستند چندی بهم\nیکی زان میان غیبت آغاز کرد\nدر ذکر بیجاره باز کرد\nیکی گفتش ای یار شوریده رنگ\nتو هرگز غزا کرده در فرنگ\nبگفت از پس خار و دیوار خویش\nهمه عمر ننهاده ام پای پیش\nچنین گفت درویش صادق نفس\nندیدم چنین بخت بر گشته کس\nکه کافر زپیکار ش ایمن نشست\nمسلمان بزبانش بس است\n\nچه خوش گفت دیوانه مرغزی\nحدیثی کزان لب ببندان گزی"}
{"book": "adl0294", "page": 294, "text": "( ۲۸۷ )\n\nمن ارنام مردم برستی گم بگویم جز نیست ما درم\nکه داند پروردگار خرد که طاعت همان کو باور برد\nرفیقی که غایب شد ای نیکنام دو چیزست از و بر رفیقت حرام\nیکی انکه مالش باطل خورند دوم انکه نامش بزشتی برند\nهرا نکو برد نام مردم بعار تو شیر خرد از وی توقع مدار\nکه اندر قفای تو کوید همان که پیش تو گفت از پس دیگران\nکسی پیش من در جهان عاقلست که مشغول خود و زجهان غافل ست\n\nچه حسن شیندم که عیبی به ست و زاین گفته شستی چهارم خطاست\nیکی پادشاه ملامت پسند کز و بر دل خلق اید گزند\nحلا است از و نقل کردن بخبر که خلق باشیند از و بر حذر\nدوم پرده مجا بی من که او میدرد پرده خویشتن"}
{"book": "adl0294", "page": 295, "text": "( ۲۸۸ )\n\nز جوشش مدارای برادر نگاه\nکه او می رود وقت بد گرد گاه\nببیم گر ترا روزی افتاد است کوی\nز فعل بدش هر چه دانی بگوی\n\nشنیدم که دزدی در آمد بدشت\nبدروازه سیستان در گذشت\nبدراید بقال از و نیم دانگ\nبر آورد و روزی بگفتار جنگ\nخدا یا تو شهر و باتش بسوز\nکه در ویزه سیستانی بروز\n\nیکی گفت با صوفی در صفا\nندانی فلانی چه گفت از قفا\nبگفتا خموش ای برادر نخفت\nندانت بهتر که دشمن بگفت\nکسانی که پیغام دشمن برند\nز دشمن همانا که دشمن ترند\nکسی قول دشمن نیارد بدوست\nجز انکس که در دشمنی یا راوست\nنیار است دشمن جفا گفتنم\nچنان کز شنیدن بلرزد تنم"}
{"book": "adl0294", "page": 296, "text": "( ۲۸۹ )\nتو دشمن می کاوری بر زبان\nکه با شیر خبر گفت از نهان\nپیس جل کن تا به رنگ هم\nبجشم اور وینک و پرسلم\nاران پیشتر تا توانی کریز\nکه در فتنه خفته را گفت خیز\nسیه چاه و مرداند را دست و پای\nبرافته از جای و بی جای\nمیان دو تن جنک جون انشت\nسین جمن است میرم کتب\n***\nزید ون زبری پسندیده\nکه در شش ال دو بریز ندید\nرضای حق اول نکه داشتی\nدوم پاس مهراش و آشتی\nند عامل سفله بر خلق سنج\nکه تدبیر کنت و توفیر کنج\nاگر جانب حق داری نگاه\nکزندت رساند غم از پادشاه\nیکی رفت پیش ملک بامداد\nکه هر وزت آسایش کامراد\nغرض شنو از من نصیحت پذیر\nترا در نهان شمت ایش نیز"}
{"book": "adl0294", "page": 297, "text": "( ٢٩٠ )\n\nکسا ز خاص لشکر خانیت عام که پسم و و ر از دی نخواهم \nبشرطی که چون شاه کردن فراز بگرد د سر مان دهم نیز باز\nنخواند بتازند و این در پست مباد ا که پس نماید برست\nیکی سوی است در رو د شاه بچشم بسیار  مدت گر ماه\nکه در صورت دوستان آمین  بسیرت چرابی و از بشم کین\nز پیریز منش بوسید دست نشاید چو برسید کاری گزشت\nچو شخص استر می لبو ر پادشا که باشد اشفته بحر بکشا\nچو بر کشته بود دعد و بیم کن بقایش بخواست زاریم کن\nتراکی که مردم بصدق نیاز سپر دوجه خواند و عمران\nپندید از د شدار انجه گفت کسی راب را ز ار بی شفت\nز قدر و مکانی که د ستور دا مکاش بفز و د د رتس قراب\nباندیش از جر و تاریک روز پشیمانی از گفته خویش کرد"}
{"book": "adl0294", "page": 298, "text": "( ۲۹۱ )\n\nندیدم زغار برگشته تر کنون طالع بخت برگشته تر\nنه نادانی و خیره رائی که اوست خلاف الخرد در میان و و تو\nبسان دتراش ادپوستین زغفلت پر دو ریسمان بخش\nنشنید این آن خوش کرد این که بی از رسان گردنت بخویش\nچه سعی کنی نو تو خاست که از خلق عالم زبان کر شید\nبگو انچه دانی سخن پوست و کر سخیس را نیا پسندی\nکه فردا پشیمان بر وجه دوش که آوخ چرا حق نگردم گوش\nنخوانی که مردم بصدق و نیاز پسرت سند خوانند و قرت آن\n\nاز انسب فرمان پا پشیا کند مرد در و پیش را پادشا\nپرد پنج نوبت بزن درت چو یار موافق بود در برت\nهمه روزا کر غم خوری غم ندار و چو شب مکیارت بو در کنا"}
{"book": "adl0294", "page": 299, "text": "( ۲۹۲ )\nکر اخانه اباد و بخواید و دوست خدا را برحمت نظر سوی اوست\nکسی بر گرفت از جهان کام دل که یکدل بود با وی ارام دل\nچو مستور باشد زن خوبروی بدیدار او در بهشت شوی\nو کر پارسا باشد و خوش سخن نظر در نکوئی و زشتی مکن\nزخ شستن دل نشان رب که آئینه کاری پوشد عیوب\nچو حلوا خورد پس که از دست شوی نه حلوا خورد پس که اند و د روی\nبپرداز پری چهرۀ زشت خوی زن دیو سیمای خوش طبع کوی\nدلارام باشد زن نیک خواه ولیک از زن بد خذا پناه\nطوطی کلاغش بود همنفس غنیمت شمار و خلاص از قفس\nبپر از جهان با واری بکی و کر نه بنه تن بیچاره کی\nتهی پای رفتن به از کفش تنگ بلای سفر به که در خانه جنگ\nبزندان قاضی کرفتار به که در خانه دیدن ابر و کره"}
{"book": "adl0294", "page": 300, "text": "( ٢٩٣ )\n\nبفرخنده باشد بر ان کدخدای\nدر خرمی بر سرایی ببند\nچو زن راه بازار کیرد بزن\nاکرزن ندارد بسوی مرد کوش\nچو در کید تو امانت شکست\nزنی را که جهاست و نارا ستی\nچو در روی بیبکان بخن دید زن\nزنی شوخ چون دست در قلمه کرد\nز بیگانکان چشم زنی کور باد\nچونیکی زن پای بر جای نیست\nکریز از کتش ای دانا بنک\nبپوشانش از چشم بیكانه روی\nکه بانوی زشتش بود در سرای\nکه بانك زن از وی بر اید بلند\nو کرنه تو در خانه بیشین چوزن\nسراویل کحلیش در مرد بوش\nز ایباش کیند م فرزاشوی ست\nبلا بر سر خود نه زن خواستی\nدکر مرد کو لاف مردی نزن\nبروکو بند پند بر روی مرد\nچو بیرون شد از خانه دکور باد\nثبات از خرد مندی رای نیست\nکه مردن به از زند کانی بتنك\nو کر نشنود چه زن که شوی"}
{"book": "adl0294", "page": 301, "text": "( ٢٩٤ )\n\nزخوب خوش طبع گفت ماه\nزنا کن زن زشت نا سازگار\nچه نغز آمد این یک سخن زان دوتن\nکه بودند سرگشته در کار زن\nیکی گفت کس راز زن مباد\nدگر گفت زن بهر باغ و مباد\nزن کن ای دوست سرنوبهار\nکه تقویم پارینه نیاید بکار\nکسی را که پیشی کند خار زن\nدگر بیضه باطلعه بروی نزن\nتو هم جور زنی باریش کشی\nاگر یک سحر از کناریش کشی\n\nجوانی ز ناسازگاری جفت\nبر پیرمردی بنالید و گفت\nگرانباری از دست این همسر\nچنان می برم کا سیاسنگ زیر\nسخنی بگفتش ای خواجه دل\nپس از صبر کردن نگردد خجل\nشب سگ بالای ای جامه روز\nچرا سگ زمین باشی بر روز\nچو انگمینی دیده باشی غشی\nروا باشد ار جور خارش کشی"}
{"book": "adl0294", "page": 302, "text": "( ٢٩٥ )\n\nدرختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن انگه که خارش خوری\nپسر چون زده بر گذشتش سنین ز نامحرمان گو فراز نشین\nبر خفاشش نشاید فروت که تا چشم برهم زنی خانه خوست\nچو خواهی که نامت بماند بجای پسر را خرد مندی آموز ورای\nکه گر عقل و رایش نباشد بسی بمیری و تو نماند کسی\nبسا روزگارا که سختی برد پسر چون پدر نازکش پرور د\nبخردی درش زجر و تعلیم کن ببنک و بدش وعده و بیم کن\nنوآموز را ذکر وتحسین سزد زتوبیخ و تهدید استاد به\nبیاموز فرزند را دسترنج وگر دست داری چو قارون وگنج\nخردمند و پرهیزگارش بدار گرش دوست داری باش بمدار\nکسی مخورد دسترنجگاسی که پست که با لقمه کسبت نامد بدست\nباشد"}
{"book": "adl0294", "page": 303, "text": "( ٢٩٦ )\n\nبیامان سید کینه سیم و زر مگردونگی کیسه پیشه ور\nچه دانی که گردید در روزگار بغربت بگرداندش در دیار\nچو پر پیشه باشد شدست رس کجا دست حاجت بر دپیش کس\nزمانی که سعدی برادر جهه است نه هامون شند نه دریا شگفت\nبخردی بخوز دار بزرگان قفا خداد ادش اند رز نیکی صفا\nرآنکس که در دیر عزیزشند بسی نیا بد کرند مان ها\nمدران طفل کو جو رآمد زکار پسند جفا پند از روزگار\nپسر را نکو دار و راحله رسان که شمش ندار دست کسان\nهر آنکس که فرزند را غم نخورد دگر کس غم خورد و اواره کرد\nکند راز آموزگار بدیش که بخت و پر و کند چون خودش\nسیه نامه ترزان مخنث نخوا که پیش از خطش روی کردد سیاه\nپسر کو میان قلندر نشیت پدر گو ز خیرش دست شوی ست"}
{"book": "adl0294", "page": 304, "text": "( ۲۹۷ )\n\nاز ان بی حمیت بیامد گریخت که نامردیش آب مردان ریخت\nامیدش مخ زیر خاک نهفت که پیش از پدر مرده ناخلف\n\nشبی دعوت بود در کوی من ز هر جنس مردم در ان انجمن\nچو آواز مطرب در آمد بکوی بگردون شد از خار های و هوی\nپری پیکری بود محبوب من بدو گفتم ای دلبر خوب من\nچرا با رفیقان نائی بجمع که روشن کنی مجلس ما چو شمع\nشنیدم شبی قامت پست من که میرفت و میگفت با شرقی\nمجالس چو مردان نداری بدست نامردی بود پیش مردان شست\n\nخرابت کند شاه خانه بکن بر و خانه آباد گردان بزن\nنیاید سوی سر باختن بکلی که سر ما چه او کشش رو بد میلی"}
{"book": "adl0294", "page": 305, "text": "( ۲۹۸ )\n\nچو خوان را به مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد\nز حق لب بخوش طبعی آراسته چه ماند بنادان نوخاسته\nدر وام چو غنچه دهانی ز تو که از خنده افتد چو گل در قبت\nنه چون کودکی هچ بر هچ سنگ که چون نقل شو آتش پست چنگ\nپس الغزش جمع جور شت کزان روی نیکر چو دیو شست\nکرش می بپوشم زار و پاس ورش خاک بوسی بدار و بپاس\nپسر انز و دوست دار در کوهی چو خاطر بسته زند هر دم هی\nمکن بهر ته زند هردم نگاه که فرزند خویشت بر اید تباه\n\nدرین شهر باری بسیم رسید که بازارگانی غلامی خرید\nشبانگه مگر دست بر دوش کی سیدن لوح و با خاطر کش\nپریچهره سر جواد شادیش ست کین پسره مغز خوابه شت"}
{"book": "adl0294", "page": 306, "text": "( ۲۹۹ )\n\nکو اکر در خود خدارسول که دیگر نگردم بگرد فضول\nبجیل آمدش هم دران هفته پیش دل افکار و سر بسته و روی ریش\nچو بیرون شد از کاروان کدوسل پیش آمدش سبک لائی سیل\nپرسید کین قلعه را نام چیست که بسیار چند عجب سرکنیست\nچنین گفتش از کاروان سمی که کوشک ترکان بانی ہییے\nپسر را یکی بانک در داشت سخت که دیگر چه رانی پندار خبت\nزجهلست و بی معرفت کیجوم اگر من دگر سک ترکان شوم\nدرشتوت نفس کافر به بند اگر عاشقی لت خور و سر بنه\nچو مر بنده راستی پرورے ببیت برار ش که نو بر خوری\nوگر بندش شب بزندان کنند دماغ خدا وندگاری پزند\nغلام آب کش باید و خشت زن بود بنده نازنین مشت زن\nسعدیہ"}
{"book": "adl0294", "page": 307, "text": "( ٣٠٠ )\n\nکردی شنید با خوش سپر\nگر با پاک با زیم وصاحب نظر\nز من سن بشه بو د ا ر و کار\nکہ بر سره چسرت خو ر و ز و ر\nا زان تخم خر ما خو ر د گوسفند\nکه غفلت بسنگ خرمامدند\nپسر کا و عضار ا ز ان کوشت\nکه ارنجه نشن سهمان بکوپت\n\nیکی صورتی دید صاحب جلال\nکه بدیدنش ا ز شورش شد شلال\nبر ا و تاخت بیما ر و چندان عرق\nکه شبنم برا ر و بهشتی ورق\nکذ رکر و بمت ا مکر بر وی چوا\nپرسید کین ر ا جه افتا د کا\nیکی کنش این عا بد پا ر سات\nکه هر کز خطایی نز دپیش است\nرو د ر و ز و شب بی سامان کو\nنصیحت کزینان مر د م پتو\nز بو و ست معطرهی بوش\nفرو رفته پای نظرا وکش\nچو آیه علامت ز خلفش بکوش\nبگوید که چند ا ز ملامت خموش"}
{"book": "adl0294", "page": 308, "text": "(۳۰۱)\n\nمگو کز خیالم که مه دورست\nاگر مه بیادم از خلقی دورست\nنیز این نقش دل می بایدر رویش\nدل آن می باید که اندیشتش\nشنید این سخن جره کا رازهای\nکهن سال پرور دو پخته رای\nنخست بار چه میت بگوی باز\nنه با هر کسی هر چه گویی براز\nنگارنده را خود همین نقش به\nکه شوریده را دل چنین نار به\nچرا طفل نکو وز و مویش زرد\nکه در صنع دید می بالغ چه خرد\nمحقق همان پسند انمدل\nکه در خوبرویان حسن شکل\nنخامیست ہر سطر من کتب\nنوشته بر عارض الغریب\nمعانیست در زیر حرف سیاه\nچو در پرده معشوق و در صنع ماه\nدر اوقات سعدی گنجه ملال\nکه دار در پس پرده چندین جمال\nمرکین سخنهاست محجب فروز\nچو آتش که روز و شبنمایی و سوز\nر نجم دهنمای کر طلبند\nگزین نقش پارسی در فتند"}
{"book": "adl0294", "page": 309, "text": "( ۳۰۲ )\nاگر در جهان ارجمانی تنداست\nدر اخلاق بر خویستی بند است\nکسی از و پست چور زبا نهارست\nاگر خود نمانیست اگر حق پرست\nاگر بر پری چون ملک در اسمان\nو اسراع دوزخت بده کان\nبگو شرح ان جمله را پشت تب\nشاید زبان تا ندیشترت\nچودر گفتی شد از بند و یزدان پاک\nکه انها نکردند راضی چه باک\nفزاید شسته ترد مهنان\nکه با این ده شت و ان انزمان\nاز ان و بجایی نیاوردون\nکه اول قدم بی غلط کردوم\nباندیش خلق از خود اگاه است\nزغوغای خلقتش تهی را دیت\nتود و از پرستیدن هیچ سیح\nهل انکیز و خلقت هیچ\nاگر اس جدیدی بکار و گوش\nازین بان امر من اپسروش\nیکی بند گیرد یکی ناپسند\nنپرداز واز حرف کیری بید"}
{"book": "adl0294", "page": 310, "text": "( ۳۰۳ )\n\nوکرپسند ازین خائن خام | یکی زشت مخمر یکی نیک نام\nیکی ناگذاشته را تا زره حق | یکی بکر واں رفته در خلق\nفرومانده در گنج تاریک جای | چه دریا بد از جام کیستی پای\nمپندار گر شیر آکر روبهی | کزاینان بروی حیات رسی\nبگنج خلوت گزید کسی | که پروای صحبت ندارد بسی\nذلت گذشتن زقوت در | ز مردم چنان میکرد زرد\nوگر خنده رویت و آینه کار | نصیحت نداند در سیره کار\nغنی الیفت بکاوند پوست | که بدبخت کرپست در عالم اوست\nو گر بی نوایی بگردد سوز | مکون بخت خواندش سیزه\nو کر کامرانی درآمد ز پای | غنیمت شمارند فضل خدای\nکه تا چند ازین جاه و گردنکشی | خوشی با بود در قفا ناخوشی\nوکرشگدستی تنگ مایه امرز | سعادت ببد شرکنه یا نه"}
{"book": "adl0294", "page": 311, "text": "( ٣٠٤ )\n\nبنمایدش گر بخنده دندان چو که دوان بپرست این و مایه\nچو چند کاری و پست است در یحت شمارند و دنیاپرست\nوگر دست همت بداری بکار که داشته خوانندت و پنجه خوار\nاگر ناطق طبل یاوه وگر خامشی نقش گرمایه\nتحمل کن ترا نخواهند مرد که بیچاره از بیم سر بر نکرد\nتصنع کند شک اندک خورست که بالش کر روزی دیگریست\nاگر در پرستش دل مردونیت گر زندار و کبر و بو کنیت\nوگر نغزه پاکیزه دار دو پیش شکم بنده خوانند و تن پر پیش\nوگر بی تکلف زید مالدار که زینت براصل تمیزست عار\nزبان نسناس ناپوختن که بدبخت زر دارد از خود دریغ\nوگر کاخ و ایوان نقش کند تن خویش را کسوتی رو شکنند\nبجان آمد از دست طعنه زنان که خود را بیاراست همچون زنان"}
{"book": "adl0294", "page": 312, "text": "( ٣٠٥ )\n\nوگر پارسائی سیاحت نکرد\nبپوکر دکانش نخواهند مرد\nکه نارفته بیرون زپوسته اش\nکه باتش نبر باشد و زآهن\nجهاندیده را هم بدرند پوست\nکه سرگشته وبخت برگشته اوست\nکه خطش زاقبال بودی بهر\nزمانه زانی شهیدش شهر\nغریب ارنوشد که خود زین\nکه میلرزد از محنت و خرس و کین\nو گرزن کند کوید از دوست دل\nکه در زانفتا د در جنب کل\nندارد خرد مردم به روزگار\nفرستاد فرامرز را در دیار\n\nغلامی مبصر اندر م بند ه بود\nکه چشم از حیا در پراگنده بود\nیکی گفت هیچ این پسر عقل و هوش\nندارد بمانند مستی به گوش\nشبی بر زدم بانگ بروی در\nهم او گفت پیکش پیش گذشت\nگرت بر کند خشم روزی بجای\nبپرسید خواندت و بتر وزای"}
{"book": "adl0294", "page": 313, "text": "( ۳۰۶ )\nبخی را با مذ رکویت د وبس که فردا و و در همت بو د شم پیش\nدگر قانع د خویش اراست به تیغ طمعش گرفت آکرت\nکه همچون بر خواید این ستید میرا که نعمت باکر و وحسرت بیرا\nکه یارب د کنج سلامت نشست که پیغمبر از خت مردم رسیت\nخدا را که مانند و انباز وجنت ندار دشنیگی که ترساجه گفت\nربانی یا بد کسان دست کپس گرفتار را چاره صبر ست دیس\nجوانی خردسته و فرزانه بود که در وعظ چالاک و مردانه بود\nمکو نام و صاحبدل وحق ترست خط عارضس خستر از خط پست\nقوی در بلاغت و در نخوست ولی حرف ابجد نگفتی ارپت\nکو کلنی دشنام در زبان که تحقیق مهجم مگرویی جان\nیکی ر ابگفتم زصاحب دتان که دندان شیش ندارد فلان لایق"}
{"book": "adl0294", "page": 314, "text": "( ۳۰۷ )\nبزاهد ز سودای من سرخ روی\nتو در وی همان عیب دیدی که بود\nیقین بشنواز من که روز یقین\nیکی را که فضلست و فرهنگ درای\nسیک خرد و پسند یده جان\nبود خار و گل با هم ای هوشمند\nکر از خشت خوبی بود در سرشت\nصفایی بدست آورای خیره روی\nطریقی طلب کز عقوبت رهی\nمنه عیب خلق ای فرو مایش\nچرا دامن آلوده را حد زنم\nچو بیمارستند آیت در مکن\n\nکرین جنبس ہو دود د کر کوی\nزچندین هنر چشم عقلت ببود\nنه بیند بد مرد نیک بین\nکرش پای عصمت بلغز در جای\nبزرگان نه گفتند در اصفهان\nچه در بند خاری تو گل دست بند\nنه بیند خطا و و حسن باشی بهش\nکه نماید آینه تیره روی\nنه حرفی که انگشت بر وی نهی\nکه چشمت فرو دوز دار عیب خویش\nچو خود را شناسم که تر دایم\nدرین پنبه همسایه کو بد مکن"}
{"book": "adl0294", "page": 315, "text": "( ۳۰۸ )\n\nمن ارزق شناسم دکرز و کاه برون از تو دارم درون طمع ہی\nچوخاطر بخدمت بیار استم تصرف مکن درکم و کاستم\nاکرسیرتم خوبا کر منکرست خدایم به از تو دانا ترست\nکسی را بکردار بد کن عذاب که چشم از تو دارد نیکی ثواب\nتو خاموش اکر من هم بابدم که حمال سود و زیانش خودم\nنکوکاری از مردم نیکرای یکی را بده می نویسد خدای\nتو نیز ای مجب هر کرا یک هنر به پسندی و هفلیش در کذر\nبیک عیب و ر از بخشح جهانی فضیلت بر اور بسیج\nچود شمن که در شه بصد نیکی و بنفرت کند و اند زوں سیما\nندارد بصد نکته نغز کوش چو حرفی به بند براز د خروش\nجزاین شیش نیست کال پسنده حسد دیدۂ نیک بینش بکند\nنه هر خلق را صلح باخالق است سیاه و سفید آمد و خوب دوش\n\nباری شتر"}
{"book": "adl0294", "page": 316, "text": "(۳۰۹)\n\nنه سر چشم دارد که بینی کوست نه مخز و پسته مغز و پندار پوست\nنفس می نیارم زوار شکر دوست که شکری ندانم که درخور اوست\nعطایت سرموی از و بر تنم چه گونه بدموی شکری کنم\nستایش خدا و ند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را\nکه را قوت وصف احسان اوست که اوصاف مستغرق شان اوست\nبدیعی که شخص آفرید از کل روان خرد بخشد و هوش دل\nزپشت پدرتا بپایان شیب نگر تا چه تشریف دادت غیب\nچو پاک آفریدت باش باش پاک که ننگست ناپاک رفتن بخاک\nپیاپی بیفشان ز آیینه کرد که صیقل نگیرد چوزنگار خورد\nنه در ابتدا بو دی آب منی اگر مردی از سر بدر کن منی\nچور روزی بستی آوری پیش مکن تکیه برزور بازوی خویش"}
{"book": "adl0294", "page": 317, "text": "( ۳۱۰ )\n\nچنان می پسندی همی در پرست\nبهر جکجائی بزد دست کوی\nچوامد بخوشیدن خیرش\nز جایم نخو د نیت یک قدم\nرشکنگ بال است بودی نام\nچو نافش بدید و روزی است\nغرمی که برنج آردوش سر پیش\nپس او در شکم پر و روش اقبست\nدو چشمه که امروز دلخواه اوست\nکنار و بر ما در دلپذیر\nدر سخت بالای جان پروشش\nنه رگهای پستان هان پر است\n\nکه باز و بگردت درا ور دو دوستی\nسپاریش او ند توفیق کری\nز قوت حق دان از سعی ویش\nنرفیت مدیر سپردم\nهمی وز می آب شخصش نظام\nپستان مادر براهت پیوست\nبدار و د سند اش ز شیر دید\nزانبوب معده خورش یا\nدو پستان هم از پرورشه\nبهشت و بستان و جوی\nولد میوه نازنین میبرش\nپس از سنگری شیر خو سات\n\nقدوان"}
{"book": "adl0294", "page": 318, "text": "( ۳۱۱ )\n\nبخونش فرو برده دندان خویش \nپرشته در و هر چون جان خویش\nچو باز وتوی کرد و دندان بشیر\nبرانداختش زان ستان ببر\nچنان مهرش از شیر خاشه کند\nکه پستان شیرش فراش کنند\nتو نیز ای که در کو بد طفل را \nبصیرت فرا هوش کن کو کیا\n\nجوانی سراسزا یمیا در تیاست \nول در د مندش دایم زنیست\nچو بیجاره شد پستش اندر برنج\nکه ای پست گشتن اندر شش مچ\nنه در مهد نیروی حالت نبود\nبکین اندل از خور مجالت نبود\nتو آگی مزا یک بیک رنجهام\nکه امروز سالار و سهم چهام\nبحالی شوی از دمت کور \nکه شوانی از خویشتن دفع مر\nاگر دیده چون فروز و جراغ\nکه کرم خله خور د یسه دباغ\nچو پوشید چشمی بین کو چاه \nنداند همی وقت نشستن زراه"}
{"book": "adl0294", "page": 319, "text": "( ۳۱۲ )\nتوکر شکر کردی که بادیده وگرنه تو هم چشم پوشیده\nمعلم بیا موختت عقل و رای پسرشت این صفت در نهادخدی\nکرت منع کر دین بال حق نیوش حقت عین باطل ننمو دی بکوش\n* * *\nبپهن تا یک انگشت از چند بند باقلیدس صنع در هم فکند\nبس اشگتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صنعش نهی\nتأمل کن از بهر رفتن بمرد که چند استخوان پی د دوست کرد\nکدستی که بیشرک بی زانوی دپای نشاید قدم بر گرفتن جای\nازان سجده برآدمی سخت نیسیت که در صلب او مهره یکنجی نیست\nدو صد مهره در یکدگر ساختست که کل مهره چون نزد خواست\nرکان تنت ای پسندیده خوی زمینی در و سی صد و شهرموی\nبصدد سسته و قایه داری تونیز جوارح بدلی دل بشع تیز و رای"}
{"book": "adl0294", "page": 320, "text": "( ۳۱۳ )\nبمایم بر و اندرافتاد خوار تو بیچون الف بر قد مهماسوار\nنکو کن که دایشان سپه از بهر خور تواری بقوت خورش پیش سر\nنزیبد ترا با چنین سروری که جز بهر طاعت فرو داوری\nبانعام خود دانه دادت نگاه نگردت چو انعام پندار کاه\nولیکن بدین صورت دلپذیر فریبا مشو سیرت خویش گیر\nترا انکه چشم و دهان دادو گوش اگر عاقلی در حقایق بکوش\nکه نفهم که دشمن بگویی بیک بجو ای جفا پیشه با دوست جنگ\nخردمند طبعان منت شناس بروزند نعمت مع پاسپاس\nبزو آزمایے زارستم فتاد بگردن درش مهر و بربند قاد\nچوپیش شد ورقت کردین نکشتی تهتن نا کشتی بدن\nبزرگان بمانند حیران مین ای کمر مینو بے زیونان سین"}
{"book": "adl0294", "page": 321, "text": "( ۳۱٤ )\n\nپسرش باز چید و رک راشید\tاکروی بو دی تبہ خواسست شد\nشنیدم که پخش غمی ناخوش کرد\tزبان از مراعات خاموش کرد\nدکر نوبت آمد بنزدیک شاہ\tپکر دان فنسد و مایه در و کاهی\nخردمند را پیرند و شد شرم\tشنیدم که میرفت و میگفت نرم\nاکر وی نپچید می کردنش\tنه پچیدی امروز روانسش\nفرستاد تخمی بدست رسی\tکه باید که بر محمود بپوشش نمی\nفرستاد و آمد برنجبار\tبکر د انچه کنسش خداوند کار\nنمک را یکی مطلب آمد ز دو\tپسر و کردنش همچنان شد کرو\nبعد را از می مرد بشتاقند\tببخشد بسیار و کم یافتند\nنمک درا ز لشکر شتم بسیج\tکه روز پسن پیر را ری ہیچ\n\nیکی کوشش کودک بیار سخت\tکه ای بالعیب امی که شد سخت"}
{"book": "adl0294", "page": 322, "text": "( ٣١٥ )\nترا تیشه دادم که هیزم شکن\nنگفتم که دیوار مردم بکن\nزبان آمد از بهر شکر سپاس\nبغیبت نگرداندش حق شناس\nکه در کاه قرآن و پندست و کوش\nبه بهتان و باطل شنیدن مکوش\nدو چشم از پی منع دیدن و\nزعیب ای برادر فروگیر دو\nنماند کسی مخلد روز خوشی\nمگر انکه افتد بسختی کشی\nزمستان ویش رنجشکال\nچه پهلوت پیش خداوند مال\nسلیمی که کچند زالال سخت\nخداوند را شکر صحت نگفت\nچو مردانه رو باشی و تیز پای\nبشکرانه با کند پایان بپای\nبپر کس رنجتند جوان\nترا تا کند جسم برنا توان\nچه دانند یحو نیان قدر اب\nزواماندگان پرس در آفتاب\nعرب را که بر دجله باشد قعود\nچه غم دارد از تشنگان زرود"}
{"book": "adl0294", "page": 323, "text": "( ٣١٦ )\n\nکسی قیمت تن بپش میشناخت که چند بیچاره درتب گداخت\nترا تیره شب کی نماید دراز که غلطی بپهلو پهلوی ناز\nبندیش از افغان بخیرات شت که رنجور داند درازی شب\nببانگ دل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت\n\nشنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوئی پاسبان\nز باریدن برف و باران و سیل بلرزش در افتاده چون بیدل\nدلش بروی از رحمت آورد و جوش که اینک قبا پوستینم بپوش\nدمی منتظر باش برطرف بام که بیرون فرستم بدست غلام\nدرین بود با دربار و زید نشسته در ایوان شامسی ندید\nوشاقی پریچهره در خیل داشت که طبعش با ندکی میل داشت\nتماشای رویش چنان خرمش فتاد که هندی مسکین ز یادش برفت"}
{"book": "adl0294", "page": 324, "text": "( ۳۱۷ )\n\nقباپوستینی که شش بودش\nزبیمیش در نیامد بدوشش\n\nمگر رنج وسرما بدو بس نمود\nکه دورسپهر انتظاریش فزود\n\nبگوشش که سلطان بعقب سخت\nبکر چوبک زنشب با مدادان بگفت\n\nبگرسختت فراموش شد\nکه دستت در آغوش آغوش شد\n\nترا شب بعیش طرب میرود\nچه دانی که بر ما چه شب میرود\n\nفر و برده سر کاروانی بک\nچواید بنا فزوردنگانش بیک\n\nبدارای خداوندرزق آب\nکه سحاره کا برا گذشت از سر آب\n\nتوقف کنید ای جوانمرد پست\nکه در کاروانند پیران پست\n\nترا کوه پیکر میمون می برد\nپیاده چه دانی چه خون میخورد\n\nبارام دل خفتگان در بسنه\nچه دانند حال شکم گرسنه\n\nیکی را پس پسته واسته بود ز باغن همه شب پریشان وبخسته بود"}
{"book": "adl0294", "page": 325, "text": "( ۳۱۸ )\n\nبگوش آمدش در شب تیره رنگ\nکه شخصی همی نالدار در سنگ\nبخندید در و تبه را می گفت\nتو باری دورانی ای است\nبرو شکر یزدان کن ای بینگت\nکه او ست تقسیم نگشتار بر سنخیتم\nکزین باله از بینوایی پسے\nچو مبنی رنجور و بینوا تر کسے\n\nچو بسته تنی نیک در هم دلم کرد\nتن خویشرا یکبوته بخام کرد\nببالید کای طالع بد لکام\nنکر مانچستم درین زیر خام\nچونا پخته آمد زسختی بجوشش\nیکی گفتش از چاه زندان بخوش\nبجا آو رای خام شکر خدای\nکه چون باخته خام بر دسته پای\n\nیکی گز در مار پیمانی که ز\nبصورت چو دا و شدش در نظر\nتمامی فرو کوفت برکودنش\nببخشد در دیش مراپنش"}
{"book": "adl0294", "page": 326, "text": "(۳۱۹)\n\nجل گفت کا بخه از من او دلقات بشناس که جای وقات\nبشکرانه گفت بسر هستیم که دانم که پنداشتی نیستم\n\nز رودار پس از و میگریست که سیکس تر از ما ین گرست\nخر بادرش گفتش ای بی تمیز زجور فلک چند نالی تو نیز\nبر و شکر کن چمن خربزنی که آخر نمی آدمی خرنی\n\nیتیمی را فتاد در پستی ششت بدستوری خویش مغرور گشت\nز نخوت بر و التفاتی نکرد جوان پیر را در و کاهی یکرد\nنه آخر در امکان تقدیر است که فرد ا چومن باشی افتاده پست\nیکی را که در بند پستی مخند مبادا که ناگه در فتی بیند\nترا آسمان خط مسجد نوشت ۱۰۰۰ مزن طعنه بر دیگری در کنشت"}
{"book": "adl0294", "page": 327, "text": "( ۳۲۰ )\n\nبه ندای سپه سالار لشکراست که زنام رخ بر سیادت نشست\nز خود میر ا و سر که جویای اوست بعیش کشان می زد لطف پوست\n\nدر باب سوء هضم و تخمه گوید\nمگر اقصا ز یکجا سیر کرد که کوری بچنج بر تغیر کرد\nپدرشت باری شاه د پل خند انکه زور آوری با گل\nپس خوش کند زنده کانرا مزاج ولی درد و درمان فزاید و علاج\nهمی ان بسی منفعت در نبات اگر خواجه را مانده باشد حیات\nرس قعنده را که جان از بدن بر اید چه سود ابنجنبین ذقن\nیکی کرز فولا د بر خسته خورد کسی گفت صندل بمالش بدرد\nز پیش خطر تا توانی گریز که نادان کند با قضا ستیز\nدرون تا بود قابل شرب اکل بدن تا زور دست پا گیر د کل\nخراب کند این خانه کرد و تمام که با هم ست از طمع و طعام گرد و"}
{"book": "adl0294", "page": 328, "text": "( ۳۲۱ )\n\nمزاجت ترا خشک گریم است و سرد مرکب از ین چار طبعت مرد\nیکی زین چو بردیگری یافت دست ترازوی عدل طبسعت شکست\nاگر باد سرد نفس بگذرد تف سینه جان سروش آورد\nوکر دیک معده بخوشد طعام تن از من بود کار خام\nدر انسان مبند د دل اهل ساخت که پیوسته با هم نخواهند ساخت\nتوانائی تن دران زخورش که لطف حقت میدهد پرورش\nبخش گر دید در تن چو کاو نمی حق شکرش طبع ای کراه\nچو روی بخدمت نمی بین خدا را سنا گوی خود را مبین\nکه پدست تسبیح و ذکر وحضور کدار ابا بد که باشد غرور\nگر فتم که خود مه پتے گرده ز پیوسته اقطاع او خورده\nبتخت ارادت بدل برنهاد پس این بنده بر آستان نهاد\nکه از حق توفیق خیری رسید مدا کی از بنده خیری بمیری رسید"}
{"book": "adl0294", "page": 329, "text": "( ۳۳۲ )\nزبانرا که بستی که اقرار داد به من از زبانرا که گفتار داد\nدر معرفت دیده اتسبت اگر کشود و بر آسمان ریست\nبه لجم به دی نشیبی فراز گر این در نکردی بروی تو باز\nبرآور دو دست از عدم در وجود درین دینها و روی بسجود\nاگر یکی از دست چیره آری محالست کو بهر سجود آری\nبتحلت زبان او و گوش آفرید که باشند سد وقی ار کمدید\nاگر نه زبان غیبت روشنی کیس از خبر دال کیسے خبر دستی\nد گر نیستی بھی جا بوسیدگی ش جهرمی رسیدی بسلطان عشق\nمرا مهلا مشید بر خوانده اند تر استمع و ادراک دانند مرا\nبه ام این د جوع جان بریم از سلطان در سلطان مهری\nچه امدیه شان و کوبه نیویست از ارا مکه که توفیق اوست"}
{"book": "adl0294", "page": 330, "text": "( ۳۲۳ )\n\nبر و بوستانبان بویاه شاه\nبتحفه شمم زیستار شاه\n\nبتخانی ام از عاج در سومنات\nمرصع چو در جاہلیت بّلات\nچنان صورتش بسته تمثال کر\nکه صورت ببند و از ان خوبتر\nزسر ماهیت کار دانا راوپا\nپدید ار آن صورت بی‌زبان\nطمع کرد دیاران پر در چکل\nچوسعدی بغازات پسنگدل\nزبان آوران رفته از هرمکان\nتضرع کنان پیش آن بی‌زبان\nفروماندم از کشف این ماجرا\nکبیتی جمادی پرستند چرا\nبنی را که با من سر و کار بود\nنکو گوی و هم حجره و یار بود\nبزی پرسیدم از برہمن\nعجب دارم از کار این قعه من\nکه مدهوش این ناتوان پیکرند\nمقیدی بضلالت درند\nنه نیروی دستش نه رفتار یاری\nکرش بیفگنی بر نخیزد زجای"}
{"book": "adl0294", "page": 331, "text": "( ٣٢٤ )\n\nزینی که چشمانش از گریه است\nز قامتش ز رنگ عثمان کلاب\nبرش گفتم ای دوست دشمن تر است\nچو آتش شد از خشم و در تن گرفت\nمعاذ الله کر دی و پیرانه سر\nندیدم در ان انجمن هیچ پیر\nز نا و و یکساله ان پند خوان\nچو پیک در من ز بهر دل بجوش\nجو آن را که در چشمان است رود\nره راست در چشمان کی نمود\nکه بر وار چه دانا و صاحب است\nنزدیک پیدانش جاهل است\nفرو ماندم از کار پیر خرف\nبرون از مدارا ندیدم طریق\nچو پیری که جاهل کین ادریسیت\nسلامت بتسلیم و لیل مه است\nپس بمن ایستادم بمند\nکه ای پیر تغییه استاد نو\nمرا نیز با عقل این بت خوست\nکه نقش ختن قامت ولیک است\nبدع آمدم صورتی در نظر\nولیکن ز حسنی ندارم خبر\nکه سالوک این بنو علم عبیر\nبدار یک نادرشناسد پیر"}
{"book": "adl0294", "page": 332, "text": "( ٣٢٥ )\nتو دانی که شد زین درین مقدر نصیحت کرت و این مقبر\nبهادت بتعلمد کارامی است خنک ره رو را که اکاهی است\nچونینت در صورت ایش نیم که اول پسندید کانش شنم\nبر من شادی افزو خشنوی پسندیده کوخت این پسند جوی\nسولت صولت فکرت خیل بمنزل پد سر کر جوید لیل\nبسی رنج کردید م اندر سفر بنان دیدم از خویشتر تر حز\nجزاینت که در صبح ازینجاه برارد بزدان ادا رباب\nاگر نخواهی شب بیجا جای باش که فردا شود پدر این فاش\nشب آنجا بودم بندان امیر چو شیرین و ضلالت اسیر\nشبی مجور وز قیامت در از مغاک دس بی وضو در نماز\nمکر کرده بودم که نافهم که بودم در ان شب عذاب الیم\nهمه شب درین فکر مخته اسلام که مکرب و بیت بردل کی برو حما"}
{"book": "adl0294", "page": 333, "text": "( ٣٢٦ )\n\nکه ناگه دهل زن فروکوفت کوس\nبخواند از قضا بروح خروس\nخطیب سیه پوش شب بی پلام\nبر اور د شمشیر روز از نام\nفتاد آتش صبح در سوخته\nچکد مر جهانی شد افروخته\nتو گفتی که در خط زنگبار\nزیک گوشه ناگه در آمدتار\nمغان تبه کار ناشسته روی\nپدید آمد ند از در و دشت و کوی\nبپس از مهر و د و شد و از زلغمه\nدر ان بتکده جائی ارزن نماند\nمن از غصه رنجور و از خودات\nکه ناگاه تمثال بر داشت دت\nسبکبار از انها برآمد خروش\nتو گفتی که در با در اید بجوش\nچو بتخانه خالی شد از انجمن\nبر همن نگه کرد خندان بمن\nکه دانم ترا پیش مشکل نماند\nحقیقت عیان گشت و باطل نام\nچو دیدم که جهل اندر و محکم است\nخیال محال اندر و مدغم است\nنیا رستم از حق دگر پیچ گفت\nکه حق با اہل باطل بنا بیست"}
{"book": "adl0294", "page": 334, "text": "( ۳۲۷ )\n\nچونی بروست راز و روست\tنه مردی بود پنجه در هم شکست\nزمانی بپالوس کش باش رام\tکه من انچه گفتم پشیمان شدم\nبگر به دل کا مند ای پلید\tعجب نیست سنگ ار بگریند\nدوید ند خدمت کنان پیش من\tبعزت گرفتند بازوی من\nشدم عذر گویان بشخص عاج\tبکرسی رکوب بر تخت ساج\nبنت را یکی بوسه دادم دست\tکه افتاد ا و ما در د بر شکست\nبتقلید کا فرشدم روز چند\tبر من شدم در محالات بند\nچو دیدم که در دیر گشتم مکین\tنمیخندم از خرمی در زمین\nدر اید محکم ببستم بشبی\tدویدم چپ و راست چون معربی\nنگه کردم از زیر تخت و زبر\tیکی پرده دیدم مکلل بر زر\nپس پرده مطران اذر پرست\tمجاور پسر ریسمانی بدست\nبغورم در ان حال معلوم شد\tکه بند چو داود دکاس و موم شد"}
{"book": "adl0294", "page": 335, "text": "( ۳۲۸ )\n\nکه ناچار چون گسشد ریسمان برار و منم دست فریاد زنان\nرسی بند از وی بسن سر سپاه که شست بود پنجه روی کار\nبتازید و من در پسن تاختم کنونش سپار اندرا نداختم\nکه دانستم از زده آن من بماند کند پسی در خون من\nچو از کارمند خبر یافتی ز دستش او بر چو در یافتی\nکه کردند دانشی آن بجد نخواهد تراز دگانی دگر\nاگر چیزی ندست نند بد دست و گر دست یابد برد بر دست\nفرینده را پای برپی بنه چو رفتی و دیدی بمانش بنه\nتامل کشم سنگ این حدیث که از مرده دیگر نیاید حدیث\nچو دیدم که غوغائی انگیختم بناکردم آن بوم و بگریختم\nچو اندر نیستانی آتش زدی بشیران بپرهیز اگر بخردی\nچو زنبور خانه برا شورشتی گریز از محلت که کرم افتنی استوخی"}
{"book": "adl0294", "page": 336, "text": "( ۳۲۹ )\n\nبجا یکتر از خویش پندار تر چو افتاد دامن مبند انش پر\nدر اوراق سعدی همین فین است که چون طئ طومار کندی بس است\nبند آمدم بعد از ان پسپتنه و زانجا براه یمن خیمه\nاز ان جمله جستنی بر گرفت بنامم خزامر و تشنگر رفت\nدر اقبال و تائید بو بکرسید که ما در زاید چنیں قبل و بعد\nزجور فلک داد خواه آمدم درین سایه گستر پناه آمدم\nدعا گوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار\nکه مرهم نهادم نه در خورد خویش که در خورد انعام و اکرام خویش\nکجا این شکر نعمت بجا آورم و کر پای کرد و بخدمت پرم\nرخ هستم بعد از ان با بسوزم بکو پشت آن پنج پا\nیکی انکه مرکد که دست نیاز برارم بدرگاه دانای از\nبیا و آندال لبت چشم بکند خاک در چشم خود بینیم"}
{"book": "adl0294", "page": 337, "text": "( ٣٣٠ )\nبدانم که دستی که برداشتم\nنه صاحبدلان دست بر می کشند\nنه خیرم بازیست طاعت سیک\nهمین است مانع که در بارگاه\nکلید قدرت در دست کس\nپس ای رو پویند و بر راه راست\nچو در غیب نیکو نهادت شرشت\nاز شور کرد این حلاوت پدید\nچه خواهد که ملک تو ویران کند\nوگر باشدش بر تو بخشایشی\nدستگیر کن مرده را پستی\nسخن سود مند است اگر بشنوی\nبه نیروی خود بر نفراشتم\nکه پیر رشته از غیب در میکشند\nنه بر گیر تو انمارت برین کلیک\nنشاید شدن حسب به نفرمان شاه\nتوانای مطلق قدامت و بس\nترا دست سنت خداوند راست\nنیامد ز خوی تو کردار زشت\nهمان کس که در ما ز زهر آفرید\nنخست از تو عقلی پریشان کند\nرساند بخلق از تو آسایشی\nکه دستت گرفتند و برخیتی\nبمردان رسی کر طریقت روی"}
{"book": "adl0294", "page": 338, "text": "( ۳۳۱ )\n\nمقام پایی گرفت ره دهند که بر خوان عزت بحلت نهند\nولیکن بباید که تنها خوری ز درویش وامانده یاد آوری\nزپستی کم جستی نیم که بر کرده خویش واثق نیم\n\nسزایی که عزت ببشاوقت گرفته بودی که بر باد رفت\nبدر گه بودن همی خواستی بتدبیر نشستن بپرداختی\nقیامت که بازار یب نهند منازل عمال نیکو دهند\nبطاعت بخشند آنکه آری بری دگر مفلسی شد بسپاری گهی\nبمخشه درم خح اگر کم شود دلت ریش پر غصه غم شود\nکه بازار چندانکه آکنده تر تهی پست را دل پراکنده تر\nاگر مرد و تسکین نانی دشتی بفرماوه زاری فغان دشتی\nکه این زنده چون پست تنگات آب زهر که چون مرد در برحمت"}
{"book": "adl0294", "page": 339, "text": "( ۳۳۲ )\nچو ما را بغفلت بشد روز کار\nتو باری دمی چند فرصت شمار\nشبی جوانی و طیب نغم\nبدانان نشستیم چندی بهم\nچو بلبل سرایان گل از روی\nز شوخی در افگنده غلغل بکوی\nجهانده به پیری ما برکت\nز جور فلک لیل مویش نهار\nچو فندق دهان از سخن بسته بود\nز چون لب از خنده پیوسته بود\nجوانی و ار گفت کای پیر مرد\nچه بر کنج حیرت نشینی به درد\nیکی سر برآر از گریبان غم\nبآرام دل با جوانان بچم\nبرآورد پیر سال خورده درخت\nجوابش کز تا پیر مرد ار کت\nچو باد صبا بر گلستان زد\nچمیدن درخت جوانرا سزد\nچمن تا جوانست و سر سبز بید\nشکسته شود چون سری سرید\nبهاران که باد آورد بوی مشک\nبزیر درخت کهن کی خشک"}
{"book": "adl0294", "page": 340, "text": "( ۳۳۳ )\n\nنه بینه مرا ماجرا های پس\nکه بر عارضم صبح پیری دمید\n\nیقیناً درم جبهه بازی کند\nدما دم سر رشته خواهد ربود\n\nشمار است نوبت بدین داستان\nکه ما از غم شستیم دست\n\nجوانو بپوشید ز پیری عذار\nدگر چشم پیش جوانی مدار\n\nنداردت باری بدین نوع\nنشاید چو بلبل تماشای باغ\n\nکند جلوه طاوس بسلست جمال\nچو خواہی از باز کردن بال\n\nدر آمد سنگ درآمد در و\nشما را کنون سیدند شبر رو\n\nگلستان را طراوت گذشت\nکه گل دسته بند دور از دست\n\nسپهنم جوانهاست برپای دست\nکه پیران بند دست قامت است\n\nگل سرخ رویم مگز ززناب\nرزورف چورنگم دکشد شتاب\n\nمرا خسته جاں پر بر عصاست\nدگر غنچه برزرده گانی خطاست\n\nمگوئی چنین کزکودک ناتمام\nچنان پشت باید که از سر خرام"}
{"book": "adl0294", "page": 341, "text": "( ٣٣٤ )\n\nمرا می بباید چو طفلان کریست بخشرم کناران عقابیت\nهم از با مدادان کلبه بست بازسود و سرمایه دادن برت\nجوان در سیاه سسهای بپور برد پیر سکین سپیدی بکور\n\nکهن سالی آمد بتر دلیب زناید نش تا برون بیب\nکه دستم بکیر زبای نکرای که پایم همی پرید از جای\nبدان دایر قامت خفته ام که کونی بکل در فرو رفته ام\nبدو کفت دست ارجقای کپل که پایت اقامت براند زکل\nاکر درجوانی زدی دست وپای در ایام پیری نبش باش زای\nچو در زال عمر از چهل در گذشت مرنج است و با کات از برداشت\nنشاط اکه از من سید کی رفت که شا لم سپید و دسهد گرفت\nبباید سوی کی دن پا سپر بر اکه دورسوسیناکی آمد بسر"}
{"book": "adl0294", "page": 342, "text": "( ٣٣٥ )\n\nببستری بجب تا ناز کرده و ولم\nتضرع کنان مسوا و سوسپس\nکسانی که دیگر غیب اندرزند\nدریغا که فصل جوانی برفت\nدریغا چنان روح پرور زمان\nزسودای آن پوشم باریخ دم\nدریغا که مشغول باطل شدیم\nچه خوش گفت باکودکی اموزگار\n\nکه سبزه بخواهد دمید از گلم\nکه بستیم زچاک بسیار کس\nبیایند و برخاک ما بگذرند\nبلهو ولعب زندگانی برفت\nکه بگذشت بر ما چو برق یمان\nمز دا تنم تا نهم رخ نم\nز حق دور ماندیم و غافل شدیم\nکه کاری نکردیم پیست دزگار\n\nجوانا رو طاعت امروزگیر\nفراغ دلت هست و نیروی تن\nمعانی وزرا در شناختم\n\nکه فردا جوانی نیاید ز پیر\nچو میدان افت گوی زن\nبدانستم اکنون که در باختم"}
{"book": "adl0294", "page": 343, "text": "( ٣٣٦ )\nقضا روزگاری نمش ار بود که مه روزی از وی شب تار بود\nچه کوشش کند خر زیر بار تو میرو که بر باد پایے سوار\nبخته فتح کرب بست نیاور دخواه بهای در پست\nکنون کا و قادت نخلت رو طریقی ندارد بخند بارت\nبرکت جیحون انداز تن چولفت درم دست پانی بن\nبشعات برادیمی دست آب خاک چه چاره کنون حب تیمم بخاک\nچواز چاکمان دوید کردو نبردی هم افغان شیری رو\nکران با و پامان ببستند تیز تو بی دست های انشستی نیخ\nشجت دیم اندر پیابان قید ز دست پانی و بدن مقید\nشہر بانی نمد به هول وستیز ر نام شتر رسه م زودتر\nکبدول نمادی بردان سپس که بر می خیری با ناک جریس"}
{"book": "adl0294", "page": 344, "text": "( ۳۳۷ )\nمرا هم تو خواب دوشین پرید ولیکن نه با این پیشانی پرید\nتو کز خواب نوشین با بخت دسل نخیزی دگر کی رسی بر سبیل\nدرو کوفت طبل نشید چارپای بمنزل رسیدند و کاروان\nخنک هوشیاران خددست کر پیش از دهل زن بیدارند\nبدر فتنکان برارند پر نه رفته روقت کجا زا اثر\nبشد جو دو رو دوکه برخاست پس از حق بهدار شت خو شود\nچو شیت درامد بروی شباب شبت روز شد دیده بر کن در\nمن آن ترکست دلم زجان که افتاد مه در پیامی سپید\nدریغا که بگذشت عمر عزیز بخواهد گذشت این دم چند نیز\nگذشت انچه در ناصوابی گذشت در این نرم در بیانی گذشت\nکنون وقت تخم است اگر پروری گر امیدواری حرمین بری\nبشد قیامت مرو شکفت کر کو جھی باری بکیرت نشست"}
{"book": "adl0294", "page": 345, "text": "( ۳۳۸ )\n\nگرت وحشت آمد ز تاریک جای\nشب گور خواهی منور چو روز\nتن کار کن می بلرزد ز تب\nکه روی فراوان طمع ظن مبر\nبر آنم زو سعدی که نخی فشاند\n\nپیش باش با رهرو روشنائی در آی\nازینجا چراغ عمل بر فروز\nمبادا که نخلش نیارد رطب\nگر گندم نیشانه خرمن مبر\nکسی جامه من که تخمی نشاند\n\nخاتمت و ختم کتاب\n\nبیا تا بر اریم دستی ز دل\nبفصل خزان در نبستی درخت\nبر اور تهی دستهای نیاز\nمپندار از ان که هر گز بنست\nخداوندگار انظار کن بجود\nگناه اید از بنده خاکسار\n\nکه نتوان با ور دست از گل\nکه بی برگ ماند ز سرمای سخت\nکز و در رحمت تھی دست باز\nکه محروم گردد بر اورده دست\nکه جرد از ا بر بندگان در جود\nبامید عفو خداوندگار"}
{"book": "adl0294", "page": 346, "text": "( ۳۴۹ )\n\nهمه طاعت آرند و مسکین نیاز\nبیا تا بدرگاه مسکین نواز\nچوشاخ برهنه برآریم دست\nکه بی برگ ازین بیش نتوان نشست\nکه ما بر رزق تو پرورده ایم\nبانعام ولطف توخوکرده ایم\nگدا چون کرم بیند و خوی و ناز\nنگردد زدنبال بخشنده باز\nچو ما را بدین تو کردی عزیز\nبعقبی همین چشم داریم نیز\nعزیزی و خواری تو بخشی و بس\nعزیز تو خواری نبیند زکس\nخدایا بعزت که خوارم مکن\nبذل گنه شرمسارم مکن\nمسلط مکن چون منی بر سرم\nز دست تو به گر عقوبت برم\nبگیتی بتر زین نباشد بدی\nجفا بردن از دست همچون خودی\nمرا شرمساری ز روی تو بس\nدگر شرمسارم مکن پیش کس\nکرم بر سر افته ز تو سایه\nسپردم بتو دست درین پایه\nاگر تاج بخشی پس افرازدم\nتو بردار تا کس نیندازدم"}
{"book": "adl0294", "page": 347, "text": "( ٣٤٠ )\n\nهمی بی بلرزم چو یاد آورم\nمناجات شوریدۀ در حرم\n\nکه میگفت شوریده و دل فکار\nالهی ببخشای خوارم مدار\n\nمیفکن بحق زاری پی\nمیفکن که دستم نگیرد کسی\n\nبلطفم بخوان بران از درم\nندار و بجز آستانت سرم\n\nتو دانی که مسکین بیچاره‌ام\nفرو مانده نفس اماره‌ام\n\nنمی برد این نفس سرکش عنان\nکه عقلش تواند گرفتن عنان\n\nکه با نفس شیطان اندر نبرد\nمصاف پلنگان نیاید بمرد\n\nمرد آن است که راهی برد\nو زین دشمن پر مناهی برد\n\nخدایا بذات خداوندیت\nباوصاف بی مثل و مانندیت\n\nبحق حجاج بیت الحرام\nبه خون شهید علیه السلام\n\nبشمشیر مردان شمشیر زن\nکه بر دد خارا شکافند زن"}
{"book": "adl0294", "page": 348, "text": "( ٣٤١ )\nبطاعات پیران آراسته بصدق جوانان خاسته\nکه ما را درین ورطه یک پیش زسنگ دوکفه تراز و برس\nامیدست با انفا که طاعت کند که بی طاعتانرا شفاعت کنند\nبا کا کی آلایشی دور دار وگر ذلتی رفت معذور دار\nبه پیران پشت از عبادت دوتا ز شرم گنه دیده در پشت پا\nکه چشمم زروی سعادت بند زبانم بوقت شهادت ببر\nچراغ یقینم نه اراده دار زبهر دلم دست کوتاه را\nبگردانی نا دید نی دیده ام مده دست برناپسندیده ام\nمن آن ذره ام در هوای تو وجود و عدم را فدای توست\nزخورشید لطفت شعاعی بسیم که در بر سعادت نماید رسیم\nبد را بذات مران از درم که صورت نبند و دگر در برم\nاگر بگیری بانصاف و از نمانم که پیوسته رایج خدا یم"}
{"book": "adl0294", "page": 349, "text": "( ٣٤٢ )\n\nدراز انجا غایب شدم روز چند\nچو عذر آرم از سنگ تردامنی\nیتیمم بجر م گنه کم گیر\nچرا باید از ضعف حالم گریست\nخدا یا بفضلش شگستیم عهد\nچو پرهیزم از دست تقدیرها\nبهر حبس کردم تو بر می دری\nز من مهر نغگست بر می درم\n\nچو باز آمدم در برویم ببند\nکه عجز پیش آورم کای غنی\nغنی را ترحم بود بر فقیر\nاگر من ضعیفم پناهم توئیست\nچه زور آورد با قضا دست جهد\nهمین کسب عذر تقصیر ها\nچه قوت کند با خدای قوی\nکه حکمت چنین میرود بر سرم\n\nپیرمرد و زالی زشت خواند\nز بس صورت خویش می د کریدم\nمرا باس از زشتیه پیرمرد کی\n\nجوانی بگذشت که حیران بماند\nکه عیبم شماری که بد کرده ام\nز ناخوشم زشت در پنها دی"}
{"book": "adl0294", "page": 350, "text": "( ١٤٣ )\n\nاز انم که بر خویشتن بیپش نه کم گردوای بندہ پرور رییس\nتو دانی خدا یا که قادر نیم تو ا نای مطلق توئی من کنیم\nهمان آستینم که با زاری کنند کجا بنده بر سینه کا ر ی کنند\n\nچه خوش گفت د رویش کادر پست که شب تو به کر د وسر در گذشت\nکر او تو به بخشید ما ند و پرست که پیمان بی‌ثبات است و پست\nبحث که چشم زباطا بوز بغور ت کنند دا نیا را موز\nر سینم ز ید و برخاک رفت غبار گنا ہم بر افلاک رنت\nتوبیک نوبتی ابر رحمت ببار که در پیش باران نبا ید غبار\nنه جرحم درین مکت جابات ولیکن ملک و که را بیت\nتو دانی ضمیر زبانکشان تو مرهم نی دل چستکان"}
{"book": "adl0294", "page": 351, "text": "( ٣٤٤ )\n\nمغنی در برومی زجان بسته بود\nپسی از چند سال ان نکو سید کیش\nبپای بت اندر بمالید سر\nکه در مانده ام دست گیر ای صنم\nبزارید در خدمتش بار ها\nبتی چون بر ارد مهمات کس\nبراشفت کای پای بند ضلال\nمهمی که در پیش دارم برار\nهنوز از بت آلوده درویش پاک\nجهان اشنایی باین ضر و شد\nکه پیر کشته دون یزدان پرست\nدل از کفر و بپست دانجا شست\n\nبتی را بخدمت میان بسته بود\nقضا حاجت صعبش آورد پیش\nبنالید بیچاره بر خاک در\nبجان آمدم رحم کن بر تنم\nکه بخش بپایان شد کارها\nکه نتواند از خویشتن راندن مگس\nبباطل پرستیده چند سال\nو کر نه بخواهیم ز پروردگار\nکه کارش بر اور دیزدان پاک\nبهر وقت صانی بر او تیره شد\nهنوزش سر از غم میخانه پست\nخدایش اور دگاری که هست"}
{"book": "adl0294", "page": 352, "text": "( ٣٤٥ )\n\nفرورفت خاطر درین کشمش\nکه حامی نه بکوشش اینش،\nگزارد که باشد نویسنده را\nپس انکه چه عرق آینت قصه\nدل در صنم مانده ای دوست\nکه عاجز ترند از صنم مرکه هست\nمحالست کر سر درین در نمی\nکه باز آیدت دست حاجت تهی\nخدا یا نقصب کجا رآندیم\nتهی دست و بسیار آوردم\n\nمناجات\nشنیدم که پیری در آب پند\nبمقصود را سبحه در می دود\nبنا لید برآستان کرم\nکه یا رب بعز د و بس علیه السلام\nسود کن سان نفسش کار من\nبک و سجدانی غافل از فعل و تان\nچه شایسته کر دی بخواهی بهشت\nنمی اسبیت باز بار وی زشت\nبگفتا ین سخن پر و بکر است\nکه پشتم باراز مواخی احجاست\nداری از لطف پروردگار\nکه باشد گنه کاری امیدوار"}
{"book": "adl0294", "page": 353, "text": "( ٣٤٦ )\n\nندانی بگویم که جرمم چه در تو به بازیست حق دستگیر\nبسی شرم دارم زغفلت که بیم کز توام که پیش عفوست عظیم\nکسی را که پسری دارد زپای چو دستش نگیری نیرزد بجای\nمن افتم ز پای ندافند و پیر خدایا بفضل و دم دست گیر\nنگویم بزرگی و جاهم بخش فرو ماند کی و گناهم ببخش\nگر یا بدستی زدل زدن اندم بیا بخر دی شهر که دادم\nتو پنداره خایات از کردگار که تو پرده پوشی ما پرده در\nتو با بنده در پرده پرده پوش برآورده مردم زپرده خروش\nمبادانی اربندگان پرشند خداوندگاران قلم درکشند\nاگر جرم بخشی است در وجود نماند گنه گاری اندر وجود\nو گرخشم گیری ببندد کناد دوزخ نیست و مرز ار و مجوا\nکرم دستیگیری بیجای بپسیم ورم هنگی برنگیرد کسیم"}
{"book": "adl0294", "page": 354, "text": "( ٣٤٧ )\n\nزافعال پسندیده اهل مشرق ندانم که اهل پسندم درینجا\nبحال خودم شرم دارم کر زشرم ملی بزارم نشتن\nدلم بید در وقت رفتن بکسن که حق شرم دار و زمر دستی من\nعجب کز بود رام از دست ای کز اوست بر سینه کوه رخنی\n\nازین سنگدلان دیده بیداد چو کفتار در کشته حد دارو گیرند\nاز میخوارکان شرب دار که مستی بد صورت نا پسند\nندارد بشان تقیه بکرد خرافات بر خایشان دیگرند\nمرا شست تا بین چشم داریم درین بی بضاعت بجز یاری خه\nسخن زمین میداند رو زده که سیم بغال پسند و مدسند"}
{"book": "adl0294", "page": 355, "text": "( ٣٤٨ )\nچو این نامه دم سازی است امیدم بآمرزگاری است\nبضاعت نیاوردم الا امید خدایا ز عفوم مکن ناامید\n\nتم الکتاب بعون الملک الوهاب فی تاریخ شهر ربیع\nالاول سنه هزار و سه صد و سی و یک هجری\n\nسواد [ILL] سنه هزار و سه صد و سی و یک"}
{"book": "adl0294", "page": 356, "text": "در بعضی صفحات این کتاب که جاهای سیاه ملاحظه می شود یا قد\nمغشوش مینماید بسبب اصلی آن مرور دهور و کهنه بودن این نسخه\nعتیقه است که سالیان دراز بر ان گذشته و بر بیاض عارض ان\nخالهای سیاه پیری مشاهده میگردد افرادی که در فن عکاسی\nو صنعت زینکو گرافی دسترس دارند صعوبت و دشواری این\nامر را میدانند که در صفای نقوش این صفحات و در طبع نمودن\nحروف اصلی این کتاب که با وجود این که کتاب مطبوع است\nمگر بسبب عدم تشخیر کویا بعینه همان نسخه اصلی قلمیست بکدام\nاندازه زحمت و مشقت برداشته شده است و افرادی که از قوای\nفن مزبور اگاه نیند برایشان اطلاع داده می شود که دفترک\nروی صفحات از مرور شور و سنوات است نه از نقصان ال\nمطبوعات و این ولکها این اعضا اثبات عتیق بودن نسخه\nبدیعه را مینماید و از اثار چه تشخص ب میدارد پس محو این لکه ها"}
{"book": "adl0294", "page": 357, "text": "هیچ نسخہ ضرورت ندارد\n\nاعلان قیمت کتاب\nاصل قیمت کتاب بدون وقایہ سیزدہ و نیم روپیہ کابلی\nوقایہ آن چہار و نیم شاہی\n\nشش روپیہ کابلی با اصل قیمت کتاب نوزدہ و نیم روپیہ می شود\nسہ روپیہ کابلی کہ شانزدہ نیم روپیہ میشود\nیکونیم روپیہ کابلی کہ پانزدہ روپیہ میشود\nنیم روپیہ کابلی کہ چہاردہ و نیم روپیہ میشود"}
{"book": "adl0294", "page": 358, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0294", "page": 359, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0294", "page": 360, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0294", "page": 361, "text": "[BLANK PAGE]"}
