{"book": "adl0280", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\n\nadl0280\n\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/k3j9kdgg\n\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan\nDigital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about\nthis item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser.\nWhen referring to or citing this item please use the \"handle\" URL\nand not this document or the URL from which you downloaded it.\n\nAll works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless\notherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely\nreproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl0280", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0280", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0280", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0280", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0280", "page": 6, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0280", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0280", "page": 8, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0280", "page": 9, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0280", "page": 10, "text": "لمؤلفه\nهر کسیکه بلفظ خود زباندان گردد سرمایهٔ علم او دوچندان گردد\nدستور زبان خود هر انکو خواند صد لفظ دگر بنزدش آسان گردد\nدستور فارسی\nحصهٔ اول\nسراج القواعد\nاثر خامهٔ\nعبد الغفور نديم\nمؤلف و معلم فارسی مدرسهٔ مبارکهٔ حبيبيه\nبه تجویز اهالی انجمن معارف برای تعلیم درجهٔ\nرشدیه مدرسهٔ مبارکه مقرر كرديده"}
{"book": "adl0280", "page": 11, "text": "Abdul baqi\n\nA Abdul baqi\nAbaqi\nمدرس محمد حسن معلم عبد الباقی\nمدرس محمد حسن\nمدرس محمد حسن"}
{"book": "adl0280", "page": 12, "text": "( ۳ )\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\n\nبهترین قواعدیکه در صرف محاورهٔ اهل زبان بکار آید – حمد ایزد تواناست – و خوشترین دستوریکه بهر نحو اصطلاح زبان مردمان را شاید نعت سید هردو سرا صلی الله علیه و آله وسلم –\nاما بعد چون امروز از توجهات کامله و تلطفات شاملهٔ پادشاه معارف خواه دین پرور -- و شهریار رعیت نواز معدلت گستر – اعلیحضرت سراج الملة و الدین روحنا فداه آب و تاب تازه بر روی کلشن معارف و ریاض مکارم بهمرسیده – چندانکه الحمدلله تعالی مملکت افغانستان ادبستان کمال و کاستان اقبال گردیده – ذات والاقدرش در ترویج علوم و شیوع صنایع بنوعی متوجه و شایق است که جنس کمال را بهر نقدی که باشد خریدار – و هدیهٔ هنر را از هر که باشد پذیرفتار است –\nاز انجمله انتظام و ادارهٔ مکاتب ابتدائیه و مدرسهٔ"}
{"book": "adl0280", "page": 13, "text": "( ٤ )\nمباركه حبیبیه است که در تحت نظارت ذات عالی صفات\nشهزاده کامگار معارف آثار جناب ( معین السلطنه\nصاحب ) افخم زاد اجلاله به نشو و نمای ترقی و ترفع\nکامیاب گردیده است چنانچه اطفال نازك خيال وطن\nعزیزما که درین مكتب فيض مكسب مجتمع گردیده اند\nپا بر معارج علوم وفنون گذاشته از شوق باطن سرگرم\nدانستن کمال و رهگرای مراتب اقبالند سبحان الله\nاز ادای شکر این نعمت که بیرون میشود\nبنده هیچمدان عبدالغفور ندیم که مدتیست بمطالعه و تتبع\nكتب فارسی مشغول و در جرگه مدرسین مکتب حبیبیه\nبتعليم وتأليف مضمون فارسی مقرر ومحسوب است این\nمجموعه ( دستور زبان فارسی را ) بنابر خدمتگذاری\nوطن مقدس و باعث بر تسهيل تعليم بقانون خاص وطرز\nجديد بقيد تأليف در آورد * و آن را مطابق تقسیم\nمدارج تعلیم مدرسه بدو حصه منقسم ساخته موسوم به\n( سراج القواعد ) گردانید — امیدکه منظور نظر\nارباب فضل و کمال گردد — وقارئین کرام از خطای"}
{"book": "adl0280", "page": 14, "text": "( ٥ )\n\nآن اغماض نظر فرموده در تصحیح اغلاط آن مضایقه\nنکنند - که ان الانسان مرکب من الخطاء و النسیان\n\nچگونگی زبان فارسی\n\nزبان فارسی که بدان تکلم میکنیم مرکب از سه\nزبان است -- باستانی -- پهلوی -- دری -\n(۱) فارسی باستانی زبانی بوده است که در مملکت\nفارس که پایتخت آن شهر اصطخر است بدان متکلم\nبوده اند وامراء -- واعیان بدان سخن میگفتند -\n(۲) فارسی پهلوی زبانی بوده است که اهالی\nشهر و بازار بدان سخن میگفتند چه پهلو در لغت بمعنی\nشهر باشد وان را پهلوانی نیز گویند -\n(۳) فارسی دری زبانی بوده است که اهالی\nروستا بدان متکلم بوده اند -- واز جهة اینکه در آن\nتغیر و تبدیل را جائز نشمرده اند - و این زبان چندان\nآمیختگی نداشت آن را فارسی فصیح میگویند\nو امروز تشخیص لغات هريك ازین سه زبان\nبغایت دشوار است - چه زبان فارسی متدا وله"}
{"book": "adl0280", "page": 15, "text": "( ٦ )\nبنوعی مخلوط و آمیخته ازین سه زبان گردیده که امتیاز\nلغت هريك بسيار مشکل است بلکه اکنون از فارسی\nسه گانه چیزی که باقیمانده همان روابط الفاظ است\nو بس — و سخن گفتن بفارسی خالص بغايت\nمشکل بلکه پر دشوار است — چه اکثر لغات عربی\n— و ترکی و اردو — بلکه انکلیسی — و فرانسوی —\nبا آن آمیخته شده است — و چون اين يك امر نيز دانستی\nاست که وصول ترقیات ملل ربع مسکون وابسته\nبتوسيع وتوقير زبان است — هر چند اعتبار وافتخار\nملت پر صولت اسلامی برکلام هدايت انجام خالق کلام\nجل شانه که کلام عربی است کرده میشود — اما چون\nزبان مادری ما زبان عذب البيان فارسی است —\nو نیز تمامی اهالی مملکت عزیز ما بلکه خود اعلیحضرت\nامجد والا با آنکه دارای الفاظ کثیره — و دانای لسان\nعدیده — میباشند درج دهان شان به عبارت بمرارت\nفارسی گوهر فشان است — پس بر ما لازم است که\nدر آموختن وانتشار زبان ما دری خود کوشش"}
{"book": "adl0280", "page": 16, "text": "(۷)\nشایسته و اهتمام بایسته را معمول داریم — والسنه\nبیگانه را بر آن ترجیح و تفضیل ندهیم — تا فسحت زبان\nباعث بر وسعت ملك و ملت گردد — و نیز باقیمانده\nاین گوهر پرقیمت که خیلی غنیمت است رایگان\nاز دست نرود —\nبامن محبت تو چو جان از عدم رسید\nنتوان زدست دامن اورا یکان گذاشت"}
{"book": "adl0280", "page": 17, "text": "( ۸ )\n\n( مقدمه )\n\n( حرکات و علامات حروف )\nهمچنانکه از ترکیب الفاظ فقره ساخته میشود\nاز ترکیب حروف کلمه درست میکردد -- ويك حرف\nبادیکری بدون از حرکات ذیل ترکیب یافته نمیتواند -\n( فتحه )\nزبر را کویند که همیشه بدین شکل ( َ ) در بالای\nحروف می آید چون در لفظ ( زد ) ز مفتوح است\nواز امتداد آن الف پیدا میشود -\n( کسره )\nبمعنی زیر که بدین شکل ( ِ ) در تحت حرف نوشته\nباشد از امتداد آن ( ی ) پیدا میشود -\n( ضمه )\nیعنی پیش که درینصورت ( ُ ) در فوق حرف\nمرقوم میکردد و از کشش آن واو ظاهر میکردد --"}
{"book": "adl0280", "page": 18, "text": "( ۹ )\nمتحرك\nحرفی را گویند که یکی از حرکات سه کانه فوق\nداشته باشد -\nساکن\nحرفیکه حرکت نداشته باشد آنرا ساکن میگویند\nچون در لفظ ( زد ) د ساکن است –\nحذف\nساقط کردن حرفی را گویند و کلمه که ازان حرفی\nحذف شود آنرا محذوف نامند –\nتبدیل\nبدل کردن يك حرف را بهمراه دیگر تبدیل\nگویند –\nزیادت\nز یادت کردن کدام حرف را بنابر اجرای\nقاعدۀ صرف زیادت نامند -"}
{"book": "adl0280", "page": 19, "text": "(۱۰)\n\nواو معروف\nآنست که ماقبل آن ضمه خالص باشد و ظاهر خوانده شود چون نور - کور -\n\nواو مجهول\nکه ماقبل آن ضمه خالص نباشد چون روز - سوز -\n\nواو معدوله\nآنست که در تلفظ خوانده نمیشود و در نوشتن می آید - چون خورد - خواب -\n\nهاء ملفوظ\nآنست که در تلفظ ظاهر ادا شود و هم از اصل کلمه باشد چون کوه - انبوه - کاه -\n\nهاء مختفی\nکه در تلفظ ظاهر ادا نشود و نیز بکدام مناسبت بکلمه یکجا شده باشد چون دسته - پنجه - که منسوب بسوی دست و پنج است -"}
{"book": "adl0280", "page": 20, "text": "( ۱۱ )\nیای معروف\nکه ما قبلش کسرۀ خالص باشد و واضح خوانده\nشود چون عید -- دید -- شنید --\nیای مجهول\nبر خلاف آنست که کسرۀ ما قبل آن کشیده\nخوانده نشود - چون دایر - سیر -"}
{"book": "adl0280", "page": 21, "text": "( ۱۲ )\nباب اول\n( در بیان صرف )\nدستور زبان فارسی که آنرا صرف گویند علم\nدرست گفتن و درست نوشتن زبان فارسی است -\nبرای سخن گفتن و نوشتن کلمات بکار است و کلمات\nمرکبند از حروف هجا -\nحروف هجای فارسی بیست و پنج است\nا ب پ ت ج چ خ د ذ ر ز ژ س ش غ ف ك گ ل م ن و ه ء ی -\nاز حروف مافوق چار حرف مخصوص زبان فارسی\nاست ( پ چ ژ گ ) و باقی میان فارسی و عربی\nمشترک است واکنون بواسطه کلمات بیگانه در فارسی\nهشت حرف (ث ح ص ض ط ظ ع ق) در زبان فارسی\nاستعمال میشود .\n( اقسام کلمه )\nکلمه لفظی است که بريك معنی دلالت کند -\nمرد - اسب - خانه - رفتم - خواهد"}
{"book": "adl0280", "page": 22, "text": "( ۱۳ ) میرم\nرا - تا - با - و آن برسه قسم است – اسم - فعل\nحرف - ( ۱ ) اسم کلمه ایست که نام شخص یا نام\nچیزی باشد و پابند زمانه نباشد - و بدون ازانکه کلمه\nرا با او یکجا کنند معنی او فهمیده شود – چون\nمرد - اسپ - کتاب - ( ۲ ) فعل کلمه ایست که\nبر یکی از سه زمانهٔ حال - گذشته - آینده دلالت کند\nچون رفتم - میروم - خواهم رفت ( ۳ ) حرف کلمه\nایست که تا بهمراه اسم یا فعل مرکب نشود معنی آن\nفهمیده نمیشود – چون از – تا -\n\n( فصل اول در اسم )\n\nاسم بردو قسم است اسم عام - اسم خاص -\nاسم عام آنست که تمام اشخاص یا اشیاً همجنس را\nشامل باشد پدر - مادر - مکتب - شهر - کوه -\n\nتمرین ( ۱ )\nدر الفاظ ذیل اسم وفعل وحرف را معلوم کنید –\nدروغ مردرا بی اعتبار کند - از کارهای بد بپرهیز -\nزحمت مردم را روامدار - عیب خلق را بپوش –"}
{"book": "adl0280", "page": 23, "text": "(١٤)\nکه تمام پدران و تمام مکتبها را شامل است - و این\nاسم چون در صورت مفرد و در معنی جمع باشد .\nآنرا اسم جمع نامند چون گروه - دسته - طائفه-\nاسم خاص آنست که بر يك شخص يا يك چيز معين\nدلالت کند چون - سهراب - حیدر - رستم -\nکابل - قندهار - الوند - هندوکش\n(مفرد و جمع)\nهر اسمی یا مفرد است یا جمع -\nمفرد آنست که دلالت کند بریکی چون -\nمرد - زن - اسب - کتاب -\nجمع آنست که زیاده از يك باشد چون مردان\nزنان در آخر اسم حیوانات و ذی روح در حالت جمع\nتمرین ( ۲ )\nدر کلمات ذیل اسم خاص و عام را جدا کنید -\nاسلم - اسب - رستم - هرات - درخت - جهانگیر -\nفرهاد دتوار - کتاب قلم - جنك - مورچه - باز - شکار -\nمرغ - شهر - نمازگاه - آدینه - شمشیر - جوی"}
{"book": "adl0280", "page": 24, "text": "(١٥)\nلفظ (ان) می آورند چون - اسپان شیران - مردمان -\nدر غیر حیوانات و ذی روح لفظ (ها) می آورند چون\nکامها - باغها - کتابها -\nهرگاه در آخر اسم ( هاء مختفی ) باشد در جمع\nآن ) بگاف فارسی بدل شود - چون بنده بندگان\nتشنه تشنگان و در جمع به (ها) حذف شود چون نامه\nنامها - ژاله - ژاله ها ژالها\n\nمفرد و مرکب\n\nاسم مفرد آنست كه يك كلمه و بی جزء باشد چون -\nباغ - دشت - سرو -\nاسم مركب آنست كه از دو کلمه یا بیشتر آمیخته شده\nباشد چون باغبان - دشتبان - سروستان -\n\nتمرين ( ۳ )\nکلمات ذیل را جمع بندید -\nکاغذ - قلم - خانه - مردم - اسب - زنبور - نوكر -\nبرگ - دشمن - بنده - تشنه - جامه - رخت - تخت\nخروس - زاغ - باغ - گرگ -"}
{"book": "adl0280", "page": 25, "text": "( ١٦ )\nاسم ذات واسم صفت\nاسم ذات آنست که بر حقیقت شی دلالت\nکند و معنی وصفی نداشته باشد چون مرد -\nکتاب - قلم -\nاسم صفت آنست که علاوه بر ذات کدام معنی وصفی\nداشته باشد چون - دانا - نادان - بزرگ - سخت\nصفت برسه قسم ا - صفت مطلق - صفت تفضیلی -\nصفت عالی -\nصفت مطلق چون بزرگ - كوچك - تلخ - شيرين\nصفت تفضیلی آنست که بآخر آن لفظ ( تر ) باشد\nچون بزرگتر کوچکتر -\nتمرین ( ٤ )\nدر کلمات ذیل اسم مفرد را از اسم مرکب جدا کند -\nقلمدان - تاريخ - سرو - مرغزار - كار - دیوار -\nبوستان - گلاب پاش - يخدان - باغبان - عبدالله -\nآبشار - خارپشت - کاغذ - خوانچه - کوهستان -\nپادشاه - كلاه - اطاقدار -"}
{"book": "adl0280", "page": 26, "text": "( ۱۷ )\n\nصفت عالی آنست که در آخر آن لفظ ( ترین ) باشد\nچون بزرگترین - کوچکترین -\nکنایات\nکنایه اسمیست که معنی آن پوشیده باشد - و آن\nبر چهار قسم است ضمير - اشاره - موصول - مبهمات\nضمیر\nضمیر کلمه ایست که برمتکلم - يامخاطب - ياغايب\nدلالت کند - وجانشین اسم باشد - متکلم آنست که\nحرف میزند\nمن - ما - یم - من میروم - ماميرویم - مخاطب\nآنست که با او حرف زنند - تو - شما - ت - ی\nتو آمدی - شما رفتيد كفتي - کاغذت -\n\nتمرین ( ه )\nاقسام صفت را از يك ديگر جدا كنيد -\nدانا - خرد مند - کابلی - بزرگتر - سفید -\nكارنك - سخنور - كوتاه - غافلتر - عاقلترین -\nبهتر - مهتر - ایستاده - نشسته - دانا ترین -\nپسندیده -"}
{"book": "adl0280", "page": 27, "text": "( ۱۸ )\n\nغائب آنست که ازو حرف میزنند -\nاو - ایشان - ش - ند - او آمد -\nایشان آمدند - کاغذش -\nضمیر بر دو قسم است متصل - و منفصل - ضمیر\nمتصل آنست که تنها ذکر نشود و پیوسته با فعل و اسم\nیکجا باشد و آن ازینقرار است\nضمایر متصل فاعلی\nمفرد - جمع -\nمتکلم م یم\nمخاطب ی ید\nغایب - ند\nضمایر فوق پیوسته بفعل متصل میباشد - چون\nگفتم - گفتیم - گفتی - گفتید - گفت -\nگفتند -"}
{"book": "adl0280", "page": 28, "text": "(۱۹)\n\nضمایر متصله مفعولی واضافی\nمفرد جمع\nمتکلم م مان\nمخاطب - ت - تان -\nغایب - ش - شان -\nاین ضمایر وقتیکه بفعل متصل باشند مفعولی چون\nزدم - زدمان - زدت - زدتان - زدش -\nزدشان -\nوچون بعد از اسم بیایند اضافی میشوند چون\nاسپم - اسپ مان - اسپت - اسپ تان - اسپش -\nاسپ شان -\n\nآگاهی\nدر صیغه مفرد غایب ضمیر (مستتر) یعنی حرف\nضمیر موجود نمیباشد و در بواقی (بارز) یعنی حرف\nضمیر موجود است"}
{"book": "adl0280", "page": 29, "text": "( ۲۰ )\nضماير منفصل آنست که تنها ذکر شود\n\nمفرد جمع\nمتکلم من ما\nمخاطب تو شما\nغایب او یا وی ایشان\n\nوقتیکه قبل از فعل بیایند فاعلی میشوند -\nمن گفتم - ما گفتیم - توگفتی - شما گفتید -\nاو گفت - ایشان گفتند -\nوهرگاه قبل از فعل و بعدازان حرف ( را ) که\nعلامت مفعولیست بیاید مفعولی میشوند - مرا\nگفت - ما را گفت - ترا گفت - شما را گفت\nاو را گفت - ایشانرا گفت -\nوهرگاه بعداز اسم بیاید اضافی میشوند - اسپ من\nاسپ ما - اسپ تو - اسپ شما - اسپ او - اسپ ایشان\n\nآگاهی\n\nاز صیغه واحد متکلم ضمیر مفعولی نون واز صیغه\nواحد مخاطب آن واو حذف گردیده -"}
{"book": "adl0280", "page": 30, "text": "( ۲۴ )\nاسم اشاره\nاسم اشاره آنست که کسی یا چیزیرا باشاره نشان\nدهند – واسم اشاره را دو صیغه است ( ان ) برای\nاشارۀ دور و این برای اشارۀ نزدیك چون آن کتاب\nو این طفل و در جمع آن هرگاه جاندار باشد –\nاینان – وآنان – و هر گاه غیر جاندار باشد\nآنها – واینها –\nتمرین ( ٦ )\nدر عبارت ذیل ضمیر متصل و منفصل را جدا کنید –\nچرا دوست خوانی کسی را که دشمن دوستان تو باشد – مردم\nچرا از کاری پشیمانی خورند که دیگر بار خورده باشند –\nمردمانرا بزبان زیان مرسان تا ایشان از زیان رنجه ات ندارند\nقدر راستان بدانید که هیچکس مانند راستکاران بکارشما نیاید\nتمرین ( ۷ )\nدر عبارت ذیل ضمایر سه شخص را جدا کنید –\nناممکن است چیزی که دیگری بتو میدهد قبول مکن زیرا\nکه تو در نظر او خوار باشی و او در نظر تو بزرك نماید – کسی\nکه عیب دیگریرا بتو کوید از او دور باش که عیب ترانیز بدیگری\nكويد – اگر خواهید با قدر باشید قدر مردمان نیکو شناسید"}
{"book": "adl0280", "page": 31, "text": "( ۲۲ )\nآ گاهی ـ در الفاظ امروز ـ امشب ـ امسال\nازجهة تخفیف چنین گویند والا دراصل این روز ـ\nو این شب بوده ـ\n﴿ اسم موصول ﴾\nموصول کلمه ایست که قسمی از عبارترا بعبارت\nدیگر بواسطۀ صله وصل کند ـ وصله بردو نوع است\n(که) از برای عاقل ـ وغیرعاقل ـ چون اسپیکه\nسوار بودی ـ کتابیکه میخواندی ـ (چه) از برای\nغیرعاقل چون انچه نمیدانی بپرسیدن آن ننك مدار ـ\nوگاهی ( چه ) برعاقل نیز گفته شود ـ هرچه\nدرویشانند ایشان را وامی بده ـ وانچه توانگرانند\nازایشان وامی بخواه ـ\nتمرین ( ۸ )\nاسما اشارۀ واقسام آنرا معلوم کنید ـ\nپدرچون دورعمرش منقضی گشت . مرا این یك نصیحت کرد و بگذشت\nکه شهوت آتش است ازوی به پرهیز . بخود بر آتش دوزخ مکن تیز\nدرآن آتش نداری طاقت سوز . بصبرآبی برین آتش زن امروز\nآنان که خاکرا بنظر کیمیا کنند . آیا بود که گوشۀ چشمی بما کنند"}
{"book": "adl0280", "page": 32, "text": "( ۲۳ )\nلفظ (هر) یا اسم اشاره با صله جمع شده موصول\nمیشوند مثال هر دو گذشت -\n\nمبهمات\n\nمبهمات كلماتی را کویند که کسی یا چیزی را بابهام\nنشان دهند ـ ومبهمات ازینقرارند --\nهر - چند - چندین - همه - فلان - بهمان -\nچنین - چنان - هر كدام - هیچکس - هیچكدام -\nهريك - يكديگر - برخی - لختی - و مانند اینها\nاین کتاب را از فلان کس کرفتم - امروز چند کتاب\nخریدم --\n\nاسم مضاف\n\nاسم مضاف آنست كه يك اسم بجانب اسم ديگر\nمضاف يعنی ( نسبت ) كرده شود اسم اول را مضاف\nتمرین (۹) موصولات ذیل را بیان کنید -\nچرا دشمن نخوانی کسی را که جوانمردی خود را در آزار\nمردمان داند - اگر خواهی بانچه کوئی اعتماد كنند دروغ\nمكو -\nهر چه دانی که معلوم تو خواهد شد به پرسیدن آن تعجیل مکن -\nسخنیکه دانی دلی بیازارد تو خاموش باش تا دیگری بیارد"}
{"book": "adl0280", "page": 33, "text": "( ٢٤ )\nو ثانی را مضاف الیه گویند ـ و آخر اسم مضاف را\nهمیشه کسره دهند چون کتاب نقشبند ـ اسپ فقیر محمد ـ\n( اسم معهود )\nمعهود بردو قسم است ذهنی ـ خارجی ـ\nذهنی آنست که کدام اسم عام به نوعی مستعمل شود\nکه از ان بر ذهن متکلم یا مخاطب کدام اسم خاص مراد\n( ١ )\nباشد ـ چون کتاب را بده ـ قلم را بگیر ـ\nمعهود خارجی آنست که بذریعهٔ مقال دو اسم\nعام را بنوعی ذکر کنند که اسم دوم بواسطه اسم اول\nشناخته شود ـ\nاین حکایت شنو که در بغداد رایت و پرده را خلاف افتاد\nرایت از رنج راه و گرد رکاب گفت با پرده از طریق عتاب\nظاهر است که اسم رایت دوم با آنکه عام است بقرینهٔ\nرایت اول خاص گردیده است ـ\n( ١ ) کتاب و قلم هر چند عام است چون در ذهن\nمقرر باشد خاص میگردد\n١٨ حوت"}
{"book": "adl0280", "page": 34, "text": "مانی\n(٢٥)\n(اسم مصدر) صدور - پیدا\nمصدر کلمه‌ایست که از کسی یا چیزی سرزده باشد\nو اصل تمامی افعال مصدر است - علامت آن\n(دن یا تن) میباشد بشرط آنکه هرگاه نون را حذف\nکنند ماضی شود - چون - از رفتن - گفتن\nکه نون حذف شود رفت - گفت - میشود -\n\n(مصدر اصلی و جعلی)\nاصلی آنست که در اصل مصدر باشد چون آمدن\nگفتن - رفتن -\n\nتمرین (١٠)\nمضاف و مضاف الیه را معین کنید\nباغ گل - درس فارسی - قلم من - کتاب او - فصل بهار\nشهر کابل - درخت انار - میوۀ درخت - اسپ رستم - انگشتر\nطلاء - خانۀ اسلم -\nتمرین ١١\nکلمات ذیل را اسم موصول بسازید\nکتاب - سخن - مردمان - دوست - گلها - قلم -\nدرویش - دانا - طفل - انگور - باغ - علم - شیر - پشه\nچراغ - سحر - بازار -"}
{"book": "adl0280", "page": 35, "text": "( ٢٦ )\nجعلی انست که در اصل مصدر نباشد بلکه در آخر\nکلمۀ عربی یا فارسی لفظ ( یدن ) درآورند ـ چون\nطلبیدن ـ دوزیدن ـ رقصیدن ـ سوزیدن ـ\nهراسیدن ـ\nمصدر بسيط ومرکب\nمصدر بسیط آنست که يك کلمه و بی جزء باشد\nچون رفتن ـ گفتن ـ آمدن ـ\nمرکب آنست که از دو کلمه یا بیشتر آمیخته شده باشد\nچون سخن گفتن ـ فرود آمدن ـ واپس رفتن\nجامد ومشتق\nجامد اسمی است که از کلمۀ دیگر ساخته نشده\nباشد چون رخت ـ کلاه ـ کاغذ ـ درخت\nمرد ـ طفل ـ\nمشتق آنست که از کلمۀ دیگر ساخته شده باشد\nخنده ـ گریه ـ رفتار ـ فرستاده ـ که از\nخندیدن ـ گریستن ـ رفتن ـ فرستادن ـ\nساخته شده است ـ و آن پنج است ـ صفت فاعلی\nصفت مفعولی ـ صفت حالی ـ اسم آله ـ حاصل مصدر ـ"}
{"book": "adl0280", "page": 36, "text": "( ۲۷ )\n(۱) ( صفت فاعلی )\nصفت فاعلی آنرا گویند که بر کننده کار دلالت\nکند و آن سه است -- اسم فاعل قیاسی -- صفت\nمشبه -- صیغه مبالغه --\nعلامت اسم فاعل قیاسی دو است --\n(۱) با آوردن لفظ ( نده ) در آخر صیغه امر حاضر\nزننده -- گوینده -- شنونده --\n(۲) با آوردن لفظ ( ان ) در آخر فعل امر افتان\nخیزان -- دوان -- و این اسم بیشتر مفید معنی\nحالتست چون گریان آمد -- و دوان رسید --\nصفت مشبه آنست که بر صفت همیشگی دلالت کند\nبرخلاف اسم فاعل که بر صفت غیر همیشگی دلالت کند\nو آن بر چند نوع است --\n(۱) با آوردن الف فاعلی در آخر امر چون دانا\nبینا -- شنوا -- گویا --\n(۲) با آوردن کدام اسم قبل از فعل چون جنگجو\nسخنگو -- رهرو --\nعلامت صیغه مبالغه سه است که در آخر اسم\nبیارند --"}
{"book": "adl0280", "page": 37, "text": "( ۲۸ )\n\n( ۱ ) لفظ ار چون پرستار ـ دوستار\n( ۲ ) کار چون ستمکار ـ آمرز کار ـ\n( ۳ ) کر چون داد کر ـ ستمکر ـ\n( ۲ صفت مفعولی )\nصفت مفعولی آنست که دلالت کند بر آنکه کار\nبران واقع شده باشد و علامت آن ه است در\nآخر ماضی مطلق چون کفته ـ شنیده ـ\nخورده ـ خوانده ـ\nو کاهی بعد از ان لفظ شده در آورند چون نوشته\nشده ـ خوانده شده ـ\n۳ صفت حالی\nصفت حالی همان ( ان ) در آخر امر حاضر\nاست که در صفت فاعلی کذار ش یافت چون\nدوان آمد ـ خندان رسید ـ\n\n( تمرین ) ۱۲\nاز کلمات ذيل يك اسم فاعل و يك صفت مشبه بنا كنید ـ\nبدینطريق ـ كفتن ـ کوینده ـ کویا ـ\nدیدن شنیدن ـ رسیدن ـ خواندن ـ پختن ـ دانستن ـ\nتوانستن ـ جهیدن ـ پائیدن ـ آموختن سوختن ـ رفتن ـ"}
{"book": "adl0280", "page": 38, "text": "( ۲۹ )\n٤ اسم آله \nاسم آله اسمی را گویند که واسطهٔ صدور فعل باشد\n- وعلامتش ( ه ) است در آخر صیغهٔ امر حاضر -\nدمه - از ( دمیدن ) ماله - از ( مالیدن )\nپیرایه - از ( پیراستن )\nه حاصل مصدر \nحاصل مصدر آنست که چگونکی ومعنی مصدر را\nبیان نماید- وعلامت آن ه است -\n(۱) ش در آخر امر آمرزش - پوزش -\n(۲) ار در آخر ماضی مطلق رفتار - کفتار -\n(۳) هاء مختفی در آخر امر خنده - کریه - ناله -\nتمرین ( ۱۳ ) از کلمات ذیل اسم مفعول بنا کنید\nکشتن - زدن - خوردن - شکستن - بستن - دیدن -\nخریدن - ربودن -\nتمرین ( ١٤ ) اسماء ذیل را امتیاز کنید -\nپیرایش - اندوخته - بریان - جویان سفته - سنبه زده\nخریدار - امر زکار - ناله - پیراسته -"}
{"book": "adl0280", "page": 39, "text": "(۳۰)\n(٤) بترکیب دادن ماضی و امر ـــــ گفتگو ـــــ جستجو ـــــ\n(٥) ی در آخر اسم خستگی ـــــ ماندگی ـــــ مردی ـــــ\nدرینصورت هرگاه در آخر اسم (ه) باشد بکاف\nبدل میشود ـــــ چون خستگی ـــــ ماندگی ـــــ\n( آگاهی ) چون خواهند صفت را اسم قرار\nدهند در آخر آن (ی مصدری) بیاورند ـــــ\nچون دانائی ـــــ دلیری ـــــ خوبی ـــــ بدی ـــــ\n\nاسم ظرف\n\nعبارت از وقت صدور و جای صدور فعل است\nکه آنرا ظرف زمان و ظرف مکان گویند\n\nظرف زمان\n\n( ١ ) لفظ گاه که مشترک در زمان و مکان است چون\nسحرگاه ـــــ چاشتگاه\n( ٢ ) هنگام هنگام خواندن ـــــ هنگام سحر ـــــ\n( ٣ ) وقت وقت گفتن ـــــ وقت رفتن ـــــ\n( ٤ ) گاهان سحرگاهان ـــــ صبحگاهان ـــــ"}
{"book": "adl0280", "page": 40, "text": "( ۳۱ )\n( ظرف مکان )\n(۱) کاه چون نماز کاه -- طربکاه - خوابکاه\n(۲) سرای حرم سرای ـ خلوتسرای\n(۳) خانه کل خانه - کتا بخانه\n(٤) دان قلمدان سرمه دان -\n(٥) ستان کلستان - افغانستان\n(٦) لفظ کده بتکده ـ صور تکده\n( اسم تصغیر )\nکلمه را کویند که بر خور دی مسمی دلالت کند\nوعلا مت آن ازینقرار است -\n(۱) ك - بعد از اسم عام = طفلك دخترك\n(۲) چه باغچه کتاب چه صندوقچه -\n(۳) و -- پسرو - دخترو -\n(بیان عدد ومعدود)\nعدد کلمه ایست که شماره را بیان نماید -\nيك - دو - سه - چار - پنج -"}
{"book": "adl0280", "page": 41, "text": "( ۳۲ )\n\nاعداد برسه قسم است اصلی - وصفی - کسری\nاعداد اصلی چون يك كتاب ده اسپ صد دينار -\nده هزار روپیه -\nجزء اول را عدد وجزء ثانی را معدود كويند\nاعداد وصفی آنست که مرتبه را بیان نماید یکم -\nدوم - پنجمین - دهمین -\nكاهی اعداد اول را نخست و نخستین - وعدد\nآخر را انجامین - فرجامین - پسین واپسین گویند -\nاعداد کسری آنست که کسر معدود را وا مینماید\nچون سه يك - چاريك - پنج يك در ينصورت اسماء\nكسور مضاف میشوند -\nچار يك من - سه يك دينار - پنج يك درم -\n\n( تمرین ١٥ )\nاقسام سه کانه اعداد را از یکدیگر جدا کنید -\nچهار - پنج - شش - يك - دومین - دهم -\nنهم - صد مین - ده - پانزده - بیست و هفت -\nپنجاه - پنجاهم - شصت و پنج - هفتاد و یکم - سیزده -\nهفده - سه - نودوسه - نخستین - دهم -"}
{"book": "adl0280", "page": 42, "text": "( ۳۳ )\n\n( فصل دوم در بیان فعل )\nفعل کلمه ایست که بر کردن کاری دلالت کند و آن\nبر شش قسم است —\nماضی — مضارع — حال — استقبال —\nامر — نهی —\nو برای هر فعل فاعل ضرور میباشد چون عبدالصمد\nخواند — محمد اسلم نوشت —\nو هر فعل را سه صیغه است متکلم — مخاطب —\nغائب — و چون هر يك مفرد و جمع میباشند درینصورت\nوجوه افعال شش است — در افعال فارسی فرق تذکیر\nو تأنیث نمیباشد —\n\n( لازم و متعدی )\nفعل لازم آنست که فعل از فاعل تجاوز نکند\nچون محمد نبی آمد — اسحق رفت —\nو فعل لازم شناخته میشود باینکه نتوان بعد ازان\nکسی — یا چیزی — را بیاورند —"}
{"book": "adl0280", "page": 43, "text": "( ٣٤ )\n\nوافعال رفت – نشست – خوابید –\n\nلازم اند برای اینکه نمیتوانیم بعد ازان ها کسی\n\nرا یا چیزی را در آوریم –\n\nفعل متعدی آنست که از فاعل تجاوز کند و بدیگری\n\nرسد چون احمد کتاب را خواند – و محمود انشاء\n\nنوشت – –\n\nفعل متعدی شناخته میشود باینکه بتوان کسی\n\nیا چیزی را – بعد ازان بیاورند -- چون زدم کسی\n\nرا و خواندم\n\nچیزی را –\n\n( تمرین ١٦ )\n\nدر صیغهای ذیل افعال لازم ومتعدی را معلوم کنید –\nدیدم – رفتم – گفت – آمد – بستیم – ریختی –\nخوردند – روید – شکست – بست – جست – جست –\nشنید – برخاست – خفت – سوزانید –"}
{"book": "adl0280", "page": 44, "text": "( ٣٥ )\nمعلوم و مجهول\nفعل معلوم آنست که فاعل آن مذکور باشد چون اسلم خواند - عبد الصمد نوشت - فعل مجهول آنست که فاعل آن مذکور و معلوم نباشد کتاب خوانده شد - کاغذ نوشته شد -\nفعل مجهول همیشه باستعانت فعل ( شدن ) صرف شود - چون گفته شد - شنیده میشود و همین يك\nتمرین ( ١٧ )\nدر حکایت ذیل فعل لازم ومتعدی را جدا کنید -\nیکی از شعرا پیش امیر دزدان ( رفت ) و بر اثناء ( گفت ) بفرمود تا جامه اش ( بستدند ) وازده بدر ( کردند ) سگان ده از قفایش ( افتادند ) ( خواست ) تا سنگی ( بردارد ) زمین ( یخ بسته بود ) ( گفت ) ان چه حرامزاده مردمانند که سنك را ( بسته ) وسك را ( کشاده اند ) امیر دزدان از غرفه ( بشنید ) بخندید و ( گفت ) از من چیزی ( بخواه ) ( گفت ) جامه خودرا ( میخوا هم ) اگر انعام ( کنی ) سالار دزدان را بروی ( رحمت آمد ) جامه اش ( باز داد ) وقبا پوستینی بر آن ( افزود ) تا بخوشدلی ( برفت )"}
{"book": "adl0280", "page": 45, "text": "( ٣٦ )\nمصدر (شدن) در ماضی - مضارع - وغیره افعال\nتغیریابد چنانچه ازتصریف افعال ذیل معلوم میگردد -\nو فعل لازم مجهول نداردزیراانکه فعل لازم رامفعول نیست\nماضی\nماضی بر شش قسم است - ماضی مطلق - ماضی\nقریب - ماضی بعید - ماضی استمراری - ماضی احتمالی -\nماضی تمنائی -\nماضی مطلق\nآنست که دلالت کندبرفعلی که کاملاً گذشته باشد\nوصیغۀ مفرد غائب آن باسقاط کردن ( ن ) مصدر\nساخته میشود - چون از ( گفتن ) گفت و در باقی\nصیغهاضمایر متصله فاعلی را بآخر می آورند -\nتصریف فعل ماضی مطلق معلوم\nمفرد جمع\nغائب خواند خواندند\nمخاطب خواندی خواندید\nمتکلم خواندم خواندیم"}
{"book": "adl0280", "page": 46, "text": "( ۳۷ )\nتصریف فعل ماضی مطلق مجهول\n\nمفرد\nجمع\nغائب\nخوانده شد\nخوانده شدند\nمخاطب\nخوانده شدی\nخوانده شدید\nمتکلم\nخوانده شدم\nخوانده شدیم\n\nماضی قریب\nفعلی را گویند که قریب زمانه حال گذشته باشد در آخر مفرد غایب ماضی مطلق حرف ( ه ) و در باقی صیغها يك همزه میآورند\n\nتمرین ( ۱۸ )\nاز مصا در ذیل ماضی مطلق بنا کنید -\nنشستن - گفتن - بردن - ماندن - خواندن - شکستن\nخواستن - دیدن - بستن - خوردن\nتمرین ( ۱۹ )\nابیات ذیل را حفظ کرده در تحت ماضی مطلق خطی بکشید -\nمرغك از بيضه برون آید و روزی طلبد\nآدمی زاده ندارد خبر از عقل و تمیز\nآنکه نا گاه کسی گشت به چیزی نرسید\nون تمکين و فضیلت بگذشت از همه چیز\nآبگینه همه جا بینی ازان قدرش نیست\nلعل دشوار بدست آید ازان است عزیز"}
{"book": "adl0280", "page": 47, "text": "( ۳۸ )\nتصریف فعل ماضی قریب معلوم\nمفرد جمع\nغائب خوانده است خوانده اند\nمخاطب خواندهٔ خوانده اید\nمتکلم خوانده ام خوانده ایم\nتصریف فعل ماضی قریب مجهول\nمفرد جمع\nغائب خوانده شده است خوانده شده اند\nمخاطب خوانده شدهٔ خوانده شده اید\nمتکلم خوانده شده ام خوانده شده ایم\nماضی بعید\nفعلی را گویند که بسیار دور از زمانهٔ حال گذشته باشد —\nدر آخر صیغهٔ مفرد غایب (ه) و بعد از ان لفظ ( بود )\nمی آورند —"}
{"book": "adl0280", "page": 48, "text": "( ۳۹ )\nتصریف فعل ماضی بعید معلوم\nمفرد\nجمع\nغائب خوانده بود خوانده بودند\nمخاطب خوانده بودی خوانده بودید\nمتکلم خوانده بودم خوانده بودیم\n\nتصریف فعل ماضی بعید مجهول\nمفرد\nجمع\nغائب خوانده شده بود خوانده شده بودند\nمخاطب خوانده شده بودی خوانده شده بودید\nمتکلم خوانده شده بودم خوانده شده بودیم\n\nتمرن ( ۲۰ )\nدر عبارت ذیل بجای مصادر ماضی بعید بگذارید -\nدیروز بازار ( رفتن ) پارسال يك كتاب ( خريدن )\nاین قلم را از شما ( گرفتن ) دیروز شما مدرسه ( آمدن ) این\nکاغذ را شما ( نوشتن ) چراغ را نوکر خاموش ( کردن ) قلم ( شکستن ) وقتی\nمن آمد ( رفتن ) شما خوب سخن ( گفتن ) او دیروز ( آمدن )"}
{"book": "adl0280", "page": 49, "text": "( ٤٠ )\nماضی استمراری\nفعلی را گویند که بر همیشگی وقوع کار در زمان گذشته\nدلالت کند - چون لفظ ( می یا همی ) در آغاز ماضی\nمطلق بیاورند این ماضی بنامیشود\n\nتصریف فعل ماضی استمراری معلوم\n\nمفرد جمع\nغائب میخواند میخواندند\nمخاطب میخواندی میخواندید\nمتکلم میخواندم میخواندیم\n\nتمرین ۲۱\nاز مصادر ذیل ماضی استمراری بنا کنید -\nخوردن - ریختن - زدن - ماندن - پختن - خواندن -\nآشفتن - سوختن - ژولیدن - رفتن - کفتن - شنیدن -\nخوابیدن - نوشیدن - یافتن -"}
{"book": "adl0280", "page": 50, "text": "( ٤١ )\nتصریف فعل استمراری مجهول\nمفرد\nجمع\nغائب\nخوانده میشد\nخوانده میشدند\nمخاطب\nخوانده میشدی\nخوانده میشدید\nمتکلم\nخوانده میشدم\nخوانده میشدیم\nماضی احتمالی\nماضی احتمالی فعلی را کویند که دلالت برشك وشبهه\nزمانه کشته دلالت کند -- چون در آخر ماضی\nمطلق ( ه ) و بعد ازان (باشد) بیاورند این ماضی ساخته\nمیشود --\nتصریف فعل ماضی شکیه معلوم\nمفرد\nجمع\nغائب\nخوانده باشد\nخوانده باشند\nمخاطب\nخوانده باشی\nخوانده باشید\nمتکلم\nخوانده باشم\nخوانده باشیم"}
{"book": "adl0280", "page": 51, "text": "( ٤٢ )\nتصریف فعل ماضی شکیه مجهول\n\nمفرد جمع\nغائب خوانده شده باشد خوانده شده باشند\nمخاطب خوانده شده باشی خوانده شده باشید\nمتکلم خوانده شده باشم خوانده شده باشیم\n\nماضی تمنائی\nآن فعل ماضیست که بر شرط و آرزوی زمانه گذشته دلالت کند و این با آوردن (ی) مجهول در آخر ماضی مطلق از سه صیغه ساخته میشود -\n\nتصریف فعل ماضی تمنائی معلوم\nمفرد جمع\nغائب خواندی خواندندی\nمخاطب . .\nمتکلم خواندمی ."}
{"book": "adl0280", "page": 52, "text": "( ٤٣ )\nتصریف فعل ماضی تمنائی مجهول\nمفرد جمع\nغائب خوانده شدی خوانده شدندی\nمخاطب . .\nمتكلم خوانده شدمی .\nمضارع\nمضارع فعلیست که بزمانه حال و استقبال دلالت کند ـ\nچون علامت مصدر را ساقط کنند و ( د ) ساکن\nکه در فارسی علامت مضارع است در آخر آن داخل\nکنند ـ وماقبل آخر را مفتوح گردانند ـ صیغه\nمفرد غایب مضارع حاصل میشود ـ باقی صیغهارا از\nآوردن ضمایر متصله فاعلی چون صیغهای ماضی قیاس\nباید کرد ـ\nتصریف فعل مضارع معلوم\nمفرد جمع\nغایب خواند خوانند\nمخاطب خوانی خوانید\nمتكلم خوانم خوانیم"}
{"book": "adl0280", "page": 53, "text": "( ٤٤ )\nتصریف فعل مضارع مجهول\nمفرد جمع\nغائب خوانده شود خوانده شوند\nمخاطب خوانده شوی خوانده شوید\nمتکلم خوانده شوم خوانده شویم\nآگاهی - باید دانست که همیشه قبل از علامت مصدر یکی از یازده حروف (شرف آموزی سخن) واقع خواهد بود - و اینحروف بیشتر در فعل مضارع ومشتقات آن تغیرات پیدا میکند بدینطریق ( ۱ ) تبدیل شدن يك حرف مصدر بايك حرف يادو حرف -\n( ٢ ) حذف -\n( ٣ ) زیادت کدام حرف - -\n( ٤ ) تحريك ساكن -\nچنانچه ازین جدول واضح میگردد -\nتمرین ۲۲\nدر حکایت ذیل ماضی های تمنائی را استمراری بنا کنید -\nحکایت عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام خوردی و تا سحر نخفتی - و ختم قرآن کردی - صاحبدلی بشنید و گفت اگر نیم نان بخوردی و بخفتی فاضلتر ازین بودی -"}
{"book": "adl0280", "page": 54, "text": "( ٤٥ )\n\nحروف | حروفيكه بآن | مصدر | مضارع\nمصدر | تبديل يافته\n\nش | رای مهمله | کاشتن | کارد\n\" | سین و یا | نوشتن | نویسد\n\" | لام | هشتن | هلد\nر | نون | کردن | کند\n\" | مسلم بعد تحريك | بردن | برد\nف | واو وياء | كفتن | گويد\n\" | سین و بای فارسی | خفتن | خسپد\nا | های هوز | دادن | دهد\n\" | حذف الف | نهادن | نهد\n\" | حذف الف | فتادن | فتد"}
{"book": "adl0280", "page": 55, "text": "( ٤٦ )\nحروف\nمصدر\nم\nو\nز\nی\nس\nحروفیکه بآن\nتبدیل یافته\nیا ء تحتانی\nالف و یاء\nزیا دتی نون\nحذف یا ء\nهای هوز\nمصدر\nآمد ن\nفرمو دن\nز دن\nکشیدن\nرستن\nمضارع\nآید\nفرماید\nز ند\nکشد\nرهد\nخ\nزاء معجمه و یاء\nبر خاستن\nلام\nنون\nگسستن\nشکستن\nبرخیزد\nگسلد\nشکند\nزاء معجمه\nافروختن\nافروزد\nسین مهمله\nشناختن\nشناسد\nن\nمسلم بعد تحريك\nراندن\nراند"}
{"book": "adl0280", "page": 56, "text": "( ٤٧ )\nفعل حال\nعبارت از فعلیست که بزمانه موجوده دلالت\nکند در ابتدای مضارع لفظ ( می ) در آورند --\nتصریف فعل حال معلوم\nمفرد\nجمع\nغایب\nمیخواند\nمیخوانند\nمخاطب\nمیخوانی\nمیخوانید\nمتکلم\nمیخوانم\nمیخوانیم\nتمرین ٢٣\nدر تحت صیغهای مضارع خطی بکشید —\nعاقل چون خلاف درمیان آید بجهد — وچون صلح\nببیند لنگر نهد — که آنجا سلامت برکران است و اینجا\nحلاوت در میان —\nهرکه بابدان نشیند اگرچه طبیعت ایشان نگیرد —\nولیکن بطریق ایشان متهم گردد — چنانچه اگر کسی\nبخرابات رود بنماز خواندن منسوب شود بخمر خوردن —"}
{"book": "adl0280", "page": 57, "text": "( ٤٨ )\n\nتصريف فعل حال مجهول\n\nمفرد\tجمع\nغايب\tخوانده میشود\tخوانده میشوند\nمخاطب\tخوانده میشوی\tخوانده میشوید\nمتکلم\tخوانده میشوم\tخوانده میشویم\n\nمستقبل\nعبارت از فعلیست که بزمانه آینده دلالت کند\nدر اول ماضی مطلق الفاظ خواهد –\nخواهند – خواهی – خواهید – خواهم –\nخواهیم – در آورند –\n\nتمرین ٢٤\nعبارت ذیل را که مصدر نوشته شده است مستقبل کنید\nشما امروز مدرسه ( رفتن ) این مرد فردا يك كتاب\n( خریدن ) خیاط لباس‌ها را ( دوختن ) من قلم شما را يك\nساعت دیگر ( آوردن ) ما امسال جلال آباد ( رفتن )\nهوا خیلی سرد ( بودن ) ما نماز عصر تماشا وتفرج (رفتن)\nبهار عنقریب ( رسیدن )"}
{"book": "adl0280", "page": 58, "text": "( ٤٩ )\n\nتصریف فعل مستقبل معلوم\n\nمفرد جمع\nغایب خواهد خواند خواهند خواند\nمخاطب خواهی خواند خواهید خواند\nمتکلم خواهم خواند خواهیم خواند\n\nتصریف فعل مستقبل مجهول\n\nمفرد جمع\nغایب خوانده خواهد شد خوانده خواهند شد\nمخاطب خوانده خواهی شد خوانده خواهید شد\nمتکلم خوانده خواهم شد خوانده خواهیم شد\n\nآگاهی - باید که در صیغهای مستقبل تصرفات ضمایر در الفاظ خواهد - خواهند - وغیره کرده فعل را بر حال خود بگذارند - و اینکه در محاورهٔ عوام میگویند که خواهد رفتم - یا نخواهد گفتی - صرف غلط است -"}
{"book": "adl0280", "page": 59, "text": "( ٥٠ )\n\nفعل امر\n\nامر فعلیست که بر حکم کردن کار دلالت کند - از صیغه واحد حاضر مضارع بساقط کردن ( ی ) ساخته میشود - در صیغهای متکلم - مخاطب بعینه همان صیغه مضارع میباشد و بجهة امتیاز بای زائده در اول آن می آرند -\n\nتصریف فعل امر معلوم\n\n\tمفرد\tجمع\nغایب\tبخواند\tبخوانند\nمخاطب\tبخوان\tبخوانید\nمتکلم\tبخوانم\tبخوانیم\n\nتصریف فعل امر مجهول\n\n\tمفرد\tجمع\nغایب\tخوانده بشود\tخوانده بشوند\nمخاطب\tخوانده بشو\tخوانده بشوید\nمتکلم\tخوانده بشوم\tخوانده بشویم"}
{"book": "adl0280", "page": 60, "text": "( ٥١ )\n\nفعل نهی\n\nعبارت از منع کردن کار است در مقابل امر هر گاه\nدر اول صیغهای امر حاضر (م) و بر متکلم و غایب (ن)\nدر آورند صیغهای نهی ساخته میشود -\n\nتصریف فعل نهی معلوم\n\nمفرد\nجمع\nغایب\nنخواند\nنخوانند\nمخاطب\nمخوان\nمخوانید\nمتکلم\nنخوانم\nنخوانیم\n\nتمرین ٢٥\nمصادر ذیل را امر کنید --\nزدن - كفتن - شنيدن - كرفتن - كريستن\nبستن - باليدن - خواستن - آوردن - افكندن\nكوفتن - بختن - خوابيدن - پاشيدن - كندن\nكاشتن - دويدن -"}
{"book": "adl0280", "page": 61, "text": "( ٥٢ )\n\nتصريف فعل نهی مجهول\n\n\tمفرد\tجمع\nغايب\tخوانده نشود\tخوانده نشوند\nمخاطب\tخوانده مشو\tخوانده مشويد\nمتكلم\tخوانده نشوم\tخوانده نشويم\n\nمثبت ومنفى\n\nفعل مثبت آنست که بر کردن کار دلالت کند چون خواند - وفعل منفی آنکه بر نکردن کار دلالت کند چون نخواند - هرگاه در ابتدای فعل مثبت معروف بدون امر ونهی حرف (ن) که در زبان فارسی علامت نفی است در آورند منفی میشود -\n\nتمرين ٢٦\n\nاز مصادر ذیل صیغهای نهی را بنا کنید -\nانباشتن - درودن - اشفتن - روئیدن - بوئیدن نوشتن - آلودن - ریختن - ماندن - زدن - رفتن - آختن - گفتن - خواستن - نوشیدن"}
{"book": "adl0280", "page": 62, "text": "( ٥٣ )\n\nو در صیغهای مجهول حرف نفی بر (شد) و مشتقات آن\nزیاده کرده میشود - چنانچه از تصریفات ذیل\nواضح میگردد -\n\nتصریف فعل ماضی مطلق معلوم منفی\n\nاز مصدر پرسیدن\n\nمعلوم\n\nنپرسید - نپرسیدند - نپرسیدی - نپرسیدید -\nنپرسیدم - نپرسیدیم -\n\nمجهول\n\nپرسیده نشد - پرسیده نشدند - پرسیده نشدی\nپرسیده نشدید - پرسیده نشدم پرسیده نشدیم -"}
{"book": "adl0280", "page": 63, "text": "( ٥٤ )\n\nتصریف فعل ماضی قریب منفی\nاز مصدر گفتن\nمعلوم\nنگفته است - نگفته اند - نگفته - نگفته اید -\nنگفته ام - نگفته ایم -\n\nمجهول\nگفته نشده است - گفته نشده اند - گفته نشده\n- گفته نشده اید - گفته نشده ام - گفته نشده ایم\n\nتمرین ۲۷\nدر عبارات ذیل در تحت افعال مثبت علامت (۱) - و در\nتحت منفی علامت (۲) بگذارید -\nدوکس راحسرت از دل نرود و پای تغابن از کل برنیاید تاجر کشتی\nشکسته - ووارث با قلندران نشسته\nباسیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنین در سنك\nندهد هوشمند روشن رای با فرومایه کارهای خطیر\nبوریاباف گرچه بافنده است نبرندش بکار گاه حریر\nندهد مرد هوشمند جواب مگر آنکه کز و سوال کنند"}
{"book": "adl0280", "page": 64, "text": "( ٥٥ )\nتصریف فعل ماضی بعید منفی\n( از مصدر خواستن )\nمعلوم\nنخواسته بود - نخواسته بودند ـ نخواسته بودی -\nنخواسته بودید - نخواسته بودم - نخواسته بودیم -\nمجهول\nخواسته نشده بود ـ خواسته نشده بودند - خوا\nسته نشده بودی ـ خواسته نشده بودید - خواسته\nنشده بودم - خواسته نشده بودیم -\nتصریف فعل ماضی احتمالی منفی\n( ازمصدر بستن )\nمعلو م\nنبسته باشد - نبسته باشند - نبسته باشی -\nنبسته باشید - نبسته باشم - نبسته باشیم -\nتمرین ۲۸\nصیغهای ماضی مطلق ذیل را که مثبت میباشند ماضی بعید منفی\nبسازید آموخت - گفتی - خواندم - سرودند - آمدید -\nگفت - آشفت - نوشتیم - خرید-فروختند - خواستی -\nرفتی -"}
{"book": "adl0280", "page": 65, "text": "( ٥٦ )\nمجهول\nبسته نشده باشد - بسته نشده باشند - بسته نشده\nباشی - بسته نشده باشید - بسته نشده باشم - بسته\nنشده باشیم -\nتصریف فعل ماضی استمراری منفی\n( از مصدر خوردن )\nمعلوم\nنمیخورد - نمیخوردند - نمیخوردی -\nنمیخوردید - نمیخوردم - نمیخوردیم\nمجهول\nخورده نمیشد - خور ده نمیشدند - خورده\nنمیشدی - خورده نمیشدید - خورده نمیشدم -\nخورده نمیشدیم -"}
{"book": "adl0280", "page": 66, "text": "( ٥٧ )\n\nتصریف فعل ماضی تمنائی منفی\n\n( از مصدر رفتن )\n\nمعلوم\n\nنرفتی - نرفتندی - نرفتمی -\n\nمجهول\n\nرفته نشدی - رفته نشدندی - رفته نشدمی\n\nتصریف فعل مضارع منفی\n\n( از مصدر ریختن )\n\nمعلوم\n\nنریزد - نریزند - نریزی - نریزید - نریزم - نریزیم\n\nمجهول\n\nریخته نشود - ریخته نشوند - ریخته نشوی\nریخته نشوید - ریخته نشوم - ریخته نشویم -"}
{"book": "adl0280", "page": 67, "text": "( ٥٨ )\n\nتصریف فعل حال منفی\n( از مصدر خوردن )\nمعلوم\nنمیخورد ـ نمیخورند ـ نمیخوری ـ نمیخورید\nنمیخورم ـ نمیخوریم ـ\nمجهول\nخورده نمیشود ـ خورده نمیشوند ـ خورده نمیشوی\nخورده نمیشوید ـ خورده نمیشوم ـ خورده نمیشویم\n\nتصریف فعل مستقبل منفی\n( از مصدر دیدن )\nمعلوم\nنخواهد دید ـ نخواهند دید ـ نخواهی دید ـ\nنخواهید دید ـ نخواهم دید ـ نخواهیم دید ـ\nتمرین ٢٩\nافعال مثبت ذیل را منفی بسازید ـ\nمیروند ـ رفت ـ خوابید ـ گفتی ـ کردید ـ خواهد نوشت\nگفته خواهد شد ـ نوشته شده بود ـ دانسته شده باشی\nمیزنند ـ خواندی ـ کاش رفتی ـ می آمد ـ خوردند ـ زدی"}
{"book": "adl0280", "page": 68, "text": "( ٥٩ )\n\nمجهول\nدیده نخواهد شد – دیده نخواهند شد – دیده\nنخواهی شد – دیده نخواهید شد – دیده نخواهم شد\nدیده نخواهیم شد –\nآگاهی نون نافیه در صیغه های امر و نهی نمی آید زیرا\nآنکه امر فرمودن کار است و نهی منع کردن کار\nو علامت نفی در آن موجود است .\nتمرین ۳۰\nدرین حکایت اقسام فعل ماضی و مضارع وغیره را معلوم\nکنید – دو رفیق در بیابانی ( میکذ شتند ) نا گاه یکی\nاز ایشان را نظر ببدرۀ زری ( افتاد ) ( خواست بردارد )\nدیگری ملتفت شده بر فور بر رفیق سبقت ( گرفت ) و آن\nرا ( در ربو د ) پس هريك دعوى مالکیت ( میکردند )\nیکی ( میگفت ) این بدرۀ زرازان من است چه من اول آن را\n( دیده ام ) دیگری ( میگفت ) نه چنین ست بلکه بدره\nمر است که از زمینش ( درر بودم ) آخر الامر كار بمجادله\n( انجامید ) نادرامیان دزدی ( رسید ) و همیان را از میان\n( درر بود ) و( برفت ) پس آن دو رفیق حسرت ( خوردند )\nوندامت ( کشیدند )"}
{"book": "adl0280", "page": 69, "text": "( ٦٠ )\nچون رساله هذا برای تدریس ابتدائیست بعضی از مصادر مروجه فارسی را بمعه برخی از صیغ مشتقه آنها درین جدول مینگاریم تا باعث بر استفاده و آگاهی مبتدیان گردد -\nآگاهی در آغاز رساله گفته شد که مصدر یا اصلی میباشد یا جعلی پس باید دانست که اشتقاق صیغ از هر دو مصدر یکسان است - لاكن از مصدری که مضارع آن تغییر یافته باشد اسم فاعل - وامر - ودیگر صیغهای آن بنابر مطابقهٔ مضارع البته متغیر می آیند چون از مصدر انگیختن مضارع انگیزد - حال می انگیزد امر بانگیز اما صیغهٔ ماضی - مستقبل - اسم مفعول بلا تغير مطابق مصدر میباشد - چون از انگیختن ماضی انگیخت - مستقبل - خواهد انگیخت - اسم مفعول انگیخته - زيرانكه مستقبل واسم مفعول از ماضی بناشده و دران تغییر راه نیافته -- چنانچه از جدول واضع میگردد -"}
{"book": "adl0280", "page": 70, "text": "( ٦١ )\nمصدر\nماضی\nمضارع\nامر\nحاصل مصدر\nاسم فاعل\nاسم مفعول\nآراستن\nآراست\nآراید\nبیارا\nآرایش\nآراینده\nآراسته\nارزیدن\nارزید\nارزد\nبیرز\nارزش\nارزنده\nارزیده\nآزمودن\nآزمود\nآزماید\nبیازما\nآزمایش\nآزماینده\nآزموده\nآسودن\nآسود\nآساید\nبیاسا\nآسایش\nآساینده\nآسوده\nآشامیدن\nآشامید\nآشامد\nبیاشام\nآشام\nآشامنده\nآشامیده\nآشفتن\nآشفت\nآشوبد\nبیاشوب\nآشفتگی\nآشوبنده\nآشفته\nافروختن\nفروخت\nافروزد\nبیفروز\nافروزش\nافروزنده\nافروخته\nارزیدن\nارزید\nارزد\nبیرز\nارزش\nارزنده\nارزیده\nانگیختن\nانگیخت\nانگیزد\nبینگیز\nانگیزش\nانگیزنده\nانگیخته\nافراشتن\nافراشت\nافرازد\nبیفراز\n—\nافرازنده\nافراشته\nانباشتن\nانباشت\nانبارد\nبانباز\nانبار\nانبارنده\nانباشته"}
{"book": "adl0280", "page": 71, "text": "( ٦٢ )\nمصدر ماضی مضارع امر حاصل مصدر اسم فاعل اسم مفعول\nافشاندن افشاند افشاند بیفشان افشان فشاننده افشانده\nآماسیدن آماسید آماسد بیاماس آماس آماسنده اماسیده\nانداختن انداخت اندازد بینداز اندازه اندازنده انداخته\nبافتن بافت بافد بباف بافت بافنده بافته\nبخشیدن بخشید بخشد ببخش بخشش بخشنده بخشیده\nبیختن بیخت بیزد به بیز بیزش بیزنده بیزیده\nپاشیدن پاشید پاشد بپاش پاش پاشنده پاشیده\nپیمودن پیمود پیماید به پیما پیمایش پیماینده پیموده\nپوشیدن پوشید پوشد بپوش پوشاك پوشنده پوشیده\nپنداشتن پنداشت پندارد به پندار پندار پندارنده پنداشته"}
{"book": "adl0280", "page": 72, "text": "( ٦٣ )\nمصدر | ماضی | مضارع | امر | حاصل مصدر | اسم فاعل | اسم مفعول\nپختن | پخت | پزد | پز | پخت و پز | پزنده | پخته\nپذیرفتن | پذیرفت | پذیرد | بپذیر | پذیرائی | پذیرنده | پذیرفته\nپرداختن | پرداخت | پردازد | بپرداز | پرداخت | پردازنده | پرداخته\nپرستیدن | پرستید | پرستد | بپرست | پرستش | پرستنده | پرستیده\nپرسیدن | پرسید | پرسد | بپرس | پرسش | پرسنده | پرسیده\nپیراستن | پیراست | پیراید | بپیرا | پیرایش | پیراینده | پیراسته\nپژوهیدن | پژوهید | پژوهد | بپژوه | پژوهش | پژوهنده | پژوهیده\nتاختن | تاخت | تازد | بتاز | تاخت و تاز | تازنده | تاخته\n۱ آراسته کردن وخالی کردن (۲) وجستجو کردن"}
{"book": "adl0280", "page": 73, "text": "( ٦٤ )\n\nمصدر\nماضی\nمضارع\nامر\nحاصل مصدر\nاسم فاعل\nاسم مفعول\n\nتافتن\nتافت\nتابد\nبتاب\nتابش\nتابنده\nتافته\n\n١\nتراویدن\nتراوید\nتراود\nبتراو\nتراوش\nتراونده\nتراویده\n\nترسیدن\nترسید\nترسد\nبترس\nترس\nترسنده\nترسیده\n\nتوانستن\nتوانست\nتواند\nبتوان\nتوانائی\nتواننده\nتوانسته\n\n٢\nتوختن\nتوخت\nتوزد\nبتوز\nتوز\nتوزنده\nتوخته\n\nجستن\nجست\nجوید\nبجوی\nجستجو\nجوینده\nجسته\n\nجنبیدن\nجنبید\nجنبد\nبجنب\nجنبش\nجنبنده\nجنبیده\n\nجوشیدن\nجوشید\nجوشد\nبجوش\nجوشش\nجوشنده\nجوشیده\n\nچریدن\nچرید\nچرد\nبچر\nچرش\nچرنده\nچریده\n\n١ نم کشیدن\n٢ جمع کردن"}
{"book": "adl0280", "page": 74, "text": "(٦٥)\n\n| مصدر | ماضی | مضارع | امر | حاصل مصدر | اسم فاعل | اسم مفعول |\n|---|---|---|---|---|---|---|\n| چشیدن | چشید | چشد | بچش | چاشنی | چشنده | چشیده |\n| چکیدن | چکید | چکد | بچک | چکش | چکنده | چکیده |\n| چیدن | چید | چیند | بچین | چین | چیننده | چیده |\n| خاریدن | خارید | خارد | بخار | خارش | خارنده | خاریده |\n| خاستن | خاست | خیزد | بخیز | خیز | خیزنده | خاسته |\n| خروشیدن | خروشید | خروشد | بخروش | خروش | خروشنده | خروشیده |\n| خریدن | خرید | خرد | بخر | خرید | خرنده | خریده |\n| خزیدن (۱) | خزید | خزد | بخز | خزش | خزنده | خزیده |\n| خلیدن | خلید | خلد | بخل | خلش | خلنده | خلیده |\n\n(۱) داخل شدن"}
{"book": "adl0280", "page": 75, "text": "( ٦٦ )\n\nمصدر\nماضی\nمضارع\nامر\nحاصل مصدر\nاسم فاعل\nاسم مفعول\n\nخواندن خواند خواند بخوان خواندگی خواننده خوانده\nداشتن داشت دارد بدار داشت دارنده داشته\nدانستن دانست داند بدان دانائی داننده دانسته\nدوشیدن دوشید دوشد بدوش دوشش دوشنده دوشیده\nراندن راند راند بران راندگی راننده رانیده\nربودن ربود رباید بربای ربایش رباینده ربوده\nروفتن روفت روبد بروب رفت و روب روبنده رفته\nزادن زاد زاید بزای زائیدگی زاینده زاده\nزدودن زدود زداید بزدای زدایش زداینده زدوده"}
{"book": "adl0280", "page": 76, "text": "( ٦٧ )\nمصدر\nماضی\nمضارع\nامر\nحاصل مصدر\nاسم فاعل\nاسم مفعول\n\nزدن زد زند بزن  زننده زده\nژولیدن ژولید ژولد بژول ژولیدکی ژولنده ژولیده\nساختن ساخت سازد بساز سازش سازنده ساخته\nستردن سترد سترد بستر ستردکی  سترده\n(۱)یدن ستیزید ستیزد بستیژ ستیزه ستیزنده ستیزیده\nستیژ\n(۲)ن سکالید سکالد بسکال سکالش سکالنده سکالیده\nسکالید\nسنجیدن سنجید سنجد بسنج سنجش سنجنده سنجیده\nشتافتن شتافت شتابد بشتاب شتاب شتابنده شتابیده\nشو\nشستن شست شوید بشوی شست و شوینده شسته\nشکستن شکست شکند بشکن شکن شکننده شکسته\n(۱)پرخاش کردن (۲) اندیشه کردن"}
{"book": "adl0280", "page": 77, "text": "(٦٨)\n\nمصدر | ماضی | مضارع | امر | حاصل مصدر | اسم فاعل | اسم مفعول\nشمردن | شمرد | شمرد | بشمر | شمار | شمارنده | شمرده\nشوریدن | شورید | شورد | بشور | شورش | شورنده | شوریده\nطپیدن | طپید | طپد | بطپ | طپش | طپنده | طپیده\nطرازیدن | طرازید | طرازد | بطراز | طرازش | طرازنده | طرازیده\nغلطیدن | غلطید | غلطد | بغلط | غلطیدگی | غلطنده | غلطیده\nغنودن | غنود | غنود | بغنو | غنودگی | . | غنوده\nفرستادن | فرستاد | فرستد | بفرست | فرست | . | فرستاده\nفروختن | فروخت | فروشد | بفروش | فروخت | فروشنده | فروخته\nفریفتن | فریفت | فریبد | بفریب | فریب | فریبنده | فریفته\nکاشتن | کاشت | کارد | بکار | کشت و کار | کارنده | کاشته\n۱ نقش کردن ۲ آرام کردن -"}
{"book": "adl0280", "page": 78, "text": "(٦٩)\n\nمصدر | ماضی | مضارع | امر | حاصل مصدر | اسم فاعل | اسم مفعول\n---|---|---|---|---|---|---\nکشیدن | کشید | کشد | بکش | کشش | کشنده | کشیده\nکندن | کند | کند | بکن | كني كند | کننده | کنده\nکوفتن | کوفت | کوبد | بکوب | کوفت وكوب | کوبنده | کوفته\nگداختن | گداخت | گدازد | بگداز | گدا زش | گدا زنده | گداخته\nگراييدن | گرائید | گراید | بگرای | گرایش | گرائید | گرائید\nگریختن | گریخت | گریزد | بگریز | گریز | گریزنده | گریخته\nگفتن | گفت | گوید | بگوی | گفتار | گوینده | گفته\nلافیدن | لافید | لافد | بلاف | لاف | لافنده | لافیده\nلرزیدن | لرزید | لرزد | بلرز | لرزش | لرزنده | لرزیده\nمالیدن | مالید | مالد | بمال | مالش | مالنده | مالیده\n\n(١) رغبت کردن —"}
{"book": "adl0280", "page": 79, "text": "( ٧٠ )\n\nمصدر\nماضی\nمضارع\nامر\nحاصل مصدر\nاسم فاعل\nاسم مفعول\n\nمکیدن\nمکید\nمكد\nبمك\nمکیدگی\nمکنده\nمکیده\n\nتازیدن\nتازید\nتازد\nبتاز\nتازش\nتازنده\nتازیده\n\nنشستن\nنشست\nنشینید\nبنشین\nنشست\nنشیننده\nنشسته\n\nنکوهیدن ۱\nنکوهید\nنکوهد\n.\nنکوهش\nنکوهنده\nنکوهیده\n\nنگاشتن\nنگاشت\nنگارد\nبنگار\nنگارش\nنگارنده\nنگاشته\n\nنمودن\nنمود\nنماید\nبنمای\nنمایش\nنماینده\nنموده\n\nورزیدن ۲\nورزید\nورزد\nبورز\nورزش\nورزنده\nورزیده\n\nوزیدن\nوزید\nوزد\nبوز\nوزش\nوزنده\nوزیده\n\nهراسیدن\nهراسید\nهراسد\nبهراس\nهراس\nهراسنده\nهراسیده\n\nهشتن ۳\nهشت\nهلد\nبهل\n.\n.\nهشته\n\nیافتن\nیافت\nیابد\nبیاب\nیافتگی\nیابنده\nیافته\n\n١ بد گفتن ٢ اختیار کردن ٣ گذاشتن"}
{"book": "adl0280", "page": 80, "text": "( ۷۱ )\n\nآگاهی باید دانست که در صیغهای جدول فوق بعضی\nصیغها میباشند که در محاوره اهل زبان چندان مستعمل\nنمیکردند - چون خلنده - و چکنده - وامثال اینها -\nو در یجا بقرار قیاس ساخته شده -\nو نیز مصادر فارسی بر دو نوع است منصرف -\nو مقتضب - منصرف چون ( گفتن ) که تمامی صیغ ازان\nمشتق میگردد و ساخته میشود - و مقتضب چون\n( آختن ) که مضارع واسم فاعل وغيره صيغها ازان\nساخته نمیشود\nفصل سوم در حرف\nحروف بر دو قسم است تهجی - معنوی - بیان\nحروف تهجی که جهت ترکیب کلمات بکار میرود در آغاز\nرساله کرده شد - و بیان خواص و علامات حروف\nمعنوی را انشاء الله در دوره دوم بتفصیل خواهم\nنوشت - اکنون برخی از ادوات وعلامات حروف\nرا برسم اجمال مینگاریم"}
{"book": "adl0280", "page": 81, "text": "( ۷۲ )\nحروف اضافة\nحروف اضافت که آن را حرف جاره نیز میگویند\nعبارت از کلماتی هستند که دو کلمه را بایکدیگر نسبت\nدهند ـ ومتحد گردانند ـ\nازبدان بپرهیز ـ بانیکان در آمیز\nوحروف اضافه ازینقرار است ـ\n( از ) از خانه بمدرسه آمدم\n( ب ) بقواعد زبان خود میکوشم ـ\n( برای ) برای فائده خود درس میخوانم\n( با ) اسلم با محمد اکرم جنگید ـ\n( تا ) از خانه تا مدرسه آمدم ـ\n( در ) در تحصیل کمال باید کوشید\n( اندر ) معنی درس را اندردل بنگار\n( بر ) کتاب را بر سر میز بگذار\n( را بمعنی برای ) دامن خود پر کنم هدیهٔ اصحاب را\n( بهر ) بهر تحصیل علم خندان باش\n( پی ) امشب پی لعب گذشت ـ"}
{"book": "adl0280", "page": 82, "text": "( ۷۳ )\nازبرای - از بهر - بجز - و مانند اینها از حروف\nاضافه میکنند -\nحروف عطف\nحروف عطف کلماتی هستند که دو جمله یا دو عبارت را\nبیکدیگر ربط دهند - چون علم و هنر بیاموز -\nوحروف عطف از ینقراراند -\nو - نه - پس - سپس - تا - یا - خواه - بل -\nبلکه - اما - مکر - چون - دکر - هم - نیز -\nوليك - وليكن - ولی -\nتمرین ۳۱\nدر عبارت ذیل حروف اضافه را معین کنید -\nاز عمل خوب دوبار لذت میبری - یکی در وقت بجا آوردن\nو دیگر در زمانیکه جزای آن بتو برسد - اگر خواهی همه کس\nدوست تو باشد کینه مردم را در دل مگیر - بابدان نشستن بدرا\nبتر کند و نيك را بد - مردم بی هنر را به هیچ مشمار - اگر\nخواهی که بر دل تو جراحتی نرسد که بهیچ مرهم به نشود -\nبانادان مناظره مکن - از برای مال دنیا آبروی خود مریز -\nچیز را که بر خود نپسندی بدیگران مپسند -"}
{"book": "adl0280", "page": 83, "text": "( ٧٤ )\nحروف استفهام\nدر موقع سوال استعمال میشود ـ مشهور ترین\nآن اینست\n(که) ـ که در پیکرن روان آفرید * که بخشید عقل و که جان آفرید\n(چه) ـ ایکه اندر چشمهٔ شوراست جات * بوچه دانی قیمت آبحیات\n(هیچ) ـ ایکه هرگز فرامشت نکنم * هیچت از بنده یاد می آید\n(کدام) ـ کدام باد بهاری وزید در آفاق\nکه باز در عقبش نکهت خزانی نیست\n(چون) ـ شمشير نيك زاهن بد چون کند کسی\nناکس بتربت نشود ای حکیم کس\n( چند ) ـ چند کتاب داری ـ\n(کو) ـ مستند ذرات جهان هشیار کو هشیار کو\nدر خواب غفلت اینهمه بیدار کو بیدار کو\n( کجا ) جوانی کجائی که یادت بخیر\n( کی ) از خانه کی آمدی ـ\nحروف نسبت\n(ی) کابلی ـ هندی ـ\n( ين) ـ سيمين ـ پشمین -- رنگین ـ"}
{"book": "adl0280", "page": 84, "text": "( ٧٥ )\n( ينه ) - دوشينه - پشمينه - ديرينه\n( كان ) - دهگان - رايگان - بازار كان\n(هه) - دوماهه - يكدمه - يكشبه --\n( انه ) - مستانه - دوستانه - شاعرانه\n(وند) - آوند پولاد وند -\n(ويه) - شيرويه - سيبويه --\nحروف تشبيه\nكه افاده معني ماننديت ميكند از ينقرار است\n(چون) - ميان دو كس جنگ چون آتش است\nسخن چين بدبخت هيزم كش است\n(چو) - چوخامه بر خط فرمان اوبنه سر را\n( همچون يا همچو ) - همچو بپيچيده در مشك ختن\nبند مرا\n( سان ) - برجيس سان - فلك سان\n(وار) - پريوار - خواجه وار\n( آسا ) - ماه آسا - شير آسا -\n(مانا ) - خورشيد مانا --"}
{"book": "adl0280", "page": 85, "text": "( ٧٦ )\n\n(مانند) - فلك مانند -\n(كون) - سیمابگون - نیلگون -\n(وش) - مه وش -\n(فش) - حورفش -\n(ویس) - حورویس --\n(فام) - مشكفام -\n\nحروف شرط\n\nمتعلق بجملهٔ دیگر میباشد که آنرا جزا گویند\nازینقرار است -\nاگر) اگر رستم از دست این تیر زن؟ من و كنج ویرانهٔ پیرزن\nگر) گر بسخن کار میسر شدی ؟ کار نظامی بت بر شدی\nچون و چو) چو باسفله گوئی بلطف و خوشی\nفزون کرد دش كبرو كردن كشى\n( ار ) - مخفف اگرست -\nع قاضی ارباما نشیند برفشاند دست را\n(اگرچه)- اگرچه پیش خردمند خامشی ادبست\nبوقت مصلحت آن به كه در سخن کوشی"}
{"book": "adl0280", "page": 86, "text": "( ۷۷ )\n\n(هرچند) هرچند که خون شد ز طپیدن نفس ما\nصیاد نیا ویخت بكلبن قفس ما\n(اگرچند) مهیا كن روزی مارو مور\nاگرچند بیدست و پایند وزور\n( تا ) تا مرد سخن نگفته باشد\nعیب و هنرش نهفته باشد\n\nحروف لیاقت\n\n( وار ) — شاهوار — بنده وار\n( انه ) — خرد مندانه — عاقلانه\n( ی ) در آخر مصدر — خوردنی کشتنی\nآگاهی — لفظ وار در حروف لیاقت وتشبیه مشترک است —\n\nحروف استثناء\n\nآنست که از روی نفی یا اثبات يك چیز را از چیزهای دگر بدر کنند — و آن اینست"}
{"book": "adl0280", "page": 87, "text": "( ٧٨ )\n( الا ) هر غنچه بشگفت الا دل من\nای وا دل من ای وا دل من\n( مگر ) دایم شراب نخوت و پیمانه غرور\nاین جمله را ز جای رباید مگر مرا\n( جز ) که بچشمان دل مبین جز دوست\nهر چه بینی بدانکه مظهر اوست\n( غیر ) — نیست درین دیر حوادث پذیر\nغیر خم می که بود گوشه گیر\n( سوا ) مصرع سوای نالهٔ جانسوز در نهادم نیست\n( ورا ) ورای کرم در جهان کار نیست\nتمرین ٣٢\nحروف تشبیه و شرط را از یکدیگر جدا کنید —\nدشمن چون از همه حیلها درماند سلسله دوستی بجنباند .\nسرمار بدست دشمن بکوب که اگر دشمن غالب آمد مار کشتی\nوگرنه از دشمن برستی .\nبروز معرکه ایمن مشو زخصم ضعیف\nکه مغز شیر برآرد چو دل زجان برداشت\nچون نداری کمال فضل آن به که زبان در دهان نگهداری\nیا سخن آرای چو مردم بهوش یا بنشین همچو بهائم خموش"}
{"book": "adl0280", "page": 88, "text": "( ۷۹ )\n( بدون ) کسی بپرسش احوال ما نمی اید\nبدون کریه که آید بحال خویش مرا\nحروف علت\nآن حروف را کویند که بمعنی سببیت مستعمل میشود --\nوازین قراراند -\n( ب ) - چونتوان عدو را بقوت شکست\nبنغمت بیاید در فتنه بست\n( از ) مملکت از عدل شود پایدار\nملک تو از عدل تو کیرد قرار\n( چه ) -- دروغ مکو چه دروغ مرد را\nبی اعتبار کند -\n( که ) - غم دین خور که غم غم دین است -\n( تا ) نام نيك رفتكان ضايع مكن\nتا بماند نام نیکت برقرار\nزیرا که - زیراچه - چراکه - ازینکه ومانند\nاینها از حروف علت اند"}
{"book": "adl0280", "page": 89, "text": "( ۸۰ )\n\nحروف ندا\n\nای - یا - ایا\nایکه پنجاه رفت و در خوابی\nمگر این پنجروز در یابی\nحروف محافظت\n( دار ) - پرده دار - سرایدار -\n( بان ) - باغبان - فیلبان - دربان -\n( وان ) ۱ کاروان - ساروان -\n( بد ) (۱) - کهبد - سپهبد -\nحروف فاعلیت\n( ار ) - گرفتار - پرستار -\n( کار ) - آمرزگار - ستمکار - آموزگار -\n( گر ) آهنگر - زرگر - دادگر -\n( ان ) -- افتان - خیزان -\n( نده ) -- جوینده - یابنده -\n\n( ۱ ) کهبد بالضم مخفف کوه بد یعنی باشنده کوه -"}
{"book": "adl0280", "page": 90, "text": "( ۸۱ )\n\nحروف علامت زمان\n( ان ) — بهاران — و گریزان —\n( گاه ) — شبانگاه — شامگاه\n( گاهان ) صبحگاهان — شامگاهان —\n\nحروف علامت مکان\n( گاه ) کمینگاه — جایگاه — رزمگاه —\n( ستان ) — افغانستان — گلستان —\n( کده ) — میکده — صورتکده — دهکده\n( بار ) — رود بار — زنگبار —\n( دان ) — جامه دان — سرمه دان —\n( لاخ ) سنگلاخ — دیولاخ —\n( زار ) — گلزار — لاله زار —\n( سار ) — شاخسار — کوهسار —"}
{"book": "adl0280", "page": 91, "text": "( ٨٢ )\nآ گاهی ـ سه حرف آخر افاده معنی کثرت نیز می کنند ـ\nحروف ایجاب\nبلی ـ آری ـ هان ـ نعم ـ ازين يك مصرع\nهر چار مثال ظاهر میگردد ـ\nبلی گفت هان گفت آری نعم\n\nتمرین ٣٣\nادوات وعلامات حروف را از ابیات ذیل معلوم کنید\nصدف (وار) کوهرشناسان راز*دهن (جز) بلولؤ نکردند باز\nقلم ( سان ) سر بنه بر خط تسلیم*بشو از لوح خاطر نقطهٔ بیم\nرنی جنك پیوست باشوی خویش*(شبانکه)چور قدش تهیدست پیش\n( چو ) برسرنشت ازبزرکی غبار*دگر چشم عیش ازجوانی مدار\nجوانا رهٔ طاعت امروز کیر*(که ) فردا نیابد جوانی زپیر\n( چه ) کوشش کند پیرخر زیر بار*تومیرو که برباد پائی سوار\n( که ) کفتت بجيحون در اندازتن*(چو) افتادهٔ دست و پائی بزن\nبغفلت بدادی ز دست آب پاك*(چو)چاره کنون(جز) بيمم بخاك\nکس از(چون) تو دشمن ندارد غمی*( که )با خویشتن بر نیائی همی\n(کر) مرده مسکین زبان داشتی*بفرياد و زاری فغان داشتی"}
{"book": "adl0280", "page": 92, "text": "( ٨٣ )\n\nحروف نفی\n(نه) - نکند جور پیشه سلطانی\nکه نیاید ز كرك چوپانی\n(نا)- ناکرده گناه در جهان کیست بگو\nآنکس که گنه نکرد چون زیست بگو\n( نی )- نی ز طالع یاری نی جرأتی نی جذبه\n( بی ) - بودر ویش بی برك دیدم درخت\nآگاهی - حرف نون که علامت نفی است اگر مقصود نفی\nفعل باشد متصل نوشته شود - چون نمیخواند - نمیرود\nواگر مقصود عطف و ربط باشد منفصل نوشته شود\nنه درس میخواند - نه مشق میکند\nحروف صاحبيت\n( آور ) - پیام آور - نام آور -\n( خدا ) - ده خدا - خانه خدا - (۱) ناخد -\n( مند ) - دولتمند - خردمند - هوشمند -\n(۱) در اصل نای خدابوده بمعنی صاحب کشتی -"}
{"book": "adl0280", "page": 93, "text": "( ٨٤ )\n( کار ) – خدمتکار – گنهکار –\n( ور ) هنرور – دانشور – تاجور –\nحروف اتصاف\nکه افاده معنی پر میدهد –\n( گین ) – سهمگین – غمگین –\n( آگین – شرم آگین – رزم اگین –\n( ناك ) – دردناك – غمناك –\nحروف تحسین\n( خهی – خهی کار و کردار و گفت و کنش\n( زهی ) – زهی دانش و داد و دین و دهش\nتمرین ٣٤\nحکایت ذیل را به نثر بنویسید –\nزبان کرد شخصی بغایت دراز بدو گفت داننده سرفراز\nکه یاد کسان پیش من بد مکن مرا بدگمان در حق خود مکن\nگرفته ز تمکین او کم نمود نخواهد بجاه تو اندر فزود"}
{"book": "adl0280", "page": 94, "text": "( ٨٥ )\n\n(زه ) - قضا گفت كيرو قدر گفت ده\nملك گفت احسن فلك گفت زه\n(بنام ایزد ) - بنام ایزد چه نيكو كشور است این\n(آفرین) آفرین بر شست وبر بازویتو\n(مرحبا) - مرحبا ای پيك فرخ فال من\nمرحبا ای مایه اقبال من\n( خه خه) بخ بخ ای بخت خه خه ای دلدار\nهم وفادار وهم جفا بردار\n( بخ بخ ) مثالش گذشت -\n( واه واه )\nحروف تعجب\n(وه ) - وه که کر مرده باز گردیدی\nدر میان قبیله و پیوند\n( خوشا ) - خوشا آنکه با دانش و داد رفت\n( خنك ) - خنك آنکه با توشه و زاد رفت"}
{"book": "adl0280", "page": 95, "text": "( ٨٦ )\nحروف ندبه\nکه در وقت اندوه و حسرت مستعمل گردد ـ\n(آه) ـ آه که ایام جوانی نماند\nلذت عمر انچه که دانی نماند\n(آوخ) ـ دست تلافی بدامن مافات\nمیزنم آوخ که عمر پای بسر شد\n(افسوس) ـ افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت\nما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم\n(دریغ) ـ دریغ قافله عمر آنچنان رفتند\nکه گرد شان بهوای دیار ما نرسید\n(وای) ـ هر که را دردی رسد ناچار گوید وای وای\n(دردا) دردا و دریغا که درینمدت عمر\nاز هر چه شنیدیم جز افسانه نماند\nتمرین ٣٥\nمقصد حکایت را بعبارت نثر بنویسید ـ\nیکی خوب کردار و خوش خوی بود که بد سیرتان را نکو گوی بود\nبخوابش کسی دید چون در گذشت که باری حکایت کن از سرگذشت\nدهانی بخنده چو گل باز کرد چو بلبل بصوت خوش آواز کرد\nنگفتند با من بسختی بسی که من سخت نگرفتمی برکسی"}
{"book": "adl0280", "page": 96, "text": "( ٨٧ )\n\nحروف تنبیه\n\n(هان) ـ پیران سخن تجربه گویند کفتمت\nهان ای پسر که پیرشوی پند گوش کن\n\n( هین ) ـ هین توکل کن ملرزان پاودست\nرزق تو بر تو ز تو عاشق تر است\n\n( هلا ) ـ هلا زود بشتاب کامد سپاه\nز ایران و برما گرفتند راه\n\n( الا ) ـ الا ایکه عمرت بهفتاد رفت\nتو خوش خفته بودی که برباد رفت\n\n( زنهار ) ـ زنهار ار قرین بد زنهار\nوقنا ربنا عذاب النار\n\n(ها) ـ خونی که برك دارم غیر از تو نه پندارم\nگر کس نکند باور ها این رك و این نشتر"}
{"book": "adl0280", "page": 97, "text": "( ۸۸ )\n\nخاتمه در تجزیه\nاز آموختن علم وادب ننك مدارید\n( از ) - حرف اضافه که آموختن را به ننك\nمدارید نسبت میدهد\n( آموختن ) - مصدر اصلی - ومفعول\nاز برای ننك مدارید\n( علم ) - اسم عام مفرد - مضاف اليه آموختن -\n(و) - حرف ربط میان علم وادب -\n( ادب) - اسم عام مفرد ومضاف اليه -\n( ننك مداريد ) - جمع حاضر فعل نهی متعدی\n( يد ) - ضمیر متصل فاعلی -\n\nهیچ بزرگتر از علم مدانید\n( هیچ ) - از مبهمات ومفعول از برای مدانید\n( بزرگتر ) - صفت تفضیلی\n( از ) - حرف اضافه -\n( علم ) - اسم عام مفرد -"}
{"book": "adl0280", "page": 98, "text": "( ۸۹ )\n( مدانید ) - جمع حاضر فعل نهی متعدی\n( يد ) - ضمیر متصله فاعلی -\nعمر را بیهوده مگذارید\n( عمر ) - اسم عام و مفعول از برای مدانید -\n( را ) - علامت مفعول -\n( بیهوده ) - قید وصف -\n( مگذارید) - جمع حاضر فعل نهی متعدی\n( يد ) - ضمیر متصله فاعل -\n(تمرین ۲۶)\nعبارات ذیل را تجزیه کنید -\nخدای را بشناس و حق او را نگاهدار - رضای حق را\nجویا باش - پندگوی را دوست دار - ومزاج گوی را دشمن\nشمار - از رفیق بد بپرهیز - صحبت دانایان وحکیمان را غنیمت\nدان - دل بعمارت دنیا مبندید - و در آبادی آخرت کوشید\nازمند پیوسته نیازمند باشد -"}
{"book": "adl0280", "page": 99, "text": "(٩٠)\n\nباب دوم\nدر بیان نحو\n\nنحو علمیست که کیفیت ترکیب کلمات سه گانه اسم —\nفعل — حرف — از ان معلوم میشود غرض از ان دانستن\nترکیب و موضوع آن کلمه و کلام است —\n\nمرکب\n\nمرکب بر دو نوع است مرکب تام — مرکب ناقص —\nمرکب تام آنست که مخاطب فائده طلب یا خبر چیزی\nاز ان یابد — چون اسلم نوشت —\nمرکب ناقص آنست که مفید معنی تام نباشد چون\nدرخت سرو — انار شیرین و آن بر چهار نوع است —\nمرکب اضافی مرکب توصیفی — مرکب تعدادی مرکب\nامتزاجی —\n\n( فصل اول مرکبات ناقص )\n( مرکب اضافی )\n\nعبارت از ترکیب دو اسم است که یکی را بسوی"}
{"book": "adl0280", "page": 100, "text": "(۹۱)\nدیگر مضاف یعنی (نسبت) کنند اسم اول را مضاف\nوثانی را مضاف الیه گویند و آخر اسم مضاف را کسره\nدهند چون کتاب حسین\nگاهی مضاف الیه برمضاف مقدم شود - وآنرا\nاضافه مقلوب گویند - ده خدا - کلاه گوشه -\nجهان پهلوان -\nدر جائیکه مضاف و مضاف الیه در حكم يك كلمه\nشده باشد کسره اضافه را حذف کنند و دو کلمه را متصل\nنویسند - و در ینصورت آنرا اضافه موصول نامند -\nصاحبدل - سررشته - سرچشمه - آبرو -\nدر جائیکه مضاف بالف یا واو مختوم شده باشد در\nاضافه بعد از ان (ی) زیاده کنند هوای بهار -\nنوای بلبل - موی سر - جوی باغ -\nهر گاه ضمیر متصل مضاف الیه واقع شود كسره\nرا حذف کنند - اسپم - دستش - پایت -"}
{"book": "adl0280", "page": 101, "text": "( ۹۲ )\n\nمرکب توصیفی\n\nآنست که از صفت و موصوف ترکیب یافته باشد -\nو چگونگی موصوف را بواسطۀ صفت ظاهر کند -\nمرد دانا - کتاب بزرگ - هرگاه صفت بعد از موصوف\nواقع شود - آخر موصوفرا کسره دهند و آنرا صفت\nمستوی نامند - مردنیک - خدای بزرگ - و هرگاه\nبرعکس این باشد کسره را حذف کنند و آنرا صفت\nمقلوب گویند چون نیکمرد - بزرگ خدا -\n\nتمرین ۳۷\nاقسام اضافه را از هم جدا کنید -\nصاحبدل - سرگروه - جهان پهلوان - کدخدا -\nخدای جهان - خدابنده - سررشته دار - مدرسۀ کابل -\nبرگ بید -\nگلنار - سیلاب - سرچشمه - سرحلقه‌_‌ملک ما - شهر شما -\nمالک رقاب - روی دل - پای عجز - دست نیاز کتاب من - دست\nسرش مینای شربت - چای ختا - کاسۀ چین -"}
{"book": "adl0280", "page": 102, "text": "(۹۳)\nصفت باموصوف خود در افراد وجمع مطابقه\nنمیکند بلکه همیشه مفرد می آید - پدر خوب -\nپدران خوب -- پاد شاه بزرك - پاد شاهان بزرك\nوهرگاه اسم موصوف بالف ياواو مختوم باشد آخر آن\nهم ( ی ) می آورند - بوی خوش - طلای ناب -\nوا گر در آخر اسم ( ه ) باشد -- در صورت اضافت\nوصفت همزه می آورند چون خوشه انگور --\nوبنده نيك --\n\nتمرين ۳۸\nمضاف ومضاف الیه را ازهم جدا کنید -\nشهر کابل - درخت سرو - برك كل - ماه محرم - کتاب گلستان\nصندوق سینه - خنده كل - زنك مدرسه - درس فارسی -\nجهان پادشاه پادشاه افغانستان - ده خدا - سیلاب - آب دریا\nسرانجام - انگشتر طلا -\n\nتمرين - ٣٩\nجای نقطه ها مضاف الیه مناسب بگذارید -\nصدای ... برادر ... خانه ... فصل ... مدرسه ...\nرخت ... کتاب ... پدر ... برك ... قلم ... علم ..."}
{"book": "adl0280", "page": 103, "text": "( ٩٤ )\nآگاهی ـ باید دانست که ترکیب توصیفی بصورت\nمانند ترکیب اضافی ذکر شود ـ اما در معنی مختلف\nباشند ـ چه مقصود از صفت همان اسم است که\nعبارت از موصوف باشد ـ ومقصود از مضاف اليه\nمضاف نیست مثلا وقتی بگوئیم مرددانا ـ درینجا ظاهر\nاست که مراد از دانا همان مرد است واگر بگوئیم\nآب حوض معلوم میشود که حوض غیر از آب است\nمرکب تعدادی\nآنست که از عدد ومعدودترکیب یافته باشد وشماره\nرا بیان نماید ـ ده اسپ ـ پنج مرد ـ جزو اول را\nعدد وثانی را معدود گویند ـ اقسام اعداد در ذیل\nبحث ـ صرف گفته شد ـ\nتمرین ٤٠\nبجای نقط ها صفت مناسب بگذارید\nبرادر...کتاب... شاگرد... رفیق... اطاق...درخت ..\nشاه... اسپ... پدر...دیوار ...آتش...آسمان... آفتاب\n... کلاه.... خانه ..."}
{"book": "adl0280", "page": 104, "text": "( ٩٥ )\nمعدود اعداد اصلیه بعد از عدد در آید و همیشه\nمفرد باشد پنج هفته - ده روز\nهرگاه بمعدود ياء نكره وصل شود - عدد را بعد\nازان بیاورند - چون سالی سی - روزی دو -\nوكاهی بجهة ضرورت شعری بدون ياء نكره نيز\nمعدود قبل از عدد در آید فردوسی گوید\nبسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم باین پارسی\nكاهى معدود اعداد را در شعر بقرینه حذف کنند\nسعدی میسرايد\nایکه پنجاه رفت و در خوابی مکر این پنج روز دریابی\n\nتمرین ٤١\nدر کلمات ذیل ترکیب اضافی وتوصیفی را امتیاز کنید - مرد\nعاقل - حسن خدمت - هوای تابستان - درخت انار رب\nخوب - انگور ترش - میوه شیرین - جلد کتاب راه راست -\nدرس سودمند - مضمون تاريخ - وقت مدرسه - دوای مفید -\nناصح - آفتاب درخشان - روزن اطاق - خانه اسلم - آسمان کبود"}
{"book": "adl0280", "page": 105, "text": "( ٩٦ )\n( مرکب امتزاجی )\nمرکب امتزاجی آنست که دو کلمه باینطریق باهم ترکیب یافته باشند که در بدو نظر يك کلمه معلوم شود چون شمشیر - بغداد - اکبر آباد شاهجهان - و مانند اینها-\nچون اقسام این تراکیب بسیار است انشاء الله در حصه دوم این مختصر بالتفصیل گفته خواهد شد -\n\n( فصل دوم مرکب تام )\nکه انرا جمله یا مرکب مفید کویند - عبارت ازان ترکیب است که مخاطب را فائده تام دهد - و اجزای اصلی آن سه است - مسند - مسند اليه - اسناد -\n\nتمرین ٤٢\nدر ابیات و کلمات ذیل عدد و معدود را بشناسید ده درویش در کایمی بخسپد و دو بادشاه در اقلیمی نکنجد\nاگر صد ناپسند آید ز درویش رفیقانش یکی از صد ندانند\nو کر يك ناپسند آید ز سلطان ز اقلیمی با قلیمی رسانند\nروده تنك بيك نان تهی پر کردد نعمت روی زمین پر نکند دیده تنك\n[ILL]"}
{"book": "adl0280", "page": 106, "text": "( ٩٧ )\nمسند\nعبارت از صفت یا عملی است که بمسند الیه داده شود\nبایجاب یا سلب —\nحسین استاده است یوسف مشق نمیکند\nمسند گاهی اسم است چون دانش کنجینت وگاهی\nصفت این مرد عالم است وگاهی کنایات راه ر است\nاین است\nمسند الیه\nمسند الیه یا ( فاعل ) عبارت از شخص یا چیزیست\nکه باو عملی را نسبت دهند یا از ان سلب نمایند — چون\nمحمدساعی است درین عبارت محمد مسند الیه است زیرا که\nباو صفت سعی را نسبت میدهیم — واسلم نمیرود —\nاسلم مسندالیه ایست زیرا که عمل رفتن را از وی\nسلب میکنیم —\nمسندالیه گاهی اسم باشد — خدا داناست گاهی\nکنایات — اورفت گاهی مصدر — دروغ گفتن\nبزرکترین عیب است —"}
{"book": "adl0280", "page": 107, "text": "( ٩٨ )\nاسناد\nعبارت از علاقهٔ ایست که درمیان مسند و مسندالیه نسبت میدهد ـ چون اسلم مینویسد درین جمله اسلم مسند الیه یا ( فاعل ) مینویسد ـ مسندیا ( فعل ) و علاقهٔ نوشتن که باسلم قایم است آنرا اسناد گویند آگاهی از اقسام سه گانه کلام ظاهرست که اسم مسند ـ و مسند الیه شده میتواند و فعل همیشه مسند میباشد نه مسند الیه ـ و حرف نه مسند میباشد نه مسند الیه ـ پس کلام یا از دو اسم مرکب میباشد که آنرا جملهٔ اسمیه گویند و یا ازيك اسم ويك فعل که آنرا جملهٔ فعلیه نامند ـ\nتمرین ٤٣\nدر عبارت ذیل مسندرا تجزیه کنید بدینطریق\nآسمان مسند الیه است زیرا باو صفت صافی را نسبت میدهندـ\nآسمان صاف است ـ خدا عادل است ـ بادبهار میوزد ـ اطفال درس میخوانند ـ پادشاه ماپدر مهربان است پرنده ها میپرند جوانی غنیمت است ـ نسب عالی پریشانی نمیکند ـ اطفال كوچك فرياد میکنند ـ انار شیرین تر است کتاب شما بسیار خوب است ـ گفتن بسیار ناپسندیده است ـ"}
{"book": "adl0280", "page": 108, "text": "( ٩٩ )\n\nجمله اسمیه\n\nعبارت ازان جمله است که ازدو اسم ترکیب یافته\nباشد – درینصورت مسندالیه را مبتدا – ومسندرا\nخبر گویند – و آن حرف که بنسبت حکمیه دلالت\nکند آنرا رابطه نامند – ورابطه ازین قرار است\nرابطه ایجابی رابطه سلبی\nمفرد جمع مفرد جمع\nغایب اوست ایشانند غایب نیست نینند\nمتکلم منم مائیم متکلم نیم نه ایم\nمخاطب توئی شمائید مخاطب نه نه اید\nتمرین ٤٤\nدر عبارات ذیل مسندرا معین کنید --\nشهر کابل پایتخت مملکت است - هوا تاریك است خدای بزرك\nبهرچیز داناست - طلا ازفلزات است برادر من در مدرسه آمد -\nرنگ این گل قرمزاست معلم از تو خوبتر میداند شما ازچند\nسال است درس میخوانید اطفال کارمیکنند - ستم پایدار است\nسقف اطاق کوتاه است - اینخانه خیلی خوب است --"}
{"book": "adl0280", "page": 109, "text": "( ۱۰۰ )\nحرف را بطه اکثرا در نثر بعد از مبتدا و خبر واقع\nمیشود — چون حسن شکیباست و بنظم در میان\nمبتدا و خبر نیز می آید —\nکه گرم است پیوسته بازار علم\nگاهی کلمه رابطه مقدر میباشد چنانچه گوئی کل\nخندانست و بلبل کریان — و گاهی از جمله اول مقدر\nمیباشد چون کل خندان و بلبل گریان است —\nمطابقت وحدت و جمعیت مبتدا و خبر واجبست —\nچون رشید عالم است پسران عالماند — اما در غیر ذی\nروح خبر را همیشه مفرد می آورند چون گلها شگفته\nاست — سبزها دمیده —\nتمرین ٤٥\nدر عبارت ذیل اجزا سه گانه را تجزیه کنید —\nبدینطریق ( دریا مسند الیه . وسیع مسند . است را بطه )\nدریا وسیع است مردمان افغان شجاعند بهار امسال خوبست — آسودگی\nدر کم آزاری است — دانش کلید گنجها است — بی هنران را\nاعتباری نیست — رستگاری در راستی است عقل و علم جان و تنند —"}
{"book": "adl0280", "page": 110, "text": "(۱۰۱)\nترکیب\nعلم سرمایه ایست نیکو\nعلم — اسم عام مفرد و مبتدا\nسرمایه — موصوف و خبر\nاست — حرف رابطه\nنیکو — صفت خبر\nصفت با موصوف یکجا کشته خبر گردید —\nو مبتدا با خبر خود جمله اسمیه شد — —\nجمله فعلیه\nجمله فعلیه آنست که کلام از فعل و فاعل ترکیب\nیافته باشد — چون حسین آمد —\nتمرین ٤٦\nاین چند جمله را ترکیب کنید —\nخداوند بهر چیز تواناست — کارها ثمره اندیشه هاست مردم\nبیعلم در شمار مردگانند — خاین همیشه خائف است این کتاب\nاز من است — اطاق شما کجاست —"}
{"book": "adl0280", "page": 111, "text": "( ۱۰۲ )\nوفاعل را درنثر همواره مقدم میارند ودر نظم\nموخر نیز می آید -\nچنانچه درین مصرع\nبیامد زدکان سوی خانه مرد\nچون فاعل ذی روح باشد فعل با آن در افراد\nوجمع مطابقه میکند - رشیدرفت - يوسف ويعقوب\nآمدند - درجائیکه فاعل جمع باشد مطابقه وعدم\nمطابقه هر دو جائزست - امروز دو طالب درمدرسه\nوارد شد - یا ( وارد شدند )\nگاهی فاعل مقدر میباشد و فعل ان ملفوظ چون هرگاه\nپرسند در جماعة علیه که خوب میخواند - كفته\nمیشود علی محمد - و گاهی برعکس این یعنی فاعل\nمقدر میباشد مثلاً اگر پرسیده شود حسن از مدرسه\nآمد - گوئیم آمد - جای اصلی مفعول اکثرها در میان\nفعل وفاعل میباشد چون افضل کتاب را خواند -\nو گاهی قبل از فعل و فاعل می آید - چون\nبشما میکویم - از شماشنیدم -"}
{"book": "adl0280", "page": 112, "text": "( ۱۰۳ )\nدانستنی است که حرف ( را ) علامت مفعول است -\nوبسا باشد که ملفوظ نشود ومحذوف باشد ـ چنانچه\nگویند افضل کتاب خواند -\nترکیب\nنعمت خدارا بزرك شمار\nنعمت - اسم عام مفرد - و مفعول بفعل شمار\nخدا - اسم خاص و مضاف الیه نعمت\nرا - علامت مفعول به --\nبزرك - صفت مطلق -\nشمار فعل متعدی مفرد مخاطب ومسند که دران\nضمیر فاعل یا ( مسند اليه ) مستترست ـ فعل بافاعل\nومفعول خود جمله فعلیه کردیده -\nتمرین ٤٧\nمقصد ابیات را بعبارت نثر بنویسید -\nشنیدم بک سری کسی مژده برد که خرم نشین کت فلان خصم مرد\nچنین گفت آنشاه فرخنده بخت که ما نیز باید به بندیم رخت\nمراچون همین راه باشد به پیش نخندم بکس بلکه گریم بخویش\nچو بنیاد ایجاد مابر فناست بمرك كسى شاد مانی خطاست\nبلی هر که افتاد روشن روان نگردد بمرك كسى شاد مان"}
{"book": "adl0280", "page": 113, "text": "(١٠٤)\n\nآگاهی باید دانست که ضمیر در صیغهٔ واحد غایب\nهر فعل و در صیغهٔ واحد حاضر امر ـ و نهی مستتر\nیعنی پوشیده میباشد و در دیگر صیغها بارز چنانچه\nدر یل بحث صرف اشارهٔ با آن کرده شد ـ\n\nحال وذو الحال\n\nحال عبارت از اسمی است که هیئت فاعل یا مفعول را\nبیان کند و اسمی را که حال مبین هیئتش میگردد ـ\nذو الحال گویند ـ\n\nترکیب\n\nآفتاب را تابان دیدم\nآفتاب ـ اسم خاص مفرد ـ و مفعول ذو الحال\nرا ـ علامت مفعول\nتابان ـ حال ـ\nدیدم ـ فعل متعدی مفرد متکلم ماضی با فاعل ـ\nفعل با فاعل و متعلقات آن جملهٔ فعلیه حالیه گردیده"}
{"book": "adl0280", "page": 114, "text": "(١٠٥)\n\nتمیز\n\nتمیز اسمی را گویند که بعد از اسم یا جمله مبهم جهت\nرفع نمودن ابهام آن اسم یا جمله مذکور گردد ـ چون\nمحمد حسن صد جلد کتاب دارد ـ\nتمیز گاهی رفع ابهام را از مفرد مینماید ـ\nچون دو طالب وارد مدرسه شد ـ و گاهی از نسبت\nجمله چون محمد حسن خوب است از روی دانش ـ\n\nترکیب\n\nوقت مدرسه شش ساعت است\nوقت ـ مبتدا\nمدرسه ـ اسم مفرد ومضاف اليه\n\nتمرین ٤٨\nحال وذوالحال را معین نمایید ـ\nحسین انشا را بطرز دلپسند وسلیقۀ ارجمند تحریر داشت ـ يكان\nیکان برف از هوا باریدن گرفت ـ\nاسلم تقریر ظریفانه نگاشت ـ وسخن ندیمانه گفت ـ اعلیحضرت\nشکار کنان از درۀ نور بکمال سعادت رسید یوسف گریان گریان\nدر نزد مدرس می آید ـ"}
{"book": "adl0280", "page": 115, "text": "(١٠٦)\nشش – اعداد اصلی واسم مبهم\nساعت – اسم تمیز\nاست – حرف رابطه –\nممیز با تمیز یکجا کشته خبر مبتدا کردید – و مبتدا با خبر\nخود جمله اسمیه شد –\nافعال ناقصه\nافعال ناقصه آنرا گویند که موضوع است از برای\nثابت گردانیدن فاعل بصفتى که غیر وصف معنی\nمصدری آن باشد – درینصورت جزء اول را مبتدا\nو ثانی را خبر گویند – وفعل ناقص با اسم وخبر خود\nجمله اسمیه میشود – ومشهور ترین آن این افعال\nاست استن – بودن – شدن – کردیدن – کشتن\nترکیب\nعبدالعزیز مدرس شد\nعبدالعزیز – اسم خاص مفرد – ومبتدا\nمدرس – اسم عام مفرد – وخبر"}
{"book": "adl0280", "page": 116, "text": "(۱۰۷)\nشد فعل ناقص که فاعل را برصفت (مدرسی) که غیر\nمعنی مصدریست ثابت گردانیده\nفعل ناقص (شد) با اسم و خبر خود پیوسته جمله اسمیه گردید.\n\nاتحاد جمله ها\n\nجمله تام گاهی خود بخود دارای معنی تمام باشد چون\nعلم از بهر دین پروردن است -\nو گاهی با جمله دیگر پیوندد - چون (پرهیز از نادانی)\nکه خود را دانا شمرد -\nو چون در وسط عبارت جمله دیگر واقع شود\nآنرا جمله معترضه نامند - چون درین عبارت اگر\nخواهی که بدلت جراحتی نرسد - (که بهیچ\nمرهم به نشود) بانادان مجادله مکن -\n\nخبریه و انشائیه\n\nجمله خبریه که مقصد در خبر رسانیدن است -\nآنرا گویند که احتمال صدق و کذب داشته باشد چون"}
{"book": "adl0280", "page": 117, "text": "( ۱۰۸ )\nمحمد یوسف بمدرسه آمد -- وعبدالصمد انشا نوشت ـ\nوجملهٔ انشائیه که مدعا از حکم کردن کاری یا خواهش\nچیزی باشد آنست که احتمال صدق و کذب\nنداشته باشد ـ و آن در چند مقام استعمال شود ـ\n(۱) امر -- علم بیاموز\n(۲) نهی -- بامردم فتنه انگیز منشین ـ\n(۳) استفهام ـ ازدانش چه بهتر ـ\n(٤) تمنا ـ کاش جوانی می آمد ـ\n(٥) انبساط و تعجب ـ هنر عجب دولت است ـ\nترکیب خبریه\nبی آزار از گزند مردمان بیاساید\nبی آزار -- صفت مرکب و فاعل بیاساید ـ\nاز ـ حرف اضافه که گزند را بابیاساید نسبت میدهد ـ\nگزند - اسم معنی و مفعول از برای بیاساید -\nمردمان ـ اسم جمع و مضاف الیه گزند ـ\nبیاساید ـ مفرد غایب فعل مضارع و مسند ـ\nفعل بافاعل و مفعول خود جمله فعلیه خبریه شد ـ"}
{"book": "adl0280", "page": 118, "text": "(۱۰۹)\n\nترکیب انشائیه\n\nپند حکیمانرا کار بندید\n\nپند - اسم عام مفرد - و مفعول --\nحکیمان - اسم عام جمع ومضاف الیه پند -\nرا - علامت مفعول -\nکار بندید - فعل متعدی جمع مخاطب - ومسند\nید - ضمیر متصل فاعلی ومسند الیه -\nفعل بافاعل ومتعلقات خود جمله فعلیه انشائیه کردید\n\nجمله معلله\n\nبیان حرف علت در ذیل بحث صرف کرده شد جمله\nماقبل حرف علت را معلول ومابعدش را علت گویند\n\nتمرین ٤٩\nجمله خبریه وانشائیه را امتیاز کنید -\nهر که بابدان نشیند نیکوئی نبیند - مردمانرا عیب نهانی\nپیدا مکن که مرایشانرا رسواکنی وخودرا بی اعتماد - هر که\nبابزرگان - تیز دخون خود میریز درازی که نهان خواهی باهیچکس در\nمیان منه - کارها بصبر برآیدومستعجل بسر درآید - ۱"}
{"book": "adl0280", "page": 119, "text": "( ۱۱۰ )\nترکیب\nهنر بیاموز تاخوار نکردی\nهنر - اسم عام مفرد - ومفعول -\nبیاموز - فعل متعدی مفرد امر حاضر -\nوضمیر (تو) فاعل دران مقدر - فعل بافاعل و مفعول\nخود جمله فعلیه معلله کردید .\nتا - حرف علت -\nخوار - اسم عام مفرد - وخبر مقدم فعل ناقصه -\nنکردی - مفرد حاضر فعل ناقص ( ی ) بجای اسم\nمبتدای مو خر -\nمبتدا باخبر خود پیوسته علت کردید - وعلت بامعلول\nخود جمله معلله شد -\n\nمستثنی ومستثنی منه\nمستثنی اسمیست که بعداز حرف استثنا مذکور\nکردد - وازروی نفی واثبات مخالف اسم ماقبل\nخود که عبارت از مستثنی منه است باشد -"}
{"book": "adl0280", "page": 120, "text": "( ۱۱۱ )\nترکیب\nشاگردان جماعت ششم حاضر اند الا\nحبيب الرحمن\nشاگردان – اسم عام جمع ومبتدا ومستثنى منه\nجماعة – اسم عام مفرد – ومضاف اليه\nششم – اعداد وصفی و مضاف اليه جماعت\nحاضر – اسم وخبر –\nاند – جمع غایب از حرف رابطه –\nالا – حرف استثنا –\nحبيب الرحمن – اسم خاص مستثنی\nمبتدا با خبر خود جمله اسمیه استثنا ئیه كرديده –\nمنادی\nمنادی اسمی را گویند که بواسطه حرف ندا طلب کرده\nشود – وحرف ندا چار است ای – يا – ايا – الف\nدر آخر اسماء –"}
{"book": "adl0280", "page": 121, "text": "( ۱۱۲ )\nحروف ندا کاهی ملفوظ میباشد چون خدایا و کاهی مقدر چون درین بیت\nسعدی تو نیز زین قفس تنکنای دهر\nروزی قفس شکسته و مرغش پریده گیر\nو کاهی منادی نیز محذوف میباشد -\nای در بقای عمر تو خیر جهانیان\nباقی مباد هر که نخواهد بقای تو\nترکیب\nکریما ببخشای بر حال ما\nکریم - اسم منادی و مفعول فعل میخواهم که محذوف است .\nالف - حرف ندا -\nتمرین ۵۰\nجملات ذیل را ترکیب کنید و اقسام انرا معلوم کنید -\nدروغ مکو چه دوغ مرد را بی اعتبار کند -\nهر چه نپاید دلبستگی را نشاید -\nاز بد کوئی مردم بپرهیز -\nدروغ مکوی که اگر وقتی هم راست کوئی باور ندارند"}
{"book": "adl0280", "page": 122, "text": "( ۱۱۳ )\n\nندا بامنادی یکجا شده جمله فعلیه ندائیه شد\nبخشای فعل متعدی مفرد امر حاضر - وضمیر (تو) مقدر\nدران فاعل .\nبر - حرف اضافه - که حال را بفعل نسبت میدهد\nحال - اسم ومضاف -\nما - ضمير جمع متكلم - ومضاف اليه -\nفعل بافاعل ومفعول خود جواب ندا کردیده\nوجمله ندا با جواب خود جمله فعلیه ندائیه کردید\nجمله قسمیه\nمشتملبر سه چیز میباشد اول کلمۀ قسمیه دوم مقسم\nبه یعنی آن چیز که بآن قسم میخورند - سوم جواب\nقسم - درین جمله اکثرها فعل مقدر میباشد - چون\nبسر شما که قسم میخورم محذوف است\nترکیب\nبخدا که درس میخوانم\n(ب) حرف قسم وقایم مقام فعل قسم میخورم"}
{"book": "adl0280", "page": 123, "text": "( ١١٤ )\nخدا ـ مفعول ومقسم به ـ\nفعل بافاعل و مفعول خود جمله قسمیه شد ـ\nکه جوابیه ـ\nدرس ـ اسم عام مفعول\nمیخوانم ـ فعل متعدی مفرد متکلم ( م ) ضمیر متصل\nفاعل قسم ومقسم به باجمله جوابیه خود پیوسته جمله\nقسمیه کردید\n\nجمله شرطیه\nمشتملبر دو جمله میباشد اول را شرط وثانی را\nجزاء کویند ـ کاهی در نظم جزاء بر شرط مقدم نیز\nمی آید ـ وحرف شرط کاهی محذوف میباشد و کاهی ملفوظ\n\nترکیب\nاكرعزت خواهی در علم بکوش"}
{"book": "adl0280", "page": 124, "text": "(١١٥)\n\nاگر حرف شرط\nعزت - اسم ومفعول\nخواهی - فعل متعدی مفرد حاضر مضارع\nتمرین ٥١\nابیات ذیل را حفظ کنید و مقصد آنرا تحریر دارید\nرفت کسری زشهر جانب دشت\nباسوار ان بهر طرف میگشت\nگلشنی دید تازه و خندان\nسبز وخرم چو روضه رضوان\nپرز نارنج وانار باغی خوش\nزیر هر برگ او چراغی خوش\nگفت آب از کدام جویستش\nکه بدین گونه رنگ وبویستش\nباغبانش زدور ناظر بود\nداد پاسخ که نيك حاضر بود\nگفت عدل تو داد آب اورا\nزان نه بیند کسی خراب اورا\nگريك حبه ظلم ورزی تو\nبحقیقت جوی نیرزی تو\nچه جنایت بتر زخون خوردن\nوانکه از حلق هم زبون خوردن"}
{"book": "adl0280", "page": 125, "text": "( ١١٦ )\n( ی ) ضمیر متصل فاعل — فعل بافاعل و مفعول خود جمله\nشرطیه کردید\nدر — حرف اضافه\nکه علم را بکوشیدن نسبت میدهد\nعلم — اسم عام و مفعول —\nبکوش - فعل متعدی مفرد امر حاضر و ضمیر (تو)\nفاعل در ان مقدر —\n\nتمرین ٥٢\nفقرات ذیل را ترکیب کنید —\nافغانستان مملکت عزیز ماست -\nهوای کابل خوب است\nعلم بیاموز که خوار نگردی —\nاز صحبت نااهل پرهیز کن که زهر قاتل است -\nتو خوب میخوانی یا اسلم —\nفقیر محمد بسیار کتاب دارد —\nمکتب خانه دوم من است —\nمعلم پدر روحانی است —\nفیض محمد در راه سبق خوانده میرود —"}
{"book": "adl0280", "page": 126, "text": "(۱۱۷)\n\nفعل با فاعل ومفعول خود جزاء شرط کردید -\nو شرط باجزاء خود پیوسته جمله فعلیه شرطیه شد\nآگاهی - سه جمله بدون سه جمله دیگر تمام نمیشود جمله\nندائیه را جواب ندا - وجمله قسمیه را - جواب قسم\nوجمله شرطیه را جزاء شرط لازم است\nچنانچه مثال وترکیب هر سه جمله گذارش یافت\n\n(فصل سوم توابعان)\n\nتوابع آنرا میگویند که بذات خود فاعل ومفعول -\nیا مبتدا و خبر شده نمیتوانند - وهمیشه تابع کلمه ماقبل\nخود میباشند که آنرا متبوع گویند - وآن بر چهار قسم\nاست صفت - عطف - تأکید - بدل -\n\nصفت وموصوف\n\nصفت همیشه در حکم تابع موصوف میباشد چون\nمرد دانا - که درین ترکیب مرد موصوف"}
{"book": "adl0280", "page": 127, "text": "( ۱۱۸ )\nومتبوع ودانا صفت و تابع آن میباشد\nمعطوف ومعطوف عليه\nمعطوف اسمی است که آنرا با اسمیکه ماقبل آنست و آنرا\nمعطوف علیه گویند بواسطه یکی از حروف عطف\nربط دهند و در حکم با معطوف علیه متحد باشد ـ\nایراد حروف عاطفه در ذیل بحث حرف کرده شد\nاکثرها در جملات عطفیه حرف ( و ) استعمال میشود\nو بیشتر چون عطف مفرد بر مفرد باشد ـ ساکن\nیعنی متصل با حرف آخر خوانده شود چون\nعمر و بکر و زید و خالد آمدند ـ و هرگاه معطوف متعدد باشد\nبرسر هر يك از انها حرف عطف باید آورد مثالش\nاز مصرع فوق ظاهر است وحرف عطف اکثر ها\nدر نظم مقدر نیز میباشد\nترکیب\nعلم و هنر بیاموزید\nعلم ـ اسم عام ومعطوف عليه ـ"}
{"book": "adl0280", "page": 128, "text": "( ۱۱۹ )\nو – حرف عطف –\nهنر – اسم ومعطوف – معطوف بامعطوف عليه مفعول\nبیاموزید – فعل متعدی جمع حاضر ( يد ) ضمير\nمتصله فاعلى فعل بافاعل و مفعول خود جمله فعليه معطوفه\nکردید –\nتمرین ٥٣\nمدعای ابیات را به نثر بنویسید –\nیکی را پسر گم شد از را حله\nشبانکه بکردید در قافله\nبهر خیمه پرسید و هر سو شتافت\nبتاریکی آنروشنائی نیافت\nچو آمد بر مردم کاروان\nشنیدم که میگفت با ساربان\nندانی که چون راه بردم بدوست\nهر انکس به پیش آمدم گفتم اوست\nاز ان اهل دل در پی هر کس اند\nکه باشد که روزی بمنزل رسند"}
{"book": "adl0280", "page": 129, "text": "( ۱۲۰ )\nتاکید وموکد\nتاکید اسمیست که بجهت ثابت ومحکم گردانیدن\nاسم ماقبل متبوع خود که آنرا موکد میگویند مذکور\nمیگردد — وغرض ازان رفع اشتباه مستمع میباشد —\nترکیب\nعبدالستار خودش آمد\nعبد الستار — اسم خاص وموکد\nخودش — ضمیر شخصی وتاکید —\nآمد — فعل لازم مفرد غایب ماضی —\nآگاهی — باید دانست که نوعی از تاکید لفظی است\nکه در زبان فارسی بیشتر استعمال دارد — چون بنویس\nبنویس تاشوی خوش نویس\n( بدل ومبدل منه ، )\nبدل اسمیست که بجهت توضیح مقصود بعد از اسمی\nمی آید که آنرا مبدل منه گویند — واین در جائی"}
{"book": "adl0280", "page": 130, "text": "( ۱۲۱ )\n\nمستعمل میشود که چون مبدل منه مشهور نباشد\n— يا مسمی باسمش زیاده بود -- بدل را جهة واضح\nکردانیدن آن ذکر کنند\n\nتركيب\n\nحبیب الرحمن برادر عزیز الرحمن درس میخواند\nحبيب الرحمن ـ اسم خاص و مبدل منه ،\nبرادر — بدل و مضاف —\nعزیز الرحمن - مضاف اليه —\nدرس — اسم عام ومفعول —\nمیخواند — فعل متعدی مفرد غایب — وضمير\nفاعل دران مستتر فعل با فاعل و مفعول خود جمله فعليه\nكرديد -\n\nتمت بالخير\n[ornament]"}
{"book": "adl0280", "page": 131, "text": "This book belong\nمیر عبدالعزیز\n۱۲۹۹\nto mir Abdul aziz\nمیر عبدالباقی\n۱۳۲۰\nA Baqi A. Baqi\n\nاین کتاب از میر عبدالعزیز میباشد\nفقط این [ILL] بکدام [ILL] دیگر [ILL]"}
