{"book": "adl0270", "page": 1, "text": "سراج الاخبار افغانيه\nشماره ٢٤\nسال ٦\nوطن\nو وظایف متنوعه و متخالفه سکنه آن\n(۸)\nمحمود طرزی\nدر مطبعة حروفی دارالسلطنه کابل طبع گردید\nسنه ١٣٣٥"}
{"book": "adl0270", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 6, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 8, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 9, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 10, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 11, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 12, "text": "( ۱ )\nوطن\nهدیه سال ٦ سراج الاخبار افغانیه\nشرایط خریداری\nسراج الاخبار افغانیه\n( ۱ ) ـ در دار السلطنه و نواحی شش کروهی آن :\nقیمت یکساله که ٢٤ شماره شود ( ۸ ) هشت روپیه کابلی :\nقیمت ششماهه آن ( ٥ ) پنجروپیه کابلی .\n( ۲ ) ـ در ولایات داخله افغانستان : قیمت يك ساله\n( ١٤ ) چارده روپیه کابلی : قیمت ششماهه ( ۸ ) هشت\nروپیه کابلی میباشد .\n( ۳ ) ـ وجه قیمت سالیانه یا ششماهه خواه در دار السلطنه\nو خواه در ولایات تماماً پیشکی گرفته میشود .\n( ٤ ) ـ ذوات گرامی که بخواهش خود شان در\nدار السلطنه یا ولایات آرزوی اشتراك بخریداری اخبار داشته"}
{"book": "adl0270", "page": 13, "text": "( ب )\nباشند، بسببی که بجز خزانهٔ دولتی بدیگر رنك ارسال و مرسول\nپیسهٔ نقدی برای اداره مشکلات پیدا می کند ، ازانرو\nوجه یکساله یا ششماهه قیمت اخبار را بخزانهٔ بیت المال دولت\nبرده از بابت قیمت يك ساله یا ششماههٔ اخبار گفته تسلیم می کند ،\nو يك قطعه رسید خزانه را گرفته بهمراه يك مكتوب از طرف\nخود بنام مدیر و سر محرر سراج الاخبار افغانیه ( محمود طرزی )\nروانه میکند ، و سر از همان وقت اخبار بنامش جاری میشود .\n( ٥ ) ـ مشترکین کرام ( نام و نشان و جای و منصب )\nخود شان را واضح و خوانا بنویسند ، تا در سر نامه نویسی\nاخبار شان غلطی پیش نشود .\n\nتاریخ محاربهٔ روس و ژاپان\n١٩٠٤ - ١٩٠٥\n\nمرکب از پنج جلد = سه جلد آن فارغ الطبع دو جلد\nدیگر آن در زیر طبعیت [ به صحیفهٔ ( ج ) مراجعت کنید ]"}
{"book": "adl0270", "page": 14, "text": "هدیه\nسراج الاخبار افغانیه\nسال ٦ شماره ٢٤\nوطن\nو معانی متنوعه ، و محاکمات حکمیه آن\n(اثر)\nمحمود طرزی\nدر مطبعه حروفی دارالسلطنه کابل طبع کردید\nسنه ١٣٣٥"}
{"book": "adl0270", "page": 15, "text": "( ۲ )\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\n( یکدو کلمه عرض )\nدر تمهید\nبعد ادای ماوجب علینا :\nعصر عصر ترقی ، زمان زمان تجدد ونوی است .\nاینعصر نو ، از تاریخ بکار آوردن قوت بخار ، و ایجاد\nقوۀ الکتريك آغاز کرده است . این دوقوه وتفرعات\nان اولاد اینعصر و زمان را بسرعت و تیز رفتاری\nحیرت بخش عقلها بشهراه ترقی به پیش رانده است .\nدرینعصر چه کار های نو ، چه صنایع چه اخترا\nعات نو . چه آدمها چه اخلاقها ، چه اطوار های\nنو ، چه سخنان چه کلمات نو بظهور آمده و در\nآمد نست !"}
{"book": "adl0270", "page": 16, "text": "( ۳ )\nازجمله الفاظ و کلمات نو یکی کلمۀ مقدسه ( وطن )\nاست که قدسیت آن ، و زبان زدشدن آن در میان قومها\nو ملتها نیز از محصولات همین عصر نو میباشد ! اگرچه\nاین حکم غلط محض است که ما بگوئیم لغت لفظ\n( وطن ) نووضع شده است ، و در اعصار سابق هیچ\nنبوده و هیچ شنیده نشده است . خیر ، بلکه قدیمترین\nکتابهای لغت را که ببینید ، این کلمه را به همین\nمعنای موضوع آن دران می یابید . اما مقصد ما از\nنو بودن آن جهت فایده برداشتن ازان است که این\nمسئله فایده برداشتن ازان را نو میگوئیم. خلاصة الخلاصه\nترین فایده بر داشتن این است که : « حب وطن و نام\nآوری آنرا در سینه های افراد همان وطن کاشتن ،\nو به اینصورت فایده نگهبانی و محافظه آنرا از تجاوز\nو تطاول اعدا حاصل کردن ، و شرف و شان آنرا اعلا\nوبالا نمودنست »\nاین است که این جهت مسئله فایده برداشتن را\nنومیگوئیم . کتابهای دینی اخلاقی وغیره که از هفتصد"}
{"book": "adl0270", "page": 17, "text": "(٤)\nهشتصد سال به اینطرف نوشته شده ، و برای استفادهٔ\nما بیاد کار گذاشته شده است ؛ در آنها باین چنین طمطر اقها\nو قدسيتها و فايده ها وجوش و خروشها که درینعصر\nحاضر درهر ستون جرايد و روز نامه ها در خصوص\nاین لفظ مبارک دیده و خوانده میشود ، هیچگاه دیده\nو مطالعه نشده است. فایده وثمرهٔ این دیدنها و خواندنها\nهمین میشود که حس وطنپروری را درخونهای اولاد\nوطن بجریان می آرد . ونتيجهٔ آن این میبراید که در\nراه حفظ خاک آن ؛ و اعلای شرف وشان آن خون\nریختن بسیار آسان شمرده میشود .\nدروطن عزيز مقدس ما افغانستان ، چنانچه همه\nچیز های اسباب ترقی و تمدن عصر نو ، در آوان سعد\nاقتران ذات شوکت سمات متبوع واولى الامر مقدس ما ـ\nپادشاه بادانش و دین اعلیحضرت ( سراج الملل والدين )\nخلد الله ملکه سر از نو سر زدهٔ ظهور گردیده است،\nهمچنان فن جریده نگاری نیز که یکی از لوازمات ضروری\nترقی و تمدن عصر نو واز جملهٔ مايحتاج لابدی مردمان\n\nتوبین\nاعليحض\nپیدا و\n)\nدین ،\nبسیار\nفرخنده\nودر آفاق\nدوباريك\nفن جری\n( وطن\nترنك ان\nبيك جوش\nو اهتزاز\nاز بسی تو\nهای متنو\nباشد هنوز"}
{"book": "adl0270", "page": 18, "text": "( ٥ )\n\nنوین نوشنو میباشد ، در همین زمان سعد اقتران\nاعلیحضرت شاهانه شان در وطن عزیز ما افغانستان\nپیدا و عیان شده است .\n( سراج الاخبار افغانیه ) نخستین جریده خادم\nدین ، دولت ، ملت ، وطن است که از شعشعه پاشی\nبسیار درخشان انوار ترقی نثار عرفان بار اینعصر\nفرخنده کی حصر شهریار شوکتمندار استناره نموده ،\nو در آفاق وطن عزیز ما طلوع سها آسایی یافته در ماه\nدو بار يك عرض دیداری میتواند بنماید. و چون در قاموس\nفن جریده نویسی این زمان نو ، این کلمۀ مبارکۀ\n( وطن ) يك مقام بسیار مهمی دارد که طنین ترانه\nترنك آن دماغهای جریده خوانان وطن را بی اختیار\nبيك جوش محبت ، و بيك خروش مجذوبیت در حرکت\nو اهتزاز می آورد ! و ازینست که درین شش سال\nاز بسی ترانه های وطنیه بابسی اهنگهای مختلفه و نوا\nهای متنوعه موسیقار اسا فغانها کشیده وا کرزنده\nباشد هنوز هم خواهد کشید ."}
{"book": "adl0270", "page": 19, "text": "(٦)\nاین کلمه تشخص یافته عصر نو، در وطن عزیز ما\nچون سراسر نوتر، و پوشیده تر مانده بود، و جز در\nبعضی نغمه سرائیها که:\nباز هوای چمنم ارزوست کابل جنت وطنم ارزوست\nیا اینکه:\nدر غربت اگر مرگ بگیرد بدن من\nایا که کند قبر و که دوزد کفن من\nتابوت مرا بر سر کوهی بگذارید\nتا باد برد بوی مرا در وطن من\nیا اینکه:\nمرغ دلم بیاد وطن گریه میکند\nچون بلبلی که بهر چمن گریه میکند\nیا اینکه:\nمرغ دلم ز کوی تو دور است و روز و شب\nفریاد میکند که خدایا وطن وطن\nو امثال اینها دیگر ترانه و چغانه شنیده نشده\nبود، و اینها و امثال اینها هم، از چنان نغمه های"}
{"book": "adl0270", "page": 20, "text": "( ۷ )\nپر درد غریبی و مسافریست که سوز آن درد ، وطن\nرا بیاد نغمه سر اداده است . وگرنه ازین چیزهائیکه\nجریده نگاران زمان نو در خصوص این کلمۀ فایده\nبخشای نوسروده و میسرایند ، چنان گمان میشود\nکه کمتر چیزی شنیده ومطالعه شده باشد !\nلهذا ( سراج الاخبار افغانیه ) درینبهار خواست\nکه با این هدیۀ مختصرۀ عاجزانۀ امسالۀ خود معانی\nاین کلمۀ قدیم الوضع جدید الفایده را بامحاكمات حکمیه\nبقارئین کرام خود خوب معرفی کند ، تابرهر کونه\nاحکام آن و موازنه و محاکمۀ هر حكم آن بخوبی علم آورده\nنتیجۀ حب وطن را خود بخود استخراج کنند\nومن الله التوفيق محمود طرزی"}
{"book": "adl0270", "page": 21, "text": "( ٨ )\n\nفلسفهٔ وطن\n\nتعریف معنای لغوی وطن - وطن موروث -\nمسقط رأس - منشأ - وطن متخذ - وطن حقیقی -\nوطن مشترک - وطن سیاسی - نتیجه - منظومهٔ عشق وطن\n\n- § -\n\nتعریف معنای لغوی وطن\nدر کتاب « شمس اللغت » که متداولترین\nکتابهای لغت در وطن عزیز ماست کلمهٔ ( وطن )\nبهمین یک عبارە که [ جای اقامت کردن مردم ]\nتعریف و تفسیر شده ، و در ( غیاث اللغت ) که\nکتاب علمی لغات متداول وطن عزیز ماست هیچ\nنامی هم ازان ذکر نشده است . بکتب لغت عربی\nکه مراجعت شود باز هم در خصوص این کلمهٔ مبارکه"}
{"book": "adl0270", "page": 22, "text": "( ۹ )\nخلاصة الخلاصه همان تعبیر وتفسیر مختصرۀ شمس\nاللغت نتیجه پذیر حقیقت میگردد . دیگر کتاب\nمراجعت ـ یعنی کتابهای که مانند کلید باشد وچون\nبه ان مراجعت شود قفل مشکلت را به اسانی بکشاید\nوان ( انسگلو ) هایغنی قاموس العلومها میباشند\nان هم بزبان قومی وملتی ما بوطن عزیزما نام ونشانی\nندارد . چیزیکه درین خصوص در کتب فقهیۀ شریفه\nوتفاسیر واحادیث منیفه مذکور ومسطور باشد انهم\nدر خزینه ها ودفینه های سینه ها و دماغهای ارباب\nان محفوظ ومستورمانده است که استفادۀ عمومی ازان\nکمتر شده است .\nپس ایا این کلمۀ که جراید دنیا ، وازان جمله\nجریدۀ وطنیۀ ما ستونها ستونهامدايح وثنا یا ازان بیان\nودر میان می اورند قارئین کرام ما ، پیش ازین در\nانباب از کدام ذریعه و کدام وثیقه معلوماتی بدست\nاورده توانسته باشند ؟ واگر توانسته باشند هم ایا\nاین کلمه که تنها معنی [ جای اقامت کردن مردمان ]"}
{"book": "adl0270", "page": 23, "text": "( ۱۰ )\n\nرا در بر بگیرد ، چه جای اینقدر شرح کشاف و مدح واوصاف را داشته باشد که محرر در ا نباب خامه فرسائی نماید ؟\nو اگر این را هم در پیش نظر ملاحظه آریم که چون « ارباب مطالعه » یا « قارئین کرام » گفته شود هماندم در پیش نظر انسان هیئت معظمة همۀ ملت افغانیه جلوه گر ظهور می گردد که در میان انچنان يك هیئت معظمه وجود نابود يك محرر نسبت پشه را به فیل ، یا نسبت ذره را به افتاب هم نمی گیرد! پس چسان جرأت کستاخانه خواهد بود که بر شرح و بسط يك کلمۀ که فن لغت تنها ( جای بود و باش مردمان ) را برای ان وضع کرده باشد به تحریر و ترتيب يك رسالۀ علیحده اقدام ورزد ؟\nلكن مقصد یگانه عاجزانه ما درین رساله تنها همینقدر است که آن چیزی را که ( وطن ) میگویند انواع احکام انرا و موازنه ومحاكمة حكميه انرا ازروی فلسفهٔ حکمای نو و کتابهای نو و فکر های نو عرض انظار\n\nقادر\nاید\nدار\nعن\nانی\nوط\nیعنی\nکه\n(ر\nرب\n(مق\nمحل\nموح\nتمام"}
{"book": "adl0270", "page": 24, "text": "( ۱۱ )\nقارئین کرام داريم تا يك فایدهٔ اجمالی دران باب حاصل\nايد ، وكرنه کلمۀ ( وطن ) همینقدر معنی لغوی فارسی\nدارد که بگوئیم « جای اقامت کردن مردم » والسلام !\n( مختار الصحاح ) نام لغت بسیار معتبر وعلمی\nعربی که در تاریخ ٧٦٠ هجری از طرف ( محمد بن\nابی بکر الرازی ) تدوين وتألیف شده کلمهٔ مبارکۀ\nوطن ) را چنین شرح میدهد :\n[ الوطن محل الانسان واوطان الغنم مرابضها . الخ ]\nیعنی - وطن جای انسان ، وچون وطنهای گوسفندان\nگفته شود مدعا از [ مرابض ] شانست. مرابض جمع\n( ربض ) است که حوالی را میگویند . مثلا میگویند\n( ربض المدينه) یعنی شهر وحوالی آن که برای حیوانات\n(معنی آغل) را در بر می گیرد . پس اگر مدعا از (وطن)\nمحل انسان باشد ، انوقت نوع بنی انسان در هر جائی که\nموجود است همانجا را ( وطن )باید گفت که به اینصورت\nتمام کرۀ زمین وطن انسانست . چنانچه شاعر گفته :\n« ملتم ملت انسان وطنم روی زمین »"}
{"book": "adl0270", "page": 25, "text": "( ۱۲ )\nبلی ، اول باید معنی ( وطن ) را از همین نقطه نظر\nتلقی کرد . زیرا معنی حقیقت انسانی هم در همین است\nکه انسان با همه بنی نوع خودماننديك ملت و يك عشيرت حتى\nهمچون يك عائله زیست نموده به اتفاق ووفاق عمومی\nبه اعمار و ترقی وطن عزیز خودشان یعنی کرۀ زمین سعی\nو کوشش ورزند . ولی هزار افسوس که از قوه\nبفعل امدن این گونه ملیت و وطنیت به این متوقفست\nکه جنبه ملکیت انسان بر جنبه بهیمیتش غالب آمده انرا\nمحوسازد . ودشمنان داخلی مانند حرص ، طمع، بغض\nحسد ، کین وغیره سراسر معدوم شود . ويك مساوات\nو آزادی تمامی برای تمام نوع بشر حاصل آمده اختلاف\nادیان و مذاهب و کشمکش تو پیش گرفتی و مـن کم ،\nوتومگیر که من میگیرم از عالم سراسر برطرف کردد\nو ازطوپ تفنك شمشير خنجر ديناميت بومبه غاز\nزهر دار وغـيـره هـیـچ نام ونشانی نماند !\nويك عـدل وعدالت تامـه . وبك حق وحقانيت\nکامله عالمرا فرا گرفته هر کس بحق خود قانع کردد"}
{"book": "adl0270", "page": 26, "text": "( ۱۳ )\nحتی دعوا های اختلاف ملیت وقومیت وجنسیت ورنك وشكل وعادات واخلاق واطوار وزبان هم در میان بشریت هیچ باقی نماند . این است که دران وقت کرۀ زمین برای انسان ها وطن وهمه انسانها مانند يك عايله دران مسکن میتوانند نمود ! و اگر این چنین شود در انوقت در تمام روی زمين يك وجب جای خراب و بی عمارت ، و هیچ انسان فقیر و بی معیشت باقی نمیماند ! صنایع وایجاد ها بدرجه ترقی می کند که کرۀ ارض با کرات همجوار خود مخابره و از همدیگر استفاده می کند ، سطح بحرها باچراغهای الكتريك منور کشته موجهاى كوه آسای آن بادواها رام و آرام میگردد ! حتی بر روی بحرها اگر خطوط راه آهن تمدید یابد ، و برای سیروسیاحت سفاین تنها زیر بحرها تخصیص شود هم احتمال دارد ! بر ابناها و نهر های بزرك و مشهور دنیا ، پلهای آهنین عظيمه ربط كرديده راههای آهن برقی خطوط ارتباط بشريت را در تمام کرۀ زمین يعنى ( وطن )"}
{"book": "adl0270", "page": 27, "text": "(١٤)\nشان باهم وصل می کند ! افزونی گرفتن نوع بنی بشر\nخانه را برخانه نشیمناش تنک کرده برای وسعت\nدادنش کوشش ورزیده میشود ! یخها و جمودیه های\nقطب شمالی و جنوبی را برهوا کرده مهاجرین دران\nاسکان شده میرود ! حتی آنهم کفایت نکرده و نسبت\nبحر را به بر خیلی از خیلی بیشتر دیده ، آله ها و اجزا\nهای میسازد که آب بحر را بخشکاند ، و کلهایش\nراروبیده در انجا زراعت گاهها و شهرها اعمار مینماید!\nالبته آخر کدام (دابة الارض) دیگری ظهور خواهد نمود\nکه همه را بلعیده و روبیده نه از وطن و نه از وطن نشینانش\nاثری می گذارد ! ! . . . . .\nهیهات هیهات ! بشریت کجا ، و نایل شدن\nبچنین وطن کجا ! همه روزه رأی العین می بینم که\nبشریت هر انچه تمدن و ترقی کرده میرود ، همانقدر\nآلات و ادوات خود کشی شان نیز بیشتر می گردد\nو هر انچه در علم و کمالش می افزاید ، بهمان نسبت در محو\nوافنای يك ديگر کوشش شان نیز افزون میشود !"}
{"book": "adl0270", "page": 28, "text": "( 15 )\n\nلهذا از وجود یافتن چنین وطنیت وملت دندان\nطمع را بکلی بر کنده ، دیگر احکام معنای وطن\nرا ملاحظه باید کرد :\n(مختار الصحاح) در شرح لفظ وطن - چنانچه\nدر فوق گذشت ( اوطان الغنم مرابضها ) نیز\nفرموده . پس به این حیثیت گویا وطن انسان همان\nشهر و حوالی آن باشد که در آنجا پیدا شده باشیم\nو از عدم بوجود آمده و بود و باش دران داشته باشیم .\nمانند محل و مأوای پیدایش بره ها در آغل و گوسفند\nشدن شان دران !\nاما این راهم باید اندیشید که اولاد انسان در جائیکه\nپیدا و موجود میشود مانند بره همیشه بود و باش کرده\nنمیتواند . چونکه از وقت پیدایش خود تا بوقتی که\nرجال کامل شود ممکن است که موجب بسی عوارضات\nو تحولات و تقلبات گردد . مثلا يك بار بينديشيم : يك\nآدم در رحم مادر در قفقاسیه افتاده باشد ؛ در ششماهه"}
{"book": "adl0270", "page": 29, "text": "( ١٦ )\nحامله بودن بوالده اش ، در بغداد آمده در انجا تولد یافته باشد ، و هنوز در قونداق باشد که به استانبول آمده عالم طفولیت خود را در انجا گذشتانده باشد ؛ و باز از انجا بمصر رفته عالم صباوت و جوانی خود را در انجا بسر آورده باشد ؛ و از انجا بهند آمده امرار عالم پیری و مدفن خود را در انجا کرده باشد آیا برای انچنان يك ادم کدام جا را شما وطن قرار خواهید داد ؟\nالبته ، که در باب حل نمودن این معمای وطن بسیار زودی کردن ایجاب نمی کند ، و يك قدری موازنه و محاکمه کردن لازم می اید . اولا ( نطفه ) نام جوهر مایعی را که از ثمرهٔ فیض و برکت مزروعات اراضی ، و اثمار ، اشجار ، و لحم و شحم حیوانات قفقاسیه نام دیار حاصل شده است انچنان يك چیز بی اهمیتی نباید پنداشت که گویا اهمیت وطنیت را ازو زایل نماید . زیرا او از همان نطفه پیدا شده که ان نطفه از جوهر خونی که از مزروعات خاك و اب قفقاسیه بوجود امده و حاصل شده است :"}
{"book": "adl0270", "page": 30, "text": "( ۱۷ )\nـ( نظم )ـ\n« تشکیل جسم و جان بشر زاب نطفه شد »\n« آن اب هم زجوهر خون آب بسته شد »\n« خون از غذا واب وهوا حاصل امده »\n« از امتزاج این همه ان کامل امده »\n« خاك ( وطن ) بود که پدید آورد غذا »\n« خاك ( وطن ) بود که شدش اب وهم هوا »\n« خاك ( وطن ) بدایت تشکیل هر وجود »\n« کرد است باهزار جد وجهد وتار و پود »\n« خاك ( وطن ) بحکمت حی قدیم فرد »\n« از بدأ ، جسم وجان بشر ابتدار کرد »\n[ پراکنده : صحیفه ٢٥ ]\nپس يك ادمی که يك خاك برو اینهمه حقوق را داشته باشد انرا چسان قدسیت ( وطنیت ) نه بخشد ؟ حال انکه کار به ایندرجه هم نمیماند :ـ ششماهه بود که به بغداد امد ، اصل خدمت تصفیۀ خون را هوای بغداد برای او بعمل آورد ، خونی که از اب وهوا"}
{"book": "adl0270", "page": 31, "text": "( ۱۸ )\nوغدای بغداد برای والده اش حاصل شده بود به ان\nپرورش یافت ، و اول بار هوای نسیمی بغداد را\nدر نخستین سقوط رأس خود ـ یعنی ولادت خود\nدر بغداد تنفس کرده است، و اول بار چشمش چون باز\nشده بخاك بغداد بر زده ؛ اول صدای که شنیده :\nصدای مردم بغداد بوده :\nـ ( نظم ) ـ\n« اول نفس که باعث مدحیات بود »\n« از آن هو است کان وطنت را محاط بود »\n« حس بصر که نعمت عظمیای خالقست\nاول بخاك پاك وطن در تعلق است »\n« سمعست قوتی که سمیع علیم حی »\n« احسان نموده است به انسان نيك پی »\n« اول صدا بگوش زحب وطن رسید »\n« صوتیکه بشنود همه ز اهل وطن شنید »\n« اول مشام هم زوطن بوی عشق یافت »\n« ذوق از وطن بدایت لذات رزق یافت »\n[ پرا کنده ]"}
{"book": "adl0270", "page": 32, "text": "( 19 )\n\nحالا چون این فیوضات وبرکات بغداد را ان\nادم در زیر نظر ملاحظه درارد ؛ لابد در حق بغداد\nيك حس حب وطنی و حق مسقط راسی را تسلیم می کند.\nحال انکه حب وطن و رابطه قلب با وطن ؛ يك حسی است\nکه ان حس برای انسان انوقت پیدا میشود که عقل\nواذعان انسان تايك درجه قوت و نشو و نما حاصل\nکند ، و چون این قوت ابتدایی در عالم طفولیت\nاستانبول حاصل شده لابد ارتباط آن ادم را با استانبول\nنیز بدرجه قفقاس وبغداد اهمیت میبخشد .\nاین هم از ضرب المثلهای مشهور است که: « انسان\nدر جائی زیست میتواند که سیر شود ؛ نه در جایی که\nزائیده شده باشد » : لهذاران ادم که عالم صباوت\nو جوانی خود را در مصر کذشتانده و بعد ازان نصف\nایام عمر خود را درهند بسر آورده تا به مادام حیات\nخود در انجاها زیست کرده باشد ، واخر الامر خاکش\nهم در هندستان شده باشد هیچ شبهه نیست که مصر\nوهندستان نیز برای او بدرجه قفقاس و بغداد و استانبول"}
{"book": "adl0270", "page": 33, "text": "( ٢٠ )\nحیثیت و اهمیت وطنی را داشته خواهد بود !\nمحاکمات حکمیه که تابه اینجا شنیدید انرا در نظر\nاهمیت خود تان خوب حفظ کرده حالا به جهت دیگر\nاین مسئله يك عطف نظر بکنیم :\nایا چیزیكه ما انرا ( وطن ) میگوئیم خانه معیشتگاه\nيك ملت شمرده نمیشود؟ حال انكه( ملیت ) چون بحقیقت\nترجمه شود ، معنی يك عايله ويك خانواده ويك\nدودمانرا در برمی گیرد . شایان حیرت این است که\nبعضی وطنهایی میبینیم كه يك چند ملیت را يك چادر\nخود . جمع اورده است . مانند ممالك عثمانيه ، وممالك\nروسیه ، و امريكه و امثال ان . ایا يك وطنی که خانه ،\nيك ملت میباشد ، برای هر کدام از ان ملتها جدا جدا\nوطن شمرده خواهد شد ؟\nاينهم يك معما ! اما مشکلتر از انهم اینكه : وطن\nشما افغانستان؛ ملیت شما افغان . حال انكه اگر برممالك\nایران يا ممالك عثمانى يك تجاوز ويايك فلاکتی وارد\nآید ، اگر چه چیزی کرده نتوانید ـ ولیکن بدرجه متأثر"}
{"book": "adl0270", "page": 34, "text": "( ۲۱ )\nمیشوید که کویابر وطن خود شماوارد امده باشد .\nعلى الخصوص اکوان تجاوز وفلاکت بر مقامات مقد\nسه مانند ، مکه ، مدینه ، بغداد وامثال ان وارد\nاید بدرجه بجوش وخروش می ائید که حسیات\nفدا کردن جان هم دماغ شما را فرا میگیرد وچون\nبحقیقت بنگرید ، نه انجاها وطن شما و نه ، ان ملت\nملت شما میباشد !\nایا این از چیست ؟ این را هم کذاشته ازین\nبشنوید: مثلا يك آدم افغان در استانبول تولد می یابد ،\nو در انجا گذران ومعیشت خودرا مهیا کرده در انجا\nامرار اوقات حیات می کند . ولیکن باز هم انرا\n( افغان ) میگویند ، ترک نمی گویند . حال انکه مایه\nخلقت انرا ثمره بر گزیده فیض و بر کت زمین استانبول\nتشکیل داده ، واول بار مسقط ر أسش استانبول شده ،\nواول بار چشم خودرا بخاك استانبول باز کرده ؛\nواول تنفس بهوای استانبول نموده ؛ وزندگی وموت\nخود را در همانجا حصر کرده ؛ ولی باز هم چرا ان"}
{"book": "adl0270", "page": 35, "text": "( ۲۲ )\n\nمملکت را وطن او می گویند ، و افغانستانی را که ندیده و نه شناخته وطن او می گویند . و به افغانیت نسبتش میدهند ؟\nحالا چون اینهمه احکام این لفظ سه حرفی (وطن) در زیر نظر ملاحظه آورده شود ، معلوم می گردد که معنی این کلمه مقدسه مبارکه تنها بهمین يك تعبير « جای اقامت کردن مردم » و یا ( مرابض غنم ) تمام نمیشود . بلکه انواع و اقسام آنرا در زیر نظر مطالعه گرفته بعد ازان در انخصوص يك نتیجه باید داد .\n\n-§-\n. ( وطن موروث ) .\nوطن موروث آن جائیست که از پدرها و نیکه ها به انسان میراث مانده باشد . مثلا برای آن شخصی که در قفقاسیه در شکم مادر افتاده باشد ، ملك قفقاس وطن موروثی او شمرده میشود . زیرا پدر و مادرش ققاسیایی بود و اصل مایه خلقتش - یعنی نطفه اش از محصولات اراضی قفقاس بحصول آمده است . كذالك"}
{"book": "adl0270", "page": 36, "text": "( ۲۳ )\nبرای ادم افغانی که در استانبول تولد یافته و در انجا\nمعيشت وزندکانی خودرا بسر اورده ، افغانستان وطن\nموروث. او شمرده میشود . زیرا پدرو مادرو نکه اش\nافغان بوده است !\nاما موازنه که در ينباب یعنى در خصوص ( وطن\nموروث ) ميشود اول برین موقوفست كه اين يك\nبخوبی دانسته شود که وطن موروث انوقت کفته\nميشود که ولادت انسان دران نشده باشد . وعلى\nالخصوص دران وطن موروثی یا اصلی خود کلان\nنشده باشد . اما ا کر اینچنین نباشد ، در انوقت مسئله\nبدیگر نوع های وطن تعلق كرفته این موازنه واین\nحکم صحیح نمیشود .\nپس ا کر بنظر تدقیق حکیمانه غور کرده شود\nقدسیت وطن اصلی و یا وطن موروث را خيلي نازك\nودقیق می یا بیم و چسان چنين نباشد ! يك آدم وقتيكه\nتصور کند که این خونی که در میان رکهای من\nدر جولانست آیا از کدام خون خواهد بود ؟ وچون"}
{"book": "adl0270", "page": 37, "text": "( ٢٤ )\nیکبار بداند که این خون از خون آن آبا و اجداد است\nکه از قفقاس یا افغان بعمل امده است ، در انوقت قیمت\nو قدسیت ( وطن موروث ) ظاهر و پدیدار میگردد .\nعنون خاندانی ، نام وطنی ترا ( وطن موروث ) تو\nدر هر جایی که تولد یابی برایت باقی می گذارد . ان\nنام و عنوان را همان يك مشت خاکی که آبا و اجداد ترا\nبسر رسانیده بتو بصورت ميراث بخشش و احسان\nنموده است . آیا كدام آدمی تصور خواهد شد که\nمانند سماروق خود بخود روئیده و هیچ اصل و تخمش\nپدیدار نبوده باشد ؟ این است که آن تخم و آن اصل\nراخاك وطن موروث تو پرورش داده و بسر رسانیده\nاست . حتی انسان تنها بشناختن پدر خود هم اكتفا\nنميكند . بلکه میخواهد که نیکۀ خود را ونیکه کلان\nخود را حتی چند پشت خود را تا به زائی و نسل\nخود را هم بشناسد . این است که این آرزوی\nشدیدۀ انسانها ، آدم را کشان کشان تابه وطن موروث\nکشیده میبرد !"}
{"book": "adl0270", "page": 38, "text": "( ٢٥ )\nولی این را هم باید دانست ، که بموجب معنای\nحقیقی ( وطن موروث ) که پیش ازین مذکور\nگردید – یعنی که ولادت انسان دران نشده ،\nودران کلان وبسر نرسیده باشد -- به این حیثیت\nقدسیت ( وطن موروث ) محدود مانده به آندرجـه\nيك قوت ورابطۀ پیدا نمیتواند که انسان را به بلای\n( عشق وطن ) نام سودای غير قابل انفكاك مبتلا\nگرداند . اگر بسیار بشود همینقدر است که برای\nانسان در خصوص وطن موروث دايمايك حس تعظيم\nوا حترام وتقدیس واکرام حاصل شده میبــاشد ،\nوهمیشه انسانرا در حق آن خاک يك اندیشۀ تجسسانه\nومراقب وحسیات محبت پرورانه واشتياق پیدا میشود.ولی به\nایندرجه عشق که خون ریختن خودرا در راه آن آسان\nبداند پیدانمیشود . مکر که دیگر احکام لفظ ( وطن )\nنیز دران داخل شده باشد . آنوقت حکم دیگرگونه\nمیشود !"}
{"book": "adl0270", "page": 39, "text": "( ٢٦ )\n-§-\nمسقط راس\nچیزیکه معنای لفظ ( وطن ) را به اصل موضوع\n( اوطان الغنمی ) آن شرح و ادا میکند همانا همین مسقط\nرأس است !\nواه ! چه مقدس است آن اوتاقی که بمجردیکه\nاز كتم عدم بعرصة وجود در ان خانه سر بزمین فرو\nآمده ام بيك بکای پرواویلایی که گویا از حسرت\nو افسوس برین فرو آمدن خود براورده ام ، درو\nدیوار آن اوتاق را بسر ورداشته ام ؛ وچون من\nبرین زینت ها وسرور ها وشادمانیهای دنیا که بجز يك\nبازیچه اطفال دیگر چیزی نیست اول باريك تبسم حيرتی\nکرده باشم ، همه در و دیوار آنخانه واوتاق نشينانش\nبخنده ها ورقصها در آمده اند !\nلهذا تقديس كردن و محبت این چنین ، افق مبارکی را"}
{"book": "adl0270", "page": 40, "text": "( ۲۷ )\nکه اول بار فیض حیات را بمن رسانیده است از\nواجبات ذمت حمیت میشمارم .\nاما قوت این قدسیت ( مسقط رأس ) نیز به درجهٔ\nقوت قدسیت ( وطن موروث ) يك چيزيست .\nیعنی اگر دیگر احکام معانی وطن دران داخل نباشد\nتنها خود مسقط رأس بجز يك احترام محبّتانه ويك\nتقدیس تکریم پرورانه دیگر چیزی مزیتی را در بر ندارد.\nزیرا در انوقت یعنی از آمدنم به دنیا تابه ایام سن\nادراك طفولیتم ، من گویا هیج موجود نبوده ام .\nدر اول چشمانم برای دیدن یکچیزی توجه نمیکرد .\nبلکه بدون اختیار من خود بخود به آنچیز متوجه\nمیکردید . گوشهای من نیز هر چیزی را بدون اختیار\nمن میشنید . بدرجهٔ بی‌قوت ، وضعیف بودم که اگر\nاز گرسنگی میمردم چارهٔ سلامت جان خود را\nنمی یافتم . مگر يك گريه که خود بخود از حالت\nگرسنگی از من بر میخاست و این حال گرسنگی مرا"}
{"book": "adl0270", "page": 41, "text": "(۲۸)\n\nبوالده ام میفهمانید . دماغم انقدر ضعیف بود که\nاگر یکچیزی را حس میکردم بعد از پنج دقیقه آنرا\nفراموش مینمودم . والحاصل تا بوقتیکه چهار پنج\nساله شدم بمن گفتند که : – « تو از چهار پنجسال\nاست که در دنیا میباشی » . حالا نکه من هر انقدر که\nفکر کردم واندیشیدم بغیر از حوادث يك يايك ونيم\nسال پیشتردگر چیزی را بیاد اورده نتوانستم .\n\nپس معلوم شد که من به مسقط رأس خود ، بدون\nمالك بودن بر خود آمده ام . در ميان تنها يك نامی\nاز من بوده و خود من نبوده ام . پس چون به انحال خود\nنظر کنم در مابین قدسیت مسقط رأس خود ، وقدسیت\nوطن موروث خود چندان فرقی نمیبینم . مگر اینقدر\nکه در وطن موروث خود هیچ موجود نبوده ام ، و در\nوطن مسقط رأس خود یکقدری موجود هم بوده ام .\n\n–§–\n\n( منشاء )\nیعنی در وطنی که انسان در انجا تولد نیافته باشد"}
{"book": "adl0270", "page": 42, "text": "( ۲۹ )\n\nو بمیراث هم نام آنرا مالک نشده باشد ، و در عالم طفو\nلیت در انجا امده کلان شده باشد ، و هر چیزی را\nدر انجا دیده و شنیده و اموخته باشد . وزندگانی و معیشت\nخود را تا یکوقتی در انجا تدارک کرده باشد ، که انرا\nمنشاء - یعنی جای ظهور و نشأت - میگویند .\nوطنی که انسان ارزو و سودای انرا در دل میپر\nوراند همین وطن منشاء اوست . منشاء انجائیست\nکه انسان در دیگر مسقط رأس زائیده شده ، و در انجا\nبعد از ان امده باشد. و چون هر قدر فکر کند و بیندیشد\nموجود بودن خود را بغیر از همانجا در دیگر جا بخاطر\nآورده نتواند . چشمش اول در انجا باز شده ، تمام\nدنیا را عبارت از همانجا پنداشته ، در چمنزار ها ،\nو گلزار های همانجا چیده و لمیده ، از چشمه سارهای\nانجا اب نوشیده ، از بره های شیر مست آن سرزمینها گوشت\nبرداشته و پرورش یافته ، از میوه های شیرین و بستانهای\nرنگین همانسر زمین شیرین کام ، و مستفید المرام کشته،\nبا همزولهای ذکور و اناث همان مملکت در کلکشتها"}
{"book": "adl0270", "page": 43, "text": "( ۳۰ )\nو مکتبها کردش و تحصیل کرده ؛ بزبان و عادات و اخلاق انجا تکلم و تعود و تخلق نموده ، بزی و قیافت همانجا داخل شده ، خود را و پدر و مادر خود را در همانجا دیده و شناخته ، اگر خانه اگر کوچه ، اگر بازار ، اگر مکتب، اگر باغ و دگر هر چیزی که متعلق بشهر بودن است دیده باشد در همانجا و از همانجا را دیده و در همانها بود و باش و رفت و امد کرده است .\nزمان صباوت الذترین عالم حیات است ! زیرا زمان طفولیت که يك قدمه پیشتر از انست چنان يك حیات بیخبری و بیهوشیست که خود انسان را از ان هیچ خبری نیست . اما زمان صباوت همان زمانیست که خون انسان نو در جولان حرار تناکی در رگها می اید ؛ و از امور دنیا بجز شوق و ذوق بازیگاها و بازیچه هادیگر هیچ چیزی نمی اندیشد ؛ از غم و کدر دنیا بجز غم و اندوه اخند و مکتب دیگر هیچ چیزی ندارد ! حتى تدارك امور معیشت و زندگانی دنیا داری او نیز بر و وظیفه شده ، و از همه تکالیف ازاد بوده است !..."}
{"book": "adl0270", "page": 44, "text": "( ۳۱ )\nآه ! چه مقدس مقامیست ان مقام که انسان\nانچنان يك زمان بیغمی و تازه كی خود را در ان ديده\nباشد ، و با مرد و زن ، و كوی و برزن ان شناسائی اشنائی\nپيدا كرده باشد ، هر دختر و پسر انجا را مانند خود\nخود را مانند ان ديده و با هم دويده و نشسته و برخاسته\nباشد ! ايا ممكن است که خود را با انها و انها را با خود\nاولاد مادر يك وطن نداند و نیندیشد ؟ حالانکه اگر انخاك\nبزبان آيد و قوه تکلم را داشته باشد او نیز به ان ادم میفهماند\nکه «ترا به نظر اولاد خود میبینم». زیرا انخاك مبارك است\nکه ترا مانند يك والده در اغوش تربیه خود پرورانیده؛\nو تربیه کرده ؛ و چون شما نیز این جهتها را ملاحظه\nو موازنه نمائید هیچ شبهه نیست که به انخاك مبارك بنظر\nوالده نظر خواهید کرد . چونکه شما نیز بخوبی میدانید\nکه در اغوش شفقت همان خاك مبارك دنيا را ديده ايد\nو خود را شناخته اید . لہذا از تصویر و تحریریکه\nتا به اینجا در باب ( منشاء ) بیان گردید درجه قدسیت\nو سبب محبت ان البته تايك درجه فهمیده شده باشد ."}
{"book": "adl0270", "page": 45, "text": "( ۳۲ )\n\nحالا باید که يك موازنه حکمیۀ دراین باب بعمل\nاورده حکم باید کرد که اصل جایی که انسانرا مجنون\nو مفتون خود میسازد همان جائیست که انسان در آنجا\nتوطن ـ یعنی اشیان بندی خانه داری خودرا دران\nکرده باشد ومدار معیشت وزند کانی خودرا در آن\nکرده باشد . حال انکه ( منشاء ) نام وطن ، این\nصفات روحانی ، واستفادۀ معنوی را در بر ندارد ؛ از\nانسبب اگر منشاء خودرا از دست بدهد ؛ یا از منشاء خود\nجدا شود كويا يك چیزی بزرك ضایع و غائب کرده\nنمیباشد !\n\nبلی ! این جهت موازنه حکمیه را در هیچگاه از پیش\nنظر دور نباید داشت که انسان تا بوقت داخل شدن\nبه قبر خود بمحبت و سودای ( منشأ ) خود میاند ، و در\nهر جا و هر حالی که باشد از تفکر وسودای آن خالی\nنمیگردد . حتی در خواب هم گاهی که منشاء خودرابه\nبیند يك لذت عجیبی حس می کند ، اما بدرجه که فدای\nجانرا در راه آن آسان بداند نیست ٠:٠"}
{"book": "adl0270", "page": 46, "text": "( ۳۳ )\n\nآیا مقتضای خلقت میگوئید ، طبیعت میگوئید ،\nجبلت میفرمائید هرچه که هست ، این يك هيچ انکار\nشدنی نیست که در دنیا هیچ حیوانی برای آن زائیده\nنشده که زنده گانی خود را تا به آخر عمر در آشیان پدر\nومادر خود یعنی منشاء خود بسر بیارد . ذات اقدس\nخلاق کائنات جل وعلا شأنه ، نظام و انتظامیکه\nبرای هرکار وبار دنیا وضع فرموده عقلها را حیرت\nمیبخشد ! قانون توالد وتناسل که برای ابقا و دوام نوع\nحیوانی اساس مسئله را تشکیل میدهد از چنان قانون\nعامیست که حکم آن بر جمیع عالم عضوی - یعنی جاندار\nونبات ـ شامل است . بدون امر توالد و تناسل بقا\nودوام نوع جانداران و روئیدنیها ممکن نمیشود .\nاین حکمت را ببینید که این محبت وعشق پدری\nومادری و فرزندی از چیزها ئیست که عایله هارا ،\nوعایله ها خشتهائیست که عمارتهای قومها و قبیله هارا ،\nوقومها وقبیله ها عمارتها و بناهائیست که شهرها\nوقصبه های ملتها را بوجود آورده نظام وانتظام عالم\nرا روز افزون نموده رفته است !"}
{"book": "adl0270", "page": 47, "text": "( ٣٤ )\n\nحضرت ذات اقدس باریتعالی جل شانه اینمسئلهٔ\nتشکیل یافتن عایله و خانواده‌ها را نیز به اینصورت نظام\nداده است که عشق و محبت نام سودای بلا انتها را\nاول در مابین زوج و زوجه تشئید و تقویت داده ثمره\nهای حیات یعنی اولادها را بوجود می‌آورد . حس\nعشق و محبت سابق دوبالا گردیده یك كیفیت دیگری\nپیدا می‌کند . (فرزند) نام خلاصهٔ جوهر حیاتی\nكه بدنیا می‌آید در دل پدر و مادر عشق و سودای عجیبی\nدربارهٔ آن می‌اندازد كه همان عشق و محبت موجب\nزندگی و بسر رسیدن او می‌شود . و گرنه یك مخلوقی\nکه از مگس پراندن خود عاجز حتی از بود و نبود خود\nهم بی‌خبر باشد چسان میتواند كه بدون مدد محبت\nپدر و مادر بزندگانی خود کامیاب آید ؟\nحسیات محبت مادرانرا به اولاد ، قلمهای شاعران\nبسیار ماهر نیز از تصویر کردن عاجز است ! ایا این\nچسان حس غرام پروریست که پدران اطفال‌دار\nبرای تدارک نان و نفقهٔ انها خودشان را در هر گونه مهالك"}
{"book": "adl0270", "page": 48, "text": "( ٣٥ )\nبی محابا پرتاب مینماید؟ شیر ، مار، نهنك، فیل شکار می کنند؛\nدر جنگلها باخر سهای درنده و پلنگهای زننده پنجه داده\nدرختهای بیست گزی را برزمین میغلطاند؟ در درون زیر\nهای زمین در کانهای زغال سنك میدراید واز صبح تابشام\nكلنك ميزند ، واز خفه شدن به غاز کاربون ـ یعنی گیس\nفحمی ـ هيچ پروا نمی کنند ؛ در کندن کاریهای تونل\nهای بسیار درازی که در زیر کوههای بلند برای\nگذرانیدن خطهای راه اهن کنده میشود ، بی انکه\nاز غلطیدن خروارها خاكها وسنکها انديشۀ بخاطر\nراه دهد ؛ ببیل بکف میدراید ؛ حبس نفس کرده\nدر زیر بحر غوطه میزند . سنگها را برای سنك بستهای\nکلان بندر گاهها یاپایه های پلها یا براوردن صدف\nمروارید و مرجان وغيره صرف سعی وقدرت ميكنند ،\nواز خفه شدن بفشارتنك ولقمه شدن بدهان نهنك\nبا كی نمی آرد ؛ در پیش گلوله های آتشین پیکانی ،\nوسرنيزه های جان ستانی وبومبه های توپهای صدمتی\nسینه سپر کرده بيباك از هند و گنا دا به اوروپا میدود !...."}
{"book": "adl0270", "page": 49, "text": "( ٣٦ )\nاینها و عذرها چون اینها که گاهی بد اخلاقیها هم انسان را مرتکب میسازد ، جمله برای آنست که نفقه عیال وتأمین استقلال ثمره های حیات خود را بدست آرند ! این را چه بوجود می آورد ؟ آیا مگر نه محبت زوج با زوجه ، و اولادی که ثمره آن محبت است انسان بیچاره را برینها مجبور گردانیده است ؟\nآری ، آری ! جناب حق که قادر مطلق است جل وعلا ، این محبت را در تمام عالم ذی جان نه تنها انسان بيك نظام بسیار غریبی تخلیق فرموده که اگر بنظر غور حکیمانه دقت شود در پیش آن نزاکت پر لذت ضبط وربط آن نظام وانتظام بجز اینکه سر بسجود حيرت برود دیگر چه تواند !\nاگر هیچ نباشد ، آیا در خانه نشیمنگاه خود بکدام آشیانه گنجشکی یا غچی کدام وقتی - على الخصوص در اول بهار حصر نظر دقت کرده باشید ؟ اگر کرده باشید هیچ شبهه نیست که ملاحظه فرموده باشید که چون افتاب جهانتاب بشعاعات حیات افزای"}
{"book": "adl0270", "page": 50, "text": "( ۳۷ )\n\nخود در اوایل عالم نوروزی بهار طراوت بار به بر\nتو نثاری آغاز می کند . چنانچه در عالم نامیه نباتات\nحرکات هیجان آمیز شوق و نشوه عجیبی بر میخیزد،\nدر حیوانات ـ که از انجمله گنجشکان و غچیان باشد ـ\nنیز يك مستی سرشار عشق و سودا انگیز غریبی\nدر می گیرد !\n\n( نظم )\nيك حس عجيب عشق ولذت\nاز بهر حیات کرد خلقت\nمجلوب شد است نوع حیوان\nاز بهر همان لذایذ جان\nتفریق نموده بر دو فرقه\nيك فرقه (نر) و ، دگر چه؟ (ماده) !\nوه ماده ! مواد روح با تو\nعشق از تو ولذت تو هر سو\nدر طایر و وحش و ماهی و مور\nعشق بنهاد ولذت ونبور"}
{"book": "adl0270", "page": 51, "text": "( ۳۸ )\n\nنوری وچه نور ؟ نور اسرار\nتخلیق نموده بهر آن کار ؟\nکاریکه حیات را ثمر داد\nکاری که هزار نوع ایجاد\nزان کار بروی کار امد\nجان امد وعشق یار امد\nعشقست مدار زندگانی\nبی عشق کجاست کامرانی\nاز عشق بپا ست کائناتش\nاز عشق قوام و هم ثباتش\nدر ( جاذبه عمومی ) بنگر\nکو عشق بودنه چیز دیگر\nزان جاذبه عالم است برپا\nزان عشق حیات شد هویدا\nدر طایر وچار پا وانسان\nشد جوهر نور عشق سلطان"}
{"book": "adl0270", "page": 52, "text": "( ۳۹ )\nزان سوزش و شوق ولذت و نور\nگردید عیان چه شورش و شور\nيك قطره اب گرم مایع\nبا قوت بمبية طبایع\nاز منبع صلب والترائب\nاجرا بمجاری العذائب\nان اب عذوب شد گوارا\nبر طبع لطیف نطفه پیرا\nبلعش بنمود و در رحم برد\nبداب و رويش ( جنين ) برآورد\nشد طفل وقدم نهاد برخاك\nمادر پدرش خوش وصفا ناك\n[ توحید – پرا کنده ]\nچه ازدوا جها چه محبتها چه عشقها در مابین\nگنجشك نرو ماده بظهور میرسد ، چه بوسه های\nشیرین چه هم اغوشهای سودا آگین حاصل میشود !\nکمی نمی گذرد که ان عشق وسودا وهوس وهوا"}
{"book": "adl0270", "page": 53, "text": "( ٤٠ )\nبيك حال تلاش كوشش انما تبدل ميورزد ، هردو عاشق سودا مطلب ، اشيان طلب ميشوند ! خس‌های نازك و نرم را از هزاران نوع متاعی که دکا كين طبيعت در هر هر طرف دنيا باز و انباز داشته انتخاب نموده فراش ارا مكاهی اماده می كنند ! چندی نمی گذرد که ماده در شا خسارها و چجه‌ها پديدار نميشود ! در آشيان يك نور و سرور ديگری اشكار می گردد !\nاين چه ؟ از اشيان غير از ان دو صدای طمطراق دار مادر و پدر ، يك اواز چيو ، چيو . . لطيف ديگر ظهور نمود ! ـ يعنی( چوچه ) نام مخلوق ضعيف از ( بيضه ) نام جماد بيجان بديع بدنيا پديدار امد :\n( نظم )\nغوری توبكن بنوع حيوان\nاسرار خدا ببين نمايان\nدر بيضة سخت كلس مانند\nكز جان اثری نداشت ای رند"}
{"book": "adl0270", "page": 54, "text": "( ٤١ )\nبنگر که چسان حکیم مطلق\nزآ ثار حیات داد رونق\nان زردی مایع در ونش\nچوچه شد و شد سفیدی خوانش\nاز زردی تخم و هم سفیدی\nمرغی شد و رفت در بلندی\n[ توحید - پرا کنده ]\nاین پروازهای با هنرازمادر پدر چوچه کبکهارا\nببینید! بچه حرص بچه شوق ، بچه ارزو در پی تدارک\nنفقه و رزق ان لحمکهای گوشت عاجز وضعیف بال\nافشانی سعی و غیرت دارند ! گلوی خود را نذر حلقه\nدام صیاد ، سینه خود را هدف تیر ساچمه بیداد\nوجود خودرا وقف چنگل شهباز جفا بنیاد کرده\nواز یکی از انها باك نیاورده رزق قابل معده انهارا،\nبمنقار محبت تذکار خودشان برمیدارند ، همینکه به\nاشیان نزدیک میشوند ، يك قیامت سرور ونشاطیست\nکه در اشیان بر پا میشود ! ان گله کبکهای كوچك كوچك"}
{"book": "adl0270", "page": 55, "text": "( ٤٢ )\nزردمو . وان منقار كهای لطیف حرص نمو ،\nوان چشمکای مهره اسای متوجه بهر سو ، وان\nبالکهای ریزه ککی که بجزيك حركت دادن، قوت\nدیگری ندارد بچه شوق، بچه هوس ؛ بچه حرص ، بچه رقابت\nبحركت و اهتزاز میآید ! برای ربودن لقمه را پیشتر\nبدرجهٔ چیو چیو ها، وبال افشانی ها ، و گردن بلند کردن\nها می بینم که بیم افتادن شان از اشیان ؛ برحسياتم يك\nلرزه وارد می آورد ! . . .\nاین چه انهماك است ؛ این چه محبت سوزناك است!\nولكن عجيبتر ازان ؛ واغرب تراز ان هم يك قانون\nدیگر حکمت نظام دهنده عالم جل جلاله را تماشا كنيد\nکه خواه در حیوان خواه در انسان ؛ این حسیات؛ تا يكو\nقتی دوام ورزیده بعد از ان تنها بايك حس معنوی فرزندی\nو پدری اکتفا میشود ، ومفارقت جگر پاره های\nخودشان را از خود جواز میدهد ! و این از نظام\nمحبت پدری و فرزندیست که اگر اولاد نود ساله شود\nپدر مادر او را بهمان حالی میپندارند که گویا هنوز"}
{"book": "adl0270", "page": 56, "text": "( ٤٣ )\nدر آغوش شان بازی می کند . اولاد هم از همان نازها ودلالهای بچه کی خود ، و بیقیدی که دارند به همان روی دادنها و ناز کدا نه کیهای عادت گرفته کی خود پدرهارا تکلیف میدهند. حال آنکه« هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد » . وقت وزمانی میرسد که چنانچه در سابق خودش بعشق والده چوچه ها اشیان پدر را ترك كرده سر از نو آشیان بند محبت کردیدند ، دور آن میرسد که بجگر پاره های خود بکویند که : « شما هم رفته برای خود اشیانی تدارك كنيد ! » .\nحالا بر موازنه حکمیه خود در باب( منشأ ) رجعت نموده میگوئیم که انتهای حدود وطنی که آنرا (منشأ) میگویند ، تا بهمان وقتیست که این حکم عامی که بر تمام نوع حیوان جاریست در موقع اجرا آید . وان حیوانی که برسر چوچه های خود مانند برك بيد ميلرزيد ، وقتی که دید ، حال خود بخود امر معیشت خود را تدارك کرده میتواند لگد - پخ - پنجه زده آنرا از خود دور کند!"}
{"book": "adl0270", "page": 57, "text": "(٤٤)\nپس ازين موازنه اين نتيجه را استخراج ميتوانيم\nکه انسان با محبت منشأ خود وفات می کند ؛ و ان محبت\nرا با خود بخاك ميبرد ؛ ولی برای محافظۀ يك وطنی که\nتنها صفت منشائيت را در بر داشته باشد جان نميدهد\nمگر که آن منشأ برای او (وطن متخذ) هم شده باشد:\n- § -\nوطن متخذ\nيعنی جايی که انسان انرا وطن اتخاذ کرده باشد -\nو برای خود آنجا را وطن گرفته باشد . ايا چنان گمان\nمی کنيد که در جه محبت انسان بوطن متخذ از درجه\nمحبتش به منشأ کمتر خواهد بود ؟ موزانه کنيم ببينيم\nکه چسان است !\nاولا انسانرا از حال طفوليتش بالتدريج کلان .\nکرده تالحال يك نوجوان رعنای توانائی بياريم .\nببينيم که در حال او چه چيزها در نظر ما\nجلوه گر ميشود :"}
{"book": "adl0270", "page": 58, "text": "آن طفلی که پدر و مادر در نظرش بجز يك يك\nملایکهٔ مقدسه که او را نگهبانی کنند . ومهر خواهش\nآنها را بجا بیارند دیگر هیچگونه حسی در رب آنها\nقبول کرده نمیتوانست ، ودر دنیا بهیچ چیزی بجز\nبازیچه ها و اسبابهای ساعت تیری خودشان علاقه\nو محبتی نمی بست ، همینکه بسن چهارده پانزده رخ مینهد\nيك دیگر گونه حسیاتی در خود ملاحظه میکند . خود\nبخود بيك دلتنگی گرفتار میآید ، بعد ازان از بازیچه ها\nوساعت تیری هائیکه داشت اورامسرور میساز دو ساعتش\nرا تیر نمیکند . پدر مادر در نظرش از حال ملك الصبا\nنه کی برآمده بخوبی میداند که سبب حیات وباعث وجود\nومربی جسم وروح او انهاست . لهذا يك حس تعظيم\nو احترام ، ويك وظيفه اطاعت و خدمت در خود بمقابل\nانها حس میکند .\nبازيك حالی می اید که پسر ، خود را چنان میپندارد\nکه سر از نو بدنیا تولد یافته است . . . . ."}
{"book": "adl0270", "page": 59, "text": "( ٤٦ )\nتا به انوقت بچه چنان میپنداشت که در دنیا تنها برای\nبازی کردن، و چون از بازی فراغت یابد بر دوش و اغوش\nپدر مادر بر جهیده رخساره ها و مویها و جبینهای خود\nرا ان ها بوسانیدن افرینش یافته است ! حال انکه چون\nبه ان سن و سال برسد حکم میکند که بسیار وظیفه های\nدیگری هم هست که او برای ان خلق گردیده . و تنها\nبهمین قدرها کار تمام نمیشود !\nيك وقتی بود که با دختران همزول خود چون در عالم\nمعصومیت بازی و نشست و برخاست میکرد، انهار اهم مانند\nخود يك چیزی خیال کرده هیچ گاه دیگر گونه محاکمه و فلسفه\nدر الخصوص صرف نمیکرد . رفته رفته بتشریح و تفسیر\nمعانی لفظ ( دختر ) صرف فکر نمودن میگیرد ! هر شب\nبتفکر و حل نمودن این معمای لاینحل بخواب میرود تا انکه\nجلوۀ طبیعت يك شبی از شبها او را در عالم منام بر حل ان\nمعما کامیاب اورده میداند که درین کلمۀ مختصر چه\nجهان جهان مضمر و مستتر است ! این است که سر ازین\nساعت احوال پسر سراسرد کر گون میشود ! ..."}
{"book": "adl0270", "page": 60, "text": "( ٤٧ )\nحالايك انسانرا تا به این سن وسال و فضل و کمال در منشا اش بسر رسیده فرض کنید : و در همین حال او او را برداشته بیکجای دیگر ببرید ! معلوم است که بعد از حل معمائیکه خوابش آنرا حل کرده، احوال ان انسان عاقبت نیندیشیده ، بدیگر گونه شده است! بعضاً بخوابها بی اشتهائیها برایش پیش میآید ! بعضی به اندیشه های دور و دراز و تصورات لذایذ همراز بسر میآرد ! چنان میپندارد كه يك چیزی میپالد . و نمی یابد ! چشمانش بجز همان پالیدکی خوددیگر چیزی نمیبیند طایر خیالش دایما در پی همان پالیده کی خود در هر هر طرف پرواز میکند ! ایا ان پالیده کی او چیست ؟ چه خواهد بود ! بجز اینکه يك وجودی میخواهد که وجود خود را با وجود او امتزاج داده سبب تشکل و وجود یافتن بسی وجودهای دیگر شود ! :\nفرد\nهر يك وجود مصدر صدها هزار وجود\nهر يك جهان هزار جهانرا دهد نشان"}
{"book": "adl0270", "page": 61, "text": "( ٤٨ )\n\nرفته رفته بمقتضای :\nمصرع\nعاقبت جوینده یابنده بود\nبالیدنی خودرا مییابد ! یعنی اول يك عشق سوزناکی\nظهور می یابد چندی ببلای ارزوی دیدار ، و انتظار\nوصال یار گرفتار می اید ! اینهم يك جلوه عجیب حکمت\nربانیست که مقصد ازان این است که ا گر در نظر انسان\nدنیا منیا جهان مهان چیزی باشد بجز او نباشد ، وان\nمحبت را چنان محبت پر قوتی میکند که همه محبتها را درهم\nشکسته بجای ان تنها همان يك هوس ، يك ارزو يك محبت\nيك سودا ، يك عشق ، يك واليکی را قایم میسازد !....\nاما خواهید گفت که ایا طبیعت این مقصد را حاصل\nکرده میتواند؟ بلی ، بلی ! به انسو هم میگذرد : چونکه\nحکیم علیم ذی قدرت، و خالق کار گاه طبیعت ، واشیای\nکار گاه ان جل و علی ؛ چنانچه برای نظام و انتظام حکمت\nعالم ، و افزونی بنی نوع اداز دواج يك زن رابا مرد مصنوعاً\nطبیعتاً امر ضروری نموده ، تشید و تائید ان اباسلسلة"}
{"book": "adl0270", "page": 62, "text": "( ٤٩ )\nمذهب احکام شرایع نیز بیشتر محکمتر وقوی تر ساخته که آنهم معنی بانسو گذشتن را میگیرد !\nدر انحال چنان يك حالی بر او میاید که براى يك شكر خنده آن رفيقه جديدۀ حیات خود بفدا كردن بسياری از محبتهای دنيا حاضر میشود ! حتى لذت وحلاوتى که ازین عشق ومحبت سوزناك پر لذت جدید خود ميگيرد به آن محبت پر قدسیت ، و مراسم تعظیم و حرمت مادر پدر سراسر شفقت هیچ مناسبت و مشابهت داده نمیتواند !\nاما خواهيد گفت که این محاکمه هم مضر ، وهم خارج دایرۀ اخلاق يك محاکمه ایست که انسان بمحبت و سودای پدر مادر خود سستى وضعف روادارد !\nمضر وخارج دایرۀ اخلاق بودن آن داخل بحث ما نيست . چونکه بحث ما فلسفۀ وطن است . فلسفه يك چیزیست که لب لباب هر مسئله را بر بدهيات ومرئيات تطبيق داده شرح وتفسیر میدهد . لہذا چون در عالم طبیعت این را موجود مى بينيم از انسبب داخل موازنه نمودیم !"}
{"book": "adl0270", "page": 63, "text": "( ٥٠ )\nآيا شما جلوۀ که درین حکمت ربانی در عالم طبیعت جسمانی\nظهور یافته يك چیزی بی حکمت و بی اهمیتی میشمارید ؟\nنی يكبار شما در سرّ حکمتی که در ان مضمر و مستتر است\nيکقدری غور و ملاحظه نموده محاکمه فرمائيد :\nانسان پدر خود را که از صلبش ، و مادر خودرا\nکه از رحمش بدنیا آمده ، و ديگر خویش و اقربای\nخود را بخود خويش و قریب دانسته باهمان محبت صلهٔ\nارحامی تابه آخر دوام کرده میرود . اما يك آدم ناشناس\nبيگانهٔ محض را که اکثر بقوم وقبيله هم نزديك نباشد\nايا كدام رشتهٔ پرقوتی خواهد بود که اور ا با نو چنان\nخويش و اقربا بسازد که وجود همديگرشان بيكديگر\nمزج و خمیر شده از ان خمیرمایۀ ممتزج شده دیگر وجودها\nبوجود آید ؛ و در بزم محفل انس قرب ونزدیکی آن\nوجودین ؛ ابوین که اقربترین وجودین است بیگانه\nبماند ! ومحبت بدرجۀ افراط گیرد که ترك پدر ومادر\nو خویش و تعلقات حتى وطن نيز براى آن وجود ضعيفة\nبیگانه آسان، و ترک جان نیز در راه زوجش ارزان نماید ؟"}
{"book": "adl0270", "page": 64, "text": "( ٥١ )\n\nهیچ شبهه نیست که این رشته همان رشته عشق و محبت\nپرلذیست که از طرف زوج بزوجه باثیر مقنا طیسی\nانداخته است ! و مبنی بر همین حکمت است که عالیه ها تشکیل\nیافته نظام و انتظام بقای نوعی حصول پذیر گردیده است !\nحالا دیدید حکمت را !\n\nپس اگر در حکم بالغه حضرت حکیم مطلق جل و علی\nکه لحظه بلحظه در عالم طبیعت جلوه پیرای تجدد و ظهور\nاست . کدام حکمی بیبنیم . واسرار حکمت ان بحوصله\nعقل ما نه گنجد ، هماندم به اعتراض برنخیزیم . بلکه\nدر اسرار حکمت آن کنج و کاو کرده کوشش ورزیم\nکه خود را به آن بفهمانیم . بازهم اگر نفهمیدیم انرا\nبر عجز و نقصان فهم خود محول نموده ابداً بر انکار و اعتراض\nجرأت نورزیم .\n\nحال انکه وطن متخذ تنها بهمین احکام اشیان بندی\nجدید منحصر نمیماند . بلکه بعد از ان تدارک نمودن اسباب\nمعیشت ، و ارزوی رفاه و سعادت نیز دامنگیر خیال شده\nاز اندوخته کیهای که در عالم صباوت از زمان تحصیل خود"}
{"book": "adl0270", "page": 65, "text": "( ٥٢ )\nبدست اورده باستفاده و منفعت برداشتن اغاز مینهند، سعی\nو كوشش را مشعله راه خودساخته باغچه خانه مزرعه\nيادكان تجارت یاخدمت برای خود تدارك مي كنند. ايا اين\nراهم دقت کرده باشید که انسان باغ وخانه ، ويادكان\nومزرعه که خود بعرق جبين خود تدارك كند ، از\nخانه وباغ ودکان و کاری که از پدرش مانده باشد زیاده تر\nدوست داشته میباشد ! چونکه در آشیانه پدريك زوجه ،\nيك رفيقه حياتي نبود که او را استقبال کند ،\nدرآشیانه پدر خودرا دیده بود که چون پدرشان از کار\nوبارخودمیآمد. خوداودر پیش رویش دویده بدامنش\nمیپیچید ! حال درین آشیانه خود می بیند که چوچه\nگگهای خودش اورا بايك رفيقه حياتش بكجا استقبال\nمینماید !\nاحکام قدرت لا يتغير است . جریان آب دایما از بالا\nبپایان است ، از پایان ببالا طبيعتاً ممكن نيست مگر بصورت\nصنعى وغير طبیعی آنهم بشق انفس . جریان محبت\nازوالدین به اولاد ــ یعنی از بالا بپایان ــ است . !"}
{"book": "adl0270", "page": 66, "text": "( ٥٣ )\n\nسودای محبت مادر پدر دل انسانرا مالامال کرده می\nآما ماند ، اما يك سوزش دلخراشی که بسیار شیرین\nولذيذ يك سوزش باشد حاصل نمیتواند ! بعضی\nمتعصبان که درین خصوص اعتراض کنند ، و این\nسخن را قبول نکنند اختیار دارند ! اما باز محقق\nبدانند که احکام طبيعت لا يتغير است . از آغاز خلقت\nهمچنین نظام وضع شده است . کثرت یافتن نوعی .\nانتظامات مدنی برهمین قانون مبنی شده آمد است .\nاین است معنی ( وطن متخذ که عرض شد .\nاما این را هم باید دانست که اکر ( وطن متخذ )\nتنها بهمین صفات خود باشد و از دیگر احکام وطن\nچیزی در آن داخل نباشد ، بازهم آن محبت و قدسیت\nرا سزاوار نمیشود که فدای جانرا انسان برای آن\nآسان و شادان اجرا کند . مگر که از احکام دیگر\nمعانى وطن هم بدرجه کفایت چیزها دران\nموجود باشد ."}
{"book": "adl0270", "page": 67, "text": "( ٥٤ )\n- § -\nوطن حقیقی\nحالا سوال خواهید کرد که کدام وطن است\nآن وطنی که انسان در راه سودای محبت آن فدا\nکردن جانرا بکمال رضا و رغبت و تمام شوق و مفخرت\nارزان و آسان داند ؟\nآن وطن همان وطن است که نام آن بمیراث به انسان\nرسیده باشد - یعنی آبا و اجداد او ازان خاك بسر\nرسیده باشد ، و هر کس او را در هر جا بنام همان خاك\nیاد کرده باشد - و بعد ازان اول بار سرش بدنیا\nدر انجا سقوط نموده باشد ! و بعد ازان اول بار خود\nرا و دنیا را دران شناخته و دران نشو و نما یافته باشد\nو آخر الامر همانجا را برای خود آشیان حیات\nو ممات اتخاذ کرده باشد ! پس هر وطنی که برای انسان\nاین چهار صفت را بتمامها جامع باشد آن ( وطن\nحقیقی ) انسان میباشد ، و معنی اصلی لفظ وطن\nرا همان وطن بتمامها افاده میتواند ."}
{"book": "adl0270", "page": 68, "text": "( ٥٥ )\nمقصد ما نيز ازينهمه شرح و تفصيل همين است\nکه همين وطن را بخوبی بشناسانيم که هم بميراث\nبه انسان رسيده باشد ، و هم مسقط رأس انسان ،\nو هم منشأ ، و هم وطن متخذ باشد . هر گاه تنها وطن\nموروث باشد و دیگر صفات را حایز نباشد ، انسان\nچسان میتواند که آنرا وطن گفته بتواند ، و اگر\nتنها مسقط رأس ويامنشأ ويا وطن متخذ باشد و ديكر\nصفات را حايز نباشد بازهم انسان آنرا وطن گفته\nنمیتواند . وطن همین است که همین هر چار صفت\nرا حایز باشد . واگر هيچ نباشد لااقل سه صفت\nآنرا بهمه حال باید که داشته باشد. مثلا اگر صفات\nوطن موروثی ، ووطن منشأی و وطن متخذرا داشته\nباشد ، و تنها بسبب كدام سفر مسقط رأسش در كدام\nجای دیگر شده باشد باز هم وطن او همين وطن\nحقیقی اوشمرده میشود . و اگر وطن موروث ،\nو مسقط رأس ، ووطن متخذش بود وباز بسبب وقایع\nدهر منشأش در دیگر جا باشد بازهم وطن حقيقي اوهمان"}
{"book": "adl0270", "page": 69, "text": "( ٥٦ )\nوطنیست که صفات سه کانه دیگر را حائز است .\nوالحاصل وطن حقیقی همان وطنیست که همین صفات\nچار کانه ، ویاسه صفات انرا بهمه حال مالك باشد .\nپس انچنان يك جای که این چار خاصیت واحکام\nوطن راجامع باشد ؛ اگر آنجا وآن مأورا دوست\nنداشته باشد کجا را دوست داشته خواهد بود حقیقت\nوجود وطن عبارت از همین ( وطن حقیقی ) میباشد\nکه از همین چار عنصر تشکیل یافته باشد . ما که این\nتقسیمات ومحاکمات را تا به اینجا بنظر قارئین کرام بیان\nنمودیم ازین بود که این لفظ وطن را خوب تشریح\nنموده وهريك عنصر انرا جدا جدا تحلیل وتعريف\nکرده ( وطن حقیقی ) را بمیدان براریم . ایا برای\nما چیزیکه انرا عالم می گویند غیر از همین چار دیوار\nوطن ما دیگر چه چیز خواهد بود ؟ شرف وافتخاری\nرا که از آبا واجدا د بامیراث گذاشته همين خاك پاكست ؟\nاول نشئة حیاتی که بما رسیده از آب وهوا ومزرو\nعات همین خاك پاكست ! اول لقمه رزقی که در"}
{"book": "adl0270", "page": 70, "text": "( ٥٧ )\nدهن ما آمده از محصولات همین خاك پاك است ! كوشت\nپوست استخوان ، عقل ذكا حواس ما را جمله همین\nخاك پاك پرورانيده ! در اشيان پدر در همین خاك\nپرورش یافته ایم ! خودما در همانجا اشيان بسته و عشق\nباخته مانند پدران خود اولاد بسر رسانيده ايم !\nباغ باغچه خانه مزرعه دکان سرا دواب مواشى ،\nراحت ، امنيت ، سعادت والحاصل هر چه بودونبودی\nکه داری همین خاك پاك است که بتو بخش وعطا\nفرموده است! ناموس ، شرف ، افتخار همه راخاك\nپاك وطنست که بتو بخشیده ! در غربت اگر هر قدر\nبسر آری هیچکاه ترا کسی بجز نام وطنت بدیگر وطن\nمنسوب نمی کند ، اگرچه مسقط رأس تو هم باشد\nمثلا اکر افغان بچه در بطن والده خود بمکه معظمه\nرفته در انجا تولد يابد ؛ و ايام طفولیت و صباوت خود\nراهم در انجا بسر آرد، باز هم او را افغانی میگویند\nنه مکاوی ؛ واوهم به نسبت افغانی مفتخر و از دیگر\nنسبت متنفر میباشد ."}
{"book": "adl0270", "page": 71, "text": "( ٥٨ )\nهیچ ذی عقل و شعوری در دنیا تصور نخواهد شد که بگوید دوبار دو پنج میشود نه چار ! كذالك اینهم هیچ صورت قبول نمیشود که غربت را از وطن بهتر و خوشتر بگویند . فرق غربت و وطن را آنوقت کسی میداند که به آن درد گرفتار امده باشد !\nانسان را آرزوی سیر و سیاحت ضرور پیرامون خیال می گردد ؛ سیاحت هم می کند ؛ بلکه سالها در غربت مانده هم میتواند ؛ حتی منشأ و وطن متخذ هم کرده میتواند . لکن ؛ هیهات ! چون انجاها صفات وطن حقیقی را جامع نیست ؛ دل انسان دائما مانند سوزن قبله نما بهمان جهت وطنش متوجه و مایل می باشد . و همینکه یك فرصتی بدست آرد مانند مرغ رشته از پا گسسته به آنطرف ؛ یا تنها ؛ یا ! گر بتواند باهمه آشیان و خانمان پرواز کرده می آید !\nآیا نمی بینید که در زمانهای جنگها و جدالها در مابین دولتها و ملتها ؛ یك المانی که در هندوستان وطن متخذ کرده باشد ؛ يايك فرانسيس ، يايك يونانی"}
{"book": "adl0270", "page": 72, "text": "( ٥٩ )\n\nکه در چین یا آمریکا مقیم باشد ، هماندم میبینیم که اگر\nتجارت داشته باشد تجارت خود را ؛ اگر مزرعه\nداشته باشد مزرعه خود را ترك کرده بسوی وطن\nخود میدود ؟ این از چه پیش میشود ؟ ازین پیش\nمیشود که وجدان ، ایمان عقل اذعان همه برین حکم\nمی کند که انوطنی که حق وراثت حق ولادت حق\nپرورش ، حق نوش و خورش ، حق شفقت مادری حق\nتربیه پدری حق از دواج ؛ حق بسر رسانیدن اولاد ،\nحق تابعیت ، حق متبوعیت و بسی حقوق دیگر دارد ؛\nدر تهلکه حمله دشمن افتاده است . به تعبیر دیگر\nوطن ؛ که مادر است ؛ وطن ، که پدر و اجداد\nاست ؛ وطن که زن و اولاد است ، وطن که شرف\nو ناموس و افتخار است مبادا که در چنك دشمن\nجانستان آن در افتد ! این است که این حسیات\nانسان را دوان دوان کشان کشان میدواند\nو می کشاند . و تو شدان بدوش وتفنك بدست بر سرحد\nپرتابش می کند !"}
{"book": "adl0270", "page": 73, "text": "( ٦٠ )\nاین را هم بگوئیم که این حسیات محبت وفدا\nکاری وطن خود بخود و بيهوده يك حسى نيست\nکه دماغ را فرا میگیرد ، بلکه غیر ازان سببهای\nچار کانه که تابه انجابیان کردید ، بعضی سببهای دیگری\nهم هست که هر انسان با وجدان را برین محبت و فدا\nکاری مجبور میکند :\nاولا این را باید اندیشید که نسبت وطن انسان\nبهمه کره زمین با نسبت خانه انسان است بتمام يك\nشهريکه دران ساکن میباشد . هیچ شبهه نیست که\nانسان خانه خود را اگرچه نسبت بدیگر خانه های\nشهر کهتر و حقیرانه تر هم باشد باز هم طبعاً انسان\nآنرا از خانه های دیگران زیاده تر دوست میداشته باشد\nو در وقت تهلکه حریق یا سیلاب یا غیره از همه پیشتر\nطبعاً اول برهائی دادن و محافظه کردن خانه خود\nمی کوشد . لهذا انسان وطن خود را از تمام دنیا بیشتر\nدوست داشته میباشد ! و در راه محافظه و نگهبانی\nآن بي محابا بانوك سر نيزه تفنك مدافعه مينمايد ."}
{"book": "adl0270", "page": 74, "text": "( 61 )\nثانياً چون اینهم از محققات امور است که انسان\nبا اهل خانه وتعلقات بیتیه خویش بدرجه انسیت والفت\nومحبت بهم رسانیده میباشد که به احوال ظاهره وباطنه\nهمدیگر ، بلهجه وزبان واصطلاحات و معاملات\nوعادات وهر گونه حالات يك ديكر مانند وجود\nواحد باخبر ، و به نفع و ضرر و خير و شر با همديگر شريك\nو همسر میباشند. حال انکه با تمام اهالی آن شهر این کیفیت\nموجودیست . لہذا اهالی وطن خودرا انسان نسبت\nبه اهالی دیگر تمام دنیا مانند اهل خانه خود دانسته زیاده تر\nدوست میداشته باشد ، و خير ومنفعت انها را طبعاً\nبر تمام دنیا ترجیح میکند\nثالثاً چون مابین انسان وابنای وطن بسبب اشتراك\nلسان واتحاد منفعت ، و كثرت موانست يك قرابت قلب\nويك اخوت افكار حاصلشده است. و کشش رك وخون\nجنسیت وهموطنيت پدیدار امده است ، طبیعت جبراً\nبر او حکم می کند که اهل وطن خود را و وطن خود را\nاز تمام دنیا بیشتر ، و افزونتر دوست داشته باشد"}
{"book": "adl0270", "page": 75, "text": "( ٦٢ )\nرابعاً چون انسان در داخل حاکمیتی که در وطنش تشکیل\nیافته ، لااقل بر يك جزء آن که عبارت از چار دیوار يك خانه یا\nيك دكان يا يك جریب زمین باشد با تصرف حقیقی شرعی حاکم\nو متصرف میباشد . لہٰذا انسان وطن خود را بسبب مالك\nبودن خود بر يك جزءی از اجزای آن زیاده تر از جاهایی\nکه هیچ علاقه و تصرفیتی دران ندارد دوست میداشته\nباشد . بلی ممکن است که این حق مالکیت و تصرف را\nدر دیگر وطنهای غیر نیز حایز شود . اما هیهات !\nهر دو دلسوزند اما این کجا و آن کجا ؟\nدر وطن غیر ، انسان مالكانه و متصرفه خود را\nدايماً بنظر عاریتی يك چیزی تصور می کند ، به اطراف\nخود چون نظر کند از قوم خود ، از قبیله خود ، از ملت\nخود همسایه نمی یابد . حتی اکران خاك بزبان آید هم\nخواهد گفت که ابا و اجدادت در من مدفون نیست اول\nبه هوای حیات پرور و محصولات جان آور من پرورش\nنشده ، تابع حاکمیتی هم نیستی که بر من حاکم است ،\nبناءً علیه تو از من نیستی !"}
{"book": "adl0270", "page": 76, "text": "( ۶۳ )\n\nآه چقدر ایمان ضعیف ، و چگونه سست عنصری\nکثیف که بعضی ها را اگر چنین کمان باشد که (وطن)\nچیست ؟ وطن عبارت از همان باغ و باغچه و دکان و خانه\nمنست که من مالك انم. خواه در شرق باشد خواه در غرب !\nخواه حاکم ان خاك انکایز باشد ، خواه روس! و بعضی\nچنان کمان کرده اند که ( وطن ) چیست؟ وطن عبارتست\nاز همان خط موهومی که برروی کاغذ بنام افغانستان\nیاهندستان یا غیره بنوك قلم بعضی نقشه نویسها نشانداده\nشده است! پس برای اینچنین یکچیزی که عبارت از واهمه\nوموضوعات بشر میباشد ، و بجز اینکه برای برادری\nو الفت عموم انسانها يك سد ممانعتی می کشد ، دیگر\nچه تاثیر و حکمی داشته خواهد بود که انسان برای ان\nفدا کردن جانرا اسان بداند ؟\nازینهم بدتر اینکه بعضی چنان کمان می کنند که معنی\n( وطن ) برهمان يك شهر ويايك ده ، ويايك قریه که خود\nاو متوطنست شامل بوده بردیگر جاهائیکه عنوان تمام\nوطن بران حاویست هیچ حکمی ندارد !"}
{"book": "adl0270", "page": 77, "text": "( ٦٤ )\n\nاما باید دانست که این کما نها سراسر غلط وقابل قبول\nيك چیزی نیست. زیر ازند گانی قومها وملتها و پایداری\nحكومتها و دولتها در همه اوقات وعلى الخصوص در ینوقت\nوزمان حاضر اول برهمین موقوف است که انسانهای\nهر ملت ، هر دولت وطن شناس ، وطن دوست ، وطن\nعزیز باشند. و تا چنین نشوند ملیت ، وطنیت ، حاكميت\nخود را محافظه کرده نمیتوانند . و طعمه همان ملتها و دولتهایی\nمیشوند که وطن شناس و وطن دوست باشند .\nشعر\nچو گشت حب وطن جای در دل ملت\nعدو بلرزه فتد ميشود هلاك وطن\nوطن بحب وطن قايمست و هم محفوظ\nکه هست حب وطن تير سهمناك وطن\nاگر محبت وطنی در دلهای انسانهای يك وطن\nنباشد ، هباءً منثورا رفتن انرا هیچ پروا نمی کند\nو تنها همان خانه و باغ و مزرعه خود را اندیشیده در آبادی\nوازدست نرفتن ان می کوشد . فرض کنیم که ان خانه"}
{"book": "adl0270", "page": 78, "text": "( ٦٥ )\nو مزرعه اش محفوظ ماند ، و دیگر همه خاکی را که عنوان\nوطن بران شامل است --\n[ مثلا یا وطن ایران برای ایرانی یا وطن افغانستان برای\nافغانستانی و یا غیره ] دشمن استیلا کند. اگر ذره وجدان\nاگر بقدر يك نخود يك دل ، اگر بقدر يك ماش ایمان\nباشد ایا چنسان حسیات در خود حس خواهد کرد؟ هیچ شبهه\nنیست که مزرع، وخانه خود را چون کشتی خواهد\nدید که بر آب استاده ! مانند سفینة نوح (ع) همه عالم\nغرقاب لجه فنا شده و آن مزرعه وخانه باقیمانده ! آیا\nآن خاك هردم و هر لحظه بازبان هرسبزه وخار خود به آن\nخانه ومزرعه استهزا کنان نخواهد گفت که :« اوخانه !\nاو مزرعه ! تو بر من عاریت نشسته . اصل خاک که تو بران\nبنا یافته ازان شخصیست که [ لا سمح الله ] حاکمیت\nملتی ترا مغلوب و منقرض ساخته. ابنای ملتت را اسیر\nنموده ، وطنت را که حق شفقت و پرورش مادری\nبر تو داشت از خود کرده است !...\nآه ! چه بدبختانه فکریست که دست قدرت بقدر"}
{"book": "adl0270", "page": 79, "text": "( ٦٦ )\nوسعت يك ( افغانستان ) اراضی واسعه را برای او\nوطن مقرر کرده باشد ، و او خود را تنها کابلی ،\nقندهاری ، ننگنهاری ، هراتی ، ترکستانی ، وغیره\nبگوید . یاتنها خود را بيك ده و يك قريه منسوب ساخته ،\nچار دهی وال ، شیو کی وال وغیره وغیره یاد کند !\nآيا شما کمان میکنید که اکر بخارج بروید ، وهزار\nبار بگوئید که من چار دهی وال ، یا ارغستانی یا کوهستانی\nيا غيره هستم ، کسی شما را بشناسد ؟ خير ، هيچ كمان\nنكنيد ! حال آنکه اکر در چین و امریکا باشيد ،\nو همین که به بکوئید « من افغانم ، هماندم شمارا هر کسی\nمیشناسد !\nبی وطنی آنوقت برای انسانها میسر میگردد که\nتمام کره زمین برای جمله بنی آدم مسکن واحد شود ،\nومليتها وقومها از میان برخاسته همه افراد بنی آدم\nتنها بعنوان ( انسان ) یاد شود ! چنانچه در فصل\n( معنوی لغوی وطن ) گذشت .\nحالاباز براصل بحث خود که ( وطن حقیقی ) ست"}
{"book": "adl0270", "page": 80, "text": "( ٦٧ )\nانتقال مقال نموده میگوئیم که وطن حقیقی عبارت\nاز همین است که تا بدینجا در حق آن بیان مطالعه وشرح\nوتفصیل لازمه وموازنه ومحاکمه عرض انظار خوانندگان\nکرام گردید .\nای ابنای با تمیز وطن عزیز ! برای ما تمام دنیا\nعبارت از وطن عزیز ومقدس ما ( افغانستان ) است .\nماچه کنیم دنیائی را که ازما نباشد ! از ماست =\nیعنی از اجداد مابما موروثاً انتقال نموده ـ از دو\nصد سال باینطرف از خودما ، از دین ما ، از ملیت ما ، از\nجنسیت ما ، از افغانیت ماحاکمیت واستقلال ما در ان برپا ،\nومها بت نما مانده است ، وانشاء الله تا عصرهای بیشمار\nخواهد ماند ! ولادت ما ، نشو ونمای ما دران شده\nاست ، سعادت خانه مادر پدر ما ، اشیانه استقبال اولاد\nما همين خاك پاك گرديده است ! از باغ ارم بما قيمتدار\nتر ، از همه چیز بما عزیز تر همین خاک پاک است !\nدین ما ، عرض ما ، ناموس ما ، عشق ما سودای ما ،\nلذت ما ، محبت ما ، والحاصل ، دردنیا انسانیت ما عبارت"}
{"book": "adl0270", "page": 81, "text": "( ٦٨ )\nاز همین وطن مقدس ما از همین خاك پاك معززما ( افغا\nنستان ) است ! اگر کسی بخواهد که انرا از دست ما\nبگیرد ، کویا همه این چیز هارا از ما سلب کردن\nمیخواهد ، ومارا از عالم هستی بیرون براوردن . و در\nعالم سیاه عدم اند اختن میخواهد ! بنا برین برما لازم\nاست که دایما وطن خود را دوست داشته باشیم ، و برای\nمحافظهٔ استقلال ، حاکمیت دولتی و نگهبانی شرف\nوآزادی ملتی خود ما بدو دست حرص وانهماك ،\nو دندانهای غضب وتباك برای از دست ندادن آن\nبمدافعه وجانسپاری ، بسر و مال بجان وعیال در مقابل\nدشمن دین و وطن خود که در هر وقت چون فرصت\nیافته خنجر جان شکاف غدر و ستم خود را برجکر\nکاه این وطن مقدس ما حواله نموده حاضر و اماده باشیم!\nدشمن دین و وطن و استقلال و آزادی ما بسیار\nغدار نابکار است . اول وطنها را بحیله و چاپلوسی\nمی گیرد . و چون مستولی شد تنها بسلب نمودن همهٔ\nچیزهائیکه مذکور گردید اکتفا نورزیده به دعوای"}
{"book": "adl0270", "page": 82, "text": "( ٦٩ )\n\nخدائی هم بر میخیزد ! با وجودیکه ورد زبان ماهمین\nباشد که .\n( دشمن اکر قویست نکهبان قویتر است )\nولی باز هم هیچکاه ازین اندیشه ها فارغ نبوده\nبقدر يك لحظه در حب وطن وجانسباری در راه\nوطن غفلت وبی پروائی وبیباکی را از خود دورباید\nداشت :\n\nشعر\nمحفظ وحب وطن لحظة مشو بيباك\nبنوش بادة حب وطن زتاك وطن\nزحق نیاز کند عاشق وطن (محمود)\nکه دشمنان وطن بادزیر خاك وطن\nآه ! چـه شایان حسرت ، چه سزاوار اسف\nحالیست حال ان ملتی که از غفلت وبیباکی و بی پروائی\nبخواب نادانی و بیخبری بسر آوردند ، وچون بعضی\nاز انها بیدار شده وملت را بیدار ساختند وچون\nهشیار شدند ، دیدند كه يك دشمن غدار نابكار"}
{"book": "adl0270", "page": 83, "text": "(۷۰)\nبیگانه که نه به دین ، نه به جنس ، نه بقوم نه به\nملت ، نه بخاك ، نه برنك ، نه بشكل با آنها هیچ\nشراكت ومناسبت ومشابهتی داشت بروطن موروث\nبروطن مسقط رأس ، بروطن منشأ ، بروطن متخذ\nبروطن حقیقی یعنی برهمه موجودیت مادی ومعنوی\nآنها چنان مسلط آمده ، و پنجه های سباعانه اهنین\nخود را چنان در وجود شان فرو برده که نه از\nحاکمیت ، نه از آزادی ، نه از وطنیت ، نه از ملیت\nهیچ چیزی برای شان باقی نگذاشته ، واگر ادنا\nحرکتی در باب طلب یکی از انهمه حقوق از انها سر زده\nباشد قانون ( مارشل لای ) ظالم بی امان سر ومال\nشانرا برباد داده ! . . . . .\nاللهم احفظنا من هذا الحال، وبدل حالنا وحالهم\nالى احسن الاحوال\nآمین\nترجمه : اي بار خدایا نگاه دار ما را ازین حال و بدل کن\nحال ما و حال ایشان را بسوی نیکوتر احوال . -"}
{"book": "adl0270", "page": 84, "text": "( ۷۱ )\nوطن مشترك\nپیش ازین در مقدمه رساله ناچیزانه خود گفته\nبودیم که اگر چه لفظ وطن يك كلمة نو نيست .\nولی جهت فایده برداشتن آن نو است . جهت فایده\nبرداشتن آن در ینعصر و زمان حاضر همین است که\nمحبت وطنی را در دلهای ابنای وطن چون نقش\nكالحجر حك ونقش كنند ، تا بواسطة ان در وقت\nدفاع وطن، اهالی وطن شادان شادان دوان دوان برضا\nورغبت تمام در راه محافظه و مدافعة ان جان بازی\nوتر کتازی نمایند ؛ واكر يك وقتی در راه اعلا\nنمودن شرف و ترقی آن حمله کردن ایجاب کند باز هم اهالی\nوطن را همان باده سرشار عشق ومحبت وطن بجوش\nوخروش که آورده هر گونه مهالك را در انراه برخود"}
{"book": "adl0270", "page": 85, "text": "( ٧٢ )\n\nگوارا دانند ! وظیفه این حکاکی و نقاشی را درین\nعصر ها قلمهای ادبائی شیوا بیان ، شاعران شیرین\nزبان ، فیلسوفان حکمت بیان عصر نو در عهده گرفته\nاست . در مکتبهای فنون در مدرسه های علوم ،\nعلی الخصوص در عالم عسکری و جراید وطنی در خصوص\nوطن ومحبت وطن بسیار چیزها خوانده وشنیده\nمیشود . بنا برین درین خصوص وظیفه که برقم\nمدیر عاجز بسیار کم بضاعة جريدة وطنية ( سراج\nالاخبار افغانیه ) ترتب می کرد همین بود که بقدر\nعجز وعدم استطاعت خود درین شش سال ایفا نموده\nو درینبار با این رساله عاجزانه در تشریح آن تا به اینجا\nقلم چلانید ، وطن حقیقی را نیز بايك درجه شناسانید .\nحال دو نوع وطن دیگر میماند که انرا هم از نظر\nبگذاریم : یکی همین (وطن مشترك ) میباشد که در\nاسلامیت بجز همین وطن ، دیگر وطنی شناخته\nنشده است .\n\nبر مطالعه کنندگان (تاریخ) اشکار وپدیدرا"}
{"book": "adl0270", "page": 86, "text": "( ۷۳ )\nاست که پیش از ظهور یافتن دین مبین برحق اسلام هر دولت از هر ملتی که ظهور یافته و بدرجه صاحب قرانی و جهان گیری ترقی کرده ، اول کار شان همین شده است که ملتهای دور و پیش خود را محو و منقرض ساخته خود را بجای انها قایم ساخته اند. مثلا ملتهای باقتریا، میدیا بابل، آشور ، کلدان را که درینوقتها تنها نامی از آنها در تاریخ دیده و شنیده میشود ، ملتهای قدیم ایران محو کرده اند . و آن ایرانهای قدیم نیز در دست ملتهای ماکدونیا ، وانطاکیه ، و یونان محو شدند یونانها را رومائیها پامال کرده ، و آنها را نیز دیگران نابود ساختند . و این ازین بود که ( وطن مشترک ) نام چیزی نه ایجاد شده بود . و نه کسی نام آنرا شنیده بود .\nدیانت جلیله مقدسه اسلامیه که اساس عدیم الاندراس آن بر بنیان حکمت نشان مدنیت بنا یافته بود قاعده ( وطن مشترك ) را وضع نمود ، در نظر قانون اسلامی ، يك مسلمان معتبر با حسب و نسب مسلمان بايك یهودی یا نصرانی عادی در نزد شریعت غرای"}
{"book": "adl0270", "page": 87, "text": "( ٧٤ )\nمحمدی ( ص ) در معاملات حقوق سیاسیه یعنی شرعیه\nمساوی و برابر گرفته شد . هر آن ملتها و قومهائی که در زیر\nتصرف احکام شریعت غرای اسلامی در امدند عرض شان\nناموس شان سر شان مال شان دین شان آئین شان جمله\nدر امان ماند . هیچ مسلم فاتحی را حق آن نبود که بيك\nذره حقوق ذمی تابع تجاوز و تطاول نماید ! وقتیکه\nاینگونه يك قانون عدالت و مساوات از طرف حکومت\nاسلامیه اعلان گردید همه عالم را يك حيرت و محويت\nعجیبی استیلا نمود ! و بحقیقت که شایان حيرت يك حالى\nهم بود : زیرا تمام جهانرا از خیلی زمان ها چنان يك ظلم\nو استبداد پر جفا و بیدادی استیلا نموده بود که این چنین\nحکومت و حاکمیت را کسی بخواب خود هم ندیده بود\nرومیها همه عالم را بزور بیداد و جور استبداد عبید خود\nساخته بودند ، فرسها از انهم بالاتر رفته بودند ، در محاربه\n(قادسیه) بهزارها نفر عسکر فرس که اسیر بودند و بزور\nوجبر بزنجیرها آنها را بیکدیگر بسته در پیش میراندند\nدر وقت مغلوبیت همه کی با نجیر های ثقلت فرسا غریق"}
{"book": "adl0270", "page": 88, "text": "( ٧٥ )\nصرفرقات كرديدند !\nحال آنکه دین مبین اسلام در هر سر زمینہائی\nکه داخل میشدند . وطنیت ، ملیت ، دیانت آنها را\nبرقرار گذاشته بعدل و انصاف و آزادی و برابری\nوطنیت خود را و آنها را باهم مشترك مينمودند . انهائى\nکه اسلام را قبول می کردند در مابین بومیهای انوطن\nوفاتحان ان هیچ فرقی در ملتی و وطنی باقی نمیماند . آنهائی که\nجزیه را که معنای حمایت و تابعیت را در بر می گیرد قبول\nمی کردند باز هم بجز همان تکالیف سر کاری که عبارت\nاز كرفتن يك مقدار جزوى جزیه که بصورت صفت\nتابع ومتبوع از انها كرفته می شد دیگر هیچ تجاوز و تطاول\nبر هیچ یکی از حقوق مادی و معنوى انها نمیشد وان\nممالك نيز از وطن اسلامی معدود شده در وقت حاجت\nمدافعه ومحافظه هم ميشد ؛ پس باینصورت به هیچ\nوطن جدا كانه برای عالم اسلامیت حاجت باقی نمیماند\nوهمه مواطن ـ بلكه تمام جهان معناً وطن اسلام\nشمرده میشد !"}
{"book": "adl0270", "page": 89, "text": "( ٧٦ )\n\nاین راهم باید بنظر مطالعه ومحاکمه دراورد که\nچون دین مبین اسلام برای روشن ساختن تمام دنیارا\nبنورهدایت دین حق ، ونشر انوار عدالت مطلق ظهور\nیافته بود ، از انسبب بمجردیکه ان قانون مساوات بلا\nاستثنارا درمیان تبعه ورعایای بلاد مفتوحۀ خویش\nاعلان نمود هر کس را به انچنان عدالت ومساوات\nحیران ساخت !\nحالا این حکم را با مدنیت ، از نقطۀ نظر سیاسی\nجهانگیری مطابقت داده يك موازنه حکمیه اجرا نمائیم :\nاولا این را بیندیشیم که در ینقدر مملکتهای فراخی\nکه دین اسلام بران پرتو افشانی نمود ـ یعنی از حدود بحر\nمحیط اطلسی بنام دیگر بحر اوقیانوس یا اتلانتيك ـ تا به سور\nچین ، وازسور قسطنطنیه تا بجزایر بحر محیط الهند\nغرباً شرقاً شمالاً جنوباً ـ در ینقدر اراضی واسعه\nایا چه قدر ملیتها چه قدر وطنهای بوده باشد که ان ملتها\nانوطن ، وان وطنها ان اولاد پرورش یافتۀ خودها را\nبهمین حسیات عشق وسودا دوست داشتند که تا به انجا"}
{"book": "adl0270", "page": 90, "text": "(۷۷)\nدر حق ان تفضيلات و محاكمات بيان شد !\nپس هر گاه دین مبین اسلام نیز مانند حكومتهای\nسالفه دنیا به محو کردن و برباد دادن ان وطنيتها ومليتها\nاقدام میورزید آیا که او را مانع میتوانست بشود؟ هیچ کس\nنبود که مانع بشود ! وليکن احکام خود ان دین مقدس\nمانع اینچنین کارها بود . دین مقدس اسلام انوار سعادات\nو فیوضات رحمت را بر تمام جهان به نشر نمودن ، وهمه\nنفوس بنی بشر را بر راه حق و هدایت دعوت فرمودن\nوكلمة مقدسة لا اله الا الله محمد رسول الله )\nرا برای تمام مسلمانان دنیا وطن اصلی مقرر کردن ، و عالم را\nبه برادری با برابری بزنجیر جامعه اخوت و اتحاد دینیه ربط\nدادن به اقدامات صاحبقرانی و تشبثات جهانگیری برخاسته\nبود که برای حصول این مقصد قران عظيم الشان حضرت\nخالق كون ومكان . ودستور العملهای حضرت\nبی ذیشان (ص ) او امر وقواعد بسیار واضح و متعددی\nتعیین و وضع فرموده است .\nاین است که برای محو نمودن ، و برباد کردن وطنیت"}
{"book": "adl0270", "page": 91, "text": "( ۷۸ )\nومليت مواطن واقوام دنيا ء خود دين مبين\nاسلام مانع بود .\nو قتيكه يك ملت يك مملکتی را فتح واستيلا می کند\nهر گاه بمردم آنجا از حريت . وسعادت ، وراحت و امنیتی\nکه پیشتر ازان داشتند ، بیشتر ووافر تر حريت وسعادت\nوراحت وامنيت نبخشد و تنها برای يغما كرى وقتل نفوس\nانجار افتح كرده در بگذرد ـ چنانچه چنگیزها ، هلا\nکوها ، آتيلاها وامثال آنها کرده اند ـ آنچنان ملت\nفاتح را يك ملت مدنی عادل ني بلکه يك جمعيت سفاك قاتل\nباید گفت . حال انکه وجود مسعود حضرت رحمة\nللعالمين ، ودين مقدس حق و عدالت كه من آن يك رحمتی\nبود که بر عالم پر تو افشان کردید . تاریخ اسلام را کسانیکه\nبدیده غور وامعان مطالعه کرده باشند ، عين اليقين\nمیدانند که خواه در زمان آنحضرت صلى الله عليه وسلم\nوخواه در زمان خلفای ذیشان اسلام رضی الله عنهم بلاد\nو اوطانی را که فاتحان ذيشان اسلامیان فتح کردند\nبجز اینکه کردنهای جبابره و مستكبرين ر اشكسته عالم را"}
{"book": "adl0270", "page": 92, "text": "( ٧٩ )\nاز قید اسارت و جور و استبداد رهائی داده عدل ، انصاف\nراحت ، امنیت ، حریت را تأمین نموده اند دیگر چه\nکرده اند ! اگر یکان یکان مثالهای تاریخیه را درین\nخصوص بیان نمائیم سخن بدرازی می کشد .\nو هم چه حاجت ! یکبار ملاحظه فرمائید : وقتیکه\nاول بار دین مقدس اسلام بنشر انوار هدایت اغاز نمود\nدر دنیای که اسلامها بران غلبه وظفر یافتند آیا چه قدر\nملیتها بران قایم و موجود بود ؟ حال انکه در وقت حاضر\nچون نظر کنید ، همۀ ان ملل را موجود می بینید ، نها\nمانند دیانتها کلان نصرانی و موسوی ، با یکه\nبه امتیازات دینیه وقومیهٔ هیچ يك قوم و ملت تابعه خود\nغرضدار نشدند\nبنا برین در نظر اسلامیت چیزیکه انرا ( وطن )\nمیگویند به اینصورت دیده میشود که وطن ماننديك\nوالده ایست که برهفت هشت اولاد ذکور و اناث\nخود ــ اگر چه هر کدام به اخلاق و عادات مختلف\nباشند ـ والده کریٔ خود را اجرا میکند . هر"}
{"book": "adl0270", "page": 93, "text": "( ۸۰ )\n\nمملکتی که در زیر بیرق حمایت و تابعیت اسلام در آمد\nآن ملك و وطن یکی از اولادها در وطن اسلام گفته\nشد . مثلا همینکه مبلغین وفاتحین اسلام در زمان خلیفۀ\nثالث در حدود افغانستان امده دین حق را تبلیغ\nنمودند ، و افغانها هم دین مبین را قبول کردند از\nهماندم افغانها وافغانستان یکی از اولاد والدۀ وطن اسلام\nمعدود گردیده بموجب امر ( انما المؤمنون اخوة ) از\nبرادران اولاد وطن اسلام بحساب آمد !\nوازین است که در اسلاميت يك وطن جدا كانۀ\nمشخصی ذکر نشده است . هر گاه اسلامیت يك وطن\nمعين ومشخصی میداشت میبایست که مکه مکرمه یا مدینۀ\nمنوره را بنام ( وطن حقیقی ) مسلمانان تعیین ومقرر\nمیفرمودند ، وتنها ملت عرب را اولاد آن وطن گفته\nدیگر ملل اسلامیه ازین شرف محروم میماند ، حال انکه\nاینچنین يك چیزی هم نشده است . زمین را میراث عباد\nصالحین مقرر فرمود نه مخصوص عرب و عجم و ترک و افغان\nوهندى وغيره ! و عباد صالحین همان بزر گوران دین"}
{"book": "adl0270", "page": 94, "text": "( ۸۱ )\nبودند که قدم بقدم بقوانين عدل وانصاف واخوت و اتحاد شريعت غراى محمديه (ص) پیروی حرکت نموده زمین را مالك شدند !\nهزار افسوس که چنانچه همۀ فضایل و محاسن مدنيه را اسلاميت وضع نموده ورفته رفته خودشان فراموش کرده ، فرنکان آنرا بديگر لباس و نشان و ديگر نام و عنوان بخود منسوب کردند، این مسئله (وطن مشترك) را نیز بعد از بسیار وقتها ادراك كردند، اما بصورت بسیار قوی و شدید به اجراآت و فایده برداشتن از ان آغاز نهادند . آن اوروپایی که تا یکچند عصر پیشتر غير دين خود شانرا بهم وطنی و همشهری گری هم قبول نمیکردند بلکه با آن اشخاصی که در مذهب هم چیزی مخالفتی باهم داشتند بنظر ملعون نظر میکردند ، رفته رفته این نکته مهمه وطن مشترك اسلامی را که اس الاساس فتوحات جهانگیری شمرده میشود بچنان يك اسلوبی از خود کرده پیش بردند که اکثر کرۀ زمین را تسخير واستيلا نمودند !"}
{"book": "adl0270", "page": 95, "text": "( ۸۲ )\n\nوالحاصل معنی وطنی رادر اسلامیت همین وطن مشترک در بر میگیرد که اساس آن بر اتحاد واخوت همه مؤمنین وعدل ومساوات و آزادی همه اقوام روی زمین مبنی بوده است . اروپا اگرچه تقلید کردند . ولی چون ساختگی وغرضی بود ، واصلی و معدنی نبود مدنیت غیر فاضله را نتیجه بخشید ، و اگرچه لباس ظاهرانراهمان لباس وطن مشترک اسلامی نشان میدادند ، وملتهارا در اول بهمان اصول وقواعد رام وارام بخودمیساختند ، امادر حقیقت حال باقسام قسم نیرنکها وحیله ها ضمناً در سلب نمودن همه حقوق آنها کوشش ورزیدند .\n\nدرینوقت همه ملتهای روی زمین برحیله ودسیسه شان واقف گردیدند . وبرهرچیزی دانا شدند ، ولی افسوس که کار از کار گذشته است !"}
{"book": "adl0270", "page": 96, "text": "( ۸۳ )\n— § —\n« ( وطن سیاسی ) ».\nاز وقتیکه دولتهای ماور و پا این ترقیات خارقه نما ، و این جهانگیر یهای حیرت بخشا را اجرا کرده اند و اسلامها بعکس آن در ملك باختن و زبون شدن رو نهادند ، بنام ( علم حقوق دول ) يك علم جدیدی در میان بر آمده ، آن علم بنام ( وطن سياسى ) يك وطن ديگرى نیز بوجود آورده است .\nوطن سیاسی سراسر جديديك چیزیست که مدعا از ممالك مفتوحه و یا کشف کرده کی شانست ، اوروپا وقتیکه بسیاحات و کشفیات آغاز کردند ، بسی قطعات مجهوله ، واراضی واسعه کشف و پیدا کردند که پیشتر هیچ خبری از ان نداشتند ! مثلاقطعهٔ جدیدهٔ آمریکای شمالی و جنوبی ، و قطعهٔ اوسترالیا و جزایراو قیانوس الهندی ، واراضی واسعهٔ هندستان که در بعض افسانه های حکایات اساطیری انرا شنیده ، و بخيالخانه های برستانها ، و بوهای خوش دار چینها و میخکها"}
{"book": "adl0270", "page": 97, "text": "( ٨٤ )\nوزنجبیلهای آنسر زمین خزانه آسا آبهای دهن شان\nمیریخت وغیره را بدست آوردند . و از اهالی\nبسیار وافر وزمین تنك پرفشار خود به آنجاها مردم\nفرستاده اسکان نمودند ، وآنها را برانها مسلط نمودند،\nبا اهالی خود ها نجارا برای منافع شخصی و مالی\nخود بکار انداختند .\nاین است که انجاها را ( علم حقوق دول ) از اجزای\nمتممۀ لاینفك هر دولتی که بران متصرف و مستولی شده\nاست میشمارد که چون بحقیقت نظر کرده شود اینهم\nيك چیزیست که معنی ( وطن مشترك ) را بيك قالب\nدیگر ، واصل موضوع آنرا تحریف كرده بيك فقرۀ\nقانونية آنرا جلوه گر ساخته اند !\nزیرا آن ملتهایی که مستملکات و مستعمرات\nخود را (وطن سیاسی گفته بران حکمرانی میکنند،\nمانند اصول دین مقدس اسلام در ( وطن مشترك ) نیست\nکه آن وطنهای مفتوحه یا مكشوفۀ خود را عیناً وطن\nخود دانسته دوست داشته باشند ، و خود را در همه حقوق"}
{"book": "adl0270", "page": 98, "text": "( ٨٥ )\n\nانسانیت باهمهٔ انسانهای آنجا بلا استثنا مساوی و برابر\nشمرده معامله کرده باشند . نی ، بلکه اوزوپا ارتباط\nحسی ومعنوی شان بامستعمرات - یعنی وطن\nسیاسی شان تنها از جهت منافع و فواید یست که از انجاها\nبرای شان برسد . درجهٔ محبت شان و درجهٔ فدا کاری شان\nنیز نسبت بفواید و منافعیست که ازان وطنها برای شان\nحاصل آید . اگر منافع بسیاری ازان برداشتنی باشند\nدر خصوص محافظهٔ آن نیز همانقدر فدا کاری می کنند.\nواگر کم باشد فدا کاری شان نیز کمتر است . مثلاً\nدولت انکلیز که هندستانرا از انگلستان زیاده تر اهمیت\nمیدهند و درانراه فدا کاری می کنند بسبب فواید ومنا\nفعیست که خزینه های لایعد ولا یحصای خودرا ازان\nپر کرده اند .\n- § -\nنتیجه\nرسالهٔ عاجزانه ( وطن ) با هر گونه تاب وشکن"}
{"book": "adl0270", "page": 99, "text": "( ٨٦ )\nهمانقدر معلوماتی که در خصوص این کلمۀ سهل اللفظ\nصعب المعنی ، از تتبع ومطالعۀ آثار بسی ارباب ذکا ،\nو نیز از قریحۀ ناقصانۀ عجز انما که لازم میدانست تابه\nاینجا بعرض معلومات پرداخت . درین هم هیچ شبهه\nنباید کرد که در خصوص وطن ومحاكمات فلسفية آن\nازین بیشتر سخن گفتن انسانرا بدیگر وادیها سوق\nداده از دایره بحث خارج میسازد . وبدیگر مباحث\nعلوم اجتماعیه وحقوقیه واخلاقیه جهت تعلق پیدا\nکرده رساله را بقباله میکشاند . مقصد از نوشتن ومغز\nسرخوردن از ان همین یک چیز است که ( حب وطنی )\nرا دردلهای ابنای وطن کاشتن است .\nهر عصر هر زمان از خود بسی مقتضیات ولوازماتی\nدارد که انسانهای آن عصر و زمان مجبور میشوند که\nبرهمان مقتضا وهمان لزوم ، خط حرکت خود شانرا\nتعیین و برهمان خط حرکت ، روش و رفتار خود را پیروی\nوتعقیب کنند . هیچ قرنی نیست که نسبت به نقصانهای\nقرون سابقه مکملتر دیده نشود. هر قرن هر زمان همان مقصد"}
{"book": "adl0270", "page": 100, "text": "( ٨٧ )\nو مسلك مقتضى خود را قابل اجرا و مقرون حق و صواب\nمیشمارد . هر عصر ، يك روش نو ، يك اخلاق و اطوار\nنو ، يك احكام و معاملات نو دارد كه انسانهای آنعصر\nو اوان نام آنرا ( استعداد زمان ) نهاده بر مقتضای آن\nبحركت كردن كوشش ميورزند . بنابرين چون وطن\nنام مجموعة اسرار قدرت درينعصر ها و زمانها يك\nاهمیت و موقعیت عظیمی حاصل کرده ، و از اهمیت\nو موقعی که در اعصار سابق داشت يك جهت فايده\nبرداشتن نيز بران علاوه گرديده كه همين فداكاريها\nو جانسپاريها و سخت جانيهائيكه درين جنگهاى\nرستاخيز آساى عمومی میشنویم ، - وشنیدنش خيلی\nشیرین و آسان مینماید ، و عملیاتش از ترك جان نمودن\nباربار دشوارتر و گران می آید - همگی را سبب یگانه\nهمین جهت فایده برداشتن حب وطنی شده است .\nدر شدیدترین هنگامه های رستاخیز جنك موزيكهای\nعسکری لآره های ( حب وطنی ) ، ترانه های ( غیرت\nملتی ) را مینوازند ! همینکه این ترانه ها و نغمه ها را"}
{"book": "adl0270", "page": 101, "text": "( ۸۸ )\n\nصفوف آهنین عسکر میشنوند بچنان جوش وخروشی\nمید رایند که غاز زهر داررا ، رایحهٔ طبلهٔ عطار ،\nبومبه های طیاره ها را لکه های ابر رحمت بار ،\nکله های صد منی را خوار و بمقدار دانسته براستحکام\nفولادی، وخا رزار های آهنی بی محابا میدوند ، وبر\nقدمه هاوپشته های جسدهای همدیگر خودبالا برآمده\nبر کنگر های آن قلعه های فولادی بیرق شرافت\nفتح ملتی خود را میخلانند !\nدر آغاز فتوحات اسلامیه در راه حصول وطن\nمشتری اسلامی در وقت مقاتلهٔ اعداصداها وهلهله های\n( الله ا کبر ! ) کار این نغمه هاو ترانه ها را مینمود.\nبمجردیکه از طرف سر عسکر اسلام بصدای هیبت\nنمای ( الله ا کبر ! ) بولی هجوم داده میشد، رو گردانیدن\nبعدازان برمسلمان حرام میشد !\nخلاصه و نتیجه اینکه برای ما ملت افغان ، خاک\nپاك مقدس ( افغا نستان ) از جهت معانی مختلفه و محاکمات\nحکمیهٔ که تابه انجا در انخصوص صرف شدصفت (وطن"}
{"book": "adl0270", "page": 102, "text": "( ۸۹ )\n\nحقیقی ) را در بردارد ؟ و از جهت نقطهٔ نظردین\nمبین سید المرسلیة ( ص ) ، صفت ( وطن مشترک )را\nکه عبارت از کلمهٔ طیبه ، و نقطهٔ اتحاد جامعه اسلا\nمیه را باشد حایز میباشد . لهذا برما از هر جهت فرض\nو واجب است که حب آنرا در دل بکاریم ، و بسودای\nآن عشق بازیم ، وحس رقابت و حرص و غضب که\nاز بدترین صفاتست ـ در باب از دست ندادن آن\nمعشوق حقیقی خود شعار خود سازیم ؛ به تعصب تمام\nدر راه محافظه و مدافعه ان بکوشیم ! چونکه دین ما\nپادشاهی و سلطنت ما ، پدر مادر ، زن فرزند ما ، شرف\nو افتخار ملتی ماهمین وطن مقدس ماست . اگر\nاینچیزها بر ما عزیز و گران نباشد چه خواهد بود !\nبیدینی ، بی سلطنتی ـ یعنی که سلطنت از دین و ملت\nخود انسان نباشد ـ بی پدری بی مادری و غیره را\nکه دوست دارد که ما دوست داشته باشیم !\n\nاین است که تا بدینجا هر انچه درینخصوص لازم\nبود عرض انظار قارئین کرام نموده حال بر دعای"}
{"book": "adl0270", "page": 103, "text": "( ۹۰ )\nواجب الادای بقای سلطنت پادشاه مقدس خود\nاعلیحضرت سراج الملة والدین و ترقی روز افزون\nدولت متبوعه مقدسه خود و نگهبانی وطن مقدس خود\nاز شر دشمنان دین ، ختم مقال نموده يك نشيده\nعاشقانه وطنیه را که قبل از چند سال از طبع حقیرانه\nسر زده، و در ( پراکنده ) نام مجموعه اشعار عاجزانه\nدر مطبعه مبارکه ( عنایت ) بطبع رسیده برای\nتنشيط طبع قارئین کرام از انجا بالمناسبه نقل نموده\nجلوه پیرای عیون اولی الا بصار میداریم :"}
{"book": "adl0270", "page": 104, "text": "( ۹۱ )\n\nعشق وطن\n\nهر کس که دل بعشق وطن کرد مبتلا\nایمان و عقل و دین نشود هیچ از و جدا\nقول رسول بر حق ما اینچنین بود :\nحب وطن اساس به ایمان و دین بود\nحب وطن بخاک و گل و چوب و سنگ نیست\nزیرا بخاک و سنگ قرار و درنگ نیست\nحب وطن بمیوه و گلزار و باغ نیست\nحب وطن بکوه و بصحرا و راغ نیست\nحب وطن بشهر و به انهار و مزرعه\nنبود چرا که پر شده دنیا به این همه\nاینها عوارضست و محبت نه عار ضیست\nآن جو هریست خاص که از فیض معنو یست"}
{"book": "adl0270", "page": 105, "text": "( ۹۲ )\n\nحب وطن معانی دیگر بود ورا\nکز حب خاك وسنك و درخت امده جدا\n\nاینچند چیز باعث حب وطن بود\nگویم ترا که تجربه اهل فن بود :\n\nتشکیل جسم و جان بشر زاب نطفه شد\nآن اب هم زجوهر خون اب بسته شد\n\nخون از غذا و اب وهوا حاصل امده\nاز امتزاج این همه ان کامل آمده\n\nخاك وطن بود که پدید اورد غذا\nخاك وطن بود که شدش اب و هم هوا\n\nخاك وطن بدایت تشکیل هر وجود\nکردست با هزار جدو جهد و تارو پود\n\nخاك وطن به حکمت حی قدیم فرد\nاز بدء جسم وجان بشر ابتدار کرد\n\nحس بصر که نعمت عظمای خالق است\nاول بخاك پاك وطن در تعلق است"}
{"book": "adl0270", "page": 106, "text": "( ۹۳ )\nسمعست قوتيكه سميع عليم حى\nاحسان نموده است به انسان نيك پى\nاول صدا بكوش ز حب وطن رسيد\nصوتيكه بشنود همه ز اهل وطن شنيد\nنطقست خاصه ئيكه خداوند لايزال\nفرق بشر نمود ز حيوان باين كمال\nاول کلام چون ز دهان میشود برون\nنطق زبان اهل وطن كشته رهنمون\nاول مشام هم زوطن بوی عشق یافت\nذوق ازوطن بدايت لذات رزق یافت\nاول قدم بمشی چو اغاز می كند\nاز لمس خاك پاك وطن ناز می كند\nاول نفس كه باعث مدحيات بود\nازان هوا ست كان وطنت را محاط بود\nپس گر مراجعت سوی وجدان كنی بجد\nوان كاه فكر این همه اسباب بيعدد"}
{"book": "adl0270", "page": 107, "text": "( ٩٤ )\n\nیابی زبهر عشق وطن خویش را مطیع\nمجبور حب اوست شریعت كروضع\n\nای خاك پاك عاشق افتاده توام\nبا جسم و جان فدائی دلداده توام\n\nمجبور حب تست حواس وقوای من\nعشقت زبهر هر مرض من دوای من\n\nبشنو كه عشق از چه به انسان شود بلا\nتا گویمت زقول حكیمان پردها\n\nهرنقطه كه جمع درو شد حواس خمس\nسمع و بصر مشام ودگر حس ذوق و لمس\n\nمعشوق نام مجمع این پنجگانه است\nعاشق همانکه جمع حواسش بهانه است\n\nمعشوق من وطن بود ازاین سبب که او\nمجمع زبهر جمله حواسم شده است او\n\nعاشق ازان منم که جمیع حواس را\nكردم بخاك پاك وطن جمع و بالجمله"}
{"book": "adl0270", "page": 108, "text": "( ٩٥ )\nعشق وطن حواس و دل و جسم و جان من\nمربوط کرده است بخود باهزار فن\nچون اصل فطرت و نسب و قوم وملتم\nچون جسم و جان ورنك و زبان شكل و هيئتم\nچون اب و جد و جده و ما درزهفت پشت\nاز تست و در تو بوده و در خاك تو بخفت\nچون جمله حواس من از جمله وجود\nکردست با تو رابطه از جمله تار و پود\nپس عشق توجسان زسر من بدر شود\nیا تیر اندرون شدو باجان بدر شود\nشد سالها که داغ جدائی و فرقتت\nمیسوخت همچو شمع دل و جان عاشقت\nشبها بياد وصل تو بیخواب مانده ام\nدر روزها بفکر تو در تاب مانده ام\nهر علم وفن که خوانده و تحصیل کرده ام\nنیت برای خدمت و نفع تو بوده ام"}
{"book": "adl0270", "page": 109, "text": "( ٩٦ )\nنیت به ازعمل چوني کریم گفت\nامیدم ان بود که همان نیتم برفت\nجمله گناه وروسیهی وبدی من\nپوشد خطاو جمله صفات ردی من\nالله ذو الجلال که علام غیب است\nداند که فکرونیت من خالص و صفاست\nاى خاك پاك واى وطن خوش زمين من\nمعشوق من حبيب من و دلنشين من\nمسعود باش وشاد بزی تا ابد بمان\nدر حفظ و در ترقی و معموری و امان\nاز شر دشمنان شریر قوی بد\nمحفوظ بادخاك تو در حضرت احد\nدر مسلك تمدن عمران و برتری\nدر علم و در صنایع و در هر هنر وری"}
{"book": "adl0270", "page": 110, "text": "( ۹۷ )\nرشك آوربلاد تمدن نشان شوی\nدر شرق همچوشمس درخشان عیان شوی\nابنا واهل تو زفيوضات اتفاق\nگردند بهره یاب و برایند از نفاق\nگردند يك وجود و نمایند دست يك\nبندند جمله کی کمر همت و كمك\nاز بهر دفع دشمن و جذب علوم و فن\nاز بهر اخذصنعت و هم عسکری شدن\nخلاق ذوالجلال عنایت کند ترا\nانواع عزت و شرف و نعمت و بها\nامنیت عمومی وحق و حقوق و عدل\nآسایش و رفاه و مساوات وعلم وعقل\nخیریت وسعادت وثروت نظام و نظم\nقانون حرب و نظم سیاسی و جند رزم\nآزادی و تجارت وصنعت زراعتت\nمال کثیر و راه وسیع و عمارتت"}
{"book": "adl0270", "page": 111, "text": "( ۹۸ )\nاز این همه تواند کرد هم بهره ورشوی\nدر کره زمین به ترقی سمر شوی\n( محمود ) بینوا بشب و روز ایندعا\nمیکرده است و بادا جابت ز کبریا\nتـمـــــــــــــــــــــــــــــت"}
{"book": "adl0270", "page": 112, "text": "(ج)\nاین جنك عالمسوزی که در وقت حاضر در شعله افشانی\nمده از جنگهای اخر ترین سیستمها وفیشنهای فن حرب و فن\nاست شمرده میشود که با آخر ترین طرز سیاست وقواعد\nنك بعمل امده است .\nبناءً علیه تاریخ محاربة روس و ژاپان را ضرور بخوانید ،\nبرای مطالعۀ این تاریخ حرب حاضره شما را يك استعداد کامل\nحاصل اید . چونکه بجز طیاره و ژپلین و تحت البحر و يك چند چیز\nکیمیوی وطبیعی دیگر باقی جمله اسلحۀ بری و بحری و اخر ترین\nنقشه های جنگی و سیاسی فن حرب و سیاست در همین حرب\nروس و ژاپان از قوه بفعل امده است .\nبه قیمتهای معین ان از نزد عبدالروف خان سر مرتب\nمطبعه مبارکه عنایت در ده افغانان ، واز دکان حاجی\nغلام محمد خان ، و باز محمد خان تاجران کتب در متصل مدرسه\nشاهی دستیاب شده میتوانید !\n[decorative line]"}
{"book": "adl0270", "page": 113, "text": "This book belong to (Mir Ghulam\nMuhammad) (د) Kabul.\n\nاعلان\nکتاب مستطاب سراج التواريخ\nتاریخ هر دولت و ملت آئینهٔ چهره نمای آن دولت و ملت\nاست که بمطالعهٔ آن هر دم و هر زمان خود را در ان دیده به آرایش\nو پیرایش حسن خداداد مستعد بکمال خود کامیاب می آید !\nآیا کیست که این کامیابی را نخواهد و این آرایش و پیرایش\nرا آرزو نکند ؟\n( آرزو کنند گان )\nدر نفس ارك مبارك به تحویل خانهٔ جناب محمد ولی خان\nآقای سر جماعه .\nدر بازار ارك به دکان عبدالله خان تاجر چون رو آرند ،\nبقیمتهای مختلفه نسبت مجلد آن کتاب مستطاب مذکور را\nبدست آورده میتوانند ."}
{"book": "adl0270", "page": 114, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 115, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 116, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 117, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 118, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 119, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 120, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 121, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 122, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0270", "page": 123, "text": "[BLANK PAGE]"}
