{"book": "adl0262", "page": 1, "text": "[ILL]"}
{"book": "adl0262", "page": 2, "text": "كتابخانه\nعدد (۸)\nعارف (۸)\n\nمطبعه\nعنايت\n\nپراكنده\nمجموعۀ اشعار\n\nمحمود طرزي\nدر جاه و تاریخهای مختلف نظم و انشاد گردیده ، و در دارالسلطنه\nکابل جمع و تدوین شده ، و در مطبعه مبارکه عنایت\nزیور طبع آراسته گردیده\n۱۳۳۲"}
{"book": "adl0262", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0262", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0262", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0262", "page": 6, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0262", "page": 7, "text": "صاحب و مالك مطبعه عنايت\nشهزاده جوانبخت معظم معين السلطنه سردار عنايت الله خان"}
{"book": "adl0262", "page": 8, "text": "عدد کتبخانه عدد\n( ۸ ) ( ۸ )\nمطبعه عنایت\nپراکنده\nمجموعۀ اشعار\nمحمود طرزی\nدر جاها و تاریخهای مختلف نظم و انشاد گردیده ، و در دار السلطنه\nکابل جمع و تدوین شده ، و در مطبعۀ مبارکۀ عنایت\nبزیور طبع آراسته گردیده\nسنه\n۱۳۳۳"}
{"book": "adl0262", "page": 9, "text": "= ٤ =\nهو\nبسم الله الرحمن الرحيم\nیکدو سخن در باب طبع کتاب \nبفکر خود من ، نثر فایده مندتر است از نظم . زیرا میدان نثر مانند نظم محصور و محدود نی ، بلکه خیلی واسع و فراخ افتاده است . اما شعر هم یک چیزیست که از ارکان مهمه فن ادبیات شمرده میشود . هیچ قوم وملتی نیست که شعر ، و شاعری در ان نباشد . همه اقوام و مللی که در جهان آمده و گذشته اند یکنوعی از شعر که مخصوص خود شان بوده گفته و سروده اند.\nدر زبان شیرین بیان فارسی ، شعرهای بسیار خوب و مرغوبی گفته شده ، و شاعرهای نامدار و با اقتدار عمده ظهور نموده است که فضل و عرفان و کلامهای سحر بیان شان چیزی نیست که انکار شدنی باشد . باز هم بفکر خود من توغل بسیار در شعر و شاعری يك چیز ثمره داری شمرده نمیشود.\nمثلا چنانچه در اصول طرز قدیمه تحصیل و تدریس اولاد وطن ماعادت شده بود که اول از شعر به تحصیل ابتدایی آغاز میشد ، و باز بصنف منتهی رسیدن نیز بشعر انجام مییافت – یعنی يك پسری که با پنج کتاب آغاز تحصیل"}
{"book": "adl0262", "page": 10, "text": "= ٥ =\n\nابتدائی میکرد ، منتهی شد نش بخواندن و حل نمودن خمسة نظامی انجام\nمیگرفت . حال آنکه این آغاز و انجام ، کم از کم پانزده شانزده سال از عمر\nگرانمایۀ اولاد ر ا برایگان ضایع و تلف میساخت . نتیجه هم برین قرار میگرفت\nکه يك نوجوان شعر خوان شعر فهم بسیار اعلایی بمیدان میبرامد . آنهم در\nمیان صد یکی میبود که از عهدۀ فهمیدن و حل کردن مخزن الاسرار و سکندر\nنامۀ خمسه برامده میتوانستند . حیف برین عمر! حیف برین ضیاع وقت! .\nدر وقت حاضر ، تحصیل پانزده سالۀ يك نوجوان ، يا يك داکتر بسیار\nقابل ، يايك مهندس وانجینیر بسیار عاقل ، يا يك ديپلومات دانا ، يا يك مخترع\nباذکا وغیره غیره بسر میرساند که هم خودش ، هم خاندانش ، هم دولتش ،\nهم ملت و وطنش از ان مستفید میشود ، و بر میخورد .\nبهر صورت ؛ مقصد ما از اجازه دادن بطبع و نشر « پراکنده » نام\nمجموعۀ اشعار عزیزی بنیان (محمود طرزی) در (مطبعه عنایت) ، یکی این\nاست که اشعار مجموعۀ مذکوره را يك رقم شعر طرز جدیدی یافتم ، و بحال و\nاحوال استفادۀ زمان حاضر موافق دیدم ، و از استعارات و پیچیدگیهای معما\nمانندش خالی ، و با بعضی تخیلات و تصورات ساده و بسیط نو اسلوبش مالی\nدیدم . دیگر اینکه چون عزیزی بنیان مشارالیه از ادبای عصر جدید وطن\nعزیز خود ما شمرده میشود ، و در تحریرات نثر و نظمش يك نوی و تازه گی\nپیداست ؛ نخواستم که این اثر او در گوشۀ نسیان مانده ضایع گردد . ذاتاً\n«مطبعه عنایت» همین خط حرکت را پیش گرفته که تا میتواند بطبع و نشر آثار\nجدیده که موافق حال و مفید استقبال باشد کوشش ورزد .\nاز بارگاه خداوند متعال جل شانه توفیقات صمدانی را نیاز میکنم که"}
{"book": "adl0262", "page": 11, "text": "= ٦ =\nبسایه عرفان پیرایه قبله امجد اعظم اقدسم ذات اعلحضرت ( سراج الملة\nوالدین ) روحی و جسمی فداه مرا بر نشر انوار معارف در وطن عزیزم موفق\nو کامیاب گرداند . آمین . ومن الله التوفيق . في غره رجب المرجب\nسنه ١٣٣٣\nامضا\nمحمد عنایت مصطفی معینی (امضا)\n[ILL]"}
{"book": "adl0262", "page": 12, "text": "= ٧ =\n\nترجیع بند\n\n- ۱ -\nاینکار گاه صنع عجب در س خانه ایست هر نقش از کتاب لدنی نشانه ایست\nگردون چو آسیاب فلاکت مدار دان اندر میانه آدم آواره دانه ایست\nصد ها هزار قیصر و دارا بباد داشت کهنه رباط دهر عجب آشیانه ایست\nتحقیق اگر شود به تماثیل روز کار یا خواب یا خیال و یا خود فسانه ایست\nمنجر بود امور جهان با نهایتی آهنگ چار فصل شنوخوش ترانه ایست\nیا رب ز چیست کشمکش درد احتیاج کرم بر لقمه نان همه این دام و دانه ایست\nنبود سپر بزیر سپهر کبود رنگ ذرات جمله تیر قضا را نشانه ایست\nاصل مراد حکم خدا بود در ازل ظاهر خطا صواب همه يك بهانه ایست\nهر خوب و بد مأثر يك فاعل است و بس نی ز قضاء چرخ نه حکم زمانه ایست\nسبحان من تحير في صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول\n\n- ۲ -\nزجرام بی نهایه که پر گشته آسمان نسبت چو ذره ایست بد و جرم خاکدان\nصدشمس تابدار و هزاران مه منیر صد ها هزار ثابت و سیاره شد عیان\nهر شمس با توابع خود دور می کند هر تا بعی به لاحق دیگر کند قران"}
{"book": "adl0262", "page": 13, "text": "= ٨ =\n\nهر کرّه را به محور خود سیر بخیر\nهر قطعه را ز مرکز خود فیض جاودان\nهر کرّه وسیعه در و صدهزار وجود\nهر قطعه فسیحه در و صد جهان جهان\nهر يك وجود مصدر صد ها هزار وجود\nهر يك جهان هزار جهانرا دهد نشان\nهر ذرّه ز راه دگر کرده کسب فیض\nهر جسم در طبیعت مخصوص یافت جان\nهر عالمی سنین و تواریخ شان جدا\nدر هر زمین حساب دگر یافته زمان\nفهم و خرد غریق بگرداب حیرتست\nبحریست حکمتش که نباشد و راکران\nسبحان من تحير في صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول\n-- ٣ --\nیکذره ایست ارض که آبست وکوه وخاك\nذرات او نکرده برون از وی انفكاك\nجوفش زلهب نار چويك كوى آتشين\nقشرش مجارى يم ونم كرده چاك چاك\nنسبت به قشر حجم دل آتشين او\nمانند قبه ایست که پوشی به برك تاك\nاین قشر نازکی که نیاری در احتساب\nوین پوست پاره که نیرزد بهیچ خاك\nبهر حیات جملۀ حیوان بروز و شب\nدارد برای ساختن رزق انهماك\nگاهی که میکشد نفسش از در زمین\nکوه شرر فشان کند این قشر لرزه ناك\nاین کرۀ زمین تو بمانند شمع دان\nفانوس وار کشته محیطش نسيم پاك\nاز این نسیم و سفرۀ عالم شمول او\nهر نفس رزق خویش گرفته به اشتراك\nذرات ارض یافته زان نشأۀ حيات\nهم کرده نوش خلق ازان جرعۀ هلاك\nگشته فراش امن همه ذیحیات را\nبیقید و وهم و باك همين جسم شعله ناك\nسبحان من تحير في صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول"}
{"book": "adl0262", "page": 14, "text": "= ۹ =\n\n- ٤ -\nدندان شیر لقمه آهوان زار شد گوسفند طعمه آن گرگ جان شکار\nبی جرم شد غذای عناکب مگس ببین معصوم بد کبوتر و شاهین زدش شکار\nتیهو که عاجز ست عقابش کشد بچنگ غوك ضعیف گشته غذا بهر قوت مار\nبی جنحه ماکیان بچه را بچه ز دزغن بی سابقه دو پاره کند موش موشخار\nگنجشك کرده باشه پران و را هلاک در پنجه ستم بکشیده است باز سار\nمرغ هوا بباز زمین طعمه می شود شد طعمه هم بمرغ هوا ماهی بحار\nغواص شد بحرص گهر طعمه نهنگ كبك از امید دانه شده در تله شکار\nقلب صدف ز بهر گهر چاکچاك شد بهر نوای خوش شده اندر قفس هزار\nآهوز بهر نافه بخاك هلاک خفت قتل سمور زینت جلدش شده مدار\nغالب تلف نموده زبونرا چه حکمتست در بحر و در زمین و هوا شد همین قرار\nسبحان من تحیر فی صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول\n\n- ٥ -\nکه آفتاب و گاه کواکب گهی جماد گشته خدا بمعتقد زمره عباد\nکه عجل و گاه آتش و یزدان و اهرمن که نور و ظلمت ست قضایای اعتقاد\nعقل و جهال و عشق خدا بود یکزمان پر بود با بتان چه زمانها همه بلاد\nآخر رسید نوبت توحید ذات حق هم اندران ظهور نموده بسی فساد\nکه عین و گاه غیر شمردند خلق و حق دادند که به اصل بسی اصل اتحاد\nاشخاص وعقلها چقدر مختلف که بود در عالم آنقدر متخالف شد اعتقاد\nهر كس بنفس عنصر خود نسبتی کند وا نکه يكى اله مشخص کند مراد\nمقصود جمله گشت ازین اختلافها یعنی که هست خالق واحد كن انقیاد"}
{"book": "adl0262", "page": 15, "text": "= ١٠ =\nحکمت نگر که بادگران خصم جان شود\nهر کس که کرده مسلك خود مندرج سداد\nسبحان من تحير فى صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول\n\n- ٦ -\n\nگل خنده زن فغان و محن کار عندليب\nبیمار حال موتس و اجرت طلب طبيب\nمانند لاشه نعش توا نگر ذلیل و خوار\nکرکس مثال وارث و عمال ناشکيب\nبرتو فروز بزم طرب شمع خنده ریز\nپروانه شکسته پر افتاده در لهيب\nثوم و بصل چو نرگس و لاله کشاده لب\nمحبوس كنج طبله عطاره مشك و طيب\nبستر نواز عز و صفا احمق خسيس\nگلخن نشین ذل و هوان عاقل حسيب\nکه جهل میشود ز جهان بهره یاب فیض\nکه عقل میشود ز يکی لقمه بی نصيب\nگردد قبول خاص گهی مفسد لئيم\nمنفور طبع گشت گهی ناصح مصيب\nگاهی محقر جهلا شاعر بلیغ\nگاهی مسخر حمقا فاضل اديب\nدر احتیاج امر معیشت شکسته گان\nظالم امورا وهمه کی کسب فروزیب\nسبحان من تحير فى صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول\n\n- ٧ -\n\nیارب بدهر چیست که هر مرد ذوفنون\nمبتلای عقل زراحت شده برون\nيارب چرا بدهر بهر شخصی عارفی\nدردش نقد و فضل شود دایما فزون\nهر سو که کرد عطف نظر دست رد بخورد\nدر هر چه فکر کرد شدش عقل پست و دون\nگویا که این همه غم و محنت کمش نبود\nبازش بزیر حکم جهل دل نمودش خون\nدر حیرتم که مقتضی دور چرخ بود\nکو جاهلان همیشه بود مسعدت نمون"}
{"book": "adl0262", "page": 16, "text": "= ۱۱ =\nتا شد جهان جهان شده جاری همین اصول کز احمق د نی دل دانا شود ز بون\nنادا ن به اوج عز و سعادت بفخر و ناز داناست در حضیض مذلت بسرنگون\nنا دان بکام گردد و را طالع بلند شد اهل دل محقر این بخت واژگون\nسبحان من تحير في صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول\n- ۸ -\nافتاد از نعیم جهان دور ابوالبشر بهر خلیل تحجر به که کردن پسر\nيعقوب شد ز فرقت فرزند اشکبار یوسف نمود چاه بلا را بغم مقر\nایوب علت بدنش کرد زار زار با اره کرد هم زکریا فدای سر\nببرید تیغ جور و ستم هم سر حصور از ظلم کشت حضرت عیسی بچرخ بر\nطايف ز خون نعل مبارك چو لعل سرخ کوه احد عزيز چو در شد از ان گهر\nتأثير زهر مار بصديق آشکار آخر شهید گشت زتیغ قضا عمر\nهم شد شهید جامع قر آن ز تیغ جور آخر نمود تیغ به حیدر همان اثر\nمسموم کرد روی عادم هم حسن خرام مظلوم گشت شاه شهیدان بریده سر\nهرکس که غالبست برو عشق قرب او زینگونه شد و را الم و درد بیشتر\nسبحان من تحير في صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول\n- ۹ -\nکیست آنکه عجز کر د مخصص به آدمش و انکه شرف بداد بر انواع عالمش\nشیطان و نفس آلت شر شد نه گرد عجب کرده که جای اهل هوا در جهنمش\nکیست آنکه او شراب بمستان حرام کرد و انکه که جام و باده بیاموخت مرجمش"}
{"book": "adl0262", "page": 17, "text": "= ۱۲ =\n\nقوم يهود منکر اعجاز حق که کرد روح مسيح را که دميده بمريمش\nکيست آنکه او بشر و فصاحت نمود سوق سفيان و شمر و بولهب و ابن ملجمش\nطوسی نصير را به هلاکو که کرد پيش مستعصم را ۵ کرد قرين ابن علقمش\nکيست آنکه داد عجز تداوی بهر مرض کيست آنکه داد خاصيت نفع مرهمش\nزنبور از که يافت چنين علم هندسه هم بلبل از که يافته تعليم زمزمه ش\nکيست آنکه کارگاه چنين زير پرده کرد وانگه نهاد حس تفقد در آدمش\nسبحان من تحير فی صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول\n\n— ۱۱ —\n\nکرد آن يکی ز بهر سعادت سرش فدا و انديگری بدون تعب يافت گنج را\nبود آن يکی توانگر دوزان و شد فقير رشوت شده ز بهر دگر مايه غنا\nکبريت احمر ست يکی بهر آن کباب پر ريکيست موجب افلاس کيميا\nدر بند جمع مال يکی بهر وارثش در صرف زر نموده يکی عمر را هبا\nگشته يکی مسخر افسون چشم يار و انديگری مقيد گيسوی دلربا\nبر فراق خوانده يکی جادو و فسون تعويذ وصل يار نويسد دگر بيا\nگشته زبهر لاله يکی داغدار غم همرد گر شده گل و نسرين هم و بلا\nشد آن يکی شهير بر ند پياله کش و انديگری بحرص شد افتاده ريا\nوالحاصل آنکه هريکی از فرد نوع انس گشته بقيد يك امل خاص مبتلا\nسبحان من تحير فی صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول"}
{"book": "adl0262", "page": 18, "text": "= ١٣ =\n\n— ١١ —\nهر کس که میکند بکسی غدر وظلم و آل\nاموال خلق گیرد و کوید نه سارقم\nیکوجه حق بیان کند البت بفعل خود\nيك مملکت کنند در و صلب دزد را\nدر يك بلد حجاب زنان عیب بوده است\nشو محرم مسام الا طوار عاقلی\nو انکه نکرچه فعل غرییش کند ظهور\nافعال هر کسی بخیالش شده مطیع\nعقل و جنون وباطل وحق را برای فرق\n\nدر ظلم خویش می نکند اثم را خیال\nقاتل گناه قتل نه پنداشته و بال\nهر کس که یکی تو جداگانه اش سوال\nو اندیگران شرف شمرند این قبیح حال\nو یحال شد به شهر دگر باعث جهال\nخاك قدوم او بنظر سرمه وار مال\nکو هر یکی جدا بمجنون گشته است دال\nکس کی کند بعقل خودش نسبت ضلال\nحيفا که در جهان نبود سنک اعتدال\n\nسبحان من تحير في صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول\n\n— ١٢ —\nآنکو صباح را شب و شب را نهار کرد\nنزع حیات حی کند و حی مردگان\nشیرین نمود جلوۀ لیلای حسن را\nده ها ز بهر يك طمعی کرده محصور\nملکی ز بهر حرص یکی از بر افکند\nصد سال پرورید یکی را بعز و ناز\nدر ملک خود تصرف حق كيف ما يشاست\n\nدیرا تموز و فصل خزا نرا بهار کرد\nکرد از غبار آدم و بازش غبار کرد\nفرهاد سان هزار چو مجنون زار کرد\nجانهاز بهر يك اهلى بيقرار كرد\nبا يك منافقی مللی تار و مار کرد\nآخر به پنجه اجلش سردو چار کرد\nخواهد که هست یا که فن هر دو کار کرد"}
{"book": "adl0262", "page": 19, "text": "= ١٤ =\n\nعارفشداو که معترف عجز شد (ضیا) وز حادثات جاریه اش اعتبار کرد\nدر پیش قدرت حکم صانع قدیم «محمود» چون ضیابه تحیر قرار کرد\nسبحان من تحير فى صنعه العقول\nسبحان من بقدرته يعجز الفحول\n\n§\nدر شام شریف ١٣١٥\n\nاین ترجیع بند مذکور را بزبان ترکی عثمانی «ضیا» پاشا که یکی از مشاهیر\nادبای عثمانیه است نظم و انشاد کرده . عاجز حقیر درسنه ١٣١٥ هنگامیکه\nدر سرایستان جنت نشان صالحیة دمشق شام سکونت داشتم ترجیع بند مافوق\nرابی آنکه در وزن و قافیه ومعانی آن تغییر و تبدیلی واقع شود بزبان پارسی\nعیناً ترجمه کرده ام که اینهم از صنایع بسیار دشوار فن ترجمه میباشد. بعد از\nترجمۀ این ترجیع بند طبیعت حقیرانه را در همین بحر سرشاری حاصل آمده\nبعضی اشعار پراکنده درهم و برهم از زادۀ طبع عجز توأم سرزده است ازان\nجمله منظومۀ سیاحت نامه ایست که در سنه ١٣١٨ بعد از رحلت قبله گاه\nدل آگاه مرحوم ( سردار غلام محمد خان طـرزی صـاحب افغان )\nرحمة الله علیه از شام بسوی در سعادة استانبول وقوع یافته است این\nسیاحت نامۀ منظوم تقریباً پنچصد بیت است که بنام ( سفر بعد از وفات\nپدر ) موسوم شده است یکدو نسخۀ این سیاحت نامه را بخط خود نوشته\nيك نسخه را بوزير داخلية دولت عثمانیه و یکی دیگر از ان را بوزیر معارف دولت\nمشار الیها عرض و تقدیم نموده ام که از طرف وزارت جلیلة معارف در باب\nطبع و نشر آن با تحسین و آفرین یکقطعه رخصتنامه رسمی نیز عطا فرموده"}
{"book": "adl0262", "page": 20, "text": "= ۱۵ =\n\nشده بود . ولی بنابر بعضی غوايل بر طبع آن در استانبول موفق نشدم و چون بعد از چندی عزیمت خاك پاك وطن عزیزم افغانستان را کرده بهندو ستان آمدم يك نسخة باقی ماندۀ سیاحت نامۀ مذکور را با رخصتنامه رسمی آن در لاهور بنابر خواهش محبوب عالم صاحب مدیر پیسه اخبار بقصد چاپ شدن گذاشته بودم . بعد از شرفیابی دارالسلطنۀ کابل اگرچه چند بار نسخۀ مذکور را از نزد محبوب عالم صاحب طلب کردم ، ولی وااسفا که نسخۀ مذکور تا بحال دستگیری نکرد . دیگر نسخۀ هم از ان باقی نمانده از مقدمۀ سیاحت نامۀ مذکور اینچند فرد آتی را که بخاطر مانده بود ثبت دفتر یادگار نمودم :\n\nسفر بعد از وفات پدر\n\nمقدمه\n\nبعد از ثنا و حمد خداوند لایزال\tگویم تر از قصۀ احوال پر ملال\nچرخ فلك بعاسر نیرنگ کرد باز\tمحروم ساخت دیده ز دیدار دلنواز\nیعنی که بد مرا پدری مهر پروری\tمشفق بدور حیم بدو لطف گستری\nهم شاعر و ادیب و حکیم و دبیر بود\tاندر وطن و زیر بد و با امیر بود\nآخر ز بازی فلك چرخ کجمدار\tآواره وطن شده از راه قندهار\nسه سال بعد از انکه بهندو ستان نشست\tبر خاست با عیال و بهجرت کمر به بست\nآورد او پناه بدر گاه پادشاه\tآن پادشه که هست مر اسلام را پناه\n( عبدالحمید خان ) به تلطف قبول کرد\tاو را و هر مرام و را هم مثول کرد\nتنخواه ماهواره و احسان شاه وار\tالطاف کرد بهروی آن شاه با وقار\nفرمود تا بشام نشیند ازان سبب\tآمد بشام ورفت ازو محنت و تعب"}
{"book": "adl0262", "page": 21, "text": "= ١٦ =\n\nشد سالها که بود مقیم دمشق شام مشغول با عبادت و مقبول خاص و عام\nسال گذشته رفت برای ادای حج فرض خدا بجای نمود از ادای حج\nآمد چو سوی خانه سه مه بعد از قضا افتاد او بيك مرض صعب بیدوا\nعاجز شد از علاج حکیمان با کمال هیچ فائده نکرد تداوی و صرف مال\nدر لیله برات و شب جمعه از سنین بدیکهزار و سه صد و هجده که شد قرین\nبا رحمت اله رحیم کریم خویش رفت از جهان بسوی جنان نعیم خویش\nصد ها هزار رحمت حق بر روان او بادا ز فیض رحمت حق تازه جان او\n\nتصویر قبله گاه مرحوم سردار غلام محمد خان حضرت طرزی صاحب افغان\nرحمة الله علیه"}
{"book": "adl0262", "page": 22, "text": "= 17 =\n\nبعد از وفات آن پدر مهربان خویش کردم سفر ز «شام» بغمهای جان خویش\nیاراه آهنی که کشیده شده ز شام اندر جبال عال که « لبنان» ور است نام\nتا بندریکه اسم علم گشته بهر آن «بیروت» در لسان همه مردم جهان\nزانجا به بحر گشت سفر چون نصیب من واپور شد نشیمن من با حبیب من\nواپور ما که نام و راهست ( قونغو ) مال فرانسه است و بسی هست تیز پو\n\nدر استانبول ۱۳۱۸\n\nدر اثنای این سیاحت ( محمود طرزی ) به این قیافت بود"}
{"book": "adl0262", "page": 23, "text": "= ١٨ =\n\nاز الهامات الهامه\n\n( توحید حضرت خالق وحید بلسان فن هیئت جدید )\n\nوسعت سما\n\nآنخا لقیكه كون و مکان آشکار کرد\nصيف وشتا نمود خزان و بهار کرد\n\nاز هيچ و نیست هست نموده بسی وجود\nاما بسی ، بلی ! چه بسی ؟ حد ورا نبود\n\nافلا ك را نظر کن وانجم در و ببين\nانجم در و ببین و تو مردم در و ببین\n\nتعداد این نجوم نه کار منجم است\nعلم حساب لال و قلم از کفش گم است\n\nهیئت شناس هند سه را ساخت آلتی\nخطین مستقیم کشیده به حکمتی\n\nبرلوح این سما که تو بینی کبود رنگ\nبی آنکه قطع همدگر آز د سرش بسنگ\n\nخطين مستقيم بلا انتها رود\nعلم خدا بود که به بی منتها رود\n\nکهکشان\n\nدر کهکشان نظر کن و در بعد او خیال\nتحديد بعد او بود امری بسی محال\n\nتعداد این نجوم چو یکپاره های نور\nمخصوص علم خالق یکتاست ای غیور\n\nهر پاره ز نور که بینی به کهکشان\nباشد شموس و نیز جهان ها چواین جهان\n\nاز بس بعید و دور و در ازست و بیقیاس\nفكر و خيال و وهم از و مانده در هراس"}
{"book": "adl0262", "page": 24, "text": "= ۱۹ =\n\nآن يك فضای ديگر و يكعالمیست ژرف\nگویند بس شموس بمانند شمس ما\nاين شمس ما بجملۀ سیاره اش بجد\nابعاد بی نهایۀ این دورها ببین\n\nتحدید بعد او نشود حل بلفظ و حرف\nدر آسمان بدایره دور مبتلا\nاطراف آفتاب دگر دور میکند\nخود را بعجز و عظمت وعزدر خدا ببین\n\nمنظومۀ شمس\n\nای جان شنو ز مرکز شمسی تو قصۀ\nآن صانع قدیم درین جو مر تقی\nبر گرد آن بدور بیاورد بس نجوم\nسیاره آن بود که ز خود نور می نداشت\nدورش بگرد شمس بود مرکزش هم اوست\nمرکز که گفته شد تو بدان کو قرار داشت\nسیاره هفتگانه اگر چه شمرده اند\nاول عطارد است و دوم زهره و سوم:\nمریخ و مشتری و زحل را عیان ببین\nهر شل دگر ستارۀ سیارۀ بود\nنام حکیم هرشل و او کشف آن نمود\nنپتون بود اخیر ترین ستاره ها\nآری شراره هاست همینها که ذکر شد\nبعد از مرور سرد شد و یافت حد خویش\nذکر خدا کند همه اشیای کائنات\n\nتا یابی آگهی و بگیری تو حصۀ\nبر پا نمود شمس منیری بمرکزی\nسیاره نام جملۀ آن گشته در علوم\nنورش ز آفتاب جهانتاب بر ضیاست\nنور و حیات و جاذبه و گرمیش از وست\nاو نیز دور میکند و نیستش ثبات\nلیکن از ان گذشته دگر نیز دیده اند\nاین ارض ما بود تو مکن عقل خویش کم\nاسرار های خالق کون و مکان ببین\nبر گرد شمس شعلۀ جوالۀ بود\nسلطان علم بین بکجاها علم کشود\nکو دور تر ز شمس بود زین شراره ها\nکز شمس شد جدا و بدورش بذكر شد\nهر يك بمحوری شده پویان مدخویش\nبیطوف در گهش نبود دور بی ثبات"}
{"book": "adl0262", "page": 25, "text": "= ٢٠ =\n\nابعاد سیارات\n\nسیاره ها دو دور خداشان عطا نمود\nیک دور مرکزی و دگر محوری فزود\nسیاره سایر است و بود مرکز آفتاب\nاین دور مرکزیست بکن قطر او حساب\nگر میکنی حساب تو این قطر دایره\nافتی بحیرت و نبری پی بسا پره\nاز شمس تا عطارد منشی آسمان\nکوشد قریب از همه سیاره ها بدان\nگویند بعد او ست ز امیال سی و هفت\nملیون و نیست خیلی درین بعد او شگفت\nاز بعد ارض و شمس اگر آورم سخن\nشد نه کرور و هفت لك از میلهای فن\nچون آمدیم بر سر پنتون و بعد او\nشد آنقد ر بعید که کردیم سر فرو\nاین بعد با عدد نشود عد بمجزه شال\nبشنو مثالك عجبی ای خرد خیال\nممکن اگر شدی که ز پنتون سفر کنی\nتا شمس یک سیاحت سرعت گذر کنی\nلیل و نهار قطع مراحل کنی بجان\nلیکن بسرعتیکه ز برقت دهد نشان\nیعنی بساعتی تو روی سی و هفت میل\nبیمکث و بیدرنگ شب و روز در رحیل\nدر ده هزار و نیصد پنجاه و دو سنین\nشاید رسی به شمس ز پنتون خوش زمین\nاین بعد ر انظر کن و ایند وررا ببین\nپرکار صنع و حکمت پرغور را ببین\nدر قطر این مدار نظر کن ز هر طرف\nبنگر عظیم دایره را وه شو طرف\nبگذار سر بعجز بدرگاه خالقی\nدر پیش عظمتش بنما عجز عاشقی\nاین دایره که شمه از کبر قطر او\nمذکوشد مدان که تمام سماست او\nمانند ایند و ایر و این شمس مرکزی\nاندر سما هزار هزاران بود مضی\nاین شمس ما بمجمله سیاره اش بجود\nاطراف آفتاب دگر دور میکند\nمحمود پیش عظمت خلاق کائنات\nتمثلنها سماست چو یک قطره در فرات\nدرالهامه شام شریف ۱۳۲۱"}
{"book": "adl0262", "page": 26, "text": "= ۲۱ =\n- § -\nالهامه\nالهامه قریه ایست از قریه های دمشق شام که از شهر سه میل بسوی شمال غربی در وادی لطافت تمادی پر اشجار ثمر دار سایه دار جویبار دار پر آبشار طراوت نثار ی واقعه شده است. سرك پهنای پخته عرابه رو که قبل ازین برای عرابۀ شش اسپۀ ( دلیژانس ) ساخته شده بود و عرابۀ مذکور در روز دوبار مسافران را از شام به بیروت واز بیروت بشام نقل میداد با سرك مارپیچ راه آهن ریل توأم تا به قریۀ الهامه در میان درۀ پر اشجار بسیار جویبار و افر آبشار با هم میرود . قصر ها و سرا بستان های اکابر و تو انگران دمشق که برای صیفیه درین قریه ساخته شده با منظرۀ طبیعی که دست خلقت وقدرت به او بخشیده منظم آمده قریه را الحق که نمونۀ فردوس برین گردانیده است. در خصوص لذت وحلاوت اثمار وخوشگواری آبهای چشمه سار و جیادت ولطافت هوای حیات نثار، الهامۀ صفوت علامه مشاربالبنان است بعد از انکه باارادۀ مراحم عادۀ اعلحضرت پادشاهی برای آوردن عیال وتعلقات خود از دار السلطنۀ کابل (در بلد شام مسمی دمشق + کز لب سنگش دمد آواز عشق) آمدم بمناسبت ظهور یافتن مرض وبا ، در یکی از سرا بستا نهای صیفیۀ این قریۀ باصفا شد رحل اقامت انداختم: يك شبی بود که خواب از چشمم وداع نموده بود از نیم شب یکساعت گذشته بر بام قصر برآمدم سبحان الله چه منظره! مهتاب جهانتاب؛ کوهها با غهاتپه ها جنگلها خانه ها را به انوار صفانثار خویش چنان مستغرق نموده که گویا سیلاب محلول الماسی عالم را فرا گرفته باشد شاخهای درختان سرافراز عر عر وشمشاد بوزش نسیم حیات بخش لطیفی"}
{"book": "adl0262", "page": 27, "text": "= ۲۲ =\n\n۵ میوزید به اهتزار آمده و صداهای شلاشل آبشارهائیکه از چشمه سار\nهای سرتپه ها و دامنه کوهها بر سر سنگها و روی سبزه و لاله ها تا به آخر وادی\nجریان مینمود با آوازهای نغمه هزار و سار و اصوات حزين عود و پیانونوا\nزان سرشار که از بعضی قصرهای گوشه و کنار بر می آمد با همدیگر مزج و دم\nساز گردیده درین سکوت و سكونت شب تنهایی قوه سامعه را به اهتزار و پرواز\nمی آورد. من هنوز در مصنوعات بدیعه گوناگون عالم ارضی که بحکمت بالغه\nصانع حي قديم لايزال بروی کار آمده غوطه خوار گرداب حيرت مانده\nبودم که بناگهان قوه نظرم راسهای وسعت انتهای خوشنما و نجوم زاهرة\nدرخشنده متلالا و کهکشان عظمت نشان نورانی ادا بسوی خود جلب\nنمود، و خوانده گیهای فن هیئت که بخاطر مانده بود در نظرم تجسم ورزیده،\nدر پیش عظمت و کبریا ئی حضرت خلاق ذوالجلال لاشريك بمثال بي اختيار\nجبین عجز و انکسار بر روی خاك نهاده زار نالیهای بندگی پر شرمنده گی نمودم\nو توحید ما فوق مذکور را در همین شب نظم و انشاد کرده مقطع آخرین آنرا\nبعد از ادای نماز صبح برقم آوردم. در همین قریه الهامه بودم که ولادت ولدم\nعبدالوهاب وقوعیافت. تاریخ ولادت آنرا به نظم آورد ما گرچه نوشتن آن\nعین گستا خیست ولی چون در ین پراکنده جمله اشعار موجوده حقیرانه\nرا نوشتن خواسته ام لهذا به تحریر آن جسارت ورزیده شد .\n- § -\nتاریخ ولادت فرزندم عبد الوهاب\nچارم ماه بود از رمضان فیضرس ليله سرور رسان\nسنه هجری بعد الف سنه سه صد و بيست و يك بدان توسنه"}
{"book": "adl0262", "page": 28, "text": "= ۲۳ =\n\nشب سه شنبه ساعت چاری من نشسته بفکر بسیاری\nباز شد در یکی مسیحا دم آمد و گفت مژده آور دم\nگفتمش چیست مژده ات ای یار کو مرا وارهان زاستنظار\nگفت و هاب ذو المنن بتو داد ولدی جمله حسن وفضل و سداد\nزین بشارت جبین حمد و ثنا بر نهادم بسجده پیش خدا\nباز با عجز و صدق و استغفار کردم از پیر نامش استفسار\nگفت وهاب اوست بخشنده بخشش اوکرده این بود بنده\n«عبدوهاب» يحفظك مولا از همه آفت و اذا و جفا\nحقتعالی ترا برای وطن جوهر قابلی کند نه چو من\nملت و دولت و وطن از تو منفعتها برد به فن از تو\nآری هريك ولد که می آید بهر او این دعا همی شاید\nولدی کو بدولت و ملت نرساند نکوئی و خدمت\nآنولدکر نیاید اولی تر فایده از درخت چیست ثمر\nهست امیدم از خدای احد که ثمرهای خدمت توخورد\nملت و دولت و وطن جمله ما درو خواهران ومن جمله\nدر شام شریف ۱۳۲۱\n- § -"}
{"book": "adl0262", "page": 29, "text": "= ٢٤ =\n\nعشق\nوطن\nاین نشیدۀ عاشقانه در دارالسلطنۀ کابل برای مدافعهٔ نفس از ملامت\nخلق دربارهٔ آمدنم بوطن گفته شده زیرا بعضی از رفقا رجعتم را بوطن بر\nدیوانگی حمل نموده ملامت میکردند :\n\n§\n\nهر کس که دل بعشق وطن کرد مبتلا ایمان و عقل و دین نشود هیچ از و جدا\nقول رسول بر حق ما این چنین بود حب وطن اساس به ایمان و دین بود\nحب وطن بخاك و گل و چوب و سنگ نیست زیرا بخاك و سنگ قرار و درنگ نیست\nحب وطن بمیوه و گلزار و باغ نیست حب وطن بکوه و بصحرا و راغ نیست\nحب وطن بشهر و به انهار و مزرعه نبود چرا که پر شده دنیا به این همه\nاینها عوارضست و محبت نه عارضیست آن جوهریست خاص که از فیض معنویست\nحب وطن معانی دیگر بود و را كز حب خاك و سنگ و درخت آمده جدا\nاینچند چیز باعث حب وطن بود گویم ترا که تجربهٔ اهل فن بود\nتشکیل جسم و جان بشر زاب نطفه شد آن آب هم ز جوهر خون آب بسته شد\nخون از غذا و آب و هوا حاصل آمده از امتزاج این همه آن کامل آمده"}
{"book": "adl0262", "page": 30, "text": "= ٢٥ =\n\nخاك وطن بود که پدید آورد غذا\nخاك وطن بدایت تشکیل هر وجود\nخاك وطن به حکمت حی قدیم فرد\nحس بصر که نعمت عظمای خالق است\nسمعست قوه ئی که سمیع علیم حی\nاول صدا بگوش ز حب وطن رسید\nنطقست خاصه ئی که خداوند لایزال\nاول کلام چون ز دهان میشود برون\nاول مشام هم ز وطن بوی عشق یافت\nاول قدم بمشی چو آغاز میکند\nاول نفس که باعث مدّ حیات بود\nپس گر مراجعت سوی وجدان کنی بجد\nیابی ز بهر عشق وطن خویش را مطیع\nای خاك پاك عاشق افتاده توام\nمجبور حب تست حواس و قوای من\nبشنو که عشق از چه به انسان شود یلا\nهر نقطه ئی که جمع در و شد حواس خمس\nمعشوق نام مجمع این پنجگانه است\nمعشوق من وطن بود از این سبب که او\nعاشق ازان منم که جمیع حواس را\nعشق وطن حواس و دل و جسم و جان من\n\nخاك وطن بود که شدش آب و هم هوا\nکردست با هزار جد و جهد و تار و پود\nاز بدء جسم و جان بشر ابتدار کرد\nاول بخاك پاك وطن در تعلق است\nاحسان نموده است به انسان نيك پی\nصوتی که بشنود همه زاهل وطن شنید\nفرق بشر نمود ز حیوان باین کمال\nنطق زبان اهل وطن گشته ره نمون\nذوق از وطن بدایت لذات رزق یافت\nاز لمس خاك پاك وطن ناز میکند\nاز آن هواست کان وطنت را محاط بود\nوانگاه فکر این همه اسباب بیعدد\nمجبور حب اوست شریفست گر وضیع\nبا جسم و جان فدائی دلداده توام\nعشقت ز بهر هر مرض من دوای من\nتا گویمت ز قول حکیمان پردها\nسمع و بصر مشام و دگر حس ذوق و لمس\nعاشق همان که جمع حواسش بهانه است\nمجمع ز بهر جمله حواسم شده است او\nکردم بخاك پاك وطن جمع و پابجا\nمربوط کرده است بخود با هزار فن"}
{"book": "adl0262", "page": 31, "text": "= ٢٦ =\n\nچون اصل و فطرت و نسب وقوم وملتم چون جسم وجان ورنك وزبان شكل وهيئتم\nچون آب و جدوجده و ما در ز هفت پشت از تست و در تو بوده و در خاك تو مخفت\nچون جمله حواس من از جمله وجود کردست با تو رابطه از جمله تار و پود\nپس عشق توچسان زسر من بدر شود باشير اندرون شد و باجان بدر شود\nشدسا لها که داغ جدائی وفرقتت میدوخت همچو شمع دل و جان عاشقت\nشبها بياد وصل تو بخواب مانده ام در روزها بفکر تو در تاب مانده ام\nهر علم وفن که خوانده و تحصیل کرده ام نیت برای خدمت و نفع تو بوده ام\nنیت به از عمل چوبنی کریم گفت امیدم آن بود که همان نیتم برفت\nجمله گناه ورو سيه ئى و بدی من پوشد خطا وجمله صفات ردى من\nالله ذوالجلال كه علام غيبها ست داندکه فکر ونيت من خالص وصفاست\nنيت چو جان فشانى وخد متگذارى بود حرمان از ان مدان که ز من اختیاری بود\nبا صد هوس هزار تصور زملك شام آن شام كوز صبح سعادت شده بکام\nآ نشام کو ز خلدبرین میدهد نشان قدسیتش ز روح بزرگان و قد سيان\nهر گونه عیش و عشرت و راحت گذاشتم از عشق تو دو یده زسربای ساختم\nاز جذب عشق بود که سویت بیامدم نی بهر جاه و ثروت وحشمت بیامدم\nهر زحمت ومشقت و خواری و ذل تو بر من گوار میشود از فیض عشق تو\nکر صدهزارسنگ ملامت بسر خورم گرصد هزا رطعنه و تو بخها برم\nگرصد هزار بار بد یوا نکی مرا تهمت نهند وعقل بدانند ز من جدا\nمن جمله را قبول كنم باهم که هست این آرزو که شهره کنندم وطن پرست\nاى خاك پاك اى وطن خوش زمين من معشوق من حبيب من و دل نشين من\nمسعود باش و شاد بزی تا ابد بمان در حفظ و در ترقی و معموری و امان\nاز شر دشمنان شرير قوى بد محفوظ باد خاك تو در حضرت احد"}
{"book": "adl0262", "page": 32, "text": "= ۲۷ =\nدر مسلك تمدن و عمران و برتری در علم و در صنایع و در هر هنروزی\nرشك آور بلاد تمدن نشان شوی در شرق همچو شمس درخشان عیان شوی\nابنا و اهل تو زفیوضات اتفاق گردند بهره یاب و بر ایند از نفاق\nگردند يك وجود و نمایند دست يك بندند جمله کی کمر همت و كمك\nاز بهر دفع دشمن وجذب علوم وفن از بهر اخذ صنعت و هم عسکری شدن\nخلاق ذو الجلال عنایت کند ترا انواع عزت و شرف و نعمت وبنا\nامنیت عمومی وحق و حقوق عدل آسایش ورفاه ومساوات وعلم وعقل\nخیریت وسعادت و ثروت نظام و نظم قانون حرب و نظم سیاسی و چندرزم\nآزادی وتجارت و صنعت زراعتت مال کثیر و راه وسیع و عمارتت\nاز این همه توانگر وهم بهره ورشوی درکره زمین به ترقی سمر شوی\n( محمود ) بینوا بشب و روز ایندعا\nمیکرده است و باد اجابت زکبریا\nدر دارالسلطنه کابل ۱۳۲۰"}
{"book": "adl0262", "page": 33, "text": "= ۲۸ =\n\nهیئت\nاجتماعیه\n\nهنگامیکه به ترجمه کتاب ( تلخیص حقوق بین الدول ) مشغول بودم\nدر سنه هزار و سه صد و چارده در دمشق شام جنت مشام گفته شده .\n\nترجیع بند\n- ۱ -\nحضرت کردگار از حکمت   داده نظمی عجیب در خلقت\nکره ارض را چو خلق نمود   بود جسمی ز نار پر هیبت\nاین نسیم حیات بخش برو   بد بخاری کثیف پر غلظت\nچون بود قاعده که هر مایع   سرد چون میشود کند جمدت\nنار سیال را احاطه نمود   ورقی همچو روی شیر صفت\nقشر شد بسته و بخار کثیف   رفع گردید و کرد مائیت\nریخت آن آب بر رخ این قشر   بحر ها شد پدید ازان حالت\nقوه نامیه پدید آمد   برهمین سطح قشر با فسحت\nبعد ازان شد ظهور حیوانات   تا که آمد ظهور انسیت"}
{"book": "adl0262", "page": 34, "text": "= ۲۹ =\nشد مکرم چو نوع انسانی بسرش ماند تاج جمعیت\nهیئت اجتماعی ملت\nنام او سلطنت شد و دولت\n- ۲ -\nنوع انسان شریف و برتر شد برهمه ذیحیات افسر شد\nعوض چنگ تیز شیر و پلنگ مالك تیغ و تیر و خنجر شد\nفیل و اشتر فرس و حوش وطیور جمله اورا مطیع و چاکر شد\nكره ارض با همه مخلوق زیر فرمان او مسخر شد\nذیحیات و جماد و نوع نبات دایره گشت و او چو محور شد\nدر اوایل چو پوست میپوشید رفته رفته چنان توانگر شد:\nكه زد دیبا و اطلس و مخمل ساخت پوشاك و زینت آور شد\nگوشت میخورد خام و گشت چنان كه طعامش ز شیر و شکر شد\nعوض جمله قوت و قدرت كه دگر نوع را میسر شد\nبهر انسان که بود نوع ضعیف قوه عقل یار و یاور شد\nعقل او را برای جمعیت كرد ارشاد و حكم كستر شد\nهیئت اجتماعی ملت\nنام او سلطنت شد و دولت\n- ۳ -\nهیئت اجتماع گر نبود شخصى واحد معیشتی نکند\nچونکه انسان بچیزهای کثیر هست محتاج و دفع آن باید"}
{"book": "adl0262", "page": 35, "text": "= ۳۰ =\n\nبی نشیمنگه و لباس و طعام زنده گانی کجا بسر آید\nدفع اینها بدون جمعیت گر بود پاد شاه نتواند\nپادشاهان مستبد خود را گر چه بر هرچه مقتدر دانند:\nليك يك گرده نان زگندم و جو بسر خود بدست کی آرد\nبیل از بهر کندن ته دای سعی ملیون نفوس میباید\nهست محتاج لطف جمعیت مستبد ان چه شد که کبر کند\nگر نباشد مراحم ملت هم گرسنه برهنه میماند\nشدولی نعمت کریم بزرگ هیئت اجتماعی بی بد\nشاه نوع بشر همین باشد دعوی مستبد نمی شاید\nهیئت اجتماعی ملت\nنام اوسلطنت شد و دولت\n\nنوع انسان شریف گشت از ان که تمدن بطبع اوست نهان\nمدنی طبعیش از ان باشد که بجمعیت است زنده روان\nفیض جمعیت و تعاون هم غالبش ساخت بر همه حیوان\nبه تعاون کشید معدنرا ساخت تیغ وتفنگ و توپ وسنان\nفیض جمعیت و تعاون بود که شدش ریل و تلگراف آسان\nشد شناور به بحر همچو نهنگ بحر را زیر حکم کرد روان\nبحرو برنی ؛ که بر هوای نسیم کرد چون مرغ تیز پرطیران\nخبر شرق را بغرب آورد بیکی لمحه بی مرور زمان\nکوه ها را شگافت و صحرا را در نور دید و کرد طی مکان"}
{"book": "adl0262", "page": 36, "text": "= ٣١ =\n\nاین همه شد ز فیض جمعیت که تمدن بشد نتیجه آن\nهیئت اجتماع را نازم که تفضل نمود بر انسان\nهیئت اجتماعی ملت\nنام او سلطنت شد و دولت\n\nهیئت اجتماع را بنگر که چه احسانها کند به بشر\nاتفاق و تعاون و امداد شفقت مرحمت بیکدیگر\nعلم و عرفان و صنعت و ثروت ادب و فضل و هم کمال و هنر\nفابريك و مكاتب و او تل هم شفا خانه های بحری وبر\nهم آکادمی تیاترو او په را کافه شانتی ترا موای موتر\nاکسپوزیسیون و شرکتها بانک و بانکنوط و بانگر پرزر\nوضع قانون و نظم پولیٹکل قوت حرب و قرعة عسكر\nهم منسپل و هیئت اعیان پارلمنت و عدالت کشور\nدار شورا و دار مبعوثان داخلی خارجی و بحری و بر\nامپراطور و پادشاه و قرال هم وزیران علم و مال و دگر\nجمله از فیض ملت و هیئت گشت پیدا برای نوع بشر\nهیئت اجتماعی ملت\nنام او سلطنت شد و دولت\n– ٦ –\nشد حکومت سه گونه در عالم مستقل نیم مستقل مدغم\nمستقل آنکه حکم هیچ کسی نبود بروی و ندارد غم"}
{"book": "adl0262", "page": 37, "text": "= ۳۲ =\n\nداخلاً خارجاً به استقلال سلطنت می کند چه بیش و چه کم\nباد کر دولتش مساوات است هم مقابل بمثل شد باهم\nدر حق حاکمیت و عزت از کسی هیچ پا نیارد کم\nبا دول با شدش حقوق کثیر چون تجارت سفارت اعظم\nدر حق صلح و حرب و آمد و رفت هست با همدگر مرابط و ضم\nچون شود پیش در میان دعوا یکدگر را همی کنند حکم\nپوسته و تلگراف در پهلوی شان عهد با انتظام بسته بهم\nکه رود آید و قبول شود تکت داک و یا نفنوط و درم\nدولت مستقل شد آن ملت که بود حمرو حاکم و خرم\nهیئت اجتماعی ملت\nنام او سلطنت شد و دولت\n\nملت و هیئتیکه نیست و را حق احکام خارجش بر جا\nیعنی در داخل ممالک خویش مستقل هست و نیستش پروا\nهر چه خواهد کند نگوید کس که چه کردی و میکنی شاها\nگر بيك روز صد نفر بکشد کس نیارد که گفت چون و چرا\nليك در هر معاملات برون دست غیری بود به او همپا\nدولتی دیگری دران بابت شده حامی او بدولتها\nباد گر کس معاهدات نداشت غیر آنکس که حامیست او را\nگشته محروم از حقوق دول هست مختار و مانده تنها"}
{"book": "adl0262", "page": 38, "text": "= ۳۳ =\nگرچه ضرب طلاه و نقره ونوط باشدش ليك هست شاه روا\nتکت داك او قبول نشد پیش دیگر دول بهيچ كجا\nدولت نیم مستقل اینست كه بخارج نباشدش سروپا\nهیئت اجتماعی ملت\nنام اوسلطنت شدودولت\n— 8 —\nمدغم آن دولتیست بیقدرت که بود تابع دگر دولت\nچون نوابان و راجگان باشد زیر قانون و حکم پر شدّت\nنی بخارج معامله دارد نه بداخل و راست مالکیت\nليك نامش حکومتیست جدا دبدبه دارد و بسی حشمت\nچونکه او تابعی قبول نمود کرده متبوع او ورا عزت\nفیل ها قصرها و جاریه ها همه سامان زیور و زینت\nعسكرو توپ هم اگرچه وراست نیست ليكن وراز خودقدرت\nحیف بر ملتيکه شد محروم از تمام حقوق حریت\nهیئت اجتماعی که بران حکم راند برو دگر هیئت\nگرچه با ثروت ست و خیل وحشم نیست در وی شرف چوهست اسرت\nشد بخارا و هند و خیوه و مصر مدغمی را نمونه عبرت\nهیئت اجتماعی ملت\nنام اوسلطنت شدودولت\nدرشام ١٣١٤"}
{"book": "adl0262", "page": 39, "text": "= ٣٤ =\n\nجغرافیای مختصر ممالك افغانستان\n\nالمقدمه\n\nآن شهسوار حسن که نامش ( تمدن ) است اورابخاك قطعه (اوروپ) توطن است\nپیش از زمانه‌های دررازی در (آسیا) میبود پاد شاه و همیراند حکمها\nاز علم وصنعت و ادب و حکمت و کمال از ثروت و سعادت و عمران و نقد و مال\nآن قطعه را چنان بکمال آوریده بود کواوروپ خراب ورا غبطه مینمود\nتاثير حسن ليلى شر قی مثال ما مجنون نمود خسروغرب و شمال را\nلکن بكفر نعمت و بیباکی و بدی عشاق او نمود بسی بدعت و ردی\nزانرو بغرب تخت حکومت نهاد شاه اوروپ زحسن روی (تمدن) بشدچوماه\nانوار شمس حسن ز مغرب طلوع کرد مشرق زبون گشت وقیامت شروع کرد\nای (شرق) شادباش که خلاق ذوالجلال تبدیل میدهد همه دم حالرا بحال\nحالا زمان آن برسیده که دور چرخ باز آورد برون مه غراى تو ز سلخ\n\n§\n\nافغانستان\n\nدر وسط آسیاست یکی خاك چون بهشت در شرق هر که دید و را غرب را بهشت"}
{"book": "adl0262", "page": 40, "text": "= ٣٥ =\n\nآن خاک پاک قطعهٔ (افغانستان) بود\nاز غیر خالی پر همه زافغانیان بود\nخاک و هوا و آب وی از حسن ذات شد\nاخلاق اهل او همه گی خوش صفات شد\nاز بهر آب جاری چون سلسبیل او\nگردیده اهل غرب همه خود قتیل او\nاز بهر میوه های لذیذش دل فرنگ\nگردیده همچو شیشه پر از باده شرنگ\nاز حسن قابلیت خاکش چه گویمت\nوز فیض خوشگواری آبش چه گویمت\nکهسار پر زبرف بر اطراف آن محاط\nانهار و چشمه سار ز ذیلش در انبساط\n\n- § -\n\nتحدید حدود\n\nاول بیان کنم بتو از چار حد او\nباز آورم سخن بسر بند و سد او\nاز سوی غرب هست به (ایران) حدود او\nاز سوی شرق (هند) شده همحدود او\nسوی شمال اوست به (پامیر و روس و) چین\nسوی جنوب (سند و بلوچش) بود کمین\nاز چار سو بجار ولایت متین شده\nحد بندیش بقوت مردم امین شده\n\n- § -\n\nولایت غربی\n\nدر غرب شد ولایت معمورهٔ (هرات)\nدر آب و خاک بهره ربوده بهر صفات\nاز قابلیتی که بخاکش خدا نهاد\nاز نوع زرع هر چه که خواهی تر ابداد\nبادام و پسته جوز و عنب آلو و انار\nانجیر و سیب و به بود و توت شهد دار\nاقوام بس عجیب و غریب است در هرات\nهر يك جدا بفكر و بعادات و اصل و ذات\nلکن همه جسور بود صاحب ذکا\nدر پیش روی خصم چو سدیست پابجا\nآن قلعهٔ متین صنع چه خوش بود\nوان سنگر رصین مربع چه خوش بود\nاز توپ های صدفی بس بزرگ و خوب\nو زسایر سلاح زفا بر یكه گروپ\nآماده گشته بهر دفاع وطن در و\nتا روس و فرس را نبود مکر و فن در و"}
{"book": "adl0262", "page": 41, "text": "= ٣٦ =\nولایت شرقی\nدر شرق شد ولایت زرد یزه ننگهار * شهر (جلال آباد) شده مرکزش قرار\nخوش آب و خوشه واست همه سر زمین او غرباً بسوی شرق روان (نهر سین) او\nچون این ولایت بکا فرستان قرین از وقت فتح خطهٔ مذکور شد متین\nمنظرهٔ یک قسمی از باغ شاهی جلال آباد"}
{"book": "adl0262", "page": 42, "text": "= ۳۷ =\n\nاطراف اینولایت زر بار ننگنهار گشته محاط جمله به انواع کو هسار\n( خیبر ) که دره ایست مخوف و بلند و تنگ از بهر هند سد متینیست پر زسنگ\nلیکن بجای سنگ در ان سخت کوهسار انسان پر سلاح بيا بى درخت وار\nصد ها قلاع جمله پر از مر دم شجاع دشمن به پیش هر یکی شان کمتر از متاع\n\n— § —\nولایت شمالی\n\nاندر شمال هست زمینهای پر نمو ترك است اهل آن و بود ( بلخ ) نام او\nافغان و ترك گشته بهم ممتزج در ان يك قوم دیگری شده پیدا از ان میان\nاز هر دو ـ و شجاعت فطری بذات شان فضل و کرم اطاعت و خوبی صفات شان\nجرار و تيزکار و مجاهد بکار زار هم مالدار جمله و هم جملگی سوار\nصحر است اینولایت و عالی زمین او جود و سخاست عادت خیمه نشین او\nاسپان بس قوی و شتر های بس بلند باشد مدار ثروت این قوم هوشمند\nپس شهر های عمده و خوبی درین ولایت زان يك (مزار) حیدر كرار با صفاست\nاندر مزار بلخ بیا وصفا ببین در وی عیان کرامت شیر خدا ببین\nشاه ولایت آنکه «علی مرتضی» بود او را مقام معنوی با صفابو د\nهر سال در بهار یکی معر ضی عظیم اندر مزار بلخ بپا گشته از قدیم\nجای دعا و بیع و شرا و صفا بود از بهر خاص و عام فواید نما بود\nبلخست و قندز است و بدخشان و میمنه شغان و طاشقرغان بود و دشت ارزنه\nدریای آمو آنکه بعالم بود علم جاری بود به آ خر این ملك پر حشم\nاین نهر فا صلست میان حدود ما با ملك روس پر حیل قوت آزما"}
{"book": "adl0262", "page": 43, "text": "= ۳۸ =\n\nمزار فیوضات آثار حضرت شاه اولیا"}
{"book": "adl0262", "page": 44, "text": "= ۳۹ =\n\nمعرض ميله کل سرخ در مزار شریف\n\nولایت جنوبی\n\nسوی جنوب آی و خبر گیر ای دبیر\nخوش آب و خوش هو او لطافت نثار شد\nدر این ولایتست دو فضل بسی عظیم\nاول بدانکه منشا قوم جلیل ماست\nعنو ان قوم قوم ( محمد زئی ) بود\nبانی قند هار بود « شاه احمدی »\nتاسیس داد دولت افغان به قندهار\nاول حکومتی که زافغان بپا شده\nافغان خاندان واصیل و پدرشناس\nاز فضل دیگرش بتو گویم حکایتی\nفخر رسل محمد مختار کز شرف\n\nبینی ولایتیکه نیا بی ورا نظیر\nشیرین بود که نام خوشش (قندهار) شد\nهر يك بیان کنم که شوی واقف و علیم\nقو میکه قوم پاد شه بیعد یل ما ست\nعصر یست بیشتر که بفرماند هی بود\nکو بود پادشاه بزرگی و بی بدی\nاز هندو سند نیز گرفته بسی دیار\nپا یتخت درهمین بلد جانفزا شده\nدر این ولا یتست بکن فضل او قیاس\nاما حکایتیکه ندارد شکایتی\nعالم بنور او شده از جهل بر طرف"}
{"book": "adl0262", "page": 45, "text": "= ٤٠ =\n\nيك خرقه مقدس از ثوب پاك خويش بهر اويس كرده عطا در زمان پيش\n\nمقبرۀ ( احمد شاه غازی ) در قندهار"}
{"book": "adl0262", "page": 46, "text": "= ٤١ =\n\nآن خرقهء قدس پاك اين زمان كجاست پرسی کجا بگوی که در قندهار ماست\n\nمقام عالی خرقه مبارکۀ حضرت رسولکریم صلی الله علیه وسلم در قندهار\n\nاینست فضل تأنی این شهر بی نظیر قدسیتش قیاس کن ای ذات خوش ضمیر"}
{"book": "adl0262", "page": 47, "text": "= ٤٢ =\nدر این ولایتست اراضی پر شرف انهار بس بزرگ در ان جاری هر طرف\n(ارغندآب) نهر جسیمیست و آبقرو اطراف آن ز بوده ز فردوس صد کرو\nنهر دگر که سیرسفاین درو شود (هیرمند) نام آن و به صحرا همیرود\nانگلیزوروس حسرت این ملك رابجان دارند و میدوند بسویش دوان دوان\nلكن ز فضل حضرت خلاق ذوالمنن وز فیض همت شه بادین و علم و فن\nاقوام پرسلاح اصیل و دلاوری در روی شان ستاده چوشیران غاوری\n— § —\nتعریف پای تخت وگریز بمدح صاحب تاج و تخت\nحالا بیان کنم بتو از سر کرهه‌ تا یابی آگهی تو ازين پاك دايره\nمرکز بود یگانه نقط بهردایره بی نقطه کی تو یابی سرو پای دایره\nارض و قمر عطار دو مریخ وزهره را پشاون و همشل و همه سیارسبعه را\nاز شمس پر شعاع بود دورو روشنی مرکز قرار داده ورا خالق غنی\nدر ارض چون نظر کنی ای مرد پر خرد در هر دول بیابی تو این دوره طرد\n«افغانستان» که دولت مختار بافر است (کابل) ور است مرکز و از جمله بر ترت\nجانست کابل و همه افغان ستان جسد خوابست هر چه هست در وکمتر است بد\nدر لفظ نام خوب وی از آوری نظر یابی میان گل تو یکی آب چون گهر"}
{"book": "adl0262", "page": 48, "text": "= ٤٣ =\n\nکابل بخوبی رشک گلستان جنت است ترکش اگر کنی عملت کار جنت (۱) است\n\nبرج شمالی و يك قسمی از گلخانه در داخل ارگ مبارك كابل\n\n(۱) جنت بکسر جیم دیوانگی را گویند ."}
{"book": "adl0262", "page": 49, "text": "= ٤٤ =\n\nکابل قدیم و کهنه و شهریست خورده مال\nتذکارها دهد بتو از رستم وز زال\n\nيك منظره از باغ ارگ مبارك در کابل\n\nکابل ایالتیست جسیم و بسی فراخ\nندنام شهر عام بران جمله گی مناخ\nکابلستان بنام بود جمله گی زمین\nکابل شده است شهر و دگر ملحقش بین\nدر موقعش نظر فکن و وضع شهر او\nبر کوه او گذر کن، سهل و نهر او"}
{"book": "adl0262", "page": 50, "text": "= ٤٥ =\n\nاطراف شهر و جمله ولایت بکوهسار گشته محاط و دامن شان پر ز چشمه سار\nکابل بود که تختگه دولتست او کابل بود که منبع هر عزت است او\nکابل بود که هست به اسلام ازو امید زیرا که هر زمان زترقی دهد نوید\nکابل بود که جمله افغانستان بدو مربوط گشته و بودش فخرچون (یدو)\nشهر یدو که مرکز ژاپونیا بود از بهر شرق مسطره خوشنما بود\nسی سال پیش ازین بجهان نام هم نداشت یکبارگی بجمله عالم علم فراشت\nآن قادر حکیم علیم عظیم فرد چون میکند اراده گرمی نه بینی سرد\nاسباب بس عجیب فراهم بیاورد تا برد را برد بهوا گرمی آورد\nشمس بزرگرا چو تنوری بتافت کرد از بهر ارض تابش او را حیات کرد\nگاهی سوی شمال کشد شمس را خدا سوی جنوب سردشود ارض و هم هوا\nبازش سوی جنوب روان آورد دوان سوی شمال شد همه افسردگی عیان\nامرش شده مسبب اسباب کائنات صیف و شتا بپاست به ایندور باثبات\nچون خواست امر او که بژاپون دهد مراد اسباب ساخت بهر وی آن مردخوش نهاد\n(میکادو) نام پادشهی شد عطا بدو از فهم و عقل او شده پاریس نو (یدو)\nکابل هم از فیوض عمیم حبیب او بیمار بد «حبیب خدا» شد طبیب او"}
{"book": "adl0262", "page": 51, "text": "= ٤٦ =\n\nما راست وقت شکر و ستایش کردگار یکبار نی هزار بصدها هزار بار\nخلاق ذوالجلال عنایت بما نمود يك پادشاه عادل با عقل و دین وجود\nروز جلوس او بسر تخت سلطنت شد روز اول شرف و بخت مملکت\nآنروز پرسرور همایون بروز شد بر جمله مومنین زمین شام روز شد\nفضل خدا وهم مدد روح مصطفى كرد استوار دین خودش را به او بپا\nبرپا نمود رایت دین را بدست خویش اغیار را بقوت دین کرد پست خویش\nشاهیست كز صفات خداوند ذو الجلال كردست اتصاف به اخلاق و هر کمال\nالله را چو دوست بود شد حبیب او افغانیان مریض بدوشد طبیب او\nآن خاك فخرها کند به کرۀ زمین کو را بود (حبیب خدا) صاحب امین\nظل خدا حبيب خدا پرورسول در قلب خاص و عام شده مظهر قبول\nملت چوریشه باشد و سلطان بود شجر آرد درخت هم بهمان ریشه هاثمر\nبنگر تو فضل حضرت رب قدیم را بنگر تو ياوری نبی کریم را\nچون خواست فضل او که کند پاره ور شجر بخشيد اتحاد عناصر بیکدگر\nاز جمله اصله های شجر این صدا بود تو ( سراج ملت و دين ) باضيا بود\nيارب چه روز بود هماروز دلفروز كريك كرور مرده مسلمان كفرسوز"}
{"book": "adl0262", "page": 52, "text": "= ٤٧ =\n\nبايك لسان و قلب برامد همين ندا باشد (سراج ملت ودين) اين اميرما\n\nپادشاه خود مختار دولت عليه مستقله افغانستان اعليحضرت (سراج الملة والدين امير حبيب الله خان)"}
{"book": "adl0262", "page": 53, "text": "= ٤٨ =\nزانروز جمله ملت و قوم از بزرگ و خورد از دین علم و بخت و شرف حصه ها ببرد\nبگشاد گنج و کرد کرم بر عموم عام از فیض آن سپاه و رعیت گرفت کام\nاعلان نمود عفو و سخا را بخاص و عام زیرا که عفو و جود بود عدل را مرام\nاملاك وهم عقار و بسی مال هم منال بخشید و عفو کرد گناهان ببین کمال\nاوصاف بر محامد این شاه خوشخصال کی میشود بیان بدعا ختم کن مقال\nیارب بواحدیت ذات قدیم خویش یارب بخاتمی نبی کریم خویش\nیارب بحق عظمت قرآن بر حقت یارب به اهل بیت و به اصحاب خوش صفت\nاین پادشه که سایه ذات قدیم تست این نعمت عظیم که لطف عمیم تست\nپاینده دار ساز موفق بخیرها از بهرمات و وطن پاک با صفا\nاز طول عمر و صحت و شوکت جلال و جاه وز بخت و تخت و اهل ولد تبعه و سپاه\nکن بهرمند و دارنشانش ابد نشان عفو و سخا و مرحمتش را بمار سان\nفی کابل ١٣٢٣"}
{"book": "adl0262", "page": 54, "text": "= ٤٩ =\n\nدر مدح حضرت نائب السلطنه صاحب افخم ...\nنائب السلطنه آن سرور فرخنده خصال که خدا داده و راعزت و فیض و اقبال\n\nذات فخامت سمات جناب نائب السلطنه سردار نصر الله خان افخم"}
{"book": "adl0262", "page": 55, "text": "= ۵۰ =\n\nحضرت حق بوجود شرف آمود شریف کر ده تخصیص صلاح و ورع و جودوکمال\nحامی علم وادب سرور خوش اصل ونسب سرور اهل حسب ماحی کفر و اضلال\nدولت و ملت و ملك ووطن واهل وطن از تدابیر تو شد از همه غم فار غبال\nبا برا در که بود پاد شه داد شیم هم نصیری و ظهیری و صدا قت اعمال\nبو جود توو را راحت و امنست و امید از فیوضات وی آمد بتو عز و اجلال\nمحفل بزم تو گلزار سر و ز است و جور لطف و خلق حسنت فصل بهار ست بسال\nهر که در مجلس انس تو شرفیاب شود گل و اثمار طرب گیرد و انواع نوال\nبه شمیم کرم عاطفت خلق خوشت دل پژمرده « محمود » رهاشد زملال\nگرچه در شعر مرا بهره کا فی نبود ليك از فیض پدر مانده وراثت اینحال\nچند اشعار پرا کنده نمودم تقدیم تا که تذ کار بماند بحضورت مه وسال\nمدح اوصاف جمیل تو کجا من زکجا بهتر آنست که آرم بدعا ختم مقال\nحضرت حق که بود خالق علام علیم باد ناصر بتو ای نصر ا له متعال\nحسن تو فیق کرا مت کندت در هرکار تا ز سعی تور سد دولت و ملت بکمال\nحق چو کرد ست تر ا حافظ قرآن مجید داردت حافظ ناموس وطن در همه حال\nپادشاه و وطن و قوم ز صدق تو برد راحت وعزت وامنیت دایم احوال\nفي كابل ۱۳۲۵"}
{"book": "adl0262", "page": 56, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0262", "page": 57, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0262", "page": 58, "text": "= ٥٣ =\n\nماه صفر که خیر است عنوان آن بهر سال در بیست و چارم آن پیدا شده است آنماه\nاز هجرت محمد صلو علیه و آله با الف و سه صد و بیست بدهشت از همر اه\nکا مد بدید آن در از صلب پاک ذاتی کش هست خرمن زر در بخشش برکاه\nاز خاندان شاهی يك نونهال اقبال برجست و داد اول بازنكوى دلخواه\nاز حضرت الهی خواهم بعجز و زاری کای ذات پاك باری وی خالق سحر گاه\nز عمر و فیض و اقبال وزعز و ناز اجلال كن بهره ور نهالم یعنی ( خلیل الله )\nهم جد و اب و امش محفوظ دارز آفات دایم نگاهدارش با عز و شوکت و جاه\nدر کابل ١٣٢٨\n\nتاریخ ولادت فرزندم عبد التواب\nرمضان شهر فیوضات رحیم تواب هست مقبول در آن تو به وطاعات صواب\nدر چنین ماه مبارک که در فیض کریم باز گشته است بروی همه کس از هر باب\nآمد از كتم عدم ماه جبین يك ولدی که زیبای لطیفش خجل آمد مهتاب\nروز پنجشنبه نهم بود ز ماه رمضان بیست و پنج و سه صد از الف فزون بود حساب\nطالعش سعد بود مقدم او خیر عظیم جبهه اش صاف و رخش لمعه نور پر تاب\nخواستم نام وی از حضرت سردار کریم نائب السلطنه آن سرور فرخنده جناب\nرتبه سلطنتی منصب سردار يرا مفتخر ساخته با حفظ کلام وهاب\nنام بنهاد و را حضرت عالی زکرم ابن محمود بود نام وی (عبدالتواب)\nدر کابل ١٣٢٥"}
{"book": "adl0262", "page": 59, "text": "= ٥٤ =\nتاریخ ولادت فرزندم عبد الفتاح\nخالق کون و مکان رب علیم فتاح کرد احسان ولدی صاف چونورمصباح\nدر شب جمعه و از ماه محرم پنجم خیرمقدم شده و فیض بیاوردونجاح\nبیست وهفت وسه صد از الف فزون بودسنه که شد آن گوهر تابنده سرور ارواح\nگفت در گوش دلم هاتف غیبی نامش موجب سعدوفتوح آمده (عبدالفتاح)\nدر کابل ۱۳۲۷\nقطعه تاریخ تاسیس مکتب حربیه سراجیه\n( در دارالسلطنه کابل )\n«سراج الملة و الدین» شه عرفان پناه ما که در تاریخ افغان (محیشی ملت) شدش عنوان\nحیات نوع انسان از کمال و علم وعرفانشد چونبودعلم وعرفان پس جمادش دان جمادش ۲۰\nاز انرو (محیشی ملت) و راخوانم که ازلطفش در علم و هنر بگشود بهر مردم افغان\nاساس (مکتب حربیه) را بنهاد درکابل در انجمع آوریدازهرگروه اصناف شاگردان\nهزارو سه صدوهم بیست وهفت افزون بد ازهجری\nکه شد تأسیس این مکتب ز فیض شاه با عرفان\nکابل ۱۳۲۷\n- § -"}
{"book": "adl0262", "page": 60, "text": "= ۵۵ =\n\nمكتب\nمکتب بود که باعث فیض و سعادت است مکتب بود که ماحی جهل و غباوتست\nمکتب بود که کرده ترقی بدان دول مکتب بود که فیض ربوده ازان ملل\nعلم است جان و جسم بود دولت و وطن بجان چسان توزنده شماری تن و بدن\nمکتب بود که منبع علم است و جان جسم مکتب بود که زنده کی آیداز و به اسم\nمکتب بود که هست روان بهر جان قوم مکتب بود که دور کند غافلی و نوم\nعقل و ذکاوهوش به انسان چوشد عطا با آن بشد ز فرقۀ حیوانیان جدا\nعلم است بهر عقل و ذکا صیقل جلا بیعلم عقل مانده چويك كنگ بيصدا\nمکتب بود که موجد علم است و عقل و هوش مکتب بود که باز کند چشم و فکر و هوش\nمکتب بود که تربیه و عقل ازو بود مکتب بود که برتری و فضل ازو بود\n\nدر کابل ۱۳۲۷"}
{"book": "adl0262", "page": 61, "text": "= ٥٦ =\nتوحید خالق یگانه بزبان موالیدثلاثه\nنباتات\nالله که خالق جهان است درکون ومکان عیان نهان است\nهر ذره و جزء فرد ذرات شد بهر تجلیش چومرآت\nهر ذرۀ این عجیب اشیا شد مظهر صنع ربّ یکتا\nدر برگ نظر کن و گل او در تاك نظر كن و مل او\nدر ریشه و میوه شاخ وساقش در تخم و نمو و هم مذاقش\nغوری کن و صنع حق نظرکن یگانگی از دلت بدركن\nبنگر که چگونه صانع فرد از تخم جماد رنگ بر کرد\nآن ریشه نرم و نازك و خورد در خاك یگان یگان فرو برد\nاز سوی دگر نمود با لا يك ساق لطيف سبز زیبا\nدر خاك هر آنقدر که ریشه رفتار و دوش نمود پیشه\nدر ساق همانقدر بلندی پیدا شود و چه شوق مندی\nشاخ آورد و زبرگ پوشد دیبای لطیف سبز بی بد\nگلهای لطیف و بس ظریفی اثمار لذیذ و بس لطیفی\nبازآورد و دهد حلاوت می آورد و دهـد شطـارت\n- § -\nجمادات\nحالا بسوی جماد بنگر کوشکل دگر دهد به منظر\nاشکال حجار مختلف را سنگی نهاده در سراپا\nدرکوه ببین و سختی او در زروه و اوج پستی او"}
{"book": "adl0262", "page": 62, "text": "= ۵۷ =\n\nرخام و سماق زرد و ازرق\nالوان عجیب مختلف شکل\nاز سبزۀ مخملین زمین\nهر قطرۀ آبشار سرشار\nکردست چنان گهر فشانی\nدر نوع جماد اگر ببینی\nنقره به سفیدی زر بزردی\nکرد است بحکم خالق فرد\nیاقوت و زمرّد است و نیلم\nهر پارۀ آن ز فیض یزدان\nاز جمله گذر زغال را گیر\nانوار فیوض حضرت حق\nبا این سیه زغال سنگی\nاز نور و حرارتش جهانرا\nآن غاز هوا که کرد روشن\nاز سنگ زغال شد پدیدار\nآن سرعت سیر و دود تاريك\nاز این سیۀ ثقیل آمد\nبیکاره شود زدور افتد\nآرام و سکون شود هویدا\nيك سردی و ظلمت مدیدی\nبنگر که به تیرگی چه نور است\n\nبخشیده بکوهها چه رونق\nآرد بنظر محیر عقل\nپوشیده قبای خیلی رنگین\nبر سبزۀ سنگ رنگ زنگار\nحیران بنموده نقش مانی\nکانهای عجیب جمع بینی\nدر جوف زمین نگار بندی\nخلاق جماد و سبزه و ورد\nالماس و زغال سنگ وقورم (۱)\nدر رنگ دگر شده است غلطان\nآنروی سیاه نور تخمیر\nاسرار عجیب کرد ملصق\nوه ، وه ! چه غریب شوخ و شنگی\nنور آمد و زنده کرده جانرا\nهم کوچه و شهر و کوی و برزن\nروشن بود این بیار و اغیار\nدر ریل و به آگبوط وفابريك\nگر او نه بود عطالت آید\nچرخ همه‌ انجن معدّد\nدر جملۀ کار گاه دنیا\nتاريك کند رود سفیدی\nدر نوع جماد نور طور است\n\n(۱) یکنوعی از معدنست"}
{"book": "adl0262", "page": 63, "text": "= ۵۸ =\n\nظاهر سیه است و تیره و تار باطن همه کر میست و انوار\nاز جمله عجب تر اینکه الماس از فحم بود، بگیر مقیاس\nیک انجره میکند تمیع در کان زغال بر توسع\nزان انجره شد پدید الماس بنگر حکم حکیم و بشناس\n— § —\nحیوانات\nغوری تو بکن بنوع حیوان اسرار خدا به بین نمایان\nدر بیضه سخت کلس مانند کز جان اثری نداشت ای رند\nبنگر که چسان حکیم مطلق زآثار حیات داد رونق\nآن زردی مایع درونش جوجه شد و شد سفیدی خونش\nاز زردی تخم و هم سفیدی مرغی شد و رفت در بلندی\nيك حس عجیب عشق و لذت از بهر حیات کرد خلقت\nمجلوب شده است نوع حیوان از بهر همان لذائذ جان\nتفریق نمود برد و فرقه يك فرقه نرود گرچه ؟ ماده !\nوه ماده ! مواد روح با تو عشق از تو و لذت تو هر سو\nدر طایر و وحش و ماهی و مور عشق بنها دو لذت و نور\nنوری و چه نور ؟ نور اسرار تخلیق نمور بهر اینکار\nکاریکه حیات را ثمر داد کاریکه هزار نوع ایجاد\nزان کار بروی کار آمد جان آمد و عشق یار آمد\nعشقست مدار زندگانی بی عشق کجاست کامرانی\nاز عشق بپاست کائناتش از عشق قوام و هم ثباتش\nدر (جاذبه عمومی) بنگر کو عشق بود نه چیز دیگر\nزان جاذبه عالم است برپا زان عشق حیات شد هویدا"}
{"book": "adl0262", "page": 64, "text": "= ٥٩ =\n\nدرطایر و چارپاو انسان شد جو هر نور عشق سوزان\nزان سوزش وشوق و لذت و نور گردید عیان چه شورش و شور\nيك قطره آب گرم مایع با قوت بمبۀ طبایع\nاز منبع صلب و الترائب اجرا بمجاری العذائب\nآن آب عذوب شد گوارا بر طبع لطیف نطفه پیرا\nبلعش بنمود و در رحم برد بد آب و ویش جنین آورد\nشد طفل و قدم نهاد برخاك مادر پدرش خوش وصفا ناك\nاز لفظ شجر مراد عشقت نز دیکی آن و داد عشقت\nنز ديك شدی شجر ثمر داد زان میوه ترا هزار غم زاد\nیکسر بدی خالی از غم و دهر سرهاشدی غم شدت فزونتر\nدنیا غم و بیغمیست جنت آزادی بهشت و ناز اسارت\nچون گشتی اسیر دام عشقش خوردی می وصل جام عشقش\nگشتی بغم جهان گرفتار غمهای فراق و وصل دلدار\nيك لحظه اگر فراق آید جان بر تو گران و شاق آید\n- § -\n- احوال انسان -\nتورات چنین بیان نموده در خلقت آدم ستوده\nخلقش چو نمود زاب و از طین روحش بدمید و کرد تلقین\nحوا چو نبود کار آدم بد سجده و طاعت دمادم\nجز بنده کی همدمی نبودش از جمله جهان غمی نبودش\nاین کرۀ ارض خانه اش بود صحرا و جبال لانه اش بود\nدر پیشه و آبشار و جنگل آزاد بد و نبود کلکل\nاز نعمت رنگ رنگ جنت محظوظ بد و نداشت ثقلت"}
{"book": "adl0262", "page": 65, "text": "= ٦٠ =\n\nهر گوشه ارض مسكنش بود دنيا همه دار ماهمنش بود\nآزادی و بيغمی بهشت است آزادی بخلقت و سرشت است\nآزادی آدم خدا خواه يكسو شد. و عشق گشت همراه\nدر دام لذائذ تناسل افتاد و نمود او تكامل\nعشق آمد و گشت نام او مار شيطان هيجان شوق آنكار\nچون دانه عشق خورد آدم بيرون شد ازان سرای بيغم\nزان دانه نمو نمود از واج هر زوج به تير عشق آماج\nآن واقعه فجيع قابيل بديك شوری ز عشق بی قيل\n- § -\nحاكميت انسان برديگر حيوانات\nخلاق عظيم واحد حى در جمله كائنات و هر شی\nاسرار صنايع عجيبى تخليق نمود بس غريبى\nاسباب بسى فراهم آورد چون كرد اراده كويـسازد\nاين نوع شريف آدمى را بركره ارض حكم فرما\nاسباب زعقل بهر او ساخت جوهر شد و درد ماغش انداخت\nزان جوهر تاب ناك روشن آورد بكف عنان تو سن\nدانست كه فرد فرد واحد نتوان كه شود زخود مجاهد\nدر راه معيشت حياتش نتوان كه بيارد آب و آتش\nيك گرده نان زگندم وجو : يك البسه زكهنه و نو :\nيك مسكن وجاى خواب كردن : يك مشر به بهر آب خوردن :\nتنها نتوان تدارك آن هر چند كه ديو باشد انسان\nبا قوت عقل يار گرديد جمعيت و زيست را يكى ديد\nزانرو به تعاون و تناصر محكوم نمود هر عناصر"}
{"book": "adl0262", "page": 66, "text": "= ٦١ =\n\nآهن بكشيد و آتش افروخت نقره بكشيد و زر بیندوخت\nبیل و تبر و سنان و پيكان حاضر بنمود و ماند اركان\nحالا تو ببین به پیل و اشتر وان گاو دو شاخ از غضب پر\nآن پنجه شیر مست غران وان دهشت گرگ تیز دندان\nانسان ضعیف عاجز فرد آیا بچه گونه دفع آن کرد ؟\nلاکن چو خدای حی سبحان بگزید و را ز جمله حیوان :\nدادش بمقابل همه شان جمعیت و سعی و عقل و اذعان\nآلات عجیب کرد ایجاد غالب شد و کرد جمله منقاد\nبا دام و کمند و تیر و خنجر بنمود جمیع را مسخر\nباقوت و زور پوست شانرا بركند و بدوش کرد و هم پا\nشیرش بكشيد و ساخت روغن در روغن او نمود خرمن\nآن گوشت و را زپهلو و ران در روغن خود نمودش بریان\n\n-- § --\n\nحکایت برسبیل تمثیل\n\nاز بهر مثال و فرحت مغز تمثیل کنم حکایت نغز\nدر جنگل پر شکوه و شانی مرغابی داشت آشیانی\nجنگل ز درختهاي عالی انبوه بد و نبود خالی\nسبزه بزمین فگنده دیبا اشجار بسایه گشته هم پا\nگلهای طبیعی ملون جنگل شده زان چو صحن گلشن\nيك آب لطیف بس درخشان جویی شده است و کرده جریان :\nدر يکطرفی زبيشه ژرف آن بیشه که میلهاست بحرف\nدر بیشه این چنین که گفتم انواع وحوش و طیر و ضیغم :"}
{"book": "adl0262", "page": 67, "text": "= ٦٢ =\nبودند به بیغمی و شادی\nمرغابی به بیشه آشیا نداشت\nدر ساحل نهر آب جاری\nمیزیست و نبودیش غم هیچ\nمیرفتی و مینمودی عشرت\nيك شب که غنوده بود بیغم\nماتم چه ؟ مصیبت عظیمی\nاو دید که آمده است انسان\nدر دام حیل وحوش و انعام\nاو را بگرفته و بجا قور\nافروخته آتش ، و کبابش\nاز دهشت این منام مدهش\nپرواز نمود و بر هوا شد\nاز جای و مقام خود سفر کرد\nدر هیچ مکان و هیچ مأوا\nفریاد همی کشید و گریان\nای طایر و وحش و چارپایان\nيك شير بزرگ پر مهابه\nبشنید چو های و هوی او را\nاین شور و فغان و ناله ات چیست\nبط گفت : که ای تو شاه حیوان\nانسان تو مگو ، بلای مدهش\nیا بد چو مرا کشد پزد زود\nغافل که بشر بود فسادی !\nدر زیر درختی خوش مکا نداشت\nبر سبزه و گل بعیش کاری :\nدر آب و بخشکه باخم و پیچ :\nخسبیدی و کردی خواب راحت\nدر خواب بدید روز ماتم\nانسان بمنامش داده بیمی !\nدر جنگل شان فریح و شادان\nآورده و او نشسته خود کام\nسر کنده و پر ربوده یکسو\nکرده است و ربوده آب و تابش\nبرخاست ز خواب و بس موحش\nبا شور و فغان به ناله ها شد\nذوق وطن از دلش بدر کرد\nآرام نمیگرفت یکجا\nاز بهر خدا بیامد انسان :\nبگریز که خواهد آمد انسان\nدر زیر درختی او فتاده\nبر جست بقهر و گفت آیا ؟ :\nانسان چه و خوف و بیمت از کیست؟\nهستی و ولی ندیدی انسان\nافتا ده ز بهر ما به پیچش\nبریان کندم بر آتش و دود"}
{"book": "adl0262", "page": 68, "text": "= ٦٣ =\nپس آتش جوع خود نشاند\nدندان بعظام من بر اند\nبگریز ز من شنو تو ای شیر\nترسم که بیاید و کند زیر :\nهم ما و تر او دیگران را\nیا بدرۀ بیشه را کند جا\nزین خواب که دیده ام به بیمم\nشد آب ز غم دل دو نیمم\nبر شیر غضب بشد پدیدار\nازین سخن بط نکو نسار\nغرید و بگفت ای هراسان\nناکی تو سرائی ژاژ و هزیان\nبنشین و مرو ببین که شا هم\nبر جمله تان سر و کلاهم\nدر سایۀ لطف من بیاسا\nاز ترس بر او ژاژ کم خا\nبیچاره بط ضعیف لرزان\nبنشست و سکوت کرد ترسان\nيك لحظه گذشته بود کزدور\nيك گرد و غبار گشت منظور\nشد شیر به انتظار و هوشیار\nکز گرد برون چه آید اسرار؟\nباشد اگر آدمی هماندم\nاو را بکشم غمش کنم کم\nنزديك چو شد زگرد پیدا\nگردید ؛ خری بتاخت همپا\nدر عین دو یدن بخر بط\nچشمش بپز بر خورد و آن بط\nلرزید و به ایستاد ترسان\nغرید هژبر و گفت برخوان:\nاحوال خودت که کیستی تو\nاز بهر چه میدوی بهر سو\nخر گفت: که من فدات کردم\nقربان تو خوش صفات گردم\nمن کهنه غلام تان خر هستم\nامروز زچنگ انس رستم\nبگریخته ام زظلم انسان\nانسان نه ؛ بلای جمله حیوان\nبشنید چو شیر قول بدکو\nپرسید چه ظلم کرده برتو\nبر من تو بگو یکان یگانش\nتا من نکشم به رایگانش\nخرگفت: که بر من هراسان\nصد ها ستمی کند نمایان\nيك چیز که نام اوست پالان\nبرپشت نهد مرا و بر جان"}
{"book": "adl0262", "page": 69, "text": "= ٦٤ =\n\nدر زیر دمم چو ده چی آورد زیر شکمم چو تنگ بفشرد :\nآنگاه زند بچوب سختم از زور زدن بدن کرختم\nسنگ و گل و چوب و خاک و پارو با رم کند و کشد بهر سو\nامروز چوداد فرصتم دست بگریختم و شدم سوی دشت\nاین ست که آمدم گریزان تا وازهم از جفای انسان\nچون شیر شنید منطق او گفتش بنشین و هرزه کم کو\nدر سایة قوتم بیاسا نتوان که کسی زند ترا پا\nخر پهلوی بط نشست ساکت لیکن ز هراس بود صامت\nبعد از کمی باز شد پدیدار : یک گرد و غبار ظلمت آثار\nزان گردو غبار اسپ چالاک پیدا شد و میدوید غمناک :\nچون شیر بدیدش گفت با خویش انسان بود اینکه آمد از پیش\nحاضر شد و خواست حمله بر آن بط گفت : که باش نیست انسان\nانسان که منش بخواب دیدم چار پای ندارد ، و نه دم هم\nپس شیر سکون نمود و آرام رسید زاسپ تند خود کام\nترسان و دوان کجا روی تو استاد، شو و ، ز ما چرا کو\nتعظیم نمود اسپ و استاد گفتا که مراست دا دو بیداد\nاز دست بنی بشر که با جور کرده است مرا زبون و نا جور\nآزاد بدم بدشت و صحرا بگرفت مرا و داد غمها\nيك چیز که نام او بود زین بر پشت منش نهاد از کین\nاز چرم دو تنگ سخت محکم بر بست مرا بزیر اشکم\nيك آهن سخت خار داری اندر دهنم کند چو ماری\nآنرا بلجام سخت چرمین کش کرد و دهن مر است خونین\nاز آهن سخت چار نعلی در چار سمم بمیخ لخلی :"}
{"book": "adl0262", "page": 70, "text": "= ٦٥ =\n\nکوبد به چکش بسختی و قهر شیرینی زنده کی کند زهر\nگویم اگرت زوصف مهمیز آن خنجر کافر ستم ریز\nای شیر توهم شوی هراسان بگریزی نگیری نام انسان\nمهمیز که چرخ تیز دارد پهلوی مرا به آن شکافد\nدر کوه دواند و به صحرا در آتش و آب و جنگ و غوغا\nمیپویدم و زند به مهمیز مهمیز که کله اش بود تیز\nامروز چو بخت یار گردید بگریختنم قرار گردید\nاین ست مرا وقایع حال از دست بشر شدیم پا مال\nبر طبع هزبر پر مهابت دشوار بیامد این حکایت\nنادیده بقهر شد بر انسان شد منتظر ورود انسان\nتاباز پدید گشت گردی پیدا شد ازان غبار دردی\nيك اشتر دردمند پر غم افتان و دوان بترس منظم\nچون شیر بدید بنیه او وان گردن و پا و سینه او\nباخویش بگفت کاین سروشان نبود مکر آنکه باشد انسان\nغرید و بحمله گشت چالاك مرغابی فغان کشید غمناك\nکای شیر نگا هدار حمله کاین نیست بشر بود زجمله\nانسان که منش بخواب دیدم آن بود بلا و من رمیدم\nگر دید سکون بشیر پیدا زاحوال شتر بگشت جویا\nاشتر بزبان بیزبانی تذکار نمود درد جانی\nگفتا که خدا نگاهدارد از شر بشرکه ظلم بارد\nبرجمله وحوش و مرغ و ماهی حاکم شده و نموده شاهی\nظلم و ستمی که کرده بامن جانم شده زار وکار شیون\nسوراخ نمود بینیم مرد يك چوبی ازان برون بر آورد"}
{"book": "adl0262", "page": 71, "text": "= ٦٦ =\n\nآنرا به مهار بند بنمود کش کرد شد آن مهاره شدود\nگشتم چو اسیر آن مهارش شد معده و جودم ازمتا رش\nکت نام بالای چوبی او پشتم شده زا رو زخمی او\nدر کوه و صحاری و براری پویان کندم به بار داری\nراه های درا زوسخت پر سنگ طی کرد ببار های بازنگ\nاین است حکایت من زار گفتم بتو اندکی ز بسیار\nشد شیر بقهر و از غضب پر از این سخن عجیب اشتر :\nگفتاکه اگر بیابم انسان محوش کنم و کشم و راجان\nبط گفت که هان !بخوان تولا حول از شر بشر که هست پر هول\nبهتر که خدا او را نیارد گر آور دش بلا ببارد\nمرغابی و شیر در همین گپ بودندکه گرد خواست و تپ تپ\nاز تپ تپ پای فیل لرزه آمد بزمین و شیر شرزه\nيك فیل جسیم پر شکوهی کوئیکه بود دونده کوهی\nاز گرد برامد ، و دوان بود گوش و دم و خرطمش پر ان بود\nچون شیر بدید هیئت فیل گفتا که بشر هم اینست بی قیل\nمرغابی بگفت این نبا شد انسان دگرو چنین نباشد\nپر سید هژبر حال از فیل کای فیل کجاروی توچون سیل\nگفتا كه زدست آدمی زاد فریاد و هزار دادو بیداد\nگوش و سرو مغزو پهلوی من از چنگک تیزی کج ز آهن:\nسوراخ شده است وجمله پرخون غمها بدلم ازان شد افزون\nيك چنگک آن اگر تو ای شیر بر فرق خوری ز جان شوی سیر\nما کرده تمام فیل احوال بط کرد فغان و قال و ما قال\nاز شور و فغان و آه و کلکل انداخت قیامتی بجنگل"}
{"book": "adl0262", "page": 72, "text": "= ٦٧ =\n\nمیکرد فغان که آمد انسان یارب بکجا شویم پنهان\nهم اشترو گاو خر بفریاد گفتند که وای آدمی زاد:\nآمد؛ بد وید و چاره جوئید بهتر که بمرگ خود نپوئید\nچون شیر شنیدهای و هوشان از قهر بشد چو سیل جوشان\nگفتا که کجاست آدمی زاد بنما تو بمن که من شوم شاد\nبا پنجه تیز و زور دندان پاره کنمش کشم و را جان\nگفتند ببین بزیر اشجار آن جسم ضعیف وزار پرکار:\nآن جسم ضعیف باشد انسان بگریز که تا نه بیندت ، هان !\nچون شیر نظر بغور بنمود از دور بدید انس را زود\nاما چه ضعیف وخورد چیزی آمد بهزبر چون پشیزی\nيك آدم لاغر و زبونی بیقوت عجز رهنمونی\nيك توبره به پشت و چوب در دست ریشش به سفیدی گشته پیوست\nمیزد قدمی بسوی اشجار معلوم شدیکه هست نجار\nنزد يك چوشد هزبر غرید نجار بهوش گشت و لرزید\nحیران شد و واله ماندوگریان آیا چه کند بچاره جان\nيك نعرهٔ مدهشی مهیبی زد شیر برو که بد لهیبی\nبر جان بشر شرر بیفتاد زان نعره و عجز کرد و استاد\nپرسید هزبر کای جفا کار این ظلم وستم چرا شدت کار\nبر این همه فیل و اسپ و اشتر ظلمت زچه می کند تواتر\nانسان چو شنید این سخن را با گریه و ناله گفت شاها :\nمن بنده عاجزم بسی خوار اولادو عیالدار بسیار\nنی اسپ شناسم و نه این خر با فیل و شتر نباشم همسر\nنجارم و نان خورم ز صنعت امر و ز پیامدم بخدمت :"}
{"book": "adl0262", "page": 73, "text": "= ٦٨ =\n\nخدمت بود اینکه خانه سازم از بهر پلنگ پنجه بازم\nمن عاجز و آن پلنگ بدمست چون حکم کند چه چاره ام هست؟\nاینست که آمدم به امرش تا خانه بنا کنم به نمرش\nدر شیر حسد بشد پدیدار از این سخنان و کار نجار\nبگشود دهن بقهر بر وی کای آدم بی وقوف تاکی:\nاز نمر به پیش من حکایت گوئی و همیکنی روایت\nمن شاه همه وحوش باشم گوئی به پلنگ خانه سازم\nاول تو بیا بساز خانه از بهر من و مزن ترانه\nمن لایق خانه ام که شاهم نمر است ز جملهٔ سپاهم\nنجار بعجز گفت ای شاه من تابع امرم و توئی شاه\nگر امر کنی بیکد و ساعت سازم بتو خانه بهر راحت\nامرش بنمود شیر و نجار از توبره برون نمود اوزار\nدر توبره چه بود؟ اره تیشه ببرید بآن خشب ز پیشه\nاخشاب متین و سخت و محکم ببرید، قفس بساخت بیغم\nيك تلك محكم و متينى کو بود چو قلعهٔ رصینی\nآباد نمود و گفت شاها خانه شد ولطف کن درون آ\nتا بنگرمش که بر وجودت راست ست و همیدهد نمودت\nیا هست و را نقایصی چند اصلاح کنم که کردی خورسند\nشد شیر درون آن قفس زود نجار نمود زود مسدود\nدروازه آن قفس بحکمت شد شیر اسیر دام غفلت\nعقل آمد و شیر شد زبونش علم آمد و جهل شد زبونش\nچون شیر اسیر گشت در دام مرغابی بمزح گفت کای خام:\nاین خانه و قصر نو مبارك شه بودی و اسر نو مبارك"}
{"book": "adl0262", "page": 74, "text": "= ٦٩ =\n\nای خام طمع غرور پرور ای وحشی تند خوی خودسر\nگفتم که بخوان بجان تولاحول از شر بشر که هست پر هول\nنشنیدی سخن شدی اسیرش افتادی بدام دار و گیرش\nچون شیر شنید این تمسخر گردید بقهر و از غضب پر\nبا قوّت و زور پنجه و پا میخواست که بشکند قفس را\nليكن ز صلابت و متانت كان چوب ز عقل یافت قوّت\nممكن نشدش که بشکند چوب هرچند که کرد هم لت و كوب\nنجار بخنده گفت کای شیر آرام نشين که نبودت خیر\nآسوده نشین و گیر راحت تامن بکنم بجموع خدمت\nاین گفت ودراز کرد دستش بگرفت گلوی بط بكشتش\nپرکند و را و پوست كردش در چوب کشید و (روست) كردش (۱)\nآتش بفروخت جز پز ش کرد از آتش تيز قر مزش كرد\nگرديد كباب بط بخواری خوابیکه بديد گشت جاری\nنجار بخورد بط بلذت شد گشنگی دفع و کردراحت\nبرخواست وبرید چوب بسیار بر اشتر و اسپ کرد او بار\nپس فیل گرفت و خواب دادش آورد قفس برو نهادش\nگردید سوار خود بمرکب در پیش براند جمله بی گپ\nدر شهر رسيد و برد آن شير در پیش ملك ز پيسه شد سیر\nآن اشتر و اسپ نيز بفروخت وان چوب تیار کرد و هم سوخت\nبنگر که بشر به عقل و حکمت بنمود چسان عجیب صنعت\nانسان بکمال گشت انسان گر نیست کمال و فضل و عرفان :\nحیوان بود و نباشدش فرق زانعام و بهایم است بیفرق\nاین نکته زشرق وغرب بشمار شير آمده شرق و غرب نجار\n(۱) روست یکنوع کباب را گویند"}
{"book": "adl0262", "page": 75, "text": "= ۷۰ =\n\nدر هند ببین و حشمت او\nانگلیس ببین و حکمت او\nبا صنعت و علم و فن و حکمت\nبا پولیٹکل و بسی سیاست\nبنموده بنوعی شرق را رام\nزانسان که شد است شیر در دام\n\nدر جلال آباد ۱۳۲۹\n\nلوحة متعلق این حکایة : - شیر بلقفص میدراید"}
{"book": "adl0262", "page": 76, "text": "= ۷۱ =\n\n(تنهائی)\nمن مایل این و آن نباشم  مایل شده ام بیار خاموش\nمن جاهل عالمان نباشم  تنهائی و علم میزند جوش\nتنهائی مرا صفای جان است\nتنهائی مرا غذا توان است\nمفتون شده ام به آنچنان یار خاموش نشیند و دهد در\nآن یار کتاب و من گرفتار چون گنج شدم زمعنیش پر\nدر عالم و حسد تست کارم\nگیرم قلم و گهر نگارم\nيك نوسخن لطیف مشرب  گوید چه سخن به ییز با نان\nيك تازه زبان عشق یارب مگذار شود جدا زجانان\nتنهائی و وصل یار از من\nقصر عظمت ترا نشیمن\nیارب چه غم است اینکه انسان گردیده به زنده گی گرفتار\nاز بهر حیات خود بسی جان  کرده تلف و زعيش بیزار\nدنیا همه آکلست و مأكول\nتنهائی گزین که هست معقول\nمؤنس ز کتاب چیست بهتر  گوید سخن و ضرر نیارد\nگوید سخنی چو آب گوهر خاموشی او ملال آرد\nتنهائی گزین که مردم دهر\nاز شهد سخن ترا دهد زهر"}
{"book": "adl0262", "page": 77, "text": "= ۷۲ =\nداغ غم عشق تا که بر دل زد مهر ختام کار خود را\nعقل و خردم بماند در گل جویم همه دم نگار خود را\nتنهائی و وصل یار توأم\nاز روز ازل شدند باهم\nگر دست دهد کتاب و شاهد با يك می کهنه صفا ناك\nگاهی نروم به پیش زاهد آن زاهد خشك پر خطر ناك\nتنهائی و با رو شیشه می\nبهتر ز قصور خسرو و کی\nجلال آباد ۱۳۲۹"}
{"book": "adl0262", "page": 78, "text": "= ٧٣ =\n\n- ۱ -\n- مرثیۀ مینا -\nمرغکان اینچه خوش نوائیها اینچه پرواز و پر فشانیها\nاینجه جمعیت سرود آئین اینچه چرجر همه - روز آکین\nحال تان ساده شکل تان چه ظریف صوت تان خوش مقام تان چه لطیف\nليك ترسم که دهر خانه خراب محو سازد مجالس احباب\nچپ شوین مرغکان من چپ شین\n- ۲ -\nا - ی - ن - - ! آمد شکاری با صد پیچ نیست در تو برۀ شکارش هیچ\nنیست تنها دو میله در دستست چیرۀ پر بهر قتل تان مستست\nرحم در دل نباشدش هرگز چون به بیند کشد کند جز و بز\nچپ شو مینا که هستی مینا کار کشدت آن شکاری زار و نزار\nشان نباشد که شین انسان است اینچه کاری قساوت افشان است\nچپ شوین مرغکان من چپ شین\n- ۳ -\nاز برای خدا سکوت کنید چونکه دیدم که آن جفا تمهید\nراست کرد آن تفنگ آتشبار بهر قتل شما بنام شکار\nیا خدا دست ظالمش را ده لرزۀ تا کمان نکرده بزه\nیا الهی کن آتشش خاموش تا تفنگش بماند اندر دوش\nآه! صد آه ! بکدعای حزین کارگر نا مد و نمود کمین :"}
{"book": "adl0262", "page": 79, "text": "= ٧٤ =\nچون صدای تفنگ بالا شد مرغکان با سکوت بر پا شد\nدود بيسود آن ظلوم جهول چونکه پس شد، پدید گشت نزول\nچه نزولی! زفوق يك شاخی جسد مرغكى صفا کاخی\nآشیانی چو کاخ شاهی داشت زندگی داشت و فکر شاهی داشت\nنوجوان بودو وقت دامادی شده نزديك و جمله در شادی\nناگهان این شکاری ظالم که بجور و ستم بود عالم\nکرد ویران وجود مینا را ریخت مینای دل تمنا را\nگفتم ای مرغکان سکوت کنید نشنیدید قول من دیدید\nباز گویم نصیحت خود را گوش دارید چپ کنید نوا\nچپ شوین مرغکان من چپ شین\n- ٤ -\nفخر ها و ستايش ياران بهر صیاد شد غرور عیان\nباز پرکردو روی دست آورد آن تفنگ بلاو ماشه فشرد\nتك همان بود : جسم مینائی : اوفتادن همان ! به ایمانی\nاین مگر مادر شفیقی بود که دو اولاد داشت و بس مسعود\nشاخهای بلند کاخش بود چوچه میدادو نوع می افزود\nليك از آتش شكار سقيم از جهان رفت ؛ چوچه ماند یتیم\nچوچه در آشیان به افغان شد فخرو مغروری زان به انسان شد\nواه انسان ! ترا ظلوم جهول خوانده خلاق جسمها وعقول\nچپ شوین مرغکان من چپ شین\n- ٥ -\nظلم و عدوان تو بنوع خودت : بس نه بد ؛ تا بمرغکان بدعت :\nميكنى و ز فخر لاف زنی که منم در شكار لا ثانى\nواه قاتل ! بقتل فخر كنی صد عجبتر که شرع بانه کنی"}
{"book": "adl0262", "page": 80, "text": "= ٧٥ =\nهیچ آگه نه که شرع چه گفت صید را گرچه او حلال بگفت\nليك از بهر آنکه سدّ رمق : شو د و گشنگی شود من حق\nتو که سیری بگوشت و نان و پلو بر سر آن بود ین و میوه نو\nچیست حاجت که خان و مان سوزی مرغکانرا در آشیان سوزی\nچپ شوین مرغکان من چپ شین\n— ٦ —\nچپ شوین بشنوین سکوت کنین که کنم وصف مرد مان زمین\nآدمی زاده طرفه معجون است که عجینش زجوره شحون است\nگاه جلاد نوع خود گردد گاه صیادو مرغکان بزند\nمرغکان عفو کن من بد را که قدم میزنم بقتل شما\nمن بچشمان خود همی بینم که ترا میکشند و غمگینم\nليك مجبو ریست این دیدن دیدن و هیچگاه دم نزدن\nپاد شاه رحیم عادل ما منع فرموده قتل مینا را\nتو چه مخلوق عاجزی و زبون ه ترا میکشند بی حق خون\nگوشت تو خوردنی نمیباشد قتل تو کردنی نمیبا شد\nکشتنت محض قتل و خونریزیست نیست نفعی دران چه انسانیست\nصوتتان خوش بود وجود ظریف نول تان زرد و چشمتان چه لطیف\nباز گویم که چپ کنید نوا که مبادا شود بقتل شما\nچپ شوین مرغکان من چپ شین\n— ٧ —\nای جوان رحم بر جوانی خویش بکن و قاتل را مگیر به پیش\nقتل حیوان مفترس شاید گر نکشتی ترا بقتل آرد\nبهر دفع گرسنگی گر صید بکنی میشود حیات مدید\nفرق در بین قتل و صید بکن صید كن ، ليك قتل و شید مکن"}
{"book": "adl0262", "page": 81, "text": "= ٧٦ =\nصید مینا و غچی و بلبل نیست مقبول و قتل شد بالكل\nاز برای خدا شکار مکن کرکشی قتل را شعار مکن\nحیف کارطوس تان که صرف شود بر چنان مرغکی که قنزف بود\nای جوان عیش و عشرتت کامل هست و از چه همیشوی قاتل\nمرغکان چپ شوین که باز آمد نیست تا تیر بر دلش شاید\nباز آتش کند بقتل شما بهتر آنست که چپ کنید صدا\nچپ شوین مرغکان من چپ شین\nسلطان پر جلال آباد ١٣٢٩\n\nغزل\nبدام غم کرفتارم نمودی رفیق یار و اغیارم نمودی\nمرا با عیش و با عشرت چه کارست جدا از صحبت یا رم نمودی\nنه خواهشمند جاه و حشمتم من چرا با این و آن کا رم نمودی\nمرا با اسپ و با اشتر چکارست که با اینها کیر فتارم نمودی\nمن عاجز بكوه و کوه و صحرا چو اسپ باد رفتارم نمودی\nبه تنهایی و عزلت الفتم بود بيكعالم سرو کارم نمودی\nقلم بود و من و یارو کتابم مرا محروم زآثا رم نمودی\nغذای جان من باشد و صالش بزهر فرقتش زارم نمودی\n— § —\nدر شهر یانه ١٣٢٨"}
{"book": "adl0262", "page": 82, "text": "= ٧٧ =\n\n-- باغ شاهی --\n\nمن شنيدم زيك بزرگ منش\nكه بدش عدل و رحم آموزش\n\nعالم هر علوم و هر احكام\nما لك ملكها نفو س و نظام\n\nگفت خلاق عالم ايجاد\nبهر اشيا نمو نه ها بنهاد\n\nبهر مجهولها بسی معلوم\nخلق كرد و نمونه كرد رقوم\n\nمثلا : از جحيم و جنت وحور\nوزا نارو عنب قصور و سرور:\n\nبنده‌گانرا وعيد و وعده بداد\nتا اطاعت كنند و رفق و وداد\n\nاين همه وصفهای جنت حق\nليك مجهول مانده و مغلق\n\nگر نبا شد انا رو انجیری\nكه بدنيا تو لذتش كيرى\n\nتوز عناب وتين فردو سش\nچون كنی فهم لذت و ذوقش ؟\n\nهست معقول اين كلام حكيم\nجز نمو نه چسان شود تعليم !\n\nمقصد من بود ازین سخنا\nکه کنم وصف ( باغ شاهی) را"}
{"book": "adl0262", "page": 83, "text": "= ۷۸ =\n\nباغ شاهی نمونه جنت   شده و نیست اصل او جنت\n\nيك منظره از باغ شاهی جلال آباد\n\nپیش ازین شاعران خوش اقوال   چون نمودندی بحثی از احوال"}
{"book": "adl0262", "page": 84, "text": "= ۷۹ =\n\nبس مضامین عالی رنگین\nهر چه گفتی مبالغه گفتی\nمن عاجز که نثر و نظم مرا\nساده گویم سخن ولی پرکار\nنیست مضمون بکر و شیرینم\nنثر و نظمی که میکنم تقریر\nهرچه دیدم بباغ شاهی شاه\nباغ و شهر و ممالك است جسد\nخرد و علم و دانش و هم دین\nشد حبیب خدا و ظلّ الله\nعدل او تازه ساخت عالم را\nرزم و بزمش چو نار و نور بود\nقهر و رحمش بود چو آتش و آب\nقهر او میکند ادب را عام\nیا الهی تو عزّ و شوکت او\nروز افزون کن و رحیم کنش\nمن بجان بنده صفات او\nهر صفاتش اگر کنم تحریر\nدر سخا و کرم چه بیش چه کم\nبخشش و احسان نموده بر مردم\nپیر و طفل و شباب و مرد و زن\nاو نشسته به تخت لطف و کرم\nآنچه دیدم بچشم آن گویم\n\nبهر هر غنچه گفتی بس شیرین\nهر چه سفتی گهر همی سفتی\nقدر و قیمت نباشدش برجا\nهر چه دیدم همان کنم اظهار\nنی عبارات نغز و رنگینم\nخالی زاغراق و ساده چون تصویر\nمیکنم وصف تا شوی آگاه\nروح آنها شه بزرگ خرد\nهست نور ( سراج ملت و دین )\nهست و محبوب جمله خلق الله\nکرمش شست نام حاتم را\nرزم نارا ست و بزم نور بود\nليك رحمش بقهر غالب یاب\nرحم او زنده کی دهد به انام\nصحت و جاه و ملك و ملت او\nدل چون آب صاف بیغل و غش\nمن بدل داعی حیات او\nمیشود تنگ وسعت تقریر\nذهب و فضه مال و ملك و درم\nکرمش ابر و خلق چون کندم\nصف کشیده به پیش شاه زمن\nکرده شادان یگان یگان بدرم\nنه دروغی به رایگان گویم"}
{"book": "adl0262", "page": 85, "text": "= ٨٠ =\nفکر او در ترقی ملك است زانسبب راه ساخت هم پل بست\nنهر های بزرگ باز نمود آبیاری بملك جان بنمود\nاز عمارات و قصر خوش تمكين کرده هر سوی ملك را تز ئین\nاز (سهيل و) (ستاره) و (استور) كابل ما شده نظر گه حور\nاز ( سراج العما رت ) عالى (كوكب) و(عين) وباغ جان (شاهی)\nنور افزوده در جلال آباد بود تنها جلا ل و شد آ باد\nپل چون کوه آهنی بدو کوه بسته بر نهر بس عميق ستوه\nشد معلق ميا ن چو هوا این پل پر صنا يعش بدو پا\nموتر و گادی و فرس اشتر گزرد بر سرش چه خالی چه پر\nاینچه عصر تر فی الحصر است جمله علم و مجهل در قصر است\nحال ما را اگر به ما ضی ما بدهی نسبتی شود پیدا :\nفرقها ی عظیم در ما بین خوب اینها و آ نهمه پرشین\nشین آ نوقت وخو بی اینعصر شد هويدا زفعل و هم ز اثر\nيك پل معتبر بملك نبود از سرک نام هم بملك نبود\nفابر يك بخار هم بر قی مو تر بر قی رو بجا لا کی\nتلفون و دگر بسی اشیا ء گشت در کار و یافت رونقها :\nملك وملت زفيض همت شاه عمرش افزون شود بحق اله\nتخت خوش بخت ملك افغان را دار پا يند ه تا ابد بر جا\nآمين ثم آمين\nدرۀ کاسی گرلغمان ١٣٢٩"}
{"book": "adl0262", "page": 86, "text": "= ۸۱ =\n\nقطعهٔ جوابیه در جواب قطعهٔ برفی میرزای\nدار الترجمه\n\nبرف بر دست و فرد در خنکی دیدنش لرزهٔ ممات آرد\nآتش و شیر چای و خانهٔ کرم دل و جان را صفا حیات آرد\nچند روپیه ز بهر آتش و چای قاصدم بهر آن ذوات آرد\nنیست در دست حبهٔ دیگر ورنه صدها چنین برات آرد\nنوش جان باد چای بر احباب کر بشغل خودش ثبات آرد\nفی البدیهه سرودم این ابیات برف باری چنین نکات آرد\nدر کابل ۱۳۲۸\n\nيك حكايت\nمتعلق محاربهٔ طرابلس غرب\n\nیکی از افسران نظامی عثمانی که در (جبانه) نام موقع بود برای یکی از\nرفقای خود چنین نوشته است :\n(در نزدهم کانون اول گذشته کشتیهای جنگئی زره پوش ایتالیا\nآهسته آهسته بساحل نزدیک میشدند. از طرف قوماندان ما امر و بولئی جمع\nو رجعت داده شد. عسکر ما آهسته بعقب کشیدن آغاز نهاد. منهم اسپ خودم"}
{"book": "adl0262", "page": 87, "text": "= ۸۲ =\n\nرا حاضر کردم. در اثنای که قهوۀ خود م را نوشیده سگرتم را در دادم طوپ اول\nکشتیها فیر نمود . هما ندم براسبها سوار شده خود را پس کشیدیم . دشمن\nغدار ما با وجودیکه بر شفاخانه بیرق هلال احمر برافراشته شده بود با زهم بران\nبسی گله ها بارانیدند. و بچپ و راست و تپه و صحرا گله ریزی کردند ولی به هیچ نفری\nاز ما ضرر نرسانیدند. آهسته آهسته از منزل توپ بیرون برآمدیم . تمام بیست\nگله های بسیار بزرگ بیهوده و بی ثمره بر ان اطراف و نواحی ریختند !\nآخر الامر میدانید که چه کردند : خنده مکنید ؛ يك موش بیچاره را کشتند!.\nزیرا چون بعد از گله بازی واپس آمدیم مردۀ آنرا در میان ریگها یافتیم .)\nحکایۀ مافوق را از قرار ذیل بنظم تصویر کرده ام\nدر زمین « جبانه » موشی بود\nدور اندیش و تیز هوشی بود\nگفت با زوجۀ عجوزۀ خویش\nکه زسوراخ سر میار به پیش\nهست ایتالیا بسی غدار\nگله اندازیش بود بسیار\nبیم دارم که بر وجود خوشت\nچشم زخمی رسد بکن دقت\nگفت ای شوهر شفیق من\nانچه ترس است و انچه لغو سخن\nجنگ انیالیا بموشان نیست\nموش از گله اش هراسان نیست\nگفت شوهر که ای شکر قندی\nاینسخن را مگر تو نشنیدی\nهر که زورش بشیر نر نرسد\nاز بزو موش انتقام کشد\nبود در حسب حال خود موشان\nکه بیامد گلوله غران\nکرد برخواست شد جهان تیره\nچشم بیچاره موش شد خیره\nچون که شد گرد بر طرف از پیش\nدید نعش عجوزه یار خویش\nصدمۀ گلۀ زرهپوشی\nکرده بودش بمرگ هم دوشی\nگفت هیهات پند نشنیدی\nعاقبت دیدی آنچه میدیدی"}
{"book": "adl0262", "page": 88, "text": "= ٨٣ =\n\nزور ظالم بعاجزان ضعیف میرسد چونکه نیست ظلم شریف\nنیست ایتالیا شجاع و شریف پست و دونست و وحشیست و کثیف\nانتقام هز بر های جوان\nمیکشد از عجوزهء دوشان\nکابل: فی ١٥ ربیع الثانی ١٣٣٠\n\nيك تبريك\n\nبمناسبت لیلهٔ مسعودهٔ جشن مولودئی ذات اعلحضرت « سراج الملت و الدین »\n— ١ —\nصبح عید سعادت ملت شب جشن ولادتت باشد\nروشنی بخش دیدهٔ امت چهرهٔ با سعادتت باشد\nشب جشن ترا کنم بتريك\nباد بر دشمنت جهان تاریک\n— ٢ —\nبوجود ( سراج و ملت و دین ) ملك افغان نموده كسب حيات\nباد شاه بزرگ عدل قرین رحم و عفو و سخا وراست صفات\nشب جشن ولادتش بر قوم\nروز بیداری بود شان از نوم\n— ٣ —\nملك و ملت ز فیض همت تو به ترقی امید ها دارد\nبدعای دوام دولت تو پیش حق ملتت رجا دارد\nشاه محبوب خوب بی بدما\nباد پاینده شوکتش برجا\nکابل : فی ١٥ جمادی الاول سنه ١٣٣٠"}
{"book": "adl0262", "page": 89, "text": "= ٨٤ =\n\nقطعه\nبمناسبت صلح عمومی\nاز صلح عمومی چه کنی هرزه سرایی\nای نوع بشر صلح نباشد به نهادت\nاز جنگ عمومی سخنی گوی چو (محمود)\nتا آجیاتی بشناسند مدادت\nکابل : ١٥ رجب سنه ١٣٣٠\n\nقطعه\nدعائیهٔ ذات اعلحضرت\nخدا یا تو این شاه بیدار مارا\nکه رهبر بود بهر ملت بهر هر کار\nبدین میکند خدمت و هم بدنیا\nبملت چويك اب مشفق بود یار\nنگهدار ز آفات او را و ملكش\nسرد شمنان وطن کن نگونسار\nكابل : فى ١٥ رمضان ١٣٣٠\n\nايضاً\nزنده بادا باد شاه معرفت پرور که او\nحامی علم است و عرفان عاقل است و نکته دان\nبهر ملك و ملت خود نشر عرفان میکند\nزنده بادا شاد بادا باد شاه مهربان\nكابل : فى ١٥ شوال ـ سنه ١٣٣٠\n\nدعا و استدعا از لسان حال زینگوگراف\nزینگوگراف گوید؛ بايك لسان حالی\nپاینده دار يارب ؛ این شاه ملك افغان\nدر عصر بادشاهی ، من آمدم بكابل\nکش نیست مثل و مانند؛ در عدل و علم و عرفان"}
{"book": "adl0262", "page": 90, "text": "= ٨٥ =\n\nيكپاره معدنی ام ، بی قیمت و وليكن از فیض پادشاهی ، گویم سخن چوسلمان\nای پاد شاه اعظم ، خواهم ز لطف عامت زینگو گراف گردد، يك صنعتی نمايان\n\nکابل : فی ١ ذيقعده سنه ١٣٣٠\n\nقطعه\n\nبمناسبت مظالم اوروپا ، و ملحوظ بودن جنگ عمومی \n\n«محمود» چون بشر شده سفاك خون خويش\nوز راه حق برون شده اند و بنا حق اند\n\nلابد كه مالك احد بىمثيل كون\nبردارد این گروه که گمراه مطلق اند\n\nاوروپ بحرص و كبر و طمع شد چنان بجوش\nكز آتش خودش همه محروق مطلق اند\n\nيارب تو محو ساز گروهی كه در فجور\nغرق اند و دور از حق و بالخش ملصق اند\n\nيارب تو مالك ملكوتی و ارض و خلق\nمحفوظ دار قومی که بر دین بر حق اند\n\nآمين کابل : ١ ربيع الاول سنه ١٣٣١\n\nقطعه\n\nتاریخ ولادت «حسين راغب» فرزند عزتمند محترم [حسن حلمی ] افندی\nکه ماده تاریخش از نامش ميبرايد \n\nحلمی ! مباركت باد ، نو زاد خوش نهادت\nباقی بماند تا مت ، گاهی نگشت غايب"}
{"book": "adl0262", "page": 91, "text": "= ٨٦ =\n\nمسعود باد یارب ، در هر زمان و هر آن\nارواح قدسیانش، بادا و را مصاحب\nعمرش دراز بادا ، تا از کمال و فضلت\nگیرد فیوض عرفان ، نبود ورا متاعب\nاز فن وعلم وصنعت ، از خلق خوب ورأفت\nوزهر کمال و حکمت ، با بهره بادو صاحب\nآمد بدهر جسمش ، تاریخ شد ز اسمش\nنقش نگین رسمش ، باشد «حسین راغب»\n١٣٣١\nکابل : ١ ربیع الثانی سنه ١٣٣١\n\nچاربیتی\nدر موسم های اول بهار که دامانهای کهسار لاله زار ، وتپه ها سبزه زار میگردد ؛ مردمان شهر عزیزما که چار بچه ها را در زیر صندلیها از دستبرد سرما به افسرده گی بسر میآورند ، دفعتهً مانند مرغان درقفس مانده که پروبال بکشایند، برکوههای «خواجه صفا» و«آسامایی» ، وتپه های «مرنجان»، و «بی بی ماهرو» برآمده هواهای تازۀ وطن را فرومیبرند، وبر سبزه زارهامی چمند، و بپای درختان ارغوان میغلطند، و آبهای خوشگوار چشمه سارها را مینوشند، و گلهای شکوفه را میبویند، وبرنعمت آزادی واستقلال وطن خود شکرانه ها میسرایند .\nبعضی خوش آوازهای كوچك وبزرگ وطنی نوا، بنغمه های حجازی ادای صفاهانی صدا، به آهنگهای مخالف راستی پیما ، مانند بازید نهاوندی"}
{"book": "adl0262", "page": 92, "text": "= 87 =\nمأوا در هر دو گاه پگاه و مسا ، ، بلکه در هر روز سه گاه و چهار گاه در مقامهای\nلطیفتر از نسیم صبا ، بقانون محبت وطن با صفا چنگ اتحاد و امتزاج را به او\nتار بر بط دلها زده ، و بشهباز شهنازی صدق و صفا رباب و داد را نواخته\n« چار بیتی » نام نشیده های عاشقانه وطنیه را میسرایند که این « چار بیتی » ها\nدر اصل مرکب از چار مصرع است ولی « چار بیتی » زبانزد شده است . برای\nنمونه يك دو چار بیتی وطنی ملکی خود ما ثرا درینجا لطیفه گویا عرض میکنیم :\nمسلمانان ببینین شب چه وقتست که بلبل مست و شیدای درختست\nکه بلبل میپرد شاخی بشاخی جدایی مادر و فرزند چه سختست\nدیگر\nمسلمانان درین شهر شمایم غریب و بیکس و بی آشنایم\nچلم پر کن بده بهر مسافر که امشب این جه و فردا کجایم\n§\nيك صباح پر انشراح لطیفی بود ! خواستم یکقدری صحرایی شوم . با نسیم\nصبحدم همدم شده راه دامانرا گرفتم . دامان مرابچمنزاری رسانید که از\nیکطرف کهسار ، از یکسو آبشار ، از دیگر جهت چمزار، از دیگر سمت درختان\nشگوفه باری پدیدار بود .\nآسمان صاف ، هوا لطافت اوصاف بود . نوکهای اشجار بلند چنار و\nسفیدار را که نفس مسیحادم فصل ربیعی بيك رنگ پسته ئی دلفریبی مزین\nساخته بود ، قلم زرین رقم شعاعات نخستین شمس خاوری نوبطلا کاری ابتدا\nنموده بود ! غنچه های شگوفه ها مانند دهنهای اطفال شیر خواره بخوابرفته\nمینمود که برای مکیدن شیر ضیای حیات بخشای دایه زندگی مایه آفتاب\nجهانتاب اقول به اتول به باز شدن رخ نهاده بود ! سبزه های نورسته کنار\nجویبار آنقدر پر طراوت بود، و چنان يك رنگ سراسر لطافتی داشت که\nجویبار نیز بران لطافت حیران مانده ، و آب خود را به آئینه عکاسی تحویل"}
{"book": "adl0262", "page": 93, "text": "= ۸۸ =\nداده متصل بگرفتن عکس آنها کوشش میورزید! گلهای خود روی لاله و ختمی و خبازی و غیره برگهای مختلفهٔ بسیار خوش قماش خودشان اطراف را میناکاری عجیبی نموده بود! قطره‌های شبنم روی گلها و سبزه‌هارا، شعاعات شمس نو طلوع بهاری، برنگهای بوقلمون جواهرنمون قوس قزحی، چنان یک درخشندگیئی بخشیده بود که پروانه‌های رنگارنگ، و مرغکان کوچک خوش آهنگ؛ بیتابانه و مشتاقانه برانها طوافهای عاشقانه مینمودند، و باده‌های ژاله را از پیاله‌های لاله بسر میکشیدند، و سرمست نشأه سرور گردیده نغمه‌سرای مدایح حضرت سلطان بهار میگردیدند!\nدرینموقع روح افزا، در پای یک نو نهال یکه و تنها، تک تنها نشستم؛ و در لوحه‌های مناظر مختلفهٔ عالم طبیعت نظر بستم. یکپاره زمینی دیدم که از یک آب آبیاری میشود. تابش آفتاب بیکسان بران میتابد. هوای نسیمی بیک مساوات بران میوزد. باغبان بیک وتیره به‌تربیهٔ آن میکوشد. ولی یکدرخت سیب، دیگری ناک، آن یکی آلو، و آندیگری آلو بالو بار میدهد!\nبلی، بلی! قلم ابداع رقم صنع صانع بیچون، هیچ یک دو نقشی را بیک رنگ، و هیچ دو صورتی را بیک اورنگ نمیکشد! تجرد امثال آن شاهد پیرنگ بیمثال، از تمثیل دو تمثال را بیک مثال ناز استغنا دارد!\nعظیم تو یی! جلیل تو یی الله!!!...\nلحظهٔ در گرداب حیرت بودم: که دفعتاً حال اسف اشتمال (عالم اسلام) در پیشگاه نظرم مصور گردیده ازان استغراقم در ربود، و در یک بحر حسرت و المی غرقابم نمود. افکارهای چه بودیم، و چه شدیمها؟ و تصورهای آیا چه باید کرد، و چه خواهد شدها؟ حواس خمسه‌ام را در محفظهٔ دماغم در زیر چنان تضییق و فشاری درآورد که مانند تضییق یافتن دیگهای بخار انجنها که از یک تنگنای توله آسا صفیرها بر آرد:"}
{"book": "adl0262", "page": 94, "text": "= ۸۹ =\n\nآه اسلام !\nگفته فغانها برکشیدم . عکس صدای ولوله انگیز حسرت اشمام این\nچند « چار بیتی » ذیل را تشکیل نمود . این است که بیاد گار احباب گذاشتم :\n— ۱ —\nمسلمانان شما بیدار بودید به بیداری جهانی را گرفتید\nبعلم وصنعت وعدل ومساوات همه روی زمین احیا نمودید\n— ۲ —\nمسلمانان کجا شد اخوت تان پریشان شد چرا جمعیت تان\nشما بودید همچون جسم واحد نفاق و تفرقه شد صنعت تان\n— ۳ —\nمسلمانان بیابیدار گردیم بکار خویشتن هشیار گردیم\nبدور و پیش خود چشمی کشائیم ز غفلتها بعبرت یار گردیم\n— ٤ —\nمسلمانان زمین و كان وهم آب شما را هم عطا کردست و هاب\nچرا آن دیگران زین نعمت حق فواید ها گرفتند و شما خواب\n— ٥ —\nمسلمانان خدا باران ببارد طلا و نقره هرگز حق نیارد\nطلا و نقره و هم آهن و فحم شما را هست لیکن سود نارد\n— ٦ —\nمسلمانان اگر دنیا جحیم است : ز بهر کافران دار نعیم است :\nگزاریدش به آنها و بگوئید طلا معبود کفار لئیم است\n— ۷ —\nمسلمانان اسف بر حال مایان که بهر زر دهیم هر چیز ارزان\nولی گوئیم دنیا نیست از ما بود مخصوص دیگر نوع حیوان"}
{"book": "adl0262", "page": 95, "text": "= ٩٠ =\n\n— ٨ —\nمسلمانان شما قرآن بخوانید به رمز سر آن قرآن بدانید\nکه وارث کرد او مردان صالح : زمین را : ـ ازچه بهر کفر مانید؟\n\n— ٩ —\nمسلمانان عباد صالحین کیست بغیر از مؤمن خالص دگر چیست\nچسان اهل صلیب و بت پرستان شود وارث شما را غیرتی نیست؟\n\n— ١٠ —\nمسلمانان بیا موزید عرفان گذارید اینهمه بطلان و حرمان\nبپا سازید یکدم زود پوئید پی علم و هنر تا چین و ژاپان\nخاتمه را بر قول ( صایب ) کرده میگویم :\nمن نمیگویم زیان کن یا بفکر سود باش\nای ز فرصت بیخبر در هر چه هستی زودباش\nباز با این قول خود خود تأکید کرده میگویم :\n« ریل » زا بنگر تو ای ( محمود ) و عبرت گیر زود\nزود باش و زود باش و زود باش و زود باش\n\nدر افغانان کابل : ١٥ ربیع الثانی سنه ١٣٣١"}
{"book": "adl0262", "page": 96, "text": "= ۹۱ =\n\nلوحهٔ حکمت\n\nجاروب کش\n\n- ۱ -\nدهر جاروب کش و مردم دهر خاك جاروب بود ای دانا\nلحظه و ثانیه و هفته و شهر برده و رفته و کرده صفا\nتومشو غره به این عمر دو روز\nهست جارو بکف دهر چو یوز"}
{"book": "adl0262", "page": 97, "text": "= ٩٢ =\n\n— ۲ —\nپیری و مرگ و غم و بیماری لازم زندگی انسانست\nتو اگر بابی اگر ناداری فقرومال تو بلای جانست\nفقرگر موجب نالش باشد\nمال هم موجب مالش باشد\n— ۳ —\nفقر و پیری و ضعیفی کم بود که بجاروب کشی گشته زبون\nصبح تا شام بغم همدم بود زنده گی کرده دلش را پرخون\nثمر زنده گی غم باشد و بس\nزنده گی جمله الم باشد و بس\n— ٤ —\n«مرده هم فکر قیامت دارد آرمیدن چقدر دشوار است»\nزندگان فکر سعادت دارد چقدر فکر محال آثار است\nنیست مسعود حقیقی بجهان\nگر بود زود بمن ده تو نشان\n— ٥ —\nگر تو جاروب کشی ور تو وزیر بیکی نوع غمی پابندی\nغم جاروب کشی و تزویر هر دو غم باشدو هم پابندی\nنیست بیغم بجهان شاه و گدا\nمعدن غصه و غم شد دنیا\n— ٦ —\nنظری کن تو به این پیر چو چوب که بجاروب کشی قسمت اوست\nکرده میکروپ غبار جاروب همه اعضای ورا پرتاپوست\nتوهمیگویی مرض میکروپست\nبین و جودی که همه میکروپست"}
{"book": "adl0262", "page": 98, "text": "= ٩٣ =\n\n— ٧ —\nهمه مخلوق خدا و ند بود   بحقارت منگر ای (محمود)\nهمه با پیشۀ خود بند بود   «کل حزب» تو بخوان روبسجود\nکیست مردود و که مقبول بود؟\nخاتمه غایب و مجهول بود\n\nحرم باغ کابل : فی ٢٠ ذیقعده سنه ١٣٣١\n\nمشاعره\nجناب قاآنی میگوید\nبنفشه رسته از زمین ؛ بطرف جویبارها\nو یا گسسته حور عین ؛ ززلف خویش تارها\nزسنگ اگر ندیدۀ ؛ چسان جهد شرارها\nببرگهای لاله بین ؛ میان لاله زار ها\nکه چون شراره میجهد ؛ زسنگ کوهسارها\n( الی آخره )\n\nمحمود طرزی عاجز میگوید —\n١\nبیا ببین که در جهان ؛ چگونه گشته کار ها\nجهان جهان ریل شد ؛ زمان زمان تار ها\nچه بحر ها که برشده ؛ چه خشکه ها بحارها\nچه کوهها شکاف شد؛ گذشت از ان قطارها\nجهان جهان علم وفن ؛ زمان زمان کارها\nبس است صید بودنه ؛ میان کشتزار ها"}
{"book": "adl0262", "page": 99, "text": "= ٩٤ =\n\nـ ۲ ـ\nمکن تو عمر خویش را ؛ عبث بلهو و لعب صرف\nکه وقت همچو شمس شد ؛ گذار عمر همچو برف\nمذاب میکند ترا ؛ تو خوش بمدح خود بحرف\nشمال ما و شرق ما ؛ زدشمنان چو بحر ژرف\nکه موج آب چرك شان ؛ گذشته از کنار ظرف\nهمان بریختن بود ؛ چو سیل کوهسارها\nـ ٣ ـ\nندامما که همتت ؛ جوان بد از چه پیر شد\nنبودی غافل از جهان ؛ جهان ترا اسیر شد\nگمان برم قرین بد ؛ بحیله دستگیر شد\nکه غافل از جهان شدی ؛ دلت زملك سیر شد\nمشو تو غافل از خودت ؛ که دشمنان دلیر شد\nمرو بقول بد منش ؛ که ذلتست بار ها\nـ ٤ ـ\nدرین زمانه هر طرف ؛ بفن سراغ دار دا\nز بهر راغ ملك خود ؛ هوای باغ داردا\nپی ترقی خودش ؛ بکف چراغ داردا\nبرای ضبط ملك ها ؛ چه در دماغ داردا\nخورند روم و فرس را ؛ بمان لاغ داردا\nتو وقت را عبث مکن ؛ بحیله و شکار ها\nـ ٥ ـ\nچرا که وقت نقد شد ؛ زوقت استعاره کن\nچرا که نیست فرصتی ؛ بکار ملك چاره کن"}
{"book": "adl0262", "page": 100, "text": "= ٩٥ =\nچرا که دشمنان دین ؛ احاطه کرده پاره کن\nچرا که مسلمین شو ؛ امید کرده چاره کن\nچرا که حاجت وطن ؛ بکار شد ، نظاره کن\nکه مات عاجز آمده ؛ زرنج انتظار ها\n— ٦ —\nحیات را چه میکنم ؛ وطن ! حیات من تویی\nبرای هر سعادتم ؛ وطن ! برات من تویی\nاگر تو رفتی از کفم ؛ وطن ! ممات من تویی\nبرای دین و هم شرف ؛ وطن ! حمات من تویی\nوطن ! تو كعبه منى ؛ وطن ! صلوة من تویی\nمحبتت بجان من ؛ چو پودها بتارها\nکابل : فی ٢٠ ذیقعده سنه ١٣٣١\nقطعه\nدین مبین\nهزار شکر بدرگاه کرد کار غفور\nکه کشته ایم شرفیاب دین حق مبین\nبرامدیم به این دین زظلمت دیجور\nبشاهراه هدایت قدم زدیم متین\nهمه سعادت و خوبی بدین اسلام است\nسمند عزت و اقبال زین اسلام است"}
{"book": "adl0262", "page": 101, "text": "= ٩٦ =\nيوم تشريف فرمائی ذات اعلحضرت ( سراج الملة والدين ) از سفر جلال آباد\nقطعه\nبمناسبت تشريف فرمائی موکب ذات اعلحضرت همایونی از جلال آباد\nز تشريف تو در دلها نشاط آيد مسار آید ز ديدار تو در جانها حیات آيد قرار آيد\nزبان خامه در وصفت چو شاخ گل ببار آيد تو چون آئی گل آيد غنچه آيد نو بهار آيد\nكابل : فی ١ جمادی الاول سنه ١٣٣١"}
{"book": "adl0262", "page": 102, "text": "= ۹۷ =\n\nه يك سرمشق عجيب ه\n\nروزی فرزند يازده ساله ام ( عبدالوهاب ) رابنوشتن مشق مشغول ديدم . هم چسان مشغول ! كه هيچ سرش از نوشته بالا نميشد ! دو تخته کاغذ را سياه مشق كرده ، وتختۀ سومين را بدست گرفته بود ! براى يك پدر ، از مشاهدۀ ايحال برتر کدام مسرت وافتخار تصور خواهد شد ؟ اما هزار افسوس كه اين مسرت و افتخارم بسيار دوام نورزید :\n\nبرخاسته نزدیكشدم تا به بینم که چه مینویسد ؟ همینکه چشمم بر نوشته هايش برخورد ؛ دستم را يك رعشه ، وجودم رايك لرزه ، دلم را يك حسرت عقلم رايك حيرتي استيلا نمود ! مگر آخند نا انصاف ، آن طفل تعلم اتصاف را سرمشقی که داده بود این شعر بود : بشنوید که جناب قاآنی چه میفرماید :\n\nمن ارشراب میخورم ببانگ کوس میخورم\nبسیار گاه تهمتن ببزم طوس میخورم\nپیاله های ده منی على الرؤس ميخورم\nشراب گبر میچشم می مجوس میخورم\nنه جوکیم که خوکم\nببرگ کوکنارها\n\nاعتراض بر خوبی و بدی این شعر نداریم ، بلكه شعر مذكور را در موضوع وموقع خودش از بلند ترین اشعار طمطراق پردازانه مبالغه کارانه شاعرانه می بینیم . ولی افسوس و حسرت ما برينست كه اينچنین يك شعر سرمشق تعليم خط نویسى يك طفل نوآموز چسان میشود ؟ این نیست مگر از ينكه تحصيل ابتدائی در وطن عزیز ما از کتابهای اشعار آغاز میکند."}
{"book": "adl0262", "page": 103, "text": "= ۹۸ =\n\nو شعر خوانی و شعر نویسی در ذهنهای آموزند گان باشیر داخل شده\nباجان بدرمیشود !\nلاجرم مجبورشدم که آن سرمشق راپاره پاره کرده فی البد یه این شعر\nذیل رابرایش نوشتم ، وتبدیل دادن مشقش را ازان شعر به این شعر امر کردم.\nشراب آب شر بود شرار آتشش بدان\nمخور، مخور که میشوی تو با جنون همعنان\nز گبر میشوی بتر مجوس میشوی عیان\nبه نزد خلق و حق شوی تو شرمسار در جهان\nزکوکنار و بنگ و چرس کناره گیر هر زمان\nکه میکند تر ازبون\nچو جوگیان بکارها\nحرم باغ کابل : فی ٢٠ ذیقعده سنه ١٣٣١"}
{"book": "adl0262", "page": 104, "text": "= ۹۹ =\nالواح عبرت = لوحهٔ اول\n\nم. صالح\n\nCONIAC\n\nمینوشی یونانیها در جامع (قواله) نام ملك عثمانی بمناسبت این لوحه گفته شده\nقطعه\nمسجد ببین که جای سجود است و ذکر حق\nآویخته صلیب بمحراب و گویدت:\nمیخانه گشته است ز اخلاق زشت شان\nاینها همه شده است ز اعمال نفس تان"}
{"book": "adl0262", "page": 105, "text": "= ۱۰۰ =\n\n( لوحۀ دوم )\n\nمزار شهیدان بالقان\n\nیکی میگوید : — ما رعیت، زمیندار، صنعتکار، عیالدار، اطفالدار بودیم.\nآیا ما را با اهل و عیال، پیر و اطفال، به انواع عذابها و بی ستریها چرا قتل کردند ؟\nدیگرش میگوید : — ببغض دین، به کین وحدت و تثلیث !"}
{"book": "adl0262", "page": 106, "text": "= ۱۰۱ =\n\nسومین میگوید : — بر ما گذشت ! هیچ نباشد برای باز آیندگان خود\nبنویسیم که با همدیگر خود میاویزید ، شجاعت و بهادرئی خودرا بکشتن یکدیگر\nصرف نکنید ؛ همه مسلح شوید ؛ لاکن سلاح خودرا بر یکدیگر خود استعمال\nنکنید . چون دشمن دین و وطن تان بر شما حمله آور شود ، زن و مرد ، به پیر\nو جوان مدافعه کنید تا مانند ما بر ایگان کشته نشوید ! ....\nترجیع بند\nاین لوحه را به اینصورت تصویر کرده ام\n\n— ۱ —\nشبی بود تاريك چون زلف یار ز يك جنگلی مینمودم گزار\nچه جنگل ؛ مهیب و مخوف و سیاه درختان سروش چو عفریت سار\nزمین پر زخون و هوا پر دمه بهر سو جسد های خونین نثار\nبه ترس و به لرز و به اندوه و فکر به آهستگی میشدم رهسپار\nرسيدم بيك مقبر سهمگین ز اندیشه و غم شدم بیقرار\nزبیم و زاندوه و در ماندگی نشستم که یکدم شوم رستگار\nنیا سو ده بو دم دمی از تعب که شد حالتی دیگری آشکار\nصدای حزینی بگوا شم رسید که میگفت با نالش زار زار :\nشهیدان ظلم فرنگیم ما\nبخون وطن لاله رنگیم ما\n— ۲ —\nبحيرت شدم كين صدا از کجاست چه جایست اینجا ؟ که بس غم فزاست\nکه باز آن صدا با غم و ناله گفت : که این « روم ایلی » ملك اجداد ماست\nزن و مرد و پیر جوان بیگناه همه کشته قتل عامیم راست\nاگر پرسی از قاتل ما که کیست زصرب و زیونان و بلغار یا ست"}
{"book": "adl0262", "page": 107, "text": "= ۱۰۲ =\n\nوگر از کما هم بپرسی که چیست ؟ بجز بغض دین فکر دیگر خطاست\nنه عسکر بدیم و نه تیغی زدیم چرا کشته گشتیم حیرت رواست\nهزاران اسف کاش خورد و کلان همیبودمان حاضری چون وغاست\nبغفلت بدیم و بکشتیم خویش بلی خودکشی را همین يك جزاست\nشهیدان ظلم فرنگیم ما\nبخون وطن لاله رنگیم ما\n\n- ۳ -\n\nازین صوت محزن ازین خوش بیان بگرداب غم غوطه خوردم روان\nز خود بیخبر بودم از جوش غم که ناگه دگر حالتی شد عیان\nسه کالبد برآمد ز زیر زمین نه بد هیچ چیزی بجز استخوان\nبه پیش یکی لوحه سنگ مزار رسیدند با ناله و با فغان\nشنیدم که گفتند بایکدگر : - - که ما را چو کشتند این وحشیان :\nبیائید تا بهر اخلاف خویش خصوصاً به اخوان افغانیان :\nوصیت نویسیم و آگه کنیم که غافل نباشند از مکرشان\nشهیدان ظلم فرنگیم ما\nبخون وطن لاله رنگیم ما\n\nده افغانان کابل : ٦ ربیع الاول سنه ۱۳۳۲"}
{"book": "adl0262", "page": 108, "text": "= ۱۰۳ =\nلوحۀ سوم\nبلغازیان وحشی ؛ بعد از انکه هتک عرض و ناموس زنان مسلمانان را\nنمودند ، سرهای همان زنان را بریده برای یادگار با خود میبردند . این لوحه\nآن صورت تصویر کرده ام :"}
{"book": "adl0262", "page": 109, "text": "= ١٠٤ =\nشیر و گرگ و سگ و کفتار و پلنگ و هم خرس\nگشنه چون میشود این جانوران میگردند\nگشنه گی شد سبب مفترسی حیوان\nعذر معقول بود گشنه گی جانوران\nبنگر این جانور وحشی بیدین لعین\nنیست از نوع بشر نیست ز نوع حیوان\nاین گروهیست که حیوان و نه انسان باشد\nگر به بلغاری ، ویونانی، وصربی تو دهی -\nتو به این لوحه عبرت نظری می افکن\nدعوی مردی کند این سگ مردار پلید\nملعنت بیشتر از این چه بود غوری کن\nبعد از ان کشته و ببریده سرش را که بود\n( گر تمدن ز خجالت برود زیر زمین : -\n- اینچنین ملت و حشی و چنین قوم لعین\nحضرت عیسی و مریم، همه حواریون\nحضرت آدم و حوا بفغان میگویند\nهمه حیوان درنده بود امّا مجبور\nبهر سدرمق خود همه گی تیز و جسور\nچون بود سیر شود رام و مطیع و مشکور\nگر در دزنده شود ور نه بود ز اهل قبور\nکه ز نوع بشر است و شده چون کلب عقور\nنیست از این و از ان، کرده ز بلغار ظهور\nهمه مخلوق خدا گشته از یشان منفور\n- نسبت نوع بشر! میشوی از مردمی دور\nکه چسان وحشت و ظلمت و چسان غدر و شرور\nسرزنها بر دو کرده به آن فخر و غرور\nکه بناموس تسلط بنمود است بزور\nیاد گاری ز برای دم این عیش و سرور\n- جای دارد که ز اوروپ بنمود است ظهور:\nاینچنین بدعت و اعمال قبیح منفور\nحاش لله که از ین فعل نمایند حضور\nکه ز نسل من و تو نیست چنین قوم فجور\nده افغانان کابل : ٦ ربیع الثانى سنه ١٣٣٢\nمینه\nزا به\nغور"}
{"book": "adl0262", "page": 110, "text": "= ١٠٥ =\n\nلوحۀ چارم\n\nيك منظرۀ دهشت و نفرت آور وحشتهای بالقانيها"}
{"book": "adl0262", "page": 111, "text": "= ١٠٦ =\nيك وحشی صربی در خانه يك پیر مرد دهقان مسلمان داخل شده و\nپیر مرد را بسته ، زن ششماهه حامله اش را شکم دریده ، و جنین را بر آورده\nبه او میگوید :\n— انتظار مکش ! بگیر پسرت را پیش از سه ماه ! . . .\nاین لوحه عبرت را به اینصورت تصویر کرده ام\n( ترکیب بند مسدّس )\n— ١ —\nتجلی جلال حق ، تماشا کن تماشا کن\nتوقهر قاهر مطلق ، تماشا کن تماشا کن\nتو این ظلم بغیر حق، تماشا کن تماشا کن\nتو این وحشی بدرونق ، تماشا کن تماشا کن\nمگو نصرانی و مسلم ، مگو موسائی و بودا\nمگو انسان ، مگو حیوان ، که باشد غیر ازین اشیا\n— ٢ —\nاگر گویی که دین دارد ، کدامين دين بود آمر\nکه بندد دست شوهر را ، درد بطن زنش ظاهر\nجنین را از رحم آرد ، برون و گویدش فاخر\nبگیر اولاد خود حالا ! چرا باشی سه ماه صابر\nکه من انسان بارحم ، نخواهم انتظار تو\nکه من يك لحظه اولتر ، كنم خدمت بکار تو\n— ٣ —\nاگر گویی که انسانست ، انسانرا بود وجدان\nچسان وجدان بود یارب ، که اینکارش شود آسان"}
{"book": "adl0262", "page": 112, "text": "= ١٠٧ =\n\nاگر انسان چنین باشد، تنفر باید از انسان\nبدست و پا و جسم او، مبین بنگر بفعل آن\nپس آنگه خود بده حکمی، که آیا انچه مخلوقست\nمذش هرگز نمیگویم، خودش گوید چه مخلوقست\n- ٤ -\nبلی انسان بود اما، ز نوع «یام یام»(١) است این\nبه اینهم کی کنم باور، که بیهوده کلام است این\nاسیر از اخورد آنها، ولی دیگر مقامست این\nنظر کن لوحهٔ عبرت، تو هم میگو تمام است این\nبسی فرقست ازین وحشت، به یام یامش مده نسبت\nکه یام یام آورد نفرت، ازین اعمال پر لعنت\n- ٥ -\nاگر گویی سگ و گرگش، بغیرت آوری آنها\nحجاب آرند از ین نسبت، بشور آیند و واویلا\nکه ما را چون دهی نسبت، بقوم بالقانیها\nچنین اعمال پر لعنت، کجا آید ز دست ما\nبجز بلغاری و یونان، بجز صربی بی‌وجدان\nبجز اقوام بی‌ایمان، کرا این صنعت و اتقان\n\n(١) یام یام بعضی اقوام وحشیه‌ایست که در جنگلهای امریکا، افریقا،\nاوسترالیا زیست دارند. از عادات مکروههٔ وحشیهٔ این اقوام یکی این است که گوشت\nبنی نوع خود را بکمال لذت میخورند و چون يك قبیله بر دیگر قبیله دست بیابند\nاسیرانرا مانند دیگر دواب و مواشی جاندار اعتقاد کرده میکشند، و میخورند !\nدر ینوقت از ینها در قطعات مذکوره خیلی کم نفری باقمیانده است."}
{"book": "adl0262", "page": 113, "text": "= ۱۰۸ =\n\n- ٦ -\n\nتمدن گر همین باشد، هزاران حیف بر نامش\nاگر دین اینچنین باشد، زهی آغاز و انجامش !\nاگر تثلیث این باشد ، ببین اجرای احکامش\nدرد بطن و برون آرد ، خینها را زار حامش\nمیان قطعه او روپ ، چنین اعمال اجرا شد\nدولهای معظم سیر بین این « درام » (۲) ها شد\n\nده افغانان کابل : فی غره رجب سنه ۱۳۳۲\n\nآخر ترین شعری که گفته ام، و بعد از ان از شعر گوئی دم فروبسته ام\nهمین فرد ذیلست :\n\nفرد\n\nشمعیم که جامد شده شعله و داغیم\nسردیم چو کافور ولی درد سراغیم\n\nدارالسلطنه کابل ده افغانان : سنه ۱۳۳۳\n\n(۲) درام بزبان فرانسوی، آن بازیهای ناتک را میگویند که حکایات قتلهای فاجعهٔ\nناك الم انگیز را نشان بدهد.\n\n(انتها)\n\nامضا\n\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0262", "page": 114, "text": "= ١٠٩ =\n\nادب در فن\n\nبنام دیگر\n\nمحمود نامه\n\nدیوانچه غزلیات\n\nمحمود طرزی\n\n(به ترتیب ردیف)\n\nمطبعة\nعنایت"}
{"book": "adl0262", "page": 115, "text": "= ۱۱۰ =\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\n\n- مقدمه -\n\nبعد از حمد لا تحصای خالق بی همتا جل و علی، و نعت شافع روز جزا حضرت محمد مصطفی علیه الصلوة و التحايا ، و منقبت آل و اصحاب با صفا ، و دعای پادشاه بادانش و دین اعلیحضرت (سراج الملة و الدین) خلد الله ملکه ابدا بر مطالعین کرام پوشیده نماند که :\nدر مملکت عزیز ما برای تدریس ابتدائی اطفال يك كتابی بنام ( پنج کتاب ) متداول است که بعد از ختم الفبای بغدادی ، و سپاره عمه اول کتاب قرائت شمرده میشود . کتاب مذکور موافق به مسمای خود از پنج نسخه کتاب مرکب است که بغیر از يك كتاب آخری آن دیگر چهار کتاب آن همه نظم است . دینی ، اخلاقی کتابها ست . مثلا کتاب اول آن که بنام ( کریما )"}
{"book": "adl0262", "page": 116, "text": "= ١١١ =\n\nموسوم است از حکمت اخلاق بحث میراند که در یکچند ورق مختصر بسبقهای بسیار پرعبری انسانرا رهبری میکند ، وتنها برای اطفال پنج ده ساله نی بلکه برای مردان چهل ساله بیشتر مفید و زیاده تر نافع شمرده میشود. مثلاچون این دو بیت ذیل را بشنویم تصدیق خواهیم کرد که این کتا بر امر دمان چهل ساله باید بخواند ، و پند از ان بردارد :\nچهل سال عمر عزیزت گذشت مزاج تو از حال طفلی نگشت\nهمه با هو او هوس ساختی دمی با مصالح نپرداختی\nمقصد عاجزانه ما از تذکار پنج کتاب در ینجا تنهايك کتاب سوم آنست که آنرا ( محمود نامه ) بنام دیگر ( محمود ایاز ) مینامند این محمود نامه صرف يك ديوانچه مردفیست که در هر ردیف یعنی هر حرف حروف تهجى يك يك غزلی دارد که هر غزل آن نیز مرکب از هفت هفت بیت است .\n( ادب در فن ) نام ديوانچه عاجزانه مانیز در خصوص ردیف ، وتعداد ابيات غزلها تقريباً محمود نامه را پیروی و تقلید نموده است . اما در اصل موضوع فرق بسیاری در مابین این دو محمود نامه ها دیده میشود. محمودنامۀ پنج کتاب از لطافتهای می و پیاله ، از گل ولاله ، از باده وساده ، از حسن وجمال ، از خط وخال ، از غنج ودلال ، و امثال آنگونه حال واحوال بسط مقال دارد . محمود نامۀ ادب در فن از کلمات غليظه وثقيلۀ طوپ ، تفنگ ، زغال سنگ ، الكتريك ؛ بايقوتاژ ، تلگراف ، ریل و امثال آنچنان چیزهایی که از لطافت ونزاکت ادبیه هیچ اثری دران دیده نمیشود سخن میزند .\nهیچ شبهه نیست که ادیبان سخن سنج برهر دو محمود نامه ها از انتقاد واعتراض خود داری نخواهند توانست . محمود نامۀ پنج کتاب را اگرچه درفن شعر که شعبۀ مهم ادبیاتست موافق ومطابق خواهند یافت ، زیراشعر از زمانهاست که بر بیان می نوشی و محبوب پرستی بنا یافته علی الخصوص"}
{"book": "adl0262", "page": 117, "text": "= ۱۱۲ =\n\nغزل اگر از می و محبوبه ، و گل و باده بحث نراند چسان شعر گفته خواهد\nشد ؟ ولی با وجود آنهم ازین تنقید کسی آنها را منع نمیتواند که بگویند آیا\nاینچنین غزلهای مینوشی و ساده بوسی چسان میشود که از درسهای ابتدائی\nاطفال خورد سالی شمرده شود که لوحه دماغهای شان از همه نقوش خالی ،\nو نقش پذیر هر رنگ معانی سفلی و علوی میباشد ؟\nخواهید گفت : که مراد از می می وحدتست، و مقصد از محبوب، محبوب\nحقیقت است . بسیار خوب ! امايك طفل نه ده ساله ازین بیت :\nحدیث توبه و تقوی مپرس از محمود * دهد ایاز چو اور از می دو چار قدح\nآیا چسان قدح نوش باده وحدت خواهند گردید؟ یا آنکه از خواندن این بیت:\nطاقت من طاق شد از غم آن سبز خط * یکسر مویی بمن رحم ندارد فقط\nچگونه بمحبوب حقیقت پی برده خواهند توانست ؟ هیچ شبهه نیست\nکه این اعتراض را بر محمود نامه پنج کتاب هیچ کسی ناحق و دور از صواب\nنخواهد دانست در آغاز تحصیل هر گاه يك طفلی بر عدم توبه و تقوی بيك\nد و سه قدح کشی باده پیما گردد ، و در پی نوخطان سبز خط بیصبر و طاقت\nشود نتیجه کارش بکجا منجر خواهد شد ! .\nچنانچه این تنقید و اعتراض بر محمود نامه پنج کتاب وارد میشود محمود\nنامه (ادب در فن) نیز از اعتراضات و تنقیدات ذیل تخلیص گریبان کرده نمیتواند:\nمثلا اگر اشعار محمود نامه پنج کتاب بزبان آمده اشعار محمود نامۀ « ادب\nدر فن » را بگوید :\n- آیا هیچ شرم تان نمی آید که به این ثقالت و غلاظتی که دارید نام شعر را\nبر خود بگذارید ، و با فن نام چیز کافتی خود را آغشته ساخته در بازار ادب\nبجلوه گری جرأت ورزید ؟ شعر كجا ، و زغال سنگ کجا ! ادب کجا و طوپ\nو تفنگ کجا ! شعر چیزیست که بنیاد آن بر تخیلات لطیفه ، و تصورات ظریفهٔ"}
{"book": "adl0262", "page": 118, "text": "= ۱۱۳ =\n\nحسن و جمال محبوبه کان پری تمثال بنایافته باشد ، و از نشۀ می و قلقل صراحی بحث راند . هیچکسی شعر را ندیده و نشنیده که این جامه های کثیف فنون مغلقه را در بر کرده باشد .\nبواقعی که در مقابل این سنگهای انتقاد محمود نامۀ پنج کتاب ، محمود نامۀ ( ادب در فن ) بجز اظهار عجز خموشی چیزی گفته نخواهد توانست . ولی بهمینقدر تسلی دل حزین کرده با خود خواهد گفت :\n— چه باید کرد ! عصر عصر فن ، زمان زمان کار و ترقیست اگرچه من از جادۀ ادب خارج قدم نهاده ام ، ولی جناب رفیقم نیز بر جادۀ ادب بتمامها حرکت نکرده . زیرا با وجودیکه تعلیم ابتدائی اطفال چون نو نهال را در عهده گرفته ولی هزار افسوس که بعوض شهد زهر برای شان بار میدهد ، اگر از من هیچ فائدۀ نرسد ، باز هم شکر میکنم که خوانندگان خود را بر منهیات تشویق و ترغیب نمیدهم . رفیقم محمود نامۀ پنج کتاب بهزارها باز هزار ها نسخۀ خود را بر نونهالان چمنستان وطن عزیز ما توزیع نموده، پس چه میشود که این محمود نامۀ ادب در فن بیچاره نیز یکبار يك چند نسخۀ خود را درین چمنستان بیفشاند . امید است که اگر نفعی نه بخشد ضرری هم نرساند .\nو من الله التوفيق\n[decorative divider]"}
{"book": "adl0262", "page": 119, "text": "= 114 =\n\nردیف الف\n( 1 )\nحسن ابتدا\nهزاران حمد لا تحصی بذات حضرت یکتا\nکه از کتم عدم آورد بیرون این همه اشیا\nبذات اقدسش و هم و گمان و فکر و اندیشه\nبرد پی گر رسد يك خس بقعر عمق يك دريا\nبغیر عجز در تحقیق ذات بی کم و کیفش\nنیابی هیچگه راهی بکنج عجز کن مأ وا\nصفاتش را بنازم کز تجلیهای انوارش\nشود هر لحظه در عالم هزاران نورها پیدا\nتمام کائنات و جمله موجودات و نوع و جنس\nبود يك قطره در بحر محیط ذات بیهمتا\nبجزء فرد هر ذرات این اجسام پيپايان\nعیان بينی تويك نوری اگر باشی بحق دانا"}
{"book": "adl0262", "page": 120, "text": "= ١١٥ =\n\nبعلم و فن توغل کن توای (محمود) عجز آلود\n(ادیب در فن) کند توضیح صنع حضرت مولا\n\n- - § - -\n\n(۲)\nرفوچکرهوا\n(ملمع)\n\nگرچه آن پیشین زمانه اب رفوچکرهوا\nوان همه نقل و فسانه اب رفوچکرهوا :\nليك خوبی و بدی هرگز نشد پنهان بدهر\nچشمهای عبرتانه اب رفوچکرهوا\nاتحاد و اخوت و همدردی در قرآن بود\nليك فهم عارفانه اب رفوچکرهوا\nبهر يك مطلع دولك دينار دادندى بشعر\nداد های مسرفانه اب رفوچکرهوا\nاز تجددهای امثالست صنع حق پدید\nنوببين زيرا پرانه اب رفوچکرهوا\nبا هزاران نفس شاه ما نمازعید خواند\nبی نمازی را زمانه اب رفوچکرهوا\nگفت (محمود) اینسخن راچون (جلال) خوش مقال\nخواب غفلت را فسانه اب رفوچکرهوا"}
{"book": "adl0262", "page": 121, "text": "= ١١٦ =\n\nردیف با\n(١)\nمکتب\nعلم است چون جان ، جسم است مکتب نور است عرفان ، چشم است مکتب\nفیض و سعادت ترفیع و عزت گر شوق داری ، این است مکتب\nمکتب چه باشد ، سر چشمه علم آب حیاتست جاری بمکتب\nاولاد مکتب اولاد علم اند ام است مکتب اب است مکتب\nنبود برادر گاهی برابر : – – با یار مکتب ، رحم است مکتب\nاز فیض لطفت ای شاه عرفان تأسیس گردید هر نوع مکتب\n(محمود) گوید با نثر و با نظم مدح و ثنایت اسم است مکتب\n– § –\n(٢)\nکتاب\nعلم و فن نبود اگر نبود کتاب جهل بگریزد چو پیدا شد کتاب\nیار جانی فیض رحمانی بود جان و رحمان را بیابی در کتاب\nمی شناساند ترا بر حال تو بعد ازان از حق کند آگه کتاب"}
{"book": "adl0262", "page": 122, "text": "= ۱۱۷ =\n\nصد هزاران مکتب ار باشد چه سود چون نباشد بهر آن لکها کتاب\nمونس و ناصح شفیق و رهبر است همدم و یار و معلم شد کتاب\n(مطبعه) ماشین علم و فن بود هست محصولات علم و فن کتاب\nگرکتب (محمود) نبود در جهان کی شود منظوم عالم بی کتاب\n\nردیف پا\n\nیوروپ\nگرچه در هر پنج قطعه كوچك آن شد یوروپ\nليك آنها چون سها شد نیر اعظم یوروپ\nعلم و فن از آسیا داخل به آنجا گشت ليك\nعلم و فن شد آله تسخیر عالم در یوروپ\nاز همه اوصاف صنعت حرفت و مال و درم\nبهره ور شد ليك از اخلاق بی بر شد یوروپ\nبهر یکجو نفع خود صد مزرعه ویران کند\nنام آن شد نشر انوار تمدن در یوروپ\nگرچه با طیاره بر روی هوا پرواز کرد\nليك از رجم شیاطین شد بسی ابتر یوروپ\nهر کمالی را زوالی در عقب موجود بود\nدر کمالات عروج کبر افسر شد یوروپ\nلاجرم وقت زوال کبر شد (محمود) ما\nجمله دینامیت گشته يك شرر خواهد یوروپ"}
{"book": "adl0262", "page": 123, "text": "= ۱۱۸ =\n\nردیف تا\n(۱)\nبگذشت و رفت\n\nوقت شعر و شاعری بگذشت و رفت وقت سحر و ساحری بگذشت و رفت\nوقت اقدام است و سعی و جد و جهد غفلت و تن پروری بگذشت و رفت\nعصر عصر موتر و ریل است و برق گامهای اشتری بگذشت و رفت\nکیمیا از جمله اشیا زر کند وقت اکسیر آوری بگذشت و رفت\nلخم عفریت سیه صنعت بری قصه دیو و پری بگذشت و رفت\nتلگراف آرد خبر از شرق و غرب قاصد و نامه بری بگذشت و رفت\nسیم آهن در سخن آمد ز برق تیلفون بشنو کری بگذشت و رفت\nکوهها سوراخ و برها بحر شد جانشینی را کری بگذشت و رفت\nشد هوا جولان گه نوع بشر رشك بی بال و پری بگذشت و رفت\nگفت (محمود) اینسخن را و برفت — می کن — تنبلگری بگذشت و رفت\n\n— § —\n(۲)\nتجارت\n\nای تاجر بازار هنر چیست تجارت دانی که تجارت چه بود کیست تجارت"}
{"book": "adl0262", "page": 124, "text": "= ۱۱۹ =\n\nسرمایه بازار ترقی ممالک هرگز نشود پیش اگر نیست تجارت\nاز جمله چار عنصر دولت که شد ارکان خاک عنصر زرع آمده آبیست تجارت\nچون آب که جاریست بهر هرك اشجار ملك است شجر آبك جاریست تجارت\nدر ده اگرت نفع يك آمد تو بشو شاد میدان به یقین نیست ده و بیست تجارت\nکوشش بود و سعی و جد و جهد وتك ودو سرمایه تاجر بجز این نیست تجارت\n( محمود ) تجارت نبود سهل و تمسخر فنیست تجارت همه علمیست تجارت\n\n- § -\n\n( ٣ )\nزراعت\n\nاز بهر بشر فیض حیاتست زراعت وز بهر حیات تازه براتست زراعت\nاز دفتر انعام خداوند تعالی مقبول براتست و سماطست زراعت\nگویند زمین هست بشاخ بقر اما چون غور شود راست بساطست زراعت\nبی علم زراعت بزراعت نبود خیر این فن همه کی و زنکاتست زراعت\nیکباره زمینی که به فن تربیه بیند محصول وی از غیر سه قاتست زراعت\nبی علم نه زرعست و نه صنعت نه تجارت علم و عمل و صبر و ثباتست زراعت\n( محمود ) نه زارع شده و نه تو تاجر این مدح سرایی چه صفاتست زراعت\n\n- § -\n\n( ٤ )\nسعی\n\nهر کس که بکوشش کند اظهار متانت شک نیست که يك روز کند کسب سعادت\nارباب همم محترم اهل جهانست از سعی و کمالات بیابی همه عزت\nممتاز بشر شو تو به عرفان و کمالات از علم و هنرمی شوی شایسته حرمت"}
{"book": "adl0262", "page": 125, "text": "= ۱۲۰ =\n\nتحصیل معارف بكن اى نور دو ديده\nتا آنكه شوى مرد مك ديده رغبت\n\nبا كوشش وبا سعى بشهراه ترقى\nميپوى و ميكوش و بشوحائز قيمت\n\nانوار هنر لمه نثار است بدنيا\nساعى شو و هر دم بكشاجشم بصيرت\n\nباعلم و هنر سعى چو شد منظم و همدم\nبى شبهه زاقران ببرى گوى به سبقت\n\nگه نظم و گهی نثر و گهی خوب و گهی زشت\n(محمود) همیگويد وقصدش شده خدمت\n\nردیف ثا\nمکتب اناث\n\nباشد ضرور بهر و طن مکتب اناث\nزیرا ذکور نیم و دگر نیم شد اناث\n\nشد مکتب بدایت آداب هر ولد\nآغوش پر لطافت با شفقت اناث\n\nپس هر زنی که علم و ادب دارد و کمال\nبا شیر علم را به ولد میدهد اناث\n\nتعلیم علم بهر زنان فريضتر بود\nزیرا که هست ما در نوع بشر اناث\n\nهر مادری که علم و کمال و ادب نداشت\nطفلی که شیرداد شود کمتر از اناث\n\nمكتب ز بهر نوع زنان آمده ضرور\nتعلیم علم فرض بود بهر هر اناث\n\n(محمود) تا بکی غم مردوزنان خوری\nتو در ذکور خیرچه دیدی که در اناث"}
{"book": "adl0262", "page": 126, "text": "= ١٢١ =\nردیف جیم\nزجاج\nقیمت این نعمت مقبول کان با شد زجاج\nکی شناسی تا نکردی وا قف فضل زجاج\nشیشه و آ بگینه و بلورو آئینه همـه\nنامهای مختلف شد بهر آن صافی زجاج\nبهر فن و علم حکمت کیمیا طب وشيميك\nشد حیات جاودانی از خمیر آن زجاج\nگرنمیبودی ز جاج صاف بیغش درجهان\nخانه ات تاريك و روزت شب همیشد بی زجاج\nدور بین و آن تلسکو پ و دگر میکر و سکوپ\nدور را نزدیك كرده ذره را خاور زجاج\nنعمت نور بصر كان از جهان افزونتر است\nکم چوشد عينك بپایی نور بخش است آن زجاج\nاز زجاجی مشربی بگذر توای ( محمود ) ما\nسنگ زار است این زمین بشکسته هر دم صد زجاج"}
{"book": "adl0262", "page": 127, "text": "= ١٢٢ =\n\nردیف چ\n\nتفنگ و کریچ\n\nزمانه ایست که الزم بود تفنگ و کریچ\nجهان جهان تفنگ و زمان زمان کریچ\n\nاگر تو خواهی که صلح عمومی در عالم\nنهد اساس مهیا بکن تفنگ و کریچ\n\nزبون کشت بشر چونکه بی سلاحش دید\nهمان محمله کند قصد با تفنگ و کریچ\n\nتفنگ و، توپ و، کریچ و، فیوز و، دینامیت\nهرا نقدر که فزون شدنه بینی ضرب کریچ\n\nبشر بقتل بنی نوع خود چه استاد است\nهزار مخترع آتش بودنه این تفنگ و کریچ\n\nبه تحت بحر که آبست آتش افروزد\nتوطورپید ببین و مبین تفنگ و کریچ\n\nهز از آتش سوزان بومبه طیاره\nبریخت بر سر بی طوب بی تفنگ و کریچ\n\nدریدنات و زرهپوش و هم کرو و ازور\nزطورپیل و ز ماشین کن و تفنگ و کریچ\n\nبشر بقتل بشر جمله دیو و دد شده است\nکسی نمانده چو (محمود) بی تفنگ و کریچ\n\nردیف ح\n\nصبح\n\nبهر هر کاری که داری زودشو برخیز صبح\nچونکه وقت فیض باشد زود شو برخیز صبح\n\nصبح خیزی شهپر پرواز اوج مدعاست\nگر تو خواهی صید مطلب زود شو برخیز صبح\n\nصبحدم تأثیر انفاس مسیحش در بغل\nعبرتی گیر از بهایم زود شو برخیز صبح"}
{"book": "adl0262", "page": 128, "text": "= ١٢٣ =\nجمله طیر و وحش و پروانه نباتات و هوام جان ز فیض صبح گیرد زود شو برخیز صبح\nشب نشینی صبح خوابی را دهد بار ای عزیز صبح خوابی شد هلاکت زود شو برخیز صبح\nشب بخواب و صبح برخیز و خدا را یاد کن کار کن در دین و دنیا زود شو برخیز صبح\nصبح صادق فیض خالق را نمایان میکند بشنو ای (محمود طرزی) زود شو برخیز صبح\nردیف خ\nهلال سرخ\nدانی که چیست معنی لفظ هلال سرخ باشد هلال زرد و چرا شد هلال سرخ\nای جان بدان که نیست سماوی هلال سرخ باشد زمینی بهر بشو شد هلال سرخ\nيك هيئت شريفه ز جمعيت بشر در عهده کرده خدمت و نامش هلال سرخ\nهر جا که جنگ و قتل و قتال و مرض بود حالاً مدد کند بطبابت هلال سرخ\nدارو و هم طبيب و مداوات و زخم پيچ گیرد رو و بجنگ خورد غم هلال سرخ\nجمعیت هلال بود بیطرف بجنگ خدمت بنوع کرده نه شخصی هلال سرخ\n(محمود) نوع انس به تیغ و به تار و دود میکشته است و باز بگوید هلال سرخ\nردیف دال\nاتحاد\nحکم قرآن مبین شد اتحاد اصل این دین متین شد اتحاد"}
{"book": "adl0262", "page": 129, "text": "= ١٢٤ =\n\nحزب واحد گر شود اسلامیان حاکم روی زمین شد اتحاد\nاتحاد مسلمین فرض است و دین بس چرا متروك دین شد اتحاد\nصد اسف بر حال ما اسلامیان خوار پیش ماچنین شد اتحاد\nمبدأ و مأوای این لفظ شریف در میان مسلمین شد اتحاد\nتا که ما بودیم با هم متفق از عرب تا سور چین شد اتحاد\nز اختلافات و نفاق و تفرقه مجتنب از مؤمنین شد اتحاد\nدیگران بگرفت و ما ماندیم دور در فرنگستان رصین شد اتحاد\nبهر تقسیم زمین فرس و ترك در حریفان عین کین شد اتحاد\nاتفاق سه و دوبل جمله گی بهر بلع مسلمین شد اتحاد\nدم مزن (محمود طرزی) زختلاف متحد شو بر همین شد اتحاد\n— § —\nحسد\n(۲)\nحاسدان راهمچو هیزم میخورد نار حسد آتش سوزنده بیند هر که شد یار حسد\nمیکنی تا کی حسد ای دشمن علم و کمال زهر بر کشتی مگر بر دل زدت مار حسد\nمیکنی پنهان تو شمس علم را زیر سحاب کار دار علم هستی میکنی کار حسد\nبا زبان کفرکان جهل است و غدر است و نفاق میکنی فخر و چو خر ماندی ته بار حسد\nبهر حاسد شد جزا نار جحیم پر غضب در دو دنیا دایماً آتش بود یار حسد\nحاسدان این سراج نور پاش علم و فن سوخت در نار حسد تا شد گرفتار حسد\nتا ز انوار سراج ملت و دین نور یافت گشت اخبارما (محمود) کسار «۱» حسد\n— § —\nعرفان\n(۳)\nچون خدا قومی نمایان میکند ذوق شانرا سوی عرفان میکند\n\nکسار شکننده را گویند ."}
{"book": "adl0262", "page": 130, "text": "= ١٢٥ =\n\nعلم و عرفان و تمدن هم هنر بهر ملکی حق چو احسان میکند\nپادشاهی عاقل فرزانه رهبر و هادی ایشان میکند\nشد (سراج ملت و دین) شاه ما نور او هر سو چراغان میکند\nنیت خیر و کمال و علم او روح بخشیها به افغان میکند\nعلم و دین و عدل و رحم و عقل او ملك و ملت را گلستان میکند\nمیکند (محمود طرزی) مدح او ليك بی اغراق و بهتان میکند\n\nردیف ذال\nکاغذ\n\nنوگشت دنیا زایجاد کاغذ احیای علم است بنیاد کاغذ\nگر می نبودی کاغذ بدنیا آیا چه می شد بر یاد کاغذ\nبرگ درختان یا پوست حیوان بد بهر انسان اسناد کاغذ\nبر سنگ بنوشت بر خشت بنگاشت محروم کاغذ ناشاد کاغذ\nبعضی ز چین گفت بعضی ز اعراب ایجاد کاغذ ، استاد کاغذ\nهر کس که بوده ، صد آفرین باد بر همت او ز جداد کاغذ\nامروز بنگر (محمود طرزی) گشته تمدن منقاد کاغذ"}
{"book": "adl0262", "page": 131, "text": "= ١٢٦ =\nردیف را\nاخبار\nگرچه در لفظ عرب جمع خبر شد اخبار\nچند اوراق شده جمع و بهر ماه دو بار\nخبر جمله عالم بتو گوید هر دم\nگاه از دین و ز دنیا گهی از حب وطن\nتیغ عریان وطن فکر و لسان ملت\nاحمق خیره سر بیخبر از حب وطن\nپادشاهم چو خریدار کمال و هنر است\nاز ازل دشمن علم آمده جهل جاهل\nحامی ملت و دین پادشه علم گزین\nلیک يك نامه پر علم و هنر شد اخبار\nمیشود نشر و چو يك سلك گهر شد اخبار\nهست در خانه و بغداد خبر شد اخبار\nمیدهد پند و ترا دافع شر شد اخبار\nهست اخبار؛ ترا تیغ و سپر شد اخبار\nگویدت نفع نشد جمله ضرر شد اخبار\nزانسبب گنج گهر مخزن زر شد اخبار\nبیخبر کی خوشش آید که خبر شد اخبار\nچون پسندیده به (محمود) هنر شد اخبار\nردیف زا\nفیوز\nچیست آن نقب هوایی فیوز\nنار بر اعدا همیریزد فیوز"}
{"book": "adl0262", "page": 132, "text": "= ۱۲۷ =\n\nگرچه بارد از هوا باران و برف آتش از روی هوا بارد فیوز\nکله بینی چوبك قند او روس بچهای با حسابش شد فیوز\nآله بس مدهش حرب ووغاست جنگ را فیضی نباشد بی فیوز\nاز دهان توپ بررأس عدو میبرد پیغام غم هر دم فیوز\nدر وطن این نعمت عظمای حرب از فیوض همت شه شد فیوز\nآن سراج ملت و دین شاه ما بهر حفظ ملك آورده فیوز\nبا مکافات و به تشویقات او مرد افغان ساخت در کابل فیوز\nمیکند (محمود طرزی) ایندعا غالب و فیروز بادا این فیوز\n\nردیف ژ\n\nبایقوتاژ\n\nانچه لفظ ژ از ما سندیست نام بایقوتاژ معنی آن چیست آیا چیست کام بایقوتاژ\nبایقوتاژ لفظ فرنگی بوده و معنای آن باده جنگ تجارت شد مجام بایقوتاژ\nاین زمان باشد زمان بس عجیب روزگار شد تفنگ و توپ زیر حکم و رام بایقوتاژ\nبا تفنگ و توپ از يك تا هزارش میکشی ليك خواهی کرد رامش بالکام بایقوتاژ\nدولت ایتالی خاین به او روپلان نکرد آنچه عثمانی نموده با سهام بایقوتاژ\nبا تجارت زنده باشد دولت اوپ زمین چون تجارت منع شد آمد مرام بایقوتاژ\nمخرج بیع و شرای مال یوزپ آسیاست آسیا (محمود) باید ساخت دام بایقوتاژ"}
{"book": "adl0262", "page": 133, "text": "= ۱۲۸ =\nردیف س\nحواس خمس\nيك كائنات پر عظمت شد حواس خمس از جمله هستی پر برکت شد حواس خمس\nدر اینجهان هر آنچه که بینی و بشنوی و میچشی و میشمی شد در حواس خمس\nدر چشم و گوش بینی و کامست این حواس بنگر که کائنات بود در حواس خمس\nآن لمس قوتیست که در جملهٔ وجود موجود هست و پوده نموده حواس خمس\nدر کائنات آنچه ز اشیا بود پدید آن جمله کشته جمع میان حواس خمس\nیا دیدنیست عالم و یا خود شنیدنی عالم که گفته شد تو بدانش حواس خمس\n(محمود) پیش حکمت خلاق کائنات يك تحفه خشك پش نباشد حواس خمس\n\nردیف ش\nزود باش\nوقت نقد است و ز نقد خود بگیر و زود باش\nنقد را سرمایه ساز و کار کن هم زود باش"}
{"book": "adl0262", "page": 134, "text": "= ۱۲۹ =\n\nوقت گر ضایع کنی نقد و سرو سرمایه ات\nمیشود مفقود هشدار و بتاز و زود باش\nوقت اندر این زمان شد بس گران قیمت عزیز\nلحظۀ آنرا مکن بیهوده صرف و زود باش\nیا بدنیا کار کن یا خارج از دنیا بشو\nهر چه خواهی کرد میکن بندگیر و زود باش\nزود بودن کار باشد دیر ماندن تنبلی\nدور باش از تنبلی در کار باش و زود باش\nکار نفع و سود آرد تنبلی نقص وضرر\nبگذر از نقص و ضرر در سود باشو زود باش\nریل را بنگر تو ای (محمود) عبرت گیر زود\nزود باش و زود باش و زود باش و زود باش\n\nردیف ص\nرقص\nدر جمله قومهای بشر عادتست رقص\nهر قوم را ولی بدگر صورتست رقص\nاز رقص ملتی نبود خالی هیچ قوم\nرقص یوروپ وليك همه لعنت است رقص\nيك گله مردوزن که زنان هم برهنه روی\nسینه بسینه کشت چه بد بدعت است رقص\n(بالو) که مجلسیست برای فجور و فسق\nبهر معانقه همه این حیلتست رقص\nآغوش نیم برهنه زنها به (بالها)\nباز است بهر هر که به او رغبت است رقص\nهر شوهر زنی که به پیش زنی دگر\nرفت و بگفت رقص، همان دعوت است رقص"}
{"book": "adl0262", "page": 135, "text": "= ۱۳۰ =\n\n(محمود) دین حق همه اداب و ننك شد بيغيرتيست رقص يورپ شم و تست رقص\n\nردیف ض\n\nعرض\nهر زنی را کو بود ناموس و عرض شد عزیز دهر با ناموس وعرض\nعرض و ناموس است روح عایله جان و مالو نام شد ناموس وعرض\nعرض از مرداست و زن حافظ بران شد حیات مرد از ناموس وعرض\nعفت و عصمت حیا و ننگ و دین بهرزن زیور بود ناموس و عرض\nحسن و مال واصل و نسل و صدهنر باشدش هیچ است بی ناموس و عرض\nنیست از جنس بشر حور است و نور هر زنی را کو بود ناموس وعرض\nقیمت زن پیش (محمود) از جهان هست افزون ليك با ناموس و عرض\n\nردیف ط\n\nخط\nاز نقطهٔ ضعیفه پدیدار گشته خط لیکن چنان قویست که شد كاینات خط"}
{"book": "adl0262", "page": 136, "text": "= ۱۳۱ =\n\nاز نقطه که مردمك چشم نام اوست ممدود كن بسوى فلك يك دو تار خط\nخطين مستقيم بلا انتها رود شد كائنات تا به ابد این دو تار خط\nگر سوی اینجهان تو به تحقیق بنگری اشکال مختلف بود ، اشکال هم زخط\nاز مستقیم و منحنی و منكسر خطوط اجسام شکل بسته چه استاد گشته خط\nگرسطح گرعمود و و کرکره و و رکره از خط پدید آمده وزشکلها ی خط\nغیر از خطوط هندسی تحریر هم خط است ( محمود ) علم و فن هم پیدا شده ز خط\n\nردیف ظ\n\nذوق و حظ\n\nبحریست بیکران که ورا نام ذوق و حظ\nهشدار تا که غرقه نگردی بذوق وحظ\nافراط هرچه زهر بود ليك فرط این\nمنجر بود بماتم و ناست ذوق وحظ\nبا خواندن و مطالعه دل زنده میشود\nدل را کند بسته مرضهای ذوق و حظ\nگردا يما بذوق و صفا عمر بگذرد\nآیا چه قدر ما ند بايام ذو ق و حظ\nدر هفته دو روز اگر ذوق و حظ کنی\nشش روز را زکارو عمل گیر ذوق و حظ"}
{"book": "adl0262", "page": 137, "text": "= ۱۳۲ =\nاز هر فلاکت است بتر ذل و فقر حال\nافلاس شد نتيجه افراط ذوق و حظ\n( محمود ) ذوق و حظ حقيقيست در هنر\nتحصيل وجد و جهد کمالست ذوق و حظ\nرديف ع\nشرع\nشرع راه راست باشد از کجی دور است شرع\nشرع حق و عدل با شد ناحق نبود بشرع\nدر محاکم گر تو بینی نا حقی و غدر و غبن\nآن ز حاکم دان نه از احکامهای عدل و شرع\nعدل و شرع و جمله قانون حقوق معد لت\nبهر اصلاح و قوام خلق شد موضوع شرع\nگر به موضوعش موافق با شد و از غدر پاك\nشاهد ادعدل باشد حق و احقاقست شرع\nوربود در شرع نفس قاضی و مفتى شريك\nظلم گردد نام آن هرگز نمیگوئیم شرع\nرشوت آن ظلمیت کونا حق کند حق صريح\nبهر هر کس عیب با شد ليك زهر آمد بشر ع\nتا بکی ( محمود طرزی ) حاکمان پنهان کنند\nظلمهای خویش را با نامهای عدل و شرع"}
{"book": "adl0262", "page": 138, "text": "= ۱۳۳ =\n\nردیف غ\nدروغ\nعار باشد ، عیب باشد ، بهر مردو زن دروغ\nلیک با زن دوست و با مردان بود دشمن دروغ\nارتکاب کذب ذلت ، شرمساری میدهد\nپیش خلق و حق شوی خجل از گفتن دروغ\nگرچه این فعل بد مردود معیوب است و عیب\nليك در این عصر (پولیتیکل) بود پر فن دروغ\nشد دروغ مصلحت آمیز به از راستی\nفتنه انگیزی مکن بر مصلحت بشکن دروغ\nقول (سعدی) را عمل کن مصلحت آمیز باش\nراستی با دوست میگوی و تو با دشمن دروغ\nجمله (پولتيكل) بشعر حافظ و سعدی بود\nان مروت وان مدارا (۱) مصلحت افکن دروغ (۲)\nراست کرداری کن ای (محمود) تا وسعت رسد\nراست باش و راست گوی و راست رو مفکن دروغ\n(۱) حافظ میگوید . -\nآسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است بادوستان مروت با دشمنان مدارا\n(۲) سعدی میگوید . - دروغ مصلحت آمیز ، به از راستی فتنه انگیز .\nچون بعلم پولتیکل اوروپا نظر کرده شود اساس آنرا بر همین چیز ها می یابیم ."}
{"book": "adl0262", "page": 139, "text": "= ١٣٤ =\n\nردیف ف\nمعارف\nای نو هوس علم دبستان معارف\nجهدی کن ومیشو تو سخندان معارف\nجمع است معارف که شده جمع زعـرفان\nشو بهره ور از مفرد عرفان معارف\nگر معرفت حق بودت مقصد و اقدام\nاین جنس بیابی تو بدکان معارف\nور آرزوی ثروت ومسعودئی دنیـا\nباشد هوسـت ، یابی ز احسان معارف\nگر هر دو بود مقصدت ای معرفت آگاه\nیا بی بخدا بار زهمیان معارف\nشد بیخبری ضد معارف تو بضد بین\nبشناس بضد قدر نمایان معارف\n( محمود ) شناسائی هر چیز بدنیا\nمبنی شـده برپایه ارکان معـارف\n- § -\nتلگراف\n( ٢ )\nچیست آن سیمی که گویندش خطوط تلگراف\nکوخبر آرد بیک لحظه ترا ازکوه قاف\nاسم اعظم برق و آن دیو و پری و وحش وطیر\nزیرحکم آصف علم است بی لاف و گزاف\nخارقه ، یا معجز ه ، یا سحر ، یا افسون نبود\nعلم بودو علم باجهل آمـده انـدر مصاف\nسیم آهن را نگر کز علم جان پیدا نمود\nبا تو میگوید سخن هر دم زهر سو صاف صاف"}
{"book": "adl0262", "page": 140, "text": "= ١٣٥ =\nعلم داوود است کاهن در کف او موم شد\nسیم را برداشت بی سیم از هوا شد تلگراف\nتیلفون و هم گرا موفون و هم بی سیم و سیم\nسحر پردازی اینعصر است کی باشد خلاف\nتا بکی ( محمود طرزی ) پیش یار نکته دان\nگوئی از علم و خودت بی بهره ماندی چون خلاف(۱)\nردیف ق\nق\nغرب - شرق\nبشنوید ای دوستان این ما جرای غرب و شرق\nعبرتی گیرید از اسرار های غرب و شرق\nشد طلوع آفتاب از غرب شد نزديك حشر\nفاش گویم من ترا از رازهای غرب و شرق\nآفتاب و غرب و شرق و حشر مینا شد رموز\nفهم معنی کن چو هستی آشنای غرب و شرق\nوقت استغفار و ، توحیداست ، ای اخوان دین\nمتحد گردید در وقت و غای غرب و شرق\nشرق از علم و تمدن مطلع الانوار بود\nاه صد افسوس بر تبدیلیهای غرب و شرق\n( ۱ ) خلاف درخت بید بی ثمر را گویند ."}
{"book": "adl0262", "page": 141, "text": "= ١٣٦ =\n\nاتحاد و علم و صنعت ، ثروت و سعی و عمل\nبود در شرق و باشد در منتهای غرب و شرق (۱)\nتا قلم داری بکف ( محمود طرزی ) در سخن\nآگهی ده قوم را از نکته های غرب و شرق\n\nردیف ک\n\n( الکتریک )\nروشن شده جهان بضیای الکتریک سرعت مجسمست بپای الکتریک\nذات یگانه خالق این کائنات ژرف پیچیده دهر را بردای الکتریک\nجذبست و دفع خاصه اجسام کائنات بر پاشده جهان بعصای الکتریک\nاز دور و دلك و از حرکت شد ظهور او کرات جمله محفظه های الکتریک\nاین طفل نورسیده بپا نامده هنوز بگرفته عالمی به لوای الکتریک\nدوری و ظلمت و همه تعطیل های دهر یکسو شده است از نعمای الکتریک\nکابل زفیض شاه منور شده ، از ان : (محمود) کشته شعر سرای الکتریک\n\n- § -\n\n( ٢ )\nخاك\nهر چه میجوئی بیابی بی سخن بافن ز خاک سیم و زر از خاک پیدا گشت و هم گلشن زخاک\n\n(۱) منتهای غرب لند ن . منتهای شرق ژاپان ."}
{"book": "adl0262", "page": 142, "text": "= ۱۳۷ =\n\nمعدن سنگ زغال، وگاز و ،سیماب ونمك اسرب و اززیز و کلس و هم مس و آهن ز خاك\nگندم و جو نیشکر ، قطن و عنب را بربین ناریال و بانس و با عوباب(۱) و هم ارزن (۲) زخاك\nخاك را گویندتیره هم سیاه و هم کثیف این غلط باشد ببين دنيا شده روشن زخاك\nنورتیل گازو استیلین و ، هم غاز هوا جمله پیداشد زخاك وخاك شد معجن زخاك\nاشرف مخلوق شدنوع بشر بنگر که او شد خمیر مایه اش ازخاك وهم مد فن زخاك\nکی بودهر خاك یکسان پیش ( محمود) خاك افغان مقدس شد مراد من زخاك\n\nردیف گ\n(۱)\nزغال سنگ\nانوار ها پدید شده از زغال سنگ ظلمت زما بعید شده از زغال سنگ\nظلمت کجا و نورکجا اینچه حکمت است تاريك شب سفید شده از زغال سنگ\n(گاز هوا) که روشنی شهر ها از اوست بهر ضیاء مفید شده از زغال سنگ\nماشین جمله کار که کرۀ زمین درد و ربس مدید شده از زغال سنگ\nاین روسیاه را تو ببین صنعتش به بین چون زندگان حدید شده از زغال سنگ\nبحر حدید هر حرکات حیات وش ماشین چه خوش نوید شده از زغال سنگ\n(محمود) در وطن بود این جوهر عزیز موجود ونا امید شده از زغال سنگ\n\n- * -\n(۲)\nطوپ و تفنگ\nصلاح و صلح عمومی بودز توپ و تفنگ امان وراحت و آسودگی زطوب و تفنگ\n\n(۱) باعوباب بزرگترین انواع نباتاتست در صنف شجر\n(۲) ارزن کوچك ترین حبوباتست در صنف غله ."}
{"book": "adl0262", "page": 143, "text": "= ۱۳۸ =\n\nاگرچه بهر شرورست وجنك وقتل وقتال ولی نتیجه صلح آمده زطوپ وتفنگ\nزترس قوّت همدیکراند بسته دهن به بین که صلح عمومی شده زطوپ وتفنگ\nاگر تو خواهی که جانی بری زحرص بشر بعهدنامه مبین سازشوز طوپ وتفنگ\nچو دید قوّت وزورت که هست افزو نتر بصلح ونرمی والفت رود زطوپ وتفنگ\nاگر زطوپ و تفنگت بدید بی بهره همان دم آوردت صد بلا زطوپ و تفنگ\nاگر بصلح بود آرزوت ای ( محمود ) بجنگ حاضر و آماده شو ز طوپ وتفنگ\n\nردیف ل\n\n( ۱ )\nریل\n\nاز عجایبهای عصر ما یکی ریلست ریل راحت و ثروت سعادت جمله گی ریلست ریل\nریل بهر ملك رگهای حیات دل بود دل بود پایتخت و هر سوقاصدش ریلست ریل\nآن خطوط آهنین ریل بر روی زمین هست بنداری که سیل آهن ریلست ریل\nانچه عصر آهن است کاندر زمین و هم هوا سیمهای تلگراف و جاده ریلست ریل\nانچه دجالست کو داز دجحیم و هم نعیم آنکه خرمای ذهب ریزد همان ریلست ریل\nتلگراف و ریل باهمدیگر خود ملصق اند تار برقی پیشوا و رهبر ریلست ریل\nشعر فنی گفتن ( محمود ) از فن ادب گرچه دور افتاده لیکن خامه اش ریلست ریل\n\n-- § --\n\n( ۲ )\nتحصیل\n\nمعارف گلستانی دان که ریحانش بود تحصیل معارف عندلیبی خوان که الحانش بود تحصیل\nاگر اهل معارف بگذرد باقی بود نامش حیات جاودان علمست و برهانش بود تحصیل"}
{"book": "adl0262", "page": 144, "text": "= ۱۳۹ =\n\nمی بزم معارف میدهد از جهل آزادی\nبدو رافتادگان علم جان بخشد مضامینش\nمعارف شد غذای روح جای آن بود مکتب\nمعارف جمع آگاهی بود اندر زبان ما\nبیا محمود از فیض معارف تازه کن جانرا\n\nخسارت دیدگانر ارفع خسرانش بود تحصیل\nمعارف نامه لطفاست عنوانش بود تحصیل\nجهالت درد جانکاهست درمانش بود تحصیل\nکه از شر جهالتها نگهبانش بود تحصیل\nبنای قصر جان عرفان و ارکانش بود تحصیل\n\nردیف میم\n\n(۱)\nقلم\n\nچه عظمت چه شوکت به شاه قلم\nعطا کرد ذات اله قلم\nقلم گر کند قصد جنگ و جدال\nچه سر ها بیفتند بچاه قلم\nگر اصلاح خواهد بنوع بشر\nچه گمر اه آید براه قلم\nقلم زنده کرد است نوع بشر\nجهان روشن از نور ماه قلم\nسخن از قلم شد جهانگیر وقت\nبود علم و عرفان سپاه قلم\nنه توپ کروپ و نه تیغ دودم\nکند کار دود سیاه قلم\nبه (محمود طرزی) قلم شد نصیب\nبود دایما خیر خواه قلم\n\n§\n\n(۲)\nرشوت\n\nرشوت بود آن ماده و مکروب مظالم\nکزد هشت آن لرزه بیفتد به عوالم"}
{"book": "adl0262", "page": 145, "text": "= ١٤٠ =\nرشوت چه بودراشی و آن مرتشی کیست ناحق کن حق گشته به انجمله مکالم\nرشوت درم و مال چه نقدی و چه جنسی راشی بود آن کس که بدادن شده عالم\nشدمرتشی گیرنده رشوت که کند زود حق باطل و باطل کندت حق بمظالم\nاز حق چه قدر فرق بود تا عدم حق این است که رشوت دهد این علم بظالم\nظلمست بمعنای حقیقی همه رشوت عدل است که از رشوت ظلم آمده سالم\n(محمود) گذر از سخن رشوت منحوس رشوت بسر بام ضلال است سلالم (۱)\n- § -\n(٢)\nغزل\nما پیش چه بودیم در ینوقت چه گشتیم بودیم برفتار و به راحت نه نشستیم\nآسوده کی و عیش و سفاهات و تنعم بگذاشته بودیم و پیش هیچ نگشتیم\nدريك كف ما تيغ شجاعت بدگر کف؛ میزان عدالت بدو آفاق گرفتیم\nدر نشر حق و لغو اسارت عقب علم هر لحظه دویدیم و زدودیم و نهشتیم\nافسوس که این فضل و کمالات و عدالت ما ترک نمودیم و دگر هیچ نجستیم\nمحدود نمودیم علوم و ز حدودش يك خطوه چو بیرون بنهشتیم گذشتیم\n(محمود) چو محدود نمودیم در علم تحدید ترقی شد و محدود نشستیم\nردیف نون\n(١)\nخلق حسن\nرسی بمنزل عرفان زفیض خلق حسن رسی بمحفل جانان ز فیض خلق حسن\n[۱] جمع سلم است که بمعنی نردبانهاست."}
{"book": "adl0262", "page": 146, "text": "= ١٤١ =\n\nبخوی بد چو شوی شهره میشوی مذموم بخونی میشوی اعلان زفیض خلق حسن\nز علم و هر هنرو هر کمال بهره نبرد کسی که ماند به حرمان ز فیض خلق حسن\nجمال و زیور و زینت چه فائده بخشد ز بهر عاری عریان زفیض خلق حسن\nاگر حسود نهانت کند بصد پرده شوی چو شمس نمایان ز فیض خلق حسن\nزفحش و غیبت و کذابی و ترش روئی شوی خلاص بمیدان ز فیض خلق حسن\nز بار گاه خدا و ندانس و جان (محمود) نیاز میکند ایمان زفیض خلق حسن\n\n— § —\n( ٢ )\n\nکسیکه در دل او نیست حب خاك وطن محققت که او نیست نسل پاك وطن\nرسول گفته حب وطن زایمانست اگر تو مومنی در دل بگیر پاك وطن\nبحفظ و خدمت او لحظۀ مشو بیباک بنوش بادۀ حب وطن ز تاك وطن\nچو کشت حب وطن جای در دل مات عدو به لرزه فتد میشود هلاك وطن\nوطن بحب وطن قایم است و هم محفوظ که هست حب وطن تیر سهمنك وطن\nز حق نیاز کند عاشق وطن (محمود) که دشمنان وطن باد زير خاك وطن\n\nردیف واو\n\nمرو مرو\nای جان مکن غرور به آنسو مرو مرو شیطان غرور کرد تو با او مرو مرو\nکبر و غرور خصلت دون همتان بود نفست عزیز دار بهر کو مرو مرو\nکبر و غرور دیگر و دیگر علو نفس بهر غرور خود به تکاپو مرو مرو\nهر جایی میشوی که نمایی غرور خویش ای خود نما چو مردم بی رو مرو مرو"}
{"book": "adl0262", "page": 147, "text": "= ١٤٢ =\nتحقیر میکنی همه خلق و بخود ببین خودبین شو و، شو ابی جادو مرومرو\nباشدا گرتر امرض سخت و مهلکی پیش طبیب تند ترشرو مرو مرو\n«محمود» را به کبر مکن متهم که او مرشد به او نموده که هر سو مرو مرو\n\nردیف هـ\nاعانه\nاز بهر بشر فضل عظیمیست اعانه گر این نبود زنده‌گی نبود بزمانه\nمعنی اعانه مدد همدگر آمد گر نیست اعانه تو نه نان یابی نه خانه\nمحتاج و ضعیفان بنی نوع بشر را دریاب و مدد کن که شوی مرد میانه\nدر جمله اشیای جهان یکنظرافگن بنگر که به این گشته جهان منتظمانه\nگر ابر به باران مددی روی زمین کرد آن روی زمین نیز مدد کرد به دانه\nگر شمس به جذب و کشش و گرمی انوار جان داد بسیاره شد او نیز روانه\n[محمود] چو انسان شده اشرف ز همه نوع باید به اعانه نکند هیچ بهانه\n\nردیف ی\nسعی عمل\nخلق خوش و کمال و علم جهد جد و هنروری\nمیکندت عزیز خلق میبردت ببرتری"}
{"book": "adl0262", "page": 148, "text": "= ١٤٣ =\nعیش و صفا و ذوق و حظ جمله ملال میدهد\nکار بکن که کار تو بهر تو کشته سروری\nکار چو تخم و سعی شد مزرعۀ حیات او\nگر ثمری نداد کار به که ز کار بگذری\nسعی و عمل دو شهپریست بهر توای خردسرشت\nبال و پرت گشا ببین تا به کجا همی پری\nوقت تو نقد عمر تست صرف مکن عبث و را\nفایده گیر هر زمان تا تو ز عمر برخوری\nسعی و عمل اگر شود همدم علم و عقل و فن\nکوه و صحاری و بحار میکندت مسخری\nپند بگیر از سخن هیچ مبین بقایلش\nنیکوئی متاع بین به بدکان که ننگری\n- § -\n(٢)\nترقی\nعلم است که بنموده بما راه ترقی\nعلم آمده محبوبه دلخواه ترقی\nبیعلم و هنر نیست ترقی بدو دنیا\nاز علم بحق میرسی همراه ترقی\nجان علم و جسد مکتب و اولاد وطن خون\nجهل است مرضهای جگرکاه ترقی\nاز علم و ز مکتب بوطن نام نبودی\nگر لطف نمیکرد تماشاۀ ترقی"}
{"book": "adl0262", "page": 149, "text": "= ١٤٤ =\n\nاینعصر سراج است که هرسو شده روشن\nاز پرتو رخساره چون ماه ترقی\nاز همت شه دولت و هم ملت افغان\nچون برق روانست بشهراه ترقی\n( محمود ) ز اخلاص دعا گو بدو خواهد\nعالی شود این ملك هوا خواه ترقی\n\nآخرترین شعری که گفته ام، و بعد ازان از شعرگویی دم فروبسته ام\nهمین فرد ذیلست :        فرد\nشمعیم که جامد شده شعله و داغیم\nسردیم چو کافور ولی درد سراغیم\n\nده افغانان دارالسلطنۀ کابل : سنه ١٣٣٣\nانتها\nتمام شد\nمحمود طرزى"}
{"book": "adl0262", "page": 150, "text": "= ١٤٥ =\n\nقیافت محمود طرزی در دار السلطنه کابل\n\n- مصنف این کتاب -\nمدیر و سر محرر جریدۀ سراج الاخبار افغانیه\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0262", "page": 151, "text": "= ١٤٦ =\n\nفهرست مندرجات\n(پراکنده)\n\nصحیفه عنوان های مندرجه\n٤ یکدو سخن در باب طبع کتاب\n٧ ترجیع بند\n١٥ سفر بعد از وفات پدر\n١٨ از الهامات الهامه ـ توحید حضرت خالق وحید بلسان فن هیئت جدید\n١٨ وسعت سما\n١٨ کهکشان\n١٩ منظومۀ شمس\n٢٠ ابعاد سیارات\n٢١ الهامه\n٢٣ تاریخ ولادت فرزندم عبدالوهاب\n٢٤ عشق وطن\n٢٨ هیئت اجتماعیه ـ ترجیع بند\n٣٤ جغرافیای مختصر ممالک افغانستان\n٣٤ المقدمه\n٣٤ افغانستان\n٣٥ تحدید حدود\n٣٥ ولایت غربی\n٣٦ ولایت شرقی\n٣٧ ولایت شمالی\n٣٩ ولایت جنوبی"}
{"book": "adl0262", "page": 152, "text": "= ١٤٧ =\n\nصحيفه | عنوان مندرجات\n٤٢ | تعریف پایتخت وگریز بمدح صاحب تاج وتخت\n٤٩ | درمدح حضرت نائب السلطنه صاحب افخم\n٥١ | { درمدح حضرت معین السلطنه صاحب افخم و تاریخ تولد حضرت \n  { خلیل الله طول الله عمره\n٥٣ | تاریخ ولادت فرزندم عبدالنواب\n٥٤ | تاریخ ولادت فرزندم عبدالفتاح\n٥٤ | قطعه تاریخ مكتب حربیۀ سراجیه در دارالسلطنه کابل\n٥٥ | مكتب\n٥٦ | توحید خالق یگانه بزبان موالید ثلاثه\n٥٦ | نباتات\n٥٦ | جمادات\n٥٨ | حیوانات\n٥٩ | احوال انسان\n٦٠ | حاکمیت انسان بر دیگر حیوانات\n٦١ | حکایت برسبیل تمثیل\n٧١ | تنهایی\n٧٣ | مرثیه مینا\n٧٦ | غزل\n٧٧ | باغ شاهی\n٨١ | قطعه جوابیه در جواب قطعه برفی\n٨١ | يك حکایت متعلق محاربۀ طرابلس غرب\n٨٣ | حكایۀ مافوق را از قرار ذیل بنظم تصویر کرده ام\n٨٣ | يك تبريك بمناسبت لیله مسعودۀ جشن مولودی ذات اعلیحضرت"}
{"book": "adl0262", "page": 153, "text": "= ١٤٨ =\n\nصحیفه | عنوان مندرجات\n٨٤ | قطعه بمناسبت صلح عمومی\n٨٤ | قطعه دعائیه ذات اعلحضرت\n٨٤ | ایضاً\n٨٤ | دعا و استدعا از لسان حال زینکوگراف\n٨٥ | قطعه بمناسبت مظالم اوروپا و ملحوظ بودن جنگ عمومی\n٨٥ | قطعه تاریخ ولادت حسین راغب\n٨٦ | چار بیتی\n٩١ | لوحهٔ حکمت -- جاروب‌کش\n٩٣ | مشاعره با جناب قاآنی\n٩٥ | قطعه در صفت دین مبین\n٩٦ | قطعه بمناسبت تشریف فرمایی موکب ذات اعلیحضرت همایونی\n٩٧ | یك سرمشق عجیب\n٩٩ | الواح عبرت = لوحهٔ اول قطعه میخانه ساختن یونانیها مسجد را\n١٠٠ | لوحهٔ دوم = مزار شهیدان بالقان\n١٠٣ | لوحهٔ سوم = بلغاری وحشی سر زنها را بریده\n١٠٥ | لوحهٔ چارم = يك منظرهٔ دهشت‌آور\n\nمندرجات ادب در فن\n\n١١٠ | مقدمه\n١١٤ | ردیف الف = حسن ابتدا\n١١٥ | رفوچگرهوا"}
{"book": "adl0262", "page": 154, "text": "= ١٤٩ =\n\nصحیفه | عنوان مندرجات\n١١٦ | ردیف با = مکتب\n١١٦ | کتاب\n١١٧ | ردیف پا = یورت\n١١٨ | ردیف تا = بگذشت ورفت\n١١٨ | تجارت\n١١٩ | زراعت\n١١٩ | سعی\n١٢٠ | ردیف ثا = مکتب اناث\n١٢١ | ردیف جیم = زجاج\n١٢٢ | ردیف چ = تفنگ وکرچ\n١٢٢ | ردیف ح = صبح\n١٢٣ | ردیف خ = هلال سرخ\n١٢٣ | ردیف دال = اتحاد\n١٢٤ | حسد\n١٢٤ | عرفان\n١٢٥ | ردیف ذال = کاغذ\n١٢٦ | ردیف را = اخبار\n١٢٦ | ردیف زا = فیوز\n١٢٧ | ردیف ژ = باقوتاژ\n١٢٨ | ردیف س = حواس خمس\n١٢٨ | ردیف ش = زود باش\n١٢٩ | ردیف ص = رقص\n١٣٠ | ردیف ض = ناموس وعرض"}
{"book": "adl0262", "page": 155, "text": "= ١٥٠ =\nصحیفه | عنوان مندرجات\n١٣٠ | ردیف ط — خط\n١٣١ | ردیف ظ — ذوق و حظ\n١٣٢ | ردیف ع — شرع\n١٣٣ | ردیف غ — دروغ\n١٣٤ | ردیف ف -- معارف\n١٣٤ | تلگراف\n١٣٥ | ردیف ق — غرب و شرق\n١٣٦ | ردیف ك — الكتريك\n١٣٦ | خاك\n١٣٧ | ردیف گ — زغال سنگ\n١٣٧ | طوب و تفنگ\n١٣٨ | ردیف ل — ریل\n١٣٨ | تحصیل\n١٣٩ | ردیف میم -- قلم\n١٣٩ | رشوت\n١٤٠ | چه بودیم و چه شدیم\n١٤٠ | ردیف نون — خلق حسن\n١٤١ | وطن\n١٤١ | ردیف واو — مرو مرو\n١٤٢ | ردیف هـ — اعانه\n١٤٢ | ردیف ی — سعی عمل\n١٤٣ | ترقی\n١٤٤ | آخر ترین شعر"}
{"book": "adl0262", "page": 156, "text": "= ١٥١ =\nجدول خطا و صواب كتاب پرا کنده \nصحيفه سطر خطا صواب\n٨ ٣ حد صد\n\" ٦ له که\n\" ١٣ آنهاك انهاك\n١١ ٣ گردد کرد\n٢٠ ١٣ پنصد پنصد و\n٢٥ ٢١ هزاز هزار\n٢٩ ١٧ شخصی شخص\n٣٢ ٧ تلگراف د تلگراف و\n٣٥ ١٥ شهد دار شهد وار\n٣٥ ٢٠ دفاغ دفاع\n٤٢ ١٠ پنتون پښتون\n٤٦ ٩ همه مهمه\n٤٧ ١ سراج و سراج\n٤٨ ١ دين علم دين و علم\n٥٤ ٨ لمه لمئة\n٥٦ ١٩ سنگى سکنی\n\" ٢٠ اوج اوج و\n٥٨ ٤ انجره ابنخره\n٥٩ ٨ عشقت عشقست\n٦٠ ٣ شده شد\n٧٩ ١٠ هست و ؛ هست\n٨٣ ١٠ سراج و سراج\n١٠١ ٢٠ پیر پیرو\n١٠٤ ٩ ظلمت ظلمست\n١٠٨ ٤ خينها جنينها"}
{"book": "adl0262", "page": 157, "text": "= ١٥٢ =\n\nاعلان\nمطبوعات مطبعه مبارکه عنایت از آثار قلمیه محمود طرزی\n\nعدد\n(١)\nمختصر جغرافیای منظوم افغانستان\nاول اثر مختصریست که برای نمونه در آغاز بنیاد مطبعه مبارکه عنایت بحجم كوچك بقدر سه صد نسخه طبع گردید ، وازطرف حضرت عالی معین السلطنه صاحب افخم هدیه گويا بر مردمان هوسکاران عرفان برایگان توزیع وتقسیم شد . نسخه ازان باقی نمانده .\n\nعدد\n(٢)\nسیاحت بر دورا دور کره زمین\nبهشتاد روز\nدوم کتابیست که در مطبعه عنایت بزیور طبع آراسته گردیده ، (رومان یعنی ناول) است که بر فن جغرافیا مستند میباشد این کتاب در اصل بزبان فرانسوی از قلم ( ژول ورن ) نام فاضل رومان نویس بسیار مشهور فرانسيسی که در فن رومان نویسی فني يك شخص بينظیری میباشد تألیف و تحریر یافته است (محمود طرزی) از ترجمه ترکی آن بفارسی ترجمه کرده است . از"}
{"book": "adl0262", "page": 158, "text": "= ١٥٣ =\nيك شرط بسیار عجیبی بحث میراند که كُويا ( فلياس فوق ) نام يك جنتلمين\nانگلیزی در خصوص سیر ودور کردن خود را بهشتاد روز بر تمام کره زمین\nدر لندن با دیگر جنتلمین ها بسته و از لندن برخاسته از راه پاریس بمارسیل ،\nو از انجا از راه سویس به بمبئی برامده و تمام هندستانرا از غرب بشرق طی\nنموده به کلکته رسیده است و تمام بحر محیط هندی را پیموده به ژاپان ؛ و تمام\nبحر محيط كبیر را قطع کرده ، به سانفرانسیسكوی امریكا برامده است ، و\nاز انجا همه قطعه امریكای شمالی را از غرب بشرق پیموده به شیكاغو، و از انجا\nهمه بحر محیط اطلسی را قطع کرده پس به لندن رسیده است که بواقعی اینهمه\nسیر و سیاحت تمام دوركره زمین را بهشتاد روز تمام بسر آورده و شرط را برده\nاست . و واقعات عجیيب و مشاهدات غريبی ديده وا قتحام کرده است که\nانسانرا از مطالعه آن يك لذت و حلاوت عجیبی دست میدهد ، و در عین زمان\nمسایل مغلقه فن جغرافی را حل، وكروی بودن زمین را ذهن نشین میسازد .\nو خواننده آن چنان میپندارد که باسیاح يكجا گردش میکند . بر کاغذ رنگه\nبخط خوش حروفات تیپ طبع شده و موجب زينت يك كتابخانه ار باب\nعرفان شمرده میشود . در کابل قیمتش تنها ( ٢ ) دو روپیه کابلی ست .\nدر اطراف ولا یات داخل مملكت اجرت داك\nبر ان ضم و علاوه میشود ."}
{"book": "adl0262", "page": 159, "text": "= ١٥٤ =\nعدد\n- ٣ -\nاز هر دهن سخنی\nو از هر چمن سمنی\nسوم کتابیست که در مطبعه مبارکه عنایت بزیور طبع آراسته گردیده است .\nاين يك اثر ادبی ایست که تأليف خود « محمود طرزی » میباشد . از بسی\nآثار ادبیه و حکمیه جمع و ترجمه و از قرایحۀ خودش نیز بسی آثار قلمیه را\nجامع است . از هر رقم مقالات ادبیۀ بسیار لذیذ و شیرینی را حاویست که خوانندۀ\nآن از هر صحیفۀ آن روایح رنگارنگ گلستان خیال را میشمد ، و از هر مقالۀ\nآن ثمره های لذیذۀ بدیعۀ چمنستان طبیعت را میچشد . از هر دهن سخنی\nمیشنود و از هر چمن سمنی می رباید . بر کاغذ رنگه بحسن خط و حسن ترتیب\nطبع گردیده . قیمتش ارزان منافعش بیپایانست در نفس دارالسلطنه تنها\n( ٢ ) دو روپیه کابلی قیمت دارد . در اطراف ولایات داخله اجرت داك\nبران ضم و علاوه میشود ."}
{"book": "adl0262", "page": 160, "text": "= ١٥٥ =\n\nعدد\n(٤)\n\nسياحت در جوهوا\n\nچهارم کتابیست که در مطبعه مبارکه عنایت بزیور طبع آراسته گردیده «رو\nمان ـ یعنی ناول» است که از آثار قلمیه تصوریه (ژول ورن) فرانسوی\nنژاد میباشد . (محمود طرزی) از ترجمه ترکی آن بزبان شیرین بیان فارسی\nترجمه کرده است . استنادگاه این رومان نیز بر علم وفن میباشد . واگر گفته\nشود که ژیپلینها، وطیاره های این وقت حاضر اساساً از قوه تصوریه همین\nناول (سیاحت در جوهوا) از قوه بفعل آمده است هیچ مبالغه نباید شمرده\nچونکه درین رومان دو فرقه ارباب فن را نشان داده که یکی طرفدار آن فکر\nاست که بقوت اجسام خفیفتر از هوا با تطبیق قوت موتور هوا بالا برآیند که آن\nاز رقم ژیپلین های وقت حاضر است . دیگری طرفداران آن فکر است که\nحاجت جسم خفیفتر از هوا نباشد و سرراست بقواعد فن ميخانيك وقوت\nالكتريك بر هوا بالا برآمده حاکمیت را بر کره هوا اثبات نمایند که آن از رقم\nطیاره های وقت حاضر است . این است که این رومان بر همین قاعده آخری\nاستناد يافته يك کشتی هوایی تصوری ساخته و (روبور) نام مهندس باعمله\nخود ورئیسهای طرفداران مقابل را که بدزدی آنها را در کشتی خود نشانده\nبيك قوت وصنعت خارق العاده سريعه اطراف کره زمین را از روی هوا دور\nوسياحت میکنند . وخوانندگان خود را در عالم خیالات صنعت وغرابت\nهوا پرواز لذت وحلاوت مینماید. اینهم (٢) دوروپیه کابلی قیمت دارد\nودر اطراف ولايات اجرت داك بران ضم وعلاوه میگردد ."}
{"book": "adl0262", "page": 161, "text": "= ١٥٦ =\n\nعدد\n(٥)\n\nروخه حکم\n\nپنجم کتابیست که در مطبعه مبارکه عنایت بزیور طبع آراسته گردیده .\n[ تألیف محمود طرزی ] میباشد . اخلاقی ، حكـمي دينى يك اثر يست كه از\nکتابهای معتبر بعضی ترجمه و بعضی از قریحه نوشته شده است . يك صيقل\nجلادهنده ذهن و قلب شمرده میشود. از احادیث شریفه متعلق اخلاق حسنه.\nاز فضل علم ومعرفت . از تراجم احوال . از نصایح . از جمل حكميه و غيره\nماننديك كنجينه پر گوهری میباشد . هرهوسكار علم وكمال رايك نسخه آن\nضروراست . نسبت بمنافع بيكرانش قيمتش خیلی ارزانست . تنها (٢)\nدو روپیه کابلی در دارالسلطنه واجرت داك برای ولایات علاوه میشود.\n\nعدد\n(٦)\n\nسیاحت در زیر بحر\n\nاین ششم کتابیست از آثار مطبوعه عنایت که اینهم ( رومان ـ يعنى\nناول) است که استناد برعلوم بحریه و فنون طبیعیه دارد. ( ژول ورن) درین"}
{"book": "adl0262", "page": 162, "text": "= ١٥٧ =\n\nاثر خود چنان يك كشتی محیر العقولی را تصویر کرده و آنرا بر چنان معقولات\nفنی تطبیق نموده که انسان را حیرت دست میدهد . کپتان آنرا يك شهزاده\nمسلمان هندی تصور کرده که از سلاله (سلطان تیپو) ست و بيك حس شدید انتقام\nگرفتن از انگلیز ها در قعر بحرها بجولان تازی افتاده و هر جا که کشتی انگلیزی را می\nبیند آنرا غرق میکند که نتیجه این تصور خیالی که سی سال پیش ازین (ژول\nورن) فرانسوی تصویر کرده بود درین وقت با تحت البحر های المانی بحقیقت\nپیوسته است . ويك عالم فرانسوی به تصادف ناگهانی درین کشتی می افتد و از زیر بحر\nکره زمین را باز بار دور میکند و خوارق غریب و غریب بحر را تماشا میکند.\nخواننده که این رومانرا بخواند چنان میپندار د که در همان کشتی نشسته و بسیر\nاعماق بحرهای محیط در امده است . این رومان خارق العاره عجیبه را نیز (محمود\nطرزی) از ترجمه ترکی آن بفارسی ترجمه کرده است و با تصاویر در مطبعه مبارکه\nعنایت بطبع رسیده است (٣٦٠) صحیفه يك كتاب با تصویر دار بسیار اعلا نیست\nکه تنها (٤) چهار پيه کابلی در دار السلطنه کابل قیمت دارد و در ولایات اطراف\nاجرت داک بران ضم و علاوه میشود ."}
{"book": "adl0262", "page": 163, "text": "= ١٥٨ =\n\nعدد\n(٧)\nجزیره پنهان\n\nاین هفتم کتاب آثار مطبوعه مبارکه عنایت است يك ( رومان - يعنی ناول ) بسیار دلپزیر بینظیریست که ( ژول ورن ) تمام قوه صنعت و مهارت رومان نویسی خود را در این اثر خود نشان داده است . اینهم مستند بر علم و فن نوشته شده . چونکه يك پنجنفر آدمی که از حوایچ ضروريه که زنده گانی انسانی بران موقو فست هيچ چيزی را مالك نبوده در يك جزيره از جزيره های بحر محیط جنوبی غیر مسكون و از راه رفت و آمد کشتیها بیرون از نتيجه قضا و فلاكت يك بالون می افتند و بقوّت علم و فن حوايج ضروریه خود را تدارك می كنند و در ظرف دو - سه سال جزیره را آباد میسازند . این رومان تتمه رومان سیاحت زیر بحر است احوال کشتی خارق العاده ( نوتیلوس ) و ( کپتان نمو ) که در کتاب سیاحت زیر بحر مبهم و پوشیده میماند وقتی که این کتاب ( جزیره پنهان ) تا به آخر خوانده شود سراسر آشكار و هویدا میشود . افكار خواننده این رومان در عالم های عجیب و غریبی بجولان تازی می آید . این رومانرا نیز از ترجمه ترکی آن ( محمود طرزی ) بفارسی ترجمه کرده است و با تصاویر بسیار بدیعه بحسن طبع و حسن کاغذ به بسیار اعتنا طبع گردیده است تقریباً ( ٥٠٠ ) صحيفه يك كتاب جسیمه یست که قیمت آن تنها ( ٦ ) شش روپیه کابلی در دار السلطنه كابل . و در اطراف ولایت اجرت داك بران ضم و علاوه میشود ."}
{"book": "adl0262", "page": 164, "text": "= ١٥٩ =\n\nیادآوری\n\nهمهٔ این آثار مطبوعهٔ عنایت را از نفس مطبعهٔ مبارکهٔ عنایت در ده افغانان از نزد\n— ﴿ عبد الرؤف خان ﴾ — سرمرتب ، وازدکان ( غلام محمد ) در\nبازار کتاب فروشی متصل مدرسهٔ شاهی و از دکان ( باز محمد ) در بازار ارگ\nبقیمتهای معین آن شایقین آن خریداری کرده میتوانند .\nاز خارج مملکت افغانستان اگر کسی آرزوی خریداری آنها را داشته باشند\nبا مدیر و سر محرر سراج الاخبار افغانیه مخابره کنند ."}
{"book": "adl0262", "page": 165, "text": "= ١٦٠ =\n\nمطبعه\nعنایت\n\nدارالسلطنة\n\nکابل\nدارالسلطنه"}
{"book": "adl0262", "page": 166, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0262", "page": 167, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0262", "page": 168, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0262", "page": 169, "text": "در\nدار السلطانه كابل\nقیمت این کتاب\n(۲) دو روپیه کابلیست ."}
